| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 13 از 90:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  89  90  پسین »  
#121 | Posted: 1 May 2011 05:20
خوابگاه دختران

یه سری از قسمت های این جریان به خاطر اینکه کامل یادم نبوده دست کاری شده و جزییات کاملا حقیقی نیستند....اسم ها واقعی نیستند.... اگر نارسایی داره ببخشید.... در ضمن اگر کسی می خواد با خوندش جلق بزنه لطفا نخونه چون فکر نمی کنم که موفق بشه..)

سال 87 بود که توی شهرستان محلات دانشگاه قبول شدم !
اولش بابام مخالفت می کرد و گیر داده بود که یه سال دیگه بخون تا تهران قبول شی اما اون قدر دایی و عمو و عمه و خاله و دیگه کل فامیل اومدن روی مخش کار کردند تا اجازه داد که من برم شهرستان. البته قبلش باهام اتمام حجت کرد که اگر بدونه کوچکترین خاطایی ازم سر زده همون موقع است که باید انصراف بدم و دیگه هم حق ندارم برم دانشگاه حتی اگر تهران باشه
روزی که رفته بودم برای ثبت نام با یه دختر چادری و خیلی مظلوم اشنا شدم به نام لیلا. لیلا خانواده خیلی تعصبی داشت ! حتی وقتی لیلا داشت با من که دخترم صحبت می کرد داداشش چپ چپ بهم نگاه می کرد که با خواهر من حرف نزن!!!! مامانش فقط یه چشمش بیرون بود!!!
وقتی بهش گفتم بابام به زور راضی شده که بیام اینجا اون هم داغ دلش راضی شد و گفت که کلی توی خونه بحث کرده و قول داده و داداشش هم راضی شده که بیاد اما شرط گذاشته که هفته ای یه بار می اد بهش سر می زنه و هر سری هم از همه ی مسئولین دانشگاه و خوابگاه پرس و جو می کنه و اگر خطایی ازش سر زده باشه دیگه باید دور درس خوندن رو خط بکشه
ولی اینا برای من و لیلا مهم نبود! خوشحال بودیم که بالاخره خانوادهامون رضایت دادند...
از شانس خوب یا شاید بدمون بود که من و لیلا خوابگاهامون توی یه ساختمون بود! البته اتاقامون باهم فرق داشت . ولی رفت و با یکی از بچه ها صحبت کرد و اون هم راضی شد که جاش رو با لیلا عوض کنه و لیلا با من هم اتاقی هم شد!
زمانی که وارد اتاق شدیم کسی داخل نبود. غیر از ما دو نفر دیگه هم توی اون اتاق بودند و دو تا تخت دو طبقه توی اتاق بود با یه اینه بزرگ و یه کمد!
یه کمد دیواری هم بود که من لیلا توی طبقات خالیش وسایل هامون جا دادیم!
با اینکه مردها رو توی خوابگاه راه نمی دن اما داداش لیلا اون قدر داد و بیداد کرد و کولی بازی در اورد تا اینکه سرپرست مجبور شد که بیاد بالا و به همه طبقات حجاب اعلام کنه! که اقا داداش لیلا خانوم تشریف بیارند توی اتاق و محل زندگی خواهرش رو ببینه
خیلی جالب بود که وقتی داشت از اتاق می رفت بیرون با لحن خیلی تند و مزخرفی برگشت و بهم گفت : کاری به خواهر من نداشته باش هاااا. سرت به کار خودت باشه! نمی خواد باهاش حرف هم بزنی . تنها باشه براش بهتره!
من هم که جرات نداشتم چیزی بگم . روم و کردم اون ور و مشغول انجام کارای خودم کردم!
لیلا خیلی خجالت کشیده بود و وقتی داداشش رفت کلی ازم معذرت خواهی کرد! اما من که از دست لیلا ناراحت نبودم ...
با لیلا مشغول شدیم به درست کردن تخت هامون .
کارامون که تموم شد رفتیم طبقه پایین تا غذا سفارش بدیم و از روز بعد بریم خرید تا بتونیم خودمون غذا درست کنیم.
زمانی که پایین بودیم دو تا دختر وارد خوابگاه شدند که تازه از راه رسیده بودند چون ساعت 10 بود باید جلوی سرپرست به خانوادشون زنگ می زدن و هم اینکه باید بلیطتشون رو نشون سرپرست می دادند که ببینه واقعا توو راه بودند یا نه!
خلاصه که به خانوادهاشون زنگ زدند و رفتند بالا! رفتاراشون تا حدی عجیب بود. از لب های همدیگه بوس می کردند و وقتی هم از پله ها بالا می رفتن دستاشون دور کمر هم بود و ماچ و بوسه بود که نثار همدیگه می کردند. به نظر من که حالت خیلی عجیب و چندشی داشتند
تا از پله ها رفتند سرپرستمون رو به ما دو نفر کرد و گفت: اگر اینا از اینجا می رفتند من راحت می شدم!
سفارش غذا دادیم و اومدیم بالا و قرار شد که صدامون کنن!
وقتی در اتاق رو باز کردم رفتم داخل یه لحظه میخ شدم سرجام!
یکی از همون دخترا لخت مادرزاد ایستاده بود دم در حموم و اون یکی هم داشت لخت میشد!!!
تا دید من در رو بازکردم بدون اینکه بخواد خودش رو جمع کنه گفت: بیا تو دیگه! هم اتاقی جدیدمون تویی؟
وارد اتاق شدم و گفتم : اره!
پشت سر من هم لیلا وارد شد...
سعی می کردم وقتی باهاش حرف می زنم بهش نگاه نکنم! ولی لیلا ذل زده بود به هیکل دختره وچشم هم برنمی داشت! وقتی دیدم لیلا داره چه جوری نگاه می کنه خندم گرفت و اون یکی دو تا دختره هم به لیلا نگاه کردند سه تایی زدیم زیر خنده!
دختر ی که قدش بلندتر بود گفت: خوبه پسر نیست! وگرنه همین الان من و می کرد !!!
اون یکی دختره هم حرفش رو تایید کرد و بعدش دوتایی با هم رفتند حموم
فک من و لیلا هم بسته نمی شد که ! داشتیم این دو تا رو نگاه می کردیم که دارن با هم می رن حموووووووووم!
لیلا گیر داده بود بهشون که چرا باهم میرید حموم؟؟؟؟
یکیشون با یه حالت خیلی شهوت انگیزی گفت: میخوای امتحان کنی؟ خیلی حال می ده هااااااااا.
لیلا خجالت کشید و سریع گفت: نههههههههههههههه! گناه داره! اصلا نباید پیش هم لخت باشید!
دختره: ااا؟؟؟؟؟؟؟ چطور وقتی داری ما رو دید می زنی گناه نداره! اگه راست می گی دیگه نگاهمون نکن!
لیلا دیگه چیزی نگفت و اون دو تا هم رفتندحموم...
تا اون دوتا رفتن حموم لیلا شروع کرد به صحبت کردن که این دوتا چقدر هیکل های نازی دارند ! چرا با هم می رن حموم؟ خیلی راحتن هاااا! چرا؟؟ و ....
مونده بودم دست لیلا! یه بند داشت حرف می زد! وسط حرفاش بلند شدم و گفتم دارم میرم ببینم غذاها رو اوردند یا نه! می ای؟
لیلا: نه! حال ندارم! لطفا تو برو!
من هم که از خدام بود! گفتم باشه و رفتم پایین!
هنوز غذا رو نیاورده بودند اما همون پایین نشستم تا بیارند و بعدش برگشتم دوباره توی اتاق!
اون دوتا هنوز توی حموم بودند . به لیلا گفتم : بدون اینا بخوریم زشت نیست؟
لیلا هم با خونسردی گفت: نه! ما که اصلا نمی شناسیمشون! غذاتو بخور بابا!
شروع کردیم به خوردن...
دیگه هم ازحرف زدن خبری نبود. لیلا اون قدر گرسنه بود که همه حواسش به غذا خوردنش باشه.
توی سکوت اتاق یهو سر و صدایی از حموم بلند شد که بیاد وببین!
صدای اه و ناله یکیشون بالاگرفته بود و من و لیلا هم کپ کرده بودیم!
وقتی این سر و صدا رو شنیدم وبیش از حد راحت بودن این دو نفر با هم رو دیدم حدس زدم که باید لز باشند اما حالا یکی بیاد لیلا رو توجیه کنه! بدون اینکه به من بگه رفت به سمت حموم و تند تند در میزد و میگفت: چی شده؟؟؟؟ حال کی بد شد؟؟؟؟ حالتون خوبه؟؟؟
وای من دیگه مرده بودم از خنده! اوردمش نشوندمش کنار خودم و بهش گفتم : لیلا! این دو تا باهم لزند!
لیلا: چی هستن؟ لزن؟ یعنی چی؟
من: شوخی می کنی! یعنی نمی دونی لز چیه؟
لیلا: نه!
می خواستم براش توضیح بدم که یکی در رو زد و در اتاق رو باز کرد! یکی از بچه های اتاق بقلی بود که گفت: به اون دو تا بگو اروم ترررررررر! الان دوباره این سر پرسته می اد بالا دعوا به پا می کنه ها ! هیچ کدوم اعصاب نداریم!
بهش گفتم: من نمی تونم بهشون چیزی بگم! می خوای بیا خودت بگو!
دختره هم با عصبانیت وارد اتاق شد و در حموم زد و گفت: سروناز! نازنین! بسه دیگه! بذارید از راه برسید بعدش شروع کنید! یا حداقل ارومتر دیگه ! خوابگاه و گذاشتید روی سرتون هاااااااا!
یکیشون داد زد!: نازنین ارضا نشده هااااااااااا! صدای تی وی رو ببر بالا! به این دو تا هم بگو سر و صدا کنن ! صدای نازنین گم بشه توی صداها!!!!!!!!!!!!!!!!!
دختره با عصبانتت مشت زد به در حموم و گفت: شورش رو در اوردییییییییییییییییییین!
رفت صدای تی وی رو که توی سالن بود بلند بلند کرد! دوباره اومد توی اتاق گفت: سریع تمومش کنید! صدای تی وی بلنده
کم کم صدای نازنین داشت به گوش می رسید!
رفته رفته صداش بلند و بلندتر می شد! ...
دیگه کم کم داشت جیغ می زد!!!!!!! خیلی سر و صدا می کرد!!!!!
همون دختره اومد رو به من گفت: پاشو وایسا دم در حموم! انگار داره می زااااااااد! اگه سرپرست اومد بهت می گم بزن به در حموم!
تا خواستم پاشم صدای اه و ناله نازنین مبدل شد به خنده و دو تایی توی حموم داشتن قهقه می زدن
دختره هم خندش گرفت و گفت: نمی خواد! بشین! مثل اینکه تموم شد!
حالا فکر کنید توی این حین لیلا عین مشنگها داشت به در حموم نگاه می کرد همش داشت به مخش فشار می اورد! دوباره طاقت نیاورد و گفت: چی شد؟ ببین! یعنی چی که لزن؟؟؟
با خنده گفتم: حالا بیا شامت رو بخور تا بعدا بهت بگم!
شروع کرد به خوردن ولی همش فکرش مشغول بود!
بالاخره اون دو تا از حموم اومدن بیرون و با یه حوله که دور باسنشون پیچیده بودند فقط اومدن نشستند روی تخت! یکیشون رفت بیرون! با همون وضعیت فجیع! بچه ها داشتند توی سالن تی وی می دیدند. تا دیدنش همه داد زدند که : چه عجبببببببب نازنین خانوم! خوش گذشت؟؟؟؟
نازنین همش با ناز می خندید و جوابشون رو می داد!
لیلا بی مقدمه رو به دختر قد بلند که توی اتاق بود کرد و گفت: داشتین چی کار می کردین؟؟؟ چی شد؟ چرا داد می زدی؟
دختره گفت: یعنی واقعا نفهمیدی؟
لیلا: نه!
دختره: وا؟ خوب داشتم ارضا می شدم!
لیلا: یعنی چه جوری؟
دختره : یعنی تو واقعا تاحالا ارضا نشدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونی ارگاسم چیه؟
لیلا: نه!
دختره یه لبخند شیطنت برانگیزی زد و گفت: نشونت می دیم عزیزمممممممم!
اون یکی اومد داخل و گفت : چی رو نشونش می دی؟
دختره هم اب و تاب گفت: این تاحالا ارضا نشده!!!!!
اون یکی هم با تعجب به لیلا گفت: یعنی خودارضایی هم نکردی؟
لیلا: نه!
دو تایی زدند زیر خنده!
یکیشون برگشت به من گفت: تو چی؟ تو می دونی ارضا شدن چیه؟
لیلا به جای من گفت: اره! می دونه بابا! تازه لز هم می دونه چیه؟! قراره به من هم بگه
دختره گفت: خدا رو شکر! باز این یه چیزی حالیشه! نمی خواد این بهت بگه ! خودمون بهت می گیم . فعلا یه ترم کامل پیش همیم!
لیلا هم نیشش باز شد و گفت: مرسی!!!!!!!
انگاری که می خوان بهش بستنی بدن مثلا! ظرف غذای خودم رو برداشتم و رفتم بیرون!
همون دختر عصبانیه اومدم سمتم و گفت: تو هم لزی؟
من: نه!
دختره: خوبه! من سیمینم!
من: من هم انا هستم!
ظرف غذا رو انداختم توی اشغال و سیمین من و برد نشوند کنار خودش و شروع کرد به گفتن از اون دوتا! جفتشون رو هم بهم معرفی کرد: قد بلنده سرونازه و اونی که یه کم توپره نازنین! این دو تا با هم لزن! ترم 6 هستند و به احتمال زیاد 10 ترمه هم تموم نکن! خیلی بده که توی اتاق اینایی! باهاشون قاطی نشو. و کاری به کارشون نداشته باشی کاری باهات ندارن! و ...
از سیمین جدا شدم و دوباره اومدم توی اتاق!
لیلا ازم خواست که در رو باز بذارم چون بخار حموم پر شده بود توی اتاقمون ! حموم توی اتاق ما بود و این مشکل بخار در طول ترم خیلی اذیتمون کرد
اون شب نازنین و سروناز دوتایی با هم روی یه تخت خوابیدن. لیلا هم دوباره گیر داده بود که می افتین هااااااا! خوب برید سر جای خودتون بخوابید!!!!
نازنین که دیگه حال نداشت جواب سوالای لیلا رو بده گفت: بگیر بخواب! به ما چی کار داری؟ اه!
حدود یک ماهی از شروع ترم گذشت و از طرفی ما چهار نفر با هم کنار اومده بودیم که چه جوری غذا درست کردن و ظرف شستن و خرید رو بین خودمون تقسیم کنیم تا کسی بهش فشار نیاد و همه به درساشون برسند. که البته این برنامه رو سروناز و نازنین که ترم بالایی بودند و با تجربه ریخته بودند و ما هم مخالفتی نداشتیم چون برای همه خوب بود!
توی این مدت من و لیلا خیلی دیده بودیم که این دو تا تو زیر لهاف به هم بلولند! اما همیشه زیر پتو یا هر روز انداز دیگه ای کارشون رو می کردن و معمولا وقتی ما نبودیم همدیگه رو ارضا می کردن. چون دیگه صدای ارضا شدنشون رو به جز وقتی که حموم می رفتن نمی شنیدیم!
اما یه شب بعد اینکه شام رو خوردیم من پا شدم سفره رو جمع کنم و نازنین هم با من اومد توی اشپزخونه تا ظرف ها رو بشوره چون نوبتش بود! همیشه وقتی نوبت ظرف شستن نازنین می شد می ذاشت برای صبح و همون لحظه ظرف ها رو نمی شست اما اون شب با من اومد توی اشپزخونه
اون شروع کرد به شستن ظرف ها و من هم شروع کردم به جمع کردن وسایل ها . یه کم هم لفتش می دادم تا نازنین ظرفا رو بشوره و تنها نمونه.
نازنین ازم پرسید: تا حالا دوست نداشتی که سکس کنی؟ حالا منظورم حتما دختر نیست هاااا. فرقی نمی کنه . کلی می گم!
من: خوب چرا! هر کسی دوست داره! ولی تا حالا موقعیتش پیش نیومده. البته بادختر خوشم نمی اد با پسر هم حتما باید کسی باشه که دوستش داشته باشم.
-اوکی! پس طالب سکس رمانتیکی؟
-اوهوم!
-من و سروناز هم خیلی هم دیگه رو دوست داریم
-من که نگفتم دوست ندارین! من از لز بودن خوشم نمی اد!
بحث ما تموم شد و شستن 4 تا قاشق چنگال و بشقابهای کثیف هم داشت تموم می شد. نازنین وقتی دید که منتظر اون ایستادم ازم خواست برم و اون هم خودش می اد!
رفتم داخل اتاق! نازنین هم بعد چند لحظه اومد ... اول رفت سراغ پنجره اتاق و بستش. بعدش هم در رو بست
اومد نشست کنار سروناز . سروناز داشت با هندزفری هاش اهنگ گوش می داد. هندزفری ها رو از گوش سروناز در اورد شروع کرد از لباش لب گرفتن.
لیلا هم که همیشه حواسش به این دو تا بود این سری سرش توی کتابش بود . صداش زدم لیلا! صاف تو صورتم نگاه کرد و گفت: ها؟!
با چشمم به نازنین و سروناز اشاره کردم. لیلا نیشش به پهنای صورتش باز شد و انگاری که داره فیلم سینمایی می بینه ذل زد به این دو تا
نازنین لب های سرو ناز و می خورد و سینه هاش رو از روی لباس می مالید . سروناز کاملا شل بود. داشت کم کم دستش می برد به سمت الت نازنین.
من خودم هم مثل لیلا بودم! تا به اون موقع دو تا لز که جلوی خودم سکس کنند ندیده بودم!
یه لحظه نازنین نگاهم کرد و گفت : لطفا برو جلو در! نذار کسی بیاد توووو. از همین پشت در هم مراقب باشی کافیه!
من هم چیزی نگفتم و قبول کردم!
رفتم جلوی در و لای در رو یه کم باز می کردم وحواسم بود که کسی نیاد داخل..
کم کم نازنین و سروناز هم دیگه رو لخت کردن و فقط شورت پاشون بود. سروناز دراز کشیده بود و نازنین پاهاش رو گذاشته بود دوطرف سروناز. تقریبا می شه گفت که روش بود
دیدن این صحنه برای لیلا دیگه خیلی سنگین بود. حتی تا اون موقع یه فیلم سکسی عادی هم ندیده بود!!! خوب دیدن این صحنه ها اونم این جوری زنده براش خیلی عجیب بود
توی همین حال لیلا به نازنین گفت: من دارم یه جوری می شم. فکر کنم شورتم خیسه!!!! نازنین زد زیر خنده و گفت : در این موارد باید دستت رو بکنی توی شورتت و بمالیش!
لیلا:چی رو بمالم؟
نازنین: منو! چوچولت رو دیگه!!! کم کم یاد می گیری!
لیلا دستش رو برده بود توی شورتش ! ولی مطمئنم که نمی دونست که کجا رو بماله. چون اخمهاش روکرده بود توو هم و داشت تمرکز می کرد ببینه چوچول چیه و کجاست!!!!!!!!!!!!
نازنین داشت سینه های سروناز رو میک می زد و یا اون یکی دستش از روی شورتش التش رو می مالید.
سروناز یه دستش به سینه اش بود و اون یکی دستش توو موهای سروناز . از طرفی هم صدای اه و ناله اش و لبش که پی در پی از شدت لذت داشت گاز می گرفت صحنه خیلی سکسی روبه وجود می اورد. خود من هم حالم بد بود!!!
لیلا دیگه طاقت نیاورد! حالش بدتر از اونی بود که بخواد فکر کنه که داره چی کار می کنه
شورت و شلوارش رو با هم در اورد و رفت سمت نازنین و گفت : کجاش و بمالم!
نازنین یه لبخند زد و گفت: ببین!
بعدش شورت سروناز رو دراورد و پاهاش باز کرد . با دستش اروم چوچول سروناز رو تکون می داد ومی گفت: ببین! این رو می گم!
سروناز توی حال خودش نبود! دو دستی سینه هاش رو چسبیده بود و فشار می داد . به حالت خمیده در اومده بود و سر و صداش دیگه کامل دراومده بود. نازنین اصلا انگشتش رو داخل نمی کرد اما انگشتش رو گذاشته بود روی سوراخش و با زبونش داشت با چوچولش ور می رفت..
سروناز دوبار بالا و پایین شد و ارضا شد و شل افتاد روی تخت. چشماشم باز نمی کرد. فقط بی حال به نازنین گفت: الان حالم سر جاش بیاد می ام بهت حال می دم عزیز دلم!
لیلا گیر داده بودم منم!!! . انگاری که دارن می برنش شهربازی...
از اونجایی که خیلی پشمالو بود نازنین رغبت نمی کرد بهش نزدیک بشه. اما بهش گفت: از این بعد اصلاح کن! این چه وضعشه؟ بیا بخواب ببینم! بولیز لیلا رو هم دراورد و شروع کرد به خوردن سینه های لیلا و با یه دست هم مالیدن چوچولش...
لیلا با دو سه حرکت بالا پایین شد و جیغ کشیییییید و ارضا شد.
همه زدیم زیر خنده! سروناز با این که حال نداشت حتی چشماش رو باز کنه اما با همون چشمای بسته هر هر می خندید
نازنین گفت: چرا جیغ می کشی؟؟؟؟؟
لیلا اصلا حرف نمی زد! فکر کنم اصلا نمی دونست که چی شده!!! بعد چند لحظه گفت: چقدر باحال بود! خیلی جالب بودااااا!!!
یه لحظه نازنین نگاهم کرد و گفت: نمی خوای بیای ؟ حال می ده هااااا
لبخند زدم و گفتم : نه!
بعدش هم رفتم بیرون و نشستم پشت در...
بعد چند دقیقه سروناز اومد در و باز کرد که من به پشت خوردم به پاهای سروناز!
سروناز با خنده گفت: عملیات تموم شده ها . بیا برو توووو
نمی دونم چرا با دیدن این صحنه ها اعصابم بهم می ریخت! وقتی که توو هم لولیدن سروناز و نازنین رو می دیدم اذیت نمی شدم اما چون لیلا رو هم داشتن قاطی می کردند اعصابم خورد می شد!
موقع خواب لیلا رو بردم توی راه پله ها.
من: لیلا! می دونی امروز چی کار کردی؟
لیلا: اره! تا حالا تو هم ارضا شدی؟ حال می ده هااااا . بیا نازنین ارضات کنه. خیلی باحال این کار رو انجام می ده!
من: لیلا! من نمی گم ارضا شدن بده . اما این راهش نیست هااا.
لیلا: بی خیال! قراره فردا سه تایی بریم حموم!!
من: (فکم افتاد زمییییییییین!) حمووووووووووووم؟ کجا با این عجله؟ مگه خونه خالست؟
لیلا: خودشون گفتن. دخترای خوبی هستند . من که دوستشون دارم!!!
ترجیح دادم دیگه چیزی نگم. بهش گفتم: خودت می دونی!
از اون روز به بعد لیلا هم کمکان وارد اکیپ این دو تا شده بود. تقریبا سه تاشون با هم روی اعصابم بودند. چند بار اقدام کردم برای عوض کردن اتاقم . اما نشد که نشد! یعنی کل خوابگاه این دو اعجوبه رو می شناختند و حاضر نبودند که اتاقشون رو با من عوض کنن. از طرفی بابای جفتشون هم از اون کله گندههای روزگار بودند که اگر به بچشون چپ نگاه می کردی له ت می کردند. مامان سروناز فوت شده بود و مامان و بابای نازنین هم از هم جدا شده بودند. البته همه این اطلاعات رو بعدا سیمین بهم گفت!
سیمین اونجا قدیمی بود و از همه بچه های واحد ما هم سنش بیشتر بود. از طرفی حرفش برش داشت و معمولا کسی رو حرفش حرف نمی زد حتی نازنین و سروناز!
و اما لیلا که بعدا فهمیدم باباش مرده و توی کل دنیا یه مادر داره و یا داداش (عصبی) . همه ی دنیای لیلا توی مامانش خلاصه می شد و به جز باریکه محبتی که مادرش بهش داشت از کسی محبت ندیده بود.
از طرفی نازنین و سروناز بیش از حد شروع کردن به تحویل گرفتنش و پشتش رو گرفتند . طوری که کم کم لیلا بهشون تکیه کرد و انگاری که اون دو تا مامان و باباش باشند!!!
جالب بود که به حرف کسی هم گوش نمی داد و اگر نازنین یا سروناز بهش میگفتند بپر توو دهن شیر با کله شیرجه می زد! و شدیدا هم بهشون وابسته شد! طوری که ماهی یه بار به زور می رفت خونشون ! داداشش هم که خوشحال بود که خواهرش اهل هیچ کاری نیست! ولی نمی دوست که توی خفا دو نفر عوضی دارند مخش رو کار می گیرند
اوایل فکر می کردم که نازنین و سروناز دوستش دارند اما بعد اتفاق وحشتناکی افتاد فهمیدم که همش یه جور بازی بوده . این اتفاق وحشتناک از وقتی شروع شد که سروناز و نازنین گیر دادن به لیلا که باید با اون پسری که چند دفعه جلو اومده بود به لیلا پیشنهاد داده بود دوست بشه!!
لیلا اوایل قبول نمی کرد و همش پسشون می زد. همش می گفت : اگر داداشم بفهمه می کشتم واین حرفا
کم کم نازنین و سروناز راههای پیچوندن داداشش رو بهش یاد دادند!!
گاهی دلم برای داداش لیلا می سوخت که چه خوشه برای خودش... . برای همین هم تصمیمم گرفتم که به داداشش بگم که خواهرش داره از دست می ره اما داداشش دلش می خواست شاد باشه برای خودش . با همون خشم همیشگی توی چشمام نگاه کرد و گفت: برو دروغات رو برای خودت نگه دار!!! من از مدیر دانشگاه بگیر تا سرپرست امار لیلا رو دارم. خواهر من پاک تر از برگ گله! شما خودت مورد داری!!!!!!!!!!!!!!!
بعد اینکه این حرفا رو بار من کرد توی دلم گفتم: حقته که دورت بزنن!
پسری که به لیلا پیشنهاد می داد توی دانشگاه ما نبود و از پسرهای همون جا بود. (نمی خوام با این داستان به اهالی محلات بی احترامی کرده باشم . همه جا خوب وبد داره). بالاخره زور زدن های نازنین و سروناز جواب داد و لیلا با اون پسره که اسمش هم سروش بود دوست شد!
سروش یه پسر قد بلند و هیکل معمولی و قیافه خیلی معمولی بود . تیپش بدک نبود و خودش رو خیلی عاشق لیلا نشون می داد . روزی که لیلا باهاش دوست شد بهش گفته بود که به دوستاش بگه ناهار رو مهمون اون هستیم . نازنین و سرو ناز هم با سر رفتند .
تازه لیلا کلی هم پز می داد که دوست پسرم دستش به جیبش می ره و این حرفا...!
با کادوهایی که اون برای لیلا می گرفت و تلفن های شبانه روزی و بیرون رفتن های همیشگی داشت به من هم این اطمینان رو می داد که سروش واقعا لیلا رو دوست داره ! اما نه! این طور نبود...
شاید یه ماه از دوستیشون می گذشت .درست وقت امتحانات بود که استرس رو توی چشای لیلا رو دیدم. رفتم ازش پرسیدم که اگر چیزی شده بهم بگه شاید بتونم کمکش کنم اما لیلا از من خیلی دور شده بود! خصوصا که داداشش هم بهش گفته بود که من خواستم مثلا زیرابش رو بزنم و از اون به بعد یه جورایی دور من رو خط کشیده بود...
فرداش ساعت حدودای 6 عصر بود که دیدم لیلا عین مرغ پر کنده هی این ور و اون ور می ره و نازنین و سروناز هم همش دارن توی گوشش می خونن.
اخر سر هم یه چیزی بین هم پچ پچ کردن و شروع کردن به ارایش کردن لیلا! اولش توی دلم خندم گرفت که لابد می خوان ارایشش کنن باز این از داداشش می ترسه اما بعد اینکه ارایشش کردند نازنین یه دست از مانتو شلوارهای خیلی شیک خودش رو داد به لیلا و سروناز هم یه ست صورتی با یه تاپ صورتی که با اون ست تن لیلا ست بود بهش داد.
لیلا لباس ها رو پوشید و نشست روی تختش! با تعجب گفتم: می خوای جایی بری؟ الان؟ با سروش؟ چی خبر که اینقدر تیپ زدی؟
لیلا چیزی نگفت: به زانوهاش تکیه داده بود وداشت گوشت کنار ناخوناش رو می کند...
دوباره گفتم: لیلا؟ چی شده؟ چته؟
نگاهم کرد و گفت: دارم میرم خونه سروش !
سروناز وارد اتاق شد و گفت: گیر نده بهش که نره هاااااا. کلی زور زدیم تا رازیش کنیم . بعد یه ماه دیگه باید بره خونه پسره دیگه . این جوری که نمیشه . باید همدیگه رو بیشتر بشناسند؟ سروش می خواد بره خواستگاریش..
من: چه ربطی داره؟ چون سروش می خواد بره خواستگاریش این باید بره خونش؟
سروناز : گیر نده دیگه! سروش این رو خواسته . لیلا هم سروش رو دوست داره . پس باید قبول کنه دیگه..
من رو به لیلا: اخه با چه عقلی می خوای بری خونش؟ باباجان پ

