| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 24 از 92:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  91  92  پسین »  
#231 | Posted: 26 May 2012 00:41
سکس سپیده

سلام سپیده هستم ،دانشجوی اهواز،دوسدارم یکی از خاطرات سکسیمو برای شما دوستان عزیز تعریف کنم،بریم سر اصل مطلب یه روز تو خیابون نادری داشتم به سمت ایستگاه اتوبوس میرفتم که برم دانشگاه،تو مسیرم یه پسر خوش تیپ با قد متوسطی دنبالم افتاده بود که آخرای خیابون خیلی بهم نزدیک شد و ازم خواست که برم تو کوچه واجازه خواست صحبت مختصری کنیم،منم مثلا یکم خودمو گرفتمو با یه کوچولو اصرارش رفتم تو کوچه،یکم لفظ قلم صحبت کرد و آخرشم شمارشو باب مثلا آشنایی بهم دادو رفت،از بعد اون آشنایی چند باری همدیگه رو دیدیم تا اینکه یه روز در مورد کارجدیدش و اینکه یه آموزشگاه کامپیوتر راه انداخته سر صحبتو باز کرد و ازم دعوت کرد که حتما آموزشگاهشو ببینم ،منم قبول کردم و فردای اون روز حدودای ساعت7 عصررفتم سر قرار،وارد آموزشگاه که شدم دیدم هیچکسی جز بابک اونجا نبود،اونم با کلی شوق و ذوق طرفم اومدو آروم بغلم کرد،بدنم مور مور شد ازم خواست بشینم و شروع به پذیرایی کرد یکم صمیمی تر که شدیم اومد کنارم نشست و دستمو گرفت،اومد نزدیکترولبشو گذاشت رو لبم،یه نگاه بهم انداخت و گفت میشه ازت یه درخواست کنم؟گفتش که امشبو پیشم بمون،منم با کلی منو من و اینکه خوابگاه راهم نمیدن و اصرارای اون هر طوری شد قبول کردم و به دوستم زنگ زدم و گفتم برام خروجی بزنه مثلا رفتم خونه یکی از دوستای مامانم که آبادانن،خیالمون که راحت شد خیلی راحت ازم درخواست سکس کرد،منم یکم خودمو لوس کردمو گفتم چون دوستت دارم همه کار واست میکنم،حالا میخوام سکسمونو تعریف کنم:
شب شده بود بعد خوردن شام بیرون و برگشتن به آموزشگاه روی زمین یه چیزی مث پتو پهن کردوبخاطر شرایط نبودن امکانات راحتی ازم معذرت خواست و سکسمون شروع شد:لباسامو یکی یکی درآورد ،شروع کرد به مکیدن لبام ،موهای بدنم همه سیخ شده بود، حس خوبی داشتم سینه هامو محکم گرفته بود،کسم داشت حسابی خیس میشد خیلی دوسداشتم سریع بره سراغ اصل مطلب،بعد خوردن سینه هام دستشو برد رو کسم و و تکون میدادحشرم بدجور زده بود بالا،سرشو برد پایینو شروع کرد خوردن کسم؛
کیرشو بدون درخواست اون گرفتم تو دستم و رفتم واسه ساک زدنش اونقدرحشری بودم که تا ته کیرشو میخوردم ،همین الانم که دارم خاطرمو مینویسم کسم خیس شده،چشماشو بسته بودو با صدای حشری گفت که پاهاتو باز کن میخوام بکنمت،(منم که پرده نداشتم ترم سوم دانشگاه بخاطر سکس با اولین تجربه ی عشقیم از دستش داده بودم،از عشقمم شکست خورده بودم)به پشت خوابیدمو پاهامو باز کردم سرکیرشو گذاشت رو کسم و کیرشو میکشید رو چوچولم داشت دیوونم میکرد،بدون اینکه ازم بپرسه که پرده دارم یا ندارم ،شروع کرد به سکس،کیرشو فرو کرد تو کسم اینقدر حسش برام لذت بخش بود که فقط سفیدی چشام پیدا بود و حالت مستی وحشتناکی داشتم کیرشو عقب جلو کردو مدام تلمبه میزد،اصلا دوسنداشتم این صحنه تموم بشه، خیلی واسم لذت بخش بود،کیرش کلفتو سیاه بود،اونقدر حرفه ای کس می کرد که معلوم بود ازون هفت خطاس،با دستاش کمرمو گرفته بود و اونقدر تو حس بود داشتم خدا خدا می کردم که زود آبش نیاد،من عاشق سکس طولانی ام،کیرشو در آورد و بهم گفت سگی بشینم تا از پشت کسمو بکنه در حین سکسشم مدام قربون صدقم میرفت،منم بیشتر حشری میشدم،سگی نشستمو کیر کلفتشو کرد تو کسم عقب جلو کرد اونقدر تند تلمبه میزد که هم از شدت درد هم لذت صدام تا هفتا کوچه اونورتر میرفت،حین سکس خیلی دوسدارم جیغ بزنم چون اینجور حس ارضا شدنم بیشتر میشه،تندو تند داشت عقب جلو میشداین کارش واقعا زمان بر بود کلی کیرشو تو کسم تکون داد داشتم جر میخوردم خیلی آخ و اوخ می کردم،داشت حسابی منو می گایید،تو اوج سکس بودم که یهو کیرشو بیرون آوردو گفتش میخوام بریزم تو دهنت،منم قبول کردمو دهنمو باز کردم آبشو ریخت تو دهنم با دستمال آبشو پاک کردمو و از بابک خواستم چوچولمو بماله آخه من هنوز کامل ارضا نشده بودم،با اینکه خیلی بی حال بود با انگشتش کس لیزمو میمالید تا اینکه کل تنم لرزیدو با یه صدای جیغ خیلی بلند ارضا شدم و بی حال افتادم ،یکم نوازشم کردو بعد این ماجرا هر چند وقت یکبار وقتی خونشون خالی میشه با خیال راحت میریم اونجا و تو خونشون سکس می کنیم،همین الان خیلی دلم سکس می خواد،ولی حیف که آلان خوابگاهم مجبورم خود ارضایی کنم ،شب همه دوستان خوش.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#232 | Posted: 28 May 2012 23:32
قرمز مطلق

وقتی بچه بودم چون تک پسر بودم زیاد عادت به شنیدن "نه" نداشتم فکر میکردم خدام ،همه باید بهم احترام بزارن ،از اون بچه های تخص و گند بودم که دوستای زیادی نداشتم،آدمی پر ادعا بودم که وقتی پای عمل میرسید هیچی نبودم،دبستان رو با این وضع تموم کردم و رفتم راهنمایی تو یه مدرسه دولتی،اونجا کسی منو آدم حساب نمیکرد،هیچ دوستی نداشتم،فکر میکردم باید همه منت منو بکشن تا باهاشون دوست شم،چندباری هم که واسشون شاخ و شونه کشیدم ،کتک بدی خوردم ،با خودم فکر کردم این طوری نمیشه،باید عوض شم ،البته بچه ها با شناخت قبلی که ازم داشتن بازم همون طوری باهام برخورد میکردن،راهنمایی هم تموم شد و رفتیم دبیرستان،پر از شور و شوق بزرگ شدن ،تو یه مدرسه غیر اتفاعی،تازه نحوه ی زندگی کردن رو یاد گرفته بودم ،کم کم احساسم به جنس مخالف قویتر شده بود،با بچه ها میرفتیم تو خیابون دور میزدیم فقط واسه چشم چرونی،عرضه ی شماره دادنم نداشتم که،فقط با خودم خوش بودم،برخلاف گذشته،دوستای زیادی داشتم،با بیشترشون راحت بودم،با هم خوش بودیم و خوش میگذروندیم. تا اینکه رفتیم یه خونه ی4 واحدی ،با کلی همسایه فضول،خونه دو طبقه بود ما طبقه ی اول بودیم،روبرومون یه خونواده 3 نفری بودن که یه مرد و زن با یه دونه دخترشون زندگی میکردن،دختره یکسال ازم کوچیکتر بود،قیافه ی نازی داشت،اما فکر میکرد از دماغ فیل افتاده،جوری بود که اصلا حوصله شو نداشتم . یه روز داشتم از مدرسه میرفتم خونه دیدم اون داره میاد این سمت خیابون ،با تمام وجود سعی کردم که منو نبینه اما دید،بهش سلام گفتم ،با غرور تمام سلام کرد ،اجبارا با هم ،هم مسیر شده بودیم،اصلا حرف نمیزد،سرش تو گوشیش بود و داشت باهاش ور میرفت،منو یاد خودم انداخت،دوران بچگی و غرور. اومدم واسه خالی نبودن عریضه یه چی گفته باشم ،بهش گفتم:درسا چطورن ،گفت بخوبن،حتی کلشو بالا نیاورد منو ببینه،بهش گفتم منو یاده خودم میندازی و بدون خداحافظی رفتم،دیدم اومد کنارم و گفت منظورت چیه،گفتم مغروری ،یه نگاه تند بهم انداخت و رفت،وقتی از پشت بهش نگاه میکردم،واقعا سکسی بود و هر مردی رو تحریک میکرد،قد نسبتا بلندی داشت،هیکل رو فرم و وقتی راه میرفت باسنش میرقصید،واقعا یه لحظه از خودم بیخود شدم ،دویدم سمتش و گفتم چرا رفتی،گفت به تو مربوط نیست،گفتم واسه حرفم معذرت میخوام،هیچی نگفت و سرش تو گوشیش بود،گوشیشو از دستش قاپیدم یهو از عصبانیت قرمز شد داشت از حرص میمرد ،گفت گوشیمو بده وگرنه... گفتم وگرنه چی؟گوشیشو بهش دادمو دستم رو دراز کردم سمتش گفتم سروش هستم،زورکی یه دست داد باهام و گفت میدونم کی هستی،گفتم خودتو معرفی نمیکنی؟گفت نمیدونستم اینقد بامزه ای نمکدون،دیدم نه بابا وضعش خیلی خرابه ولش کنی الان منو میخوره ،نمیدونم چم شده بود اما کم کم احساس میکردم منو اون دقیقا مثل هم هستیم ،ته دلم یه حس خاص بهش داشتم،اون روزم تموم شد و بیشتر فکرم پیش اون بود. بیشتر روزا بعد مدرسه میدیدمش و با هم ،هم مسیر میشدیم و اتفاقای باحالی که توی مدرسه میفتاد رو واسش تعریف میکردم،اونم میخندید و خوشش میومد،کم کم اونم اتفاقای مدرسه شو به من میگفت ولی بازم همون دختر مغرور بود، ولی من دوسش داشتم ،غرورش رو دوست داشتم،حرف زدنش رو دوست داشتم. بعد از چند مدت احساس میکردم با من صمیمی تر شده،مشکلاتشو بهم میگفت،ازم نظر میخواست،دیگه از اون غرور اولیه خبری نبود،تا جایی رسیده بود که شماره ی همو داشتیم و بعد از مدرسه باهم قرار میزاشتیم ،دیگه فقط منتظر بودم مدرسه تموم بشه و با رویا برم خونه،واقعا مثل اسمش رویایی بود،دختری بود که از نظر ظاهر هیچی کم نداشت در حالی از درون خیلی چیزا کم داشت. دیگه مثل دوست دختر شده بود واسم ،باهاش درددل میکردم ،باهم بیرون میرفتیم ،ولی من یه چیزی رو در مورد رویا خوب فهمیدم این که عاشق رنگ قرمز بود ،بیشتر وسایلش قرمز رنگ بود،همیشه شال قرمز رو سرش بود،لب هاشم قرمز بود ،همیشه دوست داشتم لب هاشو ببوسم،لب هایی که همیشه قرمز بودن و براق،موهاشم هایلایت قرمز کرده بود ،موهاش همیشه از یه طرف صورتش آویزون بود وقتی راه میرفت مو های لطیفش میرقصیدن ،هیچ وقت اون روز بارونی رو فراموش نمیکنم که هیچ کدوم چتر نداشتیم ،با اینکه از سرما میلرزیدیم ،ولی از گرمای دستای همدیگه، گرم بودیم،یادمه یه روز برفی با برف زدم به صورتش ،افتاد رو زمین و صورتشو با دستاش میمالید ،دستاشو از صورتش بر داشتم و لبشو بوسیدم،فقط یه تماس کوچیک و سریع،شیرین تر از لب های رویا چیزی وجود نداشت،سریع دستاشو گرفتم و بلندش کردم ،اونم هنوز تو شوک اون بوس بود،هیچ کودوممون تا خونه حرفی نزد،فقط یادمه اون روز اصلا احساس سرما نکردم،هوا اصلا سرد نبود. واسه اولین بار رفته بودم خونشون،یه لباس قرمز پوشیده بود،خیلی قشنگ بود،وقتی رفتم تو اتاقش ،همه چی قرمز بود ،حتی لامپ اتاقش،با تمام وجود بغلش کردم ،عطر موهاش منو از هوش برد،واقعا مثل این بود که تو یه رویا بودم،تمام بدنم میلرزید ،خودم رو ازش جدا کردم و لبهاشو بوسیدم،شیره ی وجودش با طعم رژ مخلوط شده بود و یه نوع شراب فوق العاده بوجود آورده بود،شرابی که آدم رو بیهوش میکرد و طعم زندگی رو به انسان میفهموند،دیگه اختیار خودم رو از دست دادم و با تمام وجود از لب میگرفتم،هرچی بیشتر ادامه میدادم شیرین تر میشد،صدای نفس های رویا،گوشم رو نوازش میداد،مثل این بود که زیبا ترین موسیقی جهان رو میشنیدم،اتاق پر از بوی رویا بود،نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم اما بهترین زمان زندگیم بود،رو تختش دراز کشیده بودیم و چشم ازش بر نمیداشتم،هیچکدوممون حرف نمیزد،وقتی به بدنش دست میکشیدم ،انگار ماهرترین استاد بدنشو تراشیده بود،از رو تخت بلند شدم و دستشو گرفتم و بلندش کردم،زیپ پشت لباسشو آروم باز کردم،دستام میلرزید،وقتی لباسشو کاملا در آوردم،از خجالت قرمز شد و سرشو پایین گرفت ،پوست سفیدی داشت، دوباره لب هامون به هم گره خورد،اینبار با ولع بیشتر،وحشیانه تر،لباسهای منو در آورد و روی تخت دراز کشیدیم،از تماس بدنم با بدنش لذت خاصی میبردم،بدنش گرم و لطیف بود،از لب گرفتن خسته نمیشدم ،پاهاشو دور بدنم قفل کرده بود،انگار بدن هامون یکی شده بودن،سوتینشو باز کرد و قتی چشمم به سینه هاش افتاد ناخوداگاه بسمتشون رفتم ،شروع کردم به بوسیدن و خوردن سینه هاش،صدای نفس های رویا بلندتر شده بود،تکون های شدیدی میخورد،حس خشونت تو بدنم زیاد شده بود،شرتش رو از پاش کشیدم پایین، با تعجب به لای پاش خیره شده بودم ،خیلی زیبا بود با ولع بهش حمله کردم و میبوسیدمش،رویا جیغ های کوچک میکشید ولذت میبرد ،شرت خودم رو پایین کشیدم و آلتم رو لای پاش گذاشتم و خیلی سریع عقب جلو میکردم،هردومون تو اوج لذت بودم،یهو لذت وصف نشدنی بهم دست داد و خالی شدم،و از هوش رفتم،. وقتی بیار شدم دیدم رویا منو بغل کرده و خوابیده، خیلی زیبا تر شده بود، آرایشش پخش شده بود، واسه بعضی چیزها کلمه وجود نداره و بهتره اونهارو با کلمات آلوده نکرد. واقعا مثل رویا دیدن بود،در هر صورت زیبا ترین رویا بود..

