| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 46 از 83:  « پیشین  1  ...  45  46  47  ...  82  83  پسین »  
#451 | Posted: 12 Jan 2013 23:59

شيرين ترين سكس من با ایمان

من سارا هستم و ميخوام بهترين خاطره ي سكسمو براتون تعريف كنم اميدوارم لذت ببريد،
من ٤ماهه كه ازدواج كردم و از ٣سال قبل با شوهرم دوست بودم
اين خاطره برميگرده به زمانه دوستي من و ايمان
من و ايمان يه رابطه ي عاشقانه داشتيم و ميدونستيم كه تا اخرش پاي هم ميمونيم
ما رابطه ي خيلي خوب و كاملي داشتيم
همه چيز تو رابطمون بود و بهترين و شيرينترين لحظه هامون در حاله سكس بوديم
ايمان يه مغازه ي خيلي بزرگ داشت و پشت مغازش يه اتاق بود كه من با سليقه ي خودم ديزاينش كردم
از رنگهاي هات و سكسي استفاده كرده بودم تا بيشتر حال كنيم
ما تقريبا هفته اي٢ بار سكسه حرفه اي داشتيم اما اين سكس يه چيزه ديگه بود
يه هفته بود كه سره يه موضوعه الكي با ايمان قهر كرده بودمو نميرفتم پيشش
اونم هي زنگ ميزد و يا ميومد دمه خونمون اما من محلش نميزاشتم
تا اينكه يه روز صبح زنگ زد و گفت سارا حالم بده زود بيا پيشم
منم سريع خودمو رسوندم و ديدم حالش از منم بهتره ناراحت شدم و خواستم برگردم كه نذاشتو گفت نهار گرفتم بيا بريم تو اتاقت
خلاصه منت كشي كردو مثلا به زور منو برد
مثله هميشه من غذامونو مرتبو آماده كردمو خورديم
اون بهترين غذايي بود كه تو عمرم خوردم
بعد از اينكه غذامون تموم شدو من جمع كردم ايمان اومد از پشت بغلم كردو بهم گفت چرا مانتتو در نمياري و خودش در همون لحظه شروع كرد به باز كردنه دكمه هاي مانتومو شروع كرد گوشمو گردنمو بو كردنو ليس زدن
منم كه رو اين حركت حساسم حسابي حشري شدم
(من چون ورزش ميكنم هيكله خوبي دارم، سينه هاي ورزيده و تقريبا درشت با شونه هاي كشيده، كمره باريك و كونمم خيلي گرده، كسم كوچيكو تنگه، خلاصه قدم ١٦٧ و وزنم ٥٠ كيلوه)
(ايمان بدن سازي كار ميكنه و هيكله عضله اي و معركه اي داره، بازوهاي كلفت وكمر باريك با قده١٨٠)
خيلي بهم ميايم
ايمان مانتومو از تنم كشيد بيرونو همونطور كه پشتم بود يه دستشو گذاشت رو سينمو با يه دسته ديگش كسمو از روي شلوارم ميماليد آروم تو گوشم نفس ميكشيدو با زبونش با گوشم بازي ميكرد
تمامه بدنم از شهوت ميلرزيد تا برگشتم و شروع كردم به خوردنه لبايه قلوه ايشو با دستام تو موهاشو كمرش چنگ ميزدم
اروم اروم رفتيم عقب تا رسيديم به تخت و من دراز كشيدمو اون اومد رومو همونطور لبايه همو گاز ميزديم
اتيشه شهوت تو بدنمون شعله ميكشيد
ايمان شروع كود به باز كردنه زيپه شلواره منو خيلي رمانتيك درش اورد
از نوكه انگشتايه پامو ليس ميزد اروم اروم ميومد بالا منم مثله مار از شهوت به خودم ميپيچيدم
شروع كرد از روي شرت كسمو خوردنو همش مي گفت جووووووووووون
شورتمو در اوردو خيلي نرمو اروم كسمو ليس ميزد منم كه داشتم ميمردمو با دستام چنگ ميزدم به موهاي خوش حالتش
خوردنه كسمو ول كردو روي شكممو پهلوهامو ليس ميزدو با دستاش سينه هامو محكم فشار ميداد
سوتينمو در اوردو
منو به پشت برگردوندو از پشت گردنمو ميخورد منم كه فقط از شدت لذت جيغ ميزدم جوووووووووووون جووووووووووون اااااااهههههههههه
ديگه طاقتم تموم شدو بلند شدم كيره جيگرشو گرفتم تو دستمو با يه جووووون گفتن سرشو كردم تو دهنم
حالا نوبته اون بود كه از حال بره
دراز كشيده بودو كيرش تو دهنه من بودو با دو تا دستام سينه هاي سفتشو ميماليدم نميدونين چقدر كيرش خوش بو و خوش طعمه...
از جاش بلند شدو روغن بچه اورد و تمامه تنه منو اطرافه كيرشو چرب كرد (اخه من با روغن دوست دارم نميدونين چه حالي ميده حتما امتحان كنيد)
منو خوابوندو سره كيرشو ميكشيد رو كسم و بعد اروم اروم كيرشو فرستاد تو ؛ كه من جيغ كشيدم
كسم اتيش گرفت، افتاد رومو نوازشم كرد تا كسم جا باز كردو شروع كرد اروم اروم تلمبه زدن
حال كردنه من شروع شد ميگفتم محكم بكن اونم ضربه هاشو محكم كرد كه صداي خوردنه تنمون بهم از صداي جيغه من بيشتر بود
جوووون بكن بكن محكم تتتتتتر
من ججججججرررررر ميخوام ايمان
جر ميخواي؟
اره،
پس برگرد چهار دستو پا شو
برگشتمو كونه گردمو قمبل كردم
با دستاش محكم ميكشيد رو كونه چربمو ميگفت جاااااااان
بعه كيرشو اروم فشار داد تو كسمو شروع كرد به تلمبه زدن
هم درد داشت هم حال اما دوست داشتم محكمتر بكنه اونم نامردي نميكردو چه ميركرد...
ايمان بكن بكن جوووون محكم محكككم ترر
وايييي جاااان
خسته شدو دراز كشيد تا من برم روش
اهسته كيرشو فرستادم تو كسمو سوار كاريم شروع شد با تمامه انرژيم بالا پايين ميرفتم ايمانم از لذت چشماشو بسته بودو ميگف جووووون جاااااان كسسسسسس ميخوام كسسسسسه تنگه تورو....
منم خسته شدمو دراز كشيدم كه ديدم ايمان از تخت رفت پايينو پاهاي منو كشيد سمته خودش
من خوابيده اون ايستاده شروع كرد به محكم تلمبه زدن
جاااااااااان جاااااااان چه حالي ميداد
محكم زد تا ابش اومدو همشو ريخت رو شكمه من
اومد ازم يه لب گرفتو بلندم كرد با هم رفتيم زيره دوش همديگرو شستيم و اومديم دراز كشيديم
اون روز ايمان به من گفت كه اخره هفته با خانوادش برا امره خير مزاحممون ميشه!!!!!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#452 | Posted: 13 Jan 2013 16:53

شراره و حسن

یک دوستی داشتم اسمش حسن بود وکیر خوبی هم داشت هم دراز بود هم کلفت بود طوری بود که همه دوست دارند براش هم بخورند هم از کوسشون حال کنند باراولی که باهاش سکس کردم فکر نمیکردم پابندش بشوم ولی شدم وضع مالی من خوبه هر دومون جداشدیم از همسرانمون و من الان هرکار میکنم که علاقه اونو به خودم جلب کنم و حاضرم همه ای داروندارم رو به پاش بریزم که فقط هم فکرش و هم جسم وروحش از آن من بشه نمیشه و اون انگار نفس میکشه که یکروز زنش دوباره بهش بله بده وبره با اون زندگی کنه نمیدونم چطور شده ولی میگفت که شک کرده بود که اون مفعول شده باشه وقتی این حرف رو شنیدم ازش و کردنش رو دیدم و شهوت مردونگیش و نوع وغیرت مردونه اش رو باور نمودم اگر مردی کامل تو دنیا که نه به ظاهر نه به مال و منال کسی چشم داشته باشه فقط همین حسن هست مفعول که نه اون فاعلی هست که یا زنش مشکلی که ازخودش داشته یا دلش به کسی دیگری بسته بوده وگرنه کسی که اینطور حس گرما وداغ سکسی رو داشته باشه و برای کس کردن جان بده مگر میتونه مفعول بشه . باراول که شروع کردیم بعد از لب و خوردن زیر گردن و با نوک زبونش نوک سینه هامو میخورد ناخدا و ناگهانی چشمانش اشک پر شد و اما هیچکدام برویمان نیاوردیم براش ساک زدم و اونم کاندوم کشید رو کیرش و سرشو ژل روان کننده مالید و روکسم بازی داد و از بالا و پایین کسم تکون داد و بعد روی سوراخ کم کم فشار داد و یادم که می افته هوس کردم دوباره آرام داخل شد و به من نگاهی کرد و لبانشو به لبانم نزدیک کرد و مشغول تلمبه زدن تو کسم شد میکرد و من از حال با کیرش که وجودمو زنده میکرد داشتم حسابی لذت میبردم و دوست داشتم این سکسمون تا آخر ادامه داشته باشه و هر مدلی که دوست داشت انجام میداد و من نه نمیگفتم و اونم همه رقمه داشت حال میداد و من دوبار به ارگاسم رسیدم و موقع آمدن آبش خواستم بریزه روی شکم و بدنم وای چه داغ بود وای کاش مال خودم بود وکاش میتونستم هرموقع میخوام بیاد و دوباره ودوباره بکنه و از اینجا به همجنسانم که به بختشون لگد میزنند و این جور مردانی رو روهوا میگذارند باید بگم مردی که مثل حسن باشه که چشم به مال همسر نداشته باشه و مردونگیشو بارها دیده باشم اگر مال من بود حتی از کون هم بهش میدادم هرچند کیرش کلفت و هرچند تاحالا ندادم و هرچند آدم باید گاهی فداکاری کنه تا مردشو راضی کنه .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#453 | Posted: 13 Jan 2013 16:55

