| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))

صفحه  صفحه 25 از 29:  « قبلی  1  ...  24  25  26  27  28  29  بعدی »  
#241 | Posted: 10 Apr 2012 13:47
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست بیست هفت
و من در جواب با وجودیکه یه کمی خنده ام گرفته بود بهش گفتم خانوم خوشگله اگه دوتائی رفته بودیم خیلی بیشتر خوش میگذشت ، و اون به من گفت ، پدر سوخته خودت میدونی که من برنامه های بعداز عروسی رو میگم!!!!!!!!!
و من اون رو بغل کردم و بوسیدم ، و بهش گفتم عزیزم دوباره که شروع کردی ، و اون در جواب به من گفتش آخه میدونی حمید من مدت ها قبل که روی نحوه برخورد و رفتار و حتی لباس پوشیدن و آرایش بهاره زوم کرده بودم و بخاطر اینکه اون با این همه حرکات رفتارهای تابلویش من رو سیاه میکرد ازش خیلی دلخورم ، و فرشته در ادامه صحبتش بمن گفت حمید جون ، من که توی اولین سفرمون به دبی خیلی موضوعات رو بهت گفتم که یه مدتی بود مهری آرایشگره داشت روی مخ من کار میکرد تا منم یکی از خانوم کوسهای گروهش شوم ، و من هم امروز و فردا میکردم و بهش وعده سرخرمن میدادم ، و عزیزم بعد از اون قضیه قرار بهاره و همکارش شیدا که قبلا بهت گفته بودم که من اون دوتا ، رو توی آرایشگاه دیدم که آماده شده بودند تا بروند سر قرارشون ، و مهری جون یکهو سه کاری کرد و بقیه ماجرا که خودت می دونی ، و حدود یکی دوماه قبل از اوکی شدن بهاره با من و تو ، من یه روز بعد ازظهر رفتم آرایشگاه ، و موقع ورود دیدم بهاره توی آرایشگاه داشت لباس عوض میکرد و من و اون با هم سلام وعلیک و رو بوسی و حال و احوالی کردیم و از اون پرسیدم خانوم خوشگله چیه چه خبرها ، امروز چه تیپ خوشگل و بیستی زدی ؟؟؟؟؟
و اون الکی بمن گفتش میخواهم عزیزم بروم جشن تولد یکی از دوستهام ، و حدود یه پنج دقیقه بعد ، یه نفر روی گوشی مهری جون زنگ زد ، و اون با لفظ قلم با طرف صحبت میکرد و در نهایت بهش گفت چشم عزیزم و الان خدمت میرسند ، و مهری جون به عمد یه نگاهی به من کرد و یه چشمک به بهاره زد و گفت عزیزم پاشو منتظرت هستند ، و من دیدم که بهاره گل از گلش شکفت ، و من دوزاریم افتاد که چه خبره و اون رو سری خودش روی سرش انداخت و مهری جون یه کمی روسری اون رو باز تر کرد و گفت اوکی اینجوری جذابتره و بهاره با من و اون خداحافظی کرد و رفت بیرون و مهری جون ، به من اشاره کرد و گفت فرشته بیا عزیزم و من پاشدم و اون از لابلای پرده عمودی پنجره آرایشگاه بهاره رو نشونم داد که با طنازی رفت و سوار یه آزارای سفید رنگ شدش ، و مهری جون من رو بوسید و گفت عزیزم مدتیه که جاریت (( بهاره)) با من و دخترهای من بیزنس میکنه ، و اگه تو هم اوکی رو بهم بدهی همه روزه از این جور مشتریها واسه ات ردیف میکنم ، و من بهش گفتم یه مدتی به من فرصت بده تا ببینم چی میشه ، و اون پرسید عزیزم تو مگه توی این دو سه سال اعتماد شوهرت رو نسبت به خودت جلب نکرده ای؟؟؟؟
و من هم گفتم چرا ، ولی مثل اینکه خودم هنوز آمادگیش رو ندارم ، و بخاطر اینکه شیرین جون از محیط بیزنسی بسته مامانی و بابا رضا یه کمی بیرون بیاید و با دیگری و دیگرانها آشنا بشود ، بهش یه چشمک زدم و گفتم اگه خوشگل خانوم یه جایگزین واسه خودم ردیف کنم چی ، و اون پرسید ، مثـــــــــــــــــــــلا ، و من گفتم نظرت روی خواهرم شیرین جون چیه و همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم و اون گفتش باشه و تا یه مدتی شیرین ولی باید خودت هم به جمع ماها اضافه شوی و من هم قبول کردم ، و حمید جون تا قبل از اینکه من شیرین جون رو واسه اوپن کردن در اختیارت بگذارم ، اون یکی دوماهی بودش که بصورت لاپائی و اغلب از پشت با مشتریهای مهری جون می پرید.
و من مجدداً فرشته رو بوسیدم و گفتم خب عزیزم اگه تو هم شرایط بهاره رو داشتی و بجای اون بودی همیشه سعی میکردی همین جوری رفتار کنی تا هیچگونه گزکی دست خودی یا دیگران ندهی ، و فرشته جون یه کمی به صحبتهای خودش فکری کرد و من رو بوسید و گفتش یه جورائی راست میگی و حق با تو هستش ، سپس نهاری درست کرد و دوتائی غذا خوردیم ، و اون یه کمی به آرایش خودش رسید و ناخنهایش رو لاکی زد و لباس پوشید و با من خداحافظی کرد و رفت.
و من رفتم حمام و سر و صورتم رو یه صفائی دادم ، و موارد و رخدادهای این دو سه روزه رو برای کاربران عزیز و محترم تایپ کردم.
لازم به توضیحه ، که ما مدتیه که استارت کار کاباره مون رو زده ایم و توی این چند روزه من نگاهی به تاپیک خودمون انداختم و دیدم که یکی دوتا کاربر مُغرضی که ، فکر کرده بودش ما داستان نویسی میکنیم و یا از کسی بابت نوشتن این ماجرا ها پولی دریافت میکنیم بگویم که متاسفانه در اشتباه و خیال خامی محض بسر میبرند و یکی از اونها اشاره کرده بود که آقای فلانی ، اون اوائل ماجراها با تعدادی خاص سرو کار داشتی ولی حالا براحتی با دیگری و دیگرانها ارتباط جنسی برقرار میکنی؟؟؟؟!!!!!!؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
{{ در جواب این و سایرکاربران و حتی دوستانی که تابحال تاپیک جنجالی و تابوشکن ما رو مطالعه فرموده اند بگویم که من سیستم کاری خودم رو به یه جراح عمومی تشبیه میکنم ، بطور مثال یه جراح عمومی کارش رو با دوخت و دوز و بخیه کردن بریدگیهای دست و پا و بدن شروع میکند و خب با تعداد معدودی از افراد سروکار داره ، و پس از مدتی اقدام به عمل آپاندیسیت و عملهائی از این دست ، و بعداز یه کمی پیشرفت در کار جراح تصادفات خبره میشود ، و بالاخره تبدیل به یه جراح عمومی زبردست میشه ، که بوسیله معرفی مراجعین قبلی با افراد جدیدی آشنا و از اقصا نقاط شهر خود و یا استانهای دور و یاهمجوار،ارتباط تنگاتنگی پیدا میکند.
و مجددا بایستی توضیح دهم که توی همین تهرون خودمون و اکثر شهرستانهای بزرگ و کوچک ، تعداد بیشمار و بسیارزیادی از این تیپ خونه های بیزنسی غیر علنی وجود فیزیکی داشته و دارند که غالب اونها بواسطه جَو پلیسی و امنیتی حاکم بر مملکت ، با حواس جمع و احتیاط های عقلانی ، ارتباط محدودی با افرادی خاص و ترجیحاً مایه دار ، سالهای ساله که به فعالیت خودشون ادامه داده اند و میدهند ، و اکثر دوستان و کاربران عزیزی که بقول معروف اهل بخیه و دارای تمکن مالی معقول نسبتا خوب هستند با اینگونه افراد و خونه ها بطور مشروط و حساب شده درارتباط هستند ، و همانگونه که یکی از دوستان و کاربران گرامی توی یکی از کامنت های خودشون اشاره فرموده بودند ، و اینجا من یه کمی موضوع رو بسط و گسترش میدهم ، که اگر همه افراد خودشون یه کمی تیز و دانا باشند و پیرامون زندگی جاری ، دختران و خانومهای وابسته دور و نزدیک خودشون و نحوه ارتباط اونها با دیگری و دیگرانها سرچ و تجزیه تحلیلی بکنند ، براحتی متوجه یه سری قضایای قابل لمس شده و میشوند ، و دوستان محترم این گونه دختران و خانومها مجرد و حتی شوهردار زیبا رو ، از کُرات ماه و مریخ نمیایند ،همین افراد دور و نزدیک ماها بوده وهستند.
و خب اکثر اونها با مخفی کاری های خاص خودشون بندی به آب نمیدهند و توی فامیل کلی هم جانماز آب میکشند که ما ابدا با هیچ کسی ارتباطی نداشته و نداریم و غیره و ذالک.}}
با عرض معذرت به ادامه ماجرا توجه فرمائید ، و من نگاهی به ساعت انداختم ، و پاشدم و مقداری میوه شستم ، و حدود بیست دقیقه بعد ویبره گوشیم به لرزش افتاد و گوشی رو برداشتم و عاطفه جون پرسید حمید خان زنگ واحد چند رو بزنم ، و من بهش گفتم واحد شش و از مونیتور در بازکن نگاهی به جلوی در ورودی انداختم و یه تیکه بیست با عینک آفتابی دیدم و دکمه در باز کن رو فشار دادم و عاطفه جون اومد داخل و با آسانسوراومدش بالا و من در واحد خودمون رو باز کردم ، و همینکه اون رو دیدم گل از گلم شکفت و هنگام ورود اون به خونه همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم.

