| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 7 از 91:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  90  91  پسین »  
#61 | Posted: 16 Jun 2010 08:56
پیرمرد و شکارش..

دفعه قبل که با دوستام میرفتیم شمال زنگ زدم عسل ( رفیق شخصیم) و گفتم با چند تا کوس دیگه از چهارشنبه بیان ویلا گفت که خودش و دوستاش میتونند از پنجشنبه ویلا باشند. منهم گفتم که با دوستان (حمید مجید احمد) منتظریم. خلاصه بندو بساط عیش و نوش (ویسکی/ تریاک/ گوشت فیله......) رو جمع کردیم و رفتیم ویلای شمال. اینو بگم که من تو کلاردشت یه ویلا دارم و هر از چند گاه با برو بچه ها اونجا میریم. خلاصه ساعت 2 ظهر رسیدیم و امدیم بساط رو پهن کنیم که دیدیم ذغال نداریم. قرار شد من و احمد با حمید بریم شهر هم ذغال بخریم و هم چند تا آت و اشغال دیگه بگیریم. داشتیم تو شهر به طرف بازار میرفتیم که یهو یه پرشیا مثل آرتیستای سینما جلوی ما مانور داد و رفت. احمد خیلی عصبی شد و گفت جون من زود برو بگیرش تا من خواهرش و بگام. حمید هم گذاشت پشتش اصرار کردن....منم چاره ای ندیدم و بعد از دو تا چراغ گرفتمش و همینکه تو ماشینو نگاه کردیم دیدیم دو تا کوس تاپ توش نشسته...یکی ازدخترا که دید ما میخ شدیم شیشه رو داد پائین و گفت چیه؟ آدم ندیدین؟ منم گفتم چرا دیدم ولی گفته بودن فرشتها تو آسمونها پرواز میکنن....اما فکر نمیکردم که فرشته ها رو روی زمین وتو ماشین ببینم...دختره خنده ای کرد و گفت حالا چرا کمربند صندلی رو بستی؟ میترسی بیفتی تو جوب؟ گفتم نه میترسم بیفتم تو دام عشقت....چراغ سبز شد و اونها گاز دادن و رفتن. ما هم رفتیم بازار برای خرید. هنوز خریدمون تموم نشده بود که یهو حمید گفت ای ای ای بچها نیگا اون دو تا دخترا که تو ماشین بودن دارن از روبرو میان. به ما که رسیدن یکیشون ( رویا) گفت به به بازم شماها؟ منم گفتم عجب شهر کوچکی!!! ببین ما چه سعادتی داریم که هر جا میریم شماها رو میبینیم. حالا کجا دارید تشریف مبرید؟ رویا جواب داد همینجوری ...آمدیم شهرو بچرخیم ....ما با خوانواده آمدیم شمال و الان هم دیگه کم کم باید برگردیم ویلامون...شما ها چی؟ منم گفتم ما هم آمدیم شهر خرید کنیم...اخه ما امشب پارتی دارم....یه پارتی خوانواده گی ....برو بچه هائی مثل شما هم هستند....اگه مایلید تشریف بیارید....اینم ادرسمون و بعد ادرس دادم. یهو اون یکی دختره (لیلا) که کمروتر به نظر میرسید گفت مرسی ما دیگه باید بریم. اینو گفت و با رویا از ما خداحافظی کردند و رفتن. ما هم خریدمونو تموم کردیمو برگشتیم ویلا...ولی تو راه همش راجع اون دو تا حرف میزدیم.به ویلا که رسیدیم زود بساط رو پهن کردیم و شروع کردیم عیش و نوش ....هنوز گیلاسه دوم رو نزده بودیم که در زدند .... رفتم درو باز کنم که با تعجب دیدم که رویا ست...گفت مهمون نمیخواهین؟ دیر که نکردیم؟ گفتم نه اصلا بفرمائید تو...نگاه کردم دیدم تنهاست...پرسیدم پس لیلا خانوم کجاست...نشونم داد و گفت که تو ماشین منتظر نشسته. امد تو و بعد از سلام اول پرسید پس بقیه مهموناتون کجان؟ گفتم دختر خانوما با مامانشون رفتن بیرون ...تا نیم ساعت دیگه باید سر و کله شون پیدا بشه. امد دید بساطمون پهنه حمید و احمد هم فوری شروع کردن تعارف میوه و پذیرائی یعد از چند دقیقه حمید گفت دوست دارید ویلا رو بهتون نشون بدم ....اینو گفت و دست رویا رو گرفت و برد....و بعد از چند لحظه دیگه مجید و احمد هم دنبالشون رفتن....اینو که اونها چه کردن و کجا رفتن من نمیدونم و دروغ نمیتونم بگم....اما بعد از 15 دقیقه که گذشت دوباره زنگ ویلا رو زدن و رفتم درو باز کردم که دیدم لیلا پشت دره...بعد از سلام گفت اگه میشه به رویا بگید بیاد که باید برکرذیم ویلامون. منم گفتم چشم ولی دم در بده بیائید تو.... ممکنه کسی ببینه بد باشه.... بفرمائید تو و خودتون بهش بگید....آمد تو...تو هال که رسید پرسید رویا کو؟ گفتم رویا خانم با بچه ها تو اتاق مشغول هستن...الان دیگه میان بیرون.. پرسید کی تو اتاقه گفتم رویا جون با حمید و مجید و احمد....اینو که گفتم جا خورد ولی چیزی نگفت. نشست و منم ازش پذیرائی و تعارف میکردم..شروع کردم از تیپش تعرف کردن و اینکه چه ارایش خوشگلی کرده...یک کمی بقول جوانها مخشو زدم. بعد گفتم اینجا(هال )خوب نیست بهتره بریم تو اون اتاق(یکی دیگه) چون ممکنه بچها بیان بیرون ما رو ببینن بد باشه و خجالت بکشن...اینو گفتم و دستش و گرفتم بردم یک اتاقه دیکه(اتاق خوابم) رو تخت نشستیم...پرسیدم دوست پسر داری؟ گفت اره و قراره بیاد خواستگاری.پرسیدم کاری هم میکنید؟
گفت اااای ی ی نزدیک تر رفتم کنارش و گفتم پس اینجا چی کار میکنی؟ خودشو کمی کشید عقب و گفت همینجوری...آمدم بغلش کنم گفت ببین من برای این کار اینجا نیامدم!!!بغلش کردم وگفتم واااا چه حرفا؟ این بچه بازیها چیه دیگه؟ دوست رو نگاه کن تو اتاق بغلی داره با سه تا کیر کلفت حال میکنه تو دیگه اینقدر بزرگ شدی که بتونی منو تحمل کنی...اینو گفتم و کیرم که حالا کاملا شق شده بود از شلوارم کشیدم بیرون و دستش و گذاشتم روش..از تعجب (کیرم خیلی کلفت و گندس) نفس سختی کشید و گفت اااااااا این چی دیگه؟........سرمو بردم دم گوشش یه بوس کوچولو کردم و گفتم دوست داری بریم پیش دوستت یا بگم یکی دوتا از بچهها بیان اینجا؟ هنوز خودشو میکشید عقب و گفت نه نه نه به خدا من برای این اینجا نیامدم گفتم ببین یا با من حال میکنی یا اینکه اون سه تا که بیان به اینکه تو برای چی اینجا آمدی کاری ندارند....تو که خوب میدونی باهات چی میکنن!!! اینو گفتم و بغلش کردم و شروع کردم بوسیدن و دستم و گذاشتم رو کوسش و مالوندن...خیلی زود دستم و تو شلوارش کردم و حالا دیگه خوابیده بودیم رو تخت....خواستم انگشت تو کوسش کنم گفت نه نه من هنوز دخترم!! اینو که گفت برش گردوندم و شلوارشو تا دم زانوش پائین کشیدم و بی معطلی تف به سر کیرم و سوراخ کونش زدم و رفتم روش...سر کیرم وگذاشتم دم سوراخش و فشار دادم بره توش...نمیرفت....لیلا شروع کرد اه و ناله....دوباره سر کیرم تف زدم رفتم روش و دم گوشش گفتم تو که از کون بار اولت نیست که....تحمل کن الان خوب میشه ....دوباره شروع کردم فشار دادن اینبار سرش رفت توش و لیلا شروع کرد جیغ زدن....آی پشتم..آی پشتم...گفتم جون...فدات شم دردت میاد؟ متکا رو گاز بگیر الان تموم میشه....بعد یکمی عقب جلو کردم و همینطور که روش خوابیده بودم دستام و بردم پائین و لمبرهاشو از هم باز کردم و کیرمو فشار دادم تا خایه هام کردم توش....نفسش بند امده بود ولی بعد یهو جیغ زد آآآآآی ی ی دارم پاره میشم....پشتم داره پاره میشه....در بیار در بیار....منم هی عقب و جلو میکردم و میگفتم جون الان تموم میشه ابم میاد جوووون چه کونه تنگی داری....تحمل کن هر چی بخواهی بهت میدم....اونم میگفت هیچی نمیخوام ...فقط کیرتو در ار دارم پاره میشم....منم همینطور یکمی عقب و جلو کردمش و بعد برش گردوندم پاهاشو گرفتم بالا(شلوار هنوز پاش بود) و تا دم گوشش بردم...کیرمو گذشتم دم سوراخش ...کردم توش....دبکن....که یهو گفت واااای ی ی ی رودهام داره میاد دهنم....کیرت داره میاد تو دهنم....یکی بیاد منو از این زیر نجات بده....ای رویای جنده کجائی بیائی ببینی منو به چه روزی انداختی.....ووووآآآآآی ی ی مامان جون ووآآآی ی ی مامانی کجائی این مرده منو میکنه....مامان جون داره کونم پاره میشه....مامان جون دیگه غلط کردم....دیگه به حرفات گوش میدم. ....تو همین موقع یهو در باز شد و حمید آمد تو....گفتم بیا اینم از بس داد و قال کردی...حالا باید دو تا کیر بخوری....حمید خان این خانم میگه برای این اینجا نیومده!!!حمید گفت اااا نه بابا؟ دختره رو دوباره رو چهار دست و پا برشگردوندم حالا من از کون..... و حمید هم کیرشو دراورد و کرد تو دهن لیلا....که یهو لیلا شروع کرد اوق زدن و گفت نمیتونم کیرتو بخورم....بوی ان میده....حمید هم گفت عزیز این بوی دوستت....حمید از جلو و من از عقب..لیلا نه میتونست جلو بره نه عقب ...هر چی من محکم تو کونش میزدم بیشتر کیر حمید تو دهنش میرفت و بر عکس..چند دقیقه بعد حمید سر لیلا رو محکم گرفت و گفت بیا حالا ابم رو بخور...یکمی ریخت تو دهنش و کمی دیگه رو صورتش حمید کارش که تموم شد رفت بیرون...منم که ابم میامد سر لیلا رو بر گردوندم و ریختم صورتش. وقتی رفتیم تو هال دیدم رویا و بقیه رو مبل نشستن. آرایش رویا بهم ریخته بود و صورتش خستگی میزد ولی لیلا با آرایش جدیدش خیلی باحالتر شده بود.....عجب شمالی بود اون دفعه.....

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#62 | Posted: 16 Jun 2010 09:04
تارا از چت تا واقعیت

