| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 24 از 88:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  87  88  پسین »  
#231 | Posted: 18 May 2012 22:13
سکس ، پایان یک عشق

سلام
من مهراد هستم الان 19 سالمه این داستان مال 2 سال پیشه که من 17 سالم بود .
من مثل خیلی ها به خایه هاتون نمی افتم که این داستان رو باور کنید چیزی هم واسه دروغ گفتن ندارم .
خب دیگه می خوام شروع کنم داستان رو از اول ، اول یاشایدم عقب ترش هنوز تصمیم نگرفتم .
بزارید اول از خودم بگم و خودم رو براتون توصیف کنم ! من اون موقه ها قدم 185 بود با وزن 90 کیلو به قیافم هم نمیرسیدم وضع مالیمون هم مثل الان خوب نبود ، ولی هیچ وقت تیپم رو خراب نمی کردم و خوب می گشتم اصلا از مدل های امروزی خوشم نمیاد و نمی اومد همیشه کفش آل استار مشکی سفید پام بود ، شلوار لی مشکی می پوشیدم بجای تیشرت هم همیشه پیرهن های اسپرت تن می کردم که چاقیم زیاد معلوم نباشه و همیشه گردن بند 021 گردنم بود ( اون سال ها توی جو موسیقی بودم و همش هیچکس و زد بازی و پیشرو ... گوش می کردم ) و یه هدفن تو گوشم .
اصلا آش دهن سوزی نبودم . توی خانواده ای هم بزرگ شدم که نه از اون دین دار های تیر باشن نه از اون بی حجاب هایی که به جون هم می افتن تو خونه ، نه اصلا این جوری نه بودیم عقیدمون سر جاموش بود و برای کار هامون ارزش قائل بودم و منم اون سال ها اصلا دوست دختر نداشتم، چون از بچگی توی مدرسه تو سری خور بودم ، یعنی جرات نداشتم با هیچ دختری صحبت کنم البته هیکلم هم اون زمان ها باعث و بانی این موضوع بود، هر وقت سعی می کردم با یه دختر صحبت کنم از شانس گه من یکی از دوستام می اومد و همچی رو به گا میداد ، حتی یادمه که یه بار با هزار زور و زحمتی که بود مخ یه نفر روز زدم و وقتی بیرون رفته بودم باهاش یکی از بچه های مدرسه رو دیدم و نمی دونم چی شد که بعد از چند روز فهمیدم که اون بچه کونی دوست دخترم رو بر زده !! البته این رو با اجازه بگم که توی همین فروردین ماه زدم خار مادرش رو گاییدم سر اون موضوع و بابت این موضو 1 شب هم توی بازداشتگاه بودم که باباش رضایت داد اومدم بیرون .
خب بریم سر داستان.
سال 89 من دوم دبیرستان بودم رشته ای که میخوندم نیاز به زبان انگلیسیه قوی داشت . یه 80 تومنی از بابام گرفتم و رفتم یه کلاس زبان اسم نویسی کردم که برم . رفتم و اسم نویسی کردم و امتحان دادم افتادم کلاس های بیسیک روز های زوج نوشتم و از آموزشگاه خارج شدم .
چند روز بعد از آموزشگاه تماس گرفتن که کلاستون شنبه شروع میشه ساعت 6 آموزشگاه باشید که کتاب ها رو تهیه کنید و یه مشت کس و شر دیگه . ساعت پنج و چهل و پنج آموزشگاه بودم تا وارد اتاق انتظار شدم (یادم نمیاد به اون اتاق چی می گفتن)
یه دختر که گوشه سالن با مادرش بود چشم رو گرفت . واقعا حیکل خوبی داشت و خوشگل بود . اولین کاری که کردم این بود که یه فحش آب دار به خودم دادم که کس کش چه شانس کیری داری کلاس ها جدا هستش ! و تو خایه این کار رو نداری که بتونی مخ کسی رو بزنی و .... وقتی کتاب رو گرفتم دیدم دست اون هم کتابی که من گرفتم بود ژیش خودم گفتم خوبه هم سطح هستین . منتظر شدم تا کلاس شروع بشه و همش دعا دعا می کردم که توی یه کلاس باشیم.
رفتم سر کلاس و دعا هام مستجاب شد و بعد از 5 دقیقه که رفتم توی کلاس اونم اومد تو و با فاصله ی زیادی از من نشست . و اصلا نگام هم نمی کرد . توی کلاس با چند تا دوست جدید آشنا شدم و شاد بودم که دختره تو کلاس ماست !
جلسه ی 2 شد و همه اومدیم سر کلاس و معلم از همه تکالیف رو خواست همه نوشته بودن جز اون دختره . همین منوال ادامه یافت تا جلسه ی پنجم دیگه تو کلاس همه با هم راحت شده بودن و یه جوو دوستانه تو کلاس بود که فهمیدم اسمش سایه هستش کلاس روز پنجم هم تموم شد و بازم اون تکالیف رو ننوشته بود از کلاس که اومدیم بیرون گفتم مهراد بی خایه بازی رو بزار کنار رو دلت رو به دریا بزن و ببین می تونی مخش رو بزنی یا نه یه جوری شمارش رو بگیر تو کلاس رو دیدم که معلم داره باهاش صحبت میکنه که تکالیفت رو بنویس اگه ننویسی دفعه ی بعد بیرون می کنمت از کلاس . اومدم بیرون و با پسر ها هماهنگ کردم که کسی که تو نخ سایه نیست همه گفتن نه مخش رو بزن مال خودته اینجوری شیرم کردن و من به خودم دل داری می دادم که مهراد تو می تونی فقط یه بار سعی کن بیرون که اومد دستام می لرزید بهش گفتم سایه یه لحظه میشه صبر کنی !
گفتش حتما توری شده مهراد گفتم نه دیدم که معلم داره باهات صحبت میکنه راجع به تکالیفت ، چرا نمی نویسی ؟ گفت که از انگلیسی بدش می یاد و نمی فهمه و از همه مهم تر که یادش میره گفتم خب بنویس که حرفم رو قورت دادم فهمیدم بهترین موقعیت هستش گفتم بهش که خب شمارت رو به من بده من بهت اس میدم و میگم که چی کار باید بکنی و اگه مشکلی داشتی بهم بگو کمکت می کنم در حد توانم. اونم اول یکم مکس کرد و بعد شمارش رو داد و من بهش یه تک زدم که اونم شماره من رو داشته باشه ! گفت من برم پایین مامانم تو سالنه منتظرمه ! گفتم باشه و خدافظی کردیم وقتی خواست بره دستش رو جلو اورد و من هم که داغ کرده بودم و عرق میریختم عممل بازی در نیاوردم و باهاش دست دادم( بعدا فهمیدم که اون موقع دستش رو خیلی محکم از حولم فشار داده بودم و دستش درد گرفته بود) اون روز تا خونه با دمم گردو میشکستم و شاد شاد بودم و به خاطر این که به خودم حال بدم واسه خودم یه تی تاپ و یه رد بوول خریدم و زدم به بدن و این موضوع رو توی خلوت خودم جشن گرفتم و به خودم گفتم مهراد تنهایی دیگه بسه !
شب بهم اس داد که آقا مهراد میشه بگین برای جلسه ی چهار شنبه چی کار باید بکنیم ؟ منم گفتم که تمرین های صفحه ها درس 3 رو باید حل کنی و ....
توی دلم داشتم از خوش حالی می ترکیدم !
یکم گزشت اس داد که تمرین 2 که گرامر هستش رو بلد نیستم کمکم کن گفتم الان بهترین وقته در اتاق رو بستم و بهش گفتم که زنگ بزنه . دل تو دلم نبود که زنگ زد و صدای قشنگش رو برای اولین بار پشت گوشی شنیدم . ولی تو دلم به خودم میگفتم نکنه دوست پسر داشته باشه اگه چیزی بشه تو خایه زدن کسی رو نداری و کتک می خوری ! پس بهش پیشنهاد دوستی نده !
واسه همین چیزی نگفتم و بهش توضیح دادم و خدافظی کردم . تا صبح به یادش بودم ولی جق نزدم ! .
فردا شبش اس داد که میشه خواهش کنم شنبه قبل از کلاس یکم زود تر بیایی تمرین ها رو با هم چک کنیم ؟ منم که انگار بهم تی تاب داده باشن زوق مرگ شدم و با کله قبول کردم و گفتم چشم کلاس 6 شروع میشد و من ساعت پنج و ربع اونجا بودم اون باز با مامانش اومده بود انگار مامانش در کون این بود همه جا باهاش می رفت . رسیدم و با مامانش سلام علیک کردم این بار رسما من رو سایه به مامانش معرفی کرد و گفت که این مهراد هستش و خیلی به من لطف داره که کمکم می کنه . رفتیم طبقه بالا و بیرون کلاس نشستیم و کتابم رو گرفت و شروع به چک کردن کرد . بالای صفحه های کتاب شعر نوشته بودم . (همون جور که قبلا گفته بودم توی جو آهنگ بودم و اون اتفاق کزایی تازه برام افتاده بود که دوستم دوست دخترم رو بر زده بود و من هم وقتی یادش می افتادم شعر می نوشتم ) اولی رو خوند و گفت که این رو خودت نوشتی گفتم آره ولی شما نخون اونا واسه دل خودمه گفت خیلی قشنگه . من کمارش نشسته بودم و اون هی از من می پرسید که این چیه اون چیه و یکم رو مخ من رفته بود که گفتم الان یه چیزی میگم بحث اوز شه که از دهنم پرید دوست پسر داری ؟ یه دقیقه ساکت شد و آروم به من نگاه کرد و آروم گفت نه . من و میگی تو دلم ماشین لباس شویی روشن بود و توی دلم جشن گرفته بودم . وای چقدر خوب شد !
بعد ازش پرسیدم چی می خونی ؟ گفت پزشکی گفتم واقعا گفت آره ولی علاقه ندارم بهش . گفتم یه چیزی بگم بهت ، بهت بر نمی خوره ؟ گفت نه بااااااا بگو . یکم من و من کردم و گفتم خیلی حیکلت خوب و خوش فرمه بدن سازی کار میکنی ؟ گفت همین ؟ (تو دلم گفتم دستات رو بزار زمین ) فکر میکردم با من راحت تر باشی گفتم یعنی چی ؟ گفت یعنی رو در وایسی نداریم با هم ها گفتم باشه . گفت من از 6 سالگی شنا کار می کنم و هنوزم همین طور
خب دیگه حاشیه نمیرم و بریم سر اصل مطلب اون موضوع و اون حرف هایی که بینمون گزشت باعث شد با هم دوست بشیم و هر روز اس بازی و حرف زدن و گپ زدن پشت تلفن و حرف های عاشقانه زدم . مامانش هم به من اعتماد کرده بود و میزاشت با هم بیرون بریم . وسط ترم 1 اجازه مرخصی از آموزشگاه گرفت که بره مسافرت و یه هفته نمیاد . رفت و من موندم و اس دادن بهش توی یکی از شب ها که اون شمال بود و من خیلی حشری بودم بهش گفتم که بیای تهران می بوسمت گفت از کجام گفتم از لب هات گفت دیگه از کجام گفتم از گردنت و گونه هات و گوشت و .... که اس داد همین از شانس کیریه من شارژ ایرانسلم تموم شد . کیرم تو ایرانسل . به بابام با زبون بی زبونی گفت کس کش هقفته ای 10 چوق من و می چاپی و ازم پول شارژ می گیری چه گهی می خوری !
با هر زوری بود گفت فردا صبح بهت پول میدم هر گهی خوردم که الان پول بده نداد که نداد .
صبح قبل مدرسه رفتن شارژ خریدم اس دادم عصبی بود از دستم وبراش توضیح دادم و قبول کرد .
وقتی اومد رفتم دنبالش در خونشون که با ما فاصلش 2 خیابون بود و از مامانش اجازش رو گرفتم . اومیدم بیرون دستش رو گرفته بودم و سرم رو بالا گرفته بودم توی خیابون راه می رفتم که بهش گفتم سایه یاد قولت هستی ؟
گفت چه قولی ؟
گفتم می بوسمت تو هم قبول کردی گفت آهان آره ژای حرفم هستم . منم گفتم بریم توی ژارکینگ خونه ی ما . اول ترسید اما قبول کرد . رفتیم نزدیک خونه ی ما گفتم من میرم تو خونه در رو باز میزارم تو هم یه 1 دقیقه بعد بیا تو و بیا توی پار کینگ .
گفت باشه جدا شدیم و من رفتم تو خونه اون هم 1 دقیقه بعد در رو باز کرد و اومد تو پارکینگ من پایین پله ها منتظرش بودم
روی پله ی آخر که رسید بقلش کردم و توی همون حالت شروع به بوسیدنش کردم و از هم لب می گرفتیم وای باورم نمیشه یعنی واقعا الان سایه توی بقل من هستش و دارم می بوسمش وای آرزوی من توی این مدت بالاخره به حقیقت تبدیل شده بود واقعا دوستش داشتم و واقعا از روی عشق می بوسیدمش . انقدر آتیش عشق هر دو مون رو گرفته بود که من داشتم می سوختم . گزاشتمش زمین و چسبوندمش به دیوار پارکینگ و تا جایی که می شد از لب هاش می بوسیدمش و زبونم رو تو دهنش می کردم و بازبونش بازی می کردم کم کم لب هاش رو ول کردم و رفتم سراق گردنش دیگه آب دهن واسم نمونده بود و خشکی زده بود با لب هاش جوری با گوشم ور می رفت که من حشریتم بیشتر میشد که کیرم سیخ سیخ شده بود و چسبیده بود از روی شلوار لیم روی کسش . دست راستم رو بردم رو سینش و از روی مانتو سینه هاش رو فشار میدادم و دست چپم رو بردم پشتش و مانتوش رو دادم بالا و دستم رو کردم تو شرتش اول جلوم رو خواست بگیره اما بهش قول دادم که با کسش کاری نداشته باشم و قبول کردم با نک انگشتام گرمای کونش رو حس می کردم تو همون حالی که داشتیم لب می گرفتیم با کونش ور میرفتم که دستم رو در اوردم و ئکمه ی مانتوش رو باز کردم و لباس زیرش رو دادم بالا و با بد بختی سینه های قشنگش رو از سوتینش در اوردم و شورو به مکیدنشون کردم و با چنان ولعی می خوردم که باورتون نمیشه . گفت مهراد بسه و سینش رو سر جاش گزاشت و دکمه های مانتوش رو بست گفتم چی شد گفت دیگه بسه فهمیدم حشر شده ولی می خواد جلوی خودش رو بگیره که گفتم سایه فقط 1 دقیقه دیگه بزار لب هات رو ببوسم که خودش لب هاش رو گزاشت رو لب هاو شروع کرد به خوردن منم انگشتم رو کردم توی دهنم و به زور تف مالیش کردم مگه آب دهن بود توی گلوم ؟ دستم رو کردم تو شرتش از پشت گفت چیکار می خوای بکنی گفتم نترس و خودت رو شل کن خودت رو گفت من پردم رو می خوام گفتم با پردت کاری ندارم و یک دفعه انگشتم رو کردم توی کونش و یه جیق کوچولو کشید و منم از ترسم کشیدم بیرون توی اون حالت و ترسی که داشتم که یک دفعه کسی نیاد ولش کردم و گفتم باشه بریم دیگه ! که یه صدا از در ورودی اومد انگار آب سرد رو روم ریخته باشن . خایه هام چسبیده بود زیر گلوم . یه جا سیخ وایساده بودم که شنیدم داره میره بالا و پایین نیومد آروم شدم و گفتم من میرم بیرون تو هم 1 دقیقه دیگه بیا بیرون . گفت باشه و رفتیم بیرون .
