| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
کاربران گرامی به علت انتقال سرور، قسمت ارسال پست در تاپیک ها به طور موقت در دسترس نیست.
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

زنی در همسایگی

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 19 Apr 2011 08:41
قسمت 21

-باید می رفتم و مستقل می شدم تا دیگه نتونه از این حرفها بزنه همش تقصیر خودمه .
رفتم زیر دوش آب . پلیسها که اومده بودند انگشت نگاری کرده بودند و رفته بودند . افسره ولی به ما مشکوک بود .به بابا هم زنگ زده بودم اومده بود . همونجا ریده بود به من . باهم اومده بودیم خونه . سرم پایین بود و چیزی بهش نگفتم . ولی وقتی خونه رسیدم دیگه قاطی کرده بودم .
یه دوش آب سرد گرفتم و رفتم خوابیدم . حتی نمی دونستم جواب سهراب رو چی بدم . اوضاع بدی شده بود .
فردا صبح وقتی بیدار شدم حالم کمی بهتر شده بود . دست ورو شستم و امدم پایین . مامان داشت روی تردمیل میدوید و آهنگ تندی گذاشته بود
-بابا کو؟
-سلامت کو؟
-سلام بابا کو؟
-باد تو باید به بابات حق بدی . نباید ازش ناراحت بشی
-بابا فقط چششو پول گرفته . مگه من عمدا گفتم بدزدند ؟
-نه عمدا نگفتی ولی قبول کن که بی دقتی کردی
-چطور؟ ما خوابیده بودیم دزد اومده تو ما بی دقتی کردیم؟خوب بود منو سهراب رو هم میکشتند؟
مامان جواب نداد و به دویدن ادامه داد . دهنم تلخ بود یه چای داغ خوردم و از خونه زدم بیرون . ساعت 6.5 صبح بود . رفتم از کله پاچه ی سر فرشته یه دست پاچه گرفتم و خوردم یه نوشابه هم روش . نمی دونستم چکار باید بکنم . از خودم لجم گرفته بود . موبایلمو چک کردم . میس کال شایسته افتاده بود یه حس عجیبی که نمیتونم تشریحش کنم منو وادار کرد که بهش زنگ بزنم . ساعت 7.5 بود .
-الو
-سلام منم باد
-سلام چی شده صبح به این زودی؟
-باید ببینمت
-چیزی شده ؟
-بیام ؟
-آخه چیزی شده ؟
-نه یه کاری دارم همین
-بیا کی میایی؟
-یه ربع دیگه .
-باشه بیا ولی نمی گی ها .
-چیزی نشده میخوام باهات مشورت کنم همین . نگران نباش
وقتی وارد خونه شایسته شدم ناخودآگاه یاد هماغوشی آخر باهاش افتادم . یه لباس خواب بلند تنش بود
-چی شده باد؟
-هیچی نگران نباش . فقثط دلم میخواست با یکی درددل کنم همین
شایسته که تا الان با نگرانی نگاهم میکرد خندید
-نفله . فکرکردم چی میخواد بگه . خب باشه چای میخوری ؟
-بیار میخورم
چای توی دو تا استکان بلوری خوش تراش روی میز قرار گرفت . یکیشو شایسته برداشت و تکیه داد به مبل روبروی من
-خب بفرما
-ببین چه جوری بگم
-سعی کن یه جوری بگی
-شایسته تو از من اقلا 12سال بزرگتری تجربه ات هم بیشتره .
-خب؟
-نمیدونم چی کار کنم ؟ میخوام برم از بابا مامانم جدا شم مستقل زندگی کنم . دیگه تحملشون رو ندارم . همش گیر می دن فکرمیکنن که هوز بچه ام من
-مثلا چی ها میگن بهت ؟
-مثلا نداره دیگه تو همه کا رمن دخالت میکنن . سن من از 20هم رد شده . هنوز فکرمیکنن که نی نی کوچولو هستم . به نظر تو جدا زندگی بکنم یا نه ؟
-منظورت کجاست؟
-یه جایی رو اجاره میکنم
شایسته به فکر فرورفت . پاشو انداخت روی اون یکی پاش .ساقهای خوشتراشش دیده شدند . خیلی سفید بودند .ناخنهاشو لاک قرمز زده بود که در تضاد کامل با پوست سفیدش بودند وهمین هوس انگیزترش میکرد . نگاهمو از زانوش بالاتر اوردم . شایسته به سقف نگاه میکرد
-ببین یه پیشنهادی بهت میدم اگه خواستی بگو
-چی؟
-پسر و دختر شوهرم این خونه رو دارند ازم میگیرن . یه خونه کوچیک ولی بهم می رسه از ماترک اون مرحوم . اون خونه توی کریم خانه . اگه بخواهی میتونیم باهم زندگی کنیم . نظرت چیه؟
درست نفهمیدم چی داره بهم میگه
-یعنی چی ؟نمیفهمم
-یعنی نداره دیگه . بذار برات بیشتر توضیح بدم . حوصله داری؟
سرمو تکون دادم . شایسته پشتشو خاروند و سرشو گذاشت روی مبل و گفت
-من توی یک خانواده معمولی زندگی میکردم . بابام هم کارمند عادی یه اداره بود . به جز من دختر دیگه ای هم نداشت . همه چیز خوب بود . وقتی که دانشگاه قبول نشدم .دیگه حوصله درس خوندن هم نداشتم و نشستم توی خونه .مادرم هم خونه دار بود . اگه زندگی خوب پیش میرفت . من هم می شدم یک مثل بقیه دخترها شوهر میکردم و بچه دار می شدم ولی دست روزگار بازی دیگه ای رو با من شروع کرد .
-چه بازی؟
-بابام از زندگی کارمندی خسته شده بود وارد بازار میشه . چند تا معامله میکنه . سود میکنه و چند تا دیگه . بعد از یه سال به خوش شانسی خودش ایمان آورده و وضع زندگی ماهم بهتر وبهتر میشه ولی
-ولی چی؟
-ولی فواره چو بلند شود سرنگون گردد .بابا یه جایی سرمایه گذاری کلانی کرد و ورشکست شد
-به همین راحتی؟
-آره به همین راحتی .طلبکار عمده بابام شوهر متوفی من شد. اون موقع 55سالش بود. حاضر شد منو بگیره و طلبشو ببخشه .
-تو هم قبول کردی به همین راحتی؟
نه بابا . کلی گریه کردم . کلی اعتصاب غذا ولی نشدکه نشد . حریف نشدم . بچه هاش خارج بودن و خودش تنها بود . پو.لدار بود ولی تا بخواهی .خودم راضی کرده بودم که با پولش صفا میکنم حداقل .ولی نه از زندگی ام چیزی فهمیدم و نه از پولش .
اشک از چشمش سرازیر شد و روی گونه اش غلطید . رفتم جلو و پیشش نشستم با دستم اشکشو پاک کردم .
-10سال پرستاری یه پیرمرد رو کردم .بابا مامانم هم توی یه تصادف هردو باهم کشته شدند حدود 2 سال بعد اززندگی من .
-شوهرت چی شد ؟
-اون پارسال سکته کرد . خدا منو ببخشه ولی وقتی مرد خوشحال شدم . احساس زندگی دوباره داشتم
لب شایسته می لرزید . بی اختیار بغلش کردم . خودشو تو بغل من جا کرد
-باد . خجالت میکشم ولی بهت میگم . تو اون 10سال 10بار روابط زناشویی درست نداشتیم. دیوونه میشدم از انتظار . کاری ولی ازم ساخته نبود .
     
#22 | Posted: 19 Apr 2011 08:52
قسمت 22
حالا هم بچه هاش میان و منو بیرون می کنن.
سرشو کرد زیر گلوم و بوسید . بوسه های ریز . ذهنم خالی از هر چیزی شد . اومد بالاتر و چونه منو بوسید و نوازش کرد موهای سرمو . نشست روبروم و بهم نگاه کرد
-باد عزیزم از اولین باری که دیدمت نمی دونم چرا ولی مهرت به دلم نشست .. راست میگی 12 سال از من کوچیکتری ولی برای من مهم نیست دوستت دارم باد . تو رو دوست دارم .
دستمو گرفت و بوسید و انگشت کوچیکمو کرد توی دهنش . با دهان باز فقط بهش نگاه میکردم
-حالا اگه تو بیایی باهم زندگی کنیم اون خونه رو درست میکنم . تو هم از مامان بابات جدا زندگی میکنی و پیش من هستی . چی میگی ؟
دستمو آورد انداخت روی شونه اش . به خودم فشارش دادم . پستانهاش رو حس کردم . سفت بودند . کیر خودم رو هم حس کردم که داره سفت و سفت تر میشه .
تو موقعیت عجیبی مونده بودم .نمیدونستم که چی کار باید بکنم . درواقع اراده ام دست خودم نبود دیگه . تماس با بدن اون منو از خود بیخود کرده بود . خیال مارال توی عمیق ترین زوایای ذهنم بود و عین یه تصویر فقط بهش نگاه میکردم اون موقع.
شایسته اشک میریخت ومن اشکهاشو می بوسیدم . یواش یواش اشکهاش بند اومد .خنده ای کرد . دستشو انداخت دور گردنم و لب منو بوسید من هم پاسخ بوسه اش رو دادم . کیرم سفت سفت شده بود . از جا بلند شدم و دستشو گرفتم و اون رو هم بلند کردم و کشیدمش
-اتاق خوابت کجاست ؟
خندید و منو کشید به سمت اتاقش . وارد شدیم . یه اتاق دلباز و خوشگل بود و روتختیش آبی پررنگ . دستشو گرفتم و پرتش کردم روی تختش . دمر افتاد روی تخت و لباس خوابش رفت کنار شورت سفید پاش بود . زانو زدم و شورتشو کشیدم از پاش بیرون . کسش مو داشت ولی نه چندان .
-آه باد چه عجله ای داری
-آره می خوام جر و واجرت کنم . میخوام خستگی اون 10سال رو همین الان از تنت بکشم بیرون
خندید . پاشو باز تر کردم و کمربندمو باز کردم . زیپم رو هم کشیدم پایین . کیرم که افتاد بیرون . گذاشتم دم کس شایسته و با یه فشار دادم تو . کسش لغزنده شده بود . لیزبود . مثال یه مکنده کیرمو کشید توی خودش و غیب کرد . شروع به تلمبه زدن کردم .به سرعت . دلم میخواست جیغ شایسته در بیاد . خیلی زود ناله هاش بلند شد . نوک کیرم میخورد به انتهای رحمش . پاهاشو باز تر کرده بود و ناله اش بلند تر شد. .هنوز سوتینش تنش بود . دلم میخواست لرزش پستونهاشو موقع تلمبه زدن ببینم .
-سوتینتو در آر. خودت در آر
دستشو برد پشتش و سگکشو باز کرد . در آوردم و انداختم اون طرف . خم شدم و سر پستونشو کردم توی دهنم و میک زدم . تلمبه زدم و میک زدم . عقب تر کشیدم و تلمبه زدم . موجی که توی پستونهاش با هر تلمبه من میافتاد خیلی خوشگل بود .
-بکن بکن عزیزم منو بکن تا ته منو بکن
جیغ شایسته بلند شده بود و عملا جیغ ویغ میکرد . خیس عرق شده بودم . شایسته با دست منو هول داد عقب . کیرمو کشیدم بیرون . نفس نفس می زدم .نگاهی به کیرم کردم . خیس بود . نگاهی به کس اون کردم ازش آبی سفید ترشح میکرد .
-بذار لباس تورم در بیارم می خوام هیکل خوشگلتو ببینم . پیرهنمو از تنم در آوردم . نوک سینه منو بوسید . حالی به حالی شدم . اومد پایینتر و نافمو هم بوسید . شلوارمو کامل از پام در آورد و لخت مادرزاد شدم . برش گردونم .
-مدل سگی
-آخ باد تو چه چیزها بلدی
دستشو گذاشت جلو و کونشو قمبل کرد کسش که اومد بالا گذاشتم دوباره دمش و فشار دادم تو. راحت تر از دفعه قبل رفت تو . تلمبه که زدم باز دوباره جیغ و ناله شایسته در اومد . تنش خیس از عرق شده بود برق میزد من هم دست کمی از اون نداشتم .
-آح چه کیری داری عزیزم دارم کیف میکنم
-خانوم خوشگل تو هم کس بیستی داری
حرکت منی رو تو کمرم حس کردم .
-بریزم توی کست؟
-نه نریز قرص نخوردم مدتیه .
کشیدم بیرون . شایسته غلطید و دمر خوابید . آبم با فشار ریخت روی شکم شایسته . هردو نفس نفس می زدیم . احساس کردم جونم دررفته . ولو شدم روی تن شایسته . چشمهاشو بسته بود و به آرومی نفس می کشید. لبخندی روی لبش دیده میشد . لبمو چسبوندم به لبش و بوسیدمش . 10دقیقه ای بود که به این حال بودیم . شایسته منو بغل کرده بود وبه خودش فشار میداد . بلندشدم آبم چسبیده بود به تن خودم و اون .
-ای وای بیا ببرمت حموم
-حموم؟
-آره حموم خوشگلی داره اینجا . تازه میخوام بشورمت
چیزی نگفتم . دوتایی وارد حموم اتاقش شدیم دوش آب رو باز کرد . رفت زیرش . موهاش که خیس شد یه قیافه دیگه ای پیدا کرد .خیلی بامزه تر از قبلش شد .دوباره کیرم بلند شد . تن وبدن لخت اون زیرآب برق میزد . روی زانو نشستم و کسشو لیسیدم . زیر اب خیلی خوشمزه بود . یه پاشو گذاشت لبه وان و کامل زیر کسش قرار گرفتم کیرم سفت شده بود .نگاهی بهش کردم که سرخ شده بود . دماغم رو هم توی کسش کردم و لیس زدم .زبونمو می کردم توی کسش و در میاوردم .آه وناله اش بلند شد دوباره سرمو توی دستش گرفت و به کسش فشا رداد . این دفعه خیلی زود ارضا شد . آب همینجور بافشار می اومد . خوابید کف حموم و کیر منو کرد توی دهنش . خیلی خوشگل برام میک زد . آب من هم بعد از چند دقیقه اومد . واقعاحال داد بهم . بلندشدم .
-بذار من بشورمت باشه؟
چیزی نگفتم . شامپو را ریخت روی سرم .موهامو چنگ زد. بعد با لیف تمام تنمو لیف زد . با شیطنت دستشو کردلای لمبرهام
-چطوره ؟
خنده بلندی کردم –خیلی و حتی پامو سنگ پا زد . دوش گرفتم .
-بروبیرون خودتو خشک کن تامنم دوش بگیرم و بیام
بیرون نشستم . خلسه عمیقی بهم دست داده بود . یواش یواش چشمهام گرم شد و خوابم برد .
..
     
#23 | Posted: 19 Apr 2011 16:54
قسمت23

با صدای زنگ موبایل از جا پریدم .اولین چیزی که دیدم صورت شایسته بود که کنارم به خواب رفته بود . چشمهاش که بسته بود خیلی معصوم به نظر می رسید .بی اختیار نوازشش کردم .چشمهاشو باز کرد به من لبخند زد. موبایلم بی وقفه زنگ میزد . چونه شایسته رو بوسیدم و موبایل رو برداشتم . نگاهم که به صفحه گوشی افتاد چشمام گرد شد . مارال بود .
-ای وای
-چی شده؟
-ای وای
-چی شده میگم ؟
شایسته و من هر دو با هم از جامون پریدیم .من از شوک زنگ زدن مارال . شایسته هم از عکس العمل من . دوباره و بی اختیار گفتم ای وای . موبایلمو نگاه کرد
-مارال کیه ؟
زنگش قطع شد . سکوت همه جا رو فرا گرفت . نمی دونستم چی کار دارم میکنم و چی شده اصلا. زمان و مکانم رو گم کردم . نشسته بودم توی تختخواب و خیره شده بودم به روبرو. شایسته با تعجب به من نگاه میکرد
-باد؟
جواب ندادم .گنگ شده بودم
-باد . با توام
-هان؟
-این مارال کیه ؟
باز هم چیزی نگفتم
-دوست دخترته؟
-............................
-باد با توام . چرا به هم ریختی؟
از جا پریدم و از تخت اومدم پایین .دور خودم میگشتم . نشستم دوباره زمین . شایسته اومد دنبالم. منوبغل کرد .
-چی شده ؟ چرا ان قدر به هم ریختی؟
نمی دونستم چی بگم و چی کار بکنم . احساس میکردم حالا شایسته رو هم دوست دارم . مارال رو هم . آرامشی از بودن با شایسته بهم دست میداد که فوق العاده بود . ولی مارال .اون چی پس؟ داشتم دیوانه میشدم . لباس پوشیدم .
-شایسته جان الان تو یه برزخی افتادم ازم سوال نکن چیه ولی نمیتونم بمونم الان پیشت . باید برم .
-آخه چی شده ؟ تو منو نصف عمر کردی
-هیچ چیز ازم الان نپرس بعدا خودم بهت میگم
در خونش رو باز کردم از خونه اش خارج شدم . گیری افتادم ها . آخه این شایسته واسه چی باید سرراه من سبز بشه . چرا باید بهش علاقمند بشم ؟ مارال چی پس ؟ مارال عزیز و نازنین من ؟ تو این فکرها غوطه می خوردم . نگاهی به ساعت کردم . 4بعد از ظهر شده بود . این قدر فکر الکی کرده بودم که زمان رو نفهمیده بودم چه جوری گذشته .بی اختیار شماره مارال رو گرفتم
-الو سلام عزیزم
-سلام باد .کجا بودی؟ نگران شدم الان دو روزه که خبری ازت نیست . ظهر هم زنگ زدم برنداشتی
-ببخش عزیزم یه گرفتاری برام پیش اومد نشد بهت زنگ بزنم
-چی شده بود ؟
-خونه دوستم رو دزد زده بود . پدرمادرش نبودند . باهاش دنبال کارهاش بودیم .ببخش.
-ای وای طفلکی . چیزی هم بردند ؟
- آره . همه چیزهای با ارزششون رو برده بودند.
یاد زانتیای بابا و یاد قیافه سولماز افتادم و حالتش وقتی میخواست بزنه توی خایه ام . کینه عجیبی تو چشاش بود . عیبی نداره سولماز خانوم . به هم خواهیم رسید .
-خب متاسف شدم . میخواستم دوباره ازت تشکر کنم به خاطر کادوی زیبات .
-خواهش
-مامانم گفت این چیه گفتم خودم خریدم . تعجب کرد
-اصلا قابل تورو نداره
-باد؟
-جانم؟
-یه چیزی میخوام بگم ولی روم نمیشه
-چی هست؟ بگو راحت باش بامن
من من کرد
-بگو مارال جان
-من .... من ....دوستت دارم
سریع گوشی رو قطع کرد . دهنم باز موند . مارال به من این حرف رو زد ؟ خود مارال ؟گرمای ملایمی توی تمام تنم پخش شد .
شب توی استخر شنا میکردم که موبایلم زنگ زد . زیر آبی تا کنار استخر رفتم و گوشیم رو برداشتم
-بله؟
-چطوری پسرخاله؟
-خوبم پروانه
-خاله و آقا محمود خوبند؟
-به خوبی شما . خاله و آرنولد چی ؟
-باز بابامو مسخره کردی ؟ می خوای بگم با دوانگشت خفه ات کنه؟
-آخ مامان مردم . حلوامو داغ داغ بخوری
-نه حلوا دوست ندارم
-میخوای برات سر خاکم سان شاین بیارن؟
-حالا ببینم .خب گوش میدی ؟یا میخواهی تا صبح شر و و روببافی؟
-بگو . راستی داماد چطوره ؟ قلعه رو فتح کرده ؟
-خاک تو سرت نکنن . میگم طرف مومنه میگی چی . تازه رفتم دوختم . خیلی راحت تر از اون چیزی بود که فکر میکردم ولی تا حسابی درمان شه یه چند وقتی نباید رابطه داشته باشم .
-مگه تو رابطه باز هم داشتی از جلو بعد از اون موقع
-اه که تو چه لوسی . ول کن این حرفها رو. اون روز راجع به یه آقایی به اسم رامبد زدی یادته ؟
-خب ..خب ؟
-رامبد راستی پسر پسر عموی رضاست
-چی ؟ راست میگی؟ جون باد راست میگی؟
-خب آره . دروغم چیه ؟حالا واسه چی میخواستی ؟
-ببین این رامبد راستی حدودا چند ساله هست ؟
-دقیقا نمی دونم ولی من که امروز دیدمش حدودا 50ساله میخوره
فلبم داشت میریخت کف استخر . از آب اومدم بیرون . ضربان قبلم بیشترو بیشتر میشد .
-الان کجاست ؟
-بابا چی شده چرا درست حرف نمی زنی ؟
-زن داره ؟
-حتما چون یه بچه داره که حدودا 10سالشه
ناامید شدم –پروانه میتونی یه تلفن ازش بهم بدی؟
-باد دیگه تا نگی چی شده یه کلمه از من نمیشنوی . یالا بگو . بدهکاره بهتون ؟
دیدیم چاره ای نیست . روی صندلی کنار استخر دراز کشیدم و سیر تا پیاز داستان سیمین و رامبد رو براش گفتم .از اون ور صدای هق هق پروانه رو می شنیدم
-وای چه داستان رمانتیکی . طفلکی سیمین . باید زن جالبی باشه . باد منو باید ببری ببینمش .باشه ؟
-خب حالا بگو تلفن رامبد آقا رو
-من که ندارم باید از رضا بگیرم
با حرص – خب بگیر
-چشم . قطع کن . میگیرم الان بهت میدم .
چشمهامو بستم . قلبم تند میزد . یعن این همون رامبده؟ سنش که میخوره بقیه چیزهاش چی ؟
-پاشو لباس بپوش سرما میخوری ها پسر
نکاهی به مامان کردم که بالا سرم ایستاده بود . حوله رو ازش گرفتم و خودمو خشک کردم . دویدم توی خونه و منتظر نشستم پای تلفن .
-پس چرا این زنگ نمی زنه ؟
-نمی خواهی از پدرت عذر خواهی کنی؟
مامان اومده بود دنبالم توی خونه .
-مامان جون بی خیال دیگه .
با غیض -بیا بچه بزرگ کن
رو پاشنه چرخید و رفت بیرون .موبایلم زنگ زد
-الو
خنده ای تو گوشی پیچید –سلام عزیزم
-ا سلام شایسته تویی؟
-پس می خواستی کی باشه ؟خب منم دیگه عزیزم . خوبی؟
-آره
-نمیخواهی بگی هنوز که چی شد ؟
-چرا بهت میگم منتها الان منتظر یه تلفن مهمم. خودم بهت زنگ میزنم
منتظر خداحافظیش نشدم و گوشی رو قطع کردم . بلافاصله گوشی زنگ خورد
-بله ؟
-خب کی زرنگه ؟
-سهراب بمیری . قطع کن .کار دارم
-پررو. تازه از شر بابا مامانم راحت شدم . حالامیگی قطع کن تا دیروز سین جینم میکردند .
-چی کار داری ؟
-مخ پریسا رو زدم
-چی ؟
-همین که شنیدی . فردا هم میارمش خونمون . دعوتش کردم
-ای حقه باز
-دلت بسوزه . ولی خاک بر سرت کنن خوب گوشتی رو از دست دادی
-آره من ابلهم ولی قطع کن بعدا باهات صحبت میکنم . روی کال ویتینگ شماره پروانه افتاده بود
-بله ؟ گرفتی ؟
-متاسفتانه موبایل رضا آنتن نمی ده . ببخشین . ولی برا فردا میگیرم باشه ؟
حالم گرفته شد ولی چاره ی نبود .
- پروانه عزیزم فردا من اول وقت منتظرم ها
خندید –حالا من عزیزم تو شدم . ای فرصت طلب
قطع کرد . عجب حادثه ای . یعنی فردا میتونم با رامبد راستی حرف بزنم و بفهمم تا اون خودشه یا نه؟
تا صبح خوابهای مختلف و چرت و پرت زیادی دیدم .صبح که بیدار شدم له و لورده بودم .سر کار هم همش منتظر بودم که پروانه بهم زنگ بزنه .اصلا حواسم به کارهام نبود . بالاخره بعد از ساعتها انتظار ساعت 4 زنگ زد
-اصلا معلومه کجایی؟
-واقعا که .عوض سلام کردنته؟
-سلام . کجا بودی؟ مردم بابا
-خب رضا رو نمیتونستم بگیرم . دو ساعت قبل که تونستم , رضا شماره ای از رامبد نداشت . اونم مجبور شده چند جا زنگ بزنه تا تونست شماره اش رو بگیره
-این چه فامیلیه ؟
-والا چه می دونم . انگار با اونا ارتباطی ندارن
-خب حالا بده .
یه شماره تلفن داد –ببین این شماره خونه اشه شب باید زنگ بزنی
-موبایل نداره ؟
-نمی دونم . من همینو دارم
-مرسی . جبران کنم
-تا ببینم چی میخوام ازت برای جبران. بهت میگم .( غش غش خندید) من خودم هم خیلی کنجکاوم .منو توجریان بذاری ها حتما
-باشه
وای چه جوری باید تا شب صبر میکردم؟ به سیمین زنگ بزنم ؟ نه خره تو هنوز مطمئن نیستی که . کارم که تموم شد وقتی میخواستم از در برم بیرون . رئیس آژانس صدا کرد منو
-آقای مدنی یه لحظه تشریف بیارین اینجا
-بله؟
-بیا دفترم کارتون دارم
رفتم تو نشستم .بقیه همکارها داشتند میرفتند . چی کارم داره؟حسابی که خلوت شد یه چایی ریخت و گذاشت جلوم
-ببین آقای مدنی . مدتیه که شما اصلا دل به کار نمی دی . دیر میایی زود می ری . جواب مشتری ها رو بد می دی . راندمانت خیلی پایین اومده . و متاسفانه ..
سکوت کرد
-چی رئیس ؟ متاسفانه چی ؟
-متاسفانه از جهت اخلاقی هم برای محیط اینجا مشکلاتی درست کردی
-یعنی چی ؟
-بهتره وارد جزئیاتش نشم .ولی تو پسرخوب و فعالی بودی همیشه .من هم ازت خیلی راضی بودم . اینو بدون که اگه کس دیگه ای جای تو بود تو اخراجش لحظه ای درنگ نمیکردم ولی مورد تو کمی فرق داره
سرخ شده بودم . فکر نمی کردم روزی تو موقعیت متهم قرار بگیرم .
-بله چشم . یه مقدار گرفتاریهایی داشتم خانوادگی بود
-ببین پسرم . من هم خودم میدونم من هم خانواده دارم . یه زمانی هم جوون بودم . ولی کار رو قاطی با این چیزها نمی کردم .به هر حال امیدوارم که از فردا دوباره همون آقای مدنی خودمون رو دوباره ببینم . اوکی؟
از در آژانس اومدم بیورن و ماشین رو روشن کردم . خیلی ناراحت شده بودم . دوست نداشتم کسی با من اینجوری حرف بزنه . همش تقصیر خودمه . راست میگه بنده خدا اوایل که این کاررو گیر آورده بودم . خیلی خوشحال بودم که از بابا مستقل شدم و دستم تو جیب خودمه و خیلی با جدیت کار میکردم به طوری که خیلی زود شاخص شدم توی آژانس . ولی حالا این قدر درگیریهای الکی پیدا کردم که رئیسم باید اینجوری باهام حرف بزنه .
یه نگاهی کردم به ساعت 7 بود . راهمو به سمت کلانتری کج کردم . رفتم توی اتاق همون افسری که مسئول پرونده ما بود
-سلام جناب سروان من مدنی ام . یه شکایتی کرده بودیم برای سرقت ماشینمون . میخواستم ببینم که چه وضعیتی پیدا کرده ؟
افسره یه نگاه سرسری به من کردو خم شد روی پرونده ای که روی میزش بود مدتی گذشت
-ببخشین جناب سروان ....
-یه لحظه صبر کن جانم
نشستم روی یه صندلی . افسره کارش که تموم شد تکیه داد به صندلیش و از تو جیبش سیکاری در آورد و گذاشت گوشه لبش . تو جیباش گشت و کبریت و در آورد و روشن کرد .
-چی بود ماشینتون ؟
-یه زانتیای نقره ای
-نه چیزی پیدا نشده . پیدا میشه ایشالا
-ببخشین جناب سروان اون پرونده چی ؟ خونه هه
-کدوم خونه . اصلا شماره پرونده تون چیه ؟
گفتم . توی کامپیوترش نگاه کرد . –آهان بله فهمیدم . نه متاسفانه . ولی این مورد شما مشابه چند مورد دیگه است چون باز هم عین همین مورد بوده .البته اینهایی که شماها توصیف کردین سابقه دار نیستن و و هیچ پروندهای ازشون نداریم برا همین سخته ولی از دستمون نمیتونن فرار کنن.
پاشدم –ممنون ایشالا جبران کنم
وقتی خونه رسیدم 9شب شده بود . هنوز پامو ازماشین بیرون نگذاشته بودم که موبایلم زنگ زد
-بله
-آقای باد نیستی
-اوه سلام شایسته جان
-حالا دیگه میای رد میشی و وای نمیستی ؟
-آخ ببخش
-ببین باد . من آدم واقع بینی هستم . باهم دوبار سکس داشتیم به من خیلی لذت داد وتورو نمیدونم . ولی من از این موش و گربه بازی خوشم نمیاد . تو یا از پیشنهاد من استقبال میکنی یا نمیکنی . در هر دو صورت بگو بهم . اصلا ناراحت نمیشم .شاید هم پای کس دیگه ای در میانه . درست میگم ؟
خواستم بگم آره پای کس دیگه ای در میونه . ولی نتونستم نمیدونم چی جلومو گرفت که حرفی نزدم .
-نه شایسته جان . این چه حرفیه ؟ فقط من یه گرفتاری برام پیش اومده که نمیتونم هم بهت بگم .
-خب چرا نمی تونی ؟ به من بگو .قول میدم هرکاری ازم بر بیاد برات انجام بدم . قول میدم .
-نه عزیزم نه . ببین یه چند روزی بهم زنگ نزن خواهشا . قول میدم که زود زود برگردم پیشت باز هم . باشه ؟
شایسته سکوت کرد
-خب ؟
باز هم چیزی نگفت .
-از من ناراحت نباش دیگه . من دوستت دارم عزیزم . منو ناراحت نکن
-باشه .هرجور راحتی . من منتظرتم پس
وقتی صحبتم تموم شده بود که توی اتاقم رسیده بودم . واقعا موندم بین این دوتا . علی الظاهر تفاوتهاش این قدر هست که بتونم راحت تصمیم بگیرم ولی واقعیت قضیه چیز دیگه ای یه . نمیتونم تصمیم قطعی بگیرم
مامان اومد تو
-سلام مامان
-سلام عزیزم خسته نباشی
-مرسی
-بابات یه پرادو داره برای خودش میخره
-خب به سلامتی
-نمی خواهی باهاش آشتی کنی؟
-مامان ولم کن . آشتی چی ؟ آبرومو برد اونجا .
-خب باباته عیبی نداره . عصبی شده یه چیزی گفته
-خب بشه . من هم زیاد اینجا بمون نیستم همین روز ها می رم برای خودم زندگی می کنم
-این حرفها رو نزن
جوابی ندادم و گوشی تلفن رو برداشتم . مامان که این جوری دید . بی حرفی از در رفت بیرون . شماره رامبد راستی رو داشتم میگرفتم .4 تا زنگ خورد . داشتم قطع میکردم که یه نفر گوشی رو برداشت . قلبم به شدت می زد .......
یه مرد گوشی رو جواب داد
-بله ؟
-آقای راستی؟
-بله بفرمایین
-آقای رامبد راستی؟
-بله خودمم. شما؟
حس میکردم نفسم بالانمیاد . تپش قلبمو حس میکردم .
-الو . الو . شما ؟
-ببخشین مزاحمتون شدم . شما منو نمیشناسین
خندید –خب معلومه که نمیشناسم . طلبکاری یا بدهکار؟
-هیچکدوم . (آب گلومو قورت دادم نمیدونستم چه جوری شروع کنم)ببینین آقای راستی با تلفن نمیشه حرف رو زد میشه حضوری ببینمتون
دوباره خندید – ببین پسر جون مثل اینکه فیلم زیاد دیدی . برو به کارات برس . ما رو هم بی خیال شو
-نه قطع نکنین . من مزاحم نیستم
-خب نیستی . کار دیگه ؟
عصبی شده بودم . نمیتونستم حرفمو بزنم
-ببین آقای راستی من شماره شما رو از آقا رضا پسر عموتون گرفتم .
-رضا ؟ چطور ؟ کارتون چیه ؟
-آقا رامبد خواهش میکنم . بذارین حضوری ببینمتون .
سکوتی طولانی کرد .
-الو هستین پشت خط؟
-بله بله .
-خواهش میکنم
باز هم سکوتی طولانی –ببین پسر جون من نمیدونم کی هستی و چی می خواهی ولی باشه . من از این ریسکها تو زندگیم زیاد کردم .
ذوق زده گفتم –فردا صبح خوبه؟
باشه عیبی نداره بیا پارک شهر . ساعت 6صبح . اون موقع من ورزش میکنم اونجا
-چشم میام . ممنون .ممنون
وقتی قطع کردم . نشستم روی زمین اتاق روی گبه ای که خاله مهتاب خاله کوچیکه برای تولدم خریده بود . به پشت دراز کشیدم . گبه گرم ونرم بود با رنگهای زنده و شاد .
..
     
