| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 14 از 68:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  67  68  پسین »  
#131 | Posted: 7 Jul 2012 10:20
شعله شهوت 4
مثل یک مجسمه رو تخت افتاده بودم و یه آینه روبروم بود که فقط هیکل لخت مجیدو تو ش می دیدم وقسمتی از لباس خواب و پاهای لختمو ..دامنه لباسمو بالا زد . کون برجسته و بر آمده من مثل یه تپه تو دل کویر مشخص شد تا حالا این مدلی تو دیدم نبود . بد مصب چی داره که دل مردارو می بره .ا ز تو آینه تمام قد شاهد صحنه بودم . مجید سر کیرشو از سر کوسم جدا کرده محو تماشای کونم بود . کیرشو مث یه چماق و مثل یک باطوم تو دستش گرفته بود . اومد بالا سرم لباس خوابمو این بار دیگه در آورد . حتی شورت نازکمم از پام درآورد چیزی نمونده بود که از هیجان و هوس بیهوش شه . سرشو رو کونم قرار داد -جووووووووووووووون عجب چیزیه محسن . زلیخا گفتن و یوسف شنیدن شنیدن کی بود مانند دیدن . سوراخ کونمو می لیسید . از این کارش فوق العاده لذت می بردم . ولی حواسمو بردم جای دیگه که زود بر گشت سر جاش . هنوزم ته دلم کور سو امیدی بود که از این وضع نجات پیدا کنم . ولی راستش از خودم چه پنهون که دیگه تشنه کیر بودم .. تشنه کیری که با آب خودش شعله شهوت منو بکشه پایین . از اون طرف محسن که از گاییدن شیوا خسته نشده بود فریاد زد مجید زود باش کیر تو بذار تو می خواهیم حال کنیم نترس قبولش می کنه . کاریت نداره .. دیگه شهوت زده بود به سرم اگه ده تا مرد هم میفتادن روم حاضر بودم دسته جمعی منو بگان . کوسم دیگه تسلیم شده بود . گوشت وسط بدنم غرق لذت بود و داشت از خوشی زیاد کباب می شد . اگه یه خورده دیگه معطل می کرد خودم کیرشو با دستام می گرفتم و میذاشتم توی کوسم نگاهیدیگر به اینه انداختم . محسن و شیوا دست از کار کشیده بودند . دل تو دلشان نبود منتظر بودند ببینند بالاخره این اسب وحشی چه می کنه . دیگه نمی دونستن این اسب سرکش الان از یه آهو هم رام تر شده . بی انصاف ضعف منو که دید میدونست چه جوری منو بسوزونه. کیر اسبیشو تو دستش گرفت گذاشت قسمت بیرونی کوسم و از سر کیر گرفته و تنه و تا اول بیضه هاشو روی قسمت بیرون کوسم می کشید . با این حرکتش به زور جلوی جیغ و داد خودمو می گرفتم وای اگه تمام کیرو بفرسته تو کوسم من چیکار کنم .. حتما اون وقت دیگه تمام ستونهای این هتلو می لرزونم . -چیکارداری می کنی یا ولم کن یا کار پلیدتو زودتر انجام بده . منو به درد خودم رها کن دیگه داری زجر کشم می کنی .-مجید معطل نکن . این کوووووووووون این کوسسسسسسسسسسس اعلام آمادگی کرده یک کییییییییییییررررررررری مثل کیییییییرررررتو رو می خواد من این زن مغرورو می شناسم بکنش .بذار تو کوسش مرد . من زنمو می شناسم کیر میخواد تا میزونش کنه . برو نترس . راننده!خسته شدی ؟/؟بزن خاکی بقیه اشو من می برم اگرم خواستی دو فرمونه میریم . فعلا که باید چهار نعل بتازی . اشاره کرد به کونم و به مجید گفت آقای راننده این از فرمون زنم بذار تو دنده . مجید دستشو گذاشت رو کیرش و به چهار طرف چرخوند و اون وسط مثل یک خط صاف نگهش داشت و گفت خلاص و با یه حرکت گذاشت تو کوسم.-آههههههه...آهههههههههههههبالاخره راضی شدی کییییییییییررررتو بدی ؟/؟آره منبه حرف اومده بودم . کیر دهن منوباز کرده بود حالا که مجبورم کردی گناه کنم پس منو تو آتیششششششششش خودت تو آتیششششششششش جهنم بسسسسوزون -حالا من شدم جهنم ؟/؟اگه دوست نداری کییییییییررررمو بیرون بکشم -نهههههه نهههههههه کیییییییییییییییررررررررررت باشششششششششه توی کوسسسسسسسسسسسم من گفتم مث جهنم می سوزونه ولی مثثثثثثث بهشششششت حاللللللل میده . آخ من بازم کیر میخوام مجید دوطرف کونمو داشت و پی در پی با ضرباتی شدید کیر اسبی خودشو می کرد تو کوس تنگم ومی کشید بیرون . شوهرم محسن به هیجان اومده بود . خوشحالی و رضایتو می شد تو چهره اش دید . حس می کرد قله اورستو فتح کرده و بعدا حتما از دروازه های کونمم می گذشت -دیدی دیدی مجید گفتم آخرش موفق میشیم . می دونستم هیشکی و هیچی نمی تونه حریف کیرت بشه . کوس و کون زنمم با همه گردن کلفتی در مقابلش سر تعظیم فرو آورده صدای برخورد تن مجید با کونم که همراه با رفت و برگشت کیر از کوسم همراه بود هوسمو خیلی زیاد تر می کرد . محسن اومد بالا سرم .-عزیزم درد که نداری .تا حالا کیر منو می خوردی تحملش راحت تر بود . بهت گفتم که کیر مجید چه طوریه الکی چند ماه وقت تلف کردی و علافمون کردی . ببین چقدر حال می کنی و حال میدی ؟/؟نمی دونی چقدر کیف می کنم که زنم داره به یکی کیف میده و سرحالش می کنه . به خودم می بالم افتخار می کنم که پیش یک کیر بلند سر بلندم نگاهی به کیر محسن انداخته با کیر مجید مقایسه اش کردم دیگه راستش چنگی به دل نمی زد شاید به درد وقت تنگی می خورد . محسن کیرشو گذاشت تو دهنم تا واسش ساک بزنم . هوس گیجم کرده بود اون کیرپشتی دیگه تمرکز منو گرفته بود ومنم با کیر محسن ور می رفتم . شوهرم هر چی آب آماده داشت ریخت توی دهنم وگفت هنوزکارمون تموم نشده این اولشه . هنوز دو نفری نگاییدیمت . یه جوری هم این شیوارو میاریم روخط کهاز بیکاری حوصله اش سر نره -آههههههه مجید جااااااااااااااان بگو اینو از کجا آوردیش ؟/؟که جهنمو واسم بهشت کرده دینمو گرفته . بالاخره کارتو کردی -از اولش بهت گفتم اگه یه بار بخوری اشتهات باز میشه تازه روون میشی . کییییییییییییییییررررررررتو بذارششششششششششششش داخلللللللللللللللل بکششششششششش بیرون . بکشششششششششش بیرون بذارشششششششش داخل . همین جورررررر تا صبح باید منو بگاییییی . شیواجون می گفت محسن تو بیا کونمو بکن مجید کوسسسسسسمو بکنه . منم حالا میگم . خیلی تحملم کردین باید ببخشین . شیوا در حالی که خوشحالی پیدا کردن یک شریک و همراه جدیدو می شد تو چشاش خوند گفت عزیزم !بهترین و دوست داشتنی ترین دوست دوران زندگیم ما دیگه هیچ چیزمون ازهم پوشیده نیست . دیگه الان باهم خاکی خاکی شدیم . باهم ندار نداریم . لخت و لخت وقتی این جوری کوس و کون ما جلوی هم بی ریا واداده هس یعنی اوج صمیمیت و لذت . اینجاست که ارزش سکس بیش ازهر وقت دیگه ای معلوم میشه . بیش از هر وقت دیگه ای معلوم میشه که اونایی که واسه خودشون فرهنگ و تابو و ارزشهای قلابی درست کرده سخت در اشتباهن چون لذت بردن و لذت دادن اوج آرامش و ایثار یه انسانه و بدون این دو زندگی مفهومی نداره.-اوووووووووففففففف شیوا چه حرفای قشنگی می زنی !دارم لذت می برم . دارم کیف می کنم . دارم حال می کنم . منو دریاب مجید!همه جای تنم حال میخواد .حال .. حال .. حال فقط حال بده .. حال بده حال بده . خیلی از حرفای خودمو نمی فهمیدم . فقط همینو متوجه می شدم یه چیز گوشتی گرم و داغ و دراز و کلفت رفته تو سوراخ تنم لای پام چسبیده به کوس و داخلش میره تو ومیاد بیرون منو به عرش می رسونه می بره به یه دنیای دیگه .مثل حرکت روی موج دریا . مثل پرواز تو دل آسمون .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

به یک امضا نیازمندیم
     
#132 | Posted: 7 Jul 2012 10:39
شعله شهوت 5
مجید!من دارم تودل آسمونا پرواز می کنم . تو لذت بی نهایت . با موتور تو . باکیییییییرررررررررتو که منو برده اون بالابالاها -آخ شیلا شیلا شیلا کاش زودتر میومدی .ا لان باید جبران اون روزهای از دست رفته رو بکنیم .-بکن منو تو حالاشو بکن . بگو الان می خوای چیکار کنی ؟اون روزا رو پیشکش . عزیزم مجید من تو از طلبت نمی گذری ؟/؟-چرا. سگ کی باشم که نگذرم . فقط یه چیزی ازت میخوام . میخوام که در آینده خوش حساب باشی .-با تو معامله کردن یعنی به بهشت رفتن . قربونت برم که از طلبت می گذری .. یه عشوه مکش مرگ مایی اومده و همین جور که پشت به اون بوده و کیره خودش داشت کارشو می کرد با ناز بهش گفتم حالا من اگه نخوام از بدهیم بگذرم چی ؟/؟-من که آرزومه فقط یه ماه تموم باید تو رو از شوهرت قرض بگیرم که دربست مال من باشی . شیوارو هم میدم دم محسن . چه طوره ؟/؟محسن و شیوا که دقایقی بود دست از کار کشیده و منتظر قسمت بعدی عملیات بودند بهشون بر خورد و شیواگفت دستمونو خراب نکن ماتازه گروه چهار نفره و ضربدری خودمو نو راه انداختیم . حواسمون نبود که اونا حواسشون به ماست . محسن به حرف اومده و گفت زود باشین می خواهیم برنامه چهار نفره رو شروع کنیم .-تا مجید منو به ارگاسم نرسونه قبول نیست . -شیلا این کیر اگه آبش خالی شه بازم سفته و می تونه تو رو بگاد میخوام آب پاشونی کنم و به گاییدنت ادامه بدم . -تو فقط بگام . با کیرت با کیییییییییییررررررررررررت منو ریز ریزم کن . بترکونم . کوسسسسسس منو به آتیششششش بکشششششش و می خوای کبابششش کن بخوررررررررشششششش می خوای توش دریا درست کن آب بریزهر کارررررررری دوسسسسسس داری با کوسسسسسم با کووووووونننننم با ذررره ذرررره تنم بکن .فقط کیییییررررتو تا من نگفتم بیرون نکش . به این دو تا مزاحم هم کاری نداشته باش .کوسسسسسسسم تشنه یه کیر درجه یک یکه . -محسن خودت بهم گفتی زنت باردار نمیشه .-آره جواب آزمایش ما نیومده . یکی گفته که احتمالا شیلا چسبندگی داره.-مطمئنی ؟/؟-چه میدونم . خواهر منم داشت یه چیزی فرومی کنن توی رحم می گردونن راستی تو هم با کیرت می تونی چسبندگی شیلارو کم کنی . محسن و شیوا می گفتند و می خندیدند . خیلی آروم به مجید گفتم عزیزم شاید شوخی باشه ولی اگه میخوای اونارو به ویژه محسنو از رو ببری کیر تو توی کوسم بچرخون که مثلا حرفشونو باور کردی بیا ماهمدستشون بندازیم . مجید با یه حرکت دورانی کیرشو توی کوسم می گردوند -نههههههه یه خورده درد داره مجید ولی یه عالللللللللمه کییییییییفففففففف داره واییییییی سوختم کی میگهدرمون چسبندگی درد داره وایییییی محسن وایییییی شیوا من دارم حالللللللل می کنم . اوففففففففف نه مثل این که چند تا کیییییییییررررررکلفت باهم رفته تو کوسسسسسسسم اوخخخخخخ همه جام دارررررررررره باززززززززمیشششششششه اوخ کییییییرررررررچندتا !نه یکی نه دوتا چند تا محسن گفت خیال برت داشته شیوا . اگه بخوای منم میام -فعلا تو حالم نپر اون دیروز بود امروز فرق می کنه .-مجیداومد داره میاد -بذار بیاد من دست از گاییدنت نمی کشم . کوسسسسستم با کییییییرررررم همین طور نوازشششششش میدم . با هر قطره یا قطرات منی که در هر مرحله و جهش به کوسم ریخته می شد یه قسمت از درونم داغ می شد -بریز مجید نمیدونم من آتیشم یا تو -هر دوتا آتیش داره آتیش می سوزونه .مجید پس از تخلیه مقاوم تر شده بود و بیشتر کیرشو فرو کرده بود تو کوسمو با دست و حرکات وسط بدنش اونو تو کوسم می گردوند . این دفعه نوبت من بود که باآتیش کوسسسسسسم کیرشو بسوزونم . وایییییییی اون منو سوزونده بود . یه آتشفشانی در من به پا کرده بود که داغی اون محسن و شیوا رو هم می سوزوند . چشمه آب جوش منم از زیر زد بالا .یهویی تمام وجودمو گرفت . یه جیغی کشیدم که تا نفس کم نیاوردم ادامه داشت . یعنی ارگاسم از این قوی تر و باحال ترم میشه ؟/؟-بچه ها فعلا کارم نداشته باشین . بذارین مستی نرمک نرمک با وجودم ادغام شه . یهو ضد حال نزنین . بذارین تو کیف خودم باشم . چشامو بستم خیلی کیف می کردم سرمستی عجیبی داشتم مثل آدمایی شده بودم که بهش داروی بیهوشی تزریق میشه . چند دقیقه گذشته بود کهتو حالت خواب و بیداری متوجه شدم یکی داره از زیر سینه هامو میخوره یکی سوار بر کونم داره کوسمو میگاد و یکی هم سرگرم ماساژدادن ناحیه کون و کمر و شونه هامه که وقتی بیشتر به هوش اومدم دیدم اونا به ترتیب شیوا محسن و مجیدند . محسن خیلی هوسی شده بود . از این که یه مرد دیگه داره زنشو خیلی بهتر از اون میگاد حسابی تحریکشده بود . آدم وقتی کیر اسبو نوش جون کنه کیر سگ دیگه بهش حال نمیده ولی از هیچیبهتر بود . البته اختلاف اندازه کیر مجید و محسن به اندازه اختلاف کیر اسب و سگ نبود . شیوا دو تا دستاشو به هم زد و گفت گوش کنین بچه ها برای چند دقیقه سکوت و استراحت. فعلا برای یه نیمساعتی دست از کار می کشیم و یه تجدید قوایی می کنیم و دوباره بر می گردیم . محسن :کارت عالی بود شیلا ...شیوا :دختر تو معرکه ای . آتیشپاره تمام عیاری. خوشگلی با یه جاذبه جنسی 20..مجید :هر کی تو رو داشته باشه و بخواد یکی دیگه رو بکنه سقوط کرده ..شانس آورد که محسن حواسش نبود شیوا هم همین طور . البته این حرف واسه خودشم افت داشت . اونا که دل تو دلشون نبود . شیوا رفت واسه مون سخنرانی کنه . انگار تو یه سالن چند هزار نفریه و داره حرف می زنه .. ما امروز یه عضو جدیدو تو گروه خودمون پذیرفتیم -اوهو شیوا کی میره این همه راه رو . عضو جدید گروه شما رو پذیرفت . تازه مگه شما می خواهین یه گردان راه بندازین ؟/؟ماخودمون هستیم و خودمون.-به افتخارشیلا من امشب از حق خودم می گذرم و از اعضای مرد این گروه می خوام که همراهبا من به این عضو جدید خوش آمد و خیر مقدم گفته شه . مجید کیرشو گرفت طرف دهن زنششیوا و گفت بلندگونمی خوای ؟/؟ول کن این کوس شر ها رو بریم به کارمون برسیم . سه نفری می خواستن به من حال بدن . البته این وسط شیوا ضرر می کرد . مردا خودشون حال خودشونو می کردند . شیوا با لبه های کوسم بازی می کرد و زبونشو می کشید روش . من کونمو گذاشته بودم رو دهنش . محسن هم از پشت داشت کونمو می گایید و مجید هم لبشو رو لبام قرار داده بود و مثل دوتا عاشق و معشوق لبامونو به هم چسبونده و تو عالم خلسه و عشق و حال بودیم . کف دو تا دستمو گذاشتم دو طرف سرش خیلی آروم طوری کهاون دوتا نشنون و بهشون بر نخوره گفتم مجید من کیرتو میخوام . حالا میخوای تو کونم فرو کنی یا تو کوسم کییرررررتو میخوام . محسن و شیوا جاشونو عوض کرده بودند . محسن داشت کوسمو می گایید و شیوا هم با نوک زبونش سوراخ کونمو لیس می زد . خوشم میومد اما نه در اندازه ای که به ارگاسم برسم .-مجید برو کمک محسن . میدونم کونمو دوست داری ومنم میدونم خیلی دردم میاد . با کونم که حال کردی با محسن جاتو عوض کن . خودت ناخدای کوسم باش که امشب یا از این به بعد دردی داره که با کیر شفا بخش تو تسکین پیدا می کنه .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

