| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 2 از 35:  « قبلی  1  2  3  4  5  ...  31  32  33  34  35  بعدی »  
#11 | Posted: 9 Mar 2010 22:56
انتقام

میخوام داستان يه انتقام رو براتون تعريف كنم. بله روزى روزگاری ما با يه دخترخانومی دوست بوديم و خيلی دوستش داشتيم. آرزوم بود كه يه روزی لبای قشنكش رو ببوسم. در واقع اونا رو بخورم. در ظاهر اونم خيلی منو دوست داشت و كلی قربون صدقم ميرفت. اما داستان از اونجا شروع ميشه كه يه روز دوستم شا بهم يه خبرايی داد. گفت : ح كجايی كه زيدت رو رو هوا زدن اول به اين حرفا توجه نمی كردم ولی يه روز فهميدم كه خانوم با اشخاص ديگه‌ای هم رابطه دارن. تا چند روز حالم بد بود. باورم نميشد كه اون جواب اين همه عشق رو اين جوری داده باشه. باهاش قهر كردم و به خودم قول دادم كه ديگه آشتی نكنم. اما يه جوری بايد حالشو می گرفتم. بايد كاری می‌كردم كه تا آخر عمرش از اين كار پشيمون بشه. يه روز برای اتمام حجت باهاش قرار گذاشتم. اون روز رسيد, ديگه چهرش اون قشنگيه هميشگی رو نداشت اما هنوز هم دلم می خواست باهاش سكس كنم. اما ديگه دلم براش نمی سوخت. ميخواست آشتی كنه اما من ديگه نميخواستم. بهش گفتم: ميخوام به بابات بگم كه با اون پسره دوستی, يه كم سكوت كرد اما نتونست جلوی خودش رو بگيره و زد زيره گريه. بهش گفتم: يه راه داری, گريش قطع شد و گفت: چی؟ گفتم: يه روز بايد يه دو سه ساعت مهمون من و شا باشی يه كم فكر كرد و گفت: كی؟ گفتم: اونشو ديگه بهت زنگ ميزنم. باورم نميشد قبول كرده باشه, حالا ديگه ميتونستيم يه دلی از عزا در بياريم. يه روز كه مامانم رفته بود خونه خالم, خواهرم هم مدرسه بود, داداشم هم خونه نبود و ميدونستم حالا حالا ها نمياد, بهش زنگ زدم و گفتم بياد. رفيقم شا رو هم يادم نرفت. اول شا اومد, گفت: كی اول شروع كنه, گفتم :نميدونم. تو همين فكرا بوديم كه خانوم رسيدن. مانتوشو كه در آورد كيرم وخساد( شق كرد) يه تاب پوشيده بود كه سينه هاش رو كاملا مشخص می كرد ديگه نتونستم تحمل كنم. نزديكش رفتم چنان لبامو رو لباش فشار دادم كه تعادلش رو از دست داد وافتاد روی مبل منم افتادم روشو به كارم ادامه دادم, تا حالا شيرينی به اين خوشمزگی نخورده بودم شا هم داشت شلوارشو در مياورد بعد هم افتاد به جون كس بدبخت و تا ميتونست اونو ليس زد صدای اه و اوهش بلند شد من هم مشغول مكيدن سينه های نازش بودم بعد از چند دقيقه يه دفعه نالش به هوا بلند شد با صدای بلند ميگفت ميخاره شا هم معطل نكرد و كيرشو به زحمت تو كسش كرد ناله ای كرد و لبخندی رو لباش نقش بست يه دفعه ديدم كيرم تو دستاشه گفت بيا نزديكتر نزديك رفتم و اون كيرمو كرد تو دهنش اول كيره بدبختو يه گاز كوچولو گرفت كه داد من به هوا بلند شد اما بعد يه چشمك زد با ولع مشغول مكيدن اون شد اه من به هوا بلند شد وای كه چه حالی ميداد همينطور كه داشت ساك ميزد چشمم به كون سفيد و قشنگش افتاد كيره لامسبو از دهنش در آوردم و شا رو كه هنوز داشت كس ميكرد رو هل دادم عقب و گفتم حالا نوبت منه بدن سفيدشو يه وری كردم و كيرمو كردم تو كونش آهش بلند شد و گفت ح نكن درد داره اما من كه داشتم حال ميكردم به كارم ادامه دادم اون هم هی داد ميكشيد اما ديگه شكايت نميكرد شا هم دوباره به جون كس افتاده بود حالا اون ازجلو من هم ازعقب وای كه چه حالی ميداد بعد از حدود نيم ساعت دلم هوای كس كرد به شا گفتم جاها عوض اونم كه ديگه واسش نا نمونده بود ول شد روی زمين و من كيره خيسو كردم تو كس خيس وای كه چقدر با هم جور در ميومدن من كه تا حالا اينقدر حال نكرده بودم گرمای كسش تمام وجودمو فرا گرفته بود بالاخره بعد از دقايقی اين داستان به سر رسيد و ما جای شما رو هم خيلی خالی كرديم يه توصيه به همه دخترا دارم اونم اينكه هيچوقت به دوست پسرشون خيانت نكنن وگرنه اين بلا به سرشون مياد يه توصيه هم به همه پسرا دارم كه به هيچ دختری اعتماد نكن.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#12 | Posted: 10 Mar 2010 10:09
آنی و شراره

حدود ١ ماه پیش بود خانه تنها بودم و داشتم با تخم هام یقول دوقول بازی می کردم. چند روزی هم بود که آمپر شهوتم داشت رو خط قرمز حرکت می کرد به چند نفری که می شناختم زنگ زدم که بیان و یه ذره شیطونی کنیم. ولی از اونجا که موقعی که خدا داشت شانس تقسیم می کرد من تو صف قد بودم (من حدود 2متری قد دارم) یکی قزوین دانشگاه بود اون یکی سر کار بود مریم هم که بدون هیچ بهانه ای هر وقت بهش زنگ میزدم میامد اونروز روز اول پریودش بود. هیچی علی موند و حوضش ... پیشه خودم گفتم که ماشین رو بر دارم بزنم بیرون شاید تونستم کسی رو شکار کنم. داشتم حاضر میشدم که موبایلم زنگ خورد شماره غریبه بود (از اونجائی که گه خوری زیاد داشتم از سایه خودم هم میترسم) من هم عادت ندارم شماره غریبه رو جواب بدم .بعد از یکی دو تا زنگ زدن جواب دادم ببینم کی هست؟ الو علی آقا؟ بله خودم هستم شما؟ من آنی هستم ... منو یادتون میاد؟ چند روز پیش جلو میلاد نور سوار ماشینتون شدم ... (من هر چی فکر کردم که این کدوم بود یادم نمیود ولی اسمش برام آشنا بود) گفتم: بله بله یادم هست خوبید شما؟ مرسی .. میتونی بیای بیرون می خوام ببینمت ... (کاش از خدا چیز دیگه ای می خواستم) گفتم: باشه میام الان کجائی؟ من الان گلستانم کی می تونی اینجا باشی؟ من تا 10 دقیقه دیگه میام سر ایران زمین شما هم بیان اونجا ...... حدود 2دقیقه طول کشید من موهامو درست کنم لباس بپوشم وماشینو از پارکینگ در بیارم ... تو راه داشتم فکر می کردم که این اصلا کی بود حالا چه جوری برم رو مخش که بیارمش خونه ( فکر این که تا ١ ساعت دیگه تو چه وضعییتیم موهای تنم سیخ میشد) رسیدم سر ایران زمین 2تا دختر واساده بودن معلوم بود که قرار دارن و هیچ رقمه قیافشون برام اشنا نبود حدوده 5دقیقه ای وایساده بودم که از اون طرف خیابون 2تا دختر دیگه دارن میان یکیشون تا من رو دید لبخندی زد و دیدم دارن میان سمته ماشین ... یکیشون قیافش برام اشنا بود ولی هر چی به مغزم فشار اوردم هیچ فائده ای نداشت... در ماشین باز شد و یکیشون نشست جلو و اونیکی که خیلی خوشگل تر بود نشست عقب . جلو ای(آنی) خیلی گرم و صمیمی با من حرف میزد انگار خیلی وقته منو میشناسه بعدها فهمیدم که به شراره(عقبی) خالی بسته بود ١ سالی میشه که ما ( من و آنی) با هم دوستیم ... راه افتادم اصلا نمیشنیدم که آنی چی داره میگه اونم یه بند داشت کس شر میگفت . همش داشتم به این فکر میکردم که سر صحبت رو از کجا شروع کنم ؟ دروغ هم نگم که شراره بد جور چشممو گرفته بود از تو ایینه هم که نگاهش میکردم خودشو لوس میکرد. بر گشتم گفتم : شما ها چقدر وقت دارید ؟ حدود ١ ساعت چطور ؟ (هر موقع دختری اینو گفت بدونید داره کس میگه) هیچی همین جوری .آ خه الان تو هفته نیرو انتظامی هستیم بد گیر بازاره .. بریم خونه ما خواهرم هم خونست ناهار رو اونجا بخوریم بعد من میرسونمتون ... آنی که می خواست هر جوری شده شراره باور کنه که من دوست پسرشم سریع قبول کرد شراره هم هیچی نگفت ... تو خونه که رسیدیم آنی گفت خواهرت کو گفتم حتمآ با دوست پسرش بیرونه شراره گفت: شاید هم خونه دوست پسرش .. ( اینو بگم که من اصلا خواهر ندارم) چند دقیقه ای گذشت و من یکم خنک شدم مخ دوباره شروع کرد به کار کردن .. چرا مانتوتون رو در نمیارین؟ اخه زیرش چیزی نپوشیدیم ... میخواین من براتون تی شرت بیارم بپوشید .. ( از آنی داشت خوشم میومد هر چی می گفتم قبول میکرد ولی چشمم دنباله شراره بود)رفتم تو اطاقم از کشو 2تا تی شرت اوردم دادم بهشون رفتن تو اطاقه من و اونا رو پوشیدن ... چه بدن ترشیده ای داشت شراره .. همه چیش مناسب سینه های سفت سر بالا کون نسبتا گنده .. واااااااااای داشتم دیونه میشدم بعد از چند دقیقه به آنی یه چشمک زدم و گفتم بریم تو اطاقم کارت دارم ... شراره خنده ای کرد و گفت: عر عر ... آنی با من اومد . نشست رو تختم و در و دیوار رو نگاه میکرد صندلی کامپیوتر رو اوردم نشستم روبه روش گفتم پاشو لباساتو در بیار ... کلی شاکی شد که تو چه بی احساسی ... لباساشو در اورد موند سوتین و شورت . یه شورت سفید که کسش قلنبه زده بود بیرون سوتینشم دکلته سفید رنگ که بر جستگی سینه هاش حوش از سر آدم میپروند... رفتم سراغش شروع کردم به لب گرفتن و خوردن لاله گوششو و گردنش ... با دست راستم هم سینه هاشو در اوردم شروع کردم با نوکش بازی کردن بعد از چند ثانیه بر جسته شد دیدم چشماش رفت بالا و داره ارضا میشه.. فکر نمیکردم انقدر بی جنبه باشی ... چکار کنم دیگه مگه دسته خودمه؟ بلند شدم شلوارمو در اوردم بهش هم گفتم من نیم ساعتی طول میکشه تا آبم بیاد. کیرمو در اوردم طفلک انقدر جاش تنگ بود چروک شده بود ... تا کیرمو دید چشماش گرد شد .. این چیه؟کیر آدم یا کیر اسب؟چرا انقدر گندست مادرم گائیده میشه این بره تو کونم ... بعد از وارسی شروع کرد به خوردن. قشنگ ساک میزد یعنی کارشو خوب بلد بود من خوابیدم رو تخت اون هم سوتین و شورتشو در اورد اومد سراغ کیرم کیرمو فقط تا نصفه میکرد تو دهنش بعد کیرمو داد بالا شروع کرد خایمو لاس زدن جاتون خالی بد جوری حال میده .. بعد از اون رفت سراغ کونم شروع کرد لیس زدنه اون باور نمیکنید از فرط لذت داد میزدم ... اومد بالا گفت: حالا نوبته تو از اونجائی که من بجز کس الهام(دوست دخترم) کس دیگرون رو لیس نمیزنم بهش گفتم که بدم میاد و هیچ وقت این کار رو نمیکنم ... بلندش کردم به پشت خوابوندمش نشستم روی رون پاهاش کاندوم کشیدم سر کیرم یه مقدار هم کرم زدم سر کیرم آروم بردم پائین نزدیک کونش ... شروع کرد به التماس کردن که آروم آروم بزارم توش و یکهو نکنم... سر کیرمو که گذاشتم خودشو از ترس جمع کرد با دست کونشو باز کردم سر کیرمو گذاشتم شروع کرد به جیغ زدن و ناله کردن بهش گفتم که کمی صبر کنه تا کونش باز شه دیگه اونوقت درد نداره چند دقیقه ای همین جوری گذشت و من از کلاهک کیرم جلوتر نرفته بودم.اصلا بهم حال نمیداد کیرم داشت منفجر میشد.بهش گفتم شراره چیکارست؟ گفت اون اهل این یرنامه ها نیست. نامزد داره گفتم بهش میگم شاید قبول کنه . صداش کردم داشت ماهواره شو نگاه میکرد اومد دم اطاق زد به در میتونم بیام تو . من تی شرتمو اینداختم رو کیرم .اومد تو شیطنت از چشماش میبارید گفت:بله با من چیکار دارید؟ گفتم: شراره بیا اینجا پیش ما با لبخند گفت:آخه شما دارید کار های بیتربیتی میکنید ... خوب تو هم بشین و نگاه کن فردا بدردت می خوره ... اومد و نشست رو صندلی ما رو نگاه میکرد نگاهش تمام مدت دنباله کیر من بود . گفتم این دوستت که پدر منو در اورده نمیزاره من کاری بکنم . آنی:آخه شراره کیرشو نگاه !! اندازه مال اسب . کیرمو گرفت دستشو به شراره نشون داد شراره که انگار هیولا دیده ترسید . این چیه؟چقدر زشت... داشتم فکر میکردم از کجا شروع کنم که قبول کنه از اونجائی که آدم پروئی هستم دلموزدم به دریا که یا قبول میکنه یا نه!! در حالی که از جام بلند شدم بهش گفتم:داره کسشر میگه ببین کجاش گندست این داره شلوغ میکنه... کیرمو گرفت دستش گفت:بیچاره میشه اونی که این بهش بره ... دیدم داره با چشماش بر اندازم میکنه به خودم جرات دادم دستم رو بردم رو سینه هاش عین سنگ سفت شده بود فهمیدم آمپرش زده بالا .. دولا شدم که ازش لب بگیرم گفت:من اینکاره نیستم میدونم این کاره نیستی من با هر کسی سکس نمیکنم واز این کسشرا راضی شد که لب بده .لب دادن همانا لختش کردن همان .آنی که داشت ما رو نگاه میکرد و از اونجائی که هنوز ارضا نشده بود بلند شد اومد سمته من و شروع کرد با من ور رفتن .من که تمام حواسم به شراره بود اصلا متوجه آنی نبودم شراره رو بلند کردم اوردم رو تخت بغلم خوابیده بود فقط شورت تنش بود داشتم ازش لب میگرفتم آنی هم شروع کرد به ساک زدن (به یکی از آرزوهای زندگیم رسیدم که با 2نفر در یک لحظه سکس کنم) شورت شراره رو در اوردم کس تر تمیزش رو دیدم نتونستم جلو خودم رو بگیرم شروع کردم به لیس زدن کسش . همون تور که آنی داشت ساک میزد با انگشتم کون شراره رو داشتم باز میکردم که بیشتر حشری شه بلند شدم کیرمو گذاشتم لای سینه های شراره چه لذتی داشت با اون سینه های سفتش هر کاری کردم که ساک بزنه قبول نکرد گفت:بدم میاد .. حالم داشت خراب میشد به پهلو خوابوندمش خودم هم پشتش خوابیدم آروم کیرمو گذاشتم تو کونش جیغی از روی درد زد ولی بعدش هیچی نگفت از آنی خیلی گشاد تر بود تو این وضعیت به آنی گفتم که سینه های شراره رو بخوره با اکراه قبول کرد شروع کرد به خوردن سینه ... داشتم دیونه میشدم نفسم تند که شد آنی گفت آبتو بریز روم سریع خوابید پیش شراره.ارزو میکردم آبم دیر بیاد خیلی داشتم حال میکردم .آبم که اومد ریختم رو سینه های آنی خودم هم افتادم رو شراره ... به خودم که اومدم دیدم شراره داره گریه میکنه آنی هم خودشو تمیز کرد داره لباساشو میپوشه بعد از اینکه حاضر شدن گفتم که خودتون برید من حالشو ندارم شراره خیلی ناراحت بود ولی آنی عین خیاشم نبود از اون روز هم دیگه با هام تماس نگرفتن !!!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#13 | Posted: 10 Mar 2010 10:10
اولين سکس من

