| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

خاطرات من از سکس *مامان و بابام....*

صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  
#31 | Posted: 12 Apr 2011 05:10
قسمت سي ام



رفتم تو حياط ديدم باز نيستن . گفتم شايد رفته چيزي از تو خونه بياره رفتم پشته دره ورودي دستگيررو پيچوندم اما قفل بود . يهو يادم اومد که مامي دره پشتيه آشپزخونرو باز گذاشته بود و بهم گفته بود . رفتم ته پارکينگ درو باز کردم و از پله هاي پشتي رفتم بالا ، چون دامنه سارافونم تنگ بود نمي تونستم راحت از پله ها برم بالا پشته سرمو براي احتياط نگاه کردم که کسي نباشه بعد دامنمو کامل دادم بالا و راحت از پله ها رفتم بالا . دره پشتيو باز کردم و فرصت رو غنيمت شمردم همون جا صندل هامو در آوردم که پاهام يه نفسيم بکشه . رفتم از توي کابينت قرصه مسکن پيدا کنم که از بينه صداي موزيک که از پايين ميومد يه صدايي از توي خونه شنيدم . اولش فکر کردم اشتباه شنيدم اما بازم اون صدا اومد . دره کابينتو ول کردم رفتم دره آشپزخونرو که کامل بسته نبود آروم باز کردم ببينم صداي چيه ، ابروهامو کشيدم تو هم و بيشتر گوش کردم و تا وارده سالن شدم از تعجب خشکم زد چون برقه اتاق خوابمون روشن بود و صدا از اونجا ميومد . از صدايي که مي شنيدم ديگه خيلي سخت نبود حدس زدنش . خواهرم با رضا تو اتاق بودن و دره سالن رو هم قفل کرده بودن اما شاسکول فکر نمي کرد که مامي دره پشتيه براي کاره ضروري باز گذاشته باشه . يعني ماما گفت اما خانوم اينقدر حواسش پيشه رضا بود که انگار نه انگار ! اومدم برگردم برم تو آشپزخونه اما يه طوري نفس نفس ميزد و گاهي توي نفساش رضا رو صدا مي کرد که کنجکاويم به شدت تحريک شد ! طوري که اگه نمي رفتم ببينم تو چه حالتين ديوونه مي شدم . آخه با اينکه با خواهرم صميمي شده بوديم اما اون تو اين موارد همش واسه من مقدس بازي در مياورد و مي گفت منو رضا فقط در حده بوسيدن و بغل کردن هستيم نه بيشتر ! با صداهايي که مي شنيدم مطمئن بودم بوس و بغل اينطوري صدا نداره و جريان چيزه ديگست !
باز دامنمو کامل دادم بالا و چون تنگ بود بهم مي چسبيد و پايين نمي يومد و مي تونستم راحت راه برم ، آروم رفتم جلو ، راهرو کوچيکو رد کردم از نوري که افتاده بود معلوم بود اينقدر خيالشون راحته که درو هم کامل نبستن . رسيدم نزديکه در با احتياط و آروم نگاه کردم ديدم خواهرم کجکي روي تخته من دراز کشيده طوري که پاهاش افتاده پايينه تخت و رو زمينه ، اون شب يه پيرهنه کوتاه تنش بود که تا روي نافش دکمه داشت . دکمه هاش همه باز بود و دامنشم تا روي شکمش بالا ! جناب رضاخان هم پايينه پاش روي زمين نشسته بود و نمي دونم چه غلطي مي کرد که تا سرشو مي برد جلو خواهرم نفسش بند ميومد ! همه تنم داشت مي لرزيد . هم استرس و هم اينکه ديدنه اون صحنه تحريکم کرده بود و اصلا" نمي تونستم حرکت کنم . يهو رضا ايستاد ديدم دستش جلوي لباسشه ، انگار دکمه هاشو باز کرد اما پيرهنشو در نياورد . خواهرم همونطور که روي تخت بود تکون نمي خورد فقط از حرکته سينه هاش مي فهميدم که داره تند تند نفس مي کشه و اگرم چيزي مي گفت چون آروم مي گفت و بيرون هم صدا زياد بود من نمي شنيدم . رضا دستشو برد پايينتر روي شلوارش که من چشمام گرد شد ! تو دلم گفتم وااااااااااااااااي ! يعني مي خواد در بياره ؟؟؟؟! انگار دکمه و زيپش رو باز کرد اما کامل در نياورد رفت جلو دستشو برد زيره پاهاي خواهرم که کامل بره رو تخت که خواهرم خودش پاهاشو جمع کرد و اومد روتخت تا رضا چرخيد که بره رو تخت . نيم رخش رو ديدم و با ديدنه شومبولش که خيليم بزرگ بود يه لحظه انگار کلي خونه داغ ريختن تو قلبم و ضربانم بيشتر شد ! رفت رو تخته من و شلوارش رو يه مقدار کشيد پايين و با پيرهن که جلوش باز بود خوابيد رو خواهرم اما تا خواهرم دستاشو انداخت دوره گردنش نمي دونم چيزي بهش گفت يا خودش راحت نبود که سريع بلند شد و پيرهنشو در آورد و دوباره خوابيد روش . من که ديگه هنگ کرده بودم کامل ، آخه فکر مي کردم مي خوان کامل سکس کنن چون خواهرم شرت پاش نبود و تا رضا شروع کرد خودشو رو خواهرم بالا پايين کردن صداي خواهرم بلند شد ( البته محضه اطلاعه شما اوجگلاي عسيس بگم که سکسه کامل نبوده ) با هر تکونه محکمي که رضا مي خورد و خواهرم اون زير تقلا مي کرد حس مي کردم پاهام سسته سست مي شه ، اول صورتش کناره صورته خواهرم بود بعد سرشو آورد بالا و لباي خواهرمو گرفت ! حالا نگير ! کي بگير ! . يه لحظه يادم اومد که مثلا" خيره سرمون اون پايين کلي مهمون داريم ! با اينکه دلم مي خواست و کنجکاو بودم ببينم چي کار ميکنن اما از ترسه اينکه تابلو بشه بي صدا و سريع برگشتم تو آشپزخونه درم بستم . از تو کابينت قرص برداشتم داشتم دره کابينتو مي بستم که يهو يکي از پشته سرم صدام کرد ! نمي تونم بگم کرک و پرم ريخت ! چون همرو اپيل کرده بودم واسه مهموني ، بهتره بگم از ترس هر جامو اپيل کرده بودم موهاش در اومد يهو برگشتم ديدم رامتين با چشماي از حدقه در اومده و دهنه باز دمه دره پشتيه آشپزخونه ذل زده به من و نگاهش همونطوري مات اومد پايين روي پاهام ! يه لحظه داغ شدم ! دامنمو که داده بودم بالا نکشيده بودم پايين و شرت که چه عرض کنم تا بالاي کشه شرتم هم بيرون بود . در يه حرکته 1 ثانيه اي دامنه سارافونمو سريع کشيدم پايين و ناخوداگاه به دره آشپزخونه نگاه کردم که بسته باشه يه وقت صداي اونا نياد اين بشنوه ! اونم همينطور مات به من نگاه مي کرد و با چشماي سه برابر شده پرسيد چي شده ؟! ، با مِن و مِن گفتم هيچي اومدم قرص بيارم براي دوستت ، بعدم واسه اينکه خيلي سه شده بود گفتم دامنم تنگه داده بودم بالا بتونم از پله ها بيام ! و يه لبخنده مسخره زدم . توضيحم کامل بود چون انگار خيالش راحت شد که چيزي نشده سراغه رضا و خواهرمو گرفت که سريع گفتم پايينن و اون با يه حالته خاصي نگام کرد و منم باز خيلي مسخره و با استرس لبخند زدم ! گفتم چيزي لازم داري ؟ گفت نه ديدم اومدي بالا دير کردي گفتم طوري نشده باشه ! چقدر شانس آوردم که برگشته بودم تو آشپزخونه !! وگرنه ميومد اون صحنه رو ميديد و باعثه پاره پوره شدنه من توسطه خواهرم مي شد ! از ترسم يادم رفت که قبلش بينمون چي گذشته از بينه در اومد جلوتر گفت چه عجب ! خانوم خانوما خنديد !
يهو يادم اومد چيکار کردم ، ديگه سرمو بالا نکردم آروم گفتم رامتين من نمي دونستم که ..... يعني مي خواستم بگم ..... معذرت مي خوام ! و واسه اينکه تو چشمش نگاه نکنم برگشتم دره کابينتو ببندم . حس مي کردم که داره مياد طرفم ، يه دستم روي سنگه کابينت بود يه دستمم روي دره بالايي که ببندمش ، يهو ديدم دستاشو از زير بغلم رد کردو محکم از پشت بغلم کرد . همونطوري بي حرکت ايستادم . چند تا احساسه مختلف اومده بود سراغم . اول خوشحال بودم که مثله هميشه اصلا" بروم نياوردو بچه بازيمو بخشيد . دوم احساسه ترس داشتم که يهو صدايي از خواهرم اينا بشنوه يا خواهرم اينا خيره سرشون کارشون تموم بشه بيان بيرون مارو ببينن که اونجاييم و سوم .... پر از شهوت شده بودم . نه بخاطره اينکه بغلم کرد ، چون تا يه حدي به هم نزديک شده بوديم و گاهي منو مي بوسيد و بغلم مي کرد ، البته خيلي کم چون مي ترسيد عکس و العمل نشون بدم و پاچشو بگيرم. به خاطره صحنه اي بود که چند لحظه قبلش ديده بودم و گرماي تنش که مثله کوره مي سوخت اين حالتم رو چند برابر کرده بود . من به گوشم و زيره گردنم بشدت حساسم و از اين 2 نقطه خيلي تحريک مي شم . سرشو آورد کناره گوشم يواش گفت پس ديگه آشتي ؟ نفسه داغش که به گوشم خورد داشتم ديوونه مي شدم و چون بهم چسبيده بود همه بدنش رو پشتم حس مي کردم . حرف که نتونستم بزنم فقط سريع سرمو تکون دادم يعني آره !!! حلقه دستاشو تنگ تر کرد و بيشتر چسبيدم بهش زيره گردنمو آروم بوسيد که ديگه نتونستم طاقت بيارم و يه نفسه بلند و کشدار با بينيم کشيدم که يهو مکث کرد ! انگار تعجب کرده بود ، نمي دونستم چکار کنم حالمم بد شده شده بود از طرفيم استرس داشتم . دستمو گذاشتم روي دوتا دستش که زيره سينه هام قلاب شده بود به هم ، اون بدجنسم انگار فهميد من چمه باز سرشو از پشت آورد زيره گردنم که ديدم خيلي داره اوضام خراب مي شه يهو گفتم رامتين !! صداش قوطي حلبي شده بود آروم گفت جونه رامتين ؟
گفتم بريم پايين ؟ اخلاقشو مي دونستم که خوب کنترل مي کرد خودش رو و نگران نبودم يه کمي مکث کرد باز زيره گردنمو بوسيد دستاشو باز کردو منو برگردوند ، الکي با بسته قرص که تو دستم بود بازي مي کردم که نگاش نکنم . فکر مي کردم ممکنه از چشمام بفهمه حالتمو . زير چشمي مثه بچه تقص ها بهش نگاه کردم ديدم داره ميخنده ، مثه هميشه ، هم لباش هم چشماش که اون لحظه بخاطره مشروب يه حالته خاصي شده بود . پيشونيمم بوسيد گفت : راستي کوچولو ! فارق التحصيليت مبارک ! که زدم زيره خنده و يه دفعه ياده خواهرم اينا افتادم که تو اون اتاقن و هول شدم که نکنه صدام رفته باشه بيرون . دستشو گرفتم کشيدمش طرفه در که سريع بريم اونم شوخيش گل کرده بود با خنده هي مي گفت اگه مي توني منو ببر ! من که همينجا راحتم !. توي راه پله هم هي به شوخي مي گفت الان مي توني از پله ها بياي پايين . دامنت اذيت نمي کنه ؟
خلاصه دوباره رفتيم تو پارکينگ که همه مشغوله بودن اون وسط . تا رفتيم تو و بچه ها ما رو ديدن که با لبخنده ژوکوند هستيم هم دوستاي اون هم دوستاي من شروع کردن جيغ زدن و سوت زدن که بريم وسط پيششون . خلاصه اينطوري اون شبم خراب نشد و خيلي خيلي خوش گذشت . خواهرمم بعده يه ساعت که نزديک بود غذا بيارن با رضا پيداشون شد که مي ديدم رامتين با لبخند هاي معني دار نگاشون مي کنه ! حالا نمي دونم فهميده بود يا نه ! البته اون که چه عرض کنم ! احتمالا" اون چند نفر که شب غذا هارو از رستوران آوردن هم از تابلو بازيه اينا فهميدن موضوع رو ! اون شب يکي از بهترين شباي زندگيم بود و همه بچه ها هم بهشون خوش گذشت . آخره شب هم که اين جفريه ديوونه پيله کرده بود بايد از دلم در بياري ! البته شوخي مي کرد .
ماما اينا که اومدن ديدم بابايي چشماش قرمزه قرمزه که احتمالا" خونه عموماشال اينام حسابي مي رو زده بودن و اونقدر بابايي عجله داشت که حتي نتونست صبر کنه ما خوابمون ببره ، هنوز يه ربع نشده بود که رفتن تو اتاقشون صداي ماما در اومد ، البته خواهرم که چون انرژي زياد مصرف کرده بود اون شب مثله اسب خوابيد اما من برعکس بي خوابي زده بود به سرم و صداي ماما اينا هم بيشترش مي کرد

