| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

جوجه خروس با زن حاجی

#1 | Posted: 22 May 2011 04:34 | Edited By: Avizoon2
داستان های جوجه خروس با زن حاجی

قسمت اول
من حمید هستم در این لحظه 22 سال دارم و هلو های امسال را که بخورم وارد 23 می شم . اصفهانی هستم و در یکی از شهرستانهای اطراف اصفهان دارم درس میخونم . بابام هم پیش یکی از این حاجی بازاری های اصفهان حسابداری می کنه . خودمم واسه اینکه دستم تو جیب خودم باشه تو کار نصب ماهواره هستم و در کل هر کاری که بوی پول توش بیاد را انجام می دم.
خب داستانی که می خوام واستون تعریف کنم بر می گرده به زمستون پارسال که یه سرمای عجیبی اومده بود و واسه تهرانی ها یه هفته تعطیل شده بود ( واسه ما هم فقط سرماش اومد ) . تو همون سرما بود که حاجی و چند تا از همون رفقای شیکم گنده بازاریش هوس سفر مالزی به سرشون زده بود و خلاصه بار و بندیل و بستن و رفتن مالزی واسه صفا . این حاجی هم همونجور که حتما خودتون فکرشو کردین یه پیرمرد هفتاد و خورده ای ساله هست که صدای کلنگ قبرش هواست ولی انگار تا ما را زیر خاک نکنه قصد سفر به دیار باقی را نداره !!!
خلاصه شب شد و بابام اومد خونه و از رفتن حاجی و این کس شعرا یه کم صحبت کرد . داشتیم شام را می خوردیم که یهو بابام حرف خرید واسه زن حاجی را پیش کشید و به من گفت که اگه کاری داشت تو باید واسش زحمتشو بکشی . منم همونجا یه لحظه خشکم زد و بعد چند لحظه به خودم اومدم گفتم مگه من نوکر خونه زاده حاجی هستم ؟؟!! می خواستی بهش بگی نوکر بابات غلوم سیاه بود . این مایه دارا حرومزاده فکر می کنند بقیه باید فقط جلوشون دولا و راست بشن و تعظیم کنن . ( این ها حرفهایی بود که من سر سفره می زدم ) . از اون طرف مادرم پشت سر من در اومد و گفت حاجی مگه خودش پسر نداره که حمید بیاد نوکری این تازه به دوران رسیده ها را بکنه . ( یادم رفت بگم همین حاجی یه پسر لاشی داره که الان فکر کنم ترم دوم باشه , اونم داره تو یکی از دانشگاههای آزاد اطراف اصفهان که زیادم دور نیست رشته زمین شناسی ( به قول ارحام صدر لنگ و پاچه شناسی ) می خونه و واسه اینکه بهتر بتونه درس بخونه از همون ترم اول با چند تا رفقای مایه دار مثل خودش خونه دانشجویی گرفته بودن تا هر شب دخترای مردم را به سیخ بزنند .!!!
خلاصه داشتیم این جر و بحث ها را می کردیم که آخرش بابام اعتراف کرد و گفت من خودم از دهنم در رفت یه تعارف زدم که اگه زنش کاری داشت بگه تا واسش انجام بدیم ، حاجی هم سریع بل گرفت و گفت باشه . دیگه وقتی بابام این حرف را زد من چیزی نگفتم آخه احترام خیلی زیادی واسش قائل هستم ولی خب در کل بد جوری حالم را گچ گرفت . مادرم هم که دید اوضاع از این قراره شروع کرد به دلداری دادن من و گفت حالا آیا عالم کاری باشه که لازم بشه تو واسشون انجام بدی . حتما حاجی همه چیز را مهیا کرده و بعد بار سفر را بسته . منم دیگه زیاد چیزی نگفتم و گفتم حالا تا ببینم چی میشه ؟؟!!
یه دو سه روزی از رفتن حاجی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد . من هم ظهر از دانشگاه اومدم خونه و یه کم نشستم با مادرم به صحبت کردن و غیبت کردن از حاجی و زن حاجی و اینکه خوشبختانه انگار خبری ازشون نشد . خلاصه داشتیم پشت سرشون کلی حرف می زدیم و می خندیدیم که همون وقت بابام از راه رسید . وقتی بابام اومد سفره را پهن کردیم و نشستیم به کوبیدن گوشت و لوبیا یا به قول تهرونی ها همون آبگوشت بزباش . داشتیم به نوبت می کوبوندیم و همین جور قر و اطوار میومدیم که دوباره یه کیر خوردیم ( نمیدونم چرا ما همه بحث های فلسفی و خانوادگیمون سر غذا خوردن شروع میشه ؟؟!! ) . سرتون را درد نیارم بابا در اومد گفت زن حاجی امروز زنگ زده حجره و گفته این آنتن ما به هم ریخته و من تنهام تو خونه حوصلم سر میره . گفت به آقا پسرتون بگین اگه زحمتی واسشون نیست بیان یه سری بهش بزنن .
وقتی این حرف را شنیدم گفتم حالا باید تو این سرما ( سرمایی که همونجور که خوتون می دونین واقعا تخم های آدم قندیل می بست ) برم واسه زن حاجی کار مفتکی بکنم . خلاصه بابام اصرار کرد و گفت برو این زبون بسته هم تنهاس و گناه داره . ( راستی یادم رفت بگم این زن حاجی در اصل زن دوم حاجی بود . چون زن اولیش انگار یه مریضی داشته و بچه دار هم نمی شده و خلاصه همون اوایل از این زندگی تخمی راحت شده بوده و حاجی بلافاصله این خانوم مثل هلو را که جای دخترش بوده را می گیره ) این ها حرفهایی بود که بعد ها از زبون خود زن حاجی شنیدم .
خب برسیم به ادامه داستان . کم کم راضی شدم که برم واسش درست کنم . به بابام گفتم حالا کی باید برم . بابام گفت هر وقت تو بخوای , می خوای هین امشب بری ؟؟
گفتم تو این سرما شب برم بالا پشت بوم مثل چوب خشک می شم . گفت خب بعد از ناهار برو . با تعجب بیشتر گفتم همینم مونده که بلند شم همین حالا برم واسه خانوم آنتن نصب کنم که پیش خودشون فکر کنند خیلی واسشون هلاک هستیم !!!
تازه بذار یه ذره کلاس بذاریم واسش حالا فردا که از کلاس اومدم می رم براش درست می کنم . مامانم با این حرفم خیلی حال کرد و گفت ماشالا پسرم سرش تو حسابه !!
اولش یه کم از این حرفش تعجب کردم چون من همیشه سرم تو حساب هست ولی بعد که یه کم فکر کردم دیدم کاری به حساب نداشته از این حرفم خوشش اومده که فهمیده من نظر به هیچ کسی ندارم ولی غافل از این که یکی دیگه به من نظر داره !!
خب اون روز گذشت و فرداش اومد صبح زود بلند شدم که برم دانشگاه آخه اون روز فقط یه کلاس داشتم و اون هم درسی نبود به جز درس تخماتیک کلاسیک تنظیم بچه . رفتیم سر کلاس و یه کم از این کس شعرای استاده گوش کردیم تا تموم شد و اومدیم بیرون این استاده جاکش هم خیلی سخت گیر بود و می گفت اگه یه جلسه غیبت کنین حذفتون می کنم و شوخی هم با کسی نداشت و گرنه من آدمی نیستم که واسه یه کلاس تخمی بلند بشم این همه راه را برم و برگردم .
خلاصه ساعت 8 تا 9:30 کلاس بود تا اومدم بیام سوار اتوبوس بشم و برسم اصفهان ساعت شد 12 و این جوری بود که یه نصفه روزم کاملا واسه یه کلاس کیری به گا رفت .
رسیدم خونه و بلافاصله اومدم نشستم یه تحقیق واسه یکی از این ترم پایینی ها در بیارم تا شنبه ببرم بهش بدم . بابام هر روز ساعت 2 به بعد میاد خونه و ما همون وقت ناهار می خوریم . خلاصه تو این دو ساعت نشستم یه سرچ کردن و کپی و پیست کردن و بعد هم تو word تنظیم کردنش . سریع جمع و جورش کردم و پرینت گرفتم و گذاشتم تو پاکت . بابام هم دیگه اومده بود و سفره را پهن کرده بودند و مامانم داشت غذا را می کشید و بابام هم همین جور از تو آشپزخونه می گفت حمیـــــــــــد !!!! ( مثل تو این تبلیغات که تو این تلویزیون تخمی ایران می ذاره ) این یعنی اینکه غذا یخ کرد پاشو بیا ناهار . منم یه اخلاقی دارم وقتی می شینم سر یه کاری تا تمومش نکنم ول کن نیستم ولی خب دیگه کارم تموم شده بود . کامپیوتر را خاموش کردم و دور و برم را جمع و جور کردم و رفتم واسه نهار . جاتون خالی اون روز چلو مرغ و آلوچه داشتیم . منم خیلی این غذا را دوست دارم نشستیم به خوردن و من هم که از صبح ساعت 6 تا حالا هیچی نخورده بودم مثل یه گاو خوردم . نهار را خوردیم و من کمک مامانم شروع کردم به جمع و جور کردن ظرف و ظروف ها . بعدشم یه حال اساسی دادم و وایسادم ظرف ها را شستم ( کلی هم مورد تشویق و تحسین قرار گرفتم ) . بعد هم چای که دیگه دم کشیده بود را ریختم تو استکان و با پولک و قوری گذاشتم تو سینی رفتم تو هال که بابا مامانم نشسته بودن تلویزیون می دیدن . خلاصه یه کمی هم اونجا ماشالا و ..... شنیدم و چای را خوردیم و اومدم بالش را بزنم زیر سرم برم واسه خواب که بابام گفت مگه نمیخوای بری اونجا ؟؟ گفتم اونجا کوجاس ؟؟!!
گفت خونه حاجی دیگه . تازه یادم اومد که ای بابا امروز قراره برم خر حمالی مفتکی . اگه یادم بود انقدر خودم را پشت کامپیوتر خسته نمیکردم !!
بابام گفت امروز دوباره زن حاجی زنگ زد و گفت پس کی میایی ؟؟ منم بهش گفتم پسرم گفته امروز بعد از ظهر میام اونهم گفته پس حدود ساعت 3:30 منتظرم . نگاه کردم به ساعت دیدم 5 دقیقه مونده به 3 گفتم باشه حالا می رم . رفتم وسایل و آچار ماچارام را آماده کردم که برم ولی اون روز یه کم کر کثیف بودم آخه 4 روز بود حموم نرفته بودم و ریش هامم همه کیری شده بود . خلاصه رفتم جلوی آینه و یه کم موهامو صاف و صوف کردم ولی دیگه وقت واسه ریش زدن نبود و تازه اگرم میخواستم زیاد به خودم ور برم تابلو می شدم !!
خلاصه ساعت حدود 3:15 شده بود که وسایلمو گذاشتم تو خورجین عقب موتور و آدرس دقیق را از بابام گرفتم و راه افتادم به رفتن وقتی آدرس را نگاه کردم دیدم خونه حاجی پس زیاد هم دور نیست . سوار شدم و رفتم ولی به خاطر اینکه یه وقت برادران نیروی افتضایی گیر کیری ندهند بهم بیشتر از کوچه پس کوچه ها رفتم تا نزدیکای خونشون که رسیدم یه کم پرس و جو کردم گرچه تو اون محله ها زیاد کسی به کسی نیست ولی خب از روی اسم کوچه و پلاک پیدا کردم . وقتی رسیدم پشت درخونشون ساعت دقیقا 3:30 شده بود . زنگ آیفون را زدم و منتظر شدم تا در را باز کنه تو این فاصله یهو چشمم تازه به نمای ساختمان افتاد . یه سوت دو زمانه زدم و گفتم " بیبین لامصب چی چی ساختس !!! "
همش سنگ گرانیت بود و خیلی قشنگ با چیدن سنگ های رنگی کنار هم طرحهای هندسی خیلی قشنگی در آورده بودند .
داشتم واسه خودم تجزیه و تحلیل مهندسی می کردم که در یهو باز شد .
چند لحظه صبر کردم دیدم خبری نشد تا اینکه یه صدایی که عمرا فکرشو نمی کردم اینجوری باشه از پشت آیفون گفت بفرمایین تو آقای X ( به اسم فامیل صدام کرد )
در را باز کردم و وارد حیاط شدم ............... وای اینجا کجاست دیگه ؟؟؟ بهشت شداد که میگن همینه ؟؟!! وقتی وارد شدم چند لحظه خشکم زده بود و فقط محو جمال این کاخ کوچولو شده بودم . داشتم واسه خودم همه جای خونه را بر انداز می کردم و می رفتم جلو اصلا حواسم نبود که من واسه چی اومدم اینجا ؟؟ با اینکه اوج سرمای زمستون بود و همه درخت ها خشکیده بودند ولی باز دیدنی بود . یه آبنما وسط حیاطش بود که از شدت سرما 2 یا 3 سانتی آبش یخ زده بود . من داشتم همین طور که موتور به دستم بود همه جای خونه را می دیدم و واسه خودم صفا می کردم که یه کم دم همون آبنما مکث کردمو وایسادم به تماشا کردن که دیدم 10 یا 12 ماهی قرمز بزرگ دارند زیر آب ها واسه خودشون حال می کنند . نگاه کردم دیدم انقدر یخ بسته که حتی جایی واسه هوا نمونده . سریع پریدم پیچ گوشتی چار پخ را از عقب موتور برداشتم و یه چند تا سوراخ با ضربه زدن تو یخ ها انداختم که ماهی های زبون بسته بتونن اکسیژن بگیرن . معلوم نبود اصلا کسی به این زبون بسته ها سر زده بود یا نه ؟؟!! برگشتم بیام طرف موتور که دیدم انگار سنگینی نگاه یه نفر را دارم احساس می کنم .سرم را بالا کردم دیدم بله زن حاجی یه چادر سفید مثل چادر نماز سرش کرده و وایساده تو تراس طبقه بالا ، اومدم لب تر کنم بگم سلام که سریع با همون صدای رویاییش گفت زحمت ماهی های ماهم افتاد به گردن شما !! ( اینکه میگم صدای رویایی داشت واسه اینکه کمتر کسی را دیده بودم که اینجور ناز صحبت کنه مخصوصا این زنهای اصفهانی که همشون اسو فسشون هواس ) سریع خودمو جمع و جور کردم و اول سلام کردم بعد گفتم اختیار دارین خواهش می کنم ، خب این زبون بسته ها هم واسه خودشون زندگی دارن دیگه . گفت بله حالا بفرمایین بالا که بیرون خیلی سرده . اومدم موتور را بذارم همونجا تو حیاط و وسایلمو بردارم برم بالا که گفت چرا نمی ذارین تو پارکینگ ؟؟ گفتم پارکینگ ؟؟ گفت بله از همین راه مستقیم بیایین جلو . رفتم جلو و یه در کشویی شیشه سکوریتی بود . با فشار یه انگشت راحت باز می شد . دیدم یه 206 اسپرت همون گوشه پارک شده . با خودم گفتم صد در صد ماله این پسرشون هست . موتور را گذاشتم و رفتم جلو تر پارکینگ که تموم می شد بعد اونطرفش هم به صورت الی یه در دیگه که رفتم جلو . وای استخر با کاشی های آبی و سرمه ای و یه گوشه هم آسانسور و پله ها بود . یه آهی کشیدم و از کنار استخر رد شدم تا رفتم از پله ها بالا و خودمو رسوندم به پشت در تا اومدم بزنم به در باز شد و یه پری با همون چادر سفید با گلهای کوچولوی صورتیش جلوم ظاهر شد . وای من چی فکر می کردم و چی می دیدم ؟؟؟!!! اصلا اولش پیش خودم فکر کرده بودم یه پیرزن 60 ساله هست این زن حاجی ولی بعد که تو تراس دیدمش به نظرم جوون تر اومد ، اما حالا که داشتم از فاصله نیم متری می دیدمش کیر زدم به کل فرضیاتم !!! یه خانم چهل و خورده ای ساله که وقتی می دیدیش بیشتر از 30 نمیتونستی بهش نسبت بدی . دوباره بهش سلام کردم و اونم گفت سلام پسرم خوبی ؟؟ گفتم ممنون ، گفت حالا چرا دم در وایسادین بفرمایین تو . گفتم چشم . بند کفشهامو باز کردم و رفتم تو وای این خونه انگار همه جاش واسه آدم سورپریز بود . یه خونه مایه داری به تمام معنا با یه سلیقه خیلی قشنگ و ترکیبی از سنتی و تکنولوژی چیده شده بود . همین جور که وارد شدم فقط محو جمال خونه شده بودم . اصلا چند لحظه زن حاجی با اون مشخصاتش که بیشتر واستون توضیح می دم به کلی از یادم رفت که دوباره همون صدا گفت چرا وایسادین بفرمایین بشینین یه کمی گرم بشین و یه گلویی تازه کنین . گفتم چشم میشه یه نگاهی به دستگاهتون بندازم ؟؟ گفت بله خواهش می کنم کنترل دستگاه را برداشتم که ببینم قلق منو هاش چه جوریه ؟؟ خیالم راحت شد چون دستگاهش هایویژن بود و منوش مثل استارست 200 بود . منم که کار کردن با این نوع دستگاه را از حفظم . یه نگاهی کردم ببینم چند تا ماهواره داره و کدوماش به هم ریخته که باز خیالم راحت تر شد . چون فقط یه ماهواره هاتبرد بیشتر نداشت . تا داشتم کانال ها را پایین و بالا می کردم دیدم همون پری از آشپزخونه اومد بیرون با یه سینی . هرچی بهم نزدیک تر می شد هم بیشتر پی به جزئیات اندام خودش می بردم و هم بوی قهوه بیشتر مستم می کرد . اومد جلوم دولا شد گفت بفرمایین . گفتم دستتون درد نکنه چرا زحمت کشیدین . اومدم فنجون را از سر جاش بردارم که تازه چشمم افتاد به اون تاپ یاسی رنگش که از زیر چادرش می درخشید و زیر اون تاپ یقه گشاد هم دو تا پرتقال تامسون که آدم همون وقت می خواست بپره بخوردشون تا جیگرش حال بیاد داشت کنتاکت میزد . چشمم که افتاد بهشون یه لحظه رفتم تو آسمون هفتم و برگشتم ولی از اونجایی که آدم هیزی نیستم سرمو انداختم پایین و قهوه را برداشتم . وقتی برداشتم گفتم خیلی ممنون چرا زحمت کشیدین . گفت خواهش می کنم چه زحمتی ؟؟ قهوه را بو کردم واقعا بوش آدم را مست می کرد . پیش خودش فکر کرد ما تا حالا از این چیزها ندیدیم و نخوردیم گفت قهوه که دوست دارین . گفتم بله ولی من همیشه نسکافه را با شیر می خورم . گفت خب بده من تا واست با شیر درست کنم . منم که یه قلپ ازش خورده بودم و دیدم خیلی تلخه یه تعارف زدم گفتم آخه زحمتتون میشه و فنجون را دادم بهش . گفت نه خواهش می کنم چه زحمتی پسرم تو هم مثه پسر خودم میمونی . سینی را برداشت و رفت تو آشپزخونه و تا داشت می رفت منم از پشتم اون باسن خوش تراشش را ور انداز می کردم که با اینکه چادر سرش بود ولی بد جوری یکو بدو می کرد . رفت تو آشپزخونه و تا داشت کار می کرد بهم گفت راستی من هنوز اسم شما را نمی دونم پسرم . یه کم مکث کردم و بعد کفتم اسم من ؟؟ حمید !! گفت به چه اسم خوبی ، خب چند سالته آقا حمید . گفتم فکر می کنم 22 . زد زیر خنده و گفت فکر می کنی ؟؟؟!!! گفتم آخه تو این دوره و زمون نمیشه به هیچ چیزی یقین داشت حتی شناسنامه !!! صدای خندش بیشتر شد و گفت خب پس باید هم سن وسال احسان ما باشی . منم زیر لبی گفتم به تخم چپ مشت عباس !! قهوه که دیگه شده بود شیر قهوه را دوباره اورد و برداشتم دوباره گفتم شرمنده خیلی ممنون . گفت دشمنت شرمنده خواهش می کنم . داشتم یواش یواش می خوردم که فهمیدم داره زیر چشمی منو ور انداز می کنه ، سریع تمومش کردم و مثه فنر از جام پریدم و گفتم خب دیشتون کجاست ؟؟ زن حاجی که دیگه از این به بعد پری میگم بهش ( چون واقعا مثه یه پری هست ) انگار از حال خودش خارج شده بود و تا اومد به خودش بیاد چند لحظه طول کشید گفت جان ؟؟ فهمیدم که تو این عالم نبوده بهش گفتم دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود . گفت نوش جانت . بهش گفتم حالا میشه بهم بگین دیشتون کجاست . گفت آره بالا پشت بومه و خودش اومد در را باز کرد و بعد کلید آسانسور را زد و گفت بیا از اینجا برو خسته نشی . رفتم بالا دیدم فیتون LNB شون از این پلاستیکی تخمی ها بود و از سرما انگار ترکیده بود و LNB ول شده بود . خلاصه دیدم کارم خیلی راحت شده . سریع پریدم بازش کردم و یه فلزی واسش بستم و بعد هم تو رسیور و تلویزیون LCD خودم نگاه کردم دیدم همشو داره با بالاترین سیگنال می گیره . وقتی کارم تموم شد نگاه کردم به ساعت دیدم هنوز یه ربع نشده که من اومدم بالا . اگه به همین زودی برم پایین پیش خودش فکر می کنه هیچ کاری نکردم . LNB شون از این دو سوزنه ها بود ، سر سیم ها را دنبال کردم دیدم یه سیم رفته بود طبقه بالا و یکی هم طبقه پایین ، خلاصه یه 5 دقیقه ای واسه خودم رو پشت بوم کس چرخ زدم و ساختمانهای اون اطراف که هر کدوم واسه خودش یه کاخ بود را دید زدم . ولی دیدم داره کم کم سردم میشه . وسایلو جمع کردم و اومدم پایین .
اومدم پایین دیدم در نیمه باز هستش زدم به در تا اگه سرش بازه خودشو بپوشونه و بیاد و در را باز کنه . از تو صدا کرد گفت بفرمایین تو ، منم رفتم دیدم نشسته بود روی کاناپه و داشت واسه خودش مجله می خوند . رفتم تو ودوباره سلام کردم اونهم گفت سلام خسته نباشی آقا حمید . کارت تموم شد ؟؟؟!!! گفتم بله . گفت چقدر زود ؟؟!!. گفتم خب ما اینیم دیگه !! گفت هر بار میریزه به هم یه نفر میاد انقدر طول میده که اعصاب همه را خورد می کنه . ماشالا شما چقدر زرنگ هستی . منم گفتم لطف دارین . خودم رفتم کنترلشو برداشتم و چند تا فرکانس جدید بهش دادم و گفتم بفرمایین صحیح و سالم تحویل شما !!
گفت ممنون زحمت کشیدی پسرم زحمت کشیدی . از این به بعد هر بار مشکلی پیش اومد پس باید بگم خودت بیایی زحمتشو بکشی . گفتم ایشالا که دیگه مشکلی پیش نمیاد چون واستون یه فیتون فلزی بستم که هیچ وقت دیگه نشکنه .
گفت دستتون درد درد نکنه ، این چند روز که قطع بود خیلی حوصلم تو خونه سر می رفت . با اینکه همه برنامه هاش چرت و پرت هست ولی خب بهش عادت کردیم دیگه . کنترل را دادم بهش و گفتم خب من دیگه زحمت را کم می کنم .
راستی طبقه پایین هم رسیور دارین ؟؟ گفت آره تو اتاق احسان هست ولی اون خودش بعدا کانالهاشو درست می کنه . حالا که از روزیکه حاجی رفته اومده ماشین خودش را گذاشته و ماشین حاجی را برداشته رفته و اصلا هم نمیگه من اینجا تنهایی مردم یا زندم ؟؟ گفتم دور از جون خب جوونیه دیگه !! گفت خب شما هم جوونی و هم سن و سال اون ولی من فکر نکنم کارهایی که اون می کنه شما بکنی . گفتم بهش خب ماهم آب نیست که شنا کنیم وگرنه می تونیم شناگر قابلی باشیم . وقتی این حرف را بهش زدم ابروش را انداخت بالا و منم برق شیطنت را تو نگاهش احساس کردم . گفتم خب دیگه اجازه می دین .گفت خواهش می کنم وبازم تشکر و .....
اومدم وایسادم بیرون و داشتم بند کفشامو می بستم که دیدم رفت تو اتاق .کفشام را پوشیدم و دوباره خداحافظی کردم که از تو اتاق صدام کرد و گفت یه لحظه صبر کنید !! وایسادم دیدم یه سر رسید دستش بود و اومد جلو . لای سر رسید را باز کرد و گفت من نمیدونم چقدر تقدیم کنم . هرچقدر که میدونین خودتون بردارین . نگاه کردم دیدم ده پونزده تا 5 تومنی تا نخورده جلوم گذاشته . گفتم قابل شمارا نداشت باشه بعدا حساب می کنم با حاجی . گفت آدم عاقل نقد را ول نمیکنه و نسیه را بچسبه پسرم . بالاخره توهم زحمت کشیدی ، حالا کو تا حاجی بیاد ؟؟ ( با این حرفش خیلی حال کردم چون واقعا پری زن دست ودل بازی هست برعکس حاجی که جون به عزرائیل قسطی می ده !!! ) دست کردم و یه دونه 5 تومنی ها برداشتم و گفتم همین قدر کافیه . یه نگاهی به من کرد و گفت همین ؟؟ خودش دست کرد و دوتا دیگه هم برداشت بهم داد . گفتم نه همین قدر کافیه آخه کار زیادی نکردم !! گفت نه من که میدونم تعارف میکنی . بگیر بالاخره توهم دانشجویی و واسه خودت خرج داری . خلاصه با اینکه اون موقع بدم اومد ازش چون احساس کردم می خواد صدقه بده آخرش قبول کردم و برای اینکه منم یه حالی بهش داده باشم گفتم راستی اگه بخوایین واستون پروگرام هم می کنم . گفت ااااه کاش زودتر گفته بودی . حالا باشه تو همین هفته می گم اگه زحمتی نیست بیایی واسم پروگرام کنی . گفتم نه اگه می خواهین باید بدین تا ببرم خونه و براتون بیارم . گفت باشه خبرش را بهت میدم .
تشکر کردم و خداحافظی کردم و اومدم پایین و موتور را برداشتم . دوباره چشمم به همن 206 افتاد .گفتم بگو پس چرا ماشینو گذاشته اینجا نگو می خواسته کمری را دودر کنه بره باهاش داف بلند کنه !!!
اومدم از پارکینگ بیرون و دوباره رفتم سر آبنما یه نگاهی به ماهیا بندازم دیدم همشون جمع شدن دور سوراخ ها و دارن واسه خودشون حال می کنند . گفتم شما ها منو نداشتین چی کار می کردین ؟؟
برگشتم که برم دیدم پری وایساده پشت پنجره داره منو نگاه می کنه منم یه دست واسش تکون دادم و خداحافظی کردم اونم واسم دست تکون داد و از کاخ رفتم بیرون .
برگشتم اومدم خونه دیگه ساعت حدود 4:30 شده بود . مامانم گفت چقدر زود برگشتی . گفتم خب کارم زود تموم شد و رفتم تو اتاقم چون خیلی خسته بودم و از ساعت 6 بیدارشده بودم . خیلی خوابم میومد رفتم رو تخت دراز شدم و تا ساعت 7 خوابیدم با صدای زنگ گوشیم بود که داشتم کم کم بیدار میشدم گوشی را برداشتم ببینه کیه . از شرکت اینترنتی که دارم سرویس می گیرم دختره زنگ زد و گفت شارژتون داره زمانش تموم میشه و دو روز دیگه بیشتر وقت ندارین . خلاصه می گفت پولو بردار بیار تا واست تمدیدش کنیم . منم تو حال خواب و بیداری گفتم باشه فردا میام ( آخه فرداش پنجشنبه بود و منم کلاس نداشتم ) .
بلند شدم و دیدم کسی خونه نیست یه آبی به دست و صورتم زدم و یه کم حالم سر جاش خواستم برم تو خیابونا به ذره بگردم و یه سری هم به رفقا بزنم که دیدم حسش نیست هواهم انقدر سرد شده بود که اصلا حالشو نداشتم . یاد این فیلم American pie که اسمش هست Beta House افتادم که سه چهار روز بود دانلود کرده بودم و دنبال یه فرصت مناسب می گشتم تا ببینمش افتادم . رفتم کامپیوتر را روشن کردم و نشستم به تماشا و کلی حال کردم . ( به شما هم توصیه می کنم اگه این یکیشو ندیدین حتما دانلود کنین ) .
خلاصه فیلم تموم شد و کم کم مامان و بابام که رفته بودن باهم بیرون اومدن خونه . نشستیم به تلویزیون تماشا کردن که مامانم گذاشت کانال 3سریال بیداری را ببینیم . ( اه چه سریال تخمی ) . خلاصه تا شب بالاخره با این کنترل انقدر کلنجار رفتیم وکانال عوض کردیم که موقع خواب شد . ساعت 12 شب رفتم بخوابم . هرچقدر دنده به دنده افتادم خوابم نبرد از یه طرف اون سینه ها واون باسن جلوی چشنام میومد از یه طرف عشق وحال این آمریکایی ها تو این فیلم و از یه طرفم زندگی مایه داری و خلاصه واسه
     
