| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 6 از 56:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  55  56  پسین »  
#51 | Posted: 21 Aug 2011 05:45
اولين خاطره سكسي من (1)
من 14 يا 15 سالم بود پدرم مغازه داشت و من هميشه مواقع بيكاري پيشش بودم پدرم از اين قيافه هاي حزب الهي داشت و با بچه هاي اون موقع سپاه و كميته خيلي رفيق بود نميدونم چطور شد كه براي يكي از اين بچه هاي كميته اي يه خونه اجاره كرد البته خونه دايي خودش رو كم كم يادمه كه با هم رفت امد خانوادگي رو شروع كرديم اسم خانومش منيژه بود دو تا بچه داشت كه يكيش 4 سالش بود و او يكي 1 سال بود خانوم خوشگل بود نميخوام بگم كه توي نخش رفتم و از اين حرفها چون اون موقع من شاهكارم اين بود كه يه جق بزنم همين و اصلا توي نخ اين حرفها و كس كردن نبودم زدو اين بنده خدا رو كه شوهر اين خانوم بودو دادن به يكي از اين شهراي نزديك ما كه يك ساعت با ما فاصله داشت اونجا اين بنده خدا با داشتن مدرك دبيرستاني كلاس 10 شد فرمانده كميته اون شهر (خر تو خر رو كيف ميكني)و اونا مجبور شدن از اون خونه بلند بشند اونا از شهر ما رفتن يك روز اين بنده خدا به پدرم زنگ زده بود كه بابا بيايد اينجا كه زنم بد جور مريضه و بد حال و كسي رو ندارم اينجا اخه اصليتشون مال اطراف همدان بود . پدرم هم اومد خونه وبه مادرم گفت بلند شو بريم بهشون يه سر بزنيم اينها رفتن من خونه موندم يادمه يه ويدو بتا مكس از اين فيلم كوچكها داشتيم كه اندازه يك تراكتور بود ما هم يه فيلم داشتيم كه يكم لختي پختي توش بود هر وقت خونه خالي بود يكي از اين بچه خوشگل هاي كوچمون رو به بهونه ديدن فيلم ميارودم خونه وجاتون خالي كونش ميزاشتيم البته ساك زدن اينها رو كه ما اون موقع نميفهميديم فقط شلوارو نصف و نيمه پايين ميكشيديم و يه تف يا خيلي مرام ميزاشتيم از روغن نباتي استفاده ميكردم و با چندتا تكون كمر ابمو تو كونش خالي ميكردم اون روز هم همين كار رو كردم نزديكهاي غروب بود كه ديدم پدر و مادرم و منيژه خانوم و شوهرش و بچه هاش اومدن مادرم يه طرف منيژه رو گرفته بود و شوهرش هم يك طرفشو آورن اونو خوابوندن رو تخت خواب پرسيدم چي شده مادرم گفت بردنش دكتر و گفته كه بهش شك وارد شده و بايد تحت مراقبت باشه گفتم خوب چرا اورديش اينجا گفت خودت كه ميدوني اينا اينجا كسي رو ندارند غريبن مادر ثواب داره گفتم بابا چرا اورديش تو اتاق من گفت به خاطر اينكه اينجا تخت داره راحتره اخه فقط من توي خونه تخت داشتم زير لب يه فحشي دادم كه مادرم فكر كنم متوجه شد و يك پس گردني ابدار خوابوند بيخ كلم شوهرش صبح ساعت 6 ميرفت و ساعت 10 شب ميومد گفتم كه فاصله چنداني نداشت و ماشين مفت دولت هم كه زير پاش بود كه حتي پول بنزينشو دولت ميداد بنده خدا مادرم شده بود پرستار بي جيره مواجب اين خانوم و دايه مفتكي بچه هاش يه روز رفتم تا از اتاقم وسايل بردارم اول در زدم بعرد رفتم تو ديدم بيداره يه سلام كردم و رفتم داخل بيدار بود يه ملحفه نازك روش بود كه تا بالاي روناش بالا رفته بود من بدبخت حريص داشتم باچشام قسمت لخت پاهاشو ميخوردن پرسيد امير جان چيزي ميخواي كه به خودم اومدم گفتم شما خوبيد خنديد گفت من اره اما مثل اينكه تو خوب نيستي گفتم چطور مگه گفت هيچي چي ميخواي گفتم اومدم ساكم رو بر دارم ( بخدا من اصلا ساك نميخواستم يادم رفته بود اومدم چي ببرم ) اومدم بيرون همش اون سفيدي و تپولي پاهاش جلوي چشمم بود رفتم توي توالت جاتون خالي يه جلق درست حسابي زدم واي چقدر اب تو كمرم بود از اون روز دوست داشتم كه يه جورهاي بدنشو ديد بزنم ولي يه ترس داشتم كم كم منيژه خانوم از تخت ميومد پايين و راه ميرفت زياد با من شوخي ميكرد مخصوصا مواقعي كه تنها بوديم ديگه صبح كه شوهرش ميرفت من اون باهم با اجازه پدر و مادرم به پارك نزديك خونه ميرفتيم تا هم رو حيه اش بهتر بشه هم پياده روي داشته باشه تا اينكه كامل خوب شد و برگشتن به شهري كه شوهرش اونجا بود ديگه هر پنج شنبه جمعه يا ما خونه اونا بوديم ا اونا خونه ما ديگه پيش من رو سري سر نميكردمنم هر وقت ميديمش سريع به يادش يه جلق اساسي ميزدم يروز پدرم اومد به خونه گفت فلاني زنگ زده و براي يه ماموريت قرار بره به يكي از شهراهاي جنوبي خواسته كه تو بري پيش زنو بچه اش تا بياد (البته به مادر گفت) مادر بنده خدا گفت كه نميتونه تا بستون بود بهش گفتم خوب بگو اون خانموش رو برداره بياره اينجا پدرم گفت بهش گفتم اما گفته كه شهر امنيت زيادي نداره امكان داره وسايلشون رو بدزدن مادر گفت خوب امير رو بفرستيم پيشش كه پدرم گفت نه بابا زشت زن جوان مادر گفت بابا اينكه بچه است (مثبت مثبت بودم به جون خودم) پدرم گفت بزار بهش ميگم اگه قبول كرد ميفرستيمش غروب بود با بچه ها رفته بوديم فوتبال ديدم كه ماشين كميته اومد واي همه تخمامون فر خورد گفتيم حتمي يكي از اين همسايه هاي ديوس گزارش دادن كه ما اينجا سر وصدا و اذيت كرديم ديدم پدرم از ماشين پياده شدمنو صدا كرد گفت بيا كه فلاني اومده دنبالت تا تورو با خودش ببره خونشون اونجا اذيت نكني بدو لباسهاتو بپوش خدايش دوست نداشتم برم اخه براي تابستانم كلي برنامه داشتم و حالا همه برنامه هام پر رفتيم خونه مقداري لباس وسايل برداشتم پدرم هم مقداري پول بهم داد (دمش گرم هيچوقت منو لنگ نميزاشت)با سفارش پشت سفارش با فلاني رفتيم خونشون اونم كلي سفارش كرد كه فردا من ميرم اينجا زياد توي شهر نرو هر چي خواستيد زنگ بزنيد به فلاني براتون مياره اينجا ديدشون به مامور بده از اين حرفها شب من توي اتاق خوابيدم نصفه هاي شب بود كه با صداي زمزمه مانندي از خواب بيدار شدم انگار يكي داشت گريه ميكرد يا شايد هم التماس ميكرد كي بود ترس و دلهره داشتم خوب گوش دادم فهميدم صداي منيژه است يكم جلوتر رفتم و به در نزديك شدم داشت ميگفت اروم تو رخدا اروم واي پاره شدم درش بيار اخ بزارش جلو واي قلبم داشت ميومد بيرون شوهرش ميگفت بزار خوب بكنمت يه يك ماهي ديگه نميتونم اين كس كون رو ببينم منيژه ميگفت اروم تر الان امير بيدار ميشه زشته گفت نه رفتم بهش سر زدم مثل خر خوابيده (ديوس خر پدرو مادرت من بيدارم) فقط صدا بود كه ميشنيدم وا صداي ناله هاي شهوت نا منيژه كيرم قد كشيده بود دستم خود به خود رفت سمت كيرم و شروع كردم به ماليدن و صداهاي ناله هاي منيژه منو هم تو ي عالم ديگه برده بود داشت ابم ميومد هيچي جز لنگه جورابمو پيدا نكردم (اينجا همونجاست كه ميگند لنگه كفش هم در بيابان نعمت ) ابمو روش خالي كردم رفتم خوابيدم صدا ها كم شده بود معلوم بود اون يابو هم كارشو كرده بود خوابم برد صبح بيدار شدم ديدم كه منيژه بيداره بخدا دورغ نميگم ولي درست راه نميرفت پرسيدم چيزي شده گفت نه صبح كه شوهرم داشت ميرفت دم در پام پيچ خورده من خر هم باورم شده بود نگو ديشب خانوم از كون داده داره گشاد گشاد راه ميره پرسيدم مگه رفت گفت اره تو خواب بودي نزاشتم بيدارت كنه الان ديگه تو مرد اين خونه اي ببينم مرد شدي يا نه منيژه هر وقت كه بچه يكسالش شير ميداد يه رو سري يا دستمال روي سينه هاش ميزاشت تا سينه هاش معلوم نباشه ولي اون روز داشت به پسرش شير ميداد در حالي كه سفيدي پستونش رو براي اولين بار ديدم واي كه چه حالي داشتم داشتم نگاهش ميكردم پرسيد چيه چيرو نگاه ميكني بازم خودمو به خريت زدم يعني روم نميشد كه گفتم هيچي خندهاي كرد وگفت اين سعيد ناقلا تازه دندون در اورده پدر منو در اورد نوك پستونامو داغون كرده هروقت بهش شير ميدم سينه هامو گاز ميگيره بيا ببين واي خداي من .... گفتم من ببينم گفت اره ديگه ببين زن گرفتي نزار به بچه اش شير خودشو بده پستوناش از فرم ميفته چي داشت ميگفت ؟؟ گفت بابا بيا ببين رفتم جلو پستونش رو از دهن پسرش در اورده بود واي چه خوشگل بود يه نوك قهوه اي با يه حاله كم رنگ دورش منكه صدبار با ياد اين پستونها جلق زده بودم حالا داشتم ميديمشون يه لحظه متوجه بالاي پستنش شد كه جاي كبودي كبود گفتم اين چيه كه گفت اينو ديگه باباي پسرم كرده و لباسشو كشيد پايين و پستوناشو جا ساز كرد واي چه حالي داشتم گفت نميخواي بري حموم گفتم چرا گفت پاشو برو منم شب بايد برم و بچه ها رو هم ببرم رفتم تو حمام سينه هاش جلو چشمم بود كيرمو تو دستم گرفته بودم و چشمام رو بسته بودم داشتم با كيرم ور ميرفتم كه در حموم باز شد خشكم زده بود كيرم توي دستم منيژه روبروم واي ... يه نگاهي بهم كرد و رفت بيرون ديگه اصلا روم نميشد برم بيرون چي ميگفتم اگه به شوهرش ميگفت حتمي از كير دارم ميزد . بابام ميفهميد حتمي تخمهام رو در مياورد ميداد دستم تا برم توي انجمن بيخايگان عضو بشم خاك بر سرم شد شايد باور نكنيد ولي يه چيزي حدود نيم ساعت توي اون حالت بودم كيرم شده بود اندازه يك سنجد ميخواستم بيام بيرون و از او خونه بزنم بيرون برم تهران خونه يكي از فاميلها اومدم بيرون ديدم با تلفن داره حرف ميزنه خاك بر سرم شد حتما زنگ زده خونه ما آره حدسم درست بود با مادرم داشت حرف ميزد خدايش مغزم خواب رفته بود يك دفعه ديدم بهم ميخنده گفت ها چيه كجاي بيا مادرت باهات كار داره رفتم گوشي رو ازش گرفتم نفسم در نميومد مادر چند بار صدا م زد زبونم چوب شده بود بابا بدبختي جواب مادرمو دادم چيزي بهم نگفت فقط گفت مواظب منيژه خانوم و بچه هاش باشم اخه اونا امانت بودن دست من بعد خداحافظي كرد يه نفس راحتي كشيدم كه چيزي نگفته . گوشي رو كه گذاشتم منيژه اومد پيشم گفت خسته نباشي چكار ميكردي يه ساعت اون تو سرخ شده بود م داغ داغ انتظار داشتم به فحشم بكشه و جد و ابادم رو جلو چشمم بياره ولي باز همون لبخند مهربان گفت بخواب تا پشتت رو بمالن آخه هر وقت حموم ميرفتم و از حموم بيرون ميومدم مادرم پشتم رو با پا ميماليد گفتم نه نميخواد (اون چند وقت كه خونه مون بود ديده بود) گفت بخواب بابا ميدونم عادت داري خوابيدم پاهاي نازشو روي پشتم قرار داد بود داشت ارو اروم پشتم رو ماساژ ميداد گفت اينجور اذيت نميشي گفتم نه گفت بزار با دست ماساژت بدم گفتم نه نميخواد ولي اون شروع كرده بود به ماساژ دادن پشتم يه تي شرت تنم بود لباسم رو يكم بالا داده بود داشت ماساژ ميداد واي چه حاي ميداد بازم كيرم بلند شده بود ديگه ماساژم نميداد بلكه داشت بدنم رو فشار ميداد و من هيچي نميگفتم خيل داشتم خر كيف ميشدم كه صداي بچه هاش بلند شد و مجبور شد كه بلند بشه و بره به اونها برسه رفتم توي شهر يه كس چرخي زدم چه شهر دل تنگي بود بنده خدا حقش بود كه اينجا مريض بشه با اينكه نزديك شهرمون بود و بارهاي بار اسمشو شنيده بودم ولي بار اولي بود كه داشتم اونجا رو ميديدم خيلي كيري بود برگشتم خونه داشت با بچه هاش بازي ميكرد واي چي ميديدم منيژه يه لباس باز سكس تنش بود كه وقتي ديدمش من روم نميد تو چشاش يا به بدنش نگاه كنم گفت چيه خوشگل شدم يكدفعه نميدونم چطور شد گفتم خيلي ماه شدي خنديد بازم همون خندها اومد جلو گفت گوشتو بيار جلو يه چيزي بهت ميگم ولي به كسي نگي ها گفتم خوب همونجا بگو گفت نه بيا جلو گوشمو جلو بردم كه حرفشو بهم بگه كه نرمي دوتا لب ناز رو رو گونه ام احساس كردم و گفت مرسي واي منيژه منو بوسيد چه حالي داشتم بازم اين لرزش لعنتي تو بدنم غذا رو با هم خورديم گفت من بچه ها رو ميبرم حموم تو هم بشين تلويزيون نگاه كن اون موقع درست يادم نيست فقط فكر كنم تلويزيون يه شبكه 2 و 1 رو داشت اون رفت حموم و بچه ها رو بر اول دختر كوچكش رو فر ستاد بيرون من لباسهاشو تنش كردم اينقدر خسته بود كه همونجا كنار من خوابيد بعد چند دقيقه ديدم كه منيژه صدام ميكنه رفتم پشت در گفت امير جان بيا اينو ازم بگير (بچه كوچكش رو ميگفت در حموم رو باز كرد باز هم همون لبخند اما اينبار من بجز اون لبخند نصفي از بدن سفيد و تپل منيژه رو نيز ميديدم واي بازم داغ شده بودم بچه رو گرفتم نصفي از بالا تنه اش رو ديده بودم بند سوتين كرمي رنگشو اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ خخخ بچه شو به ارامي با حوله خشك كردم ولباسهاشو تنش كردم يكم تو بغلم تكونش دادم و راهش بردم كه اونم خوابيد بچه رو گذاشتم توي جاش و نشستم كه منيژه در حموم باز كرد و گفت امير جون يه زحمت بهت ميدم گفتم چي كه تلفن زنگ خورد رفتم گوشي رو برداشتم صداي شوهرش بود كه با من داشت احوال پرسي ميكرد سارغ زنشو گرفت خواستم بگم حمومه كه منيژه كه دم در حموم وايستاده بود دستش رو به علامت هيس جلوي لبش گرفت و دويد سمت گوش گوشي رو از من گرفت شروع كرد به حرف زدن با شوهرش واي تازه متوجه شده بودم كه منيژه لخت لخت جلوم وايستاده با يه شرت مشكي و سوتين كرم اون پشت كرده بود داشت حرف ميزد ومنم با خيال راحت داشتم نگاهش ميكردم بخدا كيرم داشت ميتركيد ميخواستم بدوم برم توي دستشوي خودم رو تخليه كنم اصلا به شوهرش نگفت كه حموم بوده گفت ديگه داشتيم ميخوابيديم بچه هارو خوابوندم و بعد كلي حرف زدن گوشي رو قطع كرد كه برگشت سمت من تازه متوجه شده بود با چه وضعيتي جلوم وايستاده باز هم يه لبخند گفت چيه چشم چرون چيو نگاه ميكني من كه زبونم بند اومده بود گفتم هيچي باز خنده گفت پاشو بيا پشتم رو يه ليف بزن بيايم بخوابيم دير وقته گفتم من ؟؟ گفت اره ديگه تو كه همه چيز منو ديدي بلند شدم يعني به خودم جرات دادم گفتم بلند شو امي خره بزار يبار هم شده به بهونه ليف زدن بتوني به بدن يه زن دست بزني تا كي بد بخت ميخواي از قافله عقب بموني رفت تو حموم گفت يالا ديگه مگه ميخواي بري كوه بكني بلند شدم و پشت سرش راه افتادم با همنو لباس شلوار رفتم تو برگشت يه نگاهي بهم كرد بازهم همون خنده زيبا گفت چيه ميترسي منم بدنتو ببينم در بيار خيس ميشه توهم بيا تو يه دوش بگير بيرون رفتي هوا گرم بوده بدنت عرق كرده . لخت شدم و باشورت رفتم تو شايد خجالت يا نميدونم يه استرس لعنتي كه حتي با ديدن بدن كسي كه با رها به يادش جلق زده بودم كيرم سنجد شده بود يا همون پاپيون رفتم تو هنوز داغ بودم داغي گوشهام شرمم رو يادم مياورد گفت چرا وايستادي نميخواي بياي زير اب رفتم زير اب با يه كاسه كه تو حموم بود بهم داشت اب ميپاشوند بيشتر به روي شرتم همون كير كوچكم هم نمايان شده بود چون شرتم خيس شده بود گفت بيا پشتم رو ليف بزن ليف رو دستم كردمو صابون رو توي ليف شروع كردم به ليف زدن گفت امير گفتم بله گفت چقدر ميتونم بهت اعتماد بكنم و زبونت چقدر چفت وبست داره گفتم در چه مورد گفت كلي گفتم اخه تا چه موردي باشه گفت در مورد همين كه با هم اومديم حموم وتو داري منو لخت ميبيني ميدوني كه من شوهر دارم و موقعيت شغليشو ميدوني ميدوني اگه بفهمه چه بلاي سرت مياره گفتم خوب تو خودت گفتي كه بيام برات ليف بكشم گفت صبح چي من بهت گفته بودم كه با اونجات ور بري؟؟ ديگه داشتم سكته ميكردم به خودم گفتم كره خر اين ميخواسته تورو امتحان كنه تو بي پدر و مادرم مثل گاو سرتو انداختي پايين اومدي توي حموم كه اينو ليف بكشي آخه كره خر مگه تو دلاك حمومي هيچي نگفتم گفت نترس من دهنم چفت وبس داره و به كسي چيزي نميگم گفتم بخدا منم چيزي نميگم من برم بيرون گفت كجا بابا بيا منو بشور شروع كردم به شستن بدن نازش اما هيچ حسي نداشتم گفت چرا فقط داري يه جاي بدنم رو ميشوري گفتم چكار كنم پس گفت اين سينه بندمو باز كن گفتم من بلد نيستم گفت بابا كاري نداره دوتا گيره داره بازش كن گيره سوتينشو براش باز كردم واي بازم داغ شدم اگه كسي يه كاسه اب سرد روم ميريخت ميتونم بگم كه اون موقع بخار از من بلند ميشد داشتم ميسوختم كيرم داشت بلند ميشد گفت خوب ديگه ليف بزن شروع كردم به ليف زدن چه حالي ميداد تمام فكر م پيش ممه هاي خوشگلش بود گفت بسه ديگه بزار منم پشت تو رو ليف بزنم گفتم نميخواد گفت بشين بابا از پشت داشت بادستهاش بدون ليف پشتم رو ماساژ ميداد دستشو صابوني كرده بود واي ديگه روي ابرهابودم يه لحظه پستونهاشو روي پشتم حس كردم از پشت خودشو بهم چسبونده بود پشت صابوني من ليزي بدنم رو كامل كرده بود و من داشتم از هوش ميرفتم شايد باورتون نشه اما يه لحظه گرماي دوتا لب رو رو ي گوشهام حس كردم داشت با لبش با گوشهام بازي ميكرد دستش بيكار نبود كيرم بلند شده بود و ديگه شرم و حيا حاليش نبود آخخخخخخخخخخخخخخخ دستشو كه تا كنارهاي شرتم ميومد وميرفت رو حس ميكردم يك لحظه كيرمو رو از روي شرت تو دستش گرفت ديگه نفسم بالا نميومد . منيژه اومد جلوم باز هم همون لبخند انگار كه هيپنوتيزم شده بودم لال لال شده بودم شرتمو كشيد پايين گفت واي عجب چيزي داري ناقلا چرا پنهونش كردي كيرمو گرفته بود توي دستش براي اولين بار در زندگيم يه زن داشت كيرمو با دستش لمس ميكرد يه حالت سبكي خوشي داشتم سرشو بر جلو يه بوس به كيرم و اون كرد توي دهنش واي هنوز هم گرماي دهنشو به ياد دارم لباشو دور كيرم حلقه كرد بود برام ساك ميزد من اون موقع اصلا اسم ساك رو هم بلد نبودم يا نميدونستم چرا اين كار رو كرده . دستشو به باسنم گرفته بود و اونو به سمت خودش فشار ميداد يه حالت خوب كه هنوز هم توضيح دادن اون حالت كم ميارم با نوك زبونش دور كلاهك كيرمو نوازش ميداد بلند شدو لباش رو لبام گذاشت شروع كرد لبم رو ميك زدن واي چه شيرين بود ومن منگول هنوزهم فقط يه نزاره گر چي ميكشيدم آخ دستمو گرفت برد گذاشت روي سينه هاش و با همون دستشت دستهاي منو به سينه هاش فشار ميداد گفت چرا خودت رو اذيت ميكردي اينهمه امير دوست دارم با اين جمله يه اه كشيد و باز هم لباشو رو لبام قفل كرد بعد چند لحظه گفت خودت رو بشور بريم بيرون اون رفت بيرون تازه داشت يخهاي من باز ميشد (يخ توي حموم همينه ديگه) به خودم اومدم گفتم خاك برسرت بيشعور چرا مثل گاو وايستادي زود باش اين خودش داره بهت پا ميده اينهمه رفتي به يادش جلق ميزدي حالا لخت جلوت وايستاده داره كيرتو ميماله و تو گاو شدي . اومدم بيرون ديدم با حوله نشسته توي رختخواب بازم خنديد گفت چرا منتظري بيا بخواب ديگه گفتم كجا دستاشو باز كرد گفت تو بغل من بده؟ گفتم آخه . گفت چيه حالا من بايد بيام نازتو بكشم؟ گفت داري مياي اون برق رو خاموش كن با يه زير شلوار و يه تيشرت بودم كه اومدم پيشش دراز كشيدم حوله رو زد كنار پستوناي سفيد و گرد آخ جوووووووووووووووووووون زير نور قرمز شب خواب چقدر بدنش زيباتر شده بود خودشو به چسبوند دستشو برد توي شرتم وباز با كيرم داشت بازي ميكرد بازم لبهاشو گذاشت رو لبهام سرشو بالا اورد گفت تو چرا لبهاي منو نميبوسي دوست نداري گفتم چرا اما ميترسم كه تو بدت بياد . خنديد گفت بدم بياد نه بخور لبامو من از امشب مال توام به شرطي كه دهنت چفت و بس داشته باشه ولبهاشو بازم روي لبهام گذاشت منم اروم داشتم ميبوسيدمش سرمو به سمت سينه هاي سفيدش هدايت كرد نوك قهوه اي و خوشگل سينه اش رو به دهن گرفتم شنيده بودم كه بايد ميك بزنم منم يه ميك محكم زدم كه ديدم واي يه چيز گرمي اومد توي دهنم كه صداي ناله منيژه بلند شد ميگفت جووووون داري شير ميخوري بخور شير من مال تو حالا منم لخت لخت توي آغوش منيژه بودم آخه منيژه تمام لباسهاي منو در اورده بود گفت صبر كن اومد روي بدن من شروع كرد لب گرفتن اشكارا هر دوتا مون داشتيم ميلرزيديم توي اون هواي گرم داشت كل بدنم رو ليس ميزد تا حالا كسي برام اينكار ها رو نكرده بود و همين تازگي برام يك دنيا لذت داشت نميدونستم چكار بايد بكنم اما نا خواسته مثل مار به خودم ميپيچيدم نوك سينه هامو ليس ميزد و گاگاهي يك گاز كوچولو تجربه اي زيبا حالا كيرمو تا ته توي دهنش كرده بود و داشت برام ساك ميزد من نا خوداگاه دستم رو بردم روي سرش شرو كردم به نوازش كردنش با دستش با تخم هام بازي ميكرد و ناله هاي من بلند شده بود منيژه همينطور كه داشت كيرمو ميخورد قربون صدقه خودمم و كيرم ميرفت يك لحظه حس كردم تمام خون بدنم داره از كيرم ميزنه بيرون بهش گفتم دستشو دور كرده بود داشت برام جلق ميزد صورتش رو جلو اورده بود سرعت دستشو بيشتر كرده بودد دستمو بردم گذاشتم روي يكي از سينه هاش شروع كردم به ماليدن واي آبم بافشار پاشيد رو صورت منيژه ولي من ديگه چشمهامو بسته بودم و صداي منيژه بود كه ميومد و ميگفت جون چه آب داغي داري نه بابا تو ديگه مرد شدي يه لحظه چشمهامو باز كردم ديدم تمام صورتش رو آب كيري كردم بازم لبخند زد و گفت راحت شدي با اشاره بهش گفتم اره . بازم همون لبخند گفت پس من چي ؟؟ گفتم چكار كنم گفت صبر كن من برم صورتم رو بشورم الان ميام بعد از چند لحظه برگشت بدنم سست شده بود بچه اش از خواب بیدار شده بود اومد کنارش دراز کشید و پشتش به طرف من بود کون لختش منو بازم تحریک کرده بود یه دستش رو اورده بود عقب و داشت با کیر من بازی میکرد نمیدونم چطور شد که خودمو بهش چسبوندم و بهم گفت پشت گردنمو لیس بزن موهاشو جمع کردم توی دستم و شرو ع کردم به لیس زدن کیرم رفته بود لای کپلهای کونش و در عالمی دیگه سیر میکردم و داشتم اروم اروم تلمبه میزدم خودش دستشو برده بود پایین و از همون جا کیرمو رو کسش هدایت میکرد وای چقدر خیس بود و لزج و داغ کیرم برای اولین بار با جای در تماس بود که همیشه آرزو میکردم برگشت سمت من و بازهم همون لبخند گفت تا حالا با کسی سکس داشتم که بازم من زبونم گرفت گفت دیگه داری از چی خجالت میکشی تو که ابتو ریختی روی صورت من گفتم نه گفت پس باید من مردت کنم ولی اول تو هم باید مال منو لیس بزنی بعد پاهاشو باز کرد وگفت زود باش منو بسمت وسط پاهاش هدایت کرد داشتم کسش رو که زیر نور قرمز لامپ میدرخشید رو نگاه میکردم حموم اومديم بيرون لخ توي بغلش خوابم برد نميدونم كي خوابم برد صبح با فشار دوتا لب بر رو لبام چشمهامو باز كردم باز هم همون لبخند ديوانه كننده وزيبا چشامو باز كردم گفت پاشو عزيز بيا با هم صبحونه رو بخوريم بچه هاش بيدار شده بودن يه لباس باز پوشيده بود ديگه اون ترس اضطراب هميشگي رو نداشتم بلند شدم رفتم دست صورتم رو شستم با حوله صورتم رو خشك كردم اومد جاتون خالي صبحانه رو زديم توي رگ گفت بايد اين چند روز خودتو خوب تقويت كني عسل بخور گفتم براي چي گفت مگه تو مرد من نيستي من از مردم هيچوقت سير نميشم و ميخوام هميشه اماده باشي خيلي خوش ميگذشت در طول روز با بچه ها بازي ميكردم با خود منيژه شوخي ميكردم گاهي بهش كولي ميدادم نميدونم امتحان كردي يا نه كسش روي پشت ادم پستوناش چسبيده بهت خيلي حال ميده بازم شب شد بچه ها خوابيدن منيژه اومد پيشم گفت دوستم داري سرمو پايين انداختم و گفتم خيلي زياد گفت منم از همون اول كه ديدمت ازت خوشم اومد اما هيچوقت فكر نميكردم باهات سكس كنم . بلند شد رفت يه نايلون اورد از توش يه پماد بيرون اورد گفتم چيه جايت درد ميكنه خنديد گفت اره گفتم كجات بار اولين بار ازش اين اسم رو ميشنيدم گفت كسم درد ميكنه و فقط كير امير ميتونه خوبش بكنه بازم شرم لعنتي اتاق روشن بودو م

