| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

(Fetish Stories) داستان های فتیش

صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین »  
#31 | Posted: 7 Nov 2011 20:32

بردگي براي ميسترس الهه و مينا
بعد از كمي من فرياد بلندي زدم ولي عطيه عين خيالش نبود وتازه لذت مي
وپايين تر يه خط ATIYE برد . پشت كونم خيلي كوچك نوشته شده بود 26
صاف . اين علامت عطيه بود و عدد 26 يعني من 26 برده اون بودم .
من به آرزوم رسيده بودم ديگه برده عطيه شده بودم.
اون به من گفت ديگه بايد شروع كنيم و خيلي محكم با دستش به كونم مي زد ،
درد زيادي داشت.
بعد از چند ضربه دست و پامو محكم تر كرد و يه شلاق رو برداشت ، خيلي محكم
اونو به بالا و پايين كونم مي زد ، اولش لذت داشت اما بعد از چند ضربه
احساس كردم تمام بدنم داره مي سوزه
خيلي داشتم درد مي كشيدم ولي خوب اينم لذت بردگي بود . بعد از چند
ضربه ديگه شروع كردم به التماس كردن كه عطيه از اين كار دست برداشت. من
فكر كردم كه ديگه تموم شده اما ناگهان خيلي محكم با پاش به تخمم بعد خيلي
سريع به كيرم ضربه زد. درد خيلي شديدي داشت ، داشتم گريه مي كردم كه
عطيه پاهاشو نزديك دهنم آورد و گفت ليس بزن تا باز نزدم ،منم سريع شروع
كردم به ليس زدن.....
بعد از چند دقيقه عطيه گفت برا الان كافيه و بعد گفت مي دوني اكبر
(شوهرش) ميثم(پسرش) و حتي تنها دخترش(سميرا) هم از برده هاش
هستند و گفت پشت كون اونها هم علامت گذاري كرده .
بعد به من گفت مطمئن باش كه جولوي سميرا هم بايد بردگي منو كني . منم
كه از خدام بود عين يه سگ پارس كردم....
عمه يوهو گفت تازه ميثم هم مي كنت كاري كه با باباش انجام داده ، راستش
من شاخ درآوردم ، نمي دونم راست بود يا دروغ ولي داشتم شاخ در مي آوردم
....
من مونده بودم كه الان مي خواد چي كار كنه ، از اتاق رفت بيرون ، من هنوز
دست و پام خيلي محكم به يه چيز چوبي بسته شده بود ، بعد از چند دقيقه عطيه
برگشت ، دستش يه قلاده خيلي كوچولو بود (تعجب كردم چون حتي گردن يه
بچه 6 ماهه رو هم نمي تونست ببنده) ، عطيه پشت من نشست و اون قلاده رو
دور كيرم بست .(پشت تخمام ) ( جوري كه تمام كير و تخم و ... يك طرف قلاده و
بقيه بدنم طرف ديگر بود) .
عطيه خنده كنون گفت كه اينم قلاده كرمكته !
منم پارس مي كردم از خوشحالي . عطيه آروم سرشو آورد كنار تخمم و خيلي
محكم اونو گاز گرفت . اين قد دردم امد كه يه داد خيلي بلند زدم و طبق معمول
عطيه داشت مي خنديد ..
تا يه 10 دقيقه اي هيچ چيزيو احساس نمي كردم ولي آروم بهتر شدم ...
حدود ساعت 3:30 بود كه در زدن ، من ترسيدم ولي عطيه خيلي راحت رفت
پايين .
سميرا اومده بود ، اولش عطيه نگفت به سميرا كه من اونجام ولي بعد از يه كمي
عين سگ تربيت شده . Ĥ ، شنيدم كه سميرا خيلي بلند پارس مي كرد دقيق
بعد از چند دقيقه غطيه بالا اومد و منو باز كرد و در حاليكه قلاده منو گرفته بود
رفت پايين ، به آخرين پله كه رسيديم منو مثل سگ خم كرد و روم نشت و هر
دو تا قلادم رو تو دستش گرفت و با دست به كونم ضربه زد و گفت برو تو اتاق
من ، تو راه خيلي محكم هي به كون من مي زد كه من سريع تر برم ، وقتي به
دم در رسيدم ديدم كه سميرا هم اونجا بود ، .......
من داشتم شاخ در مي آوردم ، سميرا (كه خوب زياد هم خوشگل نيود ولي
هيكل خوبي داشت) ، لخت لخت در حاليكه مثل من عين يه سگ رو زمين
چهاردست و پا بود و يه قلاده سياه هم گردنش بود ، جلوي من بود ... عطيه
طناب قلاده اونو به يه ميخ سر كج بسته بود ، سميرا از ديدن من خيلي تعجب
كرد ولي جرآت حرف زدن نداشت ...
بعد از چند لحظه عطيه به من گفت اينم يكي ديگه از سگامه و خنديد......
من داشتم به بدن زيباي سميرا نگاه مي كردم ( كيرم هم شق شده بود) كه
عطيه خيلي محكم در كونم زد و گفت : تو قرار نيست از ديدن سميرا لذت ببري
و قلاده منو خيلي محكم كشيد و منو باز برد طبقه بالا بست به همون دو تا تيكه
چوب ضربدري و دست و پاهامو خيلي محكم بست !
ان قدر محكم بسته بود كه حتي نمي تونستم چند سانتي متر اونا رو تكون بدم
. ترسيده بودم كه عطيه يه كشيده محكم توي صورتم زد و بهم گفت الان
تنبيهت مي كنم .... عطيه با اون لباس تحريك كنندش رفت پايين و اينبار در
حاليليكه قلاده سميرا تو دستش بود بالا اومد . سميرا هيچ چيز تنش نبود ،
عطيه يه شلاق چند طنابه رو برداشت و به سميرا گفت برو جلوش بشين ، سميرا
هم چاردست و پا اومد و جلوي من متوقف شد
عطيه خنده كنون گفت : سميرا نيگا كن كير سعيد شق شده ، با هر بار گفتن
كير سعيد و گاز مي گيري و محكم با دندونات اونو مي چسبي تا من با زورم و
شلاق سرت و عقب بكشم يا خودم بهت بگم . بعد گفت از هر قسمتي كه من
گفتم از اونجا گاز مي گيري! من خيلي ترسيده بودم كه عطيه اومد كنارمون و
گفت كلاهك كيرش زيادي بزرگه برا يه سگ ، از كلاهكش و فرورفتگي پشتش تا
وقتيكه بهت بگم گاز بگير .
سميرا كنار من بود ، خيلي آروم دهنشو باز كرد و كيرمو وارد دهنش كرد .
دندوناش روي كلاهك كيرم فرو رفته Ĥ يوهو خيلي محكم دهنشو بست ، دقيق
بود . چندين بار اين كار و كرد ، از درد داشتم مي مردم و از عطيه التماس مي
كردم ك اين كارو متوقف كنه ولي اون بيشتر لذت مي برد . بعد از 50 يا 60
ثانيه عطيه به سميرا گفت سفت با دندونات كيرشو بگير و بعد سميرا كيرمو
پشت كلاهكشو تو اون فرورفتگي) گاز گرفت و ول نكرد . Ĥ (دقيق
عطيه از زجر من داشت لذت مي برد كه با شلاقي كه دستش بود شروع كرد به
زدن سميرا . سميرا كونش و رونهاش قرمز شده بود و از درد هي دندوناشو
بيشتر تو كيرم فرو مي كرد ، عطيه شلاقشو بلند مي كرد و خيلي محكم روي
كون سميرا مي زد . سميرا از شدت درد چشاش قرمز شده بود . تا ده دقيقه اي
اين كارو ادامه داد . بعد با كلي تمناي من قلاده سميرا رو كشيد و سميرا كير
منو ول كرد ، بعد از اين بود كه كيرم شروع كرد به خونريزي ولي اصلآ برا عطيه
مهم نبود....

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#32 | Posted: 7 Nov 2011 20:46

بردگي براي ميسترس الهه و مينا
عطيه آروم دست و پاي منو باز كرد و گفت :
برات يه سوپرايز دارم . اون منو (قلادمو) كشيد و به يه جايي بست ، بعدشم
چشامو بست و يه كشيده روي كونم زد و رفت پايين . سميرا انگار هنوز اونجا
مونده بود يه يك ساعتي گذشته بود كه ديدم باز در مي زنن ولي من و سميرا
بالا بودبم و من هم چشام بسته بود . يه چند دقيقه اي گذشت كه يه نفر خيلي
محكم با يه شلاق روي كونم چند ضربه زد و سميرا هم شروع كرد به پارس كردن
. خيلي محكم مي زد ، بعد از چند دقيقه چشامو باز كرد ، باورم نمي شد الهه
(مادرم) با يه لباس عين عطيه (ميسترسي) جلوي من بود و بعد گفت : من
آرزوم بود تو رو عين يه سگ بزنم ( قبلا مي شد شوخي اي به در كونم بزنه) ،
تازه فهميدم چي شده . عطيه ميسترس بوده و الهه دوستش كه چون بابام
(مجيد) يه برده بوده با الهه ازدواج كرده .... باورم نمي شد كه چي شده ، كه الهه
(مامانم) قلادمو گرفت باز كرد و گفت برا امروز كافيه . بعدش از عطيه خداحافظي
كرد و منو با خودش برد خونه . تو راه جلوي يه چوب فروشي وايساد و رفت تو
يه چيزايي سفارش داد .
اون شب مامانم جلوي مجيد (بابام) و مينا (خواهرم) چند باز حخيلي محكم تو
گوشم زد و بعد با مينا صحبت كرد و بعد با بابام كه يوهو زدن زير خنده .
درست بود مينا هم ميسترس بود چون بعد پاشد اومد كنارم و زد تو گوشم ،
منم سريع پارس كردم و بعد مجيد (بابام) سريع چار دست و پا شد و پارس
كرد .
مامانم سريع گفت امشب كاري نداريم فردا بهتون مي گم كه ديگه چه تغييراتي
تو زنمدگيمون مي ديم .
من رفتم مدرسه وقتي برگشتم داشتم شاخ در مي آوردم ، تو خونمون دو تا
قفس مكعبي به اندازه هاي : ارتفاع : 50 و عرض و طول 60 سانتي متر بود . كه
كنار همديگه كار اتاق حال روي زمين بود . مامانم بهم دستور داد كه لخت شم ،
وقتي علامت عطيه رو روي كونم ديد زد زير خنده و خيلي سريع يه چيز داغيو
بود . خيلي درد داشت ولي MN گذاشت پايين علامت عطيه كه اون يه 16
تحمل كردم . الهه يه قلاده گردنم انداخت و گفت : هيچ وقت اين از تو جدا نمي
شه . و بعد منو كه لخت لخت بودم توي يكي از اون قفسها برد و گفت از اين به
بعد هميشه توي اين قفس زندگي مي كني .
مينا و مجيد با هم اومدند ، من تو قفس بودم كه وقتي مينا منو ديد زد زير
خنده و گفت :
مينا خيلي بلند زد زير خنده و گفت ، سعيد لياقتت بيشتر از اين نيست ، تو يه
سگي و لياقتت همينه ، بعدش رو به مجيد كرد و داد زد
بدووووووووووووووووووووو لخ شو گمشو تو لونت .
بابامم خيلي سريع لباساشو در آورد و اومد كنار من تو لونه .
يه چند دقيقه اي نگذشته بود كه در زدن ، مامانم درو باز كرد ، يكي از همسايه ها
بود ( مهديه خانم) از چيزي كه ديد داش شاخ در مي آورد ولي برو خودش
نياورد . با ماانم صحبت كرد و رفت .
بعدش الهه گفت ديگه وقت ناهاره .
منم شروع كردم به پارس كردن ، مامانم و مينا داشتن غذا مي خوردن ( برنج
و ...) كه مينا بلند شد رفت جلوي بابام ، گفت دهنت و باز كن و يه قاشق برنج و
كه تو دهنش جويده بود با تفش توف كرد تو دهن مجيد ، اونم سريع خورد ،
وقتي اومد كنار من آروم شلوارشو با شرتشو در آورد ، خيلي زيبا بود منو از
عين يه سگ 4 دست و پا) Ĥ قفس در اورد و رو زمين خوابوند (دقيق
بعد آروم رو زمين ريد . اون داشت رو زمين مي ريد و بعد شلاقو برداشت و
اومد طرف من و گفت خيلي سريع غذاتو بخور و اگرنه تنبيه مي شي ،
منم آروم ان مينا رو خوردم
داشتم اين كارو مي كردم كه الهه عين هميشه بون اينكه چيزي بگه به شلاق
لذت مي برد و مينا Ĥ مخصوص خودش شروع كرد به زدن من ، از اين كار واق
هم سريع يه كمربند برداشت و اونم منو مي زد.
داشتن اين كارو مي كردن كه مامانم گفت الان وقتشه
الهه با لحني نرم و آروم به مينا گفت حالا ديگه وقتشه . تا اينو گفت مينا از ته
دل خنديد و مجيد هم به من زول زد . نمي دونستم مي خوان با من چي كار
كنن . خواهرم مينا قلاده منو گرفت و به سمت اتاق كناري برد كه انگار اونجا هم
مجهز شده بود . منو به يه تيكه چوب براق بست ( مثل اوني كه خونه عطيه بود )
. مامانم آروم كنار من اومد و با لحني بسييييييييييار حشري كننده گفت كه
الان تازه مي فهمي كه يه برده چه قدر بايد زجر بكشه . مينا منو محكم بست
حتي نمي تونستم يه ذررره تكون بخورم . مينا مجيد هم كه تو قفس بود در
آورد و قلاده اوني تو همين اتاق به يه جا بست . مامانم يه سيگار روشن كرد و
در حال كشيدنش بود كه مينا آروم با دستاش كير منو شق تر مي كرد . بعد از
حدود 1 دقيقه كير من بزرررررررررگ و سفتتتتت سفت شده بود كه الهه آروم
سيگار رو كه سرش قرمز شده بود نزديك كير من آورد و خيلي آروم اونو رو
كيرم ( روي سرش ) فشار داد . احساس كردم تمام بدنم اتيش گرفته از شدت
سوزش نمي تونستم حرف بزنم تو همين حال بودم كه مينا دستشو تو دهنم
مي كرد و در مي آورد . نوك كيرم ميسوخت خيلي زياد و وحشتناك . مامانم
رو بهم گفت اين اولين زجرت بود و البته ساده ترينش . من نمي دونستم چي
كار كنم حدود 15 دقيقه اي گذشته بود ولي هنوز من درد داشتم . مينا شلاق رو
برداشته بود و خيلي آروم روي سينم مي زد تا فهميد درد كيرم آروم تر شده
شروع كرد به محكم زدن . بعد از چند بار قشنگ خون از پوستم بيرون مي زد
ولي هيچ چي نمي تونستم بگم آخه تو دهنم يه چيزي فرو كرده بودن .
احساس مي كردم دارم خفه مي شم كه مينا گف اين ابرتت مي شه تا ياد
بگيري وقتي بهت مي گم بيا غذا بخور و غدات ان و گهه منه به كون و كس من
موقع ريدن نيگاه نكني
اينبار مي بخشمت دفه بعد تنبيهتو بيشتر ميكنم .
من كه از درد ناي حرف زدن يا حتي تكون دادن سرم رو هم نداشتم به زور سر
رو تكون دادم . من همينطور بسته شده بودم كه الهه مجيد رو رو زمين خوابوند
و همون طور رو زمين دستاي اونو با طناب به يه چيزي ( تو كنجاي اتاق) بست .
بود . الهه به مينا يه چيزي گفت و مينا رفت . الهه X مجيد رو زمين عين حرف
آروم شلوار و شرتش رو در آورد . بعدشم كرست و اصلآ كلآ لخت شد . باورم
نمي شد من داشتم لخت مامانم رو مي ديدم . هيكلش از لحاظ زيبايي متوسط
بود . زياد نگذشته بود كه مينا اومد دستش يه بسته كوچولو بود . مينا كنار
مجيد نشست و .....

