|
قسمت 28 فردا حوالی ظهر بود که یه صدای زنونه پرسید -آقای مدنی؟ بدون این که سرمو بلند کنم گفتم –بله بفرمایین -من برای تور شیرازتون 4 تا بلیط میخواستم سرموآوردم بالا یه زن چادری بود . -خواهش میکنم . اسماتونو بدین .شرایط مارو مطالعه فرمودین؟ -نه هنوز . دخترم ظاهرا قبلا با تور شما اومده بودند بادوستاشون کاشان . برای شیراز هم منو راضی کرده که بیام . حالا اگه باید چیزی رو بخونم بهم بدین . وای مامان ماراله ! . چیکار کنم ؟! آشنا نشون بدم ؟! نه شاید بدتر بشه . بذار همون جدی باشم مثل همیشه بهتره . سوتی ندی ها باد . کمی دستام میلرزید.نمی دونستم که مارال درباره من چیزی رو گفته یا نه. ولی گمان نکنم با همچین مادری بتونه آدم راحت باشه . حرفاشو بگه . توی ذوقم خورده بود چادری بودنش . البته دیده بودم که مارال حجابش رو نگه میداره ولی خب دیگه فکر نمیکردم که این جوری باشند . با این حال جدی گرفتم خودمو . -بفرمایین ای فرم ماست شرایط و امکاناتی که در اختیارتون قرار میگیره . مامان مارال نشست و فرم رو خوند . وقتی میخوند . یواشکی نگاهش میکردم . چادرنصف صورتشو پوشونده بود و چیز زیادی ازش دیده نمی شد ولی از اون مقدار کمی که دیده میشد . طرح صورت مارال رو میدیدم . ولی نه چنان . به نظرم مارال پس باید به خانواده پدریش رفته باشه . .متنو خوند و سرشو بالاکرد -باشه پس یادداشت کنین خیلی خشک حرف می زد . اسم خودش و مارال و ریحانه ومامان ریحانه رو داد .من هم خیلی جدی بی اینکه نشانی از آشنایی بدم ثبت نامشون کردم و بلیطهاشونو دادم دستش. وقتی که از در رفت بیرون . یعنی همه خانواده شون این جوری اند؟ این قدر بد اخلاق ؟ تو ذوقم خورده بود. همه خانواده ما آدمهای راحتی اند . از لحاظ پوشش . حتی اون دکتر گهه که شوهر خاله ام میشه تو این چیزها به خاله مهتاب گیر نمیده . درواقع این جو رچیزها توی ماها حل شده است . من بارها هیکل زن عمو , دختر عموها , خاله ها و دخترخاله هامو دیدم . هیچ احساسی هم در من به وجود نیومده ولی با دیدن مچ پای یک دختر توی مانتو روسری ممکنه شق کنم . اصلا به نظرم همین محدودیتهاست که بیشتر آدمها رو حشری میکنه . یادمه چن سال قبل دخترعمو وسطی(آزاده ) یه چن وقتی اصطلاحا مومن شده بود و روسری سرش میکرد . من اون موقع از همیشه بیشتردلم میخواست موهاشو ببینم و چشم میدوختم به بدنش تا یه جاییش بره کنار . دست خودمم نبود ناخودآگاه پیش می اومد درحالی که قبلش این جوری نبودم و بعد هم که کلا کشف حجاب کرد باز هم بهش بی توجه شدم . خب همه بدنش جلو چشمم بود دیگه . کنجکاوی نمی خواست بکنم . این افکار همش تو کله ام رفت وآمد میکردند . ساعت 7 سهراب بهم زنگ زد -الو پاشو بیا اینجا -چی شده ؟ -فقط بیا . یه رد پایی به نظرم پیدا کردم توراه خونه بودم . برگشتم سمت باهر . تا برسم 9 شب بود و تا رسیدم سهراب چند باردیگه زنگ زد . توی سالن بیمارستان منتظرم بود -خب چیه؟ -ببین یه زنه اومده و از عصر عزو جز می کنه به مامان این پسره که تو کماست . به نظر شمالی میاد -کجاست الان؟ -نشسته اونجا نگاه کردم زنی بود قد بلند که با ناراحتی به روبرو نگاه میکرد -حالا از کجا میگی؟ -من چه میدونم ؟.