#24 | Posted: 19 Apr 2011 16:55
قسمت 24
تازه وقتی وارد پارک شهر شدم فهمیدم که چه اشتباهی کردم که نپرسیدم کجای پارک شهر . تا یه ربع به هفت همه اش رو گشتم ولی گروهی که بخواهند ورزش کنند رو ندیدم .غصه ام شده بود . روبروی پزشک قانونی نشستم و به آدمها خیره شدم .
-دنبال کسی میگردی ؟
سرمو بالا گرفتم . مردی 50ساله با موهای کاملا سفید ایستاده بود و به من نگاه میکرد . کلا لاغر بود ولی ورزیده به نظر میرسید و از نوع ایستادنش فهمیدم که خیلی راحت ایستاده بود . بلند شدم . از من بلند تر بود . ولی کمی خمیده به نظر میرسید .
-آقای راستی ؟
-خودمم. تو هم باید همون پسری باشی که دیشب باهام حرف زد .
-بله منو از کجا شناختین ؟
-از لحظه ای که وارد پارک شدی حدس زدم .
-تا الان منو تعقیب میکردین؟
-چی کارم داشتی ؟
-میشه بشینیم ؟
هردو نشستیم روی نیمکت پارک . من و من کردم .
-ترانه سرایی؟
-بله؟
-آهنگ میخوای ؟
-نه
-پس چی؟
-شما اسیر بودین ؟

-خب آره اینو همه میدونن
-سال 66 اعزام شده بودین ؟
-آره . ببین پسر جون . یه سوال دیگه ات رو جواب نمیدم . تا نگی کی هستی و چی میخواهی
نفس عمیقی کشیدم –خواهش میکنم به همین یه سوال من جواب بدین بعد همه چیز رو براتون توضیح میدم . متاهلین ؟
رامبد راستی از جا بلند شد –من می رم . دیگه هم بهم زنگ نزن
دستشو گرفتم –خواهش میکنم .قول میدم که همه چی رو بگم .
نمیدونم تو نگاهم یا صدام چی دید که نشست
-بله من متاهل بودم تا پارسال . وای زنم فوت شد توی تصادف و یه دختر 7ساله هم دارم . کافیه این اطلاعات ؟
نفسی عمیق کشیدم . از جا بلند شدم و دور صندلی چرخیدم . خدای من . خدای من . خودش بود . خود خودش . الان هم مجرده . خدا جون کمکم کن که بتونم درست حرف بزنم
تیر خلاص رو زدم –از سیمین خبر نداری؟
قیافه اش اول معمولی بود . بعد آروم آروم تغییر کرد و به سمت ناباوری حرکت کرد. گویا داشت هضم میکرد که چی شنیده .
-چی؟
-گفتم از سیمین خبر ندارین شما ؟
-سیمن ؟ سیمین ؟ سیمین ؟ کدوم سیمین ؟کی رو میگی ؟
صداش اوج گرفت . با دوستش بازو هامو گرفت ومنو تکون داد –با توام کدوم سیمین رو میگی ؟
هول شدم . به تته پته افتادم . منو تکونم میداد
-بهت میگم جواب بده لعنتی . کدوم سیمین رو میگی ؟
-نامزدتون . نامزدسابقتون
-اون ....اون ... تو کی هستی ؟ راستشو بگو . وگرنه همینجا خفت میکنم
خودمو از دستش کشیدم بیرون .
-آقا رامبد خونسرد باشین . الان همه چیز رو براتون توضیح میدم . خواهش میکنم .
رامبد راستی نشست و به روبرو خیره شد .
-شما با یه دختری به اسم سیمین نامزد بودین تا اینکه رفتین جبهه و برنگشتین . درسته ؟
سرشو تکون داد- خب که چی ؟ اون که نیست تو این دنیا . چی می خواهی بگی بهم اصلا . ؟
-نه اون نمرده . کی اینو به شما گفت ؟ اون زنده است
-اونا تو بمبارون های آخر جنگ مردند .
-نه کی اینو به شما گفته ؟. سیمین زنده است . مادر پدرش درسته مردند .
-پدرم به من گفت . گفت خونشون رو موشک زدند . من هم رفتم دیدم یه خونه دیگه جاش ساخته شده بود .
-نه آقا رامبد . سیمین منتظر شما مونده هنوز هم هنوز هم شوهر نکرده
رامبد بی حال شده بود .
-حالتون خوبه ؟
دویدم براش چای و کیک گرفتم . مجبورش کردم بخوره . کمی که سرحال شدنشست
-از کجا بدونم راست میگی؟
-اگه اجازه بدی تموم داستان آشنایی خودمو با سیمین خانوم براتون میگم .
تمام ماجرامو براش گفتم . وقتی از رفتارهای سیمین میگفتم لبخند روی لباش نقش می بست . نیم ساعت فقط من تعریف میکردم و اون فقط گوش میداد .
-حالا هم اگه بخواهین که کاملا مطمئن شین . به خونه اش زنگ میزنم . بزنم ؟
با دهان باز به من نگاه کرد . شماره رو گرفتم . بعد از چن زنگ عباس غول برداشت
-سلام عباس . منم باد
-به به یادی از فقرا کردی آقا
-قربونت تو سرور منی . خانوم هست ؟
-آره ولی یه چن دقه صبر کن برم بیارمش
به رامبد نگاه کردم . زدم روی آیفون . دستای رامبد لرزش محسوسی داشت .
-الو
-سلام سیمین خانوم منم باد
-علک سلام پسر یادی از کارگرات کردی
-شما ارباب بنده ای این چه حرفیه ؟
-بسه زبون نریز بنال ببینم کار دارم
-هیچچی دلم تنگ شده بود میخواستم یه سری بیام اونورها
-خب بیا مگه مطب دکتره که وقت میگیری . کاری نداری؟
-عرضی نیست پس میام ایشالا
-قدمت سرچش. خدافظ
گوش روکه قطع کردم به رامبد نگاه کردم . لبهاش میلرزید . درناباوری من پقی زد زیر گریه . هول شدم . تا حالا مردی به این سن رو ندیده بودم گریه کنه . بلند بلند زار میزد . مردمی که رد می شدند نگاهمون میکردند .
-آقا رامبد پاشین بریم یه آبی به صورتتون بزنین . پاشین .
زیر بغلشو گرفتم . سر شیر اب رفتیم .
-بیا بریم خونه من بیا .
نگاهی به ساعت کردم 7.5 بود . نمی خواستم روز اول تعهدم به رئیس بدقولی کنم
-آقای راستی اگه ایرادی نداشته باشه عصر بیام الان باید برم سر کار . فقط موبایلتون رو بدین به من
موبایلشو گرفتم و سریع بسمت آژانس حرکت کردم .تمام ذهنم مشغول شده بود . تمام ذهنم را صحنه گریه رامبد راستی پر کرده بود .
بین روز دلم برای مارال تنگ شد .صدای نازنینشو نشنیده بدم مدتی .وقتی که سرم خلوت تر شد زنگ زدم به مارال
-سلام مارال من
-سلام . خوبین ؟ از اون دوستتون چه خبر دزدشون پیدا شد؟
-نه بابا دزد که پیدا نشده هیچ . تازه اون افسره هم بهمون شک کرده بود. فکر میکرد نکنه ما دزدیم
خندید – نه بابا .عجب شانسی آوردین . .لی اگه میرفتین زندان من برای شما کمپوت میاوردم
-نه بابا . مثل این که خیلی دلت میخواد بیافتم زندانی شم ها
-ای وای نه خدا نکنه .
-نه برو دیگه من زندان برم ؟
-ای وای باد ببخشین قصدی نداشتم .
داشتم اذیتش می کردم .خیلی زود تو دام گول خوردن می افتاد .الکی سکوت کردم
-باد ببخشین منظوری نداشتم . الو ..الو
سرد گفتم: بله ؟
-آقا باد منوببخش
-باشه به یه شرط
-چی؟
-همین الان بگی که دوستت دارم عزیزم
مارال ساکت شد . دلم میخواست پیشش بودم .
-مارال ؟
-بله؟
-نمیگی ؟
- .....
-نمیگی؟
-خجالت می کشم
-باشه پس من هم میرم زندان و همونجا هم میمیرم
-باد ؟
-جانم
-دیگه تور نمیری؟
-مدتیه که نرفتم ولی چرا احتمالا هفته دیگه یه تور شیراز دارم . چطور؟
-خیلی دوست دارم باهات بیام
قند تو دلم آب شد .یعنی میشه ؟
-خب این که خیلی خوبه .تورمون هنوز 15نفر ظرفیت داره بنویسم اسم تورو هم ؟
-باید از بابا اجازه بگیرم . با چی میبرین ؟
-همه رو با هواپیما ولی شما رو روی شونه های خودم میشونم
-باد .خیلی بدجنسی
-ما اینیم دیگه . غلامتونیم
-شما سروری
-شما تاج سری
-شما ...شما ....شما ...باد بلد نیستم جوابتو بدم
-نیاز نیست همون بگی دوستم داری برام بسه
-چند روزه هست تور؟
-4شب و 3 روز . تخت جمشید هم میبریم و خیلی جاهای دیگه شیراز
-بذار ببینم چی میشه . باورت میشه هنوز شیراز رو ندیدم ؟
-عجب
-آره ندیدم ولی خیلی دوست دارم سر مزار حافظ برم . منو می بری ؟
-حتما حتما می برمت عزیزم
-مرسی .
-قابل نداره
-باد
-جانم ؟
-من تورو واقعا دوست دارم
-ای ای گفتی ؟ باد فدای تو بشه . من هم تو را دوست دارم .من هم عاشقتم عزیزم . قربون اون صدای قشنگت برم . طاقت ندارم . میشه ببینمت ؟
-امروز ؟
-آره چرا که نه ؟
-آخه بیام بیرون چی بگم بیام ؟
-نمی دونم یه چیزی بگو دیگه
مارال سکوت کرد .
-باشه بذار فکر کنم تا عصر خبر میدم بهت . به موبایلت زنگ بزنم ؟
-آره حتما .فقط یه چیزی
-چی ؟
-یه بار دیگه بگو دوستم داری
خندید و گوشی رو قطع کرد . نمیدونم چه جوری براتون بگم که چه حسی داشتم . حس خیلی خیلی خیلی خاصی بود تا حالا تجربه اش نکرده بودم . یه جورهایی حس میکردم توی یه ظرف عسلم و دارم به راحتی شنا میکنم .
عصر ساعت 6 موبایلم زنگ خورد
-باد من می تونم نیم ساعت بیام بیرون . از 6.5 تا 7
-چرا این قدر کم؟
-به هوای خشکشویی دارم میام .مامانم نمیدونه . بیا میدون هفت حوض
-باشه همینم غنیمته
توخیابون بودم اون موقع . سر ماشین رو کج کردم به سمت شرق تهران . درست راس 6.5 اونجا بودم .مدت کمی که منتظر بودم مارال رو دیدم که داره به سمتم میاد سرش پایین بود ولی لبخندشو میدیدم . رفتم به سمتش و دستمو دراز کردم که باهاش دست بدم . تردید کرد و مکث .ولی بالاخره با من دست داد. دستش عین مخمل نرم بود .
-خب مارال خانوم کجا بریم ؟
-بریم تو این میدون ها . وسط هفت حوض وای نستیم
مارال جلوتر ازمن راه افتاد . روپوشی که پوشیده بود تا حدودی طرح هیکلشون نشون میداد و هیکل نازش رو میتونستم حدس بزنم . شانه های پهن و کمر باریکی داشت که به یه باسن نسبتا قابل توجه ختم میشد .از پشت که خوش هیکل بود . رفتیم و نشستیم روی یکی از نیمکتهای پارک .عطری که مارال به خودش زده بود منو حالی به حالی کرد .به مارال روی نیمکت نزدیکتر شدم
-باد ؟
-جانم؟
-راجع به من چی فکر میکنی؟فکر نمیکنی که من دختر بدی هستم؟
-بد ؟ چرا بد؟!
-چون با تویی که محرمم نیستی میام بیرون و حرفهای عاشقانه میزنم رو میگم
-ای بابا این چه حرفیه عزیزم . تو پاکترین دختری هستی که تا حالا دیدم
مارل سرشو پایینتر انداخت -ممنونم. باد من تا حالا با هیچ پسری نبودم . حتی حرف هم نزدم تا حالا . ولی حالا با تو خیلی راحت اومدم بیرون .
-نه مارال عزیزم این چه حرفیه
-تو برا ی من خیلی خاصی . با تو احساس راحتی میکنم باد . اصلا احساس معذب بودن رو ندارم
ولی اون موقع که مارال این جمله ها رو میگفت من یواشکی داشتم به برجستگی سینه های اون نگاه میکردم به طوری که متوجه نشه . کله ام داغ شده بود و دهنم خشک . دیدم یه کم بیشتر بشینم ممکنه که کار خرابی بشه . ناگهان از جاپاشدم
-چی شد ؟
-هیچی . پام خواب رفته بود . بیا یه قدمی بزنیم
بلند شد. همراه هم دور پارک راه رفتیم .تو مدت باقی مونده داستان سیمین و رامبد رو براش گفتم . کاملاتحت تاثیر قرار گرفت . چشمهاش تر شدند. این تر شدن باعث شد دلم بیشتر براش بره . ناخودآگاه همینجور که کنار هم راه میرفتیم دستم رفت دورکمرش. کمرش را گرفتم و به سمت خودم کشیدمش . مارال تکون سختی خورد وبا شگفتی به من نگاه کرد.متوجه شده بودم که چی کار کردم ولی به روی خودم نیاوردم و به حرفهام ادامه دادم .حس کردم که مارال با خودش داره کلنجار میره . بالاخره تصمیمشو گرفت
-باد ؟
-بله؟
-میشه دستتوبرداری؟
-چی ؟ دستمو ؟
-بله . ببخشیدها
دستمو از کمرش برداشتم. ولی گرمای تنش با من بود هنوز .
-باد ببخشی نمیخواستم ناراحتت کنم . ولی من عادت به این کارها ندارم
چیزی نگفتم . سرم پایین بود.
-باد ؟
-بله ؟
-من باید برم .
-جدی ؟ چه زود اصلا نفهمیدم .
-آره زود گذشت .
-باشه برو عزیز دل من . خیلی بهم لطف کردی که اومدی . ممنونتم
تا دم ماشین من رفتیم
-بیا سوار شو تا دم خونتون برسونمت .
نشست توی ماشین .کولر رو زدم . مارال خندید .
-میشه سر راه بریم خشکشویی؟باید برم بهانمو بگیرم
-بهانه؟!
-آره دیگه به بهانه لباس و خشکویی اومدم بیرون . یادت رفت؟
خندیدم –آره راست میگی من که پاک یادم رفته بود . تو هم کم شیطون نیستی ها .
این حرف ها رو میزدم ولی همش حواسم به هیکل مارال بود . یواشکی به مچ پاش که بین جوراب و شلوارش بیورن افتاه بود نگاه میکردم.یواشکی به برجستگی سینه اش که با تنفسش بالا پایین میرفت و به دستهاش که کمی بالاتراز مچ دستش بیرون بود . یهو متوجه شدم که کیرم شق شده . خوشبختانه شلوار لی پام بود و زیاد برجستگی مشخص نمیشد . اصلا نمی دونم چم شده بود . امروز همش به مارال از دید سکس داشتم نگاه میکردم . مارال رو سر خیابونشون پیاده کردم و به سمت خونه خودمون حرکت کردم . مارال رو دیده بودم ولی سرحال نبودم حس شهوت توی من بیدار شده بود و عصبی شده بودم .فکرم رفت سراغ شایسته. برم پیشش؟ نرم ؟تو همین افکار بودم که سهراب به موبایلم زنگ زد
-ببینم دوست داری یه فیلم خوب ببینی ؟
-بروبابا حال داری
-نه تو بمیری . نه از این فیلمهای معمولی . یه فیلم زنده
-منظورت چیه ؟ درست بنال ببینم
-من امشب برات یه سورپریز دارم. اگه نیایی از دستش دادی ها
-ببین سهراب حالش نیست باید یه زنگ به یکی بزنم برم سراغش .
-ای کونی تو کی رو می خواهی ترتیب بدی ؟
-ترتیب چیه ؟یه آقایی هست قرار کاری دارم باهاش
-خب باشه . نیا ولی برنامه امشبم برای تو یکی خیلی جالبه ها .
-چی هست بگو ببینم .کشتی منو .
-امشب یه پارتی دعوتم
-خب به سلامتی . پیر شین به پای هم .
-بی نمک گوش کن .پارتیه مال آیداست . دوست دختر آیدین . یادته که ؟ توی خزر شهر هم باما بودن پارسال ؟
-آره یه چیزهایی . حالا تو این قدر جور شدی که تور هم دعوت کردند .
-تو مثل این که حاجیت رو هنوز نشناختی ها . به هر حال یه مهمونی خیلی خاص داره برگزار میشه
-مثلا چی داره ؟
-ببین طبق قرار حالت بالماسکه دارند و همه مهمونها باید با نقاب باشند . خیلی حال میده و یه چیز دیگه این که ..
-چی ؟
-پریسا هم میاد ؟
-تو از کجا میدونی ؟
-برای این که خودم دعوتش کردم .
-اونم قبول کرد ؟
-پس چی ؟ حالا باز هم نمیایی؟
-کجا هست ؟
-توی شهرک المپیکه یه خونه بزرگی هست که اونجا برگزار میشه .میایی؟
-نمیدونم بهت زنگ می زنم
موبایل رامبد راستی رو گرفتم . همش مشترک مورد نظر در دسترس نیت رو زد . خونه اش رو گرفتم . یه دختر بچه برداشت
-بله ؟
صداش خیلی ناز بود
-منزل آقای راستی؟
-با بابا کار دارین ؟
-بله عزیزم . بابا هست ؟
-نه بابا رفته سر کار .
-کی میاد ؟
-نمی دونم . خدافظ
تا شب چند بار دیگه شمارشو رو گرفتم ولی موفق نشدم که باهاش تماس بگیرم . بلاتکلیف بودم . دلم خواست که برم مهمونی .به سهراب زنگ زدم و آدرس رو گرفتم . حالا با کی برم؟ با مارال که نمیشه . تنها برم ؟. با شایسته برم ؟صبح با خودم تصمیم گرفته بودم که دیگه به شایسته فکر نکنم ولی حالا دم خونشون بودم وداشتم زنگ آپارتمانش را می زدم .
در راباز کرد و رفتم بالا وقتی وارد خونه اش شدم . دیدم که همه وسایل به هم ریخته است .
-چی شده ؟
-هیچ چی . دارم اسبابهامو جمع میکنم . باید تا 10 روز دیگه از اینجا پاشم .
-ا چه زود فکرکردم حالا حالا ها همسایه ایم .
-نه دیگه دخترش امروز صبح اینجا بود . باید برم خونه تو کریمخان.اونها هم می خوان اینجا رو بفروشند .
-خب خودت میخریدی
خندید – ای بابا باد دلت خوشه ها . با کدوم پول ؟ همه رو مثل بابای خودت می بینی .
رفت توی اتاق خوابش . خم شده بود و داشت از توی کشوی کمدهاش لباسهاشو در می آورد و میچید بیرون .خم شده بود یه شلوار مشکی چسبان پوشیده بود و کونش و خط شورتش در معرض دیدم بود . رفتم جلوتر و خودمو چسبوندم بهش .
-باد میشه بری عقب ؟
اینو ملایم گفت ولی قاطعیت داشت توی صداش .عقب رفتم و تکیه دادم به در
-شایسته جان چرا اوقاتت تلخه ؟ بذار فردا میام کمکت میکنم
-باشه ازت ممنونم ولی خودم از عهده اش بر میام
-شایسته ؟
-بله؟
-امشب یه مهمونی دعوتم میخواستم تو رو هم دعوت کنم
-چه جور مهمونی هست ؟
-والا سهراب میگفت که یه پارتی بالماسکه است . باید خیلی باحال باشه . میایی؟
-نه عزیزم . خوبیت نداره کسی من و با تو یه جا ببینه
دوباره کلشو کرد توی کمدش . میتونستم اصرارکنم ولی نمی دونم چرا نکردم . شاید ازش لجم گرفته بود . از اتاقش اومدم بیرون و در آستانه در آپارتمانش داد زدم .
-پس من میرم . خداحافظ .
منتظر جواب اون نشدم و در رو به هم زدم و اومد بیرون . چاره ای نبود .باید تنها میرفتم . رفتم خونه یه دوش گرفتم . لباس پوشیدم . یه ماسک ترسناک داشتم که یه صورت خون آلود بود . برش داشتم و از ساختمان اومدم بیرون . مامان نشسته بود لب استخر و داشت کتاب میخوند . از پشت بغلش کردم و بوسیدمش
-باد بیا ببین این جا چی میگه
نشستم . مامان موهاشو از وسط فرق باز کرده بود . بافته بود . مثل دخترها ی کم سن و سال شده بود .به نظر من در آستانه 50 سالگی هنوز هم زیبا بود . گاهی پیش می اومد که متوجه نگاههای مردهای دیگه بهش بودم که چطور با حسرت نگاهش میکنند. به خاطر ورزش مدام هیکلش با یه زن 30 ساله فرق چندانی هم نداشت . مامان از روی کتاب جملاتی رو میخوند ولی من اصلا نمیشنیدم چی میگه . مدتی بود که با بابا صمیمیت گذشته رو نداشت. نه این که حالا قهر باشند یا به هم توهین کنند . ولی اون گرمای سابق نبود و این رو حتی منی که ا ز24 ساعت شاید نیم ساعت توروز اینها رو میدیدم هم متوجه شده بودم به هر حال . نه بابا بابای سابق بود و نه مامان مامان سابق .یه کمی به بابام شک داشتم که شاید داره سرو گوشش میجنبه . تو یه ماه 20 روزشو نبود خونه وهمش تو اصفهان می موند .
-خب چه طور بود؟
-هان؟
-می گم چطور بود؟
-عالی بود . خیلی با ذوقی مامان
-مرسی پسرم
اصلا نفهمیده بودم چی خونده ولی حدسم این بود که یه قطعه ادبی بوده .
-مامان دارم میرم مهمونی . شب شاید نیام . تو بخواب
-باشه عزیزم
پرایدمو برداشتم و راهی شدم . سر کوچه نگاهی به پنجره خونه شایسته کردم . تا 10 روز دیگه از اینجا میرفت . دلم گرفت . از سکس با شایسته خیلی خوشم اومده بود ولی خیلی برام سخت بود که با وجود مارال بتونم این کا رو راحت انجام بدم . شاید اگه مارالی در کا رنبود بی معطلی پیشنهاد شایسته رو قبول میکردم و باهاش همخونه می شدم ولی حالا عشق به مارال دست و پای منو بسته بود.
توی راه تا برسم به مقصد که 1.5 ساعت طول کشید . دو بار رامبد راستی رو گرفتم که در دسترس نبود .آدرس را خیلی به سختی پیدا کردم . وقتی رسیدم باغ بزرگی بود که تاریک بود . شک کردم .نکنه اشتباهی اومدم ؟با این وجود زنگ زدم . یکی دوتا که بعد از زنگ سوم یه پسر گردن کلفت در راباز کرد
-بفرمایین
-سلام من دعوتم
-اسمتون ؟
-باد
-از طرف کی دعوت شدین؟
-سهراب ...
نگاهی تو کاغذش کرد .
-باشه بیارتو ماشینو .
سریع در را باز کرد و رفتم تو . یه ساختمان وسط باغ بود . از ماشین پیاده شدم . همون گردن کلفته اومد جلو
-ماسک دارین؟
نشونش دادم .
-خب آقای باد . باید این ماسک رو از اول تا اخر بزنین و برندارین . این شرایطه این مهمونیه . اگه رعایت نشه مجبوریم که عذرتونو بخواهیم .مشکلی که نیست ؟
هیجان زده شده بودم . یاد فیلم با چشمهای بسته افتاده بودم . سرمو تکون دادم . ماسک رو زدم وداخل سالن شدم . فقط یه دی جی آورده بودند . معلوم بود که ارکستری در کار نیست . ولی این دی جی کار دوتا ارکستر رو کرد تا آخر شب .واقعا راست میگفت سهراب فیلمی بود . همه نقاب زده بودند دختر و پسر . نمی شد کسی رو شناخت . یه 20-30 نفری داشتند میرقصیدند . یه گوشه بطری های ویسکی و قوطی های آبجو روی میز بودند . خواستم یکی برای خودم بریزم . یاد ماسک افتادم . ای بابا حالا چه جوری چیزی بخورم ؟ یه پیک ریختم و یواش از زیر ماسک دادم بالا . خندم گرفته بود از این وضعیت .
-سخته نه؟
نگاهی کردم یه دختر بود که یه لباس پوشیده بود که پشت گردنش بند میخورد و دامنش تا بالای زانوهاش بود . ماسکش ماسک یه گربه بود . تو دلم گذشت برای دخترهای زشت بد هم نشد. نمیشه فهمید اینی که این زیره چه شکلیه ؟
-بله خیلی سخته
یکی دیگه برداشتم و دوباره یه کم دادم بالا و یه ضرب رفتم بالا
-دیدی خیلی هم سخت نیست .
یکی دیگه ریختم و دادم بهش .
-ا یوای برای من ریختی ؟ دستت درد نکنه .
آروم ماسکشو داد بالا و دردو جرعه خالیش کرد .
-ممنونم
-قابل نداشت . تنهایی؟
-بله . تو چی ؟
-من هم بله . برقصیم ؟
دستشو دراز کرد و دستشو گرفتم . گرم بود. باهاش رقصیدم . سرمو گذاشتم کنار گوشش
-اسمت چیه ؟
-گربه ملوس تو چی؟
-من هم دراکولا
-وای منو نخوری دراکولا
-بعید هم نیست اگه تو منو چنگ نزنی پیشی خانوم
خندید وخودشو توی بغلم انداخت . پستانهاشو حس کردم و همون آن کیرم شق شد . دخترها خیلی هاشون لباسهای لختی پوشیده بودن خیلی لخت . سه نفر رو هم دیدم که اصلا پستانهاشون بیرون بود فقط نوکش نبود که دست پسرها روی اونها رژه میرفت . یه جورهایی این ماسک باعث شده بود که خیلی رودربایستی ها بره کنار و بچه ها جسور تر بشند . همش دنبال سهراب میگشتم . پیدا کردن اون ساده بود چون هیکلش رو که نمی تونست زیر ماسک قایم کنه . یه 10 دقیقه با گربه رقصیدم که سهراب رو دیدم که وارد شد یه دختری همراش بود . سهراب ماسک خر زده بود و دختر ماسک یه پیرزن جادوگر را . از هیکل دختر فهمیدم که پریساست . شیطنتم گل کرد که خودمو بهشون نشون ندم و ببینم چی کار میکنند .گربه رو ولش کردم که برای خودش برقصه . اومدم سمت بار مشروب.یه دختر پری دریایی و یه پسر فرانک شتاین ایستاده بودند . صدای دختره خیلی برام آشنا اومد . ولی نفهمیدم کیه . سعی کردم قیافه اش رو ببینم ولی نشد .پسره دستشو کرده بود توی پیراهن دختره و پستانهاشو فشار میداد . دختره هم همش میگفت نکن اینجا نه ولی پسره عین خیالش نبود و به کارش ادامه میداد . یه قوطی باز کردم و رفتم بالا . یواش یواش مست شده بودم . برگشتم سمت گربه دیدم یه اسب داره باهاش می رقصه . دستای اسب کون گربه رو گرفته بود و محکم فشا رمیداد . دختره هم فقط آه میکرد و آه .دنبال سهراب گشتم . سهراب روی یه مبل نشسته بود و پریسا هم روی پاهای اون , تکیه داده بود به سهراب . دستهای سهراب هم زیر دامن پریسا روی پاهاشو نوازش میکرد .یه قوطی دیگه خوردم . نشستم روی یه مبل و سرمو تکیه دادم به پشتی .
-آقا چرا تنها؟
سرمو برداشتم یه دختری که ماسک سگ زده بود با من داشت حرف میزد . قاطی کرده بودم . مرز خیال و واقعیت رو نمیفهمیدم . این موضوع باورم شده بود که واقعا این یه سگ مونثه
-چه کنیم دیگه . تنهاییه و هزار گرفتاری
نشست کنارم و دستشو گذاشت روی پام
-تنها اومدی ؟
-آره
-ای بابا چه بد . من هم تنها نیستم وگرنه یه کاری برات میکردم . حالا بذار ببینم میتونم دوست پسرمو دست به سر کنم .
سرشو چرخوند به اطراف
-ای تف تو ذاتت . داره با اون دختره که عین گربه است میرقصه ببین .
خندم کرفت همون اسبه بود دوست پسرش که الان دستشو کرده بود زیر دامن گربهه.
-کون لقش بیا ببینم. کشوندمش روی خودم .کیرم که قبلا شق کرده بود و اون هم با شورت نازکش نشست روش .
-اوه اوه چه حشری هنوز هیچی نشده .
دامنشو زدم بالاتر و شورتشو دیدم که آبی بود . رونهاشو نوازش کردم . اصلامتوجه اطرافم نبودم . کله ام داغ داغ شده بود ....
دستامو آوردم تا به شورتش رسید . از روی شورتش کسشو نوازش کردم . عکس العملی نشون نداد . من هم نامردی نکردم دستم کردم توی شرتش . کسشو لمس کردم . صاف صاف بود . یه آوفی کرد و دستشو انداخت دورگردنم و خودشو چسبوند به تنم . پستانهاش فشرده شد به تنم . با دست چپم پستانش را فشار دادم . یه آف دیگه کرد . از روی پام پاشد .
-دیگه ادامه نده اینجا . دنبالم بیا
دستمو گرفت و از جا پاشدم . از سالن رقص رد شدیم و رفتیم بیرون ساختمان .سر راه یه ویسکی برای خودم ریختم و خوردم . ا زساختمان خارج شدیم و رفتیم لای چند تا درخت . نشست روی زمین و منو هم نشوند . دراز کشش کردم . دامنشو زدم کنار و شورتشو از پاش در آوردم . کسش براق بود معلوم بود همین امشب زده . دست کشیدم بهش که آوف دی
     
