| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

سكس وحشیانه

صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین »  
#1 | Posted: 20 Jul 2011 15:31
سكس وحشیانه
داستانهای سكسی

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#2 | Posted: 24 Jul 2011 06:37
تجاوز


این داستان رو یه نفر برام ایمیل کرده. جریان داستان نه جالبه و نه جذاب ولی واقعیت تلخیه که کم کم داره تو جامعه ایران اشاعه پیدا می کنه ...

روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : مريم صديق .

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#3 | Posted: 24 Jul 2011 06:39
پیرمرد و شکارش..


دفعه قبل که با دوستام میرفتیم شمال زنگ زدم عسل ( رفیق شخصیم) و گفتم با چند تا کوس دیگه از چهارشنبه بیان ویلا گفت که خودش و دوستاش میتونند از پنجشنبه ویلا باشند. منهم گفتم که با دوستان (حمید مجید احمد) منتظریم. خلاصه بندو بساط عیش و نوش (ویسکی/ تریاک/ گوشت فیله......) رو جمع کردیم و رفتیم ویلای شمال. اینو بگم که من تو کلاردشت یه ویلا دارم و هر از چند گاه با برو بچه ها اونجا میریم. خلاصه ساعت 2 ظهر رسیدیم و امدیم بساط رو پهن کنیم که دیدیم ذغال نداریم. قرار شد من و احمد با حمید بریم شهر هم ذغال بخریم و هم چند تا آت و اشغال دیگه بگیریم. داشتیم تو شهر به طرف بازار میرفتیم که یهو یه پرشیا مثل آرتیستای سینما جلوی ما مانور داد و رفت. احمد خیلی عصبی شد و گفت جون من زود برو بگیرش تا من خواهرش و بگام. حمید هم گذاشت پشتش اصرار کردن....منم چاره ای ندیدم و بعد از دو تا چراغ گرفتمش و همینکه تو ماشینو نگاه کردیم دیدیم دو تا کوس تاپ توش نشسته...یکی ازدخترا که دید ما میخ شدیم شیشه رو داد پائین و گفت چیه؟ آدم ندیدین؟ منم گفتم چرا دیدم ولی گفته بودن فرشتها تو آسمونها پرواز میکنن....اما فکر نمیکردم که فرشته ها رو روی زمین وتو ماشین ببینم...دختره خنده ای کرد و گفت حالا چرا کمربند صندلی رو بستی؟ میترسی بیفتی تو جوب؟ گفتم نه میترسم بیفتم تو دام عشقت....چراغ سبز شد و اونها گاز دادن و رفتن. ما هم رفتیم بازار برای خرید. هنوز خریدمون تموم نشده بود که یهو حمید گفت ای ای ای بچها نیگا اون دو تا دخترا که تو ماشین بودن دارن از روبرو میان. به ما که رسیدن یکیشون ( رویا) گفت به به بازم شماها؟ منم گفتم عجب شهر کوچکی!!! ببین ما چه سعادتی داریم که هر جا میریم شماها رو میبینیم. حالا کجا دارید تشریف مبرید؟ رویا جواب داد همینجوری ...آمدیم شهرو بچرخیم ....ما با خوانواده آمدیم شمال و الان هم دیگه کم کم باید برگردیم ویلامون...شما ها چی؟ منم گفتم ما هم آمدیم شهر خرید کنیم...اخه ما امشب پارتی دارم....یه پارتی خوانواده گی ....برو بچه هائی مثل شما هم هستند....اگه مایلید تشریف بیارید....اینم ادرسمون و بعد ادرس دادم. یهو اون یکی دختره (لیلا) که کمروتر به نظر میرسید گفت مرسی ما دیگه باید بریم. اینو گفت و با رویا از ما خداحافظی کردند و رفتن. ما هم خریدمونو تموم کردیمو برگشتیم ویلا...ولی تو راه همش راجع اون دو تا حرف میزدیم.به ویلا که رسیدیم زود بساط رو پهن کردیم و شروع کردیم عیش و نوش ....هنوز گیلاسه دوم رو نزده بودیم که در زدند .... رفتم درو باز کنم که با تعجب دیدم که رویا ست...گفت مهمون نمیخواهین؟ دیر که نکردیم؟ گفتم نه اصلا بفرمائید تو...نگاه کردم دیدم تنهاست...پرسیدم پس لیلا خانوم کجاست...نشونم داد و گفت که تو ماشین منتظر نشسته. امد تو و بعد از سلام اول پرسید پس بقیه مهموناتون کجان؟ گفتم دختر خانوما با مامانشون رفتن بیرون ...تا نیم ساعت دیگه باید سر و کله شون پیدا بشه. امد دید بساطمون پهنه حمید و احمد هم فوری شروع کردن تعارف میوه و پذیرائی یعد از چند دقیقه حمید گفت دوست دارید ویلا رو بهتون نشون بدم ....اینو گفت و دست رویا رو گرفت و برد....و بعد از چند لحظه دیگه مجید و احمد هم دنبالشون رفتن....اینو که اونها چه کردن و کجا رفتن من نمیدونم و دروغ نمیتونم بگم....اما بعد از 15 دقیقه که گذشت دوباره زنگ ویلا رو زدن و رفتم درو باز کردم که دیدم لیلا پشت دره...بعد از سلام گفت اگه میشه به رویا بگید بیاد که باید برکرذیم ویلامون. منم گفتم چشم ولی دم در بده بیائید تو.... ممکنه کسی ببینه بد باشه.... بفرمائید تو و خودتون بهش بگید....آمد تو...تو هال که رسید پرسید رویا کو؟ گفتم رویا خانم با بچه ها تو اتاق مشغول هستن...الان دیگه میان بیرون.. پرسید کی تو اتاقه گفتم رویا جون با حمید و مجید و احمد....اینو که گفتم جا خورد ولی چیزی نگفت. نشست و منم ازش پذیرائی و تعارف میکردم..شروع کردم از تیپش تعرف کردن و اینکه چه ارایش خوشگلی کرده...یک کمی بقول جوانها مخشو زدم. بعد گفتم اینجا(هال )خوب نیست بهتره بریم تو اون اتاق(یکی دیگه) چون ممکنه بچها بیان بیرون ما رو ببینن بد باشه و خجالت بکشن...اینو گفتم و دستش و گرفتم بردم یک اتاقه دیکه(اتاق خوابم) رو تخت نشستیم...پرسیدم دوست پسر داری؟ گفت اره و قراره بیاد خواستگاری.پرسیدم کاری هم میکنید؟
گفت اااای ی ی نزدیک تر رفتم کنارش و گفتم پس اینجا چی کار میکنی؟ خودشو کمی کشید عقب و گفت همینجوری...آمدم بغلش کنم گفت ببین من برای این کار اینجا نیامدم!!!بغلش کردم وگفتم واااا چه حرفا؟ این بچه بازیها چیه دیگه؟ دوست رو نگاه کن تو اتاق بغلی داره با سه تا کیر کلفت حال میکنه تو دیگه اینقدر بزرگ شدی که بتونی منو تحمل کنی...اینو گفتم و کیرم که حالا کاملا شق شده بود از شلوارم کشیدم بیرون و دستش و گذاشتم روش..از تعجب (کیرم خیلی کلفت و گندس) نفس سختی کشید و گفت اااااااا این چی دیگه؟........سرمو بردم دم گوشش یه بوس کوچولو کردم و گفتم دوست داری بریم پیش دوستت یا بگم یکی دوتا از بچهها بیان اینجا؟ هنوز خودشو میکشید عقب و گفت نه نه نه به خدا من برای این اینجا نیامدم گفتم ببین یا با من حال میکنی یا اینکه اون سه تا که بیان به اینکه تو برای چی اینجا آمدی کاری ندارند....تو که خوب میدونی باهات چی میکنن!!! اینو گفتم و بغلش کردم و شروع کردم بوسیدن و دستم و گذاشتم رو کوسش و مالوندن...خیلی زود دستم و تو شلوارش کردم و حالا دیگه خوابیده بودیم رو تخت....خواستم انگشت تو کوسش کنم گفت نه نه من هنوز دخترم!! اینو که گفت برش گردوندم و شلوارشو تا دم زانوش پائین کشیدم و بی معطلی تف به سر کیرم و سوراخ کونش زدم و رفتم روش...سر کیرم وگذاشتم دم سوراخش و فشار دادم بره توش...نمیرفت....لیلا شروع کرد اه و ناله....دوباره سر کیرم تف زدم رفتم روش و دم گوشش گفتم تو که از کون بار اولت نیست که....تحمل کن الان خوب میشه ....دوباره شروع کردم فشار دادن اینبار سرش رفت توش و لیلا شروع کرد جیغ زدن....آی پشتم..آی پشتم...گفتم جون...فدات شم دردت میاد؟ متکا رو گاز بگیر الان تموم میشه....بعد یکمی عقب جلو کردم و همینطور که روش خوابیده بودم دستام و بردم پائین و لمبرهاشو از هم باز کردم و کیرمو فشار دادم تا خایه هام کردم توش....نفسش بند امده بود ولی بعد یهو جیغ زد آآآآآی ی ی دارم پاره میشم....پشتم داره پاره میشه....در بیار در بیار....منم هی عقب و جلو میکردم و میگفتم جون الان تموم میشه ابم میاد جوووون چه کونه تنگی داری....تحمل کن هر چی بخواهی بهت میدم....اونم میگفت هیچی نمیخوام ...فقط کیرتو در ار دارم پاره میشم....منم همینطور یکمی عقب و جلو کردمش و بعد برش گردوندم پاهاشو گرفتم بالا(شلوار هنوز پاش بود) و تا دم گوشش بردم...کیرمو گذشتم دم سوراخش ...کردم توش....دبکن....که یهو گفت واااای ی ی ی رودهام داره میاد دهنم....کیرت داره میاد تو دهنم....یکی بیاد منو از این زیر نجات بده....ای رویای جنده کجائی بیائی ببینی منو به چه روزی انداختی.....ووووآآآآآی ی ی مامان جون ووآآآی ی ی مامانی کجائی این مرده منو میکنه....مامان جون داره کونم پاره میشه....مامان جون دیگه غلط کردم....دیگه به حرفات گوش میدم. ....تو همین موقع یهو در باز شد و حمید آمد تو....گفتم بیا اینم از بس داد و قال کردی...حالا باید دو تا کیر بخوری....حمید خان این خانم میگه برای این اینجا نیومده!!!حمید گفت اااا نه بابا؟ دختره رو دوباره رو چهار دست و پا برشگردوندم حالا من از کون..... و حمید هم کیرشو دراورد و کرد تو دهن لیلا....که یهو لیلا شروع کرد اوق زدن و گفت نمیتونم کیرتو بخورم....بوی ان میده....حمید هم گفت عزیز این بوی دوستت....حمید از جلو و من از عقب..لیلا نه میتونست جلو بره نه عقب ...هر چی من محکم تو کونش میزدم بیشتر کیر حمید تو دهنش میرفت و بر عکس..چند دقیقه بعد حمید سر لیلا رو محکم گرفت و گفت بیا حالا ابم رو بخور...یکمی ریخت تو دهنش و کمی دیگه رو صورتش حمید کارش که تموم شد رفت بیرون...منم که ابم میامد سر لیلا رو بر گردوندم و ریختم صورتش. وقتی رفتیم تو هال دیدم رویا و بقیه رو مبل نشستن. آرایش رویا بهم ریخته بود و صورتش خستگی میزد ولی لیلا با آرایش جدیدش خیلی باحالتر شده بود.....عجب شمالی بود اون دفعه.....

