| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 16 از 89:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  88  89  پسین »  
#151 | Posted: 12 Jul 2011 05:02
من و پریا

سلام
فكر كردم براي اينكه تمام داستان منو باور كنيد(دوستان مارو با فحشاشون منور نكنند) زياد توضيح بدم پس اگه طولانى شد ببخشيد.
من ايليا هستم و 23 سالمه. اهل اصفهانم. من دارم مهندسى ... دانشگاه ---- درس ميخونم. داستان از ورود من به دانشگاه شروع شد. من تا اون موقع سكس نداشتم(اهل جق زدن هم نبودم و فيلم سوپر كم ميديدم) در واقع آدم سر براهى بودم. ضمنا صورت خيلى جذابى هم ندارم. صورتم كمى جوش داره و ابرو هام بهم پيوسته است (البته خودم خوشم نمياد ولى مامانم ميگه بت مياد!) ولى با اين حال بدنم خيلى روفرمه. قدم 186 و وزنم هم 68 است.
بدنسازى هم رفتم! اين از مشخصات خودم حالا بريم سراغ داستان:
ترم اول دانشگاه كه براى ثبت نام رفتيم چون من از اصفهان اومده بودم تقاضاى خوابگاه كردم. به هر زورى شده خوابگاه گرفتم. من و محسن با چند تا ازبچه ها تو 1 اتاق افتاديم.
محسن بسيار آدم خوش مشرب و خوش مرامى بود بعد چند وقت خيلى با هم رفيق شديم و هميشه باهم بوديم!
يادمه كلاس رياضيات عمومى داشتيم كه پریا و نادیا اومدن داخل(اينا 2 تا خواهر 2قلو بودن كه البته تفاوت هايى باهم داشتن مثلا موهاى پریا قهوه اى بود ولى نادیا مشكى/ پریا كوتاه تر بود/ لاغر تر هم بود)
اونروز شديدا آرايش كرده بودن انگار امروز با دوست پسراشون قرار داشتن!
من و محسن سر كلاس همش حواسمون به اين 2 تا بود.آخر كلاس موقع خروج محسن منو هل داد به طرف نادیا. منم به نادیا خوردم. با هم وسايلشو جمع كرديم. بعد ازش معذرت خواستم.
محسن هم با پریا رفتند بيرون.
شب كه دوباره محسنو ديدم باهاش دعوا كردم آخه خيلى ضايع شده بودم. بعدش به من گفت با پریا حرف زده. اولش باور نكردم ولى ديدم انگار راست ميگه و قرار گذاشتند براى آشنايى با هم(پریا و نادیا و محسن و من) بريم كافى شاپ. تو كافى شاپ من روبرو به پریا بودم محسن رو به نادیا.بعد از اون گفتگو ما خيلى به هم نزديك شده بوديم و شماره هامونو بهشون داديم.
بعد ازون عشق بازى هامون شروع شد. با اين كه محسن و پریا شروع كننده ى اين دوستى بودند ولى من با پریا دوست شدم ومحسن با نادیا.(به نظر محسن نادیا فرم بهترى نسبت به پریا داشت)من و پریا بيشتر تو كافى شاپ يا تو كلاس يا از پشت تلفن باهم صحبت ميكرديم تا اينكه امتحانات شروع شد.تو امتحان ها كمتر همديگرو ميديديم و بعضى وقتا 3 روز 1 بار به هم ميزنگيديم.آخرين امتحانو كه داديم به شدت ناراحت شده بودم كه از هم جدا ميشيم.
محسن هم تعطيلات رو ميرفت خونه داييش كه همون اطراف بود(احتمالا نميتونسته از نادیا جدا بشه!)
هيچ وقت فكر نميكردم به 1 دختر اينجورى وابسته بشم(واقعا دوسش داشتم)ضمنا روابطمون هم معمولى بود فقط وقتى آخر ترم داشتم بر ميگشتم اصفهان بردمش 1 گوشه و لب ازش گرفتم(واى كه چقدر حال كردم. تو تموم جاده به لب گرفتنمون فكر ميكردم) اين بدترين تعطيلات تو كل زندگيم بود همش به پریا فك ميكردم.
علاوه بر پریا دلم براى محسن هم تنگ شده بود.
وقتى برگشتم و پریا رو دوباره ديدم جلوى همه بچه ها دستشو گرفتمو دويديم بيرون.
رفتيم روى نيمكت پارك روبروى دانشگاه نشستيم و 5 ساعت حرف زديم!
فهميدم محسن تو اين تعطيلات با نادیا خانم حال كرده و بدتر از اون به پریا هم پيشنهاد سكس داده بود(وقتى داشت اينارو ميگفت سرشو رو شونم گذاشته بود و گريه ميكرد) اعصابم خورد شده بود. بحثو عوض كردم كه بيشتر عصبانى نشم تا بعدا به حساب محسن نامرد برسم.
تو خوابگاه كه محسن رو ديدم بهش حسابى توپيدم كه گفت ميخاسته امتحانش كنه و(فهميدم داره بهونه مياره) براي همين منم ديگه بش چيزى نگفتم ولى ديگه جوابشم نميدادم تا اين كه 1روز اومد پيشم و گفت من كار درستى نكردم(ميخواست خير سرش از دلم در بياره) منم بى محلى ميكردم تا اين كه 1 چيزى گفت كه نميدونستم چى بايد جوابشو بدم. گفت: داييم داره 4 ،5 روز با خانواده داره ميره شمال. اگه بخاى ميتونم 1 روز برات رديف كنم تا با پریا بريد اونجا...) اينو كه گفت برق از چشام پريد.
يه خورده صبر كردم بعد پرسيدم مگه كليد دارى؟
گفت از دختر داييم ميگيرم(دختر داييش شوهر كرده بود و شمال نرفته بود) حتما داييم كليد بهش داده كه به درختا آب بده.
حقيقتش موندم چى بگم! بعد چند دقيقه سكوت بهش گفتم بايد از خودش بپرسم بعدش هم رفتم.
نميدونستم چجورى به پریا بگم! خوشحال ميشه يا نه!
بلاخره با پریا قرار گذشتم جلوى در ورودى دانشگاه!
تا ديدمش شروع كرديم به حرف زدن...
نميدونستم از كجا بايد شروع كنم. داشتم فكر ميكردم كه بهش گفتم خواهرت محسنو دوست داره؟آخه ميگن بعد از سكس آدما خيلى به همديگه علاقه مند ميشن!(منم اين جمله رو نشنيده بودم!!) گفت خيلى همديگه رو دوست دارن مخصوصا بعد سكسشون!
بهش گفتم براى هفته آينده وقت خالى دارى با هم بريم گردش؟!
گفت براى شما خاليش ميكنيم(فك كنم فهميد آخه خيلى ضايع گفتم!)
قرار گذاشتيم براى 1شنبه!
پنجشنبه دايى محسن داشت ميرفت شمال. محسن جمعه رفت كليدو گرفت و به دختر داييش گفت 1 هفته ميمونه.
صبح روز موعود فرارسيد. صبح پاشدم رفتم حموم و تر و تميزش كردم.داستان من 2

رفتم سر قرار. ايستاده بود. واى چه آرايش غليظى كرده بود. يه جور ديگه شده بود!

باهم يك تاكسى گرفتيم رفتيم به سمت خونه دايى محسن(خونشون خارج شهر بود) نزديك روستاشون كلى دار و درخت بود. پياده شديم و بقيه مسيرو پياده رفتيم. خسته شديم بعد رفتيم يه شيرموز خورديم بهش گفتم كليد خونه دايى محسن پيشمه ميخواى 2تا پيتزا بگيريم بريم اونجا بخوريم؟ اونم قبول كرد و رفتيم. وارد خونه كه شديم مستقيم رفتيم سراغ ماهواره تا باهاش نهار بخوريم!
تموم كه شد سرشو گذاشت رو شونم خوابيد. منم خسته بودم و ميخواستم بخوابم اما نميتونستم!
آخرش آروم بلند شدم بغلش كردم ببرمش تو اتاق.
تو راه يه بوس كوچولو از لباش كردم كه يهو بيدار شد. 1 دقيقه تو بغلم به همديگه نگاه كرديم.
بعد سرمو خم كردم يه بار ديگه بوسش كردم. ديگه اونم نگاهش فرق كرده بود دوباره ميخواستم ببوسمش كه از بغلم پريد پايين. ايستاده بوديم و تو چشاى هم زل زده بوديم تا اين كه لبامون به هم گره خورد(بدون شك بهترين لحظه عمرم بود) انگار منتظر همچين لحظه اى بوديم. دستامون دور بدن همديگه پيچيده بود و همو نوازش ميكرديم. ديگه داشت كيرم قد ميكشيد. همين جورى كه لبامون رو هم بود رفتيم تو اتاق. تا رسيدم به تخت پرتش كردم و پريدم روش. نشسته بودم رو كسش و ميخواستم پيراهنشو دربيارم. دستمو كردم زير پيراهنش و از زير شروع كردم به نوازش كردنش. بعد پيراهنشو درآوردم. حالا نوبت اون بود. اومد نشست رو كيرم يه خورده خودشو مالوند بعد دست كرد زير پيراهنم و منو ميمالوند. پيراهنمو وحشيانه درآورد. شروع كرد به ليسيدن من. همه دست و صورت و گردنم خيس شده بود(خيلى خوشم نميومد)براى همين پستوناشو ميماليدم(از زير سوتين). بعد شلوارمو درآورد. خواست شرتمو در بياره كه نذاشتم. من شلوارشو دراوردم و شروع كردم به ليسيدن. همه جاى بدنشو ليس زدم. از صورت وگردن و انگشتاش تا پشت رون پاهاش. اولاش خوشش اومده بود و آه ميكشيد ولى آخراش داد ميزد كه بس كنم. براى همين رفتم بالا و سوتينشو باز كردم. پستوناى خوشدستى داشت. هر چند خيلى بزرگ نبود ولى خيلى سفيد بود. دستم دورشون حلقه ميزد.شروع كردم به خوردنشون. پستوناش متورم شده بودن كه ديگه صبرش تموم شد و شرتمو درآورد. كيرمو تا ته كرد تو دهنش. خيلى قشنگ ساك ميزد. منم تحملم خيلى نبود. بهش گفتم داره مياد كه با دستش كيرمو درآورد ولى آب من اومدو پاشيد رو صورتش! بدش نيومد. من رفتم سراغ شرتش و كندمش. شروع كردم به ليسيدنش. هرچى ميخوردم خوشمزه تر ميشد. در همين حال يهو آهى كشيد و به خودش پيچيد. بعد بى حال روى تخت افتاد. رفتم دو سه تا بوس از صورتش كردمو در گوشش گفتم حالا وقتشه. يه لبخند آروم و شيطنت آميز جواب حرف من بود.
سر كيرمو به كس و كون پریا ميكشيدم. اينجورى هم من حشرى تر ميشدم هم اون. بهش گفتم ميخوام از كس بكنمت! گفت نه ولى من بهش گفتم اگه بذارى بكنمت بعدا ميام خواستگاريت! براى چند لحظه داشت فكر ميكرد كه من ناگهانى كردم توش. مونده بود چى بگه! داشتم كيرمو عقب جلو ميكردم كه ديدم بله! خانم اصلا پرده نداره. بهش گفتم تو كه پرده ندارى چرا ناز ميكنى؟ خنديد.
همينجورى كه تلنبه ميزدم اون موهاى سينه منو ميكشيد. آبم داشت ميومد. اون هم ديگه داشت ارضا ميشد. من كيرمو در آوردم و بهش گفتم بخور گفت نه منم ريختم رو سينه هاش.
اون ارضا نشده بود. منم افتادم به جون سينه هاش! سينه هاشو ميخوردم(در واقع داشتم آب خودمو ميخوردم) اين كارو ادامه دادم تا ارضا شد. بعدش كنار هم رو تخت 1 ساعت خوابيديم.
بعدش رفتيم حموم و خودمونو تميز كرديم.
ساعت 6 بعد از ظهر از خونه دايى محسن درآمديم و من ساعت 8 دم خوابگاه بودم. بعد اون جريان باهم يكبار ديگه سكس داشتيم( من و محسن پریا نادیا) كه ازون سكسهاى ماه بود. راستى من و پریا هم باهم قطع كرديم(علتش اين بود كه پریا رو با يه پسر غريبه به طور اتفاقى ديدم كه حالم ازش بهم خورد) تا 2 ماه روابطمو با آدما به خصوص با دخترا كمتر كردم تا ماجراى پریا يادم بره.
بعدش سرى جديد سكسهاى من شروع شد... اگه خواستيد بازم ميذارم
مر30 از وقتتون
باى

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#152 | Posted: 12 Jul 2011 10:03
پرواز با پرستو