به یک امضا نیازمندیم
     
#133 | Posted: 7 Jul 2012 10:42
شعله شهوت 6
حالا دیگه همگی در خدمت من بودند می خواستند کاری کنن که به من خوش بگذره که یهوقتی از عضویت در گروه پشیمون نشم . واسه کیر مجید هم که شده من هیچوقت از گروه در برو نبودم . شاید از این پس به شیوا هم حسادت می کردم . مجید اومده بود پشتم و کونمو هدف گرفته بود . از اون طرف که محسن زیرم دراز کشیده بود و گذاشته بود تو کوسم و شیوا همه جای بدنمو با دستاش می مالید و منو واسه این سکس جانانه آماده آماده و حشری حشری می کرد . یک شب فراموش نشدنی که دو ست نداشتم به صبح برسه . بیچاره مجید کیرش داشت آتیش می گرفت با این حال چند دقیقه ای رو با سوراخ کونمور رفت تا یه خورده باز ترش کرد . از خیسی کوسم هم کمک گرفت تا محل گاییدم کونموروونترش کنه . فشار سر کیر به سر سوراخ کونمو احساس می کردم دردو خوردم و جیکم در نیومد . یه خورده خودمو جمع کردم و مجید متوجه شد با این حال گفتم ادامه بده که برای رسیدن به خوشی و راحتی باید از سختی گذشت . و نابرده رنج گنج میسر نمی شود . مجید هم در جا جواب داد مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد ...آخیششششش آروم گرفتم . کیره سر انجام به لونه اش رسید . چند لحظه همونجا نگهش داشت تا این سوراخ کون تنگم به کیرش عادت کنه . بازم درد داشت ولی این دفعه کیفش بیشتر بود . -شیوا جووووووون من نمی تونم صحنه رو ببینم میتونی کیر مجیدو ببینی داره چیکار می کنه ؟/؟واسم تعریف کن .-این که روبروته -آره ولی یه قسمت کور وجود داره تو دید نیست -باشه . مجید شوهر گلم الان خمار خماره . کیرشو که خیلی ورم کرده و پوستش از هوس سرخ شده و داره می ترکه تو کونت تکون نمیده خب اینا رو که حس می کنی . کف دست راستشو که حلقه زده به ته کیرش که بیرون از سوراخ کونته . ببینم مجید !اینجارو نگه داشتی که کیرت از خط مستقیم خارج نشه و شیلا جون دردش نگیره ؟/؟مجید جون کیرتو حرکت بده منو به هوس آوردی . خونه که رفتیم باید این جوری منو بکنی . مجید کیر کلفتشو به حرکت در آورده بود . با این که شوهرم داشت از زیر کوس منو می گایید و میگن و واقعیت هم همینه که کانون لذت زن تو کوسسسسسسه و کون دادن برای زن جنبهفرعی داره و مردا بیشتر باهاش حال می کنن ولی من اون لحظه از کون دادن و این که مجید داره از گاییدن کونم لذت می بره احساس لذت بیشتری می کردم . شیوا رفت و با یک موز که اندازه کیر شوهرش بود برگشت .-شیلا من دیگه تحمل ندارم . کنار من قرار گرفت وقمبل کرد و یه زاویه 45 درجه با من که دو زانو و سگی وار خم شده و دو تا کیرو سرویس می دادم درست کرد و موزه رو داد دستم که بکنم تو کوسش . دستشو رد نکردم ولی نمی تو نستم با سرعت این کارو انجام بدم چون پو زیشن من بهم می خورد.-واییییییییی شیلاچه کیفففففی داررررره !اوففففف بکن بکن بکن مث یه کییییییررررررررردارررره به من حالللل میده وای کوسسسسسسسسمممممم وای کوسسسسسسممممممم بکن بکن .. داشت خودشو می کشت . مردا سرعت خودشونو زیاد کرده بودند . ناله ها و فریاد های منم همراه با هوس اوج گرفته بود . موز دیگه از دستمافتاد . دو تا دستامو به دو طرف کونم رسونده دو تا قاچای خودمو حرکت می دادم و به دو طرف بازشون می کردم . گاهی هم سینه هامو می مالوندم .-وایییییییی وایییییی کیییییییررررررکییییییییرررررکییییییییرررر بزنین کوسسسسس و کووووونننن مننننو لت و پار کنین . قربون جفت کیراتون . قربون حال دادناتون . اوف چه کیفی چه حالی ! دارم می میرم ار لذت . کوس دادن چه مززززه ای داره . کون دادن چه باحاله . دو تا کیر وای مردم مردم از خوشی . مجید لبشو به گوشم نزدیک کرد و داخلشو بوسید منم گردنمو کج کرده طوری کهمحسن نشنوه و ناراحت نشه گفنم جاتونو عوض کنین . چند بار گفتم و نیشگونش گرفتم تاحالیش شد . خودم این درخواستو به صورت عمومی مطرح نکردم که یه وقتی احساس شوهرم جریحه دار نشه . جاشونو به پیشنهاد مجید عوض کردند . کیر محسن شوهرم رفت تو کونم و کیر مجید هم رفت تو کوسم .-عزیزم شیلا چه کونی داری !سوراخت داره کیرمنو می خوره .-حال کن محسن حال کن که من فدات شم از این که این قدر به فکر زنتی.-شیلا شیلا .. چقدر داغه داخل کوسسسسسست -اگه گفتی واسه کیه ؟/؟واسه چیه ؟/؟-واسه منه ؟/؟-واسه کیر منه ؟/؟-آره آره بکن بزززززن کوسسسسسسم واسسسسسه کیییییییییییررررررررت داغ کرده . اووووووووف رادیاتم جوش آورده . مجید !اومد اومد اومد آب کوسسسسسسسم ریخت بیشتر جوش آوردم . زود باش آب بریز سوختم . خنکم کن محسن تو هم اگه می خوای آبتو بریز تو کونم . هردوبا هم چند تا ضربه محکم به پیکرم زده و دو تا چشمه پر آب ,آب هوسشونو با فشار ریختن تو سوراخ کون و کوسم . موقع تخلیه محسن بالای رون و دو طرف کونمو داشت و مجید هم دستاشو محکم به کمرم چسبونده بودو کیرشو قفل کرده بود . همچنان و چند دقیقه هم پس از ار گاسم در حال پرواز بودم سه تایی افتادیم رو هم و از حال رفتیم . محسن که داشت چرت می زد . شیوا هم مثل روباهی که از پس مونده غذای شیر تغذیه می کنه اومد روی پای من قرار گرفت و سرشو گذاشت لا پام و هر چی آب منی روی کون و وسط پام ریخته و بر گشت کرده بود لیس زد و خورد . دو ست داشتم سکسمون ادامه پیدا کنه ولی شیوا اصرار داشت برن خونه که فردا رو سر حال تر بتونیم با هم باشیم . حرف بدی نمی زد ولی می دونم دو ست داشت که مجید خارش کوسشو بگیره . شاید این از مزیت های سکس ضربدری باشه که یه نوع حسادت سالمو به وجود میاره اونا رفتند و خواب از سر محسن پریده بود .-شیلا نمی دو نستم تو این قدر وسوسه انگیز و باحالی . یعنی می دو نستم معرکه ای ولی دیگه نمی دو نستم سوپر فوق العاده ای . دیگه از امروز هیجان و شور و نشاط اومده تو رابطه سکسی ما و دیگه از هم خسته نمی شیم . اوخ جوووووووون یعنی این همون کونی بوده که مجید داشته اونو می گاییده . عزیزم بگو بگو که از بودن با من بیشتر کیف می کنی . حالا می تونم یه رقابت سالم و هیجان انگیز با مجید داشته باشم . شاید کیر من کوچیکتر باشه ولی یه حالی بهت میدم که اون نداده باشه . حرفاش دیگه داشت حوصله امو سر می آورد . با این حال نخواستم تو ذو قش بزنم . من فقط کیر مجیدو می خواستم . خودمو در اختیار محسن قرار دادم تا هر کاری دو ست داره باهام بکنه . دیدم فیلم هم نمی تونم بازی کنم که دارم کیف می کنم . عاقبت با خودم فکر کردم که این کیر مجیده که رفته تو کوسم . این تن مجیده که شده سوار کونم . این دستای مجیده که داره با سینه هام ور میره .با این خیالات تا حدودی از سکسم لذت بردم ولی هر کاری کردم نتو نستم ارضا بشم . با این حال به دروغ به محسن گفتم که ارگاسم شدم تا دست از سرم ور داره ..ا دامه دارد .. نویسنده .. ایرانی .

