| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 13 از 92:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  91  92  پسین »  
#121 | Posted: 7 May 2011 15:52
انعکاس

من از اون دسته آدما بودم که همیشه منم منم میکردم وبعضی از دوستام که سکس داشتند و همیشه تحقیر میکردم اعتقادداشتم دختری که اینکارو بکنه اراده نداره که بتونه جلوخودشو بگیره اعتقادداشتم پسرا فقط به درد خرج کردن و اسکول کردن میخوره با این که سنم زیادم نبود همش17سالم بود ولی چون آدم مغروری بودم دل نمیدادم هیکل آنچنانی هم نداشتم قدم165 وزنم50 خیلی معمولی نه سینه های خیلی بزرگ نه باسن گوشتی معمولی معمولی..یادمه یه دوست پسر داشتم اسمش مهردادبود اوایل دوستی مون خیلی تحویلش میگرفتم ولی بعد1ماه چنان ولش کردم که 2روز تو شوک بود میومد دم مدرسه مون گریه میکرد و من فقط مسخره اش میکردم آخرین باری که دیدمش دم مدرسمون بود پاییز بودگفت:برگرد گفتم ببین من دیگه باهات حال نمیکنم اصلا میدونی چیه ازت حالم بهم میخوره دیگه نبینمت بهم گفت:پریا دلمو شکستی هیچوقت حلالت نمیکنم اون روز من کلی بهش خندیدم و محل ندادم دیگه ام ندیدمش..1سالی گذشته بود که من با یه دختری به اسم نینا تو کلاس زبان دوست شدم بعد مدتی دوستی مون اونقدر صمیمی شد که من خونشونم میرفتم نینا 1برادر داشت یه نام مانی اوایل مانی هی شوخی شوخی تیکه مینداخت میخواد با من دوست شه ولی من اهمیتی نمیدادم و جدی نمیگرفتم تا این که یه روز خودنینا از طرف مانی ازم خاستگاری کرد منم ازش بدم نمیومد قیافه قشنگی نداشت ولی حرکاتش خیلی یا مزه بود نینا پیشنهاد دادیه مدت باهم دوست باشید اگه به درد هم خوردید به خانواده ات اطلاع بدی..این شد آغاز دوستی من و مانی..مانی خیلی خودشو با محبتنشون میدادهردفعه میرفتیم بیرون 1هدیه ای چیزی برام میخرید کمتراز گل بهم نمیگفت منم نمیدونم چرا نمیتونستم بعش رو ندم اصلا نمیتونستم رفتارایی که با پسرای دیگه داشتم و با اون داشته باشم شایدبه خاطراین که یواش یواش داشتم عاشقش میشدم یا شاید همش حرف ازدواج میزد و منو میبرد تورویای زندگی مشترک..خوب یادم نیست..یادمه تابستون بود باهم توپارک لاله توبلوارکشاورز بودیم سرم روشونه
اش بود که خیلی بیمقدمه جلو اون همه ره گذر لباشو چسبوند به لبام سرمم محکم گرفته بودکه نکشم عقب من شوکه شده بودم اولش لبام کیپ بودولی انقدر با نوک زبونش روشکاف لبم کشید که دهنم وباز کردم و زبونش شیرجه رفت تو دهنم..نمیدونستم چیکار کنم هرکار میکردم ازم کنده نمیشد نمیدونم چقدر طول کشید که خودشو ازم جدا کرد مثل زالویی که از خوردن خون سیرشده و رهاکردکپ کردم نیگاش کردم اصلا براش مهم نبودکه ما وسط پارک به اون شلوغی بودیم بغضم گرفت گفتم چرا اینکارو کردی گفت:مگه چیکارکردم عشقمو بوسیدم ولی این چیزا تو کت من نمیرفت اونروز کلی دعواکردیم ولی آخرش این من بودم که تسلیم میشدم چون من خیلی بیشتر ازاون دوستش داشتم تا صبح بیدار بودم و اون صحنه و دوباره و صدباره تو ذهنم تصور میکردم..ولی اخلاقای مانی تا حدودی فرق کرده بود اونی که کلی رو من تعصب داشت حالا دیگه مهم نبود من کجا میرم پشت تلفن همش حرفای سکسی میزد من هم خوشم میومد هم خجالت میکشیدم پسری که دوست نداشت دوستاش منو ببینن حالا دیگه بساط مشروب خوری میچیند و من نمیرفتم قهر میکرد مجبوربودم برم من مشروب خیلی دوست نداشتم با دود بیشتر حال میکردم اینو وقتی فهمیدم که بعد 2پیک از ویسکی که خوردم کون به کون سیگار روشن میکردم با این که باره اولم بود اصلا سرفه نکردم شاید واسه اینکه قلیون خیلی میکشیدم..نزدیک 3ماه از قضیه پارک لاله گذشته بودمنم تقریبا یادم رفته بودو خیلی کم یادش میوفتادم زمستون بودقرار بود با مانی بریم بیرون از شانس اون روز بارون اومد اونم چه بارونی مانی هم ماشین نیاورده بودگفت بیا بریم خونمون نینام هست منم قبول کردم ولی تا برسیم خونه موش آبکشیده شدیم وقتی رسیدیم نینا نبود مانی بهش زنگ زد معلوم شد نینا با مامان مانی رفته بودن کرج خونه خاله مانی تا دیروقتم نمیان این باره اولی نبودکه بامانی خونه تنها بودم ولی نمیدونم چرا اون روز اونقدر استرس داشتم برام از لباسای نیناآورد پوشیدم چون نینا از من لاغرترو ریزه میزه تر بود لباسش برام تنگ بود مانی منو که دید سوتی زد و دست منو کشید و پیش خودش نشوند دلم ریخت دستشو دور گردنم حلقه کرد و گفت:پریا میدونی توخوشکلترین دختری هستی که تاحالا دیدم قندتودلم آب شدشروع کرد با موهام بازی کردن وقتی انگشتش به پس کله ام میخورد قلفلکم میومد ولی خوشایند بوددستشو گذاشت رو پام وشروع به مالیدن کرد من خجالت میکشیدم برای اینکه کاری کرده باشم منم پاشو ماساز میدادم دستشو از پشت گردنم رسوند به فکم و صورتمو به خودش برگردوند و گفت:خیلی دوستت دارم و دوباره بیمفدمه لب گرفت اینبار من مقاومت نکردم یعنی نخواستم چون انگار خودمم میخواستم بلد نبودم لببازی کنم فقط دهنم و باز کردم و زبونم و همپاش چرخونم تو دهنش اونم که دید من اجازه دادم و مثل سری قبل کولی بازی درنیاوردم به خودش اجازه داد بیشترش کنه دستشو بردزیر تاپم و سینه و گرفت یه دفعه برق3فاز منو گرقت هلش دادم و گفتم چیکار داری میکنی؟گفت کاری نیمیکنم چرا اینحوری میکنی؟؟گفتم دست نزن به بدنم خندید وگفت پریا ما میخوایم با هم ازدواج کنیم چه فرقی داره که الان بهت دست بزنم یا بعدازدواج اخماش رفت تو هم و گفت:نکنه شک داری به دوست داشتنم؟باشه اصلا بهم میزنیم من خوشم نمیادکسی بهم شک داشته باشه یه دفعه هل ورم داشت رفتم موس موس اونم فوری استقبال کرد بلوزمو درآورد و سوتینمو باز کرد خجالت میکشیدم دستمو گذاشتم روسینم ولی واسه اون مهم نبوددستمو کشید و با ولع شروع به خوردن کرد نوکشو بادندون میکشید تحریک شده بودم مانی هم کارشو خوب بلد بودبلندشدشلوارشو درآورد کیرش از زیر شورت شق شده بود کاملا مشخص بود دستمو گرفت گذاشت روش و گفت بمال منم بلد نبودم واسه همین بیخیال شد شورتمو درآورد من انگار لمس بودم دستشو گذاشت رو کسمو مالید انگشت وسطشو گذاشت لاشو لرزوند اینکار باعث شد حسابی تحریک شم دیگه هیچی نمیگفتم حاضربودم هرکاری کنم که ارضا شم پاهامو باز کردم اونم که دید من کاملا تحریک شدم سرشو نزدیک کسم کرد و شروع به خوردن کردچوچولشو بادندون گرفت ولی قشار نمیداد آه آهم بلند شده بودبرای این که ارضا نشم زیاد ادامه نداد شورتشو در آورد اولین بار بودکیر از نزدیک میدیدم حس شهوت با ترس قاتی شده بودگفت برگرد وقتی برگشتم لای پامو توفی کرد و از پشت دراز کشید روم کیرشو گذاشت لاشو هی جلوعقب کرد مانی هم دیگه حسابی تحریک شده بود خیس عرق شده بودلاپایی فقط بیشتر تحریکش میکرد ولی ارضاش نمیکرد منو برگردوند و گفت:تو برده ی منی هر کار میگم باید بکنی باشه؟گفتم:یعنی چی؟گفت:من اینجوری ارضا میشم هرچی میگم میگی چشم و انجام میدی منم چون خیلی حشری بودم قبول کردم گفت سگی بخواب و یه تف گنده زد سوراخ کونم و کیرشو بدون توجه به من یواش یواش فرستاد تو من درد و سوزش روی دهانه ی معقم رو حس میکردم مانی میکوبید به کونم تند تند تلمبه میزد داشتم میمردم از درد ولی نمیخواستم اعتراض کنم چون میترسیدم باهام بهم بزنه اونم که دید من مقاومت نمیکنم کیرشو از پشت کرد تو کسم درد تو وجودم پیچید نا خود آگاه آهی بلندی سر دادم مانی اصلا تو حال خودش نبود محکم میزد در لپ کونم و فحش های رکیک میداد من اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی داره میوفته فقط داشتم درد میکشیدم ودرد و درد نمیدونم چی قدر طول کشید که ولم کرد و وآبشم ریخت رو کمرم من بیحال افتادم مانی ولو شده بود و نفس نفس میزدمن بغض ام گرفته بود اون وسطا ارضا شده بودم ولی ناراحت بودم لباسامو برداشتم و وپوشیدم وگفتم مانی منو میرسونی خونه؟مانی چشاشو باز کرد و گفت آزانس میگیرم خودت برو دلم خرد شد ولی همون جوری دراز کشیده بود منم اومدم از خونه اش بیرون اون حتی دنبالم نیومد دلم خرد بودشب زنگ زد وگفت:پریا تو قبلا سکس داشتی قاطع گفتم نه گفت بس چرا خون نیومد گفتم نمیدونم بریم دکتر اگه باور نمیکنی اون روز دیگه حرفی نزد..بعد اون قضیه من هر بارکه با مانی سکس میکردم انگار فرسنگ ها ازم دور میشد ومن خراحساس میکردم که میتونم با اینکارا علاقه مو نشون بدم که ولم نکنه هه ..2_3روزی زنگ میزدم گوشی وجواب نمیداد یه باربعدچند دقیقه یه دختره زنگ زد خیلی راحت گفت اگه یه بار دیگه شماره تو ببینم رو گوشی مانی دهنتو سرویس میکنم بیشرف رفت همه جا پر کرد من جنده ام و حتی نینا هم هرچی بهش گفتم باور نکرد نمیدونم شاید این جواب کاریه که با مهرداد کردم یا تحقیر هایی که نثار دوستام میکردم..

من به آمار زمین مشکوکم،اگر این سطح پر از آدمهاست،پس چرا این همه دلها تنهاست؟!
     
