| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 28 از 35:  « قبلی  1  ...  27  28  29  ...  34  35  بعدی »  
#271 | Posted: 19 Dec 2011 02:16
می خواستم دختر عمه رو بکنم ولی...
‫‫این داستان مربوط میشه به 4 سال پیش. هدف از اینكه این خاطره رو نوشتم این است كه دوستاني رو كه‬ خاطرات واقعي دارند تشویق كنم كه بدون غلو و بزرگنمایي و با توجه به واقعیاتي كه باهاش روبرو هستیم‬ بنویسند‬ . ‫داستان از اینا شروع شد كه من با پسر عمم تابستون میرفتیم استخر.از استخر كه برمیگشتیم چند ساعتي با ‫دختر عمه و پسر عمه تنها بودیم.و چون وقتي میرسیدیم میبایست دوش میگرفتیم پیش میومد كه كنجكاوي ‫دختر عممو كه اون وقت 1 سال از من كوچیكتر بودو واداره كه سعي كنه بعضي وقتا چیز هاي رو كه نباید ببینه رو ببینه و بشنوه. خلاصه همین كارا توجه منو به اون جلب كرد .در ضمن اینم بگم كه یه دختره كاملان معمولي و گنده دماغ بود‬ . القصه من دیگه داشتم سعي میكردم كه یه راهي باز كنم و یه جورایي با خانم بخوابم‬ . ‫توجه بیش از اندازه من به نازي باعث شد كه عمم سر نخ دستش بیاد و شروع كنه نذاره من و نازي تنها‬ ‫بمونیم و من فرصتي پیدا نكنم كه هدفمو عملي كنم راستي اینم بگم كه شوهر عمم كه مرد بسیار آقا و قابل‬ .احترامي بود 4 سال قبلش فوت كرده بود و خود عمم تو كف بود. ‫یه روز در كمال تعجب وقتي خونا عمم بودم و بعد از استخر پسر عمم رفته بود كلاس من هم داشتم استراحت ‫میكردم و عمم میدونست كه بیدارم و دختر عمم هم حمام بود شروع كرد به بهانه هاي مختلف در حمام را بازو ‫بسته كردن و ابتدا دختر عمم غرغر یكرد و خودشو یه جوري میپوشوند كه مامانش نبینتش من هم از تو اتاق‬ ‫كه در نیمه باز بود به حمام اشراف داشتم. دفه دوم كه عمم در حمامو باز كرد دختر عمم متوجه شد كه من‬ ‫دارم دیدش میزنم و در كمال هوشیاري سعي میكرد كه نشون بده منو ندیده و به بهانه اینكه مامانش نبینتش‬ ‫. بیشتر خودشو به من نشون بده‬ . ‫خلاصه من بي خبر از اینكه عمه چي تو سرش ه دخترش فكر میكردم اما بعد از اینكه نازي اومد بیرون و عم‬ ه گفت كه نازي باید بري خونه همسایه براي اینكه من میخوام برم بیرون و نمیخوام اگه عماد رفت بیرون تنها‬ بمونی. نازي رو دك كرد ‬ ‫من هم بلند شدم و شاكي از دست عمم كه چرا نمیزاره ما با هم تنها بمونیم شروع كردم كه حاضر شم برم خونه‬ ‫و در كمال تعجب دیدم كه عمه نمیخواد بره بیرون اینو كه فهمیدم شروع كردم به دست دست كردن كه عمم‬ ‫اومد تو اتاق با سیني چاي یه مقدار كه از درو دیوار حرف زد گفت راستي عماد میخواستم یه چیزي بهت بگم‬ ‫ولي روم نمیشه‬ . ‫منم گفتم كه این حرف چیه و تو فكر بودم كه چي میخواد بگه شروع كرد كه دخترا قبل از ازدواج نمیتونن با‬ ‫پسر دوست بشن و تنها بمونن چون خطر ناكه و مثل آتیشو پنبه هستن و بخاطر اینكه دخترا تو اون مواقع‬ ‫احساساتي میشن و دست خودشون نیست كه به فكر بكارتشون باشن امكان داره مشكل سار بشه و گفت كه تو‬ ‫...برادر زاده من هستي و میدوني كه چقدر دوستت دارمو و از این داستانا‬ . ‫و شروع كرد با من ابراز محبت كردن و نوازش سرو كلم منم كه اصلا تصور نمیكردم كه چي تو كلشه. هي‬ ‫سرخو سفید میشدم كه احساس كردم داره غیر طبیعي این كارو انجام میده و داستان فراي از احساسات فامیلي‬ ‫هست. خلاصه من هم که اصلا تو این وادی نبودم که به عمم چشمی داشته باشم توجهم جلب شد که ببینم داستان‬ ‫چیه آخه حقیقتش قیافه بدی نداشت و هیکل تغریبا درشتی داشت و من چون اصلا به فکر نبودم که باهاش‬ ‫سکس داشته باشم به دید خریداری بهش نگاه نکرده بودم. خلاصه دیدم عمهه از نوازش کردن ما دست بردار‬ ‫نیست و توجهش به برامدگی شلوارم جلب شده . من هم برای اینکه جادرو براش هموار کنم که اگه چیزی تو‬ ‫ذهنش هست بتونه عملی کنه خیلی علنی سعی کردم که چای عماد کوچیکرو عوض کنم که فکر کنه میخوام‬ ‫معلوم نشه ولی هدفم این بود که کاملا بفهمه. بعد دستمو بردم رو شلوارم چون جین بود و تنگ خیلی به سختی‬ ‫این کارو انجام میشد که یه دفه دستشو گذاشت رو شلوارم و گفت خجالت نکش عزیزم این یه مسئله طبیعی ‫هست که یه پسر تو سنو سال تو وقتی یه زن لمسش میکنه احساس لذتش مشهود باشه. البته خبر نداشت که‬ ‫اولین نفر نیست که میخواد با من بخوابه(و شروع با مالوندن کرد. و یه لب داغ از من گرفت که تا بحال هیچ‬ ‫کدوم از دوست دخترام با این شهوت از من لب نگرفته بود‬ ‫شروع کرد با در آوردن تیشرت و بعد شلوارم من هم همزمان که داشتم ازش لب میگرفتم سینهاشو میمالیدم و‬ ‫آروم دستمو بردم زیر پیراهنش و با فشار سینشو چنگ میزدم پیرهنشو که در آوردم و شروع به خوردن‬ ‫سینهاش کردم اه از نهادش برخواست و مدام خودشو بیشتر به من فشار میداد من هم که لذت بردنشو میدیدم‬ ‫دستامو بیکار نزاشتم و از ساق پاش تا خط شرتشو نوازش میکردم و برای اینکه بیشتر حشریش کنم چنگ‬ میزدم‬ . ‫شلوار و شورت منو با هم از پام دراورد و وقتی کیر کاملا استوار منو دید گفت که 4 ساله که مزه کیر نچشیدم‬ ‫و با لحن کاملا حشری کننده ای گفت که وقتی کاوه (شوهرش) میگفت بخور با اکراه این کارو براش میکردم‬ ‫و حالا میفهمم که باید بیشتر قدرشو میدونستم و در همین حال به شدت کیرمو میمالید و با دستش که خیس‬ ‫.کرده بود برام جق میزد و شروع کرد به خوردن‬ . ‫من از ساک زدن فوق الاده لذت میبرم ولی امکان نداره که آبم بیاد و اون از این حالت من خوشش اومده بود و‬ ‫بعدها گفت که چون وقتی برای کاوه ساک میزده اون زود آبش میومده و تو دهنش میریخته اون دوست نداشته‬ که براش ساک بزنه‬ . ‫من هم بیکار نبوده و خوب سینهاشو مالیدم که سرخ شده بود. بلند شد و گفت عماد بیا مال منو بخور دارم‬ ‫میمیرم انقدر خودم برای خودم زدم . من هم شروع کردم با ولع کامل براش خوردم اینم بگم که خانوم کس‬ ‫وکونشو خوب تمیز کرده بود و مشخصا چند وقتی بود که منتظر این لحظه مونده بود. وقتی با انگشت میکردم‬ ‫تو کسش احساس کردم که کاملا تنگه و اون هم از شدت لذت داشت فریاد میزد که کیر . کیر میخوام بیا بیا من‬ ‫هم کیرمو دادم دستش که یه مقدار بخوره و خوب که خیس ش کرد شروع کرده به مالیدن رم کسش که شروع‬ ‫به لرزیدن کرد و منو محکم به خودش فشار میداد. گفتم مسکه ارضا شدی میخای بعدا ادامه بدیم که گفت نه‬ ‫بکن تو من هم که حسابی حشری شده بودم و پیروز مندانه بهش نگاه میکردم شروع به کردن کردم اون هم‬ ‫کون منو با قدرت به خودش فشار میداد و با ضربات تحریک کننده منو میزد که این کارش باعث میشد من با‬ ‫تمام قدرت کیرمو تا ته بکنم تو کسش کم کم حالتش تغییر کرد و نلههاش وآه کشیدناش به نعره های زیبا از ته‬ دل تبدیل شد و گفت دارم میام بکن محکم بکن بککککککککککککککککککنننننننننننننننن ننننن و مرتب با‬ ‫کونم ضربه میزد و کتف و بازوهامو میخورد و چنگ مینداخت من هم خودمو نگه داشته بودم که وقتی اون‬ ‫داره به ارگاسم میرسه آبمو بریزم رو سینهاش که یه دفعه دیدم داره به خودش میپیچه. دو سه فش تلمبه‬ ‫توپ زدم و همینکه میخواستم بکشم بیرون محکم منو به خودش فشار داد که باعث شد همه آبم بریزه تو یه‬ ‫مقدار که حالم سر جاش اومد احساس سنگینی یه نگاه رو خودم کردم برگشتم دیدم نازی پشتمه و از لای در‬ ‫داره مارو نگاه میکنه .از چوروک جلوی شلوار کنفیش کاملا مشخص بود که خوب خودشو مالونده. یه دفه‬ ‫...عمه خودشو از زیر من کشید کنار که ببینه من به چی نگاه م یکنم و‬ ‫وقتی عمم دید که نازی داره ماره نگاه میکنه و از چهرش مشخصه که مدت زیادی هست که مشغول نظاره ما‬ ‫هست به شدت خجالت کشید و شروع کرد به گریه کردن و شروع کرد داد زدن سر نازی که دختره خیره مگه‬ ‫...من به تو نگفتم که بمون تا بیام دنبالت و‬ ‫وقتی دید که نازی داره با تمسخر نگاهش میکنه سرخ شده بود و نمیدونست چیکار کنه. نازی بهش گفت برای‬ ‫چی باید بالا میموندم برای اینکه مثلا با عماد تنها نمونم که آتیشو پنبه کنار هم نباشن یا اینکه باید میموندم که‬ ‫جارو برای مامانم خالی کنم که به معاشقش با برادر زادش بپردازه .من دیدم که اگه بیشتر ساکت بمونم این دو‬ ‫تا دعواشون میشه و من از یه لذت حسابی میوفتم به همین خاطر با بهانه اینکه برم خودمو بشورم رفتم به‬ ‫سمت دستشویی و به نازی اشاره کردم که بیاد دنبالم نازی هم که به شدت از حرکت مامانش دلخور بود بدون‬ ‫خجالت کشیدن از اینکه من لختم اومد . من هم یدفه برگشتم و دستو انداختم دور کمرش و بخودم فشارش دادم و‬ ‫شروع کردم لب گرفتن اونهم چون بشدت حشری بود هیچ مقاومتی نکرد و با لبی داغ جوابمو داد من آروم‬ ‫بهش گفتم ک نازی جان مامانت 4 ساله که تنهاست و با هیچ کس نبوده طبیعی هست که نیاز داشته باشه و ‫نتونه که خودشو کنترل کنه و در همین هین تاپشو از تنش در آوردم و چون فضا مقداری سنگین بود سعی ‫میکردم روحیه اونهارو تغییر بدم وبا ولع تمام شروع کردم به خوردن سینه هاش و بعد از اینکه سوتینشو در ‫آوردم و میخواستم ببرمش تو اتاقی که عمم بود خجالت میکشید و از اومدن به اونجا امتناع میکرد من هم که‬ ‫دیدم اینجوریه یه مقدار پر سرو صدا تر به کارم ادامه دادم که تو همین حال عمم از اتاقش اومد بیرون و دید‬ ‫که من بالا تنه نازی رو لخت کردم و دارم ازش لب میگیرم و با دستم هم کپلاشو آبلمبو میکنم یه جونی از ته ‫دل گفت و اومد کنار ما و شروع به لب گرفتن 3 تای کردیم خوب که همو دست مالی کردیم و نازی هم حسابی ‫حشری شده بود و خجالتو کنار گذاشته بود دستشو گذاشت رو کیر من و شروع به زدن کرد من هم دکمه ‫شلوارشو باز کردم و با کمک عمه زیپشو کشیدیم پائین . همین که شلوارش اومد پائین و از کنار شورتش‬ ‫کپلای سفیدش نمایان شد عمم یه دست نوازشی به کون نازی کشید و با لحن حشری کننده ای جونی گفت که کم‬ ‫مونده بود آبم بیاد !!! من رفتم پشت نازی .کیرمو از پشت چسبوندم بهش .از بالا شروع کردم به دست مالی و‬ ‫لیسیدنش که از شدت شهوت کم مونده بود از هوش بره عمم هم بیکار نموند و از جلو کس نازی رو میمالید و‬ ‫دستاشو انداخته بود دوره خودش .من هم نازی رو به جلو رو همم خابوندم و امین که شرتشو از پاش در آوردم‬ ‫کیرمو محکم چند بار لای چاک باسنش کشیدم که با عث شد اون برگرده کیرمو بکنه تو دهنش و با نگهداشتن‬ ‫کسش جولو مامانش تلویحا بهش بفهمونه که بخور. عمه هم با ولع و حرس تمام خواستش رو اجابت کرد و‬ ‫افتاد به جون کس نازی دختر عزیزش نازی هم فقط کیر منو گاز نمیزد و مثل یه گشنه کا از خوردن هات داگ‬ ‫لذت میبره هر جوری که فکر میکرد به خودش و من بیشتر حال میده کیر منو میخورد. چون نازی از جلو‬ ‫بسته بود برای اینکه بتونه لذت ببره به عمم گفتم کرم بیار . یه مقدار کرم زدم به کون نازی و انگشت عممو به‬ ‫سمت کون دختر عزیزش هدایت کردم . به محض اینکه اینکه عمم در هین خوردن کوس نازی انگشتشو کرتو‬ ‫کونش و چند بار عقب جلو کرد نازی کیر منو تا ته کر تو دهنش و بدنش به لرزه افتاد که هم من و هم عمم‬ ‫متوجه ارضا شدنش شدیم و برای اینکه لذتشو کامل کرده باشیم به پشت خوابوندیمش و همه بدنشو براش دست‬ ‫مالی و لیس مالی کردیم که همین کار باعث شد اون دوباره سره حال بیاد و شروع به مالیدن کیر من و کوس‬ ‫مامانش کنه . یه دفه عمم بلند شد و گفت من دیگه تحمل ندارم کیر میخوام .عمه به پشت خوابید من کیرمو دادم‬ ‫نازی برام خورد که شق بشه و گذاشتم دم کس عمم و شروع به کردنش کردم نازی هم پهاشو دور مامانش باز‬ ‫کرده بود و ضمن اینکه عمه داشت کسشو میخورد و با انگشت سوراخ کونشو برای جا کردن کیر بزرگ من‬ ‫آماده میکرد نازی هم از من لب میگرفت و آ ه ه ه ه ه ه های حشری کننده ای تحویل میداد که یه دفه در گوش‬ ‫من گفت دیگه بسشه من کیر میخوام من هم چند تا محکم تو کس عمم کردم که احساس کردم داره ارضا میشه‬ ‫نتونستم خودمم کنترل کنم به نازی گفتم دوره بعد تا بخواد آبم بیاد همش مال تو عمم داشت اربده میکشید و کس‬ ‫نازی رو میخور و 2 تا از انگشتاش تو کون نازی بود و زبونشو میکرد تو کس نازی من هم چند تا ضربه به ‫کون نازی زدم و سینهاشو میخورده و هم زمان با قدرت تمام کس عمه رو براش جر میدادم به عمم گفتم آبم داره‬ ‫میاد میخوام هر سه با هم بیایم باز یه مقدار خودمو کنترل کردم که اونها هم به آستانه ارضاعشون برسن. ‫کیرمو کشیدم بیرون و آبمو رو صورت نازی و کس عمم ریختم نازی هم که آب من ریخت رو صورتش با ‫گرمای آب کیر و زبونی که تو کسش احساس میکرد و 3 تا انگشت مامانش داشت از شدت لذت میلرزید که اونهم به وسیله مالوندن کسش و لیسیدن
     