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#233 | Posted: 1 Jun 2012 01:09
اولین و آخرین سکس نگار

سلام. من نگارم. 26 سالمه و یه دخترم با ظاهر و اندامی از متوسط بالاتر. از بچگی سرم به درس و این چیزا گرم بود و زیاد با پسر بازی و این مدل کارا مینه خوبی نداشتم. البته دوست پسر داشتم اما رابطمون همیشه در حد معمولی بود و هیجوقت سکس تو کارمون نبود. این داستانی که دارم می نویسم داستان اولین و آخرین سکس منه و 2 سال پیش اتفاق افتاده. 6 ماه بود که یه پسره گهگاهی بهم زنگ میزد و مزاحمم میشد. منم بهش توجهی نمی کردم. سرم به کارم گرم بود. کارشناس یه شرکت فنی مهندسی بودم و وقت پسر بازی نداشتم چون دو شیفت سر کار بودم. خیلی زنک میزد. منم که اصلا حوصله ماجراهای جدید نداشتم درست و حسابی جوابشو نمی دادم. تا اینکه یه روز که اینترنت خونمون قطع شده بود واسه انجام کارام رفتم کافی نت سر کوچمون. کارم که تموم شد از کافی نت اوممدم بیرون اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بودم که موبایلم زنگ زد. همون پسره بود. باهاش خیلی تند حرف زدم اما بیخیال نمیشد. تا اینکه مجبور شد خودشو معرفی کنه. تازه فهمیدم دوست صاحب اون کافی نتیه که همیشه میرفتم. یادم اومد یه بار واسه گرفتن یه نرم افزار شمارمو داده بودم به اون یارو که وقتی نرم افزار به دستش رسید خبرم کنه. و فهمیدم که اون شمارمو داده به دوستش. خیلی از کارش بدم اومد. رفتم سراغش اما انکار کرد. پسره بازم همش زنگ میزد تا اینکه کم کم خامم کرد. بعد از کلی اصرار بلاخره واسه اولین بار با هم قرار گذاشتیم. اسمش فرزاد بود. قیافش خوب بود. پوستش سبزه بود موهای پر پشتی داشت. بینیش عملی بود. قدش خیلی بلند بود و تنها ایرادش این بود که یه کم لاغر بود اما عضله های ریز قشنگی داشت. خلاصه با هم دوست شدیم و من کم کم بهش علاقمند شدم. اونم شدیدا اظهار علاقه میکرد و میگفت عاشقم شده و کلا اون یه مدت من تو ابرا بودم. بعد از یه مدت همش ازم میخواست که برم خونشون اما من قبول نمیکردم. قبلا چند تایی دوست پسر داشتم اما هیچوقت خونشون نرفته بودم. تا اینکه یه روز صبح قرار شد با فرزاد صبحانه بریم بیرون. گفت صبحانه میگیره میریم یه جا میشینیم می خوریم. بهار بود و هوا خیلی خوب بود و منم عاشق هوای بهارم. تو ماشین نشسته بودیم و مثلا داشتیم میرفتیم یه جا بشینیم که متوجه شدم داره میره یه جایی که فقط چند تا باغ شخصی اونجا بود. اولش بهش اعتماد کردم اما می ترسیدم. رسیدیم به یه باغ و من دیگه نتونستم ساکت بمونم و بهش گفتم فرزاد جان کجا داری میری؟ گفت میریم یه کم تو باغ میشینیم. گفتم من نمیام. گفت چیزی نیست زود برمیگردیم. ترسیده بودم اما کاری نمی تونستم بکنم چون به جز من و اون هیچکس اونجا نبود. اولش نشستیم تو حیاط باغ و صبحانه خوردیم اما من از ترس اصلا نفهمیدم چی خوردم. یخ زده بودم از ترس. فرزاد دستمو گرفت و گفت پاشو بریم تو خونه باغ. خشکم زده بود. اومد کنارم، بغلم کردو رفتیم تو خونه. نشستم رو کاناپه. یه آهنگ لایت گذاشت و اومد کنارم نشست. چند دقیقه فقط حرفای معمولی میزدیم. تا اینکه دستشو انداخت دور گردنم و منو کشوند سمت خودش. می خواستم داد بزنم اما می دونستم صدام به هیچ جا نمیرسه. یه هو لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن. نفسم دیگه بالا نمیومد. خیلی دوسش داشتم و چون اولین بارم بود هم لذت میبردم و هم فکرای عجیب و غریب میکردم. نمیدونم چقدر تو اون حالت بودیم. خیلی طول کشید. کم کم سنگینی بدنشو رو تنم حس کردم. کاملا روم خوابیده بود و من اصلا نمیتونستم تکون بخورم. دستمو گرفت و منو برد تو اتاق. یه تخت دو نفره اونجا بود. روی تخت خوابید و منو انداخت روی خودش. دستشو دورم حلقه کرده بود و لبامو میخورد. بعد جامونو عوض کرد. منو انداخت رو تخت و خودش افتاد روم. لباسام هنوز تنم بود. داشت تاپمو در میاورد که شروع کردم به التماس کردن. اما فرزاد انگار یکی دیگه شده بود. انگار اصلا صدامو نمیشنید. زورم بهش نرسید. تاپمو دراورد . همش پتو رو میکشیدم روم که منو تو اون حالت نبینه که خجالت بکشم. اما پتو رو پرت کرد کنار. سینه هامو از تو سوتینم دراورد. وحشیانه نوکشونو میک میزد و گاز میگرفت و میمالیدشون. داشتم از حال میرفتم از بس جیغ و داد کرده بودم. همه جامو لیس میزد و گاز میگرفت. لبام، گوشام، گردنم، سینه هام، شکمم و... تا اینکه رفت پایین که شلوارمو دربیاره. شلوارمو سفت گرفته بودم و گریه میکردم اما بلاخره دراوردش. بعدشم به زور شرتمو دراورد. پاهامو به هم چسبونده بودم که کسمو نبینه ولی بلاخره بازشون کرد و شروع کرد به خوردن . زبونشو کشید روش و لاشو لیس زد. زبونشو توی سوراخشم میکرد. دیگه آروم شدم. داشتم لذت میبردم. خیس خیس شده بودم. بعد فرزاد بلند شد و شرتشو دراورد و من کیرشو دیدم. اولین بار بود که کیر میدیدم. خیلی بزرگ بود. خودمو جمع کردم ولی خودشو انداخت روم و سرشو آورد کنار گوشم و تو گوشم گفت نگران نباش کاری نمیکنم عزیزم، فقط میخوام کیرمو بزارم لای کست. منم که تو حال خودم نبودم چشمامو بستم. احساس کردم کسم داغ شد. کیرشو گذاشته بود لاش. کسم خیس خیس بود و کیرش راحت روش لیز میخورد. کیرشو رو کسم عقب جلو میکرد و همزمان سینه هامم میخورد. داشتم میمردم از لذت که لذتم تو یه لحظه چند برابر شد و ارضا شدم و بی حس افتادم ولی اون داشت ادامه میداد تا اینکه اونم ارضا شد و آبشو ریخت رو کسم و سفت بغلم کرد و چند دقیقه ای تو همون حالت خوابیدیم. بعد بلند شد رفت دستمال آورد و تمیزم کرد و گفت برو دستشویی خودتو تمیز کن. منم رفتم و دوباره اومدم رو تخت دراز کشیدم. خیلی بیحال شده بودم. بازم بغلم کرد و تو بغل هم خوابیدیم. یه کم که گذشت دستشو گذاشت رو کسم و مالیدش. دوباره داشتم لذت میبردم که بلند شد. پاهامو باز کرد و من بازم چشمامو بستم وکیرشو رو کسم احساس کردم. دستام تو دستاش بود و روم خوابیده بود. کیرشو میکشید رو کسم که یهو سوزش عجیبی احساس کردم. کیرشو به زور کرد تو کسم و من هر کاری کردم زورم بهش نرسید که بخوام فرار کنم. جیغ بلندی کشیدم. باورم نشد. ملافه تخت خونی شده بود. داشتم دیوونه میشدم. زدم زیر گریه. اما دیگه کار از کار گذشته بود. همش بوسم میکرد اما من حولش میدادم کنار و فقط گریه میکردم. خیلی میسوخت. اصلا نمیتونستم تکون بخورم. فرزاد دید دیگه کاری نمیتونه بکنه کمک کرد لباسامو تنم کردم و رسوندم خونه. ازش متنفر شدم. دیگه هیچوقت جوابشو ندادم. از اون ماجرا 2 سال میگذره و من دیگه با هیچکس سکس نداشتم. ولی خبر دارم که فرزاد هر شب با یه دختر سر میکنه. خیلی شرایط سختیه. نمیدونم چرا منو قربانی شهوت و هرزگی خودش کرد و رفت. نمیدونم آیندم چی میشه. خیلی استرس دارم. خدا لعنتش کنه که آیندمو به باد داد.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#234 | Posted: 22 Jul 2012 07:20
دانشکده
استبداد و خفقان همه جا رو گرفته بود. دانشگاه ها هم در امان نموندهبودند. دم در ورودی، حسابی به پوشش دخترها گیر میدادن. و تا جایی که تونسته بودن و کلاس داشتن دخترها و پسرها رو از هم جدا کرده بودن. همه ی سالنها و راهروها و حتا آسانسورها رو هم دوربین کار گذاشته بودن. اگر کسی نمیدونست فکر میکرد اینجا یک پادگان نظامی یا یک زندانه و نه یک دانشکده! بگذریم...خدا لعنت شان کند. من و مونا، که هم رشته ای بودیم، چند ماهی بود که با هم دوست شده بودیم وتوی انجمن اسلامی فعالیت میکردیم و حسابی هم همدیگه رو میخواستیم. بیشتر وقتها توی پارک جلوی دانشکده میرفتیم و بعدازظهرها و غروبها راحت تر بودیم و اگه دست میداد یکی دوتا بوسه از گونه¬ی هم میدزدیدیم. شبها هم که خونه میرفتیم تا جایی که تابلو نکنیم و بخصوص والدین او بهش شک نکنن بهم اس میدادیم. یکی از معضلات جدیبرای ما، البته به خیال من، این بود که جایی نداشتیم تا با هم خلوت کنیم، البته مونا اصلا دختر لاشی اینبود، ناسلامتی فوق لیسانس مملکته. خلاصه، بیشتر به فضای تاریک سینما پناه میبردیم و کمی آزادانه تر همدیگه رو نوازش میکردیم. یکی دو هفته پیش که چندین بار از مونا خواهشکرده بودم و او هم اولش اخم و تخم کرد و قهر از او و منت¬کشی از من، بلاخره راضی شده بود که از روی لباس سینه هاشو لمس کنم. انگار دنیا رو بهم داده بودن. حجم سینه هاش توی دستم جوری بود که نه دوست داشتم دستم رو فشار بدم و نه دوست داشتم فشار ندم. چند باری که سینما رفتیم فقط ردیف آخر مینشستیم (با پیشنهاد من البته) تا بتونم با سینه هاش بازی کنم و لبای شیرینش رو ببوسم. خیلی آروم با سینه هاش بازی میکردم و در گوشش پچ پچ میکردم که دوستش دارم و از همه چیز توی دنیا او رو بیشتر میخوام...