شب که شد هیچ اس ام اس ی بینمون رد و بدل نشد و من تا صبح به این موضوع که کارم درست بود یا نه فکر میکردم .اما حشریت بود و جونی منی که سکس رو فقط تو فیلم سوپر دیده بودم و توی صدا های 2 شب به بعد .
دو روز بعد از اون موضوع محرم شد و من رفتم مثل هر سال توی هیئت محل قدیممون و مثل هر سال زیر علامت و تبل زدن و زنجیر زدن یکی از اون شب ها که فکر کنم شب حضرت ابولفضل بود قول دادم که دیگه کاری نکنم که اشتباه باشه و پشیمون شده بودم . بعد محرم اس داد و گفت مهراد چرا بهم اس نمیدی ؟ گفتم نمی دونم تو چرا اس نمیدادی ؟ گفت به جون مادرم خجالت می کشیدم و دو باره دوستیمون مثل قبل شده بود . یک هفته گزشت و من باز همه چیز یادم رفت و حشریت با مغزم بازی وحشت ناکی کرد . مامان اینا از روز قبل گفته بودن که امروز میرن بیرون خونه یکی از دوستان که من ازشون بدم می اومد از اون بسیجی های کیری بودن گفتم به هیچ وجه نمیام . اونام گفتن به درک ما شام اونجاییم بابام یه 12 تومن پرت کرد جلوم و گفت واسه شام یه چیزی بخر نمیری از گشنگی و خندیدن بهم و رفتن .
من هم زود اس دادم به سایه و گفتم سایه ساعت 4 بیا خونه ی ما . گفت نمیشه چجوری مامانم رو رازی کنم گفتم اون با من زنگ زدم بهش و گفتم گوشی رو بده به مامانت گفت چی میخوای بگی ؟ گفتم اونش با من . گوشی رو داد منم گفتم سلام مامان خوب هستید ؟ مامانش جا خورد و گفت سلام پسرم چی شده ؟ گفتم اجازه میدید با سایه یه دو ساعتی بریم 30 نما ؟ گفت نه گفتم مامان خواهش میکنم این رو که گفتم گفت بهت اعتماد می کنم ها گفتم چشم. گفت میای دنبال سایه گفتم نه گفت پس من میارمش گفتم نه نمی خواد من میام دنبالش گفت باشه کی میای ؟ گفتم چهار و نیم جلو در خونتونم . گفت باشه . گوشی رو داد به سایه گفتم سایه میری حموم و پشمات رو میزنی و یه ست سیاه کرست و شرت می پوشی و آماده میشی تا بیام دنبالت گفت من سیاه ندارم سفیده . گفتم باشه اون رو بپوش گفت می خوای چیکار کنی ؟ گفتم اونش با من . رفتم دنبالش و دستش رو گرفتم و نزدیک خونه که شدیم گفتم مثل اون بار من اول میرم تو و تو بعد من بیا طبقه ی 6 گفت باشه . من رفتم و اونم اومد تا از در اومد تو بغلش کردم و لب ها مون رو هم بود رفتیم جلو تلویزیون نشستیم و گفتم که امروز می تونیم اولین روز زندگیمون باشه گفت یعنی چی گفتم یعنی امروز تو زن منی این رو که گفتم سرش رو گزاشت رو سینم و یه بوس یه سینم زد و این کارش دیونم کرد تو همون حالت که هردو با لباس ها راحتیمون بودیم دستم رو روی دستش حرکت دادم و نازش کردم و دستم رو بردم توی موهاش و توی یه دنیای دیگه بودم چه حس خوبی بود با عشق با هم بودیم سرش رو از روی سینم برداشت و به من نگاه کرد و گفت مهراد هیچ وقت تنهام نزار قول بده با هم باشیم تا آخر عمر این رو که گفت لب هاش رو بوسیدم رو کاناپه درازش کردم و لباسش رو دادم بالا و کرستش رو دیدم یه کرست سفید خیلی قشنگ پوشیده بود بعد شلوارش رو با بوسه هام در اوردم وای چی میدیم جلوم ؟ یه دختر که خیلی دوستش دارم با لباس زیر جلومه هیچ وقت خوابش رو نمی دیدم با یه دختر باشم دستش رو برد جلو و کیرم رو گرفت تو دستش اون موقع که چاق بود کیرم کوچیک بود 14 سانت قد داشت به زور . قبل اومدنش هم یه اسپرری که قبلا از یکی از دوستام توی مدرسه کش رفته بودم رو زده بودم و کیرم بی حس بود لباسم رو در اوردم و شلوارم رو کندم که دیدم داره می خنده گفتم چی شده ؟ گفت چقدر سینه هات بزرگه من خجالت کشیدم (این حرفش باعث شد که من رژیم بگیرم و برم بدن سازی تا لاغر شم ) داشت از روی شرتم کیرم رو ناز می کرد روش دراز کشیدم و شروع به لب گرفتن ازش کردم که با مشت من رو از رو خودش کنار داد و گفت مهراد سنگینی خب برو کنار دستم رو که زدم به شکمش دیدم چه بدن سفت و خوش فرمی داره انگار خدا بدنش رو با دقت درست کرده بود . دستم رو بردم پشتش و خواستم که سوتیینش رو بازکنم که نتونستم واسه همین خودش نشست و بازش کرد وای وقتی کرست رفت کنار چی میدیدم ؟ سینه هاش چقدر خوش فرم بود ؟ وای عالی بود داغ کرده بودم کیرم بالاخره سیخ شد . شرتش رو کشیدم بیرون و کسش رو دیدم وای چی میدیم یه کس تمیز بدون حتی یه موی کوچیک روش عالی بود شرتم رو کند و گفتم کیرم رو می خوری ؟ گفت نه بدم میاد گفتم باشه و افتادم به جون کسش و تاجایی که می تونستم خوردمش از توی فیلم ها یاد گرفته بودم جایی که یه برجستگیه بزرگ داره رو بخورم و بمکمش .
وقتی این کار رو کردم جیقش بلند شد دستم که روی بدنش بود و داشتم با سینه هاش ور میرفتم و بیشتر تکون می دادم و بیشتر فشار می اوردم دست راستم رو کشیدم روی بدنش که بیارم رو پاهاش که جیغ زد و گفت مهراد دستت رو رو شکمم نکش فکر کن شکم ندارم من فهمیدم نقطه حساسش شکمش هستش دستم رو روی شکمش کشیدم و این کار رو ادامه دادم کسش رو بالا می اوردو داد میزد نگاش کردم دیدم داره از حشریت گریه می کنه و التماس می کنه دست به شکمش نزنم این صحنه رو که دیدم دستم رو از رو شکمش برداشتم وگزاشتم رو سینه هاش و یه 3دقیقه که خوردم دیدم طعم کسش عوض شد یه طعم فوق العاده اومد توی دهنم که عالی بود گفت مهراد ببخشید گفتم واسه چی گفت ارضا شدم گفتم اشکالی نداره .
گفت نوبت منه گفتم چی که حولم داد و کیرم رو کرد توی دهنش اصلا اینکاره نبود و گار می گرفت یا دندون هاش رو می کشید رو کیرم یه ده یا دوازده باری مک زد که در اوردم از دهنش اصلا به من خوش نمیگزشت چون حس نمی کردم . بلند شدم رفتم از توی یخ چال کره ور داشتم اوردم چیز دیگه ای تو اون حال حشریت به زهنم نرسید چون کیرم کوتاه بود توی هر مدلی که خواستم امتحان کنم دیدم نمیشه یه لحظه بدنم لرزید و به خودم گفتم مهراد چی کار داری میکنی ؟ تا اینجاش بس نبود می خوای بکنی تو کسش ؟ آخه سایه بهم گفت حلقوی هستش و بدون ترس بکنم توش اما تو همین حالت شک کردم و گفتم قنبل کنه می خوام از کون بکنمش گفت نه و نمی خوام و درد داره گفتم تا اینجاش اومدیم باید جلو بریم گفتم من از کس بکن نیستم هرچی هم که دوست داری بگو من از کس نمی کنم . پیش خودم گفتم شاید می خواد آویزون بشه رفتم و یک دونه کاندوم که قایم کرده بودم رو برداشتم و اومدم کشیدم رو کیرم و گفتم که بچرخ از کون می کنم باز نه او نو کرد اما رازیش کردم انگشتم رو کردم توی هنش و خیسش کردم بعد آروم انگشت اشارم رو کردم تو کونش چقدر داغ بود وای یه آه کوچیک کشید و ادامه دادم بعد انگشت فاکم رو همراه با انگشن اشاره کردم تو کونش چه حس خوبی داشت همین جور که بالا پایین می کردم تو کونش آروم صدای آه و اوهش بالا رفت گفتم الان وقتشه یکم کره رو مالیدم به کونش و یه مقدار هم روی کاندمم رو کره ای کردم . دیگه کم کم داشت اثر اسپری می رفت و من به خوبی این رو حس می کردم بهش گفتم قمبل کن و قبل کرد جلوم خیلی آروم منم کیرم رو نزدیک کردم و آروم آروم کردم توی کونش احساس گرما می کردم و یه حسی که بهم می گفت مهراد اشتباهه کاری که می کنی ! ولی ادامه دادم و وقتی کیرم کامل توی کونش رفت نگاش کردم دیدم که داره آروم گریه می کنه باز تو همون حالت که بودیم بهش گفتم خانومم گریه نکن الان دردش تموم میشه توی همون حالت که بودیم درازش کردم رو حالت دمر و شرو کردم به تلمبه زدن خیلی کیرم داغ کرده بود حس خوبی داشت وقتی جلو عقب می کردم آروم آه آه می کرد و این موضوع من رو حشرتر کرده بود و من با سرعت بیشتری می کردم صدای هر دو مون تو آسمون بود با دستمام سینه هاش رو فشار می دادم و گاهی وقت ها هم کونش رو می مالیدم وای بدن خیلی سفت و محکمی داشت و خیلی هم تمیز و بی مو وقتی از پشت سر به گودی کمرش نگاه می کردم که موهای بلند و مشکیش یه تزاد قشنگ رنگی با پوست سفیدش ایجاد می کرد بیشتر حشر میشدم . نا خدآگاه مو هاش رو کشیدم و سرش رو رو به بالا اوردم جیغ می زد اما دیگه برام هیچی مهم نبود آبم داشت می اومد گفتم که بریزم تو کونش من که کاندم هم بستم چه فرقی داره سرعت تلمبه هام بیشتر میشد و صدای جفتمون بالاتر میرفت خدا رو شکر تنها همسایه ما اون روز خونه نبود توی طبقه ای که بودیم . سرعت تلمبه هام بالا رفته بود که دیدم لرزید فکر کنم اونم از لذت ارزا شد برای دومین بار و من هم ارزا شدم و کلی آب ریختم توی کونش و آروم روش دراز کشیدم و با بوسه های ریزی که از کنار گوشش میکردم و بازی دستم با موهاش سعی می کردم آرومش کنم و این حس گناه رو از بین ببرم . کنارش دراز کشیدم و هم دیگه رو توی اون حالت بغل کردیم در گوشم آروم گفت مهراد من حس بدی دارم احساس می کنم که به مامانم خیانت کردم احساس میکنم که خیلی گناه کردیم من و تو منم از ته دلم گفتم مگه آدم با زن خودش سکس کنه گناهه ؟ گفت جدی گفتم ای کاش این کار رو نمیکردیم .
و من ساکت شدم یه 5 دقیقه ای توی اون حالت بودیم که چشمم به ساعت افتاد ساعت 10 دقیقه به 6 بود گفتم بلند شو باید بریم خودمون رو تمیز کنیم بردمش توی حموم و لیف دستم کردم و بدنش رو شروع به لیف زدن کردن از شدت خستگی و خواب نمی تونست سر پا وایسه .تمیزش کردم و فرستادمش بیرون و خودم هم یه دوش سریع گرفتم . اومدم بیرون دیدم که حوله رو کشیده دورش و داره گریه می کنه گفتم حوله خودم رو پوشیدم و رفتم کنارش و گفتم سایه گریه نکن خانومم این چه کاریه ؟ و بغلم کرد و گفت مهراد می ترسم گفتم دیگه بسه رفتم شرتم رو پوشیدم و سشوار رو اوردم موهاش رو خشک کردم و مو های خودم رو هم خشک کردم و همون جور که نشسته بود شرتش رو پاش کردم و شرت خودم رو هم پوشیدم و کنارش نشستم شروع کردم به بستن سوتیینش وقتی سوتین رو با هزار بد بختی بستم آروم بوسش کردم و از پشت بغلش کردم دلم نمیخواست ولش کنم و می خواستم بغلش کنم ساعت ها توی اون حالت باشیم اما نمیشد . بلند شد و لباس هاش رو پوشید و منم لباس هام رو پوشیدم و رفتیم بیرون از خونه و رفتیم پارک مامانش به گوشیه من زنگ زد که کجایین شما فیلم تموم نشد ؟ گفتم چرا چرا تموم شده ما الان پارک طرف خونه هستیم گفت سایه رو زود بیار خونه که الان باباش میرسه من هم گفتم چشم و بردمش تحویلش دادم توی راه واسه این که یکم انرژیش بر گرده واسه جفتمون انرژی زا خریدم و خوردیم . تحویلش دادم و تشکر کردم از مامانش و اومدم خونه و خونه رو جم و جور کردم به کاناپه که رسیدم دیدم ای دل قافل آبش که آخرین بار اومده ریخته رو این کاناپه بد بخت و بدبخت شدم . باهزار زور و زحمت که بود با یه پارچه خیس و اسپری شیشه پاک کن پاکش کردم . تا صبح با هم اس بازی کردیم . چند روز بعد یک دفعه دیگه اس نداد گفتم شاید شارژ نداره کلی اس بهش دادم و بی جواب موندم تقریبا 1 هفته جواب نداد تا این که اس داد متن کاملش اینه :
مهراد دیگه بسه نمیتونم تو چشما خودمون و مامانم و بابام نگاه کنم بسه تا همین جا دوستیمون بسه دیگه هرچی بینمون بود تمومه دیگه مزاحمم نشو و خط

