| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 15 از 89:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  88  89  پسین »  
#141 | Posted: 5 Jul 2011 00:04
شقایق اولین دوست دخترم
سلام به همه دوستان یکی از خاطرات تلخم رو می تویسم اگه بد بود به بزرگواری خودتون ببخشید. من دوست دختر چتی زیاد داشتم تا قبل از عید امسال دوست دختر بیرون نتی نداشتم تا اینکه یه هفته مونده بود به عید با یه دختر آشنا شدم جریان از این قراره که آبجیم بهم گفتش که از طرف مدرسه اونا رو می خوان ببرن اردو منم بهش گفتم خوش به حالت خوش بگذره ولی آبجیم گفتش که باید منم بیام بهش گفتم نمیام ولی زیاد اصرار کرد منم قبول کردم.

روز جمعه اونا صبح ساعت 7 رفتن من صبح کار داشتم تا ساعت 11 بعد رفتم حموم یه کم به خودم رسیدم فکر کنم تقریبا ساعت 11:45 رفتم اونا رفته بودن پارک کنار ساحل من با پسر عمم رفتم اون ماشین توسان داشت به آبجیم زنگ زدم که کجاست ببینمش زنگ زدم بهم گفت که با دوستاش تو آلاچیق نشستن الان میاد منم از ماشین اومدم بیرون که یه لحظه یه دختر خیلی خوشکل دیدم من و اون چشم تو چشم شدیم که یهو قلم ریخت نمیدونم چرا این حس بهم دست داد من نگاش میکردم اونم همینطور تا اینکه رد شد آبجیم اومد یه کم با هم حرف زدیم قبل از اینکه خداحافظی کنم ازش پرسدم این دختر کیه بهم گفت تو مدرسشونه سال اولی هستش ابجیم سال دوم بود بهش گفتم باشه خداحافظی کردم سوار ماشین شدم پسر عمم تو کفش بود بهم گفت اشکان عجب چیزی بود من چیزی نگفتم رفتیم کل روز تو فکرش بودم حتی شب تا صبح بیدار بودم بهش فکر میکردم صبح آبجیم رفت مدرسه تا اینکه ظهر اومد خونه بهم گفتش که یادته دیروز درمورد اون دختره ازم پرسیدی گفتم آره گفتش درمورد تو ازم سوال کرده که کی هستی احتمالا اون فکر کرده دوست دخترتم بهش گفتم تو بهش چی گفتی گفت نترس نگفتم دوست پسرمی بهش گفتم داداشمی بعد دختره میره من رفتم تو فکر که چرا در مورد من از ابجیم ازش پرسیده حتماً ار من خوشش اومده به ابجیم گفتم شمارشو ازش بگیره ابجیم فبول نکرد زیاد اصرار کردم ابجیم گفت اگه ازم پرسید شمارمو میخوایی چکار آخه ما با هم دوست نیستیم بهش گفتم که نمیپرسه اون میدونه شمارشو واسه من میخوایی آبجیم قبول کرد پس فرداش شمارشو ازم گرفت شبش بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود تا 8 فروردین که روشن بود ساعت 10:35 بهش زنگ زدم درست یادمه ساعت 10:35 بود جواب داد خودمو معرفی کردم صداش خیلی ناز بوداونم خودشو معرفی کرد اسمش شقایق و 15 سالشه تقرییا‍40 دیقه حرف زدیم بعد خداحافظی کردیم کارم فقط این بود بهش زنگ بزنم شب تا صبح اس بازی میکردیم تا روز 13 گفتم نرفتین بیرون اون گفت رفتن ولی نمیتونه منو ببینه شاید خونوادش بفهمن منم چیزی نگفتم 16 فروردین بود که خودش بهم زنگ زد گفت که نرفته مدرسه با دوستاش رفتن کناره دریا منم رفتم ببینمش برای اولین بار بود که با یه دختر بیرون قرار داشتم پسر دائیم منو رسوند رفتم دیدم که تو آلاچیق نشسته بهش زنگ زدم گفتم به دوستش بگه بره تا من بیام منم رفتم پیشش نشستیم نیم ساعت با هم حرف زدیم من حتی بهش دست نزدم کمی با هم فاصله داشتیم ضربان قلبم رو 1000 بود بهش گفتم بریم ساحل بشینیم گفتش 5 دیقه بعد میریم منم قبول کردم هنوز یه دیقه نگذشته بود که گشت اومد مارو گرفت این اولین بارم بود که گشت منو گرفته بود اونم با دختر خیلی ترسیده بودم ولی خودمو کنترل کردم به شقایق نگاه کردم هیچ ترسی نه تو صداش بود نه تو نگاش از من پرسید چکارمه زبونم بند اومده بود چیزی نگفتم از شقایق پرسید اون گفت دوستشم خداروشکر دیگه زیاد گیر نداد یه کم نصیحت کرد به من گفت که برم منم رفتم نمیدونم چج.ری بچه ها فهمیده بودن من و دوست دخترم رو گشت گرفته شاید یکی از دوستام منو دیده بود بچه ها به من گفتن این دختر از و.قتی که دوم راهنمایی بوده دوست پسر داشته با هیچ کدومشون زیاد نمونده و چند نفر کردنش به من گفتن که بکنمش و ولش کنم ولی من خیلی زیاد دوستش داشتم می خواستم باهاش ازدواج کنم برام مهم نبود تو گذشته چجوری بوده خلاصه دو هفته گذشت دلم براش تنگ شده بود تو این چند وقت خیلی علاقه ام بهش زیاد شده بود تقریبا مطمئن بودم اونم منو میخواد بهش گفتم میخوام ببینمش گفت شاید دوباره گشت گرفتمون منم اتفاقی گفتم بیا خونمون گفتش بعد از ظهر کسی نیست خونتون من بهش گفتم نه بابام صبح و بعد از ظهر میره سر کار فقط ظهر خونه هستش مامانمم تقریبا همیشه بعد از ظهرا میره خونه خالم گفتش باشه ساعت هفت بعد از ظهر میام گفتم چرا اون موقع گفت میخواد نره باشگاه بیاد خونه 7 تا 9 شب روز های زوج میرفت باشگاه. ساعت 7 شد بهش زنگ زدم گفنم کجایی گفت بیرونه آدرس بدم تا بیاد منم آدرس خونه رو دادم 5 دیقه بعد اومد تا اومد تو خونه دوباره ضربان قلبم بالا رفت براش شربت آوردم و خوردیم کنارش نشستم چند لحظه سکوت بین ما حاکم بود تا اینکه من سکوت روشکستم بهش گفتم عاشقشم و دستمو دوره گردنش حلقه کردم لباشو بوسیدم اولین بارم بود که لبای یه دخترو حس میکردم من بلد نبودم برام خیلی تعجب آور بود شقایق خیلی حرفه ای بودذ زبونشو تو دهنم میکرد و میچرخوند کلاً او فاعل بود من کم بلد بودم تا اینکه اومد رو گردنش گردنشو بوسه های ریز میزدم شالش اذیتم میکرد شالشو دراوردم و گردنشو میبوسیدم لاله گوششو میخوردم هیچ مقاومتی نمیکرد سرمو بلند کردم تو چشاش نگاه کردم اشک تو چشاش جمع شده بود نمیدونم چرا بهش گفتم دوسش دارم دوباره بوسیدمش تا ساعت 9 تو بغل هم بودیم و حرفهای عاشقانه میزدیم و بهم گفت که بیام خواستگاریش من بهش گفتم تا 1 ماه دیگه میام اونم قبول کرد و بعدش شقایق رو رسوندم خونه یه هفته بعد بهش گفتم که بیاد خونمون قبول کرد و قرار شد ساعت 7 بیاد ولی نیومد به گوشیش زنگ زدم خاموش بود تا 2 روز بعد دو روز روشن شد که یه پسره جواب داد گفتش آقا اشکان دیگه با این خط زمگ نزنم من موندم که این پسده کیه خودشو معرفی کرد دوستم بود گفت شقایق با اون دوست شده دنیا رو سرم خراب شد تا یه هفته اصلا نمیفهمیدم دور و برم چی میگذره به دوستم زنگ زدم گفتم میخوام با شقایق حرف بزنم میخواستم بدونم به زور باهاش دوست شده یا خودش خواسته که بهش زنگ زدم به من گفت یه بار با دوستت که اومدی جلو مدرسه منو ببینی اونو دیدم و ازش خوشم اومده و باهاش دوست شدم من گوشی رو قطع کردم خیلی اعصابم داغون بود 2 هفته گذشت با دوستم به هم زد و با یکی دیگه دوست شد شقایق یه جنده بود که با احساساتم بازی کرد دیگه از دخترا متنفرم یه چیزه دیگه یادم رفت زمانی که با من بود با پسر دائیمم دوست بود البته بعد فهمیدم الان که دارم ای خاطره رو مینویسم همین امروز شقایق رو دیدم که خیلی نگام میکرد. بچه ها ببخشید داستانم سکسی نبود
     
#142 | Posted: 5 Jul 2011 00:07
مینا
سلام اسم من هومنه 27 سالمه و شمال زندگی میکنم ، . می گم خاطره چون داستان نیست ، از سکسم با یکی از دوست دختر هام ، اسمش مینا بود قد بلند و تو پر ، من فقط با دوست دختر هام سکس میکردم و می کنم واسه همین موقع دوست شدن همون اول باهاشون طی می کردم که اگه پایه سکس هستن با هم باشیم و اگه نه بیخود سردرد نشیم واسه هم. ماجرا ماله 3-4 سال پیشه که با مینا تو خیابون آشنا شده بودم و شمارمو بهش دادم، صورت نازی داشت و البته یه بدن واقعأ خوب ولی حس می کردم باید سنش کم باشه ، فرداش زنگ زد و دوستی ما شروع شد ، روزای اول به نظرم آدم سردی اومد و منم هیچ وقت خودمو خیلی مشتاق سکس نشون نمی دادم ، تا اینکه بعد یه هفته تصمیم گرفتم باهاش تموم کنم ، ازم دلیلشو پرسید منم خیلی رک بهش گفتم که حس میکنم اخلاقت بچگانه میزنه و من حوصله بچه بازی ندارم ، مینا تو شهر ما دانشجو بود و با یه دختر دیگه 2تایی یه خونه گرفته بودن ، از هم جدا شدیم ولی بعد چند ساعت بهم زنگ زد و گفت برم پیشش که باهام حرف بزنه ، منم قبول کردم چون برنامه دیگه ای نداشتم و اولین بارم بود می رفتم خونشون.از ترس همسایه های فضول قبل اینکه برسم تلفنی هماهنگ کردیمو دررو سریع باز کرد و من رفتم تو. یه شلوارک پوشیده بود که دست کمی از شرت نداشت و یه تاپ و رون های پرش رو تصور کنین که چه جلوه ای داشت اون لحظه و تازه من متوجه سایز ردیف سینه هاش شدم، واقعأ صحنه حشری کننده ای بود، مینا شدیدأ اهل قلیون بود و واسه 2تامون یه قلیون بار گذاشت و با هم کشیدیم ، گفت دوستش امشب نیست و می تونیم راحت باشیم ، بعد رفت سر اصل مطلب که چرا میخوای بهم بزنی ، گفتم بچه ای ، با این حساب نه با هم کنار میآیم نه سکسی نه ... که گفت سکس مشکلی نداره و پایه هست ، اینقدر ریلکس این حرف رو زد که من یکم جا خوردم ، کم کم اومد طرفم و یه لب گرفتیم ، تنش داغ بود ، یکم خوب لب همو خوردیم و من تو کف این بودم که مینا چقدر سکسی و باهال لب میده، لبمو میک میزد منم کم کم دستمو بردم سمت سینه های بزرگش و شروع کردم به مالیدن ،از نفس زدن هاشو نگاهش فهمیدم کاملأ حشری شده و دیگه راحت دستم از رو سینه هاش تا لای پاهاشو می گردوندمو می مالیدمش ، اونم ناله میکرد و لبمو سکسی تر می خورد، یکم تو همین حالت بودیمو من حسابی راست کرده بودم ، که خودش گفت میخوای برات ساک بزنم ؟
بدون اینکه جوابشو بدم پا شدم جلوش وایسادم کیرمو در آوردم اونم اومد یه لیس به زیر کیرم زد و بعدش شروع کرد به ساک زدن ، دوست دختر قبلیم ریزه میزه بود و دهنش کوچیک بود و اینقدر موقع ساک زدن دندون می کشید به کیرم که اعصابم گاییده می شد ولی مینا کیرمو جوری می خورد و ساک می زد که مو های تنم سیخ شده بود ، دهنش گرم بود و از قصد آب دهنشو میمالید به کیرم و اولین دختری بود که کل کیرمو تا ته میکرد تو دهنش ، منم که دیدم دهنش جا واسه کار داره شروع کردم به تلمبه زدن ، یکم رفتم عقب تر که به دیوار تکیه بدم آوردمش جلو دوباره گذاشتم دهنش و تا جا داشت فشار می دادم ، واقعأ داشت بهم حال می داد ، کیرمو در آورد و شروع کرد دور کیرمو لیس زدن و کم کم زبون کشید تا روی تخمام ، کیرمو دستم گرفته بودم و میمالیدمو اونم داشت تخمامو آروم آروم لیس میزد و یه دستم تو مو هاش بود و هر از گاهی سرشو یکم به لا پام فشار میدادم ، که دیدم یکم سرشو برد پایینتر و داره سعی میکنه زیر تخمامو لیس بزنه ، هیچ حرفی نمیزدیم ولی فهمیدم می خواد همون کاریو بکنه که من روانیش بودم ولی تا الان کسی واسم انجامش نداده بود ، یکم پاهامو بیشتر باز کردم و اون زبون کشید تا لای کونم ، دیگه میدونستم که میخواد کونمو بخوره و مشکلی باهاش نداره واسه همین یه پامو گذاشتم رو میز کنارمون و اونم سرشو برگردوند اومد کامل لای پاهامو شروع کرد به لیس زدن لای کونم ، زبونشو میمالید به سوراخ کونم و یهو کل لای کونمو لیس می زد ، داشتم از شدت حالی که می کردم دیوونه می شدم ، دختری که به نظر سرد و بی بخار میاومد یهو اینقدرررر سکسی داره تنمو واسم لیس میزنه ، خابوندمش رو زمین و 69 اومدم روش ، هنوز لباس تنش بود ولی واسه من فرقی نمی کرد چون فقط قرار بود اونشب من ازش سواری بگیرم تا بهم ثابت کنه سرد یا بچه نیست ، 69 اومدم روش کیرمو کردم دهنش و خوابیدم روش ، یکم کیرمو تو دهنش بالا پایین کردمو فشار دادم حس میکردم داره گاییده میشه ولی واسه اینکه کم نیاره هیچ اعتراضی نمیکرد البته تو سکس های بعدی فهمیدم از هیچی بدش نمی آد و بعدها کارایی واسم کرد که لیسیدن کونم جلوشون هیچی نبود ، کیرمو در آوردمو نشستم رو صورتش جوری که کونم رو دهنش باشه اونم حسابی لیس مالیش کرد ، که دیگه تصمیم گرفتم لختش کنمو اگه بشه از کون که گنده و گوشتی بود بکنمش ، خودش سریع لباساشو در آورد و رو به سقف خوابید، اومدو روش یکم از لب بگیرم اونم با دستش کیرمو میمالید یکم سرشو مالید به کسش و گفت بکن تو ، فرررر خورده بودم ، این یکیو دیگه عمرأ حدس نمی زدم ، گفتم اوپنی ؟ که جواب همیشگیه دخترا رو شنیدم " پردم حلقویه " ، من همیشه از کاندوم استفاده میکنم ولی اون لحظه اینقدر حشری بودم که گفتم کس خاره کاندوم ، کسش خیس خیس بود، منم سر کیرمو یکم خیس کردمو آروم کردم تو کسش ، کم کم فشار دادم تو یکی دو دقیقه لب گرفتم ازش تا دردش کم شه ، و بعد چند دقیقه شروع کردم به تلمبه زدن ، اینقدر حال میداد که نمی خواستم زود حالتمو عوض کنم ، بعد 5 دقیقه سگی نشوندمش اومدم پشتش ،واقعأ صحنه ای که میدیدم میتونست آب هر کسیو بیاره ، یه کس قلمبه لای یه کون گنده آماده گاییدن ، اومدم از پشت چسبوندم بهش موهاشو گرفتم تو چنگم و کردم تو کسش و تا ته فشار دادم ، فقط صدای نفس نفس زدن هاش می اومد و منم از شدت حال فقط آه می کشیدم ، کاندوم که نداشتم این بیشرفم خیلی سکسی بود دیگه بیشتر از 7-8 دقیقه نتونستم طاقت بیارم ، آبم داشت می اومد . چون هنوز نمیدونستم مینا چقدر دیوونه سکس وحشیه اونشب آبمو رو کمرش خالی کردم ولی دفعات بعدی حتی یه قطره از آبمو حروم نمیکرد و همشو می خورد.اونشب باهاش زیاد سکس نکرده بودم ولی اینقدر فاز داده بود که وقتی آبم اومد حس میکردم همه جونم باهاش ریخته بیرون.اونشب اونجا نموندم ولی بعد از اونشب تازه ماجرا های ما و سکس های خفن ما شروع شد و مینا واسم کارایی کرد که هر مردی آرزوشه تو سکس اون کارارو انجام بده.حتی یه بار جلوی همخونه ایش سکس کردیم.اگه بچه های باحال شهوانی از خاطره اونشب من خوشتون اومده باشه چند تا دیگه از سکس هامونم براتون تعریف می کنم که البته از چندتاشون فیلم هم گرفتم میتونم از توش عکس بگیرم اونارو با عکسش بزارم.این اولین چیزیه که اینجا نوشتم و ببخشید اگه نشد همه جزئیاتو کامل توضیح بدم. خیلی باهاتون حال میکنم رفقا ، امیدوارم خاطره ها و داستانا اینجا خیلی تعدادش بیشتر شه چون من واقعأ با این سبک و این سایت حال میکنم .خداحافظ همتون
     