به یک امضا نیازمندیم
     
#134 | Posted: 7 Jul 2012 10:42
شعله شهوت 7
محسن خیلی راحت خوابید اماتا من خوابم بگیره خیلی طول کشید . اخلاق اونو می دونستم تا فردا ظهر هم بیدار بشو نبود . گیج و منگ بودم . در عرض کمتر از 12 ساعت همه چی زیر و رو شده بود . فکر می کردم دارم خواب می بینم ولی هنوز لذت گاییدنهای مجید تو تنم باقی بود . دوست داشتم به جای محسن حالا اینجا مجید افتاده بود . برای فرداشب که در واقعامشب میشد قرار سکسو گذاشته بودیم . ساعت سه نیمه شب بود . تو همین فکرا بودم که خوابم برد . صبح با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم . شیوا بود .-عزیزم بیا بریم خرید مجید خوابه و معلوم نیست کی بیدار شه .-هیچی پول و پله همرات هست ؟/؟-آره شاید باورت نشه اندازه ده برابر پولی که دارم خرید می کنم .-آخه چه طوری ؟/؟..نه شیوا یعنی به این عربا حال میدی ؟/؟راستشو بگو تا کجا تا چه حدی بهشون حال میدی ؟/؟بسته به جنسی داره که ازشون می گیرم . اگه گرون باشه که خب منم یه جنس خیلی گرون بهشون میدم -ببینم مجید میدونه ؟/؟بابت قیمت اجناس شک نمیکنه ؟/؟-چقدر ساده ای اون از کجا بدونه ؟/؟اون چه میدونه شورت و سوتین وپیرهن و چکمه من چقدر قیمت داره . اصلا حوصله نمیکنه تو این فروشگاهها پا بذاره. یه جنس پنجاه درهمی روبهش میگم ده درهم خریدم . اگه هم یه موقعی گندش دربیاد که نمیاد میگم از یه جای دیگه حراجی خریدم . تو هم بیا ..هرکاری کرد نرفتم . خواب از سرم پریده بود . تا دیروز رو سری از سرم نمی گرفتم . ولی حالا صبح اول صبحی هوس کیر به سرم زده بود . با این که می دونستم محسن تا چند ساعت دیگه هم یه سره می خوابه دل تو دلم نبود . چون تصمیم گرفته بودم برم سراغ مجید تنها . یه آبی به تن و بدنم زدم و یه دستی هم به سرو گوشم کشیدم و خودمو یه نیمچه عروسی ساختم و با یه مانتوی مشکی که زیرش هیچی نپوشیده حتی شورت و سوتین هم نبود رفتم سراغ اتاق روبرویی . یعنی سوئیت مجید اینا . خیلی زنگ زدم . لعنتی چرا دروباز نمی کنه ؟/؟حالا جواب کوس خیسمو چی بدم ؟/؟من شیشلیک خورده حالا چطور می تونم دست از پا دراز تر برگردم خونه و چلو کباب بخورم .؟/؟در نهایت نو میدی بودم که درو واسم بازکرد با موهایی خیس و حوله ای که دورخودش پیچیده بود . -تو اینجا چیکار می کنی ؟/؟-چیه از دیدنم ناراحت شدی ؟/؟-نه اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم .-اومدم که طلبتو بدم .-اگه من طلبمو نخوام بگیرم ؟/؟-اگه من بخوام بدهیمو بدم ؟/؟هردوتامون خنده امون گرفته بود . رفتم داخل ودرو بستم -شیلا اگه محسن و شیوا بفهمن که ما قوانین گروه رو زیر پا گذاشتیم خون به پا می کنن .-هیچ غلطی نمی کنن . خب اونا هم این قانو نو زیر پا بذارن . ما قوانین زناشویی رو زیر پا گذاشتیم آب از آب تکون نخورد که ..دگمه های مانتومو باز کرده و می خواستم که یهو جلو مجید لخت شم که دیدم اون پیشدستی کرده و حوله رو از تنش انداخت . بدن ورزشکاریش یه طرف اون کیر دراز و سر به هواش یه طرف دیگه . اینوداری ؟/؟با یه حرکت آماده برای وصول طلبم . منم در جامانتومو انداختم و مثل اون لخت لخت تنمو تو دیدش و گذاشتم . توهم اینو داشته باش . منم آماده ام برای ادای بدهیم . پاپیش گذاشت و منو گرفت توی بغلم . بوی عطر ملایم ووسوسه انگیز و طراوت و تازگی دو بدن تازه ازحمام بیرون آمده میل و هوس هردوی مارو زیاد کرده بود . منو تو بغلش گرفت از زیرگردن و شونه وسینه هام شروع کرد . خودمو به بدنش چسبوندم تا هر کاری دوست داره باهام انجام بده . از تماس سینه های سفت و لطیفم با موهای نرم سینه اش لذت می بردم . منو در جهت مخالف خودش گذاشت رو دوشش یعنی دوتا پاهام در جهت عکس پاهاش از کمرش آویزوون بودند و قسمت کونم با لوازم یدکیش رو دهن مجید جون قرار داشته و اونم راه می رفت و کوسمو می لیسید . راهنماییش کردم و راه حمومو نشونش دادم . خیلی مجهز بود جادار و تمیز . فوری کف حموم دراز کشیده و گفتم من آماده م خیلی بهت بدهکارم همه رو نمی تونم اینجا بدم . بقیه اشو تهرون بهت میدم -حالا طلبم چقدر میشه ؟/؟-تو چه جور طلبکاری هستی که نمی دونی چقدر طلب داری من تا آخر عمرم بهت بدهکارم اینو خوب تو گوشات فرو کن . ببینم دختر تو از دیروز تا به حال خسته نشدی ؟/؟-نه هر چی بیشتر کوسسسسسمو می کنی من بیشتر و بهتر قدر کیییییررررتو می فهمم . می فهمم که اگه آدم بدهیشو بده خیلی خوبه .-خودت بگو من الان کجاتو انگولککنم با کجات ور برم که تنوع داشته باشه -هرجا هر قسمت تنمو که بمالی و ببوسی وبخوری و بکنی واسسسسسم تازگی داره دوستت دارم مجید -منم دوستت دارم شیلا .. تا وان حموم پرشه همدیگه رو بغل کردیم تا گرمای آتیش و هیجانمون حفظ شه . دوتایی رفتیم تووان . ریخت و قیافه اش با وانهای کلاسیک فرق می کرد ولی من اونی رو که تو وان بود می خواستم . بقیه اش برام مهم نبود . همچین کفی توی وان درست کردیم که فقط سرمون مشخص بود و جاهای حساس و خیلی هوسی ما تو آب کف قایم شده بود -عزیزم از این تنوع خوشت میاد ؟/؟-درسته چیز جدیدی نیست ولی واسه من و تو جدیده وباحاله . همدیگه رو تو آب اذیت کردیم . -نکن کف هارو آبش می کنی .همین جور بمونه بیشترحالمیده .-شیلا تو که خودت بیشتر دیوونه بازی در میاری .-صلح ؟/؟-باشه صلح .-حالا از کجا شروع کنیم ؟/؟یه دستمو گذاشتم دور کیر مجیدو مجیدم دستشو به کیر من رسوند چشای هردومون از لذت زیاد باز و بسته می شد . هیچکدوممون حرکت دستمونو قطع نمی کردیم تا اون یکی حواسش باشه . غرق سکوت و لذت عجیبی شده بودیم .هرکدوم از ما به نقطه ثقل بدن و تنظیم سیستم بدنی و ارگاسممون فکر می کردیم . حس کردم که پلکای مجید با فاصله زمانی بیشتری بازو بسته میشه چند لحظه بعد پاشیده شدن آب کیرشو توی دستام احساس کردم واسه همین سرعت حرکت دستمو بیشتر کردم تا از همه پتانسیلش استفاده کنه . چند لحظه بعد یه خوره کیرشو کشید بیرون ومن واسش ساک زدم. هنوز راضی نشده بودم .-عزیزم میای بریم بیرون آب ؟/؟نگاهی به چشای پرهوسم انداخت وفوری منو باهمون بدن کفی کف حموم خوابوند . عزیزم دستاتو بذارروکونم نیشگونش بگیر. ماسازش بده بالبات گازش بگیراول بکن توی کوسسسسسم بعدا اگه خوشت میاد بذار تو کونم .-میگم چطوره یهویی برم عقدت کنم .!کف دستای ظریف وخشنشو گذاشت روکونم . دستاش هردو خصلتو داشت حتی خودش و سکسشم این جوری بودن . کف دستشو از روی کونم کشید به طرف لاپام . کوسمو گرفت تو چنگشوانگشت شستشوفروکرد تو کونم -مجید جوووووووووون تا همین حالاشم روزمو ساختی . ارضام کردی زودباش کیییییییررررررتو بدددده خودت دوست داری تو هرکدومش فروکنی فروکن . راستش من دوست داشتم که یه کیر دیگه هم اینجابودومنو می کردیعنی حداقل میذاشت توکونم . چون دوست داشتم کیر مجید بره توکوسم . مجید در حال وررفتن با کوس و کونم بود که صدایی شنیدیم . دیدم در حموم باز شد و محسن و شیوا با سگرمه هایی تو هم رفته لخت لخت وارد شدند .. ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی

به یک امضا نیازمندیم
     
#135 | Posted: 7 Jul 2012 10:43
شعله شهوت 8 (قسمت آخر)
دونفری تا دو سه دقیقه ای به ما زل زده هیچ حرفی نمی زدند . نگاههاشون طوری بود که انگار ما بزرگترین جنایتکارای تاریخیم . اول شیوا شروع کرد -این رسمش نیست ماباهم قرار گذاشتیم که هر موقع می خواهیم کاری کنیم یا گروهی باشه یا این که بقیه هم در جریان باشن . عصبانی شده گفتم ختنوم خانوما کی قرار گذاشتین ؟/؟باکی قرار گذاشتین که من همچه چیزی ندیدم ؟/؟اصلا ما قرار داد یا قولنامه ای بابت این فرمایش امضا زدیم ؟/؟اگرم این کارو کرده باشیم که نکردیم به من بگو در کدوم دفترخونه ثبتش کردیم ؟/؟-حالا دیگه دستمون میندازی ؟/؟مجید !تو بگو ببینم صبح بهت گفتم که کوسم میخاره واسه چی بهم گفتی که کیرت می سوزه ؟/؟حالا که داری شیلا رو می کنی کیرت نمی سوزه ؟/؟کونم به اون کیرت که واسه ما از این فیلما بازی نکنی . بعدش نوبت محسن شده بود . -حالا خانوم خانوما تا دیروز ناز داشت بیاد گروه ما کار به جایی رسیده که دزدکیمیاد کوس میده .-شاکی هستی ؟/؟رفتی ایران برو شکایت . بگو زنم زنا کاره -تو هم خوببلدی منو دست بندازی . مجید ساکت بود و حوصله حرف زدنو نداشت . محسن مجیدو کنار زد و منو یه هلی داد وپرتم کردزمین خیلی عصبانی بود کیرشو گرفت تو دستش و سرشو هدایت کرد طرف سوراخ کونم .-اوووووووخ اوووووووخ محسن چیکار می کنی بیرحم .جلاد سلاخ کشتی منو . جرم دادی . مقعدم پاره شد . واییییییی دستامو به دیوار حموم می کوبیدم . ولم کن من نمیخوام اصلا از خیر کیر گذشتم . -الان یه کیری بهت نشون بدم که حظ کنی. شیواهم رفت طرف مجید . بر خلاف محسن بی سیاست نشون می داد و مجید هلش داد و تحویلش نگرفت -چیه کوس شیلا بهت مزه میده ؟/؟-کجا بودی تا حالا . فکر نکن من از کارات سر در نمیارم . چیه بازار اون عربایی که دوست داشتی تعطیل بو د و بر گشتی ؟/؟-چیه مگه شیلا فضول چیزی بهت گفته ؟/؟-نه اون خانومه . مثل تو فضول نیست . کیر محسن داشت کونمو جر می داد . شایدم داده بود و من خبر نداشتم . خشک خشک داشت می رفت تو سوراخ کونم و میومد بیرون .-بگیر بکش . من که گفته بودم باید با کیر من بیشتر حال کنی . حالا کیر مجید و به کیر من ترجیح میدی ؟/؟من گفتم کنار من کیر مجید رو واسه تنوع داشته باشی که بد نیست . شور و حالی ایجاد میشه و یه انگیزه خوبی هم به وجود میاره . دیگه نگفتم این طوری . اگه عذر خواهی هم بکنی کیرمو در نمیارم.-بمیری امکان نداره ازت معذرت بخوام . به جای اون با پررویی از مجید کمک خواستم . مجید بیا کمکم کن . کوسسسسسسسم منتظر کیرته . بیا با کیییییییییییییررررررررررررت آرومم کن تسکینم بده تا درد کون از یادم بررررره . نترس محسن هیچ کاری نمیکنه بهت میگم بیا من کیییییییررررررمیخوام . صاحب کوسسسسسس منم اختیارشو دارم که بگم کدوم کیییییرررررررر کوسسسسسس منو بگاد . محسن لال شده بود . شیوا التماس می کرد و از مجید می خواست که طرفم نیاد . اما مجید با قاطعیت اومد سمت من .-عزیزم قربون شجاعت و مردونگیت برم .کوسسسسسسسم منتظرته . کییییییییرررررررررتو می خواد بیا عشق من هوس من . همه چیز من . بیا منو بخارون . کوسسسسسسم میخاره بیا که از درد کون مردم . حواسمو پرت کن تا درد کونو فراموش کنم . محسن رفت زرنگی کنه کیرشو از تو کونم بیرون بکشه بذاره تو کوسم و مجید رو خیط کنه که مجید که دستشو خونده بود یک آن با سرعت زیاد خودشو انداخت و سر داد زیر من و منم کمکش کردم و کوسمو گذاشتم سر کیرش -آخ جووووووووووون بالاخره کونم خلاص شد و کوسسسسسسم به کیفشششششش رسید . آههههههههه بکن بکن بکن مجید عشقمن حال بده . مجید هم مثل من داشت ناله می کرد و می گفت شیلا شیلا دوستت دارم . ببین کیرم چه راحت واسه تو و کوسسسسست شق میشه ؟/؟عاشقتم . محسن هم که سنبه رو پر زور دیده بود و دریافته بود که اگه بخواد زیاد گیر بده ممکنه منو از دست بده این بار سوراخ کونمو صابون مالی کرد و دو باره کیرشو گذاشت توش . ابتدای گاییدن بد جوری سر سوراخم می سوخت پوستشو حساس کرده بود ولی دیگه درد نداشت و کیرش که رفت تو کونم از سوزش هم خبری نبود . فقط موقع بیرون کشیدن دوباره دچار سوزش می شد . من که بیشتر داشتم با مجید حال می کردم و با کوسم راضی می شدم . محسن کمرمو گرفته و مجید هم به سینه هام چسبیده بود . شیوا هم از بیکاری دو ش حمومو گرفته بود و به کوسش می مالید . من و مجید چشامون تو هم بود ولی مجید پشت به منبود و نمی تونست حالت صورت و چشامو موقع کوس دادن ببینه ولی من که خیالم نبود و مرتب از مجیدم می خواستم که همین جوربهم حال بده . محسن که داشت با کونم حال می کرد دیگه طاقت نیاورد -جاااااااااان من فدای کونتم . شیلا منو ببخش اگه اذیتت کردم . دوستت دارم تو زن منی . خب دوست نداشتم این جوری بری زیر کیر مجید . به من می گفتی می رفتی . مگه الان جلوی من زنمو نمی کنه . مگه من اعتراض دارم ؟/؟غلط بکنم که اعتراض بکنم . اصلا هر وقت دوست داشتی برو بهش کوس بده . کون بده . فقط منو از کوس و کون خودت محروم نکن . باور کن من بیشتر بهت حال میدم . دوستت دارم . داره میاد آبم داره میا د . جووووووووون فدای اون اوووووون کووووووووون . من بمیرم واسه اون سوراخت که می سوزه . بیابیا آخ آخ آخ یه لرزشی تو تموم تنش ایجاد شد مث یه برق گرفتگی که به منم سرابت کرد . کیرشو که کشید بیرون حرکت برگشتی منی رو احساس کردم . راستش یه خورده از حرکات محسن ترس برم داشته بود ولی وقتی این جوریخودشو در مقابلم تسلیم کرد و فهمیدم هنوزمی تونم رو اون تسلط داشته باشم دو سه دقیقه اخر کون دادن رو خیلی لذت بردم . محسن رفت یه گوشه ای و شیوا هم رفت طرفش . شوهرم دیگه وا رفته بود . شیوا این قدر واسش عشوه گری کرد تا تونست اونو دوباره سرحال بیاره .-مجید !سر خر رفت حالا راحت تر می تونی بکنی .-تا حالا هم راحت می کردمتمگه از محسن می ترسیدم ؟/؟-عزیزم دوست داری یه ماساژتایلندی بهت بدم ؟/؟-تو اینارو از کجا میدونی ؟/؟-یکی از دوستام که با شوهرش رفت تایلند واسم تعریف کرد . شوهره این قدر پررو بوده که هر کاری رو که زنه تایلندیه واسش انجام داده براش تعریف کرده و زنه هم میره مقابله به مثل می کنه . حالا بیا . اونو دمر خوابوندم تمام پشتشو چرب کرده و بعدشم یه ماساژنرم و تکه تکه ای دادمش و بعد هم یه سره با سبک کردن خودم از پشتش سر خوردم و اومدم پایین . خیلی حال کرده بود . کیرشو گذاشتم تو دهنم و پس از این که با ساک زدن روبراش کردم بغلم کرد و گفت می دونم کارت تموم نشده اجازه میدی که حالا ایرونی بکنمت ؟/؟-قربون معشوق ایرونیم برم .ا یستادم و به دیوار حموم تکیه دادم . با یه دستم میله دوش حموم گرفتم و یه پام رو زمین و یه لنگمو رو به هواودیوار مقابل تکیه دادم . مجید کیرشو از طرف کونم گذاشت تو کوسم .-آخخخخخخخخخخ مجید تنت که به کونم می خوره همه کوسسسسسمو داره به آتیششششش می کشونه . سرعتو زیاد کن تند تر بزن . مجید محکمتر بزن . -دیوونتم شیلا .دیوونتم .بگیر -آههههههههه مجید اومد منو بگیر نذار بیفتم . بگیرم مجید ارضا شدم . آبتو بریز خوشی منو تکمیل کن . همین الان .-فداتم شیلا قربونت که مجوزو صادر کردی . نمیدونی که این جلوگیری چقدر منو کشته . با چند تا ضربه دیگه کارمو ساخت . آب کیرش کوسم که نه انگاری تموم تنمو سوزونده بود جووووون مجید فدای تو و اون آبت . رو کف حموم دراز کشیدیم و یه بوسه لب به لب مارو برد به یه دنیای دیگه ای . از اون طرف هم محسن در حال گاییدن شیوا بود . از مجید خواهش کردم که واسه حفظ سیاست هم که شده بره سراغ شیوا و هر چی باشه زنشه و یه خورده هم که شده باید خرش کنه . با این بیحالی محسن فکر نکنم شیوا راضی بشو باشه .-هر چی تو بگی عزیزم ..ا ون روز هم گذشت . قرار گذاشتیم که زندگی زناشویی خودمونو به شکلی در بیاریم که به همه مدل فعالیتهای سکسی توجه شه . هم سکس عادی زن و شوهری . هم ضربدری انفرادی و هم اجتماعی . راحت تر بگم قرار شد که وقتی به تهرون رسیدیم به غیر از موارد استثنایی یه شب هر کی با همسرش باشه و دو شب دیگه رو یه شبش چهار نفری توی هم وول بخوریم شب سوم هم من و شیوا جامونو عوض کنیم یعنی من و مجید دونفری باهم تا صبح کنار هم باشیم و تو یه خونه دیگه هم محسن و شیوا با هم باشن . بالاخره رسیدیم به تهرون و بر نامه ها رو پیاده کردیم اما یه مسئله و موضوع مهمی که تو زندگیم اتفاق افتاد این بود که یه سه هفته ای پریود من عقب افتاده بود . یعنی چه !آب و هوای دبی به محسن ساخته و بالاخره تونسته کارشو انجام بده . رفتم و آزمایش دادم . وقتی هم واسه جوابش رفتم مسئول آزمایشگاه یعنی همون که جوابا رو تحویل می داد جوابوداد دستم . وای خدای من نتیجه آزمایش مثبت بود . من بار دار بودم . وایییی محسن خیلی خوشحال میشه منشی که یکی از همکلاسای دوران دبیرستانم بود گفت راستی شیلا جون ایندو تا آزمایش هم مال تو ست ؟/؟-نه من چیزی یادم نمیاد . ولی دو تا پاکت جواب آزمایش دیگه هم داد دستم . یادم اومد که من و محسن قبل از سفر دبی یه ازمایش داده بودیم که چرا بار دار نمیشیم ... خب حالا که شدیم . دیگه به درد نمی خوره . با این حال رفتم تو یه اتاقی که یکی دو تا متخصص بودن . دو تا پاکتو به یکی نشون دادم . گفتم این چی میگه ؟/؟-خانوم شما واسه باردارشدن مشکلی ندارین . عیب از شوهرتونه . تعداد ,حجم و سرعت اسپرمهاش کمه . نمی خوام نو میدتون کنم . هر چی خدا بخواد همون میشه . ولی واقعیت اینه که خیلی ها رفتن خارج تا نتیجه بگیرن . به نظرم تو کشور ماهم میشه بیمارو تحت درمان قرار داد .-درمان پذیر هست ؟/؟-ماهها و سالها ممکنه طول بکشه . شوهرتون خیلی ضعیفه . جواب دوتا آزمایشو پاره کرده ورفتم طرف خونه تا این خبر خوش بارداریمو به محسن خنگه بدم ولی خداییش شما که می دونین پدر بچه کیه !پایان.. نویسنده .. ایرانی