سلام دوستان عزیز . علی هستم 20 سال از تهران و خاطره قبلی منو با عنوان "رفت و من هنوز باورم نمیشه" میتونید بین خاطرات قبلی پیدا کنید . این دفعه میخوام یکی از خاطرات دیگه خودم رو براتون تعریف کنم . ماجرا از اوایل تابستان امسال شروع شد . امتحانات آخر ترم دانشگاه تازه تموم شده بود . دیگه سرگرمی و درس نداشتم . این مدت که شبها تا دیر وقت بیدار بودم و درس میخوندم حسابی عادت کرده بودم و هنوز نتونسته بودم عادتم رو ترک کنم و شبها زود بخوابم . همون شب اول گفتم برم اینترنت و یه گشتی بزنم . خیلی وقت بود به کامپیوتر دست نزده بودم چه برسه به اینکه بخوام بیام اینترنت . خلاصه کانکت شدم و یه گشتی زدم و بعدش هوس کردم برم توی چت . آیدی ساختم و آنلاین شدم و رفتم تو یکی از رومها . اصلا تو فکر این که بخوام تو چت با دختر آشنا بشم نبودم . یعنی اصلا به همچین چیزی اعتقاد نداشتم و خوشمم نمیومد . تو روم دیدم یکی با یه آیدی عجیب غریب و طولانی وارد روم شد . آیدیش برام جالب بود چون آدم هیچی از آیدی طرف نمیفهمید بهش پیغام دادم و همین جوری میخواستم ببینم طرف اصلا کی هست ؟ لامصب جواب نمیداد ! منم مرتب دینگ میزدم و آخرش گفتم حالا چرا مثل دخترا ناز میکنی ؟ گفت واسه اینکه دخترم ! خندم گرفته بود و خلاصه با هم آشنا شدیم . اسمش تارا بود و 32 ساله از شیراز و مجرد . یه کم با هم چت کردیم و چرت و پرت گفتیم درباره آب و هوا و شیراز و تهران و ... تا بالاخره موضوع به اینترنت و فیلترینگ سایتها رسید . گفتم من که بود و نبود فیلتر برام مهم نیست و با نرم افزار فیلترشکن همیشه سایتها رو باز میکنم و وبگردی میکنم . گفت چند تا سایت باحال فیلتر نشده سراغ داری ؟ منم چند تا سایت چرت و پرت بهش دادم و چند لحظه بعدش گفت از اینا که نه . باحالتر میخوام ! دیگه دیدم طرف واقعا طالبه و خلاصه کم کم موضوع صحبت به سکس و حرفای سکسی کشید . ازش پرسیدم بدت نمیاد از این که من 12 سال ازت کوچیکترم ؟ گفت نه واسه چی بدم بیاد . کم کم بین حرفها فهمیدم که تارا هنوز دختره و اونجوری که خودش میگفت هنوز مرد مورد علاقه خودشو پیدا نکرده بود . پیش خودم مبخندیدم و میگفتم لابد قیافش تخمیه و ... خلاصه کم کم حرف به سکس چت رسید و حرف این که کیر تو چند سانته و کست چی شکلیه و سایز سینه هات چنده و ... من تاحالا داستانهای زیادی درباره سکس چت خوانده بودم . اما تاحالا تجربه این کار رو نداشتم . یعنی اصلا باهاش حال نمیکردم و دوست داشتم همیشه از نزدیک باشه . اون روز وسوسه شدم و این کار رو کردم . خلاصه تو چت و به صورت خیالی اون کیر منو میمالید و منم کسش رو میمالیدم و سینه هاش رو میخوردم . تجربه جالبی بود و با این که اصلا ندیده بودمش ولی از پشت کامپیوتر کیرم راست کرده بود . از بس که حرفای سکسی میزد. کم کم مثلا کیرمو کردم تو کسش و عقب جلو میکردم . لامصب این قدر تو عالم رویا بود که حتی چتی میگفت جرم بده و بیشتر فشار بده و جون و چه کیری داری و ... تا این که بالاخره گفت واقعا ارضا شده و ازم تشکر کرد . من که اصلا از این کارا خندم گرفته بود .
دیگه اون شب خداحافظی کردیم و بعضی شبها آنلاین میشدیم و با هم درباره موضوعات مختلفی چت میکردیم و یه موقع ها سکس چت میکردیم . کم کم بهم گفت که لیسانس ادبیات داره و الانم دبیر دبیرستانه . چت کردن هم یکی از شاگرداش بهش یاد داده بود . برام تعریف کرد که معمولا با شاگرداش جدی رفتار میکنه و بهشون رو نمیده و ... آخه ازش پرسیدم که شاگردات درباره دوست پسراشون چیزی بهت نمیگن و... ؟ ولی دلم میخواست واسم مخ شاگرداشو بزنه و ... فقط حیف که شیراز بودند و خیلی دور بود . اون موقع هم تابستون بود و دیگه مدرسه هم تعطیل ! بگذریم ... کم کم تارا راضی شد که بهم ویس بده و دیگه عادت کرده بودیم همیشه با ویس چت میکردیم و حتی سکس چت هم با ویس بود . وای چه آه و ناله هایی میکرد برام . چنان جو رو طبیعی میکرد که احساس میکردم واقعا دارم میکنمش . حتی یه موقع ها آبم میومد با این ناله کردنش . یادمه یه شب بهش شمارمو دادم فرداش دهنمو سرویس کرد هر چی اس ام اس داشت برام فرستاد یعنی یه حالتی شده بود که گوشیم داشت بمبارون میشد . آخرش شمارشو گرفتم و گفتم جون مادرت بیخیال شو . خندید و خداحافظی کردیم . اوایل شهریور گفت که قراره با پدر و مادرش بیان تهران . برادرش از وقتی ازدواج کرده بود تهران زندگی میکرد . دیگه بهتر از این نمیشد . ازش خواهش کردم یه قرار ملاقات بزاره و همدیگه رو ببینیم . آخه من حتی عکسش هم ندیده بودم . دوست داشتم ببینم چه شکلیه و چه جوریه ؟ اونم بلافاصله قبول کرد و گفت حتما . یعنی از خداش بود . کم کم بحث حرفای سکسی رو پیش کشیدم میخواستم ببینم میزاره یه کم باهاش حال کنم یا نه ؟ دیدم بللله چراغش سبزه بد جورهم سبزه . ولی گفت من نمیخوام پرده بکارتمو از دست بدم . فقط میزارم که منو بمالی . همین . من که همونم برام غنیمت بود . بالاخره روز موعود رسید و با هزار مکافات بابام رو راضی کردم که اون روز بدون ماشین بره و منم ماشین روبرداشتم و رفتم سر قرار . قرار ساعت 5:30 عصر جلوی پارک لاله تو بلوار کشاورز بود . خونه داداشش همون طرفا بود . نمیدونم چرا اضطراب داشتم که نکنه قیافش خیلی تخمی باشه و نکنه سرکارم بزاره و ... بالاخره گوشیم زنگ خورد و خودش بود . گفت کجایی ؟ گفتم سر قرارم تو کجایی ؟ گفت منم سر قرار . گفتم چی پوشیدی ؟ کجایی ؟ تا گفت داره از خیابون رد میشه تا وارد پارک بشه دیدمش . بی اختیار دستمو گذاشتم روی بوق و براش دست تکون دادم . اونم دست تکون داد و اومد طرف ماشین . چه ذوقی کرده بودم . پسرا و آقایون تو خیابان داشتند اونو دید میزدند ! اصلا فکرشو نمیکردم همچین چیزی باشه . چه چیزی بود . قد 170 و وزنش حدود 58 که خودش تو چت بهم گفته بود. شال قشنگی سرش کرده بود و یه مانتو مشکی کوتاه و تنگ که گردی سینه هاش قشنگ توش افتاده بود . سایز سینش هم بهم گفته بود که 70 بود . شلوارش هم کوتاه بود و نصف ساق پاش معلوم بود . موهاش هم رنگ کرده بود و جلوش بیرون بود . خیلی حال کرده بودم و پیش خودم گفتم چه شانسی آوردی . در ماشین رو باز کرد گفت سلااام ! بعدش نشست کنار من رو صندلی جلو وقتی در رو بست باهام دست داد و صورتش رو آورد جلو و روبوسی کرد . من که اصلا کیش و مات شدم . آخه فکر نمیکردم این قدر بتونم باهاش راحت باشم . ماشینو روشن کردم و راه افتادم . نمیدونم چرا ملت داشتند ما رو دید میزدند ! تو راه کم کم سر صحبت رو باز کردم که پیدا کردن اینجا واست سخت نبود که ؟! راحت پیدا کردی و... اونم گفت آره راحت بود و... گوشیش رو بهم نشون داد که تازه عوض کرده بود و سونی اریکسون دبلیو 300 خریده بود . خلاصه از این حرفا . همش دلم میخواست نگاش کنم . دختر خوشگل و خوش هیکلی بود . ولی نمیدونم چرا هنوز ازدواج نکرده بود. یه کم تو خیابونا دور زدیم تا این که رفتم تو یکی از کوچه های خلوت یوسف آباد . دیگه هوا تاریک شده بود . ماشین رو یه جا پارک کردم که پنجره بغلش نباشه و کسی نتونه ما رو ببینه . به شوخی گفتم نمیترسی ؟ خندید یه نگاهی به اطراف انداختم و بعدش دستمو گذاشتم رو سینشو از روی لباس شروع کردم به مالیدن اونم معلوم بود خیلی شهوتی شده بود . آروم که مثلا من نفهمم آه وناله میکرد . منم بیشتر و محکمتر میمالوندمش . از روی مانتو بهم حال نمیداد . دکمه های مانتوش رو باز کردم و دیدم زیرش غیر از سوتین چیزی تنش نیست . پیش خودم گفتم مارمولک از قبل فکر همه چیو کرده . خلاصه دستمو کردم و اول از روی سوتین سینه های تپلشو میمالیدم . چه سینه های نرمی داشت . اونم چشماشو بسته بود و تند تند نفس میکشید . گفتم دکمه شلوارتو خودت باز کن . همون موقع که داشت دکمه های شلوارشو باز میکرد منم پستوناشو از زیر سوتین کشیدم بیرون و مشغول مالیدنش شدم و لبمو گذاشتم رو لبش و لبای همدیگه رو میخوردیم . چه لبایی ! دکمه شلوارشو که بازکرد تو همون حالت دستمو کردم تو و از زیر شرتش دستمو گذاشتم رو کسش . اولین بارم بود که دستم به کس میخورد چه لذتی داشت اونم دستشو گذاشته بود روی شلوارم و از روی شلوار کیرمو میمالید . کیرم راست کرده بود اونم چه راست کردنی ! منم مدام کسشو میمالیدم و با انگشتام روش بازی میکردم . کم کم لب گرفتنا بیشتر شد و زبون همدیگه رو میک میزدیم و میخوردیم و لذت میبردیم . بعد رفتم سراغ سینش و شروع کردم به خوردن سینه های خوشمزش که هرچی میخوردمش سیر نمیشدم . دلم میخواست تا صبح بخورمشون . اونم محکم سرم رو به خودش فشار میداد و ناله میکرد . اینو بگم که تو اون وضعیت من مدام حواسم به اطراف بود که مشکلی پیش نیاد . دیگه کم کم تارا طاقت نیاورد و زیپ شلوار منو باز کرد و از زیر شرت کیرمو کشید بیرون و گرفته بود تو دستش و اول خوب نگاش کرد و بعدش شروع کرد به مالوندنش و ساک زدن . دیگه کیرم داشت میترکید از شق درد اونم ناله میکرد و با اشتهای کامل کیرمو میخورد و میک میزد . منم دیگه نمیتونستم طاقت بیارم و آبم کم کم داشت میومد
باید بگم که حرفه ای ساک میزد سریع بهش گفتم آبم داره میاد اونم سر کیرمو کرده بود تو دهنش و سفت گرفته بود . آبم با فشار اومد و نمیدونم تارا چه جوری قورتشون داد اصلا تعجب کرده بودم که همه دخترا از خوردن آب کیر بدشون میاد اونوقت این یه ذرشم نذاشت بمونه ! حالا نوبت من بود . اول دستمو گذاشتم رو باسن و در کونش و از روی شلوار میمالیدم اونم مرتب آه وناله میکرد و پستوناشو میمالید . یه لحظه دیدم یه ماشین پیچید تو کوچه ! زود سرمون رو گرفتیم پایین و ماشین که رد شد دوباره نشستیم . این دفعه دستمو کردم تو شرتش و مشغول مالیدن کسش شدم اونم با دستش کیرمو گرفته بود داشتیم از هم لب میگرفتیم . با دست دیگم کون تپل و نرمشو از رو شلوار میمالیدم . مالوندنا رو سفت تر و محکم تر کرده بودمو حسابی حریص شده بودم یه لحظه دیدم یه جوری شد و بعدش یه نفس عمیق کشید که فهمیدم ارضا شده آبش هم یه خورده اومده بود . دیگه بیشتر از این نمیشد ادامه داد چون به صلاح نبود . یه لب کوچولو از هم گرفتیم و دکمه های لباسامونو بستیم و رفتیم یه جا بستنی سنتی خوردیم که سر حال بیایم و بعدش هم رسوندمش همون جا که سوار شده بود . موقع خداحافظی ازم تشکر کرد و گفت که دلش میخواست بازم از این فرصتا پیش بیاد و روبوسی کردیم و از هم خداحافظی کردیم و پیاده شد . منم راه افتادم و اومدم سمت خونه . ساعت 8:30 شب شده بود . تو راه مدام به این فکر میکردم که تارا قبلا با چند نفر حال کرده ؟ اصلا چطور راضی شد با من که 12 سال ازش کوچیکتر بودم حال کنه ؟ اون بیشتر حال کرد یا من ؟ نظرشما چیه ؟

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#63 | Posted: 16 Jun 2010 09:05
تب لحظه ديدار

کتابی دستم گرفته بودم و مي خواستم شروع کنم به خوندن که زنگ در به صدا در اومد. رفتم در رو باز کردم.
_"سلام عشق من".
صداش به نحوی آشنا بود. وقتی از تو سياهی در اومد قلبم نزديک بود که از کار واسته. خداي من باورم نميشد که باره ديگه علی به زندگي من برگشته باشه.
بهش سلام کردم.
گفت:"نمي خوای منو به داخل راهنمايی کنی".
آوردمش تو. با نگاه تحسين اميزی به اطراف نگاه مي کرد و گفت خونه قشنگی درست کردی گلسا ولی مرد خونه کجاس. گفتم که آرش 4شنبه تا دير وقت تو شرکت ميمونه.
گفت "پس وقتش رسيده که جشن رو شروع کنيم."
نميدونم چرا با آمدن او احساس ناآرومی می کردم. سيگارشو روشن کرد. منم رفتم تا براش نوشيدنی بيارم.اومد تو اشپزخونه دستش رو گذشت رو شونه هام و سرشو اورد پايين و قبل از اينکه بتونم مانعش بشم لبشو گذشت رو لبم. با قدرتی که در خودم باور نداشتم با تمام وجود به عقب هلش دادم که نزديک بود نقشه زمين بشه. با نگاهی عصبانی برگشت و گفت "حالا به من خوب گوش بده! فقط به اين دليل که با مرده ديگری ازدواج کردی نميتونی با من مثل يه تيکه آشغال رفتار کنی." سپس رفت رو مبل نشست و با اشاره به من گفت که برم و پيشش بشينم. بخودم گفتم که اگر چند دقيقه به حرفش گوش کنم شايد ديگه دليلی واسه موندنش نداشته باشه و قبل از اينکه آرش به خونه برگرده اون بره. رفتم کنارش نشستم. شروع کرد به صحبت کردن. هر چه بيشتر صحبت ميکرد خاطرات گذشته بيشتر و بيشتر به ذهنم بر ميگشت
.........ما در يک پارتی با هم آشنا شده بوديم. علی مردی بود قد بلند و خوش قيافه که به راحتی نظر هر زن و دختري رو جلب ميکرد. ولی اون شب تمامه حواسش به من بود. بد از اينکه شام خورديم به طرفم اومد و خواست که باهاش برقصم. هر چی بيشتر حرف ميزد بيشتر ازش خوشم ميومد. بعد از اتمام پارتی خواست منو برسونه وقتی منو به دره خونه رسوند از اينکه بهش اجازه ندادم منو ببوسه ناراحت نشد. فرداي اون روز علي رو دم در دانشگاه ديدم.اومد جلو
گفت "فکر کردم دانشگاهتون شبانه روزيه که تا اين وقته شب هنوز نيومدی."ازش معذرت خواهی کردم و به خونم دعوتش کردم. بعد اون روز ما تقريباً هر روز باهم قرار ميزاشتيم و هنوز چند هفته نگذشته بود که در شماره عشاق شهر در اومديم. يه شب که خونه علی بودم. داشتيم فیلم نگاه ميکرديم. يه فيلمه نيمه سوپر بود. ديدم علی حسابی حشريه. کيرش بدجوری داره اذيتش ميکنه. منم که حسابی حشری شده بودم. رفتم تو اطاق و برای اينکه بيشتر تحريکش کنم بليز رو تاپم رو درآوردم. رفتم تو اطاقی که علی بود. با ديدنه من نتونست خودشو کنترل کنو پاشد وایساد. منم خودم رو انداختم تو بغلش، يه 15 دقیقه ای از هم لب گرفتيم. خيلی باحال بود. درست همون مردی بود که هميشه موقع سکس تصورش رو ميکردم. مدام تو گوشم ميگفت "گلی دوست دارم عزيزم" "مال خودمی." منم که با اين کلمها بيشتر تحريک مي شدم کشوندمش کناره تخت. نشست رو تختو منو نشوند رو پاش همون طوری که داشتيم لب ميگرفتيم دستشو گرفتمو گذشتم رو سينه هام. اينقدر خوب ميمالوند که حسابی سينه هام سفت شده بودن و نوکش بالا اومده بود. تاپ و سوتينم رو درآورد. اومدم بالاتر طوری که سينه هام نزديکه دهنش بود. يکی از سينه هامو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن. منم سرشو تو دستم گرفته بودم و کسم رو ميمالوندم به بدنش. حسابی کسم خيس بود.اه و اوهم راه افتاده بود. منو خوابوندو پاهام رو گذاشت سره شونه هاش شرتم رو از پام درآورد. سرشو گذشت لاي پام. شروع کرد به ليس زدن کسم. هر بار که زبونشو رو چوچولم ميکشيد سرشو فشار ميدادم به طرف کسم. اخه نميدونين چه حالی ميداد. بعد از مدتی اومد روم. کيرشو گذشت دم کسم. بهش گفتم "علی من دخترم" گفت "از اين به بعد خانوم منی. مطمئن باش که باهات ازدواج ميکنم." اينو گفت و کيرشو تا ته کرد تو کسم. يه جيغی کشيدم که بعدش علی گفت با جيغ تو تا 3 روز گوشم سوت ميزد. کيرشو درآورد. کيرش خونی بود.از کسم آب و خون ميومد. بد از مدتی که حالم بهتر شد. با کمکه علی رفتيم حموم .وان رو پر از آب گرم کرد .رفتم تو وان. خودشم اومد و شروع کرد به مالوندن کسم. منم که داشتم لذت ميبردم کيرشو گرفتم تو دستم شروع کردم به مالوندن. بعد مدتی آبش امد. ديگه حال شستن منو نداشت. پا شديم و دوش گرفتيم.امديم بيرون و تا صبح بغل هم خوابيديم.
چند روز از اين ماجرا گذشت تا اين که يه روز علی يکی از دوستاشو به نام آرش آورد خونه. آرش پسره خيلی خوبی بود قيافه جذابتری نسبت به علی داشت. روزی که آرش ميخواست بره احساس ميکردم چيزي رو تو زندگيم گم کردم. خيلی ناراحت بودم. يادمه که وقتی واسه خداحافظی رفتم دم در گفت" گلي عزيز متاسفم که اين چند روز اينقدر زود به پايان رسيد، شايد علی بهت گفته باشه که من هيچ خانواده يا قوم و خويشی ندارم، بهمين جهت هرگز معني زندگي خانوادگي رو درک نکردم، ولی در اين مدتی که با شما گذروندم تازه متوجه شدم که چه چيز با ارزشي رو از دست دادم."
آرش نقاش بود و رشته گرافيک مي خوند. جملات بی رياي آرش تا اعماق قلبم نفوذ کرد. من آرش رو تا 1 سال بعد نديدم و از طريق مکاتبه با هم تماس داشتيم. يه روز به شدت دلم درد گرفت علی رسوندم بيمارستان. دکترا گفتن که آپانديسم رو هر چی زود تر بايد عمل کنند. بعد عملم 3 روز بيمارستان موندم. بعده 3 روز که آوردم خونه خيلی ازم پرستاری کرد، يه شب که باهم بوديم. علی آخره شب رفت. بعد رفتن اون آمدم تو پذيرايی. علی ترتيبی داده بود که همه جا تميز و مرتب باشه. فقط يه تيکه کاغذ مچاله شده زير يکی از صندليها افتاده بود، ورش داشتم و مي خواستم بندازم تو سطل آشغال که دست خط زنونه اي نظرم رو جلب کرد، کاغذ رو باز کردم و شروع کردم به خوندن. نامه از دختری بود به نامه نوشين. خداي من علی تو اين مدتی که من تو بيمارستان بودم با دختره ديگه رو هم ريخته بود. نمي خواستم اينو باور کنم، فردايه اون روز علی به ديدنم امد. سعی کردم که خوشحال جلوه کنم ولی اون خيلی زود متوجه ناراحتيه من شد و ازم پرسيد" تو مطمئنی که تب نداری عزيزم؟"
دلم ميخواست گريه کنم بهش گفتم "علی من تب ندارم فقط اين کاغذ رو ديشب زير صندلی پيدا کردم فکر ميکنم مال تو باشه. "نامه رو از دستم گرفت و با صدای خفه گفت "من تو اين فکر بودم که ممکنه نامه اينجا افتاده باشه" گفتم فقط همين رو ميتونی بگی. نگاه تندی به من کرد و گفت:"اصلاً دوست ندارم که فکر بدی راجع به من بکني
شروع کرد به توضيح دادن.
گفت :" دختری به نامه نوشين تو ادارش کار ميکن و ظاهراً شيفته علی شده. علی گفت :" من براش توضيح دادم که هيچ علاقه ای نسبت به اون ندارم و با داشتنه تو چجوری ميتونم دل به دختره ديگه ببندم." لبخنده شيرينش شادي و آرامش پيشين رو به وجودم برگردوند. بازوهامو دور گردنش پيچوندم و ازش به خاطره اينکه در موردش فکر بدی کردم عذر خواهی کردم. زمان به خوشی سپری می شد تا اون روز که با بدترين خبر زندگيم روبرو شدم. براي آمدنه علی به آپارتمانم و بازگو کردن اون خبر سخت بي تاب بودم. تصميم گرفتم خودم به ديدنه اون برم. ولی تازه که وارده آپارتمانش شده بودم اونو تو راه پله با يه دختر ديدم. خودم رو گوشه ای پنهان کردم علی اون دختر رو بغل کرد و با شدت هر چه تمامتر اونو بوسيد. احساس تهوع مي کردم ولی هنگامي که دختره از پلها پايين آمد و از کنارم گذشت بخودم اومدم و با تصميمی راسخ به طرف خونيه علی رفتم. وقتی در رو روم باز کرد رنگش پريد.
گفت:"گلی چی شده که به اينجا اومدی؟ من الان داشتم ميومدم پيشت."
گفتم:"فکر کردم برای تنوع هم که شده يک بار من بيام پيشت."
علی با لحن خونسردی گفت "خوب بيا تو عزيزم."
گفتم" نه مرسی. علی دختری که الان پيش تو بود کی بود؟
گفت:"يک آشنا."
گفتم "تو هميشه آشناهات رو با اين حرارت مي بوسی؟اون نوشين بود مگه نه؟ همون دختری که به تو نامه نوشت تو در تمام اين مدت با اون رابطه داشتی غير از اينه؟"
علی جوابی نداد. رفتم به طرف راه پلها. آمد به طرفم و گفت "گلی بزار برات توضيح بدم."
گفتم "نيازی به توضیح نيست از اين به بعد حق نداری به من نزديک بشی بدون تو ميتونم خودم رو اداره کنم."
همين کارم کردم و هرگز نذاشتم بفهمه که از اون بچه ای در شکم دارم........