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#33 | Posted: 8 Nov 2011 14:05

بردگي براي ميسترس الهه و مينا
دست مينا يه بسته پلاستيكي بود . هر چي سعي كردم بفهمم چيه نشد . الهه
اومد كنار مجيد . دستو پاي مجيد خيلي سفت بسته شده بود حتي يه كم هم
نمي تونست تكون بخوره .الهه جلوي مجيد كه لخت لخت بود خم شد گفت الان
بهت جايزه مي دم و مينا اومد كنار من . الهه اول پيرهنشو در آورد بعد يه زره
راه رفت و خيلي آروم شلوارشو در آورد . من داشتم مامانمو لخت لخت وقتي
كه فقط شورت و سوتين داشت مي ديدم . الهه از نظر هيكل متوسط بود . توي
فكر بودم كه الهه يه چك محكم تو گوشم زد و سوتينش رو در آورد و سوتين
سياهشو جلوي دهنم گرفت و گفت ليس بزن . منم همين كار و كردم . الهه
سريع تر شرتشم در آورد و اونم انداخت رو زمين . همون طور لخت دور اتاق يه
چرخي زد . من تموم بدن مامانمو داشتم مي ديدم كه خواهرم مينا بهم گفت
بدو از الهه به خاطر اينكه گزاشته باشي اينجا تشكر كن بدوووووو . منم خيلي
سريع همين كار و كردم و الهه بهم پوس خند زد . آروم جلوي من اومد و سر
منو گرفت و به سينه هاش مالوند و گفت ليس بزن . من داشتم سينه هاي
مامانمو ليس مي زدم . الهه بعد چند ثانيه اي پيش مجيد برگشت و به مجيد
گفت آماده باش و همون طور لخت روي سينه ي مجيد نشست و بعد يكي از
پاهاشو روي سر مجيد گذاشت و گفت سريع رونم رو ليس بزن مجيدم اين كار
و كرد و با ولع خاصي روناي الهه رو ليس مي زد . داشت اين كارو مي كرد كه
الهه دستش رو برگردوند و محكم به تخماي مجيد زد . بد بخت خيلي محكم داد
زد . الهه آروم از سينه ي مجيد پاشد و روي رون هاي مجيد نشست . بعدش با
دستش كير شق شده مجيد رو گرفت و آروم طرف كسش آورد . داشت اين
كارو مي كرد كه مينا خودشو از پشت به من چسبوند . طوري كه پشتش به كير
داغون من مي خورد. الهه آروم كير مجيد و توي كسش كرد و همين طور بالا
پايين مي رف . چند دقيقه اي اين كار و كرد كه از رو مجيد پا شد و با دستش
كير اونو مي مالوند تا آبش اومد . الهه طرف من اومد و بعد مينا رفت و آروم
مجيد و باز مي كرد . الهه جلوي من وايساد و با دستاش كير شق شده منو
گرفت و آروم جلو و عقب مي كرد كه مينا اومد و الهه گفت مينا اين برا تو و
رفت رو مبل نشست . مينا لباس تنش بود ولي خيلي خوش هيكل بود . آروم
با دستاش كيرمو مالوند تا منم آبم اومد . فكر كردم ديگه برا اون روز تموم
شده اما الهه يه شمع رو روشن كرد و به مينا داد . به مينا گفت خوب بهش بگو
برا لذت بردن بايد چي كار كنه و مينا نيش خند زد . مينا يكي از روناي منو يه
زره جلو تر اورد و شمع رو چپكي كرد . قطره هاي شمع روي پام مي ريخت . درد
خيلي زيادي داشت . مي خواستم پام و عقب بكشم كه مينا گفت مواظب باش
كه تنبيه يعني چي /؟ خيلي ترسيدم پام و ثابت نيگه داشتم ولي داشتم خيلي
مي سوختم . چند دقيقه اي ادامه داد تا الهه به مينا گفت بسشه و رفت بيرون .
مينا شمع رو رو زمين گزاشت و كمربند و برداشت . يه دور دورم چرخيد بعد
خيلي محكم منو مي زد . ان قدر درد مي گرفت كه محكم جيغ مي زدم . كمر بند
و رو رونام يا اصلآ تمام بدنم مي زد . درد شديدي داشتم كه الهه اومد و گفت اگه
مينا مي خواي اصلآ سعيد برا تو . از اين به بعد برده شخصي تو هست . اين
اولين برده شخصيته اگه مي خواي روش علامت بزار . مينا هم با كمال رضايت
قبول كرد . منو باز كرد و تو لونم برد . بهم گفت بايد دنبال يه علامت خاص
باشم كه علامتاي عطيه و الهه رو بپوشونه .
فرداي اون روز مينا صبح خيلي زود اومد . ساعت حدود 10 بود . مينا منو صدا
كرد منم سريع از تو قفس بيرون اومدم و رفتم پيشش. مينا يه موس كامپيوتر
دستش بود . مينا بهم گفت كه تو اولين سگ شخصي مني . بعد گفت مي دونم
خيلي درد مي كشي ولي بايد يه علامت روت بزارم كه علامتاي قبلي رو پاك
كنه . وقتي بهم نشون داد مونده بود . خشكم زده بود . زير موس نوشته
برعكس نوشته شده بود :
كنار علامت سه تا سوزن بود كه مينا گفت اينا باعث ميشه . ...MIN*01...
علامتاي قبلي هم از بين بره . مينا با خنده گفت آخيش بايد خيلي زجر بكشي
ترسيده بودم. مينا قلاده منو كشيد و منو بست . طوري بست كه روي Ĥ . من واق
شكمم بودم و كونم قمبل شده بود . مينا منو خيلي محكم بست . از بخاري كه از
پشت موس بلند شده بود مي شد فهميد كه چقد داغه . يكساعتي گذشته بود .
مينا هنوزم منو نيگا مي كرد . گفت : ديگه كافيه و موس رو برداشت . روي
علامتاي قبلي آروم فشار داد . يك لحظه احساس كردم چشمانم داره از چشام در
مياد . باورم نمي شد . با تموم قدرتم داد زدم . طوري كه الهه سريع تو اومد و با
ديدن كون من و شندن فريادهاي من داشت از خنده مي مرد . چند ساعتي
گذشته بود كه مينا منو بهوش آورد . وقتي با دوربين كونمو نشونم داد از
خنده داشت روده بر مي شد . اون قشنگ روي كونم علامت گذاري كرده بود .
بعد از اون بود كه دوران بردگي من شروع شد ....

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#34 | Posted: 8 Nov 2011 15:24

کامبیز

سلام اسم من بهمن است و قصد دارم تجربه اسلوي يكي ازدوستانم بنام كامبيز را از زبان
خودش براي شما بازگو كنم.بعدا در مورد كامبيز بيشتر توضيح مي‌دم.

من از بچگي علاقه زيادي به پاهاي خانمها داشتم به همين خاطر بيشتر اطراف پاهاي آنها
مي‌چرخيدم در فاميل بيش از همه پاهاي زن دايي بزرگم كه اسمش شهلا بود دوست داشتم.
هميشه آرزو داشتم كه زير پاهاي او بخوابم و آنها را ليس بزنم. اما داستان از آنجا
شروع شد كه مادر و پدرم عازم سفر سوريه شدند و من را كه در آن زمان 15 ساله بودم به
خانه دايي بزرگم فرستادند تا براي دو هفته آنجا باشم من كه از خوشحالي در پوست خودم
نمي‌گنجيدم زيرا كه بيشتر مي‌توانستم به شهلا نزديك شوم و پاهاي زيباشو ببينم. اما
در اينجا يك مقدار در مورد خانواده داييم بگم : دايي حسينم 15 سال بود كه با شهلا
ازدواج كرده بود ولي در اين مدت بچه دار نشده بود ولي با اين حال علاقه زيادي بهم
داشتند. دايي حسين حسابدار يك شركت بزرگ بود و مشغله زيادي داشت و اكثرا دير به
خانه ميامد و شهلا (زن دائيم) كه در آن زمان نزديك37 سال داشت بسيار جوانتر از سنش
مانده بود. شهلا بيشتر اوقات روز را به ورزش و تفريح با دوستانش مي‌پرداخت او داراي
چهره‌اي جذاب همراه با جذبه خاصي بود.البته ناگفته نماند كه شهلا رابطه سردي با بچه
ها داشت و از بچه خوشش نمي آمد و اين شايد بخاطر نازا بودن خودش بود.