به یک امضا نیازمندیم
     
#136 | Posted: 8 Jul 2012 11:21

عشق گمشده ۱
توی اتاقم نشستم و دارم به آهنگ داریوش گوش میدم...
امان از روز بی رویا....امان از شام مرگ آوا...امان از جای صد دشنه...میان چین پیراهن...
سیگارم دستمه ،به تهش رسیده...عین آرزوهای من که رسیده به تهش...سوزش دستمو حس نمیکنم.
روزگار بدنمو کلفت کرده...چقدر از کشیدن سیگار متنفر بودم حالا میبینم که خودم میکشم...خنده داره..
روزگار آدما به چه کارایی وادار میکنه...میزنم زیر گریه شاید آروم شم...شاید خفه شم.شاید بمیرم از زندگی...هنوز درد سکسی که با وحید داشتم زیر دلمو میسوزونه...آخ خدا بعد یه سال که طلاق گرفتم هنوزم از سکس میترسم...هنوزم وقتی وحیدو توی محل کارم میبینم میترسم...چیکار کردم که مستوجب این عقوبت شدم...هیچی...خودم که میگم هیچی...خداا اگه غلطی کردم بگو؟!
سیگارمو توی مشتم له میکنم و میرم زیر پتو...چشمامو میبندم و میرم به دوسال قبل...
وسط مجلس عروسیمون بود.داشتم با داریوش میرقصیدم.دستاشو انداخته بود دور کمرم و بیخ گوشم حرف میزد:امشب خیلی خوشگل شدی.دیگه دارم میمیرم از تشنگی...تموم نمیشه.مثلا عروسی ماست همه دارن فیض میبرن غیر من و تو...وای خدا...
هنوزم بعد از سه ماه که باهاش نامزد بودم بازم با شنیدن این حرف خجالت میکشیدم...لبمو گاز گرفتم و گفتم:داریوش بسه.میدونی که خجالت میکشم...دیوونه...
داریوش ـــ قربون اون خجالتت برم ناز من...نمیشه که نگفت...نمیدونی که چی شدی.
ـــ داریوش بسه.انقدرم منو نچرخون که سر گیجه گرفتم.بیا بشینیم.الاناست که مجلس تموم میشه...وای خدا چقدر خوابم میاد.اگه اینجا بالش بود میخوابیدم.
لاله گوشمو بوسید و گفت:خودم برات بالش میشم...اما بالش من از این درازاستا...
با شنیدن این حرف حالم بد شد...با ناراحتی گفتم:ای داریوش بسه.حالم بد میشه...
داریوش ـــچشم خانوم من.الان روم سواری شب که همه رفتن بهت میگم...
با به یاد آوردن شبی که در انتظارمه پشتم یخ کرد...همیشه از سکس میترسیدم.اینو به داریوشم گفته بودم اما اون بهم امیدواری میداد و میگفت کاری میکنه که عاشق سکس بشم.نمیدونم چرا میترسیدم همه به حال من غبطه میخوردن که شوهری مثل داریوش دارم.دوستم رها میگفت خوش به حالت که داریوشو داری...هم خوش هیکل هم خوش تیپ...دیگه چی میخوای؟...اما من بازم میترسیدم.شنیده بودم شب زفاف درد داره.واسه همین از ۳روز مونده به عروسی دلشوره گرفتم.مدام از دست نگاه های هوسی داریوش در میرفتم و به شب عروسی فکر میکردم...بیچاره داریوش هرکاری میکرد که راحت باشم اما نمیشد.من و داریوش با هم فامیل بودیم.اون میشد پسرخاله من...از بچگی همو دوست داشتیم اما من برعکس اون تا عروسیم سکس نداشتم اما اون بنا به گفته خواهرش استاد سکس بود.خواهرش هم این حرفو از دوستش شنیده بود که با داریوش دوست بوده و سکس داشته...واسه من گذشته داریوش مهم نبود دلم میخواست بعد از ازدواج بهم وفادار بمونه...
به یه چشم بهم زدن خودمو توی خونه جدید دیدم...وسط پذیرایی ایستاده بودم و داشتم به اطراف نگاه میکردم که دیدم صدای داریوش از پشت سرم میاد...نگاهش نگران بود...روبروم ایستادو و گفت:عسل من خوبی؟آره؟رنگت پریده...
لبخندی زورکی زدم و گفتم:آره خوبم.فکر کنم مال دود ادکلنو سیگاره...هی بهت گفتم که توی تالار نگیر قبول نکردی...
داریوش با چشمای گرد شده از تعجب گفت:حالت خوب نیست...هوا بارونیه.توی باغ آقا جون که نمیشد عروسی رو بگیریم...عسل خوبی؟
با ناراحتی پشتمو بهش کردم و گفتم:نه خوب نیستم...میخوام تنها باشم...
دستاشو قلاب کرد دور کمرمو سرشو گذاشت کنار گردنم.نفسش خورد توی گردنم...یه جوری شدم.همیشه اینکارو میکرد...بدنم مور مور شد...لرزشی کردم و با ناراحتی گفتم:داریوش نکن.بسه...
منو بیشتر به خودش چسبوند و با لحن پر از هوس گفت:جون...قربونت برم من...ناز نکن عزیزم.
با به یاد آوردن سرنوشتی که در انتظارم بود زدم زیر گریه و گفتم:ولم کن.بسه.میترسم.اه خدا...
داریوش دستاشو از دور کمرم باز کرد و گفت:عسل چته؟به خدا سکس بد نیست.عسل؟!
خودمو انداختم توی بغلم و با گریه گفتم:میترسم.میگن درد داره.آره؟الان نه.بعدا.بذار فردا..اصلا یه هفته دیگه...
کمرمو لمس کرد و گفت:دیوونه.من که تا هفته ی دیگه میمیرم...تازه من که کس ندارم ببینم خوبه یا نه.
دو جنسه ام کردی رفت که شیطون...
نمیدونم چرا وقتی این حرفو شنیدم میون گریه خندیدم و گفتم:تو درست بشو نیستی داریوش...
پیشونیمو بوسید و گفت:عزیزم میدونم سختته.باشه.هرموقع که خواستی و دیدی میتونی.آروم باش پیشی من...گریه نکن...حالا برو لباستو عوض کن بریم بخوابیم.
با ناباوری و ترس نگاش کردم که خندید و گفت:از اون خوابا نه.از این خوابا که همیشه میکنیم...من میخوابم تو هم میخوابی.همه میخوابن....خواب بابا نه کردن...
دوباره خندیدم و خودمو از بغلش جدا کردم.میدونستم ناراحته.میدونستم چه نقشه هایی واسه امشب نکشیده اما نمیتونستم.حتی فکر اینکه یه چیزی بره توی بدنم اعصابمو خورد میکرد...
رفتم اتاقمون تا لباسمو عوض کنم.تخت خواب پر از گلبرگای گل رز بود.فهمیدم کار داریوشه.حتما به خواهرش گفته اینکارو بکنه...فضا خیلی رمانتیک بود اما بیچاره داریوش...در کمد لباسمو باز کردم که لباس خوابمو بپوشم.میدونستم داریوش کدومو میخواد...همونی که خودش واسم خریده بودو برداشتم...
یه لباس حریر سفید که هاله ی سفیدیش جلو سینه هام و کسم پررنگتر میشد.ساده اما به قول داریوش خیلی هوسناک بود.
جلو آینه وایسادم وخودمو نگاه کردم.خیلی ناز شده بودم.یاد یه عکسی توی دیوان حافظ پدرم افتادم...
تجویدی کشیده بود.یکی از فرشته ها لباسش مثل من بود.نمیدونم چرا اما یه حالت معصومیت بهم دست داده بود...به خودم داشتم توی آینه نگاه میکردم که دیدم داریوشم اومد توی اتاق و پشت سرم ایستاد...با لبخند قشنگی که روی لباش بود گفت:بهت میاد.خیلی ناز شدی...مثل فرشته های آسمونی
سرمو اندختم پایین و به طرف تخت رفتم.هم خسته بودم هم میخواستم زودتر اون شب تموم بشه.
داریوش ــ تنها تنها.مارو دعوت نمیکنی...ناقلا...نمیکنمت نترس.قول میدم...
۵دقیقه بعد توی بغل داریوش بودم و داشتم به صدای قلبش گوش میدادم.اون برخلاف من لباساشو در آورده بود و با یه شرت کنارم دراز کشیده بود.سعی میکردم پام به پاهاش نخوره.هنوزم از پایین تنه اش میترسیدم.با اینکه بغلش بودم خجالت میکشیدم...بوی گل با بوی عطرش قاطی شده بود و بهم آرامش میداد.همونطور که گفت باهام کاری نداشت.فقط موهامو نوازش میکرد و هرازگاهی پیشونیمو میبوسید.هنوز به خودش اجازه نداده بود که لبمو ببوسه.منم به همین راضی بودم.بعد از چند دقیقه داشت خوابم میبرد که صدام کرد.
داریوش ـــ عسل یه چیزی بگم؟///// ــــ اومممم بگو؟!
یه دفعه حس کردم لبام داغ شده.چشامو باز کردمو دیدم داریوش با لبخند بهم نگاه میکنه.نذاشت اصلا تصمیم بگیریم.خیلی آروم منو به پشت خوابوند و دستامو برد بالا...انگشتاشو توی انگشتام گره کرد و بهم نگاهی انداخت...
با چشمای خمار از خواب گفتم:داریوش نه.بذار بخوابم..قول دادی...
آروم آروم لباشو آورد جلو گذاشت روی لبام...انگار لبام توی کوره آجرپزی افتاده باشه...زبونشو کشید روشون و گفت:آخ خدا آرزوم بود بخورمشون.
باورم نمیشد لب دادن انقدر لذت بخش باشه مخصوصا با کسی که دوسش داشته باشی.همه ی بدنم شل شده بود...نمیدونم چه جوری توصیف کنم.کسایی که سکس کردن میدونن.حس کردم یه چیزی ته دلم لرزید....
میخواستم دوباره تجربه کنم.با التماس نگاش کردم که داریوش دوباره لبامو گرفت توی دهنش...وای خدایا
انگار داشتم پرواز میکردم.یه حس آزادی و راحتی.دلم میخواست جیغ بزنم و بگم بازم میخوام.سعی کردم منم لباشو بخورم...خوشبختانه موفق هم شدم.بعد از چند دقیقه با عشق نگام کرد و گفت:خوب بود؟
با سر تایید کردم که اینبار رفت طرف گردنم.دیگه حالیم نبود.شروع کردم به آه و ناله...اونم خودشو بهم میمالوند و حرف میزد.
داریوش ـــ جون عزیزم.دیدی خوبه...قربون اون آهت برم...مردم از بس لباتو فقط دیدم...عزیزکم
با شنیدن این حرفا حالم یه جوری شد.کل بدنش روم بود و داشت باهام عشق بازی میکرد.منم سرمو برده بودم عقب و ناله میکردم.هنوز به سینه هام دست نزده بود اما من در اوج لذت بودم.دستامو فرو کردم توی موهاشو سرشو به گردنم فشار دادم.باور نمیکردم خوردن گردنم انقدربهم لذت بده.یه دفعه حس کردم ناخودآگاه ماهیچه های کسم باز و بسته میشه.به یه حالتی رسیده بودم که نمیشد گفت.
داشتم ارضا میشدم اونم فقط با خوردن گردنم.بدنم میلرزید.داریوشم فهمید...دلم میخواست جیغ بزنم اما روم نمیشد.یه دفع حامد دستشو کرد توی شرتم و شروع کرد مالیدن کسم...انگار جونم داشت از تنم میزد بیرون.آه و ناله ها بیشتر شده بود و داریوش به خودم فشار میدادم.داریوشم با انگشت وسطش داشت کسمو میمالند.به اوج لرزش رسیدم یه دفعه جیغ بلندی کشیدم وحس کردم یه آبی ازم اومد بیرون...
داریوش ـــ جووون...چرا انقدر زود آبت اومد ناز من...فدای اون آبت بشم من.مال خودمه.الان میخورمش.
سرشو با دستام گرفت و برای اولین بار لبامو به اختیار خودم گذاشتم روی لبام.نفس نفس میزدم.یه حال عجیبی بود.ااونم مدام لبامو میخورد و قربون صدقه ام میرفت...
داریوش ـــ دوست دارم عسل.وای خدا مردم...میخوامت.قربون اون کست برم که الان پر آبه.میخوامت.
سرشو گذاشتم کنار گوشم و با ناله گفتم:ممنون.ممنون.انگار رو ابرام.مرسی.دوست دارم.



