| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 17 از 89:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  88  89  پسین »  
#161 | Posted: 29 Jul 2011 08:04
کون نسرین و چهار کیر داغ

سلام نسرینم 21 سالمه 15 سالم بود که از خونمون بخاطر گیر دادن های بابام متواری شدم وبه تهران اومدم خاطرات تلخم از تهران زیاده چون تو همین شهر بکارتمو واسه یه شب جای خواب از دست دادم یا کسایی که وحشیانه و مفتی گاییدنم و خلاصه بعد مدتی از سکونت در تهران به کار تو یه جنده خونه تو تهران مشغول شده بودم که دیدم بیفایده ست هر کسی منو با 40 تومن میکرد از بچه 13 ساله تا پیرمر 70 ساله تازه نصف این پول بمن رسید باقیش جمع میکردیم واسه کرایه خونه و غیره... این شد که بسرم زد و با بچه ها ی خونه یه دعوای اساسی راه انداختمو ساکمو جمع کردم وبرای همیشه از اون خونه رفتم و که بزرگترین اشتباهمم همین بود.

تا شب تمام تهرانو واسه پیدا کردن خونه زیر پا گذاشتم ولی پولم خیلی کم بود.دیدم فایده نداره اینجوری پیش برم شبو تو خیابون باید بخوابم .تا اینکه یه راه حل به ذهنم رسید رفتم تو یه بنگاه که مسئولش که یه پیرمرد تقریبا 50 ساله بود .سلام کردم و کونمو کمی دادم عقب و با معصومیت گفتم آقا من یه خونه واسه اجاره میخوامم ولی پولمم کمه میشه جای پول چیز دیگه بدم .گفت مثلا چی ؟ منم با صراحت گفتم مثلا کون بنده خدا اولش شکه بود ولی بعد چند ثانیه مکث دستمو گرفتو گفت : آره عزیزم چرانشه .فقط شرطش اینه که الان پیش قسطشو بدی .گفتم اینجا تو بنگاه! گفت آره مگه چیه؟ گفتم نه اینجا فقط واست ساک میزنم گفت باشه عزیزم رفت در مغازشو قفل کرد کرکره شو هم تا نیمه آورد پایین از پشت منو بغل کردو از رو شلوار کیرشو به کونم میمالوند .خیلی زود لخت شدو روی زمین دراز کشید منم بصورت بر عکس روش دراز کشیدم بطوریکه کیر اون توی دهنم بود کس کون من هم توی دهان او خیلی با تجربه بود طوری کسموو میمکید که حس میکردم تو فضام .منم نامردی( نا زنی) نکردمو کیرشو براش تا دسته میخوردم بعد از چند دقیقه ساک زدن نامرد بدون اینکه بگه تمام آب کیرشو تو دهنم خالی کرد من خیلی از این کار بدم میاد ولی با اکراه آبشو خوردمو بعد کلی غر زدم بجونش که چرا این کارو کرده معذرت خواهی کرد .قرارمون این شد که هفته ای دو بار جای کرایه منو از کس بکنه.شبش رسوندم در خونه ای که مال خودشم بود و کلیدشو بهم داد یه خونه شیک با تمام وسایل بود.

روی کاناپه لخت شدمو خوابیدم تا ظهر خواب بودم. ظهر هم بلند شدم که به اصطلاح اولین مشتریمو تور بزنم سر خیابون اصلی وایساده بودم که ماشینها بوق بارونم کردن یه 206 جلو پام ترمز کرد و گفت: برسونمت گفتم :اینکاره نیستم برو بچه گفت چه کاره ای جیگررر؟ گفتم 50 تومان داری گفت:بپر بالا تا سوار شدم گفتم پولمو بده یه تراوول 50 تومنی داد و گفت چقد عجولی تو راستی اسم پسره کاوه بود.رسیدیم در خونش که یه خونه ویلایی بزرگ بود رفتیم تو تا رفتیم تو خونه در رو قفل کرد گفتم؟چرا درو قفل کردی؟گفت خفه شو کسو تا اینو گفت سه تا پسر از اتاق خواب زدن بیرون و افتادن بجونم شروع کردم به داد و بیداد ولی فایده ای نداشت در عرض چند ثانیه لختم کردنو افتادن بو جونم یکی کسمو میخورد یکی انگشت تو کونم میکرد و یکی سینهامو میمالوند نامردای عوضی مثل گرسنه ها افتادن بجون کس و کونم و منم فقط داد و بیداد میکردمو فوش خواهر مادر میدادم بهشون کاوه درازم کردو نشست رو کونم لپایی کونمو باز کرد منم که تازه دوهزاریم افتاده بود شروع کردم به التماس که از کون نکنم ولی بیفایده بود بقیه پسرا نفری یه تف انداختن در سوراخ کون گوشتیمو کاوه هم اینقد فشار میداد باسنمو که حس کردم الانه که نصف شم .کاوه عوضی یکم تف به کیرش مالید و سر کیر کلفتشو گذاشت در سوراخم یکم مالوندش و بی مقدمه کردش تو کونم شروع کردم به داد وبیداد و التماس ولی بیفایده بود کیرش تا دسته تو کون گوشتی و نرمم بود نامرد اصلا فکر من نبود اونقد تند تند تلمبه میزد که داشتم جر میخوردم بقیه پسرا هم مشغول بودن یکیشون که خوشکل بود کیرش داغو گوشتیشو کرده بود تو دهنم بقیه هم لاس خوشکه میزدن با سینه و کسم بازی میکردن یکی از پسرا که لاغر بود کاوه رو پس زد و خودش نشست پشت ولی با معرفت بود چون ملاحظه منو میکرد و کیرش اروم اروم میکرد تو کونم شروع کرد به اروم تلمبه زدن تو کون سفید و نرمم یه لحظه نگاهمم به کاوه آشغال افتاد که داشت با موبایلش ازم فیلم میگرفت دنیا رو سرم خراب شد از همه چی و همه کی متنفر شدم و به حال خودم افسوس میخوردم تقلا میکردم که از زیر دست این پسرای عوضی در برم ولی فایده نداشت دستامو رو صورتم گرفتم که حداقل صورتم تو فیلم نیفته ولی یکیشون موهامو محکم کشیدو سرمو داد بالا پسر لاغره آبشو تو کونم خالی کردو رفت رو کاناپه و جاشو داد به دوستش که کم سن تر بود کونم گشاد و بی حس شده بود کیر این یکی راحت رفت توم شروع کرد به تلمبه زدن و لذت برد ن ولی دریغ از کوچکترین لذت برای من .اصلا دیگه حس نمیکردم کیر تو کونمو و یه کیر هم تو دهنم و...........ادامه دارد .اگه خوشتون اومد بگید ادامشو بذارم خوشتون نیومد هم بگید که بیخودی ننویسم در ضمن هر کس فیلم منو دید مردونگی کنه و پخشش نکنه من موهام سیاست و بدنم سفیده و این چهارتا پسر هم ترک بودن اگه همچین فیلمو دیدید تو رو خدا پاکش کنید.

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#162 | Posted: 29 Jul 2011 08:11
دکتربازی با مینا

یادم میاد که بچه بودم حدوده 6سال.اصلا نمیدونستم سکس و حال چی هستن.بابام جدیدا با یکی دوست شده بود که باهم رابطه شون خوب شده بود و تقریبا هفته ای 3بار میرفتیم خونشون البته اونا هم میومدن.تا این که یه شب که خونشون بودیم طبق معمول رفتم سراغ بازی با دختر و پسرش که تقریبا هم سن خودم بودن.پسره 2سال کوچیک تر بود دختره هم 1سال ازم بزرگ تر بود.رفتیم تو اتاق یکم با اسباب بازی ها بازی کردیم که یهو پسره لامپ اتاق رو خاموش کرد.گفتم علی روشنش کن بازی رو خراب نکن گفت خاموش کردم تا شما 2تا بازی نکنید تا من میرم جیش کنم و بیام.خلاصه خاموش کرد و رفت.من موندم و مینا.کناره هم تو تاریکی بودیم و صدای خنده و گپ باباهامون از تو پذیرایی میومد.بامینا ساکت بودیم داشتیم به حرف باباها گوش میدادیم.مینابادستش داشت با پاهام بازی میکرد که آروم رسید به لا پام.یعنی کیرم!یکم مالیدش منم میدونستم داره کاره بدی میکنه اما چون خوشم میومد هیچی نگفتم.ناگهان در اتاق باز شد و علی آمد و لامپ رو روشن کردن و گفت ادامه بازی... من خوشم نمیومدبازی کنیم دلم میخواست مینا بازم کیرم رو بماله.خلاصه اون شب گذشت.بعد ازون بیشتر مشتاق دیداره مینا شدم.شب بعدی که رفتیم خونشون علی و مینا خواب بودن حدود ساعت 8 بود.باباش گفت رفته بودن بیرون از خستگی خوابیدن.منم رفتم بیدارشون کنم واسه بازی که یه فکری به سرم زد که مینا رو بیدار کنم اما علی نه!مینا رو آروم بیدار کردم و مثل اینکه از دیدنم خوشحال شد.علی همچنان خواب بود.رفتیم تو یه اتاق خالی. . .یکم با اسباب بازیا ور رفتیم دیدم مثل قبل حال نمیده آخه یه چیز بهتر رو حس کرده بودم.
انگار مینا از من بدتر بود.گفت بیا دکترت بشم دکتر بازی کنیم.خوشم نیومد گفتم نه اما چون زیاد گفت مجبور شدم.من دراز کشیدم رو زمین و آمد از همون کارای کسل کننده دکترا روم انجام داد که ناگهان گفت شلوارتو در بیار به پشت بخواب تا بهت آمپول بزنم خوب بشی.شوکه شدم.آخه فقط پیش بابام و مامانم روم میشد شلوارم رو در بیارم.دیدم نامرد مهلت نداد خودش شلوارم رو کشید پایین همراهش شرتم هم درومد پشتم بهش بود شکمم به زمین.چشامو بستم چون خجالت میکشیدم.میناهم با دستاش لپای کونمو باز کرد و انگشتشو به سوراخ کونم میمالید.منم داشتم یه جورایی حال میکردم.یه بنده انگشتش رو به زور تو کونم کرد گفت اینم آمپول.صبرکن زیاد درد نداره.من عاشق این آمپول شدم!صدای علی میومد که سری انگشتشو از کونم کشید بیرون وجم و جورشدیم.
من تو دنیای خودم نبودم تا این که دفعه بعد خودشون آمدن خونمون.علی نبود باهاشون.
رفتیم تو اتاق من.کنارهم درازکشیدیم که گفت بیا دکتربازیمون رو ادامه بدیم.من گفتم نه.رفتم یه پتو آوردم گفتم بریم زیر این!رفتیم زیر پتودستمو بردم لاپاش انتظار داشتم دستم به یه کیر بخوره اما چیزی نبود!آخه فکرمیکردم دختراهم دارن.شلوارشو تا زانوش کشیدپایین از منم کشید پایین.دست من رو کسش بود دست اون رو کیرم.همدیگرو حسابی میمالیدم آخ که چه حالی داشت.هنوز یه چیزایی یادمه.اما بدشانسی همیشه با آدم هست.ما از بس تو اتاق ساکت بودیم که بقیه شک کرده بودن.داشتیم حال میکردیم که ناگهان خواهرم که 9سال ازم بزرگ تر بود آمد تو اتاق.دیدما زیر پتوایم. آمد پتو رو کشید و جفتمون رو لخت دید!!!
یه جیغ کوچیک کشید و داشت چشماش در میومد.سریع لباسامون رو تنمون داد وگفت بی ادبا دیگه نبینم دارین ازین غلطا میکنید.یکی زد تو گوشم اما به مینا نزد.من بغض داشتم اما گریه نکردم.خوشبختانه خواهرم چیزی به کسی نگفت.منم از اون شب دیگه جرأت نکردم با مریم به قول بچگی هام کاره بد نکردم...
بعد از مدتی رابطه ما با اون خانواده ضعیف شد به طوری که دیگه خونه هم نمیرفتیم.
11سال گذشت.یعنی 1ماه پیش که که بابام نیاز به یه نفر داشت واسه ساخت خونه و این چیزا...بابایه مینا خانم 11 سال پیش هم معمار بود که بابام یاد دوست قدیمیش کرد و 2تایی رفتیم درخونشون در زدیم اما اونا دیگه اونجا نبودن!از صاحب خونه آدرس جدید رو گرفتیم و رفتیم دنبالشون.خلاصه رسیدیم به یه آپارتمان شیک که بابام در زد گفت منزل فلانی گفتن بله شما؟ خودشو معرفی کرد.بابایه مینا آمد پایین.من و بابام 11سال بود ندیده بودیمش! (به دلایلی بود که11سال بابام با بابای مینا قهر بود که این سلام احوال پرسی یه جور آشتی هم بود)استقبال گرمی کرد رفتیم تو نشستیم ازمون پذیرایی کردن.ناگهان یه دختر سفید و ناز خوشگل خوش اندام از روبه روم رد شد.حدس زدم مینا باشه.اما فقط رد شد و واسه سلام نیومد.من فقط به خاطر مینا آمده بودم.بابام به اندازه یه دنیا با بابای مینا حرف داشت.حتی وقتی حرف میزدن اشکشون هم میومد.لحظه جالبی بود.پیش خودم میگفتم مگه مرض داشتن که این همه سال قهر بودن.ناگهان متوجه مینا شدم که یه چادر گل گلی سرش کرده بود.حالا اومد و سلام کرد که من خلاصش میکنم...
بابام کارای ساختمان رو به بابای مینا سپرد.من تو کونم عروسی بود که دوباره مینا جون رو میبینم.مینا منو بیشتر نگاه میکرد مثل اینکه یاد گذشته و کارامون افتاد.از هم خجالت میکشیدیم.بعد از ناهار تو جمع کردن سفره بهشون کمک کردم.تو آشپزخونه کنارمینا بودم بهش گفتم مینا واقعا خودتی؟سوالم رو با سوال جواب داد!گفتم آره تو چی؟ اونم گفت آره و یه نیش خند زدیم.گفتم چقدر بزرگ و خوشگل شدی تو! گفتش تو بیشتر!لباش خیلی قشنگ بود.دوست داشتم ببوسمش.اما...
همش از درس میپرسید اعصابم خورد شد.گفتم دلم واست تنگ شده.پرسیدم شمارش چنده؟که ناگهان بابام صدا زد که زود باش داریم میرم! گفتم الان!شمارم رو بهش دادم و سریع رفتم.
تاساعت 12منتظر تماس یا اس بودم اما خبری نشد که نشد.ساعت 1شد که من هنوز بیدار بودم.اس اومد نوشته بود هنوز بیداری؟فهمیدم خودشه.اما واسه کلاس گداشتن گفتم شما؟گفت مینا دیگه آی کیو.میخواستی کی باشه؟خلاصه گلی اس بازی کردیم که دیدم صدا خروس همسایه داره میادگفتم مینا جون بریم بخوابیم صبح شد!چند روزی کارم اس بازی بود با مینا!که طاقت نیاوردیم و قرار گذاشتیم.
حسابی تیپ زدم وقتی سر قرار دیدمش چشمام داشت در میومداز بس این دختر ناز و زیبا بود.کنار هم قدم زدیم که ناگهان من خاطرات بچگیمون رو زنده کردم.قشنگ معلوم بود از خجالت داشت میمردمنم میخواستم سر بحث رو باز کنم .دیگه موضوع حرفامون عوض شد.بهش گفتم پایه ای دکتر بازی مون رو تموم کنیم آخه نیمه تموم مونده.مینا جواب نداد و بحث رو به شکل حرفه ای عوض کرد طوری که خودم یادم رفت.روز گذشت و من رفتم خونه.تا رو تخت دراز کشیدم اس آمد:دکتره مهربونم حالت چطوره رسیدی خونه؟
این یعنی چراغ سبز نشون دادن به من. اون روز تو خیلی خوش حال بودم که میتونم با دختره به این خوشگلی حال.شبش اس داد خودش گفت جا واسه دکتر بازی داری یا نه؟ کف کردم.به همه دوستام زنگ زدم آخر یکی خونه خالی داشت اونم یه جایه توپ!آدرس و ساعت رو به مینا اس کردم و قبول کرد بیاد.وای باورم نمیشد فردا باید بعد از 11سال به مینا برسم... رفتم حموم.رفتم آرایشگاه و حسبابی تیپ زدم.بهترین عطر رو زدم و آماده رفتن شدم.قرارمون ساعت 4 بعد از ظهر بود تو یه خونه ویلایی... من زود تر رفتم خونه و منتظر بودم که زنگ زد گفت: شرمنده من نمیتونم بیام!دنیا رو سرم خراب شد.گوشی رو قطع کردم بعدش یه اس آمد گفت شوخی کردم پشته درم باز کن درو... وای که چه خوشحال شدم... مینا جون اومد.آمد تو روسریش رو درا ورد موهای لختش چشمامو کور کرد.باسنش بیست بود سینه هاش زده بود بیرون.مینا فهمید که من عجیب تو کفشم!آمد پیشم رو مبل نشست و یکم گپ زدیم و من صبرم لبریز شد.آمدم که لب بگیرم خودشو کشید عقب!(این مینا خیلی شوخ و با نمکه)گفتم چرا نمیزاری لبتو بخورم هنوز حرفم تموم نشده بود دیدم گردنمو گرفت و کشید سمت خودش و لبمو رو لباش گذاشت.نمیدونم چه حسی بهمون دست داد که بعداز 2دقیقه لب گرفتن اشکامون داشت میومد!بغلش کردم و بردمش تو اتاق خواب... خیلی سبک بود.اصلا آدم دلش نمیخواست بکنتش فقط دوست داشتم نگاش کنم! تی شرت منو درآورد منم دکمه هاشو باز کردم سوتینش خیلی سکسی بود توری بود و سرخ رنگ.نوک سینه هاش معلوم بود.بازش کردم.بازم ازش لب گرفتم و بعدش لاله و نرمه گوششو میخوردم.چشماشو بسته بود و آه میکشید صداش دیوونم میکرد.کم کم میومدم پایین گلوشو میبوسیدم و میخوردم.دستمم از رو شلوار رو کسش بود.سینه چپشو کردم تو دهنم و با زبونم نوک سینشو تحریک میکردم.وای وای وای آه کشیدنش منو کشته بود.خیلی صداش ناز بود!خوردن سینه هاش رو اینقدر طول دادم که آخ خودش گفت برو پایین تر.دکمه شلوارشو باز کردم.شلوارشو کشیدم پایین طوری تنگ بود که شرتشم درومد.آمدم کسشو بخورم تا دهنمو روش گذاشتم خوشم نیومد کاره جالبی واسم نبود.با دستم با سوراخش ور میرفتم که گفتم کیره دکترتو نمیخوری؟ گفت چشم عزیزم شلوارمو دراورد و کیرمو گذاشت تو دهنش.واسم خیلی قشنگ خوردش. وقتی دیدم این صورت زیبا و دوست داشتنی و شاد داره کیرمو میخوره یه جوری شدم داشت کم کم آبم میومد گفتم مینا بسه داره میاد اما انگار نه انگار! داشت ادامه میداد که سرشو کشیدم عقب. کیرم از آب دهن مینا خیس بود خوابوندمش رو تخت و کیر خیسم رو به کس و کونش میمالیدم.نمیخواستم باکردنش از کون دردش بیاد آخه دوسش داشتم.واسم عزیز بود.(پیش خودم گفتم انصاف نیس اون کیره من رو خورد اما من کسش رو نخوردم)پاهاش رو باز کردم صورتم رو بردم جلو و شروع کردم به خوردنش.اولش اصلا خوشم نمیومد اما وقتی دیدم با کارم صدای مینا بیشتر میشه بیشتر و بهتر خوردمش.دیگه مینا بی حال بود که دیدم آبم هنوز نیومده.مینا رو بغل کردم و داشتم عاشقونه میبوسیدمش.بعد شروع کردم به لب گرفتن و کیرمم لا پاهاش بود و عقب جلو میکردم که دیدم آبم داره میاد.آبمو با فشار رو شکمش ریختم.بعدش با دستمال پاکش کردم.پتو رو رو خودمون انداخم و خوابیدیم . . . لخت تو بغل مینا.ساعت 6.5 عصر بود که گوشی مینا زنگ خورد جفتمون پا شدیم دیدیم داداشش علی بود که داشت زنگ میزد(یادتونه که؟)مینا جوابشو نداد.باهم رفتیم سریع یه دوش گرفتیم چون دیر شده بود.لباس پوشیدیم آمدیم بیرون دم در به مینا گفتم که خیلی دوستت دارم و لپشو بوسیدم اما جوابی نداد.سوار ماشین شدیم و رسوندمش در خونه و خودم هم برگشتم خونه. هنوزه که هنوزه باهاش دوستم اما دیگه با هم حال نکردیم.امیدوارم از داستانم خوشتون اومده باشه. منتظرم نظر بدید و بدونم نظرتون چی بود در مورد این داستان من.

