| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

(Fetish Stories) داستان های فتیش

صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#21 | Posted: 10 Sep 2011 08:53 | Edited By: sina_jooon
پسر شرور

قسمت اول
از هنگامی که جاش چهارده ساله شده بود، مادرش مارشا با او مشکلات بزرگی پیدا کرده بود. شوهر مارشا دو سال پیش فوت کرده و پس از آن جاش که عادتاً پسر خوب و مودبی بود، شروع به سرکشی و رفتارهای تهاجمی کرده و هر روز احترام کمتری نسبت به مادرش نشان می داد. مارشا تا کنون پول فراوانی صرف پرداخت خسارت خرابکاری های جاش یا حق الوکاله ی وکلایی که او را از دردسرهای خودساخته اش نجات می دادند، کرده بود و دیگر طاقتش از دست جاش و رفتارهای او طاق شده بود! دوست او جنیفر مارگو در واقع آخرین امید مارشا بود. با آنکه مارشا می دانست، میس مارگو درمانگر خوبی است، اما برای مدت زیادی از تماس گرفتن با او پرهیز می کرد. او امیدوار بود رفتار پسرش با گذشت زمان بهتر شود، اما جاش روز به روز بدتر شده بود. بعلاوه مارشا داستان های عجیبی از روش های تربیتی میس مارگو شنیده بود! بعضی از والدین می گفتند که او واقعاً کمکشان کرده است در حالی که برخی دیگر می گفتند که بهتر بود فرزندانشان را نزد او نمی بردند. اما از سوی دیگر میس مارگو دوست مارشا بود، چرا او نباید تلفنی به دوستش می زد؟ مارشا چنین کرد. به این ترتیب در یک صبح دوشنبه، او چمدان جاش را بست و وی را همراه خود به محل زندگی میس مارگو برد. مجتمع درمانی میس مارگو صد مایل از خانه ی مارشا فاصله داشت و به عنوان اولین سورپرایز هیچ شباهتی به بیمارستان ، چنانکه مارشا در ذهنش تصور کرده بود ، نداشت. آنجا حتی آنطور که جاش تصور می کرد یک زندان با سیم خاردار و نگهبان های فراوان هم نبود. یک مزرعه ی کوچک با چند چند اصطبل چوبی و یک خانه ی شیروانی دار زیبا در میان آن بود.
- سلام! کسی اینجا هست؟
مارشا با صدای بلند این را گفت و سپس زنگ در را فشرد.
- سلام مارشای عزیز. خیلی وقته ندیدمت.
این صدا از داخل خانه بلند شد و به دنبال آن صدای بلند پاشنه چکمه های زنانه روی کف چوبی به گوش رسید. در باز شد و جاش چشمهایش را به آنسو دوخت. یک خانم بلوند زیبا که خیلی جوانتر از مادرش به نظر می رسید در آستانه ی در ظاهر شد. اندام زیبای او تماشایی بود. اندامی پوشیده در پیراهن و لباس های جین، یک کلاه کابویی، یک کمربند پهن چرمی قهوه ای رنگ و یک جفت چکمه ی کابویی قهوه ای رنگ متناسب با لباس ها که او را در نگاه جاش مثل کیک خوشمزه ای پوشیده در کرم کاکائو درآورده بودند. او مارشا را محکم در آغوش گرفت، چنان که کم مانده بود نفسش بند بیاید.
میس مارگو گفت: این باید جاش باشه.
جاش نیز به سختی قادر به نفس کشیدن بود زیرا مشغول تماشای باسن قشنگ میس مارگو و حرکت طنازانه ی آن در حالی که میس مارگو وزنش را از یک پا به روی دیگری می انداخت، بود. در این هنگام صدای بلند چکمه ی زنانه ی دیگری این بار همراه با صدای جرنگ جرنگ از داخل ساختمان بلند شد! اوه! یک دختر خیلی زیبا در آستانه ی در ظاهر شده بود. او تنها کمی از جاش مسن تر به نظر می رسید ولی زیبایی اش خیره کننده بود. تماشای اندام خوش ترکیب او باعث شده بود که جاش نتواند روی پایش بند شود. صورت مدل وار و موهای بلوند روشنش که صاف و بلند بودند در کنتراستی دلنشین با ژاکت چرمی سیاه رنگ، شلواری به همین رنگ و چکمه های کابویی سیاه رنگی که به پاهای قشنگش داشت بودند. اندکی بعد جاش ملاحظه کرد که او کنار چکمه هایش چیز دارد که قبلاً فقط در فیلم ها دیده بود. یک جفت مهمیز کوچک نقره ای!
- سلام خوشگله!
این صدای جاش بود.
- چکمه هات قشنگه! امشب چیکاره ای؟
- جاش ، مودب باش.
این صدای مارشا بود. اما دهن جاش بسته نمی شد.
- هومممم! تو این فکرم که تو زیر اون ژاکتت چی قایم کردی جیگر!
- تو چطور می تونی با دختر جنیفر اینطور صحبت کنی؟!
- مامان بذار حال کنیم!
- اگه پدرت زنده بود، اینطوری صحبت نمی کردی.
- اَه گاییدی! بذار حال کنیم!
مارشا آهی کشید و شروع به گریستن کرد.
- جن هیچ امیدی به اون نیست! دیگه نمی دونم چیکار کنم.
میس مارگو در پاسخ گفت:
- مارشا نگران نباش! من ازش بخوبی مراقبت می کنم!
- جن لطفاً مراقب باش! اون می تونه خیلی سرکش و مهاجم باشه.
– همممم. مردای مهاجم تخصص من هستند.
- جدی گفتم جن.
- مارشا عزیزم لطفاً برو خونه و حسابی استراحت کن! اون اینجا خوب خواهد بود.
آنها دوباره همدیگر را بغل کردند و سپس مارشا با چشمهای اشک آلود، سوار ماشینش شد و استارت زد. او برای پسرش دست تکان داد ولی جاش وانمود کرد که او را نمی بیند. مارشا برایش بوسه ای فرستاد و ماشین را به راه انداخت و به زودی در خم جاده ناپدید شد.
- بیا اینجا مرد جوون.
صدای زنانه ی قشنگ میس مارگو جاش را صدا زد و او وارد خانه شد.
- تو قبلاً دختر من سوزان رو دیدی. اون شونزده سالشه. یه کم بزرگتر از تو ولی شما دوستهای خوبی خواهید شد. ما اینجا زندگی می کنیم با دو تا دستیاری که دارم. آن و لین که دور و بر بیست سالشونه. الان اینجا نیستند چون دارن از این روز قشنگ واسه ی اسب سواری استفاده می کنند. اگه پسر خوبی باشی، بهت اجازه می دم که باهاشون سواری کنی.
میس مارگو جاش را به اطاق نشیمن بزرگی برد. جایی که پنج پسر مشغول تماشای بازی بیس بال بودند.
- با دوستهای جدیدت آشنا شو. مارک، کوین، کلایو، رندی، جیم…. اونا یه کم از تو جوونترن. شماها با هم اوقات خوشی خواهید داشت. و حالا لطفاً پیش شون باش تا ما اطاقتو حاضر می کنیم. و کار احمقانه ای نکن که توی دردسر بزرگی می افتی.
- باهاش چیکار کنیم! اطاق خوابش کجا باشه؟
میس مارگو در حالی که با پیشخدمت در طبقه ی بالا و جایی که اطاق های خواب قرار داشتند، قدم می زد، با خود می اندیشید که ناگهان صدای وحشتناکی از پایین بلند شد. یک صدای زنانه فریاد می زد:
- تمومش کن.
ولی صدا بلندتر و بلندتر شد. میس مارگو به سرعت پایین آمد و وارد اطاق نشیمن شد. پیشخدمت به شدت وحشت زده شده بود ولی میس مارگو نه! دخترش در حال جدا کردن جاش از پنج پسر دیگه بود. جاش مشغول کتک زدن یک پسر کوچک تر از خود با شدت تمام بود و دو پسر قوی تر سعی در متوقف کردنش داشتند.
- چند بار باید بهت بگم چیکار کنی سوزی؟ ولی به نظر میاد یاد نگرفتی.
دختر به طرف دیوار رفت چیزی از روی آن برداشت. جاش هنوز با پسرها گلاویز بود. او اکنون گردن یکی از آنها را گرفته و مشغول چلاندن آن بود.
- یالا دیگه.
میس مارگو سر دخترش فریاد کشید.
- زود باش الان همدیگه رو می کشن! کاری که گفتم بکن سوزان.
جاش ناگهان ضربه ی تیزی در شکمش احساس کرد و کم مانده بود از حال برود. ضربه مثل یک گلوله ی توپ بود که به شکمش خورده باشه. او گردن بچه ی بیچاره را رها کرد و خم شد که ضربه ی دوم از راه رسید. یک لگد محکم به سینه اش. جاش به پشت روی زمین افتاد و اکنون می توانست ببیند چه کسی او را زده. سوزان بالای سرش ایستاده بود و جاش می توانست چکمه های کابویی اش را که او برای لگد زدن به جاش استفاده کرده بود، ببیند. با نهایت عصبانیت او یک لگد دیگر به پهلوی جاش زد و لحظه ای بعد که جاش قصد برخاستن داشت او با طنابی که دور بدنش را گرفته بود خود را در محاصره و بدون امکان تکان خوردن حس کرد. این کمند میس مارگو بود که جاش را در برگرفته بود. میس مارگو سپس با بیرحمی شروع به کشیدن جاش در طول کریدور کرد و او را به بیرون برد.
- تو حرومزاده! لایق این نیستی که با آدم ها زندگی کنی! ولی من یه جای مناسب برات سراغ دارم.
میس مارگو با همه ی نیرویش جاش را به دنبال خود می کشید و او از پا افتاده پس از دعوا و صدمه دیده از لگدهای سخت سوزان مقاومت چندانی نمی توانست بکند. بالاخره میس مارگو پسرک را به داخل یک اصطبل خالی کشید!
- همین جا می خوابی! هر جا رو می خواهی انتخاب کن و از همه ی وقتت برای خوابیدن استفاده کن! از فردا وظایفت شروع می شه! مث بقیه ی پسرها.
خانم مارگو به آهستگی بیرون رفت و در را قفل کرد. در حالی که جاش به دنبال یافتن جای مناسبی برای استراحت و فکر کردن به شرایط دشوارش بود. فردا صبح جاش با یک درد تیز روی پشت برهنه اش از خواب پرید. میس مارگو درست بالای سرش ایستاده بود. ولی این بار سر و وضعش کاملاً فرق داشت. یک پیراهن سفید، یک شلوار چسبان سواری کرم رنگ و چکمه های سیاه رنگ بلند پاشنه کوتاه سواری لباس هایی بودند که میس مارگو پوشیده بود. یک ست سواری کامل. صورتش کاملاً خشمگین و بیرحم ولی کماکان زیبا بود و جاش را به شدت تحریک می کرد. میس مارگو چند قدمی دور او برداشته و سپس با شلاق گاوی اش ضربه ی محکمی به او زد و بلافاصله لگد محکمی نیز با نوک چکمه هایش به او زد و سپس کف چکمه هایش را درست روی سینه ی عریان او گذاشت. اکنون جاش می توانست ببیند که میس مارگو هم مهمیز بسته است. مهمیزهایی بزرگتر از آنها که دخترش دیروز بسته بود.
- حالا به من گوش کن پسر! تو یا از من، دخترم و دستیارهای من اطاعت می کنی یا ما بدجور می شکنیمت! فهمیدی؟
جاش سری تکان داد اما فشار چکمه های زن روی سینه اش بیشتر شد.
- چیزی ازت نشنیدم! فهمیدی در باره ی چی صحبت کردم؟
- بله فهمیدم!
فشار بیشتر شد.
- تو من رو خانم مارگو صدا می زنی و دخترم هم جیگر(لگد) یا عسل(لگد) یا خانم خوشگله(لگد) نیست! ایشون برای تو دوشیزه سوزانه! و دستیارهای من هم دوشیزه لین و دوشیزه آن هستند! روشن شد؟
- بله خانم مارگو
- خیله خوب.
میس مارگو بالاخره از روی سینه ی پسر پایین آمد.
- حالا پاشو.
– گائیدمت.
جاش این را گفت و سرش را بلند کرد که لباسش را بردارد! قبل از آن که او فرصت بلند شدن پیدا کند. لگد بسیار محکمی به سرش او را فوراً روی زمین انداخت! میس مارگو دو لگد کف پای محکم دیگر به سینه ی پسر زد.
- چی گفتی پسر احمق؟ اگه یک بار دیگه چیزی شبیه این خطاب به خودم یا دخترم یا دستیارهام از دهنت در بیاد! اونقدر لگدت می زنم که دروازه های جهنمو ببینی.
میس مارگو سپس ظرفی غذا که پسمانده ی لوبیاهای پخته ی شام دیشب بود کنار پسر روی زمین گذاشت و با کف پاهایش سر جاش را روی ظرف آورد.
- صبحانه…. بخورش… بهش احتیاج داری… ببلعش.
جاش غدا را چشید! خیلی بد نبود. احتمالا به این خاطر که طعم آن با بوی جادویی چرم چکمه های میس مارگو که دائم روی گردنش بودند، مخلوط شده بود. او هنوز با چکمه های زن روی گردنش که سرش را محکم به پایین می فشردند به سختی قادر به خوردن بود. پسر سعی در بلند کردن سرش داشت و همین باعث می شد که فشار پاهای خانم مارگو سرش را محکم تر با پایین بفشارد. چند دقیقه ای گذشت و این بار پسر پاهای میس مارگو را در زیر چانه اش حس کرد و سرش را بالا آورد.
– کافیه.
میس مارگو لگدی به بشقاب زد.
- اینجا رو تمیز کن، صورتتو بشور و بعد بیا اینجا چکمه های منو تمیز کن! دهن کثیفت کمی غذا روشون مالیده.
پسر همه ی دستورات را انجام داد و سپس مقابل پاهای میس مارگو زانو زد و مشغول لیسیدن چکمه های او شد. طعم چرم کیفیت بالا همان مزه ای بود که درست مثل چاشنی غذا به آن نیاز داشت. جاش ناگهان به بالا نگریست و نگاهی به خانم مارگو کرد و احساس کرد که آلتش به سرعت برمی خیزد. نمای بدن زن از پایین از چکمه های بلند سیاه رنگ او تا باسن خوش حالتش و سینه های خوشتراش و موهای بلوندش همه ، پسر را به شدت حشری کرده بود. یک لگد محکم به سرش او را به واقعیت برگرداند و دوباره مشغول لیسیدن شد. زبانش به کنار چکمه ها و روی مهمیزهای نقره ای چرخ دار رسید و لیسیدن آنها باعث شد که دوباره به شدت تحریک شود.

