| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

خاطرات من از سکس *مامان و بابام....*

صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#11 | Posted: 11 Apr 2011 21:11
قسمت دهم
خلاصه این عمو ماشاالله ، ببخشید ( زن عمو قدغن کرده اینو بگیم ! ) این عمو مارشال یه بار که انگار یه سود حسابی و مفت برده بودن و کلی جو گرفته بودش که پول خرج کنه به بابایی گفت که دسته جمعی برای عید بریم شمال کنار دریا . ماما اینارو هم راضی کردن و رفتیم . البته شوهر خاله ماما به ملکوت اعلی پیوسته بود و خالم خونه رامسر رو فروخته بود و نمی تونستیم چتر و بالون رو اونجا پهن کنیم . رفتیم و یه خونه گرفتیم اونجا .
شب بابایی و عمو بساط مشروبو پهن کردن و عمو هم هی می گفت بابا یه نوار شاد بذارید ! ( اما همه یه طوری می پیچوندن چون دیگه اونوقت ول نمی کرد و می خواست بترکونه !! ) فقط زن عمو کیف می کرد البته اون موقعها . الان که هی ایراد می گیره ازش . اون شب بابا اینا شوخی شوخیو رو کم کنی با عمو خیلی مشروب خوردن مااام که اون موقعها مزه خور حرفه ای بودیمو چه حالیم می کردیم . بابا اینا که حسابی کلشون گرم شد کلی جوک گفتن و همدیگرو اذیت کردنو خندیدیم . عمو هم که زیاد جنبه نداشت یعنی تاحالا اونقدر نخورده بود ... هی سر به سر زن عموم می ذاشت .. زن عمو اون موقعها خیلی مقدس بازی در میاورد هی و به عمو چشم غره می رفت . بابایی هم گاهی نگاهاش شهلا می شد یه چیزی یواش به ماما می گفت و تابلو دیگه . بعد تا اینا اینطوری می کردن این جعفر ( رامتین ) زل می زد مث جغد نگاه می کرد به منو خواهرم ...( یه سال از من بزرگتره .. یادم رفت بگم ) .
خلاصه وقت خواب شد و خونه ای که گرفتیم طبقه بالاش دو تا اتاق داشت که با پله جدا می شد ( دوبلکس دهاتی بود ) جعفر که گفت من می خوام رو بالکن بخوابم ( به یاد ولایت ) ما هم رفتیم بالا دو تا اتاق داشت .. یکی ماما اینا . یکیم منو خواهرم .. پایینم 2 تا اتاق داشت . که عمو اینا رفتن بخوابن . بعد هم عمو و بابا چون خیلی مست شده بودن مخصوصا" عموگاهی یه تابلو بازییی در میاوردن که اگه بچه 3 ماهه هم اونجا بود می فهمید امشب چه خبره تو اتاق خواب اینا
خوابیدیم و با اینکه خیییلی خسته بودم باز طبق معمول بنده بیدار خوابی زد به سرم . چون بزرگ تر شده بودم با حدس اینکه اینا امشب سکس دارن دچار هیجان می شدم و گاهی کشاله های رونم و کناره های هلوم خیلی کم ضعف می رفت ( کمی تحریک می شدم ) از طرفی هنوز هم خیلی شیطون بودم هم کنجکاو . خلاصه خوابیدیم نیم ساعت یا چهل دقیقه که گذشت خواهرم هفت پادشاه و خواب دیده بود آروم پا شدم رفتم بیرون نزدیک در اتاق ماما اینا که شدم اصلا" نیاز نبود گوشتو بچسبونی از همونجا صدا میومد . بابایی که بدجور داغ شده بودو حسابی صدای ماما رو درآورده بود چون چندین بار شنیدم ماما آروم و با ناله می گفت علی بسسه بسه . چند لحظه همونجا ایستادم . دیگه تقریبا" با شنیدن صدا حدس می زدم چیکار می کنن . حس می کردم با درد اینو می گه حالا نمی دونم ماما زودتر ارضا شده بود یا بابایی دوباره سکس خواسته بود هر چی بود از صداش معلوم بود که دردش میاد .
از پله ها رفتم پایین در سالن بسته بود و چراغ تراس خاموش بود فهمیدم جفری جوووون خوابیده .. یواش اومدم پایین تا نزدیک در اتاق شدم دیدم واااااای عمو پدر صاحاب بچه رو درآورده داره جررر میده !!!! آنچنان حشری و با حرص نفس نفس می زد که حس کردم الانه زن عمو یه جیغ بنفش بکشه ... اما فقط ناله می کرد می گفت : آخخخ ! یواش آقا ماشالله !!!!! منو می گی ! تا اینو شنیدم دیگه همونجا داشتم سکته می کردم از خنده .. یعنی فکر نمی کردم اون موقعهم که لخت تو بغلشه و دارن سکس می کنن بهش بگه آقا ماشالله !!!!
خلاصه یه کمی رفتم نزدیکتر .. در اتاقشون کنار در آشپزخونه بود ... بین 2 تا در ایستادم که اگه کسی اومد برم آب بخورم مثلا" ! البته بابا که بعید می دونستم رضایت بده ماما رو ول کنه ! آقا ماشاالله هم که انگار تازه سر حال شده بود ! چون تازه شروع کرده بود به جاااااان گفتن ! اما با هر جانش انگار جون زن عمو رو می خواستن بگیرن ! نفسشو نگه می داشت انگار یهو ول می کرد . بعد یه لحظه با خودم تجسم کردم که الان چه شکلین .. البته اون موقعها جذاب نبودن مطمئنا" ! اما چون جدید بود برام خیلی دچار هیجان شده بودم . وقتی به این فکر می کردم که الان جفتشون لختن و مطمئنا" عمو داره محکم می کنه که اینطوری صدای بدبختو در آورده . پاهام شل می شد .یه ذره ایستادم صداشون و نفسهاشون تندتر شده بود . بعد چند لحظه هم آروم شدن بعد هم صدای بوس که نمی شه گفت بوس ! بهتره بگم ماچ چ چ های عمو ماشااللهی میومد بعد چون هر وقت مارو می بوسید ته ریش داشت و ماچشم صدا میدادو یه کمی هم خیس می شد لپم .. یادش افتادم حالم به هم خورد . دلم واسه زن عمو سوخت یهو ! ( آخه بگو بچه بتو چه ؟ اون که داره حالشو می کنه ! ) صداشون که داشت قطع می شد رفتم تو آشپزخونه یواش آب خوردم برگشتم از پله ها رفتم بالا اون بالا داشتم در اتاق و آروم باز می کردم که در سالن یهو باز شد ! از ترس کپ کردم یواش از لای نرده ها نگاه کردم دیدم اون جعفر مرده شوره ، اومد تو سالن بره دستشویی ، اول ترسیدم که نکنه بیدار بوده منو دیده اما شاسکول انقدر خوابالو بود اول اشتباه رفت دم در آشپزخونه باز برگشت رفت دستشویی . منم رفتم خوابیدم اما پام هنوز یه ذره ضعف می رفت .
فرادشم که چشمای ماما اینا همه پف کرده بود اما عمو و بابایی سر حال بودن حسابی . و عمو ماشاالله رو هم نتونسیتم شبش بپیچونیم ، باز مشروب خورد کلی برامون رقصید ما رم مجبور می کرد برقصیم باهاش بعد چون من تابلو می خندیدم به عمو ماما اینا هی چشم غره می رفتن !!!
یه سوال ( قابل توجه علیرضا جون ... مشروب در کل چه تاثیری روی سکس داره .. یعنی بهتر می شه ؟ بدتر میشه ؟ تند تر می شه ؟ چی میشه ؟ )
خوش باشید

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#12 | Posted: 12 Apr 2011 04:55
قسمت يازدهم
سلام به همه . شب همگي بخير ني ني باز اومد که با شماها باشه هنوزم دوستون دارم . حتي بي معرفتا رو
مي خوام يه خاطره اي و بنويسم که حدودا" مربوط به8 - 9 سالگيم بود براي من خيلي خاطره خوبي نبود و چون تنبيه شدم کامل تو ذهنم مونده . همونطور که گفتم تا حدودي روشن شده بودم توي بعضي مسائل اما در حد همون رده سني خودم و با اطلاعات ناقص . بعضي شبا حالا يا اتفاقي و يا اينکه با تابلو بازي ماما و بابا مي فهميدم که بازم مي خوان اون کارو انجام بدن يعني نزديک خوابيدن که مي شد يه حرکتي يه حرفي تا زده مي شد من مثل مامور FBI مي گرفتم که موضوع چيه ! چون يه کمي از تازگي در اومده بود برام اونقدر حريص و کنجکاو نبودم که حتما" تا نصفه شب چشامو بزور باز نگه دارم که برم ببينم چه خبره اما اگر آش و لاش نبودم از خستگي و خوابم نمي برد حتما" وظايف رو به نحو احسن انجام مي دادم
اون روز يادمه من يه دونه از اين بازيها خريده بودم که يک صفحه مقوايي رنگ شده داشت و چند تا مهره ، اسمش فکر کنم سلطان جنگل بود ، يه چيزي تو مايه هاي منچ و مار پله ، اما با يه موضوع ديگه . تا جايي يادمه اون روز اونو جايزه گرفته بودم از مامي . و تا شب فکر کنم 20 بار خواهرمو مجبور کردم باهام بازي کنه 10 بارم مامانمو ! ديگه داشتن بالا مياوردن تا بازي رو مي ديدين ، اگرم نمي يومدن که جفتشونو سوار خر مي کردم با کولي بازيام . خلاصه شبش خواهرم داشت تلويزيون ميديد منم آويزون از آستينو شلوار و شورتش که باز بيا بازي کنيم ! اعصابشو حسابي خورد کرده بودم . اما طفلکي هميشه مظلوم واقع مي شد . هنوز شام نخورده بوديم تا بابايي بياد ، ماما هم داشت کاراشو انجام مي داد يه ذره به ماما گير دادم که ديدم کار داره بي خيالش شدم . بابايي که اومد انگار همبازي من تو دور نهايي المپيک جهاني اومده ... تخمين زده بودم که کمه کم تا وقتي بخوابه 10 بار بازي مي کنم باهاش ( صبووور بودنا ! قابل تحسينه واقعا"! ) تا اومد منم بازي رو زدم زير بغلم دويدم دم در و با لوس بازي سريع نشونش دادم و گفتم بيا بريم بازي کنيم . گفت عزيزم برو با خواهرت بازي کن . مارمولک بازي در آوردم گفتم اون تقلب مي کنه ! گفت بابايي من خسته ام يه دوش بگيرم ميام حالا . گفتم حموم نه نهههههه ! يهو خواهرم پشتم سبز شد سلام کرد با تعجب گفت اِ اِ اِ !!!! من تقلب مي کنم !!!!!! اين همه از ظهر نذاشتي درس بخونم به خاطر اين ! اگه من ديگه با تو بازي کردم اسممو عوض ميکنم مي ذارم سکينه ! منم بهش دهن کجي کردم . ماما اومد دم درو گفت تو هنوز بابا نيومده شروع کردي . بيا برو بچه . ديگه رفتم سراغ سلاح هميشگي بغض کردم واسه يه گريه و جيغ جيغ حسابي گفتم نه بايد بازي کنه باهام . مامانمم که حسسسسااااس ابروهارو داد بالا گفت علي دستو صورتتو بشور تا شام آماده بشه يه ذره باهاش بازي کن . پامو کوبيدم زمين که يه ذره نه خييييلييييييي زيااااد . ايستاده بودم جلوي بابايي پشتم بهش بود و روم به مامي . بابايي گفت الان نه بعدا" ... ماما که ديد من آماده شليکم تابلو يه چشمک جدي زد بهش که من ديدم ، گفت حالا يه ذره باهاش بازي کن از صبح مارو به سيخ کشيده !.. بابايي سريع گفت بايد برم حموم ! کار دارم نازي !! چشمم به ماما بود که ديدم همونطور که داره حرف مي زنه تا بابايي اين حرف و زد يه لبخند ژوکوند زدو يهو گفت آها .. آره عزيزم بيا بريم بابا کار داره منم که ديگه آب دماغ آويزون ، نوک دماغ قرمز ، چشما پر اشک آماده عر زدن که ماما همونجا کنار مبل منو نشوند بازي و ازم گرفت باز کرد طبق معمول اون خواهر تقدير برگشتمو صدا کرد . اونم کلي غر زد اما چون ماما کار داشت و ازش خواهش کرد با حالت تهوع اومد نشست رو زمين پيش من گفت بچه پررررو من که تقلب مي کردم ! چي شد ؟! خودمو عسل کردم براش گفتم اوجگل ناسسسسم ... شوخي کردم خوب . شروع کرديم بازيو منم که نيش تا بنا گوش باز مثل اسب کيف مي کردم بازيمون تموم شد و چون اونا اصلا" حواسشون نبودو با اکراه بازي مي کردن طبق معمول من بردم و با بدجنسي تمام گفتم سکينه جون باختي ! که خونش به جوش اومد با جيغ دنبالم کرد .منم فرار مي کردم و داد مي زدم خودت گفتي با من بازي کني اسمت ميشه سکينه ! بچه بودم ديگه ، هر چند که نا خلف بودم .
شام هم آماده شد اما بابا هنوز نيومده بود بيرون از حموم ! هميشه هم زود ميومد نمي دونم انگار اون شب مثل پيرزنا حتما" داشت کيسه و سنگ پا مي کرد ( حتما" شيوي چيزي مي کرد ، قابل توجه عليرضا جون .. باباها اين موقع ها تو حموم چي کال مي تونن داچته باچن ؟ هووووم ؟ )
بعده 3 ساعت اومد بيرونو رفتيم سر شام من بازيم هنوز زير بغلم بود ( اميدوار بودم هنوز ! ) که بابايي اومد لپشو ماليد بهم ( لپش يه کمي زبر بود هميشه اينکارو که مي کرد خِليييي اوشم ميومد ) که رو صندلي غش کردم از خنده گفت کوچولو بازيتو ببر بذار تو اتاقت اينجا غذا مي ريزه روش کثيف مي شه هاا ! با بي ميلي رفتم تو اتاقم بازي و گذاشتم اومدم وارد آشپزخونه که مي شدم خواهرم سر يخچال نمي دونم چي بر ميداشت ماما هم رو به کابينت و پشتش به بابا که رو صندلي نشسته بود خم شد يه چيزي برداره . يه پيرهن بندي کوتاه داشت که چون راحت بود زياد اونو مي پوشيد .. يه لحظه تا پشت به بابا خم شد من ديدم تا شورتش معلوم شد بابايي هم که چشم و چالش اون طرفي بود منو نديد اما خواهرم سر يخچال تو ديد بابايي بود . تو چند ثانيه ديدم که بابايي سرشو آورد پايين اول بعد با دستش يه کاري کرد که ماما آروم پريد و با خنده برگشت ! منم ديگه دم چهارچوب بودم تا ماما برگشت شروع کردم کلاغارو نگاه کردن که مثلا" من هيچي نديدم !! تو چند ثانيه بابايي خودشو جابجا کرد رو صندلي صاف نشست خواهرم برگشت اومد سر ميز ، من نشستم رو صندلي ماما هم رو ميز داشت غذارو مي کشيد اما زير چشمي ميديدم که منو نگاه مي کنه بفهمه چيزي ديدم يا نه
وقتي ديد من عاديم انگار خيالش راحت شد هي مي خنديد . چه خنده هاييم !
خلاصه سرتونو در نيارم اون شبم اينا يه تريپايي اومدن که ما فهميديم که : آرررررره ! قبلا" هم خونه قبليمون رو براتون شرح داده بودم سه تا اتاق خواب داشت که يکيش اين طرف سالن مال ما بود . دو تاشم اون طرف ديوار به ديوار يکي خواب يکيم اتاق کار بابايي . من بعد از آزمايشهاي مکرر و تلاشهاي زياد متوجه شده بودم که مطمئنا" احتمال اينکه من از کاري که اونا شب انجام مي دن تصوير داشته باشم ، خيلي کمه پس چه بهتر که همون صدا رو با خيال راحت بدون ترس داشته باشم ! خلاصه يه کمي که از خوابيدنمون گذشت يواش رفتم تو حال و چون از قبل بررسي شده بود يه راست رفتم تو اتاق کار بابايي که ديوار به ديوار اتاق خواب بود . بين اون 2 تا اتاق يه در بود که البته از اون طرف يه کمد گذاشته بودن جلوش رفتم جلو گوشمو چسبوندم به در ... چون در بود از ديوار بهتر صدارو رد مي کرد يا دير رسيده بودم يا بابايي خيلي عجله داشت چون صداي بلند و کشيده نفس نفسشون ميومد و آخ هايي که ماما مي گفت . چند دقيقه اي پشت هم اون صدا و صداي بوسيدن محکم و گاهي حرفاي بيتربيتي باباييو !!! مي شنيدم که بعد ماما با ناله گفت کجاست ؟ بابايي گفت آخ يادم رفت ! ماما گفت از همين پاتختي بالايي بردارررر ! زووود باش !!!! بعد صداي باز و بسته شدن کشوي پاتختي اومد و چند لحظه بعد باز شروع کردن . گوشم همينطور روي در بود و جم نمي خوردم که سرو صدا کنم . که همزمان با يه آييييييييييييي بلند ماماني بابا يه آهههه کشيدو شروع کردن به نفس نفس زدن . من تمام فکرم اوني بود که ماما گفت تو کشو هست . سريع برگشتم رفتم تو اتاقم و هي فکر مي کردم .. صبح هم مثل هاپو از خواب بيدار شدم برم مدرسه . چون خوابم ميومد
عصر که اومدم باز يادم افتاد . ما به هيچ وجه بدون اجازه يا گفتن مامي در کمد يا کشوهاي اتاقشون رو باز نمي کرديم .. ماما خيلي حساس بود هنوزم هست . اون روز ديگه داشتم اذيت مي شدم بخاطر اين موضوع ، مي دونين که ! ماما که رفت خريد ديدم خواهرم هم داره درس مي خونه سريع رفتم تو اتاق ماما ... 2 تا پا تختي دو طرف تخت بود کشوهاي يکيو باز کردم که بالايي سوتينا و شرتاي ماما بود ، تو پاييني هم شورت و زير پوش بابايي . رفتم اون طرف تو پايينيه يه کمي خرت و پرت مث فندک و اينا بود تو بالايي بسته جوراب هاي نو بود که چيده شده بود داشتم نگاه مي کردم که يه جعبه ديدم که تا حالا نديده بودم بازش کردم توش پر بسته هاي کوچيک بود يکيشو باز کردم. ديدمممممممممممممم واااااااااااااااايييييييي بادکنکه ! اما مث بادکنکهايي که مي خريدم نبود . سرش خيلي گشاد بود و نمي شد راحت بادش کرد چرب هم بود . اما هر چي بود بادکنک بود قند آب شد تو دلم ، فکر کردم حتما" خارجيه ماما مي خواسته بعدا" بهم جايزه بده ديگه از ذوقم موضوع ديشب و يادم رفت همونو که باز کردم برداشتم بقيه رو هم مرتب کردم رفتم بيرون قايمش کردم تو وسايلم چون ماما دعوام ميکرد اگه مي فهميد بدون اجازه چيزيو برداشتم . اون روز گذشت و چند شب بعد مهمون داشتيم . يکي از فاميلاي دور بود با پسر و دخترش . که من خيلي حال مي کردم باهاشون چون هميشه واسه هر خرابکاري و شيطوني پايه بودن و مث بعضي بچه ها نمي ترسيدن . مخصوصا" پسره ! يه بارم کمد رختخواباشونو آتيش داده بوديم 3 تايي و خيلي بخير گذشت که زود فهميدن بقيه و کل خونه اون روز نسوخت. خلاصه اون شب اومدنو ديگه بماند من چه کارايي که نکردم و ماما و بابا چه چشم غره هايي که نرفتن !کلي سرخپوست بازي کرديمو تمام خونرو سه تايي زيرو رو کرديم . خواهرم زياد قاطي نمي شد باهامون ، اداي آدم بزرگارو در مي آورد که منم هر بار از کنارش رد مي شدم از حرصم نيشگونش مي گرفتم . داشتيم با اون 2 تا اتاق من وخواهرم و شخم مي زديم که دخترشون که کوچيکتر بود از لاي وسايلم اون بادکنک و ديده و برداشته بود . حواسم بهش نبود يهو ديدم با داداشش دارن رو فرش غلت مي زنن و دعوا واسه بادکنکه ، منم که عشق دعوا و کشتي و هيجان تا اومدم برم وسط بپيچم بهشون دختره در رفت بيرون و هر هر خنديد و ما شکست خورديم . هنوز چند دقيقه نگذشته بود ديدم بابايي و ماماني صورت و چشماشون قرمز ! اومدن تو اتاق به اون پسره فاميلمون گفتن بره بيرون و درو بستن ! هم تعجب کردم هم ترسيدم که نکنه خيلي شلوغ کرديم اومدن دعوام کنن . بابايي دستشو آورد بالا ديدم بادکنکم تو دستشه . با يه حالتي که هم داشت منفجر مي شد از عصبانيت و خشم ، و هم مي خواست اداي پدر هاي با فرهنگ با شخصيت تحصيلکردرو در بياره ، گفت : فقط يه کلمه ! اين !!! چييييه ؟؟؟ ! از کجا ! آورديش ؟؟؟؟ چشمم گرد شده بود اما يه ذره خيالم راحت شد . با يه حالت مظلوم گفتم : بابايي باد کنکه .
يه دره صداش بلند تر شد باز گفت مي گم از کجا آورديش ؟؟؟؟؟ تا اومدم جواب بدم يهو صداي گريه اون دختر فاميلمون اومد که شنيدم بابا و مامانش دعواش مي کنن . نمي دونم چرا ، اما از حالت پدرم حس مي کردم که به خاطر بادکنک اينطوري عصباني نيست . يهو بغض کردم همينطور ذل زدم بهش . ماما هم که تکيه داده بود به در با تعجب . باز بابايي گفت : براي بار آخر مي پرسم ؟ از کجا آورديش ؟ ! اصلا" انتظار نداشتم که بابايي داد بزنه سرم اونم وقتي مهمون داريم ، اونم به خاطر يه بادکنک ، هر چيم که من يواشکي برش داشته باشم ! تو چشمم پر اشک شده بود گريه نمي کردم اما همونطوري که با بغض نگاش مي کردم يهو اشکام اومدن پايين که دل ماما باز به داد من رسيد . اومد جلو ي من ايستاد به بابامم گفت علي بسه . برو بيرون دارن اون بچه رو دعوا مي کنن . خلاصه من 3 ساعت تموم عر زدم بخاطر اون حالت ترس و هم خجالتي که جلوي مهمونامون کشيدم . شام هم نخوردم . اونا هم ديگه هيچ حرفي از اون بادکنک نزدن . اولين بار که فهميدم اون چيزي که پيدا کرده بودم و اون دختره گرفته بوده دستش جلوي همه دوييده بوده بيرون که بادش کنه کاندوم بوده . کلي نشستم خجالت کشيدم از خودم . خيلي سياد اِجولت تشيدم ... ببشيد ديگه .
تموم شت