_"اه، گلی انگار تو حتی يک کلمه از حرفمو نفهميدی........."
صداي علی منو به زمانه حال برگردوند. گفت "چه مدته که اينجا زندگی ميکنی، گفتم 4 ماهه. ما قبلاً يه آپارتمان ديگه داشتيم ولی به خاطر مهتاب اين خونه رو خريديم"
گفت"آره مهتاب،بچيه قشنگيه؟"
_خيلی
گفت" آرش وضعش چطوره؟"
گفتم "اون حالا به عنوان يه مهندس تو يه شرکت کار مي کنه."
گفت:"هرگز تصورش رو نمي کردم که تو با آرش ازدواج کنی. آخه تو خيلی کم اون رو مي شناختی"
يک دفعه صداشو بند کردو گفت:"اگه حرف من رو گوش کرده بودي و اون جوری ولم نميکردی............. چرا فرصت ديگه ای بهم ندادی، چطور تونستی با آرش ازدواج کنی در حاليکه تو اصلاً اون رو دوست نداشتی."
گفتم:"خوب گوش بده علی من واقعا آرش رو دوست داشتم و دارم. بعد از اينکه تو در مورد نوشين فريبم دادی اون اومد و خيلی بهم محبت کرد. از من خواست که با اون ازدواج کنم. منم قبول کردم و هرگز از اينکه زنه اون شدم پشيوم نيستم. حالا هم بيشتر از اون زمانی که تو رو دوست داشتم اونو دوست دارم.
نگاه علی پر از نفرت شد:"تو زن ريا کاری هستی. تو از اون سوءاستفاده کردی.....چون بچه من رو تو شکمت داشتی."
انگار دنيا رو سرم خراب شد. قلبم به شدت مي زد و تمام بدنم ميلرزيد. من هرگز اين حقيقت رو واسه آرش فاش نکرده بودم.اون مهتاب رو بچه خودش ميدونست و من تحمله ديدن ناراحتي اونو با دونستن اين مسئله نداشتم.
علی گفت:"يعنی واقعا منظورت اينکه اون فکر ميکنه که مهتاب دختر اونه؟"
نميتونستم جوابی بدم. احساس سر گيجه مي کردم. ناگهان اشکم رو گونه هام سرازير شد. علی با لبخندی نگام کرد و گفت:"احتياجی به گريه کردن نيست تو بايد خوشحال باشی که مهتاب يه پدر کامل بدست آورده."
يه دفعه با خشم فرياد زدم:"از خونه من گمشو برو بيرون! تو نميتونی به اين سادگی همه چيز رو نابود کنی."
گفت:"ولی اين تو هستی که داری اينکار رو ميکنی اگه حقيقت و به آرش گفته بودی الان دچار اين مخمصه نمي شدی. غير از اينه؟"
ناگهان صداي آرومی از پشت سر ما گفت:"کدوم مخمصه؟"
....
هر دو به عقب برگشتيم. آرش وایساده بود پيشم اومد و بازوش رو به دور شونه هام انداخت. گفت:"چی شده گلی؟"
علی گفت:"فکر کردم بيام و يه سری به دوستايه قديمي بزنم، حالا چطوره که مشروبی بخوريم و داشتم به گلی مي گفتم ما خيلی حرفا داریم که بايد بهم بزنيم،"
نگاهی به آرش کردم و نگاهی به علی مي خواستم چيزی بگم که يه دفعه سرم گيج رفت و به زمين افتادم. وقتی به خودم اومدم آرش به روم خم شد و پرسيد:"حالت بهتر؟"
گفتم :"علی رفت؟"
گفت "آره."
گفتم" حرفی به تو نزد."
گفت:"نه چون من فرصتی بهش ندادم."
گفتم:"آرش مطلبی هست که بايد بهت بگم."
انگشتش رو گذاشت رو لبم و گفت:"نه چيزی نميخواد بگی عزيزم چون خودم همه چيز و ميدونم و کوچکترين اهميتی به اين موضوع نميدم، عزيزم من از همون اول همه چيز رو ميدونستم."
نمي تونستم به گوشم اطمينان کنم،واقعا داشتم درست مي شنيدم؟
آرش همه چيز رو ميدونست؟
گفت:"من خيلی ناراحت شدم که تو حقيقت رو به من نگفتی ولی گلسا من خيلی تو رو دوست دارم، به طوریکه تصور از دست دادنت برام کشنده بود."
دستم رو دور گردنش حلقه کردم و اونو به خودم فشردم.
گفتم: خيلی متاسفم بايد به همون اندازه که تو به من اعتماد داشتی من هم به عشق تو اطمينان ميکردم من خجالت ميکشم........."
گفت:"حالا اين موضوع رو به علی گفتم که احساس من در مورد مهتاب درست مثله بچه ای هست که بزودی به دنيا خواهی آورد......."
گفت:"گلسا من دلم براي علی ميسوزه اون خيلی لاابالي و بي مسوليته."
خم شد و آروم لبم رو بوسيد. تابستون همون سال برادری براي مهتاب به دنیا آوردم که مثل پدرش چشماي آبی داره. اون واقعا تکميل کننده زندگی ماست.
اميدوارم از داستان زندگی من لذت برد باشيد.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#64 | Posted: 16 Jun 2010 09:06
تجاوز

این داستان رو یه نفر برام ایمیل کرده. جریان داستان نه جالبه و نه جذاب ولی واقعیت تلخیه که کم کم داره تو جامعه ایران اشاعه پیدا می کنه ...
روزنامه همشهری مورخه 15/11/1381
آگهی استخدام
به يک خانم ترجيحا مجرد , آشنا به تايپ و کامپيوتر جهت امور منشی گری نيازمنديم .
تلفن : ....
***
طبقه سوم ساختمان ايکس
واحد ششم
ساعت پنج بعد از ظهر مورخه 16/11/1381
دوازده نفر روی مبل های راحتی منتظر نشسته اند .
در اتاق رئيس شرکت باز می شود و دختر جوان با گونه های سرخ و لبخندی معنی دار از اتاق بيرون می آيد .
- چی شد ؟
- گفت باهم تماس می گيره .
نفر بعدی داخل اتاق می شود .
دختری بيست و يک ساله با چشمان خاکستری روشن و ابروان کشيده قهوه ای .
اين اولين تجربه جستجوی کاری اوست .
مردی پشت يک ميز بزرگ نشسته است و پيپ دود می کند .
مرد چهل و يک سال دارد .
با صورت کاملا تراشيده و چشمان قهوه ای مات .
مرد لبخند می زند و دختر را به نشستن دعوت می کند .
فاصله مبلی که دختر روی آن می نشيند تا ميز حدود نيم متر است .
- خيلی خوش اومديد.... خانم ( مرد فرم پرسشنامه دختر را مرور می کند ) خانم صديق ...
مريم صديق .
- بله .
- خب ... ( مرد در حالیکه با ولع پيپ را می مکد اندام دختر را با نگاهی چسبنده و خريدارانه مرور می کند ) ببين عزيزم ... شرايط کار اينجا خيلی ساده است ... همه چی به خودت خلاصه می شه ... من خيلی رک بهت بگم من از دخترای خشک خوشم نمياد ... دوس دارم کسی که منشی من ميشه اهل حال باشه ... منظورم از اهل حال بودن شوخ طبعی و شيطون بودنشه ... من دوس دارم از محيط کارم لذت ببرم .. و اين لذت رو تمام اجزای محيط کارم بايد برام به وجود بيارن .... معنی حرفمو می فهمی ؟
- دقيقا نه .. منظورتون ...
مرد از روی مبل بلند می شود و چند قدم حرکت می کند .
- ببين ... منظور من روابط اجتماعيه .. من عادت دارم با منشی خودم خيلی ريلکس برخورد کنم .. خيلی اوپن .... مثه يه دوست ... در مقابل حقوق خوبی هم می دم ... حقوق خيلی خوب علاوه بر مزايا و پاداش فوق العاده ... تو .... تو می تونی انتظارات منو برآورده کنی ؟
دختر به فکر فرو می رود .
نياز شديد مالی راهی به جز پاسخ مثبت برايش نمی گذارد .
- خب .. پس من با تو تماس می گيرم ... ظرف امروز يا فردا .
مرد دستش را جلو می آورد و دختر پس از يک مکث کوتاه دست ظريفش را به دستان پهن مرد می سپارد .
مرد لبخند می زند و دست دختر را اندکی می فشارد .
دختر سرخ می شود و دستش را از دست مرد بيرون می کشد .
***
يکهفته بعد .
دختر اولين روزکاری خود را در شرکتی که فقط سه نفر کارمند و يک رئيس دارد شروع می کند .
دختر تمام روز فقط به تلفن جواب می دهد .
چهار روز به همين منوال می گذرد و هيچ اتفاق خاصی نمی افتد .
روز چهارم مرد ( رئيس ) از دختر می خواهد که بعد از ظهر هم به محل کار برود .
دختر قبول می کند .
ساعت پنج بعد از ظهر دختر به شرکت بر می گردد .
رئيس تنها در شرکت منتظر اوست .
مرد چند برگ تايپی را به دختر می دهد و از او می خواهد آنها را تايپ کند .
دختر مطيعانه مشغول می شود .
مرد در دوربين فيلم برداری مدار بسته را به کار می اندازد و از پشت به دختر نزديک می شود
دختر متوجه سنگينی دستان مرد بر روی شانه های خود می شود .
- ببخشيد ...
مرد با چشمان مات خود حريصانه صورت دختر را نگاه می کند .
- مشغول کارت باش ....
- ولی ... امکان داره دستتونو از روی شونه من برداريد .
مرد با يک حرکت سريع روسری دختر را از سرش بر میدارد .
- من اينطوری بيشتر دوس دارم .
دختر جيغ کوتاهی می زند و از روی صندلی بلند شده و به عقب می رود .
مرد لبخند می زند .
- نترس عزيزم .. اين همون شوخيه معمولی منه ... بشين کارتو بکن
- ميشه روسری منو بدين .. من بايد برم .
لبخند مرد محو می شود و به سمت جلو گام بر می دارد .
- چی گفتی ؟ بايد بری؟
مرد مچ دست دختر را می گيرد و به سمت خود می کشد .
دختر بهت زده و ترسيده سعی می کند دستش را بيرون بکشد .
نگاه مرد بر روی صورت رنگ پريده دختر می لغزد و بر روی لبان عنابی رنگ دختر ثابت می ماند .
مرد وحشيانه لبان خود را به لب دختر می چسباند و سعی می کند دهان دختر را باز کند .
دختر سرش را تکان می دهد و و دهانش را به هم فشار می دهد .
مرد با دست ديگرش پشت گردن دختر را می گيرد و لبان دختر را گاز می گيرد .
دختر به روی زمين می افتد و مرد اندام سنگين خود را روی او می اندازد .
مرد از امتناع دختر حشری تر می شود و لباس دختر را می دراند .
دختر سعی می کند جيغ بزند ولی دستان پهن مرد دهانش را می پوشاند .
مرد کمر بند خود را باز می کند و همزمان دکمه های شلوار جين دختر را می گشايد .
دختر با تمام توان تقلا می کند و سعی می کند دستان مرد را گاز بگيرد .
مرد روسری دختر را دور گردنش می پيچد و فشار می دهد .
- ... جيکت در بياد خفت می کنم ..
فشار روسری صورت دختر را سياه می کند و او از ترس جان ساکت می شود .
مرد با يک تکه طناب دستان دختر را از پشت می بندد و لباس های او را می دراند .
دختر آرام گريه می کند .
مرد با اندام دختر را لمس می کند و سينه او را می بوسد .
- قرار بود دختر خوبی باشی ... قرار نبود اذيتم کنی پدر سگ .
مرد روی سينه دختر می خوابد و با چشمان وحشی خود به صورت اونگاه می کند .
کمر مرد اندکی بالا می رود و دختر درد شديدی را ميان پايش احساس می کند .
مرد هميشه از هم خوابگی با دختران باکره بی تابانه لذت می برد .
صورت مرد از شدت لذت عميق ساديسمی اش سياه می شود .
مرد به شدت خود را تکان می دهد و دختر نيمه جان نفس نفس می زند .
نگاه بيروح دختر به روی صفحه مانيتور و کاغذ های تايپ نشده ثابت می ماند و مرد نفس های عميق می کشد .
مرد به اوج لذت جنسی خود می رسد و تمام فشار اندام تنومندش را روی تن دختر می کشاند .
دختر احساس می کند مرده است .
مرد بلند می شود و شلوارش را بالا می کشد .
- بد نبود ولی خيلی شيطونی کردی ... پاشو لباستو مرتب کن .. ديدی چيزی نبود .
مرد لبخند می زند و موهايش را مرتب می کند .
دختر سعی می کند بلند شود اما تمام بدنش درد می کند .
صدای مرد از اتاقش به گوش می رسد .
- راستی .. اين جريان کوچولو بين خودمون باشه ... ( و لحظاتی بعد مرد در حاليکه يک حلقه فيلم در دست دارد بالای سر دختر می ايستد )
می دونی يه دوست دارم که توی کار مونتاژ فيلم حرف نداره ... اين فيلم قاطی شدن ماست .. دوس داری جای من کی توی فيلم باهت صفا کنه ... می دونی وقتی فيلمش توی تهرون پخش شه امکان داره از هاليوود بيان دنبالت ... پس به نفعته دختر خوبی باشی و انگار نه انگار ... شتر ديدی نديدی ... از اين به بعد فقط هفته ای دو بار خيلی محترمانه و رمانتيک با هم خوش می گذرونيم ... دختر خوبی باشی حقوقتم اضاف می شه ... حالا بهتره زودتر پاشی و يه دوش بگيری ... يه مانتوی نو هديه امروزته که توی اتاق منه .. يالا ...
حرف های مرد درد دختر را چندين برابر می کند .
هيچ راه چاره ای برايش نمی ماند .
دختر زير دوش حمام اشک می ريزد .
و مرد يک آگهی جديد در روزنامه سفارش می دهد و حلقه فيلم را در کلکسيون شصت و هفت عددی فيلم های خود می گذارد .
روی حلقه فيلم يک برچسب سفيد با نوشته قرمز است : مريم صديق .

