| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی حشری کننده

صفحه  صفحه 34 از 50:  « قبلی  1  ...  33  34  35  ...  49  50  بعدی »  
#331 | Posted: 19 Feb 2012 16:17
سلام دوستان من مدتی هست که از داستانهای این سایت لذت میبرم و میخونم کاری به راست و دروغشون ندارم و از همه کسانی که وقت میزارن و مینوسین تشکر میکنم اما من فقط چیزهایی که بوده مینویسم این دومین داستانم هست امیدوارم لذت ببرید.
خوب من آرش هستم و اهل سفر و گردش الان 35 سالم هست اما این داستان که براتون مینویسم برای سال 76 هست و من 20 سالم بود جوانی جذاب قد 178 وزن 78 کیلو و بدن بسیار رو فرمی داشتم و حسابی برای خودم ورزشکار بودم.
داستان از زمانی شروع شد که قرار بود بریم برای تنگه واشی با تور و من به همه دوستام زنگ زدم که برنامه ردیف هست و با بروبچ بیاین و زود تعداد رو خبر بدین حتما دوستان در جریان هستند که قبل از بستن تور باید تعداد رو مشخص کنیم که با اسم برای بیمه و کارهای دیگه اقدام کرد.
به هر حال تا وسط هفته جمع جور شد و یک تیم 40 نفری شدیم و من تمتس گرفتم با آژانس و اسامی رو دادم و پول ریختم به حسابشون و تا جمعه صبح
اون زمان هنوز تنگه واشی اینقدر شلوغ نبود ولی ایست بازرسی و گیر بودن بسیج و این حرفها زیاد بود.
صبح جمعه شد و ما با دوستان ساعت 6 میدان ونک قرار داشتیم اتوبوس امد و سوار شدیم
رسم این بود که باید وقتی از تهران در نیامدیم ابتدا همه به هم معرفی بشن و بعدی موزیک بزن برقص تا برسیم به صبحانه و برنامه طبق معمول شروع شد و من نفر اول خودم رو معرفی میکردم اون زمان من یک دوست دختری داشتم که فقط دوست بودیم و سکس اما فاب هم نبودیم و همیشه من با خودم میبردمش و معرفی تمام شد و یکی از دوستام که تو کار هنری بود یکی از دوستاش رو آورده بود که ماشاله اونم همه پرسنل شرکتش رو آورده بود و چی بگم که چه هلو هایی بودند جاتون خالی از اولش معلوم بود که سفر لذت بخشی خواهد بود.
من که بمب انرژی بودم فقط تو فکر شیطونی و تخس بازی بودم و اصلا دنبال دختر بازی و از این حرفا نبودم و معمولا هر هفته که از تور بر میگشتیم چند تا دختر جدید بهم زنگ میزدن و این جوری دختر من جور میشد چون اصلا اهل دختر بازی نیستم.
بگذریم راه افتادم و معرفی و بزن برقص و اشنایی و صبحانه رسیدم تنگه واشی و من بدو بدو از درو دیوار بالا پایین میرفتم و دنبال عشق و حال خودم بودم تا شب و بلاخره برگشتیم و کلی رفقای جدید.
صبح شنبه بود که تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم میرفتم بیرون که یکی از بچه ها زنگ زد که یکی دیروز ازت خوشش اومده و من شمارتو با اجازه بهش دادم گفتم اجازه که نگرفتی دادی اما باشه دستت درد نکنه و رفتم بیرون
حدود ساعت 11 دمدمای ظهر بود که تلفن زنگ زد یک خانمی بود با صدای ملایم و نازک و کمی تو صداش ترس مشهود بود
من جواب سلام دادمو گفتم شرمنده بجا نمیارم شما؟
گفت سپیده هستم دیروز تو تور با هم بودیم و با اجازتون شماره شما رو گرفتم با هم بیشتر اشنا بشیم اگر جسارت کردم شرمنده و خیلی مودب و متین و با وقار صحبت کرد
من هم از خدا خواسته تشکر کردم و اعلام موافقت کردم
سپیده یک دختر 19 ساله خوشکل لاغر بود بدون سینه شیرازی بود خیلی باحل بود ناز و دوست داشتنی بود که قدش 173 وزنشم نهایت 55 سینه هاش خیلی کوچیک کلا برامدگی روز تنش زیاد نبود. در یک شرکت طراحی با همه دوستاش که دیروز اومده بود کار میکرد و رفته بودند عکسها ی تور رو چاپ کرده بودند و کلی با دوستاشون صحبت کرده بودند و نتیجش دوستی با من شده بود
همون روز قرار گذاشتیم و من رفتم عصری دنبالش و رفتیم کافی شاپ دوستم و تا شب که بردم رسوندمش و تو راه به این فکر میکردم که از این خانم چیزی به نام سکس ساخته نیست و چیزی نداره که با هم باشیم
رابطمون گذشت تا اینکه چند تا مهمئنی باحال رفتیم دسته جمعی و تا یک روزی که مادرم اینها رفتند شمال و من مجبور بودم بمونم تهران که بهم زنگ زد گفتم مادرم اینها نیستند و من لاجرم باید شب زود برم خونه چون سرایدارمونم نیست خونه نباید خالی باشه بدوم منظور گفتم چون تو فکر چیزی نبودم
ساعت حدودای 6 عصر بود که بهم زنگ زد داره میاد پیشم من که مونده بودم چکار کنم گفتم یک جا قرار بذاریم و بعدش بریم که برسونمت زود برگردم خونه که گفت باشه وساعت 8 ونک قرار داشتیم و از اونجا رفتیم شام و خواستم برسونمش چون فیلم گرفته بودم ذوق داشتم زود بشینم ببینم من عاشق فیلم هستم و گفتم بریم گفت چرا اینقدر عجله داری گفتم برای تو دری وقت هست بعدشم خونه کسی نیست گفت نکنه کسی رو بردی خونه هان
گفتم نه بخدا دیر وقته والا میبردمت ببینی
گفت زود باش بریم ببینم
گفتم باب شبه خوب نیست دیر میشه خونتون بد میشه
گفت مشکل منه بریم زود
منم عصبانی بودم و از اینکه بهم کسی شک کنه اصلا خوشم نمیاد و کلی برای خودم برنامه داشتم اومدیم و رسیدیم خونه
گفتم بفرما برید داخل حسابی بگردین من اینجام بعدشم تلفن موبایلم رو هم بهت میدم کلید ماشینم رو هم میدم خیالت راحت بشه شب تا صبحم باهات صحبت میکنم
گفتم ماشین رو بیار تو من با آژانس بر میگردم گفتم آخه حرفمو قطع کرد و اومدیم داخل
من زود اتاقمو جمع کردم و بردمش تو اتاق و محو تماشای خونمون شده بود که وای چه بزرگه چقدر باحاله مثل قصره و از این حرفها که گفتم بریم تو اتاقم یا پذیرایی گفت صبر کن با تلفن زنگ زد خونشون و گفت من شب نمیام پیش یکی از دوستام هستم و من شوک شدم گفتم اصلا خوشم نیامد یعنی من اینقدر غیر قابل اطمینانم که داری باهام این رفتارو میکنی
گفت لوس نشو دوست دارم یک بار با هم باشیم تنها بدون سر خر تو همیشه دورورت کلی آدم هست دیدم راست میگه و تالزه فکر پلید زد به سرم که خاک تو سرت گوشت با پای خودش اومده تو میخوای بشینی فیلم نگاه کنی احمق
گذشت و گفت بهم لباس میدی یا لخت بگردم
شوک شدم گفتم چشم من بهش تی شرت دادم با شلوارک و خودم رو انداختم جلو مبل کخفیلم ببینم فکر کنم ببینم چطور باید شروع کرد یادم هست فیلم جنیفر لوپز بود که پلیس بود و چند جاش هم صحنه داشت ولی خیلی جزئی و سپیده جون هم ا تیشرت که تو تنش گریه میکرد اومد پیش من نشست و گفت من خوابم میاد منم جامو بهش نشون دادم گفتم تو اتاق من رو تخت بخواب من هم همین جا تو مبل میخوابم
اونم گفت باشه و نیم ساعت نگذشته بود که اومد گفت اتاق سرده آخه من بد جور گرمایی هستم و کولر رو طوری تنظیم کردم مستقیم بخوره بهم موقع خواب گفتم الان کولر رو خاموش میکنم
تا برم بیام دیدم خوابیده رو مبل جای من گفتم برو درستش کردم پتو هم تو اتاق هست راحت باش گفت نمیخوام خوابم پرید
گفتم بیا بغلم برات لالایی بخونم به شوخی اونم پرید بغلم منم ناخوداگاه کیرم سیخ شد بد جور طوری که حسابی زایه شد آخه من یک شلوارک نرم تنم بود شورتم هم از این استین دارها میپوشم چون کیرم بزرگ هست فشار میاد اذیتم میکنه عادت دارم شورت بلند بپوشم هیچی سرتون رو درد نیارم بغلش کردم چسبوندم به خودم که لبشو بخورم یهو گفت این چیه میخوره یه شکمم
خجالت کشیدم اما دیگه راحی نبود اوضام خراب بود داشتم میترکیدم خوب فرصتی هم بود گفتم تو نمیدونی این چیه؟
گفت بی تربیت!