#122 | Posted: 8 Jun 2011 22:50

گود باي پارتي پانته آ



ساعت يه ربع به چهار بود من جلوي کامپيوترم نشسته بودم و داشتم بازي ميکردم که موبايلم شروع کرد به زنگ خوردن گوشي رو برداشتم و جواب دادم رامين بود بهترين دوستم بهم گفت که امشب گود باي پارتي پانته آ ست تو هم دعوت کرده ميتوني بياي گفتم آره ميام رامينم گفت پس تا سه ساعت ديگه ميام اونجا که با هم بريم منم قبول کردم و خودم رو حاضر کردم تا اينکه رامين اومد وبا هم راه افتاديم يکي دو ساعتي تو راه بوديم تا اينکه رسيديم رفتيم توي خونه و بعد از سلام واحوال پرسي با بچه ها مشعول خوردن و رقصيدن شديم. من همش حواسم به دخترا بود و دنبال يه داف ماماني ميگشتم تا اينکه چشمم به يه دختره افتاد و زير نظرش گرفتمش يه دختره ماماني با موهاي بلند به رنگ خرمايي وچشماي نسبتا درشت به رنگ سبز تيره با يه لباس آستين بلند يقه باز و يه شلوار لي برمودا و تنگ رفتم روبروش با فاصله نشستم وگهگاهي بهش نگاه ميکردم اونم کم کم شروع کرد به نگاه کردن من بعد از مدتي من توي چشماش نگاه کردم ويه لبخند بهش زدم و منتظره عکس العملش شدم اونم روشو کرد اونور ويه نيش خند زد منم که فهميدم چراغ سبز رو نشون داده بلند شدم و رفتم به طرفش و کنارش نشستم و سره صحبت رو باهاش باز کردم اسمش مرجان بود و 19 سالش بود يکم که با هم صحبت کرديم و رقصيديم کم کم با هم صميمي شديم و شروع کرديم به گير دادن و تيکه انداختن به بقيه بعد مرجان بهم گفت پاشو يه دوري توي خونه بزنيم ببينيم چه خبره منم بلند شدم دستشو گرفتم و راه افتاديم يه دوري توي طبقه اول زديم و از پله ها رفتيم بالا تا به طبقه بالايي برسيم توي طبقه بالا چهارتا اتاق بود که دراش بسته بودن ميخواستيم برگرديم پايين که يه صداي آخ و اوف از يکي از اتاق ها به گوشمون رسديم فوضوليمون گل کرد که ببينيم اونجا چه خبره به سمت اتاق رفتيم و مقابل اتاقي که صدا ازش ميومد واستاديم خيلي آروم لاي درو باز کردم وااااااي باورم نميشد رامينو ديدم که با يه دختره مشغول سکس بود مرجان گفت اونجا چه خبره گفتم بيا خودت ببين نشست و از لاي در داخل اتاق رو نگاه کرد و منم ايستاده داشتم نگاه ميکردم دختره روي تخت نشسته بود و پاهاشو باز کرده بود رامين هم به صورت وحشيانه اي داشت کوسشو ليس ميزد ودر همين حال سينه هاي سفته اون ختره رو چنگ ميزد بعدش رامين خوابيد روي تخت و دختره هم بر عکس روي اون دراز کشيد وحالت 69 به خودشون گرفتن در همين حال يه چيزي رو روي کيرم حس کردم وقتي نگاه کردم ديدم مرجان با پشت دستش خيلي آروم داره کيرم رو لمس ميکنه من به روي خودم نيوردم و دوباره داخل اتاق رو نگاه کردم بعد از چند دقيقه از 69 اومدن بيرون و رامين پاهاي دختره رو گرفت و کشيد بالا و گذاشت روي شونه هاش و دستشو به سمت دهن دختره گرفت دختره يه تف توي دسته رامين انداخت و رامين هم تفرو ماليد به کيرش و آروم سرشو گذاشت دمه کسه دختره و يه دفعه با تمام قدرت همشو فشار داد توي کسه اون بيچاره دختره ميخواست جيغ بشکه که رامين دستشو گرفت جلوي دهنش و نذاشت صداش در بياد در همين حال مرجان داشت حسابي کيرمو ميماليد منم دستمو بردم به طرفه سينه هاش واز توي يقه لباسش دستمو رسوندم به سينه هاش و آروم اونا رو ميماليدم بعد از چند دقيقه رامين کيرشو از کسه دختره کشيد بيرون و دختره رو به صورت چهار دست و پا (سگي) خوابوند و دو تا از انگشتاشو توي دهن دختره کرد و بعد از اون يکي از انگشتاشو فرو کرد توي سوراخ کون دختره و عقب و جلو ميکرد تا کمي باز بشه بعد به کيرش يه تف زد و فرو کرد توي کون دختره البته به اين سادگي ها تو نميرفت و دختره هم معلوم بود خيلي داره درد ميکشه من خيلي شهوتي شده بودم و سينه هاي مرجان رو به طرز وحشتناکي چنگ ميزدم دستمو از سينه هاي مرجان در اوردم و بازوهاشو گرفتم و بلندش کردم يه لب وحشيانه ازش گرفتم بعد اونو بردم به سمت يکي از اتاق ها و دره اتاقو پشت سرم بستم و دوباره لبامو روي لباي مرجان گذاشتم و دستامو گذاشتم روي باسنش و يه فشار بهش دادم بعد دستامو همينطوري آروم کشيدم روي بدنش و رسوندم به سينه هاش و اونا رو از روي لباس ميماليد بعد لبامو از لباش جدا کردم و شروع کردم بوسيدن و ليس زدنه گردن و بالاي سينه هاش بعد رفتم پايين تر و لباسشو دادم بالا و ناف و شکمشو ليس زدم و لباسشو از تنش در آوردم بعد رفتم سراغ سوتينش و اونو از پشت باز کردم و پرتش کردم يه گوشه اي بعد سينه هاشو که از چنگ زدناي من حسابي قرمز شده بود رو گذاشتم توي دهنم و سرشو مک ميزدم مرجانم همس آه ميکشيد و سرم و موهامو نوازش ميکرد بعد از اينکه سينه هاشو حسابي آب لمبو کردم رفتم به سمت شلوارش اول از روي شلوار کسشو يه فشار کوچيک دادم و بعد دکمه هاي شلوارشو باز کردم و اونو تا زيره زانو هاش کشيدم پايين و بعد اونو از پاش (البته به سختي) در آوردم بعد رفتم به سمت انگشتاي پاش اونا رو ليس زدم وهمينطور به سمت بالا ميومدم تا به شرت سفيدش رسيدم که حسابي خيس شده بود زبونم رو از روي شرت کشيم روي کسش و همشو کردم توي دهنم و شرتشو با دندون کشيدم پايين و از پاش درآودم و محکم پرتش کردم به سمت ديوار وخودمو رسوندم به کسش يه کسه کوچولوي خوشگل و تپل که هنوز پلمپش باز نشده بود اول اطراف کسشو با زبونم تحريک کردم که حسابي ديوونش کنم و بعد لبه هاي کسشو که بسته بسته بود رو با انگشتام باز کردم زبونم رو کشيدم لاي کشس و اونو حسابي ليس زدم وبعد مرجانو هل دادم روي تخت و سرمو بردم سمت کسش و همشو کردم توي دهنم و مک ميزدمش مرجانم پاهاشو حلقه کرد دور گردنم و وبا دستاش موهامو ميکشيد منم کسشو آروم گاز ميگرفتم اونم جيغ هاي آروم ميکشيد بعد از اينکه آب کسشو توي دهنم خالي کرد از روش بلند شدم و يه لب آب دار ازش گرفتم و بهش گفتم قصد نداري لختم کني مرجانم بلند شد و تيشرتمو از تنم درآورد و کمي به بدنم بوسه زد و رفت سراغ شلوارم کمربندم رو باز کرد و شلوارم رو از پام درآورد از روي شرت کيرمو کمي بالا پايين کرد و يه بوسه کوچولو بهش زد و با دو تا دستاش شرتمو کشيد پايين کيرم رو گرفت توي دستاش و با زبونش يه ليسه سرتا سري بهش زد و کم کم کردش توي دهنش و به صورت آماتور برام ساک ميزد احساس خيلي خوبي بهم دست داد و داشتم حسابي لذت ميبردم که يدفعه کيرمو يه گاز محکم گرفت!!!! من پريدم هوا و بهش گفتم مرجان معلوم هست چه قلطي ميکني؟!!! گفت ببخشيد دسته خودم نبود منم بلندش کردم و لباشو آروم گاز گرفتم و گفتم مگه داري خيار ميخوري ؟!!! گفتش اگه زياد حرف بزني پوستشم ميکنم نمک ميزنم بعد ميخورمش !!! گفتم خوبه منم هلوتو گاز بزنم که آبش بپاشه بيرون !!! بعد دوباره لبامو رو لباش گذاشتم و کيرمو گذاشتم لاي پاش اونم پاهاشو چسبوند به هم تا بيشتر حسش کنه بعد خوابوندمش روي تخت و پاهاشو از هم باز کردم ويه ليسه ديگه به کسش زدم مرجان گفت گاز نگيريا! گفتم نترس من مثل تو جو گير نميشم برعکس خوابيدم روش و کيرمو گذاشتم توي دهنش و زديم تو کاره 69 بهش گفتم حالا اگه جرئت داري گاز بگير ببين چه بلايي سره کست ميارم ! شروع کرديم به خودن و مک زدن بعد از چند دقيقه از روش بلند شدم و برش گردوندم روي تخت همونطور که گفتم پرده داشت و نميشد کرد توي کسش واسه همين به پشت خوابوندمش انگشتموگذاشتم توي دهنش و کردم توي سوراخ کونش خيلي تنگ بود معلوم بود که آکبنده يکم انگشتمو عقب و جلو کردم که يکمي باز بشه يکمي که باز شد به کيرم يه تف زدم و سرشو آروم گذاشتم توي سوراخ کونش و ميخواستم کمي هلش بدم تو که مرجان از جاش پريد دوباره خواستيم امتحان کنيم که بازم نتونست تحمل کنه و همش تقلا ميکرد و ازم خواهش ميکرد بي خيال بشم منم براي اينکه خيلي دوستش داشتم و نميخواستم اذيتش کنم از خيرش گذشتم و يکمي لاپايي کردمش بعد برش گردوندم و لبه هاي کسشو باز کردمو کيرمو کشيدم لاي کسش وآروم ميمالدم بهش خيلي بهم حال ميداد مرجانم خوشش اومده بود وهمش آه و ناله ميکرد همينطور اين کارو ادامه داديم تا اينکه مرجان يه دفعه لرزيد و بي حال شد و به ارگاسم رسيد من کم کم احساس کردم داره آبم مياد کيرمو از لاي کسش دراودم و گذاشتم لاي سينه هاي نسبتا درشتش مرجانم با دستاش سينه هاشو فشار ميداد به کيرم و منم خودمو عقب و جلو ميکردم تا اينکه آبم خالي شد لاي سينه هاش مرجانم از اين کار بدش نيومد و با دستاش آبمو روي سينه هاش پخش ميکرد و لبخندي به لب داشت بلند شديم و يکمي خودمونو جمع و جور کرديم و با ملافه تخت خودمونو تميز کرديم و لباسامونو پوشيديم و از اتاق اومديم بيرون و رفتيم سمت اتاقي که رامين و اون دختره داشتن توش حال ميکردن دره اتاق بسته بود و صدايي هم از توش نميومد آروم درو باز کردم و نگاهي به داخل اتاق انداختم يه دفعه خشکم زد و همينطور منگ به تخت خيره شدم باورم نميشد دنيا روي سرم ميچرخيد تخت پر از خون شده بود خداي من يعني اون رامين بود که روي تخت افتاده بود نه اين امکان نداره دويدم به طرفه تخت سره رامين رو به سمت خودم برگردوندم نگاهي به گلدون شکسته اي که کنار تخت افتاده بود انداختم خون روي سره رامين لخته شده بود رامين رو توي آغوش گرفتم وفرياد زدم راميييييييييييين تو رو خدا بلند شو ولي اون هيچ حرکتي نميکرد محکم توي بغلم گرفتمش و از ته دل اشک ريختم...
سرم رو بلند کردم و با چشمام که پر از اشک شده بود روبروم رو نگاه کردم مرجانو ديدم که خيلي شکه شده بود و با چشماي قرمز و گونه هاي خيس به من و رامين نگاه ميکرد آروم قدم برداشت و به سمت ما اومد دستمو گرفت و منو از تخت بلند کرد حال خودمو نميفهميدم بدنم شل شده بود مرجان منو گرفت توي بغلش و ميخواست منو آروم کنه ولي من همش اشک ميريختم و نميتونستم خودمو کنترل کنم مرجان منو برد بيرون از اتاق و رفتيم به سمت طبقه پايين هيچ کس اونجا نبود و همه رفته بودن فرودگاه بدرقه ي پانته آ.مرجان منو نشوند روي مبل و چندتا گيلاس مشروب برام ريخت منم همشو سر کشيدم و ديگه نفهميدم چي شد تا اينکه چشامو باز کردم و ديدم روي يک تخت خوابيدم بلند شدم و اطرافم رو نگاه کردم اتاق پر بود از عروسک و وسايل دخترونه گيج شده بودم نميدونستم کجام همينطور داشتم اطراف رو نگاه ميکردم که دره اتاق باز شد سرمو برگردوندم به طرفه در مرجان بود اومد به طرفم لباشو گذاشت روي لبام وگفت نگران نباش اينجا اتاقه منه گفتم من چه جوري اومدم اينجا گفت ديشب حالت خيلي بد بود وحسابي مست بودي منم در حالت مستي اودمت اينجا يه دفعه تمام اتفاقات ديشب مثل کابوس از جلوي چشمام رد شد به سمت ديوار رفتم و مشت محکمي بهش کوبيدم و با ناراحتي گفتم رامييييين... رامين کجاست...؟ مرجان اومد جلو دستامو گرفت توي دستاش وگفت امروز صبح آمبولانس اومد و رامين رو برد سرد خونه... بي اختيار اشکم سرازير شد و گفتم آخه چرا رامين... کي اونو کشته... مرجان منو در آغوش گرفت و گفت همه چيز معلوم ميشه يه دفعه ياده اون دختره افتادم که ديشب با رامين توي اتاق بود به مرجان گفتم تو اون دختره که ديشب با رامين بود رو ميشناسي گفتش نه زياد ولي فکر کنم از دوستاي مهناز دختره همسايمون بود گفتم مهناز الان کجاست گفت فکر کنم خونشون باشه گفتم ميتوني بري آماره دختره رو ازش بگيري مرجان گفت اگه تو بخواي باشه لباشو بوسيدم و بهش گفتم مرسي عزيزم مرجان حاضر شد و رفت خونه ي مهناز دختره همسايشون وبعد از چند دقيقه برگشت بهش گفتم چي شد تونستي بفهمي کيه؟ مرجان گفت رفتم پيشه مهناز و نشونياي دختره رو بهش دادم اونم خوشبختانه شناختش وگفت که اسمش شراره هست و شمارشو ازش گرفتم. پريدم مرجانو بغلش کردم و ازش تشکر کردم و بعد با اون شماره تماس گرفتيم ولي گوشيش خاموش بود بعد از چند ساعت تماس گرفتن بالاخره گوشي رو برداشت وقتي مرجان موضوع رو بهش گفت حسابي ريخت بهم و موضوع رو تکذيب کرد و با بغض گوشيرو قطع کرد و ديگه هم گوشي شو جواب نداد تا چند روزه بعد من با موبايل خودم باهاش تماس گرفتم گوشي رو برداشت و من بهش گفتم شراره خانوم من حتما بايد شمارو ببينم قبول نميکرد و با هزار زحمت و خواهش و تهديد بعد از چند روز راضيش کردم و توي يه پارک باهاس قرار گذاشتم و من و مرجان با هم رفتيم سره قرار و منتظر شديم تا بياد با چند ساعت تاخير سرو کلش پيدا شد وقتي ديدمش سريع شناختمش و فهميدم که خودشه. اولش خيلي بد باهامون برخورد کرد ولي بعد از يکمي مقدمه چيني بهش گفتم من ميدونم که تو اونشب توي گود باي پارتي پانته آ با بهترين دوست من رامين توي اون اتاق بودي و بهتره به خودت زحمت ندي که اين موضوع رو تکذيب کني چون من هم شاهد دارم هم ازتون عکس گرفتم واگه نگي اونشب چه اتفاقي افتاد همه چيز رو با پليس در ميون ميزارم ( البته عکس رو همينجوري الکي گفتم که خلع سلاحش کنم ) شراره وقتي ديد ما همه چيز رو ميدونيم و راه فراري نداره زد زيره گريه و ما هم هر کاري کرديم آرومش کنيم نشد که نشد و نزديک نيم ساعت فقط گريه ميکرد ولي کم کم به حرف اومد و ماجرا رو برامون تعريف کرد:
اون شب من توي اون اتاق روي تخت نشسته بودم و داشتم با تلفن صحبت ميکردم که يه دفعه سر و کله رامين پيدا شد معلوم بود که مسته بعد کلي مخ زدن منو راضي کرد که باهاش سکس داشته باشم من اولش زيره بار نميرفتم ولي کم کم قبول کردم و خودم رو در اختيارش گذاشتم رامين اول به زور يه لب ازم گرفت و شروع کرد به درآوردن لباسهام و منو کامل لخت کرد و بدن و سينه هامو با ولع تمام ميخورد و ليس ميزد بعد لباس هاي خودشو در آود و کيرشو به زور کرد توي دهنم منم يکمي براش ساک زدم رامينم با دستاش سرمو به کيرش فشار ميداد بعد کيرشو از دهنم کشيد بيرون و منو پرت کرد روي تخت و سرشو گذاشت لاي پاهام و خيلي وحشيانه کسمو ليس ميزد و ميخورد بعد خوابيد روي تخت و منو وادار کرد به صورتي که کسم روي دهن اون باشه کيره اونم روي دهن من روش بخوابم رامين کسم و سوراخ باسنم رو ليس ميزد و منم کيرش رو ميخوردم بعد از چند دقيقه رامين منو از روش بلند کرد و خوابوند روي تخت پاهامو بلند کرد و گذاشت روي شونه هاش و کيرشو با فشار زياد کرد توي کسم من خيلي دردم گرفت و ميخواستم جيغ بکشم که رامين دستشو گرفت روي دهنم و شروع کرد به تلمبه زدن خيلي وحشيانه اين کارو ميکرد و من اصلا لذت نميبردم بعد از چند دقيقه تلمبه زدن کيرشو از کسم کشيد بيرون و منو به صورت چهار دست و پا در آورد و انگشتاشو کرد توي دهنم وبعد يکي از انگشتاشو کرد توي سوراخ باسنم و عقب و جلو ميکرد بعد يه تف به کيرش زد و اونو فرو کرد تو خيلي دردم گرفت و سعي کردم نزارم اين کارو بکنه ولي اون بدون توجه به من به کاره خودش ادامه ميداد و همه کيرشو کرد توي باسنم و شروع کرد به تلمبه زدن ولي من همش خودمو سفت ميکردم و به خودم ميپيچيدم بعد از چند بار عقب و جلو کردن کيرشو درآورد خوابيد روي تخت و منو نشوند روي کيرش من با احتياط کيرشو وارد کسم کردم و شروع کردم به بالا و پايين پريدن و رامين هم با دستاش سينه هامو چنگ ميزد همينطور که مشغول بوديم يه دفعه در اتاق باز شد و يک نفر وارد اتاق شد به سمت در نگاه کردم وااااااااااااي عرشيا برادم بود که با خشم و نفرت به ما نگاه ميکرد و يه دفعه به ما حمله کرد من سريع از از روي رامين بلند شدم و به طرف ديگه اتاق دويدم. عرشيا و رامين با هم درگير شدند عرشيا روي سينه هاي رامين نشسته بود و به صورت رامين مشت ميزد رامين هم تا اونجايي که ميتونست جلوي مشت هاي عرشيا ميگرفت و يک مشت خيلي محکم به دهن عرشيا کوبيد که باعث شکستن چندتا از دندوناش شد عرشيا دندونايي که توي دهنش شکسته بود رو تف کرد بيرون و گلدون شيشه اي که کنار تخت بود رو برداشت و به سره رامين کوبيد. خون از سره رامين راه افتاد رامين دستشو گذاشت روي سرش و نگاهي به دستش که پر از خون شده بود انداخت و ديگه هيچ حرتي نکرد عرشيا که خيلي ترسيده بود فرار کرد وبا عجله از اتاق رفت بيرون...
ديگه نذاشتم ادامه بده صدامو بلند کردم و ازش پرسيدم عرشيا کجاست؟ شراره دوباره زد زيره گريه و گفت تورو خدا با عرشيا کاري نداشته باشيد من فقط همين يک برادرو دارم از جام بلند شدم و با صداي بلند گفتم ميکشمش... مرجان دستامو گرفت و گفت آروم باش خودتو کنترل کن شراره هم همش التماس ميکرد و گريه ميکرد. شراره رو به حاله خودش گذاشتيم و ازش دور شديم با مرجان خداحافظي کردم و فرستادمش بره و منتظر شدم تا شراره از جاش بلند بشه بعد از چند دقيقه بلند شد وبه سمت آبخوري رفت و دست و صورتشو شست و به طرف بيرون پارک حرکت کرد من دنبالش ميکردم تا اينکه از پارک خارج شد و کنار خيابون واستاد و سوار تاکسي شد سريع به طرف ماشينم حرکت کردم و دنبال تاکسي که شراره توش بود راه افتادم تا اينکه شراره از تاکسي پياده شد و به سمت يک خيابون حرکت کرد منم با ماشين بدون اينکه متوجه بشه دنبالش کردم دمه دره يه خونه ايستاد دست کرد توي کيفش و ميخواست کليدشو دربياره که يه پسره درو باز کرد و کمي با شراره جر و بحث کرد حدس زدم که حتما اين همون عرشيا برادره شراره هست ولي بايد مطمئن ميشدم براي همين دنبالش راه افتادم سره خيابون ايستاد و ميخواست تاکسي بگيره رفتم جلوي پاش ترمز کردم و شيشه رو دادم پايين و بهش گفتم کجا ميري داداش يکمي تعجب کرد و گفت ونک گفتم بيا بالا سوار شد و راه افتاديم توي راه سره صحبت رو باهاش باز کردم و از هر دري باهم حرف زديم وقتي داشت حرف ميزد نگاهي به دهن و دندوناش انداختم درست بود چندتا از دندوناش شکسته بود يکمي ديگه که باهاش صحبت کردم ازش پرسيدم راستي اسمت چيه گفت مخلص شما عرشيا ديگه مطمئن شدم که خودشه نميدونستم چيکار کنم به زور خودمو کنترل کردم تا اينکه رسيديم به ونک و اونم پياده شد و رفت منم به سمت خونه حرکت کردم و فقط به انتقام فکر ميکردم دو سه روزي گذشت و من هر روز ميرفتم نزديکاي خونشون تا آمارشو دربيارم و بفهمم که چه ساعتي از خونه مياد بيرون و کي به خونه برميگرده بعد از چند روز متوجه شدم که هر روز ساعت 9-10 صبح از خونه مياد بيرون و ميره به ونک و توي يک بوتيک کار ميکنه و ساعت 8-9 شب هم به خونه برميگرده توي يکي از همين روزا که نزديک خونه اونا بودم توي ماشين نشسته بودم که يه دفعه در ماشين باز شد ويک نفر سوار شد سرمو برگردونندم ديدم شراره کنارم نشسته دستشو روي دستم گذاشت و گفت ميخوام باهات حرف بزنم گفتم ميشنوم گفت اينجا نه لطفا بريم يه جاي ديگه ماشينو روشن کردم و راه افتاديم رفتيم توي يه کافي شاپ خلوت و دنج نشستيم شراره شروع کرد به درد و دل کردن: حدود 5ساله پيش من پدر و مادرم رو توي يه تصادف از دست دادم و توي اين مدت فقط برادرم بود که از من مراقبت ميکرد و خرج منو ميداد عرشيا براي من هم پدر بود هم مادر هيچ وقت نذاشت من تنها بمونم من عرشيا رو عاشقانه دوست دارم و بدون اون حتي يک لحظه هم نميتونم زندگي کنم بعد دستامو گرفت و گفت خواهش ميکنم عرشيا رو ببخش بهش گفتم رامين حقش نبود توي اوج جووني جونشو از دست بده شراه گفت ميدونم عرشيا حماقت کرد ولي دست خودش نبود شما خودتونو بزايد جاي عرشيا توي اون موقعيت چيکار ميکردي سرمو گذاشتم روي ميز و کمي به فکر فرو رفتم و آروم گفتم هر کاري ميکردم آدم نميکشتم از جام بلند شدم و رفتم سمت بيرون شراره هم اومد دنبالم رفتم توي ماشين نشستم و سرمو گذاشتم روي فرمون بعد از چند لحظه شنيدم که يکي داره به شيشه ضربه ميزنه سرمو بلند کردم ديدم شراره هست شيشه رو دادم پايين گفت اجازه هست سوار بشم سرمو به علامت رضايت تکون دادم اونم سوار شد و گفت ببخشد که ناراحتتون کردم ماشينو روشن کردم و به سمت خونه خودم رفتم ماشينو پارک کردم و به شراره گفتم ببخشيد که نميتونم برسونمت خيلي خستم بايد استراحت کنم يه وقته ديگه باهم صحبت ميکنيم شراره گفت ميشه بيام خونتون گفتم چي؟؟؟؟ گفت دستشويي دارم اومد توي خونه به سمت دستشويي راهنماييش کردم بعد چند دقيقه اومد بيرون ميخواست بره که بهش تعارف کردم حالا که تا اينجا اومدي بشين يه چيزي بيارم بخوريم قبول کرد و روسري و مانتوشو درآورد و نشست روي مبل و گفت توي خونه مشروب داري يکمي جا خوردم بلند شدم و رفتم توي آشپز خونه و يه دونه ويسکي Black&White از توي يخچال برداشتم ريختم توي ليوان و اودم گذاشتم جلوش هر دومون سر کشيديم و شراره دوباره شروع کرد به حرف زدن من خيلي داغ شده بودم و اصلا حاليم نبود چي ميگه شراره خودشو به من نزديک کرد و کمي خودشو چسبوند به من و دستشو کشيد روي پام و گفت خواهش ميکنم متوجه منظورش نشدم ميخواستم ازش بپرسم چي گفتي؟ که بدون مقدمه لباشو گذاشت روي لبام و اجازه حرف زدن بهم نداد من حسابي جا خورده بودم و هيچ حرکتي نميکردم که شراره همونطور که ازم لب ميگرفت دستشو از روي شلوار گذاشت روي کيرم و اونو ميماليد بعد لباشو از لبام جدا کرد و زانو زد جلوم و کمربندم و باز کرد وشلوار و شرتمو با هم کشيد پايين و يه ليس سر تا سري به کيرم زد و آروم کرد توي دهنش و مهارت خاصي ساک ميزد من دستمو گذاشتم روي سرش و با موهاش بازي ميکردم شراره هم کيرمو از دهنش در آورد و دوباره يه ليس بهش زد و بعد بيضه هامو کرد توي دهنش و اونارو مک ميزد بعد بلند شد و به پشت خوابيد توي بغلم من هم همونطور که خوابيده بود از روي شلوار دستي به باسنش کشيدم و شلوارشو کشيدم پايين بعد از روي شرت يه بوسه به باسنش زدم و اونم کشيدمش پايين بعد لاي باسنش رو با دستام باز کردم و شروع کردم به ليس زدن بعد شراره رو برش گردوندم و لباسش رو زدم بالا و ناف و شکمشو ليس زدم و بعد سوتينش رو باز کردم و سينه هاي سفت و خوش فرمشو کردم توي دهن وحسابي سرشو مک زدم با دستام هم حسابي سينه هاشو چنگ ميزدم و ميماليدم بعد رفتم پايين تر و وبا انگشتام چوچولشو يکم تحريک کردم و بعد کسشو کردم توي دهنم و تا اونجايي که ميتونستم زبونم رو فرو کردم توي کسش بعد از چند دقيقه شراره بلند شد و نشست روم وبا دستش کيرمو به سمت کسش هدايت کرد و آروم گذاشتم توي کسش و شروع کرد به بالا و پايين پريدن منم با دستام سينه هاشو چنگ ميزدم خيلي تحريک شده بودم و براي همين زود داشت آبم ميومد به شراره گفتم يواش تر داره مياد ولي اون توجه نکرد و حرکاتشو تند تر کرد بعد از چند لحظه آبم با فشار خالي شد توي کسش و شراره هم محکم نشت روي کيرم و همش خالي شد تو کسش از روم بلند شد و رفت سمت دستشويي منم همونطوري روي کاناپه بيهوش شدم وقتي به خودم اومدم ديدم ساعت 9 شبه و من نزديک 3-4 ساعته که خوابيدم نگاهي به دور و برم کردم شراره رفته بود و کسي خونه نبود رفتم حموم يه دوش آب سرد گرفتم يه چيزي هم خوردم و گرفتم سره جام خوابيدم صبح که از جام بلند شدم هنوز نفرت عرشيا از دلم بيرون نرفته بود و هنوز هم فقط به انتقام فکر ميکردم اونروز خي

