| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

خاطرات من از سکس *مامان و بابام....*

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 11 Apr 2011 20:22
خاطرات من از سکس *مامان و بابام....*

قسمت اول
من در یک خانواده 4 نفره زندگی می کنم . مامان و بابا و یه خواهر که 4 سال از خودم بزرگتره . از همون بچگی هم خیلی کنجکاو بودم هم خیلی شیطون . طوری که گاهی گربه ماما نمو در می آوردم . خانواده ما از وقتی یادم میاد روی خیلی مسائل که بیشتر ایرانیا حساسیت نشون می دن روش ، حساسیتی نداشتن . مثلا مامانم جلوی ما خیلی سکسی برخورد می کرد با بابا . راحت می بوسیدش .. همیشه اگر خودمون بودیم جمع اندازه لباسهاش به 20 سانت نمی رسید و بابا گاهی فکر می کرد ما حواسمون نیست و یه ناخونکی می زد یواشکی ...قافل از اینکه ما هر چی بزرگتر می شدیم کنجکاویمون بیشتر می شد در این قضیه و بقول معروف همیشه 4 چشمی مواظب بودیم که یه وقت شکار لحظه هارو از دست ندیم همین رفتارهای داغ ماما و بابا باعث شد ( طوری که من بعدها فهمیدم ) هم خواهرم و هم من دچار بلوغ زودرس بشیم . خوب این یه مقدمه بود وایه اینکه کمی آشناا بشین با من . و حال خاطرات من .
همونطور که گفتم نوع برخورد ماما و بابا باعث شده بود کمی جلوتر از سنم کنجکاو باشم نسبت به بعضی مسائل . اولین چیزی که تو بچگی یک سوال و فکر تازه بود برام ، بدن پدرم بود .. چون گاهی که ماما وقت نداشت یا حوصله و یا پریود بود . بابایی منو می برد حموم . اولین بار که فیمیدم بدن بابایی با منو خواهرمو ماما فرق داره هیچوقت از ذهنم نمی ره . من عاشق آب بازی بودم . هنوزم به آب علاقه دارم . آب استخر حموم دریا و بقیه آبها بگذریم ، اون موقها همیشه بابایی منو می شست اما بیرون نمی رفتم و میموندم آب بازی می کردم بعد وقتی خودشو می شست منو از توی وان بزور می کشید بیرون یکی از روزا که به همین روال بودو داشتم توی وان کیف می کردم و بابا داشت خودشو می شست . دیدیم همونطور که سر پا ایستاده بود شرتش رو در آورد من شاید از روی غریزه یا کودکی و کنجکاوی برای اولین بار فهمیدم که بدن پدرم با ماها فرق داره . وقتی خودشو می شست دیدم اونی که از بین پاهاش آویزونه و من بهش خیره شدم قشنگ تکون می خوره و بزرگه . نا خوداآگاه دستم و بردم پایین توی آب و کشیدم روی کسم که اون موقع خیلی کوچولو بود البته الانم هست اما نه مثل اون موقع . آروم نازش کردم و دیدیم و چشمم به شومبول بابایی بود که دیدیم نه . مال من اونطوری نیست . این شد اولین کنجکاوی جنسی من ، وقتی خیلی کوچیک بودم .
بعد اون هم همش در بدن پدرم چیزهای تازه ای کشف می کردم و خیلی برام جالب بود .. اما هنوز چبزی از سکس نمی دونستم . فقط در حد همون لاس زدنهای مامان و بابا . تا اینکه اولین بار من با سکس روبرو شدم و اون شبی بود که خوب یادمه خواهرم رفته بود خونه خالم که باهاش ریاضی کار کنه و بارون و رعد و برق بود . حدودا 6 سالم بود شایدم کمی بیشتر یا کمتر . اتاق منو خواهرم یکجا بود . اون شب خواهرم نبود که سر به سر هم بذاریم و کرم بریزیم تا خوابمون ببره اما من از صبحش اونقدر آتیش سوزونده بودم که زود خوابم برد . نمی دونم 3 یا 4 ساعت بعد بود که با صدای شدید رعدو برق ار خواب بیدار شدم . نترسیدم چون اصولا کم از چیزی می ترسیدم .. اما حس کردم که جیش دارم و بلند شدم برم دستشویی .
تو اون خونمون اتاق منو خواهرم یه طرف سالن بود و اتاق مامان اینا او طرف دیگه که با 2 تا پله جدا می شد از سالن و دستشویی کنار اون پله ها تو یه حالت گود مانند بود ... خلاصه اومدم سمت دستشویی .. چشمامم خوابالو بود .. از بین صدای رعدو برق که گاهی می زد یه صدای دیگه هم می شنیدم که هی نزدیک تر می شد . توی سالن به آباژور کم نور بود که شبا ماما روشن می ذاشت . خلاصه ( الان همتون فحش میدید که اینقدر توضیح می دم ) اما اول اینکه من عادت دارم خیلی حرف بزنم وو بعدشم اینکه دوست دارم اون حسی و که داشتم کاملا منتقل کنم . خلاصه ما حواسمون رفت به صدا و هی اینور اون ورو نگاه می کردم دنبال صدا . هی رفتم و رفتم که یهو دیدیم پشت در اتاق مامان و بابام هستم در باز نبود اما بسته و کیپ هم نبود چی می گن اصطلاحا ( پیش ) یود . اول فکر کردم مامانم داره گربه میکنه چون مثل صدای هق هق بود . گاهی هم میگفت آخخخخخخخخ علی ! یا می گفت : بالا تر !
من که مثه اوسکولا وایستاده بودم پشت در و شوکه شده بودم .. چون باز اولین تجربه بود . فضولی بیشتر از این اجازه نداد و همونطور که مات بودم دستمو گذاشتم رو در یه کمی فشار دادم ... هم صدای رعدو برق بود هم صدای ماما که ناله می کرد و هم یکی که انگار کلی دوییده و نفس نفس می زنه ......

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#2 | Posted: 11 Apr 2011 20:24
یه کمی که لای در باز شد صدا رو خیلی بهتر می شنیدم . توی اتاق تاریک بود و چون چشمم عادت نداشت اول هیچی نمیدیدم . می تونم بگم که کمی ترسیده بودم چون نمی دونستم مامانم داره اون زیر حال می کنه . به خاطر ناله های حشریش ترسیده بودم . صدام در نمی یومد و قلبم تند تند می زد و خوب گوش می کردم ... مامانم یه آخخخ و اووخی راه انداخته بود که بیا و ببین .. البته اینو بگم ماما هیچی کم نداشت و نداره از قیافه و هیکل .. هنوزم همینطوره فقط یه کمی تپل تر شده که اونم بابام کیف می کنه کلی .. بعدها که بزرگ شدم و از سکس سر در آوردم فهمیدم که پدرم خیلی زیاد و شاید بیش از حد حشریه . خلاصه گوشام تیز شد :
صدای مامانمو میشنیدم که تند تند انگار کسی می زنتش می گه آااااا آااااااااااااا و گاهی نفس نقس می زنه .. یه کمی که چشمم به تاریکی عادت کرد .. از همون لای در تمام اتاق رو سکیدم که رنگ لحاف ماما اینا که روشن بود جلب توجه کرد .. خیلی محو دبدم لحاف مثل یه تپه کوچیک بالا اومده و تند تند تکون می خوره ... اضطرابم که کم شد بین صدای ماما صدای بابا رو هم می شنید که با هر ناله مامان هی می گفت جوون .... جوون .. هر وقت که یادم می یاد انگار همین دیشب بود و فکر نمی کنم که هیچوقت اون صحنه از ذهنم پاک شه . حتی گاهی که یادم میاد حسابی داغ می شم ! خلاصه پلک هم نمی زدم و فقط گوش می کردمو از لای در داشتم سعی می کردم که ببینم . اول صداشون آروم تر بود اما هر چی می گذشت هم تندتر می شد هم بلندتر .. بابام که یه جوری نفس نفس می زد و می کرد تو و حال می کرد که اگه ، من که سهله گروه فیلمبرداری هم دم در بودن .. اینا حالیشون نمی شد .
مامانم صداش یهو بیشتر شد باز یادمه هی می گفت می خوام .. می خوام .... بکن علی ... یا می گفت مردم علی ... منم که آخر نفهمیدم ماما حالش بده ؟ با خوبه ! یه هو بابام همونطور مه نفس نفس می زد .. گفت : می خوای ... بازم می خوای ؟ تا صبح می کنمت ! بعد یه صدایی مثل داد آروم اومد از بابام که همزمان مامانم یه جیغ آروم کشید که من دیگه رسما" کپ کردم ! و پا گذاشنم به فرار ! از ترسم دستشویی هم نرفتم ....
من بعد اون شب خیلی سکس از اونا دیدم اما شاید به این دقیقی همه جزئیاتش مو به مو یادم نباشه . اما اون شب بارونی و هیچوقت یادم نمی ره .
صبح که بیدار شدم . باد دیشب افنادم . می ترسیدم از جام پا شم .. یعنی فکر می کردم مثلا مامانم کشته شده ! خوب نمی فهمیدم . که در اتاقم باز شد و ماما که حوله پوشیده بود و موهاش خیس بود اومد تو . اول ترسیدم اما تا دیدم مامانمه مثل چی بغض کردم که چشمای ماما 4 تا شد ! اومد بغلم کرد گفت : چیه عروسک ؟ خواب دیدی ؟! ( بلهههههه اونم چه خوابییییییی ................
بعد از اون شب وقتی دیدم ماما حالش خوبه با خودم گفتم پس اونی که من توم شب دیدم بد نبوده ... چون ماما صبحش خیلیم سر حال تر بود و این شد که کنجکاوی های من در مورد سکس شروع شد هم در مورد ماما و بابا و مدتی بعد خواهرم که خودارضایی می کرد و بعد از اون هم خودم ( خوب چیهههه ؟ مگه خودم دل ندارم ؟؟؟؟ )