#2 | Posted: 22 May 2011 15:47
*****
*****
داستان های جوجه خروس با زن حاجی قسمت دوم

نگاه کردم دیدم شماره موبایله ولی برام آشنا نبود شمارش . گفتم الو . یه صدای ناز گفت الو سلام آقا حمید . منم سلام کردم گفتم بفرمایین . گفت چه کار می کنین با زحمت های ما ؟؟ گفتم خواهش می کنم ولی ببخشید شما ؟؟ گفت یه جا نیاوردین ؟؟ گفتم نه متاسفانه . گفت من خانوم حاجی هستم ، دیروز زحمت کشیدین اومدین واسه ماهواره . تازه شناخنمش گفتم بله بله خوبین شما ؟؟ شما چطورین با زحمتای ما . دوباره گفت نه پسرم این حرفا چیه ؟ بهش گفتم من دیروز به شما شماره ندادم انگار !!
گفت زنگزده حجره و از بابام گرفته . بعد گفت آقا حمید دیروز گفتی میشه این دستگاه
ما را پروگرام کنی . گفتم بله گفت خب اگه زحمتی نیست میشه تشریف بیارین بگیرین دستگاه را . منم چون دیروزش بهم حال داده بود و پول بیشتر بهم داده بود گفتم باشه به روی چشم حتما میام . گفت کی می تونی بیایی ؟؟ یه نگاه کردم به ساعت دیدم 12:30 شده بود ، گفتم الان می تونم بیام . گفت خیلی خوبه پس من منتظرم . بلند شدم رفتم بالا و همونجا تاکسی گرفتم و رفتم در خونشون . وقتی رسیدم دیگه ساعت شده بود 1 بعد از ظهر . زنگ آیفون را زدم بعد چند لحظه گفت بیا بالا آقا حمید . منم رفتم تو و دوباره سریع رفتم طرف آبنما و یه سری به ماهیا زدم . دیدم اوضاعشون روبراس و برگشتم اومدم برم بالا دیدم باز دوباره داره از پشت پنجره نگام می کنه ولی به روی خودم نیاوردم و سریع رفتم بالا ( دیگه ایندفعه خونه واسم تازگی دیروز را نداشت ) . رفتم بالا دیدم دوباره در بازه زدم به در گفت بیا تو حمید آقا . منم کفشهام را در آوردم و رفتم تو . سلام کردم دیدم وای باز همون خانوم خوشگله با همون چادر سفیدش تو آشپزخونه وایساده بود و داشت برنجش را صاف می کرد . اونم جواب منو داد ولی چون روش به طرف من نبود نتونستم خودشو ببینم . گفت بشین پسرم من حالا میام . بوی عطر قورمه سبزی همه جا را گرفته بود و آدم را مست می کرد . رفتم نشستم و داشتم به دکوراسیون و چیدمان خونه نگاه می کردم که بهش گفتم دکوراسیون اینجا سلیقه خودتونه ؟؟
از تو آشپزخونه بلند گفت آره . چطوره خوب هست یا نه ؟؟!! گفتم خیلی قشنگه تبریک می گم بهتون سلیقه خیلی خوبی دارین . گفت لطف داری پسرم . خلاصه برنجشو دم کرد و با یه سینی چایی اومد نشستم کنارم . گفت بفرمایین منم که از بیرون اومده بودم و سردم شده بود گفتم دستتون درد نکنه چقدر هم تو این هوا می چسبه . دوتایی مشغول چایی خوردن شدیم . یه کم ازم احوالپرسی کرد و گفت چه کارایی می کنم ، منم کم کم داشتم باهاش گرم می گرفتم و از کلاس و درس این چیزها یه کم با هم صحبت کردیم . وقتی باهاش حرف میزدم تازه داشتم به جزئیات صورتش پی می بردم . صورتش یه کم گرد هست ( من درست نمی تونم صورت اشخاص را توصیف کنم ولی این پری قصه ما یه چیزی تو مایه های این خواننده لوس آنجلسیه تارا هست ) . بعد از اینکه چای را خوردم خودم پا شدم و گفتم دستگاه را بازش کنم ؟؟ گفت دستت درد نکنه پسرم و خودش اومد کمکم تا سیم برقش را از پریز بکشه بیرون . منم دولا شده بودم تا فیشهای صدا و تصویر و کابل سیگنال را باز کنم که چشمم تازه به پرو پای پری جون افتاد . (اونموقع که کنارم نشسته بود انقدر سفت چادرش را دور خودش گرفته بود که من حتی نفهمیدم شلوارک پوشیده ) وای چه پاهای سفید و گوشتالویی !!!
دستگاه را برداشتم و گفتم خب من می برم پروگرام می کنم و واستون میارم . گفت حالا بمون نهار پسرم بعد برو . وقتی این حرف را زد وسوسم کرد نه به خاطر خودش به خاطر اون بوی قورمه سبزی که دیگه داشت دیوونم می کرد . منم با شک و تردید گفتم نه دیگه مزاحم نمی شم ولی همونجا دلم می خواست سریع بپرم سر قابلمه . گفت تعارف نکن ، من قورمه سبزی پختم دوست داری ؟؟ گفتم بوش داره تا توی خیابون میاد ، من عاشق قورمه سبزی هستم !!!
گفت نهار چی دارین امروز ؟؟ گفتم والا نمی دونم من که صبح اومدم بیرون مامانم خونه نبود . باید برم ببینم چی داریم ؟؟ بعد خودم گفتم خب من دستگاه را میبرم خونه پروگرام می کنم و یه سرک بکشم ببینم غذا چی داریم و بعد تا ببینم چی میشه تازه هنوز خیلی وقت هست تا ساعت 2 !!! گفت باشه پس هر وقت اومدی قدمت روی چشم . گفتم اختیار دارین خدا چشمتونا نگه داره !!
خلاصه دستگاه را واسم گذاشت تو یه ساک دستی و داد بهم .منم سریع خداحافظی کردم و اومدم پایین . پریدم سر خیابون تاکسی را گرفتم و اومدم خونه ( چقدر اون روز پول تاکسی دادم ) وقتی اومدم خونه دیدم هنوز هیشکی خونه نیست . زنگ زدم به گوشی مامانم که ببینم کجاست ، گفت منو خالت امروز اومدیم خونه مامان بزرگت تو و بابات هم مرغ و آلوچه های دیروز را گرم کنید و بخورید . فهمیدم که دوباره کنفرانس خانوادگی دارند . گفتم نه من که دارم میرم پیش یکی از دوستام شاید همونجا هم یه چیزی خوردم . گفت خب باشه پس زنگ بزن به بابات بگو .
گوشی را برداشتم که زنگ بزنم به بابام یهو یاد پری افتادم با خودم گفتم بذار اول زنگ بزنم اونجا و دوباره خودمو دعوت کنم بعد به بابام زنگ میزنم . با موبایل شماره را که زنگ زده بود افتاده بود را پیدا کردم و زنگیدم . الو سلام خانوم x خوبین شما ؟؟ سلام آقا حمید بفرما پسرم . بعد احوالپرسی مختصر ( آخه با موبایل جایز نیست زیاد لاس بزنیم ) گفتم والا راستیاتش من اومدم خونه مامانم خونه نیست و این جور که از ضواهر امر پیداست ناهاری هم در کار نیست . خواستم بدونم اون دعوت به صرف قورمه سبزیتون هنوز سر جاش هست ؟؟ وقتی این حرف را زدم همونجا زد زیر خنده و یه دقیقه ای می خندید ( منم تو دلم می گفتم یالا جواب منو بده قبضم زد بالا !!! ) بعد که حالش سر جا اومد همونجور با حال خنده گفت بیا منتظرتم و منم گفتم الان خدمت می رسم و گوشی را قطع کردم . سریع رفتم کامپیوتر را روشن کردم و دستگاه را وصل کردم بهش و از تو اینترنت پروگرام دستگاه را دانلود کردم و ریختم روش . وقتی داشت پروگرام می شد یاد بابام افتادم . زنگ زدم بهش و گفتم مامان رفته خونه مامان بزرگ منم دارم میرم بیرون ، خودت بیا و غذا را گرم کن . از اونجا که مردها تنهایی نمیذارن هیچوقت بهشون بد بگذره گفت خب منم نمیام خونه . شاگردمونا می فرستم بره دو دست بریون بگیره و همین جا با هم می خوریم . گفت تو هم بیا اینجا . گفتم نه من با یکی از دوستام وعده کردم باید برم ، نوش جونتون شما بخورین .
گوشی را که قطع کردم دیگه پروگرام هم تموم شده بود . دستگاه را برداشتم و گذاشتم تو ساک و کامپیوتر را خاموش کردم و اومدم سوار موتور شدم و رفتم به صرف ناهار !!!
تو راه با خودم فکر می کردم عجب پر رو بازی در آودم و داشتم واسه خودم تجزیه و تحلیل می کردم تا رسیدم به در خونه . وقتی رسیدم زنگ را زدم بدون اینکه حرفی بزنه در را باز کرد . منم پیش خودم گفتم لابد سوتی دادم بد فرم . وقتی رفتم بالا در کاملا باز بود ولی بازم رعایت ادب کردمو زدم به در . باز همون صدای رویایی گفت بیا تو آقا حمید . یه کم خیالم راحت شد چون مثل همیشه باهام حرف زد و این دفعه یه کم از دفعه های قبل مهربون تر شده بود . رفتم تو دیدم داره تو آشپزخونه میز ناهار را می چینه . سلام کردم و اونم همین طور که داشت ریز می خندید جوابمو داد . گفت بهم دستاتو اگه میخوای بشوری برو بشور و بیا به صرف قورمه سبزی !!! ( همونجور که خودم گفته بودم ) . منم رسیور را گذاشتم رو میز و رفتم دستشویی دستامو بشورم دیدم چایی ها از صبح تا حالا کار خودشو کرده و رادیات داره جوش میاره . خلاصه اون کارم را کردم و دستامو شستم اومدم بیرون . وقتی اومدم بیرون هنوز کتم تنم بود ، میز هم دیگه چیده شده بود . بهم گفت پس کتت را نمی خوای در بیاری . وقتی این حرف را بهم زد منم نا خود آگاه در آوردم ولی نمیدونستم کجا بذارم . اومد جلو ازم گرفت و برد تو اتاق آویزون کنه به چنگ . وقتی اومد بیرون هنوز داشت ریز ریز می خندید . خب منم از خنده های اون و کس خل بازی خودم خندم گرفته بود . بهم گفت چی می زنی آقا حمید انقدر خوشبو هست کتت . من گفتم بوس !!
رفتیم و نشستیم واسه ناهار . وای چه سفره رنگینی فقط یه قورمه سبزی و یه پلو ساده درست کرده بود ولی انقدر میز را رنگی چیده بود و سالاد مالاد و ین چیز ها گذاشته بود که آدم اشتهاش صد برابر میشد . بهش گفتم دستتون درد نکنه به خاطر من تو زحمت افتادین . گفت این حرفها چیه پسرم . من باید خجالت بکشم که بعد این همه سال پسر آقای x اومده اینجا و من دارم قورمه سبزی جلوش میذارم . خلاصه یه کم تعارف باهم تیکه پاره کردیم و نشستیم به خوردن . وای چه قورمه سبزی جا افتاده ای بود . دقیقا مثل مامان خودم درست کرده بود .
وقتی داشتیم می خوردیم زیاد با هم حرف نزدیم ( بر عکس تو خونه که همه صحبتها سر سفره شروع میشه ) .
بهم گفت آقا حمید گواهینامه هم داری ؟؟؟ من یه نگاهی بهش کردم و گفتم گواهینامه ندارم ولی رانندگیم یکه !!
گفت خب اصل کار هم همینه در عوض من گواهینامه دارم ولی رانندگیم صفره !!
وقتی این حرف را زد گفتم خب شما که همین الان یه ماشین گوشه پارکینگتون هست چرا نمیبرین باهاش تمرین کنین . گفت اون اویل یکی دوبار بردم ولی یه بار سر یه پیچ ماشینو مالوندم به دیوار و بعد دیگه انقدر حاجی و احسان بهم قور زدند که من اصلا به کلی سرد شدم از رانندگی !!!
یه کم که گذشت دوباره بهم گفت آقا حمید امروز بعد از ظهر جایی کاری داری ؟؟
گفتم نه چطور مگه ؟؟ گفت اگه یه کاری ازت بخوام واسم انجام میدی ؟؟ گفتم خواهش میکنم بفرمایین وظیفمونه !! گفت منو امروز می تونی ببری باغ رضوان ؟؟؟
یه نگاهی کردم و گفتم باغ رضوان ؟؟!! گفت آره امشب شب جمعه هست دلم خیلی هوای پدر مادرمو کرده گفتم خدا بیامزدشون باشه ولی با چی ؟؟ گفت خب با همین 206 دیگه !! گفتم این مگه ماله آقا احسان نیست . یه وقت میاد شاکی میشه . گفت نه این به نام خودمه تازه مگه رانندگی تو یک نیست ؟؟!!
گفتم باشه ولی باید تا هوا زیاد تاریک نشده بریم چون اگه به شب بخوره اونجا خیلی سرد میشه اونجا ( راستش خودم هم بدم نمی یومد رانندگی با 206 را تجربه کنم ) . گفت باشه . دیگه غذا هم کم کم تموم شده بود . ازش بازم تشکر کردم و گفتم پس شما هر وقت می دونین حاضر بشین تا بریم . گفت باشه من این ظرف ها را می شورم و یه کم دور و برمو جمع و جور می کنم بعد می ریم .
منم رفتم رسیور را از رو میز برداشتم و وصلش کردم و نشستم یه کم کانالهاشو براش مرتب کردم . نمیدونم چی شد همین جور که لم داده بودم رو کاناپه خوابم برد . وقتی بیدار شدم دیدم یه نفر داره میزنه سر شونم . چشمامو که باز کردم دیدم پری با یه پالتو چرمی وایساده جلوم و داره میگه آقا حمید به شب خورد ها !!!!
تا به خودم اومدم دیدم یه پتو روم افتاده بود و زیر سرم هم یه کوسن بود . با خودم گفتم منکه پتو روم نبود . بهش گفتم دستتون درد نکنه چرا زحمت کشیدین ؟؟ همین کار ها را می کنید که به شب می خوره !!! حالا باید واسه شام هم مهمونتون باشم !!
دوباره زد زیر خنده و زد سر شونم گفت از دست تو پسر !!! حالا واسه شام هم یه فکری می کنیم !!
پتو را ازم گرفت تا کرد و گفت یه آبی به دست و روت بزن تا بریم . منم رفتم تو دستشویی و اومدم بیرون دیدم کت من با یه ساک دستی دستشه . منم رفتم جلو ازش گرفتم و پوشیدم . تازه چشمام باز شده بود که دیدم وااااااو این همون پریه ؟؟ اون پری چادری کجا و این پری پالتویی کجا ؟؟؟ زیاد آرایش نکرده بود ولی واقعا زیبا بود . با همدیگه رفتیم بیرون و در ها را پشت سر همه را قفل کرد . وقتی رسیدیم تو پارکینگ سوییچ را داد بهم و گفت من در را باز می کنم تو ماشینو بیار بیرون . وقتی سوار شدم یه کم ترس برم داشت ( آخه این 206 ها لا مصب هیچی جلوش پیدا نیست ) ولی بعد گفتم کون لقش هرچه بادا باد !!
روشن کردم و راه انداختم با احتیاط رفتم جلو اونم در ها را پشت سرم می بست تا از خونه رفتیم بیرون . وقتی اومدیم بیرون نگاه کردم به ساعت ماشین دیدم 6:30 شده بود . ( انگار 2 ساعتی را خوابیده بودم ) تو راه همش احتیاط می کردم و فاصله ام را با ماشینهای جلویی خیلی زیاد نگه میداشتم که یه وقت نزنم تو کونشون . تا داشتیم تو راه می رفتیم من زیاد حرف نمیزدم در عوض اون ساک را گذاشته بود جلوش و مرتب میوه پوست می کند میداد دستم . تا اینکه رسیدیم . اونشب چون شب جمعه بود کم و بیش مردم اومده بودن سر امواتشون ولی از یه طرف چون هوا هم خیلی سرد بود خیلی زیاد کسی نبود .
وقتی رسیدیم همون قطعه های اول که رسیدیم گفت نگه دار همین جاست . پیاده شدیم اون رفت سر قبرشون و من رفتم دنبال یه چیزی بگردم آب کنم بیام بریزم رو قبرها . با هزار زحمت آخرش یه بطری نوشابه خانواده پیدا کردم و رفتم آبش کردم اومدم . پری نشسته بود سر قبر مادرش و داشت یواش یواش اشک میریخت . همه آب ها را خالی کردم رو قبر و شروع کردم با دست تمیز کردنش وقتی آب ها را ریختم گفت همشو ریختی ؟؟!! این یکی هم هست . گفتم باشه حالا دوباره میرم آبش می کنم و میام . قبر کناری قبر باباش ، تو راه که داشتم بر می گشتم با خودم گفتم مایه دارها را نگاه کن موقع مردن هم کنار همدیگه می خوابن !! ( آخه پیش خودم فکر کردم هر دوتا قبر را از قبل واسه خودشون خریده بودند ) . وقتی رسیدم آبها را روی اون یکی قبر هم ریختم و با دستم تمیزش کردم ، یه نگاهی به تاریخ فوتش انداختم دیدم نوشته بود 7/62 ، پیش خودم گفتم خب حتما باباهه زودتر مرده ، سرمو بالا کردم ببینم مامانش چه تاریخی بوده دیدم از اون هم دقیقا همین تاریخ بود ، حدس زدم که باید تو یه سانحه ای جفتشون کشته شده باشند . نشستم یه فاتحه واسه جفتشون خوندم و زود بلند شدم و رفتم اونطرف تر تا پری تو عالم خودش تنها باشه . یادم افتاد که قبر بابا بزرگ خودمم یه قطعه اونطرف تره برگشتم بطری را برداشتم و بردم آبش کردم و رفتم اونجا یه فاتحه ای هم واسه اون خوندم و شروع کردم به درد دل کردن ( این بار اولی بود که تنهایی می رفتم سر قبرش ) . بد جوری دل خودمم گرفته بود داشتم می گفتم حاج رضا یه عمری نشستی واسه خودت تو دکون و چکش زدی و راحتم رفتی ، حالا ما باید برا سنار پول از صبح تا شب سگدو بزنیم آخرشم هیچ پس اندازی نداریم . یه نیم ساعتی گذشت که داشتم این حرفها را میزدم که همون صدای رویایی از پشت سر بهم گفت انگار تو هم یه نفر را پیدا کردی واسه درد دل ؟؟ سرمو برگردوندم گفتم آره بابا بزرگمه و پا شدم گفتم بریم ؟؟
گفت بریم . رفتیم سوار شدیم و برگشتیم وقتی رسیدیم به فلکه احمد آباد دیگه ساعت 8 شده بود . گفت حالشو داری با هم بریم پارک ؟؟ گفتم باشه کدوم پارک بریم ؟؟
گفت هر جا خودت دوست داری برو !! منم یه کم فکر کردم گفتم بریم خانه هنرمندان ؟؟ گفت برو ، منم رفتم . تو راه بهش گفتم می تونم یه سوال ازتون بپرسم ؟؟ گفت بفرما پسرم . گفتم مادر و پدرتون را تو حادثه ای از دست دادین ؟؟ انگار منتر همین حرف بود تا بغض خودشو بشکنه و سفره دلشو باز کنه . گفت سال آخر دبیرستان بودم که مامان بابام رفته بودن مشهد و برگشتنی تو جاده طبس با یه راننده کامیون مست شاخ به شاخ می شن و منو تنها میذارن . گفتم مگه شما خواهر یا برادر ندارین ؟؟ گفت اگه داشتم که شاید سرنوشتم این نبود . بعد از مرگ مامان بابام من با خونواده عموم زندگی کردم تا اینکه دیپلمم را گرفتم . عموم هم سریع واسه اینکه یه نون خور اضافی از سر سفره ش کم بشه این حاجی را واسم لقمه گرفت و منو به زور نشوند پای سفره عقد ( ممکنه با خوندن اینا یاد این فیلم هندیا بیفتین ولی این چیزهایی که می گم عینه واقعیته ) . دیگه ساعت 8:30 شده بود که رسیدیم . رفتیم تو پارک می خواستیم بشینیم رو نیمکت که از بس هوا سرد بود از خیرش گذشتیم و پیاده روی کردیم . تو راه هم واسم بقیه داستان و زن دوم حاجی شدن و این ها را گفت . منم فقط گوش می کردم و هیچ چیزی نمی گفتم . ساعت حدود 9 شده بود که من گفتم دیگه میخاین برگردیم . می ترسم بابام اینا دلواپس بشن . گفت باشه ولی قبلش باید بریم یه جا شام بخوریم . گفتم شام ؟؟ انقدر زحمت کشیدین میوه و تنقلات به من دادین که تا فردا ظهر سیرم . گفت وا مگه خودت نگفتی شام را هم مهمون منی ؟؟ گفتم شوخی کردم . خلاصه از اون اصرار و از من انکار که آخرش مغلوب شدم و راضی شدم که بریم یه چند تا اسنک بخوریم . رفتیم سوار ماشین شدیم و یه آدرس که همون نزدیکی ها بود بهم داد تا بریم اسنک بگیریم . وقتی رسیدیم گفت بشین تو ماشین تا من برم و بیام . رفت منم تو این فاصله وقت کرده بودم یه سری به CD های آقا احسان بزنم ببینم چی داره ؟؟ دو تا سی دی بیشتر تو ماشین نبود گذاشتم دیدم همش از این چرت و پرت های رپ هست که آدم نمیفهمه چه کس شعری سر هم می کنن بود . قطعش کردم و زدم رو رادیو ، داشتم دنبال موج رادیو فردا می گشتم که دیدم اومد سوار شد . بهم گفت چرا سی دی نمیذاری ؟؟ گفتم گذاشتم ولی آهنگ هاش به گروه خون ما نمی خورد . گفت ااااه به گروه خون شما چی میخوره ؟؟!! گفتم داریوش ، فریدون ، فرهاد ، گوگوش .... وقتی گفتم گوگوش گفت آهان منم گوگوش را خیلی دوست دارم و اسنک ها را از تو نایلون در آورد تعارفم کرد منم یکیشو برداشتم داشتم می خوردم که یادم افتاد یه تراک لیست گلچین شده با حال از گوگوش رو گوشیم دارم . در آوردم و پلی کردم اولین آهنگش هم آهنگ پل بود . دیگه هر دوتا رفته بودیم تو حس و همین جور که می خورد داست واسه خودش زمزمه می کرد . ( کمک کن سایه بونی از ترانه برای خواب ابریشم بسازیم . بذار قسمت کنیم تنهاییمونا میون خلوت شب تو با من ...... ) . اسنک ها را که خوردیم گفتم خب بریم ؟؟ گفت بریم . روشن کردمو و راه افتادم ، تو راه هم موبایل داشت واسه خودش می خوند . یوهو بی مفدمه بهم گفت آقا حمید دوست دخترهم داری ، راستشو بگی ها ؟؟ گفتم دوست دختر ؟؟!! نه !!
گفت چرا پسرای هم سن و سال تو و به این خوش تیپی که 4 تا 4 دارن . گفتم خب راستش من حال و حوصله منت کشی از دختر ها را ندارم و دوست دارم پولهامو پس انداز کنم . گفت آفرین پسر خوب هیچکس از دختر بازی به جایی نمیرسه !!! تازه به دختر ها هم که نمی تونی دست بذاری !! وقتی این حرفا زد چشام گرد شد ولی چیزی به روی خودم نیاوردم تا رسیدیم به خونه . سریع پیاده شد و در را باز کرد منم پشت سرش رفتم تو .