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#52 | Posted: 21 Aug 2011 05:46
اولين خاطره سكسي من (2)
گفت چرا بودي اما بهت گفتم كه يادت نره خلاصه مخ منو خورد تا رسيديم ايست بازرسي شهر اون موقع يادمه تا ته كون ادم رو ميگشتن اكثر سربازه و بچه هاي كميته ما رو ميشناختند ولي اون روز يه سرباز ترك اونجا بود كه واقعا نميدونم از كجا اورده بودنش بهمون گير داد و كشيدمون پايين پدرم گفت بابا ما فاميل فلاني هستيم يارو كم مونده بود برينه به خودش براي بابام احترام نظامي گذاشت و منم خنده امانم رو بريده بود كلي ماشين رو داشتن ميگشتن همه بر بر مارو نگاه ميكردن كه بدونم باباي من كيه كه اين سرباز يه همچين احترامي براش گذاشته اينقدر التماس كرد كه به فرمانده اش چيزي نگيم اومديم خونه شوهر منيژه رفته بود منيژه كه منو ديد باز هم همون لبخند زيبا چاي اورد پدرم چايشو كه خورد رفت بچه هاي منيژه داشتند از سر كولم بالا ميرفتن يكدفعه يه دختر اومد توي اتاق تپل قد متوسط با لپهاي سرخ گونه برجسته واي واي واقعا زيبا بود و طراوت از صورتش ميباريد منيژه گفت چيه داري با نگاه خواهرمو ميخوري سرمو پايين انداختم گفتم ببخشيد باز هم همون لبخند گفت چه خبر اصلا نه زنگي زدي نه خبري گرفتي دوست داشتم منيژه رو بغل كنم و ببوسم ولي خواهرش اونجا بود منيژه رفت اشپزخونه و منو صدا كرد رفتم تو كه دستشو جلو چشمام گرفت گفت كجاي بودي نامرد دلم برات يه زره شده بود و لباشو به لبهام رسوند لبهامون وری لب همدیگه بود و منیژه داشت لب رو میخورد و توی همون حال دستش روی کیرم بود گفتم نکن شاید خواهرت بیاد گفت نترس نمیاد یه لذت زیبا تمام بدنم رو فرا گرفته بود و دوست نداشتم از اون خالت بیرون بیام یه لحظه سنگینی نگاهی منو به خودم اورد خواهر منیژه داشت نگاهمون میکرد تمام صورتش سرخ شده بود یه لحظه از اینکه داشت نگاهمون میکرد داشتم حال میکردم که برگشت و رفت بیرون به منیژه گفتم گفت عیبی نداره من میرم توی حموم تو هم بیا گفتم بابا زشته گفت تو کاریت نباشه بیا منیژه رفت داخل حموم منو صدا كرد مردد بودم كه برم یا نه اخه خواهرش بازم صدام كرد امیر چرا نمیای بیا اینجا كارت دارم رفتم توی دیدم توی رختكن وایستاده گفتم بابا زشته گفت چی چی رو زشته من نصرین خواهرمو اوردم اینجا كه باهات دوست بشه من خودم از شوهرم خواستم كه تور بگه كه بیای اینجا میخوام باهاش توی این چند روز حال بكنی ولی یادت نره اون دختره باید مواظب باشی گفتم یعنی چی؟ گفت بهت نمیخوره كه خنگ باشی . بازم لبهاشو گذاشت روی لبم منم داشتم لبهاشو میك میزدم و صدای منیژه در اومده بود كه در حموم رو زدن منیژه گفت چیه؟ كه نصرین خواهرش گفت بچه ها اذیت میكنند منیژه بهش گفت یكم سرگرمشون كن الان میام و بازم همون لبخندهای زیبا همش قربون صدقه خودمو كیرم میرفت كیرمودر اورد و نشست جلوم كیرمو كرد توی دهنش شروع كرد به ساك زدن بازم همون لذت وصف نشدنی به سراغم اومد دستمو لای موهای خوشگلش كرده بودم و با دستم ریتم حركتشو تنظیم میكردم حالا با كمك منیژه منم داشتم توی سكس یك استاد میشدم با یه دست داشت با تخمهام بازی مكرد و با اون دستش ته كیرمو گرفته بود و با دهنش داشت برام ساك میزد چه لذتی میبردم دیگه داشتم میومدم بهش گفتم ولی دو دستش رو برد روی باسنم و نزاشت كه كیرمو بیرون بیارم و منم تمام اب كیرمو همونجا خالی كردم چشامو بسته بودم وقتی بازش كردم دیدم داره نگاهم میكنه دهنشو باز كرد تمام اب كیرم ریخت بیرون بعد هم خندید گفت خیلی دوست دارم من تا حالا برای شوهرم هم چنین كاری نكردم راستش اصلا شوهرم از این كارها بدش میاد میگه كه گناه داره من و منیژه رفتیم توی حموم بازم بدن لخت منیژه منو وسوسه میكرد اینبار من خودمو از پشت بهش چسبوندم برگشت و خندید گفت چیه بازم میخوای ؟؟ گفتم اگه بزاری اره گفت نه بزار برای شب میخوام یه حال توپ بهت بدم از حموم كه بیرون اومدیم نصرین یه جوری نگاه میكرد منم خودمو به خریت میزدم و سعی میكردم نگاهش نكنم به خودم میگفتم اخه تو كه خواهرشو كردی خوب اینم كه بز نیست میفهمه دیگه وقتی تو منیژه با هم رفتید حموم خوب داشتید چكار میكردید با اینكه سن سال زیادی نداشت ولی استخون بندی درشتی داشت و پستونای نازی در كل یه چیزی توی مایه های منیژه اما صورت منیژه خیلی زیباتر از نصرین بود شب شد غذا رو كه خوردیم داشتیم با بچه ها بازی میكردیم و هیجان عجیب داشتم بچه هایكی یكی خوابیدن منو نصرین ومنیژه بیدار بودیم منیژه جلوی چشم نصرین دستمو توی دستهاش گرفته بود داشت نازش میكرد كه یكدفعه لبشو رو لبم گذاشت نمیدونم چی شد كه منم باهاش لب تو لب شدم دستشو برد روی كیرمو داشت برام میمالیدش عجب حالی میداد لبشو برداشت بهم خندید گفت نمیخوای به خواهر كوچلوی من یه لب بدی ؟ هیچی نگفتم منیژه دست خواهرشو كشید گفت با دیگه قشنگ و به وضوح میدیدم كه خواهرش داره میلرزه لب رو روی لبش گذاشتم هیچكاری نمیكرد فقط من لب بالاش رو براش میك میزدم منیژه داشت از روی شلوار با كیرم ور میرفت واي منيژه داشت كيرمو ميماليد و منم داشتم از خواهرش لب ميگرفتم منيژه دستمو هدايت كرد طرف پستونهاي خواهر خوشگلش واي عجب پستونهاي داشت سفت كوچك نميدونم چطور شد كه سه تامون لخت توي بغل هم بوديم من كيرم توي دهن منيژه بود و داشت برام ساك ميزد و پستونهاي خواهرش توي دهنم اخ كه چه حالي داشتم غرق شهوت و لذت تمام وجودم داشت از كيرم بيرون ميزد هنوز يه شرت سفيد به پاي خواهر منيژه بود دستمو بردم سمت شرتش و اونو از پاش در اوردم با اين كار من منيژه بازم يه لبخند زيبا زد و گفت وارد شدي نميدونم چرا اما ناخداگاه دهنمو بردم سمت كسش و شروع كردم به خوردن صداي ناله هاي خواهر منيژه بلند شده بود كسش ترشح داشت و ازش اب بيرون ميومد منيژه گفت دراز بكش من تخت خوابيدم و اون خواهرشو هدايت كرد روي من كسش جلوي دهنم بود كه منيژه كيرمو به ارامي به داخل كس خودش هدايت كرد (كاش فقط براي يبار ديگه همچين كاري رو ميكردم) كيرم به نرمي تو كسش رفت و منيژه داشت تكون ميداد ومن توی همون حالت داشتم كس خواهرشو میخوردم منیژه خركاتش تند شده بود و با صدای بلند جلوی خواهرش داشت قربون صدقه خودم و كیرم میرفت یه احساس غرور داشتم كیرمو از كسش در اورد به خوارهش گفت بیا بخورش خواهر منیژه خیلی شهوتی شده بود و كیرمو تو دهنش كرد و داشت كیرمو میخورد اما زیاد وارد نبود و دندونش به كیرم میخورد گه گاهی كیرم به ته حلقش میخور و خلاصه از خوردن كیرم توسط خواهر منیژه زیاد حال نمیكردم تو همون حالت دیدم منیژه با یه روغن داره كون خواهرش رو چرب میكنه و انگشتشو توی سوراخ كونش میكنه منم دستمو بردم سمت كس منیژه خیس خیس بود وای چه بدنی داشت منیژه بخدا بدنش از یه دختر هم زیباتر بود (كاش یبار دیگه میدیدمش ) شروع كردم به مالیدن كسش صدای سه تامون در اومده بود و هر كدوم حال مخصوص خودمون رو داشتیم منیژ گفت بیا بكن توی كونش خواهرش رو به حالت سگی خوابوند و كیرمو چرب كرد گفت اروم براش بزار كه دردش نیاد اروم فشار میدادم كیرم اروم اروم داشت فرو میرفت و خواهر منیژه سرخ سرخ شده بود ولی داشت تحمل میكرد الان دیگه نصف كیرمو تو كونش كرده بودم و منیژه داشت با باسنم بازی میكرد گاهی با زبونش باسنمو لیس میزد و گاهی هم حتی سوراخ كونم رو زبون میزد وای چه حسی بود كه یكدفه تمام كیرمو با فشار توی كون خواهرش كردم نالیه كرد و خودشو جلو كشید كیرم از كونش در اومد منیژه گفت اروم چرا جیغ میزنی بچه ها بیدار میشند گفت درد داره نمیخوام منیژه بهش گفت الان خوب میشه زود باش به همون حالت بخواب و از من هم خواست اروم تر كیرمو توی كونش بكنم اما خواهرش همش میگفت درد داره منیژه خودش قنبل كرد و گفت ببین خره درد نداره همون اولش درد داره و به من گفت بیا كون خودمو بكن وای كون تپل منیژه باسن خوشگل با یه سوراخ تنگ وناز حتی از مال خواهرش هم خوشگلتر بود كيرمو به ارامي به سوراخ كون منيژه رسوندم و اروم اروم كيرمو فرو ميكردم يك دنيا لدت سراسر وجودم رو پر كرده بود كيرمي به سختي داشت توي كون منيژه ميرفت ميدونم كه منيژه درد داشت ولي بخاطر اينكه خواهرش نفهمه چيزي نميگفت كيرم تا ته توي كون منيژه فرو رفته بود و باسنش به شكمم چسبيده بود ديگه وارد شده بودم وميدونستم وقتي كيرم رو توي كون كردم بايد چند لحظه حركت نكنم منيژه خودش داشت اروم تكون ميداد و من هم حركتم رو شروع كرده بودم خواهرش داشت نگاهمون ميكرد منيژه با دست داشت با پستون خواهرش بازي ميكرد حركتهاي من تند شده بود و ناله منيژه هم در اومد واي داشتم ارضا ميشدم اما دوست نداشتم به اين زودي تموم بشه ولي لذت كون منيژه و اخ و ناله هاش وبدن زيباش ديگه تحملي برام نزاشته بود منيژه از سرو صدام و حركات تند فهميده بود كه دارم ارضا ميشم بهم گفت يه وقت كيرتو نكشي بيرون همونجا خاليش كن ضربه هام شديد شده بود دوتا هلو روبروم بودن و كيرم توي يه كون تپل وناز بود نميدونم چقدر طول كشيد تا همه ابم توي كون منيژه خالي شد ولي ميدونم كلي اب ازم خارج شد دراز كشيدم منيژه هم اومد كنارم خواهرش رو رها كرده بود مثل يك مادر مهربان داشت منو نوازش ميكرد سينه اش رو توي دهنم كرد ومنو با ولعه خواصي داشتم نوك پستونش رو ميخوردم باز داشتم شق ميكردم كه گرماي يه چيزي رو روي كيرم حس كردم اره خواهر منيژه بود كه اينبار با خواست خودش كيرمو رو توي دهنش كرده بود يرم باز شق شده بود منيژه لباهشو رو لبام قفل كرذه بود ومن هم لبهاشو ميخوردم و خواهرش اينبار از روي نياز و شهوتي كه با ديدن سكس من و منيژه ديده بود كيرمو خيلي باحال تر از اولين باري كه كيرمو ساك زده بود برام ليس ميزد و همين كارش شهوت منو چند برابر ميكرد كیرمو از دهنش در اوردم اینبار خواهر منزه به حدی شهوتی شده بود كه خودش كونشو به كیرم میمالید و منیزه هم با همون لبخند همیشگی كیرم به حد كافی كلفت و بلند بود كیرمو اروم اروم توی كونش میكردم حالا تا ته كیرم تو كونش بود شروع كردم به تكون دادن صدای ناله هاش بلنذ شذه بود و منیزه داشت بیضه هامو برام لیس میزد با وجودی كه میدونستم كه دیر ابم میاد اما باز با تاخیر كیرمو عقب و جلو میكردم و همین كار لذت سكس رو برام ذو برابر میكرد منیزه پاهشو باز كرد و بهم گفت نمیخوای كس منو بكنی نمیدونم این زن چه جذابیتی داشت كه من با شنیدن صداش هم احساس ارامش میكردم كیرمو از كون خواهرش بیرون اوردم رفتم طرف منیژه پاهاشو باز كرده بود اروم نشستم وسط پاش و كیرمو توی كسش فرو كردم منیژه با یك دستش كس خواهرش رو میمالید و با یك دست منو نوازش میكرد منم كه با اموزشهای خود منیژه دیگه برای هودم استاد سكس شده بودم داشتم پستونها و زیر گردنشو لیس میزدم صدای خواهر منیژه بد جوری بلند شده بود و همزمان با منیژه داشت خودشو میمالید حركتهای من هم توی كس منیژه به اوج خود رسیده بود منیژه منو پایین اورد و خودش رئی كیر من نشست و شروع كرد به تكون دادن خواهر منیژه ارضا شئه بود داشت گاییده شدن خواهرش رو توسط من میدید( البته بگم گاییده شده من به دست منیژه درست تره) منیژه لرزشی خفیف كرد ولی باز تكون میداد ابم داشت میومد بهش گفتم از كسش كیرمو بیرون اورد و تمام اب كیرمو روی صورت زیباش خالی كرد دیگه اونم میدونست من از اینكه ابمو رو ی سر صورتش سینه هاش بریزم لذت میبرم نمیدونم چقدر طول كشید كه توی همون حالت توی اغوش منیژه خوابیده بودم كه دستان مهربانش باز هم شروع به نوازش من كرد شاید باز هم نیاز به سكس داشت اما نه او نیاز به محبت داشت شوهرش همیشه مشغول كارش بود و منیژه بعدا بهم گفت كه از سكس با شوهرش راضی نیست و بارها منو عشق خودش میدونست روز بعد نمیدونم چه اتفاقی افتاد كه منو خواهر منیژه تنها با بچه كوچك منیژه توی خونه موندیم قبل ازاینكه منیژه بیرون بره منو صدا كرد وگفت تا بر میگردم ببینم چكار میكنی امشب شب اخر كه پیش منی شوهرم شاید فردا بیاد میخوام امشب رو فقط مال خودم باشی پس خواهرمو خوب ارضا كن چون شب فقط منو تو كنار هم هستیم بازم همون ناراحتی همیشگی لپم وكشید گفت چرا اخم كردی گفتم هیچی گفت بگو دیگه گفتم بازم من تورو از دست میدم اخمی كرد گفت دیگه اینو نگو چون شاید توی شناسنامه مال كس دیگه ای باشم اما قلب و روحم فقط مال تو و منو بوسید و رفت اومدم تو كیرم داشت بزرگ میشد خوب خواهر منیژه هم بد تیكه ای نبود ولی كلا منیژه یه چیز دیگه ای بود رفتم جلو اون خودشم میدونست من چی میخوام خندید اومد جلو لبهامو رو لباش گذاشتم راحتر لب میداد شاید بخاطر این بود كه خواهرش دیگه نبود و شرم حیا رو كنار گذاشته بود سینه هاشو توی دستم گرفته بودم و براش نازشون میكردم كه یكدفعه خودش لباس و دامنشو در اورد شرت پاش نبود خوابید گفت بیا كس منو بخور خیلی خوشم میا خشكم زده بود این دختر از اون وقت كه دیده بودمش خیلی كم حرف بود ولی انگار بد جور حشری بود زبونمو گذاشتم رو كس خوشگلش و براش لیس میزدم برای خودم استادی شده بودم صدای ناله هاش بلند شده بود و همین كار منو بیشتر حریص تر میكرد با انگشت با سوراخ كونش بازی میكردم كیرمو بردم جلوی دهنش بدون هیچ حرفی كیرمو توی دهنش كرد خیلی بهتر داشت برام ساك میزد و من نیز غرق لذت خوشی كونشو قلمبه كردم و به كیرم روغن زدم اروم كیرمو فرو كردم تا ته رفته بود بدون حركت ایستاده بودم و میشد درد رو از چهره اش خوند بهش گفتم چطور ه گفت تكون بده شروع كردم به تكون دادن كیرم احساس میكردم كه كیرم یه جای گیر كرده سرعت حركتم زیاد شده بود و خواهر منیژه هم خودشو تكون میداد با دست با پستوناش و كسش بازی میكردم كه بدنش شروع كرد به لرزیدن با لرزهای بدن اون اب منم اومد همونجا ابمو خالی كردم و روش خوابیدم كیرم كه خاوبید از كونش بیرون افتاد وقتی كه بلند شد ابكیرم كه با ان كونش قاطی شده بود و بزردی میزد از لای كونش بیرون اومده بود منیژه بعد چند ساعت اومد خونه تا شب سكوت عجیبی بین ما حكم فرما بود از اینكه باید فردا از پیش منیژه میرفتم خیلی دل خور بودم توی حیاط نشستخ بودم و توی عالم خودم بودم كه دو تا دست رو شونه ام خورد برگشتم منیژه بود با همون لبخند زیباش گفت چیه چرا تو فكری اهی كشیدم گفتم فردا گفت فكر میكنی برای من راحته ولی اینو بدون كه من مال توام بازم فرصت هست كه كنار هم باشیم من از كوچكترین فرصتها برای در كنار هم بودن استفاده میكنم شب شده بود ومن در غمي مبهم فرو رفته بودم چون فردا شوهر منيژه برميگشت من بايد از اونجا ميرفتم شايد باور نكنيد اما غذا رو با بي ميلي خوردم منيژه كنارم نشست بود و با شوخيهاش ميخواست منو بخندونه گفت بابا شوهرم مياد قرار نيست كه بميرم ساعت 10 شب منو منيژه به يكي ديگه از اتاقهاي خونشون رفتيم روي زمين جا رو پهن كرده بود لبهاشو رو لباهام گذاشته بود بوي عطر خوبي داشت بدنش رو ميگم اين زن يكي از زيباترين شاهكارهاي خدا بود با لب گرفتنهاش كير من هم داشت بلند ميشد كيرمو توي دستش گرفت و گفت قربون خودت و كيرت بشم مطمئن باش هميشه باهات هستم رفت و پماد بي حس كننده رو اورد گفت امشب ميخوام تا صبح بكنيم با اين حرفهاش بيشتر حشري ميشدم برق اتاق رو شن بود و بدن سفيد منيژه درست مثل بلور ميدرخشيد كيرمو خوب با پماد اغشته كرد و باز زبونشو توي دهنم كرد منم زبونشو ميك ميزدم اون توي سكس از هيچ چيز برام كم نميزاشت با زبونش تمام بدنمو ليس ميزد و بيشتر از هرجا با نوك سينه هام بازي ميكرد چون ميدونست من از اين ناحيه خيلي تحريك ميشم هر بار كه باهاش سكس ميكردم يا ابمو روصورتش يا توي دهنش خالي ميكردم و ميدونست كه من اين كار رو دوست دارم كيرمو توي دهنش كرده بود وتا جاي كه ميشد كيرمو توي دهنش فرو ميكرد و با دستهاش بيضه هامو ميماليد خوابيد من رفتم سراغش از انگشت پاهاش شروع كردم به ليس زدن پاهاش يك تار مو هم نداشت صاف صاف كسي تپل و برجسته داشت كه هميشه براش با زبونم ابشو در مياوردم ميگفت شوهرش از اينكار بدش مياد اما من غرق لذت ميشدم نه باخاطر خوردن كسش بلكه بخاطر اينكه ميديم منيژه از اينكار لذت ميبره زبونم تا ته توي كسش ميكردم بستونهاشو گاز ميگرفت و زير بغلش رو غرق بوسه هاي ريز ميكردم هر دو در اوجلذت بوديم يرمو به ارمي به داخل كس منيژه هدايت كردم اروم اروم داشتم كيرمو فرو ميكردم ديواره هاي كس منيژه به كيرم فشار مياورد و با فرو كردن هر سانت از كيرم صداي ناله هاش بلندتر ميشد واي كه غرق لذت بودم تا ته كيرمو توي كس منيژه كرده بودم و شروع كردم به تلمبه زدن و منيژه هم خودشو با تكونهاي من خودشو تكون ميداد بدن هر دوتا مون خيس عرق بود صداي شلاپ شلوپ برخورد كيرم با كس منيژه قشنگ به گوش ميرسيد و همين صداها منو حشري تر ميكرد نميدونم چقدر تكون دادم ولي خوب يادمه دوبار منيژه ارضا شد منيژه داشت هزيون ميگفت داشتم ميومدم بهش گفتم خواستم كيرمو بيرون بكشم ولي منيژه پاهاشو دور كمرم محكم حلقه كرد و با داد ميگفت ابتو خالي كن توي كسم من ابتو ميخوام باتمام وجودم خودمو بهش چسبونده بودم وتمام وجودم رو توي منيژه خالي ميكردم حسي كه حتي از ريختن ابم روي صورت خوشگلش بهم دست نداده بود كس منيژه انگار تنگتر شده بود يا داشت كيرمو پمپاژ ميكرد من روي منيژه دراز كشيدم و اون داشت منو غرق بوسه ميكرد و قربون صدقه ام ميرفت و با دستش كمرمو ماساژ ميداد گفت حالا ديگه ازت يه يادگاري دارم گفتم يعني چي گفت خوب ناقلا ابتو ريختي توي كسم ديگه... يه ترس اميخته با غرور داشتم بهش گفتم اگه شوهرت بفهمه گفت نترس شروع كرد به لب گرفتن گفت من بازم كير ميخوام گفتم بزار بازم بزار تو كونت بدونه هيچ حرفي دمر خوابيد كير هنوز خواب نرفته بود نميدونم چي بود قدرت شهوت خودم و يا اون پمادي كه به كيرم زده بود اما من هم سكس ميخواستم كيرمو كه خواستم تو كونش بزار گفت امير صبر كن و به حالت سگي خوابيد گفت يكم اينجوري بزار كسم كيرمو ار وم جلو بردم و سركيرم خيلي راحت رفت توي كسش شروع كردم به تلمبه زدن حالا به لطف كس منيژه و اموزشهاش كاملا استاد شده بودم تو همون حالت با انگشت و با استفاده از اب كس خودش داشتم كونش رو باز ميكردم بد جور منيژه سر و صدا ميكرد كه يكدفعه در اتاق باز شد خواهر منيژه بود كه لخت جلومون وايستاده بود شايد باورش براتون مشكل باشه اما اون خودش با دهن خودش گفت منم كير ميخوام بازم خنده منيژه صداش كرد اومد جلو و همونجا جلو منيژه نشست و منيژه داشت با كسش بازي ميكر من كه وايستاده بودم منيژه كمرشو تكون ميداد يادم افتاد كه بايد كون منيژه رو بكنم به ارومی رفتم روی منیژه كیرمو كردم توی كونش هر بار با كردن كون منیژه یه لذت وصف نشدنی بهم دست میداد من اونشب هم منیژه رو خوب كردم فرداش شوهرش برگشت باز همون غم لعنتی ... بعد از مدتی نیروهای كمیته رو ادغام كردن و اونها از اونجا رفتن و من بد جور داغون شدم اما كم كم منیژه برام خاطره شد 6 سال بعد عروسی خواهرم در راه بود همه در جنب جوش خواص خودشان بودن شاید باور نكنید ولی توی مهمانهای كه دعوت بودن من شوهر منیژه رو خوب شناختم جلو رفتم باهاش دست دادم و روبوسی مرسوم چشهام داشت دنبال یه گم شده میگشت باز هم همون آشوب با و جودی خیلی سال گذشته بود 6 سال بود كه از خاطراتم میگذشت اما باز هیا هوی در درونم بر پا بود نمیدونم چی شد ازش پرسیدم پس خاله منیژه خندید گفت بابا اینجا مجلس مردونه است خاله منیژه هم پیش مادرت نمیدونم چرا یه هو زدم بیرون تا ببینمش مادرم رو صدا كردم گفتم كه خانوم ... اومده اینجا اونا از كجا فهمیدن عروسی خواهر منه كه مادرم گفت پدرت با ادرسی كه داشته خواسته بهترین دوستش رو دعوت بكنه گفتم صداش كن یه سلامی بهش بدم یه دختر بد جور منو نگاه میكرد گفتم این كیه گفت همون دختر منیژه است بزرگ شده اومد بیرون منیژه رو میگم وای چقدر جا اتاده تر و زیبا تر شده بود زبونم بند اومده بود بخدا قطره اشك رو توی چشمهای منیژه دیدم همه سخت مشغول فراهم كردن بساط عروسی بودن تو اتاقم پشت پنجره نشسته بودم كه در باز شد خدای من منیژه بود پرید توی اتاق درو پشت سرش بست من هول كرده بودم بازم همون صورت همون لبخند مثل6سال پیش بلند شدم اومد جلو گفتم چطور اومدی توی اتاق من نترسیدی كسی تو رو ببینه گفت همه مشغول كار خودشون بودن ای نامرد الان 6سال ندیدمت ماشاله خوب مرد شدی چرا خبری از من نمیگرفتی بهش گفتم كه من نه ادرسی ازش داشتم و نمیدونستم كه كجا زندگی میكنه اومد جلو باورم نمیشد لبهاشو رو لبهام گذاشت و منم اروم شروع كردم به خوردن لبهاش خیلی باحال لب میخورد كیرم بلند شده بود دستو دور كمرم گرفته بود و خودش رو بهم چسبونده بود كیرم از شدت شهوت داشت میشكست دستشو برد رو كیرم گفت این خوب بزرگ شده اروم از خودم جداش كردم در اتاق رو قفل كردم اونو بردم روی تخت اتاق زیپ لباسشو باز كردم و وای بازم بدن سفید منیژه رو میدیدم شروع كردم به لیسیدن بدنش گردن و زیر بغل پستونهاش ناف تا رسیدم به كسش وای تپل تر از قبل شده بود سفید و بدون مو زبونم گذاشتم روش و لیس زدم ناله میكرد ولی خیلی اروم میدونستم بخاطره اینكه صداش نره بیرون باز در اوج شهوت بودم با ناله های اروم اون منم حال میكردم خدایا انگار توی ابرها بودم در اوج تمام بدنش شروع كرد به لرزیدن سرم و بیشتر به كسش فشار داد فهمیدم ارضا شده رفتم كنارش و اروم لب ازش میگرفتم كیرمو در اوردم بلند شد شروع كرد به ساك زدن گاهی كیرمو لیس میزد گاهی هم بیضه هامو غرق تمنا بودم اخ پاهاشو باز كر اوردمش لبه تخت كیرمو ارم كردم توی كسش داغ و خیس یه اه كشید و كیرمو توی خود ش جا داد حركتهامو شروع كردم صدای زق زق كسش منو بیشتر حشری میكرد چند بار وضیعت كردنمو تغییر دادم داشت میوم همزمان با كردنم هرزگاهی با پستوناش و لاله گوشش بازی میكردم ابمو میخواستم خالی كنم ولی نزاشت كه كیرمو بیرون بكشم منم تمام ابمو ریختم توی كسش بیحال كنارش دراز كشیدم گفتم باز كه دیونگی كردی و نزاشتی بیرون بكشم گفت خیالت راحت باشه بستمش گفتم كی گفت راستی مگه بچه ات رو ندیدی این بچه اخری مال تو نمیخوای كه حاشا بكنی خوب پدرم شدم بچه خیلی شبیه من نبود اون چند روز كه خونه ما بود چند بار دیگه هم سكس داشتیم و اینم پایان داستان سكس منو منیژه بود چون دیگه ندیدمش هر كجا هست ارزوی خوشی خوبی براش دارم پايان