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#13 | Posted: 12 Apr 2011 04:56
قسمت دوازدهم
مي خوام يه خاطره اي و بگم که فکر کنم يه کمي جنبه آموزنده داشته باشه براي شماهايي که ني ني داريد ( قابل تفجه عليرضا جوونم )
يادمه مدرسه که ميرفتم دقيقا" مثل خونه هيچکس طعم آرامش و آسايشو نميچشيد از دست من نه معلما و نه بچه ها . انواع و اقسام کرمهارو ميريختم و اگر درسم خوب نبود مطمئنا" 100 باره خانوم مدير اخراجم ميکرد . هر چيم دعوا يا جريمه مي کردن آدم نمي شدم . هفته اي نبود که ماما يا بابا رو از مدرسه نخوان و من تو دفتر ناظم نباشم و يه بلايي سر يکي از بچه ها يا معلمها نياورده باشم . شايد يه کمي هم پدرم مقصر بود چون مدام مي گفت اين بچه انرژيش زياده بايد يه طوري تخليه بشه ! درست هم ميگفت من پيش فعال بودم و انرژي چند برابر هم سن و سالام بود اما اين راهش نبود . البته غير اينکه درسم خوب بود به احترام کمکهاي مالي بابايي و چکهاش هم بود که اونا اين تخليه انرژي و خونه خراب شدن رو مي پذيرفتن و فقط به طور نمايشي هي منو صدا مي کردن دفتر مدرسه . کلاس سوم بودم که علاوه بر آتيش هايي که ميسوزوندم کم کم رفتم تو نخ يه اکيپ از بچه هاي سال چهارم و پنجم که خيلي شر بودن و با اهداف و آرمانهاي من در مدرسه و بيرون مدرسه همخوني داشتن ! بيشترشون از اراذل مدرسه بودن که هر کلاس و چند بار درجا زده بودن و قيافشونو ميديدي مي فهميدي به بچه دبستاني نمي خوره ، از اون قيافه هايي که داد مي زنن بيا منو بکن ! اونم رايگان ! در راه رضاي خدا ! که اگه اون موقعها ماما مي فهميد من تو جمع اينا مي لولم از هستي ساقطم مي کرد . بچه مچه هارو اصلا" راه نميدادن تو خودشون اما از جايي که بنده خيلي فضول بودم به هر مشقتي بود از کارشون سر درآوردم و اينقدر تلاش کردم تا وارد جمعشون شدم البته در اين راه سر زنگ تفريحها ضرر مالي هنگفتي رو متحمل شدم و به جيب بابايي و بوفه مدرسمون کلي حال دادم. توي جمعشون من از همه کوچيکتر بودم و بهم مي گفتن تربچه که خيلي حرصم ميگرفت . خلاصه بزور وارد جمعشون شدم وتو ميزگرد شون که زنگ تفريح شروع ميشد و اکثرا" موضوعش سکس و مسائل زناشويي بود ( اي جواداي نديد بديد ) شرکت ميکردم و کلي هم نظر ميدادم ! البته معني خيلي از حرفهاشون رو نمي فهميدم و برام تازگي داشت . به هيچکس نگفته بودم که من سکس پدرو مادرمو ديدم يعني ميترسيدم يکيشون سوتي بده و اول مدرسه چيزي بفهمه بعد هم پدرو ماما بعد هم که ديگه خدا رحمت کنه ني نيو . اما گاهي يه لفظ واسشون ميومدم که اونايي که بزرگتر بودنو خيلي ادعاشون ميشد حرفه اي هستن دهنشون باز ميموند از تعجب که من اينارو از کجا ميدونم !! البته چيزايي که ميگفتم همه همون مواردي بود که طي عمليات سري ديده يا شنيده بودم وگرنه من از جزئيات سکس هيچ اطلاع دقيقي نداشتم . مثلا" اصلا" نميدونستم که مامانا چطوري حامله ميشن و حتي به ذهنم خطور نميکرد که با اون کار يه مامان ني ني دار ميشه . چون هميشه مامي بهم ميگفت که خدا تو و خواهرت رو آورد تو دل ماماني بعد که کمي بزرگ شديين تو دلم ، به دنيا اومدين ( آخخيييييي ) و من واقعا" اطلاعاتم از به دنيا اومدن بچه همين اندازه بود تا اينکه توي همين همايش هاي تخصصي من فهميدم يه زن چطور حامله ميشه . البته بازم ناقص اما کامل تر از قبل . اينو مثال زدم چون خاطره اي و که مي خوام براتون بگم مربوط به همين مسئله هست . زنگ تفريح که ميشد ، يا سره کلاس يا تو حياط ميشستن دوره هم گاهي و صحبت ميکردن البته بيشتر اطلاعات کم و سطحي. مثلا" يکي خواهرش ازدواج کرده بودو يه چيزايي از سکس گفته بودو اونم ميومد تعريف ميکرد . يا اينکه يکي از همون اراذل با دوست پسرش رفته بود خونه و مي يومد با آب و تاب زياد تعريف مي کرد . که البته در بيشتره موارد خالي ميبستن و بقيه هم مثله اوسکلا ميشستن کف ميکردن . يه معلم داشتيم اسمش خانوم مقدسي بود هم خوشگل بود هم خوش هيکل . وسطاي سال بود که ديديم دلش هي بجگ و بجگ تل ميشه و فهميديم ني ني داره تو دلش . توي ماه 7 و 8 خيلي شکمش بزرگ شده بود يعني بچه توي پهلوهاش نبود اصلا" و همين شکمش رو بزرگتر نشون ميداد . اولين باري که توي اون بحثها خيلي تعجب کردم وقتي بود که تازه وارد جمعشون شده بودم و يکي از اونا با مسخره بازي گفت خدا ميدونه شوهر مقدسي چطوري اين بدبخت و کرده که اين شکمش اينقدر بزرگ شده ! و همه زدن زير خنده . من خيلي تعجب کردم و تا وقتي رسيدم خونه همش فکر ميکردم به اين مسئله و فکر ميکردم که اون دختر حتما" شوخي کرده که بچه هارو بخندونه اما يه علامت سوال گنده توي ذهنم ايجاد شده بود که ني ني چه ربطي به اون کارا داره ظهر که داشتيم با خواهرمو ماما غذا ميخورديم من طبق معمول هميشه بدون سانسور صوتي تصويري ، يهو به ماما گفتم : ماما ؟ خدا چطوري ما رو آورد تو دل تو ؟ که ماما چشماش گرد شد لقمه گير کرد تو گلوش . خواهرمم که خوب بزرگتر از من بود و بيشتر از من ميدونست ديدم به زور خندشو نگه داشته جلوي مامانم . ماما باز ابروهاشو داد بالا ( همونطوريکه من هميشه خندم ميگرفت ) با يه ژست آنچناني گفت : عزيزم من و بابايي دعا کرديم و از خدا خواستيم و خدا شماهارو آورد تو دل من ( به به چه دعاييم ! مناجات شب جمعه ) باز گفتم خوب چطوري؟ که ديم لبخند ماما از اون مدلهايي شده که الان قابلمه مياد تو سرم ! که لپم و محکم کندو با لبخند گفت وقتي خودت بزرگ شدي، عروس شدي، ني ني دار شدي ميفهمي، منم مدل خرکي خجالت کشيدمو با خواهرم غش کردم از خنده ! اما يه جورايي فهميدم که بلهه ! خداي اوجگل مهلبون به تنهايي ما ني ني هارو تو دل مامانيمون نذاشته و يه چيزي ! اون وسطا دست اندر کار بوده به شدت ! که ماما جواب منو اينطوري داده ! اين مسئله خيلي کنجکاوي منو تحريک ميکرد و از طرفي چون تو جمع اون بچه ها بخاطر چرت و پرتهايي که گفته بودم همه فکر مي کردن که تربچه خيلي حاليشه و به يکي از اساتيد سکس تبديل شده بودم ، نميخواستم از کسي در مورد اين مسئله چيزي بپرسم . يه روز که باز بچه ها داشتن بحث علمي ميکردن و منم 4 چشمي ذل زده بودم بهشون ، يکيشون که خواهرشو تو سن کم شوهر داده بودنو زياد از روابط خواهرش واسه بقيه ميگفت ، گفت خواهرم ميگه شوهرش اينقدر اون کارارو دوست داره که اگه خودش حواسش نباشه شوهرش هر شب آبشو ميريزه تو حاملش ميکنه ! ديگه من خون جلو چشممو گرفته بود از فضولي ! مي خواستم برم يقشو بگيرم بگم : آب چيه ؟!خواهرت کيه ؟! کدوم تو بريزه ؟! يالا توضيح بده !
اما نمي شد ديگه ! خلاصه سرتونو درد نيارم يه مدتي گذشت و من با پشتکاري که شما عزيزان در من سراغ داريد و مطلع هستيد کمابيش فهميدم که آب چيه و کجا مي ريزن و چي مي شه ، اما بازم ناقص . و دردسرها از همونجا شروع شد که من با فهميدن اين موضوع فکر مي کردم هر بار مامان و بابا سکس مي کنن بعدش يه ني ني مياد تو دل مامانيم . يعني دردسر که چه عرض کنم به يک معضل بزرگ تبديل شد اين مسئله . هر بار شبا مي فهميدم ماما اينا باز دارن اون کارو مي کنن فرداش ما تو خونه فيلم سينمايي داشتيم . من ديگه به هيچ جا غير از شکم ماما نگاه نمي کردم و همش فکر مي کردم الان حتما" ني ني داره ، اونقدر نگاه مي کردم که ماما قشنگ متوجه مي شد و هي به خودش نگاه مي کردو با خنده مي پرسيد چيه کوچولو ؟! منم با حرص ميرفتم تو اتاقم درو مي کوبيدم ، چون ته تغاري بودم و دردونه ! تصور اينکه يکي بخواد بياد جاي منو بگيره ديوونم مي کرد و انواع و اقسام حرکات آکروباتيک رو تو خونه اجرا مي کردم و خونرو به هم مي ريختم . با کوچکترين
مسئله اي 1 ساعت جيغ مي زدم . خواهرمو بيشتر از قبل اذيت مي کردم ( چون تا يه حديش براشون عادت شده بود و طبيعي بود! ) خلاصه هر وقت با خبر مي شدم از سکسشون تا چند روز بساطي داشتيم تو خونه . يادمه همون موقعها يه پنج شنبه شب بود بابايي يه مشروب حسابي خورد و حسابي شنگول و منگول بود ! البته همينطوريشم خيلي سر حال و بگو بخنده ديگه فکر کنيد مِي رو هم زده بودو ! ....ديگه لب و بده بياد ساقيا ! کلي سر به سر هممون گذاشت و خنديديم . ماميم کنارش نشسته بود تا يه چيزي مي گفت و ما مي زديم زير خنده اين هي لچ و لچ مامي و ماچ مي کرد ! يا لپشو محکم مي گرفت و خلاصه تابلو بازي . مطمئن بودم بازم امشب اون کارو مي کنن . چون مامي خيلي اصرار مي کرد که دير وقته بريم بخوابيم ! ديگه من که هيچي اون آشغاليه هم که شب اومد دم در ماهيانه بگيره از چشم و چال بابايي فهميد که امشب مي خواد يکي و ..... ! خوب پدرو مادرم حتي فکرش روهم نمي کردن که من تا اين حد جلو رفته باشم و آگاه باشم از بعضي مسائل و موقع خواب هم همه رفتيم تو اتاقمونو ، نيمه شبم که ديگه همه اساتيد مي دونن چه خبر بود تو اتاق ماما اينا
صبح که نه ظهر بيدار شدم و باز مثل برج زهر مار بود قيافم ، بلند شدم رفتم بيرون ديدم صداي شير آب مياد کسيم خونه نيست .. رفتم پشت در داخلي حموم با بي حوصلگي صدا کردم ماماااااااااااااااااا ؟ که ماما درو باز کرد گفت سلامت کو فسقلي ؟ برو صورتتو بشور بابايي با خواهرت رفتن غذا بگيرن منم الان ميام . لاي درو باز کرده بود که سردش نشه . همونطوري اخمو گفتم مامااا ؟ دلتو ببينم ؟ مامانم خندش گرفت درو باز کرد با تعجب گفت مگه تاحالا نديدي ؟! يه نگاه به دلش کردم و يه دست روش کشيدم که خيس خيس بود . مامانمم چون گاهي خودمو لوس مي کردم
ني ني مي شدم براش يا الکي شير مي خوردم از سينش فکر کرد بازم موضوع همونه . گفت برو کوچولو برو صورتتو بشور . رفتم بيرون و همش به شب قبل فکر مي کردم و حرصم در اومده بود هي نگاه کردم به دورو برم ببينم چيکار کنم که دلم خنک شه . مامانم تو اون خونمون کلي گلدون داشت گلدون که مي گم نه از اين معموليا ، گلدونايي که سالها زحمت کشيده بود براشون و خيلي رسيده بود بهشون . چون خيلي علاقه داره به گل و گياه . رفتم توي آشپزخونه يه پارچ کوچيک داشتيم که ماما با اون آب مي ريخت تو سماور برش داشتم و پر آب جوشش کردم يواش اومدم بيرون که نريزه . بعد با حرص به همه گلدونا آب دادم ! چندين بار ! اونم چه آبي ! و بعد اون روز وقتي همشون يکي يکي خشک شدنو ماما از تعجب و ناراحتي داشت سکته مي کرد مثل اسب کيف کردمو دلم خنک شد . اما هنوزم که هنوزه کسي نمي دونه که چرا ريشه اون بيچاره ها خشک شد منم نمي دونم والله
نمي دونم ، شايد بهتر بود نه خيلي کامل اما تا حدي من از طريق ماما روشن مي شدم تو اين قضيه تا اين رفتارهاي نا هنجار رو نشون نمي دادم . چون تا چند وقت بعدش که من اصل قضيه رو فهميدم و يکي از بچه ها بهم گفت تا نخوان بچه دار نمي شن هر بار که متوجه مي شدم اونا سکس دارن تو خونه همه امواتشونو مياوردم جلوي چشمشون . طوري که ماما اينا خودشون فهميده بودن من يه مرگيم هست
اينم بوس گنده براي همه دوستاي اوجگل ناس فعلا" باي تا شب

