| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 15 از 89:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  88  89  پسین »  
#141 | Posted: 10 Jul 2011 12:41
نخجوان !!

راستش من یه دوست دارم به نام مهدی که از دوستان قدیمی من یعنی همکلاسی دوران مدرسه بودیم، من و مهدی خیلی با هم صمیمی هستیم و از همان موقع محصلی همه کارهامون رو با هم انجام می دادیم البته من رفتم دانشگاه اما اون دنبال کار رفت الان هم مدیر تور توی یکی از آژانسهای هواپیمائی توی تهران هست. یک هفته مانده بود به عید با من تماس گرفت و گفت که نمی خوام برای ایام تعطیلات با اون برم مسافرت اولش فکر کردم داره باهام شوخی می کنه اما بعدا گفت که عصر یه سر بهش بزنم .
ساعت حدود 5 بود رفتم پیش مهدی اون مشغول کار بود و چون نزدیک عید بود وقت سر خاراندن نداشت ، پشت کانتر قسمت تورهای خارجی پهلوی مهدی نشستم و منتظر ماندم تا یکمی سرش خلوت بشه، هنوز برام چای نیاورده بودن که نگاه هم افتاد به دختر فروشنده قسمت بلیط های خارجی، وای که ناز بود عین عروسک مثل اونها هم آرایش تندی کرده بود با یه روژ لب قرمز که لبهاش رو بیشتر از پیش نمایان می کرد تپلی و خوش اندام یه مانتو چسبان هم تنش بود که می شد اندازه و بزرگی پستونهاش رو هم حدس زد وای که ناز بود اون هم سرگرم تلفن و جوابگوی مشتری بود و اصلا متوجه من نبود که داشتم با نگاه اون رو می خوردم .بی اختیار از پشت کانتر که نشسته بودم دستم رو گذاشتم روی کیرم و شروع به مالیدن کردم می تونستم تصور کنم که کس تپلش باید طوری باشه که همه کیرم رو توی خودش بگیره توی همین تخیلات بودم که انگاری مهدی متوجه نگاههای من شده بود آروم زد به پهلوم و گفت
.......هی داری چیکار می کنی بابا زشته الان یکی می بینه بد میشه آخه لاسلامتی همه می دونن تو رفیق نا رفیق ما هستی گفتم .......چیزی نگو بابا این عجب چیزی هست راستی مهدی اسمش چیه
گفت
...... چطور؟ چشت رو گرفته
..... بد جوری بابا ببین چه هیکل میزونی داره آدم یکبار بزنتش زمین 10 سال جون میشه
مهدی یه لبخندی زد و گفت
..... آره اما نمیشه
..... دیونه نشو راست می گی یعنی می خوای بگی تا حالا نزدیش زمین ....وای خاک توی اون سرت پسر .... ای بابا چی داری میگی
.... چی دارم می گم دارم میگم اگه نکردیش خاک عالم توی اون سر بدبختت بابا لاسلامتی تو اینجا مدیر هستی نتونستی تا حالا بزنیش زمین
..... چیداری میگی بابا اون خوشگله فقط مخصوص مدیر آژانس هست هرکی بهش چپ نگاه بکنه باید از کارش خداحافظی کنه
..... چی داری میگی بابا خوب نگاهش نکن من چشم بسته می کنم تو کسش
مهدی یه لبخند دیگه بهم زد و گفت
..... دیونه اون هر روز آخر ساعت اداری تا یه راه با مدیر آژانس نره محال مدیر اجازه رفتن بهش بده . و وقتی هم تو بکنیش دیگه حالی برای دادن به مدیر نداره اون وقت می فهمه و اون هم بابای تور و در میاره
و بعد زد زیر خنده
گفتم
....خوب باشه ما که بخیل و ندید بدید نیستیم نوش جون صاحبش حالش رو ببره حالا اقلان اسمش چی هست
..... هاله
..... واقعا هم باحاله
.... خوب زر بزن من رو واسه چی خواستی بیام اینجا
..... بابا یه لحظه صبر کن الان می گم. توی همین حال بود که زنگ تلفن داخلی هاله زده شد و اون با برداشتن تلفن یه لبخند نازی زد و با یه مکالمه کوچیک تلفن رو قطع کرد و از جاش بلند شد و کیفش رو روی دوشش انداخت و با همون ناز باحالش به سمت راه پله بالا حرکت کرد وای که اون باسن تپلی گردش رو که دیدم محکم از گردن کیرم از روی شلوار گرفتم و بدون توجه به اطرافم شروع کردم به جلق زدن از روی شلوار که مهدی دستم رو گرفت و انداخت زمین و گفت
.... بابا بی خیال آبرو داری بکن
..... وای نمی دونی، من می دونم زیر اون مانتو چی قائم کرده بی پدر ... حالا داره کجا می ره
...... خوب گفتم وقتش داره می ره بالا پیش رئیس
چند دقیقه بعد که یکمی تلفنها و مراجعه کننده های مهدی کم شد گفت .... بابا هیچی یه تور نخجوان داریم من خودم هم می خوام برم از 2 فروردین می ریم و 12 برمی گردیم می خواستم تو هم بیایی حال و حول هست ..... برو بابا حال داری بریم ده چیکار کنیم، اونجا از ده های ما هم بدتره
..... آره راست می گی اما کس های ناب روسی ، آذری ، اوکراینی و.... تا دلت بخواد
..... نه بابا راست می گی
..... نه بس این همه جون ایرانی کس خول هستن می رن اونجا، می رن توی دهات بیل بزنند؟
..... حالا ببینم چی می شه بعد
توی همین صحبتها بودیم که دو تا مامانی وارد آژانس شدن ، از همون نگاه اول با اون سرو وضع و آرایش تندی که داشتن معلوم بود که بزار هستن، توی دلم گفتم جون سهمیه امشب ما هم رسید
یه نظر به دور و بر انداختن و بعد هر دوتا شون آومدن سمت میز ما و با ناز قمیش یکیشون که یکمی پروتر هم بود گفت ..... آقا جون ببخشید قسمت تورهای خارجی شما جواب می دین
مهدی داشت با تلفن حرف می زد اونها هم فکر کردن من که پشت کانتر نشستم کارمند اونجا هستم و این سوال رو از من کرد با یه حالی که بفهمند که ما هم اهل حال هستیم گفتم
...... جونم بله امری داشتین ، بفرمائید روی صندلی بشینید
و همینجور که این حرف رو می زدم سر کیرم رو با دستم از روی شلوار گرفتم که منظورم رو بفهمه اما اون متوجه نشد و بغل دستیش که موهاش رو های لایت کرده بود و صورت تپلی هم داشت متوجه شد و یه لبخند نازی هم زد و هردو نشستن
گفتم ...... خوب بفرمائید البته مدیر این آقا هستن، الان تلفن شون تمام می شه اما شما بفرمائید شاید من بتونم در خدمت شما باشم این عبارتها رو همراه با یه حالتی که کاملا حالی بشن که دوست دارم امشب باهاشون باشم همراه با بازی کردن با کیرم داشتم می گفتم . همون دختر دومیه که روبرویمن نشسته بود و از روی شیشه متالیک داشت می دید من دارم با کیرم ور می رم واسه اینکه حرص منو دربیاره با یه نیم نگاه زیر چشمی طوری که من هم بفهمم اون فهمیده من دارم با کیرم بازی می کنم گفت
..... حالا که آقا مدیر ایشون هستن صبر می کنیم تا تلفنشون تموم بشه
..... جونم اشکالی نداره هرجوری راحت هستین اما امکان داره تلفن ایشون طول بکشه به هر حال ما در خدمت هستیم .
با گفتن این حرف محکم کیرم رو گرفتم که کاملا حالی بشه که اینجوری در خدمتش هستم
یه ذره ناز کردو چیزی نگفت مهدی تلفنش تمام شد و سر صحبت رو باز کرد و اونها هم سوال و جواب می کردن از سوالهاشون معلوم بود دنبال تور رفتن نیستن دنبال مشتری برای امشب هستن . از جام بلند شدم و رفتم آبدارخانه چهار تا چای ریخیتم و از همون جا داخلی مهدی رو گرفتم و بهش گفتم
...... الو مهدی جون مهدی اینها واسه تور نیومدن خودشون تور دارن دنبال طعمه می گردن هستی امشب این دوتا رو بزنیم زمین بعد تلفن رو قطع کردم و آمدم طرف میز تقریبا آژانس خالی شده بود و همه دخترهای آژانس رفته بودن فقط مدیر فنی و صندوق دار بودن که حواسشون به ما نبود رفتم جلو و سینی چای رو نزدیک بردم طوری خم شدم که از پشت تقریبا کیرم رو یه لحظه چسبوندم به پهلوی همون دختر اولی و سریع چای رو گذاشتم و رفتم عقب . یکمی ناراحت شد و سریع صورتش رو برگردوند و کاملا جدی گفت
..... خیلی بی شعور هستی ها
با دست بهش حالی کردم آروم باشه بعد یه لبخند مهربون بهش زدم و سعی کردم آروم باشه بعد رفتم پشت میز نه مهدی و نه دوست همون دختر متوجه ما نشدن یه ذره مودب با هاشون صحبت کردم و مهدی هم می گفت و توضیح می داد که دست آخر دختر اولیه گفت حالا تور نخجوان چه جوری هست و ...
یکمی هم در مورد تور نخجوان مهدی براشون گفت و یه تیکه ی هم براشون انداخت که معمولا پسرها بیشتر دوست دارن نخجوان برن که همون دختر دومی با پروی گفت
.....چرا مگه دخترا دل ندارن
خلاصه یه یکساعتی باهاشون لاس خشکه زدیم دست آخر دختر اولیه که مدارک رو پرسید گفت
...... راستش ما یه مشکل داریم دوست داریم بریم نخجوان اما انگار برای دختر تنها اشکال می گیرند
مهدی گفت
...... چطور نه مشکلی نیست
...... چرا من اینجوری شنیدم
...... فکر نکنم خانم، ما هر ماه تور نخجوان داریم و توی این تور خانم تنها هم با ما میاد و مشکلی هم نیست ...... آخه می دونید
که دختر دومیه پرید توی حرفش و گفت
...... راستش مشکل توی ویزا نیست ما شنیدیم واسه دختر تنها پاسپورت نمی دن با شنیدن این حرف هردوتا مون جا خوردیم یکساعت بود این دوتا جنده ما رو سرکار گذاشته بودن پاسپورت نداشتن و می خواستن برن تور خارجی
اما مهدی گفت
...... چطور آره برای خانمها ی که می خوان تنها سفر بکنند اداره گذرنامه یا رضایت پدر و یا شوهر می خواد که بلافاصله همون دختر دومیه دوباره با یه ناز و عشوه گفت
...... شکر خدا ما سر خر نداریم ( منظورش این بود که طلاق گرفتن )
من با این حرفها یکمی دوزاریم افتاده بود این دوتا یکمی کس خول هم هستن و با این گفته ها می خوان برن اونجا کاسبی می دونستم که اداره گذرنامه با طلاقنامه هم پاسپورت می ده اما سریع یه فکر توی ذهنم رفت که با اون نقشه یه حالی از اونها بگیرم دیدم مهدی ساده می خواد بگه که از زیر زدم به پاش و گفتم
...... من فکر کنم یه کاری برای شما بتونم انجام بدم
...... چطور ..... آخه من یکی رو توی گذرنامه دارم باید فردا بهشون زنگ بزنم
با این حرفم دختر دومیه یکمی باهام مهربون تر شد و گفت
..... وای چه خوب
و دختر اولیه گفت
..... مرسی آقا البته می دونم خرج داره و انشاالله از خجالت شما درمیایم
..... خواهش می کنم من در خدمت شما هستم تا باشه از این کارها باشه اجازه بدین فردا من با دوستم صحبت می کنم البته یه شماره به من بدین
که حرفم رو دختر دومی قطع کرد و زود گفت
.... 0912XXXXXXX
من هم سریع نوشتم و بعد یکمی دیگه صحبت کردیم البته از قبل یکمی گرم تر بودیم که توی همین حال هاله رو دیدم از پله ها آمد پائین و سریع از جلوی ما رد شد و رفت، می تونستم توی چهرش متوجه بشم که کاملا به اورگاسم رسیده، از بس عجله هم داشت که فرصت نکرده بود عرقهای صورتش رو پاک بکنه .
بعد رفتن اون کم کم ما هم می خواستیم آژانس رو تعطیل بکنیم، من تعارف کردم که اگه ماشین ندارن من اونها رو تا یه مسیری برسونم سریع قبول کردن و من هم با مهدی خداحافظی کردم و خم شدم و توی گوشش گفتم راستی اسم من رو توی لیست مسافرهای نخجوان که اینها هم هستن بنویس و مهدی یه لبخند زد و ما هر سه از آژانس خارج شدیم وقتی سوار می شدیم همون دختر دومی آمد جلو و اون یکی رفت عقب و توی مسیر با هم حرف زدیم و ادامه لاس زدنم با اونها توی ماشین خیابون ..... که رسیدیم دختر عقبیه گفت ...... ببخشید اگه همین کنارها واستین من رفع زحمت می کنم
...... خواهش می کنم خانوم شما همش رحمت هستین
بعد کنار ایستادم و اون پیاده شد و موقع خداحافظی آمد جلو و از شیشه سرش رو آورد تو و دوتا بوس آبدار از گونه های دوستش گرفت و گفت
......پرنیا جون شب باهات تماس می گیرم ، بای خوش بگذره
با این حرف فهمیدم که قبل از اینکه من پیشنهاد شب رو به پرنیا بدم خودش رو آماده کرده، دلم یکمی راحت شد بعد رفتن اون ، من راه افتادم. بهش گفتم
راستی من اسم شما رو هم نپرسیده بودم البته الان متوجه شدم شما پرنیا هستید اما اون دوسته تون ؟ ..... اون اسمش رویا
..... خوشبختم من هم اسمم نادر و اون دوستم مهدی هست، راستش من توی این آژانس کار نمی کنم امروز شانس من بود که بیام پیش دوستم و شما رو ملاقات بکنم
اون هم لبخندی زد حاکی از اینکه منظور من رو متوجه شده و بعد ادامه دادم
...... راستش افتخار میدین شام رو با هم باشیم
...... نه نمی خوام مزاحم باشم
..... نه چه مزاحمتی تازه با هم آشنا شدیم من وقت دارم و اگه شما موافق باشین و مشکلی نداشته باشین با هم شام بخورین ...... نه اشکالی نداره مرسی و ممنون هستم
رفتم به سمت جردن و می خواستم کم کم موضوع رو به سکس بکشون که بهش گفتم
..... راستی ببخشید فضولی می کنم نمی خواهید به منزل اطلاع بدین که نگران شما نباشن
..... نه مهم نیست
..... راستی من منظور شما رو توی آژانس از سر خر متوجه نشدم ببخشید شوهر دارین یا اینکه ....
..... آره داشتم اما از هم جدا شدیم من و رویا از کودکی بچه محل بودیم و با هم بزرگ شدیم و با هم خیلی صمیمی هستیم اما متاسفانه یا خوشبختانه هردوتامون هم بعد ازدواج طلاق گرفتیم
توی دلم گفتم جون که امشب یه کونی ازت بکنم که جیغت بره آسمون یه لبحندی معمولی زدم و گفتم
...... به هرحال پیش میاد و اتفاقی است راستش من هم شرایطم مثل شماست یعنی از همسرم طلاق گرفتم
و بعد کم کم شروع کردم صحبتها رو به سمت مسایل سکس و اینجور حرفها کشاندن
تا جائی که بعداز شام مستقیما نه ولی کاملا مشخص حرف می زد که اون با رویا از راه خود فروشی درآمد دارند و در اصل قصد دارن برن نخجوان واسه همین کار . با این حرفها من دیگه راحت تر باهاش حرف می زدم . سوار ماشین که شدیم ازش خواستم امشب رو با من باشه خیلی راحت گفت
..... قبول انگاری واسه کاری که می خواهید برای ما انجام بدین پیش پرداخت می خواهید بگیرید
...... نه اگه اینجور تصور می کنید اصلا حرفش رو هم نزن
چیزی نگفت و من هم رفتم سمت خونه توی راه بعداز دنده عوض کردم آروم دستم رو گذاشتم روی پاهاش که از زیر مانتو بیرون زده بود. یه شلوار استریچ نازک تنش بود تا دستم رو گذاشتم گرمی پاهاش رو حس کردم، اعتراض نکرد، همینجور که داشتم با یه دست رانندگی می کردم آروم با دست راستم شروع به مالیدن کردم و کم کم به سمت بالا می رفتم .
یکمی دیگه که بالا رفتم پرنیا پاهاش رو از هم بازتر کرد و دکمه های مانتو رو هم از هم باز کرد تا من بتونم راحت بمالمش . به لای پاهاش که رسیدم انگشتم رو جلو بردم با حس دستم متوجه شدم که خشتک اون یکمی پاره است از همانجا انگشتم رو کردم تو با تماس با لبهای کسش که یکمی هم مرطوب شده بود فهمیدم شرت تنش نکرده
بیشتر مالیدم و انگشتم رو فشار دادم با جستجو راه کسش رو پیدا کردم تا انگشتم رفت لای لبهای کسش صدای نفس زدن پرنیا هم درآمد نمی دونستم چه جوری دارم رانندگی می کنم بیشتر حریص شده بودم و تند و تند میمالیدمش دو سه بار هم کم مانده بود با ماشینهای بغل دستی تصادف کنم که پرنیا پاهاش رو جمع کرد و دستم رو از لای پاهاش کنار کشید و گفت
..... بسه دیگه تصادف می کنیم
از اینکه اینقدر وارد بود و واسه راحتی کار اونجای شلوارش رو سوراخ کرده بود فهمیدم که امشب یه شب بیاد ماندی با اون خواهم داشت و انگاری همیشه توی ماشین ها واسه حال کردن با مشتریاش اینکار رو کرده بود
وقتی وارد خونه شدیم و اون مانتوی خودش رو درآورد و کون تپلی اون رو از شلوار چسبیده اش دیدم یه لحظه یاد رویا افتادم و از همون عقب بغلش کردم و سرم رو بردم سمت گوشش و بهش گفتم
..... پرنیا جون دوستت دارم اما راستش من عاشق پشتم از نظر تو اشکالی نداره
دستهام رو که دور کمرش بود رو دو دستی گرفت و کشید به سمت سینه هاش و گفت
...... امشب من در اختیار تو هستم هرچی دلت بخواد باهام بکن البته جوری که من هم خوشم بیاد
...... جون چشم عزیزم باور کن جوری باهات سکس می کنم که تا بحال با کسی نداشتی
همینجوری که داشتم با هدایت دستهای خودش سینه هاش رو می مالیدم متوجه شدم انگاری سینه بند هم توی تنش نیست چون راحت از روی تی شرت نوک ممه هاش رو می تونستم با انگشتم بگیرم . خمونجا وسط حال روی مبل نشاندمش و بعد هردو توی بغل هم روی مبل دراز کشیدیم و من لبهاش رو گرفته بودم و هی می بوسیدم و میک می زدم سرش رو عقب کشید و گفت
..... بسه سیاه میشه کم میک بزن
تی شرتش رو دادم بالا و یه نگاهی به اون سر سینه های ایستادش کردم وای که چه سینه های گردو دوست داشتنی، سرم رو خم کردم و با زبونم نوک سینه سمت راستش رو لیس زدم صدای اوف پرنیا که درآمد محکم از بغل ممه هاش گرفتم و تا جائی که می شد سینه اش رو بردم توی دهنم و محکم مکیدم
با این کارم جیغ محکمی کشید و گفت
...... اوف ففففففففففففففف یواش تر
بعد نوبت سینه سمت چپ بود اون رو هم اونجوری مکیدم که صداش درآمد دوباره روی سینه هاش لغذیدم و به سمت صورتش رفتم و لبهاش رو دوباره بوسیدم یکمی از روی اون بلند شدم و به زحمت من هم تی شرتم رو از تنم درآوردم طوری که همراه با اون زیر پیراهنیم هم بیرون کشیده شد . پرنیا با دیدن سینه های پر موی من دستی روی سینه هام کشید متوجه شدم از مرد پر مو مثل همه زنها خوشش میاد بهش گفتم ...... جون سینه پر مو دوست داری
...... وای آره
..... می خواهی بمالمش روی ممه هات
..... اووووهم
سینه هاش رو با دستم جمع کردم و سینه های مودارم رو آهسته به نوک ممه هاش می مایدم از حس لذت مثل مار روی مبل داشت می لولید محکم من رو بغل کرد و فشار می آورد و گفت
..... اوفففففففففففففف آی ای بیشتر بمالش
سرش رو بالا گرفته بود و زبونش رو که بیرون آورد و ذور لبش رو لیس زد فهمیدم که ساک هم می زنه انگشت شصتم رو بردم سمت لبهاش و آروم مالیدم یه زبان بهش زد و چشماش رو باز کرد و سرش رو بالا آورد و گفت
...... می خواهی برات بلیسم
..... جون آره عزیزم
بعد از روی پرنیا بلند شدم و روی مبل لم دادم اون هم از جاش بلند شد اول تی شرت خودش رو کند بعد لای دوتا پاهام که از هم باز نگه داشته بودم چنباتمه زد و با یه حالی که نشان می داد کاملا وارد و آشنا به این کار هست شروع کرد به باز کردن کمر بند و دکمه شلوار لی که به تن داشتم وقتی زیپ شلوارم رو پائین می کشید بهم گفت
...... یه ذره بلند شو شلوار رو بکنم
یکمی که جابجا شدم سریع شلوارم رو تا زانو پائین کشید حالا نوبت شرت پف کردم بود، هیچ عجله نداشت آروم از روی شرت کیر شق شده ام رو با دستش مالید و گفت
....... وای اما کلفت ها
..... جون کلفت دوست نداری
..... خوب از پشت یکمی ازیتم می کنه
..... وای نه نترس عزیزم اصلا اینجور نیست
..... خوب چرا کلفت هم هست
...... نه دیگه عزیزم قول دادی نزن زیر قولت
با این حرفها کیرم رو از بغل شرتم کشیده بود کنار و حالا داشت با کیرم ور می رفت و آروم برام جلق می زد وقتی زبانش رو زد به سر کیرم حس کردم تمام لذت دنیا رو بهم دادن چشم هام رو بسته بودم و جلوی چشمام لبهای قشنگ و قرمز رویا رو مجسم می کردم که داره کیرم رو میک می زنه توی همین حس و حال بودم که حس کردم کیرم از میکی که پرنیا داره براش می زنه داره منفجر می شه سرم رو پاین آوردم ببینم داره چکار می کنه وای که چقدر ماهر بود انصافا توی زندگیم که این همه کس کرده بودم اعتراف می کنم که پرنیا یه چیز دیگه بود عین فیلمهای سکسی خارجی داشت برام ساک می زد با بردن کیرم تا جائی که توی دهنش جا می شد با آب دهانش کاملا خیس می کرد و آروم بیرون می کشید طوری که توی مشتش کیرم رو نگه می داشت وای که چه حالی می داد
بعد مدتی گفتم
...... پری جون تو هم دوست داری من کست رو لیس بزنم
سرش رو بالا آورد و بدون کلام از جاش بلند شد و بدون اینکه من بخوام شلوار استریچ ش رو پائین کشید وای که کس باحالی داشت انصافا مغلوم بود که تمام آرایش و کارهای که انجام می ده از فیلمهای خارجی سکسی یاد گرفته کس بی مو کاملا صاف که معلوم بود که تازه موم زده باشه. پاهاش رو از هم باز نگه داشت و جلوی من ایستاد و سرش رو بالا نگه داشت و منتظر من بود . آروم با احتیاط جلو آمدم و با دستم نوازش کردم و لبهای کسش رو از هم باز کردم یه نگاه به اون تو کردم اصلا نمی تونستم باور کنم که اون کس به اون تنگی داشته باشه بی اختیار بهش گفتم
..... وای جونم پری جون راستش رو بگو دختر باکره نیستی
..... وای دیونه نه
...... وای آخه کست خیلی تنگ معلومه
...... هان چیه دوست نداری
..... وای که می میرم براش
بعد از لای پاهاش یه نگاهی به کونش کردم ببینم کونش هم مثل کسش تنگ هست که از دیدنش قبض روح شدم انگار این دختر سوراخ کون نداشت . رو بهش کردم و گفتم
...... جون پری جون روی مبل دراز بکش اینجوری نمی تونم خوب لیست بزنم
بعد جا دادم روی مبل دراز کشید وقتی خم شد رو مبل اون باسن قشنگ تپلش دلم رو آب کرد یه انگشت به سمت کونش انداختم اما برگشت و رو مبل دراز کشید سرم رو خم کردم و با زبونم شروع کردم به لیس زدن کسش و با تحریک چوچول اون رو به نفس زدن کشاندم. کم کم لیس زدنم رو به سمت سوراخ کونش بردم و هی لیس می زدم دیگه تحمل نداشتم محکم بغلش کردم و با یه حرکت که انتظار نداشت به پشت برشگردوندم فهمید که چی می خوام بکنم . با التماس گفت
...... آی آی نه خواهش اینجوری نه صبر کن
...... نه دیگه قول داده بودی
..... باشه منظورم اینکه خشک نه بزار کرم بزنم بعد از همانجا دستش رو دراز کرد سمت کیفش که روی میز بود و یه کرم توپی از توش بیرون کشید و به سمت من گرفت و گفت ...... بیا اول کرم بزن تو که نمی خواهی من رو ازیت کنی
...... جون نه عزیزم باشه
بعد کرم رو گرفتم و شروع به چرب کردن اطراف کونش کردم . پرنیا روی زانوهای دستش ایستاده بود و منتظر من بود که کاملا چربش کنم وقتی کاملا چرب شد با نوک انگشت سبابه یکمی هم فشار دادم تا بند انگشتم بره تو که پرنیا بی اختیار یکمی خودش رو جمع کرد و همزمان لبش رو با دندونهاش گرفت این حالت من رو بیشتر حشری کرد طوری که الان که دارم این خاطره رو برای شما می نویسم یه جلق بیاد اون لحظه براش زدم، کارم که تمام شد گفت
....... به مال خودت هم بزن
...... جون تو برام می زنی
...... نه دیگه حال برگشتن رو ندارم خودت بزن
یکمی هم کرم به سر کیرم زدم و بعد سر کیرم رو که دم کونش گذاشتم گفت
...... نادر جون قول دادی ها قرار شد آروم بکنی
هنوز این حرفش تمام نشده بود که با فشاری که بهش آوردم همه سر کیر گنده ام رفت تو اصلا انتظار نداشت که یه جیغ کشید و موهای سرش رو با دستهاش گرفت و گفت
.......یواش آخ جرم دادی بی شعور
...... ببین قرار نشد بی ادب بشی ها
..... آخه چیکار کنم گفتم که یواش تر
بعد باز هم فشار دادم اون جیغ می زد و سعی می کرد با جمع کردن کونش مانع ورود کیرم بشه اما فایده نداشت بقدری لیز و چرب بود که کیرم راحت داخل می شد وای وای و اف اوف پرنیا و پرت کردن پاهاش از پشت که روی زانوهاش نشسته بودم می شد فهمید که چقدر داره درد می کشه
من این شگرد کارم بود و بیشتر از درد کشیدن دخترهای که از پشت می کردمشون من رو حشری می کرد این موقع هم از داد زدن پرنیا هم به اوج لذت رسیده بودم . هرچی فشار داشتم بهش می دادم تا همه کیرم تو بره . که محکم کناره های مبل رو گرفته بود و سعی می کرد که خودش رو از زیر من بکشه بیرون اما چنان محکم از کمر گرفته بودم که اصلا نمی تونست فرار بکنه داد می زد و می گفت
....آی آی تور به خدا نادر همش رو نکن از درد مردم جون خودت جون من بسه کیرت خیلی کلفت
...... جون صبر کن الان تمام می شه
...... های های تا تمام بشه من که میمیرم اینجوری
..... جون ول کن دیگه نق نزن هان حالا به من بگو جون کیرم تو کجاته
.....هان اوف اوف
....جون بگو کیرم کجاته هان بگو بگو
..... آخ آخ آخ سوختم سوختم
...... بگو بگو
...چی بگم
.... جون بگو کیرم کجاته
.....آه بسه ول کن بابا
..... هان اگه نگی محکم می کنمت
بعد شروع کردم به عقب جلو کردن با همه فشارم می تونستم حس کنم که کونش داشت جر می خرد
......آی آی باشه باشه میگم یواش تر
..... جون بگو
....تو کونم تو کونم
وای قربون کونت برم . جون بازم کیرم تو کجاته هان هان هان
.... کونم تو کونم تو کونم ای ای یواش یواش
چنان شل شده بود که کاملا روی مب