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#232 | Posted: 24 May 2012 22:46
زهره خوشگله

با سلام من فرهادم 36 سالمه متاهلمو از زندگیم راضی
نمیخوام واسه کاری که میکنم بهونه تراشی بکنم ولی هر ازگاهی بدم نمیاد که تجربه سکس با غیر ازهمسرمو تجربه کنم البته نه با تجاوز وزور وباهر کسی هم که این کارو کردم نه پولی بوده نه زوری محل کارم یه مجموعه تفریحی کنار دریای شماله چند سالی هم که اینجا تو محل کارم از این کارها نکردم ولی آرزو زنی بود که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم اون مهمون یکی از مهمانهای مابود سال دومی بود که میومد اینجا یکی ازبچه ها که باهاش درحد دوستی بوده آمارشو بهم داد دلو زدم به دریا یه روز دم غروب که واسه دویدن تنها اومد کناردریا باهاش صحبت کردم.اون خودشو اینجوری معرفی کرد زهره هستم و38 سالمه ساکن تهران والانم12 ساله که از شوهرم به دلایلی طلاق گرفتم 8 ساله که رابطه با کسی نداشته .چند سال که ازشوهرش طلاق گرفته بوده عاشق یکی دیگه میشه واونم اذیتش میکنه به همین خاطر از مردها دل خوشی نداشته. خلاصه شماره هامونو رد بدل کردیم واونشب گذشت,اونا دو روز بعد برگشتن تهران ارتباط ما تلفنی بودوزمانی که من تو محل کارم بودم اس میدادیم وصحبت میکردیم اوایل صحبتهای معمولی اس های مفهومی تا یواش یواش شد اس های سکسی. قبلا هم تجربه کرده بودم که اگه با خانومها بحث سکس وپیش نکشی خودشون بلاخره پیشنهاد میدن,که این اتفاق هم افتاد پیشنهاد سکس داد.منم قبول کردم دنبال فرصت که همدیگه رو ببینیم.تا اینکه بخاطر فوت پدر یکی ازدوستام وشرکت تومراسم ترحیم راهی تهران شدم مراسم توخیابون پاستور بود با زهره یکساعت بعد میدون پاستور قرار گذاشتم وبلاخره لحظه دیدار ما بعد ازدوماه از اولین دیدارمون فرارسید.منو که دید باهم دستو دادیم وروبوسی کردیم و سوار ماشینم که پراید(جهت اطلاع)شدیم,با یکی ازدوستام که دانشجوی پزشکی تهرانه وخونه مجردی تو تجریش داره هماهنگ کرده بودم,دوستم دم درخونه منتظرما بود,کلیدو به مادادوخودش رفت کتابخونه.رفتیم بالا وارد خونه که شدیم باورم نمیشد که باارتباط تلفنی اینقدر یکی به یه نفر دیگه وابسته بشه,همدیگه رو واسه اولین باربغل کردیم دیدم یه کمی ازبغل وتن یه مرداکراه داره ولی بعدازچند دقیقه آرومتر شد وشروع کردیم به لب گرفتن,تبحر نداشت ولی همراهی میکرد همینطور که لب بازی میکردیم آروم جوری که ناراحت نشه دستمو بردم طرف سینه اش وخیلی آروم ازپشت لباسش مالوندم اون سبنه های نازو کوچولوش (سایز65).قبلا توپیامهاش میگفت که سینهاش کوچیکه وبابت این ناراحت بود ولی من بهشم گفتم که عاشق سینه های کوچیکم.ازمسیر داستان منحرف نشیم,از روی لباش اومدم طرف گردن ولاله های گوشش غرق لذت وحال بودیم هردوتامون,جوری که هیچ چیزحواسمونو پرت نمیکرد,لباسهامونو باکمک هم یکی پس از دیگری دراوردیم ولخت لخت شدیم,آذر ماه بودوهوا یه کمی سرد
لخت که شدیم بدن قشنگ ونازشو تازه تونستم حسابی وراندازکنم ازم پرسیدچرا نگاه میکنی گفتم قبل ازاینکه سکسوتجربه کنیم میخوام بدنتو کامل بینم تا بعد از سکس هم ببینم نظرم عوض میشه یا نه. براحتی کل هیکلشو که حدود 57یا8 کیلو نمیشد توبغلم گرفتمو بلندش کردم بردم تویه اتاق دیگه توبغلم دستو پا میزدو میخندید . خوابوندمش روی پتو ودوباره شروع کردم از لب وگردن به خوردن رسیدم به سینهای نازش بازبونم دور نوکش میچرخوندم ,تازه داشت آه واوهش در میومدکه یه گازکوچولو ازنوک سینه اش گرفتم یهو پرید ویه آخ گفت ومجالش ندادم ونوک سینه شو فقط نوکشو شروع کردم به مکیدن با این کارم انگار بیحس شد وفرش زمین شد.منم ازاین سینه به اون سین ,یکی روبخورو یکی روبمال واسه خودم مشغول بودم,اونم با آه ووای وای گفتن هاش بیشتر حشریم میکرد.آخرسینهاشو تقریبا 90درصد چپوندم تودهنم واون یکی رو بافشار چنگ میزدم کار سینهاشو تموم کردمو اومدم پایین تر دور نافش وبازبون خیس کردم لیسیدم اون داشت از لذت پتو رو چنگ میزد آخ واوخ میکردو لبشو گازمیگرفت بازبون رفتم پایین تر کسشو میدیدم وزیر شکمش که به خاطر بارداری کمی خط افتاده بود اما لذت وشهوت اجازه نمیده که به این مسائل فکرکنی وآزارت بده,چوچولش بزرگ نبود ولی بادندونا تاجای که میشد کشیدم ولای دندونها م بازی میکردم اون داشت دیوونه میشدهمش میگفت بکن تو فرهاد توروخدابکن توش ولی من میخواستم لذت همراهش باشه گفتم زوده باهات کاردارم .باانگشت شست واشاره لای کسشو باز کردم وای خدا چی میدیدم صورتی,یه کس صورتی خیس خیس از شهوت, انگشت اشارمو گذاشتم روی برآمدگی چوچولش همونجایی که اززیرانگشت آدم در میره باهاش بازی میکردم وزبونمو بردم طرف کسش بانوک زبون داشتم باکسش ,اونم توی کسش بازی میکردم که دیگه میلرزید وای وای گفتنش تموم اتاق وپرکرده بود ومنو تشویق به لذت بیشتر میکرد, دیگه موقعش بود که کیرمو نزدیک دستش میبردم تا بتونه کیرمو بماله یه مقدار پایین تنه مو چرخوندم جوری که دستشو درازکنه تا به کیرم برسه اونم همین کارو کرد دستشو به کیرم رسوند
گرفت تودستش ومیمالوند منم داشتم دیکه کسشو گاز میگرفتم کیرمو میکشید طرف خودش واسه مالکیت بیشتر ودسترسی بهتر منم مانعش نمیشدم وکمکش میکردم
خودم چرخوندم کیرمو نزدیک دهنش بردم 69 بودیم اما اون کیرمو دهن نمیگرفت بعدا گفت که تا حالا این کارونکرده (صحت حرفشو تو رابطه بعدی که تو شمال داشتیم وقتی که میخواست کیرمو بخوره ولی با دندوناش زخمی کرد فهمیدم)برش گردودندمو تمام هیکلمو انداختم روش ,تو هم وول میخوردیم بدنهامنو بهم میمالوندیم گفتم ارزو میخوام کیرمو بذارم توکست دوستداری اولش وچطوری شروع کنم. بقیه باخوذم ,آرزو گفت میخوام توچشام نگاه کنی بذاری لذت وتو چشات ببینم ,خودمو انداختم لای پاهاش زانو زدم یکی ازپاهاشو تا کمرم آوردم بالا کیرمو که دیگه داشت منفجر میشد با دستم گرفتم بردم طرف کسش,سرکیرمو با آاب لزج کسش خیس کردم,(تو سکس عادت به کاندوم ندارم چون میدونم که ایدز از زن به مرد احتمالش 1در 1000 هست پس سعی میکنم لذت شو ببرم) فکر میکردم با یه کس حداقل سایز کیرم طرفم وواسه تو کردن مشکلی ندارم ولی واقعا کسش تنگ بود وفهمیدم که درمورد نداشتن چند ساله ارتباط با کسی رو راست گفته باکمک دست وفشار کمر کیرمو فرستادم تو کسش دیگه داشت پهلو هامو چنگ میزذ ومنو میکشید طرفش ,اوج شهوت ولذت وتو چشماش میدیدم یه چند باری عقب جلو کردم تا عادی شد 3یا4 دقیقه تواین حالت تلمبه زدم وگفتم دیگه حالتو(بقول باکلاسهاش پوزیشن)عوض کنم کیرمو که در آوردم دیدم کمی خونیه ,که اونم به خاطر تنگی کسش بوده ,بادستمال خونوپاک کردمو کمکش کردم سگی بشه دستمو گذاشتم دوطرف باسنش و کیرمو هل دادم تو دیگه دوتایی عقب جلو میکردیم جوری که چند بار کیرم از کسش دراومدو به کون وکپلش میخورد آخرشم صورت وسینه شو چسبوندم به زمین وقمبلش هوا من در حال عقب جلو 3,4 دقیقه تو این حالت کردمش,دوست داشتم از کون هم بکنمش ولی گفتم واسه دفعه اول وبااین کس تنگ صلاح نیست, بمونه برای دفعات بعد (که همینم شد) تو حالات مختلف کردمش تقریبا 15تا20ذقیقه تلمبه زدنم طول کشید نمیخام بگم کمرم سفته ولی بعد این همه سال میدونم که واسه چنین شرایطی چطور کمرمو سفت کنم واز چی استفاده کنم که ضرر زیاد نداشته باشه. لحظه اورگاسمش رسید وبالرزش و آه خفیفی واسه چندمین بار آبش اومد اما من همچنان تلمبه میزدم بعد از حالتهای مختلف دوبار به پشت خوابوندش وهمون حالت اول گرفتم اینبار بادور تند تلمبه میزدم اوج شهوتم نزدیک بود کیرمو از کسش در اوردم وسرشو یه لحظه نگه داشتم وبعد به طرف شکم وسینه اش گرفتم ابم با فشار پاشید بیرون همون نگه داشتن اول کارشو کرد پرتابش تا صورت آرزو رسید بعضی خانمها از فشار آب وسفتی کیر طرف مقابلشون لذت میبرن وآرزو هم جز اون دسته بود بادستهای تقریبا ضمختش که تازه متوجه شده بودم (اونم بخاطر کار کردن بود)آبمو روی سینه ها وشکمش میمالید منم دیگه ولو شدم بغلش اون روز با فاصله نیم ساعت دوبار دیگه هم سکس داشتیم ولی به لذت اولین بار نبود ساعت تفریبا 5ونیم بود که کلید خونه رو به امید دوست دانشجوم تحویل دادم از آرزو ساعت 6 با خوشحالی وآرزوی لحظات بهتر ویه لب داغ توماشینم سر خیابون خونه خواهرش جدا شدم راه افتادم سمت شمال که فکر کنم ساعت 9ونیم رسیدم.
اولا ببخشید طولانی شد
دوما اگه ایراد نوشتاری هست بخاطر تند نوشتنه
سوما اگه غلط املایی هست حمل بر بیسوادی نباشه بذارید به حساب نا آشنایی کامل باصفحه کیبورد
چهارما از راهنمایی سازنده شما سپاس گذار میشم
این خاطره رو نه واسه امتیاز ونه واسه فحش هاش نوشتم بلکه بخاطر اینکه با مجسم کردن اون لحظاتی که من داشتم شما هم چند دقیقه ای اگه خوشتون اومد خوش باشین

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#233 | Posted: 24 May 2012 22:48
بهترین سکس مریم