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#4 | Posted: 24 Jul 2011 07:18
دایی رامین منو گایید (۱)

سلام به همه دخترای جوونی که مثل من سالها مجبور شدن خماری و بدنشونو سرکوب کنن. من ترانه 24 ساله و ساکن دالاس در آمریکا هستم. دوست ندارم واستون داستان بگم اما خوشحال میشم بخشی از سرنوشت منو شما بخونین و شایدم لذت ببرین یا حتی بدتون بیاد. من تا 20 سالگی ایران پیش مامان بزرگم در یک خونه ویلایی ناز در شرق تهران زندگی می‌کردم. یادمه حدودای 17 سالگی کم کم معنی بعضی کلماتو مثل کیر، ساک، کس دادن، کونی بودن رو دوست داشتم بدونم و ازشون خوشم میومد. اما من مثل خیلی از دخترا صرفا دنبال سکس عادی نبودم. به خاطر اندام هات سکسی بشدت دنبال یک دنیای سکسی و فوق شهوتی بودم. یادمه همیشه تو رویام دنبال چند کیر بودم. دوست داشتم مزه همه کیرای دنیا رو بچشم و به همه اونا بدم. اولا همیشه تو اتاق خودم لخت میشدم و بارها فیلمای سوپری که از دوستام می گرفتم رو نیگاه می کردم و با هرچی گیرم میومد خودمو ارضا می کردم. اما دوران ارضا کوتاه بود و باز کس و کون من کیر میخواست. همیشه توچت روم ها دنبال سکس گروهی بودم و اینو پیشنهاد میدادم اما جرات اجراشو نداشتم. تا 19 سالگی این روال ادامه داشت تا اینکه دنیای من کم کم با اومدن دایی رامینم از آمریکا برای موندن پیش من و مامانیم عوض شد. رامین حدودای 30 سال سن داشت و با بدن توپر و ورزشی منو حسابی شهوتی می کرد. اولا اصلا روم نمیشد واقعیت نیاز سکسیمو به رامینم بگم اما اون با حرفاش، نگاهش، اندامش، صداش مدام منو اسیر و بنده خودش می کرد. من همیشه از اول بلوغ جنسی تنها آرزوم این بود که برده و کنیز یک مرد باشم و خودمو همه جوره در اختیارش بذارم. کم کم رابطمو با رامینی نزدیکتر و سکسی تر کردم اما اون برای سکس یا گاییدن من پیش قدم نمیشد. تا اینکه یه شب ازش خواستم کنارم بشینه و به حرفای دلم و خواسته هامو و نیازهام گوش کنه. گفتم دایی جونم من اگه برده و کنیز مردی نشم دیوونه میشم و نمیتونم زندگی کنم. اولش با تعجب نیگام میکرد ولی کم کم باور کرد که من نیاز دارم که برده باشم. بهش التماس کردم چون من از مردای دیگه میترسم که ازم سوء استفاده کنن خودش سرور و آقای من باشه. بالاخره حرفای من روی رامینی اثر کرد و دوران بردگی و خماری من شروع شد. چون من و دایی رامین توی اتاقی مشترک زندگی می کردیم قرارهایی واسه این نوع رابطه گذاشتیم. اول اینکه من همیشه موقعی که در اتاقمون قفله لخت باشم. همیشه روی چهار دست و پا باشم. همیشه عین حیوون خونگی رامینی باشم و هر کاری اون دوست داره با من بکنه. اولین سکسمونو با همین قرارا شروع کردیم و من شدم برده سکسی رامین و کنیز و حیوون خونگیش. لخت شدم و اونم یک قلاده به گردنم بست و من چهار دست و پا جلوش خم شدم تا کامل در اختیارش باشم. اول از همه وقتی صورتمو بالا آوردم یه سیلی زد توی صورتم و گفت جنده کونی انگشتای پامو بلیس و واسم واق واق کن، من عین یه حیوون خونگی واسش پارس کردم و انگشتای پاشو شروع کردم به لیسیدن، اون فحش میداد و من لیس میزدم، بعد کونمو طرفش کردم تا گاییدن منو شروع کنه، اما گفت برگرد و کیرمو بمیک، عین سگش میمیکیدم و میلیسیدم تا اینکه گفت حالا شاشمو بخور، اولین بار بود داغی شاش پسری رو حس می کردم....