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#142 | Posted: 10 Jul 2011 12:44
لاله


لاله 26 سال سن داشت و به قول خودش با شوهر قبلی خودش تفاهم نداشته و بیشتراز یکسال و نیم زندگی نکردن و با توافق همدیگر جداشده بود.
این دختر بقدری ساده و زود باور بود که با کمترین صرف وقت توانستم به زمین بزنم .
اولین بار که با لاله قرار ملاقات گذاشتم توی سوپر استار بود. وقتی شروع به صحبت کردن شدیم از نگاهش متوجه شدم که از نظر قیافه عاشقم شده همانروز کلی با هم صحبت کردیم و قرار شد کمی فکر کند
با اینکه دلم می خواست هرچه زودتر این رو هم مثل بقیه روی تخت درازش بکنم اما می دونستم اینجور دخترا که کمی عاطفی هستند باید از در عواطف و احساسات وارد شد
به همین خاطر چند روزی با او تماس نگرفتم که انگار اون تحمل نداشت چون بعد دو روز با من تماس گرفت و قرار ملاقات گذاشت
کلی به خودم رسیده بودم و شیک و پیک با یه دسته گل قشنگ رفتم سر قرار و توی صحبتهام سعی می کردم احساسش رو تحریک کنم و مطالب عاشقانه و محبت آمیز می گفتم اون روز قرار بود که هر کدام در مورد خودمان بیشتر تعریف کنیم
اول لاله شروع کرد که با مادر پیرش و یه خواهر که دانشجو هست زندگی می کنه پدرش چندسالی بود که فوت کرده بود و گذرای زندگی اونها از حقوق باقی مانده پدرش و کاری که اون جدیدا توی یه شرکتی گرفته بود می گذشت و البته چون لیسانس زبان داشت به انگلیسی خیلی وارد بود
بعد هم شروع کرد مختصری از آشنائی خودش با شوهر سابق و چه جوری شد که از هم جدا شدن. از تمام صحبتهاش معلوم بود که اون به خاطر اینکه از جوانی پدر نداشته تشنه محبت بوده اما شوهر سابق اون این موضوع رو خوب نفهمیده بود، اما من بلافاصله سعی کردم از در مهر و محبت تمام وجودش رو تسخیر کنم و دست آخر هم خوب موفق شده بودم و هر کاری از اون می خواستم برام انجام می داد اون روز من هم یکمی از خودم خالی بندی کردم و وانمود کردم که من هم آدمی کاملا احساسی هستم اما زن سابقم من رو درک نمی کرد و در ادامه یکمی از خالی بندی های معمول خودم رو گفتم .
به همین منوال چند جلسه با هم بودیم و هر جلسه لاله بیشتر به من اطمیان می کرد و حرفهای من رو کاملا باورش شده بود توی جلسه آخر سعی می کرد بیشتر از روابط من با همسر ساختگی که برایش تعریف کرده بودم بدونه . البته بهش گفته بودم که اون کمی سرد مزاج بود و رغبت به سکس نداشت .حالا دیگه در مورد مسایل سکس راحت تر با لاله صحبت می کردم راستش انگار اون هم بدش نمی آمد البته تعریف خواهم کرد که وقتی با هم عشق بازی می کردیم آن وقت فهمیدم که این دختر چقدر در زمان سکس حشری می شه و کاملا از خودش بی خود می شد. راستش من لاله رو دوبار از کون و یک باز از جلو گائیدم البته کارم مثل بقیه به صیغه کردنش نکشید چون اصلا اعتقادی به مسایل مذهبی نداشت و وقتی من پیشنهاد کردم واسه اینکه هر دو تا یکبار تجربه تلخ کردیم بهتر با هم یک مدت زندگی موقت داشته باشیم اگر چنانچه توافق کردیم اون رو به دائم تبدیل کنیم با کمی تردید قبول کرد اما اعتقادی به صیغه کردن نداشت من هم اجبار نکردم البته دلیل خوبی هم داشت
می گفت اینکه هردو تا راضی هستیم که با هم یک مدت زندگی کنیم همان معنی صیغه رو می دهد اما از این کلمه متنفر بود من هم از خدا خواسته و نظرم همین بود که با این روش به هرحال اون رو بزنم زمین .
اولین باری که لاله رو بردم خونه همیشگی که سایر دختر ها رو هم برده بودم اونجا عصر بود و هوا داشت تاریک می شد اون نمی خواست اون شب رو بمانه و می گفت به مادرش نگفته اما با اخم و تاخم من که از همون اول شروع کردی و انگار از مادرت نمی خواهی دل بکنی و.........
واسه اینکه من رو ناراحت نکنه زود قبول کرد و به مادرش زنگ زد و با یه بهانه بهش گفت که خونه دوستش مریم هست از این حرفش فهمیدم که اون موضوع رابطه خودش رو با من بطور کامل به مادرش نگفته البته یکبار من به منزل اونها رفته بودم تا مادرش رو ببینم اما صیغه شدنمان رو انگار به مادرش نگفته بود
لاله اون شب با من خیلی گرم گرفته بود و معلوم بود که خیلی دوستم داره و دیوانه وار عاشقم شده وقتی جلوی من با اون مینی ژوپ کوتاه سیاه رنگش راه می رفت توی دلم چه نقشه ها برایش نمی کشیدم
وقتی شام خوردن مان تمام شد هردو روی مبل راحتی به هم تکیه زدیم البته اون تقریبا توی بغلم بود و دوباره از آینده و زندگی که می خواستیم با هم تشکیل بدیم صحبت به میان آورد اما من کم کم سر صحبت رو دوباره به سکس کشاندم توی این کار دیگه وارد شده بودم خیلی راحت با یکمی مجذوب کردن دخترا راحت موضوع رو به سکس و روابط عاطفی بین یک زن و شوهر می کشاندم
اون روز هم به همون شکل به لاله گفتم که برای اینکه روابط عاطفی بین زن و شوهر متحکم باشه می دونی چه چیز هست و ادامه دادم که معمولا روابط سکس بین زن و شوهر حد و مرز نداره و برای برقراری رابط صمیمی بیشتر هم زن و هم مرد باید طرف مقابل رو درک کنن یعنی سعی کنند و ببیند که طرف مقابل معمولا از چه موضوعی بیشتر لذت می بره
لاله به دقت به حرفهایم گوش می دادو مثل یه بره آروم همه حرفهای من رو قبول داشت کم کم موضوع رو به خودمان کشاندم و گفتم مثلا حالا شما به من بگو توی زمان روابط عاطفی که بعدها باهم خواهیم داشت بیشتر از چه چیزی لذت می بری
بیچاره اولش خجالت می کشید و هی طفره می رفت و واضح صحبت نمی کرد اما با ادامه و اصرارم که حالا دیگر ما مثل یه زن و شوهر هستیم و من دوست دارم از دهان زنم بشنوم و سعی کنم که همه اون کارهای رو که اون دوست داره برایش انجام دهم تا از این رابطه بیشترین بهره و لذت رو ببره
این حرفها باعث می شد که لاله بیشتر به من اطمینان داشته باشه و رفته رفته راحت صحبت می کرد . از همون حرفهاش فهمیدم که باید توی سکس خیلی حشری بشه چون وقتی توضیح می داد که بیشتر از همه دوست داره با سینه هاش خصوصا نوک ممه هاش بازی کنم و وقتی داشت این موضوع رو می گفت من هم داشتم اون رو بیشتر به خودم می چسباندم و از روی لباس بازو هاش رو می مالیدم
وقتی این حرف رو زد از روی بلوزش شروع کردم به مالیدن سینه هاش کردم، هیچ اعتراضی نداشت و رفته رفته روی مبل بیشتر به من تکیه می داد انگاری خیلی خوشش آمده بود چون اون هم دستش رو جلو آورد و روی دست من گذاشت و با هم شروع به مالیدن سینه هاش شدیم بعد از اون سوال کردم که بعد از چه چیزی ؟ که تحریک کردن آلتش رو خصوصا چوچول البته خیلی سعی می کرد که اسمش رو به زبون نیاره و خیلی خجالت کشید اما من خودم رو زده بودم به نفهمی تا از زبونش همون کلمه چوچول رو بشنوم
صداش خیلی قشنگ بود و دست آخر انقدر سوال پیچش کردم که کلمه چوچولم رو چنان اداء کرد که پشت بندش کاملا حس کردم که تمام بدنش لرزید فهمیدم که باید به ارگاسم رسیده باشه چون دیگه تن صداش هم عوض شده بود حدسم درست بود
جون اون موقع آرام دستم رو از زیر مینی ژوپش که حالا تا رو رانهاش هم بالا آمده بود کردم و یک راست طرف کسش بردم از روی شرت آرام دستم رو کشیدم لای پاهاش که حس کردم کاملا خیس شده
فهمیدم با اون حرفهای که من برایش زدم خودش رو کاملا خیس کرده و آماده همه کار بود تازه من شروع کردم به گفتن اون چیزهای که دوست داشتم
بقدری تعریف کردم و کسش رو هم همزمان با تعریفم از روی شرت مالیدم که لاله به نفس نفس افتاده بود هرچی سعی می کرد که پاهاش رو به هم بچسبانه من با دستم اونها رو باز می کردم و بیشتر کسش رو تحریک می کردم اما سعی می کردم خودم رو کنترل کنم تا انقدر تحریک بشه تا به زبان ازم به خواد که بکنمش
توضیح دادم که من توی سکس دوست دارم طرفم وقتی به اوج لذت می رسه با زبانش اون رو بیان کنه حتی شده برام با ناله و جیغ کشیدن حالی کنه که چقدر داره لذت می بره
وقتی این حرفها رو بهش زدم اون دیگه آخرین تحملش رو هم از دست داد بهش گفته بودم که دوست دارم آلتم رو برام ساک بزنه و ....... لاله واقعا دیگه در تسخیر من بود چنانچه بی مقدمه دستش رو برد سمت زیپ شلوارم و بدون اینکه ازش بخوام اون رو کشید پائین و از بغل شرتم دستش رو برد تو و کیرم رو کشید بیرون و بدون هیچ حرفی آرام آرام شروع کرد به لیسیدن اون
از نوع لیسیدنش معلوم بود که تاحالا این کار رو نکرده اصلا نمی دونست باید چکار بکنه اما چنان اون رو حشری کرده بودم و شاید هم تاثیر حرفهای من بود می خواست با این کار نشون بده که واقعا دوستم داره و عاشقم هست
وقتی دو سه تا لیس زد رو بهم کرد و گفت اینجوری هان
بهش گفتم تا حالا لیس نزده بودی نه ، صورتش سرخ شد اما چیزی نگفت البته معلوم هم بود من جریتر شده و بهش گفتم نه دهانت رو باز کن و یواش یواش از نوک سر ببرش تو
گفت : آی نه اخه که ، نگذاشتم حرفش تمام بشه و دوباره اشاره کردم که ببین توی رابطه عاشقانه بین زن و شوهر این حرفها نیست مگه نه هم من تو رو دوست دارم و هم تو من رو مگه اینجور نیست پس باید به دوست داشتنهای هم دیگه احترام بزاریم
با این حرف چشماش رو بست و کیرم رو آهسته برد توی دهانش هنوز چیزی تو نبرده بود که از موهای سرش آرام گرفتم و با فشار سعی می کردم بیشتر تو ببره و با همون حال بهش گفتم بیا ببین بزار من کمکت بکنم . سعی می کرد سرش رو عقب بکشه اما اجازه این کار رو بهش نمی دادم یکمی شل می کردم که نفسی بگیره بعد دوباره
یک ربعی همین کار رو باهاش انجام دادم و حین انجام این کار بهش می گفتم که آب منی مرد چقدر برای پوست لطافت میاره و سرشار از ویتامین آئ هست این هار و برای این می گفتم که آخر کار می خواستم آبم رو بپاشم روی سینه هاش . چون یک هفته بود که دست به کیرم نزده بودم می دونستم وقتی بپاشه کلی آب منی بیرون خواهد آمد.
حالا دیگه آماده آماده بود از بس چوچولش رو با انگشتم ماساز داده بودم صدای آخ و اوخش بلند شده بود سرش رو عقب کشیدم و از روی خودم بلندش کردم معطل نکردم سریع زیپ مینی ژوپش رو پائین کشیدم که سر خورد و افتاد پائین بعد شرت سفیدش رو هم پائین کشیدم کس تپلی داشت یکمی هم مودار بود اما زیاد نه تقریبا یک هفته بود که زده باشه چون یکمی موهای کسش بیرون زده بود و حالت شهوتی بهش داده بود. همینجور که روی مبل نشسته بودم دکمه شلوارم رو باز کردم و شرت و شلوارم رو باهم کشیدم پائین و بدون معطلی دمر روی مبل خوابوندمش طوری که زانوهاش روی فرش واستاد و روی شکم رو مبل خوابید از لای پاهاش هم کسش و هم کون تنگش معلوم بود لاله فکر می کرد که من می خوام از عقب توی کسش بزارم اما هدفم بیشتر کون لاله بود تا کسش به همین جهت سر کیرم رو بردم نزدیک و شروع کردم به مالیدن سوراخ کون و کسش ، اون هم از بس حشری شده بود که حالت مارپیچ به بدنش می داد. وای که چه کمر نرمی داشت عین یه کرم داشت وول می خورد این کاراش من رو بیشتر هیجان زده می کرد . کسش خیس خیس بود و راحت می شد توش کرد اما همه فکرم به کون تنگش بود می دونستم اگه بکنم تو اصلا اعتراض نمی کنه اینجوری هم شد چون از بالای کونش تف دهانم رو ول کردم درست افتاد روی چاک کونش و آرام سر خورد و به سمت سوراخ کونش سرازیر شد وقتی سر کیرم به کونش چسبید فهمید که می خوام از کون بکنمش زیاد اعتراض نکرد فقط با یه ناز خواصی اعتراض کوچیکی کرد اما چیزی نگفتم می دونستم دربست دراختیارم هست
با اینکه معلوم بود هرگز از عقب سکس نداشته اما هیچ اعتراضی نکرد وقتی با اولین فشار سر کیرم تو رفت داشتم جر خوردن کونش رو می دیدم چنان از هم باز شد که یکمی بالای سوراخ قرمز رنگ شد .
معلوم بود که داره از هم جر می خوره این صحنه توام با جیغ کشیدن لاله چنان من رو حشری می کرد که بی اختیار من هم شروع کردم به داد کشیدن و فشارم رو لحظه به لحظه بیشتر می کردم .
لاله از درد مثل کرم داشت به خودش می پیچید و و از شدت درد نای برای مقابله نداشت یا شاید هم نمی خواست به خاطر من مقاومت کنه حتی اعتراضی به اینکه تمامش کنم نمی کرد اما معلوم بود که داره درد شدیدی رو تحمل می کنه این رو از وای وای که می کرد می شد فهمید . وقتی تونستم کمی کیرم رو توی کونش جا باز کنم اون هم یکمی راحت تر شده بود اما انگار تحملش کم شده بود چون با زحمت فقط یک بار از من خواهش کرد یکاری بکنم تا یکمی دردش کمتر بشه از این همه گذشتش خوششم آمده بود و یکمی هم دلم براش سوخت به همین خاطر کیرم رو بیرون کشیدم و رفتم سراغ کرم نیوا
کرم رو آوردم و شروع کردم به چربی کردن کونش وقتی داشتم می مالیدم هنوز عضلات اطراف سوراخ کونش جمع نشده بود و از هم باز بود البته زیاد نه اما از حالت قبلی بیشتر باز بود
خوب که چرب کردم دوباره افتادم به جون کون تنگش اینبار راحت تر از قبل کیرم داخل شد و با یه فشار کوچیک همه کیرم توی کونش جا گرفت واسه حال کردن بیشتر آرام آرام کیرم رو تا نصفه بیرون می کشیدم و دوباره با فشار تو می کردم کم کم این کار شدت داشت می گرفت و با شدت آن جیغ و فریاد و آخ و اوخ لاله هم بیشتر می شد
لغزنده شدن راه کونش از یک طرف و عادت کردن عضلات کون لاله از طرف دیگه کارم رو راحت تر کرده بود البته لاله هم اصلا مقاومت نمی کرد یکی دوبار هم دست انداخت اطراف کپل کونش و سعی می کرد اونها رو از هم باز کنه تا شاید دردش کمتر بشه
از شدت ضربه ها باعث شده بود که سرپا واستام تا محکمتر ضربه هام رو به کونش بزنم فکر کنم سه ربع ساعت به همین شکل از کون گائیدمش چون قبلا هم اسپری زده بودم دیرتر خالی شدم اما بالاخره حس کردم که داره آبم میاد که سریع ازش پرسیدم دوست داره روی سینه هاش بریزم یا کمرش چیزی نگفت یا نتونست بگه که لحظه آخر هم ضربه ام رو زدم و سریع از توی کونش بیرون کشیدم و کیرم رو روی کمرش گرفتم چنان آب کیرم پاشید که تا گردنش و یکمی هم روی موهای سرش پاشید
راحت که شدم واسه حال آخر هم دوباره کیرم رو تو کونش کردم و محکم از پشت بغلش کردم و از جلو صورتم رو به سمت صورتش بردم و تا جائی که می تونستم بهش نزدیک شدم و لب محکمی ازش گرفتم و بعد چن دقیقه هردو راحت و راضی از هم جدا شدیم
این اولین شب من با لاله بود بعدا یکبار هم اون رو از کون توی خونه خودشون کردم و یکبار هم از کس توی همین خونه که بعدا براتون تعریف می کنم . بعد با یه بهانه ولش کردم البته تا مدتها دست بردار نبود و همیشه بهم زنگ می زد اما کم کم اون هم فراموش کرد