#272 | Posted: 19 Dec 2011 02:17
ماجراي آمپول زدن زن دايي - 1
سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا دايي دارم . دايي كوچكترم ازمن 2 سال كوچكتر است و ما با هم خيلي خوب هستيم. دايي وسطي من تازه عروسي كرده بود و چون از خود خونه اي نداشتند خونه پدرش زندگي ميكرد. يعني خونه پدربزرگ من و دايي كوچك تر من هم كه حالا زود بود زن بگيره با باباش زندگي مي كرد. همون روزهاي اول كه زن دايي من به خونه شوهرش اومد من(اميد) ودايي کوچكم(علي) خيلي از اون زن خوشمون اومده بود. نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. يكم درباره زن دايي(الهام)بگم. الهام يه زن قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت سفيد و تپلي داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . هميشه توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من وعلي هميشه يواشكي سينه هاش رو كه ميخواستند از پيرهنش بزنند بيرون و مثل 2 تا هلوي بزرگ بود ديد ميزديم. مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و دامنهاي زياد تنگ پاش نمي كرد هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به ما بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش باسن هاي بزرگ وپهني داشت در عين حال گرد و قلمبه بود. عجب رون هايي داشت وقتي دامنش به پاهاش ميچسبيد ميشد اندازه دور رونهاشو حدس زد. خلاصه من و علي هميشه تو كف زن دايي بوديم و حسرت چنين هيكلي رو ميخورديم. وقتي خونه خالي ميشد ميرفتيم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكرديم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشديم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد رو توش تصور ميكرديم. اما يه جاي خوشحالي براي ما مونده بود گفتيم هر وقت اقا دايي كرد تو كس زن دايي و 9 ماه بعد بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. اما روزهاي خوش ما زياد طول نكشيد و چند ماه بعد داييم توي يه شهرستان ديگه كار پيدا كرد و اونا مجبور شدند از اون جا اساس كشي كنند و به يه مكان ديگه برند و ديگه دوران ما به سر مي رسيد. خلاصه توي تابستون بود كه اساس كشي كردند و بعد از اساس كشي ما به شهر خودمون برگشتيم و حسابي حالمون گرفته شد. توي همون روزها بود كه يكي از دوستام كه خيلي بچه مثبت بود از من خواست تا با هم بريم كلاس هاي حلال احمر و كمك هاي اوليه رو ياد بگريم. من كه حسابي اعصابم خورد بود گفتم برو بابا تو هم حال داري پس كي از اين كارات خسته مي شي. بالاخره با اصرار اون و براي اينكه يه جورايي زودتر روز را شب كنم قبول كردم. اتفاقا توي همون كلاسها بود كه توي مسايل پزشكي امپول زدن را هم ياد گرفتم. راستي يادم رفت بگم زن داييم خيلي زودتر از اين وقت ها حامله شده بود و يه بچه گيرش اومده بود. 3- 4 ماهي هم از تولد بچش گذشته بود و من فقط براي تولد پسرشون اونجا رفتم و يه چند روزي زن دايي را برانداز كردم. يه روز كه اومدم خونه ديدم علي تازه از شهرستان از خونه برادرش برگشته وخونه ما منتظر من ايستاده بود وقتي رفتم خونه به من گفت زود باش ميخواهم يه چيزي برات تعريف كنم تا حسابي حال كني. ما رفتيم خونه اونا كه خالي بود . گفتم زود باش بگو ببينم چي شده كه اينقدر عجله واسه گفتنش داري. علي گفت من تونستم الهام رو لخت لخت ببينم. (از اين جا به بعد را به صورت گفتاري مينويسم)اميد: برو گمشو. مارو گرفتي. مسخرهعلي: به خدا راست ميگماميد: اخه چه جوري . حتي بدون شرت و سوتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!علي: اره. عجب كون و كس و پستوني داشت. واااااااااااي. اميد: زود باش بگو منم بدونم. تو چطوري اونا ديديعلي گفت: مي دوني كه ديوار دستشويي و حمام اونا به هم چسبيدهاميد: خوب اره. چطور مگهعلي: هيچي اون روز الهام با مامانم ميخواستند برند حموم و با هم بچه رو بشورند. حامد هم(حامد همون دايي منه) سر كار بود. منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي الهام از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. الهام جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. من بلافاصله پريدم تو حرفاش و گفتم زود باش بگو ديگه چي ديدي. گفت دارم ميگم ديگه. سوتينش رو در اورد اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم الهام رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. تا اينكه كار شستن بچه تموم شد و مامانم بچه رو برد بيرون تا لباساشو تنش كنه. الهام كه تنها شد يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديديه بوده چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود و. . . الي اخر توصيف هاي علي ازهيكل زن دايي الهام ادامه داشت تا اينكه الهام لباساشو پوشيد و از حموم اومد بيرون. علي هم تو با ديدن اون صحنه ها 3 بار خودش رو تو دستشويي خراب كرده بود. منم كه با توصيف هاي علي حسابي خودم رو خيس كرده بودم. اما هنوز به قسمت سكس خودم با زن داييم كه يه بكن بكن حسابي نرسيدم ومي خواهم اصل ماجرا رو تعريف كنم. اگه كسي خواست ميتونه ازم بخواهد تا تو صيف هاي علي از الهام رو براشون بنويسم تا اونا هم خودشونو خيس كنند اخه توصيف هاي علي مفصله ومن همش رو نگفتم. فقط اينو بگم كه الهام اون روز موهاي كسش رو هم با تيغ زده و علي بيچاره فقط در حال تماشا بوده . حالا ليف زدن زن دايي وبقيش بمونه برا اونايي كه توصيف هاي علي را درخواست مي كنند. بريم سر اصل ماجرا. اون روزمن تصميم گرفتم به يه بهونه اي برم خونه زن دايي تا اگه شانس با من يار بود و الهام جون رفت حموم من هم يه ديدي بزنم. اما باورتون نمي شه از شانس بد من اينقدر كار سرمن هوار شد كه من نتونستم برم اونجا. يك سالي از اين موضع گذشت تا اينكه داييم كارش را اونجا از دست داد(شركتشون برشكست كرد)و داييم حامد تصميم گرفت برگرده همين جا و سر كار قبليش بره. من وعلي از اين كه الهام برمي گرده اينجا تو كونمون عروسي بود ومن يك سال بود كه الهام رو نديده بودم. بعد از يكسال زندايي رو ميديدم تو اين يك سال اب و هواي اونجا حسابي بهش ساخته بود و كلي هيكلش سكسي تر شده بود كونش و پستوناش هم بزرگ تر. با فروش اون خونه وپولي كه پس انداز كرده بودند يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش پدرش زندگي نمي كرد. اما از يه لحاظ بد بود اونم اينكه ما ديگه نمي تونستيم سر لباس هاي الهام بريم. اما به هر حال خوش حال بوديم كه الهام برگشته تا اينكه 2 ماه گذشت وبه خاطر عروسي دختر خاله الهام –دايي و زن دايي بايد براي عروسه يه 3 شبي ميرفتند يه شهرستان ديگه. فرداش داييم كليد خونشون را به ما داد تا شب ها براي احتياط اون جا بخوابم. من هم علي را خبر كردم وشب رفتيم خونشون. مي خواستيم خونه را زيرو رو كنيم و البوم عكس و فيلم مجلس زنونه عروسي اونا رو پيدا كنيم وتما شا كنيم. اما پيداشون نكرديم و رفتيم سراغ شورت و سوتين هاي زن دايي الهام. تو يكي از كمد ها يه كتاب پيدا كردم وقتي برش داشتم يه عكس از داخل كتاب افتاد . اخ جون عجب عكسي پيدا كردم . بلا فاصله علي را هم صدا زدم. با ديدن عكس كير هر 2 تامون حساي بلند شد. تا حالا زن دايي رو اين طور نديده بودم تو اون عكس زن داييم يه لباس چسبون خيلي تنگ پوشيده بود به طوري كه بالاي سينه هاش وچاك سينش تو عكس پيدا بود و لباسش تا بالاي ناف شكمش بود و شكم و نافش هم تو عكس پيدا بود. با يه دامن خيلي تنگ و چسبون كه دامنش يه چاك داشت كه چاك دامنش يكمي تا بالاي زانوش ميرسيد. يه پاهاش تو دامن بود ويكي از پاهاش رو از چاك دامن انداخته بود بيرون عجب پاي سفيد و گوشتيي داشت يه تيكه از رونهاي الهام جلوي چشام بود از همه بهتر قستي از بالاي زانوش بود كه تو عكس پيدا بود منظورم قسمتي از رون پاش بود كه از اون ناحيه به بالا خيلي پاهاش برجسته تر و كلفت تر ميشد با اون كون پهن و بزرگش كه تو اون لباس تنگ زده بود بيرون بدتر از همه داييم كه از پشت چسبيده بود بهش و يه دستاش رو انداخته بود روي يكي از پستوناي زنش و لبخند خوشكل زندايي با اون لباش تو عكس. به غير از اين عكس چيز ديگه اي نصيب ما نشد. اولش خواستيم عكس رو بر داريم براي خودمون اما ترسيديم اونا بفهمند و ابرو ريزي بشه و منصرف شديم. اخيش دارم ميرسم به داستان سكسي خودم با الهام جون. خسته شدم از بس كه نوشتم. حامد كارش جوري بود كه بيشتر وقت ها سر كار بود. اون روزا يه كار براش پيش اومد كه مجبور شد يه 2 هفته اي از خونه دور بشه. خونه الهام نزديك بود به خونه ما. از اون جايي كه الهام برادرنداشت و كسي نبود شبها پيشش بخوابه داييم از من خواست شبها پيش الهام بخوابم. با اين درخواست داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد. تا اينكه شب موعود فرارسيد و من رفتم پيش زندايي بخوابم تا از چيزي نترسه اما حال ديگه بايد از كير راست شده ما مي ترسيد. اول فكر ميكردم حتما زن دايي يه جا واسه من پهن ميكنه توي يه اتاق هاي ديگه يا حد اقل با فاصله از هم مي خوابيم. اما وقت خواب كه شد با تعجب ديدم اتاق خواب خودشون را براي خواب به من نشون داد و تو اون اتاق فقط يه تخت خواب 2 نفره بود كه خدا ميدونه داييم چند بار روي اون تخت خواب با زن داييم حال كرده. تازه فهميدم كه زن داييم شب ها چقدر از اينكه تنهايي بخوابه مي ترسه و حتي اينقدر شب ها مي ترسه كه حاضره با من يه جا و روي يه تخت بخوابه و تازه فهميدم كه چرا داييم اينقدر سفارش مي كرد كه شب زود برم پيش زن دايي وشبها تنهاش نزارم. شنيده بودم زن ها شبها تنهايي مي ترسند يه جا باشند اما نه به اين شدت. راستي چرا زن ها اينقدر از تاريكي ميترسند؟به هر حال اين ترس زن دايي به نفع من تموم شد ومن حسابي شق كرده بودم از اينكه 2 هفته پيش زن دايي و روي يه تخت مي خوابيم و داشتم از خوش حالي بال در ميووردم . اصلا فكرشو نمي كردم بعد از 2-3 سال كه تو نخ الهام عزيزم بودم حالا اين جوري بهش رسيده باشم تا جايي كه بتونم پيشش اونم روي يك تخت با هم لا لا كنيم. اون شب زن داييم يه دامن بلند كه زيرش فكر كنم از اين شلوارهاي كشي و چسبون زنونه پوشيده بود با يه پيراهن تنش بود . موقع خواب من رفتم روي تخت دراز كشيدم . 5 دقيق بعد زن دايي اومد و اول برق را خاموش كرد به طوري كه اتاق تاريك تاريك شد وچيزي درست معلوم نبود . اما ديدم الهام داره دامنش رو از پاش درمياره. حسابي حول كرده بودم و سعي مي كردم زن دايي رو با شلوار ديد بزنم تا بتونم بهتر اون كون قلمبش را ببينم اما اتاق تاريك بود و چيزي معلوم نبود . . الهام كنار من روي تخت دراز كشيد. تو يكي دو سانتي من بود و بوي زن دايي الهام رو كنارم حس مي كردم. چند دفعه اي خواستم بپرم تو بغلش. اروم و قرار نداشتم. اما اون انگار نه انگار. ادامه دارد...
