| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 20 از 62:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  61  62  پسین »  
#191 | Posted: 19 Jul 2011 10:19
سکس بانکی


‫من ساكن ایران نیستم، اما سالی یکبار میام ایران. راستش دوست دختر دارم و زیاد پی کس کردن هم نیستم،‬
‫اما خوب اگر باشه، چرا که نه. بر و قیافه زیادی ندارم، اما در سکس بدک نیستم و بخصوص کیرم اندازه‬
خوبی داره و معمولا" وقتی دختری یکدفعه با من سکس داره، بعدا" بیشتر طالب می شه. اینها رو گفتم که اگر‬
‫داستان یک کمی بنظرتون زیادی کلیشه ای اومد بدونید که خودم هم می دونم و راستش بعد از دوسال، برای‬
خودم هم باورش سخته. می گم که سرگرم شید‬!

‫دوسال پیش تابستون اومده بودم ایران. توی یکی از بانک های ایران یک دفترچه حساب پس انداز دارم که‬
‫کمی پول توشه و معمولا" وقتی میام ایران، پول رو که تبدیل می کنم، می سپرم به این دفترچه و بعد برای‬
‫خرج، ازش برداشت می کنم. اون سال، مادر عزیزم تصمیم گرفته بود که دلار نقد بردن خوب نیست و از‬
‫حساب خودش بهم یک چک داده بود که بذارم به حساب خودم و خرجم رو بدم و بجاش اینجا به مادرم معادل‬
دلاریش رو بدم‬
. ‫به هرحال، وقتی که رفتم بانک که چک یک کمی درشت رو به حساب بخوابونم، مسوولین بانک که مادرم رو‬
‫برای بیزنس می شناختند، مشکوک شدند و به من گفتند که برم پیش معاون رئیس بانک. در این ضمن هم آقای‬
‫رئیس شروع کرد به نوشتن یک فکس به مادر من که مطمئن بشه من کلاهبردار نیستم )بهش هم گفتم که پدرت‬
‫خوب، من پولش رو می دم، تلفن کن! حالا مادر من کو تا فکس نگاه کنه!!!

( به هرحال، من نشستم بغل میز‬
‫رئیس و طرف راستم هم یک میز دیگه است، مخصوص یکی از کسانی که روی وام کار می کنند. این شخص‬
‫به خصوص، یک دختر جوون بود (فکر کنم ۲۵ ساله) و کاملا" معلوم بود که داره به حرفهای ما گوش می ده. ‫
وقتی که جناب معاون رفت که فکس بفرسته، دختره سلام کرد و گفت: شما امریکا هستید؟ من هم گفتم با‬
‫اجازه! خلاصه، همین امریکا بودن ما انگار کس خانم رو آب انداخت و به اینکه من می خوام برم امریکا و ‫شما
وقت دارید که به من یک کمی توصیه کنید و از این حرفها. من هم راستی راستی اون موقع دوزاریم نیفتاده بود
و فکر کردن نبودم و با کمال حماقت به خیال اینکه طرف واقعا" کمک می خواد. گفتم که والا من دانشجوام و
فقط از طریق دانشجویی بلدم، اما در خدمتم (چه جورم!) و بهش تلفن دادم خونه عموم‬.

‫این بماند تا اینکه سه روز بعد، من نشسته بودم خونه که تلفن زنگ زد و یک خانمی خودش رو معرفی کرد‬
‫که من رویام. گفتم بفرمائید؟ گفت من رفیق نازی هستم که توی بانک کار می کنه (اسمش رو نپرسیده بودم).
‫گفتم آهان، بفرمائید! گفت نازی می خواد شما رو ببینه، من زنگ زدم قرار بذارم! گفتم چطور خودشون زنگ‬
نزدن؟!!! گفت والا نازی یک مشکلی داره! گفتم چی؟ گفت نازی شوهر داره، الان نمی تونه زنگ بزنه.‬
منو داری.

شاخام در اومده بود! شنیده بودم، اما ندیده بودم‬ در این بین، رویا خانم هم خودش در اومد که :در ضمن، من خودم
هم می خواستم از شما چندتا سوال در‬ ‫مورد رفتن به امریکا بپرسم. گفتم: در خدمتم، اگر وقت دارید، امشب توی
یک رستوران در خدمتتون باشم‬ ! داشت گوشی میومد دستم. من گیرندم یک کم ضعیفه، نخندید بابا!


‫شب، خانم تشریف آوردن و از تنها چیزی که سوال نکردن، رفتن به امریکا بود! همه اش اینکه چکار می کنی‬
و دوست دختر داری یا نه و قس علیهذا. تا آخر شب، دستگیرم شده بود که این دادنیه. اما اونشب اتفاقی نیفتاد‬
. ‫یک هفته بعد، بعد از ظهر کیرم شق شده بود و داشتم جق می زدم که یکدفعه این قضیه یادم اومد و گفتم ببینم‬
‫این رویا دادنی هست یا نه! پا شدم و تلفن کردم بهش که رویا خانم، اگر وقت دارید، ببینمتون همینطوری،‬
‫جدا! گفت کجا؟ من هم پررو جواب دادم که اگر دوست دارید، تشریف بیارید منزل! گفت منزل که نه، اما‬
اگر می خواید، بریم شام. من هم گفتم باشه‬
.

‫خانم با ماشین اومد دنبالم. از قبلش برنامه داشتم. توی کوچه که می رفتیم، دست گذاشتم روی رونش و فشار‬
‫دادم و گفتم: ببینم، اهل حال هستی؟ خنده ای کرد و گفت: تا چه حالی؟ من هم دستم رو بردم بالا و گذاشتم رو‬
‫کسش. گفت، به به! خوش می گذره؟ گفتم: چرا که نه؟ حالا هستی یا نه؟ گفت: من حرفی ندارم و توی کردن‬
خیلی راحتم، اگر خونه خالی داری، بریم. گفتم اول باید کاندوم خرید! گفت باشه‬
‫رفتیم دم داروخانه و حالا کاندوم خریدن من برای اولین بار در ایران، بماند. خلاصه، برگشتیم به طرف خونه.‬
‫طرفهای شب شده بود و من دیدم که چراغها روشن هستن! فهمیدم عموجان برگشته و عیش ما رو منقض‬
‫کرده! حالم گرفته بود چنان که نگو. رویا گفت: رفیق مفیق نداری؟ گقتم چرا، اما تلفن ندارم. موبایلشو داد بهم‬

‫و گفت زنگ بزن. من هم زنگ زدم به تنها رفیقی که خونه شخصی داره. اما جاکش ورنداشت و من هم براش پیغام
گذاشتم که سریع زنگ بزن به موبایل این خانم‬. ‫بعد از این حال گیری، به رویا گفتم حالا که کار زیرشکممون درست نشد،
حداقل بریم کار شکم رو حل کنیم‬
‫که از گرسنگی نمی ریم. گقت باشه. راه افتادیم به طرف رستوران، توی اتومبیل پاترول دودر. من هم حشری‬
‫و تمام مدت در حال دستمالی کردن رون وکس خانم و شکم و سینه اش. هی می گفت نکن، می بینن و می‬
‫گیرنموم، اما من انگار نه انگار که جمهوری اسلامیه! خلاصه، این وسطها، پیچیدیم توی یک کوچه خلوت و‬
‫من طاقت نیوردم و زیپم رو باز کردم که کیرم هوا بخوره )درد می کرد به جان خودم(. رویا خانم تا این رو‬
‫دید، از ترس دستش رو گذاشت که منو بپوشونه، اما خوب، دستش رو کیر من بود دیگه!!! بدمصب شد سخت‬
‫تر از قبل! رویا هم بدش نیومد و یکی دوتا فشار داد و برگشت که: به قدت نمی خوره، اما کیرت خوش‬
اندازست!!! گفتم چاکر شماست! خندید و گفت حیف که نصیب نمی شه‬
.

‫اما همین موقع، تلفنش زنگ زد و رفیقم بود. تلفن رو گرفتم که کجایی سگ مصب؟ گفت حالا چته؟ گفتم کلید‬
‫خونت رو می خوام و خودت رو هم خارج از خونه! گفت تو فلان فلان شده مگه دوست دختر نداری توی‬
‫فرنگ، حالا اومدی حق مارو از دخترها بخوری؟ گفتم خفه، یا خونت یا جونت! گفت به ما چی می رسه؟‬
‫گفتم: سگ خور، می برمت چلوکبابی! گفت: کس کباب چی؟ گفتم: خفه، به تو نمی رسه. خندید و گفت باشه‬
بابا! کلید رو می ذارم زیر شمشادها و خودم هم گم می شم برای سه ساعت، اما یادت باشه ها‬
‫خلاصه، رویا و من با کیر شق و کس خیس رفتیم خونه رضا. خونه تک نفره از کجا آورده، بماند!

توی‬
‫محله خلوت از ماشین پیاده نشده بودم که دستم دور رویا بود و اصلا" انگار نه انگار که ایرانه. فکرش رو‬
می کنم می بینم این که الان زندون نیستم یآ مجبورم نکردن رویا رو عقد کنم، کلی شانسه‬
. ‫دررو که بازکردم، رویا رو کشیدم تو و از همون پشت در شروع کردم به ماچش کردن. روپوشش رو‬
‫بازکردم. مدل تابستونی، زیرش پیرهن نداشت. سینه های کوچولو و سفت، اما باحال و سفید و صورتی.‬
‫شروع کردم به طور شدیدی سینه خوردن و در همین حال هم بغل هاش رو ماساژ می دادم و پشتشو که داغ‬
‫بشه. کشیدمش توی اتاق پذیرایی و جفتمون افتادیم روی کاناپه، رویا روی من. هلش دادم عقب که من این کیر‬
‫رو باید دربیارم که دردش داره پدرم رو در میاره. پاشدم و فکر کنم ده ثانیه نشد که لخت شدم. رویا نشسته بود‬
‫و داشت به این حشری بودن من می خندید که تو مطمئنی دوست دختر داری؟ انگار صدساله کس نکردی؟!‬
عجله نکن بابا، من اینجام‬
!

‫بلندش کردم و دکمه شلوار جینش رو باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین. زیر شلوار جین، شرت نپوشیده‬
‫بود!!!! کس آبناک و بی مو. گفتم مثل اینکه منتظر بودی؟ گفت: فکر کردی خرم؟ وقتی گفتی بیا منزل، می‬
دونستم امشب سکس خواهم داشت! گفتم بابا دمت گرم‬
. ‫همینطوری که داشتم شلوارش رو در میاوردم و اون هم داشت جوراباش رو درمیورد، من هم کسش رو‬

‫انگشت می کردم. بعد از اینکه جوراباش رو درآورد، دست انداخت و کیرم رو گرفت و چندبار دستش رو جلو‬
‫عقب کرد. کیرم کاملا" سفت شده بود. به صورتم نگاه کرد و گفت: با این سیخت کباب هم درست می کنی؟‬
گفتم تا گوشتش چقدر نرم باشه؟ گفت امتحان کردی که! گفتم آره، اما هنوز خوب خوابونده نشده‬
. ‫یک لب باحال ازش گرفتم. همینطور دستمون روی کس و کیر همدیگه بود. پشتش رو می مالیدم و اون هم‬
‫یکی از لمبرهام رو فشار می داد. لبم رو از لبش جدا کردم و گفتم: بهتره برسیم سر اصل مطلب. دوللا شدم و‬
‫از توی جیب عقب شلوارم یک کاندوم درآوردم و کشیدم روی کیرم و بعد بهش گفتم حاضری؟ گفت از این‬
حاضرتر نمی شه‬
!

‫خوابوندمش روی مبل و خودم رفتم روش. کیرم رو گرفت تو دستش و گفت: یواش بکن و سعی نکن همش رو‬
‫فرو کنی. گفتم من می گذارم به عهده خودت. یواش یواش با دست کیرم رو هدایت کرد توی کسش. بیشتر کیرم‬
‫توی کسش بود. شروع کردم به پمپ زدن. وای! هی می ترسیدم آبم سریع بیاد. هی یواش می کردم. آخر سر‬
‫کم کم باز شد و دیگه اونقدر روی کیرم فشار نمی یومد. حالا رویا هم آروم شده بود و داشت حال می کرد.‬
‫سرعت رو یک کم بیشتر کردم، به آه آه افتاد. بعد از حدود سه دقیقه، احساس کردم داره آبم میاد. کیرم رو‬
‫درآوردم و گفتم: رویا، برگرد و بخواب روی شکمت. برگشت. یکی از دستهاش از بغل کاناپه آویزون بود.‬
دوباره خوابیدم روش و ایندفعه کیرم رو از پشت کردم توی کسش و خودم هم خوابیدم روش. گفت آخ جون،‬
چقدر احساس خوبی می ده! گفتم: له نشدی که؟! گفت نه بابا! کارتو بکن‬
.

‫در این حالت، حدود یکربع تلمبه زدم. پشتش و گردن رو ماچ می کردم که حال کنه و داغ بمونه. وسطهاش،‬
‫دستم رو هم از زیر کردم و شروع کردم به بازی کردن با کلیتوریسش. کلی حال می کرد و به آه آه شدید افتاده‬
‫بود. راستش اینقدر به فکر این بودم که اون حال کنه که یک کمی از خودم غافل شدم و یکدفعه دیدم که رویا‬
دوسری ارگاسم کرده و کیر من هنوز سفت و سخت‬
‫!!

خودش برگشت و گفت که می خوای برات بخورمش؟ گفتم کور از خدا چی می خواد؟ یک ساک حسابی‬
! ‫نشستم روی مبل. رویا نشست روی زمین بین پاهام و شروع کرد به ساک زدن. کیرم فرو کرد توی دهنش،‬
‫اما بیشتر از کلاهکش و کمی از خودش رو نمی تونست بکنه توی دهنش. اما از حق نگذریم، سعیش رو می‬ ‫کرد!
بگم، ساک زدن کار باحالیه، اما دخترها به هرحال با ساک زدن نمی تونن آب آدم رو بیارن. چونشون‬
‫خسته می شه و محکم ساک نمی زنن. حال می ده، اما آب نمی یاد! رویا هم فکر کنم از این قضیه خبر داشت‬
(ده دقیقه بود ساک می زد و انگار نه انگار!)

بعد از این مدت، پاهام رو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن‬
‫تخمام و زیر تخمم. بهم گفت، با کیرت بازی کن، من هم لیس می زنم که آبت بیاد. گفت باشه، اما به شرطی که‬
‫آبم رو بریزم روی صورتت. گفت عمرا"، گفتم پس تا عمرداری باید تخم بلیسی!!! خندید و گفت، باشه، اما‬
آبت رو نمی خورم. گفتم باشه، اینقدری که بریزم روی صورتت‬
‫چقدر حال می داد. تخمام رو با دقت و حرارت لیس می زد و من هم برای اینکه زیاد حال کنم، کم کم جق می‬
‫زدم! زیر تخمام رسیده بود و مشغول بود، اما بازهم آبم نمی یومد )بدجنسی خودم هم بود!(. یکدفعه فکر کنم‬
‫بی جیالش شد و زبونش رو گذاشت دم سوراخ کونم و شروع کرد به شدت لیس زدن. بی تعارف، انتظارش رو‬
‫نداشتم! یکدفعه چنان آبم با شدت اومد که فرصت نشد بریزم روی صورتش و بجاش آبم پاشید روی شکم خودم‬
وکمی هم روی موهای رویا‬
. ‫سرش رو بلند کرد و خندید و گفت: فکر کنم سوراخ دعا رو پیدا کردم؟ نه؟‬

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#192 | Posted: 19 Jul 2011 10:20
واقعی ترین سکس کیوان


