| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 11 از 83:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  82  83  پسین »  
#101 | Posted: 27 Mar 2011 02:08
اولین تجربه مهسا
خاطره ای که میخوام تعریف کنم بر میگرده به 5 سال قبل اون موقع 19 سالم بود که به تازگی با پسری به اسم علی اشنا شده بودم .راستی اسم من مهسا س من تا اون سن با کسی سکس نداشتم اما بهش فکر میکردم من و علی همدیگرو خیلی دوست داشتیم و البته داریم چون با گذشت 5 سال هنوزم با همیم . یادمه اون موقع هم درس میخوندم و هم سر کار میرفتم یه چند وقتی بود که وقتی شبا با علی صحبت میکردیم همش حرفای سکسی میزد و منم کم کم خوشم اومده بود و به صحبت کردنای شبونه علاقه زیادی پیدا کرده بودم .من تو یه شرکت کمک حسابدار بودم یه روز علی بهم زنگ زد و گفت قراره با یکی از دوستاش که اونم میخوادبا دوست دخترش بیاد خونه علی اینا که برنامه ریزی کنیم و جمعه بریم بیرون و ازم خواست منم مرخصی بگیرم تا 4 تایی برنامه ریزی کنیم منم قبول کردم و به حسابدارمون گفتم حالم بده و خلاصه فیلم بازی کردم و اومدم از شرکت بیرون و البته اینم بگم که دفعه اول بود که میخواستم برم خونه علی اینا .نزدیک خونشون بهش زنگ زدم پلاکشون و پرسیدم و رسیدم خیلی استرس داشتم.در و باز کرد رفتم بالا با دوستاش احوال پرسی کردیم و بعد از اشنایی و برنامه ریزی اونا می خواستن برن که منم گفتم اگه مسیرتون به من میخوره هنوز نگفته بودم که علی گفت خودم میرسونمت.خلاصه خدا حافظی کردیم و اونا رفتن من خیلی استرس داشتم از یه طرف میترسیدم و از طرفی بدم نمیومد رابطه داشته باشم .علی در ساختمون و بست و به من نگاه کرد یه دفعه زد زیر خنده ازش پرسیدم چرا میخندی اونم گفت یه نگاه تو اینه به قیافه خودت بکن می فهمی من خجالت کشیدم پیش خودم گفتم الان میگه چه امله .اصلا خودمو جلوش نباختم گفت بیا اتاقمو نشونت بدم رفتیم تو اتاقش رو تخت نشستیم و البومای عکسشو اورد دیدیم وقتی عکسا تموم شد رو تخت دراز کشید و بهم گفت بیا پیشم منم رفتم کنارش خوابیدم پاشو انداخت رو پام صورتمو چرخوند سمت خودش و لباشو اروم گذاشت رو لبام شروع کرد به خوردن منم حرکتاشو تکرار میکردم اروم دستشو از رونم کشید و اورد بالا رو سینه هام و سینه هامو از روی تی شرتم میمالید یه حالت خیلی خوبی داشتم بعد بلندم کرد و اروم شروع کرد به خوردن گردنم و تی شرتم و دراورد وقتی چشش افتاد به سوتینم خیلی وحشیانه از تنم کند و افتاد به جون سینه هام نفسام تند تر شده بود مخصوصا وقتی نوک سینه هامو گاز میگرفت دیگه نمیتونستم تحمل کنم همون طور که سینه هامو میخورد دستشو دراز کرد سمت دکمه شلوارم اول مخالفت کردم اما سمج تر از این حرفا بود شلوارمو دراورد دستشو اروم کشید رو کسم منم یه ااااااااههههههههه بلند کشیدم و علی گفت جوووووون از روی شرت کسمو میخورد کلافه شده بودم یه قوس به کمرم انداختم اونم فهمید و شورتمو دراورد و گفت وااااایی چه کس تپلی و زبونشو کشید رو چوچولم نزدیک 10 دقیقه کسمو داشت لیس میزد که یکدفعه یه حالت خیلی خوب زیر دلم حس کردم و اونجا بود که فهمیدم اورگاسم یعنی چی .علی اومد روم و شروع کرد ازم لب گرفتن و منم فهمیدم نوبت منه که ارضاش کنم دستمو گرفت گذاشت رو کیرش به نظرم کلفت اومد ازم پرسید میخوریش منم بدون مکث گفتم اره عزیزم چون واقعا دوسش داشتم شورتشو کشیدم پایین واسه اولین بار داشتم کیر از نزدیک میدیدم واسم جالب بود سر کیرشو اروم گذاشتم تو دهنم کیرشو تو دهنم عقب و جلو میکردم علی همش اااخخ و اوووخخخ میکرد بعد چند دقیقه بلندم کرد و گفت کرم داری گفتم اره واسه چی؟گفت میخوام علی کوچولو رو هل بدم تو کون قلمبت منم فکر میکردم دردش قابل تحمله گفتم باشه کرمو اوردم بهش دادم بازش کرد گفت 4دست و پا بشین منم همین کارو کردم کرمو زد رو سوراخ کونم حسابی چربش کرد کیر خودشم همین طور سر کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم هل داد تو منم چنان جیغی زدم که علی از ترسش سریع کیرشو از کونم دراورد گفت چی شد ؟خیلی حالم بد شده بود فکرشم نمیکردم انقدر درد داشته باشه .علی همش بوسم میکرد و میگفت ببخشید حالم که بهتر شد از پشت خوابیدم و کیرشو گذاشت لای پام انقدر تلمبه زد تا ارضا شد و ابشو ریخت روی کونم و اومد پیشم خوابید .بعدش جریان سکس اونروز و جیغ زدن من تا چند وقت سوژه خندیدن ما بود. این خاطره اولین سکسم بود نظر بدین اگه خوبه سکسای بعدیم واستون بنویسم.مرسی

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#102 | Posted: 30 Mar 2011 20:31
دختر سرايدار مدرسه
من کلاس سوم دبيرستان بودم سرايدار مدرسه يک دختر داشت هم سن من خيلي خوشگل بود لاغر سفيد با موهاي بلوند . من و چند تا از دوستام چوندر تيم فوتبال مدرسه بوديم بعد از تمام شدن مدرسه تمرين فوتبال داشتيم اين دختر رو ميديديمو هميشه از خوشگلي اين به بچه هاي ديگه مي گفتيم هيچ کدوم حرف ما رو باور نميکردند.بگذريم من ودوستم هميشه موقع تمرين هواسمون به اين بود که اين برميگرده ببينيمش کم کم اون هم متوجه شده بود که ما ميپاييمش بعضي وقتا ميومد کنار زمين تمرين مارو ميديد تا اينکه يه بار جلوي در مدرسه ديدمش و باهاش حرف زدم اسمش زهرا بود از من 2 ماه بزرگتر بود و باهاش قرار گذاشتم که يک نامه هر روز بزاره توي جا ميز م من هم جوابشو بزارم تو جاميز تا اون برداره همين جوري حدود 2 ماه طي شد ماه رمضون بود وجام رمضان بين مدارس ما روزايي که بازي داشتيم افطاري مدرسه ميمونديم . يک روز که مسابقه داشتيم مسابقات به خاطر رفتن برق لغو شد وما برگشتيم مدرسه همه بچه ها رفتن خونشون من هم به دوستم گفنتم برم جاميزمو چک کنم بيام برق مدرسه هم رفته بود و راهروها و کلاسها تاريک بود من رفتم کلاس ديدم زهرا امده تا نامشو بزاره تا منو ديد ترسيد گفت خيلي خوشحالم ميبينمت من هم گفتم اره امد جلو منو بغل کرد و گفت دوستت دارم من باورم نميشد اين بخواهد همچين کاري کنه من هم بغلش کردم و لبامون تو هم گره خورد حسابي داشتيم لب مگرفتيم من جرات کار ديگه نکردم بعد از اين جريان مراسم نامه ادامه داشت تا اينکه مدرسه تموم شد من توي آخرين نامه واسش نوشته بودم ميخوام ببينمت و باهاش سر يه تاريخ و يک ساعت مشخص باهاش قرار گذاشته بودم من با نا اميدي رفتم سر قرار چون نميدونستم مياد يا نه! اما من رسيدم چند دقيقه بعد امد اون روز مخشو زدم تا باهم سکس کنيم من بخاطر فوتبال دو روز در هفته بايد ميرفتم مدرسه باهاش يک روز قرار گذاشتم توي کلاس اما چون مترسيديم کسي بياد قرار بود من يواشکي برم بالا اون هم کليد کلاس مارو از باباش کش بره خلاصه اون روز رسيد من رفتم بالا در کلا س قفل بود ته راهرو يه راه پله بود که هميشه تاريک بود من اونجا نشستم با کمي تاخير زهرا امد و در و باز کرد و رفت تو کلاس من هم سريع رفتم تو ديدم دوتا ميزو به هم چسبونده تا مراسممون بهتر برگزار بشه و روي ميز نشسته من رفتم تو و سلام کرديم و پاشد رفت در کاسو بست من بهش گفتم کسي دنبال تو نميادگفت نه مامانم نيست خونه بابامم گفتم ميرم بيرون کسي دنبال من نمياد بعد از يه ذره حرف زدن لبامون تو هم گره خورد دفعه اول فقط لب بود اما دفعه دوم من دستمو از پشت گردنش کردم تو و بند سوتينشو باز کردم بعد از اتمام لب تاپ و سوتينشو از تنش در اوردم و سينه هاشو ميخوردم و ميماليدم تنش خيلي سفيد بود و رد دستم رو بدنش ميموند اون هم بکار نبود داشه با مهدي کوچولو بازي ميکرد البته ديگه کوچيک نبود از حد معمولشم بزرگتر شده بو د من اونو رو ميز خوابوندم و شلوارمو در آوردم و شلوار اون رو هم از اش در آوردم و از رو شورت کسشو ميمالوندم حسابي خيس شده بود دستمو کردم تو شرتش معلوم بود تازه حموم بوده چون اصلا بو نميداد حسابي به خودش رسيده بو د بعد از يک ذره مالوندن انگشتمو کردم تو کونش خوشش امدهي انگوشتمو تو کونش بازي ميدادم تا عضلش شل کرد برگردوندمش و کيرمو گذاشتم رو سوراخ کونش ميترسيدم دردش بگيره کونشو تف مالي کردم و کيرمو اروم هل دادم تو اروم اروم همه کيرم توش بود حسابي داشتيم حال مکرديم بعد از گذشت 10 دقيقه خيس عرقبوديم و داشتم تلنبه ميزدم احساس کردم دارم ارضا ميشم کيرمو کشيدم بيرون و آبمو رختم زمين بعد بغلش کردم و حسابي لب گرفتيم . بعد از سير شدن هر جفتمون لبا سپوشيديم من سريع رفتم بيرون در مدرسه بسته بود باز گذاشتم و امدم بيرون .
     
