| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی

صفحه  صفحه 6 از 68:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  67  68  پسین »  
#51 | Posted: 14 Aug 2011 06:48
مــــن او _ قسمت ششم



از افکار خودم اومدم بیرون و حواسم به دور و برم جمع شد. سرمو بلند کردم و ديدم عماد
ھنوز چشماش بسته اس و سرشو تکیه داده به مبل. خم شدم روش و تا اونجايي که
مي شد نزديکش شدمو نفسمو دادم تو صورتش که چشماشو باز کرد و نگام کرد. با
لبخند گفتم:
- خوابي؟
- نه، ديدم تو ساکتي چیزي نگفتم. حدس زدم داري فکر مي کني.
دستشو برده بود پشت سرم و از زير موھام رد کرده بود و داشت گردنمو نوازش مي کرد.
دستمو بردم بالا که مچشو بگیرم و بیارم پايین ببوسم که يھو چشمم به چند تا جوش
ملتھب و چرکي روي ساعدش افتاد. اينا ھم از عوارض اين مرض لعنتي بود. سعي کردم
به روي خودم نیارم و دولا شدم که روي ساعدشو ببوسم که يھو دستشو کشید عقب و
با اخم گفت:
- چیکار مي کني؟
- مي خواستم دستتو بوس کنم!
- ديوونه شدي؟ اينا ضايعه ي پوستیه، اون وقت تو مي خواي بوسشون کني؟
با لجبازي گفتم:
- من ھرجايیتو که دلم بخواد بوس مي کنم!
آستین لباسشو کشید پايین و گفت:
- نه ھرحايي!
با تعجب و ترديد نگاش مي کردم و اونم انگار سوالمو از تو چشام خونده بود و سعي مي
کرد به روي خودش نیاره. ناخوداگاه بدون اينکه خودم متوجه باشم و قبل از اينکه اون بتونه
جلومو بگیره مچ اون يکي دستشو گرفتم و آستینشو سريع کشیدم بالا. از چیزي که ديدم
نفسم بند اومد و رنگم پريد. تمام بازوش تا بالاي مچش پر بود از کھیر و جوشاي ملتھب
چرکي. تازه فمیدم چرا اين مدت ھمش پیرھن و تیشرتاي آستین بلند مي پوشیده.
احساس شرمندگي و خجالت مي کردم و نمي تونستم سرمو ببرم بالا و نگاش کنم. آروم
دستشو از دست من آزاد کرد و آستینشو کشید پايین و گفت:
- انوشه، چند وقته مي خوام باھات راجع به يه موضوعي حرف بزنم... فکر مي کنم ديگه
وقتشه که به قولت عمل کني...
اون داشت حرف مي زد اما انگار صداش دور و دور تر مي شد. سرمو يه کم بردم بالا و
ديدم لباش دارن تکون مي خورن اما من ديگه صدايي ازشون نمي شنیدم. لبايي که طعم
بھترين بوسه ھا و داغ ترين لحظه ھا رو برام داشتن و حالا به خاطر داروھاي قوي و آنتي
بیوتیک ھايي که مي خورد به شدت ترک خورده و زخم شده بودن. يادم افتاد به روزي که
از شرکت رفته بود بیرون و چند روز بعدش رفتم پیشش و به عشقم اعتراف کردم و بھش
گفتم مي خوام باھاش بمونم، تا آخرش. گفته بودم اونم بايد به عشقمون احترام بذاره و
کمک کنه که باھم بمونیم. بھم خنديده بود و گفته بود ديوانم که مي خوام با يه بیمار
ايدزي که معلوم نیست تا کي زنده مي مونه باشم. اما من اين ديوونگي رو دوست داشم
و بايد بھش ثابت مي کردم. نمي تونستم فراموشش کنم، مگه امکان داره عشق اول
فراموش بشه؟ نه! بايد باھم مي مونديم، با ھم و براي ھم. زمانش ھرچقدر که بود مھم
نبود. مھم احساسي بود که بھش داشتم. مي پرستیدمش و حاضر بودم براش ھرکاري
بکنم. نمي تونستم رھاش کنم، نه به خاطر اون، به خاطر خودم چون از روز اول فھمیدم
عاشقش شدم و تا ھست مي خوام که باھاش باشم. ولي اون سرسخت تر ازين حرفا
بود که به ھمین سادگیا راضي بشه، مدام مي گفت نمي ذاره زندگي و روح و احساس
من بازيچه بشه، اما نمي دونست من ازون لجباز ترم و وقتي بخوام به يه چیزي برسم
امکان نداره ازش بگذرم. از ھر راھي رفته بود تا منصرفم کنه موفق نشده بود. ھرچقدر از
من دور مي شد و سعي مي کرد خودشو ازم پنھان کنه بھش نزديک مي شدم و
خواسته امو براش تکرار مي کردم. چه طور مي تونستم ازش بگذرم؟ عماد کسي بود که
ھمیشه دنبالش گشته بودم، برام مثل قصه ھا و افسانه ھا بود ، شايدم نیمه ي
گمشده! نمي دونم...
بالاخره تونستم جلوي دلم رو سفید شم، تونستم قانعش کنم که مي شه باھم موند،
تونستم راضیش کنم که باھم بمونیم، تا ھرزمان که بود و نفس مي کشید باھم بمونیم.
ازون روز منم ھمپاي عماد از درون آب مي شدم و تحلیل رفتنشو مي ديدم و دم نمي
زدم، فقط به امید و دلخوشي عشقي که بھم داشتیم دلم گرم بود و حتي مي تونستم
به اون ھم روحیه بدم. تصمیم گرفتیم ھیچ کس از رابطه امون باخبر نشه و عشقمون فقط
تو حريم پاک و خصوصي خودمون، براي خودمون، باقي بمونه.
دست آخر مجبورم کرد فقط يه قول بھش بدم. بھش قول بدم که روزھاي آخر و زماني که
بیماريش از لحاظ فیزيکي و تو ظاھرشم اثر خودشو نشون داد ترکش کنم. ازم قول گرفت
که روزھاي آخر ترکش کنم و بذارم تنھا باشه...
- انوشه؟ حواست کجاس؟ دارم با تو حرف مي زنما!
- چي؟!
يه نفس عمیق کشید، دستشو کرد تو موھاش و مشتشون کرد و گفت:
- گفتم ديگه وقتشه به قولت عمل کني.
سرمو بردم بالا ، چشمامو تنگ کردم و عمیق بھش نگاه کردم و با طمانینه گفتم:
- حتي فکرشم نکن.
با تعجب نگام کرد. انگار مثل ھمیشه انتظار داشت با گريه و التماس ازش بخوام بذاره
باھاش بمونم و انتظار ھمچین برخورديو نداشت. با گیجي گفت:
- ولي... ولي تو قول دادي.
دستامو گذاشتم دو طرف صورتش، سرمو بردم جلو و با صداي دورگه گفتم:
- ھرگز اينکارو نمي کنم... به ھیچ وجه تنھات نمي ذارم. تا قله ي قاف ھم که بري
دنبالت میام، پس بھتره اين بحثو ھمین جا تموم کني.
قبل ازينکه چیزي بگه از رو مبل پريدم پايین و رفتم طرف دستشويي. ديگه سینه ام تحمل
اون ھمه فشارو نداشت. در دستشويي رو بستم و تا چشمم تو آيینه به خودم افتاد
بغضم ترکید. دو دستي جلوي دھنمو گرفته بودم که صداي گريه و ھق ھق ام بیرون نره و
اشکامو که مثل رودخونه از رو گونه ھام میومدن پايین تو آيینه نگام مي کردم. تمام تنم
مي لرزيد و دلم مي خواست با تمام قدرتم فرياد بزنم. ولي فقط صداي ھق ھق خفه ام
از گلوم بیرون میومد و باعث مي شد احساس کنم چقدر کوچیک و حقیرم. چقدر کوچیک
و ناچیزم که ھیچ کار براي تمام ھستي و زندگیم نمي تونم بکنم. فقط بايد مي شستم و
براي تموم شدن عمر عشقمون روزا رو مي شمردم. چطور مي تونستم تنھاش بذارم؟
کسیو که حتي پدر مذھبي ماآب و جانماز آبکشش از ترس رفتن آبرو و از دست دادن
پست و مقام دولتي اش از خونه طردش کرده بود و مادرش يواشکي و ھراز چندگاھي
میومد و آب شدن پسر يکي يه دونه اشو با خون دل مي ديد و مي رفت. عماد براي من
ھمه کس بود و مي دونستم منم تنھا امید اون تو زندگیم. مي دونستم اگر من نبودم
خیلي وقت پیش خوردن داروھاشو قطع کرده بود و خودشو زودتر ازين ھمه درد و ناراحتي
که مي کشید خلاص کرده بود.
دوباره به خودم تو آيینه نگاه کردم، اون بغض خفه کننده و ھق ھق شديد ديگه تبديل به
يه گريه ي آروم شده بود و مي تونستم دستمو از جلوي دھنم بردارم. به خودم دقیق تر
نگاه کردم. يعني اين من بودم؟ ھمون انوشه ي محکم و مغروري که ھمه مي گفتن به
زمین و زمان فخر مي فروشه و ھیچ چیز نمي تونه جلو دارش باشه؟ يھو از خودم بدم
اومد. چقدر ضعیف و سست شده بودم.خیلي راحت داشتم مثل يه آدم شکست خورده
رفتار مي کردم. يه لحظه به خودم اومدم و فھمیدم که خیلي جلوي اين بیماري لعنتي
کوتاه اومدم. اشکامو پاک کردم و صورت قرمز و چشماي ورم کرده امو با آب خنک شستم.
دست خیسمو کردم تو موھاي آشفته ام و مرتبشون کردم و دوباره بسته اموشون.
احساس کردم از ھیچ کدوم ازون حالتاي ضعف و نا امیدي لحظه ي پیش خبري نیست.
تصمیم خودمو گرفته بودم. يه بار ديگه تصمیم گرفته بودم تا آخرش پاي عماد و بیماريش
وايسم و نه تنھا طبق خواسته اش تنھاش نذارم، که نشونش بدم با ھمه ي وجود مي
خوامش و باھاش ھستم.
يه نفس عمیق کشیدم و با خودم فکر کردم تا در دستشويي رو باز کنم از چشمام مي
فھمه گريه کردم. اما مھم نبود، حتما مي فھمید تو دلم ديگه ھیچ غمي نیست. آره، ديگه
ھیچ غمي نبود، ديگه تصمیمو گرفته بودم...
در دستشويي رو باز کردم و رفتم بیرون. ديدم عماد ھنوز روي ھمون مبل نشسته و
سرشم تو دستاشه. يه لحظه احساس کردم دلم براش ضعف مي ره. رفتم جلوش و رو
زانوھام نشستم و دستاشو گرفتم تو دستم. سرشو اورد بالا و نگام کرد. کف دستشو
چسبوندم به صورتم و گفتم:
- دوست دارم...
يھو کشیدم بالا و محکم گرفتم تو بغلش. محکم به خودش فشارم مي داد و بیشتر از
ھمیشه حس مي کردم دوسش دارم. مدام تکرار مي کرد " دختره ي ديوونه" و منم
ازينکه دوباره تو آغوششم مست مي شدم.
بعد از چند دقیقه که ازون حالت در اومديم دستمو انداختم دور گردنش و با شیطنت نگاش
کردم. با اخم گفت:
- چیه؟ باز چه نقشه اي کشیدي برام؟
با يه لبخند مرموز جواب دادم:
- من و تو چرا تاحالا باھم سکس نداشتیم؟
يھو احساس کردم ابروھاش ازين سوال من چسبید به فرق سرش و متعاقب اون ھم از
شدت عصبانیت گر گرفت! با وحشت گفت:
- حتي فکرشم نکن.انوشه به خداوندي خدا، به جون خودت که برام عزيزتريني اگه بخواي
ازين فکراي مزخرف بکني...
ديگه نذاشتم ادامه بده و با خنده گفتم:
- خب بابا! شوخي کردم...
و بعدم براي اينکه ديگه چیزي نگه لبامو محکم چسبوندم رو لباشو تا اونجايي که مي شد
به خودم فشارش دادم...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#52 | Posted: 14 Aug 2011 06:50
مــــن او _ قسمت هفتم



