| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

(Fetish Stories) داستان های فتیش

صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#1 | Posted: 13 May 2010 16:21
ندا و نازنین

آشنايي منو نازنين همراه با اتفاق تلخ پارسال شکل گرفت . خانواده ما با خانواده اونا توي ترمينال يکم باهم آشنا شده بوديم که ميخواستيم بريم به اصفهان که توي راه اون اتفاق بد افتاد - اتوبوسي که باهم همسفر شده بوديم تصادف کرد و پدر و مادر و خواهر کوچکتر من و پدر و مادر نازنين دردم کشته شدن و فقط منو نازنين و داداشش اشکان جون به در برديم . البته دست من شکسته بود و اون دوتا فقط زخمي شده بودن ... .

توي راه خيلي باهم کر شده بوديم و اين اتفاق باعث شده بود بخاطر حس همدرديمون دوستيمون ادامه پيدا کنه . تا حدودا 6 ماه هيچکدوممون زياد دل و دماغ نداشتيم که با هم اينور اونور بريم و ارتباطمون بيشتر تلفني بود گاهي اون پيش ما ميومد - ميگم ما چون بعد از اون اتفاق من با داييم و زن داييم زندگي ميکردم و نازنين با داداشش خونه خودشون - البته کارگرشون هم خونشون زندگي ميکرد .

حدودا 6 ماه گذشته بود و من و نازنين براي امتحانهاي ترم آخر پيش دانشگاهي بايد آماده ميشديم . قرار شد من برم خونشون چون که داداشش رو دلش نمي خواست زياد تنها بزاره .

بلاخره از آدرس رو گرفتم و قرار شده براي اولين بار برم خونشون . به خونشون که رسيدم باورم نميشد که اين خونه يک مرمت گر آثار باستاني باشه -آخه شغل باباش مرمت گر آثار باستاني بود . خونه ويلايي اونم توي منطقه ميدون وليعصر و به اين سر سبزي در نوع خودش برام جالب بود . سر سبزيش رو از پشت در بخاطر شکل در حياط ميگم که شبکه شبکه سوراخ سوراخ بود و فضاي توي خونه از بيرون معلوم بود . ساختمون اصليشونم سفيد نما بود و خيلي قشنگ بود . به هر حال زنگ زدم .

- نازنين : کيه :

- ندا : منم نازنين جون ندا هستم

- سلام بيا تو - در رو باز کرد-

آروم آروم وارد حياط شدم و به حياطشون نگاه ميکردم والحق خونه اونم تو وليعصر به اين قشنگي کم پيدا ميشه .

تو همين فکرا بودم که يه دفعه اي با صداي پخ نازنين از پشت از جام نيم متر پريدم هوا

- ندا ( من) : لوس بي مزه ترسيدم

- نازنين : چرا انقدر دير کردي ؟

- خونه حسابي گير کرده بودم برنج درست کرده بودم براي دايي ام اينا شفته شد مجبور شدم دوباره درست کنم

- هه هه هه به داييت و زن داييت بگو وعضش که خوبه دکتره يه روز قرار شده تو بياي خونه دوستت غذا از بيرون بگيرن -

- همه که مثل بعضي ها خونه ويلايي به اين قشنگي تو شهر ندارن که وضعشون خوب باشه ...

- اين خونه با بابام و مامانم خوب بود که ...

زدم زير چونش گفتم ول کن غم روزگارو بعدشم هولش دادم که بريم باهم تو

من : نازنين اشکان کجاست ؟

نازنين : از مدرسه که مياد يا پاي کامپيوتره يا ميره بيرون پيش رفيقاش ...

- بزار بابا کيفش رو بکنه الان 15 سالشه دو سه سال ديگه بايد بشينه درس بخونه ...

- به چيزي که فکر نميکنه درسشه ...

بعدشم رفت توي آشپزخونه با سيني شربت برگشت ...

يه يکساعتي با هم حرف زده بوديم که صداي زنگ در حياط اومد .

نازنين اف اف رو برداشت :

- کيه ؟

باشه باشه الان ميگم بيان ازتون بگيرن ...

پنجره رو باز کرد و صدا زد :سليمه خانوم برو درو باز کن

- پست بود خيلي از شرکتهايي که بابام باهشون در ارتباط بوده هنوز خبر ندارن فوت شده هي برامون وسايل تبليغيشون رو ميفرستن ...

- وسابل تبليغي ؟

- آره گفته بودم که بهت بابام مرمت گر آثار تاريخي بود . هي براش سر رسيد و خودکار و پوستر از اينجور چيزا ميفرستن .

- آره گفته بودي ...

تق تق تق ( صداي در )

روسريمو درست کردم .

نازنين گفت : راحت باش کسي نيست سليمه خانوم کارگرمونه .

نازنين درو باز کرد

سليمه : نازنين جون اينو پستچي اورده

نازنين : دستت در دنکنه سليمه خانوم پول که ازت نگزفت

سليمه : نه پيش کرايه بوده - من با اجازت ميرم

نازنين‏: برو دستت درد نکنه

يه کارتن کوچيک بود که اورد گذاشتش رو ميز جلوي من و شروع کرد به باز کردنش و بعد گفت :

- حدسم درست بود سر رسيد تبليغي عکس داره ندا من خيلي نگاه کردن اين سر رسيدا رو دوست دارم تو هم بيا جلوتر اينارو تماشاکن

رفتم جلوتر و يکي از سر رسيد ها رو برداشتم و شروع کردم به ورق زدن

چند لحظه بعد . . .

نازنين : هه هه هه اين عکسرو ببين دارن توش فلک ميکنن .

نگاهي به صورتش انداختم و با مکث به روي عکسي که نشونم داده بود خيره شدم و گفتم :

- اوهوم

بدون مقدمه گفت

- ندا يه چيز بهت ميگم باور نميکني من از اين عکسها که توش فلک ميکنن خيلي خوشم مياد

دوباره با مکث جواب دادم :

- ديونه ميدوني چقدر درد داره - چي فلک خوش اومدنيه ؟!!!

- تو نمي دوني چه کيفي داره يکي رو پاهاش رو ببنديو با يه چيز چرمي مثله کمربند بزني کف پاهاش .

-از گفته هاش نعجب کرده بودم و مور مورم ميشد - گفتم :

- بي رحم ؛ تو خوب شد مامور ساواکي چيزي نشدي ...هه هه هه ...

- لبخندي ميزنه- ميگه کاش بودم ... -

- گفتم يعني انقدر نا مرد و بر رحمي ... ؟

- نه بابا شوخي کردم - حاظر نيستم کسي رو شکنجه بدم . . . دوست دارم يکي رو فلک کنم و دوست هم دارم زير دستش فلک بشم ...

هرچي بيشتر ادامه ميداد داشتم بيشتر از حرفهاش تعجب ميکردم . همينطوري به شوخي گفتم مي خواي يه دفه حسابي فلکت کنم تا حالت جا بياد؟(هه... هه... هه..).

- گفت : باشه ولي تو هم بعدش بايد فلک بشي

اول فکر کردم داره شوخي ميکنه ولي ديدم از جاش بلند شد اومد مچ دستمو گرفت گفت :

- يا الله پاشو بريم ببينيم کي حلش جا مياد .

گفتم : - ول کن ديونه مگه بچه شدي ؟...

گفت : - حرف زدي بايد پاش وايسي يا الله بايد حال منو جا بياري

بعدم دست منو گرفت و به زور برد تو اتاقش - منم کنج کاو شده بودم اين ميخواد چکار بکنه ...

گفت همينجا باش من الان بر ميگردم

منم با خنده گفتم:- باشه

اصلا نازنين يه نازنين ديگه شده بود صورتش گر انداخته بود و يکم موقع حرف زدن صداش ميلرزيد ...

رفت و با يه شلوار لي پسرونه که بهش يه کمربند چرمي فهوه اي بود که معلوم بود مال داداششه بر گشت و کمربند رو از کمر شلوار کشيد بيرون . بعدشم شلوار انداخت روي تکيه گاه صندلي ميز تحريرش و کمربند رو داد به دست من خودش دراز کشيد روي تخت و مچ پاهاش رو گذاشت روي تاج تخشتش طوري که کف پاهاش به طرف من بود . بعدشم گفت :

- زودباش بزن

-تو جدي جدي ميخواي فلک بشي ؟!!!

-البته تورو هم فلک ميکنم تو نميدوني چه کيفي داره .

- بابا نازنين دست بردار آخه فلک چه کيفي داره

- زود باش ديگه بزن ...

- ببين ميزنم نا کار ميشي ها ؟

-گفت تو چه کار داري

شروع کردم آروم آروم زدن به کف پاهاش

- گفت : - خنگ تو کجا ديدي با جوراب کسي رو فلک کنن بعدم تو ميخواي اينطوري منو نا کار کني

خنده الکي تحويل دادمو بعد انگشت دستمو انداختم به بالاي پاشنش و جورابش رو در آوردم نگاهم که به کف پاش افتاد منم داغ کردم و احساس ميکردم ضربان قلبم تندتر شده ...و احساس ميکردم 17 نفر باهم دارن قلقلکم ميدن . ولي نميدونم چرا با اينکه از کارهاي نازنين داشتم شاخ در مياوردم ولي احساس خيلي خوبي داشتم . دستم رو انداختم به نوک اون يکي جورابش که از پنجه از پاش بکشم بيرون ولي هرچي کشيدم نشد . مثل پاي راستش انگشتم رو انداختم پشت پاي چپش و جورابش رو از پاش در آوردم . وقتي جوراباش از پاش کاملا در اومد هي پاهاش رو به هم جفت ميکرد و پنجه هاي پاش رو تکون ميداد . پاهاش مثل رنگ پلنگ صورتي صورتي بود و پاهاي نسبتا کشيده اي داشت . با نگاه کردن به پاهاش لذت مي بردم و مي خواستم فقط به پاهاش نگاه کنم .

نازنين گفت : - زود باش ديگه بزن

که ضربه اول رو خيلي زود و شايد بي اختيار گذاشتم کف پاش ... با تکون دادن انگشتاي کشيده پاش ازم ميخواست ضربه هاي بعدي رو زودتر بزنم . ضربه دوم رو محکمتر از قبلي زدم روي سينه پاش ( زير انگشتهاي پا ) ضربه سوم ... ضربه چهرم ... ضربه پنجم ...

از ضربه هاي بعد جاي خوردن کمربند روي پاهاي صورتي نازنين کمربند سفيدي جا مي ذاشت و فورا دوباره صورتي ميشد . هر ضربه اي که به پاهاش ميزدم احساس بهتري داشتم و دلم ميخواست ضربه بعدي رو زود تر و محکمتر به کف پاش بزنم با هر ضربه که ميزدم نازنين فقط خنده خفيفي ميکرد و پاهاش رو تکون ميداد گاهي پاهاش رو از هم دور ميکرد و گاهي بهم نزديک و اينکارش منو خيلي تحريک ميکرد .

سي چهل تايي ضربه زده بودم که از شدت محکم زدن ديگه پاهاش رو ميکشيد ...چ

پاهاش حسابي سرخ شده بود که دست نگه داشتمو گفتم بيچاره پاهات سرخ شده بازم مي خواي بخوري ...
     
#2 | Posted: 13 May 2010 17:02
داستان فوتجاب بعد از فلك شدن

كامي عاشق ليسيدن پاي دخترا و فوت جاب بود وهميشه ارزو داشت پاي يه دخترو بليسه و هر چند وقت يكبار پاهاي دوستاي خواهرشو كه به خونشون ميومدن ديد ميزد ولي كاري از پيش نميرفت . يروز كه خواهرش مريض بود و بمدرسه نرفت يكي از دوستاش بنام نسا به ديدنش اومد كامي در را باز كرد نسا گفت سلام مرجان خونست امروز نيومد مدرسه كامي گفت بفرمايين هست و همش نگاش به زمين و پاهاي نسا بود او كفش كتاني پوشيده بود وچيزي معلوم نبود ارام نسا را تا دم در اتاق تعقيب كرد تا كفششو در بياره و قلبش تند ميزد . نسا بند هاي كتانيشو به ارومي باز كرد و كتاني رو در اورد چشم كامي داشت از حدقه در ميومد نسا جوراب نازك رنگ پا پوشيده بود . داخل اتاق شد و كامي كه داشت نفسش بند ميومد رفت تو دستشويي و به يادش جق زد وقتي بيرون اومد اروم رفت پشت در اتاق تا حرفاشونو بشنوه صداي نسا ميومد كه گفت شانس اوردي امروز مدرسه نيومدي مرجان گفت چرا . نسا گفت امروز معلم امتحان شفاهي گرفت و هر كي بلد نبود رو فلك كرد مرجان گفت تو چي . نسا گفت از بخت بد منم بلد نبودم و همراه دو نفر ديگه فلك شدم . كامي از شنيدن اين حرفا كه مورد علاقش بود بشدت ذوق زده بود و با علاقه گوش ميداد . مرجان گفت چطوري فلك كرد تعريف كن . نسا گفت هيچي تعريف نداره وقتي معلم تاريخ فلان شده ديد ما يعني من بهمراه مريم و شادي درس بلد نيستيم شلنگشو برداشت و گفت زود كفشاتونو در بياريد بچه ها ناله و التماس ميكردن ولي من كه ميدونستم فايده نداره خوابيدم رو زمين و كفشامو در اوردم معلم گفت پاهاتو بيار بالات اگه بكشي بدتر ميزنم معلم اول يه شلنگ محكم به كف پاهام زد بعدش دومي رو به انگشتاي پاهام زد و سومي رو دوباره به كف پاهام زد . مرجان گفت همين جورابايي كه پوشيدي فلك شدي . نسا گفت اره ولي مريم و شادي كه جوراب اسپورت پوشيده بودن 4 تا شلنگ خوردن . بعد هر دو خنديدن انگار اتفاقي نيفتاده نسا گفت پارسال يكي از دوستامو به جرم پوشيدن جوراب توري فلك كردن كه عبرت بقيه بشه و من كه گوش نميدم و دوست دارم جوراب نازك بپوشم . بعد از مدتي بحثشون عوض شد كامي كه داشت ديوانه ميشد و 2 بار جق زده بود رفت دم در تا نسا بعد از نيم ساعت رفت . ان شب خوابش نميبرد و از فكر فلك شدن نسا با اون جوراباي حشري كننده خوابش نميبرد . با خودش گفت بايد هر جور شده پاهاي نسا رو با جوراب ليس بزنم و فوت جاب كنم . يك ماه گذشت تو اين مدت كامي در اثر رفت و آمد نسا با او گرمتر شد و سلام عليك بالاتر رفت هر بار پاهاي اونو ديد ميزد يكبار كه كيف نسا از دستش افتاد خم شد برش داره و دلو به دريا زد و پاهاش رو لمس كرد . نسا لبخندي زد و چيزي نگفت . كامي بيشتر مصمم شد و بالاخره يروز كه خونشون كسي نبود نسا اومد گفت ببخشيد اقا كامي مرجان هست كامي الكي گفت اره بيا تو . كامي به پاهاش نگاه كرد و بيشتر حشري شد نسا كفشاي جلو باز بهمراه جوراب شيشه اي مچي پوشيده بود و قتي جلوتر رفتن نسا كه دختري تيز بود فهميد كسي خونه نيست و گفت اقا كامي ميخاي با من چيكار كني كامي گفت هيچي نسا فقط ميخام پاهاتو بخورم و به نسا چسبيد و بغلش كرد تا لب بگيره . نسا خودشو عقب كشيد و نازو نوز كرد . كامي گفت خواهش ميكنم بزار پاهاتو بليسم . نسا كه ديد چاره اي نداره گفت باشه همينجا گوشه حياط هر كاري ميكني بكن . كامي نسا رو گوشه حياط برد و روي يك موكت كه از قبل انداخته بود خوابوند و افتاد به جون پاها و وحشيانه از روي كفش و جوراب ليس ميزد و نسا با تعجب او رو نگاه ميكرد و خيالش راحت شد كه با جاي ديگش كار نداره . كامي كفشاي نسا رو در اورد و شروع به ليسيدن و بوييدن جورابهاي نسا كرد بعد كف پاهاشو از رو جوراب حسابي ليسيد تا انقدري كه اب دهنش خشك ميشد بعد مچ پاهاشو تا كش جورابش و بعد پاچه هاشو بالا زد و تا زانو پاهاي لختشم ليس زد انقدر پاهاشو ليسيد تا نسا شديد حالي بحالي شد و گفت جورابامو در بيار قشنگ كف پا و انگشتامو بليس كامي جوراباشو در اورد و حالا نخور كي بخور بعد كيرشو در اورد نسا گفت چي كار ميخاي بكني كامي گفت فوت جاب نسا گفت فوتجاب چيه . كامي گفت يعني ميخام كيرمو بكشم به كف پاهات و باهاشون جق بزنم بعد پاها رو بهم چسبوند و شروع به جق زدن با پاها كرد تا ابش اومد و ريخت روي كف پاهاي نسا . نسا كه خوشش اومده بود ولي بروش نياورد و گفت حالا ميتونم برم . كامي گفت برو ولي جوراباتو يادگاري نگه ميدارم . نسا خنده اي كرد و رفت . كامي هم داشت جورابها رو بو ميكرد و لذت ميبرد.
نويسنده . جاودان
     