من شوکه شدم گفتم چه آدم بیشعوری هست الاغ ضد حال البته بهش میاومد
گفت خوشم نمیاد از این کارا
گفتم کدوم کارا
گفت همین دیگه
میخواستم مجبورش کنم اسمش رو بگه تا یک کم نزدیکتر برم
من بهش گفتم چرا آخه بلاخره تو رابطه دختر پسر باید باشه و کلی براش کبری صغری چیدم که خوابوندمش رو مبل و شروع کردم به خوردن لب و گردن و لاله گوشش و آروم آروم از شونه هاش دستم رو با برنامه پیش بردم ظاهرا که راضی نبود اما بخدا من این همه با دخترها بودن هنوز نفهمیدن کی کجا چی میخوان به هر حال با بدبختی دستم به سینه هاش رسید کوچیک بود اما سفت شده بود و آروم آخ و اوخ میکرد سرعت دستم رو بیشتر کردم بردم رو پهلو شکم و نزدیک شلوارک و کردم تو کش زیر شورتش و صدای کش رو در اوردم چون عاشق صدای کش شورتم و قتی میکشی ول میکنی برام صحنه سکسی مجسم میشه و شهوتم زیاد میشه
بعدش با دستش دستم رو گرفت که نه بیشتر خوشم نمیاد
بهش گفتم نترس مواضبم صدام میلرزید قشنگ یادم میاد داشتم از شهوت میمردم و دیگه حوصله لوس بازی نداشتم فقط میخواستم ابم بیاد کیرم داشت بد جوری فشار میاورد و تخمم کم کمک داشت درد میامد
با زور دستشو رد کردمو شلوارکو در آوردم و سینه هاشم لخت کردم اما سینه هاش کوچک بود سرش باد کرده بود و نوکش قرمز شده بود و با زبونم دورشو میلیسیدم و گه گاه مکی میزدم به نوک سینش
دیگه به جیغ افتاده بود گفت هر کاری دوست داری بکن اما بیچارم نکنی
بهش گفتم عزیزم تو که تا اینجا اومدی و هر خطری رو به جون خریدی پس نگران نباش
نمیدونم چی بگم بگم تا حالا سکس کرده یا نه اما معلوم بود اولین بار بود که داره سکس میکنه اگرم داشته شومبول بازی یا دکتر بازی بوده سکس نبوده داغی از تنش داشت میزد بیرون به جیغ افتاده بود و من هم دیگه طاقت نداشتم میخواستم بکنمش و داغون بودم
دیگه کامل لخت لختش کرده بودم و حالا داشتم کوس خوشکلشو میلیسیدم دیوانه شده بود موهامو چنگ میزد و دائم میگفت بکن دیگه منم با زبونم میگشیدم لای چوچول کسش و میرفتم تا سوراخ کونش و دوباره میامدم رو چوجول و مییمکیدم دیوانه شده بود انقدر ابش روان شده بود که یک لیوان پر میشد بدنش وا رفته بود و لش شده بود حالا نوبت کیر خوشکلم بود که کارش رو شروع کنه بلند شدم و کیرم رو در اوردم دادم دستش گفتم ببینش دوستش داری
یکهو شکه شد گفت وای این چیه دیگه چقدر خوشکل و خطر ناکه جر میخورم که اینو میخوای چکار کنی
گفتم بکنم تو کوس و کون تو دیگه گریش گرفت گفت بدبختم میخوای کنی
دیدم داره گریه میکنه حالم گرفته شد گفتم جمع کن بابا از تو چیزی در نمیاد حالا من باید از تخم درد بمیرم اینم شد سکس اخه عصبانی بودم هم دلم نمیخواست زوری کاری کنم حساب کنید کس جلوتون ابش داره شرشر میره اون وقت طرف گریه کنه باید خیلی پست باشه ادم بخاطر ارضاء خودش بلا سر یک دختر بیاره گفتم باشه بلند شو من برم دوش سرد بگیرم بیام تو هم برو بخواب گفت مگه نمیخوای بکنی گفتم چیرو بکنم هوارو تو که دختری نمیشه کردت کونم که نمیدی گفت آخه این خیلی کلفته تازه کوچیکشم میگن درد داره چه برسه به این گفتم تو نگران دردش نباش اگه دوست داری دردش با من من من کرد گفت باشه اما قول بده اگه درد داشت نکنی منم که بیخیال شده بودم گفتم بهتر از شق درده که یک امتحانی کنم
هیچی دوباره شروع کردیم اما این بار رفتم براش کرم لیدو آوردم زدم به سوراخ کونش سرخ بود تنگ انگشت توش نمیرفت بهش گفتم اخه تو چطور میرینی با این سوراخ تنگ بیچاره خجالت کشید بهش گفتم یک کم حداقل کیرمو بخور تا من دوباره کوست رو بخورم تا تو هم حال کنی گفت عمرا من اصلا از این کارا خوشم نمیاد گفتم یا بابا مسخره هستی ها خوب مگه چی میشه با کلی خایه مالی بلاخره سر کیرمو کردم تو دهنش و تف کرد و گفت نمیتونم منم پیش خودم گفتم یک کونی ازت پاره کنم لعنتی
بعدی اومدم با انگشتم دور سوراخ کونشو مالیدم و زبون میزدم داشت قش میکرد خانم قلقلکش گرفته بود مثل احمقها به خودم فکر میکردم که تو چه بدبختی گرفتار شدم و با انگشتم کردم به زور تو سوراخ کونش از این طرفم کوسشو میخوردم که هواسش نباشه و انگشتم که تو کونش روان شد انگشتم رو میکشیدم به بغلها که بازتر بشه و کمی گشاد کنه اینکه چند تا انگشت بکنم تو دوست ندارم و حسابی که اب کسش روان شد کیرمو کشیدم لای کوسش خیس شد و اوردم با روغن بچه که فراوون زده بودم در سوراخ کونش سر کیرمو دادم تو داد زد خواست فرار کنه که گفتم یک کم تکون نخور برای همین هست که درد اومد خودتو شل کن فکر کن داری امپول میزنی بد بخت میگفت سرم داره سیاهی میره هیچی منم دیگه دل و دماغ کردن نداشتم خواستم بیخیال بشم گفتم چکار کنم اونم درد داشت گفتم بذار حداقل اب من باید و گرنه تخم درد میگیرو گفت اخه چکار کنم من هم یکی از کوسن های مبل رو گذاشتم گفتم بخواب روش کونت بید بالا گفت نه تورو خدا گفتم میخواب بذلرم کیرمو لای پات بخواب گفت راست میگی دیگه کلافه شدم داد زدم بخواب
بیچاره خوابید کونش قلمبه شده بود منم کیرمو گذاشتم لای پاش و انقدر لاپایی کردم که از عرق و خستگی بلاخرا ابم اومد و خالی کردم رو یسنه های مسخرش و همون جوری خوابیدیم البته سپیده رفت دستشویی خودش رو شست
صبح ساعت 9 نود که با تلفن بیدار شدم و برداشتم دیدو یکی از همکار های سپیده از شرکت زنگ زده بود و نگرانش بود گوشی رو بهش دادم و رفتم دوش گرفتم و اومدم سپیده حاضر شده بود گفت پریود شدم زود بریم باید برم نوار بهداشتی بخرم دیشب خیلی اذیت شدم منم دست پیشو گرفتم که تو اذیت شدی دهن من صاف شد اولش بهت گفتم بخواب بعدش مسخره بازی در اوردی من تخم درد گرفتم حالا میگی من اذیت کردم و به هر حال رسوندمش و رفتم جایی طرفهای ساعت 2 بود که موبایلم زنگ خورد برداشتم دیدم سپیده مدیر سپیده هست اون که یک دختر 23 ساله متاهل دارای یک فرزند یود 165 قدش بود جذاب زیبا و خوش هیکل بود تعجب کردم که زنگ زده بود از سپیده شنیده بودم که اون بهش گفته بود که به من زنگ بزنه و باهام دوست بشه شماره منم اون از دوستم براش گرفته بود بگذریم زنگ زد که به به آقای شیطون بهت نمیاد اینقدر هات باشی فکر میکردم همش دنبال شیطنت و بازی هستی نمیدونستم اینقدر سکسی باشی
منم که تعجب کرده بودمگفتم شرمنده سپیده جان منظورتون رو متوجه نمیشم
گفت زرنگ بازی در نیار با سپیده چکار کردی حالش بد شد رفت خونه
گفتم سپیده من اصلا ازش خبر ندارم کاری هم باهاش نکردم
من کلا عادت ندارم اگر با کسی هستم داد بزنم و به همه بگم چون اون کسی که به من بوده دوست داشته با من باشه منم از بودن با اون لذت بردم دیگه ابرو ریزی و ایم مسخره بازیها خوشم نمیاد
بگذریم از سپیده اصرار از من انکار تا اینکه قطع کرد
من دلم برای سپیده شور میزد اما ازش شماره نداشتم که زنگ بزنم فقط شرکتش رو داشتم چون همیشه از اونجا با هم حرف میزدیم و بیرون همدیگه رو میدیدیم نیاز به شماره خونه نبود
به هر حال زنگ زدم شرکتشون یکی از دوستاش که منو میشناخت گوشی رو برداشت معذرت خواهی کردم و از سپیده سئوا ل کردم گفت گوشی چند لحظه همین جور منتظر بودم که قطع شد بیخیال شدم گفتم بهش میگه که تلفن زنگ خورد و سپیده بود دوست سپیده گفت بفرمائید گفتم نگران ستارم ازش بی خبرم گفت خونه من هست داره استراحت میکنه
گفتم میشه بگبد به من زنگ بزنه
گفت ادرسو بنویس برو ببینش
گفتم آخه همسرتون گفت مسافرت هست بر اشکال نداره شیطون با همین تکه
منم ادرسو گرفتم و رفتم ادرس خونه سپیده با شرکت یک کوچه فاصله داشت منم به خودم گفتم زشته یک گلی شیرینی بخرم دارم میرم خونشون و خریدم و رهای شدم
رسیدم زنگ زدم در باز شد یک خانه آپارتمانی 4 طبقه هر طبقه 2 واحد من میبایست میرفتم طبقه چهارم
راه افتادم رسیدم در باز بود منم یک دری زدم و یکی گفت بیا داخل منم رفتم تو کف خونه سرلمیک بود و ظاهرا نباید کفش رو در میاوردی منم با کفش وارد شدم و رفتم گل رو باشیرینی رو گذاشتم رو میز و نشستم و صدا کردم سپیده جان ناز نکن بیا کجایی؟
ناگهان دیدم سپیده اومد معلوم بود تازه اومده خونه چون شلوار پاش بود با کفش بیرون و یک بلوز قهوا ه ای دکمه دار.
گفتم پس سپیده کو؟
گفت فرستادمش با آزانس خونشون
گفتم خوب بهتر نبود به من خبر میدادین مزاحمتون نشم کلا شما دوستا یک جوریتون میشه
گفت خیلی حالش بد شد معمولا پریود میشه فشارش میافته و باید سرم بزنه من نگهش داشتم تا حالش بهتر شه بعد بره خونه نیم ساعت هست رفته
گفتم خوب من دلیلی برای ماندن ندارم با اجازتون رفع زحمت میکنم
گفت لوس نشو حالا که اومدی بشین یک چایی بخوریم بعد برو
گفتم درست نیست الان همسایه هات میبینن بعدا برات حرف در میارن
گفت نگران نباش
گفتم شکل خوبی نداره بهتره برم
گفت لوس نشو دیگه چایی درست کردم برم بیارم
رفت و چای آورد و نشست روبروم و شروع کرد به صحبت
من گیج شده بودم هر چی میخواستم برم دائم بهانه جدید میاورد و گفتم راستی بچتون کجاست در موردش زیاد شنیدم
گفت پیش باباش هست
گفتم مگه چند سالشه که با باباش سفر کاری میره ننه جون خوب موندی ماشاله
خندید گفت من از شوهرم جدا زندگی میکنم طلاق نگرفتم اما کلا جدا زندگی میکنیم بچه هم پیش اون هست اخر هفته ها میارتش پیش من
من که اوضاع رو خراب دیدم گفتم الان یارو اینجا بپا گذاشته کونم پاره هست باید فلنگو ببندم
دید دارم این پا اون پا میکنم گفت چته گفتم نگرانم مشکلی پیش بیاد
گفت بابا بیخیال اومد کنارم نشست و دستمو گرفت و صورتش رو آورد و از لبم یک بوس کرد یخ کردم
مونده بودم تو خلا که بابا اینا دیگه کی هستن
اون یکی آدمو میگاد نمیده یان یکی شوهر داره داره مارو پاره میکنه
منم دیکه نتونستم خودمو کنترل لباشو خوردمو افتادم به جونش بر عکس سپیده بدنش حسابی بر امدگی های خوب داشت سینه هاش اوکی باسنش ماه هیچی کم نداشت مزافا که زن هم بود دیگه کور از خدا چی می خواست کوس پاره
من بودم کگه افتادم به جونشو تمام تنشو لیسیدم و خوردم دیوانه شده بود میگفت تا حالا با کسی این طوری سکس نکرده من برا م خیلی مهم هست که اول طرفم ارضا بشه بعد با خیال راحت من بکنمش و انقدر خوردمو لیسیدمش که از حال رفت و ارضائ شد حالا نوبت من بود برام ساک زدو خوابید من افتادم حالا نکن کی بکن جرش دادم گفتم کون نمیدی گفت اصلا حرفشو نزن با این کیری که تو داری محاله من به شوهرم هم ندادم با اون کیر تخمیش چه برسه به این مار بوا
جاتون خالی یک سال کار من کردن سپیده خانم بود و همیشه هم خونش بودیم تا اینکه واقعا عاشقش شدم و براش داشتم میمردم و بهش پینهاد ازدواج دادم اما اون قبول نکرد و گفت دوست داره همین جوری باشیم و یواش یواش دورم زد و از من دور شد تا اینکه کاملا از هم دور شدیم و دیگه ندیدمش
امیدوارم خسته نشده باشید تا داستان بعدی خداحافظ
     
#332 | Posted: 19 Feb 2012 16:17
سلام به همه دوستان عزیز. من نوید هستم و 27 سالمه. این خاطره مربوط می شه به 4 سال قبل و یکی از شیرین ترین خاطرات زندگیم هستش که براتون تعریف می کنم. من یه دختر دایی دارم به اسم تینا که 8 سال از من کوچیکتره. من از بچگی تینا رو دوس داشتم و حتی الانم خاطرات کودکی مون رو به یاد دارم. تینا، بچگی هاش، یه دختر شیطون و تپل و دوست داشتنی بود و من همیشه دوست داشتم بغلش کنم و با دستم بدنش رو لمس کنم (البته اون موقع منم بچه بودم و 11 – 12 سالم بود). حتی الانم بخشی از خاطرات کودکیمون را به یاد میارم مثلا یادمه بچه که بودیم به من می گفت: «منو بغل کن» و منم از خدا خواسته بغلش می کردم توی حیاط می چرخوندمش. کونش از همون بچگی خیلی نرم بود. تینا هم منو بغل می کرد و با صدای نازش بهم می گفت :«نفس من بیدی!». خلاصه که دوران کودکی فراموش نشدنی ای با تینا جون داشتم.