ادامه دارد...

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#22 | Posted: 11 Sep 2011 22:35
پسر شرور

قسمت دوم و پایانی


- مهمیزهامو دوست داری پسر؟
این را میس مارگو در حالی که پایش را اندکی بالاتر می گرفت پرسید. جاش پاسخ داد:
- هممممم بله خانم مارگو.
- بهتره دوست داشته باشی پسر! اونا امروز نزدیکترین رفقات خواهند بود.
- بله؟
- بله پسر! تو به دختر من توهین کردی! منو عصبی کردی…. من چاره ای ندارم جز این که امروز درس خوبی بهت بدم. مثل تنبیه دیروزت! من تصمیم گرفتم که از تو به عنوان اسب خودم استفاده کنم. و نه فقط مال خودم بلکه دخترم و همینطور دستیارهام این حق رو دارند که هر وقت دوست دارند سوار تو بشن و هر جایی مایل باشن برن و هر طور دوست داشته باشند از تو استفاده و سوء استفاده کنند.
- ولی من اینقدرا قوی نیستم خانم مارگو.
گفته های پسر با لگد محکمی قطع شد:
- قوی نیستی؟ دیروز که اینقدر قوی بودی که پسرهای ضعیف تر از خودتو کتک بزنی! به زودی میفهمی کتک خوردن چه حالی داره! پاشو وایسا و از اصطبل برو بیرون.
با این فرمان زن لگدی به پسر زد و شروع به راه رفتن دور و بر او کرد.
- برو داخل اون نرده ها و بایست.
پسر از روی نرده ها پرید و در وسط محوطه ی باز محصور با آن ها ایستاد.
- برو سمت نرده ها و شروع کن دویدن دور اینجا.
پسر دور محوطه شروع به دویدن کرد.
- تو به این میگی دویدن پسر؟
پسر کمی به سرعتش افزود اما پاهایش ضعیف بودند. بدون هیچ رحمی به وضعیت ترحم انگیز پسرک میس مارگو شلاق بلندش را بسیار محکم به پشت عریان او کوبید. کــِرُک ... پسر بلافاصله با آخرین سرعت ممکن شروع به دویدن دور محوطه کرد.
- یادت باشه پسر که تو همیشه بیشتر از اون که فکر می کنی انرژی داری.
زن شلاق را دوباره به پشت پسرک کوبید. کـِرََک ... پسر نزدیک به نرده ها می دوید به این امید که از شلاق بیرحم زن فرار کند اما او هرگاه می خواست شلاقش را به پشت پسر می کوبید. جاش با آخرین رمق هایش به سرعتش افزود اما شلاق زن بیرحم تر از این بود. کـِرََک ... کـِرََک ... کـِرََک. اکنون پسر می توانست ریتم فرود آمدن شلاق را روی پشت به شدت حساس شده اش حس کند. سپس ایده ای درخشان به ذهنش رسید. با این سرعت کافی بود به سمت نرده ها رفته از روی آنها پریده فرار کند. و چنین کرد اما زن از او سریع تر بود. کمندش او را نزدیک به محوطه نگه داشته بود.
- ای پسر احمق!
میس مارگو این را گفت و او هم به دنبال پسر از محوطه خارج شد. اکنون زن در دستش چیزی داشت که جاش فکر می کرد یک طناب محکم تر است.
- حالا دور من بچرخ.
میس مارگو فرمان داد و شلاقش را دوباره به پشت پسر کوبید. کـِرََک
- آووخخخ!
این یکی جداً وحشتناک بود! پسرک به سمت زن نگریست! در دست او سنگینترین و وحشتناک ترین شلاق گاوزنی بود که در عمرش دیده بود، شروع به دویدن برای فرار از آن کرد اما هم او و هم میس مارگو می دانستند که به زودی مقاومتش در هم خواهد شکست. میس مارگو در مرکز دایره ایستاده بود و پسر با آخرین رمق هایش برای فرار از ضربات وحشتناک شلاق می دوید. او داشت از پا در می آمد! عضلات و استخوانهایش بیش از این قادر به دویدن نبودند، پس کمی از سرعتش کاست. ... کـِرَرَرَک ... درد وحشتناکی که داشت پشتش را منفجر می کرد، بدتر از کابوس بود! پسر فوراً روی زمین افتاد، کاملاً از پا درآمده بود و در همان حال زن چند بار دیگر شلاقش زد.
سوزان و خانم های دستیار لین و آن جاش خونین و مالین را به اصطبل برگرداندند و تقریباً یک هفته ی تمام از او مراقبت کردند تا صدماتی که دیده بود، بهبود یابد و به محض این که سوزان در باره ی بهبودی او به مادرش گزارش داد، پسر می دانست که به زودی ماجراهای جدیدی خواهد داشت و درست فکر کرده بود. لگد چکمه های سواری انگلیسی میس مارگو راس ساعت شش صبح چیزی جز درد و رنج را گواهی نمی داد. او بار دیگر مشغول خوردن از بشقاب غذا بود در حالی که میس مارگو آماده می شد که سورپرایز جدیدی برایش خلق کند. به محض تمام کردن صبحانه زن دستور داد که پسر از اصطبل بیرون برود تا هوای آزاد بخورد! زن این را گفت و پسر را به بیرون هل داد.
- چار دست و پا اسب! حالا می خوام سوارت بشم.
جاش فوراً به حالت چاردست و پا در آمد در حالی که زن مشغول انتخاب ابزار مناسب از میان کلکسیون بزرگ ادوات سواریش بود.
- ممکنه همه ی این ها رو احتیاج نداشته باشم.
زن به بدن جاش نگریست و ادامه داد:
- چون همین حالا هم چیزی دارم که می تونه وادارت کنه مثل راکت بدوی.
زن به نزدیک جاش آمد. اکنون او بوی عطر زن را که با بوی چرم مخلوط شده بود، حس می کرد. ناگهان پسر همه ی وزن میس مارگو را روی پشت خود حس کرد در حالی که رانهای زن بدن جوان پسر را بین خود می فشردند.
- راه بیفت.
زن فرمان داد و پسر شروع به حرکت زیر او کرد. او دست راستش را جلو می گذاشت و همه ی وزن زن را در سمت راست حس می کرد، سپس دست چپش را جلو می گذاشت و وزن سوارش را روی سمت چپش احساس می کرد. به این شکل او شروع به سواری دادن چاردست و پا به سوارش کرد. دست زن ضربه ای به کپل پسر که هنوز بخاطر شلاق ها حساس بود، زد و او فوراً به سرعتش افزود. - این همه ی اون چیزیه که می تونی به من بدی یابوی تنبل؟ تندتر برو وگرنه خواهی دید چه بلایی سر اسب های تنبل میاد.
پسر کمی تندتر رفت.
- خیله خوب جناب! خودت خواستی.
زن این را گفت و دو ثانیه بعد پسر احساس کرد که انگار هزاران ناخن با هم پهلوهایش را خراش داده اند. او فوراً به جلو جهید و سریع تر حرکت کرد تا بلکه درد و سوزش پهلوهایش را فراموش کند اما درد هنوز باقی بود.
- دوستش داری عزیز؟ منم خوشم میاد مهمیزامو به کار ببرم.
زن این را گفت و دوباره پسر را مهمیز زد. جاش شروع به تندتر و تندتر رفتن کرد. تندترین حدی که می توانست. زن فقط هنگامی او را مهمیز نمی زد که پسر با سرعت مناسب سواری می داد. مهمیز زدن بدن خسته ی پسر لذت بزرگی برای زن بود. او اکنون شروع به نالیدن کرده بود. شبیه زنی که در حال رسیدن به ارگاسـم است و اوج لذت او نیز در حال فرارسیدن بود. او شروع به مهمیز زدن پسرک سخت تر و سخت تر کرد و در آخر مهمیزهایش را چنان در پهلوی پسر فرو کرد که خون جاری شد. پسر فریاد می زد و برای ترحم التماس می کرد ولی زن اکنون فقط ندای خواسته ی پرقدرت درونی اش را می شنید. بالاخره زن از پشت پسر برخاست در حالی که شلوار سواری اش در محل مهبـل او کاملاً خیس شده بود. جاش برگشت و به مهبـل او خیره شد اما زن با لگد محکمی به او گفت:
- تو بهتره مهمیزهای منو بلیسی خون لعنتیت روشون نشسته. خوب بلیسشون! من واسه ی سوء استفاده از تو و پسرایی مثل تو بهشون احتیاج دارم.
دقایقی بعد زن که از لیسیده شدن مهیزهایش لذت برده بود، جاش را به اصطبل برگرداند. لگد محکم دیگری جاش را دوباره از خواب پراند و او متوجه شد که چکمه هایی که این بار او را لگد زده اند، نه متعلق به میس مارگو که چکمه های سوزان دختر او هستند. سوزان همان لباس های چرم مشکی اش را پوشیده بود و به پاهای قشنگش چکمه های سواری سیاه رنگ داشت. او به پسر لبخندی زد و گفت:
- امروز تو مال مایی. - مال ما؟
پسر سرش را بلند کرد و پشت سر سوزان لین و آن دستیاران میس مارگو را دید. سوزان قلاده ای دور گردن پسرک انداخت و بندی نیز به آن وصل کرد و او را بیرون آورد و روی پشتش نشست. باسن و ران های او جوان و داغ بودند و جاش دوباره راست کرد. دختر او را مجبور به حرکت کرد در حالی که مدام ران هایش را به پهلوهای او می فشرد. لرزش های باسن و ران های دختر جاش را به شدت تحریک کرده بود و او نزدیک ارگـاسم بود که سوزان با مهیزهایش لگدی به او زد و این موضوع که دختر جوانی او را لگد زده جاش را به ارگاسـم نزدیکتر کرد. دختر جوان مهمیزهایش را در پهلوی پسر فرو کرد و او را از جا کند سپس مهمیزها را در همان جا چرخاند و باعث شد که پسر به سختی شروع به انزال کند. ارگـاسـم جاش قوی تر از هر زمان دیگر بود. او پیش از این چیزی شبیه این را در عمرش تجربه نکرده بود. دخترها انزال او را دیدند و لین چیزی از اصطبل آورد.
- حالا دوست من لین سوارت می شه.
این را سوزان در حالی که از پشت پسر پیاده می شد گفت.
- ولی اون اسب سواری دو پا رو دوست داره! پاشو عزیز.
جاش در حالی که دخترها با آلت مرطوبش ور می رفتند و چیزی به آن می بستند از جا برخاست. آنها رکاب ها را محکم کردند، چیزی شبیه زین روی شانه های پسر گذاشتند و اکنون او دو رکاب را که اطرافش تکان می خوردند، می دید. لین در حالی که لبخند می زد به او نزدیک شد و پایش را در رکاب گذاشت. او یک جفت چکمه ی سواری انگلیسی زیبا به پاهایش داشت که مهمیز نداشتند و در عوض یک جفت حلقه ی بی آزار کنار آنها بود. او همچنین شلوار به پا نداشت. جاش اندکی احساس راحتی کرد. لین سوارش شد. دو دختر دیگر دستهای پسر را از پشت بستند و سپس بندی را که به آلتش بسته بود به حلقه ی پشت چکمه های سواری لین بستند. لین فرمان حرکت داد. پسرک به راه افتاد. احساس لذت زیادی می کرد. ران های عریان دختر سر پسر را بین خود می فشردند و گوش هایش را در بر گرفته بودند و تنها چیزهایی که او می توانست بشنود یا احساس کند، صدای نبض دختر و بوی نشیمنگاه و مهبـل او بود. دوشیزه آن شلاق گاو زنی میس مارگو را برداشته بود و شروع به شلاق زدن پسر کرد تا مجبورش کند سریع تر بتازد. اما جاش دیگر مثل روز اول شلاق را چندان دردناک نمی یافت. اکنون شلاق بیشتر شبیه یک تقویت کننده قوای جنسی پسر بود و به زودی او دوباره نزدیک انزال شده بود. ناگهان پسر احساس کرد که چیزی آلت و بیضه هایش را با ریتمی منظم سخت و سخت تر می کشد و چیزی نمانده آنها را از جا بکند.
- فندق شکن.
این صدای لین بود که توضیح می داد! پسر به پایین نگریست و دید که بند متصل به آلتش به پشت حلقه ی چکمه های دوشیزه لین متصل شده.
- تندتر برو! وگرنه چکمه هامو می کشم و دیگه تخمی برات باقی نمی مونه.
پسر وحشت زده تندتر دوید! دوشیزه آن هنوز شلاقش می زد و دوشیزه سوزان با قلاده اش او را دور خود نگه داشته بود در حالی که دوشیزه لین سوار او با بند متصل به آلت و بیضه هایش بازی می کرد. در این شرایط پسر احساس می کرد که نزدیک ارگـاسـم است. لین نیز این را احساس می کرد. او پسر را متوقف کرده از او پیاده شد و چیزی در گوش دوستش آن گفت.
- حالا نوبت منه.
آن این را گفت و دستور داد که پسر زیر یک نیمکت به پشت روی زمین دراز بکشد. پسر این کار را انجام داد. سه دختر آلت برخاسته ی او را به هم نشان می دادند و می خندیدند. آن روی نیمکت نشست و کف یکی از چکمه هایش را روی سینه و شکم و دیگری را روی آلت پسرک گذاشت. او اکنون با ریتم منظمی به یک پا پهلوی پسر را مهمیز می زد و با کف چکمه ی دیگرش آلت او را فشار می داد. جاش به سرعت به انزال نزدیک می شد و ناگهان آلت او مایع گرمی را در حجم زیاد و با شدت روی چکمه های دوشیزه آن اسپری کرد. جاش از شدت ارگـاسم از حال رفته بود. سه دختر او را به اصطبل برگرداندند. آن روز عصر میس مارگو بار دیگر سوار شانه های پسر شده او را برای سواری به بیرون برد. پسر انتظار شکنجه را داشت اما تعجب زده دید که زن خیلی مهربان و آرام است. مهمیزهای زن آن روز بیشتر شبیه دکور چکمه های زیبا و شکوهمندش بودند و به جای سوء استفاده از پسر و راه انداختن خون از پهلوهای او میس مارگو تنها گاهی با شلاق سواری اش ضربه ای به پشت و کپل او می زد. در همین حال زن با او صحبت می کرد. میس مارگو گاه از رفتارهای نامناسب خودش با مادر خود می گفت و از این که گاهی چقدر نسبت به مادر پیرش قدرناشناس و نامهربان بوده است. جاش مودبانه و با احترام گوش می کرد و حتی یک بار به گریه افتاد زیرا به یاد آورد که چقدر مادرش را آزار داده و نسبت به او دوستانش بی ادبانه رفتار کرده است. جاش کوشید که اشکهایش را از میس مارگو پنهان کند اما زن گفت:
- عزیز بذار اشکات بریزند. گریه کن. آدمها هستند که گریه می کنند.
بعد از یک ماه سواری دادن صبحگاهی به چهار خانم و دوشیزه، آموزش در طول روز، گذراندن شب ها در اصطبل و خوردن غذا بدون دخالت دست از بشقاب روی زمین، لگد و شلاق و مهمیز خوردن حین سواری دادن در طول روز و سواری دادن ملایم روی دو پا در عصرها، مادر جاش برای بردنش آمد. او به سختی می توانست پسرش را بشناسد. از آن پسر سرکش و مهارنشدنی خبری نبود. بلکه اکنون یک پسر مودب و فروتن در مقابلش می دید، درست شبیه ایامی که پدرش زنده بود. به هر رو پسر از آن پس یک روز در هفته را با میس مارگو می گذراند و وقتی به کالج می رفت حداقل یک بار در ماه با میس مارگو دیدار می کرد. اکنون جاش یک مرد خانواده است، اما جایی در عمق احساس و اندیشه اش او هنوز اسب کوچک و مفتخر سوار زیبای خود مانده است.

