| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 34 از 92:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  91  92  پسین »  
#331 | Posted: 11 Dec 2012 11:48

تجربه پرواز با سکس

قیافه و برو روم بد نبود و نیست ولی حسرت یه دوست دختر مثله یه ذغال داغ رو دلم مونده بود،آخه سر زبون نداشتم و همچین که نگام تو نگاه یه دختر قفل میشد تنگی نفس و احتمالا فشار بالای خون مانع میشد کوچکترین اقدامی کنم،همیشه باحسرت به دوستام که دوست دختر داشتن نگاه میکردم.تااینکه دانشگاه قبول شدم و چون برا پسرا خابگاه نبود با 4نفر دیگه یه خونه اجاره کردیم و دو ماهی از ترم اول میگذشت که وقتی با اتوبوس از شیراز میرفتیم دانشگاه یه دختر خانوم فوق خوشگل که چند باری تو محوطه دانشگاه دیده بودمش داشت با دوستاش بلند بلند حرف میزد و از شرایط بد خابگاه شون گله میکرد.ولی من همچنان همون آدم کم رو بی جنبه هه بودم،تازه دختره هم که بعدا فهمیدم اسمش النازه اونقدر خوشگل و خوش اندام بود که کوچکترین فکری به ذهنم خطور نکنه. ولی خوشبختانه تمام حرفاشو باتمام جزئیات توذهنم ضبط کردم.بعداز کلی کلنجاررفتن با خودم باهزارتا من و من کردن و فقط به خاطر کمک به شرایطش پا پیش گذاشتمو سره حرفو باهاش باز کردم.باورم نمیشد اینطوری بادقت داره به راه حل هام گوش میده بعدشم تشکر کرد و رفت.وچندروز بعد تو محوطه دید منو با خوشحالی تمام اومد طرفم و نتیجه مثبت کاراشو گزارش داد.اونقدر اخلاق و حرفاش مثله بچه کوچولو ها بود که اصلا بهش نمیخورد 19 ساله باشه. خیلی راحت و بابهانه ضایع بودن حرف زدن تو محوطه شماره مو بهش دادم تا تلفنی باهم حرف بزنیم . یکی دو هفته باهم تلفنی صحبت میکردیم گرچه مشکل خابگاهش به کل حل شده بود. میطلبید که بهش نزدیک بشم ولی من بشدت ازش خجالت میکشیدم آخه اون خیلی خیلی خوشگل بود و من معمولی ولی بشدت عاشقش شده بودم.قرار گذاشتیم شیراز همدیگرو ببینیم وقتی با ماشین داداشم رفتم دنبالش خیلی راحت بهم دست میزد و من از خجالت عرقم میزد.10 ماهی از آشناییمون میگذشت امتحانای ترم تابستون بود قرار گذاشتیم باهم بریم دانشگاه و برگردیم شیراز ولی اتوبوسا فقط تا ساعت4 عصر بطرف شیراز حرکت داشتند.که نرسیدیم برگردیم آخه پر بودن ماهم بلیط نداشتیم .به خونواده هامون خبر دادیم و الناز رفت خابگاه منم اومدم خونه مجردیمون.چنددقیقه ای نگذشته بود که الناز زنگ زد و گفت خابگاه بسته اس آخه آخرین امتحان بودو هفته آخر شهریور بسته اس.پیشنهاد دادم بیاد خونه ما که هیچکس نبود تا من برم خونه دوستام چاره دیگه ای نداشتیم.قبول کردبیاد.وقتی اومد داخل خونه خواستم برم بیرون که گفت لااقل خونه رو نشونم بده بعد برو. اتاقا و جای وسایلا رو نشونش دادم که دوباره خواستم برم که گفت من شب اینجا میترسم.قرار شد هرکدوم تو یه اتاق بخوابیم که مشکل شرعی هم نداشته باشه.رفتم از بیرون شام گرفتم یکم طول کشید و وقتی اومدم خونه دیدم کلا یه آدم دیگه شده ، یه جور دیگه حرف میزد،موقع شام خوردن بهم خیره میشد.داشتم سفره رو جمع میکردم که دستمو گرفت گفت بذار کمکت کنم . ناگهان متوجه گرمای شدید دستاش شدم.برا چند لحظه مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم .تازه وخامت اوضاع دستم اومده بود .تنها من و اون شب تاریکی خوابیدن. وای چشمای قهوه ایش داشتن میخوردنم.دستشو گذاشت رو صورتم گفت چت شده؟گرمای دستاش داشت آبم میکرد.شر شر عرق میریختم.گفتم الناز تو خیلی خوشگلی ولی من ازت خجالت ... که صورتشو چسبوند به صورتم دیگه اصلا حس نمیکردم رو زمینم رو ابرا بودم فقط من و او ن با تمام وجود بغلش کردم.صورت سفید برفیش چشممو میزد .وای چی میدیدم داشت مغنعه و مانتوشو در می آورد .مو های خرماییش مثل یه پلاستیک آب که پاره بشه ریخت رو شونه هاش سفیدی بدنش خیره کننده بود.نمیدونم چی شد که دیدم محکم دارم لباشو میخورم.همش سرشو بالا میگرفت گردنشو لیسیدم.صدای نفساش داشت دیوونه م میکرد سرمو فشار داد سمت سینه ش وای چه تجربه ای انگار یه چونه نون چقدر نرم بود دستم میرفت توش ناخداگاه دست دیگم لای پاش گیر کرد دراز کشیدیم داشتم بیهوش میشدم.یه دفعه دیدم داره کیرمو میماله از خجالت هیچ حرفی نمیزدیم.داشت نفسم بند می اومد که آبم اومد دیگه نذاشتم به کیرم دست بزنه . دکمه شلوارشو باز کرد منم درش آوردم.وای باورم نمیشد بدن آدم ممکنه اینطوری صاف و سفید و یه دست باشه لبامو از ساق تا رونش کشیدم بعد یکم روناشو لیس زدم.شورتش خیسه خیس بود.لبه های شورتشو داد پایین انگشتمو گذاشتم داخلش آخه دلم نگرفت لیس بزنم.احساس میکردم داره نوک انگشتمو میخوره .داشت سوتینشو باز میکرد رسیدم بهش انگار یه ژله گرمه گرم.دیگه داشت چنگم میزد.داد زد ارضام کن نامرد!
کیرم بلند شده بود.داشت شلوارمو چنگ میزد.درش آوردم ولی دیگه حس خجالت نداشتم.اونقدر محکم کیرمو چنگ میزد که دردم می اومد گذاشتمش لای پاش که پاهاشو داد بالا کیرم داشت میترکید یکم تف زدم همش رد میرفت بسختی و با کمک خودش رفت تو کونش.سریع جلو دهنشو گرفت و داشت قرمز میشدهمینکه من آبم داخل کونش خالی شد اونم لرزید و بی حرکت شد هیچکدوم حرفی نزدیم و فقط بعد از چنتا بوس و لب تو بغل هم خوابیدیم تا صبح


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#332 | Posted: 12 Dec 2012 13:12

یادی از گذشته های نزدیک

این ماجرا مال 10 ما پیشه و دقیقا آخرین اتفاقیه که برام افتاده

من 33 سالمه و 7 ساله ازدواج کردم ، قبل ازدواج یه چندتایی دوست دختر داشتم و همه تجربه ای کسب کرده بودم ، اما درست بعد از نامزدی در رحمت 4 طاق باز شد و هر کی پا میداد .. حالم میداد .. نمیدونم اما شاید نزدیک 20 نفری و رابطه سکسی داشتم باهاشون تو این سالا ...
اما 3 سال پیش یه دختریو تو فیس بوک دیدم که خیلی ناز بود ... اسمش مهتاب بود و ادد کرده بودمش .. اما باهاش که چت کردم اصلا را نمیداد ...
منم کاملا بیخیال شده بودم تا اینکه بعد از 1 سال که تو لیست هم بودیم دوباره شانسم و امتحان کردم و این دفعه خیلی خوب جواب داد .. فهمیدم که با دوست پسرش بهم زده و کلی ناراحته ، منم از دره مشکلات با زنم و جدا شدن وارد شدم .. یه چند باری قرار بیرون گذاشتیمو هم دیگرو دیدیم ، کلی در و دل میکرد و کلی با هم جور شده بودیم ، چند باری خونمون خالی شد ، اما حس میکردم مهتاب و نباید آسون از دست بدم و باید براش وقت بزارم ...
یه روز تو زمستون 89 بود که زنم با دوستاش رفتن مسافرت مشهد واسه 2 روز ... منم سریع موقیت و درست کردم و عصر همون روز مهتاب و آوردم خونه ...
ماجرا از کنار هم نشستن و هات چاکلت خوردن شروع شد ... میدونستم که 100% موفق میشم ..
خلاصه اون روز یه سکس رویایی درست کردم براش که واقعا میگفت هیچ موقع یادش نمیره ... بعد از اون تفریحم شده بود هفته ای یکی دوروز خونه مهتاب اینه .. و کم کم از پشت میکردمش ... البته معلوم بود دوست پسره بد جور از پشت کرده بود همیشه ..
مهتابم برام سنگ تموم میزاشت و بهترین ساکای دنیارو میزد ... برای من شده بود عشق و حال که خودشم مکان داره ...
یه 2 بارم تو خیابون .. برام ساک زد که تجربه عالی بود ... تا اینکه اواخر پاییز 90 بود که زنم باهام قهر بود و 3 روزی بود خونه مامانش اینا بود .. منم به مهتاب گفتم اومد و شانسم اونروز پریود بود و هر کاریم کردم از پشت نداد .. اما همونجوری که من رو مبل نشسته بودم ... رو زمین بین پاهام نشست و کیره بد جور راست شدم که داشت پوستشو پاره میکردو در آورد و شروع کرد از سرش ماچ کردن ... کلی داشتم لذت میبردم ... شاید باور نکنین اما حداقل 20 دقیقه برام ساک زد و جلق زد اما انگار نه انگار .. بدبخت دهنش خشک شده بود ... بالاخره رازیش کردم ... که یه ذره از کون بکنمش .. رفت رو مبل و شلورارو شرتشو تا نصفه داد پایین و قنبل کرد (مدلی که خیلی دوست دارم ) منم یه ذره کرم زدم ... یواش یواش فرستادمش تو سوراخ ... خوش بختانه نیاز به سرو صدا وو جا باز کردن نداشت .. فکر کنم 1000 باری کون داده بود ... شروع کردم به تلمبه زدن و .. مهتابم فقط آه ه ه ه میکشید ... یه 7-8 دقیقه ای تلمبه زدم ... کم کم داشت آبم میومد ... حرکتام نا منظم شده بودو ... با فشار 4-5 تا دیگه تلمبه زدمو ... همه آبمو تو کونش خالی کردم ... تو همین حین خالی کردن و حال کردن آخر بودم که صدای کلید انداختن توی در اومد ..... پشتشم صدای زنم که امیرررررررررررررررر چه گهی میخوری ووو محکم میزد به در ... منم از پشت کلید گذاشته بودم ... مهتاب فوری شلوار کشید بالا و منم با بدبختی جمع وجور کردم .. اما چجوری از طبقه 7 بپره پایین .. سوال بود ... زنمم فقط درو مکوبید .. نزدیک بود همه همسایه ها برسن ... رفتم درو باز کردم .. رفت تو ... مهتابم ... داشت فرار میکرد که یه ذربه ناجور با کیفش به سرش زد که سر خورد سمت دیوار و .. فوری بلند شد از خونه رفت ....
من موندم و بدبختی .... من موندم و نفسی که کلا بالا نمیومد .. کل 6-7 سال و 20 تا دختری که باهاشون بودم از جلو چشمم میگذشت ...

