| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران

صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8  
#71 | Posted: 18 Jul 2012 17:35
دو سه سال پیش یه دوست دختر داشتم که خیلی پررو و بی حیا بود . جنده ای بود برای خودش . یه روز زنگ زدم بهش دیدم مریضه . آنفلوانزا گرقته بود . رفتم دنبالش بردمش دکتر . دکتر بهش آمپول داد . از آمپول هم مثل سگ میترسید . با یه بدبختی راضیش کردم بزنه . رفتیم همون بغل تزریقاتی . آمپول زنه یه مرد تقریبا 40 ساله بود گفت ببرش روتخت بخوابونش . یه دفعه ای نمیدونم چی شد زد به سرم که مرده رو اذیتش کنم . دوست دخترم دمر خوابید رو تخت منم مانتوشو دادم بالا شلوار و شورتشو تا زیر کونش کشیدم پایین . کل کونش افتاده بود بیرون که هیچ حتی چاک کسش هم معلوم بود . آمپول زنه آمپولو آماده کرده بود همین اومد تو خشکش زد . آخه خداییش کون قشنگی هم بود . یارو سریع خودشو جمع و جور کرد که مثلا طبیعیه . اومد پنبه رو برداشت مالید به کون و آمپولو فرو کرد که داد زید ما دراومد . هی خودشو تکون میداد و سفت میکرد . منم نامردی نکردم دستمو گذاشتم قشنگ رو کونش و هی میمالوندم و میگفتم عزیزم شل کن الان تموم میشه و از این حرفا . مرده هم تا میتونست لفت میداد که کونو تماشا کنه و به بهانه های مختلف کون اونو دستمالی میکرد . خلاصه آمپولو زد و تموم شد . طفلک میخواست بره بیرون کیرش میخواست شلوارشو پاره کنه . فکرکنم یه راست رفت دستشویی یه جق مشتی بزنه . خیلی باحال بود .