سکس عاشقانه با ناهید

سلام. از مقدمه چینی خوشم نمیاد! واسه همین میرم سر اصل مطلب. با دختری به اسم ناهید دوست بودم! یه دختر سفد پوست و ترکه‌ای. اندام نازی داشت. بازوهای کشیده، سینه‌های مامانی (از لیمویی بزرگتر، از اناری کوچیکتر)، باسن نقلی و سفید. به خودش خیلی می‌رسید. وان شیر و هزار جور سرخاب سفیداب (البته آرایشی نه، بهداشتی) که تو حموم اتاقش داشت. دوستی ما از همون اول بر سکس بنا بود. یعنی ناهید وقتی بهم اعتماد کرد، مزه دهنش طوری شد که معلوم بود سکس دوس داره و نمیتونه به کسی اعتماد کنه! منم که دیدم اینطوریه، خیلی نرم نشون دادم که از خدامه باهاش باشم. وقتی ماجرا کاملا علنی شد و پی دوستیمون ریخته شد، بهش گفتم بریم صیغه کنیم. اونم بدش نیومد! استقبال کرد. بعد از اون خیلی اوضاع بهتر شد. آخه از اونجایی که به شدت از خدا می‌ترسم، اصلا حوصله‌ی عذاب ندارم! خدا وکیلی آدم تو این کتابا یه چیزایی میخونه تخماش میچسبه زیر گلوش! کی حوصله‌ی زنا داره! خب عین بچه آدم میرم صیغه میکنم دیگه! چی کاریه!
بگذریم. مدتی بود که ننه بابای ناهید میخواستن برن کیش(چه مد شده این کیش هااا)! ناهید هم نمی‌خواست بره. منم خوشحال بودم، چون می‌دونستم چند جلسه‌ای سکس افتادیم.
یه هفته‌ای گذشت و رفتن کیش. من موندم و ناهید. جلسه‌های اول که می‌رفتم خونشون سکس نکردیم؛ معمولا ناهید یه جور دلهره داشت. با اینکه قبلا تجربه‌ش رو داشت (یه ازدواج ناموفق شیش ماهه داشت)؛ بازم نمی‌دونم چی بود که نمی‌ذاشت. اما...
گذشت و گذشت تا یه روز که با خودم عهد کردم به این دختره ثابت کنم سکس بلدم! پنجشنبه حدود ساعت چهار بود که رفتم خونشون. در رو که باز کرد، دستام رو باز کردم. اومد و پرید تو بغلم. با اینکه وزن زیادی نداشت، چون دیسک کمر خفیفی دارم، نتونستم زیادی رو هوا نگهش دارم. آروم گذاشتمش زمین. اما تو بغلم نگهش داشتم. زیر گوشش گفتم "چطوری خوشکل من!"؛ خیلی آروم با اون صدای مخملیش گفت "خوبم عزیزم!"؛ دستم رو گذاشتم رو شونش و با هم رفتیم داخل. منو نشوند رو مبل و گفت "باش واست قهوه بیارم!"؛ گفتم "این صد دفعه! من چایی میخورم!"؛ گفت "خب یه بارم قهوه بخور!"؛ با خودم گفتم چه کنم! گفتم "چسب! (چشم)"؛ رفت و قهوه آورد. با اینکه اصلا از این اختراع بشر خوشم نمیاد، اما چون هوا تقریبا سرد بود، می‌چسبید. خوردیم و با هم یه کم صحبت کردیم. آمار ننه باباش رو هم گرفتم. یه ربعی مشغول گپ زدن بودیم که دیگه دیدیم داره وقتش می‌رسه. ناهید هی با دستاش ور می‌رفت و منتظر بود که من یه چیزی بگم! دستم رو انداختم رو دوشش و کشیدمش سمت خودم. داشت پایین رو نگاه میکرد. لبام رو گذاشتم رو صورتش و یه بوس چار پنج ثانیه‌ای کردمش. نگاش کردم. روش رو برگردوند سمتم و بهم نگاه کرد. لبای صورتی و کوچیکش بدجوری خودنمایی می‌کرد. لبام رو آروم آوردم و رو لباش خوابوندم. آروم تکیه‌ش دادم به پشتی مبل و مشغول مکیدن لباش شدم. دستاش رو گذاشته بود رو پهلوم و آروم می‌مالید. من دست راستم پشت گردنش بود، با دستم دیگه‌م آروم پاش رو می‌مالیدم. شاید یه دقه، یه دقه و نیم لباش رو میخوردم. لبای گرم و نرم آدم رو تشنه‌تر می‌کنه! لبام رو که برداشتم چشماش خمار شده بود. معلوم بود که کم‌کم تشنه‌ش می‌شه. رفتم سراغ گردنش و این بار محکم‌تر و عمیقتر می‌مکیدم. تنش بوی خوبی می‌داد. پوسش لطیف و کشیده بود. از عشق بازی باهاش سیر نمی‌شدم. رفتم پایینتر تا رسیدم به بالای سینش. می‌دونستم که بوسه‌ی خالی تحریکش نمی‌کنه، پس مکیدن رو عوض کردم و مشغول لیسیدن شدم. تو تمام این مدت ساکت بود. اما وقتی نگاش کردم دیدم داره لبش رو گاز می‌گیره. معلوم بود تا اینجا موفق بودم.
دیگه جای درنگ نبود. بلندش کردم و بردمش تو اتاقش (آی مادر کمرم). خوابوندمش رو مبل و با ولع مشغول مکیدن بالای سینش شدم. ولش کردم و مشغول درآوردن پیرهنش شدم. سوتین سفید پارچه‌ای بسته بود. نذاشتم بازش کنه! دوباره خوابوندمش و شروع کردم زیر ممه‌هاش که پوست نرمی داره رو مکیدن. اونجاش تحریک‌پذیر بود و زود حالش خراب می‌شد. دیدم داره پاهاشو خم و راست می‌کنه. ماهیچه‌های شکمش داشت منقبض منبسط می‌شد. دستم رو از کش شلوارش رد کرد و از رو شرت گذاشتم رو بهشتش. سرم رو برداشتم تو چشمای خمارش خیره شدم. صورتش گل انداخته بود. گونه‌هاش قرمز شده بود. گفتم "می‌خوامت گلم!"؛ بعد بهشتش رو تو دستم فشار دادم. این دو حرکت باهم باعث شد که یهو کمر و باسنش رو بلند کرد و یه آه بلند گفت...
ترشحات بهشتش زیاد شد، طوری که دستمو تر کرد، اما هنوز ارضا نشده بود. هنوز کار داشت. سوتینش رو باز کردم. دوتا سینه‌ی مرواریدی جلوی چشمام سبز شد. دیگه صبر جایز نبود! اصلا مگه می‌شد جلوی سینه مقاومت کرد. سینه‌ی راستشو کشیدم تو دهنم . محکم میک زدم. نفسش رو حبس کرد. محکم مکیدم، یهو نفسشو ول کرد و ناله‌ی خفیفی کرد. با انگشت اشاره و شصت نوک سینه چپش رو گرفتم و فشار دادم. دیگه حالش دست خودش نبود. افتاده بود رو دور. منم با تمام قدرت سینش رو می‌مکیدم. سه چهار دقیقه‌ای سینش رو مکیدم که از راستی سیر شدم و رفتم سراغ چپی. چپی رو کردم تو دهنم دیگه نتونست خودم رو کنترل کنه و سرمو فشار داد به سینش. آروم با چشمای بسته گفت "بخورش عشقم! بخورررر..."؛ این حرفش دیوونم کرد! شروع به مکیدن کردم. سینه‌ی راستش رو چنگ می‌زدم و محکم می‌مالیدم. پام رو گذاشتم بین پاهاش و با رون پام رو بهشتش فشار میاوردم. دستم رو از سینش برداشتم و سعی کردم در حین مکیدن سینه‌ی خوشکلش شلوارشم رو بکشین پایین. زیاد مسلط نبودم، اما تونستم تا وسط روناش بیارم پایین. همینکه سینه‌ش رو ول کردم، رفتم سراغ بهشتش. از رو شرت سفیدش نم معلوم بود. خیس شده بود و شهوتناک! آروم شرتش رو کشیدم پایین. یه بهشت صورتی کوچولو جلو چشمام پدیدار شد. شرت و شلوارش رو درآوردم و پاهای بلوریش رو از هم باز کردم. یه دست رو بهشتش کشیدم و نم اضافه رو پاک کردم. همینکه دهنم رو بردم که واسه اولین بار بهشتش رو بمکم، نشست و گفت "محمد نه!"؛ دیگه جای گوش کردن به حرفش نبود. تا اون روز هروقت به اینجای کار می‌رسیدم نمی‌ذاشت. منم به حرفش گوش می‌کردم؛ نمی‌خواستم علی‌رغم میلش باهاش سکس کنم. اما اون روز عهد کرده بودم که لذت کامل رو بهش بدم و خودم هم لذت کامل ببرم. بهشت کوچولوش رو از هم باز کردم و گفتم "چرا؟"؛ گفت "نکن!"؛ یهو رفتم تو بهشتش و چوچولش رو محکم مکیدم! جیغ زد و گفت "نه..."؛ سرم رو از با دستش نگه داشت تا به بهشتش نزدیک نکنم. اما من دوباره فشار آوردم و دوباره چوچولش رو مکیدم. با صدای لرزون گفت "محمممممد... نننننکن..."؛ بعد یه ناله‌ی دیوونه کننده کشید! لبام رو گذاشتم رو چوچولش و نرم مشغول مکیدن شدم. دیگه نتونست رو کمرش بند بشه و دراز کشید. در حین دراز کشیدن با صدای پر از شهوت گفت "خیلی بدی..."؛ می دونستم ناراضی نیس؛ واسه همین ادامه داد. مکیدن چوچولش رو ادامه دادم. شاید سه چهار دقیقه بدون توقف می‌مکیدمش که دیدم داره تکوناش شدید می‌شه! برعکس به جای اینکه سرم رو به بهشتش فشار بده، سعی می‌کرد جلوی مکیدنم رو بگیره! اما من ول کن نبود. اونقد مکیدم که که جیغهاش تیکه تیکه شد! کمرش رو بلند کرد، دستام رو زیر باسنش گرفتم و تو همون حال نگهش داشتم و همچنان می‌مکیدم تا اینکه دیدم بهشتش داره تو می‌کشه! یهو چونم گرم شد. ریختن آبش رو حس می‌کردم داشت خالی می‌شد. ناهید هم هی جیغهای منقطع می‌کشید و می‌لرزید تا خالی شد. آروم باسنش رو گذاشتم رو تخت و چوچولش رو ول کردم. حالا می‌تونستم بهشت نازش رو ببینم. آب شفاف و بی رنگی تا سوراخ باسنش رو خیس کرده بود. حوله‌ی بغل تخت رو برداشتم و فک و دهنم رو پاک کردم. رفتم کنارش. چشماش هنوز بسته بود. گردنش رو بوسیدم. چشماش رو باز کرد. بهش لبخند زدم. دست به صورتم کشید و گفت "بالاخره کار خودتو کردی؟"؛ با همون لبخند گفتم "دوس نداشتی؟"؛ جوابم رو با لبخند رضایتمندی داد. گفتم "برگرد به شکم بخواب!"؛ اونم برگشت. آروم مشغول ماساژ کمرش شدم. آروم گفت "آخیییییش!"؛ صورتش رو که به یه ور گذاشته بود بوسیدم و به کارم ادامه دادم. از پشت گردنش می‌مالیدم و میومدم تا کپلای نازش. اینقد این کار رو کردم که حس کردم حالش جا اومده. رفتم و کنارش دراز کشیدم. داشت بهم نگاه می‌کرد. منم نگاش کردم. همونجوری که به شکم بود گفت "پس تو چی؟"؛ لبخندی زدم و گفتم "نهضت ادامه دارد! هنوز کارمون تموم نشده که!"؛ گفت "پس منتظر چی هستی؟"؛ از این همه انرژی لذت می‌بردم. مثل خودم هات بود. گفتم "منتظر اجازه‌ی تو عزیزم!"؛ برگشت به پشت و گفت "شروع کن!"؛ گفتم "ای به چشم!"؛ تازه یه نگاه به خودم انداخته بودم! حتی پیرهنم هنوز تنم بود. آب ناهید خوشکلم خیسش کرده بود و بوی شهوت می‌داد. درش آوردم، زیر پیرهنیمم کندم. شلوار و شرتمم درآوردم. تیکو طفلی تازه نفسی به راحتی کشید و قامت راست کرد. ناهید داشت با خونسردی نگام می‌کرد. تو دلم گفتم "آتیش به جونم زدی و خودت راحتی؟ دوباره آتیشیت می‌کنم!"؛ پاهاش رو از هم باز کردم، دستی به بهشتش کشیدم و سعی کردم خشکش کنم. آروم فوتش کردم که پاهاشو جمع کرد و یه آه کشید که آبم تا سر تیکو جلو کش کرد! آروم گفتم "جوووون!"؛ رفتم جلو و خیلی نرم لبه‌های بهشتشو لیسیدم. آروم شد. آروم مشغول لیسیدن شدم. یکم که لیسیدم، لاش رو باز کردم و زبونم رو بیشتر دادم داخل. داخل رونای سفید و سیقلیش داشت نبض می‌زد. ماهیچه‌هاش خودبه‌خود شل و سفت می‌شد. زبونمو اونقد کردم تو که درد گرفت. نگاهی بهش انداختم؛ حالش داشت منقلب می‌شد. تیکو بدجوری بی‌تابی می‌کرد. هی شلنگ تخته می‌نداخت. آخه می‌دونست قراره بهشتی بشه! خوش به حالش! خدا هممون رو بهشتی کنه!
همینجور می‌لیسیدم که کم‌کم بهشتش تر شد. دیگه وقت مرحله‌ی بعدی بود. آروم خوابیدم روش و تیکو رو گذاشتم لای پاش. سینه‌ به‌ سینه‌ش شدم و خیلی نرم لاپایی تلمبه زدم. تو چشمام خیره مونده بود. دستاش رو انداخت پشتم و کمرم رو ناز می‌کرد. آروم لبام رو خوابندم رو لباش و با تلمبه زدن لباشم می‌مکیدم. خیلی دیوونه کننده‌ست. یه پری تو رو به خودش دعوت کنه و تو هم باهاش شیرین‌ترین لحظه‌ی عمرتو بگذرونی. کم‌کم سرعتمو بیشتر می‌کردم! خوشکلم کمرم رو ناخن می‌کشید و ناله می‌کرد. آروم اسممو صدا می‌کرد. دیگه حالش بدجوری خراب شده بود. تموم تنش خیس عرق شده بود که همین خیلی سکسی‌تر می‌کردش. دیگه داشتم از کمر میفتادم، حسابی خسته شده بودم. ناهیدم همینطور ناله کرد و با نفس‌های محکم و کوتاه گفت "محمدم! محمدم! بذارش تو! اینجوری نمیشه! بذار تو بذار خوب حسش کنم!"؛ از لبش شروع کردم و تا خود بهشتشو بوسیدم و اومدم پایین. لای پاش خیس خیس شده بود. تیکو هم حسابی خیس شده بود. آروم سرشو گذاشتم رو بهشتش و بازی‌بازی دادم. نمی‌شد. با دست لبای بیرونیش رو از هم باز کردم و خیلی آروم، میل به میل تیکو رو دادم تو. اماچه تویی! سرش رفت تو که ناهید شروع به آه کرد. دستپاچه بودم! نمی‌دونستم درد داره یا داره لذت میبره! یکم واستادم و دوباره آروم کردم تو که یهو ناهید پاهاشو دورم حلقه کرد و به خودش فشارم دادم! تیکو تا ته رفت تو... داشتم منفجر می‌شدم. انگار هنوز دختر بود! اینقد تنگ بود که تیکو داشت خفه می‌شد! به هن هن افتادم! ناهید پنجه زد تو موهاش رو جیغ کشید! گفت "بزن! محمد تو رو خدا بزن!"؛ دیگه دیدم به حال خودش نیس! شروع کردم تلمبه زدن. بهشتش قد یه انگشتر هم نبود! اما اونقد خیس بود که می‌شد تلنبه زد. شاید پنج ثانیه تلنبه نزدم که جیغهای ناهید بلندتر شد و تیکو داغ شد... دستاش رو آورد جلو، دستاش رو گرفتم! اشک از چشمای خوشکلش سرازیر شده بود! دستاش رو گرفتم و بوسیدم. با صدایی لرزون گفت "عاشقتم محمد!"؛ حرفاش تو اون حس شهوت وجودم رو آتیش می‌زد. تو چشماش خیره مونده بودم که گفت "بزن عزیزم! بازم بزن..."