#103 | Posted: 31 Mar 2011 04:56
زگیل
سلام .... دوستان عزیزم ..
من اسمم آ . د هست و الان 26 سالمه.. این داستان ماله 3 سال پیشه.
من توی دوران دانشگاه زیاد تو اینترنت دور می زدم و سایتهای مختلف می رفتم از علمی گرفته تا سکسی...
توی یکی از سایتهای دوستیابی هم عضو بودم که با دختری به نام هدا آشنا شدم، ما بعد از چند وقت چت کردن و شماره دادن و صحبت کردن قرار گزاشتیم همدیگرو ببینیم... سحر بچه اسلام شهر بود و من شمال تهران ساکن بودم، قراری اطراف میدون ولیعصر گذاشتیم و همدیگرو دیدیم که این قرار باعث شد من بفهمم این دختری ماهها باهاش حرف می زدم و چت می کردم اونی نیست که می خوام ولی اون از من خوشش اومد....
خلاصه اون روزو با تحمل کردن پشت سر گذاشتم و بعد از اون روز دیگه جواب زنگاشو ندادم تا رابطه تموم بشه ولی نشد و اون همچنان مسر به ادامه دوستی بود تا اینکه روزی قضیه خودشو منو واسه دوستاش تعریف می کنه و یکی از دوستاش به نام فریبا تصمیم می گیره با گرفتن شماره من از هدا به قول خودش من و هدارو مجدد به هم نزدیک کنه...
تا اینکه یه روز فریبا به گوشیه من زنگ زد و کلا از همون زنگ اول تقریبا فهمیدم اون بیشتر می خواد خودش جای هدارو بگیره، خیلی خیلی زبون چرب و نرمی داشت و کلی با هم صحبت می کردیم تا اینکه یه شب با یه جرقه کاملا معمولی دوران سکسی رابطه ما آغاز شد.
اون شب کذائی به من اس ام اس داد که خوابیدی یا نه و من بی غرض جواب دادم نه آدی کوچولو خوابه!!!!
همین جمله سر آغاز تمام ماجرایی هست که براتون می گم.
فریبا به شدت از این حرفم خوشش اومد و از فرداش هی می گوفت کی خوابه!!!! تا اینکه منم سر صحبت باز کردم ، سرتونو درد نمی آرم بالاخره فریبا گفت من جوری برات ساک می زنم آبت 1 دقیقه ای می یاد و منم گفتم حتی 1 ساعتم بزنی تا نخوام نمی یاد و شرط ناهار بستیم.
اولین سکس ما توی استخر و سونای ساختمون ما بود که فریبا از همون اول شروع کرد کیرمو ساک زدن، جالب این بود که همیشه می گفت من تا حالا سکس نداشتم ولی با ساکایی که می زد مطمئن بودم حرفه ای....
خلاصه نزدیک 1ساعت ساک زد و آب من نیومد و خسته شد، خیلی هم ناراحت شد که گفتم می خوام بکنمت اجازه نمی داد تا اینکه به زور راضی شد کون بده ، به پشت خوابوندمش وقتی داشتم سوراخشو باز می گردم دیدم دور سوراخ کونش زیگیل داره!!! خیلی بدم اومد می خواستم نکنم ولی چون خودم پیشنهاد داده بودم تو رو در وایسی گیر کردم و همش می خواستم یه جوری در برم چون می ترسیدم مریضی بگیرم.
خلاصه یه کم آب دهن به باسنش زدم و سر کیرمو با اکراه گذاشتم دم سوراخش، یه شانس بزرگ آوردم و اون این بود که بهمحض اولین فشار چنان جیغی زد واقعا ترسیدم و همین جیغو بهانه کردمو گفتم دوست ندارم درد بکشی پس دیگه نمی کنمت و پاشو لباساتو بپوش... ولی این پایان ماجرا نبود و گیر داد که اگه نکنمش ناراحت میشه چون فکر می کنه نتونسته منو ارضاء کنه، خلاصه هرچی اسرار کرد من قبول نکردم حتی گریه کرد بکنمش ولی این کارو نکردم چون واقعا از زیگیلای سوراخ کونش میترسیدم مریض بشم.
ولی هیچ وقت بهش نگفتم دلیل اصلی اینکه اون روز نکردمش چی بود..... ما بعد اون قضیه چندین بار دیگم سکس کردیم ولی هر بار فقط میدادم کیرمو ساک بزنه اصلا نمی کردمش و تنها کاری که می کردم این بود که می گفت لاقل سینمو بخور من خودمو ارضاء می کنم، منم فقط سینشو می خوردم، ولی از حق نگذریم سینه های نرمو اناری داشت و اونم جلوی من خود ارضائی می کرد..... فریبا اینقدر حشری شده بود که صبح ساعت 8 آژانس میگرفت می یومد خونمون کون بده ولی بیچاره فقط چیزی جز ساک زدن و آب کیر خوردنو خودارضایی نصیبش نمی شد . . .
تا اینکه بعد چند ماه گفت تو فقط واسه خواسته های خودت منو می خوای و من دیگه تحمل نداارم و این آخر دوستیه منو فریبا بود.
این درس عبرتی واسه فریبا شد تا دیگه حوس نکنه دوست پسرای دوستاشو بر بزنه. الانم هنوز ازش خبر دارم و چندین بار قرار گذاشتم ببینشو ولی نرفتم، الان تو شرکت مشغول کار ، البته نا گفته نمونه پدر و مادرش با هم مشکل دارن و شاید درست نبود من این کارو باهاش بکنم!!!!!!

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#104 | Posted: 5 Apr 2011 17:35
سکس همزمان با دوست دخترم و دوستش
سلام من نیمام 22 سالمه دو ساله که با یه دختر به نام مینا دوستم و کلی از هم لذت می بریم
مینا دوستی به نام تینا داره که خیلی هیکل و چهره خوبی داری با قدی حدود 170 و سینه های سایز 80 باسن متناسب و کمری باریک
خود مینا هم بسیار خوش هیکل هستش قد 165 سینه های 70 ولی باسن بسیار بزرگو خوردنی که همیشه خوراک منه
ماجرا از اینجا شروع میشه که یه روز خونه ی مینا اینا مکان میشه و منم طبق عادت سریع شال و کلاه می کنم تا به اونجا برم
قبل رفتن یه دوش توپ گرفتم یه حالی به کیرم دادم اهل خالی بستنم نیستم کیرم 16 سانته ولی کمر صفتی دارم و به راحتی آبم در نمیاد .
وقتی رسیدم به خونه مینا اینا ساعت 5 بعد از ظهر بود و رفتم تو دیدم اوووووووف مینا مثله همیشه کس کرده حسابی واسم ، یه لباس خواب یه سره تا بالای زانو فقط تنش بودو یه آرایش غلیظم کرده بود منم از همون جلو در بغلش کردم رفتیم تو اتاقش انداختمش رو تخت خوابیدم روشو شروع کردم لباشو خوردن ، حالا بخور کی نخور
حسابی ملچ ملوچ می کردیم
مینا شروع کرد به در آوردن لباسای من همه رو در آورد فقط یه شرت پام موند و من همونطوری روش بودمو به هم میپیچیدیم
رفتم سراغ سینه های خوش فرمشو انقد خوردمشون تا حسابی قرمز شدن و با دستم کس تپلشو از رو شرت حسابی میمالیدم . اووووف کیرم سیخ شد
یه چرخ زدم تا مینا بیاد روم ، رفت پایینو شرتمو در آورد و شروع کرد به ساک زدن . اول حسابی تخمامو خورد بعد لباشو دور کیرم حلقه کردو حسابی ساک میزد
دیگه طاقت نداشتم و میخواستم بکنمش حالات چهار دستو پا زد رو تخت منم رفتم پشتش وای از این نما کونش واقعا قشنگه دوتا لپه گنده که وسطش دوتا سوراخ خوشگل خودنمایی می کنه ، کونشو از هم باز کردمو شروع کردم به خوردن سوراخ کونو کسش اووووووووووووووووووم عالیه
دیگه وقت کردنش بود تا اومدم کیرمو بکنم تو یهو صدای در اومد من سریع پریدم زیر تخت قایم شدم و مینا هم لباس پوشید رفت ببینه کیه .
بابای مینا رفته بود مامانشو گذاشته بود خونه ی داداشش و خودش برگشته بود مثل اینکه فردا صبح واسش کاری پیش اومده بود .
مینا سریع اومد تو اتاق و به دوستش تینا زنگ زد و جریانو تعریف کرد و تینا گفت که به خونه اونا بیاد تا بتونه در اتاق ببنده و به باباش بگه که دوستش اومده تو اتاقش نیاد منم زیر تخت از شق درد و ترس داشتم میمردم .
نیم ساعتی گذشت تا تینا اومد و وارد اتاق شد و مینا در اتاقو بستو منم از زیر تخت بیرون اومدم البته لخت ، تینا تا منو دید روشو کرد به دیوار و خندید منم لباسامو تنم کردم و سه تایی نشتیم فیلم دیدن
بدش شام خوردیمو آماده شدیم واسه خوابیدن .
تینا رو تخت خوابید و مینا دوتا جا رو زمین انداخت برای خودمو خودش که مثلا از هم جدا میخوایم بخوابیم
یکم که گذشت و مینا مطمئن شد که تینا خوابه اومد پیش من تا جفتمون از تو کف در بیایم
انقد بی طاقت بودیم که دیگه سریع رفتیم سراغ اصل مطلب ، به حالت 69 مینا خوابید رو من و بخور بخور شروع شد با زبونم سوراخ کونشو لیز میکردم و انگشتمو میکردم توش اونم داشت حسابی کیرمو می خورد بعد چوچولشو گرفتم بین لبامو حسابی مکیدم اووووووووووووم اونم تخمامو میخورد ، حسابی خوردمو انگشت کردم تا سوراخ کونش آماده شد
مینا به پشت خوابید و من رفتم روشو پاهاشو گذاشتم رو شونه هام تا سوراخ کونش حسابی بزنه بیرون ، بدنه خیلی نرمی داره
سر کیرمو مالیدم رو چوچولشو لای کسش دیگه از لذت داشت میلرزید و آبه کسش سوراخ کونشم لیز کرده بود
کیرمو مالدم به سوراخ کونشو آروم فشار دادم تو ، خیلی راحت تا نصف رفت تو دیگه کونش کیرمو میشناخت بازم فشار دادم و تا ته رفت تو که مینا یه آه بلند گفت .
من ترسیدم و برگشتم ببینم تینا بیدار شد یا نه که دیدم تینا رو تخت نشسته و داره مارو نگاه میکنه و کسشو میماله نگو که خیلی وقته بیداره .
وقتی دید منو مینا متوجهش شدیم اومد جلو شروع کرد از مینا لب گرفتن مالیدن سینه های مینا منم همینطور تلنبه میزدم
تینا شروع کرد به لخت شدن و من با دیدن بدن لخت و خوشگلش انگار جون تازه ای گرفته بودم ، وقتی تینا لخت شد شروع کرد از من لب گرفتن و منم همینطور که تو کون مینا تلنبه می زدم با سینه های تینا هم بازی می کردم سینه های فوق العاده ای داشت ، تینا برنز بود و سینه های گرد و سر بالایی داشت که باد کرده بودن
مینا از زیرم در اومد و شروع کرد لب گرفتن از تینا و منم نگاشون می کردمو کیرمو میمالیدم که مینا حولم داد و به پشت خوابیدم رو تشک ، اومد و با سوراخ کونش نشست رو کیرم ااااااااااااااهههههههههه کیرم تا ته رفت تو کونش همینجور که بالا پایین میشد تینا اومد نشست رو دهنم و منم حسابی کسشو مکیدم
تینا که دیگه حسابی طلب کیر می کرد کنار من خوابید و شروع کرد به مالیدن کسش منم با اجازه از مینا رفتم سراغش
کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش که گفت چیکار می کنی از کس بکن من گفتم پرده چی پس که گفت من حلقویم و منم از خوشحالی بال در آوردم
یه لحظه مثل وحشیا تمام کیرمو کردم تو کسش که جیغ زد و سکوت همه جارو گرفت وقتی دیدم همه چی امنه شروع کردم به تلنبه زدن تو کس تنگو ناز تینا و مینا هم داشت چوچولشو میمالیدو به من لب میداد
بعدش مینا اومد رو تینا خوابید و من کردم تو کون مینا
تند تند تلنبه میزدم درآوردم و دوباره کردم تو کس تینا
دیگه داشت آبم میومد که کیرمو کیردم تو کون مینا و همشو اون تو خالی کردم
تینا بلند شد و سوراخ کون مینا که آب منم توش بودو خورد
بعد سه تایی بغل هم خوابیدم تا صبح که بابای مینا رفتو ما هم رفتیم خونه هامون
امیدوارم از داستنم خوشتون اومده باشه

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#105 | Posted: 7 Apr 2011 10:58
من و دوست دختر احمد
سلام دوستان من کیوانم .الان 32سالمه خاطره ای رو که می خوام تعریف کنم ماله زمان که دانشجو بودم و22 سالم بود که یکی از بهترین سکس های تمام زندگیم و هر گز از یادم نمیره...

