| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 1 از 91:  1  2  3  4  5  ...  87  88  89  90  91  پسین »  
#1 | Posted: 9 Mar 2010 16:28
اتفاق مفيد

چند هفته اي بود كه سر كلاس آمار نرفته بودم. خيلي دلواپس بودم. بهر حال اين درس خيلي سختي بود و قبلا هم يكبار ازش افتاده بودم. وقتي وارد كلاس شدم تازه متوجه شدم كه استادمون چند تا جلسه هم جبراني گذاشته بود و بنابر اين خيلي از درس عقبم. به فكرم رسيد هر چه زودتر بهتره يك جزوه از يك جايي گير بيارم. جزوه پارسال من گم شده بود و گير آوردن جزوه از دوستان پسرم هم محال بود. باقي پسرها هم مثل من بودند و كمتر توي كلاسها شركت ميكردند. در همين فكربودم كه يك دختر خيلي خوشگل اومد و جلوي من نشست. با دقت به جزوه اش نگاهي كردم. هم خطش خوب بود و هم از قطر نوشته هاش معلوم بود كه جزوه اش كامله.
در تمام طول كلاس به اين فكر ميكردم كه چطور ازش خواهش كنم جزوه شو به من بده تا هم از جزوه استفاده كنم و هم يك طوري باهاش دوست بشم.
در اواسط كلاس يك لحظه اينقدر حواسم به استاد بود كه متوجه نشدم دختر مورد علاقه من از جلوم بلند شد و از كلاس بيرون رفت و يكي ديگه كه از نظر هيكل به اون شباهت داشت اومد جلوي من نشست. در پايان درس وقتي استاد اجازه مرخصي را صادر كرد. من بلافاصله گفتم: عذر ميخوام. شما جزوه تون كامله؟
وقتي طرف روشو برگردوند. من شوكه شدم و حسابي حالم گرفته شد. اين چرا عوض شده بود؟ اين ديگه كيه؟ البته زشت نبود بلكه كمي خوشگل هم بود. امااين كجا و اون تيكه ناب كجا.
ديگه نميشد جا بزنم چون حرفمو زده بودم. و براي همين جزوه شو گرفتم و اومدم بيرون. به بخت خودم لعنت ميفرستادم و به طرف بيرون دانشگاه ميرفتم. به فكرم رسيد نگاهي به داخل جزوه بكنم. اوه چه خط گندي. مطمئنا امروز روي شانس نبودم. اما خوب چاره چي بود. حداقل يك جزوه آمار گيرم اومده بود.
من توي يك خونه دانشجويي با 3 تا از دوستهاي تخسم زندگي ميكردم. دوستهايي كه تنها فكر و ذكرشون كير كردن همديگه بود. خيلي از اين محيط بدم ميومد. اما چون مجبور بودم تحمل ميكردم. ديگه تا پايان ترم چيزي نمونده بود و نميشد از اون خونه رفت.
از روي دفتر اون صفحاتي كه لازم داشتم را كپي ميكردم ولي چون حوصله نداشتم هفته بعد به كلاس آمار برم و از طرفي ميخواستم به شهر خودم برم. چون با دوست دخترم قرارداشتم. از دوستهام خواهش كردم تا دفتر را هفته بعد وقتي من به شهر خودم رفتم به كلاس ببرند و به دختره تحويل بدند. و تازه منت هم سر اون گذاشتم كه آره شايد با هم اينطوري دوست بشيد.
بعد از يك هفته كه به خونه دانشجويي برگشتم. ديدم اونها نه تنها دفتر را نبردند. بلكه انداختنش يك گوشه خونه و دفتره هم حسابي پاره شده. هر چي بهشون گفتم چرادفتر و نبرديد بديد؟ گفتند مگه ما نوكرتيم. و حسابي كيرم كردند. چاره اي نبود بايد خودم دفتر راميبردم و به صاحبش ميدادم. اينقدر ناراحت شده بودم كه نگو. آخه اين چه دوستهاي بود كه من داشتم.
به كلاس آمار كه رسيدم خيلي خجالت زده بودم. آخه هم يك هفته دفتر و دير برده بودم و هم دفتره حسابي پاره پوره شده بود. اما اگر ميگفتم دفتره گم شده يا هر چيز ديگري ميگفتم بدتر بود. سر كلاس هم كه نميتونستم نرم.
البته به عمد كمي ديرتر سر كلاس رفتم تااستاد سر كلاس اومده باشه و اون نتونه چيزي بگه. در كلاس را باز كردم و دختره تا منو ديد اشاره اي كرد. منهم بلافاصله دفتر را كه دستم بود را به اودادم و در آخرين صندلي كلاس نشستم. نگاهي عميق به دفتر كرد و هيچي نگفت. در آخر كلاس هم سريع بيرون پريدم و گم شدم.
اونروز گذشت. فرداش كه شد. هم خونه ايهام گفتند: راستي مهدي دفتره را دادي يا نه؟
گفتم:آره.
ناگهان همه به هم نگاهي كردند و زدند زير خنده. حالا نخند كي بخند. تعجب كردم و پرسيدم چرا ميخنديد كه بابك گفت: توش رو اصلا نگاه نكردي؟
- نه! مگه چيكاركردين؟
- بابا. ما تو اون دفتر يك عالم عكس كير كشيده بوديم. هزار جاش نوشته بوديم دنبال كس ميگرديم. مشخصات كيرتو نوشته بوديم. تو كسخول نگاه نكرده رفتي اونو دادي صاحبش؟
هر چي ميگذشت خنده هاشون بيشتر ميشد. خيلي حرصم گرفته بود. اون خرابكاريهاشون يك طرف و اين كارشون ديگه اعصابمو خورد كرد. براي همين يك دعواي حسابي باهاشون كردم و اومدم بيرون و همش به اين فكرميكردم كه حالا چه خاكي تو سرم ريخته ميشه.
هفته بعد سركلاس آمار نرفتم. اما هفته بعدش ديگه نميتونستم نرم. چون غيبتهام خيلي زياد ميشد. به اجبار راهي كلاس آمار شدم. ولي باز هم ديررفتم تا موقعيكه استاد سركلاس باشه به كلاس برسم. تا به داخل كلاس رفتم. ديدم دختره نگاهي به من كرد و تا من نشستم اونم بلند شد و سريع نزديك من نشست و روشو برگردوند و به من گفت:آقاي... لطفا بعد از كلاس وايستين يك كار واجبي با شما دارم.
آقا منو ميگي حسابي جفت كرده بودم و ميترسيدم و به خودم گفتم: حتما كارم به حراست ميكشه. در تمام طول كلاس اصلا از حرفهاي استاد هيچي حاليم نميشد. نميتونستم صبر نكنم چون اونوقت ممكن بودبرام بدتر تموم بشه. كلاس تموم شد و من و اون صبر كرديم تا همه برند بيرون. بلافاصله به طرف من اومد.
گفت: آقاي... ميخواستم باهاتون يك قرار بذارم. البته بيرون دانشگاه.
- خانوم... ميدونم در مورد چي ميخوان صحبت كنين. ببينييد من ميتونم توضيح بدم.
- هيچ احتياجي به توضيح نيست. امشب ساعت 6 بعدازظهر، كافي شاپ نسترن. چطوره؟ مياين؟
- آخه ببينيد....
- شما ببينيد. من الآن نميتونم باهاتون صحبت كنم. دوستهام ممكنه برام حرف در بيارند. پس قرارمون همونجا. قبوله؟
چاره اي نداشتم. بنابراين قبول كردم. و منتظر موندم ببينم هم خونه ايهام اينبار چه خاكي تو سرم ريختند.
ساعت 6 شد. و من سر موقع با يك عالمه فلسفه كه در ذهنم براي تبرئه خودم ساخته بودم سر قرار حاضربودم. كه ناگهان ديدم داره از روبروم بهم نزديك ميشه.
- سلام
- سلام. خسته نباشيد.
- نميخواي چيزي مهمونم كني؟
- چرا. خواهش ميكنم.
و بعد ازش پرسيدم چي ميخوره و براش سفارش دادم. چند لحظه در سكوت سپري شد و بعد ناگهان ناغافل پرسيد: اين چيزها چي بود كه تو دفترم نوشتي؟
- خانوم... باور كنيد اونها رو من ننوشته بودم. هم خونه ايهام نوشته بودند.
- آره تو گفتي منم باوركردم.
- به جون مادرم راست ميگم.
- پس مادر تو دوست نداري؟
- نه. به خدا چون دوستش دارم ميگم.
- اگر دوستش داشتي اصلا به جونش قسم نميخوردي
- ببينيد اين يك سو‌ءتفاهمه. خدا لعنتشون كنه. اينها ميخواستند اينطوري اذيتم كنند. آخه با من دشمنند.
- چشمهات ميگه داري دروغ ميگي.
- نميدونستم چشمهام زبون دارند.
- تو اصلا بدنت حالت عادي نداره. من عكسشو تو دفترم ديدم.
سرخ شدم به دو دليل. اول بخاطر حرفي كه زد. دوم بخاطر اينكه راست ميگفت. دوستهام حسابي عكس و پيشنهاد و چيزهاي خيط و پيط براش نوشته بودند.
- ميشه از شما خواهش كنم منو ببخشين؟ من به شخصه از طرف خودم و دوستهام از شما معذرت ميخوام.
- نه. نميبخشم. شما فكركرديد همينطوري راحته كه هرچي دلتون خواست تو دفتر من نوشتين؟
مستإصل شده بودم. بابا اين ديگه كي بود. در چنين موقعيتي بوديم كه ناگهان دختره گفت: آخ.آخ.آخ. دوستهام دارند ميان. اگه منو با شما ببينند خيلي بد ميشه.
يك لحظه خوشحال شدم كه حتما ديگه بخاطراين مسئله ميذاره ميره و محاكمه من تموم ميشه كه ناگهان گفت: ببينيد. بيرون براي من خطرناكه. نميتونم حرف بزنم. چطوره با هم بريم خونه ما.
خشكم زد. الآن حتما داداشش و باباش تو خونه شون منتظرمنند. سراسيمه جواب دادم: نه، آخه ميدونيد. من كار دارم.
- بيخود. اگر نياي دفتر رو ميبرم حراست و بهشون همه چي رو ميگم.
- كسي خونه تون نيست؟
- چرا دو تا از دوستهام هستند. آخه ما هم خونه دانشجويي داريم. خوابگاه نرفتيم.
كمي خيالم راحت شد. حداقل ميدونستم كتك نخواهم خورد. البته اگر حرفهاش راست بود. تازه كمي هم خوشم اومد. آخه با چند تا از دخترهاي دانشگاهمون تو خونه شون تنها ميشدم.
توي راه ديگه در مورد ماجراي دفتر صحبت نكرديم. درعوض خانوم... كه تازه فهميده بودم اسمش يلداست. فقط از خودش و دوستهاش تعريف ميكرد و شروع كرده بودبه پرحرفي.
من هنوز ميترسيدم نكنه تو خونه اش قراره چوبي تو كون من بدبخت بره. براي همين ساكت بودم و در نتيجه متهم به بي زبوني و مظلوم بودن شدم.
القصه ما به خونه شون رسيديم و وقتي يلدا زنگ زد دختري از پشت اف اف گفت: كيه؟
- منم. درو بازكن.
دختره از پشت اف اف در اوج ترس من پرسيد: تنهايي؟
- نه. آقاي... باهامند.
ديگرمطمئن شدم منتظر من بودند و حتما الآن دارند كيرهاي خر را تيز ميكنند.
بدجوري ميخواستم به خودم بشاشم. باور كنيد راست ميگم. حتما بعضي اوقات شده از شدت ترس دلتان بخواهد به خودتان بشاشيد.
نسبت به بقيه خونه هاي دانشجويي خونه مجهزي بود. كامپيوتر، تلويزيون رنگي، تلفن و مبلمان چيزيه كه در خيلي از خونه دانشجوييها پيدا نميشه. روبروي 4 تا دختر ناز نشسته بودم. اونيكه كمتر از همه خوشگل بود همين يلدا بود كه منو به اون خونه آورده بود. نگاهي به دروديوارخونه انداختم. بلافاصله يلدا همه رو برد توي يك اطاق و چند لحظه اي صداي پچ پچشون اومد. بعد از چند دقيقه اومدند بيرون و هر 4 تا جلوي من روي مبل نشستند.
من كم كم داشتم نفس راحتي ميكشيدم چون از بابا و داداش و چوب خبري نبود.
يلدا كنار من نشست و گفت: بچه ها نميدونيد چه پسر با نمكيه. انقدر بي سر و زبونه كه نگو.
يكي از دوستهاش گفت: آره.از دفتر تو مشخص بود. باز هم خجالت كشيدم. يلدا شروع كرد به معرفي دوستهاش: اين شيماست. دانشجوي سال آخر حسابداري. ايشون هم كه فداش بشم تانياست. اينم كه اينقدر خوشگله هلناست. اين دو تا مامايي ميخونند. منم كه ميدوني مثل خودت مديريت ميخونم.
و بعد اشاره اي به تانيا كرد و گفت: تاني. برو همون دفتر آمار من رو بيار.
تانيا سريع بلند شد و رفت كه دفترو بياره كه من تندي گفتم: ببخشين. احتياجي نيست. من كه معذرت خواهي كردم.
هلنا گفت:اِ. نه بابا. بايد ببينيم چي نوشتي. از تجسم بلايي كه قراربود چند لحظه بعد سرم بياد نزديك بود اشكم در بياد. تانيا دفترو آورد و شروع كردند با هم ورق زدن.
- خدامرگم. شيما ببين چي نوشته. من كير كلفتي دارم و تو رو ميكنم.
- واي
- واي
- چه بي ادبه.
اين خط حميد بود. ميدونستم وقتي ميرم خونه چه بلايي سرش بيارم.
- نيگاه كن. چه عكسي كشيده. شما هم چقدر بي ادبين ها!
چند لحظه اي فقط خجالت ميكشيدم. اما بعد تازه مخم بكار افتاد. اينها براي چي دارند اينقدر راحت حرف كس كون جلوي من ميزنند؟ نكنه امشب يك حال اساسي افتاديم؟ با اين فكر انگار برق 5000 ولت به من وصل كرده باشند
منهم به حرف افتادم: اين عكس يك عكس هنريه. توش كير من تا ته تو كون يلدا خانومه.
- نه راست ميگين؟
و يلدا جيغ كشيد: واي كونم. درد گرفت.
- اين كير و چرا اينقدر كلفت كشيدين؟ مال شما هم همينقدر كلفته؟
- خدمت شما عرض كنم كه نه. يعني بله. البته نه به اين بزرگي ولي خوب يك كمي شباهت داره.
شيما گفت: ببين سينه هاي اينو چه شبيه كشيده. واي خدا. خوش بحال اين دختر تو عكس. آقا مهدي سينه هاي منو نگاه كنين. چيكار كنم به اين اندازه بشه؟
و بلافاصله پيراهن و سوتين خودشو درآورد. دست منو گرفت و روي سينه هاش گذاشت. من شروع كردم به دستمالي و بلافاصله خوردن. در اين هنگام اون 3 تا هم كم كم لباسهاشونو درآوردند و بعد يلدا دستشو گذاشت روي كيرم. كيرم خيلي شق كرده بود. سريعتر از اونچه فكرشو ميكردم من رو هم مثل خودشون لخت مادر زاد كردند و به هم پريديم.
چهار تا كس و كون جلوم بود و همشون شديدا التماس دعا داشتند. هر4 تاهم open بودند و از من كير ميخواستند. بعد از ساكي كه هر 4 تاشون نوبت نوبتي برام زدند. كسهاشونو باز كردند و از من خواستند بكنمشون.
منم شروع كردم به كردنشون. بعد از پايان دور اول كه به هر كدوم نزديك به 50 تا تلمبه رسيد آبم براي اولين بار اومد كه شيما خوردش.
حالا نوبت كونشون شده بود. البته يلدا از كون نداد و باز هم از كس كردمش. ولي وقتي آبم اومد اينبار يلدا خوردش. ديگه نا نداشتم ولي هنوز اونها راضي نشده بودند. تا 4 مرتبه كردمشون و هر بار در آخر يكي از اونها آبم را خورد. بعد از آخرين حال خوابم برد و تا فردا صبحش همونجا خوابيدم.
فردا صبح دوباره من و يلدا با هم آمار داشتيم. بنابر اين اون از خواب بيدارم كرد و با هم سر كلاس رفتيم و كنارهم نشستيم. بعد با هم به يك كافي شاپ رفتيم و اونجا بود كه قرار شد هفته اي 3 روز خونه اونها برم. انگار هر 4 تاشون چند وقتي بود دوست پسر نداشتند.
البته من در اصل دوست پسر يلدا به حساب ميومدم. وقتي يلدا را به خونه اش رسوندم و به خونه خودمون رفتم. دوستهام شروع كردند كه ديشب چرا به خونه نيومدي؟ دلواپس شديم و هزار تا دروغ ديگه. ميدانستم دروغ ميگند. براي همين ماجرا را براشون از اول تا آخر تعريف كردم. در آخر داستان همه دهانشون بازمونده بود و به من نگاه ميكردند.
ميدونستم دارند به بخت بدخودشون لعنت ميفرستند كه چرا اونها نرفتند دفتر رو بدند. حتي يكيشون گفت: چون من فلان عكسو كشيدم منو بايد با يكيشون دوست كني. كه تندي بيلاخ بهش نشون دادم.
از اونروز هفته اي 3 روز و بعد از مدتي هر روز خونه اونها بودم و حسابي ميكردمشون. بعد از مدتي ديدم اينجوري نميشه و كلاً با يلدا و دوستهاش هم خونه شدم. شده بودم مرد 4 تا دختر خوشگل. سال بعد هم با اونها خونه گرفتم. و بالاخره تا پايان دوره دانشجويي با اونها هم خونه بودم. يادش بخير چه حالي كرديم. هم من و هم 4 تاي اونها فقط با هم بوديم و به هم وفادار مونديم.
بعد از اونهم تا زمانيكه اون 4 تا ازدواج كردند باهاشون بودم و تازه در اين مدت بعضي اوقات خواهرها و دوستان اونها رو هم كردم.
با اينكه ديگه كم كم به جايي رسيده بودم كه از بس ميكردم ديگه نميخواستم كسي رابكنم. وقتي هلنا كه آخرين نفر بود ميخواست ازدواج كنه منو با چند تا از دوستهاش آشنا كرد كه دوباره بساط كردن به راه افتاد.
بله اين بود ماجراي واقعي من كه شايد باور نكنيد ولي كاملا واقعيه. البته اينم تا يادم نرفته بگم كه بعداز ازدواج اونها هنوز باهاشون رابطه دارم اما ديگه نميكنمشون.
بلكه باهم رفت و آمد خانوادگي داريم. چون من با دخترخاله تانيا ازدواج كردم. بنابر اين با همه به راحتي ميتونم رابطه داشته باشم. بهر حال اگر اونروز اون دختر خوشگل اولي با يلدا جاش عوض نميشد و يا دوستهام ميرفتند دفتر رو بدند من هيچوقت اينقدر شانس نميآوردم و همون اتفاق بود كه اينقدر براي من مفيد بود.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#2 | Posted: 9 Mar 2010 16:28
آخرین روز دانشگاه و یه کس کردن توپ

