| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها

صفحه  صفحه 9 از 83:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  82  83  پسین »  
#81 | Posted: 24 Oct 2010 12:44

دوست دخترم مهسا
با دختری بنام مهسا دوست شدم خیلی اتفاقی دختری بود لاغر خوشکل و کمی شیطون. با هر کس که حرف میزد کیرشو بلند می کرد و می خواست همون جا بکندش خیلی در مورد این رفتارش نصیحتش میکردم .چند روزی از آشنایی ما میگذشت که دعوتش کردم خونمون با کمال میل پذیرفت ساعت 4:30 دقیقه قرار بود که بیاد خونمون تا حالا دوست دختری به این لاغری نداشتم برام خیلی باحال بود که با این چنین دختری دوست شده بودم.

پشت پنجره بیرون را نگاه می کردم که دیدم مهسا با یه دسته گل روز اومد در خونه در را براش باز گذاشته بودم اومد داخل منم از جلو تر برای سکس احتمالی خودمو آماده کرده بودم و اسپری زده بودم با هم صحبت کردیم بعد از یه نیم ساعتی که گذشت بهش گفتم نمی خوای مانتوتو دربیاری در اورد و یه شلوار لی پاش بود کامپیوتر رو روشن کردم پر از عکسهای سوپری بود که از اینترنت گرفته بودم اومد نشست کنارم رو دسه مبل وبا هم نگاه میکردیم بعد از چند دقیقه گفتم حوسلم سر رفت زود دوزاریش افتاد و گفت اگه بهم دست بزنی دیگه پیشت نمییام گفتم الان کیرم بلند شده چکارش کنم بعد به مشکل بر می خورم امروز من بقیه روزها تو خلاصه بایه بدبختی راضیش کردم البته مقدار کمی تمایل داشت ولی با کمی زور من دگمه های شلوارشو باز کردم و شلوارشو کشیدم پایین شروع کردم به خوردن شکمو سینه های کوچیکش اندامش سبزه بود. بعد شرتشو که دراوردم تازه فهمیدم چرا نمی خواست شلوارشو دربیارم بهش گفتم تو که گفتی با کسی تا بحال نزدیکی نکردی پس چرا کست این طوریه گفت خانوادگی این طوری هستیم باور کردم خروسک کسش خیلی باحال بود شاید پنج سانتی از کسش زده بود بیرون به اندازه شاید بیست دقیقه ای کسشو خروسکشو میمکیدم خوابوندمش رو زمین پاهاشو اوردم بالا می خواستم بکنم تو کونش نزاشت خواستم بکنم جلوش خطر داشت خلاصه اون روزو با دم مالی تموم کردیم و رفت خونشون تلفنی چند روزی گذشت تا باز دوباره دعوتش کردم خونمون اومدو مثل چند روز قبل با دم مالی تموم شد با خودم احد کردم که اگه این بار اومد پیشم میکنمش چند روزی سپری شد و با دعوت دوباره من اومد خونمون تااومد تو لختش کردم دیگه براش عادی شده بود دم مالی و لا پایی میزدم دیگه بهم حال نمیداد از کون خواستم بکنمش نزاشت گفت شخصیت دختر با کون دادن میره زیر سوال.رفتم سراغ کسش برسی میزدم سرشو تفی کردم که بکنم داخل همش فرار میکرد شک کرده بودم اپنه با ترس رفتم جلو تا بین خودم و یخچال گیر افتاد و موفق شدم سرشو بکنم داخل زود بلند شدم تا ببینم پاره شده یا نه ازش پرسیدم درد داشتی گفت نه دوباره امتحان کردم این دفعه مقدار بیشتری از کیرمو کردم داخل با ترس بلند شدم بهش گفتم حالا چی گفت نه بهش گفتم تا همین قدر بسه ولی فهمیده بودم که اپنه تا اخر میکردم تو تا ابم امد بهش گفتم اپنی کی پارت کرده گفت اپن نیستم پس چرا کیرمو تا اخر کردم تو نه دردی نداشتی نه خونی دیدیم گفت نمیدونم خلاصه ما به هم خیلی عادت کرده بودیم هر موقع که میگفتم میومد پیشم.

تایه روز بهش گفتم اینجوری حال نمیده دوست دارم برام ساک بزنی برام انجام داد واون روز هم تموم شد تا چند روز بعد که اومد پیشم ازش خواستم که ابم رو دوست دارم بخوری بخاطر اینکه دوست داشتنشو بهم ثابت کنه تا قطره اخر ابم رو قورت داد دیگه کردن برامون عادی شده بود و از این ترس داشتم که اگه تو خونه لو بره چکار کنم .از ان روز روش کردنمو عوض کردم اول با دست باهاش حال میکردم بعد میکردمش اول دو انگشت بعد سه چهار وبعد پنجمی کسشو با شهوت زیاد میکردم یه فیلم سوپر کامل بود بعد چهار انگشتمو میکردم داخل بعد کیرمواز روی انگشتام هل میدادم داخل تا مشخص نشه که من کردمش وقتی ابم میخواست بیاد زانو میزد و ابمو تا اخرین قطرش میخورد خیلی حال میده امتحان کنید.

یه روز که او که اومد پیشم گفت پریودم ما هم گفتیم باشه پشت که هست با بدبختی راضیش کردیم تا بکنمش راضی شد تا جایی که چهار دست کردمش طوری شده بود که لمبشو که باز میکردم داخل سوراخش معلوم بود بهم گفته بود که با هر کس که دوست بشم یک نهایت سه ماه دوست میمونم با ما که یه دوسالی دوست بود و یکی از پر خاطره ترین دوران سکس من با دوست دخترهایی که داشتم بود.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#82 | Posted: 20 Nov 2010 02:31

سکس با دوست دخترم
میخوام 1داستان از جریان خودمو بنویسم بدون هیچ کم و زیادی عین واقعیت.اضافه کنم که این خاطره اولین سکسمه که اون موقع 20 سال داشتم و با اون که ازش 3 سال میگذره و توی این 3 سال اندازه موهای سرم سکس داشتم ولی هیچکدومش اون نمیشن تصمیم گرفتم بنویسمش و برای امیر سکسی ارسال کنم که لاقل یقین داشته باشم بین این همه داستان مال خودم واقعیه.جریان ازینجا شروع شد یه روز تواتاقم درازکش بودم و تو تخیلات سکس که گوشیم زنگ خورد شماره اشنا نبود جواب که دادم پشت خط چند تا دختر بودن که لحظه اول فهمیدم قصدشون دست انداختن منه و منم پا به پاشون کوس شعر گفتم تعریف ازخود نباشه ولی واقعا کم آورده بودن بعد 40 دقیقه لاس زدن خدافظی کردیم راستی یادم رفت بگم بچه اصفهان بودن.آخر حرفامون یکیشون که اسمش آرام بود (اسمشو مجبورم عوض کنم) ازم خوشش اومده بود گفت بعدا با شماره خودم میزنگم.یعد چند ساعت یه شماره جدید میس انداخت منم تو دنیا از اینکار متنفرم و محال زنگ بزنم چون فکر میکردم اون باشه یه اس دادم و گفتم از اینکار چقدر بدم میاد بعد 15 دیقه زنگید شروع کرد به صحبت و توجیح کارش.من همون اول متوجه تغییر صداش شده بودم ولی به رو خودم نیاوردم بعد نیم ساعت لاسیدن گفت من خاله آرامم اسمم رهاست(این اسمم عوض شده) و هم سنش یعنی 22 ساله.بی تعارف بگم واسه منه توکف همینم غنیمت بود نه اینکه بهم پا نمیدادنا من عرضشو نداشتم یعنی تا حالا از اینکارا نکرده بودم و یه غروری ام داشتم درحد بنز که بهم اجازه نمیداد به دختر پیشنهاد دوستی بدم بگذریم از اصل داستان دور شدیم بعد یه هفته لاس تلفنی که چه شکلی هستی چی دوست داری قدت چقدره و... گذشت.قرار شد همدیگه رو ببینیم قرار شد من ازکرج برم اصفهان واسه دیدنش یادمه بچه پررو پشت تلفن بهم گفت همدیگه رو دیدیم اگه خوشم نیاد از چهرمو رفتارم معلوم میشه پس ازم سوال نکن.اونموقع دانشجوی سال دوم کامپیوتر بودم تعریف ازخود گه خوری زیادیه ولی اکثر دخترای یونی با چشاشون میخوردنم ولی غروره لعنتیم نمیذاشت حرکتی بزنم اونم تو یونی.من ازخودم مطمئن بودم ولی هی با خودم میگفتم اگه تا اونجا برم و چنگی به دل نزنه چی؟خلاصه سوار اتوبوس شدم رفتم تو راه باهم اس بازی میکردیم تا اینکه حدود 9 شب رسیدم ترمینال.قبل رسیدن که باهم حرف زدیم گفت من 9.30 ترمینالم پیاده که شدم زنگیدم دیدم خاموشه یه لحظه سرم گیج رفت افکار هجوم آوردن که اوس شدم اونم چجورش بازم شماره رو گرفتم بازم خاموش فکر اینکه شاید یکی از همکلاسیا این بلارو سرم آورده و آبروم پیش همه میخاد بره داشت دیونم میکرد بغض کرده بودم و داشتم به عالمو آدم فحش میدادم از جمله به خودم.توهمین افکار تند تند شمار رو میگرفتم که میگفت خاموش است.واقعا کیر خورده بودم به معنای واقعیه کلمه.رفتم تویکی از تعاونی ها که بلیط برگشت بگیرم واسه ساعت 12 شب داشت برا تهران منم گرفتم نشستم منتظر و توفکر بودم ولی یه حسی بهم میگفت می بینمش واسه همین هر دختری میدیدم فکر میکردم اونه.رفتم تو حیاط ترمینال تاکسیا میومدن پیاده میکردن میرفتن یه تاکسی اومد 3 تا دختر توش بودن تاکسی یه لحظه وایساد دخترا نگام کردن بعدش تاکسی رفت منو میگی به یقین رسیدم که اونا بودن بعد 5 دیقه یه پراید که تابلو آژانس داشت تو 5 متری من نگه داشت یه دختر پشت نشسته بود که پیاده شد منو میگی چشام چهارتا شد یه تیکه به تمام معنا سریع تصمیمو گرفتم که باید مخشو بزنم که لاقل تا اینجا اومدمو کیر خوردم یه چیزی نصیبم بشه توهمون لحظه راننده که یه مرد مسن بود صدام کرد گفت مرد جوون گوشی داری بدی این خانم یه تماس باهاش بگیره گوشیش خاموش شده منم گوشی ندارم منم جواب دادم حتما بفرمایید دختره اومد جلو سلام کرد صدا رو شناختم درسته خودش بود بهش گفتم من شمار رو حفظم خودم میگیرم که خندش گرفت و گفت علی؟ منم گفتم بله خانم خوش قول.کلی ازم عذرخواهی کرد و جریان خاموش شدن گوشیشو گفت.بعد یکم خوشوبش گفت شام خوردی؟منم که تواون حال اصلا اشتها نداشتم با دیدن چنین تیکه ای اشتهام باز شده بود رفتیم رستوران شامو خوردیم حین شام حرفا من چشام ازش جدا نمیشد همه زیباییش یه طرف چشماش یه طرف واقعا دیوانه کننده بود طبق گفنه های گذشتش من حواسم به رفتارش بود تا بفهمم نظر اون چیه معلوم بود جا خورده بعدها بهم میگفت از تصورتام خیلی قشنگتر بودی.ازش پرسیدم نظرت چیه درموردم؟؟خندید گفت نمی بینی حسابی خوش به حالمه؟؟خلاصه چند ساعتی باهم بودیم ومن فقط تونستم چندتا لب ازش بگیرم تا 10 دیقه قبل حرکتم باهم بودیم که زنگ زد آژانس اومد دنبالش منم رفتم سوار اتوبوس شدم تا نزدیکای صبح که من برسم داشتیم اس بازی میکردیم ازهم تعریف میکردیم.یه ماهی بازم تلفنی باهم بودیم که من گفتم باید باهم بریم شمال ولی قبول نکرد گفت بهونه ندارم که بتونم تنها برم بعد که من ناراحت شدم گفت توکاشان یه خواهر داره که از شوهرش جدا شده و الان تنها زندگی میکنه و گفت بریم اونجا منم با سر قبول کردم چون دیگه مجبور نبودیم با هزار کلک جا واسه خودمون جور کنیم.خلاصش میکنم رفتیم کاشان رسیدیم دم آپارتمان خواهره در که باز شد باز چشام چهارتا شد هیچی توقشنگی صورتو اندام از رها کم نداشت فقط یکم سن بالاتر میزد و جا افتاده تر.رفتیم تو بعد بغل بازی دو خواهر نوبت منم شد با رویا دست بدمو احوالپرسی کنم خیلی گرم تحویلمون گرفت شب بود شامو که حاضری بود دوره هم خوردیم بعد یکم گپ زدیم نوبت خوابیدن شد.رویا گفت من تواون اتاق کوچیکه میخوابم شما هم هرجا دوست داشتین و راحتترین ما هم رفتیم تواتاقی که تختش دونفره بود من ولو شدم روتخت ولی رها از اتاق رفت بیرون گفت الان میام(اینو بالا یادم رفت بگم که منو رها پشت تلفن کلی تل سکس داشتیم و همه خواسته های همو میدونستیم)وقتی برگشت فکم قفل شده بود یه لباس شب توری صورتی تنش کرده بود زیرشم هیچی نپوشیده بود دیدن اندامش داشت دیوونم میکرد پاشدم عین وحشیا حمله کردم بهش که یه جمله بهم گفت که هنوزم صداقتشو احساسش میکنم گفت همش مال عشقمه هرجور و هرچقدر که بخواد.همون سرپا داشتیم لبای همو با ولع تمام میخوردیم که رها ازم خواست بغلش کنم درازش کنم رو تخت منم همین کارو کردم روتخت که دراز کشید یه متری فاصله گرفتم ازش تا خوب نگاش کنم واقعا هیچی کم نداشت(تا الانم با دختری به زیبایی و اندام رها نخوابیدم)رفتم خوابیدم کنارش چون چند ساعتی راست کرده بودم توراه تخمام داشت درد میکرد وقتی بهش گفتم رکابیو شلوارکمو در آورد الان فقط یه شرت مشکی پام بود از لبام شروع به خوردن کرد میومد پایین تا رسید به کیرررررم گرفت دستش زل زده بود بهش که یه دفعه گفت خیلی نازه هم بزرگه هم خوش فرم(اگه اندازشو میخواین دقیقا 20 سانته) شروع به لیسیدن سر کیرررررم کرد منم ازونجایی که چندین ساعت حشری بودم و تاحالا تجربه سکس نداشتم داشت آبم میومد که وقتی کیرمو کامل کرد توو دهنش دیگه نتونستم طاقت بیارم و ابم اومد که رها عقش گرفت قبلا پشت تلفن در مورد این موضوع حرف زده بودیم که من دوست دارم تودهن طرفم ارضا شم اونم گفته بود نمیدونم بتونم یا نه وقتی من اینکارو بدون اینکه بگم کردم پرید توگلوش که اینجوری شد بعد چندتا سرفه که حالش جا اومد با خنده گفت دیوونه چه خبرته چه زود اومدی منم شروع به توضیح دادن کردم بعد 10 دیقه که سربه سر هم گذاشتیم من باز راست کردم ولی اینبار خیالم راحت بود به زودی بندو آب نمیدم اینبار نوبت من بود یه حال اساسی بهش بدم از لباش شروع به خوردن کردم اومدم پایین رسیدم به سینه های معرکش عین دیوونه ها داشتم میخوردمشون که صدای رهارو در آوردم که داشت حال میکرد بعد توو حین خوردن دستمو رسوندم به کوسش شروع به مالیدن کردم که دیگه داشت داد میزد منم عین خیالم نبود که رویا بشنوه 2 تا انگشتمو کردم توکوووووسش که حسابی داغو تنگو لزج بود داشتم بالا پایین میکردم با اونکه اون موقع از خوردن کوس چندشم میشد ولی هم تمیزی کوسه رها هم شهوت جذبم کرد که بخورم هنوزم یاد میکنم مزشو حس میکنم واقعا معرکه بود زبونمو تا ته میکردم توکوووووووسش دیگه داشت موهامو ازجا میکند که صداش تغییر کرد بدنش سفت شد فهمیدم داره ارضا میشه کارمو سریع تر کردم که بیشتر بهش حال بده همه ابشو در کمال ناباوری خوردم ولو شد روو تخت کنارش دراز کشیدم چشماش خمار شده بود زیباییش داشت دیونم میکرد حرفی نمیزدم فقط داشتم نوازشش میکردم کیرم داشت میخوابید که رها متوجه شد و شروع به بازی باهاش کرد باز راست کردم اینبار یه ساک حسابی واسم زد حالا دیگه نوبت فتح کوسش بود هیچوقت اون لحظه رو یادم نمیره داشتم از هیجان میمردم برا بار اول میخواستم توی یه کوووووس بذارم اونم چه کوووووووسی.یادمه وقتی یواش یواش میکردم توشششششش داشتم از شدت لذت منفجر میشدم واقعا تنگ و داغ بود چندتا تلمبه که زدم رها ام داغ کرد صداش در اومد.یجا خوندم شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت من میگم لذت بردن باعث شادیه پس تا میتونید لذت ببرید.باتشکر از دوست عزیزم که این خاطره واقعیش رو برای من ارسال کردن.مرسی.پایان