سلام اسم من پارسا هست و ميخوام براي اولين بار داستان بنويسم اگر بد بود ببخشيد چون دفعه ي اولمه .... اين داستان كه ميخوام بگم دو سال پيش برام اتفاق افتاد و اميد وارم كه اون داستان رو اونجور كه هست بگم .. بزار همين اول داستان هم بگم كه خواهشا فوش ندين ....
حدود 3 سال پيش وقتي 16 سالم بود براي اولين بار دختري و ديدم كه عاشقش شدم ولي چيزي كه از دختره شنيده بودم اين بود كه به كسي پا نميده حتي به اين مخ زنای مدرسمون هم پا نداده بود جه برسه به من كه تا به حال دوست دختر هم نداشتم.. ولي خوب عشق و عاشقي كه اين حرفا سرش نميشه .. خلاصه بعد از مدت حدود 2 يا 3 ماه تونستم بالاخره باهاش دوست شم اسمش پرستو بود و همه تو كفش بودن وقتي باهاش بودم انگار تمام دنيا رو بهم ميدادن ولي با اين حال اين قدر نگاهش ميكردن مردم كه اين قضيه باعث ناراحتيم ميشد حتي دوستام هم كه تو مخ كردن الناز بهم كمك ميكردن هم همين رو ميگفتم و نگاهش ميكردن و همش به هيكل اون خيره ميشدن ... تنها چيزي كه من تا به حال به اون توجه نكردم ...
بعد از اون متوجه هيكل عالي الناز شذم واقعا هر كسي رو به هوس مين داخت يك سال از دوستي من و پرستو ميگذشت و چند ماه بود من علاوه بر زيبايي محو بدن اون هم شده بودم مو هاي تمام مشكي اون و هيكل سكسي اون واقعا من رو به شهوت مينداخت و كاملا از خود بيخودم ميكرد ... اين موضوع باعث ميشد تمايلم به سكس با هاش بيشتر بشه از طرفي دوستام هم تحريكم ميكردن ديگه تصميم خودم رو گرفته بودم .. تصميمم سكس بود چيزي كه تا اوم موقع حتي بهشم فكر نكرده بودم ... اما تمام آرزوم در پرستو خلاصه ميشد .... گذشت روز موعودم رسيده بود روزي كه ميخواستم از عشقم به عنوان وسيله ي تخليه ي شهوتم استفاده كنم اون روز رو خوب يادمه عطر تحريك كننذه زده بودم و آماده و ترو تميز كه اومدم دنبالش و رفتيم از طرفي ميترسيدم كه پرستو رو از دست بدم و طرفه ديگه اي هم سهوتم بود كه به خودم قول دادم اگر اين كا رو بكنم با پرستو ازدواج كنم .. مثل هميشه رفتيم پارك و رسديدم به آخراي پارك كه هميشه اونجا ميرسيديم كه بتونيم راحت تر با هم باشيم بدون هيچ كسي كه بهمون گير بده از ترس داشت سرم گيج ميرفت و تير ميكشيد پرستو داشت يه سري حرف ميزد كه اصلا توجهي بهش نمي كردم متوجه حال من شده بود نشته بوديم و من فقط لبخند خشكي داشتم آخر سر پرستو اومد نزديك تر و پرسيد پارسا چيزي شده كه رنگم پريد نميدونستم چي كار كنم در ه لحظه تصميمو گرفتم سريع لبام و چسبوندم به لباش پرستو مات مونده بود كه داستان چيه و تا 10 . يا 20 ثانيه خشك شده بود بالاخره اون هم همراهيم كرد و شروع به خوردن لبا كرد اون روز لب هاش هم مزه ي ديگه اي ميداد تمام هوش و هواسم به اون بود و اين حالت نمي خواستم تموم شه پرستو هم همراهيم ميكرد و اون هم سير نميشد وقتي فهميدم كه اون هم تمايل به لبهام داره و آماده ي هشري شدنه كارم رو شروع كردم با همه ي توان و جراتم و همون لرزشم دستم رو گزاشت رو سينه هاي پرستو قلبم از جا كنده شده بود و سرم تير ميكشيد و كيرم هم نيمه شق بود در حين گزاشتن دستم روي سينه ي پرستو لبهام رو جدا كردم و سريع شال و روسريش رو كنار زدم و شروع به خودن گلوش كردم پرستو كه تازه لبش از لبم كنده شده بود و نفسش رو داشت تازه ميكرد با همون حال نفس نفس گفت چي كار ميكني... با حالتي كه نه رضايت رو اعلام ميكرد و نه شكايت ... من بدون پاسخ به اين جواب به كارم ادامه ميدادم 5 دقيقه از اين حالت ميگذشت پرستو هم تو 5 دقيقه با اين كه نق زياد ميزد .. ديگه صداش كم شده بود ... ولي من ديكه طاقت نداشتم داغ داغ بودم و نفسم بالا نمي اومد اومدم بالا كه نفس بگيرم كه پرستو غافل گيرم كرد........ --چرا ول كردي تازه گرم شده بوديم..... ان رو پرستو گفت و به يكباره پارسايي كه همه ي كاراش رو با ترس و لرز جلو برده بود رو شير كرد ... گفتم :‌ eeee گرم شدي ؟؟ اين گرم كردنش بود بقيش تو خونه خالي ... از اينجا به بعد نقل قول ميزنم
_پس پاشو بريم
_ كجا؟؟
_ خونه خالي ديگه
_ مگه سراغ داري؟؟؟
_ آره
_ كجا ديوونه ؟؟
_ سارا (خواهر پرستو) الان كلاسه تا عصري هم نمياد
_ بدو بريم
از خونه ي پرستو اينا تا پارك 5 دقيقه بيشتر پياده نبود رسيديم كليد رو انداخت و در رو باز كرد تا در رو بست سروع كردم كه زد تو زقم و كفت نترس بابا در نيمرم كه..دستم رو گرفت و برد تئ اتاقش تا رسيديم بدون معطلي برگشت و لباش رو روي لبا م گزاشت شروع به خوردن كرد منم ديگه از خود بيخود شده بودم هميجوذي كه لبام رو ميخورد دستم رو از پشت به كونش رسوندمو سروع به مالوندنش كردم ديگه 3 ..4 ديقه گزشته بود كه طاقتم تموم شدبقلش كردم گزاشتمش روي تخت تك تك دكمه هاي مانتو شو باز كردم كه با كمك خودش در اوردم تاپ صورتي رنگي تنش بود من هم شروع به خودن گلوش كردم و دستام وبا كمك خودش تا رو تا نيمه هاي بدنش در اوردم ديگه الان من بئدم و پرستو كسي كه هميشه عاشقش بودم الان فقط با يك سوتين جلوم بود سينه هاي نسبتا بزرگي داشت ولي جوري بود كه هر پسري آرزوش رو داره از روي سوتين شروع به خودن ليس زدن چاك سينه هاش كردم آروم آروم مي اومدم پايين سرم از شهوت داشت ميتركيد سوتين رو از لبه هاش آروم آروم به پايين ميكشيدم و ديگه از اين روند خسته شده بودم كه دستمو بردم و از پشت سوتين رو باز كردم و كشيدم پايين سينه هاي سفيد سفيد پرستو با حالتي موج دار از سوتين بيرون اومد اين حالت ديوونم كرد .. دهنمو نزذيم كردم و شروع به خوردن سينه هاش مزه ي عجيبي داشت ديوونه داشتم ميشده يك دستم روي سينه ي اون و يكي ديگه از اون سينه هاي سفيد و زيبا توي دهنم نرم نرم بود آه و ناله هاي كوتاه و عميق پرستو ديوونم كرده بود حالا فقط ميخواستم بكنم بلند شدم و اوممدم پايي شلوارشو در اودم و پاهاشو باز واي خدايااااااا چي ميديدم يك شرت آبي كه خيس خيس بود و كس برستو بهش چسبيده بود ديگه تموم بود اين كس همون عشقم ود كه من حتي تا 2 ماه پيش به اين هيكل سكسيش توجهي نداشتم شرت رو پايين كشيدم و بدون دقت كردن به كس پرستو زبونم رو چسبوندم اين با آه آه هاي منقطع پرستو به يك آه بلند و عميق تبديل شد ايسن حشرم رو بالا برد سروع به گردوندن زبونم روي كس پرستو كرده بودم واقعا مه ركه بود ليز و خوش مزه ديوانش شده بودم اين حالت 10 ديقه اي ادامه داشت تا اين كه آه آة هاي پرستو بلندو بلند تر ميشد و كه يك باره لرزيدو آبش با فشار اومد تو دهنم كه خوب يه بخشيش رو اجباري قورت دادم اما مكزش خوب بود ... در گه نوبت من بود كه لذت ببرمو به آرزوم برسم سريع لخت شدم و كيرمو در اوردم كه بزرگ بزرگ بود بزرگ ترين حالتي كه تا به حال ديدم اومدم جلو پرتو هنوز بريا تحريك من آه آه ميكرد كيرمو چسبوندم به كسش كه پرستو گفت:
_ هوي مگه ما آدم نيستيم ؟؟‌نبايد يه ذره ما هم بخوريم؟؟؟
اين رو كه گفت سريع بدون هيچ صحبتي نشستمت پرستو هم كه ميدونست چيكار كنه اومد بالاي كيرمو نشست و با لبا خوشگلش يك بوس از كيرم گرفت و گزاشت تو دهنش اولين بار بود كه همچي ن حسي داشتم شروع به ميك زدن كرد و ليسيدن واقعا باورم نميشد كه اين پرستو هستش كه من تا 1 سال پيش حتي فكر دوست شدن برام مثل رويا بود ديگه حشرم كامل با زده بود داشتم لذتم رو ميبر دم با اينكه پرستو وارد نبود و دندونا به كيرم ميگرفت و درد داشت اما همين درددش هم لذت بخش بود
كمك م من هم آه آه هم در اومده بود و كه احساس كردم دارره آبم مياد منم به تلافي آبي كه از پرستو خردم ميخواستم كه آبمو بخوره آبم اومده و انگار كه سبك شده باشم برق از سرم پريد و حالم عوض شد .. بي حال بودم چشامو بستم و قتي باز كردم نفه ميدم آبم چي شد ولي پرستو هم چنان كيرمو ليش ميزد احتمالا آبم رو خورده بود كه گفت ديكه بسه منم حال ميخوام...
خوابيد و پشتشو كرد به من منم اومدم كه بكنم و به اوج لذتم برسم اما كون نمي خواستم.. از اونجا ديدم كه يك كس صورتي ه بدون مو داره بهم چشمك ميزنه كه بيا هواتو دارم .. منم بدون ترديد كيرمو ماليدم به كسشو سريع حول دادم توو ... پرستو حاليش نبود دو سه با كه عقبو جلو كردم حس كردم به مايعي رو كيرم پاشيد كه حدس زدم پردشو زده باشم ديگه حاليم نبود آب از سرم گذشته بود و فقط تو حال خودم بودم آه ناله و حرف هاي پرستو كه يادم نيست چي گفت اتو گوشم بود و تحريكم ميكرد عرق رئي پيشو نيم بودو ناله هام رو هما با پرستو تو اوج لذت بوديم هم من لذت برده بودم هم اون ديگه داغ داغ بودم كس پرستو به كيرم فشار مي آورد و حالم سر جاش نببود هربا كه كيرم ميرفت و مي اومد يه موج شهوت و لذت تو من به وجود مي اومد كه يك دفعه احساس كردم كه آبم ميآد 10 دقيقه اي ميشد تو اين حالت بوديم و خوب جون يه با ر ارضاع شده بودم دير تو مي اومد تو همين حالت بودم كه تند و تند و تند كردم آه آه هاي پرستو تو گوشم بود و بلند و بلند تذ ميشد كه آبم رو ريخنم تو كسش يك آه بلند كشيدم ... و كيرمو كسيدم بيرون .. پرستو داشت قر ميزد كه چرا كردم تو كسشو آبم و توش خالي كردم كه من حاليم نبود تو همون اوضاع بوديم كه در باز شد و يك لحظه قلبم وايساد ....... اين داستان ادامه دارد
     
#153 | Posted: 12 Jul 2011 16:22
واقعی ترین سکس کیوان

سلام:
ماجرا از اونجایی شروع میشه که من یه دوست به اسم مرجان داشتم که یه دو ماهی بود باهاش زده بودم به هم. منم پدر بزرگم 10 روز پیش فوت کرد و مامان و بابام رفتن کرمان .
شنبه من تازه از کلاس اومده بودم یه دختری زنگ زد طرفای ساعت 1:15 ظهر و گفت می تونم وقتتونو بگیرم؟
منم گفتم شما شماره منو از کجا آوردین؟
اونم گفت که یکی از دوستاش داده که اذیتت کنم!
بعد از کلی صحبت معلوم شد که اسمش مژده هست و دوست مرجانه و یه دوست پسر تو تهران داره که باهاش زده به هم .
منم رفتم رو مخش از گیتار و کنسرتایی که گذاشتم و از این حرفا تا قبول کرد اگه همدیگرو دیدیم و ازهم خوشمون اومد با هم دوست شیم .
من از فرصت استفاده کردم گفتم من خونمون کسی نیست میای خونمون اونم عین خلا گفت واسه من فرق نمی کنه قرار گذاستیم سه شنبه صبح ساعت 9 وقتی رسید سر کوچمون تماس بگیره .
یک شنبه بازم زنگ زد گفت من نشستم فکر کردم دیدم من تو رو نمیشناسم الان بیا شهرک گلستان ببینمت و صحبت کنیم منم آدرسو گرفتم و ماشینه بابا رو دودره کردم رفتم دنبالش. دیدمش قیافش خوب بود ولی خیلی خوشگل نبود ولی یه هیکل نازی داشت یکم هم توپولی . دیگه سرتونو درد نیارم خلاصه اون روز تموم شد و سه شنبه شد منم خودمو واسه همه چیز آماده کردم از یکی از بچه ها هم دو تا آبجوی اصل سه اسبی گرفتم گذاشتم تو یخچال تا یخ زد . منتظر بود که سر ساعت 9 زنگ زد منم آدرس دادم در رو هم باز گذاشتم تا بیاد . اومد تو . کلی آرایش کرده بود با شلوار لی کوتاه مانتو تنگ مشکی با یه چکمه مشکی که براش تنگ بود .
2 ساعت طول کشید تا با کمک هم کفشاشو در آوردیم . اومد نشت.
هرچی بهش گفتم مانتو و روسریتو در بیار می گفت نه راحتم.
هی تو دلم می گفتم ای کیر تو شانسم . هرچی بهش گفتم نوشابه یا رانی یا یه چیزی بیارم بخوری گفت نه .
فکر کنم می ترسید بیهوشش کنم . چون همش بهم می گفت تو رو خدا کسی رو نیاورده باشی خونه . منم بهش می گفتم نه بابا .
خلاصه گفت گیتار بزن منم زدم . بعد بردمش تو اتاق رو تخت نشستیم . یه ده تا از اون فیلمایی که صحنه زیاد داشت گذاشتم هر موقع به صحنش می رسید میگفتم میخوای بزنم جلو می گفت نه لازم نیست. وسطای فیلم سرشو گذاشت رو شونم دستامو گرفت منم بروی خودم نیاوردم . بعد بهش گفتم میخوای بخوابیم رو تخت نگاه کنیم اگه این جوری گردنت درد میگیره .
گفت هر جور دوست داری بعد خوابیدیم با فاصله کنار هم .
وسط فیلم بود ولی اصلا صحنه رمانتیک که نبود هیچ قسمت اکشن بود که باز دستمو گرفت یکم بهم نزدیک شد بعد با اون یکی دستش صورتمو گرفت و برگردوند طرف خودش فکر کردم می خواد قیافمو ببینه یه دفعه دیدم اومد لب بده منم فکر کردم یه بوس تو لبی سادس ولی دیدم زبونشو داد تو دهنمو اینورو اونور می کرد منم همراهیش کردم .
ولی بر خلاف همیشه یه حسی بهم میگفت خیلی دوسش دارم خیییلی .
یه بیست دقیقه همینجوری گذشت که بهش گفتم بذار یه فیلم سوپر بذارم گفت بذار . گذاشتیم ولی یه لحظه هم نگاش نکردیم فقط صداش تحریکمون می کرد . بهش گفتم روسریتو حداقل در بیار گفت گیر نده دیگه راحتم . دیگه بعد ار کلی اصرار موهای خوشگلشو باز کرد که هیچ دکمه مانتوشو هم باز کرد . زیر مانتوش یه تاپ سبز بود . موهاش بوی خیلی خوبی میداد تابلو بود حموم بوده . گفتم رو بدنت حساسی ؟ با دلخوری گفت آره .
گفتم دیگه هیچ وقت همچین فرصتی پیش نمیاد که من خونه تنها باشم بذار نهایت استفاده رو بکنیم گفت خوب میخوای چیکار کنم؟ گفتم مانتو و تاپتو در بیارتا من سینه هاتو ببینم
گفت نه در نمیارم اگه بخوای می تونم تاپمو بزنم بالا
گفتم خودم برات میزنم
گفت باشه
در حال لب گرفتن دستمو کردم زیر تاپشو سینه های خوشگلشو مالوندم یه کم تا سفت شد بعد لب گرفتنو متوقف کردم .
تاپشو زدم بالا یه سوتین پارچه ای سفید داشت اونم زدم بالا شروع کردم به خوردنشون خودشم سرمو فشار میداد ولی تو فیلما دیده بودم که آه آه می کنن ولی از شانس بده من هیچ خبری از آه آه نبود دیدم اینجوری ضایعه منم لباسمو در آوردم خوابیدم روش و شروع کردم به لب گرفتن. بدنامون به هم چسبیده بودن خیلی حسه خوبی خوبیه . نفسامون خیلی تند تند میزد .
با حالت دلسوزی بهم گفت: قلبشو نگاه کن چه میزنه . بعد اومد مثل فیلما تو گوشم گفت خیلی دوست دارم
منم گفتم منم همینطور
گفت دوست دارم همیشه داشته باشمت تو چی؟
منم گفتم هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم .
بهم گفت چه لب نازی داری!
گفتم قابلی نداره .
ولی خیلی دوست داشتم کسشو ببینم ولی هر چی گفتم قبول نکرد . ولی آخر گذاشت دستمو بکنم تو شلوارش از رو شرت بمالمش .
منم شیطونی کردم دستمو کردم تو شرتش که دستمو کشید بیرود .
من میدونستم چرا .
چون موهاشو نزده بود خجالت می کشید. همینجور که لبای همدیگرو با ولع میخوردیم منم از رو شرط کسشو می مالیدم . دیدستمو بردم که کونشو هم بگیرم که بازم نذاشت منم بی خیالش شدم ساعت 1 ظهر شده بود اونم باید 1:20 میرفت خونه چون مامانش معلم بود لباسامونو پوشیدیم منم که حسه رانندگی نداشتم زنگ زدم تاکسی تلفنی که گفت 5 دقیقه دیگه میاد دم در ما هم لباسامونو پوشیدیم نگاه به کامپیوتر کردیم دیدم روی قسمتی که کسه زنه له شده بود هنگ کرده .
خندمون گرفت . از در که می رفتیم بیرون یه لب توپ گرفتیم که خیلی حال داد راننده تاکسی هم به نظر مومن میومد نشستم جلو . مژده هم نشست عقب . خوب بچه ها از اینجا به بعدشم ماجرا داره اگه دوست داشتین تو نظرا بگین تا اونم بنویسم. قربانه همه شما کیوان