بالاخره روز موعود فرارسيد و خانواده من به مسافرت رفتند و من به خانه دائي حسين
رفتم. بعلت اينكه تابستان بود و مدارس تعطيل من دائم در خانه بودم و با آتاري بازي
مي كردم. شهلا يا در خانه مشغول كارهاي شخصيش بود يا به ورزش و تفريح با دوستانش در
خارج از منزل مي پرداخت. در واقع هيچ توجهي به من نداشت و اگر اصرار و خواهش مادرم
نبود حتي قبول به نگهداري من نمي‌كرد. (مادرم از دوستان قديمي شهلا بود.) شهلا جلو
من نيز با دامن كوتاه و تاب ميچرخيد كه اين موضوع براي من بسيار تحريك آميز بود چون
كه شهلا هيكل بسيار زيبايي داشت البته من بيشتر روي پاهاي او زوم مي‌كردم. يكروز
صبح كه شهلا براي ورزش بيرون رفته بود من در خانه تنها بودم كه يهو به فكر افتادم
كه يه سري به اتاق شهلا بزنم. خيالم راحت بود كه تا نزديك ظهر شهلا به خانه نمياد
پس رفتم تو اتاقش اولين چيزي كه نظرم جلب كرد كمد لباساش بود پس در كمد واكردم كمد
پر از لباسهاي جور واجور بود اما يك دفعه چشمم به كفشهاي شهلا افتاد اونارو برداشتم
و شروع كردم به بوكردنشون بعد مدتي كفشها را ول كردم و سراغ دراول شهلا رفتم يك جفت
جورابشو برداشتم شروع كردم به بوكردن آن با يك دستم هم داشتم كيرمو مي‌ماليدم كه
ناگهان در اتاق باز شد برگشتم ديدم شهلا جلوي در ايستاده و بهت زده منو نگاه مي‌كنه
يكدفعه سرم داد كشيد كه داري چه غلطي مي‌كني؟ من كه لال شده بودم تا اومدم دهنمو
باز كنم شهلا محكم زد تو گوشم تا اومدم به خودم بيام دومين سيلي رو هم زد بعد گفت
پس اون نگاههاي هيز تو به پاهاي من بي علت نبود تو دوستداري جورابهاي منو بو كني.
در همين حال منو هول داد زمين و كفشهاي كتاني را از پاهاش در آورد گرفت جلوي صورت
من و گفت بو كن. بوي بسيار مشمئز كننده‌اي بود آنقدر بد بود كه نمي‌تونستم تحمل كنم
سپس سرمو كشيدم عقب شهلا كه از اين كار عصباني تر شده بود با پا زد تو سرم و گفت
حاليت مي‌كنم بعد يك جفت جوراب ساق بلندشو از تو دراول برداشت به طرف من اومد منو
به پشت خوابانددستامو از پشت با جوراب محكم بست بعد با جورابهاي ديگه پاهامو به يك
طرف ميز آرايش بست بعد شهلا يك صندلي گذاشت روي سينه‌ام ونشت روي آن من ديگه نمي
تونستم تكون بخورم بعد لنگه كفش ديگرش هم درآورد و پاهاي بد بوشو گذاشت روي صورتم
مرتب مي‌گفت خوب ! كيف مي‌كني! من كه تا اون موقع شوكه بودم تازه فهميدم چه بلايي
داره سرم مياد پس شروع كردم به التماس و سرم رو دائم تكون ميدادم شهلا چند تا سيلي
باپاهاش به صورتم زد گفت مثل بچه آدم پاهامو بو كن وگرنه بيشتر كتكت ميزنم اما بوي
پاهايي كه چند ساعت داخل كتاني در حال ورزش باشه خيلي آزار دهنده است و من فكر
ميكردم حرفهاي شهلا فقط در حد تهديد است. پس از گذشت 10 دقيقه من همچنان مقاومت
ميكردم شهلا كه عصباني‌تر شده بود از روي سينه‌ام بلند شد گفت خودت خواستي بعد
كفشاشو دوباره پاش كرد و پاهاي منو باز كرد و موهاي سرمو گرفت منو بلند كرد و
دونبالش كشيد من ترسيده بودم و مدام التماس ميكردم كه منو ببخشه ولي اون توجهي
نميكرد. منو همراه خودش به انباري طبقه پائين خونه برد و دستامو از پشتم باز كرد در
همين موقع يكدفعه از دستش در رفتم و به سمت در انباري دويدم ولي انقدر ترسيده بودم
كه برآمدگي جلوي در را نديدم و محكم به زمين خوردم تا اومدم بلندشم ديدم يه چيزي
محكم خورد تو سرم تا برگشتم ديدم شهلا يك لگد ديگه گذاشت تو صورتم خون از دماغ و
دهنم راه افتاد من كه گيج شده بودم يكدفعه متوجه شدم كه دستها محكم به يه ميخ طويله
كه به ديوار انباري وصل بود بسته شده و پاهام نيز باز از هم به دو طرف يك ميز بسته
شده در همين حال يك سيلي منو به خودم آورد نگاه كردم ديدم كه شهلا با چشماي پر از
خشم جلوي من ايستاده بود. گفت مي‌خواستي از دست من فرار كني كاري مي‌كنم كه از كردت
پشيمون بشي پوست سرتو ميكنم . بعد لباسامو از تنم درآورد بعد رفت بالا و بلافاصله
با يك كمربند زنانه باريك برگشت و بدون گفتن چيزي شروع به شلاق زدن من كرد من كه از
درد به خودم مي‌پيچيدم فرياد ميزدم بعد از 15 دقيقه شهلا زدن را متوقف كرد بمن گفت
حالا چي ميگي باز نافرماني ميكني؟ گفتم نه غلط كردم هر كاري بخواي مي‌كنم بعد شهلا
يكي از كفشهاي در آورد جلوي من صورتم گرفت گفت بو كن من با ولع شروع به بو كردن
كردم سپس جورابشو در آورد و اونو چپوند تو دهنم و گفت چون فرار كردي بازم بايد
تنبيه بشي دوباره كفششو پا كرد منم در حاليكه گريه ميكردم با چشم بهش التماس ميكردم
ولي اون پوزخندي زد كمربند برداشت دوباره در حدود 20 دقيقه منو زد تا اينكه از حال
رفتم. بعد از اينكه بحال اومدم در انباري تنها بودم فكر كنم چند ساعتي گذشته بود و
تمام بدنم درد ميكرد تا ايكه در انباري باز شد و شهلا وارد شد جورابشو از دهانم
بيرون كشيد و سيلي محكمي به گوشم زد و گفت از اين لحظه تا موقعي كه در خونه هستي من
هر دستوري كه ميدم بايد اطاعت كني فهميدي؟ گفتم بله. گفت به من بگو خانم گفتم بله
خانم. گفت در صورت هر نافرماني بشدت تنبيه ميشي و منبعد تمام كارهاي منزل را انجام
ميدي. بعد منو باز كرد و گفت برم حمام سريع خودمو بشورم برگردم پيشش من همين كارو
كردم و سريع رفتم به اتاقش بعدالظهر شده بود و من كه از صبح چيزي نخورده بودم خيلي
گشنه‌ام بود در اتاق را زدم شهلا گفت بيا تو رفتم تو شهلا داشت مجله مي‌خوند و هنوز
كتانيها پايش بود بعد گفت كفشهايم را در بيار من جلوي صندلي او زانو زدم و كفشهايش
را در آوردم. گفت كه آنها را بو كنم چند دقيقه‌اي اينكارو كردم بعد دستور داد زير
پاهايش بخوابم اين كارو كردم پس پاهاشو روي صورتم گذاشت با اينكه هميشه آرزوي اين
فرصت را داشتم ولي بوي بسيار بدي داشت بعد اجازه بوسيدن و ليسيدن آنها را داد حدود
يك ساعت مشغول اينكار تا پاهاي خانم تميز شد بعد دستور داد تا به كارهاي خانه برسم
قبل از رفتن گفتم خانم من غذا نخوردم اگه اجازه بديد يه چيزي بخورم شهلا يك سيلي تو
گوشم زد گفت هر وقت لازم بود غذا بخوري صدات ميكنم ! برو سر كارت. چند ساعتي كارهاي
خانه را انجام دادم ساعت حدود 6 بود كه منو صدا كرد رفتم پيشش گفت كه وقت غذا خوردن
منه بعد دستور داد كه برم تو حمام من تعجب كردم ولي جرات سوال كردن نداشتم رفتم تو
حمام ديدم يك ظرف غذا در بسته با يه ليوان پر از يك مايع زرد رنگ كف كرده وجود دارد
خانم وارد حمام شد و گفت در ظرف بردار من اطلاعت كردم درو كه برداشتم چيزي رو كه
ميديدم باور نمي‌كردم اونجا يك بشقاب پر از ((ان)) بود من شوكه شده بودم كه خانم با
لگد به من زد گفت ميدونم اينها فضولات اربابته كه بهترين غذا براي يك نوكر مي‌باشد.
بعد دستور داد تا شاش و انشو بخورم. من همين طور بربر به ظرف غذا نگاه مي‌كردم
دوباره شهلا به من تشر زد ولي من همچنان از دستورش اطاعت نكردم. شهلا سرم فرياد
كشيد بخور وگرنه بشدت تنبيه مي‌شي من كه حالا ديگه پي شلاق را به تن خريده بودم به
پاهاي شهلا افتادم و شروع به التماس كردم كه از من اينكار را نخواد ولي اون با لگد
منو زد و گفت كه بايد آنها را بخورم ولي من مكث كردم سپس شهلا گفت اينطوري نمي‌شه
ظاهرا تو هنوز موقعيت خودتو نفهميدي بعد موهامو گرفت كشانكشان منو به انباري برد
دوباره مثل صبح منو بست و رفت. پس از چند لحظه برگشت در حاليكه تعدادي بند در دستش
بود من كه منتظر شلاق بودم تعجب كردم بعد بجاي پيرهنم شلوارمو درآورد و شورتمم در
آورد من كه از خجالت سرخ شده بودم همچنان به شهلا التماس مي‌كردم سپس با لحن خشني
گفت خفشو نوكر حالا بهت ياد ميدم تا چطور تمام دستورات اربابتو اطاعت كني بايد
يادبگيري كه ان منو مثل شكلات بخوري و شاشمو بجاي آب. بعد يه تف تو صورتم كرد گفت
آشغال كثافت رامت مي‌كنم. نميدونستم مي‌خواد چيكار كنه يكدفعه اومد جلوم ايستاد و
با لگد محكم زد زير شكمم از درد سياه شدم و فريادم بلند شد و دوباره دوباره اينكار
رو كرد تا از حال رفتم با آبي كه به صورتم ريخت بيدار شدم و شهلا دوباره لگد زدن به
تخمهايم را از سر گرفت كهنه‌اي كه داخل دهنم بود تا صداي در نياد را از درد
مي‌جويدم من دوباره از حال رفتم و شهلا به صورتم آب پاشيد تا دوباره به حال آمدم
آنوقت كهنه را از دهنم بيرون آورد و گفت در چه حالي؟ من در حالي كه اشك امانم
نمي‌داد گهتم خانم انتو ميخورم هر كاري بخواي ميكنم هر چي بخواي مي‌خورم منو ببخش
ديگه نزن و ... كه دوباره كهنه رو تو دهنم چپاند و گفت من تشخيص مي‌دم كه كي بايد
تنبيهتو تموم كنم هنوز برات كافي نيست مي‌خوام اين دفعه آخري باشه كه از من
نافرماني مي‌كني. من شروع كردم به زاري ولي شهلا دو تا چك تو گوشم زد و گفت هركي
خربرزه مي‌خوره پاي لرزشم مي‌شينه. بعد بندهارو برداشت و دور خايه‌هام محكم بست و
از انتهاي اون شروع كرد به كشيدن آن بطوري كه خايه‌هام داشت كش مي‌اومد من فرياد
ميزدم اما صدام در نمي‌آمد شهلا به زجه‌هاي من مي‌خنديد بعد از لحظاتي يك تيكه آهن
چند كيلويي كه گوشه انباري افتاده بود به انتهاي بند بست و آنرا روي هوا رها كرد تا
بيضه‌هاي من تحت كشش قرار گيرد و منو به اين حال ول كرد و رفت فكر كنم يكساعت بعد
برگشت و منو باز كرد و دستامو از پشت بست و گفت كه ميدوني بايد چه كار كني يا نه من
كه در مقابل شهلا زانو زده بودم در حاليكه پاهاشو ليس مي زدم گفتم بله خانم و
بلافاصله بدنبال خانم به حمام رفتيم من كه دستام از پشت بسته بود با ولع هرچه تمام
شروع بخوردن مدفوع شهلا كردم در همين حال شهلا پاشو روي سرم و صورتمو كرد توي انها
اما من از ترسم سريع داشتم ميخوردم پس از تمام شدن آنها با دستور خانم ته ظرف رو
ليسيدم و بعد ادرار شهلا رو هم خوردم. بعد شهلا دستامو باز كرد و اجازه داد تا
خودمو تميز كنم بعد ليست كارهايي كه هر روز بايد انجام بدم بهم داد و منو آزاد
گذاشت من كه ديگر تواني نداشتم و از درد خايه گشادگشاد راه ميرفتم فقط رفتم يه گوشه
و خوابيدم. فردا صبح با دستور شهلا پس از رفتن دائيم وارد اتاقش شدم و او شاشيد تو
دهنم بعد پس از خوردن صبحانه طبق معمول از خانه رفت بيرون. اوضاع بهمين صورت
مي‌گذشت و من به يك برده تمام عيار تبديل شدم بعد از روز بهم اجازه داد كه تهموده
غذاشو بخورم اونارو روي زمين مي‌ريخت و من مثل يه سگ غذا ميخوردم اما اكثرا به جاي
توالت تو دهن من ميشاشيد و دو سه بار بيشتر من واردار نكرد تا مدفوعشو بخورم. من
لحظه شماري ميكردم تا هر چه زودتر خانواده‌ام از سفر برگردند تا اينكه آنها برگشتند
و مادرم آمد دنبالم وقتي مادرم آمد خانه شهلا من مشغول تميز كردن حمام بودم بعد از
خوش و بش مادرم با شهلا به حمام آمد و من كه در آن حال ديد بسيار تعجب كرد چون من
در خانه خودمان دست به سياه و سفيد نمي‌زدم تا مادرم ديدم بلند شدم به طرف او برم
كه مادرم گفت كارتو انجام من كه از اين حرف مادرم شوكه شدم برگشتم سر كارم و مادرم
باتفاق شهلا به پذيرايي برگشتند و شروع به صحبت كردند و من فقط خنده‌هاي بلند مادرم
را مي‌شنيدم. پس از اينكه كارم تمام شد به پيش آنها رفتم و رو به شهلا گفتم خانم
كارم تمام شد و سرم رو پايين انداختم شهلا گفت مادرت از راه رسيده و خيلي خسته است
كفشاشو در بيار و پاهاشو يه ماساژي بده تا خستگيش در بياد من كه شرمنده شده بوده
چاره‌اي جز اطاعت نداشتم پس جلوي مادرم زانو زدم و اومدم كفشهاي او را در بيارم كه
صداي شهلا منو به خودم آورد سرم بالا آوردم كشيده محكمي از شهلا خوردم بعد گفت نوكر
همانطور كه پاهاي منو پرستش مي‌كني از شدت شرم سرخ شدم. دوباره روي پاهاي مادرم خم
شدم كفشهايش را بوسيدم و با احترام آنها را در آوردم هر كدام از آنها را بو كرده و
كنار گذاشتم بعد پاهاي مادرم را روي صورتم گرفتم شروع به بو كشيدن كردم واي عجب بوي
عرقي مي‌داد بعد جورابها را درآوردم آنها را بوئيدم و كنار گذاشتم و شروع به بوسيدن
و ليسيدن و ساك زدن پاهاي مادرم كردم و اينكار حدود 45 دقيقه بطول انجاميد در اين
ميان مادرم در پوست خود نمي‌گنجيد بعد با دستور مادرم مشغول ليسيدن كفشهاي او شدم و
مادرم و شهلا در حال صحبت بودند كه ناگهان مادرم بلند شد شهلا گفت كجا گفت مي‌خوام
برم توالت. شهلا گفت زحمت نكش با اشاره به من گفت توالت شخصي در خدمت شماست من كه
از ناباوري چشمام گرد شده بود سرم پائين انداختم. مادرم گفت شوخي مي‌كني شهلا در
حالي كه از اتاق خارج مي‌شد رو به من گفت نوكر به خانوم سرويس بده. بعد از رفتن
شهلا مادرم بلند شد و دامنشو بالا زد و شورتشو درآورد من در حالي كه بهت زده نگاه
ميكردم گفتم مامان خواهش مي‌كنم شما كه نمي‌خوا... كه سيلي زد تو گوشم و گفت خفشو
نوكر و دهنتو باز كن نگران نباش تو قبلا هم شاش منو تو چائي‌هايي كه بهت مي‌دادم
خوردي. درحاليكه با اين حرف مادرم از تعجب داشتم شاخ در مي‌آوردم مزه شور ادرار داغ
اون را تو دهنم احساس كردم به اندازه دو ليوان تو دهنم شاشيد و سپس محل شاش را با
دسمال كاغذي تميز كرد اونو تو دهن من گذاشت. مادرم گفت هميشه دوست داشتم تو دهنت
بشاشم و رو صورتت برينم خيلي از اين بابت خوشحالم ازاين بهتر نمي‌شه. پس از دقايقي
ما از خانه شهلا اولين ميسترسم خارج و به طرف خانه‌مان رفتيم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#35 | Posted: 8 Nov 2011 19:56