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#143 | Posted: 11 Jul 2011 03:42
من و فريبا
بی حالی فریبا مربوط به اورگاسم شدنش بود که من تو اون حالت دیوونگی متوجهش نشده بودم ، واسه همین بیحال به نظر می اومد ، دیگه داشت آبم میومد ! … دوست داشتم اون توخالی کنم !….. ولی پرسیدم فری جون دارم میام بیرون بریزم………
مثل کسی که از خواب بپره ! … یهوسرشو آورد بالا وگفت : نــــــه امیرجون بریز همون تو!…….
حرفاش تموم نشده بود که سرتاپامو رعشه برداشت ومحکم آبم اومد وهمه اشو خالی کردم توی اون کوس خوشگل که حالا کمی لبه هاش قرمزوازهم باز شده بودن!
چون هنوز کیرم نخوابیده بود چندتا تلمبه دیگه زدم تا آبم خوب خالی شه!… خوابیدم روش ولباشو کردم تودهنم ومکیدم…… بعداز یک بوسه طولانی همینطور که روش خوابیده بودم پرسیدم : فری جون باورکن توی عمرم همچوشب خوب وپراز هیجان ولذتی نداشتم ….. مرسی عزیزم !…. امشب تو با این همه زیبائی طعم خوش یک سکس عالی را برام ساختی ….. نمیدونم توهم به اندازه من لذت بردی یا نه؟…… آخه دوست ندارم تواین ماجرا فقط خودم به تنهائی لذت برده باشم ، بلکه توهم تواین میون باید بیشترازمن لذت برده باشی؟!……
فریبا در حالیکه کمی شهوانی به نظر میرسید دستاشوبزحمت دور کمرم حلقه کردوگفت: امیر جون همین الانشم دارم چنان حال میکنم که هیچ موقع اینقدر لذت وحال نکردم!… نمیدونی من از این سینه فراخ وموهای روی اون که رو سینه وپستونام مالیده میشه وفشار میاره به پستونام چقدر حال میکنم ، دیگه برا بقیه اش حرفی نمیزنم !.. میدونی چرا؟!!
لباشو بوسیدم وگفتم : نه ! چرا؟……
گفت : پس واسه چی میخوام فردا پیشت بمونم ؟….. میخوام که سکسمو با هات کامل کنم !…. چون بعده یه عمر تازه امشب مزه سکس واقعی را چشیدم!… دوست دارم برنامه امشبو برام تکرار کنی!………..
حرفش تمام نشده بود که یکی زد به در اتاق ……. گفتم بفرما!!!….. صدای منیر بود که میگفت: اگه سانس اولو تمام کردین … ودوست داشتین فوری یه دوش بگیرید وبرا شام حاضرشید!……
درحالیکه دیگه کیرم از کوس فریبا خارج شده بود ولی هنوز روسینه خوشگلش خوابیده بودم گفتم: منیرجون مگه محسن وپرستو سانسشونو تموم کردن؟… اونا چی؟!…….
منیر که کمی از در اتاق دور شده بود در جوابم وباصدائی کمی بلند تر که بشنفم گفت : اوناهم مثل شما ولی نزدیکه دیگه!….. دارن تموم میکنن …… شماهم بقیه اشو بزارین برا بعد شام واستراحت!!……..
صدای منیر که قطع شد …. همینطورکه رو تنه ناز فریبا خوابیده بودم وسینهمو به سینه خوش فرم وسفت فریبا جون میمالوندم…. بهش گفتم : عزیزم پاشیم باهم بریم دوش بگیریم؟!……..
با یک مکث کوتاه پرسید : باهم؟!….. یعنی دوتائی باهم بریم زیر دوش؟!….
گفتم : آره عزیزم !…… باهم میریم!….. من امشب ترا دست کس دیگه ای نمیدم!…. من میخوام امشب تا صبح باتو باشم …. لوپ کلام ازت میخوام تاصبح توبغلم باشی …..
مثل دختر بچه ها از همون زیر تکونی خورد و لبامو بوسید وگفت: اوخ جون!! …. وای خدا جون منکه از خدامه… چه عالی …. پس بعد از شام هم باز منو میگیری توبغلت امیر جون؟!……
منم لباشو بوسیدم وگفتم: معلومه!… منکه هنوز کارم با توتموم نشده عزیزم!!…….
واز روش پاشدم … دست اونو هم گرفتم تا پاشه !… نگاه به هیکل وبدنش که میکردم از رنگ پوست وتناسب هیکل وزیبائی به تمام معناش مور مورم میشد!….. وقتی پاشد حس کردم زیبائیش بیشتر شده ، برجستگی بسیار متناسب ودل انگیز کونش که پهنای اون ازپهنای شونهاش بیشتر بود و برجستگی دوطرف روناش که از زیر آبگاه وبرابربا لمبراش شروع میشدوتا نزدیک زانواش ادامه داشت زیبا ئی اونو کامل کرده بود ، اصولاً زیبائی وتناسب اندام یک زن به برجستگی وخوش فرم بودن کونش مربوط میشه وزمانی این زیبائی به نهایت کمال میرسه که پهنای کون از پهنای شانه ها بیشتر باشه ، واین تناسب را تنها تعدا د معدوی از زنها دارا هستند وهمین امر باعث میشه تازنی که این چنین کونی داره بطور ناخودآگاه موردتوجه ودید ونظراقایان قرارگیرد ، خوشبختانه فریبا دارای همچو کونی بودوهمین منوپای بند اون کرده بود از طرفی سینه های فوق العاده زیبا وبدون هیچ افتادگی ….. شکم صاف همراه با ناف خیلی خوشگل ….. وبرجستگی بسیار خوش فرم کوس ملوسش که گودی وفرورفتگی نقطه شروع درز کوسش در بالا درست جائی که چوچوله نازش اونجا خوابیده با داشتن زیبائی خاص خودش ، منویاد کوس دخترای چهارده یا پانزده ساله تپل وگوشتی انداخت ……… که سالهای دور دزدکی وبنحوی کوس بدون مووصافشونو دیده بودم!!…..
دست داغ ولطیف فریبا که دستمو گرفته بود ومیخواست پاشه منوبخودم آورد ، وقتی سرپا وایساد از روبه رو وسینه به سینه اونوبغل کردم ولباشو بوسیدم وچون دستاموبرده بودم پشتش برا اینکه بیشتر خوشش بیاد موهای سینه امو به پستوناش که حالا نوکهای گل اناریش زده بود بیرون وسفتی اونورا خیلی خوب رو سینه ام حس میکردم میمالوندم واز پشت هم داستامو میکشیدم رو لمبرای سفید وبرجسته اش…… عجیبه!!…. از داغی بدنش ، کیرم داشت شق میشد !…. کمی که نیمخیز شد فریبا با دست داغش اونوگرفت و…
گفت : دوست داشتم فرهاد هم مثل تو آتشی مزاج بود واگر هرشب نمی تونست باهام سکس داشته باشه حداقل یک شب در میون منو ، مثل کارای امشب تو………….
نذاشتم حرفشو تموم کنه باز لباش ولپا گوشتی تپلوشو ماچ کردم وگفتم : فری جان حالا فکرشو نکن …. ما دیگه همه باهم دوست خانوادگی شدیم …. تومیتونی هرشب پیش ما باشی وچون پرستو میخواد گاهی شبها بره پیش محسن !! وشبو اونجا بمونه!…. توهم میتونی بیای خونه ما وشب را پیش من بمونی !!…. قول بهت میدم نزارم بهت بد بگذره!!……
فریبا یک نگاه عاشقانه بهم کردوگفت: پس اونوقت فرهاد چی؟……. اونو چیکارکنم ؟ یعنی اونم بیاد اینجا؟…..
گفتم : نه!… فرهاد هم …. منیر میره پیشش!!….. فکر کنم خوب بشه ؟…. هـــــان؟!…..
فریبا با یک حالت رقص از روی خوشی وشادمانی قری به کمر وکون خوشگلش داد وخودشو انداخت تو بغلم وشروع کرد بوسیدنم!!………. وتوهمون حال میگفت: اوخ… جــــون عالیه امیر جون!….. ترا خدا میشه اینجوری بشه؟!…….. وای ی ی ی چه حالی میتونیم باهم بکنیم… خداجون اگه بشه!… چی میشه!!…….
فریبا خواست شرت وکرستشو بپوشه که گفتم نمیخواد!… بیا همینجوری بریم !…..
گفت: همینجوری لخت.. لخت؟!…..
دستشو کشیدم طرف خودم وگفتم : آره…. مگه چیه؟!…….
وهردوباهم همونطور لخت از اتاق در اومدیم ورفتیم تو حموم زیر دوش ….. از خیس بودن سرامیکای کف ودیواره حموم معلوم بود قبل ازما و احتمالاً منیر وفرهاد دوش گرفته بودن……..
زیر دوش دیگه کیرم حسابق شق کرده بود!…. از سفتی مثل چوب شده بود …. باهر نبضی که میزد تقریباً ده درجه سرش میمومد بالاتر…. ومیخورد به کون یا رونای سفید فریبا جون!….. چند لحظه که زیر دوش بودیم فریبا آروم بادسش کمر اونوگرفت وگفت : وووووه ه ه …. چه سفت شده؟…..
حرفی نزدم …. خیلی داغ شده بودم …. داشتم میسوختم از حرارترشهوت ….. دستامو گذاشتم روشونهای فریبا ویواش فشارشون دادم پائین!……
فریبا اول خوب متوجه نشد ونگام کرد!!….. ناچاراً بهش گفتم : بشین!…. بشین میکش بزن !…. هوس کردم با اون لب ودهن خوشگل وغنچه ایت یک ساک عالی برام بزنی!……
حرفی نزد ونشست وبازبونش اونو لیس زد … کمی که لیس زد گفتم: بخورش ! ودستمو گذاشتم رو دستش که باهاش کیرمو گرفته بود وکله کیرمو فشار دادم رولباش!….. دهنشو باز کرد…. دهنش خیلی تنگ ومامانیه!…. براهمین سعی کردم آرام ویواش یواش کیرمو هول بدم بره تو!…… تاختنه گاه که رفت اونو سفت گرفت که بیشتر نره تو….. دهنش داغ وپر آب …. زبونش مخملی ونمدار ….
گفتم بهش : خوب میکش بزن!… زود باش!….
اونم شروع کردبه میک زدن وگاهاً زبونشو میکرد تو سوراخ کیرم یا میکشید زیر اون!! …. منم آروم … آروم .. کیرمو حول میدام بره تو!….. نگاه که کردم دیدم تقریباً نصف کیرم تودهنشه!…. همینطور که دست تفیشو دور کیرم میچرخوند یواش یه کم کشیدم بیرون ودوباره حولش دادم تو….. چند بار که این کارو کردم یاد گرفت وخودش شروع کردبا عقبو جلو کردن سرش با کیرم تلمبه زدن!!…….
یکدفعه نمیدونم چرا چنان شهوتی شدم وحس کردم آبم داره میاد که محکم سر فریبا را گرفتم وفشاردادم طرف کیرم وآبموبا شدت ریختم تو حلق داغ وتنگش!……
این بار دیگه حالت خفگی بهش دست نداد!… بلکه خودش اونو کشید بیرون ویه نفس کشید ودوباره کیرمو کرد تودهنش وشروع کرد میکدن و لیسیدن اون!…… ته کیرم هنوز تو دستش بود …… تمام کیرم از آبمنی وتفای فریبا خیس خیس شده بود وفریبا با میل ورغبت تمام آبمو میخورد وملچ ملچ میکرد…..
دوش آبو کمی بیشتر بازکردم تا خومونو بشوریم…. فریبا هنوز نشسته بود وزبونشو میکرد توسوراخ کیرم !…. مثل اینکه از گشادی وبزرگی سوراخ کیرم خیلی خوشش اومده بود که مدام زبونشو میکردتوی اون!!!…
وقتی فریبا پاشد وایستاد روبروم….. لباشو بوسیدم وگفتم : مرسی عالی بود!!….
اون کمی سرخ شده بود ! شاید ازگرمای توی حموم!… یا از شهوت !…. نمیدونم!…
دستاشو آورد وکشید رو سینه ام وبرا یکحلظه سرشو گذاشت رو سینه ام!!….. وکمرمو سفت گرفت !…. موهاشو بوسیدم…. دوشو بستم….. با هم اومدیم تو رختکن ومن شرتمو پوشیدم واونم شرتو همراه با یک تاپ خوشرنگ وکوتاه پوشید که فکر کنم اونا را منیر واسش آورده وگذاشته بود اونجا !….. اگر کار منیر بوده از روی علاقه ای که ما نسبت بهم داشتیم ، انجام داده بود…. البته بعداً هم فهمیدم کار اون بوده ….. بقول خودش میخواسته برامن سنگ تمام بزاره !….. که انصافاً هم گذاشته بود…… چه ازاینکه فریبای خوشگل ودست اولو انداخته بود تو بغلم وزیرپام وچه سایرکاراش که همواره نشون میداد خیلی خوب هواموداره!….. هرچند که محسن هم خیلی خوب هوای زن من یعنی پرستو را داشت ویک لحظه اجازه نمیداد که کوس وکون پرستو خالی از کیر باشه وتا میتونست تا دسته کیرشو می طپوند توی کون یا کوس تنگ وسفید اون!….. پرستو هم که سیری نداشت … اگه ولش میکردم شب و روز میرفت میخوابید زیر پای محسن وتا میتونست کون بهش میداد !.. چون محسن موقعد گائیدنش بهش گفته بود هرچی بیشتر با کونت بازی کنم واز کون بکنمت !.. نمای ظاهری کونت خوشگل تر وخوش ترکیب تر میشه!!؟….. درنتیجه فرم هیکلت هم بهتر وزیباتر میشه!!!…..
خودمونیم خانمها هم چون از این تعریفا خیلی خوششون میاد ودوست هم دارن هیکلشون رو فرم باشه فوراً پته را به آب میدن وهرطوری که اون مردمیخواد کوس وکونشونو دراختیار اون قرار میدن!…. میتونید در یک فرصت سکسی که براتون پیش میاد امتحان کنید….. من که نتیجه اشو دیدم وخوب هم استفاده کردم…… محسن هم که تواین تعریفا استاده وازاین راه بهترین کوس وکونا رامیکنه!……
آره!… فریبا اون شرت وتاپ خوشرنگو که پوشید خوشگلتر وملوس تر شد ، زیبائیش تو اونا بهتر جلوه وخودنمائی میکرد…. اگه اونوچند دقیقه پیش نکرده بودم ، همون تورختکن میپریدم روش ومیکردمش!!…… آخه نمیدونید اون تو این تاپ وشرت مثل یک دختری میموند که هنوز شوهر نکرده وکیر ندیده!………. زیبائی وخوشگلی یعنی این …….. تو هر قالبی که بره خوشگلیش بهتر وبیشتر جلوه کنه ….. ازش چش نمیگرفتم وهمینطور یه ریزمحو تماشاش بودم….. اون ازتوآئینه متوجه شد… برگشت طرفم وگفت : خوشم میاد که بعد از این همه سکس رنگارنگی که داشتی باز بانگات داری منو میخوری!…..
با دستام دو طرف صورتشوگرفتم ولباشو که با فشار دستام جمع شده بودن محکم بوسیدم