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#83 | Posted: 21 Nov 2010 08:07
سلام.اسم من پارمیدا و 18 سالمه.خاطره من از جایی شروع میشه که پارسال یعنی سال 1388 من تو سه ماه تعطیلی واسه اینکه هم حوصلم سر نره و هم تو خونه یه سره بند نباشم رفتم شاگردی تو یه آرایشگاه البته علاقه ای هم به آرایشگر شدن داشتم بگذریم.چند روزی گذشت و من با دوستم میرفتم و باهاش باهم برمیگشتیم و هیچ مشکلی هم سر راه ما نبود.بعد تقریبا میشه گفت یه هفته دوست من که اسمش ریحانه بود یه روز که از آرایشگاه اومدیم بیرون گفت : این مغازه بغلی آرایشگاه رو ببین.منم جوری که انگاری اتفاقی چشم افتاده به مغازه کاملا مغازه رو بررسی کردم یه فروشگاه خیلی خفن لباس بود که من اصلا تو این هفته متوجهش نشده بودم تو فروشگاه هم یه اقا پسر نسبتا قشنگ پشت کامپیوتر نشسته بود و خیره شده بود تو چشای من .نمی دونم چجوری شد که یه دفعه خندم گرفت و رد شدم بعد اون سر ظهرها که من می خواستم برم خونه هر روز دمه در آرایشگاه وا میستاد و یه نگاهی به من میکرد و من که میرفتم برمیگشت تو مغازه.چند روزی کار هر روزش همین شده بود و هیچی هم نمی گفت دیگه جوری شده بود که یه روز نبود با خودم میگفتم چرا این نیومده اینجا واسته یه جورایی منم بهش عادت کرده بودم.فکر کنم یه ماهی میشد که من میرفتم آرایشگاه و همین برنامه سر ظهرا بود تا اینکه یه روز وقتی از آرایشگاه اومدم بیرون دوستم گفت من باید زود برم کار دارم.خداحافظی کرد و از هم جدا شدیم منم تو حال و هوای خودم سرمو انداخته بودم پایین و میرفتم سمت خونه.خداییش خیلی سریع راه میرفتم جوری که انگاری میگفتی سگ دنبالم کرده یه دفعه یادم اومد به یکی از دوستام باید زنگ بزنم گوشیمو از کیفم در آوردم و نگاه کردم شارژ باطری نداشت و تصمیم گرفتم برم از تلفن عمومی استفاده کنم.برگشتم ببینم پشت سرم کیوسک تلفن هست یا دیدم همون پسره دارم میاد طرفم سریع رفتم یه کیوسکی همون دور و برا پیدا کردم و کارتم و در آوردم که اونم بیخیال بشه فکر کنه من حتما دارم با دوست پسرم حرف میزنم اما یه دفعه اومد کنار دستمو کارت ویزیت مغازشو گذاشت جلومو و خیلی آروم گفت باهام تماس بگیر کارت دارم و با غرور راهشو کشید و رفت طرف مغازش.شمارشو برداشتم ولی دودل بودم بهش زنگ بزنم یا نه؟تو راه همش تو فکرش بودم تا رسیدم خونه تصمیمم این شد که فردا با داداشم برم در آرایشگاه و کلا بیخیالش بشم.همون کارم کردم ساعت 8 که می خواستم برم در آرایشگاه به داداشم گفتم منو میرسونی اونم قبول کرد و راه افتادیم تا رسیدیم در آرایشگاه دیدم بله دمه در مغازه واستاده و تا ما رو دید یهو رنگش پرید فکر کنم این برداشت و کرده بود که این حتما شوهرمه و آوردمش که یه حاله اساسی ازش بگیرم.سرشو انداخت پایین و رفت تو مغازش منم رفتم تو آرایشگاه.دیگه سر ظهرا که از آرایشگاه بیرون میومدم دمه در نبود حتی چند بار تو مغازشو نگاه کردم یه جاهایی بود که اصلا من نمیدیدمش.یه هفته ای رد شد و دوستم ازم پرسید این پسر چی شده دیگه نمیاد سر راه واسته؟منم خوب همه چیو بهش گفتم.بعد ریحانه کلی تو مغم خوند که بهش زنگ بزن حداقل ببین چی می خواد ازت شاید پسر خوبی باشه.منم گفتم باشه فردا.فرداش اومدم تو آرایشگاه ساعتای 10 بود گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم.گوشیشو که برداشت تا یه الو گفتم . تو جوابم گفت : مشتری دارم بهت زنگ میزنم.خیلی ازش ناراحت شدم که اینجوری کرده باهام.10 دقیقه بعد بهم زنگ زد و اخوالپرسی و از این حرفا بعد گفت به جا نمیارمتون شما ؟ منم گفتم حدس بزن.اونم می گفت : من تا حالا باهاتون صحبت نکردم از کجا بدونم شما کی هستید؟که یه دفعه خانومه آرایشگر و اومد و منم گفتم بعد از ظهر زنگ بزن بهت میگم من کیم.قطع که کردیم چند دقیقه بعد یه اس ام اس اومد از طرفش که نوشته بود : امیدوارم کسیکه منتظرشم باشی.بعد از ظهرش زنگ زد و جواب ندادم و تا شب فکر کنم یه 30 یا 40 باری زنگ زد اما من جواب ندادم.فرداش که اومدم تو آرایشگاه بهم زنگ و :
-سلام
-سلام خوبی؟
-خوبم تو خوبی ؟ دیروز چرا گوشیتو جواب ندادی؟
-گفتی منتظر کسی هستی اون کیه ؟
-خوب معلومه دیگه تویی.
-من؟تو مگه منو میشناسی؟
-آره یه جورایی اینجا باهم همسایه ایم.که یه لحظه سوتی دادم و گفتم :
-میشه بگی منظورت از همسایه چیه ؟ یعنی مغازه کناری ای مایی؟
-خوب پس دیدی خودتی؟
-نه بابا اشتباه گرفتی.
-اشتباه؟تو از کجا میدونم من مغازه دارم؟
-کارت ویزیتت رو دیدم.
بعد این دیگه کم کم باهم آشنا شدیم و اسمشو بهم گفت و منم اسممو بهش گفتمو باهم دیگه یه جورایی دوست شده بودیم.تا یه هفته ای رد شد و بهم گفت فردا که میخوای بری خونه تا مغازه من به یه بهونه ای بیا کارت دارم.منم قبول کردمو فرداش رفتم مغازش بعد کلی احوالپرسی داغ منو به یه شیرکاکائو مشتی دعوت کرد و تو همین حین از زیر میز کامپیوترش یه کادو رو در آورد و بهم دادش گفت این ماله تو به مناسبت آشناییمون.اولش نمی خواستم قبول کنم چون خوب ببرم خونه یه جورایی خیلی ضایعه مامانم اینا همه می فهمن.ولی با اصرار زیادش قبول کردم و خداحافظی کردم و رفتم یه دست لباس خواب خیلی خوشگل واسه گرفته بود و کادو کرده بود.چند روزی تو اتاقم قایمش کردم تا اینکه مامانم پیداش کرده بود رفتم خونه مامانم گفتم اینو کی بهت داده منم دیدم مامانمه و بهتره بهش بگم و همه چی در مورد رابطه خودم با امید رو بهش گفتم.اولش مامانم خیلی سرم داد کشید آخه حقم داشت از من توقع نداشت منی که حتی یک ثانیه هم چادر از سرم نمیافته.خلاصه دو سه روزی نرفتم آرایشگاه و گوشیمم خاموش کردم و با مامانم در حدی که نیاز داشتم حرف میزدم تا اینکه مامانم باهم راحت شد و بحث امید رو کشید وسط و بهم گفت رابطتت عیب نداره ولی چقدر دوست داره و از این نصیحتایه مادرانه.بعد 4 روز رفتم در مغازش و کلی ازم دلخور بود منم گفتم رفته بودیم مسافرت گوشیم خونه جامونده بود و یه جوری دست به سرش کردم.چند روزی گذشت تا اینکه یه روز گفت دوست دارم این جمعه ای با هم باشیم.منم گفتم نمیشه و از این مدل دلبری ها کردن تا اینکه بالاخره راضی شدم.اونروز بعد یه گردش حسابی ازم خواست که برم سمت خونشون منم نمی دونم چرا بدون هیچ چون و چرا قبول کردم رفتم خونشون خونه بدی نداشتن ولی زیادم خوب نبود.از پله ها که رفتیم بالا یه دو سه باری حس کردم که دستشو داره به کونم میزنه ولی گفتم شاید اتفاقی دستش خورده بهم.وارد خونه شدم و رفتم رویکی از مبلا نشستم و امید هم رفت آشپزخونه وقتی اومد دو تا لیوان شربت پرتقال دستش بود و اورد و یکیشو داد به من و اومد کنارم نشست.یه دفعه ای ضربان قلبم شروع کرد به بیشتر تپیدن و حس میکردم که دارم آتیش میگیرم.یه دفعه دستشو انداخت گردنمو با یه عشوه خاص بهم گفت : پارمیدا من امروز بهش خوش گذشته یا نه ؟ خواستم از زیر دستش یه جورایی در برم که دیدم اینجوری وضعیتو بد تر میکنم و منم خیلی ملوسانه بهش گفتم بهترین روز عمرم تا حالا امروز بوده.یه ذره دیگه خودشو بهم نزدیک تر کرد و یه دفعه لباشو رو صورتم حس کردم یه حس خیلی عجیبی داشتم اصلا دوست نداشتم تو این وضعیت باشم یعنی خیلی خجالت میکشیدم اما با خودم که فکری رو کردم دیدم آب از سرم گذشته چه بدم چه ندم امروز کونم به باد رفته پس بذار من خودم هم یه ذره حال کنم اما نمیخواستم لو بدم که می خوام کون بدم بهت واسه همین دو سه باری بهش گفتم امید بسته لوسبازی و سعی کردم که از بغلش جداشم که دیدم نمیشه تو همین حالتا من خودمو خیلی شل کردمو گفتم بذار هر کاری دوست داره بکنه دیگه.دستشو زیر پاهام حس میکردم یه دستش دور گردنم بود و یه دست دیگش هم زیر کونم یه دفعه منو از رو مبل کند و همونجوری با لباس منو روی کیرش نشوند بدن مور مور شد تا کیرش رو زیر کونم حس کردم با خودم گفتم امروز دیگه کونو به باد دادم اونم به چه کیر گنده و شقی.