ماجراي آمپول زدن زن دايي - 2
ادامه:صبر كردم خوابش ببره شايد بتونم كمي لمسش كنم . من كه خواب به چشمام نمي يومد. يك ساعتي كير خودم رو گرفته بودم وداشتم از شق درد مي مردم كه مطمعن شدم خوابش برده. چون تابستون بود هيچي رو خودمون ننداخته بوديم كه يه دفعه زندايي جا به جا شد و به پهلو خوابيد. با اين كارش كون بزرگش به طرف من بود . ديگه صبرم تموم شد و دستم رو بردم به طرف كونش و گذاشتم روي كونش. وايييييييييي چقدر نرم بود مثل پنبه. جرآتم بيشتر شد و دستم را روي كونش مي ماليدم. تا حالا كون هيچ زني رو حس نكرده بودم. خيلي نرم بود. يه لحظه زن دايي جا به جا شد و منم يه لحظه شوكه شدم و فكر كردم زن دايي فهميده. با حركت سريع الهام هيچ كاري نتونستم بكنم كه ديدم الهام به روي كمر خوابيد و دست من رفت زير كون الهام. عرق سردي رو پيشوني نقش بسته بود هم از ترس هم به خاطر شهوت زياد. فهميدم هنور خواب بوده . نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. دستم زير كون الهام مونده بود. چه كون نرمي بود. دعا كردم ديگه صبح نشه سنگيني هيكل و مخصوصا كون نرمش روي يك دستم افتاده بود و من نمي تونستم دستم را از زير كون گرم ونرم و داغ اون بيرون بكشم. اخه احتمال بيدار شدنش وجود داشت. من كه حسابي حشري بودم اون يكي دستم را بردم به طرف پستوناش و دستم را گذاشتم روي يكي از اونا. خيلي اهسته اين كا ر رو كردم. شروع كردم به كشوندن دستم روي اون سينه هاي بلورين كه مثل دمبه نرم بودند. مي خواستم اونا رو محكم فشار بدم تا بتونم حسابي تو دستم حرارت و نرميش رو حس كنم اما نمي شد. با هزار زحمت دستم رو از زير كونش بيرون كشيدم. و با دستام كسش روهم از روي شلوار احساس كردم. ديگه مي خواستم برش گردونم به روي شكمش و بيفتم روي اون كون نرمش وپ7+ كيرم رو از روي همون شلوار به طرف سوراخ كونش فشار بدم. يا حتي چند باري ميخواستم اهسته اهسته دگمه هاي پيراهنش رو باز كنم و سوتينش رو در بيارم و اون ممه هاي خوشكل رو ببينم. حتي يكي از دگمه هاي پيراهنش رو با هزار زحمت و بد بختي باز كردم اما از ادامه كار منصرف شدم چون واسه باز كردن همون دگمه جونم بالا اومد. خيلي بايد احتياط مي كردم. تا اينكه 2بار خودم رو خيس كردم و حسابي اعصابم خرد شده بودوبالاخره بي حال شدم وخوابم برد وقتي چشمامو باز كردم ديدم زن دايي نيست نگاه كردم ديدم ساعت 11 ظهره و من خواب موندم. اخه ديشب تا نزديك هاي صبح به الهام ور ميرفتم. الهام تو اشپز خونه بود وقتي ديد از خواب بيدار شدم گفت به به صبح به خير. ميگم نكنه تو كمبود خواب داري و خنديد. البته به شوخي اين حرف ها رو به من مي زد اخه خيلي زن خوش اخلاق و خوش خنده اي بود. شب اول تموم شد و من يه فرصت رو از دست دادم. چند شب ديگه وضع به همين منوال گذشت ومن روز به روز حشري تر مي شدم. تا اينكه يه روز بعد از ظهر كه از كوچه اومدم خونه ديدم زن دايي با مامانم خونه ما هستند و دارو و قرص وشربت تو دست زن دايي . البته به اضافه 3 تا امپول. من گفتم خدا بد نده چي شده زن دايي. گفت چيزي نيست يه سرماخوردگي ساده. مامانم پريد تو حرفش و گفت اره جون خودت نمي دونستي چقدر تب داشتي . اگه من نبرده بودمت دكتر كه حالا وضعت بد تر بود. اخه چرا تو دكتر نمي ري زن هر كارت هم كردم كه امپولت رو بزني نزدي. من پريدم توي حرفاي مامان وگفتم زن دايي شما كه تا ديشب سر حال بوديد. گفت اره خب. اما ظهر رفتم حمام بعد يه سري از كاراي خونه رو كردم خيس عرق شدم و رفتم جلوي پنكه فكر كنم علتش اينه. من گفتم خب چرا امپولت رو نزدي خداي نكرده حالت بدتر ميشه. مامانم گفت: اخيش بچه كوچولو از امپول مي ترسه . تازه مي خواست دكترم نره من بردمش. زندايي: حالا بايد نقطه ضعف منو جلوي اميد بگي. خواب چه كار كنم من از بچگي از امپول مي ترسيدم. وقتي امپول مي زنم تا چند روز بايد كله كله راه برم. اين دكترها هم نمي تونند يه امپول بزنند. (من تو دلم گفتم بده من بزنم همچين ميزنم هيچي نفهمي)من كه خودم ديگه يه امپول زن حرفه اي بودم خودمو جلو انداختم و به زن دايي گفتم . اشكال از خودته. حتما خودت رو سفت مي گيري بايد خودت رو شل بگيري(يه لحظه ديدم جلوي مامانم و زن دايي عجب حرفي زدم اين به خاطر شهوتم بود كه شبها با ماليدن زن دايي زياد شده بود اين حرفو كه زدم يكم سرخ شدم و خجالت كشيدم و رفتم تو اون اتاق)مامانم به الهام گفت: اخه اميد امپول زدنو بلده. الهام: نمي دونستماون روزي كه امپول زدن رو ياد گرفتم گفتم بالاخره شايد يه روزي برسه و بتونم چند تا از دختر هاي فاميل را امپول بزنم. اما تا اون روز فقط تونسته بودم به عمو –دايي و يه چند تا پسر هاي فاميل امپول بزنم . اونا هم كه يه كون پشمالو و سياه داشتند. شب رفتم تا پيش زن دايي بخوابم. وقتي رفتم خونشون ديدم حالش خوب نيست و رنگش زرد شده. گفتم چيه. گفت حالم بده. اميد: قرصاتو خوردياره اما فايده نداشتهامپولت رو زدي يا اينكه ترسيدي بزنينه نزدم . اگه مي خواستم خوب بشم همين قرص ها اثر كرده بود. اما دكتر علكي امپول ننوشته . اگه بزني حتما خوب مي شي. براي اينكه بترسونمش گفتم. اگه نزني حالت بد تر مي شه و به جاي 3 تا امپول بايد 6 -7 تا امپول بزنيالهام: حالا كه شب هست و مطب دكتر بسته. فردا ميزنم. اميد: تا فردا خيلي دير ميشه. الان بايد 2 تاشو زده باشيالهام: چاره اي نيستاميد: با خودم گفتم الان بهترين فرصته و با پررويي كامل گفتم: من ميتونم بزنم . اين جوري حالت بدتر ميشه. الهام: نه ممنون تا فردا صبر ميكنم. با خودم گفتم حتما از من خجالت مي كشهحدود يك ساعت گذشت و حالش خيلي بد شد تا اينكه خودش گفت اميد حالم خيلي بده. گفتم من كه گفتم بايد امپول بزني. الهام: تو مي توني بزنياميد: ارهالهام: تو رو خدا من از امپول مي ترسم. مي توني يواش بزني. يه موقع دردم نگيره من خيلي ميترسم. اميد: اره زن دايي من ديگه ماهرم. همچين بزنم كه خودت نفهمي. الهام: مثل اينكه مجبورم. امپول و سرنگ توي اون اتاقه. برو بيارش. اميد: خودتو اماده كن. روي تخت دراز بكش تا من بياممنو بگي از اين كه تا چند ثانيه ديگه كون زن دايي رو ميبينم دل تو دلم نبود وحسابي حول كرده بودم. يادمه وقتي امپول را اماده مي كردم دستم مي لرزيد. امپول رو اماده كردم و رفتم به طرف الهام تو اون يكي اتاق. ديدم رو همون تختي كه شبها با هم مي خوابيم دراز كشيده به روي شكمش. حالا ديگه اتاق هم تاريك نبود و من مي تونستم الهام رو ببينم در حالي كه دراز كشيده بود كونش رو ميديدم كه حسابي گرد و قلمبه شده و تو دامنش خودنمايي ميكنه و اين كير من بود كه به كون الهام سلام ميرسوند. الهام پاهاشو يكم از هم باز كره بودو صورتش روي تخت بود و اصلا به من نگاه نمي كرد به خاطر اينكه روش نميشد. گفتم: زن دايي اماده اي . گفت اره بعد يكم سرشو تكون داد و نگاش افتاد به امپول. خيلي از امپول مي ترسيد. گفت تو رو خدا اميد جون يواش بزن. اولين بار بود كه ميگفت اميد جون. نفهميدم اين جونش ديگه واسه چي بود. گفتم چشـــــــــم. سرش رو برگردوند. حالا من بودم با يه كون قلمبه. دامنش رو گرفتم واروم اروم كشيم پايين. زيرش يه شلوار صورتي كشي تگ و چسبون پوشيده بود. هر چي مي يومدم پايين تر كونش بيشترپيدا مي شدتا اينكه دامنشو كشيدم پايين تا زير كونش و يدفعه هولوپي كونش افتاد بيرون. واي. عجب كون پهني داشت. نمي دونم چي خورده بود كه باسنش اينقدر رشد كرده بود. شلوارش محكم به كونش چسبيده بود. عجب باسني. دستم رو بردم به طرف شلوارش و يكمي كشيدم پايين البته با زحمت. نمي دونم چه جوري شلواربه اين تنگي رفته بود تو كونش و پاره نشده بود. البته نمي شد شلوارشو تا ته كشيد پايين. اما من تا وسط هاي لمبرهاي كونش شلوارشو كشيدم پايين. يه شورت تنك سفيدرنگ پاش بود با خط هاي مشكي كمرنگ. پيراهنش كمي مزاحم بود بنابراين يكم پيراهنشو زدم بالا طوري كه يه كمي كمرش پيدا شد . چقدر سفيد بود. حالا نوبت شرتش بود . شرتش رو اهسته يكمي كشيدم پايين واي چي ميديدم. يه كون سفيد و نرم به طوري كه وقتي شرت تنگش رو مي كشيدم بيرون لمبر هاي كونش تكون مي خورد. يكم كونشو داد بالا تا شرتش راحت تر بيرون بياد. واي خداي من يه لحظه كونش قلمبه شد . من نمي تونستم واسه يه سوزن زدن شرتش را كامل از پاش در بيارم و تنها يكي از باسن هاش واسه اين كار كافي بودواسه همين يه طرف شرتشو پايين تر كشيدم . حالا يه باسن هاشو تا نصفه هاش كامل ميديدم و درز بين 2 باسنش از بالاي شرت تا حدودي پيدا بود. واي چه كوني بود . سوزن رو گذاشتم رو باسنش بلافاصله پاهاشو چسبوند به هم و خودشو سفت كرد با اين كارش كونش يكم اومد بالا. يكم كه نوك سوزن رو توپوست كونش فشار دادم گفت اييييييييي و با صداي نازكي گفت اميدجون يواش. گفتم زندايي خودتو شل كن كه درد نگيره . اين كارو كرد و من هم كارم تموم شد. سوزنوكشيدم بيرون و گفتم تموم شد . الهام همون جوري كه دراز كشيده بودگفت : تموم شد. گفتم اره درد داشت. گفت خيلي خوب زدي اصلا نفهميدم. پنبه رو الكل زدم و گذاشتم روي محلي كه سوزن زده بودم و يكم هم از فرصت استفاده كردم و با انگشام ماليدم روي لمبري كونش واي چه نرم وگرم بود . خيلي با حال بود. گفتم پنبه رو يكم اينجا نگه دار و بعد بلند شو. خودم يه نگاه ديگه به كون نيمه برهنه الهام انداختم و رفتم از اتاق بيرون البته با شدت به طرف دستشويي حمله كردم. زن دايي وقتي اومد بيرون از من تشكر كرد و گفت اگه اون روزي كه بچه بودم وبراي اولين بار امپول زدم اون خانم خوب امپول زده بود ديگه نمي ترسيدم. حالا زحمت اون 2 تا ديگه رو هم به خودت محول ميكنم. منم با كمال ميل قبول كردم. اون شب كه پيش زن دايي خوابيدم ديگه از اين كه با هزار ترس و لرز كون زن دايي رو بمالم منصرف شده بودم و با خودم يه فكر شيطنت اميزبه سرم زد واون اين بود كه فردا شب حتما زن دايي را بكنم. ديگه با ديدن اون كون فقط دست زدن بهش از روي شلوار لطفي نداشت و تصميم گرفتم حالا كه خونه خالي شده ويك هفته بيشتر پيش زن دايي نيستم شب بعد حتما ترتيبش رو بدم. تا اين كه فردا شب رسيد.
ادامه دارد...
ماجراي آمپول زدن زن دايي - 3
بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورد
     
