| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 1 از 79:  1  2  3  4  5  ...  75  76  77  78  79  پسین »  
#1 | Posted: 24 Feb 2010 15:36
داستان ها و خاطرات سکسی ایرانی
حشری كننده ترین داستان و خاطره سكسی ایرانی در انجمن لوتی

داستان های سكس داشتن با آشنا

سكس منو دختر خالم

همه چیز از اون جا شروع شد که یه روز بی خبر رفتم خونه خالم ؛ وقتی رسیدم دم در واحد شون دیدم در بازه من ام مثل گاوسرمو انداختم پایین و رفتم داخل در حین اینکه داشتم بند بوت هامو باز میکردم چند بار خالمو صدا زدم دیدم کسی جوابمو نمیده نگران شدم رفتم داخل اطاق هارو نگاه کردم دیدم بازم کسی نیست یه هو صدای شر شر آب رو شنیدم رفتم سمت حمام دیدم در بازه شیطونه مهلت نداد فکر کنم یواش یواش رفتم داخل حمام چیزی رو که من دیدم فکر کنم هیچ کدومتون تا حالا ندیده اید .
شوهر خاله من ترکِ ؛ ترکها هم که معمولا دختراشون سفید بی مو خوشگل هستند وای منو میگی دختر خالمو تا حالا اینجوری ندیده بودم یه اندام گوشتی نرم و سفیدو بی مو داشتم دیونه میشدم میخواستم بپرم تو حموم همونجا کار شو تموم کنم ولی یه لحظه فکر کردم شاید ناراحت بشه و نهایتش همین یه باره! گفتم اگه رو مخش کار کنم میشه هم راحت و هم زیاد باهاش سکس داشت .
از حموم اومدم بیرون رفتم رو مبل نشستم تا اینکه دختر خالم از حمام بیاد بیرون، دیدم خالم اومد تو من جا خوردم هول کردم نفهمیدم چی گفتم.
هر طوری بود منظورم رو رسوندم که خاله کجا بودی؟
خالم گفت رفته بودم با همسایه بالایی صحبت کنم ازم پرسید چه طوری اومد تو؟
گفتم در باز بود هر چی صدا زدم کسی جواب نداد منم اومدم تو خانم یادش افتاد قرار بوده صحبتش با همسایه زیاد طول نکشه بخاطر همین در رو پشت سرش نبسته بود بعدش شروع کرد به احوال پرسی و غیره …
مشغول چرت و پرت گفتن بودیم که دختر خالم دیدم اومد پیش ما با اون هم یه کمی چرت و پرت گفتیم .
آقا منو میگی من که دیگه نمی تونستم باهاش مثل گذشته صحبت کنم همش اون هیکل هلو جلو چشام بود بعد رفتیم تو اطاقش دنبال موضوعی می گشتم که باهاش صحبت بکنم یاد کمر دردم افتادم کم کم شروع کردم سر صحبت رو در مورد اینکه کمرم درد میکنه باز کردم هی چند تا ایده خیلی بی ربط داد که دردش به خاطر چیه ، منم قاطی کردم گفتم کمرم بابا خالیه! گفت چی؟ منم گفتم با با ما مردا کمرمون خالی میشه شما پریود میشید! گفت پر رو اینا چیه میگی! گفتم حالا واسه ما مثبت شدی؟ اینو که بهش گفتم به خاطر این که کم نیاره گفت خوب حالا. چند دقیقه چیزی نگفتیم منم خودم رو عصبانی و ناراحت نشون دادم فکر کنم فهمیده بودکه ناراحتم دختر خالم مثلا خواست از دلم در بیاره گفتش شیطون چیکار کردی که کمرت خالیه؟
منم گفتم یکی هست ،که دوست دارم با حاش یه سکسی داشته باشم ولی روم نمیشه بهش پیشنهاد بدم به خاطر اینکه نمیتونم با هاش سکس داشته باشم کف دستی میرم و کمر درد میگیرم ، دیدم یه ذره خجالت کشید!
