| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 6 از 69:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  68  69  پسین »  
#51 | Posted: 13 Aug 2011 15:02
مــــن او _ قسمت سوم



با پانته آ خداحافظي کردم و در شرکتو بستم و رفتم بیرون. سوار آسانسور که شدم يه
نفس عمیق کشیدم و سعي کردم خودمو متقاعد کنم که با امین رفتار درستي داشته
باشم. در آسانسور که باز شد امین جلوي روم ايستاده بود و با يه لبخند ژکوند داشت
نگام مي کرد.
- ببین دختره چه بلايي سر خودش اورده ھا!
- سلام...!
- سلام عزيزم، مي توني راه بري؟ کمک نمي خواي؟
- آره مي تونم.
اومد کنارمو سعي کرد قدماشو با گام ھاي من ھماھنگ کنه.
- حالا حالت چطوره؟
نگاش به پانسمان پیشونیم افتاد و قبل از اينکه من جوابشو بدم دوباره گفت:
- اي بابا! سرتم که ضربه خورده، تو که گفتي فقط پات شکسته!
- چیز مھمي نیست...
- حالا چه جوري زد بھت مرتیکه ي خر؟
- يه جوري زد ديگه، چه فرقي مي کنه؟
- نه، آخه مي خوام بدونم مقصر تو بودي يا اون؟
با خودم فکر کردم الان اگر پانته آ اينجا بود حتما فوري مي گفت " اين جفتک انداخته
جلوي موتوريه!" آروم گفتم:
- نمي دونم.
- اصلا مگه مي شه عابر پیاده مقصر باشه! حتما اون احمق داشته ويراژ مي داده تو
خیابون ديگه. حالا رضايت که ندادي؟
- چرا اتفاقا.
- ئه؟! چرا رضايت دادي؟ آدمايي مثل شماھا اين مردمو پررو مي کنن ديگه!
اينقدر دري وري مي گفت که حتي حوصله نداشتم جوابشو بدم. چند لحظه فکر کرد و
انگار که يه چیزي يادش افتاده باشه فوري پرسید:
- حالا پول بیمارستانو داد؟
- نه..
- تو ديگه کي ھستي بابا! يعني حتي ديه ھم ازش نگرفتي؟
اينو که گفت يه نگاه تحقیر آمیزبه خودش و ماشین مدل بالاش که حالا رسیده بوديم
نزديکش انداختم و گفتم:
- شماھا فامیلي ھرچقدر پولاتون زيادتر بشه انگار حريص تر مي شین نسبت به پول!
با ريموتش در ماشینو باز کرد و يه نیشخند زد گفت:
- ھیچ کس نیست که از پول بدش بیاد. بعدم ماھا اگر مي خواستیم اينجوري مثل تو بذل
و بخشش کنیم که کلامون پس معرکه بود.
طلاکوب شده رو قسمت وسط فرمون A در ماشینو باز کردم و نشستم تو و چشمم به
افتاد. مثل ھمیشه با ديدنش حرصم گرفت. خصوصا وقتي يادم مي افتاد که بھش گفته
اول اسم خودته؟" و با چاپلوسي گفته بود " نه، اول اسم توئه!" بیشتر A بودم " اين
حرصم مي گرفت.
به فرمونش اشاره کردم و گفتم:
- اينا ولخرجي نیست؟ اين کارا کلاھاتونو نمي ده پس معرکه؟
با يه ژست مسخره گفت:
- اينا عشقه...
و ماشینو روشن کرد و راه افتاد. وقتي ديد ديگه ساکتم و ھیچي نمي گم خودش سر
صحبتو باز کرد.
- کجا دوست داري بريم شام بخوريم؟
- من شام بايد برم جايي. پاي تلفن که بھت گفتم.
- فقط گفتي بايد بري جايي، نگفتي شامم دعوتي.
- دعوت نیستم، اما دوست دارم غذامو ھمونجايي بخورم که مي خوام برم.
- بله.. فھمیدم!
با خودم گفتم " چه عجب بالاخره يه چیزيو تو زندگیت فھمیدي!"
دنده رو عوض کرد و با دلخوري يه نگاه انداخت بھم و گفت:
- پس بگو کجا برسونمت.
بھش آدرسو دادم و اونم ديگه چیزي نگفت. چند لحظه بعد يادم به داروھايي افتاد که قرار
بود برام بیاره.
- راستي، داروھايي که مي خواستمو برام گرفتي؟
- آره، يه باکس ١٢ تايیش عقب ماشینه.
زير لب گفتم " ممنون" و يه نفس راحت کشیدم که مثل ھردفعه سوال پیچم نکرد که اين
داروھارو براي چي مي خوام! اما ھنوز نفسم کامل از سینه ام بیرون نیومده بود که گفت:
- انوشه؟
با کلافگي گفتم:
- بله؟
- مي شه يه سوال بپرسم؟
- نه!
- چرا؟
- چون مي دونم مي خواي چي بپرسي.
- آخه بابا، به من حق بده که کنجکاو بشم. اين داروھا داروھاي ساده اي نیستن. مال يه
عده معلوم الحاله.
- خب، که چي؟
- خب آخه من مي خوام بدونم تو اينارو براي چه کسي مي خواي؟ اولین بار که ازم
خواستي اينارو برات گیر بیارم که کلي وحشت برم داشته بود چون فکر مي کردم براي
خودت مي خواي. حالا بازخوبه زود فھمیدم مال کسايي با علائم بارز و در حال مرگه..
وقتي گفت " در حال مرگ" ناخوداگاه احساس کردم نفسم تنگ شد و چشمام سیاھي
رفت. زخم پیشونیم تیر کشید و کف دستاي سردم عرق نشست. اون داشت به حرفاي
مزخرفش ادامه مي داد و منم عین کسي که دارن زنده به گورش مي کنن تلاش مي
کردم يه جوري راه تنفسمو باز کنم.
- ... آره، خلاصه که بدجوري دوست دارم بدونم تو براي کي داري اينجوري اين ھمه پول
ھدر مي دي؟
براي بار ھزارم به خودم فحش دادم که چرا ازين پسر کوته فکر کمک خواستم که حالا
اينجوري بازخواستم کنه. " تقصیر خود بي عرضه و احمقته که که دست به دامن اين
شدي... آخه اگه ازين کمک نمي خواستم که ديگه ھیچ راھي نداشتم، مجبور بودم...
فقط امین مي تونست با کمک دوستاي گردن کلفتي که داره اينارو برام پیدا کنه...ولي
ارزششو نداشت... نداشت؟ واقعا ارزششو نداشت؟... چرا، داشت...نه... نمي دونم...
آخه چقدر تلاش بیھوده؟... بیھوده ام نیست... مي بیني که تاحالا کلي از اين تلاشا اثر
داشته... آره، ولي اينا آرامش قبل از طوفانه، خودتو داري گول مي زني... گول نمي زنم،
از اول مي دونستم، تا آخرشم مي دونم... ولي ...ديگه ولي نداره، وقتي تصمیمتو گرفتي
پاش واستا...اين فقط يه تصمیم نیست... عشقه، امیده، زندگیه.. آخه اين که نشد
زندگي... کجاش زندگیه؟... نمي دونم...نمي دونم... نمي دونم..."
سرمو تکون دادم و سعي کردم اين جدال دروني با خودمو زودتر تموم کنم. ديدم امین زير
چشمي داره نگام مي کنه و ھنوز منتظر جواب سوالشه. به زور و با صداي گرفته گفتم:
- تلاش براي زنده نگه داشتن يه آدم در نظر تو پول ھدر دادنه؟
شونه ھاشو انداخت بالا و با يه حالت کاملا بي تفاوت و خونسرد گفت:
- آدم داريم تا آدم.
- منظور؟
- آدماي کثیف و ھرزه ھرچه زودتر بمیرن بھتره.
دوباره قلبم تیر کشید. انگار با ھر کلمه اي که مي گفت منو شکنجه مي کردن. ناخوداگاه
ياد روزي افتادم که بعد از کلي مقدمه چیني، به پدرم گفته بودم " يه سري داروي خاص و
گرون ھست که خیلیا بھش محتاجن و مي تونیم با يه قیمت خوب واردشون کنیم." بعد
از اينکه فھمیده بود داروھا مال چه بیماري ھستن با عصبانیت گفته بود " من سرمايه امو
براي آدماي ھرزه و آشغالي که رفتن کثافت کاريشونو کردن و حالام درد و مرض گرفتن
حروم نمي کنم". وقتي با ناراحتي گفته بودم " ولي ھمه از کثافت کاري نیست که مريض
مي شن" خیلي راحت گفته بود " آدم رفتني بايد بره، حالا يه کم زودتر يا ديرتر، مردني
بالاخره مي میره".
اون روزا وارد کردن اون داروھا فقط يه حس ھمنوع دوستي در من ايجاد مي کرد. فقط
حس اينکه کمک کنم چند نفر راحت تر و با زجر کمتري بمیرن، اما کم کم موضوع برام فرق
کرد و تبديل به يه عشق شد. شايدم يه جور جنگ خاموش با پدرم. پدري که فکر مي کرد
"مردني بايد بمیره و ھر چه ھم زودتر بھتر!"
امین ھنوز داشت حرفاشو ادامه مي داد و دلايل احماقانه اش براي پافشاري روي
نظرشو ارائه مي کرد.
- ... اصلا اگر حساب کني ھمین آدما چه ضرري به دولت و سرمايه داراي يه کشور مي
زنن سرت سوت مي کشه. از خرج آزمايش و دوا درمونشون بگیر تا ھزار و يک چیز ديگه.
ھرچیم بیماريشون بیشتر پیشرفت مي کنه داروھاشون گرون تر مي شه. مي دوني
ايندفعه براي يه باکس ١٢ تايي چقدر پول دادم؟ آخه اين عقلاني...
ديگه نذاشتم حرفشو ادامه بده. با صدايي که مي لرزيد و سعي مي کردم تبديل به فرياد
نشه گفتم:
- بسه ديگه، بسه.
با دستاي لرزون کیف پولومو در اوردم و دو تا تراول ١٠٠ تومني از توش کشیدم بیرون و
گذاشتم رو داشبورد ماشین. فوري گفت:
- اي بابا! من که منظورم اين نبود.
يه نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به پشتي صندلي ماشین.
- منظورت ھرچي که بود مھم نیست، يه چیزي ازت خواستم برام تھیه کردي حالام
پولشو بھت دادم.
بعدم با تاکید اضافه کردم:
- ھمونطوري که ھردفعه باھات حساب مي کنم. من خوشم نمیاد زير دين کسي باشم.
وقتي اينو شنید انگار بھش خیلي برخورد که با يه خنده ي مضحک و مصنوعي تراولا رو از
رو داشبرد برداشت و گرفت جلومو با لحني که سعي مي کرد خیلي دوستانه باشه
گفت:
- اين حرفا چیه عزيزم، مگه من و تو اين حرفا رو داريم؟ حالا باشه پیشت بعدا حساب مي
کنیم.
با بي حوصلگي دستشو زدم کنار و با پوزخند حرف خودشو به خودش تحويل دادم:
- به ھمین زودي يادت رفت؟ شماھا اگر ازين ولخرجیا بکنین که کلاتون پس معرکه اس!
يه لحظه حس کردم بدجوري جا خورد و خیط شد. ازين حس قندتو دلم آب شد و ازينکه
تونسته بودم يه جوري بسوزونمش ذوق زده شده بودم.
تراولارو انداخت رو داشبرد و با عصبانیت گفت:
- به درک! نگیر. عجب گند دماغي ھستي تو ديگه!
با خونسردي گفتم:
- امین احترامت دست خودت باشه، براي من يه چیزي خريدي منم پولشو دادم بھت.
ديگه مشکلت چیه؟
- من اين تراولارو آتیش مي زنم!
خواستم بگم " دروغ که حناق نیست! اگر مي خواي نشون بدي خیلي مردي و اصلا
چشمت دنبال مال و منال نیست ھمین الان از پنجره بندازشون بیرون!" ولي ساکت
موندم و فقط سرمو به علامت تاسف به حالش تکون دادم.
بعد از چند دقیقه رسیديم به ھمون آدرسي که بھش داده بودم و وقتي گفتم
"ھمینجاس" يه نگاھي به کوچه کرد و گفت:
- يه بار ديگه ھم اينجا رسونده بودمت انگار.
- آره؟ چه جالب!
- خونه ي دوستته؟
گفتم:
- آره..
و خیلي سريع و زير لبي ازش تشکر کردم و خواستم در ماشینو باز کنم که يھو دستمو
گرفت.
- انوش؟
بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
- بله؟
- معذرت مي خوام که سرت داد زدم. آخه عصبي مي شم وقتي مي بینم با من عین
غريبه ھا رفتار مي کني.
يه لحظه تو چشماش نگاه انداختم و احساس کردم ھمه ي دروغا و رياکاري ھاي دنیا تو
چشماش جمعن. خیلي دلم مي خواست سرش داد بزنم و بگم از ھر غريبه اي برام
غريبه تري، بگم که ريخت نحس و رفتاراي مزخرفتو فقط به خاطر اينکه محتاج داروھايیم
که برام میاري تحمل مي کنم. خواستم بگم...ولي به جاي ھمه ي اون حرفا فقط آروم
دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- مھم نیست..
و با عجله از ماشین پیاده شدم و باھاش خداحافظي کردم. داشتم مي رفتم ته کوچه که
برام دو تا بوق زد و سرشو از شیشه کرد بیرون گفت:
- راستي داروھارو نبردي.
چند لحظه فکر کردم و بعد گفتم:
- نبرم بھتره، نمي خوام اينجايي که مي رم جعبه رو ببینن و ھي مجبور شم مثل تو
بھشون جواب پس بدم!
با زيرکي گفت:
- مگه اينا ھم مي دونن اين داروھا مال چیه؟
- ھرکسي ممکنه بدونه.. خداحافظ.
پشتمو کردم و رفتم جلوي در و منتظر شدم که بره تا زنگو بزنم. پاشو گذاشت رو گاز و با
صداي جیغ لاستیکاش که دور مي شد میله ھاي زندان و اسارتم از دور من باز شدن و
احساس راحتي کردم.
زنگو زدم، بعد از چند لحظه چراغ آيفون تصويري روشن شد و بدون اينکه حرفي بزنه درو
برام باز کرد و رفتم تو. از کنار باغچه ي کوچولوي حیاط که گذاشتم يه نفس عمیق
کشیدم و سینه امو از بوي عطر درختا و چمناي خیس خورده پر کردم. ھمیشه وارد اين
حیاط که مي شدم ضربان قلبم مي رفت بالا و ھیجان ھمه ي وجودمو مي گرفت. فکر خوش اينکه تا چند لحظه ي ديگه مي بینمش ضربان قلبمو تند تر مي کرد. وارد راه پله ھا
شدم و ھمونطور که از پله ھا مي رفتم بالا با خودم گفتم " يعني اين عشقه؟ ...
نه،عشق نیست... ديونگیه.. ولي مي دوني چیه؟ ...من عاشق اين ديونگیم..." با اين
فکر يه لبخند اومد رو لبم، پامو از پله ي آخر گذاشتم تو پاگرد طبقه ي دوم که ديدم با
لبخند ھمیشگیش تو چارچوب در وايساده و منتظرمه...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#52 | Posted: 13 Aug 2011 15:03
مــــن او _ قسمت چهارم



در خونه رو باز کردم و مثل ھمیشه با خوشحالي تو چارچوب در منتظرش وايسادم تا بیاد
بالا. صداي پاش از طبقه ي پايین مي اومد و منو ياد اين موضوع مي انداخت که صداي
نزديک شدن پاھاش با بالا رفتن ضربان قلبم نسبت مستقیم داره! ازين فکر لبخند اومد رو
لبام و يه نفس عمیق کشیدم که بیشتر به خودم مسلط باشم. پاشو از رو پله ي آخر
گذاشت تو پاگرد طبقه ي دوم و سرشو بالا کرد و نگام کرد که با ديدن پاي گچ گرفته و
پیشوني پانسمان شده اش ھمه ي ھیجانم به نگراني تبديل شد. تو يک ثانیه خودمو
ديدم که ۵ تا پله رو باھم پريدم پايین و دارم با ترس و اضطراب بھش مي گم:
- چي شده؟
انوشه که از عکس العمل من جاخورده بود با خنده گفت:
- من بايد از تو بپرسم چي شده! چه جوري ازين ھمه پله باھم پريدي؟!
با نگراني بازشو گرفتم و گفتم:
- يه دفعه ھم که شده منو جون به سر نکن موقع جواب دادن! بگو با خودت چي کار کردي
دختر.
دوباره يه دونه ازون خنده ھا که از ته دلش بود و صاف ھم میومد مي رفت ته دل منو مي
لرزوند کرد و گفت:
- ھر کاري ھست تو با من مي کني، نه من با خودم!
بازوشو فشار دادم و با تھديد گفتم:
- انوش!
با ھمون خنده ي قشنگش تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- جونم؟
ھمونجوري چند لحظه تو جشماش خیره موندم و يھو کشیدمش تو بغلم و سرشو
گذاشتم رو سینه امو زمزمه کردم:
- جونت سلامت.
خودشو بیشتر چسبوند بھم و با يه صداي بچه گونه گفت:
- فعلا که چلاق شدم!
رفتم عقب و دوباره نگاش کردم .
- نمي گي چي شده؟
با لبخندي که مي دونست مي تونه ھرچي آرامش تو دنیاس بھم بده گفت:
- چیزي نیست عزيزم... يه تصادف کوچولو کردم.
- با چي تصادف کردي؟!
- يه موتوري زد بھم.. اما مي بیني که ھیچیم نشده.
با اخم نگاش کردم و گفتم:
- ھیچیت نشده؟ البته بازم خدارو شکر..ولي مي خواي بعد از رفتن منم ھمینجوري از
خودت مراقبت کني؟ من فقط تاحالا ھمین يه خواسته رو ازت داشتما.
با صداي لرزون و حالت برافروخته گفت:
- عماد! باز شروع کردي؟ ديگه ايندفعه حتي نذاشتي بیام تو! از تو ھمین راه پله ھا داري
شروع مي کني؟
خیلي جدي و مصمم نگاش کردم و گفتم:
- ھمین جا و براي آخرين بار به من قول بده. قول بده که از خودت درست مراقبت مي
کني، قول بده که فکراي مزخرف نکني، قول بده تو خیابون، موقع رانندگي، موقع راه رفتن
حواست جاي ديگه نباشه و مواظب خودت باشي.
مي فھمیدم داره سعي مي کنه آرامش خودشو حفظ کنه.
- عزيز دلم، تقصیر من نبود که، بالاخره اتفاقه ديگه.
- انوشه قول بده .
با عصبانیت و چشماي پر از اشک گفت:
- عماد!
- قول بده...
يھو احساس کردم لبريز شد، بغضش ترکید و با جیغ گفت:
- باشه.. قول مي دم ...ولي..