اولين سکس من در ۱۶ سالگي بود. يه مدت بود که خيلي تو کف بودم تازه حاجي سرو گوشش مي جنبيد و سيخ مي شد!
بد مصب مگه مي خوابيد حالا منم مجبور بودم با ضربات دست تو سر حاجي بيهوشش کنم من يه دوستي داشتم که همه حرفامو بهش مي زدم يه بار بهش گفتم خيلي تو کفم گفت واسا يه مکان پيدا کنم شماره يه تيکه به تورم خورده منم به خاطره اين که اين رفيقم زياد کس مي گفت حرفشو به کيرم واسل کردم يه روز تو خونه داشتم با تخمام يه قول دو قول بازي مي کردم که تلفن زنگ زد ديدم همين دوستم محمد گفت:پاشو بيا مکان دارم ادرسشو داد!
گفت هر چي پول داري ور دار بيار ما هم پاشديم رفتيم حمام يه صفايي به حاجي داديم به ادرس طرف رفتيم در زدم يه نفر که تا حالا نديده بودمش اومد در و باز کرد دو ستم محمد پشت سرش بود گفت بفرما بيا تو نمي دونم چرا باورم نمي شد مي خوام امروز مرد بشم دوستم گفت چقد اوردي؟
منم گفتم ۲۸۰۰۰تومن گفت بده بياد!
منم دادم محمد زنگ زد به کسه ....
وقتی اومد وقتي ديدمش کف کردم قد بلند هيکل رو فرم کمر باريک چشما درشت اسمش ندا بود تا اومد گفت پولا رو بديد!
واقعآ اين کسا چقد مادي هستن خوب بيان مفتي بدن يه ثوابي هم ببرن! برا اون دنياشونم خوبه.
بد خودش يه مقدار اضافه کرد بهش داد من عين لبو سرخ شدم چشام سرخ شده بود بدنم مي لرزيد داشتم ميمردم
بهم گفت: غش نکني حال و حوصله بيمارستان و ندارم!
همه به من خنديدن همون يه کم اعتماد به نفس رو هم به فاک رفت
دختره گفت د زود باش بيا تو محمد بهش گفت باره اولشه هواشو داشته باش
من دست محمد و گرفته بودم که دختره دسمو کشيد تو اتاق منو انگار دارن از مادرم جدا مي کنن رفتم تو دختره مانتو و روسريشو در اورد موهاش تا دمه کونش بود شرابي واي چي ميديدم
عجب کسي بود گفت لخت شو منم با خجالت پيرنو شلوارمو در اوردم اون خيلي راحت لباسا شو در اورد ولخت شد با کرست و شرت روبروم بود اونا رم در اورد حالا لخت لخت بود من داشتم ديوونه مي شدم گفت شرتتو درار منم با خجالت در اوردم اين کير ما که داءم الشق بود خوابه خواب بود!
گفت دلم نمياد بيدارش کنم و اومد شروع کرد به ساک زدن آب دهانش داغ داغ بود حالا ديگه راست راست بود منم سينه هاشو مالوندم حسابي نوکشونو خوردم خيتي خوشمزه بود نوکش حسابي شق کرده بود کسشو حسابي ما لوندم تا خيس خيس شد پاهاشو برد بالا گفت از کس ميزني يا کون؟
منم روم نشد به گم از کس گفتم از جلو!!!
نمي دونستم کجاش بايد بزارم کسش سفيد سفيد بود يه مو هم نداشت خودش کيرمو گرفت گذاشت تو پايين کسش داخلش خيلي داغ بود عين بخاري منم شروع کردم به عقب جلو دختره هي مي گفت عجب کيري داري بکن منو جرم بده همش مال خودته با اين حرفاش حسابي کيرمو خر کرد ديگه داشت آ بم ميومد اوردمش بيرون گفت بريزش رو کسم درش اوردم برام جق زد تا همه آبم کامل اومد ريخت رو کسش فکر کنم يه ۱۰ ليتري اومد!!!
پاشدم يه لب ازش گرفتم بد لباس پوشيدم اومدم بيرون با عجله دوستامو ول کردم رفتم خونه بد فهميدم کلأ به هش ۳۲۰۰۰تومن دادن محمد حسابي تيغم زد کس خارش‌ ممنون که داستانه منو خونديد!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#14 | Posted: 10 Mar 2010 10:11
اولین تجربه سکس

يادمه سال 3 دبيرستان بودم
آخر ادعا تو خلافي و کير بودن وليکن در عمل بچه مثبت خفن !

صبح زود بود واساده بودم منتظر تاکسي. اواسط دي ماه بود برف شديد داشت ميومد
دريغ از يه تاکسي که واسه ما حتي بوق بزنه (حالا اگه اون مسيرو نميره کون لقش بگيم خيالمون راحت شه)
آقا بعد نيم ساعتي که کس علاف واساده بوديم يه پاترول جلو پامون نيگر داشت .
نيگا کردم ديدم توش يه دختر عند کس نيشسته . يه چشمک زد بهم و مام عينهو نديد پديدا (که اون موقع بوديم ) پريديم تو ماشين.
عرضم به خدمتتون که اون موقعها مثل الانا نبود که هر کي سوار مي شد يا سوار مي کرد باستی کس بدی یا بکنی . بعضي وقتا با ماشين کس چرخ مي زدن و لاس مي زدن با همو بعدش اگه را داشت شماره تلفني چيزي
حالا از موضوع زياد پرت نشيم
ما نشستيم تو ماشين و سلام احوال پرسي و از اين کس و شعرا
يارو حداکثر 23-24 سالش بود.
يادش بخير عجب چيزي بود
هنوز 5 دقيقه تو ماشين نبوديم که نه گذاشت و نه برداشت : اهل سکس هستي؟
مام که انمون پريده بود تو گلومون ، اومديم کم نياريم : آره خوشگله
- پس بريم ؟
- بزن بريم جيـــــــــــــــــگر (همينجوري کشيده بخونينش)
خلاصه رفتيم تو يکي از کوچه هاي جردن . دم خونشون نيگر داشت (حالا خونه مال کدوم بدبختي بود نمي دونم . خودش مي گفت مال بابا ننشه . اونام رفتن فرنگستون)
منو مستقيم بردتم تو اتاق خودش
مانتوشو در آورد اومد خودشو چسبوند بهم
جــــــــــــــــــــــــوووووون چه تن گرمي داشت
پليورشو در آورد زيرش يتاپ بنفش پوشيده بود واي عجب پستونايي داشت
از روي تاپ و سوتينش مي تونستم برجستگي و محکمي نوک پستوناشو ببينم
يه جورايي پستونش گرد و سر بالا بود . مثل اين جنده ها نبود آويزون باشه
معلوم بود زياد نماليدنش
ةيه دفعه شروع کرد ازم لب گرفتن ... خوبه اين قسمتشو چند بار با مينو دوست دخترم تمرين کرده بودم
دستامو از پشت گذاشتم رو باسنش
جووووووووون گرد و قلنبه بود عجب حالي مي داد .
سعي کردم هر چي تو فيلما ديده بودمو اينجا نمايش بدم که سه نشم
خودش يواش يواش دستشو آورد رو شلوارم
خدايا کيرم داشت اون تو مي ترکيد
ديگه ازسرما خبري نبود هر چي بود گرماي تنش بود و داغي لباش و کيرم که اون تو تقلا مي کرد
کلي ادا اطوار اوم تا زيپمو وا کردو کيرمو از رو شرت گرفت تو دستش
وااااااااااي داشتم از شدت هيجان سکته مي کردم
خدايا داشتم از فطرت و شدت و حدت هيجان سکته مي کردم
خداييش نمي دونستم باست چه گهي بخورم
خودش ماشالله کار کشته بود
گفت: هل کردي ديوونه ؟ ميخواي کمکت کنم لختم کني ؟
خدا چي بگم به اين ؟
گفتم: تا حالا دختر به اين خوشگلي نديدم
خندید . ای کاش نمي خنديد . چه خنده جلفي بود با قيافش جور در نميومد ... چه مي دونم اون موقع اوقم گرفت
تاپشو در آوردم بعد شلوارشو
ااااااه نمي دونم اين شلواراي تنگ چيه اين زنا تن خودشون مي کنن
آدم عرقش در مياد تا درشون بياره
واااااااااي عجب پاهاي خوش تراشي داشت
يه گرم گوشت اضافي رو بدنش نبود
ساق پاي کشيده
شيکم صاف صاف
تو قسمت باسنش برجستگي داشت فقط
با اون دو تا سينه ماماني و ناز که الآن ديگه با در آوردن تاپش آزادتر ده بود و مي خورد تو چش
مي خواتم سوتينشو باز کنم دستمو بردم رو کمرش هرچي گشتم دگمهاي گيرهاي خدايا حداقل يه زيپ باشه سه نکن
تو فيلما که همش اينجا بود اي کس ننت
باز از اون خنده ها کرد
گفت : امل جونم از جلو باز مي شه
يهني چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم : پس زحمتشو بکش
مثلا" به خيال خودم سه نشم که حاليم ني
واي خودش زحمت اون رحمتو کشيد
تو هيچ فيلمي تا اون موقع همچين پستونايي نديده بودم
باورم نمي شد عجب خوشگل و نلز بودن
بي اختيار دستمو بردم نوکشون رو کرفتم (بابا بچه مثبت چه جراتي) يه صداهاي باحالي از خودش در مي اورد که باعث مي شد کيرم آتيش بگيره
کم کم تو همون حالت خوابيديم رو تخت
من هنوز داشتم ازش لب مي گرفتمو با پستوناش ور مي رفتم
اونم يه دستش رو کمرم بود اون يکيش تو شورتم داشت با کيرم بازي مي کرد
عجب مهارتي داشت خدائيش
گفت تو نمي خوري؟
من خر فک کردم پستوناشو مي گه ناشيانه کردم تو دهنم (باز از همون خنده ها)
گفت ديوس گاز نزن اونو نگفتم کسمو ميگم
تا اون موقع فقط با بچه ها موقع شوخي کس مي گفتيم
يه زن بهم همچين حرفي نزده بود تا حالا
سرخي صورتمو از خجالت خودم حس کردم
يواش شروع کردم به بوسيدن سينه هاش
اومدم پائين تا نافش
پائين تر
تو يه فيلمي ديده بودم پسره با دندوناس شورته طرفو در آورده همين کارو کردم
باز اون صدا جــــــــــــــووووووووون خوشش اومده بود
از نوک پاهاش شروع کردم ماچ کردن
واي اون پاهاش
اومودم رسيدم به کسش جون
سفيد سفيد بود
انگار بند انداخته باشن چه ميدونم يا تميز با اپيل ليدي پاک کرده باشه
جون ...... اول با دستم باهاش ور رفتم ............... چه حالي مي داد
بعد خودش موهامو کشيد محکم سرمو گرفت چپوند لاپاش
واي خيس خيس بود
يه بوي نازي هم ميداد ... مثل بوي کرم مرطوب کننده با اسانس ميوه
تا جا داشتم خوردم کسشو
هر حرکتي مي کردم صداش بيشتر در ميومد
جراتم بيشر شد : تو هم می خوري ؟
گفت : نه امل ، مگه من جنده ام ؟ (پس چي بود؟ استغفرالله)
گفت: يالله من دارم ميام
اي داد ، حالا چي کار کنم؟
100000 تا فحش به خودم دادم تو دلم که چرا تا حالا انقد بچه ها خانم اوردن دعوتم کردن نرفتم
شورتمو در آوردم
خوابيد رو کمرش
پاهاشو آورد رو شونه هام
نمي دونستم کيرمو کجاش بزارم خوشش بياد
با از اون خنده ها کرد

گفت قربونت برم کوچولو جونم
کيرمو تو يه اشاره گرفت دستش
گذاشت سر دز کسش
بقيشو ديده بودم
کيرمو هل دادم تو
با يه فشار نرفت تو
عجب تنگ بود
جوووووووووووووووووووون تا ته کردم توش
با هر بار عقب و جلو کيرم مي خورد ته کسش يه جيغ کوچولو ميزد
محکم کمرمو چسبيده بود واي خدا عجب حالي داد
حس کردم آبم داره مياد
تا اون موقع عم خيلي زور زده بودم تا نياد
انگاري خودشم فهميد
گفت اون تو نريزي کوچولو
گفتم پس بيام تو دهنت؟ (من اوسکول اينارو فقط تو فيلما ديده بودم)
گفت نه ااااااااااه
کيرمو کشيد بيرون
گرفت دستش
يه تکون به نوکش داد
آبم همش ريخت رو شيکمش و اون پستوناي خوشگلش
تا اون موقع آبم انقد نيومده بود
خدا تا 2 ساعت از شدت کمر درد تو بغلش دراز کشيم
بعدش رفتيم با هم دوش گرفتيم
يهو گفت : خب بچه جون آخر داستان بزن به چاک ديگه
من خر : باشه ، چقد مي شه ؟
- يه لب گنده (باز از اون خنده ها)
واي خدا من چقد خرم ................ باز گند زدم
يه لب 10 دقيقه ازش گرفتم
رفت بيرون اتاق منم لباسامو پوشيدم و اومدم بيرون از خونه
عجب چيزي بود لاذهب
هنوز مزش زير زبونمه

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#15 | Posted: 10 Mar 2010 10:14
اولین سکس امین!