این کاربر به دلیل توهین برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     
#144 | Posted: 11 Jul 2011 03:45
اين علاقه به رانندگي توي خون هر جوونيه. شايد دليلش اين باشه كه رانندگي يكي از راههاي ابراز شجاعت و ابراز وجوده. به هر حال تقاضاي گواهينامه رانندگي من در روز تولد هجده سالگيم به شهرك آزمايش رسيد. وقتي مامور وصول تقاضام رو گرفت و تاريخ تولدم رو ديد خنده اش گرفت و با مهربوني گفت: تولدت مبارك!
گذروندن مراحل مختلف، تقريبا شش ماه طول كشيد و گرفتن گواهينامه همزمان شد با امتحانات نهايي چهارم دبيرستان. درست همون سالي كه عراق موشكهاش رو به تهران مي رسوند و تقريبا هيچكس توي تهران باقي نمونده بود.
از شهرك آزمايش كه بيرون اومدم، گواهينامه رانندگيم توي جيبم بود. اونقدر ذوق داشتم كه نيمي از اونو از جيب پيرهنم بيرون گذاشته بودم تا همه اونو ببينن. حداقل فايده اين كاغذ پاره كه هنوز جوهر امضاش خشك نشده بود اين بود كه ديگه وقتي ميخواستم ماشين بابا رو بگيرم نمي گفت: مي زني يكي رو ميكشي، خونش ميافته گردن من!
زير پل عابر پياده توي بزرگراه شيخ فضل الله منتظر ميني بوس بودم. چند قدم جلوتر هم يه مادر و دختر داشتند به شدت بحث ميكردند. ظاهراً دختره توي امتحان آيين نامه رد شده بود. مادر هم كه از صبح زود كلي به خاطر دخترك سختي كشيده بود، سرزنش كردنش شروع شده بود. اصلاً دلم نمي خواست جاي دختره باشم.
ميني بوس رسيد. طبق معمول پر از جمعيت. مادر و دختر پريدن بالا. منم پشت سر مادر. عجب جايي بود. كون مادره روي شكم من كه يه پله پايين تر ايستاده بودم فشار مي اورد. از اين ميترسيدم كه نكنه بچسه! مادره هنوز داشت به دختره غر ميزد.
ضمناً ميترسيدم گواهينامم كه نوي نو بود له و لورده بشه. دستم رو بالا آوردم كه گواهينامه ام رو از جيب پيرهنم در بيارم. وقتي دستم رو پايين بردم ساعدم چاك كون مادره رو كاملاً طي كرد. اونم با فشار. ديگه صداي غر زدنش رو نمي شنيدم. ظاهراً زنك بدش نيومده بود. چون خودش رو تا جايي كه ميتونست به من مي مالوند. من هم فقط از گرماي بدنش كلافه بودم.
وقتي ميني بوس به چهار راه پارك وي رسيد، كم كم خلوت شده بود. طي اين مدت مادره فرصت كرده بود چند بار به من لبخند بزنه. منم كه از گرما كلافه بودم ترجيح دادم جواب لبخندش رو بدم تا شايد دلش به رحم بياد و كمتر به من فشار بده. وقتي در ايستگاه محموديه توي رديف عقب سه تا صندلي خالي شد، مادره دختره را به پنجره چسبوند تا من كنارش بشينم. ولي من علي رغم خستگي زياد ترجيح دادم چند صد متر باقيمونده رو هم بايستم. مادره حدودا 45 تا 50 ساله بود و دختره 18-19 ساله. دختره سرش رو انداخته بود پايين و غصه رد شدن تو امتحان رو مي خورد. ولي مادره يه ضرب داشت با چشم و ابرو به من حال ميداد.
سر پل تجريش هنوز مردد بودم كه دوستي با يه خانم 50 ساله رو هم تجربه كنم يا مثل آدم سرم رو بندازم پايين و برم خونه. بالاخره شيطون كار خودشو كرد و بعد از پياده شدن منتظر شدم تا اونها هم پياده بشن. وقتي پياده شدند خواستم جلو برم و تلفنم رو به زنه بدم كه ديدم زنه دخترش رو فرستاد توي يه مغازه دنبال نخود سياه و خودش اومد جلو
- سلام خانم
- سلام بلا، دنبالم بيا تا در خونه. بعد صبر كن تا بيام بيرون
واي نه. اصلاً حوصله نداشتم تو اين گرما. ولي از طرفي حس كنجكاويم گل كرده بود. دنبالشون رفتم. البته با تاكسي. خونه شون توي يكي از فرعي هاي كار درست نياوران بود. معطلي من بيشتر از 5- 6 دقيقه نشد. در پاركينگ باز شد و يه بنز 280 خوشگل اومد بيرون. حداقل 5 ميليون مي ارزيد. به پول اونروز يعني قيمت 7-8 تا رنو.
پياده برگشتم سر كوچه تا خانم اومد جلوم ايستاد. بي معطلي سوار شدم و اون هم به رانندگي ادامه داد.
-سلام
-سلام ، من طاهره
-منم فرشاد، خوشوقتم.
-چرا اينقدر تو بچه، شيطوني ؟
-من ؟ يا شما ؟
-من شما نيستم. به من بگو تو. !
-چشم.
-كجا ميرفتي؟
-خونه
-وقت داري؟
-آره تا شب.
براي نهار دعوتم كرد به پيشخوان. بهترين پيتزا فروشي اون دوره ( هنوزم بد نيست ). خيلي بهم محبت ميكرد. ميگفت از شوهرش جدا شده. خودش پزشك بود. متخصص زنان. اسم دخترش هم پرگل بود. يه پسر دبستاني هم داشت.
موقع نهار گفت اگه دلم بخواد ميتونيم عصر بريم بيرون شهر به ويلاي اون. بدم نمي اومد. از موشكهاي صدام بهتر بود. گفتم كه بايد به خونه خبر بدم. قرار شد منو برسونه و خودشم بره خونه. ساعت هفت بياد دنبالم سر كوچه ما.
توي خونه همه گير دادن كه بايد ببرمشون براي شام بيرون. منم گفتم كه همين قولو به دوستام دادم و پدرم هم از من دفاع كرد. موقعي كه عصر ميخواستم برم بيرون پدرم پيشنهاد كرد كه با ماشين اون برم كه من ازش تشكر كردم و گفتم نه. پدرم از تعجب داشت شاخ در مي آورد !
از خونه ما تا ويلاي طاهره توي ارتفاعات ميگون يك ساعت راه بود. طاهره خيلي خوشگل تر از صبح شده بود. همش براي من سيگار روشن ميكرد و برام جوكهاي جديد ميگفت. مانتوي كنار رفته اش، دامن كوتاه سبز مغز پسته ايش رو كاملاً به نمايش ميگذاشت. هيكل قشنگي داشت. ويلاي طاهره يك جاده اختصاصي داشت. ميگفت همه زمينهاي اون قسمت مال ويلاي اونه. چيزي حدود 10 هكتار كه خيلي بود. وقتي به ويلا رسيديم تازه خانم يادشون افتاد كه كليد ويلا رو نياوردن. بخشكي شانس. خيلي حرصم گرفت.
پياده شديم و كمي قدم زديم. توي آلاچيق كه نشستيم . گفت :از اين كه با من دوست شدي پشيمون نيستي؟ نه. چطور مگه؟ آخه من سنم از تو خيلي بيشتره. با خنده گفتم عوضش تجربه ات هم بيشتره بهم يه لبخند ديگه زد. رفتم و كنارش نشستم. دستش رو گرفتم و ازش يه لب آرتيستي گرفتم. هوا تاريك شده بود. منو از روي خودش به آرومي پس زد. اينجا خاكي ميشيم. بريم توي ماشين از آلاچيق تا ماشين مانتو و روسريش رو برداشت و از شيشه باز جلو روي صندلي جلو پرت كرد. من رو كنار خودش روي صندلي عقب نشوند و با مهربوني من رو بوسيد. سرم رو روي سينه نرمش گذاشت. نيازي نبود تحريكش كنم. اون با ديدن من توي بغلش به اندازه كافي تحريك مي شد. با دقتي مادرانه تك تك دگمه هاي پيرهنم رو باز كرد و اونرو از تنم در آورد. با لبهاش موهاي سينه منو ميگرفت و به آرومي ميكشيد. من رو روي تشك صندلي عقب خوابونده بود و با لبهاش همه حاي شكم و سينه ام رو مي بوسيد. گاز هاي آروم و نرمش روي بازو هام باعث شد كه به شدت تحريك بشم. با دست روي رانهايم بازي ميكرد. وقتي مطمئن شد كه تا حد امكان تحريك شدم شلوارم رو از پايم كشيد و شروع كرد به بوسيدن شورتم. لبه هاي شورتم رو ميگرفت و بدون اينكه اون رو كاملاً از پام در بياره به نوك آلتم كه از بالاي شورت بيرون زده بود زبان ميزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم هاي من رو توي دهانش مي چرخوند. وقتي رضايت داد كه دست از اين كار برداره نوك سينه هاش رو به دهانم نزديك كرد. وقتي ميخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب ميكشيد. اينكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با اين روش منو تحريك كرد كه ديگه طاقتم تموم شد و مجبور شدم براي شروع از زور خودم استفاده كنم. روي تشك عقب خوابوندمش و خودم رو به آرومي وارد محدوده زنانگي اون كردم. پاهاي اون يك لحظه بيكار نبودند. مرتب در حال حركت و جابجايي. همين موضوع باعث لذت بيشتر من ميشد. از همه مهمتر حرفهايي بود كه يك لحظه باعث غفلتم نمي شد. حرفهايي تحريك كننده و لذت بخش. از اينكه به من تسليم شده و خودش رو در اختيار من قرار داده بود ابراز رضايت ميكرد و از اينكه اين احساس رو با ركيك ترين كلمات به زبون بياره اصلاً متاسف نبود. تشك نرم صندلي بنز لذت كار رو دو چندان كرده بود. با هر حركت من يك پاسخ از سوي طاهره و يك پاسخ از سوي تشك دريافت ميكردم. به تدريج حس كردم به لحظه نهايي نزديك ميشيم. گفتم : -طاهره، نميشي؟ احمق من تاحالا 2 بار شده ام. پس برگرد. برگشت، خيلي راحت. از ماشين پياده شدم و با دست دو سمت باسنش رو گرفتم. وقتي فرو رفت فرياد خفه اي كشيد. ولي به حرفهاي لذت بخشش ادامه داد. آخ جوون. …..من رو بتركون…… من بهت نياز دارم…….به كيـرت نياز دارم….. بريزم اون تو؟ نه.. فورا برگشت و با دستهاش من رو ارضا كرد. حتي يك قطره از آبم روي زمين نريخت. همه آبم رو توي دستاش جمع كرد و به صورتش ماليد. ميگفت كه به عنوان يك پزشك ميدونه بهترين ماسك براي پوست همين آبه. مدعي بود كه خيلي در زيبايي و نرمي و لطافت پوست موثره. البته بعدها اين ادعا رو از پزشك ديگه اي نشنيدم و خودم هم صحت و سقمش رو جويا نشدم. وقتي به خونه رسيدم ساعت 11 بود. پدر طبق معمول با جمله اي پر از ايهام گفت : « توي رستوران خاك بازي مي كردين؟ » . نگاهي به لباسم انداختم. خيلي خاكي بود

این کاربر به دلیل توهین برای همیشه بن شد
(سکسی بوی)
     