#273 | Posted: 22 Dec 2011 12:45
king_devil:
دیدم سریع نشست و گفت نه عقب نه برات ساک میزنم و برای اینکه اصرار نکنم کیرمو کرد تو دهنش و خیلی محکم شروع کرد با اینکه میخواستم جلوی خودمو بگیرم اما نشد و همونجا تو دهنش خالی شد اونها رو از دهنش داد بیرون و ریخت رو سینه هاش و باهاشون بازی میکرد همونطور که دراز کشیده بودم شورت و شلوارم رو پوشیدم دیگه رمق نداشتم و سارا هم لخت کنارم نشسته بود...
یدفعه خواهرم پرید تو و گفت سریع لباس بپوشید که مامان اومد یدفعه سارا دیوانه وار شروع به لباس پوشیدن کرد و منم تی شرت رو پوشیدم و سارا دوید اتاق خواهرم منم طبیعی رفتم بیرون دیدم خواهرم با ما�

اخ جون......

sahar
     
#274 | Posted: 5 Jan 2012 03:35
یکی بود همیشه میگفت خیلی دوست دارم. عاشقتم. یک روز نمیدید منو دیونه میشد .ولی اولین روزهایی که منو میدید بهش محل نمیذاشتم.یک سال گذشت تا دیگه کم کم دوست شدیم و منم بهش گفتم که باشه .دوست باشیم فقط. خیلی از سکس و این چیزا صحبت میکرد و منم میدونستم تا نکنه ولم نمیکنه. اولین بار که دعوتم کرد خونشون فهمیدم که میخواد بکنه.با خودم فکر کردم برم یا نه. ولی باخودم گفتم اینم مثل اونای دیگه. حالا یکبار بکنه دیگه بسشه.
رفتم خونشون و خیلی پذیرای کرد از من ولی با اینکه در باره خیلی چیزا صحبت کردیم ولی هرچی منتظر شدم که حرفی بزنه که منظورش حال کردن باشه دیدم چیزی نمیگه. اسمش رو میگم دیگه. اسمش حمید بود.گفتم اقا حمید من یک چیزی رو باید بهتون بگمش. ما دوستیم و شما از من خیلی بزرگترین و بهم میگی عاشقم شدید پس باید راستشو بهت بگم . من قبلا سکس داشتم.شما بخوای بکنید قبول میکنم .بعدا نگید تورو کردنت و نمیخوام دوست باشیم ها. الانم میدونم میخوای بکنی ولی خودم فکرشو کردم که قبول کنم بامن سکس کنید یا نه. حالا هر چی میخوای بگی یا بدونی بگو.
حمید گفت من میدونم سکس کردی و چند تاشونو میشناسم مثل ..... چند تا رو نام برد.برامم اصلا مهم نیست و من خودتو دوست دارم. خیلی بدلم نشستی و عاشقتم و تنها پرنده ای هستی که توی قلبم لانه کردی و از این صحبتهای عاشقونه.
اون روز گفت سکس نمیخوام و فقط لبمو بوسید و خیلی خوشحال بود که رفتم پیشش.از اون روز به بعد بجز وقتایی که باهم بیرون بودیم منو به خونشون هم دعوت میکرد ولی از سکس اصلا خبری نبود.تا یکبار بهش گفتم حمید من ازت سکس بخوام چی میگی؟ گفت نه .من با تو نمیخوام سکس کنم و اصلا حرفشو نزن.
یکبار دیگه خونشون بودم .قبلش یکجای بودم سکس کرده بودیم ارضا نشده بودم و ازونجا رفته بودم پیش حمید.خودم لباسامو در آوردم و گفتم کجا بودم و کی بود و چطوری کرد و بهش گفتم حمید میخوام تو هم اونطوری با من سکس کنی.خیلی شهوتم زده بالا و ارضا نشدم اونجا. هرکاری کردم قبول نکرد که نکرد. گفتم لباساتو باید در بیاری. بزور لباساشو دراوردم. هی بهم میگفت عزیزم نانازم من نمیخوام بکنمت. عاشقتم و سکس بی سکس. ولی من دست بردار نبودم. گفتم لباساتو در نیاری دیگه نه من و نه تو. لباساشو دراوردم. دوتامون دیگه لباسامونو دراورده بودیم و من پیش خودم گفتم الان بدن منو ببینه دیگه نمیتونه خودشو نگه داره.
ولی هیچکاری نمیکرد. نشستم روی کیرش باهاش بازی کردم ساک میزدم براش.توی بغلش مینشستم میگفتم باید بخوابی روی من .اونم میخوابید ولی نمیکرد. وقتی زیاد با کیرش بازی میکردم راست میکرد ولی وقتیکه ولش میکردم کیرش میخوابید.روی من که میخوابید کیر خوابید نمیشد کاری بکنه. گفتم حمید چرا نمیخوای منو بکنی؟ تو اولین کسی هستی بهش میگم منو بکنه .حتی فکرشم نمیکردم یک روز بخوام بکسی بگم منو بکنه.حالا دارم بتو میگم. چطور دلت میاد نکنی؟ زشتم یا فکر میکنی مریضی دارم؟ من چیزیم نیست. سالمم.بهم گفت نه عزیزم من خیلی هم دوست دارم اونطوری که خودت بخوای و دوست داری بکنمت ولی میدونم که اگه یکبار باهات سکس کنم دیگه فرقی نمیکنه که یکبار باشه یا چند بار. مهم اینجاست که دیگه هم رفتار من با تو عوض میشه و هم رفتار تو با من عوض میشه. من عاشقت هستم و میخوام این عشق همینطوری بمونه. یکبار سکس کافیه که رفتار هردونفرمون باهمدیگه عوض بشه.
بهم گفت میتونم برات کاری کنم که ابت بیاد ولی فقط با دست کیرتو بمالم .اما سکس و کون کردن و اینها هرگز اینکارو نمیکنم. هر چقدر بهش گفتم رفتارمون همینه و من عو ض نمیشم میگفت خب تو همین که هستی باقی بمونی.ولی من میدونم رفتارم باتو تغیر میکنه .
اونوقت تو اون پسر خوشگلی که عاشقت هستم نخواهی بود. تو یه پسر خوشگلی میشی که عاشقت هستم ولی با تو رفتار سکسی داشتم.
توی این چند سال همیشه اینطوری بود تا کمتر از یکماه پیش که بهش گفتم شرط دوستیمون و عاشقیمون اینه که با من سکس کنی. نه اینکه کسی نیست منو بکنه. خودت میدونی خیلیا هستن دنبال من هستن واسه این کار.ولی اگه تو عاشقم باشی باید چیزی ازت میخوام رو قبول کنی. البته حمید همه کاری میکرد و هرچیزی میخواستم رو فورا انجامش میداد. ولی اون روز من بهش گفتم تا با من سکس نکنی یعنی اینکه یه عاشق واقعی نیستی. این تنها چیزیه که من ازت میخوام. بیچاره خیلی التماس کرد.
ولی من بعد از سه سال بهش گفتم دیگه این برام مهمه. اگه میکنی تا بیام ولی اگه نمیکنی دیگه نه عشقی نه دوستی و نه چیزی دیگه. فکر میکرد مثل وقتای دیگه ست که قهر میکردیم ولی اینبار خیلی فرق کرد براش. هنوزم منتظره بازم دوباره دوست کنم باهاش. ولی دیگه تموم شد.
حمید بر عکس همه دوستا و عاشقای بوده که تا الان داشتم. همه با یکبار کردن راضی نیستن و چند بار میخوان . ولی حمید یکبارش هم نکرد که نکرد. نه اینکه نتونه. ولی نمیخواد.و من هم فعلا باهاش قهر کردم.
شاید برای همیشه.
     
#275 | Posted: 31 Jan 2012 03:25
pesarakxox
از کجا میدونی که اون مشکلی نداشته..؟؟ خاطره ای که توی دوصفحه قبل نوشتی رو یادته؟ "مانیتور" رو میگم..ازکجا معلوم یه اونجور موردی نبوده باشه...؟؟

ازخودم بیزارم.دیگه خسته شدم ازاین همه دروغ و ریا که تو نت دیدم.از این همه درددل گفتنها و نشنیدنها.ازاین همه اعتمادکردنها و نگرفتنها. بغضم گرفته،اشک تو چشام حلقه زده.دلم میخاد زاربزنم.
خداحافط لوتی،خداحافظ فیسبوک،خداحافظ شبکه های اجتماعی،خداحافظ ای منابع دروووووووووووغ....
     
#276 | Posted: 1 Mar 2012 01:04
لز دوست دختر فیس بوکی با مادرم اسمم ساسان و اهل تهران هستم.