لهجه شمالی داشت رفتم جلو . تو ذهنم نقشه ای شکل داشت میگرفت -مادرخسته نباشی -ممنونتم مادر -شما الان نباید خودتونوخسته کنین اینها هنوز داغن پسرشون هم که هنوز از کما در نیومده -شما فامیلشونین؟ -تقریبا -آقا تورو خدا یه کاری کن توهم عین اولاد منی . -پسر شما پشت رل بوده ؟ -بله مادر اون اصلا اهل این کارا نیست . -آخه مادر رانندگی که این حرفها رو برنمیداره . شنیدم مشروب خورده بوده . زنه زد زیر گریه . روسریش رو کشید جلوی صورتش .دلم سوخت براش . نگاهی به سهراب کردم که بلاتکلیف ایستاده بود و به من نگاه میکرد . مونده بودم چیکار کنم . -حالا شما بیایین امشب رو بریم از بیمارستان فردا صبح میام دوباره . من واسطه میشم ازشون رضایت بگیرین سهراب و زنه هردو نگاه به من انداختند هرکدوم با یه مفهوم . -پاشین شما رو تا خونتون می رسونم . اینجا نشینین زنه این پا اون پا کرد -مادر ما خونمون شماله . این جا با دخترم توی هتل هستیم -باشه عیبی نداره میذارمتون اونجا . به سهراب اشاره کردم که دنبالمون راه بیافته .توی راه زنه همش گریه می کرد . تا رسیدیم . -مادر همینجاست . دستت دردنکنه . شما هم فردا میایین؟ -بله میام .فقط اگه دخترتون هم باهاتونه اونم بیاد . بیشتردلشون به رحم میاد . -میاد چرا نیاد ؟ خواهرشه باید بیاد وقتی رفت با سهراب نشستیم توی ماشین اون . -خوب چی فکر میکنی؟ -یعنی دخترش سولمازه ؟ -نمیشه فهمید .مگه این که بتونیم ببینیمش . اونوقته که میفهمیم -بریم؟ -ببین به نظرمن صبر کنیم بهتره . بیا نوبتی کشیک بکشیم .نریم بهتره ها -باشه . پس اول تو بخواب چون از صبح نگهبانی دادی بعد من . خوبه؟ سهراب منتظر تعارف بعدی نشد و سرش رو تکیه داد به پشتی و خوابش برد . به در مسافرخونه نگاه کردم .رفت وآمدی نبود . و ساعت 10شب بود. یه زنگ به خونه زدم و گفتم که امشب دیر میام که نگران نشند . ساعتها از پشت هم میگذشت . چشمهاموخواب پر کرده بود . الکی نشستیم اینجا که چی ؟ دنبال یه سر نخ مسخره اومدیم که چی بشه ؟هنوز حرفم تموم نشده بود که در مسافرخونه باز شد و دوتا زن ازش اومدن بیرون . از همونجا هیکل سولماز رو شناختم . اون یکی هم همون زنه بود . نگاهی به دور بر کردند و یواش اومدن بیرون . سولماز دست تکون داد و یه تاکسی رو سوار شدند . چیزی به سهراب نگفتم . ماشین رو روشن کردم و دنبال تاکسی راه افتادم . خیابون خلوت بود وخطر گم کردن نداشتم . رفتند ورفتند تا رسیدند به حوالی میدون فردوسی . پرنده پر نمیزد . توی یه کوچه فرعی پیاده شدند ورفتند توی یه خونه دوطبقه. چراغ طبقه بالا روشن شد و بعد خاموش. سهراب رو بیدار کردم . -هان چیه؟ -پاشو سولماز رو گیر آوردم -کو ؟کو؟ میخواست از ماشین بیاد پایین . -کجا می ری ؟. رفتند تو اون خونه -خب بریم بگیریمشون . -آخه همینجوری؟ -مگه چیه؟ -ما که نمیدونیم اونجا چه خبره . باید به پلیس زنگ بزنیم -نکنه اگه پلیس بیاد اینها بگن شب ما آوردیمشون ؟اونوقت برای خودمون گرفتاری نشه ؟. جواب بابا مامانم رو نمیدونم چی باید بدم ؟ هردو به فکر رفتیم . چی کار باید میکردیم؟خودمون اقدام میکردیم ؟ -باد به چی داری فکر میکنی ؟ دختره که اونجاست .