|
این خاطره مربوط میشه به یکی از آمپول خوردنای مامانم.پارسال یک روز پاییزی نزدیک غروب وقتی رفتم خونه دیدم مامانم خوابه تعجب کردم رفتم تو اتاقش و حالش رو پرسیدم گفت که حالش خوب نیست ضعف داره و سرما خورده. چون سابقه روماتیسم قلبی داره باید زود میرفت دکتر و به همین خاطر هم همیشه برای کوچکترین عفونتی باید پنیسیلین بزنه. گفتم بیا ببرمت دکتر گفت باشه بریم. کمکش کردم لبلسش رو عوض کنه. یک پیرهن تو خونه تنش بود دراورد و نشست لب تخت . جوراباش رو پاش کردم خودش یک شلوار و بلیز پوشید من هم مانتوش رو تنش کردم و رفتیم. وقتی حاضر میشد گفت ای بابا حتما الان دکتره آمپول میده من بد بخت باید سوراخ سوراخ بشم. رفتیم درمونگاه نزدیک خونمون دکترش یک مرد میانسال بود مامانم رو نشوند لب تخت و معاینه اش کرد. بعد خوابوندش و گوشی رو از زیر بلیز برد تو سینه های بزرگ مامانم تکون میخورد معلوم بود دستش میخوره بهشون. دوباره نشوند و گوشی رو گذاشت پشتش و گفت نفس عمیق بکش. دکتر امد نشست پشت میزش که نسخه منویسه. مامانم هم با دقت به دهن دکتر توجه داشت که ببینه چی میگه. گفت عفونت دارید ولی نمیتونم مطمئن بشم که به ریه نفوذ کرده و یا نه دارو بهتون میدم لطفا تا 2 روز مصرف کنید اگر بهتر نشدید یک عکس ریه مینویسم بندازید بیاید من ببینم. مامانم ساکت بود من گفتم البته ایشون سابقه روماتیسم قبلی دارن. دکتر سرش رو اورد بالا و گفت جدی چه خوب شد گفتید. چند تا سوال از مامانم پرسید و شروع کرد به نوشتن نسخه. 3تا پنادرو نوشتم یکی امشب یکی فردا و یکی پس فردا شب. مامانم گفت مطمئنید آقای دکتر گفت بله شما در وضعیت خطرناکی هستید. 2 تا هم آمپول ویتامین سی که یکی امشب بزنید ویکی پس فردا. یک آمپول دگزا هم داد که همون شب بزنه. اون درمونگاه خیلی کوچیک بود. یک اتاق انتظار داشت یک تزریقات با 2 تا تخت و یک اتاق دکتر طبفه پایینش هم دارو خانه بود. امدیم بیرون به منشی که یک دختر حداکثر 18 ساله بود گفتیم تزریقات داریم گفت بفرمایید اون اتاق کسی توش نبود مامانم لبه یک تخت نشست و من رفتم دارو هارو گرفتم امدم . فکر میکردم همون دختره تزریقات میکنه دارو هارو بهش دادم و رفت اتاق دکتر و برگشت. پرسید کی پنیسیلین زدید مامانم گفت تقریبا 4 ماه پیش (فکر میکنم دروغ گفت ) از دکتر پرسید و اون گفت تست نمیخواد دختره گفت آماده شید و شروع کرد به آماده کردن سرنگا. سرنگارو آماده میکرد و یکی یکی گذاشت رو میز. مامانم مانتوش رو داد بالا و شلوارش رو شل کرد و دمر خوابید من هم شلوارش رو تاوسط باسنش دادم پایین و شورت سفیدش رو دست نزدم. ضربان قلبم رفته بود بالا و هیجان عجیبی داشتم مخصوصا وقتی به چهره مامانم نگاه میکردم و ترس رو تو صورتش میدیدم. وقتی 3 تا آمپولا حاضر شد دختره گفت منتظر باشید دکتر رو صدا کنم. مامانم گفت وای خود دکتر میخواد بزنه من گفتم بهتر از اینه که این بچه بزنه. دکتر پنیسیلین رو برداشت امد سمت تخت من هم سریع شورت مامانم رو دادم پایین و دم شونه مامانم وایسادم