ادامه دارد
     
#242 | Posted: 10 Apr 2012 13:49
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست بیست هشت
و من خوش آمدی به اون گفتم ، و عاطفه جون یه نگاهی به دیزاین خونه انداخت و گفت ماشاله چه خونه شیکی دارین ، سپس مانتویش رو از تنش درآورد و اون زیر مانتو یه بلوز و یه جین کشی پوشیده بود ، و الحق چه کوس و کون توپی توی جین کشی انداخته بود ، و اومد نشست روی یکی از مبلها و من از او پرسیدم خوشگل خانوم نهار خوردین؟؟؟؟؟
و عاطفه گفتش بله حمیدخان ، و من پرسیدم عزیزم مشروب چی میخوری ، و اون گفتش آخه نمی خواهم موقع برگشت به خونه شوهرم بهم شک کنه ، و من گفتم شراب هیچ مشکلی نداره و برای خودم یه پیک ویسکی و برای اون یه پیک شراب ریختم ، و گیلاسها رو برداشتیم و من خوردم بسلامتی روزهای بهتر واسه اش ، و اون نیز خورد بسلامتی من ، سپس از من پرسید که پوری جون چه مدتیه که با شما کار میکنه؟؟؟؟؟
و من در پاسخ بهش گفتم که حدود چهار پنج ماهی میشه ، و عاطفه در ادامه گفت که اتفاقاً مدتی پیش یه روز قبل از ظهر من یه زنگی به گوشیش زدم خاموش بود و به خونه شون زدم و بنفشه جون گفتش با دوستهایش رفته دبی ، و من حدس زدم که اون حتماً با شماست ، آخه من و پوری جون از دوران دبیرستان تابحال با همدیگر دوست صمیمی هستیم و اغلب مسائل سکرت خودمون رو به همدیگر میگفتیم ، و اون حدود سه ماه پیش قضیه استارت کار با شما و گروه تون رو به من گفتش و یه کمی هم توی این زمینه ها با من صحبتهائی کرد ، و خب من بواسطه اینکه شوهرم نوید هیچگونه اطلاعی از روابط سکرت من با دوست پسرهایم نداشت تا اون موقع من به بصورت علنی دنبال اینجور برنامه ها نرفته بودم ، ولی خب مدت مدیدیه شوهرم نوید دوست داره که من برایش تیپ های خفن بدن نما بزنم و با همدیگر بیرون یا میهمانی برویم ، و اون از توجه مردهای غریبه به اندام من بخصوص باسنم خیلی خیلی لذت میبره.
ولی حمیدخان از موقعی که ما با خانواده یکی از دوستهایش رفت و آمد میکنیم ، من تغیراتی رو توی رفتار و گفتار شوهرم مشاهده کردم و از میهمانی دوم به بعد که توی خونه اونها برگزار شدش ، دیدم مهری جون خانوم دوستش آقا منوچهر، لباس بازی پوشیده و آرایش غلیظی هم کرده و ، واسه شوهر من و شوهر خودش خیلی طنازی میکنه ، و چندین جلسه از این فرم میهمانیها توی خونه های طرفین برگزار شدش تا اینکه توی مهمونی بعدی که قرار بود توی خونه ما برگزار شود شوهرم نوید از من خواست که من نیز اون شب کولاک کنم و مثل خانوم دوستش مهری جون ، لباسهای بازتری بپوشم و آرایشم رو غلیظ تر کنم و من هم از خدام بودش و یه پیراهن رکابی خیلی شیک نسبتاً نازکی رو که بتازگی خریده بودم رو برداشتم و چشمکی به شوهرم زدم و پرسیدم نوید بنظرت این رو بپوشم چطوره؟؟؟؟؟
و اون خیلی خوشش اومد و گفت اتفاقا این پیراهن خیلی سکسی تر از لباسهای مهری خانوم هستش و من که منظور اون رو میدونستم لباس رو پوشیدم و شوهرم از من خواست تا لباس زیرم رو نیز عوض کنم و یه دست سوتین و لامبادای شیک با رنگ متضاد زیر اون پیراهن بپوشم ، و من هم همین کار رو کردم و اومدم توی هال و بهش گفتم عزیزم خوب شد ، و اون گفتش آفرین عزیزم ، حالا تیپت امروزی و جذابتر شده ، و هنگام ورود اونها دیدم مهری جون و شوهرش خیلی از این تیپ لباس پوشیدن و آرایش من خوششون اومده ، و آقا منوچهر میخ اندام من شده و شوهرم نوید نیز چشم توی چشم مهری جونش دوخته ، و توی اون مهمونی دیگه من حس کردم که شوهرم و مهری جون شدیداً به همدیگر علاقمند شده اند ، و پس ازصرف شام اونها یه کمی دیگه نشستند ، و با همدیگر خداحافظی کردیم ، و همینکه اونها رفتند شوهرم نوید شروع کرد به تعریف و تمجید از دوستش آقا منوچهر که اون چنین است و چنان ، و یه جورائی داشت به من نخ میداد تا من هم با منوچهراوکی شوم.
و در ادامه عاطفه توضیح داد که شوهرش توی یه شرکت خصوصی شاغله و لابلای کارهایش خرید و فروش سکه و مفتول طلای آب کرده میکنه و بواسطه اینکه توی این دو سه ماهه اخیر قیمت سکه و طلا افزایش سعودی پیدا کرده بودش ، بمن گفت عزیزم هفته پیش دو نفری توی خونه یه جشن کوچولو گرفتیم و مشروبی خوردیم و همینکه دوتائی یه کم شنگول شدیم ، نوید مشغول تعریف و تمجید از مهری جونش شد ، و من بهش گفتم شیطون نکنه مهری جون توی گلویت گیر کرده و دوستش داری و اگه اینجوره تا خودم برایت بروم خواستگاری ، و نوید اولش یه کمی خجالت کشید و خودش رو زد به کوچه علی چپ ، ولی یه جورائی به من ندا داد که هلاک اون هستش ، و پریروزها که اومدم خونه پوری جون اینها و برگشتم و موضوع مسافرت دبی پیش اومدش هنگام برگشت توی خونه یه کمی با خودم فکر کردم که چطوری قضیه این سفر یک هفته ای رو به شوهرم بگم که مورد قبول واقع شود.
و هم اینکه از این به بعد به جفتمون خوش بگذره و یا احیاناً نوید به من دیگه هیچگونه گیری در مورد دیر اومدنم یا این طرف و آن طرف رفتنم ندهد ، بعدازظهر که نوید اومد خونه ، پس از یه کمی شیطونی و طنازی بهش گفتم عزیزم میخواهم واسه فردا شب آقا منوچهراینها رو دعوت کنم و یه چشمکی بهش زدم و گفتم تصمیم دارم یه میهمانی توپ و خاطره انگیز ، اون جوری که تو دوست داری واسه ات برگزار کنم ، و همینکه نوید حرفهای من رو شنید از جایش پرید و من رو بغل کرد و قربون صدقه ام میرفت ، و گفتش عزیزم جدی میگی ، و من هم با طنازی بیشتری بهش گفتم البته که جدی میگم و اون من رو به خودش فشرد و بوسید و گفت هر کدام از ما جدا جدا باید اونها رو دعوت کنیم ، باشه!!!!
و من هم گفتم باشه قبول و اون شماره گوشی دوستش رو بهم داد و از من خواست تا به گوشی منوچهر زنگ بزنم و من دوباره با شیطونی و طنازی توی چشمهایش نگاهی کردم و میخواستم با تلفن خونه زنگ بزنم ، ولی نوید گفتش که عزیزم با موبایلت بزنی ، کلاس کار بالاتره و من شماره اش رو گرفتم ، و چشمکی به شوهرم زدم و پس از کلی طنازی با منوچهر واسه فردا شب که شب گذشته باشه قرار گذاشتم و اون خیلی خوشحال شد و شوهرم نیز با گوشی خودش یه زنگ به مهری جونش زد ، و اونها نیز با همدیگر قرار مدارهاشون رو گذاشتند و پس از پایان مکالمه اونها دیدم نوید از خوشحالی توی ابرهاست ، و قربون صدقه ام میرفت و من فرصت رو غنیمت شمردم و بلافاصله بهش الکی گفتم که من با پوری جون اینها قرار گذاشته ایم که حدود یک هفته دیگه با اون و یکی از خواهرهایش و شوهر و بچه اش برویم کیش و نظرت چیه ، و اون که شادمان از قرار میهمانی فردا شب بودش گفت باشه عزیزم مشکلی نیست.

ادامه دارد
     
#243 | Posted: 10 Apr 2012 13:51
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست بیست نه
و از من پرسید خب عزیزم واسه فرداشب برنامه ات چیه ، و من در پاسخ بهش گفتم عزیزم تو بایستی شام رو از بیرون بگیری ، چون میخواهم واسه فردا شب بروم آرایشگاه ، و همون موقعی که من با شما قرار داشتم تا پاسپورتم رو تحویل تون بدهم رفتم همون نزدیکیها آرایشگاه ، و یکساعت بعد نوید با ماشین اومد دنبالم و برگشتیم خونه و نوید گفت که مهری بمن زنگ زد و گفت من واسه میهمانی امشب رفته ام آرایشگاه و پرسید که عاطفه جون چی؟؟؟؟
و شوهرم نیز در جواب بهش گفت من همین الان دارم میروم عاطفه جون رو از آرایشگاه بیاورم و خودت میدونی که پیشنهاد این مهمونی رو اون بمن داده ، و مهری گفت خوش بحال منوچهر ، و من شوهرم رو بوسیدم و گفتم عزیزم من فقط این برنامه رو واسه میل و علاقه تو به اینجور میهمانیها ردیف کردم ، ولی باید بهم قول بدهی که روی زندگی جاری مون اثر سوء نگذاره ، و اون دستم رو بوسید و گفتش به همه مقدسات عالم و هر چیزی یا کسی رو که تو قبول داری ، بهت قول میدهم!!!!!!!!!!!!!!!!!
و من از شنیدن این مطالب خیلی شاد شده بودم و پیش خودم گفتم ماشاله همه خانومهای شیطون یه جوری رگ خواب شوهرهای خودشون رو پیدا میکنند ، و پیک دیگری ریختم ، و گفتم میخورم بسلامتی ورود عاطفه جون به دنیای زندگی حرفه ای و اون نیز چشمکی بمن زد و خورد بسلامتی برنامه های اونطرف آب ، و در ادامه گفتش که عزیزم من و نوید رفتیم توی اتاق خواب و من یه دست لباس مجلسی هایم رو واسه برنامه دیشب انتخاب کرده بودم ، ولی نوید از من خواست تا یکی از شلوار استرچ ها رو با یه تاپ و چکمه بپوشم ، و من بهش گفتم شیطون خیلی حول هستی ها ، و اون قربون صدقه ام میرفت و گفت میخواهم امشب تو یکی از بهترین تیپهای خفن سکسیت رو به نمایش بگذاری ، و من به خواهش اون ، لباسم رو عوض کردم و بخاطر اینکه تیپم از همه لحاظ سکسی تر بشه ، نوید کمک کرد تا سوتین رو در آوردم و تاپ و استرچ و چکمه ام رو پوشیدم و توی آئینه میز توالت یه نگاهی به خودم انداختم و رو کردم بهش گفتم عزیزم ، منوچهر اگه من رو در هنگام ورود با این تیپ و قیافه ببینه ، یه لقمه ام میکنه ها ، و اون من رو بغل کرد و بوسید و گفتش اوخ جون ، من هم خانومش رو یه لقمه میکنم.
و با همدیگر رفتیم توی هال و پذیرائی ، و نوید دوتا بطر مشروب خریده بود و یکی از اونها رو از توی کابینت بیرون آورد و گیلاسها رو هم آماده کرد ، و به من گفتش عزیزم یه کمی با این تیپ جلوی من راه برو ، میخواهم موقع راه رفتن فرم ، بالا و پائین رفتن این باسن رو توی شلوار استرچ تماشا کنم ، و یه پنج دقیقه بعد مهری جون اینها از توی ماشین شون یه زنگ به نوید زدند و ابتدا مهری و نوید یه کمی قربون صدقه همدیگر رفتند ، و ظاهراً اون سوالاتی در مورد من پرسیده بود و شوهرم به اون گفتش عزیزم همه چیز اوکی هستش ، و اون گوشی رو بمن داد و مهری جون نیز کلی قربون صدقه من رفت و گفت عزیزم من و منوچهر نیز ، میخواهیم امشب فصل جدیدی رو در زندگی خودمون با تو و نوید جون شروع کنیم و نظرت چیه؟؟؟؟