اول از خودم بگم که من یه پسر سبزه هستم که به قول دخترا خیلی خیلی با مزه هستم و یه قد 180 سانتی و وزن 82 کیلو و کلا یه پسر خوش تیپ هستم و من تو مهاباد دانشجو بودم دانشگاه آزاد و کامپیوتر می خونم.
خوب بریم سر اصل مطلب: من این چند ساله که تو دانشگاه بودم و قبل از اون خیلی پسر تابلویی بودم و کلا حرف های زیادی پشت سرم بوده و هست. و اکثر دختر های دانشگامون منو می شناسن خوب از اینا بگذریم این ترم آخری به من خیلی خوش گذشت و هرچی کون و کس خواستم تونستم بکنم برا همین بود که تو خوابگاه همه منو می شناختن و می گفتن من با دوخترا دوست می شم و حال و حول خودم رو می کنم و بعد ولشون می کنم . اینم بگم که من دانشجوی خیلی زرنگ رشته من هم کامپیوتر بودم و رابطه من با استاد ها خیلی خوب بود و همه منو دوست داشتن حتی بعضی از استاد ها منو برای امتحان های عملی بعضی از رشته ها به عنوان مراقب انتخاب می کردند.
خوب ماجرای من از یک از این امتحان ها شروع شد که رشته حسابداری امتحان داشتن و من هم مراقب بودم و خدایی خیلی هم به بچه ها می رسوندم اما بعضی از دختر ها که هیچی بلد نبودن خیلی خودشون رو برای من لوس می کردن که یکیشون خیلی چشم منو گرفت و چند سوال رو هم بهشون رسوندم اما ظاهرا خانم خراب کرده بود و بعد امتحان که من با استاد نشسته بودیم پای کامپیوتر و برنامه هاشون رو چک می کردیم این دختره 6 شدش و من هیچی به استادم نگفتم و بعد که تموم شد دختره اومد پیشم و 2 ساعت به من گفت تو رو خدا یه کاری کن قبول بشم . خدایی من اون موقع هم کاری به این دختره نداشتم و اصلا به یه چشم دیگه نیگاش نکردم اصلا خیلی برام مهم نبود و فقط رفتم یه سفارش به استاد کردم و تمو شد و به زور نمرش شد 10 و از من تشکر کرد و تموم شد. و تو موقع امتحانات من این دخترو ندیدم و اصلا بهش فکر نمی کردم چون کار ما تو خونه دانشجویمون با دوستامون این چند شب آخر شده بود گریه کردن که دانشجویمون تموم میشه و از این کسه شعرا که همدیگه رو نمیبینم و این خاطرات همش تموم می شه تا اینکه امتحانات تموم شد و همه بچه ها رفته بودن و من 1 روز دیگه موندم خدایی چون خیلی دلم گرفته بود موندم و 1 شب تنها بودم و فرداش که رفتم دانشگاه برای اخرین بار همه جای دالنشگاه رو ببینم و از کارمندها خداحافظی کرد و تو حیاط دانشگا کس چرخ می زدم و خاطراتم رو مرور می کرد و خدایی خیلی هم دوست داشتم این روز آخر یه کسی به طور من بخوره اما از شانس بد من چون امتحان تموم شده بود دوست دخترام همه رفته بودن و من هم کف کف بودم و عزم خودم رو جزم کردم که این روز آخر حتمی باید یه کس بکنم . تو حیاط ول بودم که همون دختره رو که اون روز من مراقبش بودم و براش نمره جور کردم رو دیدم که ناراحته به محض دیدین خانم تو کونم عروسی به را افتاد و گفتم که بعلههههههههههههه... کوس رو افتادیم!
خدایی دختر خیلی با حالی بود با آرایش توپ و اندام سکسی با کونهای بزرگ و رفتم جلو سلام کردم و خودم رو به مظلومی زدم و گفتم که چتونه چرا اینجوری هستین نمره رو هم که گرفتین(با حالت منت گذاری) دیگه چی می خواین؟
گفت برو بابا دلت خوشه!
گفتم چی شده؟
گفت هیچی مشروط شدم و این ترم اخراجم می کنن
من هم فورا یه فکر بکر به مخم زدش و گفتم برا اینه که ناراحتی من حلش می کنم. و نذاشتم که حرف بزنه گفتم اما می خوام یه چیزی بهت بگم من از اون روز اولش از تو خوشم اومده و از این کس شعرا ...
گفتم پاشو!
می خواستم مخشو بزنم . که به من گفت شما.. شما که همه ازتون تعریف می کنن که چقدر شیطون هستین تازه .... تموم هم شدین می خواید با من دوست بشین که چی بشه بی خیال برا نمرم چی کار می کنید من هم که دیدم دارم کیر می خورم گفتم .... که چند نمره لازم داری برا مشروط نشدن؟
گفت 8 نمره من هم گفتم خوب یعنی این 10 که اون روز برا جور کردم بشه 14 حل میشه (چون اون درس 2 واحدی بود پس با این 4 نمره 8 نمره کسریش جور می شد).
گفت آره من هم گفتم کاری نداره حالا زنگ می زنم به استاد و حل می شه بعدش که گوشیم رو برداشتم که زنگ بزنم که گفتم حالا اگه استاد جواب منو نده که خیلی بد می شه تصمیم گرفتم که الکی زنگ بزنم و حرف بزنم اما اونجا تابلو بود و می فهمید گفتم موبایلم شارژ نداره بیا بریم خونه ما اونجا میشنییم زنگ می زنم و حل میشه هرچی گفتم گفت نه نمیام و نمی خواست پا بده خلاصه به اینجا رسیدیم که بریم بیرون از مخابرات زنگ بزنیم و اگه استاد گفت باشه بیاد خونه ما منو نگه که تو کونم عروسی بودش
ما رفتیم مخابرات و من هم الکی شروع به شماره گرفتن کردم که مثلا شماره استاد رو می گیرم و کلی الکی حرف زدم و چاپلوسی می کردم و این و در آخر هم تشکر کردم و این دختره که نگو داشت دیونه می شد از خوشحالی و خلاصه نقشه من گرفت . گفتم اینم از نمره که دیگه مشروط نشی بریم خونه!
خانم موافقت کرد و با یه تاکسی رفتیم ....
و رفتیم خونه ما و نشستیم اول که خودش مانتوش رو دار آورد و نشست و من هم یه کم کس شعر براش گفتیم که بابا این حرفا که می زنن در مورد من دروغه و این و یه کم که مخش رو زدم یه لب ازش گرفتم و خوابوندم رو زمین و یه کم ازش لب گرفتم که یادم اومد باید به کیرم اسپری بزنم که این روز آخر یه حال خوب بکنیم بعدش به بهانه دستشویی رفتم اسپری بزنم و بهش گفتم که تا بر می گردم خودت رو آماده کن رفتم بیرون برگشتم دیدیم خانم هیچی نکرده و همینجور نشسته
گفتم چرا هیچی نکردی گفت نمی خوام و اینا تو بدی منو حالا می کنی و میری و من هم گفتم عوضش کاری کرم که مشروط نشی و به هر حال دختره راضی شد و لباساشو در اورد.....
وایییییییییییی چی میدیدم قشنگترین سینه توی عمرم زودی تا لباسش رو در آورد پریدم و نزدیم 15 دقیقه سینه های بلوریش رو خودرم و حال کرد. و بعد گفت نوبت منه و شلوار من و در اود و با حرص ولع خاصی کیرم رو می خورد و منو دیونه کرد حتی بیضه های منو حورد که منو تا عرش آسمون ها می برد و داشتم دیونه می شدم دیگه داشتم برا کون و کوسش دیونه می شدم و پا شدم و شلوار در اوردم که دیدیم خانم از شدت حشر شرت قرمز توریشو خیس خیس کرده منم زودی شرتشو در اوردم که نگید چی دیدم...؟
وای خدا من من که 22 سال دارم و این همه کوس کردم و این همه عکس و فیلم دیدم تا حالا همچین کسی ندیده بودم ..... سفید ناز گوشتی و تمیز با یه بوی عطر ملایم ووووو وای حالا که دارم اینا رو می نویسم کیرم باز بلند شده....
خلاصه افتاد م به جون کسش و تا جون داشتم خوردم بیچار داشت دیونه می شد اینو از جیغاش فهمیدم و اینکه سر منو به کسش می چشپوند من هم با چوچولش و هم با کسش بازی می کردم و زبونم رو توکسش کرده بودم و با انگشتم چوچولش رو تکون می دادم که بعد از 10 دقیقه احساس کردم که بدنش گرم شد و صداش عوض شد و همه بدنش لرزید و یه اه بلند کشید و ارضا شد دیگه نوبت من بود من هم بلند شدم اونو دمر کردم و انگشتم را با کرم چرب کردم و تو کونش می کردم اولش انگشتم خیلی سخت تو کونش می رفت اما کم کم کونش رو باز کردم و با 2 انگشت مشغول بودم که بیچار التماس می کرد اما من گفتم صبر کن کیرم که رفت تو کونت خوب می شه و درد نداره (اما خبر نداشت قراره جر بخوره) و بعد سر کیرم رو چرب کردم و اروم سر کیرم رفت تو کونش یه داد زد و می خواست از زیر دستم فرار کنه و من هم که دیدم اینجوری همه کیرم رو کردم تو و یه داد کشید و فکر کنم حالش خراب شد و از حال رفت اما من فقط کون می دیدم و تلمبه می زدم بعد از چند دقیقه که حالش خوب شد دوباره آه و ناله می کرد و همچنین لذت می برد چون می گفت تا ته بکن جرم بده و اه و ناله می کرد و این حرفا من حشری می کرد و تند تر تلمبه میزدم و چو چون اسپری زده بودم 2- دقیقه هی تلمبه زدم اما اینقد التماس کرد که کیرم رو در آوردم و خود هم خسته شده بودم و چون من دوست دارم آبم بریزم تو دهن دختر ها گفتم کیرم رو بخور که امتناع می کرد . اما من تهدید کردم که دوبار کونتو می کنم قبوول کرد و 5 دقیقه کیرم رو خورد که تو یه لحظه احساس کردم که همه کمرم تو دهنش خالی شد و اندازه یه لیوان بزرگ(اغراق) فکر کنم آبم تو دهنش ریخت و زودی رفت دستشویی دهنش رو بشوره اما بیچاره اینقد کیرم تو کونش بود که لنگا لنگ راه میرفت و بعدش کمی خودش رو مرتب کرد و از من بابت نمره تشکر کرد و من هم بابت کونش تشکر کردم و بوسم کرد و رفت و من هم وسائل رو جمع کردم اومدم شهرمون....
اما حالا که 2 هفته از اون ماجرا می گذره من باید برم مهاباد برای تصفیه حساب و همچنین وسائلمو بیارم و می ترسم این دختره رو ببینم . حالا که فهمیده من اصلا زنگ نزدم به استاد و چه بلای سر خودش اورده و برای 4 نمره که اصلا در کار نبوده خودش رو جر داده.... و احتمالا حالا اخراج شده باشه و دنبال پوست سرم بگرده به هر حال چیکار کنم حشر من اون روز بالا زده بود و کوس می خواست به خاطر آخرین روز و به آرزوش رسید ...

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#3 | Posted: 9 Mar 2010 16:42
آشفتگی

از بودن تو بغلش لذت می بردم. وقتی صدام می کرد و کونه هام را می بوسيد و آخ که چقدر می بوسيد و خوب می بوسيد. چيکار برات کنم عزيزم. ؟ نمی دونم!
حالت بدی بود. نه اينکه نخوام . شايد بيشتر از هر چيز تو دنيا اون لحظه می خواستم. می ترسيدم. ترس از بهم خوردن دوستی خوب و صميمی مون.
دوست خوب و مهربون با چشمهای درشت و مشکی و مژه های برگشته. دلسوز با محبت.
و حالا پيش اومده بود. يعنی شهوت پاشو وسط گذاشته بود.
خوب می ترسيدم. حسابی هم. نمی خواستم از دستش بدم. اگه اتفاق نمی افتاد. حتی اگه ازدواج می کرد. دوست بوديم. شريک غم و شادی و رازدار هم. ولی اينطوری.
دلم می خواست با صدای بلند و های های گريه کنم. باعثش خودم بودم؛ فقط خودم.
نياز به يک شونه گرم و مهربون نه فقط برای سکس بلکه برای التيام روح. همين. در واقع اگه دخترم بود همين کارو می کردم. و اون وقت بوسه اين ميون خودشو انداخته بود وسط و . آتيش داغ شهوت.
بوسه؛ بوسه؛ و غرق در بوسه .
و تاپم که خيلی راحت در اومده بود.
حيونکی از ديدن قيافه ام وحشت زده شده بود چی شده بود که من وراج دهنم کليد شده بود. شايدم نشده بود. توضيحی نداشتم بدم. نمی تونستم چجوری بايد بگم که با تمام وجود دوستش دارم. دوستی اش را احوال پرسي هاشو و تقسيم حرفای روزانه و رازها رو.
تلفنهای هر شبشو که می دونستم فقط برای شکستن تنهائی منه و صدای مردونه اش رو و اينکه حرف زدن باهاش بهم ثابت می کنه که هنوز زنده ام.
معدود کسی که فارسی خالص حرف می زنه و اصراری به لهجه کاذب انگليسی (( برای کلاس )) نداره . افتخار به ايرانی بودنشو . ساده بودن و معيارهای قديمی دوستی . و قلب پر از محبت و اماده به خدمت برای کمک به همه.
تا فارسی يادم نره. تا يادم نره که خوبی هنوز کامل نمرده. تا يادم نره کجا بزرگ شدم و از هيجان پريود شدم. بيشتر عصبی شدم. نمی دونستم چيکار کنم. می ديم رنج می کشه ولی خودشو نگه می داره. و منم خوب.
اوضاع دخترا فرق می کنه کافيه يک داستان بد را مجسم کنن! تمام شهوتشون از بين می ره!
سعی می کرد يادش بره. بخوابيم. می دونستم عوارض داره ظاهر می شه. دل درد. سر درد.
حالا ديگه روم نمی شد بگم پريودم شدم!
زدم زير گريه! عين روانيا! عزيزم! باشه عزيزم. اشکال نداره! چی شده؟ بهم بگو. چشمامو می بوسيد! باشه کاری نمی کنم! به خدا برای اين نيومدم پيشت!
و من می دونستم برای اين نيومده. با تمام سلولای وجودم می دونستم.
تشويقم می کرد بخوابم. نمی تونستم. داغون ار از اين حرفا بودم
عقربه های ساعت از روی شماره ها با تنبلی می گذشتن! ۱ و ۲ و ۳ و ۵!
هنوز حشری بود! در واقع کیر راست مونده بود! درد می کشيد ولی هيچی نمی گفت!
بسه! نه! ديگه نمی تونم! بغلش کردم. . نه عزيزم نمی خواد. مهم نيست. دستمو آروم کشيدم روی دلش. آخ.
با خجالت در حالی که دامنم در مياوردم گفتم. پريود شدم.
دلش برام سوخت! مهم نيست.
کاندوم آوردم. خنديد. خنديدم.
تو بی نهايت بوسه ها به ابد می رسيدم . منم بوسيدمش. بدن مرتبشو. تا به حال بدنی به اين مرتبی نديدم. تعريفش سخته. همه چی جای خودش و اندازه ای که بايد باشه! سفت و محکم! از ديدن کیرش جا خوردم. ۵ ساعت همين اندازه مونده بود. بزرگ و راست! و واقعا کشيده!
از خودم بيشتر بدم اومد. عين ساديسميها عمل کرده بودم. تمام مدت در ميون بوسه ها بازی با موهام. گوشام. يک لحظه نبود که نپرسه خوبی؟
برای دختر اين خيلی مهمه٬ خيلی.
هنوز منگ بودم. منی که هميشه مهار سکس و در اختيار می گيرم و طرفمو به بازی. نمی دونستم در برابر اين دريای محبت چيکار کنم.
کار آخر را انجام بدم؟
بايد سوال می شد؟ تا به حال اينو تجربه نکرده بودم. با تکون دادن سر گفتم آره. کرد تو. دوست داشتم از ته دل جيغ بزنم با وجود ژل روی کاندوم و خيسی حاصل از پريود. کاش پنجره باز نبود. چقدر داغ؛ سفت و بلند بود.
وجود در وجود حل می شه.
آبمو بريزم.
آره.
داشتم ارضا می شدم. دوست داشتم با هم آبمون بياد. و داغی آب را از روی کاندم تو اعماق وجودم حس کردم.
وقتی چشمامو تو بغلش بستم. دور از نگاهش اشک ريختم. می دونستم ديگه دوستی بين ما وجود نداره.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#4 | Posted: 9 Mar 2010 16:43
افسانه