#25 | Posted: 19 Apr 2011 17:37
قسمت 25


صبح به سختی از خواب پاشدم . سرم هنوز هم درد میکرد .باید به موقع سر کار می رفتم وگرنه با رئیسم حرفم می شد و من اینو نمی خواستم . خوشبختانه به موقع رسیدم و خوشبختانه سرمون خلوت بود . کارهای تور شیراز رو جفت و جور کردم . از دیشبم اصلا راضی نبودم . نباید میرفتم همچون جایی . یاد اون دختری افتام که باهاش سکس کردم . تازه چه سکس مسخره ای . کس خوری کرده بودم و همین . فقط زاغ سیاه ریحانه رو چوب زده بودم . موبایل رو در آوردم و نگاه کردم . کار بدی بود . اگه دست کسی میافتاد که آبروش می رفت . پاکش کردم . راستی سهراب رو بگو . اصلا ازش همچین رفتاری رو انتظار نداشتم . چه واسه من غیرتی شده . قبل ها بارها دوتایی دختری رو کرده بودیم . حالا واسه من غیرت خرج میکنه .
به شماره مارال نگاه کردم . دستم نمی رفت که زنگ بهش بزنم . حیف این دختر پاک نیست که من بهش دست بزنم؟ یاد دیشب افتادم باز . از خودم بدم اومده بود .(ببین باد نمیشه این جوری که . تو این مارال رو میخواهی یا نه ؟ اگه میخواهی این راهش نیست . باید رفتارا تو عوض کنی . می تونی یا نه ؟اصلا بیا و یه سره کن تکلیفتو . تو به درد مارال نمیخوری . اون کجا و تو کجا؟
تو همین افکار غوطه میخوردم که موبایلم زنگ زد با بی میلی جواب دادم
-سلام آقای مدنی ببخش که مزاحمت شدم
-سلام شما ؟
-ببخش معرفی نکردم . رامبد راستی هستم
یهو به خودم اومدم –ای وای آقای راستی . ببخشین شما رو به جا نیاوردم
-عیب نداره جوون . دیدم زنگ نزدی پررویی کردم خودم زنگ زدم
-نه من چند باری زدم ولی موبایلتون آنتن نمی داد . خونه هم زدم . دختر کوچولوتون بر میداشت .
-ببخش دیروز ضبط داشتم تو استودیو آنتن نمیده . باید کار رو تحویل میدادم .
-ببخشین کارتون چشه شما؟
-آهنگ سازم. البته مثلا
-ای بابا چه شکسته نفسی آقای راستی
-از این حرفها بگذریم . باد . می تونم باد صدات کنم که ؟
-بله خواهش
-ببین من اصلا آروم و قرار ندارم . سیمین واقعا تا حالا ازدواج نکرده ؟
برای رامبد راستی همه چیزهایی رو که از سیمین میدونستم تعریف کردم از اولین ملاقاتمون تا چیزهایی که خود سیمین برام گفته بود
-آقای راستی واقعا سیمین خانوم زن تکیه . بهتون غبطه میخورم . یه تنه چند تا مرد رو حریفه
-باید خیلی سختی کشیده باشه اون موقع که من می شناختمش دختر ظریفی بود .( صداش تو گلوش شکست ). باید زندگی خیلی اذیتش کرده باشه سیمن منو .
سکوت کردم . شاید حدود 40ثانیه سکوت بود . نمی خواستم پابرهنه بدوم توی افکارش
-باد ؟
-بله ؟
-برنامه ات چیه؟
بارها فکرشو کرده بودم از بر بودم –هیچی می ریم اونجا و غافلگیرش میکنیم
-عالیه فقط یه ایراد بزرگ داره
-چی ؟
-من میترسم ( خنده ای عصبی کرد ) نمی دونم چه جوری با اون مواجه بشم
-اونش با من . فردا صبح خوبه ؟
-فردا؟!
-آره
-چی بگم ؟ بد نیست ؟
-باشه من فردا ساعت 5جلوی خونه شمام . فقط آدرس بدین
-یعنی تو میگی بیام ؟ ناراحت نمیشه از من ؟
-نه . آدرس؟
-باشه بنویس . خیابون سپه . شیخ هادی .....
...........
-آقا رامبد 20دقیقه دیگه تو مزرعه هستیم .
سر رامبد پایین بود و به کف ماشین نگاه میکرد. از تهران کلی باهم حرف زده بودیم و حالا که نزدیک به مزرعه بودیم . سکوت کرده بود
وقتی رسیده بودم دم خونه . بیرون در ایستاده بود و به کوچه نگاه میکرد . یه خونه قدیمی بود که شاید 100سالی عمر داشت .با همون آجرهای قدیمی. یه نگاهی به محله کردم . واقعا با محل ما فرق داشت یه اصلالتی رو میشد دید.
تا عوارضی سکوت بود و حرفهای معمولی مثل آب و هوا , شغل من و سیاست و غیره . بعد از عوارضی یهو دهنش باز شد و بی اون که من چیزی بخوام شروع به تعریف کرد
""""درست بعد قبولی قطعنامه بود که اسیر شدم . باورت نمیشه .جنگ اسما تموم شده باشه . شادی کردیم که میریم خونه ولی توی یه پاتک عراقیا اسیر شدم . فقط هم من اسیر شدم . بقیه دوستا و هم رزمام همشون شهید شدند . یقه عراقیه رو گرفته بودم تو اردوگاه بهش داد میزدم مگه جنگ تموم نشده چرا حمله کردین؟ که فقط بهم خندیده بود . یه حالتی بود که اسمم تو صلیب سرخی ها هم نرفت . یه اردوگاه پرت و پلا فرستادن مارو . نمی خوام برات از ریز ریز خاطرات اونجا بگم الان . ولی بدون جوری شده بود که روزی چند بار آرزوی مرگ میکردم فقط یاد سیمین بود که بهم نیرو میداد تا زنده بمونم . وقتی اسرا رو آزاد کردند ما تو اون لیست نبودیم . افسره عراقیه اسمش حمدان بود مسئول ما بود می اومد مسخره میکرد که تا آخر عمرتون اینجا حمال مامیشین بدبختها .واقعا هم احساس بدبختی میکردیم . وای که چه کارهایی اصلا شرمش میشه آدم بگه و روش میشه که اسم اینها رو بذاره آدم؟!! . حیوونات این کارها رو با هم نمیکردند . نزدیک مرز اردن بود اردوگاه ما . یه بار فرار کردم . ولی به مرز نرسیده گرفتنم . انداختن تو انفرادی تا 2 سال هیچ چیزی نمیدیدم جز قیافه سربازی که برام غذا می آورد . دیگه طاقتم طاق شده بود . یه بار خودکشی کردم ولی زنده موندم . تا این که یه روز اومدن در رو باز کردن و بردنم بیمارستان . آمریکا به عراق حمله کرده بود و رفته بود . حالا صدام میخواست ایران رو از خودش راضی کنه . بعد یه هفته که گذشت مرخصم کردن . با یه اتوبوس آوردند تا قصر شیرین و تحویل دادند . ا زماشین اومده بودم پایین و خاک رو می بوسیدم . خودمو روی خاک جاده پهن کرده بودم و زار میزدم . همه همراهای من همین حال رو داشتن . مستقبلین هم گریه می کردند . روی هم 5 سال اسیر بودم .ولی مفقود الجسد اعلام کرده بودند . پدرم باورش نمیشد که منو داره می بینه . مادرم فوت شده بود از غصه . من آدم عادی دیگه نبودم .مدتها زیر نظر روانپزشک بودم . یکی رو بنیاد معرفی کرده بود که میرفتم . ولی رهاش کردم . بدرد نخور بود .پبش رفیق عموم رفتم که اون هم دکتر روانشناس بود . یادمه اون ماه اول که گذشت . به بابا پیله کردم که بریم پیش سیمین اینها . چند باری طفره رفت ولی بالاخره گفت که پسرم صبر داشته باش خونه اونها تو موشک با خاک یکسان شد و همشون مردند . باورم نشد . رفتم اونجا . مثل دیوونه ها شدم . یه سالی گذشت که باورم شد سیمین من نیست تو این دنیا . سراغ دوستاشم رفتم . کسی رو پیدا نکردم . شده بدم عین یه ذره رو باد """""
رامبد سکوتی کرد . قم رو رد کرده بودیم . به سوهان فروشی ها نگاه کرد
-آقا رامبد سوهان می خواهین بخریم ؟
فکر نکنم که اصلا صدامو شنید چون ادامه داد "با همسرم آشنا شدم توی استودیویی که کارهامو ضبط میکردم . پدرم مجبورم کرده بود که موسیقی رو ادامه بدم دوباره . منم بدم نمیومد . اون اونجا میکس صداهارو انجام می داد . کمی منو یاد سیمین میانداخت . ازش خواستگاری کردم . باهم ازدواج کردیم . زن بدی نبود . ولی من مرد خوبی براش نبودم . سالهای اسارت منو از حالت عادی خارج کرده بود و حتی اومدن ساشلی هم نتونست زندگیمون رو گرم کنه . منو اون فازهامون فرق میکرد . بنده خدا پارسال توی خیابون یه موتوری می زنه بهش و فوت میکنه . من موندم وساشلی . خوشبختانه تو هر چی بد آوردم تو 2 تا چیز شانس آوردم اول همین عزیزم ساشلیه . دوم هم کارمه که تونستم توش موفق بشم .
-آقای رامبد این خونه که اومدم مال خودتونه ؟
-آره مال بابا بود منم یه دستی توش کشیدم زندگی کنم .
-با دخترتون حرف زدم خیلی نازه
لبخدی روی لبهای رامبد نشست –آره پدر سوخته
رسیدیم به مزرعه . آفتاب صبحگاهی تلالو خاصی داشت .
نشستم روی زمین و تکیه دادم به پرچین . به در طویله نگاه میکردم . قلبم تاپ تاپ میزد . کرم نگاه متعجبی به من کرد ودور شد . تنها بودم . چند تا مرغ و خروس جلوی پام دونه می خوردند . گاهی ا زتوی طویله صدای گاو میاومد ولی غیر از اون هیچ . داشتم نگران میشدم یعنی چی شده که یهو صدای جیغ خفه سیمین من از جا پروند . قلبم ریخت زمین تا کف پام . دویدم سمت در . از افتاب دویده بودم توی سایه . چند ثانیه ای هیچ چیزی ندیدم . و وقتی تونست چشمم به تاریکی عادت کنه . هیکل دراز کشیده سیمین رو روی زمین دیدم و رامبد راستی رو که بالای سرش چمباتبه زده بود و دستاشو روی سرش گذاشته بود
نفس نفس زنان –چی شد؟
رامبد سرشو بالا آورد و هیچ چیزی نگفت از چشمهاش اشک جاری بود . سر سیمین رو از روی زمین بلند کردم و تکونش دادم
-سیمین خانوم . سیمین خانوم بیدار شو .
نگاهی به رامبد راستی کردم .
-یه کمی آب بیار لطفا تو ماشین توی صندوق عقب دارم .
رامبد دوید وبیرون و 30ثانیه بعد اومد تو دوباره . آب رو ریختم کف دستم و شتک کردم تو ی صورت سیمین . سیمین نفسی کشید و چشمهاشو باز کرد . مردمکشو گردوند و به دور وبر نگاه کرد و منو دید.
-باد تویی؟ فک کنم یه کابوسی رویایی چیزی دیدم . انگاری از حال رفتم
-سلام سیمین خانوم . بهتری الان؟
-آره ول کم منو
نشست روی زمین و دامنشو تکون داد خاکها رو . پا شدم ایستادم . کنار رامبد ایستادم .سیمین منو نگاه کرد و بعد دوباره به رامبد نگاه کردو چشمهایش گشاد شد .
-سیمن . منم . رامبد
چشمهای سیمین داشت از حدقه میزد بیرون . دهانش باز موند وفقط خیره شده بود به رامبد .
-سیمین عزیزم . خودمم . چرا وحشت کردی؟ ینی من این قده ترسناک شدم ؟
سیمین اما جوابی نمی داد و فقط با دهان باز نگاه میکرد
-سیمین من . عزیز من . خوشگلم . منم رامبد . سالم و تندرست جلوی روی تو ایستادم . خود خودمم
سیمین اما جوابی نمی داد و فقط با دهان باز نگاه میکرد
-شاید چون خیلی لاغر شدم منو نمیشناسی ؟
سیمین اما جوابی نمی داد و فقط با دهان باز نگاه میکرد
-یا شاید هم چون خیلی پیر و زشت شدم؟
سیمین اما جوابی نمی داد و فقط با دهان باز نگاه میکرد
-یا شاید ...نکنه ناقلا شوهر کردی و می ترسی که اون بیاد و مچ ما دوتا رو بگیره؟!
سیمین اما جوابی نمی داد و فقط با دهان باز نگاه میکرد
-سیمن خانوم . واقعا نمیشناسی . این آقا رامبده . رامبد راستی دیگه . من پیداش کردم . آوردمش اینجا
سیمین از جا بلند شد و اومد جلو . اومد جلو تا 5 سانتی صورت رامبد ایستاد و خیره شد توی چشمهاش. 2 دقیقه به چشمهای هم خیره شدند و ناگهان عکس العمل سیمین غافلگیرم کرد . های های زد زیر گریه . دستشو انداخت دور شونه های رامبد و خودشو به اون فشرد .
-رامبد ..رامبد ..رامبد ..رامبد ....رامبد ...
فقط همین رو می گفت . رامبد هم سیمین رو بغل کرد و اون هم اشک ریخت. دیگه جای ایستادن نبود . پاورچین پاورچین از در اومدم بیرون . حالی داشتم وصف نشدنی . قلبم مالش می رفت . سرم گیج می رفت . پاهام سست بودند . تو این 20 و چند سال عمرم همچین نشده بودم . هرگز .هرگز . بغض گلوی منو هم گرفته بود . دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم . سرمو انداختم پایین . رفتم توی مزرعه . رفتم و رفتم تا تا کامل از ساختمونها دور شدم . خودمو انداختم روی گندمها و زار زار گریه کردم . اصلا نمی دونستم چرا ولی دوست داشتم گریه کنم . با هر قطره اشکی قلبم صاف و صاف تر می شد . به نظرم می رسید دارم شستشوی قلبی پیدا می کنم . نمی دونم چی شده ؟ چی به سر من اومده ؟ ولی حس میکردم روحم داره پاک میشه . دارم می شم یه آدم مقدس . گرفتم نشستم و به دور دست خیره شدم . خنده ام گرفت . من و گریه؟ ولی بی اختیار اشکهام می اومد و به اختیار من نبود . این دفعه بلند بلند هق هق کردم . نمیدونم چه مدت تو این حال بودم ولی گرمای هوا متوجهم کرد که خیلی وقته .
صورت زیبا و معصوم مارال جلوی چشمم اومد . وای که من لیاقت این دختر رو دارم اصلا ؟ آره دارم . دیگه دارم . باید دست از کارهام بردارم . باید منم عاشق باشم یه عاشق صادق و بی ریا . موبایلمو از جیبم در آوردم . بی معطلی شماره مارال رو گرفتم . ساعت نزدیک 12 بود .
-بله ؟ سلام
-مارال . دوستت دارم . به خدا دوستت دارم . تو همه چیز منی . تورو با هیچ چیز زندگیم عوض نمی کنم
-وا . باد . چی شده ؟ چرا صدات گرفته ؟
-بذار حرفمو بزنم عزیزم . من تو زندگیم فقط تورو دوست دارم اجازه بده که لایق این عشق تو باشم . خواهش می کنم
-باد . باد . چیزی شده ؟ نگرانم میکنی
-نه چیزی نشده مارال من .مارال زیبای من . فقط بگو تو هم منو دوست داری یا نه ؟
مارال سکوت کرد و نفسی عمیق کشید و گویا که دل به دریا زده باشه بی پروا گفت – آره عزیزم . من هم تورو دوست دارم . عاشقتم . به خاطر تو من هم حاضرم از همه چیزم بگذرم . تو عشق منی . تو امید منی . تو پشت و پناه منی توی زندگی . تو عسل منی ...
هر کدوم از این کلمات چون شهدی بود که به جانم چکانده میشد . این جور بی پروا ابراز عشق از مارال منو گیج کرد و منو له کرد . در پیش عظمتش به زانو در اومدم. خدایا . یعنی میشه ؟. یعنی میشه که تو به من من بنده گنهکار وروسیاهت این لطف رو داشتی؟ . ای خدا می خوام جیغ بزنم می خوام پاشم داد بزنم . یقه بدرانم . به زانو در اومدم و سرمو به زمین چسبوندم . خدا جون شکرت ..
مارال ساکت بود . صدای نفسهای پر هیجانشو می شنیدم . آرزو کردم ای کاش الان پیشش بودم تا سر به پاش می انداختم .به خودم کمی مسلط شدم
-مارال ؟
-جان مارال؟
-دلم برات یه ذره شده .
-دل منم
-دارم از دوریت می میرم
-منم
-نبینمت واقعا مردم
-منم . چی کار کنم ؟ عزیزم . باد عزیز من . باد قشنگم ؟
-ببین مارال جان
-جانم ؟
-من باید تورو فردا یه جایی ببینم با خیال راحت باهم حرف بزنیم . باهات راز و نیاز کنم . باشه ؟
-هرچی تو بگی
-عزیزم . عزیز دل من . فدای اون صدای نازت بشم . من برم؟
-برو . هرجور راحتی . باد من
-میبوسمت
خندید – ای شیطون
-آره من شیطونم . 100 بار می بوسمت .
قطع که کردم . بادکنکی توی دلم بود منو می کشوند بالا . جست وخیز کنان به سمت خونه راه افتادم . وقتی پشت در رسیدم . در بسته بود . در زدم . بعد از مدتی سیمین داد زد
-کیه ؟
-منم
-بیا تو در وازه
وارد شدم . هرکدومشون یه طرف اتاق نشسته بودند ولی معلوم بود که تازه از هم جدا شدند
-باد. پسر گل کاشتی . تو دیگه کی هسی؟
-قابل دار نبود . فقط تصادف باعث شد .همین
-نه شیکسه نفسی نکن . ایشالا خدا هر چی میخوای بت بده . حالا بم بگو رامبود و چه جوری گیرش آوردی ؟
براش هر چی اتفاق افتاه بود رو تعریف کردم . از پروانه و خواستگارش رضا . تا آخرش . حرفام که تموم شد .سیمین به رامبد رو کرد
-ای ناقلا شمام خوب تو فامیلتون ملاک دارینا اون روز خواسگاری صداشو در نیاوردین ها !
-پس چی ؟ بگم که واسه مال و منال من زنم بشی ؟
رامبد بلند شد و سمت سیمین رفت و افتاد روی لب سیمین و بوسیدش . و انگار تازه متوجه حضور من شده باشه عقب کشید و خنده خجولانه ای کرد .
-ببخشین سیمین خانوم من برم یه سر به کارگرها بزنم دلم براشون تنگ شده
-باش برو . فقط به عباس بگو خدیجه رو بگه که یه بره بزنه زمین برای شما کباب کنه
-چشم
و وجود مزاحم رو از اتاق بردم بیرون .
تا غروب ول گشتم . سیمین و رامبد بیرون نیومدند و فقط ناهار خوردند و رفتن تو دوباره .کارگرها خیلی تعجب کرده بودن
-آقا این کی بود که خانوم باهاش خلوت کرده ؟
-از فامیلهای خانومه . مدتی نبوده ایران حالا اومده
-باید خیلی خاطرش عزیز باشه
-چطور؟
-خانوم هیچ وقت کار مزرعه رو ول نمیکرد آخه
-والا چی بگم ؟
تا شب دوبار دیگه به مارال زنگ زدم . نمیتونستم صداشو نشنوم
-باد تو کجایی؟
-باورت نمیشه ولی وسط یه مزرعه.
-مزرعه ؟
-آره داستانش خیلی مفصله . باید بیام برات تعریف کنم
بالاخره شب اومد و ماه درخشید. رامبد و سیمین دست توی دست هم از خونه بیرون اومدند .
-باد بیا اینجا ببینم
رفتم جلو –بله؟
-میبری رامبد رو میذاریش خونش پیش ساشلی خوشگلم . منم این جا رو راس و ریس میکنم . پس فردا تهرونم .
-سیمین نمیشه فردا بیایی؟
-نه عزیزم نمیشه گاو گوسفندها که حرف نمی فهمند . آقای موزیسین !
شام خوردیم و راه افتادیم . سوار ماشین شدم 9شب بود . از توی آینه رامبد و سیمین رو دیدم که همو در آغوش گرفتند .
تا تهران هیچ صحبتی نکردیم هردو توی افکار دورو دراز غرق بودیم تا وقتی رسیدیم دم خونه اش پیاده شدیم . رامبد راستی منو بغل زد و فشارم داد . نسبت به هیکل لاغرش زورش خیلی زیاد بود
-باد .پسر . تو باعث شدی من دوباره متولد بشم . هرکاری ازم بخواهی هر کاری رو برات خواهم کرد . منو یه عمر مدیون خودت کردی .
و درخونه رو باز کرد و رفت تو. وقتی رسیدم خونه 1 نصف شب بود . رفتم توی تخت و عین جنازه افتادم و در عرض چند ثانیه به خواب عمیقی فرو رفتم
     