کامبیز 2

بعد از اينكه به خانه رسيديم مادرم منو به اتاقش خواست و گفت از اين به بعد زمانيكه
بابات خونه نيست و ما تنها هستيم من ارباب تو هستم و تو در نقش برده من ظاهر خواهي
شد در اين لحظه اومدم دهنمو به اعتراض باز كنم كه مادرم قبل از اون سيلي به گوشم زد
گفت وقتي من حرف ميزنم فقط گوش كن دفعه بعد حتما تنبيه مي‌شي. بعد به من گفت به
اتاقم برم و از اين به بعد آماده دستورات او باشم و بدون چون و چرا آنها را اجرا
كنم. من كه كاملا از عاقبتي كه در انتظارم بود بيمناك بودم گيج و حيران به اتاقم
رفتم. تا چند روز اول بدليل اينكه فاميل به ديدن خانواده من مي‌آمدند خانه ما
معمولا شلوغ بود ولي پس از گذشت اين چند روز بالاخره من و مادرم در خانه تنها شديم.
صبح ساعت 8 صبح بود كه صداي مادرم را شنديم كه منو صدا ميكنه رفتم در اتاقش با پس
از در زدن وارد شدم. او گفت كه در مقابلش زانو بزنم و پاهاشو ببوسم بعد هم گفت كه
اين كارو بايد هر روز صبح و هر شب قبل از خواب و هر زماني كه مادرم خواست از خانه
خارج شود يا به خانه وارد شود انجام دهم. من اطاعت كردم بعد دستور داد كه دهنمو باز
و چشمامو ببندم منم اين كارو كردم بعد از چند ثانيه مايع ترشو و گرمي را در دهنم
احساس كردم بله مادرم داشت تو دهنه من ميشاشيد پس از آن به من دستور داد كه براش
صبحانه آماده كنم.. من به آشپزخانه رفتم و صبحانه را آماده كردم. مادرم به آشپزخانه
اومد و مشغول خوردن صبحانه شد و منم داشتم به اون نگاه ميكردم كه به من گفت از اين
به بعد وقتي من غذا مي‌خورم برو زير پاهاي من قرار بگير و اگر من بخوام همون زير
بهت غذا ميدم وگرنه اجازه خوردن هيچ چيزي رو بدون اجازه من نداري. بعد دستور داد به
زير ميز برم منم اطاعت كردم و مادرم پاهاشو گذاشت رو صورتم بعد از اينكه سير شد يك
تكه تخمه مرغ به زير ميز انداخت و پس از اينكه با پاهاش اونو له كرد به من گفت كه
بخورمش. بعد به من دستور كه ميز جمع كنم و به تميز كردن منزل بپردازم. در حين انجام
كارهاي خونه بودم كه خسته شدم و بدون اجازه روي كاناپه دراز كشيده بودم كه رفتم تو
چرت ناگهان با يه ضربه به پهلوم خورد بلند شدم ديدم مادرم بالاي سرم عصباني ايستاده
و گفت كي به تو اجازه خوابيدن داد من شروع كردم به معذرت خواهي ولي اون گفت كه بايد
تنبيه بشي تا يادت نره بدون اجازه كاري رو انجام بدي بعد به من گفت به دنبالش به
اتاقش برم منم رفتم اون گفت لباسامو در بيارم منم همه لباسامو بجز شرتمو درآوردم
مادرم جلو اومد كشيده‌اي تو گوشم زد و گفت وقتي ميگم لباساتو دربيار بايد همشو
دربياري. من شورتمو درآوردم ولي از خجالت سرخ شده بودم. مادرم گفت ميخوام تنبيه
خارجي بكنمت بعد نشت لبه تخت و به من گفت كه روي رونهاش دمر بخوابم منم اين كارو
كردم. كير درست بين در رون اون قرار گرفت بعد مادرم شروع كرد با دست به در كونم زدن
اولش خوب بود ولي كم كم دردش زياد شد و بعد از 15 دقيقه يه لنگه دمپايي خودشو در
آورد و با اون مي‌زد در كونم پس از 10 دقيقه طاقتم از دست دادم و شروع با التماس
كردم ولي مادرم مي‌خنديد و از رنج من لذت مي‌برد اشك از چشمام بي‌اختيار جاري شد
چند دقيقه بعد زدن منو متوقف كرد و بهم دستور داد تا لباسامو بپوشم بعد بهم گوش زد
كرد كه دفعه‌هاي بعد تنبيه‌ها شديدتر خواهد بود همچنين گفت پس از هر تنبيه بايد از
او تشكر كنم و پاهاشو ببوسم لذا من زانو زدم پاهاي زيباي مادرمو بوسيدم و با دستور
او از اتاق خارج شدم. اوضاع به همين صورت مي‌گذشت و من هر چه بيشتر به زندگي جديدم
عادت مي‌كردم البته بعضي اوقات شهلا هم به ما سري ميزد و از اينكه ميديد توانسته
منو به يه برده تبديل كنه لذت مي‌برد اما تا چند دو ماه اول اين موضوع فقط بين ما
سه نفر بود و جلوي ديگران روابط من و مادرم عادي بود تا اينكه يك روز يكي از دوستان
مادرم بنام اختر خانوم به خانه ما آمد . اختر خانوم تقريبا 40 ساله بود سبزه رو و
داراي قد هيكل خوبي نسبت به سنش بود شوهر اختر خانم راننده بود كه چند سال پيش در
يك حادثه فوت كرد و از آن بعد او با تنها دخترش سارا زندگي ميكرد. من به گفته مادرم
مشغول آماده كردن چايي بودم و مادرم با اختر خانوم مشغول صحبت كردن بود البته منم
صداي آنها را مي‌شنيدم اختر دائم از بدرفتاري سارا صحبت مي‌كرد و مي‌گفت از موقعي
كه پدر سارا مرده رفتار اون خيلي بد شده و اصلا به حرف من گوش نميده مادرم گفت يعني
تو از پس يه دختره 14 ساله برنمياي؟ اختر گفت زورم بهش نميرسه.مادرم گفت اين چه
حرفي كه ميزني. در همين موقع من با سيني چاي وارد شدم و شروع به تعارف چاي كردم
اختر خانوم كه متعجب مانده بود چون هيچ وقت منو به اين صورت نديده بود چاي رو
برداشت و من با اجازه مادرم از پذيرايي خارج شدم و به آشپزخانه رفتم. اختر از مادرم
پرسيد كامبيز چقدر تغيير كرده اون هيچوقت كار نمي‌كرد؟ مادرم گفت بهش ياد دادم.
اختر گفت چطور؟مادرم گفت قصه‌اش دراز ولي با اصرار او شروع به تعريف كردن داستان
بردگي من كرد. اختر كه باورش نمي‌شد گفت يعني الان كامبيز مثل يه برده بتو خدمت
مي‌كنه مادرم گفت مي‌خواي ببيني؟ اختر گفت حتما. بعد مادرم منو صدا كرد من به
پذيرايي رفتم بعد او براي اولين بار جلوي يه شخص ديگه به من دستور داد جلوش زانو
بزنم و پاهاشو ببوسم من كه بسيار شرمنده شده بودم چاره ديگري نداشتم پس همون كارو
كردم. اختر از تعجب مات مانده بود و مي‌پرسيد يعني ميشه سارا هم از من اطاعت كنه؟
مادرم گفت راحتر از اوني كه فكرشو كني ولي بهتر ايكارو يكي كه در اين كار مهارت
داره انجام بده. بلافاصله اختر به مادرم گفت تو اين كارو برام مي‌كني؟مادرم با مكث
گفت اگه اختيار تام به من بدي آره. بعد اختر گفت تو مختار كه هر كاري بكني و شروع
به تشكر از مادرم كرد. بعد مادرم گفت ميخواي مزه داشتن يه برده را بچشي؟ اختر گفت
خيلي دوست دارم. مادرم به من دستور داد كه پاهاي اختر رو ببوسم من يواش به سمت
پاهاي اختر رفتم و شروع به بوسيدن كردم اختر كه خيلي خوشش اومده بود بي‌اختيار
مي‌خنديد و كيف مي‌كرد بعد از چند دقيقه من به دستور مادرم از پذيرايي خارج شدم ولي
شنيدم كه قرار شد اختر به بهانه رفتن به مسافرت چند روزي سارا رو به خانه ما بفرسته.
بعد از چند ساعت اختر از خانه ما رفت. پس از سه روز اختر با سارا به خانه ما آمد و
سارا رو دست مادرم سپرد و رفت من كه پيشاپيش دلم براي سارا مي‌سوخت مي دونستم چه
بلايي قرار سرش بياد. بعد از چند ساعت مادرم سارا رو خواست و كارهايي كه بايد در
خانه ما انجام مي‌داد رو بهش گفت. سارا خنديد و گفت من تو خونه خودمون هم كار
نمي‌كنم چه برسه به اينجا من اومدم اينجا مهموني. مادرم كه از حاضر جوابي سارا
عصباني شده بود به طرفش رفت و سيلي محكمي تو گوشش زد و گفت اينجا خبري از مهموني
نيست تو اومدي اينجا كه ياد بگيري چطور به ارباب آيندت خدمت كني حالا يا با زبون
خوش هرچي گفت اطاعت مي‌كني و گرنه من مي‌دونم چطور وادار به اطاعتت كنم. سارا كه از
سيلي مادرم اشك تو چشماش جمع شده بود گفت اين حرفا چيه كه شما ميزنيد كدوم ارباب؟
مادرم گفت بعدا مي‌فهمي فعلا براي شروع جلوي من زانو بزن و كفشامو بوس كن. سارا كه
باورش نمي‌شد مثل خود من دفعه اول تمرد كرد مادرم سيلي ديگه زد ولي سارا همچنان بهت
زده بود. مادرم موهاي سارا رو كشيد و به اتاقش برد. از صداي كه از اتاق مي‌اومد
فهميدم كه داره در كونش مي‌زنه ولي سارا به مادرم بد و بيرا مي‌گفت تا اينكه مادرم
منو صدا كرد تا بهش كمك كنم دستو و پاهاي سارا رو به چهار طرف تخت ببنديم. اينكارو
با تقلاي سارا كرديم بعد براي جلوگيري از سرو و صدا مادرم يكي از جوراباشو از پاش
درآورد و تو دهن سارا چپوند و سپس دهنشو چسب زد. بعد تركه‌اي كه با اون منو مي‌زد
برداشت اوفتاد بجون سارا بعد از 10 دقيقه سارا از درد بي‌هوش شد و مادرم به من گفت
بازش كنم سارا اونقدر گريه كرده بود كه زير سرش كاملا خيس بود.بعد از اينكه دهنشو
باز كردن ديدم از شدت درد جوراب مادرمو جويده بود. پشت سارا ورم كرده بود و خون
مردگي ايجاد شده بود. من كمكش كردم بحال بياد و بعد بايد به دستور مادرم اونو به
پذيرايي مي‌بردم قبل از اينكه اونو پيش مادرم ببرم بهش گفتم كه هيچ چاره جز اطاعت
كردن نداره وگرنه وضعش از اين بدتر ميشه. بهش گفتم كه منم اول سركشي كردم ولي در
آخر مجبور به اطاعت شدم. سارا رو به پذيرايي بردم اون جلوي مادرم بسختي ايستاده بود
بعد يواش بهش گفتم كه زانو بزنه و پاهاشو ماچ كنه اونم بعد از چند لحظه و با چشم
غره مادرم اينكارو كرد در حاليكه مشغول بوسيدن پاهاي مادرم بود مادرم گفت خوبه مثل
اينكه قصد داري سربراه بشي ديدي كه عاقبت نافرماني چيه؟ پس سعي كن از اين به بعد
بدون چون و چرا فقط دستورات رو انجام بدي. بعد بهش دستور داد كه كف كفشو بعد پاهاشو
ليس بزنه و به منم گفت كه به كارهاي ديگه برسم. من رفتم و پس از 30 دقيقه كه برگشتم
تا به مادرم گزارش كارها رو بدم ديدم كه سارا هنوز در حال ليسيدن پاهاي مادرم است و
كاملا رام بنظر مي‌اومد. يك هفته گذشت و مادرم در اين مدت بيشتر مشغول تعليم سارا
بود و من در اختيار خودم بودم در اين مدت سارا همچنان گاهي نافرماني مي‌كرد و هنوز
موقعيت تازه‌اش را بعنوان يك برده قبول نكرده بود و من شاهد تنبيهات توامي بودم كه
مادرم در مورد سارا انجام مي‌‌داد تا اينكه چند روز بعد اختر خانم بحساب خودش از
سفر برگشت و به خانه ما آمد. پس از احوالپرسي با مادرم از وضعيت سارا سوال كرد.
مادرم گفت خوردت بايد ببيني بعد سارا رو صدا كرد اون آمد ولي تا مادرشو ديد بي‌خبر
از همه جا خودش تو بقل اختر رها كرد مادرم كه بسيار عصباني شده بود سر سارا فرياد
كشيد ولي اون از خود بي خود شده بود و داشت گريه مي‌كرد. اختر خانم هم نمي‌دونست
چيكار بايد بكنه بعد مادرم بلند شد موهاي سارا رو گرفت از بغل اختر جداش كرد بدون
اينكه چيزي بگه دو تا سيلي آبدار تو گوشش زد و گفت كي بهت اجازه اينكارو داد سارا
كه همچنان گريه مي‌كرد بي‌توجه به مادرم از اختر خانوم كمك مي‌خواست كه مادرم ديگه
از كوره در رفت و سارا رو كتك زنان به انباري برد اختر خواست دنبال مادرم بره كه
بهش گفت همينجا بمون و بعد رو به من گفت به خانم سرويس بده. بعد از چند لحظه صداي
ناله‌هاي سارا بلند شد و سپس قطع شد كه معلوم بود مادرم در دهنشو بسته من جاي سارا
تنم داشت مي‌لرزيد چون مي‌دونستم چه بلائي داره سرش مي‌ياد من تو همين فكر بودم كه
اختر گفت هو نوكر نشنيدي مادرت گفت بمن سرويس بدي؟ من خودم جمع كردم جلوي اختر رفتم
گفتم در خدمت شما هستم خانم . اختر كه به خودش باد كرده بود گفت من خيلي راه رفتم
پاهام درد گرفته كفشامو دربيار و من اينكارو كردم. اون دستور داد كه پاهاشو ببوسم
واي عجب بوي وحشتناكي داشت ولي از ترس مادرم جرات نافرماني نداشتم پاهاشو بوسيدم
بعد هم شروع ليسيدن آنها كردم حول و حوش 20 دقيقه مشغول اينكار بودم. در واقع با آب
دهنم پاهاشو شستم تا اينكه مادرم ظاهر شد و اختر بمن گفت كافيه مادرم دستور داد
براش آب بيارم. مادرم حسابي عرق كرده بود و همچنان عصباني بود من براش آب آوردم و
بعد جلوش زانو زدم شروع به بوسيدن پاهاش كردم. اختر از مادرم پرسيد مگه سارا رو
تربيت نكرده بودي مادرم گفت اون هنوز كمي مقاومت مي‌كرد كه با آمدن زود از موعد تو
اين موضوع بيشتر شد ولي من رامش مي‌كنم. اختر گفت منكه از تنهائي خسته شدم كاش تا
حالا سارا رام شده بود. مادرم گفت عجله نكن اگه مي‌خواي فعلا تو كامبيز ببر تا در
خدمت تو باشه و با اون تمرين كني تا سارا رو به يه برده مطيع تبديل كنم. اختر گفت
عاليه بهتر از اين نمي‌شه اصلا بچه من نوكر تو باشه و بچه تو هم برده من بهتر هم
هست. يه چند روزي بود كه بابام به ماموريت رفته بود پس متوجه غيبت منم نمي‌شد. بعد
از چند ساعت كه مادرم با اختر تنها بود منو صدا كرد و بهم گفت از حالا تا وقتي كه
لازم باشه تو در اختيار اختر خانم هستي و به ايشان خدمت خواهي كرد بعد دستور داد كه
برم و حاضر بشم. بعد از اينكه حاضر شدم بهمراه اختر به خونش رفتم . اون خونه يه
خونه قديمي يه طبقه متوسط بود كه داراي زير زمين هم بود. بعد از اينكه به خونه
رسيديم اختر ((از اينجا به بعد بهش خانم مي‌گم)) به من گفت وسايلمو بزارم تو زير
زمين و تمام لباسامو بغير از شورتم دربيارم من بهت زده بهش نگاه مي‌كردم كه ناگهان
سيلي تو گوشم زد گفت مگه كري من اطاعت كردم ولي از اينكه لخت جلوي خانم برم خجالت
مي‌كشيدم . بالاخره با صداي خانم جلوش حاضر شدم اون گفت اينجا نياز به لباس و اتاق
جدا نداري چونكه بايد در تمام 24 ساعت در خدمت من باشي.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#36 | Posted: 8 Nov 2011 19:59