من برم بيرونو شب ميااااام اوجگلا بوس براي همه

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#32 | Posted: 12 Apr 2011 05:10
قسمت سي و يکم
سلام اوجگلاي عسيس و محتلمه من
به خاطره لطفي كه به من داشتيد برخلافه تصورم كه حس مي كردم خيلي سخت مي تونم بنويسم اما باز نوشتم . البته مثله قبل تند و سريع نمي تونم بنويسم .
فكر كنم قبله اينكه اون اتفاق بيافته از عمله ماما براتون نوشتم كه البته صفحش يادم نيست برم ببينم ، در هر صورت اينبار مي خوام از اولين سكسه ماما اينا بعده عملش بگم . حالا من از تجا فهميدم اوليش بود بعده عمل ؟ خوب بخاطله اينكه بسيار دردناك و پر سرو صدا بود . حالا جزئياتشو گيگه نمي دونم كه چلا ؟ چون من كه هنوز اين عملو نكلدم اما حتما" بخيه اي چيزي زده بودن و توچولو كلده بودن هلوي مامانمو آخييييييييي ناسي
خوب حالا ميريم سره اصله ماجراي اون روزو شب ، بعده عمله ماما جون خونمون خيلي مهمون ميومد ، دوستاش و بستگانه ماما و بابا ميومدن عيادت و مي رفتن چون خالم باردار بود نمي تونست بياد پيشه ماما بمونه و بيشتر يكي از دوستاش يا زن عمو ميومدن ميموندن و بابايي هم كه يكي در ميون مي رفت شركت . البته بعده اينكه اوضاع روبراه شدو رفت كارارو بررسي كرد به ماميم گفت شركت رو هوابوده ! و فوري منشي شو اخراج كرده بود ، احتمالا" خانمه منشي تركونده بوده ديگه تو اون مدت . رامتينم نه مثله قبلش اما به هر بهانه اي از اون گوشه كنارا سر مي خورد ميومد خونه ما و تريپه نگرانيو اينا ميذاشت و هي به من نور بالا مي داد و منم بنا به مصلحته اون موقع هي بلاش برف پاك كن مي زدم ! خلاصه خونمون همش رفت و آمد بود و انگار تمومي هم نداشت . ماما جون هم كه خوابيده بود رو تختشو نمي تونست زياد راه بره . هر روز از مدرسه كه ميومدم خونه با همون لباس و كيف يه راست ميرفتم تو اتاقه ماما و شروع مي كردم لچ و لچ ماچ كردنه ماما و خودمو لوس كردن . اون دوسته مامانم كه ميومد پيشمون مي موند اسمش فرشته بود بهشم مي گفتيم فرشته جون ، زنه خيلي خوبيه ، اون موقعها هيچ مشكلي باهاش نداشتم اما بزرگتر كه شدم چون هميشه احساس مي كردم تو كفه باباييه ديگه خيلي خوشم نميومد ازش البته خواهرم هميشه ميگه كه من دچاره سوء تفاهم شدم . فرشته خودش چند سال قبله اون جداشده بود از همسرش . بابايي برام كليد ساخته بود كه هي نيام زنگ بزنم . يادمه اون موقع 3-4 بار هي برام كليد ساختنو هي گم كردم و 2 بارش كه اصلا" نمي دونستم چيكال كردم كليدو ، بابايي جون قفلارو عوض كرد كه يه وقت صبح از خواب پا نشيم ببينيم روي موكت خوابيديم و همه زندگيو بردن !
يه روز كه طبقه معمول از مدرسه اومدم و كليد انداختم اومدم تو، دره وروديو كه باز كردم صداي خنده هاي بلند ه فرشته جون و خنده هاي ماما كه چون درد داشت آروم بود ميومد . منم كه چون هميشه فكر مي كردم همه چيز به من مربوطه و منم بايد در جريان باشم با يك لبخنده ژوكوند ( از اونايي كه قبله شنيدنه يه موضوعه خنده دار مي زنن ! ) با كوله پشتيم راه افتادم سمته اتاقه ماما . فرشته جون هنوز داشت مي خنديد . خيلي خيلي بلند . يهو همونطور تو خنده هاش به ماما گفت بيچاره علي ! پس شبا حسابي تو كفته اين مدت ! ماما هم داشت مي خنديد كه خالم دوباره تو خنده هاش گفت پس چيكار مي كنه بدبخت ؟ زيرآبي نره نازي ؟ من ديگه رسيده بودم دمه دره اتاقه ماما اينا . انگار متوجه اومدنه من نشده بودن . گيگه خوب چون بجگ شده بوتم ، يه ذله مي فهميدم دالن چي ميگن . كولمو آروم از پشتم در آوردم گذاشتم كناره پام رو زمين ، ماميم با خنده گفت نه بابا از اين يه مورد خيالم راحته اما نمي ذارم خيليم بهش سخت بگذره ! يه جوري راضيش مي كنم !
منو ميگي !!! چشمام چهار تا شد ! با خودم فكر كردم اين مامي كه يه قدم هم راه نمي ره و هي ميگه درد دارم پس چطوري شبا اونكارو ميكنه با بابايي ؟! البته چون از پوزيشنهاي مختلفه سكس اطلاعي نداشتم اون موقع . فرشته هم هي مي خنديد و ماما رو اذيت مي كرد و حلفاي بد بد مي زد كه آدم عجولت مي تشه به زبون بياله .
منم طبقه معمول برگشتم دمه درو باز با سرو صدا وارد شدم و ورودمو رسما" اعلام كردم ! فرشته جون اومد بيرونو منو بوسيد و رفت تو آشپزخونه منم رفتم پيشه ماما . قيافمم كه طبقه معمول تابلو شده بود شديد و اينطوري نگاه مي كردم به ماما >>>> !!! هي لپم و مي كند مي گفت چيه كوچولو ؟ طوري شده ؟
يه كمي نشستم لبه تختشو بعدم رفتم تو اتاقم . بعده عمله ماما چون مي دونستم ديگه حالش خوب نيست و خيالم راحت بود ! سكسه اونا از ذهنم رفته بود بيرون اما اون روز حرفهاي فرشته جون باعث شد ذهنه من دوباره كشيده بشه به اون طرف و نيم ساعتي توي اتاقم به تفكرات فرو رفتم !!! كه موضوع چيه ؟ اينجا كجاست ؟ من كيم ؟ كي كيو كرده ؟؟؟؟!
خواهرم كه اومد اولين سوالي كه ازش پرسيدم همين بود كه بلند زد زيره خنده گفت بچه تو ديگه داري از منم جلو مي زنيا !! تو دلم گفتم : عسيسم كجايي كه من از همون موقع كه كروموزم بودم ازت پيشي گرفته بودم و پله هاي ترقي رو طي مي كردم و تو يول بودي ! همونطور كه نشسته بودم روي صندليه ميز تحرير و لم داده بودم به صندلي پا شد و وقتي داشت از دره اتاق مي رفت بيرون تا از كنارم رد شد يه دوونه آروم زد روي پام ( البته نزديكه هلوم ) گفت آخه بچه حتما" كه نبايد كارشون از اينجا باشه ؟؟؟؟! باز من شاخ درآوردم كه پناه برخدا ! پس از كجا بايد باشه ! تو چشم و چال كه نمي كنن !
و مثله هميشه باز ني ني موندو هزاران سواله بي جواب ! نمي تونستم خيلي پاپيچه خواهرم بشم چون اون هنوز فكر مي كرد من يولم و حاليم نيست . حتي اون شبي كه 2 تايي يواشكي رفتيم مامااينارو ديديم اين فكر مي كرد من اوسكولم . نمي دونم چقدر اونجا نشستم و تجزيه تحليل كردم كه باز خواهرم اومد تو اتاق و گفت پاشو بيا نهار ديگه ! اين همه صدات كردم !
اون روز گذشت و بعده يه مدت حاله ماميم بهتر شد ديگه مي تونست راه بره و كاراشو انجام ميداد اما موقع نشستن انگار درد داشت هنوز و مي فهميدم كه از نوار بهداشتي استفاده مي كنه . يه روز وقتي از مدرسه برگشتم خونه ديدم به به ماما حسابي اوجگل كلده خودشو . يعني حموم كرده و سشوار و حسابي رسيده به خودش و يه غذاي اوجمزه هم پزيده بود ، خواهرمم اومد و نهار خورديم و بعدش ماما گفت كه وقته دكتر داره و با بابايي مي ره دكتر كه چكاپه بعده عمل رو انجام بدن . منم يه كمي آويزون شدم ببينم مي تونم عودمو بچسبونم باهاشون برم ؟ كه ديدم نه نمي شه . خواهرمم خندش گرفته بودو هي با چشم و ابرو اشاره مي كرد كه نه ! بعدشم بابايي گفت اونجا جاي تو نيست عزيزم داريم ميريم دكتر ماما رو ببينه. خوب معلومه جاي من نيست مي خواستن حلفاي بد بد بزنن ، سوالاي بدبد بتنن ، اصن ببينن مي تونن كاله بد بتنن يا نه ؟ جاي من نيست گيگه . البته اون موقع اينارو نفهميدما ، بعدش خواهرم بهم گفت و نمي دونم به كدامين دليل نيشه من تا بنا گوش باز شد ! به جاي اينكه بابايي ذوق كنه من ذوق كردم !
خلاصه رفتن و هنوز دره حياط بسته نشده بود خواهرم زد زيره خنده و همينطور كه از كناره من رد مي شد محكم لپمو كند كه ضعف كردم و گفت كجا مي خواستي بري توووووووو ؟ منم يه آيييييييه بلند گفتم و دستمو گذاشتم رو لپمو راه افتادم دنبالش . گفتم مگه چيهههههه ؟ برگشت يه دونه از اونگاههاي دلسوزانه به من كردو شروع كرد توضيح دادن كه اونا هم براي معاينه بخيه و اينا مي رن و هم مي خوان دكتر اجازه بده براي اون كار ! حال مي كنين اطلاع رسانيو ؟ !!!
و يك دريچه ديگه بروي من باز شد ، استعداده عجيبي هم داشتم در يادگيري اين موضوعات و مسائل ، خلاصه منم از وسطاي صحبته خواهرم شروع كردم مثله يه بزه كوچولو سرم و تكون دادن يعني آره بابا ! گرفتم !
عصر كه برگشتن اول ماما اومد تو كه چون هميشه مي پريدم روشو شروع مي كردم به بوسيدن ( ماچ مالي ) از همون دمه در هميشه لبخند مي زد بهم ، پس از چهره مامي نمي شد زياد فهميد ، اما بابايي كه اومد تو هم من هم خواهرم 4 چشمي داشتيم نگاش مي كرديم كه از چهرش بخونيم دكتر چي گفته . تا شب كه شام خورديم هم همين بساط بود . از نگاهاش هم كه نمي شد فهميد چون چشم و چاله بابايي هميشه تو پروپاچه ماما بود و برامون عادي شده بود ديگه . بعده شام تلفن زنگ زد و خواهرم جواب داد بعدم مامي و صدا كرد و گفت بيا فرشته جونه ، بعدم شب بخير گفت كه بره بخوابه از قيافش مي شد فهميد كه خسته شده از اين كنجكاويه بي نتيجه . اما من كماكان نشسته بودم و ذل زده بودم به تلوزيون مثله جغد نگاه مي كردم ولي گوشم به دورو اطراف بودو همرو زيره نظر داشتم . ماما رفت با فرشته جون صحبت كنه يه كمي كه از صحبتاي معمولي گذشت ديدم داره آروم حرف ميزنه و هي با خنده مي گه آره ! آره گفت مشكلي نيست . آنتن ها رو سريع فعال كردم ببينم چيزي دستگيرم مي شه يا نه كه نشد چون همش مي خنديد . احتمالا" اين فرشته جون خيلي ناراحت بوده كه به باباييه من داره فشار مياد ! زنگ زده بوده كه خيالش راحت شه . تو همين فكرا بودم كه بابايي گفت عزيزم ؟ چرا نميري بخوابي ؟ دير وقته .، فردا بايد بري مدرسه ، نمي دونم چرا يهو كرمم گرفت يه خورده اذيتش كنم چون حدس زده بودم كه اگه دكتر اوكي داده باشه اين بابايي جونه اوجگله ما الان خيلي هوله و عجله داره ، لب و لوچمو آويزون كردم و گفتم آخههههههه خوابم نميااااااااااد ، مي خوام تلويزيون ببينم . اونم گفت باشه اما زودتر برو بخواب من بخاطره خودت مي گم ! !!! تو دلم گفتم حالا منم نگفتم بخاطره سكس با ماما مي گيد كه ! حتما" بخاطله عودم بوووووده !
تلفنه ماما كه تموم شد با يه لبخند كه فكر كنم بخاطره شوخياي فرشته جون بود اومد سمت ما وقتي رسيد انگار تازه منو ديده باشه با تعجب گفت : ااااا ! چرا نرفتي بخوابي عزيزم ؟! روم به ماما بود تا خواستم جواب بدم بابايي زودتر از من گفت : مي خوابه حالا ، مي خواد يه كمي تلويزيون ببينه ! همزمان با اين حرف با كمي تعجب برگشتم به طرفه بابايي كه اينقدر فرز جواب داده بود تا چشمم خورد بهش ديدم چشماشو مثله فندق گرد كرده و ابروهاشم بالاست ، انگار داشت اشاره اي چيزي مي كرد به ماما ! كه وقتي برگشتم طرفش واسه ينكه ضايع نشه همونطور ابروهاش بالا موند و فقط نگاهش اومد پايين رو صورته من كه با تعجب داشتم نگاش مي كردم !! ماما هم كه ديد يه كمي 3 شده سريع اومد جلو دست كشيد رو سرم گفت باشه باشه . اما زود بايد بخوابيا ، صبح بيدار نمي شي . منم سرمو تكون دادم و باز رومو كردم به تلويزيون .
ماما 5 دقيقه بعد چايي آورد و هي مي ديدم زيره چشمي به من نگاه مي كنه ، دوباره پاشد رفت ميوه آورد و من كماكان داشتم تلويزيون ميديدم ، فكر كنم ديگه سروده سر زد از افق رو داشت پخش مي كرد كه مجري هاي تلويزيون هم جمع كنن برن خونشون . بابايي ديد نه انگار من قصده خوابيدن ندارم از جاش پاشد و با يه لبخنده غم انگيز گفت : خوووووووووب ، ديگه همه بريم بخوابيم ، صبح بايد زود بيدار شيم . خدا نصيب نكنه بچه نا اهل و !!! باز من با پررويي گفتم نهههه ، خوابم نمياد كه اين بارماما آنچنان چشم غره اي بهم رفت كه جيش كردم به خودم از ترس ، از جام پاشدم يه بوس ماما يه بوس بابايي و رفتم تو اتاقم . اما مگه خوابم مي برد ؟؟؟ از بيرون هنوز سرو صدا ميومد هنوز نخوابيده بودن . فكر كنم نيم ساعتي گذشته بود و من هنوز چشمام تو تاريكي باز بودو تند تند پلك مي زدم ! مي خواستم به يه بهانه اي برم بيرون اما ياده نگاهه خشمگينه ماما ميافتادمو پشيمون مي شدم . چشمام ديگه خسته شده بود يه لحظه گذاشتم رو هم و انگار يه چرتي هم زدم چون وقتي دوباره باز كردم بيرونه اتاق صدايي نميومدو از زيره در هم فقط نوره آباژور بود . پا شدم درو آروم باز كردم رفتم بيرون . طرفه دره اتاقه ماما اينا جرات نكردم برم ( از اثراته همون نگاه ماما بود ! ) يه كمي نگاه كردم ديدم وسوت و كوره ، يه لحظه حالم گرفته شد چون حس كردم تو همون زماني كه من چرت زدم ماما اينا كارشونو كردنو من بي نصيب موندم از فضولي . تا دمه پله ها هم رفتم اما صداي خاصي نبود . داشتم برمي گشتم كه يهو صداي ضعيفه ماما رو مثله گريه يا ناله شنيدم ! بعده عملش هم كه جاي بخيه هاش و عملش درد مي گرفت گاهي گريه مي كرد ! ماميم يه كمي نازك نارنجيه . انقد دلم سوووووخت ، گفتم باز حتما" درد داره . توي اتاقشون هم كه جرات نداشتم برم دره اتاقه كاره باباييمو آروم باز كردم رفتم تو ، گاهي صداي آرومه ماما رو مي شنيدم ، رفتم نزديكه اون دره معروف كه همه مي شناسيدش و بينه اون اتاق و اتاقه ماما اينا بود و گوشمو آروم چسبوندم توي تاريكي . ديدم گريه كه نه اما ماما ناله مي كنه و بابايي هي آروم مي گه ببخشيد ... ببخشيد . نازي ايندفعه ديگه آروم ! باشه ؟ يهو بدنم داغ شد ! گفتم منو باش كه فكر كردم جاي بخيه هاش درد ميكنه ! اصلا" ديگه بخيه ها خوب شده كه ! ماما با همون ناله اما مثله دختربچه هاي لوس گفت نه علي ، دوباره نه نمي تونم و از اين حرفا كه دقيق يادم نيست ، اما خوب مگه شومبوله باباييه ما رضايت ميداد به يكي دوبار ؟! اينم بعده اين همه مدت! مامانم هنوز آروم ناله مي كرد انگار خيلي دردش اومده بود . منم كه گوشمو يه طوري چسبونده بودم به در كه داشت از اون وره در مي زد بيرون !!! يه صداي ملچ مولوچ اومد و بابايي هي مي گفت باشه ؟ باشه ؟ انگار اجازه مي گرفت . ديگه جوابي از ماما نشنيدم كه گفت آره يا نه ! احتمالا" جواب رو بصورته عملي اجرا كرده ! چون توي سكوته شب صداي بوسيدن و كشيده شدنه بدنشون روي هم رو كه مثله يه خش خشه لطيف بود واضح مي شنديم . يه كمي تحريك شده بودم اما آروم بودم و فقط گوش مي كردم نمي دونم چقدر گذشت كه يهو مامانم با صدايي كه انگار خفه بود اما بلند آنچنان آخييي گفت ! كه فكر كنم از ترس 3 بار ارضا شدم پشته در ! واقعا" ترسيدم ! همون لحظه همزمان با اون آخخخه خيلي دردناك بابام هي پشته هم مي گفت : باشه باشه آروم ، يواشه يواش ! بيدار مي شنا ( بابايي كجايي كه بيدار شدنااا ! ) هر فشاري كه به بدنه ماما ميومد رو با آي هاي دردناكش كه آرومتر شده بود و هم با جااان گفتنه بابايي خوبه خوب حس مي كردم انگار خودم اون لحظه پيششون بودم . همون صداي ريتميك بود تا اينكه انگار شديدتر شد و ماما هي با ناله مي گفت علي يواااااااااااش ! هم تحريك شده بودم هم ناراحت براي ماما ، چون حس مي كردم خيلي دردش مياد ! يه كمي كه گذشت يهو صدا قطع شدو فقط صداي نفسهاشونو مي شنيدم كه ماله بابايي مثله كسي بود كه كلي دويده ( البته روي پيسته ماما دويده بود ) خلاصه از ترسه اينكه يهو از اتاق بيان بيرون سريع پاشدمو تحريك محريك يادم رفت ، آروم از دره اتاق اومدم بيرونو رفتم تو تختم ، يه كمي فكر كردمو بعدم خوابم برد ، صبح هم مثله برجه زهره مار از خواب بيدار شدم ! ماما كه اون روز صبح اصلا" بلند نشد و بابايي همه كارامونو كرد و انقدر سره حال بودو سر به سرمون مي ذاشت كه خواهرم چشماش 4 تا شده بود و هي با لبخند به من نگاه مي كرد و منم سرم به صبحونه گرم بود و اصلا" به روي خودم نمياوردم .
اينم از يك خاطره دردناكه پرسروصدا ! بوس براي همه
گل براي همه

