| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران

صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین »  
#1 | Posted: 30 Jun 2011 17:19
سلام من مليكا هستم. الان 17 سالمه . اين خاطره مال وقتي كه من8 سالم بود. يه روز داييم مي آد خونه و مي بينه كه من بي حالمو تب دارم. داييم آدم خيلي بزرگيه. قدش 190 خيليم گندس و خيلي مهربون. منم بچه كه بودم خيلي خجالتي بودم. با داييم رفتيم دكتر. توي مطب خيلي نمي ترسيدم. داييم هي باهام بازي مي كرد. رفتيم تو اتاق. اونجايه ميز بود واسه آقاي دكتر و يه مبلو چند تا صندلي با يه تخت. نشستم روي تختو دكتر كه يه پسر خيلي جوون بود معاينم كرد. بعد هي يه چيزايي به داييم مي گفت كه من نمي فهميدم. داييم منو بغل كرد نشوند روي مبل كنار خودش. دكترم داشت نسخه مي نوشت. به داييم يواش گفتم بهش بگو آمپول نده. داييمم گفت. دكتره با خنده بهم نگاه كرد گفت كوچولو اگه آمپول نزني خوب نمي شي. بعد به داييم گفت 6 تا پنيسيلين مي نويسم براش روزي دو تارو با هم بزنه. الانم بريد تزريقات. من از ترس خشكم زده بود. داييم گفت نمي شه نوبت اولو شما همينجا براش بزنيد. دكتر گفت بزار ببينم آخرين بار كي پنيسلين زده. عموم گفت ماه پيش. دكتر گفت باشه همين جا مي زنم. دوباره شروع كرد چيز نوشتن. من به داييم گفتم. مگه قول ندادي بگي آمپول نده. داييمم گفت ديدي كه دكتر گفت خوب نمي شي. خيلي ترسيده بودم. به داييم گفتم مي شه گريه كنم. گفت ؟آره اماگريه نداره. چند ثاني بيشتر نيس. دردت اومد رسيديم خونه منو بزن. دكتر نوشتنو تموم كرد بلند شدو رفت سراق يه قفسهو پشتش به ما بود. منم شروع كردم آروم آروم گريه كردن.آخه از آقاي دكتر خجالت مي كشيدم.داييم گفت مليكا دوس داري بعدش بريم اون اسباب بازي فروشي هر چيام دوست داشتي بخريم. من باز گريه مي كردم. هي داييم مسخره بازي در مي اورد. دكتره روشو طرف داييم كرد گفت بخوابونيدش رو تخت. داييمم به من گفت رو تخت بزنه برات. گفتم نه.منظورم اين بود كه اصلا نزنه. بعد داييم گفت رو پاي من براش بزنيد. منو همونطور كه گريه مي كردم زير بغلمو گرفتو دمرو خوابوند روي پاهاش. انقدر داييم بزرگه كه حس مي كردم خيلي بالام. بعد شلوارمو كشيد پايين تا دم رونم بعدم شرتمو از دو طرف كشيد پايين . تي شرتمم داد بالا. من هي بر مي گشتم بهش بگم دايي نزن .اونم گفت اگه تكون نخوريو خودتو شل كني اصلا دردت نمي آد. بعد دكتره با يه ظرف كه توش آمپولاو پنبه بود اومد يه صندليرو با پاش كشوند روبه روي مبلو نشست. بعد پنبه رو برداشت. به داييم گفت محكم نگهش داريد. داييمم با يه دستش كمرمو با يه دست ديگشم پاهامو محكم نگه داشت. ديگه گريم بيشتر شد. دكتر پنبه رو مي ماليد روي پاي چپم. هي مي گفت مليكا خانم پاتو شل كت. اينطوري دردت مي آد.بعد آمپولو برداشت فرو كرد. منم آروم گريه مي كرم. ديگه راه فراري نبود. چند بار تا 10 شمردم اما تموم نشده بود يهو دردش خيلي بيشتر شدو منم گريه مي كردم. بعد سوزنو كشيد بيرون. پنبه ماليد روش. مي دونستم يكي ديگم هست. دكتر پنبه رو بلا فاصله برداشت ماليد اون طرف. داييم گفت نمي شه يكم صبر كنيد آروم شه . گفت نه پني سيلينه خراب مي شه. بعد محكم فو كرد. منم دست خودم نبود پام سفته سفت شده بود هي به خودم مي گفتم الان تموم مي شه كه دكتره خيلي زود آمپولو در آورد گفت .تا خودشو شل نكنه نمي زنم. منم خيلي حرصم گرفته بود كه آمپولو نزده. پشتم از درد بي حس شده بود. كلي تلاش مو با گريه گفتم بزنيدودوباره زد. ديگه جيكم در نيومد. ولي اين يكي خيلي دردش بيشتر بود. انگار روي زخم آمپول مي زد.آخراش باز گريه مي كردمو مي گفتم تموم شد؟ بلا خره تموم شدو دكترم بي خيال رفت سر كارش. داييمم بعد چند دقيقه لباسامو جمعو جور كرد بغلم كرد گفت از آقاي دكتر خدافظي كن. از درد نمي تونستم چيزي بگم .به سختي باي باي كردم . اونم حواسش نبودو اومديم بيرون اتاق. همه ي بچه هاي مطب داشتن منو نگاه مي كردن
برگرفته از سایت تیناس

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#2 | Posted: 30 Jun 2011 17:24
وقتی 22 سالم بود یک مدت با یک دختر 18 ساله دوست بودم که هیکل نسبتا ریزی داشت. مدتی که از دوستی ما گذشت سرمای شدیدی خورد و یک شب با هم رفتیم دکتر. اول که رسیدیم توی مطب بعد از سلام فوری گفت آقای دکتر لطفا به من آمپول ندید. دکتر هم لبخندی زد و گفت چشم حالا بیا معاینه ات بکنم. بعد از معاینه دکتر گفت حالت بد و اگر آمپول نزنی باید مدت طولانی دارو مصرف کنی ولی با 2 تا آمپول حالت خوب میشه. کاملا رنگش برگشت و با صدای لرزان گفت باشه هرچقدر بگید دارو میخورم دکتر رو به من کرد و گفت باید حتما سر وقت همه دارو هارو بخوره وگرنه عفونت توی بدنش میمونه و ممکن دوباره بد تر ازاین مریض بشه.
من که داشت حالم گرفته میشد و دوست داشتم حتما آمپول تجویز کنه به دوستم گفتم که پس فردا داریم میریم مهمونی و بهتر زود خوب بشی.یک کمی شک کرد و احساس کردم شاید قبول کنه به خاطر همین به دکتر گفتم شما هم آمپول رو بنویسید و هم قرص و شربت رو. دکتر هم قبول کرد و در حین نوشتن نسخه گفت ما اگر آمپول میدیم قصد خوب شدن مریض رو داریم نه اذیت.
