| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 14 از 56:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  55  56  پسین »  
#131 | Posted: 3 Oct 2012 03:26

خط قرمز 1

من و بنفشه تازه دو ماه بود که باهم ازدواج کرده بودیم . من 25 سال و اون 22سالش بود . دو تا دوست توی بابلسر داشتیم که اونا هم زن و شوهر بودند به اسم مبین و بهاره که مبینه 24 ساله و بهاره 23 سالش بود . خانوما خونه دار بوده و من چاکر شما بهنام خرخون لیسانسیه و دبیر دبیرستانی تو تهرون بودم . این مبین خان ما هم یه زرگری تو بابلسر داشت که اون و داداشش اداره اش می کردن . و بگذریم از این که چه طوری ما و این دو نفر تو دبی با هم دوست شده بودیم . اتفاقا اونا هم دو ماه بود که ازدواج کرده بودند و ماه عسلشونو مثل ما به دبی رفته بودن .در هر حال به دعوت اونا به بابلسر رفتیم . اونا یه ویلای خیلی شیک و بزرگ تو حوالی دریا کنار داشتند وبنفشه خوشگل من هم که عاشق دریا . اگه چاره می داشت کوس و کونشو جلو دریا به باد می داد تا همه ازش فیض ببرن . قصد داشتیم یه یه هفته ای رو از دریا و ساحلش لذت ببریم که از تهرون باهام تماس گرفتن که چه نشستی بیا موقع امتحان تجدیدیه و حتما باید یه سری گزارشات و کارها رو انجام بدی هر کاری کردم نرم نتونستم . برای دو سه روز از پیششون رفته و گذاشتم که این بنفشه لااقل از دریا لذت ببره تا پس از دو سه روز که کارام تموم شد به بابلسر برگردم تا این که پس از دو روز بهاره زن مبین بهم زنگ زد و گفت که چه نشسته ای موضوع مرگ و زندگی در میونه .ا گه لیوان اب در دست داری بذار زمین و بیا بابلسر . هر کاری می کردم موضوع رو نمی گفت . حدس می زدم بنفشه قشنگم با اون هیکل ماهی نما وچشای سیاه و درشت و بدن سفید وشصت کیلویی اش تو دریا غرق شده . معلوم نبود با زانتیای خودم چه جوری خودمو به بابلسر رسوندم . شب شده بود . ساعت حدود دوارده شب بود . بهاره باهام تماس گرفت . خیلی اروم صحبت می کرد . گفت که در خونه رو واسم باز می ذاره و وقتی که رسیدم از در پشتی طوری وارد شم که بدون هیچ سر و صدایی باشه و از گوشه پله ها خودمو به اتاق بالایی برسونم . یعنی چه ؟/؟مگه می خواستیم فیلم بازی کنیم ؟/؟دلم مثل سیر و سرکه می جوشید . همین کارو هم انجام دادم . خیلی آروم پاورچین پاورپین از پله ها بالا رفتم . یه سر و صداهایی به گوش می رسید دیگه داشتم خاطر جمع می شدم که کسی نمرده . دیدم که اون کنار توی اتاقی که مخصوص من و بنفشه بوده بهاره نشسته وانگشت سبابه اشو روی بینی اش به علامت سکوت کشیده و منو دعوت به آرامش کرده و اشاره می کنه که برم طرفش . منم این کارو انجام دادم . رفتم داخل اتاقی که تقریبا بالا و گوشه هال و مشرف بر پذیرایی قرار داشت .-چی شده بهاره خانوم؟/؟من نصفه عمر شدم .-نگران نباش الان اون نصفه اشم میره -یعنی چه بچه ها کجان ؟/؟-شرمم میاد داداش یه نگاه به پایین بنداز . ببین زن تهرونی تو چه طور شوهر بابلسری منو از راه به در کرده ؟/؟!من سرمو اونور می کنم . خجالت می کشم که دو نفری اون پایینو ببینیم .پنجره رو هم باز کردم ببین اونا پشت به مان . از اون بالا و در چند متری بنفشه نیمه لختو دیدم که با لباس خواب کوتاهش روی مبل و کنار مبین نشسته و میگه مطمئنی که بهاره خوابه .؟/؟-آره عزیزم توی آب میوه اش داروی خواب اور ریختم . یه قرص اعصاب قوی هم بهش دادم . دیشب هم همین کارو کردم . در اتاق خوابو هم بستم و یه کلید فرو کردم توش . فقط سر و صدا زیاد نکن که اگه به احتمال یک در هزار یه تکونی خورد ما یه کاری بکنیم .-عزیزم صد دفعه به این بهنام گفتم ما یک تنوع توی سکسمون لازم داریم تا کی فقط همدیگه رو بکنیم یکنواخت شده اما اون منو گرفته به باد فحش و انتقاد و میگه دیگه از این کوس شعر ها نگم .-مبین جون اینا به نظر تو شر و وره ؟/؟-نه قربون اون سینه های بلوری بیرون زده از پشت سوتینت برم واسه چی کوس شر باشه . می دونی که امروز همه این مشکلات حل شده یه مرد نمی تونه فقط با یه زن باشه همین جورم یه زن نمی تونه فقط با یه مرد باشه .-عزیزم دیشب خیلی بهم حال داد ولی از بدبختی امشبو رفتم روخط قرمز .یعنی می گی کییییییییییررررررمو توی کوسسسسسسسستتتتتت فرو نکنم ؟/؟-نه این که نمیشه بذارش تو . هر درد و مرضی رو به جون می خرم فقط اگه یه لک و لوکی درست شد باید پاکش کنی .-از خوش شانسی ما این مبلها چرمیه .-زودباش طاقت ندارم مبین .-منم بدتر از توام .-کاش اون دونفر هم اینجا بودند و یک سکس ضربدری انجام می دادیم -نه بنفشه چون اونا فرهنگ و کلاسشون خیلی پایینه عمرا اگه راضی به همچه کاری بشن .-یعنی تو حاضری زنت به بهنام کوسسسسسس بده ؟/؟-اگه ناراحت نمی شی باید بگم که خیلی هم خوشحال میشم و از خدامه . ا ین یه چیز گوشتی وسط بدن ما یه لذت مخصوصی می بره که بهش میگن شهوت . لذت چشم هم تکمیلش می کنه و بهش تنوع میده . اگه تنوع تو کار نباشه زندگی چه فایده ای داره !-آخ که قربون فرهنگ و فلسفه ات بره این بنفشه و کوسسسسسس و کوووووون بنفشه . کاش به جای بهنام امل باتو ازدواج می کردم . قبل از این که توی هم قاطی بشن خواستم برم پایین و جلوشونو بگیرم که بهاره نذاشت و گفت این دو تا دیگه به درد ما نمی خورن بذار کار به جاهای حساس برسه زنگ می زنم به 110بیان که ببرنشون . اونوقت راحت تر می تونیم ازشون طلاق بگیریم . بااین که غیرتم به من اجازه نمی داد ولی این گفته منطقی بهاره رو قبول کردم . واسم تعریف کرده بود که شب قبل شوهرشو دیده که تو آشپز خونه داره یه چیزی می ریزه داخل اب میوه اش مشکوک میشه و نمی خوره . ودر اتاق خواب که قفل میشه خودشو از پنجره کوچیک اتاق که مشرف به کوچه بوده و قرار بود تازه هفته بعد پشتشو میله بذارن میندازه توی حیاط یا همون کوچه و از پشت میاد به همین جا و سکس بین مبین و بنفشه رو می بینه .-خب چه طور شد که دوباره به اتاق خواب برگشتی ؟/؟از راه پنجره که ارتفاعش بالا بود نمی تونستی برگردی . آخه دیدمش آدم می تونه خودشو پرت کنه داخل شن ولی باید نردبون بیاری مسیرو برگردی . واسه رفتن به اتاق خواب هم باید از روبروشون می رفتی .-راست میگی من می خواستم که همین جا بخوابم و هر چه باداباد یه چیزی سرهم بندی کنم . تازه اونا بودن که باید می ترسیدن نه من . از طرفی شانس هم آوردم که رفتن حموم تا بقیه کاراشونو اونجا انجام بدن . منم از فرصت استفاده کرده و با کلیدی که داشتم درو باز کرده بر گشتم سر جام .-چرا به روشون نیاوردی ؟/؟-می خواستم تو هم باشی . چون می دونستم قراره تا موقعی که تو نیستی هر شب از این برنامه ها داشته باشن . حالا که اومدی دونفری بهتر می تونیم یه تصمیمی بگیریم . بی اختیار نگاه هردومون دوباره افتاد پایین . ناکث این بنفشه خیلی سکسی و هوس انگیز کرده بود . کیرم شق شده بود . زنم داشت کوس می داد و من هوس کردنشو داشتم . و می ترسیدم که بخوام برم پایین . دوست داشتم هر چه زودتر 110بیاد و یه چماق بکنه توی کونشون . مبل چرمی به رنگ شیری بود و زیبایی تن فرشته رو بیشتر نشون می داد .مبین افتاد روش -نه ..نه ..نه ..زود باش پاررررررم کن -یواش تر احتیاط کن بنفشه .-نه دست خودم نیست عزیزم من کیییییییررررررررمی خوام . منو سخت بهم بکن . بهم حمله کن .-واییییییی بنفشه تو چقدر انرژیکی . کیرم داره شورتمو گشاد می کنه . شورتشو درآورد و کیر شق القمر شده اش را نشون بنفشه داد . بنفشه کیر مبینو گذاشت توی دهنشو ساک زدنو شروع کرد بهاره از ناراحتی سر تکون می داد و منم ازش تبعیت می کردم .یه وقتی متوجه شدم که یه چیزی شبیه بستنی آب شده از لب و لوچه بنفشه سرازیرشده .بعععععععله آب کیر مبین توی دهن بنفشه خالی شده بود . آشغال کثافت مگه کیر من چه چیزی از کیر مبین کم داشت .؟/؟کلفتیش که همون بود تازه دو سه سانت بلند تر هم که بود . پست فطرت چقدر بهت زار زدم که کیرمو ساک بزن . تازه یه هدیه واست گرفتم با منت واسم ساک زدی . خوردن اب کیرم که جای خود داشت . آرزو به دلم گذاشتی تنوع میخوای ؟/؟پشت میله های زندان کیر برادرای دینی هم دنبال تنوع می گردن . مبین افتاد به جون بنفشه . اونو مثل یک گربه ای که بچه اشو از زمین بلند می کنه بلند کرد و به طرز وحشیانه ای لباس خوابشو از تنش کشید بیرون .-همین جوری بکن . خوشم میاد باهام هارد سکس داشته باشی ...این لباس خواب گرونو همین چند وقت پیش از دبی خریده بودم . اتفاقا این دونفرهم بودند و اونجا جنده خانوم لباسشو که تازه خریده بود قایم می کرد که مبین نامحرم نبینه . غلط نکنم کوس دادن به اونو از همون موقع شروع کرده بود . روی مبل چرمی دست و پا می زد . خون کوس و پریودی بنفشه دور بر کون سفید و ژله ایشو سرخ کرده بود . پتیاره دفعه قبل که پریود شده بود اصلا اجازه نداده بود برم طرفش . نمیدونم رحم من بازه و میکروبی میشه و کمرم سنگین میشه و از این حرفا . کونشو قمبل کرده به کوسش اشاره می کرد . مبین هم معطل نکرد سوتین بنفشه رو در اورد انداخت گوشه ای و شورتشم که تا زانوش پایین کشیده شده بود از پاش در آورد و بیرحمانه کیرشو یک ضرب گذاشت توی کوس خونین بنفشه .-وایییییی قربون کیییییییررررررررربا حاللللللت برم محکم تر ..میخخخخخوام اینجا پراز خون بشششششششششه .خون هوسسسسسسس من . هوسسسسسسس کوسسسسسسممممم . بززززن کیییییرررررتو منو بکن . تشششششنه کیییییرررررتم . جوی خون به راه افتاده بود . تنه کیر مبین قرمز قرمز شده بود . دنیایی از کیف اومده بود سراغ بنفشه .-کجایی بهنام .کجایی بهاره ؟/؟کاش شمام اینجا بودین و تنهام نمی ذاشتین .!شما نمی دونین این جوری گاییده شدن چه حالی میده !-و اینجوری گاییدن .-آره تو کیف گاییدنو داری من گاییده شدنو . کیییییییرررررت کوسسسسسسمو به آتیششششششششش کشیدده بززززززن از خون نترس . کونو ببین آقا مبین .-قربون کون سرخ و سفید بنفشه ام برم . با هر ضربه کیر توی کوس بنفشه خون بیشتری به اطراف می ریخت . مبل چرمی دیگه دو رنگ شده بود .-نترس مبین من روز اول و دوم عادتم زیاد خون میرم . طبیعیه حالتو بکن تا منم حالمو بکنم . یه لحظه سرمو طرف بهاره برگردوندم .ا ونم مثل من دستش از پشت شلوار رو آلت تناسلیش بود . رفتم طرفش ..نه ...نه آقا بهنام من نمی تونم . من اهلش نیستم -هیسسسسسس بالاخره باید از یه راهی و جایی اهلش شد ..ادامه دارد ...نویسنده ..ایرانی .



