| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 24 از 83:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  82  83  پسین »  
#231 | Posted: 7 Nov 2011 17:54
هیچوقت فکر نمی کردم تو زندگیم شریک جنسی من بیشتر از یک نفر بشه که اونم باید شوهرم باشه می دونید ده سال قبل ازدواج کردم و همیشه تو سکس با شوهرم مشکل داشتیم...خیلی کم سکس داشتیم و اگر هم داشتیم هیچوقت من رو آماده نمی کرد و همیشه سریع می رفت سر اصل مطلب و این بود که از این قضیه زده شدم... کم کم روابط ما اینقدر سرد شد من همیشه تنها بودم و هیچوقت کنارم نبود. پای نت که می نشستم کم کم تحت تاثیر محبت آدمهای مجازی قرار گرفتم و با کسی آشنا شدم که دو سالی هم از من کوچکتر بود ولی پسر خیلی سرشناس و خوش تیپی بود.. واقعا نمی خواستم قرار حضوری باهاش بگذارم اما نمی دونم چی شد که با اصرار اون راضی شدم یکبار ببینمش ... به واسطه دوستان می شناختمش اما یه روز که محل کارم بودم( دفتر طراحی و تبلیغات داشتم اون زمان) و پرسنل رفته بودن دعوتش کردم که بیاد و همدیگه رو ببینیم و اون هم به چشم بر هم زدنی اومد...

خوش تیپ بود و جذاب ... هنوز پنج دقیقه نشده بود و من یه چای ریخته بودم که باهم بخوریم گفت بیا بشین روی پام... رفتم کنارش نمی تونستم انگار بهش نه بگم... بدون هیچ حرفی منو کشید سمت خودش و لبهام رو محکم گرفت... قلبم اینقدر تند می زد که باور نمی کردم!‌ واقعا فکر می کردم فقط می بینمش و فکر اینجاش رو نکرده بودم!! یه کمی مقاومت کردم انگار مردد بودم خودمم نمی دونم عذاب وجدان بود یا نه چون هم دلم می خواست اینکار رو بکنم و هم می ترسیدم... تو همین افکار بودم که بغلم کرد و دستش رو برد زیر تاپ ام ... قلبم تند تند می زد و صدای نفسهای خودم رو از اون بلند تر می شنیدم هی می گفتم نه ... نه... خواهش می کنم... و اونم بدون اعتنا فقط می گفت آخ چقدر خوشگلی تو! دستش رو برد و به ثانیه ای تاپ و سوتین ام رو با هم از بالای سرم بیرون کشید هنوز نفس نفس می زدم و لبهاش رو گذاشت روی سینه هام و وحشیانه شروع به خوردن کرد... هم لذت می بردم و هم ترس داشتم!‌ اینقدر حشری بود که به ثانیه ای بعد لخت روی مبل بودم! سریع لباسهای خودش رو هم در‌آورد... هیکل سکسی و قشنگی داشت و من هیچوقت فکر نمی کردم هیکل یک مرد می تونه اینقدر اغوا کننده باشه... مست شده بودم از هیجان و دلم می خواست که زودتر منو بکنه... اونم اینو فهمیده بود و انگار داشت کش می داد که منو بیشتر داغون کنه... محکم همدیگه رو بغل کردیم و همش لب می گرفتیم داغی تن اش رو حس می کردم و نفسهاش رو که دیونه ام می کرد... گردن و گوشهام رو می لیسید و می رفت پایین تر... تمام تنم رو می بوسید و من داشتم دیوانه می شدم... تا رسید به کس ام و وحشیانه توی دهنش فرو برد و می مکید ... داشتم روانی می شدم و از ترس صدا نمی تونستم زیاد جیغ بزنم... زبونش رو تا ته فرو برده بود و بعش آروم اومد بالا و کیرش رو گذاشت روی لبهام منم بی هیچ حرفی تا ته کردمش تو دهنم و براش می خوردم... چشماش رو می بست انگار خیلی خوشش می اومد حتی توان نداشتم که از جام بلند بشم همونطور خوابیده کیرش رو می کرد تو دهنم و در می آورد... یهو کیرش رو در آورد و رفت پایین بدون هیچ مقدمه ای تا ته فرو کرد تو کس ام... هر دو تا یه آهی کشیدیم و اون شروع کرد به کردن من.... وای چقدر لذت بخش بود... مزه یک سکس واقعی رو داشتم تجربه می کردم... می گفتم تا ته می خوام... تا ته...همینطور که لبهام رو می بوسید یهو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام... اینقدر فشار داشت که به مبل و دیوار هم پاشیده شد!‌ .... طول کشید تا نفس ام سر جاش بیاد و از اون وضعیت خارج بشیم اما این سکس اولین سکس لذت بخش من بود با تمام عذاب وجدانی که داشتم بعدش اما با خودم کنار اومدم.... دیگه ندیدمش تا چند ماه بعد که طلاق گرفتم
     
#232 | Posted: 10 Nov 2011 20:47
قصد دارم اول تشكر كنم كه یكی از رفیقا كمكی كرد كه بتونم بنویسم اینو.خیلیها داستانهای سكسی میگن و یا نیاز دارند كارهای كردند بگن تا لذتی باشه از دوباره گفتنش یا جالبه گفتن چیزای سكسی.
خیلیها افسردگیشونو با سكس برطرفش میكنن یا انجامش یا تعریفش برای دیگران. چه اهمیتی داره كسی باور كنه یا نكنه. من افسردگی خودم را با نوشتن اینها از بین میبرم و همینش كافیه .شما هم كه سكسی مینویسید حتما افسرده هستید و اینگونه رها میشید از دست افسردگی. باید ارامش داشته باشیم حالا بهر شكلی.بسیاری هم با خوندن اینها لذت میبرند.
داستانهای سكسی مربوط میشن به كارای كه كردیم یا دوست داشتیم یا دوست داریم بشه.هر كسی ناراحت میشه چرا میاد این سایت؟ بره جای دیگه.
توی نوشته های سكسی چند چیز نقش دارن. اول كیر كه میره توی كس و كون.دوم سوراخ كس یا كون. سوم كس برای كسای كه كس دوست دارند.چهارم كون برای كسایی كه كون دوست دارند. پنجم و ششم كس و كون برای كسایی كه دارنش و دوست دارند بذارنش در اختیار دیگران كه بكنن توش.هفت ران كه خیلی خوشگل هست و زیبای میده به بدن و بیشتر برای پسران.هشت سینه كه دخترها دارنش و میذارنش دیگران باهاش حال كنند و خودشون كیفشو ببرند.نه قسمتهای دیگر بدن كه مالش و ماساژش برای دو طرف لذت میبخشه . ده اوج لذت جنسی یا ارگاسم كه با ارضا شدن وابشون اومدن در پسرا به بیرون یا دخترا توی كسشون نهایت لذت رو میبرند.
اما هر كسی از همه اینها استفاده نمیكنه. یك دختر كس و كون و رونشو و سینشو میذاره كه بكنن توش و حال ببرند.
پسرها كون و ران و بدن دارند كه میذارند بكننش و دوطرف حالشو ببرند. و كسی كه كیر داره و فقط میكنه و دو طرف حالشو میبرند.
من یك كون دارم كه میكنن توش و حالشو میبریم. شما چی دارید؟
بدبخت كسیه كه خودشو از لذت جنسی محروم میكنه.اصلا باونها كاری ندارم. هر كسی یكجوری خوشه.
دوجنسه ها شاید بیشتر از همه كیف كنن چون كیر دارند برای كردن و دخترند و كونی شدنشون برای انها حال بیشتری میده.
میخوام در دو یا سه قسمت بنویسم كه چند بار با مواد یا مشروب منو گیج و منگ كردند و چند نفری كردن. اولیش با حشیش بود كه كشیدیم و خیلی خندیدیم و براحتی چهار نفره توی تپه های یك منطقه هر روز میبردنم اونجا و میكردند و من یادم بود كه كردن ولی میگفتن یادته دیروز چی شد؟ منم میگفتم نه یادم نیست. فردا كاملترش را مینویسم.
     
#233 | Posted: 12 Nov 2011 17:31
اولين تجربه
سلام الان كه داستان رو مينويسم 27 سالمه تازه ديپلم گرفته بودم كه بابام واسم يدونه ماشين گرفت كمي نگذشت كه با دختري دوست شدم اسمش مهري بود نه قد بلندي داشت نه اندامي كه كير هر پسري رو بلند كنه اما تو دل برو و و واسه من تحريكننده بود دوسش داشتم چند ماهي از دوستيمون ميگذشت با هم خيلي راحت شده بوديم حتي در باره سكس ديگران صحبت ميكرديم اما نميدونم چرا جرات نداشتم كاري باهاش بكنم كم تجربه بودم يعني بگم بي تجربه نميدونستم از كجا شروع كنم بالاخره با كلي فكر كردن بالاخره تصميم گرفتم از دستمالي تو ماشين شروع كنم از گرفتن دستاش تو ماشين شروع كردم وقتي ميديدمش و تو ماشين باهم صحبت ميگرديم دستاشو ميگرفتم گاهي هم دستمو رو پاهاش ميكشيدم
اين ادامه داشت و مهري هم به دست كشيدنهاي من عادت كرده بود ديگه خودش ميدونست تا به پاهاش دستي نكشمو فشار ندم و آخش در نيارم نميزارم بره تا يك روز دم دم هاي غروب بود يكجاي خلوت پارك كرده بودم و داشتيم باهم صحبت ميكرديم اين كاره هميشه گيمون دلمو زدم به دريا دستمو رو رونش گزاشتمو اروم اروم ميمياليدمش كمي گشت خوشم فهميده بود اين دست كشيدنه من با دفعات قبلي فرق ميكنه از زانوهاش شروع ميكردم تا نزديك هاي كوسش رسيده بودم ديگه احساسي بهم ميگفت حداقل كمي داره لذت ميبره جرات پيدا كرده بودم دستمو گزاشتم رو كوسش پاهاشو جمع كرد و گفت دستو بردار ديدم حرفش فقط يك تارف زنونست خيلي خوشحال شدم فكر ميكردم خيلي ناراحت بشه ديگه از هيجان قلبم داشت از دهنم ميزد بيرون راضيش كردم فقط يه ماليدن سادست اما پاهاشو باز نميكرد دستمو از كوسش برداشتم دوباره پاهاشو نوازش كردم اما با جديت بيشتري دوباره رفنم سر كوسش اما بازم پاهاشو جمع كرد با صداي لرزون گفت دست رو بردار تازه قهميده بودم حشري شده منم ميمياليدم كوسشو اما ميگفت نكن هرچي بيشتر مخافت ميكرد لرزش صداش بيشتر ميشد منم كيف ميكردم كه تونستم به همين راحتي شهوتيش كنم داشتم با يه دستم كوسشو ميماليدم تصميم گرفتم يا دسته ديگه سينشو تا دستمو گزاشتم رو گزاشتم رو سينش يه اهي ريزي كشيدو چند ثانيه نفس نكشيد گفت بسه ديگه بريم اما من فهميده بودم ديگه شهوتش خيلي زده بالا داشتم از شهوتش لذت ميبردم اصلا به هيچ عنوان فكرشو نميكردم اين همه شهوتي باشه ماشينو روشن كردم اما نه بخاطره حرف اون واسه اينكه جامون زياد خوب نبود رفتم داخل كوچه اي دراز اما فقط تهش يه مدرسه بود كوچه تاريكو خلوت بود رفتم زير يه درخت بزرگي كه وسط كوچه بود پارك كردم گفت من ميترسم بريم اينجا چرا اومدي؟ گفتم مهري ديگه نميتونم تحمل كنم و صورتشو گرفتم و لباشو بوسيدم لب بلد نبود بده وقتي لبمو برداشتم دوباره اما با يه حالت بسيار زيبا همرا با ناز كردن گفت بريم من ميترسم اما من گفتم نترس اينجا هيچس نمياد وسينه هاشو گرفتم اين بار تو چشمشام نگاه كرد و حرفي نزد و به جلو خيره شد ديگه ميدونستم هر كاري ميخوام بايد سريع انجام بدم دو دستي سينه هاشو گرفتم اون ديگه فقط جلو رو نگاه ميكرد بعد يكي دستمو بردم كوسش رو دستمالي كردم اما ديگه پاشو جمع نكرد شايد پنچ دقيقه ماليدمش چهرش شهوتي شده بود كيرمو در اوردم دستشو گرفتم و گزاشتم رو كيرم اما هنوز جلوشو نگاه ميكردگفتم با كيرم بازي كن فقط دسش رو كيرم بود دگمه بالاي مانتوشو باز كردم زيرش حلقه اي بوشيده بود وكاره منو ذاحت كرده بود يكي سينشو از كورستش انداختم بيرون تا سينشو انداختم تو دهنم يه اهي كشيد اون يكي رو هم كشيده بيرونو خوردم به اندازه كه ديگه سير شدم سرمو اوردم بابلا قيافه مهري ديديني شده بود چشماش نيمه باز بود و دستش هنوز بدون حركت رو كيرم ديگه بايد ارضا ميشدم دستمو گزاشتم رو گردنش سرشو كشيدم پايين به سمت كيرم نميدونست ميخوام چه كنم كيرم جلوي صورتش بود ميمالوندم به صورتش تا كيرم گزاشتم جلوي دهنش گفتم بخور گفت نه خواست بلند شه نزاشتم گفتم بخورش و كيرمو به لبهاي كوچولوش فشار اوردم لبشو محكم بستو با هومممممم گفتن ميخواست بگه نه نميخورم
اينقدر كيرمو رو لبش فشار دادمو باهاش حرف زدمو قلقلكش دادم تا دهنشو كمي با كرد منم سريع كردم تو دهنش بلد نبود بخوره دندوناش ميخورد به كيرم توضيح دادم بهش اما بازم دندونش ميزد به كيرم كمي به خوردنش ادامه داد كارش بهتر شد يه دستم سينشو گرفتم با دسته ديگه كونشو نوازش ميكردم خواستم دستمو ببرم تو شلوارش اما خيلي تنگ بود نتونستم بلندش كردم دگمه هاي شلوارشو باز كردم اما نميزاشت دوباره سرشو بردم پايين گفتم مهري بيشتر بكن دهنت اونم سعيشو ميكرد كارشو بهتر انجام بده دستمو بردم تو شلوارش راحت به قنبل هاي كونش رسيدم تنها جايه بدنش كه خيلي دوست داشتم كونش بود خيلي كوچيك نازو گرد بود دستم كه كردم تو شكاف كونش با سوراخش بازي كنم ديدم لاي كونش خيسه طوري كه اول فكر كردم ريده اما بعدش فكر كردم شاشيده اما ديدم خيلي ليزه و شاش اينطور نيست از بي تجربگيم بود كه نفهميدم ماجرا از چه قراره بعدكه با كمي سختي دستمو كزاشتم رو كوسش تازه فهميده بودم خانم اينقدر كه اب كوسش اومده بوده رفته لاي كونش كوسش واقعا خيس بود طوري كه ترسيده بودم كمي كه ماليدم كوسشو احساس كردم كه همينطور كه كيرم دهنشه اهي كشيد اينقدر ذوق زده شده بودم نفهميدم اه ارضا شدنشه
كمي كوسشو ميمياليدم وكمي سوراخ كونشو انگشت كردم تا داشت ابم ميومد سرشو كشيدم كنار دستمال كاغذي گرفتم جلوم اما دير بود اولين پرش ابم رفت طرف سقف ماشين اما كم بود بقيش تو دستمال ريختم تازه به يادم افتاد كاشكي تو دهنش خالي ميكردم اينطور كثيف بازي نميشد بعد كه خودمو تميز كردم لباسمو مرتب مهري هم داشت خودشو مرتب ميكرد گفتم خوب بود عزژيزم اهي كشيدو گفت بريم شب شده الانه مامانم زنگ بزنه ميدونستم لذت برده به ماچ از لبش گرفتم به سمت خونه رفتيم تو راه با هم حرفي جز حداحافظي نزديم اين شروع سكس هاي منو مهري بود چه تو ماشين كه بازم ادامه داشت و چه در خونه كه از كون ميكردمش اما هيچ وقت كوسشو اون قدر خيس نديدم منم ديگه مثل اولين بار كه اب كيرم به سقف پاشيد ارضا نشدم
نظر بديد