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#5 | Posted: 24 Jul 2011 07:23
آبمیوه تلخ

سلام اسم من رهاست و 20 سالمه میخام اولین تجربه سکسی که داشتم برای شما بنویسم نمیدونم اسمش دقیقا چی باید بذارم ولی بدترین تجربه زندگیم بود
17 سالم بود ولی حوصله هیچ پسری نداشتم چراش نمیدونم ولی هیچ وقت تمایلی نسبت به ادما نداشتم و بیشتر زندگیم با حیوانات میگذروندم بگذریم چند ماهی دختر عموم کلید کرده بود که با دوستش پرهام بریم بیرون.

ان روز حالم اصلا خوب نبود مثل همیشه تو خانه دعوا شد منم که دیگه اعصاب سر و صدا نداشتم رفتم خانه عموم طبق معمول لیلا از من خواست باهاش برم من هم که دیگه از این همه اصرار خسته شده بودم قبول کردم راستش بیشتر کنجکاو بودم پرهام ببینم .
ساعت 4 پرهام امد دنبالمون البته این باید بگم که خانواده ما خیلی راحتن بطوریکه پرهام راحت رفت و امد میکرد و عموم کوچکترین دخالتی نمیکرد خلاصه پرهام با یکی از دوستاش به اسم سعیدامد دنبالمون و رفتیم بیرون ان روز خیلی بهمون خوش گذشت.
اخرای شب بود که گوشیم زنگ خورد هرچقدر نگاه کردم شماره نشناختم بخاطر همین جواب ندادم بعد از چند ساعت دوباره زنگ زد منم اینبار جواب دادم.وقتی صدای سعید شنیدم تعجب کردم ولی توضیح داد که شماره لیلا بهش داده.دوستی من و سعید شروع شد.هیچ وقت فکر نمیکردم سعید با من همچین کاری بکنه.یک روز تصمیم گرفتیم دوباره 4 نفری بریم بیرون ولی لیلا و پرهام بهانه اوردن و نیامدن من و سعید هم تصمیم گرفتیم یکم دور بزنیم.سعید جلو یک اب میوه فروشی نگه داشت و 2تا اب میوه خرید منم که خیلی تشنم بود همه ش خوردم.نمیدونم چرا ولی بعدش احساس گیجی میکردم بعد هم چشمام بسته شد و...
وقتی به خودم امدم سعید از پشت میکردم هنوز منگ بودم نمیفهمیدم کجام چرا به پشت خوابیدم سعید وقتی فهمید بهوش امدم برم گردوند و بوسم کرد من هنوزم گیج بودم که تو یک لحظه احساس کردم درد عمیقی همه بدنم گرفت.انقدر این درد تحملش برام سخت بود که یک جیغ بلند کشیدم چند دقیقه بعد سعید یک داد کشید و روم خوابید.کم کم داشتم میفهمیدم چه اتفاقی افتاده .سعید از جاش بلند شد و وقتی پاهاش دیدم خونی بود واقعا ترسدم ولی کاری ازم بر نمیومد.نمیدونستم چکار کنم فقط با التماس نگاهش میکردم سعید با یک لبخند چندش اور بهم گفت پرده ات خیلی ضخیم بود بیچاره شدم تا زدمش حالا هم خودت تمیز کن تختم به گند کشیدی.دیگه حالم از خودم بهم میخورد فقط نگاهش کردم زبونم بند امده بود یکم که گذشت حالم کامل سر جاش امد لباسهام پوشیدم و فقط بهش گفتم هیچ وقت نمیبخشمت.سعید با همان لبخند چندش اور نگاهم کرد و گفت تازه باید از من تشکر کنی تازه بهت فهموندم زندگی چیه.از خانه ش که امدم بیرون منگ منگ بودم نمیدونستم باید کجا برم چیکار کنم .خوشبختانه وقتی رسیدم خانه کسی خانه نبود.همان شب رگم زدم دیگه دلم نمیخاست زندگی کنم فهمیدم راه خیلی اشتباه رفتم.نمیدونم چطوری ولی زنده موندم بابا فکر میکنه بخاطر دعواهاشون خودکشی کردم و از ان روز به بعد کمتر بحث میکنن.من هم چسبیدم به رویای که همیشه تو زندگیم داشتم و دنبالش گرفتم ولی هیچ وقت سعید نبخشیدم.داستان من کاملا واقعیه هرچی هم میخواین بگین ولی این اتفاقی بوده که افتاده میخوام از تون سوال کنم اگر شما جای من بودین پرده ترمیم میکردین یا نه؟ دکتر بهم گفت پرده خیلی ضخیم بوده و احتمال جوش خوردن هم خیلی زیاده.

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#6 | Posted: 26 Jul 2011 22:08
دایی رامین منو گایید (۲)