سروگرد نش رو ول میداد روی سینه م. بار سومی که بعد از اجازه¬دادنش به سینما رفتیم یه خورده که دیدم اوضاع مساعده و به اصطلاح نرم شده، دو سه تا از انگشتای دستم رو از لای دکمه های مانتوش خزوندم تو. وای که چه گرمایی حس کردم، هرچند زیر مانتوش تاپ پوشیده بود. خیلی آروم و مهربون گفت: امیر چه کار میکنی؟ گفتم: اگه اجازه بدی یه کم بهم نزدیکتر بشیم، چون خیلی میخوامت... چیزی نگفت ولی در عوض خودش رو یه کم محکمتر بهم چسبوند و تماسش رو بیشتر کرد. جسارت بیشتری پیدا کردم و سینه ی راستش رو یکباره توی مشتم گرفتم...احساس عجیب و ناشناخته ای داشتم، فرم سینه برام خیلی شگفت آور بود (و هست). کمی که سینه ش رو از روی تاپ مالوندم با نوک انگشتم به سراغ یقه ی تاپ اش رفتم و پوست گردن و بالای سینه اش رو نوازش کردم. با انگشتم لباسش رو خم کردم و یه کم تو رفتم. دستم رو گرفت. گفت: امیرجان میشه بیخیال شی؟ گفتم: بخدا خیلی میخوام، بذار یه کم حال کنیم... بازم مهربانانه گفت: فک میکنی من نمیخوام؟ ولی عزیزم این که راهش نیس...گفتم: بابا چیزی نمیشه که، ما همو میخوایم ولی فعلا نه جایی داریم و نه شرایط ازدواج فراهمه، پس ایراد نگیر دیگه (قیافه م رو لوس کردم و لبش رو بوسیدم). دیگه چیزی نگفت. انگار راضی شد. میخواست باهام همراهی کنه. پس از مدتی که در سکوت گذشتو یکی دو تا بوسه از هم گرفتیم،دوتا از دکمه های بالای مانتوش روباز کرد و سرش رو گذاشت رو سینه م. مانتوش دیگه مانع نبود. منم دستم رو از بالا توی تاپ ش کردم و سوتین ش رو کنار زدم و سینه ش رو به چنگ گرفتم. نه صدایی میشنیدم نه چیزی میگفتم ونه به چیزی فکر میکردم. تمرکزم فقط و فقط روی پستونهای زیبا و خوشدست مونا بود. با ولع خاصی سینه هاش رو نوبت به نوبت میگرفتم و چنگ میزدم ولی کم کم آرومتر شدم و بیشتر نوازششون میکردم. کیرم راست شده بود. این پام رو روی اون پام انداختم تا نفهمه..... اون روز گذشت و من شب تا دیروقت بیدار بودم و به سینه های مونا فک میکردم. بیشتر در این فکر بودم که کاش بیشتر از اینها ازش بهره¬مند میشدم. با خودم فک میکردم چه کار میتونم بکنم، کجا میتونم ببرمش، چطور راضی اش کنم و از این جور پرسشها. چندبار دیگه هم سینما رفتیم و دسترسی به پستونهاش راحت شده بود. دستم رو یواش یواش به پاهاش می مالوندم یا اینکه یکباره یکی از دستام رو روی پاهاش میزدم یا مینداختم. تکنیک همیشگی م این شده بود که چیپس یا پفک رو توی دستم می¬گرفتم و دستم رو میذاشتم روی پاهای او. پشت دستم رو آرومروی پاهاش حرکت میدادم. کاش این شلوار لی رو به پا نداشت (این فکری بود که تو سرم میگذشت). او متوجه بود ولی به روم نمی¬آورد. چند باری هم علننروی رون¬هاش رو نوازش کردم ولی فقط دور و بر زانوهاش میگشتم و جرأت بالا رفتن و نزدیکشدن به ته رون¬هاش رو نداشتم.درباره ی ازدواج هم با هم صحبتهایی کرده بودیم البته نظر دوتامون این بود که ازدواج جواب نمیده و پارتنر (partner) بودن بهتره. البته هدف من از بازکردن این بحثها این بود که فضا رو به جایی بکشم که میخوام. مونا خیلی ناز و زیباست، هرچند خانواده پولداری نداره ولی تحصیلکرده و فهمیده است؛ خیلی باید روش کار میکردم و کردم.... هرچند میتونستم به کمک دوستام یه خونه خالی جورکنم ولی مطمئن بودم که موناحالا حالاها خونه خالی نمیاد. و ناگهان یک نقشه ی پلید. از اونجایی که با این ناز و نوازشها و مالیدن ترنج¬های مونا و پاهای خوش¬فرم ش اسپرم به کله ام زده بود میخواستم حتا اگر شده لاپایی بزنم و کیرم رو به پاهاش برسونم و بلاخره یه جوری حال کنم که آبم بیاد. به این فکر افتادم که حالا که باید گزینه ی خونه خالی رو کنار بذارم میتونم به دستشوییهای دانشکده یا دستشویی سینما فک کنم چون دستشویی یه حالتی داره که با همه ی کثیفی و تنگی ولی یه جور اطمینان خاطر به دختره میده چون زورگیرکردن و مانند این امکان نداره؛ هرچند چندش¬آوره و باید کلی چاپلوسی کنم تا راضی شه (حالم از اون پسرهایی بهم میخوره که فک میکنن همه ی دخترها جنده اند و با یه سوت میان زیرشون میخوابن؛ اینجور پسرها احتمالا دستشون به دخترجماعت نرسیده یا فقط به جنده ها رسیده). دختری مثل مونا رو باید منت میکشیدم و هزارجور اطمینان خاطر بهش میدادم تا رام بشه و بهم حال بده. دستشوییهای سینما خیلی کثیف بودن و احتمال دیده شدن هم زیاد بود چون رفت و آمد زیادی به اونها وجود داشت. درعوض، بعدازظهرها توی دانشکده خیلی خلوت میشد و دستشوییها هم بزرگتر بودن و هم خیلی تمیزتر. ولی مانع بزرگ دوربینها بود. همه ی دستشوییهای دانشکده رو بررسی کردم، ورودی همه ی اونها با دوربین زیر نظر بود بجز یکی شون: دستشوییهایطبقه پنجم که مخصوص استادها بود. خیلی کیف کردم. رفتم تو تا وارسی کنم. دستشویی استادها برق میزد. روشویی خیلی تمیز که با سنگ مرمر بزرگ ساخته شده بود. یه فضای بزرگ که سه تا سلول دستشویی هم داشت با درهای کیپ و قفل دار....... رفتم رو مخ مونا. تکنیکم این بود که یه کم خودمو گرفتم و وانمود کردم که ازش دلخورم. دلیلش رو پرسید.باهاش حرف میزدم ولی دلیل دلخوریمو نمیگفتم. میدونستم که اینجوری دخترا بهتر پا میدن و آمادگی نزدیکترشدن رو پیدا میکنن (البته دخترایی که باهاشونآشنا یا دوست هستی). یکی دو روز سرسنگین بودم. بعد که خیلی خواهش کرد که دلیل بیارم، بعد از تموم شدن کلاسها، توی سالن که تقریبا خلوت بود پیشش رفتم و گفتم: بابا منم آدمم، منم مثل بقیه دوستام که عشق و حال میکنن نیاز جنسی دارم، مگه تو خودت نیاز جنسی نداری؟ چرا به فکر من نیستی؟ گفت: امیر یه کم یواشتر حرف بزن همه شنیدن. گفتم: بفرما! اینم از جواب دادنت. آروم گفت: آخه عزیزم من هرکاری که تونستم کردم و هرجور که شده باهات همراهی کردم. گفتم: نه خیر، کم بوده، منبیشتر میخوام. یه کم محکمتر گفت: امیر خان اینجا ایرانه منم یه دخترم. فکرای نامربوط رو از سرت بیرون کن. نرمتر گفتم: من که سکس کامل نمیخوام. گفت پس چی میخوای؟ سرم رو پایین انداختم (تظاهر میکردم) و با حالت لوس گفتم: خوب سکس ناکامل که میشه.......
ساعت پنج بعدازظهر گذشته بود.یکی دو تا از استادها توی طبقه پنجم بودن و بقیه رفته بودن. نگهبانی میدادم تا مونا بره تو دستشویی. رفت. بعد خودم پریدم تو و در رو بستم. به مونا اشاره کردم که بریم توی یکی از سلولها. پاورچین پاورچین رفتیم تو و در رو قفل کردیم رو خودمون. کیف مونا رو از دستش گرفتم و آویزون کردم به رخت¬آویز بعد کیف خودم رو آویزون کردم. مونا رو از کمر گرفتم و به سمت خودم کشوندم و از شکم چسبوندمبه خودم و لباشو شروع کردم به خوردن. هرچند میدونستم خیلی خلوتهو احتمال اینکه یکی از استادها بیاد دستشویی خیلی کمه ولی یه خورده میترسیدم. آروم به مونا گفتم: اگه کسی اومد تو، اصلا نترس و هیچ صدایی از خودت نده، هرکی بیاد بعد از چند دقیقه میرهو فکر میکنه که تو سلول ما هم یکی از استادها ست. سرشرو به علامت باشه تکون داد. دستش رو انداخت دور گردنم و با آرامش خاصی لبم رو میبوسید. دکمه های مانتوش رو تا پایین باز کردم و از زیر، دستم رو بردم تو تاپ ش و حمله کردم به پستونهاش، سرم رو بردم تو و تاپ ش رو بالا زدم تا بتونم سینههاش رو ببینم، خجالت کشید ولی گذاشت که ببینم. احساس وصف ناپذیری داشتم. شروع کردم به خوردن و لیس زدن سینه هاش. پاهاش شل شد، دستم رو بردم تو کمرش رو گرفتم. یه کم که سینه های سفید و نیپل های صورتی ش رو خوردم، کیرم حسابیراست شده بود. با اینکه قبلا راضی ش کرده بودم برای سکس ناکامل ولی بازم در گوشش آروم گفتم: اجازه میدی بهپاهات دست بزنم؟ یه لبخند مهربون رو صورتش نشست و گفت: امیرجان خیلی دوستت دارم. بعد دستم رو گرفت رو باسنش گذاشت. آخ که چه کیفی کردم، توآسمونا به پرواز دراومدم. وای ی ی ی، کون مونا تو دستم بود. خوابش رو هم نمیدیدم........ .
     