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#132 | Posted: 3 Oct 2012 03:27

خط قرمز 2 (قسمت آخر)
دستمو گذاشتم لای شورتش . دیگه کاری نداشتیم که اون پایین چه خبره . ! نامردا کار خودشونو کرده بودن . آتیش به جون ما زده بودن .-آههههههههه یه ساعته که کوسسسسسسسم بی تابی می کنه کیییییییییرررررر می خواد -پس چرا زودتر نگفتی که من دوای دردتو کییییییررررمو بدم .-آخه روووووم نمی شد .-حالا یه چیزی من بهت بگم ؟/؟-بگو-منم از همون اول رفتم تو هوای کوسسسسسست . دلم می خواست بیام طرفت گفتم شاید بذاری زیر گوشم .-کارررررررتو بکن شورررتمو بکش پایین . کوسسسسسسمو بخور . زودتر راضیم کن تا وقت کنیم پلیسو خبر کنیم بیان اینارو ببرن .-آره نباید بفهمن . ولی بدک نمیشه اگه به روشون بیاریم . یه وقت خیال نکنن ما احمقیم و کم آوردیم و راحت تونستن مارو فریب بدن . دیگه قسمت بالای تنشو لخت نکردم همین طور مال خودمو . سرمو گذاشتم لای پاش . از لای کوسش می شد یه لیوان آب گرفت البته تصفیه نشده . هرچی تری و خیسی بود خوردم .-بهنام جوووووووون خیللللی بهتر و با حالللللل تر از مبین سکس می کنی .-نمیدونم شایدم حق با اونا باشه که یه تنوعی هم لازمه آخه تو هم خیلی پرحرارت تر از بنفشه نشون میدی . یعنی به نظرت اونا حق دارن ؟/؟ما بیخود پشت سرشون حرف زدیم و گناهشونو پاک کردیم ؟/؟-نمی دونم . فقط میدونم دارم حال می کنم . هرچی غم و غصه دارم داره از یادم میره -پس بیا با هم حال کنیم پلیسو بیخیال شیم یه سرویس همینجا بریم و بعدشم بریم پایین .-هر چی تو بگی بهنام . هرچی کیییییرررررتو بگه . باید منو به ارگاسم برسونی بعد .-نوکرتم . نوکرتم بهاره بهاری من . وای که کوسسسسسشششششو مثل یه میوه خوششششمززززززززه می خوردم و اونم هی به خودش فشار می آورد و مثل ماهی بالا و پایین می پرید . چقدر هوسی بود که با دو دقیقه میک زدن من آبش اومد .-چه زود؟/؟-آره عزیزم نیاز داشتم . نیاز داشتم . هوسسسسسسس داشششششششتم . حالا هم هوسسسسسسس کییییییررررو دارم . کوسسسسسسسم توتب کییییییییرررررت می سوزه .. حس کردیم که لخت لخت بیشتر می چسبه . تازه بعدشم می خواستیم بریم پایین . کیرم خیلی راحت رفت توی کوس تنگش . جلوی دهنشو داشتم تا پایینیهاصدای ناله اشو نشنون . می خواستم ورود ما برای اونا سورپرایز باشه . یه دستمم گرفته بودم به پره ها یا همون رادیات شوفاژوخودمو همراه با کیرم عقب و جلو می کردم .پرس پرسش کرده بودم . هیچکدوممون جیکمون در نمیومد ولی زیر تنه من به شدت دست و پا می زد و من هم زورمو می آوردم روش تا یه موقع کنترل از دستم خارج نشه . ماهی کوچولوی من پری دریایی قشنگ شمالی ام یه بار دیگه به ارگاسم رسید . صدوهشتاد درجه برگردوندمش . کون قمبل شده اش روبروم قرار داشت وخیسی کوسشو با سر سوراخ کونش ترکیب کرده و لزجش کردم . کافی نبود و درد می کشیدولی بالاخره منم باید یه جوری کمرمو سبک می کردم . چاره ای نبود . دو تا قاچای کون بهاره رو گرفته به دو طرف بازش کردم تا سوراخ کونشو بهتر ببینم یه خورده یواش و یه خورده هم با بیرحمی پنج سانت از کیر بیست سانتی امو فرو کردم تو کون تپل مپل بهاره جونم که اونم یه حالت ژله ای داشت . سرمونو بالا گرفتیم تا ببینیم کار اونا به کجا کشیده که دیدم بنفشه در نهایت پررویی داره میگه عشق من حالا که آبم اومده سوراخ کون منم میخخخخخاره . کونشو به طرف مبین گرفت و گفت کیییییییرررررتو میخواد کییییییییییررررررردرشت و باحاللللللتتتتتو . مبین هم یه پمادی آورد و روی سوراخ کووووووون زنم مالید و باسر کیرش اون اطراف بازی می کرد که من حرصم دراومد . عمرا اگه بذارم این کیره بره توی کووووووووون بنفشه . خودم چاککککککککششششششش میدم کاری می کنم که به بخیه کشی بکشه . مقعدشو خونین می کنم .کثافت چقدر زار زدم که به من کون بده ولی همش می گفت که درد داره تا کوس هست کون به چه دردی می خوره . حالا پس چرا داری راحت به غریبه کون میدی !نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار؟/؟یه تنوع طلبی بهت نشون بدم که حظ کنی ..فرمان حمله رو به بهاره صادر کرده و دوتایی زوزه کشان مثل سرخپوستا و قبیله آپاچی ها از پله ها اومدیم پایین . هر دوتاشون اول یکه خوردند و پاپس کشیدند ولی تن لخت ما ومنی هایی رو که از کون و روون بهاره روون شده بود دیدند خاطر شون جمع شد . مبین به حرف اومد و گفت ای بابا شما که دست مارو از پشت بستین -کلک !بهنام کلک !تو که از طرف دبیرستان احضار شده بودی . چی شد ؟/؟بالاخره سرعقل اومدی و دیدی که سکس ضربدری چه حالی میده . آدم همیشه یکی دیگه رو دم دستش داره . به ادم هیجان میده . شور زندگی میده . نمی ذاره هوس آدم بخوابه . من که هنوز یه خورده دلم پر بود و عقده کونشو داشتم مثل یک کشتی گیر دستی به پشتش زده و به حالت نیم سگی نیم خیز انداختمش رو زمین . کون قمبل شده اشو گرفنم تو دستام ووحشیانه لاپاشو باز کردم و سر کیرمو چسبوندم به سوراخ کونش و فشار و فشار و هی فشار . تا می تو نستم فشار می دادم . پماد خمیری رو هم که مبین مالیده بود به سر سوراخ کونش پاک کردم تا بیشتر دردش بگیره .-حالا راحت به غریبه ها کون میدی و از ما دریغش می کنی ؟/؟جررررررررتتتتتت میدم خیال کردی دررفتی ؟/؟چاککککککککت میدم . پارررررررررت می کنم . رووووووونه بیمارستانت می کنم . پتیاره جنده کونی کوسده عوضی خوارتو میگام . ننه اتو شوهر میدم . مفت به مردم کون میدی و من هیچی ؟/؟خشک خشک می کنمت تا ببینی نانردی یعنی چه .-آیییییییییییی غلط کردم گوه خوردم دیگه نمی کنم . قول میدم اول تا تورو راضی و سیر نکردم دیگه دنبال بقیه نرم .-من تا کونتو پاره نکنم دست بردارنیستم . من امروز خون کوسسسسسسسستو دیدم . کیر مبین خون کوسسسسسسستو آورد بیرون . من از اون چی کم دارم .؟/؟کیر منم باید خون کونتو بکشه بیرون .-وای ماااااماااااان جوووووون پاررررررررره شدم جررررررررخوردم . مردم !مردم .بهاره و مبین گفتند حالا آقا بهنام گناه داره . بهاره هم گفت به جاش یه بار دیگه بیایین کون منو بکنین فدای سر شوهرم .-نه من تا امروز به این جنده عوضی درس ندم ولش نمی کنم . کیرمو فرو می کردم توی کون زنمو در می آوردم یه بار دو سانت یه بار ده سانت یه بار پونزده سانت . با دستام دهنشو محکم داشتم تا نصفه شبی ملتو بیدار نکنه . به مبین اشاره زدم که بره زیر تنه بنفشه و از اون زیر کوس زنمو بکنه تا یه خورده این جوری تسکین پیدا کنه .-من تا این سوراخ کون و مقعدشو زخمی و خونی نکنم دست از سر کونش ور نمی دارم . چند دقیقه ای گذشت واوخ جوووووون جوووووووون بالاخره کون بنفشه رو پاره اشششششش کردم . خون کمی زد بیرون . منم آب خودمو مث یه مرهم ریختم توش و کیرمو بیرون کشیدم .-خیلی سنگدل و بیرحمی -چیه جنده خانوم ؟/؟دیگه تا چند وقت دیگه نمی تونی کون بدی ؟/؟فعلا که داری کوسسسسسس میدی ببینم چقدر جا داری . کیییییررررررمبین توی کوس زنم بنفشه بود و در حال حرکت . بنفشه کوسسسسسس تنگی داشت . منم کیرمو از گوشه کنارا فرستادم تو کوس بنفشه . یه چند سانتی رفت داخل . عزیزم دو کییییییرررره چه طوره حال می کنی ؟/؟-آررررررره حاللللل می کنم ولی کونم می سوزه . به هزار مکافات اونو به ارگاسم رسوندیم و رفتیم سراغ بهاره که داشت پرپر می زد. من و مبین دوتایی اونو گاییدیم و این بود از نخستین سکس ضربدری ما . حدود یک ماه باقیمونده تابستونو اونجا کنگر خوردیم و لنگر انداختیم چون این عیال حشری ما تا کونش خوب نمی شد و یه دست به این اقا مبین صاحب خونه کون نمی داد مجوز برگشت به تهرانو صادر نمی کرد ..پایان .نویسنده ..ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#133 | Posted: 6 Oct 2012 01:10

پایان یک رویا ۱

دردنیای مجازی اینترنتی دوستیهایی وجود دارد که گاه به عشقهایی مجازی منجر می گردد عشقهایی که گاه اثری از واقعیت می یابد اماجدایی های درد ناک این گونه دوستی ها وعشقها جز حقیقت و یا واقعیت هیچ نمی تواند باشد . حتی زمانی که یکی از این دو یا هردو متاهل هم باشند . ترجیح دادم این داستان را از زبان هر دو قهرمان قصه بر زبان آورم .... ایرانی....... وقتی شنیدم می خواد ازدواج کنه یکه خوردم . راستش انتظار همچه روزی رو می کشیدم می دونستم دیر یا زود این روز میاد ولی می خواستم از حقیقت فرار کنم . دوست داشتم از این واقعیت که اون یه روزی از آشیون عشقم پر می کشه فرار کنم . من متاهل بودم و اون مجرد . دانشجوی رشته کارشناسی ارشد یکی از دانشگاههای تهران بود . رشته برق درس می خوند . هیچوقت همدیگه رو ندیده بودیم . اون بچه اصفهان بود و من تهرونی بودم . حتی این دو سالی رو هم که از اصفهان اومده بود تهرون هیچوقت نشد که همدیگه رو ببینیم . راستش بیشتر این من بودم که طفره می رفتم . از این می ترسیدم وقتی که دنیای مجازی براش تبدیل به واقعیت شه و ببینه که من و اون با اختلاف سنی حداقل 16 سال نمی تونیم هیچوقت با هم باشیم زود تر ازم فراری شه . می ترسیدم اونو برای همیشه از دست بدم . سعی داشتم در این مدت براش یه دوست خوب باشم . یه آدم با احساس . کسی که با محبت خودش بهش نشون بده که زندگی فقط خیانت و دروغ نیست اما خودم مجرد نبودم . پس چه جوری می تونستم این کارمو توجیه کنم . یه چیزی حدود سه سال می شد که از طریق چت و ایمیل با هم ارتباط داشتیم . براش مطالب عاشقونه می نوشتم . بهش می گفتم دوستش دارم . بدون این که دیده باشمش یا حتی صداشو شنیده باشم .حتی همین حالا هم که مثلا به عنوان اولین و آخرین دیدار می خواستم برم بهش سر بزنم نمی خواستم بگم که من ناصر هستم و یه جورایی واسش می خواستم چاخان بسازم . نمی تونستم تمام باور های مجازی اونو خراب کنم . حس کنه که در این سه سالی با یکی بوده که طرف ازش خیلی بزرگتر بوده .. اونم کسی که یه قیافه متوسطی داره و معمولی . همیشه بهش می گفتم که بهترین ها رو واسش می خوام . واسش آرزوی خوشبختی کرده و می کنم . دنیای من و اون یه عالمه با هم فاصله داشت و ما در عرض کمتر از یه ثانیه با پل ارتباطی مجازی به هم می رسیدیم . حالا اون پل می رفت تا برای همیشه خراب شه . اون می رفت تا ازدواج کنه . شاید می تونستیم بازم با هم باشیم ولی درست نبود که من بخوام با یه زنی باشم و حرف بزنم که ازدواج کرده . شاید اون این طور نمی خواست و منم می شدم یه آدم پر توقع . نمی دونم نیاز من به اون چی بود . واسه چی بهش وابسته شدم . شاید می خواستم دوباره جوانی کنم . شاید می خواستم این اعتماد به نفس رو در خودم به وجود بیارم که بازم می تونم دوست داشته باشم و دوست داشته بشم . ولی همه اینها به کنار در نوشته هاش و در روح کلامش مظلومیت و معصومیت و صداقت خاصی بود که منو به طرف خودش کشوند . سه سال گذشت .. حالا اون با غرور از خواستگارش حرف می زنه . نمی دونم چرا این جوری شدم . گاهی از خودم و از زندگی بدم میاد . از این که چرا انسان به دنیا اومدم . از این که چرا هم زمان با تارای خودم به دنیا نیومدم تا عاشق اون باشم و اونو از دست ندم . اون حالا می خواد از خونه دل من پر بکشه و بره به جایی که حتی تصورش برام درد ناکه .. حالا می فهمم که گاهی وقتا که ازش گله می کردم و محبت بیشتری می خواستم بهم می گفت واقعا خود خواهی و بد جنس .. هرچند اون وقتا هم بهش حق می دادم ولی حالا بیشتر بهش حق میدم . من همسر داشتم و به اون می گفتم که دوستت دارم . اونم می گفت که من فقط تو رو دوست دارم و کسی دیگه فعلا در زندگی من نیست . به امید هم کلامی با اون زودتر از سر کارم به خونه بر می گشتم . دلم می خواست هر دقیقه از زندگیمو واسش از عشق و دوستی بگم . از این که بدون اون نمی تونم باشم .. وحالا اون داره میره و داره میره .. تصورش واسم مشکله .. واسش چند تا هدیه گرفتم .. یه گردنبند و یه دستنبند طلا .. و چند تا کارت شارژتلفن .. البته این کارت شارژها داستانش مفصله .. خلاصه اش به این صورته که اون هیچ هدیه ای از من نمی خواسته حتی پول .. واسه همین گاهی واسش کد کارت شارژ تلفن می فرستادم تااگه از راه موبایل می خواد وارد اینترنت شه زیاد هزینه نکنه .. هرچند به این چیزا نیازی نداشت ولی من دوست داشتم این کارو بکنم و همش سر این موضوع با هم بحث می کردیم . آخرش من و اون دوتایی مون از هم عذر می خواستیم ولی اون چیزی قبول نمی کرد . یه حسی به من می گفت شاید این هدایایی رو که گرفتم به عنوان اولین و آخرین یاد بود ازم قبول کنه ولی این کارت شارژها یه نوع شوخی بود تا یه خورده قلب مهربونش از یاد آوری این خاطرات یه جورایی بشه . اون پس از رهایی از من می رفت به دنیای خوشیهای خودش و من اسیر نا خوشیهای خودم می شدم . وقتی وارد صفحه چت می شدم و منتظر پیامش می شدم و چیزی نمی دیدم یه خورده دلخور می شدم . اوایل مثل بچه ها لج می کردم ولی یواش یواش سعی کردم به خاطر اونم که شده خودمو عادت بدم . خودمو عادت بدم به این که اون درس داره و باید به درساش برسه . تارا از پسرا خیلی بد می گفت . از این که همه شون نامرد و خود خواهن . شاید با یکی از این بد ها روبرو شده بود . نمی شد گفت این قضاوت درسته ولی به نظر خودمنم در مورد بیشتر پسرا صدق می کرد . واقعا چه دنیایی بود . در عرض کمتر از یک ثانیه .. رابطه ها یه حرارت خاصی پیدا می کنه ولی اون وقتا همه چی یه شور و هیجان خاصی داشت . پسرا به دخترا و دخترا به پسرا نامه می دادند . عشقا رنگ حقیقت داشت . حتی خیانت ها هم واسه خودش یه ابهت خاصی داشت . حالا همه بی خیال شدند . ولی من داشتم واسه یه دختری که می دونستم هیچوقت مال من نمیشه رنج می کشیدم . می دونستم هیچوقت بهش نمی رسم . شده بودم مثل بلدرچین مزرعه ای که می دونست یه روز دهقان میاد و لونه اشو خراب می کنه .. امروز بیاد فردا بیاد پس فردا بیاد دهقان نیومد . داشت دلش خوش میشد که شاید دیگه هیچوقت نیاد ولی بالاخره اومد یه روز اومد و خونه شو خراب کرد .. تارا من دوستت دارم برات آرزوی خوشبختی می کنم . من بهت عادت کردم تارا . من بهت عادت کردم . هر وقت می خواستم بخوابم به وقت بیداری .. هروقت می خواستم از خونه برم بیرون یا بر می گشتم ..اولین کاری که می کردم این بود که ایمیل یا چت روم رو چکش کنم . براش پیام بدم و بهش بگم دوستت دارم . چه دنیای واقعا خیالی و رویایی بود . می دونستم کار یه روزی به اینجا می کشه . شاید پیش خودم فکر می کردم این دختر وقتی که واسش خواستگار بیاد از جاش پا میشه و فریاد می زنه بابا مامان من یه مرد زن داری رو دوست دارم که وقتی که داشت دیپلم می گرفت من به دنیا اومدم . اون نه بد قیافه هست و نه خوش قیافه .. آدم مهربونیه . من عاشق صفا و صمیمیتش شدم . درسته شما منو به اون نمیدین ولی اونم که نیومده خواستگاری من .. واقعا باید خیلی مسخره می بودم اگه همچین انتظاراتی رو از این دختر می داشتم . شاید اون منو واسه یه سرگرمی می خواست . این که رفیق تنهایی هاش باشم . شایدم منو دوست داشت . شایدم برای فرار از پسرای بد به من پناه آورده بود .. شایدم فکر می کرد من یه روزی افسونگری کنم جوون بشم مجرد بشم و بیام اونو از خونواده اش بدزدم .. واقعا حق داشت که به من بگه خود خواه .. راستی این لحظه های سه ساله رو چطور می تونه فراموش کنه .. می دونم اون به سادگی همه اینا رو از یاد می بره . من به ناخوشی هام می رسم و اون تازه می خواد جوانی کنه .ادامه دارد ..............نویسنده .......................... ایرانی