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#65 | Posted: 16 Jun 2010 09:07
تخت طلای شهرزاد

( دوست عزیز این داستان را در محیطی آرام و پیوسته بخوانید)
امروز یکی از روزای خداست که دل من گرفته.
امروز سرشارم از احساس و لبریزم از شهوت .
به وجود خودم نگاه میکونم. به جسمم.
یک سر که توی سرای دیگه معمولیه. یک تن که میلیونها نفر دیگه از این بهترش و دارن و بهتر که نگاه میکنم. از نظر جسمی از اون عشق زنان ، اون آلت مردانه ، چیزی کم ندارم.
شاید اگه مثل امروز پر شهوت باشه و مملو از احساس و به یاد یار. بیشتر از بیست و سه سانت قامت داشته باشه و اگه یک متر نواری رو دورش بگیری عدد شانزده رو حدوداّ نشون بده.
اما مهم یاد یار. یاری که اون طرف آبهاست و دست رسی بهش دشوار. یاری که وقتی کنارش باشی دیگه دنیائی نیست و فردوس برات نقش میبنده. یاری که بهشتی داره مثل برف سفید ، مانند پنبه نرم ، و همچون الماس دلپذیر. وقتی راه نگاهت از اونجا رد میشه ! نه دیگه رد نمیشه روی همون میمونه زیبائی و قدرت خدا به هر موجودی ثابت میشه. خدایا چه آفریدی. سعی میکنی از اون عضو زیبا چشمها تو دور کنی ولی نقش و نگار اون تن ، تورو جائی نمیبره بجز به اونجائی که دو دور گوهر بار رو ببینی. سینه هایی به هیبت البرز ، خواه ناخواه دستهات از جاش بلند میشه و روی دامنه های این کوی به حرکت در میاد. سعی کن کمی دستتو بالاتر بیاری تا به سرش برسی. صبر کن عجله نکن خیلی خیلی آرام این بدن مثل یک گلبرگ حساسِ ، کمی آرام تر. میدونم نمیتونی خودت و آرام کنی ولی سعی کن. خیلی آرام سر سینه ها شو بگیر. زیر اون دو انگشتت خیلی آرام فشارش بده. میبینی چه لطافتی داره. ببین من چی میکشم. یکم دستت و که پایین میاری و به بین سینه هاش میرسی ، خط سینش و دنبال کن تا اینکه به اون گردن برافراشته و در آخر به اون لبان زیباش برسی. نمیدونم لبای من لیاقت بوسیدن اون هارو داره یا نه. خدایا کاری نکنم که این جسم پاک و آلودش کنم.
اینو چندین بار به خودم گفتم : اون خونی که از توی چشمه این بهشت بیاد بیرون از هزار آب چشمه های البرز پاکتره. این باکره ای که پاکی و زیبائی با یک نگاه دیده میشه.
میخوام تو خودم این جسارت و پرورش بدم که با کوبه در این بهشت و بزنم.
شاید یک فرشته از اون نزدیک رد میشد و اجازه ورود من وداد.
ولی... ولی نمیخوام ورود من باعث این بشه که کوچکترین چروکی بر اون پیشانی زیبا بیفته. میخوام وقتی میخوام وارد بشم اون صدای زیبارو که با آوای هزاران پرنده خوش آواز همراه رو بشنوم که با التماس منو به ورودم دعوت کنه.
کمی نگاه کنید میبینید سر سینه هاش و چقدر بالا اومدن. میبینه سینه هاش و مثل موج یک دریاچه چه حرکتی داره. وای دارم میسوزم داغی بدنش و حس میکنی. نه ممکن نیست اون جائی که من دارم واردش میشم هرگز به تو نمیرسه. از این در بهشت فقط یک نفر میتونه داخل شه و حالا اجازش برای من صادر شده. دیگه نمیتونم خودم و کنترل کنم ، این عضو آتشینم قامتی علم کرده که دیگه نمیشه جلوی راه شو گرفت خیلی آرام پیش میرم. آهسته دارم وارد میشم. دیگه اون چشای آتشین شراره رو نمیشه دید. اون پلکهای زیبا با اون مزه های بلند شراره جلوی دید منو گرفته. دیگه نمیشه فهمید چشاش چی میخواد ولی تمام وجودش با فریاد میگه با تمام وجودت داخل شو.
دیگه چیزی برای داخل شدن ندارم. تا انتها داخل شدم و تمام داخل بدن اون رو با تمام وجود احساس میکنم. اون مکش ها اون تکانها و اون لبانی که در دهانم جا گرفته. شاید دیگه نشد جدا شد. شاید ما قرار بوده این جور آفریده بشیم با هم و در داخل هم.
سینه ها شو بادستام به هم میمالم دیگه یادم نیست که شاید اون بدن سفید و زیبا زیر دستان و دهان من لکی برش نقش ببنده. اما دیگه در سراشیبی راهم بدون هیچ نیروی بازگرداننده. با تمام وجود به تکرار ورود و خروج آلتم ادامه میدم. شراره من دیگه برای ادامه نیرویی نداره و تمام اون چیزی که سالها ذخیره کرده برای تکمیل لذتش خالی میکنه. و بی تحرک زیر بدن من روی اون تخت طلای شهر قصه ها برای آغاز جاری شدن سیل شهوت من در وجودش به انتظار میمونه.
بیشتر از این انتظار جایز نیست. سرچشمه شهوتم سر باز میکنه و شراره آتشین من و برای اولین بار از آب شهوت مملو و لبریز میکنه.
شاید دیگه نخوام جدا شم. اما تن من برای اون فرشته سنگینه و باید از هم جدا شد.
هنگام خروج آلتم خیلی سعی میکنن در بهشت و ببندن و از خروجش جلوگیری کنند ولی باید برای تکرار آینده خارج شد و اون حالا زن زیبا رو برای تسکین درد و تجدید قوا آماده کرد.
واااای میبینی وقتی از روی شراره بلند شدم چقدر زیبا شده بود.
اون قوس توی کمرش و نگاه کن هنوز روی تخت نخوابیده.
اون گل زیبای بین پاهاشو نگاه کن که با اون خون پاکی که ازش جاریه چه زیبا برای لحظه بعد خودش و آماده میکنه.
و اون لبان زیبا که هنوز تمنای ورود دیگه ای رو داره.
و باز شاید در آغوش هم باشیم
و امروز خواهد امد !!!
و تبریکی برای تولدی دیگر

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#66 | Posted: 16 Jun 2010 09:13
جشن تولد

داستان امروز بر می گرده به 2 سال پيش. اون موقع من تازه ليسانسم رو گرفته بودم و هنوز فوق قبول نشده بودم.
يك روز كه آخرين امتحان ليسانس رو دادم بابك بهم گفت بهرام چهار شنبه تولدته نه؟
گفتم آره چطور مگه؟
گفت يه سوپريز برات دارم
گفتم چی هست حالا ؟
گفت می خوام ببرمت ويلا شمال با برو بچ اونجا جشن تولد بگيريم واست
گفتم حالا كيا هستن
گفت من و تو و مجيد بايد بگم مجيد هم از اون بچه های نيك روزگاره خلاصه چهار شنبه شد و من و بابك با ماشين بابك رفتيم و قرار شد مجيد هم با ماشين خودش وسط راه به ما بپيونده خلاصه وسطای جاده فيروزكوه بوديم كه مبايل من زنگ زد و مجيد گفت من فلان جام اگه ده دقيقه منتظر بمونيد منم به شما می رسم
منتظر مونديم و ديديم كه مجيد با 3 تا كس ناب اومد!!!
دهنم باز مونده بود عجب چيزايی بودن مجيد پياده شد و اومد طرف ما
گفتم مجيد اينا كی هستن از بچه های دانشگاه كه نيستن؟
گفت نه بابا حالا بريم ويلا بهت میگم
رفتيم تا رسيديم به ويلا يه ويلای دنج و با حال جای همتون خالی بود در ويلا رو باز كرديم و هر 6 تا مون رفتيم تو ويلا
بعد بابك گفت بهرام يكيشون رو انتخاب كن!
گفتم جدی ميگی يا شوخی می كنی؟
دخترا هم می خنديدن اول فكر كردم من رو اس كردن بعد ديدم قضيه جديه يكيشون رو كه از همه ناز تر بود انتخاب كردم
اسمش بيتا بود انصافا هم بيتا بود يعنی نظير نداشت بيتا 30 سالش بود و معلوم بود كه سينه هاش هم جراحی زيبايی شده من و بيتا با هم رفتيم تو يكی از اتاقای ويلا مجيد و بابك هم هر كدوم يكی رو انتخاب كردن اول بيتا يكم حرف زد از خودش گفت بعد حسابی چسبيد به من گرمای بدنش داشت من رو ديونه می كرد يكم با سينه هاش شروع كردم به بازی اونم هی با من ور می رفت بعد رفتم سراغ شلوارش و شروع كردم به در آوردن اون ، شلوارش رو كه در اوردم ديدم شرتش خيس خيس شده شرتش هم در آوردم و با زبون افتادم به جون چوچولش خيلی حال می داد بعد از 3 -4 دقيقه كه حسابی ليسش زد وايسادم و بيتا شروع به در آوردن شلوارم كرد
وقتی شلوارم رو در آورد از رو شرت يكم با كيرم ور رفت داشتم می مردم بعد شرتم هم در آورد و كيرم رو تا جايی كه می شد كرد تو دهنش هر دفعه كه كيرم رو می خورد تا ته می كرد تو دهنش و بعد در حالتی كه كيرم لزج شده بود از دهنش در می آورد بعد از كيفش يه اسپری در آورد و زد به تخمام گفت الان يكم سرد می شی ولی به جاش بيشتر حال می كنيم خلاصه 40 دقيقه بدون اينكه ارضا بشم هی تلمبه می زدم گاهی از جلو گاهی از پشت بعضی وقتا هم كيرم رو می ذاشت لا پستوناش و هی عقب جلو می كرد خلاصه اون روز من 9 بار با بيتا سكس داشتم بعد از اون تاريخ تا امروز نشده كه يك بار در يك روز بيش از 5 بار سكس داشته باشم بيتا واقعا يه جنده كار بلد بود و هنوز هم مزه سكس با بيتا زير زبونمه دوست دارم يه روز دو باره بيتا رو ببينم و باهاش تجديد خاطرات بكنم خلاصه اين بهترين هديه تولد من در طول عمرم بود دوستای واقعی رو می شه اين وقتا شناخت اميدوارم كه شما هم دوستای خوبی مثل بابك و مجيد داشته باشين.
کیر و کساتون پرکار!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#67 | Posted: 16 Jun 2010 09:14

جيگراي خيابوني رو از دست نده


چند ماه پيش داشتيم با چند تا از بچه ها تو خيابونا ول ميزديم كه يه دفعه چشممون به يه 206نقره اي افتاد كه توش 3 تا دختر خوشگل بودن. ماهم كه 3 نفر بوديم با خودمون فكر كرديم كه موقعيت ديگه از بهتر نميشه و افتاديم دنبالشون .بعد از چند دقيقه تعقيب و گريز اونا زدن بقل. ماهم رفتيم جلوشون پارك كرديم و چون به گفته بيشتر رفيقا و آشناها من پسر خيلي خوش تيپ و دختر كشي هستم و البته يه كمم سر زبون دار از ماشين پياده شدم تا برم باهاشون حرف بزنم.
همين كه رفتم بقلشون ديدم 3 تا جيگر ماماني تو ماشينن. اما اوني كه پشت نشسته بود يه سر گردن از همشون جيگرتر بود.بعد از يه كم حرف زدن فهميدم كه راننده شون پايه نيست ولي دو تاي ديگه با يه ولعي داشتن منو نكاه ميكردن كه يه لحظه خيلي با خودم حال كردم . خلاصه شماره موبايلمو نوشتم و دختر پشتي سريع از دستم گرفت . موقعي هم كه داشتم برميگشتم
يه چشمك بهم زد و يه خيالاتي انداخت تو سر من.
اون شب گذشت و فرداي اون روز حدود ساعت 4 بود كه موبايلم زنگ خورد. گوشي برداشتم نتونستم بفهمم شماره كيه.
جواب دادم و يه صداي نازي از اونطرف گفت: سلام منو شناختي..
گفتم : نه عزيزم ميتوني راهنماييم كني؟
گفت: ديشب ..يادت هست ..
يه دفعه دوزاريم افتاد .دست وپام و جمع وجور كردم گفتم:ميبخشي ...نميدونم چطوري صداي قشنگتو نشناختم .
گفت كه از من خوشش اومده ميخواد بيشتر با من آشنا بشه.منم شروع كردم كه اسمم علي رضا ست و 21سالمه و.....ازاين چيزا.
اونم گفت كه اسمش نگاره و 20 سالشه....
بعد گفت كه من الان تنهام اگه دوست داشته باشي ميخواستم ازت بخوام بياي پيشم.
منم كه اصلا نمي فهميدم چي ميگم سريع آدرس خونشو گرفتم و خداحافظي كردم .
اولش فكر كردم سر كاري ولي بعد كه يه كم فكر كردم با خودم گفتم بابا دمم گرم ببين چه جوري رفته بود تو كفم كه اينجوري زنگ زده...
خلاصه شروع كردم به تيپ زدن وبه قول بچه ها يكي از اون تيپاي دختر كش خودمو زدم وراه افتادم.خونشون تجريش بود . بعد يه ربع بيست دقيقه سر گيجه زدن خونه رو پيدا كردم.زنگ زدم.
يه دفعه همون صداي زيبا گفت : سلام ..بيا تو.
در باز شد ورفتم تو...تا حالا خونه اي به اون قشنگي نديده بودم. در اتاقشنو باز كردم رفتم تو .
ديدم يه حوري با يه شلوارك تنگ بالاي زانو با يه تاپ خيلي قشنگ آبي جلوم وايساده . من كه زبونم بند اومده بود به زور گفتم سلام.... ديدم زل زده تو چشماي من . دستمو گرفت و نشوند رو يكي از مبلها. خودشم روبروم نشست.يه جوري كه كامل بتونيم همديگه رو ببينيم . من هنوز گيج بودم . تا حالا دختري به اون نازي نديده بودم. اندام باريك و موزون سينه هاي گرد و برجسته كه از زير لباس تنگش خود نمايي ميكردن چشماي عسلي و خمار لباي قرمز درست مثل فرشته ها.
يه كم كه نشستيم جو خيلي صميمي تر شد و يخ هر دو مون آب شد. شروع كرد به گفتن كه خيلي از پسرا دنبالشن و يه چند مدتي هم با دو تا پسر دوست بوده ولي چون ازشون خوشش نميومده بهم زده.
منم شروع كردم كه آره با چند تا دختر دوست بودم و خيلياي ديگم ميخوان با هام دوست شن ولي من بهشون محل نميذارم.... اونم گفت كه البته تعجبي هم نداره تو خيلي پسر با مزه اي هستي والبته جذاب...
منم كه ديدم ديگه جو خيلي گل وبلبل هست از ته دل گفتم كه تو هم خوشگلترين دختري هستي كه من تاحالا ديدم و پسرا ي مثل من رو ميكشي...
ديدم كه يه لحظه گونه هاش سرخ شد . گفت حال داري فيلم بينيم. گفتم بدم نمياد.
چون تلويزيون روبرو من بود اومد بقلم نشست.
دختره بلا خوب ميدونست چه فيلمي بذاره . فيلم پر بود از صحنه.
كم كم حس كردم ديگه اصلا به فيلم نگاه نميكنه و همش داره منو مي پاد.
گفتم چيزي شده ؟ گفت نه فقط داشتم نگات ميكردم.
گفتم چيه ؟ خيلي زشتم. گفت نگو بابا ...
چند ثانيه همين جوري به هم نگاه كرديم تا اينكه ناخودآگاه لبامون نزديك به هم شد .آخ عجب لبي بود تا حالا هم چين حالي نكرده بودم. حدود10 دقيقه داشتيم لباي همديگه رو ميخوردم كه گفت بيا بريم اتاق خواب ادامشو بريم.
تا اتاق خواب از عقب بهش چسبونده بودم وسينه هاشو ميماليدم.
به تخت كه رسيديم شروع كرد به در آوردن لباسام.منم لباسشو درآوردم .چشمم كه به بدن سفيد و بلوريش افتاد حيفم اومد كه بهش دست بزنم .اما ديگه نميتونستم طاقت بيارم رفتم تو كار پستوناش . مثل پنبه بود ...
كم كم داشت ديوونه ميشد . گفت حالا نوبت منه. شلوارمو دراورد شروع كرد به ساك زدن. رفته بودم تو آسمون . حس كردم كه الانه كه بتركم.داشت آبم ميومد كه خوابوندمش .
انگار فهميده بود كه ميخوام چي كنم . شرت سفيد و نرمشو آروم كشيدم پايين .شرتش از شدت شهوت خيس شده بود.
واااي عجب كسي بود.صورتي كم رنگ ، تر وتميز، دست نخورده، خيلي جمع وجور .پوستش انقدر نازك بود كه با خودم گفتم اگه بدم توش صددر صد جر مي خوره.چي بگم... دهنم جوري آب افتاده بود كه ديگه امونش ندادم . سرم رو بردم لاي پاهاش ، اونم پاهاش انداخت دور گردنم و من شروع كردم به خوردن و زبون بازي با كسش. حالا نخور كي بخور .فكر ميكنم يه 20 دقيقه اي طول كشيد . ديگه داشت گريش در ميومد.هي جيغ ميزد تورو خدا بسه.... بذار توش ...الان مي ميرم.
كه ديگه دلم به رحم اومد . سر كيرم رو يه كم روغني كردم و بعد دور كسش چرخوندم . هي با سر كيرم با چوچولش بازي ميكردم. آخه ميدونستم كه اين كار ديوونش ميكنه.ديگه داشت داد ميزد بذار تو ... تا ته بذار تو . ..
منم كه ديدم كارم با موفقيت عمل كرده ، آروم سر كيرم رو كردم تو كسش.آخ عجب كسي . همين الان كه يادش ميفتم دوباره شخ ميكنم. اولش انقدر كوسش تنگ بود كه نزديك بود پوست كيرم كنده شه ، ولي كم كم باز شد و شروع كردم به تلمبه زدن. داد ميزد: منو بكن ... جر بده...
چند دفعه گفت : fuck me که منم برای شوخی گفتم: بابا چی میگی زیر دیپلم بگو شايد ما هم فهميديم بيشتر جرت داديم. يه دفعه وسط اون حال وهوا دو تايي زديم زير خنده و مثل ديوونه ها شروع كرديم به خنديدن.
من هر چي بيشتر تا ته ميدادم تو ، بيشتر خوشش ميومد . ديگه داشتم از كمر ميفتادم كه احساس كردم الان آبم مياد.گفتم آبم رو كجات بريزم . گفت بريز روي پستونام . منم درآوردم وآبم با فشار وحشتناكي ريخت روي پستوناش. بعد شروع كرد به خوردن آبم. من كه ديگه تقريبا از حال رفته بودم افتادم بقلش. بعد دو تايي نزديك 2 ساعت تو بقل هم خوابيديم و بعد با هم رفتيم حموم. تو حموم تا جايي كه تونستيم همديگه رو مالونديم.از حموم كه دراومديم همديگه رو خشك كرديم و من لباسا مو پوشيدم وآماده رفتن شدم.
هيچ كدوممون دلش نميخواست كه جدا بشيم ولي ديگه دير بود و ممكن بود بابا ومامانش از راه برسن. دوباره لبامونو گذاشتيم روي هم يه لب عاشقونه 5 دقيقه اي گرفتيم. ازش خداحافظي كردم و تشكر .
اونم گفت دلم برات تنگ ميشه ، بازم بيا پيش من.
از اون موقع تا الان تقريبا هر هفته يكي دو بار ميرم پيشش و با هم حال ميكنيم ولي هر دفعه از دفعه پيش بيشتر بهمو ن حال ميده .
اما من هنوز يه چيز رو نميتونم درك كنم . اينكه خدا چه جوري موجودي به اين خوشگلي و نازي خلق كرده...
ولي اينو از من به عنوان يه نصيحت برادرانه بشنويد . تو خيابونا كه كس چرخ ميزنيد موقعيتا رو الكي از دست نديد .از كجا معلوم، شايد يكي مثل مال من به تورتون بخوره ....خدا رو چه ديديد!
تا بعد ...خداحافظ.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#68 | Posted: 16 Jun 2010 09:21