#143 | Posted: 5 Jul 2011 07:56
سكس با دوست دختر سابق


بله روزى روزگاری ما با يه دخترخانومی دوست بوديم و خيلی دوستش داشتيم. آرزوم بود كه يه روزی لبای قشنكش رو ببوسم. در واقع اونا رو بخورم. در ظاهر اونم خيلی منو دوست داشت و كلی قربون صدقم ميرفت. اما داستان از اونجا شروع ميشه كه يه روز دوستم شا بهم يه خبرايی داد. گفت : ح كجايی كه زيدت رو رو هوا زدن اول به اين حرفا توجه نمی كردم ولی يه روز فهميدم كه خانوم با اشخاص ديگه‌ای هم رابطه دارن. تا چند روز حالم بد بود. باورم نميشد كه اون جواب اين همه عشق رو اين جوری داده باشه. باهاش قهر كردم و به خودم قول دادم كه ديگه آشتی نكنم. اما يه جوری بايد حالشو می گرفتم. بايد كاری می‌كردم كه تا آخر عمرش از اين كار پشيمون بشه. يه روز برای اتمام حجت باهاش قرار گذاشتم. اون روز رسيد، ديگه چهرش اون قشنگيه هميشگی رو نداشت اما هنوز هم دلم می خواست باهاش سكس كنم. اما ديگه دلم براش نمی سوخت. ميخواست آشتی كنه اما من ديگه نميخواستم. بهش گفتم: ميخوام به بابات بگم كه با اون پسره دوستی، يه كم سكوت كرد اما نتونست جلوی خودش رو بگيره و زد زيره گريه. بهش گفتم: يه راه داری، گريش قطع شد و گفت: چی؟ گفتم: يه روز بايد يه دو سه ساعت مهمون من و شا باشی يه كم فكر كرد و گفت: كی؟ گفتم: اونشو ديگه بهت زنگ ميزنم. باورم نميشد قبول كرده باشه، حالا ديگه ميتونستيم يه دلی از عزا در بياريم. يه روز كه مامانم رفته بود خونه خالم، خواهرم هم مدرسه بود، داداشم هم خونه نبود و ميدونستم حالا حالا ها نمياد، بهش زنگ زدم و گفتم بياد. رفيقم شا رو هم يادم نرفت. اول شا اومد، گفت: كی اول شروع كنه، گفتم: نميدونم. تو همين فكرا بوديم كه خانوم رسيدن. مانتوشو كه در آورد كيرم و خساد (شق كرد) يه تاب پوشيده بود كه سينه هاش رو كاملا مشخص می كرد ديگه نتونستم تحمل كنم. نزديكش رفتم چنان لبامو رو لباش فشار دادم كه تعادلش رو از دست داد وافتاد روی مبل منم افتادم روشو به كارم ادامه دادم، تا حالا شيرينی به اين خوشمزگی نخورده بودم شا هم داشت شلوارشو در مياورد بعد هم افتاد به جون كس بدبخت و تا ميتونست اونو ليس زد صدای اه و اوهش بلند شد من هم مشغول مكيدن سينه های نازش بودم بعد از چند دقيقه يه دفعه نالش به هوا بلند شد با صدای بلند ميگفت ميخاره شا هم معطل نكرد و كيرشو به زحمت تو كسش كرد ناله ای كرد و لبخندی رو لباش نقش بست يه دفعه ديدم كيرم تو دستاشه گفت بيا نزديكتر نزديك رفتم و اون كيرمو كرد تو دهنش اول كيره بدبختو يه گاز كوچولو گرفت كه داد من به هوا بلند شد اما بعد يه چشمك زد با ولع مشغول مكيدن اون شد اه من به هوا بلند شد وای كه چه حالی ميداد همينطور كه داشت ساك ميزد چشمم به كون سفيد و قشنگش افتاد كيره لامسبو از دهنش در آوردم و شا رو كه هنوز داشت كس ميكرد رو هل دادم عقب و گفتم حالا نوبت منه بدن سفيدشو يه وری كردم و كيرمو كردم تو كونش آهش بلند شد و گفت ح نكن درد داره اما من كه داشتم حال ميكردم به كارم ادامه دادم اون هم هی داد ميكشيد اما ديگه شكايت نميكرد شا هم دوباره به جون كس افتاده بود حالا اون ازجلو من هم ازعقب وای كه چه حالی ميداد بعد از حدود نيم ساعت دلم هوای كس كرد به شا گفتم جاها عوض اونم كه ديگه واسش نا نمونده بود ول شد روی زمين و من كيره خيسو كردم تو كس خيس وای كه چقدر با هم جور در ميومدن من كه تا حالا اينقدر حال نكرده بودم گرمای كسش تمام وجودمو فرا گرفته بود بالاخره بعد از دقايقی اين داستان به سر رسيد و ما جای شما رو هم خيلی خالی كرديم يه توصيه به همه دخترا دارم اونم اينكه هيچوقت به دوست پسرشون خيانت نكنن وگرنه اين بلا به سرشون مياد يه توصيه هم به همه پسرا دارم كه به هيچ دختری اعتماد نكن.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#144 | Posted: 5 Jul 2011 13:04
نبودن پدر و مادر و سكس با مهناز
پدر و مادرم براي ديدن مادربزرگم رفته بودن كرج من تك و تنها توخونه بودم خانه خالي بود به همين خاطر تلفن رو برداشتم و خونه دوست دخترم زنگ زدم. خوشبختانه خود مهناز گوشي رابرداشت بعد از احوال پرسي بهش گفتم وقت ميكنه تا خونه مابياد. اونم گفت: اتفاقاً الان مي خواستم برم كلاس شيمي نميرم وميام خونه شما. منم ازخدا خواسته گفتم بي صبرانه منتظر شما هستم. خلاصه تو خونه رو كمي مرتب كردم و منتظر اومدن مهناز شدم. توفكر اين بودم كه چطوري مخ مهنازو كاربگيرم تابتونم يك كام درست حسابي ازاون بگيرم. تو همين افكاربودم كه ناگهان اف اف خونمون به صدادر اومد من باعجله رفتم وگوشي رابرداشتم. گفتم: كيه؟ يك صداي نازك گفت: منم مهناز زود دربازكن. منم دروباز كردم چند ثانيه طول نكشيد كه مهناز به جلوي درب آپارتمانمون رسيد .دروباز كردم واز مهناز دعوت كردم بيادتوخونه. اون بلافاصله اومد تو بعد از احوال پرسي گفت كسي كه خونتون نيست؟ منم گفتم: نه هيچ كس خونه نيست ومي توني راحت باشي. مهناز ازخدا خواسته مانتوي كوتاهشو در آورد و روي مبل لم داد منم رفتم آشپزخونه واز توي يخچال دوتاليوان شربت پرتقال ريختم و آوردم روي ميز گذاشتم. خودمم رفت كنار مهناز نشستم شربتها روبه سلامتي هم خورديم. من دستمو انداختم دور گردن مهناز و اونو به طرف خودم كمي فشاردادم مهناز هم كمي لبخندزد وخودشو توبغل من انداخت. من به مهناز گفتم اگه حوصله داره كمي باهم حال كنيم. اونم با لبخندي زيبايي رضايت خودشو اعلام كرد. ازش خواهش كردم بياد بريم تو اطاق خواب اونم موافقت كرد وهر دو به طرف اطاق خواب راه افتاديم. بعد از كمي مكث من لباسهامو در آوردم وفقط يك شورت پام بود به طرف مهناز رفت وبا كمك هم لباسهاي مهناز رو هم درآوردم. حالا هر دو لخت بوديم فقط با يك شورت. خودمو نزديك مهناز كردم وهردو روي تخت ولو شديم مهنازو به طرف خودم كشيدم و لبهامو روي لباش گذاشتم كمي با همين منوال گذشت. مهناز منو كمي از خودش دور كرد و به طرف پايين رفت شورتمو در آورد وشروع به ساك زدن كرد خيلي قشنگ ساك ميزد و منم داشتم لذت مي بردم. مهناز بعد ازچندلحظه سرمو گرفت و بطرف كسش هدايت كرد. شورت مهناز رو درآوردم. جون چه كس سفيد و بي موي بود اول چند تا بوسش كردم بعد بازبونم روي چوچولش ليس زدم. صداي آخ واوخ مهناز بلند شده بود. زبونمو داخل كسش مي كردم و مهناز ازاين كار خيلي خوشش مي اومد. مهناز ازجاش بلند شد منو دراز كرد و بصورت بلعكس روي من خوابيد طوري كه كس سفيد وصورتي رنگش روي دهن من قرارگرفته بود و كير من هم تودهن مهناز بود و ساك مي زد .مدتي رو به همين منوال گذرونديم مهناز و من حسابي شهوتي شده بوديم. من از مهناز تقاضا كردم تا به پشت روي تختخواب بخوابد اونم همون كارو كرد من هم خودمو روش انداختم وبا دو تا دستم سينه هاي سفيد وبلوريشو تو دستام گرفتم و شروع به مالش كردم. مهناز ومن خيلي شهوتي شده بوديم. مهناز ازمن تقاضا كردكه كيرمو بكنم توكسش منم ازخدا خواسته پاهاي مهناز با دو تا دستام باز كردم كيرم كه شق شده بود ومثل گرز رستم سفت سيخ شده بود رو نزديك كس سفيد مهنازبردم كمي كيرمو روي كس نازش كشيدم وسر كيرمو كردم توكس مهناز وكم كم تمام كيرمو تو كسش فرو كردم وشروع به تلبه زدن كردم.اخ وا وخ مهناز و من دراومده بود و حسابي داشتيم حال ميكرديم. البته لازم به ذكر كه مهناز خانم كسش اپنه (پرده نداره) واين مسئله كارمنو راحتر كرده بود.بعداز اينكه كمي از جلو بامهناز حال كردم ازش تقاضا كردم كه بذاره از كون هم اونو بكنم. مهناز هم باكمي ناز وگفتن اينكه از عقب درد داره راضي شد. به مهناز گفتم برگرده واون هم همين كارو كرد. يك متكا زير كسش گذاشتم تا كونش كمي بالا بياد تا بتونم به راحتي كيرمو بكنم توكون تنگش. ازداروخونه كرمهاي مخصوص عقب خريده بودم از تو كشو ميز كرم مخصوص رو در آوردم و بادستم كمي از اون كرم رو روي سوراخ كون مهناز مالوندم وبا انگشت تو كونش كردم مهناز خوشش مي آمد و از من تقاضا كرد زودتر بكنم تو.كمي كرم به كيرم زدم و سركيرمو نزديك سوراخ مهناز نزديك كردم وكم كم كيرمو به طرف جلو هدايت كردم.كيرم داخل كون تنگ مهناز رفته بود و شروع به تلبه زدن كردم.اخ واوخ مهناز بلند شده بود هم به خاطر اينكه درد داشت وهم به خاطر اينكه حال مي كرد اخ واوخ زيادي راه انداخته بود. داشتيم كم كم به ارگانيسم مي رسيديم به همين خاطر مهناز كيرمو از توكونش در آورد و به من گفت كاندم به كيرم بكشم وكيرمو بكنم تو كسش تايك دفعه آبم كه اومد شكم مهناز بالانياد. منم كيرمو ازكونش بيرون كشيدم وبه كيرم كاندم كشيدم. روي تخت خوابيدم تا مهناز بياد رو كيرم بشينه مهناز هم همين كارو كرد باكمي جابجاي كيرم تا آخر تو كس مهناز فرو رفت. مهناز خودشو بالا پايين مي كرد من هم دوتادستمو دوركپلهاي مهناز گرفته بودم وبا تمام قدرت مي مالوندم وگاهي هم با انگشتم تو سوراخ كون مهناز فرو مي كردم.حسابي حشري شده بوديم واخ واوخ منو مهناز اطاق خوابو پركرده بود. كم كم اخ اوخ مهناز تبديل به جيغ شده بود ومن فهميدم كه داره آب مهناز مياد منم خودمو آماده كرده بودم.بعد ازمدتي كه به همين منوال گذشت مهناز فريادي كرد و من فهميدم كه آب مهناز اومده منم خودمو عقب جلو بردم تا يكدفعه احساس كردم آبم اومد و هر دو ما حسابي حال كرديم. همون طور كه مهناز روي من بود خودشو روانداخت وبي حال شده بود چند تا بوس ازهمديگه كرديم و هر دو روي تخت ولو شديم. چند دقيقه روي تخت استراحت كرديم. يكدفعه مهناز به ساعتش نگاه كرد وبه من گفت: من داره ديره ميشه اگه اجازه ميدي ميخوام برم خونمون چون بايد تا نيم ساعت ديگه خونه باشم. ازروي تخت بلند شد و لباسهاشو پوشيد منم بلند شدم و از مهناز تشكر كردم و با چند تا بوس ازش خداحافظي كردم ومهناز رفت. منم رفتم حموم دوش گرفتم و روي همون تخت به استراحت پرداختم آخه كارشاقي كرده بودم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#145 | Posted: 6 Jul 2011 14:14
میهمان