و من هم یه کمی مکث کردم و بهش گفتم اوکی عزیزم از نظر من مشکلی نیستش ، و یه ده دقیقه بعد اونها زنگ خونه رو زدند و من یه نگاهی توی آئینه به خودم انداختم و با شوهرم رفتیم باستقبال اونها و همینکه اونها من و نوید رو دیدند ، منوچهر آغوشش رو باز کرد و من رو بغل کرد و به خودش فشرد و گونه و گردن من رو بوسید ، و مهری جون هم پرید توی بغل نوید و اونها نیز همدیگر رو می بوسیدند ، و مهری جون نیز من رو بغل کرد و بوسید و گفت ماشاله به تیپ ، و با همدیگر رفتیم توی اتاق خواب و مهری جون چشمکی به من زد و گفت عزیزم هر دوی ماها ، باید امشب بلـــــــــــــــه رو به شوهرهای همدیگر بگوئیم و من هم با یه چشمک گفتم باشه عزیزم و اون لباس عوض کرد و با یه تاپ و مینی ژوپ پوشید و دو نفری اومدیم توی هال و هر دوی ما رو منوچهر بوسید و نوید ساقی شدش و مشروبی سرو کرد ، و گیلاسها رو برداشتیم و من و منوچهر خوردیم بسلامتی همدیگر و اونها نیز خوردند بسلامتی هم و من نشستم توی بغل اون و نوید نیز مهری رو بغل کرد و از شدت شهوت به همدیگر چسبیدند و لب توپی به همدیگر دادند.
و من از شنیدن این مطالب از زبون عاطفه جون شدیداً تحریک شده بودم و لبی ازش گرفتم و یه کمی از روی بلوزسینه هایش رو مالیدم ، و دستی به کوس و کونش کشیدم و قربون صدقه اش میرفتم ، و دو دستی دکمه شلوار جین کشی رو باز کردم و فوراً دستم رو کردم توی شورتش ، و دیدم اون نیز تحریک شده و چوچوله هایش پر از لزج شده بود و توی همون حال و هوا از عاطفه جون پرسیدم عزیزم آیا دوست داری بصورت حرفه ای وارد این بیزنس بشوی؟؟؟؟
و اون با لحنی خاص وهوس انگیز بمن گفتش که عزیزم من که واسه ات توضیح دادم ، من از دیشب طلسم این کار رو شکستم و قبل ازظهر که منوچهر و مهری با ما خداحافظی کردند و رفتند ، من و شوهرم رفتیم توی اتاق خواب و من تا حدودی سنگ هایم رو با اون واکندم و بهش گفتم یادته چقدر توی گوشم می خواندی که من دوست دارم زنم چنین و چنان باشه ، این هم عاطفه جون چنین و چنان ، خب حالا راضی شدی و اون قربون صدقه ام میرفت و من بهش گفتم یادت باشه که توعاطفه جونت رو جنده کردی ، و اون دوباره قربون صدقه ام میرفت و میگفت من فدای عاطفه جون جنده ام بشوم ، و حمید جون از این به بعد میتونی روی من حساب بازکنی و من هم می خواهم مثل پوری جون تا ته این خط رو بروم ، و من لبی از اون گرفتم و باتفاق رفتیم توی اتاق خواب و هر دوی ما لخت شدیم ، و همینکه عاطفه کیرم رو دید یه کمی خنده اش گرفت و من پرسیدم شیطون چیه؟؟؟؟؟
و اون گفت آخه یه کمی بزرگه و من اون رو بغل کردم و دستی به کوس و کونش مالیدم و گفتم ماشاله به این کوس و کون و عاطفه از من تشکر کرد و روی تختخواب دراز کشید و من چندین بار کوس و کونش رو بوسیدم و اون در ادامه مطالب خودش گفت که حمید خان ، دیشب حدود ده دقیقه بعد از ورود منوچهر و زنش من متوجه شده بودم که همه مون حشری شده ایم و بهترین پذیرائی تقدیم سکس به طرفین هستش و منوچهر نیز معطل نکردش و فوری از روی شلوار استرچ دستی به رونها و باسنم و در نهایت جلویم کشید و من حس کردم کیرش راست راست شده و در گوشی به من گفتش عزیزم من دیگه تحمل ندارم و میخواهم ، و من نگاهی به حرکات مهری جون و شوهرم انداختم و دیدم که شوهرم نوید نیز دستش زیر مینی ژوپ مهری جونش ، کار میکنه و منوچهر نیز دستش رو برد توی شورت و شلوار استرچ من و مشغول مالیدن کوس و کونم شدش و من بهش گفتم پاشو و چشمکی به شوهرم زدم و اون قربون صدقه ام رفت و من و منوچهر با همدیگر رفتیم توی اتاق خواب و لخت شدیم و مشغول سکس بودیم که از اون خواهش کردم تا نگاهی به نوید و مهری جون بیندازیم ، و اون گفتش اوکی عزیزم و دوتائی سرکی کشیدیم و دیدیم مهری جون روی زمین رو به سقف خوابیده و نوید به وضعیت وارونه روی اون هستش و نوید کوس مهری رو ساک میزنه و مهری جون نیز مشغول ساک زدن کیر نوید میباشد.

ادامه دارد
     
#244 | Posted: 10 Apr 2012 13:53
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست سی
و مجدداً برگشتیم و مشغول شدیم ، و چند دقیقه طول کشید که دیدم نوید و مهری اومدند توی اتاق خواب و شوهرم من رو بوسید و بهم تبریک گفتیم ، و منوچهر و مهری جون نیز همدیگر رو بوسیدند و به هم تبریک گفتند و از اتاق خواب خارج شدند ، و پس از اتمام اولین سری سکس ابتدا ما دونفر رفتیم توی حمام و پائین تنه خودمون رو شستیم و نوبت به اونها رسید و اونها نیز به همین شکل و تا حدود ساعت 4 صبح هر کدام از ماها سه سری سکس با همدیگر داشتیم.
و من مشغول ساک زدن چوچوله های عاطفه جون شدم و نوبت به اون رسید و حس کردم که اون ظاهراً دوست نداشت کیرم رو ساک بزند و خیلی بی میل برایم ساک زد و من تحملم تموم شده بود و کاندومی زدم به کیرم و سریع کیرم رو گذاشتم مغز چوچوله هایش و کیرم رو فرستادم داخل و از تنگی کوس و فهمیدم که اون حداکثر با یکی دو یا سه سایز مشابه کیر معمولی مثل کیر شوهرش تابحال کوس و کون داده بوده و صداقت گفتار پوری جون که قبلا به من گفته بود که عاطفه جون اینکاره نیستش و فقط یکی دوتا دوست پسر داره به من ثابت شد ، و من بملایمت تا ته کیرم رو کردم داخل کوسش ، و دست چپم رو از زیر بردم زیرباسنش و با انگشت کمی با سوراخ کونش بازی میکردم ، و بهش گفتم عزیزم ، واقعاً شوهرت حق داشته که میخواسته تو این کون به این خوشگلی رو در معرض دید همگان بگذاری ، و عزیزم کونت خیلی خوشگل و هوس انگیزه و اون به من گفت نظر لطف تونه و من از جلو حدود بیست و سه چهار بار تلمبه زدم و به عاطفه جون گفتم دارم دیونه کونت میشوم و دلم کون میخواهد ، و اون گفت که آخه حمید جون کیرت خیلی کلفته و خیلی درد میاید و اذیت میشوم ، و من کیرم رو از توی کوسش بیرون کشیدم و یه قوطی نو از وازلین مایع هائی که فرشته جون از دبی خریده بود رو باز کردم و از روی کاندوم حسابی مالیدم به سرتاسر کیرم و مقداری هم به سوراخ کون اون زدم و همون فن قبلی رو بکار بستم و یه بالش گذاشتم لب تختخواب و از عاطفه جون خواستم تا شکمش رو بگذاره روی بالش و روی زمین پاهایش رو از همدیگر باز کنه ، و اون شیطون خودش متوجه شد که با یه آدم وارد طرفه و بمن گفتش حمید خان من یکی دوسالیه که با شوهرم و یا دوست پسرهایم از پشت میدهم ، و در حال خنده گفتش ولی کیر شما خیلی کلفت و گنده هستش و دردم میاید!!!!!!!!! و من گفتم عزیزم نترس و من بملایمت میکنم و خیلی آروم کلاهک رو فرستادم داخل و حدود سه بند انگشت که رفتم داخل دیدم اون یه جیغی آرومی زد و کیرم رو درآوردم و دوباره مغز کونش رو چرب کردم و نم نم حدود پنج شش سانتی رفتم داخل و لبه بالائی چوچوله هایش رو طبق ریتم تلمبه زدنم می مالیدم و پس از چندین بار تهران تبریزکردن ، کم کم دهانه ورودی کونش براحتی قالب کیرم شده بود و اون بواسطه لذتی که از مالیدن چوچوله هایش میبرد فشار وارده به مقعدش رو تحمل میکرد.