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#122 | Posted: 4 May 2011 04:41
داستان سکسی میترا و آرش : شرت و کس قرمز
اسم من ميترا است 23 ساله دانشجوي سال سوم کامپيوتر هستم و 3 سال است که با شايان ازدواج کرده ام شايان مثل اسمش بسيار زيبا وجذاب و خوش تيپ است و هر دختري دوست دارد همسري چون او داشته باشد ما زندگي خوبي داريم تنها مشکل ما اينست که من زني پر حرارت و هوس ران هستم و به سکس علاقه زيادي دارم اما بر عکس شايان کمتر توجه اي به اين کار دارد و فقط هفته يا ده روز يک بار اين کار را با اصرار من انجام مي دهد و هر چه سعي کردم او را به اين کار علاقمند کنم اثر و نتيجه اي نداشت غذا هاي چرب و داراي ويتامين کاي جنسي مي پختم آرايش هاي گوناگون و متنوع مي کردم لباس هاي تنگ و چسبان مي پوشيدم اما اثري نکرد و زندگي ما روز به روز کم رنگ تر مي شد و عشق و علاقه هم داشت رنگ مي باخت از اين وضع خسته و کلافه شده بودم در درددل با پريا به اين نتيجه رسيدم که زندگيم را حفظ کنم اما مگر مي شد من به سکس علاقه ي زيادي داشتم خود ارضاي هم راضيم نمي کرد چون من تجربه سکس با مرد را داشتم و مثل دختران با خود ارضاي راضي نمي شدم . يک روز از ماهواره و يک کانال آلماني فيلمي را تماشاه مي کردم که يک زن شوهر دار با يک مرد ديگر رابطه داشت و سکس هاي جذابي مي کردند که آدم را به عرش مي برد اما شوهر زن متوجه رابطه آنها شد ولي بعد از کشمش فراوان همديگر را بخشيدند هر چند ديالوگ هاي آنها را نمي فهميدم اما تصميم خود را گرفتم با خود گفتم انسان فقط يکبار به دنيا مي آيد و زندگي را تجربه مي کند و هر کس حق دارد بعنوان يک انسان آزاد به خواسته هاي خودبرسدو آنها را برآورده سازد تصميم گرفتم با يک مرد دوست شوم آگر هم يک روز شايان متوجه شد و مرا نمي بخشيد از او مي خواستم مرا طلاق دهد هر چند واقعا من او را دوست داشتم اما نمي توانستم از اين ميل دروني خود بگذرم فرداي ان روز که به دانشگاه مي رفتم تصميم گرفتم اين کار را عملي کنم توي کلاس ما پسري بود که از همان روز هاي اول نظرم را جلب کرده بود او هم به من توجه مي کرد و زياد به من نگاه مي کرد و با لبخند هايش قصد به دست آوردن دل من را داشت
     
#123 | Posted: 4 May 2011 04:42
داستان سکسی من و کون گشاد نرگش!
من براي کاري مجبور شدم برم رشت اونجا خونه يکي از دوستاي بابام به نام علي آقا مستقر شدم زمستون بود و علي آقا و خانمش معلم بودن و ميرفتن سر کارآنها يک دختر به نام نرگس داشتن که پشت کنکور مونده بود. و صبحها اون تمام کار خونه را انجام ميداد و تا مادر پدرش بيان تو خون تنها بود. من صبحها ميرفتم دنبال کارام و همزمان با علي آقا و خانومش ميومدم تا اينکه يه روز من ساعت ده کارم تموم شد برگشتم خونه طبق معمول در حياط باز بود. من ياالله گفتم و وارد خونه شدم ديدم نرگس نيست اما صداي آب مياد من هم گفتم اگر برم دم حموم بگم من برگشتم ميترسه!
بهتره همينجا بشينم تا از حموم آمد منو ببينه من جايي بودم که در حموم را ميديم چند دقيقهاي گذشت نرگس در حمومو باز کرد منو ديد گفت آقا مهدي ببخشيد ميشه برين تو آشپزخونه تا من با حوله برم تو اتاقم من هم گفتم چشم رفتم تو آشپزخونه يهو صداي جيغ اومد من دويدم طرف صدا نرگس رو سراميکاي خونشون سر خورده و لخت افتاده زمين من رفتم طرفش و بلندش کردم خوشبختانه طوريش نشده بود و فقط ترسيده بود اما اصلا حواسش نبود که لخته من کمکش کردم بردمش تو اطاقش حولشو درست کردم و روي تخت خوابوندمش و رفتم براش آب قند بيارم همش پيش خودم هيکل توپولي و سفيد نرگس و پيش خودم تجسم ميکردم اب قند و درست کردم بردم تو اطاق ديدم به خودش اومده و داره خودشو جمع و جور ميکنه و نشسته و ميگه آقا مهدي ببخشيد من هم گفتم خواهش ميکنم وظيفس!
ازش پرسيدم جاييتون درد نميکنه گفتش يه ذره پشتم من آب قند رو دادم بخوره و کنارش نشستم و به عنوان معاینه از رو حوله به کمرش دست ميزدم تا اينکه کمکم با حالت مالش شروع کردم پشت نرگسو ماليدن اون هيچي نمي گفت من هم داشتم پشتشو ميماليدم يهو ديدم زل زده به چشمام و داره منو نگاه ميکنه من هم از خدا خواسته بهش گفتم ميخواي پشتتو بهتر بمالم بخواب اون جوري بهره اون گفت نه مرسي اما من گفتم اين جوري دردش کم ميشه اون دراز کشيد و من با ماليدن کمرش کمکم خودم رو روی بدنش کشيدم و کنارش دراز کشيدم و بغلش کردم اون هم منو بغل کرد من هم دستمو بردم رو سينه هاش و سينهاي سفيدشو ماليدن کلي ماليدمش و سينه هاشو خوردم رفتم پايينتر و با کسش بازي کردن اون رو فضا بود !
کسشم تميز بود و خيس اما حسابي داشتم حال میکردم و کلي لب بازي و ماليدن کلي سر حال شده بودم تا اينکه دستشو کرد تو شورتم و با کيرم بازي کردن منم لباسامو در اوردم و بدون معطلي کير و گذاشتم در کونشو فشار دادم تو تازه فهميدم نرگس خانوم بله !
چون کير من به راحتي وارد کون خانوم شد و هيچ آخ و اوخي هم نکرد
من هم تند تند تلنبه ميزدم تا اينکه آبم اومد و ريختم رو سينه و شکم نرگس من کلي حال کرده بودم. و از انوقت به بعد همش ميگفتم من ميخوام برم رشت اما جور نمي شد همين چند روز پيش فهميدم ازدواج کرده!
خوش بحال شوهرش هم از کس باهاش حال ميکنه هم از کون
     