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#134 | Posted: 6 Oct 2012 01:12

پایان یک رویا ۲

در آغوش کسی که دوستش داره .. شاید به اندازه من بهش نگه که دوستت دارم . شاید به اندازه من عشقشو بهش نشون نده ولی اونو در آغوشش می گیره . عشق و دوست داشتنو با تمام وجودش لمس می کنه . می فهمه که دنیای مجازی با دنیای حقیقی از زمین تا آسمون فرق می کنه . به راستی من چی بهش داده بودم . چی ؟/؟ من حتی در آخرین لحظه هم نمی تو نستم خودمو بهش نشون بدم . قلبم داشت ازسینه در میومد . نمی تونستم دنیای بدون اونو تصور کنم . با این که حتی یک بار هم ندیده بودمش . حتی یک بار هم صداشو نشنیده بودم . صورتمو اصلاح کردم . یکی دو تارموی سفید ابروهامو محوش کردم . چند تارموی سبیل و سرم هم سفید شده بود. سبیل هارو از بین بردم ولی نه حوصله شو داشتم و نه وقتشو که دنبال این چند تار موی سفید سر بگردم . هرچند نمی خواستم هویت واقعی خودمو بهش بگم ولی اومدیم و یه جورایی می فهمید . یه تی شرت یقه هفت قرمز تنم کردم با یه شلوار سفید . که بهم میومد . هرچند همه می گفتند که من از سن اصلی خودم خیلی جوونتر نشون میدم ولی نمی شد حقیقتو عوض کرد . یه کفش شیک و مد یا مدل روز هم پام کردم و رفتم به اون پارکی که قرار بود برای اولین و آخرین بار همدیگه رو ببینیم . البته من بهش گفته بودم که ممکنه باجناقمو بفرستم بیاد چون دلشو ندارم .. اولش قبول نکرد -ناصر تو خودت گفتی که هیشکی از موضوع ما با خبر نیست -تارا عزیزم من یه جور دیگه ای قضیه رو براش تعریف کردم .. ولی شایدم خودم اومدم .. خیلی برام سخت بود دروغ گفتن به این دختر . موارد زیادی پیش اومده بود که من چیزی رو بهش نگفته باشم ولی هر وقت می خواستم یه چیزی رو بهش بگم دروغ نمی گفتم . این بزرگترین چیزی بود که بهش می نازیدم . خیلی جالب بود روزای اول همش بهم می گفت که من به تو اعتماد ندارم . حرفاتو باور نمی کنم و منم همش خودمو می کشتم تا بهش بگم و نشون بدم که باید باورم کنه و بهم اعتماد داشته باشه . آخرشم بهش گفتم عزیزم من که ازت چیزی نمی خوام انتظاری ندارم . خواسته ای ندارم که بهم اعتماد داشته باشی یا نه . مگه من اومدم خواستگاریت و بهت گفتم بنز دارم که بعدا پراید از آب در اومده باشه ؟/؟ من می خوام در این دنیای دروغ و پوچیها واست یه دوست یا آدم با احساس خوب باشم .. گاهی وقتا حس می کردم که شاید میخوام بهش نشون بدم که خیلی خوبم ولی دیدم که نه .. چه تاثیری داره که آدم بخواد خودشو به کسی که نمی شناسه و اونو ندیده خوب معرفی کنه . البته این ارزشمنده که یه آدم خوب باشه به دیگران خوبی کنه . حقه بازی نکنه . درد دیگرانو بفهمه . با اونا هم دردی کنه . سنگ صبورشون باشه و همدلی کنه ولی اگه بخواد همه اینا از روی ریا باشه درست نیست . من باهاش اون جوری بر خورد می کردم که بودم . دوستش داشتم . دیوونه اش بودم . درد های اونو درد خودم می دونستم . نمی تونستم ناراحتی اونو ببینم . هر وقت مشکلی براش پیش میومد تا اون مشکل رفع نمی شد حس می کردم که یه بار سنگینی رو دوش منه .. اون این توجه رو به من نداشت . بی خیال تر نشون می داد . شاید واسه این بود که ازم کوچیک تر بود . یک دختر مجرد بود . شایدم واسه این بود که من زیاد بهش گفته بودم که دوستت دارم . زیاد براش نغمه های عاشقونه خونده بودم . و اون بی خیال تر شده بود . با همه اینا وقتی روزی دو سه بار واژه های دوست دارم رو با بوسه های رویایی برام می فرستاد به اندازه یه دنیا بوسه و کلام عاشقونه واسم ارزش داشت . می گفتم برات آرزوی خوشبختی می کنم و حالا هم می کنم ولی می دونستم که این به قیمت عذاب خودمه .. خدای واسه چی ما رو اسیر دنیا کردی .. بابا آدم گناه کرد و ما رو انداختی پایین .. چرا به گناه بابامون ما باید بسوزیم ؟/؟ چرا آخه ؟/؟ من اونو در اختیارم نداشتم که در همچین روزی از دستش بدم . رویایی بودن و رویایی شدن .. این افیون داره منو می سوزونه . دارم نابود میشم . می خوام بمیرم .. ولی سه سال گذشت .. شاید خیلی زود گذشته باشه .. شایدم دیر . دیگه حتی نمی خواستم به این فاجعه و روز های جدایی و بی او نبودن فکر هم بکنم . نمی خواستم اونو از دست بدم . حالا واسش خواستگار اومده .. یه پسر خوش تیپ و پولدار و خونواده دار .. از اونایی که ایده آله واسه یه دختر جوون در اول زندگیش . مثل مترسک و مثل یک دلقک شده بودم و داشتم می رفتم طرف پارک . یک نامه خداحافظی فدایت شوم هم براش نوشته بودم . ..پس از یه خورده مقدمه چینی اینا رو براش نوشته بودم ....خیلی سخته برام تارا که امروز و در همچین شرایطی ازت جدا شم . دنیای پوچیه .. یه روزی آدم همین جور باید با زندگی خودش وداع کنه . اینجایی که من حالا هستم چند قدمی جلوتر از اونجاییه که تو درش قرار داری . شاید اگه قدمهامون در کنار هم بود تصادف روز گار ما رو تا این حد به هم نزدیک نمی کرد . ولی از حقیقت نمیشه فرار کرد . هیچوقت خاطرات خوش نوشتن ها یم با تو رو نمی تونم فراموش کنم . از لحظه هایی که گفتم بغلت می زنم و هر گز نتونستم این کارو بکنم . لحظه هایی که گفتم لباتو می بوسم و با نوازش موهات خودمو مثل پرنده ای آزاد در آسمان عشق و احساس احساس می کنم .. من هیچوقت به هیشکدوم از اون رویاهام نرسیدم . حقم ندارم که برسم . تو ارزشت خیلی بالاتر از اینهاست . امروز تو به سوی سر نوشت خودت میری .. با کسی که هم طراز توست عهد می بندی . هیچ عهدی محکم تر از عهد تارای دوست داشتنی نیست . تارای خوب و مهربون . من هرگز روز های خوب با تو بودنو نمی تونم از یاد ببرم .. دیگه نمی تونم وارد صفحه چتم بشم . دیگه وارد اون ایمیلم نمیشم . دلم گرفته تارا . دلم گرفته . خوشحالم که درست تموم شده . خوشحالم که داری به اون خوشبختی و رفاهی که حقته می رسی . تو جوونی .. حقته که جوونی کنی و زندگی . درسته که من هنوزم پیر نشدم ولی بین من و تو از زمین تا آسمون تفاوته .. من راستش روم نشد امروز بیام اینجا تا از نزدیک منو ببینی .. شاید همین دور و برا یه گوشه ای پنهون شده باشم تا چهره قشنگ تو رو ببینم . چهره ای که هر طوری باشه برام زیبا ترینه . شاید بگی چون من از تو سنم بیشتره این طور حرف می زنم ولی نه این طور نیست . گاهی وقتا دنیای مجازی آدم خیلی حقیقی تر واقعی تر از هر حقیقت و واقعیتی میشه . من اینارو از ته دلم میگم و با تمام وجودم دوستت داشته خواهم داشت . حتی امروز که میری قلبتو به شریک زندگیت بسپاری بازم دوستت دارم و فردا و فردا ها هم همچنین . نمی تونی منو محکوم کنی . کسی را به خاطر اندیشه ها و احساساتش نمیشه محکوم کرد . چند تا هدیه واست فرستادم . اونا رو ازم قبولش کن . بذار دلم به این خوش باشه که اگه یه وقتی اونا رو دیدی به یاد این بیفتی که یکی هست که همیشه به یادته و تا آخرین لحظه زندگی به فکرته . یکی که همیشه دوستت داره و به این فکر می کنه که چی می خوری و چی می پوشی و از نظر جسمی و روحی در چه وضعیتی هستی . یکی که فقط تو رو به خاطر خودت دوست داره . یکی که اگه تب کنی می میره .. یکی که اگه با سکوت خودت صداش کنی اونو با آهنگ یه فریاد می شنوه . .... یه خورده دور و برمو نگاه کردم . در یکی از پارکهای تهران وعده داشتیم . جز یه دختر هیشکی دیگه رو در اون فضایی که قول و قرار کرده بودیم ندیدم . اون باید همون تارای من بوده باشه . البته اون که تارای من نیست من خودم طبق عادت و واسه دلخوشی خودم اینومیگم . راستش زیاد دقتی به مانتوش نداشتم ولی صورت سفید و کشیده و لاغرشو که جذاب هم به نظر می رسید خوب ورانداز کردم . رفته بودم تو فکر . پس این همونی بود که چند سال باهاش چت می کردم ؟/؟ اگه چند سال بزرگتر بودم می تونستم باشم جای پدرش . حالا هم می تونستم باشم . ولی خب به شرطی که در 15 یا 16 سالگی متاهل می شدم . دلم می خواست فرار کنم و به دنیای مجازی خودم پناه ببرم . خجالت می کشیدم . حتی اگه یک در صد هم می خواستم بگم من همون ناصرم پشیمون شده بودم . با ترس و لرز رفتم جلو .. دوباره بر گشتم عقب . شانس آوردم که سرش پایین بود و دیوونه بازیهای منو ندید . ادامه دارد ..............نویسنده .......................... ایرانی



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#135 | Posted: 6 Oct 2012 01:13