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#3 | Posted: 11 Apr 2011 20:31
قسمت دوم
خلاصه اون روز گذشت و خواهرم برگشت خونه اما جرات نکردم چیزی از ماجرای دیشب بگم . بعدش با اینکه اون شب بعد عمری از چیزی ترسیدم ! اما اونقدر فضولیم ( کنجکاویم البته ) تحریک شده بود که همش دوست داشتم شبا برم ببینم بازم اون اتفاق می افته یا نه ، و از شما چه پنهون یکی 2 شب اول که نه اما شب سوم وقتی خواهرم خوابیدو مطمئن شدم چراغا خاموشه مثل مارمولک آروم رفتم پشت در آتاق ماما اینا .. فکر می کنید چی شنیدم ؟ ! هان ؟
حدس بزنید ؟ ! خوب معلومه ! هیچی ! بابا جنبه داشته باشید مامان من دیگه پورن استارم که نیست .
چند هفته بعد اون موضوع برام کمرنگ تر شد . یعنی داشت می شد که باز اتفاق دیگه ای افتاد .
پنج شنبه بود و خواهرم از 2 تا 4 کلاس زبان داشت . بعد ناهار بابایی انو برد کلاس ماما کاراشو انجام داد .. بعد هم به من گفت بریم بخوابیم ! هر چی خواستم در برم از دستش نمی شد !!! کلید کرده بود که چشمات پر از خوابه و باید بخوابیم . منم که دیدیم از هیچ راهی نمی شه دودر کرد رفتم رو تخت مامانیم اومد پیشم از پشت بغلم کرد با دستش قفسه سینمو آروم ناز می کرد . همیشه اینطوری زود خوابم می برد . اونروزم با اینکه خوابم نمیومد زود چشمام شهلا شد که همین موقع صدای در اومد ( بابا برگشته بود ) باز چشمم گرم شد که ایندفعه در اتاق خودمون آروم باز شد و ماما آروم پشتم یه تکونی خورد و گفت هییییس !!! برو من میام ! همش تو خواب و بیداری بودم . که بابایی آروم گفت بیا مُردم ! در همین موقع بود که آنتن های من سریع فعال و چشمام گرد شد .خب بیشتر از اون چیزی که پدرو ماما فکر می کردن هم کنجکاو بودم هم با هوش . زود چشامو بستم . صدا قطع شد اما ماما هنوز بغلم کرده بود . یهو ماما خیلی آروم خندید و بابا که صداش نزدیک تر شده بود آرومتر گفت جااان ؟! پاشو ! منم که چشمام همونطور بسته بود . بعد ماما دستشو برداشت یه نگاه به من کردو خییلی خیلیی آروم از کنارم بلند شد . بعد هم صدای بستن در اومد . حالا من مث جغد چشمام باز شده بودو تکون نمی خوردم . یه خرده بعد دیگه بیشتر نتونستم مقاومت کنم برگشتم دیدم هیچکی نیست . پا شدم گوشمو چسبوندم به در دیدم صدا نمی اد . خلاصه دل و زدم به صحرا و رفتم بیرون گفتم اگه مامی دعوا کرد ! میگم جیش دارم ! ( که هر چی من می کشم از این جیش می کشم ! ) همه خونرو دیدم اما نبودن . دیگه لب و لوچه آویزوووون ! بغض اساسی ! که حتما " منو خوابوندن رفتن بیرون . آخه از این کارا هم می کردن گاهی . با همون لبو لوچه از پله میومدم پایین که دیدم صدای شیر آب میاد از پایین . خیالم راحت شد یه ذره . درو باز کردم دیدم صدا از حمومه . مامان و بابای من همیشه نه اما گاهی با هم حموم می رفتن . اوم موقع که اوسکول بودیم نمی فهمیدیم چرا . اما از کشفیات بعدی من این بود که پدرم سکس توی حموم رو خیلی دوست داره ! خیلی جیگره بابایی من همیشه دوست دارم که پارتنر جنسیم مثل پدرم باشه .
برای تعریف این ماجرا با پوزش از همه عزیزان و روم به دیوار مجبورم نقشه مستراح و حموممون رو براتون تشریح کنم !!!!!! زیرِ پله هایی که جدا می کرد سالن رو از اون 2 تا اتاق بالا ( که یکیش مال ماما اینا بود و یکیش اتاق کار بابایی ) یک در بود که وقتی وارد می شدی روبرو یه گلخونه کوچیک مصنوعی و کنارش ست دستشویی و اینا بود . سمت چپ یه در بود که دستشویی بود ( اونی که جیش می کنن ) سمت راست هم یه در که وقتی وارد می شدی رختکن حموم بود که اون بالا یه پنجره خیلی کوچیک با شیشه مات داشت و باز یه در دیگه بود که وارد حموم می شدی . اون پنجره خیلی کوچیک رو برای تهویه حوا باز می ذاشتن گاهی .
درو که باز کردم فهمیدم حمومن و بابایی واسه همین حتما" گفته بیا . داشتم درو می بستم که یهو مامانم خیلی عجیب خندید و باز مثل اون شب صدای نفس نفس زدن اومد . یک لحظه تمام اون شب اومد جلوی چشمم و باز پر شدم از کنجکاوی و هزار سوال کودکانه . در اولی قفل نمی شد اما در اصلی چرا در اولیو باز کردم . صدا بیشتر شد . چون هم اون دریچه باز بود و هم توی حموم صدا می پیچه . ذل زده بودم به اون دریچه و گوش می کردم . یه صدایی می یومد مثل وقتی که بدن خیس باشه و ضربه بزنی بهش . با هر صدا ماما خیلیی کشداررررر می گفت : آخخخخ جوووون ! و یه صدای اووووم اوووووم هم می یومد . من متاسفانه اول فیلم رو ندیدم و وسطاش رسیدم اما الان که فکر می کنم احتمال می دم که بابایی داشته کس ماما رو لیس می زده و هم زمان به روناش ضربه می زده که صدا بده . چون این صدا که توی حموم می پیچه خیلی حشری می کنه آدمو . لامپ رختکن سوخته بود یه کمی دوروبرمو نگاه کردم و یهو یه چیز خوب دیدم ! یه 4 پایه پلاستیکی که تقریبا " 30 سانت بود اونجا می ذاشت ماما و سبد لباس چرکها روش بود . یه سکوی سنگی هم پایین اون پنجره بود که همه غیر من می شستن روش . من می ایستادم که لباس تنم کنن . 4 پایه رو آروم گذاشتم اون رو اول رفتم رو سکو بعد با احتیاط رفتم روی 4 پایه . تاریک بود و همش می ترسیدم بیفتم . الان می فهمم که چه خر بازی در آوردم اگه از زیر پام در می رفت الان به جای من تو آویزون یه گلدون بود و یک پارچه مشکی . خلاصه ایستادمو دستمو گرفتم به اون دریچه کوچیک و صورتمو کشیدم جلو و گرمای حموم زد به صورتم . توی بخار پاهای ماما رو دیدم که به دیوار سمت راست تکیه داده بود و من صورتشو نمیدیدم چون دریچه کوچیک بود تازه قدم هم کامل نمی رسید . پاهاشو باز کرده بود . تن بابا یی و موهاش رو هم توی بخار میدیدم که بین پاهای مامانی بود و تند تند سرش تکون می خورد اون وسط ماما موهاشو گرفته بودو آروم جیغ می زد می گفت زبون بزن . همون لحظه حس کردم یک حس تازه و یک چیز جدید در من پر شد و من با ولع و کنجکاوی وحشتناکی اولین سکس ماما و بابایی و دیدم .......
بچه ها بقیشو شب می نویسم . می رم یه کمی بخوابم . دوستون دارم . بوس و فعلا" بای