چشم آبي بلوار سجاد


سلام دوستان گرامي
اين داستان تور زدن يكي از خوشگلهاي محله سجاد مشهده اميدوارم خوشتون بياد
صبح بلند شدم و رفتم تو محل كمي دويدم هنوز خيلي زود بود و محله تقريبا تو خواب. كمي بعد داشتم سمت خونه ميومدم كه يه پژو 206 سفيد با سرعت اومد تو شكمم چسبيدم كنار كوچه و با سرعت زياد از كنارم رد شد پشت سرش داد زدم : آهاي گاريچي! و باز دويدم سمت خونه!
داشتم در ورودي مجتمع رو باز ميكردم كه يه ماشين پشت سرم واستاد برگشتم ديدم همون ماشينه با يه دختر خوشگل پشت فرمونش تا خواستم برم تو گفت آهاي آقا طوريتون نشد؟
برگشتم و خيلي عصباني گفتم فقط كم مونده بود برم اون دنيا هميشه همين طوري رانندگي ميكني؟
با خنده از ماشين پياده شد و گفت خوب معذرت ميخوام چرا ميزني ؟
و كمي اومد جلو مثل ژاپني ها تعظيم كرد و گفت ببخشيد تقصير من نبود تازه كارم و صبا خيابون خلوته برا همين صبحها ميام بيرون تمرين رانندگي حالا ببخشيد ديگه تا من برم!
گفتم بفرما برو!
گفت بخشيدي؟
گفتم آره بفرما!
كمي بعد صداي لاستيكهاي ماشين و تيك آف شديدش پشتمو لرزوند با اينكه كلي دور شده بود ولي زوزه ماشينش به گوش ميرسيد با تاسف سري تكان دادم و رفتم داخل و صبحانه مفصلي رو بلعيدم و مطابق هر روز رفتم سمت شركت هميشه صبحها از بلوار سجاد رد ميشدم و گاهي كارهاي بانكي رو اول صبح كه بانكها خلوت بود خودم انجام ميدادم دم بانك ملي ايستادم و كمي پول برداشتم تا به حسابم واريز كنم هنوز تقريبا خلوت بود جلوي گيشه بانك يه خانمي داشت با موبايلش صحبت ميكرد و من پشت سرش واستادم كمي معطل كردم خودكار جلوي گيشه تو دستش بود و موبايل هم به گوشش چسبيده بود متصدي صندوق داشت كارهاي متفرقه اشو ميكرد و اصلا اهميتي نميداد كمي پشت سر خانمه بلند بلند غرغر كردم بلكه بفهمه !
چقدر مردم بي ملاحظه اند !
گوشيتون نسوزه !
راحت باشين راحت باشين مردم وقت دارند !
بانك مال خودتونه اين حرفها چيه !
يدفعه برگشت و گفت با مني؟
تا گفتم آره ديدم همون دختر صبحيه است!
گفتم امروز چه روزي بشه خدا؟
گفت مگه چي شده 2 دقيقه واستادي نمردي كه!
گفتم نه ولي صبح داشتي ميكشتيم .
يدفعه زل زد تو صورتم و گفت اه توئي چه جالب و زد زير خنده !
گفتم آره اما برخورد سوممون بايد جالب تر باشه و بزور خودمو كنار گيشه جا كردم و مشغول پر كردن فيش نقدي شدم كمي بهش چسبيدم و بي خيال بود بوي عطر تحريك كننده اش خيلي اذيتم ميكرد چشاش كاملا آبي بود آبي سير مثل اقيانوس خيلي سفيد و بور بود خطوط سبزي از زير پوستش معلوم ميشد رگهاش . پيش خودم مجسم كردم كه اگه اين لخت بشه مثل يه پيكره بلورين ميمونه پيكري كه از مرمر خالص با دستاي هنرمندي تراش خورده باشه موهاش مثل يه طاق خشك جلوي روسريشو بالا نگه داشته بود مژگان بلندي داشت اونهم برنگ طلائي . خوشگل نبود ولي جذاب بود لباش كشيده بود وقتي لبخند ميزد دندون عقلشم ديده ميشد فيشمو به متصدي باجه دادم وقتي داشت اونو ماشين ميكرد گفت آقا اول صبحي ناراحت نباشيد روزتون خراب ميشه ضمنا برخورد با همچين خانمي بيشتر بايد نشاط آور باشه!
گفتم حق با شماست به شرطي كه اين خانم نخواد با ماشينش شما رو زير بگيره!
يه نگاهي كرد و گفت حالتون خوبه؟
گفتم هيچوقت به اين خوبي نبودم و فيشو ازش گرفتم ديدم دختره رفته!
يه لحظه افسوس خوردم كه چرا لااقل يه نشوني چيزي ازش نگرفتم چهره اش تو ذهنم نقش بسته بود رفتم سوار ماشين شدم و رفتم سمت شركت يه چهارراه پائين تر ديدم واستاده گفتم خدا بخير بگذرونه اينم سوميش از كنارش رد شدم ديدم همينطور واستاده و تكون نمي خوره بعد از چهارراه واستادم ديدم اومد پائين و كاپوت ماشينشو زد بالا دست به كمر و مستاصل.
دنده عقب گرفتم و رفتم كنارش
گفت ببخشيد! روشن نميشه اه باز كه شمائيد!
اومدم پائين و گفتم طوري شده ؟
گفت خاموش شد و ديگه روشن نشد نميدونم چه مرگشه!
كمي نگاه كردم منم چيزي سرم نميشد گفتم بنزين داره !!
گفت بنزين !! نميدونم!
گفتم خوبه بابا چطور از ماشينت خبر نداري ؟
گفت مال مامانه من تازه گواهينامه گرفتم!
ماشينو به كنار خيابون هل دادم زنگ زد برادرش و موضوع رو گفت!
گفتم كجا ميري ؟
گفت احمد آباد
گفتم چه خوب آخه منم دفترم اونجاست!
گفت : مزاحمت نيستم؟
گفتم نه بزار اين سوميشم بخير بگذره موبايلم رو خونه جا گذاشته بودم عمدا بهش گفتم ببين نميدونم موبايلمو كجاي ماشين گذاشتم ميشه از گوشيت شماره منو بگيري؟
گفت آره و شماره منو گرفت الكي اينور و انور ماشين و زير صندلي ها رو نگاه كردم
گفت آدم . صداي زنگش كه نمياد پس تو ماشين نيست!
گفتم اه راست ميگي ها اما لبخندي زدم كه در جواب گفت خيلي جلبي !
ميدون احمد آباد پياده اش كردم و دفترمو هم نشونش دادم از دور گفتم تشريف بيارين با گرمي خداحافظي كرد و رفت تخته گاز برگشتم خونه و گوشي موبايلو برداشتم شماره اش افتاده بود برگشتم تو ماشين و فوري بهش زنگ زدم با ترديد گفت سلام بفرمائيد!
سلام ديگه نميخواي منو بكشي؟
اگه بتونم چرا اين دفعه حتما ميكشمت! كاري داري؟
نه ميخواستم ببينم شماره ات درسته يا نه ؟
آره درسته ولي لطف كن ديگه زنگ نزن اگه بهت خنديدم پر رو نشو من اصلا اهلشم نيستم !
مگه گفتم اهلشي! اصلا خواستم احوالتو بپرسم !
احوال بي بي تو بپرس ديگه تماس نگير خواهش ميكنم خداحافظ.
قطع كرد
...
حالم گرفته شد يعني چي تا حالا دختري اينطوري نزده بود تو ذوقم در حاليكه خودمو فحش ميدادم رفتم تو اتاقم
كمي بعد بچه ها اومدن و كار شروع شد طبق هر روز شب رفتم خونه ولي قيافه اون دختر از جلوي چشاه دور نميشد صبح كه بيدار شدم موضوع تقريبا كمرنگ شده بود با شلوار ورزشي و كاپشن رفتم كه دور محله بدوم تا از در رفتم بيرون يه ماشين پشت سرم استارت خورد موضوع ديروز يادم اومد و خودمو كشيدم كنار اما خيلي با عجله ماشينه حرمتي نكرد برگشتم خودش بود رفتم سمت راست ماشين و از پنجره گفتم مريضي كرم داري اول صبحي ؟
از خنده ريسه ميرفت سرش رو فرمون بود تو خنده هاش يه چيزائي ميگفت كه اصلا حاليم نشد درو باز كردم و نشستم كنارش خوب كه خنديد گفت ميدوني ميخواستم با ماشين بيام روت و بترسونمت ولي اونقدر هول شدم كه فقط تونستم ماشينو روشن كنم بعد كه ديدم ترسيدي ديگه برام بس بود واي خدا و ادامه خنده اش كمي بعد خيلي آروم گفت بيا بشين پشت رل بريم پارك ملت !
- گفتم نه ديرم ميشه
- پس چرا ديروز زنگ زدي !
- آخه اون ديروز بود!
- پشيمون شدي ؟
- نه ولي ضد حال زدي هنوز جاش هست !
- كجا ؟
- دم كونم!
...
خنديد و گفت : چه راحت به همين زودي سوختي؟
نشستم پشت فرمون و رفتيم و يه چرخي زديم شيطنت دخترانه شو داشت خيلي شوخي ميكرد!
گفتم چرا ديروز اونجور التماس ميكردي و چرا امروز اومدي؟
گفت ديروز موقعيتم ناجور بود و امروز اومدم ببينمت فقط همين!
گفتم چرا موقعيتت ناجور بود گفت اگه بگم بابام كيه همين الان از ماشين ميپري بيرون و فرار ميكني!
گفتم هر كي ميخواد باشه برام فرق نمي كنه !
گفت جدي؟
گفتم آره!
گفت من سحر .......... هستم!
محكم زدم رو ترمز برگشتم و با دقت بهش نگاه كردم.
- چرند نگو !
كيفشو درآورد و عكس باباشو كه تو كيف بود نشونم داد!
واي اصلا باورم نميشد واقعا هم بايد در ميرفتم اگه منو با اين دختر ميدين كونم پاره بود!
گفتم ب ب بخشيد اصلا انتظارشو نداشتم و سريع پيچيدم نو يه كوچه و واستادم زل زدم بهش شباهتهائي ديدم ميشد!
گفتم ببين من ميرم اگه با هم ديده بشيم خيلي بده!
گفت برو بابا بريم سمت خونت رفتم و دم در پياده شدم و اون با خداحافظي خيلي گرم رفت تازه متوجه شدم چقدر عرق كردم رفتم تو و دوش گرفتم و رفتم شركت از همه ديرتر رسيدم!
ندا مشكوكانه نگاهي كرد و بعدش موهاي خيسمو از نظر گذروند رفتم تو بلافاصله اومد داخل اتاقم وقتي مطمئن شد كه حموم بودم رفت بيرون تو درگاه در گفتم چيه حسود ؟
گفت هيچي مهمونت كي بوده ؟
گفتم منحرف ديگه نميشه حموم هم رفت هيچكس تنهاي تنها بودم.
رفت بيرون و درو بست تا ظهر مشغول كار بودم ساعت 1 ظهر ديدم در باز شد و سحر اومد تو مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم و واستادم درو بست و اومد تو و نشست !
گفتم اينجا چيكار ميكنيد خانم .....
با ناراحتي گفت : تا وقتي كه نميدونستي كي هستم كه داشتي با چشات منو ميخوري اما حالا مگه چي فرق كرده كه شدم خانم .......... گفتم ببين هيچي عوض نشده اما ديده شدن با تو براي هر كسي خطرناكه !خيلي زياد!
گفت همه همينو ميگن شما ها مثلا مردين يذره جرات ندارين!
گفتم نه اينطور نيست!
گفت چرا بلند شد كه بره يه جوريم شد هم نميشد ازش گذشت هم واقعا پدر خطرناكي داشت ( ميدونيد اصلا نميشه حتي اشاره اي هم به باباش بكنم! )
گفتم حالا كجا ؟ بشين !
با نارارحتي نشست و گفت خوب كه چي ؟
ندا رو صدا كردم تا اومد تو تا داخل شد گفت مهمون ديشبوتن ايشون بودن با تعجب به ندا نگاه كردم حسادت از چشماش جاري بود و سحر رو هدف گرفته گفتم ندا اين چه حرفيه ايشون خانم سحر .....هستند!
با بي ميلي گفت خوشوقتم!
گفتم انگار متوجه نشدي دختر آقاي ................. !!!
....
ديدم شوكه شد نشست و گفت مممعذرت ميخوام! بخدا قصدي نداشتم شوخي بود! فقط كيوان ميدونه ببخشيد من برم!
گفتم كجا بيا بابا كارت دارم ايشون دست من هستن اما چطور ميشه كه ايشون رو كسي نشناسه فكر ميكني بشه ؟
ندا برگشت و گفت يعني تو جمع ما هستن؟
گفتم اينطور فرض كن منتها با اين تيپ كافيه يه خيابون رو با هم بريم تا دستگير بشم!
سحر گفت نه اينجوريام نيست!
گفتم چرا اگه بابات بفهمه از ناخن شصت پا آويزونم ميكنه!
خنديد .
ندا گفت خوب مگه مجبوري اينقدر خودتو بپوشوني لباسهات و تيپتو عوض كن ؟
گفت مثلا چه جوري؟
گفت بيا تا بگم و هر دو رفتن بيرون يك ربع بعد سحر ندا اومد تو گفتم سحر چي شد ؟
تا سرشو بلند كرد ديدم سحره با لباسهاي ندا و آرايشو تشكيلات . گفتم اوف! مرسي چي شدي بابا!