ماشینو گذاشتم تو پارکینگ و خواستم از همون جا موتور را بردارم برگردم خونه که گفت کجا ؟؟ گفتم دیگه باید زحمت را کم کنم امروز خیلی زحمتتون دادم باید برم خونه تا خیلی دیر نشده . گفت باشه ولی نگفتی این پروگرام چه کانالهایی باز می کنه ؟؟ گفتم یه 100 تا کانال هست از فرانسه . گفت دو دقیقه بیا بالا نشونم بده و بعد برو . سریع باهم رفتیم بالا و دستگاه را روشن کردم و کانالها را نشونش دادم . داشتم کانالها را عوض می کردم و نشونش میدادم و می گفتم هر کدوم چی میذاره که گفت کانال پورنو هم داره ؟؟ وقتی این حرف را زد من هم تعجب کردم هم خندم گرفت ( آخه کمتر کسی هست که بدونه پورنو یعنی چی ) با خنده گفتم داره ولی از ساعت 2:30 شب به بعد برنامه هاش شروع میشه ولی یکیش هست که روزها هم برنامه های 16- می ذاره . گفت 16- دیگه چیه ؟؟ سر بسته بهش گفتم 16- ها یه کم غلضتش کمتره ولی اونها که شب میذاره 18- هست و یه کم بیشتر وارد جزئیات میشه . کنترل را بهش دادم و ازش تشکر کردم و اومدم بیرون داشتم بند کفشامو می بستم که گفت حالا اسم این کانالها چیه ؟؟ گفتم مولتی ویژن 1 بذارین . دیگه من بیرون بودم ندیدم چی داره می بینه . از تو بلند گفت اینها که کاری نمی کنند پس !!! یاد حرف یکی از استادهامون افتادم که وقتی می خواست یه مبحثی را درس بده می گفت دعوا هم که میخواد بشه اول دو طرف چند تا فحش بهم می دن و بعد چک را می زنن !! منم عین همین جمله را براش گفتم دوباره دیدم صدای خندش رفت بالا . منم دیگه کفشامو پوشیدم و دم در گفتم خوب کاری با من ندارین ؟؟ اومد جلو و بهم گفت دستت درد نکنه پسرم امروز حسابی خستت کردم . گفتم نه بابا چه خستگی اگه بازم کاری داشتین رو در واسی نکنین شمارمو که دارین زنگ بزنین تا براتون انجام بدم . گفت لطف داری آقا حمید باشه اگه کاری داشتم حتما خبرت می کنم . دستشو آورد جلو که باهام دست بده و خداحافظی کنه من یه کم مکث کردم ولی بعد دستمو بردم جلو و باهاش دست دادم ( واااای چه دست گرم و نرمی داشت ) . خداحافظی کردم و سریع رفتم موتور را برداشتم گاز را گوله کردم تا برسم خونه !!
وقتی رسیدم خونه بازم کسی خونه نبود . زنگ زدم به بابام که ببینم کجا هستند . گفت من اومدم دنبال مامانت خونه مامان بزرگ الان دیگه میاییم . منم اومدم نشستم پشت کامپیوتر ببینم دنیا دست کیه و یه کم تو این سایت ها کس چرخ زدم تا اینکه بابام اینا اومدن و نشستیم به حرف زدن و تلویزیون دیدن و من احوال مامان بزرگم را از مامانم پرسیدم گفت خوبه اتفاقا سراغتو گرفت گفت چرا نیومدی ؟؟ منم تو دلم گفتم امروز رفته بودم سر شوهرت !!! دوباره وقت خواب شد و رفتیم بخوابیم دوباره فکر پری اومد سراغم . فکر اون دستهای نرم و گرم و اون خنده ها و اون سوال راجع به دوست دختر و آخر همه هم این کانالهای پورنو !!! نگاه کردم به ساعت دیدم شده بود 3 نصفه شب با خودم گفتم حالا حتما نشسته داره میبینه و حشرش زده بالا . تو همین فکر ها بودم که دیدم یه اس ام اس برام اومد گوشی را برداشتم ببینم کی بوده این وقت شب لابد یکی از این همکلاسی های کوس خلم می خواسته مسیج سر کاری بده !! وقتی برداشتم دیدم فقط نوشته بود حمید جان فردا صبح بیا کارت دارم !!
گفتم جـــــان ؟؟!! نگاه کردم دیدم شماره پریه . گفتم پس درست حدس زدم اونم تا این وقت شب بیداره خب مگه میشه بیدار باشه و یه سری هم به اون کانال ها نزده باشه ؟؟؟ تو همین فکرها بودم که دیدم کم کم حشر خودمم داره میزنه بالا . دستمو بردم تو شورتم و داشتم با معامله ور می رفتم و به اینکه فردا چی کار باهام داره فکر می کردم و به اون سینه ها و هرچی که تو این دو روزه ازش دیده بودم که همین جور حرکت دستم تند تر شد و دیدم که داره کم کم میاد سریع از بالا سرم جعبه دستمال کاغذی را برداشتم و سه چهار تا دستمال کشیدم بیرون و آماده نگه داشتم تا وقتی اومد بریزم روش .با چند بار پایین و بالا کردن دستم دیگه اومد که بیاد سریع پتو را انداختم اونور و بلند شدم دستمال ها را گرفتم زیرش و با فشار زیاد خالی کردم روش . بعد هم دستمال ها را گوله کردم انداختم تو سطل و از خستگی همون وقت خوابم برد . فردا صبح ساعت 10 بود که از خواب بیدار شدم . رفتم دستشویی و معامله را که دیشب آب کیری مالی شده بود را با صابون شستم و بعد هم دست و صورتمو شستم اومدم بیرون . بابام صبح رفته بود حلیم و عدس گرفته بود نشستم خوردم و یادم اون اس ام اس شبانگاهی افتادم . سریع رفتم لباسامو پوشیدم و کیف سی دی را برداشتم به مامانم گفتم کاری با من ندارین ؟؟ گفت کجا ؟؟ گفتم هیچی با این رفیقم وعده کردم برم ویندوزش را براش عوض کنم و بیام گفت باشه فقط زود برگرد امروز داداشت میاد اینجا واسه ناهار . ( راستی یادم رفت بگم من فقط یه داداش دارم که 7 سا
     
#3 | Posted: 23 May 2011 11:15
*****
*****
داستان های جوجه خروس با زن حاجی قسمت سوم