فقط برای اینکه آبروم نره و از این بدبخت تر نشم .. 3-4 روزی التماس میکردم ....
تا بالاخره راضی شد ... که مثلا کاری نکردیم ..و این از فشار قهر بوده و ...
اما از اون روز دیگه سمت هیچ کس نرفتم ... امیدوارم عادت کنم و بتونم از این به بد سالم زندگی کنم ... چون به آبرو ریزیش نمی ارزید


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#333 | Posted: 13 Dec 2012 11:50

تحفه فیس بوک

پارسال حوالی تیرماه بود تو اداره بودم که یه اس ام اس اومد بیا منو بکن منم اهمیت ندادم یه ربع بعد بازم اس اومد بیا منو بکن ردش کردم دوباره اومد کیر طلا بیا منو بکن برداشتم به همون شماره زنگ زدم دیدم خاموشه اس دادم شما؟گفت تو منو نمیشناسی من دوست یکی از دوستان فیس بوکت هستم گفتم اسمتون گفت سکرته گفتم کجا بیام گفت بیا جلو دفترت من ورت میدرام فوری اس داد نمیتونم اونجا بیام بیا جلوی پیتزا فروشی سر محل اس داد برام یه ست سوتین و شورتو کرست بگیر گفتم سایز و رنگ گفت قرمز 75 باز اس داد پسته و کاندوم بگیر گفتم چشم تو آجیل فروشی بودم دیدم یه 206 وایستاد توش دو تا دختر داف یکی پیاده شد اومد تو گفت نیم کیلو پسته بانیم کیلو بادام هندی. اااااااااااااااااااااااا سلام آقا مسعود شما اینجا من ملیکام دوست مریم جون خیلی تعریفتون رو شنیدیم برگشت به دوستش که تو ماشین بود شیوا بیا ببین کی اینجاس اقا مسعود دوست مریم جون منم سلام و احوالپرسی کردم تو همون حال به گوشی که اس داده بود اس دادم دیدم بله گوشی ملیکا خانومه یه لبخندی زد و گفت مگه ما دل نداریم . پول آجیلا رو بنده حقیر پرداخت کردم برداشتم گفتند بیا بریم یه چیزی بخوریم رفتیم پیتزا فروشی 3 تا پیتزا سفارش دادیم و خوردیم بین صحبتا گفت آقا مسعود به دور و ورت توجه نمیکنی چند سال میخوای با این مریم جون باشی ... خلاصه بعد کلی حرف گفتن ما تو خونه میخوایم درسامون رو بخونیم خانوده هامون رفتن مسافرت من و شیوا و مادربزرگ شیوا هستیم...ساعت حدد 4 بعد ازظهر بود منم تا حال دختری به اون خوشگلی بهم پا بده رو ندیده بودم تو کونم گردو میشکوندم سوار ماشین شدم یکم ترس ورم داشت ملیکا متوجه شد گفت مسعود جان چیزی شده گفتم نه خلاصه رفتن چای کنار من که داشتم همهش این ور و اون ورو میدیدم یهویی صدای ملیکا منو بخودم آورد گفت کیر طلا کجایی گفتم چطور گفت آخه حواست نیست گفتم چیزی نیست منو میگی قد 180 چشمام مشکی موهام مشکی پیرهن سفد دو جیب استین کوتاه شلوار سیاه جین با کفش مخملی و ورنی اوخ چه جیگیری شده بودم ملیکا قد بلند توپر چشماش بزرگ سبزه بودن موهای بور قهوه ای تیره داشت با لابی جنیفری . شیوام فقط داشت با چشاش منو میخورد شیوا سینه هاش بزگتر بود کونش هم به چشم میومد
پیچید تو کوچه گفت شیوا پیاده شد در پارکینگو باز کرد میخواست بره تو گفتم کجا گفت بریم خونه دیدم سه میشه تو کوچه گفتم باشه تو ماشین بودم مریم زنگ زد گفتم کجایی دیوونه دلم برات تنگ شده گفت شمالم منم دلم تنگ شده برات گفت ملیکا رو دیدی گفتم چطور گفت خیلی دوست داره باهات باشه گفتم خب گفت یه حالی بهش بده دیدیم نه اینا از قبل باهم هماهنگ شدن ته دلم میترسیدم ولی حاضرم نبودم اینارو ازدست بدم منم خیلی هاتم هم خیلی حشری جلوی زن و دختر کم نمیارم رفتم تو مادر بزرگش تو ویلچر نشسته بود گفت سلام اقای معلم خسته نباشین نگو دخترا کفتن برا تقویت درسامون اومده منم احوالپرسی کردم دخترا منو به اتاق راهنمایی کردن منم تو دستم آجیل بود با کاندوم رفتیم تو اتاق دخترا لباس عوض کردن و اومدن فقط میشد گفت لباس دو تا تیکه پارچه انداخته بودن روشون تو اتاق یه تختخواب بود با یه میز تحریر و ست دانشجویی منم که بله فوری کیرم بلند میه شلوار جین بد جوری جلوش براومده بود شیوا یکم پرروتر بود گفت اقا مسعود اونجای شلوارتون جیب داره یه سیب اونجا نمونده زد زیر خنده ملیکا گفت نه بابا یا موزه یا خیاره سیب که این شکلی نیست من دیم 3 میشه نشستم رو تخت اومدن 2 طرفم نشستن هرکدوم یه چاش رو انداخت رو پام ملیکا دستشو برد زرف سینم شیوا هو درست رفت سر کیرم
گفت مریم سایزشو چند گفته من دیدم بله اینا هوس کیر کردن شیوا دگه شلوارمو باز کرد از لای شورتم زبونشو مالوند به نوک کیرم زبونش گرم بود فقط نوک کیرمو میخورد دور لبش نو ککیرمو گرفته بود زبونشو میزد به نوکش ملیکارم گوشمو میخورد گردنم لباشو گذاشت رو لبام پیرهنم در آورد گفت میخوام سینه هاتو لیس بزنم به کمر خوابیدم سرشو چسبوند به سینم دستمو گرفت برد لب کسش منم مالیدم صداش در اومده بود اصلا قبلا کسش خیس شده بود شیوام تو کار خودش خیلی ماهرانه کیر میخورد ساک میزد گفتم میگفتی برات بستنی میگرفتم گفت دوست دارم بستنی تورو تا ته کرد تو دهنش ولی یه آروغ زد منم موهاشو گرفتم نذاشتم در بیاره از دهنش کیرم 21 سانته ولی تا دلت بخواد کلفته دیکه داشت دور دهنش جر میخورد دیدم داره دست وا میزنه نزدیک بود خفه بشه پاشد لباسشو در آورد فقط یه شورت با سوتین قرمز تنش بود ملیکا گفت لباسامودر بیار از تو نایلون ستی که براش گرفته بودم رو درآوردم لباساشو کشیدم پایین گفت اونارو بذار برا بعد 2 تا هلو جلو م بودن منم شورتو زیر پیراهنمو درآوردم چشاشون برق میزد دوتایی حمله کردن کیرمو گرفتن اول ملیکا خورد شیوام تخمامو گرفته بود تو دهنش منم نشستم زدم به کون ملیکا هلش داد طرف من انگشتمو کردم توکسش خیس بود 69 شدیم ملیکا اومد بالا شیوا زانوزد کیرمو گرفت تو دستش کرد تو دهنش منم کس ملیکارو گرفتم تو دهنم لبه شو مالیدم چوچولشو جوووووووووووووووووووووون چه کس نازی داشت گفت مسعود پراه میشم همه کیرتو نمیکنی تو ها گفتم باشه شیوا بلاند شد برگشت از پشت کیرمو میمالید به کس و کونش و ناله میکرد کیرم داشت شق درد میگرفت ملیکارو بغل کردم انداختم رو تخت افتادم روش لباشو گرفتم جنیفری بود لباشو دوست داشتم گلوش بالا سینه نوک سینه هاش رو گرفتم گفت چپو بخور تا نوکشو گرفتم تو دهنم موهامو گرفت شیوام بیکار نبود کس ملیکارو با تخمای من لیس میزد اون یکی سین وسط سینه نافش ور لیسیدم خودمو کشیدم پایین بلند شدم گفت چیه گفتم بسه گفت کسمو نمیخوری گفت نه گفت خوب میخوری خواعش میکنم گفتم باید التماس کنی دیدم حالش بده همه کسشو گرفتم تو دهنم یه لیس عمیق زدم جیغ کشید گفت جووووووووووووووووووووووووووووووون شیو با خودش ور میرفت من چشمم به کس شیوا بود لامصب بدنش خوش فرم بود متوجه شد گفتم بیا لب بده اومد لباشو گذاشت رو لبام ذستم رو کش ملیکابود شیوارو بغل کردم بلندش کردم گفتم حالت دمرو دراز بکشه از پشت کسشو خیس کردن تا نوک کیرمو گذاشتم لبکسش گفت نه دردم میاد گفتم خوبه برات بیا ملیکارفت زیرش خوابید رو ملیکا بغلش کرد منم از پشت نوک کیرمو گذاشتم لب کسش هلش دادم اروم دلداریش میدادم اخه به بچه محصل داده بود کیر اندازه انگشت تا ختنه گاهکردم توش گفت جوووووووووووووووووووووووووووون قربون کیرت برم منو گرفت هلم داد یعنی همشو بکن منم کمرشو گرفتم همه شو فرستادم تو کسه گذاشتم بمونه تا عادت بکنه تا نوک کلاهک کشیدم بیرون بعد کردم توش گفت جون کسم پرشد از کیر بکش بیرون نفس بکشم اروم میکردم درد نکشه ولی گفت حالش بده تندتر بزن ملیکا رفت کنار یالش گذاشتم زیر شکمش خوابوندمش افتام روش کیرم تو کسش سینه اشو گرفت تو دستم سرشو حرکت داد چیزی بگه لباشو گرفتم زبونمو کردم تو دهنش
تو بغلم بودگفت آخرشو میخوام گفتم مونده تاآخرش تلمبه میزدم ملیکا رو صندلی طاق باز نشسته پاش شکل 7 باز بود دستش رو کسش بود گوشیش زنگ خورد خواست جواب بده پریدم روش نذاشتم چیزی بگه یه جیغ کشید مریم بود زنگ زده بود ببینه کار چطور پیش میره افتادم رو ملیکاه پاشو حلقه کرد دور کمرم لباگذاشتم رو لبش انگشتو کردم تو کونش یه دستم هم رو سنش بود همه کیرم توش بو ناله میکرد جون بکن منو جرم بده قربون صدقم میرفت دم گوشش گفتم میخویا حالو تموم کنیمی گفت چطوری برش گردوندم از رو میز یه کرم نیوا بود مالیدم لب کونش 2 تاانگشتمو کردم توش نمیدذاشت گفتم صبرکن بد بود پای من اونم تحمل کرد باسنشو مالیدم تف زدم به لب کونش کیرمو گرفت تو دهنش گفت هرچی خیس باشه دردش کمتره گفتم اره خب چربش کردم نوک کیرمو گذاشتم لب کونش سرش رفت تو دادش در اومد نمیخوام درش بیار گفتم مامان بزرگ چایینه صداتو میشنوه بالشو گرفت تو دهنش گفتم شل کن حرفمو گوش کرد اروم همه کیرمو کردنم توش گفتم تکون نخور جاباز کنه یه دقیقه مدام ناله میکرد حقم داشت کیرم هم بلنده هم قطرش زیاده خلاصه کفتم آبم میاد شیوا پرید گفت میخوام آبتو دهنشو باز کرد منم کردم تو دهنش گفتم اومد مکید هرچی تو کیرم بود رفت تو گفت من کونم بازه بکن بره توشمن درازکشید اومد نشست رو کیرم ملیکام اومد کسشو گذاشت رو دهنم 3 تایی حال میکردیم یه دفعه در اتاق باز شد مامان بزرگ با عصاش اومده بود بالا ما دیگه نتونستیم در بریم با عینکش عقب و جلو کرد خوب ببینه گفتم بچه ها ادامه بدین اونام با صدای حشری کننده ای ادامه دادن من دوبار ابم اومد ریخت تو کون شیوا دیگه نا نداشتم ملیکه گفت بیچاره مادربزرگ 40 ساله شوهرش مرده اونم نرفته شووهر کنه
گفتم بچه ها یه حالی بهش بدیم دخترا پاشدن ماردبزگو بغ کردن اوردن انداختن رو تخت دنونای مصنوعیشو در آورد کیرمو گرفت تو دهنش وای چه حالی میداد بچه هام لختش کردن یکی کسشو مالید یکی کونش منم سینه هاشو گرفتم گفتم ننه از کس بکنم یا کون خندید منم کیرم واروم فرستادم تو کسش دیدم چاشو بالا آورد گذاشت رو شونه ام منم نامردی نکردم پاشو بغل کردم تا ته کیرمو کردم تو کسش واقعا داشت حال میکرد ننه قربون تبره بکن تو کسم کیر میخواد همه شو میخواد تلمبه زدم دخترا م همدیگه رو میخوردن کشیدم بیرون باز کردم تو دهنش برش گردوندم باسشنو مالیدم گفت بکن کونم کردم تو کونش گفتم آبم میاد گفت بریز تو کونم بلندش کردم کنارش دراز کشیدم اومد تو بغلم دخترام اومدن بغلمون دراز کشیدن 2 ساعت بعد رفتیم حموم 4 نفری یه نمه اونجا کردیم ستی که برا ملیکا گرفته بودم کرد تنش بعدش لباس پوشیدیم یه الویه حاضر کرده بودن خوردیم یه آزانس صدا کردیم اومد منو برد خونمون 1روز کامل خوابیدم
بعدش هروقت دلم کس میواست به ملیکا اس میدادم کس تمام بود