صبح کمي زودتر از حد معمول رفتم شرکت که به کارھاي عقب مونده رسیدگي کنم. يه
سري دارو و تجھیزات بھداشتي ھم ديروز برامون رسیده بود و بايد ھمه اشونو لیست
مي کردم و مي فرستادم بايگاني. مشغول کارا بودم که ديدم در شرکت باز شد و انوشه
سوت زنون و آواز خنون وارد شد. کلیدشو ھي مي چرخوند تو دستش و زير لبم براي
خودش سرخوش يه چیزي زمزمه مي کرد. اين اواخر کمتر به اين خوشحالي و سرحالي
ديده بودمش، اونم اين ساعت صبح و کله ي سحر! مثل ھمیشه از ديدن سرحالیش شاد
شدم و ته دلم دعا کردم که اين خوشحالیش پايدار باشه.
مدت زيادي بود که ھمیشه تو چشماش يه غم و اندوه خاص موج مي زد و حتي گاھیم
يه پرده اشک چشماي براقشو مي پوشوند. خیلي سعي کرده بودم بیشتر بھش نزديک
شم و بفھمم غم دلش چیه اما نمي دونم چرا تو اين يه مورد ھیچ وقت منو محرم
خودش ندونسته بود. خوب مي فھمیدم يه ناراحتي عمیق و بزرگ داره و خیلي جلوي
خودشو مي گیره که مشکلشو به من که نزديکترين دوستشم بروز نده. حتي گاھي که
غم و ناراحتي از چھره اش مي باريد بدون اينکه لب از لب باز کنه فقط تو بغلم گريه مي
کرد و بھم مي گفت براش دعا کنم. خیلي وقتا حس مي کردم عاشق شده، اينو کاملا
حس مي کردم و بھش ايمان داشتم اما نمي دونستم اين چه جور عشقیهِ که حتي يه
کلمه ازش حرف نمي زنه! از وقتي فھمیده بودم به ھیچ وجه نمي خواد ( يا شايدم نمي
تونست!) راجع به موضوعي که اونجور آزارش مي داد باھام حرف بزنه، ديگه بھش اصراري
نکرده بودم درددلش رو بھم بگه. فقط سعي مي کردم يه سنگ صبور و مرھم براي دلش
باشم و بذارم خودشو خالي کنه بدون اينکه بھم حرفي بزنه.
انوشه خیلي برام عزيز بود و خیلي خودمو مديونش مي دونستم. از وقتي دوستیمون
شروع شده بود ھرکاري تونسته بود برام کرده بود و ھمیشه عین يه خواھر باھام بود.
ھروقت ياد سختیاي گذشته ام مي افتادم که انوشه چطور ھمرام بود و ھمه جا برام
سینه سپر کرده بود احساس مي کردم خیلي دوسش دارم و مدام به خودم ياداور مي
شدم که حالا نوبت منه که تو سختیاش ھمراھش باشم، ھرچند اگر حتي يه کلمه از
مشکلاتشو باھم در میون نذاره...
_ آقا اسماعیل؟ کجايي؟ يه قھوه براي من بیار لطفا.
با صداي انوشه از تو افکارم اومدم بیرون و ديدم رفته طرف آشپزخونه. فھمیدم چون من در
شرکتو باز گذاشته بودم فکر کرده آقا اسماعیل اومده.
- آقا اسماعیل؟ دارم کم کم مي ترسما! کجايي؟
پاشدم رفتم پشت سرش و دست به سینه تکیه دادم به در آشپزخونه و گفتم:
- چیه؟ چته شرکتو گذاشتي رو سرت؟
يھو يه جیغ کشید و برگشت با وحشت منو نگاه کرد و منم ھمزمان باھاش ناخواداگاه
٣ ثانیه اي باھم جیغ - جیغم رفت ھوا! جفتمون دستامونو گذاشته بوديم رو قلبامون و ٢
مي کشیديم! يھو باھم صدامون قطع شد و زل زديم به ھم! وقتي چشمم به رنگ پريده و
دست و پاي لرزونش افتاد ناخوداگاه زدم زير خنده! خیلي صحنه ي مسخره و مضحکي
شده بود و مطمئنا اگه يکي اون دور و ورا بود حتما به عقلامون شک مي کرد! دستمو
گذاشته بودم رو دلم و بلند بلند مي خنديدم که انوشه با حرص و دستاي لرزون گفت:
- زھر مار! به چي مي خندي؟ مرده شورتو ببرن با اين اعلام وجود کردنت! داشتم پس
مي افتادم!
بین خنده بريده بريده گفتم:
- خدايي خیلي باحال ترسیديا! حال کردم.
- نه که تو نترسیدي! ھمچین جیغ مي کشیدي گفتم شاشیدي به خودت!
باز زدم زير خنده و گفتم:
- تو نگران خودت باش که فکر کنم از ترس پريود شدي!
با حرص گفت:
- پاني واقعا احمقي! جدا داشتم سنکوپ مي کردم. نمي تونستي مثل آدم وقتي من
اومدم بیاي سلام کني؟ فکر کردم دزد اومده!
با ھمون خنده گفتم:
- بابا به من چه! من تازه خیلیم آروم اومدم پشتت که نترسي!
- خیر سرت چقدرم که نترسیدم!
- حالا خوبه خودمم وحشت کردم از جیغتا!
- اونم از مسخرگیته!
- ولي خدايي خیلي باحال بود!
ايندفعه خودشم زد زير خنده و گفت:
- تو کي مي خواي آدم شي؟ سن شوھر کردنتم گذشت اما اين ديونه بازياي تو درست
نشد!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- بھت مي گم من نخواستم بترسونمت! خود خرت ترسیدي! ابله!
مثل ھمیشه با دھن کجي گفت:
- عمه ماھرخته!
و منم يه بیلاخ نشونش دادم و از آشپزخونه رفتم بیرون. از ھمونجا داد کشید:
- قھوه کوفت مي کني؟
نشستم پشت میزم و گفتم:
- قھوه رو خودت کوفت کن، منم يه چايي میل مي کنم.
۵ دقیقه بعد با يه لیوان آب جوش و يه دونه لیپتون توش، بالا سرم بود و منم داشتم با
فايلاي تو کامپیوترم کلنجار مي رفتم. لیوانو گذاشت رو میزم و گفت:
- چه خبر؟
ھمونجور که داشتم لیپتونو تو لیوان مي چرخوندم که آب جوش رنگ بگیره گفتم:
- شما چه خبر؟ کبکت حسابي خروس مي خونه، سر صبحي با آواز زير لب وارد شدي!
يه لبخند زد و نشست رو مبل روبه روم و گفت:
- اِي! ھمینطوري..
زير چشمي نگاش کردم و گفتم:
- ھمینطوري الکي؟!
- خب الکیه الکیم که نه! يعني مي دوني..
- خب بابا! نمي خواد زور بزني دروغ سر ھم کني. نمي خواد بگي.
- خوشم میاد چیز فھمي!
يه قلپ از چايیم خوردم و گفتم:
- ديشب کجا بودي؟ ننه بابات منو آبستن کردن بس که زنگ زدن بھم! نه خونه رو جواب
مي دادي نه موبايلتو!
با خنده گفت:
- نمي دونستم بابام قدرت آبستن کردن از راه دورم داره ھا! بعدم آره، خونه نبودم
موبايلمم رو سايلنت بود، صبح ديدم زنگ زدن.
- بدبخت! اينقدر ھرشب يه جا مي خوابي سوزاک مي گیريا!!!
- کوفت! توام با اون ذھن منحرفت. يه نفر بود بايد مي رفتم ديدنش.
- بله! خیلي وقته اين يه نفرا زياد شدن و شما براي ديدنشون جیم مي زنیا!
زبونشو برام در اورد و ديگه جوابي نداد و منم مشغول کارم شدم. بعد از چند دقیقه با يه
قیافه ي متفکر در حالي که چونه اشو رو دستش تکیه داده بود گفت:
- پانته آ؟
- ھوم؟
- اون سري کاندوماي لاتکس رو به کدوم داروخانه داديم؟
با تعجب سرمو بالا کردم و گفتم:
- داروخونه ي ... چطور؟
- فکر مي کني ھمه اشو فروخته؟
- چه مي دونم والله! با اون قیمتي که باباجون شما اونارو فروخت و بعدم خود دکتر
داروخونه ايه دو برابر کشید روشون من که مي گفتم ھمه اش رو دستشون باد مي کنه!
اما مثل اينکه خیلي طرفدار پیدا کرده و ھمه اشونو اين بچه سوسول پولدارا خريدن.
خیلي عمیق زل زده بود به ديوار پشت سر من و انگار بدجوري فکرش تو دور دست ھا گیر
کرده بود! آروم گفت:
- کاشکي مي شد با يه قیمت خوب واردشون کنیم و به ھمه ي داروخونه ھا بفروشیم،
نه فقط به بعضي داروخونه ھاي بالاي شھر. درصد خطاشون خیلي کم بود، يعني مي
تونست با درصد خیلي بالا جلوي انتقال ھر بیماريي رو بگیره...
يه مکث کرد و ادامه داد:
- خصوصا ايدز!
چشمامو تنگ کردم و با دقت نگاش کردم. يه چیزي تو حرفا و حالتاش بود که منو مي
ترسوند. پرسیدم:
- حالا چي شده ياد اين موضوع افتادي؟
بدون اينکه جوابمو بده با ھمون قیافه ي متفکر گفت:
- کاشکي مي شد مثل کشوراي ديگه خیلي راحت کاندوماي مرغوب با قیمت کم يا
رايگان در اختیار جوونا مي ذاشتن. اينجا حتي خیلیا خجالت مي کشن برن داروخونه و
کاندوم بخرن!
- آره خوب خیلي خوب مي شد، اما امثال پاپاجون شما فکر نکنم اصلا ازين فکر
خوششون بیاد و سرمايه اشونو اين مدلي به باد بدن!
- خیلیا ھستن که با نا آگاھي به خاطر يه بار عشق و کیف کردن زندگي خودشونو به باد
مي دن.
- تو يه چیزيت مي شه ھا امروز! خبريه؟ حرفاي فلسفي مي زني!
با چشم غره نگام کرد و گفت:
- توام که ھي بزن به در بي عاري! دارم جدي باھات حرف مي زنم!
- برو بابا! به ما چه؟ ھرکي نمي تونه جلوي خودشو بگیره و مي ره با يکي که نمي
شناستش مي خوابه حقشم ھست ھر درد و مرضي بگیره.
يه آه بلند کشید و از جاش پاشد، داشت از اتاق مي رفت بیرون که دوباره برگشت و
گفت:
- راستي چند تا بسته ھنوز تو انبار ازون کاندوما مونده، آره؟
با تعجب گفتم:
- آره! مي خواي چیکار؟
- لازمشون دارم...
اينو گفت و از اتاق رفت بیرون. ھرچي فکر مي کردم منظورش ازون حرفا چي بود متوجه
نمي شدم. با سردرگمي شونه ھامو انداختم بالا و دوباره مشغول کارم شدم.
تا عصر ديگه صحبت خاصي بینمون پیش نیومد و جفتمون سرگرم کارامون بوديم. ديگه
داشتم وسايلمو مرتب مي کردم و منتظر بودم کامپیوترم خاموش شه که انوشه دوباره
اومد تو اتاقم.
- پاني داري مي ري؟
- آره، نرم؟ کاري مونده؟
- نه، مي خوام ببینم مي توني منو ببري بیمارستان پانسمان پیشونیمو عوض کنم؟
- مگه من راننده ي توام؟ به امین جونت بگو بیاد ببرتت!
- امین جونو کوفت!حالا من اين يه ماه که پام تو گچه کارم به تو اتفاده توام ھي ناز کن
براي من علیل!
- باور کن اگه الان بھش زنگ بزني بیاد ببرتت بیمارستان تو کونش عروسي مي شه!
- مي خوام که ١٠٠ سال نشه! نمي بريم؟ زنگ بزنم به آژانس؟
- خب بابا توام! قھر نکن. بعدشم میاي خونه ي ما؟
- آره.
با يه لبخند و لحني که مي دونستم حرصشو در میاره گفتم:
- نمي خواي بري به يکي سر بزني؟
با حرص گفت:
- نه خیر!
و لنگون لنگون رفت دم در.
تا بیمارستان سعي کردم از زير زبونش بکشم بیرون که چرا يه جواب رک و صريح به امین
نمي ده و تکلیفشو مشخص نمي کنه ولي باز چیزي بروز نمي داد. ديگه کم کم داشتم
مطمئن مي شدم بین سر دوئوندن امین با مشکلي که خیلي وقت بود احساس
مي کردم براش پیش اومده رابطه اي وجود داره. به خاطر ھمین ديگه پاپي اش نشدم و راحت
گذاشتمش.
تو اتاق پانسمان نشسته بوديم و منتظر بوديم بیان پانسمانشو عوض کنن و منم ھي ته
راھروي بیمارستانو ديد مي زدم که ديدم ھمون دکتر اونروزيه اومد. با ذوق گفتم:
- انوش دکتر خوشگله داره میاد!
با خنده گفت:
- خاک تو سر نديد بديدت! من نمي دونم از سھیل خوشگلتر ديگه چي مي خواي که بازم
چشم و گوشِت مي دوئه!
قبل ازينکه جوابشو بدم دکتر وارد اتاق شد و جفتمون باھم بھش سلام کرديم. پانسمان
سر انوشه رو باز کرد و زخمشو نگاه کرد و گفت:
- اينکه چرک کرده يه کم. داروھاتو مگه نخوردي؟
- چرا، خوردم. حالا خطرناکه يعني؟
- نه چیزي نیست اما اگر بیشتر چرک کنه خطرناک مي شه. ديگه سردرد و حالت تھوع
که نداري؟
- نه، خوبم.
- باشه دوباره پانسمانش مي کنم ولي باز بیا ببینمش.
ھمون موقع موبايل من زنگ خورد و مشغول جواب دادن به گوشیم شدم اما مثل ھمه ي
وقتاي ديگه موقع تلفن حرف زدن حواسمم به اطرافم بود. انوشه يه نگاھي بھم کرد و
وقتي ديد مشغولم، آروم به دکتره گفت:
- ببخشید.. آقاي دکتر، يه سوالي داشتم.
- بفرمايید...
- راستش مي خواستم بدونم کسي که ايدز داره مطمئن ترين راه براي انتقال بیماريش
تماس جنسیه؟
يه لحظه چشمام گرد شد و ديگه صداي کسي که داشت ازونور تو گوشي باھام حرف
مي زدو نشنیدم! ماتم برده بود به دکتره که اونم دستش که پنسو باھاش گرفته بود و
مي خواست زخمو تمیز کنه تو ھوا مونده بود و معلوم بود کلي ازين سوال جا خورده!
فوري به خودم اومدم و پشتمو کردمو از اتاق رفتم بیرون و وقتي حرفم تموم شد برگشتم
تو. پانسمانش تموم شده بود و نمي دونستم دکتر چه جوابي به سوالش داده، خودمم
به روم نیوردم که چپزي شنیدم . فقط بدجوري حس مي کردم بین اين سوالش و حرفاي
صبحش راجع به کاندوم و انتقال ايدز رابطه اي وجود داره و ھمینم باعث دلشورم شده
بود.
تو راه برگشت تو ماشین ساکت بودم و بیشتر به حرفاي عجیب غريب انوشه فکر
ميکردم. يه جورايي براش نگران بودم ولي نمي دونستم چه جوري مي تونم نگرانیمو بھش
ابراز کنم که حمل بر فضولي نشه. به ھمین خاطر تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزي
نگم. فقط وقتي داشت از ماشین پیاده مي شد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگیرم و
گفتم:
- انوش؟
- چیه؟
يه کم مکث کردم و دستمو گذاشتم رو دستش و دوباره گفتم:
- مي دونم که اصلا از چیزايي که تو فکر و دلته نمي خواي حرفي بزني... ولي يه چیزيو
ازت مي خوام، خواھش مي کنم اولا مواظب خودت باش که يه وقت يه بلايي سر خودت
نیاري و بعدم ھمیشه رو کمک من حساب کن.
يه لبخند محو زد و با قدرشناسي گفت:
- حتما... خیلي ازت ممنونم...
به ھم دوباره نگاه انداختیم و بدون حرف ديگه اي از ماشین پیاده شديم....
ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#53 | Posted: 14 Aug 2011 06:51
مــــن او _ قسمت هشتم




بعد از چند دقیقه از تو بغلم اومد بیرون و رفت عقب و منم با لذت خیره شدم تو چشماش.
بوي بي نظیر تنش که با رايحه ي خوش عطرش قاطي شده بود ھنوز تو دماغم بود و
نفسمو نگه داشته بودم که چند ثانیه بیشتر اين بو تو مشامم بمونه. دوباره بدون اينکه
حرفي بزنه اومد جلو و براي اينکه قدش بھم برسه رو پنجه ي پاش وايساد و دستشو
انداخت دور گردنم. چسبوندمش به خودم و قبل ازينکه کار ديگه اي بکنم لباشو گذاشت
رو لبام و مثل ھمیشه از گرماي مطبوع لب و دھنش ھمه ي وجودم غرق لذت شد. بعد از
چند ثانیه در کمال بي میلي از خودم جداش کردم و با ھمه ي عشقي که مي دونستم از
چشمام مي خونه بھش گفتم:
- سلام...
انتظار داشتم مثل ھمیشه کلي غر بزنه که چرا زود از خودم جداش کردم و نذاشتم يه دل
سیر ببوسیم ھمو، اما در کمال تعجب ديدم داره لبخند مي زنه و جوابمو مي ده:
- سلام...!
با خوشحالي ازينکه مجبور نیستم بحث ھمیشگي و باھاش بکنم گفتم:
- خوش اومدي عزيز دلم...
و بعدم دولا شدم و کنار گردنشو يه مک محکم زدم که با دستش منو زد کنار و با خنده
گفت:
- نکن قلقلکم میاد.
يه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
- تقصیر خودته اينقدر خوشبويي که آدم ھوس مي کنه بخورتت!
با چشماي شیطون و براق بھم نگاه کرد و گفت:
- خب بخور!
يه آھي از روي حسرت و تاسف کشیدم و سعي کردم خودمو کنترل کنم. براي اينکه
فکرمو منحرف کنم رفتم تو آشپزخونه و مشغول درست کردن چاي شدم.
تمام اين مدت ھر وقت انوشه رو مي ديدم و نزديک خودم لمسش مي کردم تمام وجودم
پر مي کشید براي حل کردنش تو خودم، براي رسیدن و يکي شدن باھاش، اما ھربار با
ھر بدبختي و سختي که بود جلوي خودمو مي گرفتم. اين دختر تمام حس و روحشو براي
من ھدر کرده بود، ھمین عذاب وجدان برام کافي بود که حتي به خودم اجازه ي فکر ھیچ
چیز ديگه رو ندم. وقتي با اون ھمه زيبايي و لوندي میومد کنارم و خودشو تو بغلم جا مي
کرد دلم مي خواست تو خودم ھضمش کنم، يه جوري نشونه اي از خودم تو وجودش
بذارم و بدونم که ديگه ھمیشه مال منه. ولي ھربار واقعیت عین پتک مي خورد تو سرم و
يادم مي اورد که حتي به زندگي خودمم امیدي نیست و تا ھمینجاشم که اجازه دادم
وارد زندگیم بشه زياده روي کردم. گاھي به خاطر اين موضوع به شدت از خودم عصباني
مي شدم و احساس مي کردم بدجوري اين دختر پاک و معصوم رو بازيچه کردم، مدام به
خودم ياداور مي شدم تا بیشتر ازين ضربه نخورده بايد رابطه امو باھاش قطع کنم و تو
تنھايي خودم منتظر بمونم تا بمیرم، اما انوشه انگار از وجود خودم بود و از روح و کالبدم
نمي شد جداش کنم و خیلي وقتم بود که مي دونستم حريف لبجازي و کله شقیش
نمي شم. گاھیم ته دلم خوشحال مي شدم که اين ھمه کله شقه و چون تصمیم گرفته
باھام بمونه، مونده و خیال رفتنم نداره، اما بیشتر اوقات خودمو به خاطر اين موضوع
سرزنش مي کردم و براش نگران بودم. مي دونستم دير يا زود بايد برم و براي ھمیشه
تنھاش بذارم و مطمئن بودم ضربه ي وحشتناکي مي خوره. ھمیشه احساس مي کردم
مستاصل ترين آدم دنیام و ھیچ کس مثل من تو يه ھمچین تنگنايي قرار نگرفته. مطمئن
بودم ھیچ کس به اندازه ي من به معني عمیق " دوراھي عشق و منطق" پي نبرده.
عشقم نمي ذاشت ازش بگذرم و با اراده ي محکم از خودم دورش کنم، و عقلم ساز
مخالف مي زد و مدام شماتتم مي کرد به خاطر وارد کردنش تو زندگیم...
- چیکار مي کني؟
برگشتم طرفش جوابشو بدم که يه لحظه نفسم بند اومد، ضربان قلبم رفت بالا و تمام
تنم گر گرفت. اگر دستمو به لبه ي کابینت نمي گرفتم مطمئنم با وجود سرگیجه اي که
ديگه مدتھا بود به خاطر اين مرض لعنتي مھمونم بود، مي خوردم زمین! تاحالا انوشه رو
به اين شکل و با اين ظاھر نديده بودم. معمولا لباساي ساده اي مي پوشید چون خودم
ازش اينطور خواسته بودم که جلوي من خیلي به خودش نرسه. ھم من مي دونستم چرا
و ھم خودش. ولي اينبار انگار کمر به حبس کردن نفس من بسته بود. يه تاپ صورتي دو
بنده و تنگ که از زيرش سوتین براق مشکیش سینه ھاي خوش فرمشو سفت گرفته بود
و با پوست سفید و تن مرمرش مثل يه تنديس تراش خورده نکیه داده بود به اپن
آشپزخونه و داشت نگام مي کرد. سرمو بالا کردم و به صورتش يه نگاه انداختم که باز يه
دونه ازون لبخنداي شیطونش که دلمو مي لرزوند به روم زد و گفت:
- به چي نگاه مي کني؟
فوري رومو برگردوندم و مشغول ريختن چايي تو فنجونا شدم، ولي خودم مي فھمیدم
ھوش و حواسم به کل رفته و دست و دلم بدجوري مي لرزيد.
صداي متعجب و شیطونشو باز از پشت سرم شیندم:
- عماد؟!؟
بدون اينکه سرمو برگردونم با صداي گرفته گفتم:
- بله؟
- بله نه و جانم! بعدم چرا اخم کردي؟
فنجونارو گذاشتم تو سیني و برگشتم طرفشو ھمونطور که زل زده بودم به سرامیکاي
کف آشپزخونه، گفتم:
- اخم نکردم عزيزم.
مي تونستم صورت خوشگلشو مجسم کنم که يه لنگه از ابروھاي نازک و خوش فرمشو
داده بالا و داره با تعجب نگام مي کنه. با ھمون حالت سیني رو گذاشتم جلوش، برخلاف
ھمیشه که مي رفتیم رو مبلا میشستیم ھمونجا روبه روش پشت اپن نشستم و خودمو
با مجله ھاي جلوم مشغول کردم. انوشه ھم بدون اينکه حرفي بزنه دستشو زده بود زير
چونه اشو احتمالا منو نگاه مي کرد. ھمونطور که سرم پايین بود چشمام به ساعد ظريف
و سفیدش افتاد. با چشمم مسیر انگشتاي کشیده و ناخوناي بلند و صورتیشو دنبال
کردم که يه قند برداشت و برد طرف دھنش و منم ناخوداگاه چشمام تا رو لباش رفت.
قندو گذاشت بین لباي برجسته و خوش حالتش و با زبونش کشیدش تو و بعدم يه قلپ از
چايیش خورد.
نمي دونم چرا اونجوري شده بودم، ھمه ي حرکات و اعضاي بدونشو زير نظر گرفته بودم و
با ھر کاري که مي کرد حس مي کردم ضربان قلبمم بیشتر مي ره بالا. انگار انوشه ھم
فھمیده بود و چند دقیقه اي ساکت مونده بود که بھم فرصت بده خودمو پیدا کنم. " اما
نه... امکان نداره حتي دست بھش بزنم... ديگه نمي خوام بعد از مرگمم روحم در عذاب
باشه که باعث شدم اونم تو گرداب اين بیماري بیفته... حتي ديگه نمي بوسمش...بايد
خودمو کنترل کنم..."
ھمونجور که سرم پايین بود و داشتم با خودم کلنجار مي رفتم يھو سرشو خم کرد و با يه
لبخند شیرين زل زد تو چشمام. يه دفعه احساس کردم ديگه تواني ندارم و سرمو
گذاشتم رو دستامو چشمامو بستم. چشمام از اشکي که توشون جمع شده بود داشت
مي سوخت و من تمام ته مونده ي نیرومو به کار مي بردم که خودمو نبازم. با صداي
دورگه اي که بغضم کاملا توش مشخص بود گفتم:
- انوش، چرا منو شکنجه مي کني؟
گرماي دستشو رو بازوم حس مي کردم. آروم گفت:
- من فقط دوست دارم باھات باشم، ھمه جوره.
سرمو بلند کردم و مستقیم تو چشماش نگاه کردم و خیلي رک گفتم:
- من و تو نمي تونیم با ھم سکس کنیم. اينو مي فھمي؟ چرا اينجوري منو آزار مي دي؟
فکر مي کني من بدم میاد؟ مني که اونقدر عاشقتم که حاضرم ١٠٠ برابر، دردم ازيني که
الان ھست بیشتر باشه، اما تو يه خارم به پات نره، اونوقت نخوام که باھات سکس کنم؟
- خب با کاندوم...
با عصبانیت و صداي لرزون داد زدم:
- من احمق يه بار از يه کاندوم نامرغوب استفاده کردم و با بي اطلاعیم و نشناختن
دِرست طرفم ھمه ي زندگیمو به باد دادم، عمر و زندگیم فنا شده و حالا نشستم منتظر
که کي مي میرم. اونوقت انتظار داري بیام دستي دستي تورو ھم بندازم تو اين کثافت؟
تو چي مي خواي از من؟ مي خواي تورو ھم بندازم تو اين بدبختي؟ انوشه خواھش مي
کنم اينکارو با من نکن. ازت خواسته بودم جلوي من اينجوري لباس نپوشي.
از جاش پاشد و دستاشو تکیه داد به پیشخون آشپزخونه و به سمت جلو خم شد به
طرفم. تو چشاش يه چیزي بود که منو مي ترسوند، يه برق اراده و اطمینان. ھمین
اطمینانش منو به وحشت مي انداخت. با ھمون حالت زل زد بھم و خیلي شمرده و
محکم گفت:
- وقتي خواستم باھات باشم ھمه چیو قبول کردم... حتي آب شدن به پات و ديدن مرگتو.
تو رابطه ام با تو به ھمه ي چیزايي که مي خواستم رسیدم، به ھمه ي عشقي که
ھمیشه تو زندگیم دنبالش بودم رسیدم. ھمه ي احساساي شیرين و لدت بخشي که
مي خواستم تو بھم دادي و حالا فقط يک چیز مونده... آخرين خواسته ام رو ھم بايد بدي
عماد... اين وظیفه اته... وظیفه اي که از وقتي با من توي اين رابطه وارد شدي به گردنت
افتاد و البته تاحالا کوتاھي کردي در موردش و منم از حقم گذشتم...
با ھمون عصبانیت و صداي گرفته گفتم:
- کدوم حق؟ تو اصلا مي فھمي از من چي مي خواي؟ تو ھیچ حقي در اين مورد نداري...
- چرا، خوبم حق دارم... وظیفه اته... اصلا من موندم چه قدر تاحالا به خودت فشار اوردي
و جلوي خودتو گرفتي. الانم حقمو مي خوام... حقم از تو و وجودت.
دلم مي خواست فرياد بزنم، به درگاه خدا زار بزنم و ازش بخوام ھمه ي روزاي باقي
مونده ي عمرمو، ھمه ي داشته ھامو تو زندگي بگیره و ھمون يه شب رو بھم سلامتي
بده. ولي ھیچ کدوم ازون اتفاقا نمي افتاد و من بودم و يه بدن بیمار و ناتوان که ويروس
ھمه ي وجودمو گرفته بود و يه دنیا عشق و نیاز به وجود انوشه که بايد ازش مي HIV
گذشتم...
- تورو به ھمون خدا که مي پرستي دست ازين خواسته ات بردار و منو با اين حرفا له
نکن. مي خواي باھات سکس کنم و توام آلوده شي؟ چرا عین بچه ھاي کوچیک رفتار
مي کني؟
سريع پريد از تو کیفش يه بسته ي کوچیک دراورد و گفت:
- اين کاندوما فقط ۵% خطا دارن، يعني ٩۵ % احتمال انتقال ھیچ بیماري رو ندارن، با
اينا...
با استصال گفتم:
- من حتي اون ۵% رو ھم نمي تونم ريسک کنم. چرا حال منو درک نمي کني؟
٩۵ % امنه، اون ۵% باقي مونده ھم به شانس من بستگي داره. -
يه نفس عمیق کشیدم و تصمیم گرفتم حرف آخرو بھش بزنم. تو چشماش خیره شدم و
گفتم:
- امکان نداره، تو يه دختر پاک ھستي و شانس زندگي و زنده موندت بايد خیلي زياد
باشه. امکان نداره زندگیتو اينجوري به بازي بگیرم.
با ھمون نگاه آھنین و محکمش جواب نگاھمو داد و صريح گفت:
- اگر خواسته امو اجرا نکني ديگه پاک نمي مونم.
چشمامو تنگ کردم و با ترديد پرسیدم:
- منظورت چیه؟
- اينقدر با افراد مختلف مي خوابم تا بالاخره منم...
ديگه نذاشتم حرفش تموم شه، فقط يه لحظه سوزش کف دست خودمو احساس کردم و
انوشه رو ديدم که خودشو محکم نگه داشته بود که پرت نشه عقب. ھمه ي وجودم مي
لرزيد و نفس نفس مي زدم. خودمم نفھمیدم چي شد که دستمو روش بلند کردم. از
شدت استصال و درموندگي حتي متوجه رفتارمم نبودم. بدون اينکه حتي کوچکترين
حرکتي از سرجاش بکنه انگار که ھیچ اتفاقي نیفتاده باشه حرفشو ادامه داد و گفت:
- .. تا بالاخره منم يه مرضي بگیرم...
يه مکث کرد و ادامه داد:
- حتي اگه بھم سیلي بزني...
و بعدم پشتشو کرد بھم و رفت طرف در که مانتو و روسريشو برداره و بره. داشتم از غصه
و ناراحتي خفه مي شدم. ھمه ي وجودم پر مي کشید طرفش اما.... ديگه احساس
کردم نمي تونم براي خودم اما و اگر بتراشم... نمي تونستم... سريع از آشپزخونه رفتم
بیرون و قبل ازينکه در خونه رو باز کنه شونه ھاشو از پشت گرفتم و کشیدمش تو بغلم.
بدتر از من ھمه ي بدنش مي لرزيد و از ھق ھق خفه اش مي فھمیدم چه فشاري رو
تحمل کرده. رد انگشتامو رو صورتش مي ديدم و دلم آتیش مي گرفت. دستمو گذاشتم رو
گونه هاشو و با صداي لرزون گفتم:
- ببخشید عشق من...


ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#54 | Posted: 14 Aug 2011 06:52
مــــن او _ قسمت نهم



چشمامو باز کردم و با رضايت و خوشحالي لبخند زدم و يه نفس عمیق کشیدم. احساس
راحتي و سبکي مي کردم، يه جور حس پرواز تو اوج. تاحالا تو زندگیم از ھیچ چیز به اين
اندازه لذت نبرده بودم. لحظات قبل برام مثل يه خواب شیرين و روياي لذت بخش بودن.
شايد بارھا ھمچین صحنه ھايي رو تو ذھنم مجسم کرده بودم اما ھیچ وقت نیازمو به
زبون نیورده بودم. خودمم نمي دونم چرا، چرا اينقدر دير به اين فکر افتاده بودم و تصمیم به
عملي کردن خواسته ام گرفته بودم. از خودم ناراحت بودم و خودم رو به خاطر اين غفلت
سرزنش مي کردم. تمام لحظات گذشته قلبم از شدت ھیجان در حال بیرون زدن از سینه
ام بود و از خوشي تو آسمونا سیر مي کردم. با ھر حرکتي که ازش مي ديدم به اين پي
مي بردم که چقدر دوسش دارم، چقدر دوسم داره و چقدر عاشقیم...
سکس براي من حکم يک رفع نیاز رو نداشت، برام مثل يه جور عبادت، يه جور نیايش بود.
روح ھاي ما خیلي وقت پیش در ھم ادغام شده بودن و مارو از وجود ھم سیراب کرده
بودن، اما اين يکي شدن جسمھامون و غرق شدن تو حس خواستني که ھیچ نشوني از
شھوت نداشت و ھر چي بود فقط حس نیاز به معشوق بود، برام تعريف کامل عشق بود.
وجودم از ھمه ي احساسھاي خوب دنیا لبريز بود و به خاطرش از ته دل خدارو شکر مي
کردم. با خودم فکر کردم " حتي تو بدترين لحظه ھا و شرايط ھم انگار باز يه جايي براي
شکرت باقي مي ذاري..." ازين فکر لبخندم پر رنگ تر شد. با آرامش غلت زدم و يه
دستمو تکیه گاه سرم کردم و به پھلو کنار بدنش دراز کشیدم. ھنوز چشماش بسته بودن
و تو صورت اون ھم مي تونستم آرامش و رضايتو ببینم. آروم دستمو گذاشتم رو قفسه ي
سینه ي برجسته و پر موش که کاملا مشخص بود يه روزي عضلاني و سفت بوده و حالا
فقط يه ھاله اي ازون ھمه تلاش ھاي بدنسازي گذشته اش رو بدنش مونده بود. تمام
پوست تنش خشک و سفت شده بود و بعضي از قسمتا ھم ضايعات پوستي شديد بارزتر
بیماريشو به رخم مي کشید.
سرمو گذاشتم رو سینه اش که خیلي آروم بالا و پايین مي رفت و اونم دستشو اورد بالا و
شروع به نوازش پشتم کرد. اينقدر آروم و موزون دستشو از گردن تا کمرم حرکت مي داد
که يه حس کرختي و مستي زير پوستم مي دويد. کم کم خودمو کشیدم بالا و به طور
کامل روش خوابیدم. از تماس بدناي برھنه امون غرق لذت مي شدم و دلم مي خواست
تا ابد تو ھمون حالت بمونم. دستامو بردم پشت گردنش و صورتمو به صورتش نزديک
کردم، چشماشو باز کرد و با لبخند نگام کرد و آروم گفت:
- بالاخره کار خودتو کردي...
- ھرکاري بخوام بالاخره بايد انجامش بدم!
- دختره ي کله شق! لجباز تر و مُصِر تر از تو نديدم.
با خنده گفتم:
- ما اينیم ديگه!
- ھمین جوري بودي که منو بیچاره کردي ديگه...
با شیطنت گفتم:
- بیچاره ي چي؟
بدون اينکه حرفي بزنه ھم مي تونستم تو نگاھش جوابمو بخونم. اونم انگار فھمید و بدون
اينکه چیزي بگه دوباره چشماشو بست. دولا شدم و رو چشماشو بوسیدم و بعدم لبامو
گذاشتم رو لباش. طعم و گرماي لبش برام يه حس نو و تازه داشت در عین آشنا بودن.
بعد از اون لحظه با خودم به اين نتیجه رسیدم که ھیچ چیز تو دنیا زيبا تر و دلنشین تر از
يکي شدن با معشوقت نیست...
تو ھمون حالت منم چشمامو بستم و سعي کردم از آرامش و زيبايي اون لحظات حداکثر
استفاده رو بکنم. نمي دونم چند دقیقه يا شايدم چند ساعت گذشته بود و جفتمون تو
افکار لذت بخش خودمون غوطه ور بوديم که يھو با صداي زنگ در از جا پريديم. اينقدر تو
حال و ھواي خوش خودمون غرق بوديم و با اين دنیا فاصله داشتیم که شنیدن صداي زنگ
برامون يه چیزعجیب بود و جفتمون تا چند ثانیه به ھم ماتمون برده بود! عماد زودتر از من
به خودش اومد و ھمونطور که يه ملافه رو دور تن لختش مي پیچید از رو تخت پا شد و
رفت طرف آيفون. از ھمونجا گفتم:
- اگر کسیه که مي شه پیچوندش اصلا جواب نده، بذار فکر کنن نیستي.
برگشت طرفمو رو ھوا برام يه بوس فرستاد و دکمه ي تصوير آيفون رو زد. يه نفس عمیق
کشید و برگشت با اخم گفت:
- مامانمه.
يه لحظه با ترس گفتم:
- حالا چیکار کنم؟
با ھمون اخمش گفت:
- ھیچي! لباستو بپوش بیا بیرون باھاش سلام علیک کن!
- آخه نمي شه که! زشته، از سر و وضع ما ھرکي مي فھمه داشتیم چي کار مي
کرديم! من خجالت مي کشم.
دکمه ي در بازکن رو زد و دوباره برگشت طرف من:
- خوب بفھمه! مگه به کسي بدھکاريم؟
خودشم اومد تو اتاق و با آرامش مشغول پوشیدن لباساش شد. شرت و سوتین منم از
رو زمین برداشت و با چشمک و خنده گفت:
- اينام خیلي خوشگلنا! ديگه بھت نمي دمشون! ھمینجوري لخب بھتره بیاي جلوي
مامانم.
ھمون موقع صداي زنگ در آپارتمان اومد. با حرص گفتم:
- من اصلا نمیام بیرون. با اين وضع آبروم مي ره.
يھو کشیدم تو بغلش و ھمونطور که زير گردنمو بوس مي کرد گفت:
- ھرجور میلته عزيزم، ولي اينجوري لخت واينستا جلوي من! مي ترسم باز نتونم جلوي
خودمو بگیرما!
- اينقدر حرف نزن ديونه، بیا برو درو باز کن!
بعدم ھولش دادم از اتاق بیرون و در اتاق و بستم و براي اطمینان قفلشم کردم! صداي
عمادو شنیدم که در آپارتمانو باز کرد و خیلي رسمي و خشک به مامانش سلام کرد و
مادرشم با يه صداي ناراحت و افسرده جوابشو داد. بعد از چند لحظه عماد گفت:
- مامان گفته بودم ديگه نیاين اينجا، چرا باز اومدين؟
تا اين حرفو زد مادرش يھو با صداي بلند زد زير گريه و گفت:
- خوب تو بگي...ولي من مادرم، مگه مي تونم نیام بچه امو ببینم؟ تو چرا اينقدر سنگدل
شدي عماد؟
صداي عمادو از طرف آشپزخونه میشنیدم و از تق و توقي که راه انداخته بود معلوم بود
داره چايي درست مي کنه. با ھمون لحن سردش جواب داد:
- باز بحثاي مزخرف و ھمیشگي رو شروع نکن مامان. اومدي منو ببیني، مي بیني که
ھنوزم متاسفانه زندم. حالا مي توني بري.
باز صداي گريه ي مادرش رفت بالا.
- مگه من چندتا پسر دارم که تو باھام اينجوري مي کني؟ تو الان با اين وضعیتت نبايد تنھا
باشي، مي دونم من و بابات بھت بد کرديم ولي چیکار کنم، به خدا منم مجبور بودم از
بابات حرف شنوي داشته باشم.
- بیخود شلوغش نکن لطفا، تقصیراتتم گردن بابا ننداز! درسته که گناه بابا خیلي سنگینه،
اما شما ھم اون اوايل کم نذاشتي. حالا که مي بیني دارم مي میرم ديگه عذاب وجدان
گرفتي و ھرازگاھي وظیفه ي مادريت (!) رو انجام مي دي و به من يه سري مي زني.
- مادر تو چرا از ھمه کینه به دل گرفتي، خب آخه توام...
يھو از صداي داد عماد نفسم بند اومد.
- آره، منم آبروتونو بردم. يادته؟ يادته اون اوايل که فھمیده بودين مريضم بھم مي گفتي
ديگه تو در و ھمسايه و فک و فامیل براتون آبرو نمونده؟ يادته مي گفتي خانم ... که
آرزوت بود دخترش عروست بشه ديگه حالا نمي توني تو چشمش نگاه کني چون ھمه
پشت سرم مي گن پسره ي ايدزي؟ يادته مي گفتي حسرت جوناي مردمو مي خوري
که صالحن؟ تو اينارو به من مي گفتي و روزيم که بابا بھم گفت ديگه حق ندارم پامو تو
خونه اش بذارم کوچکترين مخالفتي باھاش نکردي. من براي شماھا يه لکه ي ننگ بودم،
نفرت و احساس خفتو از داشتن ھمچین پسري تو چشماتون مي خوندم. من ھیچ وقت
براي شماھا ھیچ زحمتي نداشتم، از ١٨ سالگي رو پاي خودم بودم و خودم کار کردم و
درس خوندم. اما شماھا به خاطر يه اشتباه من، که از رو جووني و بي اطلاعیم بود که
اونم به خاطر کوتاھي شماھا تو تربیت و دادن اطلاعات کافي به بچه تون بود، اين مرض
افتاد به جونم و منو خیلي راحت طرد کردين. به من ھمه جور انگي زدين و براي اينکه
عذابتون کم شه عین يه آشغال انداختینم دور. حالا چي مي خواي از جون من؟ بذار
راحتت کنم، ماھاي آخرمه، ديگه دارم مي میرم. ديگه مي توني بري به بابا خوش خبري
بدي و بھش بگي که پسر ھرزه اش داره مي میره. يادته؟ پارسال عید ديگه نتونستم
جلوي خودمو بگیرم و اومدم خونه اتون، با اينکه بیرونم کرده بودين اما بازم اومدم و بابا
بازم گفت نمي خواد من ھرزه حرمت خونه اشو از بین ببرم، و بازم تو ھیچي نگفتي و
فقط نگاه کردي. انگار ھنوز باورتون نشده بود که من رفتنیم، اما الان، ديگه برو بھش بگو
دارم مي میرم، ھم تو ھم اون ديگه خیالتون راحت باشه...
از صداي فرياداي عماد و صداي ھق ھق مادرش که لحظه به لحظه بلند تر مي شد تمام
تنم مي لرزيد و از شنیدن اون حرفا اشکام بي اختیار مي ريخت پايین. دلم مي خواست
برم بیرون و سرشو بگیرم تو بغلم و بھش بگم اگر ھمه ي دنیا ھم طردت کنن بازم تو
عشق مني و تا آخر کنارت مي مونم. دلم مي خواست بھش بفھمونم که تنھا نیست و
ھیچ وقتم تنھا نمي مونه. مي فھمیدم تمام درداي جسمي که مي کشه براش اندازه ي
اين احساس دور انداخته شدن زجر دھنده نیست. مي دونستم چقدر دلش مي خواست
روزاي آخرشو پیش خانواده اش باشه، خانواده اي که من مي دونستم چقدر بھشون
علاقه داره و دورادور از حال تک تکشون با خبره، اما اونا طردش کرده بودن. اون لحظه يه
احساس نفرت شديد نسبت به پدر و مادرش و بعدم تمام آدماي متعصب و کوته فکري که
ھنوز تعصبات کورکورانه ي خودشونو حفظ کرده بودن، احساس مي کردم. دلم
مي خواست برم از اتاق بیرون و منم سر مادرش فرياد بکشم و بگم اگر وقتي فھمیدي پسرت
بزرگ شده و ديگه وقت ارضا کردن نیازھاي طبیعیش رسیده، بھش ھشدار مي دادي و
آگاھش مي کردي الان بچه ات در حال پرپر زدن جلوي چشمات نبود. دلم مي خواست
گوشامو بگیرم و ديگه صداشونو نشنوم. اما نمي تونستم، بدون اراده سرجام خشکم زده
بود و حرفاشونو مي شنیدم.
مادرش باز با ھمون گريه ھاش داشت مي گفت:
- توروخدا مارو حلال کن. تو حق داري، ما بھت بد کرديم، اما خودمونم نادون بوديم.
خودمونم تا مدتھا باورمون نمي شد و دست و پامونو گم کرده بوديم. تو مارو ببخش عماد.
منتظر بودم عماد حرف دلشو بزنه و بھشو بگه که ھیچ وقت نمي بخشتشون، دلم
ميخواست اونم يه جوري زجرشون بده تا يه گوشه از زجرھا و مصیبتايي که عماد کشیده رو
اونا ھم بکشن. اما بر خلاف انتظارم عماد گفت:
- مامان من از ھمه اتون گذشتم، نگران نباش. حالا ھم برو، ايندفعه اگر برگردي ديگه درو
روت باز نمي کنم.
تا صداي مادرش بلند شد و خواست دوباره حرفي بزنه داد زد:
- گفتم ازينجا برين... کاري نکنین احترامتونو زير پا بذارم.
نمي دونم بعد از شنیدن اين حرف مادرش چه عکس العملي نشون داد. اما يه لحظه ته
دلم با ھمه ي کینه اي که نسبت به مادرش تو قلبم به وجود اومده بود، احساس ترحم
کردم به حالش. حس مي کردم ھر سه نفرشون، مادرش، پدرش و خود عماد، قرباني نا
آگاھي و بي اطلاعیشون شدن. خیلي دلم مي خواست پیش خودم راي بدم که
بیشترين تقصیر به گردن کیه، اما نمي تونستم، نمي تونستم مقصر اصلي رو پیدا کنم،
نمي دونستم تقصیر با کیه...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#55 | Posted: 14 Aug 2011 06:55
مــــن او _ قسمت دهم