نسخه رو سریع گرفتم و از مطب امدیم بیرون توی دلم 50% احساس موفقیت میکردم که راضی میشه آمپول بزند. توی را داروخانه با هاش صحبت کردم و گفتم زودتر خوب میشی میبرمت جای خوب آمپول بزنی و کلی حرفها و شوخیهای دیگه که راضی بشه آمپول بزنه. توی این فکر بودم که حالا اون قبول کرد آمپول بزنه من چجوری و به چه بهانه ای بروم توی تزریقات و تماشا کنم. چون از آمپول میترسید خیلی دوست داشتم موقع تزریق حتما انجا باشم. توی همین فکر بودم که رسیدیم داروخانه و گفتم بالاخره چی کار کنم. آمپول یا قرص. گفت به یک شرط آمپول میزنم گفتم چی؟ گفت وقتی بچه بودم و مخواستم آمپول بزنم بابام یا مامانم بالا سرم می ایستادن و دستشون رو میگذاشت توی دهنم که گاز بگیرم. من از اینکه تنهایی برم تزریقات میترسم تو هم بای بیای و من دستت رو گاز بگیرم. من هم گفتم با اینکه دلم نمیاد ولی باشه میام. رفت 2 تا پنیسیلین 6.3.3 گرفتم امدم بیرون.
توی دلم احساس عجیبی داشتم و ضربان قلبم بالا رفته بود. آمپولهارو گرفتم و رفتیم کلینیک روبرو قسمت تزریقات. رنگ دوست من کاملا پریده بود و به زور راه میامد. آمپولزن یک مرد میانسال بود . یکی از آمپولهارو بهش دادم پرسید چند وقت پیش پنیسیلین زدی گفت 10 ساله که اصلا آمپول نزدم. آمپولزن گفت باشه آستینت رو بزن بالا اونهم نشست روی صندلی و به من گفت تو بزن بالا وخودش رو شو کرد اون طرف که سرنگ رو نبینه. آمپولزن با یک پنبه الکلی و سرنگ تست امد طرف ما و به من گفت دستش رو بیار بالا من هم همون کار رو کردم. وقتی پنبه رو کشید روی دستش دیدم که محکم داره لباش رو گاز میگیره گفتم هنوز که سوزن رو نزده ارام باش. آمپولزن اروم سوزن رو توی دستش فرو کرد و همین موقع من هم به صورت اون نگا ه میکردم وهم به سرنگ. وقتی تست تمام شد آمپولزن پرسید درد که نداشت گفت نه خیلی زیاد. بعدش گفت همینجا باشید 15 دقیقه دیگه بیاید اطاق بغلی.
چند دقیقه که گذشت دیدم زیر لب چیزی میگه گفتم چی میگی گفت دعا میکنم حساسیت داشته باشم. منم گفتم میخوای نزنی. گفت نه بهم انرژی بده که نترسم .
15 دقیقه گذشت و رفتیم اطاق بغل دوست من به حدی ترسیده بود که دیگه میخواست گریه کنه توی اون اطاق یک تخت بود که با پرده پوشیده شده بود ولی سایه ها مشخص بود. آمپولزن پشت پرده بود و داشت به یک مریض آمپول میزد یک صدای ناله ضعیفی امد و چند ثانیه بعدش آمپولزن امد بیرون پرده. با ارومی گفت دستتان رو ببینم و گفت حساسیت نداره میتونه پنیسیلین بزنه. همان موقع خانمی از پشت پرده با پای لنگان در حالیکه باسنش رو میمالید و زیر لب چیزی میگفت امد بیرون. آمپولزن به دوست من گفت برو بخواب و خودش داشت خیلی یواش آمپول رو اماده میکرد. دوست من دست من رو گرفت و با خودش برد پشت پرده . مانتوش رو زد بالا کمربند و دکمه شلوارش رو باز کرد گفتم بخواب. خوابید من کمی شلوارش رو و شورتش رو کشیدم پایین. عضله باسنش کاملا سفت بود گفتم اروم باش و خودت رو شل کن. همین کار رو کرد بعد دست من رو گرفت و لبه اونو گذاشت لای دندوناش.
وقتی آمپولزنه امد پشت پرده ناگهان هم دست منو محکم گاز گرفت و هم عضله باسنش رو سفت کرد. من انقدر هیجان داشتم که اصلا درد گاز اونو نمیفهمیدم. آمپولزنه گفت مطمئن باش اروم میزنم زیاد دردت نیاد خودت رو شل کن و نفس عمیق بکش. پنبه مالید و بعد سوزن رو فوری زد یک اه کوچیکی کرد و خودش رو تکان داد بعد آمپولزنه تمام دارو رو فشار داد و اونهم دست من رو گاز میگرفت. وقتی تمام شد سوزن را دراورد و خیلی کم خون امد. پنبه رو گذاشت روش و به من گفت نگهدار. بعد از دو دقیقه بلند شد و من کمربندش رو بستم. گفتم خیلی درد داشت گفت از اونیکه فکر میکردم کمتر درد داشت. از آمپولزنه تشکر کردم و پول دادم و امدیم بیرون.

برگرفته از سایت تیناس

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#3 | Posted: 30 Jun 2011 17:28
قسمت دوم
فردا شبش ساعت 8:30 باهم بیرون بودیم که گفتم بریم آمپولت رو بزنیم گفت خیلی بهترم میشه دومی رو نزنم گفتم بزنی که کامل خوب بشی خیلی بهتر بعد پرسیدم جای قبلی درد میکنه با خجالت گفت یک کم. گفت بریم همون کلینیک دیشب گفتم خیلی فاصله داریم و ممکنه تا برسیم تعطیل بشه . همونجا یک بیمارستان بود رفتیم قسمت اورژانس. 2 تا پرستار خانم اونجا بودند که یکیشون با تلفن حرف میزد و یکی دیگه بیکار بود. رفتم جلو گفتم یک تزریق دارم گفت نسخه باید مال همون بیمارستان باشه. کمی اصرار کردم قبول نکرد وقتی فهمید آمپول مال من نیست و مال دوستم قبول کرد که بزنه.
غیر از ما یک دختر بچه 10و12 ساله تپل هم روی صندلی نشسته بود و آستینش بالا بود معلوم بود پنیسیلین تست کرده و منتظره نتیجه بود. بچه بغض شدیدی داشت مادرش هم کنارش بود. به دوست من گفت که باید تست کنه گفتم دیروز تست کرده و آمپول هم زده گفت جایش رو ببینم جای تست رو رو دستش نشون دادیم و به شوخی گفتم موقع آمپول زدن جای خودش رو هم میبینی.