سلام‬ ، ‫ماجرا از اونجایی شروع میشه که من یه دوست به اسم مرجان داشتم که یه دو ماهی بود باهاش زده بودم به‬ ‫. هم. منم پدر بزرگم 01 روز پیش فوت کرد و مامان و بابام رفتن کرمان ‫شنبه من تازه از کلاس اومده بودم یه دختری زنگ زد طرفای ساعت 51:1 ظهر و گفت می تونم وقتتونو‫بگیرم؟‬ ‫منم گفتم شما شماره منو از کجا آوردین؟‬ ‫!اونم گفت که یکی از دوستاش داده که اذیتت کنم. ‫بعد از کلی صحبت معلوم شد که اسمش مژده هست و دوست مرجانه و یه دوست پسر تو تهران داره که. باهاش زده به هم‬ ‫منم رفتم رو مخش از گیتار و کنسرتایی که گذاشتم و از این حرفا تا قبول کرد اگه همدیگرو دیدیم و ازهم خوشمون اومد با هم دوست شیم‬ . ‫من از فرصت استفاده کردم گفتم من خونمون کسی نیست میای خونمون اونم عین خلها گفت واسه من فرق نمی کنه. قرار گذاستیم سه شنبه صبح ساعت 9 وقتی رسید سر کوچمون تماس بگیره‬ ‫یک شنبه بازم زنگ زد گفت من نشستم فکر کردم دیدم من تو رو نمیشناسم الان بیا شهرک گلستان ببینمت و ‫صحبت کنیم منم آدرسو گرفتم و ماشینه بابا رو دودره کردم رفتم دنبالش. دیدمش قیافش خوب بود ولی خیلی ‫خوشگل نبود ولی یه هیکل نازی داشت یکم هم توپولی . دیگه سرتونو درد نیارم خلاصه اون روز تموم شد و ‫سه شنبه شد منم خودمو واسه همه چیز آماده کردم از یکی از بچه ها هم دو تا آبجوی اصل سه اسبی گرفتم ‫گذاشتم تو یخچال تا یخ زد . منتظر بود که سر ساعت 9 زنگ زد منم آدرس دادم در رو هم باز گذاشتم تا بیاد .‬ اومد تو . کلی آرایش کرده بود با شلوار لی کوتاه مانتو تنگ مشکی با یه چکمه مشکی که براش تنگ بود‬ دو ساعت طول کشید تا با کمک هم کفشاشو در آوردیم . اومد نشست. .هرچی بهش گفتم مانتو و روسریتو در بیار. می گفت نه راحتم‫. هی تو دلم می گفتم ای کیر تو شانسم . هرچی بهش گفتم نوشابه یا رانی یا یه چیزی بیارم بخوری گفت نه‬ . ‫فکر کنم می ترسید بیهوشش کنم . چون همش بهم می گفت تو رو خدا کسی رو نیاورده باشی خونه . منم بهش. می گفتم نه بابا‬ ‫خلاصه گفت گیتار بزن منم زدم . بعد بردمش تو اتاق رو تخت نشستیم . یه ده تا از اون فیلمایی که صحنه زیاد ‫داشت گذاشتم. هر موقع به صحنش می رسید میگفتم میخوای بزنم جلو می گفت نه لازم نیست. وسطای فیلم ‫سرشو گذاشت رو شونم دستامو گرفت منم بروی خودم نیاوردم . بعد بهش گفتم میخوای بخوابیم رو تخت نگاه کنیم اگه این جوری گردنت درد میگیره‬ .گفت هر جور دوست داری بعد خوابیدیم با فاصله کنار هم‬ . ‫وسط فیلم بود ولی اصلا صحنه رمانتیک که نبود هیچ قسمت اکشن بود که باز دستمو گرفت یکم بهم نزدیک‬ ‫شد بعد با اون یکی دستش صورتمو گرفت و برگردوند طرف خودش فکر کردم می خواد قیافمو ببینه. یه دفعه‬ ‫دیدم اومد لب بده منم فکر کردم یه بوس تو لبی سادس ولی دیدم زبونشو داد تو دهنمو اینورو اونور می کرد‬ منم همراهیش کردم‬ . ولی بر خلاف همیشه یه حسی بهم میگفت خیلی دوسش دارم خیییلی‬ . ‫یه بیست دقیقه همینجوری گذشت که بهش گفتم بذار یه فیلم سوپر بذارم گفت بذار . گذاشتیم ولی یه لحظه هم‬ ‫نگاش نکردیم فقط صداش تحریکمون می کرد . بهش گفتم روسریتو حداقل در بیار گفت گیر نده دیگه راحتم .‬ ‫دیگه بعد ار کلی اصرار موهای خوشگلشو باز کرد که هیچ دکمه مانتوشو هم باز کرد . زیر مانتوش یه تاپ‬ ‫. سبز بود . موهاش بوی خیلی خوبی میداد تابلو بود حموم بوده . گفتم رو بدنت حساسی ؟ با دلخوری گفت آره‬ . ‫گفتم دیگه هیچ وقت همچین فرصتی پیش نمیاد که من خونه تنها باشم بذار نهایت استفاده رو بکنیم گفت خوب‬ ‫میخوای چیکار کنم؟ گفتم مانتو و تاپتو در بیارتا من سینه هاتو ببینم‬ . ‫گفت نه در نمیارم اگه بخوای می تونم تاپمو بزنم بالا‬ ‫گفتم خودم برات میزنم‬ . ‫گفت باشه‬ . ‫در حال لب گرفتن دستمو کردم زیر تاپشو سینه های خوشگلشو مالوندم یه کم تا سفت شد بعد لب گرفتنو متوقف کردم‬ . ‫تاپشو زدم بالا یه سوتین پارچه ای سفید داشت اونم زدم بالا شروع کردم به خوردنشون خودشم سرمو فشار‬ ‫میداد ولی تو فیلما دیده بودم که آه آه می کنن ولی از شانس بده من هیچ خبری از آه آه نبود دیدم اینجوری‬ ‫ضایعه منم لباسمو در آوردم خوابیدم روش و شروع کردم به لب گرفتن. بدنامون به هم چسبیده بودن خیلی‬ حسه خوبی خوبیه . نفسامون خیلی تند تند میزد‬ ‫با حالت دلسوزی بهم گفت: قلبشو نگاه کن چه میزنه . بعد اومد مثل فیلما تو گوشم گفت خیلی دوست دارم‬ . منم گفتم منم همینطور‬ . ‫گفت دوست دارم همیشه داشته باشمت تو چی؟‬ منم گفتم هیچ وقت بهت خیانت نمی کنم‬ . بهم گفت چه لب نازی داری‬ ! گفتم قابلی نداره‬. ‫ولی خیلی دوست داشتم کسشو ببینم ولی هر چی گفتم قبول نکرد . ولی آخر گذاشت دستمو بکنم تو شلوارش از‬ رو شرت بمالمش‬. منم شیطونی کردم دستمو کردم تو شرتش که دستمو کشید بیرود‬ . من میدونستم چرا‬ . ‫چون موهاشو نزده بود خجالت می کشید. همینجور که لبای همدیگرو با ولع میخوردیم منم از رو شرط کسشو‬ ‫می مالیدم . دید دستمو بردم که کونشو هم بگیرم که بازم نذاشت منم بی خیالش شدم ساعت 1 ظهر شده بود اونم ‫باید ۱:۲۰ میرفت خونه چون مامانش معلم بود لباسامونو پوشیدیم منم که حسه رانندگی نداشتم زنگ زدم ‫تاکسی تلفنی که گفت 5 دقیقه دیگه میاد دم در ما هم لباسامونو پوشیدیم نگاه به کامپیوتر کردیم دیدم روی . قسمتی که کسه زنه له شده بود هنگ کرده‬ ‫خندمون گرفت . از در که می رفتیم بیرون یه لب توپ گرفتیم که خیلی حال داد راننده تاکسی هم به نظر مومن ‫میومد نشستم جلو . مژده هم نشست عقب . خوب بچه ها از اینجا به بعدشم ماجرا داره اگه دوست داشتین تو ‫نظرا بگین تا اونم بنویسم. قربانه همه شما. کیوان‬ .

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#193 | Posted: 19 Jul 2011 10:27
مرد عوضی


اون روز حسابی كلافه بودم اعصابم از دست یكی از همكلاسی هام خرد شده بود یه كم بگو مگو كردیم و از دانشگاه اومدم بیرون توی راه هر چی منتظر تاكسی شدم تاكسی گیرم نیومد.
یه پیكان مدل ناصری(دوره ناصرالدین شاه) بوق زد گفتم تهرانپارس ترمز كرد
گفت چقدر میدی
گفتم نمیدونم
گفت دوهزار تومن خوبه
گفتم نه هزار تومان بیشتر نمیدم
گفت باشه بیا بالا
سوار شدم و گفتم پس چرا میگید دو هزار تومان
گفت خانم اصلا قابل نداره شما اگه كرایه هم نمیدادی من شما رو میرسوندم
تازه نگاهش كردم دیدم خیلی آشناست گفتم ببخشید شما خیلی به نظر آشنا میایید و یه دفعه دلم ریخت وای رضا بود ولی چه قدر فرق كرده بود خیلی خوشگل تر شده بود سینه بازش منو بی حال كرده بود
بهش گفتم یالا نگه دار پیاده میشم
گفت چرا
گفتم به خاطر این كه ازت لجم گرفته
با تعجب منو نگاه كرد
گفتم سه ماهه ازت خبر ندارم
متعجب و دستپاچه گفت برات میگم اتفاقی برام افتاده كه اگه بدونی دلت برام میسوزه
گفتم خوب بگو
گفت بریم یه جای خلوت
گفتم بریم خونه ما ( من توی تهران تنها زندگی میكنم)
رفتیم توی خونه وقتی وارد آپارتمان شدیم قلبم می تپید
گفتم خوب بگو
اومد جولو دستش رو انداخت دور كمرم گفت خوشگلم یه جایی گرفتار بودم كه اگه ندونی بهتره
دلم براش سوخت گفتم كجا
مهلت بهم نداد لباش رو گذاشت روی لبم من. میمردم برای این پر روییش لبش اونقدر خوشمزه بود كه با زبونم مزه مزه اش كردم
دستش رو برد توی موهام و با دست دیگه دكمه های مانتوم رو باز كرد و از روی شونه هام انداختش پایین دستش رو برد زیر پیرهنم و پشت كمرم رو نوازش میكرد داشتم روی اسمونها پر میكشیدم دستم رو انداختم دور گردنش منو بیشتر به خودش فشار داد دستش رو كرد توی شلوارم و شروع كرد به مالیدن باسنم بعد زیپ شلوارم رو كشید پایین و شلوارم رو به طرف پایین هل داد بعد آروم اومد سینه هام رو بوسید و جولوی پام زانو زد و شروع كرد به در آوردن شلوارم سرش رو گذاشت لای پام و شورتم رو با دندوناش گرفت و كسم رو بو كرد بعد بلند شد و بدون مكث پیرهنم رو از تنم بیرون آورد و شلوار و پیرهن خودش رو هم در آورد و كیرش رو از روی شورت گذاشت لای پاهام من
این كارش رو خیلی دوست داشتم دلم میخواست قبل از این كه كیرش به كسم بخوره فشارش رو از روی شورت حس كنم كرستم رو باز كرد و دستاش رو گذاشت روی سینه هام یه سینم رو گرفت به دندونش و با دستش اون یكی سینم رو میمالید بعد یه كم شورتم رو كشیو پایین و كیرش رو گذاشت لای پاهام وقتی كیرش به كسم خورد دیدم كه دارم كنده میشم
داشتم ارضا میشدم
فهمید منو بغل كرد و برد انداخت روی تخت منم بلافاصله برگشتم اونم معطل نكرد بقیه شورتم رو از پام در آورد و خوابید روی من
شكمش توی گودیه كمرم بود زانوهاش توی گودیه زانوهام و كیرش لای پام بود حسابی خیس شده بودم و كیرش با آب كسم لیز شده بود آروم كیرش رو گذاشت دم سوراخ كونم منم پاهام رو محكم به هم چسبودنم دلم میخواست وقتی با كیرش كونم رو پر میكنه خیلی دردم بیاد هرچی دردش بیشتر میشد بیشتر لذت میبردم كیرش رو فشار داد توی كونم حس كردم كه پر شدم
درد كیرش داشت همه وجودم رو میسوزوند داشتم از درد ناله میكردم ولی بازم درد بیشتری میخواستم تا آخر كرد توی كونم
پر پر بودم كیرش اقلا بیست پنج سانت بود و قطر كیرش شاید پنج سانت میشد از اون وقتی كه من ندیده بودمش كیرش هم خیلی كلفت تر شده بود داد میزدم محكم فشارم بده اون هم كیرش رو در آورد و با ضرب محكم دوباره داخل كونم كرد طوری كه دیگه داشتم از درد میمردم ولی لذت دردش اون قدر زیاد بود كه گفتم یه بار دیگه و اون چند بار این كار رو تكرار كرد و من دیگه آبم برای بار دوم كنده شده بود و بی حس افتاده بودم تا این كه گفت دارم میام كجا بریزم گفتم بریز توی كونم و اون یك بار دیگه كیرش رو بیرون كشید و با ضربه بسیار محكمی كه دیگه همه سوراخ كونم رو منفجر كرد دوباره داخل كرد و همون وقت آبش هم با فشار پاشید توی كونم دیگه مست مست بودم توی این مدت كه نبود خیلی كارا یاد گرفته بود اون قدر قشنگ منو میكرد كه دلم نمیخواست بزارم بره خوابیده بود روم و داشت كفلم رو میمالید بعد اومد كنارم و لبام رو بوسید بهش گفتم خوب حالا میگی كجا بودی
گفت من همین جا بودم تو كجا بودی حالا
گفتم مسخره بازی در نیار رضا راستش رو بگو
گفت آخه من رضا نیستم من اسمم صادقه
گفتم یعنی به من دروغ گفته بودی
گفت من هیچ وقت به تو چیزی از اسمم نگفتم الان دارم میگم اسم من صادقه
گفتم مگه تو رضا نیستی كه ...........و چند تا نشونی بهش دادم
گفت نه به خدا من امروز برای بار اول بود كه شما رو میدیدم ولی از بس خوشگل بودی كه نتونستم بهت بگم اشتباه گرفتی
گفتم پس چرا گفتی منو نمیشناسی
گفت خوب یه تیر توی تاریكی انداختم اگه نمیگرفت چیزی نمیشد اومدم باهاش دعوا كنم كه یاد كیر خوش تراشش و حالی كه بهم داده بود افتادم بهش گفتم بد جنس من توی عمرم به هیچ كس نداده بودم تو با حقه بازی منو كردی اونم گفت بد جنس منم تا حالا توی عمرم هیچ كس رو نكرده بودم تو باعث شدی كه تو رو بكنم من میدونستم كه اونم مثل من دروغ میگه ولی چاره ای نبود بعد از اون روز مجبور شدم كه هر هفته دوشنبه ها بهش بدم و این اولین اجبار زندگیم بود كه از یه هفته جولو تر انتظارش رو میكشیدم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#194 | Posted: 19 Jul 2011 10:38
باسن ناهید خانوم


تازه داشتم در مغازه را می بستم که برم خونه. ساعت حدود 9 شب بود.
یه خانوم و اقایی وارد مغازه شدن و گفتن اقا تعطیل کردین؟ گفتم اره انشاالله فردا. یه کیس دست اون اقا بود و گفت: این سیستم ما مرتب هنگ می کنه. گفتم بذارین درستش می کنم فردا شب بیاین ببرین.کیس رو گذاشتن و رفتن.
موقعی که خانومه داشت می رفت بیرون یه نگاهی انداختم به باسن هاش دیدم عجب توپه. عین دوتا توپ گرد و نرم بالا و پایین می پریدن... یه دفه نمی دونم چی شد که کیرم راست شد و پیش خودم گفتم من باید این کون رو بکنم. حیف این قنبل های توپه که اون شوهر مشنگش بکنه...
فردا روی سیستمشون کارکردم و درستش کردم و با یه کم شیطنت تونستم به ای دی اون خانم دست پیدا کنم!
بهتر از این نمی شد. فردا شب وقتی اومدن کیس رو ببرن تازه فهمیدم که شوهره کاملا گیجه و هیچی از کامپیوتر سرش نمی شه. من کارت ویزیتم رو دادم به خانوم خانوما و یواشکی گفتم: امری داشتین در خدمتم. این هم آی دی منه...
خانومه گفت حتما و رفتن. دوباره نگاه من افتاد به اون باسن های ورقلمبیده و کیرم راست شد... پیش خودم گفتم اقا فرهاد غصه نخور این کوس توپ تو چنگته مث یخ و ترشی !!!
یکی دو روزی گذشت و خانوم خانوما اومد توی چت... و من هم حسابی مخش رو زدم و فهمیدم که حسابی کمبود محبت داره و شوهرش بهش نمی رسه... چند هفته ای گذشت تا حرف رو به سکس کشوندم و تقریبا خانم رو پختم و قرار گذاشتیم سر میدون ولی عصر... ساعت 10 صبح بود که رفتم سر قرار و خانوم رو انداختم بالا... یه دوری زدیم و گفتم کجا بریم؟ خانوم که اسمش ناهید بود گفت بریم خونه ما.
گفتم شوهرت نیست ؟ گفت نه رفته شهرستان و دو روز دیگه می یاد...
راستش یه کم ترسیدم و گفتم نه.بیا بریم دفتر من. کسی نیست. یکی دو ساعتی می شه یه کارهایی کرد...
ناهید رو بردم توی دفتر... و بی مقدمه لخت شدم. ناهید که حسابی از سرعت عمل من کیف کرده بود گفت: خیلی عجله داری؟
گفتم: بابا از اون شبی که اومدی مغازه تا حالا دارم از شق درد می میرم.. زود باش لخت شو.. ناهید خانوم هم امون نداد و لخت شد. یه سوتین قرمز و یه شورت ابی اسمونی تنش بود. از اون هایی که من می خورمشون. گفتم ناهید من مدت هاست تو فکر کردن توام.
گفت: همون شب فهمیدم. و منتظربودم پاپیش بذاری تا بهت پا بدم.
گفتم این باسن ها منو کشته اجازه بده یه کم ببوسمشون. گفت باشه. خوابید و باسن ها رو داد بالا. من هم حسابی حشری شده بودم. شروع کردم به بوسیدن باسن هاش. احساس می کردم روی ابرها راه می رم. چقدر نرم و خوشبو بودن. بوی عطر گل رازقی می دادن. داشتم از هوش می رفتم و باور نمی کردم که اون باسن های توپ در اختیار منند. اروم اروم شورتش رو در اوردم و افتادم به جون باسن ها. اونقدر گازشون گرفتم و با دست زدم روی اون ها که کاملا بلند شدند و سرخ سرخ شدن. جای پنجه هام کاملا روی اون ها مشخص بود... ناهید گفت امیر بسه بده یه کم بخورم تو که منو کشتی... و کیرم رو گذاشت توی دهنش و شروع کرد ساک بزنه. اونقدر حرفه ای و ملوس این کار رو می کرد که تا به اون روز هیچ دختری نکرده بود. کار ساک که تموم شد گفت شروع کن.
امادگی دارم. من گفتم ناهید من نزدیک 5 ساله که فقط کون می کنم و کردن کون برام بسیار لذت بخش تر از کوسه. ناهید گفت: اخه من تا به حال کون ندادم. گفتم حیف این باسن های توپ نیست؟ یه دنیا قیمت داره... گفت باشه چون تویی می دم. ولی منو ارضا کن بعد. گفتم باشه. و دو تا لنگش رو گذاشت روی شونه هام و من هم شروع کردم کوسش رو بخورم. کم کم صدای جیغش در اومد و فهمیدم داره آبش می یاد. من هم تندتند کوسش رو خوردم تا کاملا ارضا شد و خودش چهارزانو شد و کون رو داد بالا و اماده که امیرخان اون کیر تشنه رو جا بندازه...
یه کم کیرم رو چرب کردم و دوباره شروع کردم بزنم روی باسن هاش... باورم نمی شد و فکر می کردم هنوز خوابم... لنگ هاش رو کامل باز کردم و کم کم دیدم که سوراخ خوشگل کون ناهید خانومم داره باز می شه و از عطش کیر داشت له له می زد... من هم سر کیر رو گذاشت دم کونش و اروم فرو کردم... جیغ ناهید خانوم در اومد که می گفت درش بیار سوختم... من هم گفتم یه کم صبر کن تا جا باز کنه. نزدیک سی ثانیه نگه داشتم دیدم ماهیچه های کونش شروع کردن نرم بشن و اروم اروم تا ته فرو کردم... به ناهید گفتم راحتی ؟ گفت اره. گفتم می خوام تلمبه بزنم. گفت بزن... من هم عادت دارم اونقدر سریع و محکم تلمبه می زنم که لذت کامل ببرم و شروع کردم. ناهید داشت زیر کیر من تموم دل و روده هاش حال می اومد و می گفت بیشتر بزن. می خوام... تندتر.. چه کیفی داره. دارم کون می دم. اخ جون... من هم می گفت بالاخره کردمت. کوس طلا. هیش کی نمی تونه از چنگ من در بره. ناهید می گفت باز هم می دم بکن. بکن... .عرق از تموم صورتم جاری شده بود... و همین طور داشتیم حرفای تحریک کننده می زدیم... یه دفه گفتم ناهید ناهید ناهید وووووتموم اب منی هام رو با فشار خالی کردم تو کون ناهید خانوم... و بی حال کیرم رو در اوردم و لخت افتادیم توی بغل هم دیگه...
الان از اون تاریخ دو سال می گذره و هرموقع سیستم ناهید خانوم هنگ می کنه من در خدمتش هستم... !!