دختر اروبیک زن
سلام من فرهاد هستم 21 سالمه اولین بارم هست که دارم داستان می نویسم اگه غلطی اشتباهی چیزی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید؛؛؛؛؛
داستان از إینجا شروع میشه که من خواستم چند کیلوای از وزنم کم کنم که رفیقم مرتضی گفت بیا هر روز بریم پارک ورزش کنیم منم گفتم باشه داداش؛ فرداش صبح زود با بدبختی بلند شدیم رفتیم پارک با مرتضی داشتیم می دویدیم که یه هو یه دختر ناز و خوشگل و خوش اندام تقریبن 20 سال که هر پسری میدیدش باید چنتا به عشقش جق میزد؛ به چشمم خورد که داشت به دخترای دیگه اروبیک یاد میداد و به زنای دیگه منم شروال ورزشی تنگ پوشده بودم که واقعن کیرم بد زده بود بیرون! زنام یه جوری نگام میکردن تعجب وار! چند دوری زدیمو رفتیم پیش وسایل ورزشی چند دقیقه بعد دیدم داره میاد سمت ما مرتضی بهش تیکه انداخت گفت جیگرتو بخورم خانومی اوبیک زن بهش گفت گم شو بابا من فهمیدم که این دختره زبون بازیه مرتضی ام دیگه آب شد چیزی نگفت بهش؛ بد من بهش گفتم خیلی قشنگ اروبیک میزنی مربی هستی؟((دخترا یه نقته ضعفی دارن که ازشون تعریف میکنی سرشون گیج میره و ببخشید زود خر میشن)) گفت نه بابا چند سالی هست که باشگاه اروبیک میرم ولی مرسی گفتم افتخار اشنای میدین؟ گفت نه! فهمیدم از اون دخترای لاشی ام نیست که به هر کی پا بده؛ اینم بگم یه خواهر کپلم داشت که بزرگ تر از خودش بود. بعد از ورزش رفتیم دومبالش خونشنو پیدا کردیم؛ بد جور می خواستمش؛ فرداش با ذوق و شوق بلند شدم رفتم پارک که دوباره دیدمش به خودم گفتم فرهاد باید موخشو بزنی؛ وقتی این دختر اروبیک کار میکرد تمام بدنم سیخ میشد آخه بدنش خیلی نرم بود؛ میخاستم برم جلو همه ببوسمش ولی نمیشد؛ ورزشش تموم شد اومد پیش وسیلهای بدن سازی سلام کردم گفتم خسته نباشییی! گفت ممنون ((میخاستم سر صحبتو دوباره باز کنم)) گفتم واقعن خوشگلی ؛ ازت خوشم اومده خواهش میکنم تلتو بده؟ گفت نه گفتم چرا! چیزی نگفت؛ گفتم از چیزی میترسی؟ گفت نه؛ بد رفت؛ یه مدت هی هر روز میرفتم پارک پیشش واقعنم دوستش داشتم تا یه روز اومد پیشم گفت چرا اینقد دومبالمی؟ گفتم ((دوست دارم)) تا اینو گفتم یه جور دیگه شد گفت بیا یه کاغذ داد توش شمارش بود واقعن نمیدونستم چی بگم رفت زود زنگ بهش زدم و قرار گزاشتم باهاش دم غروب بود که اومد یه دختر چادر به سر نازو خوش اندام (البته چادر واسه رد گم کنی بود) سلام خوبی؟ سلام مرسی بریم قدمی بزنیم؟ بریم اول بهم گفت اسمت چیه؟ گفتم فرهاد گفتم من تو رو به اسم اروبیک زن میشناسم اسم تو چیه؟ خندید! گفت غزاله؛ چه اسم قشنگی فرهاد!؛ بله چرا بهم گفتی دوست دارم! جا خوردم گفتم از اون لحظه ای که دیدمت بد جور خاطرخات شدم؛ از چیم؟ گفتم از خوشگلیت از پاک و معسوم بودنت از کجا فهمیدی پاکم؟ خوب از رفتارت مگه نگفتی چرا منو هی دید میزنی اون موقه فهمیدم؛؛؛ با هم قدم زدیم و حرف میزدیم تا مدتی کم کم حس میکرم که دوستم داره و بهم اعتماد داره خیلی واسم مهم بود اعتمادش برای اولین بار گفتم غزاله اجازه میدی دستتو بگیرم؟ گفت باشه انگاری که دنیارو بهم دادن رفتیم سینما فیلم اخراجی 3 رو دیدیم هر چند مزخرف بود ولی سر غزاله رو شونهام بود و احساس خیلی خوبی داشتم؛ هر روز عشق من به اون بیشترو بیشتر میشد و همچنین اون؛ یک روز ظهر بهم زنگ زد گفت فرهاد میخام با هم سکس داشته باشیم؛ من هم دسو پامو گم کردمو گفتم ج ج ج جان! ((من خیلی اهل سکس و اینا نیستم؛ ولی گفتم باشه ((چرا دروغ! خودمم دوست داشتم ولی روم نمیشد و میترسیدم ناراحت شه آخه نمیخاستم از دستش بدم بدون غزال میمردم)) هر چی تو بگی ؛ گفت خونتون خالیه؟ گفتم نه! که یه هو مرتضی به ذهنم رسید ((مرتضی تک فرزنده خونشونم همیشه مکان)) رفیق چندینو چند سالم؛ حتی یادم رفت از غزاله بپرسم که چرا سکس؟ فرداش مرتضی خونشون خالی بود رفتم به مرتضی گفتم تو برو بیرون گفت باشه داداش فقط اروم اروم بزن هههه! کوفت! بدو بینم؛ آدرسو گفتم به غزاله اومد و درو زد باز کردم وقتی دیدمش شهوت تمام جونمو گرفت؛ اومد و بقلم کرد از بقل کردنش معلوم بود که بد جور عاشقمه؛ منم سرشو بوس کرم بدنش واقعن داغ بود و نرم گفتم غزال اگه دوست داری این کارو نکنیم؟؛ فرهاد دوستم داری؟ داری واقعن؟ گفتم اره عزیزم به اندازه کل دنیا گریه کرد؛ گفت فرهاد من من عاشقت شدم و بهت خیلی اعتماد دارم گفتم عزیزمی جونم و سرمو آوردم پایین و اولین لبو ازش گرفتم لباش مثل آتیش بود؛ لباسمو در آورد و منم مانتشو هی از هم لب میگرفتیم خابوندمش رو تخت و لباش و گردنشو بوسیدم آنچنان اههی میگفت که انگار لذته زیادی بهش میداد رفتم پایین و کس کوچیک و خشگلشو بوسیدم پرده هم داشت گفت تو بخاب حالا نوبته منه رفت رو کیرم و تو دهنش کرد یه کم بازی باهاش کرد بد پاشد از روم؛؛ خابید و پاهاشو باز کرد گفت فرهاد اروم بکن گفتم چشم توف زدم به کیرم و یواش کردم توش؛ کس خیلی داغی بود انگار کیرمو کردم تو مواد مذاب! اهههههه بلندی کشید! ترسیدم زود کشیدم بیرون؛ دیدم خون رو کیرمه و کسش با دسمال پاک کردم و شرو به تلمبه زدن کردم که هی میگفت اه اه اه اه اه! گفت فرهادم اروم دردم میاد!؛ چشم عزیزم؛ عرق از سرو کولمون پایین میومد کم کم آبم داشت میومد که گفتم داره میاد نمیخاستم ریسک کنم و زود در آوردم و آبمو ریختم تو دسمال کاغذی روش اوفتادم و ازش لب گرفتم و ازش تشکر کردم گفت فرهاد تو اولین کسی هستی که عاشقش شدم خیلی دوست دارم؛ منم همینطور عزیزم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم چه حالی داد! و اومدیم بیرون و یه چای دپش واسش درست کردم؛ خوردیم و بعد از 1 ساعت رفتیم بیرون رسوندمش خونشون فرداش ظهر دیدم غزال زنگ زد بهم گریه کنان منم که هاجو واج بودم پرسیدم چی شده عزیزم!!!؟ گفت دوستت یه ‏cd بهم دادو گفت اینو ببین دیدم که سکس من و تو رو ظبط کرده بود فرهاد من میترسم! نترس عزیزم من پیشتم؛ من خیلی عصبانی شدم خیلی؛ رفتم با سرعت در خونشون غزاله ام ترسیده بود با سرعت اومد سر کوچه مرتضی اینا زنگ زدم دیدم اومد بیرون محکم زدم گوشش چیزی نگفت گفتم این خزحولات چیه مرتیکه ظبط کردی این بود برادری ما؟ خندید گفت باید بهم باج بدی زندگی سخته دیگه؛ فکر کردم شوخی میکنه گفتم کور خوندی عمو من غزالو دوست دارم به هر کی ام اینو بدی میکشمت؛ گفت به همه میدم سرو صدا تو خونشون نبود کشیدمش تو چاقوای تو جیبم بود ترسیده بودم گزاشتم گردنش گفتم فیلمو بده خندید گفت جرأتشو نداری واقعنم نداشتم یه هو درو محکم یکی زد درو باز کرد دیدم غزاله گفتم اینجا چیکار می گنی؟مرتضی گفت جالب شد هاها غزال گریه کرد گفت تروخدا فیلمو پخش نکن مرتضی گفت شرط داره؛ گفتم چقد پول میخای؟؛؛ پول؟ هاها نه؛ میخام با غزالت 1 ساعت تنها باشم خون جلو چشامو گرفت خیلی اصبانی شدمو با لگد پریدم تو سورتش یه هو سرش خورد به در و سرش پر خون شد گفتم یا علی مرد بدبخت شدم؛ غزاله گریه کنان پرید بقلم کرد و بوسیدم گفت فرهاد فرار کن گفتم نه؛ جوفتمون رو سرش کلی گریه کردیم و یه فکری به ذهنم رسید!؛
با دستمال اصر انگشتمو رو درو اینا بود پاک کردم ((تو فیلم دیده بودم)) بعد کشیدمش تو اطاق و خونرو بهم زدم بد زود زنگ زدم به پلیس آدرسو دادم و با غزال فرار کردیم؛ شانس آوردم که ظهر بود کسی ندیدمون مدتی بیرون آفتابی نشدیم؛ چند روز بد رفیقم زنگ زد بهم گفت دیدی چی شده گفتم نه خونه مرتضی اینا رو دزد زده و مرتضی ام زدن الان بیمارستانه منم الکی گفتم وای داداشم چی شد! رفیقم گفت بریم ایادتش فرهاد؟ ترسیدم! نه زوده داداش بعدن میریم خلاسه با زور راضیم کرد رفتیم به غزالم زنگ زدم گفت هر جا باشه منم باهات میام رسیدیم قلبم داشت از جا در میومد از این ور غزالیم دستمو همچین گرفته بود داشت از جا کنده میشد رفتیم بالا سلام الیک با خانوادش کردیم رفتیم پیشش؛ خدا خدا میکردم که چیزی نگه بی حال بود مثل محتادا رفیقم سلام کردو چشتون جای بد نبینه مرتضی گفت تو کی هستی؟؟ از اونجا فهمیدم بیچاره فراموشی گرفته تا الانم که این داستانو نوشتم هنوز خوب نشده فیلمم معلوم نیست کجاست! امروز 11/4/1390 تهران؛؛؛
این داستان 3 جنبه داره اگه داستان نویس و داستان خون واقعی هستی میفهمی؛ 1 دوستی و عشقو عاشقی 2 سکس و شهوت درون 3 دوست و رفیق نامرد که به سزاشم رسید؛؛؛ خدا خودش جای حق نشسته؛؛ بازم میگم دوستان من اولین بارمه که داستان می نویسم پس صادقانه بدون فوش قانعم کنید کجاش بده تا در آینده نقطه ضعفمو پر کنم
ممنون دوستون دارم_؛؛ بای