یه ذره رو کیرش منو عقب جلو کرد و بلندم کرد و گفت اینجوری حال نمیده منم خودم زدمو به اون راه و گفتم مگه جوره دیگه ای همه میشه حال کرد بعدم واسه امروز بسه باشه یه روز دیگه.امیدم با پررویی تمام یه نگاه تو چشام کرد و گفت تازه کونتو امروز گیر آوردم به همین راحتیا بذارم بری؟که لباش رو آروم اورد روی لبام دقیقا عینهو فیلما شده بود تو همون وضعیت دستاشو رویه سینه های تازه به دوران رسیده من می کشید و منم مونده بودم که چه کنم که یواش یواش حس کردم داره دکمه های مانتو من باز میشه و خودم هم بی خبر بودم دکمه ها رو که باز کرد زیرش یه تی شرت زرد رنگ داشتم زیر اون هم هیچی تنم نداشتم اروم آروم با همون لبخوری هاش تی شرتم رو هم از تنم در آورد یه دست کشید رویه سینه هامو منو محکم تو بغلش فشار داد و در گوشم آروم گفت : قربونت برم با این سینه های جیگر و کوچولوت.از بغلش جدام کرد و تو سرشو آورد طرف سینه هام زبونشو که به نوک سینم زد یه لحظه ای سردی کرد و یه لرزی به تنم افتاد بعد اون دیگه شروع کرد به خوردن سینه هام واقعا چه حالی میداد کم کم دستشو رویه کونم حس میکردم و از همه طرف داشتم شهوتی تر مشدم یه جیغ بلند زدم و گفتم امید بس کن دیگه.اونم یه لحظه ولم کرد فکر کردم تمومش کرده ولی دستشو آورد طرف دکمه های شلوارمو منم باهاش خیلی سخت برخورد کردم یه یعنی بیشتر از این دیگه نه ولی دست بردار نبود و یهو گفت : پارمیدا جونم بذار امروز به یاد ماندنی تر بشه دیگه خرابش نکن.با این حرفا دستمو از رو دکمه های شلوارم برداشتم و اونم جلوم زانو زدو شروع کرد به باز کردن دکمه های شلوارم هر یه دونه که باز میکرد همونجایی که میومد بیرون و چند تا بوس آبدار میکرد و یه لیس عالی میزد و دیگه کار به جایی رسید که شلوارمم در آورد و من فقط با یه شوت قرمز رنگ جلوش واستاده بودم و یه دست از رو شرتم رویه کوسم کشید و یه دست هم رویه چاک کونم کشید و بلند شد و گفت خوب نوبت توئه نمی خوام لباسامو در بیاری منم با حرکت سرم گفتم نه اونم یه تی شرتش رو در آورد و با یه شلوارشو.با یه شورت و کیر شق شده جلو من واستاده بود.یه نگاهی بهم کرد و گفت نمی خوای واسم بخوریش ؟ منم یه نگاهی کردم و گفتم اصلا من خوشم نمیاد از خودتم خوشم نمیاد خیلی بی معرفتی تو جوابم گفت : باشه با معرفت می خوریش آخرش یا من برم سراغ کارم؟منم جوابشو ندادم که یه دفعه یه دوری داد منو جوریکه پشتم بهش بود و آروم منو رویه مبل به حالت زانو در آورد و خودش هم یه چند ثانیه رفت عقب و دوباره برگشت رفته بود کرم بیاره که منم گفتم کرمو واسه چی آوردی گفت : هیچی می خوام پوستت از این لطیفت تر بشه تا بهت بیشتر حال بده منم گفتم یعنی می خوای منو بکنی ؟گفت : خوب معلومه ولی نترس مواظب دختریتت هستم کاری با اون ندارم و آروم شورتم رو تا جایه زانوهام کشید پایین مونده بودم چی بهش بگم فقط حرف یکی از دوستام یادم اومد که می گفت خیلی درد داره بعد برگشتم پشت سرمو یه نگاه کردم و دیدم داره شرتشو پایین میکشه تا کیرشو دیدم واسم خیلی جالب شد آخه کیرش نسبتا بلند بود و نه تپل بود نه چاق راست راست خوب کیرش رو فرم بود بهش گفتم : امید درد داره جون من یواش بکن باشه ؟ گفت کی گفته درد داره الان کرم هم می مالم اصلا درد نداره یه ذره کرم برداشت و زد لای کونم یه دفعه کونم خنک شد و دستشو رو چاک کونم حس میکردم خیلی حس خوبی بود یه ذره کرم هم به کیر خودش مالید و کیرشو آروم اورد سمت سوراخ کونم خیلی خوب نمی تونستم ببینم که کیرش الان کجاس و چجوری می خواد بره تو کونم فط میدیدم که امید پشتمه و کیرش رو در سوراخ کونم حس می کنم بهم گفت می خوام بکنم تو کونت شلش کن منم تا جایی که می تونم شلش کردم و یه نفس هم دادم بیرون و اماده دریافت کیر شدم یه فشار کوچولو داد و خیلی راحت تر از اون چیزی که فکرش رو میکردم سر کیرش رفت تو کونم همش بابت همون کرمهایی بود که در کونم و کیرش مالیده بود یه ذره دیگه هم فشار داد حس کردم تا کلاهک کیرش تو کونمه و اصلا دردی رو حس نمیکردم فقط یه ذره خیلی کم حس میکردم یه ذره میسوزه با خودم گفتم کون دادن که درد نداره دوستام میگن درد داره.امید یه صدام کرد و بهم گفت دیدی اصلا درد نداره که یه ذره دیگه فشار داد فکر کنم تا نصفه کیرش رفت تو کونم انگاری می گفتی با یه چاقو دارن کونمو پاره میکنن خیلی درد داشت یه دفعه از خودم بی خود شدم و بلند یه جیغ زدم و خودمو پرت کردم جلو از بدشانسیم جلوم هم مبل بود و نمیشد از زیر کیرش در برم که به امید با خواهش و خیلی با صدایه بلندی گفتم درش بیار خیلی درد داره امیدم بی توجه به من همونجا کیرش رو نگه داشته بود.یه ذره دردش کمتر شده بود ولی فایده ای نداشت تا اینکه به جون خودم قسمش دادم و حاضر شد کیرشو دربیاره تا در اورد چشتون روز بد نبینه دردی دوبرابر لحظه ای که تو کونم بود و حس کردم حس اینو داشتم که کونمو دارن محکم سوراخش رو می کشند و می خوان به زور پارش کنند در این حد درد داشتم اشکم در اومده بود و داشتم واقعا گریه میکردم که یه دفعه سر کیرشو دوباره رو سوراخم حس کردم با بغضی که گلومو گرفته بود گفتم بسته نکن دیگه ولی گفت بذار بکنم دردش تموم فقط اولش یه ذره درد داره بعد منم با خودم گفتم بهتره تحمل کنم شاید دردش تموم بشه اروم اروم فشار داد داخل دیگه واقعا داشتم درد میکشیدم تا اینکه دیگه فشاری رو رویه کونم حس نکردم.واقعا داشتم درد میکشیدم که امید روم خم شد و در گوشم گفت دیگه تمومه تا ته کردم تو کون عزیزم مطمئن باش دیگه درد نداره.تو همون وضعیت فکر کنم یه چند دقیقه ای بودیم تا اینکه یه تکون کوچولو به کیرش داد و یه ذره کشید عقب دردش کمتر از قبل بود ولی بازم خیلی درد داشت تا اینکه کم کم تا نصفه بیرون میکشید و دوباره اروم تو کونم میکرد و دیگه کار به جایی کشید که تا کلاهکش میومد بیرون دوباره تا ته تو کونم میکرد و درد داشتم نه مثله اولش داشتم حال میکردم یه جورایی به این وضعیت و دردی که میکشیدم عادت کرده بودم تا اینکه سرعتش رو بیشتر و بیشتر کرد تا جایی که وقتی کیرشو تا ته میچپوند تو کونم صدای شالوپ شولوپ بدنامون بلند میشد و خیلی هم لذت انگیز شده بود داشتم کم کم ارضا میشدم با یه دستم داشتم کسمو می مالوندم تا اینکه ارضا شدم و همه ترشحات کسم با سرعت ریخت رویه مبلی که روش بودم واقعا افتضاح کرده بودم تو همون لحظه ها امید محکم منو بغلم کردم و از این کارش تعجب کردم که چرا انقد داشتیم حال میکردیم و یه دفعه واستاد تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده با تموم قدرتش آبشو تو کونم خالی کرد و یه لحظه داشتم از گرمایه اب کیر جونم به لبم میرسید واقعا حس بد ولی جالبی بود که ابشو تو کونم خالی کرده یه دو قیقه ای تو همون وضع بودیم که امید از روم بلند شد و گفت فکر کنم دیرت شده دیر تر از این برسی خونتون حتما مامانت دعوا می کنه ساعتو یه نگاه کردم ساعت 4 بود و هوا هم خیلی گرم و ما هم که خیس عرق بودیم یه حوله برام امید آورد و گفت خودتو خشک کن که حموم الان نمی تونی خواشتم از جام بلند شم درد کونم دوباره شروع شد خیلی داشتم درد میکشیدم ولی خواستم به رویه خودم نیارم تا بلند شدم اب گیرش مثه اینکه رو بدنت یه مورچه حرکت کنه از تو کونم اومد بیرون همونجوری یه ذره تا نردیکیهای کونم اومد و به هرحال خودمو خشک کردم و لباسامو پوشیدم و امید و دیدم که همه لباساشو پوشده و اومد جلومو یه ماچ از کرد و یه تشکر بابت همه چی کرد و منم خوب جوابشو با حرف اینکه دوست دارم دادم و بعد اونم اومدیم و سوار ماشینش شدیم و منو تا نزدیکای خونمون رسوند و رفتت سمت خونش و منم رفتم خونه و از شانسم هیچکی خونه نبود یه راست رفتم حموم و تقریبا نیم ساعت کونمو زیر دوش آب گرم گرفته بودم که دردش کمتر بشه آخه راه رفتن برام سخت شده بود.بعد اون ماجرا 2 بار دیگه باهم سکس کردیم که بعدا اونارو مینویسم براتون.نظر یادتون نره.شما بگید سکس بعدیمو بنویسم یا نه؟
     