امين پسر خوش تيپ و محجوب، دانش آموز دوره پيش دانشگاهي و ورزشکاربود. خودش دلش ميخواست که مهندسي الکترونيک قبول بشه. غير از کامپيوتر امين به يک چيز ديگه هم علاقه داشت... سکس! ولي تا حالا سکس واقعي نکرده بود. گاهي فيلم سوپر ميديد يا به چت روم هاي سکسي ميرفت. يکي دوبار هم موقعيت دختر بازي براش پيش اومد و با دخترها لاسيده بود. ولي تاحالا سکس واقعي نداشت و بقول قديميها هنوز مرد نشده بود!
شب جمعه بود و امين از تنهايي کلافه شده بود. بهمين خاطر وب گردي ميکرد تا يه جوري خودش رو مشغول کنه. به چندتا سايت سکسي سر زد. حسابي تحريک شده بود و کير شق کرده اش اذيتش ميکرد! يه دفعه موبايلش زنگ زد. دوستش بود. اونهم حوصله اش سررفته بود و از امين خواست دوتايي براي شام بيرون برن. چه پيشنهاد عالي! امين با عجله لباسش رو پوشيد. شايد اگر يکي دوساعتي توي خيابون پرسه ميزد، آروم ميشد. داشت بخودش اودکلن ميزد که صداي بوق ماشين رو شنيد. با خوشحالي از خونه بيرون رفت.
مهدي دوسالي بزرگتر بود و چندتا پيراهن و چيزهاي ديگه بيشتر از امين پاره کرده بود! امين و مهدي خيلي باهم صميمي بودن. امين هميشه دلش ميخواست مثل مهدي باشه. آخه مهدي مرد شده بود و ديگه پسر نبود!! او هميشه از ماجراهاي خانم بازيش براي امين تعريف ميکرد و دلش رو ميسوزوند.
توي خيابونها کمي با ماشين ويراژ دادن و بعدش سراغ يه پيتزافروشي معروف رفتن. شب جمعه بود و حسابي شلوغ بود. دختر و پسر همه با لباسهاي شيک و ماشينهاي مدل بالا اونجا جمع شده بودن. امين از ماشين پياده شد تا بره غذا سفارش بده. رستوران شلوغ بود و فروشنده گفت نيم ساعت طول ميکشه تا غذا آماده بشه. امين به ماشين برگشت تا به اتفاق مهدي توي اين نيم ساعت بين دخترها يه صفايي بکنن. نزديک ماشين که رسيد ديد يه نفر ديگه روي صندلي جلو جايش نشسته. دل امين لرزيد... يعني مهدي به اين سرعت يکي رو تور کرده؟! در ماشين رو باز کرد و روي صندلي عقب نشست. دختره يه دفعه صحبتش رو قطع کرد و يواش از مهدي پرسيد: اين ديگه کيه؟ مهدي با خنده گفت:غريبه نيست، اين دوستمه که هنوز پسره و من ميخوام امشب مردش کنم!
امين از خجالت سرخ شد. فهميد اوضاع از چه قراره و در دلش به مهدي که اينقدر زرنگ بود آفرين گفت. سعي ميکرد صورت دختره رو بيشتر ببينه. سنش حدود 25 ساله بنظر ميرسيد. مانتو و شلوار روشني پوشيده بود و آرايش خيلي تندي داشت و رفتارش پر از عشوه و ناز بود. در يک کلام دختره با قيافه و ظاهرش داد ميزد بيا منو بکن!
مهدي با خنده معني داري رو به امين کرد و ازش پرسيد:غذا کي آماده ميشه؟ امين با زرنگي جواب داد:نيم ساعت ديگه طول ميکشه. ما ميتونيم به خونه بريم و بعد دوباره برگرديم. مهدي ماشين رو روشن کرد و گازش رو گرفت. کير هردوشون لحظه به لحظه بلندتر ميشد! اون شب خونه مهدي خالي بود و خوشبختانه فاصله چنداني هم با اونجا نداشت. با سرعت توي کوچه پيچيد و ماشين رو پارک کرد. هرسه تائيشون از ماشين پياده شدن. مهدي که باتجربه بود خيالي نداشت ولي امين دل توي دلش نبود. يک کس متحرک رو کنار خودش ميديد که داشت همراهش راه ميرفت! ازشدت هيجان حالت تهوع داشت. مسير درحياط تا ساختمان بنظرش خيلي طولاني و چند کيلومتر ميومد! دختري که باهاشون بود روي مبل نشست. امين دلش مثل سيروسرکه ميجوشيد. نيم متر بيشتر با اولين کس زندگيش فاصله نداشت! کيرش اينقدر شق شده بود که براحتي اونو ميشد از روي شلوار هم ديد. دختره روسريش رو برداشت. معلوم بود حداقل دوساعت بخودش ور رفته تا تونسته چنين آرايشي بکنه. البته موفق هم شده بود. دوتا جوون که ازش کوچيکتر بودن و تازه يکيشون 18 سال بيشتر نداشت و هنوز پسر بود رو شکار کرده بود. توي دلش فکر ميکرد که اول حرارت کير کدوم يکي از اين دوتا رو حس بکنه. مهدي به اتاق خواب رفت تا مقدمات کار رو فراهم کنه. پرده ها رو کشيد، يه سي دي موزيک لايت گذاشت و يک جعبه دستمال کاغذي با چندتا کاندوم روي ميز کنار تختخواب گذاشت. بعدش از اتاق بيرون اومد و به امين گفت تا من شروع کنم تو برو شاممون رو بيار. چشمهاي امين ميخواست بيرون بزنه. نميخواست اين فرصت طلايي رو از دست بده. ولي اصرار فايده اي نداشت و مهدي ميخواست نفر اول باشه. براي اينکه امين رو مجاب کنه بهش گفت تو تجربه اولته و برات بهتره بعد از من بکني!
امين سوئيچ ماشين رو با دلخوري گرفت ولي قبل از رفتنش مهدي يک اسپري بي حسي بهش داد و گفت چون بار اولته حتما" لازمت ميشه. امين اسپري رو گرفت و به دستشويي رفت. قبلا" نحوه استفاده اش رو خونده بود و ميدونست چکار بايد بکنه. نيمه پاييني کيرش و روي بيضه هاش رو اسپري زد و بيرون اومد. در اتاق خواب بسته بود و صداي موزيک بلندتر شده بود. امين هرچي فحش بلد بود توي دلش نثار مهدي کرد و سوار ماشين شد.
توي راه با يک دستش فرمان ماشين رو گرفته بود و با دست ديگه کيرش رو از روي شلوار فشار ميداد و پاش رو تا زانو توي پدال گاز فروکرده بود تا زودتر برسه! رفت و برگشت امين حدود بيست دقيقه طول کشيد. جعبه هاي پيتزا رو توي آشپزخونه گذاشت و خودش توي هال روي مبل نشست. خيلي دلش ميخواست يه جوري توي اتاق خواب رو ببينه و بفهمه اونها چطوري دارن حال ميکنن. از توي اتاق صداي چند تا ناله اومد و بعد از چنددقيقه در باز شد. دختره با يک شورت صورتي از اتاق بيرون اومد و يک راست به سمت دستشويي رفت. امين بيچاره ناخودآگاه سرش رو پايين انداخت تا هيکل لخت دختره رو نبينه! کمي بعد مهدي خسته و وا رفته در حاليکه کمربند شلوارش رو ميبست از اتاق بيرون اومد. امين خجالت ميکشيد بهش نگاه کنه. مهدي خودش رو روي مبل ول داد و با دست به شونه دوستش زد و گفت:چند دقيقه اي صبر کن، بعدش نوبت شماست!
دختره از دستشويي بيرون اومد و سريع به اتاق رفت تا سانس دوم رو شروع کنه! مهدي مختصر و مفيد به امين چند نکته در مورد کارهايي که بايد بکنه ياد داد. امين در اتاق رو باز کرد. توي تمام عمرش اينقدر هيجان نداشت. دختره روي تخت خوابيده بود و بدن لختش رو با روتختي پوشونده بود. امين نميدونست چکار بکنه، ميترسيد دختره بخاطر تازه کار بودنش مسخره اش کنه. يه دفعه سلام کرد. دختره خنده اش گرفت و بهش گفت: عزيزم بيا اينجا کنارم بشين. توي دلش ميگفت يه علف بچه ست که هيچي بلد نيست و زود آبش مياد و تموم ميشه و پولم رو ميگيرم!
امين روي لبه تختخواب نشست. دستش ميلرزيد. دختره ميخواست خودي نشون بده، دستش رو دور گردن امين حلقه کرد و اونو به سمت خودش کشيد تا ببوستش. اولش امين رودرواسي کرد ولي بعد خودش رو جمع کرد و هرچي توي فيلمهاي سکسي ديده بود بکار گرفت. همينطور که لبهاي دختره رو ميخورد روتختخوابي رو کنار زد و با دستش بدن اونو نوازش ميکرد. سينه هاي خوبي داشت و امين اونها رو ماهرانه فشار ميداد. زبونش رو توي دهن دختره فرستاد و دستش رو پايين تر برد... توي دلش گفت:عجب... پس کس که ميگن اينه... چقدر داغه!!
دختره که فکر ميکرد با يه آدم ناشي طرفه، از اين برخوردش جاخورده بود و براي اينکه کم نياره امين رو روي تخت خوابوند و خودش روي او خوابيد و دکمه هاي پيراهنش رو يکي يکي باز کرد. از ديدن سينه سفيد و ورزشکاري امين که موهاي کم پشتي داشت، ديوونه شده بود. سرش رو روي سينه امين گذاشت و همينطور اونو خورد و پايين رفت و کمر بندش رو باز کرد. امين صداي قلب خودش رو ميشنيد. از ديدن اينکه يک دختر داشت شلوارش رو در مي آورد خيلي لذت ميبرد. پاهاش رو جابجا کرد تا شلوارش راحتتر دربياد. دختره اصلا" نميدونست زير اون شورت نخي سفيد چه کير قشنگي انتظارش رو ميکشه! آهسته شورت امين رو پايين کشيد. سرکير امين از زير کش شورت بيرون اومد و خودش رو آزاد کرد! دهن دختره آب افتاده بود. يه کير هيجده سانتي به رنگ روشن با تخمهايي نرم و صورتي!! با کمال ميل کير امين رو توي دهنش کرد و مشغول ساک زدن شد. در کارش استاد بود و اينقدر خوب ساک زد که کير امين حسابي پرخون شد. گاهي هم تخمهاش رو ميليسيد. امين بدون اينکه بترسه کسي صداش رو بشنوه چشمهاش رو بسته بود و بلند بلند آه ميکشيد.
چند دقيقه اي که گذشت دختره يه کاندوم از روي ميز برداشت و اونو به کير امين پوشوند. امين فکرميکرد کيرش داره خفه ميشه! ولي چاره اي نبود. بعد دختره پاهاش رو دوطرف امين گذاشت و با دستش کير امين رو به سمت کسش هدايت کرد و رويش نشست. واااي ... حرارت، لذت و شهوت سراسر وجود امين رو فراگرفته بود و احساسش از اولين فرو رفتن آلتش در کس رو با آه خيلي بلندي که کشيد بيان کرد! امين مدتها در انتظار چنين فرصتي بود و اين لذتبخش ترين لحظه زندگيش بود. دختره با مهارت روي کير امين بالا و پايين ميکرد و بهش حال ميداد. بعد از چنددقيقه امين بخودش اومد. با دست سينه هاي دختر رو ميماليد و بهش کمک ميکرد تا بالا و پايين بره. کير بلند امين حسابي واژن دختر رو تحريک ميکرد و بهش حال ميداد. ولي امين تصميم گرفت پوزيشنش رو عوض کنه. دختره رو بغل کرد و بوسيد و بعد دوتايي روبروي هم بحالت ضربه دري خوابيدن. امين با دستش باسن گوشتيش رو ميماليد و گاهي بهش ضربه ميزد. ولي کس دختره خيلي تنگ نبود و امين خوب حال نميکرد. ياد يکي از فيلمهايي که ديده بود افتاد. دختره رو به پهلو خوابوند و يه پاش رو بالا گرفت و از پشت کيرش رو وارد واژن کرد. آهان... حالا خيلي بهتر شده بود و تنگتر حس ميشد. دختره که فکر ميکرد امين زود آبش مياد و از دستش راحت ميشه حالا اسير اين پسر تازه کار با کير دراز و نيمه بي حس شده بود! امين تموم حالتهايي رو که توي فيلمهاي سوپر و عکسهاي سکسي ديده بود امتحان کرد. سالها انتظار کشيده بود تا بتونه يه کس بکنه و حالا حاضر نبود راحت از دستش بده!! بايد تلافي هرچي جلق زدن توي اين چند ساله بود رو سر اين کس لامذهب در مي آورد!!
امين دختره رو مرتب اين ور و اونور ميچرخوند و خلاصه همه مدلي اونو کرد! کم کم بي حسي کيرش داشت از بين ميرفت. پاهاي دختره رو روي شونه اش گذاشت و اول کيرش رو روي چوچوله اش ماليد. دختره خيلي تحريک شده بود. برخلاف انتظارش امين خيلي بيشتر از مهدي بهش حال داده بود. دختره که حسابي تحريک شده بود با دست لبهاي کسش رو از هم باز کرد. امين کيرش رو تا ته توي واژن او کرد و شروع به عقب و جلو کرد. حالا ديگه هردوشون آه ميکشيدند. امين احساس عجيبي در سر کيرش ميکردچشماش رو بست و با تمام نيرو تلمبه زد. تمام عضلات بدنش منقبض شد، خروج مني از بيضه و ورود اون به مجراي کيرش رو حس ميکرد... آه کشيد... آه...
دختره هم پاهاش رو به امين فشار ميداد. امين روي او خم شد تا ببوستش، ولي دختره که اون شب براي بار دوم ارگاسم شده بود، شونه امين رو دندون گرفت! درد لذتبخشي بود. حالا بدن هردوشون سست شده بود. امين بدون حرکت نشست و با دستش سينه هاي دختره رو نوازش کرد. هردوشون خنديدن. امين کيرش رو بيرون کشيد. انتهاي کاندوم پر مني شده بود... سفيد و غليظ!... امين کاندوم رو دور انداخت و کيرش رو که حالا کوچيک شده بود و اندازه اش 12 سانت بود با دستمال کاغذي پاک کرد!
بعد از اون همه فعاليت دختره ديگه نيروي بلند شدن نداشت. امين اونو بوسيد و بهش کمک کرد تا کرستش رو ببنده. بعد امين بلند شد تا لباسهاش رو بپوشه. سراسر وجودش رو لذت فراگرفته بود. همينطور که کمربندش رو ميبست با خودش فکر ميکرد:بالاخره امشب منهم مرد شدم!!