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#154 | Posted: 12 Jul 2011 17:03
سحر تپل


- الو سلام
- سلام تويي؟
صداش گرفته بود و داشت تو گوشم پچ پچ ميكرد. اصلا نميشد فهميد كه اونه
- آره. بدجوري هوس كردم. حالم خرابه
- من گفتم چرا اين وقت روز زنگ زدي. پس بگو
- بابا خونه ست نمي تونم زياد بلند حرف بزنم
- ميخواي من يواشكي بيام؟
همينطوري يه چيزي پروندم . اصلا نمي دونم چي شد اينو گفتم.
- نه ولي فردا صبح خونه خاليه ميايي؟
- تا صبح چيكار ميكني؟
- هيچي. صبح ميتوني بياي يا نه؟
- آره چه ساعتي؟
- هشت و نيم تا نه منتظر باش بهت زنگ ميزنم.
شش ماه بود كه با سحر دوست بودم. اصلا هيچ وقت فكرشو نميكردم يه روز برسه كه بخوام با اون بخوابم. خونه ما يه خونه دانشجويي بود. سه نفر بوديم. روزي سي تا تلفن (شايد هم بيشتر ) داشتيم. كل محله شماره تلفن خونمونو داشتند. ما هيشكي رو نميشناختيم. اما همه مارو ميشناختند. خودشون كه زنگ ميزندن بهمون ميگفتند كه با كي كار دارند.
- اون كاپشن سفيده كه سبيل نداره رو ميخوام . ميخوام با اون حرف بزنم.
بعضي وقتها ميشد كه اصلا تا اخر هم طرف و نميديدم. بعضي وقتها هم با هم قرار ميذاشتيم. ولي هرچي بود شهر كوچيك بود. كسي جرات نداشت دوست پسر داشته باشه. البته همه داشتند ولي خوب رسم اينطور بود كه بهم چيزي نمي گفتند. منم وقتي كه با سحر دوست شدم يك ماه و نيم طول كشيد كه ديدمش. دختر خيلي باحالي بود. دختر به اين با معرفتي به عمرم نديده بود. هرچي بود به من اعتماد داشت. برام از دوست پسرش كه خيلي دوستش داشت ميگفت. خيلي وقتها هم ازم كمك ميخواست. منم چيزي رو ازش دريغ نميكردم. ولي هيچ وقت احساس خاصي به اون نداشتم. خيلي برام كوچيك بود. من سال دوم سوم دانشگاه بودم و اون هنوز كلاس سوم دبيرستان بود. با وجود اين سحر پرده نداشت هميشه از اين موضوع ناراحت بود. بهم ميگفت برام يه دكتر پيدا كن. دوست پسرش پردشو پاره كرده بود ولي باز مي ترسيد كه با اون ازدواج نكنه.
اون شب تا صبح خوابم نبرد . شونصد دفعه ساعت و نيگاه كردم. هزار تا فكر به سرم مي زد. مي ترسيدم سر يه كس تا آخر عمر گرفتارش شم. نمي دونستم بلد بود كارها رو راست و ريس كنه يا نه. نمي دونستم راست ميگغت يا نه. صبح ساعت 6 از خواب پا شدم و رفتم حموم دوش گرفتم. بچه ها مي خواستند برند دانشگاه تا به كلاس ساعت 8 برسند. براشون همچي رو تعريف كردم.
- ميترسم برم
- خاك برسرت تو بيا كلاس بتون منو برو من به جات ميرم.
- مي ترسم يه وقت وسط كار بابا ننش بياند. اونم با يه دختر بچه. كونم ميذارند.
- خاك برسرت اگه اينو نكني ديگه خونه نيا.
لباس پوشيده بودم . مسواك زده بودم. يه صبحانه بخور و نميري هم خوردم. جيباي شلوارمو تمام خالي كردم. كيف پول، كارت دانشجويي و خلاصه هرچي داشتم رو در اوردم. هزار تومن پول گذاشتم توجيبم. با خودم فكر ميكردم اونجا كه رفتم بترسم يا كس بكنم. ساعت 8 و ربع تلفن زنگ زد.
- سلام بجنب بيا.
- چطوري بيام؟
- خيلي عادي وقتي رسيدي من لاي درو باز ميكنم. از كوچه پاييني بيا.
زود از خونه زدم بيرون سر خيابون يه تاكسي وايساد و يه مسافر پياده كرد. زود خودمو رسوندم دم پنجرش.
- پونصد تومن وليعصر.
وايساد . كس كش تو كونش عروسي بود. وقتي سوار شدم پشيموم شدم كه گفته بودم پونصد تونم. خواركسده فكر كرده بود يه بچه پولدار تهروني گير اورده. اگه دويست تومنم ميگفتم منو مي برد. نزديك خونه سحر اينا پياده شدم. پونصد به اون كس كش دادم و رامو كشيدم رفتم. از دور ديدم كه لاي كركره طبقه بالاي خونه سحراينا يواش باز و بسته شد. مستقيم رفتم تا پشت ديوار خونشون رسيدم. خونشون سر نبش بود. تا ميپيچيدي تو كوچه در خونشون بود. لاي در باز بود خيلي اروم رفتم تو. پشت سرم در بسته شد.
- زود برو تو
تا كفشوم در اوردم پشت سرم كفشمو برداشت. وارد خونه شدم. عجب خونه اي . از بيرونش اصلا معلوم نبود. توش مثل قصر بود. دوبلكس بود و بزرگ. حتي از خونه اقاي ناظمي دوست بابا تو شهرك غرب هم بزرگتر بود. ميشد توش فوتبال بازي كرد. اين خونه واسه 4 نفر بود.
- بيا بريم بالا.
پشت سرش رفتم بالا. هنوز فكر ميكردم كسي خونس. ميترسيدم حرف بزنم. ميترسيدم كسي باشه و صدامو بشنوه. رفتيم تو اتاق خوابش. عجب تختي داشت. از تخت دونفره خونه ما هم بزرگتر بود. در كمد لباسو باز كرد. كمدش به اندازه يه اتاق بود. لباساشو با زور به يك طرف كشيد. پشت لباساش بازم جا بود. كفشامو برد گذاشت اون پشت.
- اگه اتفاقي افتاد مي توني اين پشت قائم بشي.
- بابا كي مياد؟
- بابا اگه بياد يه ساعت ديگه مياد.
مادرش كارمند بانك بود ولي باباش بازنشسته شده بود. يه دامن كشي چسبون پوشيده بود با يه پيرهن تنگ . سحر يه خرده چاق بود ولي پوست صاف و سفيدي داشت. خوشگل بود. چشماي سياه و موهاي بلند. قدش كوتاه بود. خيلي با احترام برخورد ميكرد. انگار رفتم مهموني. يه جوري باهام برخورد مي كرد كه اصلا دلم نيومد باهاش بخوابم.
- صبحانه خوردي؟ ميخواي اول يه چيزي بخوريم بعد ...
حرفشو خورد ادامه نداد.
- من كه خوردم اما اگه تو بخواي مي تونم يه بار ديگه با هم بخوريم.
رفت سروقت ضبط كه روشنش كنه. بوي عطر عجيبي ميومد. خيلي خوش بو بود. ديگه طاقت نيوردم رفتم از پشت بغلش كردم. سينه هاشو چنگ زدم. عجب گونده بودند. به جرات مي تونم بگم با دو دست مي تونستم فقط يكيشونو بگيرم. كرست نرمي داشت. اصلا احساس نمي كردم كه كرست بسته. چاره اي نداشتم نميشد همه سينشو توي يه دست بگيرم. مجبور بودم با نوكشون ور برم. با يه دستم موهاشو يه طرف جمع كردم و صورتمو چسبوندم به صورتش. عجب بويي ميداد. يه بوس كوچولو به صورتش كردم. لبخند زد. دستش اورد بالا و صورتمو ناز كرد. لباشو غنچه كرد فهميدم كه اونم ميخواد منو بوس كنه. من حاليم نبود تو همون حال كه صورتمو بهش چسبونده بودم سينه هاشو فشار ميدادم. صداش ديگه در نيومد. يه دستمو بردم روي شكمش. گنده بود. چاق و چله بود و هزارتا چين و چروك داشت. فكر كنم واسه همين يه پيرهن تنگ و چسبون پوشيده بود كه مثلا لاغرتر نشون بده. دستمو بردم زير پيرهنش. شكمش داغ بود. يه خرده قلقلكش شدو ناخداگاه يه خنده كرد.
- صبحانه از تو خوشمزه تر؟
برش گردوندم و سفت بغلش كردم. سرشو گذاشته بود روي سينم. فشارش ميدادم. حواسم بود تا ببينم كي اعتراض ميكنه يا دردش ميگيره. هيچي نميگفت منم بيشتر فشارش ميدادم. وقتي سرمو بردم پايين تا بوسش كنم. سرشو توي سينم قائم ميكرد. با دستم پشتشو نوازش ميكردم. وقتي گوششو ميخوردم چيزي نميگفت. اصلا خفه شده بود. من طبق عادت هميشگيم زير گوشش وزوز ميكردم و قربون صدقش ميرفتم ولي اون اصلا اونجا نبود. هركاري كردي بهم لب نميداد. لباش خيلي كوچيك بودند. اصلا انگار لب نداشت. ديدم يه خرده خجالت ميشكه ديگه اصرار نكردم.
- بذار پيرهنتو در بيارم.
- اول تو.
من معطلش نكردم. زود پيرنمو در اوردم. اونم مثلا سرشو به ضبط گرم كرده بود و نوار رو روشن ميكرد ولي با گوشه چشم هم به من نگاه ميكرد. تا شورت لخت شدم. رفتم جلو سينه هاشو از جلو گرفتم.
- كمكم كن.
پيرهنشو از پايين اوردم بالا. شكمش انگار ازاد شده باشند تلپ افتاد پايين. يه خرده جا خوردم ولي به روي خودم نيوردم. حدسم درست بود. كرستش خيلي نازك بود. خودش اونو باز كرد. عجب سينه هايي. مطمئنم مادرش هم با 40 ، 50 سن همچين سينه هايي به اين گندگي نداشت. ناخداگاه هجوم بردم روبه سينه هاش.
- مثه اينكه خيلي گشنه اي؟
-- قرار شد صبحانه رو همينجا بخوريم.
عجب سينه هايي. تا به حال سينه اي به اين گندگي نديده بودم. نوكش توي دهنم داشت گنده ميشد. هرچي ميك ميزدم گنده و گنده تر ميشد. خودم حس ميكردم. وسط دو تا سينه هاش يه خرده سفيدي صابون حموم مونده بود. فكر كنم خوب خودشو نشسته بود. يه ليس به وسط سينه اش زدم قلقلكش شد. با دستش سرمو عقب زد.
- ساعت چند شد؟ بابا نياد؟
- نترس تو صبحانتو بخور
خوابندمش رو تخت. عجب تختي. به اندازه تخت دونفره خونه ما بود. دستشو دور گردنم حلقه زد. منو گرفت وسط پاهاش. خود به خود دامنش رفت بالا. پاهاش تيغ كشيده بود. روي ساق پاش ميشد جاي موهاي تراشيده شده رو كه دون دون و سبز رنگ بودند، ديد. وقتي سرو صورتشو مي بوسيدم و ميخوردم خيلي حال ميكرد. حتي از زماني كه با سينه هاش ور ميرفتم هم بيشتر بهش حال ميكرد. اينو وقتي فهميدم كه با دستش منو سفت نگه داشته بود و نميذاشت برم پايينتر. پاهاشو دور كمرم حلقه زده بود. اصلا صداش در نيومد. نه نفس نفسي نه حرفي نه جوابي. بازوهاشو شروع كردم بوسيدن. با اين كلك تونستم حلقه دستشو از دور گردئنم باز كنم. سينه هاشو دوباره شروع كردم خوردن. خيلي شل بودند. ولي نوكشون خيلي گنده شده بود. يواش يواش رفتم پايين. رو شكمش رو كه دست ميكشيدم مي خنديد. ميفهميدم كه قلقلكش مياد. دور نافشو زبون زدم. مزه تنش زياد شور نبود. ولي ميشد فهميد كه تازه رفته حموم. آخه هرجا چين و چروك داشت لاشون سفيد شده بود هنوز بوي صابون رو تنش مونده بود. دامنش كشي بود و تنگ و چسبون. تا اون موقع جرات نكرده بودم برم سراغ پايين تنه. شورت سفيدي پاش بود. خيلي كوتاه بود. اصلايه ذره از بدنشو پوشونده بود. مي تونم بگم بالاي كسش از شورت بيرون بود. ميشد دون دون پشماي تراشيدشو ديد. پاهاشو بهم چسبونده بود .با ناخن روي پاهاش ميكشيدم. پاهاشو تازه تيغ زده بود. يه نيگاه به صورتش كردم ديدم داره سقفو نيگاه ميكنه. متوجه شد كه دارم نيگاش ميكنم. نيگام كرد و خنديد.
- هركاري ميكني بكن فقط توش نريز.
بعد پاهاشو از هم باز كرد. شورتش خيل تنگ بود تا اون موقع نتونسته بودم تشخيص بدم. كسش خيلي قلمبه شده بود. بيخ رونش سياه بود. خال سياه. دستمو بردم و به كسش كشيدم. داشت نيگاه ميكرد كه دارم چيكار ميكنم.با نوك ناخن انگشت اشارم درست وسط درز شورتش ميكشيدم. سرشو اورد بالا و بعد دوباره خوابيد. جرات پيدا كردم و سرمو به شورتش نزديك كردم. لبامو گذاشتم رو كسش . خيلي نرم بودند. حرارت دهنمو دادم تو. يواش يواش به بيرون فوت ميكردم. مي دونستم از اينكه اينكارو ميكنم خوشش مياد. در همين حين صداي زنگ اومد. دوتاييمون از جا پريدم. از ترس ريده بودم به خودم. نمي دونستم صداي زنگ در خونس يا صداي تلفن. بيشتر شبيه صداي زنگ در خونه بود. سحر به سرعت ازجاش بلند شد و دوييد از اتاق رفت بيرون . صداشو ميشنيدم.
- نه خير نيستند. نمي دونم. .. قربان شما. نه من دخترشون هستم....خواهش ميكنم. ... حتما بهشون ميگم خداحافظ.
دوباره برگشت اومد تو اتاق. با سينه هاي اويزون و دامن تنگ كرم رنگي كه بالا مونده بود.
- كي بود؟
- به توچه
- به اقاي به توچه بهش سلام ميرسوندي.
- بيا باباولش كن. بجنب.
خيلي راحت و سريع شورتشو جلوم در اورد. صداي زنگ ، ‌صداي زنگ تلفن اتاق باباش بود. من چيز ديگه اي ازش نپرسيدم.
- هركاري ميكني بكن. فقط توش نريز.
من يه كاندوم اورده بودم. اومدم باز كنم كه نذاشت
- نميخواد حواست باشه كه توش نريزه. من از كاندم بدم مياد.
خوابيد و پاهاشو باز كرد. اه اه حالم داشت بهم ميخورد كسش سياه سياه بود. انگار قير ريخته بودند اون تو. نمي دونم اون دوست پسرش چقدر بدبخت و كس نخورده بوده كه اين كسو ميليسيده و تازه اينقدر هول داشته كه اين دختر رو 15-16 سالگي پردشو زده بوده. تازه يادم اومد كه خودم 5 دقيقه پيش داشتم همين كسو از رو شورت مي بوسيدم و نفسو ميدادم توش چندشم شد..
من اصلا دلم نمي يومد بهش دست بزنم. ولي چاره اي نبود. لباي بزرگي داشت مثل همه جاهاي ديگه بدنش چاق بود. دستشمو بردم و لباشو باز كردم. خيس بود. با انگشت وسط دست راستم دستمو كشيدم روش. متوجه شدم كه خيلي خيس شده بود. خيلي هم لزج بود. ولي خوشبختانه بو نميداد. اينش خوب بود. با دست كشيدن من روي كسش چشماش بسته شد. منم به كارم ادامه دادم. چوچولشو لاي دوتا انگشتم گرفتم.
- اونطوري نكن.
پشماي كسش تازه داشتند در ميومدند. معلوم بود كه پشم كسشو با موهاي پاهاش توي يه روز نتراشيده بود. دستم خيس خيس شده بود. وقتي نيگاش ميكردم براق شده بود. با يك دستم لباي كسشو باز كردم و انگشت اشاره همون دست خيسمو يواش يواش فرو كردم تو كسش.اگه بگي صداش در ميومد. اخرسر ديگه نتونستم تحمل كنم.
- حال ميده بهت؟ اگه نه كه بهم بگو برات چيكار كنم.
- كارتو بكن.
اصلا چشماشم باز نكرد. توي صورتشو نيگا ميكردم ، هيچ تغيير توي صورتش نميديدم. انگشتمو از كسش كشيدم بيرون. دو سه تا دستمال كاغذي از بسته دستمال كاغذي كشيدم بيرون و دستمو باهاش خشك كردم. شورتمو در اوردم. با ولع خاصي به كيرم نيگا ميكرد. كيرم شده بود به چه گندگي.
- ميخواي بگيريش تو دستت؟
- نه زودباش الامن ميادها
وقتي جلوش نشستم خودش پاهاشو توي شكمش جمع كرد. لباي قلمبه كسش از لاي رونهاش زده بود بيرون. كيرمو لاي لباي كسش گذاشتم. چشماش باز بود. داشت سقفو تماشا ميكرد.يه خرده عقب و جلو كردم. چيزي نميگفت. روناشو از هم باز كردم.لباي كسش معلوم شدند. سر كيرمو در سوراخش گذاشتم. يواش يواش فرو كردم. اولش خيلي تنگ بود ولي وقتي تو رفت انگار اون تو هيچي نبود. نه ماهيچه اي نه عضله اي . انگار كيرمو تو سوراخ يه ديوار فرو كردم و اون ور ديوار اومده باشه بيرون. سرش اصلا به جايي برخورد نميكرد. ولي بيخ كيرمو سفت و محكم گرفته بود. همونطوري شروع كردم به عقب جلو كردم. خيل زود دستشو انداخت دور گردنم و چشماشو بست. پاهاشو دور كمرم حلقه زد با ريتم كردئم اونم پاهاشو روي كمرم فشار ميداد. انگار ميخواست بيشتر فرو كنم. سينه هاش زير بدنم له شده بودند. با نوك ناخنهاش به پشتم ميكشد. عجب حالي ميداد. كلي حال كردم. خيلي محكم دو تا ماچش كردم. اونم لبخندي زد. چشماشو باز كرد. همونطوري كه عقب و جلو ميكردم تو چشم هم زل زده بوديم. هيچكدوممون حرف نميزديم . يه دستشو از پشتم اورد و كشيد روي صورتم. شروع كرد به ناز كردنم. انقدر بهم حال داد كه براي لحظه اي دست از كردن كشيدم. وقتي دوباره شروع به كردن كردم اونم صورتمو دست ميكشيد. انگار نقطه حساس منو پيدا كرده بود. تا حالا كسي اينكارو با هام نكرده بود. خيلي حال ميداد. اون يكي دستشو اورد و گذاشت روي پشيونيم. پيشونيمو كه گرفت ديگه نتونستم تحمل كنم. چشمامو بستم. اصلا انگار اونجا نبودم. كس و كون و رون و سينه يادم رفت. اگه اون لحظه آبم ميمود كاري نميتونستم بكنم. اونم واسه همين ترسيد
- نياد؟ حواست باشه
- داره مياد
صداي لپ لپ كردن از كسش ميمود. كسش خيلي خيس شده بود. ترشحات كسش زياد بود. پر اب شده بود. فكر ميكردم دارم توي يه ليوان اب فرو ميكنم. اگه ناز و نوازشهاي اون نبود اصلا حال نميكردم. زود كيرمو از كسش كشيدم بيرون. خيس و براق بود. زود دامنشو كشيد پايين
- بريز اين رو. عيب نداره ميشورمش.
سر كيرمو گذاشتم لاي دامنش. خيلي ابم اومد. ازاينكه ابمو توي دامنش ريختم بدم اومد. از خودم خجالت كشيدم. واسه همين كمكش كردم تا دامنشو در بياره.
- بذار من ميشورمش
- ولش كن. اصلا ميندازمش دور. فكرشو نكن.
دامنو از تخت انداخت پايين. من همونطوري روي تخت ولو شدم. چشمامو بستم. تازه متوجه شده بودم. تازه داشتم نفس نفس ميزدم. دوباره نوازش همون دستاي تپل رو روي صورتم حس كردم. يهو داغي و سنگيني رونهاي پاهاشو روي شكمم حس كردم. از جا پريدم. اونم زود پاهاشو كشيد.
- چي شد؟
- هيچي راحت باش.
پهلو به پهلو بغلش خوابيدم پاشو از هم باز كردم. يه پامو وسط پاهاش گذاشتم. دستمو بردم پشتش. سفت بغلش كردم. چشمامو بستم. بوسهاي كوچيك و اروم اون ارامشي بهم ميداد كه از فكر دنيا و دانشگاه و حذف تكدرس و مشروطي دو ترم قبل و ..... فارغ شده بودم. نمي دونم چقدر تو اون حالت بودم ولي يهو انگار تازه متوجه شده باشم از جا پريدم و زود از تخت اومدم پايين.
- چي شد؟
- دستشويي كجاست؟ زود بايد برم تا بابات نيومده
- همون روبرو
5 دقيقه بعد هردومن لباس پوشيده بوديم و تو اشپزخونه بوديم. يه چايي خوردم و زود از خونه زدم بيرون. شايد يه ساعت و نيم بود كه تو خونه بودم. چي شده بود كه باباش نيمومده بود نمي دونم. فقط مي دونم كه شانس اوردم. خونه كه اومدم يه زنگ زدم به سحر تا از اوضاع با خبر بشم. هنوز باباش نيومده بود.
سه ماه بعد با سحر زدم بهم. همش تقصير اون شد. قبل از اينكه از هم جدا بشيم ديگه نتونستم بكنمش. ولي تپل ترين دختري بود كه كردم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#155 | Posted: 14 Jul 2011 11:44
آرین و صبا