دیگه هم بهشتش قاب تیکو شده بود، هم خیسیش بیشتر شده بود. واسه همین خیلی روون شروع به تلمبه زدن کردم. داشتم سکته می‌کردم! تموم تنم عین کوره می‌سوخت! با هر تلنبه با تمام نفس "هوه!"؛ می‌کشیدم! عرق از نوک بینیم می‌چکید! کم‌کم سرعتم رو بیشتر کردم که ناهیدم کم‌کم داغ شد. سه چهار دقیقه‌ای تلنبه می‌زدم که ناهیدم شهوتی شد. دست انداختم و سینه‌هاشو می‌مالیدم. دستام رو محکمتر به سینه هاش فشار می‌داد . ناله می‌کرد. سرعتم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد. تیکو رو درآوردم و ناهیدم رو به سجده کردم. از پشت خیلی آروم سعی کردم فرو کنم تو بهشتش! لامصب تنگ بود، تنگ‌تر شد! با زحمت کردم تو که ناهیدم ناله کرد. گفتم "مال منی عزیزم!"؛ شروع به تلمبه زدن کردم. جفتمون خیس عرق بود. لمبرای خوشکل نقلیش داشت دیوونم می‌کرد. تلمبه‌هام رو تندتر کردم؛ ناهید یهو سرشو اورد بالا و گفت "محم... محمد...تن...تندتر!... تو رو قرآن تندتر..."؛ داشتم از بین می‌رفتم! شهوتم رسیده بود به هزار! با تمام قدرت تلمبه می‌زدم که دیدم داره آبم میاد! سرعتم رو بیشتر و بیشتر کردم... دیگه داشتم منفجر می‌شد گفتم "اومد! اومـ..."؛ که آبم فواره زد تو بهشتش.ناهید جیغ می‌زد و من دیگه نایی واسم نمونده بود. اما دیدم ناهید چیزی نمونده که بیاد، با انگشت وسط چوچولشو با قدرت مالیدم، اونم بعد تقریبا یه دقیقه شد. تیکو کوچیک شده بود و خودش اومد بیرون. آب ناهیدم با آب من مخلوط بود آروم از لای بهشتش میومد. بهشتش انگار نه انگار! آک آک مونده بود! ناهید همینجوری تو سجده مونده بود. منم که دیگه کمر واسم نمونده بود. فکر کنم قد نصف لیوان آب ازم اومد. ده دوازده تا نبض شدید تیکو زد و تو هر کدوم کلی آب ازم اومد!
(از اینجا تا آخر داستان سکس نداره. خواستین نخونین! خوندینم که خوشحالم می‌کنین!)
کمک کردم ناهیدم دراز کشید. زودی دست انداخت دور گردنم. میدونستم چی می‌خواد. لبام رو لباش قفل کردم و لباشو می‌مکیدم. به کمرش دست می کشیدم. اونم همینکار رو واسه من می‌کرد. حالم خیلی خوب بود! خیلی حسی خوبی بود وقتی دستای گرم و لطیفش به پشتم کشیده می‌شد.
لبام رو ول کرد و تو چشمام خیره شد. لبخند رضایتی رو لبای نازش نشسته بود. نوک بینیش رو بوسیدم. گفت "محمدم!"؛ گفتم "جونم؟"؛ گفت "لالا دارم!"؛ گفتم "لالا کن عزیزم!"؛ سرش رو آورد گذاشت رو سینم. آروم با نوک انگشتاش با موهای سینم بازی می‌کرد. منم آروم کمرش رو می‌مالیدم و تو افکار خودم بودم. متوجه نشدم کی، اماوقتی به خودم اومدم دیدم خوابیده. لخت، تو بغلم، سرش رو سینم، خوابیده بود! منم سعی کردم بخوابم و بعد یه مدتی موفق شدم.
وقتی چشم باز کردم دیدم ناهید سرش رو تازه از رو سینم برداشته. فهمیدم بیدار شدن اون، بیدارم کرده. وقتی دید بیدارم گفت "بیدارت کردم؟ ببخشید!"؛ چیزی نگفتم. دوتا انگشتم رو بوسیدم و گذاشتم رو گونه‌ش. یه خنده‌ی نازی کرد که نگو! نگاهی به خودم کردم، دیدم وضعم خیلی افتضاحه. گفتم "ناهیدم! من می‌رم حموم!"؛ گفت "برو عزیزم!"؛ گفتم "تو نمیای؟"؛ خودشو لوس کرد و گفت "اِ... مامانم دفته با مرد غلیبه حموم نلم!"؛ دیوونه‌ی این کاراش بودم! تو همون تخت پریدم و بغلش کردم. جیغ می‌زد و می‌خندید. به پشت خوابوندمش و دستاش رو گرفتم. فیس تو فیس شدیم. چند ثانیه تو چشماش خیره شدم. آروم صورتم رو بردم نزدیک و لباش رو بوسیدم. گونه هاش رو بوسیدم. پیشونیش، چشماش (پلکاش)، نوک بینیش، چونش... هرجایی دستم اومد بوسیدم. اونم نیگام می‌کرد. تو نگاهش یه حسی بود! اذیتم می‌کرد. بغلش کردم و با خودم بردمش توحموم (مجددا مادرجان کمرم). خوابوندمش تو وان و آب رو باز کردم. دوش رو واسه خودم باز کردم و تنم، مخصوصا تیکو و بین پاهام رو شستم. کارم که تموم شد، یه غسل جنابتم کردیم. ناهید آروم تو آب دراز کشیده بود و چشماشو بسته بود. ممه‌هاش زیر آب با هر تکون آب یه موجی می‌خورد. آدم فک می‌کرد دارن تکون می‌خورن! یواش رفتم و کنارش دوزانو نشستم. صورتم رو تو آب فرو بردم و نوک ممه‌اش رو کردم تو دهنم و د بخور! نفسم که تموم شد سرمو کشیدم بیرون و یه نفس عمیق کشیدم. داشت با صدا می‌خندید. گفت "دیوونه ای به خدا!"؛ گفتم "دیوونه‌ی توام!"؛ بلندش کردم و با هم رفتیم زیر دوش. خوب همه جاشو شستم. بهشت خوشکلش رو حسابی با دوش سیار شستم. بعد گفتم "تو هم غسل کن!"؛ گفت "من واسه چی؟"؛ گفتم "سلام علیکم! من بودم سه بار آبم اومد؟ نکنه فکر کردی جیش بوده!"؛ جیغ زد و صورتش رو تو دستاش قایم کرد و گفت "دیوونه..."؛خندیدم و لبه‌ی وان نشستم تا غسلش رو بکنه. با هم رفتیم تو رختکن. ناهیدم پشتش بهم بود و داشت تن نازشو خشک میکرد. منم همینطور ماتش مونده بودم. رو گردن کشیده صافش یه خال کوچولوی قهوه ای داشت که خوشکلیش رو بیشترم می‌کرد. عمق فاجعه وقتی بود که شرت صورتیش رو پاش کرد. اون لمبرای ناز و نقلی، وقتی تو شرت چفت شد اینقد ناز شد که حد نداشت. دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم! رفتم و از پشت بغلش کردم. دستام رو جلوی شکمش به هم گره کرده بودم. آروم لبامو گذاشتم رو خال گردنش و بوسش کردم. سرشو یکم به سمتم خم کرد و لبخند اومد رو لباش. تیکوی صاب مرده یهو قد کشید و چسبید به باسنش. ناهید گفت "عه! هی پسره! سیر نشدی!"؛ خیطی بالا اومده بود. به خودم مسلط شدم. آروم زیر گوشش گفتم "مگه می‌شه از تو سیر شد؟!"؛ همینجوری که پشتش بهم بود، سوتینش رو داد دستم و گفت "واسم می‌بندیش؟"؛ گفتم "چشششم!"؛ انداختمش جلو و آروم از دستاش ردش کرد و بندش رو بستم. دوباره بوسیدمش و مشغول پوشیدن لباسای خودم شدم.
وقتی از حموم اومدیم بیرون، تازه یاد پیرهنم افتادم. خدا بیامرزه ناهیدشون رو! گرفتش و انداختش تو ماشین، بعد درآورد کرد تو خشک کن؛ طفلی اتو هم زدش و تحویلم داد!
پیرهنم رو که پوشیدم نگاهی به ناهید انداختم. تو اتاقش رو تخت نشسته بود و داشت موهاش رو با دقت بیشتری خشک می‌کرد. رفتم و کنارش نشستم. حوله رو از دستش گرفتم و واسش موهاشو خشک می‌کردم. چیزی نمی‌گفت، فقط یه لبخند دلبرانه به لب داشت. موهاش که تموم شد، حوله رو گذاشتم روتخت. صورتمو بردم جلو و صورتشو بوسیدم. صورتم رو عقب نکشیدم و از همون فاصله‌ی چند سانتی بهش خیره شدم. بعد از چند ثانیه گفتم "وااای! که چقد خوشگلی تو!"؛ خنده‌ی نمکینی کرد و گفت "تازه فهمیدی!"؛ مدتی بینمون سکوت شد. گرسنم شده بود. کلی انرژی مصرف کرده بودم، تازه هرچی شارژ تو کمرم بود هم که رفته بود. حتما ناهیدم وضعی شبیه من داشت. گفتم "ناهیدم!"؛ گفت "جانم!"؛ گفتم "حال داری شام بریم بیرون؟"؛ گفت "چی از این بهتر! بریم!"؛ گفتم "پس جلدی آماده شو."؛ من فقط باید شلوار و جوراب تنم می‌کردم. اما ناهید باید کامل لباس عوض می‌کرد. زودی پوشیدمشون و نشستم. ناهید نگاهی بهم انداخت و وقتی نگاهم رو دید فهمید که قصد رفتن ندارم. پرهنش رو درآورد. حالا با شرت و سوتین جلوم ایستاده بود. داشتم از اون همه توازن تو اندامش لذت می‌بردم! تیکوی ناقلا باز بی‌تابی می‌کرد. اما دیگه بسش بود. دلم نمی‌خواست اون لحظه‌های قشنگ رو با شهوت بدموقع خراب کنم. ناهیدم یه شلوار جین آبی پوشید. یه تی‌شرت صورتی با یه مانتوی صورتی. یه شال سفید هم انداخت سرش. وقتی برگشت، نفس تو سینم حبس شد! مثل قرص ماه شده بود! واقعا داشت می‌درخشید! با یه عشوه گفت "خوشکل شدم؟"؛ من که مات مونده بودم. بلند شدم و رفتم طرفش. داشت با اون چشمای نازش نگام می‌کرد. دستامو دور کمرش حلقه کردم و تو چشماش خیره شدم. آروم لبامو بردم جلو و چسبوندم به لباش. یه دقیقه‌ای لبای شیرینش مکیدم تا حالم جا اومد. بعد زنگ زدیم آژانس. رفتیم پارک شهر. اول رفتم و دوتا لیوان گنده شیر موز گرفتم و خوردیم. ناهید نتونست بیشتر از نصفیش رو بخوره. اما من همش رو خوردم. بعد از اون همه کار کشیدن از خودمون، لیاقت این رو داشتیم.
بعد با هم رفتیم و دور دریاچه مشغول قدم زدن شدیم. ناهید چشمش به آب بود. یهو گفت "عه! محمد!"؛ گفتم "چیه؟"؛ گفت "ببین تو آب رو!"؛ نگاهی به آب انداختم و گفتم "چیزی دیدی؟"؛ گفت "آره! عه! یکی دیگه! محمد تو آب ماهیه!"؛ رفتیم نزدیکتر و به آب خیره شدیم. آره ماهی بود! ماهی‌های کوچیک قهوه‌ای رنگ. معلوم بود خوراکی هستن و واسه درآمد ریختن. از دیواره‌ی دریاچه تا سطح آب یه سطح شیبدار وجود داشت. به مینا گفتم "می‌خوای از نزدیک ببینیشون؟"؛ نگاهی بهم انداخت و با نگرانی و ذوق گفت "یعنی بریم پایین؟"؛ گفتم "آره!"؛ گفت "وای! نیفتیم!"؛ دستش رو محکم تو دستم گرفتم و گفتم "تو من رو محکم بگیر، هیچی نمی‌شه!"؛ بعد بازوش رو چسبیدم. اونم منو محکم گرفت و با قدمهای کوتاه رفتیم تا رسیدیم به آب. نزدیک آب نشستیم. ناهید آروم دستش رو نزدیک آب کرد. ماهی‌ها به طمع اینکه شاید چیزی گیرشون بیاد میومدن رو سطح آب (البته بعدا بهشون نون دادیم). یکیشون خورد به دستش. یهو با خنده جیغ کوچیکی زد! منم انگشتم رو بردم نزدیک سطح آب. ماهی‌ها طرف منم اومدن. چند دقیقه‌ای رو اونجا گذروندیم. ناهید خیلی لذت می‌برد و از لذت اون، منم لذت می‌بردم.
چند دقیقه بعد رو یه نیمکت نشسته بودیم. ناهید کم‌کم سرش رو گذاشت رو دوشم. سر چرخوندم و نگاش کردم. مژه‌های بلندش تو چشم بود. پیشونی صاف، صورتش رو معصومتر و دوست داشتنی‌تر می‌کرد. یاد حرفاش موقع رابطمون افتادم. حرفایی که غیر از شهوت با یه حسی همراه بود! نمی‌دونستم می‌شد بهش گفت عشق یا هیجان موقع لذت بود که اون حرفا رو روی زبونش میاورد! همینجوری نگاش می‌کردم که نگاهش رو به سمتم چرخوند. بازوم رو با دستش گرفته بود. آروم لبخند زد. منم بهش لبخند زدم. صورتم رو بردم جلو و پشت دستش رو بوسیدم. چیزی نگفت، دوباره سرش رو گذاشت و سکوت کرد. نگاهی به اطراف چرخوندم. چند نفر مشغول دویدن بودن. بنده‌های خدا داشتن چربی آب می‌کردن. چندتا جوون اومده بودن دید زدن دخترا! که البته وقتی از جلوی ما رد شدن، با نگاه تند من رفتن رد کارشون. چندتا دختر و پسر جوون هم دیده می‌شدن. معلوم بود دوستن. همینجوری که مشغول تماشا بودم دیدم یه مرد تند تند از جلومون رد شد. پشت سرش با فاصله‌ی چهار پنج متری، یه خانوم درحالی که دست دخترش رو گرفته بود تندتند می‌رفت تا به مرده برسه. واسم خیلی جالب (یا بهتر بگم مزحک) بود. اینا زن و شوهرن! چه مرد مسئولی!!!
بعد از هواخوری رفتیم و شام زدیم. جای شما خالی خیلی چسبید. خدا پدر مادر آشپزش رو بیامرزه. برعکس بعضی شهرها تو شهر ما دزدی دقلی کمتره! پولی که دادیم به غذایی که خوردیم می‌ارزید.
یه ماشین