عشق انتظار لحظه هاست

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#16 | Posted: 10 Mar 2010 10:17
اولین سکس با هم دانشگاهی

من دوست ندارم داستان يا از اين قبيل كس و شعرها بنويسم ولي خوب يكي از دوستان بد جوري تنگ من گذاشته كه يه چيزي ينويسم ولي اخه چي بنويسم من ياد اولين خاطره سكسي خودم افتادم كه تقريبا جالب ترين هم بود!
من يه بچه اصفهاني بودم كه تخمي دانشگاه تهرون قبول شده بودم اون اوايل فكر از خونه دور بودن حسابي ناراحتم مي كرد ولي خوب فكر رفتن به دانشگاه يه حال ديگه بهم مي داد منم به اميد همين كه تو دانشگاه مثل خونه ادم مي مونه رفتم اونجا اون اوايل زياد با بچه ها نمي گشتم چون با اونا تقريبا اخت نبودم و از قبل نمي شناختم ولي كمكم با تقلب دادن سر امتحان و امتحان دادن جاي اونا با هاشون رفيق شديم اونم چيطوري فابريك فابريك چه دختر چه پسر همگي بچه هاي با حالي بودند ما رو دنبال خودشون به پارتي و جشن و از اين قبيل مراسم مي بردند كه يه دو سه بار هم گير برادر هاي 110 ... افتاديم.
من يه ماشين داشتم و يه كارت بسيج فعال به خاطر اون كارت يه دو سه باري فرار كرديم خوب اصل داستان از جايي شروع ميشه كه من داشتم تو دانشگاه با يه چند تا بچه ها سگ چرخ مي زديم يهو يه دختري از بغلمون رد شد يه نگاه جالبي به من كرد كه تا حالا هيچ دختري به من اين جوري نگاه نكرده بود دلم شروع به تاپ تاپ كرد رفقا كه اين صحنه رو ديدند يكي شون بي هوا زد تو سرم كه شيطون ما نتونستيم يه سال اونو طورش كنيم اخه خانوم جنده تشريف دارند!
من از خودم يه ان بدم اومد چون من عاشق يه دختر جنده شده بودم تو حول ولا افتاده بودم نه مي تونستم بگم دوسش دارم نه مي تونستم بگم دوستش ندارم تو خودم بودم كه هواسم نبود دوستام رفتند و همون ان كه اونا رفتند اون اومد جلو مثل اينكه منتظر بود اونا برند اومد جلو من به خودم اومدم ديدم كنارم وايستاده ولي نمي تونستم به چشماش نگاه كنم ولي اون داشت به چشمام ذل مي زد دلم به حالش سوخت با عشق عجيبي به من نگاه مي كرد نتونستم خودم رو كنترل كنم شروع كردم به سين جين مين جيم كه شما با من چيكار داريد چرا با احساست من بازي مي كنيد من نمي تونم به چشماي شما نگاه كنم نمي تونم با شما هم دوست بشم چون حرفهايي در مورد شما از بچه ها شنيدم كه باورم نشد بعد اون شروع به حرف زدن كرد ولي وقتي مي خواست حرف بزنه قطره اشكي در چشماش جاري شد كه دلم رو حسابي سوزوند گفت تو هم اگه مثل من يه ترم گير شهريه ات مي افتادي و به يه نامرد رو مي انداختي الان حال منو مي فهميدي من تازه متوجه شدم اون چقدر به درس علاقه داره شروع كرد به تعريف كل داستان اون ترم دوم پولش كم بوده و پدر و مادرش هم بيشتر نداشتن كه كمكش كنند اونم مجبور مي شه از پسري به نام امير كه هم كلاسي خودش بوده و بچه مايه دار اون كلاس بوده پول قرض كنه اونم كه يه بچه هيز بوده از راه قبول كرده و اون پول رو به اون قرض داده بود ولي افسانه بي خبر از همه چيز با اون دوست شده بود و خبر از قصد بد امير نداشته يه شب كه اونو به خونشون دعوت مي كنه امير با شهوت زياد و خوروندن عرق به افسانه بيچاره اونو بي حيثيت كرده بود و پرده اش رو پاره كرده بود افسانه هم بعد از اون قضيه چند بار قصد خود كشي كرده بود ولي هر سري يكي از دوستاش مي رسيدند و اونو نجات مي دادند و به بيمارستان مي رسوندن من داشتم از ناراحتي گريه ام مي گرفت نمي تونستم خودم رو كنترل كنم از اون روز مي گفت كه چون ميلي به ادامه زندگي نداشتم خرجم رو از اين كار به دست ميارم چون پدر و مادرم منو از خونه طرد كردند منم به خاطر زيباييم كاري بهتر از اين پيدا نكردم كه انجام بدم شروع كردم به امار دادن و قيمت دادن بحث به اينجا كه رسيد از من پرسيد تو كه تو زندگيت مشكلي نداري چي از غم و درد من مي دوني دلم مي خواست در اغوشش بگيرم و با هم يه اهوايي گريه كنيم شما هم اگه گريه تون گرفت بزنيد زير گريه جاي دوري نميره!
خوب من گفتم دوست دارم بيشتر باهات اشنا بشم ادرسشون رو گرفتم كه شب برم پيشش و بيشتر با هم حرف بزنيم چون من از درد دل مردم خوشم مي اومد وقتي اون رفت يه چند تا از دوستام كه تو خط من بودند جلو اومدند و هر كي يه كس وشعري مي گفت و متلك پشت متلك تو كون ما مي كردند انگار خودشون خوار و مادر ندارند به من مي گفتند اي كس كش به چندي راضيش كردي ما كه نتونستيم با 40 هزار تومن كمتر جورش كنيم من از كوره در رفتم و از پيششون رفتم طاقت اين حرف ها رو نداشتم خيلي رويايي شده بودم نمي تونستم خودم رو كنترل كنم رفتم به خونه اي كه با يه چند تا ازبچه ها كرايه كرده بوديم ما سه نفر بوديم اونجا و اونا اهل هيچي نبودند همه شون همشهري هاي خودم بودند و تقريبا بچه مثبت هاي دانشگاه بودند كسي زياد باهاشون حال نمي كرد يه ريش و پشم تخمي داشتند ولي من دوستشون داشتم چون همدرد من تو زمون تنهايي و غربت بودند من رفتم حموم يه دوش باحالي گرفتم سر وصورتم و پشم و پيلي يا رو هم با يه تيغ زدم چون اصلا از ريش و پشم خوشم نمي اومد ولي هم خونه اي هام بهم گير مي دادند منم بهشون گفته بودم كه يه خونه پيدا كردم از پيششون مي رم چون اصلا تحملشون نمي شد بكنم يه وقتايي خوب بگذريم سرتون رو درد نيارم يه لباس شيك پوشيدم ادكلن زدم و از اين قبيل سانتال پالمان ها كه مي كنند من دوست داشتم هميشه شيك بگردم حتي براي خريدن نون!
ساعت 8 شب بود سوار ماشين شدم قبلش به احسان يكي از دوستام زنگ زدم كه اگه مشكلي پيش اومد من خونه اون هستم و به همرام هر ساعت يه زنگي بزنه و اگه بر نداشتم سريع خودشو به اونجا برسونه بچه با معرفتي بود گفت خوش بگذره من مقصود اونو اون اول نفهميدم رفتم تا در خونشون تو پايين شهر يه خونه تقريبا 90 متري گرفته بودند كه سه تا بودند كه اونطوري كه من اطلاع داشتم همه شون اهل كار بودند و از دم هم متاسفانه دانشجو بودند رفتم زنگ بزنم خونه شون طبقه سوم بود خودش ايفون رو برداشت با يه صداي زيبايي به من گفت شمايي اقا مهدي منم با كمال با ادبي گفتم بله عزيزم لطفا درو باز كنيد چون ديگه پاهام دارند خسته ميشن از پشت ايفون خنده اش گرفت منم همين طور بلاخره در باز كرد منم رفتم تو اين فكر بودم از زندگيش يه داستان بنويسم و جايزه اسكار رو بگيرم تو اين فكر بودم كه به در خونه شوم رسيدم تا اومدم در بزنم خودش در رو باز كرد.
من تا حالا زياد به قيافه اش توجه نكرده بودم ولي يه ان ديدم يه دختر با يه تاپ نازك كه از پشتش معلوم بود كرسرت تنش نيست و نوك پستوناش معلوم بود چشماي نازي داشت مشكي بود قدش هم تقريبا در حد 180 بود كمر باريك و زيبايي داشت تازه فهميدم بچه ها مي گفتند با 40 هزار تومن به زور پا مي ده يعني چه واقعا مثل سلطان ارزو هاي من بود ترسيدم نكنه خودم رو نتونم كنترل كنم اولش دو به شك بودم ولي اون دست منو گرفت و به داخل برد چه خونه اي از همون اولش عكس هاي سكسي زده بودند تا دم دستشويي شون واقعا مثل اينكه يه جنده خونه بود من داشتم تازه ميفهميدم چه خبره صداي اهنگ باحالي از تو اشپزخونه مي اومد اون رفت از تو اشپزخونه برام يه شربت بياره عطر باحالي داشت ادم رو وسوسه مي كرد كه بكوندش ولي من از اون ادما نبودم تا اومد كنار من نشت موهاي زيبايي داشت مي خواستم موهاش رو تو دستام بگيرم و با هاشون بازي كنم نزديك تر شد پاهاش رو رو پاهاي من گذاشت من داشتم ديگه از شدت شهوت ديوانه مي شدم نمي تونستم خودم رو كنترل كنم گفت اهل چي هستي اهل عرق شراب ويسكي يا چيز ديگه؟
من گفتم از مشروب زياد خوشم نمياد ادم رو از خود بي خود ميكنه اون گفت اهل كس چي هستي؟
گفتم تا كي باشه!
گفت از من بهتر هم مگه هست!
من گفتم من پول ندارم!
گفت من كي گفتم تو پول بده من خودت رو مي خوام بعد خودش رو انداخت رو من و شروع كرد به لب گرفتن!
منم از تعجب شاخ در اورده بودم اوايل خودم رو كنار مي كشيدم ولي كم كم ديگه خجالتم ريخت منم شروع كردم به لب گرفتن و در اوردن تاپ و كرسرتش تا در اوردم ديدم واي چه پستونهاي زيبايي داره تو كار خدا موندم كه اين همه زيبايي رو يه جا به اون داده بود پستونهاش رو گرفتم و شروع كردم به فشار دادن اونا چه حالي مي داد داشتم كف مي كردم خيلي حال مي داد هر چي بيشتر فشار مي دادم بيشتر حال مي كردم و اونم در قبال با فشار بيشتر من بيشتر جيغ مي كشيد پستوناش كاملا سفت شده بود ديدم اينم ديگه حال نمي ده دامنشو در اوردم و همچنين شورتشو عجب كس ماماني داشت توي فيلمها هم يه همچين كسي نديده بودم يه دونه مو رو اون نبود ولي يه مشكلي داشت ترشحاتش زياد بود لاي پاهاش خيس بود اولش مي خواستم مثل تو فيلم ها كسش رو ليس بزنم ولي بدم اومد اون شروع كرد به در اوردن لباس هاي من تا اومد شورتم رو در بياره يه ان خجالت كشيدم ولي اون سريع در اورد و شروع كرد به ساك زدن ديدم عجب حالي ميده يه 2 دقيق ها داشت ساك مي زد ديدم داره ابم مياد گفتم بسه بعد گفت كاندوم داري گفتم نه!
من كه اطلاع نداشتم كه اينجوري ميشه بعد خودش رفت و از تو كمدش يه كاندوم اورد ناكس مجهز هم بود كاندوم رو با دندوناش پاره كرد و اونو ليس زد و يواش رو كيرم كشيد من تا اونو كشيد روش يه احساس بدي كردم ولي خواب اگه ايدز مي گرفتم بايد دو تا احساس بد داشته باشم!
رفت تو اتاقش رو تخت خوابيد منم دنبالش به اتاق رفتم كيرم ديگه تقريبا به حالت اولش برگشته بود يعني احساس اب و اين حرف ها رو نداشت من احساس خوبي داشتم بار اولم بود ديگه منم رفتم روش خوابيدم و سر كيرم رو تو كسش كردم و يواش يواش اونو وارد كسش كردم ديدم عجب حالي مي ده شروع كردم به عقب و جلو كردن اولش به زور مي رفت! كسش تنگ بود ولي ترشحاتش خيلي زياد بود و گرماي بدنش رو كاملا ميشد احساس كني با تمام وجود اونم حال مي كرد و به چشمام زل زده بود من يه ان فكر كردم مي خواد منو با چشاش بخوره من يه چند دقيقه اي اين كار رو كردم ديدم ابم داره مياد كيرم رو از تو كسش در اوردم و كاندوم رو بيرون كشيدم افسانه گفت ابت رو رو زمين نريز يه مشما از زير تختش در اورد و زير كيرم گرفت منم با تمام فشار به بيرون پاشيدم يه خوردش به اون پاشيد من از اين كارم بدم اومد گفتم منو ببخش!
گفت اشكالي نداره مي شورمش بعد از اينكه ابم تا تحش اومد اون پلاستيك رو ته سطل زباله انداخت و لاي پاهاش رو پاك كرد منم به دستشويي رفتم و خودم رو شستم اونم لباسش رو عوض كرد و اومد باز پيشم و رفت از تو اشپزخونه يه نوشيدني اورد و با هم خورديم من ازش تشكر كردم و گفتم تا حالا يه همچين حالي نكرده بودم ولي قصد من از اينكه اينجا بيام چيز ديگه اي بود و بعد تمام داستان زندگيش رو از بچگي اش تا زماني كه به دانشگاه بياد برام تعريف كرد كه اگه دوست داشتيد ميتونيد بگيد تا براتون تعريف كنم ولي سكسي نيست ها اما خيلي داستان جالبي داره حتما خوشتون ميايد فعلا خداحافظ