رفت بالای سر بچه دستش رو دید و بهش گفت برو بخواب. بچه همون موقع بغضش ترکید و اروم گریه میکرد مادرش با خشونت تمام بلندش کرد و بردش. خود پرستار هم شروع کرد به آماده کردن آمپولهای بچه. 2 تا آمپول داشت یک پنیسیلین و یک امپول کوچیک. امپول دوست من رو داد به دوستش که اماده کنه. بعد راه افتاد طرف اطاق تزریقات و به دوست من اشاره کرد که تو هم بیا. پشت سر اون ما رفتیم تو 4 تا تخت اونجا بود که بینشون با پرده جدا شده بود ولی کاملا کیپ نبود و بالای تختها دیوار بود و پایینشون باز بود. به همین خاطر وقتی از پایین تختها رد میشدیم مریضهارو میدیدیم روی تخت اول یک خانم مسن با لباس تو خونه خوابیده بود و سرم داشت تخت دوم خالی بود و اون بچه و مامانش و پرستار تخت سوم بودند. ما رفتیم به سمت تخت چهارم دوستم جلو میرفت و من پشتش بودم وقتی رسیدم به تخت بچه دیدم مادرش شلوار و شورتش رو تا زیر باسنش کاملا کشیده پایین مادرش هم اونو سفت از دست و کمر نگه داشته. پرستار هم اماده زدن آمپول بود. ما که رد شدیم همان موقع صدای جیغ بلند بچه امد که معلوم بود آمپول فرو رفته. من داشتم دوستم رو اماده میکردم بخواب و بچه دائم جیغ میزد د گریه میکرد و التماس میکرد یواشتر.
دوستم گفت نکنه این بد آمپول میزنه گفتم نه بچه ها همیشه گریه میکنند. دوست من خوابید و روش رو کرد به دیوار. من هم کنارش ایستادم و اون دست من رو گرفت و گذاشت بین دندوناش اماده برای گاز گرفتن. از سایه اونا رو پرده و همچنین فاصله پرده متوجه شدم که آمپول اول بچه تمام شده و پرستار بهش گفت اون یکی درد نداره. پرستار دومین امپول رو هم زد به بچه و اون یکسره گریه میکرد ولی خیلی اروم تر.
پرستار از اطاق رفت بیرون مطمئن بودم رفت امپول دوست من رو بیاره. دوست من واقعا ترسیده بود و پاهاش رو تکون میداد. هنوز صدای گریه دختر بچه میومد. پرستار خیلی سریع امد تو یک طرف باسن دوستم که دیروز امپول نزده بود بیرون بود. پرستار خیلی محکم شلوارو شورتش رو کشید پایین تر و گفت جای امپول دیروز کو گفتم اونطرف خودش کشید پایین جاش رو که دید دستش رو گذاشت گفت اینه دوستم یک اخ کشیدو گفت بله. به طرف دیگه باسنش پنبه رو کشید انقدر محکم میکشید که باسنش شدیدا تکون میخورد. سوزن رو گذاشت رو باسنش ناگهان با لمس سوزن باسنش رو سفت کرد و دست من رو محکم گاز گرفت همون موقع پرستار با فشار زیاد ولی اروم سوزن رو وارد کرد. اروم ناله میکرد. شروعکرد به تزریق مایع. 3سی سی رو تحمل کرد ولی زد زیر گریه و 2 سی سی اخر رو اروم گریه کرد ولی صداش رو نگه میداشت. وقتی تمام شد سوزن رو دراورد وپنبه رو محکم فشار داد و رفت. دوستم با صورت خیس بلند شد معلوم بود خیلی درد کشیده. فردا که ازش پرسیدم گفت هم جاش درد میکنه وهم کبود شده.

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#4 | Posted: 30 Jun 2011 17:29
قسمت اول آمپول خوردن خاله
حدود یکی دو ماه پیش بود که خالم ریه اش عفونت کردهبود و شوهرش هم ماموریت بود. از انجاییکه چند روز پیشش هم خورده بود زمین کمرش ضرب دیده بود نمیتونست راحت از خونه بیاد بیرون. باید بگم خالم یک زن 42 ساله و کمی چاق. قرار شد من برم ببرمش پیش دکتر آشنای خودم. با کلی بدبختی اوردمش تو ماشین و بردمش کلینیک. روی تخت خوابوندمش رفتم پیش دکتر وقتی اومد بالا سرش خالم گفت هم احساس میکنم گلو و ریه ام چرک داره هم کمرم درد میکنه. هم برای ریه و هم کمر عکس نوشت. بعد از کلی مشقت عکسهارو گرفت دوباره خوابوندیمش رو تخت. دکتر اشنای من با یک دکتر اورتوپد مشورت کرد دوتایی رفتن بالا سر خالم. من هم رفتم چند تا سوال کردند اومدند بیرون و من رو صدا کردند. دکتر گفت حالش بد و باید چند تا آمپول بزنه گفتم باشه. 6 تا سفتریاکسین برای چرک ریه که باید روزی 2 تا بزنه. 4تا پنادور2تا الان روزی یکی از فردا و یک عدد ویتامین سی و برای کمر دردش 3 تا کرتن روزی 1 عدد و 4تا آمپول روغنی 2 تا الان و روزی یکی از فردا. یعنی 18 تا امپول که همون روز باید 8 تا میزد من خیلی برا جذاب بود که یک روز 8 تا ام|ول بزنه. دکتر به شوخی گفت دوست داری چجوری امپولاش بزنند گفتم خودت بزن که دیگه از درد امپول بقیه درداش یادش بره گفت خودم نمیرسم ولی مطمئن باش همینطور میشه. رفتم دارو هارو گرفتم اومدم بالا یک پرستار خانم قد بلند اومد توی اطاق و به من گفت امپولارو با نسخه بده به من وقتی خالم کیسه امپولارو دید با ترس گفت چند تاامپول ؟ گفتم چیزی نیست. چون کمر درد داشت نمیتونست کامل دمر بخوابه. مانتوش رو زدم بالا کمربندش رو شل کردم و بهش گفتم برگرد با خجالت تمام یک وری خوابید و گفت نمیتونم کامل دمر بخوابم. پرستار گفت باشه زود باشید من هم پررو شدم شلوارو شورتش رو یک کمی کشیدم پایین.....