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#14 | Posted: 12 Apr 2011 04:57
قسمت سيزدهم



سلام به همه . شب و روزتون بخير
مي خوام خاطره اي شبي و براتون بگم که تو اون شب بزرگترين سوتيِ زندگيم رو دادم اونم جلوي بابابزرگم شانس اين دفعه با ما يار نبود و يکي حسابي جيش کرده بود توش ماما اينا حالشو بردن يک عمر شرمندگيش واسه ما موند و هنوزم که هنوزه شرمنده ام جون داداش !
يه روز از مدرسه که اومدم خونه ديدم فقط خواهرم خونست و مامانم نيست ، هي مي پرسيدم ماما کو ؟ هي کشش مي داد که رفته خريد و خريدش طول کشيده و خلاصه به يه نحوي هي مي پيچوند منو ، منم تا ديدم ماما نيست از غيبت ماما حسابي سوء استفاده کردم و کلي تو حياط دوچرخه بازي کردم ، سر ظهر ! ذل آفتاب ، اگه ماما بود که جيغ ميزد ، خواهرم اومد روي تراس گفت بيا بالا باز خون دماغ مي شي چپ مي کني ، که انگار مخاطبش ديوار بودو من به کرک و پر درنيومدمم حساب نکردم حرفشو ! کلي بازي کردمو هر دوري که تو حياط مي زدم اون وسط مسطا يه حاليم به باغچه و چمنا مي دادم و يه گشت و گذار حسابي مي کردم اون تو ، دوچرخمم هي چرخاش گير ميکرد به بوته ها و مي خوردم زمين . نمي دونم چه مرضي بود که هر جايي و به من مي گفتن نرو و تاکيد مي کردن من فرداش دقيقا" روي همون نقطه با يک لبخند پيروزمندانه ايستاده بودم . اينطوي >>>>
ديگه آخراش ديدم جونم داره از کف پام مياد بيرون از بس رکاب زدم تو اون آفتاب ، از حولم نهار هم نخورده بودم ، از بس تو باغچه خورده بودم زمين عين خرخاکي شده بودم و مث جنازه رفتم تو ، ديدم خواهرم تو اتاقشه رفتم تو آشپزخونه و از توي قابلمه با قاشق غذا خوردم و سر يخچالم با شيشه آب خوردمو کلي کيف کردم ، ديگه ماما نبودو الواطي به راه و هر غلطي مي خواستم مي کردم آخه اينام از اون کارايي بود که ماما خيلي حالش بد مي شد . خيلي خسته شده بودم و ديگه کاري نمونده بود که انجام نداده باشم و اون موقع بود که بعد چند ساعت فهميدم ماما هنوز نيومده خونه ! هميشه همينطوري بود وقتي ميومدمو ماما نبود اول اينکه بهم نمي گفتن کجاست که کولي بازي در نيارم که چرا منو نبرده بعد که کلي ميتازيدمو خسته مي شدم تازه يادم ميومد ماما هنوز نيومده . خلاصه رفتم دم در اتاق خواهرم ، يه شلوارک کرم رنگ داشتم که دو طرفش جيب داشت هميشه خوشم ميومد دستمو بکنم تو جيباش راه برم . کليم ازم عکس گرفتن با اين شلوارک که ته کاريکاتوره خلاصه همونطور که دستم تو جيبم بود حوصله نداشتم درش بيارم در اتاقو که چفت نبود ، محکم با پام باز کردم خورد به ديوار که خواهرم بيچاره داشت درس ميخوند يه متر از جا پريد ، هر چي خونده بود يادش رفت گفت چيه باز ماما نيست دور برداشتي ؟ گفتم ماما کجاس ؟ گفت خريد ، فهميده بودم دروغ مي گه داد زدم نخيرم اگه خريد بود ميومد ، گفت برو مي خوام درس بخونم حوصله ندارم ، بعدم روشو کرد اونور . هي گفتم بگو ! بگو ! که جواب نداد منم زدم زير گريه اونم با چه صداي انکرالاصواتي ! رفتم کز کرم گوشه مبل آب دماخ آويزون زرو زر گريه مي کردم که دلش سوخت اومد پيشم . شيطون بودم اما خوب خيليم ماماني بودم . خسته ام شده بودم که ديگه بدتر . اومد گفت گريه نکن تا بگم . منم ساکت شدم گفت مامان بزرگ خورده زمين پاش شکسته ، رفته اونجا بمونه پيشش . ديگه اينو که گفت با قدرت 12 ريشتر زدم زير گريه گفت چته خوب ماما فرار نمي کنه که ! مياد ! شب بابا مياد ميريم اونجا ! لوس ننر ! منم با همون گريه هي مي گفتم دلم مي خواد ! تو چيکار داري ؟! جواب نمي دادم مي مردم ديگه !
خلاصه من کلي ونگ زدم تا از خستگي خوابم برد . عصر هم که بابايي اومد يک تراژدي غم انگيز هم واسه اون اجرا کردم که مجبور شد همون لحظه شال و کلاه کنه بريم که فقط من رو اعصابش راه نرم منم سريع کيف مدرسمو زدم زير بغلم ( که اگه وصلت شدو شب اونجا موندم بهانه نداشته باشن اينا ! ) 3 تايي رفتيم اونجا . ماما رو که ديدم کرمم خوابيدو همه دلتنگي ها سر 2 دقيقه تموم شد رفتم سراغ فنچها و مرغ عشقهاي بابا بزرگم ( بيچاره ها ! )
خلاصه تا آخر شب بوديم و چون ماما بزرگ هم پاش شسکسته بود هم ناراحتيه قلبي داره ، لازم بود که کسي پيشش باشه پدر بزرگم هم پير بودو در حالت عادي ماماني خودش ترو خشکش مي کرد ، با خالم قرار گذاشته بودن که 1 هفته ماما بمونه يه هفته خالم . منم ديدم باز دارن منو خر مي کنن ببرن خونه از همون سلاح 12 ريشتري استفاده کردم که در نهايت مقرر شد من پيش ماما بمونم بابايي صبح لباساي مدرسمو بياره منو ببره مدرسه . خلاصه 3 -4 روز گذشت و اين باباي بيچاره من هر روز صبح کلي راه ميومد منو مي برد مدرسه ظهر هم ماما ميومد دنبالم . خواهرمم که مجبور بود خونه باشه ، نزديک امتحاناش بود ، معلم خودش ميومد خونه باهاش درس کار مي کرد ( کودن ! ) منم که ديگه نهايت لذت رو ميبرم اونجا چون ماما که همش سرگرم کار و پذيرايي از مهمونا بود که ميومدن عيادت ، مامان بزرگم که نمي تونست راه بره منو ببينه هي دعوام کنه ، بابا بزرگمم که از موقعي که يادم مياد تا الان من هرخرابکاري مي کنم فقط مي خنده به همه مي گه مث بچه گيهاي خودمه ! خلاصه از هفت دولت آزاد بودم . روز ششم بود که قرار بود از پس فرداش خالم بياد جاشو با مامانم عوض کنه که شوهرش نمي دونم آنفولانزا گرفت ؟ خروسک گرفت ؟ مگسک گرفت ؟ چي گرفت که خالمم گرفتار شد ! و همه يعني ماما و بابا و خواهرم زد حال خوردن جز من ! چون خيلي به من خوش مي گذشت اونجا . بابايي که قاعدتا" از همه بيشتر ضد حال خورد چون حتما" کلي دلشو چرب و چيلي کرده بود واسه آخر هفته واسه ماما . البته مامان بزرگمم فکر کنم واسه همين هي اصرار مي کرد به بابايي که پنج شنبه جمعه بيايد اينجا بمونيد . بابامم نميدونم روش نمي شد چي بود که هي تعارف مي کرد . البته قبلانا مي موندا ، ايندفعه شايد حس مي کرد تابلو هست که مامان بزرگ واسه چي اينقدر اصرار مي کنه . خلاصه بابايي با کلي تعارفو ناز و عشوه ( با کله ! !!) پنج شنبه با خواهرم اومدن اونجا ...