خب،داستان از اونجا شروع میشه که ما توشهرک غرب زندگی میکردیم البته الآنم همون طرفا زنگی میکنیم.خونمون آپارتمانی بود و چون تازه ساخت بود هنوز کامل خونه ها پر نشده بودند.از 16 واحد بجز ما 6 خانواده دیگه زندگی میکردند که یک هفته بعد از ما یه خانواده دیگه هم اثاث آوردند.

راستی از خودم نگفتم،اسمم آرین هست تک فرزندم و 17 سالمه (سوم دبیرستان/ریاضی) و قدم 183. یه خانواده معمولی و متوسط داریم وشغل بابام هم آزاده.اون خانواده هم که تازه اومده بودند دو تا دختر داشتند که تقریبا با من همسن بودند. مرده مهندس بود و زنه هم با خود شوهره کار میکرد.بعد از اون تابستون هم دیگه اومده بود و خانواده ها تک و توک غروبها میومدند پایین برای هواخوری و....

دیگه منم با برو بچ اونجا اخت شدم و کارمون شده بود بدمینتون بازی یا کلاس و ...در ضمن از این دو خواهر براتون بگم که دیگه دوستام (زیدام) بودند، یکیشون اسمش صبا و18 ساله (چهارم دبیرستان/پیش دانشگاهی) و اون یکی سونیا و 21 ساله که اون دانشجو پزشکی بود.این دو هوری یکیشون قدش 172 واون یکی 178 بود. یه روز تو خونه پای کامپیوتر داشتم با صبا چت میکردم که مامانم اومد تو اتاقم و گفت که یکی از اقوام دورمون که من فقط یه بار چند سال پیش دیدهبودم فوت کرده و باید بریم شمال، منم از خدا خواسته بهونه فاینال کلاس زبانمو آوردم که نمیام. شب شد اونا رفتن دنبال داییم و زنداییم که باهم برن روستامون (تو شمال) برای ختم.(تا سوم)

فرداش صبح که بیدار شدم ساعت 5/10 بود خودمو مرتب کردمو یه پیام دادم به صبا که کجایی؟ اونم جواب داد که رفتیم لواسان برای تعطیلات و تا هفته دیگه نیستیم ولی خواهرم (سونیا) برای کلاس شناش فردا باید بیاد.من گفنم خب توهم بیا؟ گفت آخه چه بهونه ای بیارم؟گفتم بگو که آبجیت تنهاست و از اینجور چرت و پرتها دیگه. اونم قبول کرد و فرداش دیدم ساعت 11 رسیدن خونه.

صبر کردم تا خواهرش ساعت 5 تا 7 بره کلاس بعد یه پیام دادم به صبا که یه لباس قشنگ (سکسی) بپوش و بیا.اونم مطلبو گرفت و یه ربع بعد دیدم زگمون صدا خورد.رفتم جلو در تعارف کردم که بیاد تو اما چادر تنش بود تا درو بستم وسلام و احوال پرسی چادرشو ول کرد یهو سرجام میخکوب شدم.عجب چیزی بود یه شرت تاپ صورتی با اون موهای بلوندش چه چیزی ساخته بود.بعد اومد جلوم هم دیگرو بغل کردیم و یه لب اساسی و طولانی از هم گرفتیم که بهترین ساعات عمرم بود.بعدش گفتم بیا بریم رو مبل که اول من نشستم بعد اون از روبرو نشست رو طوری که سینه هاش جلئ صورتم بود و کسش رو کیرم بود.انصافا سینه هاش خیلی خوش فرم بود.شروع کردیم به ور رفتن با هم و لب دادن.انقدر شیرین بود لباش که دوست نداشتم ولش کنم. بعد از اون خوابوندمش رو مبل و دستمو بردم رو شرتش و کس و کونشو می مالیدم و اونم دستاش دور گردنم بود و لبامو میخورد.