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
</a>]
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#123 | Posted: 8 Jun 2011 22:56

ژينا



24 سالم بود … اما هنوز بي کار بودم . از دار دنيا يه خونه 40 متري داشتم و ديگه هيچ ، نه خونواده اي ، نه فاميلي ، فقط هيچ و هيچ و هيچ …. کسي بهم زن نميداد چون بيکار بودم . چون خرج خودم رو نمي تونستم در بيارم . با پنجاه هزار تومن حقوقو بيمه فوت پدرم زندگيم رو سر ميکردم . کارم فقط اين شده بود که صبحهاي زود از خواب بلند ميشدم و ميرفتم سر کوچه يه روزنامه همشهري ميخريدم و اگهي هاي استخدامش رو ورق ميزدم تا شايد بتونم واسه خودم يه کاري پيدا کنم . اما هيچ کس من رو قبول نمي کرد .آخه نه ضامني داشتم ، نه ماشيني ، نه موتوري … !
تا اينکه يه روز که مثله بقيه روزا داشتم کاغذاي توي روزنامه رو ورق ميزدم ، چشمم خورد به يه اگهي که به يک کارگر جوون براي نظافت منزل شخصي نياز داشتند . شماره رو با يه چند تا شماره ديگه تويه کاغذ يادداشت کردم و رفتم سراغ تلفن عمومي سر کوچمون و اولين کاري که کردم با شماره همون اگهيه که نظافتچي مي خواستند تماس گرفتم … يه خانوم تقريبا ميان سالي گوشي رو برداشت .
گفتم :" من در مورد اون اگهي که توي روزنامه داديد مزاحم ميشم "
ازم پرسيد : تحصيلاتتون چيه ؟
گفتم : ديپلم .
گفت : وسيله نقليه هم داريد ؟
گفتم : نه !
گفتش : متاسفيم . شخصي رو که ما در نظر داريم بايد وسيله نقليه در اختيار داشته باشه . چون منزل ما بد مسيره و سمت کوهپايه هاي شماله تهرانه . . منم که از اين اگهي هم نااميد شده بودم ،
به شوخي جواب دادم : بابا ماشين ندارم ، خوشتيپ که هستم ! يه خنده نازي پشت گوشي کرد و گفت : ازت خوشم اومد . پاشو بيا ببينيم چقدر خوشتيپي !
خلاصه آدرس و ازش گرفتم و همون موقع به سمت خونشون حرکت کردم . دو ساعتي تو راه بودم تا اينکه بالاخره رسيد م . يه خونه ويلايي بزرگ که ته خيابون ولنجک بود ! زنگ رو فشار دادم . بعد از چند لحظه همون خانومي که از پشت گوشي تلفن باهام صحبت کرده بود گوشي رو برداشت . گفتم من هموني هستم که امروز در مورد اون اگهي با …. هنوز حرفم تموم نشده بود که با آيفن در رو باز کرد و گفت : بفرماييد داخل . چقدر خونه زيبايي بود . دور تا دور ويلا حياط پارک مانندي بود که آدم وقتي از وسطش رد مي شد حظ مي کرد. در زدم . بعد از چند لحظه يه خانوم خوشگل و ناز در رو باز کرد و گفت : بفرمائيد ! از همون برخورد اول فهميدم که اينجا مثله جاهاي ديگه نيست که قبلا به اونجاها رفت و آمد داشتم . چراش رو خودتون يه کم جلوتر مي فهميد . داخل که نشستم يه صندلي گذاشت جلوي من و رو کرد بهم و گفت : نه ! مثل اينکه واقعا" خوش تيپ هستيد . من مينو هستم . شما خودتون رو معرفي نمي کنيد ؟ منم که تا حالا يه زن بيحجاب رو به جز مادرم محارمم جلوي روم ندبده بودم ، يه کم منو من کردم و گفتم : منم کاميار هستم که البته صدام ميکنند کامي ! گفت : خيلي خوشبختم ! بعد ازم خواست تا خودم رو با ميوه ها پذيرايي کنم تا برام يه نوشيدني گرم يباره ! خيلي تعجب کرده بودم . انگار نه انگار که من براي نظافت کردن خونه اومده بودم . راستش رو بخوايد يه جورايي باور کرده بودم که واقعا خوش قيافه خوش تيپ هستم که انقدر تحويلم ميگيرند .
اما از هرچي بگذريم نمي تونم از کون مينو بگذرم که بد چيزي بود !! يه پيرهن يقه هفت گشاد صورتي تنش بود طوري که راحت ميتونستي سينه بندش رو ببيني ! يه شلوار پاچه کوتاه تنگ ساده رنگه پاش کرده بود که وقتي پشت به من کرد تا برام يه نوشيدني بياره ، اون کون قلمبه شدش داشت ديوونم ميکرد . از شما چه پنهون همون موقع کيرم بد جوري شق کرد ، دستم رو تو کردم تو جيبم و سر کيرم رو از همونجا گرفتم تا معلوم نشه کيرم راست شده ! دو سه دقيقه بعد ديدم يه سيني دستش گرفته و داره مياد . دو تا فنجون قهوه ريخته بود . ازش تشکر کردم و گفتم : ديگه شما خيلي خجالتم داديد . خوب ! اگه ممکنه بريم سر اصل مطلب ، کار من اينجا چيه ؟ يه ته خنده اي کرد و گفت : تنها کاري که ما اينجا از آقا کامي مي خوايم اينه که مراقب گلهاي گلخونه ما باشيد ، همين ! منم که اصلا" فکرش رو نميکردم که کارم انقدر راحت باشه سريع قبول کردم و پرسيدم : ببخشيد که اينو ميپرسم ! حقوق من چقدره ؟ جواب داد ؟ حقوق شما فعلا ماهي 140 هزار تومانه و اولين حقوقتون رو هم همين امروز ميگيريد ! ديگه داشتم از تعجب شاخ در مي آ وردم . رفت و يه دسته چک آورد و صد و چهل هزار تومن نوشت و برگه چک رو بهم داد و گفت : مبارکه ! ميتونيد از همين امروز مشغول شيد ! منم از جام بلند شدم و اومدم که برم سمت گلخونه گفت : راستي کامي ! يادم رفت بقيه اعضاي خانواده رو خدمتت معرفي کنم … من يه دختر دارم که 21 سالشه و يه پسر 14 ساله هم دارم اما شوهرم خيلي وقته عمرش رو داده به شما . بعد گفت : الان هم دخترم دانشگاست و پسرم هم مدرسه . تا يکي دو ساعت ديگه پيداشون ميشه . من هم خودم فعلا خانه دارم اما قبلا پرستار بودم ! سرم رو به علامت خوشحال شدن از آشنايي با مينو تکون دادم و لبخند کوچيکي زدم و به سمت گلخونه رفتم . يه دو ساعتي گذشت که صداي زنگ در اومد . مينو داد زد : کامي جان ؟! لطفا" در رو باز کن . آيفون رو زدم . دختر مينو بود با پسر 14 سالش ! اما چه دختري و چه پسري . يکي از يکي حوري تر !! اي کاش هيچ وقت نميديدمش !

تا وارد خونه شد سلام ريزي داد ! و مقنعش رو جلوي من در آورد و پشت سرش هم مانتوش رو . يه تاپ سفيد تنگ تنش بود طوري که سينه هاي اناريش هر کسي رو وسوسه ميکرد . از اون ورم يه دامن کوتاه نقرهاي ! اومد طرف من و گفت : من ژينا هستم و اونم برادرم باربد ! گفتم : از آشناييتون خيلي خوشحالم . منم کاميار هستم !

اين اولين لحظه آشنايي من و ژينا بود . ژينايي که بعدها … بگذريم . من روزها سر کار مي اومدم و سعي ميکردم شبها دير وقت برم خونه تا بتونم هرچه بيشتر ژينا رو ببينم ، ژينا هم کم کم با من خودموني شد . بعد از ظهرها که خونه ميومد خيلي با هم حرف ميزديم تا اينکه اون اتفاق افتاد …..

يه روز صبح که ژينا و باربد به دانشکده و مدرسشون رفته بودند ، همينطور که داشتم روي نردبون شيشه هاي پاسيو ي گلخونه رو تميز ميکردم ، نمي دونم يه دفعه چي شد که سرم گيج رفت و از بالاي نردبون افتادم پايين و يه فريادي زدم . مينو هم که صداي منو شنيد ، سريع دويد طرف من و گفت : چي کار کردي با خودت کامي ؟ منم خودمو به اه و ناله کردن زدم و گفتم نمي دونم . فکر کنم کتفم شکست ! بهم گفت : تکون نخور ببينم چيشده . پرسيد کجات درد ميکنه ؟ با سر به کتفم اشاره کردم . يه کم که با کتفم ور رفت گفت : پاشو ديگه نازنکن ! ما يه عمر پرستار بوديم!
راست ميگفت ! اصلا درد نداشت ! خواستم که از جام بلند شم گفت : کجا ؟! پيرهنت رو در بيار ببينم حالا واقعا چيزي نشده ؟ جواب دادم : نميخواد . اما گفت : نميشه ! بايد ببينم ! خودش دگمه هاي پيرهنم رو يکي يکي باز کرد و وقتي قشنگ پيرهنم رو در آورد يه نگاهي به چشمام انداخت و شروع به ور رفتن با کتفام کرد : " اينجاش درد داره ؟! … اينجاش ؟ … اينجا چي …؟ اينجا …. " دست لطيف مينو داشت وسوسم ميکرد . زير چشمي يه نگاه به چشماش انداختم . غافل از اينکه اونم زير چشمي منو نگاه ميکرد . هر دومون از نگاههاي هم فهميديم که از هم چي ميخوايم ! دستم رو بردم سمت شونه هاش و کتفاش رو مالوندم … مخالفتي نکرد . اينبار عميق تر نگاهش کردم ! لبام رو بردم جلو .. جلوتر … چسبوندم رو لباش . شروع کردم بوسه هاي ريز رو از لب و صورتش گرفتن … همينجوري که غرق بوسش کرده بودم ، بغلش کردم و تنش رو رو تن خودم رو زمين انداختم . با زبونم بين لبهاش رو خيس کردم و آروم پيرهنش رو از سرش کشيدم بيرون . خودش دستش رو برد پشت کمرش و بند کرست صورتي رنگش و و با دستاي نحيفش باز کرد . حالا ديگه گرمي تنش و نرمي سينه هاش رو رو تنم حس ميکردم دهنمو بردم طرف سينه هاش و و نوک سينه شو گذاشتم لاي دندونام و گاز کاز کردم … اونجا بود که صداي اخ اه اووف مينو به هوا رفت … هرچي بيشتر داد ميزد کيرم بيشتر شق ميکرد . واي که چه لذتي داشت . دستمو بردم جلو شلوارش تا زيپ شلوارش رو بکشم پايين . اما گفت : کامي نه ! ولي من توجهي نکردم . دستش رو کنار زدو رو زيپش رو پايين کشيدم . مينو انقدر حشري شده بود که ديگه اصلا" مخالفتي نکرد . دستمو بردم تو زيپش . شورت پاش نبود … آررو دستمو گذاشتم رو کسش ، يه کم مرطوب شده بود … با دو تا انگشتام شروع کردم به مالوندن روي کسش .. مينو هم با يه دستش چوچولشو مي مالوندش و با يه دست ديگش کير منو مي مالوند . يه کم که با کيرم بازي کرد ، دگمه هاي شلوارم رو باز کرد و کيرم رو از لاي جاي زيپش آورد بيرون . کف دستش و با زبونش ليس زد و با همون دست شروع کرد به مالوندن کيرم … هنوز هيچي نشده بود داشت آبم ميومد . نمي خواستم نکرده تو سوراخ آبم بيا د … واسه همين از جام بلند شدم و شلوارم رو کامل در آوردم و سر کيرم رو يه کم با آب دهنم خيس کردم و خوابيدم رو مينو …. يه کم سر کيرم و رو کسش ماليدم و تا اومدم تو کسش فرو کنم از شانس بدم يهو متوجه شدم يکي در خونه رو باز کرد . انقدر فاصله ما با در ورودي کم بود که تا در باز شد ديدم ….
اون ژينا بود . هيچ وقت تاحالا تو عمرم انقدر از خودم خجالت نکشيده بودم . سريع خودمو از رو تن مينو جمع کردم ... از جام بلند شدم و يه گوشه اي نشستم . نمي تونستم تصور کنم که ژينا منو تو اون وضع ديده . جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم . چند لحظه اي سرم پايين بود و صداي هيچ کي در نمي اومد ، مينو هم شلوارشو پاش کرد و سينه بندش رو بست و رفت تو اتاقش . من موندم و ژينا ...
با پررويي يه کم سرم رو بلند کردم که ببينم ژينا چه حالي داره ... آروم و با شرمندگي سرم و آوردم بالا ، صاف داشت تو چشماي من نگاه مي کرد در حالي که يه قطره اشک کوچيک از کنار چشماي قشنگش ، رو گونه هاش سر مي خورد ... بدون اينکه چيزي به من بگه در رو بست و از خونه زد بيرون ، اون لحظه بود که از خودم متنفر شدم ، تنفر از اينکه چطور تونستم از اعتمادي که ژينا به من کرده بود سوء استفاده کنم . اون حتي يه فحش کوچولو هم به من نداد .... از روي خجالت حتي نمي تونستم برم دنبال ژينا تا ازش معذرت خواهي کنم . آخه بهش چي ميگفتم ؟ ميگفتم ببخشيد که با مادرت حال کردم ؟! ديگه خودم حساب کار خودم دستم اومده بود .... تو اون سکوتي که تو خونه حاکم شده بود ، وسايلم رو جمع کردم و ساکم رو انداخت رو کولم و براي هميشه با اون خونه خداحافظي کردم . ديگه اونجا جاي موندن من نبود ، تازه به اونجا عادت کرده بودم ! اي کاش هيچ وقت از اون نردبون پرت نمي شدم . نمي دونم مقصر کي بود ؟ من يا مينو ؟! اما به هر حال من در حق ژينا نامردي تمام کرده بودم .
نمي دونستم ژينا انقدر منو دوست داره ، اينو از نگاه اخرش فهميدم که بدون اينکه به من چيزي بگه از خونه زد بيرون، آره ! منم ژينا رو دوست داشتم ، شايد عاشقش بودم ؛ اما آخه کي ميومد با يه پسري که حقوقش ماهي چهل هزار تومن بود ازدواج کنه ؟ اونم ژينايي که حداقل يه خونه دو هزار متري تو ولنجک داشت ؟ هان !؟ کي ميومد ...
خلاصه اون روز گذشت و من از اون خونه زيبا رفتم و کارم رو هم خودم از دست خودم گرفتم ! ديگه از اون روز به بعد هيچ وقت سر کار نرفتم ، هيچ وقت صبحهاي زود بلند نشدم که برم روزنامه همشهري بخرم ، هيچ وقت آگهي هاي روزنامه رو ورق نزدم .... مثله ديوونه ها هر روز تا دير وقت تو رختخواب مي خوابيدم ؛ وقتي پا ميشدم يه چيزي مي خوردم و باز ميرفتم تو رختخواب و به ژينا و خاطراتم از اون خونه فکر مي کردم ؛ به اين فکر مي کردم که چطور خودم رو بدبخت کردم . همش به خودم فحش ميدادم که خره ! شايد ژينا هم عاشق تو بود ، شايد مي تونستي با اون ازدواج کني ، شايد ....
گذشت ....
يه دو ماهي از اون روز گذشت و منم ديگه پس اندازم تموم شده بود و به سختي به زندگي ديوونه وارم ادامه ميدادم تا اينکه يه روز که مثل هميشه تو خواب عميق بودم ، با صداي زنگ در از خواب پريدم . از جام بلند شدم و همينجوري که يه شورتک بلند پام بود و چشمام هم از هم باز نمي شد ، رفتم سراغ در ؛ گفتم : کيه ؟ کسي جوابمو نداد . باز پرسيدم کيه ؟ اينبار هم کسي جوابم رو نداد . در رو باز کردم . يه که به اوني که پشت در بود نگاه کردم ! باورم نمي شد . چشمام رو باز مالوندم . فکر کردم هنوز خوابم . نه ! اشتباه نمي ديدم . اون ژينا بود !!
انقدر جا خورده بودم که سلامم يادم رفت ، تا اينکه خودش گفت : سلام ! با همون قيافه ژوليده از خواب بلند شده با صداي آروم گفتم : سلام ژينا ... گفت : دعوت نمي کني بيام تو ؟ با تعجب گفته : تو ؟! گفت : آره ديگه ! نميذاري بيام ؟ در رو باز کردم و گفتم : بفرماييد ... دست و پام رو گم کرده بودم . نمي دو نستم واسه چي اومده اينجا ! خونه هم خيلي به هم ريخته بود . خيلي هم کوچيک ! وسايل داخل خونه فقط يه تخت خواب بود يه تلويزيون! از خونمون هم جلوي ژينا خجالت کشيده بودم .... اومد داخل و خودش رفت رو تخت نشست . منم گفتم : شما چند لحظه منتظر باشيد من الان ميام . گفت : باشه . سريع رفتم تو دستشويي و يه دستي به سر و روم کشيدم . بعدش بدو بدو رفتم سر کوچه وچند نوع ميوه و يه بسته شکلات گرفتم و برگشتم . ميوه ها رو شستم و ريختم تو يه ظرف و اومدم تو اتاق . ظرف ميوه ها رو کنار ژينا رو تخت گذاشتم و خودم هم کنار ظرف نشستم ! هنوز نمي دونستم ژينا با من چي کار داره . گيج بودم ... از رو شرمندگيم هم نمي تونستم حرفي بزنم . چند لحظه اي هر دو مون ساکت بوديم . تا اينکه ژينا سر صحبت رو باز کرد .
ازم پرسيد : فکر کردي براي چي اومدم اينجا ؟! گفتم : نمي دونم . يه کم مکث کرد و گفت : ميدوني چي شده ؟ گفتم نه ! گفت : مينو يه ماه پيش مرد ! اينو که گفت خيلي جا خوردم . پرسيدم : چطوري ؟ آهسته جواب داد : تصادف ! حالم خيلي گرفته شد سرم رو انداختم پايين و با ناراحتي به ژينا گفته : من واقعا متاسفم . تسليت ميگم . بقاي جون خودت باشه . ادامه داد و گفت : اومدم اينجا تا ازت راهنمايي بگيرم ! گفتم : از من ؟! گفت : آره ، فقط از تو بر مياد . جواب دادم هر کاري از دستم بر بياد دريغ ... هنوز حرفم تموم نشده بود ، پريد تو حرفم و گفت : ميدوني گناه من چيه ؟ پرسيدم : منظورت چيه ؟ گفت : گناه من اينه که عاشق مردي شدم که با مادرم سکس داشته ، عاشق يه مرد نامرد شدم ؛ عاشق يه مرد بي معرفت . عاشق يه مردي که ميدونست من دوسش دارم اما .... از بس خجالت کشيدم ، با صداي بلند حرفاشو قطع کردم و گفتم : بسه ديگه ژينا ! انقدر منو اذيت نکن ! خودم مي دونم چه غلطي کردم !
بغض ژينا شکست و گفت : نه تو نمي دوني چي کار کردي ، نمي دوني ! مادر من به خاطر تو مرد . اون تصادف نکرده . اون خود کشي کرده ! ... ديگه سرم داشت گيج مي رفت . نمي دونستم چه جوابي بدم . همينطور به شيون هاش ادامه داد و گفت : با اين همه دوستت دارم . اما نمي تونم با تو باشم و نمي تونم هم که با تو نباشم ! من مي خواستم تو مال من باشي اما تو همه چيز رو خراب کردي ، خراب ... يه دستمال کاغذي برداشتم و اشکاش رو پاک کردم . صورتش رو نوازش کردم . بغلش کردم . گونه هاشو بوسيدم ... اما اشکهاش بند نمي اومد . نمي دونم چش شده بود . يه چند لحظه بعد از جاش بلند شد و گفت : خوب ديگه من بايد برم . دستش رو گرفتم و گفتم کجا ؟ گفت : يه نفر اون بيرون منتظر منه . گفتم : کي ؟ گفت : شوهرم !
آه .... دنيا رو سرم خراب شد . دست و پام سست شد . نشستم رو تخت . ژينا گفت : خداحافظ . خداحافظ تا هميشه ! ... يه نگاهي تو عمق چشماش کردم و با چشمام بهش حالي کردم که منو ببخش ژينا ... ژينا روش رو پشت به من کرد . من فکر کردم مي خواد از خونه بره بيرون ، در کيفش رو با کرد ، يه چاقوي بزرگ در آورد . بلند داد زدو گفت : خدااا .......... و با ضربه هاي چاقو سينش رو پاره پاره کرد !
انگار داشتم خواب ميديدم . سر جام خشک شده بودم . نمي دونم چرا نمي تونستم جلوي ژينا رو بگيرم . انگار پاهام خشک شده بود . جلوي من داشت خودش و پر پر ميکرد . بغض جلوي چشمام رو گرفت . از ته دل داد زدم : ژينا ... آخه چرا اين کار رو با خودت کردي دختر ... چرا ... چاقو رو از دستاش گرفتم . بي حال افتاد رو زمين . بلد نبودم اين موقعها چي کار کنم . با چي خون رو بند بيارم . اخه کجاش رو با دستمال مي بستم ، همه جاي بدنش با کارد ، پاره پاره شده بود .
آروم دستمو گذاشتم رو صورت ژينا ... همينجوري که بغض کرده بودم ، تو چشماي نازش نگاه کردم و گفتم : دوست دارم ژينا ! به اندازه تمام دنيا و لبهاي خونيش رو بوسيدم . ژينا هم لبخندي زد و چشماش رو بست ... ژينا مرد .............