من شهرستان دانشجو بودم و یک هم خونه ای داشتم به اسم احمدکه پسر بسیار خوش قد و قامت و خو ش هیکل و خوش تیپی بود ولی خیلی شفته بود و فقط تو کار عشق و عا شقی و از این احمق بازیا بود بر خلافش من جز سکس به هیچ چیزه دیگه فکر نمیکردم و سعی میکردم هیچ دختری رو بی نصیب نزارم...بطوری که این موضوع بین همه دوستان سوژه شده بود. من و احمد یه آپاتمان دو خوابه داشتیم که بچه ها به اتاق من میگفتن خانه سکس و عشرت و به اتاق احمد میگفتن خانه عشق و حسرت
.. داستان ما از انجا شروع شد که من میدیدم احمد با یه دختر جدید به اسم ندا دوست شده و تلفنی با هاش لاو میترکونه و من سعادت دیدار این ندا خانم هنوز پیدا نکرده بودم چون احمد احمق فقط با دوست دختراش بیرون قرار میذاشت و فقط سرویس رایگان به خانما می داد و از کیرش فقط برای شاشیدن استفاده میکرد.شب و روز این احمد با این ندا خانم تلفنی صحبت میکرد و هی میزد زیره گریه طبق معمول یه دل نه صد دل عاشق ندا خانم شده بود و بعضی وقتا هم مخ منو میگایید و برای من درد دل میکرد و دم از عشق و ازدواج و هی میگفت (بهترین دختر زندگیم پیدا کردم از این دختر پاک تر و معصوم تر و بهتر پیدا نمی شه می خوام به مامانم بگم بره برام خواسته گاری ..بدون ندا من میمیرمو....)و از این اراجیف .. که عقم میگرفت ولی من به روش نمی زدم.... تا تولد دوست دختر فابریک من الهام شد که یه دختر شگل و خو ش هیکل و با حال و سگ حشر بود که پایه ثابت من تو سکس بود که به طروق مختلف کس و کونش خودش و حتی چند تا از دوستاشو در موقعیت های مختلف با کیر عزیزم ورز داده بودم (یادش به خیر)که بماند... الهام تودلشو توی کافی شاپ گرفته بود و همه رو دعوت کرده بود تو کافی شاپ نشسته بودیم و مشغول کس کلک بازی بودیم که احمد با یک دختر خانم.. دختر نگو "یه تیکه جواهر یه قرص ماه یه فرشته..." وارد شد و احمد معرفی کرد "ندا خانم هستن...." و من دیگه هیچی نشنیدم همه پسرای مهمونی مات و مبهوت این نعمت بی همتای خدا شده بودن همه پسرا فکا آویزون و له له زنون...منو که دیگه نگو که با ارنج الهام که به پهلوم کوبید از هپروت پریدم بیرون ..الهام با عصبانیت و چشم قوره و با یه حالت تمسخر آمیزی به هم گفت "بسه دیگه با چشمات ندا رو حامله کردی".. آقا نمی دونی این ندا خانم چی بود... قور بونت برم خداانگار خدا تمام آدمارو تو یک روز آفریده بود و یک هفته وقت گذاشته بود این ندا رو درست کنه این ندا خانم هیچ عیب و ایرادی تو صورت و بدنش نداشت یه دختر سفید رو چشم ها عسلی درشت یه برقی تو چشم ها بود که من تو چشم هیچ زنی تا به امروز ندیدم.مو های خرمایی هیکل مانکنی و کاملا سکسی قد 170 ...پاهای ترکه ای و کشیده ..باسن قلمبه..سینهاش تقریبا سایز 70 و سر بالا..یه مانتو تنگم تنش بود که کاملا میشد حدس زد زیره این پوشش مزاحم چی داره و چه لعبتیه.تو تولد همه دخترا حسابی به سر و صورتشون مالونده بودن و برای اینکه کم نیارن حسابی ارایش خفن کرده بودن ولی ندا جون بدون آرایش از همشون سر تر بود که هیچ دختری دیگه به چشم نمیومد به طوری که همه دخترا یه جوری نگاش میکردن..خودشم فهمیده بود حسابی جو لان میداد..برای اولین بار به این احمد حسودی کردم .. تو دلم میگفتم "خاک بر سرت کیوان این احمد این جیگر و از کجا پیدا کرده که تو ندیدیش". من کلا هنگ کرده بودم . ندا که از جاش تکون میخورد چشم من به اون باسن زیبا و پاهای خوش تراشش می افتاد اقا کیرم میچسبید زیره حلقم...کم مونده بود تو تولد شلوارم خیس کنم(خداییش الان بعد از این همه سال باز یادم میافته کیرم خبر دار وای میسه)..از تر سم تا اخر مهمونی از جام تکون نخوردم و در خیال کس و کون ندا خانم سیر میکردم...که الهام حسابی شاکی شده بود..خلاصه مهمونی تموم شد ولی فکر ندای جیگره من مگه تمومی داشت..از اون روز به بعد دیگه سکس با هیچ دختری حال نمیداد چون هم رو با ندا مقایسه میکردم .حتی الهام برای اینکه کم نیاره "انگار چیزی حس کرده باشه"بیشتر برام سنگه تموم میذاشت حتی یه بار با دو تای از دوستای جیگرش که خیلی باهاشون صمیمی بود مست کرده اومدن خونمون 3 به یک یه سکس پارتی راه انداختیم ولی نمودونم چه مرگم بود من فقط ندا رو می خواستم..یک لحظه از ذهنم بیرون نمیرفت ...از این جریان خیلی گذشت و من سر ندا بیشتر به دردو دل احمد گوش میکردم و تو این زمینه بیشتر باهاش همراه بودم وحتی تو گریه های احمد(احمق..بی شعور) دل داریش می دادم و احمد تو حرفاش می گفت"ندا دختره پاکی تا حالا با هیچ پسری نبوده ..ظاهرشو نگاه نکن ندا خیلی مذهبی..نماز میخونه..روزه میگیره ..با من که دوست پسرشم دست نمیده..خیلی پاستوریزس و..."حرفای احمدو جدی بودن تصمیم احمد برای ازدواج با ندا باعث شد که من سعی کنم کار روی مخ ندا رو یواش یواش از ذهنم بیرون کنم و به خودم بقبولونم که ندا صاحب داره.تا اینکه یه چند بار ندا جون زنگ میزد خونه که با احمد صحبت کنه اتفاقی من جواب میدادم و سلام و احواپرسی میکردیم(نمی دونید چه صدای ناز و شهوت انگیزی داشت.تا صداشو میشنیدم کیرم راست میشد ) تا بیشتر با هم آشنا شدیم و صمیمی تر تا جایی که بعضی اوقات در مورد احمد و مشکلات احمد با من درد دل میکرد و باعث می شد آتیش من تند تر شه ولی من بازم سعی میکردم از فکرش فرار کنم . یواش یواش احمد آقا جرات کرد و چند بار ندا جونو آورد خونه ولی خاک بر سر هیچ کاری نمیکرد"البته حقیقش این موضوع یجوراای هم حرسمو در میآورد از بی عر ضگی احمد و هم خوش حال می شدم " تا اینکه دیگه ندا جون پاش به خونه ما باز شد و هر وقت دلش می خواست میو مد و میرفت و میونه من و ندا بهتر میشد.حتی یکی دو بار که من با دوست دخترم تو اتاق خودم بودم و مشغول سکس احمد الاغ ندا اورده بود خونه و ندا هم از اه اوه و جیغ جیغ دخترا دستش امده بود که من چیکاره ام و من دیگه مطمئن شدم که ندا رو از دست دادم.تا فصل امتحانات پایان ترم شد . معمولا دانشگاها 1-2 هفته کلاسها رو تا شروع امتحانات تعطیل (فر جه امتحانات)می کنند .احمد رفت تهران ولی من چون تنها راحت تر در س می خوندم موندم و نرفتم اواخر فرجه امتحانات بود که تلفن خونه به صدا در آمد.ای جووون ندا بود با اون صدای ملیح و شهوت انگیزش .من که طبق معمول سیخ کرده بودم . بعد از احوالپرسی گفت"آقا کیوان شنیدم شما کامپیوتر خیلی واردی من یه پروژه دارم میشه شما کمکم کنی..." من سریع گفتم "خوشحال میشم" تو دلم گفتم جیگر تو جون بخواه بعد سریع گفتم "یه کافی نت قرار بزاریم" ندا گفت:"نه کافی نت نمیشه میام خونتون" من کمی جا خوردم چون ندا بدون احمد نزدیک خونه ما نمیشد بلافاصله و با یه لهنه تنه داری گفتم"احمد هنوز نیومده ها..شما که از من بیشتر خبر دارید" گفت"می دونم چه بهتر ..احمد بود همش میخواد گیر بده و اذیت کنه.فقط خواهشن شما به احمد چیزی نگید میشناسیش که خیلی حساس" منم قبول کردم قرار شد فردا صبحش بیاد خونمون من تا خود صبح با خودم کلانجار رفتم درست مثل اولین قرار که با یه دختر داشتم ..هی افکار پلید میومد تو ذهنم و هی خودمو آروم میکردم خلاصه خیلی بی قرار بودم و تا خوده صبح دهنم صاف شد ولی دست آخر با خودم و کیرعزیزم کنار اومدم که مثل یه مرد رفتار کنم و اصلا به سکس با ندا فکر نکنم چون هم نا مردی در حق احمد بود و هم با توجه از شناختی که از ندا داشتم.بلاخره صبح شد و صدای در خونه به صدا در آمد ای جون ندا آمد تو چه تیپه نازی زده بودنامرد این بار یه کوچولو ارایشم کرده بود که نمی دونید چی شده بود ..که موقع احواپرسی من به پته پته افتادم ..ولی سریع خودم جم کردم و ژست جدی به خودم گرفتم.. و دعوتش کردم تو وای چه لعبتی بود وقتی جلوی من راه میرفت نمیتونستم چشم از اون کون خوشگلش که از زیر مانتو بالا پایین میرفت چشم بر دارم خلاصه بعد از وارد شدن به پذیرایی روی مبل نشست و شرع کرد به صحبت در مورد امتحانات وقتی از روبر دیدمش و چشمم به صورت زیبا و اون سینه های زیبا که از زیر مانتو مثل دو تاگوی بلوری بیرون زده افتاد کم بود بپرم روش ولی یاد قراری که با خودم گذاشتم افتادم در همین حین یک لحظه با هاش چشم تو چشم شدم نمیدونید تو چشماش یه برقه شهوت انگیز همراه با لطافت داشت که کم بود قالب تهی کنم یه لحظه به خودم امدم دیدم کیرم دارهراست میشه برای اینکه تابلو نشه من سریع رفتمت تو آشپزخونه از تو آشپز خونه گفتم "ندا خانم چایی یا کافی" گفت"چایی" من سریع با دست پاچگی دو تا چایی ریختم و برگشتم"توی این دو قدم راه هی به خودم میگفتم"چه مرگته کیوان..به خودت مسلط باش " تا رسیدم به پذیرایی دیدم ندا جون خودش روسری و مانتو شو در آورده و نشسته رو مبل(اینو یادم رفت بگم ندا قبلا هر وقت میومد خونمون مانتو و روسریشو جلوی من و احمد در نمی اورد)"وای نمودونی این ندا چقدر زیبا بود و بدون روسری چقدر زیبا تر مو های طلایی - خرماایشش ریخته بود روی شو نه هاش و یه بخشی رو صورتش ..این دختر واقعا مظهر زیبایی زنانه بود یه تیشرت جذب مشکی پوشیده بود با یک شلوار جین تیره که در اون زیباای بدنش کاملا مشهود بود این ندا رو انگار خدا با فتو شاپ اصلاحش کرده بود..هر چی بگم ..نمیتونید تصور کنید یک ظرافتای زنانه در رفتارش داشت که در کمتر زنی من دیدم در عین حال خودش هم خیلی زیبا بود و هم خوش هیکل.. " از نگاه خیره و شهوتی من یه چیزای فهمید و گفت"ببخشید دیگه من لباس راحت پو شیدم که راحت به پروژم برسم"من که هنوز مهو این زیبا بودم ..بی اختیار گفتم"این جوری خیلی خوشگل تری" من سریع حر فو عوض کردم و گفتم بفر مایید چایی..اونم سریع لپاش گل انداخت و خودشو جم کرد و با لحن خیلی ارومی گفت "خواهش می کنم..چشماتون خوشگل میبینه..ممنون از چا یی" و نشستم رو بروش. حصابی قاطی کرده بودم و نمیدونستم چی بگم..یه 2 دقیقه ای به سکوت گذشت و هی زیر چشمی ندا جو نو نگاه میکردم .بعد برای اینکه جو عوض کنم گفتم"چرا چایی تو نمی خوری یخ کرد گفت"با شیرینی خودم بخورم"دیدیم ای دل قافل از حولم قند نذاشتم سریع پریدم از آشپز خونه قند بیارم .توی این دو قدم راه تو آشپز خونه و برگشت نمیدونی تو ذهنم چه آشوبی بود برگشتم و گفتم" درسته شما خیلی شیرینی ولی این دفعه چایی رو با قند میل کنید" .. ندا سر شو بلند کرد دیدم یک دفعه چشماش گردشد و سریع جهت نگاهشو از من به یک سمت دیگه دزدید و سریع خودمو یه ور انداز کردم دیدم ای دل قافل کیرم مثل چماق ازتو شلوار گرمکن از خودم جلو تر زده بیرون. با یه حرکت سریع قند گذاشتم روی میز و رفتم آشپز خونه ..رفتم یه لیوان اب خوردم و با خودم گفتم"گندت بزنه" کمی صبر کردم و سعی کردم به اعصابم مسلط باشم بعد خیلی ریلکس رفتم تو پذیراای و رو به ندا کردم و گفتم"اگه چایی تو خوردی بریم سراغ پروژه شما " ندا هم با همون صدای دلنشینش گفت چایی مو باخودم میارم " منم چایی مو برداشتم و به پیشنهاده من رفتیم تو اتاق من(خانه سکس و عشرت) من نشستم پشت سیستمم و روشنش کردم و ندا هم نشست روی تخت من یه توری که بتونه مونیتورو ببینه بعد گفتم"خوب کارت چیه" ندا از اتاق رفت بیرون تا از تو کیفش که تو پذیرایی بود کا غذا شو بیاره..