یخورده که با بدن لطیفش ور رفتم گفتم چطوره بریم تو اتاق خواب مامانم اینا اونم که حشرش زده بود بالا گفت زودباش پس فقط میخوام ارضام کنی.منم بغلش کردمو گذاشتمش رو تخت و گفتم برام ساک بزن.اونم با اکراه قبول کرد و شلوار و شرتمو داد پایین و یخورده با دستاش با کیرم ور رفت و بعد گذاشت دهنش و هی عقب و جلو کرد.برام جالب بود که تو اولین سکسش انقدر حرفه ای مثل تو فیلما ساک میزد.منم سرشو گرفتم تو دستمو با موهاش بازی میکردم. بعد چند دقیه بهش گفتم آبم داره میاد چکار کنم که گفت نمیدونم، منم تا بیام تصمیم بگیرم تمام آبم یهو پاچید تو صورت و دهنش که یه داد بلند سرم زد و منم معذرت خواستم و پارچه آوردم تا خودشو پاک کنه.

بعد از اون بهش گفتم حالا نوبت منه که برات بخورم گفت زود باش دیگه آرین.منم رفتم روش تا از صورتش و لبش و گوشش بوس کنم و همینجوری هی بیام پایین تر.به گردنش که رسیدم یه آهی کشید که نزدیک بود دوباره آبم بیاد.بعد تاپ و کرستشو درآوردم و صورتمو بردم بین پستوناش هی بازیشون دادم.نوک سینه هاشو میخوردم و یه گاز کوچک از نوکشون میگرفتم که با دستاش سرمو فشار میداد به پستوناش و بلند آه ه ه ه ه ه، میکشید.پایین تر بین پاهاش که رسیدم با دهنم شورتشو کندم که خیلی حال کرد.پاهاشو از هم باز کردمو انگشتمو لای چاک کسش که عین هلو سرخ و صورتی بود عقب و جلو کردم.یهو سرمو با دستاش گرفت و گفت پس چرا نمیخوری برام بعد سریع برد طرف کسش و فشار داد.منم با ولع تمام براش لیس میزدم و میخوردم کسشو که از داد و آه کشیدناش معلوم بود که چه حالی میکنه.فقط حیف که پرده داشت و نمیتونستم بکنم تو کسش.بگذریم،بعد از خوردن اون کس نرم و خوشبو بهش گفتم که اجازه هست تا از پشت بزارمت خانوم خانوما که ممانعت کرد و به هیچ صراطی هم مستقیم نبود اما گفت بیار بذار لای پستونام.گفتم پس بلند شو و کیرمو با دستاش گرفت و حالا که شارژ شده بود، یه بوس ناز از سر کیرم کرد و گفت فقط مال خودمی.بعد گذاشت کیرمو گذاشت لای سینه هاش و هی عقب و جلو میکرد. منم با لباش و موهاش ور میرفتم.چند دقیقه که گذشت گفتم آبم دوباره داره میاد که گفت بریز دهنم. منم از خدا خواسته با قدرت تمام ریختم تو دهنشو و بعد جفتمون از فرط بیحالی افتادیم رو تخت.بعد همدیگرو بغل کردیم و غرق بوسه و لب شدیم بعد یه نازش کردمو گفتم خیلی دوستت دارم.اونم گفت منم همینطور و دوباره همو بغل کردیمو از هم لب جانانه گرفتیم و یک ربعی همدیگرو مالیدیم و حرفای سکسی و تحریک کننده (عاشقانه) زدیم.

بعدش بلند شدیمو اونم یه بوسم کرد و رفت خونشون.منم اتاقو مرتب کردمو رفتم حموم یه دوش گرفتم منتظر یه اتفاق دیگه با این دو خواهر شدم.

rtyhertgwe
     
#156 | Posted: 14 Jul 2011 11:44
بهترین لحظاتم

سلام من سورنام،۲۰سالمه و یه نامزد دارم که تمام زندگیمه،اسمشم لیلا،ما از ۱۸سالگی با هم نامزدیمو واقعا جونمو باسش میدم اما چون تو یه شهر دیگه بودن همیشه با هم نبودیم،ما از وقتی نامزد شدیم همو میبوسیدیمو بعد مدتی من سینه ها و بدنشم از رو لباس لمس کرده بودم ولی در همین حد عشق بازی بود،اینم بگم که من همیشه از سکس با کسی که مال خودم نباشه متنفر بودم و دوست داشتم وقتی با یکی میخوابم فقط مال خودم باشه،خب اما داستان
تابستون بودو اوایل سال ۲ نامزدیمون که لیلا اومده بود شهر ما و میخواستیم با هم بریم یکم بگردیمو یکمم عشق بازی کنیم که من روزه قبلش فهمیدم که یکی از خاله هام رفته شهرستان،من چند سال با خالم زندگی کرده بودمو کلید خونشو چون مجردم بود بهم داده بود،این بود که به لیلا گفتم بیا بریم خونه خالم،آخه همیشه میترسیدیم موقع بوسیدن هم یکی ببینتمونو دردسر بشه،کلی باهاش حرف زدم تا راضی بشه چون میترسید خاله یا یکی بیاد و لو بریم که من بالاخره راضیش کردم
صبحش دوش گرفتمو عطری که خودش بهم داده بود زدمو یه آژانس گرفتم رفتم دنبالشو دوتایی رفتیم دم خونه خاله،خونه خاله یه مجتمع بزرگ بود که اصلا کسی به کسی کار نداشت و ما رفتیم بالا،تا رفتیم تو من از پشت سر آروم دستامو گذاشتم رو پهلو هاشو از رو شالش گردنو شونه هاشو بوسیدم،بعد آروم با یه دستم شالشو درآوردمو نرمی گوششو میبوسیدمو میلیسیدم که کم کم شل شد و خودشو تو بغلم رها کرد،زیره دوششو گرفتمو بردمش نشوندمش روی مبل و مانتوشو دراوردم که خنک بشه،سرمو چسبوندم روی سینه هاش و صدای قلبشو گوش میکردم و قربون صدقش میرفتم،یکم که حالش جا اومد سرمو بلند کردو یه بوس از لبام گرفتو زیره تی شرتمو گرفتو کشید بالا!
من تعجب کرده بودمو مونده بودم که گفت درش بیار دیگه!و تندی رفت سراغ دکمه و زیپ شلوار من!
من دستو گذاشتم رو دستشو گفتم مگه میخوای چی کار کنیم عزیزم؟
سرشو چسبوند به قفسه سینمو با خجالت گفت میخوای زنت بشم؟!من جا خوردم ولی وقتی حالشو دیدم فهمیدم واقعا نیاز و ما هم که ازدواجمون ۱۰۰٪ بود باسه همین با دستم زیره گوششو ناز کردمو سرشو آوردم بالا و یه بوس از لباش گرفتم،تو چشاش نگاه کردمو گفتم دوسش دارم
بعد خودم تی شرتمو درآوردمو وایسادم تا شلوارمو دربیاره،ولی نذاشتم شرتمو دربیاره و گفتم لباسای شما هم اضافس عزیزم
نشستم پایینه مبل و سرمو از بین پاهاش چسبوندم به نافش که از زیره تاپش زده بود بیرونو شرو کردم بوسیدن دلش که غلغلکش میومدو میخندید بعد خودش تاپه مشکیشو درآوردو منم با بوس از رو نافش رفتم پایینو آروم دکمه و زیپشو باز کردم،صورت خوشگلش از خجالت گل انداخته بودو شده بود عین دوتا هلو
آروم رو مبل خابوندمشو یه کوسن کذاشتم زیر سرشو آروم شلوارشو از پاچه میکشیدم که میومد پایینو خودم با بوس شلوارشو دنبال میکردم
شلوارش که دراومد یکم وایسادم تماشاش کنم که قشنگ قرمز شده بود از خجالت،منم دیدم اذیت میشه رفتم دراز کشیدم تا نیم تنه روش و آروم با لبام از رو سوتین تورش نوک سینه هاشو با لبم میگرفتم و میبوسیدم بعد یکی دوبارم اروم نوکشو گاز گرفتم که دیگه تو حال خودش نبودو نفس نفس میزد،سوتینشو باز کردمو نوک سینهاشو با دستم میمالیدمو خودم با زبونم از لای دوتا سینش میلیسیدم تا زیر گلوش که دیگه آه های آروم میکشیدو تنشو زیرم هی قوس میداد
منم آرومو با بوس رفتم پایینو یه بوس از رو شرت نازش کردمو ازش اجازه خواستم که درش بیارم که خودش یه دستشو برد تو شرتشو گذاشت رو کسش و با یه دستش لباسشو داد پایین که من دیگه دیوونه شده بودمو انقد روی دستشو لیسیدم تا دستشو آروم از روش کشید بالا و سر منو فشار داد روش
منم تا تونستم باسش لیسیدمو مک زدمو آخرش چوچولشو یه کوچولو گاز گرفتم که یه آه بلند کشیدو ارضا شد،خوابیدم روشو صورتشو میلیسیدم که کم کم حالش جا اومدو منو هل داد که بخوابم رو اون دسته و منم خوابیدم اومد از رو شرت کیرم کاملا معلوم بود و داشت شرتو پاره میکرد،اونم اول از رو شرت یکم دست کشید بهش و شرتمو درآورد و یه بوس از سرش کرد که من غش رفت دلمو بعد خیلی با عشوه سینه هاشو گرفتو گذاشت دو طرف کیرمو میمالیدشون به کیرم که من دیگه داشتم میمردم و گفتم بسه وگرنه آبم میاد،سینه هاشو برداشتو منم یکی زدم تو گوش خودم که یکم تحریکم کم بشه زود ارضا نشم که البته همچین تاثیری نداشت) بعد پاشد گفت حالا دیگه میخوام زنت بشم،و اومد بالاتر و دراز کشید رومو با دستش کیرمو گذاشت بین پاهاش و به من گفت کیرتو تنظیم که بکنیش تو،تا من سرشو چسبوندم بهش خودشو روم لیز دادو کیرم تا نصفه رفت تو و یه جیغ کشید و زد زیر گریه
من نمیتونستم اشکاشو تحمل کنمو شرو کردم هی بوسیدمشو آرومش کردم بعد آروم شرو کردم عقب جلو کردنو هم زمان زیره گلوشو میلیسیدم که اون دوباره ارضا شد و یه آهه بلند کشید که منم خیلی حال کردمو فقط سریع کیرمو کشیدم بیرونو آبم پاشید رو پاهاو کونش و بعد جفتمون همونجوری خوابیدیم تا حالمون جا بیاد
دوستان لطفن نظراتتون و با فحش کثیف نکنید،نظر هرکس نمودی از افکار و شخصیت اون فرد!