در میزنیم میریم تو . یه چاقو ا زجبیبش کشید بیرون . بیا این هم سلاح . به چی داری فکرمیکنی . اومدن مارو ضایع کردن و رفتن . پاشو دیگه ازماشین اومد پایین . منم دنبالش راه افتادم . -سهراب سهراب -هان ؟ -آخه الان بریم در بزنیم چی بگیم ؟نصف شبم که گذشته . نزدیک 2 صبحه -چی ؟ _اره بیا صبر کنیم اقلا صبح بشه . یه فکری میکنیم تا اون موقع -درنره ؟ -خب کشیک میدیم . منتها تابلو نباشه . به نظرم این زنه همدستشه .اون یارو راننده هم همون هرمزه . زنه مشخصات مارو داده اینهاهم جیم شدند به خیال خودشون . نشستیم و سرمو گذاشتم روی صندلی . نفهمیدم چقدرگذشت ولی وقتی بیدار شدم از صدای داد و بیداد بود . سرموآوردم بالا . و توی کوچه سهراب رو دیدم که یقه سولماز رو گرفته و اون هم با جیغ و داد داره تلاش میکنه خودشو آزاد کنه از دستش .سریع پریدم پایین . پشت گردن سولماز رو گرفتم -سولماز خودمون حلش کنیم یا بزنم 110؟ سولماز دست از کشمکش برداشت . با نفرت به من نگاه کرد -آبروریزی نکنین اینجا . میام باهاتون ولی سهراب یقه اش رو رها نکرد . نشستم پشت رل و سهراب و سولماز عقب نشستند . هنوز کسی دور برمون جمع نشده بود . گاز ماشین رو گرفتم و به سرعت از اونجا دور شدم . نگاهی به ساعتم کردم . 6 صبح بود . سهراب یه ریز حرف میزد -چی فکر کردی پتیاره ؟! زدم و رفتم ؟ اونم به کی ؟ به ماها؟ (بلندخندید . خنده عصبی کرد ). دهنتو میگام پتیاره .کونت پارست . یالا بگو مالهای دزدی رو چیکارش کردین ؟ یالا جون بکن از تو آینه نگاه کردم . دستشو گذاشته بود روگردن سولماز و داشت واقعا فشار می داد -چیکار میکنی؟! -هیچی دارم خفش میکنم جنده رو زدم بغل - بیا برو جای من رانندگی کن من پیشش میشینم . سهراب با خشم جاشو با من عوض کرد ولی همش از توی آینه نگاه به عقب میکرد -جلوتو ببین میفرستیمون قبرستون این جوری . دست سولماز رو گرفته بودم و فشار میدادم . صداش در نمی اومد . سرش پایین بود و کف ماشین رو تماشا میکرد -ببین سولماز کاری ندارم به حرفهای سهراب ولی دوتا راه داری یا جنسها رو میارین می ذارین سرجاش یعنی پسمون میدی یا می بریمت پیش پلیس. بری وردست هرمز جونت . سهراب تو خیابونها بالا پایین میرفت و من با سولماز حرف میزد تا راضیش کنم . ولی اون فقط سکوت کرده بود و لام تا کام حرف نمیزد . -باد نمیشه این قدر علافی. بریم تحولش بدیم. لال مونی گرفته مادر قحبه -نه برو خونه سامی . -هستن ؟ -نمیدونم برو فقط . تا اونجا راهی نبود .وقتی -ببین سولماز من نمی دونم چه جونی داری تو ؟ سه روزه که حرف نزدی . چرا نمی گی چیزی؟ فقط من وسولماز بودیم .سام رفته بود سر کار و سهراب هم خونه شون بود.بند پاهاشو باز کرده بودم . و دستمال هم از توی دهنش در آوردم . تو دهنش غذا میذاشتم اونم میخورد . از اون روز نه من به مارال زنگ زدم و نه اون زنگ زده بود. دلم براش یه ذره شده بود ولی یه لجاجتی توی سرم افتاده بود که نمیذاشت زنگ بزنم .امروز هم اومده بودم که کار و با سولماز یک سره کنم . اگه حرف زد که زد . اگه هم نزد به درک ولش کنیم بره زنیکه رو . از این وضع خسته شده بودم . باید تکلیفمو با مارال هم یه سره میکردم . تا حالا با هیچ دختری اینجوری دوست نبودم . همیشه دخترهایی که باهاشون دوست میشدم دخترهای راحت و آزادی بودند ولی مارال خیلی وابسته به خانواده اش بود . اگه بشه امشب حتی تلفنی هم باشه حرف بزنم و تکلیفمو روشن کنم .