اولین بار بود داغی شاش پسری رو حس می کردم. نتونستم قورتش بدم، کم کم از گوشه لبام میدادم بیرون و از لمس حرارتش با زبونم شدید لذت می‌بردم. وای لحظات نازی بود چون فانتزی سکسی که همیشه بهش فکر می کردمو الان با همه وجود داشتم حس می‌کردم. همون جور با چشای خمار داشتم به چشای شهوتی و پر خماری رامین نیگاه میکردم که اومد جلو و دستامو و پاهامو بست. من جلوش عین برده خم بودم و در اختیارش، و اونم عین یه سرور و خان بالای سر برده و کنیزش شروع کرد به زدن با دست به کون و رونام. من اصلا دیگه حالیم نمیشد که چی داره اتفاق می افته و فقط به بردگی خودم و لذت اون فکر میکردم. رامین اومد جلو تو موهام چنگ زد و سرمو کشید بالا و کیرشو با فشار تو حلقم کرد. اولش داشتم بالا میاوردم اما کم کم با فشار دستش شروع کردم به ساک زدن جوری که دهنم گاییده شد. شاید همه دخترا باور داشته باشن که لذیذترین چیز دنیا کیره که میشه با همه وجود خوردشو و ازش لذت برد. رامین منو میزد و کیرشو تو دهنم با فشار عقب و جلو می کرد، که دوباره گرمای شدیدی تو دهنم احساس کردم. اما اینبار لذیذترین چیز دنیا مهمون لب و زبونم داشت میشد. آب کیری سرشار از انرژی با طعمی گس و لذیذ، اصلا دوست نداشتم قورتش بدم. میخواستم مدتها تو دهنم مزه مزش کنم تا همش جذب دهنم بشه. وقتی قورتش میدادم با همه وجود لذت میبردم و با تمام نیرو میگفتم بردتم رامینم، بردتم. رامین چند لحظه آروم نشست و منو با اون دست و پاهای بسته نیگاه کرد، روی سینه هام، رونام، کونم همه سرخ شده بود از بس که منو زده بود و فحش داده بود. من هنوز شدید نیاز به گاییده شدن داشتم، اما رامین میگفت باید واسه گاییده شدن و بردگی التماس کنی. شروع کردم به لیسیدن پاها و بعدم رفتم سراغ کیرش، با همه وجودم ازش میخواستم منو بگاد، میگفتم سرورم، آقای من، من بردتم، کنیزتم، جندتم، منو بگاه، بکن، بزن. کونمو سمتش کردم تا بیشتر شهوتی بشه و به التماس کردنم افزودم. دلم میخواست عین سگ منو بکنه و با تمام نیروش سوراخ کونمو پاره کنه. حس اینکه یه کیر داغ و گنده داره تو کون یه برده و کنیز عقب و جلو میره داشت دیوونم می کرد...
داستان من زندگی منه و مهم نیست که عده ای اونو دوست داشته باشن یا نداشته باشن. تو آمریکا به خواسته های سکسی همه احترام میذارن و مثل شمایی که عقده های سکسی داری و با کامنتت میخوای اونو باز کنی رفتار نمیکنن. واسه همین به اونایی که عقده یه کس و کون و سینه واسه لمسش دارن میگم که اینجا کامنت بذارین و خودتونو خالی کنین...
داستان که نه، اما واقعیت زندگی سکسی من ادامه داره ....

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#7 | Posted: 26 Jul 2011 22:36
صاب کار شوهر خواهرم

زن و بچه ش رفته بودن مسافرت

خواهرم از من خواست

چون صاب كارشوهرش شب تنهاست

من برم شب پيشش بخوابم

منم ساعت 9 شب بود رفتم زنگ درو زدم

اف اف و زد رفتم بالا

سلام عليك

يه كم نشستم

بعدش مسواك زدم رفتم رو تخت پسرش خوابيدم

رختخواب خنك بود حشري شده بودم به فكر افتادم وقتي چراغا خاموش شد

خودمو بمالم به رختخواب آبم بياد بعدشم تا صبح تخت بخوابم

آخرش چراغ خاموش شد

شلوارمو در آوردم

دمر شدم

خنكي تشك با نسيمي كه از پنجره مي اومد تو بدجوري حشريم كرده بود

پتورو كنارزدم شروع كردم به مالوندن كيرم به تشك

يه دفعه داخل در گاه اطاق ،صاب كارشوهر خواهرمو ديدم

كه زل زده بود به من

منم زل زدم بهش

و دستمو بردم تو شورتم روي كونم دست كشيدم

واقعا نمي دونم واسه چي اين كارو كردم

اين حركت من باعث شد وارد اطاق بشه

شلوارشو كنار تخت در آورد

پيرهنشم كه قبلا در آورده بود

شورتشم پرت كرد وسط اطاق

كل هيكل با شكم بر آمده اش رويه دفعه انداخت رو كون من

بعدش شورتمو كشيد پايين

دستشو انداخت زير شكمم آوردم بالا

مثل يه تيكه گوشت وسط تخت آويوزن شده بودم

يه تف گنده زد در سوراخ كونم

با فشار كيرشو كرد تو كونم

تمام وجودم سوخت

كيرش مثل سنگ مذاب سفت و داغ بود

فكر نمي كردم كيري به اين سفتي و داغي وجود داشته باشه

اونم تو اين سن و سال

مدت زيادي كبرشو ته كونم نگه داشت

تو همون حالت خودشو فشار ميداد جلو

رونش مي خورد به رونم

از طرف ديگر فشار آهسته ايي كه ميداد

كيرمو به شدت حساس كرده بود

يه دقعه نتونستم خودمو كنترل كنم

با تكونهاي شديد آب زيادي ازم خارج شد ريخت روملافه

ولي كير صاب كار شوهر خواهرم هنوز تو كونم بود

وقتي آبم اومد بيحال شدم

شهوتمم از بين رفته بود

مي خواستم خودمو از دستش خلاص كنم

كه اجازه نداد

گفت بچه كوني كجا مي خواي در بري

نا صبح كلي راهه

مثل آبجيت تو هم كه سريع آبت مياد

با گفتن ابجيت گوشام سيخ شد

يعني هاله هم به اين مرتيكه كس داده ؟!

خيلي داغ كردم

يه دفعه با غيظ گفتم آبيجيم چي ؟

گفت شما خانوادگي جنده و كوني هستين

اينو گفت ووحشيانه شروع كرد به تلمبه زدن

هر چي تلاش كردم خودمو خلاص كنم نشد

با وجود پير بودن منو خيلي خوب كنترل كرده بود

مثل موش تو دستاش فشرده ميشدم

از مقاومت دست كشيدم

خودمو به دست دستاي قوي و كير گنده ش سپردم

تا هر چه بيشتر لذت ببرم

با ضربه هايي كه بهم ميزد

خودمو به جلو عقب پرت مي كردم

ناله هايي خفيف از ته گلو بيرون ميدادم

با هر ناله ايي كه مي كردم

آخ جون مي گفت

و ضربه هاي كيرشو بيشتر مي كرد

واسه دفعه سوم هم آبم اومد

ولي هنوزكيرش تو كونم بود

بي حال شده بودم

ديگه نمي تونستم تعادلمو حفظ كنم

همينكه فهميد نمي تونم ادامه بدم

كيرشو در آورد

پرتم كرد روي تخت دو زانو بالا سرم نشست

كيرشو به زور كرد تو دهنم

احساس كردم كيرش مثل بادكنك باد كرده

تو اين فكر بودم كه يه دفعه دهنم پرا زا آب لزج شد

شصتم خبر دار شد چيكار كرده

حواستم تف كنم

دهنمو بست با تحكم گفت قورت بده

منم همه آبشو به زور قورت دادم

ته كير كلفتشو مشت كرده بود

ابشو خالي مي كرد تو دهنم

اگه بگم ده سري ابشو با فشار ريخت تو دهنم دروغ نگفتم

وقتي آخرين قطرات ابشو ريخت تو دهنم

سر كيرشو با دهنم ، گونه ها م ، چشمام و پيشونيم پاك كرد

بعدش ايستاد

سر كيرشو طرف صورتم گرفت

پاشم گذاشت روي شكمم كه تكون نخورم

با فشار شاشيد رو صورتم

منم با فشاري كه به شكمم وارد مي كرد

تكون نمي تونستم بخورم

به مدت چند دقيقه مي شاشيد رو صورتم

وقتي كه داشت بلند ميشد گفت همه جارو تميز كنم بعد برم

گفتم چشم

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#8 | Posted: 26 Jul 2011 22:44
یکی به دادم برسه