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#53 | Posted: 18 Sep 2011 17:11
ستاره و مهدی قسمت اول

سلام. اسم مستعار من ستاره ست.
من 23 سالمه و يه عالمه فانتزی سکسی دارم که دوست دارم از اونا براتون بنويسم.
تا حالا خودم سکس نداشتم. ولی عاشق سکس هستم. دلم ميخواد با کسی که واقعاً دوسش دارم سکس کنم.
فانتزی های من همه جور سکسی هست، lesbian, bi-sexual, family sex, سکس با مردای بزرگتر از خودم.
حتی گاهی هم gay... آره خب گاهی هم خودم رو مرد تصور ميکنم.
اميدوارم از داستانای من لذّت ببريد.
***---***
پسر عمه ام مهدی تقريباً 10 سال از من بزرگتره و 4-5 ساله که ازدواج کرده امّا بچه ندارن.
هميشه مهدی يه جور خاصی به من نگاه ميکرد. من از نگاهش لذّت ميبردم. امّا شايد به خاطر تيزبينی بيش از حد مادرم و حسابی که از پدرم ميبرد حرفی نميزد و اشاره ای نميکرد.
اون روز مهمونی خونهء ما پدر و مادرم نبودن، رفته بودن مسافرت... صبح با صدای زنگ در از خواب بيدار شدم. ساعت 8 صبح بود.
آيفون رو برداشتم و مهدی گفت در رو باز کن.
من اين قدر گيج و خوابالو بودم که اصلاً حواسم نبود که فقط يه تاپ و يه شلوارک پوشيده بودم.
رفتم جلوی در ورودی. مهدی تا من رو ديد لبخند زد:
- خواب بودين، ببخشيد.
- اشکال نداره. ميای تو؟
نگاهی به سر تا پای من انداخت و آروم پرسيد:
- بقيه کجان؟
- طبقه بالا خوابن.
- باشه ميام.
و بدون کلمه ای حرف اومد تو. منم رفتم آشپزخونه که چائی رو آماده کنم. يه شکلات روی ميز بود، برداشتم گذاشتمش تو دهنم، کتری رو آب کردم و وقتی گذاشتم روی اجاق گاز يهو مهدی خودش رو از پشت چسبوند به من. کنارم گوشم گفت:
- يه لب ميدی؟
برگشتم، لبام رو گذاشتم رو لباش... همديگه رو بوسيديم. هنوز توی دهنم شکلات بود. ناله کرد و زبونم رو مک ميزد.
منو به خودش فشار ميداد. خودم رو کشيدم عقب و گفتم:
- الان نه، ممکنه کسی بيدار بشه.
چشماش پر از شهوت بود. با صدای آروم گفت:
- خواهش ميکنم.. لب ميخوام..
خواستم ببوسمش، گفت:
- بازم شکلات بذار تو دهنت.
منم همين کار رو کردم. وقتی دوباره لبم رو مک ميزد خودش رو به من ميمالوند. کيرش سفت شده بود.. دستاش رو از پشت گذاشت رو کونم، آروم ميماليدش و بعد دستش رو گذاشت لای پام. ديگه نتونستم تحمل کنم و ناله کردم. آروم بهم گفت:
- شب يه لباس خوشگل واسم بپوش..
ازش خواستم که فعلاً تمومش کنيم، چون نميخواستم آبرو ريزی بشه.
اونم قبول کرد و با چشمای پر از شهوت و کير باد کرده از خونه رفت. منم کسم خيسه خيس بود. وقتی رفت منم خودم رو تو دست شوئی ارضاء کردم.
برای مهمونی يه شلوار سفيد و بلوز سبز سير انتخاب کردم که بپوشم، رنگ تيرهء بلوز سفيدی پوست بدنم رو خوب نشون ميداد و شلوار سفيد هم برجستگی باسنم رو کاملاً نمايان ميکرد. مطمئن بودم که خوشش مياد.
شب همش منتظر بودم که زودتر بياد.. با زنش اومد. من رفتم جلو، خيلی عادی سلام احوال پرسی کرد. کم کم مهمونا اومده بودن و کلی مجلس شلوغ شده بود. قبل از شام بود که تلفن زنگ زد. من گوشی رو برداشتم، عمه ام بود، مادر مهدی. گفت که ميخواد با مهدی صحبت کنه.
منم از دور به مهدی اشاره کردم که تلفن داره، اونم بهم اشاره کرد که برم طبقه بالا منم رفتم بالا توی اتاقم. پشت سر من با فاصله اومد تو. آروم لبم رو بوسيد و تلفن رو از من گرفت و مشغول صحبت با مادرش شد.
رو به روی هم ايستاده بوديم. کمی به صورتم دست کشيد و همون جور که صحبت ميکرد رفت پشت سرم. من رو به سمت در هل داد. و از پشت خودش رو به من چسبوند. دهنش رو آورد پشت گوشم و وقتی مادرش حرف ميزد پشت گوشم رو ليس ميزد و وقتی خودش حرف ميزد گرمای نفساش به گردنم ميخورد.
دستش رو کشيد روی باسنم و لای کونم. نشست پشت سرم و آروم باسنم رو بوسيد. من کون بزرگی دارم که هر مردی رو وسوسه ميکنه.
سرش رو لای کونم ميذاشت و بو ميکشيد. داشتم ديوونه ميشدم. تلفنش تموم شد. گوش رو کنارش روی زمين گذاشت و در حالی که کف 2 تا دستش رو روی باسنم گذاشته بود گفت:
- عجب لباسی پوشيدی.. چه کونی داری.. از وقتی اومدم ديوونه شدم. جووووووون چه کونی داری. اين کون مال کيه؟
در حالی که از شدت شهوت صدام ميلرزيد گفتم:
- همش مال خودته عزيزم، همش..
پاهام رو از من باز کرده بودم و حسابی داشت با کونم حال ميکرد. پا شد و گفت:
- ستاره دارم ديوونه ميشم.. کيرم داره ميترکه..
جاهامون رو با هم عوض کرديم. ون تکيه داده بود به در و من نشستم جلوی پاش.
کيرش باد کرده بود. مثل سنگ سفت شده بود. از رو شلوار ميماليدمش. دکمه و کمربندش رو باز کرد. شلوارش رو تا زانو کشيد پائين. شرت مشکی پوشيده بود که برجستگيه کيرش رو خيلی سکسی و تحريک کننده نشون ميداد.
کيرش رو از روی شرت ميبوسيدم. چشماش رو بسته بود و ناله ميکرد. سرم رو با دستش به کيرش فشار ميداد و ميگفت:
- جووووووووون چه حالی ميده.. آخ بخورش.. خواهش ميکنم بخورش.. تخمام درد گرفته..
تا اين رو گفت شرتش رو کشيدم پائين و کيرش پريد بيرون. با ديدن کيرش ضعف کردم. يه کير خيلی خوشگل.. سفيد بود و سر بزرگی داشت. آب شيشه ای رنگی از سوراخ کيرش اومده بود بيرون. صداش رو شنيدم که گفت:
- بکنش تو دهنت.. کيرمو بخور.. ليسش بزن، مکش بزن
امّا من آروم با انگشت شصت آبش رو به سر کيرش ميماليدم. ناله ميکرد.. حسابی تحريک شده بود. موهام رو گرفت و سرم رو به کيرش فشار داد و گفت:
- د لامصب ميگم بخورش.. کيرمو بخووووووور
کيرش رو کردم توی دهنم که دوباره ناله کرد. نفسش يه لحظه تو سينش حبس شد. شروع کردم مک زدن. سر کيرش رو مثل آبنبات مک ميزدم. زبونم رو ميکشيدم به سوراخ کيرش، اونم ناله ميکرد و موهام رو نوازش ميکرد.
خودم حسابی تحريک شده بودم. کسم داغ شده بود. دلم ميخواست بمالم کسم رو. امّا اينقدر مهدی حرف ميزد که مجبور شدم حواسم رو به ساک زدن بدم.
حسابی کيرش رو مک زدم، سر کيرش قرمز شده بود. تخماش رو توی دستام گرفته بودم و ميماليدم. نگاش کردم. درش تو تکيه داده بود به در و چشماش رو بسته بود.
عرق کرده بود حسابی. آروم همون جور که نگاش ميکردم يکی از تخماش رو کردم توی دهنم.. يهو صدای ناله اش رفت بالا.. مک ميزدم.. اروم با لبام پوست تخماش رو ميکشيدم.
دوباره کيرشو کردم تو دهنم. مک زدم براش. کيرشو گرفتم بالا و از زيره تخماش تا سر کيرشو با کف زبونم ليس زدم. خيلی حال داد
نگام کرد و گفت:
- داری چه کار ميکنی؟ خوشت مياد.. همينو ميخواستی، نه؟
نگاش کردم، سره کيرشو يه مک آبدار و گنده زدم و گفتم:
- دارم کيرتو ميخورم.. آره خوشم مياد، خيلی حال ميده.. عاشق کير خوردنم..
- جون. هروقت خواستی ميدم بخوريش.. مکش بزن... مال خودته. من آخرش يه روز تو رو ميکنم.
دوباره مشغول مک زدن شدم. کيرش سفت تر شده بود. سر کيرش باد کرده بود. تخماش به سمت بالا جمع شده بود. نفساش تند تر شده بود. نگاش کردم، چشماش رو بسته بود و صورتش قرمز شده بود.
يهو دهنم داغ شد.. پر از آب کير... عق زدم و همش ريخت رو زمين.. آب کيرش از گوشهء چونه ام آويزون بود..با دست دهنم رو پاک کردم. گفت:
- ببخشيد.. نشد زودتر بهت بگم.
- اشکالی نداره امّا ديگه حواست باشه
- مگه خوشت نيومد؟
- من که مزه اش رو نفهميدم، دفعهء بعد زودتر بگو که آمادگيش رو داشته باشم.
کيرشو ماليد به لبم و گفت:
- خب حالا مزه اش کن..
آروم ليس زدم کيرشو، هنوز سفت بود. آبش شور بود، خوشم اومد امّا چيزی به روی خودم نيوردم.
شرت و شلوارش رو پوشيد. گفت:
- يه جائی جور کن يه حال درست حسابی با هم بکنيم که منم از خجالتت در بيام. آروم صورتم رو بوسيد و از اتاق رفت.
منم همون جا خودم رو ارضاء کردم و پيش خودم گفتم:
- بايد هر جور شده يه بار باهاش حال کنم. طعم آبش هنوز زير زبونم بود.
ادامه دارد...

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#54 | Posted: 18 Sep 2011 17:12
ستاره ومهدی قسمت دوم


حدود 2 هفته بعد از اون شب مهمونی، با يکی از دوستام برنامه ريزی کردم که من رو ناهار دعوت کنه خونه شون. آخه مامان و باباش به يه مسافرت کاری رفته بودن و اون و برادرش تنها بودن.
قرار بود ساعت 10 صبح من برم پيشش. به مهدی گفته بودم قبل از 10 اونجا باشه، آخه اگر کسی من رو ميرسوند نبايد مهدی رو اون دور و برا ميديد.
خلاصه ساعت حدود 10:20 بود که من رسيدم. وقتی زنگ زدم و رفتم تو، مهدی يهو از پشت من رو بغل کرد.
مريم خنده اش گرفته بود، گفت: - ای بابا حالا تا عصر يه عالمه وقت داريد، اينقدر عجله نکنيد.
رفتيم تو پذيرائی.. توی اون فاصله که مريم رفته بود برامون شربت بياره
مهدی لبام رو بوسيد و گفت: - مرسی که جورش کردی، مطمئن باش بهت خوش ميگذره. و دوباره قبل از اينکه من بتونم حرف بزنم، لبام رو کشيد تو دهنش و مک ميزد.
مريم که اومد از هم جدا شديم و روی مبل نشستيم. کمی با مريم صحبت کرديم و بعد از حدود 10-15 دقيقه مريم گفت که به اتاقش ميره چون يه سری کار ترجمه بهش دادن که بايد تحويل بده. گفت اينجا رو خونهء خودتون بدونی دو راحت باشيد. به من گفت اگه بخوام ميتونم لباسام رو تو اتاق مهمان عوض کنم و رفت.
بعد از اينکه مريم رفت، مهدی گفت: - نميخوای لباسات رو در بياری؟
منم گفتم: -آره و رفتم به سمت اتاق. مهدی هم پشت سرم اومد. نشست روی صندلی پشت ميز تحرير و من هم مانتو و روسريم رو به جا رختی آويزون کردم. داشت من رو نگاه ميکرد. يه تاپ مشکی يقه باز و يه شلوار کرم پوشيده بودم.
مهدی گفت: - ستاره ميشه بيای اينجا؟
منم رفتم کنارش.. خم شدم و لباش رو بوسيدم، صندلی رو کشيد عقب و ازم خواست دستام رو بذارم روی ميز و کمی به جلو خم بشم. منم اين کار رو کردم. از پشت باسنم رو ميماليد و ميگفت: - هميشه عاشق باسنت بودم. سرش رو ميکرد لاي پام. بو ميکرد.. پاهام رو از هم باز کرده بود دستش رو از عقب گذشته بود لای پام. من حسابی تحريک شده بودم.
گفتم: - مهدی کسم رو ميمالی؟
در حاليکه داخل رونام رو ميماليد گفت: -نه، هنوز وقتش نشده.. کيرم واست راست کرده بد جور. بشين روش..
نشستم روی کيرش... کمرم رو گرفته بود و همون طور که از هم لب ميگرفتيم کمرم رو عقب جلو ميکرد. کيرش مثل سنگ سفت شده بود. تکيه داد به صندلی و ناله ميکرد.
کمرم رو از بالا به پائين ميماليد. بعد اومد چسبيد به من و سينه هام رو گرفت توی دستاش و فشارشون ميداد.
منم کونم رو روی کيرش ميماليدم.. داغ کرده بودم حسابی. يه لحظه من رو به خودش فشار داد و محکم کيرش رو فشار داد به کسم. با صدای بلند ناله کرد و فهميدم آبش اومده.
برگشتم و ازش لب گرفتم. زبونش رو مک ميزدم و اونم موهام رو نوازش ميکرد. بعد که آرومتر شد از روی پاش بلند شدم و رفت روی تخت دراز کشيد. کنارش نشستم و بهم گفت براش شربت بيارم.
وقتی برگشتم گفت که هميشه دلش ميخواسته اينجوری آبش بياد و احساس خوبی بهش دست ميده با اين کار امّا زنش حاضر نشده اين کار رو براش بکنه.
کمی که شربت خورد و حالش جا اومد گفت: - حالا با اين وضع که لباسم رو کثيف کردم چه کار کنم؟ بهش گفتم:- شرتت رو در بيار بده من بشورم، ميذارم رو شوفاژ تا خشک بشه. از من خواست اين کار رو بکنم.
نشست لبهء تخت و من روی زمين جلوی پاش نشستم. سرش رو آورد پائين و از هم لب گرفتيم. تموم صورتم رو ليس زد. گونه هام، لبام، چونه ام.. گردنم. منم دستم رو گذاشته بودم روی کيرش و آروم از رو شلوار ميماليدمش. دکمه های شلوارش رو باز کردم و شلوارش رو در آوردم، شرتش از خيسی آبش خيس شده بود. سرم رو به سمت کيرش هل داد و گفت: - بخورش.. ليسش بزن.
از روی شرت کمی کيرش رو ليس زدم و بعد شرتش رو در آوردم. کيرش خيس بود و آبش همه جا بود. کمی با شرتش ابه کيرش رو تميز کردم و بقيه اش رو هم ليس زدم. تخمش رو ليسيدم و تميزش کردم براش.
شرتش رو شستم و گذاشتم روی شوفاژ. هنوز لبهء تخت نشسته بود و تی شرتش رو هم در آورده بود. من که اومدم تو اتاق بهم گفت:- برام لخت شو.. امّا فقط تاپ و شلوارت رو در بيار، بقيه اش با من.
کاری رو که گفت انجام دادم. جلوش ايستاده بودم و داشت حسابی سر تا پام رو ديد ميزد. دستش رو گذاشته بود رو کيرش و من رو نگاه ميکرد.
گفت: -دستت رو بکن تو شرتت.. خيسه کست، نه؟
- آره مهدی خيسه خيسه...
- واسه کی خيس شده؟
- واسه تو... کير تو رو که ميبينم اينجوری ميشم.
- تو خيلی جنده هستی..
اينو که گفت بی اختيار ناله کردم.
- جوووووووون.. خوشت اومد نه، دوست داری بهت بگم جنده؟
- آره دوست دارم..
- تو چی هستی؟
- جنده، من جنده هستم
- جندهء کی هستی تو؟
- جندهء تو هستم..
- آره تو جندهء من هستی.. هر کاری بخوام برام ميکنی. مگه نه؟
- آره هر کاری بخوای ميکنم.
- دستت رو بکن تو شرتت.. آب کست رو بخور
منم اين کار رو کردم. بعد ازم خواست از آب کسم که روی انگشتم بود به اون هم بدم. انگشتام رو مک ميزد و آروم دستش رو برد لای پام.
- آاااااااااااااه مهدی
- چيه جنده؟ خوشت مياد؟
- آره خيلی حال ميده..
خوابيد روی تخت و از من خواست برم کنارش.. خوابيدم کنارش و اومد روی من.. ازم لب گرفت، زبونش رو ميکرد توی دهنم و همزمان سينه هام رو ميماليد. همينجور من رو بوسيد تا به سينه هام رسيد. يه سوتين مشکی پوشيده بودم که نصفه سينه هام رو ميگرفت و بالای سينه هام لخت بود. ميليسيد بدنم رو و از جلو دکمه سوتينم رو باز کرد. سينه هام آزاد شدن. از شدّت شهوت سينه هام باد کرده بودن و نوکشون سفت شده بود. نوک سينه هام رو مک ميزد و با زبونش بازی ميداد. اروم لای دندوناش ميگرفت و ميکشيد. من ناله ميکردم و اسمش رو صدا ميکردم.
پاهاش رو لای پاهام ميکشيد و دستش رو گذاشت روی کسم و من با صدای بلند آه کشيدم.
- جووووووووون چه کست داغه جنده.. ميخوامش. اين کس مال کيه؟
- مال توئه عزيزم، همش مال تو..
- ميخوام جرش بدم اين کسو
- هر کاری ميخوای باهاش بکن مال خودته
تنم رو ليس زد تا رسيد به کسم.
- شرتت رو هم که خيس کرده جنده.. چقد شهوتی شدی تو.. ببين چوچولت چجور باد کرده. و از روي شرت با انگشتش به چوچولم ضربه ميزد. دردم ميومد امّا لذّت داشت. ناله ميکردم.
- جون ناله کن جندهء من.. ناله که ميکنی حال ميکنم. اممممممم.
دستش رو انداخت پشت زانوهام و با فشار ازم خواست پاهام رو ببرم بالا، منم پاهام رو بردم بالا و از هم باز کردم. شرت توری پوشيده بودم و ميتونست کاملاً کسم رو ببينه.
- جون چه کسی.. چه خيسه، چقدر خوشگل کست.. ستاره تو جندهء منی، اين کس مال منه. و کسم رو از روي شرت ليسش ميزد.
با يک حرکت شرتم رو در آورد و چند لحظه به کسم خيره شد. چشماش پر از شهوت بود. نگاهی به من کرد و گفت:
- خوشگل ترين کس دنيا رو داری.
- مال خودته عزيزم. وحشيانه شروع به خوردن کسم کرد. من از شدّت لذّت و شهوت ميلرزيدم. زبونش رو به همه جای کسم ميکشيد. لبای کسم رو توی دهنش ميگرفت و مک ميزد. صدای ملچ ملوچ مک زدنش بيشتر تحريکم ميکرد.
خارج شدن آب و خيس شدن کسم رو احساس ميکردم. زبونش رو کرده بود توی کسم و تا جائی که ميشد داخل کسم رو ليس ميزد.
- آخ ستاره چی ميشد تو دختر نبودی؟ اين کس رو بايد گائيد..
- آاای مهدی، بخور کسمو، مکش بزن، ليسش بزن
و خودم سينه هام رو ميماليدم و گاهی سينه هم رو مياوردم بالا و ليس ميزدم. نوک سينه هام رو ميکشيدم و پاهام رو تا جائی که ميتونستم باز کرده بودم. مهدی زبونش رو لای کونم هم ميکشيد و کونم رو هم ليس ميزد. از لای کونم رو ليس زد تا بالای کسم رو.
لباش رو گذاشت رو لبای کسم و فشار ميداد. مک زد و چو چولم رو با نوک زبونش بازی ميداد. من داشتم کم کم ارضأ ميشدم.
- آااااااه بليس مهدييييييييی آاااای مک بزن کسمو. ليس بزن.. بخورش. واای داره آبم مياد.. آااه
باسنم رو از روی تخت بلند کرده بودم و کسمو به دهن مهدی فشار ميدادم. کمی به خودم فشار آوردم و آب کسم رو تو دهنش خالی کردم. مهدی غافلگير شده بود و تند تند کسم رو تا لای کونم ليس ميزد.
- جون چقدر آب کست زياده تو.. چه داغه، جون
و اينقدر ليس زد تا من آروم شدم و باسنم رو پائين آوردم. مهدی من رو ليس زد و بوسيد تا اومد کنارم.
- اصلاً فکر نميکردم آب کست اينقدر زياد باشه. رو تختی خيس شده
و قبل از اينکه من حرفی بزنم لباش رو روی لبام گذاشت. آب کسم رو از روی لباش مک زدم و چشمام رو بستم.
ادامه دارد...