مدت زيادي بود با چشماي خیس و با يه حالت بلاتکلیف و عصبي پشت در اتاق ايستاده
بودم و نمي دونستم بايد چیکار کنم. حتي نمي دونستم مادر عماد رفته يا نه، اگر رفته
برم بیرون از اتاق يا بذارم عماد تنھا باشه؟ اگر برم بیرون بھش چي بگم؟؟؟
شنیدن اون حرفا با اون لحن و تو اون وضعیت براي من حکم مُھر پايان بود. با وحشت به
حرف عماد که گفته بود " ديگه ماه ھاي آخرمه.." فکر مي کردم و خودم صداي شکستن
قلبمو مي شنیدم. تاحالا انگار تو برزخ بودم و ھنوز تکلیفم معلوم نبود، يا شايدم خودم
نمي خواستم معلوم باشه و به روي خودم نمي اوردم، ولي حالا انگار به ته اون برزخ
رسیده بودم و درھاي ورودي جھنم رو داشتم مي ديدم. مي ديدم که چند قدم بیشتر به
انتھاي اين برزخ نمونده و درھاي جھنم منتظر گذر من ھستن. خوب مي دونستم با رفتن
عماد زندگي برام جھنم مي شه ولي ھمیشه سعي کرده بودم اين فکر رو ته ذھنم جا
بدم و زيادي بھش اجازه ي مانور ندم. احساس مي کردم ازون ھمه حس تلخ و دردناکي
که تو وجودم تلنبار شده جسمم کرخت و لمس شده...
با يه حالت گنگ رفتم طرف در اتاق و آروم بازش کردم. با احتیاط تو ھال رو نگاه انداختم و
ديدم از مادر عماد خبري نیست و انگار خیلي وقته رفته. خود عماد ھم رو يکي از مبلاي
راحتي نشسته و سرشو بین دوتا دستاش گذاشته رو میز جلوش. آروم بھش نزديک
شدم و وقتي رسیدم پشتش احساس کردم شونه ھاش به طرز خفیفي دارن مي لرزن.
تمام نیرومو به کار گرفتم که خودم دوباره اشکم سرازير نشه و بتونم تو اون لحظات مرھم
خوبي براش باشم و بذارم اون خودشو خالي کنه، نه اينکه دنبال فرصتي براي خالي
کردن خودم باشم.
رفتم نشستم کنار میز جلوش و دستمو آروم گذاشتم رو دستش. بعد از چند لحظه
سرشو اورد بالا و با چشمايي که مثل دو تا کاسه ي خون شده بود نگام کرد. دستاشو
گرفتم تو دستم و به زور بھش لبخند زدم. نگاھش تو صورت من بود اما انگار منو نمي ديد
و اون چشمھا مال خودش نبودن. مي فھمیدم فکر و ذھنش فرسنگ ھا از خودش فاصله
دارن و يه جاي ديگه سیر مي کنن. يه فشار خفیف به دستش اوردم و آروم صداش کردم.
با شنیدن صدام انگار تازه حواسش به من جمع شده بود و فھمیده بود جلوش نشستم.
با صدايي که ھنوز بغض داشت و مي لرزيد گفت:
- رفت...؟
آروم گفتم:
- آره عزيزم، رفت.. خودت ازش خواستي.
- آره.. خودم خواستم. نبايد ديگه منو تو اين وضعیت ببینه، مي دونم ھردفعه با ديدنم چه
زجري مي کشه...
يه پوزخند زد و ادامه داد:
-... با ديدن شاخ شمشادش که يه ويروس کوچولو چه جوري بدبختش کرده و داره از پا
مي ندازتش!
با ترديد پرسیدم:
- يعني تو به خاطر خود مادرت ازش خواستي ديگه نیاد؟ من فکر مي کردم به خاطر
ناراحتیه که ازش داريه.
- ناراحت ھستم ازشون، اما کینه ندارم. تقصیر اونا نیست. اينو اون اوايل نمي فھمیدم و
بدجوري ازشون کینه به دل گرفته بودم. نمي فھمیدم که اين جھلشون تقصیر خودشون
نیست و اينجوري بار اومدن، ولي حالا اينو مي دونم و به خاطر ھمینم ديگه کینه اي ندارم
ازشون. فقط به خاطر زجر نکشیدن خودش نمي خوام بیاد اينجا... اونا تقصیري ندارن که با
اين فرھنگ بزرگ شدن و اين نادوني تو وجودشونه...
با خودم فکر کردم " خوش به حات که اينقدر دلت بزرگه..." منم تحت تاثر حرفاش قرار
گرفته بودم و ديگه فقط دلم به حال پدر و مادرش مي سوخت. پشت دستشو بوسیدم و
گفتم:
- آره، تو درست مي گي... خوشحالم که ديدگاھت اينه.
بعد از چند لحظه مکث گفت:
- انوش... مي دوني چه جوري فھمیدن من ايدز دارم؟
ھیچ وقت تاحالا به خودم اجازه نداده بودم راجع به مسائلي که مي دونستم باعث آزارش
مي شه ازش سوال کنم. آروم گفتم:
- مجبور نیستي براي من بگي عزيز دلم...
دوباره چشماش بي حالت شد و رفت تو دوردست ھا. جسته و گريخته از بین حرفاش يه
چیزايي مي دونستم، اما علاقه اي به دونستن يبشتر نداشتم. بدون اينکه به حرف من
توجھي کنه با صداي خش دار گفت:
٧ سال پیش بود. سال دوم دانشگاه بودم و براي خودم کیف دنیارو مي کردم. اينقدر -٨ -
مغرور بودم که بعد از ١٨ سالگي ديگه از بابام پول تو جیبي نگرفتم و خودم رفتم دنبال کار.
کم کم کارايي رو شروع کردم که به رشته ام مربوط بود و خودمم دوست داشتم. اون روزا
فکر مي کردم ته دنیا ھمونجاس و ديگه ھیچي تو دنیا نمي خوام. يه رشته ي خوب تو يه
دانشگاه معروف، يه کار خوب، با کلي دختر رنگ و وارنگ که دور و برم بودن و ھمه اشونم
برام حکم سرگرمي و وقت گذروني داشتن. يک سال ديگه ام گذشت و ديگه نزديک
امتحاناي آخر سال سوم بود که نمي دونم از کجا يه دختر تو داشنگاه پیدا شد که يکي از
پسرايي که شديدا باھاش کل کل داشتم ازين دختره خوشش اومد و رفت تو نخش. اوايل
برام بي اھمیت بود اما بعد از يه مدت وقتي ديدم پسره بدجوري تو نخشه و دختره ھم
بھش محلش نمي ذاره تصمیم گرفتم بیشتر حال طرفو بگیرم و خودم برم با دختره بريزم
روھم. خیلیم راحت موفق شدم و سريع بھم پا داد...
فقط خوشگل بود، وگرنه ھیچ مزيت ديگه اي نداشت. از يه خانواده ي فوق العاده سطح
پايین و بي فرھنگ با يه اخلاق مرخرف که با ديدن جو دانشگاه حسابي خودشو گم کرده
بود. اصلا تصمیم نداشتم باھاش بمونم و مي خواستم بعد از يه مدت کوتاه رابطه امو
باھاش قطع کنم، از اولم به قصد رو کم کني رفته بودم جلو و ھیچ علاقه اي بھش
نداشتم. اما قبل از تموم کردن رابطه ام اتفاقي که نبايد مي افتاد، افتاد...
سرمو بالا کردم و خواستم چیزي بگم که ديدم از دماغش چند قطره خون اومده بیرون و رو
پیرھنشم چکیده. به اين صحنه عادت داشتم، از جام پاشدم و يه دستمال کاغذي
برداشتم و رفتم طرفش. يه نفس عمیق کشیدم و با دستاي لرزون بینیشو تمیز کردم و
بدون اينکه حرفي بزنم نشستم کنارش. سرشو تکیه داد به شونم و يه آه کشید و با
ھمون صداي گرفته اش ادامه داد:
- کاندومو خود دختره بھم داد و منم که اون موقع ھا اصلا تو قید و بند اين چیزا نبودم زياد
به جنس و نوعش و سالم بودنش توجھي نکردم... اون يه بار تموم شد و منم از چند وقت
بعدش ديگه حتي تو دانشگاھم نديدمش. بعدم معلوم شد اينقدر گند بالا اورده که
اخراجش کردن. ازون به بعدم ديگه زياد با دخترا کاري نداشتم و سعي مي کردم دور و بر
خودمو خلوت کنم، چون سال آخر بودم و درسم برام از ھمه چیز مھمتر بود. بعد از تموم
شدن درسم تابستون سال بعد با دوستام تصمیم گرفتیم براي گرفتن جشن فارق
التحصیلیمون بريم شمال. تو جاده من پشت فرمون بودم. بچه ھا ھم مدام مسخره بازي
در مي اوردن و سرو و صدا مي کردن که تو يکي از پیچا کنترل ماشین از دست من خارج
شد و ديگه نفھمیدم چي شد. يه تصادف شديد کرده بودم و تنھا کسي ھم که بیشترين
صدمه رو ديد خودم بودم. ٣ نفر عقب يه سري جراحات جزيي برداشتن و فقط کسي که
جلو پیشم نشسته بود و دوست صمیمي خودم بود يه کم بیشتر صدمه ديد....
احساس کردم خیلي داره به خاطر ياداوري اون صحنه ھا به خودش فشار میاره و ھمین
عذابم مي داد. اما بازم حرفي نزدم و گذاشتم راحت باشه. برگشت نگام کرد و گفت:
- خسته ات کردم؟
بھش لبخند زدم و گفتم:
- اصلا...
سرشو از رو شونه ام برداشت و عین بچه ھا خودشو مچاله کرد وايندفعه سرشو گذاشت
رو پام. دستمو آروم کردم تو موھاشو و منتظر شدم حرفشو ادامه بده:
- من که ديگه يادم نیست چي شد و چه اتفاقاتي افتاد ولي ھمین دوست صمیم که جلو
نشسته بود مي گفت از ماشین پرت شدم بیرون و به خاطر ضربه اي که به سرم خورده
بوده بیھوش شدم. چون وسط جاده بوديم چند ساعت طول مي کشه تا آمبولانس برسه
و تو اون چند ساعت خونريزي زيادي مي کنم. آخر سرم وقتي مي بینن آمبولانس نمیاد
خودشون با کمک چند نفر منو سوار يه ماشین مي کنن و مي برن به يه يکي از
بیمارستاناي شمال که اتفاقا نسبتا مجھز ھم بوده و دکتر و پرستار زياد داشته. از ھمونجا
به بابام زنگ مي زنن و خبر مي دن که تصادف کردم. تو ھمون فاصله ھم دکتر اورژانس
مي گه به تزريق خون احتیاج دارم و دوستم مي گه ماھا منتظر بوديم خونتو آزمايش کنن
و بیان بگن که ببینیم کدوممون مي تونیم بھت خون بديم که دکتر با جواب آزمايش بر مي
گرده و مي گه " مي دونستین دوستتون ايدز داره؟" دوستم مي گه حتي پرستارايي که
داشتن خون سر و صورتمو پاک مي کردن وحشت مي کنن و فقط يکي دو تا پزشکي که
اونجا بودن و اطلاعاتشون کافي بوده به کارشون ادامه مي دن و نمي ترسن...
سرشو چرخوند و بھم نگاه کرد و با يه خنده ي تلخ گفت:
- حتي اون کسي که از روي خیر خواھي با ماشینش منو اورده بوده بیمارستان و يه کم
از خونم تو ماشینش ريخته بوده وقتي موضوع رو مي فھمه شروع به داد و ھوار با
دوستام مي کنه. فکر مي کرده با ھمون چند قطره خون که تو ماشینش ريخته اونم ايدز
مي گیره!
دستمو گذاشتم رو پیشونیش و موھاشو زدم عقب و گفتم:
- نبايد با ياداوري اين اتفاقات خودتو آزار بدي. از يه راننده ي تو جاده چه توقعي داري
وقتي اون پرستارا ھم وحشت کردن؟
بدون اينکه جوابمو بده يه پوزخند زد و چشماشو بست و گفت:
- وقتیم بابام مي رسه و بھش مي گن پسر عزيزت ايدز داره بیمارستانو مي ذاره رو
سرش. حتي با دکترا دست به يقه مي شه و مي گه امکان نداره پسر من ايدز داشته
باشه و شماھا بھش تھمت زدين! مي دوني بدترين قسمت ماجرا چي بود؟ اينکه پدرم با
عموم اومده بودن شمال که ببینن چه بلايي سر من اومده و ھمینم باعث شد عموم ھم
سر از بیماري من در بیاره و وقتیم عموم فھمید يعني کل فامیل فھمیدن! اگر عموم اونروز
نمیومد پدر و مادرم اين موضوع رو از ھمه مخفي مي کردن و حداقل به خاطر آبروشون
منو از خونه بیرون نمي کردن....
وقتي به ھوش اومدم ھیچ کس به جز ھمون دوست صمیمیم بالا سرم نبود. روز اول
ھرچي ازشون مي پرسیدم جريان چیه و چطور به پدر و مادرم خبر ندادين طفره مي رفتن
و نمي گفتن چه اتفاقاتي افتاده، احساس مي کردم ھمه چیز غیر عاديه ولي نمي
دونستم جريان چیه تا اينکه فردا صبحش به تھران زنگ زدم. تا بابام گوشیو برداشت و
صدامو شنید فقط فرياد زد جلوي عموم سر افکنده اش کردم و پامو که بذارم تھران
تکلیفمو روشن مي کنه. گوشي تو دستم خشک شده بود و نمي دونستم جريان چیه،
ھرچي فکر مي کردم چه کار خطايي انجام دادم نمي فھمیدم. يه لحظه به ذھنم رسید
نکنه فراموشي گرفته باشم! يھو چشمم به پرونده ي بالا سر تختم افتاد و سريع
برداشتمش و خوندمش. تا ورق زدم ديدم زير اسم و فامیلم و گروه خونیم بزرگ نوشتن
مثبت... HIV
پلکاشو باز کرد و ھمون موقع يه قطره اشک از گوشه ي چشمم چکید و رفت پايین.
سرمو تکیه دادم به پشتي مبل و با خودم فکر کردم " چه زجري کشیده... فھمیدن
بیماريش يک طرف و ازون طرفم رفتار خانواده اش..."
- ازون روز ديگه انگار زندگي برام تیره و تار شد... ديگه ھیچي برام معني نداشت و فقط
منتظر مرگم بودم... وقتیم بابا بھم گفت ديگه پامو تو خونه اش نذارم با ھمه قطع رابطه
کردم، فقط اون دوستم اوايل خیلي باھام بود و ھوامو داشت اما بعد از يه مدت اونم براي
ادامه ي تحصیل رفت خارج و ديگه ازون به بعد من موندم و تنھايي خودم...
از رو پام پاشد و چرخید طرفم و با عشقي که تو چشماش مي ديدم نگام کرد، با يه
لبخند مھربون آروم گفت:
- تا اينکه تورو ديدم...
داشتم با لذت نگاش مي کردم که کشیدم تو بغلش. زير گردنشو بوسیدم و با لحني که
سعي مي کردم از بغض و ناراحتي خالي باشه گفتم:
- تا آخرم فقط بايد خودمو ببیني!
بیشتر به خودش فشارم داد و گفت:
ھمینم برام بسه...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#56 | Posted: 14 Aug 2011 06:58
مــــن او _ قسمت یازدهم