سلام اسم من رامين هست. الآن نوزده سالمه و پشت کنکوري هستم. نسبتاً لاغر اندام هستم اگه فقط صورتم رو ببينيد شايد تشخيص نديد که دخترم يا پسر. صورت سفيد و ظريفي دارم و موهام بلند و خرمايي رنگه. در ضمن هنوز که هنوزه اثري از ريش و سيبيل تو صورتم نيست چه برسه به بدنم. بچه هاي کلاس خيلي بهم متلک ميگفتن و بعضي وقتا هم انگشتم ميکردن که سر همين موضوع چند بار هم دعوامون شد. قضيه از پارسال شروع شد که من واسه کنکور هر روز صبح ميرفتم کتابخونه و تا عصر هم ميموندم. اينو هم بگم که کتابخونه ما فقط پسرونست. تابستون بود و بعد از ظهرها خيلي کسل و خسته ميشدم تفريحم شده بود بولوتوث بازي با بچه ها تا حوصلم سر نره. يه روز يه بولوتوث واسم اومد که يه عکس مذهبي بود من هم در جواب عکس جنيفرلوپز رو فرستادم. بعد از چند تا عکس رد و بدل کردن شمارم رو گرفت تا برام مسيج بفرسته. منم شمارم رو بدون اينکه ببينمش فرستادم. نصفه شب واسم مسيج داد که من نيما هستم همون دوست بلوتوثيت خواستم بگم خوب بخوابي!!! ازش تشکر کردم و دوباره خوابيدم. تموم شب تو فکرش بودم آخه من واسه ظاهرم نميتونم با کسي خيلي دوست باشم ولي نيما تا حالا منو نديده بود پس قصد شومي نداشت. ديگه هر روز به هم مسيج ميداديم اون هرگز از من نخواست که همديگه رو ببينيم و اين واسه من اطمينان بخش بود. يه روز ازش خواستم که ببينمش اونم قبول کرد و گفت جمعه صبح برم خونشون. خلاصه پنجشنبه رفتم آرايشگاه و يه دستي به سرو روم کشيدم صبح جمعه با لباس اتو کرده و يه عطر ملايم راهي آدرس خونه نيما شدم خونشون دو طبقه بود. زنگ زدم درو زد و گفت بيا بالا. از راه پله ها که بالا ميرفتم قلبم داشت تند تند ميزد آخه به ملاقات دوستي ميرفتم که تا اون روز نديده بودمش. رفتم تو خونه و درو بستم ديدم يه پسر بيست و سه-چهار ساله که يه کم از من کوتاهتر و يه خورده هم تپل بود روبروم واساده. قيافه جذابي داشت شايد هم واسه من اينجور بود. گفت رامين؟ منم گفتم آقا نيما؟ و شروع کرديم روبوسي کردن که يه بار هم جاي لپم لبم رو بوسيد ولي من بهش اطمينان داشتم و به روش نياوردم. انگار يه دنيا واسش حرف داشتم. چيزايي که هميشه ميخواستم به يه دوست واقعي بگم. بهش گفتم تو تنها دوست مني و اونو محکم بغل کردم. اونم پشت کمرم رو با دستاش ميماليد و خيلي با احساس گفت خيلي دوست دارم رامين جون. کم کم دستش رو برد پايين و باسنم رو فشار ميداد منم چون تا حالا جرأت نکرده بودم پسري رو بغل کنم ازش جدا نشدم و واسه اينکه پرو نشه منم باسنش رو خيلي آروم ميماليدم. هنوز يه دقيقه هم از ديدن هم نگذشته بود. نميدونستم داره چه اتفاقي ميفته ولي خوشم ميومد. همونطور که تو بغلش بودم ديدم کير نيما داره ميخوره به تخمام. آره نيما شق کرده بود. خواستم ازش جدا بشم که لبش رو گذاشت رو لبم و هلم داد روي مبل. با دست راستش کيرم رو ميماليد فقط صداي نفس نفس تو اتاق ميومد. من اصلاً مقاومت نميکردم. لبش رو جدا کرد و گفت لخت شو. خودش هم لخت شد فقط شرتش هنوز پاش بود. ديگه آب از سرم گذشته بود با کمک خودش لخت شدم. بدنم سرد شده بود و از ترس داشتم ميلرزيدم. شروع کرد به خوردن سينه هام. نوک سينم سيخ شده بود لاي پاهام رو باز کرد و بدون مقدمه شروع کرد به ساک زدن کير من کوچيکه و به يازده سانت هم نميرسيد. کم کم ترسم ريخت و حال ميکردم بعد از دو دقيقه آبم اومد خواستم درش بيارم که نذاشت و همشو خورد. ديگه نا نداشتم هنوز گيج بودم که چه اتفاقي افتاده. نيما گفت ديگه نوبت تو شده شرتش رو کشيدم پايين که يه کير سياه و شايد هجده سانت هم بود. خواستم بگم غلط کردم ولي ديگه دير شده بود. گفت بخورش عزيزم. من هم کير سياه و زشتش رو کردم تو دهنم. داشتم بالا مياوردم توي چشمام پر اشک شده بود کيرش رو بيرون آوردم گفتم نميتونم نفسم داره بند مياد. گفت پس جاش ميکنمت پريدم سمت لباسام تا فرار کنم لباسم رو ازم گرفت منو کشيد سمت مبل خيلي زورش از من بيشتر بود هر چي التماس کردم فايده اي نداشت به زور نشوندم رو زمين گفت قنبل کن تا دردت نياد گفتم واست ساک ميزنم گفت ديگه دير شده. از زير دستش در رفتم ميخواستم لختي فرار کنم که دم در منو گرفت و محکم زد تو گوشم دنيا داشت دور سرم ميگشت توي گوشم صوت ميکشيد. بي اختيار زدم زير گريه. بازم منو نشوند رو زمين ديگه اميدي واسه فرار کردن نداشتم قنبل کردم و هنوز گريه ميکردم. سرش رو کرد لاي پام و سوراخم رو ليس ميزد. ديگه کاري ازم بر نميومد سر کيرش رو گذاشت در سوراخم و فشار داد. منم مثه دختربچه ها جيغ ميکشيدم و فرش رو چنگ ميزدم. منو محکم گرفته بود و نميذاشت در برم. شروع کردم به التماس کردم که يواشتر بزنه ولي حرفام به تخمش هم نبود و همش ناله ميکرد. چشام سياهي رفته بود داشتم از حال ميرفتم فقط احساس ميکردم داره به طرز وحشيانه تلمبه ميزنه ميدونستم که پاره شدم آخه جز درد سوزش داشتم انگار يک سال اون زير بودم کيرش رو ازم بيرون آورد و اومد جلوي صورتم و آبش رو ريخت رو چشام. خيلي از خودم بدم اومده بود. نفسم داشت بند ميومد انگار بيهوش بودم. وقتي به خودم اومدم حس کردم دوباره داره کونم رو ميکنه. اينبار آبش رو ريخت داخل. منو برد حموم بعد شروع کرد به شستنم وقتي به کونم صابون زد آتيش گرفتم ولي صدام در نيومد. ديگه غرورم شکسته بود حتي روم نميشد چشمام رو باز کنم. لباسم رو تنم کرد ولي شرتم رو واسه يادگاري نگه داشت. بهم گفت ازت فيلم گرفتم کاري نکني که بزارمش رو سايت. من چيزي نميگفتم و سرم پايين بود. اونقدر داغون بودم که بهش گفتم ميزاري ديگه برم؟ اونم گفت گمشو درم پشت سرت ببند. نشسته نشسته از پله ها پايين رفتم سريع تاکسي گرفتم و رفتم خونه توي تاکسي همش گريه ميکردم. اصلاً اختيار گريم رو نداشتم. خيلي افسرده شده بودم و تا چشم به هم زدم کنکور هم رسيد و من حتي سر جلسه هم نرفتم