از لباس ژنده ات خجالت نکش
از افکار کهنه ات شرمنده باش
     
#72 | Posted: 8 Sep 2013 16:50
بابام یه دوستی داشت آمپول زن یه درمانگاهی بود و من و خونواده ام هر وقت آمپول داشتیم یا پانسمانی چیزی داشتیم میرفتیم اونجا پیش دوست بابام. اوایل زیاد برام مهم نبود ولی کم کم بفکر رفتم که با اینکه درمونگاه نزدیکتر به خونمون هم بود چرا مامان و خاله باز میرفتند اون درمونگاه؟ البته بعدها جواب این سوالمو فهمیدم... اکثر مواقع من باهاشون میرفتم و خیلی مواقعم هرچی التماسشون میکردم منو با خودشون نمیبردند و برام جالب بود مواقعی که من باهاشون نبودم با چه تیپ و آرایشی میرفتند. البته بعضی مواقعم مامان تنها میرفت اونجا. من از اول دبستان دیگه کم کم یه چیزایی حالیم میشد که تمام درمانکاه رفتن مامان بخاطر بیماری نیست!!!!!!!!
یروز که با اصرار فراوان با مامان و خاله رفتم حدود 8 سالم بود و دو سه نفر جلو ما بودند. اونروز مثلا مامان مریض بود!!!! من داشتم تو راهرو واسه خودم میچرخیدم و مامان و خاله هم سرگرم حرف زدن بودند که رفتم سمتی که آمپول میردند و با دوتا پرده پوشیده میشد. لای دوتا پرده یخورده باز بود و من یه سرک کشیدم و دیدم یه زنه است و دمرو خوابیده رو تخت و فقط یه مقدار از کونش رو بیرون داده بود و همون دوست بابام داشت آمپولش رو میزد. یه زن دیگه ام جلو ما بود و اونم مثل این یکی فقط یه کم از کونش رو داد بیرون و چیزی که برام جالب سری قبل که اومدیم مامان رفت رو تخت خوابید و خاله هم طبق معمول منو همراه خودش برد بیرون. سرکه برگردوندم دیدم مامان کامل شرت و شلوارش رو تا زانوش داده بود پائین و دیگه من چیزی ندیدم. اون روز فکر میکردم که هر کی بخواد آمپول بزنه باید کامل شرت و شلوارشو دربیاره ولی اون روز که اون دو تا خانوم رو از لای پرده دیدم فهمیدم که فقط مامان من از این عادتا داره!!!!!
خلاصه اون روز هر کاری کردمدیگه خاله نذاشت برم سمت پرده ها تا مامان که اومد بیرون. تا هم اومد بیرون یه نگاه به خاله کرد و یه لبخنهدی زد و رفتیم...خلاصه هین قضایا میگذشت و منم یخورده بزرگتر شده بودم و سر و گوشمم بازتر شده بود. مامان و خاله هم دیگه کمتر میرفتند پیش اون دوست بابام ولی هراز چند گاهی میرفتند. منم چندین بار باهاشون رفتم ولی مثل دفعات قبل بود و چیز خاصی نمیدیدم. مثلا چند بار که خاله میرفت تو تا آمپول بزنه وقتی برمیگشت موها و صورتش بهم ریخته بود و سریع با مامان از اونجا میرفتند. چند بار این حالت واسه مامانم پیش اومد. حتی یبار که بی اجازه رفتم تو داشت روسریشو درست میکرد. تعجب منم روز به روز بیشتر میشد که آمپول زدن چه ربطی به در آوردن روسری داره؟!!!!!!!!!
تا اینکه من رفتم راهنمائی. سال اول بودم. یه روز سرد زمستونی رفتم مدرسه. دو روز قبلش بدجور سرما خورده بودم و میخواستم نرم مدرسه ولی چون امتحانات ثلث بود باید میرفتم. بعد از امتحان حالم بدتر شد طوریکه خانم مدیرمون با مامانم تماس گرفت و ازش خواست بیاد دنبالم. مامانم که اومد دنبالم مستقیم منو برد همون درمونگاه. یکم معطل شدیم تا رفتیم داخل پبش خانم دکتر. یه چند تا قرص و یه آمپول نوشت و قرار شد آمپولم همونجا بزنم. مامان منو برد بیرون و گفت اول بریم بیرون یه چیزی بخور ضعف نکنی بعد آمپولتو بزن. رفتیم و من به زور یه چیزی خوردم و مامان اینقدر منو چرخوند تا حوالی ظهر شد و درمونگاه خلوت شده بود. وقتی رفتیم تو مامان دوست بابا رو صدا کرد و گفت که الان اومدیم واسه آمپول. اونم گفت برید تو اتاق آماده شید تا من بیام. رفتیم تو ومامان کاپشن و مانتو مدرسه ی منو از تنم درآورد و گفت به شکم بخواب رو تخت. منم خوابیدم. به محض خوابیدن من اونم اومد. آمپول زیاد زده بودم ولی اینبار استرس داشتم. مامان شلوار منو مثل خودش تا روی زانوم پائین کشید. گفتم دیگه شرتمو یکم بیشتر نمیده پائین ولی دیدم اونم تا نزدیکی های شلوارم پائین کشید. خجالت میکشیدم با این وضع... خودمو سفت گرفتم تا لای پاهام دیده نشه ولی مامان با دست زد رو کونم که خودتو شل کن تا دردت نیاد... دوست بابامم داشت آمپول رو آماده میکرد. خودمو که شل کردم قشنگ حس میکردم کس و کونم پیداست... اومد بالای سرم و با پنبه یکم اونجایی که میخواست آمپول بزنه رو مالوند و قشنگ حس میکردم که به عمد داره طوری میمالونه که لاپام باز بشه و بتونه کس و کون کوچیکمو ببینه. خلاصه آمپول رو فرو کرد و یه کم مالوند و بعد به مامانم گفت یه کم مالشش بدین... مامانمم یه کم کونمو مالوند و شرت و شلوارمو داد بالا و گفت بریم. منو جلو انداخت و خودش پشت سرم اومد و من که اومدم بیرون حس کردم مامان دیر کرد. برگشتم که صدای پچ پچ مامان و خنده هاش با دوست بابام میومد. به مامان میگفت آره دیگه دختر توئه و به مامانش رفته... داشتن درباره ی من صحبت میکردند!!!!! تو همون حین بود که صدای یه ماچ گنده هم اومد و پشتش مامان با لبخند اومد بیرون...