کامبیز 3

بعد گفت زانو بزنم و دهنمو باز كنم من اطاعت كردم بعد شلوار و شورتشو در آورد و
شاشيد تو دهنم. بعد كف حياط ............ بعد گفت تا با زبونم در كونشو تميز كنم من كه شوكه
شده بودم چند لحظه صبر كردم كه ناگهان با لگد زد تو شكمم من كه رو زمين ولو شدم و
خانوم هم شروع كرد با لگد منو زدن من كه از درد بخودم مي‌پيچيدم و التماس مي‌كردم
ولي اون همچنان مي‌زد تا اينكه خورد با دستام يه پاي خانوم گرفتم و شروع به بوسيدن
اون كردم. چند ضربه ديگه بهم زد و ولم كرد من بلافاصله بلند شدم و كون خانوم ليس
زدم. خانوم با صداي تحكم آميزي گفت من بهيچ عنوان تحمل نافرماني و تعلل در انجام
دستوراتمو ندارم اين دفعه بخشيدمت ولي دفعه ديگه به اين راحتي خلاص نمي‌شي. اونوقت
حولم داد عقب و پا شو گذاشت روي سرم و صورتمو با زور فشار داد تو ........ بطوريكه تمام
صورتم کثیف شد بعد دستور داد كه ...... را بخورم و با صداي بلند مي‌گفت تا حالا غذا
به اين خوشمزگي خوردي و ادامه داد كه من آشپز خوبي هستم از اين به بعد از غذاهاي
خوشمزه زياد بهت ميدم تا بخوري. پس از اينكه تمام .......... رو خوردم و زمين ليس
زدم بهم دستور داد برم خودمو تميز كنم. من همينطور كه خودم تميز ميكردم آرزو ميكردم
زودتر به پيش مادرم برگردم هيچ وقت فكر نمي‌كردم كه اختر خانوم ايقدر خشن باشه. تو
اين فكرا بودم كه خانوم منو صدا كرد سريع رفتم پيشش و جلوش زانو زدم گفت ليست
كارهايي كه بايد انجام بدي روي ميز من ميخوام استراحت كنم و تو به كارهاي خونه برس
واي بحالت اگه كارها رو درست انجام ندي. حدود دو هفته از بردگي من براي اختر خانوم
گذشت و با تمام سختي‌ها تحمل مي‌كردم. اختر خانوم به هر بهانه‌اي با مشت و لگد و يا
شلاق به جون من مي‌افتاد و سياه و كبودم مي‌كرد ولي از همه بدتر اين بود كه خانوم
ديگه توالت رفتن رو فراموش كرده بود و از من بعنوان توالت شخصي استفاده مي‌كرد.
بعضي وقتها از من برا ارضاع شدنش هم استفاده مي‌كرد و دستور مي‌داد تا آلتش را
آنقدر ليس بزنم تا ارضا بشه البته منم كه تو اينحالت آلتم راست مي‌شد. دستور مي‌داد
شورتمو دربيارم بعد آلتم ميگذاشت زير پاش و اونو له مي‌كرد و با لگد به خايه‌هام
ميزد بطوريكه از مرد بودنم پشيمون مي‌شدم. اوضاع بر همين منوال مي‌گذشت تا اينكه پس
از 3 هفته براي اولين بار از اون خانه لعنتي بهمراه خانوم خارج شديم و به سمت خانه
خورمون راه افتاديم . وقتي به اونجا رسيديم در كه باز شد سارا كنار در زانو زده بود
و سرش پايين بود تا اختر خانوم وارد شد بدون هيچ حرفي روي زانو جلو آمد كفشهاي اختر
خانوم را بوسيد و پس از اجازه آنها را از پاي خانوم درآورد. هر كدام از پاها را با
احترام بوسيد و يك جفت دمپايي كه به همين منظور آنجا بود پاي خانوم كرد و مجددا
پاها رو بوسيد و با سر پايين از جلوي پاي او كنار رفت. نمي دونم چه بلايي سر سارا
آمده بود ولي او كاملا مطيع بنظر مي‌آمد و اختر خانوم از اين موضوع خوشحال بود.
چيزي كه در ظاهر مشخص بود موهاي سارا بود كه بسيار كوتاه شده بود ( نمره 8 ) و
شمايل او مثل پسرها شده بود. خانوم به حال وارد شد و من هم بدنبالش چهار دستو پا
مي‌رفتم تا اينكه صداي مادرمو شنيدم كه با خانوم شروع به احوالپرسي شد و بعد از
اختر خانوم در مورد من پرسيد او اظهار رضايت كرد سپس رو به من كرد حالمو پرسيد من
سريع جلو رفتم و شروع به بوسيدن پاهاي مادرم كردم اما مادرم گفت كه تو هنوز در
اختيار اختر خانوم هستي و چرا از اربابت براي بوسيدن پاي من اجازه نگرفتي؟ در اين
موقع اختر خانوم دخالت كرد و گفت اشكالي نداره و رو به من گفت به كارت ادامه بده.
بعد من دوباره مشغول بوسيدن پاي مادرم شدم كه صحبتهاي آنها را مي‌شنيدم. اختر خانوم
از سارا سوال كرد كه مادرم گفت كاملا رام شده. اختر خانوم سوال كرد كه يعني بعنوان
توالت هم سرويس مي‌ده مادرم گفت از اون بيشتر . اختر خانوم پرسيد يعني چه مادرم گفت
اون تو موقع پريود هم به من سرويس داده. اختر خانوم گفت جدي مي‌گي! مادرم گفت
مي‌توني امتحان كني. اختر خانوم گفت از اين بهتر نمي‌شه. بعد گفت ميشه الان ازش
استفاده كنم مادرم گفت حتما و بعد سارا رو صدا كرد اون بلافاصله جلوي مادرم حاضر شد
و هر دو پاي او را بوسيد و آماده انجام دستورات شد بعد مادرم دستور داد كه برو و
ظرف غذا تو بيار وقت غذا خوردنت. من با تعجب داشتم نگاه مي‌كردم كه سارا سريع از
حال خارج شد و پس از چند ثانيه برگشت در حالي كه تو دستش يه بشقاب و يه ليوان با
قاشق و چنگال بود بعد جلوي اختر خانوم زانو زد و منتظر شد. اختر خانوم كه تعجب كرده
بود با صداي مادرم به خودش اومد. مادرم گفت شروع كن سپس اختر خانوم لباس زيرشو
درآورد بعد سارا ليوانشو جلوي آلت خانوم گرفت و بعد از چند لحظه اختر خانوم شروع به
شاشيدن كرد تا اينكه ليوان تقريبا پر شد بعد سارا ليوان رو كناري گذاشت و با زبون
آلت اختر خانوم را پاك كرد و بعد بشقاب رو زير كون او گذاشت. من و اختر خانوم هر دو
متعجب شده بوديم ولي خانوم در عين حال تو پوست خودش هم نمي‌گنجيد. اختر خانوم تو
بشقاب حسابي مدفوع کرد و بلند شد دوباره سارا خودشو به سوراخ كون او رسوند با زبونش
او ناحيه رو كاملا تميز كرد بعد مادرم به اختر خانوم گفت حالا راحت كنار بشين و غذا
خوردن اين برده رو نگاه كن اون هم اينكارو كرد. سارا با قاشق و چنگال مشغول خوردن
شد و این كار رو با ولع بسيار ميكرد انگار مدتهاست چيزي نخورده بود. مادرم و اختر
خانوم از ديدن اين صحنه غرق شادي و خنده بودند و من متاسف براي سرنوشت خودم و سارا.
پس از اينكه تمام انها رو خورد ته بشقابو ليسيد و بعد شاش خانوم رو بعنوان نوشيدني
پس از غذا خورد و بعد براي تشكر از اختر خانوم مثل سگ سرش به پاهاي او ماليد و بعد
با دستور مادرم وسايلو برداشت و از حال خارج شد. اختر خانوم شروع به تشكر از مادرم
كرد و بعد مادرم رو به من كرد گفت نارحت نباش فكر تو رو هم كردم كه گشنه نموني بعد
من هم مثل سارا شاش و ان مادرم خوردم با اين تفاوت كه مادرم اجازه نداد كس و كونش
ليس بزنم بلكه او محلها رو با دسمال تميز كرد و من اون دسمالها رو خوردم. بعد به من
دستور داد كه اونجا رو ترك كنم و برم خودمو تميز كنم. من به حمام رفتم و دستو
صورتمو شستم و بعد به اتاقم رفتم سارو رو ديدم كه انجا بود. اشك از چشماش جاري بود
بهش گفتم چه بلايي سرت اومده اون هيچي نگفت فقط لبسشو در آورد چيزي كه ديده مي‌شد
باور كردني نبود روي پشت سارا اثرات شلاقهاي متوالي مشاهده مي‌شد و من درد حاصل از
اونها رو مي‌دونستم وحتي اثرات شلاق روي سينه هاي سارا نيز بود در همين لحظه ناگهان
در اتاق باز شد و مادرم و اختر خانوم وارد شدن من سريع زانو زدم و سارا كه از ترس
زبونش بند اومده بود خواست لباسشو تنش كنه كه مادرم جلوش گرفت.

مادرم سارا رو با لگد به پشت حول داد و در حاليكه يك پاش روي سينه سارا بود پرسيد
كي به تو اجازه داد كه لباستو در بياري؟ سارا كه ترسيده بود فقط التماس مي‌كرد كه
مادرم ببخشش. مادرم با پا زد تو دهنش و گفت خفه شو بلند شو برو تو زير زمين تا بيام
خدمتت برسم سارا با شنيدن اين حرف به لرزه افتاد و شروع به بوسيدن پاهاي مادرم كرد
ولي با تشر مادرم بلند شد و رفت پائين. بعد رو به اختر خانم كرد و گفت فكر مي‌كنم
برده تو هم نياز به تنبيه داشته باشه و اختر خانم هم با خنده حرف مادرم و تائيد كرد
و به من دستور داد كه به زير زمين برم من هم اطاعت كردم. وقتي به زير زمين رفتم
سارا رو ديدم كه يه گوشه نشته بود و آروم گريه مي‌كرد ناخود آگاه ياد چند ماه پيش
افتادم كه به همين سارا كسي نمي‌تونست بگه بالاي چشمت ابروست ولي امروز بجائي رسيده
كه غذاش فضولات اربابش. تو همين فكرا بودم كه اربابهاي ما وارد شدند هر دوي ما
جلويشان زانو زديم مادرم موهاي سارا رو گرفت و اون رو به سمت تخته كه گوشه زيرزمين
براي شلاق زدن بود كشاند و لباس سارا رو در آورد و اون را به آن بست. بعد اختر
خانوم به من دستور داد لباسامو در بيارم و بعد دستاي منو به قلابي كه در طرف ديگر
زيرزمين بود محكم كرد بعد شورتمو در آورد من كه از خجالت سرخ شده بودم شروع به
التماس كردم ولي او توجه‌اي نداشت سپس پاهاي منو از هم باز كردو هر كدوم رو به
قلابهائي كه در طرفين زمين بود بست. مادرم شروع به شلاق زدن سارا كرد و صداي اون
بلند شد از اين طرف نيز اختر خانم با تمام قدرت منو تازيانه مي‌زد حدود 30 ضربه كه
زدند هر دو به كارشان رو متوقف كردند و به سمت هم رفتند و شروع به صحبت كردند مادرم
گفت امروز مي‌خوام به شيوه گذشتگان برده رو شكنجه كنم تا براي هميشه نتيجه نافرماني
يادش بمونه. اختر خانم با تعجب گفت چه كار مي‌خواي بكني مادرم با صداي تحكم آميزي
گفت مي‌خوام داغش كنم. با شنيدن اين حرف چشماي من گرد شد و صداي ناله سارا بلند شد.
مادرم يه پكنيكي كه در آنجا بود روشن كرد و از توي كمد يك سيخ برداشت و روي شعله
گاز گذاشت بعد از چند لحظه سيخ سرخ شد و مادرم اونو با يه دستگيره برداشت رو به
اخترخانم گفت حالا خوب نگاه كن بعد به طرف سارا رفت سيخ نزديك سارا گرفت گفت حالا
مي‌فهمي كه نافرماني از سرورت چه مزه‌اي داره و ناگهان سيخ رو به روي سينه سمت چپ
سارا چسبوند و صداي جيغ سارا بلند شد از درد بيهوش شد صداي خنده مادرم بلند شد به
اختر خانم گفت تو مي‌خواي با برده چكار كني. اختر خانم كه از اين كار مادرم شوكه
شده بود به خودش اومد و گفت فعلا مي‌خوام خايه بردمو با پاهاي زيبام كمي نوازش كنم
مادرم لبخندي زد و روي صندلي موجود نشست بعد اختر خانم طرف من اومد يه كمي با دست
بيضه‌هاي منو ماليد بعد شروع به فشار دادن آنها كرد بعد كمي عقب رفت و با پا ضربه
محكمي به خايه من زد بطوري كه از درد نعره زدم ولي اون همچنان با لگد به بيضه‌هاي
من مي‌زد تا اينكه بيهوش شدم. يك دفعه احساس سردي كردم بحال كه اومدم فهميدم كه با
سطل روي من آب ريختند نمي‌دونم كه چقدر بيهوش بودم. دقت كردم ديدم كه صداي ناله
سارا مياد ديدم كه سيخ دست اخترخانم و سارا هم داشت به مادرش التماس مي‌كرد ولي
اختر خانم با بي‌رحمي تمام سينه سمت راست سارا رو داغ كرد و سارا دوباره از حال رفت
بعد مقدار آب روي سارا ريختند تا بحال اومد بعد مادرم با كمك اختر خانم اونو باز
كردند روي زمين خواباندند مادرم گفت حالا ميدوني وقت چيه اختر خانم گفت نه. مادرم
گفت وقتش كه روي اين برده كثيف راه بريم تا مزه شلاقها و داغها رو بهتر بچشه بعد با
هم شروع به خنديدن كردند سارا كه ديگه ناي فرياد كشيدن نداشت فقط گريه مي‌كرد. اختر
خانم مشغول لگدمال كردن سارا شد و مادرم به سمت من اومد بدون حرفي شروع به لگد زدن
به خايه‌هاي من شد بعد از چند ضربه منو رها كرد ولي اختر خانم همچنان داشت با پاهاش
سينه‌هاي سارا و روي جاي داغهاشو فشار مي‌داد و اينكار با لذت تمام مي‌كرد انگار
داشت عوض يك عمر سركشي سارا رو سرش خالي مي‌كرد. مادرم به اختر خانم گفت موافقي مزه
داغ رو به كامبيز هم بچشونيم اختر خانم با سر تائيد كرد و گفت بهتر اينكارو با
سيگار بكنيم مادرم از اين حرف استقبال كردو يه سيگار از اختر خانم گرفت روشن كرد
بعد گفت حالا كجارو بسوزونيم اختر خانم گفت روي آلتشو مادرم خنديد و گفت خيلي فكر
خوبي بعد به طرف من اومد من شروع به التماس كردم ولي با سيلي از سوي مادرم مواجه
شدم بعد آتش سيگارو روي كيرم گذاشت و من نعره ميزدم و آندو مي‌خنديدند بعد يكبار
ديگه اينكارو اخترخانم كرد و من از حال رفتم. دوباره روي من آب ريختند تا بهوش آمدم
بعد منم باز كردند و روي زمين قرار دادند مثل سارا مادرم شروع به لگدمال كردن من
كرد و اخترخانم نيز كه روي سارا ايستاده بود با يك تركه داشت روي كس سارا ميزد بعد
از چند دقيقه آنها تصميم به اتمام تنبيه ما گرفتند. مادرم رو به سارا گفت اگه بار
ديگه نافرماني كني يا بدون اجازه كاري انجام بدي ايندفعه كستو داغ مي‌كنم و سپس
اخترخانم مشابه اين حكم رو در مورد خايه‌هاي من گفت و مارو به حال خود رها كردند.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#37 | Posted: 11 Nov 2011 15:54