روزگار گردید و گشت و گشت و یه مدتی من از تینا بی خبر بودم و یه سری مسائلی پیش اومدکه من چند سالی نتونستم تینا رو ببینم؛ چون دانشگاه قبول شدم و مجبور شدم برای ادامه تحصیل برم کرمان و مسائلی از این دست....
در طول دوران تحصیل دورادور تعریف های تینا رو می شنیدم که دختر خیلی خوشگلی شده. مامانم یه جوری ازش تعریف می کرد که من قند تو دلم آب می شد و هر روز بی تاب تر می شدم برای دیدن تینایی که حالا دیگه بزرگ شده بود.
تینا با وجود اینکه سن زیادی نداشت اما اندام فوق العاده ای داشت بطوری که در سن 14 – 15 سالگی مثل یه دختر 20 – 21 ساله بسیار خوش اندام جلوه می کرد.
یه حدود 6- 7 سالی می شد که من تینا رو ندیده بودم و فقط این اواخر از مامانم تعریف اون رو می شنیدم و به این ترتیب بیشتر کنجکاو می شدم که دوباره بعد از چند سال تینا رو ببینم، اما این فرصت پیش نمی اومد. یکی از دلایلشم این بود که ما شهرستان زندگی می کردیم و داییم اینا تهران زندگی می کردن...
تا اینکه این فرصت فراهم شد! یه روز مامان بزرگم زنگ زد و خبر عروسی دایی کوچیکم رو به ما داد و خوب ما رو هم برای عروسی دعوت کرد. ما هم یکی دو روز قبل از عروسی رفتیم تهران خونه مامان بزرگ.
روز جشن کم کم سرو کله ی دایی ها و خاله ها هم پیدا شد که تینا هم با خانواده ش اومدن. وقتی تینا رو دیدم اصلا باور نمی کردم که این همون تینا کوچولوی چند سال پیش باشه. خیلی خوشگل شده بود و عقلمو از سرم می برد. چاق نبود اما تپل بود و لپ های گوشتی و بچگانه ش مغز آدم رو خالی می کرد. با وجود اینکه 14 یا 15 سالش بود اما سینه هاش مثل سینه های رسیده ی یه زن جاافتاده و جوان به نظر می رسید.
اما نگفتم از بهشتی ترین نقطه بدنش؛ از کونش. ینی وقتی کونش رو دیدم داشتم دیوونه می شدم و ان قریب بود که آبم بیاد. کلا وقتی دیدمش یه حالی شدم.یه جورایی انگار احساس بی وزنی می کردم و انگار که تازه متولد شده باشم. مثل این بود که از خوردن شراب مست کرده باشم.....
عروسی سر گرفت و شب عروسی هم تینا کلی آرایش کرده بود وقتی می دیدمش باور کنید چشمام به صورتش قفل می شد، به حدی خوشگل شده بود که با همه وجود می خواستم توی بغلم بگیرمش.
تا اون لحظه فرصتی پیش نیومده بود که باهاش احوال پرسی کنم. وقتی دیدم سرش خلوت شده جلو رفتم و سلام دادم به حدی نازشده بود که کل وجودمو تسخیر می کرد؛ بعد از خوش و بش و احوال پرسی های اولیه، کلی باهم گفتیم و خندیدیم و یادی هم از گذشته ها کردیم.
واقعا منو تسخیر کرده بود بخصوص کونش که یک لحظه از جلو چشام کنار نمی رفت. آرزوی خوابیدن با تینا بی تابم می کرد. عروسی تمام شد و همه ی فامیلا رفتن و فقط تینا و مامانش موند با یه خاله م و ما که از شهرستان رفته بودیم. زنای خونه مشغول رفت و روب و شستن ظرفا و ... بودن و مردا هم رفته بودن سر کار. منم حوصله نداشتم و توی اتاق دراز کشیده بودم و از شیشه در اتاق که به حیاط باز می شد تینا رو می دیدم که با موهای باز و بدون روسری توی حیاط جولان می داد و هر از گاهی هم نگاهی به داخل اتاق می انداخت، وجودم تینا رو می خواست اما این زبون لامصب بند اومده بود. مونده بودم چجوری سر صحبت رو باز کنم. فرصت هم داشت از دست می رفت. یه لحظه تینا اومد داخل اتاق، موهاش باز بود و یه پیرهن آستین کوتاه و تنگ پوشیده بود که برآمدگی های سینه ش رو به خوبی نشون می داد و یه شلوار لی روشن و تنگ به پا داشت و پاچه های شلوارش رو تا زیر زانوهاش تا کرده بود(بخاطر شستن حیاط). اومد جلوی آینه ای که رو تاغچه بود وایستاد و مشغول بستن موهای سرش با کش شد. سرش رو به عقب داده بود و سینه ها به جلو و باسنش رو سفت کرده بود بطوریکه کونش از قسمت پایین تا شده بود و شلوارش لای این تاشدگی گیر کرده بود و کونش مثل یه خربزه ی شیرین خود نمایی می کرد. این صحنه منو بازم حشری کرد. دلمو زدم به دریا و سر صحبت رو با هاش باز کردم سعی کردم از خاطرات بچگی مون بیشتر واسش تعریف کنم و اونو یاد اون روزا و شیطونیامون بندازمش. اتفاقا اون هم خاطرات رو به یاد می آورد و با هیجان از اون روزا حرف می زد، گله می کرد که چرا یهو غیب شدم. کلی باهم خلوت کردیم و حرف زدیم. بهش گفتم یادته بچه بودم به من می گفتی نفس من بیدی؟!
خندید و گفت آره!
می گفت «آخه خیلی دوست داشتنی بودی»
گفتم الانم هستم؟
لبخند دیوانه کننده ای بهم زد و بلند شد رفت
وقتی داشت بلند می شد که بره عمدا کونش رو به سمت من گرفت بطوری که چاک کون و کسش رو یه لحظه دیدم (شایدم عمدی نبود). وای وای وای نمی دونید چه حالی شدم، برق از سرم پرید. گفتم کجا داری میری؟؟ بودی حالا!
گفت بعد از ظهر قراره بریم خونه پدر تازه عروس برای مراسم و این چیزا. منم شیطنت کردم و بهش گفتم خوب حالا تو نرو!
گفت ا نه بابا!؟ می خوام تو رو هم ببرم. گفتم منو که تو زنا راه نمی دن! خندید و از اتاق رفت بیرون.
بعد از ظهر که زنای خونه آماده رفتن به مراسم جشن می شدن تینا گفت من نمیام و سردرد شو بهونه کرد و گفت که خسته شده و می خواد استراحت کنه. من حس کردم که اصلا سردردی در کار نیست. توی کونم عروسی بر پا شده بود و هیجان غیر قابل وصفی داشتم. هر لحظه اندام گوشتی تینا جلوی چشمم جولان می داد و اصلا توی حال خودم نبودم و حس می کردم که به لحظه ی موعود دارم نزدیک می شم. بعد از اینکه خاله و زندایی و ... برای جشن از خونه خارج شدن منو تینا تنها موندیم و بهترین فرصت بود که خواسته قلبیمو ازش بخوام. اومد توی اتاق باز مشغول ور رفتن با موهاش بود. منم دراز کشیده بودم. ازش خواستم که بیاد و بشینه کنار من؛ دختر تندی بود مثل فلفل! اما دوست داشتنی و بانمک. بهش گفتم که پس هنوز اون روزا رو یادت هست گفت نوید جان برو سر اصل مطلب انقد اون روزا اون روزا نکن یه جوری میگی اون روزا که انگار الان ما پنجاه ساله مونه!! چی می خوای؟
خندیدمو و گفتم یه بار دیگه بگو «نفس من بیدی». جون من....
اینو که گفتم یه کم مننو من کرد و بالاخره این حرف رو تکرار کرد......
تا اینو گفت نمی دونید چه حالی بهم دست داد؛ یه لحظه تکرار ناپذیر بود. لذت خیلی زیادی داشت. دیگه طاقت نداشتم بدنم به شدت می لرزید پریدم و بغلش کردم و اونم خودشو به من چسبوند. لپای تپلشو بوسیدم سرشو انداخت پایین. صورتش بوی کرم خوشبویی می داد. لبای گوشتیش منو تحریک می کرد که اونها رو بین لبای خودم بگیرم. بدن بسیار نرمی داشت نفس گرمش که به صورتم می خورد شدید تر حشری می شدم. کم کم پررو تر شدم و اروم دستم رو روی سینه هاش گذاشتم. مقاومتی نکرد. کمی بعد روی زمین دراز کشیدیم. نگاش می کردم و دستم رو روی سینه و شکم و صورتش حرکت می دادم؛ مثل یه بره رام بود و هیچ چی نمی گفت.
دوباره رفتم سراغ لباش، بدنم به شدت می لرزید به سختی می تونستم روی زانوهام بایستم (روی زانوهام ایستاده بودم به طوری که تینا بین پاهای من بود). حالا من روی تینا بودم و اون زیر من بود؛ احساس قدرت می کردم.
