| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
به دلیل آپگرید انجمن ارسال پست در انجمن به طور موقت در دسترس نیست!
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 20 از 91:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  90  91  پسین »  
#191 | Posted: 12 Mar 2012 18:38
سکس با همکارم توی بیمارستان

سلام من نوید هستم 28 سالمه و متاهل هستم
اولین سکسی که داشتم مربوط میشه به شش سال قبل که توی یه بیمارستان تو تهران کار میکردم .
توی یه شب زمستونی که شیفت شب بودم و بخشمون هم خیلی خلوت بود با یکی از همکارام که چند ماهی بود اومده بود بخش ما و طرحشو میگذروند شیفت بودم دختره خیلی خوشگل نبود ولی استیل درستی داشت من یه چند مدتی بود تو نخش بودم ولی جرات نمیکردم بهش چیزی بگم اخه اکثرا متاهل بودند و منم به متاهل ها کاری نداشتم ولی با پگاه خیلی سر شوخی رو باز میکردم تا اون شب که چون خلوت بود سرپرستارمون 2 تا از همکارارو off کرده بود من مونده بودم با پگاه اخرای شب بود که داروهای مریضارو دادیم و من برای اینکه مزاحممون نشن خواب اور قوی هم بهشون دادم اومدم کتار پگاه و مشغول صحبت شدم که صحبت رسید به جنس مخالف و غریزه جنسی خلاصه من بگو اون بگو تا جایی که یه دفعه دلو زدم به دریا و گفتم تا حالا با کسی سکس داشتی که یهو جا خورد شاید باور نمیکرد که من این حرفو بزنم و گفت نه ولی میونستم دروغ میگه گه تا اخر شب هم معلوم شد که دروغ میگفت اون هم از من پرسید و من هم به دروغ گفتم نه پرسیدم دوست داری با پسری رفیق بشی که گفت بستگی داره که کی باشه من گفتم مثلا فکر کن که من یکم من من کرد و گفت اره بدم نمیاد قند تو دلم اب شد و کیرم راست شد میدونستم که میتونم مخشو بزنم و همین کارم کردم و شروع کردم به گفتن اینکه چقدر ازدواج سخت شده و مجردا چطور باید سر کننو و جق بزننو از این حرفا سرتونو درد نیارم من رفتم اتاق استراحت که بخوام و شیفت دوم بیدار شم تو فکر بودم که چجور سر سکس کردن باهاشو باز کنم که دیدم یه اس داده که بیداری منم اس دادم که اره اس بازیامون شروع شد من همینجور اس میدادمو از شق درد داشتم میمردم که یه دفعه اس داد مریضا همه وابن در بخشو هم بستم ساعت 2 صبح بود که اس دادم میتونی بیایی تو اتاق فکر کنم خودشم بد جوری حشرش زده بود بالا که اس داد تا 5 دقیقه دیگه میام منم تز خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم داشتم بال در میاوردم پگاه اومد تو اتاق دیدم روپوش تنش نیست البته بگم اتاق استراحت ما و خانمها پشت استیشن پرستاری بود و با یه بلوز تنگ و شلوار جین تنگ قشنگ سینههاش داشت با ادم حرف میزد من سریع گرفتم که پگاه حشرش بالا زده و کیر میخواد وگزنه سر کار اینجور کارا رو نمیکنن اومد تو اتاق و کتار من نشست منم دستمو انداختم دور گردنش و اروم یه بوس از گونه هاش کردم وای قلبم داشت تالاپ و تولوپ میکرد از هیچان بی مقدمه رفتیم سراغ حال کردن سینه هاشو از رو بلوز گرفتم و شروع کردم به مالوندن وای چه سینه های بزرگو سفتی داشت اونم شروع کرد به لب گرفتن از من و مالوندن کیر من از رو شلوار منم اروم بلوزشو داروردم و گیره موهاشم باز کردم موهای نرم و بلندی داشت زیر بلوز ش سوتین خوشگل صورتی رنگی داشت که با رنگ شورتش ست بود وقتی سوتینشو باز کردم وایییییییییییییی دوتا سینه سفت خوش فرم جلوم بود شروع کردم به خوردن دشتم خودمو خفه میکردم ولی خیلی خوشمزه بود دیگه پگاهم صداش در اومده بود و داشت اه و اوه میکرد همه لباسوشو دراوردم و یه نگاه بهش کردم واقعا خوش استیل بود مخص.صا لپهای کونش نرم و لرزون داشتن بالا پایین میرفتن پگاه شلوار منو دراورد و شروع کرد ار زیر گلو م خوردن و پایین رفتن من رو تخت اتاق نشستم و پگاه شروع کرد به ساک زدن 2تا3 دقیقه ساک زد وبعدشم اومد رو تخت دراز کشید گفت حالا نوبت توئه من ولی کسشو نخوردم چون بدم میومد ولی لنگاشو دادم بالا و کیرمو اروم هل دادم تو کونش اونم یه جیغ کوچکی کشید ولی یه خورده که جابجا شد دیگه شروع کرد او و اوه کردن منم شروع کرد تلمبه زدن حالا نزن کی بزن باورم نمیشد به همین راختی با دختری سکس کرده باشم بعد ار 4تا5 دقیقه ابم اومد که ریختم تو کونش بعدشم یه چند تا ماچ و بوسه وتشکر متقایل و سریع لباس پوشید و رفت تو بخش
بعد از این قضیه من و پگاه شده بودیم مثل زن وشوهر من یه خونه مجردی گرفتم و هر موقعه هوس کس میکردم به پگاه زنگ میزدم تا موقعی که پدرم برام زن گرفت و من دور پگاهو خط کشیدم
امیدوارم خوشتون اومده باشه
     
#192 | Posted: 12 Mar 2012 18:42
اولین سکس و خجالت


سلام من 17 سالمه و این داستان مربوط به حدودن 6 ماه پیشه من تا اون موقع کس نکرده بودم ولی چون دوستام تعریف میکردند دوست داشتم تجربش کنم یک روز یکی از پسر عمو هام رو دیدم یه 4 سال از من بزرگ تر بود و خیلی دختر بازی میکرد بهش گفتم خوش بحالت من که از بس جق زدم دارم میمیرم (هفته ای 3 بار) یه کس هم نیست که بکنیم بهم گفت تو خونه خالی جور کن کسش با من منم که خوشبختانه همیشه خونمون خالیه و جون میده برا این کار ها...

گذشت تا خونوادم رفتند تهران (من بچه اصفهانم) منم فرصتو قنیمت شمردم و زنگ زدم به پسر عموم اونم گفت من ساعت 5 میام تا شب منم داشتم از استرس میمردم تو فکرم میگفتم نکنه کسی بیاد نکنه کیرم کوچک باشه نکنه خجالت بکشم و... رفتم یه 3 تا موز هم خوردم تا جون داشته باشم خلاصه امدن ولی یه دختر همراهش بود گفتم نکنه سر کارم گذاشته باشن که دخره گفت عزیزم الن دوستمم میاد اینو که گفت دیگه شهوتی شده بودم اخه یه 20 روز بود جق نزده بودم تا حال هم دختری رو با این دید که بکنمش ندیده بودم بعد از یه 1 ساعت دختره هم اومد منم تا دختره رو دیدم یه کمی خجالت کشیدم به همین دلیل گفتم کسی قلیون میکشه رفتم قلیون رو چاق کردم و امدم پسر عموم با دختره لاس میزدن و منم که داشتم از خجالت میمردم رفتم جلوی تلویزین و خودم رو به اون راه ها زدم که یعنی من دارم فیلم میبینم و برام کس کردن مهم نیست ساعت نزدیک 7 بود که پسر عموم گفت منو نگین بریم کمی دراز بکشیم اتاقتون کجاست و جوری که کسی نبینه یه چشمک به من زد و به اشاره به دختره کرد منم که از استرس رنگم زرد سفید شده بود و تو دلم میگفتم من با دختره 20 ساله چی کار کنم یه دفعه دختره گفت میشه یه لیوان اب به من بدی منم گفتم پس این دندش میخاره رفتم اب اوردم جوری گفت مرسی که داشت ابم میومد ذست و پام خیلی میلرزید نمیدونم چی شد نشستم پیشش گفتم چیزی نمیخواین که یه یه دفعه از اتاق صدای اه اه امد من اروم خندیم یه کمی استرسم کم شده بود همینجوری نگاه هم میکردیم و هیچی نمیگفتیم که من گفتم شما چند سالتونه گفت 21 سال گفت تو چند سالته گفتم 16 سال (اون موقع 16 سالم بود) از هم سئوال هایی که اصلا ربطی به سکس نداشت پرسیدیم این موبایل دختره هم هی زنگ میخورد تا میمدم بحث رو سکسیش کنم دیلینگ دیلینگ گوشیش زنگ میخورد دیگه نا خوداگاه گفتم شما خیلی جذابین و خودمو نزدیک تر کردم گفت مرسی و من دستمو گذاشتم روی رونش و از خجالت داشتم سکته میکردم گفتم اگه گرمتونه لباساتون رو در بیارین مانتوش رو کند و با تاپ نشست. عجب بدن سکسی داشت دیگه دست خودم نبود گرفتمش تو بغلم و شروع کردم بوسش کنم اونم دستش رو از رو شلوار گذاشت رو کیرم. کیرم داشت میترکید بعد تابشو در اورد و رفتیم تو اتاق منم خوابیدم روش و هی خودمو میمالیدم بش اونم اروم میگفت اه اه سینه هاش در اوردم وشروع به مالیدنش کردم بعد شلوارشو در اورم من تا اون موقع یه کس از نزدیک ندیده بودم و فکر میکردم همه کس ها مثل فیلم سوپر ها سفیدن کس این قرمز بود برا همین دوست نداشتم بخورمش و با دست میمالیدمش بعد کیرم رو در اوردم و میمالیدم دور کسش گفت کاندوم داری گفتم نه گفت پس حواستو جمع کن نریزی تو کسم منم اروم کیرمو تو کسش کردم باورم نمیشد من دارم کس میکنم نه بیدارم دو بار که کیرم رو تو کسش کردم داشت ابم میمد منم کیرم رو در اوردم و هی سینه هاشو میخوردم دوباره تا کیرمو میکردم ابم میخواست بیاد بش گفتم میترسم ابم تو کست بریزه کفت از کون بکنم هرچی زور زدم بکنم تو کونش نمیرفت گفت با انگشت راشو باز کن انگشت کردم تو کونش اول یه انگشت بعد دو انگش بعد هم کیرم رو یه یه دقیقه که کردم توکونش ابم داشت میمد منم در اوردم وریختم رو شکمش (خدایی راست میگن جق نزنین نه من خودم حال کردم نه اون از بس جق زده بودم کمرم شل شده بود) بعد دباره کردم تو کونش و هی کیرم شل میشد پسر عموم هم از اتاق امده بود بیرون ما هم یه زره لاس زدیم ورفتیم بیرون زید پسر عموم گفت خوش گذشت منم سری تکون دادم
     