دکتر که امد اون دختره هم امد و دم زانوی مامانم وایساد. دکتر حرکاتش رو اروم انجام میداد و دائم به دختر اشاره میکرد و اروم حرف میزد معلوم بود داره بهش باد میده. از اخلاق مامانم میدونستم اون موقع هم ترسیده بود و هم خجالت میکشید که 3 نفر بالا سرشن مخصوصا که یه مرد داشت بهش آمپول میزد. دکتره الکل رو مالید و با 2 انگشتش باسن مامانم رو گرفت مامانم خودش رو سفت کرد و دکتر گفت اروم باشید و سوزن رو تا ته فرو کرد. مامانم یک نقس بلند کشید و یک کم پاش تکون خورد دکتره 1 سی سی تزریق میکرد یک مکثی میکرد به خاطر همین خیلی طول میکشید. نفسای مامانم بلند شده بود وصدای نفساش با اه قاطی شده بود معلوم بود که داره درد میکشه. یکبار هم سرش رو برگردوند که ببینه چقدر مونده که نتونست چیزی ببینه. بالاخره این تموم شدو دکتر سوزن رو دراورد و اون دختره یک پنبه گذاشت و محکم فشار داد جوری که دکتر گفت یواش چه خبرته گفت خودتون گفتید فشار بدید که خون نمیاد دکتره گفت من گفتم نه اینقدر.دکتر سرنگ خالی رو هم داد به دختره انداخت دور و ویتامین سی رو اورد. یک سرنگ 5 سی سی پر با یک سوزن گنده . مامانم شورتش رو خواست بده بالا که من طرف قبلی رو پوشوندم و طرف دیگه اش رو لخت کردم. یک کم هم جای آمپول رو مالیدم. طرف دیگه رو دکتر الکل مالید و دوباره با 2 انگشت باسنش رو گرفت و سوزن رو فرو کرد. شروع کرد به تزریق دیگه مثل قبلی مکث نمیکرد و یکنواخت تزریق میکرد بازم صدای نفسای مامانم با ناله مخلوط شد ولی بلند تر و وقتی تموم شد و سوزن رو دراورد اه بلندی کشید. دختره پنبه رو مالید و برداشت و مامانم شرتش رو سریع داد بالا و دکتر به دختره گفت این رو خودت تزریق کن من برم به مریضام برسم. دکتر که رفت احساس کردم مامانم راحت تر شد و کمتر معذب بود. 2 تا دستش رو گذاشت رو باسنش و اروم مالید. دختره هم که معلوم بود هم دوست داره امپول بزنه و هم اضطراب داره قیافه گرفت و فکر کرد که دیگه دکتر شده. سرنگ بعدی رو که بیش از 3 سی سی نبود برداشت و من هم از مامانم پرسیدم هموون طرف اول خوبه گفت اره اون طرفی که پنیسیلین زده بود رو لخت کردم و دختره الکل رو مالید و سوزن رو اروم اروم فرو کرد طوری که از سوزش سوزن مامانم یم اه کوچولو کشید و پاش رو اورد بالا دارو رو تزریق کرد و وقتی خواست سوزن رو در بیاره سرنگ رو ملی تکون داد جوری که سوزن تو باسن چپ و راست شد و بعدش مامانم گفت که خیلی سوخت خون زیادی هم امد که من با پنبه پاک میکردم. مامانم بعد از چند دقیقه پاشد و من ازش پرسیدم چطوری گفت وای وای پدرم درامد. فردای اون روز اصلا به روی خودش نیاورد تا من یادآوری کردم و با مامانم رفتیم که یکدونه پنیسیلین رو بزنه وقتی راه افتادیم گفت من نمیرم اونجا بریم یکجای دیگه 2 تا بیمارستان رفتیم هر دوتاشون گفتن چون نسخه خودشون نیست تزریق نمیکنند. مجبور شدیم بریم همون درمونگاه. وقتی رفتیم یک منشی دیگه اونجا بود. یک خانوم حدود 30 ساله با روپوش سفید و خیلی خوش برخورد. وقتی گفتم تزریق داریم گفت