اول صبح بود و منم تازه رسیده بودم کلینیک. معمولا اون موقع صبح مريض کمتر بود و مي
تونستم به کارھاي عقب افتاده ام رسیدگي کنم. يه سري مقاله ي جديد ھم برام
رسیده بود و راجع به داروھا و درمانھاي جديد توضیح داده بود که ھمیشه با اشتیاق
دنبالشون مي کردم. روپوش سفیدمو پوشیدم و نشستم پشت میزم و مشغول خوندن
برگه ھا شدم. نمي دونم چقدر گذشته بود که با صداي در اتاقم به خودم اومدم. سرمو
بالا کردم و از لاي در که نیمه باز بود ديدم يه دختر جوون ايستاده. گفتم:
- بفرمايید...
و مشغول دسته کردن برگه ھاي جلوم شدم. تا درو باز کرد و داخل شد يادم افتاد ھمون
دختريه که چند روز پیش با موتور تصادف کرده بود. دختر خوشگلي بود و تا حدودي توجه
امو به خودش جلب کرده بود و بدم نمیومد کمي باھاش صمیمي بشم.
مودب سلام کرد، به نشانه ي آشنايي بھش لبخند زدم و جوابشو دادم، اومد نشست رو
صندلي بیمار روبه روم و منم شروع به احوالپرسي کردم باھاش.
- حالتون چطوره؟
- تشکر، خوبم.
- مشکلي که نداشتید؟
لبخند زد و گفت:
- نه، من که مشکل خاصي نداشتم ولي شما گفته بودين براي معاينه ي زخم سرم
دوباره بیام پیشتون.
چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
- بله... اما راستش فقط به اون دلیل نبود، کمي ھم نگرانتون بودم.
يه ابروشو داد بالا و با کمي تعجب گفت:
- نگران من؟!
با ترديد گفتم:
- بله...راستشو بخوايد آمپول کزازي که به خاطر زخم سرتون ما اونروز بھتون نزريق کرديم
چندروزي از تاريخ انقضاش گذشته بود...
منتظر بودم شروع به جیغ و داد کنه و عصباني بشه ولي ھمونطور ساکت و ريلکس
نشسته بود سرجاش و به حرفام گوش مي داد. يه نفس راحت کشیدم و ادامه دادم:
- ...و به خاطر ھمین ھم خیلي عذاب وجدان داشتم و ھم خیلي نگران بودم که نکنه
براتون مساله اي پیش بیاد.
اخمي کرد و گفت:
- پس که اينطور!
- بله.. متاسفانه اينطوره و البته اينو بگم واقعا خوشحالم و مطمئنا امشب راحت مي تونم
بخوابم حالا که ديدم براتون مشکلي پیش نیومده.
با ھمون لحن ريلکسش گفت:
- حالا مي دونستین تاريخ مصرف دارو گذشته و با اين وجود استفاده اشون کردين يا کلا
نمي دونستین؟
- معلومه که نمي دونستم! البته وظیفه ي چک کردن تاريخ داروھا با ما نیست و
پرستاراي بخش بايد ھمیشه داروھا رو چک کنن، اما خوب منم خودمو مقصر مي دونستم
و ھمش نگران بودم.
باز يه ابروشو داد بالا و گفت:
- خوب اگر من بلايي سرم میومد چي؟
منتظر فرصتي بودم که يه جوري سر صحبتو بیشتر باھاش باز کنم و با اين سوال، خودش
فرصتو داد دستم. با خوشحالي گفتم:
- اولا خدارو شکر که مشکلي پیش نیومد، بعدم براي اطلاعتون بگم که بیشتر داروھا اگر
تاريخ مصرفشون گذشته باشه ضرري ندارن و فقط اثرشون از بین مي ره. و البته بیشتر
داروھايي ھم که تو ايران وارد میشن ھمین مشکلو دارن. ھمه ي اين مشکلات ھم زير
سر شرکت ھاي وارد کننده ي داروئه!
- چطور؟!
- خوب ھرچي دارو تازه تر باشه و با زمان اتقضاش فاصله ي بیشتري داشته باشه
واردکردنش گرون تر در میاد، اين دلال ھام که دلشون براي مردم نسوخته، فقط فکر جیب
خودشونن!
با ھمون اخمي که تو صورتش بود پرسید:
- منظورتون از دلال، ھمون شرکت ھاي وارد کننده ي داروئه ديگه؟
- بله! خوب اونا ھم به نوعي دلالن ديگه. حالا دلال دارو! و البته کلي ھم سود به جیب
مي زنن اين وسط!
به نشانه ي تصديق سرشو تکون داد و با خودش گفت:
- نمي دونستم شغلم دلالیه!
اول فکر کردم اشتباه شنیدم!!! با تعجب گفتم:
- بله؟؟! منظورتون چیه؟!؟
شونه ھاشو انداخت بالا و با بي قیدي گفت:
- آخه منم تو يه شرکت وارد کننده ي دارو کار مي کنم!
احساس کردم ھمه ي مردم دنیا دارن ھرھر بھم مي خندن! بدجوري ٣ کرده بودم و
نميدونستم چه جوري حرفمو جمع و جور کنم! با تته پته گفتم:
- نه ...منظور من... آخه خب مي دونید شما که دلال نیستید! شما فقط تو اون شرکت
کار مي کنید، صاحبان اصلي اين شرکت ھا ھستند که پولارو مي چاپن و حکم دلال رو
دارن!
يھو بلند زد زير خنده و گفت:
- اتفاقا صاحب شرکت ھم پدرم ھستن!
ديگه ايندفعه کاملا احساس کردم يه سطل آب يخ خالي شد رو کلم! تاحالا تو عمرم
اينجوري خیط نکرده بودم! با خودم گفتم " گندت بزنن با اين سر صحبت باز کردنت الاغ!
دختره رو که پروندي!" با حرصي که از دست خودم داشتم مي خوردم دوباره گفتم:
- نه.. باور کنین منظور من...
ھمونجور در حال خنديدن دستشو اورد بالا و با يه لحن خودموني گفت:
- خودتو ناراحت نکن دکتر.. حرف حق جواب نداره ھرچند که تلخ باشه.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- جدا؟! پس اگه حقه چرا داري غش غش مي خندي؟!
ديگه خنده اش بند اومده بود ولي ھنوز با ھمه ي اعضاي صورتش داشت لبخند مي زد.
- معذرت مي خواما ولي از ديدن چھره ي جا خورده و قیافه ي ضايع شده ات بدجوري
خندم گرفت!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- بله خوب! با اين گافي که من دادم حالا حالاھا جا داري بھم تیکه بندازي!
تا حدودي جدي شد و پرسید:
- مگه قراره چند بار ديگه ببینمتون که بخوام تیکه بندازم؟
شونه ھامو انداختم بالا و گفتم:
- نمي دونم.. حالا بذار زخمتو يه نگاه بندازم.
و بعدم پاشدم از پشت میز و رفتم طرفش. ھمونطور که نشسته بود سرجاش جلوش
ايستادم و پانسمان پیشونیشو باز کردم. زخمش ھنوز به طور کامل خشک نشده بود
ولي نسبت به دفعه ي قبل خیلي بھتر بود.
- چطوره دکتر؟
- بد نیست، بخیه ات که داره ديگه جذب مي شه، زخمتم بھتره ولي نمي دونم چرا
اينقدر طول کشیده تا خود زخم خشک شه.
- آره، از بچگي ھمینطور بودم، جاي بريدگي و زخمام دير خشک مي شد و روش لايه مي
بست.
رفتم دوباره نشستم پشت میز و گفتم:
- به ھرحال بايد مواظبش باشي، ھنوزم امکان چرک کردن داره، روزي يکي دوبارم باندشو
عوض کن و روش پودر و بتادين بزن.
و فوري اضافه کردم:
- و دوباره ھم بیا ببینمش!
با يه لبخند موذيانه گفت:
- به خاطر عذاب وجدان يا به خاطر معاينه؟
- نه، عذاب وجدان که ديگه خدارو شکر نیست! اما خوب بايد معاينه بشي دوباره و البته...
يه لحظه مکث کردم و اونم با دقت نگام مي کرد و منتظر بود ادامه ي حرفمو بزنم.
- ... بدم نمیاد بیشتر ببینمت، البته جايي خارج از محیط بیمارستان.
براي بار سومي که تو اون چند دقیقه پیشم بود باز يه لنگه ابروشو داد بالا وگفت:
- آھان! پس دارين بھم پیشنھاد دوستي مي دين؟
با رضايت ازينکه احساس مي کردم خوب موقعي به ھدف زدم يه لبخند تحويلش دادم و
گفتم:
- خوب يه ھمچین چیزايي! تازه يه جورايي ھم ھمکار دراومديم ديگه. اينم اولین
تفاھممون!
يه لبخند ملیح زد و با برقي که تو چشمش بود و بعدھا فھمیدم برق عشق بوده، آروم
گفت:
- ممنونم از توجھتون، اما من مجرد نیستم.
لبخندم رو لبم ماسید و دوباره حس کردم بدجور خوردم تو ديوار! با ناباوري گفتم:
- يعني شوھر داري؟؟؟
- چه فرقي مي کنه؟ شوھر، نامزد، دوست پسر... مھم اينه که من خودمو مجرد نمي
دونم!
با تندي گفتم:
- چه ربطي داره؟ شايد شما واقعا ھیچ کس تو زندگیت نباشه اما بازم خودتو مجرد
ندوني! من مي خوام بدونم آيا کسي تو زندگیت ھست و اگر ھست چه نسبتي از لحاظ
قانوني باھات داره؟
لحنش ازون حالت خودموني چند دقیقه قبل دراومد و دوباره با يه حالت رسمي و جدي
گفت:
- خیلي تند داريد مي ريد آقاي دکتر، اين مسائل به شما مربوط نمي شه!
بعدم از جاش پاشد و کیفشو از روي صندلي برداشت و خواست بره طرف در که از رفتار
تندم پشیمون شدم و فوري گفتم:
- معذرت مي خوام، باور کنین قصد ناراحت کردنتونو نداشتم... فقط کنجکاو شدم، بله،
حق داريد من آدم کم طاقتي ھستم و کمي زود جوش میارم.
برگشت و گفت:
- خواھش مي کنم، مساله اي نیست، من ديگه بايد برم.
قبل ازينکه بره طرف در دوباره گفتم:
- خوب حداقل مي تونیم به عنوان دوتا ھمکار و دوست باھم در ارتباط باشیم.
نمي دونم چرا از حرفم خندش گرفت و دوباره اومد رو صندلي نشست و گفت:
- آدم سمجي ھستید!
- تقريبا، اما باور کنید که فقط منظورم دوستي ساده بود.
- چي شد يھو موضعتون رو عوض کردين؟
- خوب به ھرحال ھمه ي رابطه ھا که نبايد عاشقانه و از نوع خاص باشه. مي شه
دوستي ساده و در عین حال خیلي سازنده باشه.
يه نگاه جدي کرد و گفت:
- بله خوب... باشه، اگه اينطوره قبول مي کنم. فقط من خیلي آدم بداخلاقي ھستما!
خصوصا در رابطه با دوستام! به خاطر ھمینم از دار دنیا فقط يه دوست صمیمي دارم و
مي تونه تحملم کنه!
با خنده گفتم:
-عیب نداره، منم زياد خوش اخلاق نیستم، يه نمونه اش رو ھم که ملاحظه کردين! بعدم
حتما ھمون دوستت که اونروز باھم بودين؟
- بله، ھمون!
- آره، معلوم بود دختر شیطون و شلوغیه و ھمون دفعه ھم تعجب کردم که چه جوري
شما دو نفر باھم دوست ھستین! ولي به ھرحال ازينکه باھات بیشتر آشنا شم
خوشحال مي شم.
- منم امیدوارم بعدا ازين آشنايي پشیمون نشي!
خنديدم و گفتم:
- منم امیدوارم! و اينکه خوش به حال اون مردي که تو دوسش داري...
خیلي جدي گفت:
- دوسش ندارم.. عاشقشم.
- خیلیا معتقدن دوست داشتن از عشق خیلي بالاتره!
- ولي اعتقاد من اين نیست، فقط عشقه که لیاقت ھرنوع فداکاري رو داره.
سرمو تکون دادم و گفتم:
- عقیده ي جالبیه! به ھرحال مرد خوشبختیه چون کاملا متوجه شدم بھش وفاداري.
به لحظه چشماش به يه جاي دور خیره شد و با يه لحن غمگین گفت:
- خوشبخت؟!... فکر نکنم...
- چرا، حتما ھمینطوره.
يه آه کشید و از جاش پاشد و گفت:
- بي خیال...
از تو کیفش يه کارت دراورد و گذاشت جلوم و گفت:
- اين کارت شرکت دلالي ماس! اگر ايندفعه داروھاتون تاريخ مصرفش گذشت
مرجوعشون کنین و يه سري جديد بخرين! نه اينکه به مريضاي بدبخت تزريقشون کنین!
با خنده سرمو تکون دادم و کارتشو گرفتم.
- گفتم که! حالا حالاھا جا داري بھم تیکه بندازي!
بعدم اسم و فامیلشو روي کارتش خوندم. " انوشه..."
- اسم قشنگي داري.
- ممنون...
- منم که مي دوني، رامتین... ھستم.
- بله! مي دونم، حالا اگه اجازه مي فرمايید من برم ديگه.
از جام پاشدم و باھاش دست دادم و گفتم:
- اينم شماره ي منه.. خوشحال مي شم گھگاھي باھات صحبت کنم.
- حتما.. پس فعلا خدانگھدار...
داشت مي رفت طرف در که دوباره برگشت و با يه لبخند شیطون گفت:
- راستي، بھت نمیاد دوست دختر نداشته باشي!
- چطور؟!
- چون داشتي بھم پیشنھاد دوستي مي دادي و کلي ازين موضوع تعجب کردم!
- اي... بالاخره يه چندتايي ھستن!
- بترکین شما پسرا!
با خنده گفتم:
- نه بابا... شوخي کردم... چند ساله که فقط يه دونه اس!
- پس بچسب به ھمون يه دونه که ھیچ کس با يه پسري که ھمش سر و گوشش مي
جنبه نمي تونه چند سال سر کنه! صبر ايوب داره!
.بعدم باي باي کرد و از اتاق رفت بیرون. از حرفش خندم گرفته بود، ته دلم مي دونستم
راست مي گه. ياد سوگل افتادم. ديشب بدجوري سر يه مساله ي بي خودي باھاش
دعوا کرده بودم و حسابي داد و بیداد راه انداخته بودم. چند وقتي بود که الکي ھي از
ھمه چي بھانه مي گرفتم. يھو احساس شرمندگي کردم و تصمیم گرفتم يه فکر
اساسي به حال زندگیم بکنم. خیلي دلم مي خواست اون نوع عاشقي رو که انوشه
راجع بھش صحبت کرده بودو تجربه کنم. بايد راجع به ھمه چي تجديد نظر مي کردم. ازين
فکر يه لبخند اومد رو لبم و با آرامش گوشیو برداشتم و مشغول گرفتن شماره ي سوگل
شدم.....
×××××
از ھمون روز از رفتار ساده و بي تکلف انوشه خوشم اومد و سعي کردم مثل اون با ھمه
ي واقعیت ھاي زندگي روبه رو بشم و حتي از بدترين اتفاقات بھترين استفاده ھا رو بکنم.
از وقتي فھمیدم اون مرد خوشبخت زندگیش کیه و چه بیماري داره زندگي خودمم
متحول شد. باور نمي کردم يه انسان اينقدر بتونه روح بزرگ و قلب مھربوني داشته
باشه، برعکس ظاھر خشک و خشنش! برام باورپذير نبود که يه آدم تمام روح و احساس
و قلبشو روي پايه ھاي شکننده ي يه بیماري ھولناک بنا کنه و ھمه ي عشقشو صرفش
کنه.
انوشه بھم گفته بود که از رابطه اشون با عماد ھیچ کس خبر نداره و من اولین کسي
ھستم که ازين موضوع باخبر شدم و اونم فقط به خاطر پزشک بودن من بود و کمک ھاي
احتمالي که مي تونستم به عماد بکنم.
بعد از گذشت چند ماه و صمیمي تر شدن رابطمون حتي به طور ناخوداگاه از عماد کینه
به دل گرفته بودم که چطور اجازه داده اين دختر اينطور به پاش بمونه و آب بشه. احساس
مي کردم انوشه حقش از زندگي خیلي بیشتره و نبايد اينطور حروم بشه، اما با بیشتر
آشنا شدن با عماد و ديدن عشقشون ديگه ھیچ کدوم ازون ذھنیات قبلي برام باقي
نمونده بود. حتي بھشون غبطه مي خوردم و تلاش مي کردم رابطه ي خودم و سوگل رو
ھم به ھمچون درجه اي برسونم.
ھیچ کاري از دستم براشون بر نمیومد جز ھمراه بودن باھاشون و درک کردنشون و متھم
نکردنشون.
تنھا کسي بودم که بھم اعتماد کرده بودن، ھم به خودم و ھم به کمکم....

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#57 | Posted: 14 Aug 2011 07:00
مــــن او _ قسمت دوازدهم