#124 | Posted: 7 May 2011 16:52
انعکاس

من از اون دسته آدما بودم که همیشه منم منم میکردم وبعضی از دوستام که سکس داشتند و همیشه تحقیر میکردم اعتقادداشتم دختری که اینکارو بکنه اراده نداره که بتونه جلوخودشو بگیره اعتقادداشتم پسرا فقط به درد خرج کردن و اسکول کردن میخوره با این که سنم زیادم نبود همش17سالم بود ولی چون آدم مغروری بودم دل نمیدادم هیکل آنچنانی هم نداشتم قدم165 وزنم50 خیلی معمولی نه سینه های خیلی بزرگ نه باسن گوشتی معمولی معمولی..یادمه یه دوست پسر داشتم اسمش مهردادبود اوایل دوستی مون خیلی تحویلش میگرفتم ولی بعد1ماه چنان ولش کردم که 2روز تو شوک بود میومد دم مدرسه مون گریه میکرد و من فقط مسخره اش میکردم آخرین باری که دیدمش دم مدرسمون بود پاییز بودگفت:برگرد گفتم ببین من دیگه باهات حال نمیکنم اصلا میدونی چیه ازت حالم بهم میخوره دیگه نبینمت بهم گفت:پریا دلمو شکستی هیچوقت حلالت نمیکنم اون روز من کلی بهش خندیدم و محل ندادم دیگه ام ندیدمش..1سالی گذشته بود که من با یه دختری به اسم نینا تو کلاس زبان دوست شدم بعد مدتی دوستی مون اونقدر صمیمی شد که من خونشونم میرفتم نینا 1برادر داشت یه نام مانی اوایل مانی هی شوخی شوخی تیکه مینداخت میخواد با من دوست شه ولی من اهمیتی نمیدادم و جدی نمیگرفتم تا این که یه روز خودنینا از طرف مانی ازم خاستگاری کرد منم ازش بدم نمیومد قیافه قشنگی نداشت ولی حرکاتش خیلی یا مزه بود نینا پیشنهاد دادیه مدت باهم دوست باشید اگه به درد هم خوردید به خانواده ات اطلاع بدی..این شد آغاز دوستی من و مانی..مانی خیلی خودشو با محبتنشون میدادهردفعه میرفتیم بیرون 1هدیه ای چیزی برام میخرید کمتراز گل بهم نمیگفت منم نمیدونم چرا نمیتونستم بعش رو ندم اصلا نمیتونستم رفتارایی که با پسرای دیگه داشتم و با اون داشته باشم شایدبه خاطراین که یواش یواش داشتم عاشقش میشدم یا شاید همش حرف ازدواج میزد و منو میبرد تورویای زندگی مشترک..خوب یادم نیست..یادمه تابستون بود باهم توپارک لاله توبلوارکشاورز بودیم سرم روشونه
اش بود که خیلی بیمقدمه جلو اون همه ره گذر لباشو چسبوند به لبام سرمم محکم گرفته بودکه نکشم عقب من شوکه شده بودم اولش لبام کیپ بودولی انقدر با نوک زبونش روشکاف لبم کشید که دهنم وباز کردم و زبونش شیرجه رفت تو دهنم..نمیدونستم چیکار کنم هرکار میکردم ازم کنده نمیشد نمیدونم چقدر طول کشید که خودشو ازم جدا کرد مثل زالویی که از خوردن خون سیرشده و رهاکردکپ کردم نیگاش کردم اصلا براش مهم نبودکه ما وسط پارک به اون شلوغی بودیم بغضم گرفت گفتم چرا اینکارو کردی گفت:مگه چیکارکردم عشقمو بوسیدم ولی این چیزا تو کت من نمیرفت اونروز کلی دعواکردیم ولی آخرش این من بودم که تسلیم میشدم چون من خیلی بیشتر ازاون دوستش داشتم تا صبح بیدار بودم و اون صحنه و دوباره و صدباره تو ذهنم تصور میکردم..ولی اخلاقای مانی تا حدودی فرق کرده بود اونی که کلی رو من تعصب داشت حالا دیگه مهم نبود من کجا میرم پشت تلفن همش حرفای سکسی میزد من هم خوشم میومد هم خجالت میکشیدم پسری که دوست نداشت دوستاش منو ببینن حالا دیگه بساط مشروب خوری میچیند و من نمیرفتم قهر میکرد مجبوربودم برم من مشروب خیلی دوست نداشتم با دود بیشتر حال میکردم اینو وقتی فهمیدم که بعد 2پیک از ویسکی که خوردم کون به کون سیگار روشن میکردم با این که باره اولم بود اصلا سرفه نکردم شاید واسه اینکه قلیون خیلی میکشیدم..نزدیک 3ماه از قضیه پارک لاله گذشته بودمنم تقریبا یادم رفته بودو خیلی کم یادش میوفتادم زمستون بودقرار بود با مانی بریم بیرون از شانس اون روز بارون اومد اونم چه بارونی مانی هم ماشین نیاورده بودگفت بیا بریم خونمون نینام هست منم قبول کردم ولی تا برسیم خونه موش آبکشیده شدیم وقتی رسیدیم نینا نبود مانی بهش زنگ زد معلوم شد نینا با مامان مانی رفته بودن کرج خونه خاله مانی تا دیروقتم نمیان این باره اولی نبودکه بامانی خونه تنها بودم ولی نمیدونم چرا اون روز اونقدر استرس داشتم برام از لباسای نیناآورد پوشیدم چون نینا از من لاغرترو ریزه میزه تر بود لباسش برام تنگ بود مانی منو که دید سوتی زد و دست منو کشید و پیش خودش نشوند دلم ریخت دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت:پریا میدونی توخوشکلترین دختری هستی که تاحالا دیدم قندتودلم آب شدشروع کرد با موهام بازی کردن وقتی انگشتش به پس کله ام میخورد قلفلکم میومد ولی خوشایند بوددستشو گذاشت رو پام وشروع به مالیدن کرد من خجالت میکشیدم برای اینکه کاری کرده باشم منم پاشو ماساز میدادم دستشو از پشت گردنم رسوند به فکم و صورتمو به خودش برگردوند و گفت:خیلی دوستت دارم و دوباره بیمفدمه لب گرفت اینبار من مقاومت نکردم یعنی نخواستم چون انگار خودمم میخواستم بلد نبودم لببازی کنم فقط دهنم و باز کردم و زبونم و همپاش چرخونم تو دهنش اونم که دید من اجازه دادم و مثل سری قبل کولی بازی درنیاوردم به خودش اجازه داد بیشترش کنه دستشو بردزیر تاپم و سینه و گرفت یه دفعه برق3فاز منو گرقت هلش دادم و گفتم چیکار داری میکنی؟گفت کاری نیمیکنم چرا اینحوری میکنی؟؟گفتم دست نزن به بدنم خندید وگفت پریا ما میخوایم با هم ازدواج کنیم چه فرقی داره که الان بهت دست بزنم یا بعدازدواج اخماش رفت تو هم و گفت:نکنه شک داری به دوست داشتنم؟باشه اصلا بهم میزنیم من خوشم نمیادکسی بهم شک داشته باشه یه دفعه هل ورم داشت رفتم موس موس اونم فوری استقبال کرد بلوزمو درآورد و سوتینمو باز کرد خجالت میکشیدم دستمو گذاشتم روسینم ولی واسه اون مهم نبوددستمو کشید و با ولع شروع به خوردن کرد نوکشو بادندون میکشید تحریک شده بودم مانی هم کارشو خوب بلد بودبلندشدشلوارشو درآورد کیرش از زیر شورت شق شده بود کاملا مشخص بود دستمو گرفت گذاشت روش و گفت بمال منم بلد نبودم واسه همین بیخیال شد شورتمو درآورد من انگار لمس بودم دستشو گذاشت رو کسمو مالید انگشت وسطشو گذاشت لاشو لرزوند اینکار باعث شد حسابی تحریک شم دیگه هیچی نمیگفتم حاضربودم هرکاری کنم که ارضا شم پاهامو باز کردم اونم که دید من کاملا تحریک شدم سرشو نزدیک کسم کرد و شروع به خوردن کردچوچولشو بادندون گرفت ولی قشار نمیداد آه آهم بلند شده بودبرای این که ارضا نشم زیاد ادامه نداد شورتشو در آورد اولین بار بودکیر از نزدیک میدیدم حس شهوت با ترس قاتی شده بودگفت برگرد وقتی برگشتم لای پامو توفی کرد و از پشت دراز کشید روم کیرشو گذاشت لاشو هی جلوعقب کرد مانی هم دیگه حسابی تحریک شده بود خیس عرق شده بودلاپایی فقط بیشتر تحریکش میکرد ولی ارضاش نمیکرد منو برگردوند و گفت:تو برده ی منی هر کار میگم باید بکنی باشه؟گفتم:یعنی چی؟گفت:من اینجوری ارضا میشم هرچی میگم میگی چشم و انجام میدی منم چون خیلی حشری بودم قبول کردم گفت سگی بخواب و یه تف گنده زد سوراخ کونم و کیرشو بدون توجه به من یواش یواش فرستاد تو من درد و سوزش روی دهانه ی معقم رو حس میکردم مانی میکوبید به کونم تند تند تلمبه میزد داشتم میمردم از درد ولی نمیخواستم اعتراض کنم چون میترسیدم باهام بهم بزنه اونم که دید من مقاومت نمیکنم کیرشو از پشت کرد تو کسم درد تو وجودم پیچید نا خود آگاه آهی بلندی سر دادم مانی اصلا تو حال خودش نبود محکم میزد در لپ کونم و فحش های رکیک میداد من اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته فقط داشتم درد میکشیدم ودرد و درد نمیدونم چی قدر طول کشید که ولم کرد و وآبشم ریخت رو کمرم من بیحال افتادم مانی ولو شده بود و نفس نفس میزدمن بغض ام گرفته بود اون وسطا ارضا شده بودم ولی ناراحت بودم لباسامو برداشتم و وپوشیدم وگفتم مانی منو میرسونی خونه؟مانی چشاشو باز کرد و گفت آزانس میگیرم خودت برو دلم خرد شد ولی همون جوری دراز کشیده بود منم اومدم از خونه اش بیرون اون حتی دنبالم نیومد دلم خرد بودشب زنگ زد وگفت:پریا تو قبلا سکس داشتی قاطع گفتم نه گفت بس چرا خون نیومد گفتم نمیدونم بریم دکتر اگه باور نمیکنی اون روز دیگه حرفی نزد..بعد اون قضیه من هر بارکه با مانی سکس میکردم انگار فرسنگ ها ازم دور میشد ومن خراحساس میکردم که میتونم با اینکارا علاقه مو نشون بدم که ولم نکنه هه ..2_3روزی زنگ میزدم گوشی وجواب نمیداد یه باربعدچند دقیقه یه دختره زنگ زد خیلی راحت گفت اگه یه بار دیگه شماره تو ببینم رو گوشی مانی دهنتو سرویس میکنم بیشرف رفت همه جا پر کرد من جنده ام و حتی نینا هم هرچی بهش گفتم باور نکرد نمیدونم شاید این جواب کاریه که با مهرداد کردم یا تحقیر هایی که نثار دوستام میکردم..

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#125 | Posted: 3 Jun 2011 04:20
میهمان

سکس با دختر همکلاسی

سلام .امروز تصميم دارم اين وقت ازادى كه دارم رو براتون اين داستان رو بنويسم.
فقط يك نكته اينكه من P ‎,Zh,Ch,G‏ ندارم برا همين ببخشيد.
اين داستان رو به 2اسم مستعار على و مينا مينويسم .
سال 88 بود كه وارد داشنكاه شدم همراه با يكى از دوستام هر 2نفريمون يك جا قبول شده بوديم و با هم ميرفتيم دانشكاه با هم برميكشتيم.
خيلى با هم دوست بوديم تو كلاس ولى به دخترا ميخنديديم و مسخرشون ميكرديم.همشون از دم افتضاح بودن!زشت....
تا يك روز سر كلاس برنامه نويسى يك سانشجوى جديد اومد ما تا حالا نديده بوديمش.استاد ازش سوال كرد كه اين مدت كجا بودى اونم جواب داد كه كلاسم رو جا به جا كردم.
از اون به بعد ما همش تو نخ اين دختر تازه وارد بوديم,خداييش خيلى خيلى محشر بود.تو كلاس فقط همين مينا بود بين بقيه كه قيافش خوب بود و همه دنبالش بودن.يه روز استاد كفت كه ميخوام ازتون امتحان بكيرم,كسى نخونده بود اما مجبور شديم امتحان بديم.منكه خودم بلد نبودم اما دوستم با كلك يه جيزايى نوشت .جند دقيقه بيشتر نمونده بود دوستم ديد مينا منتظر تقلب نشتسه دوستم بدون مكث يك بركه ى تقلب كه جك نويس خودش بود رو داد به مينا,اونم تند تند همرو نوشت اومد بيرون.تو راهرو جلوى دوستم رو كرفت و كلى تشكر كرد ازش.همين تقلب باعث ايجاد رابطه بين ما شد.
من خوشم ميومد ازش اما جرأت نداشتم برم جلو دوستمم همينطور.اينقدر ديكه نرفتيم جلو تا يك روز من مريض بودم نرفتم دانشكاه دوستم تنهايى رفت سر كلاس.اخر شب بود ديدم دوستم زنك زد كفت كه مخ دختررو زدم برات رديفش كردم.منم همينجورى موندم كفتم اخه ججورى!كفت تو راه بركشت(ما ترم اول با مترو برميكشتيم خونه)تو مترو ديدمش اونم منو ديد وقتى رسيديم اخر خط ديدم اونم با من اومد.هرجور بود بالاخره رفتم جلو و باهاش صحبت كردم و شمارمو دادم بهش.
من دهنم باز موند كفتم ايول بابا.بعد كفت تازه اينو بكم كه همسايه هم همستيم!من تو كنم عروسى بود اينو كه شنيدم.يه كم با هم صحبت كرديم و بعد قطع كرديم تا ببينيم جيكارش ميشه كرد.2روز بعدش دوباره تو دانشكاه مينا رو ديديم.ايندفعه جون شماره رو داده بود بهش دوستم اخلاقش و رفتارش عوض شده بود.خودش ميومد جلو سلام ميكرد و ميرفت.منم يه بار رفتمكه داشت رد ميشد بهش يه تيكه انداختم مينا هم از خدا خواسته وايساد به خنده و حرف زدن.اونروز اينقدر تو راهرو با هم بوديم و خنديديم كه كلى با ما حال كرده بود.
من وقتى دوستم نبود يواشكى شماره ى خودم رو دادم بهش.اما دوستم ميدونست و از اول كلا برنامه ريزى كرده بوديم.
بعد از يك هفته حرف زدن بحث كس و كون رو باز كردم ديدم خانم از من بدتره!به دوستم كفتم اين كردنش كارى نداره بدجور خودش ميخواد و شرط بستيم كه من سر هفته ى دوم دوستى اينو كرده باشم.
يه جند روز ميرفتيم با مينا دانشكاه و اينقدر حشرى بود كه تو كلاس وقتى غروب ما كلاس داشتيم و كسى نبود شروع ميكرد به خوردن لبام.شبا هم صحبت ميكرديم اخر شبا زنك ميزم بهش حرفاى سكسى ميزم ميكفتم عزيزم كستو بخورم اينقدر از اين حرفا ميزدم تا ميكفت على ابم ريخت تو شرتم عوضى!منم خر كيف ميشدم بيشتر ميكفتم و حشريش ميكردم.
يه روز ديكه صبرم تموم شد.تو داشنكاه همون ساعت اول به دوستم كفتم امروز اينو نكنم .زنك زدم خونه به مامانم كفتم قرار بود برى مهمونى كنسل شد يا نه!مامانم كفت داريم اماده ميشيم بريم منم از خدا خواستم .هى تو كلاس بهش اس ام اس ميدادم كه امروز حسش نيست بيا بريم خونه تورو ميزارم خونه ى خودتون منم ميرم دنبال كارام.اونم هى ناز ميكرد.ايقدر كفتم و كفتم تا راضى شد.زود رفتيم يه دربست كرفتيم با دوستم و راه افتاديم به سمت خونه.دوستم جلو نشت منو مينا هم عقب.تو ماشين ديدم ضايع ميشم اكا كارى نكنم بايد اماده سازى كنمش ,همونجا دستمو كردم از عقب تو شرتش اونم هى ميكفت اروم على زشته ميبنن منم عين خيالم نبود.
راننده يه جيزايى فهميده بود دوستممم كه حواسش بود و ميدونست دارم جيكار ميكنم.
تا دم خونه دستمو تو كس و كون و همه جاش كردم.
وقتى رسيديم دوستم از همونجا رفت خونشون منم مينا رو با التماس به صرف يه نوشيدنى بردم خونه.
اولش ناز ميكرد اما بعد قبول كرد بيا اما فقط به شرط اينكه زود بره!منم كفتم باشه.رسيديم تو اسانسور كرفتم تو بغلم لباشو خوردم اونم معلوم بود دلش ميخواست و از اول هم ميدونست كه برا جى داره مياد خونه ى ما!رفتيم تو خونه كردمش تو حمام كفتم كستو بشو كارت دارم.بعد از جند دقيقه اومد بيرون.اول بردم اتاق مامان بابام و خواهرم رو بهش نشون دادم اخر سر بردمش تو اتاق خودم.تا رسيديم كيرمو در اوردم كفتم بخور.هى ناز كرد كفت زشته كفتم زشت يه جيز ديكست!
مجبورش كردم بخوره كيرمو منم تا ته ميكردم تو دهنش.
بهش كفتم بسه بلند شو ميخوام بكنمت كفت على خيلى بى شعورى زشته!منم توجه نكردم بهش كفتم يالا ميخوام بكنمت بدجور حشرى شدم.مينا هم كفت حداقل بريم يه جاى تاريك من اينجا خجالت ميكشم.
با 1000 التماس قبول كرد همونجا بكنمش.
هرجى لباس تنش بود رو در اوردم كفتم بكنم تو كست كفت نه بابا ميخواى بدبخت شم.منم كرم زدم و از عقب كيرمو كردم تو كونش.واقعا فوق العاده بود كلى داشتم حال ميكردم.صداى جيغش بلندتر ميشد هى منم تند تر عقب جلو ميكردم.ابم نميومد ميكفت قرص خوردى كثافت!ميكفتم نه به جون مينا!
اينقدر عقب جلو كردم تو كونش خسته شدم رفتم سراغ بدنش.كل بدنش رو خوردم .از نوك انكشتاش تا لباش.دوباره رفتم كيرمو كردم تو كونش هى ميكفت على يواش درد داره منم اصلا حاليم نبود.
احساس كردم ابم داره مياد سريع در اوردم كيرمو كل ابمو ريختم رو كمرش.
خودش اينهمه ابمو ديد دهنش باز مونده بود.
كارمون كه تموم شد بعد از يه كم عشق بازى لباساشو كم كم تنش كرد و رفت خونه.
منم زود همونموقع زنك زدم به دوستم و كفتم عاشقتم , هر تلمبه اى كه ميزدم به يادت بودم و اين كس رو مديون تو هستم......
از اون وقت تا حالا هر وقت كس دم دست نيست زنك ميزنم مينا زود مياد خونمون ميده و ميره.
خداوكيليش به خدا كل اين داستان حقيقت داشت .
     