#235 | Posted: 22 Jul 2012 07:24
مونا رو چسبونده بودم به خودم و فشارش میدادم به تنم، کف دستهام رو میمالیدم به کمرش و روی کتف هاش، ولی خیلی آروم و نوازشگرانه. سر و صورتش رو هی می بوسیدم و می بوییدم. حس عجیبی داشتم، حس سیری ناپذیری. او هم دستهاش رو توی کمر من حلقه کرده بود و سرش رو گذاشته بود روی سینه ام. دستم توی کمرش بازی میکرد و آروم آروم به طرف گودی کمرشو سرانجام باسن ش اومدم. از حالتی که مونا به خودش گرفته بود و خودش رو ملوس، تو آغوشم ول کرده بود فهمیدم که تن خودش رو تا جایی که بشه در اختیارم قرار داده، حالتی از سرمستی بر هر دومون چیره شدهبود. برآمدگی باسن ش رو لمسکردم، هرچند از روی شلوار لی بهش دست میزدم ولی نرمی و گرمی کونش رو احساس میکردم، با کف دست کونش رو می فشردم، چنگ میزدم، زور میزدم که با دستهام به لای باسنش راه ببرم و درز کونش رو احساس کنم. گفت : «امیر لبامو ببوس، خیلی میخوام»، همون کار رو کردم، لب پایینی ش رو به دهن گرفتم و میک میزدم، یواش یواش زبونم رو دخالت میدادم؛ زبونم رو به علامت اینکه میخوام توی دهنش ببرم کمی به لباش فشار دادم، دهنش رو باز کرد و به زبونم راه داد. آخ که چه حسی داشتم. زبونم توی دهنش، تا جایی که میرسید، میچرخید و اجزای دهنش رو لمس میکرد تا اینکه با زبونش گلاویز شد. انگار بهم گره خوردند، یعنی میخواستیم بهم گره بخورند، زبونهامون رو حسابی بهم میمالیدیم و لب و دهن هم رو میخوردیم. دست بردم و سینه های ترنج¬گونه ی مونا رو گرفتم و مالوندم، لبهای هم رو میخوردیم و من با دست از این سینه به اون سینه نقل مکان میکردم و گاه بهنرمی و گاه به تندی و سختی اونها رو در دست میفشردم. به چشمهای مشکی و درشت مونا خیره شده بودم و لبهاش رو میخوردم؛ لبهاش طعم معصومانه ای داشت، و نگاهش سرشار از خواستن بود. گفتم: «می¬خوای هم رو لمس کنیم؟» فهمید که منظورم اینه که او کیر من رو به دست بگیره و من کس او رو. کمی سرش رو پایین انداخت و آهسته گفت: «خجالت میکشم». با انگشتم زیر چونه ی کوچک و نرمش رو گرفتم و سرش رو بالا آوردم و گفتم: «جیگرم منم یکم خجالت میکشم ولی بلاخره یه روز باید اینکارو بکنیم، پس بیا و ضدحال نزن»، گفت: «اصلا دلم نمیخواد به امیر جونم ضدحال بزنم، ولی...» گفتم «ولی نداره دیگه» گفت «تو رو خدا اذیتم نکنی ها...» گفتم: «عزیزم تا هر جا که خودت اجازه بدی پیش میریم، هر وقت هم که نخواستی بگو تاتمومش کنیم...» با کرشمه گفت «باشه...». در آغوش گرفتمش و بادستهام باسن ش رو فشردم. دستش رو گرفتم و یکباره رو کیرم گذاشتم. یه خورده دستش روپس کشید ولی بعد، دستش رو برگردوند رو کیرم. ولی هیچ حرکتیبه دستش نمیداد. با دستم دستش رو روی کیرم تکون دادم تا حجم کیرم رو با دست تجربه کنه. تو دلم قند آب میشد که قراره نوبت منم برسه و دستم رو روی کسش بذارم. زیپ شلوارم رو پایین کشیدم، ناگهان سرش رو بالا گرفت و تو صورتم نگاه کرد، انگار دوست نداشت ببینه. ولی منکار خودم رو کردم و کیرم رو تمام قد از شلوار درآوردم. راستِ راست شده بود (نزدیکِ 20 سانتی میشه). پرخون و شق شدهبود و نبضش میزد. دست مونا رو آروم گذاشتم رو کیرم. دست یک آدم دیگه، اونم یه دختر، اونم مونایعزیزم رو کیرم بود...کیرم دو سه تا تکون اساسی خورد، مونا هم دستش رو کمابیش بیحرکت نگه داشت، صورتش از خجالت سرخ شده بود و چشماش رو بسته بود...ولی این احساس رو توی دستهاش نمیدیدم که بدش بیاد و بخواد دستش رو برداره....تو گوشش آروم پچ پچ کردم: «چه حسی داری؟ خوبه؟» سرش رو روی سینه م گذاشت و پاسخی نداد هرچند کیرم رو تقریبا محکم گرفته بود. توی سرش رو بوسیدم و گفتم: «میشه منم دست بزنم؟» دستش رو از روی کیرم برداشت و دو دستی کمرم رو حلقه کرد و خودش رو چسبوند بهم...فک کردم خیلی دوست نداره... دوباره تو گوشش پچ پچ کردم: «نترس فدات شم، قول میدم اذیت نکنم...» گفت: «خیلی مواظبم باشی ها...» گفتم : «چشم عزیزم». دکمه و زیپ شلوارش رو به کمک هم باز کردیم. همینکه باز کردیم قسمت پایین شکمش آشکار شد. اونجا رو که دیدم نزدیک بود از هوش برم، چقدر سپید بود. آرزو کردم کاش توی یه اتاقی، جایی، بودیم که میتونستمدراز به دراز خودم رو بندازم رو زمین. تکیه دادم به دیوار. از دیدنش سیر نمیشدم. فقط کمی شلوارش رو پایین کشید. برآمدگیِرونها که پیدا شد قلبم داشت وامیستاد، یه شورت نارنجیِ زیبا دروازه¬ی بهشت رو پوشونده بود. دستم یارای تکون خوردن و گرفتن پاهاش رو نداشت. تنها کاری که میتونستم بکنم دیدن بود. فقط میدیدم.... میدیدم.... ذل زدهبودم. کمی که به خودم اومدم دست راستم رو آروم جلو بردم و به پاهاش زدم. مثل کره نرم بود.مثل آتیش گرم. بی اختیار نشستم و سرم رو گذاشتم روی رونش و بوسیدم ش، لیسس زدم، بو میکشیدم، سر و صورتم رو روی شورتش می¬کشیدم و بوسش میکردم. مونا گویی که مقاومت نمیتونست بکنه عقب عقب رفت و چسبید به دیوار دستشویی. منم به دنبالش. سرم رو از روی شورتش برنمیداشتم. احساس کردم با دو دستش سرم رو چسبیده و فشار میده. طاقتم طاق شده بود یا بهطاق زده بود یا طاق به طاق شده بود یا هر چی نمیدونم ولی خوب میدونم که میخواستم همه ش رو بخورم، دوست داشتم مونا رو یه جا قورت بدم،یه جا قورت بدم، میخواستم همه یتنم روی همه ی تنش رو بپوشونه،دوست داشتم هرچه بیشتر با تنشتماس داشته باشم. یکباره متوجه شدم مونا دست برده و میخواد شورتش رو پایین میاره...منم دست بردم از پشت، کونش رو لمس میکردم و انگشتام رو بردم زیر شورتش و آروم آروم کشیدم پایین....وای که سپیدی و تپلیِ پاهاش مغزم رو میترکوند، موهای نرمی روی تنش روییده بود، و انگار هیچ بار با تیغ اصلاح نکرده بود. چیز زیادی از کسش دیده نمیشد، فقط خط و خطوطِ سه راهی (محل تقاطع شکم با پاها رو با اجازه دوستان سه راهیِ بهشت می¬نامم) دیده میشد. زبونمرو چاپوندم لای پاهاش، تا جایی که میشد. یه خورده پاهاش رو باز کرد و سرم رو محکم فشار دادتو. وای که چه بوی آلبالویی و دلپذیری میداد. لیسسسس میزدم و میبوسیدم و میبوییدم...کیرم رو درآوردم و گذاشتم لای پاش. به سختی عقب و جلو میرفت چون خشکبود. بهش گفتم کرمی چیزی دارییه کم نرمش کنیم. مونا گفت توی جیب کوچیکه ی کیفش یه کرم هست. فوری درش اوردم و کیرم رو کرم مالی کردم و دوباره چاپوندم بین پاهای تپل و گوشتیِ مونا. چقدر نرم و لغزنده شده بود... مونا رو محکم بغل کردم و کونش رو با دو دست گرفتم و با کیرم عقب و جلو میکردم، سر کیرم از پشت پاهاش درمیومد و به دست خودم که لای کونش کرده بودم میخورد. گمون میکنم بیشتر از پانزده تا بیست بار عقبو جلو نکرده بودم که آبم اومد و منی رو توی توالت ریختم...هیچ نمیدونم چه مدت بود که با هم اون تو بودیم، شاید نیم ساعت، شاید سه ربع ساعت، شاید یک ساعت، اصلا نمیدونم. باری، نمیتونستم تن فرشته¬آسای مونا رو بدرود بگم ولی چاره ای نبود...شلوار خودم رو بالا کشیدم وپیرهنم رو بستم و کمک کردم تا او هم دکمه هاش رو ببنده و مقنعهش رو مرتب کردم...کیفهامون رو به دوش انداختیم که بریم. گفتم: «تو صبر کن منتظر علامت من باش، اول من میرم بیرون». با بستن چشمک¬گونه¬ی چشماش گفت باشه. بیرون رفتم. خلوت بود. در رو باز گذاشتم و آروم گفتم:«بیا»...از پله ها پایین رفتیم. دوشادوش هم، بی هیچ کلامی، حیاط دانشکده رو ترک کردیم و رفتیم...
     
#236 | Posted: 1 Aug 2012 15:51
بهترین دوست دخترم شادی
سلام به همه
اسم من رضا است وامروز میخوام یکی از داستان های دوست دخترامو بهتون بگم
شاید خشتون بیاد شاید هم نیاد مهم نیت خوب بریم سر اصل مطلب ماجرا ازان جا شروع شد که در کوچه ی ما یکدختر بود که دوستم مهدی با اون دوست بود واونو خیلی دوست داشت اسم اون دختر ساناز بود واون دوتا عاشق هم بودن روزی دختر خاله ی ساناز برای تعطیلات تابستون اومد پیش ساناز اسم دختر خاله ساناز شادی بود من که نمیدونستم شادی دختر خالهساناز بهش تیکه مینداختم شادی به ساناز غضیه رو گفت واون دوتا خبیص واسه من یک نقشه کشیدن اونا میخواستن منو جلو بچه های کوچمون زایه کنن روز بعدش رفته بودم کوچه که بچه ها داشتن فوتبال بازی میکردن درست جلو ساختمون اون ساناز عوضی من که رفتم با بچه ها یک ذره فوتبال بازی کنم اون عوضیا سطل اب رو سرم خالی کردن همه کرکر داشتن بهم می خند یدن من تصمیم گرفتم انتقام بگیرم من رفتم عکس چند تا میمون برداشتم وزیرش نوشتم
تروخدا کمک کنید میمونم گم شده اسم میمونم شادی وای حدودا ساعت 3 بعد از ظهر بود هیشکی کوچه نبود عصر ساعت 5 اومدم بیرون دیدم کل بچه ها دارن مسخرشون میکنن ومیگنن میمونای از قفس فرار کرده عین جنگ جهانی شده بود حالا اونا که خیلی ناراحت بودن اومدن جلو ی ساختمون ما نوشتن به باغ وحش خوش امدید من زرنگی کردم وهمون جایی که نوشتن به باغ وحش خوش امدید نوشتم دوتا میمون از باغ وحش ما فرارکرده اند جهت پیدا کردن انها به ما اطلاع دهید وای اون دوتا داشتن از حرس
میسوختند که مهدی به من گفت گناه دارن کمکم داشت این دعوا ها تبدیل بهدوستی میشد من که دیدم شادی ناراحت گفتم برم از دلش در بیارم رفتم پیشش گفتم ببخشید بخاطر این کار هایی که کردم جواب نداد بهش گفتمسکوت علامت رضایت بعد رفتم فرداششادی از خونه رفت بیرون با ساناز من هم بیکار علاف رفتم مهدی صدا کردم گفت فعلا حوصله ندارم نیم ساعت دیگه میام منم که نمیدونستم چیکار کنم رفتم یک گوشه نشستم تا این که سرو کله شادی پیدا شد وبهم گفت کلیدا دست ساناز میتونی از در بری بالا ودر باز کنی من گفتم باشه واز در بالا رفتم وپریدم تو حیاط ودر رو باز کردم شادی گفت یک دقیقهبیا تو کارت دارم من قلبم داشت تند تند میزد وارد خانه شدیم اون از من خواست چند دقیقه تو پذیرایی صبر کنممن هم صبر کردم اون رفت ویک کتاب زبان اورد وگفت ما امتحان زبانم نزدیک میتونی باهام کار کنی من اون موقع ترم 11زبان بودم وقبول کردم باهاش کار کنم کم کم زمان می گذشت وما باهم بیشتر دوست میشدیم دیگه هم دیگه رو به اسم کوچیک صدا میزدیم دیگه منو تو نداشتیم یکی بودیم یکروز هم دیگه رو نمی دیدیم نمی تونستیم زندگی کنیم با هم انقدر رفیق شده بودیم که نمیشد گفت من به شادی گفتم میشه فقط یک لب کوچولو بهم بدی فکر میکردم ناراحت بشه ولی ناراحت نشد هیچ وقت اون روز فراموش نمیکنم چه لبای شیرینی داشت بعد کم کم وارد لخت شدن شدیم وبیشتر بهمون حال میداد من با اون خیلی خوب شده بودم تا جایی که هرچی میگفتم انجام میداد من تازه فهمیده بودم عشق واقعی چی جزیات بقیش بماند به هر حال تابستون داشت تموم میشد من بهش گفتم تابستون تموم بشه میخوای بری گفت اره وگفت باید تا تابستون بعد صبرکنی به هر حال داستان ما تموم شد باید تا تابستون بعدی صبر کنم.
منبع:سایت شهوانی