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#17 | Posted: 10 Mar 2010 10:17
اون شب چی شد عسل؟

داستان خيلی الکی شروع شد با يک کل الکی و بيخود. توی يک مهمونی با دوستام نشسته بودم که طبق معمول يکی از پسر ها باز خودشو نخود کرده بود و خود شيرينی می کرد. من هم طبق معمول که عادت دارم حال پسر هارو بگيرم زدم تو ذوقه پسره.
پسره اسمش عليرضا بود. نمی دونم چرا يهو از کوره در رفت شروع کرد به فحش ناموسی دادند. خوب پسر ها هم که دهنشونو باز ميکنن يا جنده می گن يا مادر جنده. من هم حال نکردم و خيلی بهم بر خورد. جلوی دوستام بد رفت تو حالم. هيچی به عليرضا نگفتم اما تو دلم گفتم من يه کونی از تو بگام. فهميدم که عليرضا هم بد رفته تو حالش. يکی دوستام ميگفت بابا يارو زياد کسی رو تحويل نميگيره چرا اینطوری ريدی بهش که اینطوری بخواد جلو جمع ضايعت کنه گفتم کس ننش. اما ديگه رفته بودم تو نخش. دوستام هم که فهميده بودند هر خبری که از يارو می شد می آوردند ميگذاشتن کف دسته من.
تا يک روز ديدم آرزو دوست دختر جنده قبلی همين عليرضا خان پاشد و اومد برای من و دوستام از سکسش با عليرضا تعريف کرد . که آره بابا عليرضا اصلاً کيرش بالا نمی آيد. من هم سر همين موضوع باهاش به هم زدم. آرزو می گفت که هر کاری می کردم کيرشو تا ته تو حلقم می کردم کيرش بالا نمی آمد که نمی آمد. عسل اگر ميخواهی يارو کير کنی الان بهترين وقته. پسر ها بفهمند يارو اینطوریه ديگه تو جمعشون راش نميدن. ميشه بساط خنده يه مدت ما!
من هم که دنبال فرصت بودم تا داستانو شنيدم با دوستا نشستيم به نقشه کشيدن. کلی خنديديم با دوستام اون روز. هر يک چيز ميگفت از کير عليرضا. خلاصه بساط خنده ما با این کير معلول عليرضا يه مدتی کلی جور بود. با بچه ها قرار گذشتيم که مهمونی بگيريم و تموم اونايی که من جلوشون ضايع شدم رو دعوت کنيم. و از همه مهم تر به عليرضا کير معلول هم بگيم بياد. نقشه از این قرار بود که تو مهمونی مثلن من مست کنم و با عليرضا يه تيريپ بريم تو اتاق و من مثلا ميخوام يه دست به عليرضا بدم اما وسط کار که معلوم ميشه آقا کيرش مشکل داره به بچه ها بگم که بريزن تو اتاق. خدايش چند تا از پسر ها هم خيلی طلبه بودن که کير شدن عليرضا رو ببيند.
نقشه رديف رديف بود. روز مهمونی شد و عليرضا با همون آرزو جنده پاشد امد مهمونی. يک دسته گل کيری هم برداشته بود آورده بود. تو دلم بهش کلی ميخنديم که امشب ما اینجا باهات برنامه ها داريم.
مهمونی شروع شد و از هر جای خونه ديگه يک سر و صدای بلند ميشد. من حواسم بود که زياد نخورم از همون اول مهمونی يک ابجو دستم بود و ادا در می آوردم که این مثلا دوميه يا سوميه به همين ترتيب . همينجور که مثلا مست بودم قاتی جمع می رقصيدم تا رسيدم کنار عليرضا.
خودم زدم به خريت گفتم عليرضا امشب چه خوشتيپ شدی! خدايش خوش تيپ هم شده بود.
گفت چشمات قشنگ ميبينه. ديدم تيريپ خر کنی رديفه، من هم بافتم. خداييش تا حالا چشمای خمارشو نديده بودم اما خوب تو دلم ميخنديدم ميگفتم تابلوه که کونی هستی با این ريخت قيافه زنونه اش.
ديگه کم کم رفتم تو بغلش و ادا در آوردم که ديگه نميتونم رو پام واسم . گفتم ببرتم تو اتاق پهلویی يک خورده دراز بکشم. تنهایی ميفتم زشته جلوی بچه ها!!!!
اونهم خنده ای کرد و گفت چشم. رفتيم تو اتاق بهش گفتم خيلی گرمه، نه؟ گفت آره ميخواهی این کت رويی رو در بيار يک خورده بهتر ميشه. بعد روشو کرد که از اتاق بيرون بره که بهش
گفتم تو لباسات رو در نمی آری؟
يه نگاهی کرد و گفت در بيارم؟
گفتم آره! بيا باهم دوست باشيم يه چشمک بهش زدم!
گفت باشه و خندید. لباساشو توی يک آن در اورد. چشمتون روز بد نبينه! کيرش که راست کرده بود هيچ من تا اون روز کير به اون گندگی نديده بودم.
آخه پسر ایرانی کير کلفتش کجا بود. يک آن ديدم چشمام سياهی رفت فقط فهميدم که کيره رو خوردم حسابی.
يک خنده ای کرد و گفت چی شد؟ ...
اگه ميزدم زيرش که ميگفت يارو کير ديد زد به چاک و ميشد سوژه سال خنده بچه ها ... اگه میگفتم نه بابا این نقشه بود که باز هم کير می شدم.
اصلاً نميتونستم فکر کنم فقط ماتم برده بود به کير عليرضا. تو دلم هر چی فحش بود بار آرزو و ننه و خواهر آرزو کردم. عليرضا کم کم امد جلو گفت يالا در بيار! گفتم چی رو؟
گفت کس کلک بازی برای من در نيار، حالا بقيه لباساتو در بيار يا خودم در بيارم!
گفتم خيلی کسکشی!
گفت اره ميدونم قاه قاه خنديد.
آروم آروم لباسامو در اوردم همش فکر می کردم چيکار کنم که از زيره این عليرضا در برم که امد در گوشم گفت زياد حرص نخور بايد يکی بهت ياد ميداد که به پسر ها هم حال بدی.
اصلاً به روی خودم ديگه نياوردم که چه حرصی می خورم. حرص ميخوردم بيشتر حال می کرد.
لخت شدم عليرضا يه نگاهی به هيکلم انداخت و دستی کشيد گفت يالا کيرمو بخور، درست هم بخور تا من هم بهت حال بدم.
کيرشو کرد تو دهنم. توی دهنم جا نمی شد. همونی هم که رفت من خيلی حرص ميخوردم. يه گازی ازش گرفتم. موهامو کشيد گفت هوی جنده درست بخور.
ديدم نميشه ديگه کسکلک بازی در آورد. مجبور شدم براش کلی کيرشو بخورم. درش که می آوردم، ميگفت نه هر موقعی من گفتم بسه مياريش بيرون!!!
باز دوباره کيرشو هل ميداد تو دهن من. اونقدر خوردم که کيرش از ان اون گندگی باز گنده تر شده بود.
همش کس آرزو می امد تو ذهنم ميگفتم جنده معلوم بود چرا اینقدر کسش گشاد شده بود هر شب پيشه این کس کش ميخوابيده.
که يهو ديدم عليرضا رفته لای پای من و داره کس منو ديد ميزنه. ميگفت کسه قشنگی داری. هر چقدر که بد اخلاقی این کست به آدم ميخنده. دلم ميخواست روش تف بندازم اما ميدونستم هر گهی بخورم بدتر سرم می آره با خودم ميگفتم عسل بد کيری خوردی که ديدم يهو انگشتشو داره رو کسم بالا پايين ميکنه بد جوری قلقلکم می داد يه نگاهی بالا انداخت و ميخواست ببينه چه شکلی ميشم گفت شنيدم خيلی دوست داری برات بليسن. امشب اینقدر کير خوردی دلم سوخته ميخوام برات يک خورده بليسم . که يهو انگشتشو فرو کرد اون تو. انگشتشو تو کسم بد ميتابوند من هم ديگه حالی به حالی شده بودم. نگام می کرد و ميخنديد
ميگفت دوست داری نه؟
گفتم خفه شو، فقط صداتو نشوم. گفت پس اینطورياست. يهو هلم داد عقب و افتدم رو تخت. برم گردوند و گفت به کست زيادی هل دادم بايد کونه تورو فقط گذاشت. که يه تف زد به کيرشو و به کون من فرو کرد تو. من تا اون زمان به کسی کون نداده بودم برای همين تو نرفت آنقدر فشار داد و تف زد که آخر يهو همش باهم رفت تو . هر چی بالشتو گاز زدم که جيق نزنم نشد که نشد.
داد زدم عليرضا ترخدا ولم کن نميخام .ميخنديد ميگفت ميگفت مامان هم مامان هم بگو خانم کوچولو. اشکم در امده بود ديگه نمی فهميدم چی دارم ميگم. به آرزو فحشه ميدادم به عليرضا فحش می دادم. ميخواستم ازش در برم اما نميذاشت. خوشش امده بود. گفت ميدونستم بايد سر و صدای تو زير کير اینطوری باشه. خوبه ادامه بده داره آبم می آيد. اونقدر که رفت تو بيرون که ديگه دردش کمتر شده بود که در اورد. گفت داره ابم می آيد جون ميده این کير گهی رو بکنم تو دهنت. که يهو دو تا دستامو با يه دستش گرفت همه کيرشو فرو کرد تو دهنم .
آبش امد من هم برای اینکه خفه نشم همه رو قورت دادم. گفت تا تو باشی يکی نازتو ميکشه خودتو گه نکنی ان خانوم که مجبور ميشی اینطوری بعدش گه خوری کنی.
گفتم چند دادی به آرزوی جنده که بياد اون داستانا رو رديف کنه.
گفت ديگه گه زيادی نخور که هنوز لخت زيره من خوابيدی. این دفعه زر زر کنی می برمت وسط مهمونی جلو جمع ميکنمت. تو دلم گفتم همون خفه شم بهتره. از این بعيد نيست. گفت ديگه کاريت ندارم برو خوش باش.
من لباسامو پوشيدم و از اتاق امدم بيرون. دوستام از اون رژ ماليده شده و موهای وز کرده و اون طرز راه رفتن و اون خنده موزيانه عليرضا همه چيز رو گرفتن. هيچکی جرات نکرد بپرسه که چی شد تو اتاق عسل.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#18 | Posted: 10 Mar 2010 21:49
باغ مظفر
(هر جا لازمه با لهجه بخونيد.)
راوي جلوي دوربين ظا هر مي شه و در حالي كه كمرش رو گرفته ميگه : مهره 3و4 ستون فقراتم زده بيرون و با يد اين جوري برنامه رو ادامه بدم.شما هم توي مصرف اب صرفه جويي كنيد تا مثل من اينجوري نشين.
كات.
راوي پهن مي شه روي زمين و دكتر برزو مياد بالاي سرش.
دكتر برزو: زائو اينه؟
راوي: نه دكتر من راويم.كمرم درد مي كنه.مهره 3و 4 فرط زده بيرون.
دكتر برزو به جاي كمر مي ره سراغ كون راوي و بعد از چند دقيقه كه خوب باهاش ور ميره ميگه:اين كه چيزيش نيست سالمه سالمه.
راوي كه كلي خوشش اومده ميگه: اره اون جا سالمه كمرم درد ميكنه ولي شما اگه دوست داري يه بار ديگه همون جاي قبلي رو معاينه كن.
خلاصه بعد از 2 ساعت دكتر برزو مي فهمه كه كمر راوي درد مي كنه و بعد از معاينش مي گه.خب كس كش وقتي كس مي كني از كاندوم بهداشتي استفاده كن تا به اين روز نيفتي.(و يه كاندوم كه درشت روش نوشته كاندوم دامداران رو از تو جيبش بيرون مي اره)
توي خونه اتاق كامران اينا.
كامران و نازي دارن با هم حال ميكنن كه كامران ميگه:نازي خانم اگه ميشه بر گردين.
نازي : واسه چي.
كامران: ا,خب اگه اجازه بدين مي خوام از عقب بكنمتون.
نازي با حالت قهر بلند ميشه و چمدونش رو بر مي داره و مي گه من ميرم خونه بابام.
كامران:ا, اخه چرا نازي خانم.
نازي: تو اصلا منو دوست نداري.اصلا اين چه وضع سكس كردنه.
كامران با همون حالت كس خلي هميشگيش ميگه:خب چي كار كنم.
نازي:بكش پايين نگاه كنم.اصلا تو چرا كاندوم نداري(و باز هم يه كاندوم دامداران نشون داده مي شه و نازي 2 ساعت در مورد خواصش حرف ميزنه.)
كامران:اه,نازي خانم اين جا رو اشتباه كردين من دارم از كاندوم استفاده ميكنم.ولي كاندومش از اين جديداي صد و پنجاه هزار تومنيه كه تازه اومده تازه كلي هم امكانات داره.
نازي:ا, راست مي گي.پس بيا از عقب منو بكن.فقط يه خورده خشن تر باش.
كامران و نازي دوباره مشغول ميشن كه يكدفعه حيف نون مي اد تو اتاق و كامران سريع پتو رو مي كشه رو خودش و نازي.
حيف نون:سلام كامران خان.داشتين چي كار مي كردين.
كامران:هيچي ما زير پتو خوابيده بوديم.
حيف نون:ولي من ديدم شما داشتين چي كار مي كردين.شما داشتين نازي خانم رو از كون مي كردين.
كامران: ا و اين چه حرفيه.ما اينجا خوابيديم.
حيف نون: به هر حال من ديدم.
كامران:خب حالا چي كار كنيم كه شما نديده باشين.
حيف نون:بگذاريد ما هم نازي خانم را بكنيم.
كامران: چي؟
حيف نون:خب بگذاريد شما را يك دست بكنيم.
كامران: هان؟
حيف نون: خب بگذاريد بشينيم و نگاه كنيم و جلق بزنيم.
كامران:نه نمي شه.
حيف نون : پس من هم مي روم كه به مظفر خان بگويم كه چه ديده ام.
كامراناينجا مجبور ميشه خايه مالي حيف نون رو بكنه: خب ,حالا چه كاريه.اصلا مي خواي اين راوي رو واست جورش كنم يه دست بكنيش.
حيف نون:نخير.او كه پيرست.فايده ندارد.
كامران: خب مي خواي شايان رو واست جورش كنم.
حيف نون: او را كه صر بار كرده ايم.(دست ميكنه تو جيبش و يه دسته كاندوم مصرف شده دامداران بيرون مي اره و ادامه ميده)اين هم كاندوم هايي كه براي كردنش استفاده كرده ايم.
كامران:با كاندوم كرديش.باريكلا.ازت خوشم اومد .پس بشين همين جا و جلقت رو بزن.و بعد با خودش فكر مي كنه كه چطوري اين شايان بچه كوني رو بكنه كه به ذهنش ميرسه كه از حيف نون استفاده كنه.وبا يه لبخند شيطاني به كارش ادامه ميده.
خانه منصور خان.
منصور خان افتاده روي شايان و داره حسابي مي كنتش.
منصور خان: اووووو . عجب كوني داريينه.اصلا مو از همو اول به خاطر كون تو با اين شيداي جنده عروسي كردم.
ودوباره مشغول تلمبه زدن ميشه.
بعداز يك ساعت بالاخره اب منصور خان مياد و اونو توي كون شايان خالي ميكنه.
منصور خان مي خواد بلند شه كه يكدفعه حافظه كوتاه مدتش از كار مي افته.
منصور خان:اوووووو.مو كوجايم.اينجا كوجاست.
وبا نگاهي كه به كون شايان مي اندازه ادامه مي ده.
:ها داشتم تو رو ميكردوم.عجب كوني داريينه.اصلا مو از اول به خاطر كون تو با اين شيداي جنده عروسي كردم.
و دوباره مشغول تلمبه زدن مي شه.
شايان: اه.منصور خان اين دفعه چهارمي كه تو اين 1 ساعت داري منو ميكني.بابا ولم كن ديگه كونم پاره شد.
لا اقل اون كاندوم رو عوضش كن.الانه كه پاره بشه و ابت بريزه تو كونم و صد تا مريضي بگيرم.
منصور خان:نه نترس پسرم. اين كاندومش دامدارانينه, از اين جديداي صدو پنجاه هزار تومانيه.تا ده دفعه هم استفاده كين پاره نمي شيينه.
شايان:ا, چطور اينو يادتون مي مونه . ولي يادتون مي ره كه تا حالا 4 بار منو كردين.
منصورخان:اوووووو .مو كجام .اينجا كجايه.ها.
عجب كوني داريينه.اصلا مو از . . .
شايان: اخ . مامان.
فروغ بد جوري تو كفه و مي خواد يه جوري خودش رو خالي كنه .اول فكر مي كنه كه مثل هميشه با خودش ور بره .ولي زود پشيمون مي شهو به خودش ميگه.اخه چقدر با خودم ور برم.خسته شدم ديگه.كاش حداقل يك رعيت اينجا بود و يك حالي به ما مي داد.
خلاصه هر چي فكر مي كنه مي بينه فايدهاي نداره و مي ره سراغ همون استشها.
فروغ كاملا توي حسه و داره خودش رو ميماله و او و ناله مي كنه.تو همين جاهاست كه سر و كله قل مراد پيدا مي شه .قل مراد بالاي سر فروغ وايميسه و مشغول تما شا مي شه.فروغ هم كه تو حال خودشه و اصلا متوجه قل مراد نيست .
بعد از چند دقيقه تا زه فروغ قل مراد رو مي بينه.و سريع خودش رو جمع مي كنه.
فروغ_اينجا چه غلطي مي كني؟
قل مراد_ها؟
فروغ_ميگم اينجا چه غلطي مي كني.
قل مراد_ اون چي بود؟
فروغ_كدوم؟
قل مراد_همون سوراخي كه وسط پات بود.
فروغ_بي تربيته رعيت چي ميگي واسه خودت.
قل مراد_ها؟ چرا اون جا سوراخ بود.
و كيرش رو از تو شلوارش در مي اره و ادامه مي ده_چرا من سوراخ ندارم.
فروغ كه كلي تو كف بوده با ديدن كير قل مراد مي گه_خب اشكالي نداره بيا با هم عوضشون بكنيم.
قل مراد_ها؟ اخه چطوري ؟
قفروغ_بيا من يا دت ميدم.و دست گل مراد رو مي گيره و مي كشه طرف خودش و مشغول مي شن.
يكم كه با هم ور مي رن قل مراد ميگه_بيا برام ساك بزن.و كيرش رو مي بره طرف صورت فروغ.
فروغ خودش رو كنار ميكشه و مي گه_بي تربيت.چي كار مي كني. تو اصلا از كجا مي دوني ساك زدن چيه؟
قل مراد_ها؟
فروغ_مي گم كسيفه ساك نمي زنم.
قل مراد_نه تميزه.هر روز سه بار با همين ملوس رو مي كنم.تميزه.
فروغ با شنيدن اين حرف مي خواد جيغ بزنه كه قل مراد كيرش رو تا ته مي كنه تو دهن فروغ.
بعد از يك ساعت كه اب قل مراد مي اد فروغ راضي و خوشحال بلند مي شه كه بره.
فروغ_قل مراد.ولي خوب مي كني ها.شيطون اين كارها رو از كجا ياد گرفتي.
قل مراد_من هر روز با ملوس اين جوري بازي ميكنم.ولي ديگه از اين به بعد مي خوام با تو بازي كنم.از اين به بعد هر وقت خواستيم بازي كنيم مي گم
مربا بده بابا.
اگر هم بازي نكني به پسر عمو مظفر مي گم كه تو با من بازي نكردي.
فروغ كه داغ كرده ميگه توغلط مي كني(البته به سبك خودش نه اقاي بردبار)وميره.
.
راوي توي حياط وايساده و داره پيام مي ده كه نازي از جلوش رد مي شه اونم ييييييهو انگلش مي كنه و چند تا متلك هم هش مي گه.
نازي هم ناراحت مي شه و مي ره قضيه رو به كامران بگه.
.
همه (مظفر خان.فروغ و حيف نون و كامران) دور ميز نشستن و دارن حرف مي زنن كه نازي مي اد تو .و شروع مي كنه به داد و بيداد كردن.وقضيه رو تعريف مي كنه.
مظفر خان_كامران.برو ان دولول بلژيكيه ما را بردار و خواهر و مادر راوي را بگاه .(به عرض معذرت ويژه از راويه غم عزيز).
كامران_ا , حالا چه كاريه .ما الان مي تونيم به نيروي زحمت كش انتظامي زنگ بزنيم اونا خودشونمسوله رو حل مي كنن.
مظفر خان_كامران.
كامران_بله پدر جان.
مظفر خان_كس شعر نگو بابا.اگر يك ذره از خايه خان قلي خان را داشتي هم اكنون مي رفتي و راوي را جر واجر ميكردي.(بازم معذرت مي خوام از جناب راوي غم).
كامران_اخه به من چه كه راوي نازي رو انگل كرده.اصلا به من چه كه راوي به نازي متلك گفته.من نازي رو طلاق نمي دم.
در همين حين قل مراد وارد مي شه و رو به فروغ مي گه_مربا بده بابا.
.
كامران بدبخت جلوي عكس خانقلي خان وايساده و باهاش درد و دل مي كنه.
كامران_اخه من بدبخت چه گناهي كردم كه تو كس كش جدمي.اصلا اگه تو خودت اينجا بودي چه غلطي مي كردي.
در همين لحظه روح خان قلي خان كه كيرش پا شده مي ره تو بدن كامران.
.
كامران كه حالا روح خان قلي خان تو وجودشه همراه با نازي مي رن به طرف راوي.راوي بدبخته از همه جا بي خبر هم كه فكر مي كنه با كامران شاسكول طرفه سر جاش مي مونه و مثل هميشه مشغول كس شعر گفتن واسه مردم مي شه.
كامران_هي راوي كس كش.تو به زن من متلك گفتي.
راوي_ اره . مي خواي مثلا چه غلطي بكني.
كامران_كس كش , مادر . . . (صداي بوق) .خواهر . . . (صداي بوق)....
حالا خوبت شد خوبت شد.خوبت شد. زدم دماغت رو شكستم.(ببخشيد اين قسمت با شعر شهرام ك قاطي شد.)
كامران_ها خوبت شد . اين به متلك هات در.حالا مي مونه اون انگلي كه كردي.و رو مي كنه به دوربين_يه چند دقيقه از حيات وحش تصوير نشون بده.
دوربين به سمت درختها ميره و از بين درخت ها قل مراد و فروغ كه در حال سكس هستن ديده مي شن.
از اين طرف هم صر و صداي راوي بلند ميشه.دوربين سريع بر ميگرده و كامران رو نشون مي ده كه در حال چكش زدن راويه.(فكر كنم راويه غم منو بكشه) و با نگاه كامران دوباره بر مي گرده به سمت فروغ و قل مراد.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#19 | Posted: 10 Mar 2010 21:52
بعد از ظهر خفن