اوجگلاي ناززززز بقيشو شب مي نويسم . بايد برم استخر

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#15 | Posted: 12 Apr 2011 04:57
قسمت چهاردهم



بابا اينا که اومدن من يه کمي دست و پام بسته بود چون بابايي نمي ذاشت بدو بدو کنم و هي مي گفت مادر بزرگت مريضه سرو صدا نکن . حالا چيزي هم نشده بودا ، پاش شکسته بود ديگه ! شام که خورديم مامان بزرگ که تو اتاقش بودو همونجا سريع مي خوابيد .يه کمي تلويزيون ديديم و بعدش بابا بزرگمم رفت همونجا تو اتاقشون که بخوابه . اون پنج شيش شبي که من اونجا بودم هر شب توي اتاقه کناري بغل مامانم مي خوابيدم ، هم کيف مي کردم و هم تقريبا" برام عادت شده بود . خلاصه بعد پشت سر گذاشتن يک روز سخت و پر جنب و جوش حسابي انرژيم تموم شده بود و خسته شده بودم و اصلا" هم تو نخ ماما اينا نبودم که تابلو بازي در ميارن يا نه . خونه مامان بزرگم اينا يه سالن بزرگ داره که آشپزخونه روبرو هست سمت چپ يه اتاقه که مال مامان بزرگم ايناس اون طرف حال هم يه اتاق بزرگ هست که از دو طرف سالن در داره . يکيش کنار آشپزخونه اون يکي درش هم همون اول سالن که وارد مي شي ، که جلوي اين در رو يک جا کفشي بزرگ گذاشتن که از کنارش يه کمي اضافه اومده و بازه . خونشون بافت قديمي داره و درهاش از اوناييه که وسط نيمه بالايي يه شيشه مات بزرگ داره . اون دري که جلوش جا کفشي گذاشته بودن شيشه سمت ديوارش چند تا ترک بزرگ داشت و گوشه پايينيش به اندازه 4 انگشت دست من تو اون موقعها يه تيکه از شيشش افتاده بود اما چون جاکفشي و کشيده بودن جلوش معلوم نمي شد . من چون جثه ام کوچيک بود هر وقت با خواهرم قايم موشک بازي مي کرديم ميرفتم توي اون فضاي کوچيکه بين جا کفشي و ديوار قايم ميشدم و وقتي خواهرم مي رفت تو اون اتاق پيدام کنه از اون سوراخه مي ديدمشو هر هر بهش مي خنديدم خلاصه اون شب يادمه بابام از تو فيلماي بابابزرگم طبق معمول فيلم گنج قارون فردين رو گذاشته بود ( گنج قارون براي بابايي يه چيزي تو مايه هاي اون بازي سلطان جنگل واسه من هست ! ) هنوزم حال مي کنه با اين فيلم و هر جا خواننده مفت گير مياره سريع مي گه علي بي غم و بخون !
خلاصه طبق معمول اونو گذاشته بودو خودشو ماما رو راحتي نشسته بودن ، منو خواهرمم که بالش انداخته بوديم جلوي تلويزيون دراز کشيده بوديم . البته نه ! اشتباه نکنيد ! نه با اين آرامش و طمئنينه اي که دارم مي گم ! خواهرم خواب و بيدار بود بيچاره، يعني هي چشماش ميرفت رو هم ، من يه پر پيدا کرده بودم و تا چشماش بسته مي شد پر رو ميکردم تو گوش و دماغ و هر سوراخي که دم دستم مييومد از اين بدبخت ، و تا از خواب مي پريد من چشمامو ميبستم . که نمي دونم چند بار اين کارو کردم که ماما ديد گفت : بچه آروم بشين ! گناه داره خواهرت ! که منم جمع و جور کردم خودمو . آخراي فيلم بود که ديدم ماما پاشد رفت تو اتاق و چند دقيقه بعدش با رختخواب اومد تو سالن . به من که بيدار بودم گفت پاشم که اونارو پهن کنه منم فهميدم مي خواد واسه خواهرم که اونجا خوابش برده رختخواب پهن کنه . فيلم هم تموم شد و بابايي مثل هميشه با يه لبخند ژوکوند ( که هميشه بعد اين فيلم مي زد ) پا شد رفت دستشويي . ماما هم رفت تو اون اتاق منم ديگه خيلي خسته بودم بلند شدم دنبالش رفتم تو اتاق . ديدم رختخواب پهن کرده اونجا ( بالشتاشم چسبونده به هم!! )
پشتش به من بود داشت صورتشو با لوسيون پاک مي کرد . ديدم رختخواب و خيلي مرتب پهن کرده يجوري که خوشم ميومد ، منم رفتم پريدم وسط رختخوابا شروع کردم معلق زدن ! که يهو برگشت منو ديد . گفت چرا نخوابيدي ماماني ؟ گفتم اومدم بخوابم ديگه . گفت جاتو انداختم پيش خواهري پا شو برو بخواب . گفتم نه ماما پيش تو ميخوابم مث هر شب . که يهو چهره ماما مثل بلال سرخ کرده شد يعني بنده خدا فهميد که مصيبتي مي کشه امشب تا منو از اون اتاق بيرون کنه ! گفت خواهرت تنهايي مي ترسه پاشو با هم بريم پيشش بخواب . منم که هنوز در حال پشتک وارو زدن بودم گفتم نه همينجا خوبه . تو اون لحظه چون بابايي هنوز نيومده بود تو اتاق هيچ فکر خارج از محدوده اي نکردم و چون چندين شب تو بغلش خوابيده بودم به قول معروف ملکه ذهنم شده بود ! که امشبم بايد اينجا بخوابم اومد نشست منو بلند کرد ( چون پاهام رو هوا بودو سرم رو زمين ) گفت : ماهي ريزه به حرف مامانش گوش مي ده الان ميره پيش خواهرش مي خوابه ( جهت اطلاع خوانندگان و بينندگان عزيز : معني اسم من ماهي هست و در منزل لقب هايي از قبيل ماهي ريزه ، ماهي کوچولو ، ماهي فرفره ، و چند نوع ماهيه ديگه داشتم و هنوزم دارم البته !) بچه ها اين جدي بودا !
خلاصه يه جورايي گوشي دست من اومد که چي ؟ بنده امشب بايد بغل خواهرم باشم و تا صبح از ترس چشمو چالم نخوابم . آخه شبا بد ميخوابه ، يهو ميبيني که مشتي ، لگدي ، پايي اومد تو چشتو هنوز نگفتي آخ خ خ ! يه لنگشم تو خواب انداخته رو شکمت که نفست ديگه بالا نمياد ! تا اومدم شروع کنم ويزويز کردن بابام اومد تو اتاق و با حوله داشت صورتشو خشک مي کرد ، تا منو ديد يه نگاه آنچناني به ماما کرد و با يه لبخند
غم انگيز گفت چرا سر جات نخوابيدي کوچولو؟ که من تا اومدم دفاعيمو ارائه بدم نمي دونم مامانم اشاره اي چيزي کرد بهش که بابايي اومد خم شد منو رو دستش بلند کرد شروع کرد صورتشو بهم ماليدن ، که قلقلکم اومد غش کردم از خنده و هي مي گفت هييييييسس ! خلاصه همونطوري بازي بازي مارو خر کردن و بردن انداختن تنگ دل خواهرمون و يه بوس بابايي و يه لب مامانيو د بدو که رفتيم . برقارو خاموش کردن ورفتن . شايد يک ربع گذشت و من طبق معمول کينه شتري داشتم و ناراحت بودم ازشون و هنوز خوابم نبرده بود . در اتاقشون باز شد و يکيشون اومد بيرون و از بالاي سر ما رد شد و رفت دستشويي ( حالا نمي دونم واقعا" جيش داشت يا سياه بازي بود ؟! ) من چون روم اين طرف بود ندبدم که ماما بود يا بابايي چند دقيقه بعدم از دستشويي اومد بيرونو وقتي باز از بالاي سرمون رد مي شد من دقيق حس کردم که کمي مکث کرد منم که برزخ چشامو بستم و اصلا" باز نکردم . بعد هم رفت طرف اتاق و در و بست و من به وضوح صداي قفل شدن در اتاق خواب رو شنيدم . هر چند که خيلي آهسته و با احتياط قفل شد اما من شنيدم . و الان به اين فکر مي کنم که بد نيست اگر در مورد بعضي مسائل به ظاهر پيش پا افتاده هم در مورد بچه ها يه کمي بيشتر حساسيت نشون داده بشه . چون اگر در رو قفل نمي کردن من با ترس که نه اما مدل تربيتي که داشتم هيچوقت نصفه شب درو باز نمي کردم آشکارا برم توي اون اتاق يا حداقل ديرتر اين کار رو مي کردن که من صداي قفل شدن اون در رو نمي شنيدم . چون همين مورد باز باعث تحريک شديد کنجکاويم شد و براي بار دوم بعد ماجرايي که توي حموم ديده بودم ، اون شب شاهد نزديکترين رابطه پدرو ماما بودم البته نه کاملا" واضح اما قابل تشخيص . خلاصه صدا رو که شنيدم همون حالتهاي کنجکاوي همراه با دلخوري که فکر کنم باهاش آشنا شدين در من ايجاد شد . يه کمي صبر کردم بعد مثل فنر از کنار خواهرم پا شدم آروم رفتم پشت در . اون دري که کنار آشپزخونه بودو از اون رفت و آمد مي کرديم به اتاق .. اول وارد يه راهرو کوچيک مي شد بعد وارد اتاق و کمي فاصله داشت با فضاي اون اتاق بزرگ . يه کمي گوش کردم ديدم صدايي نمي ياد اومدم خوابيدم سر جام از نوري که از پنجره سالن افتاده بود تو خونه و مال خيابون بود يهو چشمم افتاد به اول سالن و به اون جاکفشي بزرگ و ديگه هوش فوق العاده اي نياز نبود که بخوام براي ارضاي کنجکاويم اونجارو انتخاب کنم . بارها اونجا قايم شده بودمو کسيم پيدام نمي کرد ، چون اونقدر اون فاصله با ديوار کم بود که کسي فکر نمي کرد اونجا جا بشم و مي دونستم با يه فاصله 2 متري قشنگ مي شه داخل اتاق رو از توي اون تکه کوچيک ديد . 2 دقيقه بعدش من داشتم به اون شيار نگاه مي کردم و خيلي آهسته و بي صدا چسبسدم به ديوار رفتم جلو تا به شيشه رسيدم . قدم اندازه اي بود که گردنم تا قسمت چوبي در بود وچون شيشه قسمت وسط بود سرم و خيلي راحت تو حاشيه چوبي در مخفي مي کردم که از اون طرف ديده نشم . همش سعي مي کردم که کاملا" بي صدا باشم . سرمو يواش بردم جلو و از اون تکه کوچيک شکسته شده نگاه کردم . اول چون فضاي ديدم غريبه بود موقعيت رو درک نکردم اما چند لحظه بعد همه وجودم تعجب بودو دلهره و بازم کنجکاوي .رختخواب بابا و ماما رو ديدم درست زير پنجره که از اونجا با فاصله 2 متر يا بيشتر ديده مي شد چون اون اتاق بزرگ بود و به قول قديميها اتاق پذيرايي بود . يه چراغ خواب خيلي کم نور روشن بود اونجا اما زياد هم مهم نبود چون خونه مامان بزرگم توي خيابون اصلي هست و شبا هميشه توي خونه روشنه از نور خيابون . پدرم رو ديدم که از نيم تنش لخت بود يعني از کمر به پايين پتو روش بود اما پتو از باسنش پايينتر بود و ديدم که کامل خوابيده روي ماما . تن ماما رو غير دستاش که بالا بود نمي ديدم . چون نور در اون فاصله اونقدر ديد دقيق نمي داد . بابام همونطور که روي تن مامان خوابيده بود صورتشو مياورد پايين و فکر مي کنم ماما رو مي بوسيد . چون خيلي آروم بودن و من صدايي از اونجا که بودم نشنيدم . بعد سر بابايي يه کمي اومد پايين تا زير گردن و روي سينه ماما که وقتي ماما گردنشو بلند کرد از نوري که از بالاي سرشون تو اتاق بود و افتاد رو صورتش ، قشنگ صورتشو ديدم . صورت بابايي هي روتنش بالاو پايين رفت و ماما يهو دستاشو توي نور ديدم آورد بالا انداخت دور گردن بابايي . اونم صورتش همونطوري پايين موند . حس مي کردم قلبم خيلي داره تند تند مي زنه . چون هر چند روشن روشن نبود اما واضح بود و من مي ديدمو شايد هم بزرگ ميشدم . با چيزهايي که از مدرسه و بچه ها شنيده بودم مي دونستم کدوم قسمت بدن ابزار اصلي سکس هست . و همش چشمم به کمر و باسن بابا بود . از نوري که روي بدنش افتاده بودو برق مي زد ( فکر کنم کلي صفا داده بود ! ) ديدم همونطور که صورتش تو بغل مامانمه کمر و باسنش رو داره تکون مي ده و با اين کار پتويي که روشون بود يه کمي رفت پايينتر و ديدم که پاي بابايي وسط پاهاي مامانمه و يه کمي از پاي مامانمو که باز بود از گوشه پتو مي ديدم .گاهي کمي زانوش رو خم مي کردو مياورد بالا . من فقط به اون نقطه نگاه مي کردم و به حرکت بدن بابا که هي بيشتر و تندتر مي شد و ماما کامل گردنشو داده بود بالا و صورتش رفته بود عقب و همينطور گردن بابارو محکم بغل کرده بود . خيلي خيلي خفيف داشتم کم کم صداي نفسهاشون رو که برام عادي بود و تازگي نداشت مي شنيدم . اما اينبار مي ديدم ماما چرا اونطور نفس نفس مي زنه و با ارضا شدنش کنجکاويه به شدت تحريک شده من هم داشت ارضا مي شد . داشتم همونطور نگاه مي کردم که يهو صداي در اتاق اومد ماما و بابا که جلو چشمم رو هم ديگه بودن !!! پس از اتاق ماما بزرگينا بود . مي دونستم که اگه از کنار مبلها رد شن مي بينن من نيستم . واسه همين خيلي آروم طوري که صدايي در نياد همونطوري خودمو کشيدم طرف ديوار سرم پايين بود که پام به فرشي چيزي گير نکنه چپ کنم ، سه بشه ! تا از لاي اون شيار اومدم بيرون و سرم رو بالا کردم روبروم اول در دستشويي باز شد و بعد هم برقش روشن شدو بعد هم من توي اون نور چشم تو چشم پدر بزرگم . چشماش با اينکه ريز بود اما مي ديدم که 2 -3 برابر شده و داره منو نگاه مي کنه منم که ديگه تا فرش زير پام و خيس کردم . اون هنوز نپرسيده با صداي خيلي آروم که کسي نشنوه گفتم : دستشويي بودم ! بعدم گوله کردم طرف رختخوابمو گرفتم خوابيدم چشامم بستم . ديدم که هاج و واج نگام کرد ولي اصلا" بروي خودم نياوردم ، اما فکر کنم قشنگ ديد که از لاي اون شيار اومدم بيرون ! فرداش همش حول و ولا داشتم که نکنه به مام بزرگم بگه اونم به مامي بگه اما خبري نشد و بابابزرگ اصلا" بروي خودش نياورد . حالا نمي دونم چيزي متوجه نشد ( که محاله چون تابلو که چه عرض کنم ، بيل بورد بود من دارم چه غلطي مي کنم ! ) يا اينکه خودشم تو بچگي مامان باباشو سکيده بودو منو درک مي کرد ( چون هميشه مي گه شيطونياش مثل من بوده ! ) البته از شما چه پنهون که هر وقت مي فهمه من سر بسر پسري مي ذارم يا سر کار مي ذارمش يا هر شيطونيه ديگه چند بار تاکيد کرده که : من مي دونم تو چه بلاي آسموني هستي ! حتي پدر مادرت هم نمي دونن !
چه مي دونم والا .. ديگه اگرم ديده که کاريش نمي شه کرد .... گذشته ها گذشته ... اما دمش گرم ، هنوزم هوامو داره