گفتم تو نظری نداری که منو رهنمایی کنی اولش مِنو مِن کرد بعد گفت اولاً باید بدونی که اونم میخواد سکس با تو داشته باشه یا نه!
من گفتم میخواد!
گفت دوماَ جاشو داری؟
گفتم ناراحت نباش هستش!
گفت خب برو بهش رک بگو که ازش چی میخوای.
فضولی زنونش خوب موقعی گل کرد و گفت نمیخوای بگی طرف کیه؟
منم گفتم اگه بگم جا نمی خوری؟ بایدم قول بدی که عصبانی نشی!
گفت باشه اولش مونده بودم بگم یا نه که گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار گفتم طرف خود تویی عزیزم!
دیدم قرمز شد گفت چی گفتی؟
منم گفتم آره خود تو جا خوردی نه فکرشو نمیکردی نه؟
اونم گفت راستش رو بخای نه! بعد یک ذره که آروم شد گفت چرا؟؟؟
منم گفتم اون چیزی رو که من دیدم تو نمیدونی چیه گفت یعنی چه منم کل ماجرا حمام و دید زدن رو گفتم .
حرفم که تموم شد دیدم داره زیر زیرکی میخنده یه هو چیزی گفت که منو غافل گیر کرد ، گفت تو که منو لخت دیدی منم باید تو رو ببینم تا مساوی بشیم منم از خدا خواسته سه سوت پریدم پشت در و لخت شدم وقتی که کامل لخت شدم دیدم اونم حشری شد همون لحظه بهش پیشنهاد دادم که میخوای با هم سکس داشته باشیم؟ اونم از ته دل گفت آره!
دیدم داره میادجلو همون لحظه بود که یه پُلِتیک زدم بهش گفتم الان و اینجا اصلاً چون خالم تو خونه بود بعدش اگر هرچی بیشتر طولش میدادم اونم بیشتر حشری میشد .
خلاصه من یادم افتاد که یکی از بچه ها گفته بود که اگه موقع ای مکان خواستی من جاشو دارم تلفن رو برداشتم و بش زنگ زدم وگفتم برنامه چیه بیشعور میگفت منم باشم و حالی ام ما ببریم من ام که خواستم چُسی جلو دختر خالم بیام گفتم دختر خالم فقط مال خودمه و هیچ کس حق نداره بهش دست بزنه اونم آدرس داد.
با دختر خالم هماهنگ کردم که من میرم سر آدرس و اونجا رو آماده میکنم و خودم یه دوش میگیرم و یه صفایی هم میدم تا تو بیایی من رفتم به آدرس تا رفتم دوش بگیرم و بیام بیرون دیدم دختر خالم داره زنگ میزنه منم خوشحال از اینکه تاچند لحظه دیگه به چیزی که صبح دیده بودم و آرزو شده بود برام دست پیدا میکنم پریدم در و باز کردم .
وقتی اومد تو دیدم بنده خدا بد جوری ریخته بهم!
بهش گفتم میخوای سریع شروع کنیم گفت من دفعه اول منه!
گفتم خیالی نیست راه میافتی گفت باشه شروع کردم به در اوردن لباسش وقتی همشون رو در آوردم و از جلو دیدمش بیشتر حشری شدم چون صبح از پشت دیدمش حالا تصورکنید که چه اتفاقی افتاده . دیدم میتونم بیشتر از این حشریش کنم شروع کردیم به لب گرفتن بعدش رفتم یکی از حساس ترین نقاطش رو شروع کردم به بوسه های ریز اون جا گردنش بود دیدم بیچاره داغ کرده بعد رسیدم به اون دوتا سینه های ناز و نرمش که الان دارم این قضیه رو براتون مینویسم یاد نرمیشم افتادم بگذریم آقا!