ديگه ھق ھق گريه اش نذاشت ادامه ي حرفشو بزنه. کشیدمش تو بغلم و تا مي
تونستم به خودم فشارش دادم. عین يه دختر کوچولوي مظلوم و بي دفاع که داشتن
عروسک محبوبشو به زور ازش مي گرفتن گريه مي کرد و منم عین يه پدر مستبد باھاش
رفتار مي کردم. مي دونستم گاھي زيادي بھش زور مي گم و تحت فشار روحي قرارش
مي دم، اما چاره اي نداشتم. خودم ازون بدتر و داغون تر بودم. ولي بايد مطمئن مي
شدم يه وقت کار دست خودش نمي ده. نمي تونستم نگرانش نباشم. ھر وقت به طور
مستقیم و غیر مستفیم مي گفت زندگي بدون من براش مسخره اس تنم مي لرزيد.
دختر مغرور و لجبازي بود، مي دونستم که قابلیت ھرکاريو داره و به ھمین خاطرم بايد از
حالا باھاش اتمام حجت مي کردم. مثل ھمیشه تو ذھنم براي ھزارمین بار خودمو
شماتت کردم که حاضر شدم بھش نزديک شم.. " اما آخه مگه برام راه ديگه اي ھم
گذاشته بود؟ از ھر راھي رفتم که يه جوري از خودم دورش کنم نشد.. يعني نذاشت...
خدايا آخه اين چه سرنوشتیه؟"
با ناراحتي به انوشه که ھنوز داشت تو بغلم گريه مي کرد نگاه کردم. شايد خیلي از
پسرا دنبال اين بودن که بتونن حتي چند کلمه باھاش حرف بزنن... ھیچي کم نداشت...
" خدايا نمي دونم به خاطر اين نعمتي که بھم دادي و مي تونم اينجوري نزديک خودم
لمسش کنم ازت تشکر کنم يا به خاطر اين زجري که با ھر دفعه ديدنش مي کشم کفرتو
بگم..." يه نفس عمیق کشیدم و سعي کردم فعلا حواسمو به " حال" متمرکز کنم. چیزي
که ھمیشه و از اول انوشه ازم خواسته بود. اينکه " بیا از حال لذت ببريم..."
از تو بغلم کشیدمش بیرون، با دستم چونه اشو گرفتم و با لبخند نگاش کردم و گفتم:
- بسه ديگه قشنگم.. من که چیزي نگفتم. فقط مي خوام قول بدي که مراقب خودت
باشي..ازتم ممنونم که قول دادي، مي دونم که ھمیشه سر قولت مي موني.
با يه حالت بامزه که به خندم انداخت آب بینیشو کشید بالا و گفت:
- تو از من قول نمي خواي، مي خواي منو شکنجه کني.
با ھمون خندم گفتم:
- بس که من آدم بديم!
و بعدم ھرچي زور تو وجودم بود سعي کردم جمع کنم و يھو از رو زمین بلندش کردم.
- نکن عماد! بذار خودم میام.
- بیا بريم ببینم، به تو باشه که تا صبح مي خواي وايسي اينجا گريه کني!
از چندتا پله ي باقي مونده رفتم بالا و با پام درو باز کردم و گذاشتمش زمین. يه لحظه
سرم گیج رفت و احساس کردم بدجوري نیروم داره تحلیل مي ره، خیلي سريع تر از قبل.
انگار از رنگ پريدم فھمید و با نگراني گفت:
- خوبي؟ آخه چرا اينجوري به خودت فشار میاري قربونت بشم؟
سعي کردم به روي خودم نیارم و با لبخند گفتم:
- آخه توي ۴۵ کیلويي، فشاري براي ھیکل گنده ي من داري؟
- ھمچین مي گه گنده انگار ھیولائه!
با خنده رفتم طرف آشپزخونه و دو تا شربت درست کردم اوردم گذاشتم رو میز. مانتو و
روسريشو در اورده بود و ھمونطور که کلیپسشو بین دندوناش نگه داشته بود جلوي آيینه
ي کنار در داشت موھاشو جمع مي کرد. رفتم پشتش، دولا شدم دستمو انداختم دور
کمرشو سرمو گذاشتم رو شونه اش و از تو آيینه نگاش کردم. چشمھا و نوک دماغش
ھنوز به خاطر گريه اي که کرده بود قرمز بودن. با لذت نگاش مي کردم و دلم مي خواست
چشمامو از ديدنش سیر کنم، اما مي دونستم که ھیچ وقت سیر نمي شم. آروم کنار
گوشش گفتم:
- ما به ھم سلام کرديم؟
بدون اينکه به من توجه اي کنه موھاشو برد بالاي سرشو با کلیپس بسته شون. خودمو
کشیدم عقب و اونم برگشت به طرفم و با اخم گفت:
- نه خیر!
دوباره دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش جلو، صورتمو بردم پايین و پیشونیمو
چسبوندم به پیشونیش و گفتم:
- پس سلام!
اي که به زنجیر A دستاشو اورد بالا قفل زنجیرِ تو گردنمو برد پشت گردنم و پلاک طلاي
آويزون بودو اورد جلو. اين زنجیر ھديه ي تولدم بود که خودم ازش خواسته بودم و عزيزترين
ھديه اي که مي تونستم ھمیشه ھمرام داشته باشمش.
با انگشتام آروم به پشت گردنش فشار اوردم که سرشو بیاره بالا و تو چشمام نگاه کنه و
دوباره گفتم:
- سلام...
آروم گفت:
- سلام...
و خیلي نرم سرشو اورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام. مثل ھمیشه از طعم و حس داغي
لباش يه لذت بي نظیر زير پوستم دويد و خیسي زبون و دھنش لذتمو چند برابر کرد. بازم
مثل ھمیشه چند ثانیه ي اول ھیچ چیز دست خودم نبود و فقط با ولع و اشتیاق لباشو
مک مي زدم و محکم مي بوسیدمش، اما بعد از چند لحظه به خودم اومدم و سرمو
کشیدم عقب. مي دونستم مثل ھمه ي موقع ھاي ديگه ازينکار عصباني مي شه اما
دست خودم نبود، مي ترسیدم، از آسیب زدن بھش مي ترسیدم، از آسیب زدن به اين
موجود ظريفي که جلوم وايساده بود و توي چشم بھم زدني شده بود عزيز ترين موجود
زندگیم. حتي گاھي اينقدر ديونه مي شدم که از نزديک شدن بھشم مي ترسیدم و
ناخواداگاه اونم آزار مي دادم.
چشماشو باز کرد و با اعتراض گفت:
- عماد! ھمیشه بايد حال آدمو بگیري؟
گردنشو بوسیدم و از خودم جداش کردم و گفتم:
- خانمي، باز بحثاي ھمیشگي رو شروع نکن. توروخدا منو ترسامو درک کن.
- درک نمي کنم! اصلا ھم درک نمي کنم. تو خودتم مي دوني اينجوري...
نذاشتم ادامه بده حرفشو، ھلش دادم طرف مبلا و گفتم:
- بیا بريم شربتتو بخور عزيزم. گرم مي شه ھا.
- نمیام!
- باز بغلت مي کنم بھم فشار میادا!
با حرص گفت:
- ھمیشه ھمه کارت زوريه!
و بعدم رفت رو يکي از مبلا نشست. با خنده رفتم نشستم کنارش و لیوان شربتو دادم
دستشو گفتم:
- حالا شدي يه دختر خوب!
يه شکلک برام دراورد و چیزي نگفت. گذاشتم شربتشو تا آخر بخوره و بعد گفتم:
- خب، چه خبرا؟ امروز چي کارا کردي؟
- ھیچي! صبج تا ظھر که تو بیمارستان و کلانتري براي رضايت دادن به اين کسي که بھم
زده بودم.
- خوب کار کردي رضايت دادي عزيزم.
- اتفاقا اين امین بي شعور اصلا با تو ھم عقیده نبود!
مثل ھمه ي موقع ھايي که از پسر عموش حرف مي زد قیافه اش توھم رفت و با يه
حالت بیزاري جوابمو داد. با خنده گفتم:
- عیب نداره، ھرکي يه جور به زندگي نگاه مي کنه. ديگه چي کارا کردي؟
- بعد ازظھر تا عصرم که تو شرکت بودم و بعدم امین اومد دنبالم و تو ماشینم باز کلي سر
داروھا باھم بحث کرديم که ديگه آخراش دلم مي خواست با ھمین دستام خفه اش کنم!
با تاسف سرمو تکون دادم و گفتم:
- شايد ھمون باباي تو و امین درست مي گن...
- عماد! باز چیزايي نگو که دلم بخواد تورو ھم خفه کنم!
دستامو به علامت تسلیم بردم بالا و گفتم:
- باشه خانم خشن! حالا داروھا کجاس؟
شونه ھاشو انداخت بالا و گفت:
- نمي خواستم اين پسره بفھمه داروھا به اينجايي که منو رسونده ربط دارن. گفتم
دستش باشه تا بعدا خودم ازشون بگیرم. فعلا ھنوز سري قبلي تموم نشده، آره؟
يه آه کشیدم و گفتم:
- آره عزيزم، ھنوز تموم نشده.
و براي اينکه بحث کش پیدا نکنه حرفو عوض کردم و بعدم سعي کردم ديگه حرفي نزنم
که باز ناراحتش کنه. بعد از اينکه حرفامون تموم شد باھم پاشديم رفتیم تو آشپزخونه و با
کلي شوخي و مسخره بازي براي شام غذا درست کرديم، گاھي چشم تو چشم
مي شديم و مي فھمیدم ته دل ھردومون مي لرزه ولي ھیچ کدوم به روي خودمون نمي آورديم.
نشسته بودم جلوي تلويزيون و لیوان چايیمو سر مي کشیدم و منتظر بودم انوشه ھم
بیاد کنارم بشینه که ديدم رفت نشست پشت اپن آشپزخونه و چند تا ورقم گذاشت
جلوش.
- چرا نمیاي اينجا خانمي؟
- چند تا نامه از وزرات بھداشت اومده بايد بخونم و براي فردا جواباشونو آماده کنم. زياد
طول نمي کشه، میام پیشت.
- باشه عزيزم، به کارت برس.
نگام به صحفه ي تلويزيون بود اما ھمه ي حواسم طرف اپن آشپزخونه. ناخوداگاه ھي
سرم مي چرخید طرفش و حرکات دست و سرشو با چشمام دنبال مي کردم. سرش
پايین بود وبرگه ي جلوشو مي خوند و يه چیزايي ھم رو يه ورقه ي ديگه يادداشت مي
کرد. درست مثل روز اولي که ديدمش. اونروزم پشت میزش نشسته بود، سرش پايین
بود و ورقه اي که دستش بودو داشت مي خوند....
* سرشو بالا کرد و برگه اي رو که داده بودم دستش گرفت طرفم و گفت:
- متاسفم آقا... ما فقط دارو رو به داروخانه ھا تحويل مي ديم، به علاوه اصلا اين دارو رو
وارد نمي کنیم.
- بله، ھمکارتونم ھمینو گفتن، اما آقاي دکتر ... که دوست پدرتونم ھستن به من گفتن
بیام اينجا و با خود شما صحبت کنم.
با سردرگرمي سرشو تکون داد و گفت:
- حتما ايشون نمي دونستن که ما اين دارو ھارو وارد نمي کنیم.
نسخه رو از رو میزش برداشتم و گفتم:
- باشه، ممنون. عذر مي خوام مزاحم وقتتون شدم.
داشتم مي رفتم طرف در که دوباره صدام زد.
- مي بخشید آقا...
برگشتم طرفش.
- بفرمايید؟
با ناراحتي يه نگاه گذرا بھم انداخت و گفت:
- من خیلي متاسفم. مي دونم اين دارو براي بیمارانیه که تو وضعیت بحراني به سر مي
برن و براي کاھش درد و ناراحتیشون خیلي موثره.
- خودتونو ناراحت نکنید، مھم نیست، اون شخص الآن تو وضعیت بحراني به سر نمي بره،
اين داروھارو براي زماني مي خواد که ديگه اينقدر حالش بده که حتي نمي تونه از خونه
بیاد بیرون.
با يه لبخند دلنشین گفت:
- خوب.. پس ھنوز فرصت ھست. من بھتون قول نمي دم اما ممکنه بتونم براتون تھییه
اشون بکنم. اگر مايلید شماره اتونو بذاريد اينجا تا ھروقت خبر شد باھاتون تماس بگیرم.
ايندفعه با دقت نگاش کردم. از پشت میزش بلند شده بود و قد و ھیکل ظريفش بیشتر به
چشم میومد. اول که وارد اتاقش شده بودم با اخم و خیلي جدي باھم برخورد کرده بود و
حالا...! يه لحظه چشمم تو چشمش افتاد و احساس کردم يه چیزي تو دلم تکون خورد
اما مثل برق و باد گذشت و حتي اجازه ندادم به مغزم برسه. صورت قشنگ و ظريفش
مھربون تر از چند دقیقه ي قبل شده بود و با يه لبخند منتظر بود جوابشو بدم. ھمون موقع
در اتاقش باز شد و يه دختر ھمسن و سالاي خودش اومد تو و گفت:
- انوشه اون نامه ھايي که تو کارتابلت گذاشته بودمو خوندي؟
يھو صداي دختره که گفت "انوشه" تو گوشم زنگ خورد و با خودم گفتم پس اسمت
انوشه اس! جوابي که داد و اينکه دختره کي از اتاق رفت بیرون اصلا يادم نیست. فقط
ديدم دوباره داره نگام مي کنه و منتظره که جوابشو بدم. دستمو کردم تو جیب کتمو
کارتمو دراوردم و چند قدم رفتم طرف میزش.
- اين کارت محل کار و شماره ي موبايل منه. اگر خبري شد لطف کنید با يکي ازين شماره
ھا تماس بگیريد.
کارتو برداشت و يه نگاه کرد و گفت:
- حتما.
ناخوداگاه دوباره تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
- ممنون..
و سريع از اتاقش خارج شدم*....

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#53 | Posted: 13 Aug 2011 15:03
مــــن او _ قسمت پنجم



خودکارو گذاشتم زمین؛ دستامو بالاي سرم قلاب کردم و يه کش و قوسي به خودم دادم
و درحال خمیازه کشیدن گفتم:
- تو به چي ٢ ساعته زل زدي؟
دستشو تکیه گاه صورتش کرده بود و رو پشتي مبل تکیه داده بود و بدون اينکه تغییري تو
حالت صورتش بده، ھنوز نگام مي کرد. صورتم جدي شد و به طرف جلو خم شدم و با
تعجب گفتم:
- عماد؟!
وقتي ديدم بازم جوابمو نمي ده سريع از جام پاشدم و از پشت اپن آشپزخونه رفتم
طرفش و رو به روش وايسادم. دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و با نگراني گفتم:
- عماد؟ خوبي؟
بعد از چند لحظه بدون اينکه خودش حرکتي کنه مردمک چشمشو چرخوند طرفم و زل زد
تو چشام. فھمیدم داره سر به سرم مي ذاره و يه نفس راحت کشیدم.
- چرا جواب نمي دي عزيز دلم؟ ترسیدم!
آروم گفت:
- داشتم فکر مي کردم.
کنارش رو مبل نشستم و سرمو تکیه دادم به سینه اش.
- به چي؟
دستمو گرفت تو دستش، انگشتامونو از لاي انگشتاي ھم رد کرديم و دستمو آروم آورد
بالا جلوي صورتش و گفت:
- به تو، به روز اولي که ديدمت، به اينکه چه جوري وارد زندگیم شدي.
- خب، حالا به نتیجه اي ھم رسیدي ازين ھمه فکر؟
- نه. خودمم نفھمیدم چي شد.
با شیطنت خنديدم و گفتم:
- ولي من فھمیدم چي شد! ھمون روز اول از رفتار من کلي خوشت اومد و عاشقم
شدي.
يه آه کشید و گفت"
- آره ، از ھمون روز اول.
- راستش منم از ھمون اول از خودت و رفتار سنگینت خوشم اومد.خصوصا وقتي که بدون
ھیچ اصرار کردن و چونه زدني نسخه رو برداشتي و مي خواستي بري.
- آره، براي به دست اوردن داروھا اصرار نداشتم. شايدم به خاطر اينکه داشتم از به دست
اوردنشون نا امید مي شدم. ھدف خاصیم نداشتم از به دست اوردنشون، فقط چون دکتر
گفته بود...
- منم از اون روز به بعد چقدر براي پیدا کردن اون داروھا تلاش کردم. اولش کلي با پدرم
سر وارد کردنشون بحثم شد و وقتي ديدم بحث فايده اي نداره از راه ديگه اي دنبالش
رفتم. خودمم نمي دونستم اين ھمه تلاش و پیگیريم به خاطر چیه، سعي مي کردم
بیشتر براي خودم اين دلیلو بیارم که حس ھمنوع دوستیم گل کرده بود، اما ته دلم مي
دونستم دلیل تلاشام چیزي بیشتر از انسان دوستیه!
با بدجنسي خنديد و گفت:
- شما دخترا عادت دارين ھمه اتون سر خودتونو شیره بمالین!
با دلخوري گفتم:
- خوب اون موقع از تو که مطمئن نبودم.
فوري دستمو برد طرف لباشو نوک انگشتامو بوسید و گفت:
- ولي الان مطمئني که قد ھمه ي دنیا دوست دارم.
خودمو بیشتر و با لذت چسبوندم بھش و دوباره جفتمون تو فکراي خودمون غرق شديم.
بعد از چند روز گشتن بالاخره تونستم مشابه اون دارويي رو که ازم خواسته بود پیدا کنم،
تازه با دوز خیلي پايین تر.وقتي باھاش تماس گرفتم و گفتم نسخه اشو پیدا کردم خیلي
نرم و متواضع باھام برخورد کرده بود. وقتي براي تحويل گرفتنشون اومد با اينکه داروھا
ھمونايي نبودن که خواسته بود اما به زور مبلغشونو پرداخت کرده بود و ھر چي گفته
بودم اگر به دردش نمي خورن مي تونم مرجوعشون کنم قبول نکرد. از دفعه ي دوم که
ديدمش کاملا احساس کردم با يه آدم متفاوت طرفم که ناخوداگاه داره منو جذب مي کنه
طرف خودش. يکي دوبار ديگه ام ھم باھم تو شرکت ملاقات داشتیم و ھمین باعث مي
شد احساس کنم ازش خوشم اومده، اينو از حالت نگاه اون ھم که مدام چشماشو از من
مي دزديد متوجه مي شدم.
روزي که فھمیدم امین مي تونه برام اصل اين داروھا گیر بیاره اينقدر ذوق کرده بودم که
خودمم باورم نمي شد! ولي مدام يه چیزي ھم ته دلم فرو مي ريخت و با خودم مي
گفتم "اگر دارو ھا رو براي خودش بخواد چي؟" ولي فوري جواب خودمو مي دادم که " نه!
امکان نداره خودش مريض باشه. اونم ھمچین بیماريي! حتما براي کسي مي خواد" و
سعي مي کردم ذھنمو منحرف کنم...