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#4 | Posted: 11 Apr 2011 20:37
قسمت سوم
یکی از بچه ها خواسته بود از هیکل ماما و بابا بگم . مرسی از راهنماییت ماما همونطور که قبلا" گفتم نه چاق نه لاغر و بعنوان کسی که 2 بار زایمان کرده هیکلش خوبه . پوستش گندمی روشن ... چشم و ابروی کاملا" شرقی و مشکی .. نسبت به هیکلش باسن پری داره و پوست سینه هاش هم خیلییییییی نرمه بابایی قدش 184 چشماش میشی موهاش الان دیگه جو گندمی شده اون موقع مشکی بود . چهار شونه و هیکلش پره ... شومبولشم که نپرسید اصلا" ! البته سالهاست که ندیدم اما از صدای ماما می شه اندازشو فهمید
و حالا ادامه :
شیر آب گرم توی وان باز بود ، چون حموم یه کمی بخار کرده بود و منم که مثل وزغ پلک نمی زدم چشمام از اون بخار یه کمی می سوخت . کله بابام همونطور اون وسط بود و مامانم موهاشو گرفته بود و یه موقعهایی میدیدم که سر بابایی با هر حرکت تا بالا روی سینه ماما می ره باز میاد پایین ( زبونشو از پایین می کشید لیس میزد میو مد بالا بین سینه های مامانم ) گاهی هم با دستش سینه ماما رو فشار میداد که من نصفه میدیدم اما حس می کردم حتما" ماما خیلی جوجوش درد میگیره ! اما هیچی نمیگه . بعد یهو بابام بلند شد ایستاد که من از ترس همه جام فِر خورد . فکر کردم فهمیده که من اونجا تو تاریکی قایم شدم . فکر کردم الانه که بیاد درو باز کنه ! اما دیدم جلوی صورت ماما رو به دیوار ایستاد و دیگه دستاشو نمیدیدم . انگار 2 تا دستشو زده بود به دیوار و از پشت باسنشو میدیدم که تند تند تکون می خوره ( ماما داشت همونطور که نشسته بود ساک می زد ) بازم صدای اووم اوووم و ملچ مولوچ میومد . ماما رو دیگه اصلا" نمی دیدم فقط دستاشو می دیدم که از پشت می کشه به پاها و باسن بابایی . گاهی هم گوشتشو محکم تو دستش فشار میداد ! اون موقع که نمی فهمیدم داره چیکار می کنه اما هر چی بود بابایی خیلی خوشش میومد چون سرش هی میومد عقب و آه می کشید یا می گفت جاااااان و باز نفسهای عمیق و پشت هم که یه حالت خاصی در من ایجاد می کرد و شاید یاد اون شب می افتادم . نمی دونم . اما هنوزم وقتی این صدا رو می شنوم علاوه بر این که این کوچولوی ما نیشش باز می شه اما اون حالت هم بهم دست می ده
بعد بهو بابایی گفت چه جوری جیگر ؟ ماما هم یه چیزی آروم مث ناله گفت که منه فضول نشنیدم ! اما بابایی نشست تکیه داد بعد ماما نشست رو پاش ! حالا ماما رو از پشت می دیدم که دستش دوره گردن بابایی بود و رو پاش هی تند تند تکون می خورد و انگار دردش هم می یومد چون همش می گفت آخ ! علی ! مردم ! آ ی ی ی ی ی !!! بعد سرشو گذاشت رو شونه بابایی و دستای بابا محکم بغلش کرد و تکونش میداد انقدر همونطوری تکون خوردن که یهو مامانم یه جیق آروم کشید که باز کرک و پر مارو اِپیل کرد ! همونطوری آروم نشستم روی پام ، یعنی من رو پام ، پام رو صندلی ، صندلی رو سنگ ، سنگ هم روی دیوار !!! بعد یواش اومدم پایین که در برم . روی سنگ ایستاده بودم که اول صدای لچ و لوچ اومد بعد بابایی بلند گفت امشبم می خواماااااااا ! بعد هم دوش باز شد . باز یه چیزی منو انگولک کرد که باز برم بالا ! ( می دونم تهِ بچه پر روو بازیه ! اما جوونیه دیگه ! ) یواش سرک کشیدم ایندفه هر 2 رو سر پا میدیدم . زیر دوش ایستاده بودن و همدیگرو محکم بغل کرده بودن ! آخههههههههههی نازیییی
بعد من بچه که بودم گلواژه زیاد می گفتم . یعنی یهو یه چیزی بلغور می کردم که اصلا" نه ربطی داشت ! نه به سن و سالم می خورد . بعد اونارو که زیر دوش دیدم تو دلم گفتم : خوب بخیر گذشت !!!!! اونم با لبخنده ژوکوند !! انگار مثلا" من کامل فهمیده بودم چی شده . یا مثلا" قرار بوده اتفاق بدی بیفته ( در کل : رسما" کس و شعر گفتم )
دیگه ترسیدم که روشونو برگردونن و منو ببینن اومدم پایین و یواش رفتم بیرون ، مستحضر باشید که بازم جیش نکردم ! رفتم تو اتاقم و شروع کردم از کنار دیوار آروم راه می رفتم و انگشتم و می کشیدم به دیوار ! هر وقت یه چیزی سوال می شد برام این کارو می کردم ( عادتهای تخمی تخیلی ) بعد صدای در حموم اومد و خنده مامانم که نمی دونم از حسادت بچه گانم بود یا اینکه کنجکاویم ارضا نشده بود . تا صدای خنده ماما رو شنیدم ، با حرص گفتم کووووووفت ! هر وقت یادم میاد روده بر می شم از خنده . بعدم پریدم تو تختم که مثلا " من خوابم ! اما تنها چیزی که توی ذهنم بود . اون حرف پدرم بود که گفت من امشبم می خوام . یک حس بهم می گفت که پدرم مثلا" شام یا نهار یا کتک نمی خواد ! خلاصه من یه ذره بچه از همون زمان یکی از مشغولیت های اصلی فکرم شد سکس . که البته یه کمی بعد از طریق خواهرم و دوستای مدرسه اطلاعاتم بیشتر شد . اون شب چیزی نصیب فضولی من نشد چون وقتی خواهرم اومد کلی آتیش سوزوندیم و در اختتامیه بنده شیشه مربای آلبالو رو ریختم روی فرش کرم رنگ سالن .. ماما هم که یه کم وسواس داره داشت سکته میکرد . و من حسابی تنبیه شدم اونشب .. بدنی که نه اما بابایی بد دعوام کرد و ممنوع التلویزیون شدم و اونقد گریه کردم که خوابم برد . و از فیلم پورنوی اونشب بی نصیب موندم ( خدا از باعث و بانیش نگذره ! )
خاطره بعدیم مربوط میشه به زمانی که رفتیم خونه خاله مامانم در رامسر ( هوا هم که مرطوب ، بابایی هم که تهِ حشری ! ) و اونجا من در فاصله 2 متری از ماما و بابا صدای سکسشون رو نصف شب شنیدم . که دفعه بعد حتما" اونو می نویسم براتون . امیدوارم خاطراتم رو دوست داشته باشید . هر کیَم اومد به این تاپیک و نظر داد خوش اومد ، هر کیم نظر نداد بازم خوش اومد . ( از اون گلواژه های معروف بود ) اما جدی به خاطر ترغیب یا تشویق من نظر ندین دوست دارم اگر احساس کردید که دوست دارید چیزی بگید ، اونو بنویسین . اون خیلی خوشحالم میکنه . چون در هر صورت هم من و هم بقیه عضوها که تاپیک دارن ادامه می دن کارشونو . واااااااای چقدر حرف زدم ! تشنم شد ! دوستون دارم .