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#33 | Posted: 12 Apr 2011 05:11
قسمت سي و دوم



همونطور که قبلا" گفتم يكسال زودتر از موعد يعني 17 سالم بود كه ديپلمم رو گرفتم و انگار دكتراي تخصصي گرفته باشم مثله چي ذوق مي كردم . از ساله دوم شروع كرده بودم كلاسه كنكور رفتن كه اينم از ايده هاي اون رامتينه مرده شور برده بود كه واسه ماما اينا لفظ اومد بايد برنامه ريزي داشته باشه و يه بُكش بُكشه حسابي سره همين موضوع باهاش داشتم و اون نادون هم هي مي گفت من صلاحتو مي خوام ! خودش كه بچه خر خون بودو همون ساله اول قبول شد رتبشم خوب بود از اون رتبه هايي كه آدم حالش بد مي شه . اگه كسي نمي شناختش باور نمي كرد كه اين هموني باشه كه اين رتبه رو آورده و همه اونو يه پسر با موهاي صاف آب و شونه كرده به يك طرف با سيبيل و تيريپه بچه خر خوني تصور مي كردن .
انگار با گرفتنه ديپلم يه كاره خيلي بزرگي انجام داده باشم دلم مي خواست يه مدتي استراحت كنم اما دريغ و افسوس كه ماما سه پيچ تر از اين حرفا بود . تنها چيزي که حال و هوام رو عوض کرد همون جشني بود که ماما اينا برام گرفتن . منم بيشتر از اين خودمو سبك نكردمو كلاسارو ادامه دادم اونم وسطه گرماي تابستون ! بد چيزي بود به خدا تنها چيزي كه آرومم مي كرد اين بود كه بعده كلاسا يه راست تو استخر بودمو آبي به بدن مي زدمو بعد ميومدم سراغه درسا . اينا گذشت تا اينكه آخراي مرداد ماه داييم زنگ زد و گفت با زن و بچه هاش دارن براي تعطيلات ميان ايران . داييم براي تحصيل از سالها پيش رفته بود اسپانيا و همونجا با يه دختره اسپانيش ازدواج كرده بود كه اسمش مايته هست و خيلي بامزه فارسي صحبت مي كنه ( سوژه خنده بود اون موقعها ) 3 تا بچه داشتن ، 2 تا پسر و آخريم يه دختر . چون اون سالها داييم داشت تخصصشو مي گرفت 5 سال ايران نيومدن و ما دختره كوچيكش رو اصلا" نديده بوديم . 2 تا پسر داييهام آرمان و هومان رو آخرين باري كه ديدم بزرگه 14-15 سالش بود و كوچيكه 10 سال . يكي 3 سال از من بزرگتر و يكي 2 سال كوچيكتر .
خلاصه وقتي داييم زنگ زدو گفت كه دارن ميان انگار دنيا رو به من دادن ، چون ديگه ماما همه فكرو ذكرش داييم بود و هي گير نميداد به درس خوندنه من ، هر بار هم كه ميومدن ايران چون بابايي با داييم خيلي جور بود بيشتر با هم مي رفتيم مسافرت و ديگه عشق و صفا و خوشبختي ! سالهاي قبل كه داييم اينا ميومدن ايران منو خواهرم و جعفر دست به يكي مي كرديمو دو تا پسرداييهامو كلي دست مينداختيم و حسابي مي خنديديم . البته آرمان خيلي زرنگ بود و زود مي فهميد . بيشتره كرممونم اين بود كه به حرف مي كشيديمشون اونم بحثاي عجيب و غريب اين 2 تام كه تربيت اروپايي و خيلي با كلاس خودشونو جر ميدادن كه هر طور شده جوابه سوالاتمونو در مورد اروپا بدن ! اونم چه سوالاي تخمي تخيلي ! بعدم سه تايي كلي به فارسي صحبت كردنشون مي خنديدم و اداشونو در مياورديم ، چون معنيه خيلي از حرفامونم نمي فهميدن هر چي دلمون مي خواست مي گفتيمو خيلي حال ميداد اين دوتام با چشماي متعجب هي نگامون مي كردن . آرمان فارسيش خيلي بهتر بود اما هومان ديگه افتضاح بود و نياز به يه سرويسه اساسي داشت .
. خواهرم اون موقع دانشجو بودو ديگه حسابي تركونده بود دانشگاهو ، اندازه من شيطون و شر نبود اما سرو گوشش خيلي مي جنبيد از يه طرفم واسه رضا تريپه لاو مي ذاشت لامصب ! تا فهميديم دايي اينا مي خوان بيان اول كلي با ياده گذشته ها خنديديمو نقشه كشيديم كه اين بار حسابي اوسكول كنيم 2 تا پسر داييهامو، به رامتينم زنگ زدمو اين خبره مسرت بخشو سريع اعلام كردم . به رامتين نزديك شده بودم ، يعني ارتباطمون خيلي تنگاتنگ شدو كار به جاهاي نازك هم كشيد اما مسائلي پيش اومد كه كمتر كردم اين رابطه رو كه اينم جرياناتي داره واسه خودش . زنگ زدم بهش و اولين حرفي كه زد اين بود كه يادت نره بچه ها ديگه الان هم بزرگتر شد هم عاقل تر ! و شروع كرد به نصيحت كردن ! حالا ازخودش يادش رفته چقدر مرض مي ريخت واسه اينا !
چند تا فيلم و عكس 2-3 ساله قبلش داييم فرستاده بود و من كماكان اونارو 2 تا پسره موبور با صورته شير برنجي تصور مي كردم كه وقتي چيزيو نمي فهميدنو ذل مي زدن بهت آدم يخ مي زد از سرديو وا رفتگيشون . خلاصه روزه موعود فرا رسيدو همه كارا هماهنگ شد براي استقبال در فرودگاه و سفارشه دسته گل و غذا و مهموني و اين حرفا كه البته مطمئن باشين به همين راحتي كه دارم ميگم نبود و مامي سره هماهنگيه اينا كله اعضاي خانوادرو به سيخ كشيد ! و دراين بين فكر كنم يه 3 – 4 باريم فشارش افتاد و حالش بد شد ! سخت مي گيره ديگه ، كاريش نمي شه كرد . چون مستقيم از مادريد پرواز نداشت ، اومده بودن آمستردامو پروازشون از اونجا به تهران بود . خلاصه همه تيپ كرديمو راه افتاديم سمته فرودگاه با كلي دسته گل و سبده گل و حلقه گل و تاجه گل !!!! انگار مثلا" داييم تو المپياده فيزيك اول شده بود و داشتيم مي رفتيم رو دست بياريمش خونه ! كاراي ماميه ديگه . تمامه اعضاي خانواده با يكي يدونه گل به صف و آماده ايستاده بودن پشته شيشه كه با اشاره مامي باي باي كنن به دايي اينا ! ماماني و بابابزگه عزيزم ( خدا رحمتشون كنه ) دل تو دلشون نبود چون 5 سالي مي شد كه نديده بودن دايي اينارو و ماماني بي اختيار گريش گرفته بود . قبونش بلم من
پروازشون يه كمي تاخير داشت واسه همين بچه خالمو برداشتم ( همون خالم كه تنگه ماهيمو ميديد حالش بد مي شد ) اونو برداشتم و رفتم طرفه كافي شاپه سالن كه يه ويتاميني به بدن بزنيم . البته يه جوري ليز خوردم رفتم كه مامي نبينه وگرنه گير مي داد باز ! حالا انگار من نبودم نمي ذاشتن اينا از گيت رد شن بيان اين ور ! با ني ني رفتيم و يه كمي حل و حوله خريديم و نوشه جان كرديم چند تا پسرم اونجا نشسته بودن و هي مسخره بازي در مياوردن كه چه مامانه كوچولويي و از اين حرفا . خلاصه حس كردم يه كمي زيادي چرخيديم ني ني رو زدم زيره بغلمو گوله كردم طرفه ماما اينا ديدم شلوغتر شده اون جلو و ماما اينا دايره وار حلقه زدن با سبداي گل . فهميدم كه بله ! دايي جونم اومده ه ه ه ه ه ه ه . سريع رفتم جلو اول ني ني و دادم بغله باباشو رفتم به مركزه دايره كه ماماني و بابا بزرگمو خاله جونمو ماما از گردنه داييه بيچارم آويزون شدن و خنده و گريه قاطي شده با هم . خيلي شلوغ بود و تا احساساتشونو كنترل كردن يه كمي طول كشيد . داييم هم ديگه جو گرفته بودشو هر كي ميومد دمه دستش مي بوسيد ، فكر كنم اشتباهي چند تا از اين رهگذرارو هم ماچ كرد ! يهو چشمش افتاد به من كه داشتم با نيشه باز نگاش مي كرد يه كم با تعجب نگام كرد و بعدم كش دار گفت چه بزرگ شدي داييييييييييييي بدم گيگه بوس و بخل و از اين حرفا
زن داييمو دختره نازشو هم ديدم كه مثله يه عروسكه مو بوره كوچولو بود اون وسط مسطا هومان و هم گيرش آوردم كه خيليييي بزرگ شده بود داشتم احوالپرسي مي كردم كه توي شلوغي يهو يكي زد پشتم و بلند كناره گوشم گفت ساااا لا م ! برگشتم گفتم جووون ؟؟!!!! ديدم به ! چه تيكه اي اين كيه ؟ من كيم ؟ اينجا كجاست ؟ بغلم كرد و اصلا" باورم نمي شد آرمان اينقدر تغيير كرده باشه قدش خيلي بلند تر شده بودو هيكلش هم دو برابره وقتي كه ديده بودم . صورتش مردونه شده بود و رنگه موهاشم ديگه به اون بوري نبود ، تيره تر شده بود . نمي دونم اونجا چي مي دن به بچه ها مي خورن كه بعده بلوغ عينه دايناسور رشد مي كنن . تازه فهميدم آرمانه ، كلي جيغ و داد و اونم هي گشاد گشاد حرف مي زد و احوالپرسي مي كرد البته خيلي بهتر از چند ساله قبل . خلاصه خيلي لحظه خوبي بود و تا رسيديم خونه اين 2 تا نره غول چند باره ديگه من و خواهرمو تو در آغوش گرفتن و چلوندن البته از سره دلتنگي و اينا .