#193 | Posted: 15 Mar 2012 18:07
سکس پاک با دخترخاله



قضاوت با خودتون.23 سالم هست و نه دوست دختر داشتم و زیاد به فکر سکس نبودم ولی همیشه دختر خالمو دوست داشتم و عاشقش بودم.تقریبا باهم بودیم و با هم راحتیم البته توی فامیل همه راحتیم ولی بخاطر اینکه بیشتر باهم رفت و آمد داشتیم باهم راحت تریم و کارای همو تا جایی که میشده انجام میدیم.یک سال از خودم بزرگتر هستش و فوق العاده دختر نجیب و خوبیه.توی عمرم ازش بدجنسی ندیدم.3 سال پیش که خبر ازدواجش رو دادن مثل شیشه تو خودم شکستم ،تا یک هفته منگ بودم.ولی گفتم اگه خوشبخت بشه این از همه مهمتره.ولی بعد یه سال معلوم شد شوهرش آدم درستی نیست و با اینکه زن داره همه کار میکنه و از همه بدتر اینکه دست بزن هم پیدا کرده بود.یه روز زنگ زد که برم ماهوارش رو تنظیم کنم و ویندوزش رو عوض کنم.گفتم میام.خونه ما با خونش یه کوچه فاصله داشت و اگه میرفتیم روی پشت بوم توی خونش پیدا بود.آخه طبقه دوم مستاجر بودن.رفتم و زنگ زدم درو باز کرد.رفتم بالا تا درو باز کرد،جا خوردم و خشم تمام صورتم رو گرفت.آخه صورتش کبود بود،فهمید ناراحتم سرش رو انداخت پایین.گفتم تو نباید خجالت بکشی اون مردک حیوون باید خجالت بکشه.رفتم که ماهواررو تنظیم کنم و توی کار حسابی سر به سرش گذاشتم که روحیش عوض بشه.به قول معروف کمی شر هستم میوه شربت اوورد خوردم.گفتم میرم ویندوز عوض کنم ولی قبلش گفتم بزار کمی کمی آهنگ گوش بدم بعدا ویندوزش رو عوض کنم.همینجوری روی فایل کلیک کردم ات باز شد دیدم کلیپ زهره هستش.خندم گرفته بود که آخه ازش بعیده.صداش زدم گفتم این چیزای باحال چیه میبینی،از تو آشپزخونه میگفت چی میگی با خودت.گفتم تو بیا تا اومد دید داستان چیه سرش رو انداخت پایین و گفت قطعش کن.هر جفتمون خندمون گرفته بود.توی تموم مدت می گفتم کاش میشد الان یه بوس ازش بگیرم آخه واقعا دوسش دارم.گفتم بیا چه برنامه هایی می خوای واست نصب کنم اومد نشست و همینجور که کار میکردیم بهش گفتم تا کی می خوای این مردمو تحمل کنی.بغض کرد و گفت دیگه تحملش نمی کنم.گفت دادخواست دادم.شروع کردیم به حرف زدن که گریش گرفت.دستش رو گرفتم فقط واسه اینکه آرومش کنم.اون حرف میزد و من گوش میکردم.می گفت یه وقتایی با خودم گفتم مثل خودش رفتار کنم و بزنم همه غلطی بکنم.بهش گفتم نه تو مثل اون نباش.یه لحظه گفتم بزار بوسش ببینم چی میشه.مرگ یه بار شیون یه بار.اسمشو صدا زدم تا سرش رو بالا اوورد یه بوس ازش گرفتم ولی سریع سرشو کشید عقب و گفت من شوهر دارم.این کار گناه هست ولی دیگه چیزی نگفت و لبخند زد.خیالم کمی راحت شد که احساسم رو می دونه....
6ماه طول کشید تا طلاق گرفت.2 ماه هم رفت تهران خونه اون یکی خالم تا روحیش عوض بشه.وقتی برگشت و دیدمش از همون شب نگاه ها و حرفامون عوض شده بود.از همون شب زنگ زدنای من شروع شد.اس ام اس دادن و ......چند باری هم که دیدمش فقط یه بار یه بوس ازش گرفتم چون میگفت نه.یه روز زنگ زد بیا ماهواررو درست کن آخه بابا اینا نیستن.منو میگی برق سه فاز بهم وصل کرده بودن.آخه فهمیدم منظورش چیه ولی می دونستم امکان نداره منظورش همین باشه.وقتی رفتم خونشون و درو باز کرد،دیدم حجاب کامل گرفته،فکم داشت میفتاد.یه خورده ناراحت شدم گفتم من برم ماهواررو درست کنم گفت خودتو به خریت نزن،میدونی ماهواره سالمه.گفتم پس مریضی اذیت می کنی.گفت صبر کن الان میام رفت و با یه کاغذ برگشت و داد بهم.دیدم یه برگه هست که روش نوشته صیغه چیه و چجور صیغه رو می خونن.گفتم پس واسه همین همیشه میگفتی نه.جواب داد آره.به قول معروف صیغش کردیم و گفتم دیگه راحت شدم که یه دفعه بلند شد رفت توی اتاق.می خواستم گردنش رو از حرص بشکنم.از اتاق که برگشت بیرون باورم نمیشد خودش باشه.خیلی خوشگل شده بود خیلی.رفتم جلو بهش گفتم الان که گناه نداره،گفت نه
بوسیدمش.باورتون نمیشه ولی یادم نیست چه مدت می بوسیدمش.دیگه نفس خودم بالا نمیومد.کم کم لباسارو باز کردیم و وقتی سینه هاش رو دیدم مثل منگولا خیره شده بودم.گفت چته مگه تاحالا ندیدی گفتم نه که از نزدیک ندیدم.وقتی بهشون دست زدم تموم بدنم لرزید.خودشم خندش گرفته بود.سینه هاشو مالیدم و خوردم آخه این قسمتو از فیلم یاد گرفته بودم.چه لذتی داشت.رفتم پایین و شرتشو که در اووردم خودش گفت دوباره مثل منگولا نشی.یه خورده نگاه کردم ولی دلم نیومد که بخورم.خودش فهمید و گفت حالا بخواب.شرتمو در اووردم و خودم خجالت کشیدم هم واسه اینکه لختم و هم واسه اینکه کیرم بزرگ نیست.12 سانت هست.یه نگاه بهم کرد و شروع کرد به خوردن که بعد یه مدت فکر کنم 2 دقیقه دیدم دارم ارضا میشم.گفتم صبر کن.دارم ارضا میشم که گفت چه زود ولی یه لحظه هردوتامون به اتاق روبرو نگاه کردیم.بهش گفتم تو هم به همون فکر می کنی که گفت آره.داشتیم به اتاق پسرخالم نگاه می کردیم آخه پدرسوخته همه کاری میکنه و همیشه تمام وسایل موجود هست.رفتم توی اتاقش و توی کیف لب تاپش اسپری پیدا کردم.زدم ولی دختر خالم گفت بعد چند دقیقه برو کیرتو بشور.بعدش دوباره یه خورده خوردش و گفت بخواب.خودش نشست رو کیرم.زمانی که کیرم رفت توی کسش تمام بدنم داغ شد.چشمام رو بستم ولی بعد یه مدت که باز کزدم دیدم داره نگام میکنه و خم شد و منو بوسید.شروع کرد به بالا و پایین رفتن ولی دامنه حرکتش زیاد نبود یه مدت که شد بهش گفتن تو بخواب روی تخت و خودم شروع کردم به تلمبه زدن.ولی مدام بوسش می کردم.زمان رو یادم نیست چون چنان لذتی میبردم که زمان یادم نبود.بهش گفتم می خوام از عقب بکنم.خودش چرخید و من هم شروع کردم به کردنش.بعد از چند دقیقه احساس کردم قراره ارضا بشم بهش گفتم ولی دیرشده بود و آبم رو روی پشتش خالی کردم.با دستمال تمیز کردم و کنارش خوابیدم.فقط بهش نگاه میکردم و بوسش می کردم...
تقریبا 2 ماه هست که ما باهم هستیم و امیدوارم که همه اگه کسی رو واقعا دوست دارن بهش برسن
     
#194 | Posted: 15 Mar 2012 18:20
سکس با بهترین دوست زندگی ام


سلام من (م )کرون هستم از تب
من با یه دختر شانسی اشنا شدم و بعد از مدتی صمیمی شدیم و بعد به مامانش گفت بود که یه دوس داره(کرون) مامانش منو دعوت کرد خونه ولی ترسیدم نرفتم یه هفته بد دوباره زنگ زد گفت اگه نیای دیگه قهر می کنم منم با ترس و وحشت رفتم بیتا (دوستم)و مامانش تنها بودن اومد منو از سر کوچمون برداشت با ماشینش برد خونشون رفتم تو بامامانش اشنا که شودم و یه نهار عالی برگشتم (اعتماد مامانشو جلب کردم)یه هفته بد زنگ زد گفت بیا خونه منم پرو رفتم ولی تنها بود یه کم حرف زدیم رفت برام آب میوه بیاره رفتم سر کامپیتورش این فایل اون فایل تا فیلم سکسی پیدا کردم زود خارج شدم بیتا اومد تو اتاق ازش پرسیدم فیلم سکسی داری گفت نه 3 بار پرسیدم گفت ندارم باز نشستم سر کامپیتور مستقم رفت اون پوشه بازش کردم رنگش پرید بد که دید همه چرو فهمیدم اروم شد اومد شظ پشت سر بغلم کرد بد دستشو گرفتم کشیدم اوردم سمت خودم نشست رو زانوهام کیرم که داشت شلوارو پر میکرد دستشو برد سمت کیرم کمی بازی کرد منم با سینش بازی می کردم رفت سمت کوسش دستمو فرو کردم تو دیدم خیس خیس کمی مالیدمش بد منو از جام بلند کرد برد سمت تختش لباسمو دراورد شروع کرد به ساک زدن (ها راستی من امده رفته بودم قرص تاخیری خورده بود)بلند ش کردم لباسشو دراوردم وای چه میدیدم. سینه های زیبا و کوس بدون مو شروع کردم به لب گرفتن بد سینه هاشو خوردم داشتم دیونه می شودم بدرفت سمت کوسش خیس بود کوسشو لیس مس زدم بدش دراز کشیدم رو تخت به صورت 69خوابیدم 5 دقیقه همینجور می خوریدم بد ازم پرسید بیا بکون من تعجب کردم گفتم مگه از جلو بازی گفت نه گفت پس از کجا بکنم (می خواستم خودش بگو که از کون بکن)گفت از پشت گفتم درد میکنه ها گفت باشه تحمل می کنم گفتم باشه کمی کرم زدم سوراخ کونش انگشتمو کردم تو دیدم خیلی سخت میره تو کمی ور رفتم تا سوراخ کونش کمی باز شد دوره سره کیرم و سوراخ کونش کرم زدم اروم اروم سره کیرمو جلو عقب می کردم اونم داشت داد میزد بدش فشارو بیشتر کردم به سختی سوراخ کونش باز شد اونم دادش تموم شد شرو ع کرد اه اوه کردن منم همین طور تن تن تلمبه میزدم بد 10 دقیقه تلمبه دیدم دارم ارضاع میشم گفتم داره میاد کجا بریزم گفت بریز همونجا تو کونم که یو ریختم تو کونش 10 ثانیه کیرم تو کونش موند بد درش اوردم دسمال کاغذی برداشت کونشو تمیز کرد بد کیرم باز گرفت تو دهنش منم ولو شده بودم کمی ساک زد بدش بلند شد رفت اشپز خونه 5 دقیقه بد برگشت با دوتا لیون شیر موز یکی داد من بخورم یکی هم خودش بد لباسمو پوشیدم نمی تنوستم به روش نگاه کنم بهم گفتم خجالت نکش من ازت خواستم این کارو کنیم باز یه لب ازم گرفت بد مو ارود سر کوچمون پیاد رفت بد اون موقع هر موقع که میرفتم خونشون مامانش که میرفت بیرون شروع می کردم به سکس از قبل ازش می پرسیدم که می خوای سکس کنی یا نه میگفت م م م م میخوام منم قرص می خواردم میرفتم خونه تو خدمت سربازی هم یه روز اومد جلوی پادگان باهم رفتم که تو راه من رانندگی می کردم اونم برام ساک میزد اینم اولین سکس من بود نمیگم جاتون خالی چون دوس ندارم خودم پرش کرده بودم
     
#195 | Posted: 15 Mar 2012 21:05
آخرین گناه مهناز



من27 سالمه و یه ادم معمولیم مثل همه شما
قبلا با چند نفر سکس داشتم ولی این یه چیز دیگه اس

ادم احمقی هستم که با اینکه دارم نامزد میکنم بازم میام تو این سایتا
یه روز بعدازظهر که شیفت بودم با مهناز نمیدونم چی شد زیپ شلوارم باز بود مهناز هم نگاه کرد به زیپم منم نگاش کردم خندید گفتم چیه گفت زیپت بازه خندبدم وبعد زیپمو بستم و پرسیدم که چرا طلاق گرفته اونم گفت شوهرم معتاد بود و من که تخس شدم بهش گفتم متاسفم معتادا حتی شوهر شب هم نیستن چی کشیدی از دست این خندید و گفت ولی حالا آزادم گفتم میخای یکم یا هم حرف بزنیم
دوربینهای بانک خاموش بود چون دکور در دست تعمیر بود منم بهش گفتم بریم تو ابدارخونه چایی بخوریم
با اینکه خلاف بودبعد ساعت کار بمونین ولی دربانک بستم و رفتیم تو ابدارخونه روبروش نشستم نگام میکرد و پرسید نمیخای بریم گفتم دوس داری نریم ونگام کرد و ساکت موند
منم رفتم دستشو گرفتم و گفتم خیلی تنهام اونم ساکت بود منم بغلش کردم دستم دور کمرش گذاشتم معلوم بود حشریه چون همش نگام میکرد بلاخره بوسیدمش و اونم نگام میکرد مانتوشو در اوردم وبا تاپ بود گفت نکن ولی ممانعت نکرد تاپشو دراوردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش
سینه های نازی داشت اون نگام میرد و حالا یکم سرمو نوازش میکرد یهو یه فرش که تو اشپزون بودو دیدم ولش کردم و رفتم اوردم پهن کردم نگام کرد و گفت میخای چکار کنی گفتم میخام باهم باشیم دستمو بردم به شلوارش گفت نکن ولی من دستمو تو شرتش کردم دیدم خیسه گفتم نه نیاز داری بعد میگی نکن
گفت آخه گفتم اخه نداره
شلوارشو در آوردم دیگه نگام نمیکرد و شورتش خیسه گه درش آوردم یکم کسشو خوردم که همش میگفت کثیفه نخور ولی حال میکرد
شلوارمو در آوردم شورتم کشیدم پایین خواستم بکنم که گفت نامردیه تو کسمو خوردی منم کیرتو میخام منم که از خدام بود در آوردم کردم تو دهنش داشت میخورد و حال میکردم که دیدم دارم اورگاسم میشم گفتم بسه میخام بکنمت گفت باشه فقط یواش رفتم روش شروع کردم به تلمبه زدن
من از حرف زدن تو سکس خوشم میاد تحریکم میکنه یهش گفتم حرف سکس بزنه اونم میگفت منو بکن جرم بده یهو یه چند تا تکون خورد فهمیدم ارگاسم شده منم داشتم میشدم که در آوردم ریختم رو شکمش گفت چقدر داغه گفتم آره لباسشو پوشید ومنم حاظر شدم بهم گفت میخام برسونمت منم قبول کردم
تو راه بهم گفت از اینکه گناه کرده ناراحته من هیچی نگفتم یهو گفت دیگه نمیتونیم باهم باشیم مگه اینکه یه صیغه بخونیم فرداش رفتیم صیغه نامه گرفتیم الان سه سال باهمیم و دو سال که تو یه شعبه نیستیم اینجوری راحت تریم اخه اونوقت یه موقع سوتی میدادیم
راستی نگفتم مهناز 7 سال ازم بزرگتره یه پسرم داره اسمش مهرزاد که خیلی با هم رفیقیم و دوسش دارم
الان مامان و بابا مهناز میدونن که من شوهر صیغه ای مهناز هستم
کاش مهناز همسنم بود اونوقت میتونستم باهاش ازدواج کنم
راستی من تو عید میخام نامزد کنم نمیدونم با مهناز چه کنم
اینم آخرین گناه مهناز
ببخشید که بد بود اخه داستان نویس خوبی نیستم
     