نوشته: FARHAD~Sر
     
#146 | Posted: 10 Jul 2011 09:00
من و ندا

از وقتی باهاش آشنا شده بودم خیلی دلم براش غش میرفت. از اون دختر هایی بود که نمیشد نادیده گرفتشون. یک روز توی پارک بهش گفتم. اگه چادر نپوشی خوشگل تر میشی. فردا با یک مانتوی قهوه ای اومد سر قرار . لباش رو هم بد جور ماتیک زده بود. نرمی لبش رو دوست داشتم ببوسم. دلم میخواست واسه همیشه مال خودم باشه. بهش لبخند زدم و گفتم. دوستت دارم. دستم رو توی دستش فشرد و گفت. اسمم رو بگو وقتی اسمم رو صدا میزنی خوشم میاد . صدات ، طرز حرف زدنت شهوتیم میکنه مهدی. کیرم داشت بلند میشد با حرف هاش. خودم رو بیشتر بهش نزدیک کردم و گفتم . ندا..... ندا.... ندا..... خیلی دوستت دارم خیلی . کاش میشد باهات ازدواج کنم. دوست دارم واسه همیشه مال من باشی. گفت: من همیشه مال تو هستم عشق من. اما میدونی که نمیتونم تو رو به خونوادم معرفی کنم . آخه خونوادم منتظر یک خواستگار پول دار و تحصیل کرده هستن برام . اما تو هنوز نتونستی دیپلمت رو بگیری. شغل آزاد هم واسۀ خونوادۀ من یعنی پوچ ... .لبخند زد و گفت : اما تو برای من همه چیز هستی به خدا . عشق من و تو همۀ سیاهی ها رو پاک میکنه و .... آخ مهدی مهدی . دوستت دارم به خدا. عشق من و تو مثل عشق لیلی و مجنونه باید توی کتاب ها بنویسن. بهش گفتم چقدر دلم میخواد ببوسمت ندا. دستم رو محکم توی دستش گرفت و توی چشم هام نگاه کرد، نگاهش گرم و آتشین بود. قلبم بهم میگفت عشق یعنی درد یعنی فراق چشم هاش همیشه من رو کلافه میکرد اون برقی که نگاهش داشت توی نگاه و چشم هیچ دختری ندیده بودم. عجب چشم های پر درخشش قشنگی داشت. چشم هاش مثل آهو بود درشت و براق ، دوست داشتنی و .... بهش گفتم ندای من بیا بریم یک جای خلوت میخوام ببوسمت عشق من. خودش رو بهم چسبوند و گونه اش رو به بازوم فشار داد و گفت چقدر داغی...!. گفتم توی آتیش عشقت دارم میسوزم. کیرم توی شلوارم بد جوری سیخ شده بود. اما مایویی که پوشیده بودم از ورمش کاسته بود و من رو لو نمیداد جلوی همه که از عشق دارم می میرم. دستش توی دستم عرق کرده بود اما ولش نمیکردم. چقدر گرمای دست دختر رو دوست داشتم . اون هم کسی که واسش جونم در میرفت. هیچ کجا خلوت نبود. راه میرفتیم اما انگار میدویدیم. هر کجا که میرفتم اون هم سراسیمه دنبالم میومد . دیگه طفلک به نفس نفس افتاده بود. دلم داشت براش هلاک میشد. بهش نگاه کردم ، آخ که چقدر چهرۀ معصوم و مهربونی داشت. بهش لبخند زدم. اون هم لبخند زد اما خسته و تشنه. هیچ کجا خلوت نبود . نبود. یعنی هیچ کجا واسۀ یک جفت عاشق پیدا نمیشد؟ تو این مملکت هیچ کجا واسه عشق بازی خلوت نیست هیچ کجا نبود که یک جفت چشم پررو و کنج کاو ما رو دنبال نکنن و زیر نظر نداشته باشن. بهش گفتم بیا بریم آب میوه بخوریم. بعدش میریم سینما . لبخند زدم و گفتم توی تاریکی بهتر میشه عشق بازی کرد. میون مردم نمیشه زیادی راه رفت به آدم شک میکنن و بعدش هم که حتما سرو کارمون به کلانتری و شلاق و .... گفت: نه نگو مهدی . چرا تو این مملکت عاشق شدن گناهه. چرا همه باید دلشون از سنگ باشه و .... چادر یعنی عزای عشق . حجاب یعنی تابلوی ورود ممنوع. ؟! . الان که من دست تو رو توی دستم گرفتم از قبل که هیچ عشقی توی زندگیم نبود به فردام امیدوارتر و شاد تر از همیشه هستم. من هم بهش گفتم آره درست میگی ندای من . من به خاطر تو میخوام به درسم ادامه بدم . بعدش میام خواستگاریت عشق من . خوبه؟ . لبش به لبخندی خوشگل باز شد و گفت تو رو خدا راست میگی ؟ گفتم آره عزیز جونم. چرا که نه. اما باید منتظرم بمونی تا درسم تموم بشه. شوهر نکنی ها.. . بهم قول داد که نه خاطر جمع باش منتظرت میمونم. توی سالن آب میوه فروشی رو به روی هم نشستیم و فقط همدیگه رو نگاه می کردیم این بهترین عشقی بود که میتونست من رو ارضاء کنه . عشقی که توی نگاه بود . به لبهاش خیره شدم . گوشت آلو د و سرخ و قلوه ای بود کیرم داشت منفجر میشد. پا روی پا انداختم و خودم رو فشار میدادم تا شاید کیرم کمی آروم بشه اما بد تر شد کیرم هی میخورد به پاهام و مالش میداد و تحریکم میکرد . میخواست آبم بریزه که ... زود پاهام رو از هم باز کردم. گفت چی شد یه هو. با خجالت لبخند زدم و گفتم هیچی ، با آب میوت کیک هم میخوای؟. گفت نه. همین طوری بهتره مرسی. بعد کمی مکث کرد و گفت مهدی تو چقدر مهربونی به خدا. گفتم توی زندگیم هیچ وقت کسی بهم دل نبست و عاشقم نشد نمیدونم چرا هیچ دختری بهم دل نمیبست. اگه کسی من رو دوست میداشت همۀ عشق و محبتم رو به پاش میریختم. تا این که تو بهم اطمینان کردی و گفتی. تو از هر پسری که میشناسم متفاوت تری. یادت میاد ؟ بعد بهت گفتم چطور؟ گفتی نگاهت خیلی با حیاست. مثل خیلی ها بی غیرت و سرگردون و خیره نیست. با چشات نمیخوای آدم رو بخوری بلکه میخوای با چشات نوازشش کنی. من فکر کردم میخوای ازم سوء استفاده کنی و پول و پله ای ازم بگیری و ولم کنی و بری بهت اطمینان نکردم اما روز بعد که دیدمت .... ندا لبخند زد و گفت خوب ؟ گفتم وقتی دیدمت با خودم گفتم این همونیه که دنبالشم . همون کسیه که میتونه بهم عشق بده و من رو از تنهایی در بیاره. باور کن ندا من اونقدر عاشقم که میخوام بخورمت تا فقط مال من باشی و هیچ کس دیگه تو رو مال خودش نکنه. چقدر دلم میخواد ببوسمت و اونقدر تو رو به خودم فشار بدم تا بهم بگی دیگه بسه مهدی دیگه بسه خفه شدم . هه هه هه هه ....بعدش اونقدر قربون صدقت برم که دیگه بهم بگی واااای تو این همه عشق رو از کجا آوردی؟. دستش رو از روی میز توی دستم گرفتم و باز به لبهاش نگاه کردم که از سرخی روژلب مثل آتیش داغ و مثل توت فرنگی رسیده و خوردنی بود . از نی وقتی آب میوش رو مینوشید لبش غنچۀ گل میشد و مک زدن هاش من رو بد جوری شهوتی کرده بود. زبونش رو وقتی به دور لباش میچرخوند سرخی لبهاش دیدنی تر بود. و اون طرۀ زلفی که از گوشۀ روسریش بیرون اومده بود مشکی مشکی بود و براق براق. گونه هاش از گرما گل انداخته بود یک پارچه خانم بود. عشقش توی گلوم گیر کرده بود . تنها عشق زندگی من .... ندا.دستش توی دستم مثل ماهی میلغزید و از بس عرق کرده بود میلغزید. وقتی به صاحب مغازه نگاه کردم با نگاهی شهوت آلود داشت به ندای من نگاه می کرد و اون دهن سگ مصبش رو باز نگه داشته بود و مثل خوک داشت ازش آب میریخت من رو که دید دارم نگاهش میکنم . مشغول به کار خودش شد . اما به ندا گفتم زوتر بریم تا این پسرۀ پدر سوخته با چشاش تو رو نخورده. جلو رفتم و به پسره گفتم چشات مثل این که توی صورتت اضافه کرده نه ؟ لبخندی کمرنگ و بی خون ومایه کرد و گفت نه واسه چی؟. پول آب میوه ها رو از جیبم در آوردم دستش رو آورد جلو تا ازم بگیره دستم رو عقب کشیدم اسکناس رو توی مشتم مچاله کردم و روی پیشخون پرت کردم و گفتم . حرومت ... سگ خور.هیچی نگفت فقط سرش رو پایین انداخت و به پول های مچاله شده نگاه کرد. وقتی از مغازه بیرون رفتیم ندا لبخند زد و گفت مرسی که ازم دفاع کردی. گفتم تو عشق منی دختر. تو رو با یک دنیا عوض نمیکنم ندا. دستش رو روی پستونی که زیرش قلب نازنینش میتپید گذاشت و چشم هاش رو لحظه ای بست و باز کرد و لبخند زد. نگران شدم پرسیدم چی شد؟ گفت : وقتی اسمم رو صدا میزنی قلبم میخواد بیاد توی دهنم. دستم رو به دور کمر ظریف و باریکش حلقه کردم و به خودم فشارش دادم . مردم ندید بدید هم ما رو نگاه میکردن . مملکت قحطی زدۀ عشق از این بهتر نمیشه همه حریص یک جرعه نگاه کردن به دو نفر عاشقن. شاید هم بعدش توی خونه برن جلق بزنن. توی سینما از موضوع فیلم هیچی نفهمیدیم . از بس با همدیگه یواشکی ور میرفتیم و به کون و کپل هم دست میکشیدیم و نیشگون میگرفتیم اما خیلی عشق کردیم . عشق پنهونی هم حالی داره. یک قسمت از فیلم وقتی همه به بازیگر مسخرۀ فیلم میخندیدند لبهای ما به روی هم ترانۀ دوستت دارم رو زمزمه میکرد . خدااااای من ندای عزیزم رو بالاخره بوسیدم. نرمی لبهاش محشر بود شیرینی لبهاش از عسل شیرین تر بود به خدا لرزش لبهاش به روی لبم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. دستم رو آهسته میون پاهاش بردم و وقتی به کسش خورد آه.... کشید نفس گرمش وقتی به روی چهره ام پخش شد کلی حال کردم . که یه هو نوری شدید روی چهره هامون ما رو به خودمون اورد که کجا هستیم . بازرس سالن با اون چراغ قوۀ لعنتیش به سرعت به ما نزدیک میشد . من دست ندا رو گرفتم و از میون پاهای به هم چسبیدۀ جمعیت فرار کردیم. بعضی از جوون ها که متوجۀ جریان من و ندا شده بودند با شلوغ بازی جلوی راه مامور سالن رو گرفتن و به ما یواشکی میگفتن فرار کنین فرار کنین . من و ندا هم از خوشحالی همکاری جوون ها دست همدیگه رو چسبیدیم و در رفتیم . از سالن که خواستیم بریم بیرون پشت سرمون رو که نگاه کردیم غوغایی بود خیلی ها بیخودی تو سر و کلۀ هم میزدن و معلوم نبود مامور بد بخت کجا گیر کرده بود فقظ گاهی نور ضعیف چراغ قوه اش از میون جمعیت و سر و صدا های مردم پیچ و تاب میخورد و باز ناپدید میشد. من و ندا بلند خندیدیم و دوباره همدیگه رو با ولع بوسیدیم و از سالن خارج شدیم و فرار کردیم. ندا ازدواج کرد. من موندم و یک سال نیمه تموم تحصیلی که ولش کردم. دیگه توی زندگیم عشقی نبود تا به زندگی و دلخوشی هاش ادامه بدم. میخواستم یک روز خودم رو بکشم اما خونوادم فهمیدن و من رو به بیمارستان رسوندن و هر چی قرص خورده بوم رو از حلقم بیرون کشیدن . ندا بهم گفتته بود مقصر نیست خونوادش مجبورش کرده بودن . من دیگه نمیخواستم ندا رو ببینم. دیگه هیچی بران مهم نبود . دیگه نمیتونستم مثل بقیۀ مردم زندگی کنم . کنج عزلت و ترانه های غم مونس من شده بود . از همه چیز و همه کس دل بیردم و به عشق لرزش آخرین بوسۀ ندا به عکس پوسده و چروکیدش نگاه میکردم که دستم رو به دور کمرش حلقه کرده بودم و سرش به روی شونه هام .... هنوز گرماش رو احساس میکنم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#147 | Posted: 10 Jul 2011 12:41
نخجوان !!