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#454 | Posted: 13 Jan 2013 16:56

سکس عاشقانه با ناهید۲
یه ماشین دربست کردم و سوار شدیم و رفتیم تا ناهید رو برسونم خونشون. دم در که رسیدیم، وقت خدافظی بود. ناهید کلید انداخت و رفتیم داخل حیاط تا ملت فضولی نکنن. برگشتم و تو صورت ناهید خیره شدم. معلوم بود یکم حالش گرفته‌ست. منم حال خوشی نداشتم. گفتم "خب! دیگه وقت خدافظیه!"؛ ناهید گفت "دلم برات تنگ می‌شه! کی‌ می‌بینمت؟"؛ گفتم "فردا میام دنبالت با هم بریم یه شیرکاکائو بزنیم!"؛ لبخند قشنگی زد. اومد جلو و دستاش رو انداخت دور گردنم، منم دستام رو دور کمرش حلقه کردم. هر دومون می‌دونستیم از هم چی می‌خوایم! لبام رو آروم خوابوندم رو لباش. اینقد که لباسش ناز و مامانی بود، هیچوقت ندیدم رژ بزنه. منم همیشه با خیال راحت لبای نازشو می‌خوردم. لبمون طولانی شد، اما ناهید خودشو پس نمی‌کشید. انگار هنوز لباش تشنه بودن! منم که بدم نمیومد! لبام رو روی لباش قفل کرده بود و خیلی نرم مک‌های کوچیک می‌زدم. دروغ نگم سه دقیقه تو اون حال بودیم که ناهید لباش رو جدا کرد. تو چشم هم خیره شده بودیم. بازم داشت از اون نگاهها بهم می‌کرد. یه حس عجیبی تو نگاهش بود! وقتی اونجوری نگام می‌کرد، داغ می‌شدم! نمی‌دونستم چم می‌شه! شهوت نبود! یه حس خوشایند عجیبی بود! نگاهم رو ازش دزدیدم و گفتم "خب خوشگلم! خدافظ..."؛ گفت "خدافظ عزیزم!"؛ در رو باز کردم و رفتم بیرون. سرش رو بیرون کرد و رفتنم رو تماشا کرد. دوبار برگشتم و واسش دست تکون دادم. دفعه‌ی دوم اشاره کردم که بره داخل. اونم رفت...
نگاهی به ساعتم انداختم. نزدیک یازده بود. می‌دونستم که ناهید ساعت یازده مهمون داره. خاله خانومش! از اون زنایی بود که انگار از دماغ فیل قدم رنجه بر زمین کرده! بیا و ببین! چه فیسی!چه افاده‌ای! اما خواهرزاده‌ش رو دوس داشت. تو مدتی که تنها بود، خاله‌ش شبا میومد پیشش.
قصد داشتم تا خونه پیاده برم. یه ساعتی راه بود، فرصت مناسبی بود تا خودم رو پیدا کنم. همینجوری که باد خنک می خورد تو صورتم به اتفاقات اون روز فکر می‌کردم. آروم لبخند می‌دوید رو لبام، وقتی یاد لحظه‌های شیرینی که با ناهید داشتم میفتادم. اما اون نگاهها، اون حرفها؛ فکرم رو مشغول می‌کرد. یعنی ناهید دوسم داره؟ نگاهش این رو می‌گفت! یه بنده خدایی می‌گفت "چشم‌ها، دریچه‌های قلبند!"؛ یعنی قلب ناهید هم همین نظر رو داشت؟ من که دوسش داشتم. همیشه تو رویام زنی مثل ناهید رو تصور می‌کردم. اما من یه کاسب خورده پا! بابای اون تاجر گردن کلفت فرش! یعنی دختر همچین آدمی راضی به من می‌شه؟ هرچند از لحاظ جنسی و روحی کامل ارضاش می‌کردم و این پشتوانه‌ی محکمی واسم بود؛ اما بدبختانه این رو که نمیشه تو جلسه‌ی خواستگاری مطرح کرد!
تو ذهنم یه علامت سوال درست شده بود که هرچی بیشتر فکر می‌کردم، علامت سواله گنده‌ترمی‌شد!!!
همینجوری تو افکار خودم بودم که رسیدم جلوی یه جواهر فروشی. نگاهی به ویترینش انداختم. حلقه‌های قشنگی توش چیده بود. یهو دل رو زدم به دریا و رفتم داخل. فروشنده مردی بود حدودا چهل ساله. مودبانه اومد جلو و گفت "بفرمایین!"؛ رفتم و گفتم "یه حلقه می‌خوام، ساده!"؛ سری تکون داد و رفت و یه تخته حلقه آورد و جلوم گذاشت. یکیش چشمم رو گرفت. برداشتم و براندازش کردم. جلاش مبهوت کننده بود! می‌شناختمش! گفتم "6.25؟"؛ فروشنده با تایید گفت "شش و بیست و پنج!"؛ چند ثانیه‌ای سکوت کرد و بعد گفت "هرکی هست، آدم خوش شانسیه!"؛ نگاهی بهش انداختم و لبخند زدم.
حلقه رو خریدم و از مغازه اومدم بیرون. حس خوبی داشتم! نمی‌دونستم چی می‌خواد بشه. اما می‌دونستم که حسی که با نگاه ناهید تو وجودم جاری می‌شد، همون عشقه! دوسش داشتم! از هر لحاظ یه دختر نمونه بود!
نگاهی انداختم به آسمون. تو دلم گفت "اوس کریم! می‌دونم می‌دونی! خودت درستش کن!"


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#455 | Posted: 14 Jan 2013 15:46

مستی و راستی با نازی
من سیاوش 22سالمه این قضیه واسه چند ماه پیش,ترم آخر دانشگامه...
اول یه سری توضیحات بدم,من استعداد بسیار خوبی تو تشکیل اکیپ دارم,اواخر اکیپ قبلیم به علت مسایلی پاشید منم تصمیم گرفتم ترم آخری یه اکیپ باحال بسازم ,اینم بگم من یه دوست دختر داشتم که خیلی خوشگل بود وخیلیم دوسش داشتم اما این اواخر باهم مشکل داشتیم تا جایی که به یه بهونه کوچیکو سره لج بازی کات کردیم من خیلی ناراحت بودم...
بریم سره اصل مطلب یه روز به همخونه هام گفتم میخوام مشروب بگیرم و چندتا از بچه های دانشگاه که دوست بودیم باهاشونو دعوت کنم بدش اگه شد اکیپ بسازیم خلاصه موافقت کردن و من فرداش چندتا از دخترا رو دعوت کردم البته به چندتا از بچه دیگه که رفتو آمد داشتن خونمونم گفتم,خلاصه امدن وطبق معمول من ساقی شدم چون یوخده ظرفیتم بالا بود واندازه بچه هامونو میدونسم میخواسم ظرفیت دخترارو هم تست کنم,خلاصه اون شب به خوبی و خوشی گذشت,چون من آدم شوخ وخون گرمیم زود کاری کردم که خودم و بچه ها صمیمی شدن,اینم بگم دوست دخترم معمولا به علت داداشه گیرش نمیتونس بیاد تو جمع,منم انصافا سواستفاده نمیکردم وبه بچه ها میگفتم دوست دختر دارم,خلاصه اکیپ تشکیل دادم و چند بار رفتیم ویلا بچه ها وباغ ما ولی کسی خطایی نمیکرد,ولی رو بچه ها بهم باز شده بود به برکته بطری بازی وصندلی داغ بچه آمار همو داشتن از سایز سینه وآخرین سکسو اندازه کیر و... من همیشه چون کیرم بزرگتر از بقیه بود سوژه جمع بودم.من با یکی از دخترا بیشتر صمیمی بودم چون همیشه کنارم میشستو باهم میحرفیدیم اون از دوس پسراش میگفت ومن از دوست دخترای قبلیم و نگار(دوست دخترم) تا این که با نگار کات کردیم,بعدش دیدم نازی(همون که باهاش صمیمی بودم)خیلی بیشتر از قبل بهم نزدیک شده و اون روزا که نمیدیدیم همو پشت هم زنگ واس ام اس,به رو خودم نیوردم چون تازه با نگار کات کردم,چند وقتی گذشت وچندباری رفتیم بیرون دیگه شبا میموندیم شبا معمولا دیرتر از بقیه میخوابیدم خلاصه ناراحت بودم دوسال با نگار بودم دوست نداشتم بهمین سادگی بهم بزنیم,خلاصه شبا تا دیر وقت فکر میکردمو سیگار می‌کشیدم,اواخر نازی فهمید که با بچه ها نمیخوابم اونم بیدار میموند میومد پیشم که بهم مثلا دلداری بده,واسه این که حالمو عوض کنه هی شوخی میکرد کنارم میشست دستشو میذاشت رو شونهام وآروم نوازشم میکرد موقع خوابم میومد کنارم دستاتو میگرفت میخوابید,از نازی بگم یه دختر مهربون,خوشگل و خوش صحبت که کلیا تو دانشگاه تو کفش بودن ولی به کسی پا نمیداد,یکی از تفریحاتش هم مچل کردن همینا بود...
خلاصه یه روز بهم خبر فوت شوهرعمم رو بهم دادن،خیلی ناراحت شدم چون رابطه نزدیکی داشتیم,قرار بود فرداش واسه مراسم برم شهرشون,اون شبم بچه ها مشروب گرفته بودن,وقتی دیدن اوضاع اینطوریه خواستن برنامه رو کنسل کنن,ولی من نذاشتم,چون میخواسم یکم ازون حالو هوا درام,خلاصه بازم من ساقی بودم اینبار میخواستم زیاده روی کنم,نازیم که جریانو شنیده بود طبق معمول نشست کنارم,چندبار بهم تذکر داد وقتی دید گوشم بدهکار نیس اصرار میکرد واسه اونم قده خودم بریزم وپا به پام میومد تا شاید به خاطر اون بیخیال شم,خلاصه چندتا از بچه ها که کشیدن عقب منم سفره رو جمع کردم بقیه مشروبو گذاشتم رو اوپن که هرکی خواست بخوره,بچه ها مشغول بزن برقص شدن ولی من همچنان کنار اوپن ایستاده مشغوله پک زدن,نازی دوباره کلید کرد که اگه تو میخوری باید واسه منم بریزی البته وقتی دیدم مسته چندتا پک مزه خالی بهش دادم,خلاصه بچه یکی یکی پنچر شدن یسری تو اتاق همخونم یسریم تو سالن ولو شدن منم دیگه رو پام بند نبودم سیاه مست بودم,بچه ها تو اتاقه من نمیخوابیدن چون میدونسن که من تا دمدمای صبح بیدارم و بدخواب میشن,خلاصه منو نازی مست مست تو آشپزخونه آخرین پکو زدیم,من یکم واسادم تا حالم یکم جا بیاد وبرم بخوابم,دیدم نازی داره تلو تلو میخوره و داره میافته که خندم گرفت تاحالا اینطوری ندیدمش,رفتم دستشو بگیرم که از پشت افتاد تو بغلم ومن سریع دستمو دورش حلقه کردم که نیوفته,دیدم دستشو گذاشته رو دستام من پشتش بودم,سرشم از پشت تکیه داده رو شونم,به خودم که امدم دیدم دستم رو سینه هاشه وکونش چسبیده به کیره نیمه شقم,چند دقیقه گذشت من بردمش گذاشتمش رو مبل و رفتم تو آشپزخونه وسایلو جمع کنم برم بخوابم گیج گیج بود که چی شد یهو,که دیدم پاشد گفتم الان میاد دهنمو سرویس میکنه,دید رفت دستشویی منم رفتم رو تراس سیگار کشیدم,انگار مستیم چندبرابر شده بود,همش تو فکر بودم,رفتم تو اتاقم رو تختم نشستم سیگارو روشن کردم که دیدم نازی امد تو اتاق درو بست,یخ شدم,امد کنارم نشست گفت تکی تکی به من نمیدی منم 1نخ واسش آتیش کردم سیگار خودم تموم شد,چند دقیقه گذشت گفتم نازی به خاطر اون اتفاق ببخشید عمدی... که حرفمو قطع کرد:نه تقصیر من بود,نگشا کردم چشمایش خمارش تو تاریکی اتاق برق میزد,دراز کشید رو
تخت منم یهو ولو شدم کنارش,دستمو گرفت,دستشو ناز میکردم چه پوست نرم ولطیفی داشت,بی اختیار دستشو بوسیدم,اونم صورتمو بوسید و ریز میخندید منم رفتم که ببوسمش که یهو صورتشو برگردوندو لبامون رفت رو همو لباشوبم بوسیدم,چشماش بسته بودو صورتش به سمت من و لباش غنچه شده بود,با دیدن این صحنه اختیارمو از دست دادمو ازش لب گرفتم,چند دقیقه ای لبه همو خوردیم که یهو سرشو کشید جلو دهنشو گرفت,منم به خودم امدم تا امدم چیزی بگم دوباره ازم لب گرفت,انگار خیلی حشری شده بود,منم کیرم سیخ شده بود ومیخورد به رونش,بعده لب شرو کردم به بوسیدنو لیسیدن گردنش,دیگه ناله هاش شرو شد منم دستمو از رو تیشرت سینه هاشو میمالیدم وکم کم تیشرت و سوتینشو دادم بالا وای چی میدیدم چه سینه های سفیدو سفتی داشت,نوک سینه هاش داشتن میترکیدن,یکیشو با زبون و دندون و اونیکیشو با انگشتام میمالیدم,سرمو محکم فشار میداد به سینش,نفسش بالا نميومد,دستمو برداشتم گذاشتم لای پاش رونشو مالیدم,چقد خوبو نرم بود,دستمو گذاشتم رو کسش خیسیه کسش شورت و شلوارشو خیس کرده بود,یکم که مالیدم دیدم چنگ انداخته به تخت,بلندش کردم انداختمش رو خودم,لباش رو لبم بود محکم کونشو با دو دست فشار میدادم و با کیرم کسشو میمالیدم دیگه جفتمون دیونه شده بودیم,اینبار من خوابیدم روش با کیرم کسشو میمالیدم دستام رو سینه هاش بود نازیم با دستاش دهنشو گرفته بود که صداش از اتاق بیرون نره,کیرم داشت شورتو شلوارکمو سوراخ میکرد,دید سرشو اورده بالا و لب میخواد داشتم میمالیدم و لبشو میخوردم که دیدم دوتا پاشو اورد بالا و شورتو شلوارکمو باهم کشید منم دیگه آمپر سوزوندم و شلوارشو کشیدم پایین رو شورت کسشو بوسیدم دیدم کمرش از تخت جدا شده چشماش بسته بود کسش جلو صورتم,شورتشو در اوردم شرو کردم به خوردن چوچولش بعده چند دقیقه بدنش لرزید و شل شد,فهمیدم ارضا شده منم رفتم ازش لب گرفتم زیره گوشم گفت دوست دارم سیاوش,منم با کیرم داشتم رو کس خیسش بازی میکردم یهو با یه دستش کیرمو گرفت با کیرم چوچولشو میمالید که یهو پاهاشو حلقه کرد دور کمرم با دست کیرمو. گذاشت دم سوراخ کسش و با پاش کمرمو فشار داد کیرمو رفت تو کسش انگار کوره بود,یه جیغ ریز کشید,من از ترس خوشکم زده بود بعده چند لحظه یادم امد تو بطری بازی گفته بود با دوست پسر قبلیش سکس داشت خیالم راحت شد,چندتا تقه که زدم پاشدم از کشوم کاندم رو گرفتم دوباره شرو کردم,به بغل خوابوندمش کیرمو گذاشتم تو کسش عقب جلو میکردم یا دستم سینشو گرفته بودم و ازش لب میگرفتم تو اوج بودم که دیگه آبم با قدرت داشت میومد کیرمو تا ته فرو کردم,نازیم نفسش به شماره افتاد,آبم که امد افتادم کناره نازی,گفت تموم شد? گفتم بازم میخوای کیرمو گرفت تو دستش کاندمو در اورد و تخمامو میمالید تا دوباره شقش کرد,منم دست بردم تا کاندوم جدید وردارم که گفت نه سیاوش جونم میخوام گرمای مستقیم کیرت بخوره به کسم,بهش گفتم پس بشین روش گفت میترسم کیرت واقعا بزرگه جر میخوریم گفتم نترس حواسم هست,کله کیرمو گرفت گذاشت تو کسش آروم بالا پایین میکرد,یهو پاشو کشیدم سور خورد کیرم تا دسته رفت تو کسش بیچاره خیلی خودشو کنترل کرد وقت جیغ آروم کشید با این کارم خیلی حشری شده بود تند تند بالا پایین میکرد,دستم رو سینه هاش بود,گفت کمرم درد گرفته,منم انداختمش رو خودم و تند تند تقه میزنم نازی هم زبونشو تو لاله گوشمو میچرخوند که دوباره لرزید افتد روم منو محکم گرفتو میگفت دوست دارم,منم چند لحظه بد آبم امد و ریختمش رو کون و کمرش,حدود نیم ساعت تو بغلم خوابید بعدش بیدارش کردم لباس بپوشه,پوشید دوباره امد لب گرفت ازم تو بغلم خوابید طوری که کونشو چسبوند به کیرم,تا حدود 1/5 الی2 خوابیدیم,بیدار شدیم کسی خونه نبود زنگ زدم به همخونم,گفت رفتن دانشگاه و بعدش گفت شب میخوای بخوابی درو قفل کن که انقد سوژت نکن بچه ها,نیاین دانشگاه که دهنتون سرویسها,منم آماده شدم برم مراسم,نازیم محکم بغلم کرد لب گرفتیمو رفت خونشون...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#456 | Posted: 14 Jan 2013 15:48