دستم رو روی کسش گذاشتم. کس داغ و نرمی داشت (هنوز لخت نشده بودیم). کمی خجالت کشید و یه لحظه بدن خودش رو جمع کرد و زانو هاش رو برد سمت شکمش مثل یه بچه؛ اما من به مالوندن کسش ادامه دادم که کم کم خودش رو شل کرد و پاهاش رو دراز کرد. حالا تقریبا رام شده بود و اونم رفته بود تو حس بلندش کردم و ازش اجازه خواستم که لباسش رو در بیارم اول راضی نمی شد اما وقتی خواستن رو توی چشمای پر از التماس و خواهش من دید، دیگه مقاومت نکرد. پیرهنش رو در آووردم، وای چی میدیدم دو تا سینه ی درشت و سفید با نوک های کوچولو که هر آدمی رو مسهور خودش می کرد یه سوتین سفید به تن داشت که ممه های نازش از اون زده بود بیرون، سوتینش رو باز کردم و سینه هاش افتاد بیرون؛ سینه های سربالایی داشت!! بی اختیار به سینه هاش زبون زدم و اونارو بوسیدم. تینا به خاطر لذتی که می برد، چشاشو بسته بود. با دستام فشار می دادم و با زبونم سینه هاش رو می خوردم و اونا رو بین دو لبام می ذاشتم و می کشیدمشون. حالا تینا کاملا حشری شده بود و هیچ مقاومتی نمی کرد. رفتم سراغ شلوارش که تا چند ساعت قبل با دیدنش لرزه به بدنم افتاده بود و دکمه شلوارش رو باز کردم. دستش رو گذاشت روی دستم تا مانع باز کردنش بشه. دستش رو نوازش کردم و بوسیدم و خواستم که بذاره زیبش رو باز کنم. بعد زیپش رو باز کردم و شلوارش رو از تنش کندم رونای کلفت و نرم و سفیدی داشت و بی نهایت ظریف بود، یه شرت صورتی نازک کسش رو پوشونده بود اما می شد چاک کسش رو از روی شرتش تشخیص داد. بعد از اینکه کسش رو مالوندم آروم شرتش رو هم از تنش بیرون آووردم، دیگه هیچ مقاومتی نمی کرد؛ چشاش بسته بود و گاه گاهی هم صدای ناله ش رو می شنیدم البته خیلی آروم.
موهای کسش طلایی بود و ظریف، انگار تازه از کسش مو روییده بود و با نظم زیبایی کنار هم چیده شده بودن. بی اختیار لبم رو به سمتش بردم و بوسیدمش بوی خاصی می داد اما انقدر حشری شده بودم که حتی صورتم هم می لرزید. یه کم کسش رو لیسیدم و بعد لباسای خودم رو هم مثل برق در آوردم و افتادم روی تینای نازنینم. اولین بار بود که تنم به اندام یه زن برخورد می کرد.
تینا چپ چپ نیگام کرد و گفت می خوای چیکار کنی؟ گفتم فدات شم فقط دو سانت ........!!!!!! و بهت قول می دم که به کست و پرده قشنگت آسیبی نرسونم؛ کلی باهاش حرف زدم تا راضی شد. البته ته دلش راضی بود فقط ظاهر سازی می کرد.
ازش خواستم چارزانو بشینه و کونش رو بده بالا تا درد کمتری رو احساس کنه. اون روزا عادت کرده بودم که با کاندوم جلق می زدم ینی کاندومو می کشیدم سر کیرم و آبمو می ریختم توی اون و اتفاقا چند تا کاندوم هم با خودم داشتم که یکی رو زدم روی کیرم و نشستم پشت تینا انگار که سوار یه اسب پرنده بزرگ شدم و تو آسمونا دارم پرواز می کنم....
بهحدی هیجان زده شده بودم که نمی تونستم کیرم رو روی سوراخ کون تینا ثابت نگه دارم خلاصه کیر رو گذاشتم روی سوراخ و فشار دادم روی کونش که یهو تینا جیغ کشید و خودشو کنار زد داشت از درد به خودش می پیچید. کلی قربون صدقش رفتم تا دوباره راضی شد، این بار یه کرم اوردم و به کونش مالیدم و انگشتم رو توی کونش کردم و چند دقیقه سوراخ کونش رو ماساژ می دادم. یه مقدارم روی کاندوم مالیدم و از تینا خواستم که خودشو شل کنه تا کونش کیرم رو قورت بده! بالاخره باکلی جون کندن سر کیرم رو کردم توی کونش. می دیدم که خیلی دردمی کشید اما انگار خودشو بخشیده بود به من. منم هی بوسش می کردم و بدنشو بخصوص کسش رو می مالیدم. تینا عرق کرده بود و انگار یه بار صد کیلویی رو داشت حمل می کرد و خسته به نظر می رسید همین منو حشری تر می کرد و کیرم رو بیشتر توی کونش فرو می کردم. بعد از جون کندن های زیاد، کیرم توی کونش جا گرفت یه حس عجیبی داشتم انگار کیرم رو یه تشت آب داغ احاطه کرده بود و به شدت اونو فشارش میداد اما دیگه نمی تونستم خودمو نگه دارم و داشت آبم می اومد؛ تا خواستم کیرمو بکشم از تو کونش که یهو آبم اومد و ریخت توی کاندوم توی کونش. دوس نداشتم کیرمو از تو کونش بکشم بیرون. هردومون نفس نفس می زدیم. کیرمو کشیدم بیرون، تینا افتاده بود روی پتویی که زیرش انداخته بودم انگار خیلی بهش خوش گذشته بود. بغلش کردم و چند تا بوس داغ ازش گرفتم و کلی نوازشش کردم.
این بود داستان من
دوس داشتم با هاش ازدواج کنم اما فیل تینا جونم یاد هندستان کرد و با پسر همسایه شون ازدواج کرد و طعم کس خوشمزه ش تا ابد زیر دندونای من موند و موند و موند.
امید وارم از داستان خوشتون اومده باشه
     
#333 | Posted: 21 Feb 2012 22:27
azitabia
واقعا کارت عالیه!

hot boy
I LOVE SEX WITH HOT GIRL
     
#334 | Posted: 22 Feb 2012 09:23
من یه پسری هستم خوش هیکل با پوست سبزه و بدنی بدون مو و تراشیده.از بچیگی همه بهم میگفتن که تو باید دختر میشدی آخه هر لباسی هم میپوشیدم بدنم توجه همه رو جلب میکرد با اون باسن قلمبه و گردم که جنیفر لوپز باید بره کنار.حرفهای دیگران همیشه تو ذهم بود خیلی ها تا اون روزی که می خوام خاطرشو براتون بگم بهم پیشنهاد سکس دادن.بعضی ها دوستانه و بعضی ها هم پولی اما من قبول نکردم تا این که تو سن 19 سالگی وقتی تو راه دانشگاه بودم (اینم بگم من اکثرا با اتوبوس می رفتم دانشگاه)وسطای راه بود که خیلی خسته شدم اتوبوس خیلی خلوت بود و مسافر زیادی نداشت.یهو به فکرم رسید که برم انتهای اتوبوس روی بوفه بگیرم راحت بخوابم.رفتم از شاگرد شوفر اجازه بگیرم اون یه مرد شلخته و بی ریخت بود که معلوم بود سال به سال هم حموم نمی ره اون وقتی منو دید درخواستمو شنید خندیدو بهم گفت برو راحت باش منتها شاید منم خسته شدم بیام بخوابم.منم گفتم باشه آقا شما صاحب اختیارید و رفتم عقب اتوبوس بگیرم بخوابم.من همیشه عادت داشتم موقع خواب شلوارمو درمی آوردم و میخوابیدم اما خوب اونجا نمیشد این کارو کرد منم فقط زیپ شلوار جینمو باز کردمو دراز کشیدم.بعد نیم ساعت که هنوز به خاطر سرو صدای عقب اتوبوس خوابم نبرده بود احساسکردم پرده رو یکی زد کنار فهمیدم که شاگرد شوفرست اما عکس العملی انجام ندادم تا همون پشت سرم بگیره بخوابه.جا زیاد نبود مجبور بود اونم مثل من یه ور بخوابه وقتی دراز کشید یهو متوجه شدم سرشو اورده بالا و داره پایین بدن منو نگاه میکنه تو قلطایی که زده بودم شلوارم تا روی باسنم اومده بود پایین اما بیخیال بودم یهو یهفکری زد به سرم و بدنم داغ داغ شد .تمام حرفای دوستام و دوروبریام اومد تو ذهنم هشری شدم برای اولین بار دیگه دیوونه شده بودم و میخواستم کون نازمو یکو بکنه.خوبیه این مورد این بود که اون اصلا منو نمیشناخت و منو میکرد و تموم می شد.این شد که تصمیم گرفتم خودمو به خواب بزنمو دیوونش کنم.بعد از چند دقیقه تو یه تکون خوردن باسنمو چسبوندم به کیرش.یهو انگار که غافلگیر شده باشه خودشو یکم عقب کشید چون دیگه جایی واسه عقب رفتن نداشت اما من دست بردار نبودمو بازم اون کارو انجام دادم اما دفعه بعد مجبور بود که اون وضعیت رو تحمل کنه.تو هر تکون اتوبوس کیرمو میمالیدم به کیرش احساس کردم یواش یواش کیرش داره بلند میشه اما هرچی میگذشت بزرگتر میشد تا جایی که به خودم گفتم این کیره یا دسته بیل؟بعد از گذشت چند دقیقه دیگه بو حالت عادی هم داشتم باسن گنده و نرممو میمالیدم به کیرش یهو دستشو روی باسنم احساس کردم داشت شلوارمو کامل در میآورد اما معلوم بود که گاگول فکر میکرد که خوابم هنوز یا شایدم میخواست کاری نکنه که حاله من تغییر کنه و داشت روانی کار میکرد روم.شلوارمو آروم کشید پایین بعد شورتمو دراورد و دستشو که تفی هم کرده بود گذاشت لای کونم یهو اینقدر بهش حال داد که از ته دلش گفت جوووووووووووووووووووون عجب کونی داری مادرجنده از مال دختر هم بهتره.لبشو آورده بود سمت گوشمو با شهوت زیاد داشت آروم حرف میزد:مادرتو کونی.آبجیت دیگه چه کسیه دیگه.مامانتو جر بدم.واییییییی چه نرمه جوووووون.بعدش زیپشو بازکرد و کیر گنده و درازشو گذاشت لای کونم و شروع کرد عقب جلو کردن دیگه میدونستم که میدونه من بیدارمو خودم از خجالت به خواب زدم.باسنمو با دستش بازکرد و یه تف غلیظ زد به کیرش بعد سرکیرشو که شق شق بود رو گذاشت رو سوراخم.خیلی هشری بود داعم فحش سکسی میداد و حرفای دییونه وار میزد.یواش یواش کیرشو داشت میکرد تو سوراخم واییییی چه دردی تمام بدنمو گرفت نمیخواستم صدام در بیاد اما دیگه نمیشد تکون نخورد ملحفه زیرمو چنگ زدمو سرمو چسبوندم به پایین اونم گفت چیه دردت اومده کونی من ننتم اینجوری بگام خوبه؟ میخوام بیام تو تا آخر .وایییی چه دردی داشت صدام دراومد گفتم اییییییی یواشتر جون هر کی رو دوست داری یواشتر دارم از حال میرم از درد که گفت نترس الان آروم میشه دردش کارشو ادامه داد دیگه کیرش تا آخر رفته بود تو کونم که یهو درش آورد و منم یه داد کوچیک زدم اونم دیگه حالیش نبود شروع کرد بهتند تند کردن و تلمبه زدن تو کون تنگ من.منم با این که درد داشتم اما خیلی هم هشری بودم که این باعث شد دیگه به درد فکر نکنم و داشتمک لذت میبردم.دمرم کرد و خوابید روم ضربه میزد به کونم خیلی حال میداد اونم خیلی حال میکرد.کیرشو درآورد رفت پایین سرشو کرد لای باسنمو شروع کرد به خوردن کونم دیوونه شده بود فکر کنم این کارو واسه اینکه آبش زود نیاد کرد.بعد بازم اومد خوابید روم کیرشو تا دسته فرو کرد و ایبار خیلی خشن شده بود دستشو انداخت زیر گردنمو سفت فشار میداد داشتم خفه میشدم اما خیلی حال میداد.بعد بازم کیرشو درآورد نشست رو رون پام و دو تاضربه محکم با مشت زد به باسنم اما زیاد درد نداشت.انگشتاشو بهم چسبونده بود و داشت میکرد تو سوراخم معلوم بود از هشر زیادم کونم خیلی باز شده باشه یکم این کارو کرد و بعد پرید رو باسنمو بعد چندبار تلمبه زدن کیرشو دراورد و آبشو ریخت رو کمرم. سریع خودشو مرتب کرد و با یه دستمال کمرمو تمیز کرد و یواش دم گوشم گفت جون خیلی حال داد جیگرم و رفت.