راستش من یه دوست دارم به نام مهدی که از دوستان قدیمی من یعنی همکلاسی دوران مدرسه بودیم، من و مهدی خیلی با هم صمیمی هستیم و از همان موقع محصلی همه کارهامون رو با هم انجام می دادیم البته من رفتم دانشگاه اما اون دنبال کار رفت الان هم مدیر تور توی یکی از آژانسهای هواپیمائی توی تهران هست. یک هفته مانده بود به عید با من تماس گرفت و گفت که نمی خوام برای ایام تعطیلات با اون برم مسافرت اولش فکر کردم داره باهام شوخی می کنه اما بعدا گفت که عصر یه سر بهش بزنم .
ساعت حدود 5 بود رفتم پیش مهدی اون مشغول کار بود و چون نزدیک عید بود وقت سر خاراندن نداشت ، پشت کانتر قسمت تورهای خارجی پهلوی مهدی نشستم و منتظر ماندم تا یکمی سرش خلوت بشه، هنوز برام چای نیاورده بودن که نگاه هم افتاد به دختر فروشنده قسمت بلیط های خارجی، وای که ناز بود عین عروسک مثل اونها هم آرایش تندی کرده بود با یه روژ لب قرمز که لبهاش رو بیشتر از پیش نمایان می کرد تپلی و خوش اندام یه مانتو چسبان هم تنش بود که می شد اندازه و بزرگی پستونهاش رو هم حدس زد وای که ناز بود اون هم سرگرم تلفن و جوابگوی مشتری بود و اصلا متوجه من نبود که داشتم با نگاه اون رو می خوردم .بی اختیار از پشت کانتر که نشسته بودم دستم رو گذاشتم روی کیرم و شروع به مالیدن کردم می تونستم تصور کنم که کس تپلش باید طوری باشه که همه کیرم رو توی خودش بگیره توی همین تخیلات بودم که انگاری مهدی متوجه نگاههای من شده بود آروم زد به پهلوم و گفت
.......هی داری چیکار می کنی بابا زشته الان یکی می بینه بد میشه آخه لاسلامتی همه می دونن تو رفیق نا رفیق ما هستی گفتم .......چیزی نگو بابا این عجب چیزی هست راستی مهدی اسمش چیه
گفت
...... چطور؟ چشت رو گرفته
..... بد جوری بابا ببین چه هیکل میزونی داره آدم یکبار بزنتش زمین 10 سال جون میشه
مهدی یه لبخندی زد و گفت
..... آره اما نمیشه
..... دیونه نشو راست می گی یعنی می خوای بگی تا حالا نزدیش زمین ....وای خاک توی اون سرت پسر .... ای بابا چی داری میگی
.... چی دارم می گم دارم میگم اگه نکردیش خاک عالم توی اون سر بدبختت بابا لاسلامتی تو اینجا مدیر هستی نتونستی تا حالا بزنیش زمین
..... چیداری میگی بابا اون خوشگله فقط مخصوص مدیر آژانس هست هرکی بهش چپ نگاه بکنه باید از کارش خداحافظی کنه
..... چی داری میگی بابا خوب نگاهش نکن من چشم بسته می کنم تو کسش
مهدی یه لبخند دیگه بهم زد و گفت
..... دیونه اون هر روز آخر ساعت اداری تا یه راه با مدیر آژانس نره محال مدیر اجازه رفتن بهش بده . و وقتی هم تو بکنیش دیگه حالی برای دادن به مدیر نداره اون وقت می فهمه و اون هم بابای تور و در میاره
و بعد زد زیر خنده
گفتم
....خوب باشه ما که بخیل و ندید بدید نیستیم نوش جون صاحبش حالش رو ببره حالا اقلان اسمش چی هست
..... هاله
..... واقعا هم باحاله
.... خوب زر بزن من رو واسه چی خواستی بیام اینجا
..... بابا یه لحظه صبر کن الان می گم. توی همین حال بود که زنگ تلفن داخلی هاله زده شد و اون با برداشتن تلفن یه لبخند نازی زد و با یه مکالمه کوچیک تلفن رو قطع کرد و از جاش بلند شد و کیفش رو روی دوشش انداخت و با همون ناز باحالش به سمت راه پله بالا حرکت کرد وای که اون باسن تپلی گردش رو که دیدم محکم از گردن کیرم از روی شلوار گرفتم و بدون توجه به اطرافم شروع کردم به جلق زدن از روی شلوار که مهدی دستم رو گرفت و انداخت زمین و گفت
.... بابا بی خیال آبرو داری بکن
..... وای نمی دونی، من می دونم زیر اون مانتو چی قائم کرده بی پدر ... حالا داره کجا می ره
...... خوب گفتم وقتش داره می ره بالا پیش رئیس
چند دقیقه بعد که یکمی تلفنها و مراجعه کننده های مهدی کم شد گفت .... بابا هیچی یه تور نخجوان داریم من خودم هم می خوام برم از 2 فروردین می ریم و 12 برمی گردیم می خواستم تو هم بیایی حال و حول هست ..... برو بابا حال داری بریم ده چیکار کنیم، اونجا از ده های ما هم بدتره
..... آره راست می گی اما کس های ناب روسی ، آذری ، اوکراینی و.... تا دلت بخواد
..... نه بابا راست می گی
..... نه بس این همه جون ایرانی کس خول هستن می رن اونجا، می رن توی دهات بیل بزنند؟
..... حالا ببینم چی می شه بعد
توی همین صحبتها بودیم که دو تا مامانی وارد آژانس شدن ، از همون نگاه اول با اون سرو وضع و آرایش تندی که داشتن معلوم بود که بزار هستن، توی دلم گفتم جون سهمیه امشب ما هم رسید
یه نظر به دور و بر انداختن و بعد هر دوتا شون آومدن سمت میز ما و با ناز قمیش یکیشون که یکمی پروتر هم بود گفت ..... آقا جون ببخشید قسمت تورهای خارجی شما جواب می دین
مهدی داشت با تلفن حرف می زد اونها هم فکر کردن من که پشت کانتر نشستم کارمند اونجا هستم و این سوال رو از من کرد با یه حالی که بفهمند که ما هم اهل حال هستیم گفتم
...... جونم بله امری داشتین ، بفرمائید روی صندلی بشینید
و همینجور که این حرف رو می زدم سر کیرم رو با دستم از روی شلوار گرفتم که منظورم رو بفهمه اما اون متوجه نشد و بغل دستیش که موهاش رو های لایت کرده بود و صورت تپلی هم داشت متوجه شد و یه لبخند نازی هم زد و هردو نشستن
گفتم ...... خوب بفرمائید البته مدیر این آقا هستن، الان تلفن شون تمام می شه اما شما بفرمائید شاید من بتونم در خدمت شما باشم این عبارتها رو همراه با یه حالتی که کاملا حالی بشن که دوست دارم امشب باهاشون باشم همراه با بازی کردن با کیرم داشتم می گفتم . همون دختر دومیه که روبرویمن نشسته بود و از روی شیشه متالیک داشت می دید من دارم با کیرم ور می رم واسه اینکه حرص منو دربیاره با یه نیم نگاه زیر چشمی طوری که من هم بفهمم اون فهمیده من دارم با کیرم بازی می کنم گفت
..... حالا که آقا مدیر ایشون هستن صبر می کنیم تا تلفنشون تموم بشه
..... جونم اشکالی نداره هرجوری راحت هستین اما امکان داره تلفن ایشون طول بکشه به هر حال ما در خدمت هستیم .
با گفتن این حرف محکم کیرم رو گرفتم که کاملا حالی بشه که اینجوری در خدمتش هستم
یه ذره ناز کردو چیزی نگفت مهدی تلفنش تمام شد و سر صحبت رو باز کرد و اونها هم سوال و جواب می کردن از سوالهاشون معلوم بود دنبال تور رفتن نیستن دنبال مشتری برای امشب هستن . از جام بلند شدم و رفتم آبدارخانه چهار تا چای ریخیتم و از همون جا داخلی مهدی رو گرفتم و بهش گفتم
...... الو مهدی جون مهدی اینها واسه تور نیومدن خودشون تور دارن دنبال طعمه می گردن هستی امشب این دوتا رو بزنیم زمین بعد تلفن رو قطع کردم و آمدم طرف میز تقریبا آژانس خالی شده بود و همه دخترهای آژانس رفته بودن فقط مدیر فنی و صندوق دار بودن که حواسشون به ما نبود رفتم جلو و سینی چای رو نزدیک بردم طوری خم شدم که از پشت تقریبا کیرم رو یه لحظه چسبوندم به پهلوی همون دختر اولی و سریع چای رو گذاشتم و رفتم عقب . یکمی ناراحت شد و سریع صورتش رو برگردوند و کاملا جدی گفت
..... خیلی بی شعور هستی ها
با دست بهش حالی کردم آروم باشه بعد یه لبخند مهربون بهش زدم و سعی کردم آروم باشه بعد رفتم پشت میز نه مهدی و نه دوست همون دختر متوجه ما نشدن یه ذره مودب با هاشون صحبت کردم و مهدی هم می گفت و توضیح می داد که دست آخر دختر اولیه گفت حالا تور نخجوان چه جوری هست و ...
یکمی هم در مورد تور نخجوان مهدی براشون گفت و یه تیکه ی هم براشون انداخت که معمولا پسرها بیشتر دوست دارن نخجوان برن که همون دختر دومی با پروی گفت
.....چرا مگه دخترا دل ندارن
خلاصه یه یکساعتی باهاشون لاس خشکه زدیم دست آخر دختر اولیه که مدارک رو پرسید گفت
...... راستش ما یه مشکل داریم دوست داریم بریم نخجوان اما انگار برای دختر تنها اشکال می گیرند
مهدی گفت
...... چطور نه مشکلی نیست
...... چرا من اینجوری شنیدم
...... فکر نکنم خانم، ما هر ماه تور نخجوان داریم و توی این تور خانم تنها هم با ما میاد و مشکلی هم نیست ...... آخه می دونید
که دختر دومیه پرید توی حرفش و گفت
...... راستش مشکل توی ویزا نیست ما شنیدیم واسه دختر تنها پاسپورت نمی دن با شنیدن این حرف هردوتا مون جا خوردیم یکساعت بود این دوتا جنده ما رو سرکار گذاشته بودن پاسپورت نداشتن و می خواستن برن تور خارجی
اما مهدی گفت
...... چطور آره برای خانمها ی که می خوان تنها سفر بکنند اداره گذرنامه یا رضایت پدر و یا شوهر می خواد که بلافاصله همون دختر دومیه دوباره با یه ناز و عشوه گفت
...... شکر خدا ما سر خر نداریم ( منظورش این بود که طلاق گرفتن )
من با این حرفها یکمی دوزاریم افتاده بود این دوتا یکمی کس خول هم هستن و با این گفته ها می خوان برن اونجا کاسبی می دونستم که اداره گذرنامه با طلاقنامه هم پاسپورت می ده اما سریع یه فکر توی ذهنم رفت که با اون نقشه یه حالی از اونها بگیرم دیدم مهدی ساده می خواد بگه که از زیر زدم به پاش و گفتم
...... من فکر کنم یه کاری برای شما بتونم انجام بدم
...... چطور ..... آخه من یکی رو توی گذرنامه دارم باید فردا بهشون زنگ بزنم
با این حرفم دختر دومیه یکمی باهام مهربون تر شد و گفت
..... وای چه خوب
و دختر اولیه گفت
..... مرسی آقا البته می دونم خرج داره و انشاالله از خجالت شما درمیایم
..... خواهش می کنم من در خدمت شما هستم تا باشه از این کارها باشه اجازه بدین فردا من با دوستم صحبت می کنم البته یه شماره به من بدین
که حرفم رو دختر دومی قطع کرد و زود گفت
.... 0912XXXXXXX
من هم سریع نوشتم و بعد یکمی دیگه صحبت کردیم البته از قبل یکمی گرم تر بودیم که توی همین حال هاله رو دیدم از پله ها آمد پائین و سریع از جلوی ما رد شد و رفت، می تونستم توی چهرش متوجه بشم که کاملا به اورگاسم رسیده، از بس عجله هم داشت که فرصت نکرده بود عرقهای صورتش رو پاک بکنه .
بعد رفتن اون کم کم ما هم می خواستیم آژانس رو تعطیل بکنیم، من تعارف کردم که اگه ماشین ندارن من اونها رو تا یه مسیری برسونم سریع قبول کردن و من هم با مهدی خداحافظی کردم و خم شدم و توی گوشش گفتم راستی اسم من رو توی لیست مسافرهای نخجوان که اینها هم هستن بنویس و مهدی یه لبخند زد و ما هر سه از آژانس خارج شدیم وقتی سوار می شدیم همون دختر دومی آمد جلو و اون یکی رفت عقب و توی مسیر با هم حرف زدیم و ادامه لاس زدنم با اونها توی ماشین خیابون ..... که رسیدیم دختر عقبیه گفت ...... ببخشید اگه همین کنارها واستین من رفع زحمت می کنم
...... خواهش می کنم خانوم شما همش رحمت هستین
بعد کنار ایستادم و اون پیاده شد و موقع خداحافظی آمد جلو و از شیشه سرش رو آورد تو و دوتا بوس آبدار از گونه های دوستش گرفت و گفت
......پرنیا جون شب باهات تماس می گیرم ، بای خوش بگذره
با این حرف فهمیدم که قبل از اینکه من پیشنهاد شب رو به پرنیا بدم خودش رو آماده کرده، دلم یکمی راحت شد بعد رفتن اون ، من راه افتادم. بهش گفتم
راستی من اسم شما رو هم نپرسیده بودم البته الان متوجه شدم شما پرنیا هستید اما اون دوسته تون ؟ ..... اون اسمش رویا
..... خوشبختم من هم اسمم نادر و اون دوستم مهدی هست، راستش من توی این آژانس کار نمی کنم امروز شانس من بود که بیام پیش دوستم و شما رو ملاقات بکنم
اون هم لبخندی زد حاکی از اینکه منظور من رو متوجه شده و بعد ادامه دادم
...... راستش افتخار میدین شام رو با هم باشیم
...... نه نمی خوام مزاحم باشم
..... نه چه مزاحمتی تازه با هم آشنا شدیم من وقت دارم و اگه شما موافق باشین و مشکلی نداشته باشین با هم شام بخورین ...... نه اشکالی نداره مرسی و ممنون هستم
رفتم به سمت جردن و می خواستم کم کم موضوع رو به سکس بکشون که بهش گفتم
..... راستی ببخشید فضولی می کنم نمی خواهید به منزل اطلاع بدین که نگران شما نباشن
..... نه مهم نیست
..... راستی من منظور شما رو توی آژانس از سر خر متوجه نشدم ببخشید شوهر دارین یا اینکه ....
..... آره داشتم اما از هم جدا شدیم من و رویا از کودکی بچه محل بودیم و با هم بزرگ شدیم و با هم خیلی صمیمی هستیم اما متاسفانه یا خوشبختانه هردوتامون هم بعد ازدواج طلاق گرفتیم
توی دلم گفتم جون که امشب یه کونی ازت بکنم که جیغت بره آسمون یه لبحندی معمولی زدم و گفتم
...... به هرحال پیش میاد و اتفاقی است راستش من هم شرایطم مثل شماست یعنی از همسرم طلاق گرفتم
و بعد کم کم شروع کردم صحبتها رو به سمت مسایل سکس و اینجور حرفها کشاندن
تا جائی که بعداز شام مستقیما نه ولی کاملا مشخص حرف می زد که اون با رویا از راه خود فروشی درآمد دارند و در اصل قصد دارن برن نخجوان واسه همین کار . با این حرفها من دیگه راحت تر باهاش حرف می زدم . سوار ماشین که شدیم ازش خواستم امشب رو با من باشه خیلی راحت گفت
..... قبول انگاری واسه کاری که می خواهید برای ما انجام بدین پیش پرداخت می خواهید بگیرید
...... نه اگه اینجور تصور می کنید اصلا حرفش رو هم نزن
چیزی نگفت و من هم رفتم سمت خونه توی راه بعداز دنده عوض کردم آروم دستم رو گذاشتم روی پاهاش که از زیر مانتو بیرون زده بود. یه شلوار استریچ نازک تنش بود تا دستم رو گذاشتم گرمی پاهاش رو حس کردم، اعتراض نکرد، همینجور که داشتم با یه دست رانندگی می کردم آروم با دست راستم شروع به مالیدن کردم و کم کم به سمت بالا می رفتم .
یکمی دیگه که بالا رفتم پرنیا پاهاش رو از هم بازتر کرد و دکمه های مانتو رو هم از هم باز کرد تا من بتونم راحت بمالمش . به لای پاهاش که رسیدم انگشتم رو جلو بردم با حس دستم متوجه شدم که خشتک اون یکمی پاره است از همانجا انگشتم رو کردم تو با تماس با لبهای کسش که یکمی هم مرطوب شده بود فهمیدم شرت تنش نکرده
بیشتر مالیدم و انگشتم رو فشار دادم با جستجو راه کسش رو پیدا کردم تا انگشتم رفت لای لبهای کسش صدای نفس زدن پرنیا هم درآمد نمی دونستم چه جوری دارم رانندگی می کنم بیشتر حریص شده بودم و تند و تند میمالیدمش دو سه بار هم کم مانده بود با ماشینهای بغل دستی تصادف کنم که پرنیا پاهاش رو جمع کرد و دستم رو از لای پاهاش کنار کشید و گفت
..... بسه دیگه تصادف می کنیم
از اینکه اینقدر وارد بود و واسه راحتی کار اونجای شلوارش رو سوراخ کرده بود فهمیدم که امشب یه شب بیاد ماندی با اون خواهم داشت و انگاری همیشه توی ماشین ها واسه حال کردن با مشتریاش اینکار رو کرده بود
وقتی وارد خونه شدیم و اون مانتوی خودش رو درآورد و کون تپلی اون رو از شلوار چسبیده اش دیدم یه لحظه یاد رویا افتادم و از همون عقب بغلش کردم و سرم رو بردم سمت گوشش و بهش گفتم
..... پرنیا جون دوستت دارم اما راستش من عاشق پشتم از نظر تو اشکالی نداره
دستهام رو که دور کمرش بود رو دو دستی گرفت و کشید به سمت سینه هاش و گفت
...... امشب من در اختیار تو هستم هرچی دلت بخواد باهام بکن البته جوری که من هم خوشم بیاد
...... جون چشم عزیزم باور کن جوری باهات سکس می کنم که تا بحال با کسی نداشتی
همینجوری که داشتم با هدایت دستهای خودش سینه هاش رو می مالیدم متوجه شدم انگاری سینه بند هم توی تنش نیست چون راحت از روی تی شرت نوک ممه هاش رو می تونستم با انگشتم بگیرم . خمونجا وسط حال روی مبل نشاندمش و بعد هردو توی بغل هم روی مبل دراز کشیدیم و من لبهاش رو گرفته بودم و هی می بوسیدم و میک می زدم سرش رو عقب کشید و گفت
..... بسه سیاه میشه کم میک بزن
تی شرتش رو دادم بالا و یه نگاهی به اون سر سینه های ایستادش کردم وای که چه سینه های گردو دوست داشتنی، سرم رو خم کردم و با زبونم نوک سینه سمت راستش رو لیس زدم صدای اوف پرنیا که درآمد محکم از بغل ممه هاش گرفتم و تا جائی که می شد سینه اش رو بردم توی دهنم و محکم مکیدم
با این کارم جیغ محکمی کشید و گفت
...... اوف ففففففففففففففف یواش تر
بعد نوبت سینه سمت چپ بود اون رو هم اونجوری مکیدم که صداش درآمد دوباره روی سینه هاش لغذیدم و به سمت صورتش رفتم و لبهاش رو دوباره بوسیدم یکمی از روی اون بلند شدم و به زحمت من هم تی شرتم رو از تنم درآوردم طوری که همراه با اون زیر پیراهنیم هم بیرون کشیده شد . پرنیا با دیدن سینه های پر موی من دستی روی سینه هام کشید متوجه شدم از مرد پر مو مثل همه زنها خوشش میاد بهش گفتم ...... جون سینه پر مو دوست داری
...... وای آره
..... می خواهی بمالمش روی ممه هات
..... اووووهم
سینه هاش رو با دستم جمع کردم و سینه های مودارم رو آهسته به نوک ممه هاش می مایدم از حس لذت مثل مار روی مبل داشت می لولید محکم من رو بغل کرد و فشار می آورد و گفت
..... اوفففففففففففففف آی ای بیشتر بمالش
سرش رو بالا گرفته بود و زبونش رو که بیرون آورد و ذور لبش رو لیس زد فهمیدم که ساک هم می زنه انگشت شصتم رو بردم سمت لبهاش و آروم مالیدم یه زبان بهش زد و چشماش رو باز کرد و سرش رو بالا آورد و گفت
...... می خواهی برات بلیسم
..... جون آره عزیزم
بعد از روی پرنیا بلند شدم و روی مبل لم دادم اون هم از جاش بلند شد اول تی شرت خودش رو کند بعد لای دوتا پاهام که از هم باز نگه داشته بودم چنباتمه زد و با یه حالی که نشان می داد کاملا وارد و آشنا به این کار هست شروع کرد به باز کردن کمر بند و دکمه شلوار لی که به تن داشتم وقتی زیپ شلوارم رو پائین می کشید بهم گفت
...... یه ذره بلند شو شلوار رو بکنم
یکمی که جابجا شدم سریع شلوارم رو تا زانو پائین کشید حالا نوبت شرت پف کردم بود، هیچ عجله نداشت آروم از روی شرت کیر شق شده ام رو با دستش مالید و گفت
....... وای اما کلفت ها
..... جون کلفت دوست نداری
..... خوب از پشت یکمی ازیتم می کنه
..... وای نه نترس عزیزم اصلا اینجور نیست
..... خوب چرا کلفت هم هست
...... نه دیگه عزیزم قول دادی نزن زیر قولت
با این حرفها کیرم رو از بغل شرتم کشیده بود کنار و حالا داشت با کیرم ور می رفت و آروم برام جلق می زد وقتی زبانش رو زد به سر کیرم حس کردم تمام لذت دنیا رو بهم دادن چشم هام رو بسته بودم و جلوی چشمام لبهای قشنگ و قرمز رویا رو مجسم می کردم که داره کیرم رو میک می زنه توی همین حس و حال بودم که حس کردم کیرم از میکی که پرنیا داره براش می زنه داره منفجر می شه سرم رو پاین آوردم ببینم داره چکار می کنه وای که چقدر ماهر بود انصافا توی زندگیم که این همه کس کرده بودم اعتراف می کنم که پرنیا یه چیز دیگه بود عین فیلمهای سکسی خارجی داشت برام ساک می زد با بردن کیرم تا جائی که توی دهنش جا می شد با آب دهانش کاملا خیس می کرد و آروم بیرون می کشید طوری که توی مشتش کیرم رو نگه می داشت وای که چه حالی می داد
بعد مدتی گفتم
...... پری جون تو هم دوست داری من کست رو لیس بزنم
سرش رو بالا آورد و بدون کلام از جاش بلند شد و بدون اینکه من بخوام شلوار استریچ ش رو پائین کشید وای که کس باحالی داشت انصافا مغلوم بود که تمام آرایش و کارهای که انجام می ده از فیلمهای خارجی سکسی یاد گرفته کس بی مو کاملا صاف که معلوم بود که تازه موم زده باشه. پاهاش رو از هم باز نگه داشت و جلوی من ایستاد و سرش رو بالا نگه داشت و منتظر من بود . آروم با احتیاط جلو آمدم و با دستم نوازش کردم و لبهای کسش رو از هم باز کردم یه نگاه به اون تو کردم اصلا نمی تونستم باور کنم که اون کس به اون تنگی داشته باشه بی اختیار بهش گفتم
..... وای جونم پری جون راستش رو بگو دختر باکره نیستی
..... وای دیونه نه
...... وای آخه کست خیلی تنگ معلومه
...... هان چیه دوست نداری
..... وای که می میرم براش
بعد از لای پاهاش یه نگاهی به کونش کردم ببینم کونش هم مثل کسش تنگ هست که از دیدنش قبض روح شدم انگار این دختر سوراخ کون نداشت . رو بهش کردم و گفتم
...... جون پری جون روی مبل دراز بکش اینجوری نمی تونم خوب لیست بزنم
بعد جا دادم روی مبل دراز کشید وقتی خم شد رو مبل اون باسن قشنگ تپلش دلم رو آب کرد یه انگشت به سمت کونش انداختم اما برگشت و رو مبل دراز کشید سرم رو خم کردم و با زبونم شروع کردم به لیس زدن کسش و با تحریک چوچول اون رو به نفس زدن کشاندم. کم کم لیس زدنم رو به سمت سوراخ کونش بردم و هی لیس می زدم دیگه تحمل نداشتم محکم بغلش کردم و با یه حرکت که انتظار نداشت به پشت برشگردوندم فهمید که چی می خوام بکنم . با التماس گفت
...... آی آی نه خواهش اینجوری نه صبر کن
...... نه دیگه قول داده بودی
..... باشه منظورم اینکه خشک نه بزار کرم بزنم بعد از همانجا دستش رو دراز کرد سمت کیفش که روی میز بود و یه کرم توپی از توش بیرون کشید و به سمت من گرفت و گفت ...... بیا اول کرم بزن تو که نمی خواهی من رو ازیت کنی
...... جون نه عزیزم باشه
بعد کرم رو گرفتم و شروع به چرب کردن اطراف کونش کردم . پرنیا روی زانوهای دستش ایستاده بود و منتظر من بود که کاملا چربش کنم وقتی کاملا چرب شد با نوک انگشت سبابه یکمی هم فشار دادم تا بند انگشتم بره تو که پرنیا بی اختیار یکمی خودش رو جمع کرد و همزمان لبش رو با دندونهاش گرفت این حالت من رو بیشتر حشری کرد طوری که الان که دارم این خاطره رو برای شما می نویسم یه جلق بیاد اون لحظه براش زدم، کارم که تمام شد گفت
....... به مال خودت هم بزن
...... جون تو برام می زنی
...... نه دیگه حال برگشتن رو ندارم خودت بزن
یکمی هم کرم به سر کیرم زدم و بعد سر کیرم رو که دم کونش گذاشتم گفت
...... نادر جون قول دادی ها قرار شد آروم بکنی
هنوز این حرفش تمام نشده بود که با فشاری که بهش آوردم همه سر کیر گنده ام رفت تو اصلا انتظار نداشت که یه جیغ کشید و موهای سرش رو با دستهاش گرفت و گفت
.......یواش آخ جرم دادی بی شعور
...... ببین قرار نشد بی ادب بشی ها
..... آخه چیکار کنم گفتم که یواش تر
بعد باز هم فشار دادم اون جیغ می زد و سعی می کرد با جمع کردن کونش مانع ورود کیرم بشه اما فایده نداشت بقدری لیز و چرب بود که کیرم راحت داخل می شد وای وای و اف اوف پرنیا و پرت کردن پاهاش از پشت که روی زانوهاش نشسته بودم می شد فهمید که چقدر داره درد می کشه
من این شگرد کارم بود و بیشتر از درد کشیدن دخترهای که از پشت می کردمشون من رو حشری می کرد این موقع هم از داد زدن پرنیا هم به اوج لذت رسیده بودم . هرچی فشار داشتم بهش می دادم تا همه کیرم تو بره . که محکم کناره های مبل رو گرفته بود و سعی می کرد که خودش رو از زیر من بکشه بیرون اما چنان محکم از کمر گرفته بودم که اصلا نمی تونست فرار بکنه داد می زد و می گفت
....آی آی تور به خدا نادر همش رو نکن از درد مردم جون خودت جون من بسه کیرت خیلی کلفت
...... جون صبر کن الان تمام می شه
...... های های تا تمام بشه من که میمیرم اینجوری
..... جون ول کن دیگه نق نزن هان حالا به من بگو جون کیرم تو کجاته
.....هان اوف اوف
....جون بگو کیرم کجاته هان بگو بگو
..... آخ آخ آخ سوختم سوختم
...... بگو بگو
...چی بگم
.... جون بگو کیرم کجاته
.....آه بسه ول کن بابا
..... هان اگه نگی محکم می کنمت
بعد شروع کردم به عقب جلو کردن با همه فشارم می تونستم حس کنم که کونش داشت جر می خرد
......آی آی باشه باشه میگم یواش تر
..... جون بگو
....تو کونم تو کونم
وای قربون کونت برم . جون بازم کیرم تو کجاته هان هان هان
.... کونم تو کونم تو کونم ای ای یواش یواش
چنان شل شده بود که کاملا روی مب