تو همین فاصله من به این فکر میکردم که تا حالا هر دختری وارده این اتاق شده فقط برای سکس و کس و کون دادن بوده بعد تو همین حال بودم که یه نرمی و اتر خوشی رو روی صورتم احساس کردم ..دیدم مو های ندا زمانی که از با لا سره من دو لا شده تا کا غذا شو بزاره رو میز یه بخشی از مو هاش ریخته تو صورته من. وای به بهونه اینکه مو ها رو از صورتم کنار بزنم لمسش کردم وای دوباره شهوتم زد بالا طوری که داشتم دیونه میشدم و نمیدونید مو هاش چه اتر تحریک کننده ای داشت دوباره کیرم سیخ شد دیگه نمی تونستم کنترلش کنم ندا تو همون حالت دولا دستش روی میز و باسن قمبل کرده کناره من استاده بود و به صفحه مونیتور نگاه میکرد وای خدای من نمیدونید از بغل قمبلش چه استیلی داشت اب دهنمو قورت دادم دیدم گلو از شهوت خشک خشک یه قلوب چایی خوردم .بعد چشم افتاد به گردنه سفید ندا که از لای مو های خوشگکلش پیدا بود همون جا یه لحظه خواستم دل به دریا بزنم و لبامو بزارم رو گردنشولی باز خودمو کنترل کردم.بعدندا گفت"برنامه پاور پوینت داری" با یه منگی حاصل از شهوت گفتم "نه الان برات نصب میکنم" کشومیز باز کردم تا سی دی بر نامه رو بردارم در حین نصب بر نامه دیدم ندا هی تو کشو منو نگاه میکنه و هی خنده مر مو زانه میزنه وقتی دقت کردم دیدم که ای داد بسته کاندومه تو کشو باز شدن و پخش شده تو کشو ..منم شیطنتم گل کرد و گفتم"کم این ابزاره کار منو دید بزن مگه خودت خوار ناموس نداری" ندا هم یک دفعه از خنده ترکید و با هم زدیم زیره خنده تو همون حالت خنده گفت" ما شالا چقدرم پور کاری.. یه چند بار که خودم صدای کارایا خدماتی که تو این اتاقت برای دوست دخترات میکردیو شنیدم.. تازه احمدم گفته که ما شالاه خیلی پسره پر تلاش وپر کاری هستی ..احمد زیاد از تو برام میگه" دوزاریم افتاد که احمد الاغ برای اینکه خودشو خیلی خوب و بچه پیغمبر نشون بده هم تو دل ندا بیشتر جا وا کنه بر نامه های منو برای ندا تعریف کرده ولی با این کارش خودشو بیچاره کرده چون تو همین لحظه ندا با یه حالت خواستی گفت"خوش به حال دوست دخترات.. خدا شانس بده..از احمد بخاری بلند نمیشه" من با این جمله حسابی جا خوردم.با یه لبخند تلخ رفت نشست روی تخت ..منم که شهوتم دیگه امونمو بریده بود و دیگه طاقتم طاق شده بود از فرصت استفاده کردم و رفتم کنارش روی تخت نشستم یه طوری که پاهام چسبید به اون رونای خوشگلش و آروم دستمو انداختم دور کمرش و تنمو به تنش چسبوندم ..دیدم اصلا ناراحت نشد(وای خدا باورم نمیشد دستم دوره کمره ندا جونه)و ندا یه لبخنده خیلی شیریناز سر رضایت زد .بعد گفتم"نگران نباش درست میشه" و ندا با یه لحن خیلی نا امیدان گفت"احمد درست بشو نیست یه جو رایی مشکل داره یکسری نیاز ها رو در دوستی حس نمیکنه منو درک نمیکنه..که منم به بعضی چیزا نیاز دارم احمد خیلی خنگه خوش به حاله دخترای که با تو دوست میشن" با شنیدن این حرف من قفل کردم باورم نمیشد این حرفا رو دارم از ندا میشنوم.باورم نمی شد چسبیدم به ندا جون بع نگاه کردم به صورت ندا دیدم با چشماش قفل رو کیرم که عین برج از وسطه پاهام زده بود بیرون..برای اینکه توپو بندازم تو زمین ندا و دیدم کمی زود برای رفتن تو کاره ندا البته نمیدونی دل برای کردن ندا چه تاپو تو پی میکرد..بی منظورگفتم "بیا یه کاری بکنیم از این حالو هوا غم و قصه در بیای...چیکار کنیم ندا جون؟" ندا گفت "شیطونی" که باز جا خوردم باورم نمیشد ندا همچین چیزیو بگه باز زدم خودمو به نادونی و گفتم " خوب برای شیطونی از کجا شروع کنم" ندا گفت"از لبام" که دیگه من تحمل نکردم و ندا جونه خوشگله با تما م وجود چسبوندم به خودم و لبامو گذاشتم رو لباش....وای چه لبایی شراب ناب شیراز ..منکه از حشریت و کمی نا باوری (که ندای معصوم..خوشگل و مامانی و جیگر تو بغل منه و من دارم می بوسمش )وای ندا با اون لبای خوشگلش چه حالی میداد بی شرف خوب تا حالا با هیچ پسری نبوده..من سریع رفتم سراغ زیر گلوش و پشت گردنش نمیدونی چه پوست لطیف داشت که با اون اتر موهاش چه حال شهوانی به هم میدادتا می تونستم لیسیدم یه لحظه به خودم امدم دیدم ندا از زور شهوت محکم دست انداخت دوره کمرم و سینه های خوشگل و سفتشو میماله به من و صدای اه و اوهشم که هی داشت بلند تر میشد(وای خدا این ندا داست داره تو بغله من داره از شهوت میسوزه و این طور با شهوت بدنه منو طلب میکنه باورم نمیشد) این دختر تو همه چیز عالی ...(آخ الان که تعریف میکنم دوباره شق کردم).منم با دستم شروعکردم به کار کردن روی اون بدنه زیباش اول دست کشیدم به کمر و بعد باسن یه لحظه دیدم یه قسمتی از تی شرتش بالارفته و وقتی دستم به قسمته لخته بدنش میخوره صدای اهو اوهش سنگین تر میشه منم گذاشتم حریص تر شه و همینطور دستمو به پشتش و سینه های مثل سنگش و کشا له های رونش میکشیدم و هر از چند گاهی آروم کو س نرمشو از رو شلوار لمس میکردم یواش یواش تی شر تشو در آوردم وای یه سوتین مشکیه براق تنش بود وای خدا تمام زیبا در این دختر یکجا بود و من از این همه زیباای واقعا منگ بودم..بعد با همون حالت چسبیده به هم خوابوندمش رو تخت و خودم خوابیدم روش ..شروع کردم به خوردنه سینه هاش از روی سوتینش..نمیدونید بدنش چه بوی خوش و بهشتی میداد.ندا انگار یک موجود فرا زمینی و یک حوری بهشتی بود.دیدم ندا دست کرده زیر تی شر تم و داره بدنه منو لمس میکنه و باز انگار من در خواب بودم و داشتم خواب میدیدم..ولی واقعی بود اون همه لذت نمیتونست خواب باشه..من سرع تی شر تمو در آوردم و تمنمو چسبوندم به اندام زیبای ندا و دوباره شروع کردن به خوردن این نعمت بکر و زیبای الهی و فکر میکنم ندا هم دقیقا مثل من لذت میبرد چون ضرب آهنگ معاشقمون با هم یکی شده بود و همزمان با هم اه از سر لذت میکشیدیم بعد ندا از روی شلوار کیرمو محکمو محکم گرفت و دوباره با هم یک اه کشیدیم که دیگه اهای من به نعره تبدیل شده بود از سر لذت .من آروم دستمو از روی سینه هاش بردم به سمت پهلوش و آروم رفتم پایین تا به باسنش رسیدم و بعد از مالیدن اون باسنش دستمو اروم بردم سمته دکمه شلوارش و بازش کردم ..باورتون نمیشه این دختر اینقدر زیبا بود که دوست نداشتم از هر قسمت از بدنش به این راحتی و سر سری بگذرم و کارم زود تموم کنم..می خواستم نهایت لذت ببرم.بعد آروم شلوارشو در آوردم ..شرتش با سوتینش ست بود.وای خدای من نمیدونید چه پاهای خوش تراشی داشت وقتی شلوارش در اوردم نشستم روی پاهاش و یه چند لحظه ای مات زیباای بدن ندا شدم که در همون لحظه چشم های زیبا شو باز کرد و نمدونید زیبای برق نگاهش با آمیخته شدن به شهوت و نیاز چند برابر شده بودو ترکیب با اون اندام ظریف که در برابر من روی تخت دراز کشیده بود چه چیزه خیره کنندهای بود .ندا دستشو دراز کزد و منو کشید سمت خودش وگفت "بغلم کن عزیزم" منم دوباره رو ندا دراز کشیدم دوباره شروع به خوردن لبها کردن و سینه های و تمام بدنش .درست مثل یه بره رام بود(که برای من خیلی جا تعجب داشت یه دختر در اولین تجربه سکسش اینقدر رام باشه) رو به پشت چر خوندم طوری که دمرو شد..بعد سوتینشو از پشت با زبونم باز کرد و همینطور به خوردن ادامه دادم و رفتم سمت پاهای زیبا و با زبونم تمام بدنشو لمس کردن طوری که ندا جای ناله ..زوزه میکشید بعد از روی شرت آروم کسشو بو سیدم و بو ییدم (دیگه تا الان کوس به این خوش بویی کمتر دیدم) از روی شورتش شروع کردم به لیسیدن کس خوش بو ونرمش..وقتی زبونم با کس ندا تماس میگرفت نمیدونید چه رعشه ای میگرفتو چه اهی از سر لذت میکشیدو چه جوری بالشه بد بخت منو چنگ میزد و بعد اروم شورتشو از پشت کشیدم پایین بعد دوباره چرخون برگردوندمش و به پشت خوابید و رو به آسمان وای ندا جون لخت جلوی من و رو تخت من دراز کشیده و با نگاهش چطور منو خواهش میکنه (باورم نمیشد) در این موقعیت به جای هر کاری دوست داشتم نگاهش کنم وای نمیدونید همون طور که حدس میزدم حتی شاید بهتر از تصورات من سینه های سفید سفت سر بالا با یه لکه صورتی رنگ زیبا .روی کسشم چند تار مو ی طایی رنگ از مو های سرش روشن ترولی پا هاشو به هم چسبونده بود و نمیتو نستم کسشو خوب ببینم. بدن سفید یک دست بدون هیچ خط و خشی و گوشت یا چربی اضافه در تناسب کامل دوست داشتم بلندش کنم تا وسط اتاق برام چرخ بزنه تا بیشتر نگاهش کنم ولی نگاه ندا پر التماس بود و برای اینکه حالشو خراب نکنم این کارو گذاشتم برای بعدسریع شلوار و شورتمو در اوردم ..ندا دوباره دستشو سمت من دراز کرد و من دوباره روش دراز کشیدم و دوباره شروع به خوردنش لبهاش..گردنش ..سینه های سفت و خوشگلش و ندا خودش دست دراز کرد و کیرمو تو مشتش گرفت بعد یواش رفتم پایین تا دوباره رسیدم به کوسش اروم پا هاشو از هم باز کزدم وای چه کس کو چو لو موچولوی آکبند صورتی بدون هیچ گوشت اضافی دیگه طاقت نیاوردم خواستم برم سمتش ندا دست گذاشت فکر کرد کیرمو میخوام بکنم توش بعد به آرومی گفتم"نترس عزیزم فقط می خورمش" و بعد رفتم سوراغش اول حسابی دورشو خوردم تا ندا جری تر شه .کسش ورم کرده بود و خیس خیس بود یواش یواش رفتم با زبون سراغ کسش و آروم چوچولشو میخوردم نمیدونید ندا چه کیفی میکرد..دیگه جیغ میزد ومحکم بازوهامو چنگ میزد و بعضی وقتا مو هامو میکشید..نمیدونید به بدنش چه پیچو تابی میداد و هر ازگاهی زبونمو میکردم کمی تو کوسش که دیوانش میکرد..کوس ندا دیگه سرخ شده بود و چوچوله کوچولوش ورم کرده بود ..منم به کارم ادامه دادم تا جیغای ندا ممتد شد و یک باره یک جیغه خفن کشید که فهمیدم ارضا شده و باز من ادامه دادم تا بیشتر حال کنه تا زمانی که گفت"ترو خدا بسه کشتی منو" بعد رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم به آرومی گفت"مرسی کیوان جون خیلی دوست دارم" من انجا تو ذهنم گفتم "کون لقت احمد خاک بر سر بی لیاقتت" من خودم هنوز ارضا نشده بودم ولی مثل دیونه ها دوست داشتم باز تو کف شهوتش بمونم میتونستم از کون بکونمش ولی دلم نیومد (البته چند ساعت بعد دوباره رفتیم تو کار هم که دوباره هم از خجالت ندا در امدم و هم کیر عزیزم)و این شد که ندا خوشگله شد واسهمن از احمد جدا شد و من به احمد حقیقتو گفتم و حسابی میونمون شکر اب شد و از هم خو نمونو جدا کردیم بعد دیگه من فقط با ندا جون بودم و دیکه به مراتب بعضی وقتا تو روز چند بار.. هر روز سکس داشتیم ..که البته پرده ندا جونم خودم براش اوردم پایین و حسابی دوران خوبی داشتیم و بعضی وقتا مثل زن و شو هر ها هفته باهم تو خونه هم واز هم جدا نمیشدیم تا درسمون تموم شد منم خوشی زد زیر دلمو یه چند سالی از ایران رفتم وقتی برگشتم دیگهه ندا رو پیدا نکردم..خیلی دلم براش تنگ شده..خیلی دوست دارم دوباره ببینمش.......... ............ امید وارم از خاطره من لذت برده باشید و همیشه قدر لحظه های خوبه زندگی رو بونید..ببخشید که سرتونو درد اوردم و خاطرم طولانی شد.