#3 | Posted: 13 May 2010 17:07
هومن و سارا

يه روز مثله هميشه داشتم از دانشگاه خسته و كوفته بر مي گشتم خونه كه ديدم بازم يه شماره غريبه داره ميس كال مي زنه .اخه از وقتي ايرانسل اومده من يكي كه تقريبا هفته اي چند تا مزاحم داشتم. روي همين حساب هيچ توجهي نكردم و رفتم.ديدم كه انگار ول كن نيست . گوشيمو گزاشتم توي كيفم و اومدم بعد نيم ساعت كه رسيدم خونه و گوشيم را در اوردم ديدم انگار اس ام اس داده . پيش خودم گفتم اين هم حتما از بچه هاي كلاسه كه مي خواد منو امتحان كنه يا سر كار بزاره ولي وقتي اس ام اس را خوندم خيلي تعجب كردم.
نوشته بود: چرا جواب ميس كال هاي منو نمي دي .دلت كتك مي خواد؟ حتما بايد بيام فلكت كنم ؟ .
اين جمله ي اخرش خيلي مشكوك بود. تو فكر بودم كه يعني فرستنده ي اس ام اس يه فلك دوسته يا نه ؟ شايد هم عادي از اين كلمه استفاده كرده. رفته بودم توي فكر كه ديدم دوباره ميس كال زد .من هم گفتم بزار اين دفعه جواب بدم. گوشي را بر داشتم تا بهش زنگ بزنم تا بفهمم كيه؟ ولي اون گوشيش را جواب نداد.
يك دقيقه بعد اس ام اس داد كه : افرين مي بينم كه ترسيدي و سر عقل اومدي ولي خيلي دير جواب دادي بايد فلك شي . برو جوراباتو در ار .
ديگه خيلي گيج شده بودم يه ذره هم عصباني شده بودم . اخه يعني چي ؟ اين چه طرز صحبت كردن بود؟ حالا اگه طرف واقعا فلك دوست بود هم من بايد فلك مي كردم اونو . نه اون منو.
بهش اس ام اس دادم كه : شما؟
اونم جواب داد كه چهار تا تركه كه خورد كف پات منو يادت مياد.
ديگه واقعا داشتم ديوونه مي شدم. خداي من يعني اين كيه؟ خيلي فكر كردم ولي تا جايي كه يادم بود من هيچ جا شماره موبايلمو به فلكدوست ها نداده بودم توي وبلاگ هم شماره نداده بودم. تا اين كه خودش اس ام اس داد و خودشو معرفي كرد كه اسمش الهامه و 25 سالشه و ايدي منو از وبلاگم ديده و سيستم منو يه بار هك كرده و با اشنايي با ساير اعضاي ياهو مسنجر شماره ي منو از يه نفر گرفته.احتمالش بود چون كه مسنجر من يه بار هك شده و بچه هايي كه هنوز با من مي چتن مي دونن كه مسنجر من ويروس مي فرسته.و خيلي از دوستام شماره منو داشتن ولي غريبه نبودن مثله اين كه الهام مخه يه نفر را زده بود و شماره منو هم ازش گرفته بود. نمي دونستم كدوم ادم فروشي اين كار را كرده اخه شماره ثابت منو بهش داده بود و من اين شماره را فقط به ادم هاي مطمئن مي دادم. حدس زدم كه حالا در هر صورت اصلا خوشم نمياد كه اين دختره به خودش اجازه بده منو فلك كنه.
منم يه اس ام اس بهش دادم كه : تو غلط مي كني كه منو هك مي كني. به خاطر اين كارت من بايد تو را فلك كنم. اون هم جواب داد كه : غلط كردم و منو ببخشيد و خواهش مي كنم جورابامو در نياريدو..... .
ديگه باقيشو خودتون مي تونيد حدس بزنيد كه چي شد. ديگه هر روز اين به من اس ام اس مي داد و يه جورايي خودشو ارضا مي كرد و ابرازه محبت مي كرد و چند باري هم توي مسنجر چت كرديم و لي قرار نمي زاشت همو ببينيم. حتي تلفني هم نمي خواست حرف بزنيم . و فقط اس ام اس. چند بار هم به اصرار من حاضر شد پشت تلفن حرف بزنه تا صداشو بشنوم. اونم خيلي كوتاه. خيلي هم مزاحمم نمي شد واسه همين من هم كاريش نداشتم. تا اين كه بعد از حدوده يك ماه و خورده اي توي خونه تنها بودم و روي تخت دراز كشيده بودم كه ديدم گوشيم داره زنگ مي خوره ديدم خودشه فكر كردم مي خواد ميس كال بزنه . ولي مثله اين كه نه داشت زنگ مي زد تعجب كردم افتاب از كدوم طرف در اومده كه اين راضي شده به ما زنگ بزنه .
جواب دادم وگفتم : الو سلام . چه عجب .
جواب داد : سلام چطوري؟ خوبي؟ .
احساس كردم صدا با صداي قبلي فرق داره ولي خوب من كه تا حالا درست حسابي باهاش حرف نزده بودم شايد اشتباه مي كردم .
گفتم : خوشحالمون كردين افتخار دادين به ما زنگ زدين. حالا خودتون خوبيد ؟ گفت : مرسي .
منم مثله هميشه گفتم : حال پاهاتون چطوره؟
منتظر بودم مثله هميشه بگه سلام مي رسونن و بريم تو كاره فلك. كه يه دفعه ديدم
گفت : چرت و پرت چي مي گي هومن حالت خوبه ؟
ديدم داد زد ولي صدا خيلي اشنا بود باورم نمي شد .
گفتم : عمه جون شماييد؟؟
گفت : اره ديگه پس فكر كردي كيه ؟ راستي چي گفتي؟ حال پاهام چطوره؟؟
منم ديدم دارم ضايع مي شم گفتم : نه گفتم حال باباتونو چطوره؟ اشتباه شنيدي. كه گفت : وا هومن چقدر امروز عوض شدي اقا جون هم خوبه پاشو بيا خونه ما امروز مهمونيد گوشي مامانت شارژ نداشت من بهت زنگ زدم.
من هم سريع گفتم : عمه اين گوشي مال شماست؟؟؟
گفت : گوشي ساراست .گوشيش اينجا بود با اون زنگ زدم خودش رفته خريد.
خداحافظي كردمو افتادم روي تخت. خشكم زده بود. چند بار شماره را چك كردم درست بود. ولي الهام؟؟؟ سارا؟؟؟؟ اين ها چه ربطي به هم دارن؟ اخه . مغزم كامل هنگ كرده بود.
هميشه اتفاق هاي مهم طوري اتفاق مي افتند كه هيچ وقت انتظارشو نداري . مثلا سارا تنها كسي بود كه هيچ وقت فكر نمي كردم حتي با هم يه دوستي ساده داشته باشيم چه برسه به اين جريان . سارا دو سه سال از من كوچكتر بود و هميشه دختر ساده و خجالتي بود و هيچكس توي فاميل كوچكترين توجه بهش نمي كرد. درسته كه خيلي قيافه جذابي نداشت ولي زشت هم نبود در كل براي يه نفر مثله من كه هميشه پر سر و صدا و شلوغ بودم كه تا حالا يه با ر هم به چشم نيومده بود اخه خيلي ساكت و گوشه گيربود .به هر ترتيبي بود حاضر شدم رفتم خونشون. وقتي رسيدم سلام كردم و مستقيم رفتم اتاق سهيل داداشه سارا دلم نمي خواست سارا را ببينم كه فكر كنه براي من مهمه اصلا وقتي از كنارم رد مي شد كوچكترين توجهي بهش نمي كردم مثله هميشه اخه قبلا هم همينطوري باهاش بودم . و نشستم پاي كامپيوتر و طبق معمول فيفا بازي كردن شروع شد و من هم همه چيز يادم رفت و تا يك گل به سهيل زدم جيغ و داد كردم و يه مرتبه سارا اومد داخل و گفت چه خبره خونه را گزاشتين روي سرتون. و سهيل را كه ازش كوچكتر بود از اتاق بيرون كرد سهيل هم كه از خداش بود بازي را كه باخته فرار كنه سريع منو سارا را توي اتاق تنها گزاشت .سارا خيلي سريع با يه لحنه اروم تر از اوني كه با سهيل حرف مي زد گفت : مامانم بهت زنگ زد؟؟
گفتم: اره اتفاقا شمارش هم خيلي اشنا بود برام.
كه سارا سرشو انداخت پايين و همون دختر خجالتي هميشه شد و
گفت : ببخشيد.
منم گفتم : چرا اين كار را كردي؟
گفت : هر چي گفتم دروغ بود من فقط يه بار توي لپ تاپت چند تا عكس ديدم كه فهميدم جفتمون........ اينجاي حرفشو خورد .
من هم گفتم : بالاخره كار خوبي نكردي . بلند شدم برم بيرون كه
گفت : كجا داري ميري ؟
منم گفتم : خونمون.
و كلي با عمه ام چونه زدم كه فردا امتحان دارم و همين كه ديدمتون كافيه و شام نمي مونم و خلاصه رفتم تنها خونه.
هنوز توي راه بودم كه سارا اس ام اس داد : از دسته من عصباني هستي؟ مي دونم حق داري بايد تنبيه بشم.
من هم اصلا خوشم نيومده بود كه يك ماه سر كار بودم و اصلا جوابشوندادم. يه نيم ساعتي بود كه خونه بودم كه ديدم دارن زنگ ميزنن. فكر كردم كه مامانم اينا از اين كه من زود رفتم خوششون نيومده و اونا هم زود برگشتن. ولي وقتي از پشته ايفون سارا را ديدم باورم نشد. چطوري اومده اينجا؟ ايفون را بر داشتم و گفتم : بله؟ گفت : براتون شام اوردم مي شه باز كنيد؟ من هم باز كردم و رفتم تو اتاقم . خيلي زود اومد تو و گفت : مامانم گفت كه برات غذا بياريم من هم گفتم خودم برات ميارم. گفتم: دست شما درد نكنه. ممنون.
كه سارا گفت : هومن خيلي از دست من ناراحتي ؟ ببخشيد. غلط كردم. فقط به كسي نگو. من هم گفتم : يك ماه منو گزاشتي سر كار خجالت نكشيدي ؟ پر رو ؟ ديدم يه لحظه نشست روي زمين سرشو خم كرد و گفت: غلط كردم . ببخشيد هر چي شما بگيد. اين دفعه لحن صداش تابلو بود كه داره ادا در مياره. منم خندم گرفت. كه يهو ديدم سارا هم زد زيره خنده و گفت : هومن به خدا نمي خواستم اينقدر طولاني شه ولي چون خيلي با حال بودي دلم نيومد رابطه را قطع كنم. منم خنديدم و گفت حالا نمي خواي تنبيهم كني؟ گفتم : چرا كه نه دلم مي خواد تلافي تمومه اين روزا رو سرت در بيارم. اون هم گفت : اقا يواش بزنيا .منم گفتم : زود باش بخواب .خم شدم تا جوراباشو در ارم كه ديدم چشماشو بسته. من هم اروم انگشت انداختم زير جوراب هاش . توي اس ام اس هاش گفته بود از جوراب در اوردن خوشش مياد.انگشتم را اروم كشيدم زيره كشه جوراب ساق كوتاش تمومه جوراب سفيد بود ولي با كش صورتي يه ذره جوراب را كشيدم پايين كه احساس كردم داره زيادي حال مي كنه خودم هم بد جور داغ شده بودم مي خواستم زودتر پاهاشو ببينم. كه جوراب را يه مرتبه سريع از پاش در اوردم. كه يه جيغ كوتاه زد مثله اينكه از اينكه حالشو خراب كردم بدش اومده بود ولي وقتي ديد دارم كف پاشو چه جوري نوازش مي كنم دوباره چشاشو بست. خيلي شوكه شده بودم تمومه اين مدت پاهاي سارا را نديده بودم عجب چيزي را از دست داده بودم پاهاي كشيده يه ذره سبزه با پوسته خيلي نرم كه انگشت ادم روش سر مي خورد. با انگشت هاي ظريف كه جالب بود كه انگشت هاش جفت نبودن و بينه انگشتاش به اندازه ضخامت يه خودكار فاصله بود همينطور كه انگشتاشو مي ماليدم فكر كردم كه هر كدوم اين اگشتارو مي شه جدا از بقيه فلك كرد بد جوري توي كف انگشتاش بودم كه يه دفعه ديدم لاك نزده . يه مرتبه پاهاشو انداختم زمين و داد زدم : يعني چي؟؟ يه مرتبه چشاشو باز كرد و گفت : چيه پاهام بو ميده ؟ منم خنديدم و گفتم : نه چرا لاك نزدي؟؟ گفت : اي واي ببخشيد ديگه عجله اي شد يادم رفت . گفتم : تو كه هميشه مي گفتي من لاك آبي مي زنم پس چي شد؟ گفت : دفعه بعدي مي زنم. منم گفتم: به خاطر اين كارت هر انگشتت 3 تا تركه جدا مي خوره. كه گفت : وايييي نه انگشت هاي پاشو توي دسته من خم كرد. گفتم: هنوز كه شروع نكردم. گفت : مي ترسم. من هم بلند شدم صندلي را كشيدم جلو گفتم پاهاتو بزار روي صندلي. كه گفت : من فلك سنتي مي خوام.منم گفتم : بزار دفعه ي بعد .كه گفت : ميري اون كيفه منو بياري؟ منم با تعجب رفتم سر كيفش درش را باز كردم ديدم. انگار سارا قبلا به فكر بوده يه طناب نخي با حال داشت با يه خط كش پلاستيكي. منم رفتم بالاي سرش و گفتم اين طنابه خوبه ولي خط كش نه. و طنابو بهش دادم و در حالي كه پاشو از توي حلقه ي طناب رد مي كرد گفت قبلا خودمو با خط كش فلك كردم خيلي درد داره. من هم يكي زدم كف دستم گفتم : اصلا فايده نداره تو پاهاتو اماده كن تا من بيام. وقتي بر گشتم يه تركه و چوبم كه هميشه زير فرش قايم مي كردم را اوردم و ديدم كه سارا پاشو از توي طناب رد كرده و من هم با چوب پاشو پيچوندم و گذاشتم بين دو تا صندلي. تا تركه را اوردم بالا يهو سارا گفت : نه نه نه اقا خواهش مي كنم با همون خط كش خودم. من هم گفتم نه بچه بازي كه نيست يكي زدم دوباره كف دستم و گفتم خط كش درد نداره. گفت: كف پا بزني خيلي درد داره.من هم گفتم باشه بابا جورابم را در اوردم و يكي زدم كف پام و گفتم اصلا درد نداره. كه يهو ديدم سارا به كف پام خيره شده و ميگه . ميشه من هم يه دونه بزنم؟ گفتم :پر رو نشو. گفت خواهش مي كنم من هم گفتم باشه كف پامو بردم جلوي صورتش و اون هم خط كش را ازم گرفت و يه دونه محكم زد كف پام. دردم گرفت ولي خيلي واسه ما افت داشت كه بفهمه واسه همين هيچي نگفتم ديدم با يه دستش پامو فشار داد و با اون يكي محكم زد كف پام. ديدم داره سه مي شه پامو از دستش كشيدم و گفتم پر رو نشو.كه ديدم انگار خوشش اومده و گفت« اقا بعدش ميشه من فلكت كنم؟ منم گفتم : هرگز. گستاخ . پر رو شدي. گفت: خواهش مي كنم خيلي پاهات باحاله. منم يكي با تركه زدم كف پاش كه باعث شد خيلي جا بخوره و گفتم يه بار ديگه از اين حرفا بزني كف پاتو سياه مي كنم. گفت ببخشيد. من هم همونطور كه گفته بودم رفتم سمته انگشتاش و يكي با تركه محكم زدم روي شست پاش. كه ديدم جيغ زد و گفت : اقا غلط كردم خيلي درد داره. من هم كه خوشم اومده بود يكي ديگه محكم زدم روي شستش واقعا عالي بود شستش با انگشت هاي ديگه اش فاصله داشت و خيلي خوب تركه مي خورد.كه ديدم گفت: اقا حداقل انگشتامو با خط كش بزن بعد با تركه فلكم كن. منم ديدم خيلي سرخ شده گفتم باشه ولي بعد از اين دو تا و به شست هاش اشاره كردم اونم سرش را تكون داد و قبول كرد من هم تا جايي كه تونستم محكم زدم سر انگشت هاش . بعد خط كش را بر داشتم و چون فاصلهي بين انگشت هاش كم شده بود با خط كش راحت تر مي زدمشون و شروع كردم به هر انگشت سه تا زدن خيلي با حال بود با هر ضربه انگشتاش سرخ مي شدن بعد همزمان با اه سارا دوباره سفيد مي شدن .جالب تر اين بود كه تازه فهميدم چرا سارا از اين خط كش ها خوشش مياد با هر ضربه خط كش ها صداي خيلي با حالي مي دادن.كه معلوم بود وقتي خودشو فلك مي كرده كلي با اين صدا ارضا مي شده.اون موقع هم با ضربات من ديگه حالش دو برابر شده بود و داشت اه اه مي كرد .كه ديگه من هم بد جوري داغ شدم وكنترلم را از دست دادم و يه مرتبه با همون خط كش محكم زدم كف پاش كه صداي خيلي با حالي داد كه سارا دو تا دستشو محكم گرفت روي دهنش و معلوم بود كه اين صدا خيلي بهش حال ميده . من هم ديگه تقريبا تركه را فراموش كرده بودم و داشتم با همون خطكش محكم مي زدم كف پاهاش هر ضربه كه مي زدم احساس مي كردم داره رنگ كف پاش از اون حالت سرد اوليه در مياد و هي قرمز تر مي شد و خيلي منو شهوتي مي كرد ولي فقط كافي بود يه لحظه چشمم را از كف پاش بر دارم و به صورت سارا كه پشت دستاش بود نگاه كم تا دو برابر داغ بشم با هر ضربه تموم عضلات صورتش تكون مي خورد و دندوناش كه لبشو گاز مي گرفت را زير دستش قايم كرده بود تا من نفهمم. پيش خودم گفتم اين كه با خط كش اين طوري ميشه تركه چي كارش مي كنه خط كش را انداختم و تركه را محكم و ناگهاني زدم كف پاش يه مرتبه دستش را از صورتش برداشت و گفت : نه........... من هم محكم ضربه دوم را زدم كه ديدم بد جور پاشو با طناب ها از روي صندلي تكون داد اخه فلك ما خيلي محكم نبود و تا حالا هم خودش همكاري كرده بود كه پاشو تكون نمي داد.من هم پاشو با دستم گرفتم و گفتم : تازه فلك شروع شده تا حالا بچه بازي بود. مثله اين كه از اين حرف من به خودش اومد و يه مرتبه پاهاشو منقبض كرد و كف پاش صاف صاف شد كه خيلي تحريك كننده بود ولي خوشم نيومد چون حدوده يه ربعي بود كه داشتم فلكش مي كردم ولي انگار نه انگار چون اصلا جاي هيچ ضربه اي روي كف پاش نبود فقط يه ذره سرخ شده بود واسه همين از خودم خجالت كشيدم و تلافيشو سر در اوردم تركه را محكم زدم دقيقا وسط گودي پاش بد جوري تكون خورد ولي مثله اين كه اراده كرده بود يك فلك حسابي را تجربه كنه واسه همين كف پاشو دوباره صاف كرد من هم يه ذره رعايت كردم و كم پشت تر ضربه زدم ولي با سرعت بيشتر خيلي لذت بخش بود تازه فهميدم هيچ چي تركه خودمون نمي شه دستم خيلي راحت تر بود وقتي تركه مي زدم و صداش هم خيلي بهتر از اون خط كش مسخره بود ديگه كم كم بعد از هر تركه تا خوردن تركه بعدي كف پاهاش مي لرزيد و من هم تازه سر حال اومده بودم كه چشم را از كف پاش برداشتم و ديدم كه انگار سارا بيشتر از من حال اومده ديگه تعارف را كنار گزاشته بود و تقريبا لباس هاشم كامل باز كرده بود و تمومه تمركزش را گزاشته بود روي فلك شدن و انگار تمومه وجودش توي كف پاش جمع شده بود و من هم با هر ضربه به كف پاش احساس غرور بيشتر مي كردم كه دارم همچين دختر سفت و محكمي را فلك مي كنم از اون جيغ هاي مسخره توي كليپ ها خبر نيود و فقط هر چند تا تركه يه اههههههه مي كشيد و لب هاشو جمع مي كرد يا گاز مي گرفت .ديگه اينقدر جذب جزئيات سارا شدم كه نمي دونستم چندمين تركه را دارم مي زنم كف پاهاش ديگه معلوم بود خسته شده و داشت مي لرزيد كه گفت 5 تا ضربه اخر را محكم بزن. من هم فهميدم كه ديگه مي خواد تمومش كنه . واسه همين گفتم باشه خودت بشمر. و معلوم بود كه مي خواست مقاومت خودشو واسه فلك شدن بسنجه كه تا حالاش عالي بود . دستمو بردم عقب و با يه چرخش تركه تو هوا محكم زدم كفه پاش چون تركه را تو هوا چرخوندم دقيق نتونستم بزنم جايي كه مي خوام واسه همين خورد به پاشنه پاش ولي بعد اون ضربه سارا گفت : 1 يك ولي لحن صداش كاملا بقض را نشون مي داد ضربه دوم را محكم تر و دقيق تر زدم خيلي از اين ضربه راضي بودم كه ديدم سارا گفت :2 ولي بعدش كاملا گريه كرد و دائم فين فين مي كرد و اشك مي ريخت. من خواستم ضربه بعدي را نزنم كه با همون لحن گفت : فلكم كن بزن اههههههه. من هم ادامه دادم . مثله اين كه از اين ترحمي كه من براش كردم بدش اومد چون كف پاشو كامل منقبض كرد و و راست نگه داشت ولي هنوز نمي تونست جلوي اشكاشو بگيره . من هم تركه را بردم بالا و لي يواش تر از قبل زدم كف پاش ولي نشمرد .ضربه ي بعدي را خيلي محكم زدم كه گفت : 3 .فهميدم خيلي از فلك شدن خوشش مياد و رحمش نكردم ضربه ي چهار را دوباره سر انگشتاش زدم و با يك صداي جيغ مانند گفت :4. براي ضربه اخر تركه را بردم بالا و نگه داشتم دلم نميومد بزنم سارا هم مدام با چشماش دست منو مواظب بود كه بعد چند ثانيه محكم ترين ضربه را زدم دقيق ضربدري كف پاش كه بعد اين ضربه انگار سارا بيهوش شد كف پاش كه تمومه مدت سفت و شق وايساده بود يه مرتبه افتاد و خيال سارا راحت بود كه فلك تموم شده ديگه بدنش را شل كرد تند تند نفس مي كشيد و مثل من خيس عرق بود من هم ديگه حال نداشتم روي تخت افتادم و ديدم كه سارا يواش يواش داره پاشو از توي فلك در مياره و مي ماله كه ديدم مي خواد جوراباشو پاش كنه من هم رفتم جلو گفتم نه الان نپوش . گفت : نه .مي خوام برم .گفتم اخه پاهات.......كه حرفمو قطع كرد و گفت : حقم بود تو هم خيلي خوب فلك كردي. ولي يادت باشه نوبت منم ميشه . اينو كه گفت خنديد. منم خيالم راحت شد كه ناراحت نشده . وبراش يه آژانس گرفتم تا بره . ولي وقتي رفت همش به اين فكر مي كردم كه اگه من جاي اون فلك مي شدم مي تونستم اينطور تحمل كنم ؟؟ و وقتي ياد اين جمله افتادم كه گفت : نوبت من هم ميشه. تنم لرزيد.
ادامه دارد ...............................
ارسالی از هومن فلک کده عزیز
     