آره ! من باعث خودکشي ژينا بودم . چاقو رو از دست ژينا در آوردم . ديوونه شده يودم . مي خواستم خودم رو مثل ژينا از زندگي راحت کنم . مي خواستم خودم رو به سزاي اعمالم برسونم . دست ژينا رو تو دستم فشار دادم و آروم گفتم : منم الان ميام ژينا . ... همين الان ....
چاقو رو بردم بالا تا تو سينم فرو کنم که ... صداي زنگ اومد . زنگ در ! جا خوردم ... يه چيزي بهم مي گفت : برو ببين کيه ... بلند شدم . از لاي پنجره نگاه کردم . يه مرد خوش تيپ بود که زنگ در رو داشت از جا مي کند ! فکر کنم متوجه سر و صداهاي داخل شده بود . دوزاريم افتاد که شوهر ژيناست ! دست پاچه تر شدم و ....

هر حکومتی که شادمانی را از مردمان بگیرد شکست خواهد خورد و برانداخته خواهد شد.
</a>]
cyrus the great.king of persia ************************** امپراطور ایران.کوروش بزرگ
     
#124 | Posted: 4 Jul 2011 11:40
امير و سارا

اين خاطره داستان چند سال پيشه - صبح بود مامانم منو بيدار كرد گفت:"امير پاشو دوستت ماني اومده" من با ماني خيلي حال ميكردم اون يه BMW داشت وقتي مي اومد با هم ميرفتيم كس چرخ ميزديم شايد يه كسم به تورمون ميخورد.منم سه سوته لباسارو پوشيدم و كلي ژل و كوفت و زهر ماري مالوندم و بعد نيم ساعت بالاخره رفتم پيش ماني. هردو پريديم بالا ماشين و رفتيم ولنجك. تا دم ظهري كه علاف بوديم. ساعت 12 شد به عشق ديزي سنگي راه رو كج كرديم براي فرحزاد.همينكه وارد رستوران شديم چشام ميخ شد.دو تا دختر خوشگل با يه تيپ عجيب كه انگاري كير ميخواد اونجا روي يه نيمكت نشسته بودند.من به ماني گفتم برو سفارش غذا بده و خودمم رفتم روي نيمكت كنار دخترا نشستم.
گوشي من 6600 هست روش يه نرم افزاري داشتم كه ميتونست از طريق بلوتوث شماره هاي موبايلهاي اطرافش رو پيدا كنه.يكي از دخترا به اون يكي گفت:"من چندتا عكس جديد از گروه متاليكا ريختم تو موبايلم"
اون يكي هم گفت:"بابا اي ول متاليكا،دمت گرم واسم بفرستش"
منم مثل جيمز باندبلوتوث خودم رو فعال كردم اسم يكي از اونا سارا بود و اسم اون يكي هم ندا بود.شمارهء هردوتاشون رو پيدا پيدا كردم.سارا خيلي قشنگتر از ندا بود.به قول رفقا كيرم واسش پا شده بود.
ماني خسته و كوفته بعد پنج دقيقه اومد.گفت:"آه پسر كونم به گا رفت."
گفتم:"بابا اصلا تو هيچي نگو فكر كنم شام رو افتاديم"
گفت:"چي ميگي كس خل؟"
گفتم:"دهنتو گاييدم چرا شانس كير خري ما امروز كس خل شدي دهن سرويس"
با تعجب گفت:"مگه چي شده؟"
گفتم:"اين دوتا خوشگل خانم رو ميبيني شمارهء هردوتاشون رو زدم"
گفت:"نه بابا چه طوري؟"
ما هم كاملا روشنش كرديم و بدشم بهش گفتم كه كيرم واسه اين سارا پا شده كه اونم ديگه يه فكري واسه خودش بكنه.خوب از اون جايي كه اين آقا ماني پسر قانعي بود قبول كرد.
ساعت 12:45 شد.ما غذامون رو خورده بوديم و بي حال روي تخت ولو شده بوديم.دخترا هنوز داشتن كس ميگفتن و كس ميشنيدن. دوتا بچه قرتي وارد رستوران شدن و اومدن روي نيمكتي نزديك دخترا نشستن.هنوز 5 دقيقه نگذشته بود،يكي از اين بچه سوسولا پا شد رفت پيش دخترا و يه كاغذ به اونا داد.سريعا به ماني گفتم:"پاشو كه اوضاع ناله شده.دارن مخ دخترا رو ميزنن."
ماني از خواب پريد با صدايي تقريبا بلند گفت :"كدوم جنده اي با ليوان من دوغ خورده."
همه برگشتن طرف ما.منو ميگي مثل كس قرمز شده بودم.سريعا يه فكري به مخم خطور كرد.به ماني گفتم:"داداش پليس راهنمايي به ماشينت گير داده زودي بجمب تا جريمه نشدي"اون رو ميگي مثل فشنگ پريد بيرون منم دنبالش رفتم و صورتحساب رو پرداخت كردم و رفتم بيرون.به ماني گفتم:"جنده پري آخه واسه چي داد ميزني؟"
گفت:"بابا هواسم نبود،داشتم چرت ميزدم حالا پليس كجاست؟"
گفتم:"بابا ضايع كردي ديگه،اگه دير بجنبيم دوتا بچه سوسول الان صاحب اون دخترا مشن ها"
ماني مثل كس خلها گفت:"خوب حالا تو ميگي چيكار كنيم؟"
گفتم:"تو برو اون قفل فرمون رو بيار و وايسا همينجا من الان ميآم"
رفتم داخل رستوران به اون آقايون گفتم:"حاج آقا يه تاكسي به ماشينتون زد و در رفت"
بعدش سريعا با هم رفتيم بيرون خيلي حال كردم با اين كلك،دست شيتون رو از پشت بسته بودم.
وقتي اومديم بيرون اونا ديدن نه خبري نيست.يكي از اونا به من گفت:"داداش مريضي مردم رو سركار ميزاري؟"
منم گفتم:"داداش تو مريضي كه به دوست دختراي ما شماره تلفن ميدي؟"
حالا كه اين رو فهميدن رنگشون زرد شد كلي معذرت خواستن و رفتن پي كارشون.
ما هم همونجا منتظر مونديم تا سارا و ندا بيان بيرون.
حالا ساعت 1:15 بود.بآلاخره اومدن بيرون.كنار جاده منتظر تاكسي وايسادن.من با موبايل سارا تماس گرفتم.گفتم:"سلام سارا خانم من امير هستم.چند هفته اي ميشه كه دنبال شما هستم هر جا كه ميريد.من عاشق شما شدم."
با يه لحن مسخره آميزي گفت:"نه بابا راست ميگي؟"
گفتم:"به جون اون ندا خانمي كه الآن كنارت وايساده"
با تعجب به دور و برش نگاه كرد و گفت:"تو كجايي؟"
من گفتم:"هر جا كه تو باشي!!!"
گفت:"شما ماشين دارين؟"
منم گفتم:"آره عزيز من"
گفت :"آقا امير ميشه ما رو تا يه جايي برسوني؟"
گفتم:"اي به روي چشمم"
سريعا پريديم بالا رفتيم كنار اونا من گفتم:"خانما شما ماشين خواستيد؟"
سارا گفت:" آقا امير"
منم با يه چشمك جوابش رو دادم.اونا سوار ماشين شدن.سارا گفت:"خوب آقا امير ميشه از خودتون بگيد تا بيشتر با هم آشنا بشيم؟"
من گفتم:"بله خواهش ميكنم.اسم من امير و بچهء تهرونم.شما اهل كجا هستين؟"
گفت منم اهل كرج هستم و خلاصه بعد كلي صحبت با هم حسابي آشنا شديم.اونا هر دوتاشون دانشجو بودن و يه خونه با هم اجاره كرده بودن كه به قول معروف توش درس بخونن. ساعت 3 بود ديگه داشت وقت كم كم ميرفت.ما با هم رفتيم پارك ساعي.دم ظهري بود هيچ كس تو پارك نبود و فقط چندتا مسافر اونجا بودن ما رفتيم يه جاي دنج زير يه درخت بلند نشستيم.ماني كس خل جو گرفته بودش پا شد دست ندا رو گرفت و رفتن تو پارك با هم مثلا صحبت كنن.بهترين موقع بود كه سارا رو مطيع خودم كنم.شروع كردم به كس شعر گفتن.
گفتم:"دختر تو روح من رو دزديدي و من رو اسير خودت كردي اگه الان بهم بگي خودت رو بكش ميكشم. اون روز هيچ وقت يادم نميره كه براي اولين بار تو رو ديدم.من واقعا تا مرز سكته رفتم.من رو جذب خودت كردي"و از همين كس شعرا !!!
سارا گفت:"منم خيلي از آشنايي با تو خوشحالم امير جون كاشكي زودتر تو رو ميديدم.تو خيلي نازي من تو رو اندازهء دنيا دوستت دارم"
گفتم:"سارا من از اين روز كه تو رو ديدم حسابي عاشقت شدم."
خلاصه اينقدر با هم صحبت كرديم تا اينكه بآلاخره تونستم روحش رو بدست بيارم و اون رو مطيع كنم.روي چمن هاي پارك ولو شده بوديم و فقط كمي با هم فاصله داشتيم.من لبهايم را به طرف لبهاي سارا بردم و اونا رو خيلي عاشقانه بوسيدم اون اصلا هيچ مقاومتي نكرد.
تو حس و حال خودمون بوديم كه ديدم ماني با ندا دارن ميان سريعا پا شديم و خودمون رو جمع كرديم.اونا هم انگاري عاشق هم شده بودن.ساعت6ب ود كم كم پارك در حال شلوغ شدن بود.سوار ماشين شديم و راه افتاديم.سارا گفت:"ميشه ما رو برسونين خونه فردا تو دانشگاه كنفرانس داريم ما هم كه هيچي نخونديم"
گفتم:"به روي چشم عزيزم"
وقتي به خونشون رسيديم همه پياده شديم سارا گفت ميشه بيايين داخل با هم يه قهوه بخوريم.گفتم:"ولي شما كه گفتين فردا كنفرانس دارين"
گفت :"نه زياد مهم نيست"
گفتم:"براي ما افتخاريه كه با شما قهوه بخوريم."
خلاصه بي سر و صدا رفتيم داخل.خونهء اونا خيلي قشنگ بود هر كدومشون يه اتاق داشت و تابلوهاي بسيار قشنگي داشتن.
ندا برامون قهوه آورد.بعد اينكه يه فنجون قهوه دبش نوشيديم من به سارا گفتم:"سارا جون تو آلبوم عكس داري؟"
گفت:"البته.اگه افتخار ميدي بيا بريم تو اتاقم تا آلبومم رو بهت نشون بدم."
كير نامرد دست از سر ما برنميداشت.زير شلوار لي كه من پوشيده بودم داشت ميتركيد.
با هم رفتيم تو اتاق سارا. ماني هم با ندا رفت كه آلبوم ندا رو ببينه.
واي داخل اتاقش واقعا قشنگ بود.يه بوي خاصي هم داشت من خيلي اين بو رو دوست دارم.
روي تخت او نشستم سارا آلبوش رو اورد و كنار من نشست و آلبومش را باز كرد.
عكسهاي قشنگي داشت.يكي از عكساش تقريبا لختي بود.سارا زود رفت صفحه بعد.من با يه لحن شهوت آميزي گفتم:"سارا جون ميشه اون عكس قبلي رو ببينم؟"
كفت:"بي خيال"
گفتم:"نه واقعا خيلي قشنگ بود،خواهش ميكنم بزار ببينم"
سارا عكس رو به من نشون داد.من عكس رو از داخل آلبوم درآوردم و روي سينه هاش رو بوس كردم.سارا خجالت ميكشيد.ناگهان صداي آه آه... ندا به هوا رفت نميدونم چطوري اين ماني كس كش اون رو راضي كرده بود.ديگه درنگ جايز نبود.آلبوم رو بستم.به سارا نگاه كردم به اون گفتم:"سارا در مورد من چطور فكر ميكني؟"
گفت:"خوب شايد پاسخ به اين سوال زمان بيشتري بخواد"
گفتم:" گفتم نه ولي ندا فهميده كه ماني اون رو واقعا دوستش داره.مگه نميبيني چطور دارن ابراز محبت ميكنن"
گفت:"شما من رو دوست داري؟"
من با يه خندهء مسخره گفتم:"دختر مگه خوابي تو،من كه از همون اول اسارتم رو به دست تو اعلام كردم"
گفت:"من...من...من...عاشق شما هستم"و من رو بوس كرد.
منم انگشتام رو توي موهاش بردم و لبهايش را خوردم.اون خودش رو به من چسبونده بود و داشت لبام رو قورت ميداد.آروم پيرهن چسبناكش رو دراوردم.سوتينش رنگ گل رز بود و به سرخي خون.سينه هاش تقريبا بزرگ و سفت بود.لبهايش را ول كردم و به سراغ سينه هايش رفتم.اونا رو حسابي ليس زدم.واي وقتي كه زبونم به نوك سينه هاش ميخورد آه از نهاد اين دختر پاميشد.
دستام رو به طرف كسش بردم.دگمه هاي شلوارش رو باز كردم و شلوارش رو هم از تنش در آوردم.شرت و سوتينش هم رنگ بود.
سارا بلند شد و من رو روي تخت انداخت و تموم لباسام رو درآورد و روي پاهام نشست و در حالي كه لبهام رو ميخورد كيرم رو با دستاش داشت ميكند.
پا شدم و به انگشتام كرم ماليدم و پريدم روي سارا.اول انگشت سبابه ام رو داخل واژن سارا فرستادم.ولي انگاري زياد بهش حال نميداد.منم انگشت وسطيم رو هم داخل فرستادم.به خودش ميپيچيد و آه....آه.....ميكرد.

كيرم حسابي شق شده بود،آروم روي سارا ولو شدم و لباش رو مكيدم.كيرم رو كه حسابي چربش كرده بودم آروم داخل واژن سارا فرستادم.آخ كه چه حالي داد.كمي كه جلو عقب كردم ديدم نه فايدهاي نداره داره آبم ميآد.كيرم رو درآوردم و شروع به خوردن سينه ها و كس سارا كردم.از نوك پا تا صورتش رو كاملا ليس زدم و با آب دهنم كاملا خيس كردم.سارا برگشت و كونش رو طرف من كرد گفت:"امير جون زود باش بكنم كه ديگه دارم آتيش ميگيرم"
كيرم رو فورا توي كونش روانه كردم.آخ....آخ...آه...آوووووووو و...
بعدش كيرم رو درآوردم و در حالي كه نوك سينه هاش رو با انگشتام فشار ميدادم تو كسش گذاشتم.آخ چه قمبلي.جلو عقب كه ميكردم شكمم به كون سارا ميخورد و يه موج جالبي روي كونش مي افتاد كه من رو تحريك ميكرد كه با فشار بيشتري تلمبه بزنم.سارا يدفه به خودش پيچيد.ارضا شده بود.منم ديگه داشتم ارضا ميشدم.كيرم رو درآوردم و با چندتا كفدستي همه آبم رو روي كون سارا ريختم.
بعدش سارا رو بغل كردم و از اون يه لب عاشقونه گرفتم.اونم با من حسابي همكاري كرد.
ناگهان ديدم يكي داره در ميزنه.لباسامون رو پوشيديم و در رو باز كرديم.ماني گفت:"پسر چه كار ميكني اون تو؟ 1ساعت ما علافيم اينجا"
اينقدر سرگرم هم بوديم كه اصلا نفهميديم چطور زمان گذشت.ساعت8بود از اونا خداحافظي كرديم و با ماني بر گشتيم خونهء خودمون.
ماني به من گفت:"پسر چيكار ميكردي اينقدر طول كشيد."
گفتم:"همون كاري كه تو با ندا كردي"
اونشب يه شب به ياد موندني براي من بود.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#125 | Posted: 4 Jul 2011 12:32
دو قلو ها