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#334 | Posted: 14 Dec 2012 11:54

سکس رو وارد رابطه کردم
؛این داستان که میخوام واستون تعریف کنم کاملأ واقعیه دیگه بستگی به خودتون داره باور کنین یانه؛اسم من آرینه25سالمه باقد190و110کیلوم ؛قیافم متوسطه؛حالا بگذریم ؛دو سال پیش من یک دوست دختر داشتم که اسمش مریم بودخیلی خوشگل و ناز بود بابدنی پرو اندام سکسی؛رابطمون فقط در حد تلفن و دیدارهای معمولی بود؛دیگه کم کم داشتم ازش سرد میشدم چون خیلی ادم شهوتی هستم واونم اهلش نبودخودشم اینو فهمیده بود؛یه روز بهم گفت چرا باهام سردی؛منم تمومأ واسش تعریف کردم که من اینطوریم خلاصه اونم گفت که نمیتونه بهم حال بده واز این کس شعرا؛رابطمون قطع شدبعد یکماه شمارش روگوشیم افتاد جواب دادمو اون گفت که نمیتونه منو فراموش کنه وخیلی دوسم داره؛منم گفتم اگه بخوای باهام باشی دیگه رابطمون فرق میکنه اونم قبول کرد؛

بعده چند روز قرار گذاشتیم باهم باشیم منم میخواستم دلی از عزا دربیارم تیپ زدمو ساعت 9صبح بود رفتم دنبالش؛وقتی امد ودیدمش دهنم واموند؛با یک آرایش غلیظ ویک تیپ در حد جام جهانی امد؛ راه افتادیم بهش گفتم بریم خونه اونم قبول کرد؛رسیدیم خونه مانتوشو در آور یک تاپ صورتی پوشیده بود سینه های متوسطی داشت راستش کیرم درجا سیخ شد؛نشستیمو من رفتم آشپزخونه میوه آوردمو کنارش نشستم؛دستم انداختم دور کمرش توچشاش نگاه کردم صورتمو بردم نزدیکش لبام چسبوندم رولباش زیاد وارد نبود اما واقعأ طعم لباش بارژی که زده بود خیلی خوشمزه شده بود؛تابشو در آوردم وای یه سوتین گلدار ناز بسته بود اونم وا کردم انداختم دور؛مثل قحطی زده ها افتادم به جون سینه هاش میمالیدمشون بازبونم بانوکشون بازی میکردم اونم اه اوهش در امده بود چشاشم بسته بود؛رو کاناپه درازش کردم شلوارشو در آوردم شورتش خیس خیس بود شرو کردم بغل رونای تپلشو لیس زدن وقتی خوب لیسیدم رفتم سراغ شرتش درش آوردم وای چه کس نازی داشت تمیز با لبه های بیرون زده افتادم به جون کسش حالا نخور کی بخور؛اونم دیگه داشت جیغ میکشید یکدفه بدنش لرزید و ارضا شد؛حالا دیگه نوبت اون بود؛حالش که جا امد شروع کردیم لب گرفتن وهمزمان دکمه های پیرهنمو باز کردو درش اورد؛کیرم دیگه داشت میترکید شلوارمو باشرتم یدفه کشید پایین چشمش به کیرم افتاد چشاش گرد شد گفتم بزارش تو دهنت اون کارو کرد سرشو میک میزد منم خیلی حال میکردم؛بعدش خواستم کونش بزارم گفت آرین میخوام پردمو تو بزنی منم گفتم به چشم؛به پشت خوابوندمش یه تف به کیرم زدم گذاشتمش دم کسش؛ سرشو کردم تو یه جیغ کوچولو کشید یه کم تلمبه زدم البته تا ته نمیکردم تاجا باز کنه وقتی دیدم داره لذت میبره شروع کردم گاییدنش حسابی؛دیگه رو ابرا بودیم میگفت فقط کسم مال تو جرم بده کیرتو میخوام منم شهوتی تر میشدم؛از اون حالت خسته شدم بلندش کردم انداختمش رو دستم پاهاشو حلقه کرد دور کمرم و دستاشو انداخت دور گردنم سرپا کردمش آخه این حالتو خیلی دوست دارم تند تند داشتم تلمبه میزدم چنددقیقه همونطوری کردمش بعد حالت سگی گذاشتمشو کردم تو کسش هردوتامو داغ کرده بودیم؛داشتم تلمبه میزدم دیدم داره ابم میاد کشیدم بیرون آبمو با فشار ریختم رو کمرش؛خیلی حال داد؛تا یکسال بعدش هفته ای دو سه بار میکردمش بعدش از هم جدا شدیم؛دمتون گرم که وقت گذاشتین؛


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#335 | Posted: 15 Dec 2012 15:32