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#163 | Posted: 29 Jul 2011 08:12
سونیا

سلام به همه ی برو بچه های شهوانی.یه خاطره ی واقعی و خفن می خوام براتون تعریف کنم.این خاطره مربوط میشه به پارسال تابستون.همه ی خانوادم رفته بودن شهرستان و من تنها بودم.همیشه هم دور و بر 20 روز میموندن.در ضمن من هم ادم خیلی حشری هستم و تو سکس استاد.یه روز تو خونه نشسته بودم و با کامپیوتر ور میرفتم که دیدم زنگ خونمون رو زدن.اولش خیلی تعجب کردم.اخه منتظر کسی نبودم.از ایفون نگاه کردم دیدم دخترعممه.یه لحظه قلبم واستاد.اولش گفتم بزار درو باز نکنم ولی منصرف شدم.تا بیاد بالا من هم لباس مرتب پوشیدمو رفتم جلو در.تا منو دید سلام و احوال پرسی کرد و میخواست بیاد تو که دید انگار هیشکی جز من تو خونه نیست. از منم پرسید که کسی خونه هست یا نه؟تا من گفتم نه گفت باشه دیگه من میرم .منم دیدم که داره میره گفتم بیا حالا یه ابی شربتی بخور این طوری خوب نیست.بهونه اورد و گفت خونه منتظرن.گفتم من تقریبا 20 روز تنهام.خواستی بیا دیگه.گفت باشه بهت خبر میدم.این دختر عمه ما 25 سالست وازدواج نکرده.نه این که زشت باشه ها نه اتفاقا خیلی خوشگله و بدن تو پری داره.من هیچ وقت عاشقش نشدم. چوم عاقلانه نبود .اخه یه پسر 20 ساله بودم. ولی همیشه دوست داشتم باهاش سکس کنم.حتی تو موقع خواب به سکس با اون فکر میکردم .اسمش سونیا است و اسم من هم محمد رضا.
یه هفته گذشت و ازش خبری نبود.راستشو بخواین انتظار ان چنانی هم نداشتم.ولی بهش فکر میکردم.روابطمون محدود به رفت وامد فامیلی بود.در ضمن اصلا دختر جلفی نبود.دیگه منصرف شد بودم.8روز از اومدنش گذشت و بازم خبری نبود.روز 9ام فرا رسید.داشتم ناهار میخوردم.گوشیم زنگ خورد.خودش بود.بازم ازم پرسید کسی خونه هست یا نه؟منم جوابشو دادم و دیگه داشت قطع میکرد.بهش گفتم قرار شد بیایی پس چی شد؟ گفت برا همین زنگ زده بودم.توکه چیزی نگفتی گفتم شاید دلت نمیخواد بیام.گفتم که اینطور نیست و اتفاقا ناهار زیاد گرفتم و پاشو بیا.راستی اون شاغل هم بود از سرکار می اومد.منم هر از گاهی هوایی سکس میشدم.ولی بازم منصرف میشدم.اخه اصلا جور در نمی اومد. زنگمومن رو زد و در بازکردم و اومد بالا. قیافش سرحال نبود و یه جورایی بود .اومد سلام داد و بعدش یه دست داد و رفت نشست رو مبل.وقتی از کنارم رد شد به خاطر گرمای زیاد بوی عرق بدنشو حس کردم.براش یه ابمیوه اوردمو و خورد.رفت تو یکی از اتاقا تا لباساشو در بیاره.وقتی برگشت دیدم با همون شلوار قبلیش و یه تیشرت نسبتا تنگ که کاملا سینهاشو برجسته کرده بوداومد.البته با شال رو سرش اونم نصفه نیمه.یه مقدار حرف زدیم و ناهارشو اوردم.بعد ناهار دیدم خیلی عرق کرده.بهش گفتم اگه میخوای برو یه دوش بگیر.گفت وسایلم همراهم نیست.گفتم مگه چی میخوای ؟ گفت همه رو روم نمیشه بگم.گفتم اون لباساتو(منظورم شرت و کرستش بود که روم نشد بگم) اول بشور بعدش تا دوش بگیری خوش میشن.گفت نه یه چیز دیگه هم میخوام.گفتم بگو دیگه.بعد چندتا منومن بلاخره گفت.دوتا ژیلت هم خواست.من یه لحظه با خودم گفتم تو خونشون هم میتونست پشماشو بزنه.گفتم نکنه یه خبرایی هست.ژیلت ها رو بهش دادم و رفت در اتاق رو هم بست .چند لحظه بعد صدام کرد و بازم به منومن افتاد.گفتم بگو دیگه هر چی میخوای بگو.گفتش روم نمیشه بگم.گفتم بگو حالا.گفت میخوام تو هم باهام بیایی حموم.البته پشت در گفت.من همین جوری خشکم زد.گفتم من مشکلی ندارم.فقط واقعا مطمعنی؟گفت اره .در و باز کردم یه نمه هم کیرم راست کرده بود.اخخخخ دیگه اینجاشو نمیتونم بنویسم.چون واقعا سخته. دیدم فقط یه شرت و کرست مشکی تنشه و داره میاد سمتم.من هم ازش استقبال کردم وگرفتمش بغلم.بدنش لطافت و گرمای خاصی داشت.کیرم دیگه کاملا راست شده بود..دیدم که وضعیت اینطوریه بهش گفتم من یه لحظه برمو بیام.رفتم اتاقمو دو تا قرص تاخیر انزال خوردمو رفتم سراغش .بازم گرفتمش بغلمو واین بار یه لب محشر ازش گرفتم.تیشرتمو در اوردم ولی شلوارمو اون دراورد.دیگه کاملا کیرم شق بود.از رو شرتم با کیرم بازی میکرد.دستاش واقعا نرم بودن .منم همزمان با یه دست پستوناشو وبا یه دست دیگم کسشو میمالیدم البته از رو.رفتیم حموم.برشگردوندم . کرستشو باز کردم .پستوناش اویزونتر شدن.گرفتم تو دستامو میمالندمشون.همزمان تو چشمای مشکی درشتش خیره شده بودم و اونم با کیرم بازی میکرد.دستشو انداخت تو شرتمو کیرمو گرفت.چند لحظه بعد دستشو جلو دهنش بردو یه ذره آب دهنشو برداشت زد به کیرم.چه جقه نازی به کیرم میزد. شرتمو کامل دراورد تا راحت جق بزنه.اولش قافلگیر شد چون من پشمامو دیر به دیر میزنم و خیلی بلند شده بودن .بعد چندتا جلو عقب کردن کیرم تو دستاش دستامو بردم تا شرتشو در بیارم.اونم مثل من بود معلوم بود خیلی وقته پشماشو نزده.یه ذره با کسش بازی کردمو بردمش زیر دوش.ابو بازکردم .تو بغل هم بودیم.من اونو ماساژ میدادمو اونم منو.چند بارم هم کیرم به کس داغش خورد.خیلی لذت بخش بود.بینظیر بود.خوابوندمش کف حموم.بدنش واقعا بی مو بود.فقط اطراف کسش و زیر بغلش مو داشت.ژیلت رو برداشتم.اول زیر بغلشو میزدم . رو موهای ریز زده ش اب نمیریختم.با دهنم مثل اینکه داردم کسشو میخورم موهارو تو دهنم جمع میکردمو میریختم اونور.خیلی خوشش اومده بود.تو اون لحظات همش با کیرم بازی میکرد.معلوم بود قرصا عمل کرده بودن.اخه اصلا احساس اومدن ابم رو نمیکردم.نوبت کسش رسید اول با دهنم کسو پشمشو خیس کردمو شروع به زدن کردم.بازم پشمای کسشو مثل زیر بغلش برمیداشتم.خیلی دوست داشت.وقتی پشماشو کامل زدم یه چندتا لیس اساسی به کسش زدم.دیگه داشت صداش در می اومد.کار من تموم شده بود.از زمین بلند شد و یه ژیلت نو برداشتو گفت
دمپاییهاتو دربیار.منو برد کنار دیوار.دمپاییهارو جلوی هم گذاشت و جلوم زانو زد و زانوهاشو رو اونا گذاشت.اول یکم با دستاش با کیرم ور رفت و نم نم کیرمو تو دهنش گذاشت.یه مقدار ساک زد.ولی همشو نمیتونست ببره تو دهنش.لذتی بی نهایت وجودمو فرا گرفت.کیرمو از دهنش دراوردم.اخه هنوز خیلی کارداشتم.شروع به زدن پشمام کرد.هراز چندگاهی هم ساک میزد.کارش تموم شده بود.من دیگه طاقت نداشتم.مخواستم بکنمش.زیر بغلمو هم زد.رفتیم زیر دوش و حسابی همدیگرو شستیم.همه جاشو حسابی شستم.داشتم دیونه میشدم.اونم بدنش کاملا داغ کرده بود.کارمون تموم سده بود.رفتم بیرون و حوله اوردم.وقتی هر دوتامون خشک شدیم .بردمش رو تخت درازش کردم.چشماش نیمه باز بود.خوابیدم روش.کیرمم رو گذاشتم زیر کسش.لب میگرفتیم.بعد حموم بدنش نرم تر هم شده بود.شروع کردم به لیس زدنش .واقعا خوردنی بود.موها چشما ابرو مشکی بدن هم نسبتا سفید.بعد لاله ی گوش و گردن رسیدم به سینه هاش.وحشتناک میخوردم و هرازگاهی هم یه گازکوچولو . رفتم پایین تر به نافش رسیدم.اونم یه کم لیسیدم.رسیدم به اصل کار.اول بالای کسشو خوردم.صدای شهوتناکش بلند شد.معطلش نکرم.دهنمو کامل با کسش چفت کردم و زبونمو تو کسش میکردم.داشت دیونه میشد.ولی من ول کنش نبودم.انقدر کسشو خوردم که انگار بهش دستگاه شک وصل کردن.با دستاش موهامو میکشید.یه هو تکونش بیشتر شو ابش اومد.سرعت ابش وحشتناک بود.ریخت تو دهنوصورتم.زیاد خوشایند نبود.ولی نخواستم ناراحت بشه.دهن و صورتمو پاک کردم. چشماشو بسته بود و بادستش کسشو بازی میداد.پرده داشت .نمیشد از جلو بکنمش.برشگردوندم یه متکا زیر شکمش گذاشتم.من کسو به کون ترجیح میدم.به خاطر همین دلم پیش کسش بود.کیرمو یکم خیس کردمو گذاشتم دم سوراخ کونش.سرشو هول دادم تو.یه جیغ اروم زد.دست نگه داشتم.چون اصلا دوست ندارم زنا تو سکس درد غیر معقولی رو تحمل کنن.بعد چند لحظه کیرمو یه ذره دیگه بردم تو .مثل اینکه جا بازکرده بود.بعد چندلحطه کیرم کامل تو کونش بود. بازم ناله هاش بلند شد.شروع کردم به جلو عقب .لذت کمی داشت.10 دقیقه گذشت.اون فقط دستش رو کسش بودو ماساژ میداد.کم کم احساس خوبی بهم دست داد.اون با یه حرف دیگه دوباره غافلگیرم کرد.بکن تو کسم.گفتم چی میگی عزیزم.گفت بکن تو کسم دیگه.باور کن اگه نگنی میمیرم.گفتم گلم زود تصمیم نگیر.گفت با بکن یا بکشم.باور کن دارم میمیرم.تورو خدا درکم کن.گفتم نمیشه پردت پس چی میشه؟گفت میدوزمش.فقط بکن و هیچی نگو.بازم من مخالفت کردم. یه هو برگشت و کونشو از کیرم جدا کرد.به پشت خوابید و گفت یالا بکن.گفتم خیله خوب چند لحظه وایسا.رفتم کیرمو شستمو و اومدم کیرمو گرفت تو دستش وساک زد.یه کم استرس داشتم.کیرم کاملا خیس شده بود.گفت یالا بکن دیگه.کیرمو گذاشتم دم کسش و کسشو کیرمال کردم.کیرمو تو دستاش گرفت و خواست بکنه تو کسش.جلوشو گرفتم و گفتم باشه.یواش یواش شروع کردم به کردن.کیرم دیگه نا نداشت.خیلی وقت بود راست مونده بود.کیرم تا نصفه تو کسش کرده بودم .یه کم دیگه که هول دادم تو احساس کردم کیرم به یه چیزی خورد.کامل تو کسش بود.جلو عقب شروع شد.اه اهش دیوانه کننده بود. 5 دقیقه بعد دیگه داشت ابم میاومد.بازم لرزشاش شروع شد.موقع کردن احساس کردم کیرم خونی شده .دیگه ابم راس راسی داشت میاومد.بازم تکوناش زیاد شدو ارضا شد.کشیدم بیرون و ابم رو ریختم رو شکمو و پستوناش.یه هو دیدم داره از کسش خون و ابش داره میریزه.دستمو جلوش کسش گرفتمو بلندش کرم بردم حموم.کاملا خسته بودم.دوباره شستمش.انگار نیمه خواب بود.حوله اورم.خشکش کردم.بردمش رو تخت.گذاشتم رو تخت.دستمو گرفت .گفت بیا پیشم بخواب.پیشش خوابیدم.اون به پهلو من به پشت .یه پاشو انداخت رو بدنمو با دستاش با موهام بازی میکرد.یه 5 دقیقه با هم حرفای عاشقانه زدیم.اشک تو چشماش جمع شده بود.راضی بود.بهش گفتم حالا چکار میکنی؟گفت نگران نباش پردمو میدوزم.یا نه با تو میمونم.گفتم همون راه اول بهتره.راه دوم رو هم دوس دارم ولی حیف نمیشه.بعدش گوشیشو برداشت به خونشون زنگ زد وگفت اضافه کار دارم دیر میام.بعدش تو بغل هم خوابیدیم.بعد چند ماه بهم خبر داد که پردشو با هزار زحمت دوخته.واقعا دختر خوبیه . نه بخاطر سکس به خاطر معرفتش.دیگه از اون وقت به بعد سکس نداشتیم.در ضمن این گونه سکس فقط با دخترانی اجام پذیره که واقعا فرشته اند.
اگه خوشتون اومد بگین یه سکس دیگه هم دارم.مرسی از نظراته سازنده .