#4 | Posted: 13 May 2010 17:08
هومن و سارا 2

بعد از اون روز ديگه تمومه فكر و ذكرم شده بود سارا و پاهاش .با اينكه ديگه همديگه را شناخته بوديم ولي هنوز هر روز به هم اس ام اس مي داديم و حالا ديگه با شناختي هم كه از همديگه داشتيم رابطه ما خيلي قوي تر شده بود. تا رسيد به هفته بعد كه نوبت عمه اينا بود كه بيان خونه ما . امروز پنج شنبه بود و فردا قرار بود بيان خونه ما . من با اين كه اين موضوع را مي دونستم ولي خودم را زدم به نفهمي و به سارا اس ام اس دادم: راستي كي قراره بيايد خونه ما ؟؟ سارا هم گفت : فردا ديگه مگه نمي دونستي؟؟ منم جواب دادم : نه. توهم مياي ؟؟؟؟ و يك اسمايل چشمك براش فرستادم. خيلي دلم مي خواست سارا مثله من به يه بهونه مهموني را بپيچونه و خونه بمونه تا من هم در يه فرصت مناسب برم پيشش. ولي سارا اس ام اس داد : معلومه كه ميام من مثل تو نيستم كه برم مهموني را خراب كنم. تازه مامانم از اون دفعه خيلي ازدستت ناراحته تازه همون دفعه هم كلي بهمون مشكوك شدن. وقتي اين جواب را خوندم هر چي نقشه كشيده بودم رو سرم خراب شد فهميدم كه اين هفته بايد توي خماري بمونيم.و چيزي كاسب نيستيم. بالاخره فردا رسيد و مهمون ها اومدن. موقع سلام عليك و اينا خيلي نتونستم به سارا توجه كنم و خيلي عادي رد شد و رفت نشست من هم مثله هميشه نشستم كناره سهيل و شروع كرديم به نقد و بررسي بازي هاي ليگ قهرمانان اروپا . اصلا سارا را كلا فراموش كرده بودم تا اينكه احساس كردم سارا اون گوشه سالن داره بال بال مي زنه تا بتونه جلب توجه كنه. يه لحظه بدونه اينكه سهيل بفهمه نگاش كردم ديدم داره نگاه مي كنه و مي خنده و هي پاهاشو تكون ميده. منظورشو نفهميدم تا اينكه خنديدو با چشماش به پاهاش اشاره كرد منم يه نگاه به پاهاش كردم وااااااييييي تازه متوجه شدم منظورش چي بود انگشت هاي پاهاش را لاك آبي زده بود .مثله اينكه مي خواست دفعه ي قبلي را كه لاك نزده بود جبران كنه ولي حيف كه الان اصلا موقعيتش نبود منم نگاش كردم و يه ابرو هام را به نشانه تاييد انداختم بالا و اونم كلي از اينكه من خوشم اومده راضي شد و خنديد. هنوز تو كف پاهاش بودم كه سهيل يه تنه بهم زد و گفت : راستي چي شد ؟ هفته قبل فيفا را نصفه كاره گزاشتي رفتي ؟ ترسيدي؟ منم گفتم : تو فرار كردي بچه. تازه يك گل هم كه عقب بودي. خلاصه مثله هميشه من و سهيل بعد از ده دقيقه كل كلمون شد و رفتيم بالا توي اتاق من تا فيفا بازي كنيم. اتاق من حدوده 10 تا پله مي خوره و ميره از سالن بالا و كلا قسمت اتاق خواب ها از خونه جداست و يه جورايي از هياهوي سالن دوره . من و سهيل ده دقيقه بود كه گرم بازي بوديم و با هر شوت داد و هوارمون مي رفت بالا كه دوباره ديدم سارا كه مثله اين كه با بزرگتر ها حوصله اش سر رفته بود اومد بالا و يه دفعه اومد تو اتاق.ما هم يه لحظه جا خورديم. من يه مرتبه داد زدم : ببين دوباره نيا بازي ما را بهم بزن ها. تازه اقا سهيل داره كم مياره. سهيل هم بهش بر خورد و گفت : من كم ميارم؟ انگار يادت رفته چه تيركي خوردي؟ تا من اومدم جوابشو بدم. يه مرتبه سارا زود تر گفت : چه خبرتونه؟ واسه يه بازي الكي و مسخره اين همه سر و صدا راه مي ندازين. ؟؟ خوبه سر چيزي بازي نمي كنيد؟ شرط هم كه نمي بنديد؟ پس اين همه سر و صدا ماله چيه؟ يه مرتبه ديدم سهيل گفت: سارا دوباره شروع نكن برو بزار بازي مون را بكنيم. من گفتم : قبوله من كه حاضرم شرط هم ببندم شماها كه بازي بلد نيستيد هيچ كدومتون نمي تونيد حتي يك گل به من بزنيد. كه سارا گفت : من كه فوتبال بلد نيستم ولي اگه مردي يه نيد فور اسپيد need for speed)) بزار تا بهت بگم كي بازي بلده . دوباره سهيل پريد وسط حرفمون و گفت : ول كن سارا بعد يك هفته من دوباره يكي را پيدا كردم فيفا بازي كنم تو دوباره پيدات شد؟؟ خواستي اين ماشين سواري مسخره را راه بندازي؟ قبل از اينكه من جوابشو بدم سارا گفت : معلومه كه نبايد هم خوشت بياد چون تو هميشه مي بازي . سهيل هم گفت : نه خير تو هميشه جر مي زني و گرنه نمي توني منو ببري. و سهيل رو كرد به منو گفت : فقط بلده اعصاب منو خورد كنه وگرنه عمرا نمي تونه منو ببره. منم گفتم : حالا دعوا نكنيد من يه مدل اين بازيو دارم همين خوبه؟؟ مي خوايد بازي كنيد؟ سارا كه گفت : اره خيلي خوبه همين قبول. سهيل هم گفت : باشه ولي به يه شرط هومن داور باشه نذاري اعصاب منو خورد كنه . منم قبول كردم كه بازي شونو ببينم. سارا هم ماشينشو انتخاب كرد و گفت : اقا سهيل حالا هم كه داور هومنه هيچ جري هم نمي زني منم كه مي دوني شرطي بازي مي كنم. سهيل هم از شدت عصبانيت هيچ حرفي نزد و بازي شروع شد. هر دو تاشون يه ماشين برداشتن با رنگ هاي مختلف و بازي مي كردن ولي از همون اول مشخص بود كه سارا شيطنت مي كرد و هي تا ميومد سهيل سبقت بگير ماشينشو مي زد و يه تصادف را مي ا نداخت و خودش دوباره ميوفتاد جلو. هي سهيل اعصابش بيشتر خورد مي شد .فكر نمي كردم سارا اينقدر خوب بازي كنه اگه فيفا هم اينطوري مثل اين بازي مي كرد عاشقش مي شدم. تا اينكه يه جا سهيل ازش سبقت گرفت ولي سارا از پشت چنان كوبيد توي ماشينش كه سهيل چپ كرد و سارا دوباره جلو افتاد و سهيل خيلي عقب افتاد . داد سهيل رفت بالا : هومن ديدي چي كار مي كنه ؟ اخه اين كه نشد بازي؟ من كه كاملا گيج بودم . سارا پريد وسط و گفت : بازي به همين چيزاشه باختي ديگه زيرش نزن هومن هم اينجا شاهده.بعد رو كرد به منو گفت : مگه نه؟؟ منم گفتم : راستش چي بگم ؟ خوب سهيل تو هم اگه مي تونستي مي زديش تا نتونه بره جلو. باختي ديگه. سهيل هم گفت :برو بابا و قهر كرد و رفت روي تخت با عصبانيت نشست .من خواستم برم پيشش كه سارا گفت : سهيل خودتو به اون را نزن زود باش شرط را باختي خودتو لوس نكن. منم كه تازه علت عصبانيت اصلي سهيل را فهميدم گفتم : اره اره سهيل شرط را باختي. منم تعيين مي كنم شرط چيه. بايد ........... تا اومدم حرف بزنم سارا گفت : نه خير خودش مي دونه تنبيهش چيه. كه سهيل گفت : باشه بابا كيو مي ترسوني. يه مرتبه ديدم سهيل داره جوراب سفيداشو در مياره. يه مرتبه ضربان قلبم رفت بالا فكر نمي كردم قضيه اين باشه . يعني با داداششم اره؟؟ كه سارا گفت : افرين پسر خوب. من هنوز گيج بودم اخه وقتي پاهاي سهيل را ديدم كه داشتن لخت مي شدن بد جوري تحريك شدم پاهاش مثله پاهاي خواهرش نبود ولي خيلي با حال بود. سهيل هم دراز كشيد و پاهاشو گزاشت لبه تخت انگار قبلا بار ها و بار ها سارا با اين داداشش فلك بازي كرده بود و عادت كرده بود سهيل
. همين كه سارا بلند شد من گفتم : چه خبره ؟ چي كار مي كنيد؟ كه سهيل گفت : هيچي بابا الان تموم ميشه . معلوم بود كه بر عكس خواهرش سهيل اصلا از فلك خوشش نمياد. يه مرتبه ديدم سارا يه چشمك به من زد و رفت پشت پاهاي سهيل و ومچ بندشو كه هميشه دور دستش بود ( يه دست بنده كشي كه روش علامت نايك بود)دو تا تا كرد وانداخت دور پاهاي سهيل . سهيل هم كه جلوي من خجالت مي كشيد گفت : زود تمومش كن. سارا گفت : حرف نزن بزار كارمو بكنم. ديگه نتونستم بشينم بلند شدم و رفتم نزديك تر پاهاي سهيل خيلي با حال شده بود هر چند كه دستگاه فلك نبود و خودش پاهاشو بالا گرفته بود ولي با اين حال خيلي تحريك كننده بود. داشتم خودم را براي ديدن فلك شدنه يه ادم غير فلكدوست به دست يه ادم فلكدوست اماده مي كردم كه ديدم سارا دستشو برد بالا و با ناخوناي بلندش كشيد كف پاهاي سهيل. سهيل هم بد جوري قلقلكش اومد و گفت : نكنننننننننننننن و شروع كرد به خودش پيچيدن .قلقلك سهيل خيلي منو تحريك كرد مخصوصا اين كه سارا داشت با ناخوناش هم سهيل را قلقلك مي كرد هم خودشو ارضا مي كرد و از اين كه پاهاي سهيل زيره دستاش اين قدر تكون مي خوره و بي قراره لذت مي برد. و هر چند لحظه يك بار به من يه چشمك مي زد ولي من از يه طرف ناراحت بودم كه حيف شد كاشكي به جاي قلقلك فلكش مي كرد كه ديدم يه مرتبه وسط قلقلك سهيل داد زد.اههههههههههههههههه . معركه بود سارا موبايلشو در اورده بود و به موبايلش يه بند خيلي بلند اويزون بود از اونا كه مي ندازن گردنشون . جنس بندش هم لاستيك سياه بود با تيكه هاي فلزي نقره اي بود. خلاصه ديدم بند را بلند مي كنه و با تمامه قدرت مي زنه كف پاي سهيل. اره تازه تنبيه اصلي شروع شده بود.
بند را مي برد بالا و مستقيم مي زد كف پاي سهيل . دقيقا وسط مي زد. سهيل هم خيلي درد مي كشيد. و جالب اينجا بود كه اصلا سهيل لذت نمي برد تا حالا هر كس را فلك كرده بودم از فلك شدن لذت مي برد ولي سهيل هر ضربه براش خيلي دردناك بود و ارزو مي كرد تموم بشه .سارا هم كاري به اين كارا نداشت حال خودش را مي برد تا اينكه دسشو برد بالا و محكم زد سر انگشتاي سهيل سهيل هم بد جوري پا و انگشتاشو جمع كرد كه اين كارش باعث شد من توي صورت سهيل نگاه كنم و سهيل هم خيلي خجالت كشيد واسه اين كه كم نياره دوباره پاهاشو گزاشت لبه تخت و كف پاشو واسه اين كه لج سارا را در بياره تا جايي كه تونست صاف كرد و گفت : زود باش ديگه يه دو تا ديگه بزن مي خوام برم. كه سارا گفت : مي خواي بري تازه شروع شده و يه دستش را گرفت به پاهاي سهيل تا پاشو تكون نده و بااون دستش يه ضربه محكم زد كه داد سهيل رفت بالا.سارا با يه لحن ديگه گفت : يالا زود باش اعتراف كن بازي من خيلي از تو بهتره .و يه ضربه ديگه زد و سهيل به زور مي خواست پاشو از دستاي سارا در بياره و گفت : عمرا نمي گم. تو اصلا بازي بلد نيستي .وقتي ضربه ي بعدي را سارا زد ديگه سهيل پاشو از دست سارا در اورده بود كه من يه مرتبه پريدم و پاي سهيل را محكم دو دستي به لبه تخت چسبوندم . سارا كه فكر مي كرد فلك تموم شده خيلي شكه شد سهيل هم تعجب كرد. ولي من كه از اين بازي خوشم اومده بود خنديدم و گفتم : سهيل اعتراف مي كني يا نه؟ با اين حرف من سارا پريد هوا و گفت : اخ جون . هومن اين بچه را بگير تا من ادبش كنم. و با خيال راحت دو دستي محكم زد كف پاي سهيل. اهههههههههههههههههههههههههههههه هومن نا مرد تو منو فروختي ؟ باشه به هم مي رسيم.كه ضربه ي دوم را خورد : اهههههههههههههههههههههه كف پام سوخت نا مردا. خيلي سعي كرد پاشو از دست من در بياره ولي وقتي نا اميد شد گفت : باشه بابا اعتراف مي كنم بازي سارا خيلي بهتره. سارا خنديد و خواست بازي را تموم كنه كه من گفتم : نه نه نه بايد بگي منچستر يونايتد سوراخه . ويه لبخند شيطاني زدم. تا اين حرف را زدم سارا زد زيره خنده و گفت : اره اره اره بگو تا نزدمت. سهيل هم گفت : اين يكيو عمرا نمي گم.كه من يه اشاره به سارا كردم و سارا گفت : چشم قربان هرچي شما بگي .و محكم زد دقيقا وسط كف پاي سهيل اينقدر محكم زد كه كنترلش را از دست داد به دست منم خورد. منم سرش داد زدم كه اهاي حواستو جمع كن وگرنه تو هم مثه اين.......... با اين حرف من سهيل خوشحال شد گفت : اره اقا هومن اين را هم فلك كنيد خيلي بي ادبه . كه من گفتم به تو مربوط نيست اعتراف كن . با اون حرفي كه من به سارا زدم سارا خيلي حالتش عوض شد و تحريك تر شد و گفت : چشم اقا ديگه تكرار نمي شه . عينه يه شكنجه گر حرفه اي عمل مي كرد و محكم زد كف پاي سهيل .اههههههههههههههههه.نه نمي گم.
سارا محكم بزن .
چشم اقا. شترررررررررررررررق .
اخ اخ نا مردا
. شتررررررررق
.باشه غلط كردم منچستر سورا.........
كه سارا يه ضربه ي محكم زد و
من گفتم : درست بگو منچستر چي ؟؟؟/ نشنيدم.
سارا هم فرصت را غنيمت شمرده بود و پشت هم مي زد حتي دستش هم خسته شد و با اون يكي دستش هم مي زد.
كه سهيل هم گفت : سوراااااخ. بابا منچستر سوراخه . خوبه؟
گفتم افرين خوبه. حالا بگو كريس رونالدو اشغاله .اينو كه گفتم انگار سارا از اين رو به اون رو شد. انگار خيلي با اسمه كريس تحريك شد و سهيل هم داد زد اااااااااا ديگه شورشو در اوردي . بس كن ديگه. كه سارا گفت : نه خير بگو بگو و پشت سر هم تركه مي زد انگار فكر مي كرد داره كريس رونالدو را فلك مي كنه . كف پاي سهيل داشت منفجر مي شد سرخ سرخ شده بود و من ديگه هيچ كاره بودم سارا وحشتناك مي زد و ديگه مي دونست كه اخراشه سهيل اينقدر داد و هوار كرد كه صدا رفت پايين و با صداي عمه ام همه ما خشكمون زد . چه خبره چقدر صدا مي ديديد؟ چي كار مي كنيد. سهيل كه توي بد وضعيتي بود گفت : هيچي هيچي . الان ميايم و پاشو از دست من كشيد بيرون و شروع كرد اون دستبند را از پاش باز كرد و كف پاش را مي ماليد
سارا معلوم بود كه خوشش اومده بود ولي با صداي مامانش به خودش اومد و نشست موبايلش را هم بندش را دورش پيچيد و گزاشت تو جيبش . عمه داد زد بسه ديگه بيايد شام حاضره. منم گفتم باشه الان ميام . و بعد يه نگاه به سهيل كردم و زدم زيره خنده گفتم : اين كريس رونالدو هميشه دقيقه نود كارشو مي كنه . كه سهيل هم خنديد و در حالي كه مي خواست جورابشو بپوشه گفت : ولي خيلي نا مردي كرديد ها . به هم مي رسيم من كه خيلي گشنمه و رفت. دو قدم اول يه كم بفهمي نفهمي لنگ زد و لي بعد درست شد و رفت پايين. من و سارا تنها شديم نگاش كردم و گفتم : كارت را خوب بلد بوديا . گفت : تازه اين كه داداشم بود دلم براش مي سوخت اينجوري بود. تازه تركه هم نبود خنديد و گفت : تازه كجاشو ديدي ؟؟ من هم يه نگاه به اون انگشتاش كردم و گفتم : لاك قشنگات كه مي گفتي ايناست؟ يه دست به پاهاش كشيد و كف پاهاي قشنگشو گرفت جلوي من. يه لحظه احساس كردم كه مي خواد من كف پاشو براش ليس بزنم ترسيدم اخه از اين صحبت ها تا حالا با هم نداشتيم كه گفت : بي خود فكر نكن دستت ديگه به اين پاها نمي رسه .يه نگاه به جوراب سفيداي پاي من كردو اون دستبند نخي كه به پاي سهيل بود را برام پرت كرد و گفت بيا بگيرش پيشه تو باشه لازمت ميشه و خنديد و رفت . منم بعد چند دقيقه اتاق را جمع و جور كردم و رفتم شام.
     