#126 | Posted: 7 Jun 2011 18:24
میهمان

من آرش هستم 22 ساله.
من 4 سال پیش، پیش دانشگاهی بودم و تو امتحانای ترم دوم بودم و روزایی که امتحان نداشتم مثل همه میموندم خونه و مامانم میرفت مدرسه چون معلم بود. منم میرفتم تو اینترنت و چت میکردم. تو اینترنت با دختری به نام آنیتا آشنا شدم که بعد از چند روز چت بهش شمارمو دادم. وقتی زنگ زد از صداش خیلی خوشم اومد اما عکسشو که دیده بودم خیلی خوشم نیومد چون خیلی خوشگل نبود. آنیتا از من 1 سال کوچکتر بود و خیلی هم لاغر بود. منم قدم 175 بودو وزنم 75 بود. خلاصه بعد از چند هفته دوستی تلفنی قرار شد همو ببینیم. وقتی خودشو دیدم قیافش از عکسش خیلی بهتر بود بخاطر همین خیلی بیشتر از قبل ازش خوشم اومد. چند باری همو دیدیمو چند ماهی با هم دوست بودیمو رابطه ما بیشتر میشد. اما هیچ حرفی از سکس نمیزدیم. بعد از حدود 1 سال دوستی مامانبزرگش فوت کرد که این باعث شد مامانش اینا هر هفته جمعه برن بهشت زهرا. ما هم از این فرصت استفاده میکردیمو همو میدیدیم تا اینکه یبار که دیر رسیدم اونجا گفت میترسم مامانم اینا بیان خونه و اگه ببینن من نباشم بد میشه واسه همین گفت بیا خونمون که اگه یه وقت اومدن از پنجره ببینیمو تو برو طبقه بالا. منم قبول کردم و رفتم خونشون. دیگه بعد از 1 سال تا حدودی باهم راحت شده بودیمو کلی همو بوس کردیمو لب گرفتیمو همو میمالوندیم. این شده بود کار هر دفعه ما اما هیچ وقت سکس نکردیم . بعد از اون روز هم کلی رفتم خونشون و هر دفعه هم این کارارو میکردیم و خیلی با هم راحت تر میشدیم تا اینکه عید امسال خونشونو عوض کردنو من هم رفتم خونه جدیدشون. وقتی رفتم طبق معمول استقبال گرمی ازم کردو منو برد که اطاقشو نشونم بده. برام شربت آورد و کلی پذیرایی کرد بعد هم شروع کردیم به کارای همیشگی. من دیگه کم کم داشتم آماده میشدم که برم که یهو زنگ در خورد. من خایه کرده بودم که گفت نترس زنگ تلفنه. خداییش ریده بودم به خودم چون صداش عین زنگ خونه بود. خلاصه مامانش بود که گفت تا شب نمیان خونه. وقتی مامانش اینو گفت آنیتا هم به من گفت نمیانو ازم خواست بیشتر پیشش باشم منم از خدا خواسته قبول کردم. دیگه با خیال راحت نشستیم رو تخت و بعد از یکم حرف زدن دوباره شروع کردیم به لب گرفتنو مالوندن. اما ایندفعه یکم بیشتر طول کشید و انگار اونم حشری شده بود. بعد از کلی مالوندن اجازه داد لباساشو در بیارم. اولین باری بود که لخت لخت میدیدمش. اونم لباسای منو در آورد جز شرتم و من خوابیدم روش. حسابی سینه هاشو مالوندم. خیلی بزرگ نبود اما کوچیک هم نبود.دیگه داشت ناله میکرد که رفتم سراغ کسش. خیلی خوشگل بود. کلی براش خوردمو اونم کلی داشت حال میکرد و ناله میکرد که ارضا شد. بهش گفتم تو کاری نمیکنی؟ گفت چرا شوهرم و اومد دوباره لب گرفتیم و خودشو میمالوند به کیرم. بعد از رو شرت با کیرم بازی کرد. دیگه داشتم میمردم که شرتمو از پام در آورد و شروع کرد به ساک زدن. خیلی حرفه ای نبود. خلاصه با اینکه بلد نبود کلی ساک زد و بعد گفت خسته شدم. اما من هنوز ارضا نشده بودم بهش گفتم برگرد بکنمت که گفت درد داره و قبول نکرد. گفتم بذارم لای پات اما میترسید که یهو بره تو کسش. با بدبختی راضیش کردم که لای پاش بزارم. یکم لای پاش عقب جلو کردم که خوشش اومد منم تا اینو فهمیدم گفتم میکنم تو کونت گفت پس آروم بکن. کلی کونشو تف زدم که دردش نیاد اما تا سر کیرمو گذاشتم تو جیغش رفت هوا. منم که میخواستم هر جور شده بکنمش کرمو از رو میزش برداشتم و مالیدم به کیرمو کونش و با فشار کردم تو. دوباره جیغ زد اما کمتر. یکم نگه داشتمو دوباره فشار دادم. خداییش خیلی تنگ بود. یکم که جا باز کرد دوباره فشار دادم که کلش رفت تو. دیگه حشری شده بودو میگفت بکن و جرم بده. منم عقب جلو میکردم که دیدم داره آبم میاد. گفت بریزش رو سینم. منم در آوردمو ریختم رو سینه و صورتش. خیلی خوشش اومد. اما گفت خیلی درد داشت. بعد هم با دستمال همرو پاک کردیم. دیگه ساعت حدود 2 اینطورا بود که ناهار خوردیمو یکم حرفیدیمو بعد من اومدم خونه.
این اولین سکس من بود و مسلما اولین داستانی هم بود که نوشتم. لازم نیست قسم بخورم که راسته چون با خوندنش معلوم میشه راسته. نظرتونو بنویسین و اونایی که عادت دارن فحش بدن لطفا فحش ندن...
راستی ببخشید اگه بد بود. بالاخره دفعه ی اول بود دیگه...
     