رفت بيرون و پشت سرش رفتم ديدم ندا واستاده و نيمه لخته و سينه هاش بيرونه شورت پاش بود و ظاهرا كرست فنريشو به سحر داده بود گفت بيا دنبالم ندا!
رفتم ديدم از لاي در داره تو اتاق رو ديد ميزنه تا نگاه كردم سحر رو در حال عوض كردن لباس ديدم عجب بلوري بود بلور چي بور مرمر خالص هر دو كف كرديم ندا گفت منكه دخترم آب از دهنم راه افتاد واي بحال تو ....
به سختي از اون منظره دل كندم و برگشتم تو اتاقم در حاليكه كيرم بلند شده بود و از صندليم نميتونستم تكون بخورم كمي بعد ندا و سحر اومدن تو اتاق ندا خيلي راحت گفت اگه سحر مايله كه باهات دوست باشه فكر نكنم اصلا مشكلي باشه ميتونه با كمي تغيير لباس شناخته نشه!
سحر گفت من هر وقت فرصت بشه ميام اينجا پيشتون و بعد بلند شد و خيلي ساده خداحافظي كرد و رفت چند دقيقه بعد ندا اومد تو اتاق از چشاش و حرف زدنش معلوم بود كه خيلي شهوتي شده!
گفتم ندا تو همجنس بازي ؟
موهامو محكم گرفت و سرمو تو شكمش فشار داد و گفت فعلا همه چي هستم و بعد كسشو از لاي مانتوش ديدم كه حاضره خيلي سريع بدون هيچ كاري كيرمو كشيد بيرون و گذاشت توش و بلافاصله گفت اين چيه كيوان مثل آب رو آتيش ميمونه همونطور كه مشغول بوديم ديدم خانم حسابدار از لاي در داره ديد ميزنه توجهي نكردم و به ندا كه درو قفل نكرده بود لعنت فرستادم عصر به خونه رفتم و حدود 11 شب كه ميخواستم بخوابم موبايلم زنگ زد :
حدود 11 شب كه ميخواستم بخوابم موبايلم زنگ زد :
- سلام پدر سوخته !!!
- سلام سحر توئي ؟
- آره با يه ماشين سواري چطوري ؟
- نه بيا بالا اينطوري بهتره !
- خيال كردي ؟ اگه منو تنها گير بياري ميدونم چيكار ميكني نه بيا بريم يه گشتي بزنيم !
گفتم : نه حسش نيست بيا خونم !
ببين اگه نياي الان تموم همسايه اهاتو ميريزم بيرون ديگه خود داني!
بلافاصله صداي بوق ماشين تو محل پخش شد و سحر گفت حالا مياي يا نه ؟ تو دلم گفتم اين چه جونوريه بايد به سختي ترتيبش داده بشه!
گفتم الان ميام آبروريزي نكن .
كمي بعد رفتم پائين گفتم بيا با ماشين من بريم اون قبول كرد ولي نشست پشت فرمون و راه افتاديم مستقيم رفت طرقبه كمي بعد دور ميدان اصلي شهر واستاديم و رفتيم سر وقت مغازه ها!
سريع چند تا لواشك گرفت و مثل بچه ها مشغول شيطنت شد مثل يه دختر كوچولو و خوشگل شيطوني ميكرد سر به سر مغازه دار ها ميذاشت همه جنسهاشون رو بهم ميريخت و بعد هم هيچي نميخريد اما اونها هم با سحر حال ميكردن حدود 2 ساعتي اونجا بوديم و بعد من نشستم پشت فرمون و برگشتيم سمت مشهد!
مرتب ميگفت تند برو تندتر برو اون ماشينو بگير اين ماشينو بگير كلي براش ويراژ دادم البته شب بود و خلوت سر چهار راه خيام يه رنو كه چهار تا دختر توش بودن پشت چراغ چشمك زن واستاده بودن سحر گفت كيوان بزن به اونها !!
گفتم چي ؟
گفت يواش بزن به سپرشون!!!
به آهستگي از پشت زدم بهشون يدفعه جيغ دخترا به آسمون رفت و همهشون ريخت بيرون هر كي يه چيزي ميگفت ؟
- مگه كوري
- گاريچي
- ابله
- ازگل
آخرش سحر پياده شد با ديدن اون يدفعه دخترا ساكت شدن و باهاش احوالپرسي مفصلي كردن و از منهم كلي عذر خواهي كردن و رفتن!
ندا از خنده ريسه ميرفت گفتم كجا ببرمت ؟
گفت برو خونت!
يادم اومد ماشينش اونجاست رفتم خونه . گفت ببين كيوان باهات ميام بالا اما نبايد كاري به كارم داشته باشي!
گفتم مگه تو خونه زندگي نداري دختر؟ نمي گن اين دختر الان كجاست! خنده تلخي كرد و گفت بريم بالا تا بگم !
رفتيم و اون مانتوشو در آورد و نشست خيلي ملوس و زيبا بود مثل يه تابلوي رنگ روغن كه هنرمند با احساسي اونو كشيده باشه وقتي ميخنديد رديف دندانهاي مرواريد گونش چشمها رو نوازش ميداد خيلي دوست داشتم تمام حالات اونو عكس بگيرم و دور تا دورم بچسبونم!
گفت كيوان ميدوني من از بچه گي همش تو دوره هاي مذهبي و روضه و اين جور چيزا بودم الان هم كلي مسئوليتهاي اين شكلي برام رديف شده خوب منم يه پولي به دوستام ميدم كه از خداشونه اين كارها رو بجاي من و بنام من انجام بدن خودمم ميرم دنبال تفريح باور كن از هر چي دين و مذهب هست خسته شدم من اخلاقا هيچ سنخيتي با اين چيزا ندارن وقتي تو اين مجالس ميرم غم ميشينه تو دلم و بغض گلومو ميگيره !
كمي بعد گفتم مشروب ميخوري ؟
گفت نه اصلا !
كمي بعد گفت فيلم سوپر داري ؟
شاخم در اومد! گفتم تو الان گفتي باهات كاري نداشته باشم حالا فيلم سوپر از من ميخواي ؟؟؟
خنديد و گفت مگه فيلم ببيني بايد ديگه .....!!!
خنديد م و گفتم خوب آدم شهوتي ميشه خودتم حتما ميشي!
گفت باشه اما نبايد كاري بكني!
بعد چند تا سي دي پورنو بهش دادم و اونم گذاشت فيلم بدگرز3 بود خيلي خوشش اومد اما من داشتم كنترل خودم رو از دست ميدادم . كمي بعد آرنجش رو نزديكيهاي كيرم گذاشته بود چيكو به سختي شلوار رو تحمل ميكرد خودمو كمي جابجا كردم كيرم به دستش خورد برگشت و كمي از روي شلوار به كيرم نگاه كرد بعد آهسته از كنارم بلند شد و روبروم نشست و گفت كيوان ميشه كيرتو ببينم ؟
گفتم اين آخرين مرحله است !
اما گفت نه ! فقط ميخوام كيرتو ببينم همين! و بعد بدون توجه بمن با ترس زيپمو كشيد پائين اما جرات نداشت دستشو تو شرتم بكنه!
گفت درش بيار؟
گفتم نه با خودته!
خيلي شهوتي شده بود ولي خودشو كنترل ميكرد به سختي و خيلي آهسته دستشو كرد تو شرتم و كيرمو درآورد يه نگاهي بهش كرد و آهسته كمي مالوندش!
گفت چرا بلند ميشه بخوابونيش!
زدم زير خنده و گفتم البته ميشه كه بخوابه اما اين كاره توئه بلند شد و گفت : گفتم كه نه!
گفتم لازم نيست بكنيش تو!
- پس چي؟
- گفتم برام بمالش!
- همين
- آره همين!!!
كمي بعد داشت برام حسابي جلق ميزد واقعا لذت داشت يه دختر خوشكل كه خودش افتاده بود تو دامنت كمي بعد خسته شد و سرعتشو يواش كرد و رفت تو بحر هيكل و قد وقواره چيكو بعد با ترديد گفت كيوان تميزه ؟
- چطور؟
- تو فيلمها همه مال همديگر رو ميخورن مريض نميشن ؟
خنديدمو و گفتم نه اينم يه عضو بدنه ديگه!
با ترديد دهنشو برد سمت كله چيكو و يه بوس آروم از سرش كرد كمي بعد با زبونش داشت زير سر چيكو رو قلقلك ميداد و بعد كرد تو دهنش تقريبا كنترلش از دستش خارج شده بود گذاشتم تا حسابي حال بياد اينه كه بهش دست نزدم همونطور كه داشت ساك ميزد به چشماش بمن نگاه ميكرد سرشو بالا آوردم و گفتم ميخواي يه حالي بهت بدم كه تا عمر داري يادن نره ؟
گفت نه ميترسم من باكره ام!
- با اون كاري ندارم نميخوام بكنمت حتي اگه خودتم بخواي از جلو نميكنمت اما با هم حال ميكنيم !
با ترديد قبول كرد و به سرعت لباسهاشو درآورد با يه شورت و كرست جلوم واستاد خودش دستمو گرفت و از رو شرت مالوند به كسش اونقدر تحريك شده بود كه شرتش خيسه خيس بود
گفتم تو با خودت چه كردي دختر؟
گفت ميترسم كيوان ميترسم!
نشوندمش و گفتم اصلا نترس حالا ميخوام شرتتو در بيارم با نگاهش التماس كرد كمي شرتشو از روس كسش زدم كنار كسي صاف و تميز و خيس بوي كسش تمام فضاي خونه رو پر كرد!
خجالت كشيد با انگشت كمي تحريكش كردم هنوز ميترسيد!
گفتم ببين راحت باش همونطور باكره كه اومدي ميري پس سعي كن لذت ببري خودشو شل كرد شرتشو درآوردم تو بدنش حتي يه خال كوچيك يا لك هم نبود سينه هاش از زير تور كرستش ديده ميشد زبونمو به كسش نزديك كردم و كمي به چوچولش مالوندم سرمو محكم گرفت و گفت مراقبي؟
گفتم آره!
بعد سرمو تو كسش فرو كرد چنان ناله هائي ميكرد كه گفتم الان تموم ميكنه نتونست تحمل كنه و منو بلند كرد و جلوم زانو زد و كيرمو كرد تو دهنش اما بازم كمش بود بلند شد و گفت كيوان بيا منو بكن اصلا ديگه مهم نيست فقط زدوتر منو بكن!
گفتم نه نميشه و كيرمو لاي پاش گذاشتم سعي داشت سرشو بكنه توش ولي نميذاشتم برش گردوندم و گفتم ميخوام از عقب بكنمت خيلي لذت داره؟
گفت باشه فقط بهم حال بده دارم ميتركم !
برگشت و يه پاشو گذاشت رو مبل منظره كسش انقدر تحريك كننده بود كه ميخواستم از جلو بكنمش اما ترس نميذاشت!
كمي كونشو خيس كردم و سرم كيرمو گذاشتم درش زياد فشار نميدادم اما اون خودشو به عقب هل داد و گفت يالا ديگه معطل چي هستي ؟ !!
خيلي تحريك شده بود اصلا نمي فهميد چي ميگه سر چيكو رو كردم تو ناله اي كرد و گفت اخيش و بعد كمي ديگر چيكو رفت تو اون سوراخ تنگ و آكبند شروع كردم و با دست كسشو ميمالوندم داشت داد ميزد كيرم تا ته رفته بود تو كونش كمي بعد خسته شد و برگشت و رومبل ولو شد كسش با لباي باز و صورتي جلوم بود كسشو گاز گرفتم داد ميزد كيوان ميخوامت بكن ديگه لامصب كيرتو بكن توش كيرمو آهسته از زير كسش كردم تو كونش مرتب خودشو تكون ميداد مجبور شدم دوباره تا ته بكنمش كمي آروم گرفت و با شدت ميكردمش با ناباوري بمن كه از عرق خيس بودم نگاه ميكرد هنوز كرست تنش بود دستمو انداختم وسط كرستش و با شدت كشيدم به راحتي كنده شد و سينه هاش افتاد بيرون با هر ضربه سينه هاش ميپريد بالا و بيشتر منو تحريك ميكرد خوابيدم روش و هنوز ميكردمش شونم سوخت و ديدم با دندونهاش محكم گاز گرفته كمي بعد همه جامو گاز گرفت و تمام بدنمو مكيد همه جام كبود شده بود منم گازش ميگرفتم!
زبونشو كرد زير بغلم و اونجارو ميليسيد يباره ول شدم آبم ريخت تو كونش!
كشيدم بيرون هنوز داشت ميمود با ديدن آبم اونم جيغي كشيد و ارضا شد دستشو گرفت زير كيرم و ابمو ريخت تو دستش كمي با انگشت باهاش بازي كرد و بعد با دستمال پاكش كرد بلند شد و گفت كيوان چه تجربه جالبي و بعد دستمو گرفت و منو كشوند سمت اتاق خواب گفت امشب مهمونتم تا صبح ميخوام فقط منو بكني و باز بكني!
خنديدم و گفتم اگه از جلو بكنمت لابد ديگه از خونم نميري ؟
گفتم يعني ايقدر لذت داره ؟
گفتم نه بابا اين كاري كه باهات كردم بالاترين لذته و با هم رفتيم و رو تخت يزرگ و دو نفره ام افتاديم كمي بعد صداي خرناسش به آسمون رفت و صبح داشتم ميرفتم دفتر هنوز خواب بود و تكون هم نخورده بود لخت بود هنوزم مثل يه پيكره مرمري بود اما پر انرژي و شهوت .
ببخشيد ديگه خلاصه اش كردم