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#55 | Posted: 18 Sep 2011 17:13
ستاره و مهدی قسمت سوم


ادامه...
نميدونم چه مدّت بود که خوابم برده بود امّا با احساس اينکه يکی لای پام هست و داره به کسم فوت ميکنه از خواب بيدار شدم.
مهدی وقتی ديد بيدار شدم و دارم عکس العمل نشون ميدم و ناله ميکنم شروع به ليسيدن کسم کرد.. از پائين تا بالا کسم رو ليس ميزد.
با ناله گفتم:
- مهدی من کير ميخوام..
- واسه چی کير ميخوای جنده؟ - ميخوام بخورم کيرتو..
تا اينو شنيد 69 شديم و شروع کردم به خوردن کيرش.. ناله ميکرد و کيرش رو ميکرد تو حلقم، ديگه من رو ليس نميزد.
ميگفت: - بخور جنده.. کير بخور، تو کير خور منی.. جندهء منی. و کيرش رو تو دهنم عقب جلو ميکرد.
- دارم دهنتو ميگام ستاره..
منم با تمام احساس گرسنگی که به خوردن کير داشتم، داشتم کيرش رو ميخوردم و لذّت ميبردم. دوباره شروع کرد ليس زدن کسم. گاهی هم با دستش به کسم ضربه ميزد که صدای با حالی ميداد.
بعد از من خواست که ديگه کيرش رو نخورم چون نميخواست به اين زودی دوباره آبش بياد. از تخت رفت پائين و گفت که لبهء تخت بشينم و پاهام رو بدم بالا. منم همين کار رو کردم. زانو زد جلوی پام و با دقت انگار اولين بار بود که کسم رو ميديد.
کمی رونهام رو ليس زد و لبای کسم رو بوسيد، گفت: - اينقدر حال ميده از کست لب ميگيرم. و زبونش رو کرد توی کسم. دلم ميخواست ميتونست تا ته زبونش رو بکنه تو امّا من دختر بودم و اونم نميخواست بکارت من رو بگيره.
انگشتش رو گرفت جلوی دهنم و ازم خواست با آب دهن خيسش کنم، منم انگشتش رو مک زدم و خيسش کردم. بعد انگشتش رو کشيد رو کسم.. خيلی حال داد و بعد کرد تو دهنش و مک زد. خيلی تحريک شده بودم،
گفتم: - منم ميخوام مهدی.. آب کسم رو بده بخورم.
انگشتش رو از توی دهنش در آورد و کشيد وسط کسم و گرفت جلوی دهنم.. گرم بود و من با لذّت مک ميزدم و ميليسيدم.
وقتی من داشتم انگشتش رو مک ميزدم اون آروم کسم رو با لباش لم ميکرد و بعد انگشتش رو از دهن من در آورد و گذاشت لای کسم و به سمت پائين کشيد تا رسيد به سوراخ کونم. بلند آه کشيدم.
گفت: - ميشه از کون بکنمت که؟
- نميدونم، ميترسم دردم بياد..
- نه اگه دردت اومد نميکنم
- باشه خودم هم بدم نمياد امتحان کنم.
- از بس جنده ای
اينو گفت و کمی آب دهنش رو ريخت رو سوراخ کونم و انگشتش رو فشار داد تو..
- چه تنگه کونت. تو با اين همه شهوت چطور تا حالا از کون هم سکس نکردی؟
من در جوابش ناله کردم.
- جون، جنده به تو ميگن که فقط از روی شهوت ناله کنه.
کمی که انگشتش رو کرد تو گفت:- اينجور فايده نداره.
رفت توی حمام که توی اتاق بود و شامپو رو با خودش آورد و توی ليوان جا مسواکی هم آب آورد. کمی شامپو ريخت رو سوراخ کونم و کمی هم آب و شروع کردم گشاد کردن سوراخ کونم. گاهی هم کسم رو ميماليد.
وقتی که تونست دو انگشتی بکنه تو کونم گفت:- حالا وقتشه که بکنمت.. حسابی کونت باز شده. ميخوای؟
- آره ميخوام..
- چی ميخوای جنده؟
- کيرتو ميخوام، بکن منو، کونمو بکن..
ايستاد جلوم و سر کيرش رو گذاشت رو سوراخ کونم. دستاش رو گذاشته بود دو طرف بدنم و خم شده بود روی من. لبام رو توی دهنش گرفته بود و مک ميزد و آروم آروم کيرش رو ميکرد تو کونم.
کمی که کرد.. کيرش رو کشيد بيرون، باز کمی شامپو و آب ريخت رو سوراخ کونم و دوباره سر کيرش رو گذاشت روی سوراخ کونم و خيلی راحت تر از قبل کرد تو.. من خيلی دردم ميومد امّا واسه اينکه هميشه دوست داشتم تجربه کنم سعی ميکردم با ناله هام تحريکش کنم.
خودم کسم رو ميماليدم و مهدی گاهی به کيرش توی کونم نگاه ميکرد و گاهی زبونم رو مک ميزد و گاهی سينه هام رو ليس ميزد. کيرش تا ته رفته بود و اونم حرکت نميکرد و فقط لبام رو ميخورد. کيرش رو که عقب کشيد ديگه نتونستم تحمل کنم و با صدای بلند ناله کردم که از روی درد بود امّا چون دهن مهدی روی دهنم بود همين ناله بيشتر تحريکش کرد و از بين راه کيرش رو که تا نيمه داخل بود با فشار کرد تو.
2-3 بار کيرش رو تو کونم عقب جلو کرد. خيلی حال ميداد، ديگه دردی احساس نميکردم و هرچی بود لذّت بود. چشمام رو بسته بودم و از تجربهء جديدم لذّت ميبردم. مهدی گفت:- ستاره پشتت رو کن به من، خم شد.. ميخوام از پشت بکنم تو.
منم همين کار رو کردم. قبل از اينکه کيرش رو بکنه تو پشتم نشست و کمی کسم رو ليس زد.
بعد ايستاد و کيرش رو گذاشت جلو کونم و گفت:- خودت آروم آروم بيا عقب. منم همين کار رو کردم و کيرش کم کم رفت تو. بهم گفت کمی برو بالاتر، خودش هم اومد روی تخت و پاهاش رو گذاشت به موازات زانو های من، خم شد روم و در حاليکه پشت گردنم و گوشم رو ميليسيد کيرش رو توی کونم عقب جلو ميکرد. کيرش سفت شده بود و خيلی بزرگ شده بود. منم دستم رو بردم لای پاهام و کسم رو ميماليدم.
از صدای ناله هاش ميفهميدم که اون هم داره لذّت ميبره. صدای نفس هاش تند تر و عميق تر شده بود. کيرش رو با فشار بيشتری توی کونم ميزد. مدام ميگفت: - جون.. چه کون تنگی داری ستاره جون، جندهء من.. کونت رو پاره ميکنم، جرش ميدم. آااه داره آبم مياد جنده.. جوووووون و داخل کونم داغ شد. کسم رو ميمليدم و بعد از مهدی من هم با صدای بلند ناله کردم و آب من هم اومد.
مهدی بی حال و بی رمق از روی من بلند شد، من همون طور به شکم روی تخت خوابيدم و مهدی کنارم دراز کشيد. با موهام بازی ميکرد. از پشت من رو بغل کرده بود و پشت گردنم رو ميليسيد. بعد من به طرفش چرخيدم. نگاهی به من کرد و گفت: - چقدر خوشگل شدی ستاره. و لبم رو بوسيد. دستش رو گذاشت پشت کمرم، موهام رو نوازش ميکرد بعد کمرم و بعد کونم رو.
فقط يادمه گفت:- خيلی حال دادی.. و در حاليکه لبش روی لبم بود خوابم برد.

این کاربر در فروردین امسال برای همیشه از بین ما رفت.
من یکی از دوستان نه چندان نزدیک ایشان بودم و رمز عبور ایشان را در دفتر خاطراتش دیدم. اگر مایل بودید فاتحه ای نثار روحش کنید.
     
#56 | Posted: 13 Nov 2011 10:10
شب شراب

من دانشجوی رشته کامپیوتر هستم و تقریبا از همون ابتدای دانشجوییم مشغول به کار شده ام. در حال حاضر هم در آموزشگاه های آزاد مشغول تدریس دوره های مختلف کامپیوتر هستم. طبق مقررات مربی مرد برای پسرها و مربی خانم هم برای دخترها باید تدریس کنه. البته اگر کلاسی از خانمها تشکیل شد و مربی خانم نبود میشه یه جورایی ساخت و پاختی هم کرد تا اون کلاس از دست نره. بارها برام اتفاق افتاده بود ولی این بار خیلی فرق میکرد توی کلاس برنامه نویسیی که برای دخترها داشتم دختری که تو رویاهام فقط میدیدمش و مشابهش فقط توی عکسهای سکسی اون هم سکس آلمانی دیده میشه نظرمو جلب کرد. توی کلاسهای قبلیم وحتی همین کلاس باز هم بوده و هستند دخترهایی که سعی میکنن طوری خودشون رو نزدیک کنند. اما این یه چیز که نه یه کس دیگست. با اینکه خیلی زیباست طوریکه وقتی سوال میکنه دهنم آب میافته باهاش حرف میزنم ولی درس دیر یاد میگیره. شوخی که نیست برنامه نویسیه ! پیش خودم خدا خدا میکردم اینم مثل خیلیهای دیگه ازم بخواد برم خونه بهش درس بدم. آخه من خیلی خونه درس میدم مخصوصا اگه خونواده پولدار باشن بچه هاشون معمولا خنگ تشریف دارن و دیر یاد میگیرن و چون پول براشون مهم نیست ماهم درسو آهسته آهسته میگیم تا یاد بگیرن !!!! زهی خیال باطل.
ولی این خداخدام برای پول نبود. آمد و شدها و نگاه های ممتد ادامه داشت . چند بار هم به طور خصوصی در کلاس در مورد موضوعات مختلف کامپیوتری و غیر مرتبط با برنامه نویسی سوالاتی داشت و من هم با جان ودل توضیح میدادم. ولی فقط موضوع بین من و او درس بود . وسطهای دوره بود (16 آبان) . اون روز بعد از کلاس دیدم سعی میکنه آخره همه بره. گفتم الانه که یه چیزه بگه که بیرون کلاس همدیگه رو ببینیم . این فکر از اونجا ناشی میشد که سر کلاس زیاد به من خیره میشد. با کمی مکث بعد از همه که رفتند گفت: ببخشید استاد! شما خونه هم درس میدید.برق سه فاز از سرم پرید . از خوشحالی داغ داغ شده بودم ولی خوشحالیم رو سعی نکردم نشون بدم. گفتم : البته شما لطف دارید ولی من خودمو در مقام یه استاد هنوز نمیدونم. گفت:خواهش میکنم... ادمه دادم : توی خونه هم تدریس میکنم. با اینکه میدونستم حدسم درسته ولی پرسیدم : برای کی میخوای ؟ گفت : برای خودم . آخه من تو کلاس دیر متوجه میشم . خونه فرصت بسیار مناسب تره، البته اگه شما وقت داشته باشید. با اینکه میدونستم وقت دارم باز برای اینکه کلاسی گذاشته باشم گفتم: اجازه بدید برناممو نگاه کنم. در کیفمو باز کردمو برناممو درآوردم. همونطور که به سمت صورتش گرفته بودم بهش نزدیک شدم تا هر دوتامون ببینیم. با خودکاری که دستم بود ساعتها رو چک میکردم و با بینی نفس عمیق ولی بی صدا میکشیدم. عجب ادکلن خوشبویی زده بود . گفتم ساعت شش و نیم تا هشت و نیم عصر خوبه ؟ گفت : 2 ساعت ؟ گفتم :بله ساعتهای تدریس در منزلم 2 ساعتیه. گفت : زودتر نمیشه ؟ گفتم : همونطور که میبینی ساعتهام پره .(و واقعا هم پر بود و ساعتهای کلاسی در منزل هم دو ساعتیه (یک ربع خوش و بشه و یک ربع بخور بخور) ) گفت : با خونوادش صحبت میکنه و جلسه بعدی هم جواب میده.
ندونستم اون روز چطوری اومدم خونه. دختری که هر شب با یاد اون به خواب میرفتم البته به یادش جلق (جق) نمیزدم حالا ازم خواسته به خونشون برم . اینطوری دیدن اون هر روز میشه. روزهای زوج تو کلاس و روزهای فرد تو خونه. نمیدونم اون دو روز چطوری گذشت ولی گذشت . جلسه بعد باز هم آخره همه وایستاد و بهم گفت پدرم موافقت کرده و اگه شما آماده باشید از فردا (سه شنبه19 آبان) شروع کنیم. گفتم : فردا؟ بعد با کمی فکر گفتم چشم حتما میام . بعد روی یه تکه کاغذ که هنوزم یادگاری نگهش داشتم آدرسشوبا شماره تلفن که از قبل نوشته بود بهم داد. آهسته بهش گفتم لطفا آموزشگاه نفهمه. گفت خیالتون راحت . بعد با گفتن اینکه منتظرم خداحافظی نکرده رفت.
اون روز چند تا کلاس دیگه هم داشتم و در خلال ساعت کلاسی مدیر آموزشگاه صدام کرد. به بچه ها (منظور: کارآموزانم) گفتم : تمرین کنید تا من بیام. با اینکه میدونستم صدای من و بچه ها هیچوقت بیرون نمیره ولی فکر کردم نکنه میخواد راجع به اون چیزی بگه. رفتم اتاق مدیر که کنار کلاس بود دیدم آقایی نشسته . رو به مدیر گفتم : با من کار داشتید؟ گفت: بله، ایشون برای دختر خانمشون کلاس تو منزل میخوان ، دیدم شما اینجا هستید گفتم اول به شما بگم. برنامه هفتگیم با کلاسهای آموزشگاه ها به اضافه کلاسهای دانشگاه و مخصوصا کلاس جدید توی منزل هما پر شده بود . با نشون دادن برنامه ام به مدیر عذرخواهی کردم و گفتم که وقت ندارم. خیالم راحت شد. ولی موقعی که خواستم برم بیرون شنیدم مدیر به اون آقا گفت : آقای ... یه لحظه چشمام سیاهی رفت . اینکه کارآموز خودمه. همکلاسیه هما.
همون شب برای اولین بار با شماره ای که بهم داده بود تماس گرفتم. از خوش شانسی اولم خودش گوشیو رو برداش و زود صدامو شناخت . گفتم : واقعا در تشخیص صدا استادی. گفت: نه به استادی شما. بلا فاصله ادامه داد اتفاقی افتاده. گفتم: اتفاق که نه ولی میخواستم از یه چیزی مطمئن بشم . گفت: چی؟ منم قضیه دو ساعت پیش رو بهش گفتم وسوال کردم از قرار کلاس ما اطلاع داره؟ گفت : اطلاع داره که من میخواستم با شما کلاس خصوصی بگیرم چون پیشنهاد من بود ولی اطلاع نداره که شما با من موافقت کردید. گفتم : من اگه واقعا وقت داشتم قبول میکردم چون کارمه. خوب میدونست چی میخوام بگم . گفت : من تماس میگرم درستش میکنم. بعد با هم خداحافظی کردیم. تقریبا یک ساعت بعد دیدم تلفن زنگ میزنه. گوشیو برداشتم صدا برام آشنا نبود . از بخت بد گوشی تلفنیو برداشته بودم که صفحه مزاحم یاب نداره. با مکث کوتاهی که منتظر شده بود ببینه من میشناسمش یا نه گفت ...(نام خانوادگی) هستم. من تازه فهمیده بودم اونه. گفتم شما؟ گفت شمارتون افتاد بود رو مزاحم یاب. ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم : خواهش میکنم . حالا دیدید شما استادترید؟ فهمیده بود منظورم تشخیص صداست . ادامه داد : تماس گرفتم بگم خیالتون از سیما ( میدونستم سیما میرولد بیگی رو میگه) راحت باشه . گفتم: چه کار کردی؟ گفت : باهش تماس گرفتم، پرسیدم برای کلاس خصوصی با آقای ... چه کردی؟ گفت بابام امروز رفته آموزشگاه آقای ... گفته وقت ندارم. منم با تایید حرف باباش گفتم اتفاقا منم امروز بهش گفتم گفت وقت ندارم. اینطوری اگر شک هم کرده باشه منتفیه. گفتم : الحق که مخ زن خوبی هستی. خودم فهمیدم که یه دفعه خودمونی شدم. اونم زرنگی کرد و گفت : آ....قای... ... ! به خودم اومدم گفتم : از اینکه تماس گرفتید خیلی خوشحال شدم و ممنونم. گفت : پس، فردا یادتون نره. بعد بهم شب بخیر گفتیم.
سیما بد جوری فکرمو مشغول کرده بود . آخه دخترا تا موقعی که با همند و پسری توشون پیدا نشده که عاشق یکیشون بشه طرف همو دارن و قربون، صدقه هم میرن و هر دفعه هم که همدیگر و میبینند ماچ و بوس میکنند.ولی نگذر از وقتی که پسری پیدا بشه . اون وقت تا میتونن برای دوست جونجونیشون حرف در میارن. رحم به دوستشون که نمیکنن هیچ ، پدر پسر و با حرف در میارن.انگاری اونا اول عاشق پسره بودن.بگذریم. سه شنبه بود . روز موعود. در این فکر که چی بپوشم. چه تیپی برم. تا حالا هر خونه ای که برای درس دادن میرفتم تیپ نمیزدم . همین لباسای معمولی تو روز رو میپوشیدم. یه آن به خودم گفتم مهمونی یا خواستگاری نمیرم . اگر بالفرض هم که شده از من خوشش اومده باشه منو با همین لباسا پسندیده. این شد که دیگه در مورد لباس، صبح سه شنبه با خودم کنار اومدم. بعد از کلاس ساعت شش عصرم به سمت خونشون رفتم. با وجودی که ده دقیقه زودتر رسیدم ولی به خاطر اینکه نشون بدم فرد وقت شناسی هم هستم ساعت شش و بیست و پنج دقیقه زنگشونو زدم. برادرش گوشی آیفن رو برداشته بود. گفت: کیه؟ خودمو معرفی کردم. گفت بفرمایید تو.وقتی وارد شدم صدای پدرشو شنیدم که میگفت بفرمایید بالا. بعد خودش هم چند پله اومد پایین. با من و من با او آشنا شدم. تو اتاق پذیرایی کمی با من در مورد هما صحبت کرد و تو این فاصله هم گفت : هما داره برای کلاس آماده میشه. هما اومد و از اینکه دیر اومده عذرخواهی کرد و گفت : فکر نمیکردم سر وقت تشریف بیارید. گفتم : اولا این ساعت برای کلاس، اونم توی خونه دیر وقته ،ثانیا سر ساعت به کلاس رفتن هم عادتم شده. با تشکر پدرش از من راهی اتاق هما شدم.
وقتی وارد شدم فقط بدنبال محل تخلیه پتانسیلم که هما در این مدت توی وجودم پرورانده بود میگشتم . پیداش کردم .تختخوابش درست پشت میز کامپیوترش بود . روی صندلیی که آماده شده بود نشستم ومثل همیشه شروع به درس دادن کردم. در لحظاتی که براش حرف میزدم ، خنده های شیطنت آمیزی میکرد . چند بار روم نشد ازش بپرسم. ولی توی یکی از بحثهای درسی که اوج گرفته بودم از همون خنده ها کرد. گفتم : چی.....ه ؟ امروز خنده هات به نگاهت اضافه شده. اون هم که انگار منتظر حرف من باشه گفت: فکر نمیکردم استاد توی کلاس الان کنارم باشه. من بخاطر اینکه اونو متوجه حرفش کنم و بخصوص حرفو عوض کنم گفتم: روبروت باشه. باز با خنده ای زیر لب تایید کرد . و تا آخره این جلسه اصلا نخندید. فقط لبخند. آخره جلسه مجددا ازش خواستم تا پایان این کلاس کسی خبردار نشه . که در جواب گفت: ما حالا حالاها با هم کار داریم. مثل من که دیشب پشت تلفن سوتی دادم اونم سوتیشو داد.با نگاه به ساعت بلند شدم وبعد هم با کلی تعارف که باید برم خونه خوردن شام رو قبول نکردم. توی این چند ساله که توی خونه ها هم درس میدم نشده کلاسی نزدیک ناهار یا شام باشه و من حداقل یکبار ناهار یا شام نخورده باشم. البته همه با اصرار خونواده ها بوده.اولها فکر میکردم پولشو از حق التدریسم کم میکنن ولی آخرش میدیدم اونهایی که بیشتر خونشون ناهار یا شام خوردم یه پول اضافی هم بهم تقدیم میکنن. دستشون درد نکنه.
بعد از این جلسه بخودم گفتم این بخت تو داری ؟آخه این ساعت وقت کلاس گذاشتنه که باباشم خونست؟ ولی قبول کرده بودم و باید ادامه میدادم. از هما هم نپرسیده بودم که پدرش چه کاره هست؟ کلاسهاشو طوری تنظیم کردم که توی خونه تمرینهای بیشتری داشته باشه. کلاس آموزشگاه رو هم باید میومد چون وسط دوره بود و مدارکش برای معرفی به آزمون اصلی توسط آموزشگاه ارسال شده بود. بنابراین کارش خیلی سخت شده بود. پنج شنبه در راه بود و جلسه دوم. وقتی رفتم خودش در و باز کرد. وقتی رفتم تو فقط مادرش خونه بود . پس از احوالپرسی همیشه ما ایرونیها، وارد اتاق شدم. میخواستم در مورد پدرش هم مطمئن بشم. پرسیدم پدرتون نیستند. گفت : نه معمولا ساعت 9 به بعد میاد. پرسیدم : چون اون روز، افتخار آشنایی باهشون رو داشتم پرسیدم. بعد از گفتن این جمله و تغییر نگاه هما فهمیدم خیلی دیگه رسمی و کتابی حرف زدم. در جواب من گفت: اون روز بخاطر آشنایی با شخص شخیص شما تشریف داشتن. و لبخند هر دوتامون پایا ن این سوال و جوابها بود. حرفمون به بیراه رفت وگرنه وقتی گفت 9 به بعد میاد میپرسیدم مگه پدرتون چکاره هستند؟ آنروز هم با درس و بعضی حرفهای اولیه گذشت. جلسه سوم تشکیل شد و گذشت. جلسه چهارم هم همینطور. جلسه پنجم صمیمیتر حرف میزدیم. اون روز نه برادرش و نه مادرش، خونه نبودند . بساط پذیرایی رو خود هما رفت و آورد. با اینکه صمیمیتر حرف میزدیم و دیگه آقای و خانم رو از اسمهامون حذف کرده بودیم و بجاش جون اضافه کرده بودیم ولی باز تعارفهای چرا زحمت کشیدید . من اینهمه رو نمیخورمو ترک نکرده بودم. و این باعث میشد تا هما هم بیشتر اصرار کنه . قبل از این که هما بره برنامه ای که خیلی زحمت براش کشیده بودیم با مشکل کامپایل یا همون ترجمه زبان برنامه نویسی به زبان کامپیوتر مواجه شد حتی من هم که این برنامه رو بارها مثال زده بودم با مشکل مواجه شدم. سیستمش قاطی کرده بود. توی همین گیر و دار با سیستم بود که هما رفت و با میوه و شیرینی برگشت. سخت مشغول بودم. گفت : نشد؟ گفتم نه فعلا. گفت : حالا بیا یه چیزی بخور بعد درستش میکنیم.هنوز فکر میکرد از کامپایله. گفتم: من تا درست نشه چیزی نمیخورم. اگر کسی غیر از اون بود میگفت : بدرک که نمیخوری . ولی با مهربونیی که داشت شروع کرد به پوست کندن میوه. از نارنگی شروع کرد. توی این چند جلسه یکی دوبار با میوه ها نارنگی آورده بودند. منم چون راحت تر از بقیه میوه ها خورده میشه اول نارنگی میخوردم. نارنگیو پوست کند و بعد با جمله اینکه دستام تمیزه، تازه شستم . اونو به طرف من آورد . حواسش بود که من داشتم با دو تا دستام کد وارد میکردم . بنابراین با دستهای خوشبوتر از گلش که حالا بوی نارنگی میداد یه پرکی از نارنگی پرک شده رو لبم گذاشت تا دهنمو باز کنم. یه لحظه ایست قلبی کردم و نفسم حبس شد . روی صندلیم چرخیدم . با لبخند دلنشینی گفت : دهنتونو باز کنید، دستم تمیز به خدا. اولی رو با ناز خوردم . دومی رو راحت تر خوردم . همراه اون سیب هم قارچ کرده بود. و لابه لای نارنگیها بهم میداد و البته خودش هم میخورد. تا اینکه دست چپم آزاد شد. شیطنتم گل کرد.همینطورکه به مانیتور نگاه میکردم دستمو بردم طرف ظرف میوه هایی که پوست کنده و قارچ شده بود . فکر کرد میخوام خودم بخورم با جابه جا کردن ظرف ،ظرفو زیر دست من قرار داد. هر چی فکر میکنم نمیدونم چی برداشتم ولی برداشتم و به طرف دهنش بردم . فهمیده بود و سعی میکرد دهنش رو با دست من هماهنگ کنه . سوراخ دهنش پیدا نشد و دستم هم یکی دو بار به گونه هاش خورد .چه گونه های گرمی داشت! یک دفعه چرخیدم گفتم : پس این دهنت کجاست؟ هم دیدمو هم میوه رو به دهانش خوروندم ولی مثل اینکه زیادی رفت تو. هما هم خوب پذیراییش کرد و با نفس عمیقی که از بینی کشید مک جانانه ای به دستم زد. دلم نمیومد دستمو در بیارم.در همین لحظه نزدیکترین چیز جلوی دستش شیرینی بود . یکی از اون کوچولوهاش بدون اینکه نگاه کنه(آخه نگاهش به چشمان من بود) برداشت و توی دهن من گذاشت. و مکیدن سه انگشتش شیرینتر از شیرینیی بود که به من داد.بعد از اینکه شیرینی پایین رفت دستشو به آرومی با زبان به بیرون هل دادم و اون هم همین کار رو کرد. به ساعتم نگاه کردم یک ربع بیشتر نمونده بود و باید سیستمشو هم آماده تحویلش میدادم . خوشبختانه نیرویی که بهم داد ثمر بخش بود و ذهنم مثل ساعت کار میکرد. و در عرض 5 دقیقه هم برنامه و هم سیستمش آماده شد. بعد توی 10 دقیقه باقیمانده همونطور که نگاهم به طرفش نبود خیلی محکم مثل رابطه معلم و شاگرد پرسیدم : فردا بعد از کلاس آموزشگاه وقت داری؟ سوالم اونقدر محکم بود که دیگه نپرسید برای چی. خیلی سریع گفت: بیکارم. لحنمو ملایمتر کردم گفتم: منم کلاس توی اون ساعتم تموم شده دوست داری توی یه فضای بازتری مثل پارک با هم حرف بزنیم. گفت: منتظر این پیشنهاد بودم. و گذاشتن قرار فردا بعد از کلاس که ساعت پنج ونیم عصر بود آخرین کار من در این جلسه بود. در ضمن ازش خواستم زودتر از بچه ها و در بین بچه ها خارج بشه.فردا چنین شد. ده دقیقه بعد از کلاس رفتم . سیما باز هم به کلاس خصوصی گیر داده بود که نتیجه بخش نبود. طبق قرار در کوچه ای اونطرف خیابون آموزشگاه منتظرم بود. با توضیح تاخیرم در کنار هم قرار گرفتیم و به سمت پارکی که حالا پاییزی پاییزی بود به راه افتادیم. با دخترهای زیادی توی دانشگاه گشتم ولی تناسب اندام هما چیزه دیگری بود.با اینکه هوا سرد بود و سوز سرد صورتهامونو نوازش میداد ولی از درون داغ بودیم و حرفهای داغ میزدیم. میخواستیم تو پارک لحظه ای هم بنشینیم ولی اون موقع هوا دیگه تاریک شده بود. به مسیرمون ادامه دادیم . بعد از یک ساعت ، شش و چهل دقیقه از هم خداحافظی کردیم و باز هم گفت: فردا یادت نره؟ زود بیا.