من یه دوست دختر دارم به اسم راضیه که حدود 2 سال هست که با هم دوستیم و هم دیگه رو میشناسیم.همین چند روز پیش که با هم رفتیم بیرون بالاخره تونستم که حرف دلم رو بهش بزنم و راضیش کنم تا کف پاهاش رو بو کنم و بلیسم.توی این دو سال فقط با هم سکس دهنی داشتیم و من هیچ وقت از حسم به پاهاش چیزی نگفته بودم.تا این که چند روز پیش که با هم رفته بودیم بیرون من بالاخره از حسم بهش گفتم.اون هم اول راضی نمیشد ولی با اصرارهای من که میگفتم فقط همین یه بار امتحان میکنیم اگر خوشت نیومد دیگه این کار رو نمیکنیم اون روز راضی شد.اون روز توی ماشین بودیم و رفتم توی کوچه های خلوت وایسادم.اون روز راضیه از این کفش هایی پوشیده بود که پاهاش توشون کاملا معلوم بود و جوراب شیشه ای مشکی پاش بود.اجازه بدین از اول صحبت هامون رو براتون تعریف کنم.ما همیشه توی کوچه های خلوت وایمیستادیم که از هم لب بگیریم.اگه من میخواستم بیشتر از لب گرفتن پیش برم راضیه اجازه نمیداد و خودش رو کنار میکشید.اون روز وقتی نگام به پاهاش افتاد پیش خودم فکر کردم الان وقت گفتنه.بهش گفتم دیوونه توی این کفش ها معمولا جوراب نمیپوشن تا پا توش قشنگتر بشه.اونم اول گفت جوراب پوشیدم چون پاهام توی افتاب میسوزن و سیاه میشن.راضیه رنگ پوستش سفید بود و پاهای سفید و خوشکلی داشت و من همیشه توی کف پاهاش بودم.بالاخره باهاش صحبت کردم و گفتم جورابات رو در بیار.اونم جوراباش رو در اورد و گذاشت توی کیفش.در همین حین من صحبت لیسیدن پاهاش رو اوردم وسط.اخه دیگه طاقتم تموم شده بود.از این جا شروع کردم که ازش پرسیدم فوت فتیش میدونی چیه.اونم گفت نه.منم براش توضیح دادم که توی اینترنت باهاش آشنا شدم و خیلی تعریف شنیدم که میگن واسه هر دو طرف لذت خاصی داره.اونم گفت لابد تو هم الان از من همین و میخوایی؟منم گفتم بیا یک بار امتحان میکنیم.اگه خوشت نیومد قول میدم که دیگه حرفش رو نزنم.اونم گفت عمرا!
معلوم بود که خجالتش میشد و نمیخواست من پاهاش رو بو کنم.این حس رو همه دختر ها دارن.خلاصه من اینقدر اصرار کردم که راضی شد و گفت فقط دو دقیقه.منم بهش قول دادم دو دقیقه ای تمومش کنم.
راضیه پاهاش رو از کفش در اورد و حالت دو زانو صندلی جلو نشست.توی ماشین بودیم و بهترین حالتی که اگه کسی رد میشد نمیدید همین حالت بود که من سرم رو بزارم کف پاهاش و بو کنم و لیس بزنم.باورم نمیشد به ارزوم رسیده باشم.صورتم رو نزدیک پاهاش بردم و بینیم رو گذاشتم کف پاش و شروع کردم بو کردم.پاهاش واقعا عطر خاصی داشتن و از بو کردن پاهاش سیر نمیشدم!
بعد زبونم رو اوردم بیرون و گذاشتم کف پاش و شروع کردم لیسیدن.کف پاهاش سفید و تمیز بود فقط یه کم چرک لای انگشت های پاش یود که من با ولع چرک هاش رو خوردم.پاهاش یه کم مزه عرق میداد ولی شیرین بود.اینقدر پاهاش رو مک زدم که کف پاهاش از اب دهن من خیس شده بود و دهن من پر از عرق پاش بود.انگار راضیه هم بدش نیومده بود و گاهی اوقات آه میکشید.حدود 15 دقیقه من داشتم کف پاهاش رو میخوردم.واقعا نمیدونین چه لذتی داشت!اصلا نمیخواستم اون لحظه ها تموم میشد.من غرق بو و مزه پاهای سفید و خوشکلش شده بودم و توی این حال و هواها نبودم.هر چی از مزه پاهاش بگم کم گفتم.مزه عرق شیرین میداد و واقعا خوشمزه بود.اینقدر کف پاهاش رو لیسیده بودم که دیگه پاهاش مزه نمیداد.بعد از ربع ساعت راضیه خودش گفت بسه.منم که دیگه واقعا از کف پاهاش سیر شده بودم صورتم رو از کف پاهاش برداشتم.ازش پرسیدم چه طور بود؟جواب داد بد نبود.
ازش پرسیدم یعنی میتونیم دفعه دیگه هم این کار رو تکرار کنیم.اونم گفت شاید.
این یعنی جوابش مثبت بود.اون روز خیلی به من حال داد و چند بار که باهاش تلفنی صحبت کردم انگار راضی بود و میخواست دفعه های اینده هم این کا ر رو تکرار کنیم.از اون روز یک هفته میگذره و قراره اخره هفته دوباره با هم بریم بیرون.منم دارم لحظه ها رو واسه بوسیدن و لیسیدن پاهاش میشمرم.ازش خواستم که این دفعه که میاد سر قرار کفش اسپرت بپوشه تا پاهاش بیشتر عرق کنه و من اینبار بیشتر با پاهاش حال کنم.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#38 | Posted: 11 Nov 2011 16:02

ميسترس فرشته و برده اش امير

سلام من فرشته (همسر )ارباب امیر هستم مدتی بود که می خواستم برای شما نامه بنویسم ولی بخاطر مشکلات تابحال موفق به این کار نشده بودم که سگ گوچولو ی من(امیر ) سایت شمارو به من معرفی کرد پس از خوندنش احساس لذتی به من دست داد وصف ناشدنی و زمانی که داستانه زندگی خودمو خوندم احساس غرور به من دست داد اول خواستم که سگ کوچولومو هم توی این شادی سهیم کنم ولی بعد امیر رو به خاطره این که بدون اجازه من این کارو کرده بود بشدت تنبیه کردم چون اون برده منه و بدون اجازه من حتی نباید آب بخوره می خواهید بدونید که امیر رو چه جوری تنبیه کردم ؟
وقتی که من داشتم سایتو می خوندم امیر زیر میز در زیر پاهام بود و داشت طبق معول همیشه مثل سگ پاهامو لیس می زد.آخه من هر وقت که بخوام بردومو کمی ادب کنم توی تابستون کفش ورزشی اون هم بدون جوراب استفاده میکنم و کلی پیاده روی میکنم تا حسابی پاهام عرق کنن وقتی که باهم به خونه بر می گردیم امیر باید 20 دقیقه زود تر از من به خونه بره تا خونه رو واسه آمدنم اماده کنه.
وقتی که من درخونه رو باز کنم اون باید مثل سگ پشت در خونه رو زمین دراز کشیده باشه و تا وقتی که من وارد خونه میشم واسم پارس کنه و زوزه بکشه همین که اولین قدممو گذاشتم تو خونه سگ کوچولو می دونه که باید شروع کنه به لیسدن کفشام (این رو هم بگم که من از بردم کاملا راضی هستم چون تمام دستورات منو مو به مو انجام میده و خیلی کم تو کارش اشتباه میکنه واسه همینه که بهش گفتم چه اشتباه بکنه چه نکنه هر روز باید کتک بخوره تا یادش نره که واسه همیشه من سرورشم ) بعد از اینه کفشامو لیس میزنه کف کفشامو می ذارم رو صورتش و تا جاییه که زور دارم فشار میدم بعد اون باید با دندوناش بند کفشامو باز کنه و با کمال احترام پاهامو از کفش در بیاره بعد خرم میشه و من شلاقی رو که همیشه پشت در هست ورش می دارم و خر سواری می کنم.
تو اطاق که رسیدیم اگر ازش ناراضی باشم باید با زبونش پاهامو اون قد لیس بزنه که تمام عرق و کثافتهای پاهای قشنگم تمیز بشن این کار معمولا 30دقیقه طول می کشه که اون هم به نظر من بستگی داره بعد از بوکردن ولیسیدن باهام نوبت شستن باهام میرسه سگ بی ارزش من باید پاهامو بشوره اون هم کاملا ملایم و اروم اگه کمی آب داغ باشه یا کمی سرد باشه مجبورش می کنم که سرشو بکنه تو آب و من پاهامو می ذارم رو سرش و فشار می دم تو آب تا حدی که دیگه نفسش تموم بشه و حباب آب قلب قلب بزنن بیرون و اون وقته که کلی حال میکنم و اون برده بی ارزش شروع می کنه به التماس که بانوی من رحم کن غلط کردم گه خوردم من سگ شمام و من میخندم و بعد همون آبو می ریزم روش و شروع می کنم به شلاق زدن نمی دونید چه لذتی داره وقتی که عاجزانه پاهامو می بوسه و تقاضای بخشش میکنه و در اون زمان تنها منم که تصمیم می گیرم و با لگدی به بصورتش اونو مورد محبت و کرم خودم قرار بدم یا باز به تنبیهش ادامه بدم حالا دیگه کار دارم باید برم وسری به برده کوچیکم بزنم چون اراده کردم که امروز شکنجه اش کنم تا بعد ...

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
#39 | Posted: 11 Nov 2011 16:27

داستان ليسيدن پاهاي مامان پريسا


من اسمم سعيد هست و اين داستان همين 4 ماه پيش واسم اتفاق افتاد كه خيلي هم لذت بخش بود .. راستش من از 15 سالگي علاقه شديدي به پاهاي خانوم ها و بو كردن جوراب هاشون پيدا كردم مخصوصا اين جوراب شيشه اي هاي مشكي ، ولي فقط با داستان و عكس و فيلم هاي اينترنت خودم رو ارضا ميكردم و جرات نداشتم به كسي بگم .. وقتي مثلا خالم ميومد خونمون ميرفتم كفشاشو بو ميكردم و ليس ميزدم ولي با هزار ترس و لرز .. يه بار هم همسايمون اومد مهموني ميخواست نماز بخونه جوراباشو در آورد گذاشت كنار اتاق ، منم واسه اولين باز يه جوراب زنونه رو حسابي بو كردم نميتوستم ليس بزنم چون خيس ميشد و مي فهميد .. حالا برگرديم به داستان اصلي . چند سال همينجوري گدشت تا من 20 سالم شد ، واقعا داشتم ديوونه ميشدم از اين حس فوت فتيش نسبت به زنهاي سن بالا . ( پاهاي دختر هاي جوون رو دوست نداشتم زياد ) . اينجوري بود كه كم كم به پاهاي مامانم هم علاقه مند شدم .. مامانم اسمش پريسا بود و پاهاي سفيد و تپلي داشت و هميشه لاك قرمز به پاهاش ميزد .. خيلي پاهاش سكسي بود .. ولي تا به حال جرات نكرده بودم كه حتي به سمت جوراباش برم چون اونا تو اتاقش بود و مامانم هم هميشه تو خونه بود و اصلا موقعيت اين كارو نداشتم .. يه روز وسط هاي تابستون بود و بابام هم كه واسه 3 ماه رفته بود تركيه واسه كارهاي شركتش ... من تو خونه بودم ديدم مامانم با همون كفش هاي پاشته بلند و سكسيش اومد و كفشاش رو درآورد و اومد نشست رو مبل . منم كنار همون مبل دراز كشيده بودم و تلوييزون ميديدم .. يهو ديدم يه بوي عرق لذت بخش به مشامم رسيد كه فهميدم از جوراب نايلوني هاي مامانه .. واااي منم كه عاشق اين جوراب ها بودم و الان هم چون تايستون بود پاهاش حسابي عرق كرده بود .. يه دفعه به ذهنم اومد كه هر جور شده بايد به پاهاي مامان جونم برسم .. بهش گفتم مامان پاهات چه بويي ميده ، جوراباتو درار ... مامانم خنديد و گفت تقصير خودته كه زير پاهاي من خوابيدي .. بيا رو مبل بشين .. اينو كه گفت واقعا حشري شدم . بعد جوراباشو در آورد و خواست مثلا باهام شوخي كنه كه يكي از لنگه جوراباشو انداخت رو صورتم ، وااي من اصلا باورم نميشد انگار تو بهشت بودم .. جورابش رو داشتم بو مي كردم و اصلا به ذهنم نرسيد كه مامانم واسه شوخي اينكارو كرده بود .. بعد از چند ثانيه به خودم اومدم و جورابش رو برداشتم .. مامان داشت ميخنديد و ميگفت مثل اينكه خوشت اومده ها ... من هيچي نگفتم و خنديدم ... اون روز گذشت و من همچنان داشتم با ياد اون جوراب خوش بو حال ميكردم تا اينكه يه چند روز بعد بعداز ظهر بود اومدم خونه ديدم مامانم تو حال خوابيده و پاهاش هم داره به من چشمك ميزنه .. ترس رو گذاشتم كنار و رفتم نشستم پيش پاهاش و اونارو بو كردم . وااييي چه بويي ، بازم بو عرق ميداد ..يهو ديدم مامان چشماش باز شد و گفت سعيد ، چيكار ميكني ؟ زبونم بند اومده بود گفتم هيچي ميخواستم بيدارت كنم ، بعد پشيمون شدم .. گفت حالا چيكار داري گفتم هيچي و سريع اومدم بيرون ... 1 ساعت بعد مامانم زنگ زد گفت بيا بايد بريم خريد منم سريع برگشتم و آماده شدم و مامانم همون كفش شانه بلندارو پوشيد و خلاصه رفتيم و 3 ساعت بعد برگشتيم .. تا رسيديم خونه مامانم لم داد رو مبل و گفت واييي مردم از خستگي .. منم ديدم اين بهترين فرصته گفتم ميخواي پاهاتو ماساز بدم ؟ گفت بدم نمياد ولي پاهام بو ميده ها بعد خنديد .. گفتم اشكال نداره ، بعد كفشاشو در آوردم ، چه بويي ، از رو جوراب دستمو كشيدم به كف پاهاش كه خيس شده بود .. يعني رو هوا بودم از خوشي .. كه مامانم گفت آخيش .. چه كيف ميده .. جورابامو در بيار سعيد ... منم سريع در آوردم و دوباره شروع كردم ماساز دادن ... كيرم شق شق شده بود .. بعد از نيم ساعت مامانم گفت بسه سعيد جان مرسي .. منم همونجا نشستم تا مامانم بره چون كيرم باد كرده بود .و تابلو بود .. شب كه شد داشتم ميرفتم بخوابم كه ديدم جوراباي مامان همونجا كنار مبله و مامان يادش رفته بود برش داره .. بي اختيار رفتم نشستم و جوراباشو برداشتم بو كردم ... عاشق بوي جورابش بودم .. بعد دلم طاقت نياورد و شروع كردم ليس زدن جوراب ها كه مزه شوري داشت ولي خوشمزه بود .. يهو ديدم مامان اومد و من رو ديد كه زبونم داشت رو جورابش تكون ميخورد .. قلبم اومد تو دهنم ، خشكم زده بود .. مامانم گفت سعيد چيكار داري ميكني ؟ با پته پته گفتم هيچي .. گفت يعني چي هيچي با جوراباي من چيكار ميكردي ؟ هان ؟ مامانم عصباني شده بود و من نزديك بود خودمو خيس كنم .. اومد جلو گفت لال شدي چرا ؟ منم دلمو زدم به دريا با خودم گفتم ديگه راستشو ميگم هر چي شد بزار بشه ، گفتم مامان خب من دوست دارم جوراباتو .. گفت يعني چي ؟ گفتم بابا من به پاها و جوراباي خانوما علاقه دارم .. نميدونم چرا .. مامان پريسا چشماش گرد شده بود . گفت پس واسه همين اونروز پاهامو ماساز ميدادي ؟ .. گفتم اره ... خنديد و گفت سعيد واقعا كه ديوونه اي تو .. آخه پا و جوراب هم چيزيه كه آدم دوس داشته باشه ؟ گفتم چيكار كنم دست خودم نيست ...گفت تو حس فوت فتيش پيدا كردي پسرم ، من تعجب كردم و گفتم مامان تو از كجا ميدوني ؟ گفت يادت نره من كتاب هاي روانشناسي زياد خوندم و ديگه اين چيزا رو بلدم .. تو بايد درمان بشي وگرنه در آينده برات مشكل ساز ميشه . من ديگه حالم خوب نبود و تو خماري پاهاي مامان مونده بودم ، گفتم مامان جون فقط يه ساعت پاهاتو به من قرض بده من دارم ديوونه ميشم ، بعدا فكر درمانش هم ميكنيم ،‌مامان پريسا گفت آخه چه فايده اي داره ؟ اين كار بدترت ميكنه ، من به حرفاش گوش ندادم و چهاردست و پا رفتم جلوي پاهاش . سرمو بردم جلو كه مامان رفت عقب و افتاد رو مبل .. گفت نه سعيد جان اين كارو نكن .. من حرف نميزدم و فقط ميخواستم به آرزوم برسم ، پاهاش رو گرفتم تو دستم و عميق بو كشيدم ، مامان چيزي نميگفت و نگاه ميكرد . پاهاشو چسبوندم به صورتم و كف پاشو بوس كردم . همينجوري همه جاي پاشو بوس هاي ريز ميزدم و مامان هم با يه لبخند داشت نگام ميكرد .. بعد زبونم رو در آوردم از از پاشنه ي پاش محكم كشيدم به طرف انگشت هاش ، مامان گفت سعيد جان حداقل بزار پاهامو بشورم بعد .. كثيفه ... گفتم نه ماماني من همينجوري دوست دارم .. بعد انگشت كوجيكشو كردم تو دهنم و ميك زدم ، مامان هم داشت خوشش ميومد و ميگفت آييي قلقلكم ميدي ... دونه دونه انگشت هاشو كردم دهنم و ميك زدم .. بعد زبونم رو بردم بين انگشت هاش و تند تند عقب جلو كردم ، مامان ديگه چشماش رو بسته بود و داشت لذت ميبرد . دهنمو باز كردم و پاشو تا جايي كه ميشد بردم تو دهنم ، بعد مثل فيم هاي سوپر شروع كردم ساك زدن . مامان هم خيلي آروم آه ميكشيد كه آلتم شروع كرد به شق شدن .. بعد از مدتي زير پاهاش خوابيدم و گفتم مامان پاهاتو بكش به صورتم .. هر كاري ميخواي بكن .. فكر كن من برده تو هستم ، اين تنها چيزيه كه ازت ميخوام .. مامان پريسا هم پاهاش رو گذاشت رو صورتم و تكونشون داد . بعد هم انگشت هاي پاي راستش رو كامل كرد تو دهنم و هي بالا پايين ميكرد .. منم مثل حكت قبلي واسش ساك ميزدم ... گفتم مامان دوست داري هميشه برده پاهان باشم .؟ گفت واي سعيد خيلي مزه ميده . خستگي پاهاي آدم از بين ميره ،‌ولي ميترسم مريض بشي ،‌آخه پا كثيفه . من گفتم نترس مامان جون من چون عاشق اين كارم هيچوقت مريض نميشم . و باز شروع كردم به خوردن پاهاش . كيرم داشت شلوارم رو پاره ميكرد .. پاي چپ مامان رو كه رو زمين بود گرفتم و گذاشتم رو كيرم . مامان اولش هيچ كاري نكرد ولي بعد از چند دقيقه شروع كرد به ماليدن كيرم از رو شلوار .. خيلي خوشحال شدم كه مامانم منو درك كرده و داره واسم فوت جاب ميكنه . بعد ديدم پاشو از زير شلوار و شرتم رد كرد و رسوند به كيرم . انقدر ماليد تا آبم اومد . . .