نگاهی به سولماز کردم . در حال جویدن بود -من نمیدونم والا . من بدی به تو نکرده بودم . حالا هم کاری ندارم باهات . فقط جنس ها رو بده برو پی کارت سولماز آخرین لقمه اش رو خورد -آب بده یه لیوان پر کردم ریختم توی دهنش .موهاش وز کرده و کرک شده بود . رفتم از توی دستشویی برس آوردم . نشستم پشتش و برس رو کشیدم به موهاش . موهای قهوه ای بلندی داشت تا کمرش میرسید -ببین سولماز خانوم . من نمیدونم چرا هیچ حرف نمی زنی ولی بدون من با تو هیچ پدر کشتگی ندارم . به خدا قسم که اگر جنسهای سهراب رو پس بدی من هیچ شکایتی از هرمز هم نمیکنم . همینجور باهاش حرف میزدم و موهاشو شونه میزدم . از پشت میدیدمش که آروم آروم داره از اون حالت شق و رقش خارج میشه . برس زدنم که کامل تموم شد . روبروش نشستم . چشمهاشو بسته بود و چهره اش حالت آروم داشت .مدتی به همون حال بود . چشمشو باز کرد و خیره شد توی چشم من -اگه بدم دیگه تمومه ؟ -آره آره تموم تموم -همش موجود نیست یه مقداریش رو دادیم رفته . -باشه همون یه مقدار رو بده -ببین تو قول دادی ها . تو با این رفیقت فرق میکنی -آره من خودم بهت قول دادم . از هرمز هم هیچ شکایتی نمیکنم .اصلا شتر دیدم ندیدم .خوبه ؟ -باشه. باید منو ببری به یه آدرسی .ازطرف بگیرم بهتون بدم -قبول فقط صبر کن سهراب هم بیاد مال باخته اصلی اونه -عیب نداره خوشحال شده بودم . دلم میخواست سولماز رو ببوسم . خنده دار به نظر میاد ولی الان به نظرم سولماز دختر خوبی میاومد -چرا افتادی تو این کار ؟ تو واقعا دخترخوبی به نظر میایی لبخندی زد –خواهش دارم -نه جدی میگم آه بلندی کشید و سرشو انداخت پایین . سرشوآوردم بالا به زور . اشک توی چشمهاش جمع شده بود . -خب بگو به من -ول کن بابا حال داری ها -ببین تا سهراب بیاد وقت داریم . بگو چی شده ؟ منو محرم خودت بدون . بلندخندید .این قدر خندید که اشک توی چشمهاش جمع شد و به پشت غلطید . قه قهه میزد -چیه ؟ مگه حرف خنده داری زدم؟ -من دزدم تو هم مال باخته . اون وقت میگی منو محرم خودت بدون دوباره خندید . من هم خندم گرفت –حق داری بی خیال . صبر میکنم تا سهراب بیاد و بریم زودتر کلک کار کنده شه . به سهراب زنگ زدم . وقتی بهش گفتم کلی ذوق کرد . تا برسه یه ساعت وقت داشتیم .از تو یخچال دوتا آبجو درآوردم و یکیشو خودم خوردم یکیشو گذاشتم جلوی سولماز . -با دستای بسته بخورم ؟! -راست میگی دستشو باز کردم . مچشو مالید و قوطی رو برداشت . -نمیگی در میرم ؟ -فکرنکنم بتونی. مثل شیر وایستادم یه جرعه خورد و نگاه کرد –پسرها خیلی نامردن اگه به قولت عمل نکردی چی؟ -تو ازمن بدی ندیدی تا حالا -ندیدم ولی از همجنسهای تو چرا پاشد رفت دستشویی. دلم براش داشت می سوخت ولی کون لقش بیخودی دل سوزی نکن همین بود که زندونیت کرده بود . دوباره عصبی شدم .پاشدم رفتم دم دستشویی. -زود باش بیا بیرون معطل نکن بعد از چند دقیقه اومد بیرون .دست و روش خیس بود . موهاش چسبیده بود به پیشونیش . چشمهاش برق می زد . لبخندی روی لبش دیده میشد -چیه؟ خوشحالی ؟ -همینجوری -نه بگو ببینم -خب دارم میرم دیگه .