گفتم خب این ها را می ذارن تا جوونای مثل ما که کار بلد نیستن ببینن و یاد بگیرن واسه آیندشون خوبه !! گفت ااااه فقط جوونها ؟؟ گفتم خب اینم مثل برنامه کودک می مونه که ماله بچه هاس ولی بزرگترا استفادشو میبرن دیگه !!! دوباره زد سر شونم وگفت ای بد جنس تو هم که تو جواب دادن کم نمیاری ؟؟ حالا تو هم چیزی یاد گرفتی یا نه ؟؟ گفتم تئوری فکر می کنم خوب یاد گرفته باشم ولی عملی هنوز نتونستم تمرین کنم !!! گفت خب عملی ممکنه خیلی خسته بشی منم یه نگاهی بهش کردم و گفتم تا باشه از این خستگیا در ثانی نوشابه انرژی زنده باشه !! وقتی این حرف را زد پرید بقلم کرد و گفت ای پسر شیطون ببینم موقع کار عملی هم این همه شیطونی بلدی یا نه ؟؟؟ بعدشم لباشو گذاشت رو لبام . واااااای چه حسی بود . اصلا آدم نمی تونه حسی را که موقع سکس داره بیان کنه . لباش مثله یه گل آتیش رو لبام بود و همینجور می مکید من دیگه زبونم بند اومده بود نمی دونستم چی بگم . از شدت گرماش داشتم آتیش می گرفتم . از خودم جداش کردم و کتمو در آوردم . خودم رفتم سراغ گردن و لاله گوشش . گفت نه می بینم که کار عملیت هم بد نیست همینجور پیش بری یه 20 پیش خودم داری !! گفتم شما اگه صفرم بدین من حرفی ندارم . گفت باز گفتی شما !!!! خفم کردی از بس دیروز تا حالا شما شما گفتی !! منم هین طور که داشتم گردنشو میمکیدم گفتم من هنوز اسم تورا هم نمیدونم میخوای چی بهت بگم . گفت اسمم .....جون ( به جای نقطه چین همون پری را فرض کنید ) گفتم پری جون ..... جــــــــون ....! یواش یواش من داشتم می رفتم پایین و بند های تاپشو مینداختم که اونم بیکار نشد و یواش یواش دستشو از رو شلوار اورد داشت اژدر خان را نوازش می کرد . اژدر خان هم دیگه داشت کم کم واسه خودش قد علم می کرد . آخه تا چند دقیقه دیگه می خواست واسه خودش مرد بشه !!! همینطور که بند های تاپ را انداختم پایین می مکیدم و خودم هم می رفتم پایین تا اینکه رسیدم به همون دو تا پرتقال تامسون که اول داستان گفته بودم . سینه های زیاد بزرگی نداره ولی عین پرتقال گرد و مثل گل انار سفت میشه !! وای تا چشمم به سینه ها افتاد دیگه از خود بی خود شدم سریع سرمو گذاشتم اون وسط به لیس زدن . وای چه بوی گلی میداد . انگار 2 روز تو وان گل رز خوابونده بودنش . داشتم کم کم وحشی میشدم و نمی دونستم سوتینشو چه جوری در بیارم که گفت یواش همش ماله خودته !!!! وقتی این حرف را زد یه کم آروم شدم و با ملایمت تاپشو از تنش در آوردم خودش هم دستاشو گرفت بالا تا راحت تر در بیاد . گفت آفرین پسر خوب حالا این قلاب را از پشت بگیر بازش کن . منم بازش کردم و اون سوتین زرشکیشو درش آوردم حالا دیگه پری جون از بالا تنه لخت لخت شده بود . دوباره شروع کردم به میک زدن سینه هاش واااااای من دیگه تو آسمونا بودم . اون هم دیگه داشت کم کم صداش در میومد با یه دستش هنوز داشت اژدر خان را می مالید و با یه دستش منو تو بغلش گرفته بود و تو موهام چنگ می زد . دیدم دیگه انگار واقعا دارم آتیش می گیرم ولش کردمو بلوزمو کشیدم بالا تا از تنم در بیارم اونم کمک کرد تا درش بیارم . وقتی در آوردم زیز پوشم خیس خیس بود . اون را هم درش آوردیم و انداختیم اونطرف حالا دیگه هر دو تا از بالا تنه لخت بودیم . این دفعه نوبت اون شد که بیاد روی سینه من مانور بده . با زبونش شروع کرد اومد از گردنم پایین . سینه من موهای زیادی نداره ولی همونا را می کرد تو دهنش و با لباش می کشید . منم مور مور مور می شد ویه احساس خوبی بهم می داد . با دستم شروع کردم به مالیدن سینه هاش چون ناشی بودم زیاد فشار میدام که گفت نکن این کارا ماله تو فیلماس اگه بازم فشار بدی یه پوئن منفی می گیری !!!! دیگه حشر جفتمون بد جوری زد بالا . دستمو گرفت بردم تو اتاق و هولم داد رو تخت انقدر حشری بودم که اصلا حواسم به دکوراسیون اتاق نبود . همون جور که رو تخت خوابیده بودم جلو پام نشست و کمر بندمو باز کرد و بعد هم دکمه های شلوارو باز کرد و گرفت کشید پایین منم باسنم بالا گرفتم تا راحت تر در بیاره شلوارمو جوری گرفت از پام در آورد که کیف پولمو و گوشی و کلیدهام همش از تو جیبام ریخت بیرون !!! گفتم حالاس که بیاد شورتمم بکشه پایین و شروع کنه به ساک زدن ولی این کار را نکرد کنارم دراز کشید . فهمیدم که حالا نوبت منه که شلوارشو در بیارم . شلوارش از این لی کشی ها بود . بقل هاشو گرفتم و کشیدم پایین انقدر به سختی در اومد که وقتی شلوار را از پاش در آوردم وارونه شده بود . وقتی شلوارش را در آوردم از بالا سر داشتم نگاش میکردم . انگار یه تیکه مرمر را 40 تا سنگتراش 40 شبانه روز روش کار کردن . تازه چشمم افتاد به اون شورت زرشکیش که از فاصله 2 کیلومتری هم برق میزد . رفتم سرمو گذاشتم بین رونهاش و از بقل رونهاش شروع کردم به بوسیدن و لیسیدن تارسیدم به لب شورتش دیگه ناله هاش کم کم داشت بلندتر می شد . همین جور که داشتم می لیسیدم یواش یواش شورتشو هم می کشیدم پایین تا اینکه چشمم افتاد به کوسش . وااااااااااااای عجب کوس صورتی و جمع و جوری داره . این همه کس گل و گشاد تو این فیلمها دیده بودم ولی کسش مثل یه دختر بچه جمع بود ( آخه بچه که بودم هم چند باری با دختر خالم دکتر بازی کرده بودم و سوتی های نا فرمی هم داده بودم ) رفتم جلوتر و شورتو کامل از پاش کشیدم بیرون وقتی تو مشتم گرفته بودم خیش خیس بود . پرتش کردم اونطرف و رفتم جلو یه کم بوش کردم ببینم چه بویی میده ( اخه از بوی کس دختر خالم زیاد خاطره خوبی نداشتم ) وقتی بو کردم دیدم نه این بوی خیلی خوبی میداد . از اونجا که بیشتر چیزهایی که خوشبو هستن خوش طعم هم هستن درنگ نکردم و با نوک زبونم لیس سراسری بهش زدم . وقتی داشتم لیس میزدم همراه با بالا اومدن زبون من اونهم یه اووووف بلندی گفت که حشرم زدم به طاق !!! دیگه مثل یه گربه شروع کردم به لیسیدن که کم کم لای کسش از هم باز شد . در مورد چوچوله زیاد تو اینترنت مقاله خونده بودم و دیگه کاملا می دونستم کجا باید باشه با دو تا انگشت یه دستم لاشو از هم باز کردمو و با اون یکی چوچولش را پیدا کردم . کوچیک بود و مخفی ولی پیداش کرمو شروع کردم به مکیدن . وقتی این کار را کردم دیگه آه نالش رفت تو آسمون . شانس آوردیم تو اون خونه اگه عربده هم می زدیم کسی صدامونو نمیشنید . وقتی براش می مکیدم همین جور کمر می نداخت و سرشو بلند می کرد مینداخت پایین . تا اینکه ولش کردمو و با دوتا انگشت وسطی و اشارم فرو کردم تو کسش . دیگه انقدر حشری شده بود که حال خودشو نمی فمید منم همین طور حرکت دستمو تند تر می کردم از به طرف اژدر خان داشت شورتمو جر میداد ولی تحمل کردم تا اینکه چند تا تکون شدید خورد و آروم شد . انگشتامو آوردم بیرون دیدم خیسه خیس بود . آب داشت ازش می چکید . رفتم بقلش دراز کشیدم و بقلش کردم . یه دو سه دقیقه ای گذشت و منم داشتم بی جنبه بازی در میاوردم و اژدر خان که از زیر شورت واسه خودش یه خیمه درست کرده بود را می مالیدم که بهم گفت چیه تو هم دلت می خواد ؟؟؟ سرمو تکون دادم و گفتم آره پری جووووووونم . بلند شد و شورتمو کشید پایین و گفت اووووووووووه چه کیر خوش استیلی !!!! همه جاشم صافو صوف کرده !!! شیطون میدونستی واسه چی میخوای بیا اینجا ؟؟؟ ( این اژدر خان ما زیاد بزرگ نیست ولی به قول پری جونم خیلی خوش استیله ، دست اونکه ختنمون کرده طلا با اینکه انگار زیادی بریده ولی خب چیز ترو تمیزی در آورده ) شروع کرد برام به لیسیدن و بعد هم کرد تو دهنش وقتی کرد تو دهنش انگار گذاشتن تو یه کتری آب جوش . گفتم حالاس که اژدر خان تموم بشه !!!! وای کف دستی رفتن های شبانه کجا و ساک زدن پری جون تو روز روشن کجا ؟؟؟ شروع کرد برام به عقب و جلو کردن سرش ولی دندوناش اذیتم می کرد . بهش گفتم من می تونم یه پوئن منفی بهت بدم ؟؟ گفت چیه مثه تو فیلمها برات نمی خورم ؟؟ گفتم چرا فقط دندونای بالات اذیت میکنه . خندید و گفت بچه پر رو من تا حالا برا حاجیم از این قرتی بازیا در نیاوردم . گفتم خب حتما حاجی هم از اون قرتی بازیا که من برات در آوردم تا حالا در نیاورده . خندید و گفت اینو گل گفتی !! میخوای یه کاری واست بکنم که بیشتر حال کنی ؟؟ گفتم دیگه ریشو قیچی دست خودت پری جون !!! گفت اگه قیچی دستم بود که می چیدم واسه همیشه پیشخودم نگهش می داشتم !!! گفتم نه عزیزم میوه به درخت قشنگه !!! خندید و یه ویشگون از سینه ام گرفت و گفت تو هم هیچوقت کم نیاری ها !!! یه چند تا لیس دیگه به اژدر خان زد و سر پا اومد نشست رو اژدرخان و گاماس گاماس رفت پایین وای چه حسی بود . از شدت هیجان داشتم چنگ می زدم رو تختی را و زبونم چند لحظه قفل شده بود . وای که اولین سکس آدم هیچ وقت از یادش نمی ره !! یه چند باری پایین و بالا کرد ولی زود خسته شد . اومد کنارم رو تخت دراز کشید و یه لب ازم گرفت گفت خودت پاشو . پاشدم و خودمو انداختم روش می خواستم اژدرخان را هدایت کنم به سوی آشیانه که گفت چرا مثل این پیرمردا خودتو انداختی رو من ؟؟ پس تو این فیلما چی یاد گرفتی ؟؟ بلند شدم و پاهاشو گرفتم بالا و این سری زانو زدمو و اژدر خان را وارد آشیانه کردم . وای حس واقعا زیبایی هست که دو نفر از همدیگه موقع سکس نهایت لذت را ببرن !! چند باری تلمبه زدم و خسته شدم . آخه اینجوری کشاله رون آدم کش میاد و درد میگیره !! بهش گفتم دستاتو بذار رو تخت و بلند شو قمبل کن . مثل یه بره رام هر کاری میگفتم می کرد از پشت سر گذاشتم تو کسش و چند باری تلمبه زدم و دیدم دارم میام . بهش گفتم من دیگه دارم میام چی کار کنم ؟؟ گفت حالا بیا تو بقلم . رفتم تو و بقلش به پهلو یه چند بار عقب و جلو کردم و گفتم کجا بریزم گفت بریز توش که دیگه اژدر خان طاقتش تموم شد و خودشو با نهایت قدرت تخلیه کرد . همونجور که اژدر خان تو آشیانه بود یه نیم ساعتی تو بقلش خوابیدم و اونم داشت با موهام بازی میکرد . نیست حاجی کچل هست انگار تا حالا موی سر توی عمرش ندیده بود . پا شدم و گفتم خب نمرم چند شد خانم معلم !! یه بوسم کرد و گفت از بیست شونزده آوردی ولی خب برای دفعه اول خوب بود . گفتم دفعه های بعدی سعی می کنم بهتر پروژه را انجام بدم . گفت بلــــــه حتما هم باید این کار را بکنی !!! پاشدم لباسامو بپوشم که دیگه برم . هر یه تیکشو از یه جا پیدا کردم و کیف و کلیدها و گوشیمو از رو زمین برداشتم . گفت کجا حالا داری میری ؟؟ گفتم امروز دادادشم میاد خونمون مامانم گفته زود برگرد . گفت مامانت میدونه اومدی اینجا ؟؟ گفتم نه بهش گفتم می رم خونه یکی از دوستام کامپیوترشو درست کنم . زد زیر خنده و گفت عجب کامپیوتری هم درست کردی !!! بلوزمو که تو سالن کنده بودم را رفتم پوشیدمو اومدم دوباره تو اتاق اومدم جلوی آینه خودمو درست کنم که دیدم تموم سر و صورتم قرمز و ماتیکی شده بود . گفتم اینا چیه دیگه . زد زیر خنده و اومد برام یه پنبه برداشت و با شیر پاکن صورت و گردنمو تمیز کرد . دیگه اماده شدم که برگردم دم در یه بوسش کردم و گفتم دوست دارم پری جون . اونم یه بوس به من کرد و گفت منم دوست دارم حمیدم !!!!! اومدم پایین سوار موتور شدمو و برگشتم خونه .
تو راه برگشتنی از خوشی کس خل شده بودم و برا خودم رو موتور داشتم آواز می خوندم تا رسیدم به خونه وقتی رسیدم خونه ساعت دیگه 12:30 شده بود . بابام خونه نبود از مامانم پرسیدم بابا کجاس گفت رفته خرید . داداش و زن داداشمم هنوز نیومده بودن . مامانم گوشت چرخ کرده بود و داشت ورزش میداد تا کباب درست کنیم . رفتم تو دستشویی رادیات که دیگه جوش بود را خالی کردم و اومدم وایسادم جلوی آینه یه نگاهی به خودم انداختم . گفتم آقا حمید دیگه مرد شدی به کسی نگی هااااا !!!!! خواستم دستامو بشورم بیام بیرون که یادم افتاد با دوتا انگشتم یه کارایی کردم . دستمو آوردم بالا بو کردم با اینکه روی دسته موتور بوی پلاستیک برداشته بود ولی هنوزم میشد اون بوی خوب را حس کرد !!!! دستامو شستم و اومدم بیرون .
مامانم گفت بیا تا داداشت اینا نیومدن این گوشت ها را بگیر به سیخ و برو آتیش را درست کن . تو دلم گفتم خبری نداری مامان جون حالا چه جیگری را به سیخ زدم !!! و بعد خودم خندم گرفت . مامانم گفت چی شد خندت گرفت ؟؟؟ گفتم هیچی یاد یه جوک افتادم خندم گرفت !!! گفت مگه ترکی که خودت واسه خودت جوک تعریف میکنی ؟؟؟ نکنه خونه این رفیقت جوک ها را برات گفتن ؟؟!! گفتم آره رفیقم خونه تنهاس . مامان و باباش رفتن مشهد ( ولی منظورم همون پری بود که مامان باباش رفته بودن مشهد و دیگه برنگشته بودن ) . گفت خب میخواستی بیاریش اینجا واسه ناهار !! گفتم اگه حامد اینا نمیخواستن بیان اینجا می آوردمش و رفتم نشستم گوشتها را به سیخ بگیرم وقتی داشتم سیخ می گرفتم همش هواسم پیش پری بود . حالا می فهمیدم چرا داداشم اون موقع ها که یه دوست دختر جدید پیدا می کرد . همه فکرو ذهنش پیش اون بود چون از نقاشیهاش میشد این نکته را متوجه شد ( اینا بگم که داداشم دانشکده هنر می رفت تو اصفهان و اصلا روحیاتش با من یه کمی متفاوت هست . اون دنبال رمانتیک بازی بود و هست ولی من همش دنبال پول هستم !!! اصلا تو خونواده ما هرکسی یه سازی می زنه !!! اون از بابام که حسابداری خونده و حالا حسابداری حاجی را می کنه . اون از داداشم که گرافیک خونده و اینم از من که دارم مهندسی می خونم . مامانم هم که دیپلم ادبیات داره !!!
برگردیم دوباره به داستان . داشتم کباب ها را سیخ می گرفتم که یه فکری به ذهنم خطور کرد ، به مامانم گفتم وقتی آماده شد یه ظرف بکش تا ببرم واسه رفیقم و بیام . اونم گفت باشه پس بلند شو تا حامد نیومده آتیشو درست کن و بعد هم ببر براش . سریع کباب ها را به سیخ گرفتم و رفتم تو حیاط ذغالها را ریختم تو منقل و نفت را ریختم توش و صبر کردم تا نفتها بسوزه و آتیشش جا بیفته . خیلی عجله داشتم که هرچه زودتر آتیش آماده بشه واسه همین باد بزن را برداشتم و انقدر تند تند بادشو زدم که دیگه حسابی سرخ سرخ شد . سینی کباب را برداشتم و خودم تنهایی منقل را گذاشتم لب ایوون و شروع کردم به باد زدن و از اونطرف هم خودم می کشیدم ( آخه همیشه بابام سیخ ها را می چرخونه من می کشم ) گوجه ها را کباب کردم و سریع دور و برمو جمع و جور کردم و در منقل را گذاشتم تا ذغالها خاکستر نشه ( اینم یه اصفهانی بازی ) و برداشتم بردم تو . به مامانم گفتم خب زودتر بکش تا ببرم . مامانم حال اساسی داد یه کاسه آرکوپال در دار برداشت و کشید توش و تزیین کرد داد بهم گفت مواظب باش کاسه را نشکنی ها !!!! گفتم باشه بابا چلمن که نیستیم !!!
گذاشتم تو سبد موتور و گاز را گوله کردم دوباره برم پیش پری جونم . وقتی رسیدم خواستم سورپریزش کنم . گوشی را در آوردم و زنگ زدم بهش یه ده دوازده تا زنگ خورد تا گوشی را برداشت و خواب آلود گفت الــــو ؟؟ گفتم الو سلام خانوم خوشگله مهمون نمی خوای ؟؟ یه خمیازه کشید و گفت شما که فعلا آقای خونه ای ، کجایی حالا ؟؟!! گفتم با اجازتون پشت درم پیلیز در را وا کن که یخ زدم . گفت اومدم آقا با کلاس !!! در رو زد منم رفتم تو و سریع کاسه را برداشتم رفتم بالا وقتی رفتم بالا در باز بود ولی خودش نبود . رفتم تو و گفتم صابخونه نیستی ؟؟؟ پری جون کجایی ؟؟ داشتم صداش میکردم که صدای سیفون توالت را شنیدم . فهمیدم که رفته دستشویی . دیگه چیزی نگفتم تا اومد بیرون . وقتی اومد بیرون هنوز لخت بود فقط یه لباس خواب مثل عبا تنش بود که خیلی نازک بود . رفتم جلو سلام کردم و گفتم کجایی تو ؟؟؟ اومد جلو یه بوسم کرد و گفت رفته بودم شیرین کاریا جنابعالی را بشورم . بهش گفتم خواب بودی ؟؟ گفت آره . گفتم همیشه بد سکس انقدر می خوابی ؟؟!! گفت اوهـــو بچه سوسولو نگاه کن همچین میگه سکس انگار متخصص این کاره !! دیشب تا صبح بیدار بودم .گفتم خوب با کمک تو تخصصمم می گیرم . گفت حالا این چیه دست اصلا کجا بودی ؟؟؟ چرا به این زودی برگشتی !! گفتم هیچی واست ناهار آوردم بخوریا بگی ما بچه سوسو لیم !! گفت اااه نه بابا شما می ارزی به صد تا مرد و خودش کاسه را از دستم گرفت کشید . گفتم گوشا منم که درازه ؟؟؟ یه نگاه به من کرد وگفت درازه ؟؟؟!! نه به نظر منکه استاندارده !! منم یه ویشگون از بقل پاش گرفتم . گفت آووو نکن جاش سیاه میشه !!! از تو نایلون درش آورد و گفت حالا ببینم چی برام آوردی ؟؟؟ اووم بوی خوبی که میده کبابه ؟؟؟ گفتم اره ظرفشو خالی کن تا من برم هنوز خودمون ناهار نخوردیم . وقتی این حرفو زدم شیطونیش گل کرد و گفت نمیشه اصلا من میخوام از تو همین ظرف بخورم . میخوای چی کار کنی ؟؟ گفتم باشه پس من میرم بعدا میام می برمش . گفت حالا قهر نکن وایسا پیشم تا با هم بخوریم . گفتم نه من همه را دو در کردم اومدم اینجا منتظرم هستن . گفت باشه پس بیا یه کم پیشم بمون تا منم تنها نباشم . رفتم باهاش تو آشپزخونه و کشید تو بشقاب نشست به خوردن . گفت چه کباب نرمی خودتون درست کردین . گفتم بله خــــودم درست کردم . گفت ااااه باریکلا گل پسر نگفتم به صد تا مرد می ارزی !!! تا داشت می خورد منم پا شدم یه سری به کابینت های آشپزخونش زدم . اونم چیزی نگفت . دنبال یه ظرف می گشتم که اضافی غذا ها را خالی کنم توش . یه ظرف لعابی در دار پیدا کردم و بقیه کاسه را خالی کردم توش و وایسادم سر سینک کاسه خودمونو شستم . گفت هم مرد شدی واسه خودت هم موقع شوهر کردنته . منم واسه اینکه لجشو در بیارم خومو زدم به مظلومی و گفتم هرچی شــــما بگین !!!
کاسه را شستم و اومدم نشستم روبروشو بهش داشتم بدنشو دید می زدم . همین جور که داشت می خورد گفت بهت نگفتن نباید به یه خانوم محترم زول بزنی ؟؟!! گفتم چرا ولی اگه خانومش خیلی خانوم بود موردی نداره !!! گفت ای بدجنس !!! ناهارشو خورد و منم دیگه آماده شدم که برگردم باهام اومد تا دم در و گفت حالا اصلا چطور شد که برام غذا آوردی . گفتم برا تو که نیاوردم برا اون دوست کامپیوتریه آوردم . گفت پس از طرف اون دوست کامپیوتریه به مامانت سلام برسون و بگو دستتون درد نکنه خیلی خوشمزه بود !!! گفتم نوش جونت کاری دیگه با من نداری ؟؟ گفت کار که دارم ولی حالا برو دیرت نشه تا بعد !!! دم در یه چند تا بوس ازش گرفتم و داشتیم دوباره لب تو لب می شدیم که بابام زنگ زد بهم . منم به خودم اومدمو گفتم وای دیرم شد . سرمو بردم وسط سینه هاش یه بوس کردمو گفتم خداحاقظ من رفتم . بدون اینکه گوشیمو جواب بدم سریع کفشامو پوشیدم و بند نبسته پریدم پایین موتور را برداشتم و گاز را گوله کردم برگشتم خونه !!!!
*****
     