i love sex
     
#234 | Posted: 20 Nov 2011 22:19
سلام
من شیوا هستم از اهواز
از خودم بخوام بگم من ۲۸ سالمه لیسانس تربیت بدنی از دانشگاه شوشتر دارم از لحاظ قیافه و هیکل هم که خیلی به خودم می رسم ( هرکی دیده پسندیده )
من عاشق سکس هستم و فوق العاده ازش لذت می برم اولیم سکسم یر میگرده به کلاس اول راهنمایی که با پسرخالم بود از اون موقع تا الانم مرتب سکس دارم اما داستانی که میخوام بگم مال همین چند روز پیش با دوست پسرم بوده
اسمش سعیده و خداییش خیلی خوشکله ما چند بار قبلا با هم سکس داشتیم اما ایندفعه یه چیز دیگه بود سعید زنگ زد و ازم خواست که بریم خونش آخه اون خونه مجردی داره منم آماده شدم و ساعت ۱۱ صبح زدم بیرون سعید اومد و سوار شدیم که سر راه سعید پیشنهاد مشروب داد منم که قبلا یه بار بیشتر امتحان نکرده بودم قبول کردم مشروب رو گرفتیم و رفتیم خونه هوا خیلی بد نیست دیگه اینجا حسابی خنک شده منم سردم بود که سعید گفت بخوریم گرمت میکنه منم مانتوم رو درآوردم و نشستم پیشش که طبق معمول حسابس بوس مالیم کرد بع شرع کردیم به مشروب خوردن نمیدونم چقدر خوردیم اما حسابی دیگه گیج بودم این وسط هم با بوسیدنا و مالوندنا سعید حسابی شهوتی شده بودم خلاصه مشروب رو کنار گذاشتیمو لخت شدیم
منم کیر سعید گرفتم دستم حسابی براش خوردم اونم با سینه هام بازی میکرد بعد از اینکه حسابی کیرش راست شد منو خوابوند و سینمو کرد تو دهنش میمکید منم با کسم بازی میکردم که یهو دیدم رفت عقب تعجب کردم گفتم سعید بیا بهم برس دیدم نشست سر مبل و شروع کرد با کیرش بازی کردن گفتم خوب این چه کاریه بیا جلو دیگه اما سعید گفت اینار میخوام تو باخودت ور بری منم نگاه کنم اولش قبول نکردم اما وقتی اصرار کرد قبول کردم
منم که مشروب حسابی گرمم کرده بود شروع کردم با کسم ور رفتن گفت انگشتتو بکن تو کست منم کردم بعد گفت یکی دیگه هم بکن گفتم بیخیال سعید ازم خواهش کرد منم با فشار کردمش تو انگشت دوممو یکم درد اومد اما بعد خیلی حال داد اومد جلو کسم کیرش تو دستش بود گفت یکی دیگه بکن توش گفتم اصلا حرفشم نزن پاره میشم گفت خودم کمکت میکنم خلاصه به زور راضیم کرد بعد خودش انگشت سوممو گرفت با آب کسم خیسش کرد و یواش یواش داشت میکردت تو کسم منم چون دردم میومد هی فشار میدادم دستشو تا اینکه بالاخره یکمشو کرد تو کسم کلی دردم اومد بعد با زبونش بقیه انگشتمو خیس کردو سه تا انگشتمو به زور هل داد تو کسم نمیدونم بخاطر مشروب بود یا نع اما دیگه زیاد دردم نیومد وقتی کارش تمام شد کفت حالا عقب جلو کن من ببینم دوباره نشست رو مبل منم انگشتامو تو کسم بازی میدادم سعیدم با کیرش ور میرفت خیلی داشتم حال میکردم دیدم سعید اومد جلو و انگشتشو که خیس شده بود با یکم از آبش که اومده بود کرد تو کونم بعد در آورد و گفت حالا تو ۲ تا انگشتتو بکن تو کونت منم که میدونستم گیر میده و بعدم خودم کلی حال کرده بودم به سختی اینکارو کردم اونم انگشتاش تو کسم بود منم که ۲ انگشنم تو کونم بود سعید گفت سومی هم بکن تو گفتم سعید دیکه راه نداره گفت چرا پس این کیرم چطوری میره تو کونت این که از ۳ انگشت کلفتتر دیدم راست میکه برا همین شروع کردم انگشت سوممو تو کونم کردن هر کارب میکردم نمیشد تا اینکه خودش دست به کار شدو انگشتمو کرد تو دهنشو خیسش کرد بعد بازم فشارش داد تو کونم اینبار کلی دردم امو دیگه داشتم جیغ میزدم که بالاخره کردشون تو کونم بعد خودشم با یه دستش کیرشو میمالید با یه دست انگشتاش تو کسم بود داشتم کلی حال میکردم بعد سعی برم گردوندو منو رو ۳ زانو نشوند فهمیدم بالاخره میخاد بکنه کلی ذوق کردم سعیدم کیرش و گذاشت در سوراخ کونم و راحت کردش تو ۲ -۳ بار عقب جلو کرد و بعد کیرشو در آوردو کرد تو کسم یه حال عجیبی بهم داد اونم هی در می آورد میکرد تو کونم هی در می آورد میکرد تو کسم سینه هام هم از پشت تو مشتش بود خلاصه حسابی اینجوری منو کرد تا ارضا شدم اما اون هنوز داشت میکرد بعد از کلی کردن بالاخره اونم تمام آبشو تو کونو خالی کرد همونجوری افتاد روم داشتیم میبوسیدیم همدیگه رو که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد
بیدار که شدیم ساعت ۵ عصر بود یه سکس نوپ دیگه با هم کردیمو من اومدم خونه
الان هم که چند روز از اون ماجرا گذشته بازم بدجوری هوس کردم اما سعید گفت که امروز نمیشه اما حتما فردا جورش میکنم منم فردا جای همتون رو خالی میکنم
     
#235 | Posted: 27 Nov 2011 16:35
گلايه
......

.............

.............
گلايه دوست دخترم بود....
خيلي با هم جور بوديم..
روابطمون خيلي آزاد بود...
هر روز خونه هم بوديم................
ولي من هيچ وقت نتونستم اونو دوستش داشته باشم...
يعني نتونستم هيچ دختري رو دوست داشته باشم..
اينگاري من يه نابخشوده بودم....
که حق دوست داشتن رو از من گرفته بودن.......................
ولي من هم ميلي به دوست داشتن نداشتم...........................
به نظرم دوست داشتن مانع پيشرفته...آدم رو از هدف اصليش دور ميکنه...
اصلا اجازه نميدادم که با خنده هاي آکنده از صميميتش من رو سحر کنه.......
خيلي وقتا ميشد خودم رو شکنجه ميدادم
تو که دوستش نداري پس گه ميخوري نگهش داري..
مگه بازيچه تو اِاِ.....
واقعا کثيف بودنه يه آدم در من معني شده بود...........
خيلي ها فکر ميکنن که کثيف بودن يعني آدم بايد آخر بنگي ،دائم الخمر باشه...
ولي من اعتقاد نداشتم...
من با اينکه خيلي در ظاهر آدم خوبي به نظر ميرسيدم...
ولي نعمت دوست داشتن يک انسان در من وجود نداشت....
اين نعمته خيلي بزرگيه که اون آدم معتاد شايد داشته باشه ولي من نداشتم.......
از طرفي هم ترسو بودم و نميتونستم اون رو از خودم جدا کنم.......
ولي هيچ وقت به خودم اجازه تجاوز بهش رو نکردم...
با اينکه بار ها روي تختش دراز ميکشيد که من اونو مهمونه يه سکس ناب کنم...
ولي امکان نداشت...
چون دلم واسش مي سوخت..................................
بارها شده بود با مادرش در اين زمينه حرف ميزدم...
که يه کاري کن روابطمون خراب شه...
و کللي دليله ديگه...
ولي مادرش هم ميگفت که اگه بگي بهش ديگه زنده نميمونه....
زنه عاقلي بود...و خيلي منطقي بود...
با هم تفاهم افکار زيادي داشتيم....به خاطر همين بود که در اکثر مواقع از اون کمک ميگرفتم......
بارها ميشد که گلايه گله ميکرد که با اون جدي تر از من گلايه ميکني...
ولي واقعا زبونه هم رو نميفهميديم..
چون گلايه واقعا آدم احساسي بود...بر خلاف من که آدم کاملا عقلاني بودم...........
و اصلا احساسات و عواطف رو براي خودم مضر ميديدم..........
بار ها ميشد که باهاش تو رستواراني کافي شاپي قرار ميزاشتم که بهش بگم دوستت ندارم..ولي وقتي چشمم به چهره معصمومش ميفتاد که سرشار از عشق به من بود...دهنم بسته ميشد.........و هيچي نميتونستم بگم.......
.......
داشتم به آهنگ متاليکا گوش ميدادمun4given
واقعا محشره....وقتي گوش ميدم به آهنگ انگار خودم رو توش ميبينم....
انگار جاي بازيگره ام........................
آهنگ تموم شد دوباره گذاشتم از اول....که دوباره گوش بدم...
کنکورم هم تموم شده بود...
خوب داده بودم...و دغدغه اي هم نداشتم...
ولي اين مشکل براي من خيلي بزرگ جلوه ميکرد.........
شايد واقعا تو اون ته ته قلبم يکم محبت باقي مونده بود......که اونم محبت به گلايه بود.........
مشکلم از اونجا شروع شد...که من و اون دانشگاهامون رو يکي انتخاب کرديم......
و هر دومون هم به احتمال زياد قبول ميشديم.......
و اگه اين اتفاق مي افتاد نتيجش اين بود که من کاملا محدود بودم....
يعني روزهاي خوش دانشجوييم اساسا خراب ميشد........
چون اون واقعا روي من حساس بود.......
اگه ميفهميد با دختري بدون اجازه اون ارتباط دارم...
تموم بود...
يعني من مرگ خودم رو ميديدم...
و از طرفي اون ما با مادرم خيلي جور شده بود...
و هميشه تو خونه بحثي که بينه من و مادرم بود اون بود که چه دختره خوبيه چقدر محجوبه...............
اونا با فاميلاشون رفته بودن شمال..
با اينکه گلايه خيلي اصرار ميکرد برم...ولي قبول نکردم...چون ميترسيدم من رو به عنوان نامزدش جلو فاميلاش معرفي کنه و کار رو بدتر کنه................
اونا کيليد خونشون رو داده بودن که من برم هر روز به گلاشون،،،،،،،نه بهتره بگم به جنگلشون آب بدم.....
مادرش عاشقه گل و گل کاري بود....
و يکي از بدختيهاي من اين بود که هميشه بايد ميرفتم کود و اينجور چيزا بخرم...................
اونروز رفتم خونشون.. که آب بدم به گلهاشون.........
که موبايلم که جديد هم خريده بودم و گوشيش هم زيمنس(سامسونگ )بود(اونايي که بايد بدونن، ميدونن جريانش رو)..........................
زنگ خورد............................
-رضا
-جان رضا
-چطوري؟
-چاکر داش علي....
-آقا دو تا رو تور کرديم..هستي؟؟؟
-دخي؟؟
-پس چي
-کدوم وريا بايد بيام؟؟؟؟؟
-ببين آمار مکان من گهيه...اگه داري مکان بيارم اونجا...
-مگه ماشين داري؟؟؟
-آره ماله باباهه هست
-mmmmmmmmmmmmmmmm.....
-آقا هستمت بيا به اين آدرس....
آدرسه خونه گلايه رو داده بودم.........
نميدونستم چرا همچين تصميمي رو گرفته بودم....ولي دادم رفت........
يه نيگا به لاپام کردم ديدم زکي از جنگل خونه گلايه اينا جنگل تره....
سريع رفتم يه تيغ خريدم و يه صفايي دادم........
تو يه راه رفتم خونه چند نفر که يکم مشروب و فيلم بگيرم...
ديدم هيچ کس ندارن...
ناراحت برگشتم....
رفتم تو اتاق مادر گلايه...که ببينم اتاقش مي ارزه واسه يه شب خوابيدن.........
تازه اتاقش رو ديدم...به پسر چه اتاقي....تختخواب نبود پر قو بود..........روش دراز کشيدم...............
يه نيگا کردم به کيرم ديدم هنوز نيومدن راست کرده...............
شلوارم رو کشيدم پايين....ديدم ماشالا چه هيبتي واسه خودش درست کرده...
يه دفعه آمپرم چسبيد به سقف....دستم رو بردم به کيرم....اومدم جلق زدن رو شروع کنم...لامسب خشک خشک بود...اصلا نميشد جلقيد...
سريع عين جن زده ها پريدم...تو اتاق مادرش دنبال از وازلين کرمي،هر چيزي که ميشد جلق زدن رو آسون کنه............
بعد يکم گشتم به چيزاي خيلي جالبي رسيدم..
از قبيل مقداري سي دي...مقدار زيادتري مشروب ومقدار زياد تر تري کاندوم....
خيلي تعجب کردم...مادر گلايه که همسرش مرده....
کاندوم واسه چيشه؟؟؟
حال فکر کردن نداشتم.....ديدم کيرم بد راست کرده...
تکيه دادم به ديوار...
يکم کرم ماليدم و شروع کردم به جلق زدن..بعد يکم رفتم تو عالم معنا....يه سالي وقت سر خاروندن نداشتم چه برسه به جلق زدن......
يکم جلق زدن...
ديدم آبم نمياد...يکم بيشتر ديگه مالوندم...
ديدم بدتر شد........................
يکم فينگيلشم خوب بود..خوندم کرم ديدم کرمه ضد آمدن آب بيد...........
رفتم تو دستشويي حال بزن کي نزن....
بعد 20 دقيقه با فشار کللي آب ازم خالي شد...
بي حال شدم....
ولي خيلي تعجب کردم...
اين مادرش همه لوازم سکس رو داشت..........................
همه چي رو اماده کردم...
زنگ خورد..........
علي با دو تا دختره کس اومد...
واقعا کس بودن دور و بره 18 سال...
هيکلي ماماني........
يکيشون بود قدش دور و بره 170 بود...ولي خوش کيون و خوش پستون...
خولاصه خوش هيکل بود...
خيلي چشمم رو گرفت...
يه بفرما زدم...رفتم تو سالن نشستن.........
واسشون يه فيلم سکس گزاشتم...من و علي رفتيم تو آشپز خونه
-رضا چيزي دارِِي؟
-چي؟
-کاندوم،کرم،مشروب يا هر چيز ديگه...
-اين سه تاي اول هست ولي اون چيزاي ديگه نيست
-علي اينا بهشون نميخوره جنده باشن...
-آره بابا....جنده نيستن که.....اينا از فاميلاي دور هستن....از خارج اومدن....اونا هم ميشناسي از دم اُپن.........
-همينجوري حاضر شدن؟؟
-اينو باش..الان تو با 1000 تومان خر حاضر نيست کيرشون بيليسي چه برسه به اينکه بخواد بياد درت بزاره...تو کاره قد بلنده بودم...بهش گفتم هستي واسه سکس؟؟يکم بالا پايين کرد گفت آره...ولي گفت يه پارتنر هم واسه دوستم جور کن...اون يکي بچه خود اينجاست و اسمش سانازه ولي اونم ميخواد با اينا بره........حالا کدوم رو ميخواي؟؟؟ساناز يا سايه؟؟
-من قد کوچيکه...
-ساناز؟
-آره
- پس پايه اي؟؟
-پايتم...بزن بريم....
رفتيم پيششون نشستيم.....
ديديم زکي اينا دووم نيوردن...و شروع کردن ....يکيشون رو اون يکي خوابيده بود و داشت لب ميگرفتن از هم......اوني که من ميخواستم زير خوابيده بود...چه پاهاي سفيدي داشت....واي بي مو و چرب....
يه لحظه رفتم فضا....
اون يکي هم که پشت به ما قمبل کرده بود...
کسش از لاي پاش زده بود بيرون..
معلوم بود حسابي گوشتالو و خوش خوراک باشه....
من کير علي رو ديدم داره ميترکه...واسه خودم رو ديدم....ديدم اونم همدم کير رضا شده.....
سريع لباس شلوارا رو کنديم.....
رفتيم پيششون.....
من ميخواستم به کيون سايه دست بزنم که علي گفت اين واسه منه ولي سر اون هر کاري خواستي بکن.........
علي سايه رو بقل کرد و خوابوندش رو يه اون يکي مبل...و افتاد روش و کيرش رو کرد تو دهنش...
يه دفعه ديدم ساناز جونم منتظره منه....
بهش گفتم حاضري....و اون هم با يه آره...روش خوابيدم....و ازش سگي لب گرفتم...
لباي واقعا غنچه اي داشت...حيف بود که همچين کسي بره به فرنگي ها بده...
واقعا حيف بود...
سينه هاش از توپ سفت تر بود...
با اينکه سنه آنچناني نداشت...........
پيرهنش دکمه اي بود...دکمه هاش رو باز کردم...
واي چــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقدر اين تنش سفيد بود....روشنيه بدنش چشمم رو زد....از لبش شروع کردم به خوردن و آروم آروم ميومدم پايين............ديدم حال نميده بلند شدم رفتم مشروب رو آوردم....و تا اونجا ميتونستم خيسش کردم...و بعد شروع کردم به خوردنش....
سوتينش رو وقتي باز کردم...
ديدم عجب نعمتيه....................
و چقدر سوتينش رو سفت بسته که بزرگيش معلوم نشه...
جان....دو تا پستوناش رو تو دستم گرفتم...
واي ديوونه شد...
به موهاش چنگ ميزد....
شروع کردم نوکش رو مکيدن....
دادش رفت رو هوا...از اونور هم علي دادش رفته بود رو هوا...
از بس که خوب واسش ساک ميزد.......................
دوباره حواسم به کاره خودم جمع شد....
يه بار ديگه چشمام رو تو چشمامش قفل کردم....
دوباره محوش شدم..
و دوباره شروع کردم به خوردن ممه هاش...........خيلي خوشش ميومد...
ولي ديگه نميتونستم بخورم...
هنوز به اون بهشت برين نرسيده بود.........رفتم پايين...رسيدم به نافش ولي نخوردم...
چون ميدونستم مزه عرق خواهد داد.......دکمه شلوارش باز بود...
زيپش رو آروم آروم باز کردم....
شرت سفيد....و خوش بويي داشت...انگاري بهش عطر زده بود..........شلوار و شرتش رو با هم يه جا کندم............. از تنش.....
پاهاش رو باز کردم و خودم رفتم لاي پاهاش......عجب کسي بود.............
گوشتالو....واقعا تمام صورتم توش گم ميشد...
حاضر بودم 10 ساعت تمام همچين کسي رو بيليسم........
خيلي بيريف بود..........و خوردني..........مشروب رو ريختم لاي چوچولکاش.....يه آه کوچيک کشيد.............تا اونجا ميتونستم کسش رو باز کردم...يکم چوچولکاش معلوم تر شد...زبون رو انداختم لاش و با قسمت فوقانيش هي بازي ميکردم...
موهاش رو گرفته بود و داشت من رو نيگا ميکرد...
چشماش رو به زور باز نگه داشته بود...............
جيغهاي نازي ميزد......
بعضي موقع ها دسته مبل رو ميگرفت......
ولي دوست داشتم ديووونش کنم...
چون من با همون نيگاه اول ديوونش شده بودم.....
-پرده داري؟؟؟
-هان؟؟؟
-پرده؟؟
-نه ديروز زدم....کارتو بکن....
لاش رو رو دوباره باز کردم زبونم رو کردم لاي چوچولکاش و انگشتم فاکم رو کردم توش........و عقب جلو ميکردم.......ديگه آه آهش در اومده بود...
ديوونه ديوونه شده بود............
بلندش کردم...
خودم نشستم...و بهش اشاره کردم ساک بزن..............
تو اين حين داشتم سکس علي و سايه رو ميديدم...
علي پاهاش رو بالا داده بود و گذاشته بود لاش...
به نظر کلفت ميومد...
به کسه سايه نيگا کردم اونم گوشتالو بود ولي کيون گوشتالو تري داشت........
حيف که جينده نبودن وگرنه نميزاشتم از اين کيوناي گوشتالو بي نصيب باشم............
دوباره متوجه ساناز شدم ديدم با چه حرارتي داره کيرم رو ميخوره...
کيرم ديگه سيخه سيخ بود...
بلندش کردم...
همونجوري که نشسته بود آروم نشست رو کيرم....تنگ بود....خيلي هم تنگ بود....اولين بارش بود...بهش حق ميدادم.......آروم نشسته بود..و جم نميخورد....يکم گزاشتم ديدم نه انگاري قصد بالا پايين شدن نداره.........دستم رو گذاشتم زير کيونش و بالا پايينش کردم...
يه دادي زد...که آرومتر....
يکم ديگه صبر کردم...ديدم جا نداره...
وازلين و کرم ضد آب رو مالوندم...يکم که چرب شد...دوباره نشست روش...ايندفعه راحت تر رفت....يه دفعه خودش بالا پايين کرد....البته نه خيلي تد......بعد چند دقيقه ديگه طاقتم طاق شد چون اصلا حال نميکردم...
به جاي حال داشتم وزنش رو تحمل ميکردم..................
خوابوندمش روي تخت.............پاهاش رو بالا کردم...و آروم کردم تو کسش...
دوباره در آوردم و دوباره کردم..
بعده يه مددت تند کردم...دستام رو فشار ميداد...
احساس ميکردم فشار خيلي زيادي رو تحمل ميکنه...
ولي به تخمم هم نبود...تا اونجا که ميتونستم تند تندترش کردم ديگه چشماش باز نميشد...داشت ديگه به گريه کردن مي افتاديم..
به هن هن افتادم......................پاهاش رو يکم بازتر کردم و يکم پايين تر قرار گرفتم طوري که با کسش هم سطح شدم...
دوباره يه تف زدم روي کيرم و کردم توش...
سر کيرم خيلي گنده شده بود...
خيلي هم گرم شده بود...
خيلي داغ و ناز...................دستم رو،روي شونه هاش گذاشتم تا با قدرت بيشتري بکنمش...
بعده يه مددت که ديگه عادت کرده بود...
داد هاي ناشي از شهوت سر ميداد...
که آدم رو ديوونه تر ميکرد....
ايندفعه به پشت خوابوندمش و خواستم هنگام کردن تکون خوردن باسناش رو هم ببينم...
بهم خيلي حال ميداد...
کيرم رو گذاشتم لاي کسش ...اندفعه قل خورد رفت......
....
ادامه داستان تا مددت مدديدي بعد......
ط
     