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#16 | Posted: 12 Apr 2011 04:58
قسمت پانزدهم
سلام به همه اوجگلا
يه کمي دير اومدم اما بالاخره باز اومدم . بدليل استقبال قابل توجهي که اوجگلاي من از اون جعفر مرده شور داشتن ! و همچنين به افتخار جعفرجون (رامتين) که پنج شنبه قراره چتر بشه خونمون ديدم بد نيست خاطره اي و براتون بگم که اين خوشتيپ هم توش بود . نگيد چرا زياد سکس نداره ها ! خودتون هي استقبال مي کنين از اين ذليل مرده ، هر چند جعفر خودش يه پا SexybOy هست !
حدودا" يکسال يا يکسال و نيم مي شد که بابايي با عمو ماشاالله شريک شده بودن تو کارشون و خيليم راضي بودن از شراکتشون . بعده يه مدتي تابستون بود که برنامه يه سفره کاريه يک هفته اي رو چيدن که اتمام سفرشون دقيقا" مصادف مي شد با روز تولد خواهرم . مامي هم که کلي مهمون دعوت کرده بود و از همون اول که بابايي حرف سفر رو زد تا موقعي که از سفر برگشت زنگه خونرو زد يک ريز غر زدو ما رو بطور رسمي سرويس کرد ! که دست تنهاست و نبايد بابايي الان مي رفتو از اين حرفا . حالا هر کي ندونه فک مي کنه ماميم ميخواسته ديگ و ديگبر تو خونه علم کنه ! بابايي قبل رفتنش ترتيب همه سفارشارو داده بود حتي ميوه و کيک رو اما ماما بازم غر مي زد که نبايد بري . خلاصه آخر سر قرار شد زن عمو يعني زن عمو ماشاالله به جاي اينکه اون چند روز بره شهرشون ، بياد خونه ما که هم تنها نباشه هم به ماميم کمک کنه . البته بابايي به طور علني سر ماما رو شيره ماليد که بتونه بره . زن عمو که عيب نداشت اما تا فهميدم جعفر ( رامتين ) هم مي خواد بياد دمان از روزگارشون در آوردم . چون متاسفانه بين من و جعفر يه کينه ديرينه اي هست که فقط با خون پاک مي شه ! البته الان که از جعفري در اومده داره به سمت رامتين شدن مي ره چند بار با صداي آلن دلوني ( البته به شوخي ) گفته اگه کينت با خون پاک مي شه بيا بريز که بازم با يه حالته لطيفي مي گه آدم دلش به هم مي خوره خلاصه من از هر سلاحي استفاده کردم نشد که جعفر نياد . آخر سر هم بابايي گفت تو که هر وقت اين بچه مياد کلي اذيتش مي کني و مي خندين با خواهرت ! حالا اين چند روزم به خاطر ماما تحمل کن . اون لحظه تازه به فکرم رسيد چه سوژه خنده اي و داشتم از دست مي دادما ! خلاصه بابايي با عمو ماشاالله فردا صبحش که پنج شنبه بود پرواز داشتن و برگشتشونم هفته بعدش ظهر بود که عصرش هم تولد خواهرم بود . شبش هم که ديگه ماما جو گيره سفر و دوري و دلتنگي و اينا شده بودو همش تو بغل بابام بود اونم با تريپ بغض و اينا ! ماما کلا" خيلي لونده ، هنوزم همين طوره ، اون موقع که جوون ترم بود ديگه بدتر ، يعني يه کاري کرد اونشب با بابايي که بابا نزديک بود سر شام ، مثل اين فيلم سوپرا بندازش رو ميزه آشپزخونه ، جلوي ما ترتيبشو بده ! اونقد گردن وگوش بابايي و نازو نوازشش کرد که فکر کنم شومبول بابايي سه برابر شد چون زود هم رفتن خوابيدن . نصفه شبش هم که من خوابم برد نديدم و نشنيدم اما قبل از سفر حتما" بده بستوني داشتن شديدا " . شب ما خداحافظي کرديم با پدرم و صبح که خواب بوديم بابايي رفت . عصرش هم قرار شد اونا بيان خونه ما .
جعفر موهاش لخت و صاف بود اون موقعها که بچه بود هميشه کوتاه کوتاه بود و موهاش حالت خاصي نداشت . اون روز که مي خواستن بيان من از اول امتحاناي ثلث سوم جعفر و نديده بودم ، فقط مامي اينا با هم مي رفتن بيرون . خلاصه عصر زنگ در رو زدن و ماما جواب داد گفت زن عمو اينان . از تو حياط اومدن بالا و در وروديو ماما باز کرد و سلام و روبوسي و اينا . منم رفتم جلو زن عمو رو بوس کنم . زن عمو که خم شد منو ببوسه يهو من چشمم به پشت سرش افتاد که انگار برق وصل کردن به من . ديدم واااااااااي جعفر موهاشو آب و جارويي کرده که بيا و بيبن ! فرق از وسط ! اونم به زور ! معلوم بود کلي تلاش کرده چون از کل موهاش که بزور شونه کرده بود چند تا دونش بيشتر مرتب نبود همه اومده بودن پايين . همين طور ذل زده بود نگاه مي کرد منم که ميخ و مات و آماده شليک واسه خنده اما مي دونستم ماما پوستمو مي کنه . زن عمو از کنارم رد شد رفت جعفر گفت سلام . ماما گفت سلام عزيزم خوش اومدي . منم نه سلامي نه عليکي گفتم چه ناز شدي جعفر چي کار کردي ؟! اون بيچاره هفت تارنگ عوض کرد ، کليم حال کرد فکر کنم ، اما ماما به نيت پليد من پي برد که مي خوام اذيتش کنم ، پشتم ايستاده بود بازومو فشار داد که خودمو جمع و جور کردم بدو بدو رفتم تو اتاق و ده بخند . خواهرم هنوز نيومده بود بيرون ، هي مي گفت چيه ؟؟؟؟! مگه من مي تونستم جواب بدم ! فقط مي تونستم بگم جعفر ! جعفر ! آخرش گفت برو بابا ديونه و رفت بيرون اما 2 دقيقه بعدش باز برگشت تو اتاق و اينبار دو تايي خنديديم کلي . ديگه مي دونست چند روز مي خوان خونه ما بمونن کلي صفا داده بود .البته فکر مي کنم جعفر تلخ ترين روزو شباي زندگيش رو همون زمان تو خونه ما سپري کرد . چون وقتي مي خواستن برن بلايي نمونده بود که من سرش نياورده باشم . خلاصه شب اول رو که فک کنم ما همش به جعفر خنديديم . از فرداش برنامه هاي متنوعي که واسه جعفر تدارک ديده بودم شروع شد . البته ازهمون زمان که بچه بوديم حتي بدترين بلا رو که سرش مي اوردم بيچاره اشک تو چشمش جمع مي شد مثلا" از درد ، اما تا مي خواست بره به مامي اينا بگه من بغض مي کردم که جنبه نداري و الان منو دعوا ميکنن و ... بعده چند وقت فهميدم الکيم بغض کنم حاليش نمي شه و کلا" روي بغض کردنم حساسه . الانم حساسه اما الان اگه الکي باشه مي فهمه . شب دوم بود که اونجا بودن . من از تو اتاق اومدم بيرون يه چرخي بزنم ديدم جعفر ميخ تلوزيون شده . ماميم با زن عمو قبل شام داشتن تو آشپزخونه صحبت مي کردن انگار تا رسيدم دم آشپزخونه ديدم با اينکه اون جعفر صداي تلوزيون و زياد کرده اما مامي بازم داره با زن عمو آروم صحبت ميکنه يه طوري که آدم متوجه مي شه خصوصي هست صحبتشون . منم که کلا" آلرژي دارم به اين مسئله ، تا جايي که مي شد رفتم نزديک چهار چوب آشپزخونه در باز بود تقريبا" مي شنيدم صدارو اما چون اون جعفر ذليل مرده صداي تلويزيون و خيلي زياد کرده بود کارم سخت تر شد . اولين چيزي که واضح شنيدم صداي زن عمو بود که گفت : نه ماشال بدش مي ياد مشکلم همينه . بعد مامي گفت آخه واسه چي من خيلي وقته گذاشتم ، علي ام نمي فهمه ! منو مي گي ! يه لحظه رفتم تو مايه هاي خيانت و جنايت و اين حرفا ! اما اينکه بعيد بود ماما اينا با عخش ازدواج کرده بودن . بعد زن عموم گفت آخه ماشال مي گه وقتي ميره تو انگار مي خوره به يه چيزي !!!!!!!! واسه همين نمي ذاره برم دکتر بذارم . من چون سر در نياورده بودم از حرفشون حس مي کردم حالم خيلي بده و دارم مي رم تو کما ! ديگه انقدر گوشمو چسبونده بودم به فلز چهار چوب ، که هم يخ زده بود هم کلم داشت از اون طرف ديوار مي زد بيرون ، بعد ماما گفت بايد به دکترت بگي نمي دونم مدل چي چي شو بذاره ( يادم نمياد اسمشو ، بلدم نيستم ، خانومهاي مامان خانومي که عضو هستن توضيح بدن لطفا " ) که حجمش کمه ، به خونريزي هم نميفتي . بعد هم گفت دختر بيخود هيکلتو با قرص خراب نکن آلوده بهتر از قرصه ( البته آي يو دي بود ، بنده اطلاعاتم اون زمان ناقص بود در اين زمينه آلوده شنيدم ) من هي فکر کردم ، هي فکر کردم که خدايا ! آخه چيزه آلوده کجاش بهتر از قرصه ! ماما گفت من که هيچ مشکلي ندارم فقط هر چند وقت يبار که مي خوام عوضش کنم يه کمي استراحت مي دم به خودم اونم فقط با کاپوت ! قرص ورم مياره توام آقا ماشال و لوس کرديا ! ( کاپوت ؟ با کاپوت ماشين ؟؟؟؟ رو کاپوت ماشين مي خوابه استراحت مي ده ؟! اصلا" چيو استراحت ميده ؟! ) جدا" شکل علامت سوال شده بودم ! بعد زن عمو گفت آخه آقا ماشاالله ...... بعد ديدم يهو ساکت شد ! هي صبر کردم ببينم ادامش چيه ، اما ساکت بودن هر دوشون . يهو ماما گفت عزيزم چي شده ؟ زن عموم هم پشت سرش گفت : به چي نگاه مي کني مامان ؟ اول فکر کردم منو ديدن سرم و از چهار چوب جدا کردم يهو ديدم اون جعفر ذليل مرده ايستاده اونور جلوي در ذل زده به من و کامل تو ديد ماما ايناست ، واسه همينم حرفشونو قطع کرده بودن ! نمي دونم کي از پاي تلويزيون پا شده بود اومده بود فضولي ! تا اونا سوال کردن اينم همونطور با تعجب به من گفت : اينجا دم در چرا ايستادي ؟ خوب برو تو ! منو مي گي ! پشتم تير کشيد يهو . و اگه مامانش اونجا تو آشپزخونه نبود ديگه مامي خودمو بي خيال مي شدم ميپريدم خفه اش مي کردم پسره جلف و ، ماما که با نگاه متعجب اومد جلوي در نفرتم از جعفر هزار برابر شد که باعث شد لو برم . مامي با تعجب گفت : چي شده ؟ ( البته اين چي شده يعني : بچه مزلف ؟ پشت در چه غلطي مي کردي ؟! ) دسستمو گذاشتم روي معدم با يه قيافه درب و داغون گفتم ماما درد مي کنه ! ماما يه نگاهي به من کرد که يعني خودتي ! اما زن عمو که اومده بود کنار ماما چون با روحيات من آشنايي نداشت يهو گفت الهي بميرم ! چرا زن عمو ؟ بيرون روي هم داري ؟ تا اينو گفت ، جعفر زد زير خنده ! که من انقد حرصم گرفت که از شدت حرص بغض کردم . ماما يدونه از اون نگاهاي موشکافانه و عميق و گود کرد گفت : درد مي کنه ؟ من با بغض و حرص گفتم آره ! که کامل نه اما يه ذره باور کردو گفت از بس حله لوله مي خوري مامي ، زن عمو هم شروع کرد به سرو صورت من دست کشيدن و ناز کردن که بيا نبات داغ بخور سرديت کرده و منو با ماما بردن تو آشپزخونه . وقتي داشتم مي رفتم برگشتم يه نگاه آنچناني به جعفر کردم که يعني من دهنه تورو .... !!!! که خودش فهميد چه غلطي کرده ، جمع و جور کرد برگشت طرف تلويزيون . خلاصه ما رفتيم و بزور کلي نبات داغ خورديم و بدتر حالم داشت خراب مي شد و بعد نوبت چي بود ؟ نوبت انتقام ! انتقام خونين از جعفر ! موقع عاديش من همش به فکر انتقام بودم از اين ، حالا که ديگه انگيزه هم داشتم ! اول کلي فکر کردم که چيکارش کنم دلم خنک شه ..........