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
#9 | Posted: 26 Jul 2011 22:45
گائيدن هاله دوست نازي


جريان نازي رو كه براتون گفتم . پس نيازي نيست كه بگم من چه جوري با هاله اشنا شدم . بعد از دوستي من با نازي و 2 سال رابطه اي كه با هم داشتيم اتفاقات زيادي بين ما افتاد . كه يكي از اين اتفاقات باعث شد كه من از كس و كون هاله هم يه فيضي ببرم جريان از اين قرار بود كه من از اون شهري كه توش درس ميخوندم يه بار يه سوغاتي خوشگل واسه خونه اورده بودم كه قيمتش شصت هزار تومان بود . تو اين رفت و امدائي كه نازي به خونمون داشت اين سوغاتي رو ديد و از من خواست كه واسه اونم يكي از همون بيارم . اما چون من زورم ميومد شصت تومن پياده شم با كمال پروئي بهش گفتم پولش بده تا برات بيارم . كه نازي هم قبول كرد و پول رو بهم داد . اينم بگم كه ميونه نازي با شوهرش . سر جنده بازياي نازي بد جوري خراب شده بود . من پول رو گرفتم و رفتم شهرستان هنوز يه ماهي از رفتنم نگذشته بود كه نازي خبر طلاق گرفتن از شوهرش رو بهم داد . واسه من زياد فرق نميكرد چون من در هر صورت اونو ميكردم. اما واسه نازي خيلي فرق ميكرد چون راحتر ميتونست جنده بازي در بياره خلاصه نازي از شوهرش جدا شد . من براي تعطيلات نوروز به تهران برگشتم و به خيال اين كه يه زن بيوه كه هيچ كس بالا سرش نيست منتظرمه . اما انگار تو نبود من خيلي اتفاقات افتاده بود . نازي ديگه به تلفناي من جواب نميداد و به هيچ عنوان حاضر نبود كه من ببينمش . نميدونستم كه چي شده و چرا نازي بازي در مياره . خلاصه به هاله زنگ زدم كه از اون بپرسم چي شده . به هاله زنگ زدم و با كمال تعجب هاله بهم گفت كه نازي صيغه يه نفر شده و اون شخص به نازي قول ازدواج داده . خيلي اعصابم خورد شده بود . سوراخ فوري من حالا ديگه مال يه نفر ديگه بود . يكي ديگه با قول ازدواج خرش كرده بود. بايد فكرشو ميكردم كه نازي رو زمين نميمونه . اون قدر خوشگل بود كه گرگاي تهران راحتش نزارن .با نا امبدي گوشي رو قطع كردم و به خودم گفتم بايد به فكر يكي ديگه باشي چند روزي از اين ماجرا گذشته بود كه يه روز تلفن زنگ خورد . تلفن رو كه برداشتم با تعجب ديدم نازيه . فكر كردم كه دلش واسه من تنگ شده و دوباره ميخواد همه چي رو از نو شروع كنه. اما اون جنده با حالت سردو خيلي بي منت . بهم گفت زنگ زدم كه پولمو بگيرم ( همون شصت تومن ) .