دوست پسر ۱۸ ساله من

م من یلداست.این جریانی که میخوام واستون بگم کاملا واقعی هستش ولی چون اولین بارمه که داستان مینویسم لطفا اگه ایرادی داشت فوش ندید.من1 دختر19 ساله هستم ولی این جریان به 16 سالگی من بر میگرده.من1دوست پسر داشتم که 4ماه بود باهم بودیم.توی این4ماه موقعیت سکس برامون جور نشده بود.بردیا همش از سکس حرف میزد.راستشو بخواین منم حسابی حشریم ولی همیشه با خودم میگفتم که باید تا ازدواج برای سکس صبر کنم.ماه اذر بود که مادر و پدرم رفتن ترکیه و منم رفتم 1هفته خونه ی مادر بزرگم.3روز از رفتن مادرم اینا گذشته بود که 1دفعه بردیا زنگ زد و گفت که خاله ی مادرش فوت کرده و مادرش اینا مجبور شدن برن کرج.پاشو بیا خونمون.من خیلی بردیارو دوست داشتم ولی چون از سکس میترسیدم گفتم نه.اونم عصبانی شد و گفت به درک که نمیایی و گوشیو گذاشت.منم زدم زیر گریه.2دقیقه بعد دوباره زنگ زنگ زد.گوشیو بر داشتم.گفت میخواستم بدونم چرا نمیایی؟اگه نیایی باهات بهم میزنم.منم گفتم که از سکس میترسم.میترسم نجابتمو از دست بدم.اونم گفت اگه بیایی قول میدم بهت دست نزنم.منم که چون با مادر بزرگم بودم میتونستم راحت به هر بهانه ای از خونه بیام بیرون.قبول کردم.راستی یادم رفت از قیافم بگم.من چشمای سبز دارم.هیکلمم نه چاقه و نه لاغر.ولی نسبت به سنم سینه های درشتی دارم.بردیا هم چون حرفه ای فوتبال بازی میکرد هیکلش حرف نداشت.خلاصه رفتم حمام.1تاپ سرخابی با 1 شلوار جین تنم کردم.حاظر شدم و به بهانه ی دیدن دوستم از خونه اومدم بیرون.از ولیعصر سوار اتوبوس شدم ....تا این که بلاخره رسیدم.زنگ زدم.درو باز کرد.خونشون طبقه ی 2بود.وقتی همو دیدیم همو بغل کردیم.خواست لبامو ببوسه که گفتم بذار بیام تو اول...رفت از اشپز خونه 2تا چایی اورد.نشستیم به حرف زدن که2باره اومد بغلم کرد و منو بوسید.گفت بیا بریم تو اتاقم.من از جام بلند شدم و گفتم که تو پایه تلفون به من قول داده بودی(من عاشقش بودم و میخواستم باهاش سکس کنم ولی میترسیدم.)اون اجازه نداد حرفمو تموم کنم.لباشو گذاشت روی لبام.شروع کرد به خوردن گردنم.و در گوشم میگفت عاشقتم.منم اخه عاشقش بودم و نمیدونم چرا ولی منم ناخوداگاه باهاش همکاری کردم.رفتیم تو اتاق.منو انداخت روی تخت.تاپمو در اورد.از روی سوتین سینه هامو میخورد.سوتینمو در اورد و نوک سینه هامو گاز میگرفت.از گردن تا نافمو میخورد.لبامو گذاشتم رو لباش و تی شرتشو در اوردم.دکمه ی شلوارمو باز کرد و دستشو برد تو شرتم.شرتم خیس خیس شده بود.شلوارمو در اورد و از روی شرت شروع کرد به خوردن کسم.شلوار و شرت خودشو در اورد.وقتی کیر بزرگشو دیدم جا خوردم.کیرشو از روی شرتم به کسم میمالید.شرتمو در اورد و شروع به خوردن کسم کرد.69شدیم.من که از ساک زدن بدم میومد ولی انقدر حشری شده بودم که واسش ساک میزدم.1دفعه گفت ابم داره میاد.کجا بریزمش؟گفتم بریزش روی سینه هام.گفت میخوام بکنمت ولی مخالفت کردم و اونم خدارو شکر بیخیال کردنم شد.نیم ساعت کنار هم دراز کشیدیم و لب گرفتیم.بعدش2تایی رفتیم حمام و منم رفتم خونه.الان3سال از اون ماجرا میگذره و ما2ساله بهم زدیم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#336 | Posted: 16 Dec 2012 13:45

خیلی دوسش دارم

من امید 18 سالمه
ما توی یه شبکه اجتماعی باهم اشنا شدیم بعد از یه ماه عاشق و دلباخته هم شده بودیم
یا باهم میرفتیم بیرون یا حرف میزدیم یا اس میدادیم یه ساعت دوری همو نمیتونستیم تحمل کنیم
هروقت کنارش قدم میزدم ته دلم یجوری میشد اون دستشو دور دستم حلقه میکرد منم کلی کیف میکردم
خیلی حس خوبی داره فک میکنی قوی هستی
خیلی دلم میخواست بغلش کنم لبشو ببوسم تو چشماش زل بزنم بگم دوست دارم ولی میترسیدم ناراحت بشه
و فک کنه بخاطر سکس باهاش دوس شدم همش خودمو کنترل میکردم که دست از پا خطا نکنم
بعد 3 ماه از اشناییمون برادر من دانشگاه قبول شد شهر دیگه و خانواده من برای کارای دانشگاهش و خوابگاهش
راهی اونجا شدن منم به بهونه اینکه اول مهر و باید حتما برم مدرسه نرفتم اخه من امسال کنکور دارم و حتی تابستونم مدرسه
رفتم
تازه بابام زنگ زده بود بهم که ما رسیدیم تا گوشیو قط کردم رها (دوست دخترم)زنگ زد بهم گفت میتونی امروز بیای بریم بیرون
دلم برات تنگ شده گفتم من خونه تنهام کسی نیست بهم گیر بده هروقت بخوای میام عزیزکم
گفت ا تکنایی؟ میشه بیام خونتونو ببینم؟خواهش خواهش میخوام ببینم اتاق عشقم چه شکلیه
منم از خدا خواسته و به امید اینکه شاید به ارزوم برسم گفتم اگه دوس داری بیا عزیزم
رفتم دوتا شربت اماده کردم با کیک که وقتی اومد ازش پذیرایی کنم نشستم رو مبل منتظرش از استرس و هیجان باهمو تکون تکون میدادم (عادتمه هیجانی میشم یا استرسی)
صدا زنگ که اومد سریع پاشدم از ایفون دیدمش گوشیو برداشتم گفتم بفرمایید خانومی اومد تو همه جارو با دقت نگا میکرد
وقتی دید زدنش تموم شد و درباره وسلیلم کلی نظر داد نشست رو تختم گفت اخییییییش چه نرمه رفتم شربت و کیک و اوردم
تعارف کردم برداشت همینجور که میخوردیم دیگه طاقت نیاوردم دلمو زدم به دریا گفتم رها میشه بوست کنم؟
شربتشو گذاشت نگام کرد گفت وای وای وای پررو
سرمو انداختم پایین از ترس اینکه الان دربارم چی فک میکنه داشتم میمردم یهو اومد سمتم لپمو بوس کرد گفت شوخی کردم
امیدم ناراحت نشو معلومه که میتونی من مال تویم تو هم مال منی هرکار میخوای بکن باهام
محکم بغلش کردم و ازش لب میگرفتم چقدر خوشمزه بود چن دقیقه که همینکارو کردیم گفتم رها خیلی دوست دارم
اونم گفت منم دوست دارم امیدم خوابوندمش رو تخت شرو کردم باز لب گرفتن و میک زدن لباش رفتم کردنشو لیس زدم اومدم
پایین دکمه های مانتوشو باز کردم از تنش در اوردم زیرش یه تاپ بود اونم دراوردم شکمشو لیس زدم نافشو لیس زدم با
دستامم با سینه هاش از روی سوتینش بازی میکردم سوتینشو در اوردم سینه هاشو گرفتم تو دستم سرمو گذاشتم
بینشونو لیس زدم بعد سر سینه هاشو میک زدم اروم اروم باز شکمشو لیس زدم رفتم پایین خواستم شلوارشو
دربیارم دیدم محکم گرفتش نگاش کردم اخم کرد بود گفت نوبت تو بخواب بعد خندید
تیشرتمو دراورد ازم چنتا لب گرفت بعد شلوارمو با کمک خودم کشید پایین کیرمو که حسابی شق شده بود از رو شرتم گرفت
گفت وای ببینش چقد باد کرده شرتمو در اورد و یه لیس به زیر کیرم زد و کردش تو دهنش
وااااااااااااای که چه حالی میداد چقد خوب میک میزدش صدای آآآآآآآه آآآآآآآآهم درومده بود گفتم حالا تو پاشد شلوارشو شرتشو دراورد خوابوندمش سرمو بردم بین پاهاش و کسشو لیس میزدم چه خوشمزه و خوشبو بود واااای چوچولشو با لبام
میگرفتم فشار میدادم اونم نفس نفس میزد و صدای آهش بلند شده بود که یهو همه اش لرزید و ارضا شد
باز ازش لب گرفتم گفتم خوش گذشت خانومی؟با بیحالی گفت عاشقتم امیدم هرکار دوس داری باهام بکن جرم بده مال خودته
کرم مرطوب کنندرو برداشتم مالیدم به کیرم و سوراخ کونش سرکیرمو گذاشتم و فشار دادم یهو جیغش درومد گفت سوختم اروم تر
دستمو گذاشتم رو کسش چوچولشو مالیدم اه اهش اتاقو ورداشته بود ذره ذره کیرمو فشار دادم تو کونش شرو کردم تلنبه زدن
اه میکشید میگفت بکن امیدم تند تر جرم بده بعد چن دقیقه داشتم ارضا میشدم گفتم کجا بریزم گفت خالی کن تو کونم
یه اه کشیدم. خالی کردم تو کونش چرخوندمش و خوابیدم روش ازش لب گرفتم گفتم خوب کردم خوشگلم؟گفتم جرم دادی
دوست دارم امید ازم لب گرفت چن ساعت تو بغل هم خوابیدیم بعد من پاشد گفت بعدا میبینمت برم دیگه دیرم شده پوشید لباساشو رفت
خییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی دوسش دارم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#337 | Posted: 17 Dec 2012 13:15