#26 | Posted: 21 Apr 2011 07:10
قسمت 26

-نه عزیزم . من می ترسم
-از چی آخه ؟
-عزیزم میگه دختر و پسر پنبه اند و آتیش نباید با هم یه جا بمونن
-عزیز کیه ؟
-مامانم دیگه
نفس عمیقی کشیدم –خب ایشون غلط نمیگه ولی مورد منو تو فرق میکنه . من تو عاشق همیم . نیستیم؟
-نمیدونم چی بگم ؟
-ببین مارالم . اونی که مادرت میگه درسته ولی نه برای ما . بعدش هم من اصلا طاقت ندارم . باید حتما امروز تو رو ببینم .
-خب باشه . من هر جا که بگی میام ولی توی خونه نه .
-خونه غریبه که نیست .خونه خالمه . دخترخالمم هست . یه ساعت می شینیم و پامیشیم .
صبح از پروانه پرسیده بودم و گفته بودم موضوع رو . بهم گفته بود که میتونم بیام اونجا . البته خودش هم میمونه
-میدونم عزیزم .مساله این نیست
-یعنی تو بهم اعتماد نداری؟
-نه عزیز من . نه . بحث این حرفها نیست . من به تو اعتماد دارم . بهت اصلا اعتقاد دارم وگرنه منی که تا حالا با هیچ پسری دوست نشده بودم چطور الان با تو دوست شدم؟
-پس چیه؟
-باد.
-جانم ؟
-اگه دوستم داری اذیتم نکن . الان راحت نیستم بیام اونجا . خواهش میکنم
-من غلط بکنم .من غلط بکنم مارال رو اذیت کنم . من .. من ..من فقط دلم برات یه ذره شده بود همین . اصلا هر چیتو بگی . چشم . چشم . کجا ببینمت؟
خندید – نگو دیگه این جور غلط کردم رو نگو . تو برای من خیلی عزیزتر از این حرفهایی . دیگه نگو . خواهش میکنم
-شما امر بفرما . خواهش نکن
دوباره خندید –باز هم چشم . بریم سینما ؟
-بریم .کدوم سینما؟
-من شب قراره برم خونه عموم . توی قلهکه . سانس 7 تا 9 میتونم سینما فرهنگ بیام . خوبه؟
-عالیه
-پس می بینمت . راستی نگفتی دیروز کجا بودی ها !
-یه کم زودتر بیا . برات تعریف میکنم . کامل
تلفن رو قطع کردم .نفسی عمیق کشیدم . احساس میکردم از دیروز تا حالا علاقه ام بهش 10برابر شده .
-آقای مدنی یه دقه بیا
از روی صندلیم بلند شدم رفتم دفتر رئیسم .
-خوبی؟
-ممنون آقا
-خب ببینم این تور شیراز چندتا خالی داره ؟
-5نفر
-ولی لیست که دیروز 10نفر کم داشت
-بله . ولی 5 نفر رزرو کردند
-باشه عیبی نداره ولی قطعیش کن ها .
-چشم
-راستی می خواستم ازت تشکرکنم . دوباره همون مدنی قبلی شدی.
-خواهش میکنم آقا وظیفه است
نشستم دوباره . یادم افتاد که هفته دیگه به احتمال زیاد مارال هم باهام میاد . دلم غرق شادی شد .
مامان صبح زود اومده بود بیدارم کنه . ساعت 6 بود . دیر خوابیده بودم ولی سرحال بیدار شدم .چشمهامو باز کردم
-صبح بخیر مادرعزیزم
-صبح بخیر پسر خوب . چه عجب زود چشمهاتو با زکردی ؟
همینجور که دراز کشیده بودم دستمو انداختم گردن مامانم و کشیدمش پاین . افتاد توی تختم . ماچش کردم
-قربون مامان خوشگل خودم برم من . 1000 تا
-ای شیطون . لهم کردی .ماشالاه چه قلدر هم شده .اصلا نمی تونم مقاومت کنم .
یه ماچ دیگه اش کردم و بلند شدم . دست و رو شستم و رفتم تو آشپزخونه . بابا رو دیدم که پشت به من نشسته و داره صبحانه میخوره
-سلام بابا
-سلام
-چایی برات بریزم ؟
-نخیر خودم ریختم . نمیبینی؟
-باشه . برای خودم میریزم
نشستم جلوش و نگاه کردم توی چشمهاش
-بابا ؟
-فرمایش؟
-ازت میخوام منو ببخشی
-چی؟
-منو ببخش
بابا آشکارا هول شد . با تعجب نگاهم کرد ولی خودشو دوباره مشغول صبحانه اش نشون داد .مامان وارد آشپزخونه شد
-تو حق داشتی . من نباید این جوری برخورد میکردم
-ام ام خب باشه . عیبی نداره پسر . بالاخره من هم جوون بودم یه موقع (صداش یه کم یتغییر کرد)
-به هر حال شرمنده . حتما خودم دزده رو پیدا میکنم
-عیب نداره پسر فدای سرت . پوله دیگه چرک کف دسته . میاد میره جونت سلامت باشه
یهو پریدم اون طرف میز و بغلش کردم . این رفتار الانش وقعا شرمندم کرد ونتونست طاقت بیارم . بابا هم هول شد میزد پشتم و هی تکرار میکرد . خب بابا خب

ساعت 5 به مارال دوباره زنگ زدم .
-جانم ؟
-مارال جان . اون تور شیراز اوکی دیگه ؟
-آره خیلی دلم می خواد . کی هست دقیقا؟
-دقیقا یه هفته دیگه . از دوشنبه میریم . جمعه شب بر میگردیم
-خیلی خوبه . وقتمم خالیه . ببینم چی میشه . بتونم جور کنم . راستی چقدره هزینه اش ؟
-داشتیم؟!
-چی رو ؟
-بی معرفتی رو دیگه ؟ من ا زتو پول بگیرم ؟
مارال خندید . دلم غنج رفت .

ساعت 6 جلوی در سینما هم دیگه رو دیدیم . بلیط رو که خریدم 45 دقیقه مونده بود تا فیلم شروع بشه.
-قدم بزنیم مارال ؟
-بزنیم
درامتداد شریعتی به بالا حرکت کردیم . خیابون شلوغ بود .
-خب بازم نمیگی دیروز رو؟
-چرا . فقط قبلش یه چیزی بگم ؟
-چی ؟
-به خدا اگه امروز نمیدیدمت میمردم
لبخندی زد و گونه اش سرخ سرخ شد . زود سرخ میشه .
-خب حالا بگو . من هم دلم برات تنگ شده بود
داستان سیمین و رامبد رو گفتم . کامل و مو به مو . دهن مارال باز مونده بود
-وای باد تو دیگه کی هستی ؟ تو چه آدم بزرگی هستی ؟ من تو رو نشناخته بودم این جوری.
-ای بابا شرمنده ام نکن دیگه
-ولی این خیلی رمانتیکه . دخترو پسری بعد از 20سال دوباره هم رو پیدا میکنند
-آره دیگه
رسیده بودیم دم سینما دوباره . فیلم داشت شروع میشد .جاهامونو پیدا کردم و نشستیم . هنوز یه دقیقه از شروع فیلم نگذشته بود که گرمای دست مارال رو روی دستم حس کردم . مارال خودش .خود خودش دستای نازشو گذاشته بود روی دست من . عکس العملی نشون ندادم . دستمو نواز ش کرد . خون دوید به مغزم و گرمای زیاد رو تو صورتم حس کردم . دست چپمو آوردم بالا و دست زیبا رو بین دو تا دستم گرفتم و آرام فشردم و نگاهی بهش کردم .توی چشمهام نگاه کرد . لبخند تایید رو دیدم...
دل گرم شدم . دستشو بیشتر فشار دادم . صحنه های فیلم عوض می شدند ولی من فقط یک صحنه را میدیدم .مارال زیبا رو . با انگشتهاش بازی کردم . اون هم من رو بی جواب نگذاشت . دستمو نوازش کرد . اصلا به هم نگاه نمیکردیم . ولی می دیدمش . حسش می کردم . هردو رو به پرده سینما داشتم و اصلا به هم نگاه نمیکردیم . ولی هیجان زیاد مارال رو حس می کردم . نفس نفس می زد . من هم بی قرار بودم . سرمو کمی گردوندم به سمتش . سینه اش به شدت بالا پایین می رفت . دهان مثل گلش نیمه بازمونده بود . ضربان قلبم بیشتر شده بود . دستشو آوردم بالاتر و بی اختیار بوسیدم . ناگهان مشت کرد ولی چند ثانیه بعدآروم باز کرد و کف دستشو چسبوند به لبم . کف دستشو بوسیدم . بویی بسیار دل انگیز به مشامم رسید . مستم کرده بود نرمی و لطافت و بوی دل آویز دست مارال .دستشو توی بغلم گرفتم و به تنم چسبوندم . حرارتی که از دستش به تنم میخورد داغ کرد منو . چند دقیقه بعد دوباره آوردم بالاتر و دوباره بوسیدم . تا آخر فیلم 7 تا 8 بار دیگه بوسیدم دستشو . با دست مارال عشق بازی میکردم . فقط با دستش . مارال هم با همون دستش که در اختیارمن بود دست منو نوازش میکرد . هیجانم به قدری بالا رفته بود که نمی تونم وصفش کنم . یادمه آخرهای فیلم بود . دهانم نیمه باز بود که یکی از انگشتهای مارل از بین دو لبم گذشت . لبهام رو بستم و بی اراده انگشتشو میک زدم
-آخ ....... نه !!!!
جیغ خفه مارال منو ازون عالم بی خبری در آورد . دستشو کشیده بود بیرون و از جا بلند شده بود و داشت میرفت بیرون . سریع من هم پاشدم . غر غر بغل دستیم رو هم نشنیده گرفتم که گفت خجالت نمیکشند وسط سینما و دنبالش ا زدر سینما اومدم بیرون . هواتاریک شده بود .
-چی شد مارال ؟ چی شد ؟
مارال چیزی نگفت و سرش رو پایین انداخته بود .
-ببخش عزیزم اگه ناراحتت کردم . کاملا غیر ارادی بود .
-نه خواهش . من باید برم
-باشه .پس می رسونمت
-نه مزاحمت نمی شم
اشک توی چشمم جمع شد –مارال .مارال عزیزم . ببخش . عمدی نبود . ازم ناراحت نشو. خواهش
مارال بغض کرد- عزیزم چرا هی عذر میخواهی ؟ یعنی من این قدره بدم ؟
-نه . تو بد نیستی . من بدم . ببخش . پیش تو ناخودآگاه میشه حرکاتم
مارال که توی چشمهاش اشک جمع شده بود .یهو زد زیر خنده . خنده بلندی کرد .مردمی که از توی پیاده رو رد می شدند نگاهمون کردند .
-تو ... تو ...یه پسر شیطونی هستی که من ...من ...
-تو چی ؟
-که من عاشق این پسر شیطون شدم
مکث کوتاهی کردم و خندیدم –توهم کم بدجنس نیستی ها . بیا بریم برسونمت
سر کوچه عموش که رسیدیم .
-ببینم شیراز رو تا کی به من خبر میدی؟
-تا فردا ظهر خوبه؟
-ای حالا یه کاریش میکنم . اون هم فقط به خاطرتو ها !
-ممنون
ماشین رو خاموش کردم . همه جا ساکت شد . توی کوچه پرنده پر نمی زد . چراغ داخل ماشین خود به خود روشن شد . چراغ رو خاموش کردم . توی تاریکی به هم نگاه می کردیم . طرح لبهای قلوه ای مارال وسوسه ام میکرد . میل به بوسیدم اون لبهای زیبا رو تو ی خودم کشتم . خم شدم به سمتش و در رو براش باز کردم
-خب عزیز من . خیلی به من خوش گذشت .
مارال پیاده شد
-پس من فردا بهت خبر رو میدم که میتونم یا نه .
-دیگه نه رو نگو که حال گیریه
خندید –چشم سعی میکنم که آره باشه
..
     