و دوباره کیرم رو بیرون آوردم و یه کمی با دست قمبل هایش رو از هم بازتر کردم و دهانه کونش حسابی از همدیگر باز شدش و دوباره کلاهک کیرم رو گذاشتم مغز سوراخ کونش ، و یه کمی جابجا شدم رفتم داخل و با دست چپم لبه بالای چوچوله اش رو گرفتم و یه کمی ماساژ دادم و کیرم رو یکی دو باربیشتر از قبل فشار دادم داخل و عاطفه جون خوشگلم یه جیغی زد و ازمن خواهش کرد عزیزم یواش یواش تر و من گفتم چشم ، و دوباره یه کمی وازلین مایع ریختم دور دهانه باز شده کونش و فوراً کیرم رو زدم جا و با یکی دوتا فشار نصف بیشتر کیرم رو کردم توی کونش و اون دستش رو برگرداند بطرف شکمم و با دست دیگرش میزد روی تختخواب و گفت حمید جون پاره پوره شدم ، کونم پاره شد بسه ، بسه فشار نده و من عذر خواهی کردم و دوباره کیرم رو بیرون آوردم تا یه کمی از درد و فشار به مقعدش کاسته شود و رفتم توی هال و دوتا پیک یکی ویسکی و یکی شراب ریختم و آوردم توی اتاق خواب و پیکها رو نوشیدیم و دوباره شروع کردیم ، و این دفعه تصمیم داشتم تا ته کیرم رو بکنم توی کونش ، و کاندومم رو عوض کردم و این دفعه فقط یه کمی وازلین مالیدم به سرتاسر کیرم و دوباره کلاهک رو گذاشتم مغز سوراخ کونش ، و این پا و اون پا شدم و با دست باسن عاطفه جون رو مقداری جابجا کردم و با یکی دو تا فشار مجدداً نصف بیشتر کیرم رو کردم توی کونش و با دست چپم لبه بالای چوچوله اش رو گرفتم و میمالیدم و اون یه بالش دیگه تختخواب رو آورده بود نزدیکتر و صورتش رو گذاشته بود رویش ، و من ازش پرسیدم عزیزم با این مقداری که کیرم تو ، هستش مشکلی نداری؟؟؟؟؟
و اون در جواب بمن گفتش نه عزیزم چونکه خوب چربش کردی تا همین جا خوبه و کافیه ، و من بهش گفتم عزیز دلم ، قول و قرارمون یادت رفت ، و مگه تو نمی خواهی یه خانوم حرفه ای شوی و با گروه دخترهای ما توی دبی بیزنس داشته باشی ، و اون گفت چرا عزیزم خوب هم میخواهم ولی .........خیلی کلفته و دردم میاید و من بهش گفتم ، ولی ولی نکن خوشگلم ، یه خانوم حرفه ای دیگه باید تحملش کنه!!!!!!!
و عاطفه زبون بسته گفتش ، نمیدونم نمیدونم باشه عزیزم دیگه هرکاری که دلت میخواهد بکن ، و من چند بار تلمبه زدم و بهش گفتم عزیزم خودت رو یه کمی شل تر بگیر و اون گفتش سعی خودم رو میکنم ، و من با یکی دو بارفشارمجدد تا ته کیرم رو فرستادم داخل کون خوشگل و خوش فرمش و عاطفه جون جیغ ممتدی زد و صدای آخ آخ اون تمامی فضای اتاق رو گرفته بود و اون گفتش خدایا چیکار کنم ، بخدا مُردم مُردم ، و من یه کم اومدم عقب تر و یه کمی نصفه نیمه تهران تبریز کردم و دوباره تا ته کیرم رو جا کردم توی کونش ، و دو سه دقیقه ای خودم رو در اون حالت ثابت نگه داشتم ، و بدنم رو انداختم روی گرده و کمر عاطفه جون و موها و لاله گوش و گردنش رو می بوسیدم ، و اون به من گفت عزیزم ادامه بده و بکن تا آبت سریعتر بیاید که دیگه تحمل ندارم ، و من هفت هشت بار دیگه تا ته تلمبه زدم و فوراً کیر و کاندومم رو از توی کونش بیرون آوردم و مقداری از آب منی هایم پاشید روی قمبل و کمرش و کیرم رو گرفتم در سوراخ کونش و بقیه رو ریختم توی دهنه باز شده کون خوشگلش و اون دو سه دقیقه به همون حالت روی تختخواب بود و هیچگونه تکونی نمی خورد.
سپس من اون رو بغل کردم و بوسیدم و اون لوس لوسی بمن گفتش حمید تو خیلی بدی ، با دوسه تا دستمال کاغذی در مقعدش رو پاک کرد و من قربون صدقه کوس و کونش میرفتم و اون پرسید عزیزم کاندوم قبلیت کثیف شده بود که اون روعوض کردی؟؟؟؟؟
و من بهش گفتم نه عزیزم چون میخواستم تا ته بروم داخل و نیاز به چرب کردن مجدد بود ، به خودم گفتم عوضش کنم بهتره ، ولی سر کاندوم دومی یه کمی چیزی......... شدش و دوتائی خندیدیم و رفتیم توی حمام و نیم تنه هامون رو شستیم و توی حمام عاطفه جون به من گفتش حمید جون پسندیدی؟؟؟؟؟

ادامه دارد
     
#245 | Posted: 15 Apr 2012 02:47
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست سی یک
و من لبی از اون گرفتم و گفتم بیسته بیست ، و کوس و کون و اندامت مشتری کیر هستش ، و اون شیطون من رو دست انداخته بود و گفتش جدی میگی ، و من با کف دست زدم به قمبلش و دوتائی خندیدم ، و من از بابت ارضا نشدن اون ، ازش عذر خواهی کردم ، و اومدیم توی هال و پذیرائی روی کاناپه لم دادیم ، و من یه پیک ویسکی دیگه زدم و از عاطفه جون پرسیدم چند ساله که ازدواج کرده ای؟؟؟؟؟
و اون گفت حدود هفت ساله و من مجدداً پرسیدم خانوم خوشگله ، تو بچه نداری؟؟؟؟؟
همین موقع اون شیطون گفتش از کجا فهمیدی ، و من در جواب گفتم از تنگی کوست که مثل کوس دخترها هستش ، و اون گفت خیلی شیطون و باهوشی ، و در ادامه گفتش که عیب از شوهرم نویده و خیلی هم دنبال دکتر و درمان رفته ایم ، ولی دکترها میگن مقدار ماده موثر بارور سازی اسپرم اون خیلی کمه ، و من بهش گفتم دوست داری خودم یه بچه واسه ات درست کنم.
و اون یه لبخندی به من زد و گفت شیطون بگذار تا با هم یه کمی بیشتر آشنا شویم تا بعد ، و من به شوخی یکمی اخم کردم ، و اون گفت عزیزم نگران نشو ، و با یه چشمک به من گفت رویش فکر میکنم تا ببینم چی میشه ، و من اون رو در آغوش گرفتم و بوسیدم ، و دوتائی پاشدیم و رفتیم پای میز کامپیوتر و برای اون توضیح دادم که همه دخترهای گروه ما دارای آلبوم بیزنسی هستند ، و بطور مثال ما چندین و چند گروه مشتری ثابت مایه دار و آدم حسابی توی تهران داریم و خب بنا به حس تنوع طلبی انسانها ، ما هم باید کیس های مختلف موجود رو از طریق آلبوم بیزنسی دخترها به مشتریها معرفی کنیم و اون پرسید ، پوری جون هم آلبوم بیزنسی داره؟؟؟؟
و من درایو عکسهای دخترها رو باز کردم وفولدر بیزنسی پوری جون رو انتخاب و اون رو باز کردم و اون محو تماشای عکسهای پوری جون شده بود و قربون صدقه دوستش میرفت ، و فولدر بعدی بنفشه جون و فولدر بعدی عکسهای نیمه سکسی همسرم فرشته و بعدی .......... و عاطفه من رو بوسید ، و گفتش حمید جون چه همسر خوشگلی داری ، و من بهش گفتم چشمهایت خوشگل می بینه ، و اون در ادامه گفت عزیزم خوشحالم که واسه شروع به اینکار با یه سِری آدمهای متفرقه و بیکلاس سرو کار ندارم ، و من ازش پرسیدم چطور؟؟؟؟؟
و اون گفتش آخه خواهر یکی از دوستهایم یکی دوسال پیش با یه خانومی آشنا شده بودش و هفته ای دو سه روز توی خونه اونها بیزنس میکرد و اون خانومه همون اوائل کار یه سری چک و سفته ازش گرفته بود و پس از چهار پنج ماه اون متوجه شده بود که اون خانومه و شوهرش توی کار خرید و فروش مواد مخدر نیز بودند و به یه بدبختی حدود هشت نه میلیون تومن جور کرد و به اونها داد و چک و سفته هایش رو از اونها بازپس گرفت ، و من اون رو بوسیدم و عاطفه جون از من پرسید که ، حمید جون با این دوست صمیمی من چیکار کرده ای که ، این همه پوری از شما تعریف و تمجید میکنه ، و من لبخندی بهش زدم و گفتم اون دختر خیلی خوبیه و بمن خیلی محبت داره و این نظر لطف شما و پوری جون رو میرسونه ، و یه نیم ساعت بعد سکس سری دوم رو باهمدیگر زدیم و توی این مرحله من عاطفه جون رو به بهترین وجه ممکن ارضا کردم.
پس از اتمام سکس سری دوم با عاطفه جون دوتائی لباس پوشیدیم و من گفتم عزیزم یه سَری می خواهم برویم تا تو رو با همسرم آشنا کنم و اون گفتش خوشحال میشوم عزیزم و توی مسیر با همدیگر یه کمی راجع به برنامه های بیزنسی اونطرف آب صحبت کردیم ، و زنگی به فرشته زدم و گفتم در خونه رو باز کن و پس از پارک کردن ماشین وارد خونه شدیم و هنگام ورود من عاطفه جون رو به همسرم معرفی کردم و اونها همدیگر رو درآغوش گرفتند و بوسیدند سپس بهاره جون و سحر و رویا نیز اومدند نزدیک و با من وعاطفه دست و روبوسی کردند و من نیز اون رو به بقیه دخترها معرفی کردم و یه فنجان چایی خوردیم و در حین چایی خوردن دو سه تا مشتری می خواستند وارد خونه شوند که همسرم بمن گفت عزیزم تو و عاطفه جون بروید توی اتاق خواب سومی ، و هنگام ورود ما به اتاق خواب توجه اون به مونیتور جلب شده بود و گفتش ایول حمید جون ، شما به ورودیها و اطراف خونه تسلط کامل دارین ، و من اون رو بوسیدم و گفتم عزیزم چیکار کنیم و کار از محکم کاری کمتر عیب میکنه!!!!!!!
و اون شیطون لبخندی زد و گفت چه جالب اینجوری خیلی خوبه و آدم توی یه حاشیه امنیت بهتری میتونه بیزنس کنه ، و من می خواستم با بهاره جون در مورد دخترهائی که توی عروسی دیده بودیم صحبت کنم و یه ده پانزده دقیقه ای منتظرماندم تا اون کارش با مشتری هایش تموم شد و بهاره اومد توی اتاق مونیتور و من بهش گفتم عزیزم خسته نباشی و اون نیز لوس لوسی بمن گفت مرسی حمید جون و ازش پرسیدم خانوم خوشگله قضیه قرار با دخترها چی شدش؟؟؟؟
و همین موقع گوشی همسرم فرشته زنگ خورد و اون پاشد و مشغول گفتگو با طرف پشت خط بود و پرسید آقا مهدی ، تنهائی یا با همون دوستهای همیشگی هستی و در ادامه مجدداً پرسید عزیزم چند نفرید........و از اتاق مونیتور رفتش بیرون ، و بهاره بمن گفت عزیزم اتفاقاً می خواستم بهت زنگ بزنم و در گوشی به من گفت نمی خواستم موضوع رو به فرشته بگم آخه خودت که میدونی اون یه کمی نسبت به کارها و رفتارهای من و تو و یا روابط سکرت قبلی چند ساله ما حسودی میکنه ، و من در غیاب فرشته قربون صدقه اش رفتم و اون نگاهی توی چشمهای عاطفه جون انداخت و گفت عزیزم از ملاقات با شما خیلی خوشوقتم و اون نیز تشکر کرد و بهاره جون در ادامه چشمکی به عاطفه زد و گفتش حمید جون ، از ساعت 2 بعدازظهر که من اومده ام تابحال پشت سر هم مشتری داشتم و فقط یه ده بیست دقیقه ای قبل از ورود شما سر من و بقیه یه کمی خلوت شده بود و در ادامه گفت با چهارنفر اونها واسه فردا ساعت 11صبح خونه خودمون قرار گذاشته ام و سعی میکنم توی همون تایم یا یه نیم ساعت کم و زیاد با دو سه تای دیگه شون نیز قرار بگذارم ، و من اون رو بوسیدم و گفتم خانوم خوشگله کارت درسته ، و اون پاشد و یه سری دیگه چایی ریخت و آورد و فرشته جون پس از گفتگو با مشتریها اومد توی اتاق خواب و به بهاره گفتش عزیزم امشب میتونی فول نایت بری؟؟؟؟؟
و اون نگاهی توی چشمهای من انداخت و با یه لبخند گفت که نه عزیزم من دیشب فول نایت بودم و فرشته که موضوع رو میدونست بهش گفت ای بلا میدونم ، و اوکی مشکلی نیستش ، رویا و سحر رو میفرستم و یه چایی نوشیدیم و اون با عاطفه جون یه کمی راجع به وضعیت فعلیش صحبت کرد و پس از اتمام گفتگوی مفصل اونها من و عاطفه با همسرم و بهاره و بقیه دخترها خداحافظی کردیم و بطرف ستارخان حرکت کردیم.