#196 | Posted: 20 Mar 2012 15:03
اولین سکس من با مرد متأهل
سلام اسم من سمیرا است من 17 سالمه و ساکن اهواز هستم. می خوام داستان اولین سکسمو با همسایمو ن که اسمش هاشمه تعریف کنم هاشم 27 سالشه و متاهل است هاشم و زنش عرب هستند و مادر هاشم توی دبی یه فروشگاه داره و درامد هاشم هم از اون فروشگاه است برای همین هم خودش و هم زنش زیاد می رن دبی. هاشم طبقه دوم اپارتمان ما هم طبقه اول. راستش من تا قبل از سکس با هاشم با هیچکس سکس نداشتم . من از سوم راهنمایی نگاه کردن فیلمهای سکسیو شروع کردم و شبها همش توی سایتهای سکسی میرفتم. راستش خیلی دوست داشتم با یه پسر سکس داشته باشم. وقتی هاشم و زنش همسایمون شدن هاشم از اون اول به من نگاههای ناجور می کرد بعدا متوجه شدم که هاشم با برادرم که سه سال ازمن کوچکتره دوست شده برای اینکه بتونه به من نزدیک بشه و اماره منو از زیر زبونش کشیده بود من وقتی اینو متوجه شدم خیلی عصبانی شدم . از اونجا که زن داشت و 10 سال بزرگتره من بود و دنبال من بود می دونستم میخواست با من سکس کنه. یه روز داشتم خونه فیلم سکسی نگاه می کردم و باخودم ور می رفتم اینم بگم چون بابا و مامانم شاغل هستند و برادرم هم مدرسه میرفت خیلی راحت تو خونه فیلم سکسی نگاه میکنم.یه دفعه هاشم امد تو ذهنم و تجسم کردم که هاشم داره منو میکنه این فکر خیلی بهم حال داد.بعد از این همش از این فکرهای سکسی در مورد هاشم میکردم و خیلی تو کف هاشم رفتم. با خودم فکر کردم چون هاشم همسایمونه و زن داره زنش هم با مادرم دوست اگه باهاش سکس کنم به هیچ کس نمیگه و ابرومم نمی ره برای همین به خودم گفتم نباید این فرصتو از دست بدم. از اون روز به بعد هر وقت هاشم به من نگاه می کرد منم بهش نگاه می کردم و یه لبخند بهش می زدم هاشمم کم کم دوزاریش افتاد. تا اینکه یه روز که داشتم از مدرسه میومدم خونه هاشم با ماشین جلوی پام ایستاد گفت سمیرا خانم سوار شید برسونمتون منم گفتم مرسی پیاده راحتترم اون گفت یه کاری باهاتون داشتم خیلی مهمه سوار شید تا تو راه بهتون بگم منم بهش گفتم نمی تونم برام بد میشه اما اگه خیلی مهمه شمارتون بدید بهتون زنگ میزنم بعد گفت ساعت 1 شب زنگ بزنید که خانمم خواب باشه بعدش رفت. شب ساعت 1 بهش زنگ زدم. بعد از چند روز که با هم تلفنی صحبت می کردیم منو را ضی کرد برم خونشون. قرار شد که زنشو صبح ببره خونه پدرش اینا بزاره. من شبش خیلی استرس داشتم چون اولین سکس زندگیم رو می خواستم انجام بدم.

خلاصه فردا از راه رسید و ساعت ده نیم صبح امد بهم زنگ زد گفت بیا بالا. با اینکه خیلی منتظر همچین روزی بودم ولی خیلی ترسیده بودم و دودل شده بودم می دونستم اگه برم بالا دیگه راه برگشبی ندارم ولی بلاخره تصمیم خودم گرفتم گفتم هر چه بادا باد.وقتی تصمیم گرفتم برم خیلی هیجان زده شده بودم وخیلی هم حشری. بالاخره رفتم خونشون مانتومو دراوردم بهم گفت برو توی اتاق لباساتو در بیار تا من بیام منم بدون اینکه هیچ حرفی بزنم رفتم تو اتاق دیدم اقا همه چیو اماده کرده و یه تشک وسط اتاق پهن کرده من رفتم نشستم رو تشک یه تیشرت و یه شلوار جین پام بود یه حس عجیبی همراه با استرس زیاد داشتم. من توی یه خونه خالی با یه مرده غریبه بودم و هرلحظه اون وارد اتاق می شد تا منو بکنه این موضوع حس عجیبی به من می داد بالاخره هاشم امد تو یه پماد دستش بود بعدا فهمیدم که اون روان کننده است. به من گفت که هنوز لباساتو در نیاوردی؟ من از خجالت هیچی نگفتم خودش تیشرتمو از تنم داورد بعد منو خوابوند و روم دراز کشیر و لبامو بوسید و رفت پایین کرستمو دراورد و سینهامو تو دستش گرفته بود و فشار می داد سینههای کوچیکم تو دستای بزرگش کاملا جا می شد و شروع کرد به خوردن و بوسیدن سینه هام نوک سینه هامو میکرد توس دهنش و مک می زد من دیگه توی حاله خودم نیودم چشمامو بسته بودم و لذت می بردم واقعا حس خوبیه وقتی خودتو تسلیم یه نفر می کنی بعد از خوردن سینه هام دکمه های شلوارمو باز کرد و شلوارو شرتمو با هم از پام داورد. من پاهامو چسبوندم به هم تا کسمو نبینه بعد اروم دستشو کشید رو رونم و بعد پاهامو از هم باز کرد و با کسم ور میرفت خیلی حشری شده بودم بعدش هاشم سر پا ایستاد و لباساشو دراورد حا لا دیگه هاشم لخت جلوم ایستاده بود. من روی زانوهام ایستادم دقیقا کیرش جلوی صورتم بود بهم گفت بخورش منم کیرش که حسابی شق شده بود رو با دستم گرفتم این اولین باری بود که کیر یه مردو لمس میکرد بعد اروم گذاشتمش تو دهنم یه مزه ای خاصی می داد که ازش خوشم امد حسابی براش ساک زدم و هرچقدر زمان میگذشت از این کار بیشتر لذت می بردم انتهای کیرشو با دستم گرفته بودم و سرش توی دهنم بود ودهنمو عقب و جلو می کردم کیرش خیلی بزرگ بود و تا نصفه بیشتر توی دهنم نمی رفت. بعد از کلی ساک زدن بهم گفت بسه برگرد و چهار دستو پا شو می خوام بکنمت. منم هیچ حرفی نزدم روی دست و پام ایستادمو کونمو دادم طرفش. خیلی ترسیدم چون می دونستم می خواد کیرشو بکنه تو کونم. بعد ژل روان کننده را برداشت و ازش ملید به سوراخم و یه خورده هم مالید به کیرش گفتم اقا هاشم تو رو خدا یواش بکن انم گفت باشه خیالت راحت باشه. سر کیرشو گذاشت رو سوراخم ویه فشار محکم داد سر کیرش رفت تو درد و حشتناکی احساس کردم یه جیغ زدم خواستم برم جلو که دیدم کمرمو محکم گرفته گفتم اقا هاشم تور و خدا درش بیار خیلی درد داره دیدم داره بازم بیشر فشار میده منم برای اینکه بیشتر نکنه تو دستمو گذاشتم رو شکمش تا جلوی حل دادنشو بگیرم اما زورم بش نمی رسید بعد با یه فشار محکم کیرشو تا اخر داد تو و با عصبانیت گفت دستتو بردار منم ترسیدمو دستمو برداشتم شروع کردم به گریه کردن اما اروم گریه می کردم که صدام از اپارتمان نره بیرون هاشم بدون توجه به درد کشیدن و گریه من کریرشو تو کونم عقب جلو می کرد و هر لحظه شدت انو بیشتر می کرد کیرشو تا اونجایی که امکان داشت می کشید بیرون و با شدت می کرد تو گریه هام از شدت درد بند نمیومد و هر چند دقیقه بهش التماس می کردم که بس کنه بالاخره بعد از 10 دقیقه ابش امدو همشو ریخت تو کونم و دراز کشید روم بعدش من لباسامو پوشیدمو رفتم خونه و تا چند روز تو شوک بودم.بعد از اون ماجرا منو هاشم چند بار دیگه با هم سکس داشتیم. این بود اولین خاطره سکسی من امیدوارم خوشتون امده باشه
     