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#195 | Posted: 19 Jul 2011 18:06
پیام و مریم


حدود 8 سال پیش بود که از ارومیه رفتیم بندر عباس ... یه تغییر مکان خیلی شدید!

به خاطر شغل بابام بود که مجبور شدیم کوچ کنیم! اون موقع من می رفتم اول دبیرستان ...

به خاطر تغییر جا خیلی ضد حال خوردم ... چون جایی که رفته بودیم از هر لحاظی با ارومیه 180 درجه فرق داشت!

هم از لحاظ آب و هوا ٬ هم از لحاظ برخورد مردم ٬ هم از لحاظ فرهنگ ٬ هم از لحاظ زبان و هم از لحاظ شکل ظاهری!

با اینکه همه جا شایعه که ترکها با غیرتن اما من اصلا همچین چیزی رو به این شدت ندیدم! توی شهر خودمون همه چیز واسمون عادی بود! حتی منی که 15 سال داشتم خیلی وقتها بدون روسری می رفتم بیرون! یا مثلاً تمام زمستون فقط کلاه سرمون بود! یا اینکه خیلی راحت با پسرهای اطرافمون رابطه در حد دوستی داشتیم!

اما حالا وارد منطقه ای شده بودیم که مردمش حتی برای خرید از سر کوچه شون پوشیه می زدن! این خیلی واسم عذاب آور بود!

منی که پوستم در مقابل اونا مثل برف بود وقتی بدون پوشیه می اومدم بیرون همه نگام می کردن! به راحتی می فهمیدم که هر مردی که از کنارم رد می شه شق می شه!

توی شهر خودمون اونقدر از آزادی دلزده بودیم که حتی محل پسرهای همسایه نمی دادیم ...

اما اینجا اونقدر محدود شده بودم (از طرف جامعه ... نه از طرف خونواده!) که هر کسی برام جالب بود! از همه ی اینا جالبتر برام پسر همسایه ی کناریمون بود! اسمش پیام بود و خیلی وقتها حس می کردم که داره با یه لبخند مرموز نگام می کنه!

نسبت به بقیه ی پسرای بندری که پوستهای سبزه و بینی های بزرگ و چهره ی ناموزونی داشتن ٬ پیام پوست صاف و چهره ی ظریفی داشت!

پسرهای بندر در اوج شهوت می خواستن خودشونو غیرتمند نشون بدن و بگن که از دختر ها اصلا خوششون نمیاد!!!!

اما بر عکس اونا پیام به راحتی به من لبخند می زد و حتی چند بار برای صحبت جلو اومد که موقعیتش به خورد ...

تقریبا وسط های سال بود و منم بلاخره اونجا توی یه دبیرستان نزدیک خونه ثبت نام کردم! بعد از مدرسه رفتن اون ذهنیتی که از مردم بندر تو ذهنم بود به هم ریخت! چون فهمیدم اونا هم همه جور موضوعی بین خودشون دارن!

دخترهاشون تمام زنگ تفریح در مورد دوست پسرهاشون و یا حتی بعضی از اونا در مورد سکسهاشون حرف می زدن! من به خاطر زیباییم و بی حجاب بودنم خیلی زود قاطی اونا شدم و باهام صمیمی شدن!

وقتی پای حرفاشون نشستم فهمیدم که خیلی هاشون آرزوی دوستی با پیام رو دارن! تو نظر اونا هر کسی که دوست پسرش خوشگل تر می بود معنی سر دسته رو میداد! و بامزه اینجا بود که هیچ کس تا اون موقع نتونسته بود دل پیام رو ببره!

وقتی اینا رو فهمیدم انگیزه ی دوستیم با پیام بیشتر شد! می خواستم با این کارم بهشون بفهمونم که از همشون خوشگلتر و سرتر هستم ...

ظهر که داشتم می رفتم خونه طبق معمول پیام رو نزدیک مدرسه دیدم! سارا هم همرام بود ... تا پیچیدیم تو کوچه ٬ پیام هم از فرصت استفاده کرد و صدا زد : مریم خانم؟!

وقتی برگشتم اومد کنارمو یه نامه توی دستم گذاشت و با یه لبخند گفت : خواهش می کنم دلمو نشکن! و رفت ...

سارا دهنش باز مونده بود! انگار پادشاه انگلیس به من نامه داده بود! ... با هم دیگه زود رفتیم خونه ی ما و رفتیم تو اتاقم! ... بدون لحظه ای مکث شروع کردیم به خوندن نامه! ... پیام توش از احساس قلبیش به من نوشته بود و اینکه تا حالا از هیچ دختری جز من خوشش نیومده و دلش می خواد بیشتر باهام آشنا بشه و خواسته بود که واسه ی حرف زدن با هم یه جا قرار بذاریم!

حسادت رو تو چشمای سارا می خوندم واسه همینم بود که سعی نکردم خودمو ذوق زده نشون بدم!

فردا صبحش سریعتر رفتم مدرسه تا سارا همرام نباشه و اگه پیام رو دیدم بتونم راحتتر باهاش حرف بزنم! اتفاقا پیام رو هم دیدم و تو راه مدرسه اومد کنارم! گفت :چی شد؟ جوابمو نمی دی؟ ... نا خود آگاه یه لبخند زدم و اونم با خنده گفت : می دونستم دختر نازی هستی!

از اونجا رابطه ی من با پیام شروع شد ... بعدا فهمیدم که اونا بندری نیستن و اهل اصفهانن و 3 ساله که اومدن بندر ... پیام خیلی پسر داغ و با محبتی بود! هیچ وقت از ابراز علاقش کم نمی شد و همیشه یه نوع تازگی خاص داشت ...

چیزی که این وسط من بیشتر باهاش آشنا شدم پدیده ی سکس بود! ... بعد از یه مدت وقتی کنار پیام می رفتم یه لرزشه خاصی رو تو دلم حس می کردم ... یه نیاز ... نیازی که به بدن پیام داشتم! ... حس می کردم پیام هم همین حس رو داره! ... یه روز که پدر و مادرش برای 3 روز رفتن کیش منو دعوت کرد که برم خونشون ...

وقتی رفتم خیلی مودبانه باهام برخورد کرد و بعد کلی صحبت رفتم تو اتاقش تا وسایلشو بهم نشون بده! همینطور که تو اتاقش حرف می زدیم من نشستم روی لبه ی تخت ٬ که یهو بی مقدمه پیام اومد و کنارم نشست! ... یه کم نگام کرد و گفت : مریم؟ ... می دونی چقدر دوست دارم؟ ...

دوباره اون حالت رو توی دلم حس کردم! سرمو انداختم پایین که پیام با نوک انگشتاش صورتمو آورد بالا و آروم لبهاشو روی لبهام فشار داد ... خشکم برده بود! نمی دونستم چیکار کنم! پیام تا اون روز چند بار دست و گونه ی منو بوسیده بود اما لب ... برام یه حال دیگه ای داشت!
اومدم بلند شم که دستاشو دورم حلقه کرد و منو کشید تو بغلش! حالا دیگه روم تسلط کامل داشت! نگاهشو به لبام دوخته بود و لباش می لرزید! دوباره آروم سرشو آورد جلو و ازم لب گرفت اینبار مقاومتی نشون ندادم ... حس می کردم خودم هم بهش نیاز دارم ... پیام رو خیلی دوست داشتم ...

خیسیه لبهاش حالمو داغون می کرد ... سرشو بلند کرد منو خوابوند رو تخت و دوباره شروع کرد به لب گرفتن! ... کم کم زبونشو کرد توی دهنم و سعی می کرد که زبون منو گاز بگیره ... حس می کردم یه چیزی زیر دلم داره تند تند می زنه! پیام بد جوری حالمو خراب کرده بود! ...

حس کردم که داره خودشو روی من می کشه! همونطور که لبهامو می بوسید آروم سرشو آورد پایینو شروع کرد به بوسیدن گردنم ... همونطور که داشت پایین می رفت یهو یه ترس خاص ریخت تو دلم!

دیدم داره به سمت سینه هام میره که سرشو بلند کردم ... ترس رو نگام خونده بود و بهم گفت: مریم ... می دونی خیلی قشنگی؟ می دونی هر بار که می بینمت این زیباییت چه بلایی سر من میاره؟ ... می دونی همیشه چه فشاری رو تحمل می کردم و دم نمی زدم؟ ... عزیز دل من ... می دونی که چقدر دوست دارم ... من که کاری نمی خوام بکنم! بذار حداقل حسرت بوسیدن بدنت رو دلم نمونه!!!!!

منم که مسخ و گیج حرفاش شده بودم چشامو بستم و صدام در نیومد! پیام همونطور که آهسته تنم رو می بوسید پایین می رفت و دکمه های لباسمو باز می کرد! دلم می خواست محکم بغلش کنم و به خودم فشارش بدم! پیام سینه هامو درآورد و شروع به لیسیدن کرد! ... قلبم اونقدر تند میزد که فکر می کردم هر آن ممکنه از جاش در بیاد! ...

احساس خوشایندی داشتم! اولین بار بود که یه پسر به سینه هام دست می زد و اونا رو می مالید و می بوسید! ... پیام سر یکی از سینه هامو تو دهنش کرد و شروع کرد به مکیدن! ... یه آن حس کردم که کسم خیس شد! ... بد جوری عرق کرده بودم!
پیام خودشو کاملا روی من کشید و تیشرتش رو در آورد و بدنش رو روی سینه هام می کشید! کیرش کاملا شق شده بود و داشت شلوارشو جر می داد! کیر سفت شده اش رو از روی شلوار روی کس من می کشید و آه و اوه می کرد! ...

من اونقدر ترسیده بودم که که فقط تند تند نفس می کشیدم! دست پیام پایین تر رفت تا زیپ شلوارشو باز کنه که من از جا پریدم ... در اوج لذت داشتم علنی می لرزیدم! پیام تا اومد که آرومم کنه به سمت در دویدم ... لباسمو نبسته بودم و واسه همین سینه هام بالا و پایین می پرید ... وقتی نگاه کردم دیدم سینه هام بیرونه و سرخ شده ... پیام همونطور که با چشای خمار روی تخت دراز کشیده بود و نفس نفس می زد منو نگاه میکرد ... منم سریع دکمه هامو بستم و رفتم خونه!!!!

حالم خیلی خراب بود ... وحشتناک خوابم می اومد ... رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم ... ناخوداگاه دستم روانه ی کسم شد که دیدم شورتم خیسه خیسه!!! از اینکه نذاشتم پیام کسمو بمالونه خیلی پشیمون بودم! حقیقتش خیلی خوشم اومده بود! از تصورش هم حتی یه حال خاصی تو دلم ایجاد می شد!

آروم سینه هامو مشت کردم و خوابیدم! فرداش که داشتم می رفتم مدرسه پیام رو سر راه دیدم! ... سرشو انداخت پایینو گفت : مریم تو رو خدا منو ببخش ... به خدا من به حد مرگ دوست دارم و جز تو پیش هیچ دختر دیگه ای این حال رو نمی شم! تو رو خدا باهام قهر نکن و ترکم نکن! ... تو دلم بهش می خندیدم که طفلکی فکر کرده من بدم اومده!!!!!!!!!!!!! دوباره گفت: مریم بدون تو می میرم ... ترکم نکن ... اگه هنوزم دوستم داری و می تونی تحملم کنی امروز بعد از ظهر بیا خونمون ٬ مریم قول میدم پسر خوبی باشم ...

چیزی نگفتم و سریع به طرف مدرسه رفتم! ... از همون لحظه می دونستم که بعد از ظهر پیشش خواهم رفت! ... وقتی عصر رفتم خونشون از ذوق داشت می ترکید! سعی می کرد خودشو خیلی دور بگیره و زیاد به بدنم نزدیک نشه ... حتی مثل قدیم دستم رو هم نگرفت ... روی صندلی اتاقش نشسته بودم که شیطونیم گل کرد و رفتم روی لبه ی تختش ... خیلی دلم می خواست کاری رو که دیروز کرد و تکرار کنه!

سرگرم همین فکرا بودم که یهو وارد شد و دو تا لیوان شربت آورد . منو که روی لبه ی تخت دید چیزی به روی خودش نیاورد و نشست روی صندلی ... شروع کرد به حرف زدن و سعی داشت که قضیه ی دیروز رو یه جوری ماستمالی کنه!

خیلی حرف می زد و منکه دیگه داشت حوصله سر می رفت بلند شدم و رفتم طرفش! اینبار کرم از خودم بود که نمی تونستم لذت دیروز رو فراموش کنم! رفتم و روی پاش نشستم که دیدم دوباره داره نگاهاش تغییر می کنه! ... سرمو بردم جلو و لبهاشو فقط بوسیدم! ... آروم گفتم: پیام به حد مرگ دوست دارم! ...

بهم گفت: مریم منم دوست دارم و می خوام ... اما آخه نمی خوام تو رو ...

دستمو رو لباش گذاشتم و گفتم مگه دوستم نداری؟ با سر جواب مثبت داد! ... منم بهش گفتم: پس فقط همین که تو به من اعتماد داشته باشی کافیه! ... بقیه ی چیزا خودش حل می شه!

پیام هم از خدا خواسته منو بغل کردو گذاشت رو تخت! اینبار اول همه ی لباسهامو بجز شورت و سوتینم در آورد و خودش رو هم لخت کرد! ... آروم خوابید روم و شروع کرد به لیسیدن لبام و بدنم! همونطور که پایین می رفت سوتینم رو هم در آورد! تنم رو میلیسید و من آه می کشیدم! زبونشو توی نافم میکرد و لیس میزد! حس می کردم کسم داغ شده و داره باد می کنه ... چشمام خمار شده بود و تنم می لرزید که حس کردم پیام لبه های شورتم رو گرفته و داره می کشه پایین ... نگاش که کردم دیدم همه ی نگاهش به کسمه و لباش می لرزه! دوباره حس کردم که کسم داره خیس می شه ... پیام بینیشو برد سمت کسم و بویی کرد و یه آه بلند کشید و شروع کرد به لیسیدن لبه های کسم!!