يه نگاه به عماد انداختم و خواستم يه چیزي بگم که ديدم ھمونطور که دستش رو شونه
ي منه سرشو به عقب تکیه داده و چشماشو بسته. فھمیدم خواب نیست و احتمالا داره
فکر مي کنه، اما يه آرامشي تو صورتش بود که دلم نیومد بھمش بزنم و از گفتن حرفم
پشیمون شدم. به جاش دوباره به افکار خودم برگشتم و ياد روزي افتادم که مي خواست
بیاد داروھاي اصلي رو تحويل بگیره. ھیچ وقت اون روزو اتفاقات لحظه به لحظه اشو يادم
نمي ره. ھنوزم نمي تونستم بگم اون روز بھترين روز زندگیم بود يا بدترينش...
طرفاي عصر بود و کارمنداي ديگه رفته بودن و فقط من پانته آ مونده بوديم تو شرکت.
ناخوداگاه دلھره داشتم و ھي به ساعتم نگاه مي کردم ببینم چقدر به اومدنش مونده که
پانته آ اومد تو اتاقم و گفت:
- انوش من دارم مي رم، تو نمیاي؟
- نه عزيزم، تو برو. من يه چندتا کار دارم که بايد انجام بدم .
نمي دونم چرا بھش نگفتم عماد داره میاد شرکت براي تحويل گرفتن داروھا. اونم يه
لبخند موذيانه زد و گفت:
- راستشو بگو کلک. چیکار داري؟ آرايشتم که تجديد کردي. تو که ھمیشه بدت میاد از
تجديد آرايش!
با بي خیالي شونه ھامو انداختم بالا و گفتم:
- ھمینجوري!
با چشمک گفت:
- با ھمه آره ، با ما ھم بله؟؟؟ برو دختر خر خودتي! من تورو مي شناسم.
از دستش خندم گرفته بود. راست مي گفت. خوب ھمو مي شناختیم و معمولا نمي
تونستیم ھمديگه رو گول بزنیم. با ھمون خندم گفتم:
- کوفت بگیري! حالا بايد اينقدر فضولي کني تا بفھمي؟ فعلا برو تا بعدا خودم برات تعريف
کنم.
- آھان! حالا شد يه چیزي. خوش بگذره!
- خداحافظ!
- خب بابا رفتم، خداحافظ.
صداي در که اومد يه نفس راحت کشیدم و پاشدم رفتم دستشويي خودمو تو آيینه اش
نگاه کردم. يه کم به خودم دقیق شدم و سعي کردم با خودم روراست باشم. چرا اينقدر
دلھره و ھیجان داشتم؟ اونم براي تحويل دادن ساده ي يه دارو! " خب پسر فوق العاده
با وقار و با ادبیه، خیلي محترمانه برخورد مي کنه ، وضعشم که معلومه بد نیست ،
خوشتیپم که ھست، از منم معلومه بدش نیومده! ھمینا کافي نیست؟" دوباره خودمو تو
آيینه نگاه کردم و گفتم " چرا خودتو گول مي زني؟ مگه ازين پسرا کم جلوت سبز شدن؟
حتي خیلي اکازيون تر!!! خودشونم خیلي واله و شیفته تر نشون مي دادن. پس چطور
راجع به اونا اينطوري فکر نمي کردي؟" اخمامو کشیدم تو ھم و ايندفعه سعي کردم با
خودم صادقتر باشم. " آره خوب، يه چیزي تو وجودشه که بدجوري منو به خودش جذب
مي کنه. ولي مي ترسم. اگه يه وقت خودش مريض..."
صداي زنگ در ديگه نذاشت به فکرام ادامه بدم و فھمیدم که عماد اومده. يه بار ديگه به
خودم تو آيینه نگاه کردم و از ديدن چھره ام احساس رضايت کردم. در دستشويي رو
بستم و با قدماي آروم و محکم جوري که صداي پاشنه ي کفشام به گوشش برسه رفتم
طرف در و بعد از چند لحظه مکث درو براش باز کردم و گفتم:
-سلام...
فھمیدم ازينکه من درو براش باز کردم تعجب کرده.
-سلام!
- بفرمايید تو خواھش مي کنم...
چند لحظه مردد نگام کرد و داخل شد. وقتي ديد شرکت خالیه و کسي جز من نیست
گفت:
- واقعا شرمنده ام، من نمي دونستم ساعت اداريتون تا چه وقتیه. وگرنه ساعت قرارو
زودتر مي ذاشتم که مزاحم شما ھم نشم.
يه لبخند زدم و گفتم:
- خواھش مي کنم، مزاحمتي نیست. من خودمم ھر روز بعد از جمع و جور کردن کارا
ھمین موقع ھا مي رم.
ديدم بلاتکلیف وايساده و داره در و ديوارو نگاه مي کنه. آروم گفتم:
- آقاي ...؟
ھمونطور که صورتش يه طرف ديگه بود آروم گفت:
- فکر نمي کردم شمارو تنھا ملاقات کنم.
از حرفش سر در نیوردم. ترجیح دادم چیزي نپرسم و به جاش گفتم:
- بفرمايید بشینید. يه قھوه میل داريد براتون بیارم؟
بازم بدون اينکه نگام کنه گفت:
- بله، تلخ اگر ممکنه.
رفتم تو آشپزخونه و قھوه جوشو به برق زدم و اومدم بیرون. رفتم پشت میزم و از تو
کشوم بسته ي جعبه ي داروھا رو دراوردم و گذاشتم جلوش.
- بفرمايید آقاي ... بالاخره تونستم اصلشو براتون پیدا کنم و بیشتر ازين شرمنده اتون
نشم.
ايندفعه آروم سرشو بالا اورد و نگام کرد. يه لبخند گنگ زد و گفت:
- شما براي چي بايد شرمنده باشین؟ اون کسي که با اين بیماريش حتي شما رو ھم به
زحمت انداخته بايد شرمنده باشه.
با اين حرفش دلم شور افتاد. در ظاھر حرفش عادي بود اما نمي دونم چرا باعث نگراني
من شده بود. " خدايا خواھش مي کنم کمک کن يه جوري بھش نزديک شم... يه جوري
کمکم کن بفھمم اين داروھا مال خودشه يا براي کس ديگه اي مي خواد"
- راستش آقاي...
- ممکنه منو عماد صدا کنید؟
- راستش آقاي عماد...
- عماد!
آب دھنمو قورت دادم و به زور گفتم:
- عماد..راس...
يھو برگشت و مستقیم تو چشام جوري نگاه کرد که بند دلم پاره شد. چند لحظه
ھمونطور به ھم خیره مونديم که با صداي قھوه جوش به خودم اومدم و از جام پاشدم
رفتم تو آشپزخونه. موقع ريختن قھوه تو فنجون دستم مي لرزيد. نمي فھمیدم چم شده.
ھم خیلي زياد ھیجان داشتم ھم نمي دونستم ھیجان و احساساتمو چه جوري بروز
بدم. يه بار ديگه يه نفس عمیق کشیدم و از خدا خواستم خودش کمکم کنه. رفتم طرفش
و دولا شدم فنجونو گذاشتم جلوش رو میز که موقع صاف شدنم دوباره نگاھامون به ھم
افتاد که اون لحظه به وضوح ترس و اضطرابو تو چشماش ديدم. ولي پشت ترسي که تو
چشماش بود کاملا مي تونستم برق يه محبتو ببینم، مثل ھمه ي دفعه ھاي قبل که
ديده بودم و حس مي کردم ھردفعه ھم بیشتر مي شه. ولي نمي فھمیدم رابطه ي اون
محبت و ترس تو چشماش چیه.
پشتمو کردم بھش و خواستم برم بشینم رو ضندلي رو به روش که يھو از جاش پاشد و با
يه صداي گرفته گفت:
- خانم... بھتره من برم، خیلي مزاحمتون شدم.
بعدم با يه حالت دستپاچه از تو جیب کتش کیف پولشو دراورد و يه تراول ۵٠٠ تومني
گذاشت رو میز و بسته ي داروھا رو برداشت. داشت مي رفت طرف در که خیلي آروم و با
طمانینه
آخرين تیر رو رھا کردم و گفتم:
- از چي فرار مي کني؟
سرجاش وايساد. از دستاي مشت کرده اش مي تونستم بفھمم کاملا عصبیه. انتظار
داشتم بدون جواب دادن بھم بره، ولي برگشت طرفم و با ھمون صداي گرفته اش گفت:
- از تو ، انوشه...
اولین بار بود اسممو صدا زده بود بدون اينکه حتي بدونم اسممو مي دونه! تو اون لحظه
ھزارتا فکر جور واجور به ذھنم ھجوم اورده بودن و نمي تونستم درست حرفشو تجزيه
تحلیل کنم. با سردرگمي نگاش مي کردم و ساکت مونده بودم. دوباره گفت:
- چرا سوالي رو که اون موقعي مي خواستي ازم بپرسي نپرسیدي؟
با ترديد گفتم:
- کدوم سوال؟
اما خودم مي دونستم فھمیده ھمون موقع مي خواستم ازش راجع به داروھا و اينکه
متعلق به چه کسي ھستن بپرسم. بدون اينکه منتظر جوابش بشم دوباره گفتم:
- من واقعا قصد ناراحت کردنتونو نداشتم... فقط ...
- من ازين موضوع ناراحت نیستم...
يه نفس عمیق کشید و ادامه داد:
- از چیزي که تو چشماي تو ديدم ناراحتم.
ديگه فھمیدم دلیلي براي پنھان کاري وجود نداره. اون خودش ھمه چیو حس کرده بود،
چرا بايد پنھون مي کردم که ازش خوشم اومده؟ آروم گفتم:
- اما من از چیزي که تو چشماي تو ديدم اصلا ناراحت نیستم. حتي اگر بخواي باھات
روراست باشم بايد بگم که حس مي کنم عاشقم شدي...
دوباره تو چشمام نگاه کرد و منم جواب نگاھشو مي دادم. ديگه از خیره موندن تو
چشماي ھم خجالت نمي کشیديم. بعد از چند لحظه احساس کردم تو چشماش يه
برقي ديدم. ولي برق خوشحالي نبود... برق اشک بود... يه دونه اشک که از گوشه ي
چشمش اومد پايین و بدون اينکه پاکش کنه با ھمون صداي گرفته اش گفت:
- ولي...
چشماشو بست و ادامه داد:
- ھیچ کس دوست نداره يه بیمار ايدزي عاشقش باشه...
احساس کردم گوشم کر شده. ديگه نه درست چیزي مي ديدم نه مي شنیدم. تا آخرين
لحظه ھا سعي کرده بودم خودمو گول بزنم و ظاھر صحیح و سالم عمادو به حساب
سلامتیش بذارم و خودمو قانع کنم که داروھا رو براي کس ديگه اي مي خواد. اما اشتباه
کرده بودم ، يه اشتباه بزرگ. احساس آدمي رو داشتم که سرش زير آبه و يه صداھاي
گنگ و نامفھومي از دور به گوشش مي رسن. يه لحظه ازين موضوع خوشحال مي شدم
که فھمیده بودم واقعا عاشقم شده و لحظه ي بعد به حماقتم مي خنديدم که عاشق يه
سراب شدم! کسي که ايدز داره و حتي نمي دونم تا کي مي تونه سرپا باشه. عین يه
سراب از دور زيبا و رويايي بود و وقتي که بھش نزديک شده بودم ھمه ي تصوراتمو بھم
ريخته بود. احساس کردم گلوم مي سوزه و گونه ھام دارن خیس مي شن. مزه ي خونو
تو دھنم از فشاري که با دندونام به لب پايینم اورده بودم کاملا حس مي کردم. يه لحظه
فکر کردم " عجب دنیاي مسخره اي!"
با صداي در شرکت که محکم بسته شد به خودم اومدم و ديدم عماد رفته...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#54 | Posted: 14 Aug 2011 06:48
مــــن او _ قسمت ششم



از افکار خودم اومدم بیرون و حواسم به دور و برم جمع شد. سرمو بلند کردم و ديدم عماد
ھنوز چشماش بسته اس و سرشو تکیه داده به مبل. خم شدم روش و تا اونجايي که
مي شد نزديکش شدمو نفسمو دادم تو صورتش که چشماشو باز کرد و نگام کرد. با
لبخند گفتم:
- خوابي؟
- نه، ديدم تو ساکتي چیزي نگفتم. حدس زدم داري فکر مي کني.
دستشو برده بود پشت سرم و از زير موھام رد کرده بود و داشت گردنمو نوازش مي کرد.
دستمو بردم بالا که مچشو بگیرم و بیارم پايین ببوسم که يھو چشمم به چند تا جوش
ملتھب و چرکي روي ساعدش افتاد. اينا ھم از عوارض اين مرض لعنتي بود. سعي کردم
به روي خودم نیارم و دولا شدم که روي ساعدشو ببوسم که يھو دستشو کشید عقب و
با اخم گفت:
- چیکار مي کني؟
- مي خواستم دستتو بوس کنم!
- ديوونه شدي؟ اينا ضايعه ي پوستیه، اون وقت تو مي خواي بوسشون کني؟
با لجبازي گفتم:
- من ھرجايیتو که دلم بخواد بوس مي کنم!
آستین لباسشو کشید پايین و گفت:
- نه ھرحايي!
با تعجب و ترديد نگاش مي کردم و اونم انگار سوالمو از تو چشام خونده بود و سعي مي
کرد به روي خودش نیاره. ناخوداگاه بدون اينکه خودم متوجه باشم و قبل از اينکه اون بتونه
جلومو بگیره مچ اون يکي دستشو گرفتم و آستینشو سريع کشیدم بالا. از چیزي که ديدم
نفسم بند اومد و رنگم پريد. تمام بازوش تا بالاي مچش پر بود از کھیر و جوشاي ملتھب
چرکي. تازه فمیدم چرا اين مدت ھمش پیرھن و تیشرتاي آستین بلند مي پوشیده.
احساس شرمندگي و خجالت مي کردم و نمي تونستم سرمو ببرم بالا و نگاش کنم. آروم
دستشو از دست من آزاد کرد و آستینشو کشید پايین و گفت:
- انوشه، چند وقته مي خوام باھات راجع به يه موضوعي حرف بزنم... فکر مي کنم ديگه
وقتشه که به قولت عمل کني...
اون داشت حرف مي زد اما انگار صداش دور و دور تر مي شد. سرمو يه کم بردم بالا و
ديدم لباش دارن تکون مي خورن اما من ديگه صدايي ازشون نمي شنیدم. لبايي که طعم
بھترين بوسه ھا و داغ ترين لحظه ھا رو برام داشتن و حالا به خاطر داروھاي قوي و آنتي
بیوتیک ھايي که مي خورد به شدت ترک خورده و زخم شده بودن. يادم افتاد به روزي که
از شرکت رفته بود بیرون و چند روز بعدش رفتم پیشش و به عشقم اعتراف کردم و بھش
گفتم مي خوام باھاش بمونم، تا آخرش. گفته بودم اونم بايد به عشقمون احترام بذاره و
کمک کنه که باھم بمونیم. بھم خنديده بود و گفته بود ديوانم که مي خوام با يه بیمار
ايدزي که معلوم نیست تا کي زنده مي مونه باشم. اما من اين ديوونگي رو دوست داشم
و بايد بھش ثابت مي کردم. نمي تونستم فراموشش کنم، مگه امکان داره عشق اول
فراموش بشه؟ نه! بايد باھم مي مونديم، با ھم و براي ھم. زمانش ھرچقدر که بود مھم
نبود. مھم احساسي بود که بھش داشتم. مي پرستیدمش و حاضر بودم براش ھرکاري
بکنم. نمي تونستم رھاش کنم، نه به خاطر اون، به خاطر خودم چون از روز اول فھمیدم
عاشقش شدم و تا ھست مي خوام که باھاش باشم. ولي اون سرسخت تر ازين حرفا
بود که به ھمین سادگیا راضي بشه، مدام مي گفت نمي ذاره زندگي و روح و احساس
من بازيچه بشه، اما نمي دونست من ازون لجباز ترم و وقتي بخوام به يه چیزي برسم
امکان نداره ازش بگذرم. از ھر راھي رفته بود تا منصرفم کنه موفق نشده بود. ھرچقدر از
من دور مي شد و سعي مي کرد خودشو ازم پنھان کنه بھش نزديک مي شدم و
خواسته امو براش تکرار مي کردم. چه طور مي تونستم ازش بگذرم؟ عماد کسي بود که
ھمیشه دنبالش گشته بودم، برام مثل قصه ھا و افسانه ھا بود ، شايدم نیمه ي
گمشده! نمي دونم...
بالاخره تونستم جلوي دلم رو سفید شم، تونستم قانعش کنم که مي شه باھم موند،
تونستم راضیش کنم که باھم بمونیم، تا ھرزمان که بود و نفس مي کشید باھم بمونیم.
ازون روز منم ھمپاي عماد از درون آب مي شدم و تحلیل رفتنشو مي ديدم و دم نمي
زدم، فقط به امید و دلخوشي عشقي که بھم داشتیم دلم گرم بود و حتي مي تونستم
به اون ھم روحیه بدم. تصمیم گرفتیم ھیچ کس از رابطه امون باخبر نشه و عشقمون فقط
تو حريم پاک و خصوصي خودمون، براي خودمون، باقي بمونه.
دست آخر مجبورم کرد فقط يه قول بھش بدم. بھش قول بدم که روزھاي آخر و زماني که
بیماريش از لحاظ فیزيکي و تو ظاھرشم اثر خودشو نشون داد ترکش کنم. ازم قول گرفت
که روزھاي آخر ترکش کنم و بذارم تنھا باشه...
- انوشه؟ حواست کجاس؟ دارم با تو حرف مي زنما!
- چي؟!
يه نفس عمیق کشید، دستشو کرد تو موھاش و مشتشون کرد و گفت:
- گفتم ديگه وقتشه به قولت عمل کني.
سرمو بردم بالا ، چشمامو تنگ کردم و عمیق بھش نگاه کردم و با طمانینه گفتم:
- حتي فکرشم نکن.
با تعجب نگام کرد. انگار مثل ھمیشه انتظار داشت با گريه و التماس ازش بخوام بذاره
باھاش بمونم و انتظار ھمچین برخورديو نداشت. با گیجي گفت:
- ولي... ولي تو قول دادي.
دستامو گذاشتم دو طرف صورتش، سرمو بردم جلو و با صداي دورگه گفتم:
- ھرگز اينکارو نمي کنم... به ھیچ وجه تنھات نمي ذارم. تا قله ي قاف ھم که بري
دنبالت میام، پس بھتره اين بحثو ھمین جا تموم کني.