خوشحالی داره -خب زبونتو باز میکردی همون اول . تا حالا گرفتار نبودی نه تو نه ما . -نشد دیگه سهراب زود اومد . با احتیاط توی ماشین نشستیم و راه افتادیم . من رانندگی میکردم . به سمت خارج تهران حرکت کردیم . توی جاده قدیم کرج 20 کیلوتر رفتیم . به من گفت بپیچ توی فرعی بیست دقیقه هم توی فرعی رفتیم . --وایستا ایستادم جلوی یه انباری بودم که در سبز داشت . همه جا ساکت بود -خب چی کار کنیم ؟ -برو در بزن . بگو با ایوب کارداری بگو براش ماهی تازه از نکا آوردم از طرف حسین آقا دلهره پیدا کرده بودم . نگاهی به سهراب انداختم اون هم دست کمی از من نداشت . -خالی نبندی؟ -نمیخواهی و می ترسی دور بزن برگردیم -نه لازم نکرده . سهراب حواست باشه بهش. در زدم . دره با صدای غژ غژ باز شد یه افغانی 40ساله ایستاده بود -من با ایوب کار دارم براش ماهی تازه آوردم -از کجا؟ -از نکا -کی فرستادتت؟ -حسین آقا منو فرستاد در بزرگه رو باز کرد –سریع بیا تو نشستم پشت رل و وارد حیاط شدیم . در رو که بست اومدیم پایین سولماز از ماشین اومد پایین –ببینم مجتبی هست؟ -نه نیست . ولی بقیه هستند چی آوردی براش به خودم بگو از توی سوله 7-8 نفر اومدن بیرون -اون مالی رو که آوردم بده ببرم -نمیشه باید ازمجتبی اجازشو بگیری -خب زنگ بزن -نه باید صبر کنی -غلط کردی بیا ببینم . بده برم منو نمیشناسی؟ -چرا ولی باید خود مجتبی باشه -نکنه ردش کردی؟ -نه هست سرجاش -باید ببینم -فقط ببینی ایراد نداره بیا دنبالم سه تایی دنبال افغانیه راه افتادیم . یه در رو باز کرد یه ساک بود -ا ساک ماست که . سهراب بازش کرد چیزهای باارزشششون بود -ببیند درشو کی بهت گفت دست بزنی ؟ ایستادیم . 5 نفر گردن کلفت دم در بودند - اینها کین؟ -آشنان به هرحال باید صبر کنی تا بیاد مجتبی . در رو بست .اومدیم بیرون نگاهی به سهراب کردم و هردو به در که پشت سرمون بسته شده بود .هنوز درست متوجه موقعیتمون نشده بودم که صدای تیر اومد همه خودشون رو پخش زمین کردند -هیچ کس تکون نخوره . دهنم باز مونده بود . چیز زیادی متوجه نشدم . فقط ضربه محکمی که تو سرم خورد و دستبندی که مچم رو فشار میداد خوب یادم مونده .وقتی کامل به خودم اومدم که همراه بقیه دزدها توی ماشین پلیس با دستهای دستبندزده به سرعت در حرکت بودیم...! . ظهر شده ولی نمی تونم از جا بلند شم .تب کردم .تمام تنم کوره آتیشه . آب ریزش شدید بینی و عطسه مدام کلافه ام کرده . هیچ کس خونه نیست و منم و تنهایی . به سختی پاشدم و چند تا قرص رو رفتم بالا . یه قرقره کردم و عین جسد افتادم توی رختخواب . فکرکنم حموم دیشب مریضم کرده . آمادگی هم داشتم . بدنم ضعیف شده بود . یه بار هم تو زندان مریض شده بودم . تازه شهردار هم شده بودم و همه کارها رو هم باید میکردم . اون موقع یه ماه طول کشید تا خوب بشم . از چشمهام داشت حرارت می زد بیرون . هم لرزم گرفته هم داغم . پتو رو می اندازم روی خودم . میلرزم . گرمم شده پتو رو میذارم کنار . باز هم سردم میشه .کلافه شدم .نگاهم به ساعته که کی کسی میاید ؟ مامان رفته با یکی از همسایه ها برای خرید عروسی دخترش . بابا هم که اصفهانه . فکرنکنم مامان تا بعد از ظهر پیداش بشه . توی تب میسوزم و می سازم .