#197 | Posted: 22 Mar 2012 22:36
وقتی کسم اولین بار کیر دید



سلام.من خیلی وقته تو سایت میام و داستانهای بچه هارو میخونم.اما خودم داستان ننوشنم چون همیشه میترسیدم از اینکه یکی منو بشناسه!!کلا خیلی از این نظر ترسو هستم و علت اینکه نتونستم اونجور که میخوام سکس داشته باشم بیشتر به خاطر احتیاط کردنای خرکیمه!اما این خاطره مربوط میشه به اولین رابطه فیزیکی که من با جنس مخالف داشتم.من 20 سالمه.160 قدم و 55 وزنمه.سبزه هستم و تقرببا میشه گفت خوشگلم.اما خب ریزم!سینه هامم 65 اما باسن بزرگی دارم.هیکلم تقریبا سکسیه (به گفته بعضی پسرا)من 2-3 ساله که خیلی حشر و عاشق سکس شدم.سوم دبیرستان بودم که شروع کردم به سکس تل و سکس چت.اما سکس واقعی نداشتم.
عید بود.من اصلا حوصله دید و بازدید عید رو ندارم.مامانمینا میرفتن و من میموندم خونه و همش فیلم سوپر میدیدم.یه روز بابام گفت عموم قراره بیاد چند روزی بمونه.عموم 42-43 سالشه که یه بار ازدواج کرده و جدا شده.برادر بابام نیست دوستشه و من از بچگی بهش میگفتم عمو.جلوشم هم من هم مامانم مثل بقیه بودیم باهاش راحت بودیم. خیلی هم ادعا داره و هیکل گندس.من حس خاصی بهش نداشتم.زیاد دوسشم نداشتم چون همش بهم تیکه مینداخت.اصلا هم به سکس باهاش فکر نمیکردم.خلاصه اومد و نهار خوردیم و خوابیدن همه.منم رفتم حموم.تو حموم بودم مامانم در زد گفت شام میرن خونه داییم من میرم؟که گفتم نه.گفت عموتم نمیاد پس یه چیزی ردیف کن بخورین.یه تیشرت سفید با شلوار برمودا مشکی پوشیدم.عموم گفت فیلم چی داری؟رفتم چندتا فیلم باحال آوردم.گفت بیا یا هم ببینیم.منم از خدا خواسته آخه مامانینام اهل فیلم نیستن همش تنها میبینم.دو تا بالش آوردم . دراز کشیدیم.یه جاش یه صحنه داشت که پسره داشت کون زنرو میمالید.هی زنه آه و ناله میکرد.من یکم خجالت کشیدم گفتم برم چای بیارم.عمومم چیزی نگفت.از آشپزخونه اومدم دیدم عموم رفته سر لپ تاپم.گفت پسوردتو بگو.گفتم ولی قلبم تند تند میزد که اگه بره تو درایو اف به گا میرم!!آخه توش کلی فیلم و داستان سکسی بود.رفتم تو دستشویی هی دعا میکردم که نره یا ای خدا توبه میکنم آدم میشم و از این غلتا دیگه نمیکنم!بعد نیم ساعت عموم در زد گفت بیا میخوام برم دستشویی.اومدم بیرون دیدم پررو میگه عمو این فیلما واسه سنت خوب نیس یه لبخندم میزنه!گفتم نه عمو واسه دوستامه به خدا، پاکش میکنم.خلاصه تا شب دیگه جز حرفای معمولی نگفتیم.شب که همه خوابیدن عمومم تو اتاق مهمان خوابید،دیدم بهم اس داد گفت بیا کارت دارم.خیلی ترسیدم.همش میگفتم به بابااینا میگه.رفتم پیشش.گفت بیا پیشم میخوام بهت یه چیزایی بگم.پیشش دراز کشیدم اونم شروع کرد که الان سنت اینه و باید خودتو کنترل کنی و ...هم زمان دستشو گذاشت زیر سرم با اون دستش موهامو ناز میکرد.صداش خیلی نازه و بوی ادکلنشم خیلی حشرم کرد!اون حرف میزد من فکر میکردم که بیشعور این عموته آدم باش به خودم هی فحش میدادم!یهو گفت عمو سکس دوس داری؟من نگاش کردم با خجالت یه لبخند کج زدم تا اومدم حرف بزنم گفت:سکس بد نیس.یه نیازه باید بهش اهمیت بدی (داشت شکمو کمرمو میمالید هم زمان)باید حد بزاری واسش .من هیچی نگفتم.اونم همینجوری داشت نازم میکرد.منتظر بودم بهم بگه برم که سریع بپرم تو تختم یکم فیلم ببینم کسمو بمالم!نمیدونم چرا خیلی حشر شده بودم!آروم لپمو بوسید گفت حرفام درست بود؟منم منگ گفتم آره آره عمو.اومدم بوسش کنم لباشو بوسیدم.اونم لبامو بوسید.فکر کنم فهمیده بود حالم بده.داغ بودم.آروم دستشو کرد زیر بولیزم شکمو کمرمو میمالوند.زل زده بود تو چشام.آروم دستشو گذاشت رو سینم منو چسبوند به خودش.سرمو چسبوندم به گردنش که نبینمش خجالت میکشیدم!اونم آروم سرمو بوس میکرد سوتینمو باز کرد سینه هامو گرفت گفت جوووون فنچه.اوف چه نوکی داره.خیلی حال میکردم.خودمو بهش چسبوندم .یهو دستشو از زیر سرم برداشت نیم خیز شد شلوارشو در آورد شورتشم درآورد.وای تا حالا کیر ندیده بودم از نزدیک.زل زده بودم به کیرش.دوباره اومد زیر پتو بولیزمو درآورد منو به پهلو خوابوند بغلش .شلوارمو درآورد دستشو برد تو شرتم گذاشت رو کسم.گر گرفتم.گبف جوووون فداش خیسسسس شده که.منم خندیدم.شروع کرد لبامو بوسیدن.یه دستشوگذاشت رو سینمو هی میمالوندشون با اون دستش کسمو میمالوند.چوچولمو با انگشتش بازی میداد.خیلی حال میداد.دستمو گذاشتم دور گردنش آه آه میکردم.اونم میگفت جووووونم.قربون آه و نالت.جون فدا کست.حال میده؟دارم میمالمش.آره؟منم میگفتم آااااه آره.حال میده گردنشو بوس میکردم.شرتمو داد پایین کیرشو میمالوند به کسم.کسم حسابی آب افتاده بود.حالم بد بود.کیرشو به چوچولم فشار میداد.منم آه و ناله دیگه میکردم.محکم سینه هامو فشار داد شروع کرد رو کسم عقب جلو کردن.2دقیقه اینکارو کرد آبش اومد.آه کشید و ولو شد.من ارضا نشده بودم هنوز ولی چیزی نگفتم.لباسامو پوشیدم رفتم تو اتاق خوابم نمیبرد.هی کسمو مالوندم.بدجور تو کف بودم داشتم میمردم!خلاصه با بدبختی خوابیدم.ظهر بود بیدار شدم دیدم عمو رفته.خیلی حالم گرفته شد.اومدم تو اتاق دیدم اس دارم.عمو گفت بعد از ظهر میام دنبالت!از خوشحالی بال درآوردم رفتم حموم خودمو حسابی تمیز کردم.بعد از ظهر اومد به مامانم گفت میخوام طنازو ببرم واسش کتاب درسی بگیرم خیلی بیخیال درس شده!مامانمم کلی تشکر و تعارف کرد و منو فرستاد.تو راه دل تو دلم نبود.خندید گفت دیشب که ببخشید بهت حال نداد.امروز حسابی ردیفت میکنم.منم خندیدم.رفتیم خونش.هنوز کفشامو در نیاورده بودم سریع لباسامو داشت میکند!گفتم آروم چه خبره.سریع لخت شد خودش.همه لباسامو پرت کرد رو زمین.با شورت و سوتین مشکی بودم جلوش.گفت جوووون .دست گذاشت رو کسم بلندم کرد برد تو اتاق.منو نشوند رو زمین کیرشو مالوند به لبام.گفتم بخورم؟گفت آره جیگرم.زیاد خوشم نیومد.ولی نوکشو زبون زدم بد مزه نبود.آروم نوکشو لیس زدم.عموم میگفت جووون بخور عزیزم جووون.منم همه جای کیرشو لیس میزدم.جوون گفتن و حرفاش تحریکم میکرد.کیرشو دهنم میکردم در میاوردم.گفت تخمامو بلیس.منم شروع کردم لیسیدن تخماش.جوون جوون میکرد موهامو ناز میکرد.سرمو با دستاش گرفت کیرشو کرد تو دهنم آروم عقب جلو میکرد.هی میگفت اووف لبات چه ناز دور کیرم غنچه شده.داری چی میخوری گلم؟کیرشو عقب جلو میکرد و میگفت جووون کیرم تو حلقته جانم دوس داری برام عق بزنی؟آره؟واسم عق میزنی؟چشامو باز و بسته کردم که آره.موهامو زد کنار صورتمو محکمتر گرفت یه کم تلمبه زد و یهو چپوند تو حلقم.بیشتر دردم گرفت تا خفگی ولی بهم حال داد.هی میزد کیرشو رو صورتم میچپوند یهو تو دهنم.جوون جون میکرد.آخرین بار کیرشو که کرد ته حلقم گفت کونمو بغل کن بمال.منم کونشو میمالیدم.کیرشو از دهنم در آورد منو خوابوند رو تخت.شروع کردیم لب گرفتن.حسابی داغ بودم.عمو خیلی حشر شده بود و سوتینمو درآورد گردنمو میخورد و سینمو فشار میداد.منم میگفتم آاااه حال میده.وووی آه .همش ناله میکردم.دیگه پررو شده بودم خجالت نمیکشیدم!کیرشو گرفتم دستم گفتم فرزااام؟(عمو دیگه نمیگفتم!)گفت:جووونم؟گفتم کیرت مال منه.یهو محکم سینمو چنگ زد گفت آرررره عزیزم ماله خودته.شروع کرد مثل نخورده ها به خوردن سینم .شرتمو درآورد دوباره شروع کرد به خوردن سینه هام.گاز میگرفت که جیغ میزدم.همزمان با دستش چوچولمو فشار میداد .له له میزدم دیگه ناله هام بلندتر شده بود.اومد روم کیرش رو کسم بود.کیرشو گذاشت رو چوچولم هی فشار میداد سینه هامو میچسبوند به هم وسطشو لیس میزد.میگفتم آه فرزام خیلی حال میده.دارم زیر کیرت له له میزنم.وای آی چوچولم درد میاد.اونم حشری میشد.دوست داشتم کسمو بخوره ولی یهو محکم برم گردودند که گفتم آی ی ی.گفت جون قنبل کن.گفتم کون نمیدم.گفت جون چی نمیدی؟گفتم کون نمیدم.گفت میدی وای چه کونی اوف میخوام جرش بدم.منم شروع کردم تقلا کردن که برم میترسیدم از دردش کیرش کلفت بود.اونم محکم از پشت گرفتتم.دستاشو گذاشت رو سینه هام شروع کرد مالوندن.کیرشو رو کسم عقب جلو میکرد سینه هامو میمالید.وای حال میکردم با این حالت.میگفت جووون داری به فرزام کس میدی؟آخ این کس تنگو من باید بکنم.من که ناله میکردم میگفت جوون عزیزم.کس کوچولوی من .با یه دست دیگش چوچولمو میمالید.یهو احساس کردم دارم گر میگیرم توی تنم خالی میشه.محکم دستاشو گرفتم خودمو بهش چسبوندم اونم تند تند چوچولمو مالوند .احساس کردم تنم بی حس شده و یه لذتی بهم داد گفتم آه همه تنم لرزید و بی حال شدم.گفت جووون فدات شم کیرشو دوباره رو کسم گذاشت دو طرف کونمو گرفت شروع کرد عقب جلو کردن و اوف اوف کردن.دو سه بارم محکم زد رو کونم که دردم گرفت جیغ و ناله کردم.نزدیک اومدن آبش برم گردوندچهار دست و پا که بودم کیرشو گذاشت لای سینم شروع کرد عقب جلو کردن یهو آبش پاشید رو سینه و شکمم.گفت آه ه ه ه جاان.منو به پشت خوابوند.منم دیگه نا نداشتم اولین بار بود اینجوری آبم اومده بود.کلی صورتمو بوسید و قربون صدقم رفت.هرکاریم کرد که بهش کون بدم گفتم میترسم نمیتونم.حدودا یه ماه بعدشم دوباره سکس کردیم که من بازم کون ندادم میترسیدم.اما خب الان دیگه حیف که تهران نیست تا بهش کون بدم!
امیدوارم خوب نوشته باشم.نظراتتونم بدید البته من فحش خورم ملسه!!دفعه بعد از بهترین حالی که تا حالا با دوست پسرم داشتم میگم!!
     
#198 | Posted: 22 Mar 2012 22:38
سکس عاشقانه ام با استاد موسیقی