خب اوجلاي من خاطره ايران اومدنه دايي اينا رو كم كم براتون مي نويسم . الان گيگه سلم درد گلفته بقيش باشه واسه بعد .

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#34 | Posted: 12 Apr 2011 05:11
قسمت سي و سوم



... دايي اينا كه اومدن ديگه عشق و صفاي منم شروع شد چون ديگه مامي گيراي سه پيچ نمي داد واسه درس خوندن و كلاسه كنكور رفتن . اونا خونه ماماني جونم مستقر شدن و روزاي اول حسابي اونجا شلوغ بود چون همه فاميل و آشناها مي رفتن ديدنشون . منم به هر بهانه اي مي پيچوندم مي رفتم اونجا و كلاسا ديگه تعطيل . پسرداييهام بنابه تربيتي كه داشتن خيلي راحت بودن با منو خواهرم و دم به ساعت محبت و دلتنگيه سالهاي قبل رو به صورته عملي اجرا مي كردن كه البته آرمان بيشتر بود اين حالتش و دم به ساعت منو مي چلوند ! كه همينم شد كه يه دردسره بزرگ واسه من چون جناب رامتين خان به رگه غيرتشون بر مي خورد ! البته اصلا" از اين اخلاقا نداره و من اولاش خيلي تعجب مي كردم اما بعد فهميدم چرا اينقدر حساس شده روي آرمان . حالا خواهرم راحتتر بود چون رضا دم به ساعت نمي تونست اونجا باشه اما اين رامتين و ديگه مگه مي شد جمعش كرد از اونجا !! مخصوصا" وقتي براي اولين بار يكي از اون ابرازه محبتهارو از آرمان ديد . البته از حق نگذريم كه آرمانم يه چيزيش مي شد و پسرا اينو خيلي سريع تر از دختراي اوجگل مي فهمن . .... جنجال از شبي شروع شد كه طبق معمول دايي شد يه بهانه خوب و هر كدوم از اعضاي درجه يك براي داييم مهموني مي گرفتن و هم اونا رو دعوت مي كردن هم بقيه ( آدماي شادي هستن اين فاميله ما !! ) ماما هم طبق يك برنامه ريزي و سازماندهي 400 ساعته تصميم گرفت كه يه پنج شنبه شب مهموني بده واسه دايي اينا . حالا بماند كه چه رنجها و مشقتهايي كشيديم سره اين مهموني به طوري كه روزه قبلش من براي فرار كلاسه كنكور رو انتخاب كردمو در رفتم اونجا ! حالا ديگه خودتون حدس يزنيد ماما چي كار كرد با ما ؛ كه ماجراي مهموني و هم مي گم براتون .
فرداي اون روزي كه داييم اينا اومدن با رامتين صحبت كردمو اونم مثله هميشه با روشه خودش بدونه اينكه من متوجه بشم همه آمارو درآوردو تا رنگه شرته زندايي مايته رو هم پرسيد بينه حرفاش ! منم شروع كردم با آب و تاب تعريف كردن از اينكه آرمان اينا خيلي بزرگ شدن و خيلي عوض شدن و ( خيلي جيگر شدن و ! ) اصلا" ببيني باورت نمي شه و از اين حرفا و انگار يه ذره زيادي ابرازه احساسات كردم ؛ دريغ از اينكه داشتم يك احساسه بد رو در اون بيدار مي كردم . وقتي حرفام تموم شد با لحني كه اصلا" خوشم نيومد گفت انگار خيلي ذوق زده شدي از ديدن پسر داييهات ! يه لحظه نتونهستم حرفشو درك كنم اما اون لحنه نيشدار خيلي واضح تر از اين بود كه نياز به فكر كردن داشته باشه . از اونجايي كه واقعا" توي اون منظور و خطي كه اون گفت نبودمو فقط داشتم خوشحاليم رو ابراز مي كردم از اين حرفش خيلي بهم بر خورد و افتادم روي اون دنده لجي كه بابايي هميشه مي گه خدا نصيبه كافر و بي دين نكنه ( آخه من وختي لج تنم گيگه به اين لاحتيا رجايت نمي دم كه ) . گفتم بله زيادي هم ذوق كردم ! تو مشكلي داري ؟ كه فقط سكوت كرد پشته تلفن ، در حاليكه الان كه فكرشو مي كنم ميبينم مي تونستم با يه شوخيه كوچيك اين مسئله رو تمومش كنم بره ؛ چون اونم از روي حسي كه داشت يه برگي انداخته بود ببينه من چي مي گم . خوب رامتين يه سال از من بزرگتره ؛ سن و ساليم نداشت اون موقع ( واي چقد اين جعفرو توجيهش کردم ! خودم حالم بد شد ) خلاصه اون خيلي بد پرسيد و منم خيلي بدتر جوابشو دادم و خيلي سرد خداحافظي كردمو گوشيو گذاشتم اما خيلي از برخوردش بدم اومد ، از اون كينه شتري هاي دو كوهانه ازش به دل گرفتم . آرمان هم قدو قواره رامتين بود اما چون اين ورزش مي كنه هيكلش درشتتر به نظر مي رسه ، صورتشم خيلي با مزست اما چون من چهره هاي شرقي و ترجيح ميدم ، نسبت به آرمان كه دورگه هست جعفله من خيلي سر تره ! ) شوخي ميتنما ، باز پشته من صفحه نذاليد ) الكي !!!
از همون ديداره اول توي فرودگاه و بعدم خونه ماماني احساس كردم كه آرمان غير از تغييراته فيزيكي و ژنتيكي و هورموني و شومبولي !! رفتارش هم يه طوره خاص شده . مي دونست كه خواهرمو پسر عمم همديگرو دوست دارن و اونم مثله من از رضا خوشش نمي يومد اما از ماجراي منو رامتين اصلا" اطلاعي نداشت . گاهي تو خونه ماماني نگاههاي خيرش رو به خودم يا بدنم حس مي كردم اما مي ذاشتم رو حسابه اينكه تو ايران نديد بديده و ديوونه بازيها و شيطوني هاي من حتما" براش تازگي داره . وقتي به شوخي به خواهرم گفتم ؛ با يه خنده دراكولايي گفت بابا ايني كه من ميبينم حتما" اونجا 5 – 6 تا دوست دختر داره و هر روز ترتيبه يكي و ميده ! خوب الان با كمبوده امكانات مواجه شده بعدم با خنده گفت توام يه ذره پرو پاچه تو جمع كن جلوي اين ! ( بابايي 2 مدل شلواركه فاق كوتاهه لي برام از يكي از سفرهاش سوغاتي آورده بود كه خيلي دوسشون داشتم و دم به ساعت پام بود ) گفتم برو بابا اينا كه نديده نيستن بيان اينجا پروپاچه منو ديد بزنن ! ؛ اونم با خنده شديد تر گفت كوچولو هنوز مردارو نشناختي ! و رفت . اين حرفشو به شوخي گرفتم اما بعده مدتي كه اونا اينجا بودن متوجه شدم كه بله ! اين آرمان خانه ما خيلي داخه ! و البته خيلي احساساتي و رمانتيك ، اما چون خيلي مودب برخورد مي كرد اگه دقت نمي كردي متوجه اين موضوع نمي شدي .
چند روز قبله مهمونيه ما آرمان و هومان اومدن خونه ما و همونجام موندن چون معمولا" منو خواهرم مي برديم مي گردونديمشون و در كل خونه ماماني اينا حوصلشون سر مي رفت ؛ در رفت و آمد بوديم و چند شبه قبلش به اصراره خودشون و بابام اومدن خونه ما . بابايي كه يه پايه ثابت واسه تخته نرد پيدا كرده بود و شبا هنوز از راه نرسيده مي گفت آرمان يه دست بزنيم ؟! تخته نرد واسه بابا مثله اون بازيه واسه منه كه اوچولو بودم هر كي ميومت دمه دستم مي دفتم بيا بليم بازي تنيم ! بابايي هم اين بيچاررو سرويس كرد اون چند وقت ! ماما اون روزا غذامونو آماده مي كرد و خودش مي رفت خونه ماماني و از من قول مي گرفت كه برم كلاسه كنكور ! اما چه كلاسي ؟!! چه كشكي ؟ ! اون روزا داشت حال ميداد در حد تيم ملي ! كلاس كيلويي چنده ؟! با اين كه قبله اومدنه اينا هم آخره هفته ها برنامه گردش و تفريح و هوا خوري و همه چي داشتم اما مگه اين انرژي تمومي داشت ، مثله بز كيف مي كردم كه قراره اين چند روزو فقط بگرديمو حال كنيم .
اولين روزي كه اومدن خونمون يه ذره هم معطل نكرديم و قرار شد عصر جمع و جور كنيم و بريم بيرون . خواهرم كه از طرفدارهاي پرو پا قرصه حزبه رامتينه كليد كرد كه : حالا رضا از ترسه ماما و عمه نمي تونه بياد ؛ رامتين كه موردي نداره ( آخه نه اينكه هميشه چترو بالونش بازه تو خونه ما ؛ ملكه ذهنه همه شده كه هر جا مي ريم بايد اين شازده هم باشه ) منم حوصله نداشتم توضيح بدم كه : نمي خوام ريختشو ببينم ! چون دوباره دلسوزي هاي مسخرش شروع مي شد كه ما رو آشتي بده با هم ، كمااينكه سالهاي ساله در حاله آشتي دادنه ما دوناست ! عصرش رفتيم بيرونو تا شب انقدر گشتيم و حله حوله خورديم كه خفه كرديم خودمونو منم طبق اخلاقي كه در من سراغ داريد تا تونستم مرض ريختم و سربسرشون گذاشتم . هومان گاهي حرصش مي گرفت ازم اما آرمان فقط نگاه مي كردو مي خنديد . كناره پيسته اسكيته پاركه نياوران ايستاده بوديم ، چون چند بار با هومان مسابقه دو داده بوديمو حسابي انرزيم تخليه شده بود ؛ آروم شده بودم و داشتم به اسكيت بازها نگاه مي كردم خواهرم و هومانم رفتن از اون دكه برامون بستني بخرن . دو تا دستمو گذاشته بودم روي ميله و سرمو آورده بودم پايين و محو تماشاي بچه هاي توي پيست بودم ؛ آخه با وجوده اون صانحه غم انگيزي كه با اسكيت ريليه سهيل داشتم اما هنوزم تنم مي خاريد و از علاقم كم نشده بود ؛ آرمانم كنارم ايستاده بودو داشت به دورو اطراف نگاه مي كرد همونطور كه خم بودم دستشو گذاشت روي شونمو يه كمي گشاد گشاد گفت عالاقه داري به اسكيت برگشتمو با ذوق گفتم آرهههههههههه خيييييييييلي بعدشم تند تند شروع كردم ماجراي شكسته شدنه پامو و سقوطمو با اسكيت با آب و تاب تعريف كردن و اوونم بلند بلند مي خنديد تعريفم كه تموم شد با دستش گوشته بازومو فشار داد و با يه لبخنده عميق گفت : خيلي شيطونياااا كه من خيلي دردم اومد با خودم فكر كردم اين پسره يه چيزيش مي شه ها ! خلاصه كلي چرخ زديم و برگشتيم خونه .وقتي رسيديم من اينقدر ورجه وورجه كرده بودم با هومان كه ديگه از مسيره دره حياط تا خونرو سينه خيز رفتم از خستگي . ماما هنوز از خونه ماماني جونه اوجلم نيومده بود بابايي هم از سره كار .
رفتيم و هر كس يه گوشه ولو شد ، رفتم تو اتاقم لباسمو عوض كردم و يه بلوزه ميني و شلوارك پوشيدم . جلوي آيينه ايستاده بودمو از خستگي دستامو بردم بالا يه كش و قوسه اساسي به بدنم دادم كه چون بلوزم بالاي ناف بود دستامو كه بردم بالا گودي كمرم و شكمم اومد جلوتر و همه دلم و كمرم افتاد بيرون و داشتم تو آيينه به دلم نگاه ميكلدم ببينم يه وقت بجگ نشده باچه ، همون لحظه چشمم از توي آيينه افتاد به آرمان كه پشته سرم با فاصله توي چهار چوبه در ايستاده بود ! و از لابلاي دستام كه روي هوا بود ديدم نگاهش مستقيم روي كمرو باسنمه ! اصلا" متوجه نشده بودم كي اومده بود دمه در! با تعجب برگشتم سمتش اونم نگاهش اومد بالا و خيلي خيلي خونسرد با يه لبخند ژوكوند گفت نمي دونم عامه ( عمه ) وسايلمو كجا گذاشته ، مي خوام دوش بگيرم ، منم به روي خودم نياوردم گفتم اتاقه كاره بابايي و براتون آماده كرده احتمالا" همونجاست ، الان برات ميارم همينطور كه نگاهش منو دنبال مي كرد از كنارش رد شدم و اومدم بيرون كه حولشو بيارم ....