رسیدیم سر جای حساس منظورم کسش بود وای عجب بویی عجب گرمایی عجب پُفی راستشو بخای کفم برید شروع کردم به لیس زدن اون قدری که کلاً خیس شده بود اونم به آه آه افتاده بود زیر لب میگفت بکن توم منم بلند شدم بزارم تو کسش با خودم گفتم اگه پردش پاره بشه بیچاره واسش آینده مشکل پیش میاد بهش گفتم قضیه چیه اونم تو اوج شهوت قبول کرد.
بهش گفتم ساک میزنی گفت نه بدم میاد گفتم باشه بر گرد وقتی لای کونش رو باز کردم چشم ام به یه سوراخ تنگ افتاد من ام که عاشق سوراخ کون تنگ بودم در کونش خیلی تف مالیدم بعد کم کم سر کلاهک رو فشار دادم تو دیدم خودش رو جمع کرد یه کم که عقب جلو کردم دیدم خوشش اومد بیشتر فشار دادم وقتی تا نصفه رفت توکونش دیدم جیغ زد ولی داشت حال می کرد منم هی آروم آروم بیشتر فشار می دادم و تا اینکه تا ته رفت دیدم کیرم جاش باز شده حالا شروع کردم به تلمبه زدن پشت سر هم اون قدر زدم که آبم اومد و تو کونش ریختم من که خسته شده بودم ول شدم روش چند دقیقه ای همون جوری رو هم بودیم که بلند شدیم و رفتیم حموم و دوش گرفتیم وقتی داشتیم از هم جدا می شدیم گفت از این به بعد نباید دیگه کمر درد بگیری! منم خندم گرفت و تو دلم گفتم تا باشه از این کمر درد ها
     
#2 | Posted: 9 Mar 2010 17:30
آرش

من نسرين هستم 24 سالمه و مجردم تابستون سال گذشته خاله من كه تو يكي از شهرهاي نزديك تهران زندگي ميكنن قلبش رو عمل كرد چون دختر نداره چند روزي مادرم چند روزي دختر اون يكي خاله ام ازش پرستاري كردن تا يه كم حالش بهتر شد بعد قرار شد چند روزي هم برم اونجا دو سه روز اول همه چيز عادي بود تا اينكه يه شب موقع شام ديدم آرش پسر خاله ام كه يه سال از من كوچيك تره دوست و همبازي خاله بازيهاي بچگيمه بدجوري داره نگام ميكنه اولش به روي خودم نياوردم اتفاقا اون شب شوهر خاله ام كشيك بود و ما سه نفري خونه بوديم تا آخر شب ديگه خسته شدم موقعي آرش رفت چاي بريزه رفتم تو آشپزخونه بهش گفتم چته چرا اينجوري نگاه ميكني خنديد گفت ازت كم ميشه مگه گفتم نه ولي دوست ندارم كسي اينطوري نگام كنه خنديد گفت باشه بي معرفت حالا من شدم كسي يادت رفته هميشه تو بازي شوهرت بودم حالا كه بزرگ شدم برام تاقچه بالا ميذاري خندم گرفت گفتم برو گمشو ديوونه يه آهي كشيد گفت نسرين مامان خوابيد بيا بالا تو اتاقم خيلي دلم براي بچگيمون تنگ شده بذار يه كم ياد اون وقتها بيافتيم گفتم غلط كردي اون موقع بچگي بود گفت نترس بابا كارت ندارم فقط يه كم با هم حرف ميزنيم هيچي با زبون چرم و نرمش راضيم كرد منم وقتي خاله خوابيد رفتم بالا ديدم تو اينترنته تا من رفتم بست و برگشت رو به من من روي زمين نشسته بود و آرش هم روي صندليش يه كم حرف زديم و كم كم حرف دوست دختر و دوست پسر شد آرش گفت تو دوست پسر داري گفتم نه تو چي گفت داشتم اما الان نه گفتم چرا گفت