#127 | Posted: 8 Jun 2011 23:50

گود باي پارتي پانته آ



ساعت يه ربع به چهار بود من جلوي کامپيوترم نشسته بودم و داشتم بازي ميکردم که موبايلم شروع کرد به زنگ خوردن گوشي رو برداشتم و جواب دادم رامين بود بهترين دوستم بهم گفت که امشب گود باي پارتي پانته آ ست تو هم دعوت کرده ميتوني بياي گفتم آره ميام رامينم گفت پس تا سه ساعت ديگه ميام اونجا که با هم بريم منم قبول کردم و خودم رو حاضر کردم تا اينکه رامين اومد وبا هم راه افتاديم يکي دو ساعتي تو راه بوديم تا اينکه رسيديم رفتيم توي خونه و بعد از سلام واحوال پرسي با بچه ها مشعول خوردن و رقصيدن شديم. من همش حواسم به دخترا بود و دنبال يه داف ماماني ميگشتم تا اينکه چشمم به يه دختره افتاد و زير نظرش گرفتمش يه دختره ماماني با موهاي بلند به رنگ خرمايي وچشماي نسبتا درشت به رنگ سبز تيره با يه لباس آستين بلند يقه باز و يه شلوار لي برمودا و تنگ رفتم روبروش با فاصله نشستم وگهگاهي بهش نگاه ميکردم اونم کم کم شروع کرد به نگاه کردن من بعد از مدتي من توي چشماش نگاه کردم ويه لبخند بهش زدم و منتظره عکس العملش شدم اونم روشو کرد اونور ويه نيش خند زد منم که فهميدم چراغ سبز رو نشون داده بلند شدم و رفتم به طرفش و کنارش نشستم و سره صحبت رو باهاش باز کردم اسمش مرجان بود و 19 سالش بود يکم که با هم صحبت کرديم و رقصيديم کم کم با هم صميمي شديم و شروع کرديم به گير دادن و تيکه انداختن به بقيه بعد مرجان بهم گفت پاشو يه دوري توي خونه بزنيم ببينيم چه خبره منم بلند شدم دستشو گرفتم و راه افتاديم يه دوري توي طبقه اول زديم و از پله ها رفتيم بالا تا به طبقه بالايي برسيم توي طبقه بالا چهارتا اتاق بود که دراش بسته بودن ميخواستيم برگرديم پايين که يه صداي آخ و اوف از يکي از اتاق ها به گوشمون رسديم فوضوليمون گل کرد که ببينيم اونجا چه خبره به سمت اتاق رفتيم و مقابل اتاقي که صدا ازش ميومد واستاديم خيلي آروم لاي درو باز کردم وااااااي باورم نميشد رامينو ديدم که با يه دختره مشغول سکس بود مرجان گفت اونجا چه خبره گفتم بيا خودت ببين نشست و از لاي در داخل اتاق رو نگاه کرد و منم ايستاده داشتم نگاه ميکردم دختره روي تخت نشسته بود و پاهاشو باز کرده بود رامين هم به صورت وحشيانه اي داشت کوسشو ليس ميزد ودر همين حال سينه هاي سفته اون ختره رو چنگ ميزد بعدش رامين خوابيد روي تخت و دختره هم بر عکس روي اون دراز کشيد وحالت 69 به خودشون گرفتن در همين حال يه چيزي رو روي کيرم حس کردم وقتي نگاه کردم ديدم مرجان با پشت دستش خيلي آروم داره کيرم رو لمس ميکنه من به روي خودم نيوردم و دوباره داخل اتاق رو نگاه کردم بعد از چند دقيقه از 69 اومدن بيرون و رامين پاهاي دختره رو گرفت و کشيد بالا و گذاشت روي شونه هاش و دستشو به سمت دهن دختره گرفت دختره يه تف توي دسته رامين انداخت و رامين هم تفرو ماليد به کيرش و آروم سرشو گذاشت دمه کسه دختره و يه دفعه با تمام قدرت همشو فشار داد توي کسه اون بيچاره دختره ميخواست جيغ بشکه که رامين دستشو گرفت جلوي دهنش و نذاشت صداش در بياد در همين حال مرجان داشت حسابي کيرمو ميماليد منم دستمو بردم به طرفه سينه هاش واز توي يقه لباسش دستمو رسوندم به سينه هاش و آروم اونا رو ميماليدم بعد از چند دقيقه رامين کيرشو از کسه دختره کشيد بيرون و دختره رو به صورت چهار دست و پا (سگي) خوابوند و دو تا از انگشتاشو توي دهن دختره کرد و بعد از اون يکي از انگشتاشو فرو کرد توي سوراخ کون دختره و عقب و جلو ميکرد تا کمي باز بشه بعد به کيرش يه تف زد و فرو کرد توي کون دختره البته به اين سادگي ها تو نميرفت و دختره هم معلوم بود خيلي داره درد ميکشه من خيلي شهوتي شده بودم و سينه هاي مرجان رو به طرز وحشتناکي چنگ ميزدم دستمو از سينه هاي مرجان در اوردم و بازوهاشو گرفتم و بلندش کردم يه لب وحشيانه ازش گرفتم بعد اونو بردم به سمت يکي از اتاق ها و دره اتاقو پشت سرم بستم و دوباره لبامو روي لباي مرجان گذاشتم و دستامو گذاشتم روي باسنش و يه فشار بهش دادم بعد دستامو همينطوري آروم کشيدم روي بدنش و رسوندم به سينه هاش و اونا رو از روي لباس ميماليد بعد لبامو از لباش جدا کردم و شروع کردم بوسيدن و ليس زدنه گردن و بالاي سينه هاش بعد رفتم پايين تر و لباسشو دادم بالا و ناف و شکمشو ليس زدم و لباسشو از تنش در آوردم بعد رفتم سراغ سوتينش و اونو از پشت باز کردم و پرتش کردم يه گوشه اي بعد سينه هاشو که از چنگ زدناي من حسابي قرمز شده بود رو گذاشتم توي دهنم و سرشو مک ميزدم مرجانم همس آه ميکشيد و سرم و موهامو نوازش ميکرد بعد از اينکه سينه هاشو حسابي آب لمبو کردم رفتم به سمت شلوارش اول از روي شلوار کسشو يه فشار کوچيک دادم و بعد دکمه هاي شلوارشو باز کردم و اونو تا زيره زانو هاش کشيدم پايين و بعد اونو از پاش (البته به سختي) در آوردم بعد رفتم به سمت انگشتاي پاش اونا رو ليس زدم وهمينطور به سمت بالا ميومدم تا به شرت سفيدش رسيدم که حسابي خيس شده بود زبونم رو از روي شرت کشيم روي کسش و همشو کردم توي دهنم و شرتشو با دندون کشيدم پايين و از پاش درآودم و محکم پرتش کردم به سمت ديوار وخودمو رسوندم به کسش يه کسه کوچولوي خوشگل و تپل که هنوز پلمپش باز نشده بود اول اطراف کسشو با زبونم تحريک کردم که حسابي ديوونش کنم و بعد لبه هاي کسشو که بسته بسته بود رو با انگشتام باز کردم زبونم رو کشيدم لاي کشس و اونو حسابي ليس زدم وبعد مرجانو هل دادم روي تخت و سرمو بردم سمت کسش و همشو کردم توي دهنم و مک ميزدمش مرجانم پاهاشو حلقه کرد دور گردنم و وبا دستاش موهامو ميکشيد منم کسشو آروم گاز ميگرفتم اونم جيغ هاي آروم ميکشيد بعد از اينکه آب کسشو توي دهنم خالي کرد از روش بلند شدم و يه لب آب دار ازش گرفتم و بهش گفتم قصد نداري لختم کني مرجانم بلند شد و تيشرتمو از تنم درآورد و کمي به بدنم بوسه زد و رفت سراغ شلوارم کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو از پام درآورد از روي شرت کيرمو کمي بالا پايين کرد و يه بوسه کوچولو بهش زد و با دو تا دستاش شرتمو کشيد پايين کيرم رو گرفت توي دستاش و با زبونش يه ليسه سرتا سري بهش زد و کم کم کردش توي دهنش و به صورت آماتور برام ساک ميزد احساس خيلي خوبي بهم دست داد و داشتم حسابي لذت ميبردم که يدفعه کيرمو يه گاز محکم گرفت!!!! من پريدم هوا و بهش گفتم مرجان معلوم هست چه قلطي ميکني؟!!! گفت ببخشيد دسته خودم نبود منم بلندش کردم و لباشو آروم گاز گرفتم و گفتم مگه داري خيار ميخوري ؟!!! گفتش اگه زياد حرف بزني پوستشم ميکنم نمک ميزنم بعد ميخورمش !!! گفتم خوبه منم هلوتو گاز بزنم که آبش بپاشه بيرون !!! بعد دوباره لبامو رو لباش گذاشتم و کيرمو گذاشتم لاي پاش اونم پاهاشو چسبوند به هم تا بيشتر حسش کنه بعد خوابوندمش روي تخت و پاهاشو از هم باز کردم ويه ليسه ديگه به کسش زدم مرجان گفت گاز نگيريا! گفتم نترس من مثل تو جو گير نميشم برعکس خوابيدم روش و کيرمو گذاشتم توي دهنش و زديم تو کاره 69 بهش گفتم حالا اگه جرئت داري گاز بگير ببين چه بلايي سره کست ميارم ! شروع کرديم به خودن و مک زدن بعد از چند دقيقه از روش بلند شدم و برش گردوندم روي تخت همونطور که گفتم پرده داشت و نميشد کرد توي کسش واسه همين به پشت خوابوندمش انگشتموگذاشتم توي دهنش و کردم توي سوراخ کونش خيلي تنگ بود معلوم بود که آکبنده يکم انگشتمو عقب و جلو کردم که يکمي باز بشه يکمي که باز شد به کيرم يه تف زدم و سرشو آروم گذاشتم توي سوراخ کونش و ميخواستم کمي هلش بدم تو که مرجان از جاش پريد دوباره خواستيم امتحان کنيم که بازم نتونست تحمل کنه و همش تقلا ميکرد و ازم خواهش ميکرد بي خيال بشم منم براي اينکه خيلي دوستش داشتم و نميخواستم اذيتش کنم از خيرش گذشتم و يکمي لاپايي کردمش بعد برش گردوندم و لبه هاي کسشو باز کردمو کيرمو کشيدم لاي کسش وآروم ميمالدم بهش خيلي بهم حال ميداد مرجانم خوشش اومده بود وهمش آه و ناله ميکرد همينطور اين کارو ادامه داديم تا اينکه مرجان يه دفعه لرزيد و بي حال شد و به ارگاسم رسيد من کم کم احساس کردم داره آبم مياد کيرمو از لاي کسش دراودم و گذاشتم لاي سينه هاي نسبتا درشتش مرجانم با دستاش سينه هاشو فشار ميداد به کيرم و منم خودمو عقب و جلو ميکردم تا اينکه آبم خالي شد لاي سينه هاش مرجانم از اين کار بدش نيومد و با دستاش آبمو روي سينه هاش پخش ميکرد و لبخندي به لب داشت بلند شديم و يکمي خودمونو جمع و جور کرديم و با ملافه تخت خودمونو تميز کرديم و لباسامونو پوشيديم و از اتاق اومديم بيرون و رفتيم سمت اتاقي که رامين و اون دختره داشتن توش حال ميکردن دره اتاق بسته بود و صدايي هم از توش نميومد آروم درو باز کردم و نگاهي به داخل اتاق انداختم يه دفعه خشکم زد و همينطور منگ به تخت خيره شدم باورم نميشد دنيا روي سرم ميچرخيد تخت پر از خون شده بود خداي من يعني اون رامين بود که روي تخت افتاده بود نه اين امکان نداره دويدم به طرفه تخت سره رامين رو به سمت خودم برگردوندم نگاهي به گلدون شکسته اي که کنار تخت افتاده بود انداختم خون روي سره رامين لخته شده بود رامين رو توي آغوش گرفتم وفرياد زدم راميييييييييييين تو رو خدا بلند شو ولي اون هيچ حرکتي نميکرد محکم توي بغلم گرفتمش و از ته دل اشک ريختم...
سرم رو بلند کردم و با چشمام که پر از اشک شده بود روبروم رو نگاه کردم مرجانو ديدم که خيلي شکه شده بود و با چشماي قرمز و گونه هاي خيس به من و رامين نگاه ميکرد آروم قدم برداشت و به سمت ما اومد دستمو گرفت و منو از تخت بلند کرد حال خودمو نميفهميدم بدنم شل شده بود مرجان منو گرفت توي بغلش و ميخواست منو آروم کنه ولي من همش اشک ميريختم و نميتونستم خودمو کنترل کنم مرجان منو برد بيرون از اتاق و رفتيم به سمت طبقه پايين هيچ کس اونجا نبود و همه رفته بودن فرودگاه بدرقه ي پانته آ.مرجان منو نشوند روي مبل و چندتا گيلاس مشروب برام ريخت منم همشو سر کشيدم و ديگه نفهميدم چي شد تا اينکه چشامو باز کردم و ديدم روي يک تخت خوابيدم بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم اتاق پر بود از عروسک و وسايل دخترونه گيج شده بودم نميدونستم کجام همينطور داشتم اطراف رو نگاه ميکردم که دره اتاق باز شد سرمو برگردوندم به طرفه در مرجان بود اومد به طرفم لباشو گذاشت روي لبام وگفت نگران نباش اينجا اتاقه منه گفتم من چه جوري اومدم اينجا گفت ديشب حالت خيلي بد بود وحسابي مست بودي منم در حالت مستي اودمت اينجا يه دفعه تمام اتفاقات ديشب مثل کابوس از جلوي چشمام رد شد به سمت ديوار رفتم و مشت محکمي بهش کوبيدم و با ناراحتي گفتم رامييييين... رامين کجاست...؟ مرجان اومد جلو دستامو گرفت توي دستاش وگفت امروز صبح آمبولانس اومد و رامين رو برد سرد خونه... بي اختيار اشکم سرازير شد و گفتم آخه چرا رامين... کي اونو کشته... مرجان منو در آغوش گرفت و گفت همه چيز معلوم ميشه يه دفعه ياده اون دختره افتادم که ديشب با رامين توي اتاق بود به مرجان گفتم تو اون دختره که ديشب با رامين بود رو ميشناسي گفتش نه زياد ولي فکر کنم از دوستاي مهناز دختره همسايمون بود گفتم مهناز الان کجاست گفت فکر کنم خونشون باشه گفتم ميتوني بري آماره دختره رو ازش بگيري مرجان گفت اگه تو بخواي باشه لباشو بوسيدم و بهش گفتم مرسي عزيزم مرجان حاضر شد و رفت خونه ي مهناز دختره همسايشون وبعد از چند دقيقه برگشت بهش گفتم چي شد تونستي بفهمي کيه؟ مرجان گفت رفتم پيشه مهناز و نشونياي دختره رو بهش دادم اونم خوشبختانه شناختش وگفت که اسمش شراره هست و شمارشو ازش گرفتم. پريدم مرجانو بغلش کردم و ازش تشکر کردم و بعد با اون شماره تماس گرفتيم ولي گوشيش خاموش بود بعد از چند ساعت تماس گرفتن بالاخره گوشي رو برداشت وقتي مرجان موضوع رو بهش گفت حسابي ريخت بهم و موضوع رو تکذيب کرد و با بغض گوشيرو قطع کرد و ديگه هم گوشي شو جواب نداد تا چند روزه بعد من با موبايل خودم باهاش تماس گرفتم گوشي رو برداشت و من بهش گفتم شراره خانوم من حتما بايد شمارو ببينم قبول نميکرد و با هزار زحمت و خواهش و تهديد بعد از چند روز راضيش کردم و توي يه پارک باهاس قرار گذاشتم و من و مرجان با هم رفتيم سره قرار و منتظر شديم تا بياد با چند ساعت تاخير سرو کلش پيدا شد وقتي ديدمش سريع شناختمش و فهميدم که خودشه. اولش خيلي بد باهامون برخورد کرد ولي بعد از يکمي مقدمه چيني بهش گفتم من ميدونم که تو اونشب توي گود باي پارتي پانته آ با بهترين دوست من رامين توي اون اتاق بودي و بهتره به خودت زحمت ندي که اين موضوع رو تکذيب کني چون من هم شاهد دارم هم ازتون عکس گرفتم واگه نگي اونشب چه اتفاقي افتاد همه چيز رو با پليس در ميون ميزارم ( البته عکس رو همينجوري الکي گفتم که خلع سلاحش کنم ) شراره وقتي ديد ما همه چيز رو ميدونيم و راه فراري نداره زد زيره گريه و ما هم هر کاري کرديم آرومش کنيم نشد که نشد و نزديک نيم ساعت فقط گريه ميکرد ولي کم کم به حرف اومد و ماجرا رو برامون تعريف کرد:
اون شب من توي اون اتاق روي تخت نشسته بودم و داشتم با تلفن صحبت ميکردم که يه دفعه سر و کله رامين پيدا شد معلوم بود که مسته بعد کلي مخ زدن منو راضي کرد که باهاش سکس داشته باشم من اولش زيره بار نميرفتم ولي کم کم قبول کردم و خودم رو در اختيارش گذاشتم رامين اول به زور يه لب ازم گرفت و شروع کرد به درآوردن لباسهام و منو کامل لخت کرد و بدن و سينه هامو با ولع تمام ميخورد و ليس ميزد بعد لباس هاي خودشو در آود و کيرشو به زور کرد توي دهنم منم يکمي براش ساک زدم رامينم با دستاش سرمو به کيرش فشار ميداد بعد کيرشو از دهنم کشيد بيرون و منو پرت کرد روي تخت و سرشو گذاشت لاي پاهام و خيلي وحشيانه کسمو ليس ميزد و ميخورد بعد خوابيد روي تخت و منو وادار کرد به صورتي که کسم روي دهن اون باشه کيره اونم روي دهن من روش بخوابم رامين کسم و سوراخ باسنم رو ليس ميزد و منم کيرش رو ميخوردم بعد از چند دقيقه رامين منو از روش بلند کرد و خوابوند روي تخت پاهامو بلند کرد و گذاشت روي شونه هاش و کيرشو با فشار زياد کرد توي کسم من خيلي دردم گرفت و ميخواستم جيغ بکشم که رامين دستشو گرفت روي دهنم و شروع کرد به تلمبه زدن خيلي وحشيانه اين کارو ميکرد و من اصلا لذت نميبردم بعد از چند دقيقه تلمبه زدن کيرشو از کسم کشيد بيرون و منو به صورت چهار دست و پا در آورد و انگشتاشو کرد توي دهنم وبعد يکي از انگشتاشو کرد توي سوراخ باسنم و عقب و جلو ميکرد بعد يه تف به کيرش زد و اونو فرو کرد تو خيلي دردم گرفت و سعي کردم نزارم اين کارو بکنه ولي اون بدون توجه به من به کاره خودش ادامه ميداد و همه کيرشو کرد توي باسنم و شروع کرد به تلمبه زدن ولي من همش خودمو سفت ميکردم و به خودم ميپيچيدم بعد از چند بار عقب و جلو کردن کيرشو درآورد خوابيد روي تخت و منو نشوند روي کيرش من با احتياط کيرشو وارد کسم کردم و شروع کردم به بالا و پايين پريدن و رامين هم با دستاش سينه هامو چنگ ميزد همينطور که مشغول بوديم يه دفعه در اتاق باز شد و يک نفر وارد اتاق شد به سمت در نگاه کردم وااااااااااااي عرشيا برادم بود که با خشم و نفرت به ما نگاه ميکرد و يه دفعه به ما حمله کرد من سريع از از روي رامين بلند شدم و به طرف ديگه اتاق دويدم. عرشيا و رامين با هم درگير شدند عرشيا روي سينه هاي رامين نشسته بود و به صورت رامين مشت ميزد رامين هم تا اونجايي که ميتونست جلوي مشت هاي عرشيا ميگرفت و يک مشت خيلي محکم به دهن عرشيا کوبيد که باعث شکستن چندتا از دندوناش شد عرشيا دندونايي که توي دهنش شکسته بود رو تف کرد بيرون و گلدون شيشه اي که کنار تخت بود رو برداشت و به سره رامين کوبيد. خون از سره رامين راه افتاد رامين دستشو گذاشت روي سرش و نگاهي به دستش که پر از خون شده بود انداخت و ديگه هيچ حرتي نکرد عرشيا که خيلي ترسيده بود فرار کرد وبا عجله از اتاق رفت بيرون...
ديگه نذاشتم ادامه بده صدامو بلند کردم و ازش پرسيدم عرشيا کجاست؟ شراره دوباره زد زيره گريه و گفت تورو خدا با عرشيا کاري نداشته باشيد من فقط همين يک برادرو دارم از جام بلند شدم و با صداي بلند گفتم ميکشمش... مرجان دستامو گرفت و گفت آروم باش خودتو کنترل کن شراره هم همش التماس ميکرد و گريه ميکرد. شراره رو به حاله خودش گذاشتيم و ازش دور شديم با مرجان خداحافظي کردم و فرستادمش بره و منتظر شدم تا شراره از جاش بلند بشه بعد از چند دقيقه بلند شد وبه سمت آبخوري رفت و دست و صورتشو شست و به طرف بيرون پارک حرکت کرد من دنبالش ميکردم تا اينکه از پارک خارج شد و کنار خيابون واستاد و سوار تاکسي شد سريع به طرف ماشينم حرکت کردم و دنبال تاکسي که شراره توش بود راه افتادم تا اينکه شراره از تاکسي پياده شد و به سمت يک خيابون حرکت کرد منم با ماشين بدون اينکه متوجه بشه دنبالش کردم دمه دره يه خونه ايستاد دست کرد توي کيفش و ميخواست کليدشو دربياره که يه پسره درو باز کرد و کمي با شراره جر و بحث کرد حدس زدم که حتما اين همون عرشيا برادره شراره هست ولي بايد مطمئن ميشدم براي همين دنبالش راه افتادم سره خيابون ايستاد و ميخواست تاکسي بگيره رفتم جلوي پاش ترمز کردم و شيشه رو دادم پايين و بهش گفتم کجا ميري داداش يکمي تعجب کرد و گفت ونک گفتم بيا بالا سوار شد و راه افتاديم توي راه سره صحبت رو باهاش باز کردم و از هر دري باهم حرف زديم وقتي داشت حرف ميزد نگاهي به دهن و دندوناش انداختم درست بود چندتا از دندوناش شکسته بود يکمي ديگه که باهاش صحبت کردم ازش پرسيدم راستي اسمت چيه گفت مخلص شما عرشيا ديگه مطمئن شدم که خودشه نميدونستم چيکار کنم به زور خودمو کنترل کردم تا اينکه رسيديم به ونک و اونم پياده شد و رفت منم به سمت خونه حرکت کردم و فقط به انتقام فکر ميکردم دو سه روزي گذشت و من هر روز ميرفتم نزديکاي خونشون تا آمارشو دربيارم و بفهمم که چه ساعتي از خونه مياد بيرون و کي به خونه برميگرده بعد از چند روز متوجه شدم که هر روز ساعت 9-10 صبح از خونه مياد بيرون و ميره به ونک و توي يک بوتيک کار ميکنه و ساعت 8-9 شب هم به خونه برميگرده توي يکي از همين روزا که نزديک خونه اونا بودم توي ماشين نشسته بودم که يه دفعه در ماشين باز شد ويک نفر سوار شد سرمو برگردونندم ديدم شراره کنارم نشسته دستشو روي دستم گذاشت و گفت ميخوام باهات حرف بزنم گفتم ميشنوم گفت اينجا نه لطفا بريم يه جاي ديگه ماشينو روشن کردم و راه افتاديم رفتيم توي يه کافي شاپ خلوت و دنج نشستيم شراره شروع کرد به درد و دل کردن: حدود 5ساله پيش من پدر و مادرم رو توي يه تصادف از دست دادم و توي اين مدت فقط برادرم بود که از من مراقبت ميکرد و خرج منو ميداد عرشيا براي من هم پدر بود هم مادر هيچ وقت نذاشت من تنها بمونم من عرشيا رو عاشقانه دوست دارم و بدون اون حتي يک لحظه هم نميتونم زندگي کنم بعد دستامو گرفت و گفت خواهش ميکنم عرشيا رو ببخش بهش گفتم رامين حقش نبود توي اوج جووني جونشو از دست بده شراه گفت ميدونم عرشيا حماقت کرد ولي دست خودش نبود شما خودتونو بزايد جاي عرشيا توي اون موقعيت چيکار ميکردي سرمو گذاشتم روي ميز و کمي به فکر فرو رفتم و آروم گفتم هر کاري ميکردم آدم نميکشتم از جام بلند شدم و رفتم سمت بيرون شراره هم اومد دنبالم رفتم توي ماشين نشستم و سرمو گذاشتم روي فرمون بعد از چند لحظه شنيدم که يکي داره به شيشه ضربه ميزنه سرمو بلند کردم ديدم شراره هست شيشه رو دادم پايين گفت اجازه هست سوار بشم سرمو به علامت رضايت تکون دادم اونم سوار شد و گفت ببخشد که ناراحتتون کردم ماشينو روشن کردم و به سمت خونه خودم رفتم ماشينو پارک کردم و به شراره گفتم ببخشيد که نميتونم برسونمت خيلي خستم بايد استراحت کنم يه وقته ديگه باهم صحبت ميکنيم شراره گفت ميشه بيام خونتون گفتم چي؟؟؟؟ گفت دستشويي دارم اومد توي خونه به سمت دستشويي راهنماييش کردم بعد چند دقيقه اومد بيرون ميخواست بره که بهش تعارف کردم حالا که تا اينجا اومدي بشين يه چيزي بيارم بخوريم قبول کرد و روسري و مانتوشو درآورد و نشست روي مبل و گفت توي خونه مشروب داري يکمي جا خوردم بلند شدم و رفتم توي آشپز خونه و يه دونه ويسکي Black&White از توي يخچال برداشتم ريختم توي ليوان و اودم گذاشتم جلوش هر دومون سر کشيديم و شراره دوباره شروع کرد به حرف زدن من خيلي داغ شده بودم و اصلا حاليم نبود چي ميگه شراره خودشو به من نزديک کرد و کمي خودشو چسبوند به من و دستشو کشيد روي پام و گفت خواهش ميکنم متوجه منظورش نشدم ميخواستم ازش بپرسم چي گفتي؟ که بدون مقدمه لباشو گذاشت روي لبام و اجازه حرف زدن بهم نداد من حسابي جا خورده بودم و هيچ حرکتي نميکردم که شراره همونطور که ازم لب ميگرفت دستشو از روي شلوار گذاشت روي کيرم و اونو ميماليد بعد لباشو از لبام جدا کرد و زانو زد جلوم و کمربندم و باز کرد وشلوار و شرتمو با هم کشيد پايين و يه ليس سر تا سري به کيرم زد و آروم کرد توي دهنش و مهارت خاصي ساک ميزد من دستمو گذاشتم روي سرش و با موهاش بازي ميکردم شراره هم کيرمو از دهنش در آورد و دوباره يه ليس بهش زد و بعد بيضه هامو کرد توي دهنش و اونارو مک ميزد بعد بلند شد و به پشت خوابيد توي بغلم من هم همونطور که خوابيده بود از روي شلوار دستي به باسنش کشيدم و شلوارشو کشيدم پايين بعد از روي شرت يه بوسه به باسنش زدم و اونم کشيدمش پايين بعد لاي باسنش رو با دستام باز کردم و شروع کردم به ليس زدن بعد شراره رو برش گردوندم و لباسش رو زدم بالا و ناف و شکمشو ليس زدم و بعد سوتينش رو باز کردم و سينه هاي سفت و خوش فرمشو کردم توي دهن وحسابي سرشو مک زدم با دستام هم حسابي سينه هاشو چنگ ميزدم و ميماليدم بعد رفتم پايين تر و وبا انگشتام چوچولشو يکم تحريک کردم و بعد کسشو کردم توي دهنم و تا اونجايي که ميتونستم زبونم رو فرو کردم توي کسش بعد از چند دقيقه شراره بلند شد و نشست روم وبا دستش کيرمو به سمت کسش هدايت کرد و آروم گذاشتم توي کسش و شروع کرد به بالا و پايين پريدن منم با دستام سينه هاشو چنگ ميزدم خيلي تحريک شده بودم و براي همين زود داشت آبم ميومد به شراره گفتم يواش تر داره مياد ولي اون توجه نکرد و حرکاتشو تند تر کرد بعد از چند لحظه آبم با فشار خالي شد توي کسش و شراره هم محکم نشت روي کيرم و همش خالي شد تو کسش از روم بلند شد و رفت سمت دستشويي منم همونطوري روي کاناپه بيهوش شدم وقتي به خودم اومدم ديدم ساعت 9 شبه و من نزديک 3-4 ساعته که خوابيدم نگاهي به دور و برم کردم شراره رفته بود و کسي خونه نبود رفتم حموم يه دوش آب سرد گرفتم يه چيزي هم خوردم و گرفتم سره جام خوابيدم صبح که از جام بلند شدم هنوز نفرت عرشيا از دلم بيرون نرفته بود و هنوز هم فقط به انتقام فکر ميکردم اونروز خي

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
</a>]
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#128 | Posted: 8 Jun 2011 23:56