دیگه داشتم دیوونه می شدم ... یه لذت خاصی رو حس می کردم که حاضر نبودم با دنیا عوضش کنم ... پیام با زبونش با نوک کسم بازی می کرد و اینکارش خیلی شهوتیم کرده بود ... می خواستم از لذت جیغ بزنم که حس کردم داره زبونشو توی سوراخم می کنه! ... زبونشو هی توی سوراخم می کرد و در می آورد! ... با زبونش همه ی کسم رو لیسید و شروع کرد به بوسیدنش! همونطور که ناله می کردم گفتم: پیام درد میکنه!!!! پیام هم سرشو آورد بالا و آروم انگشتشو لیسید و فرو کرد توی کسم! حرکت رفت و برگشتی انگشتش توی کسم داشت حرارتم رو بیشتر می کرد ... انگار کسم داشت می سوخت! ...دیگه ناله هام داشت بلند می شد که پیام انگشتشو در آورد و از روم بلند شد! همه ی تنش عرق کرده بود و لباش می لرزید ...

یهو شرتش رو در آورد و من دیگه قاطی کردم! ... تا اون روز کیر هیچ مردی رو ندیده بودم! یه تیکه گوشت بزرگ و سیخ و بالا رفته که نوکش کمی برجستگی داشت! زیرش هم دو تا تیکه گوشت آویز بود که بعدا فهمیدم همون تخم مردهاست! ...

بلند شدم و تا به کیرش دست زدم دادش به آسمون رفت و چشماشو بست! آروم کیرشو تو دستم گرفتم و شروع کردم به مالوندن! پیام همونطور که آه های بلند می کشید می گفت: فشار بده! ... احساس خوبی داشتم ... از مالوندن کیر پیام و دیدن ناله هاش لذت می بردم! ... ناخود آگاه سرمو بردم پایینو کیرشو لیس زدم ... پیام که بی حس شده بود خودشو انداخت روی تخت! ... منم به کارم ادامه دادمو کیرشو لیس می زدم!می خواستم تلافیه لیسهایی که به کسم زده بود کرده باشم!

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که پیام بلند شد و منو رو تخت خوابوند و روی من دراز کشید ... آروم پاهامو آورد بالاو کیرشو روی کسم گذاشت و فشار داد ... جیغم بلند شد و احساس سوزش وحشتناکی توی کسم کردم ... اما پیام به حرکت رفت و برگشتیش ادامه داد و بهم می گفت: چیزی نیست عزیزم ... الان خوب میشه! ...

همونطور که ازم لب می گرفت تلمبه می زد! و رگهای گردنش سیخ می شد! بعد از حدودا یه ربع دیگه بی حس شده بودم و پیام کار خودشو می کرد ... نفهمیدم کی بود که پیام دادی کشید و کیرشو از کسم در آورد و شروع کرد به مالیدنش ... بعد از چند ثانیه اب لزج و سفید رنگی از توش روی بدنم پاشیده شد!

پیام که نفسهاش آرومتر شده بود روی بدنم دراز کشید و بغلم کرد! ... وقتی بلند شدم خون قرمز تیره ای رو روی تخت دیدم!.............

دیگه بماند که چه جوری رفتم خونه و چه حالی داشتم! وقتی فردا رفتم مدرسه حالم خیلی خراب بود ٬ طوری که حتی زنگ اول کاملا خواب بودم! زنگ تفریح پروین اومد و کنارم نشست و با نیشخند گفت: مریم بو میدی! ... پیام تو رو هم اپن کرد؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
     
#196 | Posted: 20 Jul 2011 04:16
من و رویا


سلام من آريا هستم 28 ساله از شمال،خاطره ي كه براتون مينويسم مربوط ميشه به خرداد ماه سال 90،داستان اينجوري شروع ميشه كه نزديك محل كارم ساختمونه تجاري هست كه چنتا واحد داره،يكي ازين واحدها نشريه است و يه خانمي هم تايپست اين نشريه بودن و از اونجايي كه ايشون حدود 30 سال داشتو در شرف ازدواج بود و هر روزم از جلوي محل كاره من رد ميشد ظاهرا يه جورايي از من خوشش اومد،البته ايشون با من طرح رفاقت نريختن،يه دختر خاله اي داشت به نام رویا كه دانشجوي معماريه،يه روزي كه واسه ساعت بيكاريش اومده بود پيش دختر خالش منو به رویا نشون ميده و به قول خودش كلي ازمن واسش تعريف ميكنه كه پسره خوبيه و برو باهاش دوست شو و ازين حرفا..به قول رویا بهش گفته بود شماره تله محل كارمو كه رو شيشه در زده بوديمو برداره و بهم بزنگه اما اون ممانعت كردو گفت نه و نميخوام.اما دور از چشم دختر خالش شمارمو برداشت.خلاصه يه روزي كه بيكار بودمو داشتم فيلم ميديم تل مغازم زنگيد،شماره آشنا نبود،گوشيو برداشتم گفتم بفرماييد اما كسي حرف نزد!يكي دو بار گفتم الو اما جوابي نيومد.قطع كردم،چند دقيقه بعد بازم زنگ زدو حرف نزد باز من چيزي نگفتم و قطع كردم،دفعه بعدي گوشيو برداشتم ديدم باز حرف نميزنه گفتم خوب يعني چي آخه اگه كار داري حرف بزن اگه نداري اذيت نكن ديگه..ايندفعه خودش قطع كرد،بعد از چند دقيقه ديدم باز زنگيدو خيلي يواش يه صداي دختر بهم گفت اگه ميشه شماره موبايلتو بده گفتم بله!چايي نخورده پسر خاله شدي!گفتم شما نه خودتو معرفي كردي اينهمه هم كه مارو هي اذيت كردي حالا شماره ميخواي؟گفتم نه نميتونم بدم.گفت باشه ببخشيد مزاحم شدم و قطع كرد.

طبق معمول اين حركتش مثه كرم افتاد تو سرم كه اين كي بود،چي بود،چي ميخواست،شمارشو يه جا يادداشت كردم داشته باشم،تا فردايش فوضوليم نذاشت خودمو نگه دارم دم دماي ظهر بود از يه خط ديگم بهش زنگيدم اما حرف نزدم اونم تيز بود چيزي نگفت،ديدم نه اينجوري نميشه،چن ساعت بعد از خط خودم بهش اس دادم گفتم مگه شماره موبايلمو نميخواستي؟پس چرا جواب نميدي،كه اس داد گفت سر كلاسم،خودم بهت اس ميدم..ازونجا دوستيه منو رویا كليد خورد.يه مدت باهم بوديم حرف ميزديم،بيرون ميرفيتم اما بعد از يه مدت تصميم گرفت ازم جدا شه،ميگفت ميترسم وايستت شم كه انگار داشت ميشد،ازون موضوع تا زماني كه اين خاطره پيش بياد حدودا 5 ماه گذشت و يه روزي رفته بودم آرايشگاه ديدم يه نفر هي به موبايلم ميس ميزنه و قطع ميكنه،يعني رو مخم بودا..منم نميتونستم جواب بدم آخه در حال آرايش بودم.كارم كه تموم شد انقدر كه اعصابمو با ميساش خورد كرده بود رفتم به خطه زنگيدم،ديدم يه دختر خانمه يكم حرف زدم شناختمش،و گفت دلش تنگم شده و ميخواد ببينتم،زمان امتحاناتشم بود،دقيقا يادم نمياد چطوري شد كه بعد يكي دو شب كه گذشت حرفاي عاديمون به سكسي تبديل شده بود،نميدونم اون شروع كرد يا من،اما طوري شده بود كه خيلي ازين حرفا خوشش ميومد،منه بدبختم چون خطم ثابته همش زنگ ميزدم آخه اون همش شارژ تموم ميكرد،خلاصه از هرچي كه بگين ما صحبت ميكرديم..تا اينكه يه شب بهش پيشنهاد دادم كه ميخواي باهم سكس داشته باشيم؟آهان اينحارو نگفتم كه قبلش طي اون شبايي كه دوباره باهم دوست شده بوديم و حرفاي سكسي ميزديم رویا 2 3 شب از طيق تل ارضا شد،يه شب كه كلا تشكشو به گفته خودش خيس كرده بود و فردايشم كلي كمر درد داشت،ظاهرا تا اون روز خود ارضايي نداشته،آره ديگه ما باهم واسه يه روز غروب ساعت 7 قرار گذاشتيم كه باهم سكس كنيم مكانشم شد همين محل كارم كه دارم اين خاطره رو مينويسم،رفتم دنبالش يه مانتو و شلواره پارچه ي سورمه ي پوشيده بود حسابي آرايش كرده بود خودشو يعني تيكه ي شده بود،اولش رفتيم بيرون يه چرخي زديم،بعدش اومديم مغازم رفتم طبقه بالا كه بالكنه مغازمه،از قبل تشك و تخت آماده كرده بودم،تخت بالا داشتيم اما تشك از خونه آوردم،بهم گفت جيش دارم،گفتم برو،منم رفتم پايين درو بستم برگشتم،همين كه اومدم بالا رفتم پيشش شروع كرد به بغل كردنو بوسيدنم،منم باهاش ميرفتم،خوابوندمش رو تخت،كلي از هم لب گرفتيم،اينم بگم كه خْْْْْْْْْْْــــــــــــــــــــيلي عاشق لب گرفتن،خــــــــــــــيلي،يعني اگه تا صبحم بهش لب بدي ميخوره،مانتو و شلوارش پارچه ي كه بودن ميشد از روشون بدنشو حس كرد،كم كم مانتوشو با كمك خودش در آوردم،زيرش چيزي جز سوتين مشكي صورتي تور توري نپوشيده بود،سينه هاش خوب بود فكنم 70 يا 75 بود،سفيد با نوكه قرمز كاملا دست نخورده،وقتي سينه هاشو ميماليدم جاي انگشتام رو سينه هاش ميموند،نوكه سينه هاشو شروع كردم به خوردن،ميك ميزدم اونم چشاشو بسته بودو فقط ميگفت جووووووووون..ازين جمله هميشه واسه سكسي شدن استفاده ميكرد،منم دوس داشتم جون گفتنشو،خواستم برم سمت كسش بهم گفت زوده بيا بالا لب بـــــــــــده..رفتم دوباره كلي بهم لب داديم،البته سينه هاشم همزمان ميماليدم،معلوم بود كه خيلي بيتابه،همش بخودش ميپيچيد،منم خودمو بردم سمت كسش كه شروع كنم به ماليدن و خوردنش بهم گفت لخت شو،پيرهنمو قبلا در آورده بودن شلوارم مونده بود،واسه اينكه كيرم سكسي تر ديده شه شبه قبلش رفتم حموم حسابي تميزش كرده بودم به رویام شب قبل سكسمون گفته بودم دوس دارم موي بالاي چاك كستو بذاري واسم خنديدو گفت باشه عزيزم حتما،شلوارمو در آوردم شرتمم سفيد پوشيده بودم،كيرم داشتم ميتركيد،شرتم سفيدم بود بزرگتر خودشو نشون ميداد،اگه تيره بپوشين كوچيكتر ديده ميشه،راستي سايز كيرم حدودا 17 سانته،خلاصه لخت شدمو وقتي واسه اولين بار منو لخت ديد يهو پاشود بغلم كرد،كيرمو از رو شرتم ماليد،اما من هلش دام پاهاشو وا كردم از رو شرت مشكي صورتيه تو توريش شروع كردم به ماليدنش،كم كم داشت آخ آخش بلند ميشد،بهش نگا ميكردم اصلا توين عالم نبود،داشت حال ميكرد،شرتشو خواستم در بيارم چشش وا شد،چشاش خماره خمار شده بود،باسن كوچيكشو بلند كرد،بهم كمك كرد شرتشو در آوردم،پاهاشو دوباره وا كردم كس تنگو خوشكلش جلوم بود،اولين كاري كه كردم ماليدمش،بعد دنبال چوچولش گشتم بس كه كوچيك بود زير لباي كسش مخفي شده بود،لباي كسشو وا كردم خم شدم سرمو نزديك كس تنگش اوردم چوچواشو كشيدم بيرون شروع كردم به ليس زدنش،ميك ميزدم كل شيكمش ميلرزيد،داشت ديوونه ميشد،بعضي وقتاي قلقلكش ميگرفت،بعد از كليماليدن كسش و خوردن چوچولو داخل كس تنگش كه خيلي م تنگ بود پاشد ازم لب گرفت،منو خوابوند و خودش اومد روم لب گرفت،سينه هامو گاز گرفت،همينجور رفت پاييتتر مثه حرفه اي ها عمل ميكرد،دوره شرتمو بوس ميكرد،بعد از رو شرتم كيرمو بوس ميكردو خيلي سكسي بهم نگاه ميكرد،دوس داشتم همونجا كيرمو تا ته فرو كنم تو دهنش،بعد آروم شرتمو در آورد،گرفت دستش باز گفت جوووووووون چقد بزرگه،بوسش كرد،ليسش ميزد،شروع كرد به خوردنش،تا ته نميخورد بهش گفتم بذا تا ته بره،گفت خيلي بزرگه اوق ميزنم،اما تا جايي كه ميتونست ميكرد تو دهنش،از چشاش داشت اشك ميومد،گفتم بسه،كشيدمش رو خودم،بوسيدمش،بعد يكم همو بغل كرديم و پاشدم از عقب بكنمش،كيرمو بردم بغل دهنش گفتنم خيسشش كن،آب دهنشو ريخت روش گفتم برگرد،برگشتو زانو زد،ديدم خيلي سوراخ كونش تنگه،اول با سوراخش ور رفتم انگشتمو كردم بره توش ديدم دادش در اومد،گفتم تحمل انگشتمو نداري چجوري ميخواي كيرمو توش كنم،ديدم نه نميشه،سر كيرمو گذاشتم جلو سوراخ كونش يكم كه فشار دادم داد ميزدو در ميرفت نميذاشت،دوست داشت بده اما درد اشت،يكم تقلي كرد ديدم نميشه تازه سوراخش خوني م شده بود،بيخيالش شدم،رفتم سراغ كسش،سر كسرمو ميماليدم لاي چاك كسش خيلي سعي كردم توش كنم اما نميخواست پردش پاره شه،منم ديدم نه از كون نه از كس تونستم بكنمش يه حالم گرفته شد،بهش گفتم توكه از عقب بهم دادي نه جلو حداقل خودت حال كن كيرمو گرفتم جلو كسش گفتم هر چقدر دوس داري بكن توش،اندازش با خودت فردا نري بگي پردمو زدي ..
كيره بدبخت ما شده بود اسباب بازيه خانم،داشت باهاش زندگي ميكرد،منم البته بيكاره بيكار نبودم،انقدر مظلوم نمايي ميكنم،بدنش نرم بود هرجوري كه دلم ميخواست ميتونستم بگردونمش،تقريبا كل سر كيرمو تو كسش مينداختم و از درد زياد تنگيه كسش هم درد ميكشيد هم خوشش ميومد،خلاصه اينكه 2 بار همينجوري سيمرا ارضا شد،منم آخره كاري پاشدم جلوش وايستادم واسم تند تند ميماليدم سر كيرمو ميخورد،خودمم بهش كمك ميكردم،تمام كيرمو خيلي خوب ميخورد،البته يكي دوبارم گازم گرفت دردم اومد،داشت آبم ميومد كه بهش گفتم داره مياد ولي هنوز كيرم تو دهنش بود توي همو ن حالت آبم با شدت ريخت تو دهنش و تا حلقش رفت،يهو كيرمو پرت كرد بيرون انگار داشت خفه ميشد،منم باقيه آبمو خالي كردنم رو سينه و بدنش..بعدش ازينكه كيرمو اونجوري پس زد كلي معذرت خواهي كرد،كلي بوسش كرد و خواست مثلا از دلم در بياره..بعدشم لباسامونو پوشيديم آماده شديم كه برسونمش اينم بگم كه از ساعت 7 تا 10.30 شب باهم بوديم و وقتي رسيد خونه كلي مامانش دعواش كرد،اما اون شب خيلي بابت روزي كه باهم داشتيم هردوتامون حس خوبي داشتيم..بعد ازون فعلا باهاش سكس نداشتم اگه پيش اومد كه مياد واستون مينويسم..