اون لحظه احساس می کردم ھمه ی حسھای مختلف دنیا ھجوم اورده بودن طرفم.
خوشحالی، ناراحتی، ترس، سرگشتگی و حتی عصبانیت، ھرچند که نمی دونستم از
کی و چی عصبانیم. فقط می فھمیدم اینقدر احساسات چندگانه ای داشتم که نمی
دونستم کدومش رو باید بروز بدم.
دستمو گذاشتم رو پیشونیش و موھاشو کمی زدم عقب و با ھمه ی بغضی که تو گلوم
بود سعی کردم خودمو کنترل کنم. لبخند زدم و گفتم:
- سلام عزیزم...
ھنوز نگاھش بی حالت بود و انگار ھوشیاریشو به دست نیورده بود. دوباره با مکث
بیشتری صداش زدم و اینبار با نگاھش بھم جواب داد اما قبل ازینکه چیزی بگه دوباره
سرفه ھای شدیدش شروع شد و حالت تھوع بھش دست داد. رامتین سریع اومد جلو و
کمکش کرد و سعی کرد آرومش کنه. با چشمای خودم می دیدم که حتی از چندین
ساعت پیش ھم ضعیف تر شده و دیگه کل وجود و زندگیش انگار به یه تار مو بنده. رامتین
داشت ماسک اکسیژنو می ذاشت رو صورتش و دوباره می خوابوندش. جثه و ظاھرش
١٢ ساله شده بود که نگاه کردن بھش نفسمو بند می اورد. ازینکه می - عین یه پسر ١٣
دیدم اینجوری ناتوان شده و حتی ذرات باقی مونده ی وجودش ھم دارن تحلیل می رن
قلبم می گرفت.
رامتین از کنارش بلند شد و چند لحظه با نگاھی که می تونستم بفھمم یعنی " این دیگه
آخرشه" بھم زل رد و بعدم با پانته آ رفتن از اتاق بیرون.
سرمو چرخوندم و به عماد خیره شدم. اونم با چشمای باز داشت بھم نگاه می کرد. ته
نگاھش یه چیزی داشت تموم می شد، مثل نوری که داره خاموش می شه و ھمین
باعث می شد نتونم چشم ازش بردارم.
ھمونطورکه بھش خیره مونده بودم با چشماش به ماسک رو دھنش اشاره کرد و لباش
یه کم تکون خورد. دستمو دراز کردم و ماسکو برداشتم که دوباره به سرفه افتاد و سریع
خواستم دوباره بذارم رو صورتش که دستاشو به زور اورد بالا و جلومو گرفت. بعد از چند
لحظه که آرومتر شد با صدایی که انگار از ته چاه میومد به زور گفت:
- وقتی چشمامو باز کردم ...دیدمت ....فکر کردم تو بھشتم...
با صدای لرزون گفتم:
- می خواستی قبل از دیدن من بری بھشت؟
- نمی خواستم...
نفسش خس خس می کرد و صداشو به زور می شنیدم.
- ... نمی خواستم با دیدنم اینجوری زجر بکشی...
با یه اخم تصنعی گفتم:
- نمی دونستم اینقدر بی معرفتی..
سرشو چرخوند طرف دیگه و گفت:
- اگر می دونستم تو منتظرم نشستی زودتر سعی می کردم چشمامو باز کنم.
لبمو گاز می گرفتم و به خودم فشار می اوردم که اشکام نریزن. نمی خواستم آخرین
تصویری که ازم تو ذھننش می مونه یه تصویر گریون و پریشون باشه. با ھمه ی سختی و
بدحالیش بازم ادامه داد:
- حالم خیلی بد بود.. وقتی باھات خداحافظی کردم و تلفنو قطع کردم دیگه نفھمیدم چی
شد. ھمونجور که به عکست نگاه می کردم کم کم از حال رفتم.... الان که چشمامو باز
کردم و دیدم بالا سرم وایسادی فکر کردم خواب می بینم و ھمون عکسه که بزرگ شده
و جلوم وایساده، یا شایدم مردم... اما وقتی تکون خوردی و صدام زدی فھمیدم رویا
نیست... تمام تلاشمو کردم که چشمامو باز نگه دارم و بتونم بازم ببینمت...
با آرامش گفتم:
- مطئن بودم که بالاخره چشماتو باز می کنی...
با ھمه ی بی رمقیش سعی کرد یه لبخند کمرنگ بزنه و دستشو حرکت داد طرفم. خودم
دستمو بردم جلو و دستشو گرفتم و اوردم بالا چسبوندمش به صورتم. مثل ھمیشه گرم
بود و از تماسش با صورتم احساس لذت بھم دست می داد. زبونم برای گفتن ھیچ حرفی
تو دھنم نمی چرخید و فقط می خواستم اون لحظه ھارو با تمام جزییاتش برای ھمه ی
باقی مونده ی زندگیم تو ذھنم ثبت کنم.
- انوشه؟
نگاھم تار شده بود و چشمام می سوخت. چیزی که تو گلوم بود و داشت بھم فشار می
اورد فراتر از ھر بغضی بود. صدام بدتر از قبل می لرزید و دیگه داشتم کم می اوردم. "
خدایا نذار ببینه که دارم میشکنم..." با صدای مرتعش گفتم:
- جانم؟
- ببخشید.. به خاطر ھمه چی..
سعی می کرد جلوی سرفه کردنشو بگیره و با ھمه ی سختیش داشت آخرین جمله
ھاشو به زبون می اورد و با ھر کلمه بیشتر صدای شکستن قلبمو می شنیدم. قبل
ازینکه حرفی بزنم دوباره خودش گفت:
- بارھا خودمو به خاطر وارد کردنت تو زندگیم سرزنش کردم... بارھا خودمو محاکمه کردم
به خاطر اینکه عاشقت شدم و عشق تورو ھم پذیرفتم... خیلی وقتا بھت گفتم که دیگه
بر نگردی پیشم... اما می خوام بدونی که ھیچ وقت از ته دلم نتونستم از خودم
برونمت... ھر دفعه که می گفتم بری و تو بر می گشتی بیشتر از قبل عاشقت می
شدم و می فھمیدم برام مثل یه فرشته ای...
چند تا تک سرفه کرد و باز خواست ادامه بده که گفتم:
- این حرفارو نمی خواد بزنی.. من خودم ھمشو می دونم. به خودت فشار نیار عزیز
دلم...
- بذار به حساب اعتراف.. اما می خوام بدونی که ھیچ وقت با ھمه ی وجودم سعی
نکردم مانعت بشم.. چون نمی تونستم... نمی تونستم انوشه... می تونی برای ھمه
عمرت از من متنفر باشی که اینجوری احساستو نادیده گرفتم و به آینده ی تو فکر
نکردم... احساستو پایمال کردم و فکر نکردم که بعد از من چه می کنی... ولی
نتونستم...باور کن ھیچ وقت نتونستم از ته دل و با ھمه ی اراده ام بھت اجازه ی نزدیک
شدن به خودمو ندم...
دیگه ھیچ چیز نمی تونست جلو دارم باشه و مانع ریختن اشکام بشه. دستشو بیشتر به
صورتم فشار دادم و گفتم:
- این حرفا چیه عماد؟ تو نتونستی چون منم نخواستم که بتونی... از تو متنفر باشم؟
چی داری می گی؟
- ھمیشه فکر کردم کاشکی جلوی توام اون غرور احمقانه و لعنتیمو داشتم... غرورمو که
حتی باعث شد این مرض به جونم بیفته اگر جلوی توام حفظش کرده بودم ھیچ وقت تو
این دردسر نمینداختمت...کاشکی حداقل اینقدر احساس شرمندگی نمی کردم که راحت
تو چشمات نگاه کنم..
سرمو بردم جلو، اشکام از رو صورت خودم سر می خوردن و می افتادن رو صورتش. تو
چشماش عمیق نگاه کردم و با ھمه ی وجود گفتم:
- تو ھیچ گناه و تقصیری نداری...اگر تو اسمو اینو می ذاری دردسر اما برای من خود زندگی بود.. این راھی بوده که خودمون خواستیم و خودمون انتخابش کردیم...باشه؟
با صدای گرفته گفت:
- دیگه آخرشه...
با اصرار دوباره گفتم:
- تو گناھی نداری، باشه؟
دوباره به سرفه افتاد و وسط سرفه ھاش نگاه و لبخند آشناشو برای بار آخر دیدم.
- ھیچ وقت دست از سماجت و لجبازیت بر نمی داری... حتی وقتی که من...
چشمامو بستم و نفسمو تو سینه ام حبس کردم. کاشکی می شد ھیچ وقت ادامه ی
حرفشو نشنوم. کاشکی می شد ھیچ وقت نشوم که می گه:
- .. حتی وقتی که من دارم می میرم...
چشمامو باز کردم و نگاش کردم. دیگه چیزی برای وحشت کردن باقی نمونده بود. لحظه
ای که حتی فکر بھش ھم ھمه ی جسم و روحمو تحت فشار می ذاشت و داغونم می
کرد الان جلوی روم بود و داشتم تجربه اش می کردم. با خودم فکر می کردم حتی بدترین
شکنجه ھای دنیا ھم ھمچین دردی دارن؟!؟
- انوش؟
- جانم؟
- فقط به مادرم خبر بده.. باشه؟
- باشه عزیزم...
با صدای لرزون دوباره صدام زد و با نگاھم منتظر بقیه ی حرفش شدم. داشت زور می زد
و صداش ھر لحظه نافمھوم تر می شد. آروم و گنگ گفت:
- دوست دارم دختر...
دست لرزونشو ھنوز رو صورتم نگه داشته بودم و اون آروم با سر انگشتاش دونه ھای
اشکی که از چشمام می ریخت پایین پاک می کرد. دستشو به سختی حرکت داد و
انگشتاشو رسوند به لبام.
آب دھنشو قورت داد و به زور گفت:
- دلم برات تنگ می شه...برای ھمه چیت...
فقط نگاش می کردم. تنھا حرفی که داشتم تو نگام بود. قد ھمه ی قطره ھای اشکی که
از چشمام میومد پایین کلمه و واژه ھای مختلف تو ذھنم بود ولی... یعنی خودش از نگام
خوندشون؟ فھمیدشون؟ فھمید که حتی ھمون زجرم با وجود اون برام بی معنی می
شد؟
فقط با نگاھم ھمه ی حرفامو می ریختم بیرون، دیگه صدایی برام نمونده بود. بغض تو
گلوم جلوی خارج شدن ھر حرفی رو از حنجره ام گرفته بود. بازم نگاش کردم. نور ته
چشماش داشت خاموش می شد. من اینو می دیدم. می دیدم که...
نوک انگشتاشو بوسیدم و دستشو از رو صورتم برداشتم. سرمو بیشتر بردم پایین و لبامو
گذاشتم رو لباش. مزه ی تلخ لب و دھنش برام از ھر شیرینیی شیرین تر بود و طعم
بھترین بوسه ھا رو داشت. یه لحظه، فقط یه لحظه لبامو کشید تو دھنش و بعد... شل
شد... لباش دیگه رو لبام ھیچ فشاری نمی اوردن...دیگه داغی نفسش نمی خورد تو
صورتم... دیگه تموم شد...توی آخرین بوسه تموم شد... سرمو بلند کردم و نگاش کردم...
چشماش بسته بودن... انگار خواب بود... مطمئنم داشت خواب خوبی می دید چون یه
لبخند محو رو لبش بود...بر خلاف قبل از به ھوش اومدنش که انگار یه درد و ناراحتی تو
صورتش بود ولی اینبار فقط آرامش بود و رضایت...سبک بود و راضی... اینقدر سبک که
داشت از سنگینی درد و بغض تو سینه ام کم می کرد...دستشو گذاشتم پایین و آروم
گفتم " خداحافظ عشق من..." و سرمو گذاشتم رو سینه اش... سینه ای که ھمیشه
برام حکم دنیای عشق و محبت و عظمتو داشت... و حالا دیگه حتی بالا و پایین ھم نمی
رفت...ساکن بود و ھیج نشونی از تپش قلب و تنفس نداشت...دیگه لازم نبود وقتی
سرمو می ذارم رو سینه اش سعی کنم جلوی خودمو بگیرم... دیگه نبود که ببینه دارم
می شکنم... شکستم... دیگه حتی گوشای خودمم برای شنیدن صدای ھق ھقم کر
شده بودن...

ادامــــه دارد ......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#58 | Posted: 14 Aug 2011 07:01
مــــن او _ قسمت آخــــــر



اون لحظات خوب یادم نیست.. ھمه چی انگار تو ھاله ای از غبار و مه تو ذھنم ثبت
شدن... ھمه چی بی صدا و با حرکات آروم...عین یه فیلم سیاه و سفید مضحک و خنده
دار...
رامتین و پانته آ رو می دیدم که از صدای گریه ی من ھراسون اومدن تو اتاق.. پانته آ رو
می دیدم که منو گرفته تو بغلش و باھام گریه می کنه و رامتین رو عماد ملافه ی سفید
می کشه... ھیچی نمی شنیدم و ھیچی نمی گفتم.. فقط می دیدم... می دیدم که
ھمه چی تموم شد.. به ھمین سادگی... حتی نمی دونم چه جوری به پانته آ گفتم با
مادر عماد تماس بگیره و بھش بگه...
بقیه اش یادم نیست... مطمئنم بی ھوش نبودم و ھمه چی رو می دیدم.. اما ھیچی
یادم نیست... یادم نیست چی شد و چند ساعت یا چند روز گذشت که رسیدیم به
بھشت زھرا... فقط زمانی که صدای صلوات چندتا مردو شنیدم و دیدم دارن عمادو می
ذارن تو قبر دوباره حواسم جمع شد... دوباره فھمیدم چی شده و چه اتفاقاتی داره می
افته... فقط من بودم و رامتین و پانته آ و مادر عماد...اما دیگه حتی گریه ھم نمی کردم...
حتی با دیدن مادر عماد که خودشو انداخته بود رو قبر و داشت زار می زد کوچکترین
احساس غمی نکردم...من از ذره ذره ی وجود عماد تو لحظه ھای زندگیم استفاده کرده
بودم و ھیچ حسرتی به دلم نمونده بود... نیاز نداشتم مثل مادرش شرمسار باشم و با
ضجه ازش بخوام ببخشتم... دوباره ھمون احساس نفرت اومده بود سراغم و دلم می
خواست فقط فریاد بزنم که الان دیگه دیره... پدرش که حتی برای به خاک سپردن
پسرشم نیومده بود... یادم می افتاد که عماد چقدر دوسشون داشت و اونا عین یه
آشغال انداخته بودنش دور...ھمین افکار دل منو بیشتر سنگ می کردن... حتی دلم می
خواست خودم زودتر خاکو بریزم تو قبر و پرش کنم... احساس می کردم اینجوری زودتر به
آرامش می رسه و از دست این آدمایی که اینجوری پسش زدن زودتر خلاص می شه... از
دست ھمه ی مردم نادونی که به محض فھمیدن بیماریش پسش زده بودن و حتی از
مرده اشم ترسیده بودن...
بالاخره تموم شد...عمادم خلاص شد... از ھمه ی دردا و فشارای این دنیای لعنتی و
مردم احمق و نادونش خلاص شد...
******
اونروز و اونشب قبل از خواب ھم برام مثل تیکه ھایی از فیلم زندگیم ھستن که قیچی
شدن و ھیچ تصویری ازشون ندارم. فقط یادمه پانته آ اومد خونمون پیش من و بعدش
خوابیدم، بدون ھیچ حرفی....
تو خواب عمادو دیدم. عین ھمون روزای اول سرحال بود و پر انرژی. بدون کوچکترین
نشونی از بیماری و ناراحتی. باھام حرف زد، خیلی زیاد و من مثل لحظه ھای آخری که
زنده بود و باھام حرف می زد فقط نگاش می کردم. باز ھم امید داشتم حرفامو از تو
چشمام بخونه. ولی اون نگران بود، نمی فھمیدم نگران چیه ولی مدام ازم می خواست
حرف بزنم و جوابشو بدم. ولی تنھا چیزی که از من می شنوید سکوتم بود...مدام با
خودم فکر می کردم" پس چرا حرفامو از نگاھم نمی خونه؟ عماد که ھمیشه با یه نگاه
ھمه ی حرف دل منو می فھمید. پس حالا چی شده؟"
ولی اون آخرین جمله رو گفت و رفت. ھر چی دنبالش دویدم و خواستم بھش برسم
نتونستم. بھم گفت تا زمانی که حرف نزنم دیگه بر نمی گرده پیشم. و رفت.... تصمیم
گرفتم حرف بزنم و صداش کنم اما نمی تونستم. ھر چی می خواستم جیغ بزنم و فریاد
بکشم که برگرده نمی تونستم....
یھو از خواب پریدم. ھمه ی تنم خیس عرق بود و تمام بدنم درد می کرد. نفس نفس می
زدم و تو تاریکی اتاق دنبال عماد میگشتم. بعد از چند لحظه فھمیدم خواب می دیدم و
عماد اونجا نیست. تازه یاد خوابم افتادم و یاد حرفای عماد. ازم خواسته بود حرف بزنم.
یادم افتاد تمام چند روز گذشته رو فقط با خودم و تو خیالاتم حرف زده بودم. این چه
خوابی بود که من دیده بودم؟ با ترس به دور و برم نگاه می کردم. بعد از چند لحظه که
چشمام به تاریکی عادت کردن پانته آ رو دیدم که پایین تختم رو زمین خوابیده بود. صداش
کردم. ولی خودم صدای خودمو نمی شنیدم. بلندتر صداش کردم ولی بازم چیزی نمی
شنیدم. با وحشت دولا شدم و تکونش دادم. سریع چشمامشو باز کرد و نگام کرد. با
ترس گفت:
- چی شده انوش؟ چرا اینقدر عرق کردی؟
جوابشو دادم. گفتم چی خواب دیدم، اما پانته آ بھم زل زده بود و انگار نمی فھمید چی
می گم.
- بلندتر حرف بزن عزیزم، نمی شنوم.
" خدایا چرا داره اذیتم می کنه؟ من که دارم جیغ می زنم! چطور نمی شنوه؟" با صدای
بلندتر دوباره حرفامو تکرار کردم. پانته آ ھمونطور مبھوت زل زده بود بھم و منم داشتم با
جیغ براش می گفتم چه خوابی دیدم. اما نمی شنید. یھو از جاش پرید و چراغ اتاقو
روشن کرد و اومد طرفم. منو محکم تکون می داد و می گفت:
- حرف بزن انوشه. چرا اینجوری می کنی؟ توروخدا حرف بزن...
" من که دارم حرف می زنم. چرا این خل شده؟" از صدای جیغ و داد پانته آ مادر و پدرمم
از خواب بیدار شده بودن و اومده بودن تو اتاق. ھرچقدر تلاش کردم که اونا حداقل حرفامو
بشنون بازم نشنیدن. کم کم می فھمیدم اشکال از منه و انگار فقط خودم صدای خودمو
می شنوم. من حالم خوب بود و نه دردی داشتم و نه ناراحتیی. سبک و راحت بودم اما
اونا نگران و وحشت زده بودن. نمی فھمیدم مشکل چیه... اون لحظه نمی فھمیدم...
تا اینکه بعد از چند روز و بعد از کلی دیدن دکترھای مختلف و دادن آزمایشای جور واجور
ھمه به این نتیجه رسیدن که یه شوک عصبی به تارھای صوتیم آسیب زده. به ھمین
راحتی! لال شده بودم! به ھمین سادگی!
ولی خودم از سکوتی که توش بودم لذت می بردم. باورم نمی شد که چقدر دارم ازین
موضوع لذت می برم و راضیم. دیگه ھیچ کس نبود که ازم انتظار داشته باشه حرفی بزنم.
وقتی تلاش پدرم و دکترا رو می دیدم که می خوان صدای منو برگردونن خندم می گرفت.
ھیچ نیازی به صدام نداشتم. دیگه قیدشو زده بودم و به وضعیتم عادت کرده بودم. حتی
ازینکه می دیدم اطرافیانم با دیدنم زجر می کشن و به حالم تاسف می خورن لذت می
بردم. احساس می کردم گوشه ای از ھمه ی زجری رو که من پای عماد کشیده بودم اونا
حالا دارن تجربه اش می کنن.
خیلی زود تصمیم گرفتم از بین ھمه ی اون آدمایی که دیگه حالم ازشون به ھم می خورد
بیام بیرون. خودم می دونستم تبدیل به یک دیونه ی مردم گریز شدم و ھمه ی روح و
روانم ترک برداشته. دیگه نمی تونستم ھیچ کس و ھیچ چیزو تحمل کنم. خیلی زود
کارامو درست کردم و از ایران خارج شدم. تا جایی که می تونستم سعی کردم از ھمه
دور بشم و خودمو رھا کنم. و موفق ھم شدم...
اولین شبی که بعد از مرگ عماد با خیال راحت سرمو گذاشتم رو بالش و خوابم برد
ھمون شبی بود که از ایران خارج شدم. احساس یه پرنده ای رو می کردم که از قفس
آزاد شده و دیگه ھیچ غمی نداره. ولی اون شب برای بار دوم خواب عمادو دیدم که ازم
ناراحته. ازم می خواست حرف بزنم و من ھرچی سعی می کردم بھش بگم که تقصیر
من نیست نمی تونستم. اما خودمم نفھمیدم که چطور توی ھمون خواب بھش قول دادم
که دوباره حرف بزنم، انگار این دفعه اومده بود که ازم قول بگیره و از با ھمون نگاھم
قولشو گرفت...
وقتی از خواب بیدار شدم فھمیدم که ھنوزم عزیز ترین موجود زندگیم که حاضرم به
خواسته ھاش حتی اگه تو خواب بوده باشه، عمل کنم، عماده.
از چند روز بعد رفتم پیش چند تا متخصص حنجره و ھمه اشون متفق القول بھم گفتن
مشکل من بیشتر جنبه ی روحی و روانی داره و باید خودم بخوام تا بتونم دوباره حرف
بزنم.
ازون روز تا حالا، گاھی می رم پیش یه روانشناس و اون کمکم می کنه تا بتونم به خودم
تسلط پیدا کنم و خودم صدامو دوباره برگردونم. روزای اول فکر می کردم حرف زدن دوباره
ام واقعا غیر ممکنه، چون من با ھمه ی ذھن و فکرم این موضوع رو قبول کرده بودم و
باھاش کنار اومده بودم، و حالا عوض کردن تفکر دوباره ام و تلاش در جھت برگردوندن
صدام واقعا کار مشکلی بود. اما ھمین که به عماد و خواسته اش فکر می کردم نیرو و
روحیه می گرفتم و سعی می کردم بیشتر تلاش کنم.
در حال حاضر چند وقتی می شه که با یه دستگاه کمکی حدود ٢٠ % از صدام برگشته و
به سختی می تونم جمله ھایی رو بگم. ولی ھمینم برام تشویق بزرگیه و باعث شده
تمام فکر و ذکرم تلاش در جھت بھبودیم باشه.
می دونم که بالاخره دوباره میاد به خوابم و می تونم بھش بگم که به آخرین قولی ھم که
بھش دادم عمل کردم. بھش بگم که من دیگه اون اونشه ی لجباز و کله شق سابق
نیستم و یاد گرفتم که چطور باید با بادھای مخالف زندگی که گاھیم تبدیل به طوفان می
شن مقابله کنم و ازشون بگذرم.
احساس می کنم روحم بزرگ شده و ھمه ی اینا رو مدیون عماد و عشق اونم. می دونم
که اون فرصت کوتاھی که تو زندگیم برای دوست داشتن عماد در اختیارم قرار گرفت
بزرگترین شانس زندگیم بود.
برام اھمیتی نداره که در نظر دیگران یه دختر تنھا و شکست خورده ھستم که عشقمو از
دست دادم... عشقی که تو نظر خیلیا از اولش ھم حکم سراب داشته و بی فایده بوده...
می دونم با ھمه ی نکات مثبت و خوبیھایی که عماد و عشقش تو روح من به جا گذاشته
می تونم یه آدم جدید باشم . آدمی که حداقل با جھل و نادونی خودم باعث آزار
اطرافیانم نشم...
نمی دونم، ولی شاید این سکوت اجباری موقت ھم کمکی از طرف خدا و عماد بوده
برای رسیدن به خیلی چیزھا... شاید...