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#164 | Posted: 30 Jul 2011 03:07
سکس با آیدا

هشت ماهی میشد با آیدا دوست شده بودم که 27 سالش بود و دو سال ازم کوچیک تر. دختر جالبی بود، از اونایی که سریع باهات صمیمی نمیشن، اما وقتی خوب شناختنت، جوری بهت محبت می کنن که انگار سالهاست می شناسنت. بعد چند ماه، دوبار اومده بود خونمون که بار اول فقط فیلم دیدیم و بار دوم هم بغلش کردم و چند بار بوسیدمش. این بار سوم بود که میومد و من هم میخواستم بیشتر پیش برم.

اول یه فیلم رمانتیک دیدیم، بعدش گردن بند خوشگلی که واسش گرفته بودم رو بهش هدیه دادم. خیلی خوشش اومد. انداختم گردنش، رفت کنار آینه و خودشو تو آینه برانداز کرد. منم رو تخت نشسته بودم و نگاش می کردم. بعد اومد سمتم و نشست رو تخت، چند بار منو بوسید و تشکر کرد. منم تو همون حالتی که بغلم بود، موهاشو ناز می کردم. حس کردم دوست نداره از بغلم بیاد بیرون. یکم ازش فاصله گرفتم و تو چشاش نگاه کردم و آروم گفتم: خیلی دوست دارم آیدا. اونم گفت منو دوست داره. صورتمو نزدیک تر کردم و لباشو آروم بوسیدم. دو سه بار آروم و بعد شروع کردم به مکیدن لب بالایی و پایینیش. اولش فقط من بودم که می بوسیدم اما بعد چند ثانیه، اونم شروع کرد به جواب دادن.لباش خوشمزه بودن، منم از خوردنشون سیر نمیشدم. با دستم آروم پشتشو نوازش می کردم، یکم که گذشت، رفتم سراغ گردنش، با بوسه های ریز به سمت لاله گوشش رفتم. فهمیدم این نقطه خیلی حساسه، چون ریتم نفساش عوض شد. دستم از رو شونش به سمت سینه اش حرکت دادم و شروع کردم به مالوندن اون. حفظ این وضعیت خیلی سخت بود، واسه همین آروم آیدا رو به عقب هل دادم و پشتشو گذاشتم روی تخت. حالا دو تا دستام روی سینه هاش بود و با لبام بخش بالای تاپشو می بوسیدم. بندهای تاپشو از روی شونش انداختم پایین، بدن سفید و سوتین آبیش مشخص شد. نوک سینشو از روی سوتین میمالوندم. صدای نفسای آیدا بهم نشون میداد داره لذت میبره. ایندفعه بند سوتینش رو از روی شونه هاش کنار زدم و دستم رو بردم زیرش و آروم سینه هاشو لمس کردم. نه خیلی بزرگ بود و نه خیلی کوچیک. بعدا فهمیدم سایزش 75B هستش. نوکش قهوه ای روشن بود. شروع کردم به بوسیدن و بعد مکیدنشون. معلوم بود که سینه راستش حساس تره، اینو از واکنشش به مکیدنم فهمیدم. بعد چند دقیقه رفتم به سمت پایین، بدنشو می بوسیدم و لیس میزدم. خواستم دگمه شلوارشو باز کنم، دستشو گذاشت رو دستم، عجله نکردم و به کارم ادامه دادم. بعد چند ثانیه آروم دستمو بردم تو شلوارش و از روی شورتش کسشو نوازش کردم. دیگه نفسای آیدا به آه کشیدن تبدیل شده بود. تو همین فرصت دگمه شلوارو باز کردم و شلوارشو تا بالای زانوش دادم پایین. شروع کدم به بوسیدن و مکیدن داخل روناش، آیدا هم آروم ناله میکرد. شلوارشو در آوردم و به سمت بالا زبونمو حرکت می دادم. اول دو طرف کسشو می لیسیدم. بعد شرتشو زدم کنار. یه بخش صورتی تو اون بدن سفید. واقعا زیبا بود. بوسیدمش و بعد زبونمو برای تحریک کلیتوریس به کار انداختم. حس میکردم داره متورم میشه و به مکیدنش آسون تر. شرتشو هم در آوردم تا بیشتر مسلط باشم. دو دقیقه ای از مکیدنم نگذشته بود که آیدا بعد چند بار آه کشیدن و حین گفتن اسمم، ارضا شد. بعدش پاهاشو بست. منم رفتم بال و بغلش کردم و پشتشو نوازش می کردم. چشماشو باز کرد و منو بوسید. اونوقت آروم پرسید پس تو جی؟ گفتم مهم نیست. گفت: نه. اینجوری دوست ندارم. تی شرتمو در آورد و شروع کرد به بوسیدنم. اول لبام و بعد بدنم. شلوارکمو در آورد و بعد دوباره اومد بالا. گفت:حالا باید چکار کنم؟ گفتم: اگه دوست داری همون کاری که من واست کردم. شرتمو در آورد، شروع کرد به لیس زدن کیرم و تخمام. تو ابرا بودم. ولی کیرمو تو دهنش نمیکرد. بهش گفتم میشه سرشو مک بزنی؟ سرشو کرد تو دهنش، نمیدونین گرمای دهن و لباش چه حالی بهم داد. یه دقیقه اینکارو کرد. حس کردم ممکنه آبم بیاد. ازش خواستم ادامه نده. موقع لیسیدن کسش دیده بودم دختره و نمیخواستم درخواست سکس مقعدی کنم. واسه همین ازش خواستم دراز بکشه و پاهاشو بهم بچسبونه. کیرمو آروم تو شکاف بین پاهاش فشار دادم. با اینکه مثل کس نبود، اما واقعا لذت داشت. پاهامو دو طرف پاهاش گذاشتم و وزنمو روی دستام انداختم و شروع کردم به بیرون کشیدن و فروبردن کیرم. بعضی وقتا کیرم به لبه های کسش میخورد. حس کردم اونم داده لذت میبره. دو سه دقیقه بعد حس کردم آبم داره میاد. کیرمو از لای پاهاش بیرون کشیدم و روی شکمش گذاشتم. تو همون حالتی که دراز کشیده بودم، آبم اومد و فضای بین شکمامونو خیس کرد. وقی آروم شدم، بوسیدمش و بدنشو تمیز کردم. اون روز یه بار دیگه هم سکس کردیم و این بار لاپایی از پشت. با اینکه آبم یه بار اومده بود، اما نتونستم زیاد تحمل کنم. نمیدونم به خاطر حرکات موجی شکل باسن سفید و نرمی بود که زیر شکمم قرار داشت یا به خاطر صدا ی تحریک کننده حرکت کیرم تو اون فضای خیس. اون روز واقعا لذت بردم. امیدوارم شما هم ازین خاطره لذت برده باشین.

نوشته: فرزاد

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#165 | Posted: 30 Jul 2011 03:08
من ودوست دختر جیگرم

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت دوستان عاشق سکس ا اسم من شایان هستش و 19سالمه قد185 وزن 70 و پوستم سبزه با یه قیافه ای که دخترا زود جذبش میشن با اینکه خیلی خوشگل نیستم خیلی هم حشری هستم . فروردین سال 1390 با یه دختری اتفاقی از طریق 1 اس ام اس اشتباهی اشنا شدم وبالاخره مخشو زدم باهاش دوست شدم بعداز یه مدت بحث راجع به سکس رو باهاش شروع کردم و ازش خاستم که باهام بسکسه اونم که فکرمیکرد من شاهزاده رویاهاشم قبول کرد بعدش باهاش قرارگذاشتم که ببینمش چون ما توی2شهرمتفاوت زندگی میکنیم همین موضوع کارمارو مشکلتر کرده بود که چجوری ب3ک3یم .

بالاخره روز موعود فرارسید رفتم شهر دوس دخترم که ببینمش ساعت5 بعدازظهر روز جمعه قرارگذاشتیم منم با زانتیای بابام رفتم سرقرار که خانوم خانوما بعد از یه ربع تاخیر تشریف اوردن راستی اسم دوس دخترجیگگگگگگگگرم شیلا هستش قدش163 وزن53 پوست روشن موخرمایی چشم قهوه ای 18سالشه و خلاصه مثل مانکناست منم وقتی دیدمش داشتم ازشدت حشر منفجرمیشدم ولی دیدار اول خیلی زشت بود که واسه سکس دس به کار شم. یه ساعت باهم حرف زدیمو توی شهرچرخیدیم ولی هرلحظه دلم میخاست بپرم بغلشو لبای نازشو بخورم . ولی حیف که نمیشد اون واقعا دخترخوبی بود سرانجام خداحافظی کردیمو اون رفت خونشون .

عموی منم توی اون شهرزندگی میکرد منم رفتم خونه عموم بعدش به شیلای نازم پیام دادم که حالشو بپرسم ونظرشو راجع به خودم بپرسم هر 2تاییمون حسابی ازهم خوشمون اومده بود چون من سرکارمیرم نمیتونستم خیلی اونجا بمونم پس 2باره بحث رو به 3ک3 کشوندم که راضیش کنم فرداش بیاد ب3ک3یم و موفق هم شدم و اونم قبول کرد که شنبه ساعت4 تا 6 بیادبیرون . منم دل تو دلم نبود.