ژينا



24 سالم بود … اما هنوز بي کار بودم . از دار دنيا يه خونه 40 متري داشتم و ديگه هيچ ، نه خونواده اي ، نه فاميلي ، فقط هيچ و هيچ و هيچ …. کسي بهم زن نميداد چون بيکار بودم . چون خرج خودم رو نمي تونستم در بيارم . با پنجاه هزار تومن حقوقو بيمه فوت پدرم زندگيم رو سر ميکردم . کارم فقط اين شده بود که صبحهاي زود از خواب بلند ميشدم و ميرفتم سر کوچه يه روزنامه همشهري ميخريدم و اگهي هاي استخدامش رو ورق ميزدم تا شايد بتونم واسه خودم يه کاري پيدا کنم . اما هيچ کس من رو قبول نمي کرد .آخه نه ضامني داشتم ، نه ماشيني ، نه موتوري … !
تا اينکه يه روز که مثله بقيه روزا داشتم کاغذاي توي روزنامه رو ورق ميزدم ، چشمم خورد به يه اگهي که به يک کارگر جوون براي نظافت منزل شخصي نياز داشتند . شماره رو با يه چند تا شماره ديگه تويه کاغذ يادداشت کردم و رفتم سراغ تلفن عمومي سر کوچمون و اولين کاري که کردم با شماره همون اگهيه که نظافتچي مي خواستند تماس گرفتم … يه خانوم تقريبا ميان سالي گوشي رو برداشت .
گفتم :" من در مورد اون اگهي که توي روزنامه داديد مزاحم ميشم "
ازم پرسيد : تحصيلاتتون چيه ؟
گفتم : ديپلم .
گفت : وسيله نقليه هم داريد ؟
گفتم : نه !
گفتش : متاسفيم . شخصي رو که ما در نظر داريم بايد وسيله نقليه در اختيار داشته باشه . چون منزل ما بد مسيره و سمت کوهپايه هاي شماله تهرانه . . منم که از اين اگهي هم نااميد شده بودم ،
به شوخي جواب دادم : بابا ماشين ندارم ، خوشتيپ که هستم ! يه خنده نازي پشت گوشي کرد و گفت : ازت خوشم اومد . پاشو بيا ببينيم چقدر خوشتيپي !
خلاصه آدرس و ازش گرفتم و همون موقع به سمت خونشون حرکت کردم . دو ساعتي تو راه بودم تا اينکه بالاخره رسيد م . يه خونه ويلايي بزرگ که ته خيابون ولنجک بود ! زنگ رو فشار دادم . بعد از چند لحظه همون خانومي که از پشت گوشي تلفن باهام صحبت کرده بود گوشي رو برداشت . گفتم من هموني هستم که امروز در مورد اون اگهي با …. هنوز حرفم تموم نشده بود که با آيفن در رو باز کرد و گفت : بفرماييد داخل . چقدر خونه زيبايي بود . دور تا دور ويلا حياط پارک مانندي بود که آدم وقتي از وسطش رد مي شد حظ مي کرد. در زدم . بعد از چند لحظه يه خانوم خوشگل و ناز در رو باز کرد و گفت : بفرمائيد ! از همون برخورد اول فهميدم که اينجا مثله جاهاي ديگه نيست که قبلا به اونجاها رفت و آمد داشتم . چراش رو خودتون يه کم جلوتر مي فهميد . داخل که نشستم يه صندلي گذاشت جلوي من و رو کرد بهم و گفت : نه ! مثل اينکه واقعا" خوش تيپ هستيد . من مينو هستم . شما خودتون رو معرفي نمي کنيد ؟ منم که تا حالا يه زن بيحجاب رو به جز مادرم محارمم جلوي روم ندبده بودم ، يه کم منو من کردم و گفتم : منم کاميار هستم که البته صدام ميکنند کامي ! گفت : خيلي خوشبختم ! بعد ازم خواست تا خودم رو با ميوه ها پذيرايي کنم تا برام يه نوشيدني گرم يباره ! خيلي تعجب کرده بودم . انگار نه انگار که من براي نظافت کردن خونه اومده بودم . راستش رو بخوايد يه جورايي باور کرده بودم که واقعا خوش قيافه خوش تيپ هستم که انقدر تحويلم ميگيرند .
اما از هرچي بگذريم نمي تونم از کون مينو بگذرم که بد چيزي بود !! يه پيرهن يقه هفت گشاد صورتي تنش بود طوري که راحت ميتونستي سينه بندش رو ببيني ! يه شلوار پاچه کوتاه تنگ ساده رنگه پاش کرده بود که وقتي پشت به من کرد تا برام يه نوشيدني بياره ، اون کون قلمبه شدش داشت ديوونم ميکرد . از شما چه پنهون همون موقع کيرم بد جوري شق کرد ، دستم رو تو کردم تو جيبم و سر کيرم رو از همونجا گرفتم تا معلوم نشه کيرم راست شده ! دو سه دقيقه بعد ديدم يه سيني دستش گرفته و داره مياد . دو تا فنجون قهوه ريخته بود . ازش تشکر کردم و گفتم : ديگه شما خيلي خجالتم داديد . خوب ! اگه ممکنه بريم سر اصل مطلب ، کار من اينجا چيه ؟ يه ته خنده اي کرد و گفت : تنها کاري که ما اينجا از آقا کامي مي خوايم اينه که مراقب گلهاي گلخونه ما باشيد ، همين ! منم که اصلا" فکرش رو نميکردم که کارم انقدر راحت باشه سريع قبول کردم و پرسيدم : ببخشيد که اينو ميپرسم ! حقوق من چقدره ؟ جواب داد ؟ حقوق شما فعلا ماهي 140 هزار تومانه و اولين حقوقتون رو هم همين امروز ميگيريد ! ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آ وردم . رفت و يه دسته چک آورد و صد و چهل هزار تومن نوشت و برگه چک رو بهم داد و گفت : مبارکه ! ميتونيد از همين امروز مشغول شيد ! منم از جام بلند شدم و اومدم که برم سمت گلخونه گفت : راستي کامي ! يادم رفت بقيه اعضاي خانواده رو خدمتت معرفي کنم … من يه دختر دارم که 21 سالشه و يه پسر 14 ساله هم دارم اما شوهرم خيلي وقته عمرش رو داده به شما . بعد گفت : الان هم دخترم دانشگاست و پسرم هم مدرسه . تا يکي دو ساعت ديگه پيداشون ميشه . من هم خودم فعلا خانه دارم اما قبلا پرستار بودم ! سرم رو به علامت خوشحال شدن از آشنايي با مينو تکون دادم و لبخند کوچيکي زدم و به سمت گلخونه رفتم . يه دو ساعتي گذشت که صداي زنگ در اومد . مينو داد زد : کامي جان ؟! لطفا" در رو باز کن . آيفون رو زدم . دختر مينو بود با پسر 14 سالش ! اما چه دختري و چه پسري . يکي از يکي حوري تر !! اي کاش هيچ وقت نميديدمش !

تا وارد خونه شد سلام ريزي داد ! و مقنعش رو جلوي من در آورد و پشت سرش هم مانتوش رو . يه تاپ سفيد تنگ تنش بود طوري که سينه هاي اناريش هر کسي رو وسوسه ميکرد . از اون ورم يه دامن کوتاه نقرهاي ! اومد طرف من و گفت : من ژينا هستم و اونم برادرم باربد ! گفتم : از آشناييتون خيلي خوشحالم . منم کاميار هستم !

اين اولين لحظه آشنايي من و ژينا بود . ژينايي که بعدها … بگذريم . من روزها سر کار مي اومدم و سعي ميکردم شبها دير وقت برم خونه تا بتونم هرچه بيشتر ژينا رو ببينم ، ژينا هم کم کم با من خودموني شد . بعد از ظهرها که خونه ميومد خيلي با هم حرف ميزديم تا اينکه اون اتفاق افتاد …..

يه روز صبح که ژينا و باربد به دانشکده و مدرسشون رفته بودند ، همينطور که داشتم روي نردبون شيشه هاي پاسيو ي گلخونه رو تميز ميکردم ، نمي دونم يه دفعه چي شد که سرم گيج رفت و از بالاي نردبون افتادم پايين و يه فريادي زدم . مينو هم که صداي منو شنيد ، سريع دويد طرف من و گفت : چي کار کردي با خودت کامي ؟ منم خودمو به اه و ناله کردن زدم و گفتم نمي دونم . فکر کنم کتفم شکست ! بهم گفت : تکون نخور ببينم چيشده . پرسيد کجات درد ميکنه ؟ با سر به کتفم اشاره کردم . يه کم که با کتفم ور رفت گفت : پاشو ديگه نازنکن ! ما يه عمر پرستار بوديم!
راست ميگفت ! اصلا درد نداشت ! خواستم که از جام بلند شم گفت : کجا ؟! پيرهنت رو در بيار ببينم حالا واقعا چيزي نشده ؟ جواب دادم : نميخواد . اما گفت : نميشه ! بايد ببينم ! خودش دگمه هاي پيرهنم رو يکي يکي باز کرد و وقتي قشنگ پيرهنم رو در آورد يه نگاهي به چشمام انداخت و شروع به ور رفتن با کتفام کرد : " اينجاش درد داره ؟! … اينجاش ؟ … اينجا چي …؟ اينجا …. " دست لطيف مينو داشت وسوسم ميکرد . زير چشمي يه نگاه به چشماش انداختم . غافل از اينکه اونم زير چشمي منو نگاه ميکرد . هر دومون از نگاههاي هم فهميديم که از هم چي ميخوايم ! دستم رو بردم سمت شونه هاش و کتفاش رو مالوندم … مخالفتي نکرد . اينبار عميق تر نگاهش کردم ! لبام رو بردم جلو .. جلوتر … چسبوندم رو لباش . شروع کردم بوسه هاي ريز رو از لب و صورتش گرفتن … همينجوري که غرق بوسش کرده بودم ، بغلش کردم و تنش رو رو تن خودم رو زمين انداختم . با زبونم بين لبهاش رو خيس کردم و آروم پيرهنش رو از سرش کشيدم بيرون . خودش دستش رو برد پشت کمرش و بند کرست صورتي رنگش و و با دستاي نحيفش باز کرد . حالا ديگه گرمي تنش و نرمي سينه هاش رو رو تنم حس ميکردم دهنمو بردم طرف سينه هاش و و نوک سينه شو گذاشتم لاي دندونام و گاز کاز کردم … اونجا بود که صداي اخ اه اووف مينو به هوا رفت … هرچي بيشتر داد ميزد کيرم بيشتر شق ميکرد . واي که چه لذتي داشت . دستمو بردم جلو شلوارش تا زيپ شلوارش رو بکشم پايين . اما گفت : کامي نه ! ولي من توجهي نکردم . دستش رو کنار زدو رو زيپش رو پايين کشيدم . مينو انقدر حشري شده بود که ديگه اصلا" مخالفتي نکرد . دستمو بردم تو زيپش . شورت پاش نبود … آررو دستمو گذاشتم رو کسش ، يه کم مرطوب شده بود … با دو تا انگشتام شروع کردم به مالوندن روي کسش .. مينو هم با يه دستش چوچولشو مي مالوندش و با يه دست ديگش کير منو مي مالوند . يه کم که با کيرم بازي کرد ، دگمه هاي شلوارم رو باز کرد و کيرم رو از لاي جاي زيپش آورد بيرون . کف دستش و با زبونش ليس زد و با همون دست شروع کرد به مالوندن کيرم … هنوز هيچي نشده بود داشت آبم ميومد . نمي خواستم نکرده تو سوراخ آبم بيا د … واسه همين از جام بلند شدم و شلوارم رو کامل در آوردم و سر کيرم رو يه کم با آب دهنم خيس کردم و خوابيدم رو مينو …. يه کم سر کيرم و رو کسش ماليدم و تا اومدم تو کسش فرو کنم از شانس بدم يهو متوجه شدم يکي در خونه رو باز کرد . انقدر فاصله ما با در ورودي کم بود که تا در باز شد ديدم ….
اون ژينا بود . هيچ وقت تاحالا تو عمرم انقدر از خودم خجالت نکشيده بودم . سريع خودمو از رو تن مينو جمع کردم ... از جام بلند شدم و يه گوشه اي نشستم . نمي تونستم تصور کنم که ژينا منو تو اون وضع ديده . جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم . چند لحظه اي سرم پايين بود و صداي هيچ کي در نمي اومد ، مينو هم شلوارشو پاش کرد و سينه بندش رو بست و رفت تو اتاقش . من موندم و ژينا ...
با پررويي يه کم سرم رو بلند کردم که ببينم ژينا چه حالي داره ... آروم و با شرمندگي سرم و آوردم بالا ، صاف داشت تو چشماي من نگاه مي کرد در حالي که يه قطره اشک کوچيک از کنار چشماي قشنگش ، رو گونه هاش سر مي خورد ... بدون اينکه چيزي به من بگه در رو بست و از خونه زد بيرون ، اون لحظه بود که از خودم متنفر شدم ، تنفر از اينکه چطور تونستم از اعتمادي که ژينا به من کرده بود سوء استفاده کنم . اون حتي يه فحش کوچولو هم به من نداد .... از روي خجالت حتي نمي تونستم برم دنبال ژينا تا ازش معذرت خواهي کنم . آخه بهش چي ميگفتم ؟ ميگفتم ببخشيد که با مادرت حال کردم ؟! ديگه خودم حساب کار خودم دستم اومده بود .... تو اون سکوتي که تو خونه حاکم شده بود ، وسايلم رو جمع کردم و ساکم رو انداخت رو کولم و براي هميشه با اون خونه خداحافظي کردم . ديگه اونجا جاي موندن من نبود ، تازه به اونجا عادت کرده بودم ! اي کاش هيچ وقت از اون نردبون پرت نمي شدم . نمي دونم مقصر کي بود ؟ من يا مينو ؟! اما به هر حال من در حق ژينا نامردي تمام کرده بودم .
نمي دونستم ژينا انقدر منو دوست داره ، اينو از نگاه اخرش فهميدم که بدون اينکه به من چيزي بگه از خونه زد بيرون، آره ! منم ژينا رو دوست داشتم ، شايد عاشقش بودم ؛ اما آخه کي ميومد با يه پسري که حقوقش ماهي چهل هزار تومن بود ازدواج کنه ؟ اونم ژينايي که حداقل يه خونه دو هزار متري تو ولنجک داشت ؟ هان !؟ کي ميومد ...
خلاصه اون روز گذشت و من از اون خونه زيبا رفتم و کارم رو هم خودم از دست خودم گرفتم ! ديگه از اون روز به بعد هيچ وقت سر کار نرفتم ، هيچ وقت صبحهاي زود بلند نشدم که برم روزنامه همشهري بخرم ، هيچ وقت آگهي هاي روزنامه رو ورق نزدم .... مثله ديوونه ها هر روز تا دير وقت تو رختخواب مي خوابيدم ؛ وقتي پا ميشدم يه چيزي مي خوردم و باز ميرفتم تو رختخواب و به ژينا و خاطراتم از اون خونه فکر مي کردم ؛ به اين فکر مي کردم که چطور خودم رو بدبخت کردم . همش به خودم فحش ميدادم که خره ! شايد ژينا هم عاشق تو بود ، شايد مي تونستي با اون ازدواج کني ، شايد ....
گذشت ....
يه دو ماهي از اون روز گذشت و منم ديگه پس اندازم تموم شده بود و به سختي به زندگي ديوونه وارم ادامه ميدادم تا اينکه يه روز که مثل هميشه تو خواب عميق بودم ، با صداي زنگ در از خواب پريدم . از جام بلند شدم و همينجوري که يه شورتک بلند پام بود و چشمام هم از هم باز نمي شد ، رفتم سراغ در ؛ گفتم : کيه ؟ کسي جوابمو نداد . باز پرسيدم کيه ؟ اينبار هم کسي جوابم رو نداد . در رو باز کردم . يه که به اوني که پشت در بود نگاه کردم ! باورم نمي شد . چشمام رو باز مالوندم . فکر کردم هنوز خوابم . نه ! اشتباه نمي ديدم . اون ژينا بود !!
انقدر جا خورده بودم که سلامم يادم رفت ، تا اينکه خودش گفت : سلام ! با همون قيافه ژوليده از خواب بلند شده با صداي آروم گفتم : سلام ژينا ... گفت : دعوت نمي کني بيام تو ؟ با تعجب گفته : تو ؟! گفت : آره ديگه ! نميذاري بيام ؟ در رو باز کردم و گفتم : بفرماييد ... دست و پام رو گم کرده بودم . نمي دو نستم واسه چي اومده اينجا ! خونه هم خيلي به هم ريخته بود . خيلي هم کوچيک ! وسايل داخل خونه فقط يه تخت خواب بود يه تلويزيون! از خونمون هم جلوي ژينا خجالت کشيده بودم .... اومد داخل و خودش رفت رو تخت نشست . منم گفتم : شما چند لحظه منتظر باشيد من الان ميام . گفت : باشه . سريع رفتم تو دستشويي و يه دستي به سر و روم کشيدم . بعدش بدو بدو رفتم سر کوچه وچند نوع ميوه و يه بسته شکلات گرفتم و برگشتم . ميوه ها رو شستم و ريختم تو يه ظرف و اومدم تو اتاق . ظرف ميوه ها رو کنار ژينا رو تخت گذاشتم و خودم هم کنار ظرف نشستم ! هنوز نمي دونستم ژينا با من چي کار داره . گيج بودم ... از رو شرمندگيم هم نمي تونستم حرفي بزنم . چند لحظه اي هر دو مون ساکت بوديم . تا اينکه ژينا سر صحبت رو باز کرد .
ازم پرسيد : فکر کردي براي چي اومدم اينجا ؟! گفتم : نمي دونم . يه کم مکث کرد و گفت : ميدوني چي شده ؟ گفتم نه ! گفت : مينو يه ماه پيش مرد ! اينو که گفت خيلي جا خوردم . پرسيدم : چطوري ؟ آهسته جواب داد : تصادف ! حالم خيلي گرفته شد سرم رو انداختم پايين و با ناراحتي به ژينا گفته : من واقعا متاسفم . تسليت ميگم . بقاي جون خودت باشه . ادامه داد و گفت : اومدم اينجا تا ازت راهنمايي بگيرم ! گفتم : از من ؟! گفت : آره ، فقط از تو بر مياد . جواب دادم هر کاري از دستم بر بياد دريغ ... هنوز حرفم تموم نشده بود ، پريد تو حرفم و گفت : ميدوني گناه من چيه ؟ پرسيدم : منظورت چيه ؟ گفت : گناه من اينه که عاشق مردي شدم که با مادرم سکس داشته ، عاشق يه مرد نامرد شدم ؛ عاشق يه مرد بي معرفت . عاشق يه مردي که ميدونست من دوسش دارم اما .... از بس خجالت کشيدم ، با صداي بلند حرفاشو قطع کردم و گفتم : بسه ديگه ژينا ! انقدر منو اذيت نکن ! خودم مي دونم چه غلطي کردم !
بغض ژينا شکست و گفت : نه تو نمي دوني چي کار کردي ، نمي دوني ! مادر من به خاطر تو مرد . اون تصادف نکرده . اون خود کشي کرده ! ... ديگه سرم داشت گيج مي رفت . نمي دونستم چه جوابي بدم . همينطور به شيون هاش ادامه داد و گفت : با اين همه دوستت دارم . اما نمي تونم با تو باشم و نمي تونم هم که با تو نباشم ! من مي خواستم تو مال من باشي اما تو همه چيز رو خراب کردي ، خراب ... يه دستمال کاغذي برداشتم و اشکاش رو پاک کردم . صورتش رو نوازش کردم . بغلش کردم . گونه هاشو بوسيدم ... اما اشکهاش بند نمي اومد . نمي دونم چش شده بود . يه چند لحظه بعد از جاش بلند شد و گفت : خوب ديگه من بايد برم . دستش رو گرفتم و گفتم کجا ؟ گفت : يه نفر اون بيرون منتظر منه . گفتم : کي ؟ گفت : شوهرم !
آه .... دنيا رو سرم خراب شد . دست و پام سست شد . نشستم رو تخت . ژينا گفت : خداحافظ . خداحافظ تا هميشه ! ... يه نگاهي تو عمق چشماش کردم و با چشمام بهش حالي کردم که منو ببخش ژينا ... ژينا روش رو پشت به من کرد . من فکر کردم مي خواد از خونه بره بيرون ، در کيفش رو با کرد ، يه چاقوي بزرگ در آورد . بلند داد زدو گفت : خدااا .......... و با ضربه هاي چاقو سينش رو پاره پاره کرد !
انگار داشتم خواب ميديدم . سر جام خشک شده بودم . نمي دونم چرا نمي تونستم جلوي ژينا رو بگيرم . انگار پاهام خشک شده بود . جلوي من داشت خودش و پر پر ميکرد . بغض جلوي چشمام رو گرفت . از ته دل داد زدم : ژينا ... آخه چرا اين کار رو با خودت کردي دختر ... چرا ... چاقو رو از دستاش گرفتم . بي حال افتاد رو زمين . بلد نبودم اين موقعها چي کار کنم . با چي خون رو بند بيارم . اخه کجاش رو با دستمال مي بستم ، همه جاي بدنش با کارد ، پاره پاره شده بود .
آروم دستمو گذاشتم رو صورت ژينا ... همينجوري که بغض کرده بودم ، تو چشماي نازش نگاه کردم و گفتم : دوست دارم ژينا ! به اندازه تمام دنيا و لبهاي خونيش رو بوسيدم . ژينا هم لبخندي زد و چشماش رو بست ... ژينا مرد .............