#5 | Posted: 13 May 2010 17:12
من و سمیرا

از بچگی دوست داشتم پای دخترارو ببوسم.یادمه اولین باری که این کارو کردم سال اول
دانشگاه بودم ساعت طرفای 3 بود که از دانشگاه بیرون اومدم باید میرفتم بازار تا یه چندتا
وسایل واسه خودم بخرم.اینم بگم که من تبریز زندگی میکنم.آره داشتم میگفتم ساعت 4 بود که
من به بازار رسیدم همینجوری که داشتم میرفتم 3 تا دختر خانم خوشگل دیدم که یکیش از بقیه
خوشگلتر بود قدی نسبتابلند با چشمای سبز از همه مهمتر پاهاش که توی یه کفش اسپورت بود
نظرمو به خودش جلب کرد با زبون چربی که داشتم البته اینو همه میگن شمارشو گرفتم و به
دروغ گفتم که اهل تبریز نیستمو دانشجو هستم خونه ای هم که اجاره کردیم تلفن نداره.خلاصه
بعد از چند بار تلفنی صحبت کردن یه روز که بهش تلفن زده بودم گفت که وقتی داشته میومده
تلفنو برداره از پله ها افتاده و پاش درد میکنه منم که این حرفو شنیدم یهو یه فکری به سرم
زد.بهش گفتم وای بمیرم واست دردت اومد اونم گفت آره بعد بهش گفتم سمیرا جون کاش اونجا
بودم و پاهاتو میبوسیدم.اون گفت واقعا این کارو میکنی؟ گفتم بله که میکنم اگه بخوای کف
پاهاتم لیس میزنم.وقتی این حرفو شنید زد زیر خنده و به شوخی گفت: تو یه دیوونه ای.من
گفتم نه دیوونه نیستم من این کارو دوست دارم و باید بهت ثابت کنم.اونم چون منو خیلی دوست
داشت گفت باشه اگه تو دوست داشته باشی من حرفی ندارم.البته من نفهمیدم سمیرا از فوت
فتیش چیزی میدونست که به این راحتی قبول کرد یا اینکه منو خیلی دوست داشت که حرفمو
زمین ننداخت.بالاخره یه قرار گذاشتیم واسه فردا صبح ساعت 10.30جلوی سینما.اینم بگم
توی تبریز مردم مثل تهران و جاهای دیگه به فیلم علاقه ندارن و در نتیجه سینما کم میرن
واسه همین من قرارمونو سینما گذاشتم.الان که یادم میاد اون شب اصلا نخوابیدم.بالاخره صبح
ساعت 10.30جلوی سینما منتظر بودم که یهو چشمم بهش افتاد وای ...اونروز سمیرا خیلی
خوشتیپ کرده بود و از همه مهمتر اینکه یه جفت کفش مجلسی با یه جورب نازک مشکی
پوشیده بودکه من میمیرم واسه اینجور تیپا.همینجور به پاهاش خیره شده بودم که بهم رسید و
یهو بهم گفت میخوای همینجا پاهامو ببوسی!درهمین این لحظه من به خودم اومدم و باهاش بالاخره رفتیم داخل وردیف آخر نشستیم از شانس منم فقط 2-3 نفراونم ردیف جلو نشسته بودند.بعد از حدود 15دقیقه که با هم صحبت می کردیم پای راستشو گذاشت روی اون یکی پاش بطوریکه به طرف من باشه بعدش گفت پس چرا منتظری مگه قرار نبود پاهامو ببوسی؟منم بدون معطلی خم شدم به طرف پاش یه لحظه کل بدنم بدجوری به لرزه افتاد چون بار اولم بودهرجوری
شده بود بینیمو چسبوندم به پاش و با تمام وجودم بوش کردم بعد به آرومی زبونمو به پاش زدم وروی پاشو لیسیدم در همین حین متوجه سمیرا شدم دیدم چشماشو بسته و داره آروم آه می کشه دیگه آلتم بکلی شق کرده بود دوباره سرمو پایین انداختم و با ولع زیادی شروع به لیسیدن پاش از روی جوراب و حتی کفشش کردم.بعد کفششو از پاش درآوردم و جلوی صورتم گرفتم و بوش
کردم یه لحظه دیدم سمیرا داره منو نگاه میکنه منم جلوی چشماش همه جای کفششو لیس زدم بعد دوباره سرمو انداختم پایین کل پای راستشو لیس زدم بعد جورابشو درآوردم و دوباره پاشو خوردم.بعد از اینکه کارمو تموم کردم یه لحظه چشمم به اون یکی پاش افتاد که زمین بود با اصرار زیاد بهش قبولوندم که جلوی پاش روی زمین دراز بکشم.جاتون خالی اصلا انگار یادم رفته
بود که کجا هستم.به هر حال روی زمین دراز کشیدم و شروع به لیسیدن پاش از روی جوراب و کفش کردم بعد کفششو درآوردم ودوباره جداگانه کفش و پاشو لیس زدم حدود یک ساعت این کار طول کشید خوشبختانه سینما کماکان فقط 5-6 نفر توش بود.پا شدم سر جام نشستم و دستاشو گرفتم و بوسیدم و بهش گفتم نوکرتم سمیرا.بعد از اون چند بار دیگه توی جاهای مختلف این کارو کردیم حتی جوری شده بود که بهم زنگ میزد خودش قرار میذاشت همدیگه رو ببینیم تا پاهاشو لیس بزنم.
     