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     

#40 | Posted: 11 Nov 2011 16:32


این داستان رو از یک سایت اختصاصی که داستانهای مربوط به برده های زن و شوهر داره ترجمه کردم.

سال گذشته برای اولین بار در 10 سال زندگی مشترکمان به جامائیکا رفتیم. ما در جایی به اسم club med اقامت کردیم که درست در محوطه بیرونی آن یک ساحل لختی بود و استفاده از آن روی برنامه تور ما هم بود. رفتن به ساحل خیلی راحت بود و ما یک روز تصمیم گرفتیم تا به اونجا بریم و نگاهی بندازیم.
در مدتی که ما در اون کلاب اقامت داشتیم، می توانستیم با نشان دادن کارت هتل به دوتا نگهبان خیلی قوی هیکل که به ما لبخند می زدند و آرزو می کردند که به ما خوش بگذره وارد اون ساحل بخصوص بشیم. ما وارد محوطه شدیم و متوجه شدیم یک بار مشروب در سمت راست هست و رفتیم تا چیزی بنوشیم. ما لباسهای شنا به تن داشتیم، چون لخت شدن در اونجا اجباری نبود، به مشغول دید زدن اطراف شدیم. مسئول بار مشروب آدم جالبی بود که خیلی با همه از جمله ما گرم شد و به ما توضیح داد که برای اولین بار برای همه کمی طول می کشه تا به این محیط عادت کنند و توی اون احساس خجالت نکنند. اون به ما قوت قلب داد که اخساس عجیب ما در مورد این مکان برای همه در اولین بار اتفاق می افته. اون گفت که اغلب مشتریانش حداقل برای یک بار تصمیمی می گیرند که کاملاَ برهنه در ساحل قدم بزنند. همینطور گفت که بیشتر آدمهای اینجا زوج های با سنین مختلف هستند. در مدتی که دو تا گیلاس ویسکی خوردیم آدمهای برهنة مختلفی رو دیدیم که در اطراف ما بودند. هر دومون برای اولین بار یک کیر سیاه دیدیم، البته که تعداد سیاه پوستها هم توی ساحل کم نبود. مردهای دیگه ای هم در اطراف ما بودند که همگی لخت بودند و چون خیلی راحت روی صندلی ها نشسته بودند، لای پاهاشون به راحتی معلوم بود و من تفاوت در کیرها و تخمهای اونها رو می دیدم. همینطور زنهای لخت زیادی هم در اطراف ما بودند، با هیکلها و سن های مختلف، که با اینکه من لزبین نیستم، ولی بعضی هاشون واقعاَ هوس انگیز بودند، مخصوصاَ که اغلب طوری راه می رفتند که توجه مردهای اطراف رو به خودشون جلب کنند.
بعد از حدود نیم ساعتی دید زدن آدمهای برهنة اطرافمان، شوهر 34 سالم، تد، با هیجان از من پرسید دوست دارم یک قدم کوچک تو اون ساحل بزنم، البته لخت لخت، و در همین حال دیدم که داره مایوی شنای خودش رو به دست من میده، اون لخت شده بود. من هم در درونم هیجان زیادی احساس می کردم. تد که مخالفتی از جانب من احساس نکرد سوتین مایوی دو تکه من رو سریع باز کرد و با یک حرکت شورت مایو رو هم از پای من در آورد. از احساس غیر راحتی که داشتم زود به بدنم نگاه کردم. من 32 ساله بودم و با اینکه هنوز بچه دار نشده بودم، اما سینه هام کمی شل و آویزان بود، و خیلی احساس خوش هیکل بودن نداشتم. تد سریع دست من رو گرفت و با خودش به ساحل کشوند. سینه های من و کیر تد با راه رفتن ما به اطراف تکان می خورد و من اولین بار بود که جریان باد رو روی سینه ها و بین پاهام احساس می کردم که بسیار لذت بخش بود.با وارد شدن به آّب، این احساس تقویت شد بطوریکه احساس کردم سینه هام سفت و راست شده اند. کیر تد هم کمی سفت شده بود و معلوم بود احساس اون هم خوبه. من از لخت بودن جلوی این همه آدم غریبه کاملاَ هیجان زذه بودم. وقتی بعد از 15 دقیقه راه رفتن دوباره به سمت بار مشروب می رفتیم، یک زوج خیلی جوان اونجا بودند که هنوز مایو به تن داشتند، و من شنیدم که مرد خیلی آروم به زنش من رو نشان داد و گفت: "سینه های این رو ببین" اگرچه صحبت کردن دربارة اندامهای جنسی دیگران در این ساحل ممنوع بود و من می تونستم اعتراض کنم، اما راستش از ابن که سینه هام تونسته بودند توجه یک پسر جوان حدوداَ 25 ساله رو جلب کنند احساس خوبی کردم. مخصوصاَ که زنش هم خیلی جوان و سکسی بود و نباید بیشتر از 20 سال می داشت.
وقتی به بار رسیدیم، سریع مایوهامون رو پوشیدیم و هر کدوم یک تکیلا سفازش دادیم. برعکس نیم ساعت قبل، دلم می خواست هر چه زودتر از این مکان بریم و به هتل برگردیم. ما به سرعت به اتاقمان برگشتیم و بی هیچ مقدمه ای شروع به سکس کردیم. هیجان هر دو مون خیلی زیاد بود و چندین بار ارضاء شدیم، مخصوصاَ که روشهایی رو انتخاب می کردیم که قبلاَ هیچوقت تجربه نکرده بودیم.
کمی بعد در اتاقمان سفارش غدا دایم و در حالیکه هنوز کاملاَ برهنه بودیم شروع به خوردن کردیم. در حین خوردن، از ساحل لختی ها و فانتزی های سکسی ذهنی مان حرف زدیم، کاری که قبلاَ هیچوقت نکرده بودیم و هردم فهمیدیم که ما سالهای جوانی زیادی از دست داده بودیم، در حالیکه تجربه های جنسی متنوعی نداشتیم و خلاصه بودیم در چند تا روش معلوم و آشنا برای هردومون. واقعاَ می خواستیم تا روشهای دیگری در سکس رو هم تجربه کنیم، خیلی بیشتر از اون حالتهای تکراری در آخر هفته ها.
با هم توافق کردیم که باید چیزهای جدید در سکس رو امتحان کنیم، قبل از اینکه میل جنسی رو از دست بدیم. هر چه بیشتر درباره تجربه هایی که می تونیم داشته باشیم صحبت می کردیم، هیجان زده تر می شدیم. احساس می کردم هر دو دوباره باکره شدیم و داریم دربارة روشهای مورد علاقه مان در سکس صحبت می کنیم. بعد از آن برای اولین بار از تد خواستم که برای بمکم و اون هم آبش رو توی دهانم خالی کنه. وقتی این کارو کردیم، اون آب رو قورت دادم، کاری هرگز فکر نمی کردم اونو انجام بدم. این اولین ماجراجویی جنسی ما بود که برای هر دوی ما لذت بخش بود.
صبح روز بعد دوباره تصمیمهامون رو درباره تجربه های جدید جنسی مرور کردیم و تصمیم دوباره گرفتیم تا اونها رو عملی کنیم. همینطور با هم توافق کردیم و به هم قول دادیم هر وقت یکی از ما از این کار منصرف شد، سریعاً آن رو متوقف کنیم تا آسیبی به رابطه مان نرسد. بعد از 10 سال زندگی مشترک ما مطمئن بودیم که می خواهیم به هم وفادار باشیم، ما فقط دنبال تجربه های جنسی جدیدی بودیم.
بعد از برگشتن به خونه، شروع کردیم به عضویت در سایتها و وبلاگهای جنسی تا روشهای جدیدی یاد بگیریم. به نمایشگاههای هنرهای با مضمون های جنسی می رفتیم و به فروشگاههای محصولات جنسی سرک می کشیدیم. در یکی از این جستجوها با یک سایت مبادله همسران آشنا شدیم، و هردو برای انجام این کار تمایل نشان دادیم. مدتی به امید پیدا کردن یک زوج مناسب دیگه به جستجو پرداختیم. این کار واقعاَ یک حرکت متفاوت بزرگ در زندگی جنسی ما بود که به آرامی اما با اطمینان جلو می رفت. تا اینکه با یک زوج جالب دیگه آشنا شدیم.
بعد از آشنایی با جیم و سو، بین ما در مدت سه هفته چند ایمیل ردوبدل شد تا بهتر با هم آشنا بشیم و در آن ایمیلها در ابتدا با خجالت و کم کم براحتی درباره تمایلات جنسی مون صحبت می کردیم، بطوریکه بعد 3 هفته احساسی مثل دوستهای چندین ساله داشتیم. اونها خیلی به ما کمک کردند تا به این راحتی برسیم، اگرچه اونها هم به تازگی به عضویت سایت درآمده بودند، اما قبلاّ ابن تجربه رو یکبار با یک زوج در همسایگی خودشون انجام داده بودند.
هر دوی اونها 28 ساله بودند، جیم 185 قدش بود و 81 کیلو هم وزنش. سو هم 175 قد و 60 کیلو وزن داشت. هردوی اونها بلوند و چشم آبی بودند و تناسب اندام خیلی خوبی داشتند. ما بعد از 3 هفته برای هم عکسهای کاملاّ لختمون رو برای هم فرستادیم. بدون شک اونها از ما جوانتر بودند و لذا نمی تونستیم خودمون رو با اونها مقایسه کنیم، جیم بدن ورزیده ای داشت و هم قد تد بود اما کیر بزرگتری داشت و کپل های خوش فرم تر. سو هم بلند و کشیده بود و سینه های سفت و صافی داشت که کوچکتر اما خوش فرم تر از مال من بودند. اونها زودتر عکسها شون رو برای ما فرستادند و وقتی عکسهای برهنه مون رو برای اونها می فرستادیم، خیلی مطمئن نبودیم که برای اونها جذاب باشیم، اما اینطور نبود. اونها عکسهای بیشتری برای ما فرستادند و ما هم همین کار رو کردیم.
در هفته چهارم اونها شروع کردند به سوالهای درباره صداقت ما در داشتن یک رابطه واقعی مبادلة همسر با اونها. اونها گفتند که قبلاّ با زوجهای زیادی آشنا شدند اما فقط وقت و انرژی اونها رو هدر داده بودند، لذا اونها می خواستند کمی با احتیاط این رابطه رو شروع کنند. این موضوع باعث نگرانی ما شد چون واقعاّ دلمون نمی خواست اونها رو از دست بدیم و آماده بودیم هر طور شده اعتماد اونها رو جلب کنیم.اونها از ما خواستند تا قبل از ملاقات همدیگه، ما رو در حال رابطة جنسی ببینند. ما داشتیم آزمایش می شدیم و هیچکدوم هم شکایتی نداشتیم. لذا هر شب ساعت 8 شب ما جلوی وب کم برای اونها سکس ترتیب می دادیم. اولین نمایش ما یک سکس معمولی اما در لباس کشیش و راهبه بود که تد اونها رو از یکی فروشگاه لباس جنسی خریداری کرده بود. می خواستیم به اونها نشون بدیم در این رابطه هیچ مانعی نداریم.
بعد از اون ما هر روز بعد از ظهر حدود یک ساعت دربارة چیزهای جدیدی که از سایتها و مجله های سکسی یاد گرفته بودیم بحث می کردیم. ما البته در بحث با اونها هنوز کمی محتتاط بودیم و مدتی طول می کشید تا بتونیم از کلمات واقعی جنسی استفاده کنیم، در حالیکه اونها کاملاَ بی پروا بودند. بعد از یک هفته ما هر شب در برابر وب کم برای اونها نمایش رابطه جنسی نمایش می دادیم که مدام هم وحشی تر، بی پروا تر و برای خودمون جدید تر می شد. در آخرین نمایش یک هفته قبل از دیدارمون، تد، شوهرم، با من از کون سکس کرد و من هم بعدش یک کیر مصنوعی به خودم بستم و همین کار رو با اون کردم. ما در امتحات جیم و سو قبول شده بودیم. و قرار شد هفته بعد همدیگه رو ملاقات کنیم.
هردوی ما به شدت هیجان زده بودیم. جیم و سو وعده شبی رو به ما داده بودند که هیچوقت فراموشش نکنیم. در طول هفته حتی با هم سکس هم نکردیم، چون احساس می کردیم به اونها خیانت می کنیم (چقدر بی تجربه بودیم) و درشت شب قبلش هر دو مون تمام بدمون رو اصلاح کردیم. ما از اونها دعوت کرده بودیم تا به خانة ما بیایند، اما اونها ترجیح می دادند تا در یک رستوران هم رو ببینیم، و بعد از اون برای آشنایی شخصی بیشتر، من با جیم و تد با سو وقت بیشتری برای صحبت داشته باشیم. به درخواست اونها ما یک سوئیت در یک هتل معروف مرکز شهر رزرو کردیم. بازی داشت شروع می شد.
ما هر دو تصمیم داشتیم تا حداکثر لذت رو از این رابطه جدید ببریم و هر دو مصمم بودیم تا این تجربه رو برای اونها هم فراهم کنیم، و لذا می خواستیم تا هر درخواست اونها رو اجابت کنیم.