جلسه ششم با خاطره سرمای دیروز شروع شد. بعد، از دیر رسیدن به خونشونو و سین جین کردن مادرش و طرفداری پدرش گفت. گفت: پدرم خیلی منطقیه. بازهم نشد بپرسم چکاره هست. قرار فردا رو هم گذاشتیم. هوای فردا بهتر بود. مسیرمون رو عوض کردیم و اونقدر رفتیم تا باز هم ساعت شش ونیم شد . بهم گفت که تاخیر اون روزش بخاطره شلوغی خیابونها و کم بودن تاکسیها در این ساعت بوده به طوریکه ساعت هفت ونیم میرسه خونه. بخاطر اینکه سین جین ازش رو تکرار نکنن تا اولین تاکسی سرویس رو دیدم رفتم و یه ماشین گرفتم و بعد رسوندمش خونشون و با همون تاکسی سرویس هم به خونه خودمون رفتم.
به این ترتیب به دوشنبه 2 آذر رسیدیم : پایان دوره کلاس هما در آموزشگاه بعد از 20 جلسه. این کلاسم رو که 8 نفر دختر ( با هما ) بودند به صورت نیمه خصوصی در آموزشگاه تشکیل دادیم. حرفهامون در جلسه هفتم بوی دیگه ای داشت . بیشتر در مورد کلاس تموم شده و دخترهای کلاسم بود. حرفهای مختلف من تو قرارهامون و جلسه های قبل و مخصوصا همون روز تاثیر خودش رو گذاشته بود و احساس امنیت رو در اون بیشتر کرده بود. اون هم میخواست حرفی بزنه که برای من تازگی داشته باشه. پرسید میدونی چرا آزی اینقدر آرایش غلیظ میکرد و سر کلاس مسخره بازی در میاورد ؟ گفتم: آزیتا ... رو میگی؟ گفت: آره . گفتم : نه،نمیدونم چرا؟ زیاد دقت نکردم. همه دخترهای کلاسم آرایش میکردند و فقط هما کم آرایش بود و این همون صورت واقعیی بود که دوست داشتم. من از آرایش بدم نمیاد ولی از نظر من دختری زیباست که بدون آرایش هم زیبا باشه.گفت: بچه ها میگفتند دختر بدکاره است. گفتم: منظورت همون جنده است. با خنده گفت :آره دیگه. چیزی نگفتم ولی حرفش میتونست درست باشه چون هر دفعه بعد کلاس با یه پسری که به تیپ هم نمیخوردند میرفت. پرسیدم : چرا حالا اینا رو برای من میگی ؟ گفت: برا تو هم نقشه داشت و میخواست بهت نزدیک بشه .خیلی زورش میگرفت وقتی محلش نمیذاشتی ومیگفت این از اون مرد سفتاست. یه لحظه فکر کردم یه وجب زیر شکممو میگه. زود به خودم گفتم کی اون کیر منو دیده. پرسیدم : منظورش از سفت چی بود؟ گفت: اینکه شما جز مردهای شوت نیستید که با یک خنده وا برین و با چشمک ................حرفشو قطع کرد . منظورش آب بود. آبشون راه بگیره. پیش خودم بهش گفتم : کجای کاری که من با اولین لبخند تو به لطافت و زیباییت پی بردم و اسیر دو ماهت شدم. بخاطر تعجبم از جنده بودن آزیتا پرسیدم: جنده ها رو چه به برنامه نویسی ؟ گفت : نمیدونم ولی میگفت توبه کرده و این کلاسهاشو هم با زور برادراش میاد تا دیپلم کار و دانششو بگیره . گفتم مگه چند تا برادر داره ؟ گفت : من تا حالا بعد از کلاس که میومدن سراغش ، 3 تاشون رو دیده بودم. یه کمی فکر کردم دیدم راست میگه من بیشتر از 3 جور آدم بیشتر ندیدم.جالب اینجا بود که از قول آزی یا همون آزیتا که به کارهاش هم افتخار میکرد حرفهای زیادی برام زد ولی من اصلا سعی نکردم بهش بگم تو چقدر از اون کارها خوشت میاد. ولی عوضش پدر کیرم در اومد. شلوارم تنگ بود و داستان تعریف کردنش هم شیرین. لازمه بدونید که هر 8 نفر غیر از هما و سیما بقیه توی آموزشگاه با هم آشنا شده بودن. آزیتا رو هم برادر یکی از بچه ها لو داده بود. اما فقط حرف راجع به بچه های کلاس نبود. ساعت هشت و نیم بود وقت خداحافظی. فردا همدیگر و نمیدیدیم ، پرسید : پنج شنبه میایی؟ گفتم : مگه قراره نیام؟ گفت: نه منظورم این نبود، با مکث کوتاهی ادامه داد : راستی پدر و مادرم شب جمعه عروسین. بدون اینکه در مورد ارتباط این حرفش و حرف قبلی فکر کنم گفتم: مبارکه. بعد هم خداحافظی. توی راه به حرفهاش فکر میکردم . به آزیتا. به گذشته کلاسهام. تا اینکه سوال هما به یادم اومد که پرسید 5 شنبه میایی؟ و بعد در جواب من هم گفت : پدر و مادرم شب جمعه عروسین. هر چی فکر کردم نتونستم منظورش رو بفهمم. اول به خودم گفتم: منظورش خواستگاری و ازدواجه. ولی چه ربطی داشت به تشکیل کلاس در روز 5شنبه؟ حدسهایی بر وفق مراد دلم میزدم ولی از وضع موجود نمیتونستم نتیجه بگیرم. فردا 4شنبه که سر کلاس درس کلا حواسم پرت بود به طوری که در چند مورد اشتباه کردم و با تذکر بچه ها (کارآموزانم) مجددا خودم رو در کلاس میدیدم. سوالاتی مانند: هما چرا اون حرفها رو زد؟ فردا چه میخواد بشه؟ آیا من و او تو خونه تنهاییم؟حرفهای خودمونیتر؟ معاشقه کردن؟ نوازش کردن؟ فیلم نیمه نگاه کردن؟ فیلم سوپر نگاه کردن؟ خب شو هم بد نیست. مخصوصا شو خارجی. و حتی توی فکرم تا لخت کردن هما هم پیش میرفتم . به سکس با او که میرسیدم کیرم تکان میخورد ، ابراز احساسات میکرد . بهم میگفت : نه بابا اون هنوز دختره. باز مجددا به خودم میگفتم : اگه سکس بخواد به قول اون شخصیت معروف بین من و اون استاد بشه کیر بی تجربه من گند بالا میاره (بهتر بگم آبش زود میاد، چون اولین سکس من می بود.) +++ ادامه دارد +++

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین و توهین کردن بن شد
(پرنسس)
     