مرسي ازينكه وقت گذاشتين و خوندين.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#197 | Posted: 20 Jul 2011 07:03
دوست دخترم مهسا
اين قصه‌اي که ميخوام براتون تعريف کنم يکي از زيباترين خاطرات زندگي منه! ماجرا از اينجا شروع شد که حدود چهار ماه از جدايي من و دوست دختر قبلي‌ام (يعني ياسمن) مي‌گذشت. يه کير بزرگ دستش داده بودم. خيلي پکر بودم از اينکه کس ديگه‌اي ندارم که بکنم و حال و حوصله هيچ کس رو نداشتم. من در تهران دانشجو هستم و خانواده‌ام در شهرستان زندگي مي‌کنند. در ميرداماد بابام يک خونه برام خريده. باباي من آدم پولداريه!! دوست‌هاي من هر وقت مي‌خواستن دوست دختراشون رو مي‌آوردن تو خونه‌ما و هي قليون مي‌کشيدن. دردسرتون ندم. اين پسر همسايه ما، دوست دخترشو به نام ساغر مي‌آورد خونه ما. اين ساغره از اون لاشي‌ها بود. خيلي ازش بدم مي‌اومد ولي به احترام پسر همسايمون هيچي بهش نمي‌گفتم. يه بار که ساغر اومده بود خونه ما، دوستش مهسا رو هم با خودش آورد که من همونجا واسش شق کردم. يه دختر با قد حدود 172 سانتي‌متر، هيکل ورزشکاري (بعدا فهميدم شناگره!!!) و سينه‌هاي خوشگل که الهي قربونش برم. بعد از اينکه دخترا رفتن، از پسر همسايمون خواستم که اينو واسم رديفش کنه. اونم قبول کرد و خلاصه پس فرداي اون روز يعني 19 اسفند 1383 در ساعت 5 بعد از ظهر رابطه ما شروع شد. به عيد خورديم و بابام اينا اومدن تهرون. بعد از عيد که با جنده خانوم قرار گذاشتيم، ديديم با ننش اومده بود. نميدونيد چه افريطه‌اي بود. خوارکسده تا منو ديده، ميگه بياييد نامزد کنيد. رابطه من با مهسا هر روز بيشتر و بيشتر شد تا جايي که رسما منو ميخواست به عنوان نامزدش اعلام کنه. اما بريم سر اصل مطلب: منو مهسا زياد رابطه‌ جنسي نداشتيمو فقط در حد لب بود . دليلش هم اين بود که ننش عين سگ منو مي‌پائيد. ولي اون هفته‌اي مي‌خواستم مهسا رو بندازم دور، بايد يه دل حسابي از عزا در مي‌آوردم. با مهسا در روز 2 تير 1384 قرار گذاشتم. ساعت 11 صبح بود که به بهانه سينما از دم خونشون قرار گذاشتم. سوارش کردم و کلي براش روضه خوندم که من عاشقتم. بعدش بردمش خونمون. حالا نوبت اجراي مراسم بود. اولش خواستم از در عشق و محبت وارد شم اونم شروع کرد به شعرهاي عاشقونه خوندن. ديدم اينجوري نمي‌شه، رفتم طرفش. وحشيانه مانتوشو در آوردم طوريکه که جر خورد. خيلي حشري بودم. نمي‌فهميدم دارم چي کار مي‌کنم. يه تاپ تنش بود. بردمش تو اتاق خواب مامانم اينا. رو تخت دراز کشيدم و کشيدمش به سمت خودم. بدون اينکه حتي اجازه بدم تاپشو در بياره، از رو شروع کردم سينه‌هاشو خوردم. البته به اين نکته هم بايد اشاره کنم که اون در تمام مدت انگشت اشاره دست راستش تو دهنش بود و با اون چشماي خمارش به من نگاه مي‌کرد. حروم‌زاده انگار آدم نديده بود. برق حشريت رو تو چشماش مي‌خوندم. تاپشو در آوردم و درازش کردم. خودم هم رفتم روش خوابيدم. من سينه رو خيلي دوست دارم. انقدر سينه‌هاشو خوردم که کبود شد. داشت از درد مي‌ترکيد. ديدم داره اشاره مي‌کنه که برو پايين. يه شلوار نازک نخي پاش بود که از شانس خوب من خشتکش به کم سوراخ شده بود. با انگشت ، شروع کردم به ور رفتم با اون سوراخ. سوراخه دقيقا رو چوچولش بود . عين موبایل شروع کردم به لرزوندن دستم. ديدم اين جوري نميشه. پاشدم ايستادم شلوارشو در آوردم. حالا مهسا بود و يه شرت. از روي اون شرت سفيدش شروع کردم به ليسيدن. خيلي ناز بود. کس‌کش همين طور آب مي‌داد. با انگشت‌هاي دست راستم، شرتشو زدم کنار و کس تپل و قرمزشو که حتي يه دونه مو هم نداشت شروع کردم به ليسيدن. اونم داشت با موهاي من بازي مي‌کرد. بازم ديدم اين جوري نمي‌شه. وحشيانه شروع کردم به ليسيدن کسش. اونم داشت فرياد مي‌کشيد. نمي‌دونيد چه جوري داشت حال مي‌کرد. دو سه باري آبش اومده بود. منم هي مي‌خوردم. حالا ديگه نوبته اون بود که مال منو بخوره. من هنوز شلوارمو در نياورده بودم. رفتم بالاي سرش. يواش يواش کيرمو در آوردم. يه نگاهي بهش کرد و لبخند رضايت رو زد. اول تو دستش گرفت. ديد باحاله، اروم اروم گذاشت تو دهنش. اولش زبون مي‌زد ولي بعدش تا آخرش کرد تو دهنش. منم داشتم با انگشتم با چوچولش بازي مي‌کردم. يه ربع ساعتي داشت مي‌خورد. کمر من خيلي سفته!! رفتم لاي پاش و سر کيرم گذاشتم روي چوچولش. دلم سوخت که اون هنوز دختر بود و نمي‌شد از جلو بکويش. مجبور شدم به عقب بخوابونمشو و کيرم يواش يواش کردم تو سوراخ کونش. خيلي تنگ بود. اعتراف مي‌کنم که واقعا دردم اومد تا رفت تو. يه بيست دقيقه داشتم تلمبه مي‌زدم تا اينکه احساس کردم داره آبم مي‌هد. بهش گفتم چي کارش کنم؟ اونم گفت بده بخورم. کيرمو تا ته کردم تو دهنش. آبم ريخت تو دهنش و اونم تا آخرشو خورد. کارمون که تموم شد، لباسامونو پوشيديم و زنگ زدم که ناهار بيارن. ناهارو خورديم و قبل از اينکه مي‌خواستم برسونمش، کلي براش صغري کبري چيدم که ما به درد هم نمي‌خوريم. بهش مهلت ندادم که حرف بزنه!! تا اومد بفمه چي شده، رسوندمشو از اون به بعد، هرچي بهم زنگ زد يا جوابشو ندادم يا ...ش مي‌کردم. ننش هم يه روز از يه تلفن عمومي زنگ زد و هرچي از دهنش در مي‌اومد نثارمون کرد .


مامان بازی
چند ماهی بود تو اینتر نت داستانهای سکس با مامان رو خوندم از همون اول هم رفتم تو کفه مامانم آخه مامان من معلم رقص و بدن با استعدادی داره بدن سفیدو خوش تراش 4-5 ماهی کار ما دید زدن مامانم بود تا اینکه یه روز مخ یه دختره رو از تو محل زده بودم اوردم خونه تا حالشو ببرم ماشاا.. خوب کسی هم بود خوب خونم مکان بود دیگه ما رفتیم تو اتاق داشتم از کون می کردمش که دیدم صدای در میاد رفتم دمه در اتاق فهمیدم که اومده هیچی دیگه رفتم سراغ کار خودم ولی بی سر صدا کارمون تموم شد دختررو رد کردم رفت خودمم زدم بیرون چندتا از بچه هارو دیدیم یه چندتا پیک عرق زدیم جاتون خالی ساعت نزدیک 10 بود رفتم خونه کلید انداختم رفتم تو مامانم صدام کرد گفت بیا سامان منم رفتم دیدم مامانم رو مبل دراز کشیده بود و یه حوله تنش بود رفتم نزدیکتر دیدم به به آب در کوزه و ما تشنه لبانیم یه شیشه ودکا و کلی مزه رو میز بود گفتم: خوب زنگ می زدی من زودتر بیام دیگه برای مامانم ریختم برای خودمم ریختم خوردیم منم همش تو کفه پاهای مامانم بودم سفید بدون یک دونه مو خلاصه تلویزین هم می دیدم فیلم خوب داشت و ترسناک و یه خوردم صحنه داشت (من نوکره نویسنده و کار گردانه این فیلم هستم که کاره مارو راه انداختن) وسط فیلم آگهی شد من رفتم تو اتاقم یه آهنگ گوش دادم یه سیگاری کشیدم اومد بیرون دیدم مامانم داره تلویزین رو خاموش می کنه بره بخوابه در ضمن رو پاش هم نمی تونست بایسته خلاصه رفتم کمکش کردم تا روی تخت بردمش بعد حولشو باز کرد رفت زیره پتو منم با او افه ای که اومد حشری شدم البته تا بیارم تو اتاق دستم رو کون نازش بود خلاصه حول رو در آورد منم کشید رو تخت گفت امشب پلوی من بخواب من می ترسم (به خاطر همون فیلمه) آقا منو میگی تو کونم عروسی بود ولی گفتم :من تو اتاقه خودم می خوابم اگه ترسیدی صدام کن اصرار کرد منم موندم(کرم از خوده درخته البته منم ناز کردم که فکر نکنه خبریه) شلوارمو در اوردم رفتم زیره پتو(آخه شلوارم لی بود البته من تو خواب هم شلوار لی می پوشیدم ولی الان مجبور بودم از شلوارم بگذرم دراز کشیدیم یه 20 دقیقه فکره اینکه مامانم لخت کنار من خوابیده حشریم کرده بو گفتم بزار خودمو بزنم به خاب یه دستی به کسش بکشم چشمامو بستم دستمو انداختم رو سینه هاش چند ثانیه نگذشت که دسته مامانم اومد رو دسته من ولی من خودمو زده بودم به خواب (خدا برای هیچ کس نیاره این موقیعت منو)خیلی خودمو کنترل کردم که سینش رو فشار ندم 30ثانیه نگذشت مامانم دستشو آروم برد تو شرت من همون موقع من چشمامو باز کردم دیدم پشمای اون بستس ولی دار با کیرم ور میره خودمو پسبوندم بهش اونم پشماشو باز کرد پتو رو زد کنار افتاد به جونه کیره من که داشت می ترکید ساک میزد خیلی اشتها داشت آخه بیچاره از وقتی از بابام طلاق گرفته بود کیر ندیده بعد اومد روی من کسشو مالید به کیرم و لب گرفتیم از هم دیگه اونم خودشو میمالید به من خیلی حشری بود بعد کنار من خوابید می خواست یه چیز بگه ولی نذاشتم حرف بزنه یه لب ازش گرفتم شروع کردم با یه دستم کسشو می مالیدم با اونیکی سینه هاشو می مالیدم و بعضی وقتا لیس می زدم چه سینه های بلوری داشت سفید و تقریبا متوسط رو به کوچیک و سفت نوکه هر کدومش اندازه یه بند انگشت بود مامانم خیلی حشری بود و هی ااااااااه و اووووووه می کرد که من دیوانه می شدم رفتم زیره کسش پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و کسش رو می لیسیدم کس نبود که بهشت بود تمیز و خوشبو همزمان پاها و بدنشم میمالیدم آآآآه و وووهش رفته بود هوا یه خورده بعد رفتم سراغ کف پاهاش همیشه دوست داشتم پاهاشو بخورم همین کارم کردم 10 دقیقه داشتم پاهاشو می خوردم مامانم دیگه جون نداشت که ناله کنه پاهاشو باز باز کرد و داد بالا گفت بکن دیگه این کس ماله تو منم پاهشو گذاشتم رو شونم یه خورده کیرمو رو کسش مالیدم یهو تا آخر کردم توپاهاشو محکم دوره کمرم قلاب کرد و جیق زد جیقش داشت آبو میوورد انگار اولین بار بود کس می ده خوابیدم روش صورت و مو های منو با دستش گرفته بودو با تلمبع زدن من جیغ می زد کیرمو کشیدم بیرون گفت می خوام کونم بزاری و بر گشت مدل سگی خوابید گفت جرم بده می خوام جرم بدی کونمو پاره کن منم زدم دنده وحشی بازی کیرمو پرب کردم با کرم تو این فرصت مامانم محکم می زد به کونش صداش خیلی باحال بود رفتم کیرمو بکنم تو کونش دیدم قرمزه قرمزه منم چند بار زدم ولی حیفم اومد یه خورده لیسش زدو و بوس های با صدا می کردم در کونش کرم زدم یه راست کرم تو ایندفعه بدتر جیغ زد و می گفت بکن سامان جرم بده کونمو پاره کن شروع کردم محکم و تند تلمبه زدم مامانم هم خیلی جیغ می زد آبم داشت میومد کشیدم بیرون مامانم برگشت اومد سراغ کیرم یه خورده ساک زد آبم ریخت توی دهن و روی صورت و بدنش ولی مگه ول می کرد من خوابیدم رو تخت دوباره افتاد به جونه کیرم انقدر یاک زد که دوباره بلند شد منم چشمامو بسته بودم مامانم کیرمو کرد تو کسش بالا پاینن می رفت منم پستونای نازشو می مالیدم چند دقیقه بعد آبم که داشت میومد بهش گفتم دیگه بالا پایین نرفت کیرمو تو کسش پرخوند آبم ریخت تو کسش چند دقیقه بعد بلند شد اومد کنار من خوابید گفت یه سیگاری درست کن بکشیم من یه لحظه شوکه شدم بعد دوباره تکرار کرد رفتم حشیشو اوردم چاقیدم و کشیدیم بعد رفتیم حموم تا صبح کنار هم خوابیدیم لخته لخت .صبح که بیدار شدم پشمامو باز نکردم فکر می کردم خواب می بینم هی تو دلم می گفتم ای خدا اینجا اتاق مامانم باشه بعد چشمامو باز کردم دیدم همونجام مامانم کنارم نبود رفتم تو آشپز خونه مامانم تا منو دید زد زیره خنده یه نگاه به خودم کردم دیدم لخت لختم کیرم هم خوابه...............
     