نوشته:‌ کیوان

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#106 | Posted: 8 Apr 2011 18:52
بی وفایی دخترها

سلام.اسم من محمد 25 سالمه چیز های که میخوام براتو ن بنویسیم مربوط میشه به دختری به اسم مریم. ما هردو دانشجو هستیم و به طور اتفاقی با هم اشنا و بعد دوست شدیم. مریم قدش نسبتا کوتاه بود ولی سینه و کون خوبی داشت.

اینو اول بگم که چون بهم خیانت کرد الان دارم براتون خاطراتمون رو تعریف میکنم. من و مریم بعد از حدود یک ماه که با هم دوست بودم به هم دل بستیم و قرار شد که که در مورد ازدواج با هم فکر کنیم و شاید یک ماهی دوباره گذشت و در این مورد که با هم ازدواج کنیم مطمئن شدیم ولی باز من بهش گفتم که دوباره امتحانت میکنم اونم قبول کرد در طی این چند ماه ما حتی دستمون رو به هم نزدیم.

یک بار که مریم میخواست یک شماره تو دستم بنویسه خودکار رو طوری گرفته بود که دستش به دستم نخوره خلاصه من دو بار امتحانش کردم و هر دو بار مریم شکست خورد و من بهش گفتم که دیگه با تو ازدواج نمیکنم ولی اگه میخوای با هم دوست باشیم من حرفی ندارم که اونهم قبول کرد و من چون از دستش خیلی ناراحت بودم و شاید میخواستم جبران کنم بهش گفتم که باید با هم سکس کنیم که اون در حد لب قبول کرد چند بار تو ماشین از هم لب گرفتیم که باعث شد یواش یواش با ماشین بریم تو پارکینگ بعد از لب دست زدن به سینه شروع شد تا این که یکی از دوستام گفت که این دوست دخترت با یکی از دوستاش هر شب میرن خونه خالی ولی من با اخلاقی که از مریم سراغ داشتم باور نکردم و چون که دیگه برام مهم نبود تعصبی هم روش نشون ندادم این رو هم بگم که مریم با سه تا دیگه از دوستاش یک خونه گرفته بودن چون بچه شهر ما نبودن.

بعد از شنیدن این حرف من دیگه تصمیمم جدی تر شد برا سکس با مریم ولی نخواستم که ناراحتش کنم و موضوع رو بهش نگفتم که چی در موردش گفتن خلاصه رو مخش کار کردم و راضی شد که سکس کنیم یک روز که کسی خونه نبود زنگ زدم اونم اومد اول از لباش شروع کردم داغ داغ بود بعد دیدم روی گوشش خیلی حساسه شروع کردم به خوردن خیلی حشری شده بود من زود لباس های خودم رو در اوردم خوابیدم روش لبها و گوشش با گردنش رو میخوردم. اون یک شلوار جین پاش بود و چون من لخت بودم اذیتم میکرد شلوارش رو بیرون اوردم یک شرت سفید پاش بود کوسش خیلی چاق بود پوست بدنش سفید سفید بود لباساش رو در اوردم سینه هاش خیلی نرم بود هر جاش رو بوس میکردم یا میک میزدم سرخ سرخ میشد هر دوتامون عرق کرده بودیم کیرم رو روی کسش گذاشته بودم چه لذتی داشت منو محکم تو بغلش فشار میداد عاشق سینه هاش بودم مثله ژله بود تکونش که میدادی لرزشش دیوونت میکرد حدودا ده دقیقه گذشت میخواستم شورتش رو در بیارم که مخالفت کرد ولی با اصراری که کردم قبول کرد کس سفید با یک کم موی زرد که بالای کسش بود یواش یواش کیرم رو روی کسش میمالوندم تا این که گفت من ارضا شدم. بهش گفتم که از کون بکنم ولی قبول نکرد منم کیرم رو گذاشتم بین سینه هاش باور کنید داغ بودنش از کس هم بیشتر بود خیلی لذت داشت اونم سینه هاش رو محکم به هم فشار میداد بعد از چند دقیقه منم ارضا شدم و ابم رو روی سینش ریختم. که از اون روز تا دو ماه پیش که دیگه کامل از هم جدا شدیم هفته ای یکی دو بار با هم سکس میکردیم. اره دوستان اگه نامردی مریم به من نبود الان نه داستانش رو مینوشتم نه...

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#107 | Posted: 9 Apr 2011 05:40
من و نیکا جونم و اولین سکسم