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#69 | Posted: 16 Jun 2010 09:22
چه جوری ازدواج کردم

(از سری داستانهای کیش)
18 سالم بود. تازه گواهینامه گرفته بودم و کلی خوشحال بودم. بابام یک اپل نو برام خریده بود و برای خودم تو خیابونها دور میزدم.
یک روز مسیر رو که داشتم میرفتم دیدم یک جا شلوغه اتولو پارک کردم کنار و رفتم تو جمعیت.
یک مردی رو زمین افتاده بود و یک دختری هم روی سرش ایستاده بود. بعد از کلی کارگاه بازی متوجه شدم بعله. ماشین زده به آقا و اون خانم هم دخترش و ده دقیقه ای هم میشه که آمبولانس نیومده.
رگ مردانگیم زد بالا و ماشین و آوردم جلو و به همراه دختر خانم و راننده ماشین. آقا رو بردیم بیمارستان.
اونجا فهمیدم اسم خانوم بهاره.
خیلی این در اون در زدم و به هزار تا دوست آشنا زنگ زدم که شاید بشه برای پدر بهار کاری کرد. ظهر شده بود که دیدم. دو تا خانوم با گریه وارد بیمارستان شدن. یکی میان سال و دیگری جوان و خودشون و انداختن تو بغل بهار و کلی گریه میکردن بعد هم اون خانوم کوچولو راست اومد زد تو گوش من.
من بدبختم همینطور مات مبهوت مونده بودم که بهار به نجاتم اومد و برای اونها توضیح داد که ماجرا از چه قراره. اونها هم که بعداّ فهمیدم خواهر و مادر بهار هستن کلی ازمن تشکر کردن و به پشت اتاقICU رفتن. حدود یک هفته جای من شده بود بیمارستان و اون زمان شاید حدود دو میلیون برای پدر بهار پول خرج کردم. و در این مدت با اونها کاملا آشنا شده بودم. و حتی تو اون هفته حتی یک شب که مامان بهار بیمارستان مونده بود من شب و خونه بهار موندم.
با تمام سعی تلاشی که کردم حال پدر بهار خوب نشد و فوت کرد.
از اون روز من شدم مرد خونه اونها. تمام کارهای دفن و ختم و انجام دادم. تا اینکه همه رفتن و فقط اونها موندن و من.
بیشتر وقتم تو خونه اونها بودم. و نمیذاشتم احساس تنهایی کنن و جای خالی پدر رو تو خونه احساس کنن. مادر بهار منو پسر خودش صدا می کرد و هیچکدومشون جلوی من حجاب نداشتن.
دو ماه از اون ماجرا گذشت و من کامل تو خونشون جا افتاده بودم. یک روز رفتم در خونشون که دیدم بهناز از خونه میره بیرون. بعد از سلام گفت بهار تو خونس من برم تو. منم مثل همیشه سرم انداختم پایین و رفتم تو. یکم اینطرف اون طرفو نگاه کردم دیدم خبری نیست اومدم صداش کنم که صدای آب و از تو حمام شنیدم. و فهمیدم که خانوم حمام هستن.
رفتم از تو آشپزخانه آب برداشتم و رفتم روی مبل نشستم. پنج دقیقه ای منتظر بودم که دیدم بهار از تو حمام با حوله اومد بیرون. میخواستم سلام کنم که دیدم حوله رو از دور خودش باز کرد و لخت لخت جلوی چشمای من ایستاده بود اصلا متوجه نشده بود که من اونجا هستم.
منم مات مبهوت بدنش و نگاه میکردم.
سینه های بزرگ کمر باریک و یک بهشت کاملا تراشیده که تپلیش از جایی که من نشسته بودم کاملا دیده میشد. یک بار از جام پا شدم و اون موقع بود که بهار منو دید. اصلا نتونست تکون بخوره فقط تنها کاری که کرد این بود که با دستاش خودشو بپوشونه. منم پاهام خشک شده بود و نمیتونستم تکون بخورم. چند لحظهای همینطور موندیم تا من روی مبل نشستم و بهار رفت تو اتاقش لباس بپوشه. تمام فکرم شده بود چیزی که دیده بودم.
تو همین افکار بودم که با سلام بهار متوجه اومدنش شدم. هنوز اینها لباس مشکی میپوشیدن. یک دامن کوتاه پاش بود و یک بلوز گیپور که زیرشم هیچی نبود. سفیدی بدنش از زیر چشمو خیره میکرد. قشنگ میتونستم هاله سر سینه شو ببینم. بهار از من معذرت خواهی کرد که اینجوری جلوی من اومده. منم بهش گفتم شما ببخشید که بیخبر اومدم توی خونه.
بهار دو تا لیوان شربت دستش بود که به من تعارف کرد وقتی خم شد از توی یقه لباسش کاملا سینه هاشو دیدم خیلی زیبا بود. بعد از برداشتن لیوان بهار هم جلوی من روی مبل نشست. و پاهاشو روی هم گذاشت.
تا بالا رون پاش از زیر دامن بیرون افتاده بود. تا حالا اینطوری بهار رو ندیده بودم. اون لباسهای مشکی و بدن سفید واقعا جذاب بود.
کمی با همصحبت کردیم و من پیشنهاد دادم که دیگه وقت اینه که هر سه شون لباسهای مشکیشون رو از تنشون در بیارن.
با بهار قرار گذاشتیم برای فردا که بریم بازار و برای همه لباس نو بگیریم.
صبح زود جلوی در خونه بهار بودم و با دو تا بوقی که زدم بهار اومد و با هم به سمت بازار رفتیم.
چند تا مغازه رو رفتیم تا رسیدیم به یکجا که یک لباس برای بهار پسندیدیم. بهار رفت توی پرو و لباس و تنش کرد. منو صدا کرد در پرو رو که باز کردم یک عروسک رو دیدم که روبروم ایستاده بود.
خیلی بهش میومد. فقط کمی تنگ بود. به فروشنده گفتم یک سایز بزرگترش و بده و وقتی مجدد وارد پرو شدم دیدم بهار لباس و در اورده و با بالا تنه لخت جلو من ایستاده. کمی خجالت کشیدم و میخواستم برم بیرون. اما بهار گفت سعید جان شما که من و دیدی. اشکال نداره راحت باش. اون روز به چند تا مغازه دیگه هم سر زدیم و سه سری لباس کامل از زیر و رو خریدیم و به خونه رفتیم. ساعت حدود سه بود که به خونه رسیدیم. داخل خونه کسی نبود و یک یاد داشت گذاشته بودن که تا شب به خونه بر میگردن.
بهار گفت من میرم لباسها رو بپوشم. منم خسته روی مبل نشستم. چند دقیقه بعد بهار با همون لباسی که اول خریدیم و یک شلوارک اومد جلوم. و نظر من و پرسید واقعا بهش میومد. گفت میرم عوض کنم فکر کردم میخواد بره لباس مهشاد (خواهرش )و بپوشه ولی وقتی برگشت با تعجب دیدم ست لباس زیری رو که براش خریده بودیم پوشیده و اومد جلوی من به رقصیدن و ادا در آوردن.
خیلی جذاب شده بود و خیلی زیاد تحریکم کرد. اومد خودش و انداخت روی پام و با یک لحن خاصی گفت سعید دوستت دارم و با این حرفش من و یک دل نه صد دل عاشق خودش کرد.
دیگه با یک دید دیگه نگاش میکردم. از جاش پاشد و خیلی آرام اون دو تکه رو هم از تنش در آورد و به من گفت خوب نگاه کن که بعدن نگی کلاه سرم گذاشتن. از کجاش تعریف کنم. باسن های گوشتی بزرگ که زیرش دو تا خط قشنگ داشت و یک بهشت تپل مپل که حتی از پشتم میشد دیدش. با دوتا سینه مثل اینکه دادن براش تراشیدنش.
گفت : خوب دیدی و پسندیدی.!!
خیلی آرام گفتم آره... خیلی.
اینو که شنید لباساشو برداشت و پرید رفت تو اتاقش و چند دقیقه بعد با لباس پوشیده اومد بیرون.
بهش گفتم چی شد ؟..
با ناز گفت: بسه بقیش برای بعد فقط یک نظر حلال بود.
خیلی خودمو فحش دادم که به این زودی بعله رو گفتم و خودم و از دیدن اون بدن زیبا بی نصیب کردم.
اومد کنارم نشست و یک بوس از گونم کرد و گفت مبارک باشه.
اینم از این داستان. اگه میخواین شب زفاف مون و براتون تعریف کنم باید برام off بزارید.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#70 | Posted: 16 Jun 2010 09:24
حسین و مریم

این داستان مربوط به سال 76 می باشد.
در یک روز تابستان وقتی از سر کار به منزل باز می گشتم دیدم درمسیر راه به خانه دخترکی جلوی من آمد و گفت آقا میشه تا درب منزل منو همراهی کنی . من با تعجب به او نگاه کردم و به او گفتم بینم مشکلی برایت پیش آمده . ؟ او در جواب به من گفت آره چند نفر د رتعقیب من هستند. و من هم میترسم. من هم که قبول کرده بودم او را همراهی کنم. به او نه نگفتم . خلاصه او را تا درب منزل شان همراهی کردم تا ایشون به داخل منزل تشریف بردن بعد من خدا حافظی کردم . و رفتم.
از این ماجرا یک هفته گذشت . تا اینکه یک روز آن دخترک دوبار سر راه من سبز شد این بار دیگر کسی مزاحم اون نبود. تا به من رسید سلام داد احوال پرسی کرد وبابت آن روز تشکر کرد من هم متقابل تشکر کردم و یک دونه قابل نداره بهش گفتم. او هم با لبخندی ملیح جواب داد خواهش میکنم. از او پرسیدم چرا آنروز از دست اون آقایون فرار میکردی . جواب داد که چندی پیش یکی از او بچه ها مزاحم من شد ومن هم با عصبانیت به او پرخاش کردم که دیگه سر راه من سبز نشه و گر نه جیغ میزنم . و برای اینکه منو اذیت کنه دنبال من را افتاد تا اینکه از من زهره چشمی گرفته باشد . و از آن به بعد دیگه اون رو ندیدم. شاید خدا شما رو فرستاد تا اینکه منو از دست اونا نجات بدی. منم که از این هم صحبتی با این خانم خوشحال بودم یک بار دیگه از او تشکر کردم . این بار به او گفتم می شه یک سوالی از شما کنم اون هم در جواب گفت که البته بپرسید!
بهش گفتم که ناراحت نمی شید؟ گفت تا چی باشه. من هم گفتم چیز زیادی نیست گفتم بپرسم؟
گفت بگو من از او اسم اون را خواستم لبخندی زد و گفت . ها پس این دست و اون دست کردن شما برای این بود. ؟ بهش گفتم اگه میبینی برات سخته نگو. ؟ من هم اصراری به این موضوع ندارم جواب داد که نه اشکال نداره و اینکه اسم منو برای چی می خوای و چرا. ؟ دیگه داشت منو سوال پیچ میکرد . بهش گفتم اگه مایلی بگو اگر نه خدا نگه دار. ؟ صدام کرد وگفت چون پسر خوبی هستی باشه. و یک دفعه به صدا درآمد وگفت اسم من مریم است. من که منتظر شنیدن اسم اون بودم گفتم که این دیگر گفتن داشت که منو جون به سر کردی. خنده ای کرد وگفت دیگه همین که هست دوست داری رفاقت کن . دوست نداری بای. منم که تازه دوست خوبی مثل اون پیدا کرده بودم بهش گفتم چرا که نه. ؟ دوست از این بهتر کجا پیدا می کنم . بهش جواب آره دادم. از آنروز به بعد سر دوستی و آشنایی را با هم آغاز کردیم. مریم که 25 سال داشت بعد از این همه کش وغوص ها بالاخره دوست جون جونی من شد. !
از این به بعد هرموقع که می دیدمش با او چاغ سلامتی گرمی می کردم . نا سلامتی بچه محل بودیم ااااا خبر نداشتم.
در برخود با هم کمی احتیاط جانب را فراموش نمی کردم . که نکنه خدای نا خواسته مشکلی برام پیش بیاید. چون در اون محل من پسر خوبی جلوه می کردم و. همه روی من حسابی دیگر باز کرده بودند وبعنوان پسر فلانی که آدم خوبی است منو می شناختن.
یک روز بعد ظهر که از خانه بیرون می آمدم اون با خواهرش قصد بیرون رفتن داشت . به من که رسید سلام کرد ومنو به خواهرش معرفی کرد و گفت فلان روز این آقا تا درب منزل منو همراهی کرد . من هم به نوبه خود از او تشکر کردم. به او گفتم حالا کجا میری او در جواب گفت که با خواهرم برای خرید به بازار می رویم بهش گفتم من هم با شما همراه بشم گفت عیبی نداره تا بازار با اونا همراه بودم در بازاز از اونا خداحافظی کردم . وبه دنبال کارخود رفتم.
این آشنایی ادامه داشت . دیگر ما با هم دوست بودیم . اما پنهانی درست بود که بچه محل مان بود اما دلیل نمی شد که در انزار در محل خود رو ضایع کنیم.
سلام وعلیک مون برقرار بود . در تماسهای بعدی که با هم داشتیم شماره تلفن منزل شان رابه من داد که هر موقع کاری داشت براش انجام بدم . یک روز به منزلشان زنگ زدم و از او پرسیدم که آیا می تونیم با هم کمی صحبت کنیم . در جواب گفت که الان مهمان داریم بعدا زنگ بزن من هم زیاد مزاحمش نشدم . شب به او زنگ زدم و قرار بعدازظهرفردا رو که از سر کار اومدم گذاشتم . ؟
او هم قبول کرد . ساعت 6 بعدازظهر با هم بدون اینکه کسی با اطلاع شود بیرون رفتیم و در پارکی مشغول صحبت کردن شدیم. از او پرسیدم که شما چند برادر خواهر هستید. گفت که من دو خواهر و یک برادر دارم . برادرم کوچکتر از ماست. من بزرگتر هستم. بعد شروع کردیم درد دل کردن از همه جا صحبت می کردیم . در آخر سر بهش گفتم چرا شما ازدواج نمی کنی . به من گفت که تا به حال آن خواستگاری که من دوست داشته باشم سراغم نیامده ومن به این موضوع خیلی حساس هستم حتی خانواده من ایچنین نظری دارن. بهش گفتم درسته حساب یک عمر زندگی کردن در پیش است . اون هم با نظر من موافقت کرد. وهمین حرف منو تایید نمود. بهش گفتم که در حال حاضر به چه کاری مشغول هستی. گفت فعلا خانه داری وشغل بخصوصی را انجام نمی دم .
آنقدر با هم مشغول صحبت بودیم که تا به خود آمدیم دیگر شب شده بود . رو به من کرد وگفت من باید دیگر بروم الان مادرم میگه این دختر تا حالا کجا بوده از من خدا حافظی کرد ورفت . آنروز صحبتهای خوبی رو وبدل شد . کاملا دل اونو به دست آورده بودم. دیگه در دلم جای گرفته بود . نمی توانستم از او دل بکنم. فکر اون از سرم بیرون نمی رفت . همیشه به یاد اون بودم.
یک روز دیدم تلفن منزلمان زنگ می زنه گوشی رو بر داشتم دیدم . سلام داد و گفت منو شناختی من هم بی درنگ گفتم چرا که نه. عزیز. برای کاری منو به خانه خودشان دعوت کرد من هم که تا اون موقع با هیچ دختری اینچنین صحبت نکرده بودم . دست وپاچه شدم . بهش گفتم خیره. ؟
گفت بله زود بیا. به نظرم آمد که کسی در خانه آنها نیست . بیرون آمدم به این طرف و آن طرف سرک کشیدم دیدم کسی نیست . وارد خانه شدم . بهش گفتم مادر خواهر اینا نیستن گفت نه وتا شب نمیان
من وارد خانه شدم اما تمام بدنم میلرزید. تا به آنروز تنهایی در خانه با دختری تنها نبودم . حس عجیبی در من بوجود آمده بود. دیدم اومد جلو سلام کرد و گفت بفرمایید تو . من که دست وپای خود رو گم کرده بودم گفتم بله الان مبام. ترس ازاینکه خدای ناکرده کسی یکدفعه بیاد و اوضاع خراب شه.
داخل خونه که رفتم خودش تک وتنها بود . با یک لباس نازک چون هوا گرم بود راحت بود. من نشستم تا برام یک لیوان شربت بیاره. از پشت سر که بهش نگاه میکردم . یک بدن خوش استیل به هم افتادهای داشت که هر تنابنده ای رو مجذوب خود می کرد. دیگه داشتم از حال میرفتم. عرق سر ورویم رو گرفته بود . به خود گفتم نکنه یک دفعه آبروریزی بشه. به خود دلداری دادم و گفتم پسر راحت باش هر چی شد که شد . دیدم دو لیوام شربت خنک . یکی برای من ودیگری برای خود. وگفت بنوش وفکر نکن. من متعجب شدم از این حرف . پیش خود گفتم چه فکری. بعد دیدم گفت خوب پسر خوب غرض از مزاحمت بنده این بود که بیشتر با هم آشنا شویم . من که هول شده بودم . گفتم بله البته دوستی با شما برای من افتخار بزرگی محسوب میشه. روبه من کرد وگفت مثل اینکه شما خیلی گرمتان شده من که دست وپاچه شده بودم اول گفتم نه بعد دوباره گفتم بله . دیدم گفت درست میشه. حال شما هم سر جایش می آد. فکری کردم به خود گفتم نکنه فکری درسرداره . دیدم اومد وکنار من نشست و گفت از خودت تعریف کن من گفتم از چی؟ گفت از کارت. از زندگی . از روزگار. از هرچی دوست داری. من هم کم رویی رو کنار گذاشتم وبا به حرف زدن پرداختم. دیدم لباس رویی خود رو در اورد و راحت و بی خیال نشست . و به من گفت اگه می خوای گرمت نشه همین کارو بکن که من کردم من هم ازخدا خواسته کار اونو انجام دادم و با لباس راحت کنارش نشستم. تلویزیون رو روشن کرد . شروع به کانال یابی کرد . روی یک شبکه متوقف شد . دیدم داره فیلم خانوادگی میده . به من گفت از این فیلم خوشت میاد . گفتم بد نیست. دیدم از زیر میز تلویزیون فیلمی در آورد . ودر دستگاه گذاشت . دیدم ظاهرا فیلم بدی نیست . چند لحظه که از فیلم گذشت دیدم . فیلم داره به جای حساس خود نزدیک میشه. و اون همینطور به من ذل زده ومنو نگاه میکنه . و گفت این چی . خوبه منم گفتم عالیه از این بهتر نمی شه. فیلم تقریبا خانوادگی نیمه سوپر بود. خوب که محو تماشای فیلم بودیم . دیدم داره با خود زمزمه میکنه ویک چیز هایی رو میگه بهش گفتم چی داری میگی . بلند بگو تا منم هم بشنوم. دیدم خنده ای کرد . و گفت . دارم با این فیلم حال میکنم . درسته. تو هم همین حس منو داری. نگاهی بخش کردم وگفتم بله منم الان مثل شما هستم. الان چه کنم. گفت بلند شو بیا پیش من تا بگم چکار کنیم. منم بلند شدم و نزدیک او شدم . دیدم یک دفعه دست منو گرفت وبه طرف خود کشاند . ومنو ودر بغل خود نشاند . وای چه حسی به من دست داد . لباس زیر را در آورد و کاملا لخت شد . من که تا به حال با چنین منظره ای برخورد نداشته بودم . جا خوردم. دیدم یک سینه مرمری جلوی من نشسته . و با اون چشمهای خمار منو صدا می کرد . و میگفت بیا دیگه . من هم دست بر روی سینه گذاشتم و شروع کردم به فشار دادن . داشتم کم کم حس عجیبی پیدا می کردم. خودش هم داشت از حال خود خارج می شد. رو به من کرد وگفت تا می توانی فشار بده. دیدم سر رو جلو آورد . و لبهای قشنگ غنچه رو در روی لبای من گذاشت . داشتم پرواز می کردم . به به . چه حالی به من دست داد . 5 دقیقهای لب گرفتیم. کم کم شروع به مالش دادن کردیم. تا به قسمت پایین بدن رسیدیم. دیدم گفت که چرا اونو در نمی آری گفتم چی رو . دیدم خنده ای کرد وگفت . با با خودتو به اون راه نزن. من گفتم چی. یکدفعه گفت. کیرتو. گفتم آها. به اون هم می رسیم. دیدم دست برد . و کیر م رو در آورد . وتند تند درو وبرش رو شروع به لیس زدن کرد. من هم که دیدم داره این کارو می کنه بهش گفتم باید برای اینکه حال بیشتری بده داخل بشه اول بدش اومد بعد گفت که یواش یواش . دیدم یواش کیر رو جلوی دهانش گذاشت و کم کم داخل دهانش کرد . مثل بستنی لیس میزد و حال میکرد. بعد از چند دقیقه. بیرون آورد . و روی سینه خود گذاشت لابلای پستونهای خود جلوعقب میکرد. داشت حال خودشو میبرد منو در اوج لذت با او همراه بودم. به قسمت پایین تر رفتیم . من شروع به مالیدن کوسش کردم . دیدم گفت فقط در این قسمت یواش کار کن گفتم چرا گفت این قست خطرناکه . من خندهای کردم گفتم خطرناکه . یعنی چی. گفت یعنی تو اینقدر نادونی. بهش گفتم باشه . فقط در حد مالش میشه یا نه گفت اشکالی نداره. بعد از مالشهای فراوان و دسته وپنجه نرم کردن . اون رو به پشت خوابوندم و بر روی اون دراز کشیدم چه حالی میداد. حالی که تا اون موقع با دختر همسایه نکرده بودم. بعد از روی پشت به روی شکم خوابید . من هم بهش گفتم که چکار کنه روی دو زانو بلند شد . وقتی که بلند شد گفت میخوای چکار کنی گفتم شما فقط بلند شو بعد می بینی. این کار رو انجام داد . سپس از عقب شروع به مش ومال کردم کمی که نرم شد. پماد بی حس کننده را روی آلت خود گذاشتم . وچند لحظه صبر کردم تا تا خوب جذب شود. مریم خانوم که تا اون موقع چنین برنامه ای را ندیده بو گفت ای کلک خوب این کارو بلدی.
گفتم با با منو شرمنده نکن . بعد دیدم دوباره گفت جدی می گم کار کشته ای ها. دوباره از هم لب گرفتیم . لب به وسعت تمام لب گفتنای جهان. جای شما خالی چه حالی میداد . طفلک دختر همسایه که تا کنون فکر میکرد پسر همسایه پسری سر به زیر باشه دید چگونه از آب در آمد. یک کوس کن قهار. و راه بلد. خلاصه روی دو زانو بلند شد . من هم کیر شق شده را میزون سوراخ . مریم خانم گذاشتم . و یواش یواش فرو کردم اول کمی دردش اومد بعد گفت که لطف کن یواش یوای فرو کن . من که دیگر متوانستم صبر کنم یک دفعه هل دادم . دیدم داد ش در اومد بهش گفتم ببخشید . ومعذرت خواهی هم کردم. گفت که شما کار خودتو کردی دیگه چی . وشروع به رفت وآمد کردم شاید دروغ نگفته باشم نزدیک به 10 دقیقه رفت وآمد ادامه داشت . دیگر نه توانی برای من باقی مانده بود و نه برای او . اون که داشت میگفت با با کونم پاره شد بکش بیرون. اما در اوج لذت خود به سر میبرد . نا کس. من که کیرم داشت می سوخت داشت ازش دود بلند میشد. داغ کرده بود . دیدم ناله وفریاد میریم بلند شد که می گفت بکش بیرون مردم داشت ارضاً می شد من هم که یواش یواش داشت آبم می امد . گفتم اگه چند ثانیه صبر کنی تمومه مریم داشت با ناخن های خودزمین رو شخم میکرد چون بد جوری بهش فشاراومده بود . در همین راستا به یکباره من کیر خود رو بیرون کشیدم . و ودیدم مریم هم روی زمین ولو شده و میگه بیار آبو بریز روی پسونهای من می خوام ببینم چطوریه من که کیر رو سفت گرفته بودم تا آبش بیرون نریزه اون رو روی سینه های اون ریختم . واون با چه هرس ولعی اونارو به خودش می مالید . ومز مزه میکرد. دیگر هر دو بی حال کنار هم ولو شده بودیم . دیدم گفت که عجب حالی داد نه. منم گفتم چرا که نه. دوباره لب از هم گرفتیم . وبلند شدیم هردو مان لباسهای خود رو پوشیدیم . آبی به سر و روی خود زدیم سر و صورت صفا دادیم . وکنار هم نشستیم . واز حال دادن ها صحبت کردیم بهش گفتم من که در عمرم چنین حالی نکرده بودم . تو چی. دیدم لب ها رو جلو آورد و لبی از من گرفت وگفت آره عزیزم . دوستت دارم . و اینو اضافه کرد که ما می تونیم با هم دوست باشم. من که بدم نمی اومد گفتم چرا که نه از این به بعد ما دوتا دختر خاله پسر خاله . می رویم خونه خاله خوبه.
دیدم نگاهی از روی محبت به من کرد و گفت عشق منی . دوستت دارم برای همیشه . و دستای پر از مهر ومهبت خودشو دور گردنم گره زد. تا با این کار محبت خودشو به من ثابت کنه. از اون روز به بعد ما همیشه با هم بودیم . وهستیم. و عاشق برای همدیگر . و هر موقع که هر دو مان اراده می کنیم همدیگر را در آغوش می گیریم. و از همدیگر لذت میبریم.
از شما بروبچ هم تشکر میکنم