#27 | Posted: 21 Apr 2011 18:51
قسمت27
-آقای مدنی؟
-بله خودم هستم
-ستوان رهپیما هستم از آگاهی
-بله ..بله
-شما یک گزارش سرقت از خودروی زانتیا را داشتین درسته ؟
-بله..بله
-خب یه خودرو به مشخصات مال شما پیدا شده .تشریف بیارید برای شناسایی
-ممنونم جناب سروان .ممنونم . کجا باید بیام؟
-یادداشت کنین ....
آدرس رو یادداشت کردم و از پشت میزم بلند شدم . هنوز همه کارمندهامون نیومده بودن . به مش رضا گفتم که اگه کسی سراغ منوگرفت بگه دو ساعت دیگه میام یا اگه خیلی واجب بود به موبایلم زنگ بزنه . خوشحال شده بودم . خب الحمد اله که ماشین هم پیدا شد . جلوبابا سربلند میشم . ولی همه این خوشحالی ها وقتی ماشین رو دیدم رنگ باخت .ماشین ماشین ما بود ولی چه ماشینی .له ولورده وداغون . از جلو تا شیشه جمع شده بود . تمام شیشه ها ریخته بود . فقط تنها جاییش که سالم بود صندوق عقبش بود .یعنی اگه ا زعقب میدیدیش نمیفهمیدی تصادف کرده ولی وای اگه یه کم زاویه دید رو رو عوض میکردی نگو و نپرس ! . پیش خودم گفتم که اگه بابا اینو ببینه بیشترحالش گرفته میشه که . به افسری که باهام اومده بود پارکینگ گفتم
-جناب سروان کی اینو به این روز در آورده ؟
-یه جوون عین خودت .الانم تو بازداشتگاهه . زده به یکی . طرف هم توی کماست . این پسره هم که رانندگی می کرده مست و پاتیل بوده
-میشه دیدش ؟
-کی رو ؟
-همین راننده رودیگه
-نه امکانش نیست
-یه لحظه
-نه گفتم که . شما فقط میتونی ماشین رو با ارائه مدارک تحویل بگیری
حالم گرفته شد
-جناب سروان کس دیگه ای باهاش نبوده توی ماشین ؟
ستوانه نگاهی به کاغذهای همراهش کرد و گفت
- نه چیزی ننوشتند
حالم گرفته شده بود ولی زنگ زدم به بابا و جریان رو بهش گفتم . خنده بلندی کردو گفت : خوبه . پس ماشینمون برگشت .عیبی نداره خودتوناراحت نمی خواد بکنی .باید به عباسی بگم بیادورش داره (عباسی کارهای ماشینی بابا رو می کرد ) .
خیلی دلم میخواست میدیدم که کی پشت رل ماشین ما بوده. فکری به ذهنم رسید
-جناب سروان اونی که الان تو بیمارستانه اون کدوم بیمارستانه ؟
-باهر . اونجا بردنش
از ستوانه خداحافظی کردم و برگشتم آژانس . فکر کردم که اگه برم اونجا حتما کس و کار راننده برای رضایت هم که شده میان اونجا تا از کس و کار مصدوم رضایت بگیرند . ولی الان نمیشد برم . یعنی خودم نمی تونستم برم . تا همین حالاش هم کلی از سر کارم زده بودم . باید کس دیگه ای رو می فرستادم همین جوریش هم تا ظهر علاف شده بودم . زنگ زدم به سهراب
-الو
-چیه ؟
-ببین یه چیزی بت بگم وقت داری؟
-چی هست؟
-یه سر نخ از دزدا گیرآوردم
-جون من؟ کجا ؟ کی؟
-هول نشو . هنوز مطمئن نیستم .براش از ماجرا گفتم
-حالا میتونی بری اونجا تو بیمارستان زاغ سیه چوب بزنی ؟ البته زیاد نباید تو چشم باشی ها
-آره می تونم . از وقتی که با ابوی دعوا کردم دیگه مغازه هم نمی رم و کلی وقت اضافه دارم . باد دعا کن خودش باشه
-باشه دعا میکنم
ولی اگه این جوری بود خیلی عالی بود ولی سر نخ ضعیفی بود . نمی شد روش حساب کرد . شاید این یارو همینجوری سوار ماشین ما شده . شاید اصلا هرمز و سولماز رو نشناسه . تازه بشناسه هم از کجا بهشون دسترسی پیدا کنم ؟ زیاد امیدوار نبودم .هنوز به آژانس نرسیده بودم که موبایلم دوباره زنگ زد .
-بله؟
-خب خیلی آدم بی معرفتی هستی .
-آخ سلام پروانه جان
-سلام و زهر مار . این جوری گفتم منو تو جریان رامبد راستی بذار ؟ خیلی بی معرفتی.پریروز که زنگ زدی که میخوام با دوست دخترم بیام خونتون . ازت پرسیدم .گفتی اومدی میگی . نیومدی که
-ببخش . واقعا عذر میخوام این قدر کارهای مختلف برام پیش اومد که اصلا یادم رفت
-باشه باشه حالا کارهای دیگه مهم تر از منن؟
-ول کن دیگه . از داماد چه خبر؟
-موضوع رو عوض نکن
-چشم . بنده سکوت میکنم شما فحش بدهید به بنده
-حالا مظلوم نمایی نکن
- .........
-الو
-........
-حقا که لوسی . باشه .
- ا . نمیخواهی فحش بدی ؟
-نه این دفعه رو نمی دم
-آره درست نیست دیگه به من بدی . برو به داماد بده .خب داماد چطوره ؟
-خوبه سلام میرسونه
-از قول خودت ببوسش .البته باید بری رو چهار پایه ها .
-خیلی هم دلت بخواد
-آره داماد و پدر زن هم به هم میان . اگه دعوا شد تو خودتوبکش کنارها له میشی . هردو گنده منده و تو هم که عین جوجه
-علف به دهن بزی باید شیرین باشه .
-البته تو جوجه ای تو دهن خرس
-باد . خیلی بی تربیتی که به رضا میگی خرس
و قطع کرد . جا خوردم . دوباره گرفتم ولی دیگه برنداشت . از این حرفها نداشتم با پروانه . خیلی شوخیهای بدتر از این کرده بودیم و بهمون بر نمی خورد .
یادم نمی ره من هنوز دبیرستانی بودم . یه روزی که خونه خاله بودم پروانه و ترانه تو حکم مجبورم کردند که لخت بشم . و حتی شورتم رو هم در بیارم . خونه خالی بود و فقط ما سه تا بودیم . من تازه دوم دبیرستان بودم و خیلی چشم گوش بسته بودم . ولی همون موقع ترانه که دیپلم کرفته بود و پروانه هم ا زمن بیشتر سرش میشد . بعد شورت و شلوارمو قایم کرده بود . من هم که گوشهام سرخ شده بود کون برهنه هر چی میگشتم پیدا نمی کردم . من هم از روی انتقام سوتین پروانه رو یواشکی از کمدش برداشتم و فردا صبح که میخواست بره مدرسه خیلی عادی به پشت مانتوش وصل کردم . اونموقع خونه هامون نزدیک بود و این که منو صبح ها ببینه عجیب نبود . تا برسه به مدرسه همه از پشت بهش خندیدند و مسخره اش کردند . البته تا نرفت توی حیاط نفهمید چی شده. وقتی فهمید دیگه دیر شده بود . ناظمشون میخواست لهش کنه . کلا از این شوخیها ما خیلی داشتیم . یه بار هم یه نقاشی بزرگ از کیرم کشیدم و زیرش نوشتم این عشق منه و گذاشتم لای کلاسورش . اون هم سر کلاس از دستش افتاده بود زمین و کلی براش سوژه کرده بوند ولی روی هم رفته با جنبه بود و هم اون هم من .
چند بار دیگه شماره اش رو گرفتم ولی باز هم برنداشت . با خودم گفتم . رضا باید براش واقعا عزیز باشه که این جوری داره شیکم جر میده دیگه رسیده بودم توی آژانس . فکرم خیلی مشغول شده بود . دلم میخواست ببینم که رامبد و سیمین چه کار دارند میکنند ولی روم نمیشد زنگ بزنم . با خودم گفتم که اگه لازم باشه خودشون بهم زنگ می زنن. شماره ام رو دارن دیگه. دیدم چاره ای نیس جز این که بچسبم به کار . چند بار دیگه به پروانه زنگ زدم ولی برنداشت . دختر لجبازی شده . حالا چه جوری از دلش درآرم نمیدونم .
آخرهای وقت مارال زنگ زد .
-سلام آقای مدنی
-سلام خانوم امرتون ؟
با ذوق -بلیط شیراز ما رو اوکی کنین
-نه شوخی میکنی
-نه اصلا. رضایت بابامو گرفتم .گفتم بهش باریحانه می رم . البته اولش میگفت که دوتایی که نمیشه ولی بالاخره عزیزم رو هم راضی کردم و حالا چهارتایی میایم
-چی ؟ مامانت منظورته ؟
-آره . عیبی داره؟
-نه عیبی که نداره . ولی آخه ....
-میدونم چی می گی ولی عزیز نباشه بابا اجازه نمیده . ناراحت نباش . مامان ریحانه هم میاد .و اون ها با هم سرگرم میشن. ماها هم با هم و بلند خندید
-ریحانه هم پس هست؟
-آره . احتمالا فرهاد هم از عسلویه به جاییکه بیاد تهران میاد شیراز و بهمون ملحق میشه . خیلی عالیه نه؟ (با ذوق گفت )
-آره
-چیه ناراحت شدی ؟
-نه ولی برنامه ام به هم ریخت
-ای شیطون .حالا این جوریه دیگه .به هر حال آقا اگه شما به ما بلیط نمی دین ما با یه تور دیگه بریم
-نه بابا چه حرفهایی میزنی ها . کجا بهتر از تور ما .لیدرش خیلی خوش تیپه .شما که باید وارد باشین
-ای یه چیزهایی شنیدم ازش . من میگم شما ببینین همونه ؟
-بله بفرمایین
-قدش 185 . یه کمی سبزه . ریشش نتراشیده اس اکثرا . موهاش لخت و وحشیه تا روی شونه هاش میاد . دماغش به صورتش میاد ولی یه کم بزرگه . لبهاش قیطونیه . چونه اش مربع شکله . وقتی هم می خنده یه ردیف دندون سفید و مرتب برق میزنه . درسته خودشه ؟
-بله تقریبا .درست معرفی کردند .باشه هر چه از دوست رسد نیکوست . ببین عزیزم . من بلیطها رو براتون صادر میکنم و میارم دم خونتون
-نه نکن این کار رو بابام شک میکنه . مامان خودش میاد ازت میگیره. فردا و همون حوالی کار داره
-مامانت میاد اینجا ؟ وای
-نترس خیلی مهربونه .نمیخورتت و غش غش خندید
-نه ترس که نه . ترس چیه ؟! . رو احترام گفتم
-باد ؟
-بله ؟
-منو خیلی دوست داری؟
-آره .خیلی تو عزیز منی . از همه بیشتردوست دارم .
-مرسی عزیزم . توهم عزیز منی. منم دلم برات میره
-مارال ؟
-بله ؟
-دیشب ازم ناراحت شدی ؟راستشو بگو
-هان ؟
-راستشو بگو هر چی که هست ها
-ببین باید به هم راست بگیم . عزیز همیشه میگه دو نفر تو زندگی باید همه چیشون رو به هم بگن وقتی همو خیلی می خوان .
-عزیزت خیلی درست میگه
-پس من هم راستشو می گم .گرچه خجالت میکشم . تو چشاتو ببند
-بیا این هم چشم
-بیین دیشب که دست منو گرفته بودی و نوازش میکردی تو یه عالم رویایی رفته بودم . اصلا نمی دیدم روی پرده سینما چی هست . قدرتی از دست تو بهم منتقل می شد که تا حالا سابقه نداشت . دلم میخواست تا ابد دست منو میگرفتی ولی ...
-ولی چی ؟
ولی وقتی یهو انگشتمو میک زدی . تمام بدنم لرزید و به رعشه افتادم . خون یهمو دوید توی سرم و ....
-و چی ؟
-و ....
-و چی ؟
-باد . عزیزم دیگه نمی تونم بگم .ازت روم نمیشه
-باشه . راحت باش . من فهمیدم
فهمیدی؟
-آره فهمیدم
-آره دیگه همونی که فهمیدی . دیدم نمیتونم بشینم برای همین پاشدم . ببخشی
-مارال ؟
- ناخودآگاه این جوری شد قصدی نبود
-میدونم دلبند من . حالا پس فهمیدی ؟
-آره . دلم میخواد امروز ببینمت
-نمیشه تا همون تور نمیشه .
-چی ؟ چرا؟
-مادربزرگم مریضه خونه ماست باید بمونم پیشش .. بیام بیرون بابام بهم شک میکنه .
-ای بخشکی شانس
-ناراحت نشودیگه . ببین من الان باید برم . ولی بهت زود زود زنگ میزنم
-باشه عزیز من . خداحافظ
-مواظب خودت باشی ها
-توهم همینطور . آخه من که این همه تورو نبینم بد میشه .
-چه کنم دیگه عزیزم. تقصیر من نیست . تو ناراحت نباش .
-باشه چشم . یه چیزی بگم ناراحت نمیشی ازم ؟
-نه توهر چی بگی ازت ناراحت نمیشم
-باشه . من می بوسمت
- ............
-الو
-جانم؟
-ناراحت شدی؟
-نه . مرسی عزیزم . خداحافظ
دیگه رسیده بودم توی آژانس . تا شب کارم خیلی زیاد بود و اصلا فرصت نشد که غیر از کار به چیز دیگه ای توجه کنم .شب که بر میگشتم خونه ذوق زده بودم چون قرار بود که هفته بعد بامارال بریم مسافرت فقط وجود مامانش یه کمی نگرانم میکرد . ساعت 8 شب خونه بودم وقتی در را باز کردم پروانه رو دیدم که نشسته توی سالن و داره با امان حرف میزنه
-به به شاخ شمشاد اومدی بالاخره؟
-چطوری دختر خاله ؟
رفتم جلو و مامان رو بوسیدم و با پروانه دست دادم و نشستم پیششون
-باد؟
-بله مامان ؟
-نگفته بودی موضوع سیمین رو بهم
-چرا م یخواستم بگم
-خاله این باد تازگیها خیلی لوس شده . منو هم گذاشت سر کا رو نگفت
-خب چرا شلوغش میکنین؟ الان تعریف میکنم بذارین یه آبی به سرو صورتم بزنم .یه چیزی بذارم دهنم .گلو خشک که نمیشه آخه
-خاله چرا این قدر این بچه اتولوس کردبی آخه؟
-چشه بچم؟!
کل مارجا رو براشون تعریف کردم از الف ابجد تا ه هطی . قیافه هاشو خیلی دیدنی شده بود .هرو باه گفتند
-باد ما رو ببر ببینیمشون
-آخه فعلا که نمیشه . اصلا نمیدونم کجان ؟ تهرانند یا جای دیگه ؟
-یالا زنگ بزن
-آخه الان روم نمیشه
-یالا یالا ما زنگ میخوایم یالا .
-آخه الان؟!
- یالا یالا ما زنگ میخوایم یالا . یالا یالا ما زنگ میخوایم یالا . یالا یالا ما زنگ میخوایم یالا .....
-خب بابا . تسلیم
از تو موبایل شماره رامبدرو گرفتم .
-سلام آقا رامبد . بادم
-سلام پسر خوبی تو؟
-تشکر مرسی. سیمین خانوم خوبن ؟ ساشلی جان چی؟
-قربانت خوب خوبن . باهم یه روزه حسابی جور شدند .
-من خیلی خوشحالم . یه خواهشی ازتون داشتم
-چی ؟
-مادر پدرم خیلی مایلن یه شب شام در خدمتتون باشند . اگه میشه یه وقتی مشخص کنین در خدمتون باشیم
-ای بابا این حرفها چیه ؟ البته ما باید برای تشکر از تو حتما می اومدیم . ولی سیمین فردا صبح داره میره مزرعه دوباره و تا 10روز بعد نمی تونه برگرده . وقتی اومد تهران حتما با هم یه قراری میذاریم .
-خیلی عالیه. سلام منو به ایشون برسونین .
گوشی رو سیمین گرفت –چطوری پسر؟ گوشی رو بده مامانت
دهانی گوشی رو گرفتم –مامان بیا سیمین می خواد با تو حرف بزنه
-با من؟
-آره بیا
مامان با تردید گوشی رو گرفت – الو ......سلام از منه ......نه چه حرفها .....اون هم مثل پسر خودتونه ......میدونم ......میدونم ......بله ........لطف داری شما ........باشه من منتظرم ها ........یادت نره پس ...........به آقا سلام برسون .....خداحافظ
گوشی رو که گذاشت صورتش سرخ شده بود
-پسرم بیا جلو ببینمت
رفتم جلو منوتو آغوشش گرفت و فشار داد –واقعا بهت افتخار میکنم عزیزم
زیر چشمی به پروانه نگاه میکردم که با لبخند ما رو تماشا میکرد . نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یواشکی بهش بیلاخ دادم . پروانه یه دفعه بلند خندید .
-راستی پروانه چطور این ها باهم رابطه ندارند ؟
-کی ها؟
-همین شوهر تو و رامبد دیگه ؟
-درست نمی دونم ولی اولا رابطشون خیلی نزدیک نیست . ولی فکرکنم باباهاشون با هم اختلاف داشتند واینها هم نتونستند به هم نزدیک بشند دیگه .
نگاهی کردم به مامان که داشت می رفت توی آشپزخونه و یواشکی به پروانه گفتم
-راز نگهدار میتونی بشی؟یه چیزی هست که باید به یکی بگم
-آره عزیزم خیالت تخت
-ببین پروانه ....من عاشق شدم
-چه بامزه. این دفعه عاشق کی شدی؟
-لوس نشو. این دفعه با هر دفعه فرق می کنه .
-پریسا رو هنوز یادم نرفته
-نه این موضوع کاملا فرق داره.گوش میدی یا نه؟
-بله به گوشم
-ببین من با این دختر قصد ازدواج دارم . ولی می ترسم به مامان بگم . جور بدی میترسم برخورد کنه . همیشه میگه تو الان موقع زن گرفتنت نیست .
-خب من چی کار کنم؟
-تو ذهنشو آماده کن . میتونی . مگه نه؟
-باشه به خاطر تو . ولی نگفتی طرف کیه ؟
براش از مارال گفتم و تمام دل مشغولیهام .حرفهام که تموم شد پروانه به فکر فرو رفته بود
-چیه چرا چیزی نمیگی؟
-باهات راحت باشم؟
-آره حتما
- من الان هر چی میگم ازحرفهای خودت م یگم ها .
-خب باشه بگو
-تو این مارال رو خیلی کم میشناسی . تو از خانوادش اطلاع نداری . تو از عقاید اون بی اطلاعی . شخصیتش دستت نیست . چطور یهو تصمیم به ازدواج با همچین کسی گرفتی ؟!
-والا ....
-والا چی ؟
-والا یعنی , منظورم این نیست که همین الان میخوام باهاش عروسی کنم که . باید بریم و بیایم ولی خیلی عاشقش شدم پروانه .
-آخی ناز بشی . خب عاشق چیش شدی؟ میدونی اینو؟
-راستشو بخواهی نه . حالاکه فکر میکنم شاید چون خیلی خوشگله و این که با همه دخترهای که تا حالا دیدمش فرق داره
-چه فرقی داره؟
-گیر نده دیگه . خب فرق داره
-گیر می دم . باید بگی چه فرقی داره مثلا؟
-خب .خیلی نجیبه
-همین ؟ اینم شد دلیل ازدواج؟
-نه دیگه . ببین من نگفتم منوسین جیمم کنی ها . گفتم پیش مامان حرف بنداز یواش یواش . تا بتونم بهش بگم . خالتو می شناسی که .
-باشه من میگم . مسئله ای نیست ولی یه عمره ها .
-اصلا ببینم تو خودت مگه این رضا راستی رو میشناسی؟
-خب اول که نمیشناختم بهش جواب مثبت ندادم ولی الان مدتیه که با هم ارتباط داریم شناختم بیشتر شده . و علاقمندش شدم
-خب منم همینطور
-باشه آقای لجباز . من باسه خودت گفتم
-مرسی خانوم لج نباز .!
-جالا این مارال خانوم شما چه قدر خوشگله؟
- تا بخواهی
-عکسشو داری؟
-نه هنوز جرات نکردم ازش عکس بگیرم ولی به زودی یه عکس ازش میگیرم
مامان پروانه را شام نگه داشت و آخر شب رضا راستی اومد دنبالش که ببرتش خونشون . مامان اصرار کردو رضا اومد تو . یه کت وشلوار خیلی شیک تنش بود با یقه آخوندی . باهام دست دادو نشست توی سالن پایین .
-ببخشین خانم مدنی مزاحمتون شدم . اگه میدونستم قراره بیام تو حتما دست خالی نمی اومدم
-نه پسرم این چه حرفیه توهم برای من عین باد میمونی
-ما که به ایشون زحمت دادیم
-نه بابا چه زحمتی وظیفه ام بود
-نه آقا باد شما لطف دارین .
سکوتی حاکم شد و همه به هم نگاه میکردیم . رضا داشت چاییشو سر میکشید . هیکل مردونه ای داشت . به نظر آدمی به خود متکی و با اعتماد به نفس کافی بود .
-راستی رضا . باد رامبد رو پیدا کردها
-ا. جدی؟
-آره میخواهی بگم برات ؟
-نه بعدا ایشالا
ظاهرا تمایلی به شنیدن موضوع رامبد نداشت . بی علاقه به نظر میرسید
-خب جناب باد از کارو بار راضی هستین؟
-والا بد نیست حسنش سفرهاشه و آدمهای مختلف دیگه . کسالتش کمه
-من زیاد سفر میرم اگه پارتی بازی کنین برای ما همش دیگه باید مزاحمتون بشم .
-چشم حتما درخدمتم
چاییش رو تموم کرد و گذاشت توی نعلبکی .
-خب با اجازه
-تشریف داشتین حالا
-ممنونم . لطف کردین
پاشد .ماهم پاشدیم . از در که با پروانه رفت بیرون . نگاهی به مامان کردم .مامان هم نگاهی کرد
-این چش بود این قدر اخم وتخم . ؟
-چی بگم ؟
-خوبه والا
-حالا مامان گیر نده دیگه . شاید حالش خوب نبوده الان . تو هم اصرارکردی بیاد تو
مامان چیزی نگفت و رفت توی اتاق خودش .
...
     