#4 | Posted: 23 May 2011 11:21
*****
*****
داستان جوجه خروس با زن حاجي قسمت چهارم

وقتی رسیدم خونه دیگه حامد اینا هم اومده بودن و سفره را پهن کرده بودن . زن داداشم داشت کمک مامانم تو آشپزخونه سالاد درست می کرد . رفتم جلو و سلام و احوالپرسی و چاق سلامتی کردم . بابا و حامدم نشسته بودند داشتند pmc را می دیدند . بابام بهم گفت دلواپست شدم زنگ زدم بهت چرا جواب ندادی ؟؟ منم گوشی را در آوردم و یه نگاهی بهش انداختم گفتم حتما رو موتور صداشو نشنیدم و گوشی را گذاشتم لب دکور !!!!
خلاصه سفره دیگه چیده شده بود و رفتیم نشستیم ناهار و خوردیم . وسط های ناهار خوردن بود که این گوشی ما از رو دکور یه چرخی خورد و دینگ دینگ صدا کرد . حدس زدم باید پری واسم اس ام اس داده باشه ولی خونسردی خودمو کاملا حفظ کردم . ناهار تموم شد و مامانم و زن داداش بلند شدند به جمع و جور کردن سفره . منم به کلی از گوشی غافل شده بودم دیگه . رفتم تو اتاق و کامپیوتر را روشن کردم واسه خودم این آهنگ رودخونه ها از رامش را که خیلی دوست دارم پلی کردم و اومدم رو تخت دراز کشیدم ( این را هم بگم که من اتاق خیلی بزرگی دارم و اصلا قبلا که داداشمم مجرد بود باهم تو این اتاق بودیم و حالا که اون رفته تختشو چسبوندم به تخت خودم و یه تخت دو نفره درست کردم ، چون شب ها هم تو خوابم خیلی وول می خورم دیگه اینجوری راحتم !!!!)
داشتم واسه خودم زمزمه می کردم که داداشم اومد تو و نشست کنار تخت . گفت میبینم که تریپ را از فرهاد و داریوش کشیدی بیرون و انداختی رو رامش و گوگوش !!!!
بعد هم گوشیمو که تو مشتش قایم کرده بود و در آورد شروع کرد به خوندن . کمکم کن ، کمکم کن نذار اینجا تک وتنها بمونم تا بپوسم ..... )
وقتی این را خوند یخورده سرخ و سفید شدم ولی بعدش اعتماد به نفسو دادم بالا و گفتم یه دختره کس خل بند کرده به ما و همین جور اس ام اس تخمی میفرسته !!!
گفت انگار کار از اس ام اس یخورده بالاتره و بعد اس ام اس قبلیشو خوند " حمید جـــــان فردا صبح بیا کارت دارم " !!! وقتی این را گفت دیدم دیگه هیچ جوری نمیشه دسته را در کرد . گفتم خب چیکار کنیم دیگه ماهم جوونیم و جاهل !!!!
گفت خب حالا کار را به کجا رسوندی ؟؟ گفتم هنوز نشده کاری بکنیم . فعلا تو مرحله مخ زنون هستم . دستشو آورد جلو کشید به گردنم و بعد بو کرد گفت این جور که معلومه هنوز بچه را درست نکردی فقط !!!
خودم تعجب کردم پریدم دم آینه دیدم بلــــه ماچ و بوسه های دم دری کار دستم داده !!! به داداشم گفتم مامان که چیزی نفهمید . گفت نمیدونم برو از خودش بپرس !!!
جفتمون زدیم زیر خنده که زن داداشم اومد تو اتاق و گفت جوک جدید دارین واسه ماهم تعریف کنین !!! داداشم گفت نه صحبت مردونس برو چای را ردیف کن تا ما بیاییم !!! خلاصه زن داداشه رفت پی نخود سیاه و ماهم نشستیم یه کم با هم حرف زدن و آخرش گفت فقط مواظب باش که دست به کنتورش نزنی که اوضاعت بی ریخت میشه !!! گفتم نه حواسم جمعه خان داداش و بعد باهم پا شدیم رفتیم تو هال نشستیم .
خلاصه تا شب به چرت و پرت گفتن و حکم بازی کردن گذشت ، البته منکه فکر وخیالم جای دیگه ای بود با داداشم شریک شده بودم و بابام با زن داداشم ، از بس چت شده بودم اصلا رو دنده شانس نبودم و تخمی ورق می ریختم . حامد هم همین جور تیکه بهم می نداخت و می گفت نه بچه عاشق شده !!!!
تا شب همینجوری سپری شد تا اینکه شام را که مامانم کوکو سبزی درست کرده بود خوردیم و دیگه ساعت 11 شده بود که حامد اینا دیگه آماده رفتن شدند . دم در موقع رفتن حامد جلو زن داداشم بهم گفت دیگه تخت دو نفره هم داره کم کم به کارت میاد . منم بهش گفتم حالا تا ببینم چی میشه ؟؟!!
وقتی دیگه اوضاع خونه آروم شد رفتم دوباره واسه خودم تو اتاق و آلبوم شقایق داریوش را واسه خودم پلی کردم و شروع کردم به زمزمه کردن . اولین آهنگش که خیلی دوستش دارم " عروسک قصه من گهواره خوابت کجاست ؟؟ .... قصر قشنگ کاغذی پولک آفتابت کجاست " را داشتم می خوندم که یاد اس ام اس پری افتادم . گوشی را برداشتم و گفتم حالا که اون واسه من از گوگوش نوشته منم براش همین یه بیت را می نویسم . واسش نوشتم و سند کردم بعد هم شمارشو که هنور سیو نکرده بودم را خواستم ذخیره کنم . هرچی فکر کردم تا یه اسم براش بذارم که تابلو نباشه چیزی به ذهنم نرسید . ولش کردم و رفتم مسواک زدم و اومدم گرفتم خوابیدم . باز هم همون فکرا اومد سراغم ، یاد این شعر فرهاد افتادم که همیشه واسه خودم زمزمه می کنم " یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب ..... منو میبره کوچه به کوچه باغ انگوری ، باغ آلوچه ...... اونجا که شباش یه پری میاد ترسون و لرزون پاشو میذاره تو آب چشمه ، شونه میکنه موی پریشون " وقتی داشتم می خوندم دوباره یاد پری افتادم و گوشی را برداشتم شماره را به نام پری دریایی ذخیره کردم و آلارم ساعت گوشی را روشن کردم گرفتم خوابیدم .
ساعت 5:30 بود که با آهنگ چشم من داشتم بیدار می شدم . اااااه دوباره شنبه شد و باید تو این سرما برم سر کلاس . پاشدم رفتم دستشویی و دست و صورتمو شستم اومدم یه لیوان شیر ریختم و با یه کیک خورم . لباسامو پوشیدم و کیفم را برداشتم و اون تحقیق که واسه پسره آماده کرده بودم گذاشتم توش . راه افتادم به سمت سرنوشت !!!! وای صبح به اون زودی آدم از سرما استخون می ترکوند . شانس آوردم همون وقت که رسیدم تو ایستگاه اتوبوس هم اومد .
وقتی سوار شدم اتوبوس برعکس همیشه که داشت از آدم سر میرفت خلوت بود . یه دوتا ایستگاه که رفت دیگه یه چند تا صندلی هم خالی شد . منم نشستم رو یه صندلی و گرفتم تخت خوابیدم . وقتی رسیدم به دانشکده ساعت اول زبان تخصصی داشتیم و من طبق معمول همیشه که ردیف سوم کنار پنجره می شینم رفتم نشستم و یه خورده به حرفهای استاد که زن بود گوش می کردم یه خورده هم می رفتم تو عالم خودم . تا اینکه ساعت 9:30 نفهمیدم چی شد کلاس تموم شد واومدیم بیرون . دم در که اومدم بیرون پسره وایساده بود و منتظر من بود تا تحقیق را بهش بدم . بهش دادم و پول را گرفتم . دیگه کلاس نداشتم تا ساعت 2 بعد از ظهر که یه آزمایشگاه تخمی داشتیم . دیدم اصلا تو فازش نیستم که 4 ساعت علاف باشم ، با دوتا رفیقهام خداحافظی کردم و گفتم اگه شد یه حاضری برا من بزنین اگرم نشد که به تخم چپم و اومدم سوار اتوبوس شدم برگشتم اصفهان .
تو اتوبوس زنگیدم به پری و گفتم خونه ای ؟؟ گفت آره بیا که بد جوری بهت عادت کردم تو این دو سه روزه !!! بهش گفتم تا یک ساعت دیگه اونجام . وقتی رسیدم اصفهان دیگه خونه هم نرفتم یه راست سوار تاکسی شدم و رفتم پیش پری جونم !!!!
*****
     
#5 | Posted: 23 May 2011 11:31
*****
*****
داستان های جوجه خروس با زن حاجی قسمت پنجم