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     
#237 | Posted: 1 Aug 2012 16:00
سكس با دوست دخترم پرند
سلام دوستان عزيز
من محمد هستم و 19سالمه (از اون دسته آدمايي هستم كه هفته اي يه دفه ميرن آرايشگاه و خيلي به خودشون ميرسن ).اين داستا حدود يه ماه پيش برام اتفاق افتاد درست دو هفته قبل از عيد91 .
من تو خونه نشسته بودم كه خالم از تست رانندگي كه ساعت 9 داشت برگشت ومن پشت سيستم تو نت بودم كه ديدم در ميزنن رفتم ديدم خالمه (ما ايفنمون بخواتر بارون شديديكه زدهبود سوخته بود)بعد اومد تو باهم روبوسي كرديم من گفتم خاله جون بفرما داخل باهم رفتيم تو بد مامانم باخالم روبوسي كرد وبعداز يه خورده حرف مامانم چايي اورد . خالم گفت من يه خورده سبزي ميخوام.خواهر مياي باهم بريم بگيريم منم اصلآ ملتفت حرفاشون نبودم.يهو ديدم خالم داره ميگه محمدجان همره ما مياي.منم گفت هااااا چيه باربر گير نياوردين مارو مي خواين ببرين. بعد خالم گفت نه ميخواستم بگم بياي بلكه اين كامپيوترت خواموش شه توهم باد به كلت بخوره.گفتم باشه. چايي خوردملباسامو عوز كردم مو هامو اتو كشيدم بد گفت بريم.توراه داشت به دوستم اس ام اس ميدادم كه چرا دست دخترت ول كرده وداشت با هاش يجورايي دوا مي كردم.كه رسيديم. حركت كرديم به سمت بازار( زناروهم كه ميشناسين).از اول بازارو قيمت ميگيرن تا ته بازار.رفتيم تو قسمت تره بار و جايي كه سبز فروشي بود. من اصلآ توجه نميكدرم كه اونا چي ميخرن فقط ميديدمنايلكسارو ميدادن دست من .من يه اس ام اسو نوشتم و ارسال كرد گوشيمو گذاشتم تو جيبم.بعد سرمو چرخوندم وتوجهم به يه دختر جلب شد.واقعآ قشنگ وزيبا بود من محو چهرش شده بودم حس ميكردم چرش منو جزب اون كرده بود داشتم برندازش ميكردم كه يهو سرشو برگردوند و به من نگاه كرد منم انگار كه چيزي نشده سرمو برگردوندم بعد پيش خودم فك كردم و گفتم دختر خوبيه بزار موخشو بزنم . برگشتم ديدم با ولع به من نگاه ميكنه انگار ميخواست يه چيزي بگه، منم چش تو چش نگاش كردم. ديدم ازكيفش (يه كيف كوچيك داشت)يه دفترچه در اور داره يه چيز مي نويسه. بد ديدم با چنتا خانوم ديگه داره مياد طرف ما كه از بغلمون ردشن او از همهعقب تر بو و اهسته ميومد . من رومو كردم طرف خالم اينا تا نفهمن من دارم دخترشونو ديد ميزنم من دستم تو جيب سوئشرتم بود . ديدم يه دست نرم رفت تو جيبم اومد بيرون من يه نگاه به اطرافم كردم ديم همون دخترست و يه نگاه بهش كردم ديدم يه چشمك ناز زد منم دستمو از تو جيبم در اوردم ديدم يه كاغد مچاله شده بازش كردم ديدم توش نوشته. اين شمارمه تك بنداز تا بهت زنگ بزنم منم بعد از 10 دقيقه تك انداختم. بد بهم اس داد ام شب بي دار باش بهتاس ميد ساعت 2 منم گفتم حتمآ خوشحال ميشم اونم گفت بوس فعلآ. منم گفتم فعلآ. تو كونم عروسي بود كه يه دختر بهم شماره داده (جون تاحالا برام پيش نيومده بود كه يه دختربهم شماره بده همش من شماره ميدادم)بعد ساعت 1:47.8 دقيقه بهم اس داد گفت بي داري گفتم اره عزيزم بعد بهم اس داد گفت نميخواي چيزي بگي گفتم چي مثلآ گفت كي هستي چيكاره اي و اينا ديگه كفتم اهااااااا من محمد هستم 19 سالمه، سال اخر رشتم كامپيوتره. اونم گفت من اسمم پرند هستم16 سالمه سال دوم دبيرستان بعد باهم كلي اس بازي كرديم بد بهم گفت بيا قرار بزاريم منم گفتن 3روز ديگه پارك شهرداري گفت باشه هرچي تو بگي عزيزم.به هم باي داديم.پيش خودم ميگفتم تا 3 روز ديگه من چه جوري تحمل كنم،دقمرگ ميشم كه. گفت چيكار كنيم تحمل ميكنيم.
بعد از 3 روز زنگ زد وگفت چيكار ميكني عزيزم من گفتم دوش گرفتم و دارم مو هامودرست ميكنم گفت بايد خيلي خشگل شده باشي گفتم بله ديگه پس چي فكر كردي بد گفتم دارم حركتميكنم بهت ميزنگم گفت باشه عزيزم. مو هامو درست كردم و بهش زنگ زدم و گفتم من حركت كردم گفت منم با دوستم دارم ميام من ديگه چيزي نپرسيدمو باي دام. رسيدم پارك شهرداري نشسته بودم كه ديدم گوشيم زنگ خورد گفتم جانم گفت محمدكجايي گفتم پيشه شير مركزي گفت دارم ميام پيشت منم اطرافمو نگاه كرد ديدم واااااااااااااااااااي يه ملكه داره مياد بروم نياوردم اومد جلو ديدم پرند با دوستش فرناز و دوست پسر دوستشعلي اومن من به علي و پرند دست دادمگفتم به فرناز دست ندم بهتره چون شايد دوست پسرش ناراحت بشه بد ديدم خوده فرناز دستشو اور جلو منم بهش داست دادم بعد پرند مارو بهم مرفي كرد فرناز و علي رفت يه طرف من پرندم رفتيم يه طرف بعد باهم كلي حرف زديم و باهم بيشتر اشنا شديم (حرف هايي كه زديمو نميتونم بگم) .
بد من اومد خونه حدود ساعت 5 بود و رفتم يه دوش گرفت تا سرم شسته شه اخه كل چسبو رو سرم خالي كردم ورفتم استراحت كردمو ساعت 8 بيددار شدم و رفتم تلوزيونو روشن كردم داشت يه بر نامه در باره ماشين ها ميداد حدود 10 15 دقيقه اي بود كه داشتم مي ديدم ديدم گو شيم زنگ خورد پرند بود جواب دادم گفتم سلام گفت سلام عزيزدلم، دلم برات يه زره شده گفتم بهمين زودي گفت اره چون كم كم دارم عاشقت ميشم گفتم من ازوقتي كه تورو ديدم عاشقت شدم . وهي قربون صدقه هم ميرفتيم . بهش گفتم كي بيكاري گفت جمعه گفتم جايي ميخواي بري گفت نه خونه تنهام ميايپيشم گفتم نه يبرنامه بهتر دارم گفت چي گفتم مياي بريم سر باغمون گفت اره چراكه نه بد گفت خيلي دلم برات تنگ ميشه عشقم گفتم ما بيشتر.
زوز ها سپري ميشد ومنم باهاش صحبت ميكردم و باهم پشت تلفن لاو ميتركونديم تا اينكه بعد از 4 روز شد جمعه ساعت 10 به من زنگ زد و گفت سلام گلم گفتم سلام عزيزم گفت داري چيكار مي كني گفتم مثل هميشه دارم موهامو درست ميكنم بهم گفت كي مياي دنبام گفتم 20 دقيقه ديگه گفت باشه دوست دارم باي منم گفتم باي
بعد سوار ماشينم شدم و رفتم دنبالش دم خونشون(نميدونين باچه دردسري خونشونو پيدا كردم)بعد سوار ماشين شد و بهش دست دادم بد صورتمو بوسيد و گفت نميخواي منو بوسي منم طوري كه مثلآ خجالت ميكشم بوسيدمش و راه افتاديم رفتيم به سمت باغ تو راه بوديم كه دستمو گذاشتم روپام اونم دستشو گذاشت رو دستم و مدام قربون صدقش ميرفتم كه چقدر قشنگ شدي لباست چقدر بهت مياد من شيفتههمين زيباييت شدمو ازين حرفا كه رسيديم يه 10 دقيقه تو راه بوديم (باق ما تو يه روستا تو حومه شهر بود)بد من رفتم درو باز كردم و ماشينو بردم تو باغ و گفتم برو تو الاچيق بشين من ميام من رفتم از تو ماشين يسري چيپسو پفكو ماشعیر خريده بودم اوردم ديدم روسريشو گرفته و رفت تو الاچيق نشسته منم رفتم پيشش وسايلو گذاشتم پايينو رفتم كنارش نشستم دستمو گذاشتم رو شونه هاش طوري كه سرش رو شونه هام بود بد پاهمو دراز كردمو اون سرشو گذاشت رو سينم و پاي راستشو گذاشت بين پاهام و ازم يه لب گرفت (ما تو اين يههفته و دو سه روزي كه باهم اشنا شده بوديم جوري بهم وابسته شده بوديم كه نمي تونم بگم) وبهم گفت محمد ميخوام ازت يه قولي بگيرم گفتم چه قولي عزيزم او اشك تو چشاش جم شد گفت هيچوقت تنهام نزار بد در حالي كه اشك از چشاش سرازير شده بود گفت من عاشقت شدم منم خيلي اروم اشكاشو پاك كردم و يه لب ازش گرفتم گفتم من تا اخر عمرم كنارتم بعد گفت منم عاشقتم و باهم لب ميگرفتيم و تو بغل هم قربون صدقه هم ميرفتيم (اينم بگما منهيچ وقت بفكر سكس با پرند نبودم)و بقل هم خوابمون برد.يه نيم ساعت خوابيديمو بيدار شديم
ديگه كارمون شده بود هفتهاي دو سه بار بيام سر باغ ما تو بغل هم دراز بكشيم قربون صدقه هم بريم يروز كه بوديم سرباغ من پرند تو بغل هم دراز كشيده بوديم و ديدم يدفه يكي زد تو سرم سرمو برگردوندم ديدم داداشمه با دوست دخترشه گفتم تو اين جا چيكا ميكني، اينو گفتم پرند روسريشو گذاشت سرش سلام كرد داداشم سلام كرد و احوال پرسي كردنبه داداشم گفتم جواب ندادي گفت چشمم روشن دختر مياري سر باغ گفتمشما ؟گفت اِ اِ اِ ديگ به ديگ ميگه روت سيا گفتم پ نه پ ميگه خيلي سفيدي بد همه زدن زير خنده بد من پرندو به داداشم و دوست دخترش معرفي كردم انا هم رفت اون طرف ماهم باهم لب ميكرفتيم تو بغل هم ديگه بوديم كه ديدم دوست دختر داداشم داره براش ساك ميزنه من فهميدم ولي پرند نفهميد يدفه داد زدم گفتم رضا انجا جاشه داداش!! پرندم فهميدو داشت مي خنديد بد پرند با خنده گفت بهشون كاري ن داشتباش بزار خوش باشن منم گفتم باشه بعد پرند دستشوبرد سمت كمر بندمو كمر بندمو شول كرد و دم گوشم گفت ميخواي ماهم ازين كارا كنيم، منم چيزي نگفت و گذاشتم كارشو بكنه و شلوارمو اورد پايينو كيرمو ساك ميزد منم شالشو برداشتم و نگاش ميكردمو اه اه اه ميكردم و داشت حشرم ميزد بالاو اومد بسمت بالا و تيشرتمو در اورد و سينهامو ميخورد منم دكمه مانتوشو بازكردم واي چي ميديدم يه تاپ مشكي توري كه سينهاش معلوم بو و سوتيننپوشيده بود منم تاپشو در اورمو برش گردوندم به پشت خوابوندمش وباهاش لب ميگرفتم و سينه هاشو ميماليدم كه يدفه حواسم رفت سمت داداشم و ديدم دوست دختر داداشم به صورت سگ نشسته و داداشم داره تلمبه ميزنه منم بكارم ادامه دادم و شروع كردم به خوردن سينه هاي ناز و سفت پرند داشت از ته قلبش اه ميكشيد و داشت خيلي حال ميكرد منم همين جور داشتم سينه هاشو ميمكيدم يواش يواش اومدم به سمت پايين و شلوار جين پرندو در اوردم شرت پرند خيس خيس بود و منم شروع كردم به ليسيدن رون هاش و اون ميگفت محمد كسم كسمو بخور منم شرتشو كشيدمپايين شورو كرم به ليسيدن و ميك زدن كسش هي بالا پايين ميكرد خودشو ميگفت اخخخخخخ جوووون بخور بخور سرمو فشار ميداد منم اونقدر كس و چوچولشو ليسيدم تا اب منيش اومد بد برگشتو كون وسوراخ كونشومي ليسيدم بد انگوشتمو كردم تو دهنش تا خيس بشه بد اروم اروم كردم تو كون بعد انگوشتا و كونشو تف ميزدو تا خيس بشه اونم اخ اوخ ميكر ميگفت درد داره منم خيلي حشري شده بودم بهش توجه نمي كردم بعد درحالي كه انگشتم تو كونش بود گفتم برام ساك بزنه تا كيرم خيس شه اونم برام ساك زد منم كيرمو اهسته كردم تو كونش اه اهِ كشيده ميكرد انگار داشت لذت ميبرد منم كيرمو يواش كردم تو اهسته اهسته عقب و جلو ميكردم بعد شروع كردم بهتلمبه زدر 4-3 تا تلمبه زدم ديدم اصلآ تو اين دنيا نيست ميگفت من كير ميخواممحمد بكن كونمو پاره كن منم با اين حرفاش حشري تر ميشم تندتر تلمبه ميزدم 16-15 تلمبه زدم كه ديدم ابم داره مياد همه ابمو رو كمرش خالي كردم به پشت دراز كشيدمو اونم اومد رو شكمموباهم لب ميگرفتيم كه ديدم داداشم با دوست دخترش رفتن تو استخردارن شنا ميكنن من به پرند گفتم نظرت با يه شنا چيه گفت حرفي ندارم بعد من بغلش كردمو پريديم تو استخر باهم شنا ميكرديمو لب ميگرفتيم داداشم با دوست دخترش لختبودن من و پرندم لخت بوديم و داداشم دم گوشم ميگفت به خوب كسايي امار ميدي منم ميگفتم مثل تو كس نيستم باهم يه شناي درست و حسابي كرديم من پرندو بردم رسوندم. خيلي ازم تشكر كرد وگفت بهترين روز زندگيش بود
اميد وارم ازش لذت برده باشين
منبع:سایت شهوانی