نازی حشری

بیا اینجا ببینم جونم قربون لبای قلوه ایت کشیدمش سمت خودمو لب ‍پایینشو کشیدم تو لبام عین گربه خودشو کش میدادو باهام ور میرفت تا رسیدیم به دور برگردون خواستم یکم از خلوت بودن استفاده کنم و ازش لب بگیرم یهو منو تکیه داد به یه ماشین گفت درش بیار کیا گفتم نازی نکن اینجا بگیرن چوب تو کونمون میکنن توام هنوز شوهرداری دیوونه بازی در نیار با همون حال حشریش یه گریه الکی کرد که نشون میداد واقعا تشنست خودش میگفت بعد از رفتن شوهرش دیگه سکس نداشته هنوز خیلی جوون بود واسه طلاق و این مصیبتا اما فوق العاده لجباز بود و حرفش دوتا نمیشد
چاره ای نداشتم دکمه های شلوارمو باز کردمو کیرمو در اوردم داشتم سکته میکردم نه از ترس آدمایی که از تو کوچه ممکن بود رد بشن نه از پاسگاه گوهردشت که سر کوچه معلوم بود .. از دیدن کیرم تو اون حالت توی اون شلوار تنگ انقد تحت فشار بین کمربندو فاق شلوارم بود که از همیشه بزرگتر شده بود احساس کردم نازی هم حال منو داره ولی انقد شهوت داشتم که دیگه برام مهم نبود اگه نازی راه میداد همونجا کسشو جر میدادم گفتم بشین نبیننت بخور زود باش
گفت چجوری بخورم این خفم میکنه اما من سرم نمیشد مجبورش کردم نشست رو پاهاش لیس میزد که اعصابم بهم ریخت مقنعشو از پشت گرفتم و سرش فشار دادم تا بالاخره کرد تو دهنش فشار دادم دیگه نمیتونست تحمل کنه کشید بیرون و یه نفس کشید که یه صدایی شنیدم نازی تند از جاش پرید ای لعنت به این شانس!
یه مرد 50 /60 ساله اومده بود اشغالاشو بزاره دم در که مات مونده بود کیسه تو دستش خشک شده بود نازی عقب عقب رفت من کیفشو که دستم بود گرفتم جلوی شلوارمو با ترس از ماشین کندم و راه افتادم توی دلم خدا خدا میکردم که طرف دنبالم نیاد نازی میرفت و هی میگفت بیا کیا داره میاد با تمام قدرتم کیرمو کردم تو شلوارم تا رسیدیم سر ملکشاه عقبمو نگاه کردم دیدم خشکش زده دیگه وقت نبود فقط میدوییدیم تا جلوی دانشگاه که رسیدیم یه ماشین نگه داشت سوار شدیم هنوز حشری بودم اما چنان ترسی کرده بودم که نمیتونستم حرف بزنم نازی میخندید گفتم درد پدر سگ میگرفتنمون جفتمون کونمون پاره بود گفت چقد داغ بود خندم گرفت گفتم برو وگرنه کون سالم برات نمیذارم بی شرف
بین راه خدافظی کردمو رفتم سمت خونه. مهمون داشتیم حوصله نداشتم اومدم پایینو بهش زنگ زدم
کجایی پتیاره ؟ دم در خونه مامانم کیر اسبیه من. خندم گرفت گفتم کونت باز میخاره گفت میخوام یه کاری کن چقد دیگه صبر کنم کثافت. گفتم خب میگی چیکار کنم جایی ندارم بریم میخوای بیای خونمون مهمونم هست چندتا کیر دیگم بندازم به جونت؟
گفت من فقط تورو میخوام دارم میام. گفتم جدی؟ گوشیرو قطع کرد عجب کس خولیه ها اما یه حسی میگفت کاش بیاد داشتم فانتزی تو زهنمو میساختم اگه میومد کجا میکردمش تو ماشین؟ پشت موتورخونه ؟
داشتم با خودم تو ذهنم حال میکردم کهزنگ زد گفت جلو درم باز کن یه لحظه جا خورم ولی به روی خودم نیوردم
اومد تو پارکینگ عادی دست دادم گفتم بریم رو پشت بوم روی زمین نشستیم جفتمون با همون لباسای دانشگاه مقنعشو زدم بال رفتم زیرشو خط سینشو لیس زدم دکمه هاشو باز کردم اولین بار بود بدنشو لخت میدیدم خجالت میکشید زن عجیبی بود وسواسی فوق الاده با معرفت حشری و پاچه پاره انقدتو طول دوستیمون ازش سیلی خوردم و زدم که شمارش از دستم در رفته
نوک سینه هاشو گرفتم لای لبام بدن سفید آخرت نرم اما خوش فرمی داشت دستمو کردم تو شرتش اما انقد حالتمون بد بود که به هیچ جا نرسیدم یه زیر انداز پیدا کردم انداختم زیرشو شروع کردم مکیدن بدنش هنوز مقنعه سرش بود مانتوش باز بود اما شلوارشو در آورده بودم نشوندمش رو پله تو فیلم زیاد دیده بودم اما کاملا بی تجربه بودم باکره نبودم اما سکس با دوست دخترم نداشتم که خیلی چیزارو یاد بگیرم
رفتم لای پاهاشو شروع کردم زبون مالیدن به کسش کل کسشو میکردم تو دهنم به خیال خودم داشتم بهش حسابی حال میدادم .گفت کیا دلم کیر میخواد گفتم نمیخوری گفت نه بکن دستاشو گذاشت رو دور چین دیوارو گفت زودباش کیا دارم میمیرم
نمیتونستم قدمو تنظیم کنم باید یکم زانوهامو خم میکردم اعصابم ریخته بود بهم اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم با آب دهنم کیرمو خیس کردم یکم زانومو خم کردم فشار دادم سمت کسش یهو کیرم تو فشار شکستو رفت تو کس خیسش انقد حس خوبی داشت که نمیفهمیدم بخاطر تنگیشه یا خیسیش که انقد با جنده ای که چند سال قبل کرده بودم فرق داشت
کیرم که جا رفت یه نفس کشید و روشو برگردوندو با غیض گفت د بکن کیا حرصم نده کثافتتتت
یکم که تلمبه زدم آبم داشت میومد انقد تو حال خودش بود که به حرفم اهمیت نداد اگه میکشیدم بیرون دیوونه میشدم کسش حرارت باحالی به تخمام داده بود سینه هاشو گرفتمو محکم کوبیدم جیغ میزد هر لحظه ممکن بود یکی از ساکنین کیری این 12 واحد بیاد بالادهنشو گرفتمو تلمبه زدم ترس باعث شد آبم دیرتر بخواد بیاد دستمو برداشتم گفت تورو خدا نازی ساکت باز شروع کرد دیدی خدا بالاخره مال من شد میبینی کیر خوشگلش تو کسمه داره جرم میده میبینی کثافت دیدم دیگه داره کس میگه دهنشو گرفتم چندتا محکم کوبیدم تو کسشو تمام آبمو خالی کردم توش
نشست رو پاهاشو شروع کرد ساک زدن میگفت چرا آوردیش زود باش گفتم بابا صبر کن مگه آدم آهنیم نفسم بالا نمیومد تازه فهمیدم کس خوب یعنی چی سکس خوبو درک کردم انقد خورد تا راستش کرد منو نشوند رو پله میخواست بشینه روش ولی من اصلا نمیدونستم چطوری بمونم نشد که نشد هی در میومد
دوباره قمبل کرد کردم تو کسش که پر آب منو خودش بود دولا شدم روشو لباشو کشیدم تو دهنم سرش تو بد حالتی چرخیده بودو از طرف دیگه بخاطر تلمبه هام نفسش بالا نمیومد میخواست از دست لبام در بره اما نذاشتم ولش که کردم یه نفس بلند کشیدو با دو تا دستم بین کون و پهلوهاشو گرفتم و محکم تلمبه زدم عاشق کونش شده بودم سفیدو گرد و خوش فرم من عاشق( آلتا اوشنم)پورن استار سکسی و خوش هیکلیه نازی کلا بهش خیلی شباهت داشت اما خب اون اروپاییه و پورن استار حرفه ای
انقد کردم تا موقع اومدن آبم کشیدم بیرونو پاشیدم رو دیوار کنار پله برام عجیب بود که هنوز کمرم پره چون بار اول کلی آب تو کسش خالی کرده بودم اما مگه این جنده خانوم سیر میشد دیگه نمیتونستم وایسم نشستم روی زیرانداز اومد روم به لبه پشت بوم خیلی نزدیک بودیم گفت راستش کن کیا داری اعصابمو کیری میکنی
یه نگاه به کیرم کردم دیدم ازش 5 سانتم نمونده شروع کرم باهاش ور رفتن کلی خودمو کشتم تا یکم بزرگ شد اما وقتی با اون کس آتیشش نشست روش سفت تر شد تو اون حالت 10 دقیقه بالا پایین کرد منم انقد لبو سینه هاشو خوردم که لبامم خسته شد دوباره آبم اومد بازم ریخت تو کسش شاید اگه از همسایه ها از تو کوچه یا آپارتمانای روبروکسی نگاه میکرد بالا پایین رفتن نازی رو میدید لبامو بوس کرد و گفت عاشقتم کیا دورت بگردم عشق کوچولوی من
زیر پیرهنمو در آوردم تمام تنشو خشک کردم کیرمم پاک کردمو انداختم تو اتاق آسانسور تا بعد بندازم تو سطل زباله
لباسامونو پوشیدیمو و آروم تو پله هارو نگاه کردم دیدم خبری نیست رفتیم پایین از در که رفت بیرون یه نفس راحت کشیدم رفتم رو پشت بوم یادآوریشم حشریم میکرد حتی همون لحظه.
یه سیگار روشن کردم تازه دوزاریم افتاد که در پشت بوم باز بوده خدارو شکر کردم که کسی نیومد یا اگه اومده مرد بوده که رفته و صداشو در نیاورده...
دوستان سلام داستانم واقعی بود اولین سکس با دوس دخترم بود


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#338 | Posted: 17 Dec 2012 13:21

دوست پسر تخمی من

سلام.من انشام خوب نیست.بی مقدمه شروع میکنم.یک روز تو خیابون یه پراید جلو پام ترمز کرد.این ترمز مقدمه شروع دوستی من و سامان شد.طی مکالمات تلفنی متوجه شدم از اون پسرای خیلی حشری وداغن..هر دفعه که باهاش قرار داشتم.تو ماشین حسابی منو میمالید..یک دستش رو سینه هام بود .یک دستش رو فرمون.چون خونه خالی نداشت .اینجوری عقده خالی میکرد.یک روز که رفتم سر قرار. دیدم مسیرشو عوض کرد به سمت خارج ازشهر. وقتی رسیدیم.بدون اینکه چیزی بگم شروع کرد به لب گرفتن ازم.جووون از اینکه تو سکس وحشی بود لذت میبردم.منم که دختر هاتی ام.از این موقعیت استفاده کردم و باهاش همراهی کردم. یک ده دقیقه ای لبای همو حسابی خوردیم.سامان چشاشو بسته بود و لبامو مثه دیوونه ها میخورد.بادستش هم سینه هامو محکم فشار میداد.بعدش دکمه مانتومو باز کرد.تاپمو داد بالا. سینمو از تو سوتین در آورد بی مقدمه کرد تو دهنش .حسابی خورد.نوک سینه مو میک میزد.لای سینه مو اینقدر لیس زد که قرمز شد.بعد رفت سراغ شلوارم.شلوارمو تا زانو کشید پایین.حقیقتش من پرده ندارم.که نمیخوام دلیلشو بگم. شروع کرد به مالیدن کسم.دیگه آه ام در اومده بود.دوست داشتم اون کیرش زودتر بره تو کسم .سامان کیرشو از شلوار در آورده بود.دیگه طاقت نداشتم.گفتم بیا بکن توش دیگه لعنتی.یهو ماتش برد.گفتم بیا نترس.دوست دخترت پاره است.جنده است.بیا...چشاش داشت از حدقه بیرون میزد.یک هو مثه وحشیا افتاد به جونم .صندلی رو داد عقب. افتاد روم کیرشو گذاشت دم کسم.گفت إ؟پس جنده ای؟من عاشق جنده هام.خب جنده ی من آماده ای برا کس دادن. ..یهو کیرشو فشار داد.وای جیغم در اومد.جووون اینقدر محکم تلمبه میزد که دیگه نای تکون خوردن نداشتم.بعد چند مین گفت جنده خانم آبمو کجا بریزم؟به سینه هام اشاره کردم.اونم ابشو ریخت.همونجا...بعدش بلند شد.دستمال برداشت جفتمون و تمییز کرد.و رفتیم شهر.یک شام حسابی خوردیم.منم رسوند خونه...و دیگه هیچوقت ندیدمش.چون همون شب بهم اس داد:جنده خوبی هستی.بای واسه همیشه خانم کسی! دلیلشو هیچوقت نفهمیدم...اینم زندگی من بود امیدوارم خوشتون بیاد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#339 | Posted: 19 Dec 2012 15:22