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#17 | Posted: 12 Apr 2011 04:58
قسمت شانزدهم
بعد که برنامه ريزي کردم تو ذهنم چون تنهايي نمي شد و زورم نمي رسيد رفتم سراغ خواهرم شروع کردم اونو دستمال کردن . مي ترسيد مي گفت يهو يه بلايي سرش مياد ! خلاصه راضيش کردم . رفتم سراغ جعفر تا زدم رو شونش برگشت منو ديد 3 متر از جاش پريد ، از اول هم مي دونست تا تلافي نکنم آروم نمي شم ، گفتم چرا همچين مي کني ؟! گفت چي شده ؟! بعد سعي کردم مهربون بشم مثلا" ، سرمو کج کردم يه طرف آستينشو گرفتم ( که باز ترسيد ) با ناز گفتم : مياي بريم بازي کنيم ؟ من حوصلم سر ر فته . اولش يه خورده دقيق شد تو چهرم که مطمئن شه اما سر 2 سوت گوشاش دراز شد و 2 دقيقه بعد با نيشه تا بنا گوش باز تو اتاق ما بود . خواهرمم همينطور نگاه مي کرد ، گاهي هم اشاره مي کرد که بيخيال شيم که من محلش نمي ذاشتم . خلاصه سرتونو درد نيارم ، يه ملافه بزرگ از تو کمد برداشتم پهن کردم گوشه خاليه اتاق . با لبخند گفتم بيا اينجا وايستا ، ديدم داره با تعجب نگاه مي کنه . ملافه سفيد بود فکر کرد مي خوام کفنش کنم ( نمي دونست که از کفن بدتره ! چون کفن که درد نداره ) خلاصه بخاطر غرورش که قول داده بود باهام بازي کنه روش نشد بگه نه اومد ايستاد روي ملافه ما هم ايستاديم درست روبروش بيرون ملافه . گفت اين ديگه چه بازييه ؟ گفتم تازه ياد گرفتم صبر کن . واسه اينکه شک نکنه گفتم منو خواهرم لبه ملافه رو مي گيريم تا ما مي شينيم تو بايد بپري بالا . تا واي ميستيم بشيني سر جات . چشماش گرد شد ( از مسخرگيه بازي ! ) اما باز يه طوري نگاش کردم که گفت باشه ! خلاصه بازي شروع شد و فکر کنم جفري خيلي هم خوشش اومده بود جون چند بار که مي خواستيم غافلگيرش کنيم و بلند نشيم هي مي فهميدو خلاصه غش غش داشت مي خنديد ! خلاصه يه نگاهي به خواهرم کردم که يعني وقتشه اونم يه نگاه ملتمسانه کرد که يعني بي خيال ! اما مگه مي شد ؟ ايستاده بوديم ملافه هم تو دستمون بود . تو چند لحظه تا نشستيم جعفر پريد رو هوا و تا دو تا پاش رسيد به زمين ملافه رو با 1.2.3 من محکم از زير پاش کشيديم که اول باسن بعدشم کلش محکم خورد به زمين و يه صداي گرمپي داد !! که من يه لحظه پشيمون شدم فکر کردم جعفر ترکيد !!!! پا شد نشست پشت سرشو گرفت و چشماش همينطور گرد شده بود به من که زده بودم زيره خنده نگاه مي کرد اما فکر کنم درک نمي کرد چون انگار ضربه منگش کرده بود . خواهرم وقتي ديد اونطوري سرش خورد زمين ترسيده بود و نمي خنديد تند تند مي پرسيد چيزيت نشد ؟؟؟؟ خلاصه باز مي خواست بزنه زير گريه و بره به مامانش بگه که ديدم اوضاع خيلي داره وخيم مي شه ! شروع کردم سرشو ناز کردن و جعفر جون و شوخي کردمو بازي بودو اينا اما ديدم ديگه بغضم کار ساز نيست الانه که کار دستم بده ! همونطور که هي مي خواستم سرشو ببينم نمي ذاشت منو پس مي زد منم تند تند داشتم مخشو ميزدم يهو نمي دونم از ترس بود يا اينکه دلم واسش سوخت يا مارمولک بازي بود لپشو بوس کردم گفتم آشتي ديگه ؟ آشتي ؟ خواهرمم ترسيده بود هي مي گفت آره ديگه آشتي و بازي بودو لوس نشو و . دريغ از اينکه جعفر فاز گرفته بود شديد !!! يهو ميخ شد ، بوس رو گرفت به خودش ، که الانم هر وقت ياد اين حماقتم مي فتم 3 بار لب و لوچمو آب مي کشم چون آتو دادم دستش هنوزم مي خواد اذيتم کنه مي گه چي مي شه يه بار ديگه ملافه رو از زير پام بکشي ! يا مي گه من يادم نمي ره منو بردي تو اتاقت بوسيدي ! لندهور !
تا شب تولد خواهرم چند بار ديگه البته نه به اين شدت اذيتش کردم که کلي خنديدم با خواهرمو آخرش هم مامي مچمو گرفت که چون نمي خوام خسته بشيد و حوصله تونو سر ببرم فعلا" سانسورش مي کنم اگه خواستيد بعدا" مي گم .
پنج شنبه شدو قرار بود بابا اينا ظهر برگردن چون شبش کلي مهمون داشتيم . که بابا زنگ زدو گفت پرواز تاخير داره اما تا برسن تهران زود خودشونو مي رسونن حالا بماند که مامي چقدر، هم به اون هم به ماي بيچاره بي گناه غر زد . عصر شدو مهمونا اومدنو بابا اينا هم 1 ساعت بعد مهمونا رسيدن و تا درو باز کرديم چون يه دونه از اين آهنگاي ضربي گذاشته بوديم مي رقصيديم ، عمو ماشاالله از همون دم در نتونست خودشو کنترل کنه با رقص اومد تو ! که کلي خنديديم . قبلا" هم گفته بودم که خيلي علاقه داره به رقص !
بابايي که اومد ماما همش اخماش تو هم بود اما جلوي مهمونامون زياد نشون نميداد . ولي تو آشپزخونه ديدم که داره بحث ميکنه با بابام ، بابايي هم هر چي مي خواست آرومش کنه نمي شد چون ماما خيلي حساس بود روي مهمون و مي گفت آبروريزي شده . تاشبم هي به بابايي اخم و تخم ميکرد . يادمه ماما يه پيرهن زرشکي خوشرنگ پوشيده بود که بلند بود . آستينش کوتاه بود و يقشم يه حالت چين دار کشي شل داشت که باز هم بود و سينه هاشو قشنگ نشون ميداد . موقع شام که شد ماما اينا همه کارارو کردن و مهمونا مشغول شام خوردن بودن . نمي دونم داشتم چيکار مي کردم ، نمک فلفل تو غذاي کسي مي ريختم ؟ چي بود که تا زن عمو صدام کرد 3 متر از جام پريدم . صدام کرد گفت مامانت کو ؟ کارش دارم . اين ورو اون ورو نگاه کردم ديدم نيستن رفتم تو اتاقمون که درش باز بود چون لباساي مهمونا اونجا بود . اما اونجا هم نبود . باز اومدم بيرون نگاه کردم ديدم بابامم نيست . در اتاق کارشو چک کردم که قفل بود . اتاق خوابشونم که از ظهر ماما قفل کرده بود . چون بدش مياد کسي تو اتاق خوابش بره . داشتم از پله بر مي گشتم يهو ديدم از زير در اتاقشون نور زده بيرون . رفتم در زدم بابا زود گفت کيه ؟ گفتم ماما اونجاست ؟ زن عمو کارش داره . که صداي ماما اومد گفت الان ميام . يه ذره مکث کردم ديدم نه ! نمي شه! اصلا" اينا واسه چي درو قفل کردن ؟ هان ؟ زود رفتم کليد اتاق بابايي و از توي کابينت برداشتم و رفتم تو پشت در وسطي گوش کردم . اما بيرون اونقدر سرو صدا و جيغ و داد بود هيچي نشنيدم يه تراس کوچيک داشت اون اتاق که ما ما توش يه عالمه گلدون گذاشته بود که اصلا" نمي شد جلو بري . درشو آروم باز کردم به سمت چپ سرک کشيدم ديدم چون چراغ روشنه از پشت پرده توي اتاق معلوم مي شه اما من خيلي عقب بودم . دستمو گذاشتم لبه ميله تراس و با اجازه ماماني پامو گذاشتم تو يه گلدونه گنده يه درست جلوي راهم بود هم رفتم جلوتر هم بالاتر . زير پرده توري يه پارچه نازک هم بود که داخل اتاق ديد نداشته باشه . اما پنجره يه کمي باز بود چون بخاطر جمعيت کل خونه گرم شده بود . سرمو بردم جلو ، اول از همه پايين رو زمين و گوشه تخت و نگاه کردم که هيچي نبود . تا سرمو آوردم بالا 4 شاخم زد بيرون از لاي پنجره تا نصف آيينه ميز توالت ماما معلوم بود .. ماما اينا اين طرف ايستاده بودن اما از اون جايي که من بودم ( که جن هم اونجا پيداش نمي شد ) از تو آيينه معلوم بودن مامانم پيرهنشو از يقه که کشي بود کشيده بود پايين ، سينه هاشو از سوتينش داده بود بيرون و بابايي همونطور سر پا سرشو آورده بود پايين نوک سينه هاشو نوبتي ميک ميزد ! صدايي که نميومد اما از حرکات مامي مي فهميدم که مي خواد بابايي ولش کنه که بره بيرون و انگار هوله . امان از دست اين باباها ! منم ميله رو محکم گرفته بودم که يهو سقوط نکنم تو حياط خلوت . بابايي از همون پايين صورتش اومد بالا روي سينه و زير گردن و بعد لب ماما و شروع کرد به بوسيدنش . که ماما باز با اشاره هي مي خواست بره سريع لباسشو کشيد بالا درست کرد وقتيم ميخواست بره بيرون بابايي دوباره محکم بغلش کرد . ديدم الان ميان بيرون 3 مي شه . سريع اومدم پايين رفتم بيرون درو قفل کردم کليدم گذاشتم سر جاش . زن عمو ماشال گفت مامانت کو ؟ گفتم الان مياد . چند دقيقه بعد ديدم اول ماما اومد بيرون اما لباش آرايش داشت ! ( اون همه بابايي خوردش ! ) اومد بين مهمونا ، بعدش هم بابايي . منم تحت تاثير چيزي که ديده بودم همينطور ذل زده بودم به بابام نگاه مي کردم . شب هم که مهمونا رفتن و عمو اينا هم رفتن خونه خودشونو ، چون عمو هم انگار بدتر از باباي من خيلي عجله داشت ، تا شام خوردن هي مي گفت بريم . فکر اين جعفر و نمي کرد که تازه کرک و پرش مي خواست در بياد داشت چشم چروني مي کرد وسط دخترا ! ايييييييييييييييييش

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#18 | Posted: 12 Apr 2011 05:00
قسمت هفدهم
سلام دوست جونا اوجگلاي من مرسي از نظرات خوبتون
مي خوام خاطره اي و براتون تعريف کنم که بعد از ابتداي بلوغم بود به همين خاطر بد نيست باز يه خورده از تحولاتم بگم ( تحول شماره 2 اووووف شدن هلو ) اولين باري که درده پريود رو تجربه کردم توي آب بودم و داشتم براي يه مسابقه داخلي تمرين مي کردم . از شش سالگي شنا کردم و هنوزم بهترين تفريح و کار و علاقه من و عشق من و اميد من و همه چيز من ! ( جو گرفت! ) شنا هست و فکر مي کنم يک چيز درونيه شايدم هنوز تريپه تو شکم ماما و معلق در کيسه آب و اينارو دارم ! باورم نشده که از تو دل ماماني اومدم بيرون. وقتي شش سالم بود با چند تا بچه ديگه يه مربي خصوصي براي آموزش گرفتن ماما اينا مربيم اسمش شايسته بود و من هنوزم به يادش هستم و از همين جا يه بووووووس گنده براش مي فرستم اوجگله من بود وقتي آموزشاي اوليه رو تو کم عمق ديدم و بعد تو يه متري بچه ها از همون 1 متري هم مي ترسيدن هنوز، اما من همش چشمم به اون طرف ( عميق ) بودو هي لبه مايوشو ميکشيدم مي گفتم کي مي ريم اونجا ؟ يعني دوست داشتم هر چه زودتر تجربه کنم . وقتي نوبت به اونجا رسيد چند بار به همه آموزش داد و خودش پريد تو آب که ترسمون بريزه اما بچه ها خيلي ترسيده بودن نوبتم که شد رفتم لبه استخر گفت تخته مي خواي ( از پلاستيکي ها که کمک مي کنه به آماتورها ) حواسم زياد بهش نبود و هيجان داشتم چشمامو بستمو سوزني پريدم تو آب و اون يکي از شيرين ترين تجربه هاي زندگيم بود . بعد از اينکه دوره تموم شد ديگه ول نکردم شنا رو . و حالا تحول شماره 2 ! اوليشو که بهتون گفتم تقريبا" بي دردسر بود اما دوميش به يه خاطره تلخ تبديل شد برام . حدودا" 14-15 سالم بود که علائم بعديه بلوغ رو داشتم و کرک و پرم در اومد يه ذره و يه حسهاي عجيبي داشتم ، يه کاراي ظريفي مي کردم که گاهي خودم حالم به هم مي خورد چون با روحيه ام تضاد داشت . البته اين حالتها گذري بود و گاهي اعمال فجيع و مخربيو مرتکب مي شدم که ماما به مرز سکته مي رسيد ، من دوره راهنمايي رو تو مدرسه مجد ( توحيد روبروي دانشکده پرستاري و مامايي ) گذروندم 2 تا رفيق فابريک داشتم که يکيشون مژده بود و يکي آذيتا و روزاي خيليييييي خوبي باهاشون داشتم و اون زمان تو اون مدرسه خيلي جنايت مرتکب شديم با هم ديگه ، که از همين جا هر دوشونو مي بوسم . ( نکبتا واسه چي زنگ نزدين تولدمو تبريک بگين ؟ هاااااااااااا ) خلاصه کم کم داشتم خانومي مي شدم واسه خودم اون دوتا دوستم پريود شده بودن اما من نه و گاهي خيلي بهش فکر مي کردم . تمام علائم رو داشتم جز همين . تابستون بود و چند تا مجموعه ورزشي براي اعضاي خودشون يه مسابقه ترتيب داده بودن که استخري هم که من مي رفتم اسم من و چند نفر ديگرو براي شنا رد کردن . از صبح زود مي رفتم تو آب و طول استخر رو شنا مي کردم ، 3 روز مونده بود به مسابقه از صبحش همش زانوهام تير مي کشيد و حالم منقلب بود کنار استخرم که حرکات نامعقول آکروباتيک انجام دادمو شيرجه زدم که بچه ها همه جيغو سوت و اينا اما کمرم به شدت تير کشيد و سرويس شدم از درد و خودمم نمي دونستم چه مرگمه . تا نصفه هاي طول استخرو ! اونم بار اول! که رفتم کم آوردم و اومدم نشستم لبه آب که مربيم خيلي عصباني شد ! خلاصه اون روز تمرينم تموم شدو چون نمي دونستم چه خبره دهنم صاف شد تا آخر تمرين . وقتيم اومدم خونه مثل جنازه افتادم رو تخت که بعده يک ربع همه متوجه سکوت عجيبي که تو خونه بود شدن و! ببين مي گن کرم از خود درخته ! هي اومده بودن گير مي دادن چرا بي حالي و چرا ساکتي ؟! يه بارم ما مث بچه آدم افتاده بوديم گوشه خونه اينا روحشون معذب شده بود . خلاصه تا ساعت 8 شب خوابيدم و پا شدم برم جيش کنم (البته گلاب بروتون و روم به ديوار و عسل تو دهنتونو ! چشمم کفه پاتونو اينا ! بي ادبي نشه به اوجگلاي من ) تا شورتمو کشيدم پايين خشکم زد اول! سريع کشيدم بالا ، بعد همونطور که تو پام بود کشش و کشيدم عقب توشو نگاه کردم ديديم واااااااااي چه جنايت هايي شده اون تو ! اما مثل اسب کيف کردم که بالاخره منم آره !! از هر تجربه اي که جديد بود چون لذت ارضا شدنه کنجکاوي ( فضوليمو ) داشت اين طور مي شدم . دويدم بيرون و با جيغ و داد ماما رو صدا کردم که همه ترسيدن اومدن تو حال . ماما گفت چيهههههههههههه ؟ ( فشارشم که اينطور موقعها طبق معمول از ترس مياد پايين رنگش مي پره ) نذاشتم حرفش تموم بشه گفتم ماما منم شدم که همه از جمله بابايي 2 تا شاخ درآوردن . ماما گفت چي ؟ با نيش باز از ذوقم گفتم منم پريود شدم . که ماما چشماش گرد شد از بي پرواييه من . خواهرمم همينطور اما من انگار تپه هاي ورامين رو فتح کرده باشم با غرور بهشون نگاه کردمو يه راست رفتم سر کمد خواهرم که از اونا بردارم بذارم تو شورتم !!
البته اينا خوباش بود چون چند لحظه بعد هاي هاي گريه هاي تلخه من بوت که تو خونه پيچيده بود ... واسه چي ؟ معلومه ديگه ! يهو يادم اومد مسابقه بي مسابقه و شوکه شدم ! با همون حالت خنده اولي زدم زير گريه که ماما ديگه جدا" ترسيد داشت پس ميافتاد که من قاطي کردم به خاطر پريود . اما هم حال خودم هم مربيا گرفته شد چون خودمو افقي و عمودي جر داده بودم از تمرين که حتما" مقام بيارم .
اين شد ماجراي تحول دوم من . و بعد اون ، بيشتر از قبل نرمش نشون مي دادم و ادا اطوار در مياوردم ديگه شلوارک و تي شرت کنار رفته بودو فقط دامن اونم زير 20 سانت که وقتي مي شستم رو زمين يا مبل چون ناشي بودم تا فيها خالدونم معلوم مي شد . يه بارم با همين دامناي تنگ ماسوله حرکات عجيب و نامعقول انجام دادم که تا کمر دامن جر خورد و شورتو همه چيم ريخت بيرون ، آبروم رفت جلوي دوستاي ماما ! اما بابايي کلي مي خنديد مي گفت پدر سوخته دختر بودن بهش ميادا ! يه جوري مي گفت انگار من اونجامو عمل کردم تغيير جنسيت دادم دختر شدم ! فکر کنم تا قبل اون اين امر بهشون مشتبه شده بود که بنده پسر هستم !
چند وقت قبل اينکه پريود شم اگر فيلم تحريک کننده اي ميديدم يا صدا و تصوير سکس مامااينارو مي ديدم بعدش حس ميکردم ترشح دارم و يک تغيير عجيبي و کاملا" احساس مي کردم تو جسمم . اما هنوز لذت ارضاء شدن رو تجربه نکرده بودم . من عادت دارم از حموم که ميام نيم ساعت يا يه ربع با حوله رو تختم دراز مي کشم و چشمامو ميبندم ، خوشم مياد و احساس آرامش مي کنم ، اون موقعها چند بار که دراز کشيده بودم اگه ياد سکس و مسائلي که تجربه کرده بودم مي افتادم يه حالت عجيبي نوک سينه هام و کشاله رونم احساس مي کردمو وقتي دستمو روي اين قسمتا مي کشيدم خيلي خوشم ميومد . و از خدا که پنهون نيست از شما چه پنهون وقتيم دستمو محکم مي کشيدم يا فشار ميدادم اين قسمتارو! ديگه خيييلي کيييف مي کردم !
يکي از وحشت ناکترين و خطر ناک ترين کارايي که تو اون سن انجام دادم و خاطره اي و که مي خوام بگم به اونم مربوط مي شه يه غروب بود که من مثل هميشه سوئيچ ماشين بابايي و که حموم بود پيچوندم و رفتم خير سرم يه چرخي بزنم . بعد از شنا يکي از کارايي که وحشتناک بهش علاقه دارم رانندگيه و چند بارم با اجازتون قبلا" رفتم تو باقاليا ! از 12-13 سالگي علاقه نشون مي دادم حتي قدم اونقدر نمي رسيد که کامل جلومو ببينم و پام به سختي به پدال مي رسيد و 15-16 سالم که شد چند بار تو کوچه خودمون بابايي منو نشوند پشت فرمون که مثلا" کنجکاويم ارضا شه اما نه تنها نشد بلکه حريص تر شدم و وقتي حواسشون نبود چند بار سوئيچ و پيچوندم ؛ هميشه روزا و ظهر اين کارو مي کردم تايمي که بابا خونه بود يا جمعه بود و ماشين رو هم توي پارکينگ نذاشته بودن و هميشه هم اون اولا از پارک کج و کوله و دوره 7 فرمونم که ماشين کوبيده مي شد اينور اونور تابلو مي شد اما بابايي اصلا" نمي فهميد و فکرشو نمي کرد من اينکارو بکنم و همش فکر مي کرد کاره خواهرمه که تازه هم گواهينامه گرفته بود ! طفلکي !
خلاصه يه روز غروب که ديگه برنامه اي نداشتم و کسيم نبود سر بسرش بذارم ، يعني ماما و خالم با زن عمو ماشاالله رفته بودن از اين مراسمهاي سفره ابوالفضل که آخرش مي زنن مي رقصن ! خواهرم داشت درس مي خوند بابا هم اومد و رفت حموم گفت قراره عمو ماشالله بياد بايد بريم جايي . چشمم افتاد به سوئيچ و ديگه شيطون گولم زد . . .