من محمد هستم اين خاطره بر ميگرده به سال 62 كه من 22 سالم بود . تازه از جبهه برگشته بودم كه شنيدم يكي از دوستانم به نام كورش كه مدتي رو با هم جبهه بوديم دو روز ديگه عروسيشه . خيلي خوشحال شدم و رفتم سراغش ، اما وقتي ديدم كه طرفش كيه سرم داشت از درد ميتركيد . آره با معشوقه من ميخواست ازدواج كنه . اونا دو تا خواهر دو قلو بودند به اسم ميترا و رويا كه من با ميترا دوست بودم و رويا هم خيلي شيطوني ميكرد و زياد دور و برم مي چرخيد ولي بخاطر ميترا من باهاش كاري نداشتم .
خلاصه كورش وقتي وضعيت منو ديد حسابي نگران شد و همش ميپرسيد محمد چرا يهو بهم ريختي مگه اتفاقي افتاده ؟ ولي من بهش چيزي نگفتم و با عذرخواهي از پيش اونا رفتم بعد از ظهر همون روز رويا بهم زنگ زد و گفت اگه به آينده ميترا علاقمند هستم امشب ساعت 12 شب برم خونشون كه البته چون هوا كمي گرم بود روي پشت بام ميخوابيد البته همراه مادرش و بلافاصله هم منتظر جواب من نموند و تلفنو قطع كرد .
مايوس و ناراحت توي خودم سردرگم بودم تا ساعت 12 شب ديدم كنار خونشون هستم .
از طريق خونه رضا دوستم به پشت بام خونه رويا رفتم و ديدم كه مادرش هم نيست و تنها منتظر من بود . ازش پرسيدم مامانت كجاست گفت همه پايين هستند چون فردا مراسم عقد ميتراست .
گفتم خوب اومدم ، كارت چيه ، كه اومد نزديكم و ازم پرسيد ميترا رو خواهي بخشيد يا نه چون بدجوري در حقت نامردي كرده و بعد از رفتن تو به جبهه با كورش رو هم ريخته و با ازدواج با اون موافقت كرده . من گفتم خوب منظورت چيه گفت هنوز دوسش داري گفتم تا عمر دارم هرگز اونو فراموش نميكنم و براش آرزوي خوشبختي دارم يهو پريد وسط حرفم و چيزي گفت كه منوبيشتر نگران كرد اضطراب تمام وجود مو گرفته بود . اون گفت ميخواد بره و به كورش بگه كه ميترا با من 2 ساله كه رفيقه و حتي موضوع زدن پردشو توسط من به كورش بگه ، خيلي ازش خواهش كردم كه با آبروي خواهرت بازي نكن ، التماسش كردم ولي همش به من ميخنديد و ناگهان بغزش تركيد و شروع به گريه كرد و گفت به تلافي اينكه من باهاش دوست نشدم و ميترا رو انتخاب كردم ميخواد اينكارو بكنه ولي اگه قول بدم كه اونو از اين به بعد دوست داشته باشم ميگذاره همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه ، منم بخاطر اينكه فقط موضوع رو فعلا مخفي نگه داره يه قول سر سريع بهش دادم ولي اون قبول نكرد و گفت الان بايستي به قولت عمل كني ،گفتم چطوري كه ديدم يه طنابو از زير تشكي كه روي تخت بود ( تخت سيمي فلزي كه روي پشت بام ميزاشتن واسه خوابيدن ) در اورد و گفت برو روي تخت بخواب به ناچار قبول كردم گفتم شايد با كمي بوسيدن و لاس زدن قانع بشه .
دست و پاهامو محكم به تخت بست جوري كه واقعا نميتونستم خودمو خلاص كنم قدرت هيچگونه حركتي نداشتم . شروع كرد به لخت شدن واي خداي من باورم نميشد كه اين همه عاشقم بوده و تا اين حد بهش فشار اومده باشه سينه هاي نازش مثل مرواريد درخشان توي نور مهتاب ميدرخشيد چقدر نرم و لطيف ، اومد سراغ من و دكمه هاي پيرهنمو باز كرد و شلوارمو از پاهام پايين كشيد و شورتمو تا زير زانوهام پايين اورد .
به نرمي و آرومي ، خيلي ماهرتر ازميترا شروع به ليسيدن كيرم كرد طوري ميخورد كه انگار يه هفته هيچي نخورده مثل گرسنها با ولع خاصي كيرمو ليس ميزد و كلشو ميمكيد داشت تموم شيره جونمو ميخورد بعد از مدتي دست از كار كشيد و كوسشو جلوي صورتم گذاشت و گفت وقتي سكستو با ميترا ميديدم از ليس زدنت واسه ميترا بيشتر از هر چيز خوشم ميومد حالا براي منم ليس بزن ، بدجوري حشري شده بودم كنترلم دست خودم نبود و شروع كردم واسش ليسيدن و چوچولشو گهگاهي يه گاز كوچولو ميزدم 5 دقيقه تموم واسش ليس زدم ، ازش خواستم دستامو باز كنه تا كارمو بهتر انجام بدم ولي توجهي نكرد و دوباره با ليس زدن كيرم اونو واسه ورود به بهشتي كه انصافا هيچ كمي از بهشت ميترا نداشت بلكه كمي هم از اون سر بود آماده ميكرد ، به آرومي روي كيرم نشست و كيرمو به داخل بهشتش هدايت كرد هر چه گفتم رويا جون تو هنوز دختري ايتكارو با خودت نكن ، فايده اي نداشت چون بدجوري حشري شده بود و با يه فشار و گفتن يه آخ كوچولو كيرم تا دسته توي كوسش فرو رفت و گرمايي رو به بدنم انتقال داد كه تا به حالا هنوز كه هنوزه همچين گرمايي رو توي هيچ كوسي حس نكردم . حتي موقعي كه تلمبه زدنهاش روي كيرم تموم شد و با يه تكون كه خورد فهميدم ارضا شده كارشو رها نكرد تا آب منم توي كوسش فوران زد و همشو توي خودش جا داد . داشتم از لذت و تعجب منفجر ميشدم ولي كار از كار گذشته بود و اون توسط من زن شده بود .
ناخواسته همه چيزو قبول كردم و در گوشش گفتم زن شدنت مبارك .
روزها و شبها كارم شده بود سكس با اون تا چند سال بعد ميترا بر اثر تصادف فوت كرد و تنها يه دختر بجاش موند كه اسمشو گذاشته بود مهرانه و شوهر ميترا يعني كورش بعد از مدتي از رويا خواستگاري كرد و رويا هم بخاطر بچه خواهرش قبول كرد تا با اون ازدواج كنه . رويا شب قبل از عروسيش بهم زنگ زد و از من خواست تا سر قرار هميشگيمون برم و آخرين سكسمو باهاش داشته باشم . از ساعت 12 شب با قفل شدن لبهامون بروي لبهاي همديگه شروع شد . به آرومي و ظرافت خاصي سينه هاشو ليس ميزدم و باانگشتم چوچولشو نوازش ميدادم پايين تر اومدم و بهشتشو حسابي براش ليس زدم و آب از كوسش سازير شده بود و آماده انجام كار آخر شدم .
كيرمو به آرومي داخل كسش كردم و شروع به تلمبه زدن كردم و باتمام وجود ميگفت محمد كوسمو پاره كن مال خودته واسه خودته فقط مال تو با اين حرفهاش منم سرعتمو تند تر كردم و ديگه داشت آبم ميومد بهش گفتم داره مياد بريزم روي سينه هات كه يهو پاهاشو قفل كرد دور كمرم و اجازه نداد ازش جدا بشم و تمام آبم داخل كوسش ريخت و در پايان هم وقتي گفتم چرااينكارو كردي برو قرص بخور اونم گفت هرگز اينكار نميكنه چون ميخواداولين بچه اش ازمن باشه و تا صبح دوبارديگه اين كار تكرا شد و صبح من رفتم خونه و خوابيدم چون ديگه نايي برام نمونده بود .
هفته بعد از عروسيش رفتم جبهه و سه ماه بعد از جبهه اومدم مرخصي و شنيدم خانم خانوما سه ماهه بچه به شكم داره و بعد از نه ماه صاحب يه پسر شد و اسمشو گذاشت محمد . ديگه باهام سكس نداشت فقط يادگارمو نزد خودش داشت وقتي اون بچه رو ميبينم احساس پدري نسبت بهش دارم . بخاطر رابطه زيادي كه بين من و كورش بوده همه فاميل ميگن بچه تو شكم مادرش تو صورت من تكون خورده و شبيه من شده ، چه ميدونم از اين جور خرافاتها .
خيلي بچمو دوست دارم بعضي وقتها اونقدر بهش ابراز علاقه ميكنم كه كورش هم شك ورش ميداره . كاش ميشد يه جوري بچم مال خودم ميشد !

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#126 | Posted: 5 Jul 2011 06:56
سكس با دوست دختر سابق


بله روزى روزگاری ما با يه دخترخانومی دوست بوديم و خيلی دوستش داشتيم. آرزوم بود كه يه روزی لبای قشنكش رو ببوسم. در واقع اونا رو بخورم. در ظاهر اونم خيلی منو دوست داشت و كلی قربون صدقم ميرفت. اما داستان از اونجا شروع ميشه كه يه روز دوستم شا بهم يه خبرايی داد. گفت : ح كجايی كه زيدت رو رو هوا زدن اول به اين حرفا توجه نمی كردم ولی يه روز فهميدم كه خانوم با اشخاص ديگه‌ای هم رابطه دارن. تا چند روز حالم بد بود. باورم نميشد كه اون جواب اين همه عشق رو اين جوری داده باشه. باهاش قهر كردم و به خودم قول دادم كه ديگه آشتی نكنم. اما يه جوری بايد حالشو می گرفتم. بايد كاری می‌كردم كه تا آخر عمرش از اين كار پشيمون بشه. يه روز برای اتمام حجت باهاش قرار گذاشتم. اون روز رسيد، ديگه چهرش اون قشنگيه هميشگی رو نداشت اما هنوز هم دلم می خواست باهاش سكس كنم. اما ديگه دلم براش نمی سوخت. ميخواست آشتی كنه اما من ديگه نميخواستم. بهش گفتم: ميخوام به بابات بگم كه با اون پسره دوستی، يه كم سكوت كرد اما نتونست جلوی خودش رو بگيره و زد زيره گريه. بهش گفتم: يه راه داری، گريش قطع شد و گفت: چی؟ گفتم: يه روز بايد يه دو سه ساعت مهمون من و شا باشی يه كم فكر كرد و گفت: كی؟ گفتم: اونشو ديگه بهت زنگ ميزنم. باورم نميشد قبول كرده باشه، حالا ديگه ميتونستيم يه دلی از عزا در بياريم. يه روز كه مامانم رفته بود خونه خالم، خواهرم هم مدرسه بود، داداشم هم خونه نبود و ميدونستم حالا حالا ها نمياد، بهش زنگ زدم و گفتم بياد. رفيقم شا رو هم يادم نرفت. اول شا اومد، گفت: كی اول شروع كنه، گفتم: نميدونم. تو همين فكرا بوديم كه خانوم رسيدن. مانتوشو كه در آورد كيرم و خساد (شق كرد) يه تاب پوشيده بود كه سينه هاش رو كاملا مشخص می كرد ديگه نتونستم تحمل كنم. نزديكش رفتم چنان لبامو رو لباش فشار دادم كه تعادلش رو از دست داد وافتاد روی مبل منم افتادم روشو به كارم ادامه دادم، تا حالا شيرينی به اين خوشمزگی نخورده بودم شا هم داشت شلوارشو در مياورد بعد هم افتاد به جون كس بدبخت و تا ميتونست اونو ليس زد صدای اه و اوهش بلند شد من هم مشغول مكيدن سينه های نازش بودم بعد از چند دقيقه يه دفعه نالش به هوا بلند شد با صدای بلند ميگفت ميخاره شا هم معطل نكرد و كيرشو به زحمت تو كسش كرد ناله ای كرد و لبخندی رو لباش نقش بست يه دفعه ديدم كيرم تو دستاشه گفت بيا نزديكتر نزديك رفتم و اون كيرمو كرد تو دهنش اول كيره بدبختو يه گاز كوچولو گرفت كه داد من به هوا بلند شد اما بعد يه چشمك زد با ولع مشغول مكيدن اون شد اه من به هوا بلند شد وای كه چه حالی ميداد همينطور كه داشت ساك ميزد چشمم به كون سفيد و قشنگش افتاد كيره لامسبو از دهنش در آوردم و شا رو كه هنوز داشت كس ميكرد رو هل دادم عقب و گفتم حالا نوبت منه بدن سفيدشو يه وری كردم و كيرمو كردم تو كونش آهش بلند شد و گفت ح نكن درد داره اما من كه داشتم حال ميكردم به كارم ادامه دادم اون هم هی داد ميكشيد اما ديگه شكايت نميكرد شا هم دوباره به جون كس افتاده بود حالا اون ازجلو من هم ازعقب وای كه چه حالی ميداد بعد از حدود نيم ساعت دلم هوای كس كرد به شا گفتم جاها عوض اونم كه ديگه واسش نا نمونده بود ول شد روی زمين و من كيره خيسو كردم تو كس خيس وای كه چقدر با هم جور در ميومدن من كه تا حالا اينقدر حال نكرده بودم گرمای كسش تمام وجودمو فرا گرفته بود بالاخره بعد از دقايقی اين داستان به سر رسيد و ما جای شما رو هم خيلی خالی كرديم يه توصيه به همه دخترا دارم اونم اينكه هيچوقت به دوست پسرشون خيانت نكنن وگرنه اين بلا به سرشون مياد يه توصيه هم به همه پسرا دارم كه به هيچ دختری اعتماد نكن.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#127 | Posted: 5 Jul 2011 12:04
نبودن پدر و مادر و سكس با مهناز
پدر و مادرم براي ديدن مادربزرگم رفته بودن كرج من تك و تنها توخونه بودم خانه خالي بود به همين خاطر تلفن رو برداشتم و خونه دوست دخترم زنگ زدم. خوشبختانه خود مهناز گوشي رابرداشت بعد از احوال پرسي بهش گفتم وقت ميكنه تا خونه مابياد. اونم گفت: اتفاقاً الان مي خواستم برم كلاس شيمي نميرم وميام خونه شما. منم ازخدا خواسته گفتم بي صبرانه منتظر شما هستم. خلاصه تو خونه رو كمي مرتب كردم و منتظر اومدن مهناز شدم. توفكر اين بودم كه چطوري مخ مهنازو كاربگيرم تابتونم يك كام درست حسابي ازاون بگيرم. تو همين افكاربودم كه ناگهان اف اف خونمون به صدادر اومد من باعجله رفتم وگوشي رابرداشتم. گفتم: كيه؟ يك صداي نازك گفت: منم مهناز زود دربازكن. منم دروباز كردم چند ثانيه طول نكشيد كه مهناز به جلوي درب آپارتمانمون رسيد .دروباز كردم واز مهناز دعوت كردم بيادتوخونه. اون بلافاصله اومد تو بعد از احوال پرسي گفت كسي كه خونتون نيست؟ منم گفتم: نه هيچ كس خونه نيست ومي توني راحت باشي. مهناز ازخدا خواسته مانتوي كوتاهشو در آورد و روي مبل لم داد منم رفتم آشپزخونه واز توي يخچال دوتاليوان شربت پرتقال ريختم و آوردم روي ميز گذاشتم. خودمم رفت كنار مهناز نشستم شربتها روبه سلامتي هم خورديم. من دستمو انداختم دور گردن مهناز و اونو به طرف خودم كمي فشاردادم مهناز هم كمي لبخندزد وخودشو توبغل من انداخت. من به مهناز گفتم اگه حوصله داره كمي باهم حال كنيم. اونم با لبخندي زيبايي رضايت خودشو اعلام كرد. ازش خواهش كردم بياد بريم تو اطاق خواب اونم موافقت كرد وهر دو به طرف اطاق خواب راه افتاديم. بعد از كمي مكث من لباسهامو در آوردم وفقط يك شورت پام بود به طرف مهناز رفت وبا كمك هم لباسهاي مهناز رو هم درآوردم. حالا هر دو لخت بوديم فقط با يك شورت. خودمو نزديك مهناز كردم وهردو روي تخت ولو شديم مهنازو به طرف خودم كشيدم و لبهامو روي لباش گذاشتم كمي با همين منوال گذشت. مهناز منو كمي از خودش دور كرد و به طرف پايين رفت شورتمو در آورد وشروع به ساك زدن كرد خيلي قشنگ ساك ميزد و منم داشتم لذت مي بردم. مهناز بعد ازچندلحظه سرمو گرفت و بطرف كسش هدايت كرد. شورت مهناز رو درآوردم. جون چه كس سفيد و بي موي بود اول چند تا بوسش كردم بعد بازبونم روي چوچولش ليس زدم. صداي آخ واوخ مهناز بلند شده بود. زبونمو داخل كسش مي كردم و مهناز ازاين كار خيلي خوشش مي اومد. مهناز ازجاش بلند شد منو دراز كرد و بصورت بلعكس روي من خوابيد طوري كه كس سفيد وصورتي رنگش روي دهن من قرارگرفته بود و كير من هم تودهن مهناز بود و ساك مي زد .مدتي رو به همين منوال گذرونديم مهناز و من حسابي شهوتي شده بوديم. من از مهناز تقاضا كردم تا به پشت روي تختخواب بخوابد اونم همون كارو كرد من هم خودمو روش انداختم وبا دو تا دستم سينه هاي سفيد وبلوريشو تو دستام گرفتم و شروع به مالش كردم. مهناز ومن خيلي شهوتي شده بوديم. مهناز ازمن تقاضا كردكه كيرمو بكنم توكسش منم ازخدا خواسته پاهاي مهناز با دو تا دستام باز كردم كيرم كه شق شده بود ومثل گرز رستم سفت سيخ شده بود رو نزديك كس سفيد مهنازبردم كمي كيرمو روي كس نازش كشيدم وسر كيرمو كردم توكس مهناز وكم كم تمام كيرمو تو كسش فرو كردم وشروع به تلبه زدن كردم.اخ وا وخ مهناز و من دراومده بود و حسابي داشتيم حال ميكرديم. البته لازم به ذكر كه مهناز خانم كسش اپنه (پرده نداره) واين مسئله كارمنو راحتر كرده بود.بعداز اينكه كمي از جلو بامهناز حال كردم ازش تقاضا كردم كه بذاره از كون هم اونو بكنم. مهناز هم باكمي ناز وگفتن اينكه از عقب درد داره راضي شد. به مهناز گفتم برگرده واون هم همين كارو كرد. يك متكا زير كسش گذاشتم تا كونش كمي بالا بياد تا بتونم به راحتي كيرمو بكنم توكون تنگش. ازداروخونه كرمهاي مخصوص عقب خريده بودم از تو كشو ميز كرم مخصوص رو در آوردم و بادستم كمي از اون كرم رو روي سوراخ كون مهناز مالوندم وبا انگشت تو كونش كردم مهناز خوشش مي آمد و از من تقاضا كرد زودتر بكنم تو.كمي كرم به كيرم زدم و سركيرمو نزديك سوراخ مهناز نزديك كردم وكم كم كيرمو به طرف جلو هدايت كردم.كيرم داخل كون تنگ مهناز رفته بود و شروع به تلبه زدن كردم.اخ واوخ مهناز بلند شده بود هم به خاطر اينكه درد داشت وهم به خاطر اينكه حال مي كرد اخ واوخ زيادي راه انداخته بود. داشتيم كم كم به ارگانيسم مي رسيديم به همين خاطر مهناز كيرمو از توكونش در آورد و به من گفت كاندم به كيرم بكشم وكيرمو بكنم تو كسش تايك دفعه آبم كه اومد شكم مهناز بالانياد. منم كيرمو ازكونش بيرون كشيدم وبه كيرم كاندم كشيدم. روي تخت خوابيدم تا مهناز بياد رو كيرم بشينه مهناز هم همين كارو كرد باكمي جابجاي كيرم تا آخر تو كس مهناز فرو رفت. مهناز خودشو بالا پايين مي كرد من هم دوتادستمو دوركپلهاي مهناز گرفته بودم وبا تمام قدرت مي مالوندم وگاهي هم با انگشتم تو سوراخ كون مهناز فرو مي كردم.حسابي حشري شده بوديم واخ واوخ منو مهناز اطاق خوابو پركرده بود. كم كم اخ اوخ مهناز تبديل به جيغ شده بود ومن فهميدم كه داره آب مهناز مياد منم خودمو آماده كرده بودم.بعد ازمدتي كه به همين منوال گذشت مهناز فريادي كرد و من فهميدم كه آب مهناز اومده منم خودمو عقب جلو بردم تا يكدفعه احساس كردم آبم اومد و هر دو ما حسابي حال كرديم. همون طور كه مهناز روي من بود خودشو روانداخت وبي حال شده بود چند تا بوس ازهمديگه كرديم و هر دو روي تخت ولو شديم. چند دقيقه روي تخت استراحت كرديم. يكدفعه مهناز به ساعتش نگاه كرد وبه من گفت: من داره ديره ميشه اگه اجازه ميدي ميخوام برم خونمون چون بايد تا نيم ساعت ديگه خونه باشم. ازروي تخت بلند شد و لباسهاشو پوشيد منم بلند شدم و از مهناز تشكر كردم و با چند تا بوس ازش خداحافظي كردم ومهناز رفت. منم رفتم حموم دوش گرفتم و روي همون تخت به استراحت پرداختم آخه كارشاقي كرده بودم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#128 | Posted: 10 Jul 2011 08:00
من و ندا