من با مادرم خیلی رفیقم و کلا از همه چیز من با خبره. حتی بدون اینکه پدرم بدونه من دوست دخترامو به خونه می آرم و حتی خیلیا شون با مادرم دوست میشن. حتی وقتی با اونا قطع ارتباط می کنم مادرم بازم با بعضی از اونا ارتباط تلفنی داره و پیغام پسغامهایی از اونا بهم میده.
وقتی ترتیب بعضیهاشون رو توی اتاقم می دم مادرم به روش نمیاره. یه حیایی کلا بین ما هست و از این موضوع خوشحال هستم که اون منو درک می کنه ...
همیشه دوست داشتم وارد صحنه لز دوتا مونث بشم و با دیدن کارای اونا حشری بشم و بعد باهاشون سکس کنم!
تا این که یک روز با یک دختر توی فیس بوک آشنا شدم. نوشته بود اهل لزه و با پسرها هم حال می کنه. مدتی تو نخش بودم و یک روز باهاش قرار گذاشتم که ببینمش. شادی، یک دختر سبزه روشن با چشمای عسلی و یک هیکل ناز. موهاش فرفری و قد بلند.
بدنش انقدر خوش فرم بود که آدم دلش می خواست تو همون خیابون بکنش. بعد چند وقت وقتی بهم اطمینان پیدا کرد بهش گفتم تو واقعا اهل لزی؟
گفت زیاد نه. من پسرا رو دوست دارم ولی اگر موردی پیش بیاد و طرف مایل باشه شاید!
پرسید حالا چرا اینو می پرسی؟
گفتم من خیلی دوست دارم این صحنه رو ببینم و تو سکسشون دخالت کنم . گفتم از دوستات کسی سراغ داری که لز باشه.
خندش گرفت و گفت بزار یه چیزی بهت بگم باور کنی لز کلا شوخیه. اون فیلم خارجی هام که می بینی یا برای تبلیغ دیلدو هستن یا در ازای دریافت پول از جانب زنهای مریض و فمنیست ها یا مردای ثروتمندی که با این موضوع مثل تو حال می کنن این کارا رو انجام می دن تا فیلمها و محصولاتشون فروش بره . و الا هیچ دو زنی از کنار هم جنس خودشون بودن حال نمی کنن. حالا توی ایران بنا به اعتقاداتی که وجود داره می گیم هیچ ولی بقیه دنیا که آزاده و منعی هم وجود نداره اگر واقعا چیز خوبی بود حتی یک زن هم حاضر نبود با مردی دوست بشه یا ازدواج کنه. توی ایران خیلی کم یه چیزایی هست و یک عده ی انگشت شماری از دخترا توی دوره دبیرستان و اوایل دانشگاه اونم عده ی خیلی معدود از روی کنجکاوی این کار رو ممکنه بکنن و اون رو ادامه نمی دن، مثل گی شما پسرا که خیلی کمه و جدی نیست.
گفتم پس چه جوری آبشون می یاد. گف اگر دو تا پسر باهم ور برن آبشون نمی یاد؟ دقیقا همون حسی که مردا به هم دارن زنا هم به هم دارن. غیر از این باشه مریضیه و طبیعی نیست.
گفتم من مکان دارم. گفت کجا ؟ گفتم خونه بابام. گفت پدر مادرت چیزی نمی گن. گفتم اگر بابام بفهمه واویلا ولی مامانم کاری نداره.
خندید و به شوخی گفت : می خوای مامانتو لز کنم؟
یک لحظه رنگم پرید و زبونم خشک شد. رفتم تو تجسمش که کیرم راست شد. دیگه داشت از خنده غش می کرد.گفتم مامانمو لز کن!
یک لحظه بلند شد ایستاد و ساکت شد و دو باره قهقهه خنده زد. گفتم جدی میگم. دستشو گرفت به گیرم که کاملا از شلوارم معلوم بود راست کردم و گفت: مامانت سنی ازش گذشته ومن سن دخترشم تازشم من این کار رو دوس ندارم ولی به خاطر تو ریسکش رو می کنم. اما اگر ناراحت شد و مایل نبود چی؟ زورکی که نمی شه!
گفتم حتی شده زورکی. گفت مادرت قویه؟ گفتم نه به نظرم تو قوی تری .اگر شده کتکش هم بزنی این کار رو بکن. من میرم یک اتاق دیگه وست کارتون می یام. اگرم دیدم از پسش بر نیومدی به بهونه سوا کردن می یام کمکت می کنم.
گفت می ترسم. گفتم حسابی حال می کنیم. بعد یه شعری ساختم و گفتم
مامانمو لز کن خانم / کسشو پرس کن خانم .
خوشش اومد و گفت اگر شرایط مساعد هست بریم خونتون. یه زنگ به مادرم زدم و گفتم مامان من با یکی از دوستام دارم می یام خونه انقد خوشگله که با این که یک زن هستی اگر ببینیش یک حالی می شی وای به حال من که پسرم! مامان گفت بیار ببینم کیه که می گی؟! اسمش چیه گفتم شادی.
خلاصه رسیدیم خونه. در زدیم مامان در رو باز کرد. شادی روبوسی رو بهونه کرد و از همون ابتدا مامانمو سفت در آغوش گرفت.
مامانم یه شلوارک پوشیده بود. به شادی گفت می خوای یدونه از این شلوارکا بدم بپوشی نو هستش تازه خریدم. شادی گفت باشه. شلوارکو پوشید و اومد آخ که چه پروپای خوش فرم و نازی داشت دلم می خواست همشو لیس بزنم.
مامان رفت آشپز خونه گفت چایی بریزم. شادی رفت سمت آشپز خونه گفت یکم آب بخورم تشنم شده. منم دنبالش رفتم. مامانم داشت استکان ها رو بر می داشت که شادی به بهونه برداشتن لیوان از پشت چوچولشو به کون مامانم چسبوند و نفسشو به گردن اون داد. مامانم خودشو یک تکون داد و حس خوبی نشون نداد. حتی فکرشم نمی کرد. ولی کلا سرتاپای دختره براش جالب بود.
ما رفتیم تو پذیرایی و یکی دوتا موز انداختیم بالا تا مامان اومد. چایی رو روی میز گذاشت و می خواشت بشینه. شادی اشاره زد برو منم رفتم یک اتاق دیگه.
از سوراخ در نگاه می کردم. مامان اومد بشینه کنار شادی که شادی به مادرم گفت : واسیا بیا جلو من وایسا. مثل اینکه این شلوارکه خشتکش ایراد داره.
مامانم وایساد جلوش و پاهاشو باز کرد. شادی یک خیار نسبتا متوسط رو برداشته بود و هی تو دهنش خیس میکرد و دوباره بیرون می آورد. تو همون حال که مامانم پاهاشو باز کرده بود شادی به بهونه خشتک دشتشو از جلو چوچول مامانم با انگشت میانی تا چاک کون مامانم یکی دوبار عقب جلو کرد و مامانم یک اوهوم کرد و یکم عقب رفت .شادی خشتک ما مانو از وسط کشید و ول کرد.و گفت یه جوریه. بعد به خشتک خودش دست زد و پاهاشو باز کرد تا فرم اونجاشو به مامانم نشون بده و گفت اینا کلا خشتکاشون ایراد داره.
مامان که نشت مشغول چایی خوردن شدن و مامان گفت ساسان بیا چایتو بخور. منم گفتم یکم دیگه ولرم بشه میام.
شادی استکانو نزدیک مامان گرفت و مثل اینکه از دستش ول بشه انداخت رو پای مامانم. جیغ مامانم رفت هوا و شادی فورا شلوارک رو از پای مامانم در آورد. گفت آخ آخ بخشید اگر درش نمی آوردم می سوختید.
مامان دوید توی اتاق خواب تا یه چیزی بپوشه که شادی در حالی که خیاره تو دهنش بود دنبالش رفت و در رو بست . منم سری رفتم پشت در تا ببینم چکار می کنه.
مامان گفت برو بیرون اومدی تو اتاق خواب من ، منم با این وضع یعنی که چه؟
شادی شلوارک رو از پای خودش در آورد و به مامانم گفت چطوره؟ مامانم خندید و گفت بی ادب. شادی نزدیک مامان شد و خیار رو پرت کرد رو تخت مامان . درحالی که چوچول مامانمو لمس می کرد یک لب کوچولو هم از مامانم گرفت. مامانم عصبانی شد و هلش داد عقب و گفت گم شو از اتاقم بیرون و تا به ساسان نگفتم برو دیگه هم پیدات نشه.
شادی مامانمو هل داد سمت دیوار و با زانو محکم لای پای مامان کوبید و شرت مامانو پایین کشید. مامانم یک آخ گفت و سینه های شادی رو محکم فشار داد. شادی یه جیغی کشید و مامانمو کشید و پرت کرد روی تخت خواب. شرتو که تا زانوی مامانم پایین اومده بود کامل در آورد شرت خودشم در آورد و خودشو انداخت روی مامانم. چوچولشو مماس کرد به چوچول مامان و فشار داد و یک لب طولانی گرفت. گردنشو بو کرد و سینه های مادرمو می مالید. مادرم حسابی حشری شده بود. عجب کس گوشتی و گنده ای داشت این شادی وااااااااای....
لباس مامانو داد بالا و سینه هاشو خورد. چپ و راست چپو راست. بعد نشست و با انگشت میانی تمام چاک لا پای مامانو در نوردید.
مامان بدون هیچ مقاومتی گذاشت پیرهن و کرستشم در بیاره. و پیرهن و کرست خودشم در آورد.
مامانم نشست و یک نگاه به کس شادی انداخت و زبونشو با دندون های کنارش گاز گرفت و یه دستی به کس شادی زد و گفت عجب طلایی داری دختر. چه گرم و نرمه پدر سوخته.
بپوش یالا تا ساسان بو نبرده بریم بیرون. شادی گفت تازه شروع شده. مامانم گفت دختر این کارا چیه کست خیلی قشنگه ولی مبارک ساسان آخه من چه به دردم می خوره؟ شادی خیارو برداشت گفت این چی؟ مامان گفت تو دوست داری ساسان گرمو بهترشم داره نخواستی زیاده!
شادی گفت یه امروزو بیا باهم حال کنیم. ساسانم می گم بیاد . مامانم گفت چه حرفا اگر بفهمه پوستت رو می کنه . شادی خندید و کل ماجرا رو برای مامان تعریف کرد. مامان گفت آخه من مادرشم چه جوری جلوی اون نقش بازی کنم و اون همه جامو ببینه؟!
شادی گفت همین الانم همه چیزو دیده حالا که اینطوری شده بزار هم ساسان حال کنه هم من از دوتاتون یه فیضی ببرم.
بعد من رفتم تو. مامان خودشو جمع کرد و منو چپ چپ نگاه کرد و در حالی که رنگش پریده بود گفت دستت درد نکنه آقا ساسان من هر چی گند کاری کردی به بابات چیزی نگفتم و به روتم نیاوردم حالا این کارا یعنی که چه؟
در حالی که چشمم همش به کس شادی بود و اصلا مادرمو نمی دیدم گفتم ببخشید یه امروزه رو تو رو خدا همکاری کن و ندیده بگیر .
مامان گفت : "ساسان شیرمو حلالت نمی کنم اگر به مادرت به چشم بد نگاه کنی ها باشه؟ اگر غیر از این باشه من نیستم!" منم گفتم چشم. مامان گفت فقط واسه تو این گناهو می کنم حالا هم که دارم این کار رو می کنم می خوام خودمم استفادشو ببرم و حال کنم با این که هیچی بابات نمیشه.
بعد به شادی گفت حالا چه کار کنیم. شادی گفت هیجی مرد نمیشه ولی حالا که داریم وقت میذاریم بیا تا میتونیم حال و حول کنیم.
شادی به مامان گفت پشت کن به من و بخواب و هر کاری گفتم بکن. مامان گفت باشه من حاضرم.
تازه شروع شد و حالا بیا و ببین.
در حالی که مامان پشتش به شادی بود شادی انگشتاشو کرد تو دهنش و از پشت در کس و کون مامانو حسابی ماساژ داد. و انگشتشو می کرد تو کون مامان و مامان هی می گفت آخ شادی درد داره شادی می گفت هیش آروم . و خلاصه هی آخ و هیس.
شادی وقتی دید کس مامان نرم و لزج شده خیار رو برداشت و کرد تو دهنش و خیسش کرد. مامانو دمرو خوابوند و با زبونش کون مامانو لیسید . نمی دونید من چه حالی بودم. خم که شده بود لیس بزنه کسش واقعا لعبتی بود. بعد به مامانم گفت بشین و پاهاتو باز کن.
مامان گفت باشه . با دستاش کس و چوچول مامانو می مالید و گاهی خم می شد و می لیسید. بعد خیارو کرد تو کس مامانم و بازم آخ و هیس شروع شد. به شادی گفتم من بگم چه کار کنید؟
مامانم برگشت و با تعجب منو نگاه کرد. شادی گفت بگو. گفتم لای پاتون رو بچسبونید بهم کس به کس کنید. کسشون رو بهم می میمالیدن و هر دوتاشون آه آه می کردن.
یکم بعد شادی مامانو از رو تخت برد پایین و در حالی که رو تخت نشسته بود پاهای مامانو انداخت دو طرف شونش و با انگشت شست و سبابه لای کس مامانو باز کرد و نوک پستونشو کرد تو کس مامانم و خندید و گفت این یکی رم واسه این می کنم که مشتری بشی!
هی کسو می مالید و هی پستونش می کرد. و جریان آخ و هیس . مامان مچ پای شادی رو میلیسید و می بوسید. عجب مچ پای خوش فرمی داشت شادی. بعد شادی به مامانم گفت کسمو بلیس. مامانم گفت پاهاتو باز کن طلاتو بخورم. چنان ماچی از کس شادی گرفت که صداش تو اتاق پیچید. من خواستم برم جلو مامان منو هل داد و گفت بزار کار ما که تموم شد ببرش تو اتاق خودت. جلوی من نه!
دیگه یکم حیا داشته باش...
کس شادی رو انقدر لیسید تا آب کش شادی پاشید و تمام صورتشو پرکرد. مامان گفت گرم مزاجی ها دختر هم آبت زود اومد هم خیلی زیاد اومد. تموم صورتمو پوشوند. شادی مامانو به روی تخت کشید و سریع حالت 69 گرفت. مامان کس خیس شادی رو می خوردو شادی کس مامانو می خورد. یکم که گذشت مامان گفت بلند شو. شادی بلند شد. مامان از مچ پای شادی خوشش اومده بود. کس خیس شادی رو بوس کرد و یک نفس عمیق کشید و به شادی گفت مچ پاتو به کسم بمال. شادی شروع کرد مچ پاشو مالیدن روکس مامان. و بازم آخ و هیس. این هیس هیسای شادی منو وجد آورده بود. دلم می خواست زودتر طلاشو بخورم و بزارم توش.
یک دفعه شادی مامانو دمرو کرد و انقدر با انگشتاش با کس مامان ور رفت آخرش طاقوازش کرد چند تا تقه به چوچول مامانم زد تا آب مامان تختو خیس کرد. بعد دوتایی روبروی هم خوابیدن و چند دقیقه ای همینطوری صورت مامانم لای پستونای شادی بود. شادی پاشو دور کمر مامانم انداخته بود. من دیدم ساکتن و خبری نیست آروم رفتم سمت شادی و کسشو بو کردم و یک ماچ از کسش گرفتم. داشتم میکش می زدم که شادی بلند شد. مامان گفت سرده. شادی هم پا شد یک پتو رو مامان کشید و بهم گرفت گفت حولتو بردار بریم حموم.
خلاصه توی حموم جایی از بدن شادی نبود که من نخورده باشم. شادی رو کردم حسابی آبمو ریختم تو دهنش بعدم انقدر لیس زدم آبشو ریخت تو دهنم . طوری حال کرد که گفت توی تمام عمرم انقدر حال نکرده بودم. مرد یه چیز دیگست.
از حموم که اومدیم بیرون مامان حولشو دور خودش پیچیده بود و منتظر بود ما بیایم بیرون تا خودش بره تو. شادی واشه شوخی دستشو لاپای مامانم کرد و یک فشارم به چوچول مامانم آورد. مامان گفت بسه دیگه طلادار بعد یک ماچ از طلای شادی گرفت و رفت حموم. به مامانم گفتم بازم شادی بیاد اینجا؟ گفت آره به شرطی که دیگه منو لز نکنه!
شادی گفت نترس دیگه کاری به کارت ندارم ولی دیگه از طلا ملا خبری نیستا. مامانم گفت طلات ارزونی ساسان. این طلا برای مرداست. ولی دیگه از این کارا نکن دختر.
وقتی شادی می خواست بره گفتم تا یه جایی می رسونمت. شادی گفت یکبار موقع لز ما آبت اومد و یکبار توی حمومو الان استراحت کن! گفتم تو هم دوبار آبت اومد . خندید و گفت زنا مثل مردا بعد از این کار زیاد ضعیف نمیشن من میرمو هر وقت آماده شدی زنگ بزن بازم می یام. ولی مامانت گناه داره. دیگه این کارو باهاش نکن. خیلی مظلوم بود.
یادمه وقتی بچه بودم مامانم تو حموم کسمو می بوسید و می گفت طلای مامان.بیچاره در اثر تصادف فوت شد، خدا بیامرزش. گفتم متاسفم خدا بیامرزش. گفتم بابات کجاست. گفت معتاده و مواد فروش و الان زندانیه یک خواهرکوچیکتر دبستانی هم دارم. گفتم پس تنهایی؟ گفت آره. شوهرم 2 ساله ازم طلاق گرفته و الان یکساله که از این راه پول در میارم. از این کار راضی نیستم ولی مجبورم. گفتم پس من میرم پولت رو بیارم. گفت نمی خوام. از تو پول نمی گیرم. تو خیلی خوب حال دادی. باور می کنی تا حالا هر چی سکس داشتم از روی ناچاری بوده ولی برای تو با جون و دل کردم و بازم می یام چون واقعا مردونه حال دادی. ولی می خوام رفیق فاب هم باشیم. قبول؟
گفتم چشم ولی قبل از این که بری می خوام یک ماچ از طلات بگیرم. خندید و شلوارشو کشید پایین. دماغمو گذاشتم لاش بو کردم و یک ماچ محکم زدم می خندید و بعدش شلوارشو کشید بالا. همدیگر رو بوسیدیم و یک لب مشتی گرفتیم و رفت.
این اولین سکس من با اون بود. ولی چون از این راه پول در میاره اونطور که میخوام بهم سر نمیزنه. هفته ای یکبار گاهی دو هفته یکبار. ولی من اصلا ازش سیر نمی شم. چند بار بهش گفتم بیشتر بیا پولتو می دم. دیدم نارحت میشه و ممکنه دیگه نیاد. دیگه چیزی نگفتم.
     