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#5 | Posted: 30 Jun 2011 17:29
قسمت دوم آمپول خوردن خاله
پرستار گفت یک امپول کم درد بهت میزنم پرسیدم چی میزنی گفت اول کرتن رو میزنم برای کمردردش. یک سرنگ 5 سی سی پر از مایع امد بالای تخت خالم بالای باسنش رو الکل زد و فوری سوزن رو تا ته فرو کرد خالم یک اه کوچیکی گفت بعد از چند ثانیه شروع کرد به فشار دادن پدال سرنگ. وقتی فشار میداد خالم اروم سسسس میکرد معلوم بود درد داره. بعد پنبه رو گذاشت دور سوزن و سرنگ رو در اورد. یک کمی خون امد. رفت سراغ بعدی گفت روغنی رو بزنم گفتم بزن. داشتم به سرنگ بعدی نگاه میکردم و ضربان قلبم تند تند میزد که خالم صدام کرد گفت کمک کن برگردم که بعدی رو اونطرف بزنم پرستار شنید و گفت چند تا دیگه هم همین طرف بزن بعد رو به اونور شو که کمرت اذیت نشه خالم پرسید مگه چند تا آمپول گفتم دکتر بهت نگفت گفت نه با خنده گفتم برای امروز 8 تا. معلوم بود باور نکرده گفت سعید تو این وضعیت هم با من شوخی میکنی. پرستار همون موقع با آمپول دوم امد. حدودا 4 سی سی ولی خیلی غلیظ سوزن روبا حدود 2 سانت فاصله از قبلی فرو کرد و با قدرت تمام فشار میداد گفتم نمیشد 2تا روغنیهارو تو یک سرنگ میزدی گفت خیلی دردناک میشد.به صورت خالم نگاه کردم داشت دندوناش رو فشار میداد. خیلی جالب بود. سوزن رو که در اورد خالم از درد دستش رو گذاشت روی باسنش و کمی مالید پرستار آمپول سوم که اونهم روغنی بود اماده کرد و دوباره برگشت.کمی شلوارو شورتش رو بیشتر کشید پایین و به من گفت نگه دار. آمپول سوم رو که داشت میزد دیگه خالم طاقت نیاورد و اه و ناله اش رفت هوا. پرستار هم بدون اهمیت سرنگ رو با تمام زورش فشار میداد. بعد که سرنگ رو دراورد گفت بگذار یک استراحتی بکنه من هم مریض دارم رفت بیرون. خالم من رو صدا کرد گفت راستش رو بگو گفتم به جون خودم 8 تا که 5 تا مربوط به ریه و گلوت و 3 تا که زدی مال کمرت بود رنگش پرید و گفت وای کی میتونه تحمل کنه.همون موقع از اطاق بغلی صدای جیغ یک دختر بچه امد خالم گفت فکر کنم منم باید اینجوری جیغ بزنم. پرستار برگشت و گفت برای بعدی حاضره گفتم چی رو میزنی گفت ویتامین سی پرستار امپول چهارم رو حاضر کرد و امد. 5 سی سی پر اروم به من گفت این دردش از قبلیها بیشتر من هم ضربان قلبم رفت بالا و هیجان گرفتم. پایین تر از بقیه آمپولها و کمی به سمت وسط باسنش رو الکل زد و سوزن رو گذاشت روی پوست با یک مکث 2 ثانیه ای که کاملا عضله سفت شده بود سوزن روتا ته فشار داد بعد پدال سرنگ رو اروم فشار داد از اول تا اخر این امپول خالم ناله کرد و در اخر قطره اشک توی چشماش دیده میشد. بعد پرستار بهش گفت به پشت بخواب که هم استراحت کنی هم تست پنیسیلین رو بزنم.

ادامه دارد

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#6 | Posted: 30 Jun 2011 17:31
قسمت سوم آمپول خوردن خاله
من کمکش کردم و اروم برش گردوندم. به پشت که خوابید چشماش کاملا قرمز بود. گفتم درد داری گفت جای امپولها شدیدا درد میکنه مخصوصا الان که روش خوابیدم نمیشه یکور بشم. گفتم بگذار تست رو بزنه توی دستت بعد از اونطرفی شو که بقیه امپولهات رو هم بزنه. آستینش رو دادم بالا و پرستار امد تست رو زد و گفت 15 دقیقه دیگه رو به طرف مقابل بخوابه و من رو صدا کن. خالم دائم میگفت خیلی درد میکنه حالا چطوری باید پنیسیلین بزنم. 15 دقیقه گذشت خالم رو یک ور کردم روش به بیرون بود و باسنش به دیوار. پرستار اومد وشروع کرد اولین پنیسیلین رو حاضر کرد. و به خالم گفت تا حالا پشتت بود حالا که اینوری شدی به اماده کردن سرنگ نگاه نکن میترسی. امد بالا سرش من شلوارو شورتش رو کمی دادم پایین و اونهمرفت اونطرف تخت و اولین پنیسیلین رو فرو کرد از صورت خالم مشخص بود که خیلی درد داره این امپول خیلی طول کشید وسطش گفت تمام نشد گفت چرا. دومی رو سفتریاکسین حاضر کرد میدونستم که خیلی درد داره وقتی که زد دیگه خالم نتونست تحمل کنه و گریه کرد البته خیلی اروم. تمام که شد پرستار گفت باز هم استراحت کن تا بیام. میدونستم خالم خجالت میکشه و دوست داره من بیرون باشم. خواستم برم بیرون که صدام کرد گفت وزنم افتاده روی اون 4تای قبلی و شدیدا درد میکنه این 2 تا هم که چند برابر قبلی درد میکنه دیگه چی باید بزنم گفتم 2تا دیگه مونده و تمام گفتم میخوای به پشت بخوابی گفت نه. پرستار برگشت و پنیسیلین دوم رو حاضر کرد و امد شروع کرد به تزریق خالم دیگه بلند گریه میکرد و پرستار هم بدون توجه داشت سرنگ رو فشار میداد و من هم پای خالم رو گرفته بودم. وقتی تموم شد گفتم فقط یکی مونده گفت نمیشه یک ساعت دیگه بزنم پرستار که داشت سرنگ رو پر میکرد گفت بزن راحت شو دیگه و امد بالای سرش خالم با التماس گفت یک چند دقیقه صبر کن چرستار گفت کار دارم و به من گفت پاش رو سفت نگه دار این امپول اخر کاملا انگار داشت به بچه تزریق میشد چون هم جیغ زد و هم بلند گریه میکرد من هم دوست داشتم کاشکی این امپول تموم نشه و یا کاشکی امپول روزهای دیگرش رو هم من باهاش بیام چون خیلی دیدنی بود. امپول که تمام شد شلوارش رو کشیدم بالا و اروم به پشت خوابوندمش. بهم گفت فقط توی فامیل نگم که گریه کرده و من هم قول دادم

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#7 | Posted: 30 Jun 2011 17:33
سنگدل
اسم من یاسمن و 24 سال دارم
از سعید و بهنام تشکر میکنم چمن نوشته هاشون راجع به بچه ها نیست برای من امپول زدن به بزرگترها که درد و ترس داشته باشه خیلی جذابتره.