#145 | Posted: 11 Jul 2011 09:12
نیما

رفتم تو خونه ، خونه به طرز عجيبي زيبا بود . زيبا و ساده . شايد سادگيش بود كه زيباش كرده بود . اما همه چي از بهترين جنس بود . راهنماييم كرد تا تو اتاق پذيرايي بشينم .بعد گفت ده دقيقه يگه ميام باشه؟
گفتم باشه . بعد حركت كرد به سمت در دم در برگشت بعد گفت:شب پيشم مي موني كه؟
تعجب كردم . نمي دونستم چي جواب بدم اما اصلا منتظر جواب من نشد رفت . رفتم رو مبل نشستم . حدود ده دقيقه بعد بر گشت يه لباس شرابي بلند آستين كوتاه پوشيده بود .كه تا روي پاهاش مي يومد. موهاي طلاييشم بار كرده بود و رو شونه هاش ريخته بود.
بوي عطرش فضاي اتاق رو پر كرده بود . يه سيني كه 2 تا ليوان شربت توش بود دستش بود .اومد كنارم نشست . گفت : هنوز اسمت رو هم بهم نگفتي ها...
گفتم مگه شما گفتيد؟. خنديد .
گفت : چه فرقي براي تو مي كنه .
گفتم اخه من چي صداتون كنم .
گفت :هر چي دوست داري.
تعجبمو كه ديد باز خنديد و گفت : ملينا خوبه؟
منم خنديدم، گفتم: آره . ولي من اسم اصليمو ميگم .و اسمم رو گفتم .
گفت . نمي زني نيما خان ؟ و به سازم اشاره كرد.
سازم رو از caseدر اوردم و گفتم چي بزنم ؟
گفت هر چي دوست دازي . و من شروع به زدن كردم .
با آهنگي از شهريار قنبري شروع كردم .
بعد رفتم سراغ اهنگ هاي فرامرز اصلاني حسابي تو حال خودم بودم كه يه دفعه متوجش شدم داشت گريه ميكرد . كاش تجربهي الان رو اون موقع داشتم . مي دونستم دختر ها و خانوم ها احتياج به نوازش دارن . وقتي گريه مي كنن دوست دارن يكي بغلشون كنه . دوست دارن يكي نازشون رو بكشه . اما من اون موقع مثل منگل ها فقط نگاه كردم . اون موقع از يه دختر فقط در باره ي سكسش اطلاع داشتم . فقط مي دونستم كه چطور بايد باهاش حال كني و بهش حال بدي . اصلان به اين توجهي نداشتم كه انم آدمه اونم احساس داره . فكر مي كردم تمام زندگي در سكس خلاصه مي شه . كاش تجربه ي الان رو اون موقع داشتم . كاش بلند مي شدم بقلش مي كردم . نازش مي كردم بهش دلدازي مي دادم . اما من فقط نگاه كردم . اخ گه چقدر الان به خاطر خريت اون موقعم خودم رو سر زنش مي كنم .
صداي اهنگ كه قطع شد كم كم اروم شد نگام كرد و لبخند زد . لبخندش از گريه هاش بيشتر اتيشم زد .گفت دوست دارم يه اهنگ مخصوص برام بزني . مي زني؟. گفتم اره.
اسم آهنگ رو گفت و من شروع به زدن كردم.....
اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهي اگه دريا
اگه اسمم همه جا هس روي لب ها تو كتابا
اگه رودم رود گنگم مثل مريم اگه پاك
اگه نوري به صليبم اگه گنجي زير خاك
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه پاكم مثل معبد اگه عاشق مثل هندو
مثل بندر واسه قايق مثل قايق واسه پارو
اگه عكس چل ستونم اگه شهري بي حصار
واسه آرش تير آخر واسه جاده يه سوار
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه قيمتي ترين سنگ زمينم توي تابستون دستاي تو برفم
اگه حرفاي قشنگ هر كتابم براي اسم تو چند تا دونه حرفم
اگه سيلم پيش تو قد يه قطره اگه كوهم پيش تو قد يه سورن
اگه تن پوش بلند هر درختم پيش تو اندازه ي دگمه ي پيرهن
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم
اگه تلخي مثل نفرين اگه تندي مثل رگبار
اگه زخمي زخم كهنه بغض يك درد رو به ديوار
اگه جام شوكراني تو عزيزي مثل آب
اگه ترسي اگه وحشت مثل مردن توي خواب
واسه تو قد يه برگم پيش تو راضي به مرگم.......
به اينجا كه رسيدم ديگه اون قدر صداي هق هقش بلند شده بود كه ديگه نتونستم ادامه بدم . گفتم : ملينا...
نذاشت ادامه بدم داد زد : نادر چرا تنهام گذاشتي و از اتاق با سرعت و در حالي كه گريه مي كرد خارج شد...........
من مبهوت نشسته بودم و داشتم به اين فكر مي كردم كه كار درستي كردم اين آهنگ رو براش زدم يا نه......
يه ربع بعد بر گشت . كنارم نشست و ازم تشكر كرد . گفتم : ناراحتت كردم؟
خنديد . ساز رو از كه كنارم بود بر داشت گذاشت رو سينش و تكيه داد به مبل و همون جوري در حالي كه سزش رو به دسته ي ساز تكيه داده بود گفت : يه ساعت ديگه با يه بوسه بيدارم كن ، باشه؟
و خوابيد......
تازه فهميده بودم كه من اصلا براش مهم نيستم بلكه اون كسي كه تو من مي بينس كه منو واسش مهم كرده . اگه نه اصلا به من محل هم نمي ذاشت . تصميم گرفتم امشب رو براي خودم و اون زيبا ترين شب زندگيم كنم. يه رنگ به برادرم زدم و گفتم به مامان زنگ بزنه و بگه كه من امشب خونه ي اونهام . و گفتم قضيه رو براش بعدا توضيح ميدم . فقط كاري كنه كه خونه نگران من نشن.......
بعد رفتم رو مبل رو به روي ملينا نشستم و تمام يك ساعت رو نگاش كردم . محو زيباييش شده بودم و همين جوري نگاش مي كردم.....
اصلا نفهميدم 1 ساعت چجوري گذشت.
بعد از يك ساعت بلند شدم و گونشو بوسيدم. با همون اولين بوسه از خواب بيدار شد و گفت . عزيز اينجايي....
معلوم بود اصلا حواسش به من نيست بلكه داره تو عالم خودش و كنار كسي كه دوسش داره سير مي كنه........
گفتم اره عزيز پيشتم . گفت بقلم كن .بقلش كردم . لبهاي داغش رو روي گردنم گذاشت . حسابي حشري شده بودم.
بعد ساز رو از روي پاش كنار گذاشت و چرخيد طوري كه من روي مبل قرار گرفتم و اون روي پاهاي من تكيه داد به من گفت : مي خوام امشب تا صبح تو بغلت باشم .
با من حرف نمي زد كا ملا معلوم بود اما نمي دونم چرا من جوابش رو دادم.......
-عزيزم نميذارم از بغلم بيرون بري.....
- دوسم داري؟
_اره نازنينم.
با جواب من لبهاشو روي لبهام گذاشت و منم مشغول خوردن لبهاي شيرينش شدم.....
حسابي نفسمون به شماره افتاده بود . و جفتمون تو اوج لذت بوديم دست اون يكي تو موهاي من بود و يكي داشت كيرم رو مي ماليد . منم يه دستم دور كمرش بود و اون دشتم روي سينه هاش.......
بعد كه حسابي سينه هاشو از روي پيراهن ماليدم دستم اروم به سمت پايين لغريد و روي پاهاش اروم گرفت . دستي رو كه روي كيرم بود برداشت و پراهنش رو از پايين زد بالا طوري كه كاملا شورتش معلمو م بود....دستش بر گشت رو كيرم و من هم دستمو گذاشتم از روي شورت روي كشس داغ و خيس بود همون جوري كه لبهاي هم رو ميخورديم دستامونم داشت مال همو نوازش ميداد.
يهو بلند شد جلوم واستاد لباسش رو از بالا در اورد . لباس مثل آب از تنش لغزيد و به زمين افتاد . چشمام از شدت زيبايي داشت ميزد بيرون . انگار همه چيز ملينا رو خدا از بهترين چيزها انتخاب كرده بود.......
وقتي به خودم اومدم كه ديدم ملينا جلوم نشسته شلوار منو كشيده پايين و كيرم تو دهنش برده و داره با ولع تموم مي خوره.....
پيراهنم رو در اوردم بعد يه لحظه كيرم از دهنش در اوردم روي زمين دراز كشيديم و بعد در حالت 69 قرار گرفتيم . هنوز شورتش پاش بود آروم شورتشو كشيدم پايين . كس زيبا و تميزش نمايان شد . انگار تازه موهاشو تراشيده بود . ديگه طاقت نياوردم مثل نديد پديد ها حمله سرم رو لاي پاهاش فرو بردم و مشغول ليسيدن شدم.
- عزيزم فقط مواظب باش براي شبم بزاري ، همش رو نخوري ها.......
اين جمله همراه با صداي خندش آخرين جمله ي ملينا تا آخر سكسمون بود . بقيه ش فقط صداي ناله و آه هاي شهوت ناكش بود كه حسابي ديوونم مي كرد...
كير من هنوز تو دهنش بود و منم داشتم كسش رو مي ليسيدم .سرم رو بين پاش در انتهاي كسش قرار مي دادم بعد شروع مي كردم به ليسيدن به سمت بالا ، به صورت اريب مي ليسيدم تا چوچولش بعد زبونمو مي زاشتم رو كسش و تا پايين ليس ميزدم. يه ربع طول كشيد تا بالا خره از خوردن كيرم دست كشيد بلند شد و روي مبل نشست و پاهاشو باز كرد. منم سريع رفتم لاي پاش و شقول ليسيدن شدم . بوي كسش ديوونم مي كرد . به صورت دايره هاي
كوچيك از دور شروع مي كردم ميليسيدم تا به چوچولش مي رسيدم .بعد چوچولشو ميكردم تو دهنم و ميك مي زدم و با لبام فشارس مي دادم . بعد درش مياوردم و دوباره از اول شروع مي كردم.ديگه صداي آه نالش به هوا رفته بود . از لذتي كه مي برد منم غرق لذت بودم. حدود ده دقيقه اي طول كشيد بعد با يه جيغ خفيف و لرزشي كه تمام بدنش رو در بر گرفته بود به ارگاسم رسيد.
بي حال روي مبل افتاد . بلند شدم و بقلش كردم . آخه من هنوز حشري بودم. گفت . مزسي عزيزم . خيلي حال كردم .اما از لحنش و صداش معلوم بود كه اصلا منظورش من نيستم . نمي دونستم كارم درسته يا نه اما هر چي بود اون خيلي خوشحال بود و من هم .........
همون جوري تو بقلم چشماشو بست يه نيم ساعتي گذشت تا به خودش بياد. بعد بلند شد لباسشو پوشيد . و رفت منم لباسمو پوشيدم و رو مبل نشستم و منتظر موندم........
ساعت حدود ده شب بود . من تو اون خونه چه كار مي كردم خودمم نمي دونستم . همه جا ساكت بود از بيرون صداي پارس سگ مي يومد و اين نا خودآگاه منو به وحشت مي انداخت. من حتي اسم واقعي ملينا رو هم نميدونستم . پس چرا اونجا بودم . چي منو به اونجا كشيده بود؟
يه نيم ساعت بعد صداي ملينا رو شنيدم .
-عزيز شام حاضره بيا كه دست پختم يخ مي كنه ......
بلند شدم و به سمت جايي كه صداي ملينا از اونجا اومده بود حركت كردم . ميز شام فوق العاده زيبا تزئين شده بود . يه ميز 4 نفره ي گرد كه روش يه رو ميزي زيبا انداخته بودن . دو تا شمع رو به روي هم قرار داشت يه شاخه ي گل سرخم وسط ميز بين دو شمع.
شام دو تا پيتزا بود كه ملينا تو مايكروفر آماده كرده بود.
شام رو همراه يه موزيك آروم خورديم . اما من مطمئن بودم ملينا تو چهره ي من كس ديگه اي رو مي بينه.....
عشق رو مي شد از چشماش خوند اما اون چشم ها به من نگاه نمي كرد . آخ كه اون موقع چقدر به اون كسي كه ملينا داره بهش نگاه مي كنه حسوديم شد.....
بعد از شام رفتيم تو اتاق نشيمن . من ده دقيقه زود تر رفتم و ملينا بخد از من اومد. روي مبل راحتي نشستيم ملينا يه شو از celendiom گذاشت و بغل من نشست.تقريبا تو بغل من بود . گفت يادته اين شو رو.......
ديگه مطمئن شدم اصلا متوجه ي حضور من نيست بلكه من رو به جاي كس ديگه اشتباه گرفته.....
نمي دونم چرا اما گفتم: آره.
بعد برگشت و تو چشمام نگاه كرد عين يه بره پاك مظلوم بود . طوري كه از خودم به خاطر حرفي كه زدم بدم اومد.
بعد سرش رو گذاشت زوي شونم و به صفحه ي تلويزيون زل زد..........
ساعت حدود 1 نصفه شب بود ملينا پاي تلويزيون همون جور توي بقل من خوابش برده بود . يه دفعه از خواب پريد . يه نگاه به من كرد و گفت هنوز بيداري عزيزم؟
گفتم :آره نازنينم
گفت بلند شو بريم اتق خواب امشب خيلي باهات كار دارم ..
بلند شديم و رفتيم تو اتاق خواب . به محض رسيدن ملينا لباسش رو در آورد و گفت : امشب مال توام هر كاري كه دوست دازي باهام بكن.........
و رفت روي تخت دراز كشيد . منم سريع لباسم رو در اوردم و رفتم پايين تخت شروع كردم از كف پاش بوسيدن .به بوسه هاي كوچك و كوتاه . آروم آروم اومدم بالا تا رسيدم به كسش .يه خورده ليسيدمش . اما زود رهاش كردم بوسه هامو ادامه دادم تا به نافش رسيدم . شرمع كردم به ليسيدن اطراف نافش .اونم دستش رو انداخته بود توي موهام . از فشاري كه به سرم وارد ميكرد مي فهميدم كه دازه لذت مي بره......
كم كم رفتم طرف سينه هاش . شروع كردم به ليسيدن و مكيدن سينه هاش ،صداي آه و نالش بلند شده بود.بعد نوبت گردن 7 لاله ي گوش و لباي داغش بود. بعد خزخوندمش و شروع به بوسيدن و ليسيدن پشتش كردم . آروم به سمت پايين .تا به كونش رسيدم . شروع به ليسيدن كردم و بعد ار بين دو پاش دوباره به كسش رسيدم.
شروع به ليسيدن كردن اول آروم بعد يه كم تند تر و بعد ديگه همه ي كسش رو تو دهنم مي كردم . هر دومون در اوج لذت بوديم . ملينا گفت حالا نوبت منه و بعد بلند شد قهميدم كه مي خواد كيزم زو بخوره . اما من هنوز از كسش سيز نشده بودم براي همين من رو تخت دراز كشيدم و اون بر عكس به طوري كه كسش جلوي دهنم باشه رو من خوابيد . حالا من كس اون رو مي خوردم و اون كيز من رو....
ده دقيقه اي گذشت . ملينا بلند شد و به طرف ميز آرايشش رفت . يه بسته كاندوم از كشوي ميز در اورد و بر گشت يه كاندوم سر كيرم كشيد . بعد بلند شد و روي كيرم نشست . طوري كه كيرم تا آخر تو كسش فرو رفت . يه آه آروم كشيد و شروع به بالا پايين رفتن كرد......
صداي آه و ناله ي هر دومون بلند بود .ده دقيقه بعد اون روي تخت دراز كشيد و من پايين تخت واستادم و شروع به تلمبه زدن كردم.
پاهاشو انداختم رو شونم و كيرم رو هم تو كسش كرده بودم .
اخر سرم كاندوم رو عوض كردم . ملينا هم برگيشت يه بالش زير شكمش گذاشت طوري كه كونش بالا بياد و بعد من كيرم رو آروم تو كونش كردم اول تنگ بود اما كم كم باز شد و همون جا آبم اومد . سريع كشيدم .بيرون كاندوم رو در اوردم و ابش رو روي باسن ملينا خالي كردم . و بعد با دستمال پاكش كردم . اما ملينا هنور حشري بود براي همين سريع برش گردوندم و پاهاشو باز كردم شورع كردم به ليسيدن چوچولش و دو تا انگشتم رو تو كسش فرو كردم و شروع به حركت كردم . بعد از يك دقيقه ملينا هم به اوج رسيد و ارگاسم شد.
ناگهان زد زير گريه ، فكر كنم تازه فهميده بود من اوني كه اون فكر مي كرده نيستم . پتو رو اندختم روش دور خودش پيچيد . منم براي اينكه چند دقيقه اي تنها باشه به هواي دوش گرفتن رفتم حموم . ده دقيقه بعد كه برگشتم ديدم ملينا روي تخت نشسته و داره آروم گريه ميكنه .
كاشكي مي رفتم و بقلش مي كردم . كاشكي دلداريش مي دادم . آخه من چقدر احمق بودم اون موقع ها......
كاشكي حداقل براي يه بار بهش ميگفتم كه اگه اين كار ها رو كردم دليلش شهوت نبوده بلكه اين بوده كه مهرش به دلم افتاده بوده......
اما من هيچي نگفتم . فقط نگاش كردم . بعد از پنچ دقيقه ملينا آروم تر شد و گفت اتاق خواب مهمون ها اون طرف حال سمت راسته . موقع رفتن ازم خواست كه با همون لباس بخوابم و منم قبول كردم ،رفتم و چون حسابي خسته بودم سريع خوابم برد........
ناگهان از خواب پريدم ديدم تو ماشين هستم روي صندلي عقب ماشين از ملينا خبري نبود ماشين تو ميدون تجريش واستاده بود رانندشم همون مردي بود كه ديروز دز پازكنگ رو برامون باز كرده بود
گفتم : من اينجا چه كار مي كنم.
عباس آقا گفت : خانوم فرمودند شما رو بيارم اينجا واستم تا بيدار شيد بدم بعد اين پاكت رو هتون بدم و پيادتون كنم......
گفتم : آخه من از خانوم خدا حافظي نكردم .
خنديد گفت : ام خانوم از شما خدا حا فظي كرد . پيشونيتونم بوسيد انگار خيلي خسته بوديد متوجه نشديد .
گفتم : مي شه منو ببريد پيششون ؟
گفت : نه امر فرمودند كه نه شما رو پيششون ببرم . نه آدرس منزل رو به شما بدم.....
از خودم بدم اومده بود . از ماشين پياده شدم عباس آقا يه بسته بهم داد . يه پاكت ......
نفهميدم چه جوري رسيدم خونه . پاكت رو باز كردم .
يه نيادداشت بود توش و سه تا نوار........
يادداشت از اين قرار بود:
نيما ي عزيز سلام
ديشب تو منو به آرزوم رسوندي . ازت ممنونم . اما كاش هرگز منو نمي ديدي .حالا مجبوري رازي رو تا آخر عمر تو سينه حبس كني و اون راز سر گذشت منه مه تو اين نوارها برات گفتم . تو ديشب مثل يه كودك خوابيدي . اما من تا صبح بيدار بودم و برات حرف زدم . اينم مزد شب قشنگي كه براي من ساختي.......

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#146 | Posted: 11 Jul 2011 09:13
هستی