#6 | Posted: 13 May 2010 17:31
آرزوی دیرینه

اون شب درست سر وقت رسیدم دم در خونه شون . مثل همیشه زنگ آیفون شون خراب بود و کار نمی کرد . در که زدم چند ثانیه بعد با آیفون در رو باز کردن . از راهرو ورودی داخل شدم . از پله ها که می رفتم بالا سیمین اومده بود استقبالم . بشاش و سرحال بود و مثل همیشه تو لپاش گل افتاده بود . دختر خردسالی که حالا چقدر بزرگ شده بود . باهاش احوال پرسی گرمی کردم و وارد خونه شون شدیم . سارا و مادرش از آشپزخونه به طرف من اومدن . یادمه از همون وقتی که ما همسایه شون شده بودیم عاشق مادر سارا و سیمین بودم . پیش خودم همش انکار می کردم اما ته ش دیونه ش بودم . دلم لک می زد یه بار که شده باهاش تنها باشم . اما هیچ وقت نمی شد . خانومی با اندام درست و شیش دانگ ، و صورت زیبایی که می تونست هر مردی رو به زانو بندازه . و اما سارا که حالا وقتی کنارش می ایستادم قدش از من هم بلندتر شده بود . خلاصه از روزی که ما اسباب کشیدیم و از اون شهر رفتیم اوضاع حسابی تغییر کرده بود . همه چیز به غیر از آقا حسین پدر خانواده که همون طوری آکبند آکبند آب از آبش تکون نخورده بود . سلام و احوال پرسی ها که تموم شد با آقا حسین نشستیم و دوباره یه ریز فکامون جنبید و شروع کردیم به بحثای ادبی و سیاسی . گاهگداری هم زیر چشمی پاهای نازنین سارا و مادرش رو می پاییدم که دلمو بد جوری آب می انداخت . پاهای بزرگ اما ظریفشون که شاید می بایست یک عمر در حسرتشون زندگی کنم . چقدر که من با اون پاها خواب و خیال ندیده بودم و چقدر که زیرشون له نشده بودم . رنگ پوست پاهاشون رو از بس که سفید بودن می شد با سفیدیای گل های نقش بسته روی قالی شون مقایسه کرد . اما اونا عین خیالشون هم نبود . اونا نمی دونستن من چه دردی دارم می کشم . کاش می دونستن . شاید کمی دلم آروم می گرفت . یه بار یادمه سارا که سوم ابتدایی بود و ما هم همسایه شون بودیم ، بهش گفتم من غول می شم تو برو زیر لاحاف . اون وقت شب می شه من میام . بهت دست می زنم . قلقلکت می دم و تا می تونم کاری می کنم که بخندی . اگه خندیدی یا تکون خوردی می برمت و می خورمت . با همون چهره ی زیبا و دلانگیز و معصومش گفت باشه . وقتی اومدم . لحافو از رو پاهاش زدم کنار . نشستم و نیم ساعتی فقط بوسیدم و بوسیدم . آی بوسیدم . آی که خالی خالی شده بودم . یکی از بهترین روزای زندگیم بود . اونم نامردی نکرد و جمب نخورد . البته سرش زیر لحاف بود و منو نمی دید وگرنه که واویلا بود . اما حالا سارا کلاس اول دبیرستان بود . پاهاش هم بزرگ شده بود . نازتر شده بود . دلم می خواست دیگه دل به دریا بزنم و بیافتم به پاهاشون . با لبام پاهای خودشو و مادرشو حموم کنم . این قدر بلیسم و این قدر بلیسم و ببوسم که پاهاشون سفیدک بزنه . اما نمی شد . نمی شد . چشمام دیگه داشت چپ می شد . آخه چقدر باید زیر چشمی نگاه کنم ؟ دیر وقت شده بود . ازشون اجازه گرفتم که برم . قرار بود شب برم پیش یکی از دوستام . بهش قول داده بودم . اگه هم شب اونجا می موندم می ترسیدم کاری دست خودم بدم . مثلا پاورچین پاورچین برم اتاق سارا یا برم زیر پای مادرشون بخوابم . اون وقت اگه بیدار می شدن چی ؟ فکرش هم نمی شه کرد . می بایست می رفتم . ولی هر کاری که کردم این آقا حسین لامذب نذاشت که نذاشت . الا بلا که باید بمونی . دوستات هم به ما ربطی ندارن . می خواستی قول ندی . ترس ورم داشته بود . آخه اگه شهوت جلو چشمای آدمو بگیره دیگه هیچ کاریش دست خودش نیست . با خودم گفتم همین که آقا حسین خوابید ، می زنم زیر لحافو یه جلق مشتی میام بالا . بعدش تا صبح راحت راحت کفمو میزارم و صبحش د خداحافظ . فکر بدی نبود . روی تشکی که برام انداخته بودن دراز کشیدم . آقا حسین هنوز نخوابیده بود و داشت باهام حرف می زد . یه نمه ذوقی از هنر و شعر برده بود و نمی دونست تموم ذوق و هنر و شعر من کجاست . پاشدم رفتم دستشویی . وقتی برگشتم . جای یه نفر و بالای سرم انداخته بودن . خون تو صورتم پمپ شد . جای کی میتونه باشه ؟ سارا ؟ خدایا سارا ؟ جلوتر رفتم سیمین بود . سیمین هفت ساله . باخودم گفتم . خیلی که فشار بیاد . سیمین هست . از هیچی که بهتره . آخه سیمین بچه س . یعنی من به بچه هم نمیتونم رحم کنم ؟ اما نه مگه من چی کار می کردم . بهش تجاوز که نمی کردم . اصلا من که یه جورایی از سکس بدم میومد . تو ذاتم هم نبود . حتی این که بخوام با یه زن حال بکنم و چه می دونم ازش لب بگیرم و سینه شو بمالم و از این چیزا ... بازم زیاد خوشم نمیومد . یه لب من فوق فوقش بچسبه به پاهاش . همین و بس . خب بهتر از اینه که خدایی نکرده نتونم جلوی خودم و بگیرم و کار به دور از عقلی بکنم . آخه یه بار تجربه شو داشتم . یه شب که پاورچین پاورچین و کورمال کورمال رفتم زیر پای یکی از دخترای فامیل که خیر سرشون اومده بودن مهمونی خونه ی ما . بوس اول که تموم نشده بود . طرف از جا پرید و یهویی داد کشید . بنده خدا فکر کرده بود سوسکی چیزی رو پاشه . چقدر که ملامت و کتک و فحش رو سرم نریخت . اونام که دیگه با ما قهر کردن و تازه شانس آوردیم پای شکایت مکایت به میون نیومد . آره همین سیمین با پاهای کوچولو موچولوش از سرم هم زیادتره . تو جام دراز کشیدم . آقا حسین خرپفش دراومده بود . روش درست به طرف من بود . کافی بود چشماشو باز کنه و گند من دربیاد . چند تا از انگشتای پاهای سیمین از زیر لاحاف بیرون زده بود . داشتن بهم چشمک می زدن . دستمو به طرفشون دراز کردم . انگشت دستم خورد به کنار انگشت کوچیکه ی پاش . جایی که من عاشقش بودم . نمی دونم چرا ولی من عاشق اون برامدگی کنار انگشت کوچیکه ی پا بودم . بعد از اون سینه ی کف پا رو می پرستیدم . گرمای پاش بدجوری شهوتیم کرد . تو همین لحظه بود که صدایی از آقا حسین شنیده شد . دلم هری ریخت . داشت خمیازه می کشید که الهی من قربون اون خمیازه ش برم که برگشت و روش دیگه به من نبود . وحشیانه به سمت سیمین حمله ور شدم . لحافو کامل زدم کنار . سیمین چقدر ناز خوابیده بود . چشمام به تاریکی کاملا عادت کرده بودن . پاهای سیمین وحشتناک زیبا بود . سفید سفید . انگاری می درخشیدن . راستش دست کمی از پاهای خواهر و مادرش نداشت که خیلی هم بهتر بود . لبمو چسبوندم به قوس کف پاش و فشار دادم . انگشت شستش درست وسط پیشونیم بود و پاشنه ش هم روی نوک چونه م . همچین پاهاش کوچولو موچولو هم نبودن . باورم نمی شد . همه چیز محیا بود . سیمین خوابش خیلی سنگین بود . اینو می دونستم . جای هیچ نگرانی وجود نداشت . پاهای سیمین نیم متر هم از جای من فاصله نداشتن . فوقش اگه بیدار می شد یا بقیه بیدار می شدن . جنگی می پریدم تو جای خودم . کارم راحت راحت بود . واقعا باورم نمی شد . بوسیدنو شروع کردم . اول دوتا لبمو غنچه کردم و با فشار چسبوندم به وسط سینه ی کف پاش . یه ماچ گنده ی بی صدا . ماچ دوم هم پشتبندش اومد . سوم و چهارم و پنجاهم هم اومدن . حالا میبایست کل پاهاش و با لبام اسکن می کردم . نوبت انگشتای پاش بود . لبمو چسبوندم به همون کنار انگشت کوچیکش . راستش اصلا دلم نمی خواست لبمو ازش جدا کنم . ولی جدا کردم و یه ده تا بوسه ی ریز و گل گلی از همون جا چیدم . کنار پاشو ادامه دادم و تا پاشنه ی گردش اومدم . بصورت نیم دایره کل دور پاشنه شو بوسیدم . رفتم زیر پاشنه ش . اونجا رو هم پر بوسه کردم . سیمین خواب خواب بود . نمی دونست که داره مثل یه فرشته پرستیده می شه . ای کاش می دونست . دوباره رفتم سراغ انگشتای پاهاش . هرکدومشونو سه بار بوسیدم . زیر و روشونو . تند تند پاهاشو عوض می کردم و خلاصه لبام از هر دوتا پا بی نصیب نمی موند . رفتم روی سطح پاش . صاف صاف بود . سفید سفید . من که دقیقا وسط بهشت بودم . چی فکر می کردم چی شد . خاک بر سرم . اگه می رفتم و اون شب نمی موندم چی ؟ خدا خودش بهم رحم کرد . نمی خواست بهشتشو از من دریغ کنه . روی پاشو هم حسابی بوسیدم . هر کاری کردم ارضا نمی شدم.البته منظور کی ... رم نبود . چون یه فشار کوچولو یه من آب بالا میآورد . منظورم ارضای روحی بود . دست از بوسیدن کشیدم . من خودم همیشه از لیسیدن بدم میومده . یه جورایی چندشم می شد . هر وقت هم تو این فیلمای فت یشی که از سایت یوتوب دانلود می کردم . می دیدم که دارن پا رو می لیسن . می رفتم سراغ یه فیلم دیگه . فیلمی که توش بوسیدن باشه . فقط ببوسن و ببوسن . اما حالا بهشون حق می دادم . چون باید پا رو کامل ا دریافت . باید با تمام وجود حسش کرد . وگرنه به درد نمی خوره . از روی پاش شروع کردم . زبونمو تقریبا تا ته دراوردم و روش کشیدم . دوباره از کمی کنار ترش شروع کردم . هیچ جای خیس نشده باقی نموند . از سیمین کاملا مطمئن بودم چون می دونستم توپ هم بترکه بیدار نمی شه . رفتم سراغ کف پاش . اونجا رو هم تی کشیدم . دهنمو کاملا باز کردم و تمام انگشتای پاشو وحشیانه کردم داخل . تند تند در میآوردم و مثل آب نبات دوباره می کردم تو . شست اون یکی پاشو تو دهنم جا دادم . شروع کردم به مکیدن . با تمام جونم می مکیدم . در حین مکیدن زبونم رو مرتب به شست پاش میمالوندم . کف اون یکی پاش درست به چشمام چسبیده بود . هیچ جا رو نمی دیدم . فقط پا بود و پا بود . لبام دیگه داشت از کار می افتاد . پاشو از تو دهنم درآوردم . کمی سرم و بلند کردم ولی ای کاش که بلند نمی کردم . سیمین وحشت زده با چشمای از هم دریده داشت نگاهم می کرد . یهویی همه چیز فرو ریخت توی قلبم . قلبم داشت می ترکید . گیج و مبهوت از جاش پاشد و به طرف اتاقی که مادر و خواهرش خوابیده بودن رفت . کمی خودمو عقب کشیدم و مثل مرده نصف تو جام نصف جلوتر ولو شدم . از توی اتاق صدای پچ پچ به گوش می رسید . چند ثانیه بعد . حس کردم دو نفر به طرفم می آن مطمئن بودم سیمین و مادرش هستن . کمی چشمامو باز کردم پاهای مادر سیمین درست جلوی چشمام بودن . فقط چند سانتی متر فاصله داشت .مادر سیمین لحاف و بالشت سیمین رو تو دستش جمع کرد و برد توی اتاق خودش . ولی من تا صبح خوابم نبرد . یه ذره هم که برد .فقط کابوس دیدم . چند بار تصمیم گرفتم . همون نصف شبی از خونه بزنم بیرون . اما سبک سنگین که کردم نشد . ساعت شد هفت صبح . آقا حسین تو جاش نبود . بیدار بودم اما خودمو زده بودم به خواب . با قیافه ای خواب آلوده در حالی که چشمامو می مالیدم بلند شدم و تو جام نشستم . سیمین لباسای مدرسه شو پوشیده بود و داشت جورابای سفیدشو پاش می کرد . راستش اصلا شهوتی نشدم . سیمین بهم سلام کرد و صبح به خیر گفت . چهره ش با همیشه فرق داشت . نمی دونم تصویر منو تو اون لحظه ی لیسیدن چطوری تونسته تو ذهنش حلاجی کنه ؟ مادر سیمین از آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند بهم صبح به خیر گفت و دعوتم کرد که برم آشپزخونه و صبحانه بخورم . شرم از تمام وجودم فرو می ریخت . سر سفره که نشستم آقا حسین با چندتا نان سنگک وارد آشپزخونه شد . احتمالا هنوز وقت نشده بود که مادر سیمین و یا شاید خود سیمین ماجرا رو برای آقا حسین تعریف کنن . خدا خدا می کردم هرچه زودتر صبحانه تموم بشه و من از اونجا بزنم بیرون . به احتمال زیاد ماجرا رو به مادرم یا خانواده م نمی گفتن . اما من خودم بد جوری پیششون خراب شده بودم . از خونه که اومدم بیرون . نیم ساعتی توی خیابون پکر این قضیه بودم . بعدش به خودم گفتم :

(( تو که گند بالا آورده بودی . حداقل وقتی پای مادر سیمین جلوی چشات بود . یه ماچی هم به اون می چسبوندی خره ... ))
     
#7 | Posted: 13 May 2010 17:31
خانه ی مادربزرگ


هفت ساله که بودم و تابستونا می رفتیم خونه ی مادر بزرگ . یه دختر دایی داشتم که خیلی با من خوب بود .

هیچ وقت یادم نمی ره که چه داستانهایی رو برام تعریف می کرد . بیشتر داستان های ترسناک بودند . فکر کنم فقط سی چهل تا داستان در مورد جن می دونست . منم که هفت سالم بیشتر نبود با این که از ترس دندونام به هم می خورد بازم می گفتم دختر دایی یه داستان دیگه از جن بگو . می گفت مگه خسته نشدی ؟ منم می گفتم : نه ... نه ... تو رو خدا یه داستان دیگه ... اونم می گفت . چهره ی معمولی ای داشت . نه خوشگل بود و نه زشت . موهای بلندشو که روی شونه هاش می ریخت جذابیت خاصی پیدا می کرد . من از همون موقع عاشق پاهای نازنینش بودم . انگشتای ظریف و کشیده ش حسابی چشمامو گرد می کرد . کف پای سفیدشو می پرستیدم . یادمه هر وقت برام داستان می گفت . اول می رفتم چراغا رو خاموش می کردم . اونم می گفت واقعا پسر شجاعی هستی . پاهاشو دراز می کرد و منم کنار پاهاش می نشستم . وقتی شروع به قصه گفتن می کرد یه جورایی دستمو می چسبوندم به کف پاش . یه طوری هم خودمو به کوچه ی علی چپ می زدم که یه ذره هم شک برش نمی داشت . همیشه می گفت که منو خیلی دوست داره می گفت از اون بچه های تخس و بی تربیتی نیستم که آدما همون دقیقه ی اول ازشون ذله می شن . بالعکس خیلی هم خوب و فهمیده هستم و می تونم خیلی چیزا رو مثل آدم بزرگا درک کنم و بفهمم . ولی کاش که می دونست چقدر دیوونه ی پاهاشم . آخه روم نمی شد بهش بگم . مثلا می گفتم چی ؟!! که می خوام پاهاتو ببوسم ؟ که می خوام منو زیر پاهات له کنی . اون وقت نمی گفت که به تمام افکاری که نسبت بهت داشتم شک کردم ؟ شایدم بهم فحش می داد . اما خداییش بدجوری زجر می کشیدم . عین سگ زوزه م در میومد . یادمه یه بار که جوراب نازک سیاه پوشیده بود وقتی دیدمش جلوی چشمام سیاهی رفت و تلپی با کله خوردم زمین . آخه پاهاش از همیشه خوشگل تر شده بود . یه جوری هم با ناز راه می رفت که واقعا دیوانه کننده بود . اما عوضش شبا که کنارش می خوابیدم و بعد از قصه گفتن خوابش می برد . یعنی البته من خودمو می زدم به خواب . بعد که اون می خوابید من بیدار می شدم ، یه دل حسابی از عزا درمی آوردم . پاهاش بوسه گاه لب های من می شد . جای خالی باقی نمی موند . نمی دونم اون وقتا چه طوری چنین حسی رو داشتم ؟ جل الخالق !! از بس می بوسیدم احساس می کردم کف پاهاش نازک تر شدن . نوک انگشتای پاهاشو دونه دونه هزار تا ماچ می کردم فقط بدیش اینجا بود که شبا جوراب پاش نمی کرد . یه بار خودم یه لنگ از جوراباشو کش رفتم و شب که غرق خواب بود پاش کردم . بعدش از بس که خودمو خسته کردم همون جا و همون طوری خوابم برد . صبحش دختر داییم بهم گفت : دیشب خیلی جالبه ... یادم رفته بود یه لنگ از جورابامو در بیارم . جالب تر این که صورتت درست به کف پام چسبیده بود . بعدش یه عالمه بهم توصیه کرد که کمتر ازش بخوام شبا براش قصه ی ترسناک تعریف کنم . چون ممکنه تاثیر بد بذاره . یه بار تصمیم گرفتم همه چیز و بهش بگم . سر و ته ش این بود که یه کم واسه ش عشوه می ومدم و شیرین زبونی های بچه گونه می کردم . منم که خب اون موقع کم خاطر خواه نداشتم . حالاش هم که عکسای اون موقع مو می بینم . دلم می خواد خودمو ماچ بکنم . البته عکسو ...

یه بار رفتم کنارش و با حالت مظلومانه ای بهش گفتم : دختر دایی ... گفتش : جونم ... گفتم : می خوام یه چیزی بهت بگم ... گفت : بگو عزیزم ... مکث کردم . گفت : بگو دیگه چرا وایسادی ؟ نمی دونم چرا حرف تو گلوم گیر کرده بود ! گفت : د یالله بگو دیگه ! نکنه دسته گلی به آب دادی ؟ ! هان ؟ گفتم : نه ... گفت : خب چی شده ؟ ... خلاصه نشد که نشد . آخه از بس فقط تو خواب پاهاشو بوسیده بودم دیگه خسته شده بودم . نه حرکتی ... نه تکونی ... هیچی . فقط من کار می کردم و می جنبیدم . اصلا بعضی وقتا حوصله م سر می رفت . یه بار هم که از بوسیدن پاهاش خسته شده و بودم و البته هم نمی تونستم دل بکنم . همون طوری لبای خیسم و به کف پاش چسبونده بودم و رفته بودم تو فکر . یه وقت که به خودم اومدم دیدم لبام به کف پاش چسبیده و جدا نمی شه . نگو لبای به پا چسبیده خشک شده و پوست لب من و پوست کف پاش شدن یکی . می ترسیدم هم با زور جدا کنم چون شاید بیدار می شد . اصلا بیدار هم نمی شد می ترسیدم پوست لبم جدا بشه . آخه یه کم که لبمو می کشیدم درد می گرفت . عاقبت آروم آروم زبونمو از بین دو لبم بیرون زدم و لبامو دوباره خیس کردم تا این که خلاص شدم . حالا که چقدر خوشحال شده بودم بماند . خب مثلا اگه یهویی تو اون موقع بیدار می شد چی ؟ حداقل ش این بود که پاشو می کشید و اون وقت اوضاع لبای منو می ریخت تو هم . آخه بدیش هم همین بود که تو خواب اصلا تکون نمی خورد . مثل مرده می افتاد تو جا و صبحش بلند می شد . خب آدم خسته می شه دیگه . گاهگاهی هم کف پاشو قلقلک می دادم شاید تکونی به خودش بده و یه زاویه ی دیگه ای رو برای بوسیدن ایجاد کنه . اما کمتر پیش می اومد . در عوض وقتی بیدار بود عوضشو در می آورد . ثانیه ای هزار بار وقتی می نشست پاشو تکون می داد و هی بهم دل غشه پاس می کرد . مخصوصا وقتی با هم می نشستیم و منچ بازی می کردیم . این شست لامصب پاش یه بند این ور و اون ور می رفت . زنگ تفریحم نداشت . حسابی کفر منو بالا می آورد . یه بار سر منچ بازی کردن فکری به سرم زد . بهش گفتم دختر دایی بیا شرطی بازی کنیم . گفت باشه من حاضرم . سر چی ؟ گفتم : سر یه سیلی آب دار . گفت چرا سیلی ؟ گفتم همین طوری .

گفت باشه . بازی کردیم باختم و سیلی رو هم خوردم . البته آروم زد . گفتم این بار هر کی باخت باید دست اون یکی رو ببوسه . گفت : می بازی ها ! گفتم : خیال کردی . می برمت خوبم می برمت . تمام تلاشمو کردم که نفهمه خودم از قصد دارم می بازم . شروع کردم به بوسیدن دستاش . اولش دستشو می کشید . ولی چون شرط ما سر 20 تا بوس بود . چند تا بعدش عادت کرد . دستاشم مثل پاهاش حرف نداشت . از این که میدیدم دارم جلوش تحقیر می شم تو پوست نمی گنجیدم . بهم گفت داری خوب می بوسی ها . با حالت بچه گانه گفتم : مرسی . گفت : من باید بهت بگم مرسی نه تو . گفتم چه فرقی می کنه ؟ گفت : ولی اگه این بار من ببازم حتما می خوای حسابی تلافی کنی هان ؟ گفتم : باشه . این بار سر چی ؟ گفت : نمی دونم . سریع گفتم : سر پا بوسی .

- پابوسی ؟

- آره ؟ مگه چیه ؟

- هیچی ... اما

- اما نداره می خوام بد تلافی کنم .

- اماش اینه که شاید خودت گرفتار شدی .

- نمی شم نترس .

وقتی باختم گفت : دیدی گرفتار شدی ! گفتم شدم سرش هم هستم .

یعنی تو می خوای پای منو ببوسی ؟

- مگه چیه ؟ باختم دیگه . مگر این که تو نخوای .

- خب باشه این بار می بخشمت . ولی دفه ی دیگه از این شرط ها نذار.

- نه خیرم . من باید پاتو ببوسم .

- آخه چرا ؟ من که بخشیدمت ؟

- نمی خواد ببخشی . پاتو بیار جلو .

پای راستشو کمی جلو آورد . منم معطلش نکردم و یه ماچ گنده چسبوندم به روی پاش . با ناباوری بهم گفت : تو راستی راستی این کارو کردی ؟

- آره ... مگه چیه ؟ بازم می کنم و دوباره پاشو بوسیدم .

- فکر کنم تو از این کار خوشت می آد .

- چطور مگه ؟

- چون اون شب خودت قصدا صورتتو به کف پام چسبونده بودی . تازه یه چند باری هم حس کردم شبا یه چیزی پاهامو لمس می کنه . پس تو بودی !

- بی اختیار زدم زیر گریه . دختر دایی تو رو خدا منو ببخش . باور کن تقصیر من نیست . من خیلی پاهاتو دوست دارم . خیلی زیاد . دوست دارم همیشه ببوسموشون .