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#148 | Posted: 10 Jul 2011 12:44
لاله


لاله 26 سال سن داشت و به قول خودش با شوهر قبلی خودش تفاهم نداشته و بیشتراز یکسال و نیم زندگی نکردن و با توافق همدیگر جداشده بود.
این دختر بقدری ساده و زود باور بود که با کمترین صرف وقت توانستم به زمین بزنم .
اولین بار که با لاله قرار ملاقات گذاشتم توی سوپر استار بود. وقتی شروع به صحبت کردن شدیم از نگاهش متوجه شدم که از نظر قیافه عاشقم شده همانروز کلی با هم صحبت کردیم و قرار شد کمی فکر کند
با اینکه دلم می خواست هرچه زودتر این رو هم مثل بقیه روی تخت درازش بکنم اما می دونستم اینجور دخترا که کمی عاطفی هستند باید از در عواطف و احساسات وارد شد
به همین خاطر چند روزی با او تماس نگرفتم که انگار اون تحمل نداشت چون بعد دو روز با من تماس گرفت و قرار ملاقات گذاشت
کلی به خودم رسیده بودم و شیک و پیک با یه دسته گل قشنگ رفتم سر قرار و توی صحبتهام سعی می کردم احساسش رو تحریک کنم و مطالب عاشقانه و محبت آمیز می گفتم اون روز قرار بود که هر کدام در مورد خودمان بیشتر تعریف کنیم
اول لاله شروع کرد که با مادر پیرش و یه خواهر که دانشجو هست زندگی می کنه پدرش چندسالی بود که فوت کرده بود و گذرای زندگی اونها از حقوق باقی مانده پدرش و کاری که اون جدیدا توی یه شرکتی گرفته بود می گذشت و البته چون لیسانس زبان داشت به انگلیسی خیلی وارد بود
بعد هم شروع کرد مختصری از آشنائی خودش با شوهر سابق و چه جوری شد که از هم جدا شدن. از تمام صحبتهاش معلوم بود که اون به خاطر اینکه از جوانی پدر نداشته تشنه محبت بوده اما شوهر سابق اون این موضوع رو خوب نفهمیده بود، اما من بلافاصله سعی کردم از در مهر و محبت تمام وجودش رو تسخیر کنم و دست آخر هم خوب موفق شده بودم و هر کاری از اون می خواستم برام انجام می داد اون روز من هم یکمی از خودم خالی بندی کردم و وانمود کردم که من هم آدمی کاملا احساسی هستم اما زن سابقم من رو درک نمی کرد و در ادامه یکمی از خالی بندی های معمول خودم رو گفتم .
به همین منوال چند جلسه با هم بودیم و هر جلسه لاله بیشتر به من اطمیان می کرد و حرفهای من رو کاملا باورش شده بود توی جلسه آخر سعی می کرد بیشتر از روابط من با همسر ساختگی که برایش تعریف کرده بودم بدونه . البته بهش گفته بودم که اون کمی سرد مزاج بود و رغبت به سکس نداشت .حالا دیگه در مورد مسایل سکس راحت تر با لاله صحبت می کردم راستش انگار اون هم بدش نمی آمد البته تعریف خواهم کرد که وقتی با هم عشق بازی می کردیم آن وقت فهمیدم که این دختر چقدر در زمان سکس حشری می شه و کاملا از خودش بی خود می شد. راستش من لاله رو دوبار از کون و یک باز از جلو گائیدم البته کارم مثل بقیه به صیغه کردنش نکشید چون اصلا اعتقادی به مسایل مذهبی نداشت و وقتی من پیشنهاد کردم واسه اینکه هر دو تا یکبار تجربه تلخ کردیم بهتر با هم یک مدت زندگی موقت داشته باشیم اگر چنانچه توافق کردیم اون رو به دائم تبدیل کنیم با کمی تردید قبول کرد اما اعتقادی به صیغه کردن نداشت من هم اجبار نکردم البته دلیل خوبی هم داشت
می گفت اینکه هردو تا راضی هستیم که با هم یک مدت زندگی کنیم همان معنی صیغه رو می دهد اما از این کلمه متنفر بود من هم از خدا خواسته و نظرم همین بود که با این روش به هرحال اون رو بزنم زمین .
اولین باری که لاله رو بردم خونه همیشگی که سایر دختر ها رو هم برده بودم اونجا عصر بود و هوا داشت تاریک می شد اون نمی خواست اون شب رو بمانه و می گفت به مادرش نگفته اما با اخم و تاخم من که از همون اول شروع کردی و انگار از مادرت نمی خواهی دل بکنی و.........
واسه اینکه من رو ناراحت نکنه زود قبول کرد و به مادرش زنگ زد و با یه بهانه بهش گفت که خونه دوستش مریم هست از این حرفش فهمیدم که اون موضوع رابطه خودش رو با من بطور کامل به مادرش نگفته البته یکبار من به منزل اونها رفته بودم تا مادرش رو ببینم اما صیغه شدنمان رو انگار به مادرش نگفته بود
لاله اون شب با من خیلی گرم گرفته بود و معلوم بود که خیلی دوستم داره و دیوانه وار عاشقم شده وقتی جلوی من با اون مینی ژوپ کوتاه سیاه رنگش راه می رفت توی دلم چه نقشه ها برایش نمی کشیدم
وقتی شام خوردن مان تمام شد هردو روی مبل راحتی به هم تکیه زدیم البته اون تقریبا توی بغلم بود و دوباره از آینده و زندگی که می خواستیم با هم تشکیل بدیم صحبت به میان آورد اما من کم کم سر صحبت رو دوباره به سکس کشاندم توی این کار دیگه وارد شده بودم خیلی راحت با یکمی مجذوب کردن دخترا راحت موضوع رو به سکس و روابط عاطفی بین یک زن و شوهر می کشاندم
اون روز هم به همون شکل به لاله گفتم که برای اینکه روابط عاطفی بین زن و شوهر متحکم باشه می دونی چه چیز هست و ادامه دادم که معمولا روابط سکس بین زن و شوهر حد و مرز نداره و برای برقراری رابط صمیمی بیشتر هم زن و هم مرد باید طرف مقابل رو درک کنن یعنی سعی کنند و ببیند که طرف مقابل معمولا از چه موضوعی بیشتر لذت می بره
لاله به دقت به حرفهایم گوش می دادو مثل یه بره آروم همه حرفهای من رو قبول داشت کم کم موضوع رو به خودمان کشاندم و گفتم مثلا حالا شما به من بگو توی زمان روابط عاطفی که بعدها باهم خواهیم داشت بیشتر از چه چیزی لذت می بری
بیچاره اولش خجالت می کشید و هی طفره می رفت و واضح صحبت نمی کرد اما با ادامه و اصرارم که حالا دیگر ما مثل یه زن و شوهر هستیم و من دوست دارم از دهان زنم بشنوم و سعی کنم که همه اون کارهای رو که اون دوست داره برایش انجام دهم تا از این رابطه بیشترین بهره و لذت رو ببره
این حرفها باعث می شد که لاله بیشتر به من اطمینان داشته باشه و رفته رفته راحت صحبت می کرد . از همون حرفهاش فهمیدم که باید توی سکس خیلی حشری بشه چون وقتی توضیح می داد که بیشتر از همه دوست داره با سینه هاش خصوصا نوک ممه هاش بازی کنم و وقتی داشت این موضوع رو می گفت من هم داشتم اون رو بیشتر به خودم می چسباندم و از روی لباس بازو هاش رو می مالیدم
وقتی این حرف رو زد از روی بلوزش شروع کردم به مالیدن سینه هاش کردم، هیچ اعتراضی نداشت و رفته رفته روی مبل بیشتر به من تکیه می داد انگاری خیلی خوشش آمده بود چون اون هم دستش رو جلو آورد و روی دست من گذاشت و با هم شروع به مالیدن سینه هاش شدیم بعد از اون سوال کردم که بعد از چه چیزی ؟ که تحریک کردن آلتش رو خصوصا چوچول البته خیلی سعی می کرد که اسمش رو به زبون نیاره و خیلی خجالت کشید اما من خودم رو زده بودم به نفهمی تا از زبونش همون کلمه چوچول رو بشنوم
صداش خیلی قشنگ بود و دست آخر انقدر سوال پیچش کردم که کلمه چوچولم رو چنان اداء کرد که پشت بندش کاملا حس کردم که تمام بدنش لرزید فهمیدم که باید به ارگاسم رسیده باشه چون دیگه تن صداش هم عوض شده بود حدسم درست بود
جون اون موقع آرام دستم رو از زیر مینی ژوپش که حالا تا رو رانهاش هم بالا آمده بود کردم و یک راست طرف کسش بردم از روی شرت آرام دستم رو کشیدم لای پاهاش که حس کردم کاملا خیس شده
فهمیدم با اون حرفهای که من برایش زدم خودش رو کاملا خیس کرده و آماده همه کار بود تازه من شروع کردم به گفتن اون چیزهای که دوست داشتم
بقدری تعریف کردم و کسش رو هم همزمان با تعریفم از روی شرت مالیدم که لاله به نفس نفس افتاده بود هرچی سعی می کرد که پاهاش رو به هم بچسبانه من با دستم اونها رو باز می کردم و بیشتر کسش رو تحریک می کردم اما سعی می کردم خودم رو کنترل کنم تا انقدر تحریک بشه تا به زبان ازم به خواد که بکنمش
توضیح دادم که من توی سکس دوست دارم طرفم وقتی به اوج لذت می رسه با زبانش اون رو بیان کنه حتی شده برام با ناله و جیغ کشیدن حالی کنه که چقدر داره لذت می بره
وقتی این حرفها رو بهش زدم اون دیگه آخرین تحملش رو هم از دست داد بهش گفته بودم که دوست دارم آلتم رو برام ساک بزنه و ....... لاله واقعا دیگه در تسخیر من بود چنانچه بی مقدمه دستش رو برد سمت زیپ شلوارم و بدون اینکه ازش بخوام اون رو کشید پائین و از بغل شرتم دستش رو برد تو و کیرم رو کشید بیرون و بدون هیچ حرفی آرام آرام شروع کرد به لیسیدن اون
از نوع لیسیدنش معلوم بود که تاحالا این کار رو نکرده اصلا نمی دونست باید چکار بکنه اما چنان اون رو حشری کرده بودم و شاید هم تاثیر حرفهای من بود می خواست با این کار نشون بده که واقعا دوستم داره و عاشقم هست
وقتی دو سه تا لیس زد رو بهم کرد و گفت اینجوری هان
بهش گفتم تا حالا لیس نزده بودی نه ، صورتش سرخ شد اما چیزی نگفت البته معلوم هم بود من جریتر شده و بهش گفتم نه دهانت رو باز کن و یواش یواش از نوک سر ببرش تو
گفت : آی نه اخه که ، نگذاشتم حرفش تمام بشه و دوباره اشاره کردم که ببین توی رابطه عاشقانه بین زن و شوهر این حرفها نیست مگه نه هم من تو رو دوست دارم و هم تو من رو مگه اینجور نیست پس باید به دوست داشتنهای هم دیگه احترام بزاریم
با این حرف چشماش رو بست و کیرم رو آهسته برد توی دهانش هنوز چیزی تو نبرده بود که از موهای سرش آرام گرفتم و با فشار سعی می کردم بیشتر تو ببره و با همون حال بهش گفتم بیا ببین بزار من کمکت بکنم . سعی می کرد سرش رو عقب بکشه اما اجازه این کار رو بهش نمی دادم یکمی شل می کردم که نفسی بگیره بعد دوباره
یک ربعی همین کار رو باهاش انجام دادم و حین انجام این کار بهش می گفتم که آب منی مرد چقدر برای پوست لطافت میاره و سرشار از ویتامین آئ هست این هار و برای این می گفتم که آخر کار می خواستم آبم رو بپاشم روی سینه هاش . چون یک هفته بود که دست به کیرم نزده بودم می دونستم وقتی بپاشه کلی آب منی بیرون خواهد آمد.
حالا دیگه آماده آماده بود از بس چوچولش رو با انگشتم ماساز داده بودم صدای آخ و اوخش بلند شده بود سرش رو عقب کشیدم و از روی خودم بلندش کردم معطل نکردم سریع زیپ مینی ژوپش رو پائین کشیدم که سر خورد و افتاد پائین بعد شرت سفیدش رو هم پائین کشیدم کس تپلی داشت یکمی هم مودار بود اما زیاد نه تقریبا یک هفته بود که زده باشه چون یکمی موهای کسش بیرون زده بود و حالت شهوتی بهش داده بود. همینجور که روی مبل نشسته بودم دکمه شلوارم رو باز کردم و شرت و شلوارم رو باهم کشیدم پائین و بدون معطلی دمر روی مبل خوابوندمش طوری که زانوهاش روی فرش واستاد و روی شکم رو مبل خوابید از لای پاهاش هم کسش و هم کون تنگش معلوم بود لاله فکر می کرد که من می خوام از عقب توی کسش بزارم اما هدفم بیشتر کون لاله بود تا کسش به همین جهت سر کیرم رو بردم نزدیک و شروع کردم به مالیدن سوراخ کون و کسش ، اون هم از بس حشری شده بود که حالت مارپیچ به بدنش می داد. وای که چه کمر نرمی داشت عین یه کرم داشت وول می خورد این کاراش من رو بیشتر هیجان زده می کرد . کسش خیس خیس بود و راحت می شد توش کرد اما همه فکرم به کون تنگش بود می دونستم اگه بکنم تو اصلا اعتراض نمی کنه اینجوری هم شد چون از بالای کونش تف دهانم رو ول کردم درست افتاد روی چاک کونش و آرام سر خورد و به سمت سوراخ کونش سرازیر شد وقتی سر کیرم به کونش چسبید فهمید که می خوام از کون بکنمش زیاد اعتراض نکرد فقط با یه ناز خواصی اعتراض کوچیکی کرد اما چیزی نگفتم می دونستم دربست دراختیارم هست
با اینکه معلوم بود هرگز از عقب سکس نداشته اما هیچ اعتراضی نکرد وقتی با اولین فشار سر کیرم تو رفت داشتم جر خوردن کونش رو می دیدم چنان از هم باز شد که یکمی بالای سوراخ قرمز رنگ شد .
معلوم بود که داره از هم جر می خوره این صحنه توام با جیغ کشیدن لاله چنان من رو حشری می کرد که بی اختیار من هم شروع کردم به داد کشیدن و فشارم رو لحظه به لحظه بیشتر می کردم .
لاله از درد مثل کرم داشت به خودش می پیچید و و از شدت درد نای برای مقابله نداشت یا شاید هم نمی خواست به خاطر من مقاومت کنه حتی اعتراضی به اینکه تمامش کنم نمی کرد اما معلوم بود که داره درد شدیدی رو تحمل می کنه این رو از وای وای که می کرد می شد فهمید . وقتی تونستم کمی کیرم رو توی کونش جا باز کنم اون هم یکمی راحت تر شده بود اما انگار تحملش کم شده بود چون با زحمت فقط یک بار از من خواهش کرد یکاری بکنم تا یکمی دردش کمتر بشه از این همه گذشتش خوششم آمده بود و یکمی هم دلم براش سوخت به همین خاطر کیرم رو بیرون کشیدم و رفتم سراغ کرم نیوا
کرم رو آوردم و شروع کردم به چربی کردن کونش وقتی داشتم می مالیدم هنوز عضلات اطراف سوراخ کونش جمع نشده بود و از هم باز بود البته زیاد نه اما از حالت قبلی بیشتر باز بود
خوب که چرب کردم دوباره افتادم به جون کون تنگش اینبار راحت تر از قبل کیرم داخل شد و با یه فشار کوچیک همه کیرم توی کونش جا گرفت واسه حال کردن بیشتر آرام آرام کیرم رو تا نصفه بیرون می کشیدم و دوباره با فشار تو می کردم کم کم این کار شدت داشت می گرفت و با شدت آن جیغ و فریاد و آخ و اوخ لاله هم بیشتر می شد
لغزنده شدن راه کونش از یک طرف و عادت کردن عضلات کون لاله از طرف دیگه کارم رو راحت تر کرده بود البته لاله هم اصلا مقاومت نمی کرد یکی دوبار هم دست انداخت اطراف کپل کونش و سعی می کرد اونها رو از هم باز کنه تا شاید دردش کمتر بشه
از شدت ضربه ها باعث شده بود که سرپا واستام تا محکمتر ضربه هام رو به کونش بزنم فکر کنم سه ربع ساعت به همین شکل از کون گائیدمش چون قبلا هم اسپری زده بودم دیرتر خالی شدم اما بالاخره حس کردم که داره آبم میاد که سریع ازش پرسیدم دوست داره روی سینه هاش بریزم یا کمرش چیزی نگفت یا نتونست بگه که لحظه آخر هم ضربه ام رو زدم و سریع از توی کونش بیرون کشیدم و کیرم رو روی کمرش گرفتم چنان آب کیرم پاشید که تا گردنش و یکمی هم روی موهای سرش پاشید
راحت که شدم واسه حال آخر هم دوباره کیرم رو تو کونش کردم و محکم از پشت بغلش کردم و از جلو صورتم رو به سمت صورتش بردم و تا جائی که می تونستم بهش نزدیک شدم و لب محکمی ازش گرفتم و بعد چن دقیقه هردو راحت و راضی از هم جدا شدیم
این اولین شب من با لاله بود بعدا یکبار هم اون رو از کون توی خونه خودشون کردم و یکبار هم از کس توی همین خونه که بعدا براتون تعریف می کنم . بعد با یه بهانه ولش کردم البته تا مدتها دست بردار نبود و همیشه بهم زنگ می زد اما کم کم اون هم فراموش کرد