بازم ماموريت خسته شدم اين رئيس هم تا از زنش کتک ميخوره سر من خالي ميکنه چاره اي نيست بايد برم ساکمو ميبندم و راهي فرودگاه ميشم سه ساعت بعد تو دبي پياده ميشم نماينده شرکت تو سالن انتظار منتظره منو تا هتل راهنمايي ميکنه و خودش ميره منم ميرم تو اتاقم و خوابم ميبره يکي دوساعت يا بيشتر خواب بودم که صداي قهقهه چند تا دختر که تو راهرو با هم حرف ميزدن منو از خواب پروند .
ديگه خواب حال نميداد بلند شدم يه آبي به صورتم زدمو رفتم تو رستوران هتل دم غروب بود يه قهوه سفارش دادمو مشغول خوردن شدم پشت سرم هنوز صداي قهقهه بلند بود يه نگاه کوچولو به پشت سرم انداختم.ديدم چند تا دختر ناز ماماني دارن باهم گپ ميزنند بي اعتنا به بخت بد خودم فحش دادامو بلند شدم رفتم بيرون دو سه ساعت بيرون علاف بودم ساعت حدود ده شب بود داشتم به هتل بر ميگشتم که ديدم چند تا عرب دارن با زور يه دخترو به داخل يه کوچه ميکشن که توش يه ماشين منتظر بود دقت کردم ديدم همون دختر ايرانيه که تو هتل ديدمش با عجله رفتم داد زدم و با زور دخترو خلاص کردم ولي يکيشون با نامردي يه چاقو تو پهلوم فرو کرد بي حال رو زمين افتادم و از درد به خودم پيچيدم وقتي به خودم اومدم تو بيمارستان بودم ديدم همون دختره بالاي سرم ايستاده خودشو افسانه معرفي کرد بعد ازم به خاطر نجاتش تشکر کرد نيم ساعتي با هم بوديم و اون برام شيرين زبوني ميکرد از صداش تموم دردام يادم رفته بود تا اينکه يه افسر عرب اومد و از من بازجويي کرد دست آخر گفت شما مياين تو اين کشور بي نظمي ميکنين بعد از بهبود تنها 24 ساعت براي خروج فرصت دارم خيلي ناراحت شدم افسانه منو بوسيد گفت علي جان ناراحت نشو من ترتيب کاراتو ميدم اينا از دردسر خوششون نمياد بعد از سه روز از بيمارستان ترخيص شدم افسانه وسايلمو از هتل تحويل گرفت و منو تا فرودگاه همراهي کرد خيلي ناراحت بودم افسانه دلداريم داد گفت درست ميشه بعد شماره تلفن همراهشو بهم داد گفت من فردا ميام ايران با من تماس بگير از هم خداحافظي کرديم و من سوار شدم رفتم سه روز استعلاجي گرفتم و تو خونه استراحت کردم روز سوم بو که مادرم گفت که جيباتو خالي کن ميخوام لباساتو بشورم منم رفتم سراغ پيراهنم که ديدم شماره تلفن افسانه تو جيبشه مونده بودم چيکار کنم که بلاخره دل و زدم به دريا و زنگ زدم ديدم خودشه زودتر منو شناخت گفت علي جان خودتي بهتر شدي گفتم بله خوبم خلاصه بعد از يه مدتي گفت من تو شمالم تو ويلام اگر دوست داري شما هم بياين خلاصه به دعوتش رفتم شمال تو ويلاشون عجب جايي بود يه ويلاي بزرگ با کليه امکانات رفتم تو ديدم افسانه با سه چهارتا از دوستاش تو ويلا هستند وقتي منو ديد به استقبالم اومد بعد منو به دوستاش معرفي کرد وحيده سميرا نسترن و سهيلا خلاصه بعد از معرفي رفتيم تو ويلا افسانه اتاقمو نشون داد گفت علي جان تا ميتوني استراحت کن ما هم توسالن هستيم رفتم تو اتاقم خوابيدم ولي مگه خوابم ميبرد ميگفتم آخه خر تو بين اين دخترا چه کار ميکني خلاصه يه نيم ساعتي تو اوهام خودم غرق بودم که ديدم صداي گپ و خنده دخترا بلنده ولي چرا اينجوري چون همش با آه و اوه و جون و ... همراه بود کنجکاو شدم آروم رفتم يه سرک کشيدم ديدم بله خانوما دارن لز ميکنن تو دلم گفتم آخه کير به اين خوش کلاسي اونوقت حيف نيست بي نصيب مونديدولي عجب صحنه اي بود سهيلا پاي وحيده رو باز کرده بود و آنچنان ميليسد که انگار از بچگي اينکاره بوده افسانه هم که سينه هاشو داده بود سميرا و نسترن هم که کوسشو دم دهان افسانه گرفته بود تو همين حين نگاه افسانه به بالا افتاد و منو ديد يه لحظه ترس و خجالت با هم به جون من افتاد رفتم تو اتاقمو درو بستم يک ساعت بعد افسانه در زد او مد تو گفت علي جان ناراحت شدي گفتم نه عزيزم فقط حيرت کردم آروم کنارم نشست گفت ما پنج نفر سه چهار ساله همديگه رو ميشناسيم از اون موقع با هم همجنس بازي داريم قصد کرديم هرگز ازدواج نکنيم و خودمونو اينجوري تخليه کنيم البته تا حالا سعي کرديم اوپن هم نشيم گفتم من که مزاحم بودم چرا دعوتم کردي گفت شرمنده ولي برام اونقدر مهم بودي که خواستم محبتتو جبران کنم خلاصه گفتيمو خنديديم چقدر حيف بود دختر به اين نازي نخواد شوهر کنه دم غروب بود افسانه با سهيلا رفته بودن خريد کنن که ديدم سميرا اومد تواتاق خيلي با من عياق شده بودهمش هم متلک بارم ميکرد چيزي نميگفتم تا اينکه گفت علي آقا تا حالا سکس داشتي کفتم نه چطور مگه گفت هيچي گفتم بگو خجالت نکش گفت اگر من بخوام با هم يه کم شيطوني کنيم اشکالي که نداره گفتم ولي پس قولي که به هم داديد چي ميشه گفت هيچکدومشون نميتونن مثلاً وحيده فکر ميکنه من خرم يه دوست پسر داره ولي ما هيچ کدوم بروز نداديم گفتم خودت چي گفت من هنوز کيس مناسبمو پيدا نکردم کفتم غصه نخور پيدا ميکني سميرا خنديد که يه دفعه نسترن صدا کرد که افسانه شامو آورده سميرا گفت اين مطلب بين خودمون باشه يه چشمک به نشونه تاييد زدم و بلند شدم آماده شدم که بريم سر ميز شام شامو که خورديم رفتم کنار ساحل افسانه هم اومد کنارم باد خنک ساحل بدن آدمو مور مور ميکرد با هم قدم ميزديم و حرف ميزديم گفت علي جان اينا نفهمن ولي من يه جورايي دوستت دارم گفتم چه جورايي گفت نپرس ولي ميخوام حالا که تنها هستيم يه لب ازت بگيرم قبل از اينکه چيزي بگم ديدم لباش رو لبم گره خورد چه لب نازي داشت دستمونو گردن هم انداختيم و سمت ويلا حرکت کرديم وحيده و افسانه و سميرا تو يه اتاق بودن نسترنو سهيلا هم تو يه اتاق ديگه خوابيده بودم که يه لحظه بوسه هاي گرم افسانه منو بيدار کرد گفت علي جان بذار شبو پيشت باشم گفتم باشه ولي گفت اگه ناراحتي برم گفتم نه خلاصه قبول کردم و اومد کنارم بغلش کردم ودوباره لبامون تو هم قفل شد ديگه طاقت نياوردم شروع گردم گردنشو ليسيدن اونم مقاومت نکرد پستوناشو گرفتم و شروع کردم به ماليدنکه گفت علي بذار سوتينمو در بيارم بلندشد سوتينو در اوردچي ميديدم دو تا بلور سفيد خوشگل جلو چشمم افتاد بيرون افتادم روشو وحشيانه شروع کردم به خوردن اونم نالش به آسمون رفته بود آروم دستمو کردم تو شورتش تمام دستم خيس شد شورتشو در آورد و چوچولشو ماليد منم پشت سرش شورتمو در آوردم کير خوش استيلم جلوش قد علم کرد چشماي افسانه گرد شده بود آروم کيرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن تنها کاري که ميتونستم بکنم ناله کردن بود ديگه طاقت نياووردم و آبمو با فشار رو صورتش خالي کردم يه کم چندشش شده بود صورتشو تميز کرد دوباره شروع کرد با اينکه اون روز يکي دو بار خودمو خالي کرده بودم ولي کيرم همچنان استوار مقاومت ميکردديگه طاقت نداشتم به افسانه گفتم بخواب ميخوام از پشت بکنمت گفت ولي - گفتم نترس دردش کمه گفت باشه وقتي خوابيد ديدم عجب کوسي داره برا همين از خير کونش گذشتم کيرمو دم کوسش کذاشتمو آروم بازي بازي کردم خيلي خوشش اومده بود گفت چرا نميکني گفتم چه کوس نازي داري گفت قابل نداره اروم کيرمو تو کوسش کردم افسانه تو حال خودش نبود مثل کبوتر بق بقو ميکرد يه دفعه تو عالم خودش کوسشو به کير فشار داد کيرم يه دفعه تا ته تو کوسش رفت يه ناله کوچيک کرد وارضاء شد گفتم عزيزم چه کار کردي گفت دست خودم نبود منم داشتم ارضاء ميشدم کيرمو در آوردم پر خون بود حالم داشت بد ميشد ولي ارضاءشدم يه کم دستمال کاغذي برداشتم گذاشتم لاي کوس افسانه بهش گفتم من ميرم يه کم هوا بخورم حوله رو برداشتم رفتم کنار استخر و خودمو تو آب استخر رها کردم اومدم تو اتاقم افسانه نبود ساعت پنج صبح بود گرفتم خوابيدم ساعت نه صبح بود بيدار شدم رفتم ديدم همه کنار ميز صبحانه جمعن ولي افسانه نيست گفتم افسانه کو ؟سهيلا گفت به من گفت ميره کنار ساحل رفتم کنار ساحل ديدم رو ماسه ها نشسته داره با چوب روش نقاشي ميکشه رفتم کنارش نشستم گفتم عزيزم تنهايي حال ميکني گفت علي جان گفتم جانم گفت ميدوني که تو پردمو زدي گفتم آره متوجه شدم گفت مال من ميشي گفتم يه کم فکر کردم باورش برام سخت بود کفتم کي از تو بهتر يه لبخند زد با لبخندش همه دنيا رو خريد و به من بخشيد اون روز گذشت چند باري با دخترا بدون اينکه بقيه بفهمن حال کردم ديگه آبي تو کمرم نمونده بود يواش يواش داشتم نگران سلامتي خودم ميشدم افسانه جيگر خودم که نگو همه جوره هوامو داشت کم نمي ذاشت موقع خدا حافظي گفت علي جان کي مياي گفتم کجا ؟ گفت خواستگاري رنگم مثل گچ سفيد شده بود گفتم افسانه جونم شايد من لياقت تو رو نداشته باشم افسانه صداش لرزيد کفت بگو منو نميخواي و خلاص ! ديگه ديدم روحيه‌ اش داره خراب ميشه گفتم عزيزم مگه من پردتو نزدم ؟ گفت چرا گفتم پس تا قيامت هم کسي نميتونه تو رو از من بگيره خلاصه قرار خواستگاري رو گذاشتم صبح زود بلند شدم اصلاح کردم يه ادکلن ناز هم زدم يه دسته گل و يه جعبه شيريني گرفتم ورفتم خونه افسانه باغبون منو به پذيرايي را هنمايي کرد رفتم رو مبل نشستم يه دفعه ديدم يه آقاي جا افتاده خيلي با تکبر اومد نشست رو به روم بعد از احوال پرسي که با زور جواب داد گفت شنيدم شما دخترمو تو دبي نجات دادي ؟ گفتم بله گفت چقدر ميگيري که محبتت تلافي بشه گفتم منظورتونو متوجه نميشم گفت ميخوام دور افسانه رو قلم بکشي ! گفتم به هيچ وجه گفت يه کلام ختم کلام تو به درد افسانه نميخوري ضمنا اون نامزد داره انگار يه دريا اب يخ روم نازل شده گفتم بايد با خود افسانه صحبت کنم عصباني شد اومد طرفم يه چک داد دستم گفت برو خوش باش تو عمرت همچين رقمي رو نديدي يه نگاه به چک کردم احساس حقارت ميکردم حقارتي که اون به من تحميل کرده بود چک رو پاره کردم و تو صورتش پخش کردم جوش آورد و يه کشيده تو صورتم زد گفت اينم جواب افسانه بغض بدي تو دلم سنگيني ميکرد گوشمو گرفتمو از اون خفقان بيرون رفتم.
چند بار افسانه به من زنگ زد ولي جواب درستي بهش ندادم ديگه دست آخر گفت تورو به عشقمون قسمت ميدم اگر جواب ندي فردا بايد بياي تو تشييع جنازم دلم لرزيد هر چي باشه هنوز محبتش تو دلم بود گوشي رو برداشتم تا گوشي رو برداشتم زد زير گريه هر چي خواستم آرومش کنم نشد پنج دقيقه بعد براي اينکه از تو دلش در بيارم دعوتش کردم تو يه کافي شاپ تا با هم حرف بزنيم سر قرار اومدم زودتر از من اومده بود نشستم روبه روش يه کم به هم نگاه کرديم آخرش افسانه گفت ميدونم ضربه روحي بدي خوردي ولي به خدا بابام دروغ ميگه من نامزد ندارم !
اصلاً تا وقتي تو رو نديده بودم قصد ازدواج نداشتم وقتي بهش گفتم تو ميخواي بياي خواستگاري گفت بيجا کردم منو برا شريک عرب تجاريش ميخواد ديگه حرفي نداشتم گفتم اميدوارم خوشبخت بشين گفت خوشبختي! شب عروسي خودمو ميکشم بدون تو من ميميرم گفتم افسانه تو رو به عشقمون قسم ميدم اينکارو نکن بغض گلومو اذيت ميکرد زدم بيرون تو راه که ميومدم کارتون خوابا رو ميديم که دارن تو آشغالا برا خودشون ميچرند تو ذهنم تصور کردم خوش به حال اينا تو زندگيشون از ما خوشبخت ترند که يهو ترمز ماشين منو به خودم آورد يه عذر خواهي تحويل راننده دادمو راه افتادم يه هفته بعد سهيلا زنگ زد گفت فردا عروسي افسانست خيلي ناراحت بودم مثل مار دور خودم ميپيچيدم به سهيلا گفتم شماره موبايلتو بده ميخوام يه کادو برا افسانه بگيرم گفت باشه شماره رو گرفتم و رفتم بيرون تو ذهنم تصور کردم چي بگيرم که چشمم به طلا فروشي افتاد رفتم تو يه مدال طلا گرفتم که شکل قلب بود توش نوشته بود علي راه افتادم اوهامو خيالات ولم نميکرد تا رسيدم به خونه کنجکاو شدم کادو رو باز کردم يه قلب خوشگل براق زل زد تو چشمام يه لحظه نفرت از رقيب و عشق به افسانه از تو ذهنم بيرون نميرفت خون جلو چشممو گرفت قيچي برداشتم مدالو نصف کردم يه لحظه به خودم اومدم ديدم عجب کاري کردم ديگه نميشد کاري کرد يه دفعه يه فکري عين بمب اتمي تو ذهنم منفجر شد نيمه با زنجير مدالو کادو کردمو به سهيلا زنگ زدم سهيلا اومد کسي خونه نبود سهيلا اومد تو خونه منم راهنماييش کردم تو پذيرايي رفتم تو آشپزخونه سهيلا اومد دم در آشپزخونه گفت علي آقا افسانه رو دوست داري گفتم آره يه خورده من ومن کرد گفت من به عشق شما دوتا کار ندارم ولي ميتوني منو نيم ساعت به جاي افسانه فرض کني يه لحظه يخ کردم تو دلم گفتم احمق کوس با پاي خودش اومده تو خونت اونوقت تو داري براي يه عشق نا فرجام دستو پا ميزني گفتم باشه ولي که ديدم علي کوچولو از خواب بلند شده ميگه ولي بي ولي برو تو کارش منم گفتم باشه ولي يه دفعه اونم به خاطر تسکين دردم خيلي خوشحال شد پريد تو بغلم گفت خيلي دوست دارم بردمش تو اتاق خودم ديدم اصلاً توحال خودش نيست گفت خيالتو راحت کنم من پردم حلقويه اروم بغلش کردم بدن لطيفي داشت کيرم هم که داشت شلوارمو جرمي داد گيج بو دم خيلي آروم زيپ شلوارمو پايين کشيد کيرمو کرد تو دهنش منم تو اون حالت با موهاش بازي کردم خيلي برام جالب بود تو اوج ناراحتي يکي بياد اينجوري بار غصه آدمو کم کنه تجربه کنيد بد نيست خلاصه آبم داشت ميومد گفتم آبم آروم يه کاندوم تا خيري از تو جيبش در آورد گفت غصه نخور تازه اولشه سفارشه افسانه بود تااينجوري از ناراحتي تو کم کنم حالم گرفته شد گفتم افسانه غلط کرده ميخواستم ادامه ندم که گفت علي آقا افسانه هميشه مال تو هستش ولي از بابت تو هم نگران بود خلاصه سهيلا از تو دلم در آورد بردمش روتخت خودم خوابوندمش مانتوشو در آوردم ناقلا فکر همه چي بود يه سوتين زرد قشنگ داشت که برقش آدمو کور ميکرد آروم درش آوردم و شروع کردم به خوردن پستوناش پستوناي سايز هفتادو پنج خيلي ناز بودن هرچي چنگ ميزدم بازم کش ميومد ديگه تو حال خودمون نبوديم لباسامونو در آورديم لخت لخت پاشو دادم بالا چو چولشو کردم تو دهنم محکم ميک ميزدم سهيلا جيغ ميزد منم بيشتر ميک ميزدم تمام کوسش خيس شده بود ميگفت علي بکن دارم ميميرم که ديدم ارضاء شد منم يه خورده نوازشش کردم که دوباره گفت بکن منم کيرمو دم کوسش ميزون کردم و هل دادم تو بيقرار بود جيغ ميزد ناله ميکرداوووووووووووووف تمام بدنم عرق کرده بود يه سره تلمبه ميزدم که ديدم دوباره ارضاء شد گفتم سهيلا بکنم تو کونت گفت درد داره نميتونم گفتم بذار من بلدم چه جور بکنم رفتم ژل آ وردم آروم در کونش ماليدم کيرمو دم کونش ميزون کردمو هل دادم تو اولش سفت بود به سهيلا گفتم اگر سفت کني سخت جاميره دردتم زياد ميشه خودشو شل کرد منم تمام کيرمو تو کونش هل دادم يه ناله اي کرد که دلم غش رفت يه کم که تلمبه زدم ديدم دوباره ارضاء شد منم تمام آبمو تو کونش ريختم تا کيرمو در آوردم سهيلا بي اراده يه گوز داد که ابمو بيرون ريخت سوراخ کونش خيلي زيبا شده بود يه دستمال برداشتم کونشو تميز کردم که دوباره يه گوز پدر مادر داد گفت علي جان با من چه کارکردي گفتم راحت باش گفت را حت راحت گفتم آره که گفت پس دستمالتو بگير بقيه آبتو پس بدم تا دستمالو زير کونش گرفتم يه زور زد که سوراخ گشاد کونشو تنگ کرد و بقيه ابمو بيرون داد دست آخرهم بقيه هواشو در قالب گوز به من تحويل داد !
منم کير نيمه جونمو يکي دو بار ديگه تو کونش عقب جلو کردم و در آوردم بعد هم يه حموم توپ باهم زديم ولي اونقدر خسته بوديم که ديگه با وجود اينکه کيرم دوباره بيدار شد بي خيال شديم ار حموم در او مديم سهيلا تازه يادش اومده بود برا چي اومده منم کادو افسانه رو بهش دادم اونم باي باي کردو رفت منم دوباره رفتم تو افکار خودم اين جريان تموم شد تا حدود دو ماه بعد تو محل کارم بودم ديگه اين جريانو فراموش کرده بودم که ديدم تلفن زنگ ميخوره گوشي رو برداشتم ديدم که صداي آشنايي پشت خطه گفتم به جا نميارم گفت من پدر افسانه خانوم هستم يه لحظه خشم تمام وجودمو پر کرد تلفنو به هم کوبيدم که صداي همکارم در اومد حال کل کل نداشتم بي خيال شدم رفتم بيرون شک مثل خوره به جونم افتاده بود وقتي برگشتم اداره سهيلا رو ديدم که تو اداره منتظرم بودکفتم چي شده سهيلا گفت افسانه مريضه تو بيمارستان بستريه دلم آشوب شد گفتم چي شده گفت حالا بيا تو راه ميگم منم با عجله بلند شدم رفتيم تو ماشينم نشستيم گفتم حالا بگو سهيلا گفت شريک باباي افسانه که يادته گفتم اره اون باعث شد باباي افسانه افسانه رو به من نده گفت سر باباي افسانه رو کلاه گذاشتو فرار کرد باباي افسانه هم ورشکست شده افسانه هم افسردگي پيدا کرده حالا هم که بستريه خلاصه رسيديم به بيمارستان باباي افسانه رو ديدم تو اين دوماه چقدر فرق کرده بود اون مرد خيکي نفرت انگيز به يه ترکه چوب مبدل شده بود تا منو ديد طرفم اومد گفت علي آقا من به شما بد کردم حالا هم دارم تاوانشو پس ميدم افسانمو به من بر گردون گفتم مگه من خدام يا دکترم که به من التماس ميکني رفتم تو اتاق دلم آتيش گرفت خيلي لاغر شده بود رفتم طرفش منو نشناخت ديگه طاقت نياوردم اومدم بيرون نميتونستم جلوي گريمو بگيرم از بيمارستان زدم بيرون .