من که بچه بودم هر بیماری ساده ای که میگرفتم مامانم من رو میبرد دکتر و با اصرار به دکتر میگفت که امپول بده و من حرص میخوردم. باور کنید تا سن 10 سالگی من هر 3ماه یکبار حداقل 2 یا 3 تا امپول میزدم وسر این موضوع خیلی از مادرم لج داشتم. بعد از 10 سالگی دیگه تا الان با مادرم دکتر نرفتم و تا الان فقط 1 آمپول کوچیک زدم. پارسال یک اتفاقی افتاد که من تلافی همه امپولهای بچگیم رو سر مادرم دراوردم. با یک پسری دوست شده بودم که دکتر کشیک بیمارستان بود. یک بار مامانم شدیدا مریض شده بود و تو جا افتاده بود. من ادرس دقیق از دوست پسرم گرفتم و مادرم رو با ماشین بردم اونجا. وقتی مادرم خوابید رو تخت یواشکی به دوستم گفتم تا میتونی امپول دردناک بده اونهم گفت چشم. خلاصه 4 تا امپول داد و همه اش رو هم خودش زد از امپول دوم مادرم اروم گریه کرد. هیچوقت اینقدر سنگدل نبودم ولی از اه و ناله هاش لذت میبردم چون یاد گریه های خودم تو بچگی میافتادم

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     
#8 | Posted: 1 Jul 2011 17:45
این خاطره مربوط میشه به یکی از آمپول خوردنای مامانم.پارسال یک روز پاییزی نزدیک غروب وقتی رفتم خونه دیدم مامانم خوابه تعجب کردم رفتم تو اتاقش و حالش رو پرسیدم گفت که حالش خوب نیست ضعف داره و سرما خورده. چون سابقه روماتیسم قلبی داره باید زود میرفت دکتر و به همین خاطر هم همیشه برای کوچکترین عفونتی باید پنیسیلین بزنه. گفتم بیا ببرمت دکتر گفت باشه بریم. کمکش کردم لبلسش رو عوض کنه. یک پیرهن تو خونه تنش بود دراورد و نشست لب تخت . جوراباش رو پاش کردم خودش یک شلوار و بلیز پوشید من هم مانتوش رو تنش کردم و رفتیم. وقتی حاضر میشد گفت ای بابا حتما الان دکتره آمپول میده من بد بخت باید سوراخ سوراخ بشم.
رفتیم درمونگاه نزدیک خونمون دکترش یک مرد میانسال بود مامانم رو نشوند لب تخت و معاینه اش کرد. بعد خوابوندش و گوشی رو از زیر بلیز برد تو سینه های بزرگ مامانم تکون میخورد معلوم بود دستش میخوره بهشون. دوباره نشوند و گوشی رو گذاشت پشتش و گفت نفس عمیق بکش.
دکتر امد نشست پشت میزش که نسخه منویسه. مامانم هم با دقت به دهن دکتر توجه داشت که ببینه چی میگه. گفت عفونت دارید ولی نمیتونم مطمئن بشم که به ریه نفوذ کرده و یا نه دارو بهتون میدم لطفا تا 2 روز مصرف کنید اگر بهتر نشدید یک عکس ریه مینویسم بندازید بیاید من ببینم. مامانم ساکت بود من گفتم البته ایشون سابقه روماتیسم قبلی دارن. دکتر سرش رو اورد بالا و گفت جدی چه خوب شد گفتید. چند تا سوال از مامانم پرسید و شروع کرد به نوشتن نسخه.
3تا پنادرو نوشتم یکی امشب یکی فردا و یکی پس فردا شب. مامانم گفت مطمئنید آقای دکتر گفت بله شما در وضعیت خطرناکی هستید. 2 تا هم آمپول ویتامین سی که یکی امشب بزنید ویکی پس فردا. یک آمپول دگزا هم داد که همون شب بزنه. اون درمونگاه خیلی کوچیک بود. یک اتاق انتظار داشت یک تزریقات با 2 تا تخت و یک اتاق دکتر طبفه پایینش هم دارو خانه بود.
امدیم بیرون به منشی که یک دختر حداکثر 18 ساله بود گفتیم تزریقات داریم گفت بفرمایید اون اتاق کسی توش نبود مامانم لبه یک تخت نشست و من رفتم دارو هارو گرفتم امدم . فکر میکردم همون دختره تزریقات میکنه دارو هارو بهش دادم و رفت اتاق دکتر و برگشت. پرسید کی پنیسیلین زدید مامانم گفت تقریبا 4 ماه پیش (فکر میکنم دروغ گفت ) از دکتر پرسید و اون گفت تست نمیخواد دختره گفت آماده شید و شروع کرد به آماده کردن سرنگا.
سرنگارو آماده میکرد و یکی یکی گذاشت رو میز. مامانم مانتوش رو داد بالا و شلوارش رو شل کرد و دمر خوابید من هم شلوارش رو تاوسط باسنش دادم پایین و شورت سفیدش رو دست نزدم. ضربان قلبم رفته بود بالا و هیجان عجیبی داشتم مخصوصا وقتی به چهره مامانم نگاه میکردم و ترس رو تو صورتش میدیدم. وقتی 3 تا آمپولا حاضر شد دختره گفت منتظر باشید دکتر رو صدا کنم. مامانم گفت وای خود دکتر میخواد بزنه من گفتم بهتر از اینه که این بچه بزنه.
دکتر پنیسیلین رو برداشت امد سمت تخت من هم سریع شورت مامانم رو دادم پایین و دم شونه مامانم وایسادم دکتر که امد اون دختره هم امد و دم زانوی مامانم وایساد. دکتر حرکاتش رو اروم انجام میداد و دائم به دختر اشاره میکرد و اروم حرف میزد معلوم بود داره بهش باد میده. از اخلاق مامانم میدونستم اون موقع هم ترسیده بود و هم خجالت میکشید که 3 نفر بالا سرشن مخصوصا که یه مرد داشت بهش آمپول میزد. دکتره الکل رو مالید و با 2 انگشتش باسن مامانم رو گرفت مامانم خودش رو سفت کرد و دکتر گفت اروم باشید و سوزن رو تا ته فرو کرد. مامانم یک نقس بلند کشید و یک کم پاش تکون خورد دکتره 1 سی سی تزریق میکرد یک مکثی میکرد به خاطر همین خیلی طول میکشید. نفسای مامانم بلند شده بود وصدای نفساش با اه قاطی شده بود معلوم بود که داره درد میکشه. یکبار هم سرش رو برگردوند که ببینه چقدر مونده که نتونست چیزی ببینه.
بالاخره این تموم شدو دکتر سوزن رو دراورد و اون دختره یک پنبه گذاشت و محکم فشار داد جوری که دکتر گفت یواش چه خبرته گفت خودتون گفتید فشار بدید که خون نمیاد دکتره گفت من گفتم نه اینقدر.دکتر سرنگ خالی رو هم داد به دختره انداخت دور و ویتامین سی رو اورد. یک سرنگ 5 سی سی پر با یک سوزن گنده . مامانم شورتش رو خواست بده بالا که من طرف قبلی رو پوشوندم و طرف دیگه اش رو لخت کردم. یک کم هم جای آمپول رو مالیدم. طرف دیگه رو دکتر الکل مالید و دوباره با 2 انگشت باسنش رو گرفت و سوزن رو فرو کرد. شروع کرد به تزریق دیگه مثل قبلی مکث نمیکرد و یکنواخت تزریق میکرد بازم صدای نفسای مامانم با ناله مخلوط شد ولی بلند تر و وقتی تموم شد و سوزن رو دراورد اه بلندی کشید.