سلام به همه دوستای عزیزم.من طنازبیست ودوساله دختری ذاتا مهربون و جذاب.می خوام بدونین خدا تو افرینش من هیچی کم نذاشته تعریف نباشه میخوام بتونین چهره منو تصور کنین.دختری با چشمهای گرد عسلی و پوست گندمگون.قدی بلندوکشیده با موهای خرمایی. توزندگیم همیشه سعی کردم مواظب باشم خطا نکنم.ازون دخترا هم هستم که به هر کسی پا نمیدم.این داستان هم که مینویسم چون واقعا سکس عاشقانه ای داشتم ومال وقتیه که تنها زندگی میکردم.چون پدرومادرم شهر دیگه ای بودن و من به خاطردانشگاهم شیراز بودم.میدونین من خیلی از سکس خوشم میاد.کلا دختر سکسی هستم اما سکسو با عشق دوست دارم.جریان از اونجا شروع شد که دوستم بهم گفت:طناز جون تو که اینقدر علاقه به موسیقی داری بیا بریم کلاسشو ثبت نام کن.گفتم باشه. یه روز با هم رفتیم یه اموزشگاه نزدیک خونمون.خلاصه اسم نوشتمو کلاسام شروع شد.هنوز استادو ندیده بودم.سرگرم اشنایی با هنرجوها بودم که یه اقا پسر جذاب و بسیار خوش هیکل و خوشتیپ تو مایه های مهند عشق ممنوع وارد شد.به جرات میتونم بگم همون لحظه دل منو برد.شروع کرد به معرفی کردن خودش واشنایی های اولیه.حرف که میزد من فقط لبای خوشگلشو میدیدم که تکون میخورد.خیلی خوشم اومده بود ازش.فقط فهمیدم اسمش مهرانه. کلاس ما اموزش سه تاربود.بعدگفت خودتون رو معرفی کنین.
به من که رسید بزورودست وپاشکسته گفتم طنازم استاد.عاشق سازو اواز.خیلی بیتفاوت رفت سراغ نفر بعد.کلاس اونروز با اموزشهای اولیه و توضیحات تموم شد.استاد مهران رفت و دل منو با خودش برد.هفته ای دوبار کلاس داشتیم.لحظه شماری میکردم واسه دوباره دیدنش.جلسه بعد حسابی به خودم رسیدم.ارایش قشنگ که جذابترم میکرد موهامو یه ورریختم که میدونستم دل هر پسری رو میبره ویه مانتو خوش فرمو کوتاه پوشیدم. البته بایدبگم متانت خودمو حفظ میکردم.وقتی میخواست وارد بشه احساس کردم الان صدای تپش قلبم رسوام میکنه.دوستش داشتم.می خواستمش .خیلی خواستنی بود.چشمای مشکی درشتش با ادم حرف میزد. اموزش رو شروع کرد .ولی فکر کنم فهمید من اصلا حواسم نیست.قرارشد یه سری مطلب یادداشت کنیم .من که همش تو فکرلباش بودم هی عقب میافتادم.گفت طنازخانم حواستون به کلاس نیست؟گفتم چرا هست ببخشید استاد.چندجلسه ای به همین منوال گذشت.ساز که میزد دیوونه میکرد ادمو.گاهی وقتا هم یه چند خطی میخوند.صداش یه غمی داشت. خیلی قشنگ میخوند.دیگه داشتم کلافه میشدم.باید یه کاری میکردم.بعضی وقتا احساس میکردم سرکلاس اونم نگاه طولانی بهم میکنه ولی میترسیدم خیالات باشه.خلاصه یه روز یه فکری به ذهنم رسید.وقتی کلاس تموم شد رفتم بهش گفتم استاد یه ساعت کلاس خصوصی میخوام.با تعجب گفت شما که داری از همه بهتر پیش میری.گفتم خواهش میکنم.بااصرار قبول کرد.گفت فردا ساعت شش همینجا.ویه نگاهی بهم کرد که شاید باورتون نشه احساس کردم اتیش گرفتم.یه نگاه لذت بخش همراه با اون غروری که میمردم براش.باورم نمی شد من و استاد عزیزم منو عشقم تنها.وای دیوونه میشم.میخواستم باهاش باشم. با تمام وجود.گفتم بالاخره یه جور میارمش تو حس. میدونستم میتونم.فردارسید در حالیکه شبشو تا صبح بیدار بودم.سرمست از قبول کردنش خودمو واسه کلاس خصوصی اماده میکردم .که موبایلم زنگ خورد.دیدم از اموزشگاهه.جواب دادم.استاد بود.گفت طناز خانم برق اینجا قطع شده هوا هم داره تاریک میشه اگه احساس میکنین حتما باید کلاس برگزار بشه بیاین به یه ادرسی که میگم.منم بین دوراهی گیرکرده بودم. ازطرفی هوس میگفت برودختر تو که داری از شهوت با اون بودن میترکی تومنتظر این فرصت بودی برو حال کن. از طرفی هم عقلم نمیذاشت برم.توفاصله ای که دنبال خودکاربودم وبین دوراهی تصمیم گرفتم برم.گفتم:الو..استاد ادرسو میگیدگفت:بله بنویسید .نوشتم.گفت ساعت شش (عصر)اونجا باشید. یه لحظه با خودم گفتم این که ادرسه خونشه...وای..یعنی اونم اره؟؟... فکر میکردم ادرس یه اموزشگاه دیگه که امارشو داشتم اونجا هم تدریس داره رو بهم میده...جا خورده بودم.خبر داشتم که خونه مجردی داره میدونستم تنها زندگی میکنه.هر شب تو خیالم میرفتم پیشش.ولی این واقعیت بود. این اشی بود که خودم پخته بودم واسه خودم.راهی نداشتم.باید میرفتم.اماده شده بودم .من ازون بدنای کم مو دارم.صاف و نرم.هیکلم هم لاغر نیست توپرم.گفتم نکنه بخواد یه کاری کنه... یه کم میترسیدم.ولی گفتم بی خیال میرم .اینو هم بگم که من پرده بکارتم توکلاس ژیمناستیک وقتی هفده سالم بود پاره شد.حسابی به خودم رسیدم.میرفتم عشقمو ببینم.یه ست شرت و سوتین سکسی قرمز که جدید خریده بودمو پوشیدم.بدنم که برق میزد از تمیزی.عطر زدم. یه تاپ چسبون مشکی توری پوشیدم با شلوارجین تنگ ابی که حسابی میچسبید به کونم و کون خوشفرممو بیشترنشون میداد. مانتو چسبون کوتاه کوتاهمو پوشیدم و یه شال نازک انداختم رو سرم با اون رژلبمو تیپم هر دیواری از غرور اوار میشد.زنگ درو زدم عجب خونه ای بود.یادمه اواخر شهریور بود.باغ کوچک قشنگی داشت. دلم ضعف رفت که یه روز خانم اون خونه باشم.اون جایی که عشقم تو هواش نفس میکشید.تو این فکرها بودم که استاد مهران پیداش شد و منو به داخل دعوت کرد. یه لیوان شربت اورد.یه کم مهربون تر شده بود.اخه تو کلاس خیلی خشک و سرد بود.گفت:طناز خانم گفتم شاید قبول نکنین بیاین اینجا.منم با عشوه خاصی که تو وجودم بود گفتم:اخه بهتون اعتماد داشتم.باورتون نمیشه بزورلیوان شربتو نگه داشته بودم.ااز شدت هیجان تمام بدنم میلرزید.گفت :میشه یکم مشروب بخورم.امروز سرحال نیستم.واسه شما هم بیارم؟گفتم ...نمیدونم زیاد اهلش نیستم..ولی با شما خوردن خوب حالی به ادم میده..وای چی گفتم..یه جوری نگام کردکه اگه شرم مانع نمیشد میپریدم لباشو میمکیدم.رفت یه کم مشروب ملایم اورد واسه من یه قوی واسه خودش.به سلامتی هم داشتیم میخوردیم.نگام میکرد.خجالت میکشیدم.خیلی دوستش داشتم.واسم غنیمتی بود.احساس قشنگی داشتم.خواستم بهش بگم به قول یه بنده خدا:احتیاج به مستی نیست.یک استکان چای هم دیوانه ام میکند وقتی میزبان چشمهای تو باشد.یه کم اروم شده بودم تو چشمای هم زل زده بودیم گفت :طنازخانم چشمات مثل الماس شفافه.خیلی زیبا یی.همین جمله کافی بود که دیوونه تر بشم.هیچی نمی تونستم بگم.با تمام وجودم میپرستیدمش.چند تا پیک خورد. اروم نمیگرفت.گفتم نمیخواین شروع کنین؟سازو اوردم. گفت بزار بیام کنارت بهتر یادت بدم منم از خدا خواسته یکم کشیدم کنار نه زیاد.که میشینه بهم بچسبه.اومد نشست. اولین بار بود اینقد بهم نزدیک بود.مستی شراب بود یا عشقش نمی دونم.احساس میکردم حالم دست خودم نیست.اون بدتر از من بود.چشمای خمارش دلمو ضعف میبرد.دیگه نتونستیم جلو خودمونو بگیریم.بدارین واستون بگم.اول اون لبای خوشگلشو باز کردو گفت:طناز..گفتم:جونم استاد.گفت:بگو مهران نگو استاد من که دیگه عقلم سرجاش نبود گفتم :میگم جونم میگم عشقم میگم مهران عزیزم. گفت:خیلی وقته میخوام باهات تنها باشم و بوسه بارونت کنم.منو میگین داشتم میمردم.باورم نمیشد اینارو بگه.البته فقط گوش میدادم.بغض شیرینی گلومو گرفته بود.گفت دارم از عشقت میسوزم طناز بزار بغلت کنم بزار حست کنم تو که منو کشتی دختر .دیگه وقتش بود .چسبیده بودیم بهم.لباشوگذاشت روی لبام از شوق فقط گریه میکردم. فهمیدم اونم دوستم داشته.گفتم مهران تو مستی.نمیفهمی چی میگی.گفت:طناز ازقدیم گفتن مستی و راستی. بذار بگم عاشقتم از همون موقع که گفتی طنازم استاد عاشق ساز و اواز ..هرروز به عشقت میومدم سر کلاس.گفتم تو خیلی مغروری بهم نگفتی...یکم ازین حرفا زدیم گفت می خوام پیشم باشی میخوام عشقم باشی بیا بریم اتاقی که هر شبو به یادت صبح میکنم بهت نشون بدم.وای... چی میدیدم. درو که باز کرد یه تابلو خوشگل از چهره ام اونجا بود .خیلی خوشگل و حرفه ای کشیده شده بود. زبونم بند اومده بود.چسبیده بودم بهش لباش تو لبام بود. گفت اینو از عشق تو کشیدم.میدونستم نقاشی هم میکنه ولی نمیدونستم تا این حد حرفه ایه.دخترای اموزشگاه همیشه درموردش حرف میزدند.اون تابلو از من زیباتر بود.گفتم مهران....گفت جونم بذار باهات باشم عزیزم بذار لمست کنم طناز.منو اروم خوابوند روی تخت.همه حرکاتش عاشقانه بود. منم مثل اهویی مظلوم اطاعت میکردم.سکس اونم با عشقم حتی تو رویام نمی گنجید.حرارت تنش اتیشم میزد. عطرش مستترم کرده بود.میخواستم منوبکنه.شال که از سرم افتاده بود.مانتومو در اورد.دیدن بدنم دیوونش کرد.دیگه اون مهران نبود.تاپمو میخورد.وحشی شده بود.تاپو سوتینمو کند. سینه هامو جوری مک میزد که احساس میکردم الان خون میزنه از نوکش بیرون .دیگه کامل لختم کرد خودشم لخت شد.همه اینارو تو حال مستی بود که انجام میداد ولی بازم خواستنی بود.خیلی هیکل جذاب وزیبایی داشت ازونا که هرزنی رو میکشه.دیگه لخت بهم چسبیده بودیم.منو لیس میزد.گفتم عشق من میذاری کیرتو بخورم این ارزومه.یه چشمک دیوونه کننده زد و کیرشو گذاشت تو دهنم.خوشمزه بود یه طعم باور نکردنی.واسش سیر خوردم .ابش میخواست بیاد.از دهنم کشیدش بیرون .سینه هامو میمالیدومیمکید.گفت عزیزم تو عشقمی می خوام بکنمت ولی میترسم منم گفتم جریان پردمو. احساس کردم دنیارو بهش دادن.گفت حالا که اینطور شد میکنمت با تمام وجودم.خوابیدم اونجا که عزیزتزینم هرشب میخوابه روبالشش..افتادروم. کیرشو گذاشت تو کسم.کسی که از لذت دریاچه شده بود. وای... یکم خیلی کم درد گرفت. فشار نمیداد میترسید دردم بگیره.اروم گذاشت توش وقتی بالا و پایینش میکرد لذتش اندازه تمام خوشیهای دنیا بود.اونم لذت میبرد و مدام قربون صدقه ام میرفت منو میلیسید.منم کمرشو محکم گرفته بودمو اونو به خودم فشار میدادم .میکنمت عزیز چشم عسلی من...میکنمت عشق من...میخوامت عزیزم...عاشقتم طنازم...منم که غرق شهوت و لذت بودم میگفتم:بکن عزیزم بکن ...عشق من نوش جونت...منم میخوامت...واقعا لذت بخش بود.داشتم ارضا میشدم.هم روحی هم جسمی..اه میکشیدم و لذت میبردم ..مهران..عزیزم..به اورگاسم رسیدم.اونم دیگه داشت ابش میومد.چندبار دیگه بالا پایینش کرد.ابش اومد سریع کشیدش بیرون.ریخت روی نافم.نذاشتم تمیزش کنه. واسم کثیف نبود.بادستم مالیدمش به همه بدنم.منو یه بوس محکم کردو افتادکنارم.سبک شده بودم میخواستم پرواز کنم.هردومون خیلی انرژی از دست داده بودیم.هونجا خوابمون برد.اینم خاطره من.ممنونم که خوندین. و امیدوارم نظرتونو بهم بگید.اگه دوست دارین بگید تا واستون بنویسم بعدش چطورشد.......دوستتون دارم.
     