#236 | Posted: 27 Nov 2011 16:37
مرام دوستم

سلام به همه دوستان نميدنم تا چه حدي به خنده اعتقاد داريد ولي ايني که ميخوام بگم واقعا ازون ناباوريهاي زندگم بوده ميگم بوده چون يک بار ديگم تجربش کردم براي من که جواب داد .
اول همه چي من يه مقدار از خدم بگم من بچه تهرانم اسمم کيان اينم اولين بار که خاطره خودمو مينويسم تا بهال بفکر اين کار نيفتاده بودم تا با اين سايت بسيار بسيار بسيار با حال آشنا شدم خيلي ور زدم گفتم اولين باره فحش نديدا...
القصه من اون موقه يه جوون بيست ساله که وقتي لباس جنس مخالفو ميديدم سيخ مي کردنم حالا بماند که با يه باسن ديدن يا سکو سينه ديد زدن تو مهمنيا چند بار با دوووووولمون ور ميرفتم يه روز تو خونه منتظر تلفن دوستم حامد بودم که طبق عادت سابق به شغل شريفمون (کس چرخ تو خيابون پاي پياده)بپردازم موهامو شونه کردم تلفن زنگ خورد حامد بوووووود ! اما صدا خيلي زياد بود انگاري تو مهموني بود و هرچي داد ميزد هيچي نمي فهميدم غير از دو جمله گفت کيان بيا ميدون... ميبينمت و بوغ تلفن سه صوته حاظر شودم رفتم تقريبا 15 دقيقه واستادم براي اولين با تو عمرم تونستم انتظارو تحمل کنم اونم از رو کنجکاوي و فضولييييي يه پرشياي سفيد ناز فلپ کشي شدي مامان واستاد ويه صداي آشنا گفت کييييييييان حامد بود رفتم سمت ماشين رييدم به خودم حالا ضمن اين خاطره همه بروبکس دييوس پارتيرو معرفي مکنم (از بروبکس ميمذرتم که الان با هم اخر رفيق جووونيم واسه هم)ديدم حامد که هميشه عين خودم دوووتمون تو چاه حموم بود لاي دوتا خانم خشگل واقعا خشگل تشسته منم رفتم جلو بقل راننده که حامد رو به من کرد واسه معرفي پريناز سمت راست حامد يعني پشت من 18 سال داشت اون يکي نيوشا 19 راننده که خواهر پرينازم بود پريا 20سالش بود اسمارو ياد گرفتم حامد گفت اين دوتا خواهر دوختر خالهامن نيوشام دختر داييم شاخ دراوردم ديگه ادامه داد که ما خونه مادر بزرگمون بودم حوسلمون سر رفت زديم بيرون همه جاي بدنم طبيعي کار ميکرد غير از مخم يه نيم ساعتي چرخيديم که تلفن دوتا خواهرا زنگ خورد من خفه خون گرفتم خوب هنوز شکه بودمو خجالت ميکشيدم لابلاي حرفاش فهميدم طرف دوست پسر پرينازبود که داشتن هماهنگ ميکردن برن دنبالش اين که از پريناز منديم ما چهارتا حامد 1سالو 7.8 ماه از من کوچيکتره آقاي حسامم به ما پيوستو رفتيم فرحزاد يه چايي قليوني بزنيمتا او چون حسام ماشين باباشو لايي رفته بود با دوست دخترش با هم امدن پياده شودم يه جاي مناسب پيدا کرديم و لنگر انداختيم حامد به من رسوند که پاشو با من بيا گرفتمو به بهانه دستو رو شستن رفتيم وقتي رفتيم پشت ديوار يهو محکم زد تو سرم که برق از کلم پريد گفت خره انم دختر مگه گاوي تحويلش بگير خدا نميدونستم که حامد مرام هين جوريم بزاره گفت منو نيوشا با هميم توام با پريا بپر گفتم ميگي چيکار کنم گفت خر جان ميتوني حال ميکني مخشو بزن گفتم حامد فاميلتونن بد نميشه که يه نگاه کييييييري کرد که جوابمو با صدتا فحش بهم دادامديم نشستيم حامد کارمو راحت کرد رو کرد به پريا انم همون کيان که مي گفتم جا خوردم که از من چي گفته پريا چون پشت فرمون بود گفت مي خوام را برم پاشدمو با هم چرخ زديم ديگه گفتم بيخيال پرو شدمو صحبت کرديم از خودش گفتو من گفتم همون جا تلفنمم دادم بهش يه خورد نشستيمو چون باباي حسام فهميده بود رفتيم سمت خونه تو را ديگه منم باهاشون راحت شودم ديگه پريا دورو گرفتو هي جک ميگفت اولين بار بود انقدر از نزديک به صورت يه دختر نگا ميکردم يه حس نزديکي يه حس مثل عشق تو وجودم جرقه زد ولي نمي شد کارش کرد اون گذشت تا فردا که طرفاي ساعت 10 بود که تلفنم زنگ خورد چون چيز گشادو آب هندونه هميشه تا 12 خوابم يوهو از خواب پريدم گوشيرو که برداشتم يه صداي آسموني يه صداي خيلي مهربون گفت تنبل خان خوابي هنور که خود پريا گفت حستم سر رفته چيکار کنيم رفتيم بيرونو تقريبا نصف روزو با هم بوديم خيلي حال کردم زياد ور نزنم يه 2 ماهي گذشت ديگه منو پريا بدون هم هيجا نبوديم غير از خونه اونا اخه يکي دو بار زنگ زد خونه خواهرم گوشيرو سراغ منو گرفت تا بيام با هم يه ذره حرف زدن خواهرم 5 سال از من بزرگتره و خيليم دوسش دارم جونمم مي دم براش تا اين که به اصرار خواهرم که مامانم راضي کرده بود پاي پريا به خونه ما گشوده شد چه جشني 6تا مطرب ساز دل به صدا درآورده بودن و پاي کوبي آقا وقتي اين دختر گل پاشو گذاشت تو حياط شلنگ آبي که من حياط و صفا داده بودم در رفتو سر تا پا پريا خانم خيس کرد خيلي ناراحت شود اما خوب من بي گناه بودم مثلا خواهرم سريع پريارو برد تو اتاقش لباساشو عوض کنه منم چايي ريختم که اومدن بخوريم وقتي امد قلبم واستاد خيلي خشگل شده بود من رفتم اتاقم که آلبومارو بيارم ديدم لباساش تو اتاق رو تخت خواهرم اول ترسيدم برم تو اتاق من و خواهرم چسبيده بهم گفتم کسي نياد چون سر تا پاش خيس بود تمام لباساشو در آورده بود حتي سوتينش (چون ميدونم هيچوقت اين خاطره منو نمي خونه دارم مينويسم) سه صوته لباساشو بر داشتم بو کردن خيلي حال ميداد اما نميدونم بيشتر ميخواستم کمم بود سر در نميآوردم چي ميخوام اما مي خواستم با صداي خواهرم به خودم امدم که کفت کجايي پس بيا ديگه دوييوم اومدم که تابلو نشم مامانم ماذر بزرگمو برده بود دکتر بد نيم ساعت تلفن زنگ خورد بابام بو به خوارم گفت به مامان بگو شب دير ميام خداييش بهترين باباي دنيارو دارم يه ربعي گذشت آزاده بود دوست صميمي خواهرم هي ميگفت بريم بيرون خواهرمم مي گفت نه در عرض سي ثانيه همه چي دست به دست هم داد که منو پريا و من با هم تنها باشيم....