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     
#238 | Posted: 8 Aug 2012 06:00

دوست پسر رویاهام

سلام من مهتاب 24سالمه توزندگیم دوست پسرهای زیادی نداشتم ولی پارسال بایکی اشناشدم که زندگی سکسی واحساسیمو عوض کرد. به نظرمن حتی برای بوسیدن باید با کسی باشی که لذت کامل راببری. من امیر را اولین بار توی محیط کارم دیدم و از همون دفعه اول دیونه چشمهای قشنگش شدم. اون پسرخوشگل قدبلندخوش هیکل وواقعایکه و این تنهانظرمن نیست هرکسی امیررادیده درحسرتش داره میسوزه خلاصه مارابطمون باهم شروع کردیم واون به خاطراینکه سالهاخارج ازکشور زندگی کرده بوده سبکش هم مثل اونطرفهاست برای اولین بار که منودعوت کرد خونشون خیلی رسمی نشیتم و با هم مشروب خوردیم وگفتیم وخندیدم وای............مشروب خوردن باهاش چه حالی میدادتو چشم های خوشگل مستش نگاه کنی وبعدبوسش کنی دیونم کرده بود.چندباری که باهم بودیم به همین سبک فقط بوس کردن گذشت .یه روزجمعه بودکه رفتم ببینمش تازه ازمهمونی اومده بودوازچشمهای خوشگلش معلوم بود تاخرخره مشروب خورده منوکه دیدگفت مهتاب امروزمیخوام فقط ببینمت روبه روش نشستم توچشاش نگاه کردم من عاشق امیرم ومیمردم برای این لحظه هادستاشودورگردنم انداخت ولبهای داغشوروی لب وای چه لذتی داشت شایدده دقیقه یابیشترازهم لب میگرفتیم.بعدگفت من خوابم میادمیای توبغل من بخوای.وبعدمنوبغل کردوبردتواتاق خوابش وچون جاهای تاریک رابرای سکس دوست داره دروبست وچراغم خاموش کردمن تورختخوابش منتظرش بودم که کناردارزکشیدودستشاگذاشت روسینه هام وگفت عجب سینه های خوشگلی داری وشروع کردبه خوردن سینه هااونقدرکه داشتم دیونه میشدم بعداروم اروم لباسام ازتنم دراوردووازپشت خوابیدروم بوی عطرتنش داشت دیونم میکردسرموچرخوندم ودوباره ازش لب گرفتم پوزیشن خوبی برای لب گرفتن احساس میکردم که همه دنیارابهم دادنددستاشوارام ارام روی بدنم میشکیدوبشت گردنم بوس میکردوگازمیگرفت وبااین کارش من ازخودبی خودشدم کیرشواروم درکونم میمالیدوگردنم میخوردوبعداروم اروم رفت به طرف سوراخ کونم وگفت عزیزم اجازه میدی؟من که باراولم بودهم خیلی میترسیدم هم دوست داشتم باامیرامتحان کنم چون واقعاباعشق توبغلش خواب بودم.سرکیرگذاشت واروم اروم بردش تووای چه دردی عزیزمی توراخدادرش بیارولی اون تازه شروع کرده بودوخوشش اومده بودگفت جون من پنج دقیقه فقط صبرکن....ولی چندتایی که زدنسبتااروم شدم سریع سرموبرگردوندم ازش یه لب دیگه گرفتم بالب من کاراونم تموم شدوابش اومدواحساسش کردم گفتم بریزهمونجاوبه همین حالت بمون اخه دلم نمیومدازروخودم بلندش کنم بهش گفتم امیریه پیک هنسی بخوریم بعدیش خیلی میچسبه پاشوبروبیارهمینجامیخورم اونم سریع پریدودوپیک برداشتواومدم من خوردم ودارزکشیدم وامیرهم روی من چنددقیقه نگذشت که من داغ شدم ونیازم بیشترخیلی دلم میخواست ازجلوهم بازم میکردولی قبول نکردوبعدمست دوباره یه پیک هنسی را رو کونم خالی کردوشروع به لیس زدن کردوبعددوباره سرکیرراگذاشت واروم اروم میزد................خیلی احساس خوبی داشت بااینکه دردداشتم ولی چون عشقم بوددلم نمخواست تموم بشه.............من هربارباامیربودم شب تاصبح هم توخیالم توبغلش میخوابیدم لذت میبردم.................نظریادتون نره.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#239 | Posted: 10 Aug 2012 11:59