تو راه رفتنی همش فکر می کردم این دفعه چجوری سکس داشته باشم که هم خودم بیشتر حال کنم هم بیشتر به پری حال بدم و تو ذهنم چند تا روش را مرور کردم تا اینکه رسیدم سر کوچه . دقیقا سر کوچه شون یه گلفروشی هست ، با خودم گفتم خوبه برم یه شاخه گل واسش بگیرم ، رفتم تو مغازه گلفروشی و یه چرخی زدم چون خودم عاشق گل مریم هستم دو تا شاخه برداشتم و به یارو گفتم این دوتا را واسه من یه تزیین ساده و سنگین بکن ، گلفروشه هم یه نگاهی به من انداخت ( معلوم بود از اون فضولهای اوستا چسک بود ) گلها را درست کرد و داد بهم ، منم سریع پول را دادم بهش و گل را گرفتم اومدم بیرون واسه اینکه تابلو نباشه دستم گذاشتم تو کیفم و رفتم دم در خونه !! وقتی رسیدم زنگ زدم و طبق معمول همون صدای ناز گفت بیا بالا عزیزم و بعد هم در باز شد .
وقتی رفتم تو دوباره یه سری به ماهیا زدم دیدم دوباره سوراخها یخ بسته بود .یه دوری تو حیاط زدم تا ببینم چیزی پیدا می کنم تا یخ را دوباره بشکنم ، توی باغچه یه تیکه میل گرد پیدا کردم . برش داشتم و رفتم سراغ یخها و دوباره جای همون سوراخهای قبلی را باز کردم و برگشتم که برم بالا ، دیدم دوباره پری داره پشت پنجره نگام می کنه !! منم با دست یه بوس براش فرستادم و رفتم بالا . وقتی رسیدم دم در باز هم در نیمه باز بود ولی از اونجا که من خیلی ادب سرم میشه بازم زدم به در تا اینکه پری گفت بیا تو دیگه !!! وقتی رفتم اونم طبق معمول از آشپزخونه اومد بیرون وقتی چشمش افتاد به من گفت بـــه بــــه آقا پسر درسخون !!! کیف و کتابش را هم با خودش آورده !!! رفتم جلو و سلام کردم و یه بوس کوچولو از گوشه لبش گرفتم و بعد در کیف را باز کردم گلها که یه کم له شد بود را در آوردم و دادم بهش و گفتم تقدیم با احترام !! وقتی این حرکت را از من دید خیلی ذوق زده شد و یه کم بغض تو گلوش جمع شد . گلها را از دستم گرفت و گفت دستت درد نکنه عزیزم تو خودت گلی چرا زحمت کشیدی ؟؟ گفتم چه زحمتی این حرفا چیه که دیدم سرشو انداخت پایین و چند لحظه سکوت کرد !! دستمو کردم زیر چونش و سرشو آوردم بالا گفتم چی شد از دست من ناراحت شدی به خدا منظور بدی نداشتم !!!؟؟ وقتی سرشو آوردم بالا دیدم اشک تو چشماش حلقه زده بود ، دوباره بغض خودشو ترکوند و با هق هق گفت نه عزیزم ، این اولین باره که از یه نفر گل می گیرم !! تو همچین موقعیتی هیچ حرفی نمی شد زد ، فقط سرشو گرفتم و چند لحظه تو بقل خودم نگهش داشتم تا اینکه آروم تر شد ، بعد بهش گفتم خب دیگه بسه عزیزم خودتو ناراحت نکن !! بعد زدم بهش و واسه اینکه از این حال و هوا درش بیارم گفتم خب خانوم نمیخوای یه چیزی به ما بدی بخوریم ( راستش خودمم یه کم گشنم شده بود آخه صبح فقط یه لیوان شیر خورده بودم با یه کیک ) گفت چرا عزیزم بیا تو آشپزخونه ، صبحانه نخوردی ؟؟ گفتم چرا ساعت 5:30 یه چیزی خوردم ولی حالا دلم داره ضعف میره !!! رفتم کتمو در آوردم و خودم رفتم تو اتاقش با کیفم انداختم به چنگ تو اتاق . بعد هم رفتم تو دستشویی یه آبی به دست و صورتم زدم و اومدم تو آشپزخونه تازه چشمم به جمال خانوم روشن شد . یه تاپ آستین حلقه ای سرمه ای با یه شلوارک هم رنگش پوشیده بود و نشسته بود داشت واسم لقمه نون و پنیر و گردو می گرفت ، گل ها را هم گذاشته بود تو یه گلدون کریستال خیلی قشنگ و گذاشته بود روی میز که بوی عطر مریم همه جا را گرفته بود . رفتم نشستم کنارش و گفتم مرسی عزیزم زیاد نگیر ، گفت بیا بشین بخور باید جون داشته باشی !!! رفتم نشستم و اولین لقمه را از دستش گرفتم و با دستم مثل جاهل های تو فیلم ها که از دست ساقی عرق می گیرن زدم رو دستش و گفتم دستت درست !! سه چهار تا لقمه با یه استکان چای شیرین خوردم و گفتم بسه دیگه سیر شدم آخه ساعت نزدیک 12 شده بود و نمی خواستم کاملا سیر بشم . بهش گفتم خب تعریف کن واسم ، مارا نمی بینی خوشت هست ؟؟ گفت نمیدونی چقدر بهت عادت کردم !!؟؟ از دیروز بعد از ظهر تا حالا که رفتی از تنهایی کلی کلافه شده بودم !!
گفتم خب حالا که من اینجا پیشت هستم ، هر کاری داری بگو تا واست انجام بدم !! یه چشمکی بهم زد و گفت شیطون چه کاری ؟؟ گفتم نه از اون کارها !! کار فنی اگه داری بگو . خندید و گفت خب اون کار ها هم فنیه دیگه !!!
بعد گفت راستی این سینک آشپزخونه انگار گرفته درست آب رد نمی کنه !! پا شدم یه نگاهی بهش انداختم و شیر آب را باز کردم دیدم خیلی یواش یواش آب میره پایین . در کابینت های زیرش را باز کردم و گفتم حتما یه چیزی تو لوله خرطومی گیر کرده . سریع با کمک خودش کابینت را خالی کردیم و بهش گفتم یه سطل بده تا آب ها را بریزم توش . بلوزم را در آوردم که کثیف نشه ، پری گفت پس واسه همه کارهای فنی باید لخت شد و جفتمون زدیم زیر خنده !!!!
سرم را کردم تو کابینت و سر لوله خرطومی را کشیدم از دریچه فاضلاب بیرون ببینم چه خبره ؟؟ وقتی تهشو نگاه کردم دیدم انقدر گل و آشغال سبزی جمع شده بود که آب به سختی رد می شد با انگشتم دست کردم و گل ها را کشیدم بیرون ریختم تو سطل و به پری گفتم دریچه لاستیکی سینک را بذاره و شیر آب داغ را باز کنه ، اونم این کار را کرد ، وقتی که دیگه تقریبا مطمئن شدم که باز شده سرمو آوردم بالا و بهش گفتم دریچه را بردار ولی حواسم نبود که سر لوله را به طرف خودم گرفتم وقتی که پری دریچه را برداشت چشمتون روز بد نبینه تموم آب کثافت ها که تقرببا جوش هم بود برگشت تو سر و صورت خودم و کلی حالمو گرفت . ااااه چه بوی گندی .... از بس داغ بود آبها دادم رفت هوا که پری پرید بالا سرم و گرفتم گفت چی شد ؟؟؟ سرمو که اوردم بیرون کثافت تموم سر و صورت و زیر پوشمو گرفته بود . پری هم کلی قربون صدقم رفت و گفت زیر پوشتو در بیار برو تو حموم . گفتم بذار حالا که دیگه آب از سرم گذشت یه باره جا بزنم لوله را و بعد برم !!! خلاصه لوله را جا زدم و اومدم بالا شیر را باز کردم دیدم راه آب خوب باز شده بود و راحت آب می رفت پایین !! گفتم خب اینم از این بفرمایین خانوم ، بعد هم یه نگاهی به سر تا پای خودم انداختم و زدم زیر خنده !!! پری جون گفت خسته نباشی اوستا و خودش گرفت زیر پوشمو کشید بالا گفت برو تو حموم تا واست حوله بیارم . منم رفتم تو حموم و شلوارو شورتمو تو رختکن در آوردم و رفتم تو . واااااااو چه حمومی . اصلا حموم نمیشد گفت بهش اندازه یه اتاق 12 متری بود با یه وان بزرگ کشیده که راحت 2 نفر آدم را ساپورت می کرد . رفتم جلو دوش را باز کردم و وایسادم زیرش همین جور که زیر دوش بودم همه جا را هم می دیدم . انواع و اقسام شامپوها و صابون های خارجی و کف حمام اونجا بود .
شروع کردم به چنگ زدن سرم تا کثافت ها همه بیاد پایین بعد هم یه صابون برداشتم زدم به سرم و چشمامو بستم داشتم سر و صورتمو کف مالی می کردم که دیدم یه دست دیگه هم اومد کمک و شروع کرد به نوازش کردن موهام . اولش یه کم جا خوردم همین جور که چشمام بسته بود گفتم پری تو هم شیطون شدی اومدی تو ؟؟!!
گفت اومدم سرتو واست بشورم و بعد هم گفت این چه وضعه سر شستنه ؟؟ اینجوری که تموم موهات میریزه !! بشین تا خودم واست دست بکشم . یه صندلی گذاشت زیر پام و گفت همین جا بشین منم نشستم شروع کردن به آروم نوازش کردن سرم . وای که چه حالی میده !!! اژدر خان هم که دیگه بدون کاور بود شروع کرد به جک زدن و بلند شدن که یو هو دوش آب روی سرم باز شد . وقتی چشمامو باز کردم واااای چی می دیدم پری جونم لخت لخت وایساده بود بالا سرم و داشت دست به سر و صورتم می کشید . وقتی این صحنه را دیدم دیگه اژدر خان می خواست بترکه !!!
دستهای پری هم دیگه کم کم داشت رو بدنم بازی میکرد و میومد پایین تا اینکه اژدر خان را تو مشتش گرفت . منم شروع کردم به نوازش کردن بدنش تا اینکه چشمم به وان افتاد ، بهش گفتم وان را پر میکنی ؟؟ یه نگاهی به من کرد و گفت تو وان ؟؟ بعد هم خودش رفت کف حمام ریخت تو وان و شیرشو باز کرد و دوباره اومد سراغ من .
صندلی که روش نشسته بودم از این صندلی پلاستیکی ها بود که پشتی داره ، اومد جلوی من دولا شد و یه لب طولانی از من گرفت . دیگه این دفعه منم بیشتر همکاری می کردم اون لبهای منو میمکید و میخورد و منم از اونا ، یه سه چهار دقیقه ای لب تو لب بودیم تا اینکه کم کم پری ول کرد و همین جور که بوس می کرد و می لیسید اومد پایین تا رسید به اژدر خان ، منم خودمو ول کردم رو صندلی و صورتمو گرفتم زیر دوش تا پری جون هر کاری دلش می خواد انجام بده . رفت پایین و شروع کرد به ساکیدن .... واااااو این دفعه خیلی خوب کار می کرد اصلا اذیت نمی شدم بر عکس کلی هم حال کردم بهش گفتم پری چیکار کردی از دیروز تا حالا خیلی بهتر کار میکنی ؟؟
گفت به خاطر شما دیشب با یه موز حسابی تمرین کردم . گفتم اِاِاِه دست شما درد نکنه راضی به زحمت نبودیم !!!! گفت تا باشه از این زحمتا !!!
دیگه پری کم کم داشت حرفه ای می شد و انقدر خوب ساک میزد که انگار یه عمری این کاره بوده !!! منم فقط سرم زیر دوش بود و داشتم آآآآآه می کشیدم و رفته بودم تو فضا !!! یه چهار پنج دقیقه ای انقدر خورد و حرفهای سکسی میزد همش می گفت قربون این کیر خوش استیل برم تا اینکه دیدم دیگه داره آآآه و اوووهم به داد تبدیل میشه سرمو بلند کردم و گفتم پری داره میاااااااد !!! وقتی این حرف را زدم ولش کرد و اومد اژدر خان را گذاشت وسط سینه هاشو و یه کم شامپو ریخت روش با دو دستهاش فشارشون داد به هم و چند بار خودشو پایین و بالا کرد تا اینکه دیگه اژدر خان طاقتش تاب شد و با تمام قوا شروع کرد به شلیک کردن ، من از شدت خوشی چشمامو بستم و نفهمیدم چی شد ؟؟!! وقتی چشمامو باز کردم دیدم تموم صورت و سینه پری جونم آب کیری شده بود ، انقدر خودم خسته بودم که همونجا کف حموم دراز کشیدم ( آخه 3 روز پشت سر هم آبم اومده بود ) پری دستمو گرفت و گفت مگه نمیخواستی بری تو وان ؟؟ منم دستشو گرفتم بلند شدم و بقلش کردم گفتم دوست دارم پری بعد هم باهم وایسادیم زیر دوش و من با صابون می کشیدم به سینه های پری تا آبها را از بدنش پاک کنم یه کم دست کشیدم بهش دیدم دوباره اژدر خان داره جک می زنه سرمم دیگه داشت درد میگرفت به پری گفتم من میرم می خوابم تو وان . اونم گفت باشه برو رفتم خوابیدم تو وان و داشتم به پری نگاه می کردم که چشمام سنگین شد و خوابم گرفت بعد یه بیست دقیقه ای ( این جور که پری میگفت ) چشمامو باز کردم ، سکوت تموم فضای حمام را گرفته بود و فقط صدای چک چک آب که هرز گاهی از دوش می چکید شنیده می شد !!! یه دفعه همون صدای ناز بهم گفت ساعت خواب !!! سرمو بالا کردم دیدم پری نشسته رو صندلی بالا سرم !! بهش گفتم خوابم برد ؟؟!! گفت آره مثل یه بچه خوابیده بودی !! گفتم خب چرا بیدارم نکردی ؟؟ گفت خب دلم نیومد !! گفتم قربون اون دلت برم و دستمو دراز کردم از تو وان یه ویشگون کوچیک از شکمش گرفتم !!!
پری هم دولا شد از تو یه سطل پر یخ که بقلش بود دو تا از همون نوشابه ها در آورد و یکیشو باز کرد . وقتی بازش کرد همچین صدای پاااااق کرد که صداش تو کل حموم اکو شد . نوشابه را داد به من و یکی دیگه هم واسه خودش باز کرد . گفت بخور که هنوز باهات کار دارم !!!!
نوشابه را خوردم و حالم جا اومد ( نمیدونم چی تو این نوشابه ها میریزن که آدم همون وقت انرژی که بهش میده را احساس میکنه ) دست پری را گرفتم و گفتم بیا تو وقتی اومد تو نشوندمش لب وان و بدون مقدمه شروع کردن به لیسیدن وای کس تازه با بوی شامپو چه طعم خوبی داشت . پری همین جور که لب وان نشسته بود تکیه داد به دیوار و پاهاش را از هم باز کرد . منم تو وان شروع کردم به لیسیدن . این دفعه دیگه چون میدونستم چوچوله کجاست با زبونم پیداش کردم و از دستام کمک نگرفتم تا اینکه دوباره صدای آآآآآآه و اووووف پری در اومد . آهااااان بخورششششش همش ماله خودته حمیــــدم . هان آره همین جارا !! تو هوای شرجی حموم عرق داشت از سر و صورت جفتمون میچکید . دیگه از نفس افتادم و گرفتم کشیدمش پایین . خودم به پشت خوابیدم تو وان و پری را انداختم رو خودم . اژدر خان را که زیر کف ها گم شده بود گرفتم و هدایتش کردم به سوی آشیانه . دستهامو انداختم دور کمر پری و شروع کردم به پایین و بالا کردنش . وااااای چه حسی بود تو وان . پری هم صدای اوووف و اوووفش تو فضای حموم می پیچید اصلا حس غیر قابل توصیفی بود . وقتی پایین و بالا می رفت صدای چالاپ و چولوپ آب که پایین و بالا می شد و می خورد به دیواره های وان بیشتر حشریم می کرد . یه سه چهار دقیقه ای که با این روش عمل کردم دیگه پری هم خسته شد . اومد گرفت خوابید بقلم . منم بلند شدم و پاهاشو گرفتم بالا و زانو زدم دوباره از نو شروع کردم و داشتم به سرعت تلمبه میزدم که صدای پری هم همین جور بیشتر می شد تا اینکه صدای ناله هاش تبدیل به جیغ شد و عضله های پاهاش که تو دستام بود مثل سنگ سفت شد و چند تا تکون شدید خورد و خودشو ول کرد . منم تلمبه زدنم را تندتر کردم و یه بیست سی بار دیگه که عقب جلو کردم احساس کردم دارم منفجر می شم . سریع اژدر خان را کشیدم بیرون و گذاشتم دوباره لای چاک سینه هاش و همین جور نگهش داشتم تا اینکه خودش شروع کرد به تخلیه و دوباره همش پاشید رو سینه هاش ولی ایندفعه دیگه قدرت پرتاب زیادی نداشت . سرمو گذاشتم بقلش و دو سه تا لب از هم دیگه گرفتیم . یه کم که حال جفتمون جا اومد گفت انگار به دهنت طمع کرد که بذاری لای سینه هام ؟؟؟!!!
گفتم خب این را هم تو فیلم ها دیده بودم خواستم ببینم چه حالی میده ؟؟!! یه 10 دقیقه ای کنار هم دیگه تو وان خوابیدیم ولی دیگه نه اژدر خان از جاش بلند شد و نه من حالشو داشتم . ( راست میگن که آدم وقتی از یه چیزی اشباع میشه دیگه واسش عادی میشه ها ) . بعد بلند شدم رفتم زیر دوش و با صابون همه جای بدنمو شستم . پری هم دیگه بلند شد اومد خودشو شست و با هم خواستیم بریم بیرون که دیدیم حوله نیاوردیم !!! خلاصه لرزون لرزون از تو حموم رفتیم بیرون و بردم تو اتاق خودش . رفت سر کمد و یه حوله نو نو از تو طلق در آورد و گرفت دور من . خودشم ربدشام حوله ای خودشو پوشید و یه حوله کوچیک برداشت دور سرش بست . بعد اومد سراغ من و مثل یه بچه با دقت تموم بدنم را خشک کرد . بهش گفتم مرسی پری جونم ، تجربه خوبی بود !!! لپ منو گرفت کشید و گفت از این بهتر هم میشه !!!
دوباره رفت سراغ کمد و یه بخچه در آورد و بازش کرد ، یه شورت و تی شرت نو داد بهم . منم از دستش گرفتم و دستشو بوس کردم ، اونم با همون دست کشید رو سرم و گفت اگه خسته ای بگیر بخواب . نگاه کردم به ساعت دیدم 2 بعد از ظهر بود ( اگه دانشگاه بودم حالا تازه باید می رفتم سر کلاس ) هم گشنه بودم هم خوابم میومد ولی خواب را ترجیح دادم و رفتم تو تخت دراز کشیدم ، چشمامو که گذاشتم رو هم سیم ثانیه خوابم برد ......
ادامه دارد ......
*****
*****
     