از وقتی باهاش آشنا شده بودم خیلی دلم براش غش میرفت. از اون دختر هایی بود که نمیشد نادیده گرفتشون. یک روز توی پارک بهش گفتم. اگه چادر نپوشی خوشگل تر میشی. فردا با یک مانتوی قهوه ای اومد سر قرار . لباش رو هم بد جور ماتیک زده بود. نرمی لبش رو دوست داشتم ببوسم. دلم میخواست واسه همیشه مال خودم باشه. بهش لبخند زدم و گفتم. دوستت دارم. دستم رو توی دستش فشرد و گفت. اسمم رو بگو وقتی اسمم رو صدا میزنی خوشم میاد . صدات ، طرز حرف زدنت شهوتیم میکنه مهدی. کیرم داشت بلند میشد با حرف هاش. خودم رو بیشتر بهش نزدیک کردم و گفتم . ندا..... ندا.... ندا..... خیلی دوستت دارم خیلی . کاش میشد باهات ازدواج کنم. دوست دارم واسه همیشه مال من باشی. گفت: من همیشه مال تو هستم عشق من. اما میدونی که نمیتونم تو رو به خونوادم معرفی کنم . آخه خونوادم منتظر یک خواستگار پول دار و تحصیل کرده هستن برام . اما تو هنوز نتونستی دیپلمت رو بگیری. شغل آزاد هم واسۀ خونوادۀ من یعنی پوچ ... .لبخند زد و گفت : اما تو برای من همه چیز هستی به خدا . عشق من و تو همۀ سیاهی ها رو پاک میکنه و .... آخ مهدی مهدی . دوستت دارم به خدا. عشق من و تو مثل عشق لیلی و مجنونه باید توی کتاب ها بنویسن. بهش گفتم چقدر دلم میخواد ببوسمت ندا. دستم رو محکم توی دستش گرفت و توی چشم هام نگاه کرد، نگاهش گرم و آتشین بود. قلبم بهم میگفت عشق یعنی درد یعنی فراق چشم هاش همیشه من رو کلافه میکرد اون برقی که نگاهش داشت توی نگاه و چشم هیچ دختری ندیده بودم. عجب چشم های پر درخشش قشنگی داشت. چشم هاش مثل آهو بود درشت و براق ، دوست داشتنی و .... بهش گفتم ندای من بیا بریم یک جای خلوت میخوام ببوسمت عشق من. خودش رو بهم چسبوند و گونه اش رو به بازوم فشار داد و گفت چقدر داغی...!. گفتم توی آتیش عشقت دارم میسوزم. کیرم توی شلوارم بد جوری سیخ شده بود. اما مایویی که پوشیده بودم از ورمش کاسته بود و من رو لو نمیداد جلوی همه که از عشق دارم می میرم. دستش توی دستم عرق کرده بود اما ولش نمیکردم. چقدر گرمای دست دختر رو دوست داشتم . اون هم کسی که واسش جونم در میرفت. هیچ کجا خلوت نبود. راه میرفتیم اما انگار میدویدیم. هر کجا که میرفتم اون هم سراسیمه دنبالم میومد . دیگه طفلک به نفس نفس افتاده بود. دلم داشت براش هلاک میشد. بهش نگاه کردم ، آخ که چقدر چهرۀ معصوم و مهربونی داشت. بهش لبخند زدم. اون هم لبخند زد اما خسته و تشنه. هیچ کجا خلوت نبود . نبود. یعنی هیچ کجا واسۀ یک جفت عاشق پیدا نمیشد؟ تو این مملکت هیچ کجا واسه عشق بازی خلوت نیست هیچ کجا نبود که یک جفت چشم پررو و کنج کاو ما رو دنبال نکنن و زیر نظر نداشته باشن. بهش گفتم بیا بریم آب میوه بخوریم. بعدش میریم سینما . لبخند زدم و گفتم توی تاریکی بهتر میشه عشق بازی کرد. میون مردم نمیشه زیادی راه رفت به آدم شک میکنن و بعدش هم که حتما سرو کارمون به کلانتری و شلاق و .... گفت: نه نگو مهدی . چرا تو این مملکت عاشق شدن گناهه. چرا همه باید دلشون از سنگ باشه و .... چادر یعنی عزای عشق . حجاب یعنی تابلوی ورود ممنوع. ؟! . الان که من دست تو رو توی دستم گرفتم از قبل که هیچ عشقی توی زندگیم نبود به فردام امیدوارتر و شاد تر از همیشه هستم. من هم بهش گفتم آره درست میگی ندای من . من به خاطر تو میخوام به درسم ادامه بدم . بعدش میام خواستگاریت عشق من . خوبه؟ . لبش به لبخندی خوشگل باز شد و گفت تو رو خدا راست میگی ؟ گفتم آره عزیز جونم. چرا که نه. اما باید منتظرم بمونی تا درسم تموم بشه. شوهر نکنی ها.. . بهم قول داد که نه خاطر جمع باش منتظرت میمونم. توی سالن آب میوه فروشی رو به روی هم نشستیم و فقط همدیگه رو نگاه می کردیم این بهترین عشقی بود که میتونست من رو ارضاء کنه . عشقی که توی نگاه بود . به لبهاش خیره شدم . گوشت آلو د و سرخ و قلوه ای بود کیرم داشت منفجر میشد. پا روی پا انداختم و خودم رو فشار میدادم تا شاید کیرم کمی آروم بشه اما بد تر شد کیرم هی میخورد به پاهام و مالش میداد و تحریکم میکرد . میخواست آبم بریزه که ... زود پاهام رو از هم باز کردم. گفت چی شد یه هو. با خجالت لبخند زدم و گفتم هیچی ، با آب میوت کیک هم میخوای؟. گفت نه. همین طوری بهتره مرسی. بعد کمی مکث کرد و گفت مهدی تو چقدر مهربونی به خدا. گفتم توی زندگیم هیچ وقت کسی بهم دل نبست و عاشقم نشد نمیدونم چرا هیچ دختری بهم دل نمیبست. اگه کسی من رو دوست میداشت همۀ عشق و محبتم رو به پاش میریختم. تا این که تو بهم اطمینان کردی و گفتی. تو از هر پسری که میشناسم متفاوت تری. یادت میاد ؟ بعد بهت گفتم چطور؟ گفتی نگاهت خیلی با حیاست. مثل خیلی ها بی غیرت و سرگردون و خیره نیست. با چشات نمیخوای آدم رو بخوری بلکه میخوای با چشات نوازشش کنی. من فکر کردم میخوای ازم سوء استفاده کنی و پول و پله ای ازم بگیری و ولم کنی و بری بهت اطمینان نکردم اما روز بعد که دیدمت .... ندا لبخند زد و گفت خوب ؟ گفتم وقتی دیدمت با خودم گفتم این همونیه که دنبالشم . همون کسیه که میتونه بهم عشق بده و من رو از تنهایی در بیاره. باور کن ندا من اونقدر عاشقم که میخوام بخورمت تا فقط مال من باشی و هیچ کس دیگه تو رو مال خودش نکنه. چقدر دلم میخواد ببوسمت و اونقدر تو رو به خودم فشار بدم تا بهم بگی دیگه بسه مهدی دیگه بسه خفه شدم . هه هه هه هه ....بعدش اونقدر قربون صدقت برم که دیگه بهم بگی واااای تو این همه عشق رو از کجا آوردی؟. دستش رو از روی میز توی دستم گرفتم و باز به لبهاش نگاه کردم که از سرخی روژلب مثل آتیش داغ و مثل توت فرنگی رسیده و خوردنی بود . از نی وقتی آب میوش رو مینوشید لبش غنچۀ گل میشد و مک زدن هاش من رو بد جوری شهوتی کرده بود. زبونش رو وقتی به دور لباش میچرخوند سرخی لبهاش دیدنی تر بود. و اون طرۀ زلفی که از گوشۀ روسریش بیرون اومده بود مشکی مشکی بود و براق براق. گونه هاش از گرما گل انداخته بود یک پارچه خانم بود. عشقش توی گلوم گیر کرده بود . تنها عشق زندگی من .... ندا.دستش توی دستم مثل ماهی میلغزید و از بس عرق کرده بود میلغزید. وقتی به صاحب مغازه نگاه کردم با نگاهی شهوت آلود داشت به ندای من نگاه می کرد و اون دهن سگ مصبش رو باز نگه داشته بود و مثل خوک داشت ازش آب میریخت من رو که دید دارم نگاهش میکنم . مشغول به کار خودش شد . اما به ندا گفتم زوتر بریم تا این پسرۀ پدر سوخته با چشاش تو رو نخورده. جلو رفتم و به پسره گفتم چشات مثل این که توی صورتت اضافه کرده نه ؟ لبخندی کمرنگ و بی خون ومایه کرد و گفت نه واسه چی؟. پول آب میوه ها رو از جیبم در آوردم دستش رو آورد جلو تا ازم بگیره دستم رو عقب کشیدم اسکناس رو توی مشتم مچاله کردم و روی پیشخون پرت کردم و گفتم . حرومت ... سگ خور.هیچی نگفت فقط سرش رو پایین انداخت و به پول های مچاله شده نگاه کرد. وقتی از مغازه بیرون رفتیم ندا لبخند زد و گفت مرسی که ازم دفاع کردی. گفتم تو عشق منی دختر. تو رو با یک دنیا عوض نمیکنم ندا. دستش رو روی پستونی که زیرش قلب نازنینش میتپید گذاشت و چشم هاش رو لحظه ای بست و باز کرد و لبخند زد. نگران شدم پرسیدم چی شد؟ گفت : وقتی اسمم رو صدا میزنی قلبم میخواد بیاد توی دهنم. دستم رو به دور کمر ظریف و باریکش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم . مردم ندید بدید هم ما رو نگاه میکردن . مملکت قحطی زدۀ عشق از این بهتر نمیشه همه حریص یک جرعه نگاه کردن به دو نفر عاشقن. شاید هم بعدش توی خونه برن جلق بزنن. توی سینما از موضوع فیلم هیچی نفهمیدیم . از بس با همدیگه یواشکی ور میرفتیم و به کون و کپل هم دست میکشیدیم و نیشگون میگرفتیم اما خیلی عشق کردیم . عشق پنهونی هم حالی داره. یک قسمت از فیلم وقتی همه به بازیگر مسخرۀ فیلم میخندیدند لبهای ما به روی هم ترانۀ دوستت دارم رو زمزمه میکرد . خدااااای من ندای عزیزم رو بالاخره بوسیدم. نرمی لبهاش محشر بود شیرینی لبهاش از عسل شیرین تر بود به خدا لرزش لبهاش به روی لبم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. دستم رو آهسته میون پاهاش بردم و وقتی به کسش خورد آه.... کشید نفس گرمش وقتی به روی چهره ام پخش شد کلی حال کردم . که یه هو نوری شدید روی چهره هامون ما رو به خودمون اورد که کجا هستیم . بازرس سالن با اون چراغ قوۀ لعنتیش به سرعت به ما نزدیک میشد . من دست ندا رو گرفتم و از میون پاهای به هم چسبیدۀ جمعیت فرار کردیم. بعضی از جوون ها که متوجۀ جریان من و ندا شده بودند با شلوغ بازی جلوی راه مامور سالن رو گرفتن و به ما یواشکی میگفتن فرار کنین فرار کنین . من و ندا هم از خوشحالی همکاری جوون ها دست همدیگه رو چسبیدیم و در رفتیم . از سالن که خواستیم بریم بیرون پشت سرمون رو که نگاه کردیم غوغایی بود خیلی ها بیخودی تو سر و کلۀ هم میزدن و معلوم نبود مامور بد بخت کجا گیر کرده بود فقظ گاهی نور ضعیف چراغ قوه اش از میون جمعیت و سر و صدا های مردم پیچ و تاب میخورد و باز ناپدید میشد. من و ندا بلند خندیدیم و دوباره همدیگه رو با ولع بوسیدیم و از سالن خارج شدیم و فرار کردیم. ندا ازدواج کرد. من موندم و یک سال نیمه تموم تحصیلی که ولش کردم. دیگه توی زندگیم عشقی نبود تا به زندگی و دلخوشی هاش ادامه بدم. میخواستم یک روز خودم رو بکشم اما خونوادم فهمیدن و من رو به بیمارستان رسوندن و هر چی قرص خورده بوم رو از حلقم بیرون کشیدن . ندا بهم گفتته بود مقصر نیست خونوادش مجبورش کرده بودن . من دیگه نمیخواستم ندا رو ببینم. دیگه هیچی بران مهم نبود . دیگه نمیتونستم مثل بقیۀ مردم زندگی کنم . کنج عزلت و ترانه های غم مونس من شده بود . از همه چیز و همه کس دل بیردم و به عشق لرزش آخرین بوسۀ ندا به عکس پوسده و چروکیدش نگاه میکردم که دستم رو به دور کمرش حلقه کرده بودم و سرش به روی شونه هام .... هنوز گرماش رو احساس میکنم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#129 | Posted: 10 Jul 2011 11:41
نخجوان !!