سلام اسم من پیمانه و 22 سالمه من اولین بارمه که دارم یه خاطره واستون مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد
از روز اولی که وارد دانشگاه شدم دوست داشتم که یه دوس دختر آث واسه خودم پیدا کنم.فک میکردم که تو دانشگاه خیلی راحت میشه...
چند ماهی گذشت و یه دخترو دیدم لنگه نداشت.توپر با رونایی که لحظه اول کیر هر آدم با احساسیو به عرش میبرد.رنگ پوستش سفید و چشماش درشت.کونش هم زبانزد خاص و عام بودو انصافا خیلی عالی بود.تا اومد شستمون خبر دار بشه دیدم بلهههه خانوم با همکلاسیش دوست شده.دیگه بیخیالش شدم تا مهر89 که اومدم یونی و همه داشتن میگفتن که نیکا به هم زده با دوس پسرش.منم تو کونم عروسی شدو خودمو به نیکا نزدیک کردم.نیکا اوایل خونه نداشت ولی ترم 3 خونه گرفت.اول بهم پا نمیداد ولی چون خیلی سیریش شدم دیگه باهام دوس شده بود ولی نه خیلی صمیمی تا اینکه یه روز داشت با یکی از همکلاسیای دخترم میرفتن خونشون.
منم رفتم پپششون و یه کم باهاشون لاس زدم بعد گفتم کجا میرین اونام گفتن خونه منم پر رو پر رو گفتم منم میام نیکا میگفت نه زشته و ازین حرفا ولی من میگفتم بابا همکلاسیمم هست و ازین حرفا که همکلاسیم قبول کرد که برم به شرطیکه شب نمونم منم قبول کردم اینجوری شد که پام به خونه ی نیکا جونم باز شد و خیلی خیلی باهم صمیمی شدیم.نیکا اونروز خیلی جلوم راحت بود ولی من نتونستم کاری کنم و رفتم خوابگاه.
یه روز 5شنبه بود که به نیکا اس دادم که کجایی اونم گفت خونه تنهام.منم خودمو زدم به موش مردگی که دلم گرفته و دپرسم که اونم گفت منم همینجورم.با هم قرار گذاشتیم که عصر بریم بیرون ولی به قول شاعر:" گه از آلمان بر او گفتم گه از روم...ولی مطلب از اول بود معلوم"
بیرونم حالت دپرسی به خودم گرفتم و گفتم که آره من خیلی دوست دارم و همیشه به فکرت بودم که نیکا هم حرفای عاشقانه میزد دیگه دیر شده بود و نیکا گفت که دیگه باید از هم خدافظی کنیم؟ این جمله رو پرسشی پرسید که منم سریع چسبیدم و گفتم دلم طاقت نمیاره اون میگفت چیکا کنیم پس خوابگات دیر میشه منم میگفتم نمیدونم ولی منتظر بودم یه کلمه بهم بگه بیا خونه اما افسوس تا اینکه گفتم عزیزم میخوام امشب پیش تو باشم.اولش ناز کرد که نه نمیشه ولی آخرش قبول کرد.منم دیگه داشتم بال در میاوردم
خونشون که رسیدم رفت لباساشو عوض کرد یه تاپ صورتی با یه شلوارک آبی روشن من کفم بریده بود با ذوق گفتم نیکااا تو فوق العاده شدی اونم خندید و گفت مرسی و اومد پیشم نشست.یه کم با هم حرف زدیم بعد قرار شد با هم یه فیلم ببینیم.لپ تابشو روشن کرد فیلم "آپ این د ایر" رو انتخاب کردیم.لپ تاپشو اول گذاشت رو پاش و دوتامون کنار هم نشستیم و پاهامونو دراز کردیم یه کم که گذشت من پاهامو میمالیدم به پاش که اونم بازی بازی میکرد.
کم کم دستمو انداختم رو شونش و دستشو گرفتم دیدم اعتراض نمیکنه اول دستشو بوس کردم اونم یه نگاه مظلومانه بهم کرد خیلی استرس داشتیم هردومون اون موقع سرمو گذاشتم رو شونش گفتم دوست دارم اونم گفت منم دوست دارم سریع لباشو بوس کردم.چند ثانیه ای تو این حالت بودیم لپ تاپشو گذاشت کنار و باز از هم لب گرفتیم.سریع خوابوندمش و خودمم خوابیدم روش و اساسی شرو کردیم به لب بازی.کیرم راست شده بود.جوری خوابیدم روش که کیرم به رونای پاش بخوره و بیشتر تحریک شه.یه کم سینه هاشو دستمالی کردم و تاپشو در آوردم.یه سوتین مشکی پوشیده بود.بدن سفیدش بیشتر خود نمایی میکرد.اینبار کیرمو بردم به کسش رسوندم سوتینشو در آوردم و شرو کردم سینه هاشو خوردن همزمان کیرمو رو کسش عقب جلو میکردم.
اومدم پایین شلوارکشو با کمک خودش در آوردم یه شرت ست مشکی هم پوشیده بود که خیس شده بود.با دیدن این صحنه قند تو دلم آب شد.شورتشو بو کردم بوی خوبی میداد و بعدش درش آوردم و شرو کردم خوردن.چند دقیقه ای کسشو لیس زدم دیگه آه و اوهش بلند شده بود.با لبه های کسش و چوچولش کلی با زبونم بازی کردم تا ارضا شد.حالا دیگه نوبت من شده بود.کیرم دادم دستش اول یه کم باهاش بازی کرد بعد یه نگاه ناز ناز بهم انداخت و شرو کرد به خوردن کیرم.کارشو خوب بلد بود.تا ته میکرد تو دهنش محکم میچسبوند به لبش و خیلی آآآروووم میاوردش بیرون.یه کمم خایه هامو زبون زد
میدونستم که اوپن نیست.دستمو به کونش مالیدم اون دیگه نا نداشت واسه همینم سریع برگشت.اول کونشو خوب مالیدم بعدم کرم به کیرم مالیدم کم کم میفرستادم بره تو.خیلی درد داشت ولی من هم رعایت میکردم.یه کوچولو میفرستادم تو یواش تلنبه میزدم دوباره یه کم دیگه میفرستادم.تا جاییکه تمام کیرم رفت تو.دیگه داشتیم هردومون لذت میبردیم.منم انقد بالا پایین کردم که آبم اومد و تو بغل هم تا صبح خوابیدیم..
     
#108 | Posted: 9 Apr 2011 05:49
[hl]

کون کردن پر دردسر در بند اروميه
.سلام اسم من سينا هستش از اروميه حوصله نوشتن ندارم اما 000
من يه دوستي دارم به اسم بهاره (اسم مستعار) متولد 65 قد 169 که يه کون سکسي گنده (واقعا گنده) داره که کير هر پسري رو واقعا به لرزه ميندازه
خلاصه اين دوست من باکرست و به قول خودش کوسش فقط واسه شوهرشه و من حق کردنشو ندارم ولي کونش00 ما خيلي با هم راحتيم و معمولا هفته اي 2 با از کون با هم سکس داريم اما اين ذاستان که مربوط ميشه به 5 فروردين 90 که ما بعد 7 روز نديدنه هم قرار شد همديگه رو بيرون ببينيم چون خونه خالي نميشد ساعت 4 از خيابونه نزديک خونشون برش داشتم بعد کمي کوس چرخ تو خيابونا رفتيم بند(بچه هاي اروميه ميدونن کجاست) کمي حرفيديم و همينجور که ماشين ميروندم از هم لب ميگرفتيم که اينکارا باعث شد 2 تامونم حشرمون بزنه بالا

داشتم رانندگي ميکردم ديونه شده بودم کيرم بد جوري سيخ کرده بود کيرمو در اوردم يه دستم رو کيرم بود يکي رو فرمون اونم شلوارشو تا روناش کشيده بود پايين داشت وچولشو ميماليد مونذه بوديم چيکار کنبم اون دلش کير ميخواست کير منم يه سوراخه تنگ
کمي اين ور اون ورو نگا کردم جايي خلوتي رو پيدا نکردم از شانسه کيري من عيد بود و همه جا پر مسافر بعد کمي گشتن يه باغه خلوت رو پيدا کردم که خلوت خلوت بود ماشينو پارک کردم پشتي صندليم خودش خوابوند افتادم به جونه بهاره جونم باور نميکنيد انقد کسش خيس شده بود که سوراخه کونش صندل ماشينو شلوارشم خيس کرده بود يه دل سير کوسشو خوردم زبونم وقتي ميکردم تو کسش جيغش ميرفت به آسمون. تند تند زبونمو تو کسش عقب جلو پايين بالا ميکردم واقعا اب کوسش خوشمزه بود وقتي ميک ميزدم کسشو تمامه بدنش ميلرزيد بعد حدوده 2 دقيقه ديديم داره تکوناش شديد ميشه سرعتمو زياد کردم که با يه اخ بلند ارومه اروم شد کمي روناشو بوسيدم و لاي پاهاشو بو کردم اومدم بالا بغلش کردمو ارامشو با هم حس کرديم اما اون ميدونست من هنوز مونده تا...
شلوارشو کلا در اورد من درازيدم رو صندلي اونم رفت پايين کيره مثه سنگمو گرفت تو دهنش اينو بگم بهاره عالي ساک ميزنه از رو تخمام ميليسه تا سره کيرم بعد همهيه کيرمو کرد تو دهنش تو حال ديونگي بودم که يهو حس کردم 2 نفر دارن نيگامون ميکنن ريدم به خودم کيرم يهو شل شد بهتر که نيکا کردم ديدم يه زنو مرده تقريبا 36 يا 7 ساله که از پشت ديوار باغ دارن ما رو ديد ميزنن معلوم بود اوناهم تو حاله خودشون نيستن خيالم راحت شد به بهاره گفتم برگرده تا سريع کارو تموم کنيم برگشت کون خوشگلش جلوم بود -اينم بگم من اولين نفري نبودم که از کون کردمش-سوراخه کونشو يکم بوسيدم وليسيدم يکمم ماليدم تا اماده شه واسه کردن کيرمو با اب دهنم خيس کردم گذاشتم دمه کونش با فشار کوچيک سره کيرم رفت تو کونش به اون دوتا نيکا کردم ببينم چيکار ميکنن نديدمشون اما معلوم پشت ديوارن و مشغول لب گرفتن کيرم تو کون بهاره جونم بود و تو اين چند ثانيه واسه خودش جا باز کرده بود چون تو ماشين جا کم بود و شلوارم تنم بود نميتونستم تن تن بکنم واسه همين با ارامش تا ته ميکردم توش و ميکشيدم بيرون تا سرش ميخواست در بياد دوباره ميکردم تو منو بهاره سکسمون يبشتر از 3 دقيقه طول نميکشه چون اون بيشتر از اين طاقت نمياره و ميخواد که ابم بياد همينجور کيرمو تو کونش عقب جلو ميکردم و ديوانه وار 2 مونم حال ميکرئيم دادش بيرون از ماشين ميرفت از اون زنو مرد م خبري نبود اين اولين بار بود که اروم ميکردم و ابم ميومد حال عجيبي بود هر 2مون با هم ارضا شديم موقع ارضا شدن بهاره دستمو گاز گرفت اما من دردي احساس نکردم هر دو با هم اروم شديم کيرم موند تو کونش و ولو شدم روش يه احساسه خيلي خوب يکم دمه گوشش قربون صدقش رفتم و بعد پا شديم مرتب کرديم بريم پياده شدم اما اون ناشاسا اونجا نبودن م.قع برگشتن اونا رو اول راه باغ ديدم که با خانواده اومدن از شماره پلاک ماشينشون معلوم بود اهل شيرازن.ميخام اينو بدونن هميشه ممنوونشوونم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#109 | Posted: 10 Apr 2011 06:42
ماجرای من و دختر کره ای.
پیش از اینکه بخوام ماجرا رو شرح بدم باید یه فیدبک به گذشته بزنم.من الان حدود 30 سالمه و این ماجرا مربوط میشه به2 سال پیش.من اون موقع تو یه شرکت بین المللی کار میکردم.من کار من مدیریت تکنیکال پروژهای اون شرکت تو ایران بود.یه جورایی آچار فرانسه شرکت بودم و همش از این شهر به اون شهر در حال مسافرت.در مورد خودم هم بگم که 5 سال پیش یه رابطه کاملا جدی با یه دختر داشتم که یه ماه پیش از ازدواج بهم خورد و تاثیر خیلی بدی روی من گذاشت طوری که همه چیز رو رها کردم و فقط روی کارم متمرکز شدم و تا زمانی که این ماجرا اتفاق افتاد من هیچ رابطه گونه رابطه عاطفی نداشتم چه برسه به سکس.قضیه از اینجا شروع شد:
یکی از پروژه ها تو اصفهان به مشکل برخورده بود که هیچ کاریش نمیشد کرد.دولت هم شدیدا داشت فشار میآورد.یه روز از شرکت به من زنگ زدن گفتن بیا جلسه داریم.منم با توپ پر رفتم ( چون مشکل مبنی بر این بود که قسمت تولید قطعات اشتباه فرستاده بودند که عوض کردن اونها حداقل 2 تا 3 نا طول میکشید).توی جلسه به من گفتند که ما فکر میکنیم باید تغییراتی اعمال بشه باید یک نفر بیاد که بتونه به رابط بین ما و مدیریت خارج از ایران بشه که دیگه مشکلاتی از این قبیل پیش نیاد و شما هم بتونی روی پروژه ها بیشتر تمرکز کنی و فشار روی شما کمتر بشه.(اون موقع 3 استان دست من بود).منم قبول کردم چون واقعا از نامه نگاری و لیست نوشتن خسته شده بودم.اما در پایان جلسه یه چیزی گفتند که من داغ شدم.خانم .... فردا میرسند ایران و شما از این ببعد زیر نظر ایشون کار میکنید!!من شکه شدم چون من تا اون موقع 5 تا پروژه تموم کرده بودم که حتی خودشون هم باورشون نمیشد که حتی بعنوان مدیر نمونه تو خاور میانه بهم جایزه داده بودند....
من واقعا دلخور شده بودم ولی بروی خودم نیاوردم.فردای اون روز تو اتاقم بودم که دیدم مدر عامل به همراه یه دختر کره ای اومدن تو اتاق و مدیر عامل کفت ایشون خانوم.... هستند که درباره ایشون با شما صحبت شده بود.......
بعد از یه کم تعارفات معمول مدیر عامل رفت بیرون که ما در مورد پروژه صحبت کنیم و کارو شروع کنیم.
دختره اسمش می سووک بود و 25 سال داشت (از من کوچکتر بود) قدش حدود 167 که واسه کره ایها بلند محسوب میشه صورت خیلی گردی داشت و چشمای مشکی و به نسبت بقیه اونها درشت تر موهای کاملا لخت و مشکی و روی هم رفته زیبا بود.یه کت و شلوار پوشیده بود و یه شال هم روی شونه هاش .انگلیسی رو با همون لهجه کره ای حرف میزد.(ما تمام صحبتهامون به زبان انگلیسی بوده و اونها رو به فارسی میگم.)
اول صحبتمون کلی از خودش تعریف کرد و گفت که برای تموم کردن پروژه اومده و از این قبیل چیزها و در نهایت هم گفت که من هر روز باید به اون ریپورت بدم!!من دیگه واقعا شاکی شده بودم....
بعد از اون رفتم رزومه کاریش رو از یکی از دوستانم گرفتم دیدم.متوجه شدم که عملا اون هیچ کاره است و هیچ چیز نمیدونه!که همون موقع دوستم گفت که میسووک دختر Head Quarter قسمت آسیاست و با پارتی شدیدا کلفتش اومده اینجا و سر من خراب شده!!من واسه همین اون روز تصمیم گرفتم که حال این بشر رو بگیرم.