#84 | Posted: 23 Nov 2010 03:26

كون دادن در سونا
من ساغر و 23 سالمه میخوام داستان سکسمو توی سونا براتون تعریف کنم .داستانم واقعیه
5 شنبه عصر بود که رزادوستم بهم زنگ زد که دوس پسرش هادی گفته امشب بیا پیشم از اونجاییکه یکی از دوستای هادیم اونجا بوده گفته یکی از دوستاتم بیار منم که دوس پسر نداشتم و بدم نمییومد برم اما اصلا تو فکر سکس نبودم خلاصه حاضر شدم رزا اومد دنبالم و رفتیم اونجا دیدیم به به بساط مشروب و اینا به راهه مانتو و روسریو در اوردیم نشستیم به خوردن دوست هادی که اسمش رضابودو خیلی هم خوش اندام بود و قیافشم بد نبود اما هادی خودش خیلی نازو خوش هیکل بود حیف که بادوستم رفیق بود اما از نگاهاش معلوم بود بدش نمیاد با منم باشه ..خلاصه انقد خوردم که دیگه مست مست بودم دوستمو هادی گفتن میخوان برن استخر اما من نمی خواستم هرچی اصرار کردن گفتم سردمه اما وقتی رضام پاشد رفت تو اب دیدم تنهایی حوصلم سر میره یه پیک دیگه زدمو رفتم شلوارمو در اوردم چون سوتین نداشتم با بلوز رفتم کنار استخر ویسکی علیه سلام رو هم بردم هادیو دوستم لب تو لب بودن رضااومد پیشم یه کم مشروب خوردیم دستمو گرفت گفت بیا تو اب منم اروم رفتم تو اب .اب استخر سرد بود داشتم میلرزیدم فهمید اومد بغلم کرد که مثلا گرم شم منم که مست بودم هیچ مخالفتی نکردم کم کم سرشو اورد دم گوشم گفت از اون لحظه که دیدمت دیوونت شدم اما به روم نیاوردم که پررو نشی بعد دکمه های بلوزمو باز کرد یه کم سینه هامو که سفت شده بودو خورد بعدش اروم لباشو گذاشت رو لبمو ازم لب گرفت چند دقیقه با لباش گردنو سینه و شکممو لیسید منم دستم به کیرش بودو براش میمالیدم یادم نیس چی شد که منو برد تو سونا فقط یادمه بهش گفتم من دخترم گفت باشه بردم تو سونا دستامو گذاشتم رو نیمکتو قمبل کردم اونم کیر کلفتشو اروم کرد تو کونم درد نداشت یا من نفهمیدمو نمیدونم اما بعدش فقط حال بود تلمبه میزدو من اخ و اوخ میکردم وقتی کیرش میرفت تو کونم انقد حال میداد که حس میکردم تو کسمه با یه دستش سینمو میمالید با یه دستش کسمو بعد چند لحظه کیرشو در اورد منو خوابوند شروع کرد به خوردن کسم زبونشو میمالید به همه جاش بعد همه ی کسمو میکرد تو دهنشو میمکید که تو ابرا پرواز میکردم بعدش پاهامو داد بالا و سر کیرشو کرد تو کونم انقد تلمبه زد که دوبار شدم داشت ابش میومد که کشید بیرونو ریخت رو سینه هام ....وقتی از سونا اومدیم بیرون رزا و هادی کنار استخر داشتن میکردن ما رد شدیم رفتیم لباس پوشیدیم رضا شمارشو داد و منکه رو پام بند نبودم نشستم رو صندلی تا دوستم کارش تمام شدو اومد باید قبل 12 میرفتیم خونه من انقد مست بودم نرفتم خونه رفتم خونه ی دوستم....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#85 | Posted: 29 Nov 2010 07:36
داستان سكسس من و دنیا

سال 87 با دنیا دوست شدم دنیا یه زن مطلعه بود که از رشت اومده بود تهران و پرستار یه بچه 8 ساله شده بود پدر و مادر پسره از هم جدا شده بودن و پدره هم یه خونه واسه پسرش و پرستارش گرفته بود تا راحت با زن دومش زندگی کنه روزای اول خیلی معمولی گذشت رابطه ما روز به روز بیشتر میشد تا جایی که اگه هر روز همو نمیدیدیم روزمون شب نمیشد کم کم رومو به هم باز شد و مبین (همون پسره) هم رفت مدرسه به دعوت دنیا رفتم خونش تو جیهون خونه کوچیکی بود وقتی رفتم بالا دیدم با یه تاپ و شلوارک تنگ جلوم وایساده یه لب کوچیک ازش گرفتم و رفتم تو دنیا سینهاش کوچیک بود ولی واقعا زییا و خوش فرم ساعت 10 بود تا 10:40 با هم حرف میزدیم و از درو دیوار میگفتیم تا من بهش گفتم دنیا اگه یه چیزی بگم رد نمیکنی گفت بگو گفتم امروز میخوام تا آسمونا ببرمت گفت تو گفتم آره گفت عمران تو میمیری ولی من تا آسمون نمیرم گفتم امتحان کنیم هرکی باخت امروز رو ناهار میده گفت باشه پریدم بغلش و یه 5 دقیقه ازش لب گرفتم رفتیم تو اتاق و جا رو پهن کردیم لباسشو دراوردم واقعا داشتم دیونه میشدم وقتی شرتشو دراوردم با انگشت کردم تو کسش دیدم خیسه خیسه چشمتون روز بد نبینه حشر جلو چشمامو گرفته بود و داشتم میموردم خوابوندمش و انگشتامو کردم تو کسش اول با یه انکشت دیدم داره حال میکنه دو انگشتی میکردم تو کسش و با دهنم هم کسشو لیس میزدم نالهاش بلند شده بود انقد اینکارو کردم تا به مرز جنون رسیده بود واقعا قیافش دیدن داشت خلاصه گفتم اجازه میدی بکنم تو تا پاره بشی گفت بکن ولی کیرت انقد کوچیکه که چیزی احساس نمیکنم گفتم واقعا پرویی دنیا کیرمو یه اسپری زدمو کردم تو تا سر کیرم رفت تو جیقش درومد حدود 20 دیقه داشتم تلمبه میزدم داشت میمورد گفتم میزاری از کون هم بکنمت هر کاری کردم نذاشت گفت با جلو هر کاری دوست داری بکن ولی عقب نه گفتم باشه گفتم پشو بلند شد و من خوابیدم گفتم سکس دردناک دوست داری گفت تو نمیتونی ولی من خیلی دوست دارم بهش گفتم دنیا خیلی پرویی کاری میکنم آرزوی مرگ کنی گفت عمرا گفتم باشه بشین رو کیرم به ترز وحشتناکی از شهوت نشت رو کیرم گفتم خودت خواستی درد بکشیا گفت باشه سینهاشو گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن چون اون روی من بود سخت بود ولی حال میداد دیدم داره جیق میکشه و میگه غلط کردم نکن نکن منم دیدم اینجوری سرعتمو بیشتر کردم که دیدم یهو پاشود و یه آب خفن از کسش ریخ و ولو شد رو من داشت به شدت میلرزید گفتم خوب بود گفت خیلی بدی تا به حال ارضا نشده بودم گفتم من الان ارضا نشدم باید بخوری یا بزاری از کون بکنم با اینکه بد جوری میلرزید گفت فقط بزار تو کسم منم گفتم باشه این یا کیرم بد جوری سر خورد و رفت تو باور نمیکنین تو این 5 مین فکر کنم بیهوش شده بود آبم اومد و روی کسش خالی کردم ساعت نزدیکای 1:30 بود که گفت باید برم مبینو بیارم تا اومد پاشه خورد زمین کفت میلاد خیلی بد نمیتوم از جام پاشم گفتم یه چند مین بشین حالت جا بیاد تازشم خودت خواستی من که نخواستم دیدم تخمامو گرفت گفت گفت اگه دفه بد اینجوری خشن سکس کنی با چاقو کیروتو میبرم میدم سگا بخورن حالش یه کم جا اومد پاشد رفت حموم خودشو تمیز کرد منم لباسمو پوشیدم و با هم رفتیم دنبال مبین از اونورم رفتبم رستوران ناهار خوردیمو برگشتیم از اون روز به بعد یه روز در میون با هم سکس داشتیم تا اینکه من به خدمت اقدس اعزام شدم و 2 ماه اموزشی که بودم اون رفته بود رشت الانم کاما بیش با هم هستیم ولی نه به اون صورت .
     