اما من پولو خرج كرده بودم و تصميم داشتم به خاطر اين كيري كه خوردم تلافي كنم . واسه همين ميخواستم بهش بگم بهت نميدم كه يه فكري به سرم زد . چون ميدونستم كه چند روز ديگه خونمون خالي ميشه بهش گفتم كه دو روز ديگه بيا خونمو پولتو بگير . اولش ميگفت نه من تو رو ميشناسم اذيتم ميكني . من اونجا نميام . بيا بيرون پولمو بده كه من بهش گفتم عمري من پولتو بيام بيرون بهت بدم . من تا يه بار ديگه نكنمت بيخيال نميشم . كه اونم شروع كرد به زبون ريختن كه من الان ديگه صاحب زندگي هستم نميخوام زندگيمو كه تازه شروع كردم خراب كنمپيش خودم گفتم اخه جنده وقتي شوهر داشتي جنده بازي در مياوردي . حالا كه صيغه يكي ديگه شدي واسه من شدي بچه مومن . بهش گفتم پولتو ميخواي فلان ساعت خونم بيا پولتو بگير و گوشي رو قطع كردم .روز قرار شد و يه چي ته دلم ميگفت كه نازي مياد . خودمو اماده كرده بودم كه با 1 ساعت تاخير صداي زنگ خونه رو شنيدم . گوشي رو كه بر داشتم ديدم هاله پشت در و ميگه منتظرم كه پولو بياري . رفتم جلوي در و بهش گفتم مگه قرار نبود خود جنده ش بياد پس چرا تو رو فرستاده . كه هاله شروع كرد به من من كه كار داشت و مهمون داشت و منو فرستاد . منم گفتم باشه بيا تو پولو بهت بدم . كه هاله گفت نه تو نميام . بهش گفتم بيا تو الان همسايه ها ميبينن ابروم ميره . ( اين توضيح لازمه كه هيچ وقت يه زن سالم با يه جنده دوست نميشه) هاله راضي شد و اومد تو و بدون اين كه بشينه گفت روز باش پولو بده ميخوام برم . كه من بهش گفتم بابا يه دقيقه صبر كن الان برات ميارم . تو بشين تا برم از تو اتاق پولو بيارم . من دروغ ميگفتم چون اون موقع هيچ پولي نداشتم كه بهش بدم . رفتم تو اتاق و يه كيف خالي رو اوردم . به هاله گفتم نازي بهت گفت فقط پولو بگير . اونم گفت مگه قرار چيز ديگه اي هم بدي . كه من گفتم نه قرار ه چيزي بگيرم . هاله شونه هاشو انداخت بالا كه به من چيزي نداد كه بيارم . بهش گفتم لازم نبود چيري بهت بده چون كه تو اون چيز همراته . هاله گفت منظورت چيه نميفهمم كه چي ميگي . گفتم ببين من به نازي گفته بودم تا يه بار ديگه نكنمت پولتو نميدم . اونم قبول كرد. حالا كه تو رو فرستاده معلوم ميشه اين وظيفه رو به تو سپرده هاله شروع كرد به فحش دادن كه تو ونازي غلط كردين مگه الكيه . نيازي به زور و اجبار نبود چون ميدونستم كه هاله جنده س . رفتم طرفش و دستاشو گرفتم و اروم لباشو بوسيدم بهم گفت خواهش ميكنم كه ولش كنم تا بره . گفت اصلا من به ريش بابام خنديدم كه اومدم اينجا به من چه كه نازي از تو طلبكاره . كه باز لبامو چسبوندم به لباش . بدون اين كه حرفي بزنم اروم شروع كردم به باز كردن دكمه هاي مانتوش . هاله هيچي نميگفتو لباشو محكم بسته بود كه نتونم خوب بخورمشون . منم بدون اين كه حرفي بزنم با سينه هاش ور ميرفتم كه هاله بهم گفت تو رو خدا بيخيال من شو من مثل نازي نيستم من زندگيمو دوست دارم .
كه منم بهش گفتم خودت خواستي نبايد كار كس ديگه اي رو قبول ميكردي .ميدونستم اينا همش زر مفت و اگه كسي راضي نباشه اينجوري تا نميكنه و حداقلش يه جيغو دادي را ميندازه اروم شروع كردم به در اوردن لباساش و تو يه چشم به هم زدن لخت مادر زاد جلود من بود . بهش گفتم كه نازي بهت نگفته كه من چقدر از ساك خوشم مياد . هاله گفت نه نه نه من بدم مياد نميتونم و من كيرمو ميمالوندم رو صورتش . و بهش ميگفتم بخور خوشگله من فقط يه كم بخور . كه اون با بي ميلي كير خوشتراش منو انداخت تو دهنشو و ميمكيد بعد چند لحظه بلندش كردمو بردمش نزيكه كاناپه به حالت قنبل دستاشو انداخت رو مبل و كون خوشگلشو تسليم كير گرسنه من كرد .با دستام ميزدم رم كونش و قربون كونش ميرفتم .خيلي حشري شده بودمو كونش از بس ضربه خورده بود قرمز شده بود . دوست نداشتم بكنم تو كسش چون ميدونستم زود ابم مياد . واسه همين مدام با كس و كونش بازي ميكردم ضربه ميزدم كه هاله گفت بسه ديگه بكن من ديرم شده بايد برم من گفتم نه بايد التماس كني كه منو بكن . من دوست دارم اينو بگي . بگو منو بكن زود باش بگو كه هاله گفت مسخره بازي در نيار به زور منو لخت كردي حالا ميخواي اتماس كنم كه منو بكني عمرا التماس كنم جنده دوست نداشت اون طوري كه من ميخوام باشه . فقط ميخواست من زود خالي كنم . منم بدون معطلي كيرمو انداختم تو كس ابدارش . دلم ميخواست به جاي لذت درد بكشه واسه همين با تمام قدرت تلمبه ميردم .اما انگار كسش حرفه اي تر از اين حرفا بودو فقط اه و اوه ميكرد . با هر تلمبه اي كه ميزدم يه ضربه هم به كونش ميزدم . اين كارم اذيتش ميكرد . به همين خاطر من محكم تر ميزدم . اون قدر اين كارو كردم كه كونش سرخ شده بود . تصميم داشتم كه بزارم تو اون كون سفيدشو از اون كون خوشگل هم كام بگيرم . اما اب كيرم مجال ندادو با فشار تو كسش خالي كردم . اومد بگه تو كسم نريز اما ديگه دير شده بودو من همه اب رو تو كسش خالي كردم و يه چند لحظه اي تو همون حالت موندم بعد از اين كار لباساشو پوشيد و گفت كه حالا پول رو بده منم گفتم برو تو اون كيفه از تو اون بردار هاله كيف رو باز كرد و گفت كو تو اين كه پولي نيست منم بهش گفتم . من پولو از نازي گرفتم و به خودشم ميدم . تا خودش نياد از پول خبري نيست . كه يهو فحش و بدوبيراه بود كه نثار من ميشد اما من بيخيال اين حرفا بودم به اون چيزي كه ميخواستم رسيده بودم . ميدونستم كه هاله اون قدر بي ابرو نيست كه بخواد داد و بيداد كنه . بعد كلي فحش هاله دمش رو انداخت رو كولش و رفت منم سر مست از يه سكس با هال به كس ننه ي نازي و هاله ميخنديدم