قبل از اینکه خاطره رو شروع کنم از خودم بگم، من 171 قدمه، 58 وزنم، سایز سینه هام 65 هست، باسنم هم متوسطه، رنگ پوستم ذاتا برنزست(البته نه خیلی شدید) از نظر زیبایی هم فکر میکنم که از متوسط یه خرده بالاتر هستم!
این خاطره مربوط به وقتی میشه که اول دبیرستان بودم. تا قبل از اون با یکی از دوستای دخترم که صمیمی ترین دوستم بود رابطه داشتم و با یکی از پسرهای فامیلمون که 6 سالی از من بزرگ تر هم بود چند بار سکس کرده بودم ولی هنوز دوست پسر نداشتم و خیلی هم به فکرش نبودم.
سال اول دبیرستان که بودم بیشتر شیطون شده بودم و تو راه مدرسه سر به سر پسرا میذاشتیم. وسطای سال بود که یه پسری مدام میومد جلو و درخواست دوستی میداد و میگفت از من خوشش اومده. بعد از یکی دو هفته قبول کردم باهاش برم بیرون و به حرفاش گوش بدم. در کل پسر خوبی نبود، از بچه های پایین شهر بود، خیلی بی کلاس بود و اینطور که طی مرور زمان فهمیدم یک ادم کاملا نامرد بود. با همه اینها شخصیتی داشت که من رو جذب میکرد. قد بلند و چهره ی جذابی هم داشت. خلاصه اینکه رفتیم یه پارک و بعد از یکی دو ساعت حرف زدن با هم دوست شدیم.
دوستی ما یکی دو ماهی همینطوری ادامه داشت و بیرون میرفتیم باهم تا اینکه یه روز که رفتم سر قرار دیدم با یه ماشین اومده، گفت ماشین دامادمون رو ازش گرفتم تا بریم بگردیم. سوار ماشین شدم، یه خرده داخل شهر بودیم که به من گفت بیا بریم یه جای خلوت تر راحت حرف بزنیم. من رو برد یه بوستانی که سه چهار کیلومتر خارج از شهر قرار داشت و خیلی کم ادم میومد. (مخصوصا تو اون سالها)
من اصلا فکرش رو هم نمیکردم که تو اون روز قراره سکس کنیم با این حال چون تنها بودیم و محیط هم ساکت بود یه خرده میترسیدم و استرس داشتم. ماشین رو پارک کردیم و من و محسن (دوست پسرم) رفتیم پشت بوستان و از پشت بوستان خارج شدیم. در فاصله ی 20 ، 30 متری یه رودخانه ی کوچیک بود. از روی سنگ ها رودخانه رو هم رد کردیم و در امتداد رودخانه دست در دست هم قدم زدیم. هیچ صدایی از انسان شنیده نمیشد کسی هم دیده نمیشد. من و اون تنهای تنها بودیم. یه خرده که رفتیم جلو کنارمون یه فرورفتگی تو سنگ بود مثل یه غار کوچیک. گفت بیا بریم این تو، منم باهاش رفتم.
اون تو دراز کشیده بودیم و مقداری از پاهامون هم میزد بیرون. شروع کرده بودیم حرف زدن و شوخی ها و زبون بازی های اون هم باعث میشد که کمتر استرس داشته باشم. یک ربع گذشته بود که بهم گفت مریم گفتم چیه؟ گفت مریم بیا یه خرده با هم حال کنیم، حالم خیلی خرابه. من که تا اون لحظه اصلا به سکس فکر نمیکردم نمیخواستم اصلا باهاش کاری بکنم. اون هی اسرار میکرد منم سعی میکردم منصرفش کنم. آخر سر خیلی جدی بهش گفتم اصلا پاشو بریم. اونم معذرت خواست گفت باشه دیگه اسرار نمیکنم.
ده دقیقه ی دیگه همونجا دراز کشیده بودیم و مدتی سکوت بینمون برقرار بود. من تقریبا پشتم رو بهش کرده بودم و هنوز کاملا اشتی نبودم! اون اروم سرش رو اورد جلو و یه بوسه از گردنم کرد. هیچی بهش نگفتم، و اونم اروم اروم به کارش ادامه میداد، میخواستم یه کاری بکنه که بتونم یه واکنش تند نشون بدم و از اونجا بیام بیرون ولی اون فقط بوسه های خیلی کوچیک میکرد. اروم اروم از گردنم اومد بالاتر روی لپهام وشروع به بوسیدن و یه جورایی مکیدنشون میکرد. میخواستم مانعش بشم ولی یه احساسی داشتم که نمیذاشت، یه چیزی درونم میگفت یه خرده دیگه هم صبر کن بعد بگو! انگار از بوسیدنهاش لذت میبردم. اروم اومد سمت لبم، با دستش من رو چرخوند سمت خودش و شروع به بوسیدن لبم کرد. و بعد اروم اروم لبام رو تو دهنش فرو میبرد. هر چی بیشتر جلو میرفت حس مقاومت بیشتر از من سلب میشد. چند دقیقه بیشتر طول نکشید که من هم باهاش همراهی کردم و شروع به لب گرفتن از هم کردیم. من اولین بار تو زندگیم بود که از کسی لب میگرفتم، اصلا بلد نبودم و سعی میکردم که هر کاری اون میکنه رو تکرار کنم. خیلی زود احساسم شدیدتر شد و لذتی وصف ناشدنی تمام بدن و روحم رو فرا گرفت. یه جورایی حس میکردم که از زمین خارج شدم! احساسی داشتم که تا اون لحظه تجربش رو نداشتم. با شدت بیشتری لبای هم رو میخوردیم و با زبون هم بازی میکردیم.
در اون حین لب گرفتن دست من رو گرفت و گذاشت روی کیرش گفت بمالش، منم تو لحظه فقط دوست داشتم احساسی که دارم تموم نشه و هر کاری میگفت میکردم. یه خرده که مالیدم شلوارش رو یه خرده کشید پایین و دستم رو از زیر شرتش رد کرد. کیرش رو گرفتم تو دستم و شروع به مالیدن کردم. یه چند دقیقه ای گذشت که گفت مریم بیا بخورش برام. شلوارش رو بیشتر کشید پایین، من بلند شدم و نشستم و کیرش تو دستم بود. کیر قشنگی داشت. اندازش یه خرده از حد معمول کوچیکتر بود ولی ظاهرش جذاب بود. قبلا تو زندگیم ساک زده بودم و بدم نمیامد از این کار برای همین راحت شروع کردم براش ساک زدن. خیلی لذت میبرد و مدام از من تعریف میکرد. منم داشتم لذت میبردم ولی باز استرس اومده بود سراغم. میترسیدم از اینکه یه وقت کسی بیاد یا طوری بشه.
چند دقیقه بعد گفت بسته. اونم نشست و به من گفت روی زانوهات خم شو. کاملا نفهمیدم منظورش چه جوریه. کمکم کرد که اونطوری که میخواست قرار بگیرم. بازم کلی زبون بازی کرد و ازم تعریف کرد. گفت کارش زیاد طول نمیکشه و قول میده اذیت نشم. منم مانعش نمیشدم و منتظر بودم ببینم که میخواد چی کار کنه. مانتوم رو داد بالا و سعی کرد شلوارم رو بکشه پایین. کمکش کردم و دکمه های شلوار جینم رو باز کردم. شلوارم رو داد پایین و بعد هم شورتم رو. دستش رو اورد روی کسم و یه خرده مالیدش. بعد شلوار و شورتش رو که موقع جابجا شدن اذیتش میکردند کامل از پاش در اورد و اومد پشت من. یه تف به سوراخ کونم زد و کیرش رو گذاشت روش. خودش هم روی من خم شده بود چون سقف اونجا کوتاه بود و حتما باید خم میشد. کیرش رو یه خرده فرستاد تو، یه خرده دردم کرد ولی قابل تحمل بود. موقعیتش اصلا خوب نبود و کنترل زیادی نداشت برای همین حرکاتش اصلا یکنواخت نبود. یه دقیقه بیشتر نشد که کیرش رو تا ته کرد تو کونم. و خیلی اروم شروع کرد جلو عقب کردن. فقط همون یک دقیقه درد داشتم و بعد از اون لذت بخش بود. قبلا چند بار پسر فامیلمون از کون منو کرده بود، اونموقع فقط درد داشتم و سوزش و گاهی هم سردرد شدید و هیچ لذتی نبود. فقط منتظر بودم سریعتر تموم شه. ولی این بار فرق میکرد. هر بار که محسن کیرش رو جلو عقب میکرد بیشتر لذت میبردم. کیرش رو که میکشید بیرون توی دلم خالی میشد و مشتاقانه منتظر میشدم که دوباره بکنه تو. موقعیتش بد بود و هر چند بار تلمبه که میزد کیرش در میومد و باید دوباره تنظیم میکرد. اخرای سکسمون به قدری لذت میبردم که با اینکه مغرور بودم ازش خواستم بیشتر بکنه. میگفتم محسن بکن تو، سریعتر بکن، نذار در بیاد محسن! اونم معلوم بود تو حال خودش نیست و به تلمبه زدن ادامه میداد. نزدیک پنج دقیقه شد که ابش اومد و اونو تو کون من خالی کرد. بعد اومد کنارم دراز کشید و گفت ممنون مریم خیلی حال دادی.
چند دقیقه بعد هم لباس پوشید و به من هم گفت لباسات رو بپوش بریم.

احساسی که اونموقع داشتم عمیق و وصف ناشدنی بود و همین این سکس به بهترین سکس زندگیم تبدیل کرد. بعد از اون بازم با محسن سکس داشتم که اگر دوستان استقبال کنند مینویسم براتون.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#234 | Posted: 26 May 2012 01:41
سکس سپیده

سلام سپیده هستم ،دانشجوی اهواز،دوسدارم یکی از خاطرات سکسیمو برای شما دوستان عزیز تعریف کنم،بریم سر اصل مطلب یه روز تو خیابون نادری داشتم به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتم که برم دانشگاه،تو مسیرم یه پسر خوش تیپ با قد متوسطی دنبالم افتاده بود که آخرای خیابون خیلی بهم نزدیک شد و ازم خواست که برم تو کوچه واجازه خواست صحبت مختصری کنیم،منم مثلا یکم خودمو گرفتمو با یه کوچولو اصرارش رفتم تو کوچه،یکم لفظ قلم صحبت کرد و آخرشم شمارشو باب مثلا آشنایی بهم دادو رفت،از بعد اون آشنایی چند باری همدیگه رو دیدیم تا اینکه یه روز در مورد کارجدیدش و اینکه یه آموزشگاه کامپیوتر راه انداخته سر صحبتو باز کرد و ازم دعوت کرد که حتما آموزشگاهشو ببینم ،منم قبول کردم و فردای اون روز حدودای ساعت7 عصررفتم سر قرار،وارد آموزشگاه که شدم دیدم هیچکسی جز بابک اونجا نبود،اونم با کلی شوق و ذوق طرفم اومدو آروم بغلم کرد،بدنم مور مور شد ازم خواست بشینم و شروع به پذیرایی کرد یکم صمیمی تر که شدیم اومد کنارم نشست و دستمو گرفت،اومد نزدیکترولبشو گذاشت رو لبم،یه نگاه بهم انداخت و گفت میشه ازت یه درخواست کنم؟گفتش که امشبو پیشم بمون،منم با کلی منو من و اینکه خوابگاه راهم نمیدن و اصرارای اون هر طوری شد قبول کردم و به دوستم زنگ زدم و گفتم برام خروجی بزنه مثلا رفتم خونه یکی از دوستای مامانم که آبادانن،خیالمون که راحت شد خیلی راحت ازم درخواست سکس کرد،منم یکم خودمو لوس کردمو گفتم چون دوستت دارم همه کار واست میکنم،حالا میخوام سکسمونو تعریف کنم:
شب شده بود بعد خوردن شام بیرون و برگشتن به آموزشگاه روی زمین یه چیزی مث پتو پهن کردوبخاطر شرایط نبودن امکانات راحتی ازم معذرت خواست و سکسمون شروع شد:لباسامو یکی یکی درآورد ،شروع کرد به مکیدن لبام ،موهای بدنم همه سیخ شده بود، حس خوبی داشتم سینه هامو محکم گرفته بود،کسم داشت حسابی خیس میشد خیلی دوسداشتم سریع بره سراغ اصل مطلب،بعد خوردن سینه هام دستشو برد رو کسم و و تکون میدادحشرم بدجور زده بود بالا،سرشو برد پایینو شروع کرد خوردن کسم؛
کیرشو بدون درخواست اون گرفتم تو دستم و رفتم واسه ساک زدنش اونقدرحشری بودم که تا ته کیرشو میخوردم ،همین الانم که دارم خاطرمو مینویسم کسم خیس شده،چشماشو بسته بودو با صدای حشری گفت که پاهاتو باز کن میخوام بکنمت،(منم که پرده نداشتم ترم سوم دانشگاه بخاطر سکس با اولین تجربه ی عشقیم از دستش داده بودم،از عشقمم شکست خورده بودم)به پشت خوابیدمو پاهامو باز کردم سرکیرشو گذاشت رو کسم و کیرشو میکشید رو چوچولم داشت دیوونم میکرد،بدون اینکه ازم بپرسه که پرده دارم یا ندارم ،شروع کرد به سکس،کیرشو فرو کرد تو کسم اینقدر حسش برام لذت بخش بود که فقط سفیدی چشام پیدا بود و حالت مستی وحشتناکی داشتم کیرشو عقب جلو کردو مدام تلمبه میزد،اصلا دوسنداشتم این صحنه تموم بشه، خیلی واسم لذت بخش بود،کیرش کلفتو سیاه بود،اونقدر حرفه ای کس می کرد که معلوم بود ازون هفت خطاس،با دستاش کمرمو گرفته بود و اونقدر تو حس بود داشتم خدا خدا می کردم که زود آبش نیاد،من عاشق سکس طولانی ام،کیرشو در آورد و بهم گفت سگی بشینم تا از پشت کسمو بکنه در حین سکسشم مدام قربون صدقم میرفت،منم بیشتر حشری میشدم،سگی نشستمو کیر کلفتشو کرد تو کسم عقب جلو کرد اونقدر تند تلمبه میزد که هم از شدت درد هم لذت صدام تا هفتا کوچه اونورتر میرفت،حین سکس خیلی دوسدارم جیغ بزنم چون اینجور حس ارضا شدنم بیشتر میشه،تندو تند داشت عقب جلو میشداین کارش واقعا زمان بر بود کلی کیرشو تو کسم تکون داد داشتم جر میخوردم خیلی آخ و اوخ می کردم،داشت حسابی منو می گایید،تو اوج سکس بودم که یهو کیرشو بیرون آوردو گفتش میخوام بریزم تو دهنت،منم قبول کردمو دهنمو باز کردم آبشو ریخت تو دهنم با دستمال آبشو پاک کردمو و از بابک خواستم چوچولمو بماله آخه من هنوز کامل ارضا نشده بودم،با اینکه خیلی بی حال بود با انگشتش کس لیزمو میمالید تا اینکه کل تنم لرزیدو با یه صدای جیغ خیلی بلند ارضا شدم و بی حال افتادم ،یکم نوازشم کردو بعد این ماجرا هر چند وقت یکبار وقتی خونشون خالی میشه با خیال راحت میریم اونجا و تو خونشون سکس می کنیم،همین الان خیلی دلم سکس می خواد،ولی حیف که آلان خوابگاهم مجبورم خود ارضایی کنم ،شب همه دوستان خوش.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#235 | Posted: 29 May 2012 00:32
قرمز مطلق