قبل ازينکه چیزي بگه از رو مبل پريدم پايین و رفتم طرف دستشويي. ديگه سینه ام تحمل
اون ھمه فشارو نداشت. در دستشويي رو بستم و تا چشمم تو آيینه به خودم افتاد
بغضم ترکید. دو دستي جلوي دھنمو گرفته بودم که صداي گريه و ھق ھق ام بیرون نره و
اشکامو که مثل رودخونه از رو گونه ھام میومدن پايین تو آيینه نگام مي کردم. تمام تنم
مي لرزيد و دلم مي خواست با تمام قدرتم فرياد بزنم. ولي فقط صداي ھق ھق خفه ام
از گلوم بیرون میومد و باعث مي شد احساس کنم چقدر کوچیک و حقیرم. چقدر کوچیک
و ناچیزم که ھیچ کار براي تمام ھستي و زندگیم نمي تونم بکنم. فقط بايد مي شستم و
براي تموم شدن عمر عشقمون روزا رو مي شمردم. چطور مي تونستم تنھاش بذارم؟
کسیو که حتي پدر مذھبي ماآب و جانماز آبکشش از ترس رفتن آبرو و از دست دادن
پست و مقام دولتي اش از خونه طردش کرده بود و مادرش يواشکي و ھراز چندگاھي
میومد و آب شدن پسر يکي يه دونه اشو با خون دل مي ديد و مي رفت. عماد براي من
ھمه کس بود و مي دونستم منم تنھا امید اون تو زندگیم. مي دونستم اگر من نبودم
خیلي وقت پیش خوردن داروھاشو قطع کرده بود و خودشو زودتر ازين ھمه درد و ناراحتي
که مي کشید خلاص کرده بود.
دوباره به خودم تو آيینه نگاه کردم، اون بغض خفه کننده و ھق ھق شديد ديگه تبديل به
يه گريه ي آروم شده بود و مي تونستم دستمو از جلوي دھنم بردارم. به خودم دقیق تر
نگاه کردم. يعني اين من بودم؟ ھمون انوشه ي محکم و مغروري که ھمه مي گفتن به
زمین و زمان فخر مي فروشه و ھیچ چیز نمي تونه جلو دارش باشه؟ يھو از خودم بدم
اومد. چقدر ضعیف و سست شده بودم.خیلي راحت داشتم مثل يه آدم شکست خورده
رفتار مي کردم. يه لحظه به خودم اومدم و فھمیدم که خیلي جلوي اين بیماري لعنتي
کوتاه اومدم. اشکامو پاک کردم و صورت قرمز و چشماي ورم کرده امو با آب خنک شستم.
دست خیسمو کردم تو موھاي آشفته ام و مرتبشون کردم و دوباره بسته اموشون.
احساس کردم از ھیچ کدوم ازون حالتاي ضعف و نا امیدي لحظه ي پیش خبري نیست.
تصمیم خودمو گرفته بودم. يه بار ديگه تصمیم گرفته بودم تا آخرش پاي عماد و بیماريش
وايسم و نه تنھا طبق خواسته اش تنھاش نذارم، که نشونش بدم با ھمه ي وجود مي
خوامش و باھاش ھستم.
يه نفس عمیق کشیدم و با خودم فکر کردم تا در دستشويي رو باز کنم از چشمام مي
فھمه گريه کردم. اما مھم نبود، حتما مي فھمید تو دلم ديگه ھیچ غمي نیست. آره، ديگه
ھیچ غمي نبود، ديگه تصمیمو گرفته بودم...
در دستشويي رو باز کردم و رفتم بیرون. ديدم عماد ھنوز روي ھمون مبل نشسته و
سرشم تو دستاشه. يه لحظه احساس کردم دلم براش ضعف مي ره. رفتم جلوش و رو
زانوھام نشستم و دستاشو گرفتم تو دستم. سرشو اورد بالا و نگام کرد. کف دستشو
چسبوندم به صورتم و گفتم:
- دوست دارم...
يھو کشیدم بالا و محکم گرفتم تو بغلش. محکم به خودش فشارم مي داد و بیشتر از
ھمیشه حس مي کردم دوسش دارم. مدام تکرار مي کرد " دختره ي ديوونه" و منم
ازينکه دوباره تو آغوششم مست مي شدم.
بعد از چند دقیقه که ازون حالت در اومديم دستمو انداختم دور گردنش و با شیطنت نگاش
کردم. با اخم گفت:
- چیه؟ باز چه نقشه اي کشیدي برام؟
با يه لبخند مرموز جواب دادم:
- من و تو چرا تاحالا باھم سکس نداشتیم؟
يھو احساس کردم ابروھاش ازين سوال من چسبید به فرق سرش و متعاقب اون ھم از
شدت عصبانیت گر گرفت! با وحشت گفت:
- حتي فکرشم نکن.انوشه به خداوندي خدا، به جون خودت که برام عزيزتريني اگه بخواي
ازين فکراي مزخرف بکني...
ديگه نذاشتم ادامه بده و با خنده گفتم:
- خب بابا! شوخي کردم...
و بعدم براي اينکه ديگه چیزي نگه لبامو محکم چسبوندم رو لباشو تا اونجايي که مي شد
به خودم فشارش دادم...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#55 | Posted: 14 Aug 2011 06:50
مــــن او _ قسمت هفتم



صبح کمي زودتر از حد معمول رفتم شرکت که به کارھاي عقب مونده رسیدگي کنم. يه
سري دارو و تجھیزات بھداشتي ھم ديروز برامون رسیده بود و بايد ھمه اشونو لیست
مي کردم و مي فرستادم بايگاني. مشغول کارا بودم که ديدم در شرکت باز شد و انوشه
سوت زنون و آواز خنون وارد شد. کلیدشو ھي مي چرخوند تو دستش و زير لبم براي
خودش سرخوش يه چیزي زمزمه مي کرد. اين اواخر کمتر به اين خوشحالي و سرحالي
ديده بودمش، اونم اين ساعت صبح و کله ي سحر! مثل ھمیشه از ديدن سرحالیش شاد
شدم و ته دلم دعا کردم که اين خوشحالیش پايدار باشه.
مدت زيادي بود که ھمیشه تو چشماش يه غم و اندوه خاص موج مي زد و حتي گاھیم
يه پرده اشک چشماي براقشو مي پوشوند. خیلي سعي کرده بودم بیشتر بھش نزديک
شم و بفھمم غم دلش چیه اما نمي دونم چرا تو اين يه مورد ھیچ وقت منو محرم
خودش ندونسته بود. خوب مي فھمیدم يه ناراحتي عمیق و بزرگ داره و خیلي جلوي
خودشو مي گیره که مشکلشو به من که نزديکترين دوستشم بروز نده. حتي گاھي که
غم و ناراحتي از چھره اش مي باريد بدون اينکه لب از لب باز کنه فقط تو بغلم گريه مي
کرد و بھم مي گفت براش دعا کنم. خیلي وقتا حس مي کردم عاشق شده، اينو کاملا
حس مي کردم و بھش ايمان داشتم اما نمي دونستم اين چه جور عشقیهِ که حتي يه
کلمه ازش حرف نمي زنه! از وقتي فھمیده بودم به ھیچ وجه نمي خواد ( يا شايدم نمي
تونست!) راجع به موضوعي که اونجور آزارش مي داد باھام حرف بزنه، ديگه بھش اصراري
نکرده بودم درددلش رو بھم بگه. فقط سعي مي کردم يه سنگ صبور و مرھم براي دلش
باشم و بذارم خودشو خالي کنه بدون اينکه بھم حرفي بزنه.
انوشه خیلي برام عزيز بود و خیلي خودمو مديونش مي دونستم. از وقتي دوستیمون
شروع شده بود ھرکاري تونسته بود برام کرده بود و ھمیشه عین يه خواھر باھام بود.
ھروقت ياد سختیاي گذشته ام مي افتادم که انوشه چطور ھمرام بود و ھمه جا برام
سینه سپر کرده بود احساس مي کردم خیلي دوسش دارم و مدام به خودم ياداور مي
شدم که حالا نوبت منه که تو سختیاش ھمراھش باشم، ھرچند اگر حتي يه کلمه از
مشکلاتشو باھم در میون نذاره...
_ آقا اسماعیل؟ کجايي؟ يه قھوه براي من بیار لطفا.
با صداي انوشه از تو افکارم اومدم بیرون و ديدم رفته طرف آشپزخونه. فھمیدم چون من در
شرکتو باز گذاشته بودم فکر کرده آقا اسماعیل اومده.
- آقا اسماعیل؟ دارم کم کم مي ترسما! کجايي؟
پاشدم رفتم پشت سرش و دست به سینه تکیه دادم به در آشپزخونه و گفتم:
- چیه؟ چته شرکتو گذاشتي رو سرت؟
يھو يه جیغ کشید و برگشت با وحشت منو نگاه کرد و منم ھمزمان باھاش ناخواداگاه
٣ ثانیه اي باھم جیغ - جیغم رفت ھوا! جفتمون دستامونو گذاشته بوديم رو قلبامون و ٢
مي کشیديم! يھو باھم صدامون قطع شد و زل زديم به ھم! وقتي چشمم به رنگ پريده و
دست و پاي لرزونش افتاد ناخوداگاه زدم زير خنده! خیلي صحنه ي مسخره و مضحکي
شده بود و مطمئنا اگه يکي اون دور و ورا بود حتما به عقلامون شک مي کرد! دستمو
گذاشته بودم رو دلم و بلند بلند مي خنديدم که انوشه با حرص و دستاي لرزون گفت:
- زھر مار! به چي مي خندي؟ مرده شورتو ببرن با اين اعلام وجود کردنت! داشتم پس
مي افتادم!
بین خنده بريده بريده گفتم:
- خدايي خیلي باحال ترسیديا! حال کردم.
- نه که تو نترسیدي! ھمچین جیغ مي کشیدي گفتم شاشیدي به خودت!
باز زدم زير خنده و گفتم:
- تو نگران خودت باش که فکر کنم از ترس پريود شدي!
با حرص گفت:
- پاني واقعا احمقي! جدا داشتم سنکوپ مي کردم. نمي تونستي مثل آدم وقتي من
اومدم بیاي سلام کني؟ فکر کردم دزد اومده!
با ھمون خنده گفتم:
- بابا به من چه! من تازه خیلیم آروم اومدم پشتت که نترسي!
- خیر سرت چقدرم که نترسیدم!
- حالا خوبه خودمم وحشت کردم از جیغتا!
- اونم از مسخرگیته!
- ولي خدايي خیلي باحال بود!
ايندفعه خودشم زد زير خنده و گفت:
- تو کي مي خواي آدم شي؟ سن شوھر کردنتم گذشت اما اين ديونه بازياي تو درست
نشد!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- بھت مي گم من نخواستم بترسونمت! خود خرت ترسیدي! ابله!
مثل ھمیشه با دھن کجي گفت:
- عمه ماھرخته!
و منم يه بیلاخ نشونش دادم و از آشپزخونه رفتم بیرون. از ھمونجا داد کشید:
- قھوه کوفت مي کني؟
نشستم پشت میزم و گفتم:
- قھوه رو خودت کوفت کن، منم يه چايي میل مي کنم.
۵ دقیقه بعد با يه لیوان آب جوش و يه دونه لیپتون توش، بالا سرم بود و منم داشتم با
فايلاي تو کامپیوترم کلنجار مي رفتم. لیوانو گذاشت رو میزم و گفت:
- چه خبر؟
ھمونجور که داشتم لیپتونو تو لیوان مي چرخوندم که آب جوش رنگ بگیره گفتم:
- شما چه خبر؟ کبکت حسابي خروس مي خونه، سر صبحي با آواز زير لب وارد شدي!
يه لبخند زد و نشست رو مبل روبه روم و گفت:
- اِي! ھمینطوري..
زير چشمي نگاش کردم و گفتم:
- ھمینطوري الکي؟!
- خب الکیه الکیم که نه! يعني مي دوني..
- خب بابا! نمي خواد زور بزني دروغ سر ھم کني. نمي خواد بگي.
- خوشم میاد چیز فھمي!
يه قلپ از چايیم خوردم و گفتم:
- ديشب کجا بودي؟ ننه بابات منو آبستن کردن بس که زنگ زدن بھم! نه خونه رو جواب
مي دادي نه موبايلتو!
با خنده گفت:
- نمي دونستم بابام قدرت آبستن کردن از راه دورم داره ھا! بعدم آره، خونه نبودم
موبايلمم رو سايلنت بود، صبح ديدم زنگ زدن.
- بدبخت! اينقدر ھرشب يه جا مي خوابي سوزاک مي گیريا!!!
- کوفت! توام با اون ذھن منحرفت. يه نفر بود بايد مي رفتم ديدنش.
- بله! خیلي وقته اين يه نفرا زياد شدن و شما براي ديدنشون جیم مي زنیا!
زبونشو برام در اورد و ديگه جوابي نداد و منم مشغول کارم شدم. بعد از چند دقیقه با يه
قیافه ي متفکر در حالي که چونه اشو رو دستش تکیه داده بود گفت:
- پانته آ؟
- ھوم؟
- اون سري کاندوماي لاتکس رو به کدوم داروخانه داديم؟
با تعجب سرمو بالا کردم و گفتم:
- داروخونه ي ... چطور؟
- فکر مي کني ھمه اشو فروخته؟
- چه مي دونم والله! با اون قیمتي که باباجون شما اونارو فروخت و بعدم خود دکتر
داروخونه ايه دو برابر کشید روشون من که مي گفتم ھمه اش رو دستشون باد مي کنه!
اما مثل اينکه خیلي طرفدار پیدا کرده و ھمه اشونو اين بچه سوسول پولدارا خريدن.
خیلي عمیق زل زده بود به ديوار پشت سر من و انگار بدجوري فکرش تو دور دست ھا گیر
کرده بود! آروم گفت:
- کاشکي مي شد با يه قیمت خوب واردشون کنیم و به ھمه ي داروخونه ھا بفروشیم،
نه فقط به بعضي داروخونه ھاي بالاي شھر. درصد خطاشون خیلي کم بود، يعني مي
تونست با درصد خیلي بالا جلوي انتقال ھر بیماريي رو بگیره...
يه مکث کرد و ادامه داد:
- خصوصا ايدز!
چشمامو تنگ کردم و با دقت نگاش کردم. يه چیزي تو حرفا و حالتاش بود که منو مي
ترسوند. پرسیدم:
- حالا چي شده ياد اين موضوع افتادي؟
بدون اينکه جوابمو بده با ھمون قیافه ي متفکر گفت:
- کاشکي مي شد مثل کشوراي ديگه خیلي راحت کاندوماي مرغوب با قیمت کم يا
رايگان در اختیار جوونا مي ذاشتن. اينجا حتي خیلیا خجالت مي کشن برن داروخونه و
کاندوم بخرن!
- آره خوب خیلي خوب مي شد، اما امثال پاپاجون شما فکر نکنم اصلا ازين فکر
خوششون بیاد و سرمايه اشونو اين مدلي به باد بدن!
- خیلیا ھستن که با نا آگاھي به خاطر يه بار عشق و کیف کردن زندگي خودشونو به باد
مي دن.
- تو يه چیزيت مي شه ھا امروز! خبريه؟ حرفاي فلسفي مي زني!
با چشم غره نگام کرد و گفت:
- توام که ھي بزن به در بي عاري! دارم جدي باھات حرف مي زنم!
- برو بابا! به ما چه؟ ھرکي نمي تونه جلوي خودشو بگیره و مي ره با يکي که نمي
شناستش مي خوابه حقشم ھست ھر درد و مرضي بگیره.
يه آه بلند کشید و از جاش پاشد، داشت از اتاق مي رفت بیرون که دوباره برگشت و
گفت:
- راستي چند تا بسته ھنوز تو انبار ازون کاندوما مونده، آره؟
با تعجب گفتم:
- آره! مي خواي چیکار؟
- لازمشون دارم...
اينو گفت و از اتاق رفت بیرون. ھرچي فکر مي کردم منظورش ازون حرفا چي بود متوجه
نمي شدم. با سردرگمي شونه ھامو انداختم بالا و دوباره مشغول کارم شدم.
تا عصر ديگه صحبت خاصي بینمون پیش نیومد و جفتمون سرگرم کارامون بوديم. ديگه
داشتم وسايلمو مرتب مي کردم و منتظر بودم کامپیوترم خاموش شه که انوشه دوباره
اومد تو اتاقم.
- پاني داري مي ري؟
- آره، نرم؟ کاري مونده؟
- نه، مي خوام ببینم مي توني منو ببري بیمارستان پانسمان پیشونیمو عوض کنم؟
- مگه من راننده ي توام؟ به امین جونت بگو بیاد ببرتت!
- امین جونو کوفت!حالا من اين يه ماه که پام تو گچه کارم به تو اتفاده توام ھي ناز کن
براي من علیل!
- باور کن اگه الان بھش زنگ بزني بیاد ببرتت بیمارستان تو کونش عروسي مي شه!
- مي خوام که ١٠٠ سال نشه! نمي بريم؟ زنگ بزنم به آژانس؟
- خب بابا توام! قھر نکن. بعدشم میاي خونه ي ما؟
- آره.
با يه لبخند و لحني که مي دونستم حرصشو در میاره گفتم:
- نمي خواي بري به يکي سر بزني؟
با حرص گفت:
- نه خیر!
و لنگون لنگون رفت دم در.
تا بیمارستان سعي کردم از زير زبونش بکشم بیرون که چرا يه جواب رک و صريح به امین
نمي ده و تکلیفشو مشخص نمي کنه ولي باز چیزي بروز نمي داد. ديگه کم کم داشتم
مطمئن مي شدم بین سر دوئوندن امین با مشکلي که خیلي وقت بود احساس
مي کردم براش پیش اومده رابطه اي وجود داره. به خاطر ھمین ديگه پاپي اش نشدم و راحت
گذاشتمش.
تو اتاق پانسمان نشسته بوديم و منتظر بوديم بیان پانسمانشو عوض کنن و منم ھي ته
راھروي بیمارستانو ديد مي زدم که ديدم ھمون دکتر اونروزيه اومد. با ذوق گفتم:
- انوش دکتر خوشگله داره میاد!
با خنده گفت:
- خاک تو سر نديد بديدت! من نمي دونم از سھیل خوشگلتر ديگه چي مي خواي که بازم
چشم و گوشِت مي دوئه!
قبل ازينکه جوابشو بدم دکتر وارد اتاق شد و جفتمون باھم بھش سلام کرديم. پانسمان
سر انوشه رو باز کرد و زخمشو نگاه کرد و گفت:
- اينکه چرک کرده يه کم. داروھاتو مگه نخوردي؟
- چرا، خوردم. حالا خطرناکه يعني؟
- نه چیزي نیست اما اگر بیشتر چرک کنه خطرناک مي شه. ديگه سردرد و حالت تھوع
که نداري؟
- نه، خوبم.
- باشه دوباره پانسمانش مي کنم ولي باز بیا ببینمش.
ھمون موقع موبايل من زنگ خورد و مشغول جواب دادن به گوشیم شدم اما مثل ھمه ي
وقتاي ديگه موقع تلفن حرف زدن حواسمم به اطرافم بود. انوشه يه نگاھي بھم کرد و
وقتي ديد مشغولم، آروم به دکتره گفت:
- ببخشید.. آقاي دکتر، يه سوالي داشتم.
- بفرمايید...