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#5 | Posted: 11 Apr 2011 20:40
قسمت چهارم
این خاطره مال زمانی هست که ما رفتیم شمال :
خاله ماما یه خونه تو رامسر داشتن که گاهی با شوهرش اونجا می موندن هر دوشون هم پیر . البته الان هر دوشون دیگه به ملکوت اعلا پیوستن اون موقعها گاهی فامیل رو دعوت می کردن اونجا و منم که عشق آب بازی دیگه حالی به حولی . اول تابستون که بعدش من می خواستم برم مدرسه قرار شد بریم شمال . شوهر خاله ماما هم با پسرش می خواست بره مسافرت برای کاری ، فکر کنم ترکیه ، بعد قرار شد ما با خاله بریم خونشون تو رامسر که اونم تنها نباشه . خلاصه رفتیم و جاتون خالی خیلیم خوش گذشت . و حالا اصل ماجرا . خونشون 2 تا اتاق خواب داشت که یکیش کوچیک بود و اتاق خواب اونا بود اون یکیشم که اگر کسی می رفت ازش استفاده می کرد . اون روز با بابایی رفتیم کنار دریا و ماما اینا موندن کارارو انجام بدن . کلی با خواهرم حال کردیم و وقتی بابایی ما رو آورد خونه تا توی قرنیه و عنبیه چشم منم ماسه های ساحل بود ! خلاصه شام خوردیم و وقت خواب خاله جون رفت تو اتاقش ، خواهرمم که خیلی خالرو دوست داشت گفت منم پیش خاله می خوابم . من که حسابی حالم گرفته شد چون شبا که می خواستیم بخوابیم کلی زیرو رو می کردیم محدوده خوابمونو ، اونوقت اون خواهر اوسکول من تریپ محبت می یومد . از طرفی هم چون خاله جون موقع خواب خرو پف می کرد هیچوقت دوست نداشتم پیشش بخوابم . اما خواهرم مثل اسب خوابش می برد و عین خیالش نبود . خلاصه با یه زد حال اساسی با ماما اینا رفتم تو اون یکی اتاق و چون تخت نداشت تشک انداخت ماما یکی واسه خودشون . به موازاتشم کمی این ور تر یه کوچولو واسه من . منم شلورکم و در آوردم و یه بوس بابایی یکیم ماما بعد خوابیدم ( من با لباس خوابم نمی بره مگه اینکه جایی باشم که حجاب اسلامی الزامی باشه ) . کلی این ورو اون ور شدم تا خوابم برد . نمی دونم چقدر گذشت که انگار توی خوابم بابایی با ماما حرف می زد اما آروم . یعنی اول فکرکردم خواب میبینم . چشامو باز کردم که تاریک تاریک بود . اما صدای بابا رو میشنیدم که آروم میگفت اذیت نکن .. یا میگفت نازم ؟ تورو خدا ( اسم مامانم نازیه که بابایی گاهی فاز لاو میگیره بش می گه نازم ) یه کم چشمامو باز نگه داشتم وقتی به تاریکی عادت کرد فهمیدم صدا از پشتم میاد و روم اینوریه ( شانس تخیلیه ما که معلوم نبود کی توش جیش کرده وگرنه شما ها الان تصویر هم داشتید ! ) ماما آروم مثل در گوشی هی می گفت نه بیدار می شه ... اصلا " . که یهو اسم خودمو شنیدم و گوشام تیز شد . و دقتم 100 برابر !!! بابام می گفت قول می دم یواش ..... و هی التماس می کرد مثل چی . منم ، هم بخاطر اون تجربه های قبلی هم اینکه کمی بزرگتر شده بودم و هم کنجکاوی هایی که گاهی خواهرم با اطلاعات ناقصش جوابمو می داد و هم تهاجم فرهنگی این آمریکای بی تربیت !!!!! خلاصه یه چیزایی دستگیرم شده بود که چه خبره اون موقع شب ! بابایی هی می گفت امروز خسته شده ، خوابه ، بلند نمی شه و مامانی هی می گفت نه .. البته آروم می گفتن اما اگه کسی بیدار بود می شنید ، منم که بیدار بودم دیگه حالا بدون توضیح اضافی اونیو که شنیدم براتون می نویسم البته هر چیزیو که یادم میاد چون حرفاشون هم با صدای خیلی آروم بود :
مامان گفت : علی نه ! نه ه ه ! بعد صداش آروم شد و صدای ماچ اومد اما آروم و پشت هم . بعد صدا قطع شد چند لحظه و صدای اووووم اووم اومد باز صدای نفس زدن . کشدار اما آروم .مثل بار اولی که شنیدم و باز همون حالت عجیب بهم دست داد . ماما گفت : یواشش ! گاز نگیر علی و تند تند نفس می کشید . باباییم گاهی می گفت جوون ... جوونم ؟ . بعد بابایی گفت بازتر کن نازم . باز صدای نفسهای کشدار میومد و ماما یهو گفت آخ یواش ! چند دقیقه حرفی نزدن .. فقط نفس نفس ... بعد دیگه فکر کنم حسابی حشرشون زد بالا و یادشون رفت .. یه نی نی اون طرف خوابیده ! مامانم خیلی خیلی آروم گفت : آخ خ خ ... علی یواش ! بابایی هم هی می گفت جاااان ... جااااان بازکن نازم .. همشو می خوام ... تا صبح می خورمت ! منم که چشام گرد ! فقط با ترس گوش می کردم و جم نمی خوردم . بعد نفسهاشون خیلی تند تر شد و بابایی هی آروم و حشری میگفت کجاست ؟ ماما هم هی می گفت توشه ! حالا مگه این بابایی ول می کرد ؟؟؟ طفلی ماما ( هر چند که داشت حال می کرد اما حتما" واسه من استرس داشت ! ) بازم صدای نفسای تند بودو آه هایی که ماما گاهی می کشید یه صدای دیگم میومد که اون موقع نفهمیدم چیه اما صدای برخورد تنشون با هم بود که هر چی می گذشت بیشتر می شد و ماما هم بیشتر آخ و اوخ میکرد که یهو ماما یه آه بلندتر کشیدو یه آخی گفت که بلند نبود اما یه طوری بود که نزدیک بود برگردم ببینم چی شد !!! همزمان با اون آخ بابا توی نفس هاش زیر لبی هی می گفت جااان ؟ جاااان ؟ ماما صداش کم شد اما صدای نفس های بابا هنوز میومد که تندتر هم شده بود. ماما یه چیزی گفت که من نفهمیدم اما فکر کنم گفت چرا نمی شی یا چرا نمیاد چون بابا تو همون نفس نفس هاش گفت : الان میاد نازم! .. بعد بابا یه لحظه ساکت شد . به ماما یه چیزی گفت بعد با فاصله آه های عمیق می کشید و با هر آه انگار ماما دردش میومد و یه آخ آروم و کشدار می گفت و اینقدر ادامه داشت تا صداشون قطع شد . خیلی دوست داشتم بر گردم پشتم و ببینم که چکار می کنن، اما نمی شد . بعد در اتاق باز شد انگار یکی رفت بیرون ( حتما " دستشویی ) بعد هم در بسته شد و دیگه سکوت برقرار شد / شاید یک ربع یا بیست دقیقه همونطوری موندم بعد که دیدم صدایی نمی یاد چشامو بستم و آروم چرخیدم اونوری .یه کمی از پنجره نور تو اتاق بود که دید می داد بهم ، یواشکی اوضاع و بررسی کردم که دیدم ماما پشتش به من و روش به باباییه پتو هم روشونه . یه کم همونطوری نگاه کردم و تو فکر بودم . یه تجربه جدید بود . نزدیکتر از قبل ، هر چند که فقط صدا بود اما هنوزم وقتی یادم می آد حالت خاصی بهم دست می ده ! حالت خاص که ایشا الله همه می دونین یعنی چی ؟؟؟؟
امیدوارم از این خاطره لذت برده باشید . دوستون دارم فعلا" بابای

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#6 | Posted: 11 Apr 2011 20:54
قسمت پنجم
سلام . شب همگی بخیر می خوام یه خاطره دیگه از اون زمان براتون تعریف کنم . بعد از جریان حموم من دیگه سکسی از پدرو ماردم بطور علنی ندیدم تا چند وقت . فقط در حد همون لاس زدنهای معمول یا تابلو بازیهایی که قبل سکس شبها قبل خواب در میاوردن . منو خواهرم هم گاهی متوجه می شدیم که بله ! امشب خبرهاییه بذارید خاطره پریود شدن خواهرمو بگم بعد برم سر اصلی . من حدودا" 9-10 سالم بود و خواهرم 14- 15 اولین باری که پریود شد از ترس همه جاش فر خورده بود باوجود اینکه ماما همیشه ذهن مارو آماده کرده بود راجع به این مسئله اما کلا" از خون می ترسه . خلاصه ماما کلی صحبت کرد باهاش و آرومش کرد منم آروم بهشون نگاه می کردم فقط ، بعد ماما گفت یه روز نوبت توام میشه و با خنده گفت اما تو از دیو 3 سرم نمی ترسی چه برسه هلوت یه روزی خون بیاد ( ماما ناناز مارو با هلو اسم میبرد ) و بعد نوبت به معاینات پزشکی ( فوق تخصصی ) من رسید ! به خواهرم گفتم بیا بریم من ببینم چی شده ! اونم حوصله نداشت اول یه ذره ناز کرد بعد اومد تو حموم و من برای اولین بار دیدم چطور هلوی کوچولوش یه ذره خون اومده ازش . بعد من چون بچه کوچیکتر بودم خواهرم اگه حتی گلوله ام می خورد ! منم می خواستم ! چه برسه به نوار بهداشتی ! به ماما که جرات نکردم بگم اما انقد خواهرمو اذیت کردم که یکی از توی کمدش بهم داد . قبلا" هم توی وسایل ماما زیاد دیده بودم اما الان دیگه بحث هووووم وسط بود ! . خلاصه کلی زیرو روش کردم و به تقلید از خواهرم هولهولکی از ترس اینکه ماما بیاد ببینه ناشیانه گذاشتمش تو شرتم . 2 دقیقه نگذشت که دیدم هولوم انگار داره زخم میشه و می سوزه . به خواهرم گفتم ، گفت ببینم ! نشونش دادم ! گفت آخه کودن چرا پشت و رو گذاشتی ؟! چسبشم نکندی ؟! بعد هم ولو شد از خنده ( حالا انگار من 5 تا شکمم زاییده بودم که اینطوری می گفت ! ) منم دیگه کنجکاویم ارضا شده بود و بیخیال شدم . وقتی سینه هاش هم داشت جوونه می زد همینطور بودم . هر روز باید بهم نشون می داد که ببینم چقدر شده وگرنه همه وسایلشو بهم می ریختم ! البته عاقل تر از من بود و هست . اونم سعی می کرد کنجکاویم ارضاء بشه . اون روز که خواهرم پریود شد بابا تا دیر وقت نیومد . ما هم خوابیدیم . هنوز خوابمون نبرده بود که بابایی اومد . خواهرم گفت من روم نمی شه بیام بیرون .. گفتم واسه چی ؟ گفت نمی دونم .. خلاصه رفتم بیرونو اول سلام و بعد شب بخیرو لچ و لچ ماچ و داشتم میومدم تو اتاق ... بابایی هی سراغ خواهرمو می گرفت منم سریع گفتم دلش با کمرش درد می کنه از صبح ، الانم میگه روم نمی شه بیام بیرون ! ماما تو آشپزخونه مات موند بابایی هم چشماش گرد شد . من با تمام بچگی این حرف و زدم و هنوزم که هنوزه نمی دونم چرا بعضی افراد این مسئله رو مخفی می کنن از پدر یا برادرشون . مثل جوش زدن صورت یا آلرژی هست نه اینکه ما مرتکب گناهی شده باشیم که پریود شدیم ! .. ماما گفت بچه یه وقت چیزیو از قلم نندازیا ! برو بخواب ! .بابایی یه نگاه به ماما کرد بعد خندید رفت دستشو بشوره منم زدم زیر خنده ( انگار منم فهمیدم مثلا" !!! ) برگشتم تو اتاق . دیدم خواهرم خوابش برده ماما واسه دردش قرص داده بود . اینم بی جنبه ، چپ کرده بود .من خوابم نمی یومد زیاد، رفتم اذیتش کنم بیدار شه ،بعد نمی دونم چرا یهو دلم واسش سوخت ! صورتشو یواش ناز کردم ، یه ذره تو نور کم اتاق وول خوردم بعد رفتم دراز کشیدم . حدودا" یه ربع بعد در اتاق باز شد ... بابایی بود . همیشه وقتی میومد حق نداشت کسیو قبل من بوس کنه حتی مامیو وگرنه یه کولی بازی در می آوردم که بیا و ببین . چشمامو بستم که فک کنه خوابم اذیتش کنم اما هر چی منتظر شدم دیدم نیومد بوسم کنه چشامو یه ذره وا کردم دیدم ایستاده بالا سر خواهرم داره نگاش می کنه بعد آروم خم شد بوسش کرد ! اون لحظه اونقدر ناراحت شدم که با همون ذهن کودکانه از پدرم متنفر شدم . بلند شد اومد طرف من که خودمو زدم به خواب و جدا" حالم بد شد وقتی منو بوسید . آخه من یه ذره کوچولو حسودم ( بعد منه بی شوور درک نمی کردم که چون خواهرم بالغ شده ، جو محبت بابایی و گرفته ! ) خلاصه رفت بیرونو منم که مثل هاپو اخما تو هم ! بلند شدم برم آب بخورم ، برق آشپزخونه روشن بود نزدیک در آشپزخونه شنیدم ماما به بابایی آروم گفت دخترتم دیگه بزرگ شد امروز . بابایی گفت تو چی جیگر ؟ تو که هنوز نشدی ؟ماما گفت نه هنوز مونده بزرگ شم ! جمله اولشون عادی بود برام ... اما جمله دوم رو که شنیدم بطور اتومات ایستادم یهو ... بعد صدای صندلی اومد که انگار بابا بلند شد از روش .. فکر کردم الان میاد بیرون اومدم عادی راهمو ادامه بدم که باز بابا با که صدایی که انگار تو دبّه پلاستیکی حرف می زد گفت ؟ چند بار مونده ؟!!!!! ( آخرِ سوال بودااااا ! ) یعنی چند بار دیگه سکس داشته باشیم بعدش پریود میشی ؟! رسیده بودم نزدیک در آشپزخونه اما بنا به مصلحت نظام باز همونجا stop کردم ... یه سرک کشیدم که دیدم بَله ه ه ه ه ه ه ! بابایی از پشت ماما رو که جلوی گاز غذا گرم میکرد بغل کرده سرشم کج یعنی صورتش رو گردن ماما و زیر موهاش بود و حتما" لبها هم غنچه و آره دیگه !!!!!! .. واسه همین آدم فکر می کرد داره تو قوطی حلبی حرف می زنه .. از پشت دیدم که صورتشو می مالید زیر گردن ماما و ماما هم آروم می خندید ( به شوخی و با ناز ) : هی می گفت کم مونده ! وقت نداری ! مهلتت داره تموم می شه ! و هی حال بابای مارو خراب تر می کرد ! قشنگ شنیدم بابا گفت : کاری نکن همینجا بخوابونمتا ! ماما گفت علی بذار غذا رو بکشم ... باز بابا با همون صدا گفت غذا نه.... تو !! الان !! تو دلم گفتم : خاک بر سرت شد الان اینا با این عجله بیان از آشپزخونه بیرون که تو نمی تونی برسی به اتاق ! آروم آروم عقب گرد کردم اما صدای ماما می ومد که هی با ناز می خندید و گاهی نفسای بلند می کشید . رفتم تو اتاقم اما همه حواسم اونجا بود . وقتی اونطوری دیدمشون یه حالت خاصی بهم دست داده بود یه حالت تازه و غریبه که دوست داشتم باز برم و ببینم ! و بالاخره هم طاقت نیاوردم ....