بهم نارو زد رفت با رفيق خودم رفيق شد بهش گفتم تو اينتر نت بودي گفت آره گفتم چه سايتي بودي گفت ياهو گفتم غلط كردي پس چرا تا من اومدم زود بستيش خنديد گفت براي هيچي گفتم بلند شو ببينم كجا بودي رفتم تو تمپش ديدم تموم سايتهاي ذخيره شده اولش يه SEX داره گفتم ايناست ياهو گفت خوب حالا ميگي چيكار كنم گفتم هيچي يه دفعه گفت نسرين بذار يه سايت باحال برات بيارم يه سايت داستان سكسي ايراني آورد و خودش به بهونه دستشوئي رفت بيرون حدود 10 دقيقه من تنها داشتم ميخوندم اولين بارم بود اينچنين سايتي ميديدم حس ميكردم تموم بدنم داغ شده و لاي پاهام و جلوي شرتم خيسه دلم ميخواست دست بزنم اما ميترسيدم آرش سر برسه همونم شد آرش برگشت ديدم يه صندلي ديگه آورده گذاشت كنارم نشست گفت جالبه گفتم اينا دروغه گفت شايد ولي همش نه بعضيهاش راسته بعد چند تا داستان به قول خودش آس كه ذخيره كرده بود آورد خوندم اولي به دومي ديدم آرش دستش روي پامه اومدم بهش بگم نكن اما انگار قدرت حرف زدن هم نداشتم باز شروع به خوندن كردم انگار خوشم اومده بود كه آرش پام رو بماله تازه دلم ميخواست بهتر و بيشتر بماله اونم انگار فكر من رو خونده بود كامل رونم رو از سر زانو تا نزديكاي كسم ميماليد كم كم ديدم داره دستش رو به قسمت كناري رونام ميماله دستم رو گذاشتم روي دستش كه مانعش بشم اما خودم باعث شدم فشار دستش بيشتر بشه انگار بيشتر خوشم اومد براي همين دستم رو روي دستش گذاشتم شايد يه ساعت تو همون حالت بوديم كه ديدم آرش يه دستش رو انداخت دور گردنم و داره شونه ام رو ميماله گفتم آرش نكن گفت چرا دوست نداري گفتم نه گفت دروغ نگو گفتم دروغ نميگم دستت رو بردار دستش رو گذاشت روي كمرم و شروع كرد به ماليدن يه نگاهي بهش كردم با لبخند گفت نترس مواظبم اتفاقي نميافته بعد بدون اينكه چيزي بگم شروع كردم به خوندن با خوندن اون چيزها حسابي حشري شده بود بعضيهاش خيلي باحال بود به زنهاي داستان حسوديم ميشد دلم ميخواست جاي اونا بودم و يكي هم كس من رو ميخورد حسابي خيس كرده بودم تو يكي از داستانها كه خيلي باحال بود خودم رو جاي اون زنه گذاشتم و تا رسيدم به اونجا كه زنه ارضاء شده بود انگار خودم ارضاء شدم يه آه كشيدم آرش برگشت تو صورتم نگاه كرد گفت نسرين خودت رو اذيت نكن اصلا بسه براي امشب بعد صفحه رو بست گفتم بازش كن داشتم حال ميكردم گفت آخه اينطوري اذيت ميشي گفتم نه نميشم بازش كن بازش كرد بازم من ميخوندم و آرش پام رو ميماليد تا ديدم دستش كم كم داره ميخوره به كسم يه نگاهي به آرش كردم اونم حالش بهتر از من نبود تا بهش لبخند زدم كسم رو تو مشتش گرفت و يه واي گفت گفتم آرش نكن زشته گفت زشت اينه كه من و تو اينطوري بال بال بزنيم بيا ما هم به هم كمك كنيم تا به اوجش برسيم گفتم خر خدا من دخترم گفت ميدونم منم با جلوت كاري ندارم فقط برات