فردای اون روز ما به اتفاق میسووک راهی کرمان شدیم واسه جلسه.(البته قرار بود چند نفر دیگه هم با ما بیان که مجبور شدن برن یه جای دیگه)کره ای ها کلا آدم های خشکی هستند و واقعا فرهنگ مزخرفی دارند.مثلا در حالت کلی زن رو جزو آدم حساب نمیکنند!میسووک هم همینطور آدم کاملا خشکی به نظر میرسید و تو هواپیما اصلا حرف نزد. و در راه هم تمام فقط صحبتهاش حالت دستوری داشت که من رو بیشتر حساس میکرد.معلوم بود که شدیدا لوس و از خود راضی بار اومده.توی هتل دو اتاق مجزا از هم گرفتیم من رفتم ازش پرسیدم که واسه جلسه لباس مناسب داره یا نه.
اونم گفت که همین لباسش خوبه.
منم گفتم اینجا ایرانه و مسلما شما با این لباس نمیتونی بری تو جلسه با یه شرکت اونم تو کرمان.
خلاصه اون هم قبول کرد و ما رفتیم بیرون واسه خرید.
اینم بگم که اون موقع یه کم کرمان نا امن بود منم از فرصت استفاده کردم و جریان رو واسش تعریف کردم که حواسشو خوب جمع کنه.اونم یه کم ترسید.توی راه راننده آژانش از اتفاقهای اخیر واسمون تعریف کرد که من هم واسه اون ترجمه کردم که بیشتر باعث نگرانیش شد.در حین خرید برای انتخاب خیلی کمکش کردم و یه لباس مناسب واسه فردا خریدیم.من یه لباس مجلسی زیبا دیدم که نمیدونم چرا به ذهنم رسید که واسش بخرم!!
بهش گفتم که من فکر میکنم این لباس خیلی بهت بیاد و اون هم قبول کرد که پرو کنه.رفت لباس رو پرو کرد و همونطوری اومد بیرون!!فروشنده ها یه دفعه جا خوردند!! من ازش خواستم سریع بره تو اتاق پرو و خودم دنبالش رفتم.خیلی بهش می آمد واقعا زیبا شده بود!!سینه های کوچک ولی رو فرمی داشت و پوستش توجهم رو جلب کرد.کاملا صاف و میشه گفت رنگ صابونی(.کره ای ها مهمولا پوستهای خیلی خوبی دارند و همشون یه جورایی بوی سیر یا ماهی میدند که میسووک هم همینطور بود.).از هدیه من خیلی خوشحال شده بود و از رفتارش معلوم بود که خیلی خوشحال شده و رفتارش با من هم یه کم دوستانه تر شده بود.
در هتل سر شام براش از وضعیت زندگی تو ایران گفتم و اون هم براش خیلی جالب بود و یه دفعه گفت که نامزدش ترکش کرده و برای همین تصمیم گرفته که یه مدت از همه چیز دور باشه و به خانوادش کلی فشار آورده که بفرستنش اینجا که همه چیز رو فراموش کنه.
یه جورایی دلم واسش سوخت چون یه چنین شرایطی رو قبلا خودم تجربه کرده بودم و متوجه شدم که دلیل خراب شدنش سر من همین بوده اما از طرف دیگه تعجب کردم که چرا اینها رو به من میگفت.بهر حال بعد از شام رفتیم توی اتاقهامون اواخر شب بود که صدای در اتاق امد در رو که باز کردم دیدم میسووک پشت دره به داخل دعوتش کردم اون هم اومد روی مبل نشست.یه تاپ صورتی با شلوار جین با یه شال بلند!! پوشیده بود.خیلی دوستانه گفت که از شرایط جلسه فردا خیلی نگرانه و ازم میخواد که کمکش کنم.منم بهش گفتم که اصلا نگران نباشه. یه مکس طولانی کرد و ازم بابت لباس تشکر کرد و شروع کرد درباره چیزهای مختلف در باره زبان فارسی و فرهنگ ایران و کره و....صحبت کردن.من کاملا تعجب کرده بودم که اون چرا الان درباره این مسایل صحبت میکنه...
در میان صحبتهاش متوجه شدم که خیلی از اتفاقاتی که تو کرمان افتاده ترسیده...
واسه همین خیلی محترمانه بهش گفتم:
-اگر از تنها بودن نگران هستید میتونید توی همین اتاق استراحت کنید من روی مبل میخوابم.
-نمیخوام باعث مزاحمت شما بشم.
-نه شما اصلا مزاحم نیستید.
-پس من برم لباس مناسب بپوشم و برگردم.
بلند شد من ازش خواستم که این کار رو کاملا بی سر و صدا انجام بده چون توی ایران این مسایل مشکل داره!!
اون هم قبول کرد و رفت.یه 5 دقیقه بعد اومد توی اتاق دیدم یه لباس خواب ابی روشن پوشیده و ساکش رو هم همراه خودش آورده.
من کاملا از این رفتار اون متعجب شده بودم.اون که متوجه این امر در من شده بود گفت شما من رو نمیشناسید اما من شما رو میشناسم.آقای لی در باره شما و زندگیتون با من و پدرم صحبت کرده و به خاطر همین اونها من رو تو قسمت شما فرستادند.
ساکش رو زمین گذاشت و از توی اون یه کیف کوچک دراورد و رفت به سمت دستشویی.

من شکه شدم.چون توی پروژه های اول با لی همکار بودم و یه جورایی 2 سال با هم زندگی می کردیم و دوست نزدیک بودیم. در واقع از همه چیز هم خبر داشتیم تا اینکه اون منتقل شد به آمریکا و دیگه زیاد ازش خبر نداشتم.