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#7 | Posted: 11 Apr 2011 21:00
قسمت ششم

خلاصه کرم این که دوباره برگردم ببینم چه خبره همه جام و در بر گرفت ( تقصیر کرمه هم بود وگرنه من که یک کودک پاک و بی ریا بودم ) هی به خودم نهیب زدم نه ! مقاومت کن ! تو میتونی ! که یهو دیدم جلوی در ایستادم که درو باز کنم ! قلبم تند تند می زد ، مثل جاسوسا درو آروم و خیلی کم باز کردم ، یهو لولای در چون آروم باز شد قیژژژژ صدا داد ! که فکر کنم همون موقع از ترس یه ذره جیش کردم به خودم ! از اونجا که زیاد چیزی معلوم نبود اما انگار چراغ آشپزخونه خاموش شده بود ، صدایی هم نمی شنیدم از اونجا درو دیگه حرکت ندادم از همون لای در بصورت ورقه ای چسبیدم به چهار چوب و رفتم بیرون . درم دیگه نبستم که یهو صدا نده . خلاصه یواش یواش رفتم بیرون دیدم آباژور فقط روشنه از پایین پله ها نگاه کردم دیدم لای در اتاق ماما بازه نور چراغ خوابشونم معلومه نمی دونستم برم جلو یا نه ! اگه درو یهو باز می کردنو منو می دیدن که عزای عمومی اعلام می شد تو خونمون چون تا اون موقع جلوی ماما اینا سوتی نداده بودیم نه من نه خواهرم . راستی خواهرم هم فک کنم گاهی با همین موارد حسابی شیطونی می کرد و یه حال کوچولو میداد به هلو اما با اینکه اون بلوغ شده بود و من نه ، انگار دوزش از من پایینتر بود .. البته ترسو ترم بود . خلاصه در این فکر که برم ؟ نرم ؟ برم ؟ برم ؟ آره ؟ می رم ؟ حتما" ! می رم ؟ خم شدم پله ها رو چهار دست و پا رفتم بالا که مثلا" اگه اومدن جلوی در منو نبینن ( یکی نبود بگه : اگه میومدن جلوی پله چی ؟ حتما" می خواستم باز بگم جیش دارم !!! ) روی پله ! اونم چهار دست و پا ! مشنگ بودم دیگه ! در اتاق که روبرو بود رفتم چسبیدم به دیواره کناری ووو مثل اون شب بارونی مستقیم نرفتم پشت در ! ایندفه حرفه ای برخورد کردم یواش یواش از کنار دیوار رفتم نزدیک در بعد باز نشستم چهار دست و پا رفتم جلو که از لای در نگاه کنم .. نور چراغ خواب معلوم بود آروم نگاه کردم دیدم ماما جلوی آیینه که سمت چپ اتاقشون بود ایستاده نمی دونم چیکار می کرد چون بابایی پشتش بود بغلش کرده بود هی سرشو می برد کنار لپ ماما بوسش می کرد ... کنارم نمی رفت که من ببینم ماما چیکار می کنه ! هنوزم نمی دونم البته ! داشت گوشوارشو در میاورد یا چه می دونم آرایش می کرد یا عطر می زد .. در هر حال یهو بابایی کمی اومد عقب تر اما باز نمیدیدم ماما رو دوطرف تاپ ماما رو گرفت کشید بالا درش آورد بعد هم انگار بند سوتینشو باز کردو در آورد . خودشم با شلوارک بود ماما هم که قبلش دیده بودم یه شلوارک استرج کشی کوتاه پاش بود .. بعد دوباره ماما رو بغل کرد و دستاش فکر کنم کامل قلاب شد به هم و هی خودشو محکم می مالید به مامانم ... بابایی با صدای دبه پلاستیکی گفت : چه سفت شدن ! صورتشم میدیدم که هی می ماله به ماما .. من اون پایین چهار دست و پا از تو تاریکی ( چون نور آباژور خیلی کم بود تو سالن ) وَق زده بودم نگاه می کردم ... وای بحالم بود اگه منو می دیدن .. یهو اصلا" نفهمیدم کی ؟ دیدم بابایی آروم برگشته نیششم تا بنا گوش باز داره میاد سمت در !!!! شاید هیچوقت دیگه در تمام عمرم اون طور نترسیدم ! .. چون دیگه اون موقع و در اون حالت : جیش که سهله اگه حامله هم شده بودم افاقه نمی کرد و حسابی تنبیه می شدم . فقط همونطوری اومدم کنار تکیه دادم به دیوار ، فکر کنم نفسم نمی کشیدم از ترس ! البته نمی دونستم برخورد بابایی چیه چون تا اون موقع سوتی نداده بودم اما اون لحظه از همون بالای پله به خواهرم که خواب بود به آشپزخونه به سالن به هر چی تو مغزم میومد بای بای کردم ! گفتم دیگه کار تمومه ! که یهو در یه صدایی دادو بسته شد ! چند دقیقه حرکت نکردم از ترس و جدا" الان هم خوشحالم که بابا اون لحظه فقط اومد درو ببنده وگرنه شاید همیشه خجالت می کشیدم ازش .... همونطور که نشسته بودم شنیدم بابا گفت بسه دیگه نازم ... بیا . ماما هم آروم با ناز گفت وایستا دیگه .. مگه نمی خوای بخوریش ؟؟! وا الله من هنوزم برام سواله که ماما داشت چیکار می کرد ( از متاهل های عزیز مخصوصا علیرضا جووونم خواهشمندم جهت بالا بردن سطح اطلاعات اینجانب و سایرین اگر گرفتن که مطلب چی بوده بیان پشت تریبون و مطالب رو تلاوت کنن ) یه کمه دیگه گوش کردم دیدم ساکت شدن ... بعد ماما یه آهههههههههههه آنچنانی کشید .. خیلی بلندترو پر رنگ تر از دفعه های قبل که مطمئنا" هر چی بود خیلی حال کرد ( خدا قسمت کنه ایشا الله ) زمزمه اومد که دیدم نمی شنوم . با اینکه تصمیم گرفته بودم آدم شم برگردم سر جام بخوابم اما باز نشد ( صورت شطرنجی ! دوستای ناباب و اینا... ) گوشم و چسبوندم به در بابام آروم با صدای حلبی ( صدای حشری مثل قوطی حلبی و بم ) گفت : ببین چقدر شده ؟ ماما گفت اوهووووم بعد هم تند تند نفس نفس میزد ... یه کاری داشت انجام می داد تند تند ... بابا گفت خودتو بمال بهم .. بعد هم که مثل قبل هی صداشون: بیشتر اوج می گرفت ، از آخ جووووونی که ماما آروم گفت فهمیدم که دیگه داره خیلی خوش میگذره ! . جالبه بدونین من یک حالت خاص مثل یک تحریک عصبی داشتم . ماما چند بار گفت : علی لبتو می خوام که خوب شنیدم ، نمی دونم چرا یهو یاد نیم ساعت پیش افتادم که بابایی اول منو بوس نکرد و پر از کینه شدم ، از اینکه از صبح ماما همش به خواهرم توجه می کرد پر از لجبازی شدم .. از طرفی هم لجم گرفته بود که بابا درو بست ! البته اخلاقم خیلی بد بود بخاطر محبتهای افراطی ، و بعدها خیلی ضربه خوردم بخاطر این حالت و طول کشید که درستش کنم . نمی دونم چرا هر چی صداشون و ناله های ماما و نفسهاشون تند تر می شد من بیشتر حرصم می گرفت ، یهو یه چیزی جرقه زد تو ذهنم و چهار دست و پا رفتم پایین و سریع رفتم دم در آشپزخونه برق و روشن کردم یه ظرف بزرگ کریستال بود که ماما همیشه می ذاشتش روی سنگ کابینت و گاهی استفاده می کرد برای میوه ، از گوشه ظرف گرفتم و با حرص کشیدم تا لبه کابینتو ولش کردم و تا صدای شکستنش اومد خودمم یه جیغ بنفش کشیدم .. نمی دونم تا حالا تو سکوت نصفه شب چیزی شکستید یا نه .. اما آنچنان صدایی داد اون ظرف که هنوز تیزیش تو گوشمه ... قبلا" هم از این کارا کرده بودم اما بیشتر اتفاقی بود .. ایندفعه خیلی فرق می کرد تمام اون حس بد و جمع کرده بودم تو خودم و اینطوری می خواستم تلافی کنم یا جلب توجه ، نمی دونم . همش حس می کردم از صبح که خواهرم پریود شده همه حواسشون به اونه فقط و شاید خیلی دلیلهای ریز دیگه هم داشت . خلاصه بعده جیغ من نمی دونم چند دقیقه اما کم طول کشید که در اتاق ماما اینا بشدت باز شد و حمله کردن سمت آشپزخونه .. یه صدای گرمپ ! هم اومد که نمی دونم بابام خورد به درو دیوار ! یا خوردن زمین از هولشون ! ایستاده بودم وسط خورده های ظرف و بهشون نگاه می کردم که یهو جلوی در ظاهر شدن .. یکی از زمانهایی که من کاملا" شاخ روی سرم جوونه زد همون لحظه بود ! وقتی دیدمشون ماما که تی شرت بابا رو پوشیده بود پاهاشم لخت بود . حتما شرت هم نداشت دیگه ! بابا هم که بلوز تنش نبود و نمی دونم شلوارک ماما رو پوشیده بود یا مال 17 - 18 سالگیی خودش بود که اونطوری چسبیده بود بهش ! البته از View شومبول بابایی می شد تشخیص داد که بدون شرت هم هستش . یه لحظه قیافه نگرانشونو که دیدم با اون چشمای قرمز بابایی مث سگ پشیمون شدم ... پریدن تو آشپزخونههه و از همه جا بی خبر دو تایی با هم ( البته ماما با حالت غشو ضعف ! ) : چییییی شدهههههههههههه ؟؟؟؟؟
خلاصه منم اشک تمساح و اومدم آب بخورمو خوابالو بودم دستم خوردو ....! از جام تکون نمی خوردم که مبادا شیشه بره تو پام ، .خواهرمم که مث اسب خوابیده بودو با اون همه سرو صدا از جاش جم نخورد . اون شب گذشت ... به من که خیلی خوش گذشت چون هم شیطونی کرده بودم و هم تلافیه همه اون روزو سر مامی اینا در آوردم . دیگه بعدش متوجه نشدم عملیات رو ادامه دادن یا نه ! البته اون لحظه نفهمیدم که با این کارم چه شوک و فشاری ، اونم وسط سکس بهشون وارد کردم .... الانم که می فهمم دیگه ....... می فهمم دیگه ! خوب چیکار کنم ؟؟؟؟
اینم از این خاطره .. البته دوست دارم تاپ هاشو براتون بنویسم ... خاطراتی که مربوط به بچگیم بود طبیعتا" یه کمی ( فقط یه کمی ) شیطنت بچه گانه هم توش بود . اما بعد اون کمی جدی تر و با پشتکار بیشتر قضیه رو پیگیری کردم !
دوستون دارم . فعلا" بای . همه کارام مونده ! شب میام اوجگل ترش می تنم