دختره پنبه رو مالید و برداشت و مامانم شرتش رو سریع داد بالا و دکتر به دختره گفت این رو خودت تزریق کن من برم به مریضام برسم. دکتر که رفت احساس کردم مامانم راحت تر شد و کمتر معذب بود. 2 تا دستش رو گذاشت رو باسنش و اروم مالید. دختره هم که معلوم بود هم دوست داره امپول بزنه و هم اضطراب داره قیافه گرفت و فکر کرد که دیگه دکتر شده. سرنگ بعدی رو که بیش از 3 سی سی نبود برداشت و من هم از مامانم پرسیدم هموون طرف اول خوبه گفت اره اون طرفی که پنیسیلین زده بود رو لخت کردم و دختره الکل رو مالید و سوزن رو اروم اروم فرو کرد طوری که از سوزش سوزن مامانم یم اه کوچولو کشید و پاش رو اورد بالا دارو رو تزریق کرد و وقتی خواست سوزن رو در بیاره سرنگ رو ملی تکون داد جوری که سوزن تو باسن چپ و راست شد و بعدش مامانم گفت که خیلی سوخت خون زیادی هم امد که من با پنبه پاک میکردم.
مامانم بعد از چند دقیقه پاشد و من ازش پرسیدم چطوری گفت وای وای پدرم درامد. فردای اون روز اصلا به روی خودش نیاورد تا من یادآوری کردم و با مامانم رفتیم که یکدونه پنیسیلین رو بزنه وقتی راه افتادیم گفت من نمیرم اونجا بریم یکجای دیگه 2 تا بیمارستان رفتیم هر دوتاشون گفتن چون نسخه خودشون نیست تزریق نمیکنند. مجبور شدیم بریم همون درمونگاه. وقتی رفتیم یک منشی دیگه اونجا بود. یک خانوم حدود 30 ساله با روپوش سفید و خیلی خوش برخورد. وقتی گفتم تزریق داریم گفت برید تو اتاق الان میام. مامانم خوشحال شد که یک زن قراره تزریق کنه.
بهش گفتم شما دیشب نبودید گفت اینجا شیفتاش یک روز در میونه من روزای زوج هستم. امد داشت سرنگ رو حاضر میکرد مامانم هم با خیال راحت شلوار و شورتش رو باهم تا وسط باسنش داد پایین و دمر خوابید و من مانتوش رو زدم بالا. هر دو طرف باسنش خیلی کوچیک کبود شده بود و یک نقطه حالت زخم بود که فکر میکنم جای آمپولی بودد که دختر زده بود.
پرستاره پرسید کی پنیسیلین زده من گفتم دیشب بعد با لبخند گفت کدوم طرف بزنم مامانم به سمتی که دیشبش 1 دونه آمپول زده بود اشاره کرد و پرستاره گفت اوه ااوه دیشب هر دو طرف آمپول زدی که با یک کم فاصله از جای قبلی الکل مالید و هدف گیری کرد و سوزن رو مثل دارت خیلی سریع فرو کرد جوری که مامانم هیچ عکس العملی نداشت و بعدش گفت که اصلا سوزن رو حس نکرده. یکنواخت و اروم شروع کرد به تزریق وسطای آمپول مامانم یک ناله کوچیک کرد. اونهم مکث کرد و گفت درد داری ببخشید تقصیر من نیست داروش درد داره. دوباره شروع کرد به تزریق تا تموم شد و سوزن رو فوری دراورد پنبه گذاشت و به من گفت یک کم بمالش.
مامانم پاشد و تشکر کرد و رفتیم یک کم لنگ کیزد گفتم درد داری گفت این خیلی خوب زد بیشتر به خاطر اینه که باسنم از دیشب درد میکرد اینم اضافه شد. کاشکی فردا شب هم بود میومدم همینجا. فرداش ادرس یک آمپولزنی رو از همسایمون پرسیده بود که یک زنه آمپولزنش بوده . رفتیم به اون آدرس ته یک کوچه تنگ یک ساختمون قدیمی بود که تابلو زده بودن تزریقات و پانسمان به مامانم گفتم میخوای بری اینجا؟! گفت آره نیلوفر (همسایمون) گفته یک خانومه و خوب هم آمپول میزنه. آیفون رو زدیم وقتی گفتیم تزریق داریم در رو باز کردن از پله های باریک رفتیم بالا و یک اتاق بود یک خانوم پیر اخمو اونجا بود.
آمپولا رو گرفت و فکر کرد برای منه گفت برو بخواب رو اون تخت یک اتاق بود و یک تخت مامانم شلوار و شورتش رو داد پایین و خوابید. مانتوش رو هم داد بالا یواشکی به مامانم گفتم خدا بهت رحم کنه مامانم گفت 2 طرفم درد میکنه بگو با فاصله از قبلیا بزنه. شورتش رو بیشتر از قبل دادم پایین که خانومه با قدمهای خیلی محکم و تند امد تو اتاق و جفت سرنگها تو یک دستش بود و بنبه الکلی تو دست دیگش. فوری الکل رو مالید و بدون اینکه سرنگی رو زمین بذاره یکی از یوزنهارو گذاشت رو باسن مامانم جوری که مامانم حسش کرد و یکی از پاهاش رو یکم اورد بالا و بعد سوزن رو فرو کرد معلوم بود مامانم کاملا سوزن رو حس کرده چون پاش رو اورد بالا خودش رو سفت کرد و یک ناله ای کشید. خیلی فوری و با فشار تمام دارو رو تزریق کرد. جوریکه مامانم دیگه طاقت نیاورد و با نفس عمیقش ای ای کرد. تا این آمپول تموم شد فوری با همون پنبه طرف دیگه رو مالید و با همون روش سوزن رو فرو کرد و با سرعت تمام تزریق کرد یک صدای نفس نفس شنیدم که احساس کردم مامانم گریه کرد.
وقتی تموم شد نمیتونست بلند بشه کلی واسش مالیدم تا بلند شد به شوخی هم گفت نیلوفر ازت نمیگذرم
     
#9 | Posted: 1 Jul 2011 20:02
سلام به همه دوستان
من در سن 24 سالگی توی یک شرکتی کار میکردم که کار کامپیوتر میکرد. من توی قسمت سخت افزار بودم و یک دختری بود که توی بخش طراحی بود. با اینکه همدیگر رو زیاد نمیدیدیم ولی از همدیگه خوشمون میومد و دنبال فرصت بودیم که... من اغلب تا دیر وقت شرکت بودم. یک روز تقریبا ساعت 7 بعد از ظهر بود فکر میکردم به جز نگهبان کس دیگه ای توی شرکت نیست ناگهان صدایی اومد رفتم بیرون دیدم هم.ن دختر جلوی کامپیوترش سرش روی میزه. برگشتم سرکارم نیم ساعت دیگه خواستم برم خونه رفتم که خداحافظی کنم دیدم هنوز سرش روی میز. گفتم حالتون خوب نیست یکهو پرید گفت نه چیزی نیست پفتم کمک میخواهید گفت فکر کنم مسموم شدم خیلی بی حالم و دل درد دارم گفتم پاشید برسونمتون. نا گفته نمونه که این دختر از فامیلای دوستم بود و من معرفیش کردم بیاد تو اون شرکت و گاهی بیرون شرکت هم میدیدمش. گفتم پاشو برسونمت گفت مزاحم نیستم گفتم نه با من اومد تو ماشین که دیگه خیلی حالش بدتر شد. گفت کسی مامانمم خونمون نیست که باهاش برم دکتر گفتم خودم میبرمت راضی شد با من بیاد دکتر. رفتیم اورژانس یک بیمارستان.