آره ! من باعث خودکشي ژينا بودم . چاقو رو از دست ژينا در آوردم . ديوونه شده يودم . مي خواستم خودم رو مثل ژينا از زندگي راحت کنم . مي خواستم خودم رو به سزاي اعمالم برسونم . دست ژينا رو تو دستم فشار دادم و آروم گفتم : منم الان ميام ژينا . ... همين الان ....
چاقو رو بردم بالا تا تو سينم فرو کنم که ... صداي زنگ اومد . زنگ در ! جا خوردم ... يه چيزي بهم مي گفت : برو ببين کيه ... بلند شدم . از لاي پنجره نگاه کردم . يه مرد خوش تيپ بود که زنگ در رو داشت از جا مي کند ! فکر کنم متوجه سر و صداهاي داخل شده بود . دوزاريم افتاد که شوهر ژيناست ! دست پاچه تر شدم و ....

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
</a>]
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#129 | Posted: 17 Jun 2011 14:39
فرشاد و فيروزه ( اسكي )

نوشته : فرشاد ( كيانا )

تابستان 66 فصل پرباري در روابط من با دختر ها بود. تجربه ام كم كم زياد مي شد و ديگر دست و دلم در روابط با جنس مخالف نمي لرزيد. طوري به خودم اعتماد به نفس پيدا كرده بودم كه در اواخر همون سال ديگر دختري وجود نداشت كه سنش به من بخورد و من بخواهم اورا به زمين بزنم ولي موفق نشوم. حتي خوشگل ترين و با كلاس ترين اونها.
ديماه 66 بود و مدتي بود پيست هاي اسكي باز شده بودند. من به لطف پسر دايي گلم سه چهار سالي بود كه اسكي كردن را ياد گرفته بودم.از قديم تا امروز به نظر من ديزين بهترين پيست ايران براي اسكي بوده و هست. براي ماها كه اسكي كردن رو به صورت حرفه اي پيگيري نميكنيم، دربند سر و شمشك زياد از حد سخت و خطرناكند. آبعلي و توچال هم كه فقط به درد بچه ها مي خورد. ديزين مجموعه اي است كه مي توانيم يك روز در آن اسكي كنيم و از پيست هاي تكراري عبور نكنيم. ضمن آنكه امكاناتش با ديگر پيستها قابل مقايسه نيست.
آن روز با نيما يكي از همكلاسهايم ( كه توانسته بود ماشين پدرش رو بگيره ) به ديزين رفتيم. بر خلاف تهران هوا بد، ابري و كسل كننده بود. از ظهر گذشته بود و بوي سوسيس هاي گنديده رستوران وسط ما رو براي خوردن نهار وسوسه ميكرد. از اونجايي كه ماشين از نيما بود و اونروز خيلي معرفت نشون داده بود، پيشنهاد كردم بجاي سوسيس گنديده ببرمش هتل ديزين و يك نهار حسابي مهمونش كنم. اون نامرد ازخدا بي خبر هم فورا قبول كرد.چون هوا سرد بود و اسكي ديگه بعد از نهار نمي چسبيد، قرار شد براي آخرين بار بريم قله و در برگشت بريم رستوران هتل.
با اين نيت به قله رفتيم و براي اونكه همه كرم اسكي ما هم بخوابه براي برگشت راه پيست گوزن رو انتخاب كرديم. كم كم مه زياد شده بود و به سختي همديگرو مي ديديم. پيست هم به طور ناگهاني خلوت شده بود. روزهايي كه هوا سرده همه زودتر بر ميگردند. كورمال كورمال و با سرعت كم پايين مي اومديم كه يهو دوتا دختر مثل هلو جلومون سبز شدند. چون مه بد جوري پيچيده بود تصميم گرفتيمبي خيالشون بشيم و بريم. ولي وقتي كنارشون رسيديم يكيشون صدا زد
-آ قا …..
نيما كه هميشه بي معرفت بوده و هست قبل از من رسيد بهشون و جواب داد
- جانم؟
- ميشه به ما كمك كنين؟
چشمامون از حدقه داشت ميزد بيرون. كمك اونهم وسط كوه و در جاي به اون خلوتي.
- چرا نميشه ؟ مگه چي شده ؟
- ما هر دومون مبتدي هستيم. اين دوستاي بي معرفتمون ما رو آوردند اين بالا و گفتند خودتون بياين پايين. حالا ما بلد نيستيم چه جوري بايد بريم پايين؟ّ!
نيما كه حس انسان دوستيش ( بخوانيد دختر دوستي ) گل كرده بود، نيشش تا بنا گوش باز شد. هر كدوم از ما مشغول آموزش به يكي از اونها شد كه خودشون رو مينا و فيروزه معرفي كردند.
- ببين عزيزم. … راحت وايسا…. آهان…. نه روبه سرازيري نه…. آهان خوبه… حالا هشت كن چوباتو….آفرين دختر خوب ….. حالا يواش يواش چوباتو موازي كن…. نه اينقدر زياد….نه …نه …. به اين تندي نه…
اما اون دوتا نايستادند كه ببينن آموزش ما به كجا ميرسه. هردوتا كه اسكي بازهاي قابلي بودن در حالي كه به قيافه هاج و واج ما ميخنديدن شوس كردن به سمت دره. من و نيما چند ثانيه مثل ابله ها همديگه رو نگاه كرديم و بالاخره براي اينكه كم نياريم به هم لبخند كريهي زديم. ولي من طاقت نمي اوردم يكي اونم يه دختر منو اينجوري سر كار بزاره. داد زدم بريم و به سرعت دنبال اون دوتا قناري خوشگل شوس كردم. نه بواس حاليم مي شد و نه پرش. فقط مسير مستقيم. فكر كنم ركورد سرعت رو شيكستم!!
نزديك رستوران وسط ديدمشون. نيما به فاصله 2-3 متري من مي اومد. اون دوتا رفتن توي پيست دختر ها و من هم كه ديگه خون جلوي چشمم رو گرفته بود رفتم به دنبال اونها. با صداي ايست مامور كميته رويم رو برگردوندم و همين باعث شد چوب اسكي نيما توي اون سرعت بره روي چوب من و هر دو زمين بخوريم. مجبور شديم از تعقيب دست برداريم. اونهم توي شرايطي كه اون دو تا پايين تر ايستاده بودند و به پله بالا رفتن ما ميخنديدند. مامور باتوم هاي مارو گرفت و گفت كه بريم از كميته مستقر در پاركينگ پس بگيريم. هه هه چه خوش خيال. باتوم اتميك رنگ و رو رفته من اصلا ارزش يك شب توي كميته خوابيدن رو نداشت.
بدون باتوم و با شلوارهاي برفي از پيست چمن پايين ميرفتيم. هردو به زمين نخوردن خودمون اعتماد داشتيم و به همين جهت با شلوار لي اسكي ميكرديم. ولي حالا قيافه ما بدون باتوم و با شلوا خيس شده بود عين مبتدي ها. از طرفي گرسنگي فشار مي اورد و از همه مهمتر دوت ا شكست پشت سر هم از دو تا دختر شيطون بد جوري آتيشمون زده بود. نيما رفت كه سري به ماشين بزنه و من رفتم توي رستوران و آخرين اتفاق بد اونروز به شكل پر سر و صدايي رخ داد. وقتي دوتا لنگم روي هوا بود و خودم هم ميون زمين و هوا بالانس ميزدم تازه يادم افتاد كه از شدت خستگي يادم رفته كف كفشم رو جلوي هتل پاك كنم. چنان با كمر و باسن زمين خوردم كه نفسم در نمي اومد. دو نفر كمك كردن بشينم. وقتي قيافه اونها رو ديدم بازهم باورم نميشد كه فيروزه و مينا باشند. بيشتر از اون بدنم درد ميكرد كه به لحن نيشدار اونها ( كه بطور ناخوانده سر ميزشون نشسته بودم ) جواب بدم. بنابراين اون دوتا خودشون جواب خودشون رو ميدادن
- خسته نباشي پهلوون
-ا ز آموزش اسكي مياي ؟
- شاگرد هاتو تنها گذاشتي ؟
-ا ما واقعا اگه ترشي نخوري خوب مربي اي ميشي
- آره آره پله رفتنت حرف نداشت
- تو بايد تو مدرسه اسكي يه كلاس تخصصي زمين خوردن بذاري !
- ببين من يه جفت باتوم دست دوم كم كار كرده دارم. از اونها كه ميگن دست يه خانم دكتر بوده و باهاش ميرفته مطب !
- حالا جاييت كه نشكسته ؟
فيروزه دوربين عكاسيش رو از كيفش بيرون آورد
- ميخواي عكس بندازم ببينم جاييت شيكسته يا نه؟!
نيما كه اومد توي رستوران غذا رو سفارش دادم. اونها قبل از ما غذاشون رو سفارش داده بودند. با خوردن سوپ داغ كم كم خلقم سر جا اومد و براي نيما كه هنوز متعجب بود داستانو تعريف كردم. نيماي نا مرد هم همصدا با اونها شروع كرد به خنديدن به من بدبخت. وقتي گارسون براي ما صورتحساب آورد به فيروزه و مينا گفت حساب شما رو هم با اجازه آقايون ضميمه حساب اتاق كردم. من و نيما نيم نگاهي به هم انداختيم و در كمتر از نيم ثانيه با همين نگاه تصميم مشتركمون رو گرفتيم.از فيروزه پرسيدم
- مگه شب ميمونين ؟
- آره. شما ميرين تهران ؟
دوباره به نيما نگاهي كردم و وقتي اون رو هم با خودم هم عقيده ديدم جواب دادم.
- والا ما هنوز تصميمون رو نگرفتيم. يعني صبح قرار گذاشتيم اگه خوش گذشت بمونيم وگرنه برگرديم.
-حالا خوش گذشته ؟
اينو مينا با خنده پرسيد. منم با خنده جواب دادم
- آره ديدي كه ….. حالشو دارين تا تاريك نشده يه دوري بزنيم ؟
به همديگه نگاهي انداختند و پرسيدند
- كجا ؟
- چه ميدونم ؟ گچسري، گاجره اي جايي
- بدمون نمياد.
بعد از رزرو اتاق ( كه بدبختانه در دو سمت هتل ولي در يك طبقه بود ) باهم رفتيم سوار ماشين شديم و بجاي گچسر به طرف چالوس رانديم. شام رو در كردنه هزار چم خورديم. دل و جيگر كبابي، ريحون و دوغ. خيلي دخترهاي با حالي بودند. فيروزه مثل من سيگاري بود و مينا مثل نيما ( اسمشان به هم مي خورد ) از سيگار بدش مي اومد و همين هم موجب تفريح ما بود. مينا ( كه دختر خاله فيروزه بود ) توي ژاپن زندگي مي كرد. براي كريسمس با خانواده اش اومده بود ايران. مادرش ژاپني بود.
پدر و مادر فيروزه هم از هم جدا شده بودند. يه خواهر مجرد بيست و هفت هشت ساله به اسم فريده داشت كه با اون زندگي ميكرد. پدر و مادرش هم هر دو ازدواج كرده بودند. بنابراين اونها تنها زندگي ميكردند. ولي اينطور كه ميگفت اصلا آزاد نبودند و همه رفت و آمدهايشان كنترل مي شد. چون آپارتمانشان مجاور واحد پدرش بود و اونروز رو هم به زحمت از پدرش اجازه گرفته كه با مينا بيرون بخوابه. آنهم به سفارش و ضمانت معاون هتلهاي بنياد كه عموي مينا بود.
آخر شب بود كه رفتار فيروزه عوض شد. ميگفت بدنش درد ميكنه و اصرار داشت كه زود برگرديم هتل. از اونجا كه در تقسيم بندي غير علني فيروزه سهم من شده بود، نيما به من ميخنديد و مخفيانه ميگفت
-احمق جون طرف پريوده، پول هتل كشك !!
براي جلوگيري از هر سوء ظني به گچسر رفتيم و دخترهارو پياده كرديم تا با تاكسي به هتل برگردند. خود ماهم به فاصله چند دقيقه به هتل برگشتيم. قرار ما براي ساعت 1 صبح بود و محل قرار هم اتاق دخترها. سر ساعت پاورچين پاورچين و جدا جدا به اتاق دخترها رفتيم. نيما يك دقيقه بعد از من وارد شد. با ديدن حالت خنده و رنگ چشمهاي فيروزه شكي كه در مورد معتاد بودنش داشتم به يقين تبديل شده بود. البته خوشبختانه ما قرار نبود به پاي هم پير بشيم و فقط يك شب سر راه هم قرار گرفته بوديم. ولي دلم برايش سوخت. با هم صحبت كرديم. بيشتر با مينا. فيروزه هنوز توي عالم هپروت بود. با چند تا سانديس كه سر شب خريده بوديم فيروزه را كره كش كرديم و كم كم حالش سر جا اومد. مينا و نيما كه ديدند حال فيروزه بهتر شده ما رو تنها گذاشتند.
- مي خوايم راحت حرفاي خصوصيتونو با هم بزنين؟ !
- آره جون عمه هاتون، لابد شما هم ميخواين برين با هم شرح لمعه رو حفظ كنين و مسئله شرعي هاتونو از هم بپرسين؟ !
كمي ميترسيدم كه اگه حال فيروزه دوباره بد شد چيكار كنم. ولي خوشبختانه حالش تا صبح خوب بود. سيگاري ( گرس بود يا بنگ نمي دونم و بعدها هم سراغش نرفتم تا آشنا بشم ) بار زد. براي اولين ( و آخرين ) بار در زندگيم بدون هيچ فكري قبول كردم. پك اول رو بلد نبودم و به قول فيروزه جنس رو خراب كردم. در عوض پك دوم هم منو خراب كرد. اتفاقات بعدي رو زياد به خاطر نميارم. هم حالت خوبي بود و هم حالت بدي. دنيا به سرعت از زير پام رد مي شد. يه حالتي از فراموشي مثل مرض پاركينسون پيدا كرده بودم. حرفهام حتي وسط جمله يادم مي رفت. حرفهاي فيروزه رو هم نمي فهميدم.
اولين بار كه حرفم رو يادم رفت فيروزه خنديد و بهم گفت اين شد يه سوتي!! و بعد شروع كرد به شمردن سوتي هاي من و ميخنديد. سوتي هاي من هم كم نبود. سيگارهامو روي زمين خاموش ميكردم. يه بار هم يادمه در حالي كه سيگار روشن دستم بود يه سيگار ديگه روشن كردم. بيخودي به يه چيز بي ربط مي خنديدم. و يا اسم اونو عوضي ميگفتم. خلاصه سوتي هام زياد بود. خوشبختانه فيروزه هم دچار همون نوع فراموشي بود و يادش ميرفت بشمره.
تجربه خوبي نبود. حتي براي يك دفعه. اواخرش دلم ميخواست زودتر از اين حال بيام بيرون ولي نمي شد. اونقدر حالم بد نبود كه موقعيت و شرايطم رو درك نكنم. هم گرسنه و هم تشنه شده بودم. دلم يه چيز شيرين ميخواست. بالاخره وقتي با آخرين سانديس حال خودم رو بدست آوردم فهميدم تازه ساعت سه و نيمه. در حالي كه من فكر ميكردم هر لحظه داره صبح ميشه. توي اون حال زمان به نظرم طولاني اومده بود. شايد بخاطر موقعيت مكاني و اضطراب بود.
وقتي حالم سر جا اومد فيروزه پيشنهاد كرد برم دوش بگيرم. از پيشنهادش استقبال كردم. سر شب دوش گرفته بودم ولي بعد از اينهمه ماشين سواري و اينهمه خستگي، بخصوص بعد از اون كوفتي كه كشيده بودم يه دوش داغ مي چسبيد. اتاق اونها حمام نسبتا تميزي داشت. از حمام اتاق ما تميزتر و وسيع تربود.
وقتي فيروزه در حمام رو باز كرد پشتم به در بود. من هم بر نگشتم. گذاشتم خيال كنه متوجه باز شدن در نشده ام. سنگيني دستش روي شونه من همزمان بود با تماس شكمش لختش با باسنم. بدون اينكه برگردم با دستهام كمرش رو گرفتم و بيشتر به خودم چسباندمش. داشت كتفم رو با لباش مي خورد. برگشتم و يكي از بازوهام رو دور گردنش حلقه كردم و لبهاشو خوردم. لبهاي تلخ ولي واردي داشت. زبونش هم مثل لبهاش فعال بود. وقتي شكمش بار هم به من نزديك شد و با بدنم تماس پيدا كرد، فهميدم تحريك كننده ترين لب زندگيم رو گرفته ام. هيچوقت ديگري لب گرفتن مثل اونشب به من لذت نداد. از خودم دورش كردم و سير نگاهش كردم. بجز سينه هاي خيلي كوچك و تختش هيچ نقصي در هيكلش نبود. نقص سينه هايش رو باسن گرد و زيبا و خوش حالتش جبران ميكرد. با لبي كه از هم گرفته بوديم نيازي نبود همديگر را بيشتر تحريك كنيم. تجسم حالت خودمان در چند دقيقه بعد خود بخود ما را تحريك ميكرد. بدون اينكه اجازه بدهم موهاي سياه و كوتاهش خيس شوند اورا به داخل اتاق و روي تخت بردم. وقتي با بالا گرفتن پاهايش بدون سوال و جواب و به زيبا ترين شكلي نشان داد كه نبايد واهمه اي از بابت دختر بودنش داشته باشم فوق العاده خوشحال شدم. كار ما به دليل اينكه هنوزهم اثر مخدر كم و بيش باقي بود به درازا كشيد. ولي در عوض كاري بود كارستان!!
نزديك صبح وقتي از خوابيدن او مطمئن شدم به اتاق خودمان رفتم. مينا و نيما هنوز در خواب بودند. بيدارشان كردم. نيما دوباره خوابيد و مينا بدون توجه به حضور من لخت مادر زاد از زير پتو بيرون آمد. با تمانينه لباسهايش را پوشيد وقتي با من دست ميداد دوستانه گونه هايم را بوسيد و لبخندي زد. نميدانستم اين كار او را بايد حمل بر تربيت و فرهنگ ژاپني او بكنم يا خير. دو هفته بعد كه از دوست ژاپن رفته اي شنيدم كه ژاپني ها بوسه دوستانه ندارند و تمام انواع بوسه هايشان به نوعي به سكس تعبير ميشود جواب سوالم را گرفتم. ولي آن موقع چند روزي بود كه مينا به ژاپن برگشته بود. به هرحال روابط من با فيروزه تا چند سال ادامه يافت.
     