راستش من یه دوست دارم به نام مهدی که از دوستان قدیمی من یعنی همکلاسی دوران مدرسه بودیم، من و مهدی خیلی با هم صمیمی هستیم و از همان موقع محصلی همه کارهامون رو با هم انجام می دادیم البته من رفتم دانشگاه اما اون دنبال کار رفت الان هم مدیر تور توی یکی از آژانسهای هواپیمائی توی تهران هست. یک هفته مانده بود به عید با من تماس گرفت و گفت که نمی خوام برای ایام تعطیلات با اون برم مسافرت اولش فکر کردم داره باهام شوخی می کنه اما بعدا گفت که عصر یه سر بهش بزنم .
ساعت حدود 5 بود رفتم پیش مهدی اون مشغول کار بود و چون نزدیک عید بود وقت سر خاراندن نداشت ، پشت کانتر قسمت تورهای خارجی پهلوی مهدی نشستم و منتظر ماندم تا یکمی سرش خلوت بشه، هنوز برام چای نیاورده بودن که نگاه هم افتاد به دختر فروشنده قسمت بلیط های خارجی، وای که ناز بود عین عروسک مثل اونها هم آرایش تندی کرده بود با یه روژ لب قرمز که لبهاش رو بیشتر از پیش نمایان می کرد تپلی و خوش اندام یه مانتو چسبان هم تنش بود که می شد اندازه و بزرگی پستونهاش رو هم حدس زد وای که ناز بود اون هم سرگرم تلفن و جوابگوی مشتری بود و اصلا متوجه من نبود که داشتم با نگاه اون رو می خوردم .بی اختیار از پشت کانتر که نشسته بودم دستم رو گذاشتم روی کیرم و شروع به مالیدن کردم می تونستم تصور کنم که کس تپلش باید طوری باشه که همه کیرم رو توی خودش بگیره توی همین تخیلات بودم که انگاری مهدی متوجه نگاههای من شده بود آروم زد به پهلوم و گفت
.......هی داری چیکار می کنی بابا زشته الان یکی می بینه بد میشه آخه لاسلامتی همه می دونن تو رفیق نا رفیق ما هستی گفتم .......چیزی نگو بابا این عجب چیزی هست راستی مهدی اسمش چیه
گفت
...... چطور؟ چشت رو گرفته
..... بد جوری بابا ببین چه هیکل میزونی داره آدم یکبار بزنتش زمین 10 سال جون میشه
مهدی یه لبخندی زد و گفت
..... آره اما نمیشه
..... دیونه نشو راست می گی یعنی می خوای بگی تا حالا نزدیش زمین ....وای خاک توی اون سرت پسر .... ای بابا چی داری میگی
.... چی دارم می گم دارم میگم اگه نکردیش خاک عالم توی اون سر بدبختت بابا لاسلامتی تو اینجا مدیر هستی نتونستی تا حالا بزنیش زمین
..... چیداری میگی بابا اون خوشگله فقط مخصوص مدیر آژانس هست هرکی بهش چپ نگاه بکنه باید از کارش خداحافظی کنه
..... چی داری میگی بابا خوب نگاهش نکن من چشم بسته می کنم تو کسش
مهدی یه لبخند دیگه بهم زد و گفت
..... دیونه اون هر روز آخر ساعت اداری تا یه راه با مدیر آژانس نره محال مدیر اجازه رفتن بهش بده . و وقتی هم تو بکنیش دیگه حالی برای دادن به مدیر نداره اون وقت می فهمه و اون هم بابای تور و در میاره
و بعد زد زیر خنده
گفتم
....خوب باشه ما که بخیل و ندید بدید نیستیم نوش جون صاحبش حالش رو ببره حالا اقلان اسمش چی هست
..... هاله
..... واقعا هم باحاله
.... خوب زر بزن من رو واسه چی خواستی بیام اینجا
..... بابا یه لحظه صبر کن الان می گم. توی همین حال بود که زنگ تلفن داخلی هاله زده شد و اون با برداشتن تلفن یه لبخند نازی زد و با یه مکالمه کوچیک تلفن رو قطع کرد و از جاش بلند شد و کیفش رو روی دوشش انداخت و با همون ناز باحالش به سمت راه پله بالا حرکت کرد وای که اون باسن تپلی گردش رو که دیدم محکم از گردن کیرم از روی شلوار گرفتم و بدون توجه به اطرافم شروع کردم به جلق زدن از روی شلوار که مهدی دستم رو گرفت و انداخت زمین و گفت
.... بابا بی خیال آبرو داری بکن
..... وای نمی دونی، من می دونم زیر اون مانتو چی قائم کرده بی پدر ... حالا داره کجا می ره
...... خوب گفتم وقتش داره می ره بالا پیش رئیس
چند دقیقه بعد که یکمی تلفنها و مراجعه کننده های مهدی کم شد گفت .... بابا هیچی یه تور نخجوان داریم من خودم هم می خوام برم از 2 فروردین می ریم و 12 برمی گردیم می خواستم تو هم بیایی حال و حول هست ..... برو بابا حال داری بریم ده چیکار کنیم، اونجا از ده های ما هم بدتره
..... آره راست می گی اما کس های ناب روسی ، آذری ، اوکراینی و.... تا دلت بخواد
..... نه بابا راست می گی
..... نه بس این همه جون ایرانی کس خول هستن می رن اونجا، می رن توی دهات بیل بزنند؟
..... حالا ببینم چی می شه بعد
توی همین صحبتها بودیم که دو تا مامانی وارد آژانس شدن ، از همون نگاه اول با اون سرو وضع و آرایش تندی که داشتن معلوم بود که بزار هستن، توی دلم گفتم جون سهمیه امشب ما هم رسید
یه نظر به دور و بر انداختن و بعد هر دوتا شون آومدن سمت میز ما و با ناز قمیش یکیشون که یکمی پروتر هم بود گفت ..... آقا جون ببخشید قسمت تورهای خارجی شما جواب می دین
مهدی داشت با تلفن حرف می زد اونها هم فکر کردن من که پشت کانتر نشستم کارمند اونجا هستم و این سوال رو از من کرد با یه حالی که بفهمند که ما هم اهل حال هستیم گفتم
...... جونم بله امری داشتین ، بفرمائید روی صندلی بشینید
و همینجور که این حرف رو می زدم سر کیرم رو با دستم از روی شلوار گرفتم که منظورم رو بفهمه اما اون متوجه نشد و بغل دستیش که موهاش رو های لایت کرده بود و صورت تپلی هم داشت متوجه شد و یه لبخند نازی هم زد و هردو نشستن
گفتم ...... خوب بفرمائید البته مدیر این آقا هستن، الان تلفن شون تمام می شه اما شما بفرمائید شاید من بتونم در خدمت شما باشم این عبارتها رو همراه با یه حالتی که کاملا حالی بشن که دوست دارم امشب باهاشون باشم همراه با بازی کردن با کیرم داشتم می گفتم . همون دختر دومیه که روبرویمن نشسته بود و از روی شیشه متالیک داشت می دید من دارم با کیرم ور می رم واسه اینکه حرص منو دربیاره با یه نیم نگاه زیر چشمی طوری که من هم بفهمم اون فهمیده من دارم با کیرم بازی می کنم گفت
..... حالا که آقا مدیر ایشون هستن صبر می کنیم تا تلفنشون تموم بشه
..... جونم اشکالی نداره هرجوری راحت هستین اما امکان داره تلفن ایشون طول بکشه به هر حال ما در خدمت هستیم .
با گفتن این حرف محکم کیرم رو گرفتم که کاملا حالی بشه که اینجوری در خدمتش هستم
یه ذره ناز کردو چیزی نگفت مهدی تلفنش تمام شد و سر صحبت رو باز کرد و اونها هم سوال و جواب می کردن از سوالهاشون معلوم بود دنبال تور رفتن نیستن دنبال مشتری برای امشب هستن . از جام بلند شدم و رفتم آبدارخانه چهار تا چای ریخیتم و از همون جا داخلی مهدی رو گرفتم و بهش گفتم
...... الو مهدی جون مهدی اینها واسه تور نیومدن خودشون تور دارن دنبال طعمه می گردن هستی امشب این دوتا رو بزنیم زمین بعد تلفن رو قطع کردم و آمدم طرف میز تقریبا آژانس خالی شده بود و همه دخترهای آژانس رفته بودن فقط مدیر فنی و صندوق دار بودن که حواسشون به ما نبود رفتم جلو و سینی چای رو نزدیک بردم طوری خم شدم که از پشت تقریبا کیرم رو یه لحظه چسبوندم به پهلوی همون دختر اولی و سریع چای رو گذاشتم و رفتم عقب . یکمی ناراحت شد و سریع صورتش رو برگردوند و کاملا جدی گفت
..... خیلی بی شعور هستی ها
با دست بهش حالی کردم آروم باشه بعد یه لبخند مهربون بهش زدم و سعی کردم آروم باشه بعد رفتم پشت میز نه مهدی و نه دوست همون دختر متوجه ما نشدن یه ذره مودب با هاشون صحبت کردم و مهدی هم می گفت و توضیح می داد که دست آخر دختر اولیه گفت حالا تور نخجوان چه جوری هست و ...
یکمی هم در مورد تور نخجوان مهدی براشون گفت و یه تیکه ی هم براشون انداخت که معمولا پسرها بیشتر دوست دارن نخجوان برن که همون دختر دومی با پروی گفت
.....چرا مگه دخترا دل ندارن
خلاصه یه یکساعتی باهاشون لاس خشکه زدیم دست آخر دختر اولیه که مدارک رو پرسید گفت
...... راستش ما یه مشکل داریم دوست داریم بریم نخجوان اما انگار برای دختر تنها اشکال می گیرند
مهدی گفت
...... چطور نه مشکلی نیست
...... چرا من اینجوری شنیدم
...... فکر نکنم خانم، ما هر ماه تور نخجوان داریم و توی این تور خانم تنها هم با ما میاد و مشکلی هم نیست ...... آخه می دونید
که دختر دومیه پرید توی حرفش و گفت
...... راستش مشکل توی ویزا نیست ما شنیدیم واسه دختر تنها پاسپورت نمی دن با شنیدن این حرف هردوتا مون جا خوردیم یکساعت بود این دوتا جنده ما رو سرکار گذاشته بودن پاسپورت نداشتن و می خواستن برن تور خارجی
اما مهدی گفت
...... چطور آره برای خانمها ی که می خوان تنها سفر بکنند اداره گذرنامه یا رضایت پدر و یا شوهر می خواد که بلافاصله همون دختر دومیه دوباره با یه ناز و عشوه گفت
...... شکر خدا ما سر خر نداریم ( منظورش این بود که طلاق گرفتن )
من با این حرفها یکمی دوزاریم افتاده بود این دوتا یکمی کس خول هم هستن و با این گفته ها می خوان برن اونجا کاسبی می دونستم که اداره گذرنامه با طلاقنامه هم پاسپورت می ده اما سریع یه فکر توی ذهنم رفت که با اون نقشه یه حالی از اونها بگیرم دیدم مهدی ساده می خواد بگه که از زیر زدم به پاش و گفتم
...... من فکر کنم یه کاری برای شما بتونم انجام بدم
...... چطور ..... آخه من یکی رو توی گذرنامه دارم باید فردا بهشون زنگ بزنم
با این حرفم دختر دومیه یکمی باهام مهربون تر شد و گفت
..... وای چه خوب
و دختر اولیه گفت
..... مرسی آقا البته می دونم خرج داره و انشاالله از خجالت شما درمیایم
..... خواهش می کنم من در خدمت شما هستم تا باشه از این کارها باشه اجازه بدین فردا من با دوستم صحبت می کنم البته یه شماره به من بدین
که حرفم رو دختر دومی قطع کرد و زود گفت
.... 0912XXXXXXX
من هم سریع نوشتم و بعد یکمی دیگه صحبت کردیم البته از قبل یکمی گرم تر بودیم که توی همین حال هاله رو دیدم از پله ها آمد پائین و سریع از جلوی ما رد شد و رفت، می تونستم توی چهرش متوجه بشم که کاملا به اورگاسم رسیده، از بس عجله هم داشت که فرصت نکرده بود عرقهای صورتش رو پاک بکنه .
بعد رفتن اون کم کم ما هم می خواستیم آژانس رو تعطیل بکنیم، من تعارف کردم که اگه ماشین ندارن من اونها رو تا یه مسیری برسونم سریع قبول کردن و من هم با مهدی خداحافظی کردم و خم شدم و توی گوشش گفتم راستی اسم من رو توی لیست مسافرهای نخجوان که اینها هم هستن بنویس و مهدی یه لبخند زد و ما هر سه از آژانس خارج شدیم وقتی سوار می شدیم همون دختر دومی آمد جلو و اون یکی رفت عقب و توی مسیر با هم حرف زدیم و ادامه لاس زدنم با اونها توی ماشین خیابون ..... که رسیدیم دختر عقبیه گفت ...... ببخشید اگه همین کنارها واستین من رفع زحمت می کنم
...... خواهش می کنم خانوم شما همش رحمت هستین
بعد کنار ایستادم و اون پیاده شد و موقع خداحافظی آمد جلو و از شیشه سرش رو آورد تو و دوتا بوس آبدار از گونه های دوستش گرفت و گفت
......پرنیا جون شب باهات تماس می گیرم ، بای خوش بگذره
با این حرف فهمیدم که قبل از اینکه من پیشنهاد شب رو به پرنیا بدم خودش رو آماده کرده، دلم یکمی راحت شد بعد رفتن اون ، من راه افتادم. بهش گفتم
راستی من اسم شما رو هم نپرسیده بودم البته الان متوجه شدم شما پرنیا هستید اما اون دوسته تون ؟ ..... اون اسمش رویا
..... خوشبختم من هم اسمم نادر و اون دوستم مهدی هست، راستش من توی این آژانس کار نمی کنم امروز شانس من بود که بیام پیش دوستم و شما رو ملاقات بکنم
اون هم لبخندی زد حاکی از اینکه منظور من رو متوجه شده و بعد ادامه دادم
...... راستش افتخار میدین شام رو با هم باشیم
...... نه نمی خوام مزاحم باشم
..... نه چه مزاحمتی تازه با هم آشنا شدیم من وقت دارم و اگه شما موافق باشین و مشکلی نداشته باشین با هم شام بخورین ...... نه اشکالی نداره مرسی و ممنون هستم
رفتم به سمت جردن و می خواستم کم کم موضوع رو به سکس بکشون که بهش گفتم
..... راستی ببخشید فضولی می کنم نمی خواهید به منزل اطلاع بدین که نگران شما نباشن
..... نه مهم نیست
..... راستی من منظور شما رو توی آژانس از سر خر متوجه نشدم ببخشید شوهر دارین یا اینکه ....
..... آره داشتم اما از هم جدا شدیم من و رویا از کودکی بچه محل بودیم و با هم بزرگ شدیم و با هم خیلی صمیمی هستیم اما متاسفانه یا خوشبختانه هردوتامون هم بعد ازدواج طلاق گرفتیم
توی دلم گفتم جون که امشب یه کونی ازت بکنم که جیغت بره آسمون یه لبحندی معمولی زدم و گفتم
...... به هرحال پیش میاد و اتفاقی است راستش من هم شرایطم مثل شماست یعنی از همسرم طلاق گرفتم
و بعد کم کم شروع کردم صحبتها رو به سمت مسایل سکس و اینجور حرفها کشاندن
تا جائی که بعداز شام مستقیما نه ولی کاملا مشخص حرف می زد که اون با رویا از راه خود فروشی درآمد دارند و در اصل قصد دارن برن نخجوان واسه همین کار . با این حرفها من دیگه راحت تر باهاش حرف می زدم . سوار ماشین که شدیم ازش خواستم امشب رو با من باشه خیلی راحت گفت
..... قبول انگاری واسه کاری که می خواهید برای ما انجام بدین پیش پرداخت می خواهید بگیرید
...... نه اگه اینجور تصور می کنید اصلا حرفش رو هم نزن
چیزی نگفت و من هم رفتم سمت خونه توی راه بعداز دنده عوض کردم آروم دستم رو گذاشتم روی پاهاش که از زیر مانتو بیرون زده بود. یه شلوار استریچ نازک تنش بود تا دستم رو گذاشتم گرمی پاهاش رو حس کردم، اعتراض نکرد، همینجور که داشتم با یه دست رانندگی می کردم آروم با دست راستم شروع به مالیدن کردم و کم کم به سمت بالا می رفتم .
یکمی دیگه که بالا رفتم پرنیا پاهاش رو از هم بازتر کرد و دکمه های مانتو رو هم از هم باز کرد تا من بتونم راحت بمالمش . به لای پاهاش که رسیدم انگشتم رو جلو بردم با حس دستم متوجه شدم که خشتک اون یکمی پاره است از همانجا انگشتم رو کردم تو با تماس با لبهای کسش که یکمی هم مرطوب شده بود فهمیدم شرت تنش نکرده
بیشتر مالیدم و انگشتم رو فشار دادم با جستجو راه کسش رو پیدا کردم تا انگشتم رفت لای لبهای کسش صدای نفس زدن پرنیا هم درآمد نمی دونستم چه جوری دارم رانندگی می کنم بیشتر حریص شده بودم و تند و تند میمالیدمش دو سه بار هم کم مانده بود با ماشینهای بغل دستی تصادف کنم که پرنیا پاهاش رو جمع کرد و دستم رو از لای پاهاش کنار کشید و گفت
..... بسه دیگه تصادف می کنیم
از اینکه اینقدر وارد بود و واسه راحتی کار اونجای شلوارش رو سوراخ کرده بود فهمیدم که امشب یه شب بیاد ماندی با اون خواهم داشت و انگاری همیشه توی ماشین ها واسه حال کردن با مشتریاش اینکار رو کرده بود
وقتی وارد خونه شدیم و اون مانتوی خودش رو درآورد و کون تپلی اون رو از شلوار چسبیده اش دیدم یه لحظه یاد رویا افتادم و از همون عقب بغلش کردم و سرم رو بردم سمت گوشش و بهش گفتم
..... پرنیا جون دوستت دارم اما راستش من عاشق پشتم از نظر تو اشکالی نداره
دستهام رو که دور کمرش بود رو دو دستی گرفت و کشید به سمت سینه هاش و گفت
...... امشب من در اختیار تو هستم هرچی دلت بخواد باهام بکن البته جوری که من هم خوشم بیاد
...... جون چشم عزیزم باور کن جوری باهات سکس می کنم که تا بحال با کسی نداشتی
همینجوری که داشتم با هدایت دستهای خودش سینه هاش رو می مالیدم متوجه شدم انگاری سینه بند هم توی تنش نیست چون راحت از روی تی شرت نوک ممه هاش رو می تونستم با انگشتم بگیرم . خمونجا وسط حال روی مبل نشاندمش و بعد هردو توی بغل هم روی مبل دراز کشیدیم و من لبهاش رو گرفته بودم و هی می بوسیدم و میک می زدم سرش رو عقب کشید و گفت
..... بسه سیاه میشه کم میک بزن
تی شرتش رو دادم بالا و یه نگاهی به اون سر سینه های ایستادش کردم وای که چه سینه های گردو دوست داشتنی، سرم رو خم کردم و با زبونم نوک سینه سمت راستش رو لیس زدم صدای اوف پرنیا که درآمد محکم از بغل ممه هاش گرفتم و تا جائی که می شد سینه اش رو بردم توی دهنم و محکم مکیدم
با این کارم جیغ محکمی کشید و گفت
...... اوف ففففففففففففففف یواش تر
بعد نوبت سینه سمت چپ بود اون رو هم اونجوری مکیدم که صداش درآمد دوباره روی سینه هاش لغذیدم و به سمت صورتش رفتم و لبهاش رو دوباره بوسیدم یکمی از روی اون بلند شدم و به زحمت من هم تی شرتم رو از تنم درآوردم طوری که همراه با اون زیر پیراهنیم هم بیرون کشیده شد . پرنیا با دیدن سینه های پر موی من دستی روی سینه هام کشید متوجه شدم از مرد پر مو مثل همه زنها خوشش میاد بهش گفتم ...... جون سینه پر مو دوست داری
...... وای آره
..... می خواهی بمالمش روی ممه هات
..... اووووهم
سینه هاش رو با دستم جمع کردم و سینه های مودارم رو آهسته به نوک ممه هاش می مایدم از حس لذت مثل مار روی مبل داشت می لولید محکم من رو بغل کرد و فشار می آورد و گفت
..... اوفففففففففففففف آی ای بیشتر بمالش
سرش رو بالا گرفته بود و زبونش رو که بیرون آورد و ذور لبش رو لیس زد فهمیدم که ساک هم می زنه انگشت شصتم رو بردم سمت لبهاش و آروم مالیدم یه زبان بهش زد و چشماش رو باز کرد و سرش رو بالا آورد و گفت
...... می خواهی برات بلیسم
..... جون آره عزیزم
بعد از روی پرنیا بلند شدم و روی مبل لم دادم اون هم از جاش بلند شد اول تی شرت خودش رو کند بعد لای دوتا پاهام که از هم باز نگه داشته بودم چنباتمه زد و با یه حالی که نشان می داد کاملا وارد و آشنا به این کار هست شروع کرد به باز کردن کمر بند و دکمه شلوار لی که به تن داشتم وقتی زیپ شلوارم رو پائین می کشید بهم گفت
...... یه ذره بلند شو شلوار رو بکنم
یکمی که جابجا شدم سریع شلوارم رو تا زانو پائین کشید حالا نوبت شرت پف کردم بود، هیچ عجله نداشت آروم از روی شرت کیر شق شده ام رو با دستش مالید و گفت
....... وای اما کلفت ها
..... جون کلفت دوست نداری
..... خوب از پشت یکمی ازیتم می کنه
..... وای نه نترس عزیزم اصلا اینجور نیست
..... خوب چرا کلفت هم هست
...... نه دیگه عزیزم قول دادی نزن زیر قولت
با این حرفها کیرم رو از بغل شرتم کشیده بود کنار و حالا داشت با کیرم ور می رفت و آروم برام جلق می زد وقتی زبانش رو زد به سر کیرم حس کردم تمام لذت دنیا رو بهم دادن چشم هام رو بسته بودم و جلوی چشمام لبهای قشنگ و قرمز رویا رو مجسم می کردم که داره کیرم رو میک می زنه توی همین حس و حال بودم که حس کردم کیرم از میکی که پرنیا داره براش می زنه داره منفجر می شه سرم رو پاین آوردم ببینم داره چکار می کنه وای که چقدر ماهر بود انصافا توی زندگیم که این همه کس کرده بودم اعتراف می کنم که پرنیا یه چیز دیگه بود عین فیلمهای سکسی خارجی داشت برام ساک می زد با بردن کیرم تا جائی که توی دهنش جا می شد با آب دهانش کاملا خیس می کرد و آروم بیرون می کشید طوری که توی مشتش کیرم رو نگه می داشت وای که چه حالی می داد
بعد مدتی گفتم
...... پری جون تو هم دوست داری من کست رو لیس بزنم
سرش رو بالا آورد و بدون کلام از جاش بلند شد و بدون اینکه من بخوام شلوار استریچ ش رو پائین کشید وای که کس باحالی داشت انصافا مغلوم بود که تمام آرایش و کارهای که انجام می ده از فیلمهای خارجی سکسی یاد گرفته کس بی مو کاملا صاف که معلوم بود که تازه موم زده باشه. پاهاش رو از هم باز نگه داشت و جلوی من ایستاد و سرش رو بالا نگه داشت و منتظر من بود . آروم با احتیاط جلو آمدم و با دستم نوازش کردم و لبهای کسش رو از هم باز کردم یه نگاه به اون تو کردم اصلا نمی تونستم باور کنم که اون کس به اون تنگی داشته باشه بی اختیار بهش گفتم
..... وای جونم پری جون راستش رو بگو دختر باکره نیستی
..... وای دیونه نه
...... وای آخه کست خیلی تنگ معلومه
...... هان چیه دوست نداری
..... وای که می میرم براش
بعد از لای پاهاش یه نگاهی به کونش کردم ببینم کونش هم مثل کسش تنگ هست که از دیدنش قبض روح شدم انگار این دختر سوراخ کون نداشت . رو بهش کردم و گفتم
...... جون پری جون روی مبل دراز بکش اینجوری نمی تونم خوب لیست بزنم
بعد جا دادم روی مبل دراز کشید وقتی خم شد رو مبل اون باسن قشنگ تپلش دلم رو آب کرد یه انگشت به سمت کونش انداختم اما برگشت و رو مبل دراز کشید سرم رو خم کردم و با زبونم شروع کردم به لیس زدن کسش و با تحریک چوچول اون رو به نفس زدن کشاندم. کم کم لیس زدنم رو به سمت سوراخ کونش بردم و هی لیس می زدم دیگه تحمل نداشتم محکم بغلش کردم و با یه حرکت که انتظار نداشت به پشت برشگردوندم فهمید که چی می خوام بکنم . با التماس گفت
...... آی آی نه خواهش اینجوری نه صبر کن
...... نه دیگه قول داده بودی
..... باشه منظورم اینکه خشک نه بزار کرم بزنم بعد از همانجا دستش رو دراز کرد سمت کیفش که روی میز بود و یه کرم توپی از توش بیرون کشید و به سمت من گرفت و گفت ...... بیا اول کرم بزن تو که نمی خواهی من رو ازیت کنی
...... جون نه عزیزم باشه
بعد کرم رو گرفتم و شروع به چرب کردن اطراف کونش کردم . پرنیا روی زانوهای دستش ایستاده بود و منتظر من بود که کاملا چربش کنم وقتی کاملا چرب شد با نوک انگشت سبابه یکمی هم فشار دادم تا بند انگشتم بره تو که پرنیا بی اختیار یکمی خودش رو جمع کرد و همزمان لبش رو با دندونهاش گرفت این حالت من رو بیشتر حشری کرد طوری که الان که دارم این خاطره رو برای شما می نویسم یه جلق بیاد اون لحظه براش زدم، کارم که تمام شد گفت
....... به مال خودت هم بزن
...... جون تو برام می زنی
...... نه دیگه حال برگشتن رو ندارم خودت بزن
یکمی هم کرم به سر کیرم زدم و بعد سر کیرم رو که دم کونش گذاشتم گفت
...... نادر جون قول دادی ها قرار شد آروم بکنی
هنوز این حرفش تمام نشده بود که با فشاری که بهش آوردم همه سر کیر گنده ام رفت تو اصلا انتظار نداشت که یه جیغ کشید و موهای سرش رو با دستهاش گرفت و گفت
.......یواش آخ جرم دادی بی شعور
...... ببین قرار نشد بی ادب بشی ها
..... آخه چیکار کنم گفتم که یواش تر
بعد باز هم فشار دادم اون جیغ می زد و سعی می کرد با جمع کردن کونش مانع ورود کیرم بشه اما فایده نداشت بقدری لیز و چرب بود که کیرم راحت داخل می شد وای وای و اف اوف پرنیا و پرت کردن پاهاش از پشت که روی زانوهاش نشسته بودم می شد فهمید که چقدر داره درد می کشه
من این شگرد کارم بود و بیشتر از درد کشیدن دخترهای که از پشت می کردمشون من رو حشری می کرد این موقع هم از داد زدن پرنیا هم به اوج لذت رسیده بودم . هرچی فشار داشتم بهش می دادم تا همه کیرم تو بره . که محکم کناره های مبل رو گرفته بود و سعی می کرد که خودش رو از زیر من بکشه بیرون اما چنان محکم از کمر گرفته بودم که اصلا نمی تونست فرار بکنه داد می زد و می گفت
....آی آی تور به خدا نادر همش رو نکن از درد مردم جون خودت جون من بسه کیرت خیلی کلفت
...... جون صبر کن الان تمام می شه
...... های های تا تمام بشه من که میمیرم اینجوری
..... جون ول کن دیگه نق نزن هان حالا به من بگو جون کیرم تو کجاته
.....هان اوف اوف
....جون بگو کیرم کجاته هان بگو بگو
..... آخ آخ آخ سوختم سوختم
...... بگو بگو
...چی بگم
.... جون بگو کیرم کجاته
.....آه بسه ول کن بابا
..... هان اگه نگی محکم می کنمت
بعد شروع کردم به عقب جلو کردن با همه فشارم می تونستم حس کنم که کونش داشت جر می خرد
......آی آی باشه باشه میگم یواش تر
..... جون بگو
....تو کونم تو کونم
وای قربون کونت برم . جون بازم کیرم تو کجاته هان هان هان
.... کونم تو کونم تو کونم ای ای یواش یواش
چنان شل شده بود که کاملا روی مب