- راستش مي خواستم بدونم کسي که ايدز داره مطمئن ترين راه براي انتقال بیماريش
تماس جنسیه؟
يه لحظه چشمام گرد شد و ديگه صداي کسي که داشت ازونور تو گوشي باھام حرف
مي زدو نشنیدم! ماتم برده بود به دکتره که اونم دستش که پنسو باھاش گرفته بود و
مي خواست زخمو تمیز کنه تو ھوا مونده بود و معلوم بود کلي ازين سوال جا خورده!
فوري به خودم اومدم و پشتمو کردمو از اتاق رفتم بیرون و وقتي حرفم تموم شد برگشتم
تو. پانسمانش تموم شده بود و نمي دونستم دکتر چه جوابي به سوالش داده، خودمم
به روم نیوردم که چپزي شنیدم . فقط بدجوري حس مي کردم بین اين سوالش و حرفاي
صبحش راجع به کاندوم و انتقال ايدز رابطه اي وجود داره و ھمینم باعث دلشورم شده
بود.
تو راه برگشت تو ماشین ساکت بودم و بیشتر به حرفاي عجیب غريب انوشه فکر
ميکردم. يه جورايي براش نگران بودم ولي نمي دونستم چه جوري مي تونم نگرانیمو بھش
ابراز کنم که حمل بر فضولي نشه. به ھمین خاطر تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزي
نگم. فقط وقتي داشت از ماشین پیاده مي شد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگیرم و
گفتم:
- انوش؟
- چیه؟
يه کم مکث کردم و دستمو گذاشتم رو دستش و دوباره گفتم:
- مي دونم که اصلا از چیزايي که تو فکر و دلته نمي خواي حرفي بزني... ولي يه چیزيو
ازت مي خوام، خواھش مي کنم اولا مواظب خودت باش که يه وقت يه بلايي سر خودت
نیاري و بعدم ھمیشه رو کمک من حساب کن.
يه لبخند محو زد و با قدرشناسي گفت:
- حتما... خیلي ازت ممنونم...
به ھم دوباره نگاه انداختیم و بدون حرف ديگه اي از ماشین پیاده شديم....
ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#56 | Posted: 14 Aug 2011 06:51
مــــن او _ قسمت هشتم




بعد از چند دقیقه از تو بغلم اومد بیرون و رفت عقب و منم با لذت خیره شدم تو چشماش.
بوي بي نظیر تنش که با رايحه ي خوش عطرش قاطي شده بود ھنوز تو دماغم بود و
نفسمو نگه داشته بودم که چند ثانیه بیشتر اين بو تو مشامم بمونه. دوباره بدون اينکه
حرفي بزنه اومد جلو و براي اينکه قدش بھم برسه رو پنجه ي پاش وايساد و دستشو
انداخت دور گردنم. چسبوندمش به خودم و قبل ازينکه کار ديگه اي بکنم لباشو گذاشت
رو لبام و مثل ھمیشه از گرماي مطبوع لب و دھنش ھمه ي وجودم غرق لذت شد. بعد از
چند ثانیه در کمال بي میلي از خودم جداش کردم و با ھمه ي عشقي که مي دونستم از
چشمام مي خونه بھش گفتم:
- سلام...
انتظار داشتم مثل ھمیشه کلي غر بزنه که چرا زود از خودم جداش کردم و نذاشتم يه دل
سیر ببوسیم ھمو، اما در کمال تعجب ديدم داره لبخند مي زنه و جوابمو مي ده:
- سلام...!
با خوشحالي ازينکه مجبور نیستم بحث ھمیشگي و باھاش بکنم گفتم:
- خوش اومدي عزيز دلم...
و بعدم دولا شدم و کنار گردنشو يه مک محکم زدم که با دستش منو زد کنار و با خنده
گفت:
- نکن قلقلکم میاد.
يه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- تقصیر خودته اينقدر خوشبويي که آدم ھوس مي کنه بخورتت!
با چشماي شیطون و براق بھم نگاه کرد و گفت:
- خب بخور!
يه آھي از روي حسرت و تاسف کشیدم و سعي کردم خودمو کنترل کنم. براي اينکه
فکرمو منحرف کنم رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن چاي شدم.
تمام اين مدت ھر وقت انوشه رو مي ديدم و نزديک خودم لمسش مي کردم تمام وجودم
پر مي کشید براي حل کردنش تو خودم، براي رسیدن و يکي شدن باھاش، اما ھربار با
ھر بدبختي و سختي که بود جلوي خودمو مي گرفتم. اين دختر تمام حس و روحشو براي
من ھدر کرده بود، ھمین عذاب وجدان برام کافي بود که حتي به خودم اجازه ي فکر ھیچ
چیز ديگه رو ندم. وقتي با اون ھمه زيبايي و لوندي میومد کنارم و خودشو تو بغلم جا مي
کرد دلم مي خواست تو خودم ھضمش کنم، يه جوري نشونه اي از خودم تو وجودش
بذارم و بدونم که ديگه ھمیشه مال منه. ولي ھربار واقعیت عین پتک مي خورد تو سرم و
يادم مي اورد که حتي به زندگي خودمم امیدي نیست و تا ھمینجاشم که اجازه دادم
وارد زندگیم بشه زياده روي کردم. گاھي به خاطر اين موضوع به شدت از خودم عصباني
مي شدم و احساس مي کردم بدجوري اين دختر پاک و معصوم رو بازيچه کردم، مدام به
خودم ياداور مي شدم تا بیشتر ازين ضربه نخورده بايد رابطه امو باھاش قطع کنم و تو
تنھايي خودم منتظر بمونم تا بمیرم، اما انوشه انگار از وجود خودم بود و از روح و کالبدم
نمي شد جداش کنم و خیلي وقتم بود که مي دونستم حريف لبجازي و کله شقیش
نمي شم. گاھیم ته دلم خوشحال مي شدم که اين ھمه کله شقه و چون تصمیم گرفته
باھام بمونه، مونده و خیال رفتنم نداره، اما بیشتر اوقات خودمو به خاطر اين موضوع
سرزنش مي کردم و براش نگران بودم. مي دونستم دير يا زود بايد برم و براي ھمیشه
تنھاش بذارم و مطمئن بودم ضربه ي وحشتناکي مي خوره. ھمیشه احساس مي کردم
مستاصل ترين آدم دنیام و ھیچ کس مثل من تو يه ھمچین تنگنايي قرار نگرفته. مطمئن
بودم ھیچ کس به اندازه ي من به معني عمیق " دوراھي عشق و منطق" پي نبرده.
عشقم نمي ذاشت ازش بگذرم و با اراده ي محکم از خودم دورش کنم، و عقلم ساز
مخالف مي زد و مدام شماتتم مي کرد به خاطر وارد کردنش تو زندگیم...
- چیکار مي کني؟
برگشتم طرفش جوابشو بدم که يه لحظه نفسم بند اومد، ضربان قلبم رفت بالا و تمام
تنم گر گرفت. اگر دستمو به لبه ي کابینت نمي گرفتم مطمئنم با وجود سرگیجه اي که
ديگه مدتھا بود به خاطر اين مرض لعنتي مھمونم بود، مي خوردم زمین! تاحالا انوشه رو
به اين شکل و با اين ظاھر نديده بودم. معمولا لباساي ساده اي مي پوشید چون خودم
ازش اينطور خواسته بودم که جلوي من خیلي به خودش نرسه. ھم من مي دونستم چرا
و ھم خودش. ولي اينبار انگار کمر به حبس کردن نفس من بسته بود. يه تاپ صورتي دو
بنده و تنگ که از زيرش سوتین براق مشکیش سینه ھاي خوش فرمشو سفت گرفته بود
و با پوست سفید و تن مرمرش مثل يه تنديس تراش خورده نکیه داده بود به اپن
آشپزخونه و داشت نگام مي کرد. سرمو بالا کردم و به صورتش يه نگاه انداختم که باز يه
دونه ازون لبخنداي شیطونش که دلمو مي لرزوند به روم زد و گفت:
- به چي نگاه مي کني؟
فوري رومو برگردوندم و مشغول ريختن چايي تو فنجونا شدم، ولي خودم مي فھمیدم
ھوش و حواسم به کل رفته و دست و دلم بدجوري مي لرزيد.
صداي متعجب و شیطونشو باز از پشت سرم شیندم:
- عماد؟!؟
بدون اينکه سرمو برگردونم با صداي گرفته گفتم:
- بله؟
- بله نه و جانم! بعدم چرا اخم کردي؟
فنجونارو گذاشتم تو سیني و برگشتم طرفشو ھمونطور که زل زده بودم به سرامیکاي
کف آشپزخونه، گفتم:
- اخم نکردم عزيزم.
مي تونستم صورت خوشگلشو مجسم کنم که يه لنگه از ابروھاي نازک و خوش فرمشو
داده بالا و داره با تعجب نگام مي کنه. با ھمون حالت سیني رو گذاشتم جلوش، برخلاف
ھمیشه که مي رفتیم رو مبلا میشستیم ھمونجا روبه روش پشت اپن نشستم و خودمو
با مجله ھاي جلوم مشغول کردم. انوشه ھم بدون اينکه حرفي بزنه دستشو زده بود زير
چونه اشو احتمالا منو نگاه مي کرد. ھمونطور که سرم پايین بود چشمام به ساعد ظريف
و سفیدش افتاد. با چشمم مسیر انگشتاي کشیده و ناخوناي بلند و صورتیشو دنبال
کردم که يه قند برداشت و برد طرف دھنش و منم ناخوداگاه چشمام تا رو لباش رفت.
قندو گذاشت بین لباي برجسته و خوش حالتش و با زبونش کشیدش تو و بعدم يه قلپ از
چايیش خورد.
نمي دونم چرا اونجوري شده بودم، ھمه ي حرکات و اعضاي بدونشو زير نظر گرفته بودم و
با ھر کاري که مي کرد حس مي کردم ضربان قلبمم بیشتر مي ره بالا. انگار انوشه ھم
فھمیده بود و چند دقیقه اي ساکت مونده بود که بھم فرصت بده خودمو پیدا کنم. " اما
نه... امکان نداره حتي دست بھش بزنم... ديگه نمي خوام بعد از مرگمم روحم در عذاب
باشه که باعث شدم اونم تو گرداب اين بیماري بیفته... حتي ديگه نمي بوسمش...بايد
خودمو کنترل کنم..."
ھمونجور که سرم پايین بود و داشتم با خودم کلنجار مي رفتم يھو سرشو خم کرد و با يه
لبخند شیرين زل زد تو چشمام. يه دفعه احساس کردم ديگه تواني ندارم و سرمو
گذاشتم رو دستامو چشمامو بستم. چشمام از اشکي که توشون جمع شده بود داشت
مي سوخت و من تمام ته مونده ي نیرومو به کار مي بردم که خودمو نبازم. با صداي
دورگه اي که بغضم کاملا توش مشخص بود گفتم:
- انوش، چرا منو شکنجه مي کني؟
گرماي دستشو رو بازوم حس مي کردم. آروم گفت:
- من فقط دوست دارم باھات باشم، ھمه جوره.
سرمو بلند کردم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم و خیلي رک گفتم:
- من و تو نمي تونیم با ھم سکس کنیم. اينو مي فھمي؟ چرا اينجوري منو آزار مي دي؟
فکر مي کني من بدم میاد؟ مني که اونقدر عاشقتم که حاضرم ١٠٠ برابر، دردم ازيني که
الان ھست بیشتر باشه، اما تو يه خارم به پات نره، اونوقت نخوام که باھات سکس کنم؟
- خب با کاندوم...
با عصبانیت و صداي لرزون داد زدم:
- من احمق يه بار از يه کاندوم نامرغوب استفاده کردم و با بي اطلاعیم و نشناختن
دِرست طرفم ھمه ي زندگیمو به باد دادم، عمر و زندگیم فنا شده و حالا نشستم منتظر
که کي مي میرم. اونوقت انتظار داري بیام دستي دستي تورو ھم بندازم تو اين کثافت؟
تو چي مي خواي از من؟ مي خواي تورو ھم بندازم تو اين بدبختي؟ انوشه خواھش مي
کنم اينکارو با من نکن. ازت خواسته بودم جلوي من اينجوري لباس نپوشي.
از جاش پاشد و دستاشو تکیه داد به پیشخون آشپزخونه و به سمت جلو خم شد به
طرفم. تو چشاش يه چیزي بود که منو مي ترسوند، يه برق اراده و اطمینان. ھمین
اطمینانش منو به وحشت مي انداخت. با ھمون حالت زل زد بھم و خیلي شمرده و
محکم گفت:
- وقتي خواستم باھات باشم ھمه چیو قبول کردم... حتي آب شدن به پات و ديدن مرگتو.
تو رابطه ام با تو به ھمه ي چیزايي که مي خواستم رسیدم، به ھمه ي عشقي که
ھمیشه تو زندگیم دنبالش بودم رسیدم. ھمه ي احساساي شیرين و لدت بخشي که
مي خواستم تو بھم دادي و حالا فقط يک چیز مونده... آخرين خواسته ام رو ھم بايد بدي
عماد... اين وظیفه اته... وظیفه اي که از وقتي با من توي اين رابطه وارد شدي به گردنت
افتاد و البته تاحالا کوتاھي کردي در موردش و منم از حقم گذشتم...
با ھمون عصبانیت و صداي گرفته گفتم:
- کدوم حق؟ تو اصلا مي فھمي از من چي مي خواي؟ تو ھیچ حقي در اين مورد نداري...
- چرا، خوبم حق دارم... وظیفه اته... اصلا من موندم چه قدر تاحالا به خودت فشار اوردي
و جلوي خودتو گرفتي. الانم حقمو مي خوام... حقم از تو و وجودت.
دلم مي خواست فرياد بزنم، به درگاه خدا زار بزنم و ازش بخوام ھمه ي روزاي باقي
مونده ي عمرمو، ھمه ي داشته ھامو تو زندگي بگیره و ھمون يه شب رو بھم سلامتي
بده. ولي ھیچ کدوم ازون اتفاقا نمي افتاد و من بودم و يه بدن بیمار و ناتوان که ويروس
ھمه ي وجودمو گرفته بود و يه دنیا عشق و نیاز به وجود انوشه که بايد ازش مي HIV
گذشتم...
- تورو به ھمون خدا که مي پرستي دست ازين خواسته ات بردار و منو با اين حرفا له
نکن. مي خواي باھات سکس کنم و توام آلوده شي؟ چرا عین بچه ھاي کوچیک رفتار
مي کني؟
سريع پريد از تو کیفش يه بسته ي کوچیک دراورد و گفت:
- اين کاندوما فقط ۵% خطا دارن، يعني ٩۵ % احتمال انتقال ھیچ بیماري رو ندارن، با
اينا...
با استصال گفتم:
- من حتي اون ۵% رو ھم نمي تونم ريسک کنم. چرا حال منو درک نمي کني؟
٩۵ % امنه، اون ۵% باقي مونده ھم به شانس من بستگي داره. -
يه نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم حرف آخرو بھش بزنم. تو چشماش خیره شدم و
گفتم:
- امکان نداره، تو يه دختر پاک ھستي و شانس زندگي و زنده موندت بايد خیلي زياد
باشه. امکان نداره زندگیتو اينجوري به بازي بگیرم.
با ھمون نگاه آھنین و محکمش جواب نگاھمو داد و صريح گفت:
- اگر خواسته امو اجرا نکني ديگه پاک نمي مونم.
چشمامو تنگ کردم و با ترديد پرسیدم:
- منظورت چیه؟
- اينقدر با افراد مختلف مي خوابم تا بالاخره منم...
ديگه نذاشتم حرفش تموم شه، فقط يه لحظه سوزش کف دست خودمو احساس کردم و
انوشه رو ديدم که خودشو محکم نگه داشته بود که پرت نشه عقب. ھمه ي وجودم مي
لرزيد و نفس نفس مي زدم. خودمم نفھمیدم چي شد که دستمو روش بلند کردم. از
شدت استصال و درموندگي حتي متوجه رفتارمم نبودم. بدون اينکه حتي کوچکترين
حرکتي از سرجاش بکنه انگار که ھیچ اتفاقي نیفتاده باشه حرفشو ادامه داد و گفت:
- .. تا بالاخره منم يه مرضي بگیرم...
يه مکث کرد و ادامه داد:
- حتي اگه بھم سیلي بزني...
و بعدم پشتشو کرد بھم و رفت طرف در که مانتو و روسريشو برداره و بره. داشتم از غصه
و ناراحتي خفه مي شدم. ھمه ي وجودم پر مي کشید طرفش اما.... ديگه احساس
کردم نمي تونم براي خودم اما و اگر بتراشم... نمي تونستم... سريع از آشپزخونه رفتم
بیرون و قبل ازينکه در خونه رو باز کنه شونه ھاشو از پشت گرفتم و کشیدمش تو بغلم.
بدتر از من ھمه ي بدنش مي لرزيد و از ھق ھق خفه اش مي فھمیدم چه فشاري رو
تحمل کرده. رد انگشتامو رو صورتش مي ديدم و دلم آتیش مي گرفت. دستمو گذاشتم رو
گونه هاشو و با صداي لرزون گفتم:
- ببخشید عشق من...


ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#57 | Posted: 14 Aug 2011 06:52
مــــن او _ قسمت نهم



چشمامو باز کردم و با رضايت و خوشحالي لبخند زدم و يه نفس عمیق کشیدم. احساس
راحتي و سبکي مي کردم، يه جور حس پرواز تو اوج. تاحالا تو زندگیم از ھیچ چیز به اين
اندازه لذت نبرده بودم. لحظات قبل برام مثل يه خواب شیرين و روياي لذت بخش بودن.
شايد بارھا ھمچین صحنه ھايي رو تو ذھنم مجسم کرده بودم اما ھیچ وقت نیازمو به
زبون نیورده بودم. خودمم نمي دونم چرا، چرا اينقدر دير به اين فکر افتاده بودم و تصمیم به
عملي کردن خواسته ام گرفته بودم. از خودم ناراحت بودم و خودم رو به خاطر اين غفلت
سرزنش مي کردم. تمام لحظات گذشته قلبم از شدت ھیجان در حال بیرون زدن از سینه
ام بود و از خوشي تو آسمونا سیر مي کردم. با ھر حرکتي که ازش مي ديدم به اين پي
مي بردم که چقدر دوسش دارم، چقدر دوسم داره و چقدر عاشقیم...
سکس براي من حکم يک رفع نیاز رو نداشت، برام مثل يه جور عبادت، يه جور نیايش بود.
روح ھاي ما خیلي وقت پیش در ھم ادغام شده بودن و مارو از وجود ھم سیراب کرده
بودن، اما اين يکي شدن جسمھامون و غرق شدن تو حس خواستني که ھیچ نشوني از
شھوت نداشت و ھر چي بود فقط حس نیاز به معشوق بود، برام تعريف کامل عشق بود.