#198 | Posted: 20 Jul 2011 07:06
من و دوست پسرم علی
بعد از اون اون ماجرا همیشه تو فکر این بودم که ماساژ یکی از حشری کننده ترین کارهایی که می شه کرد. با این که خیلی دلم سکس می خواست تا شونزده سالگی حتی دوست پسر هم نداشتم. یعنی همون خود ارضایی و فیلم دیدن رو به رابطه ای که ممکنه به عشق ختم بشه ترجیح می دادم. عسل که از همون یازده - دوازده سالگی دوست پسر داشت همیشه منو مسخره می کرد و می گفت تو عین پسرایی می مونی که دستشون از همه جا کوتاهه! فیلم می بینی و خود ارضایی می کنی. دارم از موضوع پرت می شم! تو شونزده سالگی یه دوست پسر پیدا کردم و اون کسی نبود جز علی پسر عموم. از سال قبلش که همایون داداشم رفت اتریش پیش عمه ام اینا من با خیال راحت با علی بگو بخند می کردم. البته همایون قبلاً هم کاری بهم نداشت ولی من خودم ازش حساب می بردم و هنوز هم می برم!داشتم می گفتم با علی کم کم رابطه پیدا کردم و خیلی سریع هم می خواستم به آرزوی چند ساله خودم برسم. قیافه و هیکلم خوب بود. البته الان که عکسای اون موقع خودمو می بینم خنده ام می گیره! یه روز که مامی رفته بود پیش دایی اینا و هما هم کلاس سه تار بود به علی زنگ زدم و بعد از حرف زدن های همیشگی بحث رو کشوندم به ماساژ. گفتم من عاشق اینم که یکی منو ماساژ بده. علی هم می گفت خیلی کاره با حالیه و اون هم دوست داره که منو بماله. من بهش گیر دادم که تو پر رو خجالت نمی کشی بخوای به من دست بزنی؟ اون هم گفت تو خودت می گی دوست داری خوب من هم دوست دارم پس برای چی باید خجالت بکشم؟ خلاصه اینقدر پای تلفن باهاش راجع به ماساژ و ور رفتن و این چیزا حرف زدم که تغییر لحن صداشو از پای تلفن هم حس می کردم. بعد که خیالم راحت شد حسابی حشری شده بهش گفتم من تا دو ساعت دیگه تنهام اگه دوست داری می تونی بیایی منو ماساژ بدی. ولی اگه قول بدی کار دیگه ای نکنی شیطون! اون هم با کله قبول کرد و با آژانس اومد پیشم. من که بار ها با صحنه ماساژ دادن مامی توسط همین علی آقا خود ارضایی کرده بودم دوست داشتم اون صحنه رو برای خودم باز سازی کنم. واسه همین یه دامن که ماکسی بود و چین دار پوشیدم. رنگش قر و قاطی بود ولی بیشتر زرد توش بود. بلوزم هم یه بافتنی یقه هفت مشکی بود. علی که اومد تا اومد شروع به حرف زدن بکنه بهش گفتم من تا حالا بهت لب ندادم دادم؟ اونم گفت نه! خوب اگه امروز منو خوب ماساژ بدی جوری که خستگیم در بره آخرش می ذارم لبمو یه بوس کوچولو بکنی. دیگه همه چی رو براش حاضر کرده بودم. سریع دویدم تو اتاق مامی و بابا و گفتم بدو بیا که وقت نداریم! علی با خنده گفت نکنه قراره همه این وقتو به ماساژ بگذرونیم؟ گفتم تو مگه نمی گی دوست داری منو بمالی پس خفه شو و بیا منو بمال که خیلی خستم. علی اومد و من هم دراز کشیدم رو تخت مامی و بابا. دوباره یاد اولین سکس واقغی که دیده بودم افتادم. خونمون عوض شده بود ولی تخت همون تخت بود. تو این فکر بودم که علی گفت از کجا شروع کنم؟ گفتم از پشتم. نه نه سر شونه هام. علی هم شروع کرد به مالیدن سر شونه هام. خنده ام گرفته بود که از همون اول دستشو گذاشته بود زیر یقه ام! گفتم علی آقا بفرما تو دم در بده؟ گفت وای تو هم که حالا واسه ما مؤمن شدی! دستشو در آورد و از رو شروع کرد به مالیدن پشتم. یه ذره که مالید گفت آخه این زبره نمی شه. گفتم اِ اِ اِ اِ ... خر خودتی علی آقا! منظورت چیه؟ گفت خداییش با نمی شه می خوای لباستو عوض کن بعد! گفتم نه وایسا الان درستش می کنم. رو تختی رو زدم کنار و ملافه رو کشیدم رو خودم. بلوزمو اون زیر در آوردم و در عین حال حواسم به نگاه های دزدکی علی بود. گفتم چشاتو درویش کن علی! اونم سریع چشمشو برگردوند و گفت خوب کور که نیستم تو لخت می شی منم می بینم! نمی دونم علی چطوری می تونست اون شرایط رو تحمل کنه من خودم اگه جای علی بودم علی این کارا رو با من می کرد همون جا شلوارشو می کشیدم پائین و خودمو خلاص می کردم! شاید هم الان این طوری فکر می کنم. نمی دونم!؟ با کنایه بهش گفتم ببینم این طوری راحتی یا باید اون یکی رو هم در بیارم؟ دیدم خندید. دیدم داره وقتش می شه. یهو گفتم اوه اوه یادم رفت پشت در رو بندازم! میری بندازی آخه من لختم! علی با عجله و کلافگی بلند شد در حال رفتن گفت: پس بگو برا چی لخت شدی می خوای بهم دستور بدی! تو اون فاصله که علی رفت در رو ببنده و بیاد سوتینمو باز کردم و گذاشتم زیر بالش. علی که برگشت من هم برگشته بودم و منتظر بودم. علی اومد دستشو گذاشت رو سر شونه هام. یه آخ با ناز گفتم که بیشتر آتیشش بزنم. علی هم گفت چیه تو هم اینطوری بیشتر حال می کنی؟ گفتم نه نوع ماساژ تو عوض شد عزیزم! علی از سر شونه ها رفت روی بازوهام که از زیر ملافه هم بیرون بود. می تونم بگم که نمی مالید! داشت ناز می کرد. من هم که بدم نمی اومد چیزی نمی گفتم. تا نوک پنجه هام هم مالید و بعد دوباره رو به بالای دستم حرکت کرد. به زیر بغلم که رسید بدون تعلل دستشو از زیر ملافه برد و شروع کرد به مالیدن. من هم با یه آخیش گفتن حسری کننده کارشو تأئید کردم. حالا علی که روی کمر من نشسته بود دو تا دستاش از زیر ملافه روی گودی زیر بغلم بود و من هم حسابی قاطی کرده بودم. گفتم دیگه هیچی بهش نگم ببینم چی کار می کنه. اما علی بعد از مالیدن زیر بغلم دستاشو در آورد از رو شروع کرد به مالیدن پشتم. تا کمرم هم اومد ولی انگار نفهمیده بود که سوتین ندارم! یهو گفت پهلوهاتم می خوای بمالم؟ با پشمای بسته و با خیال اون روزی که به بهونه مالیدن پهلو داشت با سینه های مامی ور می رفت گفتم: اوووهووووم. دوباره دستای علی اومد بالا و این بار هم از روی ملافه رفت سراغ پهلوهام. باور نمی کردم که این همون علیه که مامی رو اون شکلی می مالید. اگه بگی ناخونش به سینه های لختم خورد نخورد! داشتم دیوونه می شدم. پسر الاغ حتی نفهمیده بود که من سوتینم رو در آوردم! گفتم: علـــــــــــــــــــــــــــــــــی ... گفت: جونم عزیزم؟ گفتم تو تا حالا با هیچ دختری نبودی؟ گفت منظورت چیه ؟ گفتم می خوام بدونم. به خدا کاریت ندارم. گفت: نه! گفت با هیچ کی؟ گفت: خوب گفتم که نه! واسه چی می پرسی؟ گفتم آخه دوست ندارم به جز من به کس دیگه دست بزنی. ولی توی دلم داشتم می گفتم: گه خوردی عوضی تو با مامی که ور رفتی حالا بقیه رو من نمی دونم! علی خندید و گفت: دیوونه. یه ذره دیگه که گذشت بهش گفتم: علی! گفت: جونم. گفتم: می شه منو همون جوری بمالی که مامی رو می مالیدی؟ دیدم هیچی نگفت. نمی دونم چی تو ذهنش بود ولی بعد از چند ثانیه دیدم دستش رفت روی سینه هم و شروع کرد به مالیدن. داشتم منفجر می شدم. اون روز که نفهمیدم چرا علی اولش این کارو می کرد. بعد از اون هم هیچ وقت ازش نپرسیدم تا دوباره دروغ نشنوم. علی با ادامه دادن ور رفتنش کم کم آه و اوهش در اومد و من هم دیگه مطمئن بودم که ملافه رو تختی مامی و بابا رو خیس خیس کرده بودم. حالم خیلی خراب بود. بعد از چند دقیقه اومد شروع کرد پشت گردنمو بوسیدن. گفتم: علی نکن. گفت: هیــــــــــــــــــس. گفتم علی من این طوری بیشتر بهم حال میده برو سراغ پاهام که خیلی وقت نداریم. نمی دونم چرا نمی خواستم منو ببوسه. هنوز هم در حسرت خریت اون روزم می سوزم! علی رفت از انگشتای پام شروع کرد به مالیدن و دیگه براش مهم نبود که دامن من تا کجامه! از ساق پام همین طوری گرفت و اومد بالا. به رونم که رسید فقط داشت ور می رفت. من که هنوز مو های پا نزده بودم خیلی راحت نبودم. اما لذتی که داشتم می بردم اجازه اعتراض رو ازم گرفته بود. نمی دونم چقدر روی رونم مانور کرد ولی وقتی به خودم اومدم دیدم دستای علی از زیر شرتم داره روی باسنم بالا و پائین میره. تحمل نداشتم دیگه دستمو بردم زیرمو شروع کردم به ور رفتن با خودم که علی گفت بذار من این کارو بکنم. گفتم نه نمی خوام ببینی! چراشو هنوزم خودم نمی دونم. این حرکات بچگانه رو همون روز و برای اولین و آخرین بار ترک کردم ولی اون روز نمی خواستم علی کسمو ببینه. گفت: نگاه نمی کنم اصلاً بذار. بعد پاشد و رفت یه روسری که مال مامی بود و ورداشت و گفت بند به چشمام. گفتم خودت ببند من نمی تونم برگردم. علی خودش چشماشو بست و من هم بی اختیار شرتمو از زیر دامنم در آوردم و پاهامو باز کردم. اون هم رفت لای پامو شروع کرد با نوک زبونش لیسیدن. فکر کنم سی ثانیه هم نشد که همون لحظه دوست داشتنی فرا رسید و یهو بی حال شدم. بعد علی گفت بسه؟ یا بازم ماساژ می خوای؟ گفتم می خوای منم مال تو رو بخورم؟ با تعجب گفت: می خوری؟ گفتم: نمی دونم باید امتحان کنم.ملافه رو دور خودم پیچیدمو برگشتم. علی هم خوابید و من برای اولین بار دستمو از روی شلوار به یه کیر زدم. خیلی به نظرم گنده و ترسناک اومد. زیپ شلوارشو باز کردم و خودش کیرشو از توی شرتش در آورد. یه نگاه کردم و شروع کردم. اولش واقعاً چندش آور بود. حالم داشت بهم می خورد. من هم با این که این همه تو فیلم ها دیده بودم درست بلد نبودم بخورم. اما بعد از یکی دو دقیقه بهتر شدم اما تا اومدم از ساک زدن خودم لذت ببرم دیدم صدای علی داره بلند می شه و از زوی همون فیلمایی که دیده بودم می دونستم این علامت ارضا شده مرداست بهش گفتم داره میاد گفت آره گفتم چی کار می خوای بکنی؟ گفت نمی دونم هر ماری می خوای بکنی بکن فقط الان وقت حرف زدن نیست‍! دیدم راست می گه دارم تمام لذتشو از بین می برم. دستمو گذاشتم روی شکمش و با اون یکی دستم مشغول ور رفتن با کیرش شدم. خیلی سریع کیرش سفت سفت شد و متورم شد و با فشار آبش ریخت بیرون من که می دونستم باید تا چند ثانیه بعد هم ادامه بدم همین کار رو کردم تا همه آبش بیاد. بیشتر آبش ریخت روی پیراهنش که هنوز تنش بود ولی روی دست من هم یه چیزایی ریخته بود. برام خوشایند نبود - بر عکس الان - با اه و اوه پاشدم و اومدم برم دستمو بشورم که علی گفت سوتینت یادت نره! دیدم راست می گه داشت یادم می رفت و ممکن بود ملافه بیفته و سینه هام پیدا شه. رفتم سوتینمو ورداشتم و با ناز یه نگاه بهش کردم و گفتم دوسِت دارم دیوونه ...
     