اواخر آبان ماه گذشته بود اگه اشتباه نكنم كه قرار بود برم سر قرار يه دوست اينترنتي و باهاش قرار گذاشتم. از اونجايي كه شانس هستي خانم هميشه تو كون خر گير كرده دوست پسرم هم زنگ زد كه هستي امروز مامان بزرگم رفته مسافرت و از امشب قرار من شبها برم اونجا بخوابم مي توني يه جوري جور كني امشب رو با هم باشيم؟؟ راستش اولش خيلي بهونه آوردم، براي اينكه فكر نكنه حالا دستو پامو دراز كردم براش.
خلاصه اونم كلي توضيح داد كه خونه شون جاي امنيه و هيچ كس فضولي نمي كنه و خلاصه منو راضي كرد تا برم آپارتمان مامان بزرگش. فقط مونده بود اينكه چه جوري مامانم رو راضي كنم با كلي تلفن به دوستام خلاصه به يكي از دوستام كه راجع به اون براتون تو بلاگ قبلي نوشته بودم به اسم ستاره زنگ زدم و گفتم كه ماجرا چيه و اگه مامانم زنگ زد خونه شون يه بهونه مثل هميشه بياره كه منو نخواد و بعد سريع با گوشيم تماس بگيره كه البته مامان معمولا به همراهم زنگ مي زد تا خونه دوستام.
به هر حال من به جاي اينكه برم سر قرار دوست اينترنتيم رفتم پيش دوست جونم (علي) راستش دلم مي خواست عكسش رو اينجا براتون مي ذاشتم تا ببينيد چه قيافه ماهي داره ...
با علي سر ميدون ولي عصر جلوي مانتو فروشي (اسمشو يادم رفته) قرار گذاشتيم واونم خودشو س ساعت رسوند اونجا بعد از يه كم گشتن رفتيم پيتزا گرفتيم و راهي خونه مامان بزرگش شديم از قرار معلوم مادر بزرگ گرامي تازه به اونجا نقل مكان كرده بود و كسي رو نمي شناخت خوشبختانه در حين رفتن بالا كسي ما رو نديد .
وقتي رفتيم تو مثل هميشه مانتو و روسري رو كندم و چون لباس همراه خودم آورده بودم رفتم و لباسم رو عوض كردم و يه نيم تنه با شلوارك صورتي پوشيدم وقتي وارد اتاق شدم علي يه نگاه خريدارانه بهم كرد و منو چسبوند به خودش و شروع كرد بو كردن تمام بدنمو بو مي كرد برام خيلي جالب بود چون فكر نمي كردم اسپري جديدم اينقدر روش تاثير بذاره.
به هر حال شام رو خورديم البته با چاشني (اگه گفتيد چاشنيش چي بود؟ ؟؟؟ چاشنيش فيلم سوپر بود) راستش زياد بهم نچسبيد چون فيلم خيلي وحشيانه بود و منم بيشتر حواسم پيش علي بود كه حسابي رفته بود تو نخ فيلم( خدايي شما پسرها هم يه چيزيتون تاب داره ها با يه فيلم ديگه نمي شه جلوتونو گرفت)، علي شام رو كه خورد اومد طرفم و منو بغل كرد و همونطور كه تو بغلش بودم شروع كرد لب گرفتن ولي چه مزه اي مي داد راستش خودم هم يه چيزايي رو مي خواستم تجربه كنم و تصميم گرفته بود با علي در ميون بذارم.
بعد از 1 ساعتي كه با علي به قول خودش يه كم بغ بغو كرديم تو گوش همديگه علي خودشو زد به خواب و شروع كرد لوس كردن خودش چون مي دونست من عاشق اين كارم ، با هزار تا بوس و نازو نوازش بالاخره چشماشو باز كرد و منم مثل هميشه چشماشو بوسيدم.
و بعد بهش گفتم علي ! نظرت راجه به سكس ايستاده چيه؟ گفت هستي جون من هوس نكن يه چيز تازه تجربه كني چون اصلا تحمل ايستاده ندارم و گفت كه خيلي خسته ام و اين كار خستگيم رو ده برابر مي كنه . خلاصه راضيم كرد كه از خير اين تجربه بگذرم.
حول و هوش ساعت 11 بود كه گفت «بريم تو اتاق مادر بزرگم هستي جون تو برو منم مي يام» و منم رفتم و در رو باز گذاشتم و همون طور كه در باز بود ديدم كه يه كم مشروب خورد و بعد هم رفت سراغ كيفش بعدا فهميدم كه كاندوم و كرم برداشته، منم سريع پشتمو به در ورودي كردم و چشمامو بستم. علي هم نامردي نكرد چنان پريد رو تخت كه نزديك بود از وحشت بميرم با لحن عصبي گفتم:« ديوونه چته؟ مگه كشتي كج ديدي كه زده به سرت؟» اونم با ابروهاش اشاره كرد به كسم و گفت نه جيگر يه چيز ديگه ديدم و هار شدم هستي ديگه طاقتم تموم شده بذار يه بار هم شده منم لذت سكس از جلو رو بچشم و بدون اين كه منتظر جواب من باشه سريع لباشو گذاشت روي لبام و شروع كرد محكم مكيدن از طرفي هم دستش رو گذاشته بود روي پهلوهام چون مي دونست كه با اين كار ديوونه مي شم. تو همون حالت لب گرفتن شلواركم رو از پام در آورد و بعد بلند شد و سريع نيم تنم رو درآورد و پشت سرش دكمه هاي لباس خودش رو باز كرد منم كمكش كردم و وقتي مي خواست شلوارش رو در بياره من با پاهام كشيدمش پائين( قابل توجه دختر خانم ها و بقيه... مردا عاشق اين كار هستند كه طرف مقابل شلوارشون رو كمك كنه در بياره ولي حواستون باشه اين كار رو به تنهايي انجام نديد چون اغلب اوقات در مقابلتون احساس ضعف مي كنن و يهو ديديد قاط زدن).
حالا ديگه اون با يه شورت بود و من با يه شورت و سوتين. علي چراغ خواب رو روشن كرد و رفت تو نشيمن و يه موزيك آروم هم گذاشت منم براي اين كه آب بخورم نشستم لبه تخت و يه لحظه احساس كردم سينه هام آزاد شد وقتي برگشتم ديدم علي سوتينم رو باز كرده وقتي من سرم رو برگردوندم لباي داغشو گذاشت روي لبام و سوتينم رو هم كامل از تنم در آورد و نوك سينه هامو با انگشتاش محكم فشار ميداد، همون طور منو خوابوند روي تخ و زانوي راستش رو هم چسبوند وسط پام و زانوشو هم آروم آروم حركت مي داد( آقايون محترم1 نكته داره - اين كار براي خانم ها خيلي لذت بخشه پس اگه فردا رفتي سراغش يادت نره) علي هم اينقدر خوب منو تحريك كرده بود كه كاملا بي حركت بودم فقط مي تونستم روي ستون فقراتش حركت كنم و با هر بار نوازشم علي به نشونه تائيد نوك سينه هامو بيشتر فشار مي داد.
اينقدر علي لبامو خورده بود كه نفسم بند اومده بود و سرمو رو برگردوندم اونم گوشم رو شروع كرد گاز گرفتن و بعد آروم آروم اومد طرف گردنم و بعد روي سينه هام زبونش رو حركت مي داد و هر زماني كه به نوك سينه هام مي رسيد زبونش رو محكم فشار مي داد روي نوك سينم، منم آروم و با ناله صداش كردم عــلي!! وقتي نگام كرد فهميد كه خيلي بهم ريختم و دستشو گذاشت روي لبم منم شروع كردم مكيدن انگشت وسطيش...
علي بعد از يه كم مكث دستشو كشيد و رفت سراغ نافم با چنان ولعي زبونش رو مي كرد توي نافم كه يه لحظه ترسيدم نكنه علي بلايي سرم بياره ... و در همون حين هم بندهاي شورتم رو باز كرد( مزاياي شورتهاي بندي: مجبور نيستي خودتو بكشي تا دربايد كافيه دو تا گره رو از دو طرف پا باز كني) و دستاشو گذاشت روي پهلوهام و همونطور كه پهلوهامو مي ماليد با لباش ، لباي كسم رو گاز مي گرفت و مي كشيد راستش منم تمام بدنم مي لرزيد براي همين هم بي اختيار پاهام بسته مي شد و اين كار علي رو اذيت مي كرد اولش علي پاهامو گذاشت دو طرف بدن خودش و با دستاش محكم پاهامو گرفت ولي چون مي خواست از دستاش هم استفاده كنه نمي تونست خوب پاهامو كنترل كنه. بعد اومد نارم خوابيد و سرمو محكم گرفت تو بغلش و بهم گفت هستي تو بهم اعتماد داري؟ منم يه كم نگاش كردم و گفتم راستش تو سكس نمي دونم مي تونم بهت اعتماد كنم يا نه!!! علي هم گفت:« تا حالا در هر زمينه اي اعتماد كردي ضرر كردي؟ » منم گفتم: نه! گفت : « پس اينبار هم اعتماد كن بذار پاهاتو ببندم؟ وقتي نگاه تعجبآورم رو ديد آروم خنديد و لبامو بوسيد و خيلي سريع پامو با جوراب خودش بست به پايه تخت و تقريبا خيلي از هم بازشون كرد و باز هم اومد سراغ لبام و از لبام شروع كرد مثل دفعه قبل تا رسيد به كسم و با دو تا دستش آروم لباي كسم رو از هم باز كرد و نوك زبونش رو گذاشت روي چوچولم و اين كار وان همزمان با جيغ من بود واقعا نمي تونستم تحمل كنم و بعد هم علي دستاشو گذاشت روي پهوهام و همون طور كه نوازشم مي كرد تمام كسم رو هم مي خورد و گاز مي گرفت وقتي ديد واقعا حالم خيلي وحشتناك شده چند تا ضربة محكم زد روي كسم و بعد هم پاهامو باز كرد و خوابد كنارم فكر كنم 1 ساعتي همون طور خوابيديم كه علي گفت:« هستي حالا نوبت تو هستش من برات خيلي مايه گذاشتم.» منم لبامو گذاشتم روي لبش و نذاشتم ديگه ادامه بده و گوشهاشو هم مي ماليدم و بعد آروم اومدم سارغ نوك سينه هاش نمي دونستم اين كار رو دوست داره يا نه ؟؟؟ ولي به محض اينكه بم رو گذاشتم روي نوك سينش يه آه بلند و محكم كشيد و اين به منزلة لذت بردنش بود منم همون طور كه مشغول بودم با پاهام شورتشو درآوردم البته خودش هم با حركاتش كمكم كرد و آروم درستم بردم و گذاشتم زير نافش ولي جلوتر نرفتم قشنگ مي شد از تو نگاش خوند كه داره ميگه زود باش لمسش كن و من هم با يه گاز كوچولو از سينش دستم رو گذاشتم روي رانش دلم مي خواست به زبون بياد ( كا از به زبون اوردن نيازها لذت مي برم) و همون طوركه كارم رو مي كردم علي آروم گفت: «هستي زود باش اذيتم نكن» و اونوقت بود كه سريع دستمو به كير محكم و شق شدش رسوندمو با يه حركت ريتمي از پائين كيرش دستمو مي آوردم به طرف بالا، علي گفت هستي:«كاندوم زير بالش بهت بدمش» و منم با سر تاكيد كردم و خودم هم كاندوم رو كشيدم روي كيرش و اينبار بيضه هاشو هم لمس مي كردم. علي هم هر 8-9 دقيقه يه بار يه آه محكم مي كشيد و سرمو رو محكم تر فشار مي داد. وقتي مطمئن شدم علي ارضا شده نوك كيرشو بوشيدم و سرمو گذاشتم روي سينش بعد از نيم ساعتي بلند شد و كاندوم رو در آورد و خوابيد كنارم ديگه هيچ چي جز نوازش هاي علي نمي فهميدم.
صبح يه لحظه احساس كردم يه دست قوي داره باسنم رو فشار مي ده وقتي علي رو پشت سرم ديدم صورتشو بوسيدم و برگشتم طرفش اونم گفت:« هستي خانم يادت باشه اينبار هم مثل هميشه نه گذاشتي ازپشت باهات باشم نه از جلو منم با خنده گفتم فعلا ورود ممنوعه و بلند شدم دلم مي خواست برم حموم ولي چون علي چيزي نگفت منم به روي خودم نياوردم و بدون صبحانه هر دو از خونه اومديم بيرون و خوشبختانه منزل ما هم مشكلي پيش نيومد. اون روز خيلي برام لذت بخش بود الان كه ياد اون روز مي كنم دلم يه جوري قيلي ويلي ميره ...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#147 | Posted: 11 Jul 2011 13:50
خواهر زن " نسرين "