#28 | Posted: 21 Apr 2011 18:52
قسمت 28
فردا حوالی ظهر بود که یه صدای زنونه پرسید
-آقای مدنی؟
بدون این که سرمو بلند کنم گفتم –بله بفرمایین
-من برای تور شیرازتون 4 تا بلیط میخواستم
سرموآوردم بالا یه زن چادری بود .
-خواهش میکنم . اسماتونو بدین .شرایط مارو مطالعه فرمودین؟
-نه هنوز . دخترم ظاهرا قبلا با تور شما اومده بودند بادوستاشون کاشان . برای شیراز هم منو راضی کرده که بیام . حالا اگه باید چیزی رو بخونم بهم بدین .
وای مامان ماراله ! . چیکار کنم ؟! آشنا نشون بدم ؟! نه شاید بدتر بشه . بذار همون جدی باشم مثل همیشه بهتره . سوتی ندی ها باد . کمی دستام میلرزید.نمی دونستم که مارال درباره من چیزی رو گفته یا نه. ولی گمان نکنم با همچین مادری بتونه آدم راحت باشه . حرفاشو بگه . توی ذوقم خورده بود چادری بودنش . البته دیده بودم که مارال حجابش رو نگه میداره ولی خب دیگه فکر نمیکردم که این جوری باشند . با این حال جدی گرفتم خودمو .
-بفرمایین ای فرم ماست شرایط و امکاناتی که در اختیارتون قرار میگیره .
مامان مارال نشست و فرم رو خوند . وقتی میخوند . یواشکی نگاهش میکردم . چادرنصف صورتشو پوشونده بود و چیز زیادی ازش دیده نمی شد ولی از اون مقدار کمی که دیده میشد . طرح صورت مارال رو میدیدم . ولی نه چنان . به نظرم مارال پس باید به خانواده پدریش رفته باشه . .متنو خوند و سرشو بالاکرد
-باشه پس یادداشت کنین
خیلی خشک حرف می زد . اسم خودش و مارال و ریحانه ومامان ریحانه رو داد .من هم خیلی جدی بی اینکه نشانی از آشنایی بدم ثبت نامشون کردم و بلیطهاشونو دادم دستش. وقتی که از در رفت بیرون . یعنی همه خانواده شون این جوری اند؟ این قدر بد اخلاق ؟ تو ذوقم خورده بود. همه خانواده ما آدمهای راحتی اند . از لحاظ پوشش . حتی اون دکتر گهه که شوهر خاله ام میشه تو این چیزها به خاله مهتاب گیر نمیده . درواقع این جو رچیزها توی ماها حل شده است . من بارها هیکل زن عمو , دختر عموها , خاله ها و دخترخاله هامو دیدم . هیچ احساسی هم در من به وجود نیومده ولی با دیدن مچ پای یک دختر توی مانتو روسری ممکنه شق کنم . اصلا به نظرم همین محدودیتهاست که بیشتر آدمها رو حشری میکنه . یادمه چن سال قبل دخترعمو وسطی(آزاده ) یه چن وقتی اصطلاحا مومن شده بود و روسری سرش میکرد . من اون موقع از همیشه بیشتردلم میخواست موهاشو ببینم و چشم میدوختم به بدنش تا یه جاییش بره کنار . دست خودمم نبود ناخودآگاه پیش می اومد درحالی که قبلش این جوری نبودم و بعد هم که کلا کشف حجاب کرد باز هم بهش بی توجه شدم . خب همه بدنش جلو چشمم بود دیگه . کنجکاوی نمی خواست بکنم . این افکار همش تو کله ام رفت وآمد میکردند .
ساعت 7 سهراب بهم زنگ زد
-الو پاشو بیا اینجا
-چی شده ؟
-فقط بیا . یه رد پایی به نظرم پیدا کردم
توراه خونه بودم . برگشتم سمت باهر . تا برسم 9 شب بود و تا رسیدم سهراب چند باردیگه زنگ زد . توی سالن بیمارستان منتظرم بود
-خب چیه؟
-ببین یه زنه اومده و از عصر عزو جز می کنه به مامان این پسره که تو کماست . به نظر شمالی میاد
-کجاست الان؟
-نشسته اونجا
نگاه کردم زنی بود قد بلند که با ناراحتی به روبرو نگاه میکرد
-حالا از کجا میگی؟
-من چه میدونم ؟.لهجه شمالی داشت
رفتم جلو . تو ذهنم نقشه ای شکل داشت میگرفت
-مادرخسته نباشی
-ممنونتم مادر
-شما الان نباید خودتونوخسته کنین اینها هنوز داغن پسرشون هم که هنوز از کما در نیومده
-شما فامیلشونین؟
-تقریبا
-آقا تورو خدا یه کاری کن توهم عین اولاد منی .
-پسر شما پشت رل بوده ؟
-بله مادر اون اصلا اهل این کارا نیست .
-آخه مادر رانندگی که این حرفها رو برنمیداره . شنیدم مشروب خورده بوده .
زنه زد زیر گریه . روسریش رو کشید جلوی صورتش .دلم سوخت براش . نگاهی به سهراب کردم که بلاتکلیف ایستاده بود و به من نگاه میکرد . مونده بودم چیکار کنم .
-حالا شما بیایین امشب رو بریم از بیمارستان فردا صبح میام دوباره . من واسطه میشم ازشون رضایت بگیرین
سهراب و زنه هردو نگاه به من انداختند هرکدوم با یه مفهوم .
-پاشین شما رو تا خونتون می رسونم . اینجا نشینین
زنه این پا اون پا کرد -مادر ما خونمون شماله . این جا با دخترم توی هتل هستیم
-باشه عیبی نداره میذارمتون اونجا .
به سهراب اشاره کردم که دنبالمون راه بیافته .توی راه زنه همش گریه می کرد . تا رسیدیم .
-مادر همینجاست . دستت دردنکنه . شما هم فردا میایین؟
-بله میام .فقط اگه دخترتون هم باهاتونه اونم بیاد . بیشتردلشون به رحم میاد .
-میاد چرا نیاد ؟ خواهرشه باید بیاد
وقتی رفت با سهراب نشستیم توی ماشین اون .
-خوب چی فکر میکنی؟
-یعنی دخترش سولمازه ؟
-نمیشه فهمید .مگه این که بتونیم ببینیمش . اونوقته که میفهمیم
-بریم؟
-ببین به نظرمن صبر کنیم بهتره . بیا نوبتی کشیک بکشیم .نریم بهتره ها
-باشه . پس اول تو بخواب چون از صبح نگهبانی دادی بعد من . خوبه؟
سهراب منتظر تعارف بعدی نشد و سرش رو تکیه داد به پشتی و خوابش برد . به در مسافرخونه نگاه کردم .رفت وآمدی نبود . و ساعت 10شب بود. یه زنگ به خونه زدم و گفتم که امشب دیر میام که نگران نشند . ساعتها از پشت هم میگذشت . چشمهاموخواب پر کرده بود . الکی نشستیم اینجا که چی ؟ دنبال یه سر نخ مسخره اومدیم که چی بشه ؟هنوز حرفم تموم نشده بود که در مسافرخونه باز شد و دوتا زن ازش اومدن بیرون . از همونجا هیکل سولماز رو شناختم . اون یکی هم همون زنه بود . نگاهی به دور بر کردند و یواش اومدن بیرون . سولماز دست تکون داد و یه تاکسی رو سوار شدند . چیزی به سهراب نگفتم . ماشین رو روشن کردم و دنبال تاکسی راه افتادم . خیابون خلوت بود وخطر گم کردن نداشتم . رفتند ورفتند تا رسیدند به حوالی میدون فردوسی . پرنده پر نمیزد . توی یه کوچه فرعی پیاده شدند ورفتند توی یه خونه دوطبقه. چراغ طبقه بالا روشن شد و بعد خاموش. سهراب رو بیدار کردم .
-هان چیه؟
-پاشو سولماز رو گیر آوردم
-کو ؟کو؟
میخواست از ماشین بیاد پایین .
-کجا می ری ؟. رفتند تو اون خونه
-خب بریم بگیریمشون .
-آخه همینجوری؟
-مگه چیه؟
-ما که نمیدونیم اونجا چه خبره . باید به پلیس زنگ بزنیم
-نکنه اگه پلیس بیاد اینها بگن شب ما آوردیمشون ؟اونوقت برای خودمون گرفتاری نشه ؟. جواب بابا مامانم رو نمیدونم چی باید بدم ؟
هردو به فکر رفتیم . چی کار باید میکردیم؟خودمون اقدام میکردیم ؟
-باد به چی داری فکر میکنی ؟ دختره که اونجاست .در میزنیم میریم تو . یه چاقو ا زجبیبش کشید بیرون . بیا این هم سلاح . به چی داری فکرمیکنی . اومدن مارو ضایع کردن و رفتن . پاشو دیگه
ازماشین اومد پایین . منم دنبالش راه افتادم .
-سهراب سهراب
-هان ؟
-آخه الان بریم در بزنیم چی بگیم ؟نصف شبم که گذشته . نزدیک 2 صبحه
-چی ؟
_اره بیا صبر کنیم اقلا صبح بشه . یه فکری میکنیم تا اون موقع
-درنره ؟
-خب کشیک میدیم . منتها تابلو نباشه . به نظرم این زنه همدستشه .اون یارو راننده هم همون هرمزه . زنه مشخصات مارو داده اینهاهم جیم شدند به خیال خودشون .
نشستیم و سرمو گذاشتم روی صندلی . نفهمیدم چقدرگذشت ولی وقتی بیدار شدم از صدای داد و بیداد بود . سرموآوردم بالا . و توی کوچه سهراب رو دیدم که یقه سولماز رو گرفته و اون هم با جیغ و داد داره تلاش میکنه خودشو آزاد کنه از دستش .سریع پریدم پایین . پشت گردن سولماز رو گرفتم
-سولماز خودمون حلش کنیم یا بزنم 110؟
سولماز دست از کشمکش برداشت . با نفرت به من نگاه کرد
-آبروریزی نکنین اینجا . میام باهاتون
ولی سهراب یقه اش رو رها نکرد . نشستم پشت رل و سهراب و سولماز عقب نشستند . هنوز کسی دور برمون جمع نشده بود . گاز ماشین رو گرفتم و به سرعت از اونجا دور شدم . نگاهی به ساعتم کردم . 6 صبح بود . سهراب یه ریز حرف میزد
-چی فکر کردی پتیاره ؟! زدم و رفتم ؟ اونم به کی ؟ به ماها؟ (بلندخندید . خنده عصبی کرد ). دهنتو میگام پتیاره .کونت پارست . یالا بگو مالهای دزدی رو چیکارش کردین ؟ یالا جون بکن
از تو آینه نگاه کردم . دستشو گذاشته بود روگردن سولماز و داشت واقعا فشار می داد
-چیکار میکنی؟!
-هیچی دارم خفش میکنم جنده رو
زدم بغل
- بیا برو جای من رانندگی کن من پیشش میشینم .
سهراب با خشم جاشو با من عوض کرد ولی همش از توی آینه نگاه به عقب میکرد
-جلوتو ببین میفرستیمون قبرستون این جوری .
دست سولماز رو گرفته بودم و فشار میدادم . صداش در نمی اومد . سرش پایین بود و کف ماشین رو تماشا میکرد
-ببین سولماز کاری ندارم به حرفهای سهراب ولی دوتا راه داری یا جنسها رو میارین می ذارین سرجاش یعنی پسمون میدی یا می بریمت پیش پلیس. بری وردست هرمز جونت .
سهراب تو خیابونها بالا پایین میرفت و من با سولماز حرف میزد تا راضیش کنم . ولی اون فقط سکوت کرده بود و لام تا کام حرف نمیزد .
-باد نمیشه این قدر علافی. بریم تحولش بدیم. لال مونی گرفته مادر قحبه
-نه برو خونه سامی .
-هستن ؟
-نمیدونم برو فقط .
تا اونجا راهی نبود .وقتی
-ببین سولماز من نمی دونم چه جونی داری تو ؟ سه روزه که حرف نزدی . چرا نمی گی چیزی؟
فقط من وسولماز بودیم .سام رفته بود سر کار و سهراب هم خونه شون بود.بند پاهاشو باز کرده بودم . و دستمال هم از توی دهنش در آوردم . تو دهنش غذا میذاشتم اونم میخورد .
از اون روز نه من به مارال زنگ زدم و نه اون زنگ زده بود. دلم براش یه ذره شده بود ولی یه لجاجتی توی سرم افتاده بود که نمیذاشت زنگ بزنم .امروز هم اومده بودم که کار و با سولماز یک سره کنم . اگه حرف زد که زد . اگه هم نزد به درک ولش کنیم بره زنیکه رو . از این وضع خسته شده بودم . باید تکلیفمو با مارال هم یه سره میکردم . تا حالا با هیچ دختری اینجوری دوست نبودم . همیشه دخترهایی که باهاشون دوست میشدم دخترهای راحت و آزادی بودند ولی مارال خیلی وابسته به خانواده اش بود . اگه بشه امشب حتی تلفنی هم باشه حرف بزنم و تکلیفمو روشن کنم .نگاهی به سولماز کردم . در حال جویدن بود
-من نمیدونم والا . من بدی به تو نکرده بودم . حالا هم کاری ندارم باهات . فقط جنس ها رو بده برو پی کارت
سولماز آخرین لقمه اش رو خورد
-آب بده
یه لیوان پر کردم ریختم توی دهنش .موهاش وز کرده و کرک شده بود . رفتم از توی دستشویی برس آوردم . نشستم پشتش و برس رو کشیدم به موهاش . موهای قهوه ای بلندی داشت تا کمرش میرسید
-ببین سولماز خانوم . من نمیدونم چرا هیچ حرف نمی زنی ولی بدون من با تو هیچ پدر کشتگی ندارم . به خدا قسم که اگر جنسهای سهراب رو پس بدی من هیچ شکایتی از هرمز هم نمیکنم .
همینجور باهاش حرف میزدم و موهاشو شونه میزدم . از پشت میدیدمش که آروم آروم داره از اون حالت شق و رقش خارج میشه . برس زدنم که کامل تموم شد . روبروش نشستم . چشمهاشو بسته بود و چهره اش حالت آروم داشت .مدتی به همون حال بود . چشمشو باز کرد و خیره شد توی چشم من
-اگه بدم دیگه تمومه ؟
-آره آره تموم تموم
-همش موجود نیست یه مقداریش رو دادیم رفته .
-باشه همون یه مقدار رو بده
-ببین تو قول دادی ها . تو با این رفیقت فرق میکنی
-آره من خودم بهت قول دادم . از هرمز هم هیچ شکایتی نمیکنم .اصلا شتر دیدم ندیدم .خوبه ؟
-باشه. باید منو ببری به یه آدرسی .ازطرف بگیرم بهتون بدم
-قبول فقط صبر کن سهراب هم بیاد مال باخته اصلی اونه
-عیب نداره
خوشحال شده بودم . دلم میخواست سولماز رو ببوسم . خنده دار به نظر میاد ولی الان به نظرم سولماز دختر خوبی میاومد
-چرا افتادی تو این کار ؟ تو واقعا دخترخوبی به نظر میایی
لبخندی زد –خواهش دارم
-نه جدی میگم
آه بلندی کشید و سرشو انداخت پایین . سرشوآوردم بالا به زور . اشک توی چشمهاش جمع شده بود .
-خب بگو به من
-ول کن بابا حال داری ها
-ببین تا سهراب بیاد وقت داریم . بگو چی شده ؟ منو محرم خودت بدون .
بلندخندید .این قدر خندید که اشک توی چشمهاش جمع شد و به پشت غلطید . قه قهه میزد
-چیه ؟ مگه حرف خنده داری زدم؟
-من دزدم تو هم مال باخته . اون وقت میگی منو محرم خودت بدون
دوباره خندید .
من هم خندم گرفت –حق داری بی خیال . صبر میکنم تا سهراب بیاد و بریم زودتر کلک کار کنده شه .
به سهراب زنگ زدم . وقتی بهش گفتم کلی ذوق کرد . تا برسه یه ساعت وقت داشتیم .از تو یخچال دوتا آبجو درآوردم و یکیشو خودم خوردم یکیشو گذاشتم جلوی سولماز .
-با دستای بسته بخورم ؟!
-راست میگی
دستشو باز کردم . مچشو مالید و قوطی رو برداشت .
-نمیگی در میرم ؟
-فکرنکنم بتونی. مثل شیر وایستادم
یه جرعه خورد و نگاه کرد –پسرها خیلی نامردن اگه به قولت عمل نکردی چی؟
-تو ازمن بدی ندیدی تا حالا
-ندیدم ولی از همجنسهای تو چرا
پاشد رفت دستشویی. دلم براش داشت می سوخت ولی کون لقش بیخودی دل سوزی نکن همین بود که زندونیت کرده بود . دوباره عصبی شدم .پاشدم رفتم دم دستشویی.
-زود باش بیا بیرون معطل نکن
بعد از چند دقیقه اومد بیرون .دست و روش خیس بود . موهاش چسبیده بود به پیشونیش . چشمهاش برق می زد . لبخندی روی لبش دیده میشد
-چیه؟ خوشحالی ؟
-همینجوری
-نه بگو ببینم
-خب دارم میرم دیگه .خوشحالی داره
-خب زبونتو باز میکردی همون اول . تا حالا گرفتار نبودی نه تو نه ما .
-نشد دیگه
سهراب زود اومد . با احتیاط توی ماشین نشستیم و راه افتادیم . من رانندگی میکردم . به سمت خارج تهران حرکت کردیم . توی جاده قدیم کرج 20 کیلوتر رفتیم . به من گفت بپیچ توی فرعی بیست دقیقه هم توی فرعی رفتیم . --وایستا
ایستادم جلوی یه انباری بودم که در سبز داشت . همه جا ساکت بود
-خب چی کار کنیم ؟
-برو در بزن . بگو با ایوب کارداری بگو براش ماهی تازه از نکا آوردم از طرف حسین آقا
دلهره پیدا کرده بودم . نگاهی به سهراب انداختم اون هم دست کمی از من نداشت .
-خالی نبندی؟
-نمیخواهی و می ترسی دور بزن برگردیم
-نه لازم نکرده . سهراب حواست باشه بهش.
در زدم . دره با صدای غژ غژ باز شد یه افغانی 40ساله ایستاده بود
-من با ایوب کار دارم براش ماهی تازه آوردم
-از کجا؟
-از نکا
-کی فرستادتت؟
-حسین آقا منو فرستاد
در بزرگه رو باز کرد –سریع بیا تو
نشستم پشت رل و وارد حیاط شدیم . در رو که بست اومدیم پایین
سولماز از ماشین اومد پایین –ببینم مجتبی هست؟
-نه نیست . ولی بقیه هستند چی آوردی براش به خودم بگو
از توی سوله 7-8 نفر اومدن بیرون
-اون مالی رو که آوردم بده ببرم
-نمیشه باید ازمجتبی اجازشو بگیری
-خب زنگ بزن
-نه باید صبر کنی
-غلط کردی بیا ببینم . بده برم منو نمیشناسی؟
-چرا ولی باید خود مجتبی باشه
-نکنه ردش کردی؟
-نه هست سرجاش
-باید ببینم
-فقط ببینی ایراد نداره بیا دنبالم
سه تایی دنبال افغانیه راه افتادیم . یه در رو باز کرد یه ساک بود
-ا ساک ماست که .
سهراب بازش کرد چیزهای باارزشششون بود
-ببیند درشو کی بهت گفت دست بزنی ؟
ایستادیم . 5 نفر گردن کلفت دم در بودند
- اینها کین؟
-آشنان
به هرحال باید صبر کنی تا بیاد مجتبی .
در رو بست .اومدیم بیرون
نگاهی به سهراب کردم و هردو به در که پشت سرمون بسته شده بود .هنوز درست متوجه موقعیتمون نشده بودم که صدای تیر اومد همه خودشون رو پخش زمین کردند
-هیچ کس تکون نخوره .
دهنم باز مونده بود . چیز زیادی متوجه نشدم . فقط ضربه محکمی که تو سرم خورد و دستبندی که مچم رو فشار میداد خوب یادم مونده .وقتی کامل به خودم اومدم که همراه بقیه دزدها توی ماشین پلیس با دستهای دستبندزده به سرعت در حرکت بودیم...! .
ظهر شده ولی نمی تونم از جا بلند شم .تب کردم .تمام تنم کوره آتیشه . آب ریزش شدید بینی و عطسه مدام کلافه ام کرده . هیچ کس خونه نیست و منم و تنهایی . به سختی پاشدم و چند تا قرص رو رفتم بالا . یه قرقره کردم و عین جسد افتادم توی رختخواب . فکرکنم حموم دیشب مریضم کرده . آمادگی هم داشتم . بدنم ضعیف شده بود . یه بار هم تو زندان مریض شده بودم . تازه شهردار هم شده بودم و همه کارها رو هم باید میکردم . اون موقع یه ماه طول کشید تا خوب بشم . از چشمهام داشت حرارت می زد بیرون . هم لرزم گرفته هم داغم . پتو رو می اندازم روی خودم . میلرزم . گرمم شده پتو رو میذارم کنار . باز هم سردم میشه .کلافه شدم .نگاهم به ساعته که کی کسی میاید ؟ مامان رفته با یکی از همسایه ها برای خرید عروسی دخترش . بابا هم که اصفهانه . فکرنکنم مامان تا بعد از ظهر پیداش بشه . توی تب میسوزم و می سازم .فکرم درست کار نمی کنه . به کی زنگ بزنم بیاد منوببره درمونگاهی چیزی؟ خونه خاله مهتاب رو گرفتم .برنداشت . به موبایلش زنگ زدم خاموش بود . به پروانه زنگ زدم . گفت گرفتاره جایی ولی بعد از ظهر میاد .به موبایلم نگاه کردم . تلفن شایسته خودنمایی کرد . حمایت اون رو طلب کردم احساس کردم که توی پناه اون میتونم آرامش بگیرم . زنگ زدم
-بله؟
-سلام
-علیک سلام
-شایسته خانوم ببخشین نمیخواستم مزاحم بشم
-نه خواهش چه امری دارین؟
-میشه بیایی منو ببری درمونگاه؟
-چی ؟!
-مریضم دارم تو تب می سوزم میشه بیایی ؟
سکوت کرد و گفت -ببخشین آقا باد شرمنده نمیتونم
گوشی روقطع کرد . چشمهامو بستم .حق داره .حقم بیش از اینها نیست . اصلا آدم خری هستی تو . چرا به شایسته زنگ زدی ؟
موبایلم زنگ خورد .
-بله؟
-باشه میام . حاضر باش . تا نیم ساعت دیگه میایم
قطع کرد...
-این سه تا آمپول رو براش بزنین . یکی امروز. دوتا هم فرداو پس فردا. ویتامین ث و ادلت کلد هم براش نوشتم .
-ممنون آقای دکتر
از مطب اومدیم بیرون .
-بشین اینجا برم داروهات رو بگیرم .
نشستم . درمانگاه خلوت بود . سالن پر ازعکسها و توصیه های بهداشتی بود . سرمو تکیه دادم به دیوار و چشمهامو بستم .مدتی که گذشت . تکونم دادند . شایسته با یه کیسه دارو ایستاده بود . آمپوله رو زدم .آمپول زن خیلی هم بد زد .حسابی درد گرفت . در حالی که در کونمو می مالیدم اومدم بیرون .شایسته نشسته بود و با اخم به من نگاه میکرد.بلندشد.
-بهتری الان؟
-بله ممنون
-یه تاکسی می گیرم ببرتت خونتون
-میشه بیام خونه تو؟
-نه . که چی بشه ؟!
-خواهش میکنم
-که چی بشه میگم ؟
-خواهش کردم
-باد برنامه تو و من تموم شد بفهم اینو
-خواهش
شایسته این پا اون پا کرد.
-آخه بیایی که چی بشه؟
-من بهت احتیاج دارم .باهات خیلی حرف دارم .بذار بیام . قول میدم بار آخرم باشه اگه نخواستی .
سکوت کرد و ت وچشمهام نگاه کرد
-اصلا نمی فهمم . معنی نداره این کار . خونه داری .مامانت میاد ازت پرستاری میکنه
نالیدم -خواهش
باز هم این پا اون پا کرد. سرشو انداخت پایین . سرشو به سمت در درمونگاه گردوند .دوباره به من خیره شد
-میشه؟!
من من کرد -بریم ولی نمیدونم چرا دارم به حرفت گوش میدم .؟!
سوار پژو 405 اش شدم . سرمو تکیه دادم به پشتی و چشمهامو بستم . آمپوله داشت اثر میکرد . چشمهام سنگین شدندو خوابم برد
-پاشو رسیدیم بیا بالا بخواب
چشمهامو باز کردم توی پارکینگ بودیم . اومدم پایین . شایسته زیر بازومو گرفت و کمک کرد سوارآسانسور بشم . رسیدم توی خونه اش . برد منو روی یه تخت .
-بگیر همینجا بخواب برات یه سوپی چیزی درست کنم
پتو روکشید روم و در اتاق روبست و رفت بیرون .توی اتاقی بودم که کاغذ دیواری صورتی داشت . کنار پنجره پر گل بود که سبزو براق بود برگهاشون .چشمهام باز هم سنگین شد و خواب عمیقی منو ربود .
مدت زیادی خوابیدم .شاید4 یا5 ساعت. بالاخره با زنگ موبایلم از خواب پریدم . اول نفهمیدم کجام ولی گوشی ور گرفتم
-الو
-بادکجایی؟ هر چی زنگ میزنم چرا در رو باز نمیکنی؟
-ببخش پروانه جان .یکی از دوستام اومد بردتم دکتر .
-حالت چطوره؟
-بهترم
-کجایی الان ؟
-خونه همون دوست
-میام میارمت خونه تون
-نه مرسی شب خودم بر میگردم .مرسی
قطع کردم.دوباره سرمو روی بالش گذاشتم . کمی سبکتر شده بودم .در اتاق زده شد .
-بفرمایین
شایسته با یه سینی که از روش بخار بلند می شد اومد تو . لبخندی روی لبش بود . لباس بلند و بی آستین گل بهی تنش کرده بود . از اونها که از بالا تا پایین دکمه میخورن . این لباس بلند حتی مچ پاشومیپوشوند .موهاشو از پشت بسته بود .
-بالاخره آقا بیدار شدند
اومد نشست کنارم روی تخت . آرنجهامو فشار دادم تا بلند شم .سینی رو گذاشت زمین . زیر بغلم رو گرفت .بالش رو مرتب کرد تا تکیه کنم.چشمهای نیم بسته ام شایسته رو توی قاب داشتند که از توی بشقاب قاشق پر از سوپی روبه دهنم نزدیک میکرد 0
-بگو.............آ...آ....آ....آ
دهنمو باز کردم وقاشق رو گذاشت توی دهانم .بااین که مریض بودم ولی مزه سوپ خیلی خوشمزه بود . چند تا قاشق سوپ حالمو بهتر از قبلش کرد .دستی به موهام کشید و خندید
-اشتهات خوبه ها
-غذا خوشمزست خیلی
-لطف داری
چشمهامو بستم لبخندی زدم –نه جدی می گم تا حالا دست پختتو نخورده بودم عالیه
-بیا این دارو ها رو بخور. آب هم برات آوردم .
قرصهامو خوردم. دوباره خستگی توی تنم بود . دراز کشیدم .
-باد . الان 6عصره . کی خونتون میری؟
-برم؟
-می خواهی بمونی؟
-آره
لبخندی زد -پس خبر بده به مامانت نگران نشه بیچاره . نگی اینجایی ها .
سینی رو برداشت و از در اتاق رفت بیرون. احساس لذت میکردم . از توجه ومراقبت شایسته کیف میکردم . ریلکس میشدم.شماره خونمون رو گرفتم
-بله
-سلام مامان
-سلام کجایی پسرم ؟نگران داشتم میشدم
-هیچ جا مامان جان . دوستام چن وقت بود منو ندیدن اومدن بردنم بیرون . شاید شب هم پیششون بمونم . زنگ زدم نگران نشین
-باشه عزیزم . فقط ...
-چی ؟
-فقط لطفا مواظب خودت باش
-چشم .چشم . قربونت مامانی خودم
-خداحافظ عزیزم
موبایل رو قطع کردم دوباره در زد .
-بیا این پیجامه رو پات کن . سخته با شلوار لی گرفتی خوابیدی که
رفت بیرون .شلوارم رو عوض کردم و دوباره خوابیدم .تا نیمه های شب خوابیدم ولی نیمه های شب بیدار شدم . حالم دوباره بد شده بود . تبم بالا رفته بود . بی اختیار ناله میکردم . در اتاق دوباره باز شد . اومد تو . دستشو گذاشت روی پیشونیم .
-اوه اوه چه داغی تو !
رفت بیرون . وقتی برگشت یه لگن آب دستش بود .
-بیا پایین بخواب روی زمین .
بالش رو برداشت گذاشت زیر سرم . جورابامو در آورد و پامو کرد توی آب خنکی که توی لگن بود . لرزیدم به خودم . خواستم در آرم ولی نذاشت . پیجامه مو زد بالاتر و با پارچه خیس کشید به ساق پام . چندین بار این کارها رو تکرار کرد . چندساعت گذشت نمیدونم . هذیان میگفتم ولی کم کم احساس می کردم که از دمای تنم داره میشه . آهی از سر راحتی کشیدم و چشمهامو بستم .آروم آروم خوابم برد . ولی تاصبح دوبار دیگه پریدم و هر دوبار شایسته رو م یدیدیم که پایین تخت گرفته نشسته . منو پاشویه می کرد .یه کیسه یخ هم روی پیشونیم گذاشته بود .دمدمهای صبح تنفسم آرومتر شد وبه راحتی خوابیدم .یادمه خواب دیدم که توی زندان هستم و هنوز آزاد نشدم ولی امکانات زندان درحد هتلهای 5 ستاره بود !
صبح شده و من از خواب بیدار شدم . نگاهی به اتاقی که توش هستم انداخت
     
#29 | Posted: 22 Apr 2011 13:01
قسمت 29
دستام میلرزید. شماره مویایل مارال را گرفتم . نگاهش کردم .انگشت راستم را روی گوشی سبز گذاشتم و فشار دادم . نفس عمیقی کشیدم . گوشم را به گوشی چسبوندم .دیگه باداباد . هر چی میشه بشه . دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است .قطع کردم . یعنی چی ؟ خوب باشه ظهر میزنم .....
ظهر زنگ زدم .... دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است
عصر زنگ زدم ..... دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است
شب زنگ زدم .... دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...یعنی چی ؟
فردا زنگ م یزنم 8 صبح . 10 صبح . 11 . 1بعد از ظهر . 4 عصر. 5 عصر. 10 شب . حتی 12 شب ولی ........ دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. ای خدا دارم واقعا دیوونه میشم .کجاست این دختره ؟!!!!!
فردا هر نیم ساعت یه بار زنگ میزنم ولی............بازهم دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است. پس فردا هر یه ربع به یه ربع ولی باز هم دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است...
شماره خونشون رو داشتم ولی هر چی میگردم پیدا نمیکنم . همه اتاقم رو ریختم به هم ولی نیست که نیست .یاد ریحانه میافتم. خودشه با اون میشه ارتباط برقرار کرد . توی موبایل میگردم ولی چیزی به اسم ریحانه نیست که نیست . دوباره میگردم و سه باره ولی نیست که نیست لامصب . بمیری ریحانه که نیستی . خسته از گشتنهای بی حاصل میشینم روی زمین و پیشونیمو میچسبونم به سنگهای سفید سردش .

((((((((چای داغ رامبد توی لیوانهای گنده ترکی حسابی چسبیده . همیشه شکلات همراه با چای میچسبه خفن . تکیه دادم به پشتی و به رامبد وسیمین نکاه میکنم که روبروی من نشسته اند . ساشلی واقعا زیباست و ناز . از شیرین زبونیش که نگو نپرس. موهای طلایی داره که حالا که نشسته روی پای سیمین داره براش میبافه . زیر چشمی به من نگاه میکنه و گاهی لبخند میزنه . اصلا از روبروم یه موج قدرتمند انرژی داره بهم میخوره و منو سرشار میکنه . حس خیلی خوبی دارم . خیلی عالی . رضایت خاطر دارم .
-اگه سیمین نبود میدونی بهت چی می گفتم ؟
من و سیمین با نگاهی متعجب رامبد رونگاه کردیم . اون هم با شیطنت نگاهمون کرد
-چی ؟
-هردوشونو بگیر
-رامبد ؟!
همه خندیدم . ساشلی بلند شد و رفت عروسکشو برداشت گذاشت روی پاش و تکون داد .
-از این نارنگی ها بخور
-چشم (یه نارنگی برداشتم )
-از وجود هم خبر دارن؟
-مارال که نه ولی شایسته یه بوهایی برده گمونم
-ببین پسر منم مثل تو مردم. میفهمم چی میخواهی ولی موندی. برزخی شدی کلا. آره؟
-ای
-پس یه چیزی بهت میگم .برو سراغ مارال . شایسته هرچی هم خوب باشه ازت 15سال بزرگتره . الان هم خوش باشی چن سال بعد این جوری نیست . گرچه بهت خیلی محبت کرده . اینو میشه درک کرد که اسیر محبتش بشی . مخصوصا با این مریضی اخیرت .
- ولی رامبد باد مارال رو خوب نمیشناسه
-خب نشناسه . باید بره جلو تا بشناسه دیگه .تا نره که نمیشه
هردو بهم نگاه کردند . حرف حسابی بود . پوست نارنگی رو کندم و یه پر گذاشتم دهنم . ترش ترش بود . قیافه ام رو در هم کشیدم . دوتایی خندیدند. قورتش دادم .
-بله حق با شماست . نمیدونم چرا شنیدنم هر حرفی از دهن شما برام این قدر کار راه اندازه؟))))))))))