عشق، عذاب،‌عشق

خیلی خسته بودم یعنی اصلا نمیتونستم از جام پاشم. احساس میکردم الانه که سرم از جاش کنده بشه. دوست داشتم کسی صدام نزنه که پاشو. ولی چیکار میشه کرد؟ تقصیر خودم بود زیر بارون شب قبلش خیلی پیاده روی کرده بود. مسیر زندگیم بدجور داشت بهم میریخت. این همه زحمت برای قبولی توی کنکور .... اخه چرا باید قبول نشم. پدرم معلم بود و نمیخواستم هزینه دانشگاه آزادی بودن خودمو بذارم رو دوشش. ولی پدرم اصرار داشت من برم دانشگاه . آخه دانشگاه آزاد رشته مهندسی برق سال 83 قبول شده بودم. با هزار جون کندن از جام بلند شدم. پدرم توی حیاط نشسته بود و داشت با باغچه و گلاش سرخودشو گرم میکرد . رفتم پیشش و یه نگاه بهم کرد و گفت چی شد تصمیمتو گرفتی یا نه. حالا دنیا برعکس شده بودا به جای اینکه اون مخالف باشه من ناز میکردم. من از ترس سربازی قبول کردم. دقیقا 25 شهریور بود که میخواستم برم واسه ثبت نام که تلفن خونه زنگ خورد. دخترداییم مرجان بود گفت بدون اینکه مادرت چیزی بفهمه برم بیمارستان که شوهرش منتظرمه. هرچی گفتم چرا چیزی نگفت. ولی تو صداش بغض و گریه بود. سریع رفتم اونجا دیدم زنداییم با یکی دیگه از دخترداییام ساحل داغون رو تخت بیمارستان افتادن. به شوهر مرجان گفتم اینا که صبح با داییم رفته بودن واسه ثبت نام. پس چرا اینطوری ...........
این شد که شروع دانشگاه ما شد مرگ داییم به علت تصادف. بهترین داییم و بزرگ فامیل بود. تو دانشگاه واقعا افسرده بود. چیزی خاصی نبودم. یه انسان مثله همه انسانا. ورزش میکردم ولی هیکلم معمولی بود. یواش یوش با محیط دانشگاه کنار اومدم و با یکی از بچه ها که شرکت کامپیوتری داشت دوست شدم. منم چون عموم آموزشگاه کامپیوتر داشت با دوستم افتادم تو کار کامپیوتر تا یه جورایی حداقل کمک هزینه ای باشه برای خونوادم
همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه عاشق شدم. خیلی هم عاشق. اهل سیگار و دود و قلیون این چیزا نبودم که بتونم خودمو با این چیزا خالی کنم. ولی تا دلتون بخواد اشک میریختم. میدونستم صبا دست نیافتنیه. یه دختر با اندام معمولی ولی تا دلتون بخواد تو دل برو و ناز. ولی پولدار. واین پولداریش اعتماد به نفس رو از من میگرفت.ترم اول دوم سوم چهارم ....
گذشت تا شد سال آخر دانشگاه. هنوز حتی جرات نکرده بودم درست حسابی سلامش کنم.تقریبا همه کلاس میدونستن و شک نداشتم خودشم میدونست.ولی بخدا اعتماد به نفسم صفر بود. آخه چیزی نداشتم که بهش بنازم. اینقدر بچه ها و حتی چندتا از دخترا شیرم کردن تا یه روز تو دانشگاه جلوشو گرفتم. گفتم میتونم چند لحظه وقتتونو بگیرم؟ گفت بفرمایید. گفتم م ...ن منننننننن (از درون داشتم گریه میکردم که حتی من گفتنم برام سخته) من از شما خوشم اومده یعنی واقعیتش خیلی وقته که خوشم میاد و نمیدونم جواب شما چیه.ازش خواهش کردم چیزی نگه تا راحت حرفامو بزنم. وقتی همه حرفامو زدم گفتم اگه میشه الان جوابمو ندین شمارمو میدم فکر کنید و بعد اگه خواستین خبرم کنین و اگرم نه که دیگه .............
تیرماه سال 87 بود که دانشگاهم تموم شد. پروژمو تحویل دادمو دفترچمو پست کردم واسه سربازی. تقریبا 8 ماه گذشته بود از شماره دادنم ولی هنوز منتظر زنگش بودم. سخته عاشق باشی و یه طرفه باشه. تو شرکت مشغول جواب دادن به ارباب رجوع بودم که تلفنم زنگ خورد. علی بود. گفت احسان برنامه دارم که با بچه های همکلاس بریم تفریح و مطمئنم که تو هم خوشت میاد چون صبا هم هست. من از خدام بود. 18 تا پسر بودیم با 13 تا دختر.یه اتوبوس کرایه کردیم به همراه 2 تا از استادامون که خیلی مهربون بودن و زن و شوهرم بودن رفتیم شمال . تابستون بود و شرجی(.ببخشید اگه داستانم طولانیه ولی دلم میخواست اینارو بگم تا خالی شم. مرسی هرکی گوش داد و خوند.)
شب اول کنار ساحل آتیش روشن کردیمو همه نشستیم. شبی که باعث شد من به بهترین عشقم برسم. استاد گفت بچه ها امشب هرکی بهترین خاطرشو بگه . هرکسی یه حرفی زد. اون وسطا نوبت من شد. گفتم استاد من بهترین خاطرم تا این لحظه بدترین خاطرمه. ولی میگم. من عاشق شدم . عاشق کسی که از جونم بیشتر میخوامش. ولی میدونستم اون سهم من نیست. دل به دریا زدمو بهش گفتم . منتظر موندم که زنگ بزنه چون شمارمو بهش داده بودم ولی........
تقریبا 10 نفری بینمون فاصله بود. نوبتش که شد گفت استاد من تو زنگی یه نفر عاشقم شد. اوایلش حسی بهش نداشتم و لی وقتی هیجانشو دیدم دل منم بدجور بهش گره خورد . ولی این غرور لعنتی بهم اجاز نداد که وقتی شمارشو گم کردم از کسی بگیرم یا بهش بگم. ای کاش هنوزم منو بخواد چون من جونمم براش میدم که تنها مرد زندگیه من همونه یا هیچکس. من فقط داشتم گریه میکردم یهو دیدم همه بچه ها سوت و دست و هورا. به خودم اومدم. واقعا به ارزوم رسیده بودم. شب همه رفتنیم تو چادرامون که بخوابیم. مگه من خوابم میبرد. از چادر زدم بیرون رفتم کنار آتیشی که داشت یواش یواش خاموش میشد نشستم. احساس کردم یکی پشت سرمه وقتی برگشتم دیدم صباست که داره گریه میکنه. منم بی اختیار گریم گرفت. بهم گفت پسر خوب آدم یه بار میره خواستگاری؟ گفتم همون یه بارشم جونم به لبم رسید. گفت هنوزم عشقت آتیشه مثل سابق. گفتم الانم عشقم کوه آتشفشانه. بی اختیار دستاشو گرفتم ولی فقط تو چشاش نگاه کردم.یه لحظه که از حس بیرون اومدم دیدم اگه از بچه ها کسی ببینه شاید زشت باشه. گفتم موافقی قدم بزنیم. دست تو دست هم تو. تاریکیه شب کنار ساحل قدم میزدیم. رسیدیم یه جایی که چندتا درخت دور هم بودن و وسطش حالت آلاچیق بود. ساعت 3 شب بود. تاریک و مطمئن بودم کسی مارو مخصوصا اون وسط نمیبینه. حقیقتش اصرار من برای ندیدن این بود که واقعا دوست داشتم ببوسمش تا بفهمه که چقدر تشنه عشقش بودم. رفتیم اون وسط نشستسم.
من : صبا جونم ؟
صبا : جونم
من : عاشقانه میپرستمت
صبا : منم عاشقتم
لبم رفت رو لباش. اولش چندتا بوس ریز از رو لباش کردم. بعدش چشماشو بوسیدم که داشت چشمامو میخورد همزمان با بوسیدن گریه میکردمو یگفتم دیگه مال منی . اونم گفت واقعا میخوامت و عاشقتم . لبمو گذاشتمو رو لباش با لذت و قاطی با اشکامون میخوردمش. اونم همراهیم کرد. محکم بغلش کرده بودم و فقط لباشو میبوسیدم . تو همون حالت خوابمون برد. صبح تو بغل هم بیدار شدیم. ساعت 7 نشده بود. با بوسای صبا بیدار شدم. رفتیم طرف بقیه که هنوز خواب بودن. تفریح ما با همه شادیاش تموم شد داشتیم برمیگشتیم که اون اتفاق افتاد. اتوبوسمون چپ کرد.............
چشامو به سختی میتونستم باز کنم فقط رو لبام اسم صبا بود که خواهرم گفت حالت خوبه؟پرستارو صداکرد. مادرمو پدرمو چندتا از فامیلم اومدن. من پام شکسته بود و کمی هم سرم ضربه خورده بود.خواهرم از قضیه صبا رو میدونست. بهش میگفتم ولی جوابی نمیداد میگفت خبر ندارم. اون تو یه بیمارستان دیگس. تو دلم آشوب بود. بعد 3 روز مرخص شدم ولی خبری از صبا نبود. رفتم خونه فهمیدم 3 تا از بچه ها مردن. واقعا روزای تلخی رو داشتم میگذروندم. یه روز علی اومد بهم سر زد. اونم دستاش شکسته بود. قسمش دادم که صبا کجاس؟گفت منتقلش کردن تهران ولی حالش خوبه.ولی میدونستم داره دروغ میگه. یاد اون شب میافتادم داشتم دیوونه میشدم.نزدیک 2 هفته از اتفاق گذشت . من به شدت دنبال صا بودم تا اینکه دل به دریا زدمو رفتم در خونشون.با عصا و هزار بدبختی به کمک خواهرم.در زدم یه زن با قامتی بلند و خیلی جدی که داشت در پارکینگو باز میکرد که بره بیرون همزمان شد با در زدن من. گفت بفرمایید. گفتم من احسانم همکلاس صبا. خواستم بدونم صبا .......تا اینو گفتم زد زیر گریه.با صدای گریش دیدم یه دختری از خونه اومد بیرونو گفت چیه مادر؟ چی شده؟بعد من براش دوباره توضیح دادم.دختره گفت اسم من سما خواهر کوچیکتر صبا و اینم مادرمون. بفرمایید تو. با اصرار رفتم تو. ولی تو دلم آشوب بود.سما با هزار بدبختی گفت. صبا بعد تصادف 2 هفتس الان تو کماس. دکترا گفتن احتمال به هوش اومدنش کمه ولی اگر هم به هوش بیاد دیگه هیچوقت نمیتونه صاحب فرزند بشه. من دنیا رو سرم خراب شد.
1 هفته گذشت دیگه همه از جریانمون خبر داشتم حتی خونواده من . من کارم این شده بود که صبح تا شب تو بیمارستان پیش صبا باشم. دکتر میکفت کما فقط ب یه شوک خارج میشه. یه روز رفتم اونجا دیدم سما اونجاس پیش صبا. گفتم پدر و مادرت کجان گفت همین الان اینجا بودن الان رفتن من اومدم جاش. ازش خواهش کردم که اجالز بده تنهایی باشهاش حرف بزنم. شروع کردم حرف زدن اروم لبامو گذاشتم رو لباش که دیدم یه قطره اشک از گوشه چشماش اومد پایین و دستاش تکون خورد.
خونوادم سخت مخالف بودن. میگفتن ما از تو نسل میخوایم.عاشقی به کنار تو باید عاقل باشی. ولی مگه عشق و عقل کنار میان؟؟؟؟؟؟؟
صبا پدر و مادرش نظر کرده بودن که اگه حالش خوب بشه برن کربلا زیارت. صبا و خواهرش تنها موندن خونه و من گهگاهی میرفت بهش سر میزدم و لی تو نمیرفتم. یه روز که رفتم سربزنم صبا گفت بیا تو من تنهام و سما نیستو رفتم تو دیدمخیلی بی حال افتاد رو مبل گفتم چته گفت نمیدونم احتمالا مال عوارض کما رفتنه. کمی شربت براش درست کردم . دیدم حالش بهتر شد. داشتم موهاشو ناز میکردم که بهم گفت احسان تو خودتو اسیر من نکن. تو میتونی پدر بشی و بهترین زندگی رو داشته باشی. ولی مگه تو گوشم میرفت. لبمو گذاشتم رو لباشو شروع کردم بوسه های ریز کردن .اروم لبمو رو لبش حرکت میدادمو میخوردم واقعا عاشقش بود و شهوت جایی نداشت .بغلم بود و گرماش داشت منو آتیش میزد. لبمو حرکت دادم رو گردنش و بوسه های ریز میکردم. واقعا بوی خوبی داشت که ارومم میکرد. صدای ناله و نفسش منو مست کرده بود یه لباس زنونه دکمه دار تنش بود .دکمه هارو باز کردم و بدون توجه به اینکه سینه هاش خوشگلن یا نه. شروع کردم با لبام بالای سینشو بوسیدن.اروم سوتینشو باز کردم. صدای نفس و نالش داشت دیوونم میکرد یواش یواش. دیدم اروم بهم گفت احسان بخورش . دیگه نفهمیدم چی شد که سینه هاشو میخوردم یا داشتم از جا میکندم. واقعا دیگه عشق و شهوت قاطی بود. اروم سرمو روی بدنش حرکت میدادمو تا نافش میرفتم و بازم میومدم رو سینش. سینه هاش تو دستام سفت شده بودن.بلند شدم لباسامو در آوردم و فقط یه شرت پام بود. شلوار و شرتشو باهم اروم کشیدم پایین دیدم کوسش خیس خسیه. زبونمو دورش بازی میدادم . دستشو اورد سرمو فشار داد به کوسش. منم داشتم با لذت زاد میخوردم. کیرم تو شرتم داشت از درد میترکید. دستشو کرد تو شرتمو کیرمو با دستاش میمالید. واقعا دستاشم داغ بود. منو کشید رو خودش و گفت احسان بکن. تعجب کردم گفتم چی؟؟؟؟؟؟؟گفت بکن. خواهش میکن بکن. گفتم تو دختری. گفت ولی مال توام . بکن. منم کیرمو با کوسش خیس کردم اروم اروم فشار میدادم. تا ته رفته بود. درد داشت. گفتم بکشم بیرون گفت نه نه نه . کیرمو اروم اروم عقب جلو میکرد. یواش یواش حرکتشو تند کردم که دیدم یه داد زد و اروم گرفت منم کشیدم بیرون دیدم خونی شده ابمو ریختم رو شکمش. چندتا بوس اروم ازش گرفتم . بهم گفت احسان من دیگه دختر نیستم.؟ گفتم میدونم تو زن منی. مال منی. بلندش کردم. شستمش. لبسامونو پوشیدیم باهم رفتیم بیرون واسه نهار.
سربازیمو افتادم اصفهان و بعد 13 ماه ترخیص شدم با کسری خدمت. الانم تو یه اداره مشغول کارم و ارشدم میخونم. من و صبا 14 ماهه ازدواج کردیم ولی به بچه فکر نمیکنیم. هرچند هردومون دوست داریم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#340 | Posted: 20 Dec 2012 12:18