ادامه دارد
     
#246 | Posted: 27 Apr 2012 22:59
بادرود برتمامی دوستان و کاربران عزیز و محترم

همانطوری که قبلا بعرض شما گرامیان رساندم ، من و همسرم و یکی از دخترها (( عاطفه)) پس از ۱۵ الی ۱۶ روز برگشتیم تهران و خب چهار روز تهران بودم و به یه سری کارهای اینجا رسیدگی کردم ، و پس از سر و ساماندهی به امور خونه ها باتفاق چندتائی از دخترها مجددا رفتیم اونطرف آب و چونکه تعداد دخترها زیادتر شدش ، و ما هنوز در این رشته پرفشنال نیستیم ، فشار کاری سختی روی شخص من هستش ، البته من چندین قسمت ار ماجراها و رخدادهای اخیر رو بنا به انجام وظیفه برای دوستانی که همیشه بمن و همسرم لطف داشتند رو نوشته ام ، ولی فرصت نکرده ام تا اونها رو از نظر تایپ ویرایش کنم ، و یه چندروزی بایستی دوستان و کاربران گرامی بمن فرصت دهند تا پس از ویرایش متون بتدریج بهمراه تعدادی از عکسهای دخترها برای شما ارسال نمایم.

با سپاس از حسن توجه دوستان عزیز که همیشه مشوق من جهت نگارش رخدادهای زندگی بیزنسی من و همسرم و سایر دخترهای گل گروه مون بوده اند.

ارادتمند همه شماها هستم :

الیوت ------ حمید
     
#247 | Posted: 30 Apr 2012 03:06
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست سی دو
و من حس کردم که عاطفه جون اعتمادش بمن و همسرم و سیستم کاری ما جلب شده بودش و با یه چشمک حرفه ای بهم گفت عزیزم برو برویم تا خونه مون رو نشونت بدهم ، و من نیز رفتم و اون رو توی پاشنه در خونه شون پیاده کردم و عاطفه جون گفتش شرمنده که فعلا نمیتونم تعارف کنم تشریف بیارین خونه ، و من گفتم خواهش میکنم عزیزم و باهاش خداحافظی کردم و یه راست اومدم خونه توران جونم اینها ، و با ، بابا رضا نشستیم و حساب کتاب بیزنس 10روز یکبار دخترها رو با همدیگر انجام دادیم ، و اون همه پولهای دریافتی رو بمن تحویل داد و من مبلغ حق الزحمه بابا رضا رو بر اساس قول و قرار قبلی اون با همسرم رو بهش پرداخت کردم ، و به اون گفتم که توی این چند روز باقیمانده تا سفر ، با مشتریهای دخترها بگو که مسافری و حداقل 20الی 30 روز تهران نیستی ، و اون در جواب گفتش ، اتفاقاً به چند نفر اونها گفته ام و باشه چشم ، و اون پرسید امشب فرشته جون هم میاید اینجا؟؟؟؟؟
و من گفتم نمیدونم و یه زنگ به همسرم زدم ، و اون گفتش اوکی ، من یه نیم ساعت دیگه میایم خونه بابا رضا اینها و قرار شدش امشب بزنیم به دل و جگر و دمبلان ، و من رفتم سراغ قصابی محله قبلی خودمون و دل و جگر و دمبلان و ذغال خریدم و برگشتم اونجا ، و یه ربع بیست دقیقه بعد همسرم باتفاق توران و شیرین جون برگشتند خونه و بابا رضا خیلی باسلیقه دل وجگرها رو خرد کرد و سیخ گرفت و روی آتیش پختیم و زدیم به بدن ، سپس دمبلان ها رو گذاشتیم روی آتیش و جای دوستان خالی ، من و بابا رضا پس از مدتها دمبلان و ، ودکا اسمیرینوفی خوردیم که خیلی حال داد.
و من و فرشته و بقیه یه کمی راجع به برنامه سفر مون با همدیگر صحبت کردیم ، و حدود ساعت 12شب برگشتیم خونه خودمون ، و خوابیدیم.
صبح روز بعد ساعت 9 از خواب بیدار شدم ، و پس از صرف صبحونه بطرف خونه بهاره جون اینها حرکت کردم و زنگ خونه شون رو زدم ، و فلورجون درخونه رو باز کرد وهمدیگر رو بوسیدیم و رفتم داخل و سراغ بهاره جون رو گرفتم و فلورگفتش مامانی توی حمامه ، و من رفتم در حمام و اون گفت عزیزم الان میایم بیرون و مشغول چایی خوردن بودم که اون از حمام خارج شد و اومد توی هال و پذیرائی و با سر و روی خیس من رو بوسید ، و با هم رفتیم توی اتاق خواب و اون پس از خشک کردن خودش لبی به من داد و مشغول میکاپ شدش و به من گفت عزیزم سحرخیز شده ای!!!!!!!
و من در جواب بهش گفتم نه عزیزم ، باید توی این فرصت چند روزه ، تمامی برنامه هایم رو تنظیم کنم ، و اون قربون صدقه ام رفت و گفتش که حمید جون همانطوری که قبلا موضوع استارت اینکاره شدنم رو واسه ات تعریف کردم ، این خانومهائی رو که توی اون عروسی پسندیدی رو، من مدتیه که می شناسم ، و خب افرادی مثل من و خانومت و بقیه دخترها ، بر اثر رفت و آمد توی خونه ها و مکانهای مختلف و یا ارتباط با اشخاصی مثل مهری جون و پروین و حتی مامان خودم ، با این تیپ خانومها آشنا میشویم که اونها نیز از این دسته اند ، و در ادامه بمن گفتش ، حمید جون همینکه به اونها قضیه دبی رو پیشنهاد کردم ظاهراً بوی پولهای اضافه بر سازمان به مشام شون رسید و همه اونها با آغوش باز ، از این موضوع استقبال کردند و موقعی که اونها اومدند خودت قضایا رو یه جوری واسه شون عنوان کن تا اینکه اونها پررو نشوند.
و من اون رو در آغوش گرفتم و بوسیدم ، و قربون صدقه اش رفتم ، و بهاره گفتش دیدی که چقدر زنت فرشته خانــــــــــــــــوم به من حسودی میکنه ، و من در جواب گفتم راست میگی عزیزم و اون تازگیها درجه حسادت زنانگیش خیلی زیادتر شده ، و روی ارتباط من با تو و یکی دوتا دیگه از دخترها خیلی حساس شده ، و بهاره گفتش که عزیزم ، بخدا از روزی که من از شیدا خواستم تا با داداشت اوکی شود ، توی همون یکی دو جلسه اول نمیدونی داداش ناصرت چه سکسهای نابغه ای باهاش میکرد و از انگشت پاهای شیدا رو تا فرق سرش می لیسد ، و بطور مثال هرموقعی که ناصر با من سکس میکرد خیلی معمولی و سر، سری جلویم رو ساک میزد و فقط بفکر ارضا شدن خودش بود ، ولی من تابحال اصلا نسبت به سکس کردن اون و شیدا هیچگونه حسادتی نکرده ام.
و بهاره جون یه لباس نیمه سکسی شیک پوشید و دوتائی برگشتیم توی هال و پذیرائی و یه نیم ساعت بعد دخترها بتدریج تشریف فرما شدند و بهاره جون من رو به اونها معرفی کرد و ظاهراً دو نفر از اونها فاقد پاسپورت بودند و من ضمن راهنمائی اونها جهت تهیه مدارک اولیه ، قرار شد که اونها پس از گرفتن عکس جدید و واریز وجه بحساب اداره گذرنامه ، سریعاً نسبت به درخواست پاسپورت اقدام کنند و بقیه اونها پاسپورت داشتند و گویا تنها یکی از اونها تابحال سفر خارجی داشته بود و با شوهرش به ترکیه و آنتالیا رفته بودند ، و من سری به سری برای اونها سیستم کاری و بیزنس خودمون رو تشریح کردم ، و اونها پس از پرس و سوالات زیاد و متفرقه در نهایت در باره گزینه اصلی یعنی مبلغ دریافتی خودشون به ازای مدت 15روز بیزنس اونجا پرسیدند و من مبلغی معقول رو به اونها پیشنهاد کردم که همه اونها با شور و نشاط از شنیدن مبلغ استقبال و همگی اونها جهت پیوستن به گروه ما اعلام آمادگی کرده و پذیرفتند ، و قرار شدش که اون پنج شش نفر ، ضمن هماهنگی با من ، فردا پیش ازظهر پاسپورتها شون رو تحویل بهاره جون دهند تا من در اولین فرصت ممکن واسه اونها درخواست ویزا کنم ، و من از اونها یکی یکی تاریخ پریود شون رو پرسیدم و یادداشت کردم و شماره تلفنهای ثابت و همراه خانومهای جدید رو گرفتم و شماره خودم رو نیز به اونها دادم و پس از اتمام جلسه معارفه و رفتن خانومها ، من با فلور و بهاره جون خداحافظی کردم و برگشتم خونه ، سپس موضوع ملاقاتم با اون دخترها رو به فرشته جون گفتم و اون از شنیدن این مطلب بسیار خوشحال شد و کلی قربون صدقه ام میرفت ، و توی این چند روز باقیمانده تمامی کارهایم رو ارنج کردم و من در مرحله اول 80 کیلو پسته شور درجه یک خریدم و حدود 40 کیلوی اون رو گذاشتم توی ساک خودم و بابا رضا ، و بعدازظهر روز سفر با همسرم و شیرین جون و توران جونم خداحافظی کردیم و باتفاق بابا رضا بطرف فرودگاه امام حرکت کردیم و قبل از ورود به سالن ترانزیت یه زنگ به جاسم زدم و با اون هماهنگیهای لازم رو انجام دادم و پس از طی ساعت مقرر، وارد دبی شدیم.
و برای اولین بار درهنگام ورود پلیس جمارک دبی بواسطه مقدار ، دلارهای همراهم از من فاکتور خرید دلار میخواست و بالاخره رفتم توی یه دفتر و یه ورقه رو بنام دکلریشن پر کردم و تعداد و سرجمع دلارهای همراهم رو اظهار و در اون ورقه قید نمودم و اومدیم توی فیری شاپ و چندین بطر مشروب و سیگار و شکلات خریدیم وباتفاق بابا رضا از سالن خارج شدیم و یه راست رفتیم بردبی به همون هتلی که کاباره مون در اونجا واقع شده ، و توی لابی هتل آقاجاسم منتظر ورود ما بودش ، و ابتدا یه اتاق دوتخته به همون نرخ مصوب قبلی کاباره گرفتیم و ساکهای مسافرتی و لوازم رو گذاشتیم توی اتاق و طی هماهنگی قبلی من ، آقا جاسم کلیدهای کاباره رو از وکیل آقا عارف ((غسان)) تحویل گرفته بود و باتفاق در کاباره رو باز کردیم و ، رفتیم داخل و من و اون یه نگاه اجمالی به همه امکانات موجود کاباره انداختیم و قرار شد همه رومیزیها رو عوض کنیم و یه تعداد گیلاس مشروب نو بخریم ، و دیگه هیچ مورد خاصی بنظر جفتمون نرسید چون این هتل و کاباره کلاً 18ماه بودش که افتتاح شده بود و من قبلا از جاسم خواسته بودم تا یه ماشین بصورت ماهیانه از یکی از آشناهایش واسه ام اجاره کنه و اون یه تماسی با طرف گرفت و پس از نیم ساعت دوست جاسم با یه ماشین شاسی بلند اومد در هتل و قرارداد اجاره یکماهه اون ماشین رو من توی دفتر کاباره باهاش نوشتم و امضاء کردیم و اون برگه عدم خلاف اینترنتی ماشین مذبور را تا دو ساعت قبل ازتحویل تحول دریافت کرده بود و بمن داد وهمزمان سوئیچ ماشین رو از اون تحویل گرفتم و قرار شد که طرف بقیه کارهای قرارداد یکماهه ماشین رو از لحاظ ثبت در شرطه (( پلیس راهنمائی رانندگی))خودش انجام بدهد.