#277 | Posted: 1 Mar 2012 01:11
کیر ترسناک


سلام هانيه هستم و اهل شمال و 19 سالمه دختري كه خيلي زود حشري ميشم نه اينكه سكسي باشم ولي زود داغ ميشم. اگه از خودم بخوام بگم قد 165 وزن 55 يكم تپل صورت خوش فرم سينه سايز 70. قرض ازمزاحمت يه خاطره ميخوام تعريف كنم از اولين سكسم.
بابام تعمیرکاره واز اونجايي كه باخيلي ها سرو كار داره تو كمدش كلي كارت ويزيته. من گرافيك خوندم وشديدأ عاشق هنر. يروز گرم تابستوني برق خونمون رفت. هواي شمالم شرجي عرق از سرو روم ميچكيد!
از بيكاري رفتم سر كمد بابام كه مثلأ از كارت ويزيتاش يه ايده به سر تنبل بنده برسه يه چندتايي كار ريختم جلو و با ژست هنرمندانه بهشون دقيق شدم. وكلي ايراد ازشون گرفتم, يكي نبود اونجا بگه آخه باهوش توكه يه كارت ويزيت ساده رو با 10بار پيش استاد رفتن ميزني چرا ايراد ميگيري.! كه دراون ژست هنرمندانه خودم چشمم به كارت ويزيت افتاد.واسه يه باشگاه ورزشي بود عكس مربي هم روش بود مجذوب اون چهره شدم ازاونجايي كه من يكم مردم آزارم و كونم كرم داره sms دادم به طرف نوشتم سلام
بعد يربع آقا جواب داد شما؟
منم يكم سربه سرش گذاشتم ولي ديدم يكم ديگه ادامه بدم تمام اجداد بنده رو از قبر بيرون مياره و جلو چشمم به صف ميكنه راستشو گفتم
اونم ديد راست گفتم مهربون شد وسايلامو جمع كردم و رفتم وسط حياط مثل مشنگا نشستم و پيام بازي.زنگ زد و يكم حرف زديم ازم پرسيد چه كسي رو بيشتر دوست دارم تو دنيا؟ گفتم مامانم
همين سوالو از خودش پرسيدم گفت پسرم فكركردم شوخي ميكنه ولي وقتي جديتشو ازصداش حس كردم دهنم 3متر واشد عصبي شدم وبه بيچاره بدوبيراه گفتم اونم خونسرد توضيح داد از همسرش جدا زندگي ميكنه و يكم چرت وپرت ديگه نميدونم چرا خر شدم و باهاش دوست شدم!خواستم ببينمش گفت ميدوني منو همه ميشناسن و خصوصأ متأهلم نميتونم باهات بيرون بيام وتو بيا خونم.
منم يكم به مغز آكبندم فشار آوردم ديدم اگه بخواد غلطي بكنه بخاطر موقعيت اجتماعيش نميكنه. قرار واسه فردا عصر تنظيم شد. از اونجايي كه كار ازمحكم كاري عيب نميكنه صبحش رفتم حموم و بدنم مثل آينه شد.يه بلوز دكمه دار تنگ پوشيدم و يه آرايش كم و خدايا به اميد تو! خونشو راحت پيدا كردم زنگ زدم درو باز كرد. دلهره گرفتم ولي نوشدارو بعد ازمرگ سهراب!! طبقه اول خونش بود درو باز كرد رفتم تو. واي عجب هيكلي داشت تمام دلهرم پريد. يه تاپ اسپرت و شلوارك پوشيده بود خونه نقلي وشيكي داشت.خيلي عرق كرده بودم جلو كولر نشستم داشتم از خنك شدن لذت ميبردم كه آقا شايان كنارم نشست.شايان 29سال داشت با يه چهره جذاب و بدن سكسي.يكي از كوسناي مبل و آورد من رو فرش نشسته بودم منو خوابوند و شالمو درآورد موهامو ناز ميداد خيلي كيف ميداد چشامو بسته بودم و داشتم ازخنكاي كولر ونوازش شايان لذت ميبردم كه ازم پرسيد قلقلكيم؟منم كه شديد قلقلكي با خنده گفتم نه! اونم در 2ثانيه رو شكم نشست و دستامو اسير كرد. سرشو نزديك آورد و گردنمو پوف كرد داشتم ميمردم از قلقلك كم كم فقط نفساي گرمش ميخورد به گردنم يه حس لذت بخش تو بدنم جريان گرفت. سرش و آورد بالاو تو چشام خيره شد
-هانيه خوبي؟
سرمو به نشانه آره تكون دادم دوست داشتم ادامه بده همونجور كه گفتم زود حشر ميشم.سرش رو آورد نزديك صورتم نفساشو حس ميكردم باز سرشو داد بالا چند ثانيه بهم خيره شد ودوباره اومد نزديك چند ثانيه لبامو بالباش لمس كرد و بازسرشو بالا آورد حس شهوت داشت ديوونم ميكرد با اين كاراش منو بيشتر ديوونه ميكرد.لباشو به لبام چسبوند وشروع كرد به خوردن. با مهارت خاصي لبامو ميمكيد, زبونشو تودهنم ميچرخوند منم كم كم باهاش همكاري كردم. چشامو بسته بودم و لذت ميبردم همونطور مانتومو درآورد.تو چشام خيره شد و دكمه هاي پيرهنمو يكي يكي باز كرد.
-جووووون چه سينه هايي واي واسه خودمه.
سوتينمو باز كرد و مثل گشنه ها افتاد به جونم.زبونشو رو كل سينم ميكشيد و نوكشو گاز ميگرفت كه آخ و اوخم دراومد.
-آره هانيه من آه بكش آخ بگو داد بزن آه بكش.
يه سينم رو ميماليد و اون يكي رو وحشيانه ميخورد. آه آه من بلند شده بود نهايت لذت بود.حس خوبي دور كمرم حس ميكردم.كيرشو روي شكمم حس ميكردم كه بزرگ ميشد. خودشو كشيد پايين. دست برد و كمربند و دكمه هاي شلوارمو باز كرد.از پام درآورد.لباساي خودشم درآورد.واي با ديدن كيرش نزديك بود از حال برم خيلي بزرگ بود. يه لحظه تجسم كرد آقاي كير ورزشكار تو كون بندست از تجسمش داشت گريم ميگرفت!! دستشو رو كسم گذاشت و آروم لمس ميكرد. خيلي حال ميداد انگشتشو روي شيار كسم ميكشيد آه و آخ ما كل خونه رو گرفته بود. سرشو برد پايين وعين كس نديده ها شروع كرد به خوردنش نميدونم چرا عشق گاز گرفتن داشت چون كسمو گاز گرفت.-آآآخ دردم اومد.
-ميخوام يكم درد بكشي تا وقتي رفت توكونت زياد اذيت نشي.
تمام لذت سكس از دماغم اومد بيرون.تصميم گرفتم مقاومت گرفتم ولي يه نگاه به هيكلش كردم به كون كردن رضايت دادم!!
رو مبل نشست بلند شدم
به كيرش اشاره كرد بخورم ولي تو دهن نهنگ هم جا نميشد چه برسه من!
كيرشو تو دستم گرفتم و فكركنم يك سوم وزنش كيرش بود! واسش مالوندم زبونمو از بالا تا پايين روش كشيدم ديدم چشاشو بسته و بلند آه ميكشه.از آه گفتنش بيشتر حشر شدم و حسابي خيس كردم كيرشو. بلند شد و من رو زانو جلو مبل نشتم و سرم رو مبل بود.با اعتراض من يه عالمه كرم وروغن بدن رو آقا كيره و سوراخ كونم ماليد.كيرشو رو سوراخم فشار داد ولي نرفت چند دقيقه درگير بود من كه خيالم راحت شد سوراخم زيادي تنگه يكدفعه نفسم بند اومد.بايه فشار تا نصفه كيرشو كرد تو ومن يه داد بلند زدم كه مجبور شد دستشو رو دهنم بذازه تا همسايه ها خبر دار نشن!يكم همونطوري بي حركت موند كم كم درد رفت و شروع به عقب جلو كردن كرد.خيلي لذت بخش بود چند دقيقه گذاشت و حس كردم تمام وجودم ازكسم رفت بيرون و بيحال شدم,شايانم تلمبه هاشو تند تر كرد. فرياداش بلند تر شد و با يه آه بلند بيحركت شد.كونم با مايع داغي پر شد. آروم كيرشو درآورد. كونم ميسوخت.بادستمال كاغذي تميزم كرد. بغلم گرفت و منو ميبوسيدو ازم تشكر ميكرد خيس عرق بود و بيحال. لباسهامونو پوشيديم. واسم شربت خنك آورد و مشغول حرفهاي عاشقانه شديم.
دوستاي عزيزم من سعي كردم غلط نداشته باشم اگه غلط املايي داشتم بگيد. بعدش 4صبح دارم مينويسم و خوابالودم شما ببخشيد اگه كم وكسر داشت.
.
     