وجودم از ھمه ي احساسھاي خوب دنیا لبريز بود و به خاطرش از ته دل خدارو شکر مي
کردم. با خودم فکر کردم " حتي تو بدترين لحظه ھا و شرايط ھم انگار باز يه جايي براي
شکرت باقي مي ذاري..." ازين فکر لبخندم پر رنگ تر شد. با آرامش غلت زدم و يه
دستمو تکیه گاه سرم کردم و به پھلو کنار بدنش دراز کشیدم. ھنوز چشماش بسته بودن
و تو صورت اون ھم مي تونستم آرامش و رضايتو ببینم. آروم دستمو گذاشتم رو قفسه ي
سینه ي برجسته و پر موش که کاملا مشخص بود يه روزي عضلاني و سفت بوده و حالا
فقط يه ھاله اي ازون ھمه تلاش ھاي بدنسازي گذشته اش رو بدنش مونده بود. تمام
پوست تنش خشک و سفت شده بود و بعضي از قسمتا ھم ضايعات پوستي شديد بارزتر
بیماريشو به رخم مي کشید.
سرمو گذاشتم رو سینه اش که خیلي آروم بالا و پايین مي رفت و اونم دستشو اورد بالا و
شروع به نوازش پشتم کرد. اينقدر آروم و موزون دستشو از گردن تا کمرم حرکت مي داد
که يه حس کرختي و مستي زير پوستم مي دويد. کم کم خودمو کشیدم بالا و به طور
کامل روش خوابیدم. از تماس بدناي برھنه امون غرق لذت مي شدم و دلم مي خواست
تا ابد تو ھمون حالت بمونم. دستامو بردم پشت گردنش و صورتمو به صورتش نزديک
کردم، چشماشو باز کرد و با لبخند نگام کرد و آروم گفت:
- بالاخره کار خودتو کردي...
- ھرکاري بخوام بالاخره بايد انجامش بدم!
- دختره ي کله شق! لجباز تر و مُصِر تر از تو نديدم.
با خنده گفتم:
- ما اينیم ديگه!
- ھمین جوري بودي که منو بیچاره کردي ديگه...
با شیطنت گفتم:
- بیچاره ي چي؟
بدون اينکه حرفي بزنه ھم مي تونستم تو نگاھش جوابمو بخونم. اونم انگار فھمید و بدون
اينکه چیزي بگه دوباره چشماشو بست. دولا شدم و رو چشماشو بوسیدم و بعدم لبامو
گذاشتم رو لباش. طعم و گرماي لبش برام يه حس نو و تازه داشت در عین آشنا بودن.
بعد از اون لحظه با خودم به اين نتیجه رسیدم که ھیچ چیز تو دنیا زيبا تر و دلنشین تر از
يکي شدن با معشوقت نیست...
تو ھمون حالت منم چشمامو بستم و سعي کردم از آرامش و زيبايي اون لحظات حداکثر
استفاده رو بکنم. نمي دونم چند دقیقه يا شايدم چند ساعت گذشته بود و جفتمون تو
افکار لذت بخش خودمون غوطه ور بوديم که يھو با صداي زنگ در از جا پريديم. اينقدر تو
حال و ھواي خوش خودمون غرق بوديم و با اين دنیا فاصله داشتیم که شنیدن صداي زنگ
برامون يه چیزعجیب بود و جفتمون تا چند ثانیه به ھم ماتمون برده بود! عماد زودتر از من
به خودش اومد و ھمونطور که يه ملافه رو دور تن لختش مي پیچید از رو تخت پا شد و
رفت طرف آيفون. از ھمونجا گفتم:
- اگر کسیه که مي شه پیچوندش اصلا جواب نده، بذار فکر کنن نیستي.
برگشت طرفمو رو ھوا برام يه بوس فرستاد و دکمه ي تصوير آيفون رو زد. يه نفس عمیق
کشید و برگشت با اخم گفت:
- مامانمه.
يه لحظه با ترس گفتم:
- حالا چیکار کنم؟
با ھمون اخمش گفت:
- ھیچي! لباستو بپوش بیا بیرون باھاش سلام علیک کن!
- آخه نمي شه که! زشته، از سر و وضع ما ھرکي مي فھمه داشتیم چي کار مي
کرديم! من خجالت مي کشم.
دکمه ي در بازکن رو زد و دوباره برگشت طرف من:
- خوب بفھمه! مگه به کسي بدھکاريم؟
خودشم اومد تو اتاق و با آرامش مشغول پوشیدن لباساش شد. شرت و سوتین منم از
رو زمین برداشت و با چشمک و خنده گفت:
- اينام خیلي خوشگلنا! ديگه بھت نمي دمشون! ھمینجوري لخب بھتره بیاي جلوي
مامانم.
ھمون موقع صداي زنگ در آپارتمان اومد. با حرص گفتم:
- من اصلا نمیام بیرون. با اين وضع آبروم مي ره.
يھو کشیدم تو بغلش و ھمونطور که زير گردنمو بوس مي کرد گفت:
- ھرجور میلته عزيزم، ولي اينجوري لخت واينستا جلوي من! مي ترسم باز نتونم جلوي
خودمو بگیرما!
- اينقدر حرف نزن ديونه، بیا برو درو باز کن!
بعدم ھولش دادم از اتاق بیرون و در اتاق و بستم و براي اطمینان قفلشم کردم! صداي
عمادو شنیدم که در آپارتمانو باز کرد و خیلي رسمي و خشک به مامانش سلام کرد و
مادرشم با يه صداي ناراحت و افسرده جوابشو داد. بعد از چند لحظه عماد گفت:
- مامان گفته بودم ديگه نیاين اينجا، چرا باز اومدين؟
تا اين حرفو زد مادرش يھو با صداي بلند زد زير گريه و گفت:
- خوب تو بگي...ولي من مادرم، مگه مي تونم نیام بچه امو ببینم؟ تو چرا اينقدر سنگدل
شدي عماد؟
صداي عمادو از طرف آشپزخونه میشنیدم و از تق و توقي که راه انداخته بود معلوم بود
داره چايي درست مي کنه. با ھمون لحن سردش جواب داد:
- باز بحثاي مزخرف و ھمیشگي رو شروع نکن مامان. اومدي منو ببیني، مي بیني که
ھنوزم متاسفانه زندم. حالا مي توني بري.
باز صداي گريه ي مادرش رفت بالا.
- مگه من چندتا پسر دارم که تو باھام اينجوري مي کني؟ تو الان با اين وضعیتت نبايد تنھا
باشي، مي دونم من و بابات بھت بد کرديم ولي چیکار کنم، به خدا منم مجبور بودم از
بابات حرف شنوي داشته باشم.
- بیخود شلوغش نکن لطفا، تقصیراتتم گردن بابا ننداز! درسته که گناه بابا خیلي سنگینه،
اما شما ھم اون اوايل کم نذاشتي. حالا که مي بیني دارم مي میرم ديگه عذاب وجدان
گرفتي و ھرازگاھي وظیفه ي مادريت (!) رو انجام مي دي و به من يه سري مي زني.
- مادر تو چرا از ھمه کینه به دل گرفتي، خب آخه توام...
يھو از صداي داد عماد نفسم بند اومد.
- آره، منم آبروتونو بردم. يادته؟ يادته اون اوايل که فھمیده بودين مريضم بھم مي گفتي
ديگه تو در و ھمسايه و فک و فامیل براتون آبرو نمونده؟ يادته مي گفتي خانم ... که
آرزوت بود دخترش عروست بشه ديگه حالا نمي توني تو چشمش نگاه کني چون ھمه
پشت سرم مي گن پسره ي ايدزي؟ يادته مي گفتي حسرت جوناي مردمو مي خوري
که صالحن؟ تو اينارو به من مي گفتي و روزيم که بابا بھم گفت ديگه حق ندارم پامو تو
خونه اش بذارم کوچکترين مخالفتي باھاش نکردي. من براي شماھا يه لکه ي ننگ بودم،
نفرت و احساس خفتو از داشتن ھمچین پسري تو چشماتون مي خوندم. من ھیچ وقت
براي شماھا ھیچ زحمتي نداشتم، از ١٨ سالگي رو پاي خودم بودم و خودم کار کردم و
درس خوندم. اما شماھا به خاطر يه اشتباه من، که از رو جووني و بي اطلاعیم بود که
اونم به خاطر کوتاھي شماھا تو تربیت و دادن اطلاعات کافي به بچه تون بود، اين مرض
افتاد به جونم و منو خیلي راحت طرد کردين. به من ھمه جور انگي زدين و براي اينکه
عذابتون کم شه عین يه آشغال انداختینم دور. حالا چي مي خواي از جون من؟ بذار
راحتت کنم، ماھاي آخرمه، ديگه دارم مي میرم. ديگه مي توني بري به بابا خوش خبري
بدي و بھش بگي که پسر ھرزه اش داره مي میره. يادته؟ پارسال عید ديگه نتونستم
جلوي خودمو بگیرم و اومدم خونه اتون، با اينکه بیرونم کرده بودين اما بازم اومدم و بابا
بازم گفت نمي خواد من ھرزه حرمت خونه اشو از بین ببرم، و بازم تو ھیچي نگفتي و
فقط نگاه کردي. انگار ھنوز باورتون نشده بود که من رفتنیم، اما الان، ديگه برو بھش بگو
دارم مي میرم، ھم تو ھم اون ديگه خیالتون راحت باشه...
از صداي فرياداي عماد و صداي ھق ھق مادرش که لحظه به لحظه بلند تر مي شد تمام
تنم مي لرزيد و از شنیدن اون حرفا اشکام بي اختیار مي ريخت پايین. دلم مي خواست
برم بیرون و سرشو بگیرم تو بغلم و بھش بگم اگر ھمه ي دنیا ھم طردت کنن بازم تو
عشق مني و تا آخر کنارت مي مونم. دلم مي خواست بھش بفھمونم که تنھا نیست و
ھیچ وقتم تنھا نمي مونه. مي فھمیدم تمام درداي جسمي که مي کشه براش اندازه ي
اين احساس دور انداخته شدن زجر دھنده نیست. مي دونستم چقدر دلش مي خواست
روزاي آخرشو پیش خانواده اش باشه، خانواده اي که من مي دونستم چقدر بھشون
علاقه داره و دورادور از حال تک تکشون با خبره، اما اونا طردش کرده بودن. اون لحظه يه
احساس نفرت شديد نسبت به پدر و مادرش و بعدم تمام آدماي متعصب و کوته فکري که
ھنوز تعصبات کورکورانه ي خودشونو حفظ کرده بودن، احساس مي کردم. دلم
مي خواست برم از اتاق بیرون و منم سر مادرش فرياد بکشم و بگم اگر وقتي فھمیدي پسرت
بزرگ شده و ديگه وقت ارضا کردن نیازھاي طبیعیش رسیده، بھش ھشدار مي دادي و
آگاھش مي کردي الان بچه ات در حال پرپر زدن جلوي چشمات نبود. دلم مي خواست
گوشامو بگیرم و ديگه صداشونو نشنوم. اما نمي تونستم، بدون اراده سرجام خشکم زده
بود و حرفاشونو مي شنیدم.
مادرش باز با ھمون گريه ھاش داشت مي گفت:
- توروخدا مارو حلال کن. تو حق داري، ما بھت بد کرديم، اما خودمونم نادون بوديم.
خودمونم تا مدتھا باورمون نمي شد و دست و پامونو گم کرده بوديم. تو مارو ببخش عماد.
منتظر بودم عماد حرف دلشو بزنه و بھشو بگه که ھیچ وقت نمي بخشتشون، دلم
ميخواست اونم يه جوري زجرشون بده تا يه گوشه از زجرھا و مصیبتايي که عماد کشیده رو
اونا ھم بکشن. اما بر خلاف انتظارم عماد گفت:
- مامان من از ھمه اتون گذشتم، نگران نباش. حالا ھم برو، ايندفعه اگر برگردي ديگه درو
روت باز نمي کنم.
تا صداي مادرش بلند شد و خواست دوباره حرفي بزنه داد زد:
- گفتم ازينجا برين... کاري نکنین احترامتونو زير پا بذارم.
نمي دونم بعد از شنیدن اين حرف مادرش چه عکس العملي نشون داد. اما يه لحظه ته
دلم با ھمه ي کینه اي که نسبت به مادرش تو قلبم به وجود اومده بود، احساس ترحم
کردم به حالش. حس مي کردم ھر سه نفرشون، مادرش، پدرش و خود عماد، قرباني نا
آگاھي و بي اطلاعیشون شدن. خیلي دلم مي خواست پیش خودم راي بدم که
بیشترين تقصیر به گردن کیه، اما نمي تونستم، نمي تونستم مقصر اصلي رو پیدا کنم،
نمي دونستم تقصیر با کیه...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#58 | Posted: 14 Aug 2011 06:55
مــــن او _ قسمت دهم



مدت زيادي بود با چشماي خیس و با يه حالت بلاتکلیف و عصبي پشت در اتاق ايستاده
بودم و نمي دونستم بايد چیکار کنم. حتي نمي دونستم مادر عماد رفته يا نه، اگر رفته
برم بیرون از اتاق يا بذارم عماد تنھا باشه؟ اگر برم بیرون بھش چي بگم؟؟؟
شنیدن اون حرفا با اون لحن و تو اون وضعیت براي من حکم مُھر پايان بود. با وحشت به
حرف عماد که گفته بود " ديگه ماه ھاي آخرمه.." فکر مي کردم و خودم صداي شکستن
قلبمو مي شنیدم. تاحالا انگار تو برزخ بودم و ھنوز تکلیفم معلوم نبود، يا شايدم خودم
نمي خواستم معلوم باشه و به روي خودم نمي اوردم، ولي حالا انگار به ته اون برزخ
رسیده بودم و درھاي ورودي جھنم رو داشتم مي ديدم. مي ديدم که چند قدم بیشتر به
انتھاي اين برزخ نمونده و درھاي جھنم منتظر گذر من ھستن. خوب مي دونستم با رفتن
عماد زندگي برام جھنم مي شه ولي ھمیشه سعي کرده بودم اين فکر رو ته ذھنم جا
بدم و زيادي بھش اجازه ي مانور ندم. احساس مي کردم ازون ھمه حس تلخ و دردناکي
که تو وجودم تلنبار شده جسمم کرخت و لمس شده...
با يه حالت گنگ رفتم طرف در اتاق و آروم بازش کردم. با احتیاط تو ھال رو نگاه انداختم و
ديدم از مادر عماد خبري نیست و انگار خیلي وقته رفته. خود عماد ھم رو يکي از مبلاي
راحتي نشسته و سرشو بین دوتا دستاش گذاشته رو میز جلوش. آروم بھش نزديک
شدم و وقتي رسیدم پشتش احساس کردم شونه ھاش به طرز خفیفي دارن مي لرزن.
تمام نیرومو به کار گرفتم که خودم دوباره اشکم سرازير نشه و بتونم تو اون لحظات مرھم
خوبي براش باشم و بذارم اون خودشو خالي کنه، نه اينکه دنبال فرصتي براي خالي
کردن خودم باشم.
رفتم نشستم کنار میز جلوش و دستمو آروم گذاشتم رو دستش. بعد از چند لحظه
سرشو اورد بالا و با چشمايي که مثل دو تا کاسه ي خون شده بود نگام کرد. دستاشو
گرفتم تو دستم و به زور بھش لبخند زدم. نگاھش تو صورت من بود اما انگار منو نمي ديد
و اون چشمھا مال خودش نبودن. مي فھمیدم فکر و ذھنش فرسنگ ھا از خودش فاصله
دارن و يه جاي ديگه سیر مي کنن. يه فشار خفیف به دستش اوردم و آروم صداش کردم.
با شنیدن صدام انگار تازه حواسش به من جمع شده بود و فھمیده بود جلوش نشستم.
با صدايي که ھنوز بغض داشت و مي لرزيد گفت:
- رفت...؟
آروم گفتم:
- آره عزيزم، رفت.. خودت ازش خواستي.
- آره.. خودم خواستم. نبايد ديگه منو تو اين وضعیت ببینه، مي دونم ھردفعه با ديدنم چه
زجري مي کشه...
يه پوزخند زد و ادامه داد:
-... با ديدن شاخ شمشادش که يه ويروس کوچولو چه جوري بدبختش کرده و داره از پا
مي ندازتش!
با ترديد پرسیدم:
- يعني تو به خاطر خود مادرت ازش خواستي ديگه نیاد؟ من فکر مي کردم به خاطر
ناراحتیه که ازش داريه.
- ناراحت ھستم ازشون، اما کینه ندارم. تقصیر اونا نیست. اينو اون اوايل نمي فھمیدم و
بدجوري ازشون کینه به دل گرفته بودم. نمي فھمیدم که اين جھلشون تقصیر خودشون
نیست و اينجوري بار اومدن، ولي حالا اينو مي دونم و به خاطر ھمینم ديگه کینه اي ندارم
ازشون. فقط به خاطر زجر نکشیدن خودش نمي خوام بیاد اينجا... اونا تقصیري ندارن که با
اين فرھنگ بزرگ شدن و اين نادوني تو وجودشونه...
با خودم فکر کردم " خوش به حات که اينقدر دلت بزرگه..." منم تحت تاثر حرفاش قرار
گرفته بودم و ديگه فقط دلم به حال پدر و مادرش مي سوخت. پشت دستشو بوسیدم و
گفتم:
- آره، تو درست مي گي... خوشحالم که ديدگاھت اينه.
بعد از چند لحظه مکث گفت:
- انوش... مي دوني چه جوري فھمیدن من ايدز دارم؟
ھیچ وقت تاحالا به خودم اجازه نداده بودم راجع به مسائلي که مي دونستم باعث آزارش
مي شه ازش سوال کنم. آروم گفتم:
- مجبور نیستي براي من بگي عزيز دلم...
دوباره چشماش بي حالت شد و رفت تو دوردست ھا. جسته و گريخته از بین حرفاش يه
چیزايي مي دونستم، اما علاقه اي به دونستن يبشتر نداشتم. بدون اينکه به حرف من
توجھي کنه با صداي خش دار گفت:
٧ سال پیش بود. سال دوم دانشگاه بودم و براي خودم کیف دنیارو مي کردم. اينقدر -٨ -
مغرور بودم که بعد از ١٨ سالگي ديگه از بابام پول تو جیبي نگرفتم و خودم رفتم دنبال کار.
کم کم کارايي رو شروع کردم که به رشته ام مربوط بود و خودمم دوست داشتم. اون روزا
فکر مي کردم ته دنیا ھمونجاس و ديگه ھیچي تو دنیا نمي خوام. يه رشته ي خوب تو يه
دانشگاه معروف، يه کار خوب، با کلي دختر رنگ و وارنگ که دور و برم بودن و ھمه اشونم
برام حکم سرگرمي و وقت گذروني داشتن. يک سال ديگه ام گذشت و ديگه نزديک
امتحاناي آخر سال سوم بود که نمي دونم از کجا يه دختر تو داشنگاه پیدا شد که يکي از
پسرايي که شديدا باھاش کل کل داشتم ازين دختره خوشش اومد و رفت تو نخش. اوايل
برام بي اھمیت بود اما بعد از يه مدت وقتي ديدم پسره بدجوري تو نخشه و دختره ھم
بھش محلش نمي ذاره تصمیم گرفتم بیشتر حال طرفو بگیرم و خودم برم با دختره بريزم
روھم. خیلیم راحت موفق شدم و سريع بھم پا داد...