#199 | Posted: 22 Mar 2012 22:50
ام. جی. 1



یکسال و نیم میشد که با ویزای کار اومده بودم سیدنی. شیش ماه دیگه از ویزام مونده بود و باید به هر قیمتی که شده اقامت دائم رو میگرفتم چون اصلاًدلم نمیخواست اینجا رو که تازه جا افتاده بودم ول کنم و دوباره برگردم تو اون جهنّم! چند تا راه بود که بمونم:
یه راه اینکه مثل خیلی دیگه از ایرونیها،آویزون خایه های عیسی مسیح بشم تا از طریق مسیحی شدن، پناهنده بشم.که اصلاً باهاش حال نمیکردم. اون اسلام که مثلاً کاملترین دین بود چه گلی به سرم زده بود که حالا یه پله هم برگردم عقب؟که یه روز هم برگردم ایران، حضرات اطلاعات چوب تو کونم کنن و حکم ارتداد رو بدم دستم!
یا اینکه باید ویزا دانشجویی میگرفتم که یه پول قلمبه میخواست که ما نداشتیم!
یا اینکه بخت یاری میکرد و یه زیدی از ما خوشش میومد و ...ازدواج و این حرفا. ازین موردها پیدا میشد. زنای سن بالا که تنها هستن و بدشون هم نمیاد که با یه جوون بخوابن، از تنهایی در بیان و در عوض، اون جوون هم اقامت بگیره. ولی کلاً چندشم میشد که واسه اقامت، چند سال عمرمو با یه زن پنجاه و چند ساله سر کنم و اون کس پلاسیده رو بکنم و بگم به به و چه چه. تو کت من نمیرفت...
از شما چه پنهون که دختر جوون هم تا اون موقع بهم پا نداده بود. یادش بخیر! روز اول که پام رسید استرالیا، بدو بدو رفتیم لب ساحل و کلّی چشم چرونی کردیم و سک و سینه دید زدیم و عقده های بیست وچندسال زندگی تو قفس رو ریختیم بیرون. یکی هم خر شد و همونجا به من پا میداد ولی من گفتم بابا اینجا که اینهمه کس ریخته، منم که خستۀ راه، ولش کن، بریم استراحت، از فردا میام کس بازی! آقا نشون به اون نشون که درست یه سال و هشت ماه، مهمون تف و کف دستم بودم...
چه کنم،چه نکنم؟ امید بستم به این سایتهای دوست یابی که شاید یکی پیدا بشه و عاشق بشیم و ... با یه تیر چندتا نشون بزنم...تو RSVP عضو شدم. یه پروفایل درست و کامل، چندتا عکس مشدی...ولی خدا وکیلی همه چیزو راست گفتم از جمله اینکه از ایران هستم! ملّیت ما هم که شهره دنیا که البته مرهون زحمات بی شائبه دولت خدمتگذار هست! بگذریم...
کارم شده بود کس چرخ زدن تو این سایت. روزا عین برق میگذشت و زمان از دست میرفت. به هر کی که به نظرم مناسب میرسید پیام می دادم که با ما باش، بخدا پسر خوبی هستم، استرالیایی هاش که کلاً رم میکردن و یه چندتا چشم بادومی بود که اون اوایل ابراز تمایل کردن ولی اونا هم پریدن. قرار نیست که همیشه جواب مثبت بشنویم، ولی من تو بد شرایطی بودم. مطمئن بودم که اگه یکیشون قبول کنه و یه جلسه همدیگه رو ببینیم، باقیش حلّه. فقط اون اعتماد اولیه مهم بود. شاید واقعاً عشق زندگیم رو تو همون سایت پیدا میکردم و با همین ایده، دلم نمیخواست از همون اول با دروغ و پنهان کاری شروع کرده باشم! وگرنه راحت میشد گفت که از یه ملیت دیگه هستم یا اینکه وضع مالیه توپ دارم و.... چند وقتی گذشت و هیچی نصیبم نشد. نمیدونم ایراد از کجا بود ولی احساس کردم که قضیه از همون ایرانی بودنم آب میخوره، اینه که تو صفحه اول پروفایلم با یه حالت خضوعی نوشتم "بابا شما یه بار یه ایرانی امتحان کنید، شاید واقعاً اون چیزی نباشیم که شنیدید" (تروریست و این کس شعرا...)
یه چند روزی نگذشته بود که دیدم یه پیغام از RSVP دارم که M.J از شما خوشش اومده! ایول! من اینهمه ناز اینا رو کشیدم، یکی محل سگ هم بهم نذاشت، حالا این کیه که خودش پا پیش گذاشته و پیشنهاد میده؟عکسش که بد نبود، چشمای آسیای شرقی، نژاد زرد و هفت سال هم از من بزرگتر بود. کلّی خوشحال، حق و حساب وبسایت رو پرداختم و آدرس ایمیلش رو گرفتم(تا وقتی پول ندی،فقط میشه یه سری جمله های از پیش تعیین شده رد و بدل کرد تا دو طرف بهم بگن که مایل هستن یا نه،برای تماس واقعی، باید پول داد!)
با ایمیل باهاش تماس گرفتم، بعد شماره تلفن ها رد و بدل شد و ام.جی شد اولین زید خارجی من!
خوشبختانه به فاصله ده دقیقه رانندگی، نزدیک هم زندگی میکردیم. تو یه مرکز خرید قرار گذاشتم که ببینمش. ساعت پنج عصر اونجا بودم که بهم زنگ زد" عزیزم ! پشت ترافیک یه تصادف گیر کردم، یه کم دیر میرسم!" ای بابا...منم که از همون مسیر اومدم،ترافیک نبود؟! بهر حال ،عروس خانوم با بیست دقیقه تاخیر رسید. کاملاً با عکسش فرق میکرد! طوریکه تا وقتی مستقیم جلوی من نایستاد،نشناختمش... یه روبوسی از هم کردیم و آشنایی اولیه برگذار شد. جثه ظریفی داشت. قد 150 و وزن هم شاید به زور به 45 میرسید. ولی حسابی به خودش رسیده بود و لباسای شیک، جواهرات و آرایش داشت. نشستیم که یه قهوه بخوریم. جالب اینکه موقع سفارش دادن، اجازه نداد من حساب کنم و مارو همون اول نمک گیر کرد! اون از خودش گفت و من از خودم.
یک یتیم ویتنامی،بازمانده از جنگ که یه خونواده استرالیایی زمانیکه دو سال داشته، اونو به فرزندی میگیرن و اسم و فامیلش رو هم اونا براش انتخاب میکنن. ناپدریش مرده بود و نامادریش هم تو یه شهر دیگه نزدیک سیدنی، تو خونه سالمندان زندگی میکرد. اسمشو از یه قدّیسه فرانسوی گرفته بودن و فامیلیش هم جانسون بود و چون اسمش سخت بود همه ام.جی. صداش میکردن! گفت که اون جمله تو پروفایل من، تحریکش کرده که با من آشنا بشه!
مشاور حقوقی،تو یه دفتر وکالت. که حتماً حقوق خوبی هم داره. یکبار ازدواج ناموفق و طلاق داشته و...
خیلی دلچسب و دلنشین نبود.معلوم بود که داره سعی میکنه بیش از چیزیکه هست نشون بده. ولی من چاره دیگه ای نداشتم.
یکی دوبار دیگه همدیگه رو دیدیم. بار دوم گفت که از من خیلی خوشش اومده و گفت نگران برگشتن به ایران نباشم چون کمکم میکنه. چون قبلاً بهش گفته بودم که اگه کاری نکنم، باید چند ماه دیگه برگردم. خیلی خوشحال شدم و دعا دعا میکردم که همه چیز ردیف بشه.
قرار سوم، تو سالن ورودی سینما، رو یه کاناپه کنار گیشه، لب تو لب شدیم. اولین بارم بود که توی جمع لب میگرفتم و بیشتر ازینکه حواسم به بوسیدن باشه، احساس خجالت میکردم، هر چند که اینجا کسی اصلاً نگاه نمیکنه. شاید میخواست یه جوری منو مطمئن کنه که ازم خوشش اومده. من هم طلبه اون بودم. با وجودیکه بعنوان همسر ایده آل نمیتونستم بهش نگاه کنم ولی بهرحال میتونستیم شریک جنسی هم باشیم و مهمتر اینکه جواز اقامت من تو استرالیا بود.
چند روز بعد به من گفت که میخواد خونه اش رو عوض کنه. توی اون خونه با یه مرد دیگه بنام ماریو، مشترکاً زندگی میکردن و چون دیگه با من آشنا شده بود، اونجا راحت نبود. میگفت ماریو دوستش هست و خیلی کمکش کرده.
اون وقتا منم یه اتاق تو خونه پیرزنی بنام ربکا اجاره کرده بودم. اتاق و حمام دستشویی جدا، دست خودم بود ولی بقیه امکانات خونه مثل نشیمن و آشپزخونه و حیاط رو با ربکا مشترک بودیم. دست بر قضا همون روزها بود که ربکا عازم یه مسافرت توریستی بیست روزه به اروپا بود. قبل از رفتن به من گفت که قائدتاً باید عذر منو هم بخواد ولی چون منو مثل پسر نداشتۀ خودش میدونه و بهم اعتماد کامل داره(!)، خونه زندگیشو به من میسپُره ومیره سفر. البته دخترش هم قرار بود بیاد سرکشی و به گلدونا آب بده.
من هم خر شدم و جواب اعتماد ربکا رو خوب بهش دادم! به ام.جی گفتم که قضیه ازین قراره و میتونه تا سه هفته برای جا روی من حساب کنه تا یه جای مناسب گیر بیاره. میخواستم اونو بهتر بشناسم و اگه هم بشه یه سیخی بهش برسونم. اونم استقبال کرد و خوشحال شد. تابلو بود که خیلی هم ذوق زده شده چون از صبح روزیکه قرار بود بیاد پیشم شونصد بار sms زد که برنامه چیه و قراره چیکار بکنیم و.... مثلاً یکیش این بود که باید سگش حتماً شب کنارش بخوابه! زکّی! کس همراه با سگ اضافه! تازه غیر از سگ، یه طوطی هم داشت. باز دوباره اس داد که" درسته ما با هم دوستیم و اون داره میاد یه چند وقتی پیشم بمونه، ولی من انتظار نداشته باشم که به این زودیها با هم سکس کنیم!
کیر توش! باز خدا پدرشو بیامرزه که همون اول خیال منو از بابت همه چیز راحت کرد که الکی به دلم صابون نزنم( لابد در عوض باید به دولم صابون بزنم!) خلاصه هر زری زد،من گفتم: اوکی،نو پرابلم!
آقا ما ربکا جون رو ازین در فرستادیم رفت سفر فرنگ و ازون در عشق ما وارد شد که یه زندگی مشترک سه هفته ای رو تجربه کنیم. اولین بارم بود که چنین تجربه ای داشتم. هم احساس گناه سواستفاده از اعتمادِ صاحبخونه بود و ترسِ آوردن کسیکه نمیدونم کیه و چیکاره هست تو خونه و هم حس غریب همخونه شدن با یه زن بالغ خارجی تو اون شرایط بلاتکلیفی من.... گفتم:گم باد هر چه تردید! ریسک احمقانه ای بود ولی باید یه کاری واسه خودم میکردم. خودش بود و یه سگ خپل پشمالو بنام بلّا(Bella)،یه طوطی تو قفس و دوسه تا ساک و چمدون عقب ماشینش. یه کم لب تو لب بودیم و بعد رفتیم خونه رو بهش نشون دادم.
خانوم لب به مشروب نمیزنه، سیگار هم نمیکشه و کلّاً طرف مواد هم نمیره! باریکلّا،پاک و پاکیزه.
یه کم قد و بالاشو بهتر دید زدم و به خودم قبولوندم که واقعاً تحفه ای هم نیست! (گربه دستش به گوشت نمیرسه و اینا...) سینه ها که فلت! یه ذره کون ناقابل در حدّ یه دختر ده ساله و کلاً یه مشت استخون با روکش پوست!
شام یه چیزی خوردیمو وقتِ خواب شد. تخت من دو نفره بود و همگی با هم جا میشدیم. باز با این حال بهش گفتم اگه ناراحتی میتونی از اتاق خواب سوّم استفاده کنی. راستش ترجیح میدادم پیشم نخوابه. چونکه قرار نبود کس بده و منم ترجیح میدادم با سگه یه جا نخوابم. سگ خوشگلی بود ولی ازون کلّه خرا که با هر کسی رفیق نمیشن! ام.جی میگفت که سگش تمایل و کشش مردا نسبت به صاحبش رو حس میکنه و اگه خودِ ام.جی دلش نخواد به یارو پا بده،سگه هم خدمت یارو میرسه. خدارو شکر که من تمایلی بهش پیدا نکردم وگرنه آبروم میرفت.
خلاصه ما رفتیم زیر لحاف و اونم لباس خواب پوشید و کنارم دراز کشید و سگش هم روی لحاف، بین ما دوتا ولو شد.
از خاطرات گذشته گفت و اینکه شوهرش آدم متموّلی بوده ولی بد اخلاق! یکبار هم توی گوش این زده و ایشون از پله ها سقوط آزاد کرده ....دادگاه و جریمه و طلاق. برای همدردی، دستی رو گونه هاش کشیدم و بوسش کردم و تا بیام شب بخیر بگم،اون رفت روی لبام و ولشون نکرد! چند دقیقه لبای همو میمکیدیم که یهو یه دستش رفت پایین رو کیرم! این عالیجناب فلک زده هم بعد از دو سال که دست هیچ نامحرمی بهش نخورده بود، بیخبر از همه جا یهو عین فنر زد بیرون! جانم؟ چی شد؟ سورپرایزه؟ حرفی نزدم. حالا که خودش دلش میخواد، چرا که نه؟ حالا صبح جوگیر شده بود و یه گهی خورده بود!
بلّای خپل، یه نگاه چپ به ما کرد و یه خُرخُری کرد و دوباره خوابید ولی جاش ناراحت بود چونکه با بالا پایین رفتن دست ام.جی اونم جابجا میشد! دستش از روی شرتم لغزید و رفت توی شرتم. هر دو به پهلو و روبروی هم خوابیده بودیم و لب میگرفتیم و اونم با کیر و تخمام ور میرفت. هیچ حرفی بینمون ردو بدل نشد. لحافو زد کنار که دیگه بلّای خواب آلود هم غر غر کنان خودشو کشید گوشۀ پایین تخت. دلم میخواست یه لگد بزنم پرتش کنم اونور تولّه سگو!
شرتم رو کشید پایین. بهش گفتم اگه میدونستم، صاف وصوفش میکردم. گفت عیب نداره، با پشماش هم خوشمزّس!
من طاقباز خوابیدم و اون رفت پایین. یه کم با زبون دورو برش رو لیس زد بعد کرد تو دهنش. وای...شرمنده میفرمایید! یه ساکزن حرفه ای! تو کجا بودی اینهمه مدت عزیزم؟ دوست دخترای قبلیم یا از ساک زدن بدشون میومد و یا اینکه نمیتونستن دندوناشون رو جمع کنن، که بجای لذّت، درد گاز گرفتگی نصیبم میشد! به همین خاطر همیشه دوست داشتم یه نفر کیرمو مثل فیلما، همچین با اشتها بخوره که آب از لب و لوچش راه بیوفته! ام.جی دقیقاً یه حرفه ای به تمام معنا بود. چشمامو بسته بودم و به هیچی جز لذت بردن ازون لحظات فکر نمیکردم. اونهمه کیرو تا ته میکرد تو دهنش تا اینکه عق میزد! تخمام هم همینطور. انگار که داشت لذیذترین غذای دنیا رو میخورد. نوش جونت عزیزم!
داشت آبم میومد. بهش گفتم، ولی انگار نه انگار...به کارش ادامه داد. دوباره بهش گفتم"دارم میام" و یه کم خودمو عقب کشیدم که کیرمو از دهنش در بیارم و قبل ازینکه گند بزنم به تشک، یه فرودگاه براش پیدا کنم. ولی دستشو برد پشتم و منو به طرف سر خودش هل داد. همون لحظه هم آبم اومد و کیرم هنوز تو دهنش بود. شوکّه شده بودم. اونم هیچ حرکتی نمیکرد. دوتا مک دیگه زد و کیرمو ول کرد و اومد بالا. سرمو چرخوندم که جعبه دستمال کاغذی رو بردارمو بهش بدم تا دهنش رو خالی کنه که دیدم گفت:به به!!!...
ای کثافت! آب منو تا قطره آخر خورده بود. چندشم شد! تو فیلما زیاد دیده بودم که حتی آب کیری که از تو کونشون میاد بیرون، میخورن، ولی تو واقعیت....نه! صورتش هیچ حالت خاصی نداشت. کاملا معمولی و بدون احساس بود! آب رو اون نوش جان کرده بود ولی این من بودم که یه جوریم میشد ولی باید بهش عادت میکردم!
چند دقیقه کنارش دراز کشیدمو با گونه هاش و لاله گوشش بازی میکردم، دست تو موهاش میکشیدم که انصافاً تنها جای سکسی بدنش بود و کون خودمو پاره میکردم که با چهارتا کلمه انگلیسی که بلد بودم، حرفای سکسی بزنم! فکر کردم حتماً الان من باید وظیفم رو انجام بدم دیگه. لباس خوابشو از تنش کشیدم بیرون و رفتم سراغ سینه هاش. وقتی دراز کش بود،کلّا صاف بود،حتی میتونم بگم که سینه من ازون بزرگتر بود! با خنده بهش گفتم:خوبه دیگه. تو خرید سوتین کلی صرفه جویی میکنیم! خوشش نیومد و چیزی نگفت. منم فهمیدم که باید خفه شم و کارم رو انجام بدم. یه کم سینه هاشو خوردم و بعد رفتم پایین. شورتشو آروم کشیدم پایین. یه نیم نظری هم به بلّا داشتم که یهو غیرتی نشه بپره کیر نازنین منو گاز بگیره!... خانم جانسون یه کس کوچولو داشت که لای دوتا پای لاغرش پنهان شده بود! یه کون صاف تر از پستوناش و دلتون نخوادا، یه موجود کاملاً غیر سکسی!
عجبا! آخه من اینو کجای دلم بذارمش؟ خداجون مصّبتو شکر! تو اینهمه کس تپل بلوند، نمیشد یه کم منصفانه تر با من برخورد میکردی؟ زبونم لال اگه مجبور بشم واسه اقامت لعنتی با این دوپاره استخون زندگی کنم، منکه از بی کُسی میمیرم! کون که حالا جای خود دارد! حتماًشوهر سابق بدبختش هم به همین خاطرِ کویر بودنش، طلاقش داده بود...
شتری بود که دم خونم خوابیده بود،باید میکردمش! دلو زدم به دریا و گفتم پسر،یه کس تپل تجسم کن و بگو یا علی!
سلولهای خاکستری فعال شد و با تصوّر یه حوری، رفتم جلو که یه کم کسشو بلیسم تا کیرم دوباره شق بشه.
اون کس، خودشو جر میداد، طولش از 5 سانت بیشتر نمیشد. یه میکروسکوپ لازم بود تا چوچولشو پیدا کنم. به هر مصیبتی بود یه کم لیسیدم که آه و اوه اون هم درومد. هورا! موفق شدم تحریکش کنم!
یه کم رفتم پایینتر که کونشو هم یه صفایی بدم که چشمتون روز بد نیبنه! بوی گند گُه خورد تو دماغم. حالم بهم خورد و اومدم بالا. من هیچوقت نفهمیدم این کثافتا با همه ادعای تمدّنی که دارن چرا کونشون رو نمیشورن؟این درست که روزی دو سه بار دوش میگیرن، ولی باز هم، یه بدبختی تو موقعیّت من، آخه چه گناهی کرده؟ خودش هم فهمید چه گندی زده. گفت ببخشید، باید قبلش میرفتم حموم. گفتم کسّ ننت! بیخیال کی لیسی شدم...
کیرم که دوباره سفت شده بود داشت له له میزد و بیتاب کس بود. کاندوم هم که نداشتیم. یه فحش آبدارهم به باعث و بانی آوارگی تو غربت حواله کردم که باید بخاطر اقامت، ریسک ایدز رو هم به جون بخریم! دلو زدم به دریا و گذاشتم درش. اونکه هیچ احساسی از خودش نشون نمیداد! مثل این جنده پنج زاری های شهر نو که فقط میخواد بده و بره!
انصافاً تنگ بود که البته ازون کس میکروسکوپی بیش ازین هم انتظار نمیرفت. یواش یواش لیزش دادم تو و تا ته رفت. خودشو یه کم جمع کرد و آهی کشید. مصّبتو شکر! این که همش استخونه. خدا نصیب هیچ بنی بشری نکنه. کیری -ترین کسی بود که بتونید تصورش رو بکنید، هر چی اینور اونور میکردم به امید یه جای نرم، همش به استخون میخورد! باز اگه اون یه کم ذوق و شوق از خودش نشون میداد، من یه حالی میکردم ولی انگار که بزور مجبورش کرده بودن....
دو سه تا پوزیشن مختلف رفتیم و داشتم دوباره ارضا میشدم که گفت آمپولی زده که برای سه سال گارانتی بچه دار نمیشه. آبتو بریز توش! (ایول! چه زن کم خرجی! نه سوتین، نه کاندوم...) یه کم شک کردم که نکنه تله باشه و اینجوری خودشو آویزون من بکنه. تو دستگاه وکالت هم که بود و دیگه واویلا. ولی بازم خر شدم و حرفشو گوش کردم و همه آبمو ریختم توش. این بی احساس ترین سکسی بود که در عمرم داشتم! خودمون رو تمیز کردیمو خوابیدیم. اون بلّای بیشعور هم اون وسطا واسه خودش جولان میداد. آی دلم میخواست اونو عوضِ ام.جی بگام! مخصوصاً اینکه تا صبح هم چند بار چُسید. بوی چس آدمیزاد نبود. بالاخره بعد بیست و اندی سال عمر که از خدا گرفتیم، بوی چس آدمو میشناسم دیگه، میدونم که کار ام.جی نبود! حالا تازه این شب اول بود، خدا به دادبرسه تا سه هفته دیگه.....