ميخورمش با شنيدن اين حرف عقل از سرم پريد گفتم راست ميگي بدت نمياد گفت نه ميخواي برات بخورم هيچي نگفتم ديدم داره دكمه شلوارم رو باز ميكنه دستش رو رسوند بالاي كسم داشتم ميمردم بلند شد اومد جلو وايساد بلندم كرد گرفت تو بغلش حسابي فشارم داد و بعد لبامون رفت روي هم و حسابي لبهاي همديگه رو خورديم آرش من رو لخت كرد فقط لباس زير تنم بود بعد من رو روي تشكي كه براي خودش پهن بود خوابوند خودش هم لخت شد با يه شرت اومد كنارم بعد سوتينم رو باز كرد و شروع كرد به خوردن سينه هام خيلي خوب ميخورد من فقط نفس نفس ميزدم كه ديدم داره با شرتم ور ميره و كم كم شرتم رو درآورد خجالت ميكشدم كه كسم رو ببينه براي همين پاهام رو به هم فشار دادم رفت پائين و پاهام رو از هم باز كرد يه جون گفت و سرش رو برد پائين يه دفعه حس كردم تموم تنم آتيش گرفته آره زبونش رو گذاشته بود روي كسم و آروم ميماليد بهش بعد با دستش لاي كسم رو باز كرد و زبونش رو گذاشت وسط كسم تا زبونش خورد به تاجكم بدنم شروع كرد به لرزيدن و حس كردم خون تو رگام داره به سرعت حركت ميكنه و يه دفعه انگار با فشار آبم از كسم زد بيرون اينقدر سريع كه نتونستم هيچ عكس العملي نشون بدم قبلش با دوست پسرم عشق بازي كرده بودم ولي حتي اجازه نداده بودم به كسم دست بزنه اما آرش كارش رو بلد بود و ميدونست چيكارم كنه كه اعتراض نكنم سر آرش رو كه هنوز مشغول خوردن بود بلند كردم تو چشم هم نگاه كرديم و لبش رو گذاشت روي لبم حالم داشت به هم ميخورد تموم صورتش از آبم خيس بود بلند شد نشست كنارم دستش رو گذاشت روي پستونم گفت خوب بود گفتم آره عالي بود مرسي خنديد گفت قابل نداشت گفتم من برات چيكار كنم تا تو هم آبت بياد گفت ميخوريش گفتم نه گفت پس چيكارش كنيم تا آبش بياد گفتم بذار لاي پام تا بياد گفت بذارم پشتت گفت توش نه اما لاش گفت چرا گفتم ميگن درد داره گفت تاحالا تجربه نكردي گفتم نه بابا خنديد گفت پس اشتباه بهت آمار دادن اگر از راهش وارد بشي درد كه نداره هيچ تازه كلي هم لذت داره ميذاري امتحان كنيم گفتم نه ميترسم گفت ببين من اگر ميخواستم اذيتت كنم تو خوردن اونجاتم ميتونستم اذيتت كنم پس به من اطمينان كن انگار حرفاش آرومم ميكرد با اصرار قبول كردم از توي كمدش يه قوطي كرم آورد بعد من رو چرخوند يه كم كرم زد به كونم و آروم شروع كرد با انگشتش سوراخ كونم رو ماليد و انگشتش رو آروم آروم كرد تو درد داشت اما خيلي كم بود اما لذتش زياد بود چند دقيقه بعد باز كرم زد و دو انگشتي كرد تو بعد بلند شد يه بالشت گذاشت زير شكمم يه كم ديگه كرم به كونم ماليد و وقتي سر كيرش رو روي سوراخ كونم حس كردم ميخواستم از ترس سكته كنم يه كم فشار داد يه كم درد داشتم اما زياد نبود يه كم ديگه فشار داد يه دفعه استخونام تير كشيد تا اومدم جيغ بزنم دستش رو گذاشت جلوي دهنم آروم گفت نترس