آزاده اومدو خواهرمم رفت يه ربعي به سکوت گذشت با پريا يعني به پيشنهاد اون رفتيم اتاقمو ببينه باور کنيد هيچيزي نميفهميدم قفط مي خواستم اوضا جوري نباشه که ناراحت بشه کامپيوترو روشن کردم آهنگ گذاشتم خود پريا شروع کرد صحبت کردن يه خورده در مورد موسيقي بعد يخورده از خودش ميگم از خودش فکر نکنيد ما بعد دو ماه ديگه چه صحبتي مي تونيم داشته باشيم اما من عادت ندارم در مورد گذشته ديگران بپرسم فکر مي کنم شايد خوشش نياد. خودش گفت قبل از تو حرفشو قطع کردم گفتم پريا من نمي خام بدونم قبل من با کي بودي چرا بودي چي کارا کردي من مي خوام با من خودت باشيو ازين چرتو پرتا ولي بازم گفت اگه ناراحت نميشي ميخوام يه چيزي بگم يه نگاه معني دار کردم و شروع کردگفت: با يکي دو سال پيش دوست بودم اسمش بابک بود حدود چهار ماهم با هم بودم و ...... آخرش گفت منم مثل تو يا هر کس ديگه از سکس بدم نمياد اما ميترسم ادامه داد که يکي از دوستاش که داستانشو کامل با جزييات بعدا برام گفتو (مي نويسم چيا گفت البته مفصل شايد يه داستان جدا بشه بهر حال)تعريف کردوگفت الان مي خواد جدا بشه از خوانوادش ووضعيت مشخصي نداره يخوردم ناراحت شود حالا من هي داغتر مي شودم اون هي حرف ميزد پريدم تو حرفش گفتم پريا من اگه بگم دوستت دارم بازم ازين حرفا مي زني براي اولين بار بهش گفتم دستت دارم جا خورد دستشو گرفتم و بوسيدم براي ده دقيقه به بهانه آبميوه آوردن تنهش گذاشتم شايد عقيده من بود چون شرايط مناسب بود نمي خواستم کاريرو بهش تحميل کنم يا اجبار کنم مي خواستم تصميم بگيره وقتي اومدم ديدم دراز گشيده رو تختم داره فکر مي کنه تا اومد بلند بشه گفتم راحت باش که بازم دراز کشيد ولي خودشو جمتر کرده بود گفتم پريا اگه من از تو سکس بخوام چي کا مي کني گفتم الانه يه چي بگه ديدم راحت جواب داد الان؟ گفتم حالا هر وقت خندم گرفته بود آخه دووولم سيخ شده بود اونم فهميد هيييييييم آبميوه تعارف مي کردم بالاخره جواب داد تا چه حدي جراتمو جم کردم بقلش کردم يه بوووس بسيار آروم از گونش گرفتم ديدم همينجور نگاهم ميکونه نه از تعجب نه از ترس ازين که چرا ايقدر ديرحدود بيست دقيقه همديگرو بوس بارون کرديم تا اينکه گفتم مرگ يه بار شيونم يه با هر چي شد.شد گردنشو شروع کردم بوسيدن تا بالاي سينش پيشروي کردم ديدم ديگه خودش نيست ترسيدم بميره نفس نفس ميزد انگار نفس کم آورده بود تا اومدم دست بکشم محکم بقلم کرد سفت بهم چسبيد و لباشو بهم فشار ميداد وناله ميکرد اون موقع معنيشو نفهميدم يه خورده که حالش جا اومد آبميوه نصفشو تا آخر سر کشيد انگار حرارت بدنش آب بدنشو بکل تبخير کرده بود من فقط تو فکرم مچرخيد چرا انجوري شد پريا ؟ چقدر دوست داشتني بود اون لحظه دوباره تکرار مي شه؟ تو اين فکرا بودم به زبونم اومد گفتم پريا چرا اونجوري شدي ؟ لبخد زد صورتش خيلي خوشگل شد يه بوسش کردم و با خنده گفت توام ميشي خوب يعني همه ميشن از رو خجالت جوابمو سر بسته داد که من ارضا شدم خوابيدم رو تخت بقلم نشسته بود چشماشو بست ميخواست با انگشتاش همه جاي صورتمو بررسي کنه دستشو آورد رو لبم آروم نک انگشتشو گاز گرفتم که چشماشو باز کرد چشماش خمار شده بود آروم رو سينم خوابوندمش حرفاي عاشقانه ايندفعه خواستم منم لذت ببرم ازين فرصت که دستمو حلقه کردم دورشو همجاي بدنشو لمس کردم دوباره نفساش همونجوري شد منم ايندفعه که روم خوابيده بود بهتر از اون نبود بلندش کردم انگار بدش اومد بلوزمو دراوردم يهدفعه گفت کيييييان دوباره بقلش کردم که چيزي نگه داشتيم لباي هم ديگرو مي خورديم که نفهميدم کي چه جوري بلوزشو دراوردم سوتين نداشت چون سر تا پاش خيس خالي شده بود چشاشو تو تمام مدت بسته بود فهميدم خيلي لذت ميبره واييييييي چشام داشت در ميومد اينه سينه اين همنونه همه دوسش دارن منم عاشقش شدم تو ذهنم چرخيد که دوست دارم لمسش کنم دوست دارم بخورمش آخه يه سينه کوچيک واقعن پوستش خوشرنگ بود يه کوچلو سبزه خيلي کم نوک سينهاش هنوز نوک نداشت داد ميزدنکه مارو در بيار وايييي خييييييييييلي خوشگل بودن دستم پشتش بود آروم آوردم به طرفشون محکم بقلم کرد در گوشم با صداي لرزون گفت کيان خيلي دوست دارم نمي خوام که فکر بد بکني نمي خوامم منو واسه اينکار دوست داشته باشي مي خواست بگه که ديد لبشو دارم مي خورم فهميد که بشتر از اين حرفا برام ارزش داره اومدم پايينتر سينهاشو بوسيدم با نوک زبونم قلقلکش ميدادم مي خنديد يه جيغاي کوتاهييم بعضي وقتا مکشيد داشت ارضام ميکرد ديگه به خودم فکر نکردم همش توي اين فکر بودم يکي از بهترين لحظهامون باشه ديدم نمي تونم تحمل کنم گفتم پريا مي خوام لباسامو کامل درارم نگاه کردو خنديد گفت بلوزت و که درآوردي اينارم مي خواي در بياري ديگه چي پريد بقلم گفت امروز مهمونم تابع صاحب خونه گفتم ديگه نگيا مهمون کيه و ازين حرفا.... . روم نميشد اما جرات دادم بخودم شلوارمو دآوردم با شرت نشستم نگاش کردم گفت چته گتفتم تو در نميآري گفت من بايد درارم جفتمون انقدر داغ بوديم يه جملرو دو دفعه تکرار ميکرديم آروم شروع کردم بوسيدن سينهاش تا بيام پايين به شيکمش که رسيدم که بيام پايينتر سرمو کشيد بالا لبشو گذاشت رو لبم تمام آب دهنمو ميمکد و قورت ميداد گذاشتم کارشو راحت انجام بده و لذت ببره بعد رفتم پايين کار نيمه تمومو انجام بدم از کنار شلوارش گرفتم آروم آوردم پايين چيييي ميديدم يه شورت صورتي ملايم که روش يه علامت نايک کوچيک بود خيلي خوشم اومد بوسيدمو گفتم اينم در بيارم هيچ علامتي نبود که اين پرياس چون فقط نفس نفس ميزدو يخوردم ناله ميکرد اونم درآوردم و به يکي از زيباترين و شگفت انگيزترين و چشمگيرترين نقطه خلقت دست پيدا کردم يه کس صورتي کوچيک اگه بخوام اندازشو بگم از بالاش تا پايين حدود 8سانت بود ديوونه شدم نمي دونستم چيکار کنم بوسيدمش پريا خودشو سفت کرد بازو بوسيدمش به خودم اومدم ديدم همه کسش تو دهنم ديگه مونده هضمش کنم لباي کسشو باز کردم يه سرک کشيدم در و ديوارشو نگا کردم زبونم و آروم مي ماليدم بهش همه جاشو خوردم بلند شد منو خوابوند شروع کرد لبامو خوردن تا رسيد به شرت من دآورد ديدم کريم داره ميترکه عين آرنلد تمام رگاش زده بود بيرون با دست يه خورده بازي کرد باهاش چشمامو با دستاش گرفت که نبينم هي ميگفت دوست دارم منم که ديوونه شده بودم حس کردم تمام موهاي بدنم داره سيخ ميشه کيرم تو دهنش بود تمام بدنم داشت تجزيه ميشد بلند شد روم خوابيد من در اختيار پريا بودم فکر کردم کيرم تو کورس بس که بدنش داغ بود خودم حس مي کردم دارم آتيش مي گيرم اما اون خيلي گرمتر از من بود فهميدم ميخواد يه حالي به من بده کيرمو گذاشته بود لاي پاش يه خورده اينور اونر تکون خورد ديگه نتونستم کنترل کنم خودمو محکم تو بقلم گرفتمش فقط بخودم فشارش مي دادم حس کردم دارم سبک ميشم بي وزن بي وزن به سقف چسبيدم که يه بوس جانانه از لبم کرد و از سقف جدا شودم افتادم زمين محکم همديگرو چسبيده بودم که هيچي نمي تونست جدامون کنه بلند شديم خدمونو تميز کرديم نشستيم بقل هم 45 دقيقه گفتيمو خنديم پريناز زنگ زدو گفت کجايي چرا نمياي خونه خاله اينا اومدن گفت سلام برسون که گوشيرو داد به منو خودم حالو احوال کنم بعد حاضر شودم تا سر کوچشون رفتيم نمي خواستم بره اومدم خونه مامانمو مادر بزگمم با من رسيدن رفتم تو اتاقم دلم براي پريا تنگ شد تا اومدم زنگ بزنم خودش زنگ زدو بغض کرده بود که دلم تنگ شده... آخرشم کلي حرفاي عاشقونه اينم بگم بعد اون منو پريا خيلي با هم جريانات داشتيم اگه خواستيد ميگم بازم .
تشکر مي کنم از کسايي که وقت گذاشتن خوندن