پایان یک رویا ۳

چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم تو حس . آخه عادت نداشتم دروغ بگم . .. -ببخشید تارا خانوم ؟/؟ یه جور مخصوصی نگام کرد که تنم لرزید ولی به زور بر خودم مسلط شدم . -ببخشید ناصر خان نتونستن تشریف بیارن . یعنی گفتن تارا خانوم خودشون در جریان هستند .. واسه همین من از طرف ایشون این وسایلو آوردم خدمت شما .. تارا به طرز عجیبی نگام می کرد . از کفش تا فرق سرمو یه دیدی زد و سری تکون داد و گفت باشه .. -ناصر خان خیلی سنگین تشریف دارن .. خیلی مراقب بودم تا چشام تو چشای تارا نیفته . نمی تونستم دروغو تو چشای خودم قایم کنم . احساس شرم می کردم . ولی تارا می خواست از خونه دلم پر بکشه . یا بهتره بگم منو از خونه دلش بپرونه . سعی کردم مردمک چشامو همش بگردونم . یا هوا و زمینو نگاه کنم . ولی تارا خیلی ناز بود . وقتش نبود که در این لحظات گریه کنم . اشکامو نگه داشته بودم برای وقتی که ازش خداحافظی کردم . حالا این که اون منو نشناسه مهم تر از همه اینا بود . .....واما بشنوید یا می شنویم از زبان تارا ....... در دنیای چت و مجازی باهاش آشنا شدم . راستش اولش فکر نمی کردم که متاهل باشه . من قبلا با یکی دو تایی چت داشتم ولی دنیای دروغ و حقه بازی و نیرنگ اونا منو از هرچی پسربود بیزار کرده بود . هر چند اونا رو ندیده بودم ولی صحبتای تلفنی و این که شماره همو داشتیم می رفت تا برای من دردسر ساز شه . هرچند به اون بچه ننه عادت کرده بودم ولی از بس حالمو گرفته بود که منو از همه چی بیزارم کرده و اعصابمو به هم ریخته بود تا این که با این یکی آشنا شدم . فکر نمی کردم زن داشته باشه . ولی از اونجایی که خیلی مودب بود و حس کردم می تونه درکم کنه دوست داشتم باهاش هم کلام شم . برام حرفای عاشقانه می زد . می گفت دوستت دارم . با این که یه خورده خنده ام می گرفت و می دونستم دنیای من و اون به هم نمی خونه و نمی خوره ولی از این که این کلمات عاشقونه رو واسم می نوشت و بهم توجه می کرد لذت می بردم . دلم می خواست باهاش حرف بزنم . وقتی باهاش آشنا شدم که داشتم کارشناسی رو تموم می کردم . بعدشم که در کارشناسی ارشد رشته برق یکی از دانشگاههای تهران قبول شده و از اصفهان اومدم تهران بازم به هم صحبتی با اون ادامه دادم . اون واسه محبت کردن وقت بیشتری داشت و منم شاید یکی رو می خواستم که که در کنارش گذشته تلخ مجازی خودمو فراموش کنم و یا این که رفیق تنهایی هام باشه . اون همش از این می گفت که بهم نیاز داره .. من با این که دقایق بسیاری از روز رو بهش فکر می کردم ولی می دونستم به جایی نمی رسیم . اوایل صحبت با اون برام هیجان بیشتری داشت . هر چه بیشتر بهم محبت می کرد من یه خورده بی خیال تر می شدم ولی دلیل نمی شد که دوستش نداشته باشم ولی اون ابهت و هیجان اولیه رو برام نداشت .هرچند یه وابستگی عجیبی بهش پیداکرده بودم . درسم تقریبا تموم شده بود . واسم خواستگار اومده بود . مغزم پربود از صحبتهای سه ساله با اون . راستش دیگه به کس دیگه ای فکر نمی کردم و اصلا فرصت فکر کردن نداشتم . شاید اونم یه جورایی کسی شد برام و همدمی که به عنوان یه جنس مخالف بتونه رفیقم باشه و باهاش درددل و مشورت کنم . شاید اگه شرایط به گونه ای دیگه رقم می خورد می تونستم عاشقش باشم . نمی دونستم خودش میاد یا باجناقشومی فرسته . از این کارش تعجب کردم . بهم می گفت هیشکی از این موضوع خبری نداره . آدم هر چی با باجناقش صمیمی باشه امکان نداره بهانه دست با جناقش بده . سر در نمی آوردم .البته در این سه سالی سه هزار بار گفته بود که من هیچ بار باهات روبرو نمیشم . شاید راه دیگه ای نداشت و یه چاخانهایی هم پیش با جناقش کرده باشه . سعی کردم قشنگ ترین مانتومو بپوشم . یه آرایش خیلی خفیف و مختصر کردم که نه سیخ بسوزه و نه کباب . یه روژقرمز خوشرنگ لبامو در کنار صورت سفیدم خوشگل کرده بود . بالاخره یکی اومد . ازم عذر خواهی کرد . گفت من باجناق ناصر هستم و اسمم سعیده .. تو دلم گفتم به من چه مربوطه .. نمی دونم چرا تو چشام نگاه نمی کرد و همش سرشو پایین مینداخت . شاید از ادبش بود . یک لحظه یادم اومد که یه وقتی که حرف نداشتیم بزنیم اون از با جناقش می گفت که خیلی قلدر و قوی هیکله خلاف خودش که شصت کیلوهم نمیشه .. غلط نکنم باید خودش باشه .. مارمولک می خوای منو گول بزنی ؟/؟ ناصر حالا میای پیشم فکر کردی می تونی رنگم کنی ؟/؟ کور خوندی .. وقتی نامه و هدایا رو از دستش گرفتم و کارت شارژو که دیدم و اون دو تیکه جواهرو دیگه دلم نیومد به روش بیارم که شناختمت . شاید از این که اونو در این موقعیت ببینم سختش باشه و عذاب بکشه . همین جوری میخ روبروم وایساده بود . چهره ای معمولی داشت . قیافه اش بد نبود . شاید پنج شش سال کوچیک تر از سنش نشون می داد . بفرمایید بشینید . من یه گوشه نیمکت و اونم گوشه دیگه اون نشست . نامه رو خوندم .. دلم یه جوری شد . منم بهش عادت کرده بودم . تا یکی دو سال اول همش بهش می گفتم هنوز باورم نمیشه که دوستم داشته باشی . بهت اعتماد ندارم و امروز داشت به این صورت باهام خداحافظی می کرد . دلم گرفته بود . یه چیزی به دل منم چنگ انداخته بود ولی حس می کردم اون ازم خیلی گرفته تر و ناراحت تره . گاهی بهم می گفت که تو نمی تونی عاشق بشی . واست زوده تو هنوز بچه ای . این حرفارو بیشتر وقتایی می زد که من کمتر بهش توجه می کردم . آخه خیلی درس داشتم . نمی خواستم حواسم پرت شه .. اون گاهی زار می زد و بهم می گفت فقط دو کلمه درروز .. ولی من باهاش مخالفت می کردم و از درسم می گفتم . آخه آخرای درسم بود و کنکور کارشناسی ارشد هم داشتم ولی لجبازیهاش باعث می شد که هر وقت بهش می گفتم سی روز در میون باهات تماس نمی گیرم کاری می کرد که به سی ساعت هم نکشه . آخه دوستش داشتم . دلم نمیومد ناراحتش کنم . می دونست که دوستش دارم می دونست که که خیلی مهربون و دلسوز و احساساتی ام . زیر چشمی نگاش می کردم . شاید این اولین و آخرین دیدار ما بود . چقدر دلم می خواست به من می گفت که ناصره تا خیلی راحت تر با هم حرف می زدیم . همون ناصرلجباز همونی که مثل بچه ها ازم می خواست که عاشقش باشم و بهش بگم دوستش دارم . گاهی خسته ام می کرد . گاهی از دیوونه بازیهاش خوشم میومد . بارها و بار ها فکر می کردم که رابطه مون تموم شده ... با هم سر این که من کم لطفم با هم بحثمون می شد .. یک ساعت با هم چت می کردیم که چرا روزی دو دقیقه بهش محبت نمی کنم و براش اس نمیدم .. آخرش که آشتی می کردیم خنده امون می گرفت .. من از اون دیوونه تر بودم . نمی دونم آیا این دوران زود گذشت یا دیر . بالاخره گذشت . هیچوقت دلشو نداشتم چند روز ازش بی خبر باشم . اون می گفت بیشتر دوستم داره . چون دلشو نداشت چند ساعت ازم بی خبر باشه . دیگه می دونستم منظور حرفاشو . هر وقت می خواست عصبانی یا تحریکم کنه و موضوع رو به نفع خودش برگردونه می گفت تو عاشق شدنو بلد نیستی . هنوز عقل و سنت به اون حد نرسیده که عاشق شی .. هر بارم که این حرفو می زد حرصم می گرفت .. ولی هر دومون لحظه ها رو شکار می کردیم . چقدر دلم می خواست تو چشاش نگاه کنم . با این که می دونستم به آخر خط رسیدیم . -ببخشید من نمی تونم اینا رو قبول کنم -ولی ناصر بهم گفته هدیه رو از شما پسش نگیرم . حالا این دفعه رو بگیرین . می دونم شما نیاز ندارین . داشتم به این فکر می کردم که این طلاها رو به چه بهونه ای ببرم خونه . بگم با کدوم طلا عوضش کردم . من پول خریدشو نداشتم . درسته بابام می تونست صد تا از اینا رو واسم بخره ولی من خودم نمی تونستم .. دلم براش سوخت . خیلی ساده تر از اونی بود که فکرشو می کردم . دلم برای حرفاش تنگ می شد . دیوونه واسه چی بهم دروغ گفت ؟/؟ توکه نیومده بودی خواستگاریم این قدر خجالت بکشی .. عادت کرده بودم به این که وقت و بی وقت باهاش چت کنم .. صرف نظر از کل کل کردنها واسم حرفای شیرین و عاشقونه می زد . چقدر حرفاش آرومم می کرد . دلم واسه دیوونه بازیهاش تنگ میشه -ببینید به ناصر خان بگین که من جواب نامه شو امشب می فرستم به ایمیلش .. یا برای آخرین بار میام تو چت .. ازدست درس خلاص شده بودم . فعلا دیگه نمی کشیدم برم دنبال دکترا . می خواستم استراحت کنم . این پسره که چه عرض کنم آقاهه به محض این که بهش گفتم خواستگار واسم اومده طوری بدنش لرزید و رفت واسم آرزوی خوشبختی کرد و کادو هم خرید که انگاری من همین الان به خواستگارم جواب مثبت داده باشم .. جدایی از اون برای منم خیلی سخته .. اگه زن نداشت و یه خورده جوون تر بود و خوش تیپ تر و پولدارتر شاید به هم می رسیدیم . اهل هیچی نبود . درسته که آدما رو نمیشه با چت کردن شناخت . ادامه دارد ..............نویسنده .......................... ایرانی



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#136 | Posted: 6 Oct 2012 01:15

پایان یک رویا ۴ ( پایانی )