دکتر یک سرم داد با 3 تا آمپول. خوشحال بود چون مطمئن بود امپولارو میزنند توی سرم. گفت من از امپول عضلانی میترسم ولی مشکلی با تزریق توی دستم ندارم خیلی بی حال بود. رفتم پیش پرستار بخش گفت بیا کمک کن بخوابونش سرم رو بزنم بعد برو داروهای دیگر رو بگیر. بهش گفتم که به پرستار گفتم من داداششم گفت لطف دارید گفتم پس خواهر بیا بخوابونمت رو تخت. رفتم بردمش رو تخت خوابید و استین دست چپش رو که به بیرون تخت بود زد بالا. طرف راستش هم دیوار بود. گفتم نترس خواهر من اینجام. پرستار با سرم امد پشت پرده و سرم رو اویزون کرد دستش رو الکل زد و گفت مشت کن. هرچی مالید و ضربه زد رگ خوبی پیدا نشد. گفت چقدر بد رگی پرستار گفت یک رگ نازک هست کمی تحمل کن. سوزن رو فرو کرد و کمی توی دستش حرکت داد تا وارد رگ شد یک کمی هم اه و ناله کرد. بعد پرستار گفت خیلی مراقب باش که دستش تکون نخوره. رفتم داروخانه 3 تا آمپول رو گرفتم هر3تا کوچیک بودند حدودا 3 سی سی ولی رو 2 تاش نوشت عضلانی نمیدونید دیدن این نوشته چقدر من رو خوشحال کرد. سریع برگشتم و دادم به پرستار و خودم دویدم سمت تخت همکارم. بهش گفتم خواهرم 2 تا آمپول عضلانی داری معلوم بود ترسیده ولی گفت من رو الکی نترسون. پرستار با 3 تا امپول اومد پشت پرده بدون اینکه چیزی بگه یکیش رو زد توی سرم همکارم گفت دماغت سوخت که پرستار گفت خوب این 2 تا عضلانی باید جوری برگردی که اصلا دست چپت تکون نخوره همکارم هنگ کرده بود و اصلا نمیتونست چیزی بگه. پرستار مانتوش رو زد بالا و دگمه شلوارش رو باز کرد من هم با پررویی تمام همانجا موندم پرستار به من گفت کمی تخت رو از دیوار فاصله بده اروم تخت رو کشیدم جلو پرستار رفت پشت تخت و گفت یکوری شو به من هم گفت دستش رو ثابت نگه دار این بهترین دلیل بود که من نرم بیرون. همکارم از خجالت و ترس بغض کرده بود. پرستار کمی شلوارش رو کشید پایین و الکل رو مالید امپول اول روسریع فروکردو در کمتر از 30 ثانیه تزریق کرد. با اینکه دختر لاغر و کوچولویی بود ولی باسن سفید ونسبتا بزرگی داشت. گفت وای خیلی سوخت پرستار گفت اره امپولش سوزناک. خواست برگرده که پرستار گفت کجا یکی دیگه مونده گفت اونطرف بزن گفت نمیتونی برگردی چون سرم از دستت در میاد و دیگه رگ نداری بیشتر اذیت میشی.
خواست جواب پرستار رو بده که اون دوباره پنبه الکلی رو همون طرف مالید. همکارم لباش رو گاز گرفت من دیگه کاملا پررو شدم و راحت به باسنش نگاه میکردم. جای قبلی کمی خون اومده بود و پرستر با 2 سانت فاصله سوزن دوم رو فرو کرد خیلی فوری پدال رو فشار داد و سوزن رو دراورد. وقتی تموم شد همکارم از ته دل اه کشید.
بعد از تموم شدن سرم بردمش خونشون و ازش شماره گرفتم که حالش رو بپرسم. همین قضیه باعث دوستی ما و تعداد زیادی دیگه امپول زدن اون بود که بعدا تعریف میکنم.

آمپول خوردن دیگران رو دوست داری ببینی بیا اینجا
http://www.looti.net/15_5925_1.html
اگر داستان آمپول خوردن میخوای بیا اینجا
http://www.looti.net/12_5924_1.html
     

#10 | Posted: 2 Jul 2011 13:33
سلام این خاطره مربوط میشه به یکی از دوستام به نام شیوا که از زبون خودش براتون تعریف میکنم.
حدودای 12 یا 13 سالم بود که دلدرد ای شدیدی میکشیدم جوریکه دیگه نمیتونستم برم مدرسه. دکترایی هم که میرفتم چیزی نفهمیدن و قرص و شربتاشون فایده نداشت. یکی از دکترها من رو معرفی کرد به بزرگترین بیمارستان شهرمون (ارومیه). گفت اونجا باید آزمایشهایی انجام بدن تا بفهمن چیه. من خیلی میترسیدم. یک روز صبح زود با مامان و بابا رفتیم اونجا برخلاف ترسم زیاد اذیت نشدم سونوگرافی بود و آزمایشهای دیگه و چند تا دکتر معاینه ام کردن و گفتن فردا بعد از ظهر بیاید برای نتیجه کمیسیون پزشکی.
فرداش که رفتیم دکتره به بابام گفت عفونت روده داره و باید سریع درمان بشه یک نسخه داد که بابام بره بگیره و من رو به همراه مامانم فرستادن تو یک اتاق دیگه به مامانم یک چیزی گفتن و یک پارچه دادن دستش. مامانم من رو کاملا لخت مادر زاد کرد و او پارچه که جای 2 تا دست داشت رو تن من کرد دستها بغل و پشت بدنم کاملا لخت بود و فقط جلوم پوشیده بود. وقتی آماده شدم من رو بردن یک اتاق دیگه که شبیه اتاق جراحی بود و مامانم نتونست با من بیاد خیلی ترسیده بودم خانومی که با من امد به من گفت که بخوابم رو تخت. ترسیده بودم و بغض گلوم رو گرفته بود.
من هم خوابیدم یک آقای دکتری امد و اون پارچه رو زد کنار خیلی خجالت کشیدم ولی عکس العملی نشون ندادم همه جای من رو معاینه کرد و به اون خانوم پرستار یک چیزایی گفت و رفت و یک خانوم پرستار دیگه امد. به من گفتن دمر شو و دمر شدم. بعد یکیشون من رو از وسط کمر گرفت و کشید بالا و به حالت سجده دراورد اونیکی هم یک چیزی مثل سرم کوچیک با یک شیلنگ نازک صورتی اورد. احساس کردم دارن به مقعد من یک چیزی مثل کرم میمالند. خیلی دوست داشتم پاشم فرار کنم شدیدا ترسیده بودم که چی میخواد بشه.