دانیال و شیما

دانیال هستم 22 ساله و میخوام داستان سکس با دوست دخترم رو براتون بنویسم . ولی دوست دارم قبلش بگم که خیلی از داستانا رو خوندم و نمیدونم این دوستان ما چرا همه کیر 20 سانتی دارن ؟ چرا همه طرفو میبینن درجا میکننش ؟ اینجاها کجاست که اینجوری راحت میدن ؟
من 173 قد دارو و 70 وزن . هیکل تو پر و ورزشی دارم . زیاد حاشیه نمیرم . یه دوست دختر دارم به اسم شیما که حدودا 2 ماهی میشد با هم آشنا شده بودیم . بعد از یک مدت که تصمیم گرفتم باهاش سکس داشته باشم کارمو شروع کردم . با اس ام اس های نصف شب شروع شد ( از لباس چی تنته تا سکس تل( که این خودش یک هفته طول کشید . یه روز که موقعیت بیرون رفتن براش پیش اومد به من خبر داد منم گفتم باید از فرصت استفاده کنم . از اونجایی که خونه ما هیچوقت خالی نمیشه زنگ زدم پسر عمم که خونه دانشجویی زندگی میکرد و جریان رو براش گفتم . اون تائیدیه دادو رفتم بیرون . (اینم بگم من شیراز هستم) . قرار گذاشتیم حافظیه و بعد از کمی قدم زدن رفتیم کافی شاپو بعد هم تصمیم گرفتیم بریم اونور حافظیه بشینیم . معمولا ظهرها حافظیه خلوت یا هرکی سمت چپ حافظیه میشینه با دوست دخترشه . کنار هم رو صندلی نشستیمو اون شروع کرد وراجی . حرفایی که اصلا حوصله شنیدنشو نداشتم ولی مجبور بودم خودمو مشتاق جلوه بدم . آخه حرف از دوست پسر قبلیش بود . کلا داشتم بیخیال امروز میشدم که دیدم سرشو گذاشت روشونم . دستم هم گرفت . منم از فزصت استفاده کردمو دستشو میمالیدم . بعد دستم رو بردم رو بازوهاش و ماساژ میدادم بازوهاشو. گرم شدنشو احساس میکردم . و بلاخره موقعیت رو مناسب دیدم و بوسش کردم . اون کاملا حشری شده بود و از رفتارش میشد فهمید . آهنگ نفساش تغییر کرده بود . دستمو میگرفت و محکم فشار میداد بعد شل میکرد . دورو ورو نگاه کردم دیدم خبری از گشت نیست بقیه هم که مهم نبودن چندتا دوست دختر دوست پسر بودن که توجهی به ما نداشتم . از موقعیت استفاده کردم لبمو گذاشتم رو لبش که یهوووووو پسر فال فروش اومدو حال مارو قشنگ گرفت . شیما گفت بریم یه جای خلوت . سوار ماشین شدیمو منم گفتم بریم خونه . اولش ترسید . گفت نه میترسم امن نباشه اتفاقی بیفته و از این حرفا . یعد از کلی اصرار و حرف زدن راضی شد . پسر عمم هم که خونه رو بخاط من خالی کرده بود خیالم راحت بود . رفتیم خونه و در باز کردم رفتم تو (قبل از اینکه فحش بدبد من خودم کلید داشتم . پسر عمم یک سری کلید داده بود به خودم برای اینجور مواقع ) . رفتیم تو و تا در رو بستم درجا بغلش کردم . اونم محکم چسبید بهم . بردمش تو اتاق خواب پسر عمم و رو تخت گذاشتمش . بعد دراز کشیدم روش و دستاشو با دستام گرفتم و لبمو گذاشتم رو لباش . شروع کردم به خوردنو مکیدنو زبون بازی . بعد آروم رفتم رو گردنش شروع کردم به خوردن و دست چپم رو روی پاهاش میکشیدم . بعد دوباره لبمو گذاشتم رو لباش و تنمو یکم ازش جدا کردم . شروع کردم به باز کردن مانتوش . دکمه های مانتوشو باز که کردم نشستو و پایین پاهاش و اونو هم نشوندم . مانتوی اونو در آوردم و بعد تی شرت خودم هم در آوردم . یه تاپ صورتی چسبون زیرش تنش بود فقط . که نوک سینه هاش به وضوح معلوم بود . دوباره خابوندمشو شروع کردم به خوردن لبو گردنش و دستم رو از زیر تاپ رسوندم یه سینه هاش . سفت شده بودن . سینه هاش پرتقالی و متوسط بود . (سایز بلد نیستم ) . همین که سینشو تو دستم گرفتم بلاخره صداش در اومد بعد اون همه نفس نفس زدن .
آهههه . یه اه کوتاه کشید . تاپشو در آوردم و از گردنش شروع کردم به بوسیدنو اومدم پایین . حالا رسیده بودم به سینهاش . همون پایین سینه هاشو لیس میزدم تا خوب حشیری بشه . آروم گفت بخووورررر . شروع کردم به مکیدن سینه هاش . اونم هی آهههه میکشیدو جیقای کوتاه میزد . با یه دستم داشتم دکمه شلوارشو باز میکردم با اونیکی هم سینه ای که نکیخوردم تو دستم بودو با نوکش بازی میکردم . دیگه شروع کرده بودم محکم مک زدن که یه جیییییییغ بلند کشیدو گفت آروم نخورده . بلاخره با کلی تلاش شلوارشو باز کرمو به سختی از پاش در آوردم . برگشتم اینبار من زیر خابیدم . روش دیگه کامل باز شده بود (توضیحات آخر داستان ) . شروع کرد به لب گرفتن بعد گردنمو مک زد بعد هم هی بوس میکردو میلیسیدم میمکیدو میرفت پایین . منم آهم در اومده بود دیگه . شلوارمو باز کردو از پام در آورد . میخواست شرتمو هم در بیاره که گفتم نه نه نه . دستاشو گرفتمو نزاشتم . میدونست باید چکار کنه و خندش گرفت . همونجوری که دستش تو دستام بود آرووم از رو شرت کیرمو که سفت شده بود گاز گرفت بعد لبه شرتمو با دندون گرفت و به هزار بدبختی تونست درش بیاره . البته کیرم که پیدا شد دیگه اجازه استفاده از دستا رو بهش دادم . دوتامون داغ داغ بودیم . اولش یجوری کیرمو نگاه میکرد که انگار نجسه . با دستش گرفتش آروم آروم باهاش بازی کرد . بعد بوسش کرد . یکم لیسش زد . بعد کم کم انگار خوشش اومد کردش تو دهنش . گرمای دهنش رو احساس میکردم . کیرمئ تا اونجایی که میتونست کرده بود تو دهنش . سخت بود براش . آخه کیر من 16 سانت بیشتر نیست (ببخشید کیر 20 سانتی ندارم) ولی عرضش 6 سانته و خداییش کلفته . شروع کرد به ساک زدن و آه منو در آورد . کم کم تندش کرد ولی دندوناش اذیبتم میکرد برای همین نزاشتم ادامه بده . دوباره اونو خابوندم زیرو پاهاشو دادم بالا . از رو شرت شروع کردم به خوردن کسش . بیشتر دورو ورشو لیس میزدم . خودش که دوباره از خود بیخود شده بود شرتشو در آورد . گفت بخور برام . منم شروع کردم به لیسیدن . آروم میخوردمو میلیسیدم . بعد از یک دقیقه کسشو یکم از هم باز کردمو شروع کردم به زبون زدن به چوچولش و با انگشت باهاش بازی کردن . اونم هی میگفت آههههههههه آآآآهههههههه جییغغغغغغغغغغ اومممم اوففففففف بخور برام آآآآآآآآآآآآ آههههههه . بعد از تقریبا 8 تا 10 دقیقه ارضا شد . اینم بگم تنها اتفاقی که افتاد قبل از ارزا شدنش پاهاش محکم فشار داد رو کمرم و با دستش تختو محکم چنگ زد بد آروم شد و خبری از لرزشو این حرفا نبود . حالا نوبت من بود که ارضا بشم . بهش گفتم به پشت بخواب . اونم حرفی نزد ولی قشنگ میشد ترسو تو چهرش احساس کرد . سوراخ کونش کوچیک و ناز بود رفتم و کرم آوردم . بهش گفتم باز کون . اون هم دو طرف کونشو گرفت و باز کرد . خیلی حشری شدم وقتی سوراخ رو دیدم . خیلی ناز بود . کرمم مالیدم رو سوراخش خوب چربش کردم . آروم انگوشت کوچیکمو کردم تو سوراخش . دستشو ول کرد یه آِییییییییی گفتو دستمو گرفت . گفتم باید تحمل کنی . با حالتی پر از درد گفت خوب درد داره . بعد دستمو ول کرد . انگوشت کوچیکمو آروم آروم کردم تو بعد کشیدم بیرون . انگشت اشارمو کردم تو کرم و آروم کردم تو آروم آروم میکردم تو اونم هی میگفت آِیییییییییییییی . دردم میاد . بسه . انگشت اشارمو یه 30 ثانیه که تو نگه داشتم آروم شد . بد بدون اینکه انگشت اشارمو در بیارم انگشت بقلی هم آروم کردم تو . دردش اومد باز . بازم یکم صبر کردم بعد اینبار شروع کردم به عقب جلو کردن . اونم آه میکشیدو ناله میکرد تا اینکه کم کم به اینم عادت کرد . بعد سه تا انگشت کردم و حساب نالش در اود . یکم تول کشید ولی بلاخره ب 3 تا انگشت هم عادت کرد . دیگه حالا نوبت کیرم بود . دوست داشتم برام ساک بزنه باز ولی اگر میگذشت دوباره باز کردن کونش زحمت داشت . همونجوری که دراز کشیده بود کیرم چرب کردم نشستم رو پاش طوری که کیرم جلوی سوراخش بود . سر کیرمو گذاشتم رو سوراخش و یکم مالیدم . حسابی کیرم سیخ شده بود اول سعی کردم بدون کمک کیرمو بکنم تو ولی نشد . بعد با انگشت سر کیرمو فشار دادم توو که یهو یه جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ بلند کشید . گریش در اومد . خواهش میکرد بکشم بیرون . از یه طرف دلم براش سوخت ولی حشرم نمیذاشت . حدود یک دقیقه گذشت تا آروم شد و فقط سر کیرم داخل بود . بعد شروع کردم به فشار دادن . هر بار تقریبا یک سانت میکردم تو و میکشیدم عقب . اوونم جییغ میزد . میگفت آیییییییییییییییی . با دستش سعی میکرد سرعتمو کم کنه . تقریبا نصف کیرمو کردم تو بعد خوابیدم روش . همونجوری که نصف کیرم تو بود سینه هاشو با یک دست گرفتم و با دست دیگش شروع کردم به مالوندن کسش . خیلی آرومتر شد ولی هنوز درد داشت . همینجوری ناله میکرد تا بلاخره تمام کیرمو جا کردم تو . آههههههههههه میکشیدو ناله میکرد . از یه طرف مالیدن کسش خیلی بهش حال میداد از یه طرف هم درد بود که کم کم داشت کم میشد . بعد از اینکه احساس کردم عادت کرده دستامو گرفتم به سینه هاش و شروع کردم به تلنبه زدن . خیلی آروم . کیرمو میکشیدم عقب بعد دوباره تا ته میکردم تو اونم ناله میکردو آه میکشید . کم کم خوشش اومده بود . سرعتمو یکم زیاد کرده . دوباره جیغش شروع شد . هی میگفت آیییییییییییییی . آروتر . اووووفففففففففف . دردم میاد . سینه هاشو فشار میدادم . صدای آهش بیشتر حشریم میکرد . دیگه صدای تلمبه زدنم به وضوح شنیده میشد . اونم هی ناله میکرد . بعد از 10 مین احساس کردم آبم کم کم داره میاد . تلمبه هامو آروم کردم ولی شدید تر . آروم ارضا شدن بیشتر بهم حال میده . کیرمو میکشیدم عقب تا ته میکردم تو و فشار میدادمو هی تکرار میکردم اونم با تمام وجود ناله میکرد . بلاخر آبم اومد . کیرمو محکم فشار دادم تو و تمام آبمو خالی کردم تو کونش . خیلی داغ شد کیرم . دوتامون حسابی عرق کرده بودیم . همین که آبمو ریختم تو محم تو بغلم فشارش دادم اونم انگار که راحت شده بود یه آه طولانی کشید . یه 5 دقیقه ای توی بغل هم دراز کشیدیم بعد بلند شدم . به سختی میتونست بلند شه . بغلش کردم و با هم رفتیم حمام . بعد از دوش یکم بهتر شد ولی اینطور که بعدا گفت تا دو روز درد داشته . یه 4 ماهی با هم بودیم که 4 بار دیگه سکس داشتیم با هم و ولی با ماجراهای متفاوت و جالب . بعد هم دیگه با هم به هم زدیم آخه فکر کنم دوست پسر جدید پیدا کرده بود . اونجا هم که گفتم روش باز شد آخه با اینکه تو بغلم لخت بود ولی هنوز یکم خجالت می کشید .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#240 | Posted: 10 Aug 2012 12:01

اولین سکس من نوجوان با دوست دخترم

_________________________________

اسم من آرتین ، 13 سالمه اواخر سال 90 رفتم تو 14 سالگی و میخوام برم کلاس سوم راهنمایی خب از اینها که بگذریم ... من همین حدودا یک ماه پیش
من امتحان علومم رو دادم و از مدرسه اومدم بیرون ، ساعت 10 میشد تا اومدم زنگ بزنم که پدرم بیاد دنبالم ، دوستم گوشیمو گرفت گفت ول کن بابا با هم میریم ، گفتم باشه ...
بعد دیدم طرف خونه نمیره داره میره طرف مدرسه ی راهنمایی دخترا
گفتم :
ایول داش آرش حله میریم من تا ساعت 12:30 وقت دارم ..
تو راه که میرفتیم گفت آرتین از دوست دخترت چه خبر گفتم بابا با اون بهم زدم شارژی بود گفت غصه نخور ( جای تعریف نباشه ) تو پسر باحالی هستی پیدا میکنم واست ، بعد گفتم بیخیال نمیخواد خودم پیدا میکنم ، بعد ازش پرسیدم گفتم تابستون چه کلاسی میری گفت زبان و بدنسازی .... بعد گفتم باشه با هم میریم خلاصه همینجور حرف زذیم تا یه 10 دیقه ای شد و رسیدیم در مدرسشون بعد من یه نگاهی به دخترا انداختم دیدم نه چنگی به دل نمیزنن بیخیال بریم ... گفت وایسا دوست دخترم بیرون بیاد ... گفتم اهان باشه
تا اومد بیرون آرش بهم گفت اها اوناهاش بعد دیدم نه بابا سلیقش بد نیست گفتم اینا که دوتان کدومشون هردوتا خیلی چیزای خوشگلی بودن ولی فقط یکیشون مال اون بود اون خوشگلتره که چشاشم هفت رنگ بودو باید خودم تو تور میزدم...
من نمیدونم یهویی چطور شد ازش خیلی خیلی خوشم اومده بود تا تو راه که میرفتیم خونه ازش پرسیدم اون دوستشه گفت اره دوست دوست دخترمه بعد ازش خواهش کردم گفتم میشه شمارش برام بگیری ؟ ... گفت باشه سعیمو میکنم ...
حالا من رسیدم خونه ساعت 11:30 میشد خونه دوستم توی خونه های مهروزان ولی خونه ی ما یه 600 متری با اونا فاصله داره یه چند هفته ای گذشت و من هر روز بعد از امتحانا این کارم شده بود که با یکی از بچه ها برم جلو مدرسشون ...