الان خوب ميشه همونطوري موند يه كم دردم كم شد دستش رو برداشت گفتم چيكار كردي گفت كردم تو گفتم همش رو خنديد گفت نه بابا يه كمش رو گفتم آرش تو رو خدا بسه اگر تا ته بكني ميمرم از درد گفت باشه تو همون حرف زدن يه فشار ديگه داد يه آخ بلند گفتم باز جلوي دهنم رو گرفت گفت يواش بابا همه فهميدن سرم رو تكون ميدادم كه دستش از جلوي دهنم بره كنار كه يه دفعه احساس كردم پشتم سنگين شد آره آرش خوابيده بود روم يعني تموم كيرش رو كرده بود تو كونم از پشت شروع كرد به خوردن گردن و گوشم خوشم اومد كم كم دستش رو برداشت گفتم خيلي نامردي جرم دادي گفت نترس جر نخوردي حالا دردت كم شد يا نه گفتم آره ولي باز هم زياده گفت الان خوب ميشه ديدم داره خودش رو تكون تكون ميده هم درد داشتم هم سوزش اما لذت هم داشتم مخصوصا وقتي لاله گوشم رو ميخورد ديگه آرش سرعتش زياد شده بود معلوم بود كه كيرش رو قشنگ داره تو كونم عقب جلو ميكنه گفت نسرين من بخوابم مياي روم گفتم نه گفت يه كم با اصرار قبول كردم آرش خوابيد و من اومدم بالاي آرش خودش كيرش رو با كونم ميزون كرد آروم و با ترس نشستم روش يه كم درد داشتم اما قابل تحمل بود آرش هم بلند شده بود نشسته بود و من رو تو بغلش گرفته بود سينه هام رو ميخورد بعد باز هم چرخيديم من رفتم پائين اما اينبار من چهار دست و پا بودم آرش برام كسم رو ميماليد من راضي بودم چون ديگه دردم هم خيلي كم شده بود و داشتم حسابي لذت ميبردم كه ديدم آرش سرعتش زياد شده هم سرعت دستش هم سرعت كيرش من داشتم باز هم ارضاء ميشدم كه ديدم آرش داره نفس نفس ميزنه تا خواستم چيزي بگم ديدم تو كونم داغ شد و آرش تموم آبش رو ريخته بود تو كونم بعد بازم كسم رو ماليد و من دوباره ارضاء شدم اولين بار توي عمرم دوبار ارضاء شده بودم ديگه نا نداشتم آرش بلند شد با دستمال كاغذي كه اونجا بود من رو تميز كرد بعد چندتا دستمال گذاشتم لاي كونم لباسامو پوشيدم ميخواستم از اتاق آرش بيام بيرون آرش صدام كرد برگشتم بغلم كرد لبم رو بوسيد گفت بابت همه چيز ممنون خنديدم گفتم منم هموني كه خودت گفتي يه لب از هم گرفتيم و من اومدم بيرون رفتم تو دستشويي اونجا لخت شدم و خودم رو تميز كردم بعد رفتم خوابيدم فرداش از خواب كه بلند شدم آرش نبود غروب كه اومد روم نميشد نگاش كنم موقع شام گفت نسرين امشب بعد از شام بيا تو اتاقم ميخوام بهت چيزي نشون بدم بعد از شام با ترديد رفتم تو اتاقش اما روم نميشد تو چشماش نگاه كنم نشستم گفتم چيكارم داري خنديد اومد كنارم نشست دستش رو انداخت گردنم لپم رو بوس كرد گفت ميخواستم بهت بگم من خيلي دوستت دارم فكر نكني من نامردم خنديدم گفتم منم دوستت دارم اما تو هم فكر نكني من دختر خرابيم خنديد گفت من غلط بكنم از اين فكرا بكنم اين شد شروع رابطه من و آرش كه تا نزديكيهاي عروسيم ادامه داشت و چند بار تكرار شد .