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#19 | Posted: 12 Apr 2011 05:00
قسمت هجدهم



.... اول نگا کردم ديدم ماشينو نياورده تو . بعدم 2 سوت حاضر شدمو ده برو که رفتيم ! هوا رو به تاريک شدن مي رفت و الان خيلي خدا رو شکر مي کنم که اين مسئله به يه خاطره خيلي تلخ تبديل نشد . هميشه هم تو همون کوچه خودمون و کوچه بغلي مي چرخيدم اونم فقط يک و دو . تو حال و هواي خودم بودم داشتم عشق مي کردم که يهو يکي از همسايه هامونو ديدم کنار کوچه ايستاده ، چون اون چند دفعه فقط ظهرا رفتم هنوز نشده بود از همسايه ها کسي منو ببينه به ماما اينا بگه ، خلاصه هول شدمو همش حواسم بهش بود که ببينم منو مي بينه يا نه که يهو جلوم اول 2 تا ميله بلند و بعد چند تا از اين ورقه هاي آلومينيوم و بعد يه موتور و بعد هم يه آدم بخت برگشته ديدم! که محکم زدم رو ترمز ! آروم مي رفتم اما چون يهو ترمز گرفتم خودمم رفتم تو فرمون . يه چيزيم محکم افتاد رو کاپوت جلوي ماشين و گرمپي صدا داد ! بعدشم يه صداي خيلي بلند آخ خ خ خ اومد . من گيج گيج بودم اصلا" نمي فهميدم چي شده سرمو بلند کردم همينطور مات نگاه مي کردم جلومو ! چون قدم خيلي نمي رسيد اول چيزي نديدم بعد يهو از هر طرف يکي اومد جلوي ماشين و هم همه شد . بعد هم در ماشين باز شدو همون همسايه ذليل مرده که حواسمو پرت کرده بود ديدم چشماش داره از قسمت عنبيه و قرنيه و شبکيه کامل در مياد از تعجب ! يهو گفت : تويييييييييييييييي ؟! که منم مات نگاش کردم و باور کنيد اون لحظه فکر کردم کشتم اون اقاهرو و منگ بودم
خلاصه سرتونو درد نيارم اون بنده خدا که جلوي من سبز شد از اين موتوريا بود که درو پنجره فلزي مي سازن و سيار هستن اما خيلي کولي بود ، زياد چيزيش نشده بود اما دراز کشيده بود رو زمين مي گفت همه جام شکسته !همه جام له شده ! اصلا" من سرعتي نداشتم ! نفهميدم چقدر گذشت که بابامو عمو ماشالله اومدنو ماما هم برگشته بودو طبق معمول تا همسايه ها گفته بودن تصادف بيهوش شده بود ! بابايي اول اومد يه خورده با ناباوري و خيره به من و ماشين و اون آقاهه نگاه کرد منم همينطور ذل زده بودم بهش يهو انگار به خودش اومد تا يه قدم برداشت جلو عمو دستشو گرفت گفت علي الان نه ! بعدشم به من اشاره کرد زود برو خونه . اگه بخوام همشو بگم که چي شد خسته مي شيد . بابا اينا اون آقاهرو بردن بيمارستان چکش کردن که فقط چند تا زخم برداشته بود بهش پول داده بودن رفته بود . اما من اون شب نمي دونم بخاطر ترسي که توي وجودشون انداختم يا اينکه وقتش بود که با من برخورد بشه ، تو خونه اولين و آخرين ( البته تا حالا ) سيلي و از پدرم خوردم . خيلي محکم نزد اما غرورم و اون پيله اي که 16 سال دورم بسته شده بود شکست . اونقدر غير منتظره بود که خواهرم به جاي من زد زير گريه ، چون تا حالا نه من کتک خورده بودم نه اون ، فقط بچه که بودم گاهي پشت دستم زده بودن ، ماما هم که شوکه شد از کار بابام طبق معمول حالش بد شد ( ماميه من معمولا" در حال افت فشارو غش و ضعفه چون خيلي دل نازکه ) و عمو مااشالله هم سر بابام داد زد و بابام ديگه شروع کرد به داد زدن سره من ، فکر کنم البته تلافيه 16 سال رنج و عذاب و داشت در مياورد ! اما من يک قطره حتي يک قطره اشک نريختم فقط تو چشاش نگاه مي کردم اونم چه نگاهي !! بچه پر رو بازي ! خدا رو شکر جعفر اونجا نبود حالا ! وگرنه کلي دلش خنک مي شد .
وقتي سيلي و زدو داد و بيدادش تموم شد . با حرص و بغض گفتم معذرت مي خوام بابا، برم يا باز ميخوايد بزنيد ؟ که بابام ديوونه شد از اين حرفم ( يه عذابه وجدانه مشتي بهش دادم که ديگه روي کودکان و نوجوانان دست بلند نکنه ) چشماش هم پر اشک بود هم خشم و براق به من نگاه مي کرد که عموم باز اشاره کرد که برو ديگه ! برگشتم رفتم تو اتاقم درم قفل کردم ، خواهرم زود اومد در زد که محلش نذاشتم و حسابي تو اتاق گريه کردم . نمي دونم چرا هيچ وقت فکر نکرده بودم که يه روز شايد تنبيه بشم . اونم توي بلوغ . صداي در که اومد و عمو ماشال رفت جرو بحث ماما با بابايي شروع شد ، تو اتاقشون بودن اما صداشونو مي شنيدم که ماما مي گفت نبايد مي زدي .
حسابي که گريه کردم پا شدم درو باز کردم چون اون خواهر بيچارم مي خواست بياد لا لا کنه . منم رو تختم روم به ديوار بود اونم اصلا" هيچي نگفت . هنوز چراغو خاموش نکرده بود چند لحظه بعد تختم يه تکوني خوردو گرماي بدن يکي و حس کردم که از پشت بغلم کرد بعدم بوسم کرد . از اندازه سينه هاش که محکم بغلم کرده بود و نفسش که بهم خورد فهميدم ماميه . همونطوري بدون اينکه نگاش کنم چرخيدم سرمو فرو کردم تو سينش . اونم بغلم کرد و شروع کرد آروم آروم حرف زدن و نصيحت و از دلم در آوردن تا خوابم برد . اما اون لحظه اون کارش و اون جرو بحثش با بابا باعث شد من تا مدتها فکر کنم که من کار بدي نکردم و بابا بزرگترين اشتباه و کرده که روم دست بلند کرده . آخه مامانم خيلي حساس و دل نازکه . حتي موقعهاييم که خيلي اذيتش کردم فقط دعوام کرده و شديدا" با تنبيه بدنيه بچه مخالفه . البته يه کوچولو جذبه بد نيستا !
من 2 هفته با بابايي قهر بودم و فقط بهش سلام مي کردم شبا هم تا ميومد تو اتاقه ما خودمو مي زدم به خواب که مي يومد صورتمو ناز مي کرد يا ميبوسيد . مامي هم 4-5 روز باهاش سر سنگين بود اما خوب به دلايل مختلف فکري ، جسمي ، جنسي زودتر از من باهاش آشتي کرد . اولين باري که به شدت احساس کردم ترشح دارم و ضربان قلبم خيلي تندتر شده يه شبي تو همون دوره قهره من و البته آشتي ماما با بابايي بود ! تا شب جمعه هم ماما همش تو ژست بود با بابايي و من هم کيف مي کردم هم حسابي بُل گرفته بودم . جمعه شب بود که شام خورديم و هر کس مشغول کاري بود . ماما داشت ظرفايي و که شسته بود تو آشپزخونه جابجا مي کردو من که کنار تلويزيون بودم مي شنيدم صداي ظرفا و در کابينت رو . پدرمم رو اون يکي مبل داشت تلويزيون ميديد که يهو از جلوي من پا شد رفت تو آشپزخونه . منم اصلا" نگاش نکردم . چند دقيقه بعد ديدم صداي در کابينت و ظرفا کم شد و صداي خنده آروم مامانمواز بين صداي بلند تلويزيون شنيدم . البته مي دونستم بالاخره آشتي مي کنه اما حرصم گرفت . بعد بابايي با يه چايي و يه لبخند ژوکوند اومد نشست سر جاشو تا چشمش افتاد به من که خيلي خشک نگاش مي کنم خنده رو لبش ماسيد
اون شب تا ماما از جلوش رد مي شد من زير چشمي مي ديدم که تمام هيکل مامارو مي خواد بخوره با چشاش ! ديگه بچه هم که نبودم . ماما هم که مي دونستم پريود نيست و مطمئن بودم اون شب برنامه دارن . قبل اونم گاهي حس مي کردم که مثلا" شبش سکس دارن اما ديگه به شدت قبل خودمو به آب و آتيش نمي زدم . شايد عادي شده بود . اما اون شب تا به اين مسئله فکر کردم يه حالت عجيبي بهم دست دادو همه جام قيري ويري رفت ! يه کمي که از خوابيدن همه گذشت درو باز کردم رفتم بيرون اما ديگه نه به اون خاميه قبل ، با احتياط و آروم رفتم نزديک در اتاقشون ديدم صداي آروم صحبت مي ياد . دلم مي خواست زودتر اون چيزيو که دوست دارم بشنوم ، يعني ديگه کنجکاوي نبود ، نياز بود . يه نياز خام اما خيلي شديد . بازم گوش کردم باز صداي زمزمه صحبتشون از توي اتاق ميومد . و نمي دونم چقدر طول کشيد تا اون چيزيو که مي خواستم شنيدم و باز يه تجربه ديگه . تجربه لذت ( خيلي حال داد جاي همه بزرگان و اساتيد خالي ! )
صداي بوسيدن اومد پشت سر هم ، که مدام هم بيشتر و بلندتر مي شد و بعد صداي يه آه بلند . کنار در اتاقشون بودم . توي تاريکي همونجا آروم نشستم روي زمين با هر آهي که ماما مي کشيد يا هر صدا يا حرف تحريک کننده اي که پدرم ( بعد از 1 هفته کف کردن ! ) مي زد حس مي کردم ضربان قلبم مدام بيشتر مي شه و تنم خيلي خفيف مي لرزه . يه ذره که گذشت صداي مامانم يه کمي بيشتر و دردناک تر شد ( احتمالا" بابايي داشت تلافيه قهرشو در مي آورد ) مدام مي گفت يواش .... هر بار که با لذت آه مي کشيد يا مي گفت يواشتر همه اون صحنه رو تجسم مي کردم و ديگه خيلي واضح داشتم مي لرزيدم و نفسم تند تر شده بود و روي پاهام بيشتر از همه مي لرزيد . پاهامو دراز کردم و توي تاريکي به روبرو خيره شدم . مامانم ديگه خيلي تحريک شده بود چون به جاي يواش هي مي گفت محکمتر و آخر کلمه هاش توي نفس نفس زدنش گم مي شد . حس کردم دارم مي پزم از گرما اما نمي تونستم پا شم . چيزي که منو اون لحظه خيلي تحريک مي کرد صداي اوووم اووووم پدرم بود که فکر کنم داشت تلمبه مي زد . حس کردم هلوي چوچولوم داره مي لرزه و يه درد لذت بخش توشه دستمو بردم پايين اول آروم و بعد محکم تر کشيدم روش که خيسي رو از روي شورتم حس کردم و با صداي اونا اونقدر اون کارو تکرار کردم و با يه آخ تقريبا" بلند و کشدار ماما يهو بدنم انگار گر گرفت ، قسمت پايين بدنم انگار سفت و منقبض شد و يه درد خيلي شديد از کناره هاي هلوم تا زانوهام پيچيد و انگار لرز کردم اما يه حس فوق العاده بهم دست داده بود يه لذت خيلي شديد برام هم تاره بود هم خوب هم عجيب . سريع پا شدم برم تو اتاق که حس کردم انگار کوه کندم و نبض چوچولوم هم هنوز مي زد . آروم رفتم سر جام خوابيدم . با اينکه خيس بودم اما صبر کردم يه کمي بگذره بعد برم دستشويي که يه وقت باز بابايي کون برهنه نياد بره تو حموم منم جلوش سبز شم ! آهان اينو نگفتم هنوز ، مي گم حالا براتون . و هفته بعدش هم با باباييه نازه اوجگل آشتي کردم
دوستون دارم شب خوش