اسم من ارمان و 19 سالمه از خصوصيات اخلاقی من يکيش اينه که خيلی خشکم و تا حالا با 2 تا دختر بيشتر نتونستم دوست بشم حالا از شانس بد ما يکيش خيلی ترسو و يکی ديگش هم خيلی کمروخوب حالا داستانی که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط ميشه به سکس من با اون دوست ترسو من اين ماجرا تقريباً برميگرده به 3 ماه پيش که تابستون بود و طبق معمول شب ها تا 4 صبح يا شايد هم تا خود صبح چت ميکردم و بعدش هم ميخوابيدميه روز که ساعت 2 بعد از ظهر بيدار شدم ديدم که کسی خونه نيست و ناهارو برام گذاشتن و گورشونو گم کردن سريع از موقعيت استفاده کردم و جنگی زنگ زدم به دوست دخترم بش گفتم بلند کن بيا اينجا خونه خاليه طبق معمول راضی کردنش يه 1 ساعتی طول کشيد آخه همونطور که گفتم خيلی ترسو هست و هی ميگفت که ميترسم خونتون پر بشه و از اين کس شعرااومد که بياد خونمون ديدم هی گوز دم در خونمون تموم همسايه ها کپ کردن از قرار معلوم تموم همسايه ها هم ميدونستن که فقط من خونه هستم و اگه ميديدن که اين يارو مياد خونه ما و ديگه نمياد بيرون گزارش ميدادن و پدر منو در ميآوردنخلاصه يه نيم ساعتی هم اينجا معطل شدم تا اونا هم فلنگ رو بستن بعد که امد تو سريع تيرش کردم تو اتاق و در رو بستم چون که احتمال ميدادم پشيمون بشه و بخواد برگرده خودم هم مشغول سورسات مشروب شدم همه چی که رديف شد دروباز کردم که بش بگم بيد کمکم بندوبسات رو بياره توکه ديدم به به خانم زده کانال سکسی و داره با دودول خودش از رو شلوار بازی ميکنه تا منو ديد خودشو جمع کرد منم بهش گفتم راحت باش الان بايد با مال من هم بازی کنی و البته بخوريش هم اخماشو کرد تو هم ولی بهش اهميتی ندادمخلاصه به زور تونستم يه 3 پيک مشروب هم بهش بدم از اونجايی که زياد اين کاره نبود خيلی زود گوزه گوز شد منم ديگه همه چيرو زدم کنار و دست به کار شدمچون خيلی وقت بود سکس نداشته بودم ميخواستم داغ دلمو سرش خالی کنم ....تو همون حالت گيجی اروم تموم لباساشو در اوردم و سر انگشتامو خيس کردم و اروم با سوراخ کونش بازی کردم تا خوب امادش کنمتو همون حالت يه ناله های کوتاه هم ميکرد اما از روی درد نبود چون داشت حال ميکرد بعد با یه بدبختی راضیش کردم که برام ساک بزنه یکم که کیرمو لیسید زدمش کنار و ديگه بيشتر از اين لفتش ندادم و دمر خوابوندمش و سر کيرمو اروم کردم تو سوراخش اولش مقاومت کرد اما کم کم که شل شد تا ته کيرمو فرستادم تو و کم کم شروع کردم به تلمبه زدنبعد 5 دقيقه پوزيشن رو عوض کردم و من روباز خوابيدم و اون نشست رو کيرم و بالا پايين ميشدبعد همين طور که بالا پايين ميشد سينه هاش هم تکون ميخوردن و خيلی حال ميکردمديدم سرعتشو زياد کرد من هم همزمان خودمو تا يه حدی بالا پايين ميکردم که ديدم بدنش لرزيد و بی حال افتاد روم گفتم پاشو بينيم هنوز من دارم گفت بابا بيخيال گفتم بی خيار که سالاد حال نميده بعد چهار دست و پا نشوندمش و بش گفتم که کونشو فچ کنه يه 5 دقيقه هم اينجوری کردمش و آخرش ديگه با تمام شدت ابمو تو کونش خالی کردمديگه نآی تکون خوردن نداشتم بعد چند دقيقه به خودم اومدم و خودمو جمع جور کردم و سريع فرستادمش که بره خونشون در کل برا يه حال بعد از مدت ها بدک نبوداميدوارم شما از جور دوست دختر ها نصيبتون اشه البته نه از نوع ترسو يا کمرو

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#20 | Posted: 10 Mar 2010 21:53
به خاطر پول