بهترین هدیه شب تولدم

با سلام خدمت خوانندگان محترم :
خاطره ای که میخوام تعریف کنم بر میگرده به سال 86 که من 22 سالم بود. اول آشناییم با نگار رو میگم تا برسیم به اون شب به یاد ماندنی.
سال آخر درسم بود وداشتم برای کنکور آماده میشدم. به خواهر دو قلو دارم که اونم داشت با دوستش نگار درس میخوند واسه کنکور. بعضی اوقات شیرین میرفت خونه نگار و بعضی اوقات هم نگار میومد خونه ی ما. خونه ی ما و نگار اینا تو یه کوچه بود و ما همسایه بودیم. اوایل زیاد به نگار فکر نمیکردم و تمرکزم روی کارام بود ولی وقتی رفت و آمدای اون به خونمون زیاد شد و باهاش برخورد داشتم خیلی بهش دل بسته شدم. دختر فوق العاده متینی بود و با شخضیت. اما هیچ وقت از علاقم بهش چیزی نگفتم چون میترسیدم بگه نه و دوم اینکه نمیخواستم روابط خانوادگیمون خراب بشه. گدشت و کنکور رو دادیم ، یه رور بعد کنکور شیرین گفت می خوام برم خونه نگار یه ساعتی از رفتنش گذشته بود که زنگ زد خونه به مامان گفت به بهزاد بگو وسایل شنای منو بیاره منم ساک به دست راه افتادم سمت خونه آقای میرزلده وقتی رسیدم زنگ و زدم و با صدای خانوم میرزاده که تعارفم کرد برم داخل در باز شد رفتم داخل حیاط منتظر موندم تا شیرین بیاد وسایلشو بگیره دره ورودی ساختمون باز شد و شیرین به سمت من اومد و بعد از طی مسافتی به من رسید سلام کردم وسایلو دادم بهش که چشمم دوباره به ورودی ساختمون افتاد که نگار بیرون اومد و با صدای بلند سلام کرد منم جوابشو دادم و بعد چند لحظه از شیرین و نگار که داشت به طبقه پایین و استخر میرفت خداحافظی کردمو اومدم بیرون. همش تو این فکر بودم که چی میشد اگر این دختر رویایی مال من میشد اما باز فکر به این که خانوادم و مخصوصا شیرین چه فکری می کنن و بابا مامان نگار اگه بفهمن نظرشون چیه اجازه نداد زیاد تو افکارم بمونم.آخرای شهریور بود و ما که انتخاب رشته کرده بودیم منتظر جواب بودیم. رتبه ی شیرین از منو نگار بهتر شده بود اما تقریبا تو یه رنج بودیم و هر سه تامون فقط تهران رو زده بودیم و یزد رو، چون اصلیت ما و آقای میرزاده یزدی بود و اونجا خونه داشتیم.روزی که جوابا اومد شبش مامانم خانوم میرزاده اینا رو دعوت کرده بود. شیرین تهران قبول شد و منو نگار یزد. منو نگار یه ذره از روی حسادت شیرین رو اذیت کردیم. اون شب گدشت و من تو فکر این بودم که 4 سال با نگارم. این خوشحالم میکرد ولی اون از حس من به خودش بی اطلاع بود و این برآشفتم میکرد که نکنه تو دانشگاه با کسه دیگه دوست شه.قرار شد من با آقای میرزاده و نگار برم یزد برای ثبت نام. رفتیمو کارای ثبت نام رو انجام دادیم و برگشتیم تا آماده ی دوری چند ماهه از تهران بشیم.بعد 3 روز منو نگار بلیط گرفتیم که به همراه خانوم میرزاده به یزد بریم. مادر من که نمیتونست بیاد به خاطر شیرین پدرم هم که کارش زیاد بود آقای میرزاده هم کارای کارخونش درگیرش کرده بود و نمیتونست به یزد نقل مکان کنه قرار شده بود خانوم میرزاده بیاد پیش نگار و دو آخر هفته ها بیاد پیش آقای میرزاده.خلاصه ما رفتیم یزد و من رفتم خونمون و نگار و مامانش هم رفتن خونه خودشون.چند مدتی از دانشگاه می گدشت و من نگار رو زیر نظر داشتم با هم می رفتیم با هم میومدیم رشته هامونم که یکی بود و خوشبختانه زیاد کسی دور و برش آفتابی نمیشد وقتی با من بود اما خوب احساس منو نمیدونست منم احساس اونو نمیدونستم میترسیدم به من به چشم برادر خودش نگاه کنه چون روزی که داشتیم میومدیم آقای میرزاده گفته بود اونا هر مشکلی داشتن من مثل خانوادم مراقبشون باشم. مدتی که گذشت دیگه تحملم تموم شد یه روز سر کلاس بهش اس ام اس دادم که بعد کلاست بیا بریم بیرون یه گشتی تو شهر بزنیم. این تنها کلاسی بود که ما با هم نبودیم و من حس بدی داشتم چون یه پسره تو کلاسشون دو سه بار بعد کلاس به بهانه سوال باهاش گرم میگرفت. کلاس که تموم شد اومد پیشم و رفتیم به سمت پارکینگ اون گواهینامه گرفته بود من نداشتم هنور. سوار شدیم یه خورده چرخیدیم و رفتیم یه کافی شاپ نشستیم از هر دری سخنی گفتیم تا اینکه بهش گفتم نگار یه مدته میخوام بهت چیزی بگم اما نتونستم گفت مگه ما با هم ازین حرفا داریم عزیزم راحت باش میشنوم. تا اون موقع شده بود که بهم بگیم عزیزم اما نه از روی علاقه به خاطره این بود که دوستی خانوادگیمون قدیمی بود و باهم راحت بودیم. نفسمو حبس کردم و کلمات رو برای لحظاتی تو ذهنم بالا پایین کردم و نفسمو از سینم آزاد کرد با آهی که کشیدم نگار خندش گرفت و گفت چی شده پیره مرد حرف بزن. گفتم قول بده از دستم ناراحت نشی حالت چهرش عوض شد و گفت دلم شور افتاد زود بگو دیگه. منم شروع کردم به گفتن و تو تمام این مدت اون ساکت بود بعد که ساکت شدم بعد از لحظاتی اون شروع کرد. بهزاد جان راستش یه ذره غیره منتظره بود من تو رو میشناسم پسر خوبی هستی اما بابای منو که میشناسی چقدر حساسه رو من تا حالا کاری نکردم که اعتمادش به من از بین بره منو تو الان درس داریم و من نمیخوام خانواده هامون فکر بدی دربارمون کنن که اینا یزد چه کار دارن میکنن حرفشو قطع کردم و گفتم قرار نیست کاری بکنیم فقط میخوام بدونی دوست دارم و نمیتونم ببینم با کسه دیگه باشی. گفت میدونم چی میگی. منم خواستم یه ذره شلوغش کنم گفتم نه نمیدونی چی میگم نمیدونی چقدر دوست دارم. شاید هم از من بهتر رو میخوای یا من در اندازت نیستم گفت نه عزیزم تو نه اخلاقی نه ظاهری هیچ ایرادی نداری همه یه پسره چشم ابرو مشکی رو دوست دارن اینو با ادا گفت که من آروم بشم گفت والا به خدا من دوست داشتنه همه رو نمی خوام واسه من دوست داشتن تو بسه گفت باشه الان که دیر شده بریم خونه بعدا حرف میزنیم. راه افتادیم به سمت خونه اول منو رسوندو وقتی پیاده شدم و خداحافظی کردم موندمو رفتنشو تماشا کردم. تمام شب به این فکر میکردم که اگه بگه نه چه کار کنم نمیدونم کی خوابم برد. صیح بیدار شدم رفتم دوش گرفتم اومدم صبحانه خوردم اس ام اس دادم بهش که کجایی گفت دارم میام سمت خونه آماده باش که به کلاس برسیم. چند دقیقه بعد زنگ زد رفتم سوار ماشین شدم بعد از سلام با خنده گفت چه عطریم زده خواسته دختر مردمو از راه به در کنه.