از این نظر که خیلی از اونا صادق نیستند ولی اون اگه جنسش خرده شیشه داشت می تونست از همون اول بگه من مجردم . و به نوعی بخواد باهام طرح دوستی مستقیم تری بریزه . بنده خدا همش به چند تا کلام عاشقونه دلش خوش بود . این سه سالی سیصد هزار بار جمله دوستت دارم رو بهم گفت و منم سی هزار بار این جمله رو تحویلش دادم . حساب قهر و آشتی های الکی ما از دستم در رفته .. نه اون دوست داشت بره و نه من . نمی دونم چرا با این که خیلی ازم بزرگتر بود ولی پیوستگی و دلبستگی خاصی نسبت به اون احساس می کردم . اونو خیلی ساده تر از اونچه که تصور می کردم یافته بودم وخیلی غمگین تر از خودم . شاید من برای شادی و شاد بودن و استفاده از زندگی فرصت خیلی زیاد تری نسبت به اون داشتم ولی اون شادی و آرامش خودشو در من می دید . شاید . می خواست حس کنه که به روز های اوج گذشته بر گشته و شاید اون جوری که ادعا می کرد عاشق و شیفته اخلاق و رفتار و مرامم شده بود .. همیشه از این می گفت که دوست داره بغلم کنه . سرمو رو سینه اش بذاره نوازشم کنه .. با موهام بازی کنه .. می شد با ماشین رفت جایی و او همه این کارا رو انجام بده .. دلم می خواست این آخرین لحظات این آرزوشو بر آورده کنم . دلم می خواست تو چشاش نگاه کنم ببینم به چی فکر می کنه . انگار وقت رفتن بود . حس کردم که کوهی از اندوه و اشک روبروم وایساده .. -ببینم برای ناصر خان ناراحتی ؟/؟ اون می دونه چه باجناق خوبی مث تو داره ؟/؟ فقط یادت نره بهش بگو که امشبم بره نت و به عنوان آخرین کلام آخرین پیام یه حرفایی باهاش دارم . یه لحظه هنگام وداع حس کردم که نتونستم بر خودم مسلط شم . باورم نمی شد که برای همیشه می خواد بره و این آخرین لحظه ایه که داریم همدیگه رو می بینیم . بدون این که به روی هم بیاریم . تازه اونم فکر می کنه سرم شیره مالیده . مچ دستشو گرفتم . می دونستم از این که اون فکر می کنه که من نشناختمش کار اشتباهی کردم که دستشوگرفتم .. حتما میگه چه دختر پرروییه ولی می خواستم از طریق چت به روش بیارم که دستش پیشم رو شده . یهو یکه خورد . واسه چند ثانیه سرشو بالا گرفت و چشاش تو چشام افتاد .. با خودم گفتم ناصر خودتی من این نگاه رو می شناسم . سه ساله باهاش زندگی کردم . سه ساله حرفای دلشو خوندم . سه ساله می دونم ذره ذره نیاز هاش چیه .. همون چند ثانیه تمام درد های درونشو خوندم . کاری ازم بر نمیومد . واقعیت یعنی درد جدایی .. یعنی تلخی و پایان یک رویایی که ازآغاز می شد حدس زد که آخرش جز یه کابوس نمی تونه باشه ولی هردومون شیرینی لحظه های عشق ودوستی رو می خواستیم .. واسه این که دیگه حتی واسه چند ساعت هم که شده سوءتفاهم زیادی درش ایجاد نشه دستمو کشیدم .. خداحافظی کردیم .. اونو با نگام تعقیب می کردم . هر چند لحظه درمیون سرشو بر می گردوند و بهم نگاه می کرد . ناصر دیوونه سر کی داری شیره می مالی ؟/؟ داری میری و تازه دارم بهت اعتماد می کنم که ساده ترین ساده هایی .. چقدر عاشق سادگی و پاکدلی مردونه هستم . دستمو گذاشتم رو سینه ام . یه آهی کشیدم تارا ناراحت نباش . سر نوشت این بوده . اون داره میره سمت زندگیش و تو هم داری میری به دامن اون زندگی که دوست داری و حقته ولی ای کاش حداقل ده سال جوونتر بود .. مجرد بود .. حالا یه جوری با زندگی متوسط اون کنار میومدم ولی بابام راضی نمی شد .. تارا بهش فکر نکن دیگه همه چی تموم شده .. می خواستم برای اولین و شاید آخرین بار به خاطرش اشک بریزم .. ولی جای مناسبی نبود . ... واما دوباره می شنویم از زبان ناصر خان .... خیلی سختم بود که نقش باجناقمو بازی کنم . بعضی وقتا حس می کردم که اون یه جورایی داره بازیم میده و همه چی رو فهمیده .. ولی اگه همه چی رو فهمیده و به روم نیاورده نشون می ده که چقدر دوستم داره و به شخصیت من احترام میذاره ..اونا تو تهرون خونه داشتند . قرار بود خواستگاری همون شب توی تهرون و خونه شون بر گزار شه .. یه حرکتی کرد که اولش یکه خوردم و ناراحت شدم ولی یه جوری نگام کرد که دو تا معنی می شد ازش استنباط کرد .. اون دستمو تو دستاش گرفت .. یا منو شناخته و شایدم این جوری راضی تر شده باشم و یا نشناخته و زبونم لال به اونی که فکر می کرده باجناقمه نظر داشته .. نه نه .. تارای من این جوری نیست . یعنی اون از این تیپ شش در هشت من خوشش اومده ؟/؟ سن براش مهم نیست ؟/؟ بی خود از اول خودمو معرفی نکردم ؟/؟ نه من تارای نجیب خودمو می خوام .. نه باید منو شناخته باشه .. شایدم بی منظور دستمو گرفته و حواسش پیش من حقیقی رفته .. بااین حال پشت سرمو نگاه می کردم و می دیدم که اونم با نگاش داره تعقیبم می کنه .. رفتم لای درختا . یه گوشه خلوت تا راحت اشک بریزم . هیشکی جز خدا و آسمون آبی لای درختا و خود درختا و چمنها شاهد اشکام نبوده و زار زار می گریستم . دیگه همه چی تموم شده بود . باورم شده بود که اون مال منه .. البته در دنیای خیال .. دلم گرفته بود . قبلا هر وقت دلم می گرفت تارا میومد کمکم .. اگه ازش دلخور می شدم خودش از دلم در می آورد . تارا خیلی خوب بود . دوست داشتنی و بهترین .. مهربون .. دلم می خواست همیشه بدونم که دوستم داره . وقتی که چند روز یا حتی چند ساعت بی خبرم می ذاشت, حرص می خوردم .. اون شب رفتم تو اتاق خودم . حال و حوصله هیشکی رو نداشتم . سر درد رو بهونه کردم و می خواستم ببینم تارا به عنوان آخرین پیام چی واسم نوشته .. اون حقش خیلی بیشتر از ایناست که من علافش کنم . ولی احساس گناه هم می کردم . اگه یه خورده عاشقم شده باشه چی ؟/؟ چرا من بهش دروغ گفتم .. چرا . اگه بفهمه میگه حتما دوستش نداشتم ولی به روم نیاورده .. تارا چرا نزدی زیر گوشم .. چرا تو این قدر خوبی که من باید حسرت از دست دادن تو رو بخورم ؟/؟ تارا دوری از تو رو چه جوری تحمل کنم ؟/؟ من بدون تو می میرم . تارا من می میرم .. اونو در کنار خواستگارش تصور می کردم .. با لبخند های اول آشنایی و صدای خوشحالی مهمونا .. دلم می خواست سرمو بکوبم به دیوار .. ناصر این کارو نکن . مگه تو خودت نگفتی که خوشبختی تارا رو می خوای ؟/؟ مگه تو نگفتی که اون بالاخره مال یکی دیگه هست ؟/؟ مگه تو نگفتی که به خاطر شادی اون شاد میشی ؟/؟ پسر بخند . پاشو شیرینی بخور . عشق تو داره خوشبخت میشه ..خود خواه نباش . بد جنس نباش . سالها پیش وقتی که تو در این زمان از زندگیت داشتی لذت می بردی اون هنوز واسه خودش آرزوها داشت و از این لذتها چیزی نمی دونست .. خود خواه نباش بذار زندگیشو کنه .. تو هیچ حقی نسبت به اون نداری .. سالها اونو علاف بازیهای کامپیوتری و خود خواهی خودت کردی . دیگه وقتشه که دست از سرش برداری .. حرف زدن با خودم ادامه داشت .. ناصر! ولی تارا هم می خواست .. هر بار قهر می کردی اون نازتو می کشید دلش واست می سوخت . دوست نداشت ازش جدا شی .. ..خب اونم یه دیوونه ای مثل تو .. بعد به خودم گفتم اگه تارا بشنوه این شوخی رو باهاش کردم یه چیزی بهم میگه .. پای کامپیوتر نشستم تا شب شه .. چشامو از صفحه مانیتور بر نمی داشتم . رفته بودم رو قسمت چت . یهو ساعت دو نیمه شب دیدم سلام کرده .. سلامشو دیدم .. حتما مهمونا رفتند و نامزد کرده یا شیرینی خوردن .. دیگه همه چی تموم شده بود . دلم لرزید . می ترسیدم جمله بعدی رو بخونم ولی جمله بعدی وجود نداشت . بهش تبریک گفتم . چیزی نگفت . -ازت یک سوال دارم ناصر بهم دروع نگو . کاریت ندارم فقط بگو آره یا نه -امروز تو بودی پیشم ؟/؟-آره -برو نامه امو تو ایمیلت بخون من منتظرتم .. رفتم و نوشته شو خوندم .. .. خیلی مفصل نوشته بود ولی خلاصه اش به این صورت بود .. پسر تو هیچوقت هنر پیشه خوبی نمیشی .. سرم کلاه گذاشتی و دلمو دزدیدی ولی دیگه توی روز روشن که نمی تونی سرمو کلاه بذاری و بگی من با جناق من هستم .. فکر کردی پس از این همه مدت من هنوز بوی تو رو احساس نمی کنم ؟/؟ سرتو انداختی پایین که من چشاتو نبینم ؟/؟ چی فکر کردی ؟/؟ فکر کردی من ناراحت نیستم ؟/؟ فکر کردی دوستت ندارم و بهت احترام نمی ذارم ؟/؟ فکرکردی تحقیرت می کنم ؟/؟ من تو رو به خاطر خودت خواستم . با همه کم و کاستیهات .. برام کاملترین بودی ........... وقتی نوشته هاشو می خوندم هر لحظه بیش از لحظه پیش حس می کردم که چقدر دوستش دارم . این چند سالی تا به این حد بهم اظهار محبت نکرده بود .. دختر تو داری شوهر می کنی .. چطور این همه مطلب واسم نوشتی . چطور تا این حد بهم اظهار محبت می کنی ؟/؟ چقدر وقت درس خوندنت بدون این که بخوام اون اوایل حالتو می گرفتم .. آخه تارا من همینارو می خواستم .. می خواستم بهم بگی که دوستم داری ..عاشقمی .. ولی آخرش چی شد ....تارا یه قسمت دیگه نوشته بود که ناصر مهربون و با شخصیت من ! خودتو مقصر ندون .. منم دلم می خواست با تو باشم . شاید می خواستم باور کنم که در دنیای بدیها دنیایی که مرداش بیشتر خیانتکارن یه آدم مهربون و با وفا هم پیدا میشه و به هر حال منم بهت دل بستم .. شاید کار ما اشتباه بود ولی هردومون از این اشتباه لذت بردیم و درس گرفتیم .. سه سال در نهایت ادب و نزاکت با هم حرف زدیم و عشق ما از تصوربوسیدن و بغل کردن جلوتر نرفت .. بوسه هایی در خیال .. ناصر منم دوستت دارم .. تا آخر زندگیم تا وقتی که نفس می کشم تا وقتی که می بینم و حس می کنم . سهم من از این دنیا هر چی که باشه همیشه در قلب من سهمی خواهی داشت و من امیدوارم که جای منو تو قلب خودت هرگز به کس دیگه ای ندی ... درپایان ازم خواسته بود که چت کنیم . دست و پام می لرزید اصلا از نامزدی خودش نگفته بود شاید می ترسید من ناراحت شم . .. من و تارا شروع کردیم به چت .. -ناصر یادت میاد همیشه واسم داستان بلدرچینو می گفتی که هرروز منتظر بود دهقان بیاد خونه شو در میان مزرعه خراب کنه تا زمینش واسه کشت سال دیگه آماده شه ؟/؟ اون بلدرچین تو بودی و مزرعه , عشق تو .. شایدم دهقان من بودم و شایدم دست سرنوشت -آره می دونم تارا .. چقدر خوب داری یه خبری رو که می ترکونه به آدم میدی .. آره می دونم خونه بلدرچین خراب شده -ناصر نشد که از شر من خلاص شی . امیدوارم از این خبر بد ناراحت نشی . این خواستگار مطلوب نبود مقبول نیفتاد -باورم نمیشه .. باورم نمیشه .. یعنی تو هنوز آزادی .. می تونی بازم بیای و شبا با هم چت کنیم ؟/؟ یعنی رویای من هنوز تموم نشده ؟/؟ -دیوونه چند بار بهت بگم بگو ما رویای ما .. -ولی بالاخره یه روز که تموم میشه .. -حالا تا اون روز .. می دونی من تصمیم گرفتم که به درسم ادامه بدم و دکترای خودمو بگیرم ومی دونم موفق میشم حتی اگه چند سال طول بکشه .. و تا اون موقع هم قصد از دواج ندارم -جدی میگی ؟/؟ -شوخیم کجا بود .. به شرطی که باهام راه بیای و هی نق نزنی که به من محبت کن . هر دقیقه ثانیه بیا رو چت .. ممکنه گاهی وقتا تا دوروز نیام . باید در کنکور قبول شم .. من می تونم می تونم قبول شم -آره تارا حتما قبول میشی . حتما .. تارا نمی دونی چقدر خوشحالم .. چقدر .. -آهای کی بهت گفته واسم کارت شارژبفرستی ؟/؟ من با این طلاها چیکار کنم ..؟/؟ -بهم پسش نده .. تو این چند ساله هیچی ازم نخواستی .. چقدر سر این کارت شارژبا هم دعوا افتادیم ؟/؟ دلم می خواست درآخرین روز این طلسمو بشکنم . -ولی حالا که آخر نشده . تارااینارو داشته باش دوستت دارم خواهش می کنم دلمو نشکن .. -ولی همه اینا رو قایم می کنم . -قربونت .. تارا باورم نمیشه .. حس می کنم بیست سال جوون شدم .. -ناصر شاید باور نکنی منم به اندازه تو خوشحالم .. خوشحال و نمی دونم دیگه چی بهت بگم .-تارا تارا تارا راستشو بگو آیا به خاطر منم بود که یه خورده بازم کوتاه اومدی ؟/؟ -یه تیر دو نشون کردم دیگه . حالا این قدر خودتو نگیر . -تارا می تونم یه چیزی ازت بپرسم ؟/؟ -بپرس -اگه شرایط ما جور بود و موانعی نبود و من و تو در یه جزیره تنها بودیم و هیشکی دیگه هم نبود تو باهام ازدواج می کردی ؟/؟ -تو دوست داشتنی ترین دیوونه دنیایی . تو که خودت می دونی من جز تو هیچ مرد دیگه ای رو دوست ندارم . جزیره کجا بود توی همین دنیای شلوغ خودمون هم بهت بله رو میگم .. شاید تو خیلی چیزارو نتونی بهم بدی ولی یه چیزی رو داری که خیلی ها نمی تونن بهم بدن و من ته دلم اونو از تو می خوام واون سادگی و پاکی و صداقته -تارا فکر می کنی برسه زمانی که رویای عشق من و تو آخرش به خوشی ختم شه ؟/؟ -چرا که نه .. بازم دوباره رفتیم تو خط یک رویا .. هردومون می دونستیم که بازم یه بازی دیگه رو شروع کردیم یا بهتره بگم داریم به همون بازیمون ادامه میدیم .. ولی من اون شب خوشبخت ترین مرد دنیا بودم هنوز خونه بلدرچین خراب نشده بود ... پایان .. نویسنده .. ایرانی




طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#137 | Posted: 10 Oct 2012 18:24

خواهر خوب و خوشگلم 2

بالاخره اون روز رسید . من رفتم حموم و به اصطلاح پاک شدم . مامان ولم نمی کرد می خواست هر طوری شده کاری کنه که عبادت رو شروع کنم . قبلا همه چی رو به من یاد داده بود ولی من زورم میومد واسه عبادت صبح زود از خواب پا شم . بگذریم . شب اول من و تارا رفتیم که بخوابیم . می دونستم که خوابم نمی گیره . یه جورایی حس می کردم که به دست مالی های اون و توجهش عادت کردم . چشامو بهش می دوختم . خجالتم میومد که بهش بگم بازم دستاشو بذاره رو سینه هام . بازم به کوسم یه نگاهی بندازه . روم نمی شد . اونم داشت با نگاهش منو می خورد . شایدم یه حسی مث حس منو داشت . هوا گرم بود . هنوز کولرا رو نداده بودیم سرویس . واسه همین لباسامو تا اونجایی که می شد کم کرده بودم . با یه لباس زیر دخترونه یه سره که تا زیر باسنم می رسید دراز کشیدم . -ترانه .. مطمئنی که دیگه خونریزی نداری ؟/؟ اون وقت اگه ندونی و مامان صبح از خواب بیدارت کنه و بخوای که عبادت کنی گناه داره .. -نه تارا جون دیگه خون نمیاد .. -تشخیصش دقت می خواد . تو باید دستتو بذاری رو کوست خوب بررسی کنی و ببینی یه اثری از خون می بینی ؟/؟ یه خورده سخته .. -خواهر جونی خیلی زحمتتو این روزا زیاد کردم می تونی تو این کارو برام انجام بدی ؟/؟ برق خوشحالی رو تو نگاه تارا می دیدم . اون روز اصلا به این فکر نمی کردم که تارا ممکنه این حرفا رو به خاطر هوس و میل خودش گفته باشه ولی بعد ها وقتی که بزرگتر شدم و عقلم بیشتر می رسید متوجه شدم که اون اینا رو به خاطر خودشم گفته . چون یه جورایی می خواست با همون چند حرکت اول منو به هوس بیاره و یه جورایی خودشو به من بچسبونه . خودشم لباسای خودشو در آورد وبا یه تاپ و یه شورت جلوم بود . بازم شورت من رفته بود زیر لباس زیرم ولی پاهای هر دو تامون لخت بود . نمی دونم چرا حس می کردم که از تماشای اندام تارا لذت می برم . -دراز بکش بینم .منم دراز کشیدم و اونم شورتمو آروم از پام کشید پایین . پاهامو به دو طرف باز کردم . کف دستشو گذاشت رو کوسم . حس کردم لذت زیادی می برم . یه احساسی که دلم نمی خواست دستشو از رو کوسم ورداره . دوست داشتم همین جوری باهاش بازی کنه . احساس کردم که کوسم خیس شده . -تارا داره خون میاد ؟ /؟ یه چیزی انگار رو دستت ریخته . اصلا حوصله شو ندارم دوباره نوار بذارم روش .. خندید و گفت رو چی ترانه ؟/؟ اسمشو ببر من و تو که دیگه غریبه نیستیم . من که دیگه پسر نیستم . -همون نازمو میگی ؟/؟ بهش میگن ناز -قربون خواهر ناز خودم بشم . ولی خودمونیم این فقط یه وقتایی ناز میشه . خب همیشه نازه . اما اسم اصلی اون کوس هست و تو خودتم می دونی .. صورتم سرخ شده بود . نترس اینی هم که دست منو خیس کرده خون نیست یه ترشحات و موادیه که در اثر فعالیت زیاد هورمونهای جنسی بعد از دوران بلوغ اگه یه تحریکاتی صورت بگیره خودشو در ناحیه کوس و روی کوس نشون میده .. وای این تارا دست بر دار نبود . -با این حال ترانه جون من چند بار دیگه دستمو همین جوری روی کوست می کشم تا مطمئن مطمئن شیم که اثری از خون نیست و تو هم گناه نمی کنی و توی آتیش جهنم نمی سوزی . هر دو سه بار که کف دستشو رو کوسم می کشید اونو می آورد بالا و بهم نشون می داد می گفت ببین رنگ خون رو نمی بینی همه مال اینه که یه جورایی داره خوشت میاد . چشامو بسته بودم و دوست داشتم در این حالت بخوابم . بدنم سست شده بود . دلم تند تند می زد . می دونستم اون لحظه اگه برم جلو آینه صورتم یه رنگ پریدگی خاصی به خودش گرفته . وقتی تارا لباس خوابمو داد بالا و اونو از سرم در آورد دیگه از خجالت داشتم می مردم . رفت و درو از داخل قفل کرد . تاپ خودشم در آورد و شورتشم همین طور . واییییی نهههههه خواهر خوشگل و خوش بدن من جلوی من این جوری لخت ؟/؟ وای من بازم داشتم آب می شدم . می خواستم بهش بگم بده .. خوب نیست . هم روم نمی شد و هم خواهر بزرگترم بود و ازش حساب می بردم . یادم میومد که تا چند وقت پیش از این جریانات همش با هم دعوا داشتیم . رو وسیله ها ..رو ساعت تماشای بر نامه های تلویزیون و استفاده از چیزای عمومی .. هرکدوممون دوست داشتیم خودمونو بیشتر تو دل بابامون جا کنیم . ولی مدتی بود که اون باهام خیلی صمیمی شده بود . دیگه کاری به این کارا نداشت . همه چی رو دیگه واسه خودش نمی خواست .. دیگه دوست نداشتم اون تارای خشن بر گرده . خواهر خوب و قشنگم منو بغلم زد و لباشو گذاشت رو لبام . راستش از این که یکی لبامو ببوسه یه جوری می شدم ولی وقتی اون یه دستشو گذاشت رو کوسم و یکی دیگه رو رو سینه ام دیگه بی اندازه بی حس شده بودم و اصلا منی که از بوسه لب به لب نفرت داشتم خودم لبای تارا رو میک می زدم . داغ شده بودم . حتی زبونمو در آورده میذاشتم تو دهنش و دنبال زبونش می گشتم که زبونش بزنم . چقدر این کار بهم مزه می داد . یعنی همه این تغییرات در این چند وقتی در من به وجود اومده ؟/؟ هرچند خیلی هم بی حوصله بودم ولی حالا این بی حوصلگی های من واسم یه حال و هوای دیگه ای رو به ارمغان آورده بود . خواهرم لباشو از رو لبام ورداشت زیر گلو ی منو آروم آروم بوسید و رفت به طرف سینه های خیلی کوچولوم . اون روزا خیلی راحت تو دهنش جا می شد . حتی می تونست دو تا سینه رو با هم بذاره تو دهنش . .... ادامه دارد .. نویسنده .. ایرانی