صبح بیدارشدمو حسابی حموم کردم و 2باره به شیلا اس دادم که ببینم درچه حالیه اونم رفته بود حموم خودشو هلو کرده بود.بعدش ناهارخوردمو خواستم یخورده بخوابم ولی فکر سکس ولم نمیکرد چون من تااون موقع با دختر سکس نداشتم .ساعت3 رفتم سرقرار و چنددقیقه منتظرموندم که شیلا اومد با یه مانتو مشکی و شلوار لی و یه شال مشکی که واقعا به پوست روشنش میومد..ماجایی وا3 سکس نداشتیم پس رفتیم بیابون من خیلی میترسیدم از پلیس و هزار مشکل دیگه که ممکن بود پیش بیاد و شیلاهم خیلی اضطراب داشت چون تا به حال سکس نداشته بود وفقط بخاطر من راضی شده بود که این کارو بکنه چون واقعا عاشقم شده بود .خلاصه توی ماشین سخت بودکه اینکارو بکنیم پس توی بیابون چادر زدیم و رفتیم توی چادر.شیلا نشست منم نشستم کنارش و یهو مثل وحشیا شروع کردم به خوردن لباش خیلی شیرین بودن بعداز2 دقیقه ازش خواستم لخت بشه و خودمم لخت شدم شیلا که ازخجالت سرخ شده بود اول شالشو بعد مانتوشو دراورد حالا یه تیشرت صورتی تنش بود و شلوار لی بالاخره تیشرتشو شلوارشو دراورد وااااایییییی چی میدیدم یه دختر ناز با شورتو سوتینه صورتی که چون پوستش سفید بود هرپسریو از شدت حشر میکشت .بااشاره ازش خواستم که سوتینشو دربیاره اونم دراوردش خوابوندمش روی زمین و خوابیدم روش و 2باره شروع کردم به خوردن لبای نازش و با یه دستم موهای خرمایی رنگشو نوازش میکردمو بادست دیگم سینشو میمالیدم وااااای که چه حالی میده وقتی که عاشق یکی باشی و لباشو بخوری چون ازصدبار سکسیدن بیشتر حال میده بعدش اومدم سراغ لاله گوشاش و حسابی لیسیدمو بوسیدم حالا نوبته گردنش بود و همین کارا رو کردم تا رسیدم به سینه های کوچولوش یکیو میخوردمو یکیو میمالیدم تا دیگه اه و ناله شیلا بلند شد و حسابی حشری شده بود.سینه هاش خیلی نرم و خوشمزه بودن الانم که یادش میفتم جلق میزنم...بعدش رفتم سراغ شکم ونافش وحسابی لیسیدم وبوسیدم وکوچولو گاز گرفتم وشیلا هم می گفت اخخخخ حالا رسیدم اصل مطلب که بایدشورتشو که خیس شده بود در میاوردمو واسش ساک می زدم شورتشو در اوردم وای چی می دیدم یه کسسسس کوچلو بدون مو وسطش صورتی بود دیگه طاقت نداشتم من که فیلم سکسسی زیاد دیده بودم اندازه صد بار سکس تجربه پیداکرده بودم افتادم به جون کو وووسسسس کوچولو شیلا واااااااایییییییی که چه حالیمی داد زبو نمو تو کوسسسسسش می چر خوندم وکوسسشو مک می زدم می لیسیدم دیگه شیلا داشت جیغ می کشید ومی گفت داره می میره ولی من که چیزی حالیم نبود ونمی خواستم دست از سر کوسسسسش وردارم انقد کوسشوووو خوردم که ابش اومد همشو خوردم یکمی شور بود ولی در کل بد نبود .بعدم رانای سفیدشو تا نوک انگشتهای پاشو لیسیدم و بوسیدم گاز گرفتم .حالا نوبت من بود که ارضا بشم .یکم کنارشیلا دراز کشیدم .... شیلا بعد از چند دقیقه بلند شد گردنو صورتمو بوسید خیلی حال داد بهش گفتم به خداعاشششششقتم شیلا اونم گفت عاششششششقتم گ فتم بهش حالا نوبت تو که حال بدی منم کرمو باز کردم کیرمو وسوراخ کووووون شیلا رو حسابی چرب کردمو بعدش از شیلا خواستم که چشاشو ببنده اونم چشای نازشو بست وبهش گفتم خودشو شل کنه کمتر دردش بیاد . حالا کیرمو گذاشته بودم رو چاک کوووووونش یه خوررده بالا پایین کردم که دیگه صبرم تموم شد کیرمو گذاشتم روسوراخ کونش ولی خیلی تنگ بود کییییییرمو کنار کشید مویکم انگشت کردم تو کوووووونش تا باز شه یه خورده که باز شد دوباره کییییییرمو گذاشتم رو سوراخش اول...سرکیییییرم رفت تو و بعدش کم کم تا اخر کیرموکردم تو کووووون نازش شیلا داشت جیغ می کشید وگریه می کرد یه ذره کیرمو کییییرمو به همون حالت نگه داشتم که جاباز کنه شیلا عادت کنه بعدش اروم اروم شروع کردم به تلنبه زدن. توی کوووووونش مثل کوره داااغ بود منم داشتم نفس نفس می زدم حالادیگه تند تند داشتم تلنبه می زدم بعداز یه مدت ابم اومدکییییییرمو کشیدم بیرون ابمو ریختم روکمر شیلا بعدش دراز کشیدمو بعد از چند دقیقه دستمال اوردم کمر شیلا رو پاک کردم . توی عمرم انقدر حال نکرده بودم . شیلا روبوسیدم ازش تشکر کردم که بهم حال داد اونم اساسی.بعدش نیم ساعت باهم حرف زدیمو یخورده لب گرفتیمو شیلا رو تا نزدیک خونه شون رسوندم. من عاشق شیلا هستم و میخوام بعد از سربازی بگیرمش شماهم دعاکنید به دوس دختر جججیییگگگرررم برسم.یادتون نره نظربدید.

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#166 | Posted: 30 Jul 2011 03:14
من و خانوم معلم
سلام . اسم من هومن و 23 سالمه. کلاس پنجم دبستان بودم که یه معلم خیلی خوشگل نصیب ما شده بود که حتی مدیرمونم تو کفش بود. از همون اول سال از این خانم معلم که اسم کوچیکش (مینو) بود خیلی خوشم اومد و چون شاگرد زرنگ کلاس بودم سریع خودمو تو دلش جا کردم. خلاصه اون سال گذشت و من با کوله باری از خاطره رفتم راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه. ولی تو این سالها اصلا چهره ی مینو رو فراموش نکردم و همیشه آرزو داشتم که یه روز ببینمش. من توی کرج یه مغازه کیف و کفش زنونه دارم. یه روز غروب تو مغازه با دو , سه تا مشتری سرگرم بودم کی یه خانم خوشگل و با کلاس اومد تو . چون من قیافه ی اون موقع مینو رو در خاطر داشتم اول درست نشناختم ولی یه کم که دقت کردم شناختمش. خیلی تغییر نکرده بود فقط یه مقدار تپل شده بود و ابروهاشو تیغ زده بود و مداد کشیده بود. مینو حدود 35 سالش شده بود و من اصلا باورم نمیشد که بعد از این همه مدت به آرزوم رسیدم. وقتی خیلی بهش زل زدم خودشو جم وجور کرد و قصد داشت از مغازه بره بیرون که رفتم جلو گفتم سلام خانم فلانی. از اینکه فامیلیشو گفتم تعجب کرد و بعد از جواب سلام گفت شما منو میشناسید ؟ گفتم بله شما فلان سال معلم من بودین و از این حرفا. خیلی خوشحال شد که یکی بعد از این همه سال هنوز به یادشه. چون خیلی عجله داشت و میگفت جایی کلاس دارم ، بعد از یه خرید کوچیک که منم پولشو نگرفتم شماره داد به هوای اینکه بعدا بهش زنگ بزنم و در مورد گذشته بیشتر واسه هم تعریف کنیم. دو روز بعد بهش زنگ زدم و با هم قرار گذاشتیم که بیرون همو ببینیم. اون روز که اومد مغازم تو انگشتش حلقه دیدم و وقتی یاد حلقه افتادم از فکر نزدیک شدن بهش اومدم بیرون آخه من اصلا طرف زن شوهر دار نمیرم. پیش خودم گفتم میرم سر قرار و همین یه جلسه هم از سر من زیاده ولی همش پیش خودم میگفتم ای کاش شوهر نداشت ای کاش. خلاصه روز موعود اومد و رفتم سر قرار. عجب تیپ کشنده ای زده بود . یه مانتو کوتاه پوشیده بود و چون باسنش بزرگه هی مانتوش میرفت بالای باسنش و آدمو حشری میکرد. (داخل پرانتز بگم که من قیافم تقرییبا قشنگه و مینو خیلی از قیافه من خوشش اومده بود. اینو بعدا هی بهم میگفت.) منم اون روز بهترین تیپمو زده بودم. وقتی رسیدم سر قرار مینو اومده بود . اومد جلو و با من دست داد. وقتی باهام دست داد گرمای دستشو تا نیم ساعت حس میکردم و از این کارش خیلی خوشم اومد. خلاصه رفتیم تو یه کافی شاپ نشستیمو حدود دو ساعتو نیم واسه هم تعریف کردیم و شیرین ترین جای داستان اون جایی بود که مینو گفت حدود یک ساله از شوهرش جدا شده. انگار کل دنیا رو دادن به من. خیلی خوشحال شدم فقط یه چیزی ناراحتم میکرد اینکه چرا هیچ تمایلی به بیشتر نزدیک شدن نشون نمیده.خلاصه اون روز گذشت و من پیش خودم گفتم این اگه از من خوشش اومده باشه خودش زنگ میزنه. دو روز گذشت که دیدم تلفنم زنگ میخوره. بله مینو خانم بود. این سری خیلی صمیمی تر با من حرف زد و گفت که دوس دارم دوباره ببینمت و از این حرفا. بعد از چند بار بیرون رفتنو صحبت های مکرر تلفنی دیگه کاملا بهم عادت کردیمو خیلی با هم صمیمی شدیم.منم از این صمیمیت استفاده کردمو یه روز تصمیم گرفتم بحث رو بکشونم به سکس که مثلا بعد از شوهرت مشکل جنسیت رو چجوری حل میکنیو بعد از شوهرت با کسی سکس کردی ؟ گفت من با شوهرم از نظر سکس مشکل داشتم و یکی از عوامل جدایی ما همین مسأله بود. منم همش بهش میگفتم آخه حیف همچین زنی نیست که آدم واسش تو سکس کم بزاره. خلاصه قرار گذاشتیم فردا ناهار بریم بیرون. تصمیم گرفتم فردا که میرم پیشش یه دستمالیش کنم ببینم عکس العمش چیه ؟ فردا با ماشین رفتم دنبالش. بعد از سلام و احوالپرسی یه خورده که گذشت وقتی که دنده عوض میکردم دستمو میذاشتم رو رونش. وقتی دیدم هیچی نمیگه تازه از نیش خنداش میفهمیدم بدشم نمیاد جسارتم بیشتر شد و دستمو از رو شلوار گذاشتم روی کسش که دیدم یه تکونی خورد گفت چیکار میکنی ؟ گفتم بدت میاد که سریع گفت نه ولی اینجا درست نیست منم گفتم پس کجا ؟ که گفت حالا پررو نشو برو یه فست فوود که خیلی گشنمه. توی فست فوود قبل از اینکه غذا حاضر بشه یه فکر زد به سرم . سریع موبایلمو دراوردم شروع کردم واسش اس ام اس سکسی خوندن. خیلی خوشش اومدو خنده های همراه با شهوت میکرد. بعد از خوردن غذا رسوندمش دم خونش و خودم رفتم مغازه. ولی همش تو فکر کردن مینو بودم. بعد از اون حرکتم تو ماشین یه خورده حشری شده بودم. تو همین فکرا بودم که گوشیم زنگ خورد دیدم مینوس زنگ زده بود تشکر کنه. بعد از یه خورده حرف زدن گفتم مینو دوست داشتم الآن پیشت بودم حسابی میخوردمت آخه خیلی حشری شدم. دوست دارم تمام بدنتو لیس بزنم . از گفتن این حرفا فهمیدم یه حالی شد. گفت دوست داری بیای پیشم منم گفتم از خدامه . گفت ساعت 9 شب بیا خونه ی من. گفتم چی خونه ی تو ؟ گفت آره این خونه مجردیه خودمه. بعد از خبر طلاقش این خوشحال کننده ترین خبری بود که شنیدم و تا اون موقع بهم نگفته بود . اون شب ساعت 8 شب مغازه رو تعطیل کردم رفتم خونه سریع یه دوش گرفتم و رفتم خونه مینو. وارد خونه که شدم یه آپارتمان کوچیک ولی خیلی خوشگل بود که خیلی با سلیقه دیزاین شده بود. خودشم یه لباس شب توری پوشیده بود که ست لباس زیر زرد رنگش کاملا مشخص بود. بهم گفت بیا تو که امشب میخوام دیوونت کنم. بعد از خوردن یه آبمیوه اومد کنارم روی کاناپه جوری نشست که روناش از زیر لباس شبش افتاد بیرون. منم دوباره همون کار تو ماشینو انجام دادم با این تفاوت که دیگه خبری از شلوار لی و همچنین اعتراض مینو نبود. یه خورده که از رو شورت کسشو مالیدم بدنش شل شد و بیحال رو کاناپه دراز کشید. منم سریع تی شرتمو دراوردم و خوابیدم روش و شروع کردم به خوردن لباش. انقدر لباشو میک زدم که کبود شد . باورم نمیشد که دارم معلمم رو میکنم. خواستم لباسشو دربیارم که با یه صدای گرفته گفت بیا بریم تو اتاق. بلندش کردم رو دستام بردمش انداختمش رو تخت. لباساشو دراوردم دوباره شروع کردم به لب گرفتن بعد گردنشو خوردم که دیگه شروع کرد به آه و ناله که هومن توروخدا بسه کشتی منو. منم بهش گفتم تازه اول کاره. رسیدم به سینه هاش. آخ که از اون سینه های گنده هر چی بگم کم گفتم. 5 دقیقه ای سینه هاشو خوردم بعد برعکسش کردم و رو شکم خوابوندمش و شروع کردم به خوردن لمبه های کونش. آخخخخخ که چقدر کونش نرم و باحال بود. با اینکه کونش بزرگ بود ولی سوراخش تنگه تنگ بود فکر کنم تاحالا از کون نداده بود. همین جور که کونشو میخوردم با یه دستم هم با چوچولش ور میرفتم تصمیم داشتم سکسی باهاش بکنم که به خوابم نمیدید. انقدر سوراخ کونشو خوردم که قرمز قرمز شده بود. کاری باهاش کردم که با دندوناش تختو گاز میزد. بعد دوباره برعکسش کردم و رسیدم به بهترین و زیبا ترین جای بدنش یعنی کسش. کسش نه خیلی تنگ بود نه گشاد. اگه یه خورده حرفه ای باشی با یه کم نگاه کردن بهش میشه فهمید بعد از طلاق دو ، سه باری شیطونی کرده بگذریم. یه 10 دقیقه ای کسشو وحشیانه خوردم که جیغ و داد میزد دارم ارضا میشم که یهو دیدم آبش آروم از کسش داره میاد بیرون و منم همشو خوردم. بعد از یه چند دقیقه ای بلند شد شلوار منو دراورد و شروع کرد واسم ساک زدن. لا مصب استاد ساک زدن بود. کیرمو تا ته میخورد و هی اوق میزد. همین جوری که کیرم تو دهنش بود از گوشه های لبش آب دهنش هی میریخت بیرون ، با این کارش خیلی بیشتر منو حشری میکرد. یه 10 دقیقه ای ساک زد بعد گفت بیا بکن که دیگه دارم از حال میرم. دوست داشتم بازم واسم ساک بزنه ولی چاره ای نبود. رفتم روش خوابیدم پاهاشو داد بالا دور کمرم قلاب کرد. کیرمو که خیس خیس بود گذاشتم رو کسش که با یه فشار رفت تو. یه جیغ زد و بازوهامو محکم فشار داد. ریتم تلمبه زدنمو تند تر کردم. بعد یک ربع احساس کردم آبم داره میاد. گفتم مینو الآنه که آبم بیاد بریزم کجا؟ گفت بریز تو دهنم میخام همرو بخورم. منم که عاشق این حرکتم با کمال میل قبول کردم. وقتی احساس کردم آبم داره میاد کیرمو کشیدم بیرون و مینو هم اومد پایین تخت نشست و دهنشو گرفت جلو کیر من. من شروع کردم به جق زدن تا آبم بیاد مینو هم کسشو محکم میمالید که واسه بار دوم ارضا شد و هی بلند داد میزد هومن آبتو میخام. منم که از این حرفش خیلی حشری شده بودم محکم کیرمو میمالیدم که یهو آبم اومد و تا قطره آخرشو خالی کردم تو دهن مینو و اونم همشو خورد. بعد از اون روز سه بار دیگه با هم سکس کردیمو الآنم مینو رفته کیش و ما فقط سکس تلفنی میکنیم تا برگرده. دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه. قربون همگی