اما من هنوز هشر بودم اصلا نمی تونستم تکون بخورم بعد 5 دقیقه یکی دیگه اومد و دست انداخت لای کونم و دم گوشم گفت حیف نیست همچین کونی رو شاگرد شوفر بکنه اما شوفر نکنه که فهمیدم رانندست.اونم کارشو شروع کرد و کیرشو بدون مقدمه کرد تو کونم خیلی زود داشت ارضا میشد که کیرشودرآورد و خودشو آورد بالا سرم و کیرشو گذاشت لب دهنم گفت بخور منم که تو توهمم همیشه عاشق کیر خوردن بودم کیرشو راه دادم به دهنم اما سریع آبشو خالی کرد تو دهنم منم همشو تا آخرین قطره خوردم که واقعا طعم خوب و به یاد ماندنی بود و از نظر من خیلی خوشمزه بود.این بود داستان گاییده شدن من تو اتوبوس که البته بعد از اون هنوز به کسی اعتماد نکردم که بهش بدم.اگه کسی هم نظری داره به ایمیال من پیغام بده تا باهاش بیشتر آشنا بشم.امیدوارم از بیان داستان خوشتون اومده باشه.کیرتون همیشه شق کستون همیشه خیس بای.
     
#335 | Posted: 22 Feb 2012 09:23
داستاني رو كه ميخوام براتون تعريف كنم حدوداً چند ماه پيش برام اتفاق افتاد. من قبلاً هم يكي از خاطرات خودم رو كه سال گذشته اتفاق افتاده بود در اين سايت قرار داده بودم. بعد از ريليز شدن اون داستان با دو نفر دوست شدم يعني خودشون با من تماس گرفتند. من هم درخواست داده بودم كه به دنبال يك شريك سكسي جنسي هستم يكي از اين دو خانم با من ارتباط بيشتري برقرار كرد. بعد از چند جلسه تماس هاي تلفني و اس ام اس با هم قرار گذاشتيم و همديگرو تو مترو ديديم. اولش احساس كردم از من خوشش نيومده ولي بعدش كه با هم بيشتر آشنا شديم احساس كردم دوست داره به من نزديكتر بشه ...
اين خانم كه اسمش مريم بود (البته مشخصه كه خانما اسم مستعار براي خودشون انتخاب مي كنند) بسيار زن حشري و تشنه اي بود. من هم كه كلاً هميشه هات هستم ديدم مريم مناسب من هست تا شريك جنسي من باشه براي همين براي جلسه بعدي قرار گذاشتيم تا با هم سكس داشته باشيم. از اندام اين خانم براتون بگم. مريم يك زن كاملاً باريك اندام بود. سينه هاي كوچيك و ليمويي، باسن معمولي و چهرش هم معمولي بود. البته مشخص بود كه زماني دختر زيبايي بوده ولي به مرور زمان كمي افتاده شده بود. ولي در عوض به وقت سكس كردن مثل ستاره هاي پورنو بود. هرچيزي كه من دوست داشتم و انجام نداده بودم رو با مريم انجام داديم. ميتونم ادعا كنم الان كه در خدمت شما هستم فقط سكس گروهي رو امتحان نكردم.
از خودم بگم من يك پسر معمولي هستم با اندامي معمولي و كيرم هم مثل آقايون شهواني 20 سانت نيست و 14-15 هست. ولي كلفت هست.
خلاصه من خونه يكي از بستگان رو كه خالي شده بود جور كردم و با مريم قرار گذاشتيم. روز موعود فرا رسيد و مريم رو دوباره تو مترو ملاقات كردم قبلش با مريم هماهنگ كرده بودم لباس زيرهايي كه من دوست دارم بپوشه و انصافاً هم سنگ تموم گذاشته بود.
وقتي وارد مكان شديم مثل دو گرگ تشنه به جون لباي هم افتاديم و بي تعارف رفتيم سر اصل مطلب. لباسهاي همديگرو در آورديم شروع به لب خوري و ليسيدن اندام همديگه شديم. مريم خيلي خوب برام ساك ميزد. به جرات بگم هيچ زن و دختري به خوبي مريم برام ساك نزده بود و جالب اينكه از اينكار خسته هم نميشد. من قبلاً تلفني با هم تو كم نياوردن در سكس كلي با مريم كل كل كرده بودم. براي همين مريم ميخواست با ساك زدن آبمو بياره چون من گفته بودم كه تو اين مورد تسليم ناپذيرم. و واقعاً هم همينطور هستم تا وقتي تو ناز طرفم نكنم خالي نميشم. مريم همچنان مشغول بود و من هم مشغول خوردن سينه ها و نازش شدم. ديگه ديدم اينطوري فايده نداره مريم رو خوابوندم و كيرم رو تو ناز مريم فرو كردم. واي ... اين لحظه عالي بود. بزاريد براتون اين لحظه رو تشريح كنم. مريم چون زن بود من فكر ميكردم الان با كس يك زن طرف هستم ولي باور كنيد وقتي كيرم رو داخل نازش بردم احساس كردم شب اول عروسيه ... خيلي تنگ بود مثل اينكه مدتها بود كيري اون طرفها آفتابي نشده بود. خيلي بهم لذت داد هنوز هم تنگي نازش رو روي كيرم احساس ميكنم. برعكس ساك زدن كم مونده بود تو حركتهاي اول آبم تو نازش بياد ولي خودم رو كنترل كردم كيرم رو كشيدم بيرون و چندبار روي كس نازش كشيدم تا از داغي اون لذت خالي بشه، بعدش دوباره فرو كردم ولي اينبار تا دسته و شروع به بالا و پايين كردن كردم. خيلي لذت داشت. پوزيشن هاي مختلفي رو امتحان كرديم و بالاخره آبم رو خالي كردم ولي احساس كردم مريم ارضاء نشد. بعد از اون روز چند بار ديگه با هم سكس داشتيم و يكبار از پشت كردمش و آبم رو توش خالي كردم و يكبار كه خيلي حشري بودم با ساك زدن مكرر تو دهانش آبم رو تو دهانش خالي كردم كه كم مونده بود خفه بشه ولي اون لحظه من فقط فكر خالي كردن خودم تو اون حالت بودم. چند قطره هم روي پلك چشمهاش ريخت. هربار كه من خودم رو خالي ميكردم اين زن ارضاء نميشد. نيت كردم كه با بي حس كننده بكنمش با زمان بيشتر شايد ارضاء بشه ولي بعد از اون تصميم ديگه فرصت نشد سكس كنيم. مدتي پيداش نبود ولي هفته پيش دوباره بهم زنگ زد و همديگرو ديديم ولي من حس نداشتم سكس كنيم و فكر ميكردم اون هم كار داره بخاطر همين فقط به ديدار اكتفا كردم. بعد از اون روز ديگه پيداش نيست نميدونم دليلش چيه؟ شايد اون روز سكس ميخواسته و من نگفتم و ناراحت شده باشه ... بهرحال هدفم از نوشتن اين داستان اين بود كه اگر اين متن رو خوند بدونه ازش خيلي متشكرم كه لذتهاي زيادي رو به من هديه كرد
     
#336 | Posted: 22 Feb 2012 09:24
سلام،داستانی که میخواهید بخونید برمیگرده به 2 سال پیش که من و عشقم حوری رفته بودیم جنگل،حدودا دو سال پیش منو عشقم حوری که خیلی دوستش داشتم با هم قرار گذاشتیم بریم جنگل خونه ما اردبیله و اینجا یه جنگل داریم اسمش فندق لو هستش،من یه پژو دارم جی ال ایکس بعد از اینکه قرار شد بریم جنگل من سر کوچه با ماشینم منتظرش بودم که در خونشون بغز شد واومد بیرون و یواش یواش اومد سمت ماشین و بدون هیچ مشکلی نشست کنارم و حرکت کردیم، من و حوری تا حالا سکس نداشتیم و لی من خیلی به سینه هاش دست میزدم و میبوسیدمش و اونم چیزی نمیگفت و خوشش میومد ،حرکت کردیم به طرف جنگل که ۳۰ کیلومتر با ما فاصله داشت تو ماشین بعد از بغل کردن و بوسیدنش که خیلی دوست داشتیم دستم میزاشتم روی پاهاش خیلی نزدیک کسش اونم اعتراضی نمیکرد و خلاصه منم حال میکردم تو ماشین اهنگ گوش میدادیم و میرفتیم بعد از حدودا سی دقیقه به جنگل رسیدیم من از قبل چندا رانی و چیپس و دلستر خریده بودم که با هم بخوریم وقتی رسیدیم تازه بارون تموم شده بود و چمن خیس بود من از پشت ماشین یه زیلو اوردم و پهن کردم و وسایلارو اوردم و با کلی عشق حال خوردیم بعد حوری گفت سرده منم از پشت ماشین کاپشنم که در اورده بودم دادم بهش ولی نپوشید و گفت بغلم کن منم کنارش دراز کشیدم کیرم داشت میترکید چون بدجوری شق کرده بودم اونو قشنگ بغلم گرفتم و کل بدنمو بهش چسبوندم حتی کیرشق کردمو اونم هیچی نمیگفت و خودشو زده بود به اون راه بعد اروم دستمو بردم زیر تابش که تازه برای تولدش خریده بودم بعد دستم میمالیدم به سینه هاش وقتی به نوک سینه هاش دست میزدم عصبی میشد و میگفت دست نزن حساسه منم نازشو میخریدم و میبوسیدمش بعد بهش نگاه کردم گفتم حوری اونم با ناز بهم گفت بله نفسم بهش گفتم میشه به کست دست قزنم اونم عصبی شد و گفت نه ولی من زود بوسیدمش و گفتم ببخشید ولی بعد خودمو به ماراحتی زدم و گفتم من حق ندارم دست به کس عشقم بزنم و این حرفا اونم دستمو گرفت و گفت اخه میترسم بد بشه منم گفتم منظورت از بد شدن چیه یه لبخند با ناز زد و گفت ببخشید و دستم ول کرد منم بدون معطلی دستم گذاشتم رو کسش البته از روی شلوار لی که پوشیده بود اونم چشماشو بست چند لحظه با دستم کسشو مالیدم دیدم داره نفسش گرمتر میشه بعد بدون اجازه دکمه شلوارشو باز کردم و دستم بردم روی کسش ، دستم بدون هیچ حرکتی گذاشتم روی کسش کل کس کوچیکش اندازه کف دستم نبود حوری قدش ۱۵۰ بود و وزنش ۶۰ کیلو بخاطر همینم کسش کوچیک بود ولی کون خوش فرمی داشت با کف دستم به کسش فشار دادم اون چشاشو بسته بود و همینم باعث دلگرمی من شده بود با یه فشار کف دستم روی کسش اون نکونی خورد و باز اروم م.ند سر جاش بعد گشتم میون لبه های کسش تا چوچولشو پیدا کنم خیلی به زور و گشتن زیاد پیداش کردم . اروم مالیدمشون اونم دستشو گذاشته بود رو کیرم که داشت از شق درد میترکید و کل دستش پر بود از کیر من ،کیر من 15سانت هستش ولی زیاد کلفت نیست تقریبا کلفتیش به کلفتی یه لوله ۳.۵ سانتی میشد دیگه نفس زدن های حوری من تند تند شده بود اب کسش راه افتاده بود خوب لذت میبرد و کار منم بخاطر ترشحات کسش اسون شده بود و دستم تند تند حرکت میکرد بعد یه لحظه چشماشو بست و یه اه کشید و دست منم پر از اب حوری شد اونم منو بوسید و دستشو از کیرم برداشت و گفت از همین میترسیدم که بد بشه خندیدم و گفتم واسه تو که بد نشد و سر من بی کلاه موند اونم خندید و گفت تو هم حال کردی که منم گفتم که ولی ابم نیومد که بعد گفت پس ابتو باید بریزی چون منم میخوام ارضا شدنتو ببینم منم از خدا خواسته گفتم باشه ولی چجوری گفت منم مثل تو با کیرت ور میرم منم یه شیطنتی کردمو گفتم من نا بدنتو نبینم ارضا نمیشم اونم گفت دیونه هوا سرده دلت میاد لخت بشم منم یه ذره التماسش کردم و اونک راضی شد تا شلوارشو تا زانو هاش بکشه پایین منم رو به روش رو زانو هاش نشستم و با دستم شروع کردم به جق زدن گفت اینطوری نه کیرتو بزار روس کسم فقط تو نکنش که دلم میخواد شب عروسیم پردم پاره بشه منم کیرمو گذاشتم روی کسش و عقب و جلو کردم و بازم کسش ترشحات داد بیروم و خیس شد منم با خودم گفتم دوباره ارضاش میکنم و کیرمو روی چوچولش که زیر لبه کسش قایم شده بود عقب جلو کردم و این کار حدودا ۳ دقیقه طول کشید که دیدم بازم داره نفس نفس میزنه من زرنگی کردم و تندتر به کارم ادامه دادم و کم کم داشتم ارضا میشدم دیدم اون دوباره ارضا شد و منم کیرمو یواشتر عقب و جلو کردم و گفتم حوری داره ابو میاد چیکارش کنم اونم زود گفت بریز روی کسم ولی مواظب باش نمیخوام حامله بشم و خندید منم ابم ریختم رو کسش اونم زود شرتشو که خیس اب کسش بود بالا کشید و منم شلوارمو کشیوم بالا و پاشدم و یه نگاه به ساعت مچیم کردم دیدم دیرمون شده حوری ساعت دید و ترسید و گفت زود باش منم زود وسایلارو جمه کردم و سوار ماشین شدیم حرکت کردیم حوری گفت منو ببر خونه خواهرم تا مادرم به دیر رسیدنم گیر نده منم با سرعت میرفتم اخرراه که سر کوچه خواهر حوری اینا بود یه لب اساسی ازش گرفتم اونم گفت خوش گذشت و جواب لبم داد و منم رفتم خونه بعد یه ساعت اس داد بهم که وضعیت سفیده و گفت دل درد گرفته بخاطر دو بار ارضا شدن.اینم خاطره سکسی من با حوری که حالا دیگه نامزد کرده و شایدم خرداد ماه ۹۱ ازدواج کنه
     