وقتی برگشت من هم رفتم که مسواک بزنم و یه کم فکر کنم.وقتی برگشتم دیدم بصورت دمر روی تخت دراز کشیده و داره به من نگاه میکنه.من هم مبلها رو کنار هم گذاشتم چراغ ها رو خاموش کردم فقط یک چراغ خواب قرمز رو روشن گذاشتم و دراز کشیدم.برای مدتی به هم نگاه کردیم ذهن من شدیدا درگیر بود و ناخودآگاه به میسووک نگاه میکردم.حدس میزنم اون هم همین حالت رو داشت.تا اینکه میسوک شب بخیر گفت و باز از من تشکر کرد و چشمهاشو بست.ولی من به اون نگاه میکردم میسووک که من تصمیم داشتم حالش رو بگیرم حالا روی تخت من خوابیده بود و اندام زیباشو به رخ من میکشید از طرف دیگه حرفهایی که لی درباره من زده بود نشون میداد که تقریبا همه زندگی و رفتار من رو به اونها گفته بوده که اینقدر میسووک به من اطمینان داره(تو فرهنگ کره تو رابطه زن با مرد خیلی حساسند و معمولا قبل از ازدواج سکس ندارند ....)توی این افکار بودم که خوابم برد.هنوز آفتاب نزده بود که از خواب پاشدم چشمهامو که باز کردم دیدم که پتو از روی میسووک کنار رفته لباس خوابش تا بالای زانوهاش جمع شده از پشت پیراهنش هم سینه های کوچکش معلومه.منظره زیبایی بود!!من به سکس بدون احساس عاطفی اعتقادی ندارم(علیرغم نظر بیشتر دوستان در اینجا)به قول معروف آدم نباید معامله رو دست هر کسی بده!این منظره یه حسی رو در من داشت بیدار میکرد که مدتها بود اون رو سرکوب کرده بودم.موهای میسووک کوتاه بود اما روی صورتش رو میپوشوند لبهای زیبا و بینی بسیار کوچیک منو رو برای یک بوسه شدیدا تحریک میکرد و سینه هاش به نظر خیلی خومشزه میرسید.رونهای تپل و زیبایی داشت برجستگی اونها واقعا شهوت برانگیز بود...در همین افکار بودم که معامله بنده از جای خودش برای عرض اندام بلند شد.امانمیخواستم به سکس با میسووک فکر کنم. (درباره خودم هم اینو بگم که من یه پسر کاملا نرمالم.همه چیز من معمولیه حتی معامله ام!اما روی هم رفته جزو مردهای جذاب محسوب میشم که قابلیت دل بردن از هر دختری رو داره!!).
از جای خودم بلند شدم که برم دستشویی که میسووک چشمهاشو باز کرد و اولین چیزی که دید معامله من بود که داشت شلوار گرمکن رو جر میداد.کاملا متوجه معامله من شد و لبخندی زد و صبح بخیر گفت.من هم که از خجالت سرخ شده بودم جواب دادم و سریع به سمت دستشویی راه افتادم...این اولین جرقه سکسی من و میسووک بود.اون روز رابطه من و میسووک روز به روز نزدیکتر میشد.ما از کرمان بعد از 2 روز به تهران برگشتیم و برای هفته بعد از اون راهی اصفهان شدیم و پس از اون راهی رشت .رابطه ما کاملا دوستانه شده بود اما کاملا محترمانه.اون به من زبان کره ای یاد میداد و من هم به اون فارسی....2 ماهی بدین منوال گذشت توی اصفهان و گیلان دیگه توی اتاق من برای خواب نمیامد.اما توی کرمان اگه تنها بودیم چرا!!!تا اینکه رفتیم گیلان.(البته در بیشتر ابن سفرها آدمهای دیگری هم بودند که در صورت حضور انها رابطه من و میسووک کاملا رسمی میشد.)یکی از دوستان من کلید ویلای خودشو داد به من که برای پنج شنبه و جمعه بریم اونجا.من و میسووک چهارشنبه شب بعد از یه روز کاری واقعا سخت رفتیم توی ویلا.اونجا همه جور امکاناتی واسه خوشگذرانی موجود بود.بعد از خوردن شام من گفتم که میخوام دوش بگیرم.یکی از کارهای مورد علاقه من دراز کشیدن توی وان و کشیدن یک سیگار برگه!!من رفتم داخل وان و سیگار رو روشن کردم.بعد از یه مدت میسووک در زد و گفت سم( اون دوست داشت من رو به این اسم SAM صدا کنه).
-من یه چیزی پیدا کردم میشه بیام تو؟
من پرده رو کشیدم و گفتم:
-وضعم زیاد مناسب نیست اما بیا.
در باز شد و اون یه بطری دستش بود گفت این چیه؟
-اون....میشه گفت ودکای ایرانی .ما بهش میگیم عرق سگی.
-میشه خورد؟
-میتونی بخوری؟
-آره.
-پس برو یه چیزی آماده کن منم میام بخوریم.
-میارم همینجا بخوریم.
-اینجا؟
-نترس نگاهت نمیکنم میتونی سیگارتو هم اینجا تموم کنی. lets have fun
-ok
بعد از 2 دقیقه میسووک با مزه برگشت تو حمام و مزه ولیوان و عرق سگی!اینبار هم یه شلوار جین و یه تاپ پوشیده بود.من هم که لخت توی وان خوابیده بودم.اولین باری بود که عرق میخورد اما براش عجیب نبود.( کره ای ها هم یه چیزی تو همین مایه دارند که از برنج میگیرند ولی خوشخور تره).فنجون دوم رو که خوردیم یه کم سرمون گرم شد و رو فنجون ششم کاملا مست شده بودیم.میسووک رو لبه وان و در واقع روی پرده ای که من کشیده بودم نشسته بود و همش میخندید و هی به شوخی لبه پرده رو میداد کنارو در واقع به پرده تکیه داده بودتا اینکه گفت سیگارتو به من بده من هم اومدم سیگار رو بهش بدم که از پشت در رفت و افتاد روی من پرده هم از جاش کنده شد و افتاد روی ما.هر دو خندیدیم بعد امد از جای خودش بلند بشه نتونست من کمکش کردم که بلند شه نیم خیز شد و پرده رو انداخت کنار و دوباره با لباس توی وان نشست و باز هم میخندید.
-عجب شراب قوی دارین شماها نمیتونم از جام بلند شم
-آخه زیاد خوردیم.
-سم من میخوام همینجا دراز بکشم.خیلی آبش خوبه.
-با لباس؟؟
-درشون میارم.
-ok
بعد به آرومی شلوار و تاپشو در آورد و به من تکیه داد.برای اولین بار بود که گرمی تنش رو روی تن خودم احساس میکردم.همه چیز برام تازگی داشت.عطر تنش که هنوز یه کم بوی سیر میداد و موهاش و پاهاش که به پاهای من چسبیده بود.به آرومی از پشت بغلش کردم.دستهام رو روی شکمش گذاشتم و به سمت خودم فشارش دادم.سرش رو روی شونه های من گذاشت و چشمهاشو بست.دیگه نمیتونستم خودم رو نگه دارم سرم رو گردوندم و گونه هاشو بوسیدم.اونقدر این بوسه برای من لذت بخش بود که بلافاصله لبهام رو روی لب اون گذاشتم.چشمهاشو باز کرد به من نگاه کرد من هم که نگران از واکنش اون بودم سرم رو بلند کرد برای چند لحظه چشم در چشم شدیم که مجددا لبش رو بوسیدم اینبار لبم رو برای مدت بیشتری نگه داشتم و اون هم شروع به بوسیدن من کرد در همین حین دستم رو به سمت سینه هاش بردم و سینه هاشو گرفتم.بی نظیر بود!کوچک اما خوش فرم و نرم ..به آرامی سینه هاشو مالش میدادم و از او لب میگرفتم.صدای نفسهاش تندتر میشد و بیشتر خودش رو تو آغوش من رها میکرد تا اینکه معامله عزیز بنده سر بلند کرد.با دست راستم به آرومی سینه هاشو مالش میدادم و دست چپم رو به سمت پاهاش می کشیدم.به آرومی دستم رو به سمت شرتش پردم که سرش رو بلند کرد و گفت:
-الان نه.
من دیگه برای فتح شرتش تلاشی نکردم.تا همینجا هم کلی پیش رفته بودم.دوباره به سراغ سینه هاش رفتم احساس کردم که هنوز برای سکس کاملا آماده نیست.به همین خاطر دوباره لبش رو بوسیدم و گفتم :
as you wish hun.
اون هم در پاسخ من رو بوسید و لبخندی زد و دوباره تو بغلم رها شد و چشمهاشو بست.من به معامله دستور عقب نشینی دادم و شیر آب گرم رو باز کردم و چشمهامو بستم.حدود 2 ساعت تو همین حالت خوابیدیم سپس میسووک بلند شد و من اندام اونو دوباره نگاه کردم و به خودم گفتم من باید این رو بکنم...
مستی از سرمون رفته بود و حدودا ساعت 4 صبح بود که به رختخواب می رفتیم.نمیدونم چرا اون قبول نکرد که سکس داشته باشیم....
فردای اون روز تا ظهر خوابیدیم و تا نهار درست کردیم و چرخی زدیم غروب شد در طول روز درباره شب قبل هیچ حرفی نزدیم.تا اینکه میسووک به من گفت:
-میخوام رقص یادم بدی.
-چه رقصی؟
-رقص ایرانی؟
-اره
-ok
من یه آهنگ شاد شش وهشت ایرانی(اسمشو یادم نیست)گذاشتم شروع کردم به یاد دادن بهش.یه یک ساعتی که گذشت هر دومون خسته شده بودیم.من آهنگ dance with me leonard cohen
رو گذاشتم.(همه این آهنگهارو روی لپتاب داشتم که ریخته بودم روی فلش و روی پخش اجرا میکردم.)..به آرومی بغلش کردم و باهاش میرقصیدم(slow dance) اون هم سرش رو روی سینه من گذاشته بود و با من حرکت میکرد.عطر تنش برام جذابیت خاصی پیدا کرده بود.به آرومی سرم رو روی موهاش آوردمو بوسیدم.سرش رو بلند کرد و با اون چشمهای کوچک ولی نافذش به من نگاه کرد و به من گفت:
.I love you SAM
من هم لبم رو روی لبش گذاشتم و گفتم :
I love you too.
به بوسیدنش ادامه دادم و به خوردن گردنش مشغول شدم سینه هاشو گرفتم و به آرومی تاپش رو درآوردم.و به خوردن سینه هاش مشغول شدم.صدای نفسهاش لحظه به لحظه بیشتر میشدو من به سمت شکمش متمایل شدم و دستم رو لای پاهاش کردم و فشار دادم.آه آرومی کشید و شلوارش رو درآوردم .سرم رو پایین آوردم و به بوسیدن شرتش مشغول شدم.شرتش کاملا خیس شده بود.شرتش رو درآوردم.برای اولین بار بود که میسووک رو کاملا لخت میدیدم.یک جواهر صورتی کوچیک در بین پاهاش میدرخشید که معامله من رو به مهمانی دعوت میکرد.درنگ جایز نبود و من بلافاصله به خوردن جواهر مشغول شدم.میسووک کاملا حشری شده بود و واقعا لذت میبرد.من هم دست کمی از اون نداشتم.بعد از چند دقیقه میسووک تکانی خورد و به کره ای یه چیزی گفت.متوجه شدم که ارضا شده و من با اشتییاق بیشتری به خوردن مشغول شدم.میسووک من رو بلند کرد و شلوارم رو در آورد و معامله من رو دید که برای پارتی آماده شده بود.یه کم جا خورد!!برای اون زیادی بزرگ بود!!خم شد و معامله من رو توی دهنش کرد.به سختی توی دهنش جا میشد.دهن اون برای معامله کره ای ساخته شده نه برای معامله ما!!.معلوم بود که بلد نیست چکار کنه و فقط داشت سعی میکرد.من بلندش کردم و لبش رو بوسیدم و به سمت اتاق خواب هدایتش کردم.روی تخت خوابوندمش و جواهر خوش نقشش رو به دندون گرفتم.آنقدر اونجا رو خوردم که صدای میسووک کاملا بلند شد و ناله ها بیشتر به جیغ شبیه شده بود.تا اینکه دوباره ارضا شد من اینبار بلند شدم و لبش رو بوسیدم و معامله ام رو به صرف جواهر بینظیر میسووک روانه کردم. سرش معمله بیقرار خودم رو به آرومی روی جواهرمیکشیدم و میسووک دستهاش رو بالای سرش گذاشته بود و من از اون لب میگرفتم.من کمی فشار دادم.و معامله کمی فرو رفت.میسووک یه تکونی خورد و فهمیدم که دردش گرفته دوباره معامله رو بیرون کشیدم و فرو کردم و فشار رو بیشتر کردم میسووک هم درد میکشید و هم شدیدا لذت میبرد.یک بار دیگر اینکارو تکرار کردم و بیشتر فشار دادم.میسووک من رو بغل کرد و خودش رو به من چسبوند اینبار بشتر معامله داخل بود. من در اوج لذت بودم و به ارضا شدنم نزدیک.چون مدتها بود که سکس نداشتم.تصمیم گرفتم که تغییر حالت بدم کمی بلند شدم که میسووک نگذاشت و گفت:
همینطوری خوبه.
من هم به همین حالت ادامه دادم و نزدیک ارضا شدنم بود که به میسووک گفتم:
im comming
و بلند شدم و آبم رو به روی سینه هاش ریختم.واقعا آبم زیاد بود حسرت 3 سال دوری از سکس!!
واقعا خسته شده بودم بدن هر دوی ما خیس عرق بود.لااقل به من که فشار زیادی امد.چند دقیقه ای تو بغل هم دراز کشیدیم.من میسووک رو بوسیدم و ازش تشکر کردم و گفتم که سکس بینظیری بود.اون هم با لبخند جوابم رو داد.از جا بلند شدم و از کنار تخت دستمال کاغدی رو آوردم و با چند دستمال به پاک کردن میسووک مشغول شدم .دستمال رو که بالا آوردم از تعجب شکه شدم.دستمال کمی خونی شده بود.دستمال رو به میسووک نشون دادم و گفتم اینقدر دردت اومد؟
نگاه خاصی به من کرد و گفت :
-عزیزم من باکره بودم.
من واقعا شوکه شده بودم.تا چند ثانیه نمیتونستم حرفی بزنم.ازش پرسیدم که چرا به من چیزی نگفته بود؟
-دلیلی نداشت میخواستم باکرگیم رو به تو بدم.حالا بعدا در موردش صحبت میکنیم.
بعدها میسووک برای من دلیل این کار رو توضیح داد که اگر فرصتی بود درباره اون هم مینویسم.
رابطه من و میسووک تا مدتها بعد ادامه داشت و میسووک من رو دوباره با دنیای عشق آشتی داد.بعدها اون فداکاری های زیادی برای من انجام داد که نشان دهنده مرام و احساسش بود.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#110 | Posted: 10 Apr 2011 06:43
سکس با عشقم شيوا.
سلام اسم من علي هست 22 سالمه و خيلي سکس همراه با عشقو دوست دارم من 1 ساله که با شيوا آشنا شدم شيوا دختري هست 20 ساله با قد بلند و چهره ي زيبا و از همه مهمتر سفيد يک هفته بعد از آشنايي دعوتش کردم بياد خونمون و اونهم چون به من اعتماد داشت نه نگفت خلاصه قبل از اينکه بياد من حسابي به خودم رسيدمو اصلاح کردم و اتاقمو پر از شمع کردم وقتي که اومد اول 1 کادو واسم خريده بود که بازش کردمو بعد از اون دستشو گرفتم و خيره شدم به چشاش آروم لبمو بردم طرف صورتش و لبمو گزاشتم رو لباش مزه ي عسل ميداد حدود 10 دقيقه لب ميگرفتيم که شروع کردم به در آوردن لباساش دوباره لب گرفتيم رفتم پاينتر گردنشو ميليسيدم که حسابي شيوا رفته بود تو حسو داشت حال ميکرد آروم تاپشو در آوردمو شروع کردم به خوردن سينه هاش آخ که چه حالي داشت شيوا نوک سينشو ميمکيدمو ميخوردم شيوا هم صداي آه و آوهش در اومده بود آروم شلوارشو درآوردم و پاهاشو باز کردمو شروع کردم به خوردن رووناش سفيد و بدون حتي 1 تار مو آرووم شرتشو در آوردمو شروع کردم به خوردن کسش واي که چه حالي ميکنم با خوردن کس شيوا هم ميگفت همشو بخور همش مال خودته 10 دقيقه کسشو ميخوردمو شيوا ديگه تو ابرا بود منم لخت شدمو شيوا شروع کرد به ساک زدن اولش نميخورد اما وقتي مزش رفت زير زبونش با ولع ميخورد گفتم ميخام از کون بکنم اون گفت نه با اسرارهاي من راضي شد آخه چون تا حالا سکس نداشته بود واسش سخت بوود خلاصه با کلي دردسر سر کيرمو فرستادم تو بهشت بد يواش يواش شروع کردم به تلمبه زدن شيواهم داشت جيغ ميزدو حال ميکرد تا اينکه آبم اومدو همشو خالي کردم توو کونش بعد تو بغل هم 2 ساعت خابيديم بعدش با همديگه آماده شديم و رفتيم بيرون بعد از اون هر وقتي که شيوا بتونه بياد بيرون مياد خونمون و با هم لذت ميبريم از عشقمون.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 11 از 83:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.