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#8 | Posted: 11 Apr 2011 21:03
قسمت هفتم

خاطره ای دارم از اولین باری که خیلی اتفاقی خود ارضایی خواهرم رو دیدم :
ماجرا از این قرار بود که دوست مامی چند تا فیلم برامون آورد که یک فیلم آمریکایی بود در چند قسمت که تو اون نوار ها ضبط شده بود . نمی دونم سریال بود ؟ چی بود اما خیلی فیلم قشنگی بود به نام If Come Tomorrow (اگر فردا بیاید ) که من هنوز این فیلم در ذهنمه و خیلی دنبالش هستم . دوست ماما که اومد تا فیلمارو رو کرد ماما که عشق فیلمو ما هم که درس و مشق تعطیل ! اومدیم نشستیم پای فیلم . صحنه سکس داشت اما نه سکس کامل که ماما به خاطر ما مزاحمها با ریموت بزنه بره جلو صحنه های گذری اما داغ ! که البته برای کنجکاوی من و حالی به حالی شدن خواهرم همون کافی بود ( طفلکی تازه فهمیده بود دنیا دست کیه ! اگه میومد وردست خودم زودتر آشناش می کردم با دنیا ! ) ماما هم نمی دونم چرا تا یه صحنه سکس میومد یهو یاد درسو مشق ما میوفتاد ! هی چشم غره می رفت که پاشید برید سر درستون .. ما هم که چشم سفید ، عمرا" تکون نمی خوردیم ... البته به خدا من مشقامو نبشته بودم اما خواهرم هنوز درساشو کامل نخونده بود . من همون حدود12 سال رو داشتم و خواهرم هم 16اینا بود سینه هاش بزرگ شده بودو جلوی آیینه ادا اطوار زیاد در می اورد ... تا قبل اون هر 2 مون بیشتر شلوارک می پوشیدیم ...حالا اون شده بود عشق دامن کوتاه و بلند و چاکدار تا خط باسن و اینا ... من همش موهام یا پسرونه کوتاه بود یا مثل کولی ها می ریخت دورم ، اون ثانیه به ثانیه می بافت ، باز می کرد ، می پیچید ، ورز می داد ، لوله می کرد که اعصاب من از این کاراش خورد می شد . بیشتر دلم می خواست بریم یه کرمی بریزیمو یه آتیشی به پا کنیم حال کنیم . انرژی من اینطوری تخلیه می شد و مال اون اونطوری من تو حال و هوای خودمو اونم یه جا دیگه ... چون تغییر کرده بود و دیگه مث قبل باهام بازی نمی کرد و بیشتر با دوستاش حال می کرد خیلی حالم گرفته می شد . هیچوقت تصورش رو نمی کردم که بعد بلوغ خودم بدتر از اون بشم .. البته شیطونیهام به جای خودش بود اما دیگه دوست نداشتم مثل پسرا باشم ... دختر بودن رو با تمام ظرافتهای زنونش ترجیح دادم و این چیزی غیر از تصور خانوادم بود .
بگذریم ، حالا بعدا" از خودم هم می گم ، اون روز فیلمو که می دیدیم ماما و دوستش جو گیر شده بودن هی نظر کارشناسی می دادن راجع به فیلم . منو خواهرم هم می دیدیم ماما هواسش نیست که هی بگه پاشید برید سر درستون ، پلک نمی زدیم که صحنه ای رو از دست ندیم .. البته اون بیشتر از من ! بقیشو که بگم متوجه می شید . خلاصه فیلما تموم شد و خواهرم پا شد به من گفت من می خوام برم درس بخونم فردا امتحان دارم .. درم قفل می کنم حق نداری بیای تو !!! آقا منو می گی ! من اصلا" حساسیت داشتم که کسی اینطوری منو منع کنه با حرف ! چه برسه به اینکه درم بخواد قفل کنه ! گفتم من با تو چی کار دارم ؟ درستو بخون .. عصبی هی به ماما که مشغول حرف زدن بود نگاه می کردو هی گفت : می گم نه یعنی نه .. ماما هم که هنوز بحث کارشناسیش ادامه داشت ، وگرنه اگه حرفشو می شنید که گفت امتحان دارم ... آویزونش می کرد از پنکه ( مامانم گاهی خیلی گیر الکی می داد رو درس ) من نشسته بودم رو مبل و نقشه می کشیدم چه طوری نذارم درو قفل کنه .. گاهی قفل می کرد چون من زیاد مرض می ریختم موقع درس خوندنش . اما اون روز ماما که گرم دوستش بود .. بابایی هم که نبود می دونستم حوصلم می پکه حسابی . گفتم می رم می خوابم رو تختم که نتونه بیرونم کنه . اون رفت دستشویی منم دویدم تو اتاق ... اما صدای در دستشویی که اومد ترسیدم بیاد منو ببینه به مامی بگه بیرونم کنن . رفتم توی کمد دیواری اما درشو کامل نمی تونستم ببندم چون از داخل صاف بود به اندازه شاید 10-15 سانت باز موند در ... می دونستم اگه در کمد و باز نکنه منو نمی بینه چون توش تاریک بود .. می خواستم وقتی اومد تو اتاق هم بعدش بترسونمش هم یه جوری آویزوونش شم که بذاره بمونم .. حوصلم سر می رفت . حالا نگو این آبجی فلک زده ما فیلمرو که دیده بود حرارتش زده بود بالا ... اونقدرم عجله ای اومده بود تو اتاق که حتما" متوجه نبودن من پیش اونا نشده بود ( هر چند که غیب شدن من امری بس طبیعی بودو بعدش با یه دودی انفجاری .. جیغ کسی ... گندش در میومد ) ... کمد دیواریمون کنار در اتاق بود بعد روبروش اول تخت خواهرم ، بعد تخت من ... من غیر از سمت چپ کمد که دیوار بود و محدوده کمی از سمت راست ... اتاق رو می دیدم .دیدم فوری اومد تو اتاق و صدای قفل کردن در اومد لامپ رو هم خاموش کرد ! اما نیومد تو دید من ... دعا می کردم باز هوس نکنه تمبون عوض کنه بیاد سر کمد وگرنه یه گیس و گیس کشی حسابی داشتیم ! هی منتظر بودم بیاد بره سمت میز تحریرمون که روبرو و روبه دیوار بود ، منم از پشت برم بترسونمش . که دیدم اومد اما نه با لباس !!!!! اما نه پشت میز تحریر ! لخت لخت بود و اومد خوابید رو تختش و درست روبروم بود .. از تاریکی کمد تو روشنایی عصر سینه های تازه رسیدش رو می دیدم که وقتی به پشت خوابید انگار کوچیکتر شد و رفت پایین . دراز کشید رو تختش و من دیگه جدا" مات و مبهوت مونده بودم این چرا اینطوری می خواد درس بخونه و دیگه جرات جم خوردنم نداشتم ! 2 تا دستشو آروم گرفت 2 طرف سینه هاشو انگار می خواست بچسبونشون به هم .. البته الان می فهمم ناشیانه این کارو می کرد .. نمی دونم قبل اون چند بار این کارو کرده بود اما چیزی که مسلم بود این بود که باز من تجربه جدیدی و تو ذهنم و جسمم می کشیدم . چشماشو بسته بود و دستشو آروم می کشید رو سینش و بهم می مالیدشون .. شاید دردشم میومد . چون سینه ای که تازه رشد کرده باشه و دست نخورده باشه یه کمی حساس و دردناکه اگر دست بخوره .. اما دردش خیلی لذتبخشه من خیلی دوست داشتم
دیدم که روی تخت همونطور که سینشو می مالید پاهاشو باز می کرد یا فشار می داد به هم یا جمع می کرد و چشماش هنوزم بسته بود . احتمالا" فاز فیلمرو گرفته بود ! اساسی ! وقتی نگاش می کردم یک چیزی درونم می لرزید که ناشناخته بود برام .. تا حدودی فهمیدم داره چکار می کنه . اما چون جدید بود برام دوست داشتم جلو برم باهاش نه اینکه یهو مثلا" از تو کمد بپرم بیرون رو سرش که بترسونمش یا اذیتش کنم ... همینطور که سینه هاشو می مالید یه آه خیلی آروم مثل ها کردن توی سرما کشید و یکی از دستهاشو آورد پایین و کشید رو شکمش ....
بچه ها اینو بخونید .. تا بقیشو بنویسم ...... جیش تو این کیبورد ما که فارسی نداره !!!!