پــــایـــــــان.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#59 | Posted: 15 Aug 2011 07:11
من و امیر --قسمت اول





از پارتی بازی متنقرم. پس حقمه بهتره تو اتاق انتظار مطب بشينم تست هر شش ماه! و تعويض منشی احتمالا هر دو ماه. هربار عمو جون - دوست بابا - از خانم خسته شه و معشوقه جديد بياره پسرا همه بی نوبت مثل فاتحان خيبر!!! وارد اتاق دکتر می شن تو دلم برای منشی هفت قلم آرايش کرده نقشه می کشم. زيرابشو می زنم. پدرشو در ميارم خودمم می دونم هيچ کاری نمی کنم. چون فايده ای هم نداره

دارم حرص می خورم. خانمها کنارم غيبت می کنن درباره يک جراح پلاستيک که می شناسم. يکی اشون می گه خيلی جيگره؛ حيف زن داره!!!
بالاخره نوبتم می شه. عصبی درو محکم باز می کنم و می پرم تو. صدای آخ بلند می شه. گيج شدم. دکتر که روبرومه! و البته غش کرده از خنده!!!!دختر تو که بچه منو کشتی. پس امير ايرانه! امير. چند ساله نديدمش. ۱۰ سال؟ موجود خجالتی. وحشی!!!!
کلی خجالت کشيدم. در ضمن نمی خواستم کم بيارم. برای همين خيلی جدی گفتم. شما چرا پشت در ايستاده بوديد؟
خنديد؛ خنده هاش عوض نشده بود. چقدر گنده شده بود. يعنی ۲۶ سالش بود؟
- چه خبره خانم؟ سر ِآورديد؟
با اخم جواب دادم.
- اين تلاقی يکدونه از آزارهای بچگيتونم نمی شه حالا کی برگشتيد؟

گيج گفت: شما؟
پدرش خنديد: برای خودش خانمی شده نه؟ حالا ديگه همبازياتم يادت می ره؟
در واقع امير بزرگتر از من بود. اونقدر بزرگتر بود که همبا زی من نمی تونست باشه ولی نقش يک شکنجه گر ماهرو تو زندگی من خوب بازی کرده بود. کله يا دست عروسکامو با برادم جراحی می کردن. و بدتر از همه يکبار جلوی روی من يک قورباغه را تشريح کرده بودند خاطره ای که از ۶ سالگی هر دفعه يادم می افتاد حالم بد می شد. خاطره ای که سه شب بی خوابی و جيغای هيستريک با خودش داشت.
- هی چقدر خانم شدی. اصلا شبيه اون دختر ننری که می شناختم نيستي بغلم کرد و منو بوسيد . خسته بودم و حوصله هم نداشتم عکس العمل سردی نشون دادم. پدر و پسر هی با هم تعارف تيکه پاره می کردند و با هم آزمايش ها را نگاه می کردند و با هم حرف می زدند. حضور من اصلا براشون مهم نبود بعد از بررسی. تصميم گرفتن که اعلام کنن من می تونم برم خونه!
- عمو جان لطف می کنيد به منشی اتون بگيد يک آژانس برای من بگيره؟
- چرا آژانس؟ دکتر (( يعنی امير )) خسته است. با هم برين يک تهران گردی و کافی شاپ گردی کنين بعدم می رسونتت خونه!
- آخه من بايد خونه باشم. پدر نگران می شن
- از کی تا حالا؟ (( شايد بهتر بود دروغ بهتری سرهم می کردم. آوازه مهر خانوادگی همه گير بود )) بعدم من بهش زنگ می زنم می گم تا نگران نشه
تو ماشين ساکت بودم. چند وقتی بود که با هيچکس حرفی نداشتم بزنم. چه برسه با امير.
- چيکار می کنی . چی می خونی؟
- يعنی چی؟
- يعنی دانشگاه کجا می ری ديگه
- آهان من هنوز دیپلم نگرفتم . امسال سال ۴ ام.
- بزرگتر به نظر ميائی
خنديدم.
- يعنی خوبه يا بده. اگه خوبه ممنون از لطفت اگه بده هم چيکار کنم

- حالا چی می خوای بخونی پزشکی؟ خانواده حکيم الحکما؟

- نه!!! دبيرستان رياضی می خونم ولی حالا ببينيم چی قبول می شم. بی حوصله خيابونو نگاه می کردم. مردمی که می دويدن. چرا عجله دارن؟ زمان بايد بگذره
- کجا بريم بشينيم؟ بريم اسکان؟؟؟
- امير حوصله کميته ندارم لطفا منو ببير خونه!
- تو که اينقدر بداخلاق نبودی. هميشه می خنديدی؟ چی شدی؟
- حوصله ندارم! خسته ام!
- بابا می گفت يک مدت خيلی بهت فشار اومده اعصابت بهم ريخته. من که باور نکردم. تو و عصبی بودن؟
خنديد.
- البته اگه جيغاتو به خاطر قورباغه بدبخت از خاطرات حذف کنيم
جواب ندادم. چی بايد می گقتم. من و امير هيچ نقطه مشترکی نداشتيم. جز اينکه هر دو تنها بوديم. مادر اون فوت کرده بود و از بچگی با مادر بزرگش بود. بعدم که اون بيچاره فوت شد و امير و فرستادن انگليس باباشم هميشه دنبال عشق و صفا بود
- چيه هنوز روح قورباغهه مياد دادخواهی پهلوت؟
- نه!
- پس چی دختر؟
- بتوچه؟!!
- به عنوان همبازی قديمی؟ يا دکتر
- ببين تو با ۸ سال تفاوت سنی. همبازی من نبودی بعدم مگه تو روانکاوی؟
- بابا می گفت: پدرت اجازه نمی دن بری روانکاو. می گن نفس تنگه هات حساسيته؟
- حرقاش می رفت تو اعصابم سرد نگاهش کردم.
- امير سيگار می کشی؟
جا خورد!!!

- نه! چطور؟
- من می خوام. عصبی ام می کنی!!!
از کيقم پاکتو در آوردم و يکدونه روشن کردم.
- تو با اين حالت سيگارم می کشی.
- ببين امير خيلی حرف می زنی
- اه ديونه! بداخلاق. اصلا پياده شود
خيلی خونسرد زد کنار و منم خونسرد تر از اون از ماشين پياده شدم. هنوز زياد دور نشده بودم که يک ماشين جلوم وايستاد. تا اون موقع هيچوقت اتو نزده بودم. شايد بد نبود برای اينکه حرص اميرو در مياوردم. سوار می شدم. پسره خيلی لاشی بود. پشيمون شدم تو خيابون پرنده پر نمی زد. ترسيده بودم. ولی نبايد کم می آوردم پسره ول نمی کرد.
- باهات خوب حساب می کنم اهل حالما!!!!
جواب ندادم داشت حالم بهم می خورد اين گشتای ثارلله کجا بودن؟ سيگارمو خاموش کردم. و قدمامو بلند و بلند تر دنبالم ميومد
- ببين محکم نمی کنمتا!!!!
جوش آوردم.
- هی هيچی نمی گم پرو شدی. برو خواهر مادرتو بکن پياده شد.
- خفه شو جنده. سوار شو بهت می گم. حالا واسه من تاقچه بالا می ذاری؟ مدل ماشينو نپسنديدی؟
ترسيده بودم. ولی نبايد کم مياوردم.
گفتم: جنده اون مادرته که تو رو پس انداخت. سوارم نمی شم. محکم خوابوند تو گوشم. شوری خون تو دهنم پخش شد. می خواستم يک لگد حواله دم و دستگاهش کنم که جا خالی داد اومد سيلی دوم را بزنه. که امير دستشو تو هوا گرفت
دلخور گفت: نگفته بودی سگ بستی
امير گفت: برو پرو. بس کن.
صاحب ماشين دمشو گذاشت روی کولش و رفت. احساس می کردم کوچيک شدم. به راهم ادامه دادم. امير سرم داد زد. برو سوار شو ببينم. حوصله کتک کاری ندارم. هنوز يک هفته نيست پام به اين خراب شده باز شده
تا دم خونه. حرفی نزدم. خجالت می کشيدم. اونم حرفی نزد. عصبانی بود.
دم در گفتم: ميائی تو.
- نه لازم نيست بيام که صد تا کلفت و تيکه بارم کنی
دستم هنوز درست و حسابی رو زنگ نرفته بود سرمو برگردوندم و گفتم ميل خودته. که يکدفعه در باز شد. جا خوردم هنوز در نزده بودم. پری خانم بود. عين مادرائی که ذوق می کنن که دختر ترشيدشون يکيو پيدا کرده قربون صدقه ام می رفت و با زور آقای دکترو کشيد تو خونه! پدرم باهاش تماس گرفته بود که با اميرم!!! اميرم هم شکه شده بود هم خنده اش گرفته بود.
- پدرم کجان؟
- خوشگلم؛ مهمون بودن! گفتن دختر گلم با آقای دکتر ميان! و لبخند خريداری به امير زد.
بعد رفت که سلسله وار چای؛ شيرينی؛ ميوه بياره و دائم قربون صدقه ام می رفت و از محسنات من تعريف می کرد. خونه داری درس خونی !!!!! عصبی ام می کرد.
- برات پرستار آوردن؟
- جواب ندادم.
پری خانم ميومد و می رفت. واضح بود که خوشحاله.
بد اخلاق گفتم. پری خانم لطفا برين تنهامون بذارين!
با لبخند رفت آشپزخونه و صدام کرد دلخور و بداخلاق رفتم تو آشپزخونه
- ببين اين دکتر معلومه مرد خوبيه. اهل زندگيه. آدم حسابيه! جوون قابليه! دختر خوبی باش. ديونه نشی باز. معلومه خواستارته! خوبه باهاش ازدواج کن از اين وضع در بيائی!!!
خسته و کلافه بودم. حتی دلم می خواست امير بره! وقتی پری خانم حرف می زد دنبال راهی بودم که حرص اميرو در بيارم که بره! دلم می خواست تنها باشم برم تو اتاق لخت شم چراغارو خاموش کنم يک نوار بذارم. و دراز بکشم و سيگار بکشم. روحمو از جسمم جدا کنم. برم تو خلا
حرفای پری خانم تو ذهنم گم می شد ولی با اين جمله اش جا خوردم. جلف بازی در نياریا. به بختت لگد نزنيا. ببين دوستتون چه خانمومه! (( هنگامه را می گفت ))
- بسه. خيلی حرف می زنی پری خانوما! ديگه حد خودتو نمی دونی! خوبه حالا من از اين خونه برم از نون خوردن ميافتی!
- خدا بزرگه دخترم! تو خوشبخت باشی من شادم!
يک صداقتی تو حرفاش بود که دلم براش سوخت و از لحن بی ادبانه ام بدم اومد!
- خوب حالا فعلا ولم کن!
رفتم تو اتاق. امير کلافه داشت با ميوه ها بازی می کرد.
- بچه بودی پرستار نداشتی!!!
-خنديدم.
- به گمانم حالا لازم دارم!
- از کی؟
- از وقتی حالم بهم می خوره!
- يعنی چجوری می شی؟
- کافيه يک کم ديگه بری تو اعصابم به چشم می بينی و خنديدم.
- آخه فسقلی تو اعصاب نبايد بدونی چيه!
- فعلا که می گن از تو بهتر می دونم!
- بابا می گفت. پدرت ولت کرده به امان خدا! همش اينور و اونوره تو هم حسابی شيطونی می کنی. نمی ذاره بری روانکاو.
با چاقوی ميوه خوری بازی می کرد.
- عمو جون هميشه به من زيادی لطف دارن!!!
ساکت شديم
- امير مشروب چی می خوری؟
- من! نمی خورم اصلا. حالا چرا می پرسی. ؟
- ببين من الان بايد بخورم! اگه غيرتی نمی شی و نمی ذاری بريو
- خيلی عوض شدی!
خنديدم. خنده ام عصبی بود. صدام می لرزيد.
- چرا؟ چون مشروب می خورم. ؟ چون سيگار می کشم!!!
- نه! می دونی وقتی از ايران رفتم . خيلی يادت می افتادم. آخه با دخترای ديگه اخلاقت فرق می کرد. هميشه از سنت بيشتر می فهميدی. هميشه زيادی عاقل بودی. هيچوقت چقلی نمی کردی. اصلا مثل بقيه دخترا نبودی. تفريحات فرق می کرد. همش با خودت کتاب می خوندی و
- چيه عذاب وجدان گرفتی؟
- نه! می خوام بگم چرا بچه بازی می کنی حالا؟
همينطور که با شيشه ودکا می خوردم. نگاهش کردم. از نگاهش خجالت کشيدم.
با پشت دستم دهنمو پاک کردم.
- برام عجيبه چرا زن نگرفتی بچه آخوند!
امير مادرشو بچگی از دست داده بود و مادر بزرگشو ۱۶ سالگی. پدرش زن نگرفت ولی هر روز با يک زن ميومد خونه!
- راستی اون عشق بچگيات. اسمش چی بود. ؟ با بدجنسی خنديدم.
- سپيده. تو از کجا می دونستی؟ ازدواج کرد.
- از خودم بدم اومد اوه ببخشيد. منظوری نداشتم متاسفم!!! (( عبارات احمقانه ای بود )) جواب نداد.
بعد سرشو بالا آورد.
- می شه بگی چته؟ اين کارا رو چرا می کنی؟ منظورت جلب توجهه؟ می بينی که بابات بدتر از بابای من! عين خيالش نيست. اصلا حاليش نيست. تو يک عالم ديگه است.
حالم داشت بد می شد. تو سرم می کوبيدن. دلم خواست برم تو بغلش. بوی بچگيمو می داد. بچگی که زيادم خوب نبود ولی قسمتی از من بود. شايد تو بغلش حل می شدم. شايد محکم فشارم می داد. شايد بعد از مدتها يکی لوسم می کرد. اونوقتائی که با عروسکام بازی نمی کردم که بگم بزرگ شدم. حرفی از مادرم نمی زدم. تا بگم درک می کنم. کتابهای چرت می خوندم تا بگم فرق دارم. بلند شدم. بی ارداه رفتم تو بغلش نشستم. دست کشيدم رو موهاش. تعجب نکرد. از خودشم منو نروند. سرمو فشار داد رو شونش.
- بيا فسقلی من! بيا. دلت محبت می خواد؛ بيا کوچولو. فعلا من اينجام. بيا تلافی قورباغه را لااقل دربيار!
خنديدم. بعد زدم زير گريه. گريه را تو خودم می ريختم ولی شونه هام می لرزيد. صدای چکشا تو کله ام می پيچيد. نفسم بالا نميومد شونه هامو گرفت. کشيدم عقب.
- داری گريه می کنی.
می خواستم نفس يکشم. نمی تونستم. می لرزيدم.
- خره؟ داری گريه می کنی؟ حالت بد شد. عزيزم. الهی بميرم
- گفتم. نفسم بالا نمياد. کمکم کن.
- بهش حسودی ام می شد. چقدر با من فرق داشت. حداقل به معياراش پای بند بود. من چی؟ نمی شه گفت تقصير خوانواده است. اوضاع اون که خيلی بدتر از من بود.
- صورتمو بردم جلو. گفتم بهم نفس بده.
- چيکار می کنی؟
- داغ بودم. سرم داشت می ترکيد می لرزيدم. تو سينه ام می کوبيدم. نفس تو قفسه سينه ام مونده بود. لبمو گذاشتم رو لبش.
- چيکار می کنی؟ ديونه!
خودشو کشيد عقب. نمی خواست خشن باشه.
- نترس. بار اول سخته بعد خوشت مياد.
دست پاچه نگاهم کرد.
- چشماشو بوسيدم.
- به خاطر من. بذار خودمو يادم بره. دارم می ميرم.
- تو کوچيکی درست نيست!
- فعلا تو کوچيکتری.
چشماشو بوسيدم. داشتم خودمو باز فراموش می کردم. نفس عميقی کشيدم. دستمو برم تو پیراهنش. دستپاچه نگاهم کرد.
آروم گفتم: لذت بردن که ترس نداره. نگاهش می کردم ولی اون نگاهش پائين بود. دستمو آروم بردم پائين و پائين تر. به جائی که بايد بود رسيد. طفلکی شرمنده شده بود که چرا راست کرده!
- نکن!
-چرا؟ چون خوشت مياد؟ دوباره دست کشيدم. آروم باش. راحت باش. آروم زیپشو باز کردم. دستمو گرفت. برد بالا و بوسيد.
- داری اذيتم می کنی. بذار برم بابات اينا ميان.
- نترس نميان. ولی می خوائی می ريم تو اتاق
حرفی نزد. بازم لباشو بوسيدم. گاز گرفتم. با چشمهای گشاد نگاهم کرد. لباش سرخ شده بود. عين رنگ انار. مقاومت می کرد و هر چی بيشتر مقاومت می کرد اصرار من بيشتر می شد. احساس خاصی نداشتم نه حشری بودم و نه عاشق. ولی فکر می کردم بايد باهاش بخوابم. مثل يک عادتی که مدتيه انجام نشده. چرا؟ اثبات چی بود. حس برتری؟حی هيستريک؟ رفتم پائين از توی شورتش کيرشو در آوردم و گذاشتم توی دهنم. لرزيد.
- نکن! تو رو خدا! نمی تونم جلوی خودمو بگيرم
- امير! هيس ساکت.
بلند شدم نشستم تو بغلش بلوزمو در آوردم. رنگش سفيد شد. نگاهشو ازم می دزديد. سينه بندمو در آوردم. جلوش گرفتم و انداختم کنار بی حال و بی حس بود. ديگه نمی تونست مقاومت کنه شلوارمو نيمه کشيدم پائين باز خودمو بالا کشيدم. کيرشو گرفتم تو دستم. نگاهش کردم. نگاهم نمی کرد. گذاشتم لای خودم و محکم خودمو کشيدم جلو. درد تو تمام وجودم پيچيد. هيچی نگفتم ولی لرزيدم. نمی شد جيغ بزنم. پری خانم خونه بود تمام بدنمو کشيدم بالا. تمام عضلاتمو سفت کردم. عرق از سر و روش می ريخت. بالا و پائين شدم. با هر بالا و پائين شدن. درد تا مغز استخونم می رفت. بخودم می پيچيدم ولی قاعده اش اينه بايد حرکت کنی. بالا و پائين بالا و پائين خودمو به طرفش کشيدم شونه اشو گاز گرفتم. با درد ناله کرد. گفتم. هيس. دستاشو گذاشتم رو باسنم در گوشش گفتم فشار بده.
- نکن. نمی تونم جلوی خودمو بگيرم. نکن!!! گفتم فشار بده لامصب مثل آدمی که هیپنوتيزم شده فشار می داد. يک لحظه صبر کردم. از روش بلند شدم. بلوزشو در آوردم. و دوباره رو پاهاش نشستم و پاهامو انداختم دور کمرش. ايندفعه خم شدم و در گوشش شروع کردم نفس نفس زدن. تحريک نشده بودم. خشک خشک بودم. تماس بدنم رو بدنش مثل کشيدن سوهان روی آهن بود. تکون خورد.
- دارم می ميرم.
منو کشوند طرف خودش و محکم با يک حرکتی که ازش بعيد بود منو نشوند رو کيرش. يک آن فکر کردم از درد بيهوش می شم. گوششو گاز گرفتم. از لرزه

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#60 | Posted: 15 Aug 2011 07:11
من و امیر --قسمت آخر



خاله امير با مهربونی شروع به صحبت کرد که دو جوان همديگر را دوست دارن و سن مهم نيست و دختر هم اصولا بيشتر از سنش می فهمه .