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#5 | Posted: 9 Mar 2010 16:46
الکس

تازه با الکس دوست شده بودم. پسر خوش قيافه و با مزه اي بود. خيلي هم تودار و اسرار آميز!

يه مدت کوتاه از دوستيمون ميگذشت که پدر مادرش تصميم گرفتن برن شمال.
الکس بهم گفت که بخاطر من ميمونه ولي ازم قول گرفت که تنهاش نذارم.
چشمام برق ميزد. ميخواستم بيچاره اش کنم. ميخواستم بفهمه که نميتونه جلوي من خودش رو نگه داره.
پاشدم رفتم آرايشگاه. موهام رو هاي لايت نقره اي کردم . بند انداختم. ابروهامو ورداشتم. بعدشم رفتم سالن اپيلاسيون و حسابي به خودم صفادادم. بعدشم رفتم ناخنهاي دست و پام رو فرنچ کردم. رسيدم خونه داشتم از خستگي ميمردم رفتم يه دوش گوچولو گرفتم که خستگيام از تنم بره بيرون.
بعدشم يه شام سبک و خواب . بايد فردا حسابي سرحال باشم.
8 صبح از خواب بيدار شدم . رفتم حموم. وان رو پر از آب کردم . يه عالمه شامپو بدن هوگو ريختم تو آب. بوش فوق العاده بود. لباس خوابم رو درآوردم و رفتم تو وان. بدنم رو ماساژ ميدادم. چشمام رو بسته بودم و تجسم ميکردم که الکس داره منو نوازش ميکنه. 15 دقيقه حمومم طول کشيد. اومدم بيرون کل بدنم رو بادي لوشن زدم. حوله رو پيچيدم به خودم . موهام رو سشوار کشيدم. آرايش کردم . عطر رو رو خودم خالي کردم. يه شرت و سوتين سفيد پوشيدم که پوست برنزه تنم رو بيشتر به رخ بکشه. شرتم لاکوني بود که جلوش تور داشت. يه تاپ قرمزجيغ هم پوشيدم که فقط رو سينه هام رو گرفته بود. با يه شلوارجين برموداي يخي . يه صندل چوبي هم پوشيدم که ناخنهاي کار شده و انگشتهاي خوش تراش پام توش معلوم باشه.
ساعت 11 صبح الکس زنگ زد و گفت مامانشينا حرکت کردن . کلي التماس کرد زود برم پيشش. منم اصلا" صدام در نميومد که آماده ام.
گفتم من تازه از خواب بيدار شدم . هر موقع حس و حالم اومد ميرم پيشش!
پاشدم مانتو روسريم رو پوشيدم و زدم بيرون. گفتم يه کم چرخ ميزنم تو خيابونا که با نگاههاي تحسين آميز انرژي مضاعف بگيرم.
يه دور تو فرشته زدم . يه نيمچه دور هم تو جردن. بعدش رفتم يه سبد گل خوشگل خريدم و رفتم خونه الکس.
در رو که باز کرد واسه چند ثانيه مات و مبهوت منو نگاه ميگرد. منم با يه لبخند مليح داشتم تو چشاش نگاه ميکردم که موفقيتم رو واضحتر ببينم.
بهش گفتم ميتونم بيام تو؟ يهو به خودش اومد و گفت آره خوشگلم. ببخشيد حواسم پرت شد دم در نگهت داشتم.
گل رو دادم دستش و مانتو روسريم رو درآوردم. الکس همينجوري با تحسين داشت منو نگاه ميکرد.
اومد نزديک. بغلم کرد و گفت مرسي بابت گل قشنگت . فکر کنم بوي عطرم مستش کرده بود چون دايم گردنم رو و ميکرد و نفس عميق ميکشيد.
صورتش و آورد جلو گفت ماريا ، چقدر تو خوشگلي. انگار خدا تو رو به من جايزه داده . بعد لبهاي قلوه اي و خش ترکيبش رو گذاشت روي لبام. تموم تنم لرزيد. من اين موجود رو ميپرستيدم ولي به روي خودم نمي آوردم. بوسيدمش . ابتکار عمل رو ازش گرفت طوري با لباش بازي ميکردم که وقتي تموم شد ديدم کيرش بد سيخ کرده. متوجه نگاه من شد ولي به روي خودش نياورد. گفت خانومم چي ميخوري واست بيارم. نگاش کردم. با تموم قدرتم با چشام داد ميزدم که تو رو ميخوام بخورم. ولي دهنم گفت يه ليوان آبميوه اگه دارين. رفت تو آشپزخونه . يه کم گذشت ديدم صدام ميزنه. رفتم پيشش. يه ليوان آب توت فرنگي داد دستم.
خودشم مشغول درست کردن مشروب شد. يه ليوان واسه من يکي هم واسه خودش . يه سيگار روشن کرد و همينجوري منو نگاه ميکرد.
منم آبميوه ام رو ميخوردم . نصفش رو خورده بودم که به هواي اينکه گوشه لبم توت فرنگي اي شده با زبونم لبم رو پاک کردم. الکس اومد کنارم نشست. ليوان مشروبش رو گرفت جلوي من و گفت به سلامتي تو. ليوانش رو تا ته سرکشيد . دور دهنش همه مشروبي شده بود. خواست پاک کنه نذاشتم . آروم آروم دور لبش رو خورم و پاک کردم گاه گداري واسه اينگه مثلا" اونور لبش رو هم پاک کنم لبم رو از رو لبش رد ميکردم اما حواسم بود که لبش رو نبوسم. سرم و کشيدم کنار تو چشاش ديدم که ميخواد. اما به روي خودم نياوردم. از تو کيفم سيگارم رو درآوردم . يه دونه روشن کردم و همينجوري خيره شدم تو چشاش. يه پک عميق زدم لبلم رو چسبوندم به لبلش و دود سيگار رو فرستادم تو دهنش. کلي حال کرده بود. ليوان مشروبم رو داد دستم گفت بريم تو اتاق
تموم روشنايي اتاقش منحصر ميشد به به آباژور که نور نارنجي اش ديونه ام ميکرد. بغلم کرد بوسيدم به با دستش کمرو شکمم رو ناز ميکرد.
به خودش جرات داد و دستش رو برد زير تاپم. همينکه دستش رو برد زير سوتينم تموم بدنم لرزيد. چقدر دستاش مهربون و قوي بود. تاپم رو آروم از تنم درآورد سوتينم رو با ز کرد و منو خوابوند رو تخت.
سينه هامو آرومد ميمالوند و ميخوردشون. با نوک سينه هام بازي ميکرد زبونش رو روشون ميچرخوند. اومد بالا تر گردنم و بوسيد گوشم رو ليس زد. دوباره رفت پايين زبونش رو تو نافم ميچرخوند.
با دستش هم داشت پام رو فشار ميداد. دستش رو آورد بالاتر گذاشت رو کسم.
تمام بدنم داغ شده بود. همينطور که کسم رو از رو شلوار ميمالوند اونيکي دستش رو انداخت زيرم و کونم رو فشار ميداد.
اومد دکمه هاي شلوارم رو باز کنه که نذاشتم . از زيرش اومدم بيرون . اونو خوابوندم رو تخت. يکي ازش لب گرفتم. با زبونم با گوشش بازي ميکردم .
دستم رو بردم زير تي شرتش و با نوک سينه هاش و موهاي سينه اش بازي ميکردم. بعد اومدم پايين تي شرتش رو درآوردم .
شروع کردم به خوردن تنش. دستم رو هم گذاشته بود رو کيرش و ميمالوندمش. احساس کردم ديگه داره منفجر ميشه . کم کمک اومدم پايينتر بين دو پاش نشستم. شلوارش رو در آوردم .
از رو شرتش با کيرش ور ميرفتم. ميبوسيدمش و گازاي کوچولو ميگرفتم. با دندونام يواش يواش شرتش رو کشيدم پايين.
از پاش درش آوردم و شروع کرم به خوردن روناش . اومدم سمت کيرش با دستم گرفته بودمش و آروم داشتم تخماش رو ميخوردم.
پاهاش رو دادم بالاتر و شروع کردم به ليسيدن و مک زدم سوراخ کونش و زير کيرش . از لذت داد ميکشيد. اومدم سراغ کيرش.
اول يکم با سرش بازي بازي کردم بعد يدفعه همش رو کردم تو دهنم . زبونم رو روش ميچرخوندم و با تموم وجودم واسش ساک ميزدم يهو دستش رو آورد که سر منو بکشه بالا.
فهميدم داره ارضا ميشه اما نذاشتم سرم رو بلند کنه الکس داد ميزد و تموم عضلاتش منقبض شده بود پاهاش رو از پشت حلقه کرده بورو به تن من فشار ميداد.
يهو آبش با فشار ريخت تو دهنم. منم تموم آبش رو خوردم. آروم که شد. کيرش رو بوسيدم.
منو کشوند بالا. همش قربون صدقه ام ميرفت و با دستش کس منو ميمالوند. پاشدم از بغلش به بهونه سيگار آوردن...