من و مارال تو یه روز سرد زمستونی


امیر هستم،23سالمه و اهل شمرون.دلم خواست منم خاطره تنها سکس زندگیمو براتون بنویسم.
ماجرا از دوستی من و سارا شروع شد... دختر خوب و خانومی بود،ما حدودا 4ماه باهم دوست بودیم.سارا دوستی به اسم مارال داشت،دختری با قد متوسط،چشمای درشت و جذاب،چهره خوشگل و نمکی و دلنشین.من چند باری مارال رو دیده بودم و هم من از اون خوشم میومد هم اون از من،یعنی اینو از نگاه و رفتارش میشد فهمید.
اون روزا من اوضاع روحی خوبی نداشتم بخاطر همین از سارا خواستم دوستیمونو تموم کنیم.بگذریم از دوست داشتن و وابستگی و ناراحتیای بعد جداییمون...
من شماره مارال رو داشتم چند ماه بعد بهش اس دادم که دورادور از حال سارا با خبر شم،گفت اونم بعد چند وقت با یکی دوست شده و این حرفا که برا تو دختر زیاده و فلان داشت یه جورایی آمار میداد.
خلاصه گهگداری با مارال رابطه داشتم تا اینکه کم کم بهم عادت کردیم تا رابطمون به بیرون رفتن و صمیمی شدن رسید.یه روز باهم رفتیم پارک طالقانی،هوای ابری از اون روزای خوراک دونفره بازی بود.تو پارک یه زمین بزرگ بسکتبال داره که اون روز خالی بود چون نم نم بارون میومد.رفتیم رو صندلی نشستیمو گپ میزدیم و از باهم بودن لذت میبردیم تا کم کم حس کردم اونم حال منو داره.انگار هردو میدونستیم که الان بغل بازیو لب خیلی میچسبه آروم بغلش کردمو اونم که انگار همه وجودش منو میطلبید بغلم کردو دستای تپلشو دور گردنم حلقه کرد.عاشقانه لبای همو میخوردیمو زیر اون بارون ملایم از گرمای وجود هم لذت میبردیم.بگم نیم ساعت لب بازی کردیم دیگه زمان یادمون رفته بود.وقتی به خودمون اومدیم که حسابی خیس شده بودیم.جای رژ لبش به زور از صورتم پاک شد ولی اکلیل رژ مونده بود بیرون هرکی از نزدیک می دید میفهمید چیکار کردم.روز خوبی بود هنوز طعم لباشو میتونم حس کنم.اون روز گذشت و خاطره خوبی که برا هردومون موند باعث شد تا بخوایم دوباره تو خلوت باهم باشیم.
یه روز سرد زمستونی مارال گفت مامانم رفته بیرون،من با دختر خالم خونه ام بیا پبشم.گفتم خب اون که هست نمیتونیم راحت باشیم گفت تو بیا اون از خودمونه تازه برات سورپرایز دارم.منم خوشگل کردمو ادکلنی که دوست داشت(بوی چوب) زدمو رفتم.خونشون بالای جردنه یه مجتمع لوکس و شیک.بهش زنگیدم گفتم من جلو درم گفت وایسا اومدم پایین.تعجب کردم چرا درو باز نکرد!!
چند لحظه بعد در باز شد دیدم خودشه،وای چقدر ناز شده بود.آرایش ملایم کرده بود،یه جین تنگ پوشیده بود و یه تاپ تور خوشگل زیر با سویشرت که زیپ شو بسته بود.دستمو گرفتو گفت بدو بریم نمیخوام این شکلی کسی منو ببینه.
رفتیم تو آسانسور دیدم 2- رو زد.رسیدیم پایین یه در بود،درو باز کرد که دیدم بله استخره!! گفت امروز نوبت سانس ماست میتونیم دوتایی راحت باشیم.منم خوشحاااااااال ازین موضوع بغلش کردمو رفتیم تو.سونا ها خاموش بودن رفتیم نشستیم تو سونا خشک،یکم خوشوبش کردیمو حرف زدیم تا خودش برگشت سمت منو پاهاشو گذاشت رو رون پام.چه پاهای سکسی داشت.رونای تپلی تو اون جین تنگ واقعا دیدنی بود.کم کم حس کردم دلش میخواد باهاش بازی کنم،منم که عاااشق بازی زیپ سویشرتشو باز کردم.خدایا چی می بینم! سینه های درشت خوشگلش با اون سوتین ناز از زیر تاپش خودنمایی میکردن.انگار این سینه هارو سفارشی درست کردن.از همون دور از تابش حرارت سینه هاش گر گرفته بودم...
همینجوری حرف میزدیمو من آروم بدن تپلیشو(نه چاق.تپل گوشتی خوشگل)نوازش میکردم.وقتش بود شیطنتو شروع کنم.سینه هاشو که میمالیدم بدنش میلرزید و با عشوه و مثلا کمی خجالت میگفت نکننننن..
ولی معلوم بود داره دیوونه میشه.سویشرتشو درآوردم تازه میدیدم چه بدن نازی داره.دستای برنزه طلاییش با رنگ صورتی تاپش خیلی خوشگل شده بود.مشغول حرف زدنو بازی بودیم که یواشی لبامون رفت تو هم.حالا نخور کی بخور انگار گشنه لبام بود دروغ چرا خوب منم بودم.عمیق لب میگرفتیم و از زبونو آب دهنو و.... از هیچی کم نمیذاشتم.دیگه وقتش بود تاپشو دربیارم،آروم دستمو کردم زیر لباسشو بدن لطیفشو لمس کردم.همه جاشو میمالیدمو معلوم بود دیگه رو زمین نیست.تاپشو درآوردم... اووووف خداییش دیدنه اون صحنه جنبه زیادی میخواست که حمله نکنی و سینه هاشو گاز نگیری.تصور کنین سینه های سایز 85A،نزیک بهم که یه خط خوشگل بینشون درست شده،رنگ برنز طلایی که مارال عاشقش بود،یه سوتین سفید خوشگل که بنداش کتف لطیفشو نوازش میکرد... وای خدای من همه اینا مال من بود.بچه ها من با شهوت ازش لذت نمیبردم بیشترش عشق بود ازینکه با عشق وجودشو بهم داده بود لذت میبردم.حوس آخرین قدم بینمون بود.مارال یه شکست عاطفی خورده بود،یه حرومزاده پردشو زده بود و ولش کرده بود.دلم میخواست آروم باشه و مورد اعتمادش باشم.بگذریم.
محو تماشای سینه هاش بودم.نور رو سینه های بلوریش میرقصید و دلبری میکرد.همینجوری لب میدادیم و بدن همو نوازش میکردیم.مارال دیگه رسما بالا بود دیدم باید اون سینه هارو بخورم.چسبوندمش به سینم و بند سوتینشو باز کردم و آروم درش آوردم.وای دیگه طاقت نداشتم لبامو چسبوندم به نوک خوشگل سینه هاش.نوک گرد با دایره کوچیک و رنگ شکلاتی روشن.
سینه هاشو که میخوردم دیوونه شده بود دیگه اختیار بدنشو نداشت.تند تند میگفت دوستت دارم امیرم،همه وجودم مال تواه من فقط مال توام امیرم...
دیدم وقتشه شورتشو دربیارم.لباسامونو گذاشتم کف سونا و خوابوندمش،وااااو شورتش حسابی خیس شده
بود.یه شورت لامبادا(نخی که میره لای کون)سفید با دورای توری.کسشو از رو شرت یه ربعی لیس میردم دیگه داشت موهامو
میکند انقدر چنگ میزد زد،شرتشو درآوردمو خودمم لخت شدم.این دختر لای پاش هم بوی خوب میداد چون همیشه لوسیون دانهیل
میزد.خلاصه 69شدیمو شروع کردیم به خوردن،هم اون به شدت حوسی شده بود هم من.کس و کون خوشگل و خوشمزه شو لیس می زدمو اونم دیوانه وار برام ساک میزد.دیگه هر دو آماده بودیم.خوابوندمش و آروم روش دراز کشیدم در گوشش گفتم تو مارال منی؟گفت آره امیرم اگه نبودم الان وجودم در اختیارت نبود.خوشحال شدم که کامل آمادش کردمو میتونیم حسابی لذت ببریم.
لباشو بوسیدمو پاهاشو گذاشتم رو شونم.یکمی ژل به کیرم مالیدمو کم کم کردم توش... آه امیرم آتیشم بزن... مارالتو بکن عشقم... من مال توام... منم آخ و آوخم رفته بود بالا.یکمی اینجوری کردم تا دیدم خسته شده،نشستمو اونم نشست تو بغلم.دوباره سینه هاشو لیس میزدم تا بیشتر سکسی شه.بعد خودش کیرمو گرفتو نشست روش،واای تا ته رفت توش.مارال بالاوپایین میرفت و هردومون دیوونه بودیم.لب میگرفتیم،سینه هاشو میکرد تو دهنم،خیلی حال خوبی بود.لرزه ای که رو بدنش میافتاد دیوونم میکرد..بیست مین کردمش تا دیگه آبش اومد،تند نفس نفس میزد و با حرفای سکسیش میخواست منم زودتر ارگاسم شم. بکن امیر جونم... یالا آبتو بریز رو لب و سینم.... آه آه...
آبم داشت میومد که کشیدم بیرون و ریختم رو لباش.چند ثانیه با آبم بازی کردو ریخت رو سینه هاش.آب سفید سرازیر شده بود لای اون دوتا مروارید بزرگ که حالا با آب من بیشتر میدرخشیدن.سکسمون تموم شد و هردو خوشحال و راضی بودیم که باعث لذت هم شدیم.
کمکش کردم لباساشو بپوشه.بغلش کردمو چند مین سیر بوسیدیم همو من رفتم.
و این قشنگترین خاطره عمرم تا الان بود...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#457 | Posted: 14 Jan 2013 15:49