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#138 | Posted: 12 Oct 2012 01:51 | Edited By: aredadash

مامان حشری دراینترنت ۱

من 47 سالمه . اسمم فیروزه هست و با پسر 15 ساله ام فرید تو یه خونه ویلایی خیلی بزرگ تو یکی از نقاط شمالی تهرون خودمون زندگی می کنم . حدود یه سالی میشه که شوهرم یعنی بابای فرید مرده . منم از اونجایی که خیلی هات و حشری بودم هنوز چهل روز نشده هوس رابطه با مردای دیگه به سرم افتاد ولی این فرید اکثرا موی دماغم بود . خیلی خوشگل و خوش اندام هم هستم . با سینه هایی درشت و سایز 75 و باسنی که وقتی راه میفتم تو خیابون یه جوری اونو می گردونم که اونایی هم که نمی تونن ببینن خوب ببیننش . صورتم گرد و سفید و در هر حال دروغکی گفتم شناسنامه مو گم کرده المثنی گرفتم . اولی رو طوری دستکاری کردم که ده سال منو کوچیک تر معرفی کنه که اگه یکی بیاد و بذارم جلوش فکر نکنه داره با یه 47 ساله طرف میشه چون خیلی اهل حال بودم وبعد هم با یه فتوکپی قلابی و یه سری کارای دیگه و پارتی و ..یه شناسنامه گرفتم که ده سال کوچیکترم نشون بده . دختر م 22 سال داشت و شوهر کردو رفت شهرستان . بگذریم حالا ریزه کاریهاشو ول می کنیم میریم سر اصل مطلب . شوهرم سرهنگ باز نشسته بود و کلی هم حقوق می گرفت و مشکل مالی نداشتم . پسر همسایه مون که دانشجو بود و کار هم می کرد اومده بود تا مثلا نقاشی اتاقامو ردیف کنه ولی با یه نگاههایی که بین ما رد و بدل شد خوب رفتیم تو عمق وجود هم .. ولی این فرید کنه و مزاحم بود . این پسر خوش تیپ و خوش هیکل اسمش بود سمیر . یه بار که فرید واسه چند دقیقه ای رفته بود سر خیابون چیزی بگیره با گستاخی اومد بغلم کرد و منو بوسید .. منم گذاشتم کارشو بکنه . خیلی وقت بود منتظر این لحظه بودم .. زنگ زدم واسه فرید و اونو فرستادم دنبال نخود سیاه .. درهمین فاصله سمیر و من رفتیم رو کامپیوتر می خواست بره یه سایت سکسی و عکسای زن و مردای لختو هنگام سکس نشونم بده و تحریکم کنه .. وای چه عکسایی .. زنا همه عکس کوس و کونشونو می ذاشتن اونجا .. تماشای کیر کلفت مردا هوسمو زیاد کرده بود -فیروزه خانوم ببخشید اگه سختتونه برم یه صفحه دیگه -نه عزیزم اگه برای همه هست خوب برای ما هم هست . اکثرا پیش اون با لباسای فانتزی و بدون روسری ظاهر می شدم . در هرحال فرید گاهی یه اخمهایی می کرد ولی بهش رو نمی دادم و می گفتم من همینی هستم که می بینی و بابات هم که زنده بود پیش همه این جور راحت بودم . وقتی شلوار استرچ کون نما پام می کردم حتی فرید هم چشاش خیره می شد چه برسه به پسرای غریبه .. وقتی که خونواده شوهریم می خواستند برن مشهد و به من و پسرم گفتند که باهاشون بریم من بهونه ای تراشیده و عذر خواستم اما فرید رو با اونا روونه کردم . دیگه می خواستم تنها باشم و خودمو در اختیار سمیر این دانشجوی نقاش خوش تیپ و خوش اندام بذارم . باهاش یه بار دیگه احساس جوونی کنم و حس نکنم که بیوه ام . فرید به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگش که هنوز زنده بودند و عموش و زن عموش و چند تن دیگه دوسه تا ماشین شده راه افتادند طرف مشهد .. واسه این که مطمئن شم تماس گرفتم و اونا توراه بودند .. یه ساعتی از تهران دور شده بودند که زنگ زدم به سمیر که بیاد . این بار یه دامن کوتاه خیلی فانتزی تنم کردم با یه تاپی که انداممو به خوبی توی دید مینداخت . دلم می خواست که سوتین نبندم ولی حس کردم که ممکنه یه خورده سینه هام ایستادگی نداشته باشه . دامن مشکی و تاپ صورتی , خیلی خوشگل تر و ناز ترم کرده بود .. سمیر که اومد سور پرایزش کردم .. همون اول که وارد شد بغلش کردم و یه لب ازش گرفتم .. با تعجب به من نگاه می کرد .. رفت سراغ وسایل نقاشی دستشو کشیدم -عزیزم امروز قرار نیست اتاقا رو رنگ بزنی .. پسر تو مثل این که اصلا احساس نداری . امروز باید منو رنگ بزنی .. منو -پس فرید کوش فیروزه جون .. -اون رفت تا یه هفته دیگه هم نمیاد .. جریانو توضیح دادم ... همونجا پاهاش سست شد و کیرش که از اول شق بود .. خیلی کیف می کردم که کیرش واسه من شق کرده .. طوری هم باهاش حرف می زدم که مثلا 37 سالمه -سمیر جون فکر نکن 15 سال ازت بزرگترم خیلی سردم . هنوز داغی منو ندیدی -فیروزه خانوم به اندازه کافی دیدی .. دستشو گذاشت دور کمر من و یه خرده هم اومد پایین تر و کف دستشو رو باسنم و خودمونی تر بگم رو کونم قرار داد . آخ که چه حالی داشت و بهم آرامش می داد . دوست داشتم زود تر برم سر اصل ماجرا . هیجان داشتم و عجله می خواستم زود تر کوس گشایی کنم و این فاصله اندکی رو که بین من و سمیر وجود داره بشکنم . حدود یک هزار متر ی می شد این حیاط ما .. یه استخر کوچولو و باغ بزرگ گلها و چند تا درخت .. وای که شوهر نازنین روحت شاد اگه اینا رو واسم نمی ذاشتی امروز چه جوری می خواستم حال کنم . دوازده سالی ازم بزرگتر بود . زود مرد . رفتیم تو اتاق خواب . تاپمو در آوردم .. خواستم زود تر قال قضیه رو بکنم .-ببینم به نظرت رنگ سوتین با اندامم می خونه ؟/؟ اومد جلوتر و دستشو گذاشت رو زیپ دامن من و در حالی که اونو پایین می کشید گفت باید با شورتت بخونه و ست باشه . سوتین من مشکی بود و شورت هم یه شورت لامبادایی وسوسه انگیز .. دست سمیر بی اختیار رفت رو قسمت کیرش .. لباساشو در آورد .. غرق بوسه ام کرد .. دلم می خواست همونجا دراز شم و خودمو در اختیارش بذارم -آهههههه عزیزم منو ببوس بازم ببوس .. دستمو از رو شورتش به کیرش می زدم و بعدش از لای شورتش به کیرش رسوندم .. دوتایی مون توافق کردیم که بریم حیاط .. ودر کنار استخر و گلها .. چه فضایی .. حس می کردم که در باغ بهشت ومثل حوا در کنار آدم هستم .. هرچند میگن طول آدم 17 متر و عرضش ده متر بود یعنی ده برابر سمیر . خنده ام گرفته بود . کنار استخر یه جایی تو سایه دراز کشیدم و سمیر دستاشو گذاشت رو اندامم . اول سوتین منو باز کرد . اومد رو من خوابید . کیرشو از پوشت شورت به کونم می مالید . .. -بچه پررو اجازه گرفتی .. ؟/؟ -اجازه رو که از زبونت نباس بگیرم فیروزه جون .. اون بی زبونایی که منتظرن و فریاد کیر کیر سر دادن اجازه شو به من دادن . با این شورتی که پام بود دیگه از همون اول کیرشو تنظیم کرده بودم . کف دستاشو قرار داده بود رو کونم و لباشو هم بعدا گذاشت روش . کونمو به دو طرف باز کرده و زبونشو رو چاک وسط که خیسی کوسم به اونجا هم سرایت کرده بود می کشید .. نگاه من به آب آبی نما و زلال استخر و آسمون آبی و باغ گلها هوسمو دو چندان می کرد . داشت خوابم می برد . نوازش ها و بوسه های سمیرو حس می کردم . حتی در آورده شدن شورتک خودمو به دست اون .. در یه خماری عجیبی قرار گرفته بودم . صدای پرنده هایی که نمی دونم برای هم می خوندن یا از سکس ما لذت می بردند . کیر کلفت و تازه و داغ سمیر از پشت و از مسیر کون رفته بود توی کوسم . دلم می خواست تا ساعتها زیر همون کیر می بودم . .. پوستم در حال لذت بردن بود .. کوسم و تمام تنم و سینه و همه جام .. چه لذتی داره آدم در دنیای خودش باشه و هر کاری دوست داره انجام بده . سمیر گاه کف دستاشو می ذاشت زمین و به صورت عمود منو می گایید .. دلم می خواست صورت پر هوس اونو هنگام گاییده شدنم ببینم . رو کردم . پاهامو از وسط باز کرده و اون از روبرو منو می کرد . حالا خیلی راحت می تونستم آسمون آبی رو ببینم و گلها و گیاهانو و سرمو که یه خورده بالا آورده و خم می کردم کیر سمیر رو هم می دیدم که با چه اشتهایی داره کوسمو می خوره و سیر بشو نیست .. یه لذتی در وسط کوسم وجود داشت که دوست داشتم همون لحظه ارگاسم شم و دوباره از نو با یه هوس تازه شروع کنم . اطمینان داشتم که درجا دوباره به هوس میام . -بکن .. بکن منو .. بکن .. -چقدر پوستت تازه هست .. نشون نمیده نزدیک چهل سالت باشه .. -اسم چهلو نبر سمیر جون سه سال مونده هنوز .. دستمو رو سینه هام گذاشته و خودم با اونا ور می رفتم تا سمیر که یه دستش رو کوسم بود و با دست دیگه اش از زیر با سوراخ کونم ور می رفت بتونه حال کنه . چقدر دلم می خواست از این صحنه های پر هیجان عکس تهیه کنم و بذارم تو اینترنت .. نکنه سمیر حسادت کنه .. وقتی بهش گفتم اونم گفت فکر خوبیه تازه من که نمی خوام کل صورتتو نشون بدم هیجانش هم زیاده و این جوری کیف می کنم این پری خوشگل مال خودمه و منم که دارم می کنمش ولی حالا این چند ساعتی رو بی خیال شیم چون دارم با وجودت حال می کنم . لذت می برم . دلم می خواد حواسم فقط به توباشه -باشه عزیزم . حالتو بکن .. بعدا . یه هفته وقت داریم .. یه لحظه حس کردم صدای در اومده .. نه کسی جز من و فرید که کلید اینجا رو نداره . حتما صدای در خونه همسایه بوده ولی نه فاصله تا خونه بعدی زیاده . عرض حیاط ما هم خیلی زیاده .. اوخ .. از وحشت نزدیک بود سکته کنم .. فرید بر گشته بود .. بعدا فهمیدم که تو راه خبر فوت یکی از بستگان درجه یک خانواده شوهری منو بهشون میدن و اونا بر می گردن .. -سمیر وحشت نکن .. بچه هست خیلی آروم بهم گفت که اون 15 سالشه . من به سن اون بودم سه سال بود تکلیف شده بودم . کیر سمیر تو کوس من شل شده بود -سمیر باهات قهر می کنم اگه کیرت عقب نشینی کنه .. واقعا هوس زیاد کوس خلم کرده بود . به جای این که خجالت بکشم بیشتر عصبی شده بودم . سر پسرم داد زدم -فرید کی بهت گفته سر زده بیای .. یه سرفه ای .. زشته .. -مامان مامان .. من ننگم میاد .. فوری خودمو از زیر کیر سمیر بلند کرده و دستمو گرفتم جلو دهنش -پسر تو حق نداری بگی من چیکار کنم و چیکار نکنم . این زندگی منه و خودم تصمیم می گیرم . تو فردا پس فردا که می خوای بری دوست دختر بگیری مگه من حق دارم بگم با کی دوست شدی ؟/؟.این حرفایی که می زدم بیشتر کوس شر بود . اولا ربطی به موضوع نداشت . در ثانی فضولی هم می کردم .. -اگه یک بار دیگه فقط یک بار دیگه ببینم تو کار من دخالت کردی دیگه رابطه مادر فرزندی ما بهم می خوره . من قیم و کفیل تو هستم .. شرایط هم طوریه که می تونم تمام اموال باباتو بالا بکشم .. واسم بازی در نیار .. شاخ و شونه نکش .. زود باش بینم برو از اتاق اون هندی کم رو بر دار بیار . فیلمبر داریت هم که خیلی قویه . نه دور بین هندی کم نه .. دور بین دیجیتالی رو بیار هم عکسای شیک و قوی می گیره هم فیلم . می خوام از من و سمیر در حالتای مختلف عکس و فیلم بگیری . پاشو بچه بجنب . اگه خوب کارتو انجام بدی شاید بخشیدمت .. پاشو برو مگه نشنیدی ؟/؟ ..فرید با ترس و لرز پاشد رفت طرف اتاق و با دور بین دیجیتالی بر گشت تا از صحنه کوس دادن مادرش به پسر همسایه فیلم و عکس تهیه کنه تا بذارمش تو اینترنت و گاهی هم واسه دل خودم ببینم . دریکی از این عکسها سرمو گرفتم طرف استخر و در یک حالت قمبلی کونمو طرف سمیر گرفته و به فرید هم گفتم که کجا وایسه تا در یه حالت مناسب کیر و کوس و اندام و منظره استخر و آسمون به خوبی تو عکس جا شن .. فرید این عکس رو گرفت -پسر بیا جلو ببینم چیکار کردی .. وای به حالت اگه عمدا عکسو بد انداخته باشی .. عجب عکسی بود همونی که می خواستم . به زور جلو لبخند رضایت خودمو گرفتم تا فرید رو پررو نکرده باشم .. قصد داشتم یه سری عکسهای انفرادی هم بگیرم که اونا رو گذاشتم برای وقتی که سمیر رفت . چند مدل عکس دیگه هم گرفتیم . دلم می خواست که ازمون فیلم هم بگیره . هم خودم داشته باشم هم این که اگه یه جاهاییش مناسب بود اونو بذارم داخل اینترنت . رفتیم تو آب . وقتی به فرید گفتم که از صحنه کوس دادن و عشقبازی ما توی آب فیلم بگیره یه لحظه مشتاشو گره کرد تا منو دید حالت طبیعی به خودش گرفت -پسر روت داره زیاد میشه .. با لبخند و رضایت این کارو انجام بده . آدم احترام مادرشو حفظ می کنه .. من تو رو این جوری تر بیت نکردم که روم وایسی . بهت یاد میدم که چطور احترام بزرگتر از خودت رو داشته باشی . آبرومنو دیگه بیشتر از این پیش آقا سمیر نبر . اون الان جای این که باشه پیش دخترای هم سن و سال خودش منو لایق و قابل دونسته و اومده کنار من .. اینا همش یه افتخاره پسرم .. -حتما منم باید برم ننه شو بکنم .. -بی تربیت .. از آب داشتم میومدم بیرون تا یکی بذارم زیر گوش فرید که سمیر جلومو گرفت و گفت من گذشت کردم شما ببخشش .. کاری به روز پسرم آوردم که از صحنه گاییده شدن من فیلم بگیره . اصلا به این فکر نمی کردم که فرید پسرم داره ما رو می بینه . دستمو به لبه های استخر چسبونده بودم . سمیر کونمواز وسط باز کرده و کیرشو محکم و با فشار به ته کوسم می کوبید .. -آههههههه جوووووون بکن منو سمیر .. کیرتو تا می تونی بکوبون به آخر کوسسسسم . فرید خوب خوب فیلم بگیر من می خوام همه جا قشنگ مشخص شه .. اگه کارتو خوب انجام بدی یه لپ تاب آخرین مدل برات می گیرم .. دستشو رو سینه هام گذاشته بود . و به حرکات سریع گایشی خودش ادامه می داد .. -فیروزه جون فیروزه آب کیرم می خواد بیاد ..-صبر کن پسر اول مال من بیاد .. مال منم داره میاد .. سمیر تو رو جون مامانت جون هر کی که دوست داری محکم تر بزن یه خورده صبر کن . جووووووون داره میا د .. آخیشششش .. فرید فیلمتو بگیرآخخخخخخ .. سمیر سمیر کوسسسسسم داغ داغه .. یه آب داغ داره حرکت می کنه .. وووووویییییی بدنم لرزید و دچار یه ارتعاش خاصی در تمام بدنم به خصوص اطراف سینه و زیر شکم و داخال و روی کوسم شدم . آبم اومده بود . -فرید بیا داخل آب .. می خوام خوب فیلم بگیری و زاویه مناسبی داشته باشی . الان سمیر جون می خواد تو کوسم خالی کنه .. -فیروزه جون بار دار نشی -نه سر لوله رو بستم .. البته دروغ نمی گفتم .. دیگه پسر دار که شده بودم بچه نمی خواستم . -چقدر کونت خوشگله .. قطره های آب که رو یه قسمتش نشسته هوسمو زیاد می کنه -فرید بیا جلوتر .. سمیر ناله کنان چند بار دیگه کرد تو کوسم و کشید بیرون .. من هوسم دوباره بر گشته بود .. -سمیر آبتو که ریختی تو کوسم کیرتو درجا بکش بیرون می خوام قشنگ توی فیلم بیفته .. وقتی آب داغ کیر داغ سمیر تو کوسم خالی شد دلم می خواست همونجوری تکیه داده به دیواره استخر باشم ولی باید اون صحنه پر هیجانو خودمم در خلوت خودم می دیدم . شایدم به اتفاق خود سمیر .. کیرشو کشید بیرون .. -فرید جان زود باش .. زود باش اگه خرابش کنی هر چی دیدی از چش خودت دیدی . سمیر هم خیلی تو کوسم آب ریخته بود . آبای کیرش عین سیل عقب گرد کردو ریخته شد بیرون . هنوز گرمای خودشو حفظ کرده بود . گذاشتم دو سه دقیقه ای از همون جریان فیلم بگیره . فرید نزدیک من داخل آب قرار داشت . تا رفتم بجنبم سمیر کیرشو کرد تو کونم -آخخخخخخخ دردم گرفت جر خوردم .. -جاااااان چه کونی .. حیفه آدم تو این منظره و محیط زیبا اونم داخل تهرون بزرگ از همچین کونی بگذره .. با همون درد , سر فرید داد می کشیدم -پسر ادامه بده هنوز تموم نشده چند بار باید بهت بگم .. زرنگ باش . یه فیلمبر دار خوب باید لحظه ها رو شکار کنه .. فرید بیچاره که فکر نمی کرد مادرشو زیر کیر یه غریبه ببینه هرچی رومن می گفتم گوش می کرد . سمیر تو کون منم خیس کرد .. خیلی دلم می خواست که بازم با هم باشیم .......ادامه دارد .............نویسنده ........ایرانی