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#6 | Posted: 9 Mar 2010 16:47
الهام

این ماجرا مربوط به دوست خواهرم الهام میشه که فعلا از اون تیکه های محشر آزادشهر مشهد شده.
یک روز صبح بد جوری ماشین لازم داشتم و بابا ماشینو خودش لازم داشت و می خواست جائی بره ( اون موقع ترم 6 دانشگاه بودم ) همینجور که کلافه بودم خواهرم گفت چته کیوان ؟
گفتم هیچی ماشینو میخوام ولی بابا میخواد بره جائی و مجبورم پیاده گز کنم!
گفت ببین من ماشینو برات میگیرم اما باید منو ببری دانشگاه بعد عصر هم حتما بیای دنبالم!
منم از خدا خواسته گفتم باشه البته تو دلم میگفتم الان که میبرمت دانشگاه اما عصر نمیام که دیدم سریع حاضر شد و با سوئیچ اومد و گفت بریم!
ماشینو زدم بیرون و راه افتادیم تو مسیر گفت بریم دوستم الهام رو هم برداریم گفتم اه همون الهام خوشگله ؟
زد پس کلم و گفت مال این حرفها نیستی بابا الهام کلی طالب داره ولی کلی هم افاده داره و اصلا با کسی رفیق نمی شه!
تو دلم گفت آره حالا که تقه اشو زدم بعد میفهمی اما مثل اینکه بلند بلند فکر کرده بودم چون دوباره دست خواهرم پس کله ام رو مورد نوازش شدید قرار داد!!!
گفتم چته بابا خوب منو که میشناسی فرشته دوستت که یادته میگفتی خیلی مومنه و اصلا اهلش نیست دیدی که یه مدت از خونه مون کنده نمی شد یادته که همش برای درس خوندن میومد پیش من نه تو ؟ !!
گفت ای ناجنس البته خود فرشته همه چیو برام گفته بود اما به روت نیاوردم اما الهام موضوع دیگری است تو که نه باباتم نمی تونه ؟
ایندفعه خیلی با احتیاط تو دلم گفتم زرشک البته من این الهامو ندیده بودم ولی وصفشو خیلی از خواهرم و دوستای دیگش شنیده بودم رسیدیم در خونشون و مثل اینکه پشت در حاضر بود سریع اومد پرید تو ماشین و گفت بریم!
خواهرم گفت چته الهام چقدر هولی ؟
گفت آخه یه پسره هست خیلی زاغ سیاه منو چوب میزنه و هر وقت من جائی میرم میاد دنبالم و باز دوباره منو تا دم خونه اسکورت میکنه !
گفتم چیزی هم بهت میگه؟
گفت نه اما بعضی وقتها که که یه جای خلوت باشیم یه کار خیلی زشت میکنه ؟ !!
منم شیطنتم گل کرد و گفتم خوب چیکار میکنه ؟
گفت خیلی زشته نمی شه بگم ؟
خواهرم هم که تو باغ نبود گفت خوب بگو الهام جون شاید کیوان برات کاری بکنه یا با پسره بصورت منطقی قضیه رو حل کنه ؟
الهام گفت آخه نمی شه خیلی زشته خواهرم گفت بهت دست زده ؟
گفت نه!
گفت پس چی؟
اونم زد به سیم آخر و گفت : زیپشو میکشه پائین و چیزشو میاره بیرون و نشونم میده!
تا اینو گفت بی اختیار پقی زدم زیر خنده!!!
خواهرم گفت مرگ این داره از ترس میمیره تو میخندی ؟
گفتم حالا اگه دیدیش نشونم بدین تا حالیش کنم که مزاحم مردم نشه...
یه دفعه دستشو دراز کرد و گفت اوناهاش همون که داره تو پیاده رو راه میره تا چشمم به یارو افتاد از غلطی که کرده بودم پشیمون شدم یارو یه نره غولی بود وحشتناک گنده با موهای فرفری و سری پائین از کنارش رد شدم و میخواستم برم که خواهرم گفت کیوان برو یه چیزی بهش بگو نکنه میترسی ؟
منکه تو تنگنا قرار گرفته بودم و از روبرو شدن با غوله شدیدا ترس برم داشته بود گفتم منو ترس ؟ هه اینو یه لقمه اش میکنم!
الهام گفت راست میگی چقدر خوب ؟
زدم کنار و در حالی تقریبا داشتم خودمو خیس میکردم اومدم بیرون و رفتم جلوی یارو واستادم !
اونهم مقابلم واستاد و یه نگاهی بهم کرد خیلی بی ازار به نظر میرسید اما واقعا گنده بود گفتم ( البته خیلی ملایم ) برادر من شما چرا دختر مردم رو میترسونی ؟
یه نگاهی حاکی از عدم درک بمن کرد و هیچی نگفت یک کم شیر شدم و گفتم مگه خودت خواهر نداری خوبه یکی دنبال خواهرت بکنه ؟ بازم مثل آدمهای گنگ فقط نگاه کرد موندم که این چشه !
یه پیرزنی از اون ور کوچه گفت پسرم این لاله سر به سر ش نذار گناه داره!
گفتم چی میگی مادر این مزاحم دختر مردم میشه بدجور ؟
یدفعه یکی از پشت سر گفت : مزاحم کی شده ؟ برگشتم دیدم یه غول دیگه از این بدتر پشت سرمه اما از اون غولهای خوش تیپ و مرتب و آراسته گفتم ببین آقا اون دختر ( اشاره کردم به ماشین ) از ترس این آقا جرات نداره بیاد بیرون یه نگاهی کرد و گفت ببخشید آقا این برادر من مشکل ذهنی داره و کرو لال هم هست بعد شروع کرد به دست موضوع رو به اون فهموندن و بعد بمن گفت مطمئن باشید دیگه مزاحم نمی شه ؟
من در حالی که در میرفتم تشکر کردم و پریدم تو ماشین و از اینکه زنده در رفته بودم خوشحال بودم گفتم دیدن چیکارش کردم هر دو با پوزخند گفتن آره بابا نچ نچ نچ خوب شد نکشتیش !
هر سه خندیدیم و گفتم الهام خانوم دیگه آقا غوله مزاحم شما نمی شه اما از تماشای فیلم سکسی مجانی هم محروم شدی!
هنوز حرفم تموم نشده بود که پس گردنی بعدی رو خوردم!....
گفتم بسه بابا پوست گردنم کنده شد رسیدیم و پیاده شدن الهام گفت آقا کیوان اگه این یارو مزاحمم نشه خیلی در حقم لطف کردین گفتم خیالتون تخته تخت باشه و درحالیکه در رو میبست گفت حتما جبران میکنم گازو گرفتم و رفتم که یدفعه پیش خودم گفتم : یعنی چی جبران میکنه ؟ نکنه منظورش سکسه باز گفتم نه بابا این که من دیدم اگه ازدواج کنه به شوهرش هم نمی ده ولی یه آزاری افتاد به جونم خوب اون موقع علاوه بر کف بودن از همچین تیکه ای هم اصلا نمی شد گذشت.
اون روز با بچه ها حسابی چرخ زدیم و چند تا دختر هم سوار کردیم اما دیدم بابا اینا ناخن الهامم نمی شن تا عصر که به مکافات از دست بچه ها دررفتم و رفتم دنبال خواهر جونم و دوست خوشگلش که هنوز نیومده بودن و من اومدم بیرون از ماشین و مشغول چش چرونی بودم دو تا دختر رد شدن و برگشتن و گفتن اه شما برادر فلانی نیستید منم با غرور گفتم چرا! چطور مگه؟
گفت هیچی خواهرتون خیلی حرف شما رو میزنه و بچه ها بدشون نمیاد شما رو ببینند!
یه آن دیدم بزور جلوی خندشون رو گرفتن و نمی تونن چیزی بگن یه صدائی از پشت سرم گفت آآآای رویا دست از سر داداش ما بردار خیلی خطرناکه ها و همشون زدن زیر خنده
منکه سوسک شده بودم گفتم اصلا تقصیر منه که اومدم دنبالت و میخواستم بدون اونا برم که سریع با الهام پریدن تو و منم کفری با هیچکدوم صحبتی نمی کردم و گفتم میگی موضوع چیه ...............
و اونها هر وقت من اصرار میکردم اونها میخندیدند و فهمیدم که موضوع باید یه چیزی تو مایه های سکس و این چیزا باشه خلاصه من از فکر این الهام در نمیومدم و راهی هم به نظرم نمی رسید اول خواستم از خواهرم کمک بخوام ولی بد بود و بعدش لابد اتهام عاشقی بهم میزد خلاصه اون روز اونها پیاده شدن و من باز رفتم سراغ دوستان بطور ضمنی با سیامک که خیلی رفیق بودم موضوع رو مطرح کردم اون راههای مختلفی رو پیشنهاد میکرد اما یا عملی نبود یا خیلی اغراق آمیز بود با آتو گرفتن و سکس زوری هم اصلا میونه ای نداشتم اصلا دوست نداشتم که کسی با زور و اکراه یا از سر ناچاری با من سکس داشته باشه اون جوری دیگه حلاوتی نداره ...
حالا اگه موضوع انتقام باشه شاید بشه توجیه کرد اما مال من هیچکدوم نبود اون شب دیر تر اومدم خونه و بابا هم که بی ماشین بود کلی دعوام کرد و ضد حال زد . هر کار میکردم از فکر الهام نمیومدم بیرون مثل یه عشق شده بود برام نمی دونم شایدم واقعا خود عشق بود که به سراغم اومده بود ولی توجیه عاشقانه ای هم نداشتم الهام دختر تو دل بروئی بود یک کمی کشدار حرف میزد و با لهجه ابروهایی تقریبا پیوسته اما صاف و بدون کمان معروف ابروها که خشونت خاصی به صورتش میداد و جذابش کرده بود صورتی گندمگون و بیضی شکل با اخمی پنهان چشمانی آبی تیره که توش غرق میشدی هیچوقت نتونستم تا اعماق چشمان مظلوم و مرموزش نفوذ کنم از نظر هیکل هنوز چیزی معلوم نبود چون با اون مانتو هائی که برای دانشگاه میپوشید تقریبا هیچی از هیکلش رو نمی شد تشخیص داد قد متوسط و همین اما چی بود که منو اینجوری کرده بود آخرش هم نفهمیدم حتی وقتی گذاشت و رفت چند روز بدون اتفاق خاصی طی شد و ولی خوره الهام دست از سر من برنداشت برای اینکه ماشین داشته باشم بچه خوبی شده بودم و کلی برای خونه کارها رو انجام میدادم که بابا ماشین رو به من بده یه روز صبح که میرفتم همه گفتن عصر زود بیا هر چی اصرار کردم علتشو نگفتن عصر که برگشتم دیدم برام تولد گرفتن و چون میخواستن سورپرایز بشه یک هفته جلوتر گرفته بودن !!!!
بابا و مامان برای کادو برام یه رنو گرفته بودن اصلا باورم نمی شد خیلی از مشکلاتم با این هدیه رفع میشد و دستم خیلی باز میشد یه بزن و بکوب خونوادگی وبعد خواهرم گفت : کره خر بزن بریم بیرون منم کادو مو بهت بدم گفتم چی هست ؟
گفت حالا بریم منم به بهونه افتتاح ماشین جدید ( البته تو پارکینگ بود و من هنوز ندیده بودمش ) با خواهرم زدیم بیرون و همونجا پیله شدم که کادوت چیه
نگفت و منو به آدرسی راهنمائی کرد و یه آدرس غریبه واستادم رفت در زد و دو تا از دوستاش اومدن بیرون و خودش که جلو بود گفت ببین این دوستام اهل حالن بریم بیرون یه چرخی بزنیم و دیگه باقیش با خودت برام بی تفاوت بود رفتیم یه کافی شاپ و نشستیم یواشکی بهم گفت : خوشحال نشدی اینها خیلی بچه های گرم و با معرفتی هستن!
گفتم راست میگی اگه یک ماه پیش بود الان تو سرم هزار تا نقشه براشون داشتم اما الان از دخترا خوشم نمیاد با تعجب و شگفتی گفت : مگه میشه تو ؟!!! توئی که دوستام از ترس انگولک شدن توسط جنابعالی میترسن خونمون بیان !!
برای اولین بار نگاهی خریدارانه بهشون انداختم هر دو خواهر بودن و بزرگتره خیلی زیبا بود حتی قشنگتر از الهام اما نمی دونم چرا به دلم نمی چسبیدن کیرم که همیشه این جور مواقع تمام قد اصرار بر خودنمائی داشت ساکت و خاموش تو آشیانه اش خوابیده بود و اصلا اظهار وجود نمی کرد با دیدن جو سرد حاکم خواهرم خواست که بریم اما دلم نیومد خواهرم که مثلا خواسته بود حال اساسی بده ضد حال بخوره اینه که سریع باب شوخی و خنده رو با دخترا باز کردم و سارا که خوشگلتر بود شروع به جوک گفتن کرد بعد از کلی کس شعر گفتن زدیم بیرون و خواهرم اشاره میکرد که میتونی با سارا تنها باشی و صفا کنی اما گفتم باشه تا بیشتر باهاش آشنا بشم بعد . اونها رو رسوندم و سارا که خیلی خودمونی شده بود لپمو چنگ زد و از دور بوسید بعد که راه افتادم یدفعه جو عوض شد و خواهرم گفت : این اداها چی بود ؟
من کلی مخ زدم برای تو اونوقت تو کم محلی میکنی ؟ معلومه چه مرگته ؟
گفتم منکه خوب بودم گفت : زیاد هنرپیشه خوبی هم نیستی ؟
گفتم ببین میخوای خوشحالم کنی ؟
گفت چطوری؟
گفتم الهام!
گفت الهام! یعنی تو اونو به سارا ترجیح میدی؟
گفتم ببین فعلا دلم واسه اون رفته از اون روز اصلا از فکرش در نمیام یه نگاه عاقل اند سفیه بمن کرد و گفت مطمئنی حالت خوبه ؟ احمق تو اصلا سارا رو خوب دیدی؟
گفتم آره خیلی نازه تکه اما تو هم بفهم میگم دلم پیش الهام گیره ؟
یک کم فکر کرد و گفت شاید بفهمم چی میگی اما میدونم که الهامم فقط برات هوس بازیه اگه بدونم عاشقشی هر کار بخوای برات میکنم اما میدونم هوسه .
گفتم حتما همین طوره چون شما دخترا فکر میکنید وقتی یکی عاشقتون شد باید سریعا باهاتون ازدواج کنه و خوب بعد از ازدواج هم که سریعا عشق های پوشالی از بین میره و مکافات و بدبختی و شوربختی برای طرفین میمونه اما اگه یکی واقعا عاشقت بود با هم حتی یکساعت فراموش نشدنی رو بگذرونی نه اینکه حتما سکس باشه میتونه یه قدم زدن ساده و ابراز علاقه باشه جوری که خاطرش برات بمونه اون یکساعت عمر از دست رفته ات حساب نمی شه و از عمرت به اون اندازه استفاده کردی بقیه عمر که فناست همین خود سکس مگه چیه یه لذت نامفهوم و بعدش پشیمانی اما وقتی توام با عشق و علاقه باشه به ادم لذت کامل میده...
گفت بس کن بابا اینقدر فلسفه نباف بگو الهامو میخوامو و خلاص!
گفتم آره الان دلم پیش اون گیره شاید عشقی کوتاه یا بلند در انتظارمون باشه شاید هم اصلا هیچی نباشه .
با این حرفها به خونه برگشتیم واقعا خیلی به سکس با الهام فکر نمی کردم و بیشتر طالب دوستیش بودم هنوزم درک نکردم چه چیزی منو جذب الهام کرده بود اما اگه از الهام سکس نمی خواست پس ازش چی میخواستم؟
اینجاست که سرشت آدم خاکی بازهم نهایت عشق بشر رو به سکس و تماس جنسی هدایت میکنه وقتی به این قسمتش فکر میکردم هم شهوت میومد سراغم هم برام سکس با کسی که عاشقش شده بودم کمی خجالت آور و عدول از قوانین عشاق محسوب میشد چندید روز به همین منوال گذشت اوقات بیکاری تو خونه بودم فکر و ذکرم شده بود الهام.
یه شب که تو اتاق مشغول گوش کردن آهنگ Hello لیونل ریچی بودم مادرم اومد تو وخیلی جدی گفت : اگه مشکلی داری میتونی با من در میون بذاری شاید بتونم کمکت کنم!
نیم خیز شدمو و خیلی راحت گفتم راستش مامان یه دختر با یه نگاه منو مفتون خودش کرد!
گفت خوب اینکه چیزی نیست میتونیم بریم خواستگاری!
گفتم نه بحث این نیست.
گفت خوب باهاش دوست بشو شاید بعد ازدواج کردین.
گفتم اصلا حالم یه جور دیگش هنوز حتی راجع به این موضوع باهاش صحبت نکردم .
یک کمی دلداریم داد و نصیحت کرد و رفت چند روز بعد خواهرم جشن تولد یکی از دوستاشو تو خونه ما گرفت که بتونم الهام رو ببینم شاید سر صحبت رو باهاش باز کنم و فرجی بشه اون روز عصر که همه اومدن الهام با لباسی بسیار زیبا که شامل دامنی بلند و چفدار بود با بلوز چسبانی از ساتن مثل لباسهای دوره رنسانس اروپا اومده بود سارا هم بود شلوار جین و ژاکتی یقه اسکی هر کاری کردم برم طرفش یا یه نگاه سوزان بهش بکنم نشد که نشد.
اونهم بی تفاوت با دوستان مشغول بود سارا مرتب پیش من میومد وبرای اینکه کسی به ناراحتیم پی نبره با سارا خوش و بش میکردم اواخر مجلس که همه با میرقصیدن و تو هم میلولیدن الهام اومد روبروم و با زمزمه گفت : خواهرت یه چیزائی میگه ؟
گفتم منظور !
گفت عاشقمی؟
گفتم نمی دونم!
گفت پسر ها همه مسخره اند فقط میخوان بذارن به یه جای آدم بعد هم حاجی حاجی مکه!
گفتم آره درست میگی!
گفت پس زر زیادی نزن که عاشقمی و خواب و خوراک نداری این مزخرفات مال کتابهاست اگه خواستی لاس بزنی بگو تا یه حالی بهت بدم اما اهل عشق و عاشقی و این جور مسائل نیستم!
کشیدم کنار برام ثقیل بود دختری با این قیافه معصوم جواب اینطوری تو کاسه ام بذاره سارا اومد جلوم و همون لحظه تصمیم گرفتم برای همیشه این عشق لعنتی الهام رو بذارم کنار شروع کردم با سارا شوخی کردن و اونهم جواب شوخی هامو خیلی گرمتر پاسخ میداد...
بهمین سادگی ذهنم داشت از الهام پاک میشد خواهرم که زیاد دور و برم بود خوشحال بود دیگه آخرش دستم رو دور باسن سارا حلقه کرده بودم و اونهم همین طور و آهسته مثلا میرقصیدیم اوضاع دوباره چشمم مستقیم به چشم الهام افتاد و دوباره اون عشق لعنتی با قوای بیشتری هجوم آورد الهام بسیار عادی بنظر میرسید اما خشم شدیدی رو تو چشماش دیدم رفتم نشستم و الهام با کمی آب پرتقال خیلی بی تفاوت اومد کنارم و گفت میخوری؟
گفتم چرا ناراحتی؟
گفت من ؟
گفتم آره چته!
سرش رو انداخت پائین و گفت فکر نمی کردم کسی بفهمه گفتم فهمیدم و میدونم حاضری کله منو بکنی!
پوز خندی زد و گفت ببین تو اگه یه بار دستت بمن برسه باهام حال کنی سریعا با من سرد میشی و میری دنبال یکی دیگه پس از این قیافه ها نیا اگه خواستی فردا بیا دنبالم ...
گفتم نه الان یه حس خوبی دارم که تجربه نکردم گفتن زر نزن بابا فردا منتظرتم ...
و دیگه تا آخر مجلس حرفی نزدیم خودمم نمی دونستم واقعا چی ازش میخوام فرداش به خواهرم گفته بود بگو کیوان ساعت یازده جلو دانشگاه منتظرش هستم خواهرم اومد و بی مقدم یه بشگون جانانه از پهلوم گرفت و گفت تو که اینقدر راحت مخ میزنی چرا یک ماه عزای الهام گرفتی؟
گفتم ایندفعه قضیه برعکسه و موضوع رو کامل براش شرح دادم.
گفت خوب راست گفته پسرا همه همینطورن دختراهم یه جور دیگه زیاد سخت نگیر و برو باهاش خوش باش رفتم سر قرار اومد نشست تو ماشین و گفت قبلا پسرا سر قرار که میرفتن کلی به خودشون میرسیدند ولی تو این زمینه جنابعای خیلی بیغ تشریف دارین شایدم اگه بجای من سارا اومده بود به خودت میرسیدی ؟
گفتم چیه حسودیت شده ؟
یدفعه انگار آب سردی روم ریخته باشن فهمیدم که الهام به سارا حسودی کرده...
گفتم کجا برم؟
گفت یه جای خلوت که راحت منو بکنی!
گفتم چی ؟
گفت همین دیگه مگه اینو نمی خوای؟
گفتم خر نشو بابا کی اینو خواسته!
گفت برو خونتون خواهرت مکان رو ردیف کرده!
باورم نمی شد رفتم سمت خونه و با الهام رفتیم تو دیدم خواهرم تنهاست...
گفتم پس همش نقشه اس؟
گفت دیوونه تو الهامو میخوای که بهش رسیدی اونهم که برا هر کاری حاضره دیگه چه مرگته .
خیلی الهامو می خواستم اما نه اینجوری رفتیم اتاق خواهرم و الهام مانتوش رو درآورد پیرهنی مردانه ولی تنگ که به کمرش چسبیده بود و دو تا دکمه بالاش باز بود سفیدی بالای سینه هاش مشهود بود موهای تابدارش که تا کمی زیر شونش بود به رنگ خرمائی روشن و خیلی زیباش میکرد کون بزرگش تو شلوار مشکی بی تابی میکرد و فکر میکردم هر لحظه این شلوار از بالا جر میخوره تو همین اوضاع اصلا حواسم به کیر بی صاحب مونده ام نبود که کمی مونده بود تا سرش از زیر کمر شلوار بیاد بیرون و کاملا از زیر شلوار هویدا بود ظاهرا همین موجب فرار خواهرم شده بود چون دیگه ندیدمش و منو الهام تنها موندیم خیلی راحت گفت اگه یه چیزی بهت بگم فکر کنم خودتو خراب کنی!
گفتم بگو!
گفت من اوپنم !!!
اصلاً مارس مونده بودم! به اون صورت معصوم که زیبائی ملکوتی داشت این حرفها نمی خورد حتی تصورش هم برام بی معنی بود فکر میکردم یعنی این دختر زیبا و رویائی هم ممکنه زیر اون شلوار کس داشته باشه!
خوب آدم وقتی خیلی جوونه احساسات رقیقی داره و بیشتر تابع احساسه تا منطق!
گفتم باور نمی کنم.
گفت وقتی کردی باور نمی کنی!
به سختی مسیر کیرم رو تو شلوار به پائین تغییر دادم تا تونستم نفسی بکشم
گفت ولش کن بیارش بیرون!
گفتم ببین برام بگو چطور اوپن شدی ؟
گفت خیلی راحت یکیو دوست داشتم و خودم بهش دادم از زور شهوت همین ؟ اما اگه میخوای دورغشو بگم اینطوری بود که من یه خواستگار دکتر داشتم و خانواده ام خیلی بهش اطمینان داشتن و ایشون هم بعد که منو کرد رفت خارج...
رک بودن این دختر واقعا برام باعث تعجب بود اصلا حرفها ئیکه میزد برای خودش اهمیتی نداشت پس از کمی مکث گفت : اگه نمی خوای بکنی واسه چی منو آوردی ؟
گفتم خیلی دوستت داشتم خیلی هم میخواستمت ولی اینجوری که تو اول از آخر شروع کردی ؟
گفت یعنی چی ؟
گفتم همیشه با حرفهای عاشقانه شروع میشه و بعد میرسیم به کردن اما تو اول رفتی سراغ قضیه .
گفت برام مهم نیست اگه کاری نداری من برم!
راستش با بودن خواهرم تو خونه دست زدن به اون برام مشکل بود و از طرفی معصومیت در این قضیه از بین رفته بود
گفتم نه کار خاصی ندارم شروع کرد به پوشیدن مانتو و در این وقت خواهرم اومد تو و دیدم داره به الهام اشاره میکنه اونهم سری به نشانه نفی تکون داد
خواهرم گفت خوب کیوان به آرزوت رسیدی؟
گفتم نه اما فعلا آب سردش روم ریخت گنگ و نامفهوم بهم نگاهی کرد و با الهام و خواهرم زدیم بیرون و الهامو گذاشتم و خواهرم گفت یه چرخی بزنیم خیلی پنچری!
گفتم آره اصلا انتظار نداشتم این الهام به این خوشگلی به این معصومی فاحشه از کار در بیاد ؟
با تعجب گفت : چی گفتی ؟
گفتم فاحشه!
گفت حرف دهنتو بفهم کیوان بهت پا نداده اینجوری میگی ؟
گفتم برعکس کاملا پا داد و خودش گفت که دختر نیست و ...
باورش نمی شد گفت من که مدتهاست دوستشم خبر ندارم و اونم کمی جا خورده بود تو همین حین دیدم دختری داره دست بلند میکنه نزدیکتر که رفتم دیدم ساراست و با خوشحالی سوار شد و گفت کجا میرید ؟
گفتم میچرخیم گفت منم بیکارم و با کلک زدم بیرون یدفعه یه فکری به ذهنم رسید و گفتم بریم خونه ما ؟
یه نگاههائی رد و بدل شد و خواهرم گفت بریم و با آخرین سرعت رفتیم سمت خونه .
نشستیم و خواهرم به راحتی گفت من تو اتاق خودم هستم و اگه کاری داشتید صدام کنید.
من موندم و سارا که به راحتی نمی تونست خودشو کنترل کنه یه لحظه گفتم چته میترسی ؟
پرید طرفمو و لباشو گذاشت رو لبام داغه داغ . یدفعه میلم زد با و دستمو به زور از لای مانتو و پیرهنش بردم تو سینه هاش سفت و دخترانه و براش حسابی مالوندم بعد از چند دقیقه دیدم نمی ره سمت کیرم.
گفتم شروع کن دیگه!
گفت آخه بار اولمه خجالت میکشم . گفتم اه نه بابا تو بار اولته!
گفت آره به جون خودم راست میگم حالا چون از تو خوشم اومده فکر کردی حرفه ای هستم!
دستشو بردم سمت کیرم و از روی شلوار دستشو مالوندم بهش...
خوشش اومد و گفت کسی نیاد!
گفتم راحت باش در حالی که زل زده بود تو چشام زیپمو باز کرد لب پاینشو گاز گرفته بود و بالاخره دستشو کرد تو شرتم و چیکو رو آورد بیرون و یه نگاهی بهش کرد دستمو بردم تو شلوارش گفت تروخدا مواظب باش کاری نکنی!
فکر کردم فیلمه گفتم بابا ما رو سیاه نکن و انگشتمو بردم لای کسش کمی خیس بود و خیلی لطیف خوابوندمش رو تخت در حالیکه دست از کیرم بر نمی داشت گذاشت لای پاش و شروع کردم به مالوندن هر دومون خیلی سریع ارضا شدیم و در حالیکه با دستمال کاغذی پاکش میکردم یه نگاهی به کسش کردم خیلی آکبند و تمیز بود صورتی و کمی لاشو باز کردم واقعا پلمب بود!
گفت چیه کالبد شکافی ؟
گفتم عجب چیزی داری لامصب!
نیم خیز شد و گفت ببین من توی فیلمها خیلی سکس دیدم چرا مال ما اینقدر زود تموم شد؟
خندیدمو و گفتم پس باید به تئوری سکس وارد باشی!
گفت ای ی
همچین گفتم میخوریش ؟
گفت آره بدم نمیاد و اومد و یه مدت طولانی نگاهش کرد و بعد سرشو کرد تو دهنش یک کم که راه افتاد شروع کرد حسابی ساک زدن دیدم داره میاد بلندش کردمو و رفتم سمت کسش با زبونم لاشو باز کردم و نوک زبونمو گذاشتم رو کلیتوریسش یک کم که لیس زدم ...
داشت جیغ میزد و سرمو محکم به کسش فشار میداد اومدم بالا و گذاشتم لای پاش اما به محض تماس دیدم به سختی لرزید و ارضا شد.
گفتم ببین من هنوز موندم؟
گفت هر کار بخوای...
دیدم سریع نشست و گفت نه عقب نه برات ساک میزنم و برای اینکه اصرار نکنم کیرمو کرد تو دهنش و خیلی محکم شروع کرد با اینکه میخواستم جلوی خودمو بگیرم اما نشد و همونجا تو دهنش خالی شد اونها رو از دهنش داد بیرون و ریخت رو سینه هاش و باهاشون بازی میکرد همونطور که دراز کشیده بودم شورت و شلوارم رو پوشیدم دیگه رمق نداشتم و سارا هم لخت کنارم نشسته بود...
یدفعه خواهرم پرید تو و گفت سریع لباس بپوشید که مامان اومد یدفعه سارا دیوانه وار شروع به لباس پوشیدن کرد و منم تی شرت رو پوشیدم و سارا دوید اتاق خواهرم منم طبیعی رفتم بیرون دیدم خواهرم با ما