سرمو از روی سنگ کف اتاق بلند میکنم . کله ام داغ کرده می رم زیر دوش آب سرد .
فردا و پس فرداو پسون فردا زنگ میزنم . ولی بی فایده است . تا روز هشتم ساعت 7صبح .وای خدای من گوشیش داره بوق میخوره . روشنه . داره بوق میخوره . زنگ پشت زنگ زنگ پشت زنگ . اه چرا بر نمی داری بردار .بردار . التماس میکنم که برداری. بوق اشغال میزنه . دوباره می گیرم . بوق آزاد و بوق اشغال . از لجم میخوام که گوشیم رو پرت کنم به دیوار ولی نفس عمیقی می کشم و برای بار سوم میگیرم . زنک زنک زنک و ........برداشت. برداشت . حالا ...........صدای زیبای مارال زیبای من توی گوشی است
-بله؟ ........
قلبم عین گنجیشک میزد . وای خدا . خودشه .
-الو ؟ چرا حرف نمیزنین؟..................قطع کنم؟
آب گلومو قورت دادم- سلام
سکوت کرد ولی صدای نفسهاشو که شدید شده بود می شنیدم
-مارال خانوم؟
-بله؟
-منم
-بله
-خوبین؟
-بله
-ببخش مزاحم شدم سر صبحی
-بله
-بله؟
-یعنی نه .خواهش میکنم
-خوبی؟
-بله
زبانم توی دهانم نمی گشت خشک شده بود انگاری. مارال هم جز بله بله چیزی از دهنش درنمی اومد .نفس عمیقی کشیدم . وای خدا جون چی بگم ؟ چرا لالمونی گرفتم من؟ کمی سکوت کردیم . این دفعه مارال حرف زد
-آقا باد؟
-بله؟
-کاری داشتین؟
-ام .......ام
-من میخواستم این موبایلتون رو پس بدم ولی آدرستونو نداشتم . آزانس هم زنگ زدم ولی جواب درستی بهم ندادند . فقط بگین کجا با یه تاکسی بفرستم بیاد .؟
قلبم ریخت . سرم هم گیج داشت میرفت . یعنی چی ؟ این چی داره میگه ؟
-مارال خانوم آدم که هدیه رو پس نمیگیره
-بله ولی بهتره که پسش بدم . حالا بگین کجا بفرستمش؟
-نه . (یه نفس عمیق کشیدم) ببین برات یه سوء تفاهم پیش اومده .اجازه بده توضیح بدم
-نه آقای مدنی .نیازی نیست
-چرا نیازه باید بگم
-ببینین .
-نه بذارین من بگم
-ببخشین ولی من الان باید برم کلاس و وقت ندارم .پس بهتره که وقت شما رو هم نگیرم . همه چیز هم کاملا مشخصه . نیازی نیست شما خودتو اذیت کنی
-مارال خانوم به من فقط بگو که کی کلاست تموم میشه ؟
-برای چی؟
-بگو
-خب هر وقت اصلا چه ربطی داره ؟
-شما بگو خواهشا"
-آخه چرا؟
-ازت خواهش میکنم مارال جان
-خب ...............ساعت 11.5 . چطور؟
-به من اجازه بده بعد از کلاس ببینمت و حرفهامو بزنم .
-برای چی؟
-من حرفهامو بهت بزنم .اگه نخواستی . به رو جفت چشمام . میرم و دیگه هم پیدام نمیشه . باشه؟
مارال چیزی نگفت به نظرم داشت حرفمو سبک سنگین میکرد
-باشه فقط ..............
-فقط چی؟
-فقط جلوی در نیایین . اون طرف خیابون یه کیوسک روزنامه فروشی هست من میام اونحا .
-چشم چشم حتما . کجاست دانشگاه؟
آدرس داد و قطع کردیم .پاشدم رفتم حمام . توی حموم آواز سیمین بری گل پیکری رو می خوندم .ریشم رو زدم . یه دست کت شلوار سرمه ای داشتم اون رو هم آماده کردم . ژل زدم به موهام و آماده نشستم تا برم . از خونه ما تا دانشگاهش خیلی راه نبود ولی طاقت صبر کردن نداشتم . دوباره پوشیدم یه پیراهن سفید با راه راه آبی هم داشتم پوشیدم اومدم پایین . مامان توی حیاط بود .
-به به شا داماد کجا ؟!
خنده ام گرفت –دارم میرم عروس رو بیارم دیگه . سوئیچ 206 کجاست ؟
-توی کیفمه
برداشتم و نشستم توی ماشین . نگاهی توی آینه به خودم کردم .واقعا عین خواستگارها شده بودم .لبخند زدم .
وقتی رسیدم جلوی دانشگاهش. هنوز یک ساعت تا قرارمون مونده بود. از روزنامه فروشی یه مجله خریدم . یه مجله خانوادگی از اینهاکه توش پره از فریبها و تجربیات تلخ و شیرین زوجها . دوباره توی ماشین نشستم . صفحاتش رو ورق میزدم ولی اصلا نمی فهمیدم چی نوشته و چی هست اصلا ولی خودمو باهاش مشغول کردم تا وقت بگذره .سرم توی مجله بود تا این که صدای تق تق زدن به شیشه باعث شد سرمو بیارم بالا. یه افسر پلیس بود.شیشه رو کشیدم پایین
-بله جناب سروان ؟
-چرا حرکت نمیکنی؟
-بری چی حرکت کنم ؟ مگه توقف ممنوعه ؟
-نه نیست ولی من بهت میگم حرکت کن . راه رو تنگ کردی
-ببخشین جناب سروان ولی من یه کاری دارم باید همینجا وایستم
-حرکت کن بهت میگم وگرنه جریمت میکنم
-ای بابا زور گویی تا چقدر آخه ؟
گذاشتم توی دنده و راه افتادم . یه کمی دور شدم . از تو آینه افسره رو دیدم که سوار موتورش شد و رفت من هم دنده عقب گرفتم و برگشتم سرجام . روزنامه فروشه بهم خندید ومن هم لبخندش زدم . اومدم پایین و تکیه دادم به ماشین . ساعت از 12 هم گذشته بود ولی مارال پیداش نبود .
-آقا مستقیم ؟
برگشتم نگاه کردم . به زن کوتاه قد با لبخند به من نگاه میکرد .داد میزد که جنده است .
-نه خانوم بفرمایین
-واه واه چه بداخلاق
همینم کم بود که مارال منو با این ببینه
-بفرمایین گفتم
زنه به راهش ادامه داد و دور شد . هنوز 10 متر ازمن دور نشده بود که سوار یه مزدا شد . دوباره به در دانشگاه نگاه کردم ناامید شده بودم که از دور دیدمش که داره از خیابون رد میشه . یه دختر دیگه هم باهاش بود که قیافه اش آشنا بود . کی بود یعنی؟ اومد جلو . لبخند عریضی زدم
-سلام
-سلام
-سلام
-خوبین آقای مدنی؟
-ممنونم . ببخشین شما؟
-ای بابا من طرلانم دیگه باهاتون اومدیم کاشان
-ا ببخشین طرلان خانوم شرمنده نشناختم
-خواهش میکنم .
-مارال جان تا من یه روزنامه بخرم تو به کارت برس.
نگاه مارال کردم که سرش رو پایین انداخته بود . یه مانتو مقنعه سورمه ای پوشیده بود
-مارال نمیخواهی به من نگاه کنی؟!
سرش را آورد بالا و چشم توی چشمم دوخت . چشمهاش تکون سختی بهم داد . سرم رو پایین انداختم . حرف زدن برام شده بود عین آجر گا ززدن . کمی این پا اون پا کردم
-این جا که نمیتونم حرف بزنم . کلی حرف دارم
-خب بگید میشنوم
-وسط خیابون ؟!
-خب پس کجا؟
-بیاین بریم یه جایی بشینیم الان سر ظهره. ناهاری بخوریم .من هم حرفهامو بزنم
نگاهی به طرلان انداخت . من هم همینطور .ایستاده بود و از توی پیاده رو به ما نگاه میکرد . دوباره به مارال نگاه کردم .
-پس طرلان هم با مامیاد
-آخه من حرفهام خصوصیه. نمیشه که
-پس هیچ چی .
دست کرد توی کیفش و یه جعبه کوچیک در آورد . جعبه موبایل بود . انگار با پتک زدند توی سرم . غم های عالم ریخت توی قلبم . یه چیزی داشت بهم میگفت که تموم شد . همه چیز تموم شد . جعبه رو به سمتم دراز کرد . گرفتم و توی دستم نگه داشتم . دستام یخ کرده بود .طرلان اومد طرف ما و به مارال نگاه کرد .سرم رو پایین انداختم . نمی دونستم چی باید بگم. دست و پامو گم کرده بودم .همه حرفهام یادم رفته بود و فقط عین این ابله ها به صحنه وچیزهایی که اتفاق می افتاد نگاه میکردم .
-کارت تموم شد مارال جان؟
-بله بریم.........آقا باد خداحافظ
جوابی ندادم . از ناراحتی زیاد میترسیدم دهنمو باز کنم و صدام عوض شده باشه . صدای قدمهاشون رو میشنیدم که دارند دور میشند . سرم رو بالا آوردم و به دور شدن مارال نگاه کردم .دوتایی سوار تاکسی شدند و ا زاونجا رفتند .
در ماشین رو باز کردم ورفتم نشستم تو. دستامو روی فرمون گذاشتم و سرم رو روی اونها . یعنی چی شد؟! چرا نمی فهمم چی داره میشه ؟ نفس عمیقی کشیدم . باز هم کشیدم . اصلا نذاشت که حرف بزنم . یعنی هیچ محبتی بین ما نبوده؟ چرا این جوری شد همه چیز؟ چرا همه چیز به این سمت رفت؟ اصلا اتفاقات پیش اومده رو نمیتونستم باور کنم . بامشت کوبیدم روی فرمون و بعد روی داشبورد . دوباره روی فرمون و باز هم روی داشبورد . ابروهام توی هم گره خرده بود . خشمی سرکش وجودمو فرا گرفت . استارت زدم و تک آف کردم . میخواستم حرصمو سر ماشین خالی کنم انگار . هنوز 10 متر نرفته بودم که توی ترافیک افتادم . با عصبانیت . ویراژ میدادم تا این ترافیک رو رد کنم . انداختم توی لاین راست و رفتم جلوتر . نمی دونستم کجا قراره برم؟ نمی دونستم چی کار قراره بکنم فقط می خواست دور شم . تا این که دیگه جایی قفل شد و فقط خروجی راستم باز بود که نمی خواستم برم اونور . به جلو نگاه میکردم و به اطراف که در کمال تعجب مارال و طرلان رودیدم که توی همون تاکسی درست دو ماشین اون طرف تر روی صندلی عقب نشسته اند . مارال سرشو رو پایین انداخته بود و طرلان باهاش صحبت میکرد .غضبی مهیب کله ام روبه دوران آورد . ترمز دستی رو کشیدم و پیاده شدم . از بین ماشین ها رفتم تا به تاکسیه رسیدم . بی معطلی در عقبشو باز کردم .مچ دست مارل رو گرفتم و کشیدمش بیرون . چشمهای مارال گرد شد وترس توی چهره اش نشست .
-پاشو بیا کارت دارم
کشیدمش و نشوندمش تو ماشین خودم . دنده عقب یه کم گرفتم و از خروجی گازیدم و دور شدم . کل این اتفاقات توی 20ثانیه اتفاق افتاد و فکرنکنم که کسی اصلا چیزی فهمید . حتی طرلان هم تنها عکس العملش باز موندن دهانش و خیره شدن به ما بود . با خشم به روبروم نگاه می کردم و اصلا توجهی به مارال نداشتم که ترسیده ولرزان خودشو به در چسبونده بود و با وحشت به من نگاه میکرد .توی اتوبان افتاده بودم و توجهی به سرعتم هم نداشتم .یه آن نگاه کردم دیدیم رفته بالای 140. پامو از روی گاز برداشتم .کجاییم الان ؟ اتوبان جهان کودک بودم و نزدیک پارک جنگلی .بهترین جا . پیچیدم سمتش.
-اقا باد؟.................باد.................باد با شما هستم ...................چرا جواب نمی دی؟..................به خدا دارم از ترس سکته میکنم................باد ...............اقلا بگو کجا داریم می ریم؟.............باد ................به خدا الان جیغ میزنم
نیم نگاهی به مارال انداختم که بریده بریده این حرفها رو میگفت . دیگه رسیده بودیم جلوی پارک جنگلی .پارک کردم .. قفل فرمون رو بستم .
-بیا پایین
در را باز کرد و زودپرید پایین . اونموقع روز پارک و اطرافش خلوت خلوت بود . فقط سمت مترو رفت وآمد بود ولی خود پارک به نظر نمی اومد کسی توش باشه . دستمو به طرفش دراز کردم یعنی که بیا بریم این طرف . دستمو نگرفت ولی دنبالم راه افتاد .حالا که مارال رو کشونده بودم اینجا و اون هم ترسیده بود یه کمی پشیمون شده بودم . از ترسوندن مارال نارحت شده بودم ولی به روی خودم نیاوردم . دلم براش سوخته بود . کمی رفتیم جلوتر . روی یه نیمکت گرفت نشست . دستاشو به کیفش گرفت و به من خیره شد
با لحن عصبی – باد .........وایستا
ایستادم و بهش نگاه کردم.چهره عصبانیش برایم ده بار خواستنی تر شده بود . به سمتش برگشتم . نگاهش کردم . هردوچشم دوختیم به چشم هم . مارال ........مارال من زیباتر از هر موقعش شده بود . مقنعه اش عقب رفته بود و نیمی از موهای مثل شبقش پیدا بود .چشمهای مشکیش و خال کوچیک روی چونه اش باهم هارمونی زیبایی داشتند . لبهای به هم فشرده اش و برافروختگیش سرخی زیبایی روی گونه های برگ گلش انداخته بودند ..
پره های بینیش باز و بسته می شدند .
-برای چی منو اینجوری کشیدی آوردی اینجا؟
یهو به زانو افتادم و دستشو توی دستام گرفتم
-مارال .........مارال من .............بامن................بامن ازدواج میکنی؟
خون به صورتش دوید و سرخ سرخ شد . اول عادی و بعد چشماش گشاد وگشاد ترشدند . چندلحظه ای به حال تعجب موندند. لبخندی روی لبش نشست و چشمهاشو از شرم به پایین انداخت . سعی نکرد دستشو از دستم در بیاره . یاد خواستگاری های فیلمهای قدیمی افتادم . یه زانومو روی زمین گذاشتم و پای دیگه ام رو عمود بهش قرار دادم . با دست راست دستش رو نگه داشتم و با دست چپ اشاره کردم
-ای بانوی زیبا که همانندشما در آسمانهاو زمین نیست آیا افتخار همسری با بنده را به این کمترین می دهید؟ اگر بنده را به غلامی درگاه خود بپذیرید بیشترین لطف را به خانه زاد خود نموده اید !
لبخندی زد و دستشو از دستم کشید بیرون و از جا بلند شد
-به خداوند قسم که از این درگه تکان نخورم تا جواب خویش از آن بانوی دلفریب بستانم .
-باد پاشوزشته یکی میاد می بینه
-برنخیزم
-پاشو بریم اونور تر
-برنخیزم
-کت و شلوارت هم خاکی شد
-کت و شلوا فدای یک تا رموی شما . فقط جواب .
خندید و ردیف زیبای دندانهای مروارید گونش پیدا شد
-آری یا نه؟
خندید –اگه نه بگم ؟!
-اگر نه بگویید مرا به کشتن داده اید و خونم پای شما میباشد
یه زن و شوهر مسن که ردمی شدند ایستادند و به ما خیره شدند. شاید فکر میکردند تمرین تاتره.مارال زیر بغلم رو گرفت و بلندم کرد .
-پاشو . زشته بریم یه جای دیگه حرف بزنیم من خجالت میکشم .
چند نفر دیگه هم ایستادند تا ما را تماشا کنند .بلند شدم و خاک شلوارمو تکمون دادم . مرد و زن هنوزبه ما نگاه میکردند. به سمتشان برگشتم و تعظیم غرایی بهشون کردم . لبخند زدند و زنه حتی یه دستی هم زد . رفتیم توی بوفه پارک . اونجا هم خلوت بود . روی دوتانیمکت چوبی نشستیم وسطمون یه میز چوبی پوسیده بود . گارسونه که یه پسر کم سن بود جلو اومد.
-چی می خوری؟
-چیزی نمی خوام
-داداش دوتا شیر کاکائوی داغ بیار
پسره که رفت پی کارش با لبخند به مارال نگاه کردم
-خب؟
-خب چی؟
-زن من میشی؟
سرش روانداخت پایین ولی لبخندش کاملا مشخص بود .مدتی گذشت و هیچ کدوممون حرفی نزدیم
پسره شیر کاکائوها رو آورد وگذاشت جلومون
-امر دیگه ای ندارین ؟
-نه مرسی
پسره که دور شد دوباره به مارال نگاه کردم. هوا کمی سرد بود
-یه قلپ بخور گرمت کنه .
با دودست لیوان داغ رو گرفت . دست زیبای مارال که لیوان رو در بر گرفته بود .نظر رو جلب کرد . یه انگشتر قوس و قزحی به انگشت اشاره دست راستش کرده بود
-باد؟
-جان باد؟
-تو کجا بودی این ماهها . نبودی .بعد یهو عین رعد و برق پیدات میشه میگی زن من میشی؟!
-اول یه قلپ بخورگرم شی برات همه چیزرو میگم .
لیوان رو به لب خوشگل قلوه ایش نزدیک کرد و یه جرعه خورد . من هم همراهیش کردم . داغی شیرکاکائوحالمون را حسابی جا آورد .
-مارال جان قبول دارم الان موقعیتی پیش اومده که تو به من بدگمان بشی . من هم جای تو بودم همین فکر ها رو ممکن بود بکنم ولی اجازه بدی همه چیز رو برات میگم .
مارال یه جرعه دیگه خورد و به من خیره شد . توی دریای زلال چشمهاش غرق شدم واصلا یادم رفت چی میخواستم بگم . دلم برای این چشمها تنگ شده بود . دلم میخواست چیزی نگم و ساعتها فقط به چشمهای آهو وش مارالم نگاه کنم . چشمهای خوش حالت ومژه های بلندوبرگشته . مردمک مشکی اش توی زلالی سفیدی چشمش شنا میکرد . به خودم اومدم .منتظر من بود
زمزمه کردم –عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده بود
لبخند شرم آگینی زد. نفس عمیقی کشیدم
-یادته خونه دوستمو دزدزده بود ؟ ما هم دستمون به جایی بند نبود . تا این که به طور اتفاقی فهمیدیم که یک از دزدها با ماشین دزدی ما تصادف کرده . ما کارآگاه بازی در آوردیم و رد دزد اصلی رو پیدا کردیم . تو یه غافلگیری انداختیمش توی ماشین و بردیمش جایی بستیم تا ازش اعتراف بگیریم . یه دوروزی اسیر بود . بالاخره خواست با ما همکاری کنه . ما روبرداشت برد پیش مال های دزدی ولی از بد شانسی ما اونجا محاصره پلیس بود که ریختندو همه رو گرفتند
-وای چه ترسناک . بعد چی شد ؟
-بعد از مدتی فهمیدند که ما با دزدها نیستم ولی آدم ربایی اومد توی پرونده مون . دزده ازمون شکایت کرده بود وچهار تا هم گذاشته بود روش که منو خیلی شکنجه کردند واز این حرفها. خیلی بلبشو بود اونجا . چند ماه تو حبس نگرمون داشتند تا بالاخره ولمون کردن و..........الان هم در خدمت شمام
-وای باد باورم نمیشه . داری راست میگی این ها رو؟تو واقعا توی زندان بودی؟
-آره دروغم چیه؟
-یعنی تو.........تو واقعا زندانی بودی؟
-بله متاسفانه
-چه جوری ولتون کردند ؟
- دادگاهیمون کردند ولی با سند آزاد شدیم .البته تا 2 ماه دیگه مدتش تموم میشه .و سندمون روآزاد میکنند.
-اصلا نمیتونم باور کنم که تو توی زندان بودی
-من یه بار بابام اومد ملاقاتم ازش خواستم بهت زنگ بزنه بگه من نیستم . ولی روم نشد بگم اونجام .راستشو بخواهی هنوز هم روم نمیشه ولی باید حقیقتو بهت میگفتم . یه چیز دیگه هم باید بهت بگم .
-چی؟
-منو ا زکارم بیرون کردند
-دیگه توی آژانس نیستم یعنی؟
-نه . اخراجم کردند .
با بغض -چه بد . چه اتفاقات بدی برات افتاده بود . .خیلی برات ناراحتم . چه جوری اونجا رو تحمل میکردی ؟
نگاهی به اطرافمون کردم . چندتا مامور داشتند از اون طرف رد میشدند. بهتر بود از اونجا پا می شدیم. زدم زیر بازوش
-بهتره از این جا پاشیم بریم .گیر می دن بهمون .حالا اون وقت خر بیا رو باقالی بار کن
ترسید-وای کو ؟ مامور؟ پاشیم پاشیم بریم . ساعت چنده ؟
پول شیر کاکائوها روحساب کردم و رفتیم سوار ماشین شدیم . به مارال نگاه کردم که سرش را گردونده بود و به بیرون نگاه میکرد. یواش دستشوکه روی دامنش بود رو توی دستم گرفتم . برگشت و به من نگاه کرد ولی دستشو نکشید . خوشحال شدم .دستشو توی دستم گرفتم و کمی فشار دادم .
-خب حالا میبرمت یه ناها رخوب بخوریم یه جای درجه یک
-باد من کمی دیرم شده باید برگردم دانشگاه . ساعت 1 کلاس داشتم .
-نمیشه یه امروز رو نری؟ من باهات خیلی حرف دارم . خیلی . به خدا مارال به تنها چیزی که توی اون موقع فکر می کردم تو بودی . تو .
-چرا تا اومدی بهم زنگ نزدی ؟
-اولش گیج بودم .نه این که مکالمه آخرمون یه کم تلخ تموم شد . بعدش هم به خدا چندین روز بود شمارت رو میگرفتم . خب خاموش بود .
خنده ریز کرد-آره. من وقتی بابات زنگ زد و اونجوری گفت تا یه ماه بعدش هم خاموش نکرده بودم ولی بعد دیگه کاملا ناامید شده بودم و قطعش کردم .
-دیروز چی شد که روشنش کردی؟
-خودم هم نمیدونم . یه حس غریبی صبح زود بهم گفت این کار رو بکنم .و وقتی روشنش کردم و تو زنگ زدی چشمهام داشت از حدقه میزد بیرون .
هردو خندیدیم . حس قشنگی داشتم .
-کبابی یا پیتزایی؟
-فرق نداره .هرجور راحتی
-پس ببرمت یه کبابی خوب توی سعادت آباد . طبقه آخر. تهران هم زیر پامون . باشه؟
سرشو رو به عنوان موافقت تکون داد و دست منو توی دستش گرفت . میخواستم برم عرش ...
-نه !
-خب چرا نه ؟
-معلومه عزیزم. هنوز وقتش نیست
-چرا وقتش نیست ؟ من نزدیک 25سالمه الان
-اولا 25سالت نیست تو 24 داری میری. بعدش هم فرضا هم که 25سالت باشه . الان یه پسر 25 ساله وقت زن گرفتنشه آخه ؟
-ای بابا . مامان ببین داری دگم برخورد میکنی ها .پس کی ؟ تو 60سالگی لابد؟
نفس نفس افتاده بود -خودتولوس نکن . ببین پسرم . تو تازه اول جوونیته .باید خیلی کارها بکنی . باید بری دنیا رو بگردی . باید ادامه تحصیل بدی. باید توی کارت پیشرفت کنی .حالا تواول جوونی میخوایی خودتوبندازی تو چاه .
-خودتون هم که هم سن و سال من بودین که عروسی کردین
-اولا اون قدیم وضعیت اجتماع با الان فرق میکرد در ثانی من هم نمی گم که اشتباه نکردیم . اگه من زن بابات نشده بودم بابام میخواست منو بفرسته سوئیس برای ادامه تحصیل . خیلی دوست داشتم که معماری بخونم ولی درگیر عشق و عاشقی و از این حرفها شدم .
-خب بعد از ازدواج میرفتی
-خب نشد دیگه . بابات که اون موقع پولی نداشت . بابام هم که از ازدواج من لجش گرفته بود یه پاپاسی هم بهمون کمک نمیکرد . سوییس برم اونوقت ؟! تا شابدوالعظیم هم زورکی میرفتیم اون موقع ها .!(خودش خنده اش گرفت )
-مامان جون مگه نمیشه آدم با زنش بره گردش ؟. با زنش بره دنیا رو بگرده ؟. تو کارش پیشرفت کنه و یا درس بخونه ؟ تازه من فکر کنم اگه آدم ا زخونه اش خیالش راحت باشه بهتر به کار هم میچسبه .تازه من که مشکل کار ندارم . همین فردا میرم پیش بابا وای میستم کار . 1 ساله هم چم و خم کارش رو میگیرم دستم . نمیتونم؟
مامان نگاهی به ساعتش انداخت –ببینم ا زخاله ات خبر نداری؟
-نه چطور؟
-قرار بود بیاد بریم خونه خواهر شوهرش . عمل کرده
-نه من چه میدونم این چیزها رو
مامان از روی ترد میل آمد پایین و خاموشش کرد . با حوله عرق دورگردنشو خشک کرد .
-من میرم دوش بگیرم . خالت اومد بشینه من زود میام
از پله ها رفت بالا. با ناراحتی بالا رفتنشو نگاه کردم . همونی که فکر میکردم . مخالفت کرد . اصلا نمی دونم چرا این قدر این جوری مخالف بود . از زندگی خودش ناراحته که نمیخواد من هم همونو تجربه کنم؟ غیر از این چیزی به ذهنم نمیرسید . دمغ نشسته بودم که خاله مهتاب آ
     

#30 | Posted: 22 Apr 2011 13:02
قسمت 30
لحظات آسمانی و ملکوتی داشتم .چیزی نگفتم و به طرف ماشین راه افتادیم در ماشین رو باز کردم نشستیم توی 206 مامان.
خیلی آروم گفتم –مارال ؟
-بله؟
-ببخش عزیزم نفهمیدم چه جوری پیش اومد
-چیزی نگفت و سرش رو انداخت پایین .
-ناراحتی از من ؟
باز هم چیزی نگفت ولی سرشوبه چپ وراست به علامت نه ناراحت نیستم تکون داد
لبخندی زدم –خب کجا بریم ؟
ساعت ماشین رو نگاه کرد و آهی کشید -دیگه کلاسم هم تموم شده . لطفا بریم خونه منو برسون
راه افتادیم . یه چیز جدیدی اتفاق افتاده بود . یه حالت جدیدی بین ما بود که نمی دونستم چیه ولی قلبم رو مالش میداد .سرش پایین بود .
-باد؟
-بله؟
-یه جایی بگم میتونیم الان بریم؟ من تا 6 وقت دارم برم خونه
-آره هر جایی که بخواهی . کجا؟
-بریم بام تهران . تله کابین سوار شیم .
خندیدم –به روی چشمم .ولی نکنه میخواهی منو ا زاون بالا پرت کنی پایین ناقلا؟
خندید –نه بابا این چه حرفیه ؟
هنوز به شوخی هام وارد نشده . همه چیز رو جدی میگرفت . توی راه دل زدم به دریا و دستشو گرفتم دوباره .چیزی نگفت . دست راست من دست چپشو گرفته بود و ناچا رتوی دنده عوض کردن هی باید بالا پایین می بردم دستشو . آروم دستشو ا ز توی دستم در آورد و گذاشت روی دنده . این کارش خیلی برام قشنگ بود . دستمو گذاشتم روی دستشو و تا توچال دستامون از هم جدا نشد . صحبتی رد و بدل نشد .با دستهای هم عشقبازی میکردیم . بلیط خریدم سوار تله کابین شدیم . از شانسمون فقط من و اون بودیم توی تله کابین .روبروی هم نشسته بودیم و دستهای مرال توی دستهای من بود .
-باد؟
-منو واقعا دوست داری؟
-این چه حرفیه ؟ من عاشقتم . بدون تو اصلا نمیتونم زندگی کنم
-خیلی دوستم داری؟
-آره خیلی
-واقعا این ها رو داری از ته دلت میگی؟
-از ته ته اعماق وجودم
-من هم تو رو دوست دارم . خیلی دوستت دارم .
دستشو از توی دستام در آورد .مقنعه اش ور مرتب کرد و گذاشت روی دامن مانتوش .
-باد نمیدونم چه جوری بگم ولی من هم بی تو نمیتونم نفس بکشم . اون مدتی که نبودی جهنم بود برام .دلم میخواست هرروز گریه کنم ولی نهیب میزدم و خودمو نگه میداشتم . دیروز یه حسی بهم گفت موبایل رو روشن کن وقتی صدای تو رو شنیدم قلبم داشت میزد بیرون . این قدر حالم عوض شد که عزیزم فهمید ولی هرچی گفت چی شده چیزی بهش نگفتم . (صداش عوض شد با بغض ادامه داد ) باد خیلی خوشحالم که الان پیشمی اینجا. خیلی غصه میخوردم . من تا به حال با هیچ پسری دوست نبودم . اصلا نمیدونم درسته یا نه که باهات تنهایی اومدم بیرون ولی برام دیگه مهم نیست .خودمو سپردم دست تو . دست سرنوشت . همونی که منو تور رو سر راه هم قرار داده . خود خدا خواسته این جوری حتما . نه ؟ درست نمیگم؟ این جوری نیست؟
چشمهای نازش پر اشک شده بود . دلم سخت لرزید .وای مارال من داره گریه میکنه ؟دستشو با گرفتم توی دستام
-عزیزم نکن این جوری اشک نریز منو میکشی . خواهش میکنم .
می خواستم برم و بغلش کنم . سرشو بذاره روی سینه ام ولی جرات نکردم . ازتوی کیفم دستمال کاغذی دادم بهش که اشکهاشو پاک کنه .بین گریه خندید و دستمال رو گرفت
-نی نی کوچولو شدم . نه؟
رسیده بودیم بالا .خیلی سرد بود ولی ما سرما رو نمی فهمیدیم . چای داغی خوردیم برگشتیم پایین . توی ماشین خودمارال دستشو گذاشت روی دستم و نوازشش کرد . غرق لذت شدم .توی ترافیک سنگینی افتاده بودیم ولی برام عین خیالی نبود . دلم میخواست ترافیک هیچ وقت باز نشه .هیجانشو حس میکردم . گویا از خطوط قرمزش یکی پس ازدیگری رد میشد و هرکدوم از این خط شکنی ها حالشو از این رو به آن رو میکرد . گرمای دست مارال پوست دستمو میسوزوند
-خب ملکه من کی بیام تورو از بابات خواستگاری کنم؟
خندید-اگه به منه میگم همین الان بیا
-خب من هم همینطور بیام تو پس ؟!
-نه نیایی ها یه وقت . بابام منو میکشه
خندیدم –نترس بابا جون نمیام . ولی امروز به مامانم میگم زنگ بزنه به مامانت و قرار بذارن بیان خواستگاری.خوبه؟
-اون وقت میگه چه جوری باهم آشنا شدیم ؟
-ابن که ساده ترین بخشه . از توی آژانس . من راهنمای تور بودم یادت نیست؟ تازه مامانتم که منو دیده .مگه نه ؟ راستی شیراز خوش گذشت ؟
-آره عین جهنم بود برای من . نمیتونستم هم بگم نمیام . فرهاد و ریحانه رو میدیدم لجم میگرفت .
یاد ریحانه و ساک زدنش برای اون پسره افتادم . برام شده بود یه معما ولی چیزی به مارال نگفتم
-از ریحانه چه خبر ؟
-نمی دونم از اون سفر به این طرف خیلی کم دیدمش . حتی کلاساشم یه خط در میان میاد . جواب درستی نمیده . به نظرم با فرهاد هم به هم زده .
رسیده بودیم سرخیابونشون
-من همینجا میرم پایین .
-همین امشب زنگ بزنه مامانم خوبه؟
-عالیه
توی برگشت هر چه آواز عاشقانه بلد بودم خوندم .زیبایی تهران به نظرم دهها برابر بود ))))))))))))))