شیلنگ اون سرم رو گذاشت دم مقعدم اون یکی من رو محکم نگه داشت و فشار داد تو کونم از درد جیغ کشیدم و گریه کردم دیگه فشار نداد ولی احساس بدی داشتم که یک پیزی تو کونم بود یک کم صبر کزد و بهم گفتن اروم باشم و همکاری کنم که کمتر اذیت شم. شروع کرد اروم اروم فروکردن مسیری که تو روده ام طی میکرد رو حس میکردم. اروم گریه میکردم و میلرزیدم فکر میکنم 15 یا 20 سانت فرو کرد و گفت تموم شد. اون سرم رو گرفت بالا تا تمام داروش وارد بدنم بشه. چند دقیقه به همون حالت من رو نگه داشتن و اون دکتر مرده امد. وای درد کم بود که خجالت هم اضافه شد. . دکتره با اونا صحبت کرد و گفت 5 دقیقه دیگه دربیارید.
5 دقیقه که گذشت سرم رو از شیلنگ جدا کردن و من رو یکور خوابوندن ولی شیلنگ هنور تو بود. یک مخزن پلاستیکی بهش وصل کردن و احساس میکردم داره از مسیر اون شیلنگ یک چیزایی ازم خارج میشه. تقریبا 10 دقیقه خوابیدم که اومدن من رو دوباره به حالت سجده دراوردن و اون رو کشیدن بیرون خیلی زجر اور یود و توی باسنم شدید میسوخت مخصوصا اون تیکه سفت آخرش که درامد.
دیگه بیحال افتاده بودم و از ضعف سردم شده بود. فکر میکردم تموم شده و باید پاشم برم که یکی از پرستارا یک ملافه انداخت روی من داشت خوابم میبرد که دیدم ملافه رو از وسط بدنم زدن کنارو سردی الکل رو روی باسنم احساس کردم شوکه شدم و یکهو برگشتم ببینم چه خبره. دیدم 2تا سرنگ دست یکی از اون پرستاراست و اون یکی هم سریع من رو دمر کرد و نگه داشت بهم گفت عزیزم اروم باش و خودت رو شل کن تکون هم نخور. داشتم سعی میکردم نفس عمیق بکشم و خودم رو شل کنم که سوزش سوزن رو تو باسنم احساس کردم راهی به جز گریه نمونده بود. گریه ام که شروع شد بهم گفتن الان تموم میشه و خیلی فوری تموم شد و احساس کردم با پنبه دارن باسنم رو ماساژ میدن ولی بعدش درد شدیدی توی باسن و رونم احساس کردم.
دوباره یکیشون من رو نگه داشت که تکون نخورم و سوزن بعدی رو که داشت لایه لایه باسنم رو سوراخ میکرد و میرفت تو رو حس کردم. آمپول دوم رو هم خیلی سریع تزریق کرد و تا 5 دقیقه داشتم واسه خودم گریه میکردم. امدن صورتم رو شستن که آثار گریه بره و بلندم کردن راه رفتن خیلی برام سخت بود و نواحی باسنم از بیرون و تو درد داشت. رفتم اتاق بغلی که مامانم انجا بود لباس عوض کردم و رفتیم.
مامان بابام به من چیزی نگفتن فردای اون روز بعد از ظهرش من رو سوار کردن و بردن همون بیمارستان فکر کردم دوباره همون برنامه است. خیلی ترسیدم کلی گریه کردم و از ماشین پیاده نمیشدم تا بابام قسم خورد که فقط باید عکس بگیری رفتیم عکس گرفتیم و بردیم پیش دکتر. از دلدردم پرسید من بهش گفتم که خیلی بهتر شده. دوباره من رو فرستاد همون بخش خیلی ترسیدم و التماس دکتر کردم. خودش با من امد و قول داد که فقط همین یکبار باشه. گفت که این باعث میشه زود خوب شی و بیماریت بد تر نشه. با مهربونی من رو راضی کرد و فرستاد همونجا.
دوباره همون کار رو باهام کردن ولی هم دردش به نظرم کمتر بود و هم کمتر خجالت میکشیدم و میترسیدم. تموم شد و دوباره 2 تا آمپول بهم زدن که با درد روزای قبل جمع شد و پدر من درامد. فردای اون روز هم باز عکس گرفتم و رفتم پثش همون دکتر. دیگه رضایت داد که خیلی بهتر شدم فقط برام 20 شیاف نوشت روزی 2 تا یکی صبح و یکی شب. 10 تا از یک آمپول روزی یکی و 5 تا هم یک نوع آمپول دیگه یک روز درمیون. تو همون بیمارستان قسمت اورژانس با مامانم رفتیم و شلوار و شورت من رو کامل دراوردن به حالت سجده خوابوندن که به مامانم روش درست شیاف گذاشتن رو یاد بدن. بعدش هم خوابوندن 2 تا آمپول رو بهم زدن. پرستارش به اصرار خودم و مامانم میخواست یواش بزنه به همین خاطر کلی طول کشیدو احساس میکردم ماهیچه های کونم داره شکاف میخوره. وقتی تموم شد از گریه چشمام پف کرده بود. همش هم نگران این بودم که 10 روز باید آمپول بخورم.
فردا صبح مامانم با خواهرم امدن بالا سرم که شیاف رو بگذارند یک کم تعجب کردم که خواهرم اینجا چیکار میکنه. مامانم گفت میخوام به اون هم یاد بدم که اگر من نبودم اون برات بگذاره. بازم کون ما رو هوا کردن و با اینکه من هیچ وقت جلوی خواهرم لخت کامل نشده بودم اینبار شدم. دیگه لخت حالت سجده گرفتم برام عادی شده بود. چشمتون روز بد نبینه کل 15 تا آمپول و 20 شیاف رو گذاشتم. روزای آخر اینقدر باسنم کبود شده بود که پرستارا دلشون میسوخت. شیاف رو هم چون با اپلیکاتور میذاشتن خیلی مقعدم رو اذیت میکرد. جوری که نمیتونستم سر توالت بشینم.
وقتی داروهام تموم شد دکتر دوباره عکس و آزمایش نوشت و رفتیم پیشش. دکتر گفت که خوب شده ولی برای احتیاط باید تا یکماه دارو مصرف کنه من ترسیدم و گفتم یکماه گفت نترس بیشترش قرص و شربته. تا یکماه کلی قرص و شربت داد. 4 تا آمپول که هفته ای یکی میزدم و 10 تا شیاف که 3 روز یکبار بود. اولش ترسم از آمپول و شیاف کم شده بود ولی یک مدت که گذشت به طرز شدیدی از آمپول ترسیدم. یاد اون سوزش باسن و درد بعدش که میافتم مو به تنم سیخ میشه.
     
صفحه  صفحه 1 از 8:  1  2  3  4  5  6  7  8  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.