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#130 | Posted: 10 Jul 2011 11:44
لاله


لاله 26 سال سن داشت و به قول خودش با شوهر قبلی خودش تفاهم نداشته و بیشتراز یکسال و نیم زندگی نکردن و با توافق همدیگر جداشده بود.
این دختر بقدری ساده و زود باور بود که با کمترین صرف وقت توانستم به زمین بزنم .
اولین بار که با لاله قرار ملاقات گذاشتم توی سوپر استار بود. وقتی شروع به صحبت کردن شدیم از نگاهش متوجه شدم که از نظر قیافه عاشقم شده همانروز کلی با هم صحبت کردیم و قرار شد کمی فکر کند
با اینکه دلم می خواست هرچه زودتر این رو هم مثل بقیه روی تخت درازش بکنم اما می دونستم اینجور دخترا که کمی عاطفی هستند باید از در عواطف و احساسات وارد شد
به همین خاطر چند روزی با او تماس نگرفتم که انگار اون تحمل نداشت چون بعد دو روز با من تماس گرفت و قرار ملاقات گذاشت
کلی به خودم رسیده بودم و شیک و پیک با یه دسته گل قشنگ رفتم سر قرار و توی صحبتهام سعی می کردم احساسش رو تحریک کنم و مطالب عاشقانه و محبت آمیز می گفتم اون روز قرار بود که هر کدام در مورد خودمان بیشتر تعریف کنیم
اول لاله شروع کرد که با مادر پیرش و یه خواهر که دانشجو هست زندگی می کنه پدرش چندسالی بود که فوت کرده بود و گذرای زندگی اونها از حقوق باقی مانده پدرش و کاری که اون جدیدا توی یه شرکتی گرفته بود می گذشت و البته چون لیسانس زبان داشت به انگلیسی خیلی وارد بود
بعد هم شروع کرد مختصری از آشنائی خودش با شوهر سابق و چه جوری شد که از هم جدا شدن. از تمام صحبتهاش معلوم بود که اون به خاطر اینکه از جوانی پدر نداشته تشنه محبت بوده اما شوهر سابق اون این موضوع رو خوب نفهمیده بود، اما من بلافاصله سعی کردم از در مهر و محبت تمام وجودش رو تسخیر کنم و دست آخر هم خوب موفق شده بودم و هر کاری از اون می خواستم برام انجام می داد اون روز من هم یکمی از خودم خالی بندی کردم و وانمود کردم که من هم آدمی کاملا احساسی هستم اما زن سابقم من رو درک نمی کرد و در ادامه یکمی از خالی بندی های معمول خودم رو گفتم .
به همین منوال چند جلسه با هم بودیم و هر جلسه لاله بیشتر به من اطمیان می کرد و حرفهای من رو کاملا باورش شده بود توی جلسه آخر سعی می کرد بیشتر از روابط من با همسر ساختگی که برایش تعریف کرده بودم بدونه . البته بهش گفته بودم که اون کمی سرد مزاج بود و رغبت به سکس نداشت .حالا دیگه در مورد مسایل سکس راحت تر با لاله صحبت می کردم راستش انگار اون هم بدش نمی آمد البته تعریف خواهم کرد که وقتی با هم عشق بازی می کردیم آن وقت فهمیدم که این دختر چقدر در زمان سکس حشری می شه و کاملا از خودش بی خود می شد. راستش من لاله رو دوبار از کون و یک باز از جلو گائیدم البته کارم مثل بقیه به صیغه کردنش نکشید چون اصلا اعتقادی به مسایل مذهبی نداشت و وقتی من پیشنهاد کردم واسه اینکه هر دو تا یکبار تجربه تلخ کردیم بهتر با هم یک مدت زندگی موقت داشته باشیم اگر چنانچه توافق کردیم اون رو به دائم تبدیل کنیم با کمی تردید قبول کرد اما اعتقادی به صیغه کردن نداشت من هم اجبار نکردم البته دلیل خوبی هم داشت
می گفت اینکه هردو تا راضی هستیم که با هم یک مدت زندگی کنیم همان معنی صیغه رو می دهد اما از این کلمه متنفر بود من هم از خدا خواسته و نظرم همین بود که با این روش به هرحال اون رو بزنم زمین .
اولین باری که لاله رو بردم خونه همیشگی که سایر دختر ها رو هم برده بودم اونجا عصر بود و هوا داشت تاریک می شد اون نمی خواست اون شب رو بمانه و می گفت به مادرش نگفته اما با اخم و تاخم من که از همون اول شروع کردی و انگار از مادرت نمی خواهی دل بکنی و.........
واسه اینکه من رو ناراحت نکنه زود قبول کرد و به مادرش زنگ زد و با یه بهانه بهش گفت که خونه دوستش مریم هست از این حرفش فهمیدم که اون موضوع رابطه خودش رو با من بطور کامل به مادرش نگفته البته یکبار من به منزل اونها رفته بودم تا مادرش رو ببینم اما صیغه شدنمان رو انگار به مادرش نگفته بود
لاله اون شب با من خیلی گرم گرفته بود و معلوم بود که خیلی دوستم داره و دیوانه وار عاشقم شده وقتی جلوی من با اون مینی ژوپ کوتاه سیاه رنگش راه می رفت توی دلم چه نقشه ها برایش نمی کشیدم
وقتی شام خوردن مان تمام شد هردو روی مبل راحتی به هم تکیه زدیم البته اون تقریبا توی بغلم بود و دوباره از آینده و زندگی که می خواستیم با هم تشکیل بدیم صحبت به میان آورد اما من کم کم سر صحبت رو دوباره به سکس کشاندم توی این کار دیگه وارد شده بودم خیلی راحت با یکمی مجذوب کردن دخترا راحت موضوع رو به سکس و روابط عاطفی بین یک زن و شوهر می کشاندم
اون روز هم به همون شکل به لاله گفتم که برای اینکه روابط عاطفی بین زن و شوهر متحکم باشه می دونی چه چیز هست و ادامه دادم که معمولا روابط سکس بین زن و شوهر حد و مرز نداره و برای برقراری رابط صمیمی بیشتر هم زن و هم مرد باید طرف مقابل رو درک کنن یعنی سعی کنند و ببیند که طرف مقابل معمولا از چه موضوعی بیشتر لذت می بره
لاله به دقت به حرفهایم گوش می دادو مثل یه بره آروم همه حرفهای من رو قبول داشت کم کم موضوع رو به خودمان کشاندم و گفتم مثلا حالا شما به من بگو توی زمان روابط عاطفی که بعدها باهم خواهیم داشت بیشتر از چه چیزی لذت می بری
بیچاره اولش خجالت می کشید و هی طفره می رفت و واضح صحبت نمی کرد اما با ادامه و اصرارم که حالا دیگر ما مثل یه زن و شوهر هستیم و من دوست دارم از دهان زنم بشنوم و سعی کنم که همه اون کارهای رو که اون دوست داره برایش انجام دهم تا از این رابطه بیشترین بهره و لذت رو ببره
این حرفها باعث می شد که لاله بیشتر به من اطمینان داشته باشه و رفته رفته راحت صحبت می کرد . از همون حرفهاش فهمیدم که باید توی سکس خیلی حشری بشه چون وقتی توضیح می داد که بیشتر از همه دوست داره با سینه هاش خصوصا نوک ممه هاش بازی کنم و وقتی داشت این موضوع رو می گفت من هم داشتم اون رو بیشتر به خودم می چسباندم و از روی لباس بازو هاش رو می مالیدم
وقتی این حرف رو زد از روی بلوزش شروع کردم به مالیدن سینه هاش کردم، هیچ اعتراضی نداشت و رفته رفته روی مبل بیشتر به من تکیه می داد انگاری خیلی خوشش آمده بود چون اون هم دستش رو جلو آورد و روی دست من گذاشت و با هم شروع به مالیدن سینه هاش شدیم بعد از اون سوال کردم که بعد از چه چیزی ؟ که تحریک کردن آلتش رو خصوصا چوچول البته خیلی سعی می کرد که اسمش رو به زبون نیاره و خیلی خجالت کشید اما من خودم رو زده بودم به نفهمی تا از زبونش همون کلمه چوچول رو بشنوم
صداش خیلی قشنگ بود و دست آخر انقدر سوال پیچش کردم که کلمه چوچولم رو چنان اداء کرد که پشت بندش کاملا حس کردم که تمام بدنش لرزید فهمیدم که باید به ارگاسم رسیده باشه چون دیگه تن صداش هم عوض شده بود حدسم درست بود
جون اون موقع آرام دستم رو از زیر مینی ژوپش که حالا تا رو رانهاش هم بالا آمده بود کردم و یک راست طرف کسش بردم از روی شرت آرام دستم رو کشیدم لای پاهاش که حس کردم کاملا خیس شده
فهمیدم با اون حرفهای که من برایش زدم خودش رو کاملا خیس کرده و آماده همه کار بود تازه من شروع کردم به گفتن اون چیزهای که دوست داشتم
بقدری تعریف کردم و کسش رو هم همزمان با تعریفم از روی شرت مالیدم که لاله به نفس نفس افتاده بود هرچی سعی می کرد که پاهاش رو به هم بچسبانه من با دستم اونها رو باز می کردم و بیشتر کسش رو تحریک می کردم اما سعی می کردم خودم رو کنترل کنم تا انقدر تحریک بشه تا به زبان ازم به خواد که بکنمش
توضیح دادم که من توی سکس دوست دارم طرفم وقتی به اوج لذت می رسه با زبانش اون رو بیان کنه حتی شده برام با ناله و جیغ کشیدن حالی کنه که چقدر داره لذت می بره
وقتی این حرفها رو بهش زدم اون دیگه آخرین تحملش رو هم از دست داد بهش گفته بودم که دوست دارم آلتم رو برام ساک بزنه و ....... لاله واقعا دیگه در تسخیر من بود چنانچه بی مقدمه دستش رو برد سمت زیپ شلوارم و بدون اینکه ازش بخوام اون رو کشید پائین و از بغل شرتم دستش رو برد تو و کیرم رو کشید بیرون و بدون هیچ حرفی آرام آرام شروع کرد به لیسیدن اون
از نوع لیسیدنش معلوم بود که تاحالا این کار رو نکرده اصلا نمی دونست باید چکار بکنه اما چنان اون رو حشری کرده بودم و شاید هم تاثیر حرفهای من بود می خواست با این کار نشون بده که واقعا دوستم داره و عاشقم هست
وقتی دو سه تا لیس زد رو بهم کرد و گفت اینجوری هان
بهش گفتم تا حالا لیس نزده بودی نه ، صورتش سرخ شد اما چیزی نگفت البته معلوم هم بود من جریتر شده و بهش گفتم نه دهانت رو باز کن و یواش یواش از نوک سر ببرش تو
گفت : آی نه اخه که ، نگذاشتم حرفش تمام بشه و دوباره اشاره کردم که ببین توی رابطه عاشقانه بین زن و شوهر این حرفها نیست مگه نه هم من تو رو دوست دارم و هم تو من رو مگه اینجور نیست پس باید به دوست داشتنهای هم دیگه احترام بزاریم
با این حرف چشماش رو بست و کیرم رو آهسته برد توی دهانش هنوز چیزی تو نبرده بود که از موهای سرش آرام گرفتم و با فشار سعی می کردم بیشتر تو ببره و با همون حال بهش گفتم بیا ببین بزار من کمکت بکنم . سعی می کرد سرش رو عقب بکشه اما اجازه این کار رو بهش نمی دادم یکمی شل می کردم که نفسی بگیره بعد دوباره
یک ربعی همین کار رو باهاش انجام دادم و حین انجام این کار بهش می گفتم که آب منی مرد چقدر برای پوست لطافت میاره و سرشار از ویتامین آئ هست این هار و برای این می گفتم که آخر کار می خواستم آبم رو بپاشم روی سینه هاش . چون یک هفته بود که دست به کیرم نزده بودم می دونستم وقتی بپاشه کلی آب منی بیرون خواهد آمد.
حالا دیگه آماده آماده بود از بس چوچولش رو با انگشتم ماساز داده بودم صدای آخ و اوخش بلند شده بود سرش رو عقب کشیدم و از روی خودم بلندش کردم معطل نکردم سریع زیپ مینی ژوپش رو پائین کشیدم که سر خورد و افتاد پائین بعد شرت سفیدش رو هم پائین کشیدم کس تپلی داشت یکمی هم مودار بود اما زیاد نه تقریبا یک هفته بود که زده باشه چون یکمی موهای کسش بیرون زده بود و حالت شهوتی بهش داده بود. همینجور که روی مبل نشسته بودم دکمه شلوارم رو باز کردم و شرت و شلوارم رو باهم کشیدم پائین و بدون معطلی دمر روی مبل خوابوندمش طوری که زانوهاش روی فرش واستاد و روی شکم رو مبل خوابید از لای پاهاش هم کسش و هم کون تنگش معلوم بود لاله فکر می کرد که من می خوام از عقب توی کسش بزارم اما هدفم بیشتر کون لاله بود تا کسش به همین جهت سر کیرم رو بردم نزدیک و شروع کردم به مالیدن سوراخ کون و کسش ، اون هم از بس حشری شده بود که حالت مارپیچ به بدنش می داد. وای که چه کمر نرمی داشت عین یه کرم داشت وول می خورد این کاراش من رو بیشتر هیجان زده می کرد . کسش خیس خیس بود و راحت می شد توش کرد اما همه فکرم به کون تنگش بود می دونستم اگه بکنم تو اصلا اعتراض نمی کنه اینجوری هم شد چون از بالای کونش تف دهانم رو ول کردم درست افتاد روی چاک کونش و آرام سر خورد و به سمت سوراخ کونش سرازیر شد وقتی سر کیرم به کونش چسبید فهمید که می خوام از کون بکنمش زیاد اعتراض نکرد فقط با یه ناز خواصی اعتراض کوچیکی کرد اما چیزی نگفتم می دونستم دربست دراختیارم هست
با اینکه معلوم بود هرگز از عقب سکس نداشته اما هیچ اعتراضی نکرد وقتی با اولین فشار سر کیرم تو رفت داشتم جر خوردن کونش رو می دیدم چنان از هم باز شد که یکمی بالای سوراخ قرمز رنگ شد .
معلوم بود که داره از هم جر می خوره این صحنه توام با جیغ کشیدن لاله چنان من رو حشری می کرد که بی اختیار من هم شروع کردم به داد کشیدن و فشارم رو لحظه به لحظه بیشتر می کردم .
لاله از درد مثل کرم داشت به خودش می پیچید و و از شدت درد نای برای مقابله نداشت یا شاید هم نمی خواست به خاطر من مقاومت کنه حتی اعتراضی به اینکه تمامش کنم نمی کرد اما معلوم بود که داره درد شدیدی رو تحمل می کنه این رو از وای وای که می کرد می شد فهمید . وقتی تونستم کمی کیرم رو توی کونش جا باز کنم اون هم یکمی راحت تر شده بود اما انگار تحملش کم شده بود چون با زحمت فقط یک بار از من خواهش کرد یکاری بکنم تا یکمی دردش کمتر بشه از این همه گذشتش خوششم آمده بود و یکمی هم دلم براش سوخت به همین خاطر کیرم رو بیرون کشیدم و رفتم سراغ کرم نیوا
کرم رو آوردم و شروع کردم به چربی کردن کونش وقتی داشتم می مالیدم هنوز عضلات اطراف سوراخ کونش جمع نشده بود و از هم باز بود البته زیاد نه اما از حالت قبلی بیشتر باز بود
خوب که چرب کردم دوباره افتادم به جون کون تنگش اینبار راحت تر از قبل کیرم داخل شد و با یه فشار کوچیک همه کیرم توی کونش جا گرفت واسه حال کردن بیشتر آرام آرام کیرم رو تا نصفه بیرون می کشیدم و دوباره با فشار تو می کردم کم کم این کار شدت داشت می گرفت و با شدت آن جیغ و فریاد و آخ و اوخ لاله هم بیشتر می شد
لغزنده شدن راه کونش از یک طرف و عادت کردن عضلات کون لاله از طرف دیگه کارم رو راحت تر کرده بود البته لاله هم اصلا مقاومت نمی کرد یکی دوبار هم دست انداخت اطراف کپل کونش و سعی می کرد اونها رو از هم باز کنه تا شاید دردش کمتر بشه
از شدت ضربه ها باعث شده بود که سرپا واستام تا محکمتر ضربه هام رو به کونش بزنم فکر کنم سه ربع ساعت به همین شکل از کون گائیدمش چون قبلا هم اسپری زده بودم دیرتر خالی شدم اما بالاخره حس کردم که داره آبم میاد که سریع ازش پرسیدم دوست داره روی سینه هاش بریزم یا کمرش چیزی نگفت یا نتونست بگه که لحظه آخر هم ضربه ام رو زدم و سریع از توی کونش بیرون کشیدم و کیرم رو روی کمرش گرفتم چنان آب کیرم پاشید که تا گردنش و یکمی هم روی موهای سرش پاشید
راحت که شدم واسه حال آخر هم دوباره کیرم رو تو کونش کردم و محکم از پشت بغلش کردم و از جلو صورتم رو به سمت صورتش بردم و تا جائی که می تونستم بهش نزدیک شدم و لب محکمی ازش گرفتم و بعد چن دقیقه هردو راحت و راضی از هم جدا شدیم
این اولین شب من با لاله بود بعدا یکبار هم اون رو از کون توی خونه خودشون کردم و یکبار هم از کس توی همین خونه که بعدا براتون تعریف می کنم . بعد با یه بهانه ولش کردم البته تا مدتها دست بردار نبود و همیشه بهم زنگ می زد اما کم کم اون هم فراموش کرد

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 13 از 92:  « پیشین  1  ...  12  13  14  ...  91  92  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.