پایان

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#23 | Posted: 16 Sep 2011 05:35
ميسترس معصومه
نمی دونم شمايی كه اين داستان رو می خونيد از اينكه توالت ميسترستون باشيد لذت می بريد يا نه. ميسترس معصومه علاقه شديدی داشت كه تو دهن بردش بشاشه و از اون به عنوان توالت خودش استفاده كنه. بايد بگم ايشون ميسترسی بسيار زيبا ،‌ باهوش و مقتدر هستند كه سرپيچی از دستوراتشون برای برده گرون تموم ميشه.
يه روز صبح بود كه من براي خدمت به ميسترس معصومه رفتم پيششون.
من: سلام سرورم
معصومه: خفه شو و دنبالم بيا
- چشم سرورم
و دنبال ميسترس به اتاقی كه مخصوص تربيت كردن من آماده كرده بودن وارد شديم.
میسترس: زودباش لباسات رو در بيار آشغال
منم بلافاصله لباسام رو در آوردم
میسترس: توله سگ احمق برو اون گوشه اتاق يه لونه سگ برات گذاشتم. برو توش بتمرگ و سرت رو بيار بيرون.
كاملا درست بود. انگار ايشون فكر همه جا رو كرده بودن. بلافاصله رفتم تو لونه و سرم رو آوردم بيرون. ميسترس معصومه هم اومدن و قلاده من رو بستن دور گردنم و زنجيرش هم به ميله ای كه داخل لونه بود بست و رفت. من همون تو منتظر سرورم بودم تا بيان. البته جاي ديگه ای هم كه نمی تونستم برم چون قلادم بسته بود. بالاخره بعد از حدود يك ربع ميسترس وارد اتاق شد. منم با ديدن ايشون بلافاصله تو لونم چهاردست و پا وايستادم. سرورم به طرف من اومد و قلادم رو باز كرد منو به طرف كاناپه ای كه اونجا بود برد. من پشت سر ميسترس چهاردست و پا در حالي كه قلادم دستش بود حركت می كردم. بالاخره ميس معصومه روي كاناپه نشستن و منم جلوشون زانو زدم.
معصومه: خوب گه سگ تو كی هستی؟
من: سگ شما هستم سرورم.
معصومه: توله سگ عوضی زود باش پاي سرورت رو بليس.
منم بلافاصله شروع به ليسيدن كردم. كف پای معصومه رو عاشقانه می ليسيدم. در همون حين معصومه قلادم رو محكم اين ور اون ور می كرد و مرتب به من فحش می داد و تحقيرم می كرد.
میسترس: آشغال كثافت اگه خوب به من خدمت كنی لياقت اين رو پيدا مي كنی كه تو دهنت بشاشم. ولی هنوز لياقت اين رو نداری كه حتي بوی شاشم رو هم احساس كنی.
من: سرورم التماستون مي كنم كه به من اجازه بديد ادرار شما رو بخورم.
معصومه با كف پاشون محكم زد به صورتم: خفه شو. كف پاهامو بليس و زر نزن.
منم دستور ايشون رو اطاعت كردم. پاهای ميسترس معصومه اونقدر خوشمزه بودن كه مزه اون تا مدتی تو دهنم بود. وقتي زبونم رو كف پاشون می كشيدم مزه و بوي اون فوق العاده بود.
معصومه: كافيه كرم كثيف. می دونی دلم به حالت می سوزه واسه همين اجازه ميدم كه با دهن كثيفت شاش من رو بخوریو دهنت رو با اون خوشبو كنی.
من كاملا هيجان زده شده بودم. باورم نمی شد. ميسترس معصومه بالاخره می خواستن اين افتخار رو به من بدن. من در حالی كه روي پای معصومه رو می بوسيدم:
- ممنونم سرورم. می دونستم شما اونقدر بزرگ هستيد كه به اين سگ حقيرتون اجازه ميديد كه شاشتون رو بخوره. ممنونم سرورم.
معصومه: خفه شو. زود باش دهنت رو باز كن توله سگ احمق. می خوام بشاشم تو دهنت. نبايد حتی يك قطره از اون هدر بره. بايد همش رو بخوری. بايد بدونی كه من دارم بهت لطف می كنم كه اجازه ميدم شاش ارزشمند من رو بخوري. هر قطره از اون از كل هيكلت ارزشمندتره
من: ممنونم سرور من. نميزارم حتی يك قطره از اون زمين بريزه
بلافاصله دهنم رو باز كردم. معصومه دامنی رو كه پوشيده بود زد بالا ،‌ نزديك دهن من شد و شروع به شاشيدن كردن. تو اون لحظه انگار دنيا رو به من داده باشن. بو و مزه فوق العاده ای داشت. اين بو و مزه عالی با گرمای مطبوع و صدايی كه توی دهنم ايجاد می كرد دوچندان می شد. با تمام وجودم ادرار معصومه رو قورت مي دادم و می خوردم. انگار كه با خوردن اون تك تك سلول های بدنم جون تازه ای گرفتن. آخراشم معصومه بقيه ادرارش رو روی صورت و چشمام پاشيد. بعد از اين كه دستشويی معصومه تموم شد يه تف آبدار هم تو دهنم انداختن و منم اونو قورت دادم. باورم نمی شد من توالت معصومه شده بودم و اين واقعا افتخار بزرگی براي من بود. از اون موقع به بعد هر وقت كه با معصومه اين رابطه رو تجربه می كردم از دهن من به عنوان توالت خودش استفاده مي كرد و توش می شاشيد. گاهي وقتا هم معصومه توی يه ليوان بلور شاش می كرد و بعد از اين كه با موز و پرتقال و تف خودش تزيين می كردش به من دستور می داد اون رو بخورم. و من هم هميشه از ميسترس معصومه به خاطر اينكه افتخار دادن كه ادرارشون رو بخورم ممنونم.