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#167 | Posted: 30 Jul 2011 03:15
کون آرزو

زمانيكه هنوز با خانمم آشنا نشده بودم يعني زمان مجرديم هروقت كه توي كوچه مون مي ديدمش كونش نظرمو جلب ميكرد.حتي از روي مانتو وشلوار هم ميشد فهميد كه اين كون يك كون عادي نيست و يك كون استثناييه.وقتيكه راه ميرفت دوتا لپ كونش بحالت قشنگ و تحريك كننده اي بالا و پايين ميرفتند و تو محله مون تمام بچه ها تو كف كونش بودند باور كنيد تماشاي كونش حتي از روي مانتو و شلوار هم هر كسي را تحريك ميكرد.مخصوصاً وقتيكه مانتو لي كشي مي پوشيد ديگه اختيار از دستم درميرفت و اون روز حتماً بايد به حمام يك سري ميزدم و با يك جلق حسابي به ياد كونش از خجالت كير شق شده ام در مي آمدم.اوايل فقط كونش نظرمو جلب كرده بود اما بعدها به چهره اش هم كه دقت كردم متوجه شدم كه از زيبايي چهره هم بي بهره نيست.چه درد سرتون بدم يواش يواش عاشقش شدم بطوريكه ديگه شب و روز نداشتم.تمام زندگي من شده بود فكر كردن به اين دختره كه تازه اومده بود به محله ما دختر زيبايي كه كونش هزاران كشته و خاطرخواه داشت.منم مثل هر جواني كه نميتونه راز عشقش را توي دل خودش نگه داره يه روز با يكي از دوستانم درخصوص عشق جديدم درد دل كردم اون هم من را از اين عشق نهي ميكرد به دو دليل يكي اينكه مي گفت اين دختره سانتي مانتاله و تو رو اصلاً تحويلت هم نمي گيره دوم اينكه ميگفت دختري را كه تمام بچه هاي محل تو كف كونش هستند و خودت هم بارها بياد كونش جلق زدي نميتوني بعنوان همسرت قبول بكني تو الان از روي شهوت حرف ميزني اما مطمئن باش وقتيكه شهوتت خوابيد نظرت عوض ميشه و از كارت پشيمان ميشي.من هم جواب دادم درسته كه تمام بچه هاي محل هلاك كون اين دختره هستند اما اون بيچاره كه گناهي نكرده و تا حالا كسي بهش دستي نزده و اون پاك پاكه.خلاصه با اين حرفها بخودم اميدواري ميدادم و چه دردسرتون بدم نميخواهم با تعريف كردن تمام ماجراهاي عشقيم و نامه پراني توي كوچه هاي خلوت و ... سرتون را درد بيارم فقط همينقدر بهتون بگم كه مدتي بعد من و آرزو با همديگه ازدواج كرديم.اولين روز ازدواجم اونقدر بمن خوش گذشت كه نگو و نپرس نميدونيد چه هيجاني تو دلم بود وقتيكه لبش را بوسيدم و جلوي تخت آوردمش و سرپا نگهداشتمش .تمام قطر كونش را توي دستم احساس ميكردم و شروع كردم يواش يواش شلوارش را پايين كشيدن واي خداي من هر يك ذره كه شلوار آرزو پايين مي آمد نفس من داشت بند مي آمد انگار يك رابطه معكوس بين شلوار آرزو با نفس كشيدن من وجود داشت.بگذريم وقتيكه شلوارش را بطور كامل پايين كشيدم و اون همه زيبايي خلقت رو يكجا جلوي خودم ميديدم سرازپا نمي شناختم بدني به سفيدي برف كه پوشيدن شورت و كرست سياه قشنگي هاشو بيشتر نشون ميداد.شايد هركسي شب زفاف اولين آبشو تو كس زنش بريزه اما من اولين آبمو شب زفاف با ليسيدن كون زنم ريختم اونم چه ليسيدني نميدونيد هرطوريكه تونستم ليسيدمش تمام روشهايي رو كه زمان مجردي باهاش جلق ميزدم اينبار بصورت واقعي پياده كردم به روش قنبلي كلي ليسيدمش بعد ازش خواستم كه من دراز بكشم و اون بشينه روي دهنم و دست آخر هم به روش 69 البته چون اولين بارمون بود خجالت كشيدم كه ازش بخوام تا اونم كيرمو بگيره تو دهنش ( البته دو سه ماه بعداز عروسي يادش دادم كه چطوري كيرمو بليسه ) ولي خوب همونطوريش هم 69 كلي بمن حال داد و خلاصه اولين آب متاهلي را با شدت تمام ريختم شدت پرتاب آبم اونقدر زياد بود كه اولين پرتاب موهاي سينه مو خيس كرد.از اون روز تاحالا هم بيشتر سكس من با آرزو سكس با كون خوشگلش بوده فراموش كردم كه بگم يكنوع سكس با كون را هم از يكي از اعضاي همين سايت ياد گرفتم و اونهم اينه كه يكروز از آرزو خواستم تا همونطوريكه روي دهنم نشسته توي دهنم بگوزه نميدونيد چه هيجان و لذتي داشت يكروز كه منو پاي كامپيوتر درحال بازديد از سايتهاي سكسي غافلگير كرد و علت سركشي منو به اينجور سايتها پرسيد بهش گفتم من از ديدن عكسهاي سكسي بخصوص عكسهاي سكسي در رابطه با كون لذت زيادي ميبرم واسه همين آرزو گفت خوب بيا از من عكس بگير و فقط عكسهاي منو نگاه كن و ديگه به اينجور سايتها نرو من هم قبول كردم ولي چه كنم كه ترك عادت موجب مرض است.
در اوايل يك مشكل بزرگي كه باهاش داشتم اين بود كه چون سوراخ كونش خيلي تنگ بود اصلاً نميتونستم كونش را بكنم يه چندباري هم امتحان كردم اما بيچاره اونقدر ناله و زاري كرد كه دلم براش سوخت و از كردن كونش واسه هميشه منصرف شده بودم و فقط ميتونستم بليسمش تا يكروز بطريقي متوجه شدم كه يكنوع ژل براي كون كردن ساخته شده كه مشكل كردن كونهاي تنگ را تاحدودي حل كرده اسم ژل را يادداشت كردم ( Lubri- jell محصول داروسازي شفا ) و اولش با شك و ترديد ولي بعد با اعتماد بنفس به يك داروخانه رفتم و ژل مخصوص را تهيه كردم و از اون روز ببعد تقريباً مشكل كردن كون آرزو برام حل شد.الان هم تقريباً هفته اي يكي دوبار كونشو ميكنم و از اين لذت هم بي بهره نموندم.قبل از اينكه اين ژل رو تهيه بكنم چون به كون كردن علاقه فوق العاده اي داشتم و به هيچوجه نميتونستم از كون كردن بگذرم يه زن جنده باحالي تو محله مون هست به اسم زهرا هرچند وقت يكبار كه خونه خالي ميشد زهرا را مياوردم خونه و يه كون درست و حسابي ميكردم اما حالا كه يكي از زيباترين كونهاي دنيا را ميكنم ديگه احساس نيازي به زهرا ندارم.
الان فقط ميتونم بگم كه نه تنها از ازدواجم ناراضي نيستم بلكه خيلي هم افتخار ميكنم كه من كوني را مي ليسم و مي كنم و ...كه تمام پسرهاي محل تو كفش موندند.اوايل ازدواجمون از آرزو پرسيدم كه آيا غير از من قبلاً دوست پسر ديگري هم داشته يا نه؟ اولش ميترسيد كه حقيقت را بگه ولي وقتيكه بهش اطمينان دادم كه مسائل شخصي پيش از ازدواجش با من اصلاً بمن ارتباطي نداره و از داشتن دوست پسرش ناراحت نميشوم اونم بمن گفت كه قبلاً يك دوست پسري داشته به اسم بهروز و مدتي باهاش دوست بوده و حتي يكبار بقول خودش با خواهر بهروز به خونه بهروز رفته بوده ولي من ميدونم كه تنهايي رفته بوده اونجا و حدس ميزنم كه بهروز اون زمان كونش را كرده بوده و آرزو خاطره خوبي از اون ماجرا نداشته و واسه همين هم دوستي شو با بهروز بهم زده ولي هركاري كه ميكنم اصلاً در اينباره بمن چيزي نميگه با اينكه بارها قسمش دادم و خودم هم قسم خوردم كه اگه اون زمان به بهروز كون هم داده باشه چون مربوط به پيش از ازدواج ما بوده اصلاً ناراحت نميشم ولي خوب آرزو به هيچوجه نم پس نميده نميدونم شايد هم اصلاً مسئله اي بينشون نبوده و من دچار توهم شده باشم به هرحال من زياد برام مهم نيست كه قبلاً چه كارهايي كرده براي من امروز مهمه.
درهرصورت اينقدر سكس با كون آرزو برام لذتبخشه و اينقدر بخودم افتخار ميكنم كه چنين كوني را ميكنم كه نميتوانم زيبايي هاي كونش را به كسي نشان ندم واسه همين بيشتر وقتها كه باهمديگه بيرون ميريم از آرزو ميخواهم تا مانتوي لي كشي بپوشه تا تمام اهل محل بدانند كه من چه كوني را ميكنم و چه كوني توي دهنم مي گوزه.
چند روز قبل از آرزو پرسيدم وقتي سوراخ كونتو مي ليسم چه احساسي داري؟ جواب داد اوايل برام اصلاً اهميتي نداشت اما الان ديگه بهش عادت كردم و وقتيكه زبون نرمت يواش يواش ميره تو سوراخ كونم گرماش برام يه جور لذت خاصي داره.
آخه اوايل من بايد ازش خواهش ميكردم تا بذاره كونشو بليسم اونم با كلي ناز و عشوه و از روي بي ميلي كونشو جلوي دهنم قنبل ميكرد اما حالا ديگه خودش داوطلبانه مياد جلو و تا ميخوايم با همديگه سكس داشته باشيم اول كونشو جلو دهنم قنبل ميكنه و بهم ميگه ميشه اول سوراخ كونمو بليسي؟ خوب منم از خدا خواسته شروع ميكنم به ليس زدن به روشهاي مختلف طوريكه ديگه خودشم حشري ميشه و لحظه ايكه زبونم تا ته تو سوراخشه خودشو عقب و جلو ميكشه تا زبونم اون تو بازي كنه و آرزو هم از اينكار كلي لذت ميبره.
از همه اين حرفا كه بگذريم من هنوز حيرون موندم نميدونم بهروز دوست پسر قبلي اش كونشو كرده بوده يا نه؟ از يه طرف ميگم نه چون سوراخش خيلي تنگه و بهروز نميتونسته براحتي بكندش از يه طرف هم ميگم شايد كرده باشه چون روز دوم عروسيمون وقتي ازش خواستم كونشو بكنم سرسختانه ميگفت نه ميترسم يه بلايي سر كونم بياد ميگن خيلي درد داره و از اين حرفا.من فكر ميكنم كه اگه قبلاً كون نداده بود از كجا ميدونست كون دادن درد داره يا نه ؟
حدوداي ساعت 4 بعدازظهر بود كه دايي آرزو تلفن زد و گفت كه بايد براي چند روزي به يك ماموريت كاري بره واسه همين از مادر زنم خواست كه واسه يه چند روزي به خونه اونا بره ( من و آرزو هم با شنيدن اين خبر يه چشمكي بهمديگه زديم و كلي ذوق كرديم ) مادر زنم هم بلافاصله شال و كلاه كرد و از من و آرزو خداحافظي كرد و راهي خونه داداشش شد.بمحض اينكه مادر زنم پاشو از خونه گذاشت بيرون و در حياطو پشت سرش بست آرزو پريد تو بغلم و منم يه لب جانانه ازش گرفتم و بعد دست راستمو پشت كمرش گذاشتم و دست چپم را پشت زانوهاش و اونم زانوهاشو خم كرد و من براحتي رو دست بغلش كردم و همونطوري بردمش بسمت اطاق خواب با پام در اطاق خواب را باز كردم و درحاليكه لبهام روي لبهاي آرزو بود بنرمي و لطافت روي تختخواب گذاشتمش و خودم هم كنارش دراز كشيدم و شروع كردم بشكلي جانانه لباشو بوسيدن كه چه عرض كنم خوردن. همونطور كه لباشو مي بوسيدم و دست راستم پشت گردنش بود و دست چپم پشت كمرش يواش يواش دست چپم را از روي كمرش بسمت پايين بردم تا به آرامي به قنبل كونش رسيد و در همان حالت از روي دامن تنگ و چسبونش شروع كردم دستمو روي دو لپ كونش با نرمش چرخوندن و نوازش كردن كونش يه ذره كه كونشو نوازش كردم آرزو گفت: تو بازم رفتي سروقت كون آخه بابا من كس هم دارم ها. گفتم: باشه ميدونم عزيزم ولي بذار چون دروهله اول شهوتم زياده و آبم زود ميريزه كمي با كونت بازي كنم و بليسمش و آبمو بريزم بعد ميرسيم به كس نازت خودت هم خوب ميدوني كه وقت زياد داريم كه به روشهاي مختلف از همديگه لذت ببريم پس بذار روال عاديمون را طي كنيم.آرزو هم خنديد و گفت: هر طوريكه تو دوست داري.بعد بهش گفتم حالا همينطوري قنبل كن تا يه ذره كونتو بليسم.آرزو گفت:حالا چرا اينقدر هولي تو كه هنوز دامنم را درنياوردي.بهش گفتم:اول ميخوام از روي دامن استرچ بليسمت.اونم مثل هميشه به حالت دو زانو نشسته سرشو برد پايين و كونشو قنبل كرد و يه كمي آورد بالا ( تو اين حالت چون كونش يه كمي بزرگتر از كوناي معموليه و دامنشم تنگه اين گردي كونش انگار ميخواد دامنو پاره كنه و بزنه بيرون ) منم كونشو محكم تو بغل گرفتم و شروع كردم به بوئيدن و بوسيدنش قشنگ پايين و بالاشو بوسيدم و بعد زبونمو گذاشتم روي دامنش و شروع كردم به ليسيدن كونش از روي دامن اونقدر ليسيدمش كه تمام دور و بر دامنش خيس شده بود و اين كير لامصب من داشت زيپ شلوارمو با فشار خودش باز ميكرد و ميخواست از تو شلوار بزنه بيرون ديدم اگه بيشتر از اين با اين وضعيت ادامه بدم ممكنه بلايي سر كيرم بياد واسه همين شروع كردم به درآوردن شلوارم كه تا زيپم را باز كردم كيرم عينهو مرغي كه از قفس آزاد شده باشه زد بيرون و مثل فنر تكون خورد بگذريم خودم لخت شدم و خواستم تو همون حالت زيپ دامن آرزو را باز بكنم اما چون كونش درحالت قنبلي بود و دامنشم تنگ و چسبون اونقدر فشار مياورد كه زيپ دامنش بسختي باز ميشد ديدم نميشه بازش كرد به آرزو گفتم تو پاشو بذار من دراز بكشم و تو بيا از بالا بشين رو دهنم آرزو هم پاشد و من دراز كشيدم بعد شروع كرد يواش يواش زانوهاشو خم كردن و نشستن روي دهنم كه وسط راه دوتا دستامو گذاشتم زير دوتا لپ كونشو بهش گفتم همينطوري وايستا بذار دامنتو بكشم پايين.گفت: آخه اينطوري كه نميشه دامنم درنمياد.گفتم صبر كن الان درش ميارم.