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#7 | Posted: 9 Mar 2010 16:52
امتحان زبان

اونروز حالم زیاد خوب نبود. کمی بیشتر از خیلی از دست خودم ناراحت بودم . ازاینکه به اون راحتی به حامد پا داده بودم
از خودم بدم اومده بود(این حالت تفریبا بعد از اولین سکس برای هرکسی پیش میاد) ولی خوب ما ادما معمولا بلدیم کارهای خودمون رو توجیه کنیم . خوب منم به خودم میگفتم مجبور بودم ، کاری از دست من بر نمیومد، درهم که قفل بود، تازه اگه اذیت میکردم ممکن بود بلایی سرم بیاره و .....
سر کلاس با شنیدن اینکه فردا امتحان زبان داریم ونمرش به عنوان نمره ی نیم ترم دوم وارد کارنامه میشه ، برق از کلم پرید. زبان درسی یه که همیشه ازش متنفر بودم و میدونستم نمره ی قبولی نمیگیرم . قرار شد الهام بعد از مدرسه بیاد خونه ما و با من زبان کار کنه . گفت میره خونه ناهار میخوره بعد میاد . منم رفتم خونه لباسام رو عوض کردم و یه چیزی هم خوردم . داشتم دستام رو میشستم که زنگ زدن . رفتم در رو باز کرد فکر کردم الهامه ولی.........
خدایا حامد بود . کاملا فراموش کرده بودم که قراره بیاد
به به جیگر خودم ، منتظرت که نذاشتم؟ چقدر خوشکل شدی ......
من با یه نیم تنه و شلوارک قرمز جلوش وایساده بودم ، خجالت کشیدم. صورتشو اورد جلو که لبام رو ببوسه ولی من روم رو برگردوندم .
حامد ببخشید ولی دوستم قراره بیاد . امروز نه . لطفا برو
منو از جلو در هل داد کنار و اومد تو و در رو بست .
ما رو سیا نکن دختر ،قرار نشد اذیت کنی .
نمیدونستم چیکار کنم .
حامد تورو خدا ، الان میاد....
زنگ زدن . رنگم پرید .
اشکالی نداره دو تون رو با هم جر میدم .
رفت در رو باز کرد . الهام بود .
ببخشید رویا هست؟
بله بله ، بفرمایید ،اتفاقا منتظرتون بود.
الهام اومد تو . خیلی تعجب کرده بود.
سلام رویا . خوبی؟ مزاحم که نشدم؟
زبونم بند اومده بود.
حامد گفت : نه ،من یه کار کوچیک دارم الان میرم .
خدارو شکر همه چیز داشت درست میشد.
الهام گفت : خوب رویا جون من میرم تو اتاق و منتظرت میمونم .
یعد یه چشمک زد و رفت . حالا من مونده بودم و حامد که حسابی حال خودش و کیرش گرفته شده بود.
باشه خوشکل خانم . یادت باشه . تلافیش رو سرت در میارم .
میدونستم که اگه ناراحتش کنم دفعه بعد بلایی سرم میاره که هیچ وقت یادم نره . باید یه فکر حسابی میکردم . منم که استاد خر کردن پسرا (البته ببخشیدا) با قیافه ای ناراحت رفتم جلوش و دستش رو گرفتم و با ناز و ادا شروع کردم : حامد جون ببخشید عزیزم ، توروخدا ناراحت نشو ،من دوست دارم و......
بعد اروم لبام رو گذاشتم رو لباش و بوسش کردم و اروم تو گوشش گفتم فردا منتظرتم دیر نکنی ها
کاش اونجا بودید و قیافش رو میدیدید .
الهام تا ساعت هفت پیشم بود ولی نتونست حتی یه لغت تو کله پوک من فرو کنه . اونقدر گفت که خسته شد و پاشد رفت . من موندم و کتاب زبان . جاتون خالی تموم شب کابوس میدیدم . خواب میدیدم برگه زبان روبه رومه و معلم زبانمون با اون هیکل گنده و سینه های اویزونش زل زده به من و حامد هم داره کیر کلفتش رو فشار میده تو کونم . وای خدا الانم که یادم میاد تموم تنم مور مور میشه .
خلاصه فردا سر جاسه امتحان قرار شد که الهام پشت من بشینه و بهم برسونه ولی نشد برگه پاسخنامم سفید سفید بود.الهام پاشد که برگش رو بده ،دلم هری ریخت تو شرتم . الهام بلند شد و با یه حرکت سریع برگه سوالای منو برداشت و برگه خودشو گذاشت جلو من . بعد یه لبخند خوشکل زد و رفت
. جواب همه ی سوالارو جلوشون نوشته بود. و من فقط باید اونا رو تو پاسخنامه وارد میکردم .
از سر جلسه که اومدم بیرون کلی قربون صدقه الهام رفتم . وقتی رفتم خونه و لباسام رو عوض کردم دیدم ای وای ، سر جلسه امتحان دلم نریخته تو شرتم بلکه پرید شدم . از این بد تر نمیشد .(من کلا وقتی استرس شدشد داشته باشم پرید میشم)
حالا جواب حامد رو چی بدم؟ تو همین فکر بودم که حامد مثل چس بو داده (همون جن بو داده) پشت در ظاهر شد و انگشت مبارکش رو گذاشت رو زنگ . در رو باز نکردم . رفتم تو اتاق و خوابیدم . دو سه روز بعد هم از مدرسه رفتم خونهی مامان بزرگم که از دست حامد در امان باشم . بعد از سه روز برگشتم خونه رفتم حموم و حسابی کسم رو صفا دادم و منتظر حامد شدم . اومد و با نا امیدی چند ضربه اروم زد به در. انگار دنیا رو بهم دادن . پریدم و در رو باز کردم و خودمو انداختم تو بغلش . اونم شروع کرد به بوسیدن لبام و گردنم و بازی کردن با مو هام . منم که حسابی تو کف بودم دیگه حال خودمو نمیفهمیدم داشتم از رو شلوار کیر شو میمالیدم .
دختر تو که منو کشتی ، کجا بودی؟
یه مشکلی بود مجبور شدم برم پیش مادر بزرگم .
منو بغل کرد برد تو اتاق و همینجوری لبام رو میخورد . منو انداخت رو تخت و تاپم رو در اورد . سوتین تنم نبود. یه نگاه به سینه هام کرد و گفت وای ، صداش میلرزید ، دستاش داغ بود ولی نه به داغی بدن من . هردومون میدونستیم چی میخوایم . سرش رو برد سمت سینه هام . سرش رو گرفتم .
صبر کن حامد ، تورو خدا یواش ، ببین هنوز کبودن هنوز درد میکنن ....
لباش رو گذاشت رو لبام و بوسید .
باشه عزیزم ، هرچی تو بگی .
شروع کرد به لیسیدن سینه هام و مالیدن کسم ،من چشمام رو بسته بودم و داشتم حال مبکردم . یدفعه دامنم رو زد بالا و شرت خیسم رو از پام در اورد . اونقدر سریع این کار رو انجام داد که بی اختیار چشمام رو باز کردم و یه جیغ کوتاه کشیدم
. کسم رو بو کرد و گفت
وای چه بویی داره
بعد یه نگاه به من کرد و یه نگاه به شرت خیسم و گفت
ای شیطون
بعد سرش رو برد سمت کسم و شروع کرد به لیس زدن و بازی با کسم. من خودم رو جمع کردم و پاهام رو محکم به هم چسبوندم .
حامد نکن ، خوشم نمییاد
یه نگا کرد و شلوارش رو در اورد .
باشه ،پس لااقل اینو بخور ، نگاش کن ، گناه داره ، مثل بستنی یا ابنبات چوبی ، تو که اونا رو خوب میخوری اینم فرقی نداره باور کن خوشمزه تر هم هست(من هر روز تو راه مدرسه تا خونه بستنی میخورم . بعد از ظهرا هم تو حیاط ابنبات چوبی میخورم . دست خودم نیست ولی جوری میخورم که هر پسری راست میکنه . اینو الهام بهم گفت )
قبول کردم . اروم کیرش رو گذاشت تو دهنم . خیلی داغ بود . از مزش خوشم نیومد . چشمام رو بستم و سعی کردم به خودم بقبولونم که بستنی یه . یه ساک حسابی براش زدم . یدفعه کیرش رو در اورد .
بسه بابا الان ارضا میشم اونوقت سر تو بی کلاه میمونه .
هردو مون زدیم زیر خنده . کیر خیسشو میمالید به کسم . من دیگه تو اسمون بودم .
برگرد
نه ، نمیخوام
نمیکنم تو . برگرد اذیت نکن
کیرشو گذاشت لای پام و عقب جلو میکرد و با دست سینه هام رو فشار میداد و میمالید یدفعه منو برگردوند و ابشو مثل دفعه پیش ریخت رو شکمم و شروع کرد به مالیدن . منم ارضا شدم . لبامو بوسید و نیم ساعت کنارم خوابید . وقتی لباساش رو میپوشید منو بغل کرد و زل زد تو چشمام
رویا باور کن خیلی دوست دارم
اره جون خودت تو فقط میخوای خودت رو ارضا کنی .(البته تو دلم گفتم)
وقتی رفت من رفتم حموم و بعد خوابیدم .
فردا که از مدرسه برگشتم دیدم مامانم خونس داشتم شاخ در میوردم .
مامانم گفت رویا جون لباستو عوض کن بیا کارت دارم .
باشه الان میام .(مامانم هیچوقت اینجوری با من صحبت نمیکرد . یعنی چی شده بود؟) رفتم رو به روش رو مبل نشستم .
رویا راجع به ایندت چی فکر میکنی؟
از این حرفش خندم گرفته بود ولی به زور جلو خودمو گرفتم .
چطور مگه مامان . اتفاقی افتاده؟
اره دختر خوشکلم . امروز صبح مهین جون (مامان حامد) اومد دم در گفت امشب میان خونمون (انگار یه کیر کلفت کردن تو حلقم . باورم نمیشد .)تو دیگه بزرگ شدی .......
دیگه صدای مامان رو نمیشنیدم .
شب وقتی زنگ زدن مامان اومد گفت
رویا جون تو فقط اماده شو وقتی صدات کردم بیا بیرون بعد منو بوسید (احتمالا میخواست خرم کنه که زودتر از دستم راحت بشن ولی کور خوندن) و رفت بیرون
منم نشستم منتظر
رویا جون عزیزم بیا
من رفتم بیرون . حامد سرش رو انداخته بود پایین و زیر چشمی منو نگا میکرد . کت و شلوار اصلا بهش نمییومد. من پر رو پر رو زل زده بودم به حامد که حالا اینجوری مپل موش نشسته رو به روم و از مقایسش با وقتی که تمام وزنش روم بود و کیر گندش لای پاهام عقب و جلو میرفت حسابی تعجب کرده بودم که مامانم منو نشکون گرفت و با چشاش به من گفت دختر پرو خجالت بکش این چه طرز نگاه کردنه (خوب بیچاره از هیچی خبر نداشت)منم سرم رو انداختم پایین و تا نوبتم بشه دیالوگم رو تمرین کردم .
بعد مثل تو فیلما گفتم
درسته که اقا حامد(به زور جلو خندم رو گرفتم) پسر خیلی خوبیه(جون خودش . عجب دروغ بزرگی) ولی من تازه 17 سالمه و...
بعد معذرت خواهی کردم و رفتم تو اتاقم.
البته هنوز با حامد ارتباط دارم ولی نه مثل قبل.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#8 | Posted: 9 Mar 2010 16:54
امیر و من