تو يه خانواده پر جمعيت به دنيا اومدم من بودم و 3 تا خواهر و 1 برادر ! يه خونه داشتيم که فقط مي تونست جاي خواب ما رو تامين کنه و همين هم از دايي پدرم بهش ارث رسيده بود و اگر اون فرزند داشت اين خونه رو هم نداشتيم ! من بچه چهارم بودم ! اول داداش ناصرم بود بعد آبجي پري بعد آبجي پروينم و بعد من بودم و بعد از منم ته تغاري خونه پروانه که 5 سالش بود ! داداشم 29 سالش بود و 2 تا زن گرفته بود و طبقه بالا رو اشغال کرده بودن ! عجيب بود که چطور اون 2 تا دختر 19 و 20 ساله مي تونن همديگه رو تحمل کنن ! برام هميشه سوال بود !
تازه وارد راهنمايي شده بودم که به ترتيب خواهرام تو سن 14 و 16 سالگي رفتن خونه شوهر ! آبجي پريم که هنوز 15 سالش نشده دوقلو زاييده بود و هر وقتم که دوتا بچه هاش با هم گريه مي کردن اونم از درماندگي گريش مي گرفت !
با رفتن خواهرام جاي ما مثلا باز شده بود اتاقي که حکم انباري رو داشت حالا تبديل شده بود به اتاق خواب من و پروانه ! بابام که عليل شده بود و خونه نشين ! کليه هاش عفونت کرده بودن و زمين گيرش کرده بودن و ما وقتي فهميديم که به دياليز افتاده بود . ننه ام هم که قلبش مريض بود و مدام دکتر مي رفت ! نون بيارمون داداشم بود که اونم هميشه اول به خودشون مي رسيد بعد به ما !
کلاس دوم دبيرستان بودم و تازه تازه داشتم به پسر ها نگاه مي کردم و معني عشق رو مي فهميدم که يکروز حس کردم کسي دنبالمه ! اوايل زياد توجهي نمي کردم تا اينکه يکروز خودشو به من رسوند و همين شد سر آغاز بدبختي من !!!
روزه اولي که ديدمش ازش خيلي خوشم اومد قد بلند و شيک پوش بود ! اما از ترس داداش ناصرم فکم قفل شده بود !
سلام خانو م خانوما
آقا لطفا مزاحم نشين اينجا همه همديگه رو مي شناسن .....
من که کاري نکردم آبجي , سلام عرض کردم
گفتم که برين پي کارتون اگه داداش ناصرم بفهمه خون به پا مي کنه !
خوب بذار بفهمه اصلا داداش ناصرت وقتي خاطر خواه ليلي جونش شد همين کارا رو کرده بود !
اين کي بود که داداش ناصر رو مي شناخت ؟ اين بود که ترديد برم داشت و ايستادم تا به حرفهاش گوش بدم !!
اون هم که انگار فهميده بود رام شدم گفت بيا بريم يه جاي باکلاس يه چيزي بخوريم خودم هم برت مي گردونم ! داداش ناصرت هم که اون بالا بالا ها پيداش نمي شه ! پس بي خيال و ...... اونقدر گفت و گفت تا راضي شدم !!
خيابان هايي رو مي ديدم که گاهي از تو تلويزيون شاهدشون بودم و برام خيلي جالب بود ! بعد رفتيم به بستني فروشي شيک ! من اما فقط مات تزيينات و آدم هاي اون تو بودم ! برامون دو تا ليوان کافه گلاسه آوردن من از همون اول ليوان خودم رو با ماله اون عوض کردم !
خنديد و گفت آخه فکر کردي من جلوي اين همه آدم مي تونم تو رو مسموم کنم ؟
فقط نگاهش کردم . بعد سرشو تکون داد و مشغول شد و به منهم تعارف کرد ! وقتي اولين قاشق رو خوردم سردي اون و طعم خوشمزه اش ترسمو محو کرد و کم کم سر صحبت رو باز کردم و خيلي راحت توي يک ساعت عاشقش شدم !!
بعد از اون منو نزديکاي خونه رسوند و رفت ! با کلي ترس و لرز وارد خونه شدم ! هر کسي سرش به کار خودش بود بابام که خوابيده بود ! ننه ام هم که رفته بود خونه همسايه ها کلفتي داداشم هم که هنوز نيومده بود ! منم بدو رفتم تو اتاق و بيرون نيومدم ! چند ساعت بعد داداش ناصرم اومد و مثل عادت هميشگي اول از همه رفت پشت بوم و به کبوترهاش آب و دونه داد نيم ساعت بعد بود که يهو اومد پايين و منو گرفت به کتک و با مشت و لگد افتاد به جونم بعد هم پرتم کرد تو انباري و هر چي خرت و پرت بود ريخت روم و دفنم کرد !
بعد ها فهميدم که پسر همسايه که چشمش دنباله من بود و من بهش راه نمي دادم ما رو ديده بوده و به داداش ناصرم خبر داده بود ! چند ساعتي زير خرت و پرت ها بودم که ننه ام اومد و داد و بيداد شروع شد و آخر سر هم فقط تونست داداش ناصرو راضي به اين کنه که منو از او وضع در بياره ! و بعدم اومد بيرون !
از توي پنجره کوچک زيرزمين مي ديدم که داداش ناصر نعره مي کشه و مي گه ديگه حق نداره بره مدرشه و بعدم همه کتاب و دفتر هامو ريخت وسط حياط و پيت نفت رو خالي کرد روشون و همه رو سوزوند ! کلي گريه کردم .. دلم واسه خودم مي سوخت ... دلم براي دوستام تنگ شد و معلم هامون ... اگه ديگه نبينمشون چي ؟؟؟
شب که شد خيلي مي ترسيدم جاي خوابي هم نداشتم زير زمين گرم و دم کرده بود و مدام عرق مي ريختم نيمه شب بود که صداي پايي رو شنيدم ... ننه ام بود يه لقمه نون و پنير آورده بود و از لاي نرده هاي پنجره داد بهم تازه يادم افتاد که هيچي نخوردم .. گفتم
ننه منو بيار بيرون مي ترسم ! گفت هيس مي خواي داداش ناصرتو بيدار کني ؟ فعلا اين تو باش تا ببينم چه خاکي به سرم مي تونم بريزم ؟
لقمه رو گرفتم و رفتم گوشه زيرزمين کز کردم و مشغول خوردن شدم .. همون جوري نشسته هم خوابم برد .
توي خواب حس کردم کسي تکونم مي ده از خواب پريدم و خواستم جيغ بزنم که ديدم ننه ام اومده بالا سرم لباس برام آورده بود و کمي هم پول و يه لقمه نون ! گفت زود لباساتو بپوش و از اين خونه برو بيرون ويلا تا آخر عمرت بدبخت مي شي ! گفتم نمي خوام برم ...
دهنمو گرفت و گفت بايد بري ! مي خواهي داداش ناصرت بدت به کريم چاقو کش ؟
از شنيدن اين حرف رنگم پريد و وا رفتم کريم لات محلمون بود و بعضي ها هم مي گفتن آدم کشته و کسي جرات نداشت باهاش در بيافته حالا داداش ناصر مي خواست منو بده به اون !! نفهميدم چطوري لباسهامو پوشيدم ... دم در ننه ام رو بغل کردم و بوسيدمش هر دو با چشم گريون از هم جدا شديم تا سر کوجه مدام بر مي گشتم و سايه اش رو توي تاريکي ميديدم و اشک مي ريختم .
رفتم توي يکي از پارکها نشستم که چکار کنم ؟ فکرم کار نمي کرد و بيشتر از اونکه ناراحت باشم وحشتزده بودم ! از بچه ها شنيده بودم که تو تهران پر از کار و امکاناته و همه خوشبختن .. دست کردم تو جيبم و پولايي که ننه ام بهم داده بود رو شمردم ! 5000 تومن ! تصميم گرفتم برم تهران اما چطوري ؟ من که جايي رو بلد نبودم !
راه افتادم تو خيابون .... هوا داشت کم کم روشن مي شد خانمي رو ديدم که نون خريده بود , رفتم صداش کردم و گفتم :
سلام مي شه بگين چطوري مي شه رفت تهران ؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت دختر به سن تو تنها مي خواد بره تهران ؟
الکي گفتم با مامان و بابام اومده بوديم اينجا من گمشون کردم حالا اونا منتظر من هستن !
کمي با ترديد نگاهم کرد و در آخر بهم آدرس ترمينال رو داد ! وارد ترمينال که شدم سر گيجه گرفته بودم ! يک عالمه اتوبوس و ميني بوس بود و آدم هاي زيادي مي رفتن و مي اومدن ... صداي کسي رو شنيدم که داد مي زد تهران - تهرانياش بيان سوار شن ! رد صدا رو گرفتم و اتوبوس رو پيدا کردم خواستم سوار بشم که پسر شوفر گفت : بليط داري؟
گفتم نه ! گفت بدون بليط نمي شه ! از جيبم يه هزار تومني در آوردم و دادم بهش ! اينور اونورشو نگاه کرد و پول رو پسم داد و گفت برو آخر اتوبوس بشين صدا هم نکن مهمون خودمي ! خوشحال شدم و پريدم بالا !
چند دقيقه بعد اتوبوس راه افتاد .... هوا روشن شده بود داشتم به جاده نگاه مي کردم که کم کم چشمام رو هم افتاد و خوابم برد
وقتي از خواب بيدار شدم هنوز اتوبوس داشت راه مي رفت و هوا داشت غروب مي شد ... خيلي خوابيده بودم دهنم خشک خشک بود و دستشويي داشتم تو همين فکرا بودم که اتوبوس نگه داشت و يکي از اون جلو داد زد هر کي مي خواد غذا بخوره پياده بشه نيم ساعت ديگه راه مي افتيم !!!همه بلند شدن که پياده بشن منم قاطي اونا پياده شدم ! مردم به سمت يه رستوران راه افتادن و منم به دنبال اونا ! از يه خانمي پرسيدم : توالت کجاست ؟ خنديد و گفت منم دنبالشم بيا با هم بريم ! از يه آقايي که تو رستوران کار مي کرد پرسيد و رفتيم !
ازش جدا شدم و رفتم کنار اتوبوس ايستادم .... بوي غذا مي خورد تو دماغم و از گشنگي سرم داشت گيج مي رفت ! پولامو در آوردم و دوباره شمردم .. همون 5000 تومن بود تصميم گرفتم برم يه چيزي بخورم . رفتم تو نشستم پشت يه ميز يک آقايي اومد و گفت پدر و مادت کجان ؟ الکي گفتم تو اتوبوس !! سرشو تکون داد و پرسيد : چي ميخوري دختر جون ؟
گفتم غذا !
خنديد و گفت چه غذايي ؟ چلو کباب؟ چلو مرغ ؟ کباب ؟
دهنم آب افتاده بود اما از ترس ولخرجي گفتم چلو کباب چنده ؟ اين بار بيشتر خنديد و گفت قيمتش مهم نيست اصلا مهمون من چي مي خوري ؟ گفتم چلو کباب !
رفت و چند دقيقه بعد اومد از ديدن اون همه غذا داشتم سکته مي کردم و مثل نديد بديدا شروع کردم به خوردن ! فقط سر عروسي آبجي هام چلو کباب خورده بودم و اين دفعه سوم بود. بعد که خوردم رفتم پيش همون آقا و يه هزار تومني بهش دادم پولمو برگردوند و گفت : گفتم که مهمونه من ! گفتم نه و پولو گذاشتم رو پيشخون و راه افتادم ! دوباره صدام کرد و يه اسکناس 500 تومني بهم داد و گفت بيا بقيه اش رو بگير ... ازش تشکر کردم و رفتم دوباره کنار اتوبوس ! مسافرا دوباره داشتن سوار مي شدن منم قاطي اونا رفتم بالا و دوباره رفتم سر جام نشستم ! و بازم خوابيدم !
از صداي تهران .... از خواب بيدار شدم ! هوا تاريک بود و چراغهاي زيادي همه جا رو روشن کرده بود موقع پياده شدن يهو يکي دستمو گرفت و ديدم همون پسر شاگرد راننده هست ! گفت : فراري هستي؟ جا خورم و زبونم بند اومده بود دستمو به زور از تو دستش در آوردم و با من من گفتم آره .. نه ... چطور ؟
گفت : واسه ما فيلم بازي نکن !جاي داري بري؟ گفتم : نه ؟ گفت برو اون گوشه وايسا تا من برم و بيام ببرمت يه جاي توپ !
رفتم جايي که گفته بود . اما ترس برم داشت و فرار کردم ! از ترمينال که اومدم بيرون نمي دونستم چکار کنم ! همين طور راه افتادم توي خيابان داشتم راه مي رفتم که يه زن و مرد که کنار خيابون ايستاده بودن يه تاکسي گرفتن : آزادي ... منم بدو دويدم و سوار شدم . گفتم هر جا اينا پياده شدن منم پياده مي شم . چند دقيقه بعد کنار ميدان آزادي پياده شدن !
منم پياده شدم و محو تماشاي ميدون آزادي شدم توي کتاباي درسي عکسش رو ديده بودم اما از نزديک نه ! رفتم وسط ميدون توي چمن ها و نشستم يه گوشه تا صبح بشه ! هوا که کمي روشن شد بلند شدم و دوباره راه افتادم کمي جلوتر ميني بوس و ماشين هايي بود که داد مي زد ونک تجريش . پيش خودم گفتم سوار شم بالاخره يه جا مي رسم ديگه !
سوار ميني بوس شدم .....
ميدان ونک :
از ميني بوس پياده شدم و قدم به خيابان گذاشتم ! چقدر آدم ... گل فروشها ....کوپن فروشها ... کارگرا !!!!! يه گوشه ايستاده بودم و محو تماشاي آدم ها و ماشين ها بودم . نمي دونم چقدر به اين حالت بودم که يهو صداي يه دختر منو از بهت بيرون آورد :
بچه کجايي؟ رومو کردم به سمت صدا ... دو تا دختر خوشگل و آرايش کرده بودن مثل فيلماي خارجي موهاي طلايي و ماتيک زده با روسري که نصف موهاشون بيرون بود و لباسهاي قشنگ و خوش رنگ .... محو تماشاي اونا بودم که اون يکي گفت : نگفتي از کجا اومدي ؟
- از مشهد !
اون يکي دختر چشمکي به او يکي زد و بعد دستمو گرفتن و دنبال خودشون بردن !
من نسيمم اينم سحر تو اسمت چيه ؟ - نفيسه
چند سالته نفيسه جون ؟ اين جون گفتنش آتيش به دلم زد و يهو بغضم ترکيد .... يکي از اونها بغلم کرد و بوسيدم .. بعد از چند دقيقه که آروم شدم اشکامو با دستمال پاک کرد و گفت : فراري هستي ؟
- گفتم آره
لابد جايي رو هم نداري؟
- نه
ما هم مثل توييم بيا پيش ما با هم که باشيم مي تونيم خيلي کارا کنيم ... نمي دونم تو کلامشون چي بود که آرومم کرد و بهشون اعتماد کردم و دنبالشون راه افتادم !
اول رفتيم و ساندويچ خورديم ! تا حالا به اين خوشمزگي نخورده بودم ! خواستم من حساب کنم اما نگذاشتن ! سحر کيفشو باز کرد توي اون پر از پول بود . وقتي تعجب منو ديد گفت تعجب کردي ؟