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#9 | Posted: 11 Apr 2011 21:06
قسمت هشتم
bOoseh
دستشو آروم کشید رو شکمشو با اون دست دیگشم یکی از سینه هاشو آروم می مالید . گاهی هم یه آه آروم می کشید اما خیلی کمتر از ماما، پاهاشو دراز کرد رو تخت و چسبوند به هم بعد دستش از روی شکم اومد پایین تا رسید به کسش . با چهار تا انگشتش بالاشو محکم ناز می کرد و هی پاهاشو به هم فشار می داد با چشم بسته و دیدم انگار سینش رو محکم تر داره تو دستش فشار می ده . بعد اینکه یه کمی ناز کرد روی کسشو آروم پاهاشو باز کرد و دستشو برد پایینتر و کامل گذاشت روی کسش . من چون تو کمد زیر لباسای آویزون شده ایستاده بودم خیلی راحت می دیدمش . پاهاشو بازم بازتر کرد و شروع کرد دستشو آروم می کشید رو کسش .. من فقط چشمم به دستش بود ، هر وقت دستشو میاورد پایین همه کسش رو می گرفت تو دستش باز ول می کردو دستش می رفت بالا .. کف این یکی دستشم باز کرده بود و می کشید نوک سینه هاش که انگار کسی شیر خورده باشه بیرون زده بود . ( نوک سینه هاش رو به بالا سیخ شده بود ) باز به دستش نگاه می کردم که چطوری کسش رو می ماله و آه ه ه کشیدناش یه کمی فرق کرده بود . نامنظم و کشداار شده بود . بعد دیدم پاهاشو از زانو روی تخت خم کرد به دو طرف که کامل بین پاهاش باز شد ، اون یکی دستشم آورد پایین و تند تند دودستی کشاله های رونش و کناره های کسش رو می مالید . با هر حرکت دستش شکم و کمرش یه کمی میومد بالا و سرش می رفت عقب و آه می کشید . بعد پاهاشو جمع کردو کف پاشو گذاشت زمین زانوهاش اومد بالا ( یعنی مثل خوابیدن موقع زایمان طبیعی ) بعد دست راستشو برد کامل لای پاش گذاشت رو کسش اون یکی دستشم دراز کرد پشت باسن و رون خودشو محکم گرفت و قلاب کرد . پاهاشو یه ذره جمع تر کرد بعد شروع کرد مالیدن کسش که با پاهای جمع شده دستش سخت می رفت اون تو . با این یکی دستشم محکم پاشو گرفته بودو فشار می آورد به او دستش . یه کمی که گذشت دیدم با هرحرکت دستش که رو کسش بود یه صدایی مثل وقتی که آدم تن خیسشو تو حموم لیف می زنه میاد و اون موقع نمی دونستم خیس شد ه و با حرکت دستش رو سوراخ کسش ... ترشحات مکش می کنه و صدا می ده .. فکر کردم خودش صدا در میاره . دستشو با زور و تند تند می کرد لای پاهاشو خودشو می مالید و اون شدا هی بیشتر می شد . با حرکت دستش کم کم دیدم همه کمرو سینه و شکمشو می ده بالا و میاره پایین و هم سرعتش بیشتر شده بود هم یه جوری نفس می کشید انگار داره نفسش بند می یاد . یهو دیدم که بد تر هم شد و گوشت پشت رونشو محکمتر چنگ می زنه ، دستشم تند تر می کنه لای پاش ..... بعد یه لحظه دستشو لای پاش نگه داشت و خودشومحکم داد رو به پایین ( کسشو داد پایین که بیشتر با دستش فشار بیاد ) بعد همزمان این یکی دستش سریع اومد بالا و بالش رو چنگ زد و همونطور رو به پایین نگه داشته بود خودشو و یه آخخخخخخخخخ کشدار بی حال گفت و شل شد . پاهاش همونطور دراز شد رو تخت . اون یکی دستشم افتاد یه طرف و مثل کسی که دویده باشه نفس نفس می زد که سینه هاش قشنگ بالا و پایین می رفت ! چشماشم همونطور بسته بود .
من چون سر پا بودم و تکون هم نخوردم پام داشت خواب می رفت حسابی . خدا خدا می کردم این زودتر دفتر کتاباشو جمع کنه بره بیرون خسته شد این همه درس خوند که منم بتونم در برم بیرون . که دیدم چند لحظه بعد آروم و بی حال بلند شد رفت یه دستمال کاغذی برداشت . پشتش به من بود . دیدم یه طرف پاشو باز کرد و دستمال و کشید لای پاهاش چند بار بعدم انداختش تو سطل ، با خودم فکر کردم حتما" پریود شده بخاطر مالیدن هلوش و داره خون میاد ازش ( از اون فکرای جفنگ ! ) بعدم باز از دید من رفت کنار و لباس می پوشید حتما" جلوی در ( چه عجله ایم داشت ! همون جلو در همرو کشیده بود پایین ! ) خلاصه دیدم صدای در اومد و انگار رفت بیرون یه کم صبر کردم بعد که صدا نیومد در کمد و باز کردم اومدم بیرون از لای در اتاقم نگاه کردم دیدم کسی تو سالن نیست . سریع دویدم بیرون . از آشپزخونه صدای ماما و دوستش میومد که بقیه مذاکرات رو برده بودن اونجا ! رفتم نشستم رو مبل . تا نشستم در دستشویی باز شد خواهرم اومد بیرون . اومد تو سالن حالا من ذل زده بودم بهش بد تابلو مگه ول می کردم ؟! . اومد از پارچ که رو میز بود واسه خودش آب ریخت خورد . اونقدر بهش نگاه کردم و پلک نزدم که بهم با یه حالت خاصی گفت : چیه ؟ گفتم هیچی . درساتو خوندی ؟ ! گفت آره . گفتم حالا بیام تو اتاق ؟ گفت بیا .حالا من چشم بر نمی داشتم ازش !
اون بیچاره م که نمی دونست موضوع چی بوده بی خیال رفت تو اتاق ! البته ایندفعه دیگه خودتون شاهدید که کاملا" اتفاقی بود و من قصد فوضولی نداشتم ! البته ما راضیم به رضای خدا !
اینم به خاطر گل روی شماها ..... مخصوصا" Kamran عزیزم که زحمت کشید و تاپیک رو آورد گذاشت صدر جدول رده بندی .. من دیگه برم لالا ... خوابم گرفته . بووووس بای