#86 | Posted: 29 Nov 2010 08:23

دوستی بلوتوثی
بازم باید برمیگشتم بازم باید 9 ساعت تو راه باشم دیگه خسته شده بودم این همه رفت آمد اونم با اتوبوس های عادی بنز های قدیمی ساعت 7 بلیط داشتم خیلی حالم گرفته و خسته بودم ساعته 7.5 دقیقه رسیدم ترمینال اتوبوس پیدا کردم بیشتر مسافرا سوار شده بودند ردیف اول پشته سر راننده نشستم به خودم گفت حتما بازم مثل موقعی اومدم دختر تو اتوبوس نیست همشون نر هستند به بهونه ی اینکه کاپشنمو در میارم بلند شدم و یه نگاه به اتوبوس انداختم نه بابا این بار فرق داشت 8 9 تا دختر که همشون به نظر دانشجو بودن تو اتوبوس بودند یکم حالو هوام عوض شد ساعت 7.30 دقیقه از ترمینال زدیم بیرون هنوز کامل از شهر نیومده بودیم بیرون بلوتوسمو روشن کردم یه سرچ زدم بله چندتایی رو پیدا کرد که بیشتر دختر بودن شروع کردم به فرستادن عکس و نوشته برای 3 تاشون هیچ کدمشون قبول نمیکردن بی خیال شدم دیگه به بغل دستیم شروع کردیم به حرف زدن و حسابی گرم صحبت کردن بودیم که دیدم گوشیم چراغش روشن شده اره یکه برام چیزی فرستاده بود نوشته بود اگه چیزی داری بفرست منم اول از همه اسمش پرسیدم جواب داد سحر اونم اسم منو پرسید منم خودمو معرفی کرم مهران ازم خواست که یسری کلیپ و عکس براش بفرستم منم مشغول بودم که یه مطلب فرستاد که میشه سکسی باشه تعجب کردم منم فهمیدم پسره یه سری براش فرستادم اونم کم نمی اورد وقت خیلی زود میگذشت گرسنم شده بود ب راننده گفتم کی برای شام نگه میداری گفت حدوده 30 دقیقه ی دیگه برای اقا سند کردم موقع پیاده شدن میبینمت اون گفت نه دلیلش پرسیدم جوابه دقیقی نمیداد منم جواب دادم دیگه حوصله ندارم میخواهم بخوابم بهم کفت باور کن دخترم فقط نمیخواهم بشناسی منو بد جوری تحریک شدم اتوبوس جلوی یکی از رستورانهای بین راهی نگه داشت از همه زودتر پیاده شدم که دخترارو دید بزنم یه چنتاییشون که باهم بودن خدایش تیکه بودن بقیم قیافه ی ساده یی داشتن همه شام خوردن موقع حرکت کردن بازم براش سند کردم که میشه ببینیمت کدوم ردیف نشستی جوابی نداد دیگه حرصم گرفته بود داشتم دق میکردم سر اخر شماره ی خودمو که به صورت یه عکس بود براش فرستادم و گفتم اگه خواستی الان زنگ بزن که باهم حرف بزنیم دیگه جواب نداد منم بعدش خوابم برد ساعت 4 بود که رسیدیم بازم موقع پیاده شدن همه رو دید زدم ولی یادم اومد که خوشش نیومده پس بیخیال رفتم خونه و خوابیدم بعد 5 روز یه شماره ناشناس زنگ زد
بله بفرمایید
سلام ببخشید اقا مهران
بله شما ؟
نمیشناسی ؟
باید بشناسم
بعد یکم من و من کردن و ناز کردن گفت
سحرم
نمیشناختمش گفتم
ببخشید به جا نمیارم !
چه زود فراموش کردی فکر کنم هنوزم چیزایی که برات سند کردن هنوزم تو گوشیت مونده ؟
یه کم فکر کردم دیگه گیج شده بودم
ببخشید یه لحظه گوشی ؟
نگاه به این باکسم کردم جا خوردم یعنی خودشه سحر
سحر خانم شمایید ؟ ببخشید نشناختم اصلا فکر نمیکردم زنگ بزنی!
چه عجب خوب شد بهت نشونی کامل دادن وگر نه هنوز که هنوزه باید خودمو معرفی میکردم چرا؟
اخه اونشب دیگه بهم محل نزاشتی !
دخترو گفتن برای ناز کردن
کلی باهم حرف زدیم هر چی اسرار کردم شمارشو نداد گفت خودم اگه خواستم بهت زنگ میزنم و خداحافظی کرد
حالم گرفته شد شب تو عالم خواب بودم که یه اس ام اس اومد خودش بود نوشته بود 3 شنبه ساعت 4 بیا کافی شاپ آیدا من اونجا منتظرتم جواب دادم که اگه بتونم چشم و خواستم ناز کنم که دیگه جوابی نداد بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود کلی فحش به خودم دادم که من باشم دیگه ناز نکنم 3 شنبه رسید تا اون موقع دیگه جوابنو نداد منم دیگه نا امید شدم که ساعت 1 اس ام اس داد یادت که نرفته ساعت 4 منتظرتم وقتی بعد خوندنش کلی ذوق کردم رفتم حموم خودمو اماده کردم سره ساعت 4 اونجابودم که بهم زنگ زد گفت نمیخوایی بیایی بالا گفتم تو مگه اومدی گفت نیست تو خیلی زود اومدی رفتم بالا دیدمش یه لحظه موندم چه خوشکل بود یه دختر که روسریه سبز رنگ سرش بود با مانتوی سیاه و شلواره لی سیاه یه ارایش ملایم که به جذابیتش خیلی اضافه کرده هیکلش متوسط سینه هاش زیره مانتو گردو مثل انار بودن کلا از استیلش خوشم اومده بود کاپشنشو از روی صندلی برداشت که من بشینم بعد یه چند دقیقه ازش پرسیدم تو که اتوبوس نبودی من تورو ندیدم گفت من پیاده نشدم به همین خاطر ندیدی ما ردیف یکی به اخر نشستیم و موقع برگشتن همیشه تو اتوبوس شام میخوریم پایین نمیریم
خودشو بیشتر معرفی کرد سحر 22 سال داشت دانشجویه میکروبیولوژی ترم 3 بود خونشونم نزدیکای ما بودن هم سنو سال بودیم در مورد خودمون و درس دانشگاه اینا حرف زیدیم 2 ساعتی باهم بودیم تا نزدیکای خونه رسوندمش دلم نمیومد ازش خداحافظی کنم که برگشت بهم گفت اینهمه نگاه کردی خسته نشدی با این نگاه کردنت سنگ از رو میبری معلوم بود ضایع بازی در اوردم
2 3 روز گذشت هر روز صبح تا شب یا باهاش حرف میزدم یا میدیمش یه روز که خونه خالی شده بود و میدونستم تا شب تنهام بهش گفتم بیاد خونمون و با هم باشیم که گفت اصلا خوشم نیومد دیگه بهم زنگ نزن و قطع کرد
ای خدا چه کار کنم در موردش بد فکر کردم پس اون شب چی اون همه کلیپ سکسی جوابه زنگامو نداد خودمو اماده کردم بزنم بیرون خیلی اعصابم خورد بود بهم اس ام اس داد که نهار سفارش بده ساعت 12 میرسم خونتون نه بابا این عادت داره بزنه تو ذوقه منه بدبخت
ساعت 12.20 دقیقه زنگ خونرو زد درو باز کردم اومد بالا دیدمش تعجب کردم با قبلنا فرق داشت اینبار ارایشش بیشتر شده بود وقتی اومد تو خونه مثلا خجالت میکشید تعارف کردم بشینه که اول کاپشن و مانتوی سبزرنگی که تنش بود در اورد زیرش یه تیشرت صورتی کمرنگ بود روسریشم سرش برداشت و نشست منم گفتم که دیر کردی جواب داد نمیخواستم بیام ولی ترسیدم کاری دسته خودت بدی اینو گفت خندید منمیه لبخنی زدیمو رفتم که یه چیزی بیارم بخوره گفت اول نهار گرسنمه نهار خوردیم بعد نهار رفتیم تو اتاق من کامپیوتر روشن کردم که مثلا یه چیزی بذارم که گوش کنیم اومده بود کنارم نشسته بود مگه با ادا اطفارش میذاشت نیمدونستم چه جوری شروع کنم بد جوری حشری شده بودم دستمو گذاشتم رو پاش با ریتم اهنگ دستمو تکون میدادم عکس العملی نشون نداد دیگه نتونست جلوی خودمو بگیرم گفتم
سحر خیلی بهت عادت کردم خیلی بهت وابسته شدم نگام کرد
گفت برو بابا حوصله بچه بازی ندارم
بازم تو ذوقی گفتم می خوای بهت اثبات کنم بچه نیستم ؟
هنوز جوابی نداده بود که که یه بوس از گونش گرفتم گفت خوب بهتر ثابت کن لبمو بردم جلو یه ترس تو وجودم بود که باز تو ذوقم نزنه که دیدم خودشم لبشو چسبوندو شروع کرد یه لب گوشتی داشت که خوردنش ادمو سیر نمیکرد کمی که گذشت بلند شدم گفتم بریم رو تخت راحتریم دستشو کشیدم بردمش رو تخت دراز کشید روش خوابیدم خیلی قشنگ لب میگرفت بوی خوب و طعم خوبی داشت همون لحظه که لب میگرفتم دست راستم گذاشته بودم زیره سرش و با دسته چپمم سینشو لمس میکردم احساس کردم اونم دستش رو دور گردنم حلقه کرده بود حالتش عوض شده حشری شده بود تند تند نفس میزد بلند شدم تیشرتشو در اوردم یه بدن سفید پر (در موردش اضافه کنم حدوه 163 قدشه 65 کیلو ) یه سوتین هم رنگ تیشترتش بود سوتینشو باز کردم سینه های کوچیک و گردش که مثل انار بود افتاد بیرو سینه هاش رو به بالا سفت بود نوک سینش حسابی سفت شده بود زبونم بردم جلو سینه ی سمت چپیش لیس میزدم و به دست راستم با اون یکی بازی میکردم دیگه کم کم اه ناله اش بلند شده بود برای اینکه بیشتر شهوتی بشه گه گاهی نوک سینشو گاز میگرفتم پایین تنشو خیلی تکون میداد پایین تر رفتم دکمه شلوارشو باز کردم شلواره جین چسبونی که در ارودنش از پاش خیلی سخت بود خودشم کمکم کرد منم زودی خودمو لخت کرد فقط شرتم مونده بود شرتش با سوتینش ست بود با دست کسشو مالیدم و ازش لب میگرفتم خواستم یه جورایی بیشتر اذیتش کنم موقع تلافی بود دستمو از رو کسش برداشتم شروع کرد به لیسیدن گردن با دستمام زیر بغل و و زیر سینشو لمس کردن خودش هر جوری میخواست کسشو بماله نمیتونست بدنم نمیذاشت دستش بهش برسه همین طوری پایین اومدم سینهاشو میمکیدم سفتیش چند برابر شده بود نوک سینش بالاتر اومده بود با دستام بدنشو به ارامی نوازش میکردم بد جوری شهوتی شده بود نمیتونست حرف بزنه فقط اه میکشید سرمو پایین بردم شرتشو که کشیدم پایین کسش خیلی تمیز بود معلوم بود که تازه موهاشو زده حسابی خیس کرده بود حسابی برامدگیش نسبت به قبلش معلوم بود انگار باد کرده بود چوچولش بیرون زده بود دیدم یه حالت چسبنگی داشت لزج بود خوشم نیومد همین طوری لیسش بزنم زودی پاکش کردم دیدم بازم همونطوری شده فایده نداشت با دستم چوچولشو بین انگشتام گذاشتم و از پایین به بالا مالیدم ناله هاش بیشتر شد خیلی دوست داشتم لیس بزنم ولی به خاطر ابش خوش نیومد دل به دریا زدم با دندونام چوچولشو کشیدم ول کردم یه اخی گفت مهران تورو خدا بیشتر شروع کردم به خوردنش بوسیدن یکم از زبونمو که فرو کردم تو کسش یه تکونی خورد ترسیدم گفت مهران جونه من بیشتر خوشش اومده بود اینبار با انگشتام یکم فرو کردم تو و اونو تکون میدادم و دست دیگم با چوچولش بازی میکردم یه لحظه کمرشو داد بالا و دیدم ابه زیادی از بدنش خارج شد ارضا شد با دستمال پاک کردم که اونطور نمونه اون به حاله خودش رسیده بود من سرم بی کلاه موند بی حس افتاده بود
سحر حالا نوبته تو
با بی حالی جواب داد به من چه و خندید دیگه عادت کرده بودم به تو ذوقیش خودش بلند شد کیرمو از شرتم در اورد و دهنشو نزدیک کرد برام ساک زد خیلی قشنگ ساک میزد معلوم باره اولش نیست بعضی وقتا تا ته میکرد تو دهنش و با دست جلق میزد برام سرعتشو بیشتر کرد گفتم تا قبل اینکه ابم بیاد
سحر میتونم بزارم عقب
نه اصلا
توکه خودت حال کردی مارو از حال کردن ننداز
نه مهران اسرار نکن
نمیذارم دردت بگیره اگرم دردت گرفت زود میکشم بیرون
هر جوری بود راضیش کردم یه بالش گذاشتمم زیره کمرش میدونستم که درد داره و احتمالا بعد نذاره روغن زیتون اوردم مالیدم به دم کونش چربش کردم یکم با کیرم کسش مالیدم و بین 2تا پاش گذاشتم که حشری بشه بعد گذاشتم رو کونش یواش فشار دادم خیلی تنگ بود یکم که تو رفت داد زدو زودی ماهیچه کونش منقبض کرد گفت درد داره در بیار اینبار بیشتر روغن زدم بعد که فشار دادم اینبار کمتر دردش گرفت وقتی تا اخر بردم دیدم میگه در بیار ولی دیگه نمیشد من شروع کردم به تلنبه زدن ولی اروم که دردش کمتر بشه دیدم گریه میکنه دلم براش سوخت ولی نیمتونستم در بیارم سریع تر تلنبه زدم گریه کردنش همراه شد به اه ناله و کم کم هم اشک میریخت دیگه داشت ابم میومد تصمیم گرفتم توش خالی کنم اب ریخت تو کونش یه دفعه برگشت گفت چرا اونتو خالی کردی نمیدونستم چی بگم جواب دادم باعث میشه دردت کمتر بشه بعد بی حس افتام کیرم در اوردم اشکش رو صورتش مونده بود گفت
خیلی نامردی گفتم که درد داره نذاشتم حرفش تموم بشه لبمو بردم جلو ازش لب گرفتم بهش گفت بیا لبه ی تخت خودم پایین تخت نشستم و حسابی کسشو لیس زدم که از اون حالو هوای درد کونش بیاد بیرون ولی اینبار خیلی دیرتر ارضا میشد و چون زیاد وقت نداشتیم نصفه ولش کردم رفت حموم خودشو مرتب کرد منم دوش گرفتم و بعد ساعته حدوده 5.30 بود باهم زدیم بیرون یکم باهم گشتیم خودم رسوندمش سر خیابونشون که بقیشوو خودش بره از اون به بعد بازم باهام سکس داشتیم و تنها فرقش اینکه دیگه از عقب درد نداره و بیشتر لذت میبره و عادت کرده منم با خیال راحتر این کارو انجام میدم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#87 | Posted: 6 Dec 2010 10:19