#57 | Posted: 13 Nov 2011 10:14
تا اون روز دختر زمین زده بودم ولی تا قبل از لختی کامل اوضاع به نفع دختر تغییر میکرد. کیر به خودم میخورد. تو کار پسر بچه هم بودم ولی اون هم تا آخر دوران راهنمایی. ولی با این وجود که کیر خود را بی تجربه میدانستم. اطلاعات تقریبا کاملم در سکس اعتماد به نفسم را تقویت میکرد. با وجودی که تجربه عملی در سکس نداشتم ولی مطالعاتم و آگاهیهایم از مقوله سکس بسیار بود . این اطلاعات مال امروز و دیروز نبود . این آگاهیها پرورش یافته از زمان راهنمایی بود که حتی اون موقع فقط 15 درصد مردم میدونستند کامپیوتر چیه. ودر دوران دانشگاه به کمال خود رسید. این همه فرضیاتم از عدم توانایی عضو شریفم به این علت بود که اکثر مردان در سکس اول دچار انزال سریع میشوند و همین باعث تخریب روحیه مرد و عدم ارگاسم صحیح زن میشه و نگرانی من هم از این بود . اطلاع کافی از پماد فوق العاده بیحس کننده لیدوکائین رو داشتم. از زمان آشنایی با هما یکی خریده بودم و شبها مقداری به روی کیرم میمالیدم . همینطور که به مالش ادامه میدادم خستگیی از یک لذت کاذب مرا به خواب میبرد. در آخرین لحظاتی که میخواستم به خونشون برم به فکرم رسید که پماد رو هم با خودم ببرم بلکم به کار اومد. به یاد اون داماده که با زیر شلواری رفت خواستگاری گفتند چرا اینجوری گفت بلکم شد شب شام وایستادیم. معمولا پنج شنبه ها حمام نمیرفتم مگر توی اون روز کلاس دانشگاه داشتم. در فاصله ظهر تا عصر فقط یک کلاس چهار و نیم تا شش داشتم. پس تا چهار خونه بودم و با افکار متنوعم یک قل دو قل بازی میکردم. بالاخره حمام رفتم. صورتم رو اصلاح کنم یا نه ؟ همیشه با ته ریش میرفتم. باز به ذهنم میومد اگه رفتم و بساط سکس فراهم شد صورتت که پدر صورت هما رو در میاره با این ریشهای تیغ تیغی. اینجاست که باید یادی از همسران با وفای قشر آخوند کنیم که چه مظلومانه زیر میخوابند و در ریش غرق میشوند. من همیشه با تیغ اصلاح میکردم . باز هم گفتم بادا باد. اسمش رو گذاشتم رعایت نظافت و بهداشت. صورتی صفا دادم . البته برای صفای بیشتر حرکت تیغ رو به بالا خالی از لطف نبود. زیر دوش که فشار آبش را کم کرده بودم و در حال کفی کردن خود با شامپو بدن بودم به منطقه حاصلخیز کیر مبارک رسیدم که پشم خوبی پرورش داده بود. سکس بدون ساک که حال نمیده، ممکنه ببینه نپسنده نزنه . یک اجبار فکری دیگه . تیغ هنوز تیز بود و در دسته تیغ. برداشتم و اصل کیر ، مناطق اطراف ، کیسه محترم بیضه، فاصله کیسه تا سوراخ مقعد و به سختی ناحیه حاصلخیز جنوبی اطراف سوراخ مقعد را پاکسازی کردم. چند بار به سرم زد خودم رو تخلیه کنم ولی خودم را به امید ساعات دیگر منصرف میکردم.از حمام بیرون آمدم . تغییری کوچکی در لباسهایم دادم و همچنان تریپ اسپرتی زدم. در بین ادکلنهایم اونی که بیشتر در موردش تعریف شنیده بودم را به لباسهام اسپری کردم. از اسپری دیگری در ناحیه دور گردنم استفاده کردم. بوی خنکی داشت. رفتم آموزشگاه و در ساعت شش و نیم هم زنگ در خونه هما رو به صدا در آوردم. خودش در رو باز کرد . پیش خودم گفتم : تنهاست و با یک لباسی که سکس نمای بدنش باشه به استقبالم میاد. خونشون سه طبقه بود. و هما طبقه دوم بودند. تا رسیدم پشت در ، قبل از اینکه دستگیره رو بگیرم و در و باز کنم ،در باز شد ، ضربان قلبم شدت گرفت . به خودم گفتم الان چیز یا چیزهایی رو میبینی که تا حالا تو خواب هم ندیدی. اگر هم دیدی به محض رویت و یا لمس تاریک، زود شورتت خیس شده و از خواب بیدار شدی.توی این فکر یک مرتبه صدای مردانه ای شنیدم که میگفت: بفرمایید تو خواهش میکنم آقای ... . بخودم اومدم. گفتم : لعنت براین شانش. پدرش بود. صمیمیتر و مهربانانه تر از قبل . اینبار من رو در آغوش هم کشید. بوسید. دیگه وارد هال شده بودیم. مادرش هم از آشپزخونه بیرون اومده بود و انگار منتظر من باشه اومد جلو ، بعد از سلام، احوالپرسی جانانه ای کرد که تا اون روز نکرده بود. از تعجب داشتم شاخ در میاوردم. که البته هم در آورده بودم چون برادرش هم استقبال خوبی از من کرد که تا آن روز سابقه نداشت. این بار هم مثل جلسه اول با راهنمایی پدرش به اتاق پذیرایی رفتیم. بعد از اینکه نشستیم نتونستم طاقت بیارم . پرسیدم: هما خانم نیستند؟ پدرش گفت : الان میاد. بعد باب گفتگو رو با من باز کرد که این روزها چه کار میکنی ؟ در آمدش خوبه یا نه؟ وقتی فهمید که با چند شرکت کامپیوتری هم قرارداد کاری دارم کنجکاو شد و نام دو تا از کارفرماهای منو نام برد. باز هم خواستم بپرسم شما واقعا چکاره هستید؟ ولی باز هم سعی کردم از لا به لای حرفهاش بفهمم. برنامه آیندمو بعد از درس پرسید. و سوالاتی هم با زیرکی تمام در مورد خانواده ام. من هم چون دیگه داشتم به ماجرای موجود پی میبردم با تمام وجود پاسخ میدادم.تقریبا یک ربع شد . یک مرتبه صدای دری توجهم رو جلب کرد به سمت صدا نگاه کردم. مادرش که متوجه حرکت سر من شده بود گفت چیزی نیست هماست. رفته بود حموم. گفتم : حموم؟ مادرش که فکر کرده بود منظورم اینه که چرا رفته حموم ، گفت : امروز یه 206 با سرعت از کنارش رد میشه حسابی گلیش میکنه، ببخشید معطل شدید . این حرفها با حرکت هما به سمت پذیرایی همراه بود. رسید تو اتاق . ضمن اینکه برای احترام بلند شدم روبه مادرش گفتم : عجب نامرد هایی پیدا میشن. هما سلام کرد و من هم. پدرش گفت : هما جان بشین. ادامه داد : هومن جون ، ( مات و مبهوت) من و مینا( مادر هما) امشب عروسی دعوت داریم. این چند وقت قصد داشتیم تا یه شب شام در خدمتتون باشیم ولی مشغله کاری من در شرکت اجازه نداد. خوشحال میشیم امشب شام رو با بچه ها بخورید . اینها هم تنها نباشن. گفتم: راضی به زحمت شما نیستم ، ماشاا... آقا امیر هم برا خودشون مردی شدن ( امیر برادر هما دوم دبیرستان بود) . حضور من برای شام فقط ایجاد زح.... مته . پدرش حرفمو قطع کرد و خیلی جدیتر از قبل گفت : حضورتون امشب مهمه. دیگه چیزی نگفت و بلند شد که بره آماده بشه که برن. موقع رفتن به امیر که نشسته بود گفت :گوشی بده آقای ..... با منزل تماس بگیرن بگن امشب شام اینجا هستن. امیر هم سریع از جا پرید و در یک چشم بر هم زدن گوشی رو داد به من. مینا خانم هم توی این فاصله رفت که حاضر بشه. امیر هم بعد از دادن گوشی رفت. به هما که نزدیک من نشسته بود گفتم: موضوع شام امشب چیه؟ گفت : پیتزا. بعد با خنده گفت : پاشو بریم تو اتاق من حرف بزن. وارد اتاق شدیم. من با منزل تماس گرفتم و به مادرم که گوشیو برداشته بود موضوع دعوت به شام رو گفتم و گفتم که آخر شب میام. روبه هما پرسیدم: قضیه چیه؟ گفت: بزار برن برات میگم.گفتم: حالا چرا اینقدر زود میرن؟ گفت: عروسی دوست باباست و بابا ساقدوشه. گفتم:پس اگه اینجوریه که دارن دیر میرن. گفت: بابا امروز واردات داشته به همین خاطر طول کشیده. ولی به قول خودش: بالاخره به راهنمایی(راهنمایی سکس در شب زفاف توسط ساقدوش متاهل) داماد میرسه. گفتم : این حرفو برا شما گفت؟ گفت : نه ، داشت به مامان میگفت که شنیدم.پرسیدم : چرا تو و امیر نمیرید؟ گفت : سالنی که گرفتن کوچیکه. مهمونهای اصلیشون هم جا نمیشن. پدر من هم خودش از داماد خواسته که دعوت نکنن. در اتاق به صدا دراومد . هما جون کاری نداری؟ بعد در باز شد. مادرش بود و پشت سر او پدرش. مجددا پرسید: هما کاری نداری؟ هما گفت: نه. مادرش ادامه داد : همه چیز رو آماده کردم. سفارش غذا رو هم دادم. رو به من کرد: آقای .... افتخار بدید شام با بچه ها بخورید. تشکر کردم . پدرش پرسید: تماس گرفتی؟ گفتم : بله. بعد خداحافظی کردند و رفتند. رفتنشون 5 دقیقه طول کشید.عجب مادری داره هما، برعکس هما با آرایش ستاره سکس هالیووده. گفتم: هما ! حالا موقعشه بگو قضیه امشب و اصرار پدرت برای چی بود؟ گفت: خلاصه میگم ، اون روز که از خیابون .... میگذشتیم پدرم ما رو دیده بود. گفتم چطوری؟ گفت: درب شرکت وقتی داشته سوار ماشینش میشده. گفتم : تو که میدونستی شرکت پدرت اونجاست چرا از اون خیابون رفتیم؟ گفت: خیابون به انتخاب تو بود . من هم چه میدونستم اونروز زود میاد خونه. اون شب هم که منو رسوندی چون منتظر من بوده پشت پنجره وایستاده بوده و تو رو هم که از عقب ماشین با من پیاده شدی و رفتی جلو نشستی دیده بوده. از اونجایی هم که خیلی منطقیه. موضوع رو با من به صورت خصوصی گفت: من هم بخاطر اینکه فکر نکنند تو داری از وضع موجود سواستفاده میکنی پیشنهاد قرارها رو به گردن گرفتم. فداکاری رو توی چهره اش بخوبی دیدم. ادامه داد: پدرم بعد از صحبت با من ، پیش مامان و امیر تو رو به من پیشنهاد کرد و رفتارت رو مورد تایید قرار داد. سوال وجوابهای امشب برای اعتماد بیشتر بود. گفتم: و شام امشب ...؟ گفت: فرصتی برای حرفهای اساسیتر. ساعت هفت و پنج شش دقیقه بود. حرفهامون دیگه رنگ درس و برنامه نویسی نداشت . اونقدر شوکه شده بودم که نپرسیدم قضیه گلی شدنت چی بود. حرفهامون گل انداخته بود. از هر دری حرف میزدیم و او هم انگار از قبل راهنمایی شده باشه (توسط پدر و مادرش) سوالاتی از من میپرسید. در اینجا مجالی برای طرح این قبیل بحثها نیست. فقط در یک مورد که بالاخره تونستم جواب بگیرم. وقتی در مورد برنامه آینده شغلیم پرسید اشاره به شرکت کردم که گفت : اتفاقا یکی از دلایل موافقت پدرم رشته تحصیلیته. دیگه فهمیده بودم پدرش چه کارست. ولی برای اطمینان پرسیدم.مگه پدرت چه کارست؟ گفت : مگه تا حالا نفهمیدی ؟ گفتم یه چیزهایی فهمیدم ولی دقیقا میخوام بدونم. گفت: چه فهمیده باشی چه نفمیده باشی بابا خیلی کم به نوع شغلش اشاره میکنه و بیشتر کلی حرف میزنه. پرسیدم : مگه شغلش دقیقا چیه؟ گفت: صاحب امتیاز شرکت کامپیوتری ......... هستش. گفتم : یه سوال . گفت: بگو . پرسیدم: پدرت که کامپیوتر بلده پس چرا خودش بهتون درس نمیده؟ گفت : پدرم که برنامه نویسی بلد نیست . پدرم فقط سرمایه گذاره و رفته رفته وارد بازار کامپیوتر شده. گفتم: و برنامش درباره من چیه؟ گفت: قصد داره بعد ازدواج تو با من ازت دعوت به کار در شرکت کنه. داشتم دیگه بال در میاوردم. در همین حرفها غرق بودیم که زنگ در خونه به صدا در اومد. اولش هما ، امیر رو صدا زد تا در رو باز کنه ولی با فاصله ای کوتاه باز هم زنگ زده شد. دو تایی رفتیم. هما در رو باز کرد . غذا برامون آورده بودن. نگاه به ساعت کردم. ساعت 8 بود . با هم رفتیم دم در و پیتزاها رو گرفتیم. موقع اومدن بالا پرسیدم : پس امیر کجاست؟ گفت : فکر کنم اومده طبقه پایین و از فرصت استفاده کرده داره ... حرفشو ناتموم گذاشت. ولی من نگذاشتم. پرسیدم طبقه پایین برای اونه؟ گفت : آره. گفتم : از فرصت استفاده کرده چی میکنه . گفت: داره فیلم نگاه میکنه. گفتم از کجا مطمئنی ؟ گفت : از اونجایی که ... بعد یه کلید از جیبش در آورد ..... من یه کلید زاپاس دارم. یواشکی رفتیم تو . فکر نمیکردم پدرش اینقدر سرمایه دار باشه که یه طبقه با وسایل اولیه برای پسرش درست کرده باشه. هما صدا کرد : امیر ! امیر! گفتم : میفهمه که. گفت: میگیم در باز بوده. آهسته رفتیم دم اتاقش که صدای نفس نفس و آه و اوخ میومد. گفت : دیدی گفتم باز فرصت پیدا کرده داره فیلم میبینه. نزدیکتر شدیم . امیر توی اتاقش تلویزیون هم داشت و تلویزیون هم درست روبه در بود و امیر هم سمت اون دراز کشیده بود . البته روی یه تشکه ابری و تقریبا نیمه لخت. از دور که دیدیم امیر هم توی کار با خودش بود یه لحظه مثل توی فیلم کمرشو آورد بالا من کیرشو دیدم . یه مرتبه هما دستشو گرفت جلو چشمم. نمیتونستیم چیزی بگیم . ممکن بود بشنوه. دستشو گرفتم و پایین آوردم و به چشماش خیره شدم . یه قدم جلو رفتم . بر خلاف همیشه یه قدم جلو اومد. او هم منتظره بهانه ای بود . توی یه چشم برهم زدن لبهامون به هم گره خورده بود و از هم کام میگرفتیم. خودمو زیاد غرق لبهاش نکردم. برای من بد میشد اگه امیر میفهمید. به خودم اومدم لبمو جدا کردم . آهسته گفتم: پیتزاها سرد شد. گفت : راست میگی. یواشکی اومدیم بیرون و هما هم در رو بست. به شوخی و خنده گفتم : کاش یه فیلمی هم برای خودمون میگرفتی. گفت: فیلم احتیاج نیست. یه جوری گفت که فکر کردم ناراحت شد.( هر چند نشده بود.) همینطور که بالا میرفتیم پرسیدم : صداش نمیکنی ؟ گفت : اینطوری نه . رفتیم توی خونه و بعد هم آشپزخونه. پیتزاها رو گذاشت روی کابینت. و رفت طرف دیگر آشپزخونه تا کلیدی رو بزنه. دلم میخواست از پشت بگیرمش بغل. شلوار گشادی که پوشیده بود از همین شلوار گشاد و سفیدهایی بود که الان مده کوتاه میپوشن. ولی جذابتر چاک زیبای کونش بود. نزدیکش شدم . بهم گفت : اینجوری خبرش میکنیم. و بعد زنگ رو سه بار پشت سر هم به نشانه شام زد. من بازهم بهش نزدیک شده بودم. بدش نمیومد خودشو بچسبونه. و این کارو هم کرد من که داشتم شق کامل میکردم. تا اومدم دستمو ببرم کیرمو توی شلوارم، رو به بالا راست کنم و توی اون وضعیت باز هم لب بگیرم. زنگ واحد به صدا در اومد. هما زود خودشو جدا کرد و رفت درو باز کرد. امیر بود.به امیر گفت : زود دستهاتو بشور . کمک کن میزو بچینیم. فقط 5 یا 7 دقیقه طول کشید . توی این فاصله رفتم بلوزی که روی پیراهنم پوشیده بودم و جورابهامو توی اتاق هما درآوردم. پیراهنم رو هم رو شلوارم انداختم و کمی هم کمربندم رو شل کردم. اتفاق خاصی سر میز نیفتاد . جز اینکه خواهر و برادر چندتایی جوک تعریف کردند. منم که جوکهای توی ذهنم همه کیر و کس داشت چیزی نگفتم، فقط میخندیدم. بعد از شام و جمع کردن میز، امیر گفت : آقا هومن لطفا منو ببخشید من فردا امتحان دارم میخوام برم پایین . گفتم: برو عزیزم مزاحمت نمیشیم . امیدوارم موفق باشی. گفت : مرسی. و بعد سریع رفت. من و هما همصدا با هم گفتیم : آره جون خودت. هما نسکافه درست کرده بود . کنار من نشست و با زدن لیوانهامون بهم شروع به خوردن کردیم. دیگه حرفی برای گفتن نداشتیم . پرسیدم : بابا مامانت کی میان؟ گفت : معمولا یک به بعد میان. گفتم : آخه هوا که سرده. گفت: وتکا میخورن داغ میشن. با تعجب بهش نگاه کردم. گفت : میخوری؟ گفتم : نه. بعد پا شد و رفت. یه شوی خارجی گذاشت و تراکی رو هم انتخاب کرد که صحنه های سکسیش بیشتر بود . همینطور که در کنار من بود سرشو گذاشت روی شونه هام. واقعا صحنه های تحریک کننده ای بود. حسابی کیرم شق کرده بود. و از آستینهای شورتم زده بود بیرون و از کنار پاچه شلوارم برجستگیش معلوم بود ولی پیراهنم روشو پوشونده بود. دستهای هما هم که سینم رو نوازش میکرد فعال شده بود. دستمو بردم که کیرمو روبه بالا راست کنم . چون شلوارم تنگ بود ،اینکار با فاصله انجام شد. دستشو آورد و ازروی پیراهنم لمسش کرد . گفت: چه کلفته. گفتم: مگه دیدیش. گفت: نه. توی آشپزخونه لمسش کردم. با مکث کوتاهی به چشمام نگاه کرد و گفت : حالا که منو لبریز محبتت کردی نمیخوای وجودمو لبریز از عشقت کنی. لبمو بهش نزدیک کردم و بوسه ای گرفتم. فهمید راضیم.گفت: بریم توی اتاق من. بی اختیار شده بودم. بلند شد و تلویزیون و دستگاه وی سی دیشون رو خاموش کرد. به سمتم اومد و دستشو دراز کرد. گرفتم و بلند شدم و به سمت اتاقش رفتیم. شک عجیبی آزارم میداد . پدر و مادرش یه دفعه اینقدر مهربان شده بودن. برادرش سعی میکرد ما رو تنها بگذاره. هما حرفها و کارهاشو طوری انجام میداد که هر چیزی در جای خودش تموم بشه. وقتی هم که گفت بریم اتاق من ، آخر اون تراک شوی سکسی خارجی بود. نکنه میخوان بلایی سرم بیارن. نکنه میخوان آبروم رو ببرن. نکنه نقشه های پدرش باشه تا منو بخاطره اون دو تا قرار توبیخ کنند. نکنه هما اپنه منو میخوان ایدزی کنن. خیلی از این فکرها کاملا بیدلیل از ذهنم میگذشت. رفتیم توی اتاق و روی تخت نشستیم. روسریشو که به اندازه شورتش بود و اگه نبسته بود بهتر بود از سرش باز کرد. گفت : یه ویندوز ایکس پی برام نصب میکنی.فهمیدم برای چی . کامپیوترشو بخوبی میشناختم و از محتوای همه درایوهاش مطلع بودم. اون برگشت آشپزخونه و با یک پارچ شربت و دو لیوان اومد. یه لیوان برای من ریخت و گذاشت پیشم. برای خودشم ریخت و برد سر میزتوالتش .شروع کردم به نصب. همونطور که گفتم موقعیت تخت هما دقیقا پشت کامپیوتر بود و از طرف در اتاق هم پشت در محسوب میشد.روبروی در بین کامپیوتر و تخت میز توالت هما بود. بارها و بارها جلوی آینش رفته بودم . دیده بودم که چه تجهیزات آرایشی کاملی داره.نصب ایکس پی هم توی مرحله ای بود که میخواست فایلهاشو کپی کنه. توی این حالت بیکار شدم . میدیدم هما به خودش میرسه. طاقت نیاوردم. بلند شدم. رفتم جلو. از توی آینه منو دید. داشت ریمل میکشید. خودش زیبا بود و با آرایش فرشته. لبخندی زدم.پرسید: چی شد؟ گفتم: داره نصب میشه. کارش(هما) تموم شده بود . من شربتمو خورده بودم. لیوانو برداشتمو به دهنش نزدیک کردم و با دست راستم کمرشو گرفتم. کمرش باریک و گوشتی بود . چاق نبود ولی لاغر هم نبود. همونطور که توی آینه میدیدمش شربتو بهش میخوروندم. یه لحظه سرشو به طرف من کرد و در حالی که دهن و لبش شربتی بود لبم و گرفت و باز هم مکیدیم. ماتیک نمالیده بود. لیوان شربت رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز. میز خیلی نزدیک به تخت بود. بهم گفت : من مدتهاست که آرزوی آغوشت رو دارم. به شوخی گفتم : دلت دودول میخواد؟ خیلی جدی گفت : خیلی بیشتر از اینکه فکرشو کنی. شکم بیشتر از قبل قوت گرفت. اولش منو داماد خودشون میدونن. منو با دخترشون تنها میذارن. دخترشون منو با صحنه های مختلف تحریک میکنه و دست آخر هم از من سکس میخواد تا ارضاش کنم. گفتم : آخه تو دختری. گفت: تو هم که راه های ارگاسم ما دخترها رو خوب بلدی. فکر کردم یکدستی زده تا ببینه من چی میگم. برای اطمینان پرسیدم : تو از کجا میدونی؟ خودشو بیشتر بهم چسبوند و گفت : وقتی برای دوستات توی دانشگاه جلسه مشاوره میذاشتی. گفتم : تو که اونجا نبودی . گفت: من که نه ولی لیلا محجوب که اونجا بوده. گفتم : مگه با اون دوستی. گفت: اون شما رو برای کلاس معرفی کرد و گفت کدوم آموزشگاهی. لیلا دختره خیلی فضولی بود و دو سال از من کوچکتر بود ، هما هم دو سال از من کوچکتر بود. پرسیدم : من تا حالا مشاوره با دخترها نداشتم . گفت زیر زبون دوست پسرشو که تو جلسه بوده کشیده که شما چی بهم میگید. فهمیدم کیو میگه ولی وقتی اسم پسره رو پرسیدم نگفت. پس این مدتهاست که منو میشناسه. لباش لرزش عجیبی پیدا کرده بود. به قول شما بر و بچ نویسنده درجه حشرش زده بود بالا. دیگه حرف زدن براش سخت بود و نفس زدنش تندتر شده بود. دستهاشو پشت شونه هام از زیر بغلم قلاب کرد. من هم دستهامو دور کمر باریکش بهم گره زدم.لبهامون در هم . زبانهامون روی هم. خودشو کشید سمت تخت . با یک اندکی هل روی تخت افتاد و من هم روی هما. خودشو کشید سمت بالای تخت. متوجه شدم که در همون حالت دمپاییهاشو هم در آورد. دمپاییهاش ابری و رو فرشی بود. روش خوابیده بودمو بوسه میگرفتم. فشاری بهم آورد و منو چرخوند ولی نه کامل. طوریکه به پهلو در کنار هم خوابیده بودیم.دست راستم زیر سرش بود. با دست چپم از بالا تا پایین پشتش دست میکشیدم. گرمای وجودش منو از جلو گرم میکرد و احساس اینکه سوتین داره ، شورت هم به پاشه منو از پشت تحریکتر. شانس آوردم اتاقش به اندازه کافی گرم بود و بخاری هم کم شعله بود. گرمای من و او از شدت جریان شریانی ما بود. با صدای محکم باز و بسته شدن دری به خودمون اومدیم. اون شب باد پاییزی میومد و هر از گاهی شدید میشد و زوزه میکشید. صدا صدای در پنجره بود. گفت: چیزی نیست . ولش کن. ساعتمو نگاه کردم . ساعت 5 یا 6 دقیقه به 10 بود. از حالت دراز کش بلند شدم . پرسید چی شد؟ گفتم: ساعت 10 دیگه باید برم. تا برسم خونه 12 میشه. گفت: فردا جمعه است تا ظهر میخوابی. اون هم از جاش بلند شد و دستشو انداخت دور گردنم. گفت: من امشب بیش از هر زمان دیگه ای بهت احتیاج دارم. دیدم عجب جمله ادبیی گفت. پیش خودم گفتم: ایول ، ایول به احتیاجت. تو صورتش نگاه کردم . دست چپمو آوردم بالا و چونش رو به سمت بالا حرکت دادمو توی یک چشم برهم زدن و با فشار ناچیزی با هم خوابیدیم. یواش روش خوابیدم. لبمو جدا کردم و به چشماش خیره شدم. یکی از قسمتهایی که کمتر در سکس ازش بهره میگیرن بینیه. مطالعاتم به خوبی داشت ورق میخورد. نوک بینیمو به آرامی به نوک بینیش میمالیدم و سرم رو هم به اینطرف و اون طرف حرکت میدادم. بر گونه هاش بوسه میزدم . لب میگرفتم. با بینی نفسهامون رو یکی میکردم. منو سفت چسبیده بود. بدن مقاوم و گوشتیی داشت. ولی همچنان لباس، حایل من و او بود. میدونستم که سکس نباید یک طرفه ارضا بشه. خودمو به سختی فشار میدادم تا آبم نیاد. پاهام رو از روی پاهاش دادم کنار. فکر کرد میخوام برگردم. انگار منتظر بود. فشاری داد و من هم فهمیدم . خودمو سبک کردمو چرخیدم. الان اون روی من بود و حرکات منو تکرار میکرد. سعی داشت ادامه بده ولی لباسهامون مزاحم بود. خودمو کشیدم بالا . پشتم بالشی بود که قوس کمرم رو پر میکرد. قوس کمرم به اندازه ای شده بود که میتونستم انگشتهای پاهام رو ببینم. البته هما در ناحیه کیرم نشسته بود. فشار روی کیرم نبود و الا از کمر میشکست. شروع کرد دکمه های پیراهنم رو دونه دونه باز کرد. وقتی دکمه های پیراهنم باز شدند با دو دستش تمام سطح سینم رو مالش داد. از روی زیر پوش بود . +++ ادامه دارد +++

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین و توهین کردن بن شد
(پرنسس)
     