rtyhertgwe
     
#157 | Posted: 14 Jul 2011 11:45
اولین سکس من با صبا

سلام.اسم من دانیاله چشمای سبز با موهای جو گندمی و یکم ته ریش با قد 192 و با وزن حدود 95 تعریف از خود هم نباشه ولی واقعا خوشتیپ و خوشگلم،این داستانی که می خوام بنویسم مربوط میشه به 2 سال پیش یعنی وقتی که من 19 سال داشتم.من الان مهندس هوا فضا هستم و تو دانشگاه تبریز درس خوندم.
تابستون 89_88 بود،با دوستام قرار گذاشتیم بریم فوتبال بازی کنیم،قرار بود ساعت 4:30تو باشگاه باشیم.من ساعت 4 از خونه اومدم بیرون،زیاد حوصله نداشتم و همش تو خودم بودم چون قراربود واسه دختر همسایمون خواستگار بیاد و من اونو خیلی وقت بود که دوس داشتم.خلاصه ،حدودای 4 و نیم رسیدم باشگاه ،حدود ساعت 6 بود که از باشگاه اومدم بیرون،با دوستام بودم و از اونجایی که حوصله نداشتم بچه ها حی سربسرم میذاشتن.
باشگاه به خونمون نزدیک بود و بغل اون یک پارک بود که همه ی دختر پسرای محلمون میومدن اونجا.بچه ها اسرار کردن که برم اونجا،منم رفتم،بی حوصله کنار بجه ها رو نیمکت نشسته بودم که بهم گفتن: ((دنی اون دختر رو نگا،زوم کرده به تو)) اولش فکر کردم بازم دارن سربسرم میذارن ولی بعد دیدم نه راس میگن،دختره زوم کرده به من و از رو هم نمیره از اونجایی که حوصله نداشتم گفتم: ((ولش کنید بابا،من دارم میرم خونه حوصله ندارم))با بچه ها خدافظی کردم واومدم خونه.
شب تو تختم همش به اون دختره فکر می کردم و هرکاری می کردم از فکرم بیرون نمی رفت.به خودم گفتم فردا میرم پارک و ازش دلیل زوم کردنش رو من رو ازش میپرسم.شب خوابیدم و حدود ساعت 12 از خواب پاشدم رفتم دوش گرفتم ماهواره داشت مسابقات کشتی کج رو نشون می داد منم نشسته بودم داشتم اونو میدیدم که موبایلم زنگ خورد،دیدم آرازه گوشی رو برداشتموبعد احوالپرسی بهم گفت: ((امروز میای بریم پارک؟بچه ها همه هستن،خوش میگذره))منم قبول کردم گفت: ((ساعت 7 پارک باش))ساعت 6 بود که رفتم پارکینگ تا یکم به سرو وضع ماشینم برسم.ماشینو تمیز کردم و از خونه زدم بیرون.
بعد از 20 30 دقیقه الافی تو خیابونا رفتم پارک.بچه ها روی چمن نشسته بودن و داشتن شاه وزیر بازی می کردن منم رفتم نشستم پیش شون یکی از بچه ها رفت که از کافی شاپ پارک 5 تا قهوه بگیره بیاره که بهم گفت: ((دنی پاشو با هم بریم)) پاشدم که باهاش برم یه 200 300 متری از بچه ها دور شده بودیم که همون دختره رو دیدم به دوستم امیر گفتم: ((امیر تو برو من با این دختره کار دارم)) فکر کنم شنید چون خودشو خیلی جمع و جور کرد،رفتم جلوش،با دوستاش بود،بهش گفتم : ((خانم ببخشید یه لحظه میاین؟کارتون دارم))با یه کمی غرور از پیش دوستاش پاشد و گفت: ((بفرمایید؟))یکمی رفتیم اونطرفتر بهش گفتم: ((ببخشید،شما دیروز خیلی بهم نگاه میکردین!کاری داشتین!!))با غرور و انکار گفت : ((نه.حتما اشتباه می کنید.من؟!!اصلا!!امکان نداره.حتما اشتباه گرفتین))گفتم: ((باشه،ببخشید که وقتتون رو گرفتم))2 3 قدمی ازش دور شده بودم که برگشتمو بهش گفتم: ((ببخشید،این شماره ی منه اگه مایل بودید بهم زنگ بزنید تا با هم بیشتر آشنا بشیم))شماره رو گرفت و یه تبسم کوچیکی کرد و رفت.منم در این حین گفتم: ((منتظرتونما)) بعد رفتم سراغ دوستام تا ساعت 10 پارک بودم که بابام زنگ زد و بهم گفت یه ماست بگیر و بیا خونه،مهمون داریم.ماست رو خریدم و رفتم خونه.خالم اینا اومده بودن خونمون.
از یک طرف اضطراب داشتم و ازیک طرف دیگه خوشحال بودم.ساعتای 2 نصف شب بود داشتم میرفتم بخوابم که دیدم یه اس ام اس اومد.اومدم بازش کردم دیدم شماره ناشناسه و نوشته بود: ((آره شما راس می گفتین من دیروز حی به شما نگاه میکردم،من به شما یکی دو ماهه علاقه پیدا کردم ولی شما متوجه نمیشدید))بعد از نیم ساعت اس بازی خوابیدم.صبح که از خواب پاشدم دیدم 10 تا میست کال دارم وهمش هم اوندختره بود.راستی اسم دختره صبا بود.
اومدم بیرون و بهش زنگ زدم،گوشی رو برداشت،بهش گفتم: ((ببخشیدا صبا جون،خوابیده بودم متوجه تماستون نشدم،کاری داشتین؟))گفت: ((کار واجبی نداشتم،می خواستم اگه میشه بیای بیرون و باهم باشیم،میاین؟؟))منم قبول کردم گفتم: ((کجا؟))گفت: (( بیا ورودی پارک))قبول کردم و رفتم دم ورودی پارک 5 6 دقیقه منتظر موندم که دیدم داره یواش یواش داره میاد.با ماشین 2 3تا چراغ دادم و فهمید تو ماشینم،اومد و نشست تو ماشین و یه سلام گرمی داد،من یکم شوکه شدم نیم ساعتی داشتیم با ماشین می گشتیم که دمه یه رستوران توقف کردم.رفتیم ناهار رو خوردیم و بعد رسوندمش جلو در خونشون.وقت خدافظی با هم دست دادیم و یه لحظه هردومون خشکمون زد و بی اختیار از لپش بوسیدم.هم اون هم من هر دوتامون شوکه شدیم.رفتم خونه و یه دوش آبسرد گرفتم،بعد صبا اس ام اس زد که: ((خیلی ممنون از بابت ناهار امروز،مرسی خیلی خوشگذشت!!))بعده 2 3 روز که رابطه مون فقط دوستی بود،بهش یه جوک سکسی فرستادم،اونم جوابمو داد و از اون روز به بعد رومون به هم باز شد.هر روز رابطمون گرم و گرمتر میشد.
یه هفته بعدش پدرو مادر من تصمیم گرفتن که برن کانادا سری به داداشم بزنن آخه داداشم اونجا دکترا می خونه منم به خاطر اینکه کارت پایان خدمت نداشتم و سربازی نرفته بودم،نتونستم با اونا برم.
خلاصه،بعد یه هفته بابا و مامانم رفتن کانادا و من موندم یه خونه ی تنها.روز ها همینطور میگذشت و من نمی تونستم به صبا پیشنهاد سکس بدم تا یه روز که:
بهش گفتم: ((خونه تنهام و حوصله ی اومدن به بیرون رو ندارم و تو خونه هم حوصلم سر میره)) گفت: ((دنی خیلی دوس دارم اتاقت رو ببیتم، میای دنبالم بریم خونتون؟؟))رفتم دنبالش و اومدنی از فس فود سر خیابونمون 2 تا پیتزا با مخلفات اضافی گرفتم و رفتیم خونه.
محلمون هم آروم بود و کسی هم همدیگرو دید نمیزد یا کاری به کار همدیگه نداشت،در پارکینگ رو باز کردم و ماشین گذاشتم تو پارکینگ. بعد رفتم خودم در ماشین رو واسش باز کردم و خودشم خیلی از این کارم تعجب کرد،رفتیم خونه و صبا هم خیلی خودمونی و راحت و انگاری دفعه ی اولش نیست که اومده تو خونمون،رفت و همه جای خونمون رو گشت(خونه ی ما عین یه خونه باغه،تو الهی پرست)اتاق من طبقه ی دوم بود رفت اونجا منم رفتم حموم تا یکم به سرووضعم برسم،از حموم در اومدم صداش زدم ولی جوابمو نداد.رفتم به طرف اتاق در رو باز کردم دیدم رو تختم خوابیده یواش صداش زدم ولی جواب نداد،منم دیدم خوابیده رفتم از کمدم لباسام رو برداشتم و همونجا حوله رو در آوردم تا لباسام و بپوشم که یهو صدای خنده ی صبا بلند شدمنم ئشوکه شدم برگشتم طرفش ببینم چی شده که صبا بهم گفت: ((به پاهام اشاره کرد و گفت دیوونه لباساتو بپوش))منم گفتم: ((ببخشید،آره!!!یادم رفت،دیوونه ترسوندیم)) بازم خندید و منم پشتم رو کردم طرفش تا لباسام و بپوشم.بعدش رفتیم تا ناهار بخوریم؛پیتزاهارو گرم کردم و سرمیز نشستیم،ازش دلیل خنده هاشو پرسیدم گفت: ((دنی!!تو بدنسازی کار میکنی؟)) گفتم: ((قبلا دوسال کار کردم.چطور؟)) گفت: ((وقتی بدنتو دیدم نتونستم جلو خودموبگیرم،از بدنت خوشم اومد خیلی اندامت قشنگه!!)) گفتم: ((قابل شمارو نداره))جواب ندان و سرش رو انداخت پایین و تبسم کرد و بهم گفت: ((سر نهار زیاد حرف نمی زنن،ناهارتو بخور سرد شد!!))بعد ناهار بهم گفت(دنی اون پیانو تو اتاقت مال خودته؟بلدی؟))گفتم(آره،پاشو بریم تو اتاقم واست یه ذره آهنگ بزنم))رفتیم اتاقم و واسش آهنگ سلطان قلبم رو زدم خیلی خوشش اومد بهم گفت که بذار منم بزنم خوشت میاد.اومد جلوی پیانو و منم کنارش ایستادم.تا دستشو برد طرف پیانو فهمیدم آماتوره و تا حالا پیانو هم نزده گفتم Sad(میخوای بهت یاد بدم))گفت(آره،آقای استاد!بفرمایید))از پشت دستاشو گرفتم و روی پیانو همرراه با انگشت های من انگشتاشو حرکت میداد.چون به طرف جلو خم شده بودم سینه هام به پشتش چسبیده بود،کیرم شق شق شد و از رو شلوار بدجور معلوم بود مواظب بودم که کیرم بهش نخوره،ضربان قلبم خیلی رفته بود بالا،سرم گیج میرفت و چشمام یه لحظه تار میشد از رو شهوت نمی دونستم دارم چیکار می کنم،چشمامو بستم و خودمو از پشت بهش چسبوندم،بدنش خیلی نرم بود،محکم تو بغلم گرفتمش و از پشت گردنشو میبوسیدم و خودشم چشماشو بسته بود.حالا فقط صدای نفس نفسمون بود که همه جای اتاق رو پر کرده بود.همینطور تو بغلم گرفتمشو بردم رو تختم،برگردوندمش و لبام رو گذاشتم رو لباش خیلی با احساس لب همدیگرو میخوردیم و هردو تامون هم عجله نداشتیم که زود تموم کنیم.همیطور که ازش لب می گرفتم دستمو بردم طرف سینه هاش یکمی با دستم مالوندمش و صباهم دستشو کرده بود تو موهام و سرم رو محکم رو سرش نگه داشته بودو لبیایه همدیگرو میخوردیم.با زحمت لبامو از رو لباش کشیدم کنار و شروع کردم به بوسیدن گردنهش،تیشرتشو در آوردم شروع کردم به بوسیدن سینه هاش از روی سوتینش و شکمشو بوسیدم.صبا چشماشو بسته بود و نفس نفس میزد.سوتینشو در آوردم و نوک سینه هاشو بوسیدم،و با نوک زبونم خیلی کنار نوک پستوناشو لیسیدم بعد کردم تو دهنم و مکیدمشون،یه آخ کوچیکی گفت و لباشو گاز میگرفت.
همه جای سینه هاشو خوردم و یواش یواش رفتم پایینتر.شلوترشو با شرتش کشیدم بیرون،از روی کسش بوسیدم و شروع کردم به خوردن کسش.صدای آه آهش همه جا رو پر کرده بود. 2 3 دقیقه خوردمش.بعد یه لب ازش کرفتم و شروع کردم به در آوردن تیشرتم.وقتی میخواستم کمرم رو باز کنم بهم گفت(دنی!بذارخودم شلوارتو میکشم پایین!!))بعد خندید و اومد طرفم با عجله کمربندم رو باز کرد و شلوارمو کشید پایین،از رو شرتم کیرم رو گرفت و فشار داد و گفت(اینچیه دیگه؟!کیر یا خرتوم فیله!!!)) خندیدم و شرتم رو کشیدم پایین،با دستش کیرمو گرفت تو دهنش و با ولع خاصی تند تند خورد،واقعا خیلی بهم حال میداد 3 4 دقیقه بود که داشت میخورد که آبم اومد.خیلی عصبانی شد و دوید طرف دسشویی،منم رفتم دنبالش بهش گفتم(صبا!چی شده؟!ببخشید،نتونستم جلوی خودمو بگیرم.حالت خراب شد؟؟!))از دس شویی اومد بیرون
گفت(آره،اشکالی نداره))گرفتم تو بغلم و بردمش تو اتاقم،انداختمش روی تخت و بوسیدمش،بهش گفتم(صبا!اوپنی؟)) گفت(نه،مواظب باشیا)) یه کمی کیرمو به کسش مالوندم که خیلی به هردومون حال میداد ولی ترسیدم نتونم جلو خودم رو نگه دارم و بکنم تو کسش و هردوتامون پشیمون بشیم.بهش گفتم(از عقب اجازه میدی عملیاتمون رو شروع کنیم؟))گفت(آخه،شنیدم خیلی درد داره!!))گفتم(بذار امتحان کنیم اگه درد داشت نمی کنم)) حرفی نزد ولی فهمیدم راضیه.
کرم نرم کننده ی نیوام رو برداشتم و به سوراخ کوننش زدم و یواش یواش انگشتم رو کردم تو کونش صداش همه جای اتاقم رو گرفته بود.کم کم او یکی انگشتم رو هم کردم تو کونش،حالا دو انگشتممم توش بود،یکیم که گذشت عادت کرد و منم کیرم رو خوب چربش کردم و گذاشتم دم سوراخش.2 3 ثانیه ای نگه داشتم که خودش گفت(دانیال بکن دیگه!چرا منتظری؟!!جرم بده دیگه)) این حرف رو که گفت حشری تر شدم و کیرمو تا دستش کردم تو کونش یه جیغی کشید که نمیتونم الان توصیفش کنم.وقتی کیرم رو کردم تو کوننش همه جای بدنمو یه گرمایه خاصی گرفت،حدود 1 دقیقه ای بود که داشتم تلمبه میزدم که فهمیدم داره آبم میاد(من تا اونموقع حتی جلق هم نزده بودم و به همین دلیل زود ارضا میشدم)،بهش گفتم و گفت(عیبی نداره بریز تو کونم و خودتو خالی کن))انتظار این حرفشو نمی کشیدم،تا اینو گفت شدتم رو زیاد کردم و تمام آبم رو تا قطره ی آخرش ریختم تو کونش............. .
الان دو سال از اون قضیه میگذره و منو صبا هم حدود یک سالی میشه که با هم حرف نمیزنیم،چون بعدا فهمیدم که بهم خیانت کرده.......امیدوارم از این ماجرایی که به سرم اومده بود خوشتون اومده باشه...خوشحال میشم اگه اشکالاتم رو به بگین....مخصوصا ساینا جون و سارا.