صبح پاشدم رفتم سر کار. اون یکی دو ساعت بعد از من میرفت سر کار و طبعاً دیرتر هم تموم میکرد. یه پیغام به دختر ربکا فرستادم که همه چیز خونه روبراهه و گلا رو هم آب دادم. میشناختمش که چه کون گشادیه و اگه هرروز یه مسیج حرومش میکردم، عمراً امکان نداشت اون ورا آفتابی بشه. حالا بماند ازینکه ماجرای روزای بعد، چنان عرصه رو به من تنگ کرد که یک هفته تموم یادم رفت گلدونا رو آب بدم و خوارشون گاییده شد. اون گلدونا که بعضاً گرونقیمت هم بودن عمر و جون ربکا بودن! که وقتی اومد و اونا رو اونجوری دید، یه کونی از دخترش گایید که... ولی دمش گرم، اون ننه مرده صداش هم در نیومد که من هر روزبهش میگفتم" گلا رو آب دادم و نگران نباشه". البته منم بعداً یه شام بهش دادم و ازش تشکر کردم که منو نفروخت! میگفت "عیب نداره، مادر منو هر کاریش بکنی، باز غُرغُرشو میکنه!" خداییش راست هم میگفت! بگذریم...من آبیاری میکردم، ولی چیو؟کس و دهنِ ام.جی رو!
عصر خسته و کوفته از سر کار اومدم. دیدم وای خونه شده بازار شام! مادر جنده در عرض دو ساعت فونداسیون خونه رو آورده بود پایین! زن هم اینقدر شلخته و کثیف؟ از حمام و توالت گرفته تا آشپزخونه و اتاق خواب...همه چیز رو هوا بود!
یه کم جمع و جور کردم و نهارو کوفت کردم و یه اس بهش زدم که من به نظافت جایی که زندگی میکنم حساسم، لطفاً رعایت کن! در جواب، عذر خواهی کرد که آره...از دیشب که داده، خسته بوده و جبران میکنه و خیر سرش، قول سکس اونشب رو هم داد که خرم بکنه! من حاضر بودم پنج بار برام ساک بزنه ولی یه بار هم نکنمش!
اینو هم بگم که طی اون مدت حتی یکبار هم دست به گاز نزد که خدای نکرده آشپزی بکنه. یا خودشو سر من خراب میکرد یا از بیرون یه چیزی واسه خودش میگرفت... جنده خانوم غذاهای ایرانی منو کوفت میکرد، آروغش رو هم میزد و بعدش میگفت غذاهای خودشون رو ترجیح میده!
     

#200 | Posted: 22 Mar 2012 22:51
ام. جی. 2


دو سه روزی گذشت و ایشون شبا از چشمه فیّاض کیر من سیراب میشد و منم به زور یه سیخی بهش میزدم ولی دلم هیچ جور رضا نمیداد یه حالی هم به کونش بدم! چون اصلاًتحریک نمیشدم...
یه روز عصر از سر کار بهم زنگ زد و داشت عرعر گریه میکرد که: از کار بیکار شده!...حالا خر بیار و باقالی بار کن! حالا خرجش هم میافته پای من دیگه!
از فرداش نشست تو خونه و دربدر دنبال کار جدید. از حق نگذریم میدیدم که روزی صد تا ایمیل میفرسته و از هر کسی تقاضای کار میکنه. چند تا مصاحبه هم رفت. از لپ تاپ من استفاده میکرد و پسوورد جیمیلش رو ذخیره کرده بود و من براحتی میتونستم به ایمیلش دسترسی داشته باشم. زیاد از کامپیوتر سر در نمیاورد و نمیدونم با این خنگی چطوری رفته بود دانشگاه! من خودمو گاییدم تا یه کلمه "کس" رو بهش یاد بدم ولی اون گوساله، هی میگفت:"کووس"! خیلی خنگ بود به همین خاطر زحمت یاد دادن بقیه ادبیات غنی فارسی رو به اون ببعی نکشیدم!
باید از کار این سر در میاوردم. ابراز محبتش به من کاملاً مصنوعی بود پس دنبال چه چیز من بود؟ وقتی بیرون بود تو ایمیلش سرک میکشیدم و دفتر یادداشت روزانه اش رو بالا پایین میکردم. ولی چیز زیادی دستگیرم نمیشد. فقط میدونستم هر روزیکه که ما با هم سکس داشتیم- که معمولاًهر روز هم بود- جلوی اسم من یه دونه قلب میکشید تو تقویمش!
یه روز از سر کار اومدم خونه و دیدم که یه کم به خودش رسیده و خونه هم مرتب بود! گفت که چندتا از دوستاش اینجا بودن! گفتم ببین عزیز من! اینجا خونه من نیست و تو رو هم دزدکی آوردمت، پس حواستو جمع کن. گفت:نه،مربوط به کاریابی بود و ازین حرفا... بهش شک کردم.یواشکی رفتم سر دفترش و دیدم که توی صفحه اون روز اسم ماریو بود و یه قلب هم جلوش! آی کونم سوخت! مادرتو گاییدم، رو تختخواب من به یکی دیگه کس میدی؟ خیلی شاکی شدم ولی خب که چی؟ دلش خواسته و داده، منم که میدونستم عاشق سینه چاک من نیست ولی باید میفهمیدم چه بلایی قراره سرم بیاد. یه برنامه مخفی ضبط پسورد روی کامپیوترم نصب کردم که دسترسی به همه کارهاش داشته باشم و حتی وقتی از پیشم رفت بتونم ایمیلش رو چک کنم.
روزها به سرعت میگذشتن و بهش گفتم که باید به فکر جا باشه، چون نمیتونم اونو پیش خودم نگه دارم. گفت حالا با ربکا صحبت کن شاید قبول کنه که ما دوتا که عاشق همیم،با هم بمونیم! تو دلم گفتم حتماً! سه هفته برای هفت پشتم بسّه ... حالا علاوه بر کار،باید دنبال خونه هم میگشت.
این وسطا کلی هم برای آینده زندگیمون برنامه میریختیم! که اون کمکم میکنه من اقامت بگیرم، بعد یه خونه خوب میگیریم. اونم کلی وسیله زندگی و مبلمان از زندگی قبلیش داره که تو انبار گذاشته (اینو راست میگفت،چون مرتب از انبار، براش ایمیل اخطاریه میومد که اجاره رو پرداخت کنه وگرنه وسایلش رو حراج میکنن!) و اینکه حتماً باید رسماً ازدواج کنیم و اسم بچه هامون رو چی بذاریم و...من بیچاره هم به امید اون اقامت لعنتی باید تو خیالبافی هاش باهاش شریک میشدم! بعد از اقامت مشکلی نبود، میتونستم یه پولی بهش بدم و دهنشو ببندم تا اداره مهاجرت هم نفهمه که هدفمون چی بوده و مجبور نبودم باهاش زندگی کنم. اونم که میرفت و به ماریو جونش میداد! ولی تا این گوساله ما گاو شود....کون بنده وا شود!
بعد از کلّی گشتن، دوستِ یکی از دوستانش بهش پیشنهاد داد که بره و تو آپارتمان اون با هم زندگی کنن! با طرف قرار گذاشت و یه روز غروب با هم رفتیم که قرار مدارشو بذاریم. تو یه "بار"، یه نرّه غول نشسته بود که با هم آشنا شدیم. ازون مادر قحبه ها که پشه رو توی هوا نعل میکنن! من که با مشروب خودم ور میرفتم ولی اون دوتا از هر دری گفتن و قرار شد که روز قبل از اومدن ربکا، ایشون هم بزنه به چاک و بره خونه اون یارو زندگی کنه. یه نفس راحت کشیدم ولی دلم واسه این غول تشن میسوخت که خبر نداره از این کُس ،هیچی براش در نمیاد!
زندگی مشترک سکسیه ما همچنان ادامه داشت و مخصوصاً آخرین شبی که با هم بودیم سنگ تموم گذاشت خیر سرش. آرایش آنچنانی و لباس سکسی، دیلدو و توی هم از تو چمدوناش درآورد. باز خدا رو شکر که اون شب بیشترِ زحمت گاییدن اون کس افتاد رو دوش دیلدو. ولی گفتم باید کونشو هم بذارم که دلم خنک بشه! بهش گفتم با سکس از عقب موافقی؟یه عشوه خرکی اومد که زیاد ندادم و درد داره و ازین حرفا... گفتم نگران نباش من مواظبتم!
وازلین رو مالیدم و ازش خواستم قنبل کنه. خودم هم کنار تخت ایستادم و گذاشتم رو سوراخش. کلاً قفل کرده بود. هی میگفت درد دارم و نمیشه و ...گفتم ببین، نمیشه مال سوسن خدابیامرز بود، اون موقع که به ماریو میدادی باید فکر اینجاشو هم میکردی جنده خانوم!(البته تو دلم گفتم!) همونجوری که کیرم دم سوراخش بود، خم شدم و یه کم با سینه هاش بازی کردم. آرومتر شد،یه دستمو گذاشتم رو کسش و کمی براش مالیدم که کسش دوباره خیس شد و خودش هم شل شد، دیگه وقتش بود همونجور که با چوچولش بازی میکردم، با اون یکی دستم کیرمو آروم دادم تو کونش. وای!چقدر تنگه! انگار که طناب دار انداخته بودن دور کیرم و بهش فشار میومد. منظره کونش از دید من اصلاً تحریک کننده نبود ولی توش واقعاً گرم و نرم بود! جون... اگه میدونستم یه همچین کونی داری که زودتر به فیض میرسیدیم. ظاهراً زیاد درد نکشید چون اعتراضی هم نکرد. خوشش اومده بود و پا به پام میومد! (بر عکس کس دادنش، که من فکر میکردم دارم ازین عروسک سکسی های پلاستیکی میکنم، چون هیچ احساسی از خودش نشون نمیداد. معلوم بود که از جلو درد میکشه و هیچوقت تمایلی به کس دادن نداشت. نه نمیگفت ولی با اون رفتارش، منم ترجیح میدادم برام ساک بزنه تا اینکه کسش بذارم!) جاتون خالی، یه کون سیر ازش گاییدم و دقّ و دلی اون سه هفته رو خالی کردم تو سوراخ تنگ کونش. خودش هم حال کرده بود. گفت که باید اینو هم بذاریم تو برنامه هامون!
فردای اون شب، من سر کار بودم که ایشون وسایلش رو جمع کرد و گورشو گم کرد! اومدم خونه و افتادم به نظافت. از ملافه ها شروع کردم که پر از موی سگ و مدفوع طوطی بود...تا آشپزخونه و توالت و ...خودم! یه نفس راحت کشیدم. واقعاً جا داشت که یه شامپاین واسه خودم باز میکردم ولی گوز هم تو خونه نداشتم!

*******
فردای اون روز بهم زنگ زد و گفت بیا پیشم. آدرسو گرفتم و رفتم. یارو( که اسمش هم یادم نیست)سر کار بود. دیدم که بعـــــــــله! یه آپارتمان یه خوابه، که همسر آینده ما هم شبا رو تو بغل اون گندهه باید بخوابه. ام.جی خیلی شاکی بود. میگفت که ازون خوشش نمیاد. گفتم چرا؟ آدم بدی که به نظر نمیومد، تازشم بدون درخواست پول، بهت جای خواب داده دیگه! گفت نه،میخوام ازینجا برم، تورو خدا با ربکا صحبت کن بیام پیش تو. گفتم عزیز من، اون پیر زن از جنس ماده خوشش نمیاد، وگرنه دختر یکی یکدونه خودشو تو خونه نگه میداشت دیگه! میخواست مثلاً منو خر کنه که دوباره آویزونم شد و کیر بینوای منو آورد بیرون و تا ته کرد تو حلقش! یکبار هم روی تخت اون گندهه کردمش و پرچم اسلامو اونجا هم فرو کردم. خدایا حکمتت رو....نه به اون که سال به سال هیشکی نیگامون نمیکرد، نه به اینکه حالا هی برام سورپرایز سکسی میفرستی. توی بد مخمصه ای گیر کرده بودم و عین روز برام روشن بود که اگه دُم به تله بدم، بگا میرم و از طرفی هم بخاطر هدف اصلیم مجبور بودم بازیو ادامه بدم.... الکی بهش گفتم که میرم با ربکا صحبت کنم که دست از سرم برداره.
هرگز نفهمیدم که مشکلش با اون مرد چی بود که همون شب اول کم آورد. حتماً موقع گاییدنش یه چیزی از زید ما خواسته بود که از عهده این بینوا خارج بوده دیگه! البته کلی از وسایلش تو خونه همون موند و تا مدتها بعد هم میدیدم به ام.جی ایمیل میزد که بیا وسایلت رو ببر یا اینکه بگو برات کجا بیارمشون....