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     

#10 | Posted: 11 Apr 2011 21:09
قسمت نهم
می خوام ماجرای شبی و براتون تعریف کنم که توی یه سفر اتفاق افتاد . قبل اون یه کمی از خودم بگم بهتره که بدونین تو چه رده سنی و جسمی و جنسی بودم !
حدودا" دوازده سال داشتم .. دیگه اطلاعات کامل و فضولی براه و خلاصه حالی به حولی . از نظر فکری بلوغ شده بودم اما از نظر جسمی فقط سینه هام مثل 2 تا جوش کوچولو زده بود بیرون . خوب یادمه اولین بار که دردش رو حس کردم وقتی بود که بابا محکم منو تو بغلش فشار داد . دلیلشو یادم نیست که سر چی جو گیر شده بود که تریپ آمیتاباچان اومد تا بغلم کرد یه درد خفیفی حس کردم روی تنم اما نفهمیدم واسه چیه . البته من از وقتی درهای خوشبختی بروی ماما و بابا بسته شد و تونستم راه برم و حرف بزنم .. دیگه روزی نبود که پام یا دستم یا جایی از بدنم کبود نباشه ، یا زمین می خوردم یا به روشهای مختلف مصدوم می شدم . می خوام بگم اون لحظه خیلی برام تازه و عجیب نبود که جایی از تنم درد می کنه . باز نمی دونم به کجا خوردم یا دست خواهرم خورد به سینم که این دفعه دلم ضعف رفت از دردش و از اونجا که خیلی شرمو حیا داشتم ! همونجا بدون معطلی بلوزم و زدم بالا ببینم چی شده ماما داشت با بابا صحبت میکرد و روش به من بود یهو چشمش افتاد به من با تعجب گفت چرا همچین می کنی ؟! اونطوری که نمی تونستم خوب معاینه کنم دویدم رفتم تو اتاق جلوی آیینه زدم بالا که دیدم نه جایی زخمه نه کبوده . انگشتمو گذاشتم اطرافشو فشار میدادم که ببینم کجام بود اینطوری درد گرفت که تا مغز سینمو فشار دادم موهای همه جام از درد سیخ شد ! یه کم دیگه نگاه کردم و معاینه کردم که دیدم بعلههههههه نی نی هم دیگه خانومی شده واسه خودش ( البته تو دلم اینو گفتم وگرنه باز بابایی می شنید مث پریود شدن خواهرم نصف شب جشن میگرفت با ماما ! ) خلاصه یه حس عجیب و جالب و اوجگل داشتم
بعد عین این جواتا که هی می خوان جلب توجه کنن دویدم رفتم تو سالن قفسه سینمو داده بودم جلو پیش ماما اینا که گرم صحبت بودن رژه می رفتم ... یکی نبود بگه : آخه خز ؟ آخه اوسکول ؟! اون یه ذره غده چی بوده که الان معلوم بشه از زیر بلوز . خلاصه هر چی راه رفتم کسی متوجه نشد که حرصم در اومد رفتم جلوی ماما که نشسته بود رو مبل داشت حرف می زد با بابایی . دیدم هی حواسش نیست رفتم درست روبروش ایستادم طوری که دیگه بابارو سخت می دید و ذل زدم بهش . بین حرفش هم اون هم بابایی یکی 2 بار آروم با دست منو دادن کنار که نرفتم . که ماما وسط حرفش یهو ساکت شد منو نگاه کرد . با خودم گفتم حتما" فهمید جوجوهام در اومده دیگه منم آماده واسه ناز کردن و خجالت و بوووس و بغل و اینا ...... که ماما یهو با یه حالت عصبی آمیخته به ترس و تند گفت : چی کار کردی ؟!!!!! منو می گی ! شاخ درآوردم ! گفتم ماما چی ؟ یهو پا شد وایستاد عصبی تر از قبل اما آروم گفت : می گم چی کار کردی مامانی ؟ تو الکی اینطوری به من نگاه نمیکنی ! بعد هم اون هم بابایی هی اینور اون ورو نگاه می کردن ببینن دودی ، بخاری ، رنگی ، شکستگی چیزی از جایی بلند نشده ! لب و لوچه اساسی آویزون گفتم ماما هیچی ! اما هنوز باور نکرده بود . حالا ما یبار خیر سرمون اومدیم مث بچه آدم از تحولاتمون بگیما ! بعد می گن دخترا چرا فراری می شن ؟ !
خلاصه یه خورده بهم نگاه کرد و انگار باور کرد .. نشست سر جاشو با یه لبخند ژوکوند گفت : پس چی می خوای مامانی ؟ منم که دیگه قیافه تو مایه های معصومیت مریم مقدس و تحول ، یه جوری که بابایی نبینه دستمو بردم سمت جوجوم با ناز گفتم درد می کنه .. بابام گفت کجاش ؟! ماما یه لبخند زد ابروهاشم داد بالا با یه حالت دلسوزانه که من خندم میگرفت از صورتش گفت : هییچییییی ! بعد منو بغل کرد محکم که باز دردم اومد . و اینطوری شد که من بجگ شدم یه ذره
گاهی حرصم می گرفت که به خاطر دردی که داشت و مثل غده شده بود نمی تونم مثل قبل خودمو بکوبم به درو دیوارو سینه خیز برم کرم بریزم . اما از این که مثلا" داشتم بزرگ می شدم ( یعنی مثل خواهرم می شدم ! ) و اینکه انگار توجه مامی اینا یه مدل دیگه شده بود بهم و تریپ منطق و میزگرد و نظر خواهی تو خونه برام می ذاشتن خوشم میومد . اما پریود نشده بودم هنوز .
و حالا ماجرایی که می خواستم براتون بنویسم حدودا" 13 سالم بود بابایی یه شریک داشت که آدم جالبی بود .. من آلانم که یادش میافتم از خنده روده بر میشم . یه مرد چاقالوی لپ گلیه با مزست . این شریک بابایی ظاهرش مایه داری ( البته از اونایی که گوسفندارو فروختن کفشاشونو درآوردن سوار مینی بوس شدن با پولشون اومدن تهران بعدشم با زحمت و علم و نوآوری یکی دیگه شدن برج ساز! ) الانم کارو بارشون حسابی گرفته . اما باطنن از اونایی که همیشه آرزو داشتن یه مینی بوس آبی بخره ، پشتشم بنویسه : دنبالم نیا ، اسیر میشی !!! فکر کنم هنوزم تو دلش مونده . البته خیلییییی باحالن من دوسشون دارم از اون آدمای شاد بزن و برقص . البته عمو زیاد بلد نیست برقصه ، مثل زنش معلم هم نداره ، اما خیلی علاقه داره !!!!
بابایی که باهاش شروع کرد ماما زیاد خوشش نمیومد که عمو ماشاالله شریک بابا بشه اما بعد یه مدت که دید کارو کاسبی شون خیلی داره میگیره یهو خوشش اومد ! ( البته الان فقط رفیقن ، کارشون و جدا کردن ) زنِ عمو ماشاالله هم چند بار اومد خونه ما و چون توی تهران غریب بود ماما خیلی کمک می کرد بهش . یه پسرم دارن که متاسفانه از همون اول که اسمش جعفر بود و صندل و با جوراب می پوشید تا همین الان که اسمش شده رامتین و فقط تریپ پیر کاردین و برونو بلینی و انریکو مارینلی می زنه ! من ازش بدم میومد . همیشه هم دعوامون می شد با هم . الانم وقتی می بینمش پیش دوستاش صداش می کنم جعفر ! که هفت تا رنگ عوض می کنه زود به همه می گه شوخی می کنه !!
عمو خیلی فعال بود و خیلی پیشرفت کردن تو تهران ، مثلا : زن عمو که همه خرید هاشو از سه شنبه بازار و تاناکورا میکرد حالا دو ماه یبار می ره ایتالیا که مثلا" لباس بخره یا فلان مزون براش لباس بدوزه ! یا اون موقع ها با چادر و جوراب پارازین کلفت و خیلی ساده میومد باید حالا بیاین ببینینش که چی شده تیپش ( قابل توجه داریوش آخا ! اگرم میخوای لخت کنی اینو لخت کن برادر نه فاطی کماندوها رو ! ) یا اون موقعها به عمو می گفت آقا ماشاالله ، الان بهش می گه ماشال گاهی یه جووونم می گه آخرش! که یه بارم دوست اوسکول من تو مهمونیمون اینارو دید بعد که زن عمو با عشوه و ناز و صدای ظریف صدا کرد ماشال دوستم فکر کرد عموم خارجیه ! ( مارشال !!!! ) .........

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات من از سکس *مامان و بابام....* بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.