سكس بادوست پسرم!!
يه روزخونه تنهابودم كانالهاروكه بالاپائين كردم ديدم اي بابامنم دلم ميخوادمخصوصاكاش جاي زنه بودم,يه دوست پسرازقبل براخودم جوركرده بودم.براش اسمس زدم سلام جوني بياكه تنهام دلمم خيلي ميخوادت.جواب دادباشه حتما.سريع پريدم حموم حسابي صافوصوف كردم .يه نيم ساعتي طول كشيد.بعدازحموم يه لباس يكدست مشكي كه تابالاي رون كوتاهه روكه واسه خانومم خريده بودم پوشيدم به نظرخودم كه گوشت خوبي شدم .لباس روكه پوشيدم بدنم حسابي ازهم وارفت,واقعن يكي روميخواستم نازموبكشه ونوازشم كنه.

توخواب و بيداري بودم كه دوستم زنگ زد. درو بازكردم اومد تو منو كه ديد گفت سلام عزيز ببخشيد ديرشد.گفتم مرسي اومدي .ميخواي يه دوش بگيري ؟گفت آره حتما.حموم كه رفت منم روكاناپه ولوشدم.يكربع بعدترتميزاومدحوله روانداخت رو دوشش نشست كنارم منم معطل نكردم درحين نگاه كردن به تلويزيون پاهاموانداختم رو پاهاش اونم كه عادتمو ميدونست شروع به نوازشم كرد. البته داشتيم راجع به مسائل مختلف حرف ميزديم كه پاهاموچسبوند به سينه اش و اينقدرنوازشم كردكه داشتم بيحال ميشدم. گفت عزيزم اگه دوست داري بخواب گفتم توكه ميدوني من چه مدلي ميخوابم .اينوكه گفتم منوبه شكم روزمين خوابونديه بالش گذاشت زيرباسنم كه يكم بالاتربياددستاشوچرب كردوشروع به ماليدن پاهام كرديه كم بعدبه آرومي شرتموكه البته توري ومال خانمم بودودرآورددامنمو كمي دادبالاتروحسابي ماساژم دادحدودده دقيقه اي همينطورادامه دادوهي قربون صدقه ام رفت منم كم كم داشتم بيهوش ميشدم ژل بيحسي هم كارخودشوكردبرگشتم يه نگاه بيحال بهش انداختم گفتم عزيزتوكه منو كشتي پس كي شروع ميكني ؟گفت راستش مال من زيادحال نداره .گفتم بده ببينم اين ديگه وظيفه ي منه يه ليس كه به كيرش زدم يكم سرحال اومديكدفعه يادعكسهاي زنم افتادم بلندشدم سي دي روروشن كردم تاچندتاازعكسهاي نيمه لخت زنمونشونش بدم بلكه سرحال بيادگفت ازنظرتومشكلي نداره.گفتم من كه مال توباشم خوب زنمم خودبخودمال توهم هست.كه ديدم بله بايكم ليس زدن حسابي سرحال اومدمن مشغول ساك زدن بودم كه گفت باباالآن آبم ميادگفتم خيلي ممنون ولي آبت واسه جاي ديگه هست يه خورده تف سركيرش باقي گذاشتموسوراخمم كه قبلش حسابي بيحس بودوژل زدمونشستم روكيرش يكم روبغلش بالاپائين رفتم كه ايندفعه منوبه شكم خوابونددامنموزدبالاوكونموروبالش گذاشتوآروم كردتو منم پاهاموحسابي براش بازكردم كه راحت باشه هرچنددفعه درمياوردودوباره فروميكرديه بارتوهمين حين يه بادي ازم خارج شدگفتم اينقدربادم نكن ,البته ته دلم خوشم ميومدكمي بعدمنوبه پشت برگردوندطوري كه رونام روسينش قرارميگرفت منم خيلي ازين حالت خوشم ميومدهردوتامون ناله ميكرديم گفتم عزيزم حالاقبول داري من زنتم؟گفت :آره خانومي .خيلي هم خانومي چه دقيقه اي به تلمبه زدن گذشت من ارضاشدم .گفتم عزيزم آبتوبريزتوش دلم ميخواد.
گفت چشم.درحاليكه لنگام روهوا وتو بغلش بود آبشو تو من خالي كرد. يه ده دقيقه اي تو بغلش خوابم برد منو گذاشت زمين رفت دوش گرفت . ازحموم كه اومد منم لباسموعوض كردم و بايه تاپ ودامن كوتاه نشستم روكاناپه .گفت ديگه بايدبرم گفتم ممنونم سكس خوبي بود فقط تورو خدا من هرهفته دلم ميخوادگفت اگه وقت كنم چشم. بعدخداحافظي كرد و رفت.منم موندم منتظرتاسكس بعدي.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#88 | Posted: 23 Dec 2010 17:49

خواهر کوچک دوست دخترم
چند ساله پیش من با دختری دوست بودم بنام سمانه که 17 ساله بود ما تقریبآ هر 2 روز در میان باهم سکس داشتیم اون دختری شو از دست داده بود(البته نه با من) همیشه یا اون خونه من بود یا من خونه اون. ما سکی باهم لذت کامل میبردیم طوری که کمه کم 2 بار آبمو بزورم که شده میاورد. سمانه یه خواهر کوچکتر داشت بنام سارا که 13 سالش بود. هر وقت من میرفتم خونه سمانه خواهرش بود ما مجبور بودی تو اتاق سکس کنیم بعضی وقتا که سمانه کار داشت سارا زنگ میزد و با من هماهنگ میکرد که کی ببینمشون البته از طرف سمانه حرف میزد. یروز تو خونه نشسته بودم که سارا زنگ زد و گفت که سمانه حمامه میگه بیا خونمون . منم از خدا خواسته پریدم حموم 6تیغ کردم رفتم خونشون.
در که زدم سارا درو باز کرد . چشمام داشت از حدقه میزد بیرون این سارا بود باورم نمیشد . تو ذهنتون فرض کنید یه دختر سفید پوست با لباس کوتاهه صورتی دامن کوتاهه صورتی کفش پاشنه بلند وکلی ارایش .
یهو سارا گفت بیا الان همسایه ها میبینن رفتم رو مبل نشستم و زل زده بودم به پرو پاچش. سمانه هنوز حمام بود سارا برام شربت آورد و یواشکی گفت خوشگل شدم منم مثل خنگا گفتم عجب کسی شدی! سارا گفت چی ؟؟
یهو بخودم اومدم گفتم اره اره ماه شدی. سارا یه خنده کوچولو کردو رفت سمت اتاق. منم که بد جوری راست کرده بودم کیرمو جا به جا کردمو یواشکی رفتم دنبالش سارا رفت رو صندلی نشست وشروع کرد به پوشیدنه جورابه شلواریه سفید سرش پایین بود پاهاشو وا کرده بود پفه کوسش از زیره اون شورته سفیدش معلوم بود داشتم دیوونه میشدم نتونستم تحمل کنم رفتم تو یهو پرید با صدای لرزون گفت کاری داری ؟ نه چطور؟ گفت : جوراب شلواریم نازکه میترسم بکشم پاره شه کمکم میکی بپوشم ؟ منم از خدا خواسته قبول کردم .
گفتم تو صاف وایستا من میکشم بالا . صاف وایستاد جورابو گرفتم بکشم بالا دستم خورد به پاش داشت ابم میمد دستمو یواشکی هی میکشیدم به پرو پاچش نزدیکه رونش شدم نرمو سفید بود داتم دیوونه میشدم نمیتونستم تحمل کنم دستمو کامل گذاشتم رویه رونش هیچی نگفت یواش یواش مالیدمو رفتم بالاتر بازم هیچی نگفت دیگه بیخیاله همه چی دستمو گذاشتم رو کوسش خیسه خیس بود نگاش کردم دیدم چشماشو بسته بیحال شده کوسشو از بقله شورتش در اووردم کلمو کردم زیره دامنش شروع کردم به لیسیدن یواش یواش اه اه میکرد بغلش کردم خوابوندمش رویه تختی که تو اتاق بود پاهاشو واکرد با دستش سرمو هول داد به سمته کوسش یعنی بخور. یکم خوردم قاتی کرده بودم کیرمو در اوردم چرخندمش کوسشو کردم تو دهنم کیرمم کردم تو دهنش مثل فیلمای سکسی ساک میزد یهو یکم که خورد پاشد جورابو شورتشو در اوورد با کون نشست رو کیرم جیغ میزد ولی رو کیرم فشار میاوورد تا کیرم کونشو پاره کرد تا آنقدر بالا پایین کرد که ابم امد ریختم تو کونش. بلندش کرم گفتم برو تا سمانه در نیومده خندید و گفت سمانه خونه نیست من دروغ گفتم در ضمن چرا واسه سمانه 2 بار ابتو میاری واسه من یبار ؟ گفتم تو از کجا میدونی؟ گفت من همیشه شمارو از زیره در کامل میدیدم انقدرم کیرت دیوونم کرده بود که اینکارو امروز از قصد کردم. بعد از اون هفته ای یه بارم با سارا سکس داشتیم که البته بیشتر از سمانه حال میداد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#89 | Posted: 2 Jan 2011 10:42