حسين و مريم

اين داستان مربوط به سال 76 مي باشد.
در يک روز تابستان وقتي از سر کار به منزل باز مي گشتم ديدم درمسير راه به خانه دخترکي جلوي من آمد و گفت آقا ميشه تا درب منزل منو همراهي کني . من با تعجب به او نگاه کردم و به او گفتم بينم مشکلي برايت پيش آمده . ؟ او در جواب به من گفت آره چند نفر د رتعقيب من هستند. و من هم ميترسم. من هم که قبول کرده بودم او را همراهي کنم. به او نه نگفتم . خلاصه او را تا درب منزل شان همراهي کردم تا ايشون به داخل منزل تشريف بردن بعد من خدا حافظي کردم . و رفتم.
از اين ماجرا يک هفته گذشت . تا اينکه يک روز آن دخترک دوبار سر راه من سبز شد اين بار ديگر کسي مزاحم اون نبود. تا به من رسيد سلام داد احوال پرسي کرد وبابت آن روز تشکر کرد من هم متقابل تشکر کردم و يک دونه قابل نداره بهش گفتم. او هم با لبخندي مليح جواب داد خواهش ميکنم. از او پرسيدم چرا آنروز از دست اون آقايون فرار ميکردي . جواب داد که چندي پيش يکي از او بچه ها مزاحم من شد ومن هم با عصبانيت به او پرخاش کردم که ديگه سر راه من سبز نشه و گر نه جيغ ميزنم . و براي اينکه منو اذيت کنه دنبال من را افتاد تا اينکه از من زهره چشمي گرفته باشد . و از آن به بعد ديگه اون رو نديدم. شايد خدا شما رو فرستاد تا اينکه منو از دست اونا نجات بدي. منم که از اين هم صحبتي با اين خانم خوشحال بودم يک بار ديگه از او تشکر کردم . اين بار به او گفتم مي شه يک سوالي از شما کنم اون هم در جواب گفت که البته بپرسيد!
بهش گفتم که ناراحت نمي شيد؟ گفت تا چي باشه. من هم گفتم چيز زيادي نيست گفتم بپرسم؟
گفت بگو من از او اسم اون را خواستم لبخندي زد و گفت . ها پس اين دست و اون دست کردن شما براي اين بود. ؟ بهش گفتم اگه ميبيني برات سخته نگو. ؟ من هم اصراري به اين موضوع ندارم جواب داد که نه اشکال نداره و اينکه اسم منو براي چي مي خواي و چرا. ؟ ديگه داشت منو سوال پيچ ميکرد . بهش گفتم اگه مايلي بگو اگر نه خدا نگه دار. ؟ صدام کرد وگفت چون پسر خوبي هستي باشه. و يک دفعه به صدا درآمد وگفت اسم من مريم است. من که منتظر شنيدن اسم اون بودم گفتم که اين ديگر گفتن داشت که منو جون به سر کردي. خنده اي کرد وگفت ديگه همين که هست دوست داري رفاقت کن . دوست نداري باي. منم که تازه دوست خوبي مثل اون پيدا کرده بودم بهش گفتم چرا که نه. ؟ دوست از اين بهتر کجا پيدا مي کنم . بهش جواب آره دادم. از آنروز به بعد سر دوستي و آشنايي را با هم آغاز کرديم. مريم که 25 سال داشت بعد از اين همه کش وغوص ها بالاخره دوست جون جوني من شد. !
از اين به بعد هرموقع که مي ديدمش با او چاغ سلامتي گرمي مي کردم . نا سلامتي بچه محل بوديم ااااا خبر نداشتم.
در برخود با هم کمي احتياط جانب را فراموش نمي کردم . که نکنه خداي نا خواسته مشکلي برام پيش بيايد. چون در اون محل من پسر خوبي جلوه مي کردم و. همه روي من حسابي ديگر باز کرده بودند وبعنوان پسر فلاني که آدم خوبي است منو مي شناختن.
يک روز بعد ظهر که از خانه بيرون مي آمدم اون با خواهرش قصد بيرون رفتن داشت . به من که رسيد سلام کرد ومنو به خواهرش معرفي کرد و گفت فلان روز اين آقا تا درب منزل منو همراهي کرد . من هم به نوبه خود از او تشکر کردم. به او گفتم حالا کجا ميري او در جواب گفت که با خواهرم براي خريد به بازار مي رويم بهش گفتم من هم با شما همراه بشم گفت عيبي نداره تا بازار با اونا همراه بودم در بازاز از اونا خداحافظي کردم . وبه دنبال کارخود رفتم.
اين آشنايي ادامه داشت . ديگر ما با هم دوست بوديم . اما پنهاني درست بود که بچه محل مان بود اما دليل نمي شد که در انزار در محل خود رو ضايع کنيم.
سلام وعليک مون برقرار بود . در تماسهاي بعدي که با هم داشتيم شماره تلفن منزل شان رابه من داد که هر موقع کاري داشت براش انجام بدم . يک روز به منزلشان زنگ زدم و از او پرسيدم که آيا مي تونيم با هم کمي صحبت کنيم . در جواب گفت که الان مهمان داريم بعدا زنگ بزن من هم زياد مزاحمش نشدم . شب به او زنگ زدم و قرار بعدازظهرفردا رو که از سر کار اومدم گذاشتم . ؟
او هم قبول کرد . ساعت 6 بعدازظهر با هم بدون اينکه کسي با اطلاع شود بيرون رفتيم و در پارکي مشغول صحبت کردن شديم. از او پرسيدم که شما چند برادر خواهر هستيد. گفت که من دو خواهر و يک برادر دارم . برادرم کوچکتر از ماست. من بزرگتر هستم. بعد شروع کرديم درد دل کردن از همه جا صحبت مي کرديم . در آخر سر بهش گفتم چرا شما ازدواج نمي کني . به من گفت که تا به حال آن خواستگاري که من دوست داشته باشم سراغم نيامده ومن به اين موضوع خيلي حساس هستم حتي خانواده من ايچنين نظري دارن. بهش گفتم درسته حساب يک عمر زندگي کردن در پيش است . اون هم با نظر من موافقت کرد. وهمين حرف منو تاييد نمود. بهش گفتم که در حال حاضر به چه کاري مشغول هستي. گفت فعلا خانه داري وشغل بخصوصي را انجام نمي دم .
آنقدر با هم مشغول صحبت بوديم که تا به خود آمديم ديگر شب شده بود . رو به من کرد وگفت من بايد ديگر بروم الان مادرم ميگه اين دختر تا حالا کجا بوده از من خدا حافظي کرد ورفت . آنروز صحبتهاي خوبي رو وبدل شد . کاملا دل اونو به دست آورده بودم. ديگه در دلم جاي گرفته بود . نمي توانستم از او دل بکنم. فکر اون از سرم بيرون نمي رفت . هميشه به ياد اون بودم.
يک روز ديدم تلفن منزلمان زنگ مي زنه گوشي رو بر داشتم ديدم . سلام داد و گفت منو شناختي من هم بي درنگ گفتم چرا که نه. عزيز. براي کاري منو به خانه خودشان دعوت کرد من هم که تا اون موقع با هيچ دختري اينچنين صحبت نکرده بودم . دست وپاچه شدم . بهش گفتم خيره. ؟
گفت بله زود بيا. به نظرم آمد که کسي در خانه آنها نيست . بيرون آمدم به اين طرف و آن طرف سرک کشيدم ديدم کسي نيست . وارد خانه شدم . بهش گفتم مادر خواهر اينا نيستن گفت نه وتا شب نميان
من وارد خانه شدم اما تمام بدنم ميلرزيد. تا به آنروز تنهايي در خانه با دختري تنها نبودم . حس عجيبي در من بوجود آمده بود. ديدم اومد جلو سلام کرد و گفت بفرماييد تو . من که دست وپاي خود رو گم کرده بودم گفتم بله الان مبام. ترس ازاينکه خداي ناکرده کسي يکدفعه بياد و اوضاع خراب شه.
داخل خونه که رفتم خودش تک وتنها بود . با يک لباس نازک چون هوا گرم بود راحت بود. من نشستم تا برام يک ليوان شربت بياره. از پشت سر که بهش نگاه ميکردم . يک بدن خوش استيل به هم افتادهاي داشت که هر تنابنده اي رو مجذوب خود مي کرد. ديگه داشتم از حال ميرفتم. عرق سر ورويم رو گرفته بود . به خود گفتم نکنه يک دفعه آبروريزي بشه. به خود دلداري دادم و گفتم پسر راحت باش هر چي شد که شد . ديدم دو ليوام شربت خنک . يکي براي من وديگري براي خود. وگفت بنوش وفکر نکن. من متعجب شدم از اين حرف . پيش خود گفتم چه فکري. بعد ديدم گفت خوب پسر خوب غرض از مزاحمت بنده اين بود که بيشتر با هم آشنا شويم . من که هول شده بودم . گفتم بله البته دوستي با شما براي من افتخار بزرگي محسوب ميشه. روبه من کرد وگفت مثل اينکه شما خيلي گرمتان شده من که دست وپاچه شده بودم اول گفتم نه بعد دوباره گفتم بله . ديدم گفت درست ميشه. حال شما هم سر جايش مي آد. فکري کردم به خود گفتم نکنه فکري درسرداره . ديدم اومد وکنار من نشست و گفت از خودت تعريف کن من گفتم از چي؟ گفت از کارت. از زندگي . از روزگار. از هرچي دوست داري. من هم کم رويي رو کنار گذاشتم وبا به حرف زدن پرداختم. ديدم لباس رويي خود رو در اورد و راحت و بي خيال نشست . و به من گفت اگه مي خواي گرمت نشه همين کارو بکن که من کردم من هم ازخدا خواسته کار اونو انجام دادم و با لباس راحت کنارش نشستم. تلويزيون رو روشن کرد . شروع به کانال يابي کرد . روي يک شبکه متوقف شد . ديدم داره فيلم خانوادگي ميده . به من گفت از اين فيلم خوشت مياد . گفتم بد نيست. ديدم از زير ميز تلويزيون فيلمي در آورد . ودر دستگاه گذاشت . ديدم ظاهرا فيلم بدي نيست . چند لحظه که از فيلم گذشت ديدم . فيلم داره به جاي حساس خود نزديک ميشه. و اون همينطور به من ذل زده ومنو نگاه ميکنه . و گفت اين چي . خوبه منم گفتم عاليه از اين بهتر نمي شه. فيلم تقريبا خانوادگي نيمه سوپر بود. خوب که محو تماشاي فيلم بوديم . ديدم داره با خود زمزمه ميکنه ويک چيز هايي رو ميگه بهش گفتم چي داري ميگي . بلند بگو تا منم هم بشنوم. ديدم خنده اي کرد . و گفت . دارم با اين فيلم حال ميکنم . درسته. تو هم همين حس منو داري. نگاهي بخش کردم وگفتم بله منم الان مثل شما هستم. الان چه کنم. گفت بلند شو بيا پيش من تا بگم چکار کنيم. منم بلند شدم و نزديک او شدم . ديدم يک دفعه دست منو گرفت وبه طرف خود کشاند . ومنو ودر بغل خود نشاند . واي چه حسي به من دست داد . لباس زير را در آورد و کاملا لخت شد . من که تا به حال با چنين منظره اي برخورد نداشته بودم . جا خوردم. ديدم يک سينه مرمري جلوي من نشسته . و با اون چشمهاي خمار منو صدا مي کرد . و ميگفت بيا ديگه . من هم دست بر روي سينه گذاشتم و شروع کردم به فشار دادن . داشتم کم کم حس عجيبي پيدا مي کردم. خودش هم داشت از حال خود خارج مي شد. رو به من کرد وگفت تا مي تواني فشار بده. ديدم سر رو جلو آورد . و لبهاي قشنگ غنچه رو در روي لباي من گذاشت . داشتم پرواز مي کردم . به به . چه حالي به من دست داد . 5 دقيقهاي لب گرفتيم. کم کم شروع به مالش دادن کرديم. تا به قسمت پايين بدن رسيديم
     
#237 | Posted: 27 Nov 2011 16:42
من هميشه تو مدرسه از هم كلاسيهام چيزهايي در مورد سكس ميشنيدم اما توسن شانزده سالگي چيزي ازش احساس نكرده بودم فقط بعد از پريودم يه مقدار به اصطلاح حشري ميشدم و روي كسم خارش احساس ميكردم...اينها گذشت و من تو سال تحصيلي جديد زياد با كسي دم خور نبودم.تو اون سال ها موقع زنگ تفريح كسي نبايد تو كلاس ها ميموند وهمه رو ميفرستادن تو حياط و يك نفر كه معمولا مبسر بود توكلاس ميموند كه البته من باهاش زياد عياق نبودم اما اون با دو سه تاازبچه ها حسابي جوربود و به اصطلاح يه باند تشكيل داده بودن و هميشه باهم بودن و ته كلاس باهم لژميشستن و پچ پچ ميكردن وميخنديدن يا مواقع بيكاري خيلي راحت تو بقل همديگه لم ميدادن وميخوابيدن،اما چون همه دختر بوديم كسي اعتنايي نميكرد.يه روز كه يكمي سرماخوردگي داشتم وقتي رفتم تو حياط يادم افتاد كه قرسم رو يادم رفته از تو كيف بردارم . براي همين خودم رو به ناظم مدرسه رسوندم و ازش خواهش كردم كه برم از تو كلاس قرسم رو بيارم اولش بشدت با اين كار من مخالفت كرد و گفت كه اصلا راه نداره اما در همين بين تلفن دفتر زنگ زد و حواسش رفت به جواب دادن تلفن و انگار ادم مهمي پشت تلفن بود چون كاملا من رو فراموش كرده بود و توجهي به من نداشت،منم از اين فرست استفاده كردم و گفتم ميرم قرسم رو بر ميدارم و زودي برميگردم پايين ،براي همين بي سروصدا به طرف راه پله ها رفتم و بعدش خودم رو به دم در كلاسمون رسوندم . كسي تو راه رو نبود.خواستم در رو باز كنم اما در خيلي سفت شده بود وباز نميشد اما از پشت در يه صداهاي گنگي مثل ناله به گوشم ميخورد،يه لحظه ترس برم داشت پيش خودم گفتم نكنه يكي از بچه ها توريش شده باشه.اول خواستم برم و ناظم ور صدا كنم اما كنجكاويم اجازه نداد وبراي همين تمام زورم رو جمع كردم و با تنم به در ضربه زدم ...ناگهان در باز شد و من داخل كلاس پرت شدم و افتادم روي زمين. يه دفه تمام تنم خشك شداز اون زاويه كه من ميديدم ليلامبسرمون و بهارك يكي ازهمون هم باندي هاش شرت و شلوارهاشون رو تا زانو پايين كشيده بودن و داشتن هم ديگه رو دستمالي ميكردن و از هم لب ميگرفتن.اما باورود ناگهاني من سه تاييمون از ترس جيق كشيديم ومن چون تاحالا اين صحنه ها رو نديده بودم ماتم برده بود اما ليلا كه دختر تيزي بود تندي شلوارش رو بالا كشيدو پريد طرف در و اون رو دوباره بست و اومد طرف من ودودستي يقه مانتم رو گرفت و من رو از زمين كند امامن حتي قدرت حرف زدن نداشتم هم ترسيده بودم هم دلم ميخواست بدونم اون ها دارن چيكارميكنن.براي همين خشكم زده بود.با اشاره ليلا ،بهارك هم خودش رو جمع و جور كرد واومد طرف من و از پشت چسبيد بهم...پايان قسمت اول
...با صداي ليلا به خودم امدم: عوضي حالا شدي انتن كلاس ،ميخواي ما رو لو بدي،كي بهت گفت بپاي ما وايسي،...به زحمت گلوم رو صاف كردم و گفتم: نننه به خدا من ميخواستم قرصم رو بر دارم اخه سرماخوردم ببين و شروع كردم به سرفه كردن.ليلا گفت: غلط كردي ، تو گفتي و منم باور كردم،خبر چين كثيف.من ديگه گريم گرفته بود مخصوصا كه بهارك محكم منو گرفته بود و احساس ميكردم دارم خفه ميشم،با گريه گفتم :ولم كنيد تورو خدا من به كسي چيزي نميگم.باور كنيد .بهارك از پشت سرم گفت: از كجا حرفت رو باور كنيم.با التماس گفتم :اصلا هرچي بگيد گوش ميكنم.در اين وقت چشماي ليلا تنگ شد و گفت : پس بهارك شروع كن.من اولش متوجه منظور ليلا نشدم،اما وقتي ليلا دستش رو از زير مانتو به دكمه شلوارم رسوند فهميدم ميخوان با من چكار كنن.از ترس داشتم زهله ترك ميشدم.با گريه والتماس گفتم: غلط كردم كاري با من نداشته باشين،من هيچي نديدم به خدا...و شروع كردم بلند بلند گريه كردن.ليلا كه انگار از اين كار من خيلي عصباني شده بود با دست محكم روي دهنم رو گرفت وباعصبانيت گفت:ببين احمق جون خوب گوش كن ببين چي ميگم،تو دو راه بيشتر نداري يا هر چي من ميگم مثل بچه ادم گوش ميكني يا من به همه كلاس ميگم تو انتن خانم مدير هستي،خوب حالا كدومش؟ با عجز و نااميدي گفتم : حالا هيچ راه ديگه اي نداره؟من ميترسم اخه!!!ليلا يه لبخند پيروز مندانه زد و گفت:ببين، تو ما دو تا رو ديدي، تنها راه بستن دهن تو اينه كه تو هم از مابشي،يعني به اصطلاح شريك ما باشي،ميفهمي كه،در ضمن بدبخت يه حال اساسيم بهت ميديم.بايد از خدات باشه.تا كي ميخواي عين اين گره گوريا زندگي كني......
وليلا همين تور كه يه بندحرف ميزد دوباره اما ايندفه بااتمينان دستش رو به دكمه شلوار من رسونداما اندفه اون درست حدس زده بود ترس از اينكه تو مدرسه به انتن خانم مدير معروف نشم دهن من رو بسته بود.تا به خودم اومدم بيام ديدم ليلا شرت و شلوار منو تا مچ پام كشيده پايين و داره كسم رو بو ميكنم.بهارك هم ديگه حالا منو ول كرده بود و دستش رو از زير سوتينم به پستونام رسونده بود و اروم داشت با نوكشون بازي ميكرد.من حواسم به بهارك بود كه ناگهان تماس يه جسم نرمه خسيه داغ رو روي كسم وبعدش تاجكم حس كردم.از شانس من تازه پريروزپريودم تموم شده بود و با اولين تماس زبون ليلا ناخدااگاه اهام بلند شد.اين كار من كه از روي عمد نبود شهوت و حرص ليلا رو براي ليسيدن كسم بيشتر كرد و با گفتن جووووون حمله كرد طرف كسم.من ديگه حال خودم رو نميفهميدم و فقط اينو احساس كردم بهارك داره نوك پستونام روميك ميزنه...من تو اسمونا بودم و فقط وقتي زمين رسيدم كه بدنم شروع كرد به لرزيدن وبراي اولين بار اون حس لذت بخش رو تجربه كردم واز خوشي چندتا جيغ كوچولو زدم و شول شدم.ليلا و بهارك پشت سره هم ميخنديدن و ميگفتن ديدي خره چقدر كيف داشت،بدبخت اين همه نازو گوز ميكردي و من رو گذاشتن روي نيمكت كناري.بعد شروع كردن به مرتب كردن لباسم.من ديگه جون نداشتم،تا اومدم به خودم بيام زنگ خورد و بچه ها اومدن تو كلاس.من گيجه گيج بودم و تو پاهام احساس ضعف ميكردم. با بيحالي از دبيرمون اجازه گرفتم برم دستشويي اما انگار نميتونستم درست راه برم.دبيرمون يه نگاه به من كرد وبه ليلا گفت كمك كن بره بيرون.ليلا در حالي كه نيشش باز بوداومد و كمكم كرد از كلاس بيام بيرون و با خنده گفت :هان چته داري ميميري؟با تعجب گفتم :ليلا من يه حاليم تا حالا اين ريختي نشده بودم؟نكنه....پريد وسط حرفم وگفت: نه خره هيچيت نيست نترس . همه كم و بيش دفعه اول اينجوري ميشن.بيا بريم يه ابي به سرو صورتت بزن حالت جا بياد.از جلو دفتر كه رد شديم خانم ناظممون كه يه زن خوشگل و قد بلند بود از زير عينك منو ليلا رو برنداز كرد و گفت:شيما چت شده ؟حال نداري؟
ليلا با خنده گفت:خانم شيما دواش پيش منه ،حالش رو الان جا ميارم دوباره!!!وشروع كرد به خنديدن...خانم ناظم هم يه لبخند زد اما زودي حالتش رو عوض كرد و همين تور كه دور ميشد بلند گفت: ليلا پس مواظبش باشيا...ورفت.
وقتي از دستشويي برگشتيم من حالم بهتر شده بود اما ته كسم يه جوري بود.اينو تو راه رو به ليلا گفتم،انگاري ليلا شده بود دكتر من.ليلا تو راه رو پشت در كلاس بقلم كرد و يه لب سفت ازم گرفت و گفت : گفتم كه دوات پيشه منه و دستم رو گرفت وكشيد تو كلاس.وقتي خواستم سر جام بشينم ليلا محكم دستم رو كشيد به طرف عقب كلاس.وقتي تو چشماش نگاه كردم با نگاهش بهم فهموند كه از اين به بعد ديگه منم بايد لژ نشين باشم و اين تازه شروع ماجراهاي ما بود..................ادامه دارد