#6 | Posted: 23 May 2011 11:36
*****
داستان های جوجه خروس با زن حاجی قسمت ششم

چشمامو که از هم باز کردم دمرو شده بودم هنوز انگار گیج و منگ بودم یه لحظه احساس کردم تموم این اتفاقاتی که تو این دو سه روزه واسم افتاده همش خواب و رویا بوده ولی وقتی چشمم به ساعت رومیزی کنار تخت افتاد خوشحال شدم چون یادم افتاد که بیدارم و دارم زندگی می کنم ساعت 4:30 بعد از ظهر بود ، یه کم بیشتر که به خودم اومدم دیدم یه چیز گرم و نرم و مطبوع را دارم زیر دستم احساس می کنم . همیشه موقع خواب همین جور دمرو میخوابم و با یه دست بالشم را بقل می گیرم ولی این بالش با تموم بالش هایی که تا حالا بقل گرفته بودم تومنی صد ریال فرقش بود . داشتم کم کم به جزئیات بالش پی می بردم و با دستم روش مانور میدادم که همون صدای رویایی گفت بیدار شدی ؟؟؟!!! سرمو برگردوندم دیدم پری جونم بقلم خوابیده بود نگاه کردم به دستم دیدم روی سینه های پری بود . حال حرف زدن نداشتم زیاد فقط دستمو آوردم پایین تر و تو حال و خواب بیداری بهش گفتم فکر کردم بالش زیر دستمه !! پری دوباره زد زیر خنده و گفت حالا چرا دستتو بردی پایین ؟؟ فرض کن همون بالشه !!!
از گشنگی صدای ناله شیکمم در اومده بود و همش داشت قار و قور می کرد از طرفی هم رادیات جوش اومده بود که پری گفت پاشو بریم ناهار !!!
پاشدم و رفتم دستشویی و شورتی که فقط پام بود را کشیدم پایین و مشغول شدم . حس یه آدمی را داشتم که دو روز بی هوش بوده و تو این دو روز انگار فقط سرم بهش وصل بوده و حالا هم انگار از زور شاش به هوش اومده !!! هرچی که نشستم تمومی نداشت فکر کنم به اندازه یه 4 لیتری خالی شدم !!! وقتی تموم شد تازه چشام باز شد ، دمای بدنم داشت متعادل می شد و حالم جا اومد منم شیر آب سرد را باز کردم و یه دو سه دقیقه ای گرفتم رو اژدر خان تا حسابی حالم جا اومد . پا شدم رفتم یه آب هم به دست و صورتم زدم و رفتم بیرون !!
وقتی رفتم بیرون تازه انگار داشت حواس 5 گانم یکی یکی بر می گشت . بوی غذای خیلی خوبی را احساس می کردم ولی درست نتونستم تشخیص بدم که چی هست ؟؟!! به دنبال بو رفتم تو آشپزخونه که دیدم پری داره میز را میچینه ، چشمش که به من افتاد یه نگاهی به من انداخت و گفت خسته نباشی !! رفتم جلو یه بوس از گردنش گرفتم و گفتم پاینده باشی !!
من با یه شورت و تی شرت سفید بودم و دیدم پری هم یه شورت و سوتین مشکی پوشیده بود و یه پیرهن نازک سفید و بلند ولی تو اون لحظه به چیزی که فکر می کردم غذا بود و اون بوی خوب که با عطر مریم ها قاطی شده بود و هنوز نفهمیده بودم چیه ؟؟!! تا اینکه پری رفت سمت پلوپز برقی که گذاشته بود روی زمین و درش را برداشت بخار به همراه همون رایحه دل انگیز ازش زد بالا !! یه سینی پیرکس گذاشت روش و بعد هم دیگ پلو پز را گرفت با یه حرکت برش گردوند . وقتی برش گردوند دستهاش بر عکس شد سریع پریدم و سینی را از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز ، وقتی دیگ پلوپز را از رو سینی برداشتم وااااو چی میدیدم ته چین طلاییه طلایی !!!
پری هم رفت یه چاقو اورد و شروع کرد به برش زدن . گفتم پری جون کی اومدی این ها را درست کردی ؟؟ گفت همون وقت که شما بالش زیر دستتون بود !! گفتم اِاِه بالش ها مگه پیچ داره که هم زیر دست من بوده هم تو اینجا مشغول بودی ؟؟ اگه پیچیه باز کن بده من امشب با خودم ببرم خونه !!! زد زیر خنده و گفت نه عزیز دلم به قول خودت میوه به درخت قشنگه !! گفت برنجشو همون وقت که اومدی خیس کرده بودم و همه چیزش آماده بود ، یه قاچ بزرگ واسم برید و گذاشت جلوم گفت بفرمایین !!
منم از گشنگی همون وقت مشغول خوردن شدم و حتی صبر نکردم تا واسه خودشم بکشه و با هم بخوریم !! تو پنج دقیقه همه بشقابم را تموم کردم و دوباره خودم یه قاچ کوچولو دیگه بریدم و شروع کردم به خوردن . ته چینش با اینکه با ته چین های خودمون یه کم فرق داشت طعمش ولی در کل خیلی خوشمزه بود ، شایدم من انقدر گشنه بودم که حالیم نبود . آخه تا حالا غذا از تو این پلو پز ها نخورده بودم !!!
غذا که تموم شد کمکش ظرف ها را گذاشتم تو سینک و یه بوس از لپش کردم گفتم مرسی پری جونم خیلی خوشمزه بود . اونم گفت نوش جونت عزیزم ، حالا سیر شدی ؟؟ گفتم آره دیگه دارم می ترکم !! پری مشغول ظرف شستن و جمع و جور کردن آشپزخونه شد و منم رفتم تو سالن کنترل را برداشتم و خودمو ولو کردم رو کاناپه و شروع کردم به کانال عوض کردن ، تو این کانالهای تخمی ایرانی یه چرخی زدم دیدم همشون یا کس شعر می گفتن یا داشتند تبلیغ املاک دبی می کردند تا اینکه آخرش مثل همیشه زدم روی pmc و کنترل را گذاشتم رو میز و لنگ و پاچمو دراز کردم و داشتم تماشا می کردم که پری با یه سینی چای اومد و نشست کنارم دستشو انداخت دور گردنم . منم سرمو گذاشتم رو شونه هاش و هیچی نگفتم . یه دو سه دقیقه ای که گذشت یه تکونی به خودم دادم و دستمو دراز کردم یه استکان چای برداشتم دادم به پری و یکی هم خودم برداشتم به خوردن .
چای که تموم شد همین جور یه کم کنار همدیگه بودیم تا اینکه دیدم گوشیم داره زنگ میزنه ولی صداش خیلی ضعیف میومد . پاشدم رفتم تو اتاق که گوشی را بردارم ولی دیدم اونجا نبود !!! تازه یادم افتاد که شلوارمو تو رختکن حموم در آوردم و گوشیم تو جیبمه رفتم در حموم را باز کردم و گوشی را در آوردم دیدم شماره ناشناس بود ولی جواب دادم دیدم یکی از بچه های دانشکده بود که میگفت پروژه منو آماده کردی ؟؟
گفتم مگه واسه کی میخواستی ؟؟ گفت فردا جلسه آخره می خوام تحویل استاد بدم !! گفتم باشه امشب درستش می کنم فردا برات میارم . ( اون موقع دیگه آخر ترم بود و اون هفته هم هفته آخر بود )
شلوارمو برداشتم همونجا پوشیدم و شورتمو آوردم بیرون به پری گفتم من باید برم یه نایلون بهم بده تا این شورت را بذارم توش !! گفت کجا ؟؟ دوباره می خوای منو تنها بذاری ؟؟!! گفتم نه باید برم خونه پروژمو تموم کنم آخه فردا روز آخرشه !!!
گفت خب بذار باشه تا با زیر پوشت برات بشورمش ، گفتم ایول دستت درست !!!
گفتم حالا بلوزم کجاست ؟؟!! گفت گذاشتم همونجا رو چنگ بقل کیفت . رفتم بلوزمو برداشتم و رو تی شرت پوشیدم . یقه تی شرت از زیر یقه بلوزم زده بود بیرون و مسخره شده بود ولی خب کاریش نمیشد کرد دیگه !!! کت و کیفم را هم برداشتم و رفتم پیش پری گفتم مجبورم برم وگرنه پیشت می موندم . اونم پاشد اومد جلو و گفت طوری نیست عزیزم برو به درست برس و دستاشو آورد جلو از دو طرف سرمو گرفت و شروع کرد به خوردن لبهام . منم یه دو دقیقه ای لباشو خوردم و بعد خودمو کشیدم عقب گفتم دیگه واسه امروز بسه !! با اینکه نیاز داشت تو چشماش موج می زد دوباره ولی گفت باشه برو ، فردا هم میایی ؟؟؟ یه خورده فکر کردم دیدم فرداش تا ساعت 5:30 کلاس دارم و تا میام بیام برسم اصفهان ساعت میشه 7:30 یا 8 . گفتم فردا نمی تونم ولی دوشنبه بعد از ظهر حتما میام . گفت باشه برو به سلامت مواظب خودت باش .
کتمو پوشیدم و کیفمو برداشتم اومدم دم در وایسادم و کفشامو پوشیدم ، پری هم اومد باهام تا دم در ولی اصلا دلم نمی خواست ازش دل بکنم ولی خب بالاخره باید به کارهای خودمم می رسیدم در ضمن کمر فیل هم که ندارم !!! یه بوس دیگه ازش گرفتم و خداحافظی کردم اومدم بیرون .
*****
*****
     
#7 | Posted: 23 May 2011 11:36
*****
داستان های جوجه خروس با زن حاجی قسمت ششم

چشمامو که از هم باز کردم دمرو شده بودم هنوز انگار گیج و منگ بودم یه لحظه احساس کردم تموم این اتفاقاتی که تو این دو سه روزه واسم افتاده همش خواب و رویا بوده ولی وقتی چشمم به ساعت رومیزی کنار تخت افتاد خوشحال شدم چون یادم افتاد که بیدارم و دارم زندگی می کنم ساعت 4:30 بعد از ظهر بود ، یه کم بیشتر که به خودم اومدم دیدم یه چیز گرم و نرم و مطبوع را دارم زیر دستم احساس می کنم . همیشه موقع خواب همین جور دمرو میخوابم و با یه دست بالشم را بقل می گیرم ولی این بالش با تموم بالش هایی که تا حالا بقل گرفته بودم تومنی صد ریال فرقش بود . داشتم کم کم به جزئیات بالش پی می بردم و با دستم روش مانور میدادم که همون صدای رویایی گفت بیدار شدی ؟؟؟!!! سرمو برگردوندم دیدم پری جونم بقلم خوابیده بود نگاه کردم به دستم دیدم روی سینه های پری بود . حال حرف زدن نداشتم زیاد فقط دستمو آوردم پایین تر و تو حال و خواب بیداری بهش گفتم فکر کردم بالش زیر دستمه !! پری دوباره زد زیر خنده و گفت حالا چرا دستتو بردی پایین ؟؟ فرض کن همون بالشه !!!
از گشنگی صدای ناله شیکمم در اومده بود و همش داشت قار و قور می کرد از طرفی هم رادیات جوش اومده بود که پری گفت پاشو بریم ناهار !!!
پاشدم و رفتم دستشویی و شورتی که فقط پام بود را کشیدم پایین و مشغول شدم . حس یه آدمی را داشتم که دو روز بی هوش بوده و تو این دو روز انگار فقط سرم بهش وصل بوده و حالا هم انگار از زور شاش به هوش اومده !!! هرچی که نشستم تمومی نداشت فکر کنم به اندازه یه 4 لیتری خالی شدم !!! وقتی تموم شد تازه چشام باز شد ، دمای بدنم داشت متعادل می شد و حالم جا اومد منم شیر آب سرد را باز کردم و یه دو سه دقیقه ای گرفتم رو اژدر خان تا حسابی حالم جا اومد . پا شدم رفتم یه آب هم به دست و صورتم زدم و رفتم بیرون !!
وقتی رفتم بیرون تازه انگار داشت حواس 5 گانم یکی یکی بر می گشت . بوی غذای خیلی خوبی را احساس می کردم ولی درست نتونستم تشخیص بدم که چی هست ؟؟!! به دنبال بو رفتم تو آشپزخونه که دیدم پری داره میز را میچینه ، چشمش که به من افتاد یه نگاهی به من انداخت و گفت خسته نباشی !! رفتم جلو یه بوس از گردنش گرفتم و گفتم پاینده باشی !!
من با یه شورت و تی شرت سفید بودم و دیدم پری هم یه شورت و سوتین مشکی پوشیده بود و یه پیرهن نازک سفید و بلند ولی تو اون لحظه به چیزی که فکر می کردم غذا بود و اون بوی خوب که با عطر مریم ها قاطی شده بود و هنوز نفهمیده بودم چیه ؟؟!! تا اینکه پری رفت سمت پلوپز برقی که گذاشته بود روی زمین و درش را برداشت بخار به همراه همون رایحه دل انگیز ازش زد بالا !! یه سینی پیرکس گذاشت روش و بعد هم دیگ پلو پز را گرفت با یه حرکت برش گردوند . وقتی برش گردوند دستهاش بر عکس شد سریع پریدم و سینی را از دستش گرفتم و گذاشتم رو میز ، وقتی دیگ پلوپز را از رو سینی برداشتم وااااو چی میدیدم ته چین طلاییه طلایی !!!
پری هم رفت یه چاقو اورد و شروع کرد به برش زدن . گفتم پری جون کی اومدی این ها را درست کردی ؟؟ گفت همون وقت که شما بالش زیر دستتون بود !! گفتم اِاِه بالش ها مگه پیچ داره که هم زیر دست من بوده هم تو اینجا مشغول بودی ؟؟ اگه پیچیه باز کن بده من امشب با خودم ببرم خونه !!! زد زیر خنده و گفت نه عزیز دلم به قول خودت میوه به درخت قشنگه !! گفت برنجشو همون وقت که اومدی خیس کرده بودم و همه چیزش آماده بود ، یه قاچ بزرگ واسم برید و گذاشت جلوم گفت بفرمایین !!
منم از گشنگی همون وقت مشغول خوردن شدم و حتی صبر نکردم تا واسه خودشم بکشه و با هم بخوریم !! تو پنج دقیقه همه بشقابم را تموم کردم و دوباره خودم یه قاچ کوچولو دیگه بریدم و شروع کردم به خوردن . ته چینش با اینکه با ته چین های خودمون یه کم فرق داشت طعمش ولی در کل خیلی خوشمزه بود ، شایدم من انقدر گشنه بودم که حالیم نبود . آخه تا حالا غذا از تو این پلو پز ها نخورده بودم !!!
غذا که تموم شد کمکش ظرف ها را گذاشتم تو سینک و یه بوس از لپش کردم گفتم مرسی پری جونم خیلی خوشمزه بود . اونم گفت نوش جونت عزیزم ، حالا سیر شدی ؟؟ گفتم آره دیگه دارم می ترکم !! پری مشغول ظرف شستن و جمع و جور کردن آشپزخونه شد و منم رفتم تو سالن کنترل را برداشتم و خودمو ولو کردم رو کاناپه و شروع کردم به کانال عوض کردن ، تو این کانالهای تخمی ایرانی یه چرخی زدم دیدم همشون یا کس شعر می گفتن یا داشتند تبلیغ املاک دبی می کردند تا اینکه آخرش مثل همیشه زدم روی pmc و کنترل را گذاشتم رو میز و لنگ و پاچمو دراز کردم و داشتم تماشا می کردم که پری با یه سینی چای اومد و نشست کنارم دستشو انداخت دور گردنم . منم سرمو گذاشتم رو شونه هاش و هیچی نگفتم . یه دو سه دقیقه ای که گذشت یه تکونی به خودم دادم و دستمو دراز کردم یه استکان چای برداشتم دادم به پری و یکی هم خودم برداشتم به خوردن .
چای که تموم شد همین جور یه کم کنار همدیگه بودیم تا اینکه دیدم گوشیم داره زنگ میزنه ولی صداش خیلی ضعیف میومد . پاشدم رفتم تو اتاق که گوشی را بردارم ولی دیدم اونجا نبود !!! تازه یادم افتاد که شلوارمو تو رختکن حموم در آوردم و گوشیم تو جیبمه رفتم در حموم را باز کردم و گوشی را در آوردم دیدم شماره ناشناس بود ولی جواب دادم دیدم یکی از بچه های دانشکده بود که میگفت پروژه منو آماده کردی ؟؟
گفتم مگه واسه کی میخواستی ؟؟ گفت فردا جلسه آخره می خوام تحویل استاد بدم !! گفتم باشه امشب درستش می کنم فردا برات میارم . ( اون موقع دیگه آخر ترم بود و اون هفته هم هفته آخر بود )
شلوارمو برداشتم همونجا پوشیدم و شورتمو آوردم بیرون به پری گفتم من باید برم یه نایلون بهم بده تا این شورت را بذارم توش !! گفت کجا ؟؟ دوباره می خوای منو تنها بذاری ؟؟!! گفتم نه باید برم خونه پروژمو تموم کنم آخه فردا روز آخرشه !!!
گفت خب بذار باشه تا با زیر پوشت برات بشورمش ، گفتم ایول دستت درست !!!
گفتم حالا بلوزم کجاست ؟؟!! گفت گذاشتم همونجا رو چنگ بقل کیفت . رفتم بلوزمو برداشتم و رو تی شرت پوشیدم . یقه تی شرت از زیر یقه بلوزم زده بود بیرون و مسخره شده بود ولی خب کاریش نمیشد کرد دیگه !!! کت و کیفم را هم برداشتم و رفتم پیش پری گفتم مجبورم برم وگرنه پیشت می موندم . اونم پاشد اومد جلو و گفت طوری نیست عزیزم برو به درست برس و دستاشو آورد جلو از دو طرف سرمو گرفت و شروع کرد به خوردن لبهام . منم یه دو دقیقه ای لباشو خوردم و بعد خودمو کشیدم عقب گفتم دیگه واسه امروز بسه !! با اینکه نیاز داشت تو چشماش موج می زد دوباره ولی گفت باشه برو ، فردا هم میایی ؟؟؟ یه خورده فکر کردم دیدم فرداش تا ساعت 5:30 کلاس دارم و تا میام بیام برسم اصفهان ساعت میشه 7:30 یا 8 . گفتم فردا نمی تونم ولی دوشنبه بعد از ظهر حتما میام . گفت باشه برو به سلامت مواظب خودت باش .
کتمو پوشیدم و کیفمو برداشتم اومدم دم در وایسادم و کفشامو پوشیدم ، پری هم اومد باهام تا دم در ولی اصلا دلم نمی خواست ازش دل بکنم ولی خب بالاخره باید به کارهای خودمم می رسیدم در ضمن کمر فیل هم که ندارم !!! یه بوس دیگه ازش گرفتم و خداحافظی کردم اومدم بیرون .
*****
*****
     
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / جوجه خروس با زن حاجی بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.