#337 | Posted: 22 Feb 2012 09:25
اسم من شهرام و صاحب یک مغازه با چند کارگر هستم ، یکی از کارگرام با نام مستعار علی زن خیلی زیبا و خوش اندامی داره که یک پسر 12 ساله هم دارند من از مدتها قبل تو نخ این خانم که اسمشو مریم میذارم بودم ولی موقعیتی پیش نمیومد.
.........یک روز که علی بیرون مغازه برای کاری رفته بود مریم اومد مغازه که از شوهرش پول بگیره برای خرید لباس خلاصه بعد از اینکه دید علی نیست نشست تو مغازه تا شوهرش بیاد و بعد ار مدتی صحبت شروع به درددل با من و گلایه کردن بابت کم بودن حقوق شوهرش کرد که زندگیشون داره سخت میگذره و ازم خواست اگر میشه حقوق رو زیاد کنم در این مدت من هم فرصت رو مغتنم دیدم تا دریچه ای به سمت نزدیکی به مریم باز کنم باهاش ابراز همدردی کردم و بهش کلی احترام گذاشتم و گفتم به هر حال من دارم حقوق علی رو مطابق عرف و قانون پرداخت میکنم ولی برای شما ارزش ویژه ای قایلم و نمیخام سختی بکشی و هر وقت پول خاستی کافیه به خودم بگی تا به خودت پول بدم اینجوری زیاد به شوهرتم وابسته نمیشی (باید بگم علی از اون خر مذهبیهای دیکتاتوره که خون زن و بچشو تو شیشه کرده و یه قطره آب از دستش نمیچکه) ........خلاصه اون روز بهش صد هزار تومن پول دادم و گفتم بدون اینکه به علی بگی این پولو واسه خودت خرج کن اونم بعد از کلی تعارف پولو قبول کرد و این واسه من مثل یک چراغ سبز بود بعد از مدتی علی هم اومد و بیست تومن پول بهش داد تا بره خرید.
فردای اون روز مریم بهم زنگ زد تا ازم تشکر کنه منم فرصتو مناسب دیدم بهش گفتم میخام تو بانک براش یه عابر بانک باز کنم که هر وقت پول خاست براش بریزم واسه همین باید بیاد با هم بریم بانک و اونم قبول کرد،
فردای اون روز رفتم دنبالش و سوار ماشین کردمش بریم بانک که گفت آخ این پولا بابت چیه بهش گفتم ببین من علی رو میشناسم و میدونم پول بهل نمیده واسه همین من به جای اینکه حقوق اونو اضافه کنم به خودت هر ماه یه مبلغی میدم تو هم هرجور میدونی هزینه کن.خلاصه سرتون رو درد نیارم اونم ازم تشکر کرد و رفتیم بانک کارا رو انجام دادیم
و رسوندمش خونه و همین شد مقدمهای برای تماسهای تلفنی هرروزمون و یواش یواش حس کردم موقع حرکت نهایی داره میرسه.
بعد از چند روز به بانک رفتم و کارت عابر بانک رو گرفتم و به مریم زنگ زدم و گفتم میام کارتو بدم وقتی رفتم خونش درو باز کرد گفت بیا بالا منم با یه دسته گل که خریده بودم بالا رفتم وقتی در رو باز کرد فهمیدم تا لحظاتی دیگه کیرم به آرزوش میرسه چرا که اثری از اون زن نیمه مذهبی نبود و مریم خانم حسابی به خودش رسیده بود.
خیلی ناز شده بود میخاستم بی مقدمه بپرم روش ، آقا کیره هم بد جور بیقرار شده بود رفتم نشستم رو مبل و اونم رفت میوه و چایی بیاره وقتی بهم میوه تعارف کرد موقع دولا شدن سفیدی گردنش همراه با بوی عطر زنانش داشت دیوونم میکرد وقتی نشست بهم گفت شهرام تو چرا ازدواج نمیکنی تو که میتونی بهترین زندگی رو داشته باشی، بهش گفتم ای بابا کی به ما زن میده اونم گفت از خداشونم باشه ماشاالله همه چیزت کامله منم به شوخی بهش گفتم مثلا اگه من میومدم خاستگاری تو قبول میکردی؟ گفت حالا که نمیشه ولی اگر قبل از علی اومده بودی بدون شک قبول میکردم آقا ما هم زدیم تو خطوط رمانتیک و بهش گفتم راستش من اگه ناراحت نمیشی باید بگم خیلی بهت علاقه دارم و ای کاش شوهر نداشتی و این حرفا اونم معلوم بود از این تعریفا خیلی حال کرده گفت بابا دختر خوب زیاده منم با یه حالت سرشار از افسوس گفتم ولی مثل تو کسی نیست جفتمون سکوت کردیم از جام بلند شدم و رفتم کنارش نشستم دستشو گرفتم تو دستم و تو چشاش نگاه کردم و گفتم قول بده دوستیمون همیشه برقرار باشه اونم با یه حالتی از شرم تو چشام نگاه کرد و لبخند کوچیکی زد راستش هنوز باید رمانتیک رفتار میکردم اما از خود بی خود شدم و لبامو چسبوندم به لباش و دستامو حلقه کردم دورش و فشارش میدادم و میبوسیدم ولی اون ممانعت میکرد و لباشو از هم باز نمیکرد صورتشو کنار کشید و گفت تو رو خدا ول کن من شوهر دارم بهش گفتم فقط چند ثانیه تو بغلم بمون بعد کشیدمش رو پام و روسریشو از سرش کشیدم و شروع کردم به بوسیدن صورت و گردنش اونم الکی میگفت ول کن تو رو به خدا ولی تابلو بود که داره تحریک میشه بهش گفتم من ازت هیچی نمیخام فقط لباتو بده و لبامو گذاشتم رو لباش و زبونمو بردم تو و یکی دو دقیقه داشتم از اون لبا لذت میبردم دستمو از زیر پیرهنش بردم رو شکمش که هیچی نگفت شروع کردم به مالش سینه هاش و همزمان لبو زبونشو میخوردم اونم دیگه کامل همکاری میکرد تو بغلم بلندش کردم و بردم تو اتاق گفت میخای چیکار کنی بهش گفتم میخام حسابی نازت کنم و افتادم روش اونم میخندید و شهوت تو چشاش موج میزد دستمو بردم زیر دامنش و خیلی ملایم با سر انگشتام رونای صیقلیشو تحریک میکردم اخه تو این کار متخصص هستم ، چشاشو بسته بود و داشت منفمجر میشد بعد از چند ثانیه دست کردم تو شرتش و کسشو تو دست گرفتم و شروع به مالیدنش کردم اونم که دیگه چشاشو بسته بود و تو حال خودش نبود شرت و دامنو از پاش درآوردم و شروع به خوردن کس نازش که از نظر من دروازه بهشت همین کس خانمهاست،
انگار تا حالا شوهر نفهمش کسشو نخورده بود چون با این مساله خیلی کنجکاوانه برخورد میکرد و شدیدا آه و اوه میکرد و شاید در جا دوبار ارضا شد منم از واکنشهای هیجانی مریم به وجد اومده بودم کاملا از کیر خودم یادم رفته بود و شاید حدود 10 یا 15 دقیقه یه بند کسشو میخوردم تا جایی که خودش گفت بسه دیگه ترکیدم پا شدم لباسامو درآوردم و بی مقدمه کیرمو چپوندم تو دهن مریم با اکراه زبونشو به کیرم میزد و اصلا ساک زدن بلد نبود تو دهنش شروع کردم تلمبه زدن ولی چون وارد نبود حال نمیداد کیرم در آوردم و بهش گفتم الان کستو طوری جر میدم که تو تاریخ بنویسن اونم خندید و گفت همش مال خودته به حالت طاق واز خوابوندمو رفتم لای پاهاش دولا شدم و بوسیدم و ازش اجازه گرفتم و خیلی آروم کیرمو فرستادم تو بهشت و نرم شروع به تلمبه زدن کردم اونم خیلی ناز آخ میگفت سرعتمو بیشتر کردم که دیدم دردش شروع شده و با دستش به شکمم فشار میاورد و میگفت تو رو خدا یواشتر ولی من بهش امون نمیدادم کیرمو کشیدم بیرون و بهش گفتم برگرد از پشت نشستم و با انگشت تو کسش کردم و شروع به مالیدن کسش کردم میخواستم بکنم تو کسش که یکدفعه چشمم به سوراخ کونش افتاد و مسیر کیرمو به سمت کونش تغییر دادم و باتمام قدرت کیرمو چپوندم تو کونش بیچاره اصلا انتظارشو نداشت و نفسش بند اومده بود و زد زیر گریه منم بی خیال اون تا جایی که میتونستم فشار میدادم ولی کونش خیلی تنگ بود و نمیشد توش تلمبه زد کیرمو در آوردمو از عقب کردم تو کسش و وحشیانه عقب جلو میرفتم زیر دست و پام داشت له میشد و بد جوری ناله میکرد از پشت خوابیدم روش و در حالیکه کیرمو بی حرکت تو کسش نگه داشته بودم سینه هاشو میچلوندم و گردنشو میخوردم آروم شده بود و گفت کیرتو تکون بده چند تا تلمبه آروم زدم و کشیدم بیرون اومدم از جلو بغلش کردم و بوسیدمش و ازش بابت فشار زیادی که آورده بودم معذرت خاستم و کلی نازش کردم اونم گفت عیبی نداره ولی خیلی دردم اومد آروم دوباره خوابیدم روش و شروع کردم به کردن جاتون خالی خیلی ناز کس میداد و کس نسبتا روفرمی هم داشت کیرمو درآوردم و بردم جلوی دهنش و گفتم مزه کستو بچش نمیخورد ولی به زور کیرمو کردم تو دهنش و چند تا تلمبه تو دهنش زدم دیدم آبم داره میاد بهش چیزی نگفتم و محکم رو صورتش نشستم و همه آبمو تو دهنش خالی کردم بدبخت داشت خفه میشد کیرمو کشیدم بیرون اونم که انگار تا حالا آب کیر تو دهنش خالی نشده بود دویید دستشویی تا دهنشو بشوره وقتی برگشت گفت خیلی کثیفی که اینکارو کردی بهش گفتم ببخشید و دوباره با بوسیدن ولیسیدن رامش کردم و راضیش کردم با هم بریم حموم جاتون خالی تو حموم مجبورش کردم برام یه بار دیگه ساک بزنه و اینبار آبمو تو صورتش پاشیدم ولی اینبار ناراحت نشد منم یه خرده کسشو خوردم و همه بدنشو شستم و اومدیم بیرون و ازش تشکر کردم و اومدم مغازه.