- گفتم آره ! گفت بتو هم ياد مي ديم که پول در بياري !
کلي ذوق کردم و بعد هم با هم رفتيم به خونشون !
يه آپارتمان کوچيک و جمع و جور بود اول از همه منو فرستادن حموم سحر اومد و گفت بايد يکم به خودت برسي و بعد شروع کرد موهاي پامو زدن ! وقتي اعتراض کردم گفت دختر تا کي مي خواي امل بموني ؟؟؟ بهم بر خورد و ديگه هيچي نگفتم ! اونم مشغول شد ! اولش خيلي درد داشت اما کم کم عادت کردم ! بعد که اومديم بيرون کلي بهم لباس دادن . لباسهايي که تو عمرم نديده بودم دامن کوتاه و تاپ .... اسمهاشو اولين بار بود که مي شنيدم مدام ازم تعريف مي کردن ! پاهام سفيد شده بود و توي نور برق مي زد .... من اما مدام رنگ به رنگ مي شدم و از اينکه با دامن کوتاه باشم خجالت مي کشيدم آخه هميشه با شلوار بودم .... اون دوتا مدام مي خنديدن .... بعد نوبت ابروهام شد و ابروهامو درست کردن و بعد هم يه کرم ماليدن به صورتم و موهاي صورتمو بور کردن و بعد هم کلي کارهاي ديگه بعد که خودم رو تو آينه ديدم از تعجب دهنم وا مونده بود ! يعني اين منم ؟؟؟
چقدر خوشگل شده بودم ! اونا هم مدام ازم تعريف مي کردن ! شايد باور نکنين اما نرديک يک ساعت فقط خودمو توي آينه نگاه مي کردم و اون ها هم مدام مي خنديدن ! همه لباسهامو ريختن توي يه کيسه و انداختن دور و بهم لباسهاي نو دادن . کم کم ياد گرفتم که چطور آرايش کنم و چطور لباس بپوشم اسم لباسها رو ياد گرفتم معروفترين لوازم آرايش رو !
خالا ديگه بدون آرايش حتي تو خونه هم راه نمي رفتم و از خودم خيلي ممنون بودم ! روزا من مي موندم خونه و اونا مي رفتن بيرون و عصر يا شب مي اومدن خونه و يا مي خوابيدن يا اونقدر خسته بودن که ناي حرف زدن نداشتن ! هر چي مي پرسيدم مي گفتن سر کار بوديم ! وقتي مي گفتم منم مي خوام کار کنم مي گفتن به موقع فعلا زوده ! يه روز آخر هفته بود که قرار شد بريم پارتي ! کم کم زمزمه ها شروع شد که دوست داري دوست پسر داشته باشي ؟ منهم مدام رنگ به رنگ مي شدم و در نهايت رضايت دادم !
شب رفتيم به يه خونه که نه , قصر بود . پسري رو بهم معرفي کردن. تا دستم رو گرفت دستم رو پس کشيدم و گفتم به من دست نزن ! نسيم منو کشيد کنار و گفت مگه خل شدي ؟ دوست پسرته بايد بزاري دستتو بگيره امل بازي در نيار !!! باز اين جمله رو تکرار کرد ! انگار رگ خوابه منو فهميده بود که هر بار که کاري رو انجام نمي دادم با اين کلمه راضيم مي کرد ! پسر دوباره اومد و دستم رو گرفت و از اونا جدا شديم !
احساس بدي داشتم مثل گناه و مدام اطراف رو مي پاييدم و فکر مي کردم همه دارن ما رو نگاه مي کردن ! اما همه دختر ها تو بغل پسر ها بودن يا در حال رقص ! و هيچ کس به ما توجهي نداشت ! رفتيم روي مبل نشستيم ... هنوز دستم تو دستش بود.... بعد شروع کرد حرفهاي زيبا زدن و گفت که خيلي خوشگلم و دوستم داره و از عشق گفت ..... احساس عجيبي داشتم و خجالت زده بودم اما يک نوع حس عجيبي داشتم که تا به حال حسش نکرده بوده دستمو که نوازش مي کرد چيزي در تنم منو قلقلک مي داد .. احساس عجيبي داشتم که تا اون روز حسش نکرده بودم ... بعد بلند شد رفت و دو تا ليوان نوشيدني آورد و يکي رو داد به من و گفت بخور .... اولين قلپ رو که خوردم تمام گلو و معدم آتيش گرفت و اشک از چشمم سرازير شد !!!! با عصبانيت داد زدم اين چي بود ؟ اون که هم متعجب بود و هم نمي تونست جلوي خنده اش رو بگيره با خنده گفت به اين مي گن ويسکي , مشروب , مگه نخوردي تا حالا ؟
با گفتن اين حرف بهم بر خورد و الکي گفتم نه .... يعني آره خوردم اما ايندفعه مزش بد بود !!! زد زير خنده و گفت بذار برات درستش کنم ... بعد بلند شد رفت پاي يک ميز و چند تا چيز ريخت توي ليوانم و بعد اومد و داد به دستم و گفت بخور ببين حالا چطوره ؟
اينبار با احتياط خوردم . مزه اش خوب شده بود مثل مزه ليمو اما باز هم تند بود و کمي گلوم مي سوخت ... گفت عادت مي کني و بعد ليوان رو ازم گرفت و گذاشت رو ميز و دستش رو انداخت دور شونم و سرم رو بوسيد ! دوباره همون حس غريب دويد تو تنم ... کم کم حس کردم داره گرمم مي شه و روي گونه هام احساس داغي مي کردم ! و بعد هم رخوت عجيبي رو تو تنم حس کردم ! اون مدام حرفهاي عاشقانه مي زد حالا ديگه حرفهاش لذت عجيبي برام داشت و از اينکه منم دستشو بگيرم خجالت نمي کشيدم .... سرم گيج مي رفت اما حال عجيبي داشتم و يک نوع سستي تو تنم بود سرم کم کم روي سينه اون مي رفت اما دلم نمي خواست برش دارم بعد هم گرمي لبهاي اونو روي لب هاي خودم حس کردم .... نمي تونم احساسي که اون لحظه داشتم رو بگم اما زيبا ترين حسي بود که تا بحال تجربه کرده بودم ! نمي دونم چقدر طول کشيد و بعد هم که مهموني تموم شد و برگشتيم من هنوز تو ياد اون لحظه بودم ! هر بار به اون لحظه فکر مي کردم تنم داغ مي شد و قلبم پور از شوق و به تپش مي افتاد اما بعد دل تنگش مي شدم ! نسيم و سحر که انگار فهميده بودم چه مرگم شده مدام سر به سرم مي گذاشتن و مي خنديدن يا همديگه رو بغل مي کردن و مي بوسيدن و اداي منو در مياوردن !
چند روز بعد بود که نسيم يه موبايل داد بهم و گفت اين ماله تو بعدا که سر کار رفتي بدردت مي خوره !! کلي ذوق زده شده بودم و مدام تو دستم بود و از خودم جداش نمي کردم تا اينکه يکروز که خونه تنها بودم تلفنم زنگ زد : الو . بفرمايين ؟
سلام عروسکم ....
صدا خيلي آ شنا بود .. بنابراين پرسيدم شما ؟
به همين زودي منو فراموش کردي ؟ منم نيما . اون شب تو پارتي .....
ايواي ببخشيد نشناختم .... و حس کردم گونه هام داغ شدن و دوباره اون غريب رو تو تنم حس کردم
شماره اش رو بهم داد ... هر روز ساعتها با هم صحبت مي کرديم !
يه شب سحر اومد و با خودش يه فيلم آورده بود و کلي تعريف مي کرد ....گفت بيا ببين چي گير آوردم برات !!
کلي خوشحال شدم و همه نشستيم پاي تلويزيون ... اول فيلم زن و مردي رو نشون مي داد که خارجي صحبت مي کردن و بعد رفتن توي اتاق خواب و شروع کردن به لخت شدن و ...... احساس بدي داشتم و بلند شدم از جام که دوباره سحر گفت امل شدي ؟ و همين کافي بود تا منو دوباره سر جام بشونه ! نشستم و نگاه کردم ! حالت تهوع بهم دست داده بود و سرم درد مي کرد اونها که ديدن حالم بد شده تلويزيون رو خاموش کردن و بلندم کردن و بردن به اتاقم !
اون شب تا صبح مدام توي خواب و بيداري صحنه هاي آميزش اون زن و مرد جلوي چشمام مي اومد و هي از خواب مي پريدم ! نزديکاي صبح بود که ديگه خوابم نبرد ! خودم حس عجيبي داشتم نمي دونم چرا احساس کردم که بايد اون فيلم رو ببينم .. کنجکاوي عجيبي سراغم اومده بود ... بلند شدم وتوي تاريکي نشستم و تا آخر فيلم رو ديدم از ديدن اون فيلم لذت خاصي بهم دست داد ! بعد از رفتن سحر و نسيم دوباره فيلم رو ديدم و باز هم دوباره و هر بار بيشتر خوشم مي اومد ! تا اينکه تلفن زنگ زد ....
نيما بود ! پرسيد چکار مي کردي ؟ منم همه چيزو براش تعريف کردم .. خنديد و گفت سوالي برات پيش نيومد ؟ با شرم گفتم چرا ! و بعد از زير زبونم کشيد و منم گفتم و اونم هر مورد رو با آب و تاب برام شرح مي داد و منهم از اون حرفها لذت مي بردم !
چند روز بعد يکروز بهم زنگ زد و ناهار دعوتم کرد ! منهم زنگ زدم به نسيم که ازش اجازه بگيرم و گفت برو ! خيلي راحت ! برام عجيب بود اما شک نکردم و رفتم ! جايي که آدرس داده بود ايستادم چند دقيقه بعد جلوم يه ماشين مدل بالا آلبالويي توقف کرد و شيشه اون خود بخود رفت پايين و چهره نيما معلوم شد : سوار نمي شين خانوم خانوما ؟
سوار شدم و رفتميک به يک رستوران مجلل و ناهار خوريدم .. بعد از ناهار ازم خواست بريم منزلش و اونجا رو بهم نشون بده ! چه خونه اي بود ياد اون شب افتادم .... مات خونه بودم که يک ليوان مشروب داد به دستم و نشستيم مشغول خوردن و حرف زدن شديم !
وقتي سرم گرم شد اومد کنارم و بغلم کرد .... دوباهر ه اون حس بهم دست داد اما خيلي بيشتر ... محکم تر بغلم کرد و گونم رو بوسيد و دم گوشم مدام مي گفت دوستم داره .... منهم براي اولين بار بوسيدمش .. شروع کرد به در آوردن لباسهام ... عجيب بود حتي اعتراض هم نمي کردم ياد لحظه هاي توي فيلم مي افتادم و لذتي همه وجودم رو مي گرفت .... بعد از مدتي درد خفيفي رو درونم احساس کردم و نيم خيز شدم .... داشت ازم خون مي رفت خيلي ترسيده بودم اما فکرم کار نمي کرد بهم مي گفت چيزي نيست تموم شد دوباره رو تخت افتادم و کم کم خوابم برد !
وقتي بيدار شدم نسيم بالاي سرم بود ! لباس تنم نبود . روم يه پتو انداخته بودن!نسيم نشست کنارم و موهامو نوازش کرد و گفت چطور بود ؟
با بي حالي نيم خيز شدم و بغلش کردم و خنديدم .. فقط خنديدم ....
قرار شد مدتي پيش نيما بمونم ... يکماه اونجا بودم و چه دوران زيبايي بود ... خاطره انگيز .
احساس مي کردم که همسرش هستم و اون هم شوهر من . عاشقانه دوستش داشتم و دوريشو نمي تونستم تحمل کنم چقدر براي آينده نقشه مي کشيدم اما افسوس که همه چي زود تموم شد ! يکروز نيما اومد و گفت مدتي بايد برم مسافرت و نسيم و سحر هم رفتن مسافرت بايد چند روزي بري پيش يکي از دوستام خانم خوبيه !
خيلي ناراحت شدم و دلم گرفت اما به خاطر اون لباسهامو جمع کردم و رفتيم اونجا ! زن مسني بود بهش مي گفتن خانم بزرگ ! اسمي که وقتي معنيش رو فهميدم که خيلي دير شده يود ! يه دختر ديگه هم اونجا بود و من تو اتاق اون موندگار شدم !
شب که شد دخترک اومد کنارم و گفت مي دوني اومدي کجا ؟ گفتم آره پيش دوست نيما هستم تا از مسافرت بياد ! قهقهه زد و گفت چقدر ساده اي ! اين حرف رو روز اول به منهم زدن ! ترس ورم داشت و گفتم منظورت چيه ؟
گفت يعني اينکه بايد سرويس بدي ! گفتم يعني چي ؟ گفت يعني دوزاريت نيفتاده ؟ گفتم نه ؟ و حرفي رو زد که آتشم زد ! همون موقع بلند شدم که برم ! دستمو گرفت و گفت کجا ؟ فکردي مي زارن زنده بري بيرون ؟ و شروع کرد به تهديد من و .... ! آخر حرفهاشو نمي شنيدم گزيه امونم نمي داد که بشنوم و ناچار تسليم شدم ...
فرداي اون روز خانم بزرگ اومد و گفت يه چادر نازک مي کني سرت و ميايي مي شيني تو هال مهمون داري ! از ترسم چادر سرم کردم و اومدم توي هال ! يک پيرمرد 60 ساله نشسته بود روي مبل و با ديدن من نيشش تا بناگوش وا شد و دستم رو گرفت و کنار خودش نشوند !
از خنده هاش چندشم شد اما از ترسم حرفي نزدم .... بغلم کرد و شروع کرد به بوسيدنم که خاله خانم گفت برين تو اون اطاق و بعد هم رفتيم اونجا ... از اون روز کارم اين شده بود که منتظر باشم تا کسي بياد و برم پيشش ! بعد از مدتي که حرفه اي شده بودم يه روز خانم بزرگ صدام کرد و گفت دوست داري بيرون کار کني ؟ با خوشحالي پريدم و گونه اش رو بوسيدم و گفتم از خدامه !!!!
گفت از فردا مي فرستمت با يکي از بچه ها که راهشو يادت بده .. بلند شدم برم که يهو گردنمو گرفت و شروع کرد به فشار دادن ... گفت يادت باشه بخواهي فرار کني هر جا باشي پيدات مي کنم و با همين دستهام خفه ات مي کنم ! نفسم بند اومده بود و داشتم خفه مي شدم و فقط با اشاره چشم و ابرو حرفش روتاييد کردم و دستشو از دور گردنم برداشت !
از فردا شدم همکار يه دختر به اسم شيلا که همه بهش مي گفتن شيلا جني ! تا حالا هيچ ماموري نتونسه بود بگيرش و دختر خيلي تيزي بود ! صبح ها مي رفتيم توي پاساژ هاي بزرگ يا مغازه هاي ولي عصر و تجريش به بهانه خريد تا يه خاطر خواه پيدا بشه بعدهم ازش پول مي گرفتيم و مي رفتيم باهاش ! گاهي هم کنار خيابون واي مي ستاديم و اتول مي زديم ! هر چي در مياورديم نصفش رو بايد مي داديم به خانم بزرگ ! نرخ رو هم اون

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 2 از 35:  « قبلی  1  2  3  4  5  ...  31  32  33  34  35  بعدی » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.