خدا كمكم كرد
سلام

روزه چهارشنبه تويه بازار بودم كه دوست صميميم سعيد امد دنبالمو گفت :زود باش مخه دوست دخترمو زدم برام گفته اين شب ميتونم تا فردا باهات باشم.
البته اينم بگم پري بچه تهرانه تو تبريز دانشجو هستش.7روزي ميشد كه دوست شده بودن
يه دختر باكلاس خوشگل حشري....24 سالش ميشد ولي قدش195يا200سانتي ميشد
سعيد به من گفت: علي برام مكان جور كن" منم كه مكان نداشتم براش گفتم ولي ناراحت شد و رفت. بعد از 1ساعت به همراهم زنگ زد وگفت علي اگه مكان و حل كني راضيش ميكنم تو هم بكنيش"واييييي چي شنيدم !منم ميتونستم پري جيگرو بكنم....ديگه ديوونه شدم
گفتم اگه مكان پيدا كردم برات زنگ ميزنم.ديگه وقت ميگذشت.خدايا چيكار كنم رفتم يه قليان بكشم تا بيبينم چي ميشه.وقتي ديدم نيميتونم مكان پيدا كنم به سعيد زنگ زدم گفتم:من نتونستم جا جور كنم كه سعيد گفت تو دوست دختراتو ميبردي سرعين///230كيلومتر تا تبريز فاصله داره// اونجا من نيميتونم اتاق بگيرم "برام منت بزار با هم بيريم.من گفتم اگه من نتونستم بكنمش ديوونه ميشم سعيد /كه فوري برگشت گفت:بابا تو كاريت نباشه من حلش ميكنم
ساعت 9 شب شد كه برام زنگ زد گفت به پري گفته كه ميريم سرعين اونم قبول كرده
من رفتم مغازمون به بابا گفتم يه كار پيش اومد ميرم شهرستان فردا مييام /به سعيدم گفتم بره ماشينمو بياره تا من يه قليان ديگه بيكشم///ساعت 9:40 پري رو سوار كرديم اينم بگم پري خونه شخصي گرفته ولي با هم كلاسي هاش. واييييييي چه هيكلي داشت سفيد سفيد بود كيرم داشت فرمان ماشينمو لمس ميكرد عجب كوسي بود اين پري
ديگه داشتم از شهر خارج ميشدم كه پري گفت علي اقا فردا داداشم ميياد تبريز تا باهاش برگردم تهران فقط لطف كنين فردا تا ظهر برگرديم"گفتم رو چشام ///اين حرفو تا حالا به مامانام نگفتم رو چشام
بعد از نيم ساعت رسيديم بستان اباد تا سيگار و تنقلات بگيريم/سعيد رفت خريد كنه من تو ماشين برگشتم عقب ديدم پري خوابيده//واييي رو پهلوش خوابيده بود كونش قلنبه شده بود
وقتي نگاهش ميكردم يهو دلم يجوري براش سوخت //كه الان خانوادش فكر ميكنن دخترشون ميخاد دكتر بشه ولي اين ميرفت تا كوس بده///و اشك از چشمام اومد.......
سعيد امد و دوباره راه افتاديم//تو شهر سراب نگه داشتم تا شام بخوريم كه وقتي وارد رستوران شدي
مسافراي 2 اتوبوس اونجا شام سرو ميكردن كه همشون يه تور ورزشي مرد بودن. اگه دروغ نباشه نصفشون دست از غذا كشيدن فقط پري مارو نگاه ميكردن رفتيم سر يك ميز خالي نشستيم سعيد و پري پيش هم و من روبروشون نشستم واييي سينيه سفيد مثل برف ميدرخشيد يه مدال طلا هم زينت بخش سينه پري جون .من 3 تا جوجه كباب سفارش دادم. ولي به پري گفتم :شما بايد شيشليك بخوري تا برات خون و گوشت بشه .
گفت :علي اقا شما چي بخورين منم همونو ميخورم.ساعت 11 شب بود .ولي بد از 15 دقيقه از غذا خبري نشد .به سعيد گفتم پاشو بيبين چي شد اين جوجه هامون وقتي سعيد رفت ديدم الان ميتونم احساس پري رو بيدونم براش گفتم تا حالا عاشق شدي؟ گفت نه. گفتم چرا همش تو فكري؟ گفت همينجوري.سعيد اومد نتونيستم ادامشو بيگم.سعيد منو كشيد كنار گفت مرگه من كاري نكن از دستم بپره. قول ميدم اونجا كاري كنم بتوني بكنيش" گفتم سعيد اگه قبول نكنه چي؟ كليد ماشينمو دادم دستش گفتم من يه سواري شخصي ميگيرم برگردم تبريز. گفت امكان نداره بزارم برگردي حتما ميكنيش . بد از 25 دقيقه ديديم اين پدر سگ غذامونو نداد پري يهو گفت :بيريم خود سرعين شاميمونو بخوريم .من گفتم :پري جان تا برسيم 12 شب اونجا بستن
گفت نه بابا .... سعيد برام بازم چشماشو درشت كرد كه چرا پري جان گفتي
راه افتاديم تا رسيديم سرعين .فوري اتاقو حل كردم .ولي يادم نموند كه 1 خوابه باشه از شانس من 2 اتاق داشت./// رفتيم يه غذا خوري بازم گفتم جوجه بياره. بعد از خوردن سعيد حساب كرد اومد, براش گفتم سعيد اين پري تازه گيها اومده اينجا چون ساعاته كارشونو بلده ///داشتم به خودم قول ميدادم كه حتما ميكونمش
امديم جايي كه گرفته بوديم.فوري بخاري روشن كردم .كه سعيد گفت :علي اون يكي اتاقم بخاريشو روشن كن .من ديگه قاتي كردم گفتم تو كوس مادرت كار منو خراب نكن
چاره نداشتم امدم تا بخاريرو روشن كنم .هي دستكاريش كردم روشن نشه تا منم پيش اونا بخابم
ولي از شانس گوه من روشن شد
امدم اتاق سعيد وپري ديدم روسري شو باز كرده "خدايا چي خلق كردي عجب محشري بود
يه سيگار روشن كردم نشستم اونجا.كه اين پدر سگ سعيد ما گفت علي جان ميشه بري اتاق خودت؟ من ديگه ديوونه شدم ميخاستم بيپرم رويه پري سعيد فهميد فوري دستمو گرفت اورد بيرون/گفت قول ميدم تو هم بكنيش.///خدايا عجب غلطي كردم اين 2 رو اوردم.چاره نداشتم اومدم اين يكي اتاق.واي پشت ديوار الان چي كسي داشت نفس ميكشيد؟ پري جان
كاپشنمو در اوردم وقتي جيبهامو نگاه كردم ديدم گوشيم نيست" از خدا خاسته يهو وارد اتاقشون شدم چي ميديدم .مانتوشم در اورد بود // اييييييي خدا قلبم داشت منفجر ميشد
اصلا از جاش تكون هم نخورد يه تاپ صورتي با يه شلواره مشكي
يادم رفته بود واسه چي رفتم اتاقشون_بازم سعيد گفت علي امري داشتي؟ميخاستم با يه مشت بكوبم دندوناش خورد بشه // <تو دلم گفتم وقتي كيرتو كردي تو كسش انوقت ميام حالتو ميگيرم> گفتم موبايلم نيست تو نديديش؟پدر سگ فوري گوشيشو برداشت به خط من زنگ زد ديديم مونده تو رستوران.رفتم اوردمش.امدم تو اتاقماتاق كه نه برام انفرادي بود
ساعت2 نصف شب بود كه يهو سعيد امد گفت :علي ميشه از ماشينت دستمال كاغذي بياري؟
گفتم واسه چي؟ گفت :پري ميخواد بره توالت
اااااا به خدا قسم چاقو ميزدي ازم خون نيميومد .واي خدايا مگه من كارگر جنده خونم كه دستمالم باراشون بيارم
خوب دوستم بود قبول كردم.سعيد منو بوسيد گفت تا 2ساعت ديگه تو هم ميكونيش////دستمالو اوردم تا اين كوس طلايه ما بره جيش كنه
ديگه ساعت 2:30شده بود
من خوابم ميومد ولي علي كوچولويه من نيميذاشت بخوابم
فقط سيگار ميكشيدم و يا گوشمو ميچسبوندم در اتاق اونا تا بيبينم چه خبره
ميشنيدم كه سعيد داره براش التماس ميكنه/پري هم ميگفت :سعيد يادته برات گفته بودم من ضد حالم 20 هست؟بورو كنار ميخام بخابم///سعيد يه جوري التماس ميكرد كه من خاستم برم پيشش لخت بشم بگم بيا منو بكن
اخر سر ديدم كه دارم از سرما ميلرزم.امدم جلوي بخاري كمي اضطرابم كم شده بود چون ميديدم سعيدم نميتونه كاري بكنه///راستش باورم شده بود پري حتما از اونايي نيست كه بده<خودمو انجوري راضي ميكردم>
كه يهو سعيد با شورت وارد اتاق من شد<معذرت ميخوام سلول انفرادي>
گفت علي يارو از اونا نيست كه بده///منم تو كونم شادي ميكردم كه حالا من ميتونم راحت بكنمش
ولي به روم نياوردم/گفتم برو يه بار ديگه سعي تو بكن گفت باشه و رفت ساعت3 رو نشون ميداد
من بازم رفتم پشت در وايستادم//ديدم پري ميگه: سعيد علي خوابش برده؟
سعيد گفت :نه بابا اون قرص خواب اور ميخوره از شانس ما يادش رفته قرصاشو بياره تا قرص نخوره 2رخظشئ خوابش نيميبرهوايييي خدايا منو ديوونه هم كرد منم داشتم با اين حرفاش ديوونه ميشدم<اخه پدر سگ من از كي تا حالا قرص خوردم>
ديدم يواش يواش صداي مارچ مورچ مي ياد/اره داشتن لبايه همديگرو مي خوردن////اين كير من نيميدونم گوشش كجاست ؟تو اين26 سال گوش كيرمو پيدا نكردم //تا صيداي لب گرفتنشونو شنيد بلند شد
بد از 5 دقيقه ديدم صداي جير جير تختشون مياد. كمي درو باز كردم ديدم سعيد افتاده رو پريزبونشو كرده تو كسشو داره ليس ميزنه ////داشتم انفاكتوس ميكردم از شهوت خفه ميشدم//// فوري اين تكبيرو زمزمه ميكردم حتي يه مهر نماز بود اونجا بوسش ميكردم ميگفتم خدايااگه اينجور چيزا راسته اين كسو به منم حواله كن
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي واسه منم از اين كوس عطا بفرما
يواش يواش ديدم سعيد داره سوتينشو دار مياره /اي خدا من ديگه ميخاستم گريه كنم اجب سينه هايي داشت
من كم كم ميخاستم لخت بشم تا يهو برم تو اتاق كه
..ولي ديدم بدنم داره ميلرزه حتي دندونام به هم ميخورد زانوهام يجوري شده بود با خودم گفتم بزار وقتي سعيد خواست از كسش بكنه برم تو شايد پري از شدت حشريش چيزي نگه.5/6دقيقه صبر كردم از لاي در نگاه كردم ديدم اره ه ه ه كم كم ميخواد بياد پايين بدنش /از شدت استرسم بازم سيگار روشن كردم يهو صدايه جيغ شنيدم فوري امدم ديد بزنم كه ديدم سعيد داره يواش يواش تلمبه ميزنه // آي فلك ديگه داشتم ديونه ميشدم .يادم نيست كي وارد اتاق شدم ولي متوجه من نميشدن ديدم ديگه دارن تموم ميشن اينو از حركات سعيد متوجه شدم.
فقط تو تنم شورتم بود " يهو سعيد زد كنار و ابشو خالي كرد رو شكم پري .برگشت ديد من پشتشون ايستادم/پري هم ديد ولي فوري پتو را كشيد روي بدنش من با صداي لرزاني گفتم :زود برو بيرون منم ميخوام بكنمش<خدا وكيلي سعيد تا حالا حرف منو زمين نينداخته>
سعيد فوري رفت بيرون منم لباساشو دادم دستش.تا امدم بخوابم بغل پري جيغ كشيد داشت به سعيد فحش ميداد .رو به من كرد گفت:علي من لاشي نيستم با من كاري نداشته باش
گفتم عزيزم ميدوني من در چه حالييم ببين دارم ميلرزم بذار خودمو خالي كنم كه زد زير گريه
سعيد امد تو تا ببينه چي شده كه پري داد ضد پدر سگ نامرد بي عرضه برو بيرون نيميخوام صداتو بشنوم//من فوري گفتم سعيد برو بيرون كاريت نباشه من ارومش ميكنم/ بنده خدا فوري رفت
خواستم پيش پري دراز بكشم گريه كرد گفت علي هر كاري ميخواهي بكن ولي بجون مادرت قسم ميدم بعدا منو خفه كن تا بميرم/ گفتم نه تا وقتي بخوام بايد با من باشي شايد تا وقتي درست تموم نشده/ چنان از ته دل گريه ميكرد كه نگو.حالا مونده بودم چيكار كنم با خودم گفتم يه كمي نازش كنم بوسش كنم درست ميشه تا امدم دست بهش بزنم گفت حق نداري به من دست بزني من چي شنيدم ديگه داشت اعصاب منو خراب ميكرد دستمو بردم كه پتو رو بكشم كنار كه از ته دل اهي كشيد بعد ديگه چشماش بسته شد و به سختي نفس ميكشيد فوري سعيد امد تو گفت چي شد علي گفتم داره ميميره ولي نميدونم چي كار كنم سعيد زود اب اورد زد به صورتش كه كمي حالش جا امد بازم اسعيد ديد از حا رفت سعيد بازم بيرون كردم
دست رو صورت پري كشيدم ديدم گرمه گرمه فوري پتورو كنار زدم واي چي ميديدم سينهاش/شكمش كه اب سعيد هنوز مونده بود كسش كه كمي مو داشت ولي پري از حال رفته بود واين بهترين فرصت واسه من بوداما نتونستم اين كارو بكنم و رفتم اب بيارم تا بزنم رو صورتش تا بيبينم چي ميشه رفتم ابو اوردم زدم صورتش حالش كمي جا امد ديد پتورو كنار زدم ناراحت شد رنگش تغيير كرد ديگه من گفتم يا ميكنم يا ديگه اسممو پسركير دار نميزارم
بوسش كردم با موهاش بازي كردم حالش كمي جا اومد ساعتو نگاه كردم ديدم 4 نصفه شب گفتم پري بيا دستو صورتتو بشورم حالت جا بياد گفت نميتونم بلند شم . با هزار مكافات بلندش كردم تا ببرم دستشويي.واي عجب كوني داشت سفت سفت سفيد سفيد كيرم يهو بلند شد و دست پري يهو خورد به كيرم<البته شورتم هنوز تنم بود> ديدم جا خورد و از من فاصله گرفت
ديگه شهوت داشت ديوونم ميكرد
بازم نتونستم كاري بكنم تا امديم بازم رو تخت به خودم جسارت دادم رو به پري كردم گفتم:پري ببين دوست دارم كه با من سكس كني هر چي هم بخواي برات انجام ميدم از لحاظ مالي تامين ميكنم اجاره خونه تو ميدم ماشين ميندازم زير پات خلاصه هر چي بگي انجام ميدم
ولي پريبازم گريه كرد گفت فقط ميخوام منو بكشي ديگه از خودم متنفرم .منم گفتم اگه حرفامو قبول نكني من خودمو ميكشم تا خونم گردن تو بيفته. خواستم بلند بشم كه برم ديدم شدت گريشو زياد كرد و گفت نه نرو نميخوام اينجا تنها باشم/نميخوام با سعيد بي شرف منو تنها بزاري
تو كونم شادي كردم عجب دختريه/بازم امدم بغلش دراز كشيدم گفتم دستتو بنداز دور گردنم و منو بوس كن . با هزار مكافات قبول كرد ولي يهو بازم ديدم حالش خراب ميشه ديگه داشت نفسش به شماره ميفتاد/سرشو گذاشت رو شونم و گفت :علي با من كاري نداشته باش
منم الان اينجا تنهام با اينكه ميتوني با من هر كاري دلت خواست انجام بدي ولي فكر كن من خواهرتم
واي اين حرفش منو داغون كرد كه من اينجا تنهام/زود پتو رو كشيدم رو تنش دستاشو بوسيدمو رفتم لباسامو بيارم
ديدم سعيد خوابيده / لباسامو اوردم تا بپوشم كه گفت يعني نميخواي با من .... كني؟ گفتم نه
گريه كرد كه تا حالا گريه جانسوز ي مثل ان نديده بودم. منم گريم گرفت كه خدايا من عجب انسان كثيفي هستم كه اين كارو كردم .برگشتم گفتم لباس زير كجاست ميخوام بپوشونم تنت.به كنار تخت اشاره كرد فوري شورتشو تنش كردمحتي بخدا نگاهي از شهوت براش نكردم بعدا سوتينشو بستم لباساي خودمم پوشيدم خاست بخوابه كه گفتم من ميرم اون يكي اتاق كه گفت نه بايد همينجا بخوابي گفتم پس بايد شلوارتم بپوشونم
ديگه داشت كم كم هوا روشن ميشد براش قول دادم تا صبح بالايه سرش بشينم و كاريش نداشته باشم ازش منم قول گرفتم كه ديگه گريه نكنه ///سرتونو درد نيارم ساعت 7:30بيدارش كردم بلند شد طفلكي ناي بلند شدن نداشت تا منو ديد زد زير گريه كه عجب برادري كردي به من كه كاري نكردي با من
منم چاقو ميزدي ازم خون نميومد چون نتونسته بودم بكنمش هم از كاري كه كرده بودم از خودم بدم ميومد/ ديدم سعيد امد تو تا خاست حرفي بزنه پري هر چي از دهنش ميومد نثارش كرد
عجب كاري كرده بودم هم از سعيد كجالت ميكشيدم هم از خودم
اتاقو تحويل داديم سوار ماشين شديم تا با كوله باري از شرم برگرديم تبريز تو راه فقط من حرف ميزدم/بعد از سراب سعيد گفت علي بيده من رانندگي كنم تو باهاش حرف بزن شايد راضيش كني كه من تقصيري نداشتم
گفتم باشه.رفتم عقب پيشش نشستم گفتم پري منو ببخش تقصير من بود سعيد كار بدي باهات نكرده اين كارها همش تقصير من بود بيا باهاش اشتي كن كه گفت حتي بميرمم اين كارو نميكنم.گفتم ميخوام باهات حرف بيزنم گفت الان حالشو ندارم شماره همراهتو بده من برات زنگ بزنم .داشتيم ميرسيديم تبريز.گفتم ميخواي كجا پياده بشي؟گفت ولي عصر
انجا پيادش كرديم /الان درست 1 هفته از اون اتفاق ميگذره ولي دوستيه منو سعيد محكمترم هم شده
الان بايد تا 15 فروردين صبر كنم تا پري بياد تبريز چون از ان روز ديگه زنگم نزده ميخوام يه كاري براش انجام بدم كه از دلش در بيارم.
ولي خدا وكيلي خيلي ناز بود وقتي داشت پياده ميشد براش گفتم كه مانكني مثل عروسكي كه خنديدو رفت