فقط خوشگل بود، وگرنه ھیچ مزيت ديگه اي نداشت. از يه خانواده ي فوق العاده سطح
پايین و بي فرھنگ با يه اخلاق مرخرف که با ديدن جو دانشگاه حسابي خودشو گم کرده
بود. اصلا تصمیم نداشتم باھاش بمونم و مي خواستم بعد از يه مدت کوتاه رابطه امو
باھاش قطع کنم، از اولم به قصد رو کم کني رفته بودم جلو و ھیچ علاقه اي بھش
نداشتم. اما قبل از تموم کردن رابطه ام اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد...
سرمو بالا کردم و خواستم چیزي بگم که ديدم از دماغش چند قطره خون اومده بیرون و رو
پیرھنشم چکیده. به اين صحنه عادت داشتم، از جام پاشدم و يه دستمال کاغذي
برداشتم و رفتم طرفش. يه نفس عمیق کشیدم و با دستاي لرزون بینیشو تمیز کردم و
بدون اينکه حرفي بزنم نشستم کنارش. سرشو تکیه داد به شونم و يه آه کشید و با
ھمون صداي گرفته اش ادامه داد:
- کاندومو خود دختره بھم داد و منم که اون موقع ھا اصلا تو قید و بند اين چیزا نبودم زياد
به جنس و نوعش و سالم بودنش توجھي نکردم... اون يه بار تموم شد و منم از چند وقت
بعدش ديگه حتي تو دانشگاھم نديدمش. بعدم معلوم شد اينقدر گند بالا اورده که
اخراجش کردن. ازون به بعدم ديگه زياد با دخترا کاري نداشتم و سعي مي کردم دور و بر
خودمو خلوت کنم، چون سال آخر بودم و درسم برام از ھمه چیز مھمتر بود. بعد از تموم
شدن درسم تابستون سال بعد با دوستام تصمیم گرفتیم براي گرفتن جشن فارق
التحصیلیمون بريم شمال. تو جاده من پشت فرمون بودم. بچه ھا ھم مدام مسخره بازي
در مي اوردن و سرو و صدا مي کردن که تو يکي از پیچا کنترل ماشین از دست من خارج
شد و ديگه نفھمیدم چي شد. يه تصادف شديد کرده بودم و تنھا کسي ھم که بیشترين
صدمه رو ديد خودم بودم. ٣ نفر عقب يه سري جراحات جزيي برداشتن و فقط کسي که
جلو پیشم نشسته بود و دوست صمیمي خودم بود يه کم بیشتر صدمه ديد....
احساس کردم خیلي داره به خاطر ياداوري اون صحنه ھا به خودش فشار میاره و ھمین
عذابم مي داد. اما بازم حرفي نزدم و گذاشتم راحت باشه. برگشت نگام کرد و گفت:
- خسته ات کردم؟
بھش لبخند زدم و گفتم:
- اصلا...
سرشو از رو شونه ام برداشت و عین بچه ھا خودشو مچاله کرد وايندفعه سرشو گذاشت
رو پام. دستمو آروم کردم تو موھاشو و منتظر شدم حرفشو ادامه بده:
- من که ديگه يادم نیست چي شد و چه اتفاقاتي افتاد ولي ھمین دوست صمیم که جلو
نشسته بود مي گفت از ماشین پرت شدم بیرون و به خاطر ضربه اي که به سرم خورده
بوده بیھوش شدم. چون وسط جاده بوديم چند ساعت طول مي کشه تا آمبولانس برسه
و تو اون چند ساعت خونريزي زيادي مي کنم. آخر سرم وقتي مي بینن آمبولانس نمیاد
خودشون با کمک چند نفر منو سوار يه ماشین مي کنن و مي برن به يه يکي از
بیمارستاناي شمال که اتفاقا نسبتا مجھز ھم بوده و دکتر و پرستار زياد داشته. از ھمونجا
به بابام زنگ مي زنن و خبر مي دن که تصادف کردم. تو ھمون فاصله ھم دکتر اورژانس
مي گه به تزريق خون احتیاج دارم و دوستم مي گه ماھا منتظر بوديم خونتو آزمايش کنن
و بیان بگن که ببینیم کدوممون مي تونیم بھت خون بديم که دکتر با جواب آزمايش بر مي
گرده و مي گه " مي دونستین دوستتون ايدز داره؟" دوستم مي گه حتي پرستارايي که
داشتن خون سر و صورتمو پاک مي کردن وحشت مي کنن و فقط يکي دو تا پزشکي که
اونجا بودن و اطلاعاتشون کافي بوده به کارشون ادامه مي دن و نمي ترسن...
سرشو چرخوند و بھم نگاه کرد و با يه خنده ي تلخ گفت:
- حتي اون کسي که از روي خیر خواھي با ماشینش منو اورده بوده بیمارستان و يه کم
از خونم تو ماشینش ريخته بوده وقتي موضوع رو مي فھمه شروع به داد و ھوار با
دوستام مي کنه. فکر مي کرده با ھمون چند قطره خون که تو ماشینش ريخته اونم ايدز
مي گیره!
دستمو گذاشتم رو پیشونیش و موھاشو زدم عقب و گفتم:
- نبايد با ياداوري اين اتفاقات خودتو آزار بدي. از يه راننده ي تو جاده چه توقعي داري
وقتي اون پرستارا ھم وحشت کردن؟
بدون اينکه جوابمو بده يه پوزخند زد و چشماشو بست و گفت:
- وقتیم بابام مي رسه و بھش مي گن پسر عزيزت ايدز داره بیمارستانو مي ذاره رو
سرش. حتي با دکترا دست به يقه مي شه و مي گه امکان نداره پسر من ايدز داشته
باشه و شماھا بھش تھمت زدين! مي دوني بدترين قسمت ماجرا چي بود؟ اينکه پدرم با
عموم اومده بودن شمال که ببینن چه بلايي سر من اومده و ھمینم باعث شد عموم ھم
سر از بیماري من در بیاره و وقتیم عموم فھمید يعني کل فامیل فھمیدن! اگر عموم اونروز
نمیومد پدر و مادرم اين موضوع رو از ھمه مخفي مي کردن و حداقل به خاطر آبروشون
منو از خونه بیرون نمي کردن....
وقتي به ھوش اومدم ھیچ کس به جز ھمون دوست صمیمیم بالا سرم نبود. روز اول
ھرچي ازشون مي پرسیدم جريان چیه و چطور به پدر و مادرم خبر ندادين طفره مي رفتن
و نمي گفتن چه اتفاقاتي افتاده، احساس مي کردم ھمه چیز غیر عاديه ولي نمي
دونستم جريان چیه تا اينکه فردا صبحش به تھران زنگ زدم. تا بابام گوشیو برداشت و
صدامو شنید فقط فرياد زد جلوي عموم سر افکنده اش کردم و پامو که بذارم تھران
تکلیفمو روشن مي کنه. گوشي تو دستم خشک شده بود و نمي دونستم جريان چیه،
ھرچي فکر مي کردم چه کار خطايي انجام دادم نمي فھمیدم. يه لحظه به ذھنم رسید
نکنه فراموشي گرفته باشم! يھو چشمم به پرونده ي بالا سر تختم افتاد و سريع
برداشتمش و خوندمش. تا ورق زدم ديدم زير اسم و فامیلم و گروه خونیم بزرگ نوشتن
مثبت... HIV
پلکاشو باز کرد و ھمون موقع يه قطره اشک از گوشه ي چشمم چکید و رفت پايین.
سرمو تکیه دادم به پشتي مبل و با خودم فکر کردم " چه زجري کشیده... فھمیدن
بیماريش يک طرف و ازون طرفم رفتار خانواده اش..."
- ازون روز ديگه انگار زندگي برام تیره و تار شد... ديگه ھیچي برام معني نداشت و فقط
منتظر مرگم بودم... وقتیم بابا بھم گفت ديگه پامو تو خونه اش نذارم با ھمه قطع رابطه
کردم، فقط اون دوستم اوايل خیلي باھام بود و ھوامو داشت اما بعد از يه مدت اونم براي
ادامه ي تحصیل رفت خارج و ديگه ازون به بعد من موندم و تنھايي خودم...
از رو پام پاشد و چرخید طرفم و با عشقي که تو چشماش مي ديدم نگام کرد، با يه
لبخند مھربون آروم گفت:
- تا اينکه تورو ديدم...
داشتم با لذت نگاش مي کردم که کشیدم تو بغلش. زير گردنشو بوسیدم و با لحني که
سعي مي کردم از بغض و ناراحتي خالي باشه گفتم:
- تا آخرم فقط بايد خودمو ببیني!
بیشتر به خودش فشارم داد و گفت:
ھمینم برام بسه...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#59 | Posted: 14 Aug 2011 06:58
مــــن او _ قسمت یازدهم


اول صبح بود و منم تازه رسیده بودم کلینیک. معمولا اون موقع صبح مريض کمتر بود و مي
تونستم به کارھاي عقب افتاده ام رسیدگي کنم. يه سري مقاله ي جديد ھم برام
رسیده بود و راجع به داروھا و درمانھاي جديد توضیح داده بود که ھمیشه با اشتیاق
دنبالشون مي کردم. روپوش سفیدمو پوشیدم و نشستم پشت میزم و مشغول خوندن
برگه ھا شدم. نمي دونم چقدر گذشته بود که با صداي در اتاقم به خودم اومدم. سرمو
بالا کردم و از لاي در که نیمه باز بود ديدم يه دختر جوون ايستاده. گفتم:
- بفرمايید...
و مشغول دسته کردن برگه ھاي جلوم شدم. تا درو باز کرد و داخل شد يادم افتاد ھمون
دختريه که چند روز پیش با موتور تصادف کرده بود. دختر خوشگلي بود و تا حدودي توجه
امو به خودش جلب کرده بود و بدم نمیومد کمي باھاش صمیمي بشم.
مودب سلام کرد، به نشانه ي آشنايي بھش لبخند زدم و جوابشو دادم، اومد نشست رو
صندلي بیمار روبه روم و منم شروع به احوالپرسي کردم باھاش.
- حالتون چطوره؟
- تشکر، خوبم.
- مشکلي که نداشتید؟
لبخند زد و گفت:
- نه، من که مشکل خاصي نداشتم ولي شما گفته بودين براي معاينه ي زخم سرم
دوباره بیام پیشتون.
چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
- بله... اما راستش فقط به اون دلیل نبود، کمي ھم نگرانتون بودم.
يه ابروشو داد بالا و با کمي تعجب گفت:
- نگران من؟!
با ترديد گفتم:
- بله...راستشو بخوايد آمپول کزازي که به خاطر زخم سرتون ما اونروز بھتون نزريق کرديم
چندروزي از تاريخ انقضاش گذشته بود...
منتظر بودم شروع به جیغ و داد کنه و عصباني بشه ولي ھمونطور ساکت و ريلکس
نشسته بود سرجاش و به حرفام گوش مي داد. يه نفس راحت کشیدم و ادامه دادم:
- ...و به خاطر ھمین ھم خیلي عذاب وجدان داشتم و ھم خیلي نگران بودم که نکنه
براتون مساله اي پیش بیاد.
اخمي کرد و گفت:
- پس که اينطور!
- بله.. متاسفانه اينطوره و البته اينو بگم واقعا خوشحالم و مطمئنا امشب راحت مي تونم
بخوابم حالا که ديدم براتون مشکلي پیش نیومده.
با ھمون لحن ريلکسش گفت:
- حالا مي دونستین تاريخ مصرف دارو گذشته و با اين وجود استفاده اشون کردين يا کلا
نمي دونستین؟
- معلومه که نمي دونستم! البته وظیفه ي چک کردن تاريخ داروھا با ما نیست و
پرستاراي بخش بايد ھمیشه داروھا رو چک کنن، اما خوب منم خودمو مقصر مي دونستم
و ھمش نگران بودم.
باز يه ابروشو داد بالا و گفت:
- خوب اگر من بلايي سرم میومد چي؟
منتظر فرصتي بودم که يه جوري سر صحبتو بیشتر باھاش باز کنم و با اين سوال، خودش
فرصتو داد دستم. با خوشحالي گفتم:
- اولا خدارو شکر که مشکلي پیش نیومد، بعدم براي اطلاعتون بگم که بیشتر داروھا اگر
تاريخ مصرفشون گذشته باشه ضرري ندارن و فقط اثرشون از بین مي ره. و البته بیشتر
داروھايي ھم که تو ايران وارد میشن ھمین مشکلو دارن. ھمه ي اين مشکلات ھم زير
سر شرکت ھاي وارد کننده ي داروئه!
- چطور؟!
- خوب ھرچي دارو تازه تر باشه و با زمان اتقضاش فاصله ي بیشتري داشته باشه
واردکردنش گرون تر در میاد، اين دلال ھام که دلشون براي مردم نسوخته، فقط فکر جیب
خودشونن!
با ھمون اخمي که تو صورتش بود پرسید:
- منظورتون از دلال، ھمون شرکت ھاي وارد کننده ي داروئه ديگه؟
- بله! خوب اونا ھم به نوعي دلالن ديگه. حالا دلال دارو! و البته کلي ھم سود به جیب
مي زنن اين وسط!
به نشانه ي تصديق سرشو تکون داد و با خودش گفت:
- نمي دونستم شغلم دلالیه!
اول فکر کردم اشتباه شنیدم!!! با تعجب گفتم:
- بله؟؟! منظورتون چیه؟!؟
شونه ھاشو انداخت بالا و با بي قیدي گفت:
- آخه منم تو يه شرکت وارد کننده ي دارو کار مي کنم!
احساس کردم ھمه ي مردم دنیا دارن ھرھر بھم مي خندن! بدجوري ٣ کرده بودم و
نميدونستم چه جوري حرفمو جمع و جور کنم! با تته پته گفتم:
- نه ...منظور من... آخه خب مي دونید شما که دلال نیستید! شما فقط تو اون شرکت
کار مي کنید، صاحبان اصلي اين شرکت ھا ھستند که پولارو مي چاپن و حکم دلال رو
دارن!
يھو بلند زد زير خنده و گفت:
- اتفاقا صاحب شرکت ھم پدرم ھستن!
ديگه ايندفعه کاملا احساس کردم يه سطل آب يخ خالي شد رو کلم! تاحالا تو عمرم
اينجوري خیط نکرده بودم! با خودم گفتم " گندت بزنن با اين سر صحبت باز کردنت الاغ!
دختره رو که پروندي!" با حرصي که از دست خودم داشتم مي خوردم دوباره گفتم:
- نه.. باور کنین منظور من...
ھمونجور در حال خنديدن دستشو اورد بالا و با يه لحن خودموني گفت:
- خودتو ناراحت نکن دکتر.. حرف حق جواب نداره ھرچند که تلخ باشه.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- جدا؟! پس اگه حقه چرا داري غش غش مي خندي؟!
ديگه خنده اش بند اومده بود ولي ھنوز با ھمه ي اعضاي صورتش داشت لبخند مي زد.
- معذرت مي خواما ولي از ديدن چھره ي جا خورده و قیافه ي ضايع شده ات بدجوري
خندم گرفت!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- بله خوب! با اين گافي که من دادم حالا حالاھا جا داري بھم تیکه بندازي!
تا حدودي جدي شد و پرسید:
- مگه قراره چند بار ديگه ببینمتون که بخوام تیکه بندازم؟
شونه ھامو انداختم بالا و گفتم:
- نمي دونم.. حالا بذار زخمتو يه نگاه بندازم.
و بعدم پاشدم از پشت میز و رفتم طرفش. ھمونطور که نشسته بود سرجاش جلوش
ايستادم و پانسمان پیشونیشو باز کردم. زخمش ھنوز به طور کامل خشک نشده بود
ولي نسبت به دفعه ي قبل خیلي بھتر بود.
- چطوره دکتر؟
- بد نیست، بخیه ات که داره ديگه جذب مي شه، زخمتم بھتره ولي نمي دونم چرا
اينقدر طول کشیده تا خود زخم خشک شه.
- آره، از بچگي ھمینطور بودم، جاي بريدگي و زخمام دير خشک مي شد و روش لايه مي
بست.
رفتم دوباره نشستم پشت میز و گفتم:
- به ھرحال بايد مواظبش باشي، ھنوزم امکان چرک کردن داره، روزي يکي دوبارم باندشو
عوض کن و روش پودر و بتادين بزن.
و فوري اضافه کردم:
- و دوباره ھم بیا ببینمش!
با يه لبخند موذيانه گفت:
- به خاطر عذاب وجدان يا به خاطر معاينه؟
- نه، عذاب وجدان که ديگه خدارو شکر نیست! اما خوب بايد معاينه بشي دوباره و البته...
يه لحظه مکث کردم و اونم با دقت نگام مي کرد و منتظر بود ادامه ي حرفمو بزنم.
- ... بدم نمیاد بیشتر ببینمت، البته جايي خارج از محیط بیمارستان.
براي بار سومي که تو اون چند دقیقه پیشم بود باز يه لنگه ابروشو داد بالا وگفت:
- آھان! پس دارين بھم پیشنھاد دوستي مي دين؟
با رضايت ازينکه احساس مي کردم خوب موقعي به ھدف زدم يه لبخند تحويلش دادم و
گفتم:
- خوب يه ھمچین چیزايي! تازه يه جورايي ھم ھمکار دراومديم ديگه. اينم اولین
تفاھممون!
يه لبخند ملیح زد و با برقي که تو چشمش بود و بعدھا فھمیدم برق عشق بوده، آروم
گفت:
- ممنونم از توجھتون، اما من مجرد نیستم.
لبخندم رو لبم ماسید و دوباره حس کردم بدجور خوردم تو ديوار! با ناباوري گفتم:
- يعني شوھر داري؟؟؟
- چه فرقي مي کنه؟ شوھر، نامزد، دوست پسر... مھم اينه که من خودمو مجرد نمي
دونم!
با تندي گفتم:
- چه ربطي داره؟ شايد شما واقعا ھیچ کس تو زندگیت نباشه اما بازم خودتو مجرد
ندوني! من مي خوام بدونم آيا کسي تو زندگیت ھست و اگر ھست چه نسبتي از لحاظ
قانوني باھات داره؟
لحنش ازون حالت خودموني چند دقیقه قبل دراومد و دوباره با يه حالت رسمي و جدي
گفت:
- خیلي تند داريد مي ريد آقاي دکتر، اين مسائل به شما مربوط نمي شه!
بعدم از جاش پاشد و کیفشو از روي صندلي برداشت و خواست بره طرف در که از رفتار
تندم پشیمون شدم و فوري گفتم:
- معذرت مي خوام، باور کنین قصد ناراحت کردنتونو نداشتم... فقط کنجکاو شدم، بله،
حق داريد من آدم کم طاقتي ھستم و کمي زود جوش میارم.
برگشت و گفت:
- خواھش مي کنم، مساله اي نیست، من ديگه بايد برم.
قبل ازينکه بره طرف در دوباره گفتم:
- خوب حداقل مي تونیم به عنوان دوتا ھمکار و دوست باھم در ارتباط باشیم.