وقتی بچه بودم چون تک پسر بودم زیاد عادت به شنیدن "نه" نداشتم فکر میکردم خدام ،همه باید بهم احترام بزارن ،از اون بچه های تخص و گند بودم که دوستای زیادی نداشتم،آدمی پر ادعا بودم که وقتی پای عمل میرسید هیچی نبودم،دبستان رو با این وضع تموم کردم و رفتم راهنمایی تو یه مدرسه دولتی،اونجا کسی منو آدم حساب نمیکرد،هیچ دوستی نداشتم،فکر میکردم باید همه منت منو بکشن تا باهاشون دوست شم،چندباری هم که واسشون شاخ و شونه کشیدم ،کتک بدی خوردم ،با خودم فکر کردم این طوری نمیشه،باید عوض شم ،البته بچه ها با شناخت قبلی که ازم داشتن بازم همون طوری باهام برخورد میکردن،راهنمایی هم تموم شد و رفتیم دبیرستان،پر از شور و شوق بزرگ شدن ،تو یه مدرسه غیر اتفاعی،تازه نحوه ی زندگی کردن رو یاد گرفته بودم ،کم کم احساسم به جنس مخالف قویتر شده بود،با بچه ها میرفتیم تو خیابون دور میزدیم فقط واسه چشم چرونی،عرضه ی شماره دادنم نداشتم که،فقط با خودم خوش بودم،برخلاف گذشته،دوستای زیادی داشتم،با بیشترشون راحت بودم،با هم خوش بودیم و خوش میگذروندیم. تا اینکه رفتیم یه خونه ی4 واحدی ،با کلی همسایه فضول،خونه دو طبقه بود ما طبقه ی اول بودیم،روبرومون یه خونواده 3 نفری بودن که یه مرد و زن با یه دونه دخترشون زندگی میکردن،دختره یکسال ازم کوچیکتر بود،قیافه ی نازی داشت،اما فکر میکرد از دماغ فیل افتاده،جوری بود که اصلا حوصله شو نداشتم . یه روز داشتم از مدرسه میرفتم خونه دیدم اون داره میاد این سمت خیابون ،با تمام وجود سعی کردم که منو نبینه اما دید،بهش سلام گفتم ،با غرور تمام سلام کرد ،اجبارا با هم ،هم مسیر شده بودیم،اصلا حرف نمیزد،سرش تو گوشیش بود و داشت باهاش ور میرفت،منو یاد خودم انداخت،دوران بچگی و غرور. اومدم واسه خالی نبودن عریضه یه چی گفته باشم ،بهش گفتم:درسا چطورن ،گفت بخوبن،حتی کلشو بالا نیاورد منو ببینه،بهش گفتم منو یاده خودم میندازی و بدون خداحافظی رفتم،دیدم اومد کنارم و گفت منظورت چیه،گفتم مغروری ،یه نگاه تند بهم انداخت و رفت،وقتی از پشت بهش نگاه میکردم،واقعا سکسی بود و هر مردی رو تحریک میکرد،قد نسبتا بلندی داشت،هیکل رو فرم و وقتی راه میرفت باسنش میرقصید،واقعا یه لحظه از خودم بیخود شدم ،دویدم سمتش و گفتم چرا رفتی،گفت به تو مربوط نیست،گفتم واسه حرفم معذرت میخوام،هیچی نگفت و سرش تو گوشیش بود،گوشیشو از دستش قاپیدم یهو از عصبانیت قرمز شد داشت از حرص میمرد ،گفت گوشیمو بده وگرنه... گفتم وگرنه چی؟گوشیشو بهش دادمو دستم رو دراز کردم سمتش گفتم سروش هستم،زورکی یه دست داد باهام و گفت میدونم کی هستی،گفتم خودتو معرفی نمیکنی؟گفت نمیدونستم اینقد بامزه ای نمکدون،دیدم نه بابا وضعش خیلی خرابه ولش کنی الان منو میخوره ،نمیدونم چم شده بود اما کم کم احساس میکردم منو اون دقیقا مثل هم هستیم ،ته دلم یه حس خاص بهش داشتم،اون روزم تموم شد و بیشتر فکرم پیش اون بود. بیشتر روزا بعد مدرسه میدیدمش و با هم ،هم مسیر میشدیم و اتفاقای باحالی که توی مدرسه میفتاد رو واسش تعریف میکردم،اونم میخندید و خوشش میومد،کم کم اونم اتفاقای مدرسه شو به من میگفت ولی بازم همون دختر مغرور بود، ولی من دوسش داشتم ،غرورش رو دوست داشتم،حرف زدنش رو دوست داشتم. بعد از چند مدت احساس میکردم با من صمیمی تر شده،مشکلاتشو بهم میگفت،ازم نظر میخواست،دیگه از اون غرور اولیه خبری نبود،تا جایی رسیده بود که شماره ی همو داشتیم و بعد از مدرسه باهم قرار میزاشتیم ،دیگه فقط منتظر بودم مدرسه تموم بشه و با رویا برم خونه،واقعا مثل اسمش رویایی بود،دختری بود که از نظر ظاهر هیچی کم نداشت در حالی از درون خیلی چیزا کم داشت. دیگه مثل دوست دختر شده بود واسم ،باهاش درددل میکردم ،باهم بیرون میرفتیم ،ولی من یه چیزی رو در مورد رویا خوب فهمیدم این که عاشق رنگ قرمز بود ،بیشتر وسایلش قرمز رنگ بود،همیشه شال قرمز رو سرش بود،لب هاشم قرمز بود ،همیشه دوست داشتم لب هاشو ببوسم،لب هایی که همیشه قرمز بودن و براق،موهاشم هایلایت قرمز کرده بود ،موهاش همیشه از یه طرف صورتش آویزون بود وقتی راه میرفت مو های لطیفش میرقصیدن ،هیچ وقت اون روز بارونی رو فراموش نمیکنم که هیچ کدوم چتر نداشتیم ،با اینکه از سرما میلرزیدیم ،ولی از گرمای دستای همدیگه، گرم بودیم،یادمه یه روز برفی با برف زدم به صورتش ،افتاد رو زمین و صورتشو با دستاش میمالید ،دستاشو از صورتش بر داشتم و لبشو بوسیدم،فقط یه تماس کوچیک و سریع،شیرین تر از لب های رویا چیزی وجود نداشت،سریع دستاشو گرفتم و بلندش کردم ،اونم هنوز تو شوک اون بوس بود،هیچ کودوممون تا خونه حرفی نزد،فقط یادمه اون روز اصلا احساس سرما نکردم،هوا اصلا سرد نبود. واسه اولین بار رفته بودم خونشون،یه لباس قرمز پوشیده بود،خیلی قشنگ بود،وقتی رفتم تو اتاقش ،همه چی قرمز بود ،حتی لامپ اتاقش،با تمام وجود بغلش کردم ،عطر موهاش منو از هوش برد،واقعا مثل این بود که تو یه رویا بودم،تمام بدنم میلرزید ،خودم رو ازش جدا کردم و لبهاشو بوسیدم،شیره ی وجودش با طعم رژ مخلوط شده بود و یه نوع شراب فوق العاده بوجود آورده بود،شرابی که آدم رو بیهوش میکرد و طعم زندگی رو به انسان میفهموند،دیگه اختیار خودم رو از دست دادم و با تمام وجود از لب میگرفتم،هرچی بیشتر ادامه میدادم شیرین تر میشد،صدای نفس های رویا،گوشم رو نوازش میداد،مثل این بود که زیبا ترین موسیقی جهان رو میشنیدم،اتاق پر از بوی رویا بود،نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم اما بهترین زمان زندگیم بود،رو تختش دراز کشیده بودیم و چشم ازش بر نمیداشتم،هیچکدوممون حرف نمیزد،وقتی به بدنش دست میکشیدم ،انگار ماهرترین استاد بدنشو تراشیده بود،از رو تخت بلند شدم و دستشو گرفتم و بلندش کردم،زیپ پشت لباسشو آروم باز کردم،دستام میلرزید،وقتی لباسشو کاملا در آوردم،از خجالت قرمز شد و سرشو پایین گرفت ،پوست سفیدی داشت، دوباره لب هامون به هم گره خورد،اینبار با ولع بیشتر،وحشیانه تر،لباسهای منو در آورد و روی تخت دراز کشیدیم،از تماس بدنم با بدنش لذت خاصی میبردم،بدنش گرم و لطیف بود،از لب گرفتن خسته نمیشدم ،پاهاشو دور بدنم قفل کرده بود،انگار بدن هامون یکی شده بودن،سوتینشو باز کرد و قتی چشمم به سینه هاش افتاد ناخوداگاه بسمتشون رفتم ،شروع کردم به بوسیدن و خوردن سینه هاش،صدای نفس های رویا بلندتر شده بود،تکون های شدیدی میخورد،حس خشونت تو بدنم زیاد شده بود،شرتش رو از پاش کشیدم پایین، با تعجب به لای پاش خیره شده بودم ،خیلی زیبا بود با ولع بهش حمله کردم و میبوسیدمش،رویا جیغ های کوچک میکشید ولذت میبرد ،شرت خودم رو پایین کشیدم و آلتم رو لای پاش گذاشتم و خیلی سریع عقب جلو میکردم،هردومون تو اوج لذت بودم،یهو لذت وصف نشدنی بهم دست داد و خالی شدم،و از هوش رفتم،. وقتی بیار شدم دیدم رویا منو بغل کرده و خوابیده، خیلی زیبا تر شده بود، آرایشش پخش شده بود، واسه بعضی چیزها کلمه وجود نداره و بهتره اونهارو با کلمات آلوده نکرد. واقعا مثل رویا دیدن بود،در هر صورت زیبا ترین رویا بود..

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#236 | Posted: 1 Jun 2012 02:09
اولین و آخرین سکس نگار