بعد خواستم زيپشو بكشم پايين ديدم فشار قنبلش نميذاره يه ذره كه زيپش اومد پايين من انگشتامو انداختم لاي زيپش و با قدرت دامنشو جر دادم كه در اينموقع آرزو داد زد چيكار ميكني ديوونه تو كه دامنمو پاره كردي.با پاره شدن دامنش انگار تمام زيبايي خلقت خدا جلوي چشمام پديدار شد.از شدت شهوت گفتم گور باباي دامن واست چندتا نوشو ميخرم تو بشين رو دهنم عزيزم. آرزو هم با كمي غرغر بخاطر پاره شدن دامنش نشست روي دهنم .نميدونيد كه كونش چه حرارتي داشت يه حرارت خوب و دلچسب و لذت بخش. هميشه وهله اول كه ميشينه روي صورتم تمام وزنش مياد روي صورتم واسه همين تو عمق كونش فرو ميرم بعد خودشو يه ذره جابجا ميكنه كه بتونم توي سوراخشو بليسم.وقتي خودشو جابجا كرد با حرص و طمع زياد مثل آدمي كه چندين روز گرسنه بوده و يه دفعه غذا مي بينه شروع كردم به ليسيدن توي سوراخ كونش.تا جاييكه ميتونستم زبونمو كرده بودم اون تو و در اونموقع ميگفتم ايكاش زبونم يه مقدار بزرگتر بود و بيشتر ميتونست بره تو سوراخش.اصلاً نميدونم توي اين سوراخ كون چي داره كه آدم هرچي ميكنه توش چه انگشت چه كير چه زبون دلش ميخواد بيشتر فرو بره انگار هرچي بيشتر ميره تو لذتش بيشتر ميشه.خلاصه همونطور كه نشسته بود روي دهنم و زبون من توي سوراخش بود دستامو بردم زير سينه هاشو و شروع كردم سينه هاشو تو همون حالت فشار دادن ديدم با سينه هاش اينطوري ور رفتن زياد لطفي نداره پس بلندش كردم و كلاً لخت شديم و دوباره همون حالتو تكرار كرديم اما اينبار با لذتي بيشتر.اينقدر تو سوراخشو ليسيدم كه ديگه توي كونش حسابي لزج شده بود.بهش گفتم: آرزو ميخوام خيلي قشنگ و جانانه تو دهنم بگوزي ولي نه مثل هميشه يواش يواش كه كسي صداشو نشنوه ها ميخوام محكم و جانانه بگوزي.بهم گفت: بي تربيت . گفتم ديگه خودتو لوس نكن خودت ميدوني كه چقدر عاشق گوزيدنتم. بازم با خجالت گفت بس كن ديگه. گفتم چيكار كنم اگه سيرابم نكني ناچار ميشم برم سروقته ...( اين درست نقطه ضعف بيشتر خانمهاست ) گفتش باشه خيله خوب. منم لبامو دورتا دور سوراخ كونش گذاشتم بطوريكه حتي يه ذره منفذ نداشته باشه بعد با هيجان زياد منتظر موندم آرزو شروع كرد يواش يواش بخودش فشار آوردن بعد يه ذره از جاش بلند شد منم انگار كه لبامو به كونش دوخته بودند همراه كونش يه ذره رفتم بالا.يه كمي انتظار كشيدم و متوجه شدم كه داره بخودش فشار زيادي مياره هرچي اون بيشتر بخودش فشار مياورد هيجان من بيشتر ميشد.بالاخره لبه هاي سوراخ تنگ كونش حسابي باز شد و با فشار زياد يه گوز گنده جانانه ول كرد تو دهنم.فشار گوزش اونقدر زياد بود كه تمام دهنمو پر كرد و چون ديگه تو دهنم جا نبود از گوشه هاي لبم زد بيرون.اي واي چقدر لذت بردم باور كنيد از فشار شهوت زياد بالاي تخمام داشت ميتركيد و چون شهوتم از حد گذشته بود ابم نمي اومد.نميدونم كه تاحالا واستون پيش اومده كه از فشار شهوت زياد آبتون نياد بيرون؟ وقتيكه گوزيدنش تموم شد بهم گفت: خوب چطور بود لذت بردي؟ گفتم آرزو بخاطر اين گوزت يه جايزه جانانه پيش من داري. گفت جايزه اش چي هست؟گفتم كه هرچي تو بخواي عزيزم.گفت: يك انگشتر طلا.گفتنم : باشه قبوله.گفت: اگه ميدونستم گوزم اينقدر قيمتيه همشو واست ذخيره ميكردم.گفتم: عزيزم تو چه ميدوني كه كونت و گوزت چه قيمتي دارند ارزش اونا رو بايد از من بپرسي.بعدش گفت: ديگه پاهام خسته شدند نميخواي تمومش كني؟ گفتم من بايد تمومش كنم؟ من سگ كي باشم آرزو خانوم؟ شما بفرماييد و همونطور به كمرش يه فشار كوچيك آوردم و بهش فهموندم كه سرشو ببره طرف كيرم و واسم ساك بزنه.اونم رفت بطرف كيرم و شروع كرد اول دور و بر كلاهك سر كيرمو ليسيدن و بعد اونو كرد تو دهنش و اول تو دهنش پايين و بالا بردش و شروع كرد به ميك زدن منم كه هنوز صداي جانانه گوزش تو گوشم بود و شهوتش داشت خفه ام ميكرد همونطوريكه تو سوراخ داغشو مي ليسيدم با بياد آوردن صداي گوزش حس گرفتم و درست لحظه اي كه آبم ميخواست بريزه انگار آرزو از رو صداي من تونسته بود لحظه انزالمو تشخيص بده و يه ثانيه قبل از انزالم كيرمو از دهنش درآورد و سرشو كشيد بالا اما شدت پرتاب اونقدر زياد بود كه اولين پرتابم درحاليكه صورتشو مي كشيد بالا زير چشمشو خيس كرد بعدش هم اونقدر آب ازم رفت كه نگو .
چون ليسيدن و كردن كس هميشه برام يكنواخته و فقط ليسيدن و كردن كونه كه همواره يه هيجان خاصي داره قسمتهايي را كه درخصوص سكس كونه واستون مي نويسم.خوب ادامه ماجرا:
بعدازظهر روز بعد كه اومدم خونه يك كيك كوچك تولد هم تو دستم بود.آرزو با تعجب پرسيد اين كيك ديگه براي چيه؟گفتم بريم توخونه بعداً متوجه ميشي.رفتيم بالا و طبق معمول با يك بوسه آرزو بمن خسته نباشيد گفت و ميز غذا را آماده كرد و گفت نهار آمادست.بهش گفتم نهار زياد نمي خورم چون بعداز نهار كيك خوري دارم.آرزو گفت فقط تو كيك خوري داري؟ گفتم حالا نهارمونو بخوريم بعداً متوجه ميشي.ميز نهار كه آماده شد آرزو خواست روي صندلي خودش بشينه كه بهش گفتم د نشد اومدي و نسازي ها.گفت چطور مگه؟گفتم تو بايد امروز روي پاي من و تو بغل من بشيني و نهار بخوري.بهم گفت تو رو خدا ديگه شور همه چي رو درنيار بذار هرچيزي روال عادي داشته باشه آخه به سفره بركت خدا بايد احترام گذاشت.گفتم خوب تو هم يكي از نعمتهاي خدا هستي كه خدا تو را بمن داده اگه دراين فرصت چند روزه ازتو بهره كافي نبرم دراصل كفران نعمت خدا رو كردم.آرزو با كمي غرولند اومد تو بغل من نشست و دوتايي مشغول نهارخوردن شديم من هي يك لقمه ميخوردم و يك دستي به سرو سينه آرزو مي كشيدم و يك لب ازش مي گرفتم يا لپاي گوشتالوشو ميك ميزدم.آرزو گفت نه آقا اينطوري نميشه غذا خورد و بلند شد و رفت سرجاش نشست.چه دردسرتون بدم بالاخره نهارخوردنمون تموم شد و بعداز نهار به آرزو گفتم كه حالا برو كونتو قشنگ تميزش كن براش يه برنامه حسابي دارم.اونم گفت اتفاقاً تميز تميزه چون ميدونستم كه وقتي بياي خونه تا اين كونو رسواش نكني دست ازش برنميداري نيمساعت قبل از اومدنت رفتم حموم و حسابي هم خودمو تميز كردم و هم كونمو.بهش گفتم الهي كه من قربون اون كون تميز و پاكت برم پس لخت شو كه شروع بكنم.آرزو شروع كرد به لخت شدن كه من رفتم و با كيك و يه پلاستيك كوچيك برگشتم ديدم آرزو داره با تعجب خاصي بمن و اون كيك نگاه ميكنه.بهش گفتم صبر كن تا دوربينو روشن كنم و شروع كنيم.گفت واي بازم فيلم شروع شد حالا اين كيك واسه چيه؟گفتم تو قنبل كن الان ميفهمي.آرزو طبق روال معمول چهار دست و پا نشست و سرشو برد پايين و كونشو حسابي قنبل كرد.نميدونيد تو اين حالت كونش چقدر بزرگتر و خوشگل تر و شهوت انگيزتر ميشه.حالا نوبت من بود كه شروع بكنم پس يك تيكه از كيكو بريدم و آروم آوردمش جلو و همونطوركه آرزو درحالت قنبل كرده داشت با تعجب از زير دستش منو نگاه ميكرد كه ببينه ميخوام چيكار كنم تيكه كيكو بردم و فرو كردم لاي درز كونش ارزو يه جيغ كوتاهي كشيد و گفت مرد آخه داري چيكار ميكني؟گفتم خوب معلومه كه دارم چيكار ميكنم.ميخوام كونتو با لذت بيشتري بخورم.آرزو گفت فقط همين يه كثافت كاريمون مونده بود.گفتم تو كار نداشته باش همونطور قنبلي بشين و بعد شروع كردم تمام درز كونشو با كيك پر كردن وقتي حسابي درز كونش با كيك پرشد شروع كردم با لذت و شيريني تمام كيك و كونو همزمان خوردن.تقريباً نيمي از كيكو مالوندم تو كون آرزو و درحالتهاي مختلف خوردمش در حالت قنبلي و از بالا رو دهنم و ...هرچي به ارزو اصرار كردم كه يه مقداري از خامه كيكو بمالم سركيرم و اون بليسدش قبول نكرد كه نكرد و گفت تو ديگه وقاهتو به حد اعلا رسوندي.بعد يه كمي آرزو رو چون خسته شده بود تو بغلم گرفتم و روي تخت كمي غلت زديم و لب گرفتنهاي مختلف و نازشو كشيدنها و وعده و عيد دادنها چون واسه ادامه كارم بايد رضايتشو جلب ميكردم. يه بيست دقيقه اي رو اينطوري طي كرديم و وقتي ديدم كه ارزو سرحاله و واسه ادامه برنامه من آمادگي داره و زياد تلخي نميكنه بهش گفتم عزيزم حالا اجازه ميدي كه كارمو ادامه بدم؟گفت مگه كارت تموم نشد؟ گفتم نه راستشو بخواي من از ديشب تا حالا داشتم واسه امروز بعدازظهر نقشه مي كشيدم.گفت ديگه چيكار ميخواي بكني؟و يه لبخند ظريفي زد.منم كه لبخندشو ديدم دلم كمي قرصتر شد و گفتم حقيقتش يه شكلات تيوبي گرفتم با ابنبات مدادي ميخوام شكلات تيوبي رو بريزم تو كونت و آبنبات مدادي رو بكنم تو كونت و باهاش كاكائوها رو دربيارم و بخورم.يه لبخندي زد و گفت امان از دست تو خوب ديگه چيكار كنم آب كه از سر گذشت چه يه وجب چه صد وجب.بعد خودش دوباره كونشو قنبل كرد و گفت بفرما ايرادي نداره مگه درسال چندتا از اين موقعيتها گيرت مياد بيا تا ميتوني بخور و بليس و لذت ببر.واي اينو كه گفت انگار دنيارو بمن دادند شروع كردم يواش يواش شكلات تيوبي رو تو كونش ريختن كه آرزو گفت بابا همه شو يه دفعه نريز چون هرچي بريزي ميره تو رودهام تو فقط به اندازه اي بريز كه دم سوراخم باشه و بقول خودت بتوني با آبنبات مدادي درش بياري و بخوريش.منم طبق توصيه آرزو همونكارو كردم.نميدونيد اينجور كيك و شكلات خوردن چه لذتي داره اصلاً يه جلوه جديدي از لذت و شيريني بهتون ميده لذت خوردن كيك و شكلات توام با شهوت.اونقدر دلچسبه كه در قالب كلمات نميشه لذتشو وصف كرد.حتماً بايد امتحانش كنيد تا متوجه بشيد كه چي ميگم.
خوب بگذريم باور كنيد اين كيك و شكلات خوري من از كون آرزو يه يكساعتي طول كشيد و در اين مدت يكساعت بود كه متوجه شدم آدم اگه متاهل باشه چه لذتها كه ميتونه از زن خودش ببره و از اونها غافل مونده.بعداز اينكه خوردن شكلاتم تموم شد و با ليسيدن حسابي كون آرزو را تميز كردم رفتم ژل ليز كننده رو آوردم و طبق روال هميشگي تو سوراخشو با ژل حسابي نرم كردم و به آرامي كيرمو كردم تو كونش همينكه نوك كيرم رفت توش وااااي تو سوراخش چقدر داغ بود.باور كنيد كه حرارت تو كونش از حرارت كير من كه در اين لحظه بخاطر ليسيدنهاي متفاوت به اوج شهوت رسيده بود بيشتر بود.يواش يواش كيرمو تا ته كردم تو سوراخش بطوريكه ديگه احساس ميكردم تخمهام رسيدند به لپ كون نرمش البته در اين لحظه لپاي كونش زياد نرم نبودند چون بخاطر فشاري كه كيرم به كونش وارد ميكرد آرزو خودشو يه كمي سفت نگه داشته بود ولي خوب بازم ميشد احساس كرد كه چه كون نرم و لطيفي داره.دو سه بار كه به آرومي عقب و جلو كردم و تلنبه زدم ديدم آبم ميخواد بريزه واسه همينم كيرمو تقريباً بيرون آوردم بطوريكه فقط نوكش داخل سوراخش باشه و آبمو تا آخرين قطره ريختم توش.نميدونيد ريختن آب توي يه سوراخ تنگ چه لطفي داره آخه موقعيكه اب ميخواد بريزه حجم كير يه كمي زيادتر ميشه و اگه سو

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#168 | Posted: 30 Jul 2011 03:20
نازگل

سلام دوستان اسم من نازگله خیلی وقته داستان ها و خاطرات شمارو اینجا میخونم و خواستم منم داستان زندگیم رو بنویسم سکس نداره ولی یه دردو دله کوچیکه برا سبک شدنم.
32 سالمه و11ساله که ازدواج کردم شوهرم 18سال ازم بزرگتره و اسمش محموده.وقتی 22سالم بود مثل بیشتر دخترا خواستگارای داشم و اون موقع ها کمتر کسایی دوست پسر داشتن منم دختر شیطونی بودم ولی با هیچ پسری دوست نمیشدم تا اینکه بین همه ی خواستگارام محمودو انتخاب کردم /سنش زیاد بود و پخته تر از همه دخترام تو سنای 20 عاشق مردای بزرگتر از خودشون میشن منم استثنا نبودم بدجور عاشق محمود شده بودم شب و روزم محمود بود هرچی همه میگفتن دیوونه شدی حالیم نمی شد دوست صمیمیم میگفت آخه نازگل دیییوووونهه الان داغی بهد چند سال تو تازه میخوای از زندگی لذت ببری باید بشینی تو خونهی محمود که مثل خانه ی سالمندانه اما امان از دل عاشق و کله ی خراب خلاصه اینکه با پافشاری های من با محمود ازدواج کردم زندگی برام بهشت بود. محمود آدم سردی نبود ولی خیلی هم هوای سکس نداشت برعکس من انگار تشنه تر میشدم ولی اون عاشق ناز کردن و حرف زدن بود باهام تو تخته خواب نه سکس!