ادامه دارد
     
#248 | Posted: 30 Apr 2012 03:07
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست سی سه
و غروب روز دوم من با جاسم و حمدان قرار گذاشتیم و اون از قبل با سه چهارتا خواننده عرب (( دوتا زن و دوتا مرد)) و سه تا رقاصه جدید که من دوتای از اونها رو توی سفر قبلی پسندیده بودم وجاسم با اونها قرار ملاقاتی گذاشته بود و با من و اون با خواننده ها و رقاصه ها ملاقات کردیم و قرار شد که فردا قبل ازظهر با حضور یه وکیل با اونها و تیم موزیک قبلی کاباره قرارداد جدیدی ببندیم ، و آقا جاسم به اونها گفت فردا فلاش مموری عکسهای هنری خودتون رو همراه داشته باشین تا تعدادی از عکسهای موجود رو ارباب جدید انتخاب و چاپ کرده تا توی تابلوی تبلیغاتی لابی هتل و در ورودی کاباره نصب کنیم.
و روز بعد پس از بستن قرارداد با تیم هنری کاباره ائم از خواننده ها و رقاصه ها و بادیگارد ، با هتل نیزقرارداد سوئیت و اتاق دوتخته قبلی رو تمدید و برای فردا یه سوئیت دیگه نیز اضافه کردیم ، و تقریبا همه چیزها آماده بود ، و فردا عصرهمسرم باتفاق پوری و پریسا و پری جون و فریبا و زهره و عاطفه جون با پرواز اومدند دبی و من رفتم فرودگاه به استقبال اونها و یه تاکسی گرفتم و کارت و آدرس هتل رو بهش دادم و چندتا دخترها سوار تاکسی و بقیه سوارماشین اجاره ای خودمون شدند و بطرف هتل حرکت کردیم ، و پس از ورود به هتل من پاسپورتهای همسرم و دخترها رو تحویل ریسیپشن هتل دادم و اتاقهای قبلی رو تعویض و دوتا اتاق سه تخته گرفتم با آسانسور رفتیم توی سوئیت و اتاقها و من خوش آمدی گرمی به همه دخترها گفتم و همسرم نیز 40 کیلو پسته های خریداری شده رو توی چهار تا از ساکها گذاشته و بهمراه آورد بود ، و پس از یه کمی استراحت دخترها آماده شدند و مجددا دربان هتل واسه دخترها یه تاکسی گرفت و بقیه با ماشین رفتیم بازار و دخترها مقداری لباس و لباس زیر و لوازم آرایش و پوری و خواهرهایش دو سه دست لباسهای نیمه سکسی و لباس رقص عربی و لباس زیر و غیره خریدند و باتفاق رفتیم به یه رستوران ایرونی و شام توپی خوردیم و برگشتیم توی هتل و بمناسبت ورود دخترها و افتتاح فردا شب کاباره ، توی سوئیت دخترها یه جشن کوچولوئی ترتیب دادیم و بابا رضا ساقی شدش و بزمی چید و مقداری میوه و پسته و مخلفات و تعدادی آبجو تگری و دو سه تا شامپاین ، و یه ویسکی بازکردیم و همگی بسلامتی نوشیدیم ، و همسرم یه کمی آداب پذیرائی از مشتریان عرب رو واسه دخترها تشریح کرد و حدود ساعت2 نصف شب بود ، که فرشته جون بمن اشاره کرد برویم توی اتاق خودمون و با همدیگر رفتیم توی اتاق و اون گفت امشب تو با هرکدام از دخترها که میخواهی باش و من امشب میخواهم با رضا جونم باشم ولی نمیخواهم دخترها از ارتباط من و بابا رضا بوئی ببرند!!!!!!
من هم گفتم اوکی عزیزم مشکلی نیست ، و رفتم توی سوئیت دخترها و به بابا رضا اشاره کردم ، دیگه موقع خوابه و اون پاشد و با هم رفتیم توی اتاق خودمون ، و من دوربین و کلید اون یکی اتاق رو برداشتم و رفتم توی سوئیت و به پوری و پریسا و پری جون گفتم باید لباس رقص عربیهای تون رو بپوشید تا من چندتائی عکس از شماها بگیرم واسه تابلوی ورودی کاباره ، و اونها لباس رقص های خودشون رو پوشیدند و حالت رقص به خودشون گرفتند و من ده پانزده تائی عکس از اونها گرفتم و به پوری جون گفتم عزیزم اگه ممکنه امشب من و تو و پریسا جون با هم باشیم ، و اون گفت اوکی عزیزم ولی باید یه جوری به پری جون بگم که بهش بر نخوره ، و من شماره اتاق رو به پوری گفتم و بقیه دخترها رو بوسیدم و شب بخیر گفتم و از سوئیت دخترها اومدم بیرون و رفتم توی اون یکی اتاق و چهار پنج دقیقه بعد پوری جون و پریسا ، اومدند توی اون اتاق و من پاشدم و قربون صدقه جفتشون میرفتم و پوری جون تیز و باهوش ، یه چشمک بمن زد و پرسید فرشته و آقا رضا مشغولند؟؟؟؟
و من دیگه در مقابل پوری نمیتونستم رول بازی کنم ، و با یه چشمک به اونها گفتم آره و سه تائی همدیگر رو بغل کردیم و بوسیدیم ، و پوری جون رو کرد بمن و گفت ، عزیزم من تقریباً همه موارد سکرت خودم و مامانی و خواهرهایم رو واسه ات باز کرده ام ، ولی شیطون ، تو به اون صورت قضایای سکرت خانواده خانومت رو بمن نگفته ای!!!!!!!!!!!!!
و من قربون صدقه پوری رفتم و گفتم ، عزیزم فرصت نشده بود که من همه چیز رو، واسه ات بگم ، و با کمی پرده پوشی برای اونها توضیح دادم که من حدود هفت هشت ماهه که با خانواده همسرم توی این زمینه ها اوکی شده ام و بتدریج از ریز قضایای سکرت زندگی بیزنسی اونها اطلاع پیدا کردم و در ادامه توضیح دادم که وضعیت روحی و اخلاقی پدر زنم نیز یه جورائی مثل بابای خودتون آقاحبیب بوده ، با این تفاوت که آقا رضا از همون اوائل ازدواجش ، اهل رفیق بازی و مشروب و قمار بوده و اینطوری که توران جون واسه من تعریف کرده ، ظاهرا اون اوائل هفته ای یک بار رفقایش میامدند توی خونه شون و بساط قمار و گاهاً مشروب روُ بوده ، و مدتی پیش توران جون به یه مناسبتی تعریف میکرد و گفت که ، اون اوائل من جلوی دوستهای شوهرم توی خونه چادر سر میکردم و میوه و چایی اونها رو فراهم ساخته و اغلب خودم و بچه ها میرفتیم توی اتاق طبقه بالای خونه مون و به مرور زمان چادر رو از سرم برداشتم و با مانتو و روسری واسه اونها میوه و چایی میبردم و به مرور زمان یکی از اون روزها که رضا میهمان داشت من یه دستی به سر و صورتم کشیدم و کمی آرایش کردم و دیدم شوهرم فوق العاده خوشش اومده و موقع پذیرائی از میهمانها متوجه شدم دو نفر از حریفهای قمار با شوهرم ، میخ چهره و اندام من شده اند و رضا از این فرصت استفاده میکرد و توی بازی لائی میکشید و برگ جابجا میکرد و اونها رو مفت میبرد ، اون شب پس از اتمام بازی ، موقع خداحافظی ، من متوجه شده بودم که اونها هلاک اندام و چهره توام با آرایش من شده اند و اون آقایون چشم توی چشم من دوخته ، سپس با من و شوهرم خداحافظی کردند و برای اولین بار بودش که حس کردم آقا رضا شوهرم از آرایش کردن من به این صورت استقبال ویژه ای کرد و ازخوشحالی توی پوست خودش نمیگنجید زیرا اون بطور تقریبی حدود 417هزار تومن اون موقع (( سال 1373)) از پولهای حریفها رو برده بود و بمن گفت خوشگل خانوم ، این تیپ و آرایش جذابت به همراه ناز و کرشمه ات حسابی کار دست اونها داد ، و اونها حسابی میخ طنازیهای تو شده بودند و 350 هزار تومن از اون پولها رو من داد و گفت عزیزم فردا با خواهرت فاطی جون بروید بازار ، و چند دست لباس و لباس زیر و کیف و کفش و روسری خیلی شیک ، درجه یک واسه خودت بخر، و از من خواست تا از اون به بعد خیلی بیشتر به سرو ، وضع لباس و آرایشم برسم ، و درحین ورق بازی و قمار اون و رفقایش توجه حریفها رو بخودم بیشتر از قبل جلب کنم و این کار حدود یکماهی ادامه داشته بود ، تا یکی از رفقای مایه دار پدر زنم ، بر اثر طنازیهای متوالی توران جون بتدریج هلاک اون میشود و آقا رضا که خودش کاملا در جریان قضایا بوده یه برنامه ریزی توپی میکنه و ازخانومش میخواهد که واسه بزم و بازی اون شب خاص ، خانوم زیادتر از شبهای قبل بخودش برسه ، و توران جون هم از خداش بوده و قبول میکند.