نمي دونم چرا از حرفم خندش گرفت و دوباره اومد رو صندلي نشست و گفت:
- آدم سمجي ھستید!
- تقريبا، اما باور کنید که فقط منظورم دوستي ساده بود.
- چي شد يھو موضعتون رو عوض کردين؟
- خوب به ھرحال ھمه ي رابطه ھا که نبايد عاشقانه و از نوع خاص باشه. مي شه
دوستي ساده و در عین حال خیلي سازنده باشه.
يه نگاه جدي کرد و گفت:
- بله خوب... باشه، اگه اينطوره قبول مي کنم. فقط من خیلي آدم بداخلاقي ھستما!
خصوصا در رابطه با دوستام! به خاطر ھمینم از دار دنیا فقط يه دوست صمیمي دارم و
مي تونه تحملم کنه!
با خنده گفتم:
-عیب نداره، منم زياد خوش اخلاق نیستم، يه نمونه اش رو ھم که ملاحظه کردين! بعدم
حتما ھمون دوستت که اونروز باھم بودين؟
- بله، ھمون!
- آره، معلوم بود دختر شیطون و شلوغیه و ھمون دفعه ھم تعجب کردم که چه جوري
شما دو نفر باھم دوست ھستین! ولي به ھرحال ازينکه باھات بیشتر آشنا شم
خوشحال مي شم.
- منم امیدوارم بعدا ازين آشنايي پشیمون نشي!
خنديدم و گفتم:
- منم امیدوارم! و اينکه خوش به حال اون مردي که تو دوسش داري...
خیلي جدي گفت:
- دوسش ندارم.. عاشقشم.
- خیلیا معتقدن دوست داشتن از عشق خیلي بالاتره!
- ولي اعتقاد من اين نیست، فقط عشقه که لیاقت ھرنوع فداکاري رو داره.
سرمو تکون دادم و گفتم:
- عقیده ي جالبیه! به ھرحال مرد خوشبختیه چون کاملا متوجه شدم بھش وفاداري.
به لحظه چشماش به يه جاي دور خیره شد و با يه لحن غمگین گفت:
- خوشبخت؟!... فکر نکنم...
- چرا، حتما ھمینطوره.
يه آه کشید و از جاش پاشد و گفت:
- بي خیال...
از تو کیفش يه کارت دراورد و گذاشت جلوم و گفت:
- اين کارت شرکت دلالي ماس! اگر ايندفعه داروھاتون تاريخ مصرفش گذشت
مرجوعشون کنین و يه سري جديد بخرين! نه اينکه به مريضاي بدبخت تزريقشون کنین!
با خنده سرمو تکون دادم و کارتشو گرفتم.
- گفتم که! حالا حالاھا جا داري بھم تیکه بندازي!
بعدم اسم و فامیلشو روي کارتش خوندم. " انوشه..."
- اسم قشنگي داري.
- ممنون...
- منم که مي دوني، رامتین... ھستم.
- بله! مي دونم، حالا اگه اجازه مي فرمايید من برم ديگه.
از جام پاشدم و باھاش دست دادم و گفتم:
- اينم شماره ي منه.. خوشحال مي شم گھگاھي باھات صحبت کنم.
- حتما.. پس فعلا خدانگھدار...
داشت مي رفت طرف در که دوباره برگشت و با يه لبخند شیطون گفت:
- راستي، بھت نمیاد دوست دختر نداشته باشي!
- چطور؟!
- چون داشتي بھم پیشنھاد دوستي مي دادي و کلي ازين موضوع تعجب کردم!
- اي... بالاخره يه چندتايي ھستن!
- بترکین شما پسرا!
با خنده گفتم:
- نه بابا... شوخي کردم... چند ساله که فقط يه دونه اس!
- پس بچسب به ھمون يه دونه که ھیچ کس با يه پسري که ھمش سر و گوشش مي
جنبه نمي تونه چند سال سر کنه! صبر ايوب داره!
.بعدم باي باي کرد و از اتاق رفت بیرون. از حرفش خندم گرفته بود، ته دلم مي دونستم
راست مي گه. ياد سوگل افتادم. ديشب بدجوري سر يه مساله ي بي خودي باھاش
دعوا کرده بودم و حسابي داد و بیداد راه انداخته بودم. چند وقتي بود که الکي ھي از
ھمه چي بھانه مي گرفتم. يھو احساس شرمندگي کردم و تصمیم گرفتم يه فکر
اساسي به حال زندگیم بکنم. خیلي دلم مي خواست اون نوع عاشقي رو که انوشه
راجع بھش صحبت کرده بودو تجربه کنم. بايد راجع به ھمه چي تجديد نظر مي کردم. ازين
فکر يه لبخند اومد رو لبم و با آرامش گوشیو برداشتم و مشغول گرفتن شماره ي سوگل
شدم.....
×××××
از ھمون روز از رفتار ساده و بي تکلف انوشه خوشم اومد و سعي کردم مثل اون با ھمه
ي واقعیت ھاي زندگي روبه رو بشم و حتي از بدترين اتفاقات بھترين استفاده ھا رو بکنم.
از وقتي فھمیدم اون مرد خوشبخت زندگیش کیه و چه بیماري داره زندگي خودمم
متحول شد. باور نمي کردم يه انسان اينقدر بتونه روح بزرگ و قلب مھربوني داشته
باشه، برعکس ظاھر خشک و خشنش! برام باورپذير نبود که يه آدم تمام روح و احساس
و قلبشو روي پايه ھاي شکننده ي يه بیماري ھولناک بنا کنه و ھمه ي عشقشو صرفش
کنه.
انوشه بھم گفته بود که از رابطه اشون با عماد ھیچ کس خبر نداره و من اولین کسي
ھستم که ازين موضوع باخبر شدم و اونم فقط به خاطر پزشک بودن من بود و کمک ھاي
احتمالي که مي تونستم به عماد بکنم.
بعد از گذشت چند ماه و صمیمي تر شدن رابطمون حتي به طور ناخوداگاه از عماد کینه
به دل گرفته بودم که چطور اجازه داده اين دختر اينطور به پاش بمونه و آب بشه. احساس
مي کردم انوشه حقش از زندگي خیلي بیشتره و نبايد اينطور حروم بشه، اما با بیشتر
آشنا شدن با عماد و ديدن عشقشون ديگه ھیچ کدوم ازون ذھنیات قبلي برام باقي
نمونده بود. حتي بھشون غبطه مي خوردم و تلاش مي کردم رابطه ي خودم و سوگل رو
ھم به ھمچون درجه اي برسونم.
ھیچ کاري از دستم براشون بر نمیومد جز ھمراه بودن باھاشون و درک کردنشون و متھم
نکردنشون.
تنھا کسي بودم که بھم اعتماد کرده بودن، ھم به خودم و ھم به کمکم....

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#60 | Posted: 14 Aug 2011 07:00
مــــن او _ قسمت دوازدهم



اون لحظه احساس می کردم ھمه ی حسھای مختلف دنیا ھجوم اورده بودن طرفم.
خوشحالی، ناراحتی، ترس، سرگشتگی و حتی عصبانیت، ھرچند که نمی دونستم از
کی و چی عصبانیم. فقط می فھمیدم اینقدر احساسات چندگانه ای داشتم که نمی
دونستم کدومش رو باید بروز بدم.
دستمو گذاشتم رو پیشونیش و موھاشو کمی زدم عقب و با ھمه ی بغضی که تو گلوم
بود سعی کردم خودمو کنترل کنم. لبخند زدم و گفتم:
- سلام عزیزم...
ھنوز نگاھش بی حالت بود و انگار ھوشیاریشو به دست نیورده بود. دوباره با مکث
بیشتری صداش زدم و اینبار با نگاھش بھم جواب داد اما قبل ازینکه چیزی بگه دوباره
سرفه ھای شدیدش شروع شد و حالت تھوع بھش دست داد. رامتین سریع اومد جلو و
کمکش کرد و سعی کرد آرومش کنه. با چشمای خودم می دیدم که حتی از چندین
ساعت پیش ھم ضعیف تر شده و دیگه کل وجود و زندگیش انگار به یه تار مو بنده. رامتین
داشت ماسک اکسیژنو می ذاشت رو صورتش و دوباره می خوابوندش. جثه و ظاھرش
١٢ ساله شده بود که نگاه کردن بھش نفسمو بند می اورد. ازینکه می - عین یه پسر ١٣
دیدم اینجوری ناتوان شده و حتی ذرات باقی مونده ی وجودش ھم دارن تحلیل می رن
قلبم می گرفت.
رامتین از کنارش بلند شد و چند لحظه با نگاھی که می تونستم بفھمم یعنی " این دیگه
آخرشه" بھم زل رد و بعدم با پانته آ رفتن از اتاق بیرون.
سرمو چرخوندم و به عماد خیره شدم. اونم با چشمای باز داشت بھم نگاه می کرد. ته
نگاھش یه چیزی داشت تموم می شد، مثل نوری که داره خاموش می شه و ھمین
باعث می شد نتونم چشم ازش بردارم.
ھمونطورکه بھش خیره مونده بودم با چشماش به ماسک رو دھنش اشاره کرد و لباش
یه کم تکون خورد. دستمو دراز کردم و ماسکو برداشتم که دوباره به سرفه افتاد و سریع
خواستم دوباره بذارم رو صورتش که دستاشو به زور اورد بالا و جلومو گرفت. بعد از چند
لحظه که آرومتر شد با صدایی که انگار از ته چاه میومد به زور گفت:
- وقتی چشمامو باز کردم ...دیدمت ....فکر کردم تو بھشتم...
با صدای لرزون گفتم:
- می خواستی قبل از دیدن من بری بھشت؟
- نمی خواستم...
نفسش خس خس می کرد و صداشو به زور می شنیدم.
- ... نمی خواستم با دیدنم اینجوری زجر بکشی...
با یه اخم تصنعی گفتم:
- نمی دونستم اینقدر بی معرفتی..
سرشو چرخوند طرف دیگه و گفت:
- اگر می دونستم تو منتظرم نشستی زودتر سعی می کردم چشمامو باز کنم.
لبمو گاز می گرفتم و به خودم فشار می اوردم که اشکام نریزن. نمی خواستم آخرین
تصویری که ازم تو ذھننش می مونه یه تصویر گریون و پریشون باشه. با ھمه ی سختی و
بدحالیش بازم ادامه داد:
- حالم خیلی بد بود.. وقتی باھات خداحافظی کردم و تلفنو قطع کردم دیگه نفھمیدم چی
شد. ھمونجور که به عکست نگاه می کردم کم کم از حال رفتم.... الان که چشمامو باز
کردم و دیدم بالا سرم وایسادی فکر کردم خواب می بینم و ھمون عکسه که بزرگ شده
و جلوم وایساده، یا شایدم مردم... اما وقتی تکون خوردی و صدام زدی فھمیدم رویا
نیست... تمام تلاشمو کردم که چشمامو باز نگه دارم و بتونم بازم ببینمت...
با آرامش گفتم:
- مطئن بودم که بالاخره چشماتو باز می کنی...
با ھمه ی بی رمقیش سعی کرد یه لبخند کمرنگ بزنه و دستشو حرکت داد طرفم. خودم
دستمو بردم جلو و دستشو گرفتم و اوردم بالا چسبوندمش به صورتم. مثل ھمیشه گرم
بود و از تماسش با صورتم احساس لذت بھم دست می داد. زبونم برای گفتن ھیچ حرفی
تو دھنم نمی چرخید و فقط می خواستم اون لحظه ھارو با تمام جزییاتش برای ھمه ی
باقی مونده ی زندگیم تو ذھنم ثبت کنم.
- انوشه؟
نگاھم تار شده بود و چشمام می سوخت. چیزی که تو گلوم بود و داشت بھم فشار می
اورد فراتر از ھر بغضی بود. صدام بدتر از قبل می لرزید و دیگه داشتم کم می اوردم. "
خدایا نذار ببینه که دارم میشکنم..." با صدای مرتعش گفتم:
- جانم؟
- ببخشید.. به خاطر ھمه چی..
سعی می کرد جلوی سرفه کردنشو بگیره و با ھمه ی سختیش داشت آخرین جمله
ھاشو به زبون می اورد و با ھر کلمه بیشتر صدای شکستن قلبمو می شنیدم. قبل
ازینکه حرفی بزنم دوباره خودش گفت:
- بارھا خودمو به خاطر وارد کردنت تو زندگیم سرزنش کردم... بارھا خودمو محاکمه کردم
به خاطر اینکه عاشقت شدم و عشق تورو ھم پذیرفتم... خیلی وقتا بھت گفتم که دیگه
بر نگردی پیشم... اما می خوام بدونی که ھیچ وقت از ته دلم نتونستم از خودم
برونمت... ھر دفعه که می گفتم بری و تو بر می گشتی بیشتر از قبل عاشقت می
شدم و می فھمیدم برام مثل یه فرشته ای...
چند تا تک سرفه کرد و باز خواست ادامه بده که گفتم:
- این حرفارو نمی خواد بزنی.. من خودم ھمشو می دونم. به خودت فشار نیار عزیز
دلم...
- بذار به حساب اعتراف.. اما می خوام بدونی که ھیچ وقت با ھمه ی وجودم سعی
نکردم مانعت بشم.. چون نمی تونستم... نمی تونستم انوشه... می تونی برای ھمه
عمرت از من متنفر باشی که اینجوری احساستو نادیده گرفتم و به آینده ی تو فکر
نکردم... احساستو پایمال کردم و فکر نکردم که بعد از من چه می کنی... ولی
نتونستم...باور کن ھیچ وقت نتونستم از ته دل و با ھمه ی اراده ام بھت اجازه ی نزدیک
شدن به خودمو ندم...
دیگه ھیچ چیز نمی تونست جلو دارم باشه و مانع ریختن اشکام بشه. دستشو بیشتر به
صورتم فشار دادم و گفتم:
- این حرفا چیه عماد؟ تو نتونستی چون منم نخواستم که بتونی... از تو متنفر باشم؟
چی داری می گی؟
- ھمیشه فکر کردم کاشکی جلوی توام اون غرور احمقانه و لعنتیمو داشتم... غرورمو که
حتی باعث شد این مرض به جونم بیفته اگر جلوی توام حفظش کرده بودم ھیچ وقت تو
این دردسر نمینداختمت...کاشکی حداقل اینقدر احساس شرمندگی نمی کردم که راحت
تو چشمات نگاه کنم..
سرمو بردم جلو، اشکام از رو صورت خودم سر می خوردن و می افتادن رو صورتش. تو
چشماش عمیق نگاه کردم و با ھمه ی وجود گفتم:
- تو ھیچ گناه و تقصیری نداری...اگر تو اسمو اینو می ذاری دردسر اما برای من خود زندگی بود.. این راھی بوده که خودمون خواستیم و خودمون انتخابش کردیم...باشه؟
با صدای گرفته گفت:
- دیگه آخرشه...
با اصرار دوباره گفتم:
- تو گناھی نداری، باشه؟
دوباره به سرفه افتاد و وسط سرفه ھاش نگاه و لبخند آشناشو برای بار آخر دیدم.
- ھیچ وقت دست از سماجت و لجبازیت بر نمی داری... حتی وقتی که من...
چشمامو بستم و نفسمو تو سینه ام حبس کردم. کاشکی می شد ھیچ وقت ادامه ی
حرفشو نشنوم. کاشکی می شد ھیچ وقت نشوم که می گه:
- .. حتی وقتی که من دارم می میرم...
چشمامو باز کردم و نگاش کردم. دیگه چیزی برای وحشت کردن باقی نمونده بود. لحظه
ای که حتی فکر بھش ھم ھمه ی جسم و روحمو تحت فشار می ذاشت و داغونم می
کرد الان جلوی روم بود و داشتم تجربه اش می کردم. با خودم فکر می کردم حتی بدترین
شکنجه ھای دنیا ھم ھمچین دردی دارن؟!؟
- انوش؟
- جانم؟
- فقط به مادرم خبر بده.. باشه؟
- باشه عزیزم...
با صدای لرزون دوباره صدام زد و با نگاھم منتظر بقیه ی حرفش شدم. داشت زور می زد
و صداش ھر لحظه نافمھوم تر می شد. آروم و گنگ گفت:
- دوست دارم دختر...
دست لرزونشو ھنوز رو صورتم نگه داشته بودم و اون آروم با سر انگشتاش دونه ھای
اشکی که از چشمام می ریخت پایین پاک می کرد. دستشو به سختی حرکت داد و
انگشتاشو رسوند به لبام.
آب دھنشو قورت داد و به زور گفت:
- دلم برات تنگ می شه...برای ھمه چیت...
فقط نگاش می کردم. تنھا حرفی که داشتم تو نگام بود. قد ھمه ی قطره ھای اشکی که
از چشمام میومد پایین کلمه و واژه ھای مختلف تو ذھنم بود ولی... یعنی خودش از نگام
خوندشون؟ فھمیدشون؟ فھمید که حتی ھمون زجرم با وجود اون برام بی معنی می
شد؟
فقط با نگاھم ھمه ی حرفامو می ریختم بیرون، دیگه صدایی برام نمونده بود. بغض تو
گلوم جلوی خارج شدن ھر حرفی رو از حنجره ام گرفته بود. بازم نگاش کردم. نور ته
چشماش داشت خاموش می شد. من اینو می دیدم. می دیدم که...
نوک انگشتاشو بوسیدم و دستشو از رو صورتم برداشتم. سرمو بیشتر بردم پایین و لبامو
گذاشتم رو لباش. مزه ی تلخ لب و دھنش برام از ھر شیرینیی شیرین تر بود و طعم
بھترین بوسه ھا رو داشت. یه لحظه، فقط یه لحظه لبامو کشید تو دھنش و بعد... شل
شد... لباش دیگه رو لبام ھیچ فشاری نمی اوردن...دیگه داغی نفسش نمی خورد تو
صورتم... دیگه تموم شد...توی آخرین بوسه تموم شد... سرمو بلند کردم و نگاش کردم...
چشماش بسته بودن... انگار خواب بود... مطمئنم داشت خواب خوبی می دید چون یه
لبخند محو رو لبش بود...بر خلاف قبل از به ھوش اومدنش که انگار یه درد و ناراحتی تو
صورتش بود ولی اینبار فقط آرامش بود و رضایت...سبک بود و راضی... اینقدر سبک که
داشت از سنگینی درد و بغض تو سینه ام کم می کرد...دستشو گذاشتم پایین و آروم
گفتم " خداحافظ عشق من..." و سرمو گذاشتم رو سینه اش... سینه ای که ھمیشه
برام حکم دنیای عشق و محبت و عظمتو داشت... و حالا دیگه حتی بالا و پایین ھم نمی
رفت...ساکن بود و ھیج نشونی از تپش قلب و تنفس نداشت...دیگه لازم نبود وقتی
سرمو می ذارم رو سینه اش سعی کنم جلوی خودمو بگیرم... دیگه نبود که ببینه دارم
می شکنم... شکستم... دیگه حتی گوشای خودمم برای شنیدن صدای ھق ھقم کر
شده بودن...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 6 از 69:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  68  69  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.