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
#139 | Posted: 12 Oct 2012 01:53

مامان حشری دراینترنت ۲

ولی سمیر کلاس داشت و کلاسشم طوری بود که اگه غیبت می کرد این استادش خیلی سخت گیر و بیرحم بود . همدیگه رو بوسیدیم .. و رفت .. فرید هاج و واج بهم نگاه می کرد .. سرش طوری داد کشیدم که به زور جلو اشکاشو نگه داشته بود -تو یه سلام تو دهنت نبود .؟/؟ لااقل می تونستی جواب خداحافظی اونو که بدی . آبرومو پیش اون پسره بردی -مامان آبروت پیش من رفت خیالت نیست ؟/؟ دستمو آوردم بالا بزنم زیر گوشش که گفتم بی خیال باهاش کار دارم . من مگه چم از بقیه زنا کمتره . عکسم باید بره تو اینترنت .. -با این حال دستت درد نکنه . امروز تو اگه نبودی من نمی دونستم چیکار کنم . این جوری خواستم دلشو به دست بیارم تا دستور دیگه ای بهش بدم .. حس کردم سر سنگینه -فرید بیا می خوام برم باغچه باید ازم عکس بگیری عکسای قشنگ .. اونو به طرف خودم و باغچه کشوندم . آب پاشو گرفتم دستم تا به هنگام آب دادن گلها ازم عکس بگیره .. -عزیزم طوری عکس بگیر که قمبل کون و چاک وسط کوسم به خوبی توی عکس بیفته -مامان زشته خوب نیست بازم سرش داد زدم . -روحرف من حرف نیار . پسر با من یکی به دو نکن . گوش کن .. لوله آب پاشو یه بار از راه کون قمبل شده عکسشو گرفت که به کوس مماس شده بود و یکی هم از روبرو که اونو سر کوس قرار داده بودم . میون گلها دراز کشیده پاهامو به دو طرف دراز کرده و گفتم فرید جون از بالا عکس بگیر طوری که گلها همه دور و بر من باشند .. سمیر بهم یاد داد که این عکسارو چطور ردیفش کنم .. اسم این عکسو می ذارم گل کوس .. چقدر جالب میشه . کوس من در میان گلها .. به نظرت جالب نیست فرید ؟/؟ یه داد دیگه سرش کشیدم -پسره بی ذوق مادرت میره تا در دنیای اینترنت سرشناس شه تو اون وقت ساکتی ؟/؟ .. اون فقط سر تکون می داد . دستشو گرفته بردم طرف استخر . -ببین من الان لخت میرم تو آب شنا می کنم . طوری عکس یا فیلم بگیر که قالب کونم از تو آب مشخص شه . زیاد پایین نمیرم . اگه بدونی چه عکسهای تکی میشه . به من افتخار می کنی . مادرت از همه خوشگل تر و هوس انگیز تر نشون داده میشه . می دونم خوشت میاد . افتخار می کنی که مامانت این قدر خوشگل و مشهوره . افتادم تو آب .. شنا بلد بودم . رو آب دراز کش شده بودم ..-فرید بگیر بگیر استیل کون از این قشنگ تر نمیشه .. از روبرو و پهلو و کوس چاک داده و کون باز تا می شد مجبورش کردم که عکس بگیره .. دستمو گذاشتم رو کوس .. با حالت سینه های درشتم .. از آب اومدم بیرون و صبر کردم بدنم نیمه خشک شه . حس کردم چند قطره آب رو کونم قرار داره .. عکس جالبی می شد .. امیر با حرص ازم عکس می گرفت . چند ساعت تمام مشغولش نگه داشتم .. به بهانه های مختلف سرش داد می زدم حسابی جفت کرده بود . کاری به روزگارش آورده بودم که مجبورش کردم که تو حموم هم ازم عکس بگیره .. داخل وان .. فرو رفتن تو آب کف .. کون قمبل کرده با آب کف .. دراز کش کف حموم .. تیغ زدن روی کوس .. هرچند کوسم براق و بدون مو بود ولی برای هیجان هر چه بیشتر و یه حالت دکوری این کارو انجام دادم -فرید جان بازم اگه یه حرکاتی به ذهنت می رسه که ممکنه تحریک آمیز باشه بهم بگو .. اگه این عکسا رو خودت می فرستادی خوب بود .. مثلا زیر اونایی که سمیر داشت منو می کرد می نوشتی گاییده شدن مامانم توسط پسر همسایه .. زیر یکی دیگه .. مامان لخت در استخر .. دیگه هیجان زده بود به سرم و داشتم دچار نوعی جنون می شدم . فرید خسته و عصبانی می خواست از خونه بزنه به چاک . ساکشو جمع کرده بود و داشت می رفت . من تازه به هوس افتاده بودم که یه سری عکس دو نفری با هم بگیریم و شایدم فیلم . -وایسا پسره گستاخ . کجا داری میری .. زود باش دوربین عکاسی و فیلمبرداری رو تنظیم کن بینم ... یه لحظه چشام به لاپای فرید و کیر شق شده لای شلوارش افتاد .. اون هوس منو کرده بود با این حال قصد داشت بره .. خیلی جالب می شد اگه می تونستم باهاش عکس بگیرم .. -وایسا من بهت احتیاج دارم -مامان تو به خاطر کارهای شخصی خودت بهم نیاز داری .. تو به سمیر نیاز داری به این که عکستو همه ببینند و تو دنیای خیال خودشون ازت تعریف کن .. -گوش کن پسر بیا اینجا بینم .. حالا واسه مامانت کیر شق می کنی ؟/؟ دیگه ناز کردن نداره که .. بیا تو حموم دوربین فیلمبرداری و عکاسی و دیجیتالی و هر چی رو که می تونی با خودت بیار . دستی و اتومات و هر جوری که میشه باید عکس و فیلم بگیری و دو نفره من و تو .. اونو به زور و با داد و تشر کشوندمش داخل حموم .. کف حموم دراز کشیدم . حالا خوب خوب کونمو بمال . از دو طرف و پهلوها و هر جایی که دوست داری .. اون همه چی رو تنظیم کرد البته در حالتی که من به دیواره حموم تکیه داده بودم و در یه حالتی که قمبل کرده بودم راحت تر کونمو ماساژمی داد و عکس و فیلم می گرفت .. همون کنار دیوار رو به اون کردم .-بیا جلو بینم حالا کوسمو لیس بزن .. هاج و واج منو نگاه می کرد . انگاری که گفته باشم بیا تا گردنتو قطع کنم .. -فرید اعصابمو خرد می کنی . موهای سرشو گرفته و محکم سرشو به طرف کوسم کشوندم تا لباش رو کوسم قرار بگیره و اتومات زبونشو رو کوسم کشید . یه چند تا لیس که زد دیگه ردیف شد طوری هم لیس می زد که با زاویه و جهت فیلمبرداری و عکس بخونه . ولی برای عکس باید پی در پی تنظیم می کردیم . -حالا فرید جون طوری شفاف فیلم بگیر که از رو همون بشه عکس تهیه کرد -ولی مامان خود دوربین عکاسی یه کیفیت مخصوص عکس داره و بهتره .. شورت فرید رو از پاش در آوردم . -مامان نه .. مامان نهههههه .. ساکت شو حرف زیادی نباشه . تازه این جاهای آسونشه .. هنوز کو جاهای سخت سختش .. کیرشو گرفتم تو دستم .. ببین چقدر شق شده .. حالا از ساک زدن عکس و فیلم بگیر .. یه طوری میک زدم که دیگه نتوست خودشو نگه داشته باشه و خالی کرد تو دهنم .. دور و بر دهنم پر آب کیرش شد .. -زود باش زود برو دور بین رو تنظیم کن .. می خوام آب سفید کیر دو رو بر دهنم و روی کیر تو مشخص شده .. عنوان عکس اینه ساک زدن کیر پسر توسط مادر .. ارسال عکس توسط پسر .. چه حالی میده .. برای اولین بارعکس و فیلم طبیعی سکس پسر و مادر .. معرکه میشه .. کولاک می کنم . فرید دیگه مثل یک گرگ گرسنه نگام می کرد . سکس پسر با مادر .. چقدر باحال میشه .. هرچند تصور این مسئله یه زمانی برام امکان پذیر نبود ولی از اونجایی که اون امروز منو در حالت سکس با سمیر دیده بود و در حالتهای مختلف ازم عکس گرفته بود و با این داستانهایی که در اینترنت خونده و عکسهایی که دیده بودم همه چی واسم عادی شده بود . -مامان اینجارو دیگه نه .. من نمی تونم -ساکت پسر تا اینجا خوب راه اومدی .. با دست کمرکیرشو گرفته گفتم دم خروسوببینم یا قسم حضرت عباسو باور کنم . برو دور بین رو درست در همین نقطه رو کیر خودت و کوس من تنظیم کن عکس جالبی میشه . عکسای مختلفی بر داشتیم . .. دریکی از این عکسها که کیرش به کوس من در حالت کون قمبلی چسبیده بود یه تکونی به کونم دادم که چند سانت از کیرش رفت تو کوسم .. صدای اتومات عکس بر داری رو که شنیدم کونمو محکم تر به عقب فرستادم . تمام کیر فرید رفت تو کوسم .. -اوخ مامان کیر رفت تو کوس .. -خودم خواستم .. -مامان نه زشته عادت می کنم .... بی ادبی میشه .. -بسه بچه پررو اینجا من همه کاره ام . خودمو ازش جدا کرده روش خوابیدم .. وقتی بزرگتر یه دستوری میده کوچیکتر میگه چشم .. طاقباز شده پاهامو باز کرده لاپامو با اون کوس درشتو نشونش داده گفتم بکن توش .. زودباش .. با یه ترس خاصی اومد طرف کوسم . یه چشمی گفت و کیرشو کرد تو کوس مادرش .. -آخخخخخ مااااامااااان .. -کوفت .. کوفتت می گرفت .. ناز داشتی حالا بیا ببین چه جوری داری از حال میری .. ناراحت نشو . به دل نگیر . آخخخخخخخ عزیزم .. خیلی خسته شدی .. اینم جایزه تو .. پسر خوب و حرف گوش کنی باشی همیشه از این دستمزد های خوب بهت میدم .. -ولی مامان ! سمیر هیچ کاری نکرده بهش دستمزد دادی - چند بار بهت بگم تو کار بزرگترا دخالت نکن . ببین عزیزم من 22 سال ازت بزرگترم -مامان ریاضیت خرابه 32 سال -بچه بار آخرت باشه از این حرفا می زنی .. من اون وقتا که با بابات می خواستم ازدواج کنم یه مدت گیر می دادن می گفتن باید حتما 18 سال باشی .. مجبورشدیم شناسنامه رو ده سال دستکاری کنیم که راحت تر می شد یه رقمو دست زد و اون حروفیش هم زیاد طولانی نبود .. حالا رفتم درستش کردم -پس مامان تو خیلی جوونی .. میگم چرا هیکلت اصلا به 47 ساله نمی خوره ؟/؟ مامان جونم چه نازی.. -راستشو بگو پسر تو خیلی با ایمان و صادقی تا حالا هیشکی رو گاییدی ؟/؟ سرشو انداخت پایین و گفت مامان دعوا م نمی کنی ؟/؟ داشتم حرص می خوردم . خودم حاضر بودم زیر کیر ده نفر باشم ولی زیر کیر اونی که هستم فقط کوس منو زیر کیر خودش داشته باشه .. و راحت تر بگم من مال همه باشم و همه فقط مال من . -مامان من فقط کون دختر همسایه مونو کردم .. همین .. کوس خیلی داغه و باحاله .. -بخواب روزمین .. گوش بده حرفمو . یه دستی به کیرش زده و گفتم عین کیر اون خدا بیامرزه .. بچه به باباش رفته .. به تخمش .. یه خورده باید بارور ترش کنم .. نشستم رو کیرش و امونش ندادم . چه حالی می کردم ولی واسه این که بچه زبون درازی نشه نشون نمی دادم که چقدر حال می کنم .. افتاده بودم رو فرید و اونم کونمو با دستاش به پهلوها باز کرده و کیرشو از طرف پایین به سقف کوسم می کوبید . گوشه حموم یکی از شورتام افتاده بود رو زمین .. همونو به دهن فرید نزدیک کردم و اونم با زبونش شورتو لیس می زد و اونو فرو می کرد تو دهنش . قوتم زیاد شده بود و خستگی ناپذیرانه با کیر فرید حال می کردم .. بی حسی و سستی به تمام بدنم سرایت کرده بود نمی خواستم صدای هوسمو بشنوه ولی یه چیزایی دستگیرش شده بود .. در لحظه ای که می خواستم ارگاسم شم اونو محکم به خودم فشردم و کیرش با فشار به مغز و کناره های کوسم چسبید و من خودمو روش نگه داشته و با سرعت به کیرش فشار می آوردم . به شدت خودمو جمع کرده به زمین فشار داده تا فرید نفهمه که ارگاسم شدم .. یه خورده که آروم گرفتم کف حموم دراز کشیده و طاقباز شدم . پاهامو به دو طرف باز کردم سرمو بالا آورده دستی به کیر فرید زده و گفتم پسر این از اون آبداراست .. زودباش که یه خورده از این آبتو باید تو کوس من خالی کنی .. این یه دستوره ... دیگه نگفتم یه نیازه .. فرید خیلی سست شده بود .. چشاش رفته بود هوا و با چند تا آخ و داره میاد منم سرمو بالا آورده و هر بار که کیرش یه خورده عفب میومد یه دستی روش می کشیدم .. خیلی داغ و بامزه بود .. همینجور می ریخت و تموم نمی شد .. وای نکنه بچه ام مریض شه هر چی داره داره خالی می کنه بالاخره یه جایی ترمز زد و کیرش دیگه این دفعه راستی راستی شل شد . از اونجا دیگه رفتیم تو رختخواب .. دم صبح دیدم که کیرش شق شده به کونم چسبیده .. کوسم خیلی بیشتر از کیرش هوس داشت .. دوباره تپش قلب گرفته بودم یه خورده به خودم حرکت داده و سرکیرش رفت رو کوسم .. -فرید چه خبرته .. -مامان تو خودت حرکت کردی -ولی کیرت که شقه .. دلشو ندارم که سختی بکشی .. بکن توش .. حالا قهر نکن که اگه واسه ما ناز کنی دیگه از این خبرا نیست . حسابی حریفش شده بودم فرید عکسای منو همونجوری که دوست داشتم گذاشت تو اینترنت و سایتای سکسی .چقدرهم طرفدارپیداکرده بودم . همه می خواستند منو بکنند . صد تا ایمیل واسم گذاشتند .. چه کیر هایی رو واسم تو سایت به نمایش گذاشتند که تشنه من و اندام منند . نمی دونستم کدومو انتخاب کنم ولی با خودم قرار گذاشتم که دفعه دیگه از طرف خودم عکسارو بفرستم و بگم سکس من با پسرم یا با پسر همسایه و از این چیزا .. . خلاصه یه هفته ای رو باپسرم مشغول بودم تا مراسم هفت فامیل پدر شوهرم تموم شد و فرید رو دوباره بردن سمت مشهد .قبل از رفتن بهم گفت : مامان ! سمیر باز می خواد بیاد اینجا ؟/؟ -عزیزم تو که منو تامین می کنی مرض دارم سمیر رو بیارم اینجا ؟/؟ دیگه تا هفته دیگه سیر سیرم . صبر می کنم تا تو برگردی . به روح بابات و خاک پاکش قسم دور سمیر رو قلم گرفتم .. اما این بار دیگه ریسک نکردم .. وقتی که فرید رسید مشهد و باهام تماس گرفت منم واسه سمیر زنگ زدم که شبو تنهام و می تونه بیاد کنار من بخوابه .... پایان .. نویسنده .. ایرانی