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#35 | Posted: 12 Apr 2011 05:12
قسمت سي و چهارم
پارت 1
========
همونطور که قبلا" گفتم يكسال زودتر از موعد يعني 17 سالم بود كه ديپلمم رو گرفتم و انگار دكتراي تخصصي گرفته باشم مثله چي ذوق مي كردم . از ساله دوم شروع كرده بودم كلاسه كنكور رفتن كه اينم از ايده هاي اون رامتينه مرده شور برده بود كه واسه ماما اينا لفظ اومد بايد برنامه ريزي داشته باشه و يه بُكش بُكشه حسابي سره همين موضوع باهاش داشتم و اون نادون هم هي مي گفت من صلاحتو مي خوام ! خودش كه بچه خر خون بودو همون ساله اول قبول شد رتبشم خوب بود از اون رتبه هايي كه آدم حالش بد مي شه . اگه كسي نمي شناختش باور نمي كرد كه اين هموني باشه كه اين رتبه رو آورده و همه اونو يه پسر با موهاي صاف آب و شونه كرده به يك طرف با سيبيل و تيريپه بچه خر خوني تصور مي كردن .
انگار با گرفتنه ديپلم يه كاره خيلي بزرگي انجام داده باشم دلم مي خواست يه مدتي استراحت كنم اما دريغ و افسوس كه ماما سه پيچ تر از اين حرفا بود . تنها چيزي که حال و هوام رو عوض کرد همون جشني بود که ماما اينا برام گرفتن . منم بيشتر از اين خودمو سبك نكردمو كلاسارو ادامه دادم اونم وسطه گرماي تابستون ! بد چيزي بود به خدا تنها چيزي كه آرومم مي كرد اين بود كه بعده كلاسا يه راست تو استخر بودمو آبي به بدن مي زدمو بعد ميومدم سراغه درسا . اينا گذشت تا اينكه آخراي مرداد ماه داييم زنگ زد و گفت با زن و بچه هاش دارن براي تعطيلات ميان ايران . داييم براي تحصيل از سالها پيش رفته بود اسپانيا و همونجا با يه دختره اسپانيش ازدواج كرده بود كه اسمش مايته هست و خيلي بامزه فارسي صحبت مي كنه ( سوژه خنده بود اون موقعها ) 3 تا بچه داشتن ، 2 تا پسر و آخريم يه دختر . چون اون سالها داييم داشت تخصصشو مي گرفت 5 سال ايران نيومدن و ما دختره كوچيكش رو اصلا" نديده بوديم . 2 تا پسر داييهام آرمان و هومان رو آخرين باري كه ديدم بزرگه 14-15 سالش بود و كوچيكه 10 سال . يكي 3 سال از من بزرگتر و يكي 2 سال كوچيكتر .
خلاصه وقتي داييم زنگ زدو گفت كه دارن ميان انگار دنيا رو به من دادن ، چون ديگه ماما همه فكرو ذكرش داييم بود و هي گير نميداد به درس خوندنه من ، هر بار هم كه ميومدن ايران چون بابايي با داييم خيلي جور بود بيشتر با هم مي رفتيم مسافرت و ديگه عشق و صفا و خوشبختي ! سالهاي قبل كه داييم اينا ميومدن ايران منو خواهرم و جعفر دست به يكي مي كرديمو دو تا پسرداييهامو كلي دست مينداختيم و حسابي مي خنديديم . البته آرمان خيلي زرنگ بود و زود مي فهميد . بيشتره كرممونم اين بود كه به حرف مي كشيديمشون اونم بحثاي عجيب و غريب اين 2 تام كه تربيت اروپايي و خيلي با كلاس خودشونو جر ميدادن كه هر طور شده جوابه سوالاتمونو در مورد اروپا بدن ! اونم چه سوالاي تخمي تخيلي ! بعدم سه تايي كلي به فارسي صحبت كردنشون مي خنديدم و اداشونو در مياورديم ، چون معنيه خيلي از حرفامونم نمي فهميدن هر چي دلمون مي خواست مي گفتيمو خيلي حال ميداد اين دوتام با چشماي متعجب هي نگامون مي كردن . آرمان فارسيش خيلي بهتر بود اما هومان ديگه افتضاح بود و نياز به يه سرويسه اساسي داشت .
. خواهرم اون موقع دانشجو بودو ديگه حسابي تركونده بود دانشگاهو ، اندازه من شيطون و شر نبود اما سرو گوشش خيلي مي جنبيد از يه طرفم واسه رضا تريپه لاو مي ذاشت لامصب ! تا فهميديم دايي اينا مي خوان بيان اول كلي با ياده گذشته ها خنديديمو نقشه كشيديم كه اين بار حسابي اوسكول كنيم 2 تا پسر داييهامو، به رامتينم زنگ زدمو اين خبره مسرت بخشو سريع اعلام كردم . به رامتين نزديك شده بودم ، يعني ارتباطمون خيلي تنگاتنگ شدو كار به جاهاي نازك هم كشيد اما مسائلي پيش اومد كه كمتر كردم اين رابطه رو كه اينم جرياناتي داره واسه خودش . زنگ زدم بهش و اولين حرفي كه زد اين بود كه يادت نره بچه ها ديگه الان هم بزرگتر شد هم عاقل تر ! و شروع كرد به نصيحت كردن ! حالا ازخودش يادش رفته چقدر مرض مي ريخت واسه اينا !
چند تا فيلم و عكس 2-3 ساله قبلش داييم فرستاده بود و من كماكان اونارو 2 تا پسره موبور با صورته شير برنجي تصور مي كردم كه وقتي چيزيو نمي فهميدنو ذل مي زدن بهت آدم يخ مي زد از سرديو وا رفتگيشون . خلاصه روزه موعود فرا رسيدو همه كارا هماهنگ شد براي استقبال در فرودگاه و سفارشه دسته گل و غذا و مهموني و اين حرفا كه البته مطمئن باشين به همين راحتي كه دارم ميگم نبود و مامي سره هماهنگيه اينا كله اعضاي خانوادرو به سيخ كشيد ! و دراين بين فكر كنم يه 3 – 4 باريم فشارش افتاد و حالش بد شد ! سخت مي گيره ديگه ، كاريش نمي شه كرد . چون مستقيم از مادريد پرواز نداشت ، اومده بودن آمستردامو پروازشون از اونجا به تهران بود . خلاصه همه تيپ كرديمو راه افتاديم سمته فرودگاه با كلي دسته گل و سبده گل و حلقه گل و تاجه گل !!!! انگار مثلا" داييم تو المپياده فيزيك اول شده بود و داشتيم مي رفتيم رو دست بياريمش خونه ! كاراي ماميه ديگه . تمامه اعضاي خانواده با يكي يدونه گل به صف و آماده ايستاده بودن پشته شيشه كه با اشاره مامي باي باي كنن به دايي اينا ! ماماني و بابابزگه عزيزم ( خدا رحمتشون كنه ) دل تو دلشون نبود چون 5 سالي مي شد كه نديده بودن دايي اينارو و ماماني بي اختيار گريش گرفته بود . قبونش بلم من
پروازشون يه كمي تاخير داشت واسه همين بچه خالمو برداشتم ( همون خالم كه تنگه ماهيمو ميديد حالش بد مي شد ) اونو برداشتم و رفتم طرفه كافي شاپه سالن كه يه ويتاميني به بدن بزنيم . البته يه جوري ليز خوردم رفتم كه مامي نبينه وگرنه گير مي داد باز ! حالا انگار من نبودم نمي ذاشتن اينا از گيت رد شن بيان اين ور ! با ني ني رفتيم و يه كمي حل و حوله خريديم و نوشه جان كرديم چند تا پسرم اونجا نشسته بودن و هي مسخره بازي در مياوردن كه چه مامانه كوچولويي و از اين حرفا . خلاصه حس كردم يه كمي زيادي چرخيديم ني ني رو زدم زيره بغلمو گوله كردم طرفه ماما اينا ديدم شلوغتر شده اون جلو و ماما اينا دايره وار حلقه زدن با سبداي گل . فهميدم كه بله ! دايي جونم اومده ه ه ه ه ه ه ه . سريع رفتم جلو اول ني ني و دادم بغله باباشو رفتم به مركزه دايره كه ماماني و بابا بزرگمو خاله جونمو ماما از گردنه داييه بيچارم آويزون شدن و خنده و گريه قاطي شده با هم . خيلي شلوغ بود و تا احساساتشونو كنترل كردن يه كمي طول كشيد . داييم هم ديگه جو گرفته بودشو هر كي ميومد دمه دستش مي بوسيد ، فكر كنم اشتباهي چند تا از اين رهگذرارو هم ماچ كرد ! يهو چشمش افتاد به من كه داشتم با نيشه باز نگاش مي كرد يه كم با تعجب نگام كرد و بعدم كش دار گفت چه بزرگ شدي داييييييييييييي بدم گيگه بوس و بخل و از اين حرفا
زن داييمو دختره نازشو هم ديدم كه مثله يه عروسكه مو بوره كوچولو بود اون وسط مسطا هومان و هم گيرش آوردم كه خيليييي بزرگ شده بود داشتم احوالپرسي مي كردم كه توي شلوغي يهو يكي زد پشتم و بلند كناره گوشم گفت ساااا لا م ! برگشتم گفتم جووون ؟؟!!!! ديدم به ! چه تيكه اي اين كيه ؟ من كيم ؟ اينجا كجاست ؟ بغلم كرد و اصلا" باورم نمي شد آرمان اينقدر تغيير كرده باشه قدش خيلي بلند تر شده بودو هيكلش هم دو برابره وقتي كه ديده بودم . صورتش مردونه شده بود و رنگه موهاشم ديگه به اون بوري نبود ، تيره تر شده بود . نمي دونم اونجا چي مي دن به بچه ها مي خورن كه بعده بلوغ اينطور رشد مي كنن . تازه فهميدم آرمانه ، كلي جيغ و داد و اونم هي گشاد گشاد حرف مي زد و احوالپرسي مي كرد البته خيلي بهتر از چند ساله قبل . خلاصه خيلي لحظه خوبي بود و تا رسيديم خونه اين 2 تا نره غول چند باره ديگه من و خواهرمو تو در آغوش گرفتن و چلوندن البته از سره دلتنگي و اينا