امضا ندارم. انگشت می زنم
     
#24 | Posted: 6 Nov 2011 14:52

واسه اولین باره که دارم این خاطره رو جایی تعریف می کنم....
من سعید هستم 25 ساله.... بر خلاف همه اونایی که خاطره هاشونو خوندم هیچ وقت حس برده بودن ندارم ... شاید موقعی که بچه بودم یه چیزایی مثل ارباب بودن حس میکردم... اما یه خورده که حالیم شد فهمیدم که هر چیزی یه روال طبیعی داره... مثلآ همین سکس.
خداوند یه روشی برای سکس تعیین کرده که هر 2 طرف راضی باشن. این تمامی باور و اعتقاد حالا و آینده ی منه به اعتقاد همه تون احترام میذارم چون همه ی انسان ها در کمال اختیار آفریده شدن...
اما به نظر من کارتون کاملآ اشتباهه با این که خودم این حس رو قبلآ داشتم اما الان کاملآ سرکوبش کردم و افتخار میکنم که تو انجام غریزه خودم تو مسیر طبیعت قرار گرفتم چیزی که امر خداوند هم
بر اون جاری شده.....
اما بعد از خوندن همه چیزایی که نوشته بودین که به نظرم اکثریت داستان بودن میخوام این آخرین چیزی که واسم از دوران جوونیم مونده رو بگم....
بهمن ماه سال 85 بود و تقریبآ و40 روز از فوت پدر بزرگم میگذ شت به همراه داییم و مادربزرگم و
مادرم سر خاک اون خدا بیامرز بودیم چند تا از همسایه هام بودن... هوا به شدت سرد بود نمی شد سر پا وایسی.. دیگه مام زیاد طولش ندادیم برگشتیم.. مامانمو مامان بزرگمو من سوار کردم که داییم سر شو آورد تو و گفت خانوما رو گذاشتی خونه دمت گرم یلدا رو هم از مدرسه بیار بذارش پیش مامان بزرگش
منم کار دارم میرم مسجد ببینم تا فردا چی لازم دارن بگیرم....
یلدا دختر دایی ته تغاری منه اون موقع 12 یا 13 سالش بود یه دختر آتیش پاره ی ریزه میزه..
هم با نمک و هم جذاب... پوستشم کاملآ سفید بود... همه فامیل دوسش داشتن انقد که با نمک وشیرین زبون بود
مامانم اینا رو که گذاشتم خونه یه راست رفتم سراغ یلدا دم مدرسه دیدم با دوستاش داره میاد بوق زدم منو دید.. بدو بدو اومد طرفم گفت آقا جونم کو؟ قضیه رو گفتم گفت میتونم دوستامم سوار کنم؟
گفتم تا خونه مامان بزرگ میرم مسیرشون میخوره میبرم عیب نداره!2 تا از رفقاش اومدن عقب نشستن
یلدا هم اومد جلو.. تا دوستاش در رو بستن یلدا پرید ماچم کرد! بعد به دوستاش گفت اینم سعیده دوس پسر منه.. هم از دوس پسرای شما گنده تره هم خوشتیپ تره هم ماشین داره...اول از ماچش جا خوردم اما تا دیدم قضیه چشم و هم چشمی بچه گانس لبخند زدم و منم بش گفتم... عزیزم امر کن کجا بریم!؟
گفت هوا سرده بریم همون خونه... گفتم چشم و گاز دادم.... دوستاشو پیاده کردم بعد یه نیگا بش کردم
سریع گفت سعیدددددد؟ ببخشید می خواستم کم نیارم... گفتم عیب نداره اما باید تلافی کنی ها... گفت اطاعت قربان و یه سلام نظامی بهم داد منم لپ تپلشو گرفتمو کشیدم
رسیدیم خونه مامان بزرگم هم رفته بود مسجد... مامانم بود با پسر خالم که اون موقع 5 سالش بود داشت کارتون میدید مامانم گفت منتظر بودم بیای خونه در رو وا کنم چون منم میخوام برم مسجد
گفتم مامان من مربی مهد کودک نیستما زود بیا که حوصله بچه داری ندارم اونم 2 تا! گفت مامان جان سعی می کنم مواظب این 2 تا باش ها چاییم دم کشیده بریز واسه خودت بخور و رفت
پسر خالم که عاشق عمو پورنگه محو تلویزیون بود ... هم خسته بودم هم سردم بود به یلدا گفتم واسه دوس پسرت چایی میریزی گلم؟ یلدا گفت چشم همین الان رفت و با یه لیوان چایی و یه قندون اومد
گفت بفرمایید قربان امر دیگه ای ندارین؟ به شوخی گفتم الان نه نوکر خوبم باش صدات می کنم! خندید و گفت چشم و 2باره سلام نظامی داد و نشست زیر پاهام (من خسته بودم و پامو دراز کرده بودم)
یه خورده سکوت فضا رو گرفت... گفتم چیه آتیش پاره رام شدی؟ چرا دیگه بالا پایین نمی پری؟ یا اینکه ور نمی زنی مخمو بخوری؟..... انگار اصلا نمیشنید چی میگم و زل زده بود به پاهام... گفتم چته؟ لال شدی؟ یهو گفت سعیدددد؟ چرا جورابتو در نمی یاری؟.... فکر کردم بو میدن پامو جمع کردم و گفتم آخه یلی (یلدا) سردمه عزیزم اگه بو میدن در بیارم ها؟ یلدا گفت بو که میدن ولی کم... گفتم الان در میارم یهو پامو گرفت و گفت سعییددددد؟ من در شون میارم... گفتم نه بابا آدم دس به جوراب یکی دیگه نمیزنه
و پامو کشیدم... به اصرار گفت نه میخوام حرکت تو ماشینو جبران کنم وپا مو محکم چسبید... گفتم ول کن بچه و دوباره کشیدم این دفعه دستش موند لا ی فرش و پای من... یه ذره خراش برداشت...
داد زد آی دستم که پسر خالم برگشت و مارو نیگا کرد... یلی سریع یه لبخند زد و گفت چیزی نیست داریم بازی میکنیم بیا تو هم بازی! بدون هیچ حرفی به تلویزیون نزدیکتر شد و صداشو اضافه کرد
دست یلدا رو گرفتم و ماچ کردم گفتم دیدی؟ من که بت گفتم... ببخشید خیلی درد داره؟ گفت باید واسم جبران کنی!!!!! گفتم من دس به جوراب کسی نمی زنم!!! گفت پس من جورابتو در میارم وگرنه به بابام میگم...چاره ای نبود گفتم باشه درآر دست از سرم وردار!!! شلوار لی تنم بود پا مو گرفت پاچه ام رو داد بالا.. کش جوراب چپمو گرفت و کشید تا مچم پایین بعد شروع کرد ماچ کردن اونجا که لخت کرده بود.. گفتم چی کار میکنی.. گفت تو هم دستمو ماچ کردی... راستش..منم حالم داشت عوض میشد!
حتی اگه 12...13 سالش بود به هر حال دختر بود و داشت ماچم می کرد.. نمی دونم تو اون سن حالیش بود چی کار داره میکنه؟ یا نه؟ اعتراضی نکردم تا پاشنه جورابو کشید پایین منم بدنمو شل کرده بودم ویواش یواش داشتم سیخ می کردم.. هر تیکه از جورابو که میکشید پایین پشت سر ماچ میکرد... تا اینکه تمومشو کشید بیرون و شروع کرد انگشتامو ماچ کردن... و همینکارو با پای راستمم کرد... دهن کوچیکشو کرده بود تو شست پام چند دقیقه بعد گفت میخوای پاهاتو بخورم واست قربان؟ گفتم برو بمیر بابا.... دیگه هیچ حرکتی نکرد... همونجوری که شست پام تو دهنش بود!!!! گفتم: یلدا چت شد؟ جواب نداد؟ گفتم چته بابا؟گفت امر کردی بمیرم منم مردم!!!! تا نگی زنده شو زنده نمیشم و 2باره افتاد رو پام
داغ کرده بودم اونم داشت ناز میکرد... خم شدم بغلش کردم و بلندش کردم لبای داغمو گذاشتم رو لبش
گفتم الان زنده شو و لبمو بخور... چشاشو وا کرد لبمو ماچ کرد و گفت بلد نیستم لب بخورم...
سرشو گذاشتم رو سینه ام نوازشش کردم و گفتم عیب نداره... میتونی زیپ شلوارم رو واکنی؟
گفت الان نه!!! اول جورابامو درآر... بعد من واست با پاهام میمالم.. اینو بلدم... انقد داغ بودم که نپرسیدم از کجا بلدی؟ جورابشو درآوردم... البته من کارایی رو که اون با پای من کرد باش نکردم..
شروع کرد مالیدن... یه لحظه که تو حس بودم برگشتم دیدم پسر خالم بدون اینکه صداش در بیاد داره دید میزنه...
گفتم یلی بسه دیگه! اونم نیگا کرد دید یه تماشاگر داریم... سریع گفت بازی میکنی یا عمو پورنگ میبینی؟
2باره انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده برگشت و کارتون نگا کرد...
رفتم دستشویی تا تخلیه کنم دیدم اومدم بیرون دیدم یلی داره جوراباشو می پوشه گفتم کجا؟ گفت آقا جونم جلو دره... سعید من کی ببینمت؟
گفتم میبینمت بات کار دارم خودم.... چند روز بعد مراسم به هوای اینکه نمتونست ویندور نصب کنه اومد خونه ما با سیستمش...گفت سعید فردا میتونی بیای خونه ما ساعت 6 دوستمم میاد!!!
گفتم چی دوستات؟ گفت آره دوستم یه داداش داره که کارایی رو که من با تو کردم اون با من میکنه... کاراش خنده داره هرچی من بگم گوش میکنه... بش میگم لخت شو لخت میشه!! بمیر میمیره!!....
این دفعه گفتم باید واسه تو هم انجام بده وگرنه کتک میخوره!! آخه عاشق کتک خوردنه
دیگه فهمیدم آب از کجا گل آلوده!!! بهش گفتم نه یلدا جان مرسی واسه خودت... من اخلاقم یه جور دیگس اینجوری حال نمیکنم... خندید و گفت اگه یه روزی خواستی به خودم بگو... من خودم هم نوکرت میشم هم فدات .. بوسش کردم و گفتم... یه روزی می فهمی که داری اشتباه میکنی الان سنت نمی رسه...
الان یلدا 17 سالشه.. نروژ زندگی می کنه... پارسال با داییم اینا رفتن اونجا..
امیدوارم هر جا که هست خوشبخت شه... خیلی دختر نازیه
و من هم فعلآ با دوس دخترم خوشیم... نه اون اینکارس و نه من....اما من حس ارباب بودن رو--نه به معنایی که واسه شما قابل درکه—دارم...
یعنی سعی می کنم نذارم دخترا بهم امرو نهی کنن... بازم میگم که به اعتقاد همه تون احترام میذارم....
اگه اینطور نبود که این داستان رو واستون تعریف نمی کردم
موفق و پیروز باشید

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     
#25 | Posted: 6 Nov 2011 15:02