از ترس سرم رو لاي گردن ليلا كردم و اروم گفتم:مگه نگفتي كسي خونمون نيست،حالا چيكار كنيم؟!!!ليلا زد زير خنده و همونجوري كه كركر ميخنديد زد دركونم وگفت:موش مرده اره گفتم ولي ليدا كه از خودمونه،نترس و دوباره شروع كرد به خنديدن.سرم رو اروم برگردوندم و خشكم زد از تعجب،ليدا خواهر ليلا با يه لباس خواب نازك بنديه مشكي جلوي در اتاق خوابش وايساده بود و خوب كه دقت كردم پستوناي لخت وخوش فرمش از زير لباسش معلوم بود و از همه جالب تر يه شرت لامباداي قرمز از زير لباس بهم چشمك زد.يه جفت جوراب ساق كوتاه سفيدم پاش بود كه روش پر قلب بود ودر كل قيافه جذابي بهش داده بود.درضمن كليم ارايش كرده بود.انگاري ميخواست بره مهموني.با لكنت گفتم :سلام ليدا جون.ببخش حواسم به شما نبود! ليدااومد جلو وبقلم كردو گفت سلام به روي ماهتو محكم لبم رو بوسيد و هين بوسيدن دستش رو كشيد لاي كونم.نميدونم چرا امااز مزه روژلبش دوباره حشرم زد بالا.
همين بين ليلا دادزد:اووو ،ليدا خانوم،ولش كن.تمومش كردي.بعدم من وليدا رو به زور از هم جدا كرد ومن رو به خودش چسبوند و گفت:او ، اول ما حالمون رو ميكنيم بعد تو شروع كن وحشي...من با تعجب ليلا رو نگاه كردم و ليلا من رو به داخل اتاق خودش كشيد و در رو بست و قفل كرد.همون ان ليدا اومد پشت در و خواست بياد تو،وقتي ديد در قفله كلي حالش گرفته شدوشروع كرد به ليلا بدوبيرا گفتن.من دلم براش سوخت و به ليلا گفتم خوب در اتاق رو واكن بياد تو ديگه.ليلا داشت مانتوي مدرسه اش رو از سرش در مياورد و از همون تو دادزد بدبخت اگه بياد تو كشتت.اون يه وحشيه كامله تو سكس.من گفتم اخه گناه داره خواهر بزرگترته ها،زشته! ليلا كه حالا ديگه فقط يه شرت پاش بود گفت : ميل خودته اما اگه كم اوردي حق اعتراض نداريا. گفتم :مگه چيكار داره به ما اخه.اون چشماش رو تنگ كرد و همونجوري كه داشت شرت ابيش رو از پاش در مياورد و نگاهش رو از من بر نميداشت گفت:ليدا سكس از كون رو خيلي دوست داره حالا خود داني!گفتم :يعني چــــــــــــي؟!!! ليلا درحالي كه همون حال وايساده داشت كسش رو ميماليد گفت: يعني همون بلايي كه بهارك با خودكارش سر سوراخ كونت دراورد!فهميدي حالا؟ گفتم:اهان اما اون كه زيادم بد نبود!!! ليلا اومد نشست كنارم وگفت:منكه دوست ندارم .با كسم خيلي بيشتر حال ميكنم،اخه ديوونه تا ادم ميتونه كس بده چرا با كونش حال كنه؟ هان!!!اون مال دخترايي كه جلوشون بستس...من با تعجب حرفش رو قطع كردم و گفتم:وا مگه تو جلوت بازه ليلا!!!؟ ليلا كه تازه يادش اومد چي داشته ميگفته:يكم شل شد،ولي زود خودش رو جمع كرد و گفت :ببين شيما من و توديگه با هم دوستيم ،نه؟ ومنتظر جواب من شد. با سر چند دفعه تاييدكردم حرفشو. گفت:پس قضيه اپن بودن من پيش خودمون ميمونه،خوب.من گفتم:حتما.و ليلا به نشونه تشكر لبم رو بوسيد....هنوز صداي ليدا از پشت در ميامد كه ميگفت:بدجنسا درو واكنيد دلم لك زد.نامردا ... ومدام دري وري ميگفت. ليلا يه نگاه به من كرد و گفت:هنوزم ميخواي ليدا بياد تو؟گفتم:گناه داره اخه،به خدا.گفت:حفظ سوراخ كونت از ليدا واجب تره،مگه اينكه...گفتم :مگه اينكه چي؟!!! گفت:مگه اينكه خودت حوس كون دادن داشته باشي؟من بدم نميامد.چون اون روز با كار بهارك حال كرده بودم.اما از ليلا خجالت كشيدم و سرم رو انداختم پايين.ليلا با دست سرم رو بلند كردو لبم رو دوباره با احساس بوسيد وگفت:دوست دارم شيما.واسه همين نميخوام عزيت بشي.اما اگه دوست داري من حرفي ندارم...ورفت كه در اتاق رو باز كنه.من اونجا براي اولين بار كون ليلا رو كامل ديدم ،يه كون گرد وتاقچه اي با لپ هاي بهم چسبيده كه هنگام راه رفتنش بهم ماليده ميشدن و صحنه قشنگي رو براي بيننده به وجود مياورد و خوشكل تر از اون دوتا تيكه گوشت تپل بهم چسبيده كوچكتر بود كه چاكش از لاي پاش زده بود بيرون و رنگ صورتيش چشم ادم رو خيره ميكرد. ليلا با اينكه سبزه بود اما پوست كسش صورتي رنگ بود و تو تنش جلب توجه ميكرد.كلن اين دوتاخواهر خوشكل بودن.اينو بعدها داداشم برام گفت كه تو محل كلي پسرا دنبال اين دوتان... تو همين فكرا بودم كه ليلا در اتاق رو باز كرد و ليدا عين يه پلنگ وحشي پريد داخل اتاق و نشست كنارمن و تااومدبه من دست بزنه ليلا پريد و من به طرف خودش كشيد وگفت: ليدا خوب گوشات رو باز كن چي ميگم،اگه وسط سكس وحشي بازيت گل كنه و بخواي بلاهايي رو كه تو بهارك سر هم ميارين سر شيماي من بياري جرت ميدما...ليدا كه انگاري حالش گرفته شده بودگفت :خوب بابا،توفه خانوم.ليلا گفت:اگه نميتوني به سلامت .هري...من پريدم وسط حرفشون وگفتم:حالا بابا شروعكنيم دير ميشه ها.ليدا جون تورو خدا.اون دوتا باشنيدن حرفم پقي زدن زير خنده.ليداگفت:طفلك!ببين ليلا ياد بگير.بعدم گفت:باشه بابا چون باره اوله اصلا هر جور شيما بخواد حال ميكنيم خوبه.و من رو از بقل ليلا دراورد و گفت:بده ببينم اين عروسك رو ...ليلا ميگفت تو سفيد و بور هستي اما فكر نميكردم اينقدر ناز باشي و شروع كرد به لخت كردن من..........ادامه دارد!!!

واما ادامه...........
ليداي گرسنه خيلي سريع من رو لخت كرد و فقط يه شرت تو پام گذاشت.من كمي از رفتاراش ترسيدم و خودم رو كردم تو بقل ليلا .اونم انگار فهميد منظورم چيه و محكم منو بقل كرد و بعد به ليدا گفت: ليدا ،ما اول حالمون رو ميكنيم بعد اگه شيما خواست با تو حال كنه تو هم بياجلو.ليدا كه حالش گرفته شده بودبا حالت عصبي گفت:باشه ،اما يه جا منم سرتدر ميارم ليلا خانوم.بعدم بلند شد رفت صندليه كنار تخت نشست ودستش رو كرد لاي پاش وشرتش رو كنار زد وبا حرس شروع كرد به ماليدن كسش...
ليلا اروم شروع كرد از من لب گرفتن بعداز اينكه يكم لبام رو خورد،يه مكس كوتاه كرد و اروم بهم گفت:ميخوام حسابي يادت بدم چجوري حال كني وحال بدي،خوب؟!منم با چشمام حرفش رو تاييد كردم واون گفت:پس هرچي بهت ميگم بكن ،مثل من و شروع كرد لب گرفتن و نوازش كردن سينه هام و خيلي با ظرافت با نوك پستونام بازي ميكرد.منم به طبع اون سعي ميكردم همون كارها رو براش انجام بدم...بعد از چند لحظه ،ليلا من رو از خودش جدا كرد وگفت:حالا اول تو بخواب من بهت يه حال اساسي بدم بعد نوبت منه، خوب؟ من با سر حرفش رو تاييد كردم و ليلا من رو به پشت روي تخت خوابوندو شرتم رو از پام دراورد.بعد با حوصله شروع كرد ازمن لب گرفتن و نوازش كردن بدنم وگفت:من چشمات رو با يه دستمال ميبندم،توهم بدنت رو شل كن ولذت ببر!بعد خيلي ماهرانه چشماي من رو با يه روسريه حرير بست و شروع كرد به ليسيدن كناراي گوش و گردنم ونوازش كردن سينه هام...چند لحظه بيشتر تا بلند شدن ناله هاي من به تور غير ارادي طول نكشيد.دست خودم نبود.من داشتم پرواز ميكردم و روان شدن مايعي رو از بين پام احساس ميكردم.ليلا به ارومي لباش رو به روي پستوناي من گذاشت و وقتي نوك زبونش به نوك سينه هام رسيدمن بي اختيار نالم بلندتر شد و احساس كردم سينم و نوك اون دارن تو دهن ليلا بزرگتر ميشن،احساس درد همراه با لذت داشتم واز زور شهوت بدنم ميلرزيد،مخصوصا كه ليلا هنگام خوردن پستونام شروع كرد با كسم وتاجكم بازي كردن وبه ارومي برام مالش ميدادشون.وقتي ليلا تاجكم رو لمس كرد،تازه احساس كردم چقدر برامده شده و خودم هم با ليلا شروع كردم ماليدن كسم...ليلا بعد از اينكه يه فس سير پستونام رو خورد وخوب ناله من رو در اورد،بهم گفت:خوب شيما خانم حالا قسمت اصلي كار شروع ميشه و اروم اروم لبهاش رو از رو پستونم به طرف كسم كشيد.هرچي بيشتر لباش نزديك كسم ميشد و پايين تر ميامد ناله هاي منم بلند تر ميشد...تااينكه لباش به قسمت بالاي كسم رسيد وليلا ماهرانه برام بالاي كسم رو ميمكيد و قلقلك ميداد،اما همين كه نوك زبونش به سر تاجكم برخورد كرد و يه مك محكم بهش زد من ناخداگاه يه جيغ بلند زدم و بدنم شروع كرد به لرزيدن و احساس كردم تمام جونم داره از لاي پاهام بيرون ميره،ولي ليلا به من اعتنايي نكرد و شروع كرد با حوصله به ليسيدن كسم.منديگه چيز زيادي نميفهميدم وبي حال شده بودم نميدونم چقدر اين حالت طول كشيد اما با وارد شدن نوك زبون ليلا به داخل كسم ،دوباره جون گرفتم و ابم راه افتاد وبا ناله والتماس ازش خواستم زبونش رو بيشتر داخلم كنه،چون تمام ديواره كسم داشت ميخواريد و من بي اختيار ناله ميكردم واز ليلا خواهش ميكردم كسم رو محكم تر بخوره و خب اونقديم طول نكشيد كه من دوباره اورگاسم بشم واز حال برم.وقتي چشمام رو باز كردم ديدم ليلا كنارم خوابيده وبقلم كرده وداره با موهام بازي ميكنه.من يه ماچ گندهازش كردم و به خاطر حالي كه بهم داده بود ازش تشكر كردم.اونم بوسم كرد وگفت: قابلي نداشت ،حالا،حالشو داري يه حالي به منبدي،عزيزم.من با كمال ميل قبول كردم و وقتي از جام بلند شدم خبري از ليدا نبود.از ليلا سراقشو گرفتم.همونطوري كه داشت خودش رو جابه جا ميكردتابراي خورده شدن كسش اماده بشه با خنده گفت:تو اونقدر با نازوعشوه اه واوه ميكردي كه ليدا با صداي ناله هاي تو ارضا شد ورفته دستشويي.خدابه دادبرسه وقتي زير يه پسربري ميخواي چجوري ناله كني.من به يه نگاه پرسش گرانه ازش پرسيدم:ليلا توبا پسرام تاحالا بودي؟مال اونا چه شكليه؟هان؟ليلاوقتي قيافه من رو ديد لبخند قشنگي زد و منو بقل كرد و گفت:شبيه يه لوله است ،اما گوشتي!خيليم داغه!مثل اوني كه بهارك كرد توكونت،ولي خيلي باحال تره.اصلا درست شبيه اينه و دست كرد از كشوي كنار تخت يه جسم پلاستيكي كه دقيقاشبيه دودول پسرا ،اماخيلي گنده تر بود رو دراورد به من نشون داد.من با تعجب اون رو دست گرفتم و گفتم:اين مجسمه رو از كجا اوردي؟!چقدر شبيه مال پسراست...ليلا زد زير خنده و بوسم كرد وگفت:عزيزم به اين ميگن كير مصنوعي نه مجسمه ي دودول.بعدم به مال پسرا وقتي بزرگ ميشن،ميگن كير،نه دودول.اينم برا اينه كه خانومايي كه به كير اقايون دسترسي ندارن باهاش خودشون رو ارضا كنن و حال بيان،مثل من.و من روبه اغوشش فشرد و گفت :خودم همه چي رو يادت ميدم جيگر.من از همون لا ازش دوباره پرسيدم:ليلا نگفتي،تو مال پسرا رو ديدي؟ليلا همون جوري كه داشت سرمن رو نوازش ميكردو با موهام بازي ميكرد گفت :اره بابا.تو هم همين روزا زيارتش ميكني.دير نميشه.فقط قول بده وقتي مزه پسرا رو چشيدي و اگه خوشت اومد،من رو فراموش نكني و با منم باشي،خوب.گفتم :باشه ،قول ميدم.اما مگه تو از پسرا خوشت نمياد تو سكس.با صدايي غمگين گفت:اگه بگم نه كه دروغ گفتم،اما تو اين دوروزمونه،كمتر پسري پيدا ميشه كه ادم رو واسه سكس نخوادوبعداز اينكه با ادم يكي ،دو دور خوابيد فيلش ياد يكي ديگه نكنه و ادم رو به امان خدا ول نكنه.من از سكس بي احساس اصلا لذت نميبرم وترجيح ميدم جلق بزنم اما با اين جور ادما سكس نكنم.تو هم حالا يواش يواش دستت مياد كه من چي ميگم.بعد من رو از خودش جدا كرد و گفت:خوب حالا درسايي كه بهت ياد دادم رو پسم بده ببينم شاگرد خوشكل من و همون طور كه از هم داشتيم لب ميگرفتيم به پشت خوابيد رو تخت.منم شروع كردم دونه دونه همون كارها رو براش انجام دادن و ناله هاي شهوت ناك ليلا حاكي از اين بود كه من دارم درست پيش ميرم.بعد از اينكه پستوناش رو همون جوري كه يادم داده بود براش خودم وحسابي اه و اوهش رو در اوردم،رفتم سراغ كسش.راستش اولش يكم دودل بودم براي ليسيدن كسش وخوب بدم ميامد.اماوقتي يادم اومد كه ليلا با چه اب و تابي برام كسم روخورده بود،دلم رو به دريا زدم واولين ليس رو به كسش زدم.اما با كمال تعجب ديدم مزه بدي نداره و كم كم خوشم هم اومد ومنم شروع كردم به خوردن كسش و ليسيدن تاجكش همونجوري كه برام كرده بود.صداي ليلا اتاق رو پركده بود كه داشت ميگفت:جووووووووووون بخور كسمو،طلا.قربون اون چشماي سبزت بشم شيما جونم.وااااااي ميدونستم شاگرد زرنگي هستي.جون وقتي تو كلاس ورزش لخت ميشديم اين بدنت من رو ميكشت اخه،جووون بخور كسم رو،وااااااي،مردم خدا،كسم داره كنده ميشه،آآآآآآآآآآخجونم........وهمين جور مدام قربون صدقه من و كسم ميرفت.منم از حرفاي ليلا دوباره حشري شده بودم ودلم ميخواست يكي كس منم ميخورد اما خوب الان نوبت ليلا بود . من واسه اينكه راحتتر بتونم كس ليلا جونم رو بخورم به حالت سجده روي ليلا دولا شده بود.تواين حالت بودم كه نوك خيس زبون يه نفر ديگه رو لاي كسم احساس كردم.وقتي برگشتم ديدم ليدا دوباره برگشته و خياي محكم داره لاي كسم رو تا لاي سوراخ كونم رو ميليسه.با دست واشاره به من فهموند كه ادامه بدم و حرفي نزنم.انصافا ليدا خيلي ماهر بود .شايد از ليلا هم بهتر.خوب اخه از ما چندسالي بزرگتر بودومسلما با ادمهاي ديگه اي هم سكس كرده بود.خلاصه ليدا خانوم بدجوري من رو دوباره حشري كرد با اين ليسيدنش،اما جالب اين بود كه اون اروم اروم داشت نوك زبونش رو داخل كونم ميكرد ومن از اين كارش لذت زيادي ميبردم.من حواسم به سوراخ كونم وزبون ليدا جون بود كه ليلا شروع كرد به تكون خوردن واورگاسم شد ،براي بار اول.من ديگه حسابي شل شده بودم و لبام رو روي كس ليلا فقط تكيه داده بودم واز كاراي ليدا لذت ميبردم.ليدا حالا انگشتش رو اروم داخل كونم ميكرد و با زبون كسم رو ميليسيد.مدتي بعد من احساس كردم انگشت دومش رو هم داره داخلم ميكنه .با اينكه درده شديدي احساس ميكردم،ولي نميدونم چرا دردش لذت بخش بود و تحملش رو ترجيح ميدادم.كم كم سرعت انگشتاي ليدا بيشتر از قبل شده بود و من نالم به هوا بلند شده بود.ليلا اروم خودش رو از زيرم كشيد بيرون و به ليدا گفت:ليدا اروم باهاش حال كنيا.عروسك من بار اولشه ميخواد كون بده.بعدش من رو دمر خوابوند رو تخت و يه بالشت نسبتن بزرگم گذاشت زير شكمم تا حسابي كونم بالا بياد و ليدا راحت تر كارش رو انجام بده و خودش رفت رو مبل راحتي رو به رونشست وبعد كمي ماليدن كسش با دست، شروع كردبا اون كير مصنوعي كه تو دستش بود داخل كسش كردن وناله هاي عميق كردن و به ليدا گفت:لامصب شروع كن ديگه ...ميخوام كون دادن شيما رو تماشا كنم.ليدا اروم در گوشم گفت:شيما جان كونت رو شل كن و هر جا درد اومد بگو من برات درستش ميكنم ومن رو بوسيد.من حرف ليدا رو گوش كردم و كونم رو شل شل كردم.ليدا از اول يه انگشتي و بعد سريع دو انگشتي دوباره شروع كرد و هم زمان كسم رو هم ميماليد.امااين بار حركت انگشتاش روون تر بود و من درد كمتري رو احساس ميكردم.انگار ژل يا يه كرمي به دستش زده بود. طولي نكشيد كه من انگشت سومش رو هم احساس كردم ومن از اينجا ديگه به اوج لذت جنسي رسيده بودمو دادم دراومده بود.يه لحظه ليدا انگشتاش رو از داخلم در اورد ومن شاكي شدم اما سريعا جاش رو با يه جسم لاستيكي اوستوانه اي ،چيزي شبيه هموني كه بهارك تو كونم كرده بود،عوض كرد.اما ايندفه وضعيت با زماني كه بهارك اون كار رو كرد يمقدار فرق ميكرد.راستش اين بيشتر حال ميداد.اون جسن لاستيكي ،اروم اروم داشت داخل كونم فرو ميرفت ومن از درد و شهوت با هم ناله ميكردم و رو تختي رو چنگ ميزدم.اوج لذت من زماني بود كه تماس روناي ليدا رو از پشت با كونم احساس كردم وليدا كاملا خوايبد رو من وسنگينيش رو رو كمرم انداخت و كير مصنوعي رو با فشار تا ته داخل كونم كرد.من بي اختيار جيغ بلندي كشيدم و مدام ميگفتم:واااااااااي جر خوردم ،واااااااااي كونم داره پاره ميشه......ليدا با حرفاي من يه مق
     