پارت 2
==========
... دايي اينا كه اومدن ديگه عشق و صفاي منم شروع شد چون ديگه مامي گيراي سه پيچ نمي داد واسه درس خوندن و كلاسه كنكور رفتن . اونا خونه ماماني جونم مستقر شدن و روزاي اول حسابي اونجا شلوغ بود چون همه فاميل و آشناها مي رفتن ديدنشون . منم به هر بهانه اي مي پيچوندم مي رفتم اونجا و كلاسا ديگه تعطيل . پسرداييهام بنابه تربيتي كه داشتن خيلي راحت بودن با منو خواهرم و دم به ساعت محبت و دلتنگيه سالهاي قبل رو به صورته عملي اجرا مي كردن كه البته آرمان بيشتر بود اين حالتش و دم به ساعت منو مي چلوند ! كه همينم شد كه يه دردسره بزرگ واسه من چون جناب رامتين خان به رگه غيرتشون بر مي خورد ! البته اصلا" از اين اخلاقا نداره و من اولاش خيلي تعجب مي كردم اما بعد فهميدم چرا اينقدر حساس شده روي آرمان . حالا خواهرم راحتتر بود چون رضا دم به ساعت نمي تونست اونجا باشه اما اين رامتين و ديگه مگه مي شد جمعش كرد از اونجا !! مخصوصا" وقتي براي اولين بار يكي از اون ابرازه محبتهارو از آرمان ديد . البته از حق نگذريم كه آرمانم يه چيزيش مي شد و پسرا اينو خيلي سريع تر از دختراي اوجگل مي فهمن . .... جنجال از شبي شروع شد كه طبق معمول دايي شد يه بهانه خوب و هر كدوم از اعضاي درجه يك براي داييم مهموني مي گرفتن و هم اونا رو دعوت مي كردن هم بقيه ( آدماي شادي هستن اين فاميله ما !! ) ماما هم طبق يك برنامه ريزي و سازماندهي 400 ساعته تصميم گرفت كه يه پنج شنبه شب مهموني بده واسه دايي اينا . حالا بماند كه چه رنجها و مشقتهايي كشيديم سره اين مهموني به طوري كه روزه قبلش من براي فرار كلاسه كنكور رو انتخاب كردمو در رفتم اونجا ! حالا ديگه خودتون حدس يزنيد ماما چي كار كرد با ما ؛ كه ماجراي مهموني و هم مي گم براتون .
فرداي اون روزي كه داييم اينا اومدن با رامتين صحبت كردمو اونم مثله هميشه با روشه خودش بدونه اينكه من متوجه بشم همه آمارو درآوردو تا رنگه شرته زندايي مايته رو هم پرسيد بينه حرفاش ! منم شروع كردم با آب و تاب تعريف كردن از اينكه آرمان اينا خيلي بزرگ شدن و خيلي عوض شدن و ( خيلي جيگر شدن و ! ) اصلا" ببيني باورت نمي شه و از اين حرفا و انگار يه ذره زيادي ابرازه احساسات كردم ؛ دريغ از اينكه داشتم يك احساسه بد رو در اون بيدار مي كردم . وقتي حرفام تموم شد با لحني كه اصلا" خوشم نيومد گفت انگار خيلي ذوق زده شدي از ديدن پسر داييهات ! يه لحظه نتونهستم حرفشو درك كنم اما اون لحنه نيشدار خيلي واضح تر از اين بود كه نياز به فكر كردن داشته باشه . از اونجايي كه واقعا" توي اون منظور و خطي كه اون گفت نبودمو فقط داشتم خوشحاليم رو ابراز مي كردم از اين حرفش خيلي بهم بر خورد و افتادم روي اون دنده لجي كه بابايي هميشه مي گه خدا نصيبه كافر و بي دين نكنه ( آخه من وختي لج تنم گيگه به اين لاحتيا رجايت نمي دم كه ) . گفتم بله زيادي هم ذوق كردم ! تو مشكلي داري ؟ كه فقط سكوت كرد پشته تلفن ، در حاليكه الان كه فكرشو مي كنم ميبينم مي تونستم با يه شوخيه كوچيك اين مسئله رو تمومش كنم بره ؛ چون اونم از روي حسي كه داشت يه برگي انداخته بود ببينه من چي مي گم . خوب رامتين يه سال از من بزرگتره ؛ سن و ساليم نداشت اون موقع ( واي چقد اين جعفرو توجيهش کردم ! خودم حالم بد شد ) خلاصه اون خيلي بد پرسيد و منم خيلي بدتر جوابشو دادم و خيلي سرد خداحافظي كردمو گوشيو گذاشتم اما خيلي از برخوردش بدم اومد ، از اون كينه شتري هاي دو كوهانه ازش به دل گرفتم . آرمان هم قدو قواره رامتين بود اما چون اين ورزش مي كنه هيكلش درشتتر به نظر مي رسه ، صورتشم خيلي با مزست اما چون من چهره هاي شرقي و ترجيح ميدم ، نسبت به آرمان كه دورگه هست جعفله من خيلي سر تره ! ( شوخي ميتنما ، باز پشته من صفحه نذاليد ) الكي !!!
از همون ديداره اول توي فرودگاه و بعدم خونه ماماني احساس كردم كه آرمان غير از تغييراته فيزيكي و ژنتيكي و هورموني و شومبولي !! رفتارش هم يه طوره خاص شده . مي دونست كه خواهرمو پسر عمم همديگرو دوست دارن و اونم مثله من از رضا خوشش نمي يومد اما از ماجراي منو رامتين اصلا" اطلاعي نداشت . گاهي تو خونه ماماني نگاههاي خيرش رو به خودم يا بدنم حس مي كردم اما مي ذاشتم رو حسابه اينكه تو ايران نديد بديده و ديوونه بازيها و شيطوني هاي من حتما" براش تازگي داره . وقتي به شوخي به خواهرم گفتم ؛ با يه خنده دراكولايي گفت بابا ايني كه من ميبينم حتما" اونجا 5 – 6 تا دوست دختر داره و هر روز ترتيبه يكي و ميده ! خوب الان با كمبوده امكانات مواجه شده بعدم با خنده گفت توام يه ذره پرو پاچه تو جمع كن جلوي اين ! ( بابايي 2 مدل شلواركه فاق كوتاهه لي برام از يكي از سفرهاش سوغاتي آورده بود كه خيلي دوسشون داشتم و دم به ساعت پام بود ) گفتم برو بابا اينا كه نديده نيستن بيان اينجا پروپاچه منو ديد بزنن ! ؛ اونم با خنده شديد تر گفت كوچولو هنوز مردارو نشناختي ! و رفت . اين حرفشو به شوخي گرفتم اما بعده مدتي كه اونا اينجا بودن متوجه شدم كه بله ! اين آرمان خانه ما خيلي داخه ! و البته خيلي احساساتي و رمانتيك ، اما چون خيلي مودب برخورد مي كرد اگه دقت نمي كردي متوجه اين موضوع نمي شدي .
چند روز قبله مهمونيه ما آرمان و هومان اومدن خونه ما و همونجام موندن چون معمولا" منو خواهرم مي برديم مي گردونديمشون و در كل خونه ماماني اينا حوصلشون سر مي رفت ؛ در رفت و آمد بوديم و چند شبه قبلش به اصراره خودشون و بابام اومدن خونه ما . بابايي كه يه پايه ثابت واسه تخته نرد پيدا كرده بود و شبا هنوز از راه نرسيده مي گفت آرمان يه دست بزنيم ؟! تخته نرد واسه بابا مثله اون بازيه واسه منه كه اوچولو بودم هر كي ميومت دمه دستم مي دفتم بيا بليم بازي تنيم ! بابايي هم اين بيچاررو سرويس كرد اون چند وقت ! ماما اون روزا غذامونو آماده مي كرد و خودش مي رفت خونه ماماني و از من قول مي گرفت كه برم كلاسه كنكور ! اما چه كلاسي ؟!! چه كشكي ؟ ! اون روزا داشت حال ميداد در حد تيم ملي ! كلاس كيلويي چنده ؟! با اين كه قبله اومدنه اينا هم آخره هفته ها برنامه گردش و تفريح و هوا خوري و همه چي داشتم اما مگه اين انرژي تمومي داشت ، مثله بز كيف مي كردم كه قراره اين چند روزو فقط بگرديمو حال كنيم .
اولين روزي كه اومدن خونمون يه ذره هم معطل نكرديم و قرار شد عصر جمع و جور كنيم و بريم بيرون . خواهرم كه از طرفدارهاي پرو پا قرصه حزبه رامتينه كليد كرد كه : حالا رضا از ترسه ماما و عمه نمي تونه بياد ؛ رامتين كه موردي نداره ( آخه نه اينكه هميشه چترو بالونش بازه تو خونه ما ؛ ملكه ذهنه همه شده كه هر جا مي ريم بايد اين شازده هم باشه ) منم حوصله نداشتم توضيح بدم كه : نمي خوام ريختشو ببينم ! چون دوباره دلسوزي هاي مسخرش شروع مي شد كه ما رو آشتي بده با هم ، كمااينكه سالهاي ساله در حاله آشتي دادنه ما دوتاست ! عصرش رفتيم بيرونو تا شب انقدر گشتيم و حله حوله خورديم كه خفه كرديم خودمونو منم طبق اخلاقي كه در من سراغ داريد تا تونستم مرض ريختم و سربسرشون گذاشتم . هومان گاهي حرصش مي گرفت ازم اما آرمان فقط نگاه مي كردو مي خنديد . كناره پيسته اسكيته پاركه نياوران ايستاده بوديم ، چون چند بار با هومان مسابقه دو داده بوديمو حسابي انرزيم تخليه شده بود ؛ آروم شده بودم و داشتم به اسكيت بازها نگاه مي كردم خواهرم و هومانم رفتن از اون دكه برامون بستني بخرن . دو تا دستمو گذاشته بودم روي ميله و سرمو آورده بودم پايين و محو تماشاي بچه هاي توي پيست بودم ؛ آخه با وجوده اون صانحه غم انگيزي كه با اسكيت ريليه سهيل داشتم اما هنوزم تنم مي خاريد و از علاقم كم نشده بود ؛ آرمانم كنارم ايستاده بودو داشت به دورو اطراف نگاه مي كرد همونطور كه خم بودم دستشو گذاشت روي شونمو يه كمي گشاد گشاد گفت عالاقه داري به اسكيت برگشتمو با ذوق گفتم آرهههههههههه خيييييييييلي بعدشم تند تند شروع كردم ماجراي شكسته شدنه پامو و سقوطمو با اسكيت با آب و تاب تعريف كردن و اوونم بلند بلند مي خنديد تعريفم كه تموم شد با دستش گوشته بازومو فشار داد و با يه لبخنده عميق گفت : خيلي شيطونياااا كه من خيلي دردم اومد با خودم فكر كردم اين پسره يه چيزيش مي شه ها ! خلاصه كلي چرخ زديم و برگشتيم خونه .وقتي رسيديم من اينقدر ورجه وورجه كرده بودم با هومان كه ديگه از مسيره دره حياط تا خونرو سينه خيز رفتم از خستگي . ماما هنوز از خونه ماماني جونه اوجلم نيومده بود بابايي هم از سره كار .
رفتيم و هر كس يه گوشه ولو شد ، رفتم تو اتاقم لباسمو عوض كردم و يه بلوزه ميني و شلوارك پوشيدم . جلوي آيينه ايستاده بودمو از خستگي دستامو بردم بالا يه كش و قوسه اساسي به بدنم دادم كه چون بلوزم بالاي ناف بود دستامو كه بردم بالا گودي كمرم و شكمم اومد جلوتر و همه دلم و كمرم افتاد بيرون و داشتم تو آيينه به دلم نگاه ميكلدم ببينم يه وقت بجگ نشده باچه ، همون لحظه چشمم از توي آيينه افتاد به آرمان كه پشته سرم با فاصله توي چهار چوبه در ايستاده بود ! و از لابلاي دستام كه روي هوا بود ديدم نگاهش مستقيم روي كمرو باسنمه ! اصلا" متوجه نشده بودم كي اومده بود دمه در! با تعجب برگشتم سمتش اونم نگاهش اومد بالا و خيلي خيلي خونسرد با يه لبخند ژوكوند گفت نمي دونم عامه ( عمه ) وسايلمو كجا گذاشته ، مي خوام دوش بگيرم ، منم به روي خودم نياوردم گفتم اتاقه كاره بابايي و براتون آماده كرده احتمالا" همونجاست ، الان برات ميارم همينطور كه نگاهش منو دنبال مي كرد از كنارش رد شدم و اومدم بيرون كه حولشو بيارم ....