family sex
     
#73 | Posted: 13 Feb 2014 14:36
یکی از دوستام که خانمش پرستاره، کمر درد شدیدی داشت و ۲ نفری رفتیم دیدنش.
اونجا که بودیم خانمش اومد تو اتاق و گفت خیلی آهسته برش گردونین یه آمپول باید بزنه و خودش رفت بیرون تا لوازم رو آماده کنه، من هم نامردی نکردم و وقتی برش گردوندیم شلوارشو بیشتر از حد معمول کشیدم پایین.
اونم که خیلی نمی تونست واکنش نشون بده فقط محش می داد. خلاصه تا قبل از اینکه خانمش برگرده یه تف گنده انداختم لای باسنش و با دوستم مرده بودیم از خنده.......
از اون موقع به بعد هر وقت دوستم پررو میشه بهش می گم یادت نره کی در کونت تف انداخته هاااااااااا

moteahel2
     
#74 | Posted: 17 Jul 2014 03:47
سلام. این خاطره من هست:
هفته پیش زنم – تارا 30 ساله که 165 قدش و 59 وزنش هست و کون برجسته و خوش فرمی داره - رو بردم درمانگاه که 2 تا آمپولش رو بزنه. یه ساپورت مشکی ظریف تنش بود. شیفت تزریقات مردی 35-40 ساله بود که تیپ بدی هم نداشت و معروف به خوب آمپول زدن بود.
وقتی نوبت ما شد رفتیم و زنم روی تخت دراز کشید. مانتو رو کنار داد تا تزریقاتی اومد. دیدم که نگاهش روی کون زنم مکسی کرد. خودم رو با موبایلم مشغول نشون دادم اما حواسم کاملا بود. بعد از آماده کردن سرنگ، اومد جلو و یک طرف ساپورت رو به همراه لبه شورت گرفت و کمی پایین داد و خواست که تزریق کنه اما ساپورت کشی فوراً سر خورد و به حالت اول برگشت. این عمل 2-3 بار تکرار شد که منم مداخله کردم ولی سعی منم همون نتیجه رو داشت. یه دفعه انگار خسته شده باشم ساپورت و شورت رو تا نصف لپ کناری کون زنم پایین دادم که همونجا موند! داشتم از شهوت دیوونه میشدم از اینکه نصف لپ کون زنم و کمی از چاکش رو جلوی یکی دیگه کشیدم بیرون! یارو هم جا خورد ولی با کمی مکث گفت آهان خوب شد ممنون.
زنم زیاد چیزی از حسش معلوم نبود و به نظرم بیشتر تو بحر ترس تزریق بود. اما من خیلی هیجان حشری و پر شهوتی داشتم. طرف هم دست کمی از من نداشت شایدم بدتر! نمیدونم.
بعد تزریق کمی کون زنم رو با پنبه و بقیه انگشتهاش مالید و رفت سرنگ بعدی رو آماده کنه اما کون رو نپوشوندو به من گفت اینجا رو بمالید. من فکر کردم میخواد دومی رو هم همونجا تزریق کنه که وقتی با سرنگ اماده بعدی اومد گفتم بازم همین ور؟ گفت نه زنم هم سریع گفت آی نه نمیشههه! یارو گفت حالا اون سمت رو اماده کنید لطفا. من حواسم به این مطلب بود که اون نصفه اولی کون زنم رو نپوشونده و میخواسته طولانی تر ببینه اما من کار رو خیلی خفن تر کردم! من بدون پوشوندن سمت اول کون زنم ، سمت بعدی رو هم تا همون قدر بیرون کشیدم. آخ نصف کون زنم بیرون بود! نصف لپ ها و نصف چاک کون زنم. یارو نگاهش دوخته به اینا بود که گفتم بفرمایید. طرف بعد یه نگاه کوتاه و جالب به من با پنبه الکل رو به لپ جدید میزد اما چشماش روی همه جای کون زنم میگشت. به ارومی اونور رو هم تزریق کرد و خیلی طولانی تر با پنبه ماساژ داد. بعد خودش کون زنم رو برد توی شلوار و سریع بیرون رفت انگار که میخواست شق شدن کیرش دیده نشه اما من یه صحنه دیدمش! بعدا 4-5 بار موقع کردن زنم به یاد این قضایا ارضای شدیدی شدم.

آزادی و برابری و روشنفکری
     
صفحه  صفحه 8 از 8:  « پیشین  1  2  3  4  5  6  7  8 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان هایی جالب از آمپول زدن و دید زدن یواشكی از آمپول خوردن دیگران بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.