نگاهی به خاله مهتاب انداختم . توی چشمهاش اشک جمع شده بود .
-تو دیگه چرا گریه میکنی؟
-یاد خودم افتادم یاد اولین آشناییم . خدا این حال رو ازت نگیره پسر .خیلی خوب حالیه و تو واقعا عاشقشی . نه؟
-آره
-فقط مسئله جنسی نیست؟
-خاله اصلا مسئله جنسی نیست . یعنی من قبل از این هر دختری رو باهاش آشنا میشدم . اولین چیزی که فکر میکردم این بود که توی رختخواب چه شکلی میشه !؟ ولی اصلافکر کردن راجع به این چیزها برای مارال گناهه و اون اینقدر پا ک و مقدسه که عین فرشته ها می مونه .
خندید-به همون خوشگلی هم هست؟
موبایلم رو در آوردم عکسی رو که امروز ازش گرفتم نشونش دادم . خاله گرفت و با دقت نگاه کرد. ابروهاش بالارفته بود
-نه پسر خیلی خوش ذوقی ها . این دختره یا ملکه وجاهت؟
-تازه خودشو ندیدی خاله . این قدر شیرین و دوست داشتنیه که نگو ونپرس. ........حالا با مامان حرف میزنی؟
-باشه .بسپرش به من . ببینم میتونم این خانومو راضی کنم . ؟..
-دختر منو حسابی نگران کردی؟ چی کاری بودکه نمیشد پشت تلفن بگی ؟
حال و وضعش به هم ریخته بود و آشفته به نظر میرسید . توی ماشین من به سمت ناکجا آباد میرفتیم یعنی بی هدف فقط خیابونها رو دور میزدیم .مارال لب ورچیده بود . توی این یه هفته تلاش زیادی کرده بودم که مامان روراضی به زنگ زدن کنم ولی اون زیر بار نرفته بود . حتی خاله مهتاب هم نتونسته بود کار چندانی انجام بده . آخر سر هم منو حواله به اومدن بابا از اصفهان داده بود .
زدم روی ترمز-به خدااگه نگی چی شده تکون نمی خورم دیگه نیم ساعته دارم تو خیابونا بالا پایین میرم
نگاهشو به من انداخت -باد تومنو نمیخواهی؟
-چطور؟!
-پس چرا زنگ نزد مامانت ؟
-گفتم که باید بابام بیاد تنهایی بیایم خواستگاری؟!
-من هم گفتم که عیبی نداره لااقل حرف بزنند قرار و بعد میذاریم تا بابات بیاد از سفر.
-میاد تا 10 روز دیگه میاد . عزیزم من عجله ام از تو بیشتره . فکرمیکنی این وضع برای من مطلوبه که تو رو هفته ای یه بار بتونم ببینم ؟
-نه نیست ولی شرایطی میشه که از دستم میدی .......... من هم از دستت میدم
-یعنی چی؟
-ببین بذار راحت بگم . نفس عمیق کشید
-داییم منو برای پسر داییم خواستگاری کرده
-چی ؟!
-گفتم که داییم منو برای پسرش خواستگاری کرده
-خب تو چی گفتی؟ مامان بابات چی گفتند ؟
-مشکل من همینه (اشکش سرازیر شد ) اونها موافقند میگن باید با پسرداییت عروسی کنی .نمی تونم باهاشون مخالفت کنم . پسر داییم عیب و ایرادی نداره . گفته درس هم میتونم بخونم .کارش هم بد نیست . از همه مهمتر پسر برادر عزیزمه .اصلا کاری به نظر من هم ندارند . به نظرون من موافقم . به عزیز گفتم که نه نمیخوام ولی فقط خندیده . باد .................عزیز من ..........دارند مقدمات عقد من رو مهیا میکنند . یه کاری کن
منگ شدم و چشمهام سیاهی رفت . سرمو گذاشتم روی فرمون .......
با پتک دارند توی سرم می کوبند .
-مگه شهر هرته؟! خودم میام خواستگاریت . نمی ذارم تومال کس دیگه ای باشی.عمرا بذارم دست کس دیگه ای بهت برسه .
-باد عزیزم . تنهایی که نمیشه . بابام خیلی به این مسایل حساسه . به آداب و سنن اعتقاد داره . اصلا تنهایی راهت هم نمیده چه برسه به این که پاسی بیایی خواستگاری
-خب چی کار کنم؟ هان؟ بذارم مال کس دیگه بشی؟! بگیرن تورو ازم؟
-نه عزیز دلم. نه . ولی یه زنگ مامانت بزنه قرار بذاره . من هم اونموقع ازت تعریف میکنم که بیایی ولی اگه هیچ کس نباشه .اونها منو حتما می دند پسر داییم .
- آخه مگه میشه کسی رو به زور شوهر داد؟ این چه وضعیه؟!
-نه به زور نمیشه ولی نمیشه مخالفت کنم
-یعنی چی که نمیشه ؟ خب بگو نمیخوامش .قهر کن . اصلا بگومیخوام ادامه تحصیل بدم .
-گفتم که پسر داییم با درس خوندن من مخالف نیست . ببین باد من تا حالا رو حرف بابام حرف نزدم . اون هم خیر و صلاح منو میخواد میدونم .ولی تا پای یه مورد مناسبتر در بین نباشه . اون به نظرش پسر داییم بهترین کیسه .
لبخندزدم – پس به نظر تو من کیس مناسبتری هستم ؟
سرخ شد و سرش را انداخت پایین . مارال خیل زود سرخ میشه . شاید به خاطر پوست روشنشه . لبخند خوشگلی رو لباش نقش بست . دستشو که رو ی پاش بود گرفتم و به لبم نزدیک کردم و بوسیدم .
-آخ باد نکن این جوری
برای گفتن (این جوری) لباشو یه جور خوشگلی غنچه کرد که دیوونم کرد . میخواستم بپرم و او لب زیبا رو ببوسم . یه بار دیگه پشت دستشو بوسیدم و با شیطنت گفتم-چرا نکنم ؟ خیلی خوشمزه است
خندید – باد خیلی بدجنسی
یه بار دیگه پشت دستشو بوسیدم و نوک انگشتاشو –خودم میدونم !
کف دستشو چند تا بوس ریز کردم – این قدر مزه میده
-آه آه . باد نکن خواهش می کنم . حالم داره بد میشه
هیچ مقاومتی نمیکرد با این وجود دستشو رها کردم
به من خیره شد .توی چشمهام خیره شد انگار میخواست منو ارزیابی کنه
-تو قبلا خواستگار دیگه نداشتی؟
-بابام تا حالا به کسی اصلا اجازه نداده بود که بیاد برای صحبت تا دیپلم بودم ولی از وقتی که دانشگاه قبول شدم حرفی نداره . حالا نمی تونی از بابات بخواهی که زود تر برگرده ؟
-باشه بذار سعیمو بکنم . بهت قول میدم که این مشکل رو حل کنم .حالا بخند . نبینم اشکاتو
-چشم . بیا دارم میخندم .
-حالا بیا بریم یه کافی شاپی چیزی . یه قهوه بخوریم
-فقط تلخ نباشه که من کام خودم تلخ شده از این ماجرا
خندیدم ...
-پس میایی دیگه ؟
-باشه فردا تهرانم . تو که منوکشتی از بس گفتی . حالا ما دیدیم طرف رو ؟
-نه کی دیدی؟ راستی به بار میخواستم برم عروسی برات یه چیزهایی گفتم . یادته؟
-آهان . پس این طور. چه طور مامانت رو راضی کردی ؟
-اون که از خداشه (آره جون خودم )
-عجیبه ولی باشه . یه کاریش می کنیم
-بابا میخوام پدر شوهرت کنم
-خودتولوس نکن دیگه .
گوشی رو که قطع کردم مامان دستشو کشید روی سرم .
-پس اگه ما بیاییم و نپسندیدیم دیگه حله؟
-آره حله حل . ولی این قدر دخترخوبیه که نگو نپرس
-خدا کنه . فقط بگم پسرم خوشگلی یه فاکتور خیلی کوچیکه تو زندگی مشترک
-مامانی . اصلا نمی فهمم که چرا مخالفت میکنی به این حد غلیظ . ؟
-عزیز دلم . من هیچ وقت بدتو نمیخوام . نه من هیچ مادری نمی خواد . این خانومی که که میگی رو ندیدم که باهاش دشمن باشم عزیز دلم . ولی من با الان عروسی کردنت مخالفم به خاطر این که سنت کمه . هنوز سرد و گرم روزگار رو نچشیدی . شاید بعدا نظرت باز هم عوض بشه . اون وقت اون دختر بیچاره چی؟
-مامان ........منو نشناختی هنوز . این قدر من این دختر رو دوست دارم که حدی براش نیست .
رفتم عین بچگیها نشستم روی پاش . دستمو انداختم گردنش وبوسیدمش .
-حالا اگه عروست شد میفهمی که چه گلیه
-دیگه این قدر زبون نریز الان دو هفته است که داری روی مخم راه میری . دیگه کاسه داغتر از آش که نمیشه شد . میشه ؟
دوباره موهاشو رو بوسیدم –نه قربونت برم .حالا زنگ میزنی ؟
-کی؟
-همین الان چه ایرادی داره ؟. تازه سر شبه . برای همین شب جمعه قرار بذار بابا هم فردا میاد .
-حالا بذار فردا می زنم
-گوشی رو آوردم و دادم بهش (با التماس) -مامان جان !
-از دست تو . چیه شمارشون ؟ اسمشون چیه ؟
-بیا برات نوشتم . اسم باباش آقای اسماعیلی .اسم خودشم که ماراله
شماره رو گرفتم و گوشی رو دادم دستش . چند تا زنگ خورد . اه چرا بر نمی دارن ؟
-الو سلام خانوم
وای برداشت . کی برداشته حالا؟
-می بخشین که مزاحمتتون شدم . ممکنه با خانوم اسماعیلی حرف بزنم ؟..................خودتونین ؟......................خوبین شما ؟ ببخشین این موقع شب زنگ زدم(حالا چه موقعیه مگه؟ تازه 8 شبه . از این تعارفهای الکیه دیگه )..............بله ببخشین برم سر اصل مطلب ..........................بله ..................من مدنی هستم ................والا می خواستم اگه اجازه بدیم برای امر خیر خدمتتون برسیم ......................................بله ............................بله...............................عرض میکنم خدمتتون ............. ....دختر شما چند وقت قبل با دوستاشون با آژانس پسرم رفته بودند مسافرت اونجا آشنا شده اند .....................بله ....................حالا می خواستم اگه اجازه بدیم این شب جمعه خدمت برسیم ..............(وای خدا جون یعنی الان چی داره میگه اون طرف؟)..................................بالاخره اینها جوونند و خودشون از هم خوششون اومده .............................باید حالا ما بزرگترها پا پیش بگذاریم ...........................................بله؟!...........................بله ....................................عجب ! اطلاع نداشتم .................خب چی عرض کنم ؟ .........................نخیر حق با شماست ..................................ایشالا به پای هم پیر شند .....(چی داره میگه ؟ قلبم به شدت شروع به تپش کرد)...............ببخشین مزاحم شدم ......................................خداحافظ.
مامان گوشی رو گذاشت و کلافه به قیافه هراسان من نگاه کرد
-این هم از این مارال خانومت که نامزد داره
-چی ؟! امکان نداره !
-حالا که امکان دار شده . این همه مخ ما روخوردی برای این مورد؟!
-مامان شوخی نکن
-شوخیم چیه عزیزکم. مامانش گفت مارال داره با پسر داییش عروسی میکنه
تکیه دادم به پشتی مبل وبا دهان باز نگاه کردم . نفهمیدم چه موقعیتیه ؟ دویدم بالا رفتم توی اتاق و به موبایل مارال زنگ زدم با اولین زنگ برداشت .
-مارال این چی بود مامانت گفت به مامانم ؟! باورم نمیشه . مگه تو قبلا نگفته بودی؟
صداش به طرز غریبی غمگین بود –باد .بذار فردا خودم بهت زنگ می زنم .باشه؟
-نمیخواهی بگی چی شده؟
-چرا ولی بذار دارم با عزیزم دوباره صحبت میکنم .دیروز خیلی باهاش حرف زدم ولی میگه حالاکه پسرداییت به این خوبی هست چرا باید بریم سراغ غریبه ؟ تازه از این که من باهات خودم آشنا شدم از دستم عصبانیه . بذار . منتظرم که بابام از سر کار بیاد . ببینم میتونم با کمکش نظرشو عوض کنم ؟
-مارال ..........مارال ............خیلی بد شد . مامانم به زور راضی کرده بودم زنگ بزنه . همه چیز خراب شد
-باد من .(هق هقش از پشت تلفن به گوش میرسید )ببخش منو . نمیخواستم این جوری بشه .
-مارال جونم گریه نکن . من هم گریه ام می گیره ها . چشم صبر میکنم
-ببین الان باید قطع کنم .بعد خودم بهت زنگ میزنم .باشه؟
-باشه. من منتظرم ها
دراز کشیدم و به سقف نگاه کردم . افکار منفی زیادی توی کله ام رژه میرفت و نمی تونم مرتب کنم . گه گیجه گرفتم .ساعت به نیمه شب نزدیک شده بود که گوشیم زنگ زد
سریع برداشتم –بله؟
-سلام ببخش این موقع زنگ زدم
- شایسته خانوم شمایین؟
-بله
-چیزی شده؟
-نه چیزی نشده نگران نشو. یه کم دلتنگ شده بودم می خواستم صداتوبشنوم
مونده بودم چه عکس العملی نشون بدم. چیزی نگفتم
-باد؟
-بله؟
-میتونی بیایی امشب اینجا ؟ خیلی احساس تنهایی میکنم .
دلم میگفت برو کمکش کن . این همه بهت لطف کرده .ولی گفتم
-ببخش شایسته جان الان نصف شبه فردا هم کار دارم .یه روز دیگه میام
سکوت کرد من هم چیزی نگفتم
-باشه ببخش مزاحمت شدم .خداحافظ
وقتی قطع کرد احساس شدید گناه همه وجودمو گرفت .نباید باهاش این جوری برخورد میکردم . اون چه گناهی داره ؟.می رم . ولی باید محکم باشی ها تو به مارال قول دادی .نباید پات بلغزه . برو از تنهایی درش بیار . لباسامو پوشیدم و یواش از در اومدم بیرون
-کجا میری این موقع شب؟!
از جا پریدم انتظار نداشتم مامان هنوز بیدار باشه . با لباس خواب ایستاده بود توی سرسرا و با تعجب به من نگاه میکرد
-هیچ جا یه هوایی بخورم
-بشین نمیخواد بری .
-نه چیزی نیست مامان جون
اومدم بیرون وچیزی نگفتم . شب سرد و خلوتی بود . مدرس روانداختم وآمدم پایین تا برسم کریمخان . اتوبان پرنده پر نمیزد .به هفت تیر رسیده بودم که برف شدیدی گرفت و به سرعت خیابون رو سفید پوش کرد . خیابون خلوت بود و برفها با لاستیک ماشینها از بین نمی رفتند . نمیدونستم این کارم درسته یا نه ولی خونه شایسته داشتم می رفتم . اون جوری که شایسته ازم خواهش کرده بود روشو نمی تونستم زیر پا بندازم . وقتی رسیدم جلوی در خونشون شدت برف بیشتر شده بود و سکوت عجیبی روی شهر افتاده بود . بارش برف و سکوت شبانگاهی . یه آپارتمان توی طبقه اول یه مجموعه 6 واحدی بود . تو اون ساعت شب که 1.5 شب بود هنوز چراغش روشن بود ونورش به پیاده رو می تابید . به پنجره اش نگاه کردم . برف سرو کله ام رو سفید پوش کرده بود . توی آخر آذر این برف باریدن خیلی کمیاب بود . دودل شده بودم که زنگ بزنم یا نزم . چند بار دل دل کردم و زنگ زدم . جوابی نداد. دوباره زنگ زدم .
(با ترس)-کیه؟
-باز کن منم باد
-چی ؟!
-باز کن منم
در رو باز کرد .سریع تپیدم تو .در آپارتمانشوباز کرد . گرمای خونه اومد به استقبالم . با تعجب بهم نگاه کرد
-اومدی؟
-بله . مگه نگفتی خودت که بیا؟
-چرا چرا گفتم . بیا بشین . آخه گفتی نمیای . تعجب کردم . راستش زنگ زدی خیلی ترسیدم .
-خب حالا اینجام
-خوش اومدی .بشین . بشین برات یه چیز داغ بیارم بخوری. برف گرفته؟
-آره برف سنگینی میشه
شیر قهوه داغی آورد ونشست روبروم
-چی شده شایسته خانوم ؟
-چیزی نیست
-نه خب بگو دیگه . راحت باش بامن
سرشوانداخت پایین و دامنشو مرتب کرد . یه لباس بلند سفید پوشیده بود. پقی زد زیر گریه . صورتشو با دستاش پوشند و گریه کرد .شونه هاش تکون میخوردند . هول شدم . چی کار باید میکردم .رفتم جلو و نشستم کنارش . دست انداختم دور شونه اش و به خودم فشردمش . چزی نگفتم . من خودم هم یاد غم و غصه هام افتاده بودم . شاید یه ربعی هق هق کرد . چشمهاش سرخ سرخ شده بود.
-باد .پسرخوب . مرسی اومدی. خیلی تنها و غصه دار بودم .
-چیزی شده ؟
-نه هیچ چیز جدیدی نشده . فقط دلم گرفته بود . دلم هوای تورو کرد همین
دستشوباز کرد و منو توی بغلش گرفت . با دست راستش موهامو به هم ریخت و خندید
-ببخش نی نی شدم نصفه شبی
خودمو ازش جدا کردم .دستشوگرفتم بیا برو توی تخت بخواب . مثل دخترای حرف گوش کن بلند شد . دنبا لم اومد. توی تختش دراز کشید . پتوشو انداختم روش و تا چونه اش آوردم بالا . به من نگاه میکرد . خنده ام گرفت . واقعا عین دختر کوچولوها شده بود . موهاشو نوازش کردم .آروم آروم چشمهاش سنگین شد و به خواب فرو رفت .نشسته بودم و بهش نگاه می کردم . اخم کوچیکی توی صورتش بود . بی اختیار صورتشو نوازش کردم .بیدار نشد . از اتاقش اومدم بیرون . فضای خونه حسابی گرم بود کاپشن و پلیورمو در آوردم . از پنجره به کوچه و برفهایی که تند تند روی هم تلنبار میشدند نگاه کردم (حتما مدرسه ها فردا تعطیلند) فکر مدرسه واوقات بی خیالی اون موقع قلبمو درد آورد . تکه دادم به مبل . خواب از سرم پریده بود . تلویزیونشو با صدای خیلی کم روشن کردم .ماهواره رو هم . کانالها رو بالا پایین کردم .چیز بدرد بخوری هست که کانال اسپایس رودیدم هفتمین کنال تنظیم شده بود . یه زنه درشت هیکل سفید و بلوند بود که یه سیاه داشت با نهایت قدرت میکردش . هر جور بلایی به سرش می آورد اون هم صداش در نمی وامد . آخرهاش دیگه سیاهه عرق از همه جاش جاری شده بود و قیافه ناراحت به خودش گرفته بود .کانال رو عوض کردم .این ها باید حقوق خوبی بگیرند که حاضر بشند این جوری نقش اجرا کنند .خاموش کردم .متوجه کیرم شدم که راست شده بود از دیدن این صحنه ها . مدتها بود که رابطه جنسی نداشتم ماهها میشد . فکرم می رفت سمت شایسته که توی اتاق بغلی گرفته خوابیده . تو ذهنم تصویر بدن برهنه اش درخشان و درخشانتر می شد.یاد هیکل زیباش توی حموم خونه اش افتادم . بی اراده کیرم سفت و سفت تر شده بود .
-همین یه بار . فقط همین یه بار باهاش سکس خواهم داشت .اون خودش هم دلش میخواد پس برا چی منوخواسته این موقع شب؟ الان میرم توی رختخوابش . پستانهاشو یا دستام میگیرم و فشار می دم . پستانهاش نسبتا سفتند و بمالم سفت تر هم میشند . باهاش میخوابم . فقط همین دفعه ..............بعد دیگه اصلا
بی اون که خودم بفهمم وارد اتاقش شده بودم . پتوی روش کنار رفته بود. دامنش هم همینطور . شورت قرمز و سفیدی پاش بود . بالای سرش ایستادم و نگاش کردم. با دهان باز نفس میکشید . تو یذهنم روی لبش خم شدم و بوسیدمش . دستمو به سمتش دراز کردم که ناگاه علامت اس ام اس موبایلم روشن شد . یه صدای نازک و کوتا ه . دویدم بیرون
گوشی رو در آوردم .
-باد عزیزم . تو را از همه دنیا بیشتر دوست دارم .مارال تو
شوکه شدم . یه فشاری توی قلبم حس کردم . ساعت 3 نیمه شب بود . یعنی مارال بیداره الان؟به ساعت ارسالش نگاه کردم. بله همین الان ارسال شده بود . شگفتی و تعجب تمام وجودموغرق کرد . در آپارتمان رو باز کردم و اومدم توی کوچه ایستادم . برف تا قوزک پام رسیده بود . شماره مارال رو گرفتم .قلبم به شدت میزد
-الو
-سلام .تو بیدار بودی؟
-سلام ببخش بیدارت کردم
-نه چیزی نیست فقط تعجب کردم . تا الان نخوابیده بودی؟
-چر اخوابیده بودم .ولی یهو از خواب پریدم . راستشو بخواهی یه خوابی دیدم ترسیدم
آب گلوموقورت دادم –چی؟ چه خوابی؟
-خواب دیدم که توی صحرایی هستم که تا چشم کار میکنه شن وشن دیده میشه .کسی رو هم نمیبینم .ولی توی افق ناگهان تورو می بینم . خوشحال میشم .ولی باد هر چی داد می زدم تو به من محل نمی ذاشتی و به سمت دیگه ای داشتی نگاه می کردی .من هم هر چی به سمتت میدویدم بهت نمی رسیدم . از وحشت از خواب پریدم . یه لبوان آب خوردم . تنها کاری که این موقع ازم بر اومد فرستادن اون مسیج بود . ببخش . بیدارت کردم .
به سختی خودمو نگه داشته بودم –نه چیزی نیست بروبخواب فردا صبح باز هم باهم حرف میزنیم
-چشم . خیلی دوستت دارم خیلی
-من هم همینطور عزیزم
گوشی روکه قطع کردم . سیلاب اشکم زد بیرون . راه افتادم و رفتم به طرف سرکوچه . بغضی توی گلوم ایجاد شده بود . از تصور این اتفاق تمام تنم داشت می لرزید . امداد غیبی بود یعنی؟ مارال با عالم بالا در ارتباطه؟ آخه چه جوری امکان داره توی همون لحظاتی که من عقلمو از دست داده بودم و داشتم کاری رو که نباید رو میکردم اون خواب ببینه و مسیج بزنه پشت بندش؟! به عقل من که جور در نمی اومد . رسیدم سر خیابونشون . شهرداری داشت شن می پاشید . یادم افتاد که هم در ساختمون و هم در آپارتمان شایسته را باز گذاشته ام .لرزمم گرفته بود . برگشتم به سمت خونه شایسته. دوباره رفتم تو. یه راست رفتم دستشویی .یه عالمه برف روی کله ام نشسته بود . تکوندم وبه خودم خیره شدم .توی چشمهای خودم خیره شدم . دوتاچشم قهوه ای که با شگفتی به من زل زده بودند . سعی کر
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / زنی در همسایگی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.