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     

#10 | Posted: 26 Jul 2011 22:46
استخدام و تجاوز وحشتناك به سوزان

سوزان هستم 23 سالمه حدود یکساله لیسانسم گرفتم و دنبال کار هستم . اینطور که میگن خیلی خشکل و خوش هیکلم شاید هم واسه همینه که هر جا میرم به طمع تماس ج ن س ی … می خوان منو استخدام کنن ولی خب اونطور کارها رو مسلما خودم نمی خوام . مورخه ….. آگهی استخدام شرکتی رو توی روزنامه دیدم وقتی زنگ زدم چون دو روز از آگهی می گذشت پرسیدم گرفتید ؟ طرف که ظاهرا مرد جوانی بود جواب داد من اگه گرفته باشمم به شما میگم تشریف بیارید . می گفت شرکت تبلیغاتی داره و یه خانم زیبا و جوان و خوش برخورد به عنوان منشی می خواد یه کسی که مشتریاش نپرند .
طبق هماهنگی قبلی سر ساعت 11 صبح به آن شرکت رفتم برای اینکه منو استخدام کنند تا حدی به خودمم رسیدم ( آرایش و عطر و … ) شرکت هیچ تابلویی نداشت منم خیلی مشکوک شدم علاوه براین داخل مجتمع چند واحدی هم نبود بلکه بالای یک مغازه قرار داشت که همون مغازه هم بسته بود آیفون هم فقط یک زنگ تکی داشت . راستش کمی ترسیدم بسم الله گفتم و زنگ زدم . همون آقا گفت : کیه ؟ گفتم برای استخدام قرار شد بیام خدمتتون . گفت : سوزان خانم ؟ گفتم بله . گفت : بفرماین بالا . گفتم معذرت می خوام جسارت نباشه ولی خانم دیگه ای هم اینجا هستن که من بیام بالا ؟ گفت : آره آره . خام نجفی بیاین شما صحبت کنید ایشون حق دارن احتیاط کنن . بعدش صدای خانمی شنیدم که گفت : عزیزم بیا بالا مگه واسه استخدام نیومدی ؟ خیالم راحت شد و رفتم بالا . بالا که رسیدم ، همون خانم نجفی جلو راه پله به استقبالم اومد و مرا داخل شرکت برد تا مدتی اون آقا نیامد و خود خانم نجفی با من صحبت می کرد او که زنی حدودا 40 ساله بود بعد از پذیرایی و احوالپرسی به من گفت : ببین سوزان جون آدم باید حرفش رو راحت بزنه . من مدتی با آقای یاری آشنا هستم و واقعا هم از وقتی به شرکتش اومدم به قول خودش ویتامین شرکت شدم و مشتریاش هم چند برابر کردم می خواد تو هم اگه اومدی همینطوری باشی یعنی در واقع یکی مثل منو میخواد واسه همینم به من گفته اول باهات صحبت کنم .
گفتم من در خدمتتون هستم بفرماین . فقط از این لحاظ که آقای یاری خانمی مثل شما خواستن ، می تونم بپرسم وظایف شما اینجا دقیقا چه چیزای هستش تا ببینم منم می تونم اونطوری که ایشون خواستن باشم یا نه ؟
جواب داد البته تو با من تفاوتهایی هم داری . مثلا تو لیسانس هستی من دیپلمه . تو جوان و باکره هستی من مطلقه .
اینو که گفت ، مشکوک شدم و گفتم ببخشید منظورتون چیه چه ربطی داره ؟ گفت : اینجا از لحاظ حقوق ، عیدی ، بیمه ، ناهار و … عالیه ولی منشی آینده هم در قبال این مزایا وظایفی داره که اگه اومدی خودت متوجه میشی .
دیگه منظورش فهمیدم و فورا گفتم : ببینید خانم محترم من نمی دونم شما کی هستید و شغلتون اینجا چی هستش ولی من اصلا اونی که بتونم همکار شما بشم نیستم و واسه خودم متاسفم که اومدم اینجا . امیدوارم اونی که می خواین پیدا کنین خداحافظ .
همین که گفتم خداحافظ یه چیزی از پشت مبلی که نشسته بودم به شونه هام فشار وارد کرد و مردی گفت : برگرد تا بفهمی خداحافظیت برای رفتن از دنیا بود نه از این شرکت . بی نهایت وحشت زده شدم و قبل از اینکه برگردم و اون را ببینم جیغ بلندی کشیدم . سریع همون زن محکم دهانم رو گرفت و اون نامرد تنومند هم که الآن می دیدمش ، با اسلحه کلت جلو من ایستاد و گفت این صدا خفه کن داره می دونی یعنی چی یعنی اگه یه جیغ دیگه بزنی رفتی اون دنیا هیچکس هم نمیفهمه .
نامرد همین کلت رو از پشت روی شونه هام گذاشته بوده . هر جوری بخوام حالم رو براتون وصف کنم ، نمی تونید درک کنید مگر که خدای نخواسته زبونم لال باهاش مواجه بشید . حسابی گریه می کردم و می گفتم باشه جیغ نمی زنم ولی بگيد چه فکری واسه من دارید ؟ من چه ظلمی به شما کردم ؟ تو را به خدا فکر کن الآن خواهر خودت جای من باشه آخه چرا ؟ آخه چرا من ؟ همینطور گریه و التماس می کردم که انگار بی هوش شدم .
اون پست تر از حیوانها همون اول چیزی رو به من خورانده بودند ( نمی دونم ابله اسلحه رو دیگه واسه چی می خواست من که قرار بوده بی هوشم کنه ) وقتی بیدار شدم لحظه ای که چشمام باز کردم و اون شرکت لعنتی رو دیدم دنیا روی سرم خراب شد . هیچ لباسی تنم نبود و با تمام گیجی و بی حالی ولی متوجه همه چیز شدم ساعت دیواری 8:30 بود مقداری فکر کردم تا بفهمم یعنی چه موقع . از تاریکی هوا فهمیدم شب شده من 11 صبح به اینجا اومده بودم فهمیدم که زندگیم تباه شده و باز گریه کردم . احساس درد داشتم پرسیدم با من چکار کردید ؟ یاری نامرد گفت شنیدن کی بود مانند دیدن . راحت فیلمش رو ببین .
وای نمی دونید چه حال بدتری پیدا کردم دیگه مرگ هم واسم مهم نبود و تا جیغ کشیدم و کمک خواستم اون نامرد که چنین انتظاری هم داشت ، دهانم را محکم با چند پارچه بست البته اون زن هم هنوز بودش و کلت رو مقابلم گرفته بود . توی این حالت فیلم رو دیدم . فکر می کردم هر چه بوده از همین نامرد بوده ولی توی فیلم اول خود یاری در حالی که صورتش رو پوشانده بود ، به من تجاوز کرد و اون زن پست هم طوریکه پشتش به دوربین بود بعدش آلت ت ن ا س ل ی یاری رو می بوسید ( صدای بوسه زدن شنیده میشد ولی دهانش رو به دوربین نبود هر دو هم از موها و هيكلشون مي شناختم وگرنه هيچ چهره اي جز من در تصوير مشخص نبود ) بعد از او دو نامرد دیگه که فکر می کنم خیلی هم جوانتر از یاری بودند ، با چهره پوشیده به من تجاوز کردند . باورم نمیشد چطور اینهمه بلاهایی که در فیلم می دیدم رو تحمل کردم و چطور بیدار هم نشدم . گه گاهی اون زن هم از پشت توی فیلم بود . فیلم رو تا آخر در حالیکه اشک می ریختم و تلاش برای کمک خواستن می کردم ، دیدم . توی بدترین شرایط ممکن قرار داشتم . از طرفی این فاجعه از طرفی هم ساعت نزدیک 10 شب داشت میشد و فکر نگرانی های خانواده ام به خصوص مادرم داشت دیوونم می کرد دیگه همون التماس هم نمی تونستم بکنم و دهانم حسابی با پارچه بسته بودند حتي نفس به سختي مي كشيدم . خیلی تشنه بودم ساعتها آب نخورده بودم ولی اونا فکر می کردند می خوام فریاد بزنم و آب به من نمی دادند .
متاسفانه یه دختر از ترس آبروش سکوت میکنه ولی اینم بگم که اگر تباه و بی آبرو شدم اگر تا هم اکنون داروهای اعصاب و روان می خورم کابوس می بینم و تحت نظر پزشک هستم ، ولی با صرف وقت و هزینه و تحقیق بسیار زیاد بالاخره خانواده ام چنان انتقامی از شخص یاری که اولین نفر در فیلم ب ک ا ر ت منو از بین برد ، گرفتند که اگر بنویسم چكار باهاش كردند ، حاضرید پدر و عموهای منو با دستهای خودتان قطعه قطعه کنید . اون زنه هم یاری رو مجبورش کردیم بکشوندش پیش ما که البته عموهام خیلی جوانمردانه و بیشتر به این خاطر که دخترای دیگه رو مثل من نکنه ، به درک حاصلش کردند ولی دیدارمون با اون دو پسر جوانتر به قیامت موکول شد و به دستمان نيامدند البته خود آقای یاری از خدا بیخبر بجای اونها هم زجر کشید و مثـله شد و هر قطعه از بدن کثیفش پس از تحمل زجرهایی که حتی از نوشتنش هم تنم به لرزه می افته ، در محلی دفن شد .
لطفا کسی ردیابی منو نکنه چون اسامی مجازی نوشتم خودمم کافی نت هستم و فقط خواستم دخترهای زیبا و جوان که مثل من چشمشون به آگهی استخدام شرکت و موسسات هستش ، بدانند که چنین چیزهایی هم شده و تازه حالا كه ما خیلی تلاش کردیم و اون نامرد و نازن بدتر از حيوان رو به چنگ آوردیم و تلافي كرديم ، ولي در هر صورت الآن من باکره نیستم و از ترس کابوس هم نمی خوابم مگر از عوارض داروهایی که میخورم خوابم بگيره . پدر و عموهایم هم هر چه باشه دیگه قاتل دو تا حیوان هستند . از گرگها و گرگ صفتها در امان باشيد.

در انتخاب امضا دقت کنید و قوانین رو بخونید
(پرنسس)
     
صفحه  صفحه 1 از 7:  1  2  3  4  5  6  7  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / سكس وحشیانه بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.