اخراین امتحان بود با آرش رفتیم جلو مدرسشون یه یارویی با ماشین پراید ... ما که وایساده بودیم جلو مدرسه اومد پیشمون گفت شما اینجا هرروز چی میخواین ؟ .... ما هم با ترس و لرز گفتیم خواهرمون اینجاس وایسادیم منتظرش بعد یارو به از من پرسید گفت فامیلت چیه برم بپرسم شاید مرخص شده ... بعد ما گفتیم بگین مینا جمشیدی بعد یارو ماشینش گذاشت خودش رفت داخل .... ما زدیم به چاک من که رسیدم خونه بعد از ظهر ساعت 4 دوستم زنگ زد گفت اماده شو میخوایم جایی بریم منم گفتم کجا گفت بریم ثبت نام واسه کلاس زبان گفتم باشه بعد مادرم گفت کی بود گفتم دوستم گفت بریم کلاس زبان بعد مادرم گفت بگو امروز نمیشه باید بریم جایی بعد با هزار تا التماس بالاخره تونستم یکاریش بکنم بعد من لباسامو پوشیدم کفشمو واکس زدم به قول بر و بچ تیپ خفن زدما ادکلن و عطر و هدست و شلوار لی جدیدا کلا باحال بود تعریف از خودم نباشه .. .
ساعت 5:30 شد دوستم اومد با هم رفتیم جلو تاکسی تلفنی کنار تاکسی تلفنی تعمیرگاه بود توش یه افغانی ماشینارو تعمیر میکرد بعد به ما دو تا گفت بیاین من رو گذاشت تو یه ماشینی دوستمم جلو ماشین بهم گفت وقتی ما ماشینو هل دادیم دستیرو بکش بعد تا که وقتی دستی رو کشیدم و اومدم بیرون دیدم که هی وای من کفشام کثیف شده گرمم بوده عرق کردم یکمی خوشبختانه عطر داشتم تو جیبم دستمالم داشتم حل شد موضوع خلاصه سرتونو بدرد نیارم به تاکسی گفتیم یه ماشین میخوایم گفت الان میاد تا ساعت 6 الاف وایسادیم زیر گرما گفتیم پس چی شد میگه ماشین رو فرستادن پیش کلاس اشتباه فهمیدن نفهما Laughing out loud
خب بالاخره با هزارتا دردسر رسیدم اونجا ، ساعت حدودا 6:15 میشد رفتیم تو دفتر کلاس ثبت نام کردیم ( یه موقع فکر نکنین عکس و کپی شناسنامه و این چیزارو فراموش کردیم اینارم بردیم ) گفتن روز یکشنبه کلاستون شروع میشه گفتیم باشه و بالاخره نمیخوام داستان زیاد طولانی بشه با اینکه هنوز نصفشم نگفتم .... روز یکشنبه شد و ما یک تیپ خفن تر از اون زدیم و ارایشگاه هم خواستیم بریم موهامونو درست کنه دیدیم تعطیله گفتیم بیخیال
بعد که رفتیم تو کلاس زبان دیدیم اوهو داره میگه امروز کلاس لغو شده ما هم عصبانی برگشتیم خونه تا روز سه شنبه شد و با یه تیپ خیلی باحال و ارایشگاه هم رفتیم موهامونو درست کردیم و رفتیم ساعت 6:30 تو کلاس نشستیم چندتا از همکلاسیای دیگه هم نشسته بودن چندتا دختر هم بودن بعد تا کلاس شروع شد ساعت 6:45 میشد کلاس به خوبی و خوشی گذشت و تا از کلاس بیرون اومدیم دیدیدم روبروی کلاس یه ارایشگاه زنانه هست دیدم یه دختره ای ازش بیرون اومدم دیدم این همون خودشه که در مدرسه دیدمش و ازش خوشم اومد بعد دوستم بهم گفت بیا با هم بریم دنبالش ادرس خونشونو بفهمیم گفتم ول کن پسر دنبال دردسری ...
بعد دوستم زنگ زد به پدرش اومد دنبالمون مارو رسوند و روز چهارشنبه من به دوستام زنگ زدم گفتم بیاین با هم بریم امشب پارک یه کباب ترکی بزنیم تو رگ 6 نفر بودیم با تاکسی رفتیم فشرده شدیما ... Laughing out loud اخه پارک هم زیاد دور نبود رسیدیمو و شامی زدیمو کیفی کردیم پاستور هم اورده بودیم تا ساعت 10 ده و نیم فکر کنم میشد نشستیم جگورز هم داشتیم فردا شد دوباره با تیپ خیلی خیلی خیلی خیلی خن ها خدایی یعنی اگه من از اون موقع عکس میگرفتم همتون کیف میکردین بعد بازم ارایشگاه رفتیم ارایشگره رو میشناسم زیاد پول هم نمیگیره ولی خیلی جای تمیزیه بالاخره رفتیم سر کلاس و نشستیم دیدیم که اون دختره و دوست دختر دوست من با هم تو کلاس هستن یعنی واقعا کیف کردیما هم عجیب هم هم حال کردنی.... از اینجا داره کم کم شروع میشه ..... سرکلاس معلم وقتی بچه ها میان تو کلاس معلم در کلاسو قفل قفل میکنه بعد 10 دقیقه از کلاس گذشته بود حدودا و یکی از بچه ها دیر رسید و تا معلم رفت در کلاسو باز کن موقعیتی پیش اومد و من تونستم یه چشمکی بزنم کسی حواسش نبودا حالا شایدم دیدن نمیدونم والا .... کلاس که تموم شد من به دوستم گفتم خوش قول زود باش شماره اون دختره رو از دوست دخترت بگیر نصف شب میشد که دوستم بهم اس داد شمارشو منم که داشتم شبکه من و تو رو نگاه میکردم همه خواب بودن بعد اس دادم به دختره هرچقدر که اس دادم جواب نداد صبحش بهم اس داد گفت بله شما ؟ گفتم سر کلاس چشمک ... و همینجور رابطه مونو تا روز یکشنبه ردیف و داغ کردما به جای باریک هم رسوندم البته من گفتم که نمیخوام زیاد طولانی بشه یکشنبه هفته بعدش بودا یعنی 10 روز بعد .... چند ساعت قبل از کلاس دختره که اسمش ساناز بود بهم اس داد گفت امروز تو زنگ تفریح کلاس وقتی بهت اس دادم بیا پشت کلاس گفتم اوکی .... زنگ تفریح شد و بهم اس داد موقعیتش بود بعضیا تو نماز خونه بودن بعضیا هم پیش ابسردکن و بعضیا هم ....... من رفتم پشت کلاس بهم گفت آرتین تو از من خوشت اومده نزدیک بهم نبودیما چون من با اولم بود روم نمیشد زیاد گفتم اره بعد بهم نزدیک شدیم و دستشو گذاشت رو شونه هام و سرشو کج کرد و منم سرم رو کج کردم و چند ثانیه ای ازش لب گرفتم که بچه ها گفتن آرتین گفتم یا خدا دختره سریع رفت رژ لبشم طعم شکلات بود چی بود یادم نیس بالاخره به خیر گذشت و از اون موقع هی اس سکسی بهم میدادیم و بهش گفتم من مکان دارم اگه واسه سکس میخوای گفت گمشو مگه دیوونم گفتم باشه...
روز سه شنبه سر کلاس بودیم که دختره یه نامه بهم داد کسی ندید .... نامه رو تا اومدم بذارم تو جیبم اخه جیب شلوارم زیاد بزرگ نیست افتاد و همه دیدن گفتم چیزی نیست چک نویس ریاضیه بعد از کلاس که اومدیم بیرون من با بعضی از دخترای توی کلاس هم دوست بود و میشناختمشون یه پسره فکر کنم دبیرستانی بود با موتور بود اومد جلو کلاس وایساد موتورشو گذاشت اومد طرف من یقمو گرفت گفت ساناز چکارته که هی بهش نامه و اس میدی منم ترسیدم و گفتم فامیل دورمونه اخه زشت بدی پیش این همه دختر و پسر زشته ابروی ادم بره بعد دوستام اومدن گفتن ولش کن همون شب ساعت 8:30 به دوستام زنگ زدم و ماجرا رو تعریف کردم و گفتن پدرشو در میان دوستم نبود (آرش ) رفته بود خونه من با یکی دیگه از دوستام بود بعد رفتم خونه رفتم تو اتاقم دوستم زنگ زد گفت ما رفتیم پیشش گفتیم چرا آرتین رو اذیت کردین گفته شوخی کردم ...
فک کنم ترسیده بود
روز پنجشنبه من و آرش رفتیم سر کلاس معلممون فکر کنم عوض شده بود سر کلاس بود تا مارو دید گفت میدونم شما دوتا چیکار کردین دیگه نیاین سر کلاس بعد ما نمیدونیم چی شد اصلا ماجرا چیه همینجور در کلاس وایسادیم همه بهمون میخندیدن بعد معلم اصلیمون اومد و اون راهمون داد اصلا همچی قاطی شده بود خدا میدونه چی شده بود بعد روز جمعه همینجور به ساناز اس میدادم گفت اس نه زنگ بزن من رفتم تو حیاط زنگ بهش زدم هی گفتیم دوستت دارم و از این حرفا بعد بهم گفت نظرم راجع به سکس عوض شده گفتم خب باشه کی ؟ ولی کاندوم از کجا ؟ گفت هر وقت تو بگی بعد گفتم هر وقت خونه خالی شد خبرت میکنم به من گفت تو بیا خونه ما خالیه گفتم ساختمونه بده خبر میره صدا میره ول کن گفت اوکی... اخه اونا خونشون تو ساختمون بود .... بعدش یه حدود دو هفته ای شد و من هم برام چند بار موقعیت پیش اومد که ازش لب بگیرم و گرفتم 3 بار
مادرم کلاس داشت یه شهر دیگه نزدیک بود 40 دقیقه میشد
پدرم هم که بعضی وقتا تا شب سرکار بود خواهرم هم خونه ب خالم بوذ روستا من تنها بودم مادرم زنگ زد گفت امشب نمیام چون فردا کلاس دارم بعد پدرم هم که ساعت 5 اومد رفت گفتم کی میای گفت شام برات گذاشتم گرم کن یا سوپ درست کن واسه خودت من ساعت 10:30 یازده میام منم که از خودام زنگ زدم به ساناز گفتم الان میتونی بیای ؟ گفت دیوونه الان بیام به مادرم چی بگم ..؟ گفتم بگو با دوستات میری پارک گفت حالا بخاطرتو یکاریش میکنم اون روزم دوشنبه بود ....
ساعت 6:30 بهم اس داد گفت میخوام با تاکسی بیام خونتون کجاست ؟ ادرس دادم گفتم بیا ولی چند متر عقب تر پیاده شو تا راننده شک نکنه بعد یک ربع دیگه رسید و اومد داخل پدرم زنگ زد گفت شام میخوری یا برات از رستوران بیارم قلبم میزد بوم بوم بوم گفتم نه خوبه (با لرزش صدا ) گفت چرا صدات میلرزه گفتم الان حموم بودم کولر روشن بود گفت باشه مواظب باش ...
بعد ساناز بهم گفت چرا تلوزیون خاموشه گفتم ول کن شبکه های ++++ رو پاک کردیم ..... بعد بهش گفتم کاندوم اوردی ؟ گفت نه بهت کس که نمیدم گفتم اوکی بعد رفتیم تو اتاق من رو تخت خوابید ولی نمیدونم چرا تو حال بهم لب نداد رفتم روش ازش حدود 5 دقیقه ازش لب گرفتم منم چند روز پیش تو یاهو از بر و بچ پرسیده بودم کاندوم از کجا بیارم گفتن پلاستیک بکش دور کیرت بعد از لب گرفتن از ساناز جون یواش یواش مانتوی تنگشو در اوردم و سوتین نوجوانی پوشیده بود چیز باحالی بود ولی اونو باز نکردم اول با دستم مالیدم سینه هاشو یه خورده سفت شد ولی هر چی بود زیاد بزرگ و خوردنی نبود بعد اون شرت قرمزشو در اوردم و دوباره ازش لب گرفتم و سوتینشو باز کردم و سینه هاشو خورده همون موقع چوچولشو هم با دستم میمالوندم بعد با دست زد تو سرم گفت چرا تو لباستو در نمیاری گفتم تو درش بیار اول پیرهنمو در اورد و دید موی زیر بغل دارم و بعد شرتمو در اورد و خایمو مالید و گفت پسر چه کیری داری گفتم ساک بزن گفت نه خوشم نمیاد ساک بزنم بعد دیدم تخمام داره درد میکنه تپش قلبم زیاد گفتم بیا بریم دستشویی گفت باشه بریم رفتم نشستم رو توالت اونم جلوم ایستاد و من کسشو لیس میزدم همون چوچوله بعد تحریک شد و گرفت منو و باهم رفتیم تو اتاق و من رفتم یه پلاستیک فریزری برداشتم و پاهاشو باز کردم و میگفت آرتین تورو خدا نکن نه نه نه
بعد بازم چوچولشو با دست مالوندم و سر کیرمو گذاشتم داخل گفت آرتین نکن هم واسه من هم واسه خودت دردسر میشه دیم راست میگه هم تنگه هم پرده داره هم بده بیخیال بعد پلاستیکو انداختم تو سطل و هی کس خوشمزه و تراشیده شدشو لیسیدم هی پاهاشو میبست و باز میکرد هی میگفت اه اه اه ه اه نکن وایی وایی منم میگفتم اووم اووم
بعد من خوابیدم روش و گردنشو لیسیدم و یه لب دیگه ازش گرفتم
بعد من نشستم رو تخت و گفتم ساناز بیا خودش اومد رو نشست و کیرمو کردم تو کونش که وای نگو چه تنگه ولی خیلی خب بود تند تند بالا و پایین رفت منم با دست سینه هاشو میمالوندم و کسشو و بسختی گردنمو میبردم جلو تا لب ازش بگیرم و اونم هی ناله میکرد تا ابم میخواست بریزه در اوردم و ریختم روش بعد بهم گفت وایسا وایسادم اونم کیرمو مالوند و جلق میزد باهش بعد منم کسشو دست میگرفتم وای که چه حسی باحالترین لحظه زندگیم بود ساعت 8 هشت و نیم میشد که گفت آرتین من باید برم گفتم خواهش میکنم بمون گفت نه گفتم ساعت 8 تمومه گفتم باشه تا از رو تخت بلند شدیم سر هر دومون گیج میرفت انگار میخواستیم غش کنیم بعد با هم رفیتم یه حموم چند دیقه ای و اونجا هم همش به حال داد ولی من توان ایستادن نداشتم بدجور حالم خراب بودا .... بعدش رفت خشک کرد خودشو
ازش پرسیدم به خانوادت چی گفتی اومدی گفت گفته رفته استخر بعدم یه لب دیگه ازش گرفتم و زنگ زد تاکسی و رفت منم دوباره یه حموم دیگه رفتم تمیز و مرتب و بازم سرم گیج میرفت و تخمام درد میکرد ولی رفتم شام خوردم و خوابیدم و فردا بهم اس داد و هی از سکس دیشبمون میگفت و فرداش هم تو کلاس اینقد شاد بودم که نگو امیدوارم خوشتون اومده باشه تک تک جاهای باحالشو گفتم ..... همش راست بود بغیر از اسم ها و برخی مکان ها ..... تمام . .. . هنوزم با ساناز رابطه دارم این داستان تازه ی تازه بود ...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 24 از 92:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  91  92  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.