ادامه دارد
     
#249 | Posted: 30 Apr 2012 03:08
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست سی چهار
وعصر اون روز ، توران میره آرایشگاه و با هماهنگی قبلی زن و شوهر ، آقا رضا از توران میخواهد تا یکی لباسهای شیک و بازی که بتازگی خریده بود رو بپوشد و برای راحتی هرچه بیشتر مجلس ، پدر زنم بچه ها رو میبره خونه مادر خانومش ، و توران با هماهنگی شوهرش به افتخار طرف ((حسین خان)) در گام اول میهمانی ، یه بلوز آستین حلقه ای یقه باز و یه دامن باسن نمای خیلی شیک بالای زانو می پوشه و درهنگام ورود واسه اولین بار توران پشت دستش رو بطرف حسین خان دراز میکند ، و اون نیز پشت دستش رو می بوسد و از همون موقع هنگام پذیرائی ، واسه طرف کلی طنازی و ، لوندی میکنه ، و اون شب اونها اکثر اوقات چشم توی چشمهای همدیگر دوخته و طی هماهنگی قبلی زن و شوهر هنگامی که پدر زنم و حریفش حسین خان روی زمین مشغول ورق بازی بودند ، آقا رضا واسه جلب توجه حریف ، به توران میگه عزیزم تو شانص من هستی و بیا بنشین پهلوی من تا بهتر برگ بیارم و خب توران هنگام نشستن چندین و چند بارتوی این پا و اون پاشدن به طرف چشمک میزده و شورت توری خودش رو نشون طرف می داده ، و دیگه حسین خان محو تماشای ساق پا و بیخ رونها و شورت توری و تپلی های کوس توران میشود و اصلا حواسش به بازی نبوده ، و پس از چندین دست بازی ، توران میره توی آشپزخونه تا گیلاس های مشروب رو آماده کنه و آقا رضا ضمن عذر خواهی از طرف پا میشه و جهت تکمیل صحبتهای قبلی خودش میره توی آشپزخونه پهلوی خانومش و توران رو بغل میکنه ، و بهش میگه آفرین عزیزم آفرین و با طنازیها و ناز و کرشمه ات خوب حواس اون رو پرت کردی ، و من عاشق و شیفته این مدل هنر نمائی های تو هستم و برایش توضیح میدهد که عزیز دلم ، حسین خان بتازگی از کانال پدر خانومش صاحب یه ارث و میراث خیلی خیلی توپی شده و آقا رضا خیلی منطقی به خانومش میگه که خوشگل خانوم ، اگه امشب ایشون رو اسیر خودت کردی نون هر دوتائی مون حسابی توی روغنه و باید همین امشب یه کاری بکنی تا ازاین به بعد ، اینجا خونه امید اون باشه تا حسین خان هوای جفتمون رو داشته باشد ، و توران که از خداش بوده توی چشمهای شوهرش خیره میشه و میگه عزیزم تو امشب خیلی با حال شده ای ، و آقا رضا میگه خوشگلم کجایش رو دیدی و با حالیم رو میخواهم امشب بهت ثابت کنم ، و از خانومش قول میگیره و میگه عزیزم فعلا این موضوع باید بین خودمون باشه و نبایستی کسی از این روابط جدید من و تو با دیگران بوئی ببرد و توران جون دیگه بی پرده از اون میپرسه که عزیزم دوست داری که من واسه ات یه توری جون شیطون باشم ؟؟؟؟
و پدر زنم میگه اتفاقاً من امشب میمیرم واسه شیطون شدن توران جونم و اون نیز با یه چشمک اولین اوکی رو به شوهرش میدهد و اونها پس از آوردن بطر مشروب و گیلاسها ، با عذر خواهی مجدد از طرف باهمدیگر میرن توی اتاق خواب و آقا رضا از خانومش میخواهد تا لباسش رو عوض کند و یه لباس خیلی بازتر رکابی قرمز رنگ ، که فرم دوخت اون لباس نیمه سکسی و همانند لباس خواب بوده رو بپوشد و پدرزنم کمک میکنه و توران سوتین رو باز میکنه و یه شورت توری زیباتر میپوشد ، سپس دوتائی میروند توی هال و پذیرائی و آقا رضا موزیکی میگذارد و توران در حضور شوهرش برای حسین خان رقص توپی میکند ، و کار بعد از رقص به نشستن روی زانوی طرف و بوسیدن لب و گونه و گردن و سینه میکشه و توران به طرف میگه پاشو برویم توی اتاق خواب ولی حسین خان در اولین جلسه و با حضور آقا رضا توی خونه مقداری اکراه داشته و به عبارتی رویش نمیشده ، و موقع خداحافظی طرف ، آقا رضا الکی خودش رو مشغول گفتگو با تلفن میکنه و توران هنگام بدرقه حسین خان توی راهروی ورودی خونه ، طرف رو درآغوش میگیره ، و در همون حالت حسین خان شورت توری جون رو پائین میکشد و بصورت ایستاده با همدیگر سکس میکنند و اون همه آب منی هایش رو توی کوس توران جون تخلیه میکنه ، و پس از خروج حسین خان از منزل ، بلافاصله پدرزنم واسه اثبات با حالی خودش با توران جون میروند توی اتاق خواب و اون شورت پر از آب منی خانومش رو از پاهایش در میاره و مشغول ساک زدن چوچوله های مملو از آب منی های اون میشود وآقا رضا با اینکار اظهار ارادت هرچه بیشتر خودش رو به توران جونش میرسونه و دیگه الی آخر و پس از سه چهار سال نوبت به اینکاره شدن همسرم فرشته جون می رسد و یکی دو سال بعد نیز نوبت به دختر دیگر اونها شیرین جون میشود و دیگه خودتون بقیه ماجراها رو میتونید حدس بزنید.
همین موقع پریسا جون ، لبخندی زد و به پوری جون گفتش که ، وای عزیزم آقا رضا چه باحاله ، یه جورائی کار اون شبیه کار احمد شوهرم بوده ، و من خیلی از اینکار لذت میبرم ، و خب بالاخره هر کدام از ما خانومها از یه جائی شروع کرده ایم ، و این خوبه که ، زن و شوهرها هنگام ورود به این حیطه ، با همدیگر تفاهم کلی داشته باشند ، و بمرور زمان نخواهند از همدیگر آتـــــو ، بگیرند ، و من پریسا رو بوسیدم و گفتم دقیقا ، ، و اون در ادامه صحبت گفت ، حمید جون خدا رو شکر همانطوری که خودم و احمد واسه شما توضیح دادیم من و اون چندین سال هستش توی این زمینه ها هیچ مشکلی با همدیگر ندارم ، ولی بعضی اوقات مثل اون هفت هشت روز پیش روز که شما تشریف آوردید خونه مون ، احمد در حضور دیگران یکمی خر بازی در میاره.
و پوری رو کرد بمن و پریسا و گفت ، خودتون خوب میدونید که ، متاسفانه من هیچ تفاهمی توی هیچ زمینه ای با شوهرم امیر ندارم ، و از خدامه که از اون جدا شوم ، و با طنازی توی چشمهای من نگاهی کرد و به خواهرش گفت یه پیشنهاد به یه عزیزی داده بودیم ولی متاسفانه اون روی ما نگرفت!!!!!!!!!!!!!
و من پاشدم و پوری رو بغل کردم و بوسیدم و قربون صدقه اش رفتم و گفتم ، عزیز دلم باشه قبول ، اوکی ، قبوله و در اولین فرصت ، ترتیب کار رو با همدیگر میدهیم ، و پوری جون من رو ، در آغوش کشید و بغضش ترکید و پرسید حمید سَر به سَرم میگذاری یا راست میگی و اشک از چشمهاش جاری شد ، و من اون رو می بوسیدم و با دستمال کاغذی اشکهایش رو پاک کردم و در حضور پریسا بهش گفتم ، البته که راستش رو میگم عزیزم ، و اگه تو قول بدهی که این موضوع واسه سالهای سال سکرت و مخفی بماند و همسرم فرشته و سایرین هیچگونه اطلاعی از این قضیه پیدا نکنند ، حاضرم بطور رسمی و قانونی تو را عقد کنم ، و دیدم پوری جون دیگه توی پوستش نمیگنجید و از خوشحالی من و پریسا رو بغل کرد و بوسید.
و پریسا جون هر دوی ما رو بوسید و گفت حمید جون من که میدونم تو و پوری مدتهاست که به همدیگر علاقمندید ، و طی صحبتی که من دو سه ماه پیش با امیر کرده بودم اون حاضره بخاطر پیشرفت و ترقی زندگی پوری و بنفشه بطور مشروط پوری جون رو طلاق بدهد ، تا شما خواهرم روعقد کنید ، ولی امیر با اونها زندگی کنه ، و من در جواب گفتم همینطوره عزیزم و یکی دوماه پیش پوری جون توی خونه در حضور امیر این موضوع رو پیش کشید ، و من تائید ضمنی امیر رو ازش گرفتم.