عمو جان زير لب نق می زد که: همين نيم وجبی پسر گنده منو رو انگشت می چرخونه. معلوم نيست چيکار کرده
من بلند شدم. پری خانم دم پله ها منو گير آورد و با چای برگردوند خنده ام گرفت. دلم می خواست چای را روی عمو جان بريزم!!!! ولی پام به اتاق که رسيد پدرم سينی را از دستم گرفت و پری خانم را صدا زد. من و امير را بيرون کردند. حرفی با امير نداشتم بزنم.
امير آهسته گفت: می شه ببوسمت؟
گفتم: فعلا که گويا اجازه من دست همه است جز خودم!!!!
بدون حرف خم شد. لباشو روی لبام گذاشت. حرکتی نکردم. عقب برگشت.
- ناراحت شدی.
- نه!
- پس چی؟
- حوصله ندارم!!!
- چرا؟
- همين جوری.
- چقدر خوشگل شدی.
- ممنون!
- از حرفای بابا معذرت می خوام. هنوز فکز می کنه من بچه ام.
- شايد راست می گن عمو جان.
- ديگه نبايد بگی عمو جان. بايد بگی بابا!!! حالا دو تا بابا داری.
بی اختيار گفتم و هيچی مادر.
امير نگاهم کرد. اشک تو چشماش جمع شد.
گفتم. اوه معذرت می خوام خوب مادر من زنده است ولی تو غيبت کبری است.
خنديد. عين بچه ها می موند می شد فوری حواسشو پرت کرد
صدامون کردن شيرنی تو حلقمون کردند و حلقه دست من. خيره به حلقه نگاه کردم. چه راحت حتی از من نظرمو نپرسيده بودند. يعنی اينقدر بديهی بود؟ پدرم لبخند می زد. عمو جان گوشهاش سرخ بود. بعدا از زبون نامادريم شنيدم که به دوستاش می گفت: فسقلی چه شانسی داره. جهاز که نمی بره. دو تا زمين که مهرشه. تمام خونه زندگی انگلسيم که نصف نصفه. خرج تحصيل همه چی.
همه قرارها گذاشته شده بود. بدون من!!! پس اينطوره دختری که مادرش نباشه براش تصميم گرفته می شه تازه بايد خوشحال باشه
فردای اونروز قرار داد رو برام روشن کردند. با معلم خصوصی دیپلم می گيری. تابستان ازدواج می کنی و مدارکت از حالا روش کار می شه تا سپتامبر هر چی لازمه آماده می شه و از سپتامبر هم می ری دانشگاه به به چه قسمت مناسبی. همه آرزوشو دارن. تو هم بايد خوشحال باشی. چرا نبودم. شايد فقط يک دختر حس می کنه چرا؟
بالاخره برادرم به آرزوش رسيد. نامادريم دلخور بود. دلش نمی خواست پسرش الان ازدواج کنه! بعدم ( دختره فسقلی ) هنگامه را بگيره
پدرم همه جوره کمک و پشت برادرم بود و اين بيشتر اونو عصبی می کرد. کی برای انتقام مناسب تر از من بود. شده بود منقل مجالس و پارتی ها و غيبت هاش برادرم پيشنهاد کرده بود عروسی امون يک روز باشه! می گفت جالبه! با مزه است ولی هنگامه راضی نبود. دوست داشت عروسی اش منحصر به فرد باشه من صد در صد از کليه جريانات به دور بود. پدرم بهانه آروم نگه داشتنمو داشت. امير يک هفته بعد از خواستگاری بايد بر می گشت. هفته آخر دائم خونه ما بود. هر لحظه پهلوم بود. چشممو باز می کردم بود. حتی می بستم هم بود. مثل يک رويا شايدم کابوس! چيزی نمی گفتم. کتاب که می خوندم نگاهم می کرد. سيگار که می کشیدم بهم خيره می شد. حرص می خوردم. عصبی می شد. لحظه شماری می کردم که بره! دو روز قبل از رفتنش اومد پهلوم. اصلا باهاش صحبت نمی کردم. حرفی نداشتم بزنم. اگه حرفی می زد وانمود می کردم گوش می دم. اگه سوالی می کرد مودب ( تا اونجائی که می تونستم جواب می دادم ) . سيگار دهم را روشن کرده بودم. در عرض دو ساعت. خودم هم احساس می کردم دودکش شدم! کتابی جلوم باز بود. يک کتاب معمولي. تصوير دوريان گری. می خودندم و نمی خودندم. می ديدم و نمی ديدم تصوير شخصيت داستان با کثافت کاريهاش عوض می شد و خودش تغيير نمی کرد. خاکستر سيگار می ریخت لای کتاب. عين معتادا شده بودم. کتابو بست بهش نگاه کردم.
- نگام کن يک دقيقه!
سرمو انداختم پائين. بعله؟
زير چونمو با دست بالا زد. نگام کن؟
گفتم: بعله؟
- قول بده سيگار نکشی. خيلی می کشی. بسه ديگه! خودتو کشتی. هی نمی خوام هيچی بگم ولی. ديگه همه چيت زياده رويه. مشروبت سيگارت.
- پشیمون شدی؟
- ای بابا! آدم باهاتم حرف می زنه شروع می کنی!
- باشه! حرف نمی زنم!
کتابو باز کردم. کتابو بست. سيگارو گرفت تو دستش له کرد. حوصله لجبازی نداشتم. با جلد کتاب بازی می کردم. منتظر بود اعتراض کنم. می دونستم از حالا جبهه گرفته! هيچی نمی گفت. هيچی نمی گفتم! حوصله ام سر رفت.
آهسته گفتم: می شه بقیه کتابم را بخونم.
گفت : نه!
بلند شدم. کتابو تو کتابخونه بذارم. دستمو کشيد. تعادلمو از دست دادم. افتادم تو بغلش. محکم منو به خودش فشار داد.
- دوستت دارم. نکن اينکارا رو ديگه. داره غصه هات تموم می شه.
حرفی نزدم. بدجور فشارم می داد . نفسم داشت بند ميومد. بعد سرمو گرفت بالا و شروع کرد به بوسيدن. حالم بد می شد. چی داشتم بگم. حلقه نامزدی تو دستم بود. به انگشتم فشار می آورد.
آروم گفتم: امير. ببخشيد. الان حوصله ندارم.
- حوصله ات ميارم. خانم کوچولوی من!! و شروع کرد بوسيدن. و بی وقفه می بوسيد. دوست داشتم گريه کنم. يا بزنمش کنار. دلم نميومد. بی حس نشسته بودم و اون می بوسيد و می بوسيد و می بوسيد. بعد دوباره محکم منو به خودش فشار داد. و نوازشم کرد. من می رم دلت برام تنگ می شه؟
جواب ندادم. روم نمی شد بگم. دارم نصف ثانيه ها رو هم می شمارم تا بری.
زير گوشامو بوسيد و گفت: هر روز بهت زنگ می زنم. صبحا و شبا. بايد با هم باشيم . صبحا با صدای هم بلند شيم. شبا با صدای هم بخوابيم. بعد با خجالت خنديد.
- شبا تو بغلميا! فقط جون من سيگار نکش خوب.
آروم گفتم: امير. دوست داری دروغ بشنوی؟
گفت: نه دوست دارم نه ای واقعی بشنوم!
جواب ندادم.
- بگو نه! بگو نه! بگو نه! خيلی خوب نه!!!! بوسيدم. با اکراه خودمو کنار کشيدم.
- قربون خجالتت برم!
جواب ندادم. بغلم کرد. دست رو پشتم کشيد. باهام بازی می کرد.
گفتم: امير. ميای تا ازدواج نکرديم. سکس نداشته باشيم؟
گفت. اه! يعنی چی. الان نامزديم که! چطور قبلش داشتيم ؟ و دو باره منو طرف خودش کشيد.
گفتم. امير. آخه!.
گفت: هيس هيچی نگو. و بوسيد و بوسيد. مزه اش به الانه! بلوزمو زد بالا! آروم سرشو برد توی سينه هام. اونقدر خودمو عقب کشيدم که چسبيدم به ديوار و ديگه جائی نبود برم. زیپ شلوارشو باز کرد. پاهامو دور کمرش انداخت. دامنو بالا زد و شورتمو کنار. چه سريع می خوايت به نتيجه نهائی برسه. بدم نبود. راحت می شدم فوری. شورتمو در نياورد. با دست باهام بازی می کرد.
گفتم نکن!
گفت: چرا؟ بدت مياد لذت ببری و ادامه داد.
لذت نمی بردم. مشکل اين بود. چرا بعضيا فکر می کنن همه بايد از کليشه ها لذت ببرن. سعی می کردم دوستش داشته باشم. آخه حقا خوب بود. ولی نمی تونستم. خوب بودن و حتی دوست داشتن ساده خيلی عميقه ولی لزوما دليل بر عاشق شدن و اينکه بخواهی يک عمر با کسی باشی نيست. يک عمر. همش هفده سالمه. يک عمر يعنی تا کی؟ غرق در افکارم بودم.
از درد فرياد زدم.
خنديد. هيس همه را می کشی تو اتاق. آروم باش. آروم. از درد به خودم می پيچيدم. تحريک نشده بودم. و اون بدون توجه کرده بود تو! شديدا هم تحريک شده بود. شايد اولش کمی رعايت می کرد ولی از خود بی خود بود. محکم بالا و پائين می کرد. دستمو روی دهنم گذاشتم و گاز می گرفتم. درد داشتم. اونم بدون هيچ تماس ديگه ای بالا و پائين می شد. سرش پائين بود. آه خدا. کی تموم می شه. آه خدا بذار زودتر بياد اين آبش. آه خدا. مردم. اشکها از گوشه چشمام می ريخت. دست خودم نبود. درد داشتم. وزنشو انداخت روم. ارضا شد. سرشو گذاشت روی شکمم. آهی کشيد.
- اوم. تو معرکعه ای
جواب ندادم. اصلا نفهميده بود که گريه کردم. منم هيچی نگفتم. بعد از يک ربع. دوباره منو بوسيد.
- لذت بردی؟
جواب ندادم. گوشمو بوسيد.
- نه بگو لذت بردی
گفتم پاشيم بريم بيرون! زشته
گفت: از کی تا حالا!. راستی تو دوست داری کی بچه دار شيم؟ تا ازدواج کرديم يا چند وقت بعد.
بی حال گفتم: بعد درباره اش حرف می زنيم.
- دوست داری اسم بچه رو چی بذاريم؟
جواب ندادم. سرمو برد توی سينه اش. وای کوچولوی من .
روز آخر قرار بود خونه امير اينها باشم پدرم هم بود. من و خاله اميرد توی آشپزخونه بوديم. من هيچ کاری بلد نبودم. می خواستم کمک کنم ولی بيشتر مزاحم بودم خاله امير خنديد. عزيزم جز برنامه تحصيليت خانه داری را هم اضافه می کنيم. خودم بهت ياد می دم. امير زرشک پلو خيلی دوست داره. گوشت پخته را اين مدلی دوست نداره اون مدلی دوست داره.
حوصله نداشتم. خيره به قابلمه نگاه می کردم. يکدفعه از سوال خاله اش جا خوردم.
- ببخشيد می شه مجدد تکرار کنيد؟
- تو اميرو دوست نداری به خاطر موقعيتش زنش شدی نه؟
جواب ندادم. يکدفعه تکونم داد.
- به خدا قسم اگه اذيتش کنی با من طرفی.
حس کردم دارم خواب می بينم. مرز بيداری و تصوراتم از بين رفته بود. دارم حتما روانی می شم. !
- با توام!!؟؟؟
انرژيم تحليل رفت. تو دستاش ول شدم. ترسيد.
- حالت خوبه. يک ليوان آب آورد. بعد دست پاچه شروع به معذرت خواهی و جويده جويده از اينکه امير تنها يادگار خواهرشه و خيلی پاکه و من بايد خوشحال باشم و و ...

عمو جان از پرتاپ هر گونه متلکی دريغ نمی کرد. رنگ و روت پريده عروس خانم! خجالتی شدی؟ دکتر جون! عروس کوچولوت نوازش می خواد. عادت به نوازش کرده.
يعنی اين ساعتها تموم می شه و بالاخره فرودگاه. بغلم کرد. اشک می ريخت.
گفت: دوستت دارم. عين يک رباط گفتم: منهم.
گفت: بهم وقادار می مونی.
گفتم: بعله. مطمئين باش. و رفت.
پدرمو راضی کردم که معلم خصوصی را هم برای من بگيره و هم راحله! به بهانه با هم درس خوندم می خواستم راحله استفاده کنه. پدر راحله مشکل مالی نداشت ولی خرج کردن برای تحصيل دختر را احمقانه ترين کار دنيا می دونست. راحله هم به خاطر مهدی - دوست پسر جديدش يا عشقش- می خواست دانشگاه قبول شه! و من هم بدون اينکه واقعا بخوام. يا طبق قرار بخوام. با اون تست می زدم. درس تنها مرحم دلم بود. تنها چيزی که باعث می شد يادم بره.
طبق قرار امير صبحا زنگ می زد و شبها. حرفی برای گفتن نداشتم. جملات تکراری. درس می خونم. خونه راحله بودم. درس می خونديم. يا راحله اينجا بود درس می خونديم. ولی او يک ساعت صحبت می کرد از تمام اتفاقات بيمارستان. هوای بيرون مد جديد.
هنگامه که خريد می رفت. برای من هم خريد می کرد. البته منکه قرار به جهاز بردن نداشتم. اونها حتی منو با خودشون نمی بردند. لباس عروسی را هم خود امير انگليس پسنديده بود. حلقه ازدواج هم قرار بود خاله اش انتخاب کنه! من در اين ازدواج چيکاره بودم؟
صبح زنگ تلفن.
- دوستت دارم.
- منهم.
شب زنگ تلفن.
-می بوسمت
- منهم.
کليشه. تکرار. تکرار.
صدای فرياد هنگامه ميومد. نگاش کن. براش آئينه و شمعدون انتخاب کردم. همچين نگاه می کنه انگار براش پفک نمکی خريدم. خوب اگه دوست نداره بگه. من اينهمه زحمت کشيدم. انتخاب کردم.


برادرم عصبانی شب تو اتاقم اومد.
- چرا اينطوری می کنی. حداقل يک تشکر بکن از هنگامه.
جواب ندادم.
- اصلا برات مهمه؟ اينهمه مردم برات زحمت می کشن؟ اصلا برات مهمه؟؟؟؟هنگامه هم درس داره تازه مدرسه هم می ره. تو چی؟
داشتم عصبانی می شدم. تو دلم خودمو دلداری می دادم. توصيه های روانشناسی. با من صحبت نمی کنه. مخاطب ديوار کناريه.
- با توام؟؟؟ اصلا مردم برات اهميت دارن
قابل کنترل نبودم. فريادهام. تا سه تا خونه اونورتر می رفت. برادرم از اتاق رفت بيرون ولی فريادام با هق هق گريه ام تموم نمی شد. از هق هق ها بيشتر حرصم می گرفت. چرا بايد گريه کنم. شما ها منو دوست داريد. به من اهميت می دين. برام انتخاب می کنين. شايد منم دوست داشته باشم انتخاب کنم. شايد برای منم خريدم جالب باشه. شايد و شايد و شايد. بد شده بودم. بدترين کلمات رو استفاده می کردم. پری خانم اومد تو اتاق. بغلم کرد. هق هقها گريه شد. پری خانم فربون صدقه ام می رفت. عزيزم. منظور نداشتن که! می خواستن کمک کنن. خوب خودشونم جوونن خامن بی تجربن. و پدرمو راضی کردم. پری خانم برام خريد کنه. تمام چيزهائی که خريده بودن را پس دادن. حداقل پری خانم از خريد لذت می برد. يا من اينطور فکر می کردم. تا اين که ديدمش که آيئنه و شمعدون را بغل کرده و می گه. دخترم عروسيتو که نديدم. حالا برات عروسی می گیرم. دخترش تو بچگی از مريضی مرده بود. عجب نحصی بودم من!!! خودم. عروسی ام. کارام. زندگی ام
امير رفت. رفت انگليس صبح زنگ می زد منو از خواب بيدار می کرد. شب زنگ می زد. که من بخوابم. زندگيمو تو درس قاطی کرده بودم. با راحله برای کنکور می خوندم ولی کسی نمی دونست. راحله را عاشق می ديدم. همه می گفتن من عاشق اميرم. پس چر مثل راحله برای تلفناش دقيقه شماری نمی کردم. چرا راحله اينقدر حرف داشت بزنه و من يکی از اون حرفا را هم نداشتم. چرا اگه از صبح حرفی را هم آماده می کردم شب يادم می رفت؟ چرا با اينکه قول داده بودم سيگار نکشم بيشتر از هميشه می کشيدم. چرا دلم می گرفت و می گفتم حالم خوبه!!!پس چم بود؟؟
همه به حالم قبطه می خوردن. شوهر پول دار؟ خارج!! تحصيلات. مهر فراوان!!! پس چه مرگم بود. خودمو جلوی آئينه نگاه می کردم. مدتها بود که يادم رفته بود راحت بخندم يا حتی راحت گريه کنم به خودم تلقين ميکردم بخند خوشحال باش. لباس عروسيمو برام فرستاد امير. لباسو اون برام انتخاب کرده بود. ساده بلند چاک دار با يک دنباله بلند. دم آئينه نگاه می کردم. تنها! يواشکی. نمی خواستم کسی نگام کنه! بايد بود خودم می ديدم. درست اندازه ام بود! پشت لباس باز بود. دست کشهای بلند داشت. خودمو برانداز کردم. موهامو بالا زدم. خودمو برانداز کردم. به خودم گفتم بيا برای خودت خوشی بساز. از ذهنت استفاده کن آرايش چه مدلی؟ موهای چه مدلی؟ تور چه مدلی؟ چرخيدم. يک لحظه از ديدن خودم لذت بردم. به خودم لبخند زدم. ياد داماد افتادم. خواستم اميرو مجسم کنم. نمی تونستم. نمی خواستم. خواستم باز از خودم فرار کنم. يک چرخ ديگه زدم. ديگه ذهنم بهم کمک نمی کرد. خواستم به يک عاشق خيالی فکر کنم. نشد. خواستم يکی کنارم با لباس داماد باشه! نشد. وقتی به خودم اومد که قطره های خون رو دامن لباس می چکيد. ترکيب قشنگيه. سفيد و قرمز. اگه تور سرم بود خوشگل ترم می شد. يک چرخ زدم پری خانم سراسيمه می کوبيد به در. مبهوت جای خالی آينه را نگاه کردم درو برای پ

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 6 از 68:  « پیشین  1  ...  5  6  7  ...  67  68  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های پیوسته و قسمت دار سکسی بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.