#199 | Posted: 20 Jul 2011 13:46

داستان سکی من و دوست دوست دخترم



داستانی رو که براتون تعریف میکنم بر میگرده به تابستون همین سال 1386 من 21 سالمه و خیلی هم اهل حال هستم ، بابام چون وضع مالیش خوبه واسه من یه فروشگاه لوازم خانگی بازکرده که هم درسمو بخونم و هم خرج دانشگاه و خودمو در بیارم. داستان از اینجا شروع شد که یه روز ظهر بود هوا هم خیلی گرم من روی صندلی دراز کشیده بودم و پاهامو گذاشته بودم روی میز، تلفن زنگ زد و من گوشی رو برداشتم قبل از اینکه اینو بگم یه کم هم به عقب برمیگردم( من یه دوست دختر داشتم که خیلی عاشق هم بودیم ولی یکی از اشنایان رابطه ما رو زده بود و دو سالی میشد که من باهاش حرف نزده بودم دوتامون همدیگمونو دوست داریم و عاشق هم هستیم چون من سنم کمه بابام میگه زوده واسه خاستگاری و بلاخره خیلی هم الان دوسش دارم که با هم بریم بیرون و حرف بزنیم ولی چون رابطه من و اون به هم خورده و فقط یه راه جز ازدواج نمونده و دیگه هم نمیتونم باهاش تلفنی هم صحبت کنم) خوب برگردیم سر اصل مطلب!!! وقتی الو گفتم یه صدای دلنشین که خیلی هم به صدای نرگس ( عشقم ) شبیه بود من اول فکر کردم که خودشه ولی بعد از کمی احوال پرسی فهمیدم که اون نیست، من گفتم که من دوست دارم و خیلی هم دوسش دارم و نیازی به دوستی شما ندارم( واقعاً همینطوره ، اگه عاشق کسی بشی هر کی رو ببینی خیلی هم خوشگل باشه بازم خوشت نمیاد) با کلی اسرار قبول کردم ولی گفتم که شرط داره اگه شرط منو قبول کنی باهات دوست میشم. گفت شرط تو چیه ؟ منم بدون اینکه معطل کنم گفتم " سکس" اول خودشو زد به اون راه که نه من از این دخترا نیستم ولی من هم حرفی که زده بودم رو نمیشد پس گرفت . من گفتم خوب فکراتو بکن اگه خواستی زنگ بزن شماره موبایل خودمو دادم گفتم که با خودم تماس بگیره آخه من تو مغازه دو تا کارمند دارم و نخواستم که اونا بفهمند و از هیسیت من سواستفاده بکنند.
سه روز بعد گوشیم زنگ زد اره خودش بود من گوشی رو برداشتم و گفتم که فکراتو کردی یا نه ؟ گفت من دوست دارم نه به خاطر سکس و به خاطر سکس نمیخوام باهات دوست شم من هم گفتم که اگه تو دوستی سکس نباشه پایه دوستی محکم نمیشه و گوشی رو قطع کردم. بازم زنگ زد و ازم خواست که ببینمش من هم گفتم که فردا طرف ظهر بیا مغازه تا ببینمت اونم گفت باشه.
من چون هدفم یه سکس توپ بودشب رفتم و یه دوش گرفتم و موهای زاعد بدنمو زدم و منتظر یه سکس ، ساعت 12:30 شد به کارمندام گفتم که شما برید و من کار دارم میخوام برم، اونا رفتند و بعد از 20 دقیقه موبایلم زنگ خورد که دیدم خودشه گوشی رو برداشتم گفت چرا منو سر کار گذاشتی مغازه که بسته است گفتم بیا دم در مغازه درش بازه بیا تو من تو هستم. سریع رفتم دوربین های مدار بسته مغازه رو روشن کردم که یه فیلم ازش داشته باشم و بعد رفتم اسپری بی حس کننده زدم که بتونم جلوش خودمو کنترل کنم . اومد تو خیلی آرایش کرده بود چشم هر کی بهش میخورد کیرش سیخ میشد یه دختر 18 ساله حالا خودتون فکرشو بکنین ببینین چیه دیگه ، من رفتم جلو دیدم قیافش آشناست بعد از احوال پرسی گفتم من شما رو یه جایی دیدم گفت که آره چند روز پیش من با یکی از دوستام اومدم مغازتون و از شما خرید کردیم از اون روز تو دلم نشستی و من فرداش اومدم و شماره مغازتو از رو شیشه برداشتم. ازش پرسیدم که نهار خوردی گفت نه تو خونه گفتم که با یکی از دوستام میرم سینما و نها رو بیرون میخورم . من هم زنگ زدم که واسم دو تا پیتزا بیارن گفتم بیا بریم بالا آخه پشت مغازه دو طبقه بود و من یه دفتر اون بالا درست کرده بودم .بعد از یک ربع صحبت برگشتیم به گذشته من و دوستم که چطوری رابطه مون قطع شد . من خیلی حالم گرفته شد اشک از چشمام داشت میومد که اومد جلو و با یه دستمال کاغذی اشکامو پاک کرد و گفت میخوام الان یه کاری بکنم که فراموشش کنی ولی الان خیلی گرسنم بعد از 10 دقیقه پیتزا رو اوردن و بعد از خوردن به من گفت که در مورد اون شرطی که گفتی من خیلی فکر کردم و لی الان زوده بمونه واسه بعد ازدواجمون، من گفتم که قبلاً هم گفتم من فقط اونو میخوام اگه اون نباشه من هم نیستم و باز هم اشکام جاری شد اومد جلو و روبه روم نشست و با دستاش اشکامو پاک کرد که یهو من دیونه شدم اروم صورتشو اورد جلو و لبش رو رو لبم گذاشت و بعد از 5 دقیقه که به خودم اومدم دیدم که فقط اون داره با من حال میکنه و من هم دست به کار شدم و یواش یواش شروع به لب گرفتن کردم و روسریشو از سرش باز کردم و موهاشو دو دستم گرفتم و رفتم سراغ گوششاش لایه های گوشش رو خوردم و با یک دستم داشتم با سینه هاش ور میرفتم که اون هم تو این مدت بیکار نبود و داشت هشمت خان رو از خواب بیدار میکرد . من دکمه های مانتو شو یواش یواش باز کردم و مانتو شو در اوردم یه تاب صورتی رنگ زیرش بود که چشم هر کی بهش میخورد اب از دهنش میومد من به کمک خودش اون رو هم در اوردم و یه سوتین زیبا تر از تاپش اومد بیرون و دیگه داشت هشمت خان منو میکشت من سوتینشو در اوردم و با یه دستم پستون سمت راستشو ماساژ دادم و با یه دستم با موهاش ور میرفتم و یکی از پستونشو تو دهنم داشتم میخوردم یه پستونهایی داشت کوچلو و مامانی که دیگه نگو ، خودتون قضاوت کنید که پستونهای یه دختر 18 ساله چه جوره دیگه ، یواش یواش پستوناش داشتن سفت میشدن و من احساس میکردم بعد از 10 دقیقه خوردن پستوناش یواش یواش صداش در میومد و من یواش یواش اومدم پایین و دور نافشو لیس زدم و زبونمو تو نافش میکردم ( میخواستم که خیلی حشری بشه آخه یه نقشه تو سرم داشتم) و دستمو بردم سمت بهشتش و از رو شلوار لمسش کردم اول خجالت کشید دستمو کشید و پاهاشو به هم چسبوند ولی دید من ول کن نیستم خودشو به من سپرد و من شلوارشو یواش یواش تا روی زانوهاش کشیدم خدایا داشتم چی میدیدم وای یه شرط سفید که عکس قلب قرمز رنگ روش بود که هر ادمی رو حشری میکرد شلوارشو از پاش در اوردم و از نوک انگشتاش شروع کردم به خوردنو تا زانوش و بعد اونیکی پاشو خوردم و اومد تا باسنش دستمو اروم کشیدم روی کسش شرطش کاملا خیس شده بود یواش یواش شرطشو کشیدم پایین واییییییییییییییییییییییییییییی خدا چی میدیدم انگار خودش هم قبلا با برنامه ریزی واسه سکس امده بود کس تپل با لایه های گوشتی صورتی رنگ موهای کوسش رو هم زده بود من یه کم با کسش ور رفتم و بلند شدم و ایستادم اون فهمید که من چرا کارو ول کردم . تو کارش استاد بود اون شروع کرد به لب گرفتن 5 دقیقه ای لب گرفتیم بعد آروم دکمه های پیرهنم رو باز کرد و شروع کرد به لیس زدن بدنم وای الان که فکرشو میکنم بدنم مورمور میشه دستشو آروم میکشید به بدنم و هشمت خان دیگه داشت اون تو میترکید اروم کمربندمو باز کرو و شلوارمو به کمک اون در اوردم کیرم از من جلو تر سیخ شد از روی شرط کیرمو گرفت دستش و بالا و پایین کرد. بعد شرطمو در اورد و باکیرم و تخمام ور رفت اول ناز میکرد که برام ساک بزنه ولی رازیش کردم که این کارو واسم بکنه کیرمو اروم کرد دهنش و شروع کرد به ساک زرن من هم شروع کردم با موهاش ور رفتن و اخ و اوخ کردن 10 دقیقه ای به همین منوال گذشت من احساس کردم که ابم داره میاد بهش گفتم و اون هم قبول کرد که ساک نزنه بعد من شروع کردم به خوردن اون کس تپلی ول با دندونام الیه های کسشو باز کردم و بعد شروع کردم به خوردن کسش . کسش کاملا خیس بود و بوی شامپو میداد زبونمو فرستادم تو کسش ولی چون دختر بود زبونم توش نرفت 10 دقیقه ای من هم کسشو خوردم و با چوچولش ور رفتم وقتی چوچولشو گاز کوچولو میگرفتم دیونه میشد پاهاشو به صورتم فشار میداد. بعد به حالت 69 خوابیدیم من کسشو میخوردم اون هم کیرمو یواش یواش داشت بی حسی اسپری از بین میرفت من گفتم که بسه بلند شو اون هم بلند شد فهمید که منظورم چیه پشتشو به من کرد و زانوهاشو روی صندلی گذاشت من هم اول شروع کردم به چرب کردن سوراخش . سوراخ خوب و خوشگلی داشت معلوم بود دست نخرده است اول یکی از انگشتامو کردم تو خودشو جمع کرد بعد یه کم که شل شد باهاش ور رفتم دیدم داره درد میکشه گفتم اسپری دارم میخوای بیارم بزنیم دردش کمتر شه چون بار اولته یه کم درد داره اون هم قبول کرد و من از فرصت استفاده کردم چون پشتش به من بود اول کمی اسپری به سوراخش زدم بعد کمی هم به کیرم بعد از چند دقیقه که اسپری اثر کرد شروع کردم و به داد هشمت خان رسیدم سر کیرمو گذاشتم دم سوراخش و یواش هل دادم تو اولش نمیرفت خیلی زور دادم تا سرش رفت تو یه دفه خودشو کشید جلو من هم آروم نگه داشتم بعد یه کم دیگه هل دادم نصف کیرم تو کونش بود داشت از درد پشتی صندلی رو گاز میگرفت یه چند دقیقه ای ایستادم تا کیرم جا باز کنه بعد که اروم شد یه دفه همه کیرمو فرستادم تو و شروع کردم به تلنبه زدن وای چه لذتی داشت نزدیک به 15 دقیقه داشتم براش تلنبه میزدم دیگه خسته شده بودم یواش یواش کیرمو کشیدم بیرون سوراخش باز مونده بود بعد از دستش گرفتم و به پشت خوابوندمش زمین و خودم لای پاش نشستم و باز کسشو خوردم انقدر خوردم که دیونه شده بود میگفت بخور همش مال خودته من کیر میخوام من هم گفتم اجازه میدین که یه کم بیشتر حال بدم . منظورمو فهمید دستشو گذاشت جلوی کسش و گفت نه با اینجام کار نداشته باش من دخترم و من گفتم که من هم نمیخام که با احساساتت بازی کنم فقط میخوام کیرمو رو کست بمالم اون هم با هزار زحمت قبول کرد و من پاهاشو به هم چسبوندم و کیرمو لای پاش گذاشتم طوری که کیرم فقط از روی کسش رد بشه و بعد شروع کردم به لب گرفتن و یواش تو گوشش گفتم عزیزم دوست دارم ولی چون به عشقم قول داده بودم و نمیخواستم به عشقم خیانت کنم نمیتونستم با احساسات این هم بازی کنم و بلند شدم و پاهاشو دادم بالا و اروم سر کیرمو گذاشتم دم کسش کیرمو کشید کنار گفتم بابا نترس کاریت ندارم و باز دستشو کنار کشید و من اروم کیرمو فشار دادم تو خیلی حال میکرد یواش یواش فشار بیشتر شد نمیدونستم چی کار میکنم تو یه لحضه یه جیقی کشید و کیرمو انگار اب جوش ریختن روش داغ داغ شد و دورش خونی . وای چی کار کرده بودم خودم هم نمیخواستم اینجور بشه ولی دیگه کار از کار گذشته بود دختره شروع کرد به گریه کردن من هم داشتم دلداریش میدادم که دست خودم نبود جبران میکنم و با هم ازدواج میکنیم و از این هرفا یه دستمال کاغذی برداشتم و کیر خونین رو پاک کردم و بعد پاهای دختره رو از هم باز کردم و کسش رو تمیز کردم و بعد شروع کردم به خوردن کسش حالا دیگه کسش یه بوی دیگه رو میداد و بعد من کیرمو گذاشتم دم کسش و هل دادم تو اولش به خودش پیچید و کیرمو انگار تو اب ولرم فرو کردم دیواره های کسش به کیرم زور میگفتند بعد یه دقیقه شروع کردم به تلنبه زدن و اون هم اروم شد بعد از چند دقیقه که با حشری شد صدای اخ و اوخ ش مغازه رو پر کرده بود یه 10 دقیقه ای هم و کسش کار کردم و بعد برش گردوندم و کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و با یه فشاد دادم تو و از پشت حال دادم دیگه داش یواش یواش ارضا میشد میگفت کون و کسمو یکی کردی منو بگا همش مال خودته و از این حرفا دیگه هم طاقت من تموم شده بود و هم طاقت اون یه لحضه تمام بدنش لرزید و بدون اینکه چیزی بگه افتاد و من هم روش افتادم و ارضا شدم و تمام ابمو تو کونش خالی کردم بعد از 20 دقیقه که روش خوابیده بودم دیدم داره تکون میخوره و میخواد از زیزم در بیاد هنوز کیرم تو سوراخش بود کیرمو کشیدم بیرون داشت از سوراخش ابم میومد بیرون من بردمش دستشویی و اونجا همه جاشو شستم و اوردم روی مبل لخت مادرزاد دراز کشید و خودم هم رفتم و یه دست و صورتم اب کشیدم نای رفتن نداشتم اومدم و اوبروش نشستم داشت گریه میکرد اروم رفتم جلوش و گفتم دوست دارم ولی گریش یه کم هم بیشتر شد حالا نظرم نسبت به این برگشته بود خیلی دوسش داشتم گفتم هر موقع که بگی میایم خواستگاری ولی یه شرط داره اولش من باید با نرگسم ازدواج کنم بعد با شما اونم که چون کار از کار گذشته بود قبول کرد و بعد من لباسهاشو کمک کردم پوشید و رفت منم خودمو جمو جور کردم خسته و کوفته روی مبل خوابیدم یه لحضه چشممو باز کزدم دیدم کارمندام اومدن و مشتری هم تو مغازست و ساعت 6 بعد از ظهره . رفتم فیلمی که با دوربین مدار بسته ظبط کرده بودمو جمو جور کردم و تو یه سی دی ریختم و از حافضه کامپیوتر پاکش کردم اومدم پایین و از مغازه زدم بیرون زنگ زدم به دختره یه بار جواب نداد دوباره گرفتم ولی دیر گوشی رو برداشت صداش خواب الود بود فهمیدم که اونم رفته و خوابیده گفتم چطوری حالت خوبه خوش گذشت یا نه بازم شروع کرد به گریه کردن و من هم داشتم دلداریش میدادم که ساکت شه . بعد رفتم به عشقم زنگ بزنم و همه چی رو بگم اولش هر چی خواستم زنگ بزنم نتونستم یعنی دستام میلرزید چون دو سالی بود که با هم حرف نزده بودیم و قرار بود دیگه من زنگ نزنم. یه اس ام اس دادم و گفتم که فردا فلان جا منتظرم بیا کار مهمی باهات دارم تا فردا فکر کردم که چی بگم فردا رسید و من سر قرار دیدم داره از ماشین پیاده میشه منم رفتم جلو و یه بوق زدم تا صدای بوق رو شنید سریع برگشت به عقب چون ما یه ریتم بوق قبلا گذاشته بودیم که هر وقت این بوق رو میزدم می امد جلوی پنجره تا من ببینمش زود امد سوار شد و من به راه افتادم به یاد گذشته ها باهم حرف زدیم من دیگه اشکامون داشت در میومد که چرا ماجرامون اینجوری شد میخواستم رابطمو با این دختره جدید بهش بگم که یه دفعه خودش شروع کرد به گفتن ماجرای من و اون و سکسمون .شاخ در اورده بودم نمیدونستم چه بگم ولی گفت من با اینکه خودم اون دختره و فرستاده بودم باز هم دوست دارم چون ثابت کردی که دوستم داشتی و از دوست داشتن من هم تعریف کردی حالا هم برام مهم نیست که باهاش چی کار کردی ولی اینو میگم که هر چه قدر منو دوست داری اونو دوست داشته باش چون من دیگه نیستم شاید یه ماه هم اینجا باشم و شاید هم همین روز . اون دختره رو من فرستادم که بیاد باهات دوست شه و باهاش هم ازدواج کنی اونو من وادار کردم که باهات سکس کنه تا دوستیتون پایدار بمونه و ا این حرفا من گفتم مگه میخوای کجا بری که معلوم نیست کی میخوای بری . شروع کرد به گریه کردن گفت از روزی که دوستیمون به هم خورد من دچار بیماری شدم بعد ها فهمیدیم که سرطان دارم و الان هم دکترا جوابم کردن و من رفتنی هستم دوتامون داشتیم گریه میکردیم و اشک از صورتمون جاریبود و صدای گریه منون ماشین رو پر کرده بود بعد گفت نمیدونم از این دختره خوشت میاد یا نه ولی اگه خوشت نمیاد هم برو باهاش ازدواج کن و بعد طلاقش بده چون گند کاری که باهاش کردی در نیاد . و اگه که دوسش داری به اندازه من دوسش داشته باش و بعد از ماشین پیاده شد و رفت من تو ماشین داشتم گریه میکردم یه یهو افسر راهنمائی رانندگی شیشه ماشین رو کوبید که چرا گریه میکنی و اینجا توقف کردی ماشین منو تا دم خونه اوردن و خودمو تو خونه پیاده کردن و رفتن من هم چند روزی داشتم تو اتاقم گریه میکردم و قید همه چی رو زده بودم که یهو تلفن زنگ خورد دوستم بود که تا گوشی رو برداشتم گریه کرد اره خوب حدس زدین عشقم ، عشقم از دست رفته بود یه کم هم دیونه شدم دیگه طاقت تحمل زندگی رو نداشتم اومدم برم بیرون که از پله ها افتادم و پام شکست یه ماهی هم پام تو گچ بود ولی بعد از اینکه ماجرا تموم شد من مادرمو واسه خواستگاری فرستادم و همه چی حل شد و من دوباره به عشق دومم رسیدم. شب اول عروسی مون هم چون شب هجله مونو تو دوران مجردی سپری کرده بودیم سی دی رو اوردم و دوباره شب زفاف برامون مرور شد. الان هم یه بچه تو راه داریم که دختره و اسمشو تصمیم گرفتیم بزاریم نرگس.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#200 | Posted: 20 Jul 2011 13:58
دوست


من و مريم از بچگي با ھم دوست بوديم. ھمسايه بوديم و خونشون تو كوچه ما بود. خیلي با ھم صمیمي بوديم. از
مدرسه كه میامديم بعد از ناھار يه كمي استراحت مي كرديم بعدش يا مريم میامد خونه ما يا من مي رفتم پیشش. تك
فرزند بود و پدرو مادرش ھردو شاغل بودن. دختر آروم و ساكتي بود. بھترين دوستش من بودم زياد با كسي قاطي نمي
شد. منم بھترين دوستم مريم بود. ھمه گردشامون با ھم بود. اونم موقعي كه میامد خونمون تا دير وقت مي موند چون
مامان و باباش دير میامدن خونه به اونا مي گفت كه میاد خونه ما . اونا ھم مخالفتي نداشتن و خیالشون راحت بود كه
مريم تنھا نیست و پیش ماست. خیلي بھم عادت كرده بوديم . مامانم ھمیشه مي گفت من سه تا بچه دارم . مريم
ھم مثل دختر خودم مي مونه. من يه برادر كوچكتراز خودم دارم كه ٨ سالشه. مريم ھمیشه مي گفت خوش به حالت
حداقل يه داداش داري من كه خیلي تنھام اگه تو نبودي مي مردم از تنھايي. مامانش معاون يه شركت تجاري بود و
خیلي كارش درست بود شايد درآمدش از باباش ھم بیشتربود. مامان و باباش انگار با ھم مسابقه پول در آوردن
گذاشته بودن . باباي مريم دندونپزشك بود و يه مطب شیك داشت. خلاصه جفتشون از اون آدما بودن كه كارشونو ھمه
قبول دارن. با اينكه از لحاظ مادي چیزي كم نداشتن و در رفاه كامل بودن اما بازم تا ديروقت سركار بودن . جالب بود ھر
كدومشون سعي مي كرد ديرتر از اون يكي بیاد خونه . مثلا مي خواستن بگن سرمون خیلي شلوغه.. مامانش معمولا
١٠ و ١١ میامد دنبال مريم . و باباش ھم با نیم ساعت تا خیر مي رسید خونه. شايد اگه مريم خونه ما نبود و مي موند
خونشون اونا نصف شب مي رفتن خونه اما به خاطر اينكه زودتر بیان دنبال مريم كارشونو زودتر تموم مي كردن. مريم با
اينكه چیزي كم نداشت اما به شادي و سرحالي من نبود.. كلا روحیه غمگین و پكري داشت. موقعي كه میامد خونه ما
میديد مامانم چقدر ھواي ما رو داره يا بابام كه چقدر با من و داداشم شوخي میكنه خیلي پكر مي شد. مي دونستم
به چي فكرمیكنه. مي دونستم دوست داره مامانوباباش بیشتربھش برسن . واسه ھمین موقع تفريح و گردشمون بابام
اجازه مريمو مي گرفت و اونو ھم با خودمون مي برديم. خود مريم ھمیشه مي گفت مامان باباي تو رو از مامان باباي
خودم بیشتر دوست دارم. خیلي با ما راحت بود و ما رو خیلي دوست داشت. بعضي وقتا كه نمیومد مامانم زنگ میزد
بھش و مي گفت تنھا نمون تو خونه پاشو بیا اينجا پیش بھاره.