این قسمت دوم داستان من ومریم است. قسمت اول باب آشنایی و پایبندی به آشنایی ومستحکم کردن آشنایی و الی آخر بود. در این قسمت می خوام برای شما داستانی رو تعریف کنم که آشنایی من و مریم رو به هم اتصال داد و موجب وصلت من و اون شد . تا دیگر هر روز سر راه همدیگر سبز نشده بلکه همیشه در کنار هم قرار بگیریم. ماجرا از اونجا شروع شد. که من یک روز از او دعوت کردم که به خانه ما بیاید . وقتی که او این دعوت منو قبول کرد . شرط گذاشت و گفت که کسی نباید در خانه شما باشد و من هم که می دونستم که حقیقت هم همین است قبول کردم. منزل ما به شکلی بود که طبقه پایین اون درب مجزا داشت. از این رو من اون طبقه رو برای خود دست و پا کرده بودم کسی هم بدون اجازه من وارد اون نمی شد. چون درب اون رو قفل کرده می رفتم تا موقعی که از بیرون می آمدم . ترددی در آن نبود. خلاصه سر شما رو درد نیاورم اون روز منتظر آمدن اون دوست همیشگی بودم . بعد ظهر فردای آنروز که من وعده دیدار گذاشته بودیم فرا رسید . حدودا ساعت 6 بعد از ظهر درب منزل به صدا در آمد. من زود قبل از اینکه کسی در رو باز کنه باز کردم. بهش گفتم زود داخل شو تا کسی نیامده و اون گفت مگه کسی خونه است گفتم نه پایین خانه مان تعلق به من دارد و فقط من هستم. الان هم در حال حاضر تو نزد من هستی وبس. دیدم لبخندی زد.
ضمن خوشامد گویی و تشکر ازاینکه دعوت منو قبول کرده به اون گفتم که چقدر منو خوشحال کردی که به دعوت من لبیک گفتی. در رو پشت سر اون قفل کردم. تا با خیال راحت به صحبت بپردازیم. خلاصه صحبت از اونجا شروع شد که اون می خواست بفهمه من برای چی از اون دعوت کردم. منم در جواب به اوگفتم می خوام دیگه کار رو یکسره کنم. تعجب اون از این حرف من . ؟ گفت یعنی چی. ؟ فکر کرد که من از اون دعوت کردم تا در خانه خود برای همیشه او را تصاحب کنم. دست و پاچه شده بود گفتم نترس عزیز فکر بد در کار نیست. منو این حرفها. نه نه نه . ؟
دیدم آروم نشست گوشه ای و گفت پس چی. ؟ بهش گفتم که می خوام با تو درباره ازدواج با هم صحبت کنیم اگه مایلی و حرفی نداری . دیدم مکثی کرد. وگفت راستش منم فکر این بودم که تا کی باید دوست باشیم باید یه روز حرفها رو زد و سنگها رو وا کند. منم بهش گفت پس قبول داری. مبارکه.
بعد شروع به صحبتهای خودمونی و قرار و به خانواده اطلاع دان واز این حرفها شد اون هم قبول کرد . تا نزدیک یک ساعت با هم صحبت کردیم . کمی با هم حال کردیم لب گرفتیم . کلی حال داد اما. ؟ نشد. ؟ گذاشتیم برای بعد. ؟ در آخر برایش شعری گفتم و با اون شعر بدرقه اش کردم
می دانم روزی از کوچه دل تنگی هایم گذر خواهی کرد
من آن روز کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد
تا بوی خوش آمدن یار همه را با خیر کند
و به انتظار دیرینه من پایان دهد
با این شعر که برایش گفتم خداحافظی کرد و رفت و قرار شد که ما برای امر خیر به منزل اونا بریم. چند روزی از این ماجرا گذشت یک روز با خانواده موضوع رو در جریان گذاشتم اونا اول قبول نکردن بعد با سماجت من گفتند بریم اصلا ببینیم دختره کیه. دختر کدوم همسایه است . من که دل در دلم نمانده بود گفتم با با دختر فلانیه . دیدم گفتند . به به پس تو اونو می شناسی . گفتم چند بار در مسیر راه من قرار گرفته وبس وهمین . دیدم گفتند دیگه چی ازش میدونی . من که دست وپاچه شده بودم گفتم هیچی فقط همین. قرار شد که فردای آنروز شب به خانه آنها برویم. بعد از ظهر به خانه آنها. زنگ زدیم و برای دین دختر قرار شب رو گذاشتن . من در خونه ماندم تا برن وببینند و برگردنند ببینم چه میگن . شب تا ساعت 12/30 دقیقه به طول انجامید. دیگه من داشت خوابم می امد چون فردای آن روز باید می رفتم سر کار. حدود ساعی 12 ده کم دیدم آمدن ومن با عجله گفتم چی شد پسند کردید یا نه . دیدم به من گفتند که عجله نکن . حالا صبر داشته باش بینیم چه میشه. من که صبر و قرار نداشتم . می خواستم زود کار سر بگیره . من که از دختر خاطر جمع بودم که بله رو میگه . مانده بود به خانواده شان که از دختر بپرسن آیا موافق این وصلت هستی یا نه. و به ما جواب بدن.
من همچنان منتظر شنیده بله اون بودم . ولی خانواده من عجله ای برای شنیدن جواب اونها نداشتن . همین بی اعتنایی داشت منو می خورد . و می گفتم چرا شما دوباره به منزل اونا نمی رین . تا از اونا جواب بگیرید. می گفتند اگر دختر خودش قبول کنه مادرش به ما خبر می ده. تا برای خواستگاری برویم. چند روزی گذشت دیدم که مثل اینکه خانواده آنها دلشان به من نبود . اما این رو خوب می دانستم که دختر بلا خره جواب بله رو می ده. از این رو خیالم راحت بود. شب دیدم که تلفن به صدا در آمد گوشی رو برداشتم دیدم صدای نازنین گل بود که میگفت به مامانت بگو برای خواستگاری تشریف بیارن. من که بال در آورده بودم و در پوست خود نمی گنجیدم گفتم شکر آخرش شد. تمام. تمام. شب به اتفاق خانواده با یک دسته گل وشیرینی برای عرض ادب و خلاصه... رفتیم. صحبتها شد گفتگوها شد . بر سر تما چیزهایی که که می خواستیم کم وبیش به توافق رسیدیم مانده بود که من با اون تنهایی صحبتی داشته باشم. ما که از اول تمام صحبتهای خود رو کرده بودیم اینم برای خالی نبودن عریضه بد نبود . رفتیم و حرفهای خودمانی رو زدیم. با هم کنار اومدیم که بزرگتر ها هر چه گفتند قبول کنیم. وهمین هم شد. البته چون طرف همسایه بود ودارای اعتبار و دوطرف چون روی هم شناخت داشتیم این وصلت رو انجام دادیم. از ما قول گرفتند که خود رو جمع و جور کرده وما هم دست وبا خود رو جمع وجور کرده تا بساط عقد کنون رو آماده کنند. نزدیک به یک هفته ما دنبال کار خود بودیم آنها هم همینطور وعده گذاشته بودیم تا دو هفته بساط عقد وعروسی رو آماده کنیم . روزها همچنان سپری شد . روز موعود رسید. بر سر سفره عقد . خطبه خوانده شد تا سه مرتبه خطبه خوانده شد. عروس همچنان مشغول چیدن گل بود من که منتظر بودم . گفتم نکند خدای نا کرده . شهرداری به جرم گل چیدن اونو دستگیر کنه. خلاصه بعد از این همه کش وقوص ها بله از زبان جاری شده و من که منتظر همچنین روزی بودم . در پوست خود نمی گنجیدم . دیگر مال خودم شده بود . بزن وبکوب رقص و آواز شادی همه وهمه سر گرفت. ما دو تا هم در کنار همدیگر خوشحال از این وصلت . تا شب که همه دیگر رفتند . و ما رو با یک دنیا آرزو تنها گذاشتند. چه آرزویی از این بهتر من چیزی رو که می خواستم بهش رسیدم . دیگر من بودم اون تنها تنها. الان با خیال راحت بدون ترس دلهره و نگرانی به آرزوی چند ساله خود که همان لذت بردن از او فکر می کردم. مثل اینکه داستان خیلی طولانی شد البته باید ببخشید. آدمیزاد همینه دیگه تحملش کمه. شب دراز یود و قلندر بیدار. به عین صفا در کنار هم نشستیم . حرفهای سکسی رو شروع کردیم .
لباسها بیرون کشیده شد. مشت ومالها شروع شد . لخت مادر زاد وای چه دنیایی بود چیزی رو جلوی خود کی دیدم که تا اون لحظه ندیده بودم یک جفت پسون مامانی کوچک و جمع وجور نای به دست گرفتن نداشتم فقط می خواستم تماشا کنم. سر رو جلو بردم نوک پستان رو در دهان گذاشتم وای مردم. چه حالی داد بعد وسط سینه رو نشانه رفتم سپس به لبها رسیده لبان رو در دهان قرار دادم و او رو خوابانیدم تا خوابیده کار رو دنبا ل کنم . یواش یواش به فسمت پاینتر رفتیم باور نمی کردم که یک روز بتوانم چنین چیزی ببینم ماه مامان. شسته و رفته کوچک ترس داشتم از اینکه . به او نزدیک بشم آهسته آهسته به او نزدیک شدم به او گفتم یادته اون روز نذاشتی الان وقتشه. دیدم گفت که بله اون رو درسته اما الان نه مال خودته هر کاری که می خوای بکن. مختاری. منم کمی با اون بازی کردم . دل اونو به دست آوردم بدش نمی اومد دیگر مال من بود نه تو کار نبود . خودش هم اینو می دونست که مال منه. کمی با لبهای پاین اون بازی کردم .
اونم داشت خودشو آماده می کرد. منو گرفته بود و به خود فشار می داد کم کم آلت منو در دست گرفت . کمی با اون بازی کرد راستش کرده بود . چنان فشارش می داد که گویی می خواد اونو از ریشه در بیاره. منم که داشتم به اوج لذت خود می رسیدم . اونو دراز کردم و بر روی اون خوابیدم . دیدم نمی شه گفتم به پشت روی زانو بشین همین کار رو کرد از عقب یواش یواش سرش رو گرفتم و داخل کردم. دیدم دردش اومد.
گفتم چی شد گفت فقط یواش دردم اومد منم گفت یه بار که بره عادی می شه بعد دوباره شروع کردم به کردن . تا اینکه براش عادی بشه. اما چی دردش می اومد اما چیزی نمی گفت. منم دیدم که ناراحته بیرون کشیدم تا کمتر درد بکشه. بهش گفت ناراحت شدی؟
گفت که مال خودته هر کاری کنی کردی. نباید که دیگه ناراحت بشه. این بار به پشت خوابید تا از روی شروع به کردن کنم . خوابید پاها رو روی سینه قرار داد . منم بهش گفتم اگه دیدی دردت اومد زود بگو تا بکشم بیرون. وشروع کردم به داخل کردن . آروم آروم داخل کردم دیدم چیزی نمی گه منم داخل کردم . شروع کردم به کردن . با فشار کیر رو داخل کردم وشروع کردم به تلمبه چند باری داخل کردم دیدم یک دفعه دادی زد وگفت تمام شد . پاره شد الانه که خونش بیا بیرون بکش بیرون بکش بیرون. من که دست وپاچه شده بودم بیرون کشیدم دیدم داره نگاه می کنه ببینه خونی در کاره یا نه . دیدم خون از مجراش جاری شده. وکمی هم رو تشک ریخته شده . دیدم به من نگاهی کرد واز شوخی گ

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 7 از 91:  « پیشین  1  ...  6  7  8  ...  90  91  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.