اوایل حس نمیکردم ولی بعد چند سال احساس کمبود داشتم مخصوصا بعد از اینکه محمود بهم گقته بود که به هیچ وجه بچه نمیخواد صبح تا شب گریه میکردم ..هرشب به زور مجبورش میکردم باهام سکس کنه بعضی اوقات قبول میکرد ولی هم از کاندوم استفاده میکرد هم برا محکم کاری مجبورم میکرد قرص بخورم محمود خودش وقتی بچه بوده باباش فوت کرده بوده برا همین بچه نمیخواست هرچی هم سعی کردم بهش نشون بدم که ربطی نداره و اینا از حرفش کوتاه نمیومد میگفت براچی یه بچه بیگناه بیاد تو ای جهنمو...7سال گذشت و من تسلیم شدم و محمودم دست از من کشید انگار که خستهشده باشه دیگه و جون نداشته باشه ولی من هروز حالم بدتر میشد زندگیم خیلی خالی بود خالی از همه چی و تنها بودم از صبح بیکار شاید کارای خونه رو انجام میدادم عصر هم محمود از دانشگاه میومد یادم رقت بگه استاد دانشگاهه محمود.تا ای اواخر روی آوردم یه سایت های سکسی و خود ارضایی میکردم تا اینکه چند ماه پیش به خاطر رفت و آمد های دانشجوهای محمود به خونه برا گرفت اوراقو ...یه پسری بین دانشجوهاش بود اسمش سیاوش یود پسر جذابی بود و نگاهاش کلی حرف داشت یه روز که برا دانشجو های محمود شربت میبردم سیاوش به بهانه ی دستشویی آمد بیروناز اتاق و پشت سرم آمد گفت ببخشید یه کار کوچیک داشتم !منم گفتم بفرمایید بهم گفت ببخشید اینجا نمیشه ازتون کمک میخواستم اگر لطف کنید شماره موبایلتون رو لطف کنید ممنون میشم.
گفتم آخههه/گفت خواهش میکنم ضروریه منم به عقلم نرسید یه لحظه چیکار میتونه داشته باشه منم دادم شمارمو و بهد از 2روز دیدم تماس گرفت و خودشو کامل معرفی کرد و گفت که به نظرش من خیلی خانوم بودم و صمیمی میتونستم به دوست دخترش کمک کنم منم پرسیدم چه کمکی گفت متوجه میشین میتونین فردا بیاین منزل ما باهاش صحبت کنین منم مثل احمقا گفتم باشه و رفتم خونشون..برام شربت آورد و گفت یه 10دقیقه دیگه میرسه دوست دخترش بهد شروع کرد به حرف زدن و ...بهد یه مدت به ساعت نگاه کردم دیدم 30دقیقه گذشته گفتم مثل اینکه نمیان اونم گفت اصلا قرار نبود بیاد !!!گفت ببین نازگل من روز اول تو چشمات همه چیو خوندم!!!من چشمام 4تا شده بود ..گفت میخوای بگم چند وقته یا اصلا چند ساله سکس نداشتی؟؟از جام پریدم گفتم مراقب حرف زدنت باش جای مامانتم و کیفمو برداشتم برم که دستشو انداخت دور کمرم تمام بدنم انگار آتیش گرفته باشه شالمئ از سرم برداشت شرو کرد به لیس زدن گردنم میتونم بگم تا به حال همچین لذتی نبرده بودم اما تو یه لحظه همه چیز از جلوی چشمام گذشت وقتی 21 سالم بود محمود زندگیم حتی تنهایی هام و عشقم به محمود ..سری برگشتم سیاوشو حول دادم عقب شالمو سرم کردم و دویدم ووتمام کوچه رو دویدم و گریه کردم ...به خونه که رسیدم رفتم حمام آب و باز کردم داغه داغ رفتم زیرش لیفو برداشتم با تمام قدرت رو گردنم میکشیدم و گریه میکردم احساس میکردم یه خیانتکار بیشتر نیستم گریه میکردم گریه میکردم ...شب وقتی محمود آمد خونه با چشمای قرمزم رفتم پیشش گفتم :تمام زندگیم عاشقت بودم با اینکه خیلی وقته تنهام گذاشتی و با تنهایی ها زندگی میکنم بازم دوست دارم .رفتم تو اتاق خواب چراغ و خاموش کردم رو تخت خوابیدم و چشمامو بستمو از زیر پلکام اشک میومد.....

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
#169 | Posted: 30 Jul 2011 03:20
سمیرا سیریش

سلام خدمت دوستان عزيز همين اول بگم که اگه جمله بنديم خوب نيست و غلط املايي داشت ببخشيد
اسمه من شهروز اهل کرمانم 24 سالمه خاطره اي که ميخوام براتون بگم
مال بهار پارساله89 تو خونه پاي ماهواره نشسته بودم که روي گوشيم اس ام اس امد
"سلام ميثم سمیرام خيلي بيمعرفتي"
از اونجايي که من خيلي دوستامو سر کار گذاشته بودم و با شمارهاي ناشناس خودم
جاي دختر زده بودم و سر کارشون گذاشته بودم فکر کردم که يکي از
دوستامه که ميخواد سر کارم بزاره وجواب اس ام اسو دادم و نوشتم که اشتباه گرفتي من ميثم نيستم .دوباره اس داد که اگه ميثم نيستي پس کي هستي نوشتم به تو چه که من کيم من خودم همه رو سر کار ميزارم تو ميخواي منو سرکار بزاري
نوشت نه به خدا من نميخوام تورو سر کار بزارم
نوشتم پس چه کار ميخواي بکني نوشت ميخوام باهات دوست شم گفتم برو بابا حالت خوشه
خلاصه اون اس ميداد منم که فکر ميکردم سرکاريه سر بالا جواب ميدادم تا اينکه ديدم زورم نميرسه
نوشتم که ببين من اصلا هم جنس بازم و به دخترعلاقه ندارم که ديگه اس نداد

اون روز من کلاس داشتم ويادم رفته که گوشيمو سايلنت کنم ويه استاد داشتيم که اگه گوشيه کسي سر کلاس زنگ ميخورد ميگفت که از کلاس برو بيرون از شانس ما گوشيه من زنگ خورد. استاد ازکلاس انداختم بيرون اومدم بيرون که ديدم همون شماره اس داده.
نوشتم بچه کوني عمري بتوني منو سر کار بذازي که ديدم زنگ زد جواب دادم
ديدم يه صداي خيلي ناز گفت که خيلي بي ادبي اين چي بود نوشتي؟ جا خوردم
گفتم ببخشيد خانوم من فکر کردم که يکي از دوستام داره سر به سرم ميزاره
خلاصه بيست دقيقه با هم حرف زديم وخيالم راحت شد که سرکاري نيست کم کم باهم دوست شديم. هرچي که ميگفتم شماره منو از کجا اوري ميگفت بيکار بودم يه شماره شانسي گرفتم و همين جوري نوشتم که سلام ميثم من سمیرام و از جوابايي که ميدادي خوشم اومد تصميم گرفتم باهات دوست بشم.

البته بعد فهميدم شمارمو يکي از دوست دختراي قديميم که باهاش به هم زده بودم بهش داده. خلاصه باهم دوست شديم و قرار شد همديگرو ببينيم ديدمش خيلي خوشگل نبود ولي هيکله خيلي توپي داشت.
کم کم خيلي با هم راحت تر شوديم و صحبت هامون سکسي شد و او به من ميگفت که تا حالا با دختري
سکس داشتي و منم خودمو زده بودم به بچه مثبتي وگفتم نه من اصلا تا حالا دوست دختر نداشم چه برسه به سکس.
قرار شد باهم بريم بيرون هرچي تلاش کردم که بيارمش خونه خالي نشد و گفت نه ميريم کافي شاپ خلاصه قرار شد بريم کافي شاپ
من ديدم اگه با اين برم کافي شاب به جز اينکه کلي پول بايد بدم و کاري هم باهاش نميتونم بکنم تصميم گرفتم ببرمش جاده هفت
اگر کسي کرمان امده باشه ميدونه جاده هفت باغ جاده ايه که توش باغ زياده و بعضي از باغهارو کردن چايي خونه سنتي
و توشون الاچيقه باهاش رفتيم اونجا توي يه الاجيق وبه هر سختي که بود يه لب توپ ازش گرفتم وشانس اوردم که کسي نديد
و کيرمم حسابي راست شده بود وبراي اينکه نبينه که کيرم با يه لب راست شده و پيش خودش بگه که چه ادم بي جنبه اي مجبور شدم پيراهنمو بيارم روي شلوارم
خلاصه اون روز گذشت وکلي هم با هم گفتيمو خنديديم و سمیرا بهم گفت که دفعه بعد م ميام خونتون بله دوستان قرار بعدي شد روز
پنج شنبه خونه ما روز موعود فرا رسيد به هر بدبختي که بود خونه رو خالي کردم و رفتم حموم و هرچي مو اطراف کير خايه بود تراشيدم و پيش خودم ميگفتم که چه کوني بکنم امروز من. خودمو حسابي خوش بو کردم وساعت پنج رفتم دنبالش اوردمش خونه.
يه چند دقيقه اي باهم گفتيمو خنديديم که شروع کردم ازش لب گرفتن خيلي توپ لب ميداد وکيرمم حسابي راست شده بود. تا دستمو به طرف سينه هاش ميبردم هلم ميداد و نميذاشت.

به هر بدبختي که بود سينه هاشو از روي لباس گذاشت بمالم کيرم راست شده بود و هر کار که ميکردم نميگذاشت که مانتوشو در بيارم بهش گفتم تو که پشت تلفن گفتي که ميام پيشت يه حال توپ با هم بکنيم که گفت من کسشعر زياد ميگم باور نکن.
حالم گرفته شد و گفتم پاشو بريم الان بابام مياد گفت کجا تازه که امديم؟
گفتم چيزي نگو ممکن بابام بياد و بردم رسوندمش. زمان برگشتن به شانس کيريم فوش ميدادم. چي فکر ميکردم چي شد و داشتم از تخم درد ميمردم شب سمیرا هرچي اس داد جواب ندادم.

فرداش زنگ زد گفت بيا باهم بريم بيرون گفتم من کار دارم تا دو هفته هرچي خواست باهام قرار بزاره پيچوندمش ولي باز خر شدم و باهش قرار گذاشتم يه خونه جور کردم و باهم رفتيم اونجا چون دو هفته منو نديده بود تا رسيديم تو خونه شروع کرد ازم لب گرفن زبونشو ميکرد تو دهنم و منم داشتم سينهاشو ميماليدم شروع کردم دکمهاي مانتوشو باز کردن ديدم هيچي نگفت مانتوشو در اوردم يه تاپ نارنجي تنش بود تاپشو در اوردم يه سوتين سفيد داشت که سينهاش داشت از توش ميزد بيرون شروع کردم گردنشو به خوردن اومدم پايين خواستم که سوتينشو در بيارم نگذاشت. دوباره شد همون آش و همون کاسه منم که دوست ندارم کسي رو به زور بکنم اصرار نکردم و باز با کيري راست و تخم درد به خونه برگشتم. خيلي کونم سوخته بود و ديدم که جز ضرر چيزي تو دوستي با اين نيست. باهاش قهر کردم بعد سمیرا کلي التماس کرد که براي اخرين بار منو ببينه و باهم قليوني بکشيم چون خيلي
قليون دوست داشت گفتم باشه.

باز خونه خودمونو خالي کردم و رفتيم اونجا تا رسيد گفت واي چه گرمه و مانتوشو در اورد. من هم خيلي بي اعتنا داشتم قليون ميکشيدم. بهم خيره شده بود داشت منو نگاه ميکرد بهم گفت من تورو خيلي دوست دارم چرا مي خواي باهام قهر کني گفتم ازت خوشم نمياد حالا منو ديدي پاشو بريم
اومد کنارم بهم چسبيد و شروع کرد ازم لب گرفت منم لبامو محکم گرفته بودم که يهو با دستش کيرمو از روي شلوار شروع کرد به ماليدن لبام شل شد وشروع کردم باهاش لب گرفتن بهش گفتم حتمان باز امدي کير منو راست کني بري گفت که اصلا امروز من مال تو هر کار که دوست داري بکن با اين حرفش انگار دنيارو بهم دادن. تاپشو در اوردم. يه سوتين صورتي داشت شروع کردم سينهاشو به ماليدن سوتينشو باز کردم واي ي ي چه سينهايي داشت شروع کردم سينهاشو به خوردن رفتم پايين روي شکمشو ليس ميزدم شلوارشو در اوردم انگار اون ادم قبلي نبود و هيچ مقاومتي نشون نميداد يه شرت
صورتي هم پاش بود شورتشو در اوردم واي يه کس خوشگل تراشيده شده جلوي چشمام بود از کس ليسي بدم مياد به خاطر اينکه شهوتش بره بالا و حال توپي بهم بده چنتا ليس کوچولو به کسش زدم و بعد اومدم بالا وشروع کردم ازش لب گرفتن شهوت رو تو چشاش ميديدم. خودش تي شرتمو در اورد خودمم شلوارمو در اوردم شروع کرد سينهامو به خوردن اومد پايين شرتمو کشيد پايين و يه نگاه به کيرم کرد وکيرمو کرد تو دهنش باورم نميشد که داره برام ساک
ميزنه داشتم ميمردم و ميخواست که ابم بياد که بلندش کردم وشروع کردم ازش لب گرفتن چون تا قبلش داشت برام ساک ميزد طعم کيرمو داشتم تو دهنم حس ميکردم. ديگه ازش لب نگرفتم خوابوندمش خودمم خابيدم روش وکيرمو گذاشتم لاي پاش گفتم جلوت که فکر کنم بسته باشه.
از کون ميزاري بکنم گفت نه از کون درد داره گفتم مگه تا حالا کون دادي که ميگي درد داره گفت نه ولي ميدونم درد داره به همون لاپايي قناعت کردمو چنتاتلمبه زدم از بس تو کف بودم پنج ديقيه نشد که ابم امد يه نيم ساعتي تو بغل هم بوديم. بعد بردم رسوندمش فرداي اون روز با دوستم سه روز رفتيم مشهد زمان برگشتن تو قطار بهم زنگ زد که کي مياي دلم برات تنگ شده گفتم فردا کرمانم و باز صحبتامون سکسي شد بهم گفت که اين دفه بيا از جلو بکن. گفتم مگه جلوت بسته نيست که يه داستان سر هم کردو گفت بچه که بودم از روي دوچرخه خوردم زمين و ميله دوچرخه خورد وسط پام و پردم پاره شد من کسخل هم باور کردم شب تو قطار به صب فکر ميکردم که دارم سمیراو از جلو ميکنم.