#278 | Posted: 4 Mar 2012 00:03
سکس با منشی درمانگاه
سلام.اسم من رها الان 30 سالمه.همیشه دوست داشتم خاطرات خودمو بنویسم اما فرست نمیکردم.این داستان مربوط میشه به تقریبا 5 سال پیش و واقعیت داره. که همیشه وقتی یادش میوفتم حسرت اینو میخورم که چرا الکی از دستش دادم.خلاصه اینکه من یه پسر عمه دارم که تو یه درمانگاه کار میکنه درست بود که فامیل بودیم اما مثل دو تا دوست صمیمی با هم برخورد میکردیم.همیشه پسرعمم که اسمش کامبیزه خیلی در مورد جیگرایی که میومدن درمونگاه و آمپولشون میزد صحبت میکرد و در مورد اینکه بعضیاشون خیلی راحت تا پایین زانو شلوارشونو میکشن پایین آمپولشون میزد صحبت میکرد.من هراز گاهی میرفتم به کامبیز سرمیزدم و کامبیز که آمار همه همکاراشو داشت میومد در مورد رابطه خودش با همکاراش میگفت.یکی از همکاراش که منشی اونجا بود کنجکاویم گل کرد که از کامبیز آمارشو بگیرم و باهاش رابطه دوستانه بر قرار کنم اسمش سارا بود و یه زن 30 ساله که قیافه متوسط اما هیکل 20 بود طوری که وقتی از کنار به کونش نگاه میکردی و گودی کمرش دید میزدی به جز یه کول گرد قلمبه چیزی رو نمییدیدی.خیلی تو نخش بودم که با خودم فکر میکردم میشه یه روزی دستم بیوفته؟ /امارشو کامبیز بهم دادگفت الان 1 ساله جدا شده و تا الان کسی و ندیده که باهاش بیاد و بره .از شوهرش به خاطر مواد مخدر که مصرف میکرد طلاق گرفته بود که به گفته کامبیز که باهاش راحت بود بهش گفته بود .کامبیز و مجبور کردم که بیاد و منو با سارا آشنا کنه که رفتیم پیش سارا و معرفیم کرد دیدم که استقبال خوبی ازم شد.کامبیز و صدا کردن کار براش پیش اومد منم از خدا خواسته تونستم یه کمی بیشتر تو نخش برم و سوالای الکی تخصصیش و ازش میپرسیدم که اونم کاملا جواب میداد.اون روز و گذروندیم که فردای اون روز دوباره رفتم پیش کامبیز و ازش خواستم راضیش کنه که بیاد باهام بیرون.سارا یه رنو سفیدی داشت.که با وساطت کامبیز قرار شد همدیگه رو ببینیم.قرار گذاشتم اومد و سوار ماشینش شدم.کلی با هم صحبت کردیم و من هنوز تو نخ اون کون زیبا بودم و هراز گاهی یه نیم نگاهی که تو ماشینش که رانندگی میکرد و مانتوش تا بالای رونش کشیده شده بود بالا دیدی میزدم.نمیدونید که همون دید زدنا چه حالی برام داشت.بعد از چند بار قرار گذاشتنای پیاپی قرار گذاشتیم که یه بهونه ای تو خونه پدرش که با اونا زندگی میکرد بیاره که با هم بریم شمال.منم برنامه هامو اوکی کردم که باهاش با رنوی سفیدش بریم شمال خلاصه سرتونو درد آوردم صبح زود اومد سر چهار راه نزدیک خونمون منم پریدم بالا که راه افتادیم افتادیم تو جاده چالوس .خودش رانندگی میکرد انصافا رانندگیشم خوب بود من تو راه خیلی تو کف این هیکل زیبا بودم و پیش خودم میگفتم یعنی میشه من این خانوم خوش هیکلو تو شمال زیرم ببینم؟ چون زیاد نبود که با هم دوست بودیم خجالت میکشیدم که ازش سوالای حسی و سکسی بپرسم و بیشتر در مورد خودمون صحبت میکردیم.اما واقعا میدونستم که خودشم دلش چی میخواد که بعدا متوجه شدم که فقط من نبودم که به فکر سکس و حال بودم.اونم تو فکرش حساب همه چیزو کرده بود رسیدیم شمال چون آروم تونستیم بریم و زیاد وایسادیم ساعت 4 رسدیم رفتیم یه خونه یه شب اجاره کردیم و با اینکه سخت تونستم صاحب خونه رو مطقاعد کنم که ما یه نسبتی داریم خلاصه این کسشرا خونه رو بهم اجاره داد با 10 تومن بیشتر که سرمون منت هم گذاشت که شناسنامه ندارین و این جور حال گیریا.رفتیم تو وسایلامو گذاشتیم تو خونه.یادم رفت اولش بگم من سه تار میزنم و یه 15 سالی این سازو میزنم و سه تارو با خودم آورده بودم.و قبل از حرکت به خاطر آمادگی بیشتری داشته باشم یه قرص ترامادول که خیلی های شما آشنایی کامل رو دارین بهش قورط داده بودم.پریدم رو تخت و سه تارو باز کردم که قبلش یه حال شاعرانه ای هم داده باشم شروع کردم به ساز زدن که اومد رو تخت و دراز کشید کنارم .من خیلی باهاش رو دروایسی داشتم. و همش به این فکر میکردم که خودش یه جوری شوروع کنه.میدونم که تو حالتون چی میگذره ممکنه بهم کلی فهش بدیم که زن راضی و شمال و خونه خالی و با هم تنها هرکی جای من بود چکار میکرد.یه چند دقیقه ای از سه تار زدنم تموم نشده بود که دیدم داره با دستش پشتمو میمالونه . من که کیرم حسابی با اون مالشش شق شد هیچ سه تار و گذاشتم کنار و پیشش دراز کشیدم.بدون هیچ مقدمه ای دستمو گذاشتم رو سینه هاش و اونم کاملا منو همراهی میکردو بغلش کردم و لب گرفتنامون شروع شد.خیلی حال میکردم وقتی لبامو گاز میگرفت و زبونشو تو دهنم میچرخوند میخواستم همون موقع ارضا شم اما قرصه کار خودشو کرده بود و کمرمو آماده کرده بودم واسه همچین موقعی.یه لحضه مکسی کرد و گفت رها من موقعی که ارضا میشم دست خودم نیست کل بدنم انگار مثل زلزله میلرزه اگه همچین شدم نترس و معمولیه.او کی و بهش دادم و همون حالتی که لب تو لب بودیم دستمو میبردم دور کونش و دوباره میاوردم رو سینه هاش لباس روییش رو دراوردم و یه کرست مشکی زیرش پوشیده بود.جاتون خالی بدن سفید و سینه تر تمیز و باحال که سینه هاش کوچیک وسفت بودن و گذاشتم تو دهنم .همین که داشتم میمکیدم دستمو بردم دکمه شلوار جینشو باز کردم و دستمو بردم تو شورتش.انگار داشتم به پنبه دست میزدم.اینقدر نرم و خوش تراش بود که دوست داشتم دستمو تا آخر عمرم اونجا بمونه یه کم که باهاش ور رفتم کسش خیس خیس شده بود شلوارشو دادم پایین.یه شورت مشکی پاش بود که یه قلب بزرگم روش حک شده بود.کثافت فکر همه جا رو کرده بود بهترین لباسای زیرشو پوشیده بود و موهای بدنشو کامل زده بود که حیلی خوش تراش و لطیف شده بود.لخت لخت شدیم و منم لباسامو در حال حال کردن در آورده بودم روش دراز کشیده از بالا میخوردمش تا پایین یه چند کارای باهالی که تو فیلما دیده بودم سرش پیاده کردم بدنش اوقدر سفید بود که واقعا جای توصیف نداشت و اومدم پایینتر زبونمو میکشیدم به کسش که یه آن لرزشاش شرو شد .فکر نمیکردم اون طوری که میگه باشه.طوری میلرزید که انگار یه زنی رو بندازی تو یه حوض پر از یخ.منم که آمادگش این لحضه رو پیدا کرده بودم بغلش کردم و همچنان میلیسیدمش بعد از چندثانیه که آروم شد و ارضا شد منم کیرمو میزدم به کسش که خیلی خیش شده بودن سر کیرمو آروم دادم تو.وایییی نمیدونید انگار تو بهشت بودم.به خودم میگفتم الانه که یه 20 سالی جون بشم!خیلیاتون تجربه دارین و قابل گفتن نیست وقتی کیرمو دادم تو انگار یه چیزی کیرمو اون تو میمکید و خیلی هم تنگ و لزج بود چون قرص خورده بودم آبم حالا حالا حا نمیومد با چند حالت مختلف میکردم بهش گفتم برگرده به پشت و اونم اطاعت میکرد کونشو که بهم کرد یاد تو در مونگاه افتادم که داشتم تو مانتوی سفیدش براندازش میکردم حالا دقیقا کیرم دم سوراخ کسش بود از پشت بغلش کردم انگار که کیرم دیگه وارد شده بود خودش میدونست کجا باید بره یه کم که تلمبه زدم من عاشق سکس اینجوریم که کلا پاهاشو جم کنم و بدم زیر پاهام تا بتونم کل رونشو زیر پاهام حس کنم.هی میگفت محکم محکم منم تا اونجایی که قدرت داشتم تلمبه رو واسش میزدم.وقتی عقب جلو میکردم چالاب چلوب صدا میداد. دوباره شروع کرد به لرزیدن و دوباره ارضا شد.منم که یه نیم ساعتی با جورای مختلف رو کارش بودم و هر چی میدونستم رو پیاده کردم که داشتم دیگه ارضا میشدم وقتی نزدیک بود که آبم بیاد محکم منو بغل کرد و گفت باید بریزی تو من گرماشو احساس کنم و گفت داروش و همرام دارم.منم چنان منفجر شدم که یه کمی از آبم تو کسش ریخت بیرون رو تخت.بعدش یه چند دقیقه ای همونطوری روش خوابیدم.بلند شدیم و دوباره از هم لب میگرفتیم رفتیم تو حموم اونجا هم جاتون خالی یه سکس مشتی اونجا داشتیم.در کل اون یه شبی که گذشت فکر کنم نزدیک به 10 بار باهاش حال کردم و به قول خودش میگفت با شوهرشم همچین سکس داغی رو تو اون چند سال نداشته.بعد از اینکه برگشتیم هم یه بار شیفت شب بود که با یاری کامبیز تو همون درمونگاه یه جایی رو ردیف کرد با هم حالی کردیم و چند بار دیگه .از اینکه داستان منو خوندید و اگه اشکال املادارم ببخشید.مرسی با درود فراوان/
     