#58 | Posted: 13 Nov 2011 10:17
متمایل به پایین زیر پوشم شد تا اونو در بیاره. زیر پوش توی شلوارم بود و گیر کرده بود. کمربندم رو هم لیس زد و بازش کرد. دکمه شلوارم رو باز کرد. ولی نتونست زیرپوشم رو دربیاره. مخصوصا کمکش نکردم تا حس یافتن رو در او دو چندان کنم. زیپ شلوارم رو پایین کشید. کیرم کمی تکان خورد. چون در حال شق نیمه کامل بود برجستگیش کاملا دیده میشد. گفت: جریانت بیدار شده. این کلمه بین ما توی جلسه های دانشگاه مرسوم بود. کار، کار لیلا فضوله بود. هما ادامه داد به لمس کیرم. گفتم : حالا موقع شیر دادنش نیست. زبانی با نفس عمیق روی کیرم از روی شورتم کشید و بالا اومد. کمرم رو کمی دادم بالا زیر پوشم آزاد شد. با دو دست زیر پوشمو رو به بالا میداد تا به نافم رسید. شروع به لیسیدن کرد و همزمان زیرپوشم رو بالا داد. اولش قلقلکم اومد ولی بعد داغی نفسش منو از خود بیخود کرد.به سینه هام که همون ممه هام باشه رسید. با نوک زبان نوک اونها رو چند بار لیسید. حشر مردها در این نقطه مشابه زنهاست. به سمت جلو تکان خوردم و تقریبا نود درجه نشستم. زیر پوشم رو کامل در آورد. از فرصت استفاده کرد و پاهاشو در پشت من جمع کرد حالا من در بین پاها و بدن او محصور شده بودم. شروع کردم دکمه های پیراهنشو باز کردم . سوتین قرمز رنگی هوش از سرم ربود. مثل گرگی که به طعمه اش رسیده باشه از دهنم آب میچکید. پیراهنشو تا عقب بردم. خودش ادامه داد و اونو در آورد. لباسهامون رو به طرفی پرت میکردیم. اما نه روی تخت. سفت بهم چسبیدیم. وضعیتش طوری بود که سرش روی شونه هام میخوابید. پشتم رو همراه با لیسیدن پشت شونه هام لمس میکرد. دستمو لای بند سوتینش انداخته بودم و در اون تنگنا نوازش میکردم. در یه لحظه بندها رو ازهم جدا کردم. و سوتینش آزاد شد. کمی رو به عقب شد و من به راحتی در آوردمش. سینه های درشت و داغی داشت. قلبم به شدت میزد. قبل از اینکه بگیرمشون خودش گرفت و هر کدوم رو به سینه هام میمالوند. میگفت :بخورش. بخورش . سرمو بردم جلو. وضعیت کمرم بد بود. روبه سمت تخت دادمش و او دستهاشو روی تخت گذاشت . تکیه گاه بدنش شد. شروع به مکیدن و لیسیدن کردم. ولی کمربند و شلوارم اذیتم میکرد. چاره ای نبود . کاملا خوابوندمش. و دستمو بردم به کمر کشی شلوارش . آهسته و آروم به سمت خودم کشیدم. پاهاش رو از پشتم آزاد کرد و من براحتی شلوارش رو در آوردم. لذت در آوردن شورت به اینه که روی هم با هم در بیاریم.حالا او بود و یک شورت. بیفاصله بلند شد و روی من خوابید. حالا نوبت شلوار من بود. شلوارم تنگ بود ولی هم پاهام رو بالا دادم هم کمک به در آوردنش کردم. میخواست با شورتم پایین بکشه. ولی کمر شورتم رو گرفتم. حالا من بودم و شورتم. از روی شورتم لیس زد به کیر کاملا شق شده ام و سریع بالا اومد. همدیگر رو محکم در آغوش داشتیم. برش گردوندم. بالش مهیا بود و زیر سرش بود. کیرم رو با شورت با کسش توی شورت تراز کردم. و آرام آرام بالا پایین میرفتم . نفسهاش تندتر میشد. هنوز کورس سینه هاش تموم نشده بود. نوکشون رو با دستهاش گرفته بود و فشار میداد. صورتش رو با صورتم پرستش کردم. زیر گردنش رو میبوییدم و میبوسیدم و میلیسیدم. به سینه هاش میرسیدم. دستهاشو برده بود کنار و منتظر بود. دستهام رو زیر بغلش گذاشتم و ستون کردم. فهمیدم از موی زیر بغل خبری نیست. سینه هام رو روی سینه هاش گذاشتم. و باز بالا ،پایین کردم و فشار میدادم. ضربان قلبش سریعتر شده بود. رو کسش نشستم ولی فشار روی دو پاهام بود. با ناخنهام سینه هاش و اطراف سر پستونها رو حرکت رفت و برگشتی میدادم. این کار نوک پستونها رو شقتر میکنه.جیغ میزد ولی کوتاه. با این کارم نوک پستونهاش تقریبا 1 سانتیمتر بیرون زده بود. با زبان و دندون گاز میگرفتم و میمکیدم. ادامه دادم و ادامه دادم و شدت حرکت زبانم رو زیاد کردم . با دست محکم گرفته بودم و با فاصله فشار میدادم. شرطیش کرده بودم. ولی من خسته شده بودم. خودش این تجربه رو نداشت وقتی فاصله میانداختم خودش دستشو جلو میاورد. وقتی یه بار این کارو کرد. پیش خودم گفتم : نکنه لیدوکائین یادم بره. چه میشه کرد. اولین سکسم بود و بی برنامه. از رو تخت چرخیدم که دستم به کیف که پایین تخت بود برسه. چشمم به پارچ شربت افتاد. دستمو دراز کردم . لیوان روی میز توالت هما بود که به تخت هم خیلی نزدیک بود. برداشتمش و سه چهارمش رو از پارچ شربت که حالا روی عسلی کوچکی که بین میز و تخت بود پر کردم. پماد فراموش شد. دوباره روی کسش نشستم. از توی لیوان کمی روی سینه هاش ریختم و کاملا لیس زدم. پایینتر اومدم و نافش دنیای دیگه ای داشت. دستهاش رو از نوک انگشت میلیسیدم. از زیر بغلش نگذشتم. اسپری زده بود و خوشبو. فعالیت دست چپم رو بیشتر کردم.با دست راست زیر گردنشو گرفته بودم و با زبان میمکیدمو با دست چپ از روی شورتش کس نوازی. نمناکی رو احساس میکردم که از عرق نبود. دیگه پاهاشو از زیرم در آورده بود. بالش کوچکی داشت پیش بالشش بود. برداشتم زیر کونش گذاشتم. کونش اومد بالا. به حالت ایستاده از زانو شکسته بادست چپ پای چپشو قائم کردم. با دست راست نوازش کردم تا سر انگشتان . سکس پا رو زیاد دوست دارم واگربا زیبایی ترکیب انگشتان و ظرافت انگشت شست همراه باشه لذتش برام دو چندانه. هما از اونها بود. پاش حمام رفته و تمیز بود. وقتی دید میخوام زبون بزنم. دستشو برد عقب و از روی دسته بالا سر تخت لیوان شربتو به من داد. خودم بهش دادم ،گذاشت اونجا. از این حرکتش خیلی خوشم اومد. به طرفش رفتم روش خوابیدم و بوسه گرفتم. به چشمام نگاه کرد و گفت: وجودم برای تو ، هممو بخور. خودمو جدا کردم. لیوانو گرفتم . روی پنجه های پای چپش ریختم و به سمت زانو و کشاله ران لیسیدم همانند سگ گرسنه. پای راستش رو همینطور. حشرش داشت سر میرفت. با کف دست راستش به کسش ضربه میزد میگفت : زود باش بخورش. پاهاش رو توی بغلم گرفته بودم. از زانو روی شونه هام خم شده بودند. بادست کمرشو به سمت خودم کشیدم و شورتشو که حالا واقعا خیس شده بود بیرون کشیدم و سر جای خودم بلند شدم. ازبالا او رو میدیدم . لخت لخت لخت. ولی بسیار دیدنی بود. با دست پاهاشو بازترکردم. از اون فاصله کس صاف و تراشیدشو دیدم. پاهاشو که رها کردم سریع بلند شد نشست و در اون وضعیت من، شورتمو پایین کشید. خودم با پا خواستم پرتش کنم. ولی پام خورد به لیوان شربتی که خالی شده بود و من با پاهای ظریفش خوردم. میدونستم پایین تخت لباس زیاد روی همه . با پا شورتم و لیوان رو انداختم پایین.کیرم توی دستهاش بود. زانوهام رو شکستم تا راحت تر باشه. ازیر کیسه بیضه هام یا همون تخمهام شروع به لیس زدن کرد. وقتی زبان میکشید انگار جان و وجودم رو به دهانم میرسوند. اگر آدم توی اون لحظه جونش بالا بیاد واقعا لحظه شیرینیه.کم کم از من خواست تا دراز بکشم. حالا سر او لای دو پای من بود. کیرم رو روی صورتش میکشید . آرام آرام. با فشار به کشاله های رونهام سعی میکردم ارادمو تقویت کنم. دیگه کمرم نمیتونست قوس داشته باشه چون من برعکس حالت اول دراز کشیده بودم. فقط دستهام موهاشو میتونست بگیره. با گرفتن موهاش سرعت ساک زدنش رو که دیگه شروع کرده بود کنترل کردم. دقایق زیادی شد که ساک میزد.به خودم گفتم : بار اولی، عجب کمری داری. خودمو چشم زدم . آبم تکانی خورده بود. بلند شدم و تقریبا در حالت نشسته موهاشو گرفتم و از کیرم جدا کردم. سرشو بیشتر عقب دادم. موهاشو هرگز کشیده نشد. چون با دستم همراهی میکرد. لبمو چسبوندم و آب مذی مکیده شده در دهنشو مکیدم و زبانهامون روی هم بود.با فشار لبم بر لبش، و سرم به سرش خوابوندمش . و بی معطلی محل کونش رو روی بالش کوچیکه تنظیم کردم. با اینکه پاهام از بغل تخت پایین افتاد ولی راحت دو لب کسش رو باز کردم. بسیار صاف تراشیده بود. با جان و دل میمکیدم . با انگشت میانه دست راستم به خوبی چوچولش رو پیدا و حسابی مالیدم. نفس میزد. جیغهای کوتای میزد. با زبون ناحیه لبهای داخلیو خوب خیس کردم. در وضعیتی که داشتم با انگشت و زبان جیغشو در میاوردم. دست نوازشی به سرم کشید. بعد گونه چپم رو. دست راستش بود. زبان رو دور کردم. به دستم رسید و محکم گرفتش. کسش اونقدر لزج شده بود که با دیدنش چند بار آبم خواست بیاد ولی خودمو کنترل کردم. اون یکی دستش رو هم آورد و محکم دو دستی دستمو گرفت. یه آن که خودمم نفهمیدم چی شد گفت: بکن توش و انگشت من تا ته رفته بود توی کسش.کمی ترسیدم از پردش . بی پرده بود . چون اینبار قوس کمر او روی بالش بود سرمو بلند کرد گفت : بذار توش من اپنم. منو بکن. نگاهش التماس بود و من پر از پتانسیل سکس که هنوز تخلیه نشده بود.دیگه راه برام هموار شده بود.با یک انگشت ، دو انگشت، سه انگشت کسش رو در مینوردیدم. وقتی کاملا خیس میشد به دهنش نزدیک میکردم و او تک تک انگشتهایم رو میمکید. چند بار نزدیک کردم ولی خودم خوردم. با زبان شدت ساکم رو بیشتر کرده بودم. با نوک زبان به چوچولش ضربه میزدم. رانهاش توی دستم بودو جیغ هم میزد. تا اینکه لرزید . دو بار به شدت و یک بار با موج کمتر. از ارگاسم بود. کمی باز ادامه دادم و بعد خودم رو کاملا روش کشیدم. احساس لرزشش رو میخواستم به من هم بده گفت : باز هم میخوام. اینبار دیگه نوبت سکس مهبلی بود. چون طوری خوابیده بودم که فقط پای چپش لای پاهام بود رانش رو بین پاهام قفل کردم و به سمت بغل تخت خم شدم. از کیفم لیدوکائین رو برداشتم. وبهش دادم . اونهم بازش کرد و مقداری به کف دست راستش زد و کم کم کیرم رو با اون نوازش کرد. کاندوم در کار نبود. در حالی که میمالید گفت: کاندوم بابام هم تازه تموم شده. در حالی که کیرم در دستش بود و داشت میمالید به پهلو خوابیدیم. لب باز بهترین آغاز بود. حدود 5 دقیقه توی این وضعیت بودیم. کیرم سر شده بود. بهم گفت کمی مرطوب کننده بد نیست. بلند شدم و با نشانیی که داد از توی جعبه میز توالتش بهش دادم. کمی به کف دستش مالید. به گونه ای دراز کشیدم که وضعیت 69 مهیا بود. با دست کونش رو گرفتم و چرخوندمش . کسش روی دهنم بود و من میلیسیدم. هما کیرم رو همچنان میمالوند. حس میکردم که آب مذیم رو با نوک زبان میخوره. من کسشو با زبان به خوبی خیس کردم. و با انگشت رطوبت کسشو با آب دهنم دوبرابر. طعم سیر نشدنیی داشت. با دست راستم به کنار کپلش زدم ، بر گشت و دراز کشید. با چرخشی روش قرار گرفتم. کیرمو با دست گرفتم و چند بار سرشو به کسش مالوندم. میگفت: بذارش تو . بذارش تو. پرسیدم: مطمئنی؟ گفت: آره ، قرص خوردم. به آرامی فرستادمش. تا نیمه رد کردم دوباره در آوردم و مجددا تکرار. اینبار تا ته رفت. با وجود اینکه سر کننده زده بودم ولی هیجان بار اول منو نگرانتر کرده بود. کمی مکث کردم . تقریبا بدنم رو از بدنش جدا کردم و شروع به تلمبه زنی کردم. نرمترین و زیباترین لحظات برای من بود. کم کم دست چپم رو تکیه گاه قرار دادم و با دست راستم چوچولش رو میمالیدم. به شدت. دوباره حالاتش تکرار شد. جیغهای کوتاه، و همزمان به تلمبه زنی ادامه میدادم. خودم رو بهش نزدیکتر کردم و کاملا روش خوابیدم. ولی باز تلمبه میزدم. با مکث کوتاهی به روی خودم برش گردوندم. بلند شد نشست و با حرکت بالا و پایین و سینه کشیده رو به عقب و جلو میرفت. صدای ضربه های ناحیه کیرم با ناحیه اطراف کسش سکوت اتاق رو می شکست. کسش رو از کیرم جدا کرد و خودشو کمی عقب کشید. به سمت کیرم خم شد. فکر کردم میخواد ساک بزنه . ولی با کیر چرب من؟ ولی نه . تف داغی روش انداخت و با دست به همه کیرم رسوند. بعد بالا اومدو کیرم رو به کسش هدایت کرد.شروع به حرکت کرد و من هم چوچولش رو بی نصیب از مالش نگذاشتم. متوجه شدم حرکتش به سمت بالا فاصله مناسبی برای حرکت من هم ایجاد میکنه. برای راحتی بالش کوچیکه رو کشیدم گذاشتم زیر کمرم و حرکتم رو با حرکت کس او تنظیم کردم. پس از چند دقیقه خودش رو انداخت روی من . به پهلو چرخیدیم. لبهاشو با لبم گرفتم و بوسیدم. در حالی که دست چپم رو توی شکاف داغ کونش حرکت میدادم. گفتم: کونت برای آبیاری من مطمئنتره. گفت: آخه درد داره. گفتم : نمیذارم دردت بیاد. و بعد برگشت و من روی دشت دو تپه ای قرار گرفتم. پمادم رو برداشتم و خودم به کیرم مالیدم. زیاد شد. ولی بهتر. چاک کونش رو باز کردم . کسش از اونجا هم دیدن داشت. روی شکاف کسش گذاشتم و با فشار کمی، رفت تو. گفت: دیوونه! اون کسم. گفتم: فعلا همینو میخوام.و واقعا هم همونو میخواستم. درازکش به روی پشتش خوابیدم. کمی پاهاشو در عرض باز کرد. تا راحت تر تلمبه بزنم. در همون وضعیت دستهامو بردم زیرش و پستونهاشو گرفتم. خوشش میومد. با دو دستش که از آرنج جمع کرده بود به سینه هاش فضای بیشتری داد.نوک پستونها مرحله بعدی بود. کار تقریبا سختی بود ولی شدنی بود. گرمای کپلها به همراه نرمی و انعطاف پذیری اونها انزالم رو نزدیکتر میکرد. ولی من الهه خودم رو پیدا کرده بودم. نمیخواستم به این زودی رهاش کنم. کیرم رو در آوردم. و سرش رو که البته لزج بود فشار دادم. کمی هیجانم فروکش کرد. کیرمو گذاشتم لای چاک کونش. به سمت جلو متمایل شدم. بعد با دستهام از گردن و شونه هاش شروع به تریس( Trace ) کردم. دست میکشیدم. سرمو نزدیک گوشهاش بردم. بعد از نوازش و مکیدن در گوشی بهش گفتم : نگفته بودی اپنی.صدای خندش رو شنیدم. گفت: برای تو که بد نشد. پتانسیلم اجازه تصمیم بهم نمیداد. موهای بلندشو نوازش کردم. و بعد کمرش. تا به کپلها رسیدم. کیرم دیگه توی چاکش نبود. با دست می مالوندم. با زبان لذتش برام دوچندان شد. اینکار رو فهمیده بودم دوست داره. خودش زانوهاشو کشید زیر شکمش ولی زانوهاش زاویه دار بود بطوریکه سینه هاش کاملا روی تخت بود. کونش بالا تر سطح بدنش. کار برای من راحت بود . واقعا سپید و تمیز بود. شروع به لیسیدن کردم. سعی میکردم از چوچوله شروع کنم ولی کمی سخت بود. به سمت سوراخ کونش میومدم.یکی دو بار تف کردم و با انگشت میانه جا باز میکردم. میگفت: آیی. آی. آیی. دو پماد نزدیک دستم بود. مرطوب کننده رو برداشتمو کمی روی سوراخش زدم و با انگشت کرم ها رو پخش میکردم. به اطراف دیواره چاکش هم زدم. دیگه آماده برای پذیرایی کیرم بود. حسابی چرب شده بود. تفهام رو قبول نمیکرد. تفهام سر میخورد. با کمی فشار کونش رو پایین آوردم تا هم سطح بدنش. کیرم شق کامل بود. به خودم میبالیدم که تا اون لحظه با ادب بوده و تف نکرده. تف کردن کیر کار بدیه. لیدوکائینه نصف شده بود. بخودم گفتم: تو دیگه چقدر توی کفی. پماد خودمو مالیدم. و بعد کمی به اطراف سوراخش زدم. و کمی هم بداخل دادم. اگر مرطوب کننده نزده بودم لیدوکائین سوزش کمی ایجاد میکرد و حال اینکه دیگه سوزش نداشت. با سر کیرم تمرین ورود به سوراخ میکردم. فقط میمالوندم. فشار هم کم میدادم. ولی نمیفرستادم تو. تاخیرم برای اثر درست دارو بود. بعد کمی فرستادم. هنوز حسش نکرده بود. تا 4 سانتی متری چیزی نگفت . من هم چندین بار که فکر میکنم بالای 10 بار بود تا همون اندازه در آوردم و رد کردم. بعد بیشتر کردم. آ......ه،آ...........ه، آ.............یی. شنیده میشد. خودمو مسلط کردم و شروع به تلمبه زنی. محکم کمرشو گرفته بودم. یواش یواش سرعت تلمبه زنیم رو بیشتر کردم. حالا فهمیده بودم چرا مردها کون رو با وجود انی بودنش ترجیح میدن. هم تنگه ، هم مطمئن. متوجه موهای زیبا و بلندش شدم. متمایل به جلو شدم گرفتمشون و سرشو کشیدم به طرف خودم و در همون حال تلمبه هام رو شدیدتر کردم. فقط جیغ میزد با فرکانسهای مختلف. خودشو به سمت جلو میکشید تا دردش کم بشه و این باعث شده بود پاهای جمع شدش از زیرش آزاد بشن. یک مرتبه خودشو ول کرد. کاملا روی تخت افتاد. ترسیدم از درد بیهوش شده. ولی قبل از عکس العمل من شروع به عقب و جلو کرد. وای چه لذتی داشت من میرفتم اون میومد. من به جلو او به عقب. باز هم وای. کاش الان اینجا بود. پای راستش رو کوتاه تر از پای چپش جمع کرده بود و حرکتش بهتر شده بود. من هم پاهام خوب جایگیری کرده بودند. دیگه کمرم تاب تحمل نداشت. بارها کیرم رو نصیحت کرده بودم تف نکنه. آخرین نصیحت رو کردم. در آوردمش.پاهای قشنگ و نازش رو گرفتم چرخوندم. حالا صورت زیباشو میدیدم. کشیدمش به سمت خودم. سرش کاملا روی تخت خوابید. روی سینه هاش نشستم. کیرمو لای قعر پستونهاش گذاشتم. با دستهاش کمک کرد تا پستونهاش بهم نزدیک بشن. عرصه بر کیرم تنگ شده بود و چاره ای جز فرار نداشت. جلو و عقب. به زیر پستونهاش ضربه میزدم. نفسهاش شبیه کسی شده بود که زیر دوش آب سرد رفته باشه. بد نیست امتحان کنید. کیرمو کشیدم رو به عقب و کاملا روش خوابیدم. محکم همدیگر رو گرفته بودیم. بهش نگاه میکردم. وای خدایای من! زیباتر از این دختر باز هم توی جهان هست؟ پرسیدم : آبمو میخوری؟ گفت: نه . بریز تو کسم. خونده بودم بعد از سکس مقعدی ، سکس مهبلی عفونت سازه. ولی باز هم تکرار کرد. آدم عاشق، توی سکسش هم، همه چیز رو برای معشوقش میخواد. باز تکرار کرد. تعلل میکردم. گفت: گفتم که قرص خوردم. دیگه چاره ای نبود. گذاشتم توی کسش و تلمبه زدم. طوری خودش رو به من چسبوند که کسش به تمام ناحیه شکمم چسبیده بود. کمرهامون رو بالاتر دادیم. محکم توی بغل هم . تلمبه میزدم . هما هم حرکت میکرد. آبم داشت تمام وجودم رو شعله ورتر میکرد و شعله های وجودم مثل کوره ای پر از آتش که درشو بسته باشن راه فرار پیدا میکرد. به صورت مهربونش نگاه کردم و یه لحظه دیدم خندید. و آخ کوتاهی گفت و ناخنهاشو به کمرم بیشتر فرو کرد . البته ناخنهاش بلند نبودند. دیگه آمپرم پرید و آبم هم به کسش پمپاژ شد ولی نه کامل. هیجاناتم داشت تخلیه میشد. حس کردم تخلیه شدم. کیرم رو کشیدم بیرون. پایین کیرمو گرفتم که با تکونش سیکل تخلیه رو کامل کنم که کیرم پمپ دیگه ای زد ولی جهش نداشت. کیرم با قطرات آخر آبم خیس شد. هما که موقع پمپاژ سرشو بالا آورده بود که لب بهم بدیم. کیرم رو میدید. و آب آخر رو هم دیده بود. هوسی شده بود. با دست کپلهای کونم رو به سمت خودش کشید. گفت: آب میخوام. رفتم جلو و تا گردنش جلو رفتم و شروع به لیسدن آبم از روی کیرم کرد ولی خیلی کوتاه و به اندازه تمیز شدن کیرم بود. دیگه حال ادامه دادن نداشتم. من که در زمان ساک آخر پای چپمو به سمت خودم آورده بودم بعد از ساک آخر آروم آروم پیشش به پهلو دراز کشیدم. لرز معمولی منو گرفت . فکر کردم هما هم کمی لرزید. دست راستم زیر سرش بود. هما توی بغلم . دست چپم رو به پایین تخت از سمت خودم حرکت دادم. بدنم هم کمی چرخید. از شانسی که آوردم اون پایین پیراهن هما بود. آوردم و کشیدم روی تن هر دوتامون. کلمات کوتاهی به هم میگفتیم که سرشار از رضایتمون بود. هر دو ارگاسم شده بودیم. دلم میخواست تا صبح با هما بخوابم ولی همش به خودم میگفتم : بلند شو برو خونه مهمونی کافیه. ساعت نمیدونستم چنده. و نفهمیدم که چقدر خوابیدیم. البته خواب کامل نبود. در خواب و بیداری هم حرفهای کوتاه میزدیم. از کیر و کس هم میگفتیم. صدای باز و بسته شدن دری ما رو به خودمون آورد. از جا پریدیم بیرون تخت. خدا رو شکر باز هم صدای پنجره بود. باد پاییزی شدید تر شده بود. تند تند لباسهامون رو میپوشیدیم. همه با هم قاطی شده بود. از سر شوخی شورتمو کرد پاش. بهش گفتم: بده به من اذیت نکن دیرم شد. لباسهامونو پوشیدیم. و من آماده رفتن. ساعتم سر میز کامپیوترش بود. قبل از بستن نگاه کردم. ساعت یازده و تقریبا چهل دقیقه بود. نگاه کردم به کامپیوتر نصب ایکس پی در مرحله دوم منتظر تنظیمات کاربر بود. گفتم: بقیه اش رو بلدی ؟ گفت: از اولش هم بلد بودم. وسایلم رو برداشتم و به سمت هال رفتم. پرسیدم: بابا مامانت نمیان ؟ گفت: وقتی میرن پارتی چهار یا پنج صبح میان . پرسیدم : عروسی یا پارتی؟ گفت: وقتی ما رو نمیبرن یعنی میرن پارتی.( باباش پولدار بود و این کار بعید نبود.) یه لحظه یاد اپن بودنش افتادم. اون موقع جای گفتنش نبود. گفتم: از مهمونی امشب واقعا ممنونم. گفت: خواهش میکنم استاد! از پشتش بسته کوچکی که به اندازه جعبه مقوایی ساعت مچی که کادو شده بود در آورد. وقتی اومدم توی هال ، هما دیرتر و پشت سر من اومد. کادوئی رو داد به من و گفت: قابل شما رو نداره ،امیدوارم باز، این طرفها بیایید. تو ذهنم فکر رفتن بودم تا اون موقع شب ماشین پیدا کنم. اصلا به فکر آژانس هم نبودم. هما هم چیزی نگفت. هما تا دم در اصلی با من اومد. گفتم: از امیر جون هم خداحافظی کن. گفت : باشه، بای عزیزم. هوا سرد بود و بادی. تا سر خیابون زیاد راه نبود ولی کوچشون تاریک بود. رسیدم سر خیابون . ماشین نبود. گفتم قدم زنان برم تا به اولین میدان برسم. یکی دو تا موتوری دیوونه که فکر میکنم مست هم بودند به سرعت از کنارم رد شدند. مجبور شدم برم توی پیاده رو. خیابون روشن بود ولی باز هم تاریکی مسلط بود. توی راه به اپن بودن هما فکر میکردم. یکدفعه یاد حرف آخرش افتادم. چرا گفت: امیدوارم باز، این طرفها بیایید. باز همون شک لعنتی سراغم اومد. کادوئی رو از جیب پالتوم در آوردم. در شهر ما هوا اونقدر سرده که مردم از وسط پاییز لباس زمستونی میپوشن. کاغذ کادوش رو پاره کردم. جعبه زیبا و گل و بوته داری داشت. درشو باز کردم. با تعجب دیدم یک کاندومه استفاده شدست. این ور اون ورش کردم چیزه خاصی ندیدم. انداختمش دور. من به اونا بدی نکرده بودم که حالا اونا بخوان اینطوری با نقشه از پیش تعیین شده تلافی کنند. متوجه کاغذ کوچکی که زیر کاندوم توی جعبه بود شدم . در آوردمش . بازش کردم. صدای ماشینی از دور هم منو به سمت خیابون کشید. در حالیکه سعی میکردم در اون نور کم، نوشته روی کاغذ رو بخونم به خیابون نزدیک شدم. دیدم روی کاغذ نوشته: به جمع ما اچ آی وی ها خوش اومدی. از این جمله سرم گیج رفت . جوی آب زیر پام بین پیاده رو و خیابون رو ندیدم و افتادم . اونشب باد، بارانزا بود و توی اون لحظه هم بارون نم نم میبارید. وقتی افتادم فقط نم بارون رو روی گونه هام حس کردم. قطرات بیشتر و بیشتر شد. چشمم رو باز کردم مادرم رو دیدم. پرسیدم: چه طوری اومدی اینجا؟ لیوان آب رو روی سرم خالی کرد. گفت: بلند شو!بسه دیگه، ساعت یازدهه. هنوز هوای مهمونی باهاته. بعد، از اتاقم رفت. تازه به خودم اومده بودم. شورتم از آب منی خیس شده بود. رفتم حموم. صبحانه فقط چای تلخ خوردم. مادرم زیر زبونمو کشید. مقدماتش فراهم شد و توی هفته بعدش جشن نامزدیمون بود. خاطره منو خوندید ولی خواهشا توی نظراتتون بجای کسشعر گفتن به من حدس بزنید از کجای خاطره من در خواب بود. مرسی . همتونو میبوسم. و یاد جمله ای معروف به خیر که میگه: شب شراب نیرزد به بامداد خمار. پایان

این کاربر به دلیل تخلف در قوانین و توهین کردن بن شد
(پرنسس)
     
#59 | Posted: 7 Dec 2011 10:35
من و زن چادری و گوشتی

(( خاطره از سه بخش تشکیل میشه ,بخش اول که +14 هست و بخش های دوم و سوم که +18 هستن ,پیشنهاد میکنم اگه وقت دارین از بخش اولش بخونید ,امیدوارم لذت ببرید))