rtyhertgwe
     
#158 | Posted: 14 Jul 2011 11:48
يك اتفاق، يك عشق

اين داستان به هيچ وجهه جنبه ي سكسي نداره و فقط دردو دل هستش
ساعت 12 شب بود.تو خيابون وايساده بودم.بارون خيلي شديدي ميومد.يه لباس جيغ قرمز پوشيده بودم كه تو اون تاريكي و بارون شديد از فاصله دور داد ميزد. هيچي واسم مهم نبود فقط ميخواستم يكي منو سوار كنه تا از شر اين هواي گند راحت شم.
بهد 2،3 دقيقه يه 206 اسپرت جلو پام وايساد منم بدون هيچ چونه زدني سوار ماشين شدم. راه افتاد.يه خورده بهش زل زدم.يه پسر قد بلند. خوش تيپ كه اصلا به قيافش نميخورد اين كاره باشه. داشتم به اينا فك ميكردم كه گفت چيه آدم نديدي؟ گفتم اگه راستشو بخواي تا حالا آدم نديدم ، يعني كارم جوريه كه با آدما رابطه اي ندارم.سرمو برگردوندمو رو به جلو نشسم. ديگه هيچ چي نگفت. منم همين جور داشتم خاطراتمو مرور ميكردم. من چي بودم . الان كجام؟ چرا اينجام؟ چرا زمونه با من اينجوري تا كرد ؟ بخدا لياقتو خودمو بيشتر از اين حرفا ميديدم . پس چرا ؟؟؟!!! كه يهو ماشين جلو در يه خونه خوشگل وايساد . گفتم چند نفريد ؟ گفت بيا بالا كاريت نباشه .
درو باز كرد رفتيم تو. سوار آسانسور شديم طبقه ي آخرو زد رفتيم بالا . درو باز كرد . گفت :ladys first . منم گفتم : donkies next . يه خورده دم در با هم خوشو بش كرديم رفتيم تو. يه خونه ي بزرگ تميز مرتب. فك كنم 3 خوابه بود . يه شومينه ي خوشگل گوشه ي پذيراييش بود اومد شومينه رو روشن كرد . منم رفتم بغل شومينه رو زمين نشسم و تكيه دادم به ديوار .كه گفتش بذار برم واست لباس بيارم با اين لباساي خيس كه سرما ميخوري . رفت تو يكي از اتاقا يه پيرهن مردونه ي بزرگ آورد با يه شرت مردونه داد گفت بپوش منم بلند شدم وايسادم دستامو از هم باز كردم گفتم خودت لباسامو عوض كن .اول روپوشمو در اورد بعد تيشرتمو بعدشم سوتينمو باز كرد دستاش يه گرماي خاصي داشت هر وقت دستش به بدنم ميخورد حس خوبي بهم دست ميداد .بعدم دكمه ي شلوارمو باز كرد شلوارمو كشيد پايين كه شرتمم باهاش اومد پايين . با كمك خودم شلوارمو در آورد حالا من لخت مادرزاد جلوش وايساده بودم .دسامو از هم باز كردم و چشامو بسم كه بياد بغلم شروع كنه كه ديدم داره پيرهنو تو دستم ميكنه پيرهنو تنم كرد دكمه هاشو بست بعدم گفت خانومي اگه اجازه بدين ...بعدم به شرت تو دستش اشاره كرد منم با تعجب يكي از پاهامو بالا آوردم و بعدم اون يكي و شرتمم پام كرد و رفت تو اتاق كه لباساي خودشو عوض كنه منم برگشتم سر جام بغله شومينه . كه يهو بازاون فكراي بيخود به سراغم اومد نتونسم جلو خودمو بگيرم رفتم سراغ كيفم كه سيگارمو وردارم كه ديدم دره كيفم باز بوده و بارون همه ي وسايلمو خيس كرده .سيگارام واي همه ي سيگارام هم خيس شده .واي رفتم نشسم سر جام دوباره و همين جور داشت اشك از چشام سرازير ميشد.به خدا دسه خودم نبود هر وقت كه ياد بلايي كه سرم افتاده بود ميوفتادم گريم ميگرفت . كه ديدم از اتاق اومد بيرون با يه لباس راحتي مثل لباس خواب بود ولي توش خيلي خوش هيكلو جذاب به نظر ميرسيد تازه ديدم كه بله آقا بدن سازه و چه هيكل خوش فرمي هم داشت لامسب
بهش گفتم سيگار داري ؟ گفت آره يه پاكت پلمپ رفت از تو يخچالش آورد بيرون داد به من يه فندك از اين بنزيني ها خيلي خوشگل بود رنگه نقره اي بود داد به من.
يه نخ سيگار روشن كردم كنت بود يه نخم واسه ي خودش روشن كردمو دادم بهش گفت من سيگاري نيسم خيلي كم. اينم ميكشم چون نميشه دست تو رو رد كرد.
گفتم خواهش ميكنم.ديد گونه هام خيسه چشامم قرمزه گفت چيه؟چيزي شده ؟ گفتم تو فوضولي نمي خواد بكني حالا اين يه شبه رو.
فهميدم بهش برخورد.ولي باز اومد كنارم نشستو سرمو گذاشت رو شونه هاش.سرشو آورد پايين به سمت من فك كردم ميخواد لب بگيره لبمو آوردم بالا كه لب بگيرم ديدم نه فقط پيشونيمو بوس كرد. اين كارو كه كرد دوباره گريم گرفت. خيلي بهم آرامش ميداد بغلش. گرمو امن بود . حس عاليي بود .بين منو اون يه سكوت برقرار بود و فقط صداي گريه من ميومد .دلم گرفته بود ميخواستم درد دل كنم. تو اون حالت واقعا بهش احتياج داشتم. ولي نميتونستم به طرف مقابلم اعتماد كنم . كه پرسيد چرا ؟ چي شده كه اين فكرو كردي كه بايد اين كار بشه شغلت ؟ انگار دل من بهانه ميخواست تا شروع كنه. هر چي كلنجار رفتم تا جلوشو بگيرم. دل ديگه خودتونم ميدونيد نميشه يهش گفت نه بخصوص وقتي سر ريز ميشه.
بله قصه رو از اينجا شروع كردم كه : يه روز تو خونه نشسته بودم دوباره بابام با اون رفيقاي مفنگيش اومدن خونه.مثله اينكه جاي ديگه واسه نشه كردن نداشتن. داد زد گفت ننت خونه هست. گفتم نه . گفت 5 تا چايي بريز بيار مهمون دارم. همين جور كه داشتم هرس ميخوردم چايي ريختم پشت در اتاق كه رسيدم يه خورده گوش وايسادم بله جرو بحثشون باز سر پول بود بابام پول نداشت اونا هم پوله نشه كردن بابامو ميخواستن هر چي كه داشتيمو فروخته بود خرج عملگيش كرده بود نه نه م مثه سگ جون ميكند اونم شبا با دعوا كتك زدن پولاشو ازش ميگرفت . بابام شده بود مثه حيون ،كارش شده بود خوردن ،كردنه به زوره ننم و كشيدن .در زدم رفتم تو. ديدم زير چشي اين دوساي هيز بابام دارن نگام ميكنن . كاره هر دفشون بود بعد تارف كردن چايي ها بدون توجه رفتم بيرون . باز پشت در گوش وايسادم. ديدم كه اون به قول خودشون ساقيه ميگه دخترتو جور كن همه ي بدهيات كه صاف ميشه هيچ يه هفته هم جنست مجاني ميشه فقط دخترتو جور كن. بابام هم خماره خمار بود ميگفت نه نميشه دخترم باكره هست ميخواد شوهر كنه. مرده گفت خوب كي بهتر از من ميتوني پيدا كني ؟ من خودم ميشم مخلصش . كه بعد چند دقيقه ديدم بابام پا شد از اتاق بياد بيرون منم سريع دويدم تو اتاق شروع كردم لباسامو عوض كردن تا به بهونه ي كلاس بزنم بيرون ميدونسم بمونم خونه يه بلايي سرم مياد.بابام اومد تو اتاق گفت جايي ميري گفتم اره كلاس دارم. گفت غلط كردي نميري. گفتم بابا مدرسه تقويتي گذاشته .گفت امروزو نميخواد بري .گفتم چرا گفت چون من ميگم. چون مهمون محترم داريم. با خنده گفتم هه هه هه اره محترم.
زد تو گوشم .گريم گرفت زدم زيره گريه. اومد بغلم كرد گفت دخترم ناراحت نباش واست شوهر پيدا كردم ديگه نميخواد درس بخوني .گفتم خفه شو.مگه طلب شوهر ازت كردم .دوباره زد زير گوشم.بعد چند دقيقه باز گفت ببخشيد. ولي تو اين شرايط بهتر از اين پيدا نميشه گفتم من شوهر نميخوام. ديدم عصباني شد. شروع كرد به دادو قال كردن .كمر بندشو در آورد منو زد. بعدشم منو بست به تخت و شروع كرد به فحاشي كردن. منم حالا گريه نكن پس كي گريه بكن.
رفت بيرون از اتاق و با دوساش برگشت. نميدونسم قراره چه اتفاقي بيوفته يا چي بشه يا بابام بهشون چي گفته فقط نگاه شهوت اون مرداي رذلو رو خودم احساس ميكردم. بابام اومد بالاي سرم گفت ببخشيد. شروع كرد به كندن لباسام. حالا من فقط داشتم داد ميزدمو تقلا ميكردم ولي چه كاري از دستم بر ميومد ؟ دستمو محكم به تخت بسته بود تمامه لباسامو كه كند از بدنم لخته لختم كه كرد گفت شروع كنيد فقط زياد اذيتش نكنيد. اونا گفتن فقط يه چيز ،پردش. بابام اون خوك كثيف گفت مگه نميخواي بگيريش اون ساقيه گفت اون مو قع جنده نبود الان جنده هستش پردشو بزن وگرنه جنس خبري نيست.
اون كثافتم كيرشو در اورد اومد روم خوابيدو گفت ببخشيد دخترم منم يه تف انداختم تو صورتش زدم زير گريه كه يهو درد تمام وجودمو گرفت بله آقا رحمم نكرده بود تا ته يهو فشار داد تو اولش نميرفت منم همش تقلا ميكردم در آورد با تف خيس كرد دوباره تا ته كرد تو پردمو كه زد شروع كرد به تلمبه زدن تا آبش اومدو كثافت تو من خالي كرد بعد نوبت دوساش بود. اوليه كه كارشو شروع كرد من از حس تنفر و دردوسر درد بيهوش شدم وقتي كه به هوش اومدم لخت بودم ولي دسام باز بود از درد نميتونسم تكون بخورم لاي پامو نگاه كردم لختهاي خون ريخته بودو زيرم خوني بود . كثافتا حتي تميز هم نكرده بودن به زور دستمو گرفتم به ديوارو بلند شدم رفتم حموم.تيغ ورداشتم خواستم خودكشي كنم.هر كاري كه كردم جراتشو نداشتم.يه دوش گرفتم وسايلمو جمع كردمو از خونه زدم بيرون رفتم خونه يكي از دوسام در زدم درو باز نكردن كسي خونه نبود هر جا پيش دوسام كه ميرفتم باباهاشون ميگفتن دختر فراري راه نميديم
هيچ جا واسه موندن نداشتم و جرات خودكشي هم نداشتم پس چاره اي جز اين كار واسم نموند.
ديگه از بس گريه كرده بودمو خسته بودم كه تو بغلش خوابم برد. فقط يه لحظه فهميدم كه منو بغل كرده برد تو اتاق تو رختو خواب خوابوندو رفت بيرون.صبح كه بيدار شدم ديدم بالا سرمه گفتم ساعت چنده گفت تقريبا 12 گفتم اوه اوه ببخشيد الان خودمو جمع ميكنم ميزنم بيرون.گفت نه بخواب استراحت كن وايسا واست يه چيزي ميارم بخوري اول پاشو دست و صورتتو بشور بعد تو كه جايي نداري بري همين جا ميموني.صبونه آورد خورديمو گفت كه امروز بخاطر تو مرخصي گرفتم. رفتيم بيرون واسه ناهار و برگشتيم واسش شام درست كردم و بعدش هي منتظر بودم كه كارشو شروع كنه. كه ديدم هيچ كاري نميكنه .
يه هفته به همين منوال گذشتو ازش پرسيدم نميخواي باهم رابطه داشته باشيم گفت تا وقت ازدواجمون نه اينو كه گفت ابه يخ بود كه روم ريختن تازه حس كردم كه تو اين يه هفته چقد دوسش دارمو بهش وابسته شدم. واقعا دوسش داشتم.ولي گفتم نه نميخواد لياقت تو بيشتر از اين حرفاست كه با يه دختر فاحشه باشي ديدم كه خيلي ناراحت شد. گفت ديگه اجازه نداري به عشق من توهين كني تو پاك تر از خيلي از به اصطلاح پاكي.
بحثو طولانيش نميكنم بعد يه ماه يه ازدواج كوچيك گرفتيم و الانم عاشقانه با هم رابطه داريمو باهم زندگي ميكنيم . و من يه تار موي گنديدشو به دنيا نميدم

rtyhertgwe
     
#159 | Posted: 14 Jul 2011 11:50
شقایق اولین دوست دخترم

سلام به همه دوستان شهوانی اسمم اشکان هستش 18 سالمه و پوستم برنزه در کل قیافه معمولی دارم قدم 180 وزنم 78 جنوب زندگی می کنم این اولین باره تو این سایت یکی از خاطرات تلخم رو می تویسم اگه بد بود به بزرگواری خودتون ببخشید. من دوست دختر چتی زیاد داشتم تا قبل از عید امسال دوست دختر بیرون نتی نداشتم تا اینکه یه هفته مونده بود به عید با یه دختر آشنا شدم جریان از این قراره که آبجیم بهم گفتش که از طرف مدرسه اونا رو می خوان ببرن اردو منم بهش گفتم خوش به حالت خوش بگذره ولی آبجیم گفتش که باید منم بیام بهش گفتم نمیام ولی زیاد اصرار کرد منم قبول کردم.