فکرم درست کار نمی کنه . به کی زنگ بزنم بیاد منوببره درمونگاهی چیزی؟ خونه خاله مهتاب رو گرفتم .برنداشت . به موبایلش زنگ زدم خاموش بود . به پروانه زنگ زدم . گفت گرفتاره جایی ولی بعد از ظهر میاد .به موبایلم نگاه کردم . تلفن شایسته خودنمایی کرد . حمایت اون رو طلب کردم احساس کردم که توی پناه اون میتونم آرامش بگیرم . زنگ زدم -بله؟ -سلام -علیک سلام -شایسته خانوم ببخشین نمیخواستم مزاحم بشم -نه خواهش چه امری دارین؟ -میشه بیایی منو ببری درمونگاه؟ -چی ؟! -مریضم دارم تو تب می سوزم میشه بیایی ؟ سکوت کرد و گفت -ببخشین آقا باد شرمنده نمیتونم گوشی روقطع کرد . چشمهامو بستم .حق داره .حقم بیش از اینها نیست . اصلا آدم خری هستی تو . چرا به شایسته زنگ زدی ؟ موبایلم زنگ خورد . -بله؟ -باشه میام . حاضر باش . تا نیم ساعت دیگه میایم قطع کرد... -این سه تا آمپول رو براش بزنین . یکی امروز. دوتا هم فرداو پس فردا. ویتامین ث و ادلت کلد هم براش نوشتم . -ممنون آقای دکتر از مطب اومدیم بیرون . -بشین اینجا برم داروهات رو بگیرم . نشستم . درمانگاه خلوت بود . سالن پر ازعکسها و توصیه های بهداشتی بود . سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمهامو بستم .مدتی که گذشت . تکونم دادند . شایسته با یه کیسه دارو ایستاده بود . آمپوله رو زدم .آمپول زن خیلی هم بد زد .حسابی درد گرفت . در حالی که در کونمو می مالیدم اومدم بیرون .شایسته نشسته بود و با اخم به من نگاه میکرد.بلندشد. -بهتری الان؟ -بله ممنون -یه تاکسی می گیرم ببرتت خونتون -میشه بیام خونه تو؟ -نه . که چی بشه ؟! -خواهش میکنم -که چی بشه میگم ؟ -خواهش کردم -باد برنامه تو و من تموم شد بفهم اینو -خواهش شایسته این پا اون پا کرد. -آخه بیایی که چی بشه؟ -من بهت احتیاج دارم .باهات خیلی حرف دارم .بذار بیام . قول میدم بار آخرم باشه اگه نخواستی . سکوت کرد و ت وچشمهام نگاه کرد -اصلا نمی فهمم . معنی نداره این کار . خونه داری .مامانت میاد ازت پرستاری میکنه نالیدم -خواهش باز هم این پا اون پا کرد. سرشو انداخت پایین . سرشو به سمت در درمونگاه گردوند .دوباره به من خیره شد -میشه؟! من من کرد -بریم ولی نمیدونم چرا دارم به حرفت گوش میدم .؟! سوار پژو 405 اش شدم . سرمو تکیه دادم به پشتی و چشمهامو بستم . آمپوله داشت اثر میکرد . چشمهام سنگین شدندو خوابم برد -پاشو رسیدیم بیا بالا بخواب چشمهامو باز کردم توی پارکینگ بودیم . اومدم پایین . شایسته زیر بازومو گرفت و کمک کرد سوارآسانسور بشم . رسیدم توی خونه اش . برد منو روی یه تخت . -بگیر همینجا بخواب برات یه سوپی چیزی درست کنم پتو روکشید روم و در اتاق روبست و رفت بیرون .توی اتاقی بودم که کاغذ دیواری صورتی داشت . کنار پنجره پر گل بود که سبزو براق بود برگهاشون .چشمهام باز هم سنگین شد و خواب عمیقی منو ربود . مدت زیادی خوابیدم .شاید4 یا5 ساعت. بالاخره با زنگ موبایلم از خواب پریدم . اول نفهمیدم کجام ولی گوشی ور گرفتم -الو -بادکجایی؟ هر چی زنگ میزنم چرا در رو باز نمیکنی؟ -ببخش پروانه جان .یکی از دوستام اومد بردتم دکتر . -حالت چطوره؟ -بهترم -کجایی الان ؟ -خونه همون دوست -میام میارمت خونه تون -نه مرسی شب خودم بر میگردم .مرسی قطع کردم.دوباره سرمو روی بالش گذاشتم . کمی سبکتر شده بودم .در اتاق زده شد . -بفرمایین شایسته با یه سینی که از روش بخار بلند می شد اومد تو . لبخندی روی لبش بود . لباس بلند و بی آستین گل بهی تنش کرده بود . از اونها که از بالا تا پایین دکمه میخورن . این لباس بلند حتی مچ پاشومیپوشوند .موهاشو از پشت بسته بود . -بالاخره آقا بیدار شدند اومد نشست کنارم روی تخت . آرنجهامو فشار دادم تا بلند شم .سینی رو گذاشت زمین . زیر بغلم رو گرفت .بالش رو مرتب کرد تا تکیه کنم.چشمهای نیم بسته ام شایسته رو توی قاب داشتند که از توی بشقاب قاشق پر از سوپی روبه دهنم نزدیک میکرد 0 -بگو.............آ...آ....آ....آ دهنمو باز کردم وقاشق رو گذاشت توی دهانم .بااین که مریض بودم ولی مزه سوپ خیلی خوشمزه بود . چند تا قاشق سوپ حالمو بهتر از قبلش کرد .دستی به موهام کشید و خندید -اشتهات خوبه ها -غذا خوشمزست خیلی -لطف داری چشمهامو بستم لبخندی زدم –نه جدی می گم تا حالا دست پختتو نخورده بودم عالیه -بیا این دارو ها رو بخور. آب هم برات آوردم . قرصهامو خوردم. دوباره خستگی توی تنم بود . دراز کشیدم . -باد . الان 6عصره . کی خونتون میری؟ -برم؟ -می خواهی بمونی؟ -آره لبخندی زد -پس خبر بده به مامانت نگران نشه بیچاره . نگی اینجایی ها . سینی رو برداشت و از در اتاق رفت بیرون. احساس لذت میکردم . از توجه ومراقبت شایسته کیف میکردم . ریلکس میشدم.شماره خونمون رو گرفتم -بله -سلام مامان -سلام کجایی پسرم ؟نگران داشتم میشدم -هیچ جا مامان جان . دوستام چن وقت بود منو ندیدن اومدن بردنم بیرون . شاید شب هم پیششون بمونم . زنگ زدم نگران نشین -باشه عزیزم . فقط ... -چی ؟ -فقط لطفا مواظب خودت باش -چشم .چشم . قربونت مامانی خودم -خداحافظ عزیزم موبایل رو قطع کردم دوباره در زد . -بیا این پیجامه رو پات کن . سخته با شلوار لی گرفتی خوابیدی که رفت بیرون .شلوارم رو عوض کردم و دوباره خوابیدم .تا نیمه های شب خوابیدم ولی نیمه های شب بیدار شدم . حالم دوباره بد شده بود . تبم بالا رفته بود . بی اختیار ناله میکردم . در اتاق دوباره باز شد . اومد تو . دستشو گذاشت روی پیشونیم . -اوه اوه چه داغی تو ! رفت بیرون . وقتی برگشت یه لگن آب دستش بود . -بیا پایین بخواب روی زمین . بالش رو برداشت گذاشت زیر سرم . جورابامو در آورد و پامو کرد توی آب خنکی که توی لگن بود . لرزیدم به خودم . خواستم در آرم ولی نذاشت . پیجامه مو زد بالاتر و با پارچه خیس کشید به ساق پام . چندین بار این کارها رو تکرار کرد . چندساعت گذشت نمیدونم . هذیان میگفتم ولی کم کم احساس می کردم که از دمای تنم داره میشه . آهی از سر راحتی کشیدم و چشمهامو بستم .آروم آروم خوابم برد . ولی تاصبح دوبار دیگه پریدم و هر دوبار شایسته رو م یدیدیم که پایین تخت گرفته نشسته . منو پاشویه می کرد .یه کیسه یخ هم روی پیشونیم گذاشته بود .دمدمهای صبح تنفسم آرومتر شد وبه راحتی خوابیدم .یادمه خواب دیدم که توی زندان هستم و هنوز آزاد نشدم ولی امکانات زندان درحد هتلهای 5 ستاره بود ! صبح شده و من از خواب بیدار شدم . نگاهی به اتاقی که توش هستم انداخت
|