- آخه چرا پا ؟

- نمی دونم .

- تازه تو که هنوز بچه ای . این چیزا رو چطور می فهمی ؟ همش می گفتم تو یه چیزیت هست .

- دختر دایی غلط کردم . تو رو خدا به کسی نگو . خواهش می کنم . حاضرم هر کاری که تو بگی بکنم . حاضرم بشم مثل سگت . مثل پاپی . مگه تو پاپی رو دوست نداری ؟ دیدی چجوری کفشاتو لیس می زنه . منم می شم مثل اون . ازت خواهش می کنم منو ببخش .

- این حرفا چیه که می زنی ؟ تو باید شخصیت داشته باشی . می فهمی ؟

- دختر دایی خواهش می کنم . تو رو خدا . و بی اختیار رو به روش سجده کردم .

- ای وای داری چی کار می کنی ؟ پاشو بینیم بچه .

پاهاشو مرتب عقب می کشید . اما من هم هم زمان جلو می رفتم که یه دفه گفت : خب باشه باشه تا ببینیم چی می شه ؟ حالا برو بشین تا باهم حرف بزنیم .

کنارم نشست .

- خب حالا بگو ببینم دردت چیه ؟

- من پاهاتو دوست دارم .

- چرا ؟

- نمی دونم .

- چجوری دوست داری ؟

- دوست دارم ببوسموشون .

- خب مثلا چجوری ؟

وقتی دیدم اوضاع آروم و مناسب شده گفتم : می خوای انجام بدم ؟

- نمی دونم .

- پاهاتو دراز می کنی ؟

پاشو دراز کرد . یه بوس کوچولو از شست پاش کردم .

- یعنی تو همیشه و هر وقت حاضری که پاهامو ببوسی .

- آره دختر دایی .

- خیلی جالبه این جوریشو دیگه ندیده بودم .

- خب چون پسر خوبی هستی باشه .

- بد جوری ذوق کردم .

- بلند داد زدم . دختر دایی من عاشقتم .

- سیس ... یواش چه خبره ته ؟

- دختر دایی منو له کن .

- چی ؟

- ازت خواهش می کنم منو له کن .

- منظورتو نمی فهمم .

- می شه بلند شی ؟

جلوش دراز کشیدم .

- پاتو بذار روی لب هام و فشار بده .

- چه حرفا ؟

- خواهش می کنم .

- خدا بگم چی کارت کنه . کف پاشو روی صورتم گذاشت . پاهاش می لرزید .

- فشار بده دختر دایی . زود باش .

کمی فشار داد . انگاری توی بهشت بودم .

- خوبه ؟

- آره دختر دایی . بیشتر فشار بده . جون مامان بیشتر فشار بده .

- آخه دردت می آد .

- نه ... نه ... فشار بده .

نیروی بیشتری وارد کرد .

- دختر دایی اینجای پاتو بذار روی لبامو فشار بده .

- کجا ؟!

با دست سینه ی پاشو لمس کردم .

- آخه این چه حسیه که تو داری ؟ مگه لبات سیگارن که من با پنجه پاهام له شون کنم ؟

از این حرفش حس خیلی خوبی بهم دست داد .

- آره دختر دایی . فکر کن سیگارن . سیگار چیز بدیه مگه نه ؟

- اما لبای تو که بد نیستن .

- خواهش می کنم له شون کن ...

- مثل سیگار ؟

- وای آره دختر دایی .

خم شد صورتشو آروم آورد جلو و دو زانو نشست . یه بوس کوچولو از لبام کرد و دوباره ایستاد . سینه ی پاشو روی لبام گذاشت . چند بار جابه جاش کرد که دیگه درست تمام لبامو پوشونده بودن . بعدش پاشو با فشار به راست و چپ چرخوند . باورم نمی شد . با چشمای پر از اشک تو صورتش نگاه کردم .

- چی شد ؟ چی شد عزیزم دردت اومد ؟

- نه دختر دایی خیلی خوشحالم .

- وا !

با شست پاش اشکامو کنار زد .

- حالا می شه دوباره پامو بوس کنی ؟

- آره دختر دایی چرا نه ؟ من خیلی خیلی دوستت دارم باور کن .

کف پاشو بالای سرم آورد . سرمو بلند کردم کف پاشو بوسیدم .

- اجازه بده پامو بذارم روی صورتت بعد ببوس . تو که عجول نبودی .

- چشم دختر دایی .

- فقط هم مثل این که پنجه پاهامو دوست داری .

- نه دختر دایی هر جا که تو بگی .

کف پاشو کیپ روی صورتم چسبوند .

- خب حالا شروع کن .

حدود ده بیست تایی به کف پاش چسبوندم که یه مرتبه تعادلش به هم خورد و محکم روی زمین افتاد . مثل برق بلند شدم و گفتم چی شد دختر دایی ؟ همون طوری و همون حالات دراز کشیده بود و تکون نمی خورد .

- هیچی خوردم زمین .

- چیزیت نشده ؟

- نه الان پا می شم .

- نمی خواد پاشی دختر دایی یه کم استراحت کن.

چار دست و پا خودمو به پاهاش رسوندم . لبمو روی پاش مالیدم و بوسیدم .

- این جام دست نمی کشی ؟

- می خوای دیگه نکنم ؟

- نه عیبی نداره کارتو بکن .

- انگشت کوچیکه ی پاشو کردم تو دهنم و مکیدم . انگشتای دیگه شو هم همین طور .

- یه کم قلقلکم می آد .

- دختر دایی عادت می کنی .

- ای شیطون ... عاقیت عادتم هم دادی نیم وجبی ...

رفتم و یه بالشت براش آوردم . وقتی گذاشت زیر سرش دوباره برگشتم پیش پاهاش .

- دختر دایی الان چه احساسی داری ؟

- نمی دونم . دوست داری چه احساسی داشته باشم ؟

- دوست دارم که تو خوشت بیاد . دوست دارم تو هم وقتی پاهاتو می بوسم کیف کنی . یه بوس کوچولو به کف پاش چسبوندم .

- برام جالبه . کمی هم عجیبه .

چشممو چسبوندم به کف پاش . اون یکی چشممو هم همین طور . دوباره شروع کردم به بوسیدن . این قدر که فهمیدم بنده خدا گیج خوابه . شب جامو کنارش انداختم . بهش گفتم که تا صبح می خوام پاهاشو ببوسم . بهم لبخندی زد و یه ای شیطون دیگه تحویلم داد .

یه بار ازش خواستم که جوراب بپوشه . وقتی داشت می پوشید تو هر مرحله ی پوشیدن مجالش نمی دادم و مرتب پاشو می بوسیدم . یه بارم ازش خواستم که روی صورت من جوراب پاش کنه . بهم گفت که می دونه که دلم چی می خواد . بعدش ازم خواست که کنار یکی از مبل ها دراز بکشم . روی مبل نشست . جوراب نازک و شیشه ای رو گرفت دستش . سینه ی پاشو آروم گذاشت روی لبامو بهم گفت که ببوسم منم از خدا خواسته درجا اطاعت کردم . همون طوری که پاش روی لبام بود . جورابو نوک انگشتاش کرد و درحالی که سینه ی پاشو روی لبام فشار می داد جورابو کشید بالا . یه دستی هم روی ساق و سطح رویی پاش کشید . نوک انگشت پاشو روی لبم تیز کرد و گفت بهم می آد . گفتم : آره خیلی . آروم ایستاد و با چند حالت پاشو روی صورتم جابجا کرد و با حالت عشوه می خواست ببینه که جوراب چقدر به پاش برازنده س . اون یکی پاشو روی چشمام گذاشت و جورابو پاش کرد . اون روز یکی از بهترین روزای زندگیم بود . مثل یه خاطره ی خوش مثل یک رویای بی مانند . یه بارم بهش گفتم که پاتو روی صورتم بذار . وقتی گذاشت گفتم روی صورتم بایست . امتناع کرد . ازبس خواهش کردم که اشکم دراومد . بازم قبول نکرد . می گفت یهویی کلت می پوکه . خلاصه اولش یه پاش روی لبم بود و برای یه لحظه اون یکی پاشو از زمین جدا کرد . گفتم دیدی هیچی نمی شه . ولی سرم بد جوری درد گرفته بود . دوباره پاشو از زمین جدا کرد و دفعه ی بعدی روی صورتم ایستاد . بیشتر از اینکه به فکر صورت من باشه دستشو سفت به دیوار گرفته بود که یه موقع نیافته . بعدها ازش خواستم که با کفش روی صورتم بایسته که اونم بلاخره ایستاد . گذشت و گذشت تا این که تابستون تموم شد و هم اون از خونه ی مادر بزرگ رفت خونه شون و هم ما برگشتیم تهران . ولی همیشه چشم انتظار خونه ی مادر بزرگ بودم که دوباره دختر دایی بیاد و منو به برده گی قبول کنه . تا اینکه یه روز مادرم گفت که باید دوباره بریم شهرستان . تو پوستم نمی گنجیدم و لی بعدش فهمیدم که عروسی دختر داییمه . بعد از اون هرچی ازش خواستم که دوباره با هم رابطه ی فتی شی برقرار کنیم زیر بار نرفت که نرفت . فقط یه خاطره ی پر از عقده برام گذاشت و همین . خاطره ای که خیلی شبا خوابشو می بینم .
     
#8 | Posted: 14 May 2010 17:31
چگونه رامین بره همسرش شد!!؟


سلام حالا که دوست دارین از روابط من و همسرم سهیلا بیشتر بدونین منم سعی میکنم اتفاقات جالب رو براتون بنویسم.من 25 سالمه و همسرم سهیلا 20سالشه راستش ما از طریق چت با هم اشنا شدیم وقتی من براش مینوشتم که از بوی جوراب خانما خوشم میاد خیال میکرد من دارم مسخره بازی در میارم و اصلا باورش نمیشد کم کم که به هم علاقمند شدیم بلاخره راضی شد که تماس تلفنی داشته باشیم و بعدشم قرار گذاشتیم راستش بار اول که قرار گذاشتیم اصلا روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم اونم به روی خودش نیاورد که من درباره جوراب چه چیزایی گفتم البته اینم بگم که فقط ملاک من برای ازدواج بوی جورابش نبود!!هم قافه هم تحصیلات هم نجابت و.. را هم در نظر گرفتموقتی بهش پیشنهادازدواج دادم نه نگفت ولی قبول هم نکرد گفت باید از همدیگه شناخت بیشتری پدا کنیم چند وقتی به همین منوال میگذشت با هم تلفنی صحبت میکردیم قرار میگذاشتیم درباره همه چیز میگفتیم الی بوی جوراب!!دیگه داشتم کلافه میشدم روم نمیشد چیزی بهش بگم اخه حالا دیگه قرار بود با هم ازدواج کنیم اونم چیزی نمیگفت تا اینکه یه بار برام اف گذاشته بود بعد از حرفای عاشقانه اخرین جمله ای که نوشته بود این بود که رامین کی میایی جورابامو بشوری خیلی کثیف شدن باورم نمیشدبعد از چند مدت خودش این بحث رو پیش بکشه خیلی خوشحال شده بودم اولین تماس تلفنی که باهم داشتیم داشتیم قرار میزاشتیم که منم بهش گفتم سهیلا خانم هر وقت دوست داشتین جوراباتونو بیارین من بشورم اونم گفت میارم ها منم گفتم خب بیار نامرداش نشورن !!خلاصه رفتیم سرقرار تو کافی شاپ بودیم بعد از کلی جروبحث در مورد موضاعت مختلف یکدفعه دیدم دست کرد تو کیفش یه جفت جوراب زرد رنگ ساق کوتاه دراوردگفت بفرمایین اینم جورابم تمیز بشورین بیارین باورم نمیشد از خوشحالی داشتم دیوونه میشدم جورابشم خیلی کثیف بودنتو ماشین بهم گفت رامین جدی از بوی جوراب خوشت میاد منم گفتم خب اره دیگه چکار کنم از بچگی عادت کردم گفت اگه راست میگی اینا رو بو کن من ببینم منم یه گوشه وایستادم جورابشو گرفتم جلوی دماغم شروع کردم به بوکردن وای چه بویی هم میدادشروع کرد به خندیدن گفت خاک برسرت خیال میکردم شوخی میکنی گفتم دیدی که شوخی نمیکنم گفت باشه مشکلی نیست از حالا میتونی جورابمو بو کنی و اونا رو بشوری ولی یه قول باید بهم بدی گفتم هر چی تو بگی عزیزم گفت باید قول بدی از حالا فقط نوکر خودم باشی و فقط جورابای منو بو کنی و بشوری دیگه دوست ندارم جورابای دخترای دیگه رو بو کنی منم بهش قول دادمخلاصه از اون روز به بعد من با خیال راحت جورابشو بو میکردم و اونا رو میشستمیه بار بهم گفت فکر کنم تو بین تموم مردای دنیا تکی اخه فکر نکنم هیچ مردی از بوی پا و جوراب زن خوشش بیاد بخاطر همین منم تصمیم گرفتم رابطه بین میسترس و برده رو به اون معرفی کنم اولش باورش نمیشد ولی وقتی یه بار یکی از سایتهای میسترس و برده رو بهش نشون دارم باورش شد که غیر از منم مردایی هستن که دلشون میخواد برده یه زن باشن بدجوری هم خوشش امد همون دوران نامزدی بهم گفت که وقتی ازدواج کردیم من میسترس تو میشم و تو هم نوکر دست به سینه منتموم کارای خونه رو هم تو باید انجام بدی منم که خیال میکردم شوخی میکنه قبول کردم رو به درد نیارم ما با هم ازدواج کردیم.روزای اول ازدواج که همش مهمونی بودیم وپخت و پزی تو خونه انجام نمیشد ولی از وقتی اشپزی کردن شروع شد یکدفعه دیدم گفت یادته قبل از ازدواج چی بهت گفتم گفتم نه گفت قرار شد من ارباب باشم و تو نوکر گفتم خب کی چی گفت ببین رامین میدونم اشپزی بلد نیستیمنم بخاطر همین فقط تو خونه اشپزی میکنم کشیدن غذا شستن ظرفها جارو کردن وخلاصه تموم کارای خونه با شماست باورم نمیشد اما هم دوسش د اشتم هم اینکه قبل از ازدواج بهش قول داده بودم بخاطر همین قبول کردم باورتون نمیشه تموم کارای خونه به گردن منه شستن ظرفا جارو کردن خرید و...خانم فقط دستور میدنومنم مثل یه برده اطاعت البته بگم خودمم از این کار لذت میبرم یه بار یادم رفته بود یهقابلمه رو بشورم باورتون نمیشه صدام کردم چنا سیلی تو صورتم زد که برق از چشام پرید گفت اینو زدم که حواستو جمع کنی کاراتو درست انجام بدی دفعه دیگه با کمربند سیات میکنم برده من!!شوکه شده بودم ولی خب دردش خیلی لذت داشت نمیدونم چی شد یکدفعه از دهنم پرید گفتم عرضه میخواد یکدفعه عصبانی شد گفت چی گفتی گفتم هیچی بابا شوخی کردم گفت گو خوردی شوخی کردی الان نشو.نت میدم کی عرضه دارهرفت تو انباری وقتی که امد دیدیم کمربند چرمی خودم دستشه گفت خب اقا رامین پیرهنتونو دربیارین تا بهتون بگم کی عرضه داره گفتم سهیلا جان بیخیال عزیزم داشتم باهات شوخی میکردم یکدفه داد زد گفتم رامین پیرهنتو درار منم به ناچار دراوردمگفت بخواب رو تخت گفتم سهیلا ترخدا اذیت نکن گفت ببین رامین ما قرار بود نقش میسترس برده رو هم بعضی وقتا بازی کنیم الانم وقتشه عزیزم!!منم گفتم هر چی شما بگین کمربندو برد بالا وقتی رو کمرم فرو اورد از ته دل جیغ زدم بد جوری اتیش گرفتم ایندفعه واقعا شروع کردم به التماس کردن سهیلا ترخدا غلط کردم گه خوردم مگه به گوشش میرفت تازه گرم شده بود چپ و راستم کرد خیلی اون روز کتک خوردم باورتون نمیشه اگه بگم اشک از چشمام جاری شده بودگفت برا امروز بسه حالا فهمیدی کی عرضه داره گفتم بله خانم خانما قشنگ فهمیدمخلاصه این از روابط من و همسرم سهیلا راستی اینم بگم وقتی از بیرون میاد اگه من خونه باشم و سرکار نباشم باید کفشاشو از پاش دربیارم پاشو ببوسم بعد چهار دست و پا میشم اونم سوارم میشه تا میریم کنار مبل خانم پایین میشن پاشونو دراز میکنن رو میز منم کلی جوراباشونو بو میکنم بعد جوراباشو درمیارم و سهیلا هم که این کارو خیلی دوست دارم میگه که باید پاهاشو بلیسم روزای اول خیلی از این کار بدم میومد ولی الان با لذت این کارو انجام میدم راستی ازش قول گرفتم این رابطه به صورت یه راز بین من و اون باقی بمونه و هیچ کس خبر دار نشه نمیدونم شایدم یه روز این مسئله سو استفاده کنه
     
#9 | Posted: 14 May 2010 17:33
داستان ارسالی ميثم ( يه طوله سگ)


مدتي بود كه از طريق اينترنت با حس فوت فتيشي و بردگي براي خانمها و بوسيدن پا هاي اونها آشنا شده بودم و كم كم خودم هم به اين احساس علاقمند شدم.ولي چون دخنر یا خانمی هم حس با خودم پیدا نکرده بودم به کسی در این مورد حرفی نمی زدم.گاهی اوقات که با دوستام یا همکلاسیهای دانشگاه غیر مستقیم در این مورد حرفی میزدم اونها یا خیلی تعجب میکردند یا میخندیدند و جدی نمی گرفتند.تقریبا کسی باورش نمیشد که این حس هم می تونه تو وجود پسرها یا حتی دخترها وجود داشته باشه.به همین خاطرمدتی با خودم کلنجار میرفتم وامیدوار بودم کسی پیدا بشه که بتونم این رابطه را باهاش تجربه کنم.