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#149 | Posted: 11 Jul 2011 03:42
من و فريبا
بی حالی فریبا مربوط به اورگاسم شدنش بود که من تو اون حالت دیوونگی متوجهش نشده بودم ، واسه همین بیحال به نظر می اومد ، دیگه داشت آبم میومد ! … دوست داشتم اون توخالی کنم !….. ولی پرسیدم فری جون دارم میام بیرون بریزم………
مثل کسی که از خواب بپره ! … یهوسرشو آورد بالا وگفت : نــــــه امیرجون بریز همون تو!…….
حرفاش تموم نشده بود که سرتاپامو رعشه برداشت ومحکم آبم اومد وهمه اشو خالی کردم توی اون کوس خوشگل که حالا کمی لبه هاش قرمزوازهم باز شده بودن!
چون هنوز کیرم نخوابیده بود چندتا تلمبه دیگه زدم تا آبم خوب خالی شه!… خوابیدم روش ولباشو کردم تودهنم ومکیدم…… بعداز یک بوسه طولانی همینطور که روش خوابیده بودم پرسیدم : فری جون باورکن توی عمرم همچوشب خوب وپراز هیجان ولذتی نداشتم ….. مرسی عزیزم !…. امشب تو با این همه زیبائی طعم خوش یک سکس عالی را برام ساختی ….. نمیدونم توهم به اندازه من لذت بردی یا نه؟…… آخه دوست ندارم تواین ماجرا فقط خودم به تنهائی لذت برده باشم ، بلکه توهم تواین میون باید بیشترازمن لذت برده باشی؟!……
فریبا در حالیکه کمی شهوانی به نظر میرسید دستاشوبزحمت دور کمرم حلقه کردوگفت: امیر جون همین الانشم دارم چنان حال میکنم که هیچ موقع اینقدر لذت وحال نکردم!… نمیدونی من از این سینه فراخ وموهای روی اون که رو سینه وپستونام مالیده میشه وفشار میاره به پستونام چقدر حال میکنم ، دیگه برا بقیه اش حرفی نمیزنم !.. میدونی چرا؟!!
لباشو بوسیدم وگفتم : نه ! چرا؟……
گفت : پس واسه چی میخوام فردا پیشت بمونم ؟….. میخوام که سکسمو با هات کامل کنم !…. چون بعده یه عمر تازه امشب مزه سکس واقعی را چشیدم!… دوست دارم برنامه امشبو برام تکرار کنی!………..
حرفش تمام نشده بود که یکی زد به در اتاق ……. گفتم بفرما!!!….. صدای منیر بود که میگفت: اگه سانس اولو تمام کردین … ودوست داشتین فوری یه دوش بگیرید وبرا شام حاضرشید!……
درحالیکه دیگه کیرم از کوس فریبا خارج شده بود ولی هنوز روسینه خوشگلش خوابیده بودم گفتم: منیرجون مگه محسن وپرستو سانسشونو تموم کردن؟… اونا چی؟!…….
منیر که کمی از در اتاق دور شده بود در جوابم وباصدائی کمی بلند تر که بشنفم گفت : اوناهم مثل شما ولی نزدیکه دیگه!….. دارن تموم میکنن …… شماهم بقیه اشو بزارین برا بعد شام واستراحت!!……..
صدای منیر که قطع شد …. همینطورکه رو تنه ناز فریبا خوابیده بودم وسینهمو به سینه خوش فرم وسفت فریبا جون میمالوندم…. بهش گفتم : عزیزم پاشیم باهم بریم دوش بگیریم؟!……..
با یک مکث کوتاه پرسید : باهم؟!….. یعنی دوتائی باهم بریم زیر دوش؟!….
گفتم : آره عزیزم !…… باهم میریم!….. من امشب ترا دست کس دیگه ای نمیدم!…. من میخوام امشب تا صبح باتو باشم …. لوپ کلام ازت میخوام تاصبح توبغلم باشی …..
مثل دختر بچه ها از همون زیر تکونی خورد و لبامو بوسید وگفت: اوخ جون!! …. وای خدا جون منکه از خدامه… چه عالی …. پس بعد از شام هم باز منو میگیری توبغلت امیر جون؟!……
منم لباشو بوسیدم وگفتم: معلومه!… منکه هنوز کارم با توتموم نشده عزیزم!!…….
واز روش پاشدم … دست اونو هم گرفتم تا پاشه !… نگاه به هیکل وبدنش که میکردم از رنگ پوست وتناسب هیکل وزیبائی به تمام معناش مور مورم میشد!….. وقتی پاشد حس کردم زیبائیش بیشتر شده ، برجستگی بسیار متناسب ودل انگیز کونش که پهنای اون ازپهنای شونهاش بیشتر بود و برجستگی دوطرف روناش که از زیر آبگاه وبرابربا لمبراش شروع میشدوتا نزدیک زانواش ادامه داشت زیبا ئی اونو کامل کرده بود ، اصولاً زیبائی وتناسب اندام یک زن به برجستگی وخوش فرم بودن کونش مربوط میشه وزمانی این زیبائی به نهایت کمال میرسه که پهنای کون از پهنای شانه ها بیشتر باشه ، واین تناسب را تنها تعدا د معدوی از زنها دارا هستند وهمین امر باعث میشه تازنی که این چنین کونی داره بطور ناخودآگاه موردتوجه ودید ونظراقایان قرارگیرد ، خوشبختانه فریبا دارای همچو کونی بودوهمین منوپای بند اون کرده بود از طرفی سینه های فوق العاده زیبا وبدون هیچ افتادگی ….. شکم صاف همراه با ناف خیلی خوشگل ….. وبرجستگی بسیار خوش فرم کوس ملوسش که گودی وفرورفتگی نقطه شروع درز کوسش در بالا درست جائی که چوچوله نازش اونجا خوابیده با داشتن زیبائی خاص خودش ، منویاد کوس دخترای چهارده یا پانزده ساله تپل وگوشتی انداخت ……… که سالهای دور دزدکی وبنحوی کوس بدون مووصافشونو دیده بودم!!…..
دست داغ ولطیف فریبا که دستمو گرفته بود ومیخواست پاشه منوبخودم آورد ، وقتی سرپا وایساد از روبه رو وسینه به سینه اونوبغل کردم ولباشو بوسیدم وچون دستاموبرده بودم پشتش برا اینکه بیشتر خوشش بیاد موهای سینه امو به پستوناش که حالا نوکهای گل اناریش زده بود بیرون وسفتی اونورا خیلی خوب رو سینه ام حس میکردم میمالوندم واز پشت هم داستامو میکشیدم رو لمبرای سفید وبرجسته اش…… عجیبه!!…. از داغی بدنش ، کیرم داشت شق میشد !…. کمی که نیمخیز شد فریبا با دست داغش اونوگرفت و…
گفت : دوست داشتم فرهاد هم مثل تو آتشی مزاج بود واگر هرشب نمی تونست باهام سکس داشته باشه حداقل یک شب در میون منو ، مثل کارای امشب تو………….
نذاشتم حرفشو تموم کنه باز لباش ولپا گوشتی تپلوشو ماچ کردم وگفتم : فری جان حالا فکرشو نکن …. ما دیگه همه باهم دوست خانوادگی شدیم …. تومیتونی هرشب پیش ما باشی وچون پرستو میخواد گاهی شبها بره پیش محسن !! وشبو اونجا بمونه!…. توهم میتونی بیای خونه ما وشب را پیش من بمونی !!…. قول بهت میدم نزارم بهت بد بگذره!!……
فریبا یک نگاه عاشقانه بهم کردوگفت: پس اونوقت فرهاد چی؟……. اونو چیکارکنم ؟ یعنی اونم بیاد اینجا؟…..
گفتم : نه!… فرهاد هم …. منیر میره پیشش!!….. فکر کنم خوب بشه ؟…. هـــــان؟!…..
فریبا با یک حالت رقص از روی خوشی وشادمانی قری به کمر وکون خوشگلش داد وخودشو انداخت تو بغلم وشروع کرد بوسیدنم!!………. وتوهمون حال میگفت: اوخ… جــــون عالیه امیر جون!….. ترا خدا میشه اینجوری بشه؟!…….. وای ی ی ی چه حالی میتونیم باهم بکنیم… خداجون اگه بشه!… چی میشه!!…….
فریبا خواست شرت وکرستشو بپوشه که گفتم نمیخواد!… بیا همینجوری بریم !…..
گفت: همینجوری لخت.. لخت؟!…..
دستشو کشیدم طرف خودم وگفتم : آره…. مگه چیه؟!…….
وهردوباهم همونطور لخت از اتاق در اومدیم ورفتیم تو حموم زیر دوش ….. از خیس بودن سرامیکای کف ودیواره حموم معلوم بود قبل ازما و احتمالاً منیر وفرهاد دوش گرفته بودن……..
زیر دوش دیگه کیرم حسابق شق کرده بود!…. از سفتی مثل چوب شده بود …. باهر نبضی که میزد تقریباً ده درجه سرش میمومد بالاتر…. ومیخورد به کون یا رونای سفید فریبا جون!….. چند لحظه که زیر دوش بودیم فریبا آروم بادسش کمر اونوگرفت وگفت : وووووه ه ه …. چه سفت شده؟…..
حرفی نزدم …. خیلی داغ شده بودم …. داشتم میسوختم از حرارترشهوت ….. دستامو گذاشتم روشونهای فریبا ویواش فشارشون دادم پائین!……
فریبا اول خوب متوجه نشد ونگام کرد!!….. ناچاراً بهش گفتم : بشین!…. بشین میکش بزن !…. هوس کردم با اون لب ودهن خوشگل وغنچه ایت یک ساک عالی برام بزنی!……
حرفی نزد ونشست وبازبونش اونو لیس زد … کمی که لیس زد گفتم: بخورش ! ودستمو گذاشتم رو دستش که باهاش کیرمو گرفته بود وکله کیرمو فشار دادم رولباش!….. دهنشو باز کرد…. دهنش خیلی تنگ ومامانیه!…. براهمین سعی کردم آرام ویواش یواش کیرمو هول بدم بره تو!…… تاختنه گاه که رفت اونو سفت گرفت که بیشتر نره تو….. دهنش داغ وپر آب …. زبونش مخملی ونمدار ….
گفتم بهش : خوب میکش بزن!… زود باش!….
اونم شروع کردبه میک زدن وگاهاً زبونشو میکرد تو سوراخ کیرم یا میکشید زیر اون!! …. منم آروم … آروم .. کیرمو حول میدام بره تو!….. نگاه که کردم دیدم تقریباً نصف کیرم تودهنشه!…. همینطور که دست تفیشو دور کیرم میچرخوند یواش یه کم کشیدم بیرون ودوباره حولش دادم تو….. چند بار که این کارو کردم یاد گرفت وخودش شروع کردبا عقبو جلو کردن سرش با کیرم تلمبه زدن!!…….
یکدفعه نمیدونم چرا چنان شهوتی شدم وحس کردم آبم داره میاد که محکم سر فریبا را گرفتم وفشاردادم طرف کیرم وآبموبا شدت ریختم تو حلق داغ وتنگش!……
این بار دیگه حالت خفگی بهش دست نداد!… بلکه خودش اونو کشید بیرون ویه نفس کشید ودوباره کیرمو کرد تودهنش وشروع کرد میکدن و لیسیدن اون!…… ته کیرم هنوز تو دستش بود …… تمام کیرم از آبمنی وتفای فریبا خیس خیس شده بود وفریبا با میل ورغبت تمام آبمو میخورد وملچ ملچ میکرد…..
دوش آبو کمی بیشتر بازکردم تا خومونو بشوریم…. فریبا هنوز نشسته بود وزبونشو میکرد توسوراخ کیرم !…. مثل اینکه از گشادی وبزرگی سوراخ کیرم خیلی خوشش اومده بود که مدام زبونشو میکردتوی اون!!!…
وقتی فریبا پاشد وایستاد روبروم….. لباشو بوسیدم وگفتم : مرسی عالی بود!!….
اون کمی سرخ شده بود ! شاید ازگرمای توی حموم!… یا از شهوت !…. نمیدونم!…
دستاشو آورد وکشید رو سینه ام وبرا یکحلظه سرشو گذاشت رو سینه ام!!….. وکمرمو سفت گرفت !…. موهاشو بوسیدم…. دوشو بستم….. با هم اومدیم تو رختکن ومن شرتمو پوشیدم واونم شرتو همراه با یک تاپ خوشرنگ وکوتاه پوشید که فکر کنم اونا را منیر واسش آورده وگذاشته بود اونجا !….. اگر کار منیر بوده از روی علاقه ای که ما نسبت بهم داشتیم ، انجام داده بود…. البته بعداً هم فهمیدم کار اون بوده ….. بقول خودش میخواسته برامن سنگ تمام بزاره !….. که انصافاً هم گذاشته بود…… چه ازاینکه فریبای خوشگل ودست اولو انداخته بود تو بغلم وزیرپام وچه سایرکاراش که همواره نشون میداد خیلی خوب هواموداره!….. هرچند که محسن هم خیلی خوب هوای زن من یعنی پرستو را داشت ویک لحظه اجازه نمیداد که کوس وکون پرستو خالی از کیر باشه وتا میتونست تا دسته کیرشو می طپوند توی کون یا کوس تنگ وسفید اون!….. پرستو هم که سیری نداشت … اگه ولش میکردم شب و روز میرفت میخوابید زیر پای محسن وتا میتونست کون بهش میداد !.. چون محسن موقعد گائیدنش بهش گفته بود هرچی بیشتر با کونت بازی کنم واز کون بکنمت !.. نمای ظاهری کونت خوشگل تر وخوش ترکیب تر میشه!!؟….. درنتیجه فرم هیکلت هم بهتر وزیباتر میشه!!!…..
خودمونیم خانمها هم چون از این تعریفا خیلی خوششون میاد ودوست هم دارن هیکلشون رو فرم باشه فوراً پته را به آب میدن وهرطوری که اون مردمیخواد کوس وکونشونو دراختیار اون قرار میدن!…. میتونید در یک فرصت سکسی که براتون پیش میاد امتحان کنید….. من که نتیجه اشو دیدم وخوب هم استفاده کردم…… محسن هم که تواین تعریفا استاده وازاین راه بهترین کوس وکونا رامیکنه!……
آره!… فریبا اون شرت وتاپ خوشرنگو که پوشید خوشگلتر وملوس تر شد ، زیبائیش تو اونا بهتر جلوه وخودنمائی میکرد…. اگه اونوچند دقیقه پیش نکرده بودم ، همون تورختکن میپریدم روش ومیکردمش!!…… آخه نمیدونید اون تو این تاپ وشرت مثل یک دختری میموند که هنوز شوهر نکرده وکیر ندیده!………. زیبائی وخوشگلی یعنی این …….. تو هر قالبی که بره خوشگلیش بهتر وبیشتر جلوه کنه ….. ازش چش نمیگرفتم وهمینطور یه ریزمحو تماشاش بودم….. اون ازتوآئینه متوجه شد… برگشت طرفم وگفت : خوشم میاد که بعد از این همه سکس رنگارنگی که داشتی باز بانگات داری منو میخوری!…..
با دستام دو طرف صورتشوگرفتم ولباشو که با فشار دستام جمع شده بودن محکم بوسیدم