گفتم پسره مردم از دست رفت از دست تو. گفت ببین بهزاد جان من با تو مشکلی ندارم تو همچیت خوبه اما من از خانوادم نگرانم که چه فکری میکنن گفتم فعلا به کسی نمیگیم گفت چی بگم. از اون روز به بعد رابطه ما صمیمی تر شد و کم کم اونم به من ابراز علاقه می کرد بعضی وقتا من میرفتم خونشون بعضی وقتا نگار و خانوم میرزاده میومدن خونه ما واسه شام که تنها نیاشیم اونا هم مثل من زیاد با خانواده پدرش رابطه نداشتن این بود که اکثرن تنها بودیم. روزا می گذشت و ما به هم علاقه مند تر میشدیم دیگه همه جا با هم بودیم دوستای خوبی هم پیدا کرده بودیم و من روزای خوبی رو می گذروندم. ترما یکی بعد از دیگری میومدنو میرفتن و من و نگار که حالا عهد کرده بودیم با هم ازدواج کنیم درس می خوندیم تا درسمون زود تموم بشه. بعضی شبا که خانوم میرزاده نبود من میرفتم پیش نگار اما خوب کاری نمی کردیم حداکثرش لب بود.ترم آخر درسمون بود خوشحال از اینکه بعد 4 سال درسمون داره تموم میشه،شب دوم زمستون تولد من بود با بچه ها رفتیم بیرون و شام خوردیم ساعت 11 بود که رسیدیم خونه نگار اینا رفتیم تو هوا خیلی سرد بود شوفاژا رو باز کزدیم تا خونه هوا بگیره نگار رفت یه سی دی گذاشت تو ضبط بعد اومد سمت من گفت عزیزم بیا برقصیم منم همراهیش کردم و با ریتم آهنگ شروع کردیم به رقص با اون آرایش زیباییش چند برابر شده بود و با اون قد و هیکل مناسبش دل منو میبرد. یه 5 سانتی قدش از من کوتاهتره و وقتی سرشو بالا میاورد و منو نگاه میکرد ضربان قلبم بالا میرفت کم کم صورتامونو به هم نزدیک کردیم و اون چشماشو بست منم بدون وقفه شروع کردم آروم لیاشو بوسیدن و کم کم تبدیل شد به خوردن. بعد چند دقیقه از هم فاصله گرفتیمو نگار گفت خسته شدم یریم تو اتاق بابا اینا. دستشو گرفتم رفتیم تو اتاق نشستیم رو تخت مجلل اونا. نگار گفت بهزادم مرسی که هستی مرسی که این 4 سال تنهام نزاشتی و همراهم بودی دوست دارم،همیشه مال من بمون گفتم عزیزم همیشه باهاتم.گفت امشب میخوام یه کادوی خیلی با ارزش بهت بدم که تو عمرم به عزیزترین کسام ندادم گفتم هدیت عالی بود تا حالا ساعت به این قشنگی ندیده بودم گفت ننننننننننننننننه عزیزم اون که قابلتو نداره این هدیه فرق میکنه با تعجب پرسیدم چیه، با یه مکث گفت باکرگیم. برای یه لحظه موندم که چی گفت. گفتم قرار بود تا عقد کاری نکنیم که. گفت اون مال قبل بود الان دیگه با تمام وجودم قبولت دارم. اینو گفتو لباشو گذاشت رو لبام.بعد چند لحظه بلند شدم همه ی برقا رو خاموش کردم و چراغ خوابو زوشن کردم و دوباره اومدم رو تخت. حالا نگار خوابیده بود و من داشتم لب میگرفتم ازش. آروم آروم اومدم پایین شروع کردم به خوردن گردنش اونم دستاشو حلقه کرده بود دور گردنم اومدم پایین تر از روی لباس سینه هاشو خوردم آروم لباسشو درآوردمو سوتین خوشرنگشو دادم بالا و با تمام وجود شروع به خوردن و مالیدن کردم. تو این چند سالی که ایروبیک میرفت هیکلش بی نقص شده بود سینه هاش سفت بود و فشنگ تو دست میومد برعکس خیلی از دخترای این سن و سال. نه زیاد چاقه نه خیلی لاغر واقعا اندامش سکس خوره. یه کم که خوردم واسش نیم خیز شد تا کامل لباسشو در بیارمو انداختم پایین تخت سوتینشم کامل باز کردم و انداختم پایین تخت. دوباره شروع کردم به لب گرفتن ازش اونم دست به کار شد و یکی یکی دکمه های پیرنمو باز کرد دوباره ازش جدا شدمو پیرنمو کامل در آوردم دست برد سمت کمر بندم اونو باز کرد و دکمه ی شلوارمو هم باز کرد اونم به کمک هم در آوردیم اما نزاشتم شرتمو در بیاره حالا نوبت من بود پایین تنشو لخت کنم.دکمه ی شلوارشو بار کردم کمرشو آورد بالا تا بتونم شلوارشو در بیارم حالا فقط یه شرت پاش بود آروم اونم دادم پایین چشمم که به کسش افتاد شهوتم به اوج خودش رسید یه کس دست نخورده و تمیز شرتشم در آوردمو رفتم بالا و شروع کردم به خوردن لباش و سینه هاش کیرمو تنظیم کردم زو چاک کسش دیگه شرتم نمیتونست جلو داره کیرم باشه بلند شدم و شرتمو درآوردم و رفتم بین پاهاش دست کشیدم به کسش که یه کم خیس شده بود سرمو بردم پایین و یا تمام وجود و توانم شروع کردم به خوردن کسش انقدر کسشو خوردم که با دستاش موهامو میکشید و ناله میکرد و مثل مار به خودش می پیچید. بعد چند دقیقه یه نفس عمیق و یه لرزش خفیف تو پهلوهاش و ناحیه شکمش حس کردم تا اون موقع این صحنه رو ندیده بودم از نزدیک ازش پرسیدم ارضا شدی عزیزم با سر تایید کرد اومدم روش و لباشو بوسیدم منو کشوند تو بغل خودش و چند دقیقه ای رو به همین حالت بودیم بعد با صدای آروم تو گوشم گفت پاشو عشقم حالا نوبت منه که کادوتو بدم بهت بلند شدم و وایسادم کنار تخت اونم نشست رو تخت و کیرمو گرفت تو دستش یه کم نگاش کرد و سرشو لیس زد از لذت چشمامو بستمم احساس کردم کیرم گرم شد از برحورد دندوناش با کیرم فهمیدم کیرمو داره ساک میزنه زیاد وارد نبود اما خیلی حال میکردم که عزیزترین دختر زندگیم داره این کارو واسم میکنه. چون ارضا نشده بودم چند وقت سریع آبم اومد و تا اومد در بیاره یه ذرش ریخت تو دهنش بعد از این که حالم اومد سر جاش و اونم از دستشویی اومد ازش معذرت خواهی کرد و گفت اشکالی نداره عزیزم.گفت حالا میخوام زنت بشم منم با یه حالت کشیده گفتم در خدمتم خانومم دراز کشید رو تخت یه لحظه یادم اومد ممکنه تخت کثیف بشه رفتم از تو حمام یه ملحفه آوردم پهن کردم رو تخت و خود رفتم رو تخت و خوابیدم به نگار گفتم بیا بشین روش. دستامو دو طرف پهلوش گذاشتم واونم کیرمو با کسش تنظیمکرد و آروم نشست یه کم که رفت تو جیغ کشید و بلند شد چند بار این حالت تکرار شد و بار آخر پهلوشو گرفتم و یکم فشار دادم کیرم رفت تو یه کم نگه داشتم تا عادی بشه بعد آروم آروم بالا داخل کردم حس کردم یه مایع روی کیرم لیز خورد نگار هم داشت گریه می کرد و ناله میکرد واقعا تو این دنیا نبودم کسش تنگ و گرم بود آروم آروم تلنبه میزدم بعد حالت عوض کردم اون دراز کشید من از کنار تخت دستمال کاغذی برداشتم کیر خودمو کس نگار و تمیز کردم بوسش کردمو دوباره اومدم بین پاهاش و دوباره کیرمو کردم تو کسش بازم سختش بود اما بهتر از دفعه اولش بود داشتم روش تلمبه میزدم که احساس کردم آبم داره میاد کشیدم بیرون و خودمو خالی کردمو کنارش دراز کشیدم. موهاشو نوارش کردم و پیشونیشو بوسیدم و گفتم این بهترین هدیه عمرم بود و تو بغل هم خوایمون برد بیدار که شدیم ساعت 10 بود وضع زیاد خوبی نبود رفتیم دوش گرفتیمو اومدیم صبحانه درست کردیمو خوردیم و اولین روز زندگی مشترکمونو کنار هم بودیم. چند وقت بعد امتحانا رو دادیمو برگشتیم تهران.به خانوادم گفتم و رفتبم خواستگاری قرار شد محرم بشیم و من برم سربازی و بیام و ازدواج کنیم الان هم از زندگیم با همسر عزیزم خیلی راضی هستم امیدوارم همه ی آدما به آرزوهاشون برسن.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 34 از 92:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  91  92  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.