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     

#140 | Posted: 13 Oct 2012 23:00

باور باورها ۱

عاشقش بودم . دیوونه اش . اونو به خاطر پاکی و نجابتش دوست داشتم . واسه این که وقتی خودمو مینداختم تو بغلش فقط از عشق و دوست داشتن واسم می گفت . وقتی موهامو نوازش می کرد تو بغلش خوابم می برد اگرم کاملا خوابم نمی برد اونقدر حرفای عاشقونه و قشنگ می زد که چشام خود به خود بسته می شد . دوسه سالی از آشنایی مون گذشته بود تا بالاخره اولین بوسه ما شکل گرفت . خیلی بهم لذت داد . رفته بودیم تو یه عالم دیگه ای . دل هردومون مثل گنجیشک می تپید . واسه هردومون تازگی داشت . راستش از این می ترسید که با این بوسه باهاش بد شده باشم -عزیزم بردیا این قدر به خودت سخت نگیر . تو که کار بدی نکردی . تازه منم طالبش بودم . همیشه بهم می گفت سحر من عشق پاک تو رو با هیچی تو دنیا عوض نمی کنم . از تلفنی بگیر با نوشتن نامه های عاشقونه کلاسیک بگیر تا رفتن به بیرون و هر جا که با هم بودیم واسم نغمه های عاشقونه می خوند . تااین که یه شب که خونه مون کسی نبود و منم قرار بود برم خونه بابا بزرگم یه بهونه ای آوردم و نرفتم و بردیا رو آوردم وردل خودم . اولش از این که بخواد بیاد تو رختخوابم خجالت می کشید . -دیوونه مگه ما تازه با هم آشنا شدیم و همو نمی شناسیم ؟/؟ اون شب کنار من خوابید . گویی که چند سال طلب بوسه رو داشتیم از هم می گرفتیم -نهههه نههههه بردیا خواهش می کنم .. -سحر من که کاری نمی کنم دارم می بوسمت . ولی دستش اومده بود رو سینه هام . چند بار دستشو از رو سینه هام کنار دادم . حس کردم که ناراحت شده و دوباره اون دستو خودم گذاشتم رو سینه هام . یه لرزشی رو تو وجودم حس می کردم . دستش از زیر بلوزم یه سینه های لختم رسید .. دیگه هیچی دستم نبود و دست اونم نبود . نمی تونستیم خودمونو کنترل کنیم -نه نههههه بردیا تو که این طوری نبودی خواهش می کنم نهههههه .. فقط یه خورده بخورش . یه خورده نوکشو میک بزن ولش کن دیگه بسه تمومش کن بیشتر می ترسم .. نوک سینه هامو گذاشت تو دهنش ولی آتیش هوسمون زیاد تر شده بود . داشت هر دوی ما رو می سوزوند و خاکستر می کرد . باید روی این آتیش آب می ریختیم .. وقتی بلوزمو در آورد مقاومتی نکردم . هردومون می خواستیم . دستشو گذاشته بود لای پام و با خیسی کوسم ور می رفت . چقدر کیف می کردم .-نهههههه نههههه اینجا نه همین قدر کافیه .. دستشو بر داشت -بردیا یه خورده رو اشکال نداره دوباره با دستاش کوسمو به چنگ خودش در آورد . این حسو تا حالا نداشته بودم . شاید یه جورایی با خودم ور می رفتم ولی عشق من وقتی که این جوری باهام ور می رفت سر تاپای وجودم لذت می شد و هوس . دیگه هیچی از این دنیا نمی خواستم . اون بهم گفت که تا ابد مال منه . دست منم رفت لای شورت بردیا . دلم می خواست زنش بودم و خودمو کاملا در اختیارش می ذاشتم .. -فقط یه خورده یه خورده سحر .. اون یه خورده رو هم واسش ناز می کردم . می خواستم خودمو در اختیارش بذارم . اونم فقط یه خورده .. با این حال یه خیلی نازمو کشید . وقتی کیرشو رو کوسم حس کردم هم وحشت داشتم و هم لذت می بردم . یه حرارتی داشت که دلم می خواست منو بسوزونه . آتیش می داد . آتیش تا یه حدی رسیده بود . نه خنک تر می شد و نه این که بیشتر می سوختم . -سحر یه خورده فقط دورشو بمالم و بذارم توش . فقط سرشو .. دوباره سینه هامو گذاشت تو دهنش ولی نذاشتم که از طرف کوس پیشروی کنه . منو به بغلش فشرد . کیرش از درازا به کوسم چسبید و اون با حرکت خودش داغ و داغونم کرد . چشاش و نگاش همون حالت چشا و نگاه منو داشت . انگشت شستمو گذاشتم رو سبابه و یه بند انگشت جدا کردم .. -فقط همین یه بند . مثل این که دنیا رو به بر دیا داده باشند منو غرق بوسه ام کرد . همون اندازه رو گذاشت تو کوسم . سرکیرش هنوز کاملا تو کوسم نرفته بود . حس می کردم دارم تشنه تر میشم . اونم انگار دوست داشت بره بالاتر و جلوتر .. نمی دونم چی شد . اصلا نفهمیدیم چی شد . حس کردیم که خیلی خوشمون میاد . کیرش از نصفه هم بیشتر رفته بود تو کوسم .. -بردیا فقط مال توام -سحر دوستت دارم تو فقط مال منی . تو همه چیزتو در اختیار من گذاشتی و من قدر همه چیزتو می دونم . بوسیدمش . دلم نمی خواست که اون دقیقه ها تموم شن و من به واقعیت تلخ عرف و اجتماعی برسم . فراموش کرده بودیم که واسه ازدواج باید از هفت خان هم گذشت . ولی مثل تازه عروس و دوماد ها با هم سکس می کردیم . خون زیادی ازم نرفت . اون با همین وضع کوسمو گذاشت دهنش . اونو بین چهار تا انگشتاش جمع می کرد و واسم میکش می زد . -وای بردیا دلم می خواد منو به یه جایی ببندی که نتونم تکون بخورم همین جوری بسوزم و تو هوس و لذت هوس آتیش بگیرم .. عشق من تو که منو کشتی . اون دوبار منو به ارگاسم رسوند . ولی کیرشو گذاشت لای سینه هام و با حرکت اونا بین جفت سینه هام آبشو خالی کرد . اون تازه لیسانسشو گرفته بود و من هنوز دانشجو بودم . رفت خدمت ومنو تنها گذاشت . تنهای تنها .. وقتی میومد مرخصی حس کردم که دیگه دوستم نداره .. نمی دونم چرا . اون باباش یه کافی نت داشت که می خواست بعد از خدمت بره پییشش . جز من و اون کسی نمی دونست که من دختر نیستم دلم می خواست بیشتر بهم سر بزنه . سربازی رو با خونه خاله اشتباه گرفته بودم . اعتماد به نفسمو از دست داده بودم . از این که دیگه دختر نبودم یواش یواش ترس برم داشته بود . دوستام بدون این که از وضعیت من خبر دار باشن چیزای بدی از شرایط دخترایی که بکارتشونو از دست داده بودند می گفتند . -بردیا تو چرا نمیای خواستگاریم .. -صبر کن خدمتم تموم شه بعد . از یکی از فامیلی نزدیکش که باهام دوست بود شنیدم که میخوان برن واسش خواستگاری اونم خواستگاری دختر عموش .. اونو که تازه اومده بود مرخصی یه گوشه ای گیرش آورده و هرچی بد و بیراه از دهنم در میومد بهش گفتم -سحر جون این قدر لجبازی نکن . من دوستت دارم عاشقتم . پای کاری که انجام دادم وای می ایستم . برو گمشو دیگه دوستت ندارم . تو یه هوسبازی .. لجوج شده بودم می ترسیدم . دلم می خواست خاطرم جمع شه . استرس داشتم و دیواری کوتاهتر از دیوار اون پیدا نمی کردم .-برو گمشو با هر کی که دلت میخواد ازدواج کن .. حالا که کارت تموم شد .. واقعا خیلی پستی نامرد -سحر ما هردومون می خواستیم . میگی من چیکار کنم . اونا خودشون میخوان برن خواستگاری .. خدایا چرا این جوری شده بودم . من بردیا رو خیلی دوست داشتم . هر وقت که موبایلم زنگ می خورد یا صدای تلفن خونه رو می شنیدم منتظر بودم بشنوم که بردیا با دختر عموش نامزد کرده . پس من چی ؟/؟ تکلیف من چی میشه ؟/؟ به همین سادگی ؟/؟ یه ماه گذشت . بردیا دیگه واسم زنگ نزد .. یه روز اومده بود مرخصی رفتم اونو ببینم ولی به سردی باهام بر خورد کرد .. -مگه خودت بهم نگفتی گم شم . به من گفتی هوسباز دیگه -تو اصلا خیالت نیست که من درچه شرایطی هستم . اصلا وضع روحی منو درک می کنی ؟/؟ انگار تو اصلا نگران نیستی که ممکنه منو از دست بدی .. -نه واسه چی ؟/؟ تو دیگه به اسم من سند خوردی .. دستمو آوردم بالا با آخرین توانم گذاشتم زیر گوشش .-آشغال کثافت .. اینه جواب عشق پاک ؟/؟ من برده توام ؟/؟ به چشم یک کالا بهم نگاه می کنی ؟/؟ -سحر خودت خواستی . منم به خواسته تو احترام گذاشتم . مگه بهم نگفتی برم ازدواج کنم ؟/؟ بابا مامانم درمورد دخترعموم و خواستگاری باهام حرف زدند و منم دیدم تو دیگه اون حس سابقو بهم نداری و باید به خواسته ات احترام بذارم . بزرگترا دوست دارن خوشبختی و دامادی پسرشونو ببینن ....ادامه دارد ....نویسنده ....ایرانی



طبیب عشق مسیحا دم است
عشقمه آرزوی عــــــــــزیزم I love arazmas
( آقا رشــــــــــــــــــــید )
     
صفحه  صفحه 14 از 56:  « پیشین  1  ...  13  14  15  ...  55  56  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.