بخش 1
از شیشه اتوبوس بیرونو نیگا میکردم ,ساعتای 7 شب بود و مثل هر شب داشتم میرفتم تمرین . یه دستم ساک ورزشیم بود و با دست دیگه م دستگیره اتوبوس رو گرفته بودم
اتوبوس نه خیلی شلوغ بود و نه اونقدر خلوت که بشه نشست , طبق معمول رسیدم به ایستگاهی که خیلی ها پیاده میشدن وتقریبا خلوت میشد .
مثل هرشب اون شبم ننشستم(چون میدونسم باز تا یه پیرمرد میاد بالا باید پاشم) و رفتم تو اون قسمت وسط که جای دوتا صندلی خالی هست
و به پشت صندلی تکیه دادم و ساکم رو انداختم شونه م و با دست دیگه م میله صندلی پشتمو گرفته بودم .
همینطور مغازه ها رو نیگاه میکردم و تو رویای خودم بودم ,یه لحظه نگاهم رفت قسمت خانوما ,متوجه نگاه یک زن جوون شدم ,که داشت با یه برق خاص نیگام میکرد.
یه لحظه نیگاهامون تلاقی شد باهم ,با خودم گفتم شاید اندازه غیر طبیعی بازوم (که با حالتی که ساک رو گرفته بودم بیشترم شده بود) این طوری خیره ش کرده , و اینو کاملا طبیعی میدونسم
ساکم رو گذاشم پائین و خیلی طبیعی دوباره نیگاش کردم ببینم بی خیال شده یا نه,اما بازه م همون طور خیره شده بود بهم ( جوون بود حدود 31 یا 32 داشت
نزیک 174 قدش بود و وزنش بین 78 تا 80 بود ,پرگوشت و خوش فیتنس به نظر میومد با این که چادری بود اما میشد خوب حدس زد اون زیر چی به چیه)
,دفعه اول نبود که این اتفاق برام می افتاد ,اما این یکی فرق داشت
همون چیزی بود که رویاشو داشم و کاملا تایپم بود ,وسوسه شدم هرجا پیاده شه دنبالش برم ,یا پیاده نشم تا اون بیاد پائین بعد برم دنبالش .مردد بودم ,از طرفی حس شیطانیم میگفت برو پسر
داره پا میده چی میخوای دیگه ,از یه طرف یه حس بهم میگفت نه پسر ,با سن و سالی که اون داره حتما شوهر داره ,تو که اینجور ادمی نیسی با زن شوهر دار؟ حرفشم نزن
به ایستگاه باشگام نزیک میشدیم . رسیدیم ایستگاه ! چیکا کنم چیکا نکنم ,
اخرین لحظه رفتم پائین و بی خیالش شدم . با خودم گفتم احسان تو 5 ماه دیگه مسابقه داری بخوای دنبال این چیزا باشی
به بدنت و رژیمت لطمه میزنی .رفتم باشگاه و تمرین رو شروع کردم ,اما فکرش تو سرم بود, به خودم میگفتم واقعا بی عرضه ای پسر .برا این که از ذهنم بیاد بیرون رفتم
اهنگ مورد علاقه م که شاینینگ (متال بلک) بود رو با صدای نسبتا بلند گذاشتم . متال باعث میشد فقط به هدفم که قهرمانی زیبایی اندام بود فک کنم و از سکس متنفر بشم .
بعد از تمرین رفتم خونه و رژیم بعد از تمرین و بعد از اون شامم رو خوردم و اونشب گذشت و شبای دیگه هم به همون منوال رفتم تمرین ,
خوب راسش هر شب یه نیم نیگاهی به بخش خانوما مینداختم تا بلکه دوباره ببینمش ,ولی نه دیگه خبری نبود که نبود . بقیه هم برام اهمیتی نداشتن .
هر روز که میگذشت کمرنگ تر میشد تو ذهنم ومنم بیشتر از یاد میبردمش.نزیک به ده روز شایدم یازده روز از اون ماجرا گذشته بود و منم دیگه کامل بی خیالش شده بودم .
اونشب بر خلاف شبای دیگه دیرتر رفتم تمرین تقریبا ساعتای هشت , همینم باعث شده بود اتوبوس شلوغ تر باشه یه چند ایستگاهی گذشت و منم مثه همیشه پلیرم
همرام بودو تو حال و هوای خودم بودم.تا این که به ایستگاه چهارم رسیدیم ,در باز شد وچند نفری اومدن بالا تا این که یه لحظه ,
وای خدای من چی میدیدم همون زن اومد بالا ,از اونجا که ماشین شلوغ بود جا برا نشستنش نبود .
ایستاده بود و متوجه حضور من نبود ,اینبار ازش چشم بر نداشم و خودمو به در وسط نزیک کردم یه وقت گمش نکنم به خودم گفتم این دفه نمیذارم
از چنگم در بره ,بهش نیگاه میکردم تا این که متوجه من شد .بهم خیره شد ولی متفاوت ,نیگام میکرد اما حس میکردم ناراحته ,حالا از من یا از جای دیگه نمیدونسم .
معصومانه نیگام میکرد ,گفتم خدایا یعنی چی شده این چشه ؟؟
اون شب دیگه ایستگاه باشگاه پیاده نشدم ,حوصله نداشم باز هی به خودم سرکوفت بزنم .منتظر شدم بیاد پائین ,چند ایستگاهی گذشت و پیاده شد . منم پیاده شدم
برا اینکه ازش فاصله بگیرم نزیک یه مغازه ایستادم ,اما هواسم به همه جا بود الا اجناس اون مغازه ,وقتی فاصله مون مناسب شد افتادم دنبالش . نسبتا سریع حرکت میکرد
یه چند بار برگشت و عقب رو نیگاه کرد ,فاصله م رو هی کمتر و کمتر میکردم باهاش . تا این که رسیدم چند قدمیش .یه دفه خیلی سریع برگشت . با یه حالت خاص گفت
چیه افتادی دنبال من/؟
مونده م چی جواب بدم . گفتم من من اووووم
سرمو خاروندمو گفتم نمیدونم ببخشید قصدی نداشم اشتباه فکر کردم اینگاری. در حالی که تو اون هوای بهاری به شدت یخ شدم
سرمو کج کردم سمت باشگاه که یه دفه صدام زد ,گفتم بله بفرمایید ؟ گفت ببخشید حالم زیاد خوب نیس امشب .در جوابش گفتم جسارت میدونم بخوام بدونم چه مشکلی دارین
اما اگه کمکی ازم ساخته س کوتاهی نمیکنم , شروع کرد به راه رفتن ,طوری که راه رو برای ادامه حرکت باز کرد ,گفتم خوب من میشنوم بفرمایید ,در جوابم گفت
نه چیزه خاصی نیس , نمیخواست من بفهمم چی شده و بحثو منحرف کرد شما خیلی وقته ورزش میکنید؟ خندیدم و گفتم اره
چطور مگه ,گفت اخه خیلی پیچ و خم داری . دوتایی خندیدم ,
نمیدونسم چی بگم ,اخه اصلا اهل این مسائل نبودم ,حس کرده بود کمی حول شدم برا همین مهربون تر شد باهام و قدماشو اروم تر بر میداش
همه ش دوس داشم بفهمم شوهر داره یا نه ,که تکلیفمو بدونم ,پته پته میکردم و شر و ور میگفتم و این باعث میشد اون بیشتر بخنده ,بعد از یه مدت قدم زدن گفت
داریم به خونه مون نزیک میشیم من باید تنها باشم خوب نیست و اینا ... گفتم باشه ولی ما همو باز میبینیم؟ گفت تو چی فکر میکنی . خندیدم گفتم من ؟
من خوب اگه متاهل نباشید اره دوس دارم چرا دروغ بگم .یه کوچولو از حرفم خجالت کشیدم ,گفت تاهل؟ هه
نه اون نامرد خیلی وقته تنهام گذاشه و پی کثافت کاریای خودشه . اینو که گفت تو دلم گفت وای من قربون اون نامرد احمق بشم
که تورو تنها گذاشه و طلاقت داده .اما در ظاهر ابراز ناراحتی کردم .شماره مو بهش دادم . و ازش خواسم به گوشیم تک بزنه .
برگشتم برم باشگاه دیدم واقعا دیره بیخیال شدم . رفتم خونه , نیگا کردم دیدم ای بابا اینم که تک نزده ,گفتم بادا باد اگه منو بخواد تل میزنه وگرنه هم نمیخواد دیگه .
اون شب گذشت و صبح یا بهتر بگم ظهر که از خواب بیدار شدم دیدم به به یه شماره غریبه افتاده ,
اس دادم گفتم شما؟ اونم جواب دادو مطمئن شدم خودشه .
چند روزی بهم اس میدادیمو و گاهی من تل میزدم و گاهی اون ,روم نمیشد مستقیم از سکس صحبت کنم برا همین از اس ام اس های می بوسمتو و قربونت برمو
کم کم بیا بغلم لالا و.... اینا شروع کردم ,دیدم نه این مشکلی نداره ,تا این که یه بار بهش اس دادم و غیر مستقیم طعم دهنشو مزه کردم . اونم از خدا خواسه همه چی رو قبول میکرد
دیگه پرو شده بودم تلفنی هم باهاش در این رابطه صحبت میکردم ,تا این که قرار شد یه روز باهاش برم بیرون ,خوب من مثه خیلیا ماشین نداشم ,هر چی پول در میاوردم خرج بدنم میکردم
ترجیح دادم باهاش برم سینما ,و باهاش قرار گذاشم ,چون چادری بود و از طرفی سنش کم نبود زیاد استرس مامور سینما و مامور ایکس ایگرگ رو نداشم ,اما این
باعث میشد رو درو که میشدم باهاش زیاد راحت نباشم .سر ساعت پیداش شد و بعد از کلی خرید چرت و پرت که هیچ کدومش برام خوب نبود رفتیم داخل و بخش خانوادگی نشسیم ,
من که اصلا نمیدونسم فیلم چیه و قراره چی بشه فقط با این حرف میزدم اینم هی چیپس میخورد و جوابمو میداد,
اوایل هفته بود زیاد شلوغ نبود ,در مورد همسرش ازش پرسیدم و اونم تعریف کرد ,میگفت خونه مجردی داشه و چقدر به این ظلم کرده و اینا ,
بعد از این حرفش بهش گفتم اما تو که خیلی خوبی چرا باید اینکارو کنه ؟
یه لحظه ساکت شد ,منم خجالت کشیدم یه خورده ولی پشیمون نبودم از حرفم .بعد از مکث گفت چمیدونم ,شاید ازم سیر شده ,شاید ..
اصلا ولشکن بیا از اون حرف نزنیم گفتم اوهوم ببخشید نمیخواسم خاطراتت دوباره تداعی بشه برات ,
گفتم خوب حالا از چی حرف بزنیم ,جواب داد از خودت بگو منم براش کلی حرف زدم و تقریبا خیلی چیزایی رو که نمیشد تلفنی تشریح کردو بهش گفتم.
ازم پرسید دوست دختر داری؟ گفتم نه اگه داشم که اینقدری نمیشدم !!!
خندید گفت راستم میگی .
بعد از اون دیدم سکوت کرد ,گفتم چی شده ؟ گفت وقتی تو اینقدر ساکت میشی منم نمیتونم زیاد راحت باشم شیطون تو اس ام اسات که اینطوری نبودی
خندیدم گفتم خوب اره ,اما شما از من بزگترین و این باعث میشه اینطوری باشم ,نمیدونم شایدم زیادی ناشی هستم
وقتی اینو گفت حس کردم منظورش اینه که راحت باش بابا ,مسخره شو در اوردی از مثبتی .
سرچ کردم تو ذهنم ,گفتم خوب من چی بگم این نگه مثبتی و ....
تو چشاش نیگا کردمو با یه شرم خاص گفتم ,الان که مجردی نیاز جنسیتو چطور رفع میکنی
گفت تو چیکا میکنی؟ تو که از منم مجرد تری !!!
,جواب دادم و گفتم تا بتونم کنترلش میکنم
با بهونه های مختلف بی خیالش میشم ولی وقتایی که میزنه به مخ ,دیگه چاره چیه .
بعد از این حرفم هر دومون خنده مون گرفت . دیگه فیلمم رو به اتمام بود بهش گفتم من که نفهمیدم این چیه ,اگه گرسنه ته پاشو بریم یه چی بخوریم و اونم قبول کرد
( تو دلم گفتم بابا تو چاق نمیشی خیلی کارت درسته اینقدرمیخوری )بهش گفتم من نمیتونم پیتزا و اینجور چیزا بخورم ,اما اگه اون بخواد مشکلی نیس .
قبول کرد گفت نه دیگه هر چی تو بخوری منم همونه دیگه !!!
ظهر رو جاتون خالی کباب ترکی خوردیم و تقریبا اماده رفتن بودیم . یه مقدار از راهو پیاده اومدیم ,و بعد از اون از هم جدا شدیم و خدا حافظی کردیم .
     

#60 | Posted: 7 Dec 2011 10:36
من و زن چادری و گوشتی
قسمت دوم :
وقتی رسیدم خونه بهش اس دادم تا مطمئن شم رسیده باشه , حسابی خسه شده بودم ,از طرفی چون رژیمم بهم ریخته بود زیاد رو براه نبودم ,رفتم حموم یه دوش گرفتم
بلکه خستگی م رفع بشه .تو حموم یه نیگا به کیرم کردم و بهش گفتم ببین از دسه تو چه مصیبتی افتادیم لعنتی .
وقتی برگشتم دیدم برام اس گذاشته و نوشته ممنونم ازت صحبتهای امروز خیلی سبکم کرد .
گفتم خواهش میکنم اما تو چنین محیطایی نمیشه خوب صحبت کرد ,از طرفی من خیلی اذیتم . بعد از این اس ام اسم بهم تل زد ,گفت منظورت چیه ,گفتم منظوری نداشم
اما خوب ادم تو یه جایی مثه خونه راحت تر میتونه صحبت کنه تا سینما ,خندید و گفت اره موافقم .
وقتی خندید باز اون حس شیطانی وزیبا اومد سراغم , با شیطنت و حالت شوخی بهش گفتم پس دفه بعد تو خونه دیت بذاریم باشه ؟
اونم یه کوچولو مکث کردو با یه حالت خاص گفت بااااشه.
دلم میخواس بهش بگم خیلی خب همین فردا پس همو ببینیم ,گوشش باز بود ,به اندازه کافی ناشی گری کرده بودم دیگه .
فرداش بهش اس دادم گفتم پنج شنبه صبح چطوره؟ گفت بهم خبر میده ( میدونسم داره چرت میگه و میاد).
منتظر خبرش موندم تا این که فردا شبش برام اس زد باشه مشکلی نیست .
اینو که گفت ,به خودم گفتم احسان این دفعه رژیمت فرق داره ,تا میتونی سفتش کن ,نزیک به سه روز وقت داشتم تا پنج شنبه ,تا تونسم به خودم رسیدم ,
یه مقدار از دریم تن (برنزه کننده بدن) استفاده کردم گفتم اینطوری بهتر میشه و تو اون چن روز خودمو تا حدودی برنزه کردم ,منتظر روز موعود شدم دو روز قبلش به خونه گفته بودم
قرار دوسام از شهرستان بیان و از جایی که حسابی مثبت بودم کسی بهم شک نکرده بود ,از نظر امنیت ملی هم مشکلی نداشم و چادری بودنش باعث میشد ,شک و شبه منطقه ای به حداقل برسه .
این چند روز هم هر طور بود گذشتو صبح پنج شنبه شد ,اون روز از روزای دیگه زودتر بیدار شدم ,با این که همیشه بدنم شیو بود ,اما رفتم و یه حال اساسی به بدنم دادم
بعد از حموم کردن و موقع لباس پوشیدن ,دوباره کمی برنزه کردم بدنم و خودمو تو ائینه برانداز کردم ,فروهرمو گردنم کردم , و زنجیر مخصوص بیضه مو که
خیلی خوشم میومد ازش بستم دوره بیضم طوری که تخمام قشنگ بزنه بیرون . شورت مشکی فیگورمو پام کردم ,خوشبخو کننده هامو ....خلاصه حسابی به خودم رسیدم .
اومدم بیرون نیگاه کردم به ساعت چیزی به ده نمونده بود و قرار ما ساعتای یازده بود ,دو تا معجون از نوع مقویش درست کردم , و منتظر اس ام اسش شدم
تا این که بلاخره اس داد گفت من رسیدم به چهاره ایکس ,
سریع یه عالم بی حسی رو خودم خالی کردم و لباس پوشیدم رفتم دنبالش . وقتی منو دید گفت آااو ترگل مرگل کردی ,
منم گفتم برو بابا ترگل مرگل بودم تو خبر نداشی ؟ دوتایی خندیدم یه چشمک براش فرستادم و دوتایی حرکت کردیم سمت خونه .
یه حس خاص بهم دست داده بود , یه حس توام با استرس و اظطراب اما فوق العاده شیرین هر چقد به خونه نزیک تر میشدیم بیشتر و بیشتر میشد
رسیدیم و وارد خونه شدیم , سمت اتاقم راهنماییش کردم ,من روی صندلی سیستمم نشسم و اون روی تخت نشست ,سیستممو روشن کردم
تا یه اهنگ بذارم ,تو همین حین اونم چادرشو و روسریشو در اورد ,نیم نگاه هواسم بهش بود,سیستم رو روشن کردم وبرگشتم سمتش دیدم
موهای شهلاش دیوونه م کرد ,چشماش قشنگ تر میشد اینطوری ,مشکی و یک دست بودن موهاش و سیاهی چشاش ,بدجوری
مجنونم میکرد,دوس داشم موهای بلندشو شونه کنم و نوازش کنم .
اما منه لعنتی هی استرسم میرفت بالاتر ,شاید چون از من بزگتربود ,شاید چون زیادی به تایپ مورد علاقه م نزیک بود
به هوای پذایرایی پاشدم رفتم یه شربت البالو درست کردم اوردم و نشسیم به صحبت ,دنبال یه بهونه بودم بهش نزیک بشم ,برا همین از چرای جداییش از همسرش پرسیدم
تا به هوای دلداری و اینا بتونم بهش نزیک شم و لب بگیرم ازش.(شیطون ادم مثبت و منفی نمیشناسه) و همینم شد همینطور که از اون حرف میزد ,
صداش بغض برداشت ,پاشدم رفتم نزیکش ,دسشو گرفتم تو دستم گفتم چیزی نیس عزیزم ,وقتی حق باشی خدا انتقامتو ازش میگیره ,
بهش دلداری دادم و دیدم داره خیره نیگام میکنه . شاید میخواست ببوسمش و برم تو لباش اما روی اینکارو نداشم ,فقط بهش زل زدم وسرمو انداختم پائین ,بهم گف چیزی شده ؟
به نگاش قفل شدمو گفتم نه نمیدونم !!! .
اینو که گفتم صورتشو نزیک کرد منم به صورتش نزیک شدم ,لبامو باز کردم و چشامو بستم ,گرمای لبشو حس کردم ,قسمت بالایی لبش تو لبام بود و شروع به خوردن کردم
خیلی شیرین بود ,اینقد که اب دهنشو میکشیدم بیرون و با ولع میخوردم ,چشامو باز کردم و خودمو ازش دور کردم تا بتون تو چشاش خیره شم ,هیچی نیمگفتم .
دوباره به لبش چسبیدم و اینبار با یه خورده انرژی خوابوندم رو تخت ,دکمه های مانتوش رو باز کردم ,و کمک کرد کامل درش اوردم ,
یه شلوار استرچ مشکی و فوق العاده چسب و تاپ کرمی رنگ و تنگ که سینه هاشو به زور توش جا کرده بود ,تنش بود .نشست رو تخت و شروع به در اوردن لباساش کرد
به رونای پاش خیره شده بودم که با نشستنش پر گوشت تر و شهوت انگیز تر شده بودن ,لباسامو در میاوردمو نیگاش میکردم ,هنوز خجالتم کامل از بین نرفته بود ,
اما موج شهوت اونقدر بهم غالب شده بود که کم کم از داشت از بین میرفت ,لباسامو در اوردم و نگاهمو ازش بر نمیداشم ,وقتی رکابی م رو کندم ,گفت
وای چه سکسی و مردونه ای تو ,خندیدم گفتم ,هیچ کدومش قابل شما رو نداره و به لبش چسبیدم ,پروتر شده بودم و سعی کردم شلوارشو در بیارم
اونم دکمه های شلوارمو باز میکرد ,خوابوندمش رو تخت شلوارشو کامل در اوردم ,دمر دارز کشیده بود ,باورم نمیشد ,تو دلم گفتم خاک برسرت میثم (شوهر قبلیش)
یه همچین کسی رو از دس دادی . شروع کردم لیسیدن ساق پاش می بوسیدمو میومد بالا ,صاف و صاف بود ,انگار اصلا هیچ وقت مو نداشه بدنش
همه جاش صاف و نرم بود ,همینطور می بوسیدمو میومدم بالا رسیدم به پشت رونش اوووووم یه گرمای خاص داشت میبوسیدمو شورت کوچیکشو تا میزدم تا کوچیکو کوچیک تر بشه
اونقدر که مساوی با درز کونش شد ,یکی از لمبراشو گرفتم تو دستمو , بد جوری نرم ولطیف بود
طوری که وقتی دستمو از رو کونش برداشم رد انگشتام تا حدودی قرمز شده بود ,گودی کمرش نمای عجیبی به کونش داده بود ,پاهاشو یه خورده باز کردم تا بتونم راحت شورتو در بیارم
شورتشو در اوردم ,یه خورده خیس میزد ,طوری که وقتی جدا کردم ازش ,یه خورده از اب کسش همزمان با جدا شدن شورت کش اومد ,از سوتینش یادم رفته بود . دوس داشم فقط
لیسش بزنم ,قاچ کونشو باز کردمو شرو کردم لیس زدن درز کونش ,زیاد از لیسیدن کس خوشم نمیومد ,ولی از اونجایی که میدونسم چقدر تحریک کننده س برا خانوما
زبونم به پائین تر فشار دادم و اروم اروم شروع به لیسیدن کسش کردم ,سعی میکرد جیغای کوچیکشو قورت بده و این باعث میشد سرعت لیسیدنمو بیشتر کنم ,دو لبه کسشو با دستم
گرفتم و بازش کردم ,میخواسم زبونمو بفرسم تو ,یه خورده چندشم شد ,بار اول با احتیاط زبونمو فرستادم تو ,دیدم نه اونقدام بد نیس ,سرعت زبون زدنو بیشتر کردم و اونم
هی بیشتر تحریک میشد ,دیدم اگه اینطور پیش بره ,سرم بی کلاه میمونه برا همین پاشدم ورفتم سراغ سوتینش و بازش کردم ,سینه هاش اونقدر درشت نبود که زشت بشه
اما اصلا کوچیک نبود ,وقتی بندشو باز کردم,سینه هاش خودشونو ول کردن ,ازش خواسم برگرده به پشت و برگشت ,وااااای چی میدیدم !!!! دوتا سینه پر گوشت و نوک صورتی
تو دلم خودمو تحسین میکردم و میگفتم دمت گرم احسان ,رفتم سمت سینه راسش و تا جایی که جا میشد کرد تو دهنم ,با دست راستمم سینه ی چپشو میمالیدم ,مثه سنگ شده بود
اینقد حشری بودم که اصلا از صدای اه و ناله ش یادم رفته بود ,خودمو کشیدم بالاش شورتم خیس خیس شده بود , پاشدم شورتمو در اوردم چشمش به زنجیر دور بیضه م افتاد
گفت نه ,سرت میشه اونطورام که فکر میکردم نیس. گفتم حالا کجاشو دیدی . کیرمو چرب چرب کردم و اومدم روش دراز کشیدم ,شروع کردم به لب خوردن و
سعی میکردم از جلو کیرمو بدم تو کسش اونم یکی از پاهاشو داد بالا تا من راحت تر بکنم تو ,بلاخره کلاهک کیرم رفت تو اما کامل فرو نکردم ,
, ,ازش خواسم پازیشنمونو عوض کنیم و چهار دستوپا بشینه ,قبول کرد و منم اروم کیرمو کردم تو کسش ,
با این که نیم کیلو بی حسی قبلش زده بودم , تنگی و داغیشو خیلی خوب حس کردم اول اروم اروم عقب جلو میرفتم ولی بعد سرعتمو بیشتر کردم ,صدای برخورد
رون پام وشکمم به کونش اتاق رو برداشه بود ,موهای بلندشو از پشت گرفتم و همونطور که تلمبه میزدم موهاشو میکشیدم ,کم کم داشم عرق میکردم ,دیدم اگه اینطوری باشه
حالا حالا ها ابم نمیاد به خودم فحش دادم ,گفتم اخه احمق تو همینجوریش دیر ارضا میشی دیگه این همه بی حسی زدنت چی بود ,به ذهنم رسید که ببرمش حموم و به همون هوا کیرمو
بشورم بلکه حسش بیشتر بشه ,بهش گفتم پاشو بریم حموم ,من اینطوری نمیام خیلی بی حسی زدم یه خنده شیطانی کرد و گفت پس راست میگن شما بدنسازا عقیم هستین
خندیدم و تو دلم گفتم یه عقیمی نشونت بدم تاهفت پشت یادت نره قبول کرد و دوتایی رفتیم حموم ,دوشو باز کردم
بهش گفتم بیاد زیر دوش ,دوتایی زیر دوش ایستاده بودیم ,وقتی بدنش خیس میشد ,قشنگ و قشنگ تر میشد ,ابو رو درجه داغ ترش تنظیم کردم تا کیر بی مصبم به حس بیاد یه خورده,
قطره های اب از روی سینه هاش میریخت پائین و من هی حشری تر میشدم ,سینه شو تو دستم میگرفتم و فشار میدادم و اونم میگفت
اوووی اروم تر ,این طور حرف زدنش حشری ترم میکرد و من بیشتر تکرار میکردم .
تو همون حالت برگردوندمش قاچشو با دستم باز کردم و کیرمو گذاشتم لاش و پائین بالا میکردم سعی کردم از پشت کیرموبه کسش برسونم
وقتی سر کیرم رفت تو کسش خودش خم شد و دستشو رو دیوار گذاشت ,شروع به عقب جلو کردن کیرم کردم,صدای شلپ شلپ همه جای حموم رو برداشه بود ,از اون بدتر
صدای اه و اوه کردن اون حشرمو چندین برابر میکرد ,زنجیر خیس شده ی کیرمم یه حالو هوای دیگه بهم داده بود ,موهاشو تو دستم گرفته بودمو همینطور
چند دقیقه ای کردمش ,اینبار حسم چند برابر شده بود , با هر ضربه ی کیرم ,کونش یه موج زیبا به خودش میگرفت ,سینه هاشو از بغل نیگا میکردم بد جوری
پائین بالا و عقب جلو میرفت ,دلم میخواس اونارو هم تو دستام فشار بودم ,موهاشو ول کردمو کمرشو دو دستی گرفته بودم ,
جیغای کوتاه اونم دیگه کوتاه نبود سریع و سریع میشد ,و فهمیدم نزیک ارگاسمه ,عرق کرده بودمو ضربه میزدم تا این که نفساش تند وسریع شدو حس
کردم بدنش کرخت شد و بلاخره ارضا شد ,داشتم میومدم ,دلم میخواست همه شو بریزم تو کسش ,ولی خوب نمیشد سریع کیرمو کشیدم بیرون و اب کیرم با سرعت زیاد
ریخت رو کمرش ,اینقدر ازم اب رفت که خودم تعجب کردم ,بهم گفت داغیشو پشتش احساس میکنه و برگشت و اومد تو بغلم ,ازش لب گرفتم و شروع کردیم به شستن همدیگه
بعد از اون بهش یه حوله دادم و از اونجایی که میدونسم یه ربع بعد باز میشم مثه اول بهش گفتم لباس نپوشه و بعد از این که خودشو خشک کرد حوله رو دور کمرش ببنده فقط ,
خندیدو قبول کرد ,حوله مو بستم دور کمرم و رفتم دوتا معجونی که درست کرده بودم رو اوردم
و بهش گفتم بخور حال بیای ,گفت وای من.دوس ندارم و اینا که اومدم تو حرفش و گفتم این حرفا نیست یالا ببینم ,گفت اووو نه بابا خوشم اومد .
هر دو خندیدیم . منابع انرژی رو خوردیم
     
صفحه  صفحه 6 از 56:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  55  56  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.