برید تو اتاق الان میام. مامانم خوشحال شد که یک زن قراره تزریق کنه. بهش گفتم شما دیشب نبودید گفت اینجا شیفتاش یک روز در میونه من روزای زوج هستم. امد داشت سرنگ رو حاضر میکرد مامانم هم با خیال راحت شلوار و شورتش رو باهم تا وسط باسنش داد پایین و دمر خوابید و من مانتوش رو زدم بالا. هر دو طرف باسنش خیلی کوچیک کبود شده بود و یک نقطه حالت زخم بود که فکر میکنم جای آمپولی بودد که دختر زده بود. پرستاره پرسید کی پنیسیلین زده من گفتم دیشب بعد با لبخند گفت کدوم طرف بزنم مامانم به سمتی که دیشبش 1 دونه آمپول زده بود اشاره کرد و پرستاره گفت اوه ااوه دیشب هر دو طرف آمپول زدی که با یک کم فاصله از جای قبلی الکل مالید و هدف گیری کرد و سوزن رو مثل دارت خیلی سریع فرو کرد جوری که مامانم هیچ عکس العملی نداشت و بعدش گفت که اصلا سوزن رو حس نکرده. یکنواخت و اروم شروع کرد به تزریق وسطای آمپول مامانم یک ناله کوچیک کرد. اونهم مکث کرد و گفت درد داری ببخشید تقصیر من نیست داروش درد داره. دوباره شروع کرد به تزریق تا تموم شد و سوزن رو فوری دراورد پنبه گذاشت و به من گفت یک کم بمالش. مامانم پاشد و تشکر کرد و رفتیم یک کم لنگ کیزد گفتم درد داری گفت این خیلی خوب زد بیشتر به خاطر اینه که باسنم از دیشب درد میکرد اینم اضافه شد. کاشکی فردا شب هم بود میومدم همینجا. فرداش ادرس یک آمپولزنی رو از همسایمون پرسیده بود که یک زنه آمپولزنش بوده . رفتیم به اون آدرس ته یک کوچه تنگ یک ساختمون قدیمی بود که تابلو زده بودن تزریقات و پانسمان به مامانم گفتم میخوای بری اینجا؟! گفت آره نیلوفر (همسایمون) گفته یک خانومه و خوب هم آمپول میزنه. آیفون رو زدیم وقتی گفتیم تزریق داریم در رو باز کردن از پله های باریک رفتیم بالا و یک اتاق بود یک خانوم پیر اخمو اونجا بود. آمپولا رو گرفت و فکر کرد برای منه گفت برو بخواب رو اون تخت یک اتاق بود و یک تخت مامانم شلوار و شورتش رو داد پایین و خوابید. مانتوش رو هم داد بالا یواشکی به مامانم گفتم خدا بهت رحم کنه مامانم گفت 2 طرفم درد میکنه بگو با فاصله از قبلیا بزنه. شورتش رو بیشتر از قبل دادم پایین که خانومه با قدمهای خیلی محکم و تند امد تو اتاق و جفت سرنگها تو یک دستش بود و بنبه الکلی تو دست دیگش. فوری الکل رو مالید و بدون اینکه سرنگی رو زمین بذاره یکی از یوزنهارو گذاشت رو باسن مامانم جوری که مامانم حسش کرد و یکی از پاهاش رو یکم اورد بالا و بعد سوزن رو فرو کرد معلوم بود مامانم کاملا سوزن رو حس کرده چون پاش رو اورد بالا خودش رو سفت کرد و یک ناله ای کشید. خیلی فوری و با فشار تمام دارو رو تزریق کرد. جوریکه مامانم دیگه طاقت نیاورد و با نفس عمیقش ای ای کرد. تا این آمپول تموم شد فوری با همون پنبه طرف دیگه رو مالید و با همون روش سوزن رو فرو کرد و با سرعت تمام تزریق کرد یک صدای نفس نفس شنیدم که احساس کردم مامانم گریه کرد. وقتی تموم شد نمیتونست بلند بشه کلی واسش مالیدم تا بلند شد به شوخی هم گفت نیلوفر ازت نمیگذرم
|