سلام. من نگارم. 26 سالمه و یه دخترم با ظاهر و اندامی از متوسط بالاتر. از بچگی سرم به درس و این چیزا گرم بود و زیاد با پسر بازی و این مدل کارا مینه خوبی نداشتم. البته دوست پسر داشتم اما رابطمون همیشه در حد معمولی بود و هیجوقت سکس تو کارمون نبود. این داستانی که دارم می نویسم داستان اولین و آخرین سکس منه و 2 سال پیش اتفاق افتاده. 6 ماه بود که یه پسره گهگاهی بهم زنگ میزد و مزاحمم میشد. منم بهش توجهی نمی کردم. سرم به کارم گرم بود. کارشناس یه شرکت فنی مهندسی بودم و وقت پسر بازی نداشتم چون دو شیفت سر کار بودم. خیلی زنک میزد. منم که اصلا حوصله ماجراهای جدید نداشتم درست و حسابی جوابشو نمی دادم. تا اینکه یه روز که اینترنت خونمون قطع شده بود واسه انجام کارام رفتم کافی نت سر کوچمون. کارم که تموم شد از کافی نت اوممدم بیرون اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که موبایلم زنگ زد. همون پسره بود. باهاش خیلی تند حرف زدم اما بیخیال نمیشد. تا اینکه مجبور شد خودشو معرفی کنه. تازه فهمیدم دوست صاحب اون کافی نتیه که همیشه میرفتم. یادم اومد یه بار واسه گرفتن یه نرم افزار شمارمو داده بودم به اون یارو که وقتی نرم افزار به دستش رسید خبرم کنه. و فهمیدم که اون شمارمو داده به دوستش. خیلی از کارش بدم اومد. رفتم سراغش اما انکار کرد. پسره بازم همش زنگ میزد تا اینکه کم کم خامم کرد. بعد از کلی اصرار بلاخره واسه اولین بار با هم قرار گذاشتیم. اسمش فرزاد بود. قیافش خوب بود. پوستش سبزه بود موهای پر پشتی داشت. بینیش عملی بود. قدش خیلی بلند بود و تنها ایرادش این بود که یه کم لاغر بود اما عضله های ریز قشنگی داشت. خلاصه با هم دوست شدیم و من کم کم بهش علاقمند شدم. اونم شدیدا اظهار علاقه میکرد و میگفت عاشقم شده و کلا اون یه مدت من تو ابرا بودم. بعد از یه مدت همش ازم میخواست که برم خونشون اما من قبول نمیکردم. قبلا چند تایی دوست پسر داشتم اما هیچوقت خونشون نرفته بودم. تا اینکه یه روز صبح قرار شد با فرزاد صبحانه بریم بیرون. گفت صبحانه میگیره میریم یه جا میشینیم می خوریم. بهار بود و هوا خیلی خوب بود و منم عاشق هوای بهارم. تو ماشین نشسته بودیم و مثلا داشتیم میرفتیم یه جا بشینیم که متوجه شدم داره میره یه جایی که فقط چند تا باغ شخصی اونجا بود. اولش بهش اعتماد کردم اما می ترسیدم. رسیدیم به یه باغ و من دیگه نتونستم ساکت بمونم و بهش گفتم فرزاد جان کجا داری میری؟ گفت میریم یه کم تو باغ میشینیم. گفتم من نمیام. گفت چیزی نیست زود برمیگردیم. ترسیده بودم اما کاری نمی تونستم بکنم چون به جز من و اون هیچکس اونجا نبود. اولش نشستیم تو حیاط باغ و صبحانه خوردیم اما من از ترس اصلا نفهمیدم چی خوردم. یخ زده بودم از ترس. فرزاد دستمو گرفت و گفت پاشو بریم تو خونه باغ. خشکم زده بود. اومد کنارم، بغلم کردو رفتیم تو خونه. نشستم رو کاناپه. یه آهنگ لایت گذاشت و اومد کنارم نشست. چند دقیقه فقط حرفای معمولی میزدیم. تا اینکه دستشو انداخت دور گردنم و منو کشوند سمت خودش. می خواستم داد بزنم اما می دونستم صدام به هیچ جا نمیرسه. یه هو لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن. نفسم دیگه بالا نمیومد. خیلی دوسش داشتم و چون اولین بارم بود هم لذت میبردم و هم فکرای عجیب و غریب میکردم. نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم. خیلی طول کشید. کم کم سنگینی بدنشو رو تنم حس کردم. کاملا روم خوابیده بود و من اصلا نمیتونستم تکون بخورم. دستمو گرفت و منو برد تو اتاق. یه تخت دو نفره اونجا بود. روی تخت خوابید و منو انداخت روی خودش. دستشو دورم حلقه کرده بود و لبامو میخورد. بعد جامونو عوض کرد. منو انداخت رو تخت و خودش افتاد روم. لباسام هنوز تنم بود. داشت تاپمو در میاورد که شروع کردم به التماس کردن. اما فرزاد انگار یکی دیگه شده بود. انگار اصلا صدامو نمیشنید. زورم بهش نرسید. تاپمو دراورد . همش پتو رو میکشیدم روم که منو تو اون حالت نبینه که خجالت بکشم. اما پتو رو پرت کرد کنار. سینه هامو از تو سوتینم دراورد. وحشیانه نوکشونو میک میزد و گاز میگرفت و میمالیدشون. داشتم از حال میرفتم از بس جیغ و داد کرده بودم. همه جامو لیس میزد و گاز میگرفت. لبام، گوشام، گردنم، سینه هام، شکمم و... تا اینکه رفت پایین که شلوارمو دربیاره. شلوارمو سفت گرفته بودم و گریه میکردم اما بلاخره دراوردش. بعدشم به زور شرتمو دراورد. پاهامو به هم چسبونده بودم که کسمو نبینه ولی بلاخره بازشون کرد و شروع کرد به خوردن . زبونشو کشید روش و لاشو لیس زد. زبونشو توی سوراخشم میکرد. دیگه آروم شدم. داشتم لذت میبردم. خیس خیس شده بودم. بعد فرزاد بلند شد و شرتشو دراورد و من کیرشو دیدم. اولین بار بود که کیر میدیدم. خیلی بزرگ بود. خودمو جمع کردم ولی خودشو انداخت روم و سرشو آورد کنار گوشم و تو گوشم گفت نگران نباش کاری نمیکنم عزیزم، فقط میخوام کیرمو بزارم لای کست. منم که تو حال خودم نبودم چشمامو بستم. احساس کردم کسم داغ شد. کیرشو گذاشته بود لاش. کسم خیس خیس بود و کیرش راحت روش لیز میخورد. کیرشو رو کسم عقب جلو میکرد و همزمان سینه هامم میخورد. داشتم میمردم از لذت که لذتم تو یه لحظه چند برابر شد و ارضا شدم و بی حس افتادم ولی اون داشت ادامه میداد تا اینکه اونم ارضا شد و آبشو ریخت رو کسم و سفت بغلم کرد و چند دقیقه ای تو همون حالت خوابیدیم. بعد بلند شد رفت دستمال آورد و تمیزم کرد و گفت برو دستشویی خودتو تمیز کن. منم رفتم و دوباره اومدم رو تخت دراز کشیدم. خیلی بیحال شده بودم. بازم بغلم کرد و تو بغل هم خوابیدیم. یه کم که گذشت دستشو گذاشت رو کسم و مالیدش. دوباره داشتم لذت میبردم که بلند شد. پاهامو باز کرد و من بازم چشمامو بستم وکیرشو رو کسم احساس کردم. دستام تو دستاش بود و روم خوابیده بود. کیرشو میکشید رو کسم که یهو سوزش عجیبی احساس کردم. کیرشو به زور کرد تو کسم و من هر کاری کردم زورم بهش نرسید که بخوام فرار کنم. جیغ بلندی کشیدم. باورم نشد. ملافه تخت خونی شده بود. داشتم دیوونه میشدم. زدم زیر گریه. اما دیگه کار از کار گذشته بود. همش بوسم میکرد اما من حولش میدادم کنار و فقط گریه میکردم. خیلی میسوخت. اصلا نمیتونستم تکون بخورم. فرزاد دید دیگه کاری نمیتونه بکنه کمک کرد لباسامو تنم کردم و رسوندم خونه. ازش متنفر شدم. دیگه هیچوقت جوابشو ندادم. از اون ماجرا 2 سال میگذره و من دیگه با هیچکس سکس نداشتم. ولی خبر دارم که فرزاد هر شب با یه دختر سر میکنه. خیلی شرایط سختیه. نمیدونم چرا منو قربانی شهوت و هرزگی خودش کرد و رفت. نمیدونم آیندم چی میشه. خیلی استرس دارم. خدا لعنتش کنه که آیندمو به باد داد.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#237 | Posted: 22 Jul 2012 08:20
دانشکده
استبداد و خفقان همه جا رو گرفته بود. دانشگاه ها هم در امان نموندهبودند. دم در ورودی، حسابی به پوشش دخترها گیر میدادن. و تا جایی که تونسته بودن و کلاس داشتن دخترها و پسرها رو از هم جدا کرده بودن. همه ی سالنها و راهروها و حتا آسانسورها رو هم دوربین کار گذاشته بودن. اگر کسی نمیدونست فکر میکرد اینجا یک پادگان نظامی یا یک زندانه و نه یک دانشکده! بگذریم...خدا لعنت شان کند. من و مونا، که هم رشته ای بودیم، چند ماهی بود که با هم دوست شده بودیم وتوی انجمن اسلامی فعالیت میکردیم و حسابی هم همدیگه رو میخواستیم. بیشتر وقتها توی پارک جلوی دانشکده میرفتیم و بعدازظهرها و غروبها راحت تر بودیم و اگه دست میداد یکی دوتا بوسه از گونه¬ی هم میدزدیدیم. شبها هم که خونه میرفتیم تا جایی که تابلو نکنیم و بخصوص والدین او بهش شک نکنن بهم اس میدادیم. یکی از معضلات جدیبرای ما، البته به خیال من، این بود که جایی نداشتیم تا با هم خلوت کنیم، البته مونا اصلا دختر لاشی اینبود، ناسلامتی فوق لیسانس مملکته. خلاصه، بیشتر به فضای تاریک سینما پناه میبردیم و کمی آزادانه تر همدیگه رو نوازش میکردیم. یکی دو هفته پیش که چندین بار از مونا خواهشکرده بودم و او هم اولش اخم و تخم کرد و قهر از او و منت¬کشی از من، بلاخره راضی شده بود که از روی لباس سینه هاشو لمس کنم. انگار دنیا رو بهم داده بودن. حجم سینه هاش توی دستم جوری بود که نه دوست داشتم دستم رو فشار بدم و نه دوست داشتم فشار ندم. چند باری که سینما رفتیم فقط ردیف آخر مینشستیم (با پیشنهاد من البته) تا بتونم با سینه هاش بازی کنم و لبای شیرینش رو ببوسم. خیلی آروم با سینه هاش بازی میکردم و در گوشش پچ پچ میکردم که دوستش دارم و از همه چیز توی دنیا او رو بیشتر میخوام...سروگرد نش رو ول میداد روی سینه م. بار سومی که بعد از اجازه¬دادنش به سینما رفتیم یه خورده که دیدم اوضاع مساعده و به اصطلاح نرم شده، دو سه تا از انگشتای دستم رو از لای دکمه های مانتوش خزوندم تو. وای که چه گرمایی حس کردم، هرچند زیر مانتوش تاپ پوشیده بود. خیلی آروم و مهربون گفت: امیر چه کار میکنی؟ گفتم: اگه اجازه بدی یه کم بهم نزدیکتر بشیم، چون خیلی میخوامت... چیزی نگفت ولی در عوض خودش رو یه کم محکمتر بهم چسبوند و تماسش رو بیشتر کرد. جسارت بیشتری پیدا کردم و سینه ی راستش رو یکباره توی مشتم گرفتم...احساس عجیب و ناشناخته ای داشتم، فرم سینه برام خیلی شگفت آور بود (و هست). کمی که سینه ش رو از روی تاپ مالوندم با نوک انگشتم به سراغ یقه ی تاپ اش رفتم و پوست گردن و بالای سینه اش رو نوازش کردم. با انگشتم لباسش رو خم کردم و یه کم تو رفتم. دستم رو گرفت. گفت: امیرجان میشه بیخیال شی؟ گفتم: بخدا خیلی میخوام، بذار یه کم حال کنیم... بازم مهربانانه گفت: فک میکنی من نمیخوام؟ ولی عزیزم این که راهش نیس...گفتم: بابا چیزی نمیشه که، ما همو میخوایم ولی فعلا نه جایی داریم و نه شرایط ازدواج فراهمه، پس ایراد نگیر دیگه (قیافه م رو لوس کردم و لبش رو بوسیدم). دیگه چیزی نگفت. انگار راضی شد. میخواست باهام همراهی کنه. پس از مدتی که در سکوت گذشتو یکی دو تا بوسه از هم گرفتیم،دوتا از دکمه های بالای مانتوش روباز کرد و سرش رو گذاشت رو سینه م. مانتوش دیگه مانع نبود. منم دستم رو از بالا توی تاپ ش کردم و سوتین ش رو کنار زدم و سینه ش رو به چنگ گرفتم. نه صدایی میشنیدم نه چیزی میگفتم ونه به چیزی فکر میکردم. تمرکزم فقط و فقط روی پستونهای زیبا و خوشدست مونا بود. با ولع خاصی سینه هاش رو نوبت به نوبت میگرفتم و چنگ میزدم ولی کم کم آرومتر شدم و بیشتر نوازششون میکردم. کیرم راست شده بود. این پام رو روی اون پام انداختم تا نفهمه..... اون روز گذشت و من شب تا دیروقت بیدار بودم و به سینه های مونا فک میکردم. بیشتر در این فکر بودم که کاش بیشتر از اینها ازش بهره¬مند میشدم. با خودم فک میکردم چه کار میتونم بکنم، کجا میتونم ببرمش، چطور راضی اش کنم و از این جور پرسشها. چندبار دیگه هم سینما رفتیم و دسترسی به پستونهاش راحت شده بود. دستم رو یواش یواش به پاهاش می مالوندم یا اینکه یکباره یکی از دستام رو روی پاهاش میزدم یا مینداختم. تکنیک همیشگی م این شده بود که چیپس یا پفک رو توی دستم می¬گرفتم و دستم رو میذاشتم روی پاهای او. پشت دستم رو آرومروی پاهاش حرکت میدادم. کاش این شلوار لی رو به پا نداشت (این فکری بود که تو سرم میگذشت). او متوجه بود ولی به روم نمی¬آورد. چند باری هم علننروی رون¬هاش رو نوازش کردم ولی فقط دور و بر زانوهاش میگشتم و جرأت بالا رفتن و نزدیکشدن به ته رون¬هاش رو نداشتم.درباره ی ازدواج هم با هم صحبتهایی کرده بودیم البته نظر دوتامون این بود که ازدواج جواب نمیده و پارتنر (partner) بودن بهتره. البته هدف من از بازکردن این بحثها این بود که فضا رو به جایی بکشم که میخوام. مونا خیلی ناز و زیباست، هرچند خانواده پولداری نداره ولی تحصیلکرده و فهمیده است؛ خیلی باید روش کار میکردم و کردم.... هرچند میتونستم به کمک دوستام یه خونه خالی جورکنم ولی مطمئن بودم که موناحالا حالاها خونه خالی نمیاد. و ناگهان یک نقشه ی پلید. از اونجایی که با این ناز و نوازشها و مالیدن ترنج¬های مونا و پاهای خوش¬فرم ش اسپرم به کله ام زده بود میخواستم حتا اگر شده لاپایی بزنم و کیرم رو به پاهاش برسونم و بلاخره یه جوری حال کنم که آبم بیاد. به این فکر افتادم که حالا که باید گزینه ی خونه خالی رو کنار بذارم میتونم به دستشوییهای دانشکده یا دستشویی سینما فک کنم چون دستشویی یه حالتی داره که با همه ی کثیفی و تنگی ولی یه جور اطمینان خاطر به دختره میده چون زورگیرکردن و مانند این امکان نداره؛ هرچند چندش¬آوره و باید کلی چاپلوسی کنم تا راضی شه (حالم از اون پسرهایی بهم میخوره که فک میکنن همه ی دخترها جنده اند و با یه سوت میان زیرشون میخوابن؛ اینجور پسرها احتمالا دستشون به دخترجماعت نرسیده یا فقط به جنده ها رسیده). دختری مثل مونا رو باید منت میکشیدم و هزارجور اطمینان خاطر بهش میدادم تا رام بشه و بهم حال بده. دستشوییهای سینما خیلی کثیف بودن و احتمال دیده شدن هم زیاد بود چون رفت و آمد زیادی به اونها وجود داشت. درعوض، بعدازظهرها توی دانشکده خیلی خلوت میشد و دستشوییها هم بزرگتر بودن و هم خیلی تمیزتر. ولی مانع بزرگ دوربینها بود. همه ی دستشوییهای دانشکده رو بررسی کردم، ورودی همه ی اونها با دوربین زیر نظر بود بجز یکی شون: دستشوییهایطبقه پنجم که مخصوص استادها بود. خیلی کیف کردم. رفتم تو تا وارسی کنم. دستشویی استادها برق میزد. روشویی خیلی تمیز که با سنگ مرمر بزرگ ساخته شده بود. یه فضای بزرگ که سه تا سلول دستشویی هم داشت با درهای کیپ و قفل دار....... رفتم رو مخ مونا. تکنیکم این بود که یه کم خودمو گرفتم و وانمود کردم که ازش دلخورم. دلیلش رو پرسید.باهاش حرف میزدم ولی دلیل دلخوریمو نمیگفتم. میدونستم که اینجوری دخترا بهتر پا میدن و آمادگی نزدیکترشدن رو پیدا میکنن (البته دخترایی که باهاشونآشنا یا دوست هستی). یکی دو روز سرسنگین بودم. بعد که خیلی خواهش کرد که دلیل بیارم، بعد از تموم شدن کلاسها، توی سالن که تقریبا خلوت بود پیشش رفتم و گفتم: بابا منم آدمم، منم مثل بقیه دوستام که عشق و حال میکنن نیاز جنسی دارم، مگه تو خودت نیاز جنسی نداری؟ چرا به فکر من نیستی؟ گفت: امیر یه کم یواشتر حرف بزن همه شنیدن. گفتم: بفرما! اینم از جواب دادنت. آروم گفت: آخه عزیزم من هرکاری که تونستم کردم و هرجور که شده باهات همراهی کردم. گفتم: نه خیر، کم بوده، منبیشتر میخوام. یه کم محکمتر گفت: امیر خان اینجا ایرانه منم یه دخترم. فکرای نامربوط رو از سرت بیرون کن. نرمتر گفتم: من که سکس کامل نمیخوام. گفت پس چی میخوای؟ سرم رو پایین انداختم (تظاهر میکردم) و با حالت لوس گفتم: خوب سکس ناکامل که میشه.......
ساعت پنج بعدازظهر گذشته بود.یکی دو تا از استادها توی طبقه پنجم بودن و بقیه رفته بودن. نگهبانی میدادم تا مونا بره تو دستشویی. رفت. بعد خودم پریدم تو و در رو بستم. به مونا اشاره کردم که بریم توی یکی از سلولها. پاورچین پاورچین رفتیم تو و در رو قفل کردیم رو خودمون. کیف مونا رو از دستش گرفتم و آویزون کردم به رخت¬آویز بعد کیف خودم رو آویزون کردم. مونا رو از کمر گرفتم و به سمت خودم کشوندم و از شکم چسبوندمبه خودم و لباشو شروع کردم به خوردن. هرچند میدونستم خیلی خلوتهو احتمال اینکه یکی از استادها بیاد دستشویی خیلی کمه ولی یه خورده میترسیدم. آروم به مونا گفتم: اگه کسی اومد تو، اصلا نترس و هیچ صدایی از خودت نده، هرکی بیاد بعد از چند دقیقه میرهو فکر میکنه که تو سلول ما هم یکی از استادها ست. سرشرو به علامت باشه تکون داد. دستش رو انداخت دور گردنم و با آرامش خاصی لبم رو میبوسید. دکمه های مانتوش رو تا پایین باز کردم و از زیر، دستم رو بردم تو تاپ ش و حمله کردم به پستونهاش، سرم رو بردم تو و تاپ ش رو بالا زدم تا بتونم سینههاش رو ببینم، خجالت کشید ولی گذاشت که ببینم. احساس وصف ناپذیری داشتم. شروع کردم به خوردن و لیس زدن سینه هاش. پاهاش شل شد، دستم رو بردم تو کمرش رو گرفتم. یه کم که سینه های سفید و نیپل های صورتی ش رو خوردم، کیرم حسابیراست شده بود. با اینکه قبلا راضی ش کرده بودم برای سکس ناکامل ولی بازم در گوشش آروم گفتم: اجازه میدی بهپاهات دست بزنم؟ یه لبخند مهربون رو صورتش نشست و گفت: امیرجان خیلی دوستت دارم. بعد دستم رو گرفت رو باسنش گذاشت. آخ که چه کیفی کردم، توآسمونا به پرواز دراومدم. وای ی ی ی، کون مونا تو دستم بود. خوابش رو هم نمیدیدم........ .
     