من و مریم از اون موقع دوستی و سکسمون رو حفظ کردیم و ماجراهای جالبی رو با هم تجربه کردیم که اگر علاقه داشته باشید میتونم بازم براتون بنویسم.
این ماجرا کاملا واقعی بود و سعی کردم تا جایی که تونستم جزییات رو براتون بنویسم تا شما رو هم تو لذت این سکس شریک کرده باشم.
از اون جایی که این اولین داستانی هست که مینویسم خوشحال میشم نظرتونو بذارید
     
#338 | Posted: 24 Feb 2012 10:48
سلام داستان من کاملا واقعیه ولی چون برای اولین بار می نویسم ممکنه ایراداتی بهش وارد باشه پس با نظر دادن هم کمکم میکنید و هم تشویق که باز هم براتون بنویسم داستان من از اونجایی شروع میشه که من مجرد بودم و حدودا 18 سالم بود در مغازه خواروبار فروشی پدرم به اون کمک میکردم و اون برای استراحت,خریدن اجناس برای مغازه,مهمانی رفتن.مسافرت یا...از مغازه خارج میشد و من کارارو انجام میدادم یه روز توی مغازه بودم که یه خانومی که مستاجر همسایمون بود و تازه امده بودن برای خرید اومد تو همینطور که مشغول خرید بود گفت چه اهنگ قشنگی اینو کی خونده من که کمی خجالت کشده بودم اخه پدرم گفته بود که توی مغازه اهنگ نذار یا صداشو خیلی کم کن گفتم اینو شاهرخ خونده اهنگ پاییزشه گفت میشه این کاستو بدی من از روش بزنم بعد برات بیارم منم که یخورده اروم شده بودم گفتم باشه خلاصه من نوارو اوردمو اونم خریدشو کردو ازم تشکر کردو رفت این جریان ادامه پیدا کرد و ما با هم خیلی صمیمی شدیم و همینطور با هم نوار و بعد فیلم ویدیویی رد و بدل میکردیم تا اینکه یه روز یکی از فیلمامو اورد و گفت این فیلمت خیلی صحنه داشت تو خیلی از این فیلما میبینی من که جا خورده بودم گفتم فیلمه دیگه بعضیاش بیشترم داره ولی من میزنم میره جلو گفت ای شیطون, اره جون خودت راست میگی,فیلمو ازش گرفتمو اونم یه فیلم برام اوده بود,من که دیگه متوجه رفتارو منظور اون شده بودم و خیلی با هم صمیمی شده بودیم یه فیلم سوپر بهش دادم و گفتم این خیلی صحنه داره حواست باشه اونم گفت خیالت راحت فیلمو گرفتو رفت چند روزی ازش خبری نبود خیلی نگران بودم پیش خودم میگفتم عجب کاری کردم نکنه ناراحت بشه یا اصلا شر بشه.

خلاصه بعد چند روز سر ظهر که مغازه بودم یهو اومد تو سلام علیک کرد من که تو دلم هول کرده بودم گفتم کجایی خبری ازت نیست گفت فیلمت خیلی باحال بود نمیتونستم همشو یه دفعه ببینم من که خیالم راحت شده بود گفتم تو هم از این فیلما داری گفت اره یدونه برات اوردم خلاصه فیلمارو ازش گرفتمو یه فیلم سوپر دیگه بهش دادم ماجرا همینجور ادامه داشت و ما با هم تلفنی هم ارتباط داشتیم و درباره فیلما رابطه زن و مرد ,لب گرفتن, سکس صحبت میکردیم خلاصه بجایی رسید که منتظر بودیم یه جای خالی پیدا کنیم و با هم یه حالی بکنیم تا اینکه یه روز که پدرم ظهر رفته بود خونه و دیگه بر نمی گشت و قرار بود شب در مغازهرو ببندم وبرم خونه بهش زنگ زدم و جریانو بهش گفتم,گفت میخوای چیکار کنی گفتم الان سر ظهره کسی برای خرید نمیاد دو سه ساعتی وقت داریم بیا انجا در مغازه رو میبندم پشت یخچال فضای زیادی برای استراحت هست هم دیگرو یه کم بغل کنیم گفت باشه تا یه ربع دیگه میام منم سریع اونجا رو مرتب کردمو چندتا کیک و ابمیوه اماده کردم که دیدم اومد رفتم بیرون کوچه رو نگاه کردم دیدم کسی نیست گفتم برو پشت یخچال الان میام در مغازه رو بستم رفتم پیشش دیدم روسری و مانتوشو در اورده و با یه تاپ قرمز که خیلی به پوست سفیدش میومد با یه شلوار استرج اونجا نشسته اب میوه ریختم اومدم بهش بدم که از دستم گرفت گذاشت کنار و گفت بیا بغلم منم سریع بغلش کردم و دراز کشیدیم شروع کردم به لب گرفتن دستامو بردم پشت گردنش دیدم موهاش نم داره فهمیدم دوش گرفته یواش یواش دستمو بردم زیر تاپش دیدم سوتین نداره تاپشو زذم بالا وای چی میدیدم سینه های سفید مثل برف با نوکای قرمز رنگ که لب گرفتنم هم باعث شده بود قرمز تر بشه با دستم یکی از پستوناشو گرفتمو شروع کردم به لیس زدن دیدم داره نالش شروع میشه اون یکی دستمو بردم سمت کسش از روی شلوار کسشو میمالوندم یواش یواش قفل و زیپ شلوارشو بازکردمو شرتو شلوارشو با هم در اوردم دستمو دوباره گذاشتم رو کسش انگشتم اروم کردم تو سوراخ کسش خیس خیس شده بودناله هاش بلندتر شده بود صورت و سینه هاش داغ شده بود منم بد جوری کیرم راست شده بود یهو بلند شد و پیرهنمو در اورد بعد هم گفت شلوارتو در بیار منم سریع شلوارو شرتمو در اوردم اومد سراغ کیرم اونو تو دستاش گرفتو شروع کرد به مالیدن بعد سرشو اورد جلو و کیرمو کرد تو دهنش خیلی باحال میخورد یسره کیرمو لیس میزدو با لباش رو کیرم بالا و پایین میکرد بعذ چند دقیقه برگشت و دستهاشو زانوهاشو گذاشت رو زمین منم که کیرم حسابی خیس بود از پشت گذاشتم رو لبه کسش با یه فشار کوچیک راحت رفت تو کس نازش وای چه کس گرمی داشت چند بار تلمبه زدم انقدر اتیشی شده بود که یهو کسش شروع کرد به مکیدن کیرم فهمیدم که ارضا شد منم چنتا تلمبه دیگه زدم و بشتر از اون نتونستم طاقت بیارم داشت ابم میومد که از تو کسش در اوردم و ریختم روی کمرش بعد هردومون بیحال توبغل هم دراز کشیدیم بعد از چند دقیقه استراحت بلند شدیم و چنتا لب از هم گرفتیم بعد من اونو از مغازه خارج کردم این بود یکی از خاطرات من نظر یادتون نره.
     
#339 | Posted: 24 Feb 2012 10:49
پسرخالم حدودای سال 83 بود که میخواست زن بگیره و خالم یه دختر محجبه به اسم زهره که از فامیلای یکی از همسایه هاشون بود رو براش انتخاب کرده بود . خلاصه با مامانم و خود پسرخالم رفتن خونشون و اونم همون نگاه اول گفته بود نمیخوامش . وقتی اومده بودن توی خونه خالم - از بس مامانم از زهره تعریف کرده بود که حسین پسر کوچکتر خالم طالبش شد و یک هفته بعد دوباره رفتن خواستگاریش و شد .
چونکه مامانم زیاد از زهره خوشش اومده بود و خداییشم دختر خوش اخلاق و مومنی بود - زیاد میومدن خونمون و وقتی هم میومدن من به بهانه های مختلف مثل جک و رقص و اینجور کارا نمیزاشتم بهشون بد بگذره و خدارو شکر پسرخالمم رقاص خوبی شد .
یه شب حدودای ساعت 10 داشتم توی اتاقم نماز میخوندم که از در اومد تو و گفت : سرت به نمازت باشه تا من لباسام رو عوض کنم میخوایم بریم . وقتی دوباره پا شدم از توی شیشه کتابخونه جلوام پشت سرم کامل معلوم بود داره چه کار میکنه و بدن ناز و تمیزش رو تا میشد دید زدم . نمازم که تموم شد داشت چادرش رو مرتب میکرد - بهش گفتم جلوی کتابخونه هم میتونی مرتبش کنیا . تا این رو گفتم یهو بلند و کشیده گفت وااااااای! منم زدم زیر خنده - مامانم داد زد چی شد ؟ خود زهره گفت : هیچی دوباره عماد جوک تکراری تعریف کرد . بهش گفتم تو هم که از این جکا بدت نمیاد . گفت تو رو خدا به کسی نگیا ! گفتم نه گلم ناراحت نباش . وقتی داشتن میرفتن توی پارکینگ تا برن - توی راه پله یه دستی به کونش زدم و اونم یه خنده ای کرد و با چادرش زد بهم.