پارت 3 ( اوجگلا اين جتيده )
=================
سعي مي كردم اصلا" به روي خودم نيارم اما قيافمو مدله چشم و چالم ! تابلو بود و تا وقتي آرمان از حموم اومد بيرون همينطور فكرم مشغوله اون و حرفايي كه خواهرم زد بود . اون روزم گذشت و ديگه نزديكه مهموني بود و ما به همراه مامي داشتيم خودكشيه دسته جمعي مي كرديم واسه مهموني . رامتين از اون روزي كه تلفني صحبت كرديم يكي دوبار زنگ زد يه بارم اومد اما چون درست حسابي جواب نمي دادم ناراحت شد ! نه اينكه سرگرميه تازه پيدا كرده باشم و ازش يادم رفته باشه ،نه ؛ اما خيلي ازش دلخور بودم . اومدنش به خونمون هم خيلي غيره منتظره بود و البته به بهانه اينكه زن عمو يه امانتي داده براي مامي اومد ! حالا معلوم نيست چه فيلمي واسه زن عمو جونم پياده كرده بود ! بعد ازظهر بود و داشتيم فيلم تولد چند سال پيشه خواهرمو مي ديديم و همرو سوژه كرده بوديم و مي خنديديم ! البته منو خواهرم مي خنديديم ! اون دو تا نه .
آخه معمولا" فيلماي چند ساله قبلو كه ميبيني بعضي ها تغييراته بسيار محسوسي دارن مثلا" سبيله بعضي ها كه اون موقع داشتنو الان نه ! يا مدله لباسا ! يا مدل رقصيدنا ! ( ممد خرداديان و خلاصه !... ) البته بيشتر خودمونو مسخره مي كرديم و ماميم چند باراومد و با چشماي گرد شده بهمون چشم غره رفت كه لااقل جلوي اينا رعايت كنيد ! حالا خواهرم حساب مي برد و كنترل مي كرد اما من افتاده بودم رو فازه خنده ؛ از اون خنده هايي كه از روي مبل ميافتي پايين طوري كه آرمان اينا فقط از خنده هاي من مي خنديدن و اصلا" نمي فهميدن واسه چيه ! ( يادش بخير ) همينطور كه غرق تماشا و خنده بوديم آيفون زدن و مامي جواب داد و وسط و خنده هاي من يهو در باز شد و رامتين اومد تو ! خنده رو لبم ماسيد و همينطور زل زده بودم بهش كه ماميم داشت معرفيش مي كرد و اونم اومده بود جلو داشت با بچه ها دست مي داد و احوالپرسي مي كرد . من يه سلامه كوتاه كردم و فقط همين . انقدر از اومدنش حرصم گرفت كه در عرض چند ثانيه حالتم كاملا" عوض شد و بق كردم و ساكت شدم طوري كه همه حتي اون هومانه فوق آي كيو هم فهميد كه جو يه طوري شده . اومد نشست و شروع كردن با آرمان و هومان صحبت كردن از هر دري و طبقه معمول به خاطره هيكله گندش سوالاي آرمان ازش شروع شد كه چه ورزشي ميكني و چند ساله و اينا . من همينطور چشمم به تلويزيون بودو حرف نمي زدم روي يه مبله دو نفره يه وري نشسته بودم و پامو انداخته بودم رو اون يكي ؛ ماميم اومد نشست و يه چشم غره ديگه رفت كه يعني اين چه برخورديه ؟! اصولا" اينا عادت داشتن اين كه مياد خونمون ما از همون دمه در مي زديم تو سرو كله همديگه تا وقتي پاش مي رسيد تو خونه .. البته پيشه مامي اينا مي زديم تو سرو كله هماااااا ؛ وقتي خودمون بوديم كه نه حلفاي اوجگل اوجگل مي زديم . اونا مشغوله حرف زدن و ميوه خوردن بودن و خواهرمم هي مي رفت و ميومد . منم يه كلمه حرف نزدم . ماميم پا شد بره تلفن بزنه به زن عمو و خالم كه براي باره بيستو پنجم برنامه پنج شنبه رو چك كنه باهاشون ؛ يهو رامتين رو به من و با صداي عجيب و آروم اسممو صدا كرد و گفت حالت خوبه ؟ انقدم تابلو گفت كه بازم حتي اون هومانه بيغ هم فهميد يه خبرايي هست ؛ يه آن دلم واسش سوخت ، خوب چند روزي بود شكراب بوديمو نه تلفني نه ديداري نه هيچي ؛ اين بچمم خيلي عشقولانه هست و عادت نداره . خيلي معمولي و خلاصه با يه نگاه گذرا بهش گفتم ممنون كه بدبخت از قيافه يخه من وا رفت ! نمي دونم آرمان از حالت ما چه احساسي كرد و انگار كه مي خواست يه كرمي بريزه يهو بلند شد اومد نشست كناره من رو مبل و دستشو انداخت رو شونم با اين يكي دستش بازومو گرفت و منو كشيد طرفه خودش ؛ با خنده گفت : خنده ها تموم شد نانا ؟
( اسممو چون نمي تونن درست تلفظ كنن هم اون هم هومان مي گفتن نانا ) دستش كه روي گردن و شونم بود داغه داغ بود و حرارتشو كاملا" حس مي كردم برگشتم نگاش كردم ؛ شيطنت و بدجنسي تو نگاهش برق مي زد . يه كمي خودمو جمع و جور كردم و صاف تر نشستم و كشيدم به راست ؛ گفتم آره تموم شد ! اونم همونطوري همونجا نشست و باز شروع كرد با رامتين صحبت كردن . بحثشون كشيده شد به زبان انگليسي و اينكه توي ايران خيلي اهميت نمي دن كه بچه ها حتما" زبان بدونن اما تو اسپانيا آموزش رو سريع شروع مي كنن و با افتخار داشت اينو تعريف مي كرد . رامتين يه لبخنده ژوكوند روي لبش بود و منو خواهرم كه مي دونستيم الان اين آرمانه بيچاررو اوسكول مي كنه داشتيم منفجر مي شديم از خنده ! خيلي مودب و با لبخند گفت اااِ ؟ چه خوب پس تو الان غير از اسپانيش ؛ انگليش هم صحبت مي كني ! و شروع كرد باهاش انگليسي صحبت كردن ؛ ما از قيافه آرمان داشتيم مي تركيديم از خنده ! مشخص بود كه مي خواد از بالا نگاه كنه و صحبت كنه اما سوژش خوب نبود چون اين جفريه من n ساله كه داره ميره كلاسه زبانه انگليسي و آلماني و آفريقايي و آنگولايي و ميانماري ! آرمان گاهي گير مي كرد و سريع گفت بريتيش رو خوب صحبت مي كني ! و آخر سر هم يه جوري بحثو جمع كرد اما مشخص بود كه حرصش گرفته . ديدم هي داره بيشتر مي چسبه به من و به خواهرم كه زير چشمي رامتين و نگاه مي كردو رامتينم زير چشمي مارو ؛ يه نگاه كردم كه يعني جمع كن اينو ! همينطوريشم مصيبت داريم با اين شازده . خواهرم فوري گرفت و به يه بهانه اي منو كشيد تو آشپزخونه و اونم كلي غر

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#36 | Posted: 12 Apr 2011 05:13
قسمت سي و پنجم و پاياني