#238 | Posted: 18 Dec 2011 20:37
سکس با سوزان
خدمت تمام دوستان سلام
امروزم مي خوام يكي از خاطرات خوب سكسي خودم رو براتون تعريف كنم. اينم بگم كه دوست ندارم فكر كنيد اين خاطره غير واقعيه. چون اين خاطره رو هميشه به ياد دارم.
و اما خاطره :
من اسمم مهديه و كلا آدم خيلي گرمي هستم. شايد 50% فكر من سكس كردن هستش. الان هم 30 سالمه و 4 ساله كه ازدواج كردم.
داستان ماله دوران دانشجوييمه . من با همسرم سال 1377 آشنا شدم. در حقيقت اولين دوست دختر جدي من تو زندگيم بود كه معمولا با هم بوديم. چون دوستاي خانوادگي هم بوديم هميشه همديگر رو مي ديديم و خيلي به هم عادت كرده بوديم. جوري بود كه تمام دوستاي من مي دونستن كه من با مريم(اسم ساختگي همسرم تو اين داستان) دوستي نزديكي داريم و اتفاقا خيلي از جاها با دوستان و مريم با هم مي رفتيم. اون موقع مريم كلاس كنكور مي رفت و من تقريبا يه روز درميون مي رفتم دنبالش. يه روز كه از دانشگاه(آزاد-تهران جنوب) برمي گشتم به 2 تا از صميمي ترين دوستام گفتم مي خوام برم دنبال مريم . اگر كاري ندارين با هم بريم. اونا هم قبول كردن و ساعت 6 عصر جلوي كلاس كنكور بوديم. يكي از دوستام به نام آرش كه ماشين داشت و اون يكي هم حامد. وقتي مريم از كلاس اومد بيرون ، يكي از دوستاش به نام سوزان هم همراهش بود كه من تا حالا نديده بودمش. وايييييييييي! عجب چيري بود. يه هيكل مانكني با چشم و ابروي مشكي و درشت و كلا يه چيز تاپ. يه شيطنت خاصي تو چشاش بود .بعد از يه احوالپرسي معمولي خداحافظي كرد و رفت. من به مريم گفتم اگه مي توني رديفش كن با حامد يا آرش دوست بشه. بچه ها هم حسابي تو كفش مونده بودن. خلاصه فرداش مريم زنگ زد به من كه بهش گفته و اونم گفته كه از حامد خيلي خوشش اومده. آخه حامد يه بچه سبزه با موهاي بلند و چهارشونه است كه كون گشاد خيلي دختر پسنده. من وقتي به حامد گفتم تو كونش عروسي شد . ولي آرش بيچاره كه يه پسر كچل و كلا بد هيكله خيلي ناراحت شد.
خلاصه حامد و سوزان تلفني با هم رديف شدن. حامد اينا كرج زندگي مي كنن و كلا نمي تونستن همديگرو زياد ببينن. ضمنا حامد انقدر كون گشاد بود كه حاضر نبود بياد تهران تا باهاش بره بيرون و همش مي گفت مهدي يه كاري كن تا من بيارمش خونتون.
خلاصه بعد از 1 هفته تونستم يه برنامه ريزي كنم ( آخه رشته تحصيلي من صنايع هست و كارم برنامه ريزيه ديگه !!!!!) و بعد از كلاسم بهش بگم بياد خونمون . يه روز بهاري بود و من ساعت 1 كلاسم تموم شد. اومدم خونه و منتظر حامد و سوزان شدم كه باهم قرار داشتن .
اينو بگم كه خونه ما قديمي و 2 طبقه بود و يه راهرو داشت و من يه در از تو راهروي ورودي واسه اتاقم درست كرده بودم كه ديگه نيازي به رفتن تو خونه نبود و از تو راهرو مي شد بري تو اتاقم .
ساعت 3 بود كه جلوي در منتظرشون بودم(آخه موبايل نداشتيم اون وقت ها) كه ديدم 2 تايي دارن از بالاي خيابون مي يان . سريع يه نگاه تو راهرو كردم كه يه وقت مامانم اينا نيان و بهشون اشاره كردم كه بيان تو و برن تو اتاقم. وقتي كه رفتن تو ، يه نفس راحت كشيدم و خودمم رفتم تو اتاق. بعد از يه احوالپرسي گرم و خوش آمد گويي گفتم من برم ميوه بيارم و يه چشمك به حامد زدم و رفتم بيرون و بهش گفتم در اتاق رو قفل كنه . يه نيم ساعتي رفتم تو خونه و سر خودمو گرم كردم تا اونا به كارشون برسن. بعد يه كم ميوه برداشتم و رفتم پشت در اتاقم. براي اينكه بدونم چه خبره از تو سوراخ كليد يه نگاه بنداختم تو.آخه تخت من روبروي در بود و كليد اتاق هم از اين كليد بزرگا كه مي شد از تو سوراخ كليد تو رو نگاه كرد. وايييييييييييييييييييي خدا چي مي ديدم. حامد لخت دراز كشيده بود رو تخت و سوزان هم نشسته بود رو كيرش و بالا پايين مي كرد . ولي چون كير حامد كوچولو بود نمي تونست خوب داخل كسش بكنه و حسابي درگير بودن. سوزان هي براش ساك مي زد و دوباره شروع مي كرد . ولي مثله اينكه نميشد. منم حسابي راست كرده بودم و دلم نمي يومد صحنه ها رو از دست بدم . لامصب چه هيكل نازي داشت . حيف كير حامد كه داشت مي رفت تو كس و كون اون جيگررررررررررررر . ديگه حوصلم سر رفت و در زدم كه بيان درو وا كنن . ولي اينگار نه انگار . اصلا توجه نمي كردن . يه دفعه در خونه باز شد و بابام داشت مي يومد تو. من كه حول كرده بودم نمي دونستم كه بايد به بابام چي بگم . آخه تصور كنيد من با يه ظرف ميوه پشت در اتاقم وايساده بودم و در اتاقمم بسته بود . خلاصه ديدم حامد در و باز كرد و من خودمو انداختم تو اتاق و لامپ رو خاموش كردم. بابام از جلو در اتاقم رد شد و رفت تو خونه و من خيالم راحت شد. حامد اشاره كرد به من كه آبش اومده و دستمال آب كيريشو نشونم داد و خنديد. سوزانم لخت زير پتو دراز كشيده بود و ما رو با يه لبخند مليح نگاه مي كرد. منم يه دفعه مثل برق گرفته ها كيرم دوباره بلند شد. رفتم طرف سوزان و گفتم با اجازه!!!!!! و نشستم كنارش رو تخت . اولش يه كم خودشو لوس كرد وبا خنده به حامد گفت بهش بگو كاري باهام نداشته باشه. منم دست انداختم دور گردنش و لبمو بردم سمتش و گفتم من كه كاري باهات ندارم . فقط مي خوام يه بوس كوچولو بكنمت. خلاصه يه بوس كوچولو همانا و لب تو لب شدن همانا. شروع كردم لباشو خوردن . چه لباي گرمي داشت. فقط حيف كه واسه حامد ساك زده بود. يه 5 دقيقه اي همينطور ازش لب گرفتم . بعدش دراز كشيدم كنارش و سينه هاشو با دستام مالوندم و حسابي خودرم. ديگه داغ كرده بودم و نمي فهميدم دارم چي كار ميكنم . حامد هم پشت ميز كامپيوترم نشسته بود و تو تاريكي ما رو نگاه مي كرد. خلاصه لخت شدم و رفتم زير پتو و بغلش كردم . همينطور همديگر رو مي مالونديم. من كه مطمئن نبودم جلوش بازه يا نه اول يكم با انشتم رو چوچولشو ماليدم . يه آه كشيد كه فهميدم تازه داره خوشش مي ياد. انگشتمو يه كم بردم پايين تر و نزديك سوراخ كسش كردم. ديدم هيچ مقاومتي نكرد. فهميدم اوپنه. رفتم وسط دو تا لنگش و كيرمو گذاشتم دو سوراخ كسش و يه كم فشار دادم . خيلي تنگ بود لامصب . اصلا تو نمي رفت. يه كم تف زدمو دوباره فشار دادم. واي كه چه كس داغي داشت. آروم شروع كردم تلمبه زدن. مي گفت جوووووووون . خوشم مي ياد . محكمتر بكن . منم سريعتر تلمبه مي زدم و خودمم داغ كرده بودم. ولي چون اسپري نزده بودم خيلي زود ديدم داره آبم مي ياد . همينطور كه داشت خودشو زير من تكون مي داد كشيدم بيرون و آب كيرم رو ريختم رو شكمش . ولي اون هنوز ارضا نشده بود . يه كم با دستم براش ماليدم و انگشتش كردم تا اونم ارضا شد. حامد هم وسط كار هي چراغا رو روشن ميكرد و با خنده ما رو ديد مي زد.
خلاصه يه حال اساسي و حول حولكي كرده بودم . دلم نمي خواست كه راحت از دستمون بپره .
يه كم حرف زديمو و ميوه خورديم تا دوبار شهوت تو چشامون پيدا شد. حامد رو تخت دراز كشيد و سوزان شروع كرد براش ساك زدن. كونشم قنبل كرده بود و رو كير حامد دولا شده بود و داشت براش مي خورد. منم كه عاشق كون كردنم فرصت رو غنيمت شمردم و انگشتم رو از پشت كردم تو كون سوزان و كس و كونش رو براش ماليدم. ديدم خيلي خوشش اومده فهميدم كه خانم از كون هم مي خواد حال بده. با زانوهام رفتم رو تخت پشتش قرار گرفتم و كيرم رو كسش ماليدم . همينطور كه واسه حامد داشت ساك مي زد از لاي پاش كير منو گرفت و گذاشت دم سوراخ كونش . منم كه ذوق كرده بودم يه فشار دادم تا نصفه رفت تو. يه دفعه يكم خودش رو سفت كرد . منم با انگشت شروع كردم كسشو براش ماليدن . يه خورده خودشو شل كرد و منم تا دسته جا كردم . شروع كردم تلمبه زدن و همينطور كه داشتم مي كردم به حامد نگاه كردم . ديدم داره مي خنده . دستمو از رو كس سوزان برداشتم و از بالا سرش بردم سمت حامد. حامد هم دستشو آورد بالا و با يه چشمك با هم دست داديم . اين صحنه هنوز كه هنوزه يادمه و بعد از 8-9 سال هر وقت حامد رو مي بينم با هم ياد اون لحظه مي كنيم و كلي مي خنديم.
خلاصه سوزان كير حامد رو مي خورد و منم داشتم كونشو جر مي دادم . معلوم بود حسابي حال كرده. چون كونشو رو كير من مي چرخوند و خودشو مي داد عقب تا بيشتر كيرم بره تو كونش. حامد اوسگولم كه فقط دوست داشت براش ساك بزنن و با اون كير كوچولوش يا دوست نداشت يا نمي تونست كس و كون سوزان رو بكنه. خاك تو سرش !!!!! (اگه حامد بدونه اينو نوشتم كونمو پاره مي كنه) خلاصه سوزان يه دفعه سرش رو بالا آورد و يه آخخخخخخخخخخخخخ غليظ گفت و ارضا شد. منم با اين كارش يه دفعه حس كردم آبم داره مي ياد . با يه فشار محكم كيرم را تا ته كردم تو كون سوزان و بعد كشيدم بيرون و ريختم رو كمرش. يه 2-3 دقيقه بعد هم آب سينا اومد و كيرشو گرفت و آبشو خالي كرد تو دستمال . خلاصه سه تايي بي حال شده بوديم. يه نيم ساعتي كس كلك بازي در اورديم و بعدش با يه حركت جاسوس بازي و ... سوزان و حامد رو رد كردم كه برن بيرون .
وقتي رفتن يه نفس راحت كشيدم و يه لبخند رضايت رو لبام نقش بست. تنها دلهره من اين بود كه مريم نفهمه. چون ما رفيق فابريك هم بوديم و اين كارا هم يه جور خيانت به هم حساب مي شد و صد البته شاكي مي شد
     