روز جمعه اونا صبح ساعت 7 رفتن من صبح کار داشتم تا ساعت 11 بعد رفتم حموم یه کم به خودم رسیدم فکر کنم تقریبا ساعت 11:45 رفتم اونا رفته بودن پارک کنار ساحل من با پسر عمم رفتم اون ماشین توسان داشت به آبجیم زنگ زدم که کجاست ببینمش زنگ زدم بهم گفت که با دوستاش تو آلاچیق نشستن الان میاد منم از ماشین اومدم بیرون که یه لحظه یه دختر خیلی خوشکل دیدم من و اون چشم تو چشم شدیم که یهو قلم ریخت نمیدونم چرا این حس بهم دست داد من نگاش میکردم اونم همینطور تا اینکه رد شد آبجیم اومد یه کم با هم حرف زدیم قبل از اینکه خداحافظی کنم ازش پرسدم این دختر کیه بهم گفت تو مدرسشونه سال اولی هستش ابجیم سال دوم بود بهش گفتم باشه خداحافظی کردم سوار ماشین شدم پسر عمم تو کفش بود بهم گفت اشکان عجب چیزی بود من چیزی نگفتم رفتیم کل روز تو فکرش بودم حتی شب تا صبح بیدار بودم بهش فکر میکردم صبح آبجیم رفت مدرسه تا اینکه ظهر اومد خونه بهم گفتش که یادته دیروز درمورد اون دختره ازم پرسیدی گفتم آره گفتش درمورد تو ازم سوال کرده که کی هستی احتمالا اون فکر کرده دوست دخترتم بهش گفتم تو بهش چی گفتی گفت نترس نگفتم دوست پسرمی بهش گفتم داداشمی بعد دختره میره من رفتم تو فکر که چرا در مورد من از ابجیم ازش پرسیده حتماً ار من خوشش اومده به ابجیم گفتم شمارشو ازش بگیره ابجیم فبول نکرد زیاد اصرار کردم ابجیم گفت اگه ازم پرسید شمارمو میخوایی چکار آخه ما با هم دوست نیستیم بهش گفتم که نمیپرسه اون میدونه شمارشو واسه من میخوایی آبجیم قبول کرد پس فرداش شمارشو ازم گرفت شبش بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود تا 8 فروردین که روشن بود ساعت 10:35 بهش زنگ زدم درست یادمه ساعت 10:35 بود جواب داد خودمو معرفی کردم صداش خیلی ناز بوداونم خودشو معرفی کرد اسمش شقایق و 15 سالشه تقرییا‍40 دیقه حرف زدیم بعد خداحافظی کردیم کارم فقط این بود بهش زنگ بزنم شب تا صبح اس بازی میکردیم تا روز 13 گفتم نرفتین بیرون اون گفت رفتن ولی نمیتونه منو ببینه شاید خونوادش بفهمن منم چیزی نگفتم 16 فروردین بود که خودش بهم زنگ زد گفت که نرفته مدرسه با دوستاش رفتن کناره دریا منم رفتم ببینمش برای اولین بار بود که با یه دختر بیرون قرار داشتم پسر دائیم منو رسوند رفتم دیدم که تو آلاچیق نشسته بهش زنگ زدم گفتم به دوستش بگه بره تا من بیام منم رفتم پیشش نشستیم نیم ساعت با هم حرف زدیم من حتی بهش دست نزدم کمی با هم فاصله داشتیم ضربان قلبم رو 1000 بود بهش گفتم بریم ساحل بشینیم گفتش 5 دیقه بعد میریم منم قبول کردم هنوز یه دیقه نگذشته بود که گشت اومد مارو گرفت این اولین بارم بود که گشت منو گرفته بود اونم با دختر خیلی ترسیده بودم ولی خودمو کنترل کردم به شقایق نگاه کردم هیچ ترسی نه تو صداش بود نه تو نگاش از من پرسید چکارمه زبونم بند اومده بود چیزی نگفتم از شقایق پرسید اون گفت دوستشم خداروشکر دیگه زیاد گیر نداد یه کم نصیحت کرد به من گفت که برم منم رفتم نمیدونم چج.ری بچه ها فهمیده بودن من و دوست دخترم رو گشت گرفته شاید یکی از دوستام منو دیده بود بچه ها به من گفتن این دختر از و.قتی که دوم راهنمایی بوده دوست پسر داشته با هیچ کدومشون زیاد نمونده و چند نفر کردنش به من گفتن که بکنمش و ولش کنم ولی من خیلی زیاد دوستش داشتم می خواستم باهاش ازدواج کنم برام مهم نبود تو گذشته چجوری بوده خلاصه دو هفته گذشت دلم براش تنگ شده بود تو این چند وقت خیلی علاقه ام بهش زیاد شده بود تقریبا مطمئن بودم اونم منو میخواد بهش گفتم میخوام ببینمش گفت شاید دوباره گشت گرفتمون منم اتفاقی گفتم بیا خونمون گفتش بعد از ظهر کسی نیست خونتون من بهش گفتم نه بابام صبح و بعد از ظهر میره سر کار فقط ظهر خونه هستش مامانمم تقریبا همیشه بعد از ظهرا میره خونه خالم گفتش باشه ساعت هفت بعد از ظهر میام گفتم چرا اون موقع گفت میخواد نره باشگاه بیاد خونه 7 تا 9 شب روز های زوج میرفت باشگاه. ساعت 7 شد بهش زنگ زدم گفنم کجایی گفت بیرونه آدرس بدم تا بیاد منم آدرس خونه رو دادم 5 دیقه بعد اومد تا اومد تو خونه دوباره ضربان قلبم بالا رفت براش شربت آوردم و خوردیم کنارش نشستم چند لحظه سکوت بین ما حاکم بود تا اینکه من سکوت روشکستم بهش گفتم عاشقشم و دستمو دوره گردنش حلقه کردم لباشو بوسیدم اولین بارم بود که لبای یه دخترو حس میکردم من بلد نبودم برام خیلی تعجب آور بود شقایق خیلی حرفه ای بودذ زبونشو تو دهنم میکرد و میچرخوند کلاً او فاعل بود من کم بلد بودم تا اینکه اومد رو گردنش گردنشو بوسه های ریز میزدم شالش اذیتم میکرد شالشو دراوردم و گردنشو میبوسیدم لاله گوششو میخوردم هیچ مقاومتی نمیکرد سرمو بلند کردم تو چشاش نگاه کردم اشک تو چشاش جمع شده بود نمیدونم چرا بهش گفتم دوسش دارم دوباره بوسیدمش تا ساعت 9 تو بغل هم بودیم و حرفهای عاشقانه میزدیم و بهم گفت که بیام خواستگاریش من بهش گفتم تا 1 ماه دیگه میام اونم قبول کرد و بعدش شقایق رو رسوندم خونه یه هفته بعد بهش گفتم که بیاد خونمون قبول کرد و قرار شد ساعت 7 بیاد ولی نیومد به گوشیش زنگ زدم خاموش بود تا 2 روز بعد دو روز روشن شد که یه پسره جواب داد گفتش آقا اشکان دیگه با این خط زمگ نزنم من موندم که این پسده کیه خودشو معرفی کرد دوستم بود گفت شقایق با اون دوست شده دنیا رو سرم خراب شد تا یه هفته اصلا نمیفهمیدم دور و برم چی میگذره به دوستم زنگ زدم گفتم میخوام با شقایق حرف بزنم میخواستم بدونم به زور باهاش دوست شده یا خودش خواسته که بهش زنگ زدم به من گفت یه بار با دوستت که اومدی جلو مدرسه منو ببینی اونو دیدم و ازش خوشم اومده و باهاش دوست شدم من گوشی رو قطع کردم خیلی اعصابم داغون بود 2 هفته گذشت با دوستم به هم زد و با یکی دیگه دوست شد شقایق یه جنده بود که با احساساتم بازی کرد دیگه از دخترا متنفرم یه چیزه دیگه یادم رفت زمانی که با من بود با پسر دائیمم دوست بود البته بعد فهمیدم الان که دارم ای خاطره رو مینویسم همین امروز شقایق رو دیدم که خیلی نگام میکرد. بچه ها ببخشید داستانم سکسی نبود

rtyhertgwe
     

#160 | Posted: 14 Jul 2011 11:52
من و تینا جوون

سلام به همگی خسته نباشید اولین بارمه که یکی از داستان های خودمو با دوست دخترم (عشقم ) می نویسم راستی یادم رف خودمو معرفی کنم دوستام بهم میگن مهی بچه شمال غرب کشور هستم همون جایی که اخبار بعضی وقتا میگه سیل میادو بارون میاد حالا بگذریم .امسال 19 سالمه پارسال 18 سالم بود که با یه دختری آشنا شدم اما دختری متفاوت آشنا شدم از 17 سالگی تو خط دختر بودم یعنی همه کار زندگیم شده بود دختر بازی و این حرفا تا اینکه با یکی از این دخترا خیلی صمیمی شدم حالا در حد دل دادیمو قلوه گرفتیم این خانوم ما که اینجا اسمشو میذاریم همیشه با تیپ اسپرت و شیک میگشت واقا از لحاظ قیافه هیچی کم نداش یه خواهر از خودشم بزرگتر داره که دانشجوی مکانیک .حالا بازم بگذریم . یواش یواش بریم سر اصل مطلب
این تینا جوووون من قدش تقریبا 170 و وزنش 65 کیلویی با چشای سیاه و موهای بلوند . بعضی روزا بعد ظهر کلاس داش حالا کونکوری و زبان و این حرفا موقع برگشتن از کلاس معمولا تو کوچه یا خیابون میدیدمش انصافا تو قیافه حرف نداش یعنی همه بچه های کوچه و فامیل حسرته لباشو و میخوردن آخه واقا هر چی بگم بازم کمه
پارسال عید مامانش اینا رفتن مسافرت اونو داداشش موندن خونه حالا دلیل خواصی داش یه روز شب اس داد که صب مهمون منی اومدنی خونه با خودت یه نون بگیر صبحونه رو با هم بخوریم من بار اولم بود که داشتم به خونه دختر میرفتم از یه طرف میترسیدم از یه طرفم نمی دونسم که روز سوم عید صبح زودی با چه بهونه ای از خونه بزنم بیرون خلاصه سر تونو درد نیارم بابام اینارو به بهونه کتابام پیچوندمو که دوسم میخواد بره مسافرت میرم کتابامو ازش بگیرم
حالا من با کلی ترس و وحشت اومدم کوچه تینا جووووون یه 10 دقیقه ای نگهبانی دادم بعدش تینا جووون درو باز کردو رفتم تو چون بار اولم بود خیلی میترسیدم و هم اضطراب داشتم . تینا اومد جلو و دس دادیم و رفتیم تو گفتم که بار اولم بود تنهایی با یه دختر تو خونه خالی بودم بخاطر همین کیرم حسابی آپ شده بو خجالتم میکشیدم آخه تا اون موقع اصلا تو فکر سکس و ... نبودم فقط در حد دوستی معمولی و ....
خلاصه بعد صبحونه رو با هم خوردیم یکم دری وری گفتیم و خندیدیم برگشتم خونه بدون اینکه با هم رابطه داشته باشیم
بعد عید تو کلاس بودم فک کنم زنگ آخرادبیات بود هم معلم خسته شده بود هم ما ها
یهو گوشیم به ویبره افتاد که اس اومده باز کردم دیدم که تینا جونه نوشته (دوستت دارم مهی) منم نوشتم همینطور جیگر تو اس دادن بار اول بود ک میگف میبوسمت منم واسش یه بوووس آبدار فرستادم تا اینکه بهش گفتم میخام از نزدیک ببوسمت خلاصه قرار بعدی مون نزدیک امتحانات خرداد بود من رفتم خونشونو اون اومد به پیشوازیمو همو بغل کردیم وااااااااای نمیدونم حسه دفعه اول تو آغوش هم بودنو چطوری بگم بعد یه 5 دقیقه هم آغوشی چند تا بوووووس آبدار از لباش گرفتمو رفتیم پای کامپیوترش اون نشست منم پشتش موهاشو نوازش میکردم اونم داش عکساشو نشونم میداد عکسای عید و دید و بازدیدا بودن بعد دیدن عکسا ازم پذیرایی کرد میوه و شیرینی اورد واسم اونا رو ک خوردیم بهش گفتم تینا جوووووون گف جوووونم گفتم میشه تو بغل هم باشیم یکم سرخ شد اما قبول کرد و گف فقط 2 دقیقه ها گفتم باشه یه ذره هموبغل کردیم حالا دیگه من ول کن نبودم تا اینکه احساس کرد کیرم حسابی آپ شده و منم خودمو بهش میمالیدم این دو دقیقه شد 1 ساعت اونم همین طور برگشتم گفتم بخوابیم رو زمین ک راحت باشیم اولش من دراز کشیدم روش و بدنه خودمه به بدنه ناز و توپولش میمالیدم دیگه هر دومون فهمیده بودیم که از هم چی میخواییم سینه هاشو گرفتم تفلی یکم خجالت زده شد و چشاشو بست از رو پیراهنش حسابی مالیدم تا اینکه پیراهنشو زدم بالا و وااااااااااااااای این دیگه چی خیلی سفید و ماه ه ه ه اونقدر مالیدمش که دیگه آهش بلند شد یکمم با زبونم دورشو لیس زدم و میخوردم و لای سینه هاشو با زبونم عینه بستنی میلسیدم برگشتم گردنشو صورتشو خوردو لباشم خوردما نگید ناشی هستی تا رو نافش همینجوری میلیسیدم
هووووووووم چقد خوشمزس . بچه ها هرکی دوس داره بگه عکس سینه ک نه ولی هولو هاشو براش میفرسم
خلاصه این کیر منم دیگه داشت شلوارمو پاره میکرد تینا هم از یه طرف خجالت میکشید بهش دس بزنه تا اینکخ خودم شلوارم با شورتمو کشیدم پایین و دادم دسش یکم تو دسش گرف و مالوندش دو دقیقه نکشیده آبم ریخت تو دسش . حالا دیگه نوبت اون بود که شلوارکشو بکشه پایین ولی قبول نمی کرد با کلی قوربونه صدقت برم و فدات شم راضیش کردم
وااااای کسش هم چیزی از سینه هاش کم نداش کاملا بی مو وصاف عینه دو تا کلوچه
هوووووم حلا دیگه من نمیدونم بخورم یا انگشت کنم هم با دسم نازش میکنم هم با زبونم قلقلکش میدم و صدای تینا هم در آومده اونقد با انگشتم قلقلکش دادم تا اینکه خودش دسمو گرف و نگه داش یکم لرزید و احساس کردم اونم ارضا شده . هردو کنار هم دراز کشیدیم منم دسمو گذاشتم رو سینه های بهشتیش یکم ک مالوندم این کیر ما بازم آپ شد و هردومون لختیم من رفتم روش و کیرمو گذاشتم لای پاش اولش یکم ترسید ولی بعد اینکه لبمو گذاشم رو لبه مثله توت فرنگیش آروم شد وکیرمو آروم لای پاش حرکت میدادم این دفعه میدونسم آبم دیر میاد خلاصه یه بار اون رو من دارز کشید یه بار من رو اون بعدش گفتم بخواب به پشت میخوام از پشت بزارم لای پات و اونم خوابید من از پشت روش دراز کشیدم
آخ خ خ خ خ چقد نرم و نازه چقد خوردنیه اولش یکم با روناش بازی کردم اونقد خوابوندم رو روناش که حسابی سرخ شده بود و کیرمو فرسادم از پشت لای پاش حالا دیگه دستا مون تو هم بودو کیرم نزدیکه کسش و از لای کسه سفیدش بالا پایین میشد انگار گذاشتیش تو کسش و لبا مون هم رو لبه هم بود یکم که تلمبه زدم انصافا اونم هم کاری میکرد احساس کردم که آبم میاد و هی بهش گفتم که آروم نمخام به این زودی آبم بیاد ولی اون که زیر من بود یکم کونش (کون که چی عرض کنم ؟ دشک بود ) و حرکت داد و همه آبم ریخت لای پاش و رو کسش حالا هردو مون رو هم هستیم و کیرم مثه چسب چون تازه آبش اومده بود به لای پای تینا جوون چسپیده بود اونروز تموم شودو لای پاشو تمیز کردمو و لخت تو خونشون با هم (دانس) میرفتیم با اینکه بلد نبودم ولی دسامو گرف و یکم بگی نگی یادم داد سینه هاش جلو چشم هی بالا پایین میشد و منو دیونه میکرد لبامو گذاشم رو سینه هاش اونقد خوردم که سینش هم مثل کونش سرخه سرخ شد کیر منم بازم آپ شد اما دیگه هیچ کودوم مون نای سکس کردنو نداشتیم . این دفعه کیرمو گرف تو دسشو لباسامو بهم پوشوند و یه بوووس حسابی از کیرم گرف . نوبت من شودو دسمو گذاشم رو کسش و شرتشو پاش کردم سوتینشم بستم حالا با ی شرت و سوتین حسابی خوردنی شده بود همون جوری اومد دم در و تا حیاطشون همراهی کرد .....
بچه ها بعد اون سکسمون خیلی سکس داشتیم تقریبا فک کنم پردشو زدم آخه ی باری گف بعد اینکه تو رفتی از کوسم خون اومده . آخه کیرمو تو سکس های بعد اون روزمون یواش یواش میفرسادم داخل کسش
منتظر خاطرات واقعی من باشید .

rtyhertgwe
     
صفحه  صفحه 16 از 89:  « پیشین  1  ...  15  16  17  ...  88  89  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.