یه شب عالی با سارا

سلام من بهنام هستم ( تمامی اسم ها مستعار است ) ! 19 سالمه و ساکن تهران هستم !این خاطره ی من مربوط به پارسال میشه ! خاطره ی من از اونجایی شروع میشه که یه روز من با یه دختری به اسم سارا دوست شدم ! دختر خیلی خوبی بود اوایل ولی بعدا فهمیدم از اوناست که آتیشش خیلی تنده و غیرقابل کنترله ! رابطمون معمولی شروع شد و حرفای معمولی بود تا بعد 3 4 روز سارا بدجوری عاشق من شد ! عاشق که میگم یعنی یه چیز دیوونه ای ! هر روز زنگ میزدیم به هم 3 4 ساعت حرف میزدیم حتی قرار ازدواج هم با هم گذاشته بودیم ! شبا باهم اس ام اس بازی میکردیم خیلی خوب بودیم باهم ! تا اینکه یه شب بهش اس دادم :
ب : سارا؟
س : جانم؟
ب : من خیلی دوست دارم یه شب تو بغل هم بخوابیم
س : وای عشقم منم خیلی دوست دارم ولی روم نمیشد بگم
ب : عزیزم رو شدن نداره که ما قراره با هم ازدواج کنیم
س: آخه چجوری میشه قبل از ازدواج یه شب بغل هم بخوابیم؟
ب: میشه عزیزم اگه هم من بخوام هم تو بخوای میشه
این ماجرا گذشت تا یه روز توی دوران امتحانات خرداد بهم زنگ زد !
س : سلام عشقم
ب: سلام عزیزم خوبی؟
س: مرسی نفس تو خوبی؟
ب: آره بد نیستم این امتحان آخری دهنم رو سرویس کردش
س: آخی الهی بمیرم عشقم
ب: خدا نکنه عزیزم
س: عزیزم میخوام یه خبر بهت بدم خستگی امتحان از تنت در بره
ب : چی ؟
س : مامی و ددی میخوان برن شمال به خاطر امتحان من نمیرم باهاشون
ب : جدییییییییییییییییی؟
س :آره عشقم بالاخره میتونیم بغل هم بخوابیم
ب : سارا جان من ساعت چند بیام؟
س : اونا فردا صبح بعد از ظهر ساعت 5 یا 6 میرن
ب : اوکی من فردا ساعت 7 اونجام ! شامم بگیرم؟
س: نه میخوام خودم واسه آقامون شام درست کنم
ب : ای جانم باشه بای
س : بای میبینمت
گذشت تا ما فردا رفتیم خونه ی اینا ! رفتیم تو نشستیم یه ذره با هم فیلم دیدیم بعد شام خوردیم بعد یه ذره درس خوند واسه امتحان فرداش بعدش رفتیم بخوابیم ! رفتیم رو تخته مامان باباش که دو نفره بود ! دراز کشیدیم ! جفتمون میدونستیم چی میخوایم ولی هیچکدوممون نمیتونستیم شروع کنیم !
که من دیگه طاقت نیووردم صداش کردم
ب : سارا؟
س : جانم؟
ب : بیداری؟
س : آره عشقم ( با عشوه )
ب : چرا نمیخوابی؟
س : خوابم نمیبره
ب : چرا؟
س : نمی دونم
ب : سارا؟
س : جان؟
ب : یه بوس میدی ؟
س : آره
لوپش رو آورد جلو یه بوس کردم
ب : پس لب چی؟
س : بدم میاد
ب : یه بار امتحان کن اگه بد بود دیگه نکن
س : باشه به خاطر تو
همین که یه لب گرفت مثل اینکه خیلی خوشش اومده باشه ! دیگه ول نمیکرد ! یه ربع لب میگرفتیم تا اومد روم !
لبامون رو جدا کردم بر عکس شدیم ! حالا من روش بودم ! لباس خوابش رو در آوردم سوتینشم باز کردم ! وای خداییییاا چی میدیدم؟؟؟؟ یه سینه سایز 85 بود !!!! تا جایی که جا داشتم خوردمش ! رفتم آروم پایین تر شرتش رو در آوردم شروع کردم به خوردن ! دیگه فقط داشت جیغ میزد و التماس میکرد ! آآآآآِیییییی بهنام تورو خدا بسه ! بس کن بهنام آخ !
برش گردوندم ! شروع کردم با کونش ور رفتن ! کیرم رو با آب کوسش خیس کردم ! گذاشتم در سوراخش ! یه ذره فشار دادم دیدم چیزی نگفت ! یه ذره بیشتر کردم تو یه آخ گفت ! یهو تا ته کردم تو یه جیییییییغی کشید تا یه ربع گوشم داشت سوت میکشید ! داشتم تلمبه میزدم که دیدم داره داد میزنه میگه بیشتر بکن بیشتر ! انقدر کردمش که احساس کردم پوست کیرم داره کنده میشه ! تا آخر سر آبم داشت میومد گفتم چی کارش کنم؟ گفت بریز رو سینه هام ! سریع برش گردوندم همه ی آبمو خالی کردم رو سینه هاش ! یه چند دقیقه هم با کیرم داشتم میمالیدم رو سینه هاش ! تا جفتمون خوابیدیم ! صبح بیدار شدیم ! اون حاضر شد بره مدرسه منم حاضر شدم برم خونه ! تو آسانسور گفت بهنامم عاشقتم ! تو آسانسورم یه لب ازش گرفتم و اومدیم ! 1 هفته بعدشم باهام بهم زد ! هنوزم نفهمیدم واسه چی باهام بهم زدش !


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#458 | Posted: 16 Jan 2013 17:40

بهترین خاطره سکسم با نوید
.من 23 سالمه و شیرازی هستم و اولین سکسم 20سالگیم بود.البته این اولین باره که میخوام خاطرمو تعریف کنم.
سال اول دانشگاه بودم که با نوید آشنا شدم.روزای خوبی باهم داشتیم واقعا دوستش داشتم و نویدم دوستم داشت.1سال بود از اشناییمون میگذشت و رابطمون فقط در حد عشق بازی بود.لب گرفتن تو ماشین و بغل و نوازش...راستش چند وقتی بود حس میکردم دوس دارم اولین سکسم با نوید باشه -راستش وقتی داستانای سکسی رو میخونم فک میکنم دخترا همش میخوان بگن که یکی مخشونو زده و سکس کردن در صورتی که اینطور نیست خب دختر هم غریزه داره و من اصلا دوس ندارم اینو انکار کنم-خلاصه چندوقت نشون دادم که سکس با نویدو دوس دارم تو عشق بازیا دستشو میبردم تو سوتینم یا ازش میخواستم انداممو توصیف کنه.البته نوید اصلا سرد نبود حتی گاهی که خیلی شیطنت میکردم با شهوت و البته شوخی میگفت میگیرم میکنمتا...تا اینکه به تعطیلات عید رسیدیم واقعا جدایی از نوید سخت بود تو 15 روزی که همدیگه رو ندیدیم دیگه از سکس باهاش حرفی نردم تا اینکه یه شب بهم اس داد که شراره وقتی ازت لب میگیرم بوی تنت دیوانم میکنه ازین میترسم که یه روزی کارمون به سکس برسه و فکر کنی واسه شهوتم میخواستمت.منم که تازه فهمیده بودم چرا این مدت حرفی از سکس نزده طاقت نیاوردم و گفتم نوید شهوت تو مال منه منو تو همدیگه رو دوس داریم..نویدم که خیلی خوشحال شده بود زنگ زد و بهم گفت خودمو واسه یه سکس عاشقانه اماده کنم...بعد تعطیلات وقتی برگشتم اهواز پیش نوید گفت که کلید خونه داییش تا چند روزی که از سفر برگردن دستشه و هرموقع اماده بودم میتونیم بریم.خلاصه روزی که ارزوشو داشتم فرا رسید مطمئن بودم نوید واسه لذتم هرکاری میکنه واسه همین خیلی هیحان داشتم.همین که در خونه رو پشت سرمون بستیم منو محکم تو بغل گرفت و گفت امروز به اوج میرسونمت شراره.با نگرانی نگاش کردم و گفتم نوید قول بده اتفاقی نیوفته گفت عزیزم حواسم بهت هست اینو گفت و بغلم کرد و بردم داخل سالن همینکه رفت تو اشپزخونه مانتومو در اوردم و تاپ مشکیمو که خودش واسم خریده بود تنم کردمو موهامو باز کردم وقتی برگشت اولین باری بود که منو اینطور میدید با هیجان بغلم کرد و شروع کرد لبامو خوردن نشستو منم تو بغلش نشسته بود م و با موهام بازی میکرد و رو بازوهام دست میکشید تا شربتمونو خوردیم و کم کم دستش رفت تو سوتینم نوید خیلی خوب سینه هامو میمالوند عادت داشت نوک سینمو لای دو تا انگشتش میگرفت و میمالوند ...سرمو گذاشتم رو شونشو اه کشیدم 5 دقیقه به کارش ادامه داد دیگه حسابی داغ شده بودم دوباره بغلم کرد و بردم تو اتاق خواب وقتی رو تخت بغلم کرئ شروع کرد گوش و گردنمو خوردن و لیسیدن واقعا لذت داشت کم کم اومد پایین بین سینه هامو لیس زد و فوت کرد بهشون تنم لرزید ازین کارش ..میخواشت سینمو بذاره دهنش منم واسه اینکه حشری تر بشه و خوب بهم حال بده مقاومت کردمو نمیذاشتم یه دفه دستامو گرفت و همه سینمو کرد تو دهنش وااااای هنوزم که یادم میاد مک زدنش نوک سینه هام سفت میشه...دستمو بردم تو موهاشو نوازشش میکردم نویدم محکم تر مک میزد حس میکردم الانه که شیر بزنه بیرون از سینه هام..که دیدیم نوید اروم دست میکشه رو شکممو صورتشو میاره پایین با خودم گفتم وااای اگه کسمو بلیسه فوق العاده میشه یه دفه زبون داغ و خیس نوید لای کسم کشیده شد یه ااه بلند کشیدمو با شهوت گفتم نوید خیلی خوووووبه نویدم گفت عجب کس نرمی داری نفسم اینو گفت و بی وقفه شروع به لیسیدن کسم کرد زبونشو اروم رو چوچولم فشار میذاذ و میلرزوند...از شهوت بازوهاشو چنگ میزدم و دیدم هرچی بیشتر اه میکشم بهتر میلیسه کسمو پاهامو باز کرده بودمو نوید لای پاهام همینطوری کسمو لیس میزد موهاش به کشاله پام که میمالید میخواستم غش کنم اااااه کشیدمو گفتم نوید الن غش میکنم واااااااااای ...یه دفه شکمم لرزید و یه لحظه نفسم حبس شد وای که چه حسی داره ارضا شدن...صورتشو مالید به کسمو گفت جانمم چه ابی اومد ازت...رو پهلو دراز کشیدمو بیحال که اومد پشتمو شکمشو چسبوند به کمرم و گفت خب حالا نوبت نویده منم که واقعا لذت برده بودم برگشتم لبشو بوسیدمو گفتم عزیزم چیکار کنم ارضا بشی ؟ دستاشو رو گونه هام گذاشت و اروم سرمو برد نزدیک کیرش ...فهمیدم دوس داره واسش ساک بزنم ..منم که تا حالا این کارو نکرده بودم اولش یکم سخت بو که عق نزنم ولی خیلی راحت یاد گرفتم..وقتی میدیدم موهامو میکشه میفهمیدم دارم درست کار میکنم تا جایی که میتونستم کیرشو تو حلقم عقب جلو میکردم بیضه هاشو میمالیدم.کیر نویذ واقعا کلفت بود فکم درد گرفته بود یه دفه کیرشو از دهنم کشید بیرون گفتم عزیزم ارضا شدی؟گفت نه شراره نمیخوام اینطوری ارضا بشم و دست کشید رو کونم..با عشوه و البته نگرانی گفتم شنیدم خیلی درد داره نوید می ترسم ...گفت میتونی تحمل کنی واسه نویدت؟اینو که گفت تو اون وضعیت رام شدم راستشو بخواید خیلی هم بدم نمیومد بدونم چه حالی داره..کمکم کرد داگی استایل شدم و اول یکم از اب کسمو مالید رو سوراخ کونم بعد انگشتشو فرو کرد تو کونم خیلی اروم اصلا درد نداشت...کم کم می چرخوندش و درش اورد و سر کیرشو گذاشت گفت شراره بگیرش نزنم تو کست...بعد اروم قشارش داد و گفت جوووونم چه کون تنگ داری و بازم فشارش داد به سختی میرفت تو کونم اخ که چه درد و سوزشی داشت جیغ کشیدم و گفتم نوید درش بیار ...دستامو از زیر شکمم گرفت و گفت یکم تحمل کنی تمام میشه واااای تلمبه میزد و من جیغ میزدم نوید بسه...نوید اااااااااااخ....بعضی وقتا که میبینم تو داستانای شهوانی مینویسن اولش درد داشت بعد حال کردیم تعج میکنم چون من بجز درد و سوزش هیچی حس نمیکردم ن-نوید دستاشو از زیر اورده بود و سینمو چنگ میزد و میگفت جرت میدم ....عزیزم...نزدیک 5 دقیقه که شد یه دفه کشیدش بیرونو ابشو ریخت رو کمرم...کنارم افتاد و نفس نفس میزد با اینکه خیلی درد داشت خوشحال بودم که ارضا شد..دستشو گذاشت رو کونم و مالیدش و قربون صدقم رفت...بعد ازون منو نوید حداقل 2بار در هفته رو با هم سکس داریم و واقعا راضی ام. دلیل رضایتمون از سکس رو علاقمون نسبت به هم و اینکه با هم روراست هستیم میدونم. واستون آرزوی زندگی پر از شهوت و عشق


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#459 | Posted: 17 Jan 2013 01:44
آقا ما یه دوست داختر داشتیم خیلی هیکلش توپ بود ... ازون هایی که یه باسن بود با چهار دست و پا .. این هم بگم که کلا هیکلش توپ بود و جدا از باسنش سینه های توپی هم داشت ...
یه یک سال و نیمی در کنار سایرین باایشون هم دوست بودیم خیلی صمیمی .. هفته ای یکی دو روز عصرها از سرکار میومد محل کار من با هم میرفتیم خونه دو سه ساعتی میموند ... اشکالش این بود که پدرمادرش هردو معلم بودن و طوری این دختر رو تربیت کرده بودن که دسته کمی از یخچال نداشت.... انگار که هیچ جاذبه جنسی در این بشر وجود نداشت .... با وجود اینکه خیلی آدم احساساتی بود و اکثرا تو بغل من مینشست اما لامصب انگار نه انگار.... هیچ حس دیگه ای بهش دست نمیداد...
هر چقدر باهاش کلنجار میرفتم , میبوسیدمش , نوازشش میکردم , باسنشو میگرفتم میچلوندم ... اما هیچ هیچ.....