#239 | Posted: 18 Dec 2011 20:46
اولین عشقم مریم و کون قشنگش
نمیدونم به چه انگیزه ای به سایت سر میزنید ولی بذارید بهتون بگم اگه خودتونو ارضا می کنید بکنید و لی یادتون باشه این ممکنه یه روز خاطره شما بشه . پس ازش درس بگیرید.
چهار سال دانشگاه تموم شده بود و دفتر کارمو راه انداخته بودم. بچه های دانشگاه رو تو پروژه هام سهیم می کردم. اسمش مریم بود یه بچه خوش هیکل با پستونای درشت و یه کون قلمبه که وقتی بیشتر باهاش آشنا شدم . دوست داشت هر لحظه و هر جا زیرم بخوانه. قیافه ی متوسطی داشت ولی خیلی خوب بهم حال میدم . یکم بیشتر که با دخترا آشنا شدم فهیمدم واقعا انواع مختلفی دارن . یکی خوب محبت میکنه کم میده ...یکی دیگه خوب میده ولی کمتر محبت میکنه ... پس بهتون پیشهاد می کنم اگه دوست دارید از زندگون لذت ببرید طرفتوننو خوب بشناسید. تو محل کار و چهار سال دانشگاه با هیچ دختری رابطه برقرار نکرده بودم تا اینکه اون شب رسید . تو مرکز داشتیم کارا انجام می دادیم. که مریم اومدو گفت آقا رضا نمیری بیرون چیزی بگیری بخوریم. منم مثل بعضی روزا رفتمو و نوشیدنی و چیپس و مخلفاتی که دخترا دوست دارن رو خریدم. اصلا تو فکرم نبود که برام نقشه کشیده باشه .همه رفته بودن و ما اونجا تنها بودیم. شروع کردیم به کس و شعر گفتن که متوجه نگاه شهوتیش شدم و دیدم حسابی خودشو شل کرده و افتاده رو میز ...مریم همیشه تو نظرم بود و فکر می کردم از همکارای دختر دیگه باحال تر باشه ..به خاطره همین دوست داشتم باهاش به هم بریزم. نوشیدنی رو خوردیم و کس و شعر گفتنمنون ادامه داشت که یواش یواش جو منو گرفت و سعی کردم خومو بهش نزدیک کنم ... اونم نشون میداد که دوست داره امروز خودشو بهم برسونه ... برای شروع دستشو گرفتم و شروع کردم به مالیدنشون.
گفتم مریم جان من خیلی دوست دارم ولی خوب نمیدونم تو هم به من علاقه ای داری یا نه .
با اون چشای خمارش یه عشوه اومد و گفت فعلا که شما بدون جواب ما دست به کار شدید.
بهش گفتم : خوب عزیزم قیافتو تو آینه یه نگاه بنداز که دل هر کسی رو میبره .
گفت: رضا آخرش چی .سریع پریدم تو حرفشو گفتم ببین رابطه ی اول و آخر نداره چندین ساله همدیگرو میشناسیم فقط بهم اعتماد کن همیشه پیشت میمونم . اینم بگم که من استاد جمله بافتنم ...دخترا هم عاشقه این حرکتان ...اگه واقعا حرفی رو از ته دلت بزنی ..زیاد مکث نداشته باشی تو حرفات خیلی حال می کن ...
اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم فقط پشت سره هم می بافتم که بتونم مخشو بزنم ... . خماره خماره بودم . دستام داشت میلرزید . صندلیمو بهش نزدیک کردمو دستمو انداختم دوره کمرش . به چشام زل زده بود . گفتم : دوستت دارم میفهمی . تمام این وقتم نمیتونستم بروز بدم . چون دوست داشتم خودت بهم نشون بدی . دیگه کاملا خودمو بهش چسبونده بودم و داشتم از این که یه هیکل دختر جیگر و با اون دنبه های درشت تو بغلم بود لذت می بردم . اینم بگم منم مثل هر پسره دیگه عاشقه پستونای درشتم و براشون میمیرم.
یه چند دقیقه ای همین طور تو بغلم گرفتمش. بدجور کیریم زیر شرتم داشت اذیت میشد. خیلی دوست داشتم برای قدم اول بشونمش روش. وای که چقدر لذت بخشه و چه آرامشی داشتم . دوست داشتم تا صبح بگیرمش تو بغلم .
داشتم فکر می کردم چه طور بکشونمش تو بغلم که تابلو نباشه ....(حق بدبد برای منی که دفعه ی اولم بود کاره سختی بود) دیدم اونم خیلی گرم شده و داره باهام همکاری می کنه. بهش گفتم: مریم جون این جوری کمرت اذیت میشه بیا بشین تو بغلم نازنین.یکم اشوه اومد که بالاخره راضی شد بیاد تو بغلم بشینه داشت خودشو جابه جا می کرد که چشش به کیرم افتاد که تو شلوارم مثل قلمبه زده بود بیرون.و بالاخره تیکشو انداخت:
رضا جان میبینم که خیلی داره اذیت میشه تو شلوارت ...چه قدرم بزرگه ... یکم خجالت کشیدم ...گفتم: این طورا هم که فکر می کنی بزرگ نیست . نترس اذیتت نمیکنه .فقط یکم بی جنبس تا حالا بهش اجازه ندادم خودنمایی کنه ...گفت: واقعا ...تو گفتی منم باور کردم...گفتم: نیازی به باور کردن نیست ...اگه واقعا این کاره باشی تو چشام میخونی ... زل زد به چشام ...چیزی به جز شهوت نیود البته دوست داشتمش ولی تو این موقعیت کی به فکر این چیزاست...همین طور چشمم به چشماش بود که دوست داشتم ازش لب بگیرم ... بیشتر از این که من دوست داشته باشم لباشو بخورم ...چشاش پی لبام بود ....تو همین حس کشوندمش اوردم تو بغله خودم ... مجبور شدم صندلی رو بکش عقب تا جا بشه ..اخه یکم هیکلش درشت و قد متوسطی داره...درست نشوندمش روی کیرم ...شلواره لی پوشیده بود و نمیتوستم درست حسابی لذت ببرم ...ولی در این همین حدم کلی برام لذت داشت ....همین طور که دستم دوره کمرش بود پستنشو گرفتم و شروع کردم به مالوندن ...با دست راستم هم پاشو میمالیدم .
داشت لذت میبرد ...منم اصلا تو حاله خودم نیودم دو تا پستون گنده و یه کون خوشگل دودستم و زیرکیرم بودکه داشتم حسابی ازشون لذت میبردم . بهش گفتم عزیزم چیزی نمیدی بخوریم ... گفت: تو که ماشالا هرچی خواستی گرفتی دستد ...ولی خوب بیا این چیپس و بذار دهنت فعلا بیکار نباشن...چیپسو آورد جلو که بذاره تو دهنم دهنم منم دهنمو اوردم جلو که بگیرمش ...ولی شیطون بازی در آورد عقب جلوش کرد و ..یکدفعه لبشو چسبوند به لبام ...وای که چه ناشیانه داشتیم لبای همدیگرو می خورد دهنه من تو دهنش بود و نمیدونستم دقیقا باید از کجا شروع کنم ولی خوب از اونجایی که استعداد خوبی ما پسرا تو این کارا داریم یواش یواش تبدیل به لذت شد . تقریبا نیم ساعتی میشد که تو بغله همدیگه بودیم و هیچ کدوممون دوست نداشتیم کوتاه بیایم.
منم که دوست داشتم یواش یواش برم سراغ اصل کاری ...تو همومن حالت بغلش کردم که ببرمش تو اتاق استراحت ..مثل یه بچه تو بغلم آروم گرفته بود ...که وقتی بلند بشدم ...گفت رضا چی کار می کنی ...گفتم هیچی عزیزم ... فکر نمی کنی که یکم سنگینی و این پاهام طاقت این هیکله خوشگلتو ندارن ... گفتم ببریم یکم دراز بکشیم ... وقتی رسیدیم به دمه در اتاق ...از تو بغلم پاهاشو قلاب کرد به دو طرف در و نذاشت ببرمش داخل ...
نه رضا من هیچ جا نمیام ...برای روزه اول خیلی داری زیاده روی می کنی ... منم که دوست داشتم یکم ملایمت داشته باشم که از دستم در نره ...
گفتم : عزیزم ما که کاری نمیخوایم بکنیم ...بریم یکم دراز بکشیم ..بعدش خودم می رسونمت ...تو همین حال یکم زیر بغلاشو قلقلک دادم و اونم شل شدو بردمش اینداختمش رو تخت ... خیلی سعی کردم روسری شو در بیام اما مقاومت کرد و احساس خجالت می کرد... منم از رو شلوار یکم لای پاهاشو مالوندمو پستوناشو امون ندادم ... همین طور که شلوار پامون بود کیرمو به باسنش می مالوندمو لذت می بردم ...
امیدوارم وقت بکنم و تو قسمت های بعدی از لذتی که با اون کون خوش تراشش بردم براتون بنویسم ... واقعا که هنوزم لذت کردن اون کون خوشگل رو حس می کنم ....
     

#240 | Posted: 18 Dec 2011 20:48
ظهر پنجشنبه بود بر خلاف همیشه ساعت 12 نزدیک خونه بودم کار اداری داشتم و از صبح که رفته بودم مرخصی گرفته بودم 12:10 بود رسیدم در خونه کلیدو انداختم رو در و رفتم تو طبق معمول همیشه بیخیال از اطرافم رفتم تو راه پله و خواستم مث همیشه بگم هانی آیم هوم که گفتم بزار بترسونمش وارد خونه که شدم پسرم رو ندیدم آروم از لای درب اتاق خواب داخل رو نیگا کردم دیدم ویدا رو تخت اخت خوابده و داره کسشو میماله پیش خودم گفتم عجب شانسی برم حسابی بکنمش که یک دفعه چیزی رو که نباید میدیدم رو دیدم ...
منو ویدا 5 سالی میشد ازدواج کرده بودیم و یه پسر خوشکل 4 ساله داریم ویدا از اون زنهای سکس و خوش هیکله نمیخوام مث همه بگم سینه اینجوری و ... ولی بعد از 5 سال هنوز از کردنش سیر نمیشم خیلی با نمک و جذاب . تا حالا با کسی جز اون نبودم چون نیازی نداشتم ولی یه اتفاق زندگیمو عوض کرد راستی اسم من رامینه من کارم کامپیوتره وضع مالی خوبی هم دارم سنم هم 31 سال ویدا هم 25 سالشه لیسانس کامپیوتر
خوب از موضوع اصلی پرت نشیم
وقتی ویدا رو لخت دیدم فکر کرد داره خود ارضائی میکنه اما بعد از اینکه بهرام باجناقمو که بخاطر در آوردن لباسش تو میدان دیدم نبود دیدم که داره میاد سمت ویدا شاخ در آوردم
یه لحظه کپ کردم و همونجا خشکم زد نمیدونستم باید چکار کنم اونا داشتن کارشونو میکردن جلوی چشم من
خواستم زنگ بزنم پلیس اما سکس زنده ایی که جلوی چشم بود تصمیمو عوض کرد . دیدن ویدا در حال سکس خالی از لطف نبود بیشرف چقدر ناله میکرد بهرام از خوردن سینه هاش اومد پائین تر و شروع کرد به خوردن کسش ویدا هم داشت ملحفه تخ رو چنگ میزدو لباشو گاز میگرفت بهرام وقتی که کارش اون پائین تموم شد دور دهنشو پاک کرد با دستش و مالید به کیر شق شدش واقعاً کیر گنده ایی داشت گذاشت دم سوراخ کس ویدا و یجا هل داد تو که ویدا با جیغ گفت آروم حیوووون هیچ وقت فکر نمیکردم از دیدن یه چنین چیزی حشری بشم دستمو روی کری خودم احساس کردم که خیس شده بود بهرام داشت تلمبه چقدر این صحنه از این زاویه قشنگ بود دقیقاً کس ویدا روبروی من بود بعد از چند دیقه تلمبه زدن بهرام گفت برگرد میخام کونت بزارم ویدا گفت نه دفعه قبلی هم پدرم رو در آووردی نمیزارم ولی بهرام اونو برگردوند دستشو گذاشت زیر شکم ویدا و کشیدش بالا که ویدا به حالت داگی در اومد کیرشو کرد تو کس ویدا و با انگشتش سوراخ کونشو نرم میکرد تا جا ئی که دوتا انگشتشو کرد تو کونش ویدا هیچ وقت به من کون نداده بود بع کیرشو در آورد و آروم گذاشت جلوی سوراخ کونش و یواش یواش هل داد داخل این پروسه باز کردن سوراخ کون رو 10 دقیقه ایی طول داد که ویدا اذییت نشه حسابی که کیر بهرام تو کون ویدا جا افتاد شروع کرد به تلمبه زدن و میگفت جنده به من کون نمیدی من جوری میکنمت که اونشوهرت نتونه بکنه ویدا هم فقط ناله میکرد فکر کنم سه بار ارضا شده بود بهرام کیرشو کشید بیرون و همه آبشو خالی کرد روی کمر ویدا بعد هم برش گردوند و بغلش کرد و شروع کرد به لب گرفتن من که دوبار آبمو تو شرتم خالی کرده بودم آروم اومد عقب و از خونه زدم بیرون رفتم تو پارک نشستم یه سیگار روشن کردم و فکر کردم که چرا ویدا به این کار تن داده و فکر انتقام
     
صفحه  صفحه 24 از 83:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.