نمايندگي ايرانخودرو 1

سلام اسم من من كورسه و اين داسناني كه ميخوام براتون بنويسم واقعييت داره. ماجرا برميگرده به شهريور ماه 89 كه من ماشينم كه lx رو واسه گارانتي 20000 تا ميخواستم به نمايندگي ايرانخودرو ببرم ولي چون از كاركرد كيلومتره گارانتي (22000) ماشين 150 تا گذشته بود هيچ نمايندگي ماشين رو پذيرش نميكرد. تا اينكه در كمال نااميدي وارد يكي از نمايندگيهاي ايرانخودرو شدم و با مسئول امور گارانتي اون نمايندگي كه سحر بود مشغول رايزني شدم ولي به هيچ عنوان قبول نميكرد و من به خايه مالي و قسم خوردن افتادم تااينكه گفتم خاكه زيره پاتم دستو پاتو ميبوسم و از اين حرفا كه سحر گفت آقاي محترم اين حرفا چيه زشته آخه 50000 تومن ارزش اين كارا رو نداره و من گفتم ماشين 20000 تا ديگه خدمات دوره اي داره اذيت نكن ديگه فكر كن آشناتم و... تا اينكه سحر قبول كرد ماشينه منو پذيرش كنه و من ماشينو تحويل دادم و رفتم.
فردا عصر كه واسه ترخيص خودروم رفتم 20000 تومن پول داخل پاكت گذاشتم و هنگام تحويل مدارك به سحر دادم و بهش گفتم بعدا وا كن پاكتو و از سحر تشكر كردم و گفتم ان شا ا... جبران كنم و ... و رفتم . فرداش ساعت 10 صبح ديدم گوشيم زنگ ميخوره تا گوشيرو ورداشتم ديدم سحره و خيليم عصبانيه كه من گفتم اه نكنه بگا رفته و فهميدن كه ديدم سحر ميگه دسته شما درد نكنه خيلي ممنون اصلا انتظار نداشتم تو نسبت به من چي فكر ميكني و... و آخر گفتا ميخواد منو ببينه و منم كه سر تا پا سرخ كرده بودم و خجالت زده بودم گفتم شرمنده بخدا منظوري نداشتم و گفتم هر جا شما امر بفرمائيد من ميام و خلاصه ساعت 5 سره چهارراه آل احمد قرار گذاشتم و واسه اينكه اوضاع خرابتر از اين نشه زودتر رفتم سره قرار و منتظره سحر شدم و با خودم فكر ميكردم كه چه دختر باحال و درستكاري و.. و خلاصه رفتم تو كفش كه تو اين زمونه اينجور آدما گير نمان چه برسه به دختري با اين شرايط . كه ديدم يكي داره ميزنه به شيشه ماشين در رو باز كردم و نشست تو و پاكتو تحويلم داد و تشكر كرد و ميخواست بره كه من با خودم گفتم حيفه اين دخترو از دست بدم و گفتم:آخه اينجورين كه نميشه شما به من لطف كردين و بهم كمك كردين من بايد يجوري اين زحمت شمارو جبران كنم كه خنديد و گفت: اختيار داريد من اين كارو واسه اينكه احتياج داشتي كردم و كلا كمك به ديگران رو دوست دارم. و من كه ديگه بريده بودم گفتم پس اگه افتخار ميدي باهم بريم دركه و يه قليونا بكشيم و خستگي در كنيم آخه من از خجالت كساني كه بهم كمك ميكنن در بيام. كه ديدم سحر قبول نميكنه و من كه نميخواستم سحرو از دست بدم كلي خواهش و تمنا كردم تا آخر قبول كرد و ما به سمت دركه حركت كرديم تو راه كه باهاش صحبت ميكردم هر چي بيشتر از خودش ميگفت بيشتر طلبش ميشدم اينم بگم كه سحر 25 سالش ليسانسه حسابداري داره و از يه خانواده تقريبا پولداره تازه بدشم فهميدم خونشون يوسف آباده و تقريبا به منم نزديكه ... خلاصه رسديم دركه و رفتيم زيتون مكان هميشگي خودم و دوستام، سحر جلو ميرفت و من پشت اون ميرفتم تا اينكه سحر خواست كفششو در بياره رو تخت بشنه كه چشايه من به پاهاي سحر افتاد يه جورابه كرم زنونه با ناخناي لاك صورتي زده.....

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     
#26 | Posted: 6 Nov 2011 15:55

نمايندگي ايرانخودرو 2
تو كفه پاهاي سحر بودم و مات شده بودم زبونم بريده بود آخه نميدونيد چي بود كه، خلاصه منم كفشامو در اوردم و نشستم و مشغول ديد زدن پاهاي سحر شدم قلييونو سفارش داديم و مشغول گپ و گفتگو شديم و منم تا ميتونستم پاهايه سحرو ديد ميزدم كه ديدم سحر حالت نشستنشو عوض كرد و ديگه پاهايه سحر ديده نميشد من ترسيدم كه نكنه فهميده باشه كه بعد از خوردن چائي ديدم رفتارش عوض نشده و تا حدودي خيالم راحت شد. ولي حسابي پكر شدم سحر گفت: چته كورس؟
گفتم هيچي راستي تو دوست پسر نداري؟
س:خنديدو گفت نكنه ميخواي بگي هيچكيو نداري و عاشق من شدي؟
ك:نه عاشق نشدم ولي از رفتار و صداقتت خوشم اومده.
س: نه من الان 2 ماهه كه با دوست پسرم بهم زدم و تو اين مدت قرقه كارام بودم
ك: اگه بهت پيشنهاد بدم چي؟
س: بايد بيشتر بشناسمت...
ك: منم همينطور چون من از روابط كوتاه بدم مياد و دنبال يه دوست دختره فاب ميگردم
خلاصه از گذشته هم پرسيديم اون قبلا با دو نفر بوده كه يكيشون واسه تحصيل رفته خارج و اون يكيم سره اختلاف نظر باهم بهم زده بودن و سحرم ازم پرسيدو منم گفتم من قبلا با 3-4 نفر بودم ولي الان 5-6 ماه ميشه كه با كسي نيستم و ... تا اينكه بالاخره پاهاي سحر دوباره نمايان شد ولي اينبار به اون پاها بعنوان پاهاي عشقم نگاه ميكردم و حسابي تحريك شده بودم تا سحر گفت: من دوست دارم دوست پسرم هر مدتي با منه ا روز ا ماه ا سال 100 سال باهام صادق و رو راست باشه و ازم هيچيو پنهون نكنه حتي نياز جنسيشو حتي اگه نتونم يا شرايطشو نداشته باشم كه بهش كمك كنم دوست دارم بدونمو ...كه من ديگه بريدم، به چقدرم خانم روشن فكرن ولي واقعا ديگه عاشقش شده بودم يعني هموني بود كه تو فيلما و عكسا و تفكراتم ميديدم از هر لحاظ عقايد ، صداقت ، جنسي و ... كه سحر گفت بريم من ديرم شده و من منم گفتم بريم وقتي از تخت اومدم پائين به بهونه كليد يه دستي به پاش كشيدم و كه ناگهان سيخ كردم و سحر متوجه حالت جنسي من شد و خنديد و گفت: تو تو اين 6 ماه با كسي نبودي ؟ منم كه ديگه از خجالت روم نميشد بهش نگاه كنم گفتم نه بخدا تو ميدوني تو اين زمونه دختر- جنده – بيوه و ... زياده ولي من اهلش نيستم من دنبال تريپه فابم و از اين كثافت كاريا حالم بهم ميخوره و ...
سوار ماشين كه شديم هوا تاريك شده بود ديگه و من به سحر گفتم ميرسونمت اونم كلي اسرار كه زحمت ميشه و ... كه من گفتم اصلا ميدوني چيه من از تو خوشم اومده هم از خودت و هم رفتارت و فقط منتظره جوابه توهستم به سمت خونه سحر حركت كرديم تو راه شمارشو گرفتم و... تا اينكه گفت كورس قول ميدي شرايطي كه بهت گفتمو قبول كني، من ميخوام بهت اعتماد كنم و من گفتم قول و بهم دست داديم كه با هم باشيم و يه رابطرو شروع كنيم. به يوسف آباد كه رسيديم سحر گفت بو پارك نظامي و من رفتم تو ماشين دمه پارك تو يه كوچه فرعي بين 52-53 يوسف آباد واستادم.
س: اصلا حالت امروز خوب نبود چيزي شده؟
ك: اره معلومه 6 ماهه كه تنهام بعد تو رو ديدم معلومه كه استرس دارم
س: كورس خيلي دوست دارم بهت كمك كنم ولي نه شرايطش هست هم حالم خوب نيست با يكم مكس گفت پريودم
ك: مرسي كه به فكرمي ممنون خدا كنه لايق اين خوبيات باشم
سحر با مكس گفت ميخواي برات بخورم با اينكه خيلي بدم مياد ولي بخاطر دوستيمون كه ميخوام به عشق تبديل بشه اين كارو ميكنم.
منم كه ديگه عشق و صداقت سحر رو باور كرده بودم گفتم نه
س: چرا؟ تو نياز داري؟
ك: نميخوام مگه اين 6 ماه چي كردم يه مدت ديگه هم روش
س: كورس تو احتياج داري هر چي تو بگي
منم كه ديگه رو هوا بودم گفتم يادته گفتم اگه كار ماشينمو اوكي كني دست و پاتو ميبوسم
س: آره حتما ميخواي دستو پامو ببوسي
ك: آره تو كه شرايط نداري از ساكم كه خوشت نمياد پس اين كارو ميكنيم
س: قبول، اصلا هر چي تو بگي
منم تا اينو گفت دسته سحرو بوسيدم و بهش نگاه كردم گفتم عاشقتم همينطور كه بهم نگاه ميكرديم لب تو لب شديم و 10 دقيقه اي از هم لب گرفتيم كه سحر گفت خره اينكار كه بدتر حالتو بد ميكنه منم گفتم سحر اگه اجازه بدي چون شرايط نداري ميخوام با هم footjob كنيم كه سحر گفت چي؟
بعد من براش توضيح دادم و .. اونم گفت قبول اما آخاه شرايطش نيست و منم بلد نيستم كه من گفتم اون با من و گفتم سحر كفشتو درار و او مشغول در آوردن كفشاش شد و من يهو تحريك به حدي كه كيرم داشت شلوارمو جر ميداد آخه واسه اولين بار بود كه ميخواستم footjob كنم قبلا فقط تو عكسا و فيلما ديده بودم تا اينكه سحر كفشاشو در آورد..........

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     
#27 | Posted: 7 Nov 2011 13:05