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#137 | Posted: 8 Jul 2012 11:22

عشق گمشده ۲
داریوش ـــ منم میخوامت.حالا بخواب.راحت باش.آرزومه که ازم راضی باشی.تو حال کن منم حال میکنم.
بعد از روم کنار رفت و از روی تخت بلند شد.دستشو گرفتمو گفتم:کجا داریوش من؟!
لبخند پر مهری بهم زد و گفت:بیا بریم خودتو بشور...
تازه یاد حرف مادرم افتادم که میگفت وقتی با داریوش سکس کردم خودمو تمیز کنم.اما اصلا نای بلند شدن نداشتم.داریوش از جام بلندم کرد و زیر بغلمو گرفت...
اون شب من بعد از اینکه خودمو شستم خوابم برد و داریوشم همینطور.اما بعدا بهم گفت که جلق زده تا تونسته راحت بخوابه.واسه خاطر من.نخواسته اولین بار ازش زده بشم.اما بعدها از خجالتش در اومدم...
چشمامو که باز کردم دیدم سرمو گذاشتم روی سینه ی صاف و بی موی داریوش.خیلی آروم دستی به سینه اش کشیدم و نفس عمیقی کشیدم.بوی عطر بدنش با بوی گلهای رزی که هنوزم دور و برمون بود قاطی شده بود و یه حس آرامشی بهم میداد...از سر خوشحالی لبخندی زدم و به دیشب فکر کردم.هنوزم یاد طعم لباش میفتادم بدنم میلرزید.نمیدونستم یه لب گرفتن انقدر قشنگ باشه.شایدم واسه بقیه ی دخترا اینطوری نبود اما واسه من که نه با پسری دوست بودم نه سکسی داشتم خیلی لذت بخش بود....اما هنوزم از سکس کامل میترسیدم.خودمو بیشتر توی بغل داریوش جا دادم که حس کردم بیدار شده...نگاش کردم که دیدم با چشمای درشت و آبیش نگام میکنه.لبخندی زدم و صبح به خیر گفتم که خندید و دستی به موهام کشید...
داریوش ـــ سلام عزیزم.صبح تو هم بخیر.اما ساعت دوازدهه.میخواستم بیدارت کنم دلم نیومد...خسته ای هنوز؟دیشب خسته شدی نه؟
با خجالت نگاهش کردم و حرفی نزدم که سرمو بوسید و گذاشت روی سینه اش.
داریوش ـــ دیشب خیلی زود ارضا شدی.چرا انقدر زود.هیچ دختری مثل تو ندیدم.همه کفر آدمو در میارن تا آبشون بیاد...وای عسل دیشب توی اون حال حشری که دیدمت داشتم دیوونه میشدم.خیلی سکسی شده بودی.انگار داشتی با لبات ذوبم میکردی....دوست دارم.میخوامت.
با صدایی که از سر خجالت مثل ناله شده بود گفتم:داریوش سکس درد داره؟پری دوستم میگفت خیلی درد داره...
داریوش ــ خب آره.مخصوصا واسه تو که تاحالا نداشتی.اما لذتش به دردشه.میدونی وقتی عاشق یکی باشی دردی هم که از طرف میکشی دوست داری.اصلا از ازل همین بوده.تو از من لذت ببر منم با تو راضیم.اما باید سعی خودتو بکنی.عصر میریم شیراز.خب؟اونجا دیگه باید بهم اون کس خوشمزتو بدی بخورم.چون دیگه طاقت ندارم.دارم له له میزنم واسه اون کس خوشگلت.دیشبم که نذاشتی ببینمش.
دیگه داشتم میمردم از این حرفا.واسه اینکه تمومش کنم از بغلش اومدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه تا یه چیزی درست کنم که بخوریم.در حقیقت از دستش در رفتم.هم میخواستم تجربه کنم هم میترسیدم.
اما چون عاشق داریوش بودم میخواستم به میلش رفتار کنم.مشغول درست کردن صبحونه بودم که تلفن زنگ زد.سر جام ایستاده بودم و به گوشی تلفن نگاه میکردم.میدونستم کیه.حتما یا مادرم بود یا خاله که میخواستن ببینن داریوش پردمو زده یا نه.خجالت میکشیدم گوشیو وردارم.بالاخره خود داریوش از اتاق اومد بیرون و گوشیو برداشت.
داریوش ــ بله؟!.....سلام خاله جون خوبی؟...مرسی خوبم.عسلم خوبه....خوابیده هنوز...دیشب خسته بود گرفت خوابید....نه متاسفانه...آخه چی بگم...یه لحظه گوشی...
بعد نگاهی به من کردو رفت توی اتاق.حتما میخواست بگه که من میترسم.مادرمم میدونست.بهش گقته بودم.یه لحظه یاد حرف رها افتادم که میگفت:عسل انقدر از سکس نترس.منم مثل توام.اما وقتی ازدواج کردی باید هرکاری کنی تا شوهرت ازت راضی باشه.به خدا یه دفعه دیدی توی سکس ناتوان شدیا...سعی کن ذهنیتتو نسبت به سکس خوب کنی.
حالا میفهمیدم چی میگه.یه لحظه فکر کردم اگه من مریض باشم و نتونم داریوشو ارضا کنم چی میشه.
حتما میره.فکرشم داغونم میکرد.اشک از چشمام سرازیر شد و نتونستم خودمو کنترل کنم.نشستم روی صندلی و آروم آروم شروع کردم به گریه.
با صدای داریوش به خودم اومدم.بالای سرم ایستاده بود و با وحشت نگام میکرد.خودمو انداختم توی بغلش و با گریه گفتم:داریوش من راضیم.هرچی تو بگی.فقط نرو.میترسم.تنهام.بدون تو میمیرم.
منو به خودش فشار داد و گفت:دیوونه ی من چی میگی.چیزی ازت نخواستم که.من انقدرم نامرد نیستم.آروم باش.قربونت برم.گریه نکن....حالا بیا صبحونه بخوریم.خیلی گشنمه.زود باش.ا ا ا نگاه، دختره گنده گریه میکنه...
اشکامو پاک کردم و شروع کردم به چایی ریختن.
حدود دو ساعت از صبحونه خوردنمون میگذشت و من و داریوشم توی پذیرایی نشسته بودیم و فیلم میدیدم.توی این مدت انقدر زنگ زده بودند و بهمون تبریک گفته بودند که دیگه داریوش اعصابش خورد شد و تلفنو قطع کرد.
داشتیم یه سریال آلمانی از ماهواره میدیدم.داستان یه مدرسه رقص بود که هم پسر داشت هم دختر.
د اشت یه صحنه نشون میداد که یکی از دخترا زیر دوش با یه پسر مشغول لب گرفتن بود.نمیدونم چرا یه جوریم شد.مثل موقعی که داریوش لبمو میگرفت توی دهنش.با خجالت نگاهی به داریوش انداختم که دیدم اصلا عین خیالش نیست.خیلی عادی داشت نگاه میکرد.وقتی دید نگاش میکنم با خنده گفت:عسل شیطونی نکن.حالا که من نشستم تو داری وسوسه ام میکنیا...دختر خوبی باش.آفرین...
با دیدن صحنه ی فیلم هوسی شدم.میخواستم توی بغل حامد ولو بشم و خودمو بسپرم بهش.سرمو نزدیک کردم به سرش و با شیطنت نگاش کردم.وقتی دید خودم دلم میخواد یه دفعه لبامو گرفت توی دهنشو شروع کرد به خوردن.با این کار داشتم رو ابرا سیر میکردم.داشتم به خودم تلقین میکردم که لذت میبرم و واقعا هم میبردم.دستاشو گذاشت روی کمرم و شروع کرد به مالیدن.یه دفعه بغلم کرد و از جاش بلند شد.جیغ کوتاهی کشیدم که گفت:قربونت برم.به خدا پشیمون نمیشی.فقط خودتو بسپر به دست من...
پامو دور کمرش حلقه کردم و دستامو انداختم دور گردنش.مثل بچه های کوچیک آویزون شده بودم بهش.
اونم مدام کمرمو میمالید و لب میگرفت.یه دفعه سفتی کیرشو روی کسم حس کردم.بازم داشت حالم بد میشد.اما دوباره به خودم تلقین کردم.کسمو مالیدم به کیرش که زیر شلوارکش بود و شروع کردم به خوردن لباش.البته به تبحر داریوش نمیرسیدم اما خب بهتر از این بود که کاری نکنم...
سرشو برد زیر گردنم و شروع کرد به خوردن بالای سینه ام.آهی از سر لذت کشیدم و گفتم:داریوش دارم میمیرم.میخوام دراز بکشم.بذارم زمین.
چشمامو بستم و سرمو گذاشتم روی شونه اش.بعد از چند دقیقه حس کردم روی یه جای نرم دراز کشیدم.منو گذاشته بود روی تخت.روم دراز کشید دستاشو گذاشت روی سینه ام.وای خدا.بدنم شروع کرد به لرزیدن.به سینه و رون پاهام حساس بودم.به قول رها شل میشدم.چشمامو بستم و شروع کردم به ناله.صدای نفسهای تند داریوش با ناله های من قاطی شده بود و به نظرم خیلی سکسی بود.البته بعدا فهمیدم داریوش از صدای ناله هام خیلی لذت میبره.
آروم آروم دستاشو کشید روی رون پام و کیرشو به کسم فشار داد.نمیدونم چه جوری توصیف کنم.هم میلرزیدم هم لذت میبردم.فقط آه میکشیدم و پاهامو به هم فشار میدادم.یه دفعه داریوش از روم بلند شد و بندای لباس خوابمو که هنوز در نیاورده بودم از روی شونه هام سر داد به پایین.با خجالت نگاش کردم که منو بلند کرد و دستاشو گذاشت پشتم.دکمه پشت لباسمو باز کرد و خیلی آروم از تنم در آورد.دیگه داشتم میمردم از خجالت.سرمو به طرف دیگه ای گردوندم و سعی کردم نگاش نکنم.اونم داشت آروم آروم لباسمو در میاورد.سوتین نبسته بودم و با کشیدن لباسم به طرف پایین سینه هام افتاد بیرون.وای دیگه اوج لذت و خجالتم بود.از اینکه میدیدم داریوش نگاهم میکنه لذت میبردم.چشمامو بسته بودم و عکس العملشو نمیدیدم.فقط صداشو شنیدم که گفت:وای خدای من.اینا چیه.چرا انقدر خوشگله.آدم میخواد قورتش بده.قربونشون برم.وای خدا...چطور دلت اومد اینارو ازم دریغ کنی.
لبخندی از سر رضایت زدم و خواستم یه چیزی بگم که گرمای نفسشو روی پوست سینه ام حس کردم.
دیگه داشتم ضعف میکردم.وای خدا داشتم میمردم.دلم میخواست ساعتها سینه هامو میخورد.داشتم عین مار به خودم میپیچیدم و تند تند نفس میکشیدم .دستامو حلقه کردم به بالای تخت و چشامو بستم.دیگه طاقت نداشتم.چقدر لذت داشت.از اینکه نذاشته بودم توی دوران نامزدی اینکارا رو باهام بکنه به خودم لعنت میفرستادم.یه دفعه دهنم باز شد و با ناله گفتم:وای داریوش.بخورشون.همش مال توئه.فقط ادامه بده.وای خدا مردم....بخورشون.
داریوشم مثل قحطی زده ها سینه ی چپمو کرده بود توی دهنش و مک میزد.انگارمیخواست شیر بخوره.
یه دفعه یه گاز محکم از سر سینم گرفت که گفتم:آی وحشی گاز نگیر.آخ خدا دردم گرفت.دیوونه.
داریوش ــ آره فحش بده.بگو.وای خدا دارم میمیرم.چقدر خوشمزن.مال خودمه.کستم مال خودمه.وقتی کیرمو کردم اون تو فحش بده.
بعد خیلی سریع لباسمو به کل از تنم در آورد رفت سراغ کسم.تا خواستم یه چیزی بگم دهنشو گذاشت روی کسم و شروع کرد مک زدن.به سر حد انفجار رسیده بودم.دلم میخواست داد بزنم و به همه بگم دارم حال میکنم.اصلا دیگه هیچی نمیفهمیدم.حشری شده بودم.دوباره داشتم مثل دیشب میشدم.داشتم ارضا میشدم و این برام خیلی لذت بخش بود.داریوش زبونشو حلقه کرده بود توی سوراخ کسم و داشت میخوردش.مدام کمرمو بلند میکردمو میکوبیدم روی تخت.هم درد داشتم هم لذت.به قول داریوش لذتش به دردش بود.یه دفعه حس کردم دارم جون میدم.بدنم شروع کرد به لرزیدن و داریوشم سرعت کارش تند کرد.از دیشب بیشتر داشتم حال میکردم.داشتم جیغ میزدم و از داریوش میخواستم تندترش کنه.یه دفعه حس کردم آبم اومد و بدنم آروم شد.نفس عمیقی کشیدم و چشامو بستم.همه جا ساکت بود و فقط صدای نفس من و داریوش میومد.یه سکوت لذت بخش.انگار داشتم رویا میدیدم.داریوش کنارم دراز کشید و شروع کرد به نوازش کردن موهام.نگاش کردم که گفت:خوب بود؟لذت بردی؟!//// ـــ آره.مرسی.خیلی خوب.عالی...



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#138 | Posted: 8 Jul 2012 11:23