بعد از یک شام سبک در رستوران، به هتل رفتیم. سو که یک پیراهن زیبا که تا زانو هاش رو می پوشوند، در بطری شراب رو یاز کرد و هر کدوم چند گیلاس نوشیدیم، بطوریکه سرم کاملاَ سنگین شده بود. بر خلاف انتظار ما دو به دو از هم جدا نشدیم، بلکه اونها گفتند که می خواهند دربارة تمایلات جنسی ما سوالهای دیگه ای بپرسند. با توجه به اینکه اونها قبلاَ سوال های زیادی پرسیده بودند، اینبار سوالهای اونها خیلی خیلی شخصی بود و در بارة پنهان ترین لایه های افکار جنسی ما می پرسیدند و ما هم بدون توجه به حضور دیگری به اونها جواب می دادیم.
در حالیکه من داشتم داستانی رو تعریف می کردم که توی اینترنت خونده بودم و در آن یک زن و شوهر در یک رابطه تبادل همسران، به یک سکس گروهی کشیده می شدند، سو به طرف ما اومد و در سمت دیگر همسر نشست و شروع به نوازش بازوی تد کرد. من احساس غریب اما جالبی داشتم که زن دیگه ای داشت همسر من رو لمس می کرد. سو ناگهان صورت تد رو به سمت خودش چرخاند و و حشیانه اون رو بوسید و زبانش رو در دهان تد فرو کرد. همزمان با یک دستش پشت موهای تد رو گرفته بود و با دست دیگرش زیپ شلوار تد رو باز کرد و دستش رو داخل شورت تد کرد. من هم بی اختیار دستم رو به سمت کیر تد بردم، اما ناگهان دستهای قوی رو روی سینه هام احساس کردم. به بالا که نگاه کردن، جیم رو دیدم که از بالای سر من دستش رو توی پیرهن من کرده بود و سینه های من رو توی مشتش گرفته بود. قبل از اینکه بفهمم چی شده، جیم من رو از روی کاناپه بلند کرده بود و داشت به سمت کاناپه روبروی سو و تد می برد. من رو از ارتفاع کمی روی کاناپه رها کرد و روی من دراز کشید و اون هم زبان خودش رو در دهان من فرو کرد. همزمان دست قوی او داشت اندام های پایینی من رو لمس می کرد. موج شهوت قوی در بدن من پیچید که هر گونه مقومت ناخواسته رو از بین می برد. بازی حسابی شروع شده بود.
جیم با حرکات سریع اول شورت قرمز نوی من رو از پام درآورد و بو کرد، بعد دکمه های دامن کوتاه من رو باز کرد و اون رو کناری انداخت و به سرعت بلوز من رو از روی سرم درآورد و با یک فشار سوتین من رو از روی بدنم کند. در پشتم احساس درد خوشایندی از کنده شدن سوتین با فشار داشتم که من رو شهوتی تر می کرد. تا به بدنم نگاه می کردم، دیدم جیم لباسهای خودش رو هم کنده و لخت بالای سر من ایستاده بود. این شهوت انگیز ترین صحنه ای بود که در تمام عمرم می دیدم. با هردو دستم کیرش رو گرفتم که حسابی بزرگ و سفت شده بود. جیم از روی بدن من رد شد و با زبونش شروع کرد به لیسیدن کس من. کیرش جلوی دهان من بود و من هم معطل نکردم. در حالیکه از شهوت بی خود شده بودم، کیر بزرک جیم به همه جای دهانم فرو می رفت و به گوشه های لب ها و دندون هام می خورد و همزمان زبون جیم رو در اعماق کسم احساس می کردم. شرم و حیا از من کاملاَ رفته بود و من احساس خوشایند هرزگی داشتم. قبلاَ خونده بودم که این کار رو اگر با خیس و آبدار انجام بدم، لذت بیشتری برای شریک جنسی داره و من هم تا می تونستم این کار رو کردم.
جیم ناگهان شروع به لیسیدن کلیتروس من کرد که باعث شد بدنم به بالا جهش کنکه، اما چون بدن جیم کاملاَ روی بدن من قرار گرفته بود نتونستم حرکتی کنم. صدای خنده جیم رو شنیدم و دوباره دهانش رو روی کسم احساس کردم. اولین موج ارضاء شدگی کوبنده آمد و باعث شد ناله های خفیفی بکنم و بدنم لرزید، اما جیم دست بردار نبود. این بار کیر بزرگش رو در اعماق کسم حس می کردم که با شدت عقب و جلو می رفت و در بار بدنم با رعشه پر لذتی به آن جواب می داد. دومین ارضاء که احساس کردم، فشار پاشیده شدن آب جیم در درونم هم همراهش بود. سومین ارضاء هم به فاصلة کمی آمد، وقتی که داشت مایعاتی رو که از من خارج می شد به همراه کلیتروس من می مکید. دیگه کاملاَ بی حال و غرق در لذت بودم و خودم رو روی کاناپه رها کرده بودم، به چشمهای جیم زل زدم و با صدای ضعیفی گفتم: لطفاً یکبار دیگه هم منو ارضاء کن.
ناگهان لبخند و نگاه جیم تغییر کرد و با صدای پر تحکمی گفت: انگشتاتو بکن تو کست و خودت ارضاء کن، تا من با این کیسه های شیر حال می کنم.، و همزمان نوک هر دو سینه منو بین انگشتهاش گرفت.
نیرویی از طرف جیم به سمت من می اومد که نمی تونستم در برابرش مقاومت کنم. برای همین هم بی اختیار اول دوتا از انگشتهام و به فاصلة کمی سومی روهم داخل کسم فرستادم و شروع به مالیدن اون کردم. داخل کس من از اسپرم های جیم خیس خیس بود و این موضوع مالیدن رو لذت بخش تر می کرد. در حین این کار جیم هم ندک سینه های من رو بین دو تا انگشت گرفت و بصورت دردناکی آنها رو کشید، اما آنقدر غرق لذت بودم که اعتراضی نکردم و حتی اون رو لذت بخش هم دیدم. وقتی که اونها روی لای دندونهاش گذاشت ومحکم گاز گرفت، چهارمین بار ارضاء شدم که باعث شد آب من و اسپرم های جیم با شدت به بیرون پرتاب بشوند.
جیم من رو روی تخت برگردوند، طوریکه روی دستها و و زانو هام بودم و با درستهاش دوباره کس من رو لمس کرد. قبل از هر حرکتی از جانب من دوباره کیر بزرگش در کس من ناپدید شد. دیگه کاملاً از یاد برده بودم کجا هستم، فقط لذت و شهوت بود. کمی بعد ارضاء دیگه ای رو با شدت پاشش آب جیم درون کسم احساس کردم. اما جیم هنوز دست بردار نبود. دوباره منو به پشت خوابوند و دستور داد تا پاهام رو بالا ببرم و از جداشون کنم، بعد با دستهام مچ پاهام رو محکم بگیرم. بدون تردید اطاعت کردم و کیرش بلافاصله وارد کس من شد. چنان مچ پاهام رو محکم گرفته بودم که انگار عدم اطاعت ار دستور جیم به قیمت زندگیم تموم می شد. آخرین دور این بازی شهوت آلود پاشیده شدن آب جیم و احساس گرمای آن روی صورت من بود. کاملاَ سست بودم و توان هیچ حرکتی نداشتم، اما همچنان پاهام بالا بود و اونها رو محکم گرفته بودم.
جیم پشت گردن من را گرفت و روی تخت نشاند، بعد با لبخند شریرانه ای گفت: شوهرت رو ببین هرزه. از شنیدن هرزه حتی یک لحظه هم احساس ناراحتی نکردم، حتی به نظرم اومد این کلمه بهتریت کلمه برای توصیف من در اون لحظات بود. به کل فراموش کرده بودم که سو و تد هم در اون اتاق هستند. با برگشتن به سمت اونها با صحنه جالبی مواجه شدم، تد به پشت روی زمین دراز کشیده بود و سو، لخت لخت، با هیکلی که مثل مجسمه های الهه ها بود و فقط کفش پاشنه بلند ش همچنان پاش بود روی صورت تد نشسته بود، طوریکه کسش روز دهان و بینی تد بود و داشت اوها رو به هم می مالوند. کیر تد حسابی بزرگ و محکم شده بود و من می دانستم که چقدر از اون کار لذت می بره. سو که متوجه شد ما به آنها نگاه می کنیم، در همون حالت و به سرعت روی کیر تد پرید و اون رو در خودش فرو کرد. تد می لرزید و ناله می کرد که نشانة اوج لذتش بود، و یک دقیقه بعد آبش یا شدت در کس سو خالی شد. سو به سرعت از روی تد بلند شد و به سمت ما آمد، من رو به پشت روی کاناپه خوابوند و کشس رو در حالیکه مخلوطی از آب خودش و اسپرم های تد تز اون بیرون می زد در دهان من گذاشت. من با ولع عجیبی شروع به خالی کردن اسپرم های همسرم از کس این زن کردم. سو هر لحظه بیشتر کسش رو به صورت من فشار می داد و همسرش هم سر من رو طوری گرفته بود که هیچ تکانی نمی تونستم بخورم. من تا آخرین قطره از این مخلوط شیرین و گرم رو از کسش بیرون کشیدم و فرو دادم، اونهم با لذتی وصف نشدنی.
تد در تمام این مدت به پشت خوابیده بود و ما رو نگاه می کرد. هر دو در خلسه ای شهوانی بودیم که ناگهان کسی به در زد و گفت: "سرویس اتاقها. غذای سفارش داده شده آماده تحویل است."
ظاهراَ جیم یا سو در زمانی که من نفهمیده بودم سفارش داده بودند. جیم با تحکم یه تد دستور داد تا غذا ها و نوشیدنی ها رو تحویل بگید. تد هم مطیعانه از جا پرید، برهنه و در حالکه آبهای مختلفی از بدنش جاری بود. روبدوشامبرش را برداشت تا بپوشد، اما سو آنرا از دستش کشید و با صدایی آمرانه گفت: لخت.
تد باز هم اطاعت کرد. در حالیکه سعی می کرد تا بدنش رو پشت در مخفی کنه، غذا ها رو از پیشخدمت جوانی که با تعجب به او نگاه می کرد گرفت و سعی داشت برگة رسید رو هم امضاء کنه. در همین حال جیم ناگهان فریادی زد:" هی مردک، بجنب دیگه. می خوام یه دفعة دیگه هم ترتیب زنتو بدم." وقتی که تد برگشت، صورتش از خجالت کاملاَ قرمز بود، اما من از کیر دوباره راست شده اش فهمیدم که از این تحقیر در برابر یک آدم غریبه خوشش آمده و دوباره شهوتی شده بود.
قبل از شروع به خوردن صبحانه (ساعت 7 صبح شده بود) سو دستهای تد رو گرفت و اونها رو پشت تد قلاب کرد و گفت:" باید بشورمت پسرک." و اون رو به سمت حمام هل داد. تد هم به سمت من اومد و منو در آغوش گرفت و شروع به بوسیدن و لیسیدن لبهای من اون هم به شکلی کاملاً شهوت انگیز کرد. بعد من رو بغل کرد و به حمام اتق خواب سوئیت برد و در داخل وان شروع به شستن من کرد. صابون خوشبویی را روی سینه های من می لغزاند و به بدن پر از کف من دست می کشید. در آخر ناگهان صابون رو در داخل کس من فرو کرد و با فشار آب، آنرا هم تمیز کرد. من حالا تمیز، آرام و البته گرسنه بودم.
جیم و سو برای صبحانه هم برنامه داشتند. وقتی از حمام بیرون آمدیم، جیم درون اتاق خواب به آرامی تمام بدن من رو با حولة نرم و سفیدی خشک کرد. بعد دست من رو گرفت و از اتاق به هال وارد شدیم. روی میز غذاخوری بزرگی که در سوئیت بود، تد به پشت خوابیده بود و دستهاش بالای سرش بود. سو، کاملاَ برهنه در حالیکه دوباره کفش های پاشنه بلندش به پاش بود داشت از روی سینی صبحانه موادی بر می داشت و با اونها بدن لخت و کاملاَ تراشیده شدة تد رو می پوشوند. جیم به من گفت من هم روی میز برم در جهت خلاف تد دراز بکشم، طوری که از بالای سر دستهای هم رو یگسریم. سو بسرعت مشغول آرایش بدن برهنة من با صبحانه کرد. روی سینه هام خامه گذاشت، شکمم رو با مربای توت فرنگی پو شوند، و با کرم شکلات رانهایم رو رنگ آمیزی کرد. در آخر یم موز رو با پوست توی کسم جا داد که نصفش بیرون مونده بود. صبحانه اون دو نفر حاضر بود. سو شروع به لیسیدن بدن تد کرد و کیر تد هم به سرعت بزرگ و محکم شد. این موضوع لیسیدن شکلاتهای روی کیر اون رو برای سو راحت تر می کرد. زبان قوی جیم هم به سراغ من اومئ، سینه هام رو از خامه پاک کرد و با عبور زبانش از روز شکمم، به موز درون کسم رسید که اونرو با دندون گرفت و به جلو و عقب برد. احساس خوبی از پاهام به بدنم دوید.

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you

     
صفحه  صفحه 4 از 6:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / (Fetish Stories) داستان های فتیش بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.