پاهای استاد

بعد از اینکه فهمیدم درس ساختمان داده رو افتادم خیلی حالم گرفته شد ، منتظر بودم ببینم استادی که این درس رو ارائه می ده کیه . خلاصه با شروع ترم جدید وقتی سر کلاس حاضر شدیم فهمیدیم که معلم یه خانومه و ازاونجایی که جلسه اول خیلی سرنوشت ساز بود
همه بچه ها سر کلاس بودند ، طبق معمول این استاد هم مثل بقیه با عجله وارد کلاس شد
قد نسبتا متوسطی داشت با یه مانتوی نه تنگ نه گشاد همیشه اخم می کرد و در ضمن کفشای پاشنه بلند می پوشید . استاد بسیار بد اخلاقی بود ، تو حال همه می زد ، حتی من که ازش خوشم میومد – خلاصه همه از دستش شاکی بودن ولی برعکس ، من از تحقیر و لحن حرف زدنش یه احساس عجیبی بهم دست میداد – برخلاف بقیه بچه ها که پا میشدن و از کلاس خارج می شدن من دوست داشتم اونجا بشینم و ضایع بشم .
تا اینکه یه چیزی فهمیدم که دیگه داشتم دیوونه می شدم ، فهمیدم که استاد وقتی به میزشون میرسن اون زیر، کفش های پاشنه بلندشون رو در میارن . من هم به امید اینکه بتونم یه مقداری به پاهای زیبا و باشکوه استاد نزدیکتر بشم ، میرفتم ردیف اول روی صندلی کنار میز استاد مینشستم ( در واقع پاهای استاد فقط از روی یک صندلی قابل مشاهده بودن )
درس هایی که ایشون میدادن برای من نسبتا تکراری بود ، پس برای همین من بدون اینکه سئوالی بکنم یا مساله ای حل کنم تمام مدت مینشستم و به پاهای استاد خیره میشدم
ایشون جورابهای زنانه مشکی به پا داشتن و مرتب پاهاشون رو به صورت دورانی حرکت می دادن یا بعضی وقتها انگشتانشونو تکون میدادن
انگار پاهاشون منو هیپنوتیزم می کردن
بارها به بهانه برداشتن پاک کن یا خودکار سعی می کردم تا به پاهاشون نزدیک بشم ( که فکر میکنم یه دفعه خودشون قصد منو فهمیدن )
خلاصه با نزدیک شدن انتهای ترم فکری به ذهنم رسید
پیش استاد رفتم و از ایشون درخواست کردم تا این درس رو به صورت خصوصی به من تدریس کنن – ایشون اول نپذیرفتن ولی بعد با اصرار و التماس من حاضر شدن
روز تشریف آوردن استاد کاملا خودمو آماده کرده بودم – با ورود ایشون ، به سمت اتاقم راهنماییشون کردم و به بهانه ای اینکه سر و صدا حواسمونو پرت میکنه در اتاق رو بستم و یواشکی قفل کردم
ایشون درس رو با چند مثال و سئوال شروع کردن ولی من که پاک محو عظمت و ابهت استاد شده بودم اصلا زبونم بند اومده بود
ایشون دوباره طبق عادت همیشگی شروع به تحقیر بنده کردن که تو که بار دومته که این درسو بر میداری چرا دیگه درس نمی خونی
پس کی می خوای آدم شی ؟
میز اتاق من شیشه ای بود و می توستم به راحتی زیر اونو ببینم ، مثل همیشه استاد کفشهاشونو در آورده بودن و پا هاشونو تکون می دادن
من دیگه طاقتمو از دست دادم با دست پاچگی اتودم ( مدادم ) رو زمین انداختم تا به پاهای استاد برسم ( پاهای استاد مثل پاهای یه فرشته ظریف بودن ولی درعین حال قدرتمند )
سینه خیز روی زمین مثل یه مار خزیدم تا به پاهای ایشون رسیدم – و ایشون هم با مشاهده این صحنه یه پاشونو روی اون یکی انداختن
آهسته و آروم صورتم رو به کف پای استاد رسوندم و بقیه بدنم به همون صورت دمر روی زمین باقی موند
استاد بدون اینکه تغییری در تون صداشون ایجاد کنن گفتن : خب ، سوال بعدی !
"کف پای من چه بویی میده برده ؟ "
من گفتم : " بوی قدرت سرورم "
ایشون گفتن : " پس خوب بو بکش "
عجب بویی می دادن ! ، مطبوعترین بویی که تا بحال تو عمرم حس کرده بودم – داشتم بی هوش می شدم
از پشت جوراب مشکی ، سرخی کف پاشونو می دیدم . بعد نوبت انگشتاشون رسید آروم آروم دماغمو به بین انگشتاشون می مالوندم و ایشون هم اونا رو برای من تکون می دادند
انگار با حرکت انگشتها ، بوی پاشون بیشتر می شد
در این حال استاد یکی از ابروهاشونو بالا بردن و گفتن : " حسابی بو کن ، چون تو باید به این بو عادت کنی ، تو باید بدونی که ارباب وسرورت کیه و هر وقت اینو یادت رفت این بو رو به خاطر بیاری .
بوی پاهای قوی و عرق کرده اربابت "
و بعد هر دو پاشونو روی صورت من قرار دادن به طوری که صورت من زیر پاشون دفن شد و بعد اونها رو صورت من مالیدند ( به طوری که دیگه قادر نبودم جایی رو ببینم )
و گفتن : " برده همیشه باید مطیع باشه و تو باید اینو یاد بگیری . اصن تمام مردا باید یاد بگیرن که وجودشون فقط برای احترام به پاهای
قدرتمند خانماس"
تمام صورتم از عرق پاشون خیس شده بود و بوی پای استاد تمام وجودم رو گرفته بود ، بدنم به شدت داشت می لرزید چون هیچ وقت حتی فکرشو هم نمی کردم که بتونم به پاهای استاد نزدیک بشم
دیگه طاقتم تموم شد و نتوستم خودمو کنترل کنم – در اون لحظه به آرومی کف پای استاد رو بوسیدم
هیچ باورم نمی شد که به آرزوم رسیده باشم
ولی با این کار سرورم بسیار عصبانی شدن و با صدای بلند سر من داد کشیدن : " کی بهت اجازه داد پای منو ببوسی ؟ "
و بعد پای راستشنو بالا بردن و محکم با کف پا یک سیلی به من زدن ( به طوری که برق از سرم پرید ) و بعد گفتن : "من تو رو آدمت می کنم و همینطور بقیه اون همکلاسیاتو – این ترم همه پسرا رو می خوام بندازم "
و بعد شصت پای راستتشنو روی لب من گذاشتن و با اون شروع کردن به بازی کردن با لب من و بعد با همون تون صدای آمرانه گفتن : " می خوام تو رو هم بندازم نظرت چیه سگ کوچولو "
منم که دیگه نمی خواستم برای بار دوم بیفتم شروع به حرف زدن کردم ولی چون لبم داشت تکون می خورد نمی تو تم درست صحبت کنم
" سرسرسروروررم ....م م من من من م م م م "
- " چی ؟ چی می گی ؟ "
دوباره شروع به صحبت کردم ولی دوباره انگشت استاد نمی ذاشت کلماتو درست ادا کنم
در این حال استاد گفتن : " خوبه ، اگه تو نتوستی برده خوبی بشی ، حداقل می تونی دلقک شی و بری تو سیرک . آخه بعضی سیرکها سگ هم دارن "
و بعد دوباره پاهاشونو محکم رو صورتم مالوندن ( عقب و جلو ) – ( نمی دونم چرا ولی اینجوری کاملا احساس مطیع بودن می کردم )
و بعد پنجه هاشونو رو دماغم گذاشتن – حالا دیگه دهنم آزاد شده بود و می تونستم حرف بزنم
به حالت عجز و التماس به استاد گفتم : " سرورم ، خواهش می کنم بذارین من کف پاتونو ببوسم و بعد با زبون اونارو تمیز کنم "
استاد -: " خفه شو ، تو لیاقتشو نداری !
- التماسم کن ، تو باید از این به بعد التماس کردن رو یاد بگیری "
- التماس می کنم .
استاد - : " خیله خب، بیا "

ومن از حالت طاق واز، دوباره به حالت دمر دراومدم به طوری که چونه ام روی زمین بود و پاهای استاد فقط چند میلی متر با صورتم فاصله داشتن و در همون حالت شروع به بوسیدن پاهای سرورم کردم

از پاشنه ، کف پا تا پنجه ، انگشتها و بینشون و حتی روی پا

بعد شروع به لیسیدن کردم ( البته از روی جوراب ) تمام کف پا و تک تک انگشتارو لیسیدم و مک زدم

دهنم مزه شوری گرفته بود و هنوز بوی عرق پای استاد می اومد ( بوی پاش واقعا مدهوشم کرده بود )

از بوی عرق پاشون نمی توستم دل بکنم

تمام عرق و چرک پاهای استاد رو با اشتیاق و اشتهای تمام لیسیدم و صورتمو به پاهاشون مالیدم

در تمام مدت ( همون طور که از زیر میز شیشه ای معلوم بود ) استاد هیچ توجهی به من نمیکردن و مشغول ورق زدن کتاب بودن

بعد از اینکه کارم تقریبا تمام شد استاد پاهاشون رو از صورتم برداشتن و گفتن : " بسه دیگه ، خیلی لوست کردم "

و بعد کفشهای مشکی پاشنه بلندشونو پوشیدن و کف اونها رو جلوی صورت من گرفتن و گفتن : " منتظر چی هستی ؟ بلیس دیگه "

با اینکه کف کفش استاد خیلی خاکی بود ولی من چشمامو بستم و به ارومی و با دقت اونارو لیسیدم

اونقد لیس زدم تا کفش های استاد کاملا براق شدن

کارم که تمام شد کمی عقب خزیدم و از زیر میز مبهوت قدرت ، شکوه و جذبه استاد شدم ( مثل همیشه در حال مطالعه و اخم کرده بود )

تا اینکه استاد هم خسته شدن و به من دستور دادن تا چهار دست و پا شوم

استاد - : " خوب من که خسته شدم ، الان دیگه زنگ تفریحه –

یه بازی بهت یاد میدم اگه یاد گرفتی که جایزه ات اینه که اجازه میدم زیر پای من بمونی ولی اگه یاد نگرفتی تنبیه می شی

بازی این جوریه که من کفشمو پرت میکنم اونطرف اتاق ، بعد تو مثل یک "سگ" واق واق می کنی و چهار دست و پا می ری و کفشمو میاری "

استاد در حالی که پاشونو روی اون یکی پا انداخته بودن یکی از کفشاشونو به سمتی از اتاق پرت کردن

منم همونطور که سرورم امر کرده بودن عمل کردم

معلوم بود که سرورم از این بازی لذت می برند و در همین به من قول دادن که دفعه بعد حتما برام قلاده می خرند

منم که از شنیدن این حرف خوشحال شده بودم ازاستاد پرسیدم : " یعنی منو به بردگی قبول می کنید ارباب ؟"

هنوز جمله ام تموم نشده بود که استاد عصبانی شدند و محکم با پاشنه کفش راستشون به دهن من زدن ( دهنم خیلی درد گرفت )

و گفتن : " من بتو گفتم حرف بزن ؟ تو فقط حق داری اطاعت کنی ، و اگه سوالی ازت پرسیده شد جواب بدی و گرنه باید همیشه با پارس کردن صحبت کنی، فهمیدی ؟ "

بعد استاد به ساعتشون نگاه کردن و گفتن : " خب من دیگه باید برم دیرمه ، تو هم باید منو تا دم در بدرقه کنی ، منظورم اینه که جای پاهای منو روی زمین ببوسی "

استاد شروع به راه رفتن کردن و من هم سینه خیز روی زمین مثل یک کرم می خزیدم و رد پای سرورم رو می بوییدم و می بوسیدم

از صدای تق تق کفشهای پاشنه بلند ، به خودم می لرزیدم . تا اینکه استاد به در اتاق من رسیدن ، من وایسادم و در رو که تا اون موقع قفل بود براشون باز کردم و ایشون رفتن

من اون درس رو با نمره 10 پاس کردم و بقیه پسرها هم افتادن ، و دیگه استاد از دانشگاه ما رفتن و من هم دیگه فرصت نوکری پاهاشونو از دست دادم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     
#28 | Posted: 7 Nov 2011 14:38