#130 | Posted: 29 Jun 2011 19:44
نگار و بابک


يه چند وقتيه که برايه سرگرمي ميرم پيش پسر داييم تو مغازه پيتزا فروشي. داييم برايه مهران يه مغازه جمع و جور خريده تا بتونه برايه خودش کار کنه و خوش بگذرونه.
تو مغازه چند تا کارگر کار ميکنن من و مهران هم ميشينيم پشت ميز و به تلفن ها جواب ميديم و.... يه روز که مثل هميشه رفته بودم پيش مهران چند دقيقه نگذشته بود که يه کس توپ اومد تو مغازه ! اومد پشت ميز و گفت آقا ببخشيد اگه امکان داره يه مخصوص. منم که با جفت چشمام تو نخش بودم گفتم چشم شما بفرمائيد الان حاضر ميشه.
مهران هم که هروقت ولش کني ميره توالت! ( بيچاره ناراحتي کليه داره ) وقتي اومد بيرون من حواسم نبود(تو نخ دختره بودم) يه دونه زد پس کلم و گفت: يابو اگه جنبه نداري برو گم شو اون ور بشين اگه نگاهش تو چشت بيوفته ببينه داري اينطوري نگاهش ميکني که خيلي ضايع ميشه. من ميشناسمش دو سه ماهي ميشه که اومدن تو اين محل. آمارش رو از بچه ها گرفتم مثل اينکه اسمش نگاره و باباش کارش بيزينسه و دائم در سفره. مامانش هم که فقط به فکر خوش گذرونيه صبح ميره شب مياد. اين دختره هم که معمولا شب و روز تو خونه تنهاست واسه همين هم فکر کنم يا کون گشاده يا بلد نيست که ناهار درست کنه واسه همين مياد بيرون غدا مي خوره.
بهش گفتم خوب کوني چرا زود تر نگفتي؟
گفت: حالا که فهميدي ميخواي چه گهي بخوري؟
راست ميگفت مثلا ميخواستم چيکار کنم؟
يعني چيکار بايد ميکردم که بتونم يه فيضي ازش ببرم!!
از اون ماجرا چند روزي ميگذشت منم تو اين چند روز نرفته بودم مغازه آخه سرم حسابي شلوغ بود.
وقتي که بعد از چند روز رفتم تو مغازه دوباره نگار اومد تو مغازه. لامصب هروقت که ميديدمش کيرم آنتن ميداد!!
دوباره اومد و گفت آقا ببخشيد همون سفارش قبلي.
گفتم پيتزا مخصوص ديگه...
گفت بله.
گفتم شما بفرمائيد الا حاضر ميشه. همش تو فکر اين بودم که چه جوري سر حرف رو باهاش وا کنم. تو همين فکر بودم که براي حساب کردن اومد پشت ميز.
گفت چقدر ميشه گفتم قابل نداره...
بلاخره بعد از کلي تعارف پولش رو داد و رفت تا رسيد دم در يهو گفتم ببخشيد نگار خانوم...
(عجب سوتيه تخمي داده بودم!!خوايه هام چسبيده بود زير گلوم گفتم الان بابام رو در مياره)
يه دفعه برگشت با يه لبخند گفت: بله.
يه کم آروم شدم و بهش گفتم : شما مگه نميدونين که ما سرويس هم داريم؟
گفت: ولي من که دم در هيچ سرويسي نميينم.
گفتم: خوب سرويسمون رفته در خونه مشتري.
گفت: آها... من الان چند وقتي ميشه که ميام تو اين مغازه يعني هر وقت که من ميام شما سرويس ندارين؟
(اي کير تو اين شانس بازم ضايع شده بودم.آخه ما که اصلا سرويس نداشتيم)
گفتم خوب شما هروقت که احتياج داشتين ميتونين زنگ بزنين خودم براتون ميارم. چشمم کور دندم نرم!!
يه خنده اي کرد و گفت باشه پس شما لطف کنين کارت مغازتون رو به من بدين..
اسمم رو پشت کارت نوشتم و موقع دادن کارت از عمد دستمو زدم به دستش.
از اون ماجرا يکي دو روزي ميگذشت ديگه نگار نيومد مغازه دلم داشت شور ميزد. پيش خودم گفتم اين دختره کدوم گوري رفته.
به مهران گفتم سابقه داشت که اين نگار يکي دو روز نياد اينجا؟
مهران کس کش هم که هي مارو مسخره ميکرد گفت: پريود شده.
گفتم جون ننت بگو ببينم آره يا نه؟
گفت نه سابقه نداشته....
که يهو تلفن زنگ زد
با اعصاب تخمي گوشي رو برداشتم
- بله..؟
- الو سلام. پيتزا مهران
- بله بفرمائيد.
- شما آقا بابک هستين؟
- بله شما؟
- من همون مشتريه هميشگي هستم.
- ن ن نگار خانوم.
- بله
)تو کونم عروسي شده بود).چسبيدم به سقف!!
-بله بله خوب هستين؟
-ممنون خوبم.
- چند وقتيه که ديگه مارو قابل نميدونين؟
- ديگه اين دفعه گفتم که اگه ميشه با سرويس سفارش بدم. اگه ميشه همون سفارش هميشگي ولي دو تا.
- چشم چشم حتما. آدرس رو لطف کنين
- ياداشت بفرمايين..
گوشي رو قطع کردم. سريع به علي(يکي از اون کارگرا) گفتم که سريع 2 تا مخصوص آماده کن.
مهران هم که طبق معمول.... رفتم با لگد محکم کوبيدم به در توالت و گفتم مهران جون کونت بسوزه نگار همين الان زنگ زد 2 تا مخصوص سفارش داد دارم ميرم خونشون.
گفت کوني نميتونستي مثل آدم زرتو بزني؟
بعد از مدتي پيتزاها حاضر شده بود که گرفتم و سوئيچ رو از تو کاپشن مهران برداشتم و بهش گفتم: مهران من ماشين رو مي برم زود ميارم. تا اومد حرف بزنه اومدم بيرون.
بالاخره رسيدم دم خونشون. زنگ زدم درو باز کرد رفتم تو.عجب خونه اي يه خونه ويلايي توپ در بهترين جايه زعفرانيه.
از پله ها رفتم بالا درشون نيمه باز بود ولي با اين حال بازم زنگ زدم. گفت بفرمايين در بازه.
رفتم داخل. تونخ خونه بودم که يهو ديدم جلوم وايساده. وااااااي پسر عجب هيکلي. يه تي شرت سفيد خوشگل با يه شلوار دمپا گشاده آبي. مو هاش رو هم انداخته بود رو دوشش سينه هاشم که انگار داشتن به من سلام ميکردن.بعد از چند ثانيه به هم نگاه کردن بالاخره به حرف اومد
- سلام
- سلام
- خوبي؟
- مرسي خيلي ممنون. سفارشتون رو....
- ممنون. بذارينش رو ميز.شما ازکامپيوتر هم سر در ميارين؟
- بله. مشکلي پيش اومده
- ميشه يه لطفي در حق من بکنين؟
- بفرمايين.
- چند روزي ميشه که اين (سي دي رام) کامپوترم خراب شده. چند وقت پيش پدرم برام بازش کرده بود گفت که خراب شده. منم فرداش رفتم يکي ديگه خريدم ولي ديگه پدرم نبود که برام جا بندازه. ميشه شما يه لطفي کنين و....
- چشم چشم حتما.حالا بايد کجا برم؟
- از اين طرف بفرمايين.ببخشيد که من جلوتر ميرم ها؟
-واي خدايه من عجب کوني داشت. پيش خودم گفتم خوش به حال اوني که تا ته ميکنه تو کونش. سوتينش هم که کاملا از زير پيراهنش معلوم بود.
در اتاقش رو باز کرد. رفتيم تو. عجب اتاقي بود. در و ديوارش پر شده بود از عکس هايه (دي جي علي گيتور)
گفت آقا بابک اونجاست. ديگه هر گلي زدين به سر خودتون زدين.
بعد از حدود 10 دقيقه کارش رو براش انجام دادم. گفتم که بفرمايين تموم شد.
گفت: امتحانش نميکنين؟
گفتم: حتما شما لطف کنين يه سي دي به من بدين تا...
نذاشت حرفم تموم بشه. رفت تو کيف سي دي هاش يه سي دي بهم داد گفت بفرمايين
سي دي رو گرفتم و گذاشتم...
يه دفعه خشکم زد. يه سي دي سکس بود. برايه اولين بار بود که تو زندگيم داشتم خجالت ميکشيدم. بعد از چند دقيقه با يه لحن مسخره آميزي
گفت: ببخشيد. شرمنده.اصلا حواسم نبود. معذرت ميخوام.
منم که ديگه حسابي حشري شده بودم گفتم: شما ببخشيد که ما سعادت نداشتيم زود تر از اينا خدمتتون برسيم!
يه لبخندي زد و منم دستش رو گرفتم و چسبوندمش به خودم!!!
لبام رو تو لباش قفل کرده بودم. بردمش انداختمش رو تختش. هنوز لبام تو لباش بود. بالاخره لباش و بيخيال شدم و رفتم سراغ سينه هاش. سوتينش رو با کمک خودش باز کردم و افتادم به جون سينه هايه مثل برفش. از تخت سينه ش گرفته تا پايين نافش رو شروع کردم به ليس زدن. بعد از اون به شوخي بهش گفتم که ميتونم برم يه سر به نگار کوچيکه بزنم؟
گفت: نگار کوچولو منتظره بابک کوچيه شماست. بيشتر از اين منتظرش نذار.
زيپ شلوارش رو باز کردم. شرتش رو با کمک دندونم و دستم کشيدم پايين. اون داشت همه اين کارا رو نگاه ميکرد. واسه همين تندتر نفس ميکشيد.
عجب کسي بود. تميز و تپل مپل. يه تار پشم هم به چشمم نخورد.عجب بويي داشت انگار که يه شيشه عطر خالي کرده بود روش. اصلا بوش با بويه کس هايه ديگه که شکار کرده بودم!! فرق ميکرد.
شروع کردم به خوردن.حالا نخور کي بخور. موقع خوردن کسش هر 2 تا دستام دو دستاش بود و همش دستاي منو فشار ميداد. ميدونستم که حسابي داره کيف ميکنه. يه دفعه ديدم که دستام رو ول کرد. آره درسته به ارگاسم رسيده بود. باورم نمي شد که تا اينقدر بهش حال داده باشم.
ولي کير بيچاره من چي؟ اونم بايد يه حالي ميکرد. واسه همين بلندش کردم و نشوندمش رو به کيرم. شلوار و شرت من رو از تنم خارج کرد و شروع کرد به خوردن کيرم.
با دقت هرچه تموم تر داشت اين کار رو انجام ميداد. کم کم داشت آبم ميومد که بلندش کردم و گفتم بسه ميخوام بگامت.
گفت: لطف ميکنين.
خوابوندمش روبرويه خودم و کيرم رو ميمالوندم به کناره هايه کسش.
گفت: بيمعرفت دارم مي ميرم بکن تو.
بهش گفتم مگه پرده نداري.
گفت نه قبلا يکي کسم رو افتتاح کرده. بعد از اين حرفش کيرم رو که حسابي با آب دهنش ليز شده بود رو فرستادم تو کسش.
کسش خيلي داغ بود حسابي داشت به کيرم خوش ميگذشت. بعد از مدتي مکث شروع کردم به عقب جلو کردن.
تا به امروز هيچ منظره اي ديدني تر از اين نيست که سينه هايه دختر و هنگام کردن نگاه کني که چطور مي لرزه ((پيشنهاد ميکنم يک بار امتحان کنين)) تو حين تلمبه زدن ياد اون لحظه اي افتادم که چشمم به کونش افتاده بود و اون حرفم که گفتم خوش به حال اوني که تا ته ميکنه تو کون اين دختره.
بلا فاصله کيرم رو از تو کسش خارج کردم و بهش گفتم برگرد ميخوام کونت رو امتحان کنم.
يه خواهشي تو نگاهش بود که انگار ميگفت نه.
آره درست بود گفت:بابک نه از عقب نه باسنم بد شکل ميشه در ضمن درد هم داره منم تجربه سکس از عقب رو ندارم.
گفتم: نه عزيزم با يه بار بد شکل نميشه... بالاخره راضي شد.
به صورت چهار دست و پا قرار گرفته بود. منم رفتم پشتش. بهش گفتم که حاضري که با حرکت دادن سرش آمادگي خودش رو اعلام کرد. بعد کيرم رو کم کم وارد سوراخ تنگ کونش کردم. بعد يکدفعه با فشار تا ته کردم تو کونش.يه دفعه يه جيغي زد که هنوز هم گوشم داره سوت ميکشه...
راست ميگفت انگار که هيچ کس کون اين دختر رو کشف نکرده بود.
کيرم هنوز تو کونش بود که کم کم شروع کردم به عقب جلو کردن. کم کم داشت خوشش ميومد. بعد از چند بار جلو عقب کردن هم که ديگه داشت ميگفت:دارم جر مي خورم....عجب کيري....دارم گائيده ميشم تند تر... تند تر...
با هربار تو رفتن کيرم شکمم به کونش برخورد ميکرد و يه سري موج هايه قشنگ رو کونش نقش مي بست که با ديدن اين منظره قشنگ بيشتر تحريک مي شدم....آب داشت ميومد.
چاره اي جز بيرون کشيدن کيرم نداشتم گفتم نگار آبم داره مياد.....
برگشت و تموم آبم رو خالي کردم رو سر و صورت و سينه هاش.... بعد هر دو باهم بيحال و خسته افتاديم رو تخت بغل هم.
نگار گفت: بابک دقت کردي وقتي آب تو اومد آب اين پسره هم تو اين فيلم سکس اومده... راست ميگفت برگشتم يه نگاه به مانيتور انداختم پسره هم مثل من ريخته بود رو سر و صورت دختره !!!
بعد از کلي لاس زدن دوباره باهاش گفتم من ديگه ميرم. امروز خيلي کار و کاسبي خوب بود.
گفت: ميدوني چرا دوتا پيتزا سفارش دادم؟
گفتم نه گفت واسه اينکه ميدونستم بعد از کلي حال کردن هر دوتامون گشنمون ميشه. پيش خودم گفتم که راست ميگه منم گشنم شده.
با هم ديگه نشستيم غدا خورديم....
بعد از اون ماجرا چتد روزي بود که ديگه نگار نيومد مغازه.يه روز که اومد گفت: بابک واسه هميشه قصد داريم که بريم دبي زندگي کنيم. منم جلويه مهران و چند تا مشتري اون رو بغل کردم و بوسيدمش.
الان هم که دارم براتون اين داستان رو تعريف ميکنم با چت کردن و ايميل باهم در تماس هستيم.
     
صفحه  صفحه 13 از 90:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  89  90  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.