عشق گمشده ۳
داریوش ــ آبت خیلی خوشمزه بود.مثل اسم خودت.مزه عسل میده.
دستامو انداختم درو گردنش و یه ماچ از لپش گرفتم و گفتم:دوست دارم داریوش.مرسی که ...
داریوش ـــ اوه بسه قشنگ من.من و تو دیگه مال همیم.باید از هم لذت ببریم.میفهمی؟حالا آروم شدی؟
به جای اینکه جوابشو بدم نگاهم افتاد به سمت کیرش.از روی شلوارکش خیلی گنده بود.بر آمده شده بود.فکر اینکه کیر به اون گندگی میخواد کسمو فتح کنه دست و دلم شروع کرد به لرزیدن....دوباره اشک توی چشمام جمع شد و سرمو توی گردن داریوش فشار دادم.داریوشم فهمید از چی میترسم با لحن مهربونی گفت:عسل میخوای نبینیش؟یه کاری میکنم که نبینیش.فقط حسش کنی.تا بعدا که تونستی خب؟!میدونم میترسی.به خدا مثل خوردن کست بهت لذت میدم.خب؟آخه عزیزم منم دل دارم.منم میخوام اون کس خوشگلتو بخورم.ازم دریغش نکن.به خدا بد نیست....وای خدا.بگم این پری جنده رو چیکار کنه تورو ترسونده...اگه دستم بهش برسه میکشمش...
خنده ام گرفت از حرفش.اما بالاخره باید با داریوش سکس میکردم اما نمیدونم چرا ازش میترسیدم.از خودش نه از کیرش.با یه صدای نسبتا آروم گفتم:من میترسم ازش.راستش نمیدونم چی بگم.میدونم سختته و نمیتونی تحمل کنی.من رضایتتو میخوام.هرچی تو بگی.راضیم.
داریوش ــ قربونت برم عزیزم.به خدا یه کاری میکنم لذت ببری.خب؟!اما باید ببینیش...
با فریاد گفتم:نهههههه.نمیخوام.بیریخته.چندشم میشه.
داریوش ـــ مگه دیدیش که میگی بیریخته؟!چندشه یعنی؟!باشه عسل خانوم بهم میرسیم.
ــ خب آخه تو فیلما دیدم.یه جوریه.
داریوش ـــ مال من با مال اونا فرق داره.
بعد از گفتن این حرف دوباره شروع کرد به مالیدن کسم.کسم داغ شده بود و آبش راه افتاده بود.تا دستش میخورد به کسم میلرزیدمو آه میکشیدم.خیلی لذت بخش بود.حس میکردم کسم نفس نفس میزنه.نمیدونم چه جوری توصیف کنم.حالم خیلی بد بود.به خودم میپیچیدم و از داریوش میخواستم به کارش ادامه بده.اونم یه جوری کسمو مالش میداد که دیگه داشتم از شدت شهوت میمردم.بعد از چند دقیقه دراز کشید روم.یه دفعه عین برق گرفته ها بهش نگاه کردم.کیرشو حس کردم.یه چیز نرم و دراز که سرش روی کسم بود.داشتم از ترس میلرزیدم.داریوشو به خودم فشار دادم و گفتم:آروم باشه؟!طاقت ندارم درد بکشم...اولین بارمه.
داریوش ـــ چشم عزیزم.چشم.نگران نباش.دیدی که نذاشتم ببینیش.فقط حسش کردی.
همزمان با خوردن لبام با دستشم داشت لبه های کسمو باز میکرد.کیرش وقتی به کسم میخورد یه احساس خوشایندی بهم دست میداد و بی اختیار آه میکشیدم.بد از چند ثانیه کلاهک کیرشو به سوراخ کسم چسبوند و فشار داد.با اولین فشار جیغی کشیدم و انگشتمو گاز گرفتم.هنوز نرفته بود تو.فقط به اندازه چند سانت.حس میکردم دارم جر میخورم.داریوش نگام کرد و گفت:میخوام یه دفعه ببرمش تو.خب؟درد داره اما بعدش خوب میشه.تحمل کن.یه جوری میکنمت که التماسم کنی بیشتر بگامت.
هنوز حرفش تموم نشده بود که همه ی کیرشو کرد توی کسم.جیغ بلندی کشیدم بی حرکت موندم.باورم نمیشد کیرش توم باشه.خیلی بزرگ بود و کس منم تنگ.حس میکردم کسم کشیده شده.
کیرشو زیر نافم حس میکردم.خیلی بزرگ بود.پاهامو از شدت درد به هم نزدیک کردم اما نتونستم به طور کامل ببندمش.اشکم در اومده بود.نفس کشیدن واسم سخت شده بود.داریوشو چسبوندم به خودم و گفتم:بزرگه لعنتی.بزرگه.دارم جر میخورم.وای خدا.درد دارم.
گوشمو لیس زد و گفت:جوووون میخوامت.دیدی چقدر بزرگه.با همین هرشب میگامت.همیشه باید کستو بگام....تو تنگی...میفهمی تنگی.اخ خدا...
هم درد داشتم هم از شنیدن حرفاش لذت میبردم.حالم داشت دوباره بد میشد.بعد از چند دقیقه به کیرش عادت کردم.هنوزم توی کسم بود.حرکتش نمیداد.
داریوش ـــ میخوام بگامت عسل.میخوام جنده ی من باشی.میخوام جیغ بزنی.
بعد از گفتن حرفش کیرشو کشید بیرون.انگار تو کسم داشتن آب داغ میریختن.میسوخت.داشتم بال بال میزدم.مثل این بود که همه ی وجودم از کسم بیاد بیرون. دوباره جیغ کشیدم و دوباره داریوش کیرشو کرد تو.
داریوش ــ پردتو زدم جنده.داره ازش خون میاد.وای خدا عاشق این لحظه بودم.جنده ی منی.داری بهم کس میدی.
شروع کرده بود به تلمبه زدن.دستاشو گرفته بود به میله های تخت و با شدت تلمبه میزد.اما من درد داشتم.داشتم میمردم از درد.هم کسم تنگ بود هم کیرش کلفت و دراز.مدام با ناله ازش میخواستم که آروم بکنه اما انگار با شنیدن حرفای من بیشتر حشری میشد و بدتر میکرد.بعد از چند دقیقه منم داشتم به لذت میرسیدم.تازه داشت درد شکمم از بین میرفت.کسم تحریک شده بود و حس میکردم که آبم راه افتاده.دیگه فریادی که میکشیدم از سر درد نبود.با همه وجودم کیرشو حس میکردم.از دهنم یه چیزایی در میرفت که واسم تعجب داشت.مثل جنده ها حرف میزدم.اونم جوابمو با فحش میداد.تازه فهمیدم که وقتی حشری بشم دلم میخواد مثل وحشیا منو بکنه و بهم فحش بده.حدود یه ربع داشت تلمبه میزد.هم من و هم اون داشتیم حال میکردیم.برخلاف دیشب از آبم خبری نبود.اونم مثل اینکه خوشش اومده بود.
داریوش ـــ چرا آبت نمیاد هان؟!چرا مثل دیشب ابت نمیاد؟آخ کاش دیشبم مثل الان دیر میومدی.تا صبح میگاییدمت.جووون داد بزن.جیغ بکش.دیدی کستو جر دادم.دیدی حال میده.
ـــ آخ خدا.داریوش بزن.محکم بزن.میخوام باز.کیر میخوام.لعنتی منو بگا....آه خدای من.
داریوش با شنیدن حرفای من داشت تند میزد.انگار دیوونه شده بود.همه ی قدرتشو جمع میکرد و میکوبید به کسم.منم داشتم لذت میبردم.بعد از چند لحظه دیدم رگای گردنش متورم شده.فریاد میکشید و مدام صدام میکرد.منم با دیدن این حالتش داشتم ارضا میشدم.یه دفعه دوتامون با هم داد زدیم و همدیگرو بغل کردیم.من ارضا شده بودم.اونم همینطور.برای اولین بار آبشو توی کسم حس کردم.داغ داغ بود.داشتم ذوب میشدم.همه ی کسم از آبش پر شده بود.اونم گردن و لبام میلیسید و حرف میزد.
داریوش ـــ آخ خدا.دیدی گاییدمت.انقدر واسم ناز کردی که دیوونه شدم.قربون اون آبت برم که رو کیرمه.ناز من.دوست دارم.همیشه باید کس بدی بهم.هرروز.
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.حالا میفهمیدم چرا میگن سکس لذت داره.با اینکه زیرش بودم و تحت فشار بدنش اما حس میکردم خستگیم از تنم بیرون رفته.حس میکردم همه انرژیم آزاد شده و سبک شدم.تاحالا به این نتیجه نرسیده بودم.اصلا درک نکرده بودم.انقدر بهم لذت داده بود که دلم میخواست هر ساعت با داریوش سکس داشته باشم.
داریوش آروم آروم کیرشو از کسم بیرون کشید و کنارم خوابید.دستشو گرفتم توی دستم و چشمامو بستم.میخواستم دراز بکشم و بخوابم.توی حالت خلسه بودم.پای راستمو گذاشتو روی پاش و گفتم:خوابم میاد داریوش.خیلی خسته ام.
اما داریوش جوابی نداد نگاش که کردم دیدم اونم توی خواب و بیداریه.یه بوسه از لباش گرفتم و منم خوابیدم...
سرمو از زیر پتو میارم بیرون و زل میزنم به دیوار روبروم.همون دیواری که یه روز وحید منو بهش چسبوند.دوباره با به یاد آوردن بلایی که سرم اومده گریه ام در میاد...رها در اتاقمو باز میکنه و میاد کنارم.میشینه روی تخت و با ناراحتی میگه:عسل توروخدا بسه.انقدر گریه نکن.دیوونه همه چی تموم شده.بهت که گفتم برو اون یکی اتاق.ای خدا مسببشو بکش.
رها هم با من گریه میکرد.بیچاره تنها دوستم بود که با اینکه ازم کوچیکتر بود اما بهم وفادار مونده بود.همیشه در و دلامو واسش میگفتم و اونم راهنماییم میکرد.اما حیف که هیچ کدوم از نصیحتاش به گوشم نرفت.
سرمو میذارم روی شونه اش و نفس عمیقی میکشم.همه چی این دختر پسرونه است.حتی ادکلنش.بوی عطر تن داریوشو میده.دوباره بر میگردم به گذشته....
حدود سه ماه از ازدواجمون گذشته بود.نسبت به روز اول ازدواج خیلی عوض شده بودم هم معتاد سکس شده بودم هم جا افتاده تر.دیگه از اون دختری که همه به عنوان عسل میشناختن خبری نبود.یه زن کامل شده بودم.داریوش میگفت از قوه به فعل رسیدم.میگفت خانوم اردک من شده مامان اردک.فقط بچش کمه.نمیدونم چرا تا حرف بچه رو میزد خجالت میکشیدم.با اینکه به حرفاش عادت کرده بودم اما وقتی جلوی بقیه از من تعریف میکرد دلم میخواست آب بشم برم زیر زمین.زندگیم رنگ و بوی تازه گرفته بود.همه چی به چشمم عوض شده بود.همیشه دلم میخواست وقتی میاد خونه تمیز باشم و مورد رضایتش.دلم میخواست زنی باشم که از داشتنم لذت میبره.اما کم کم دیگه توی خونه موندن داشت دپرسم میکرد.داشتم افسرده میشدم.داریوش از صبح میرفت تا شب و من فقط میتونستم پنجشنبه و جمعه ها یه دل سیر ببینمش.وقتی بهش گفتم میخوام کار کنم نمیدونم از حرفم استقبال نکرد. میدونستم روی من خیلی حساسه و دوست نداره توی یه محیطی که هم مرد هست هم زن کار کنم.غیرتی بود.از این احساسش لذت میبردم.و همیشه به احساسش احترام میذاشتم اما نمیتونستم توی خونه بمونم.بهم گفت توی شرکت یکی از دوستام یه کار واست پیدا میکنم.گفت چون منشیگری بلدی به دردشون میخوری اما بازم ته حرفاش ناراضی بود.
فکر کنم میترسید.حقم داشت.کاشکی به حرفش گوش میدادم و میشستم توی خونه.
روزهای اول تازه اومده بودم و به چند و چون کار وارد نبودم.
اما سعی میکردم که کارمو به نحو احسن انجام بدم.خوشبختانه رئیسی که من براش کار میکردم یه زن مومن بود چادری نبود اما معلوم بود مثل بعضی از زنا نیست که جنده باشه.خیلی هم مهربون بود.توی بعضی از کارها بهم کمک میکرد...دیگه تقریبا راه افتاده بودم.روزهایی که داریوشم تعطیل بود منم تعطیل بودم و واسه همین وقت واسه هم داشتیم.دیگه از افسردگی که داشتم خبری نبود.بشاش تر از قبل شده بودم.واسه داریوش هرکاری میکردم که ازم راضی باشه.
باهاش همیشه مهربون بودم و سعی میکردم مطابق میلش رفتار کنم....وقتی آدم عاشق باشه هرکاری واسه طرفش میکنه....توی این مدت هرشب با هم سکس داشتیم و من چیزایی بیشتر از قبل میفهمیدم



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#139 | Posted: 8 Jul 2012 11:24

عشق گمشده ۴
دیگه با کیرش عیاق شده بودم و تبحر خاصی توی ساک زدن پیدا کرده بودم.
باورم نمیشد منی که حتی از دیدن کیر چندشم میشد حالا اونو با عشق میخوردم.اما چیزی که همیشه بهم آرامش میداد عشق بازی بود که باهام میکرد.حتی گاهی از شبا با هم سکس نداشتیم اما از بس با هم ور میرفتیم هردومون ارضا میشدیم.داریوش با من خوش بود اما نمیدونم چرا یه غمی توی نگاهش بود.میدونستم یه چیزی ناراحتش میکنه اما روش نمیشه بگه.یه شب که توی بغلش بودم و داشتیم حرف میزدیم گفت:عسل میخوام یه چیزی بهت بگم؟!
ـــ وای داریوش سکس نه.به خدا هنوزم درد دارم.بعدا...توروخدا...چرا شعلت خاموش نمیشه آخه؟مردم به خدا...
داریوش ــ نه که تو هم بدت میاد.شعله من دائم الروشنه عزیزم.تو فندک زدی زیرش خاموش نمیشه....سکس نیست.یه چیز بهتره.البته اونم مربوط به سکسه....دلم میخواد بچه دار شیم...باشه؟
نمیدونم چرا باز ترسیدم.مثل همون ترسی که اولین شب عروسی اومد سراغم.من آمادگیشو نداشتم.فکر میکردم نمیتونم از پس یه بچه بر بیام.با التماس به داریوش گفتم:نمیشه بعدا.من...
داریوش ــ هیچی نمیشه.به خدا دق کردم عسلم.وقتی بچه فرید رو میبینم دلم میخواد گریه کنم.ما که هردو سالمیم.تازه هم مامان من خوشحال میشه هم خاله.باشه؟
باز هم دهنم قفل شد.نمیتونستم مقابل داریوش ایستادگی کنم.توانایی نداشتم.هرچیزی که میگفت انجام میدادم.وقتی سکوت منو دیدگفت:قبول کردی دیگه؟آره؟وای خدا بالاخره به آرزوم رسیدم.
نمیدونم چرا دلم شور افتاد.یه حسی بهم میگفت من نمیتونم بچه دار شم.میترسیدم.میترسیدم.ترس اینکه داریوش بره با یکی دیگه.توی بغل یکی دیگه باشه.حتی تصورشم دیوونه ام میکرد.
روزها میگذشت و داریوش هرشب پدرمو در میاورد.واقعا داشتم میبریدم.کم کم داشتم از سکس دلزده میشدم.دیگه مثل سابق با اشتیاق باهاش سکس نمیکردم.بی حوصله شده بودم.فکر بچه د ار نشدنم دیوونم کرده بود اما داریوش بی اهمیت بود.هرشب وحشی تر از قبل میشد.بعد از یه ماه وقتی دید عادت شدم پکر شد.فهمید که خبری نیست.منم تردیدم به یقین تبدیل شده بود.به مدت یه هفته که عادت بودم شبا دیر میومد.من بهش احتیاج داشتم اما اون درکم نمیکرد.شبا تا ساعت ۱۲ بیدار میموندم که بیاد.یه هفته وضع به همین نحو بود.حول و حوش صبح که بیدار میشدم و میدیدم کنارم خوابیده راحت میشدم اما نفساش بوی الکل میداد.از اینکه شبا بدون من سر میکنه و متوجه من نمیشه ناراحت میشدم.بی صدا اشک میریختم و به خودم لعنت میفرستادم.بالاخره پریودم تموم شد و من صبح بلند شدم که برم حموم.اتفاقا روز پنجشنبه بود و هردو تعطیل بودیم.توی حموم داشتم بدنمو لیف میکشیدم که حس کردم یه دست داره سینه هامو میماله.برگشتم عقب و دیدم که داریوش با چشمایی که هنوز از خواب خمار بود نگاهم میکنه.از اینکه میخواست بعد از مدتها باهام سکس کنه خوشحال شدم.با لبخند گفتم:صبح بخیر آقای خوشخواب.خوبی؟
منو زیر آب بغل کرد و گفت:وای عسل این یه هفته مردم از دوریت.نمیدونم این چی بود خدا واستون گذاشت.مردم از بی کسی.
دستامو حلقه کردم دور کمرش و با بغض گفتم:داریوش اگه من نتونم بچه دار شم چی؟میدونم ناراحتی.من اگه نتونم بچه بیارم میمیرم.طاقت ندارم ببینم واسه خاطر بچه...
دیگه نذاشت بقیه حرفمو بزنم و لباشو گذاشت روی لبام.هنوزم بوی مشروب میداد.ناراضی بودم.
با ناراحتی لباشو میخوردم که منو چسبوند به دیوار و پاهامو دور کمرش حلقه کرد.تازه متوجه شدم که شرت پاش نیست.کیرشو گذاشت روی کسم و گفت:این دفعه دلم میخواد بدون کس لیسی بگامت.ببین چه مزه ای داره.
یه دفعه همه کیرشو کرد تو.یه جیغ بلند کشیدم و سرمو به دیوار تکیه دادم.سرم به دوران افتاده بود.همه جارو سیاه میدیدم.سرم گیج میرفت.با ناله گفتم:لعنتی دارم میمیرم.درد دارم.
اما اون توجهی بهم نکرد.نمیدونم چرا برای اولین بار اصلا به حرفم گوش نمیداد.نه از رمانتیک بازی خبری بود نه از حرفای عاشقانه.فقط تند تند تلمبه میزد.کسم هنوزم خشک بود و هیچ آبی ازش نیومده بود.داشتم با تموم وجودم درد رو حس میکردم.گریه ام در اومد.سرمو گذاشته بودم روی شونه اش با صدای بلند جیغ میکشیدم.گریه میکردم اما توجهی نداشت.دردی که بیشتر از همه آزارم داد درد تنهایی بود.با اینکه داشت منو میکرد اما حس میکردم تنها شدم.تنها تر از همیشه.حس میکردم دیگه وجودم واسش اهمیت نداره.نه به حرفام توجهی میکرد نه به خودم.
بالاخره بعد از ده دقیقه تموم شد.آبشو ریخت توی کسم و کیرشو کشید بیرون.اولین بار بود که نه تنها لذت نبردم بلکه از درد داشتم میمردم.هنوزم کسم میسوخت.خدا میدونه اونروز صبح زیر دوش بعد از رفتن داریوش چقدر گریه کردم.نشسته بودم توی وان حموم اشک میریختم.گاهی اوقات صدای آواز خوندن داریوشو میشنیدم.حس میکردم دیگه مثل گذشته باهام نیست.خیلی جالبه.هنوز زندگیم به یه سال نکشیده شده بود و من داشتم احساس دلزدگی میکردم.