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#3 | Posted: 9 Mar 2010 17:34
اشرف و بهنام
سلام دوستان عزیز
تو فامیل یه پسری بود بنام بهنام این بهنام خان هر وقت مجلسی خبر بود میمود و آویزون من میشد برای رقص و همیشه کلی با من میرقصید و اکثرا سعی میکرد خودشو بهم بمالونه یه بار تو تولد خواهرم گفتم کمی بهش حال بدم.
این بود که موقع رقص کمی سینه هامو بهش مالوندم مثل برق گرفته ها خشک شد فهمیدم کیرشم بلند شده!
گفت ببین چند لحظه واستا بر میگردم رفت و 10 دقدیقه بعدش برگشت دیدم راحت و ریلکش دوباره مشغول رقص شد تصمیم گرفتم دیگه اینکارو نکنم چون واقعا شوکه شده بود اما گیر دادنهای بهنام از اون روز شروع شد یه روز صبح که تنها بودم مادر بهنام زنگ زد و بعد از کلی احوالپرسی خواست با مامان صحبت کنه که گفتم نیست و من تو خونه تنهام .
بعدش خواهرم اومد و حدود یه ربع بعد زنگ در خورد و درو باز کردم و دیدم بهنام به هوای اینکه تنهام درو سریع بست و همونجا افتاد به التماس و درخواست که آره عاشقتم و خواب ندارم و از این حرفها!
خیلی راحت بهش گفتم آره همه پسرها این حرفو میزنند اما تا دستشون به آدم برسه دیگه حاجی حاجی مکه میرن دنبال کارشون!
گفت نه من اینجوری نیستم.
گفتم باید ثابت کنی!
گفت هر کاری بگی میکنم!
موندم چی بگم که نتونه!
یه دختر همساده داشتیم که خیلی برای من صفحه میذاشت و شدیدا باید گاییده میشد بهش گفتم ببین سیما رو که میشناسی؟
گفت همون روبروئیه ؟
گفتم آره!
گفت خوب!
گفتم ببین هر وقت جلوی چشم من ترتیبشو از عقب دادی که جیغ بزنه اونوقت منم یه حال کلی بهت میدم!
با ناباوری بلند شد و گفت یعنی چه شاید من نخوام!
گفتم من میخوام شرطم فقط اینه!
خواست بیاد و بهم بچسبه که سارا خواهرم رو دید و سریع خودشو کشید عقب و مودب شد و یواشکی گفت واقعا شرطت اینه؟
گفتم آره!
گفت خیلی خوب خودت خواستی ها!
گفتم باشه و درو بهم زد و رفت.
مدتها گذشت تا اینکه یه روز بهم زنگ زد و گفت امروز عصر بیا خونمون!
گفتم چیه کاری داری؟
گفت قراره سیما بیاد میخوام کاری که گفتی بکنم اما بعدش نوبت توئه!
گفتم قبوله از فکر کرده شدن سیما اونم جلوی چشمم دلم قنج میزد سریع حاضر شدم و رفتم!
بهنام خیلی عصبی بهم گفت ببین بعدش باید نه نیاری ها ؟
گفتم قبوله اما میخوام وحشیانه بکنیش!
گفت باشه یه ساعتی گذشت که سیما اومد کلی بخودش رسیده بود و تیپ زده بود من تو اتاق دیگه از جای یه شیشه که بهنام درش آورده بود میتونستم مثل سینما موضوع رو ببینم خلاصه اومد و یک کمی لاس زدن و بعدش بهنام لختش کرد و برش گردوند و بی مقدمه کیرشو گذاشت دم کون سیما شروع به فشار دادن کرد!
اولش سیما گفت بهنام یواش چته منکه در نمیرم اما بعد به خواهش افتاد ولی بهنام ول کن نبود و بالاخره کیرشو کرد تو کون سیما و شروع کرد به کردن سیما داد میزد و التماس میکرد اما بهنام میکردش و سینه هاشو محکم فشار میداد آخرش بطرز خیلی فجیعی کارشو با سیما تموم کرد و بعدش سیما بلند شد اشکهاشو پاک کرد و کلی هم فحش بار بهنام کرد و با عصبانیت درها رو بهم کوبید و رفت!