صب رسيدم کرمان و قرار بود عصر با سمیرا بريم بيرون به هر دري که زدم خونه گيرمم نيومد وبا سمیرا رفتيم کافي شاپ و بعد بردم رسوندمش هر وقت مي خواستم برسونمش سر کوچشون نمي گذاشت و مي گفت اگه کسي منو با تو ببينه بد بخت ميشم سر چهار راه پيادش کردم ورفتم جلو تر ماشينو پارک کردم يواش رفتم دنبالش که منو نبينه تا خونشونو ياد بگيرم ديدم رفت توي يه کوچه و رفت توي يه خونه در سبز يادم امد که خونه يکي از دوستام
تو همون کوچه ست رفتم در خونه دوستم تا امار سمیراو از دوستم بگيرم که اون بهم گفت که سمیرا شوهر داره واسم شوهرشم وحیده و راننده ماشين سنگينه و هفته اي دو روز بيشتر تو خونه نيست همين حرفو که نزد انگار دنيا روي سرم خراب شد و از اينکه تا حالا داشتم با يه زن شوهر دار حال ميکردم از خودم بدم امد.

شب به سمیرا زنگ زدم و کلي فوش بهش دادم که چرا نگفتي شوهر داري و او گفت که از ايمان بدش مياد و ميخواد ازش جدا شه گفتم گه نخور اشغال تو هرچي ميگي دروغ ميگي کاش ميدونستم که شوهر داري تا هيچ وقت با تو دوست نميشدم بله دوستان بخاطرش مجبور شدم سيم کارتمو عوض کنم چون دست از سرم بر نميداشت و ميگفت که عاشقم شده اين هم شانس ما بود ديگه.

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     

#170 | Posted: 30 Jul 2011 03:24
دختر اروبیک زن

سلام من فرهاد هستم 21 سالمه اولین بارم هست که دارم داستان می نویسم اگه غلطی اشتباهی چیزی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید؛؛؛؛؛
داستان از إینجا شروع میشه که من خواستم چند کیلوای از وزنم کم کنم که رفیقم مرتضی گفت بیا هر روز بریم پارک ورزش کنیم منم گفتم باشه داداش؛ فرداش صبح زود با بدبختی بلند شدیم رفتیم پارک با مرتضی داشتیم می دویدیم که یه هو یه دختر ناز و خوشگل و خوش اندام تقریبن 20 سال که هر پسری میدیدش باید چنتا به عشقش جق میزد؛ به چشمم خورد که داشت به دخترای دیگه اروبیک یاد میداد و به زنای دیگه منم شروال ورزشی تنگ پوشده بودم که واقعن کیرم بد زده بود بیرون! زنام یه جوری نگام میکردن تعجب وار! چند دوری زدیمو رفتیم پیش وسایل ورزشی چند دقیقه بعد دیدم داره میاد سمت ما مرتضی بهش تیکه انداخت گفت جیگرتو بخورم خانومی اوبیک زن بهش گفت گم شو بابا من فهمیدم که این دختره زبون بازیه مرتضی ام دیگه آب شد چیزی نگفت بهش؛ بد من بهش گفتم خیلی قشنگ اروبیک میزنی مربی هستی؟((دخترا یه نقته ضعفی دارن که ازشون تعریف میکنی سرشون گیج میره و ببخشید زود خر میشن)) گفت نه بابا چند سالی هست که باشگاه اروبیک میرم ولی مرسی گفتم افتخار اشنای میدین؟ گفت نه! فهمیدم از اون دخترای لاشی ام نیست که به هر کی پا بده؛ اینم بگم یه خواهر کپلم داشت که بزرگ تر از خودش بود. بعد از ورزش رفتیم دومبالش خونشنو پیدا کردیم؛ بد جور می خواستمش؛ فرداش با ذوق و شوق بلند شدم رفتم پارک که دوباره دیدمش به خودم گفتم فرهاد باید موخشو بزنی؛ وقتی این دختر اروبیک کار میکرد تمام بدنم سیخ میشد آخه بدنش خیلی نرم بود؛ میخاستم برم جلو همه ببوسمش ولی نمیشد؛ ورزشش تموم شد اومد پیش وسیلهای بدن سازی سلام کردم گفتم خسته نباشییی! گفت ممنون ((میخاستم سر صحبتو دوباره باز کنم)) گفتم واقعن خوشگلی ؛ ازت خوشم اومده خواهش میکنم تلتو بده؟ گفت نه گفتم چرا! چیزی نگفت؛ گفتم از چیزی میترسی؟ گفت نه؛ بد رفت؛ یه مدت هی هر روز میرفتم پارک پیشش واقعنم دوستش داشتم تا یه روز اومد پیشم گفت چرا اینقد دومبالمی؟ گفتم ((دوست دارم)) تا اینو گفتم یه جور دیگه شد گفت بیا یه کاغذ داد توش شمارش بود واقعن نمیدونستم چی بگم رفت زود زنگ بهش زدم و قرار گزاشتم باهاش دم غروب بود که اومد یه دختر چادر به سر نازو خوش اندام (البته چادر واسه رد گم کنی بود) سلام خوبی؟ سلام مرسی بریم قدمی بزنیم؟ بریم اول بهم گفت اسمت چیه؟ گفتم فرهاد گفتم من تو رو به اسم اروبیک زن میشناسم اسم تو چیه؟ خندید! گفت غزاله؛ چه اسم قشنگی فرهاد!؛ بله چرا بهم گفتی دوست دارم! جا خوردم گفتم از اون لحظه ای که دیدمت بد جور خاطرخات شدم؛ از چیم؟ گفتم از خوشگلیت از پاک و معسوم بودنت از کجا فهمیدی پاکم؟ خوب از رفتارت مگه نگفتی چرا منو هی دید میزنی اون موقه فهمیدم؛؛؛ با هم قدم زدیم و حرف میزدیم تا مدتی کم کم حس میکرم که دوستم داره و بهم اعتماد داره خیلی واسم مهم بود اعتمادش برای اولین بار گفتم غزاله اجازه میدی دستتو بگیرم؟ گفت باشه انگاری که دنیارو بهم دادن رفتیم سینما فیلم اخراجی 3 رو دیدیم هر چند مزخرف بود ولی سر غزاله رو شونهام بود و احساس خیلی خوبی داشتم؛ هر روز عشق من به اون بیشترو بیشتر میشد و همچنین اون؛ یک روز ظهر بهم زنگ زد گفت فرهاد میخام با هم سکس داشته باشیم؛ من هم دسو پامو گم کردمو گفتم ج ج ج جان! ((من خیلی اهل سکس و اینا نیستم؛ ولی گفتم باشه ((چرا دروغ! خودمم دوست داشتم ولی روم نمیشد و میترسیدم ناراحت شه آخه نمیخاستم از دستش بدم بدون غزال میمردم)) هر چی تو بگی ؛ گفت خونتون خالیه؟ گفتم نه! که یه هو مرتضی به ذهنم رسید ((مرتضی تک فرزنده خونشونم همیشه مکان)) رفیق چندینو چند سالم؛ حتی یادم رفت از غزاله بپرسم که چرا سکس؟ فرداش مرتضی خونشون خالی بود رفتم به مرتضی گفتم تو برو بیرون گفت باشه داداش فقط اروم اروم بزن هههه! کوفت! بدو بینم؛ آدرسو گفتم به غزاله اومد و درو زد باز کردم وقتی دیدمش شهوت تمام جونمو گرفت؛ اومد و بقلم کرد از بقل کردنش معلوم بود که بد جور عاشقمه؛ منم سرشو بوس کرم بدنش واقعن داغ بود و نرم گفتم غزال اگه دوست داری این کارو نکنیم؟؛ فرهاد دوستم داری؟ داری واقعن؟ گفتم اره عزیزم به اندازه کل دنیا گریه کرد؛ گفت فرهاد من من عاشقت شدم و بهت خیلی اعتماد دارم گفتم عزیزمی جونم و سرمو آوردم پایین و اولین لبو ازش گرفتم لباش مثل آتیش بود؛ لباسمو در آورد و منم مانتشو هی از هم لب میگرفتیم خابوندمش رو تخت و لباش و گردنشو بوسیدم آنچنان اههی میگفت که انگار لذته زیادی بهش میداد رفتم پایین و کس کوچیک و خشگلشو بوسیدم پرده هم داشت گفت تو بخاب حالا نوبته منه رفت رو کیرم و تو دهنش کرد یه کم بازی باهاش کرد بد پاشد از روم؛؛ خابید و پاهاشو باز کرد گفت فرهاد اروم بکن گفتم چشم توف زدم به کیرم و یواش کردم توش؛ کس خیلی داغی بود انگار کیرمو کردم تو مواد مذاب! اهههههه بلندی کشید! ترسیدم زود کشیدم بیرون؛ دیدم خون رو کیرمه و کسش با دسمال پاک کردم و شرو به تلمبه زدن کردم که هی میگفت اه اه اه اه اه! گفت فرهادم اروم دردم میاد!؛ چشم عزیزم؛ عرق از سرو کولمون پایین میومد کم کم آبم داشت میومد که گفتم داره میاد نمیخاستم ریسک کنم و زود در آوردم و آبمو ریختم تو دسمال کاغذی روش اوفتادم و ازش لب گرفتم و ازش تشکر کردم گفت فرهاد تو اولین کسی هستی که عاشقش شدم خیلی دوست دارم؛ منم همینطور عزیزم با هم رفتیم حموم و دوش گرفتیم چه حالی داد! و اومدیم بیرون و یه چای دپش واسش درست کردم؛ خوردیم و بعد از 1 ساعت رفتیم بیرون رسوندمش خونشون فرداش ظهر دیدم غزال زنگ زد بهم گریه کنان منم که هاجو واج بودم پرسیدم چی شده عزیزم!!!؟ گفت دوستت یه ‏cd بهم دادو گفت اینو ببین دیدم که سکس من و تو رو ظبط کرده بود فرهاد من میترسم! نترس عزیزم من پیشتم؛ من خیلی عصبانی شدم خیلی؛ رفتم با سرعت در خونشون غزاله ام ترسیده بود با سرعت اومد سر کوچه مرتضی اینا زنگ زدم دیدم اومد بیرون محکم زدم گوشش چیزی نگفت گفتم این خزحولات چیه مرتیکه ظبط کردی این بود برادری ما؟ خندید گفت باید بهم باج بدی زندگی سخته دیگه؛ فکر کردم شوخی میکنه گفتم کور خوندی عمو من غزالو دوست دارم به هر کی ام اینو بدی میکشمت؛ گفت به همه میدم سرو صدا تو خونشون نبود کشیدمش تو چاقوای تو جیبم بود ترسیده بودم گزاشتم گردنش گفتم فیلمو بده خندید گفت جرأتشو نداری واقعنم نداشتم یه هو درو محکم یکی زد درو باز کرد دیدم غزاله گفتم اینجا چیکار می گنی؟مرتضی گفت جالب شد هاها غزال گریه کرد گفت تروخدا فیلمو پخش نکن مرتضی گفت شرط داره؛ گفتم چقد پول میخای؟؛؛ پول؟ هاها نه؛ میخام با غزالت 1 ساعت تنها باشم خون جلو چشامو گرفت خیلی اصبانی شدمو با لگد پریدم تو سورتش یه هو سرش خورد به در و سرش پر خون شد گفتم یا علی مرد بدبخت شدم؛ غزاله گریه کنان پرید بقلم کرد و بوسیدم گفت فرهاد فرار کن گفتم نه؛ جوفتمون رو سرش کلی گریه کردیم و یه فکری به ذهنم رسید!؛
با دستمال اصر انگشتمو رو درو اینا بود پاک کردم ((تو فیلم دیده بودم)) بعد کشیدمش تو اطاق و خونرو بهم زدم بد زود زنگ زدم به پلیس آدرسو دادم و با غزال فرار کردیم؛ شانس آوردم که ظهر بود کسی ندیدمون مدتی بیرون آفتابی نشدیم؛ چند روز بد رفیقم زنگ زد بهم گفت دیدی چی شده گفتم نه خونه مرتضی اینا رو دزد زده و مرتضی ام زدن الان بیمارستانه منم الکی گفتم وای داداشم چی شد! رفیقم گفت بریم ایادتش فرهاد؟ ترسیدم! نه زوده داداش بعدن میریم خلاسه با زور راضیم کرد رفتیم به غزالم زنگ زدم گفت هر جا باشه منم باهات میام رسیدیم قلبم داشت از جا در میومد از این ور غزالیم دستمو همچین گرفته بود داشت از جا کنده میشد رفتیم بالا سلام الیک با خانوادش کردیم رفتیم پیشش؛ خدا خدا میکردم که چیزی نگه بی حال بود مثل محتادا رفیقم سلام کردو چشتون جای بد نبینه مرتضی گفت تو کی هستی؟؟ از اونجا فهمیدم بیچاره فراموشی گرفته تا الانم که این داستانو نوشتم هنوز خوب نشده فیلمم معلوم نیست کجاست! امروز 11/4/1390 تهران؛؛؛
این داستان 3 جنبه داره اگه داستان نویس و داستان خون واقعی هستی میفهمی؛ 1 دوستی و عشقو عاشقی 2 سکس و شهوت درون 3 دوست و رفیق نامرد که به سزاشم رسید؛؛؛ خدا خودش جای حق نشسته؛؛ بازم میگم دوستان من اولین بارمه که داستان می نویسم پس صادقانه بدون فوش قانعم کنید کجاش بده تا در آینده نقطه ضعفمو پر کنم

عشق ، عشق می آفریند . زندگی رنج به همراه دارد ، رنج دلشوره می آفریند ، دل شوره جرات می بخشد ،جرات اعتماد بهمراه دارد . عشق ، عشق می آفریند .
     
صفحه  صفحه 17 از 89:  « پیشین  1  ...  16  17  18  ...  88  89  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.