#279 | Posted: 7 Mar 2012 01:21
آنی و شراره



حدود ١ ماه پیش بود خانه تنها بودم و داشتم با تخم هام یقول دوقول بازی می کردم. چند روزی هم بود که آمپر شهوتم داشت رو خط قرمز حرکت می کرد به چند نفری که می شناختم زنگ زدم که بیان و یه ذره شیطونی کنیم. ولی از اونجا که موقعی که خدا داشت شانس تقسیم می کرد من تو صف قد بودم (من حدود 2متری قد دارم) یکی قزوین دانشگاه بود اون یکی سر کار بود مریم هم که بدون هیچ بهانه ای هر وقت بهش زنگ میزدم میامد اونروز روز اول پریودش بود. هیچی علی موند و حوضش ... پیشه خودم گفتم که ماشین رو بر دارم بزنم بیرون شاید تونستم کسی رو شکار کنم. داشتم حاضر میشدم که موبایلم زنگ خورد شماره غریبه بود (از اونجائی که گه خوری زیاد داشتم از سایه خودم هم میترسم) من هم عادت ندارم شماره غریبه رو جواب بدم .بعد از یکی دو تا زنگ زدن جواب دادم ببینم کی هست؟ الو علی آقا؟ بله خودم هستم شما؟ من آنی هستم ... منو یادتون میاد؟ چند روز پیش جلو میلاد نور سوار ماشینتون شدم ... (من هر چی فکر کردم که این کدوم بود یادم نمیود ولی اسمش برام آشنا بود) گفتم: بله بله یادم هست خوبید شما؟ مرسی .. میتونی بیای بیرون می خوام ببینمت ... (کاش از خدا چیز دیگه ای می خواستم) گفتم: باشه میام الان کجائی؟ من الان گلستانم کی می تونی اینجا باشی؟ من تا 10 دقیقه دیگه میام سر ایران زمین شما هم بیان اونجا ...... حدود 2دقیقه طول کشید من موهامو درست کنم لباس بپوشم وماشینو از پارکینگ در بیارم ... تو راه داشتم فکر می کردم که این اصلا کی بود حالا چه جوری برم رو مخش که بیارمش خونه ( فکر این که تا ١ ساعت دیگه تو چه وضعییتیم موهای تنم سیخ میشد) رسیدم سر ایران زمین 2تا دختر واساده بودن معلوم بود که قرار دارن و هیچ رقمه قیافشون برام اشنا نبود حدوده 5دقیقه ای وایساده بودم که از اون طرف خیابون 2تا دختر دیگه دارن میان یکیشون تا من رو دید لبخندی زد و دیدم دارن میان سمته ماشین ... یکیشون قیافش برام اشنا بود ولی هر چی به مغزم فشار اوردم هیچ فائده ای نداشت... در ماشین باز شد و یکیشون نشست جلو و اونیکی که خیلی خوشگل تر بود نشست عقب . جلو ای(آنی) خیلی گرم و صمیمی با من حرف میزد انگار خیلی وقته منو میشناسه بعدها فهمیدم که به شراره(عقبی) خالی بسته بود ١ سالی میشه که ما ( من و آنی) با هم دوستیم ... راه افتادم اصلا نمیشنیدم که آنی چی داره میگه اونم یه بند داشت کس شر میگفت . همش داشتم به این فکر میکردم که سر صحبت رو از کجا شروع کنم ؟ دروغ هم نگم که شراره بد جور چشممو گرفته بود از تو ایینه هم که نگاهش میکردم خودشو لوس میکرد. بر گشتم گفتم : شما ها چقدر وقت دارید ؟ حدود ١ ساعت چطور ؟ (هر موقع دختری اینو گفت بدونید داره کس میگه) هیچی همین جوری .آ خه الان تو هفته نیرو انتظامی هستیم بد گیر بازاره .. بریم خونه ما خواهرم هم خونست ناهار رو اونجا بخوریم بعد من میرسونمتون ... آنی که می خواست هر جوری شده شراره باور کنه که من دوست پسرشم سریع قبول کرد شراره هم هیچی نگفت ... تو خونه که رسیدیم آنی گفت خواهرت کو گفتم حتمآ با دوست پسرش بیرونه شراره گفت: شاید هم خونه دوست پسرش .. ( اینو بگم که من اصلا خواهر ندارم) چند دقیقه ای گذشت و من یکم خنک شدم مخ دوباره شروع کرد به کار کردن .. چرا مانتوتون رو در نمیارین؟ اخه زیرش چیزی نپوشیدیم ... میخواین من براتون تی شرت بیارم بپوشید .. ( از آنی داشت خوشم میومد هر چی می گفتم قبول میکرد ولی چشمم دنباله شراره بود)رفتم تو اطاقم از کشو 2تا تی شرت اوردم دادم بهشون رفتن تو اطاقه من و اونا رو پوشیدن ... چه بدن ترشیده ای داشت شراره .. همه چیش مناسب سینه های سفت سر بالا کون نسبتا گنده .. واااااااااای داشتم دیونه میشدم بعد از چند دقیقه به آنی یه چشمک زدم و گفتم بریم تو اطاقم کارت دارم ... شراره خنده ای کرد و گفت: عر عر ... آنی با من اومد . نشست رو تختم و در و دیوار رو نگاه میکرد صندلی کامپیوتر رو اوردم نشستم روبه روش گفتم پاشو لباساتو در بیار ... کلی شاکی شد که تو چه بی احساسی ... لباساشو در اورد موند سوتین و شورت . یه شورت سفید که کسش قلنبه زده بود بیرون سوتینشم دکلته سفید رنگ که بر جستگی سینه هاش حوش از سر آدم میپروند... رفتم سراغش شروع کردم به لب گرفتن و خوردن لاله گوششو و گردنش ... با دست راستم هم سینه هاشو در اوردم شروع کردم با نوکش بازی کردن بعد از چند ثانیه بر جسته شد دیدم چشماش رفت بالا و داره ارضا میشه.. فکر نمیکردم انقدر بی جنبه باشی ... چکار کنم دیگه مگه دسته خودمه؟ بلند شدم شلوارمو در اوردم بهش هم گفتم من نیم ساعتی طول میکشه تا آبم بیاد. کیرمو در اوردم طفلک انقدر جاش تنگ بود چروک شده بود ... تا کیرمو دید چشماش گرد شد .. این چیه؟کیر آدم یا کیر اسب؟چرا انقدر گندست مادرم گائیده میشه این بره تو کونم ... بعد از وارسی شروع کرد به خوردن. قشنگ ساک میزد یعنی کارشو خوب بلد بود من خوابیدم رو تخت اون هم سوتین و شورتشو در اورد اومد سراغ کیرم کیرمو فقط تا نصفه میکرد تو دهنش بعد کیرمو داد بالا شروع کرد خایمو لاس زدن جاتون خالی بد جوری حال میده .. بعد از اون رفت سراغ کونم شروع کرد لیس زدنه اون باور نمیکنید از فرط لذت داد میزدم ... اومد بالا گفت: حالا نوبته تو از اونجائی که من بجز کس الهام(دوست دخترم) کس دیگرون رو لیس نمیزنم بهش گفتم که بدم میاد و هیچ وقت این کار رو نمیکنم ... بلندش کردم به پشت خوابوندمش نشستم روی رون پاهاش کاندوم کشیدم سر کیرم یه مقدار هم کرم زدم سر کیرم آروم بردم پائین نزدیک کونش ... شروع کرد به التماس کردن که آروم آروم بزارم توش و یکهو نکنم... سر کیرمو که گذاشتم خودشو از ترس جمع کرد با دست کونشو باز کردم سر کیرمو گذاشتم شروع کرد به جیغ زدن و ناله کردن بهش گفتم که کمی صبر کنه تا کونش باز شه دیگه اونوقت درد نداره چند دقیقه ای همین جوری گذشت و من از کلاهک کیرم جلوتر نرفته بودم.اصلا بهم حال نمیداد کیرم داشت منفجر میشد.بهش گفتم شراره چیکارست؟ گفت اون اهل این یرنامه ها نیست. نامزد داره گفتم بهش میگم شاید قبول کنه . صداش کردم داشت ماهواره شو نگاه میکرد اومد دم اطاق زد به در میتونم بیام تو . من تی شرتمو اینداختم رو کیرم .اومد تو شیطنت از چشماش میبارید گفت:بله با من چیکار دارید؟ گفتم: شراره بیا اینجا پیش ما با لبخند گفت:آخه شما دارید کار های بیتربیتی میکنید ... خوب تو هم بشین و نگاه کن فردا بدردت می خوره ... اومد و نشست رو صندلی ما رو نگاه میکرد نگاهش تمام مدت دنباله کیر من بود . گفتم این دوستت که پدر منو در اورده نمیزاره من کاری بکنم . آنی:آخه شراره کیرشو نگاه !! اندازه مال اسب . کیرمو گرفت دستشو به شراره نشون داد شراره که انگار هیولا دیده ترسید . این چیه؟چقدر زشت... داشتم فکر میکردم از کجا شروع کنم که قبول کنه از اونجائی که آدم پروئی هستم دلموزدم به دریا که یا قبول میکنه یا نه!! در حالی که از جام بلند شدم بهش گفتم:داره کسشر میگه ببین کجاش گندست این داره شلوغ میکنه... کیرمو گرفت دستش گفت:بیچاره میشه اونی که این بهش بره ... دیدم داره با چشماش بر اندازم میکنه به خودم جرات دادم دستم رو بردم رو سینه هاش عین سنگ سفت شده بود فهمیدم آمپرش زده بالا .. دولا شدم که ازش لب بگیرم گفت:من اینکاره نیستم میدونم این کاره نیستی من با هر کسی سکس نمیکنم واز این کسشرا راضی شد که لب بده .لب دادن همانا لختش کردن همان .آنی که داشت ما رو نگاه میکرد و از اونجائی که هنوز ارضا نشده بود بلند شد اومد سمته من و شروع کرد با من ور رفتن .من که تمام حواسم به شراره بود اصلا متوجه آنی نبودم شراره رو بلند کردم اوردم رو تخت بغلم خوابیده بود فقط شورت تنش بود داشتم ازش لب میگرفتم آنی هم شروع کرد به ساک زدن (به یکی از آرزوهای زندگیم رسیدم که با 2نفر در یک لحظه سکس کنم) شورت شراره رو در اوردم کس تر تمیزش رو دیدم نتونستم جلو خودم رو بگیرم شروع کردم به لیس زدن کسش . همون تور که آنی داشت ساک میزد با انگشتم کون شراره رو داشتم باز میکردم که بیشتر حشری شه بلند شدم کیرمو گذاشتم لای سینه های شراره چه لذتی داشت با اون سینه های سفتش هر کاری کردم که ساک بزنه قبول نکرد گفت:بدم میاد .. حالم داشت خراب میشد به پهلو خوابوندمش خودم هم پشتش خوابیدم آروم کیرمو گذاشتم تو کونش جیغی از روی درد زد ولی بعدش هیچی نگفت از آنی خیلی گشاد تر بود تو این وضعیت به آنی گفتم که سینه های شراره رو بخوره با اکراه قبول کرد شروع کرد به خوردن سینه ... داشتم دیونه میشدم نفسم تند که شد آنی گفت آبتو بریز روم سریع خوابید پیش شراره.ارزو میکردم آبم دیر بیاد خیلی داشتم حال میکردم .آبم که اومد ریختم رو سینه های آنی خودم هم افتادم رو شراره ... به خودم که اومدم دیدم شراره داره گریه میکنه آنی هم خودشو تمیز کرد داره لباساشو میپوشه بعد از اینکه حاضر شدن گفتم که خودتون برید من حالشو ندارم شراره خیلی ناراحت بود ولی آنی عین خیاشم نبود از اون روز هم دیگه با هام تماس نگرفتن
     

#280 | Posted: 7 Mar 2012 23:48
یاد سمیه بخیر



با سلام. این تجربه اولین سکس منه.من و سمیه 1 سال با هم دوست بودیم. من اون سالها برای دیپلم می خوندم.یه روز ازش یه کتاب خواستم و اونم گفت شب بیا بگیر. شب ساعتهای 9من زنگ زدم بهش گفت تا از خونه تون پیاده بیای من کتابو پیدا میکنم.من هم راه افتادم ساعتهای 9:30 بود که رسیدم در خونه شون.از قبل گفته بود که بجز مادرش کسی دیگه خونه شون نیست. در زدم و اومد در رو باز کرد. با چادر سفید اومد در رو باز کرد. سلام کردم و گفت بیا تو و من با تعجب پرسیدم بیام تو؟ رفتم تو در خونه شون توی سالن باز می شد.و بعد از سالن اتاق هاشون بود.مادرش تو اتاق خودش خواب بود و با هم رفتیم اتاق خودش و نشسیتم رو تختش بعد گفت من کتاب رو پیدا نکردم. گفتم باشه پی من میرم. پرسید کجا هنوز تازه اومدی که. بعد اومد و بهم چسبید و بوسم کرد.گفتم مادرت نیاد. کفت نه نمیاد ولی پاشو بریم تو اتاق بزرگه.من رفتم و بعد که سمیه اومد چادرشو در آورده بود عجب تیپی زده بود یه تاب و شلوارک چسب سفید پوشیده بود. موهاشو هم ریخته بود رو شونه هاش. عطر هم زده بود. اومد یه نگام کرد و ازم پرسید تا حالا سکس داشتی با کسی؟ گفتم اره امشب.بعد چسبیدم و لبهاشو خوردم دستمو گرفت و گذاشت رو سینه هاش و منم محکم میمالیدم. اونم دستشو برد تو شلوارم و کیرمو می مالید.سینه هاشو در آورد داغ بودن و شروع کردم به خوردن آه آه می کرد شلوارکش رو هم در آروزدم شرت پاش نبود گفت دراز بکشیم و بخور منم که بار اولم بود محکم می خوردم و سمیه هم آه آه می کرد.بهم گفت منم می خوام بخورم شلوارتو در بیار و بیا روی من و کیرتو بده بخورم.من روش دراز کشیدم و کیرمو تا ته می خورد منم کسشو لیس می زدم.چند دقیقه که خورد دیدم خایه هامو یکی شو تو دهنش کرده و داره مک می زنه. خیلی حال میداد.بعد از چند دقیقه بلند شدیم و دوباره لب خوردی و ایندفعه نشست و کیرمو خورد.خایه هارو دو تایی با هم می خورد.بد جور شهوتی شده بودم.گفتم می خوام بکنمت بلند شو گفت لا پایی بکن. دراز کشید و یکم کیرمو رو کسش مالوندم. بدجور داد میزد همش بهش می گفتم سمیه آروم تر.یکم لاپایی که کردم گفت بیا از عقب بکن من که بلد نبودم بهم گفت کیرتو خودم میگیرم و توش می کنم فقط آروم آروم اولش شروع کن.منم شروع کردم ک.نش داغ و تنگ بود بعد اولش آروم بعد گفت تا ته کیرتو توش کن. کنم تا ته می کردم. با هر بار که توش می کردم سمیه آه آه میکرد. سینه هاشو میدیم که آویزون بودن و عقب و جلو می رفتند. گفتم آبم میخواد بیاد دستمال داری گفت هر وقت نزدیک بود که آبت بیاد بده بخورم من که تعجب کرده بودم و داشتم کیف می کردم گفتم نزدیکه آبم بیاد. سریع کیرمو در آورد و برگشت و کیرمو تند تند می خورد.چه حالی بودم من.چشمامو بسته بودم و کیرمو تا ته می دادم بخوره.آبم که داشت میومد سر کیرمو تو دهنش گرفته بود و همه آبمو قورت داد. یکم که مونده بود مالوند به لباش و با زبونش لیس می زد.من که بیحال شده بودم همونجا دراز کشیدم و بعد چند دقیقه ای لباس هامو پوشیدم و سمیه گفت هر وقت دوست داشتی میتونی بیایی. تا یک سال هفته ای چهار شب کارم همین بود.یادش بخیر.
     
صفحه  صفحه 28 از 35:  « قبلی  1  ...  27  28  29  ...  34  35  بعدی » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.