میسترس سارا
سلام. امروز مي‌خوام براتون داستان خودم و سگ كثيف و آشغالم رو براتون تعريف كنم. من سارا هستم و 20 سال دارم و دانشجو هستم. يكي از روزهاي گرم تابستون براي قدم زدن به بيرون رفته بودم. به خاطر گرمي هوا صندل پام بود و پام با لاك‌هاي صورتي خودش مي‌درخشيد. پايي كه هر پسري رو از پا مي‌تونه در بياره. نمي‌دونم چرا اون روز تو خيابون آب جاري بود، منم حواسم نبود پام رفت تو آب. براي تميز كردن پام به يك پارك كه كوچه بغلي بود رفتم. رو يكي از صندلي‌ها نشستم و پام رو از صندل درآوردم و با دستمال مشغول تميز كردن پام شدم. يك پسر نسبتا خوش‌تيپ ديدم داره مياد طرفم. منم به روم نياوردم و مشغول كارم شدم. اون اومد نزديك من و گفت:
- ببخشيد خانم
منم سرم رو گرفتم بالا و گفتم:
- بله
- اگه اجازه بديد من پاتونو پاك كنم. اگه اجازه بدين من سگتون بشم. اگه اجازه بدين من پابوس شما بشم و ...
من كاملا جا خورد بودم ولي چون قبلا تو سايت‌هاي ديگه با اين قضيه آشنا شده بودم سريع به خودم اومدم و چون بدم نمي‌اومد گفتم:
- كثافت جلو اربابت مي‌ايستي؟ سريع مثل سگ بشين.
اونم که جا خورده بود به اطرافش نگاه كرد و چون5-4 نفر اون اطراف بودن گفت:
- آخه اينجا نميشه.
- يا همين‌جا جلوي من مثل سگ چهار دست و پا ميشي يا گورتو گم كن از جلو چشم گم شو.
اونم چون نمي‌خواست منو از دست بده چون من هم زيبام هم خوش‌هيكل، هم داراي دست و پاي زيبا و خوش صدا و...
گفت نه و سري چهار دست پا شد. منم صندلمو انداختم جلوش و گفتم:
- قشنگ با زبونت تميز مي‌كنيش. اگه يه خورده كثيف باشه تنبيه ميشي.
اونم سريع مشغول شد. بعد از يه مدت همه كساني كه اون اطراف بودن داشتن به ما نگاه مي‌كردن و مي‌خنديدن. منم يه چشم‌غره بهشون رفتم اونا هم سريع روشون رو برگردوندن. بعد از يه مدت گفت تمام شد. منم كه كلي حال مي‌كردم ولي به روم نياوردم و گفتم:
- كثافت من ارباب توام. تمام شد چيه؟ تو سگ مني. از اين به بعد هر كاري كه به تو گفتم انجام دادي پارس مي‌كني و تا موقعي كه بهت اجازه ندادم زر نمي‌زني.
بعد اون يكي صندلم رو انداختم جلوش و شروع كرد. بعد از يه مدتي پارس كرد. منم با يه لبخند تحقيرآميز. گفتم:
- بلندتر توله سگ
اين بار بلندتر پارس كرد. منم پام رو بردم جلو و گفتم ببوس. شروع به بوسيدن كرد. مثل يه سگ هار و گرسنه كه به غذا رسيده. منم گفتم:
- حالا پامو تميز كن، قشنگ برق بزنه لاي انگشتام و تموم پام
شروع كرد به ليسيدن. منم پامو جابه‌جا مي‌كردم تا كاملا تميز شه. بعد اون يكي پام و به همين منوال. بعد گفتم:
- دونه دونه انگشتاي پام رو ميك بزن
شروع كرد ميك زدن. بعد از 5 دقيقه گفتم:
- بسه ديگه. من بايد برم.
شماره موبايلش رو گرفتم گفتم برو گمشو بهت زنگ مي‌زنم. از اون به بعد روزي2-1 بار زنگ مي‌زدم و حسابي تحقيرش مي‌كردم كه از پشت تلفن پارس كن و تو لياقت سگ بودن منم نداري و كثافت آشغال... مواقعي هم كه مي‌فهميدم دلش مي‌خواد بازم زنگ بزنم زنگ نمي‌زدم و همش حالشو مي‌گرفتم. يك ماه به همين منوال گذشت. اون هم ديگه خودشو سگ من مي‌دونست و تمام دستوراتمو انجام مي‌داد. ديگه شده بود رانندم و كارگرم و مشقامو انجام مي‌داد و توالت و... تمام كارام با اون بود. تا يك روز فهميدم كه مامانش و باباش و خواهرش مي‌خوان 1 هفته برن مسافرت منم گفتم كه بايد 1 هفته بتمرگه خونه و با اونا نره. خودمم با هزار بدبختی گفتم با دوستام مي‌خوام 1 هفته برم شمال و خونه رو پیچوندم. من بعد از رفتن اونا به شمال، زنگ زدم گفتم بياد دنبالم. اومد دنبالم و رفتيم خونش. مامان باباي منم كه فكر مي‌كردن من رفتم شمال. خونه‌ي بزرگ و مرتبي داشتن. من رفتم اتاقش و بهش گفتم اتاقش مثل چراگاه هستش. بعد گفتم بره تو اتاق و كاملا لخت شه بياد بيرون. اونم رفت لخت شد و اومد. منم سريع با پا زدم به آلتش، چون هم شاخ شده بود و هم ايستاده بود. گفتم:
- كثافت از اين به بعد جلو من مثل يه سگ هستي و بايد چهار دست و پا باشي وگرنه تنبيه ميشی. بعد از تو كيفم قلاده‌اي كه براش گرفته بودم رو درآوردم. اون هنوز داشت از درد به خودش مي‌پيچيد. گفتم:
- بسه خودتو لوس نكن.
بعد از يه مدتي چهار دست و پا شد. منم قلادشو بستم بهش و دنبال خودم كشوندمش اتاق خواهرش و گفتم:
- اينجا از اين به بعد اتاق منه.
- بله
- چي؟
يهو حواسش اومد سر جاش شروع كرد به پارس كردن. منم واسه تنبيه يه لقد محكم ديگه نثارش كردم و دنبال خودم كشوندمش. گفتم مي‌خوام لباس عوض كنم. لباسامو درآوردم. كاملا لخت شدم و لباس‌هاي تنگ خودمو پوشيدم. باز ديدم آلتش شاخ شده. يه خنده‌اي بلند كردم و گفتم:
- باز كه آلتت شاخ شده.
سرش رو انداخت پايين و يه پارس آروم كرد. منم گفتم:
- آدمت مي‌كنم
قلادشو گرفتم و دنبال خودم كشوندمش بردمش تو آشپزخونه و گفتم:
- شام كجاس؟
چون بهش گفته بودم درست كنه. اومد طرف فر و چون اجازه نداشت حرف بزنه فهميدم گذاشته تو فر و گفتم وايسا و قلادش رو بستم به ميز آشپزخونه و غذا رو آوردم كشيدم و در حال خوردن كه بودم كه حواسم رفت به اميد كه همون سگم باشه گفتم:
- تو هم غذا مي‌خواي؟
با اشاره سر بهم فهموند آره.
- تو سگ مني و بايد ته مونده غذا منو بخوري. تا من غذام تموم شه شصت پامو بخور. فقط حواستو جمع كن كه ناخونم نشكنه
اونم معلوم بود داره دقت مي‌كنه و حواسشو كاملا جمع كرده تا ناخون شصت پام نشكنه و من تنبيهش نكنم. بعد از غذا خوردنم ته مونده غذامو انداختم زير ميز و گفتم بخور. شروع كرد. بعد از غذا خوردنش گفتم:
- من بايد برم حموم و تو هم بايد بياي تا تميزت كنم.
من رفتم حموم و اون دنبالم. من كاملا لخت شده بودم، اونم كه هميشه لخت بود. گفتم گوشه حمام وايسه. شروع كرد و به شستن خودم. معلوم بود كه حسابي شهوتي شده و بدن منم كه كاملا برق مي‌زد. گفتم:
- توله تو كه باز آلتت شاخ شده.
سرشو انداخت پايين. صابون رو انداختم جلوش و گفتم:
- بيا پامو تميز كن با صابون.
اومد و با آرامش پامو تميز كرد ولي از نگاه‌هايي به بدن و صورت من مي‌انداخت شهوت رو از چشماش مي‌خوندم. گفتم:
- كثافت همين پامم از سرت زياده، ديگه پرو نشو. اگه يه نگاه ديگه بندازي تنبيهت مي‌كنم. حسابي ترسيده بود. ديگه چشم از پاي من بر نداشت و با صابون تميز تميز كرد. با پا يه لگد ديگه به آلتش زدم گريه‌اش دراومد و شروع كرد به داد زدن. گفتم خفه شو و خودمو آب کشیدم و گفتم:
- خودتو بشور بيا بيرون.
من اومدم بيرون. قبل از بیرون اومدن ديدم باز آلتش شاخ شده، واسه همين گفتم:
- همينجور نگهش‌دار، باش كار دارم
و اومدم بيرون و رفتم اتاق خواهرش و شروع كردم به آرايش كردن خودم. آرايشم كه داشت تموم مي‌شد صداي زوزش اومد. صداش كردم و اومد. منو كه لخت ديد جا خورد. گفتم:
- همونجا بتمرگ تا من آرايشم تموم شه.
آرايشم كه تموم شد حسابي شهوتي شده بود و مي‌خواست طرف من بياد كه من با پا بهش كوبوندم و پخش زمينش كردم. بعد دوباره زنجيره قلادشو بستم بردم بستمش به در اتاق و لاك‌هاي پا و دستم رو درست كردم. بعد قلادشو باز كردم و گفتم بره طناب بياره. رفت آورد. بعد دست و پاش رو بستم به چهار گوشه‌ي اتاق. به صورت حرف ايكس دراومده بود. بعد از كيفم يك شمع و كبريت درآوردم و شمع رو روشن كردم و گذاشتم رو ميز و با حركات خودم اونو حسابي شهوتي كردم. بعد با پام يه خورده با التش بازي كردم. حسابي شاخ شده بود ولي از ترس اين كه چيكار مي‌خوام كنم رنگ و روش پريده بود. يه خورده باسنم و كسم رو بردم جلو. حسابي شهوتي شده بود. تا مي‌خواست زبون بزنه مي‌آوردم كنار كه تو خماريش بمونه. ديگه داشت آلتش مي‌تركيد. شمع رو آوردم و خودم طوري نشستم كه حسابي به آلتش مسلط باشم. بعد يه خورده شمع رو كج كردم ديدم از ترس داره مي‌ميره ولي سگ بودن من لياقت مي‌خواد. بايد تحمل داشته باشه. بالاخره با يه دست آلتش با يه دست شمع رو گرفتم. با دستم لاي آلتش رو باز كردم و شمع رو كامل كج كردم. اولين قطره كه ريخت آلتش خوابيد. داشت داد مي‌زد و گريه مي‌كرد و زور مي‌زد طناب رو باز كنه ولی نمي‌تونست. بعد با دو دست آلتش رو گرفتم و شروع كردم به خنديدن و گفتم:
- ديگه آلتت هم مثل خودت تو دستاي منه.
بعد رفتم جلو رو سينش نشستم كسم رو با دهنش ميزون كردم و شاشيدم تو دهنش. اونم مجبور بود همه رو قورت بده. نشستم رو صورتش و با زبونش پاك كرد كسم رو. بعد بازش كردم و رفتم لباس چسبونمو پوشيدم و رفتم رو تخت خوابيدم. اونم زير پاي من خوابيد. بهش گفتم:
- فردا صبح قبل از من پا ميشي، صبحانه رو آماده مي‌كني. خودتم نمي‌خوري.
بعد پامو گذاشتم رو صورتش و خوابيدم. اونم با سجده كردن و بوسيدن و ليسيدن از من تشكر كرد كه اجازه دادم رو پام بخوابه.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     
#29 | Posted: 7 Nov 2011 19:10