امیر از اون خفن پولدارا بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با دخترا تریپ رفاقت زیادی داشت . تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو می شناخت و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و بهش دو سه باری زنگ نزده باشه . البته هیچ دختری به جز من چرمنگ ! اولین بار تو خیابون دیدمش . بعد تو یه پارتی و بعدش تقریبا تو هر مهمونی که می رفتم . پسری بود که من خیلی می پسندیدمش . با کلاس ، بر خلاف پسرای دیگه ی محل درسخون و خوشتیپ . البته از نظر من . خیلی ها می گفتن قیافه اش بی نمکه اما خوب من قیافه اش رو می پسندیدم . ماجرا گذشت تا اینکه یه بار تو یه پارتی بهش گفتم دلم براش تنگ می شه . اونم یه ذره سرخ و سفید شد و همه دخترا از تعجب دهنشون کف کرد. سابقه نداشت اون جلوی دختری خجالت بکشه خصوصا سر این مسائل . اونم زیر لب گفت منم همینطور و بعد رفت سوار ماشینش شد و رفت که رفت . دیگه مدتها ندیدمش . اما همه جا ازش حرف می زدن . منم آهی از ته دل می کشیدم و به مواقعی که با هزاران منت کشی بلندش می کردم با هم برقصیم فک می کردم . دو سال گذشت و من رسیدم به سوم دبیرستان . درست موقع تریپ مثبت گذاشتنام بود . با هر چی پسر بود قطع رابطه کرده بودم و رفته بودم تو لاک خودم . گاهی می رفتم دانشگاه و درس می خوندم و خلاصه شده بودم مریمیه عزیز مامان ! یه دفعه سرم رو عین بچه های خوب انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم تو کتابخونه ی دانشگاه که دیدم یه نردبون درازی ایستاد جلوم . وقتی سرم رو بردم بالا دیدم سیناس . لبخند زد و گفت : چطوری مریم ؟ یه ذره شوکه شده بودم . باورم نمی شد خودش باشه اما خودش بود . فقط باز هم قد کشیده بود و صورتش مرونه تر شده بود . خلاصه آقا امير به جای کتابخونه من رو با ماکزیماش برد رستوران جام جم و یه ناهار حسابی بهم داد . کلی با هم گپ زدیم . فهمیدم تو همون دانشگاه درس می خونه و قراره مهندس مکانیک بشه . وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم شمارش رو که روی کارت نوشته شده بود بهم داد و بازم سرخ و سفید شد . بعدشم گفت خیلی زود می بینمت . اوایل روم نمی شد بهش زنگ بزنم . از وقتی با شهاب دوست پسر آخریم بهم زده بودم حرف زدن با پسرا یادم رفته بود . بالاخره هم اون تحمل نیوورد و اومد دم مدرسه دنبالم . بعد از اون کم کم عادت کردم که بهش زنگ بزنم . اگر چه بیشتر اوقات سر کار بود و وقت نمی کرد با هام حرف بزنه . سه 4 ماه به این منوال گذشت تا اینکه یه روز با یه مبایل اومد و اونو داد به من . بعدشم گفت از این به بعد منتظر زنگم باش . خلاصه دیدارامون کمتر شد اما در عوض تماسهامون بیشتر . ماه رمضون بود که یه روز باز اومد دم مدرسه دنبالم . خیلی شیک و پیک کرده بود . درست جلوی چش مدیر مدرسه اومد سلام کرد و گلی رو که دستش بود داد بهم . پیش خودم گفتم دیگه حتما اخراجم اما چیزی نشد. امير با مدیرمون آشنا در اومد و من رو هم دختر خاله اش معرفی کرد . گفت بیا با هم بریم کارت دارم . گفتم : آخه مامانم ... گفت : بهش زنگ بزن بگو دیرتر می رسی . نشتس پشت فرمون و یه راست منو برد الهیه . رفتیم جلوی یک مغازه که بیشتر شبیه یه گاو صندوق بزرگ می موند . بعد از گذشت از شونصد تا در بود که فهمیدم اونجا یه طلا فروشیه . بعدا فهمیدم که مال مامان سیناس . با کلی عزت و احترام ما رو نشوندن امير یه ژورنال داد دستم و گفت یکی از اینا رو انتخاب کن . وقتی که بازش کردم دیدم همه اش انگشتره . نمی فهمیدم که منظورش از این کارا چیه . ازش پرسیدم . گفت می خوام برای مامانم بخرم . وقتی نگاهشون می کردم سرم گیچ می رفت . قیمتهای چند هزار دلاری با برلیان های چند قیراتی ... بالاخره یکیشون رو انتخاب کردم و بعدا فهمیدم که امير اون رو برای من سفارش داده بوده . کم کم ماجرای دوستیمون رو به مامان گفتم اما نه مستقیم . مامانم هم چیزی نمی گفت و فقط لبخند می زد . من و امير دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که وقتی با هم بودیم و بین دوستان اون مجبورم می کرد انگشتر رو دست چپم بندازم و همه جا هم می گفت که نامزدشم . بالاخره کار از اینم بالاتر گرفت . یه روز دوباره امير اومد دنبالم و منو برد به خونشون که تو خیابون مریم بود . یه خونه ی درندشت وسط یه باغ دردندشت تر . امير تو یه سوییت مستقل از ساختمون اصلی بود که باباش براش ساخته بود . اولش با صحبتای همیشگی شروع شد . بعد امير یه گیلاس مشروب رو گذاشت جلوم و خودشم یکی ورداشت و گفت به سلامتی هم دیگه . من با وجودی که تا حالا مشروب نخورده بودم یه ذره خوردم که دیدم حالم داره بد می شه . بهش گفتم . اونم گفت خیلی ناز نازی هستی . بعد اومد پیشم نشست و دستش رو انداخت دور کمرم . منتظر بودم که باز ازم لب بگیره . عادتش بود که همیشه در این حالت لب بگیره که دیدم گفت می خوام لختت رو ببینم . دو تا شاخ رو سرم سبز شد . از این حرفا تا حالا نزده بود . حرفش رو تکرار کرد و منم باز فقط نگاهش کردم که این دفعه شاکی شد و داد زد . می خوام لختت رو ببینم . تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بودم گریه ام گرفته بود . من حتی جلوی مامانم هم بدون لباس اونم بلوز شلوار نمی رفتم . به هر حال حرفش رو گوش کردم و لباسم رو در اووردم . با قدی در حدود 176 و 55 کیلو وزن حدس بزنید چطور هیکلی می تونستم داشته باشم . امير که حسابی کیفش کوک شده بود ازم لب گرفت . این کارش بهم آرامش داد و برای یه لحظه اشکم رو بند آورد اما بعد کرواتش رو باز کرد و گفت لباسم رو در بیار . منم شروع کردم به باز کردن دکمه هاش . در عین حال گریه می کردم اما اون هیچی نمی گفت . شلوارش رو هم در آورد و من رو خوابوند روی تختش . سوتینم رو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام . من حال عجیبی داشتم . تا اون موقع نه فیلم سکسی دیده بودم و نه از لب گرفتن جلو تر رفته بودم اما اون تو کارش استاد بود . یه کم که گذشت سرش رو برد روی شرتم و کسم رو بوسید . دیگه واقعا حالم خراب شده بود . یه ذره با کسم از روی شرت ور رفت و بعد اونو در آورد . اول انگشتش رو کرد توم . آروم شروع کرد به گردوندن اون توی کسم . خیلی بهم حال می داد اما سرم داشت گیچ می رفت . چون رشته ام تجربی بود می دونستم که این سرگیجه طبیعیه . کم کم انگشتش رو بیرون آورد . پاهام ر از هم باز نگه می داشت و لیسم می زد . منم در عین اینکه گریه می کردم لذت می بردم . بالاخره اونقدر لیسم زد که حالم خراب شد . شورتش رو در آورد و کیر شق شده اش رو تحویلم داد و گفت بخورش . گفتم چطوری که دیدم تلویزیون رو روشن کرد و زد روی یه فیلم سکسی . . سعی می کردم که درست مثل دختره کیرش رو بخورم اما خوب بلد نبودم . امير فقط گفت اشکالی نداره زود یاد می گیری . دوباره شورع کرد به لیسیدن سینه هام و بوسیدنم . بعد چنند لحظه مکث کرد وو گفت . مریمی اینجوری حال نمی ده می خوام بکنمت . وا ویلا ! همینم مونده بود . حالا بیا و درستش کن . می دونست من بهش نه نمی گم . البته یه صدایی از ته حلقم در اومد و گفت بذار برای بعد اما اون یه اخم کرد و صدا هم خفه شد . یه بالش گذاشت زیر باسنم و یه کرم مالید سر کیرش . بعد هم آروم اون رو گذاشت تو . اولش خیلی آروم می رفت جلو بعد یه فشار داد که تمام بدنم تا مغز سرم سوخت . اما جیکم در نیومد . کیر اون خیلی کلفت بود و کس من تنگ و جفتمون حسابی داشتیم لذت می بردیم . البته من بیشتر می ترسیدم اما چند بار که جلو عقبم کرد حالم بهتر شد و التماس کردم که بیشتر این کار رو بکنه . اونم تند تر این کار رو می کرد تا اینکه یهو همه جای بدنم لرزید و جیغ زدم . اونم کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام . بعدم دوباره چند دیقه ازم لب گرفت . نشست کنارم و با موهام بازی کرد و یه ذره آرومم کرد . با هم دوش گرفتیم . ایستادن برام سخت بود . سرم گیج می رفت . اون بدنم رو شست و بعد رسوندم خونه . به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاقم و یه دل سیر گریه کردم . هیچ کس ازم نپرسید چی شده . الآن از اون ماجرا 3 سال می گذره و من دیگه 20 سالمه . همون سال تابستون با امير نامزد کردم . فک نمی کردم بابام رضایت بده به اون زودی نامزد کنم اما خوب کی بدش میاد دامادش پولدار باشه . هنوزم من و امير نامزدیم . مثلا ! چو مدتهاست که روابطمون بیشتر شبیه زن و شوهرا می مونه . به هر حال ماجرای سکس من برای خودم عحیب بود چون تا اون موقع سکسی نداشته بودم و حتی از شنیدن اسم سکس هم حالم بد می شد . اما الآن تو این 3 ساله واسه خودم استادی شدم !

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#9 | Posted: 9 Mar 2010 16:55
آن شب