توی محله ای که ما زندگی میکردیم.پدر بزرگ و مادر بزرگم هم ساکن بودند و یک کوچه بالاتر از کوچه ما ساکن بودند. خاله ام هم چون هنوز مجرد بود و ازدواج نکرده بود با اونها زندگی میکرد.خاله ام مهندسی کامپیوتر خونده بود و توی یک شرکت تجاری مشغول کار بود. با اینکه دختر زیبا و تحصیل کرده ای بود و خواستگاران خوبی داشت ولی به هیچ کدام جواب مثبت نداده بود و هنوز دوست داشت مجرد بمونه. گاهی اوقات که به خونه پدر بزرگم میرفتیم یا اونها به خونه ما میومدند میدیدم که خاله ام عین یک میسترس لباس میپوشه . بقیه هم که از فرم این جور لباس پوشیدن اطلاعی نداشتند توجهی به اون نمی کردند. اینجور مواقع من با یک احساس خاصی به خاله لم و مخصوصا به پاهای اون نگاه میکردم که البته بعضی وقتها این نگاهها از چشم خاله ام دور نبود ولی من متوجه نبودم. . يادم هست يه شب كه خاله ام به خونه ما اومده بود بهش گفتم شب پيش ما بمونه. اون هم از روي خنده وشوخي طوري كه فقط من بشنوم بهم گفت : اگه میخوای بمونم باید پاهام را ببوسی. از اون شب به بعد اين حس تو وجود من قوي شد.و حتي گاهي وقتها فكر ميكردم خاله ام يه ميسترسه يا حداقل افكار ميسترسي داره. از اون شب به بعد آرزو میکردم که بتونم رابطه برده و میسترس را با خاله ام تجربه کنم. تا اینکه اتفاقی افتاد که باعث شد من به تا اینکه اتفاقی افتاد که باعث شد من به این آرزو برسم. پدر بزرگ و مادر بزرگم میخواستند یک هفته به مسا فرت بروند و خاله ام هم به علت مشغله کاری که داشت نمی تونست همراه اونا بره. به همین خاطر از من خواست تا مدتی که اونها نیستند.شبها پیشش بمونم که تنها نباشه من هم قبول کردم و قرار شد از فردای اون روزی که خاله ام این کار را از من خواست چند شب پیشش بمونم و اين شروع ماجراي بردگي من براي خاله ام و رابطه فوت فتيشي و برده و ميسترس من با

اون بود.



اون روز یادم هست پنجشنبه بود.عصر همون روز من مشغول گشت و گذار توی سایتهای میسترس وبرده بودم و دیگه حسابی حس بردگي و فوت فتيشي من گل كرده بود. اون شب موقعي كه به خونه پدر بزرگ پیش خاله ام رفتم خودش در را باز كرد وكلي از اومدنم خوشحال شد. من هم که دیدم خاله ام باز شبیه بک میسترس لباس پوشیده خوشحال شدم که حد اقل با نگاه کردن به اون میتونم خودم را کمی ارضا کنم.اون شب اتفاق خاصي نيافتاد.با صحبت كردن با هم سرگرم بوديم و خاله ام هم در حین صحبت با من در حالی که پشت میز نشسته بود کارهای شرکت را انجام میداد. بعد از مدتی خاله ام به من گفت: من خیلی خسته ام و کارهای شرکت هم زیاده ولی مجبورم امشب کمتر بخوابم و بیشتر به اونا برسم و فردا هم باید مشغول اونا باشم. به همین خاطر میخوام یک ساعت بخوابم و بعدش میخوام منو بیدار کنی که به بقیه اونا برسم. من هم که نمیتونستم کمکش کنم و باید به تنهایی اون کارها را انجام میداد قبول کردم و خاله ام توی اتاقش رفت و من هم با تماشای تلویزیون خودم را سر گرم کردم.اما افکار بردگی من را راحت نمیذاشت و دوست داشتم حتی یک بار هم که شده حد اقل پای خاله ام را ببوسم. توي همين افكار بودم كه يهو متوجه شدم وقت بیدار کردنش رسیده. به اتاقش رفتم و دیدم روی تخت خوابیده. من هم ناگهان فکری به سرم زد و تصمیم گرفتم حالا که خوابه قبل از بیدار کردنش پاهاش را ببوسم. به همین خاطر جلو رفتم وکنار تخت زانو زدم و مشغول بو کردن و بوسیدن پاهای قشنگش شدم.چند دقیقه ای مشغول این کار بودم که یهو احساس کردم خاله ام بیدار شد و متوجه کاری که میکردم شد. من كه اولش حسابي جا خورده بودم خیلی ترسیدم که مبادا ناراحت بشه و با من دعوا کنه.اما اون اول منو با تعجب نگاه کرد و بعد لبخندی زد و گفت: از موقعی که اومدی توی اتاق مواظبت بودم. من بیدار بودم و خستگی و کار شرکت را بهونه کردم تا ببینم این کار را انجام میدی یا نه.. آخه دیدم چند بار به پاهای من زل میزنی و من هم متوجه شدم منظورت چیه.

من که ناراحت بودم که چرا اینطوری رو دست خوردم. پرسیدم منظورم چیه؟؟؟؟؟

خاله ام جواب داد:دوست داری برده من باشی و پا هام را ببوسی. من خودم هم اینکاره ام و هر موقع فرصت داشته باشم توی سایتهای بردگی برای خانمها و فوت فتیش میگردم. و کم کم به میسترس بودن علاقمند شدم.و دوست دارم يه پسر يا مرد را به بردگي بگيرم و تحت سلطه خودم داشته باشم،

میدونی چرا خواستگارام را رد کردم؟ چون اونا حاضر نبودند این رابطه را با من داشته باشند. بعد با خنده ادامه داد: اگه دوست داري میتونی برده من بشی و ميتونيم همين حالا شروع كنيم.

من كه اولش حسابي جا خورده بودم و تعجب كرده بودم ديگه نتونستم جلو خودم را بگيرم و جواب دادم:راستش بدم نمي آد برده يك خانم باشم. و جلوي پاش زانو زدم و گفتم :خواهش ميكنم خاله تا مدتي كه من اينجام منو به بردگي قبول كنيد و سرور من باشيد.





خاله ام از جاش بلند شد وگفت: خيلي خوبه... حالا صبر كن تا من خودم را آماده كنم بعد صدات ميكنم.يادت باشه فعلا برده مني و تو را به اين نام ميشناسم. تو هم بايد منو سرور و ميسترس خودت بدوني و دستوراتم را مو به مو اجرا كني.

من هم كه از خوشحالي داشتم بال در مي آوردم گفتم اطاعت ميشه سرورم . از اتاق اومدم بیرون و منتظر موندم

خاله ام بعد از چند دقيقه لباسهاش را عوض كرد و منو صداكرد.

(اجازه بديد از اينجا به بعد واژه های ميسترس و سرور را به کار ببرم)

وقتي وارد اتاق شدم ديدم ميسترس روي يك مبل نشسته. اون يك تاپ كوتاه خردلي به همراه يك دامن بلند لخت كه تقريبا تا مچ پاهاش ميرسيد پوشيده بود. جورابهاي بلند سياه وتقريبا نازكي پوشيده بود و صندلهايي خردلي رنگ به پا داشت. موقعي كه منو ديد گفت چهار دست و پا به طرفش برم. من هم سريع روي زمين نشستم و چهار دست و پا به طرف پاهاي ميسترس حركت كردم. موقعي كه جلوي پاهلش رسيدم سرم را خم كردم و گفنم: سرورم من در خدمتم .من برده شمام و فقط امر شما را اطاعت ميكنم. ميسترس كه از اطاعت من خوشش اومده بود گفت:يادت باشه به خاطر هر نا فرماني و اشتباهي كه انجام بدي تنبيه ميشي ولي اگه وظايفت را خوب انجام بدي تشويقت ميكنم.

من كه كم كم داشتم مشاعرم را از دست ميدادم گفتم : امر امر شماست سرورم.

ميسترس گفت: حالا دلم ميخواد كفشهام را با زبونت تمييز كني

من بدون معطلي شروع به ليس زدن صندلهاي زيباي ميسترس كردم.و با دقت و وسواس خوبي كف اونها و بقيه جاهاي اونها را حسابي تميز كردم و برق انداختم.

ميسترس گفت: حالا كفشهام را در بيار. من شروع به باز كردن بند اونها كردم و با احترام زيادي كفشهاي ميسترس را در آوردم.و كنار مبل گذاشتم. سرورم جوراب سياه بلند كفه دار زيبايي پوشيده بود .ضمن اينكه ميدونستم پاهاي زيبايي داره. ميسترس پاهاش را روي شونه ها و زانو هاي من گذاشت و چند دقيقه به همين حالت موند. من در همون حالت به ميسترس گفتم: سرورم اجازه ميديد پاهاي زيباتون را ببوسم؟ميسترس جواب دادند:اين وظيفه توست برده من و همين حالا بايد انجام بدي.

من مشغول بوسيدن پاي سرورم شدم و روي پاهاي سرورم را در حالي كه اون ميخنديد ولذت ميبرد بوسيدم .

بعد كف پاهاي ميسترس را با احترام روي صورتم گذشتم و بوسيدم.چند دقيقه اي مشغول بوسيدن پاهاي ميسترس بودم كه اون گفت: حالا پاهام را ماساژ بده ومن مشغول ماساژ دادن پاهاش شدم. مدتي گذشت. ميسترس گفت: برده جورابام را در بيار و پاهام را ليس بزن. من هم بلا فاصله اطاعت كردم و جورابهاي ميسترس را در آوردم و شروع به ليس زدن پاي سرورم كردم.بعدش انگشتهاي پا هاش را دونه دونه بوسيدم و

كف پاي سرورم را ليس زدم. سرورم پاشون را روي شونه ام گذاشت و دستور داد كه اون يكي پاش را ليس بزنم و من هم اطاعت كردم.مدتي مشغول ليس زدن پاي ميسترس و تميز كردن اونها بودم.تا سرورم اجازه دادند اون كار را تموم كنم.

ميسترس به من گفت:ديگه دير وقته و وقت خوابيدن رسيده.اما قبل از اون بايد دندونهام را مسواک بزنم.

همون لحظه به دستور ميسترس چهار دست و پا روی زمين قرار گرفتم و ايشون سوار من شدند و به طرف دستشويی حرکت کردم. جلو در دستشويی که رسيدم سرورم پايين اومد وگفت همينجا بمون تا من برگردم. بعد از چند دقيقه سرورم بيرون اومد در حالی که من بوی خمير دندون خوشبويی را که به دندونش زده بود حس ميکردم. ميسترس دوباره سوار من شدند و به دستور ايشون به اتاق خواب رفتم. توی اتاق خواب میسترس روی تخت نشست وبه من گفت: آفرین برده من امشب وظايفت را خوب انجام دادی و فکر ميکنم برای امشب کافی باشه. حالا ميخوام به عنوان پاداش اجازه بدم امشب زير پاهای قشنگم بخوابی..

من جلوی ميسترس تعظيم کردم و گفتم : سرورم من دستوراتتون را اطاعت میکنم و مطيع و برده شما هستم.

سرورم به خواب رفتند و من طبق دستور ايشون پا ها شون را روی صورتم گذشتم و بعد از بوسيدن اونها به خواب رفتم.

اميدوارم که از قسمت قبلی داستان خوشتون اومده باشه. قسمت دومش را تقديمتون میکنم. خوشحال ميشم که نظر بدبد.

صبح روز بعد زودتر از خواب بيدار شدم.خاله ام هنوز خواب بود. تصميم داشتم اون روز بهتر از ديشب دستورات را انجام بدم. بلند شدم و به دستشويی رفتم و بعد از شستن دست و صورتم به اتاق بر گشتم و منتظر موندم تا خاله ام بيدار بشه. موقعی که بيدار شد پرسيد:"شب راحت خوابيدی؟؟ "گفتم: آره . خاله ام گفت:خوبه
يکی از دوستام قراره به خاطر کار همسرش مدتی به خارج بره و قراره امروز برای خدا حافظی پيش من بياد. من گفتم: خاله اگه ممکنه برنامه ديشب را ادامه بديم و شما هنوز سرور من باشيد.
خاله ام گفت: ميدونی اين دوستم اسمش النازه و اون هم مثل من افکار ميسترسی داره. ولی نه به اندازه من.. به همين خاطر جز من واون هيچکسی حتی همسرش هم اين موضوع را نميدونه. از تو هم ميخوام که پيش خودمون بمونه. ... ..
من هم به خاله ا م قول دادم که به کسی چيزی نگم.
خاله ام گفت :حالا اگه اون بياد حاضری جلوی اون هم نقش نوکر و برده من را بازی کنی ؟ ؟؟
من گفتم: باشه.... حتی حاضرم دستورات ا يشون هم را اطاعت کنم و انجام بدم.به شرط اينکه شما هم چيزی در مورد اين که من خواهر زاده شمام نگيد. خاله ام هم قبول کرد.
بعد گفت : من حاضرم. شروع ميکنيم
(از اينجا به بعد از واژه های سرور و ميسترس استفاده ميکنم.)
ميسترس از جاش بلند شد.و به طرف كمد لباسهاش رفت. از داخل كمد يك پيراهن و يك حوله برداشت. يك حوله هم جلوي من انداخت و گفت: برده من ميخوام به حمام برم و دوش بگيرم. تو هم موقعي كه من در حمام هستم.بايد تخت من را مرتب كني. بعدش به آشپزخونه برو و صبحانه من را آماده كن. البته میتونی قبل از اون خودت اونجا صبحانه بخوری. بعد از آماده شدن صبحانه من با اين حوله جلو در حمام بيا و منتظر من باش.
من همانطور كه روي زمين نشسته بودم چهار دست وپا به طرف ايشون رفتم و پاي ميسترس را بوسيدم و گفتم: تمام اوامر شما را اطاعت ميكنم سرورم. كه ناگهان ميسترس عصباني شد ومو های من را گرفت و منو بلند کرد وبعد از کشيده ای که به من زد گفت:يادت باشه تا بهت دستور ندادم هيچ كاري انجام نميدي... من كه بهت نگفتم پا هام را ببوسي. و منو روی زمين رها کرد. من هم فورا روی زمين زانو زدم و با التماس گفتم:
ببخشيد سرورم .ديگه تکرار نميشه... قول ميدم بدون اجازه شما حتی آب نخورم.
ميسترس به طرف حمام رفت و من مشغول انجام وظايفم شدم.و بعد از آماده کردن صبحانه پشت در حمام حوله به دست منتظر موندم.
چند دقيقه ای گذشت و ميسترس از حمام بيرون اومد.به دستور سرورم پاهاشون را با حوله ای که دستم بود خشک کردم . بعد از اون چهار دست وپا شدم و سرورم سوار من شدند و دستور داد به اتاق نشيمن برم.
وقتی به اونجا رسيدم.ميسترس روی مبل کنار تلفن نشست وگفت:حالا صبحانه منو بيار برده..
من سريع بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم و صبحانه سرورم را که آماده کرده بودم برداشتم و به اتاق آوردم و از ميسترس خواهش کردم که از من به عنوان ميز برای خوردن استفاده کنند که ايشون هم قبول کرد.
در مدتی که ميسترس صبحانه ميخورد از من به عنوان ميز استفاده ميکرد.
بعد از خوردن صبحانه ميسترس تصميم گرفت به دوستش (ميسترس الناز)تلفن بزنه که به اونجا بياد.اما قبل
از اون به من گفت : برده زير پاهای من بخواب. من سريع زير پای ميسترس خوابيدم و ميسترس پاهاش را روی صورتم گذاشت و گفت :حالا ميتونی موقعی که با تلفن صحبت میکنم زير پایی من باشی.ميسترس مشغول صحبت با تلفن شدند.ومن هم زبر پاهاش بودم.در حين صحبت ميسترس با انگشتهای پاش با لبهای من بازی ميکرد. ميسترس صحبتش را با تلفن تمام کردوبه من گفت:
"ميسترس الناز تا يک ساعت ديگه میاد. تو هم فعلا به آشپزخانه برو وميوه ها و شيرينی ها را از توی يخچال بردار و توی ظرفها بچين و بعدش به اتاق من بيا."
من هم دستور ميسترس را اطاعت کردم و بعد از آماده کردن ميوه وشيرينی ها اونا را توی اتاق پذيرايی و اوردم و روی ميز گذاشتم. بعدش به اتاق ميسترس رفتم. ميسترس جلوی آينه پشت ميز آرايش نشسته بود و مشغول آرايش صورتش بود.لباسش را هم عوض کرده بود. من روی زمين زانو زدم و گفتم ":سرورم من در خدمتم". ميسترس نگاهی به من کرد و گفت:"بلند شو از توی دراور يکی از جورابهای بلند و سياه منو بيار و پام بکن تا من آرايشم را تموم کنم". من سريع بلند شدم وبعد از باز کردن دراور ديدم داخل کشو چند جفت از جورابهای میسترس قرار داشتند که هرکدام به راحتی ميتونستند منو به زانو در بيارند. جورابی که ميسترس خواسته بودند را آوردم و پاشون کردم . ميسترس هم نگاهی به ساعت انداخت و گفت :"ديگه ميسترس الناز بايد بياد. دلم ميخواد نشون بدی که چه برده خوب و حرف شنويی هستی. وقتی که اومد کفشهاش را از پاش دربيار و اگه بهت گفتم :حتما از دستوراتش اطاعت کن."
هنوز حرف ميسترس تمام نشده بود که صدای آيفون بلند شد.سرورم به آيفون جواب داد و جلو در منتظر اومدن ميسترس الناز شد.
من هم چهار دست و پا کنار پای ميسترس منتظر موندم . ميسترس الناز داخل خونه شد و با سرورم سلام و احوالپرسی کرد.ايشون هم سن وسال سرورم به نظر ميرسيد. يک مانتوی زيبای طوسی با شلوار جين مشکی پوشيده بود. جورابهای سياه زیبايی به پا داشت و يک جفت صندل قشنگ قهوه ای توی پاهاش خود نمايی ميکرد بعد نگاهش به من افتاد و گفت:
"وای اين همون برده ات هست که پشت تلفن گفتی؟؟؟"
من هم سريع به ميسترس الناز سلام کردم و شروع به بوسيدن و ليس زدن صندلهای ايشون کردم.موقعی که ميخواست صندلهاش را در بياره با اشاره ميسترس بهش گفتم." اجازه بديد من اين کار را براتون انجام بدم"
ميسترس الناز هم با يک لبخند اجازه داد. من هم صندلهای ميسترس الناز را با احترام از پاش دراوردم و توی جا کفشی گذشتم. سرورم همراه ميسترس الناز به اتاق پذيرايی رفت و به من گفت: "فعلا توی آشپز خونه بمون تا اگه لازم شد صدات کنم."
من هم توی آشپز خونه نشستم. حدود دو ساعتی گذشت . در اين مدت خانمها مشغول گفت و گو وخنده بودند و منم کم کم داشت حوصله ام سر ميرفت.که ميسترس صدام کرد:"بيا اينجا برده."
من سريع بلند شدم و به طرف اتاق پذيرايی رفتم.سرورم به اتفاق ميسترس الناز کنار هم روی مبل نشسته بودند.جلوی سرورم زانو زدم وگفتم: "در خدمتم سرورم." ميسترس گفت "زير پامون بخواب" من سريع اطاعت کردم و جلوی مبل دراز کشيدم. خانمها پاهاشون را روی صورت و سينه من قرار دادند و به گفت و گوی خودشون ادامه دادند. من هم مشغول بو سيدن کف پای میسترس الناز که روی صورتم بود شدم.
بعد از نيم ساعت میسترس الناز به اتفاق سرورم تصميم گرفتند برای ناهار به يک رستوران برند.
سرورم بلند شد و به میسترس الناز گفت:" من بايد لباس بپوشم و خودم را آماده کنم . يک کار کوچيک هم هست که بايد برای شرکت انجام بدم که فکر ميکنم نيم ساعتی وقت ببره."بعد به من اشاره کرد و گفت:" تا وقتی که من اين کار را انجام ميدم ميتونی با اين کوچولو بازی کنی.تا من بيام"
سرورم به اتاقش رفت. و ميسترس الناز به من دستور داد که چهار دست و پا بشينم. من فورا اطاعت کردم و چهار دست و پا در مقابل ايشون قرار گرفتم .ميسترس الناز پا هاش را روی پشت من گذاشت و گفت:"آخ... چقدر لذت بخشه آدم پا هاش را روی ميز بذاره". بعد از چند دقيقه ميسترس الناز سوار من شدند و دستور دادند ايشون را دور اتاق پذیرايی بگردونم. من هم با انجام اين کار و اطاعت دستور ايشون.تونستم اونو خوشحال کنم.
بعدش ميسترس الناز روی مبل نشست و پا هاش را روی زانوهای من که مقابلش روی زمين نشسته بودم گذاشت و گفت:" جورابای من را در بيار." من جورابهای بلند و زيبای ايشون را در اوردم و پاها شون را دو باره با احترام روی شونه ها وزانوهام گذشتم. ميسترس الناز گفت:" آفرين برده ....تا اينجا که خوب بود.
من امروز فرصت نداشتم که دوش بگيرم و خودم را تميز کنم.ولی خيلی برام اهميت داره که پا هام هميشه تميز باشه .حالا هم از تو ميخوام که پاهام را با زبونت تميز کنی و مثل يک سگ خوب اونا را ليس بزنی."
من زود دستور ميسترس الناز را اطاعت کردم و شروع به ليس زدن پای راستش کردم.بعد پاش را بالا
آوردم و شروع به ليس زدن کف پای ميسترس الناز کردم .از صورتشون معلوم بود که حسابی لذت میبره.
بعد از بوسيدن انگشتای پاش اون را روی شونه ام گذشتم تا خشک بشه وپای چپش را هم کاملا ليس زدم وتميز کردم. بعد از اينکه کارم تموم شد به دستور ميسترس الناز جورابهای ايشون را به پاشون کردم.
ميسترس الناز که کاملا راضی از کار من به نظر ميرسيد گفت:" آفرين.. تو برده خوب و وظيفه شناسی هستی و معلومه که کارت را خوب بلدی...يادم باشه موقعی که به ايران برگشتم اگه سرورت اجازه داد برده من هم باشی. حالا ميخوام دستمو ببوسی و به خاطر اينکه اجازه دادم بهم خدمت کنی ازم تشکر کنی."
من هم دست ميسترس الناز را بوسيدم و گفتم":از اينکه اجازه داديد به پاهای شما خدمت کنم ممنونم.اميدوارم روزی شما هم سرور من باشيد."
در اين موقع سرورم در حالی که لباس پوشيده بود از اتاقش بيرون اومد و به ميسترس الناز گفت:من آماده ام" .
و به من گفت":برده زود کفشهای من و میسترس الناز را بيار و پامون کن که دير شده و بايد زود بريم."
من اطاعت کردم . خانومها روی مبل نشستند و من کفشهای اونا را پاشون کردم. ميسترس الناز دستی به سر و گوش من کشيد و بيرون رفت. سرورم هم قبل از بيرون رفتن به من گفت:" ميتونی بری خونه. يادت باشه امشب هم منتظرتم."
بعد از رفتن خانومها من هم خونه را مرتب کردم و به خونه خودمون برگشتم.