بالاخره بعده كلي انتظار و مشقت روزه پنج شنبه رسيد ! از همون صبح به وضوح مي ديديم كه استرس ماما به ما هم منتقل شده و هي داريم دوره خودمون مي چرخيم . زن عموم و خاله جونمم اومدن كه به ماما كمك كنن . منم از خدا خواسته همبازيم ! ( بچه خالمو ) زدم زيره بغلمو در رفتم تو اتاقم . از بيرون صداي صحبت و احوالپرسي ميومد رفتم بيرون ديدم آرمان اينان . هنوز ظهر نشده بود همه داشتن ميومدن پس شب كي مي خواست بياد مهموني ؟!
رامتين زنگ زدو واسه اينكه دوباره به جنگ نيافتيم گفتم بچه ها اومدن تو نمي ياي ؟ كه ديدم فازه با فرهنگيو تفكره گشاد و روشنفكرانه گرفته و مي گه نه عزيزم ! شب ميام . اما اگه كاري داري بيام !
چون طاقته گرماي تابستونو ندارم طبقه معمول يه تاپه بندي و يه شلوارك تنم بودو اون فسقليه خالمو زده بودم زيره بغلم تو خونه فر مي خوردم اينور و اون ور . هومان داشت درايور بازي مي كرد آرمانم تو اتاقه ما پاي كامپيوتر مشغوله ايميل چك كردن بود . يه كمي كه با اون فسقلي تو خونه چرخيدم احساس كردم سنگينتر شده صورتشو نگاه كردم ديدم بلهههه ! شازده خوابيده ! رفتم تو اتاقم كه بذارمش تو تختم . ميز كامپوتر جايي بود كه وقتي دولا شدم بچه رو بذارم روي تخت و روشو آروم كشيدم آرمان پشتم بود . برگشتم برم بيرون كه ديدم اين باز چشم و چالش تو پرو پاچه ماست !
نگاهش اومد بالا و مثلا" خواست اون صداي نخراشيدشو نازك و لطيف و بااحساس كنه ! با صداي قوطي حلبي گفت نانا! رنگه پوستت چه خوبه ! با لبخند نگاش كردم كه يعني مرسي !! باز گفت پوستت و بدنت ! بخاطره آفتاب و ورزشه خوب ! ( جمله بندياي تخمي ! ) خونسرد گفتم مرسي من بيشتره اوقات چند درجه تيره مي كنم پوستمو . گفت : اينجا چون آفتاب خوب هست لاك (لك) هم نداريد ! اونجا بدن و صورت مخصوصا" خانوما خيلي لاك مياره ( تو دلم گفتم اين احتمالا" اين چند روز يه تحقيقه اساسي در اين زمينه داشته كه اينقدر محكم حرف مي زنه ! ) منم افتادم رو پر چونگيو از فوايده شنا و آفتاب و زيبا شدنه اندام در اثره شنا صحبت كردم و بي منظور گفتنم چه مرد چه زن با ورزش فرم بدن چيزه ديگه ايه . مثله رامتين كه چند ساله ورزش مي كنه . ديدي چه رو فرم بود ؟ يهو نگاش برقي زدو گفت مگه مه بدنشو ديدي ؟ گفتم نه از همونايي كه ديديم معلومه ديگه ! ديدم نگاهاش تا به تا شده و چشماش داره لنگه به لنگه مي شه روي بدنم با خنده گفتم من برم تا صداي مامي در نيومده ، تا اومدم از در برم بيرون خيلي جدي گفت نانا يه دققيه بيا ! و صورتشو برگردوند رو به مانيتور . برگشتم و با تعجب رفتم پيشش ببينم چيكار داره . استرس داشتم كه نكنه يه حركتي بزنه نتونم جمع و جورش كنم ! رفتم كنارش ايستادم گفت : يه لحظه صبر كن . شروع كرد صندوقه ايميلهاشو باز كردن . با تعجب نگاه مي كردم ببينم چيكار مي خواد بكنه . رفت رو ايميلهاي ارسالي و يكيشو كه به يه نفر با يه آيديه عجيب غريبه خارجي ارسال شده بود باز كرد . ايميله 5-6 تا پيوست داشت . روي اولين عكس كليك كرد و با سرعته تخيليه اينترنته اون موقع تا اين عكسه مي خواست باز شه من يه دور رستم و سهرابو واسه اين خوندم داشتم باهاش حرف مي زدم كه صورتشو برگردوند سمته مونيتور و منم همزمان با اون نگاه كردم و يهو انگار برق بهم وصل كنن از تعحب چشمام گرد شد . يه عكس از گردن تا زانو يه مرد بود با يه شورت كه فكر كنم ماله بچش بود از تنگي ! هيكلش خيلي مال نبود و عضله نداشت و خيلي معمولي بود اما 3 كيلو شومبول از زيره شرتش قلمبه شده بود ! عكس بدن و پاها رو هم نشون مي داد اما از مدله شورتش و وضعيت جويه شومبول مشخص بود اين نمايشه تن و بدنه طرف نيست . از تعجب برگشتم طرفش ديدم با يه لبخنده مضحك داره بهم نگاه مي كنه ! گفتم خوب ؟ خيلي ريلكس گفت : منم ! به نظرت چطوره ؟ ! اين عكسارو گرل فرندم خواست براش فرستادم ! تو دلم گفتم از اين هيكله تار عنكبوتي معلومه عكسه خودته ! و وقتي ديد من همينطور دارم نگاش مي كنم گفت بذار بقيشم باز كنم ببيني ! ديدم اين الان پا ميشه شرتشم مي كشه پايين ! گفتم نه من كار دارم . همينو ديدم ديگه ! تا برگشتم از در بيام بيرون دستمو گرفت گفت نانا ؟ از اون لحنه شل و وله وارفتش حس كردم كه حالتش عوض شده با كلافگي و يه لبخنده زوركي برگشتم گفتم بله ؟؟؟؟! كه از قيافه من فكر كنم حرفشو خورد و عوض كرد ! گفت : نگفتي چطور بود ؟ واسه اينكه ول كنه و زودتر برم بيرون گفتم : خوبه ! يه لبخنده آنچناني زد و گفت مرسييي نانا ! ديدم انگار حالش خرابتر شد دستمو آروم از تو دستش كشيدم و اومدم بيرون ، رفتم تو آشپزخونه پيشه ماما اينا و تا شب همش مراقب بودم باهاش تنها نشم .
از ساعت 7/5 – 8 كم كم مهمونا پيداشون شد . بعضيا دايي اينارو ديده بودن قبلش ، بعضيا هم كه نه و بشدت ابرازه علاقه مي كردن ! مخصوصا" اونايي كه دختره بزرگ داشتن با ديدن آرمان كه نره خر شده بود مي شد تو چشاشون تصويره اقامت و ويزا و سوغاتي و اينا رو ديد ! رامتينم با باباش اومد و عمو ماشال چون خيلي جوره باهام و هميشه تا نرسيده شروع مي كنه سر به سره من گذاشتن به دامنم كه فوقه كوتاه بود و همش مراقب بودم يه حركتي نزنم جر بخوره اشاره مي كردو جدي مي پرسيد : عمو جون بقيش كو ؟! بعدم خودش بلند بلند مي خنديد و بغلم مي كرد ! ماهم مجبور بوديم بخنديم كه سه نشه !
مامي كه هم حواسش به اين بود مهمونا خوب پذيرايي بشن و هم چون عمم اينا دعوت بودن در حاله انجام عمياته در آوردنه چشم و چالو تركوندنه عمم بود و راه براه هي منو خواهرمو صدا مي كرد . پسر عمم يه سي ديه توپ آورده بود و طبقه معمول اين فاميله شاده ما داشتن مي زدن مي رقصيدن . چند تا از آقايون دايي جونم و گرفته بودن به حرفو چند تاي ديگه هم زندايي مايته رو ! احتمالا" كلي هم اون وسط تيكه باره بدبخت مي كردند كه اينم نمي فهميد . چون از بيخ اسپانيشه . با فرمايشاته ماما رفتم تو آشپزخونه كه براي عمه تاج الملوك قمر الزمانه قاجاري آب بيارم قرصاشو بخوره ( احتمالا" ماما در خراب كردنه حالش موفق شده بود ) اومدم گوشه كابينت آب بريزم توي ليوان كه رامتين اومد تو . لباش و چشماش با هم مي خنديد . اومد كنارم روي اون دستمو كه پارچ و گرفته بودم آروم ناز كرد سرشو آورد جلوتر گفت چه خوشگل شدي بچه . بوي مشروبو حس كردم خواستم يه خورده اذيتش كنم پارچ و ليوان و گذاشتم روي سنگ كابينت يه قدم رفتم عقب دستامو پشتم قلاب كردم مثه كسايي كه عجولت تشيدن .... با همين لحني كه هنوزم ديوونش مي كنه وقتي حرف مي زنم گفتم : اوجگل بوووووووتم . ديييييييلت بسوسسههههههههههههه . با سرعته يك صدهزارمه ثانيه اومد جلو دستشو انداخت پشته كمرم منو كشيد جلو ! آروم لاله گوشمو گردنمو دوبار بوسيد . ديدم الانه يكي بياد تو ! چون قدش بلندتره هي با زحمت پشته سرشو نگاه مي كردم كسي از در نياد تو . گفتم رامتين يكي مياد ديوونهههه ! اما محكم منو گرفته بود . گفتم عجب غلطي كردما ! خلاصه از دره خشانت وارد شدمو از دستش در رفتم . آخرم تهديدم كرد : مگه دستم بهت نرسه . بدو بدو رفتم بيرون ماما منو ديد گفت پس آب كو ؟! گفتم : هوم ؟! آهان آب ! الان ميارم .
همه مهمونا سرگرم بودن و حسابي بهشون خوش مي گذشت ! البته غير از عمه جونم ! نمي دونم چرا اينقدر به همه چيه ماما حسودي مي كنه اين ! هم خودشو عذاب مي ده هم بقيه رو . بساطه مشروبم براه بود و هر كسي از خودش پذيرايي مي كرد . هومان كه نه اما آرمان معلوم بود توپه توپه ! اولش يه كم سوسول بازي در آورد تو مشروب خوردن و رامتين باز مسخره بازيش گل كرد گفت من امشب اينو سياه مستش نكنم از اينجا نمي رم و همونطورم شد . دامني كه پام بود خيلي اذيتم مي كرد و با حركتهايي كه من مي زدم جدا" جونش در خطر بود و در مرزه جر خوردگي ! ديدم ديگه مجلس بي ريا شده و وقتشه برم يه لباسه راحتتر بپوشم ! البته اين استدلاله من بود و مطمئنا" اگه اين كارو مي كردم مامي دخلمو مياورد ! يه شلواركه ليه پيشبندي داشتم كه خيلي راحت بود . خوشحال و شادمان از فكره اينكه چند دقيقه ديگه اونو مي پوشم پا شدم برم تو اتاقم كه رامتين با اشاره گفت كجا منم با اشاره گفتم مي رم لباسمو عوض كنم .. اونم با شرارت هي اشاره مي كرد منم ميام .
رفتم تو اتاقم ايستادم جلوي كمده لباسام شروع كردم يكي يكي جالباسيارو مي دادم كنار كه لباسمو بردارم . يه آباژور تو اتاقمون داشتيم كه همون روشن بود . با دو تا دستام داشتم لباسارو مي زدم كنار كه نفهميدم رامتين كي اومد تو اتاقو ايستاده بود پشته سرم ! از اينكه اينقد ديوونه بازي در مياورد اون شب خندم گرفت و به روي خودم نياوردم و به كارم ادامه دادم اومد نزديكتر بوي مشروبشو خوب حس مي كردم . از پشت چسبيد بهم و دستشو دوره بازوهاي لختم و بدنم محكم حلقه كرد و دره گوشم آروم گفت : نانا ؟!!!!!
خيلي سريع اتفاق افتاد و وقتي بغلم كرد خودم فهميدم رامتين نيست !! همه بدنشو و برجستگيه شلوارشو پشتم حس مي كردم و چندشم شد ! با وحشت دستشو زدم كنار و برگشتم طرفش ! يه كمي به طرفه چپ متمايل شده بودم و چسبيدم به اون لته دره كمد كه بسته بود . و خيره شدم توي چشماش كه قرمز بودو با لبخند داشت بهم نگاه مي كرد . يه دستشو زد كناره صورتم به كمد و من عملا" بينه دستش و ديوار گير افتادم . با لجاجت توي چشمام نگاه مي كرد . با پشته دستش آروم روي گونمو ناز كرد . نمي خواستم عكس العمله بدي نشون بدم كه يهو آشوب به پا شه . چون رامتين خيلي حساس بود و هست و از اين رفتارهاي اهانت آميز خيلي بدش مياد و نمي گذره . دوباره با صداي آروم تر گفت نانا ؟!! نفسه داغش و بوي مشروب كه خورد توي صورتم حالمو به هم زد ! دستمو آوردم بالا كه دستشو بزنم كنار و آروم گفتم آرمان من بايد برم . اما انگار دستشو با ميخ كوبيده بودن اونجا ! حتي يك ميليمتر هم نتونستم تكونش بدم . يه بلوزه آستين حلقه ايه يقه هفت تنم بود سرشو به يه طرف كج كرده بودو گردنمو نگاه مي كرد و تو همون حالت با يه لبخند باز با پشته دستش آروم از روي گردنم داشت مي كشيد ميومد پايين كه همه موهاي تنم سيخ شد ! دستش كه رسيد روي سينه هام از شدته استرس و عصبانيت نفس نفس مي زدمو قفسه سينم تكون مي خورد . اون احمق هم فكر مي كرد كه ! منم آره !!! اصلا" نمي دونستم چكار كنم . بغض كرده بودم . مچه دستشو گرفتم و خيلي جدي گفتم آرمان بسه ! تو حالت خوب نيست . كه با اين حرفه من بيشتر چسبيد بهم . همه تنم داشت مي لرزيد ، همه نيرومو جمع كردم كه هولش بدم كه از توي شلوغيه بيرون صداي رامتين اومد كه چند بار بلند صدام كرد و داشت به راهرو نزديك مي شد . انگار آرمانم متوجه شد و يه لحظه برگشت سمته در ببينه بستس يا نه كه سريع دويدم طرفه در و اول از همه چراغه اتاقو روشن كردم و بدونه اينكه به آرمان نگاه كنم درو باز كردم و رفتم بيرون . رامتين رسيده بود دمه دره اتاق تا دويدم بيرون چشم تو چشمش در اومدمو اشكم سرازير شد . هم ديده بود آرمان اومده تو اتاق و هم رنگ و رو و حاله منو ديد . بدونه اينكه مكث كنه از كنارم رد شد بره تو اتاق كه دستشو گرفتم گفتم : الان نه ! خواست دستمو پس بزنه كه با بغض گفتم امشب نه خواهش مي كنم ! برگشت يه نگاه بهم كرد كه آرمان و همه چيو يادم رفت از بس خشم توش بود . دستگيره درو ول كرد و برگشت رفت توي سالن منم دنبالش . تمامه شبم خراب شد ! هم من هم رامتين . دوست داشتم زودتر تموم شه و همه برن . رفتم نشستم يه گوشه و هنوز همه تنم مي لرزيد . چند دقيقه بعد خواهرم با ليوانه آب اومد كنارم فهميدم رامتين بهش گفته . خيلي عصبي گفت : چيكار كرده اين احمق ! كارد بزني خونه اين پسره در نمي ياد ! پاشو بريم تو آشپزخونه ، رنگ و روشو ! اين شر به پا نكنه يهو !
آرمان از اتاق اومد بيرونو چشماش مثله كاسه خون بود بدونه اينكه نگاش كنم پاشدم رفتم تو آشپزخونه و واسه اينكه عصبانيتمو خالي كنم تند تند آب مي خوردم ! حتي مامي و زن عمو هم فهميدن يه چيزيم شده و هي سوال مي كردن اما اگه چيزي مي گفتم مطمئنا" آشوب به پا مي شد . مخصوصا" از طرفه پدرم ، اگر مي فهميد كه اينقدر به هم ريختم .
به هر بدبختي بود مهموني اون شب به آخر رسيدو بعده شام مهمونا يكي يكي رفتن و خونه خلوت شد . دعا مي كردم مامي گير نده كه باز اينا بمونن اينجا . اصلا" نمي خواستم ببينمش ! مي دونستم تحته تاثيره مشروب بوده اما خيلي ناراحتم كرده بود . به حريمم توهين شده بودو به خاطره اون موقعيت نتونسته بودم عصبانيتمو تخليه كنم . رامتين تا آخره شب كه مهمونا مي رفتن يه كلمه هم باهام حرف نزد شايد مي ترسيد با حاله خرابه من چيزي بگه باز دعوامون بشه . بيشتره مهمونا رفته بودنو زن عمو و خاله جونم موندم يه كمي به ماما كمك كنن و بعد برن . رضا پسر عمم هم موند با رامتين وسايلو جابجا مي كردن . همه مشغوله كاره خودشون بودن . توي حياط از ماماني جونم كه تنها و بدونه بابا بزرگ اومده بود خداحافظي كرديمو بابايي برد كه با ماشين برسونتش بقيه هم رفتن داخل . هر طوري مي خواستم فراموش كنم نمي شد تا يادم ميومد اعصابم بهم مي ريخت . دوره باغچه حياط داشتم راه مي رفتم كه رامتينو ديدم از پله ها اومد پايين . اومد ايستاد لبه باغچه تا دورم تموم شه ! رسيدم بهشو همونطور كه سرم پايين بود از موقعيتمون كه به خونه و تراس ديد نداشت استفاده كردمو رفتم توي بغلش . گرماي بدنش يه طوره ديگه بود . با محبت و واقعي . خيلي آهسته گفت : امشب اذيت شدي . اما من آرومه آروم سرمو چسبونده بودم به سينشو هيچي نمي گفتم . دوباره گفت : آرمان تا كي اينجاست ؟!
يهو سرمو بلند كردم و چشمام از ترس گرد شد كه با ديدنه قيافه من يهو زد زيره خنده و لپم و بوسيد و محكم گاز گرفت ! يه آيييي گفتم و همونطور كه با اخم و خنده روي لپم و مي مالوندم گفتم : ولش كن ديگه . غلطي كه نكرد . گفت بابا كاريش ندارم . مي خوام يه شب دعوتش كنم بيرون !
و قبله اينكه برن يه شب با آرمان و دوستاش رفتن بيرون و ديگه نمي دونم چه بلايي سره اين بينوا آورده بودن كه هنوزم كه هنوزه وقتي مياد ايران از 30 كيلومتريه رامتين رد نمي شه !!!





پايان

خوب اوجگلاي من قصه ما به سر رسيد ني ني به خونش نرسيد


دوستون دارم
باي

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
صفحه  صفحه 4 از 4:  « پیشین  1  2  3  4 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / خاطرات من از سکس *مامان و بابام....* بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.