من اسمم فريبرز است و الان حدود 33 سال دارم - من حدود چهار سالي است كه ازدواج كرده ام و با پدر زنم از چند سال پيش دوست بودم و از همان روزهاي اول رابطه مان خيلي صميمي بود هم با اون و هم با خانواده اش . تو اين 4 سال اتفاقات زيادي برام افتاد كه هركدامش جالب براي تعريف ولي ماجرا از اينجا شروع شد كه درست 3 ماه بعد از ازدواج ما خواهر زنم هم با پسر عموش ازدواج كرد . در ضمن زنم دو تا خواهر داره كه يكي اش حدوداً 3سال از زنم كوچكتره و اسمش نسرين و اون يكي نسترن كه حدوداً 7سالي كوچكتره . اونها خيلي با من راحت هستند هميشه جلوي من با تاپ و شلوارك مي گردند و به قول خودشون من و محرم مي دونند .
ماجرا از اونجا شروع شد كه بعد از ازدواج نسرين با پسر عموش كه اسمش جعفر بود مجبور شدن بخاطر كار آقا جعفر كه توي جاده چالوس تو يه شركت حفاري كار مي كرد و فقط آخر هفته ها( 5شنبه و جمعه ) به خانه مي اومد توي خونه پدر زنم زندگي كنند . پدر زنم به اونها يك اتاق داد و همونجا 2 سال زندگي كردند. توي اين مدت نسرين هم براي اينكه بتونه پولي دست و پا كنه تو يه شركت كامپيوتري نزديك پارك ساعي بعنوان اپراتور مشغول كار شد . چون محل كار من هم ميدان ونك بود هر روز صبح با خودم مي بردمش و عصر ها مي رفتم دنبالش تا برسونمش خونه چون خونه ما نزديك خونه پدر زنم بود . يه روز عصر 5 شنبه ساعت 6 به نسرين زنگ زدم و گفتم يه كاري همون طرفها دارم منتظر بمونه تا يك ساعت ديگه مي آم دنبالش از خوش شانسي كار زودتر تموم شد و رفتم دنبال نسرين چون جلوي در شركت ماشين پارك بود مجبور شدم كمي جلوتر پارك كنم و منتظرش بمونم . چون خسته شده بودم ديگه بهش زنگ نزدم پيش خودم گفتم تو ماشين يه چرتي مي زنم تا بياد . تازه چشمام گرم شده بود كه حس كردم صداي آشنائي داره مي آد كنجكاو شدم چون آنقدر بلند مي خنديد كه نمي شد توجه نكرد . بلند شدم ديدم بله نسرين خانوم با يكي از پسراي شركت كه بعدها فهميدم اسمش منصور و مدير فروش شركت دارن دل مي دن و قلوه مي گيرن . بعد دو تايي رفتن تو ماشين منصور كه يه كم جلوتر از ماشين من پارك شده بود نشستن و بعد از 20 دقيقه اي يكهو ديدم كه دست تو گردن هم انداختن و از هم لب گرفتن چند دقيقه كه به همون صورت بودن و بعد نسرين از ماشين پياده شد و به سمت شركت برگشت . براي اينكه من رو نبينه صندلي ماشين رو خوابوندم و خودم رو پائين بردم . نسرين رفت تو شركت خيلي شوكه شده بودم اصلاً تصورش رو هم نمي كردم يه چند دقيقه اي تو همون حال بودم كه ديدم ديكه وقتش بود بهش زنگ زدم و گفتن كه تو كوچه منتظرش هستم. بعد از 5 دقيقه اومد و خودش رو انداخت رو صندلي به حالتي كه انگار خيلي خسته شده . من تو دلم كلي بهش خنديدم اون گفت كه خيلي كار داشته و كلي خسته است . بهش گفتم اگر حال داره بريم و يه چيزي بخوريم اونم قبول كرد . كمي پائين تر از شركت يه كافي شاپ بود كه جاي دنج و خلوتي بود رفتيم و سفارش دو تا قهوه ترك داديم . تا قهوه رو بيارن ازش پرسيدم اين باجناق ما كي مي آد خونه . با حالتي غمگين كه بيشتر معلوم بود تصنعيه گفت اين هفته نمي تونه بياد چون مي خواد براي هفته بعد 4روز مرخصي بگيره تا بريم شمال مجبوره اين هفته رو بمونه محل كارش . با حالتي معني دار گفتم آخي دلم برات مي سوزه ولي خيلي هم بد نشد كه نمي ياد اون كه يه كم جا خوره بود گفت براي چي ؟ گفتم تو كه پيش قسطش رو نيم ساعت پيش تو ماشين گرفتي . اون كه تازه فهميد من چي مي گم يه كم سرخ شد و به آرومي گفت كجا ؟ گفتم تو كوچه شركت توي اون پرايد سفيده ديگه كاملاً به هم ريخته بود و ساكت بود و پاين رو نگاه مي كرد بعد از خوردن قهوه رفتيم تو ماشين يه كم حالش بهتر شده بود سر حرف رو باز كردم و گفتم راستش حق بهت مي دم هفته اي يكبار كه نشد زندگي اون هم گفت بخدا بعضي وقت ها كم مي يارم ، ديگه مجبورم خودم رو يه جوري راحت كنم بعدش هم به تندي گفت بخدا فقط در حد يك بوسه گرفتنه و هيچ رابطه اي بينمون نيست . منم گفتم كه اميدوارم ، اون وقت خودش رو جمع و جور كرد و با يك حالت التماس كه مي شد از تو چشاش خوند گفت بين خودمون مي مونه . گفتم چي؟ گفت ماجراي امروز . منم خنديدم و گفتن اي بابا مگه ما چيزي ديديم . « شتر ديدي نديدي » و تو دلم گفتم مگه من كس خلم همچين موقعيتي رو با لو دادن از دست بدم . بعد براي اينكه فضا رو عوض كنم بهش گفتم مي خواي امشب بياي خونه ما ؟ اونم گفت امشب مزاحمتون نمي شم چون شما خيلي كار دارين و بعد با خنده گفت كدوم آدم عاقل امشب مهمون دعوت مي كنه ؟ و من هم گفتم من ديونه چون خاله خانوم آبجيتون تشريف آوردن « اصطلاح خاله خانوم همون پريود شدن زن هاست كه اتفاقاً نسرين هم اين اصطلاح رو بلد بود » بعد گفت پس شما هم تعطيليد من با ناراحتي گفتم تا چند روز ... و گفت پس اگه اينطوره باشه مي آم . و از همون جا با موبايل زنگ زدم خونه پدر زنم و گفتم كه نسرين امشب مي آد خونه ما و منتظرش نباشيد .
تا رسيدن به خونه از هر دري سخن گفتيم و بيشتر حرفامون حول و حوش رابطه زن و مرد بود. نسرين كه ديگه كاملاً روش به من باز شده بود برام از خاطرات شبهاشون تعريف مي كرد و با چنان هيجاني مي گفت كه آب از لب و لوچه آدم راه مي انداخت . بعدش هم آخر هر خاطره يه آهي مي كشيد و مي خنديد . من هم قند تو دلم آب شده بود و هم به زور خودم را جابجا مي كردم تا برآمدگي شلوارم خيلي تو ذوق نزنه نزديكاي خونه يكهو بهم گفت مي شه يكم ديرتر بريم خونه مي خوام خريد هم بكنم من هم با خوشحالي گفتم باشه پس بزار خونه زنگ بزنم و بگم كه تو با من هستي و مي خواي بري خريد و شب مهمون ما هستي . تو هيمن حين موبايلم زنگ زد . ژاله زنم بود گفت پس تو كجائي من هم براش توضيح دادم و قرار شد تا يك ساعت ديگه خونه باشيم . بعد رو به نسرين كردم و گفتم كه چي مي خواي بخري ؟ اون با ناز و عشوه كفش لباس زير . رفتيم جلوي يك مغازه و اون خريد كرد و برگشت تو ماشين و رو به من كرد و شرت و كرستي رو كه خريده بود به من نشون داد و گفت خوشت قشنگه ؟ يه ست شرت و كرست ليموئي رنگ با خط هاي سرمه اي كه قسمت جلو شرت توري بود گيپور درست كه به راحتي همه چيز آدم از توش معلوم بود . با خنده گفتم اين كه خيلي توريه . اون هم با خنده گفت آخه جعفر دوست داره از تو شرت هم منو ديد بزنه مي گه خيلي حال مي ده . من هم گفتم خوش به حال آقا جعفر كه تو اينقدر به فكرش هستي و اون با شيطنت شرتش رو انداخت رو پاي من و گفت چرا حسودي مي كني خوب بگو ژاله هم بپوشه و هر دو مون خنديديم .
ساعت نه شب بود كه رسيديم خونه و ژاله با دلخوري گفت نمي شد بيايد من رو هم ببريد كه نسرين به شوخي گفت اين آقا فريبرز نذاشت و من كه جا خورده بودم با كيفم زدم به پشتش و اون هم كه مثلاً داشت فرار مي كرد به من زبون درازي كرد و خودش رو پشت زنم قايم كرد . ژاله به من گفت خوب بسه براي اينكه تنبيه بشي بايد بعد از شام ما رو ببري بيرون . من با خنده گفتم چشم قربان و يك احترام نظامي هم گذاشتم ( يادم رفت بگم كه من نظامي هستم ) بعد به نسرين گفتم تا شام رو حاضر مي كنم تو هم زود باش برو دوش بگير تا خستگي ات در بياد و با تأكيد گفت دير نكني ها ( آخه نسرين يه كم وسواسيه و خيلي خودشو مي شوره ).بعد رفت تو آشپزخونه و نسرين هم رفت سراغ كيفش و و لباس هاي زيري رو كه خريده بود برداشت و رفت به سمت حمام كه تو اتاق خواب ما بود و با شيطنت چشمكي زد و شورتش رو به من نشون داد و درب رو بست . بعد از 10 دقيقه به هواي اينكه لباسامو عوض كنم رفتم تو اتاق خواب و آهسته رفتم پشت درب حمام . از پشت شيشه هيكل لاغز نسرين معلوم بود كه داشت خودشو مي شست . شرت و كرستش بيرون روي تخت خواب ما بود يه كم به اونها دست زدم و بعد مشغول عوض كردن لباسام شدم كه يكهو درب حمام باز شد و نسرين لخت لخت پريد بيرون و تا من رو ديد يه جيغ كوچيك كشيد و خودشو با دستش پوشوند و من كه چشمم به بدن سفيد و بدون موي نسرين افتاده بود همينجور مات و مبهوت نگاهش مي كردم و بعد از چند ثانيه كه به خودم اومدم گفتم ببخشيد فكر نمي كردم به اين زودي بياي بيرون و هنوز نگاهم به بدن مثل برفش بود. ووووووووواي عجب لعبتي بود و ما نمي دونستيم . اون هم با عشوه گفت ترسيدم ژاله بياد و غرغر كنه و بعد با سرعت دستش رو از روي كسش برداشت و خودش رو به من نشون داد و سريع شرت و كرستش رو برداشت و پريد تو حمام و من رفتم تو پذيرائي و رو مبل ولو شدم ، هنوز تو فكر بدن سفيدش بودم . بعد از خوردن شام تصميم گرفتيم بريم فرحزاد و يه گشتي بزنيم . تا خود فرحزاد من مثل آدماي منگ كه ضربه اي تو سرش خورده باشه همش گيج مي زدم ، تا به حال اينقدر تو نخ خواهر زنم نرفته بودم . تقريبا ساعت 1 صبح بود كه خسته و كوفته برگشتيم خونه و ژاله و نسرين رفتند تو اتاق خوابيدند و من هم رفتم تو پذيرائي و روي كاناپه دراز كشيدم . هر چي سعي كردم خوابم نبرد نشد ، به ناچار ماهواره را روشن كردم و رفتم سراغ كانالهاي سكسي همينطور كه كانالها رو بالا و پائين مي كردم ديدم لاي در اتاق خواب باز شد و ژاله اومد نزديك و به من گفت نخوابيدي ، گفتم خوابم نمي ياد رفت تو آشپزخانه و يك ليوان آب برداشت و يك كمي هم ميوه براي من آورد و گفت اگه كاري داشتي صدام كن و رفت خوابيد . هنوز نيم ساعتي نگذشته بود كه دوباره در اتاق باز شد ، من كه فكر مي كردم دوباره ژاله است گفتم چي شده تو هم خوابت نمي ياد كه صداي نسرين به گوشم رسيد و گفت تو چرا نخوابيدي . يكهو دست و پام رو گم كردم و سريع شبكه ماهواره رو عوض كردم و برگشتم به طرف نسرين و ديدم با يك تاپ و شلوارك سورمه اي كه مال ژاله بود بالاي سر من ايستاده و تلوزيون رو نگاه مي كنه ، رو به من كرد و گفت چرا كانال رو عوض كردي كه بهش گفتم براي بچه ها ضرر داره و اون هم خودشو به روي من خم كرد و گفت يعني اينقدر بزرگه كه من نمي تونم بخورمش ، من كه يكه خورده بودم گفتم اگه ببيني اش نمي ترسي اون هم گفت يعني بزرگتر از مال جعفره كه من خنديدم و گفتم كه بابا اون كه بچه‌ست و اون كه بهش بر خورده بود دستش رو گذاشت رو شلوارم كه باد كرده بود و گفت ببينمش و بدون اينكه به من توجه كنه دستش رو كرد تو شلوارم و بعد از چند ثانيه فوري دستش رو كشيد بيرون و گفت اين كه مال آدم نيست ، بيچاره ژاله چي مي كشه . و من با خنده گفتم اون كه كشته مردشه و بلند شدم و دست به سينه هاش زدم و يه بوس از لپش گرفتم و دوباره روي كاناپه دراز كشيدم و اون رفت دستشوئي و برگشت تو اتاق و خوابيد فردا صبح بعد از خوردن صبحانه نسرين قصد رفتن به خونشون رو داشت كه ژاله گفت صبر كن تا فريبرز برسونت. اون كه از خداش بود با تعارف گفت نه ديگه مزاحمشون نمي شم و من پريدم تو حرفش و گفتم شما كي مزاحم نمي شيد ؟ ژاله با دلخوري مصنوعي وبا خنده گفت بسه فريبرز يه وقت نسرين فكر مي كنه تو راست مي گي و ناراحت مي شه . منم گفتم خوب بشه بهتر و هر دوتاشون ريختند سر من و كلي اديتم كردند .
رفتم لباس عوض كنم برگشتم و ديدم كه نسرين تو اتاق نيست از ژاله پرسيدم خواهرت كو ؟ گفت رفت تو پاركينگ تا ماشين رو روشن كنه تا بياي . رفتم تو پاركينگ ماشين روشن بود ولي از نسرين خبري نبود . تو ماشين نگاه كردم . ووووووواي چي ميديدم نسرين دكمه مانتوش رو بازكرده بود و شلوارش رو تا زانو كشيده بود پائين و كسش از تو شرت توري اش قلمبه زده بود بيرون تا من رو ديد گفت بيا اينم شورت تازه ببين بهم مياد . من يه دست به كسش زدم و گفتم هم مياد و هم ميره و يه لب ازش گرفتم و كلي كسش رو ماليدم خيس خيس بود بعد اون سريع خوش رو جمع و جور كرد و من هم ماشين رو بيرون بردم . تا خونه پدر زنم چند دقيقه اي فاصله بود . نسرين گفت كاشكي مي شد اين دسته بيل رو ميديدم . از ديشب تا حالا تو كفش ام و باز دستش رو روي كيرم جابجا كرد و گفت خوش بحال ژاله و با حسرت لبش رو مكيد . جلوي در خونه پدر زنم بهم گفت مامان اينها با ژاله ميرن خونه دايي آخه مراسم خواستگاري دختر دائيه و من تنهام اگه دلت خواست بيا و من از خدا خواسته گفتم به روي چشم . دستش رو يه فشار دادم و خداحافظي كردم .
دوشنبه صبح كه داشتم مي رفتم سر كار ژاله گفت ما امروز با مامان اينها ميريم خونه دايي چون براي سارا خواستگار اومده . اگه زحمتي نيست دنبال نسرين برو و بيارش خونه مامان اينا و خودت هم اونجا بمون تا ما بيام من كه داشتم دو دلم قند آب مي كردم و با دمم گردو مي شكستم با حالتي كه ناراحت گفتم يدفعه بگو ما هم سرويس خواهرتونيم و هم پرستار ايشون و با گفتن نه من كار دارم ، نمي رسم و ... ژاله رو وادار كردم كه ازم خواهش كنه تا من قبول كنم و اون هم گفت اگه اين كار رو بكني شب جايزه بهت مي دم و من هم سريع قبول كردم و يه بوس از لبش گرفتم و رفتم بيرون و سر كوچه پدر زنم ديدم نسرين آماده است تا بريم سر كار . اون تا ماشين رو ديد سريع خودش رو رسوند و گفت بجنب كه دير شد و من گفتم عليك سلام ، ژاله جون هم خوبه ، سلام رسوند. اون با ببخشيد گفتن احوال ژاله رو هم پرسيد و گفت ساعت چند مياي دنبالم . با حالتي جدي گفتم امروز نمي تونم بيام اگه امكان داره خودت برگرد و اون دلخور شد و با حالتي پكر گفت من براي امروز كلي برنامه ريختم . من خودم رو زدم به گيجي و گفتم برنامه هاي تو به من چه مربوط و اون گفت بابا يادت رفته جمعه چي بهت گفتم . منم با جديت گفتم تو هنوز كوچولوئي و نمي توني و اون سر لج افتاد و گفت اينقدر به خودت نناز اگه مردي بيا تا نشونت بدم و با خنده گفتم ساعت 3 ميام دنبالت چون قرار بود ژاله اينا ساعت 3 برن كرج خونه دايي و تا شب هم نمي آمدن و ما كلي وقت داشتيم .
نسرين تا ساعت 2 چند بار زنگ زد و هي سفارش كرد كه يادت نره . پيش خودم گفتم بابا اين دختره بدجوري تو كف بيچاره معلوم نيست تو اين يك هفته كه شوهرش نيست چكار مي كنه . ساعت 20 دقيقه به 3 بود كه جلوي درب شركت بهش تلفن زدم و اون سريع اومد و گفت يه زنگ بزن ببين مامان اينها رفتن يا نه منم با موبايل زنگ زدم ژاله گوشي رو برداشت و گفت دارن آماده مي شن آژانس ساعت 3 مي آد دنبالشون و از من پرسيد كجاي ، گفتم بيرون از محل كارم و اون باز سفارش كرد كه دنبال نسرين يادت نره بري و من گفتم باشه ساعت 7 ميرم دنبالش و خداحافظي كرد . به نسرين گفتم تا ما برسيم اونا رفتن و بعد بهش گفتم من غذا نخوردم بريم تو راه يه پيتزا بگيريم و تا خونه بخوريم كه اونم قبول كرد . نسرين تو راه نمي دونست چكار كنه اينقدر هيجان داشت كه انگار بار اولش بود . به اون گفتم چته بابا چرا اينقدر بي قراري كه يكهو از دهنش در رفت و گفت الان يكساله منتظرم ببينم خواهرم چي ميخوره آخه هميشه از تو جوري تعريف مي كنه كه دهنم آب مي افته و من هم گفتم چشمم روشن ديگه چي مي گه و اون هم تمام جزئيات رو برام تعريف كرد . جوري تعريف مي كرد كه انگار خودش اونجا بوده . معلوم شد كه ژاله حسابي براش تعريف كرده و گفت كه هر وقت مياد خونه ما ژاله براش اتفاق هاي اون هفته رو تعريف مي كنه و اون هم نعشه مي ره خونه . خلاصه كلي غافلگير شده بودم . نسرين همش يكريز حرف مي زد و خواهش مي كرد تند تر برم ، مي گفت نمي خواد زمان رو از دست بده . حدود ساعت 3 و نيم بود كه رسيديم در خونه براي اينكه مطمئن بشيم كسي خونه نيست با موبايل زنگ زدم و ديدم كه تلفن رو پيغام گيره . سريع ماشين رو تو پاركينگ گذاشتم و به نسرين گفتم بجنب تا من درب رو مي بندم برو بالا و بعد درب پاركينگ رو بستم و خودم هم رفتم بالا . باورتون نميشه كلي هيجان داشتم . يكي دوبار هم خواستم برگردم و ماشين رو بردارم و برم ولي نشد . خلاصه رفتم بالا و ديدم كه درب بازه براي اينكه متوجه بشم نسرين كجاست صداش كردم . ديدم از تو اتاقش مي گه من اينجام . رفتم به سمت دستشوئي و يكم آب به صورتم زدم و برگشتم تو اتاق پذيرائي و ماهواره رو روشن كردم داشتم كانال هاش رو بالا و پائين مي كردم كه حس كردم يه چيز گرم داره به پوست گردنم نزيك مي شه . اولش كمي ترسيدم و خودم رو جلو كشوندم و برگشتم . نسرين با يه تاپ و شلوارك سورمه اي كه گلهاي كوچيك سفيد داشت دستش رو از پشت كرده بود تو پيرهنم بهش گفتم بيا بنشين كنارم و اون هم از لبه مبل خودش رو انداخت تو بغلم . من هم سريع بغلش كردم و انداختمش رو پام كه اون هم از خدا خواسته خودش رو كمي جابجا كرد و گفت خوب ؟ گفتم مي خوام قبل از هر چي از خودت و جعفر خان برام تعريف كني . اون هم شروع كرد با آب و تاب تعريف كردن كه چكار مي كنن و ...
تا اون داشت تعريف مي كرد منم رفتم سراغ كانالهاي سكسي . اتفاقاً داشت يه صحنه ناب نشون مي داد . نسرين رو به تلويزيون كرد و با هيجان گفت ووووواي عجب چيزي و رو به من كرد و گفت كير تو اينقدري هست ؟ من كه نمي خواستم پيشش كم بيارم بهش گفتم اگه بزرگتر بود چي ؟ و سر همين مسآله شرط بندي كرديم كه اگه كوچيكتر بود هركاري اون خواست بكنم و اگه بزرگتر بود هر كاري من خواستم نه نگه و با اين شرط شروع كرد به در آورن تاپ و شلواركش كه من با خنده گفتم مگه قراراه تو نشون بدي كه گفت زودباش تو هم لخت شو . و من از همون جا رفتم من كه دكمه هاي پيراهنم رو باز كرده بودم و داشتم بدن نسرين رو نگاه مي كردم . انصافاً خدا تو خلقت اين موجود هيچي كم نذاشته بود هر چند كه يه كم ريزه بود و لاغر ( كه باب دندون من بود ) ولي خوش استيل بود . پشت به من كرد و گفت كمكش كنم سوتين اش رو در بياره منم اين كار رو كردم وقتي برگشت دهنم از تعجب باز مونده بود سينه هاش مثل دو تا هلو گنده كال سفت سفت بود و سر بالا ايستاده بود كه لاغري تنش رو مي پوشوند . اون كه متوجه شده بود من تو كف سينه هاش هستم گفت كار اقا جعفره آخه اون خيلي شير دوست داره و هر شبي هم كه بياد نيم ساعتي شير مي خوره . منم گفتم خوش بحالش و نسرين اومد جلو و گفت اينكه حسودي نداره بيا تو هم بخور و سينه اش رو كرد تو دهنم منم شروع كردم به مكيدن و با دست ديگه ام با اون يكي سينه اش رو مي ماليدم . اونقر خوش مزه بود كه دلم نمي خواست يه لحظه از دهنم درش بيارم و اونم خودش رو طوري به من فشار مي داد كه اگه مي خواستم هم نمي تونستم . يه چند دقيقه اي كه گذشت اون يكي رو گذاشتم تو دهنم و كم كم صداي نفس كشيدنهاي نسرين بلند و بلند تر مي شد . و آروم آروم آه و اوهش در اومد . آهسته تو گوشم گفت پدرم رو در آوردي ، دارم مي ميرم ، بيشتر بخور و ... بعد از يك ربعي كه به همين منوال بوديم كمكش كردم تا شلواركش رو در بياره . واي چي مي ديدم همون شرت توري ناز پاش بود ناخودآگاه دستم رو از سوراخه هاي توري كردم تو و با نوك انگشتم شروع به بازي كردن با بالاي كسش شدم خودش رو چنان تكون مي داد كه انگار داره جون مي كنه بعد پا شد و شورتش رو در آورد و اون بهشت پنهان رو جلوي چشماي من گرفت . تميز و خوش بو ديگه نمي تونستم خودم رو نگه دارم اونقدر جلوي شلوارم باد كرده بود كه حس كردم داره پاره مي شه . مثل وحشي ها پريدم و نسرين رو خوابوندم رو كاناپه و شروع كردم با زبون لاي كسش رو ليسيدن. و اون با حركتهاي سريعي كه به بدنش مي داد منو ديونه تر مي كرد. و با دستاش سرم رو بين پاهاش فشار مي داد و جيغهاي كوچيك مي كشيد كه معلوم بود از روي لذته . منم سنگ تموم گذاشتم و زبونم رو تا ته مي كردم تو كسش و مي چرخوندم و اونم از خوشحالي جيغ مي كشيد و مي گفت بيشتر ، بيشتر و منم سرعت كارم رو بيشتر مي كردم حس كردم ديگه داره ارضاء مي شه همونطور به كارم ادامه دادم كه يكهو به شدت لرزيد و بعد آروم شد و همش مي گفت ممنونم ، ممنونم و با موهاي سرم بازي مي كرد . من از لاي پاش بيرون اومدم و شروع كردم به خوردن لباش كلي شيرين تر شده بود و يه كمي هم خودش رو لوس مي كرد . بلند شد و نشست و به من گفت حالا وقت شرط بنديه من كه لحظه شماري مي كرم پا شدم و جلوش ايستادم و اون هم مثل نديد بديد ها شروع كرد با عجله كمربند منو باز كردن . بهش گفتم دوست دارم چشماتو ببندي و يكهو ببينيش تا عكس العملت رو ببينم . اون هم سريع چشماشو بست و هي مي گفت باز كنم ؟ بازكنم ؟ منم كيرم رو از تو شرت در آوردم و نزديك صورتش گرفتم و بهش گفتم تا شماره 3 بشمار و چشماتو باز كن . اونم همين كار رو كرد و تا چشماشو بازكرد از ترس خشكش زد و رنگش مثل گچ سفيد شد .گفت ووووووووواي اين ديگه چيه و با ترس و لرز با نوك انگشت روي كيرم زد و آب دهنش رو قورت داد و يه كم تو دستش گرفت ولي چون كلفت بود انگشتاش به هم نمي رسيد . يه كم باهاش بازي كرد گفتم شرط رو باختي و اون خنديد و گفت تو نامردي كردي ، مي دونستي كه بزرگتره و گفت من شرط رو قبول ندارم كه گرفتمش و گفتم من اين چيزها حاليم نمي شه رو بهش كردم و گفتم كه ديدي بهت مي گفتم بچه اي بهت بر مي خورد گرفتمش و يه لب جانانه ازش گرفتم و كيرم رو تا نزديكي لباش جلو بردم . اولش هي سرش رو كنار مي كشيد و مي گفت خفه مي شم و من بهش قول دادم كه تكون نخورم و اون تا هر كجاش كه تونست تو دهنش بكنه و بعد كه كمي آروم تر شد شروع كرد به ليسيدن و با تخمام بازي كردن . زبونش رو از زير كيرم از نوك تا خايه هام مي كشيد و گاهي وقتا هم تخمامو مي كرد تو دهنش و مي مكيدشون . من داشتم از شدت لذت پس مي افتادم . خلاصه به هر زور و زحمتي بود سر كيرم رو آروم كردم تو دهنش و حدود سه چهار سانتي فرو كردم . واقعاً ديدن چهره اش از بالا ديدني بود . حس مي كردم لباش داره از گوشه ها جر مي خوره قيافه اش زشت شده بود و به زور كله اش رو جلو و عقب مي كرد و آب دهنش از گوشه لباش مي ريخت رو بدنش من كه ديدم تحمل اين كار رو نداره از دهنش در آوردم و بهش گفتم كه بخوابه رو كاناپه و اون هم خوابيد و پاهاش رو گذاشتم رو شونه هام و يه كمي كمرش رو بالا كشيدم . حالا كسش جلوي كيرم بود و اون همش قسمم مي داد كه آروم باشم و خيلي بهش فشار نيارم و من هم فقط دلداريش مي دادم كه چيزي نيست و براي اينكه جري تر بشه مي گفتم مگه از خواهرت كمتري ، ببين اون چيزيش نشده . بعد از دو سه دقيقه اي كه به همين منوال گذشت با دست كسش رو ماليدم و بهش گفتم تا مي تونه خودش رو شل كنه تا درد كمتري رو حس كنه و اون از ترس نمي تونست خودش رو شل كنه و من مجبور شدم چند تا سيلي به لپاي كونش بزنم و انگشتم رو بكنم تو سوراخش و باهاش بازي كنم و همونجور كه پاهاش رو دوشم بود خودم رو به سوراخ تنگش رسوندم و يه كم فشار دادم . چون قبلاً ارضاء شده بود كسش هنوز ليز بود و هين كار من رو راحت تر مي كرد . يه كم كه فشار دادم ديدم دهنش از درد باز مونده و صداش هم در نمي آد . من كه تازه فقط سر كيرم رو تو فرستاده بودم يه دستم رو كردم تو دهنش تا هم جلوي داد زدنش رو بگيرم و هم شوكي بهش وارد شه و از اون حالت در بياد . تو همون حال يه فشار محكم دادم كه نسرين يه جيغ وحشتناك كشيد و خودش رو از زير من حركت داد تا بيرون بياد . من كه مي دونستم اگه كيرم بيرون بياد ديگه نمي تونم بكنمش به زور نگه اش داشتم و بهش گفتم خودم رو ثابت نگه مي دارم تا دردش كم بشه و قول دادم تا اون نگفت ادامه ندم . يه چند لحظه اي كه گذشت ازش پرسيدم . بهتر شد كه اون با سر اشاره كرد و م

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#148 | Posted: 11 Jul 2011 16:27
عجب چیزی بود!