آنشب هم مثل امشب از سر صبح باران سر باريدن گرفته بود با اين تفاوت که تنها نبودم و در کنار همين پنجره خيس دختري پا به پاي من پيک هاي داغ مشروب را به سلامتي هر آنچه که بود و نبود سر میکشید.گرچه از روز اول که در خيابان اين دانشجوي پزشکي بيست و هشت ساله چشم و ابرو مشکي و گندم گون را ديدم مي دانستم آنچه که اورا کنار من قرار داده جز شهوت متورم شده بزير مانتوي تنگ خاکستري اش چيزي نخواهد بود اما هيچ وقت فکر نمي کردم که اوهم پابه پاي من به دنبال حس پنهان جنون و روابط غير منتظره در سکس هست.اين اتفاق رو از وقتي فهميدم که براي بار دوم رابطمون به جاي نازو نوازش ازم خواست که مث سگ کتکش بزنم و بعد با ناله هاي هيستريکي ارضا شد.داشتم ميگفتم که آن روز هم باران بي وقفه مي باريد.شمارش استکان ها از دستمان خارج شده بود و او برهنه در آغوش من با هيجان کودکي دبستاني به رقص قطره هاي آب بروي شيشه خيس پنجره نگاه ميکرد.دستانم را بروي پستانهايش کشيدم و اين بار با بي حالي رانهاي خوش فرم و گوشت آلودش را از هم گشود و با دست حجم خيس متورم شده ميان پاهايش را لمس کرد و اينکار را تا وقتي که از قرار گرفتن دستم بروي کسش مطمئن نشده بود تکرار مي کرد.در اين سه ماهي که با هم بوديم هر گونه رابطه اي را از انواع فتيش و هارد سکس و سافت سکس و کثافت کاري و ... باهم تجربه کرده بوديم. و مطمئنا هر دو مي دانستيم که چه انتظاري از هم داريم.باد خنکي از پنجره نيمه باز بدرون مي آمد و بروي سينه هاي لخت و داغ او مينشست خواستم پنجره را ببندم که نگذاشت.حرارت آن مايع داغ سرما و باران را از يادمان برده بود.هردو ميسوختيم.
دستم را از ميان پاهايش برداشتم.دستم و مايع گرم و لزجي پر کرده بود.کف دستم دو عدد موي مشکي و کوتاه چسبيده بود.آخرين بار گفته بودم که موهاش رو نتراشه و حالا کمي بلند شده بود..همانطور نشسته چرخيد و دهان گرمش را بروي کيرم گذاشت.لبهايش را غنچه کرده بود و چشمانش را بسته بود.کيرم و چند بار رو لبش ماليدم و محکم بروي لباي بستش زدم و بزور وارد دهنش کردم.همين که سرش وارد شد شروع به مکيدن کرد.ازين کار خوشش ميآمد و آنروز هم براي بار چندم اينکار را تکرار ميکرد.چند دقيقه اي تو اون حال گذشت.چشامو بستم و به صداي بارون گوش دادم.هواي خنک لاي موهام مي چرخيد.دوزانو لخت جلوم نشسته بود و با ولع کيرمو تو دهنش مي مکيد.احساس ميکردم که تصاوير روبروم چيزي جز توهم و رويا نيست.بخار الکل دهانش کيرمو بيحس کرده بود و با اين وجود شدت مکش هاي دهنش بعد از چند دقيقه کار خودشو کرد.همونطوري که موهاشو چنگ زده بودم خواستم بکشم بيرون که با دست مچ دستمو گرفت و زوزه کنان دهنشو رو کيرم قفل کرد.آبم تو دهنش خالي شد؛ چون بار اول نبود زياد نيومد.مايع سفيدو رو لبش مي ماليد و بعد باشيطنت تو چشام نگاه ميکرد.لبم رو رو لبش گذاشتم و تو بغلم کشيدمش. تنش هنوز داغ بود.با بيحالي تو گوشم حرف ميزد.سيگاري آتش زدم و قبل ازاينکه گوشه لبم بگذارم از دستم گرفت.دستش رو پس زدم و ته سيگارو روي لبش گزاشتم.پک عميقي زد و دودشو بلعيد.سيگارم به نيمه نرسيده بود که در گوشم با بيحالي گفت که بازم ميخواد...از صبح تا حالا چهار بار ارضا شده بود و هنوز تشنه بود.غروب شده بود و هوا تاريک بود.
گفتم بيا بريم بيرون قدم بزنيم.دستش و گرفتم و بلندش کردم.مانتو شو تنش کرد بدون اينکه زير چيزي بپوشه؛بعضي وقتا خودمم از کاراش متعجب ميشدم و خندم ميگرفت.بزور شلوار جينوپاش کردم و باهم به کوچه رفتيم.با وجود بارون کوچه خلوت تر از هميشه بود و تک و توک رهگذران با عجله به خانه هاشان پناه مي بردند.نيم ساعتي در همون حوالي قدم زديم.و دست آخر پشت خانه لا بلاي درختان چنار انبوه يکي از مناطق شمال غرب تهران بروي تخته سنگي نشستيم.به فاصله چند متر آنطرف تر رديف چراغ هاي پايه بلند فضا را در هاله نور اندکي روشن کرده بود.مستي کم کم از سرمان مي پريد.همانطور که روبرويم نشسته بود دستانش را در دست گرفتم.گرم بود و خيس.قطرات باران کم کم شديد شده بودند موهايم خيس و نمناک بود.همانطور نشسته از روي شلوار با کيرم بازي ميکرد.و بدون ممانعت من زيپ شلوارمو پايين کشيد و کير نيمه خوابيده ام را در دست گرفت.از دور دست جز صداي پارس چند سگ و سوت هاي آشناي شبگرد محل صدايي بگوش نمي رسيد.پیراهنم به تنم چسبيده بود از لا بلاي موهايمان آب ميچکيد اما هنوز از اثرالکل غروب گرم و داغ بوديم.لب هاي خيسش رو روي لبم گذاشتم و آنها را محکم به درون دهانم فرو بردم.نفسهاش با هرم داغي در دهانم مي چرخيد مرا بيشتر تحريک ميکرد.بدون حرف جلوم به حالت نيمه خميده ايستاد.مانتو اش را بالا زد و دکمه ي شلوارش را باز کرد. از پشت برجستگي باسنش زير نور اندک چراغ مي درخشيد.با شيطنت باسنش رو جلوم حرکت ميداد و با اينکار طبق عادت هميشه از من ميخواست تا آنرا نوازش کنم.اما به شيوه مورد علاقه مان.با کف دست محکم بروي باسنش زدم و با ناله خفيفي به استقبالم آمد.قطره هاي آب بروي باسنش مي نشست و با ضربه هاي دست من به زمين ميچکيد.با دست باسن تپلش را کمي باز کردم.سوراخ چروکيده و تنگش را کمي موي ظريف و مشکي پوشانده بود.انگشتم را به آرامي به درون لغزاندم .با هر حرکت انگشت خودش را عقب و جلو ميکرد.همانطور از پشت کيرم را به پشتش رساندم و کمي لاي باسن خيس و نمناکش کشيدم و به روي سوراخ پشتش گذاشتم.با وجود چندين و چند بار سکس هنوز دختر بود و دلم نميخواست که از اعتمادش سواستفاده کنم.چون تمام بي پروايي اش در رابطه با من از اعتمادي بود که نسبت به من ديده بود.با وجود ترشحات کس و قطره هاي باران زمان زيادي لازم نبود و به آرامي کيرم به درون غلتيد . ناله اي از سر لدت سر داد و با هر حرکت من خودش را به عقب و جلو ميکشيد.کم کم صداي ناله هايش بالا ميرفت و براي انکه توجه شبگرد يا رهگذراني که امکان داشت ازان اطراف گذر کنند جلب نشود دستم را بروي دهانش گذاشتم.گرچه در ميان انبوه کاج ها و موقعيتي که ما قرار داشتيم از هر طرف محفوظ از ديد بوديم.اما دلم نمي خواست که کسي متوجه صداها بشود.دستانم را محکم بروي دهانش گذاشتم و از عقب مشغول بوديم.انگشتانم را ميمکيد و گاز ميگرفت.دست ديگرم را از زير بروي کسش گذاشتم و نقطه حساسش را چنگ زدم.پاهاي از هم گشوده اش را بروي دست من بست و با ناله هاي پياپي متوجه شدم که در حال ارضا شدنه...چند دقيقه اي نگذشت که لرزش شديدي کرد و بعد به همان حال دولا ماند.کيرم هنوز داخل کونش بود چند ثانيه اي صبر کردم تا آروم بشه و بعد به آرامي بيرون آوردم.همانطور دولا مانده بود و دستانش را بروي زانو زده بود.مانتو خيسش بروي کمر تا شده بود و تند تند نفس ميکشيد.دستم را از لاي پايش برداشتم؛دوباره همان مايع گرم دستم را پرکرده بود.شديد ارضا شده بود و هنوز کاملا به حالت عادي باز نگشته بود.همانجا بروي تخته سنگ نشستم.باسن سفيد و برجسته اش روبرويم بود.من هنوز جا داشتم و تازه آلتم سفت و محکم شده بود.از عقب کمي رانهايش را باز کردم.کمرش را پايين تر آورد ... باسنش بيشتر بازشد. سوراخ سرخ و کبودش به آرامي باز و بسته ميشد.انگشتم را برويش گذاشتم.داغ و مرطوب بود و انگشتم را به درون مي مکيد.دوباره تکرار کردم؛اينبار با زبان.خوشش آمد؛ابتدا قلقلک و سپس لذت بود که ميبرد.احتياج به فشار زيادي نبود؛با کمي هل زبانم را با باسن ميمکيد.به آرامي شروع به خنديدن کرد.با دست ضربه اي به باسنش زدم.باسنش را بروي زبانم جمع کرد.کم کم هردو ازاين بازي جديد لذت ميبرديم.با زبان مشغول کردنش بودم و او با هر ضربه دست من زبانم را با باسنش گاز ميگرفت.رفته رفته دوباره تحريک ميشد و به حرکات من با هيجان پاسخ ميگفت.
چند دقيقه اي به همين منوال گذشت تا اينکه نفس هاش دوباره اوج ميگرفتند.در همان حال ناله کنان در حالي که باسن درشت و سفيدش را با دو دست از هر دوطرف باز کرده بود گفت: محکم تر....محکم تر بزن....بزن...بزن....بزنم....
ضربه هاي دستم را محکم تر کردم...همانطور که دولا شده بود بروي زمين نشست.دستانش را بروي زمين که از شدت باران گل شده بود گذاشت و سرش را بروي دست قرار داد.و دوزانو در حاليکه باسنش را بالا گرفته بود قرار گرفت.با هر ضربه دستم لنبر هاي تپلش به شدت ميلرزيدند و قطره هاي آب به اطراف پرت ميشدند.
گفتم:اگه ميخواي به همه جات بخوره کونت و حسابي وا کن
با دست دوطرف باسنش رو بيشتر گشود.حالا از زاويه اي که من ايستاده بودم .کس تنگ و خيس و خوش فرمش به کلي باز شده بود.سوراخ کونش نفس نفس زنان همچنان منتظر ضربه هاي من بود.با شدت گرفتن حرکات دوباره به لحظه ارگاسم نزديک ميشد.با اوج گرفتن شهوتش باسنش رو با فشار بيشتر باز ميکرد و سطح دست من به تمام باسنش برخورد ميکرد.به راحتي حرکات قطره هاي آب غليظ و گرمي که از درون کس از هم بازشدش به بيرون ميچکيد رو مي ديدم ... دوباره همان لرز دلپذير و نفس هاي کشيده و تخليه حس جنسي.
براي بار دوم هم ارضا شد.اينبار بدون معطلي جلوم زانو زد...هردو گلي و خيس شده بوديم....کيرمو بدهان گرفت و شروع به مکيدن کردو به همان خوبي قبل مي خورد.به قطره هاي باران که بروي سطح داغ و متورم کيرم مينشست و حرکت لبهاي تنگ و خوش فرم او با آلتم بيشتر از هرچيز تحريکم ميکرد.براي اولين بار بود که در بيرون از خانه رابطه داشتم.و غالبا ازين کار خوشم نمياد اما آنشب خلوت و باراني خاطره ي خاصي برايم شد.کيرمو از دهنش در آوردم ...بلافاصله لبانش را غنچه کرد که دوباره بروي لبهايش بکوبم اما اينکار را نکردم.کيرم را دستش دادم و اورا در آغوش کشيدم.تقریبا بروي زمين دراز کشيده بودم و او بروي شکمم نشسته بود.همانطور که کيرمو سخت مي ماليد و با علاقه فشار ميداد سرش را بروي سينم فشار دادم.حرارت نفس هاش بروي گلوي خيسم ميخورد ولذتي دوچندان ميبخشيد.دقايقي به همان حال مانديم تا آبم درون دستانش ريخت.با شيطنت بروي زانو هايم نشست و دستش را بروي لبش ماليد.
هردو کاملا تخلبه شده بوديم و پس از آن طوفان عظيم در آرامشي شگرف و غير قابل وصف فرو ميرفتيم.بي قيدي آغوش هايمان در آنهواي باراني و خيس و اندام هاي گل آلوده و رها از قيد و بند هاي اجتماع؛ لذت آزادي را در ما زنده کرده بود.
پاسي از شب مي گذشت و آسمان سرخ و دلگير بود.شلوارم را بالا کشيدم.اثر مشروب بکلي پريده بود و ازآن جر مثانه اي پر و ملتهب چيزي نمانده بود.همانطور ايستاده کنار کاج بلندي ادارار کردم. سارا هم که حال و روزش بدتر از من بود نگاه شيطنت باري به من کرد و روبرويم ايستاد .مانتوي گل آلودش را بالا زد و روبروي من شروع به ادرار کردن کرد.در حاليکه که با تعجب نگاهش ميکردم جلوتر آمد و چرخ زنان با فشار ادامه ادرارش را به اطراف پاشيد و ناخود آگاه چند قطره اي هم بروي من ريخت اگرچه در آن وضع خيس و آشفته بودم اما سبکسري هاي پسرانه اش پيش از آنکه خشمگينم کند برايم تحريک کننده بود.و مهم تر آن بود که بيرون از حال و هواي روابط جنسي متانت و وقار غير قابل انکارش جذابيتش را چندين برابر ميکرد.همانطور خيره به مايعي که با فشار به زمين ميپاشيد و کف آلود در هواي خنک اطراف بخار اندکي به خود برجاي ميگذاشت نگاه ميکردم که با صداي پارس سگ دوباره به خود آمدم.او هم کارش تمام شده بود و مشغول بالا کشيدن شلوارش بود.آنشب با آرامشي وصف ناشدني به خانه برگشتيم.پيش از هرچيز هردو به حمام رفتيم و بعد با دو فنجان چاي داغ و سيگاري پشت چاي به آغوش خواب رفتیم.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#10 | Posted: 9 Mar 2010 16:56
انتقام

میخوام داستان يه انتقام رو براتون تعريف كنم. بله روزى روزگاری ما با يه دخترخانومی دوست بوديم و خيلی دوستش داشتيم. آرزوم بود كه يه روزی لبای قشنكش رو ببوسم. در واقع اونا رو بخورم. در ظاهر اونم خيلی منو دوست داشت و كلی قربون صدقم ميرفت. اما داستان از اونجا شروع ميشه كه يه روز دوستم شا بهم يه خبرايی داد. گفت : ح كجايی كه زيدت رو رو هوا زدن اول به اين حرفا توجه نمی كردم ولی يه روز فهميدم كه خانوم با اشخاص ديگه‌ای هم رابطه دارن. تا چند روز حالم بد بود. باورم نميشد كه اون جواب اين همه عشق رو اين جوری داده باشه. باهاش قهر كردم و به خودم قول دادم كه ديگه آشتی نكنم. اما يه جوری بايد حالشو می گرفتم. بايد كاری می‌كردم كه تا آخر عمرش از اين كار پشيمون بشه. يه روز برای اتمام حجت باهاش قرار گذاشتم. اون روز رسيد, ديگه چهرش اون قشنگيه هميشگی رو نداشت اما هنوز هم دلم می خواست باهاش سكس كنم. اما ديگه دلم براش نمی سوخت. ميخواست آشتی كنه اما من ديگه نميخواستم. بهش گفتم: ميخوام به بابات بگم كه با اون پسره دوستی, يه كم سكوت كرد اما نتونست جلوی خودش رو بگيره و زد زيره گريه. بهش گفتم: يه راه داری, گريش قطع شد و گفت: چی؟ گفتم: يه روز بايد يه دو سه ساعت مهمون من و شا باشی يه كم فكر كرد و گفت: كی؟ گفتم: اونشو ديگه بهت زنگ ميزنم. باورم نميشد قبول كرده باشه, حالا ديگه ميتونستيم يه دلی از عزا در بياريم. يه روز كه مامانم رفته بود خونه خالم, خواهرم هم مدرسه بود, داداشم هم خونه نبود و ميدونستم حالا حالا ها نمياد, بهش زنگ زدم و گفتم بياد. رفيقم شا رو هم يادم نرفت. اول شا اومد, گفت: كی اول شروع كنه, گفتم :نميدونم. تو همين فكرا بوديم كه خانوم رسيدن. مانتوشو كه در آورد كيرم وخساد( شق كرد) يه تاب پوشيده بود كه سينه هاش رو كاملا مشخص می كرد ديگه نتونستم تحمل كنم. نزديكش رفتم چنان لبامو رو لباش فشار دادم كه تعادلش رو از دست داد وافتاد روی مبل منم افتادم روشو به كارم ادامه دادم, تا حالا شيرينی به اين خوشمزگی نخورده بودم شا هم داشت شلوارشو در مياورد بعد هم افتاد به جون كس بدبخت و تا ميتونست اونو ليس زد صدای اه و اوهش بلند شد من هم مشغول مكيدن سينه های نازش بودم بعد از چند دقيقه يه دفعه نالش به هوا بلند شد با صدای بلند ميگفت ميخاره شا هم معطل نكرد و كيرشو به زحمت تو كسش كرد ناله ای كرد و لبخندی رو لباش نقش بست يه دفعه ديدم كيرم تو دستاشه گفت بيا نزديكتر نزديك رفتم و اون كيرمو كرد تو دهنش اول كيره بدبختو يه گاز كوچولو گرفت كه داد من به هوا بلند شد اما بعد يه چشمك زد با ولع مشغول مكيدن اون شد اه من به هوا بلند شد وای كه چه حالی ميداد همينطور كه داشت ساك ميزد چشمم به كون سفيد و قشنگش افتاد كيره لامسبو از دهنش در آوردم و شا رو كه هنوز داشت كس ميكرد رو هل دادم عقب و گفتم حالا نوبت منه بدن سفيدشو يه وری كردم و كيرمو كردم تو كونش آهش بلند شد و گفت ح نكن درد داره اما من كه داشتم حال ميكردم به كارم ادامه دادم اون هم هی داد ميكشيد اما ديگه شكايت نميكرد شا هم دوباره به جون كس افتاده بود حالا اون ازجلو من هم ازعقب وای كه چه حالی ميداد بعد از حدود نيم ساعت دلم هوای كس كرد به شا گفتم جاها عوض اونم كه ديگه واسش نا نمونده بود ول شد روی زمين و من كيره خيسو كردم تو كس خيس وای كه چقدر با هم جور در ميومدن من كه تا حالا اينقدر حال نكرده بودم گرمای كسش تمام وجودمو فرا گرفته بود بالاخره بعد از دقايقی اين داستان به سر رسيد و ما جای شما رو هم خيلی خالی كرديم يه توصيه به همه دخترا دارم اونم اينكه هيچوقت به دوست پسرشون خيانت نكنن وگرنه اين بلا به سرشون مياد يه توصيه هم به همه پسرا دارم كه به هيچ دختری اعتماد نكن.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 1 از 91:  1  2  3  4  5  ...  87  88  89  90  91  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.