#238 | Posted: 22 Jul 2012 08:24
مونا رو چسبونده بودم به خودم و فشارش میدادم به تنم، کف دستهام رو میمالیدم به کمرش و روی کتف هاش، ولی خیلی آروم و نوازشگرانه. سر و صورتش رو هی می بوسیدم و می بوییدم. حس عجیبی داشتم، حس سیری ناپذیری. او هم دستهاش رو توی کمر من حلقه کرده بود و سرش رو گذاشته بود روی سینه ام. دستم توی کمرش بازی میکرد و آروم آروم به طرف گودی کمرشو سرانجام باسن ش اومدم. از حالتی که مونا به خودش گرفته بود و خودش رو ملوس، تو آغوشم ول کرده بود فهمیدم که تن خودش رو تا جایی که بشه در اختیارم قرار داده، حالتی از سرمستی بر هر دومون چیره شدهبود. برآمدگی باسن ش رو لمسکردم، هرچند از روی شلوار لی بهش دست میزدم ولی نرمی و گرمی کونش رو احساس میکردم، با کف دست کونش رو می فشردم، چنگ میزدم، زور میزدم که با دستهام به لای باسنش راه ببرم و درز کونش رو احساس کنم. گفت : «امیر لبامو ببوس، خیلی میخوام»، همون کار رو کردم، لب پایینی ش رو به دهن گرفتم و میک میزدم، یواش یواش زبونم رو دخالت میدادم؛ زبونم رو به علامت اینکه میخوام توی دهنش ببرم کمی به لباش فشار دادم، دهنش رو باز کرد و به زبونم راه داد. آخ که چه حسی داشتم. زبونم توی دهنش، تا جایی که میرسید، میچرخید و اجزای دهنش رو لمس میکرد تا اینکه با زبونش گلاویز شد. انگار بهم گره خوردند، یعنی میخواستیم بهم گره بخورند، زبونهامون رو حسابی بهم میمالیدیم و لب و دهن هم رو میخوردیم. دست بردم و سینه های ترنج¬گونه ی مونا رو گرفتم و مالوندم، لبهای هم رو میخوردیم و من با دست از این سینه به اون سینه نقل مکان میکردم و گاه بهنرمی و گاه به تندی و سختی اونها رو در دست میفشردم. به چشمهای مشکی و درشت مونا خیره شده بودم و لبهاش رو میخوردم؛ لبهاش طعم معصومانه ای داشت، و نگاهش سرشار از خواستن بود. گفتم: «می¬خوای هم رو لمس کنیم؟» فهمید که منظورم اینه که او کیر من رو به دست بگیره و من کس او رو. کمی سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت: «خجالت میکشم». با انگشتم زیر چونه ی کوچک و نرمش رو گرفتم و سرش رو بالا آوردم و گفتم: «جیگرم منم یکم خجالت میکشم ولی بلاخره یه روز باید اینکارو بکنیم، پس بیا و ضدحال نزن»، گفت: «اصلا دلم نمیخواد به امیر جونم ضدحال بزنم، ولی...» گفتم «ولی نداره دیگه» گفت «تو رو خدا اذیتم نکنی ها...» گفتم: «عزیزم تا هر جا که خودت اجازه بدی پیش میریم، هر وقت هم که نخواستی بگو تاتمومش کنیم...» با کرشمه گفت «باشه...». در آغوش گرفتمش و بادستهام باسن ش رو فشردم. دستش رو گرفتم و یکباره رو کیرم گذاشتم. یه خورده دستش روپس کشید ولی بعد، دستش رو برگردوند رو کیرم. ولی هیچ حرکتیبه دستش نمیداد. با دستم دستش رو روی کیرم تکون دادم تا حجم کیرم رو با دست تجربه کنه. تو دلم قند آب میشد که قراره نوبت منم برسه و دستم رو روی کسش بذارم. زیپ شلوارم رو پایین کشیدم، ناگهان سرش رو بالا گرفت و تو صورتم نگاه کرد، انگار دوست نداشت ببینه. ولی منکار خودم رو کردم و کیرم رو تمام قد از شلوار درآوردم. راستِ راست شده بود (نزدیکِ 20 سانتی میشه). پرخون و شق شدهبود و نبضش میزد. دست مونا رو آروم گذاشتم رو کیرم. دست یک آدم دیگه، اونم یه دختر، اونم مونایعزیزم رو کیرم بود...کیرم دو سه تا تکون اساسی خورد، مونا هم دستش رو کمابیش بیحرکت نگه داشت، صورتش از خجالت سرخ شده بود و چشماش رو بسته بود...ولی این احساس رو توی دستهاش نمیدیدم که بدش بیاد و بخواد دستش رو برداره....تو گوشش آروم پچ پچ کردم: «چه حسی داری؟ خوبه؟» سرش رو روی سینه م گذاشت و پاسخی نداد هرچند کیرم رو تقریبا محکم گرفته بود. توی سرش رو بوسیدم و گفتم: «میشه منم دست بزنم؟» دستش رو از روی کیرم برداشت و دو دستی کمرم رو حلقه کرد و خودش رو چسبوند بهم...فک کردم خیلی دوست نداره... دوباره تو گوشش پچ پچ کردم: «نترس فدات شم، قول میدم اذیت نکنم...» گفت: «خیلی مواظبم باشی ها...» گفتم : «چشم عزیزم». دکمه و زیپ شلوارش رو به کمک هم باز کردیم. همینکه باز کردیم قسمت پایین شکمش آشکار شد. اونجا رو که دیدم نزدیک بود از هوش برم، چقدر سپید بود. آرزو کردم کاش توی یه اتاقی، جایی، بودیم که میتونستمدراز به دراز خودم رو بندازم رو زمین. تکیه دادم به دیوار. از دیدنش سیر نمیشدم. فقط کمی شلوارش رو پایین کشید. برآمدگیِرونها که پیدا شد قلبم داشت وامیستاد، یه شورت نارنجیِ زیبا دروازه¬ی بهشت رو پوشونده بود. دستم یارای تکون خوردن و گرفتن پاهاش رو نداشت. تنها کاری که میتونستم بکنم دیدن بود. فقط میدیدم.... میدیدم.... ذل زدهبودم. کمی که به خودم اومدم دست راستم رو آروم جلو بردم و به پاهاش زدم. مثل کره نرم بود.مثل آتیش گرم. بی اختیار نشستم و سرم رو گذاشتم روی رونش و بوسیدم ش، لیسس زدم، بو میکشیدم، سر و صورتم رو روی شورتش می¬کشیدم و بوسش میکردم. مونا گویی که مقاومت نمیتونست بکنه عقب عقب رفت و چسبید به دیوار دستشویی. منم به دنبالش. سرم رو از روی شورتش برنمیداشتم. احساس کردم با دو دستش سرم رو چسبیده و فشار میده. طاقتم طاق شده بود یا بهطاق زده بود یا طاق به طاق شده بود یا هر چی نمیدونم ولی خوب میدونم که میخواستم همه ش رو بخورم، دوست داشتم مونا رو یه جا قورت بدم،یه جا قورت بدم، میخواستم همه یتنم روی همه ی تنش رو بپوشونه،دوست داشتم هرچه بیشتر با تنشتماس داشته باشم. یکباره متوجه شدم مونا دست برده و میخواد شورتش رو پایین میاره...منم دست بردم از پشت، کونش رو لمس میکردم و انگشتام رو بردم زیر شورتش و آروم آروم کشیدم پایین....وای که سپیدی و تپلیِ پاهاش مغزم رو میترکوند، موهای نرمی روی تنش روییده بود، و انگار هیچ بار با تیغ اصلاح نکرده بود. چیز زیادی از کسش دیده نمیشد، فقط خط و خطوطِ سه راهی (محل تقاطع شکم با پاها رو با اجازه دوستان سه راهیِ بهشت می¬نامم) دیده میشد. زبونمرو چاپوندم لای پاهاش، تا جایی که میشد. یه خورده پاهاش رو باز کرد و سرم رو محکم فشار دادتو. وای که چه بوی آلبالویی و دلپذیری میداد. لیسسسس میزدم و میبوسیدم و میبوییدم...کیرم رو درآوردم و گذاشتم لای پاش. به سختی عقب و جلو میرفت چون خشکبود. بهش گفتم کرمی چیزی دارییه کم نرمش کنیم. مونا گفت توی جیب کوچیکه ی کیفش یه کرم هست. فوری درش اوردم و کیرم رو کرم مالی کردم و دوباره چاپوندم بین پاهای تپل و گوشتیِ مونا. چقدر نرم و لغزنده شده بود... مونا رو محکم بغل کردم و کونش رو با دو دست گرفتم و با کیرم عقب و جلو میکردم، سر کیرم از پشت پاهاش درمیومد و به دست خودم که لای کونش کرده بودم میخورد. گمون میکنم بیشتر از پانزده تا بیست بار عقبو جلو نکرده بودم که آبم اومد و منی رو توی توالت ریختم...هیچ نمیدونم چه مدت بود که با هم اون تو بودیم، شاید نیم ساعت، شاید سه ربع ساعت، شاید یک ساعت، اصلا نمیدونم. باری، نمیتونستم تن فرشته¬آسای مونا رو بدرود بگم ولی چاره ای نبود...شلوار خودم رو بالا کشیدم وپیرهنم رو بستم و کمک کردم تا او هم دکمه هاش رو ببنده و مقنعهش رو مرتب کردم...کیفهامون رو به دوش انداختیم که بریم. گفتم: «تو صبر کن منتظر علامت من باش، اول من میرم بیرون». با بستن چشمک¬گونه¬ی چشماش گفت باشه. بیرون رفتم. خلوت بود. در رو باز گذاشتم و آروم گفتم:«بیا»...از پله ها پایین رفتیم. دوشادوش هم، بی هیچ کلامی، حیاط دانشکده رو ترک کردیم و رفتیم...
     
#239 | Posted: 1 Aug 2012 16:51
بهترین دوست دخترم شادی
سلام به همه
اسم من رضا است وامروز میخوام یکی از داستان های دوست دخترامو بهتون بگم
شاید خشتون بیاد شاید هم نیاد مهم نیت خوب بریم سر اصل مطلب ماجرا ازان جا شروع شد که در کوچه ی ما یکدختر بود که دوستم مهدی با اون دوست بود واونو خیلی دوست داشت اسم اون دختر ساناز بود واون دوتا عاشق هم بودن روزی دختر خاله ی ساناز برای تعطیلات تابستون اومد پیش ساناز اسم دختر خاله ساناز شادی بود من که نمیدونستم شادی دختر خالهساناز بهش تیکه مینداختم شادی به ساناز غضیه رو گفت واون دوتا خبیص واسه من یک نقشه کشیدن اونا میخواستن منو جلو بچه های کوچمون زایه کنن روز بعدش رفته بودم کوچه که بچه ها داشتن فوتبال بازی میکردن درست جلو ساختمون اون ساناز عوضی من که رفتم با بچه ها یک ذره فوتبال بازی کنم اون عوضیا سطل اب رو سرم خالی کردن همه کرکر داشتن بهم می خند یدن من تصمیم گرفتم انتقام بگیرم من رفتم عکس چند تا میمون برداشتم وزیرش نوشتم
تروخدا کمک کنید میمونم گم شده اسم میمونم شادی وای حدودا ساعت 3 بعد از ظهر بود هیشکی کوچه نبود عصر ساعت 5 اومدم بیرون دیدم کل بچه ها دارن مسخرشون میکنن ومیگنن میمونای از قفس فرار کرده عین جنگ جهانی شده بود حالا اونا که خیلی ناراحت بودن اومدن جلو ی ساختمون ما نوشتن به باغ وحش خوش امدید من زرنگی کردم وهمون جایی که نوشتن به باغ وحش خوش امدید نوشتم دوتا میمون از باغ وحش ما فرارکرده اند جهت پیدا کردن انها به ما اطلاع دهید وای اون دوتا داشتن از حرس
میسوختند که مهدی به من گفت گناه دارن کمکم داشت این دعوا ها تبدیل بهدوستی میشد من که دیدم شادی ناراحت گفتم برم از دلش در بیارم رفتم پیشش گفتم ببخشید بخاطر این کار هایی که کردم جواب نداد بهش گفتمسکوت علامت رضایت بعد رفتم فرداششادی از خونه رفت بیرون با ساناز من هم بیکار علاف رفتم مهدی صدا کردم گفت فعلا حوصله ندارم نیم ساعت دیگه میام منم که نمیدونستم چیکار کنم رفتم یک گوشه نشستم تا این که سرو کله شادی پیدا شد وبهم گفت کلیدا دست ساناز میتونی از در بری بالا ودر باز کنی من گفتم باشه واز در بالا رفتم وپریدم تو حیاط ودر رو باز کردم شادی گفت یک دقیقهبیا تو کارت دارم من قلبم داشت تند تند میزد وارد خانه شدیم اون از من خواست چند دقیقه تو پذیرایی صبر کنممن هم صبر کردم اون رفت ویک کتاب زبان اورد وگفت ما امتحان زبانم نزدیک میتونی باهام کار کنی من اون موقع ترم 11زبان بودم وقبول کردم باهاش کار کنم کم کم زمان می گذشت وما باهم بیشتر دوست میشدیم دیگه هم دیگه رو به اسم کوچیک صدا میزدیم دیگه منو تو نداشتیم یکی بودیم یکروز هم دیگه رو نمی دیدیم نمی تونستیم زندگی کنیم با هم انقدر رفیق شده بودیم که نمیشد گفت من به شادی گفتم میشه فقط یک لب کوچولو بهم بدی فکر میکردم ناراحت بشه ولی ناراحت نشد هیچ وقت اون روز فراموش نمیکنم چه لبای شیرینی داشت بعد کم کم وارد لخت شدن شدیم وبیشتر بهمون حال میداد من با اون خیلی خوب شده بودم تا جایی که هرچی میگفتم انجام میداد من تازه فهمیده بودم عشق واقعی چی جزیات بقیش بماند به هر حال تابستون داشت تموم میشد من بهش گفتم تابستون تموم بشه میخوای بری گفت اره وگفت باید تا تابستون بعد صبرکنی به هر حال داستان ما تموم شد باید تا تابستون بعدی صبر کنم.
منبع:سایت شهوانی