تا یه روز خیلی اتفاقی دست خورد تو یکی از سینه هاش و من هم یه چند لحظه ای نگهش داشتم .. حالتش عوض شد ..( این رو هم بگم که هیچوقت نمیذاشت به سینه هاش دست بزنم) .. نگاهش , رفتارش عوض شد .. من هم با خودم گفتم آخ جون بالاخره موتورش روشن شد...اما باز هم اون روز نذاشت بیشتر بریم جلو...

تا اینکه جمعه صبح اس ام اس داد گفت دارم میام اونجا .. من هم خیلی سریع اون یکی دوست دخترم رو از شب قبل اونجا بود رد کردم بره خونه خودش .. گفتم بابام سکته کرده باید برم یه سر بهش بزنم...

یه ساعت بعد اومد .. دیدم به به یه شورت نخ در بهشت پوشیده بود به رنگ آبی که از بغل شوارپارچه ای مشکی تنگش بندهای کناریش را کشیده بود بالاتر... با خودم گفتم آلکس خان نونت تو روغنه .. با کیر افتادی تو عسل ....
خلاصه طبق معمول حرف و صحبت و بوس و بغل .. تا دوباره نشست رو پام ... من هم نامردی نکردم مثلث پشت شورتش را با دست گرفتم کشیدم بالا تا قشنگ بره لای کون و کسش ... یه خنده شیطنت آمیزی تحویلم داد .. به به ..
چند بار شورتش را عقب و جلو کردم تا خوب کسش رو تحریک کنه اون هم میخندید... بعد یه دفعه پاشد روبروم ایستاد .. گفتم چی شد هیچی نگفت... لبخند زد من هم بلند شدم بغلش کردم دستم رو از پشت بردم تو شلوارش یه لپ کونش رو گرفتم تو دستم .. نوک انگشتام رو رسوندم به درز باسنش .. یه دفعه خودش رو کشید عقب شروع کرد به زرزر گریه کردن ...
مارو میگی یه دست تو شلوار خانم باقیافه بهت زده در حال تماشای اشکهای علیا مخدره...

دستم رو در آوردم گفتم چته؟ .. گفت تا حال کسی به من اینقدر بی احترامی نکرده بود...
منو میگی ترکیدم از خنده..از کی تا حالا تماس دست با پوست لطیف باسن شده بی احترامی .. خوب میخواستی نخ در بهشت نپوشی .. مثل همیشه شورت نخی دو سایز بزرگتر میپوشیدی ... گفت مگه چه اشکالی داره الان مامان ها هم از این شورت ها میپوشن... ما رو میگی صاف خورد تو برجکمون .. مامانا هم از این شورتا میپوشن یعنی چی ... ماگفت آخه زیر شلوار پارچه ای خیلی قشنگ میشه .. هیچ درز و خط اضا فه ای معلوم نیست ... زپرشک .. مارو باش فکر کردیم خانم به خاطر سکسی تر بودن و تحریک کردن ما این لباس زیرو پوشیده .... نگو مده ...
. گفتم بابا جان تو بهتره همون بری پیش مامان جان معلمت که یه عمر مغرتو خورده .. توش دری وری پر کرده .. بشین پیشش تا یکی از راه برسه باهات ازدواج کنه با احترام باهات برخورد کنه ... ماکلن آدم بی ترتبیتی هستیم .. دختر با شورت لامبادا ببینیم دست میکنیم تو شلوارش ....

اون روز رفت و یک سال و نیم دوستی بی خاصیت ما هم تموم شد...

این قضیه رو نقل کردم تا همگان بدانند در میان دختران انواع گرایشها پیدا میشوند... بعضی ها اینقدر داغند که یه نفر کمشونه باید برن پادگان خدمت کنن شاید آتیششون بخوابه .. بعضی ها هم یخچال هستند از نوع ساید بای ساید.. نه از این ورشون بخار در میاد نه از اون ورشون... کلا تعطیل میباشند...
     

#460 | Posted: 17 Jan 2013 11:54

قصه تنهایی من

از همه چی خسته شده بودم بعد از اون خیانتی که در حقم شد دیگه دنیام رنگی نبود، همه به چشمم یکسان بودن، به هیچکس علاقمند نمیشدم. دیگه تصمیم گرفته بودم که با هیچ دختری نباشم. اولش خودمو با یه کاری مشغول کردم. ولی اعصابم نمیکشید. بعد از چند تا درگیری که با مشتری ها داشتم انداختنم بیرون، حقوقم هم ندادن. دیگه کارم شده بود با رفیقام برم بیرون خیبون ها رو متر کنیم بریم تو پارک بشینیم سیگار بکشیم هفته ای یکی دو بار هم مشروب میخوردیم مشروب که چه عرض کنم. یا اب الکل بود یا سرم و قرص. تا این که دیدم رفیقام دیگه پایه نیستن. میومدن منو نصیحت میکردن که خودتو تو اینه نگاه کن ببین با خودت چیکار کردی زیر چشات گود افتاده رنگت زرد شده. پس کو اون داریوش که روزی دو بار تمرین داشت؟ اصلا تو اینه بدنتو نگاه کردی ببینی چه بلایی سرخودت اوردی ؟البته راست هم میگفتن ولی به قول خودم من دیگه از دست رفته بودم دیگه زندگی واسم معنی نداشت. تو زندگی که به هیچ کس هیچ احساسی نداشته باشی و فکر کنی که همه باهات دشمنن، واقعا اون زنگی دیگه ارزش زنده بودن نداره.
اینجوری شد که خودم موندمو خدای خودم. بعضی وقتا به این جمله فکر میکردم به نام ان که اشک را افرید تا سرزمین عشق اتش نگیرد) میگفتم خدایا کدوم سرزمین؟ کدوم عشق؟ عشق هایی که همش شده پول یا تنوع؟ میزدم زیر گریه. بیدار میشدم میدیدم ظهر شده نصف کلاس هامو غیبت داشتم 7،8 تا تماس از دست رفته داشتم . که دوستام میخواستن منو از خواب بیدار کنن. بعضی روزا میشد که اصلا دانشگاه نمیرفتم اون ترم هم مشروط شدم.
یه شب اهنگ یاور همیشه مومن داریوش رو گذاشته بودم داشتم مشروب میخوردم و سیگار میکشیدم. یاد گذشته افتادم یاد ان روز هایی که با سحر دوست بودم.چه روزای خوبی بود ، دلم واسه اون روزا تنگ میشد. یادمه همیشه میرفتیم بام کرج بعدش میرفتیم جاده اتشگاه. هر وقت میرسیدیم اونجا میگفت : هوی دوباره که اومدی این جا بازم میخوای شیطونی کنی؟ نگر دار من میخوام پیاده شم. منم اخمام رو میکردم تو هم محلش نمیذاشتم .خودش میومد لباشو میذاشت رو لبام خودشو لوس میکرد. عاشق این کاراش بودم. وقتی میخواستم ازش لب بگیرم فرار میکرد منم دنبالش میکردمو میگرفتمش تو بقلم و از هم لب میگرفتیم. به خودم اومدم، پیک مشروبم رو پر کردم چند تا پیک پشت سر هم رفتم بالا یه نخ سیگار روشن کردم. سگ مست سگ مست بودم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره. شمارش نا شناس رد تماس دادم اخه کیه که ساعت 3 نصف شب به من زنگ میزنه؟ دوباره زنگ خورد، جواب دادم دیدم صدای دختره گفتم: بفرما گفت: چیه چرا اینجوری صحبت میکنی؟ یه فحشش دادم میخواستم قطع کنم که گفت فحش نده منم شیما. یه لحظه خشکم زد. شیما تویی ؟(دختر عمومه) اره منم چرا انقدر بی ادب شدی؟ ساعت 3 ادمو از خواب بیدار میکنی میخوای خوش اخلاق و با ادب باشم؟ اره جون عمت تو خواب بودی؟دیروز شبنم (یکی از بچه های دانشگاهمون که بچه تهرانه با دختر عموم دوست بود) بهم زنگ زد گفت حالت خیلی خرابه تو دانشگاه میگن معتاد شدی. هر چی میخوان بگن واسه من فرقی نمیکنه پاشو چند روز بیا اینجا حال و هوات عوض بشه اخه دانشگاه میرم شبنم که میگفت این ترمو مرخصی گرفتی؟ ترم قبل هم که دانشگاه نمیرفتی شنیدم مشروط شدی. شیما تو رو خدا تو یکی دیگه گیر نده
واسش تعریف کردم که چی شده با اسرار زیاد تصمیم گرفتم که برم بندرعباس( دانشجو اونجاس) با شیما هم خیلی راحت هستم. راجع به دوست دخترام و سکس هام تا قبل سحر، همه چیو واسش میگفتم.
به خودم اومدم دیدم صبح شده زنگ زدم به یکی از دوستام ازش خواهش کردم که بیاد ماشینمو بر داره ببره نماینگی چکش کنه. بعد اون دعوایی که باهاش کردم فکر نمیکردم قبول کنه . ولی دمش گرم گفت باشه. خودم هم که از سر درد داشتم میمردم. جند تا قرص خوردمو خوابیدم. نزدیک های صبح روز بعد بیدار شدم. رو تخت دراز کشیده بودم پاکت سیگارو برداشتم دیدم خالیه مثل زندگی من پر از خالی بود. یاد اون روز افتادم که اورده بودمش چالوس اره درست رو هوین تخت بود با هم دراز کشیده بودیم. چشمام به چشاش قفل شده بود لباشو رو لبام احساس کردم خیلی لباش قشنگ بود خیلی خوش مزه بود هیچ وقت از لباش سیر نمیشدم. داشت بدنمو نوازش میکرد منم دستم رو کونش بود. یه تاپ تنش بود تاپشو در اوردم سوتین نپوشیده بود وای چه سینه های قشنگی داشت. از زیر گردنش شروع کردم به خوردن ،رسیدم به سینه هاش خیلی نرم بود من مونده بودم این سینه ها به این نرمی چطوری انقدر رو فرم وایساده بود. دستش تو موهام بود داشتم دستم رو از زیر شلوارش بردم رو کسش خیس و داغ بود. شروع کردم به مالیدن کسش. دیگه تو حال خودش نبود داشت اروم ناله میکرد. شلوارکشو اروم در اوردم یه لحظه احساس کردم خجالت کشید. من که یه شلوار تنم بود. شلوارمو کشید پایین . گفت داریوش کوچولو من که داره میترکه. شروع کرد ساک زدن خیلی خوب ساک میزد.داشت ابم میومد کشیدمش بالا گفتم بسه حالا نوبت منه. ( هیچ وقت کس نمیلیسیدم . نمیدونم چرا؟ از ترش مزه گیش خیلی بدم میومد. بجز اولین بار دیگه هیچ وقت این کارو نکردم.) ولی این بار بخاطر سحر داشتم کسشو میخوردم. یه لرزه کوچیک کرد سرمو محکم فشار داد.فهمیدم ارزا شده.خودم از تخت اومدم پایین رو زانو نشوندمش. پشتش به من بود خیلی بدن قشنگی داشت. کون گنده کمر باریک رون هاش که خیلی خوب بود. برگشت بهم نگاه کرد با نگاش فهمیدم که میگه نکن تو کونم. ولی خیلی حشری شده بودم. اونم که دید من ارزا نشدم. ممانعت نکرد یه خورده کرم مالیم به کونش یه انگشتمو کردم توش زیاد دردش نیومد کسش هم داشتم میمالیدم داشت یواش یواش ناله میکرد یه انگشت دیگمو کردم تو کونش . یه جیغ خفیف کشید. دیگه داشت کونش جا باز میکرد کیرمو اروم گذاشتم جلو سوراخش خیلی منظره ی قشنگی بود. اروم اروم کردم تو. صورتشو نگاه کردم دیدم چشاش پر اشک شده خیلی داشت درد میکشید. یه لحظه خواستم در بیارم، گفت نه تا اخر بکن تو میخام کیرتو تو بدنم احساس کنم. داشتم تلنبه میزدم. اونم داشت حال میکرد. از پشت سینه هاشو میمالیدم خیلی حال میداد. ابم اومد همرو خالی کردم تو کونش. یهو دیدم یه چیزی خورد به صورتم. دیدم افشین با بالش زد تو صورتم. گفت هوی گوسفند یه ساعته دارم صدات میکنم بیا صبحونه بخور بعد 6 ماه .رفتم کنار سفره نشستم همه چی گرفته بود سفره پر شده بود. یه کم خوردم بلند شدم اماده شدم. افشین هم سویچ ماشینو داد، گفت ماشینتو دادم چک اپ کامل کردن. یه تشکر کردم وسایلامو بر داشتمو راه افتادم. دمش گرم بنزینش هم پر کرده بود. اصلا یادم رفته بود خرج ماشینو بهش بدم. نو این مدت هم افشین خونه ی من میموند.( واقعا رفیق های با مرامی داشتم، قدرشونو نمیدونستم.)راستی از خودم بگم من 2 روز در هفته کرج بودم بقیه هفته باید میرفتم چالوس دانشگاه. خودم هم بچه تهران هستم. یه رفیق صمیمی تو کرج داشتم به اسم اروین بهش گفته بودم حواسش به سحر باشه حتی چند بار دوستاشو فرستاد تا امتحانش کنن ولی به هیچ کدوم امار نداد. از چشام بیشتر بهش اعتماد داشتم. تا این که امتحان های دانشگاه شروع شد چند هفته نتونستم برم کرج.یه روز بدون این که بهش بگم رفتم کرج رفتم جلو دانشگاش نمیدونستم کی میاد بیرون . گفتم یه ساعت صبر میکنم اگه نیومد بهش زنگ میزنم. مثلا میخواستم سورپرایزش کنم.20 دقیقه گذشت دیدم سحر داره از دانشگاه با دوستاش میاد بیرون. گوشیشو در اورد .خواستم برم جلو، گفتم شاید میخواد به من زنگ بزنه گوشیمو نگاه کردم ولی زنگ نمیخورد. داشت با یکی دیگه حرف میزد. یکی از این ماشین مدل بالا ها اومد، دیدم سحر داره میره سمتش . اولش خیلی ترسیدم ولی بعدش گفتم شاید یکی از هم کلاسی هاش باشه میخواد تا تهران برسونتش. یه خورده شک کردم گفتم برم دنبالش ببینم کجا میره دلم مثل سیرو سرکه داشت میجوشید. به خودم تلقین میکردم میگفتم نه حتما یکی از فامیل هاشه. رفتن سمت جهانشهر اشکم داشت میریخت. از شدت عصبانیت داشتم دیوونه میشدم. جیزی رو که نباید میدیدمو دیدم سحر و اون پسره دست همو گرفته بودن با لب خندون رفتن داخل خونه پسره. نمیدونستم چیکار کنم. برم پسره رو بزنم؟ سحرو بزنم؟ خودمو بزنم؟ داشتم همینجوری داد میزدمو گریه میکردمو اسم خدا رو میاوردم. زنگ زدم به اروین سریع خودشو رسوند. زدم زیر گوشش گفتم اینجوری میخواستی از سحر مواظبت کنی؟ هیچی نگفت .نشستم رو زمین زار زار گریه میکردم. صداش در اومدو گفت من که نمیتونستم صبح تا شب پیشش باشم. تازه اون خودش خواسته بود با این پسره دوست بشه چرا به من زنگ نزدی بگی؟ چی بگم ؟ بگم عشقت با یکی دیگه دوست شده؟ اطراف رو نگاه کردم دیدم مردم جمع شدن بعضی ها داشتن میخندیدن ،بعضی ها با تعجب نگاه میکردن. سوار ماشین شدیم رفیتیم یه کافی شاپ. نمیتونستم این موضوع رو درک کنم بلند شدم رفتم جلو در خونه اون یارو. منتظر شدم تا بیان بیرون تو اون چند ساعت تمام خاطراتم با سحر از جلو چشام گذشت. دیدم اروین هم اومد. سحر و اون پسره با لب خندون از اون خونه اومدن بیرون از شدت عصبانیت دستام میلرزید. رفتم جلو، سحر تا منو دید زد زیر گریه شروع کرد قسم خوردن دیدم پسره اومده جلو میگه: چیه داداش ؟ مشکلی پیش اومده؟ اینو که گفت با کله زدم تو صورتش افتاد زمین.خون بینیش پاشیده بود رو پیشونیم. تو چشمایه سحر نگاه کردم. چقدر قشنگ و فریب دهنده بودن. 2.3 تا کشیده زدم بهش. از حال داشت میرفت. نشست رو جدول افتادم به پاش گفتم چرا سحر؟ اخه چرا؟ هیچی نمیگفت فقط گریه میکرد.سرمو میکوبیدم به زمین دیدم دستاشو اورد جلومو بگیره بلند شدم تف کردم تو صورتش ای خدا ؟خدا ؟خدا ؟خدا؟ خدا ؟. ببخشید بچه ها دیگه نمیتونم راجع به این موضوع بنویسم. اروین منو برد بیمارستان بعد 2 روز ،با ماشینم منو برد چالوس یه هفته پیشم موند خودش با اتوبوس بر گشت.