باز به دروغ بهش گفتم که ربکا هم قبول نکرده!
همسر آینده من(!) یه شب دیگه هم همونجا سر کرد و فرداش از تو روزنامه یه اتاق اجاره ای براش پیدا کردم با هفته ای دویست دلار اجاره ولی مشکل اینجا بود که اجاره چهار هفته رو بعنوان ضمانت از پیش میخواستن. یه جورایی دلم براش سوخت چون دیگه واقعا از همه جا رونده شده بود. همزمان ماشینش هم بگا رفت! ظاهراً مدت زیادی روغن بهش نرسیده بود و کلاً موتورش اومد پایین و ازرده خارج شد! من 800 دلار بهش قرض دادم که بره خونه جدید تا ببینیم چه خاکی میشه به سرمون زد. یه حقوق بیکاری بخور نمیر از دولت میگرفت که کافی نبود. همون شب اول به من زنگ زد و دیدم باز داره عر میزنه! وای خدااااااااااااا!دیگه چی شده؟ خانوم تو عوالم خودش بوده که طوطی که کف اتاق ولو بوده رو نمیبینه لگدش میکنه و اونم درجا قبض روح میشه! آخه مادر به خطا! جای طوطی توی قفسه یا کف اتاق؟! بعد از کلی عرض تسلیت و همدردی، قولشو دادم که فردا اولین فرصت بریم یکی دیگه مثل همون خدابیامرز رو بخریم جایگزین کنیم.
سرتون رو درد میارم ولی خلاصه میگم که یکبار هم منو تو خونه جدیدش به فیض رسوند. و اونجا هم بیشتر از یکهفته زندگی نکرد که یکروز از بیمارستان به من زنگ زدند که دوست دخترت بستری شده! ای بابا،اون که حالش خوب بود!
بعلت افسردگی شدید تو بیمارستان روانی بود! بیمارستان که چه عرض کنم...هتل بود. میگفت دادگاه، شوهر سابقش رو محکوم کرده که پول بیمه خصوصی اونو پرداخت کنه، به همین جهت این تو یه بیمارستان خصوصی با هزینه شبی نهصد دلار بستری بود. حیووناش رو هم سپرده بود دست ماریو.
تا جاییکه من فهمیدم، ماریو یه "بیزنس من" بود که زندگی و درآمد خوبی داشت. چند سال با ام.جی دوست بودن و با هم زندگی میکردن ولی اون بدبخت هم از دست این آشغال به ستوه اومده بود و عذرش رو خواسته بود. ولی همچنان با هم ارتباط داشتن و روزی چند ایمیل رد و بدل میکردن، ماریو بیشتر بهش کمک فکری میداد و سعی میکرد که بهش راه بهتر زندگی کردن رو یاد بده. همه اینا رو از ایمیلهای ام.جی فهمیدم وگرنه خودش که کلّاً منکر این چیزا بود و منم به روش نیاوردم که میدونم. حالا این لاشی هم منو از تو اینترنت پیدا کرده بود و فکر کرده بود که طعمه خوبی هستم تا ازم سواری بگیره. ماریو اینو از خونه اش بیرون کرده بود و این از همه جا رونده، به یه نفر نیاز داشت تا بهش تکیه بکنه.
چیز زیادی از ویزای من نمونده بود و هنوز هم نمیدونستم ازون دیوونه چیزی بهم میماسه یا نه!
چندین بار تو بیمارستان دیدمش. محدودیتی برای ملاقات نداشتیم، پرسنل حتی استقبال میکردن و میگفتن که دیدن تو کمکش میکنه تا زودتر خوب بشه. منکه تغییر خاصّی توش ندیدم، اون از اولش هم همینجوری بود،شاید از اول هم دیوونه بود یا شاید خودشو زده بود به دیوونگی که لااقل یه جای خواب مفتی گیرش بیاد.
چندبار هم از بیمارستان بردمش واسه گردش یا خرید لباس و خرت و پرت. یه بار،تو پارکینگ بیمارستان به زمین و زمان فحش میداد که چرا بختش اینقدر سیاهه، میگفت از سه-چهار سال قبل که ناپدریش مرده، روزگار اونم اینجوری سیاه شده. نا مادریش اونو از خودش رونده. کلی هم گریه کرد. خیلی دلم بداش سوخت. بعدش هم تو همون پارکینگ زیرزمین، داخل ماشین، زیپ شلوارمو کشید پایین، کیرمو دراورد و ساک زد. مثل همیشه کارش رو هم تمیزو بدون یک قطره هدر دادن آبکیر انجام میداد. شاید این ساک زدن بهش آرامش میداد یا شاید ویتامینای آبکیر حالشو خوب میکرد! نمیدونم؟! دکترهای سایت یه زحمتی بکشن تحقیق کنن ببینیم رابطه آبکیر با آرامش چیه؟...
یه کس مشدی و کاردرست هم اونجا تحت درمان بود. میگفتن دوبار دست به خودکشی زده و وضعش خرابه. بدجوری نخ میداد ولی منکه دیگه تریپ وفاداری برداشته بودم و اینا... همون جنده خانوم یه بار به ام.جی گفته بود که ازین دوست پسر ایرانیت پرهیز کن! وقتی ام.جی علّتو پرسیده بود، اون بهش گفته بوده که: اونهم یه زمانی یه دوست پسر ایرانی داشته. یه روز تو یه پارتی اینو حسابی مستش میکنه، با چندتا ایرونی دیگه تا جا داشته کس و کونش میذارن! در نهایت هم شیشه مشروب میکنن تو کونش!...و الفرار.
فکر کردم که این روش اصلاً بین ما رسمه! سربازان گمنام امام زمان ما هم شیشه نوشابه به ملت استعمال میکنن تا ازشون اعتراف بگیرن. باز خوبیش اینه که اونجا مملکت اسلامیه، حلال و حروم رو رعایت میکنن و از شیشه مشروب اکیداً استفاده نمیشه! (شایدم شیشه مشروبا رو گذاشتن کنار واسه من تا برگردم ایران...)
ام.جی هنوز به زندگی با من امیدوار بود! ولی من کلاً بیخیالش شده بودم ولی باید پولم رو تا آخرین سِنت ازش میگرفتم به همین خاطر باهاش بودم. هر دوی ما ازون رابطه هدف دیگری داشتیم. من صادقانه همون اول هدفم رو بهش گفته بودم ولی اون هنوز داشت دودوزه بازی میکرد و منو خر فرض میکرد. با وجودیکه ازش بدم میومد، هر وقت تونستم بهش کمک کردم چون واقعاً خودش رو بگا داده بود.

القصّه...با تمام این قضایا که پیش اومد من دیدم ادامه دادن با این زن، فقط برام تولید دردسر میکنه. به فکر ویزای دانشجویی افتادم! با هر بدبختی بود، با وام و قرض و قوله یه پنجاه-شصت هزار دلار جور کردم و ریختم به حساب بعنوان ضمانت برای درخواست ویزا دانشجویی. هفته آخر رسید و ایشون از بیمارستان مرخص شد. دولت کمکش کرد تا یه اتاقی نزدیک محل زندگی نامادریش در نیوکاسل، شمال سیدنی اجاره بکنه و به اونجا بره. من هم بلیط یک طرفه برگشت به ایرانو گرفتم و نگران ازینکه میتونم دوباره سیدنی رو ببینم یا نه... ربکا یه مهمونی خداحافظی برام ترتیب داد که ام.جی هم دعوت بود! اونشب برای مهمونا همش از عشق و عاشقی بینمون میگفت و اینکه من چقدر دوستش دارم و کمکش کردم و....اینکه من برمیگردم و با هم ازدواج میکنیم! تصمیم داشتم اونو بعنوان برگ برنده برای خودم تا آخرین لحظه حفظ کنم که اگه ویزای تحصیلی رو بهم ندادن، از طریق ازدواج با این روانی بیام اینجا،بعد ببینم چه خاکی تو سرم میکنم!
مهمونی تموم شد و همه رفتن، ربکا هم اجازه داد که ام.جی شب آخر پیش من بمونه و مثل دوتا مرغ عشق حال کنیم!
یادم نمیاد تا صبح چندبار با هم سکس داشتیم و آبم رو آورد، ولی هزار بار از خدا خواستم که زودتر صبح بشه تا من از شرّ اون خلاص بشم! اونشب وظایف تمام جنده های یه جنده خونه رو به تنهایی انجام داد! دیوانه وار از کیر من کار میکشید و واقعاً کم آورده بودم. دیگه آبی تو کمرم نمونده بود و قدرتی واسه تلمبه زدن نداشتم. اونقدر که دیگه ترسیدم که نکنه بلایی سرم بیاد. چون اون حالتو قبلاً تجربه نکرده بودم، کیرم دیگه به زور راست میشد، وقتی هم که میشد،ارضا نمیشدم! انگار که تمام کمرم رو میچلوندن تا بزور یه قطره آب بچکه بیرون. به اون دیوانه هرچی میگفتم دیگه نمیتونم، ول کن نبود. خستگی و خواب از صورتش میبارید، ولی بعد از نیم ساعت دوباره میرفت سراغ کیرم! احساس میکردم یه لایه کامل از روی پوست کیرم ساییده شده و وقتی تلمبه میزدم، میسوخت. میخواست منو مجاب کنه که همسرم، بهترین کس دنیاست و من باید حتماً برگردم پیشش. کدوم خر دیگه ای حاضر میشد با یه دیوونه زندگی کنه؟
بالاخره خورشید خانوم زد بیرون و من عین یه جنازه پاشدم و یه دوش گرفتم. ام.جی رو هم ردیف کردم و فرستادمش با قطار برگرده نیوکاسل. خودم هم عازم وطن شدم...به عالیجناب هم یه چند وقت مرخصی استعلاجی دادم تا تجدید قوا بکنه!

******
تو ایران،مرتب با ایمیل با هم تماس داشتیم. اون از رویاهاش برای زندگی با من میگفت و منم تایید میکردم. به عمرم اینهمه دروغ نگفته بودم. همیشه هم تو ایمیل هاش یه حال اساسی بهم میداد و با آب و تاب یه ساک میزد برام یا با پوشیدن لباسای سکسیش، کس و کون میداد! مرسی قوّه تخیّل! منم از تصوّر خوابیدن مجدد با اون حال بدی بهم دست میداد... سعی میکردم زیاد تو اکانت ایمیلش سرَک نکشم تا شک نکنه، ولی یکی دوبار هم که فضولی کردم، چیز زیادی نداشت. همچنان دنبال کار میگشت، انبار همچنان پول اجاره نگهداری از مبلمانش رو میخواست و اون بدبخت هم به همه میگفت که بزودی قراره ازدواج کنه! ازش خواستم که فرم درخواست ویزای ازدواج رو تکمیل کنه و برام بفرسته تا من بقیه کاراش رو انجام بدم (درحالیکه اصلاً رَوند اون ویزا،طور دیگری بود که اون خبر نداشت!) منم بهش گفتم که درخواست ویزای ازدواج رو به سفارت دادم...
سه ماه از درخواست ویزام گذشته بود،مصاحبه و تکمیل مدارک و.... و بالاخره اون ویزای تحصیلی لعنتی اومد. حالا دوباره دانشجو شده بودم و خیالم از مجوّز برگشت راحت شده بود.
باز باید به ام.جی دروغ میگفتم تا هم پولم رو پس بگیرم و هم اینکه آب پاکی رو بریزم رو دستش. یه ایمیل زدم که:"عزیزم،سفارت با ویزای ازدواج من موافقت کرده و ویزا رو چسبوندن تو پاسم. من میخوام بیام ولی بدبختانه هیچی پول برای تهیه بلیط و مخارج سفر ندارم. لطفاً هرجور شده دوهزار دلار برام جور کن تا بیام اونجا، برم سر کار و بهت پس بدم! لطفاً زود باش که برای رسیدن به تو بیتابم!"
خودم تو ایمیل هاش دیدم که اون ننه مرده برای صدها نفر ایمیل فرستاده بود و پول خواسته بود و فقط دو نفر کمکش کردن که ظاهراً از اقوام ناپدریش بودن! مثل اینکه سابقه خوبی بین اونا هم نداشت، چونکه یکیشون گفته بود این آخرین باره که بهت پول میدم و دیگه هم با من تماس نگیر!
خلاصه پول به حساب من تو استرالیا واریز شد. منم اونو سریع از حسابم خارج کردم و ریختم به حساب یکی از دوستام و بهش گفتم فلانی این پول امانت پیشت تا من بیام اونجا!
دوباره دست بکار شدم و یه ایمیل مختصر برای ام.جی زدم که بعله: "عزیزم، اینا همش نقشه بود که من پولم رو ازت بگیرم. سفارت به من ویزا نداده و من دیگه نمیتونم به استرالیا برگردم. الباقی پول رو هم بعنوان ضرر و زیانِ گاو فرض کردن من، ازت قبول میکنم چونکه میخواستی من اسیرت باشم و یک عمر منو بدوشی!"
یک روز بعد یه طومار عظیم برام فرستاد که پر از تهدید و فحش و التماس و....بود! حتی باز سعی کرده بود که منو مجاب کنه هیچکس نمیتونه مثل اون منو از نظر سکس ارضا بکنه!
نوشته بود که از دستم به پلیس بین الملل شکایت کرده و با بد کسی درافتادم! چونکه چم و خم وکالت رو خوب میدونه!اینکه پلیس ایران منو تحت نظر داره و همه بستگان و دوستانم هم مورد ظنّ هستند، اینکه ما کلاهبردار بین المللی هستیم و...
و اینکه لیاقتم همون دخترای فاحشه ایرانی هستن (همینجا از همه دُخملای خوب سرزمینم عذر میخوام بخاطر اون بیشعور) واینکه اون فقط 800 دلار به من بدهکار بود و بهم التماس کرده بود که بقیه پولو برگردونم!
خلاصه کلی خندیدم و درجوابش فقط نوشتم که:
"باید حرف اون دختره تو بیمارستانو گوش میکردی:Don't mess with Iranians!..."

***********

من به سیدنی برگشتم و دیگه هیچ خبری ازون ندارم. پسوورد ایمیلش رو عوض کرده و نمیدونم اصلاً زنده هست یا نه ولی همیشه فکر میکنم یه روزی, یه جایی دوباره اون دیوونه رو خواهم دید. بعد ازون هم دیگه ساک زدن هیچ کس مثل ساک زدن ام.جی برام نشد...
     
صفحه  صفحه 20 از 91:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  90  91  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.