ادامه دارد
     

#250 | Posted: 30 Apr 2012 03:10
((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون))
قسمت دویست سی پنج
ولی پریسا جون خودت میدونی که فرشته خیلی تیز و حساسه ، و بایستی هر دوی ما محتاطانه اقدام به این کار بکنیم ، و پریسا بمن گفتش ، حمید جون از کانال پوری و خانواده ما مطمئن باشید و همینکه خواهرم یه حامی داشته باشه واسه اش کافیه و اون پیشاپیش بمن و پوری جون تبریک گفت و آینده ای خیلی روشن و بهتری واسه من و اون آرزو کرد ، و من و پوری از اون تشکر کردیم ، سپس من لباس هر دوتائی اونها رو از تن شون در آوردم و ابتدا پوری جون با هزار ناز و عشوه لامبادایش رو در آورد و بعد نوبت پریسا جون شد و اون هم با طنازی خاصی لامبادایش رو در آورد ودیدم که لبه شورتش یه کمی لزجی شده و اون میخواست تا دو سه برگ دستمال کاغذی بردارد و کوسش رو تمیز کند ولی من بهش اجازه ندادم و پریسا رو بغل کردم و گفتم امشب میخواهم همه لزجهای کوسهای شما دوتا خواهر رو نوش جون بکنم و اون گفت نه عزیزم آخه و من دیگه اجازه ندادم چیزی بگه ، و من تاتوی کمر و کتف پوری جون رو حسابی بوسیدم و اون روی تختخواب رو به سقف خوابید و پاهایش رو از هم باز کرد و من مشغول ساک زدن چوچوله هایش شدم و حلقه داخل چوچوله سمت راست کوسش رو توی دهنم کرده بودم و حلقه رو میمکیدم و اون از شدت حشر، پشت سرم را دو دستی بطرف کوسش فشار میداد و اوخ جون اوخ جون میکرد سپس پوری ، بمن گفت عزیزم امشب حالم خیلی بــَـــده و زود باش کیرت رو بکن توی کوسم ، و پریسا جون کیرم رو گرفت و مشغول ساک زدن شد.
و من به پوری اشاره کردم و اون ژست کون گرفت و من یه کمی سوراخ کونش رو ساک زدم ، و بالاخره یه کاندوم کشیدم روی کیرم و ابتدا کلاهک کیرم رو کردم توی کوس خوشگل پریسا و همین که کیرم وارد کوسش شد اون شیطون حرفه ای چشمهای خودش رو به عمد چرخی داد و اوف اوف کنان گفت چه کیر کلفت و خوش تراشیه وای وای چقدر این کیر با حاله و بیخود نیست که پوری جون هلاکته ، و قربون صدقه من و کیرم میرفت ، و من ده دوازده باری تهران تبریز کردم و به نوبت پوری جونم رسید و دوباره زبونی به مغز کوس خوشگلش مالیدم و کاندومم رو عوض کردم و کیرم رو فرستادم داخل کوسش و اون قربون صدقه ام میرفت و اون از من خواهش کرد و گفت عزیزدلم همه وجودم ، من پنج شش روز بوده که پریود شده بودم و خب هیچ برنامه ای نداشتم تا ارضا شوم و اگه ادامه بدهی سریعاً ارضا میشوم و من هم با آداب خاص خودم مشغول تهران تبریز شدم و توی تهران تبریز هفدهم هیجدهمی بودش که سرو صدای پوری جون زیادتر شد و درحالی که قربون صدقه ام میرفت ناخن هایش رو فرو کرد به پشت گُرده و کمرم و فریاد اوه اوه جون جون آه آه آه و های های کوسم و های کوسم و من اون رو ارضا کردم و پس از ارضای کامل عشقم ، من و پریسا اون رو بوسیدیم ، و پوری از من تشکر کرد و پاشد و رفت توی حمام و مشغول شستشوی نیم تنه اش شد.
و نوبت به پریسا جون رسید و من دوباره کمی چوچوله های لزجی اون رو ساک زدم و کاندومم رو عوض کردم و کیرم رو کردم توی کوس ناز و حرفه ای اون و حس میکردم که درجه شهوت اون در حال افزایش بود و درحال سکس از پریسا جون پرسیدم خوشگل خانوم اولین سکسی رو که دادی یادته؟؟؟؟
و پریسای شیطون در جواب بمن گفتش آره عزیزم یادمه و در ادامه در همون پوزیشن بمن گفتش آخه میدونی عزیزم دو سه سالی بود که نرگس جون با هماهنگی بابام استارت رو زده بود ، و مامانم من رو توی سن 9 یا 10 سالگی چندین بار ، با خودش توی خونه های مشتریهایش برده بود و من کاملا دانا و هوشیار بودم که مامانم اینکاره هستش و گاه گاهی مشتریهای صمیمی مامانم میامدند توی خونه مون ، و خب من یه کمی بزرگتر شده بودم و دقیقا یادمه کلاس اول یا دوم راهنمائی بودم که به توصیه نرگس جون اغلب میرفتم خونه یکی ازهمکلاسی هایم بنام وجیهه تا باهمدیگر درس بخوانیم و خونه ما و اونها تقریبا دوسه تا خونه با هم فاصله داشت ، و کم کم ، من و داداش وجیهه با هم دوست شده بودیم و اون چندین بار در غیاب خواهرش من رو بوسیده بود یه روز بعدازظهر مامانم توی خونه مشتری داشت و من توی خونه بودم و اونها وارد خونه مون شدند و نرگس واسه اونها تیپی زده بود و از من خواست تا بروم خونه وجیهه اینها ، و من کتابهایم رو برداشتم و رفتم زنگ خونه اونها رو زدم و در خونه باز بودش و طبق معمول رفتم داخل و ظاهراً غیر از داداش وجیهه هیچکس خونه نبود و همینکه اون من رو دید خیلی خوشحال شد و من رو بغل کرد و بوسید و من پرسیدم وجیهه کجاست و اون گفت رفته اند خونه عمویم و تا شب برنمیگردند ، سپس درخونه رو بستیم و هر دوتائی لخت شدیم و من با توجه به قضیه توی خونه مون خیلی تحریک شده بودم و اون روز بعداظهر اولین سکس لاپائی و یا لاچوچوله ای رو به داداش دوستم دادم و خیلی حال داد ، و حدودی یکسالی با اون و یکی دیگه از دوستهایش حال میکردیم ، تا اینکه یکی دوسال بعد از اون ماجرا به توصیه عمه مهنازم من با مامان نرگس صمیمی تر شدم و اون توی این زمینه ها بامن مقداری صحبت کرد و یه روز بعدازظهر که نرگس جون مشتری داشت اون از من خواست به سلیقه خودم یه کمی آرایش کنم و هنگام ورود مشتریها هر دوی ما باستقبال اونها رفتیم و یکی از اونها نرگس جون رو بغل کرد و دیگر من رو در آغوش کشید و یکی دو سال نیز بصورت لاپائی با مشتریهای مامانی و دیگران برنامه داشتم تا اینکه با شوهرم احمد ازدواج کردم.
و گویا پریسا بیاد اون روزها حسابی حشری و حالی بحالی شده بود و از من خواهش کرد تا سرعت تلمبه زدنم رو زیادتر کنم ، تا اینکه اون ارضا شود و من گفتم دلم از پشت میخواهد ، و پریسا گفتش عزیزم منو ارضا کن و بعد از کون بکن و من هم سرعت تلمبه زدنم رو زیاد کردم و کم کم صدای فریاد اوه اوه ، های و هوی اون تمامی فضای اتاق خواب رو فرا گرفت و من که اختیار ارضا شدنم دست خودمه ، به سختی خودم رو نگه داشتم تا اون با لذت هرچه تمامتر ارضا شود و دیگه تهران تبریز رو متوقف کردم و اون من رو چندین بار بوسید و همینطور از من تشکر میکرد و یکی دو دقیقه بعد ، از اون اجازه گرفتم که شروع کنم و اون قربون صدقه ام رفت و ابتدا اون از بغل خوابید و من کاندومم رو عوض کردم و یه زبون و تف مَشتی در سوراخ کونش زدم ، و بملایمت کلاهک کیرم رو گذاشتم در سوراخ کون خوشگلش و کلاهک رو نم نم فرستادم داخل و اون گفت وای وای چقدر کیرت گرم و باحاله ، و آروم آروم چند سانتی رفتم تو و کیرم رو عقب و جلو میکردم و من به پریسا جون گفتم عزیزم حالا که من هر دوتائی تون رو ارضاء کردم الان دیگه ، تو باید من رو بکنی و اون هم کونش رو بطرف کیرم فشار میداد و حدود نصف بیشتر کیرم رفت داخل و به اون میگفتم عزیزم ، زود باش و من رو بکن و اون شیطون به من گفت حالا ترتیبت رو میدهم و تقریباً با فشارهائی که اون بطرف کیرم میاورد من دیگه داشتم از خود بیخود میشدم ، و پوری جون از توی حمام اومد بیرون ، و من چندین بار تلمبه زدم و تا ته کیرم رو کردم توی کونش پس از چندین بار تلمبه زدن ارضا شدم.
ادامه دارد
     
صفحه  صفحه 25 از 29:  « قبلی  1  ...  24  25  26  27  28  29  بعدی » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / ((مجموعه خاطرات سکسی من و همسرم فرشته جون)) بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.