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     

#140 | Posted: 9 Jul 2012 13:31
با سلام خدمت تمامي دوستان سايت لوتي
من قبلا با 2 تا داستان ( تابوي عشق در قسمت داستانهاي حشري و خاطرات مهدي در قسمت داستانهاي همجنسگرايان مرد ) كار نوشتاريمو تو اين سايت شروع كردم _ مطمئنا تو هر دو تا داستان غلطهاي املايي و نوشتاري فراواني وجود داشته و دارد و من همين جا بابت اين موارد از تمامي دوستان عذر خواهي ميكنم و تقاضا دارم دوستان علت اين اشكالات رو مبتدي بودن من و وقت كم براي ويرايش بدونن و عفو كنن – اميدوارم در ادامه داستان خاصرات مهدي و داستان جديد تفتيش كه تو بخش داستانهاي حشري شروع كردم اين نقايص كمتر ديده شوند . با آرزوي شادي و سلامتي براي همه ايرانيان بخصوص دوستان سايت لوتي.


تفتيش ( قسمت 1 )
هميشه با ديدن زن و شوهرهايي كه دست همو ميگرفتن و تو خيابان راه ميرفتن ، شوق و شعف عجيبي درمن ايجاد ميشد كه اين از ديد مادر و تك خواهرم پنهون نميموند ، پدرم اصلا توجهي به اين موارد نداشت و هميشه مثل آدم آهني رفتار ميكرد ، رفتاري كه باعث شده بود فاصله زيادي بين ما با اون ايجاد كنه ، اين رفتار خشك و بيروح پدرم چند باري تا مرز طلاق هم پيش رفته بود كه هر بار با وساطت فاميل منتفي شده بود ، ريشه اين مسائل هم به اختلاف فرهنگي زياد بين خانواده هاشون بر ميگشت ، پدرم از يك خانواده خشك و مذهبي و مادرم بر عكس خانواده اي راحت و بيخيال حجاب و .... ، و تنها موردي كه باعث ازدواج اين 2 تا شده بود علاقه فوق العاده زياد دايي من به پدرم بود ، داييم از سهامدارهاي يك شركت ساختماني خيلي بزرگ بود و پدرم از مهندسين اون شركت ، كه با محكم شدن پيوند دوستي و رفاقت بينشون ، اين آشنايي به خانواده ها كشيده شد و بعدش ازدواج بين مادر و پدر .
ثمره ازدواج و زندگيشون هم من(مهرداد) و خواهرم (مهسا) بود ، خواهري كه به گفته همه فاميل دقيقا كپي برابر اصل مادرم (عشرت)بود . دختري فوق العاده زيبا ، با قدي بلند و كشيده ، اندامي سكسي و رفتاري لوند ، دختري كه باعث شده بود چشم خيلي از پسرهاي فاميل و غريبه دنبالش باشن ، پدرم بارها به خاطر رفتارش مورد مواخذه قرارش داده بود ولي مهسا شايد بشه گفت وقاحت و پررويي رو از ماميم (عشرت) به ارث برده بود و هميشه به پشتيباني عشرت در مقابل رفتار پدرم از خودش انعطاف نشون نميداد كه هيچ ، بدتر هم ميكرد .
تنها موردي كه مهسا رو پيش پدرم عزيز كرده بود درس فوق العاده خوبش بود كه عاقبت نتيجه هم داد و تونست بعد از ديپلم و در كنكور پزشكي تهران قبول بشه ، من هم كه دو سال ازش كوچكتر بودم با كمكهاي هميشگي مهسا تونسته بودم از نظر درسي پيشرفت داشته و با راهنماييهاي خواهرم مهندسي عمران كه خيلي علاقه داشتم تو دانشگاه مشهد مشغول به ادامه تحصيل بشم .