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     

#240 | Posted: 1 Aug 2012 17:00
سكس با دوست دخترم پرند
سلام دوستان عزيز
من محمد هستم و 19سالمه (از اون دسته آدمايي هستم كه هفته اي يه دفه ميرن آرايشگاه و خيلي به خودشون ميرسن ).اين داستا حدود يه ماه پيش برام اتفاق افتاد درست دو هفته قبل از عيد91 .
من تو خونه نشسته بودم كه خالم از تست رانندگي كه ساعت 9 داشت برگشت ومن پشت سيستم تو نت بودم كه ديدم در ميزنن رفتم ديدم خالمه (ما ايفنمون بخواتر بارون شديديكه زدهبود سوخته بود)بعد اومد تو باهم روبوسي كرديم من گفتم خاله جون بفرما داخل باهم رفتيم تو بد مامانم باخالم روبوسي كرد وبعداز يه خورده حرف مامانم چايي اورد . خالم گفت من يه خورده سبزي ميخوام.خواهر مياي باهم بريم بگيريم منم اصلآ ملتفت حرفاشون نبودم.يهو ديدم خالم داره ميگه محمدجان همره ما مياي.منم گفت هااااا چيه باربر گير نياوردين مارو مي خواين ببرين. بعد خالم گفت نه ميخواستم بگم بياي بلكه اين كامپيوترت خواموش شه توهم باد به كلت بخوره.گفتم باشه. چايي خوردملباسامو عوز كردم مو هامو اتو كشيدم بد گفت بريم.توراه داشت به دوستم اس ام اس ميدادم كه چرا دست دخترت ول كرده وداشت با هاش يجورايي دوا مي كردم.كه رسيديم. حركت كرديم به سمت بازار( زناروهم كه ميشناسين).از اول بازارو قيمت ميگيرن تا ته بازار.رفتيم تو قسمت تره بار و جايي كه سبز فروشي بود. من اصلآ توجه نميكدرم كه اونا چي ميخرن فقط ميديدمنايلكسارو ميدادن دست من .من يه اس ام اسو نوشتم و ارسال كرد گوشيمو گذاشتم تو جيبم.بعد سرمو چرخوندم وتوجهم به يه دختر جلب شد.واقعآ قشنگ وزيبا بود من محو چهرش شده بودم حس ميكردم چرش منو جزب اون كرده بود داشتم برندازش ميكردم كه يهو سرشو برگردوند و به من نگاه كرد منم انگار كه چيزي نشده سرمو برگردوندم بعد پيش خودم فك كردم و گفتم دختر خوبيه بزار موخشو بزنم . برگشتم ديدم با ولع به من نگاه ميكنه انگار ميخواست يه چيزي بگه، منم چش تو چش نگاش كردم. ديدم ازكيفش (يه كيف كوچيك داشت)يه دفترچه در اور داره يه چيز مي نويسه. بد ديدم با چنتا خانوم ديگه داره مياد طرف ما كه از بغلمون ردشن او از همهعقب تر بو و اهسته ميومد . من رومو كردم طرف خالم اينا تا نفهمن من دارم دخترشونو ديد ميزنم من دستم تو جيب سوئشرتم بود . ديدم يه دست نرم رفت تو جيبم اومد بيرون من يه نگاه به اطرافم كردم ديم همون دخترست و يه نگاه بهش كردم ديدم يه چشمك ناز زد منم دستمو از تو جيبم در اوردم ديدم يه كاغد مچاله شده بازش كردم ديدم توش نوشته. اين شمارمه تك بنداز تا بهت زنگ بزنم منم بعد از 10 دقيقه تك انداختم. بد بهم اس داد ام شب بي دار باش بهتاس ميد ساعت 2 منم گفتم حتمآ خوشحال ميشم اونم گفت بوس فعلآ. منم گفتم فعلآ. تو كونم عروسي بود كه يه دختر بهم شماره داده (جون تاحالا برام پيش نيومده بود كه يه دختربهم شماره بده همش من شماره ميدادم)بعد ساعت 1:47.8 دقيقه بهم اس داد گفت بي داري گفتم اره عزيزم بعد بهم اس داد گفت نميخواي چيزي بگي گفتم چي مثلآ گفت كي هستي چيكاره اي و اينا ديگه كفتم اهااااااا من محمد هستم 19 سالمه، سال اخر رشتم كامپيوتره. اونم گفت من اسمم پرند هستم16 سالمه سال دوم دبيرستان بعد باهم كلي اس بازي كرديم بد بهم گفت بيا قرار بزاريم منم گفتن 3روز ديگه پارك شهرداري گفت باشه هرچي تو بگي عزيزم.به هم باي داديم.پيش خودم ميگفتم تا 3 روز ديگه من چه جوري تحمل كنم،دقمرگ ميشم كه. گفت چيكار كنيم تحمل ميكنيم.
بعد از 3 روز زنگ زد وگفت چيكار ميكني عزيزم من گفتم دوش گرفتم و دارم مو هامودرست ميكنم گفت بايد خيلي خشگل شده باشي گفتم بله ديگه پس چي فكر كردي بد گفتم دارم حركتميكنم بهت ميزنگم گفت باشه عزيزم. مو هامو درست كردم و بهش زنگ زدم و گفتم من حركت كردم گفت منم با دوستم دارم ميام من ديگه چيزي نپرسيدمو باي دام. رسيدم پارك شهرداري نشسته بودم كه ديدم گوشيم زنگ خورد گفتم جانم گفت محمدكجايي گفتم پيشه شير مركزي گفت دارم ميام پيشت منم اطرافمو نگاه كرد ديدم واااااااااااااااااااي يه ملكه داره مياد بروم نياوردم اومد جلو ديدم پرند با دوستش فرناز و دوست پسر دوستشعلي اومن من به علي و پرند دست دادمگفتم به فرناز دست ندم بهتره چون شايد دوست پسرش ناراحت بشه بد ديدم خوده فرناز دستشو اور جلو منم بهش داست دادم بعد پرند مارو بهم مرفي كرد فرناز و علي رفت يه طرف من پرندم رفتيم يه طرف بعد باهم كلي حرف زديم و باهم بيشتر اشنا شديم (حرف هايي كه زديمو نميتونم بگم) .
بد من اومد خونه حدود ساعت 5 بود و رفتم يه دوش گرفت تا سرم شسته شه اخه كل چسبو رو سرم خالي كردم ورفتم استراحت كردمو ساعت 8 بيددار شدم و رفتم تلوزيونو روشن كردم داشت يه بر نامه در باره ماشين ها ميداد حدود 10 15 دقيقه اي بود كه داشتم مي ديدم ديدم گو شيم زنگ خورد پرند بود جواب دادم گفتم سلام گفت سلام عزيزدلم، دلم برات يه زره شده گفتم بهمين زودي گفت اره چون كم كم دارم عاشقت ميشم گفتم من ازوقتي كه تورو ديدم عاشقت شدم . وهي قربون صدقه هم ميرفتيم . بهش گفتم كي بيكاري گفت جمعه گفتم جايي ميخواي بري گفت نه خونه تنهام ميايپيشم گفتم نه يبرنامه بهتر دارم گفت چي گفتم مياي بريم سر باغمون گفت اره چراكه نه بد گفت خيلي دلم برات تنگ ميشه عشقم گفتم ما بيشتر.
زوز ها سپري ميشد ومنم باهاش صحبت ميكردم و باهم پشت تلفن لاو ميتركونديم تا اينكه بعد از 4 روز شد جمعه ساعت 10 به من زنگ زد و گفت سلام گلم گفتم سلام عزيزم گفت داري چيكار مي كني گفتم مثل هميشه دارم موهامو درست ميكنم بهم گفت كي مياي دنبام گفتم 20 دقيقه ديگه گفت باشه دوست دارم باي منم گفتم باي
بعد سوار ماشينم شدم و رفتم دنبالش دم خونشون(نميدونين باچه دردسري خونشونو پيدا كردم)بعد سوار ماشين شد و بهش دست دادم بد صورتمو بوسيد و گفت نميخواي منو بوسي منم طوري كه مثلآ خجالت ميكشم بوسيدمش و راه افتاديم رفتيم به سمت باغ تو راه بوديم كه دستمو گذاشتم روپام اونم دستشو گذاشت رو دستم و مدام قربون صدقش ميرفتم كه چقدر قشنگ شدي لباست چقدر بهت مياد من شيفتههمين زيباييت شدمو ازين حرفا كه رسيديم يه 10 دقيقه تو راه بوديم (باق ما تو يه روستا تو حومه شهر بود)بد من رفتم درو باز كردم و ماشينو بردم تو باغ و گفتم برو تو الاچيق بشين من ميام من رفتم از تو ماشين يسري چيپسو پفكو ماشعیر خريده بودم اوردم ديدم روسريشو گرفته و رفت تو الاچيق نشسته منم رفتم پيشش وسايلو گذاشتم پايينو رفتم كنارش نشستم دستمو گذاشتم رو شونه هاش طوري كه سرش رو شونه هام بود بد پاهمو دراز كردمو اون سرشو گذاشت رو سينم و پاي راستشو گذاشت بين پاهام و ازم يه لب گرفت (ما تو اين يههفته و دو سه روزي كه باهم اشنا شده بوديم جوري بهم وابسته شده بوديم كه نمي تونم بگم) وبهم گفت محمد ميخوام ازت يه قولي بگيرم گفتم چه قولي عزيزم او اشك تو چشاش جم شد گفت هيچوقت تنهام نزار بد در حالي كه اشك از چشاش سرازير شده بود گفت من عاشقت شدم منم خيلي اروم اشكاشو پاك كردم و يه لب ازش گرفتم گفتم من تا اخر عمرم كنارتم بعد گفت منم عاشقتم و باهم لب ميگرفتيم و تو بغل هم قربون صدقه هم ميرفتيم (اينم بگما منهيچ وقت بفكر سكس با پرند نبودم)و بقل هم خوابمون برد.يه نيم ساعت خوابيديمو بيدار شديم
ديگه كارمون شده بود هفتهاي دو سه بار بيام سر باغ ما تو بغل هم دراز بكشيم قربون صدقه هم بريم يروز كه بوديم سرباغ من پرند تو بغل هم دراز كشيده بوديم و ديدم يدفه يكي زد تو سرم سرمو برگردوندم ديدم داداشمه با دوست دخترشه گفتم تو اين جا چيكا ميكني، اينو گفتم پرند روسريشو گذاشت سرش سلام كرد داداشم سلام كرد و احوال پرسي كردنبه داداشم گفتم جواب ندادي گفت چشمم روشن دختر مياري سر باغ گفتمشما ؟گفت اِ اِ اِ ديگ به ديگ ميگه روت سيا گفتم پ نه پ ميگه خيلي سفيدي بد همه زدن زير خنده بد من پرندو به داداشم و دوست دخترش معرفي كردم انا هم رفت اون طرف ماهم باهم لب ميكرفتيم تو بغل هم ديگه بوديم كه ديدم دوست دختر داداشم داره براش ساك ميزنه من فهميدم ولي پرند نفهميد يدفه داد زدم گفتم رضا انجا جاشه داداش!! پرندم فهميدو داشت مي خنديد بد پرند با خنده گفت بهشون كاري ن داشتباش بزار خوش باشن منم گفتم باشه بعد پرند دستشوبرد سمت كمر بندمو كمر بندمو شول كرد و دم گوشم گفت ميخواي ماهم ازين كارا كنيم، منم چيزي نگفت و گذاشتم كارشو بكنه و شلوارمو اورد پايينو كيرمو ساك ميزد منم شالشو برداشتم و نگاش ميكردمو اه اه اه ميكردم و داشت حشرم ميزد بالاو اومد بسمت بالا و تيشرتمو در اورد و سينهامو ميخورد منم دكمه مانتوشو بازكردم واي چي ميديدم يه تاپ مشكي توري كه سينهاش معلوم بو و سوتيننپوشيده بود منم تاپشو در اورمو برش گردوندم به پشت خوابوندمش وباهاش لب ميگرفتم و سينه هاشو ميماليدم كه يدفه حواسم رفت سمت داداشم و ديدم دوست دختر داداشم به صورت سگ نشسته و داداشم داره تلمبه ميزنه منم بكارم ادامه دادم و شروع كردم به خوردن سينه هاي ناز و سفت پرند داشت از ته قلبش اه ميكشيد و داشت خيلي حال ميكرد منم همين جور داشتم سينه هاشو ميمكيدم يواش يواش اومدم به سمت پايين و شلوار جين پرندو در اوردم شرت پرند خيس خيس بود و منم شروع كردم به ليسيدن رون هاش و اون ميگفت محمد كسم كسمو بخور منم شرتشو كشيدمپايين شورو كرم به ليسيدن و ميك زدن كسش هي بالا پايين ميكرد خودشو ميگفت اخخخخخخ جوووون بخور بخور سرمو فشار ميداد منم اونقدر كس و چوچولشو ليسيدم تا اب منيش اومد بد برگشتو كون وسوراخ كونشومي ليسيدم بد انگوشتمو كردم تو دهنش تا خيس بشه بد اروم اروم كردم تو كون بعد انگوشتا و كونشو تف ميزدو تا خيس بشه اونم اخ اوخ ميكر ميگفت درد داره منم خيلي حشري شده بودم بهش توجه نمي كردم بعد درحالي كه انگشتم تو كونش بود گفتم برام ساك بزنه تا كيرم خيس شه اونم برام ساك زد منم كيرمو اهسته كردم تو كونش اه اهِ كشيده ميكرد انگار داشت لذت ميبرد منم كيرمو يواش كردم تو اهسته اهسته عقب و جلو ميكردم بعد شروع كردم بهتلمبه زدر 4-3 تا تلمبه زدم ديدم اصلآ تو اين دنيا نيست ميگفت من كير ميخواممحمد بكن كونمو پاره كن منم با اين حرفاش حشري تر ميشم تندتر تلمبه ميزدم 16-15 تلمبه زدم كه ديدم ابم داره مياد همه ابمو رو كمرش خالي كردم به پشت دراز كشيدمو اونم اومد رو شكمموباهم لب ميگرفتيم كه ديدم داداشم با دوست دخترش رفتن تو استخردارن شنا ميكنن من به پرند گفتم نظرت با يه شنا چيه گفت حرفي ندارم بعد من بغلش كردمو پريديم تو استخر باهم شنا ميكرديمو لب ميگرفتيم داداشم با دوست دخترش لختبودن من و پرندم لخت بوديم و داداشم دم گوشم ميگفت به خوب كسايي امار ميدي منم ميگفتم مثل تو كس نيستم باهم يه شناي درست و حسابي كرديم من پرندو بردم رسوندم. خيلي ازم تشكر كرد وگفت بهترين روز زندگيش بود
اميد وارم ازش لذت برده باشين
منبع:سایت شهوانی

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     
صفحه  صفحه 24 از 88:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  87  88  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.