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     

#20 | Posted: 12 Apr 2011 05:01
قسمت نوزدهم
سلام به همه دوست جونا .
يه خاطره خيلي با مزه دارم از پدرم که مي خوام اونو براتون بنويسم و توي خاطره قبلي بهش اشاره کردم ، فکر کنم 10-11 سالم بود که ساق پام از چند تا قسمت به طرز فجيعي شکست ، ماجراشم اين بود که اون موقعها يه همسايه داشتيم که خانومه دوست مامانم بود و از همين طريق رفت و آمد داشتيم 2 تا پسر داشت يکيشون سهيل يکي سامان ، سامان خيلي مظلوم بود و اصلا" با من بازي نمي کرد و هم سنه من بود اما سهيل خيلي خبيث و شر بود حتي از منم بدتر يعني جنس مذکر ني ني بود يک سال هم از من بزرگتر بود . گاهي اگه ماما مي ذاشت مي يومد تو حياطه ما باهاش دوچرخه بازي مي کردم و مسابقه مي داديم يا اگه خواهرم ميومد و مراقب بود مي رفتيم جلوي خونمون بازي مي کرديم يا سر به سر بچه هاي مردم ميذاشتيم . اکثر هم بازيهام توي کوچه پسر بودن و آسشون هم همين سهيل بود ، اما جنسش شيشه خورده داشت همون موقعها هر وقت مي يومد تو حياطمون يا ميرفتيم بيرون توي کوچه دوچرخه بازي خوب يادمه چند بار يواشکي بهم گفت آمپول بازي بلدي ؟ که منم مي زدم به تريپ اوسکول بازي مي گفتم نه و حرف و عوض مي کردم . نمي دونست که من هم آمپول بازي بلدم هم دکتر بازي هم شومبول بازي و هم خيلي بازيهاي ديگه ! اون اولا که بچه تر بوديم يه موقعهايي دعوامون مي شد با هم و تريپ گيس و گيس کشي که اون از بابام جرات نداشت حتي اشاره کنه به من شايدم دلش نمي يومد نميدونم اما من صورت بدبختو چنگ و چنگالي مي کردم ، زخم و زيلي مي رفت خونه اما روش نمي شد بگه من کردم . هر دفعه هم مي گفت تو آدم نيستي گاز ميگيري من ديگه باهات بازي نمي کنم باز فرداش در ميزد با دوچرخش جلوي خونمون بود و تازه من کلي هم منت مي ذاشتم سرش ناز مي کردم . جووووني ! کجايي که يادت بخير . هههههههههه
خلاصه اون سال روز تولدم ماما اينا برام يه دوچرخه اوجگلو بزرگتر خريدن که مثل چي کيف مي کردم و دل تو دلم نبود که فرداش ببرم به سهيل و بچه هاي ديگه نشونش بدم . فرداش رفتم و سهيل تا اونو ديد با اينکه ماله خودشم نو بود خيلي جا خورد . به من گفت تو دختري اينو مي خواي چيکار که منم هيچ جاي بابايي حسابش نکردم جلوش سوار دوچرخم شدم و هي ويراژ ميدادم و اينم هي نگاه مي کرد . يه روز ظهر آيفونو زدن ماما صدا کرد منو گفت سهيله بيا برو کارت داره ، بيرون نمي ري ، بازي بي بازي ، بايد درساتو بخوني ! وقتي تموم شد اگه خواست بياد اينجا تو حياط بازي کنيد . منم گفتم چشم و رفتم تو حياط دم در ، ماما آيفونو زده بود اما نيومده بود تو حياط ، درو باز کردم ديدم ايستاده يه چيزيم پشتش قايم کرده که لبه هاي قرمزش ديده مي شد . ديدم نيشش تا بنا گوش باز داره نگاه مي کنه ، گفتم ماميم نمي ذاره الان بيام ، بايد مشقامو بنويسم . گفت کي خواست بياي ! اومدم اينو نشونت بدم . بعد از پشتش اونيو که قايم کرده بود با افتخار در آورد منم همينطور چشمم بهش بود ببينم چيه . يه تخته بيضي شکل با 4 تا چرخ ! اسکيت برد بود ! نقطه ضعفه من ! که چون ماما خيلي مي ترسه از اين وسيله هنوزم که هنوزه در حسرته اين يه دونه دارم مي سوزم در همه موارد حريفش شدم غير از اين ، مخصوصا" که پام به خاطرش خيلي شديد شکست .
خلاصه تا چشمم خورد کفم بريد تا دستمو بردم جلو، رفت عقب گفت چيه ؟ تو برو سوار دوچرخت شو اينا مال پسراس ! منو مي گي ! يَک شاکي شدم تا براق شدم طرفش فرار کردو هي بر ميگشت ادا در مي اورد . خلاصه چند روز گذشت و اين هي با اين اسيکتش جلوي دوچرخه ما زيگزاگ مي رفت و حتي نمي ذاشت بهش دست بزنم . ديدم اينطوري نمي شه ! بايد فکري کرد ! يعني تا تجربش نمي کردم آروم نمي شدم . فصل امتحانا شدو ديگه بازي و کوچه و حياط ممنوع و من گاهي سهيل و تو خيابون با ماما ايناش ميديدم . تا اينکه تابستون شدو يه روز عصر ماما با يکي ديگه از همسايه هامون با مامان سهيل که صميمي بودن قرار گذاشتن که همگي بريم پارک ملت . من که همون اول دوچرخه به دست آماده بودم که بابايي دوچرخمو بذاره پشت ماشين . وقتي رسيديمو همه پياده شدن ديدم اون نکبت باز اين اسکيت و از لج من زده زير بغلش داره مياد ! آخه بلدم نبود ،اون اولا که هي زرت و زرت مي خورد زمين . هم دوچرخه شو آورده بود هم اسکيتشو . منم اصلا" محلش ندادم اما تا شروع کرد باهاش بازي کردن انگار يه مرضي افتاد تو جون من . غرورم اجازه نمي داد به ماميم بگم که بهش بگه و تو رودروايستي اسکيتشو بده . چون هميشه با قلدر بازي حرفمو پيش مي بردم . اما اين دفعه اصلا" پا نمي داد . غلط نکنم به خاطر عدم پذيرش من براي آمپول بازي بود !
خلاصه يه کمي گذشت و داشتيم کيف مي کرديم که ماما اينا هندونه رو قاچ کردنو ، مي دونستم يکي از ميوه هاي مورد علاقه سهيل هندونه است . تا مثل کرکس افتاد رو هندونه ها من برد و از کنارش برداشتم که هيچکس متوجه نشد . با يه لبخند پيروز مندانه اينطوري >>>> زدمش زير بغلمو رفتم يه کمي دور تر از ماما اينا . پارک ملت هم که بيشتر راههاي بين فضاي سبزش شيب داره که بعضي جاها شيبش خيلي تند و تيزه . مي دونستم اگه جاي شيب دار باشه مي خوردم زمين ، رفتم بالا تر يه سطح صاف پيدا کردم اسکيت برد و گذاشتم رو زمين يه پامو گذاشتم روش بعد با يه پام شروع کردم سُم کوبيدن و جلو رفتن ، آروم مي رفتم اما يه ذوقي مي کردم که ناخوداگاه بلند بلند مي خنديدم . بعد يه ذره که همونطوري يورتمه رفتم جلو و يه پام رو زمين بود يادم اومد سهيل دو تا پاشو مي ذاشت رو برد و خودشو کنترل مي کرد و مي رفت ، يه کمي که سرعت گرفتم اون يکي پامم سريع گذاشتم بالا و مواظب بودم که تعادلم به هم نخوره اما اندکي نگذشت ! که مثل خمير ! 4 دست و پا باز ! با چونه اومدم رو زمين ، اين شکلي >>>> X !!! اما خوب مي دونيد که بنده پر رو تر از اين حرفا بودم کف دستامو زانوهام خيلي درد گرفته بود اما از ذوق اسکيت برد اصلا" نمي فهميدم دردشو . باز پا شدم همون کارو تکرار کردم اما اينبار چون حواسم نبود افتادم تو يه سرازيري اونم از اونايي که پيچ داشت و حدودا" 30 – 40 سانت با سنگ يه ديوار چيده بودن که همه سنگاش برجسته و بعضياش هم تيز بود ، بالاي اون ديواره ها هم يک فضاهاي خالي بود که توش گل و سبزه کاشته بودن ، درست مثل اون گرگه تو کارتونه باگز باني با سرعت و صاف ، با يه جيغ بنفش رفتم تو ديوار روبرو و با اينکه دستامو آوردم جلو که محکم نخورم اما اون پام که رو برد جلو تر بود با ضرب خورد به سنگاي برجسته و تيز اون ديواره و احساس کردم خورد شد . آخه من راه صاف و رو هم نمي تونستم با اون برم چه برسه به اينکه بپيچم به راست !
خلاصه افتادم رو زمين و اول يه خورده گيج و منگ و بعد دهن تا جايي که مي تونست باز شد و ! زدم زير گريه ،اونم چه گريه اي . پام بي حس بود اولش ، اما احساس مي کردم شلوار هي داره مي چسبه به پام ( داشت ورم مي کرد ) خلاصه اونايي که اطرافم بودن و صحنه دلخراش کوبيده شدن من رو به ديوار ديدن ، با چشماي گرد شده دويدن اومدن جلو ، منم که از شوک و درد کف دستام همينطور زر و زر گريه مي کردم تا اومدن تکونم بدن يه درد وحشتناک از پام پيچيد تا پشت کمرم که يه جيغ بنفش زدم پشماي همشون ريخت و يه خانومه سريع گفت دست نزنيد حتما" شکسته، هر چيم مي پرسيدن مامانت کجاست ؟ با کي اومدي ؟ نمي تونستم جواب بدم فقط با دستم اون سمتيو که ماما اينا نشسته بودن نشون دادم يه آقاهه گفت اسمت چيه ؟ اسمم با گريه گفتم و اون سريع رفت همون طرف و چند دقيقه بعد بابا و خواهرمو سهيل و سامان و مامان باباشو با اون يکي مرد همسايمون حمله کنان اومدن تو اون سرازيري ، مامانمم که همه مي دونيد ديگه تا اون آقاهه مي ره اون طرف اسم منو مي گه و ماما اينامو صدا ميزنه و بعد بهشون مي گه چي شده ماما شوکه و يه جيغ و در بعضي موارد بي حال مي شدو نه مي تونست حرف بزنه نه راه بره ، همونجا با اون يکي زن همسايمون گذاشته بودنش و حمله کرده بودن اين طرف ! بابام تا اومد منو اون شکلي ديد برق از سه فازش پريد و از ورم روي شلوارم انگار فهميد شکسته دستشو انداخت زير پام و آروم بغلم کرد آرنجشو يه طوري صاف کرد و اون مرد همسايمون پامو صاف گذاشت رو دست بابايي و همونطور دستش رو پام بود و منو بردن سمت ماشين که هي جيغ مي زدمو از جيغا و گريه هاي من خواهرم و سامان و اون سهيله ننه مرده گريه مي کردن . ياده اون صحنه ميافتم خودم روده بر مي شم از خنده .
خلاصه با هر بدبختي بود رفتيم بيمارستان و ديگه بماند من همه پرسنل بيمارستان و سوار خر کردم از بس جيغ زدم وقتي مي خواستن گچ بگيرن . هي به بابام مي گفتم بغلم کن بريم دستامو گرفته بود که تکون نخورم ديگه اينقدر گريه کردم که بيچاره طاقت نياورد تو چشاش پر اشک بود از اين وحشي بازياي من يه پرستار دستامو گرفت ، بابايي پا شد بره بيرون که ديگه خونم به جوش اومد تو همون گريه ها و جيغا هي ميگفتم : بي تربيت ! باباييه بي تربيت ! منو مي ذاري مي ري ! که پرستارا و دکتره از حالت گفتنم غش کرده بودن از خنده و بيشتر حرصم در ميومد . خودمونيم خيلي اتيغه بودما !
گچ گرفتن و با هر مشقتي بود دردو به جون خريديم و با دوتا عصاي کوچولو برگشتيم خونه . در تمام عمرم اونقدر اذيت نشدم که اون مدت زجر کشيدم ، چون نه مي تونستم بدوم نه درست راه برم نه کرم بريزم . فقط گاهي که نشسته بودم با عصام خواهرمو يا جعفرو که ميومد خونمون مي زدم ، حرصم مي گرفت که اونا بدوبدو مي کنن اما من چلاق شدم . سهيل هم با مامانش اينا يه روز اومدن خونمون عيادت من که سهيل همينطور ذل زده بود به گچ پاي من و اومد پيشم گفت اگه بهم ميگفتي خودم مي بردم سوارت مي کردم ! آنچنان نگاهي بهش کردم که خيس کرد خودشو ! دردو رنجم اون موقعي بيشتر شد که خالم اينا مي خواستن برن کاشان بگردن به ما گفتن اما بابايي کار داشت منم که وضعيتم ناجور بود ، خواهر نامردمم کليد کردو باهاشون رفت ، چون بخاطر من همش تو خونه بوديم ، خسته شده بود . شبه دوم يا سوم بود که خواهرم رفته بود ، با عصا سخت مي تونستم راه برم و خيلي عذاب بود و تا بابايي ميومد انگار ايرباس 737 من اومده ! يه ذوقي مي کردم که بيا و ببين ، جون هر جا مي خواستم برم بغلم مي کرد و مي برد تو خونه . شب وقتي غذا خوردمو جيش کردمو وقت خواب شد بابايي بغلم کرد منو آورد گذاشت رو تختم که لالا تنم . خوابم برد اما چون تابستون بود تو اين گچ بام عرق مي کرد و بشدت مي خاريد و از خواب بيدارم مي کرد . کلافه شدم از خارشش پا شدم نشستم . هوا گرم بودو منم تشنه ، نگا کردم ديدم واي عصاهام هم تو سالن مونده . الانم که همه خوابن . اومدم پايين دستمو گرفتم به تخت ليله رفتم تا دم در ، اما گچ سنگين بود خسته مي شدم . درو باز کردم ديدم ليله که سخته با همون گچ پامو کشيدم روزمين لنگ لنگون رفتم جلو آباژور روشن بود تا رسيدم لبه ديواري که بعدش سالن شروع مي شد هنوز کامل نيومده بودم بيرون از راهرو يه صدايي حس کردم . قبل اينکه کامل برم جلو اول سرو کلم رفت ، روبرو که هيچ خبري نبود برگشتم سمت چپ طرف دستشويي که يهو کپ کردم از تعجب ! بابايي لخت لخت پشتش به من بود داشت مي رفت سمت دستشويي ! از پشت چشمم که به کونه برهنش افتاد هم تعجب کردم هم خندم گرفت ! سريع رفت تو حموم يا دستشويي نمي دونم ، چند لحظه بعدم اومد بيرون که من سرم عقب بود ، دعا کردم نخواد بره تو آشپزخونه ، صداي پاش رو رو سنگ پله شنيدمو رفت بالا . صداي خوردن لنگه درو بهم شنيدم اما بسته نشد . سرک کشيدم از تو نور کم اون بالا رو نگا کردم ديدم در رو همه اما خيلي کم لاي در بازه . باز لنگ زدم رفتم جلو تا زير نرده ها اولش صدايي نيومد اما چند لحظه بعد مثل صداي آيييي اومد از ماما که خيلي کشدار بود . با فاصله چند دقيقه باز يه آيييي ديگه گفت ، که فکر کنم خيالشونم راحت بود من چلاق شدم ديگه صدا رو ول کرده بودن حسابي . يه کمي گذشت چون پايين نرده بودم صداهاي کم و ممبهمو نمي شنيدم اما صداي آييييي گفتن مامانم خيلي واضح بود که گاهي هم مي گفت بسه ، حالا نمي دونم اين بابايي چيکار مي کرد ، الان فکر مي کنم از پشت مي کرده . خوب حس مي کردم که صداهاشون با دفعه هاي قبل فرق داره چند لحظه بعد صداي آآآآآآ آآآآآآآ اومد که مال بابايي بود و ماما ديگه انگار که يه چيزي زير دندونش باشه ناله مي کرد و آخ هاي غم انگيزي مي گفت که دلم مي سوخت ( امان از دست شما پسرا ! و باباها ! ) چند بار صداي مامارو شنيدم که گفت علي بسه !!! اما نفس زدن بابايي اصلا" قطع نمي شد و تند تر و بلند تر هم شده بود ، منم که انگار دارم به مبحث فيزيک گوش ميدم تکون نمي خوردم که همه صداهارو بشنوم . اونقدر نفس زدن بابام و آي و آخ گفتناي ماما ادامه داشت تا اينکه اين دفعه بر عکس قبل يهوو بابايي يه آهههههههه بلند کشيد اما صداي ماما نمي ومد و بعد هر دوشون ساکت شدن . تا ديدم ساکت شدن گفتم نکنه باز بابايي کون برهنه بياد بيرون خجالتزده بشه جلوي من سريع ليله رفتم تو اتاقم و پر از فکرو خيال شدم . اما هر چي فکر کردم اون لحظه دليل اين تغيير آب و هوا رو حس نکردم . فقط تنها چيزي که همش جلوي نظرم بود کون بابايي بود که يادش ميافتادم خندم مي گرفت .

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
صفحه  صفحه 2 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات من از سکس *مامان و بابام....* بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.