خلاصه رابطومون در حد بوسه و دستمالیهای یواشکی و اس ام اسای قایمکی شروع شد . دو سال بعد از عقدشون تا محرم و صفر رد شد حسین خان یه آپارتمان ناز دست دوم توی محله ای که خیلی خلوت بود خرید و عروسی کردن .( جاتون خالی )
صبح " روز اول عروسی پسرخالم " با مامانم رفتیم خونشون کمک خالم تا هم خونشون رو ترتمیز کنیم و هم چون عصرش مهمونا میخواستن هدیه هاشون رو بیارن خونه رو آماده کنیم .
داشتم اونجاها ور میرفتم که حسین گفت توی ماشینت آچار داری تا قفل درب اتاق خواب رو درست کنیم ؟ گفتم چشه؟ گفت: وقتی میبندیش باد که بهش میخوره خودبخور باز میشه . گفتم آچار رو بیارو اوراقش کنبم تا ببینبم چی میشه . آچارا رو آوردم داشتم بهش ور میرفتم خواستم چکش کنم که درب رو بستم و نکبت باز نشد . کلی بهش ور رفتم تا دوباره بعد نیم ساعت باز شد . حسین گفت چش شده؟ گفتم آچار آلن 3 میخواد منم ندارم حواست باشه اگر رفتی تو اتق خواب فعلآ درب رو نبندی تا من برم ببینم ای حدودا ابزارفروشی هست بخرم یا نه . توی اون شهرک اون موقعا توش تعویض روغنیم نبود . داشتم با داداش زهره میگشتم که یه فکرایی به سرم زد و زود برگشتیم خونه .
به حسین گفتم اینجا که نبود فعلآ یه تلاشی میکنیم تا ببینم چی میشه. زهره رو به بهونه شربت کشوندم توی اتاق - میخواست بره که بهش گفتم ضبط رو روشن کن - اونم که خبر از جایی نداشت چون میز ضبط پشت درب بود درب رو بست و دوباره قفل شد .
حسین گفت حالا باید چه کار کنم گفتم باید آچار آلن رو جور کنی تا با سری کوتاهش پوسته قفل رو باز کنی تا بشه باهاش قفل رو قلوه کن کرد .تازه قفلشم دیگه به درد نمیخوره باید عوضش کرد . گفت از کجا بخرم : گفتم اینجاها نیست یا میری سمت خیابون حکیم نظامی یا میری خیابون سجاد . زودم برو تا ظهر نشده اونام تعطیل کنن .
اونم با داداش زنش رفتن . مامان زهره گفت حالا ما چه کارکنیم ؟ گفتم شما کاراتون بکنید منم اینجا میرقصم تا داماد گلت آچار رو بیاره من و زنش رو نجات بده .
زهره تقریبآ فهمیده بود میخوام چه کار کنم .اونم ضبط رو زیاد کرد و شروی کرد به کف زدن منم سر و صداهای بیخودی که مثلا دارم میرقصم . زودی لخت شدیم و بعد کلی ساک زدن زهره خانوم و ممه خوردن من . چنان از جلو و عقب کردمش که از کوندرد اون شب به بهونه خستگی به آقاداماد نداده بود . حسینم بعد سه ربع ساعت یه باکس آلن خریده بود چون نمیدونسته بود چی به چیه و تا ما داشتیم لباسامون رو تنمون میکردیم قفل رو قلوه کن کرد . زهره هم برای اینکه بهش شک نکنه نشسته بود جلوی جانماز که یعنی نماز میخونه . حسینم اصلآ نگفت آخه تو توی این اتاق کجا وضو گرفتی !

از اون روز تا حالام هر وقت از زهره خواستم بکنمش اگر مهمونی یا کاری نداشته دستم رو رد نکرده . (بازم میام . عماد)
     

#340 | Posted: 25 Feb 2012 09:25
من نگین هستم و 24 سال از خدا عمر گرفتم.اون چیزی که می خوام براتون بگم یکم با بقیه خاطراتی که اینجا نوشته میشه متفاوته.
داستانم سکسی نیست ولی می خوام چیزی رو بگم که شاید خیلی ها مثل من گرفتار اون شدن اما من ...
19 ساله وترم 2 دانشگاه بودم که اولین رابطه ی دوستی با جنس مخالفو تجربه کردم.برام فوق العاده جالب وهیجان انگیز بود اما همیشه ترس اینو داشتم که خانوادم متوجه بشن با این وجود انقدر زود عاشقش شدم و وابسته که دل کندن از اون مثل مرگ بود برام.ما با هم خیلی خوش بودیم اونو بهترین مرد دنیا می دیدم با اینکه حالا که فکر می کنم ازهیچ لحاظ به هم نمی خوردیم واقعا عشق کورم کرده بود .اسمش امین بودو 2سال از من بزرگتر. به واسطه ی دوستامون با هم اشنا شدیم روز به روز رابطمون بهترونزدیکتر شد از دیدن هم سیر نمی شدیم اون شاغل بود ولی زیاد همو میدیدیم.چند ماهی گذشته بود که از لب دادن شروع شدو ... سکس اما نه کامل .ما همدیگرو برا ازدواج می خواستیم پس با خانوادهامون صحبت کردیمو بزرگترها قراره خواستگاریو گذاشتن امین مطمئنم کرد که دیگه مشکلی وجود نداره و تا اخر عمر مال هم هستیم هننوز به طور رسمی نامزد نبودیم که سکس کامل انجام دادیم به خاطر اختلاف خوانواده ها با هر بدبختی که بود بعد از 2 سالو نیم نامزد کردیم.ولی از یک طرف امین سرد شده بود نسبت به من و از طرفی ام خانوادش اذیتم می کردن من عاشق امین بودم تحمل می کردم حتی بهم خیانت کرد ولی به خاطر زندگیم و عشقی که بهش داشتم بخشیدمش ولی به جایی رسیدم که دیگه موندن جایز نبود ...
"بهم گفت سرد شدم اما تنش داغ داغ بود نگاش کردم پتو رو کشیدم روی سرم که اشکامو نبینه. دااشت لباس می پوشید گفتم تموم ؟؟؟؟؟ گفت خیلی وقته که تموم شده
-پس من چی ؟ ابروم ؟ حتی نگاهمم نکرد
تنها کاری که برام کرد این بود که با کلی منت پول ریخت به حسابم که عمل ترمیم پرده بکارت انجام بدم.وقتی از هم جدا می شدیم بهم گفت به نظر من به کسی نگو چون ابروی خودت میره نه من بازم خوددانی و رفت
چند ماه افسرده بودم و خونه نشین که پسر عموم یواش یواش پا گذاشت تو زندگیم اون موقع بود که از دختر عموم شنیدم که علیرضا از بچگی عاشقم بوده و وقتی متوجه میشه می خوام نامزد کنم یهو ناپدید میشه و چند روز بعد هم بهشون خبر میده که یه کار خوب تو یه شهر دیگه پیدا کرده و میخواد اونجا ساکن بشه یادم اومد که همون موقع کلی ازش ناراحت شدمو گله کردم که چرا برای جشنم نمی یادو از این حرفا حتی زنگ زدم بهش و یه عالمه نق نق کردم
- الهی بمیرم نا خواسته چقدر باعث زجر کشیدنش شدم اینو که گفتم دختر عموم گفت هنوزم عاشقته یه چشمک بهم زدو گفت نمی خواد بمیریو داداشمو سیاه پوشش کنی جبران کنو سفید بختش کن .خندیدمو سرمو انداختم پایین گفت همین کارهارو کردی که دل داداشمو اینجوری بردی نگین خانم
به علی گفتم اول خانواده ها ولی ترس اصلیم بکارتم بود هنوز عمل نکرده بودم و دلمم نمی خواست که زندگیمو با دروغ شروع کنم.از خدا خواستم کمکم کنه که بتونم یه جوری همه چیو به علی بگم.همون شب واسم اس ام اس اومد خوندمش دیدم علی یه جک خیلی زشت فرستاده پشت سرش زنگ زد معذرت خواهی که اشتباه شد منم گفتم مرسی کلی خندیدمو شادم کردی دیدم فرصت خوبیه گفتم باز هم از این کارا بکن اونم گفت اگه بخوای می فرصتم خلاصه دم دمای صبح که وسط جکو مسخره بازی گفتم یه سوال کنم راستشو میگی ؟ گفت من تا الان بهت دروغ نگفتم .گفتم تا حالا سکس داشتی ؟ گفت یه بار .گفتم تو که خودتو نگه نداشتی چرا توقع داری زنت باکره باشه؟گفت این چیزا واسم اهمیت نداره بعد از من پرسید که سکس داشتم یا نه ؟ که منم همه چیو گفتم نیم ساعت طول کشید که جوابمو داد .گفت نمی گم ناراحت نشدم ولی خوشحالم که راستشو گفتی من باورم نمیشد که تو ایران همچین پسری باشه که از این مسئله بتونه بگذره و بعد گفتم می خوام عمل کنم که شدیدا مخالفت کرد اما گفتم که می خوام از اول با تو همه چیو شروع کنمو تجربه کنم گفتم حتی دردشم با تو واسم لذت اونم گفت قبول می کنم در صورتی که بگذاری باهات بیام
نمی تونم بگم چقدر درد کشیدم من درد سست نیستم ولی وحشتناک بود.اول اسپری بی حسی بعد امپول بی حسی ک 5 جا زد بعدش با تیغ زخم کرد که دیگه جیغ زدم از درد که همون موقع یه صداهایی از بیرون پشت در اومد دکتر به دستیارش گفت ببین چی شده همزمان به منم امپول بی حسی زد که حالم از درد زیاد به هم خورد فشارم افتادو اوردم بالا از هوش رفتم با صدای داد علی چشامو باز کردم می گفت اگه بلایی سرش بیاد که گفتم علی برو بیرون گفت نگین گه خوردم نمی خوام پاشو بریم گفتم مرگ من دیگه هیچی نگفتو رفت بیرون به خاطر فشار پایینم دیگه نمیشد بی حسی بزنن واسم و بدون بی حسی بخیه زد مردمو زنده شدم .با این وضع خونه نمی تونستم برم علی برد منو خونه خواهرم و واسش همه چیو گفت و خواهش کرد مراقبم باشه و به کسی هم چیزی نگه هفته بعد که واسه معاینه رفتم منشی گفت علی هی قدم میزده و بی تابی می کرده جیغ که زدم می خواسته بیاد پیشم گفت معلومه خیلی دوستت داره 1 ماه بعد از عملم عقد کردیم اون قول داد و قسم خورد که هیچ وقت هیچ چیزی رو به روم نمیاره .ما عاشق همیم امیدوارم همیشه هم همین طور بمونیم
من اشتباه کردم ولی با گفتن حقیقت به علی یکمی از اشتباهاتمو جبران کردم و تا اخر عمر این ترس باهام نیست که یه روز اگه اون بفهمه چی میشه
ممنون از اینکه تا اخرشو خوندین و معذرت اگه بد نوشتم چون بار اولم بود که دست به قلم شدم
     
صفحه  صفحه 34 از 50:  « قبلی  1  ...  33  34  35  ...  49  50  بعدی » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی حشری کننده بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.