يه روز ظھر داشتیم با مريم از مدرسه بر مي گشتیم كه ديدم يه پسره اومد كنار مريمو گفت : سلام عزيزم. مريم يھو
برگشت طرفشو گفت تو اينجا چي كار مي كني ؟ مگه قرار نشد تو خیابون نیاي سراغم .. زود باش برو... پسره ھم يه
چشمك زد و گفت خب دلم واست تنگ شده مريم جون. مريم دوباره بھش گفت : زود باش برو يه وقت ھمسايه ھا مي
بیننمون .. پسره يه اخم كرد و گفت چرا ديروز بھم زنگ نزدي ؟ نگفتي نگران مي شم ؟ راستي مريم جون دوستتو بھم
معرفي نمي كني ؟ مريم عصبي شده بود گفت : حمید ترو خدا برو ... الان مي رم خونه بھت زنگ مي زنم... پسره ھم
يه لبخند زد وگفت باشه عزيزم ... منتظرم. بعد رفت . من خیلي تعجب كرده بودم . گفتم مريم اين كي بود؟ گفت :
سیمین رو مي شناسي ؟ ھمون كه میز جلويي من میشینه ...( من و مريم تو كلاس ھم نبوديم ) گفتم : آره ديدمش
خب ؟ گفت شمارشو اون بھم داده دوست وحیده .. دوست پسر سیمین... ھمش ٢ روزه تلفني با ھم حرف مي زنیم
نمیدونم آدرسمو از كجا بلده .. چند باربھم گفته آدرستو دارم مي دونم بیشتر موقع ھا تنھايي مي ذاري بیام پیشت ...
منم از ترسم میگم : نه تنھا نیستم خالم بعضي وقتا میاد پیشم... بھاره حمید آمارمو داره ... حتي مي دونه مامان و
بابام چي كارن .... گفتم خب معلومه ديگه سیمین بھش گفته... چرا زودتر بھم نگفته بودي مريم ؟ گفت : خب واسه
اينكه دو دل بودم. نمي دونستم بھش زنگ بزنم يا نه... باور كن بھت مي گفتم.. گفتم : عیبي نداره ... خب حداقل به
خودم مي گفتي من به سعید( دوستم ) مي گفتم يكي از دوستاشو بھت معرفي مي كرد. لبخندي زد و گفت تو پیدا
كردن دوست پسر ھم بايد مزاحم تو بشم ؟ دو تايي خنديدمو گفتم خب حالا از اين پسره بگو ببینم اين آقا حمید چه
جورياس ؟ گفت زياد نمي شناسمش . ھمش دو روزه با ھم دوستیم. چند بار تلفني با ھم حرف زديم. پسر خوبیه ولي
خیلي دوست داره بیاد خونه پیش من. وقتي مي گم نه بايد برم پیش بھاره دوستم. میگه خب به جاي اينكه بري اونجا
بیا خونه من . منم تنھام. قرار شده يه روز برم خونشو ببینم. .. خب من خودمم درسته چند ماھي بود با سعید دوست
بودم اما رابطمون خیلي معمولي وساده بود. بعضي وقتا تو راه مدرسه مي ديدمش . يه موقع ھايي ھم با ھم قرار مي
ذاشتیم و يه ذره قدم مي زديم با ھم و بعدشم مي رفتیم. سعید چند بار منو بوس كرد بود اما تا حالا بھم نگفته بود برم
خونش. بیشتر با سعید شبا تلفني صحبت مي كردم. اما حالا مريم بعد از دو روز تلفني حرف زدن با حمید بھش گفته
بود میره خونشون... بھش گفتم مريم واقعا مي خواي يه روز بري خونش ؟ گفت آره خب... مگه چیه ؟ گفتم ھیچي....
ولي ھنوز كه نمي شناسیش... خنديد و گفت اوووووووووه حالا تا اون موقع كه برم با ھم آشنا مي شیم. .. داشتیم
مي رسیديم خونه به مريم خیلي اصرار كردم ناھار بیاد خونمون اما گفت : ديدي كه به حمید گفتم بھش زنگ مي زنم
... میرم خونه اگه بھش زنگ نزنم باز سر راھم سبز میشه... گفتم خب من بعد از ناھار میام خونتون ... تا اون موقع
زنگ نزن... منم میخوام ببینم چي مي گید به ھم .... لبخندي زد و گفت باشه .. منتظرتم .. زود بیا..
ناھارمو كه خوردم سه سوته خودمو رسوندم به مريم. از اينكه به مريم گفته بودم مي خوام بشنوم چي میگید به ھم
پشیمون شده بودم آخه واسه چي بايد اين كارو مي كردم... مي تونستم يه كاربھتر بكنم.. يه فكر توپ به ذھنم رسید..
از اون فكرا كه تو كله آدم يه لامپ روشن میشه ...مريم كه تنھا بوده و وضعیت خونشون عالي بود و مي شد تا شب
برنامه رديف كرد... من كه آدمي نبودم با سعید برم باغ يا خونه دوستاش ...دوستاش از اونايي بودن كه نمي شد زياد
روشون حساب كرد ..با خودم گفتم چرا نريم خونه مريم اينا ؟!! تصمیم گرفتم ديگه به مخم فشار نیارمو برم به مريم بگم
ببینم نظر اون چیه...

اون كه منتظر بود من بیام تماسشو بگیره ... بھش گفتم مريم يه فكري كردم ..مگه تو به حمید نگفتي میري خونشون؟
گفت چرا چطور؟ گفتم به حمید بگو بیاد اينجا منم به سعید مي گم بیاد اينجا ... تا شب بھمون خوش مي گذره...
كسي ھم كه نمیاد مزاحمم نداريم خوبه ديگه نه؟ يه كم فكر كرد وگفت يعني به حمید بگم بیاد اينجا ؟ اون وقت میگه
نه به اونكه میگه تازه با ھم آشنا شديم نه به اونكه میگه بیا خونمون...ضايعست بابا چه فكرايي مي كنیا بھاره...ضايع
بودنشو كه راست مي گفت ولي خب اگه به يه بھانه مي كشونديمش خوب بود. البته من خودم با سعید مشكل
نداشتم مي دونستم اگه بھش بگم از خوشحالي سكته مي كنه ولي مريم چون تازه با حمید آشنا شده بود يه ذره
تیريپ با كلاسي و اينا مي ذاشت...گفتم مريم اگه بخواي مي تونیم يه بھانه جور كنیما يا بھش بفھمون كه الان منو
سعید اينجا ھستیم اون وقت خودشم پیشنھاد میده... مريم خنديد و گفت عجب مارمولكي ھستي تو باشه اينجوري
بھتره.. گوشي رو برداشت و زنگ زد به حمید .. ديگه نمي گم چه حرفايي زده شده چون خیلي كش پیدا مي كنه فقط
بگم مريم به حمید گفت بھاره با دوستش سعید قراره بیان اينجا ... منم تنھام . حمید ھم كه دوزاريش میوفته و میگه
چرا تنھا عزيزم در رو باز كن كه منم اومدم
منم كه به سعید زنگ زدم ھمون طور كه حدس مي زدم با كله قبول كرد. البته اولش فكر مي كرد شوخي مي كنم
ولي وقتي ديد واقعا دارم بھش مي گم بیاد كف كرده بود مي گفت تو چرا زودتر نگفته بودي خونه مريم اينا رديفه بھش
گفتم درست صحبت كن اينجا كه مكان نیست حالا ما يه دفعه شما رو دعوت كرديمااا..
خلاصه سعید كه گفت تا يه ساعت ديگه اونجام .. حمید ھم قرار شد خودشو برسونه .. من و مريم از يه طرف ھیجان
داشتیم از يه طرف ھم داشتیم مي مرديم از استرس اولین بار بود كه خونه مريم اينا قرار داشتیم.. ھر دومون خوب مي
دونستیم آخر اين ماجرا ختم به سكس خواھد شد . من كه با ھمون نگاه اول و شھوت توي چشماي حمید فھمیده
بودم كه تا كار مريمو نسازه ول كنش نیست خب من كه اينو گرفته بودم ديگه حتما مريم مطمئن بود . يه كمي با
ھمديگه بساط پذيرايي رو آماده كرديمو ماھواره رو گذاشتیم روي يه كانال مثبت و خودمونم كلي به خودمون رسیده
بوديم و تیپ زده بوديم ...ساعت حدود ۴ و خورده اي بود كه صداي زنگ اومد و من و مريم يه متر پريديم ھوا...با صداي
زنگ ا سترسمون صد برابر شده بود .. مامان مريم گاھي از محل كارش زنگ مي زد به مريم.. مامان من ديگه تماس
نمي گرفت فكر مي كرد با مريم داريم درس مي خونیم (خیر سرمون ).. دعا مي كرديم كه كسي تماس نگیره ... در رو
باز كرديمو سعید بود ..چشمم كه بھش خورد به زور جلوي خندمو گرفتم معلوم بود خودشو كشته بس كه به خودش
رسید مثل تازه دامادا شده بود...يه دسته گل خوشگل و ناز خريده بود ...اومد تو بعد از سلام و قربون صدقه و اين چرت
و پرتا نشستیم ...اولش يه كم بینمون سكوت بود مثل اوشكولا ھمديگرو نگاه مي كرديم تا بالاخره سعید سكوت و
شكست و گفت : اي بابا شما نمي خوايد حرف بزنید ؟ منم مثلا اومدم حرف بزنم گفتم : مريم حمید چرا نیومد؟ سعید
چپ چپ نگام كرد تازه فھمیدم چي گفتم ... مريم خنده اش گرفته بود ديدم مات شم بھتره ... يه خورده سعید وراجي
كرد تا بعد از يه ربع حمید ھم اومد .. از ظھر كه ديده بودمش خوشگلتر شده بود ... از اون پسراي داغ بود ...نگاھاش
خیلي سنگین بود ... آدمو خشك مي كرد وقتي خیره مي شد تو چشم . يه كمي كه با ھم آشنا شديم و صحبت
كرديم ديگه يخمون آب شد ...اولش فاصله بینمون كمتر شد و بعدم من ولو شدم بغل سعید و مريم ھم لم داده بود رو
حمید.. يواش يواش صداي پسرا دراومد: بابا كانالو عوض كنید اين چیه آخه ؟؟!! انگار دنبال چیزي مي گشتن كه سريع
بريم سر اصل مطلب ... حمید دستشو انداخته بود دور گردن مريمو صورتشو برده بود سمت گوشش و خیلي آروم
باھاش صحبت مي كرد ... مريم ھم قیافه اش ديدني بود انگار با چشماش مي گفت بابا منو وردار ببر رو تخت ديگه..
سعید ھم به من چشمك مي زد و مي گفت بھار ما مزاحمیم پاشو بريم تو يه اتاق ديگه ... اينو كه راست مي گفت
كاملا معلوم بود مريم و حمید معذب ھستن .. البته سعید اينقدر پررو بود كه اصلا مشكلي نداشت فقط به خاطر اون دو
تا مي گفت ... بلند شدمو به مريم گفتم : مريم جون من و سعید میريم تو اون اتاق استراحت كنیم ...شما راحت
باشید .. مريم يه جوري نگام مي كرد انگار مي گفت : چه عجب .. زود باش برو .. يه چشمك بھم زد و گفت برو
عزيزم...

رفتیم تو اتاق مامان و باباي مريم ... يه تخت بزرگه دو نفره با عكس و وسايلي كه معلوم بود مال مامانش ايناست..
رفتیم تو و درو بستم سعید يه ذره چرخید تو اتاقو گفت مريم ھمیشه تنھاست تو خونه ؟ گفتم سعید فكراي بد نكن ...
ھمین يه دفعه بوده... خنديد و گفت واااااااي من كه چیزي نگفتم ...اومد جلوتر و دستاشو گرفت دور كمرمو منو چسبوند
به خودش.. صورتشو آورد سمت لبامو آروم گفت با تو تنھا شدن حتي يه دقیقه ھم غنیمته... آآآآآآآآخ كه چقدر صبر كردم
تا اين لحظه رسید... نذاشت حرف بزنم لباشوگذاشت رو لبامو شروع كرد به خوردن.. زبونمو گرفته بود تو دھنشو داشت
مي مكیدش ... كیرش داشت رشد مي كرد و به شكمم فشارمیاورد. سرمو بردم بالا و شروع كرد به لیس زدن گردنم
ھم لذت مي بردم ھم قلقلكم میامد...خودشو میمالید بھم ... يه تكوناي خیلي آرومي مي خورديم. منو بغل كرد و برد
سمت تخت ..

تاپمو در اورد و خودشم تي شرتشو در آورد و گفت كش موھاتو باز كن ...مي خوام موھات باز باشه..
خوابید رومو شروع كرد به لب گرفتن ... تنش خیلي داغ شده بود. سوتینمو درآورد سینه ھامو مي مالیدشون... اولین
سكسي بود كه با سعید داشتم ...ھیجان و استرس بھم خیلي فشار میاورد ...نگران بودم الان تلفن زنگ بزنه با اين
وضع چه جوري جواب بديم ... دوست نداشتم لذتم با اين فكرا بپره تصمیم گرفتم از اولین سكسم با سعید يه خاطره
خوب داشته باشم واسه ھمین بي خیال شدم .. سعید داشت سینه ھامو مي خورد زبونشو مي كشید دورسینه
ھامو با زبونش مي زد به نوك سینم.. رفت پايین تر دكمه ھاي شلوارمو باز كرد و محكم كشیدش پايین ... دستاشو
گذاشت دو طرف پامو از روي شورت داشت كسمو لیس مي زد ... منم ديگه واقعا داغ كرده بودم .. گازاي كوچیك مي
گرفت از اطراف كسم .. درد باحالي داشت .. نفسام تند شده بود بھش گفتم زود باش ديگه سعید درش بیار... آروم
شورتمو درآورد و يه نگاه طولاني به كسم كرد... داشت با چشماش مي خوردش ...يه لیس آروم و طولاني بھش زد كه
يه آآآآآآه بلند كشیدم... سرشو چسبوند به پاھامو مشغول لیس زدن شد . با ھر لیس زدنش تموم تنم مورمور مي
شد... يه دستشو برد زير كونم و آروم مي مالیدش ... زبونشو فرو مي كرد توكسمو مي چرخوند.. چشمامو بسته بودم
و صداي ناله ھم بلند شده بود... كسم حسابي خیس شده بود..نمي خواستم الان ارضا شم بھش گفتم بسه سعید
.. نوبت منه... سرشو آورد بالا و دراز كشید رو تخت ..دكمه ھاي شلوارشو باز كردمو كیر گنده اش از روي شورت معلوم
بود... از روي شورت يه لیس بھش زدم كه ناله سعید بلند شد... شورتشو در آردمو كیرشو گرفتم تو دستم داغ داغ بود
...زبونمو دورش چرخوندم صداي سعید اتاقو پركرده بود ... سرمو گرفت توي دستاش و فشار میداد به كیرش..داشتم
خفه مي شدم. ولي با تمام وجود واسش ساك مي زدم بعد از چند دقیقه منو بلند كرد و خوابوند رو تخت ... پاھامو داد
بالا و كیرشو مالید به كسم صداي جفتمون پیچیده بود توي اتاق ديگه ھیچي حالیمون نبود... چند تا ضربه با كیرش به
چوچولم زد كیرشو گذاشت دم كونمو فشار داد.. از بس آب ازم اومده بود كیرش تا نصفه به خوبي رفت تو ... يه فشار
ديگه داد جیغم در اومد گفت الان خوب میشه صبر كن عزيزم... چند دقیقه كیرشو ثابت نگه داشت و خودش با دستش
داشت كسمو مي مالید... داشتم مي مردم دلم مي خواست بگم از جلو بكن ولي حیف كه اين سد جلومو گرفته
بود...يه ذره ديگه كیرشو فشار داد و تا ته رفت تو .. اولش كه رفت تو درد وسوزشش خیلي زياد بود ولي يواش يواش
كمتر مي شد... سعید آروم عقب جلو مي كرد ...شلپ و شلوپي راه افتاده بود معلوم بود سعید ھم يه ذره كیرش
ابپاشي كرده اون تو رو ..يه دستشو گذاشته بود روي چوچولمو داشت فشار مي داد ديگه داشتم ارضا مي شدم
خودمم داشتم سینه ھامو مي مالیدم سعید ھم حال میكرداز اين كارم منو نگاه مي كردو محكمتر تلمبه مي زد...
انگشتشو مي كشید روي كسمو يه فشار آروم مي داد ...صدام كه بلندتر شده فھمید دارم ارضا میشم محكمتر مالید و
من يه جیغ كوتاه زدمو ولو شدم... سعید ھم يه دو سه دقیقه تلمبه زد و كیرشو يھو كشید بیرون و يه آآآآآآآآآااه كشید
اما يه ذره دير كشید بیرون ... آبش ريخت روي كسم و شكمم... يه ذره كیرشو مالید به كسم و خودشم ولو شد... چند
دقیقه بعد كه حال اومديم بلند شديمو خودمونو تمیز كرديم... سعید خیلي بھش خوش گذشته بود ... مي گفت مي
تونم يه بار ديگه كارتو بسارم ... بھش گفتم به منم خیلي خوش گذشت گفت يعني امیدي ھست دوباره دعوت شیم
..خنديدمو گفتم بستگي به مريم داره بذار ببینم به اونا خوش گذشته...يه ذره سرو وضعمون و مرتب كرديمو رفتیم يه
نگاه انداختیم تو پذيرايي ديديم نیستن... گفتم احتمالا تو اتاق مريم ھستن... ما رفتیم تو پذيرايي نشستیمو بلند بلند
حرف مي زديم يعني ما كارمون تموم شده ...چند دقیقه بعد اونا اومدن بیرون ..مريم گردنش يه كم سرخ بود...
يه كمي به معده ھامون حال داديمو از خودمون پذيرايي كرديم .. دمدماي غروب بود كه موبايل حمید زنگ خورد و گفت
مامانمه بايد برسونمش خونه خاله ام ... چند دقیقه بعد حمید خدافظي گرمي كرد و حسابي ھم مريمو بوسید و رفت
... سعید ھي مي گفت من امشب اينجاما ... گفتم غلط كردي من خودم امشب اينجا نیستم تو مي خواي بموني ...
ديگه خودمم بايد مي رفتم شب شده بود... سعید ھم بعد از رفتن حمید تشكر و خدافظي كرد و رفت ...من و مريم يه
ذره خونه رو مرتب كرديمو من آماده رفتن شدم ... مريم بھم گفت از سكس با حمید خیلي راضي بوده ... بھم گفت دو
بار ارضا شده حمید خیلي وارده و خوب بلده چي كار كنه...مي گفت قرار شده ھفته اي دو بار بیاد اينجا دوست داره
من و سعید ھم بريم ...

از اون روز به بعد رابطه من و مريم با سعید و حمید خیلي خوب شده بود... خیلي رو ھم حساب مي كرديم .. اون قدر
با ھم راحت شده بوديم كه ديگه موقع سكس اتاقامون جدا نمي شد ھمون جا ھر چھارنفرمون كارمونو مي كرديم و با
ديدن وضعیت طرفمون حسابي لذت مي برديم... اما ھیچ وقت دوست نداشتیم ضربدري سكس كنیم .. مي خواستیم
ھر كدوم حد و اندازمون ھمین باشه . مدت زيادي ما با ھم بوديم تا اينكه سعید دانشگاه قبول شد و از تھران رفت ...
ديگه منم زياد نمي رفتم .. اگه اون دو تا رو مي ديدم دلم بیشتر ھواي سعید و مي كرد ... من و سعید ماه به ماه
ھمديگرو مي ديديم و از خجالت ھم در میامديم....

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 20 از 62:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  61  62  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.