بردگي براي ميسترس الهه و مينا
امادرم و پدرم هر دو كارمند هستند .مادرم ازصبح تا حدودآ ساعت 6 عصر و
پدرم تا 7 سر كارند ....
خواهرم مينا دانشگاه ميره ، اون اغلب ساعت 3 يا 2 خونست . من خودم هم
ساعت 1 تا 2 مي رسم خونه .
من 18 سال و خواهرم 21 سالشه .
از كل فاميلمون فقط يكي از عمه هام و 2 تا از خاله هام خونشون نزديك ماست .
سه شنبه بود.داشت برف مي يومد ، رسيدم دم خونه ، مثل هميشه كسي خونه
نبود ، خواستم درو باز كنم كه يوهو ديدم انگار كليد همراهم نيست ، خيلي بد
بود چون هوا خيلي سرد بود .
به فكرم زد و رفتم پيش خالم .
رفتم دم خونشون اما نبودند . با عمم (اصلآ كل خونواده فاميل بابام) زياد رفت
و آمد نداشتيم ، ولي به خاطر سردي هوا رفتم اونجا .
عمم اسمش عطيه هست . 40 سالشه و از لحاظ هيكلي عين يه زن 35 يا همون 40
سالس . در زدم و عطيه در و باز كرد .وقتي رفتم خيلي خوشحال شد . و هي مي
گفت كه چه عجب اومدي اين ورااا ....
داشتيم با هم درباره چيزاي مختلف حرف مي زديم كه تلفن زنگ زد . عمم از
من يه زره فاصله گرفت و رفت تا تلفن وجواب بده . بعد از چند ثانيه عمم گفت
سعيد الان من ميام و رفت تو يكي از اتاقها ... .
من داشتم خونشونو ديد مي زدم (خيلي همه چيز مرتب بود) . يه زره فوضوليم
گل كرد و رفتم پشت در اتاق عمم. داشتم گوش مي كردم كه شنيدم عمم مي
گفت ، خفه شو پارس كن ، لياقتته ، آفرين طوله سگ ؛ عمم به كلي لحن
صحبتش عوض شده بود خيلي خشن شده بود . تو اين فكر بودم كه يوهو ياد
شوهرعمم (اكبرآقا) افتادم كه عمم هر چي ميگفت اون سري گوش مي كرد .
عمم يه ميسترسه ... Ĥ نمي دونم چه طور شد كه يوهو به اين فكر افتادم كه حتم
گوشمو قشنگ نزديك در كردم كه عمم داشت مي گف ، يادت نره فقط يه طوله
سگي و من صاحب تو ام تو ام فقط براي بردگي من آفريده شدي و ... ،
اصلآ حواسم ديگه به خودم نبود كه يوهو عمم در رو باز كرد ، خيلي با تعجب و
عصباني شايدم به من خيره شد ...
چهره عمه خيلي عصباني بود كه يوهو يه سيلي خيلي محكم توي صورتم زد ،
خيلي تند گف اينجا چي كار مي كردي ؟ و خيلي سريع بازم محكم توي صورتم
زد.
من كه خيلي ترسيده بودم ،جلوي عمم به غلط كردن افتاده بودم . منم سريع
جلوي پاي عمم زامو زدم و با يه لحن التماسانه بهش گفتم ، عمه من بيشتر از 4
ساله آرزومه برده يه زن باشم ، التماس مي كنم منو جاي بردتون بگيريد ....
اينو كه گفتم عمم خيلي بلند زد زير خنده ....
بهم خيره شد و گفت جدي مي گي؟ من گفتم آرههههههههههههه
بهم گف باشه ولي بايد آزمايشت كنم اگه قبول بشي به عنوان يه سگ برام كار
مي كني !
منم كه خوشحال شده بودم پاشدم ولي عمم خيلي محكم تر از قبل با دستش
زد تو صورتم ، و بلند گفت تو برده مني هيچ وقت جلوي من واي نميستي ، مگه
اينكه من بهت بگم ....
منم كه به ارزوم رسيده بودم گفتم چشم ...
عمم گفت هميشه يادت باشه تو مثل سگي برا من ، هيچ وقت سگا جلوي
صاحبشون لباس نمي پوشن .. بدووووووووووو لخ شو ....
منم سريع لباسام و درآوردم (حتي شورتمو) ، اولش خيلي خجالت كشيدم آخه
كيرم شق شده بود (موهاي اطرافشو هم نزده بودم) ، بدنم عين يه سگ بود ،
بعدش سريع جلوي عمم زانو زدم و 4 دست و پا شدم.
عمم رفت تو اتاقش و از اونجا يه قلاده سياه با يه شلاق آورد و لباسهاشم عوض
كرد .
لباسهاش عين فيلمها چرمي و جذاب بود ....
من كه قلادمو بستم به عمم گفتم عمه چه امري داريد ؟؟؟؟
عمه گف از اين به بعد هر روز قبل از رفتن به خونه مياي اينجاااا .
و بعد دستور داد تا پاهاشو ليس بزنم و عين سگا خودمو تكون بدم ...
داشتم اين كارو مي كردم كه عمم بدون اينكه چيزي بگه قلاده منو كشيد و
رفت سمت اتاق بالا.
عين سگها براش بودم ، واااااااي اتاق بالا عين يه شكنجه گاه بود ، هر چيزي كه
فكر كنيد توش بود عين فيلمها .
عمه خيلي محك دست و پاهامو به يه چاهارچوب بست طوري كه كونم قمبل
شده بود ...
برام خيلي لذت آور بود كه عمه گفت هنوزم مي خواي سگ من باشي ؟ منم
گفتم آرهههههههههه .
عمه يه چيزي رو تنظيم كردوزد تو برق . بهم گفت اولين كار اينه كه بايد روي
سمت راست كونت تورو عين
حيوونا شمارهگذاري كنم و علامت خودموروت بزارم با شمارهبرده ايتو .
بعد اون وسيله اي رو كه زده بود تو برق برداشت و يه طرفشو خيلي محكم روي
كونم گذاشت و فشار داد .
از شدت گرما نتونستم داد بزنم ، كونم داشت مي سوخت ، نمي تونستم از درد
حرف بزنم كه عمه خيلي بلند
مي خنديد ...

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     

#30 | Posted: 7 Nov 2011 19:32

بردگي براي ميسترس الهه و مينا
بعد از كمي من فرياد بلندي زدم ولي عطيه عين خيالش نبود وتازه لذت مي
وپايين تر يه خط ATIYE برد . پشت كونم خيلي كوچك نوشته شده بود 26
صاف . اين علامت عطيه بود و عدد 26 يعني من 26 برده اون بودم .
من به آرزوم رسيده بودم ديگه برده عطيه شده بودم.
اون به من گفت ديگه بايد شروع كنيم و خيلي محكم با دستش به كونم مي زد ،
درد زيادي داشت.
بعد از چند ضربه دست و پامو محكم تر كرد و يه شلاق رو برداشت ، خيلي محكم
اونو به بالا و پايين كونم مي زد ، اولش لذت داشت اما بعد از چند ضربه
احساس كردم تمام بدنم داره مي سوزه
خيلي داشتم درد مي كشيدم ولي خوب اينم لذت بردگي بود . بعد از چند
ضربه ديگه شروع كردم به التماس كردن كه عطيه از اين كار دست برداشت. من
فكر كردم كه ديگه تموم شده اما ناگهان خيلي محكم با پاش به تخمم بعد خيلي
سريع به كيرم ضربه زد. درد خيلي شديدي داشت ، داشتم گريه مي كردم كه
عطيه پاهاشو نزديك دهنم آورد و گفت ليس بزن تا باز نزدم ،منم سريع شروع
كردم به ليس زدن.....
بعد از چند دقيقه عطيه گفت برا الان كافيه و بعد گفت مي دوني اكبر
(شوهرش) ميثم(پسرش) و حتي تنها دخترش(سميرا) هم از برده هاش
هستند و گفت پشت كون اونها هم علامت گذاري كرده .
بعد به من گفت مطمئن باش كه جولوي سميرا هم بايد بردگي منو كني . منم
كه از خدام بود عين يه سگ پارس كردم....
عمه يوهو گفت تازه ميثم هم مي كنت كاري كه با باباش انجام داده ، راستش
من شاخ درآوردم ، نمي دونم راست بود يا دروغ ولي داشتم شاخ در مي آوردم
....
من مونده بودم كه الان مي خواد چي كار كنه ، از اتاق رفت بيرون ، من هنوز
دست و پام خيلي محكم به يه چيز چوبي بسته شده بود ، بعد از چند دقيقه عطيه
برگشت ، دستش يه قلاده خيلي كوچولو بود (تعجب كردم چون حتي گردن يه
بچه 6 ماهه رو هم نمي تونست ببنده) ، عطيه پشت من نشست و اون قلاده رو
دور كيرم بست .(پشت تخمام ) ( جوري كه تمام كير و تخم و ... يك طرف قلاده و
بقيه بدنم طرف ديگر بود) .
عطيه خنده كنون گفت كه اينم قلاده كرمكته !
منم پارس مي كردم از خوشحالي . عطيه آروم سرشو آورد كنار تخمم و خيلي
محكم اونو گاز گرفت . اين قد دردم امد كه يه داد خيلي بلند زدم و طبق معمول
عطيه داشت مي خنديد ..
تا يه 10 دقيقه اي هيچ چيزيو احساس نمي كردم ولي آروم بهتر شدم ...
حدود ساعت 3:30 بود كه در زدن ، من ترسيدم ولي عطيه خيلي راحت رفت
پايين .
سميرا اومده بود ، اولش عطيه نگفت به سميرا كه من اونجام ولي بعد از يه كمي
عين سگ تربيت شده . Ĥ ، شنيدم كه سميرا خيلي بلند پارس مي كرد دقيق
بعد از چند دقيقه غطيه بالا اومد و منو باز كرد و در حاليكه قلاده منو گرفته بود
رفت پايين ، به آخرين پله كه رسيديم منو مثل سگ خم كرد و روم نشت و هر
دو تا قلادم رو تو دستش گرفت و با دست به كونم ضربه زد و گفت برو تو اتاق
من ، تو راه خيلي محكم هي به كون من مي زد كه من سريع تر برم ، وقتي به
دم در رسيدم ديدم كه سميرا هم اونجا بود ، .......
من داشتم شاخ در مي آوردم ، سميرا (كه خوب زياد هم خوشگل نيود ولي
هيكل خوبي داشت) ، لخت لخت در حاليكه مثل من عين يه سگ رو زمين
چهاردست و پا بود و يه قلاده سياه هم گردنش بود ، جلوي من بود ... عطيه
طناب قلاده اونو به يه ميخ سر كج بسته بود ، سميرا از ديدن من خيلي تعجب
كرد ولي جرآت حرف زدن نداشت ...
بعد از چند لحظه عطيه به من گفت اينم يكي ديگه از سگامه و خنديد......
من داشتم به بدن زيباي سميرا نگاه مي كردم ( كيرم هم شق شده بود) كه
عطيه خيلي محكم در كونم زد و گفت : تو قرار نيست از ديدن سميرا لذت ببري
و قلاده منو خيلي محكم كشيد و منو باز برد طبقه بالا بست به همون دو تا تيكه
چوب ضربدري و دست و پاهامو خيلي محكم بست !
ان قدر محكم بسته بود كه حتي نمي تونستم چند سانتي متر اونا رو تكون بدم
. ترسيده بودم كه عطيه يه كشيده محكم توي صورتم زد و بهم گفت الان
تنبيهت مي كنم .... عطيه با اون لباس تحريك كنندش رفت پايين و اينبار در
حاليليكه قلاده سميرا تو دستش بود بالا اومد . سميرا هيچ چيز تنش نبود ،
عطيه يه شلاق چند طنابه رو برداشت و به سميرا گفت برو جلوش بشين ، سميرا
هم چاردست و پا اومد و جلوي من متوقف شد
عطيه خنده كنون گفت : سميرا نيگا كن كير سعيد شق شده ، با هر بار گفتن
كير سعيد و گاز مي گيري و محكم با دندونات اونو مي چسبي تا من با زورم و
شلاق سرت و عقب بكشم يا خودم بهت بگم . بعد گفت از هر قسمتي كه من
گفتم از اونجا گاز مي گيري! من خيلي ترسيده بودم كه عطيه اومد كنارمون و
گفت كلاهك كيرش زيادي بزرگه برا يه سگ ، از كلاهكش و فرورفتگي پشتش تا
وقتيكه بهت بگم گاز بگير .
سميرا كنار من بود ، خيلي آروم دهنشو باز كرد و كيرمو وارد دهنش كرد .
دندوناش روي كلاهك كيرم فرو رفته Ĥ يوهو خيلي محكم دهنشو بست ، دقيق
بود . چندين بار اين كار و كرد ، از درد داشتم مي مردم و از عطيه التماس مي
كردم ك اين كارو متوقف كنه ولي اون بيشتر لذت مي برد . بعد از 50 يا 60
ثانيه عطيه به سميرا گفت سفت با دندونات كيرشو بگير و بعد سميرا كيرمو
پشت كلاهكشو تو اون فرورفتگي) گاز گرفت و ول نكرد . Ĥ (دقيق
عطيه از زجر من داشت لذت مي برد كه با شلاقي كه دستش بود شروع كرد به
زدن سميرا . سميرا كونش و رونهاش قرمز شده بود و از درد هي دندوناشو
بيشتر تو كيرم فرو مي كرد ، عطيه شلاقشو بلند مي كرد و خيلي محكم روي
كون سميرا مي زد . سميرا از شدت درد چشاش قرمز شده بود . تا ده دقيقه اي
اين كارو ادامه داد . بعد با كلي تمناي من قلاده سميرا رو كشيد و سميرا كير
منو ول كرد ، بعد از اين بود كه كيرم شروع كرد به خونريزي ولي اصلآ برا عطيه
مهم نبود....

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M
     
صفحه  صفحه 3 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / (Fetish Stories) داستان های فتیش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.