یه دوست دختر داشتم تو چت باهاش آشنا شده بودم. دختره بچه ی نیاوران بود.... یه دختر با قد 165 صورت سفید چشم و ابرو مشکی سینه های گرد و سفت که فکر کنم سایر هفتاد بود! البته برای یه دختر 18 ساله بد هم نبود ... خلاصه با این خانوم یه رفاقت مسخره کردیم !
بعضی وقت ها حرف رو میکشیدم یه سکس که اونم داق میکرد ولی بعد گذشت زمان دیدم نرم شده !
مثلآ یه شب ساعت 2 شب داشتیم گپ میزدیم خودش گفت میخوام یه قضیه رو برات بگم علی ولی باید هیچ وقت تو سرم نزنی این مسائل رو....
منم گفتم بفرما
شروع کرد به حرف زدن که : آره یه روز شوهر خالم تو پارکینگ خونمون بود منم 16 سالم بود رفتم اونجا دیدم ایستاده داره سیگار میکشه...
یه جوری نگام میکرد! منم اعصابم خورد شد زود رفتم در انباری رو باز کردم برم چیزی بر دارم یکدفه یه چیزه کلفت و گرم رو رو کونم احساس کردم
شوهر خاله کثافتم دستش رو داشت میکشید رو باسنم
اون موقع من یه چشلواره چسب مشکی پام بود با یه تیشرت قرمز ! دیدم با پرروئی داره کونم رو میماله منم فحشش دادم گفتم دستت رو بکش عوضی اونم دستش رو گذاشت رو دهنم در رو بست اومد تو! دهن من رو گرفت منم شروع کردم به دست و پا زدن و جیغ زدن و فحش دادن
که یکدفه محکم زد تو صورتم منم گریم گرفت بعد به زور دستش رو برد تو شلوارم و لمبرای سفیدم رو مالید اه و اوه میکرد به زور چند تا لب ازم گرفت تیشرتم رو داد بالا
یکم سینم رو گاز گاز کرد گفت حالا گم شو...
اگه به کسی هم چیزی بگی جرت میدم دفعی بعد ضمنا آبروی خودت هم میره بیچاره !منم انقدر بچه بودم که از حرفاش ترسیدم و جز خواهرم به کسی چیزی نگفتم ! تازه همین طور که داشتم میرفتم از پارکینگ بالا خوردم زمین زانوم خون اومد همه ریختن بیرون گریه ی شوهر خالم با پام یکی شد کسی چیزی نفهمید....
خلاصه هر چی میگفت من بیشتر راست میکردم با حال میگفت ! اون شب هم گذشت تا اینکه یه روز زنگ زد گفت دانشگاه آمل قبول شدم!
گفت اینجا خونه گرفتم 2 نفر دیگه هم میان پیشم.......
وای قند تو دلم آب شد گفتم 3 به 1 حال میکنم
انقدر لوس بازی در آورد که نمیتونم بیارمت خونمون سخته صاحب خونه مارو چون دختریم با پسرش زیر نظر دارن.....
تو طول این مدت برام از همه گفت از دخترای هم خونه ایش که یکیش پرستوی قصه ی ماست بود و یکیشم شیما...
میگفت: شیما دختر خوبیه ولی یه رو من نبودم 12 تا پسر دختر آورده خونه یا اینکه پرستو هر شب بخاطر ماشین پسره که ببره بگردونتش لب دریا باهم هر شب بیرونن ! حتا یه شب برا پری( همین دختره چتی) اس ام اس اومد دیدم جیغ زد گفتم چی شد ؟ گفت هیچی دوست پسره پرستو میگه پرستو شب پیشه من میمونه
منم گفتم جوووووووووووون عجب دختریه اون دیگه......
گفتم پری یکم برام از پرستو بگو اونم دلخور شد ولی با مکث گفت هیچی یه دختر نازه که با یکی رفیق شده همش با هم حال میکنن باهم لاو میترکونن
منم گفتم تو دلم این کردن داره بد جور....
سرتون رو درد نیارم ما با پری بهم زدیم بعد چند روز زنگ زدم خونشون تو همون آمل
هرچی میگفتن الو من بوس می کردم از پشت تل ! انگار خوششون اومده بود ! با ناز پری میگفت جووووووون مرسسسسسسسی عزیزم بوست رسید منم راست میکردم
دوباره زنگ میزدم اونم شهوتی حرف میزد ! تا اینکه یه روز زنگ زدم پرستو تنها بود خودش برداشت منم شروع کردم بوس کردن اونم میگفت بفرمائید التماس میکرد حرف بزن درست ببینم کی هستی منم گفتم جووووووووون بکنمت اونم گفت خوب باشه ولی بلند حرف بزن ببینم!
منم بلند حرف زدم با خنده گفتم سلام
نشناختی ؟ گفت نه ! گفتم : دوست پسر پری ! علی هستم ! آخه یکبار باهاش حرف زده بودم! اونم گفت آره منم شروع کردم به لاس زدن اونم بی معرفتی نکرد رفیق شد
بعد یه مدت امد تهران همدیگرو ببینیم ....
وای دلم تاپ تاپ میکرد تو راه به خودم میگفتم خدا چی میخواد بشه رفتم از 12 متری سر قرار رو نگاه کردم دیدم یه دختره تیریت جیگریییی ایستاده منو دید اشاره کردم اومد جلو وای ی ی ی ی ی ی چی بگم بهتون ! با خودم گفتم تا الان پشت تل با این من سکس تل میکردم ؟؟؟؟؟؟ اگه جلوم بود روم نمیشد حتا دست بزنم بهش ! اخه سکس تا زیاد کردیم مثلا یه روز با خیار و موز حال کرد از کون ولی گفت پرده رو نمیزنم کیر خودت پارش کنه نه خیاره بی ارزش !
وای چی میدیدم؟ دستو پام لرزید گفتم کجا بریم گفت هر جا تو دوست داری منم کلید خونه رو تکون دادم خندید گفت بریم خونه
تو راه دل تو دلم نبود رفتیم از پله ها بالا وای خدا دارم با کی تنها میشم تو یه خونه ! آخه میگ وقتی یه پسر دختر برن زیر یه سقف شیطان با دارو دسته هاش شروع میکنن به رقصیدن و هل هله کردن......رفتیم تو بدون اینکه بهش چیزی بگم خودش مانتوی چسب قهوه ایش و در آورد یه شلواره لی ابی با یه جوراب خوش رنگ سفید آبی......
رو سریش رو در آورد نشست رو مبل پاهاشو آورد بالا گذاشت کناره بدنش یوری نشست رو مبل.....منم نستم کنارش....
وای خدا تصور کنید یه دختر چشم و ابرو قهوه ای روشن با موهای بلند تا روی باسنش که هنوزم نمیدنم بگم چه رنگی بود ولی رنگ موهای خودش بود ولی خیلی روشن و ناز بود بهتر بگم تو مایه طلائی تیره.......وای لب کوچولو صورت ناز ملیح ...پوست بدنش بخدا مثل پنبه بود !
منم دستش رو گرفتم همدیگرو بغل کردیم شروع کردیم به نوازش کمد همدیگه ! وای چه بوی عطری داشت بدنش.....تو صورتش نگاه کردم گفتم کاره دنیا رو ببین ! ما الان باید کنار هم باشیم ! اون لبای کوچولوی صورتیش خندید سرش رو انداخت پائین ! سرش رو آوردم بالا شروع کردیم لب گرفتن ! پدر سوخته همون لحظه زبون داق و لیزش رو کرد تو دهنم شروع کرد به عقب جلو کردن تو دهنم منم خوردم.......اوووووووووم ! تاپش رو دادم بالا سرم رو گرفت به سینش منم سوتینش رو هم زدم بالا دیدم وای عجب هاله ی نازی داره دوره نوکه سینش تا حالا تو هیچ عکس و فیلمی ندیده بودم ! آخه دختر ایرانی زیاد ناز نیست هیکلش...
خوردم سینشو دیدم داره میترکه نمیتونه تحمل کنه !
منم دکمه های شاوارش رو باز کردم اومدم نشستم جلو مبل اونم پاشو باز کرد ! گذاشت رو شونم ! چقدر سنگین بود پاهاش! تقریبآ 63 کیلو بود با قد 170 ... خلاصه شرتش رو در آوردم دیدم یه کس تمیز صاف صاف صورتی رنگ شروع کردم به خوردن که شروع کرد ناله های بلند !گفتم پرستو آروم آبرو داریم ما اینجا ! اونم خندید سرمو ناز میکرد میگفت بخور همهش ماله لبهای علی جونمهههههههه..... آخ اه خوشم میاد ووووووووووووئی....منم دیگه کیرم رو در آوردم دیدم میخنده گفتم نمیخوری ؟ گفت امتحان نکردم ! 2 تا مک زدن ولی جوری زد که نزدیک بود بپاچه بیرون... گرفتم گفتم بسه خودش رفت رو مبل قمبل کرد منم کونش رو دیدم وای سفید مثل پنبه نرم کمی گرم..... پهن ولی لبه های کونش گرد بود ! کیرم رو چرب کردم روش کاندوم کشیدم....کردم یکم تو هیچی نگفت دیدم پر رو تر از این حرفاست یهدفعه تا ته کردم گفت واییییییییییییییییییییییییییییی جر خوردم چته آروم گفتم هیس شروع کردم بکردن ! دیگه داشت از حال میرفت ناله میکرد میگفت چقدر منتظر این لحظه گذاشتی منو بی انصاف بکن جبران کن علیییییییییییییییی جون ...
وای من علی میخوام..... انقدر کردم که ارضا شد منم با 6/7 تا کمره دیگه خالی شدم کاندوم رو در آوردم ...لب گرفتیم نازش کردم تازه فهمیدم کسش مونده البته اون مشکلی نداشت با اپن شدن ولی من دلم نمیومد چون خانوادش داشتن شوهرش میدادن..... ترسیدم مشکلی پیش بیاد براش... اون روز گذشت و هر دومون راضی بودیم بعد ها پری فهمید ما باهم رفیق شدیم زنگ زد منت کشی منم گفتم 1 شرط داره ! اینکه بزاری بکنمت و اون هم قبول کرد ولی من میخواستم بپیچونمش چون پرستو دوست نداشت اسم پری رو حتا بیارم منم دیدم مثل اینکه برو نیست گفتم پس قبوله ؟ میزاری گفت آره چرا که نه منم گفتم بیلاخ خدافظ...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#149 | Posted: 11 Jul 2011 17:43
داستان من و طناز

سلام به همه
راستش من تا حالا داستان واسه کسی تعریف نکردم به خاطر همین اگه خوب نبود ببخشید. این داستان من و یکی از دوست دخترامه به اسم طناز. یادمه که اون موقع من تو یه بوتیک فروشنده بودم (لباس زنانه و دخترانه) این ماجرا مربوط به 4 سال پیشه. بعد از ظهر بود و تازه مغازرو باز کرده بودم که یه دختر 17/18 ساله اومد تو واسه تماشا. نمیدونم چی شد یه دفعه هوس کردم که مخشو بزنم (اخه 3 ماهی میشد که دوست دختر نداشتم) بگذریم. شماره تلفنمو بهش دادم و اونم قرار شد که زنگ بزنه.
2 روز از این ماجرا گذشته بود که تلفن مغازه زنگ خورد و اون پشت خط. دفعه اول فقط معارفه و آشنایی و حرفای معمولی. هفته دوم خودمونی تر شده بودیم و در هفته سوم واسه هم پشت تلفن شعر میخوندیم تا اینکه شد هفته چهارم ... تا اینجا میدونستم که اسمش طنازه و بچه نظام آباد (من خودم بچه گیشا هستم) و اینکه قبل از من چنتا دوست پسر داشته و از همین کس شعرایی که همه اول دوستیشوون به هم میگن . تو این مدت 4 هفته هم هنوز با هم قرار نذاشته بودیم و فقط همون روز تو بوتیک دیده بودمش و کم کم قیافش داشت از یادم میرفت خلاصه با هم قرار گذاشتیم که کی همدیگرو ببینیم که یدفه گفت مهران راستش من یه چیزیرو بهت نگفته بودم. گفتم چی؟ گفت من اونی که اون روز بهش شماره داده بودی نیستم. گفتم وا یعنی چی؟ گفت که اون دوستم بوده که ازت شماره گرفته ولی چون شوهر داره شمارتو داده به من. شوکه شده بودم و نمیدونستم چی بگم. باز با این حرفا با هم قرار گذاشتیم تا ببینمش...
این گذشت تا روز قرار رسید و من هم حاضر و آماده رفتم سر قرار و از روی مشخصاتی که داده بود شناختمش... وای که چه لعبتی بود . هیکلش فوق العاده قشنگ بود و میتونم بگم که روی هم رفته واسه خودش کسی بود. خلاصه با هم رفتیم یه کافی شاپ دنج و خلوت تو شهرآرا و اونجا کلی با هم حرف زدیم و قرار بعدیمون شد واسه پس فرداش تو خونه ما... منکه واسه رسیدن روزقرار لحظه شماری میکردم و اینهم گذشت تا روز موعود رسید. من که از قبل تدارک ناهار و مشروب و همه چیزو دیده بودم حتی سکس... خلاصه اومد و با هم شروع کردیم به تماشای تلویزیون و ماهواره و ناهار خوردن که البته تمام این مدت به سکوت گذشت.
دیگه داشتم کلافه میشدم. گفتم: چرا ساکتی ؟ گفت: چی بگم؟ گفتم: هر چیکه دوست داری فقط سکوت نکن. دیدم زل زد تو چشام و دستشو انداخت گردنم و گفت: میخوام در گوشت چیزی بگم و منو کشید جلو و ناغافل لبشو گذاشت روی لبام وچه لب شیرینی بود این لب... من شوکه شدم. راستش انتظار این حرکتو از یه دختر با اون رفتارا نداشتم. بعد از اینکه لبشو ورداشت گفت اینم حرف دیگه؟؟؟؟ گفتم حرفای داغو قشنگی میزنی بازم بگو... و ما باز هم لب تو لب شدیم. حالا نخور کی بخور ....تو همین احوال بودیم ومتوجه گذشت زمان نبودیم فقط یک آن به خودم اوومدم که دیدم اون لخت تو بغل من رو کاناپس. سینه های بزرگ و سفت و قشنگی داشت (سایز 75 ) و بدن قشنگ و بی مو و چه کسی... جوووووووون. الان هم بعد از این مدت وقتی یادش میافتم راست میکنم.
من هنوز لباسام تنم بود و مشغول لب گرفتن و دستم هم لای پای اون و داشتم با کسش بازی میکردم. نفساش به شماره افتاده بود. اونم زیپ شلوارمو باز کرده بود و دستش زیره شورت من و داشت با کیرم بازی میکرد . یواش یواش رفتم پایین و سینه هاشو خوردم و همینجور آروم آروم پایین تا رسیدم به کسش و شروع کردم با زبونم کسشو لیسیدن و خوردن. دیگه نفسش بالا نمیومد. تا اینکه بی طاقت شد و اومد روم و همینجور که داشتم کسشو میخوردم اونم کیرمو شروع کرد به خوردن. تا اون روز کسی به این باحالی کیرمو نخورده بود. بعد بلند شد. منم تو حال خودم نبودم. اومد و نشست رو کیرم و با شدت شروع به بالا پایین شدن کرد. نمیدونم چه مدت تو این حال بودیم. بعد اومد خوابید زیر و پاهاشو از هم باز کرد منم چپیدم اون وسط وحالا تلمه نزن کی بن... تا اینکه با صدای جیغ کوچکی و فشاره ناخناش رو پشتم فهمیدم که ارضا شده.
ولی من هنوز نشده بودم. بهش گفتم که برگرد و اونم برگشت و دو لا شد. اول از پشت کردم تو کسش و با هر بار ضربه تلمبه موج زیبایی رو کونش میافتاد. اروم کیرمو در آوردم و سرشو گذاشتم دم سوراخش و با یه فشار... آخ که چه گرم و داغ بود. هنوزم گرماشو احساس میکنم. دیگه داشت آبم میاومد و مونده بودم چی کار کنم. در آخرین لحظه کیرمو در آوردم و اونم سریع برگشت و آب من با فشار پاشید روی سینه و شکم و صورتش. نمیدونم تا حالا شده به صورت دختری که روش آب کیر ریخته دقت کنین یا نه؟ ولی اگه نشده حتما این بار که یه دختر و آوردین خوونه و باهاش سکس کردین آبتونو بریزین رو صورتش و اونو نگاه کنین. خیلی زیبا و قشنگ و دیدنی میشه... بگذریم. بعد از اینکه آبم اومد اون با دستش اونو به تمامه بدنش مالید. بعد من دراز کشیدم اونم بغل من دراز کشید و سرشو گذاشت رو سینم و با هم شروع کردیم به سیگار کشیدن. این بود داستان من و طناز. این ماجرا مال 4 سال پیش بود و داستان سکس من و اون تا 2 سال پیش ادامه داشت . الان 2 ساله که با هم تموم کردیم و دیگه رابطه نداریم. نوش جان نفر بعدی که اونو میکنه و دمه اونی گرم که پردشو پاره کرد. و از همه مهمتر دست پدر و مادرش درد نکنه که همچین دختر کسی پرورش داده تحویل جامعه میدن

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#150 | Posted: 11 Jul 2011 18:39
سلام
اینی كه میخوام بگم بكن بكن نداره ولی بد نیست و واقعی بوده.چند سال پیش دانشگاه میرفتم تو یكی از شهرهای نزدیك تهران.یه روز گرم تابستون بود و هوا بس ناجوانمردانه گرم بود.ما منتظر اتوبوس شدیم كه اتوبوس بیاد یه دختره برای همون شهر بود رو دیدم با مامانش بود یكی دوباری نگاش كردم و پرسیدم مامانته دیدم چپ چپ نگاه كرد گفتم الانه پاشه خودشو ننش جرم بدن.هیچی آقا تا اتوبوس اومد چون اونا اول اسم نوشته بودن رفتن سوار اتوبوس شدن و نشستن.بعد من از پایین اتوبوس گفتم یه دو تا جا برام بگیر كه از مامانش پرسید و مامانش هم گفت جا بگیر.آخه بعدا گفت مامانم رو , رو مخش كار كردم كه گیر نده.آقا ما تا تهران مخش رو زدیم و ازش شماره گرفتم .منشی یه دكتر كودكان بود كه ساعتهای 3-4 بعد از ظهر كسی نمیومد مطب.
من یه چند بار رفتم و یه روز دیدم یه حالیه روز بعد بهش گفتم یه چیز میخوام بگم روم نمیشه گفت بگو گفتم نه ولش كن خودش گفت از سكس بدتره گفتم :نه لب بازی بلدی ؟ گفت نه من خجالت میكشم هیچه چسبوندمش به پشتی صندلی و حالا لب نگیر كی لب بگیر و سینه هاش رو خوردم.یه چند وقت پیشش میرفتم تا اینكه از اون شهر كه موقت بودیم رفتیم دانشگاه خودمون.ولی یادمه چون زیاد رژ میزد بعد لب گرفتن دور لبم گرد تا گرد رژی میشد.ببخشید اذیت شدید.

این کاربر به دلیل تبلیغ برای همیشه بن شد.
(مدیریت انجمن لوتی)
     
صفحه  صفحه 15 از 89:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  88  89  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.