خلاصه...اينطوری شد که من حس برده وميسترس و فوت فتيشی را با خاله ام تجربه کردم.خاله ام بعد از چند ماه تن به ازدواج داد و از شرط بردگی شوهرش بدون اينکه چيزی به اون بگه صرف نظر کرد.چون
برده ای مثل من پيدا کرده بود. بعدا از زبون خاله ام شنيدم که خانم الناز هم موقعی که به ايران برگشت از خارج همراه خودش يه خانم را به عنوان برده و نوکر خودش آورد. از اون به بعد هر موقع که شوهر خاله ام به خاطر ماموريتهای کاری يا مسايل ديگه ای به مسافرت بره يا شبی خونه نباشه به بهونه تنها بودن خاله ام پيش اون ميرم و برده اش ميشم
     

#10 | Posted: 14 May 2010 17:43
(میسترس نرگس)

من خودم 19 سالم هست و حس اسلیو بودن و دارم و از بچگی دوشت داشتم برده ی خانم ها باشم و بهشون خدمت کنم اما هیچ کس ارباب من نمیشد و کلا تو ایران میسترس پیدا نکردم یا جن.. بودن و پول میگرفتن و … که اسم خودشتون و گزاشته بودن میسترس برای همین تصمیم گرفتم این حس و به دخترای عادی بگم شاید خوششون بیاد و بشن میسترس من.

پارسال تابستان بود که من تو اینترنت با یه دختر 17 ساله به نام نرگس اشنا شدم بعد از کلی مخ زدن و شماره گرفتن یه روز گفتم تو چیزی از میسترس و فوت فتیش و …. میدونی؟گفت نه و گیر که بگو منم به 1000 بد بختی نگفتم و یه روز تو نت با یه ایدی دیگه پی ام دادم و گفتم من این حس ودارم و اینجوریه و کامل با چند تا سایت و عکس براش توضیح دادم اینم گفت یعنی چی؟احترام ادم ها خیلی بیشتر از اینه که بخوای برده ی من شی و …. منم گفتم نه شما ارباب من هستید و و اول خجالت میکشید و میگفت نه که من سیریش شدم و گفتم من عاشق این هستم به عنوان سگ به شما خدمت کنم و پاتون و لیس بزنم و …….. که اونم گفت اتفاقا پام خیلی بو میگیره و من گفتم عاشق همون بو هستم و نیمزارم یه زره اون هدر بره و …………..

خلاصه بعد اینکه از این حس خوشش امد بهش گفتم کی هستم و …. که یه مدت باهام قهر بود که با سیریش شدن من اشتی کرد و قرار شد من یه جا گیر بیارم این حس و امتحان کنه منم چند تا بلاگ معرفی کردم که داستان داشت مثل فوت اسنیفر یا برده ی مغرور و بره بخونه یه ذره وارد شه مکان و گیر اوردم و گفت به شرتی میاد که کل مدت دست و پای من بسته باشه!قبول کردم . قرار شد فردا بعد ظهر برم دنبالش و با خودم طناب و قلاده و شمع و چسب و …. به برم و بریم.

فردا رفتم دنبالش تو ماشین همش می خندید و میگفت خاک تو سرت دهنت صافه کل اینکارارو که تو بلاگا بود باهات میکنم منم میگفتم شما اربابید و من مثل چرک لای انگشت پاتونم و میخندید و تو چشاش یه برق خاصی میزد و منم خوشحال چون واقعا دوسش داشتم و الانم به ارزوی چندین و چند سالم داشتم می رسیدم که اون چیزی نبود جز خدمت کردن به نرگس وقتی رسیدیم رفت تو مانتوش و دراورد و انداخت رو سرم و و رفت رو مبل نشست و گفت خوب اول برو لخت شو و طناب و بیار.

منم رفتم لباس های خانم و اویزون کردم و لخت شدم و طناب ورداشتم و رفتم و گفت مگه وارد نیستی کدام سگی جلو اربابش وایمیسه؟منم سریع حالت سگی گرفتم و گفت دیگه حق حرف زدنم نداری و هر جا لازم باشه بهت میگم حرف بزنی و من و دیگه ارباب صدا میزنی حالا دستات و بیار جلو و دست و پای من و محکم بست و گفت خوب حالا شد.

بعد پاشونو که تو یه صندل صورتی برق میزد با یه لاک صورتی ناز انداختن رو اون یکی پاشون و گفتن یالا سگ خوب بخواب زیر پام و کف کفشم و فقط بوس کن.منم که به ارزوم رسیده بودم و همیشه ارزوی همچین لحظه و داشتم سریع خوابیدم زیر پاشون و کف کفششون و تند تند بوس کردم مزه خاک و حس میکردم اما خاک کفش ارباب بود با علاقه بوش میکردم تا پاشون و بلند کردن و اون یکی پاشون و گزاشتن رو صورتم و باز من شروع کردم به بوس کردن که بعد پاشون و ورداشتن و یه توف گنده انداختن رو صورتم و با کفش مالیدنش به کل صورتم و شروع کردن خندیدن و گفتن خوب حالا برو قلادت و برو بیار به بندم.منم سریع پا شدم و قلادم و اوردم و ارباب بست گردنم و گفت خوب حالا دماغت و کن لای انگشتای پام و حسابی بو کم منم دماغم و کردم لای انگشت پای خانوم و شروع کردم نفس کشیدن که ارباب داد زدن صدای نفس کشیدنت نمیاد و من بلند نفس عمیق میکشیدم و بعد گفتن خوب حالا دونه دونه از انگشتای پام بیا بالا و شروع کن و بوس کردن.منم سریع اطاعت کردم و پاهای پرستیدنی خانم که تو صندل برق میزد و من و عاشق خودش کرده و بوس می کردم پای خانوم بوی خیلی خوبی می داد و معلوم بود تازه اون پاهای پرستیدنیشون و شستن بعد از یه مدتی گفتن خوب خیلی هوس خر سواری کردم یالا خر احمق منم سریع جلوی ارباب مثل خر شدم وسرورم سوار من شدن و قلادم و گرفتن دستشون و کشیدن و هم زمان یه لگد محکم با جفت پاشون زدن و پهلوم و گفتن را بیفت حیوان.یه لحظه خیلی دردم گرفته بود و گردنمم همینطور داشت با قلاده کشیده میشد اما سریع اطاعت کردم و راه افتادم اربابم همینطور می خندیدن و و محکم و پاشون ضربه می زدن به پهلوم و میگفتن تندتر حیوون. بعد گفتن ناهار پیتزاو همینطور که سوار من بودن زنگ زدن سفارش پیتزا دادن و کلی مخلفات از من پول گرفتن و گفتن برو تو یه اتاق که تخت داشته باشه یالا حیوون منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت اتاقی که تخت داشت و خانوم پیاده شدن و نشستن رو تخت وگفتن یالا گمشو طناب و بیار منم سریع اطاعت کردم و طناب و اوردم که خانم پاشودن و گفتن خوب حالا دراز بکش و منم دراز کشیدم و خانوم امدن رو تخت و من و بستن به تخت و وایسادن رو سینه ی من و اول با صندلشون با ک..م بازی کردن و خندیدن و بعد زیر پاشون ک..رم و له کردن و داد زدن وای به حالت صدات در بیادبعد از 5 دقیقه که همینطور رو ک..ر من بودن امدن رو سینم و صندلشون و در اوردن و انداختن رو ک..ر من و بعد شروع کردن پریدن رو سینه های من و بعد امدن رو صورت من و می خندیدن و بعد با شصت پریستیدنی پاشون با لب ن بازی کردن و بعد گفتن زبونتو بیاربیرون میخوام له له بزنی واسه پام من زبون و اوردم بیرون که خانم کل کف پای زیباشون و کشیدن رو زبونم منم داشت لذت میبردم و با اشتیاق مزه ی پای خانوم و حس میکردم اولین بار بود مزه ی اون پاهای زیبا و حس میکردم که خانوم اون یکی پاشونم کشیدن رو زبونم و بعد افتادن رو شکمم که من یه اخی گفتم کخ با پا زدن تو سرم و شروع کردن خندیدن بعد دونه دونه انگشتای زیبای پاشون و می کردن تو دهنم و می گفتن میک بزن سگ خوب و انگشتاشون و می کردن تو دهنم و منم تا می تونستم میک میزدم که ارباب بلند شدن و ازادم کردن و گفتن برو تدارک ناهار و به بین که الان میاد.منم سریع رفتم اشپزخانه و میز و مرتب کردم که زنگ زدن خواستم برم در و باز کنم که خانوم گفت بشین سر جات بابا کدام سگی در و باز میکنه تازه اگه لختم باشه و زدن زیر خنده و در و باز کردن و غذا و تحویل گرفتن و گفتن خوب خرم کو؟منم سریع رفتم جلوشون و محکم زدن تو شیکمم که از این به بعد نباید صدات کنم و سوارم شدن و رفتیم نزدیک میز ناهار خوری که خانم پیاده شدن و من صندلی و کشیدم کنار و خانوم نشستن و به من گفتن بشین بغل میز لبتو بزار رو پام و اروم بوس کن که من اطاعت کردم و لبم و گزاشتم رو پای خانم و شروع کردم بوسیدن پاهای خانم که خانم گفتن خوب حالا می تونی حرف بزنی.غذا میخوای؟منم سریع جواب دادم اگه لطف کنین بله سرورم.که گفتن خوب پس التماس کن شاید دلم به حالت سوخت منم شروع کردم التماس کردن که ارباب یه ذره به سگتون غذا بدید و ….. که یه لقمه پیتزا جویدن و توف کردن جلوم بعد یه خرده نوشابه ریختن روش و با یه تفم تزئین کردنش و گفتن دیگه زر نمیزنی و غذاتو کوفت کن که من سریع شروع کردم خوردن غذا و کامل کف زمین و لیس زدم و تمیز کردم و بعد پای اربابم و به خاطر تشکر بوس کردم و که بعد دوباره لبم و چسبوندم به پای خانم و شروع کردم بوسیدن وای چه لذتی داشت بوسیدن پاهای سرورم که میسترس پاشون و گزاشتن رو سرم و و سوارم شدنو محکم کوبیدن به پهلوم و گفتن مبل منم سریع اطاعت کردم و رفتم سمت مبل که خانوم پیاده شدن و نشستن رو مبل و گفتن حالا نوبت بازیه و باید من و سر گرم کنی بازیش اینجوریه که من یه کلمه میگم و تو شروع میکنی درباره من که اربابتم و تویه کره خر جمله میگی مواظب باش که زود بگی وگرنه بعد تنبیه میشی تنبیهتم هم بدنیه هم اینکه دیگه تا اخر عمرت اربابت و نمیبینی پس حواست باشه و شروع کردن.اولین کلمه گوه بود که من گفتم من گوه اربابم هستم و افتخار می کنم.بعدی سگ کثیف و …… که خانم می خندیدن و می گفتن خاک تو سرت و بعد گفتن من کلاس دارم و باید برم بدو اماده شو.من سریع اماده شدم و امدم جلو ارباب که گفتن برو صندلم و بیار پام کن و منم سریع اوردم و جلوی پای خانوم گزاشتم و پای خانم و با احترام بلند کردم و درون صندل گزاشتم و بعد اون یکی صندل و ادای احترام کردم و پای خانم و بوسیدم و خانم بلند شدن و گفتن جای پام و تا دم در به بوس و منم همینکار و کردم و دم در خانم گفتن بسه دیگه پاشو و رفتیم خانم و رسوندم خانه و گفتن وایسا کتابام و وردارم و ورداشتن و رسوندمشون و اخر سر تک تک انگشتانشون و گزاشتن رو لبم و بوسیدم و گفتن ساعت 5 منتظرتم و رفتن و من از اون موقع برده ی اربابم هستم و قرار هست با هم ازدواج کنیم و غیر از این رابطه عاشق هم هستیم.
     
صفحه  صفحه 1 از 6:  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / (Fetish Stories) داستان های فتیش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.