هوا تاریک شده بود رسیدم بندرعباس، زنگ زدم شیما گفت بیا فلان کافی شاپ تو یه پارک کنار دریا بود. رفتم داخل دیدم 7.8 تا دختر نشستن اونجا. شیما که منو دید اشک تو چشاش جمع شده بود. حوصله نداشتم گفتم پاشو بریم خونه دوستاش هم همینطوری داشتن منو نگاه میکردن شیما و دو نفر دیگه که هم خونش بودن سوار ماشین شدیم رفتیم. تو راه شیما گریه میکرد میگفت داریوش چرا اینطوری شدی؟ تو رو خدا بگو که معتاد نشیدی. سرش داد کشیدم گفتم چرا چرت و پرت میگی؟ یه خورده حالم خوب نیست. رفتیم تو خونه گرفتم خوابیدم هیچ کدومشون خم محل نذاشتم. صبح دبدم به دختره با یه گیرهن و شلوارک کنارم نشسته صدام میکنه میگه پاشو بریم صبحونه بخوریم.یه لحظه با دیدن چهره ی این دختر همه گذشته یادم رفته بود. خندیدمو بلند شدم دست صورتمو شستم رفتم سر نیز صبحونه. چند ماه میشد نخندیده بودم. دیدم دارن اماده میشن. گفتم کجا؟ سمیرا (همونی که بیدارم کرد) گفت داریم میریم ورزش از شیما شنیدم یه زمانی تو استان و منطقه مقام میاوردی. گفتم اره یه زمانی. پاکت سیگارمو بر داشتم. دیدم سمیرا اومد جلو گفت تو رو خدا به خاطر من امروز سیگار نکش یه لحظه خواستم بگم تو کی هستی که بخاطر تو سیگار نکشم. ولی گفتم بیخیال . جلو دوستاش ضایع نشه بهتره. با خواهش سمیرا قرار شد که منم باهاشون برم بدوم. یه خورده دویدم ولی نفس نداشتم جلو دخترا هم خیلی ضایع شدم.قرار شد از اون روز هر روز بریم بدوییم یه چند روزی گذشت روحیه ام خیلی بهتر شده بود با سمیرا خیلی صمیمی شده بودم. شبا میومد کنار من میخوابید.یه روز همه رفته بودن دانشگاه. دوباره سمیرا با اون ناز همیشگیش اومد بیدارم کرد. گفتم تو چرا نرفتی گفت امروز کلاس ندارم. رفتیم پارک واسه ورزش. اسم پارکش هم فکر کنم پارک دولت بود. دویدیمو رفتم 2 تا ابمیوه خریدم. اومدم یه خورده دیدم ناراحته. کنار ساحل نشسته بدیم داشتیم دریا رو نگاه میکردیم نزدیک های عید بود دریا خیلی موج داشت. هوا هم ابری بود گفتم چیه سمیرا ؟چی شده؟ گفت هیچی هر وقت اینجوری دریا رو میبینم اعصابم خورد میشه. گفتم چرا؟ گفت تو اول بگو چرا وقتی اومدی حالت انقدر خراب بود. منم شروع کردم جریانو واسش گفتن. به خودم اومدم دیدم سرم رو شونه هاشه دارم گریه میکنم. گفتم ببخشید نباید میگفتم .چشاشو دیدم پر اشکه . یه ارامشی از نگاش میگرفتم. خودم اروم شده بودمو گفتم تو داستانتو بگو. داستان اون هم خیلی توش نامردی و بی معرفتی داشت. دیدم خود یه خود لبام داره به لباش نزدیک میشه. به خودم اومدم دستشو گرفتم بردمش تو ماشین رفتیم خونه. 2 تا قهوه درست کرد اورد نشست کنارم.عاشق متالیکا بود آهنگ ناثینگ الس متر وآنفورگیون رو گذاشت. گفت داریوش خیلی دوست دارم از همون روز اول عاشقت شدم. همون روز که با اون اخلاق بدت اومدی تو کافی شاپ فهمیدم ،تو هم مثل من زجر کشیده ای. منم گفتم تو تنها کسی بودی که بعد از این همه مدت ارومم کردی. احساسی که بهت دارم رو نمیتونم بیان کنم اما مید.نمهنوز عاشقت نشدم. ولی میدونم که خیلی دوست دارم. بهش گفتم مشروب میخوری گفت نه تا حالا لب نزدم ولی یه مدت سیگار میکشیدم. منم خیلی حوس مشروب کرده بودم. ولی تو اون شهر قریب مشروب از کجا میاوردم. یه نخ سیگار روشن کردم. تو حال خودم بودم. گفت ما هم اینجا ادمیم ها. دوباره رفتی تو فکر؟ گفتم میکشی؟ گفت فقط به خاطر تو. ولی تو هم باید قول بدی که کم بکشی. گفتم باشه.با اون لبای خوشگلش از سیگار کام گرفت چند تا سرفه کرد. گفتم حتی سیگار هم به لبات حسادت میکنه. گفت منظور؟ گفتم هیچی میشه لبات رو ببوسم؟ گفت پیش خودت چی فکر کردی؟ فکر کردی من از این دخترای تو خیابونم؟ شروع کرد دیوونه بازی. منم هیچی نمیگفتم نگاش میکردم میخندیدم. هر دفعه که میخندیدم بیشتر خودشو میزد به عصبانیت. بعد چند دقیقه گفت باشه بیا بوس کن ولی فقط یک بار گفتم باشه. وقتی داشتم میبوسیدم دیدم خودش لباش رو باز کرد شروع کردیم به لب گرفتن. خیلی وقت بود لب نگرفته بودم. خیلی خوب بود هم خودش هم لباش.جرات نمیکردم به سینه هاش دست بزنم. خیلی بدن خوبی داشت هرچی نباشه شش سال به صورت حرفه ای شنا کار کرده بود. دلو زدم به دریا دستمو گذاشتم رو سینه هاش یه لحظه نفسش گرفت. ولی چیزی نگفت اروم داشتم سینه هاشو میمالیدم رو کاناپه دستشو گذاشت روی کیرم دیگه فهمیدم که اره باید تا اخرش برم. یه پیرهن گشاد پوشیده بود. پیرهنشو در اوردم وای چه بدنی داشت بدنش از شکیرا هیچی کم نداشت. سوتینشو باز کردم شروع کردم سینه هاشو خوردن ولی کسشو نمیخواستم بخورم چون خیلی بدم میاد. تی شرتمو در اوردم . شلوارمو خودش در اورد. من رو کاناپه دراز کشیده بودم. اون روم بود. اولش کل کیرمو از سرش تا تا تخمام رو بوس کرد یه بار ساک میزد بعد دوباره سر کیرمو بوس میکرد. وقتی موهاش به کیرم میخورد خیلی حال میکردم. خیلی خوب ساک میزد بعد 3.4 دقیقه ابم اومد. همشو خورد. من که هال نداشتم بلند شم دیدم داره منو نگاه میکنه یعنی تو هم بیا بخور من که فعلا حال کردن نداشتم مجبور شدم کس لیسی کنم. از هر چی بدم میومد سرم اومد.ولی کسش خیلی ناز و تمیز بود. وقتی کس سحر رو میخوردم اون ترشیش که به زبونم میخورد حالم بد میشد ولی واسه سمیرا نه. خودم هم داشتم حال میکردم. یه لرزه ی کوچیک کرد و ارزا شد.کیر من هم دوباره راست شده بود.درازش کردم رو کاناپه انگشتمو تف زدم کردم تو خیلی راحت رفت تو انگشت دومم رو یه ذره سخت کردم تو معلوم بود قبلا از کون داده. البته بهم گفته بود که با دوست پسر قبلیش سکس داشته. کیرمو تف زدم یه ذره هم به کونش زدم. کیرمو کردم تو دراز کشیدم روش ازش لب میگرفتم، با دستام سینه هاشو میمالیدم و تلنبه میزدم. یه خورده تلنبه زدم گفت جاها رو عوض کنیم من خوابیدم زیر اون رو یه من بالا پایین میکرد. داشت ابم میومد بلندش کردم بردمش نزدیک دیوار دستاش رو دیوار بود از پشت کردم توش سینه هاشو گرفته بودم داشتم تلنبه میزدم. سرشو برمیگردوند ازم لب میگرفت اروم داشت ناله میکرد.ابم اومد ریختم تو کونش. ولی اون ارزا نشده بود. چند بار کسشو مالیدم اونم ارزا شد. خوابیدیم رو کاناپه . بعد سکس سیگار میچسبید ولی نذاشت بکشم من شرت و شلوارمو پوشیدم ولی اون همینجوری تو بقلم خوابید بیدار شدم دیدم هوا تاریک شده. دیدم شیما و دوستاش نیومدن خونه.سمیرا رو بیدار کردم زنگ زدم به شیما گفتم کجایی؟ کافی شاپ همیشگی. کی رفتین؟ چرا به ما زنگ نزدین؟ اومدیم خونه در روباز نکردین اومدم شروع کنم خالی بندی گفت عیب نداره . با سمیرا رفتیم کافی شاپ. دوباره مثل قبلا خوشحال و خوش اخلاق شده بودم ورزش خیلی جدی شروع کردم. الان هم با سمیرا دوستم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 46 از 83:  « پیشین  1  ...  45  46  47  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.