حالا برميگردم به عقبتر و اصل سكسي بودن داستان رو شروع ميكنم
ما تو خونه از همه نظر راحت بوديم ، معمولا پدرم به خاطر پروژه هايي كه تو شهرهاي مختلف داشتن اكثرا تو سفر بود و مامي هم كه از شناگران خبره بود بعنوان غريق نجات تو چند تا استخر خصوصي و ... مشغول بكار .
من و مهسا هر كدوم صاحب كامپيوتر شخصي بوديم ، البته مامي و پدرم هم لب تاب داشتن براي خودشون ، من چند باري شيطنت كرده بودم و سيستم همه رو وارسي كردم ، فقط پدر بود كه جزء مطالب مربوط به كارش چيز ديگري نداشت ، هم مهسا و هم مامي سيستمشون پر بود از عكس و فيلمهاي مختلف ، از فيلمها و عكسهاي مجاز بگير تا غير مجاز و سكسي ، مهسا خوره كامپيوتر بود و هم براي من و هم براي مامي فيلتر شكن تهيه كرده بود .
18 سالم بود ، يكي از روزها تابستان كه خونه تنها بودم و براي گذران وقت تواتاقهاي ياهو مسنجر (chat room) دور ميزدم يك آدي توجه منو به خودش جلب كرد ، تو مسج هاش نوشته بود (( افرادي كه مايلند در مورد سكس خواهر و مادر صحبت كنن بيان تو )) ، ادش كردم و باهاش شروع به چت كردن نمودم ، پسري بود 18 ساله كه علاقه زيادي به ديد زدن وسكس با خواهر و مادرش داشت ، چند روز ديگه هم باهاش چت كردم و تو اون روزها بهم عكس خواهرشو داد ، خيلي ناز و سكسي بود ، اونقدر مخ منو كار گرفت تا من هم چند تا عكس كه مهسا و مامي تو عروسي خالم گرفته بودن و خيلي لخت بودن را دستكاري كردم و صورتشونو برداشتم و براش فرستادم ، ديگه كار من شده بود چت با اين پسره ، تقريبا 1 ماه از اين قضيه ميگذشت ، راستش ديد خودم هم بخصوص نسبت به مهسا عوض شده بود ، كلا وضعيت پوشش مهسا و مامي تو خونه خيلي راحت و باز بود ، اكثر مواقع سوتين نميبستن و معمولا با شلوارك يا دامن كوتاه بودن ، مخصوصا اگه پدر ماموريت بود شدت راحتي بيشتر ميشد ، تاپهاي كوتاه و يقه باز ، دامنهاي كوتاه ، شلواركهاي تنگ ، اينها همه سبب شده بود منو كه هيزتر شده بودم رو بيشتر غرق سكس كنه ، يك روز وقتي مهسا با نوار تركي منصور ميرقصيد اونقدر محوش شده بود كه متوجه دقت مهسا به خودم نشدم ، ميخ پاها و سينه هاش و ديد زدن بودم ، وقتي به خودم اومدم كه با صداي اعتراضي مهسا روبرو شدم كه ميگفت : آي مهرداد كجايي ؟
من كه تازه متوجه دسته گل خودم شده بودم من من كنان گفتم : ممممممم من ؟ هيچي ، مهسا خيلي رقصت قشنگ هستشا
مهسا كه كامل به وضعيت غير عادي من پي برده بود گفت : نه بابا ، تازه كشف كردي ، ولي ...... خودتي ، هواست به رقص نبود
براي اينكه بيشتر ضايع نشم بلند شدم و رفتم تو اتاقم ، كامپيوتر رو روشن كردم و چند تا كليپ و فيلم ديدم ، راستش يكم شهوتي شده بود و تكونهايي تو شلوارم ايجاد شده بود ، عكسهاي مهسا و مامي و بقيه فاميلها رو از تو كامپيوتر مهسا كش رفته بودم و داشتم ميديدم ، واقعا مهسا خيلي سكسي و عالي بود ، از اون دخترهايي كه هر پسر آرزوي داشتنشو ميكرد ، من زياد تو خط دختر و خلاف نبودم ، نه اينكه بدم بياد ، نه روحيه اينكارها و جراتشو ميشد گفت نداشتم ، از اينكه دختر به اعتراض جلوم در بياد ميترسيدم ، ولي بر عكس من مهسا ، اگه اشتباه نكنم حداقل 5 – 6 نفر از پسرهاي فاميل رو سر كار گذاشته بود ، حالا تا چه حد پيش رفته بود نميدونستم ، ولي چون مامي هم بهش پا ميداد و اكثر مراسمها با خود ميبردش و سكسي و سوپر لباس ميپوشيدن مهسا وقيحتر شده بود .
يك شب پدرم بهم پيشنهاد داد باهاش برم شهرستان براي بازديد از يكي از پروژهاي كاريش ، عقيده داشت هم تجربه ميشه برام و هم تفريح هستش ، مونده بودم قبول كنم يا نه كه مهسا گفت : اتفاقا خيلي هم خوبه اينطوري ما هم ميتونيم به كارهاي عقب افتاده اتاقش برسيم
من : كارهاي عقب افتاده اتاق من ؟
مهسا : بله حضرت آقا ، جمع و جور و مرتب كردن وسايلت ، جارو كردن اتاقت كه خيلي وقت دستش نزدي و از اينطور كارها
مامي هم تاييد كرد كه رفتم هم تجربه هست و هم يك تنوع ، 4 روز با پدرم شهرستان بودم و روز چهارم وقتي قصد برگشتن داشتيم به پدرم خبر دادن تو يكي ديگه از پروژه هاش حادثه اتفاق افتاده و بايد حتما خودشو برسونه اونجا ، پدرم بالاجبار منو با يكي از همكاراش به تهران برگردوند و خودش با خونه تماس گرفت و قضيه رو توضيح داد ، حدود ساعت 10 صبح تهران رسيديم ، وقتي وارد خونه شدم از خستگي رفتم تو اتاقم و خوابيدم ، مامي خونه نبود ولي مهسا تو اتاقش خواب بود ، با صداي بلند ضبط و آهنگ خارجي از خواب پريدم ، ساعت 11 و مشخصا اينكار مهسا بود كه مشغول به ايروبيك شده ، به طرف اتاق مهسا رفتم ، در باز بود و مهسا با شلوارك و نيم تنه خوشگلي كه پوشيده بود داشت ورزش ميكرد ، پشتش به من بود و متوجه حضورم نشد ، اندامش وسوسه انگيز بود و نماي پشتش هم ديونه كننده تر ، من به در تكيه داده بودم و محو تماشا مهسا بودم ، تو يكي از حركات كه مهسا رو به پايين خم شده بود از بين پاهاش منو ديد و درجا ايستاد ، رو به من كرد و بر خلاف انتظارم با چشماي غضبناكش روبرو شدم ، سلامش كردم ولي بدون اينكه جواب منو بده ضبط رو خاموش كرد و از كنار رد شد و رفت حموم ، هنگ كرده بودم ، چي ميتونست شده باشه ، تا بخواد مهسا از حموم بيرون بياد مخم داشت منفجر ميشد ، هيچ وقت نشده بود مهسا اينطوري باهام رفتار كنه ، تازه هميشه اون بهم سلام ميكرد ، مهسا رفت تو اتاقش و بعد از اينكه لباسشو عوض كرد بازم بدون اعتنا به من اومد بيرون و براي خودش آبميوه ريخت و شروع به خوردن كيك و نوشيدنيش كرد ، رفتم تو آشپزخانه و جلوش نشستم ، اصلا برام اين رفتار قابل تحمل نبود ، بهم نگاه نميكرد و حواسشو به اطراف مشغول كرده بود ، ديگه كم نمونده بود بزنم زير گريه ، بغض گلومو گرفته بود ، از جام بلند شدم و با صدايي كه به زور از گلوم بيرون ميومد گفتم : اونقدردلم برات تنگ شده بود كه نگو ، اون وقت اين خوش اومد گويي توهستش ؟
مهسا يك نگاه بهم كرد و دوباره روشو برگردوند و بي محلي گذاشت ، ديگه نتونستم دوام بيارم و بغضم تركيد و به طرف اتاقم رفتم ، سر درد وحشتناكي گرفته بودم ، حدود ساعت 2 بعداظهر مامي اومد و وقتي وارد اتاقم شد ، شوك وارده بهشو متوجه شدم ، اونطور كه مشخص بود فشار بالا و سر درد زياد من چشمامو كاملا قرمز و به طرز خطرناكي نشون ميداد ، و وخامت وضع وقتي بيشتر مشخص شد كه فشارم با دستگاه اندازه گيري شد و قطره هاي اشك مامي دراومد ، مهسا ترسيده بود ، مامي منو با ماشين برد بيمارستان و تو اورژانس بستري شدم و بعد اينكه يك سرم گرفتم و وضعيتم بهتر شد به خونه برگشتيم ، تو راه مامي ازم ميخواست علت اين سردرد رو براش بگم كه من هم سروپرش كردم ، خونه كه رسيديم ساعت حدود 5.5 بعداظهر بود ، مامي براي ساعت 6 ميبايد ميرفت استخر ، به مهسا گفت مواظب من باشه تا برگرده ، من تو اتاقم رفتم و در رو بستم ، تقريبا 20 دقيقه بعد مهسا ميخواست بياد داخل كه من ازش عذر خواستم و تنها بودنمو ميخواستم .
مهسا اصرار به داخل اومدن داشت و من اصلا حوصله نداشتم ، صداش داشت عوض ميشد و معلوم بود داره ناراحت ميشه ، با اكراه در رو براش باز كردم و رفتم رو تختم خوابيدم ، مهسا با ليوان شربت اومد داخل و گذاشت رو ميز كامپيوترم ، پشتمو بهش كردم ، مهسا روي تخت كنارم نشست و دستشو گذاشت روي سرم ، من هيچ وقت تصور اينو نميكردم مهسا اينطور باهام برخورد كنه و نوعي احساس عاطفي شديدي بينمون بود ، مهسا ازم خواست برگردم و روبروش قرار بگيرم ، من اصلا اهل تلافي و اينجور برنامه ها نبودم ، از جام بلند شدم و كنارش رو تخت نشستم ، رونهاي سفيد و توپول مهسا باز داشت منو هوايي ميكرد و به فراموشي قضيه بعداظهر كمك ميكرد ، مهسا دستشو گذاشت زير چونه من و به طرف خودش كشيد ، لبشو گذاشت روي لپم و بوس داغي ازم كرد ، بارها منو اينجوري بوسيده بود ولي نميدونم چرا ايندفعه حس و حال ديگري داشت برام ، از كنار بغلش كردم ، مهسا از كنارم بلند شد و رفت روي صندلي كامپيوتر روبروم نشست ، نگاهاش مهربون شده بود ، مثل هميشه ، چند لحظه همينطوري گذشت ، مهسا نفس عميقي كشيد و گفت : خوب داداشي من بهتر شده ؟
من : بله ، مرسي و ببخشيد كه نگرانتون كردم
مهسا پاشو انداخت رو هم ، واقعا نميتونستم چشم از پاها و اندام مهسا بردارم ، ديگه دست خودم نبود و به نوعي معتاد اين شده بودم ، اين توجه من از ديد مهسا پنهون نمونده بود ، مهسا با لبخند نازي گفت : خوش گذشت ؟ آب و هوا خوب بود ؟
من : خيلي ، جا شما خالي ، ولي راستشو بخواهي دل تنگ تو و مامي بودم
مهسا : ما هم دلمون برات تنگ شده بود
من : براي همين اونطور باهام برخورد كردي؟
مهسا منتظر اين سوال نبود ، چون فكر ميكرد من حداقل الان پيگير اون شرايط برخورديش نميشم ، مهسا يكم خودشو روي صندلي جابجا كرد و گفت : مهرداد من بابت اون برخورد متاسفم و همين جا ازت عذر ميخوام
من : مهسا من ميدونم تو بدون دليل اكشن نگرفتي پس خواهش ميكنم براي اينكه فكر من هم مشغول نشه علتشو برام توضيح بدي
مهسا از روي صندلي بلند شد و به طرف در رفت و گفت : باشه براي يك وقت ديگه
من از روي تخت به طرفش پايين پريدم و جلوي در ايستادم و گفتم : به جون مامي و خودم قسم اگه نگي چي شده از اتاقم بيرون نميام و با هيچ كس صحبت نميكنم
مهسا دوباره رفت و روي صندلي كامپيوتر نشست و رو به من گفت : باشه ، بيا بشين اينجا
من رفتم و روبروش روي تخت نشستم
مهسا : اولا قول بده هر صحبتي بينمون ميشه جايي درز نكنه ، و ثانيا به جون من قسم بخور راستشو بگي
من : من هيچ وقت به تو دروغ نگفتم ، شايد مامي و پدر رو پيچونده باشم ولي با تو روراست بودم ولي چون تو ميخواي باشه من به جون عزيزترينهام قسم كه مامي و تو و پدر هستين قسم ميخورم
مهسا : مهرداد تو كامپيوتر منو تفتيش كردي؟
چيزي نمونده بود از روي تخت به پايين سقوط كنم ، هيچ وقت اينطور مستعصل نشده بودم ، مهسا متوجه تغيير حالم شد و سريع از جاش بلند شد و كنارم نشست ، يك دستشو گذاشت دور كمرم و دست ديگه رو روي صورتم كشيد ، نميدونستم چي بايد بگم ، مهسا با نگراني بهم نگاه ميكرد و بعدش گفت : داداشي حالت خوبه ؟ اصلا مهم نيست ، ولش كن .
من : خوبم ، نگران نباش .
سكوت بينمون برقرار شده بود ، دلم نميخواست دروغ بگم براي همين گفتم : بله ، من شيطنت كردم و سيستمهاي تو و مامي رو نگاه كردم
منتظر برخورد شديد مهسا بودم ولي برعكس انتظارم آروم بهم گفت : دنبال چي ميگشتي ؟ چي ميخواستي ؟ چرا به خودم نگفتي ؟
من : هيچي به خدا ، بچگي كردم
مهسا : داداشي براي چي عكسهاي منو و مامي رو تغيير دادي و چهره هامونو تيره و حذف كردي ؟
واي ، مهسا با بررسي سيستم من هم تلافي كرده بود و هم به حقيقتهاي بدي دست پيدا كرده بود ، آخه من غير اين عكسها فايلهاي مربوط به داستانهاي سكسي كه اون دوست نتي برام فرستاده بود و بيشترش در ارتباط با سكس با خواهر و ... بود رو نگه داري ميكردم و 100% مهسا اونارو هم ديده بود .
نميتونستم حرفي بزنم و كلا نابود شده بودم ، مهسا دوباره منو تو بغلش گرفت و آروم گفت : مهرداد قرار شد با هم روراست باشيم
من : راستش من ..................
مهسا : چي مهرداد ؟ چي ؟ اونارو چرا دستكاري كردي ؟ و مطلب ديگه اينكه اون عكسهاي ماله كي هستش ؟ دوست دختر داري ؟
من : من يك دوست نتي دارم
مهسا لبخندي زد و بغلم گرفت و بلند گفت : جدي ، آفرين
اين تغيير حالت مهسا بهم روحيه داد و يكم تونستم خودمو جمع و جور كنم
مهسا دوباره گفت : غريبه هستش يا از آشنايان خودمونه ؟
من : نه مهسا دختر نيست ، يك پسره هم سن و سال خودمه
مهسا : پس اون عكس دختر و .... ،
من : راستش براي خواهرشه
مهسا : جدي ، يعني باهاش آشنات كرده ؟
نميدونستم چطوري براش توضيح بدم تا اينكه خودش كمكم كرد و گفت : نكنه دوست داره با خواهرش آشنا بشي ؟
من : بله
مهسا : تو هم عكسهاي منو بهش دادي؟
من : به خدا همونطوري كه ديدي ، بدون چهره
مهسا : يك سوال ديگه ، ولي قول بده خودتو كنترل كني و اينكه خيلي راحت و ريلكس جوابمو بدي ، قبلش بهت بگم كه من خيلي خيلي راحتتر و اوپنتر از تو برخورد ميكنم با مسائل ، پس از اين بابت ترسي نداشته باش
من : باشه ، قول ميدم
مهسا : مهرداد تو فايلهاي كامپيوترت داستانهاي زيادي بود ، البته نگران نباش من هم بعضي وقتا از اين داستانها خوندم ، فقط ميخوام بدونم همشونو خوندي ؟
من فقط با تكون سر بهش جواب مثبت دادم
يكمرتبه مهسا از جاش بلند شد و بوس محكمي از لپم كرد و گفت : فكرشم نميكردم اينقدر شيطون باشي ، پسره جنس خراب
اين شادي و جست و خيز مهسا برام جالب بود و منو از شوك وارده خارج كرد ، دوباره اون حسهاي سكسي سراغم اومد و سينه هاي خوش فرم مهسا كه براثر بالا ، پايين پريدنش تكون ميخورد داشت منو وسوسه ميكرد ، مهسا صورتشو به صورتم نزديك كرد و آروم گفت : خوب بگو ببينم كدوم داستانها برام جالبتر بود ، هان ؟
من كه تا حالا اين وضعيت رو تجربه نكرده بودم خيلي داغ شدم ، تا حالا صحبت سكسي بينمون نبوده و اگرهم بود خيلي كوتاه و مختصر و سربسته ، از چشمهاي مهسا شرارت ميباريد ، حالا همون مهسايي شده بود كه ميشناختم ، شاد ، شرور ، وقيح ، سكسي و صد البته دوست داشتني و مهربون ، مهسا دوباره سرمو بين دستاش گرفت و گفت : پس ميبينم چرا داداشي ما نوع نگاهش هم عوض شده
اين جمله يعني تمام تغيير رفتار من مد نظرش بوده ، مهسا ازم فاصله گرفت و شروع قر دادن كرد ، ديگه مهسا با علم اينكه ميدونست دارم با شهوت نگاش ميكنم رفتارش غير عاديتر شده بود ، پشتشو بهم ميكرد و حسابي كمرشو ميچرخوند ، جلوم ميومد و به صورت رقص بندري سينه هاشو ميلرزوند ، كم كم صداي خنده جفتمون فضا رو پر كرد ، مهسا دوباره روي صندلي نشست و دستشو گذاشت زير چونش و بهم خيره شد ، هيچي نميگفت و فقط لبخند ميزد ، من ازش بالاتر بودم و ناخودآگاه چشمم به سينه هاش افتاد كه بر اثر نوع نشستنش كاملا ديده ميشد، واي پسر، چه خوشگل و ديدني ، محو تماشا اونا شده بود ، با صداي مهسا به خودم اومدم كه گفت : داري كجا رو سير ميكني ؟
من من كنان گفتم : هيچ جا
مهسا همونطور كه نشسته بود ادامه داد : مهرداد همه اون داستانها رو خوندي ؟
من دوباره با تكون سرم تاييد كردم
مهسا : ببين قرار شد رو راست باشي و راحت ، پس بهتره به جاي تكون سرت زبئنتو تكون بدي ، باشه
من : باشه
مهسا : همه همه داستانها ؟
من : بله
مهسا : خوشت اومد ازشون ؟
من : بله
مهسا : از كدومها بيشتر ؟
من : راستش همشون به نوعي قشنگن
مهسا : و كدوما بيشتر ؟
من : خوب ................ قشنگن همشون
مهسا : داداشي شيطون من قرار شد چي ؟
من : باشه ، همشون ولي بعضي ها بيشتر
مهسا : و اون بعضي ها كه فكر كنم اكثرشم اونا بود كدوما ؟
من : بله ، همونا
مهسا : مهرداد ، كدوما ؟؟؟؟
من : خوب تو كه ميدوني ، پس چرا اذيت ميكني ؟
مهسا : اذيت ؟! نه ، اصلا ميخواييم با هم گپ بزنيم ، اگه دوست نداري باشه من ميرم ، ولي ميدونم تو هم مايلي
مهسا راست ميگفت ، من خودم عاشق اين بحثها بودم ، حالا كه خودش داشت شروع ميكرد ديگه نبايد زياد لفتش ميدادم
من : خوب راستش بيشتر تقصير اين دوست نتي جديدمه
مهسا : يعني خودت نميخواستي و نميخواي ؟
من : نه ، نميشه گفت خلاف ميل من بوده
مهسا : مهرداد دوست دختر داري‌؟
من : نه
مهسا : ميدونستم ، كاملا معلومه ، همه تو سن تو كلي اينكاره شدن ، حالا داداشي مارو ببين
من : مهسا يك سوال كنم ؟
مهسا : آره جونم
من : تو دوست پسر داري ؟
مهسا لبخند قشنگي زد و گفت : به شرطي كه تو هم بگي
من : باشه
مهسا : اوهوم
من : خيلي حال ميده ؟
مهسا : چي حال ميده ؟
من : همين ديگه
مهسا از جاش بلند شو و لپمو گرفت و گفت : كدوم داداشي ؟ چرا اينقدر ميپيچوني
من : دوست پسر ميگم
مهسا : آخ دادشي ساده من ، حيف كه GF نداري .
اندام مهسا برام سكسيتر شده بود و حريصانه نگاشون ميكردم
مهسا سرشو آورد بيخ گوشم و آروم گفت : زيبا هستن ؟
من يكه خوردم و نميدونستم منظور مهسا از زيبا هستن چي هست ، براي همين با تعجب پرسيدم : چي زيبا هست ؟
مهسا دوباره سرشو آورد بيخ گوشم و گفت : همونايي كه ميخشون شدي
هجوم خون تو رگهاي صورت و سرم به وضوح مشخص بود ، داغ و سرخ ، علائمي كه در صورتم ظهور كرد ، دستام بد جور عرق كرده بود و احساس گرماي شديدي ميكردم ، مهسا حالا دقيقا نقش شيطان را داشت بازي ميكرد ، لوند بودنش از يك طرف ، سكسي بودنش از طرف ديگه ، و از همه مهمتر فوق العاده وقيح بودنش ، اينها همه باعث شده بود از اينطور صحبت كردن ابائي نداشته باشه ، مهسا دوباره روي صندلي نشست و رو به من گفت : مهرداد وقتي اون داستانها رو ميخوني چه حسي بهت دست ميده ؟
من كه ديگه داشتم كم رويي رو كنار ميزاشتم و خودم دلم ريلكس بودن بيشترو ميخواست گفتم : راستش تحريكم ميكرد
مهسا : خوب چيكار ميكردي ؟
من : هيچي ، چيكار ميتونستم بكنم
مهسا : خوب معلومه
من : چي ؟
مهسا با شيطنت و لوندي خاصي خودشو بيشتر خم كرد و طوري قرار گرفت كه سينه هاش كاملا تو ديد من قرار گرفت ، چند لحظه اي اينطوري موند و دوباره به صندلي تكيه داد ، و بعد گفت : اين
من كه هنوز نفهميده بودم منظورش چيه گفتم : چي ؟ اين ؟! ميشه واضح بگي
مهسا : اي ، نفهميدي ؟ اين كه گفتني نبود ، ديدني بود ، كه مطمئنا تو هم از دست ندادي
ديگه شك نداشتم مهسا مست و شهوتي شده و من بدتر از اون ، ادامه اين بحث رو دوست داشتم و براي همين گفتم : ديدني ؟ چيرو از دست ندادم ؟
مهسا با حالتي گلايه آميز گفت : اي مهرداد ، چقدر خنگ بازي درمياري ، ببين ناچارم نكن هر جور دلم ميخواد بگما
من همين رو ميخواستم ، مهسا وقتي نميتونست منظورشو بفهمونه وقيحتر ميشد ، حالا كه ديگه خيالش از من هم راحت شده بود
من : نه جدي مهسا ، من حواسم نبود ، چيرو بايد ميديدم ؟
مهسا از جاش بلند شد و به طرف اومد و به فاصله 0.5 متر ايستاد و گفت : مهرداد ، پسره شيطون و چشم چرون ، نگو كه همه حواست به من نبوده ، نگو كه ......................
من : نگم كه چي ؟
اين جمله آخري من صبر مهسا رو به آخرش رسوند و باعث شد به طرف در بره و قبل از خروجش بگه : يعني تو همه حواست به اندام من نبودش ؟ حضرتعالي نبودي كه با چشمات سينه هامو ......................
و سريع از اتاق بيرون رفت ، تو عمرم اينقدر سكسي نشده بودم ، وقتي مهسا گفت سينه هامو ، شلوارم تكون شديدي خورد .
(ادامه دارد)
     
صفحه  صفحه 14 از 68:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  67  68  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.