این کاربر به دلیل توهین برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     

#150 | Posted: 11 Jul 2011 03:45
اين علاقه به رانندگي توي خون هر جوونيه. شايد دليلش اين باشه كه رانندگي يكي از راههاي ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به هر حال تقاضاي گواهينامه رانندگي من در روز تولد هجده سالگيم به شهرك آزمايش رسيد. وقتي مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاريخ تولدم رو ديد خنده اش گرفت و با مهربوني گفت: تولدت مبارك!
گذروندن مراحل مختلف، تقريبا شش ماه طول كشيد و گرفتن گواهينامه همزمان شد با امتحانات نهايي چهارم دبيرستان. درست همون سالي كه عراق موشكهاش رو به تهران مي رسوند و تقريبا هيچكس توي تهران باقي نمونده بود.
از شهرك آزمايش كه بيرون اومدم، گواهينامه رانندگيم توي جيبم بود. اونقدر ذوق داشتم كه نيمي از اونو از جيب پيرهنم بيرون گذاشته بودم تا همه اونو ببينن. حداقل فايده اين كاغذ پاره كه هنوز جوهر امضاش خشك نشده بود اين بود كه ديگه وقتي ميخواستم ماشين بابا رو بگيرم نمي گفت: مي زني يكي رو ميكشي، خونش ميافته گردن من!
زير پل عابر پياده توي بزرگراه شيخ فضل الله منتظر ميني بوس بودم. چند قدم جلوتر هم يه مادر و دختر داشتند به شدت بحث ميكردند. ظاهراً دختره توي امتحان آيين نامه رد شده بود. مادر هم كه از صبح زود كلي به خاطر دخترك سختي كشيده بود، سرزنش كردنش شروع شده بود. اصلاً دلم نمي خواست جاي دختره باشم.
ميني بوس رسيد. طبق معمول پر از جمعيت. مادر و دختر پريدن بالا. منم پشت سر مادر. عجب جايي بود. كون مادره روي شكم من كه يه پله پايين تر ايستاده بودم فشار مي اورد. از اين ميترسيدم كه نكنه بچسه! مادره هنوز داشت به دختره غر ميزد.
ضمناً ميترسيدم گواهينامم كه نوي نو بود له و لورده بشه. دستم رو بالا آوردم كه گواهينامه ام رو از جيب پيرهنم در بيارم. وقتي دستم رو پايين بردم ساعدم چاك كون مادره رو كاملاً طي كرد. اونم با فشار. ديگه صداي غر زدنش رو نمي شنيدم. ظاهراً زنك بدش نيومده بود. چون خودش رو تا جايي كه ميتونست به من مي مالوند. من هم فقط از گرماي بدنش كلافه بودم.
وقتي ميني بوس به چهار راه پارك وي رسيد، كم كم خلوت شده بود. طي اين مدت مادره فرصت كرده بود چند بار به من لبخند بزنه. منم كه از گرما كلافه بودم ترجيح دادم جواب لبخندش رو بدم تا شايد دلش به رحم بياد و كمتر به من فشار بده. وقتي در ايستگاه محموديه توي رديف عقب سه تا صندلي خالي شد، مادره دختره را به پنجره چسبوند تا من كنارش بشينم. ولي من علي رغم خستگي زياد ترجيح دادم چند صد متر باقيمونده رو هم بايستم. مادره حدودا 45 تا 50 ساله بود و دختره 18-19 ساله. دختره سرش رو انداخته بود پايين و غصه رد شدن تو امتحان رو مي خورد. ولي مادره يه ضرب داشت با چشم و ابرو به من حال ميداد.
سر پل تجريش هنوز مردد بودم كه دوستي با يه خانم 50 ساله رو هم تجربه كنم يا مثل آدم سرم رو بندازم پايين و برم خونه. بالاخره شيطون كار خودشو كرد و بعد از پياده شدن منتظر شدم تا اونها هم پياده بشن. وقتي پياده شدند خواستم جلو برم و تلفنم رو به زنه بدم كه ديدم زنه دخترش رو فرستاد توي يه مغازه دنبال نخود سياه و خودش اومد جلو
- سلام خانم
- سلام بلا، دنبالم بيا تا در خونه. بعد صبر كن تا بيام بيرون
واي نه. اصلاً حوصله نداشتم تو اين گرما. ولي از طرفي حس كنجكاويم گل كرده بود. دنبالشون رفتم. البته با تاكسي. خونه شون توي يكي از فرعي هاي كار درست نياوران بود. معطلي من بيشتر از 5- 6 دقيقه نشد. در پاركينگ باز شد و يه بنز 280 خوشگل اومد بيرون. حداقل 5 ميليون مي ارزيد. به پول اونروز يعني قيمت 7-8 تا رنو.
پياده برگشتم سر كوچه تا خانم اومد جلوم ايستاد. بي معطلي سوار شدم و اون هم به رانندگي ادامه داد.
-سلام
-سلام ، من طاهره
-منم فرشاد، خوشوقتم.
-چرا اينقدر تو بچه، شيطوني ؟
-من ؟ يا شما ؟
-من شما نيستم. به من بگو تو. !
-چشم.
-كجا ميرفتي؟
-خونه
-وقت داري؟
-آره تا شب.
براي نهار دعوتم كرد به پيشخوان. بهترين پيتزا فروشي اون دوره ( هنوزم بد نيست ). خيلي بهم محبت ميكرد. ميگفت از شوهرش جدا شده. خودش پزشك بود. متخصص زنان. اسم دخترش هم پرگل بود. يه پسر دبستاني هم داشت.
موقع نهار گفت اگه دلم بخواد ميتونيم عصر بريم بيرون شهر به ويلاي اون. بدم نمي اومد. از موشكهاي صدام بهتر بود. گفتم كه بايد به خونه خبر بدم. قرار شد منو برسونه و خودشم بره خونه. ساعت هفت بياد دنبالم سر كوچه ما.
توي خونه همه گير دادن كه بايد ببرمشون براي شام بيرون. منم گفتم كه همين قولو به دوستام دادم و پدرم هم از من دفاع كرد. موقعي كه عصر ميخواستم برم بيرون پدرم پيشنهاد كرد كه با ماشين اون برم كه من ازش تشكر كردم و گفتم نه. پدرم از تعجب داشت شاخ در مي آورد !
از خونه ما تا ويلاي طاهره توي ارتفاعات ميگون يك ساعت راه بود. طاهره خيلي خوشگل تر از صبح شده بود. همش براي من سيگار روشن ميكرد و برام جوكهاي جديد ميگفت. مانتوي كنار رفته اش، دامن كوتاه سبز مغز پسته ايش رو كاملاً به نمايش ميگذاشت. هيكل قشنگي داشت. ويلاي طاهره يك جاده اختصاصي داشت. ميگفت همه زمينهاي اون قسمت مال ويلاي اونه. چيزي حدود 10 هكتار كه خيلي بود. وقتي به ويلا رسيديم تازه خانم يادشون افتاد كه كليد ويلا رو نياوردن. بخشكي شانس. خيلي حرصم گرفت.
پياده شديم و كمي قدم زديم. توي آلاچيق كه نشستيم . گفت :از اين كه با من دوست شدي پشيمون نيستي؟ نه. چطور مگه؟ آخه من سنم از تو خيلي بيشتره. با خنده گفتم عوضش تجربه ات هم بيشتره بهم يه لبخند ديگه زد. رفتم و كنارش نشستم. دستش رو گرفتم و ازش يه لب آرتيستي گرفتم. هوا تاريك شده بود. منو از روي خودش به آرومي پس زد. اينجا خاكي ميشيم. بريم توي ماشين از آلاچيق تا ماشين مانتو و روسريش رو برداشت و از شيشه باز جلو روي صندلي جلو پرت كرد. من رو كنار خودش روي صندلي عقب نشوند و با مهربوني من رو بوسيد. سرم رو روي سينه نرمش گذاشت. نيازي نبود تحريكش كنم. اون با ديدن من توي بغلش به اندازه كافي تحريك مي شد. با دقتي مادرانه تك تك دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و اونرو از تنم در آورد. با لبهاش موهاي سينه منو ميگرفت و به آرومي ميكشيد. من رو روي تشك صندلي عقب خوابونده بود و با لبهاش همه حاي شكم و سينه ام رو مي بوسيد. گاز هاي آروم و نرمش روي بازو هام باعث شد كه به شدت تحريك بشم. با دست روي رانهايم بازي ميكرد. وقتي مطمئن شد كه تا حد امكان تحريك شدم شلوارم رو از پايم كشيد و شروع كرد به بوسيدن شورتم. لبه هاي شورتم رو ميگرفت و بدون اينكه اون رو كاملاً از پام در بياره به نوك آلتم كه از بالاي شورت بيرون زده بود زبان ميزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم هاي من رو توي دهانش مي چرخوند. وقتي رضايت داد كه دست از اين كار برداره نوك سينه هاش رو به دهانم نزديك كرد. وقتي ميخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب ميكشيد. اينكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با اين روش منو تحريك كرد كه ديگه طاقتم تموم شد و مجبور شدم براي شروع از زور خودم استفاده كنم. روي تشك عقب خوابوندمش و خودم رو به آرومي وارد محدوده زنانگي اون كردم. پاهاي اون يك لحظه بيكار نبودند. مرتب در حال حركت و جابجايي. همين موضوع باعث لذت بيشتر من ميشد. از همه مهمتر حرفهايي بود كه يك لحظه باعث غفلتم نمي شد. حرفهايي تحريك كننده و لذت بخش. از اينكه به من تسليم شده و خودش رو در اختيار من قرار داده بود ابراز رضايت ميكرد و از اينكه اين احساس رو با ركيك ترين كلمات به زبون بياره اصلاً متاسف نبود. تشك نرم صندلي بنز لذت كار رو دو چندان كرده بود. با هر حركت من يك پاسخ از سوي طاهره و يك پاسخ از سوي تشك دريافت ميكردم. به تدريج حس كردم به لحظه نهايي نزديك ميشيم. گفتم : -طاهره، نميشي؟ احمق من تاحالا 2 بار شده ام. پس برگرد. برگشت، خيلي راحت. از ماشين پياده شدم و با دست دو سمت باسنش رو گرفتم. وقتي فرو رفت فرياد خفه اي كشيد. ولي به حرفهاي لذت بخشش ادامه داد. آخ جوون. …..من رو بتركون…… من بهت نياز دارم…….به كيـرت نياز دارم….. بريزم اون تو؟ نه.. فورا برگشت و با دستهاش من رو ارضا كرد. حتي يك قطره از آبم روي زمين نريخت. همه آبم رو توي دستاش جمع كرد و به صورتش ماليد. ميگفت كه به عنوان يك پزشك ميدونه بهترين ماسك براي پوست همين آبه. مدعي بود كه خيلي در زيبايي و نرمي و لطافت پوست موثره. البته بعدها اين ادعا رو از پزشك ديگه اي نشنيدم و خودم هم صحت و سقمش رو جويا نشدم. وقتي به خونه رسيدم ساعت 11 بود. پدر طبق معمول با جمله اي پر از ايهام گفت : « توي رستوران خاك بازي مي كردين؟ » . نگاهي به لباسم انداختم. خيلي خاكي بود

این کاربر به دلیل توهین برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     
صفحه  صفحه 15 از 89:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  88  89  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.