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#90 | Posted: 7 Jan 2011 17:58

اولین دوست دخترم
من پانزده سالم بود و سوم راهنمایی درس می خوندم آبجی منم سوم راهنمایی بود و همسن من!
بعضی مواقع دوستاشم بعدازمدرسه می اومدن خونه ما!
من که چیزی دراین باره نمی دونستم اصلابهشون توجه نمی کردم الان که فکرمی کنم اصلأعلاقه ای به این کارانداشتم البته بگم که الان ۱۸سالمه!
یه روز یکی ازدوستاش که اسمش مینو بود به دختر یکی از فامیلامون که همکلاسی هم بودن شماره اشو داده بود که بده به من و بگه که از من خوشش اومده!
وقتی شماره روبهم داد تعجب کردم گفتم یعنی با من چیکارداره؟
روز بعدش باهاش تماس گرفتم !
نمی دونستم چی بگم فقط اون حرف می زد،دوستت دارم،ازت خوشم اومده،شبا خوابتو می بینم،خوابم نمی بره و از این کس وشعرا!
گفتم خوب من بایدچیکارکنم؟
گفت نمی خوای منو ببینی؟گفتم چرا باید ببینمت؟گفت دوست شیم!
خلاصه یه روز توی رستوران قرارگذاشت ومنم باهزار بدبختی رفتم همدیگرو دیدیم و گپ زدیم ولی عجب دختری بودخیلی بدن درستی داشت! البته من اون زمان این چیزاشو نمی دیدم! باهم رابطه داشتیم هرازگاهی همدیگرو می دیدیم و من بالأخره لاس زدن رو ازش یادگرفته بودم و همیشه با هم لب میگرفتیم برامون هم مهم نبودکجاییم!
تااینکه من وارد دوم دبیرستان شدم!
اون بعدازظهرها درس می خوند و صبحاش هم تویک مطب منشی بود من ساعت ۱۲ازمدرسه فارغ می شدم ودکتر اونم سرساعت ۱۲ازمطب می رفت مینو هم به بهانه نظافت می موند تا من بیام!
از وقتی که رفته بود تو اون مطب ماکارهرروزمون همین بودکه بعدرفتن دکترمیرفتیم توودروازتوقفل میکردیم!
اوایل کارخاصی انجام نمی دادیم ولب گرفتن معمولی بود!
تااین که بعدازگذشت زمان کم کم راه افتاده بودم همینطوری که داشتم ازش لب می گرفتم دکمه های مانتوشوبازکردم!
یواش یواش شلوارشودرآوردم وبردمش بالای تخت معاینه آقای دکتر!
یه سوتین قرمزرنگ بایه شرت سفیدگلدارخوشگل پوشیده بود!
تامن لباسامودرآوردم اونم شرت وکرستشودرآوردودیگه کاملاسکس شد!
منم شروع کردم به خوردن بدنش خیلی حشری شده بودویواش یواش ناله می کرد!
کسش هنوزسفت بودیعنی CLOSEبود! همینطورکه بدنشومی خوردم و پستوناش اونم کیرمومی خورد!
تااینکه سریع خوابوندمش به پشت تاازکون بکنمش تف کردم ویواش سرشوبردم تو!گفت فرهاد تورو خدایواش جرش نده!
منم اول یواش یواش تلمبه میزدم که اول راه بازشه و یکهوشروع کردم باتمام قدرت زدن و تاته کردم توش!
اونقدرجیغ وداد می کردکه مجبورشدم جلودهنشو بادستم بگیرم تامردم توخیابون نشنون،
خلاصه بعدازچندلحظه احساس کردم آبم داره می یاد سریع درآوردم ریختم روشکمش!
یه چنددقیقه ای روتخت بی هوش افتادیم وبعدش گفتم پاشو من دیرم شده!
باماشینم که تازه بابام واسم خریده بودرسوندمش نزدیکی خونه اش وخودمم رفتم خونه!
اون اولین سکسم با مینو بود و اولین سکسم تو زندگی خیلی حال داد!
بعد از اون روز ما تقریبأ هر روز با هم تو مطب سکس می کردیم امابعد از بیرون اومدن اون ازمطب مجبورشدم چهارباربیرون ازشهرتوماشین خوشگلم کارشوبسازم!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 9 از 83:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به دوست دخترها و دوست پسرها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.