خیلی از خودم بدم اومد چرا باید این کارو میکردم!
بهنام اومد و گفت خوب اشرف جون حالا مال من میشی؟
گفتم شاید! راستی میخوای باهام ازدواج کنی؟
گفت حتما!
گفتم ولی مطمئن باش منو بتو نمیدن!
شروع کرد باهام به ور رفتن و منم خودمو در اختیارش گذاشتم تا عذاب وجدان کمتری داشته باشم حسابی سینه هامو خورد و بعدش رفت سمت کسم چنان با زبونش لیسش میزد که یاد آبنبات چوبی افتادم زبونشو لای لباس کسم میذاشت و تا سوراخ کونم میرفت بعدش دور سوراخ کونمو حسابی لیس زد خیلی حال داد بعد بلند شد و کیرشو گرفت جلو صورتم اما با اینکه دلم میخواست کیر خوش تراش و قلمیشو بخورم اما تو فامیل برام افت داشت این بود که با تغییر گفتم بدم میاد و اونم هیچی نگفت بعد گفت بهم میدی ؟
گفتم از جلو که نه هنوز دخترم!
گفت خوب خودم میگیرمت!
گفتم نه هر وقت گرفتی بعد!
این بود که رفت سراغ کونم مرتب قربون صدقه کونم میرفت و منم تو دلم بهش میخندیدم با کونم حرف میزد خلاصه کیرشو با احتیاط کامل گذاشت در کونم و گفت بکنم!
گفتم بکن اما یواش اگه درد بیاد میرم و دیگه بهت نمی دم!
خلاصه کیرشو کامل کرد تو با اینکه اصلا ورود کیرشو حس نکردم ولی الکی ناله میکردم و آخ و اوخ میکردم اونم کلی احتیاط کرد آخرش هم آبش اومد و گفتم بکش بیرون و روم نریزه و از این حرفها!
بدبخت اصلا از حال کردنش هیچی نفهمید آخرش هم گفتم ببین اینم یه حال حسابی. دیگه اذیتم نکنی ها!
بلند شد و کلی تشکر کرد و کلی هم ماچم کرد و زدم بیرون اما ته دلم برای سیما خیلی ناراحت بودم.
مدتها گذشت و ظاهرا همون یه بار که به بهنام دادم سردش کرد چون دیگه دنبالم نیومد و رفت دنبال یکی دیگه از دخترای فامیل یه شب سیما رو تو مهمونی خونمون دیدم گفتم بذار از دلش در بیارم تا رفتم جلو سر حرفو باز کردم...
با خنده گفت ببین راستی میشه از اون شرطهای عجیب و غریب بازم برای بهنام یا یه خر دیگه مثل اون بذاری؟
با تعجب گفتم تو از کجا میدونی؟
گفت حالا که گذشته اما بین خودمون بمونه بهنام خیلی پیله من شد و منم بهش راه ندادم آخرش تو یه قرار شام بهم گفت حاضرم هر چی پول بخوای برای یه حال کردن بهت بدم و بعد همه ماجرای تو رو گفت!
منم دیدم بهترین فرصته اینه که گفتم 20 هزار تومان ( اون موقع حقوق برادرم که افسر-سرگرد- بود 3300 تومان بود ) اونم بلافاصله قبول کرد و گفت باید محکم بکنمت!
اینه که خودت قبلا حسابی کونتو چرب کن و کمی هم الکی اشک بریز!
باورم نمیشد بهنام اونهمه پول داده باشه دلم برا خودم سوخت بلند شدم و بهنامو تو جمعیت پیدا کردم و محکم زدم تو گوشش کسی که این وسط کیر خورد من بود
ببخشید دیگه من زیاد وارد نیستم خوب بنویسم
اشرف

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#4 | Posted: 9 Mar 2010 17:51
الهام عجب چیزی بود

من و دختر عموم از بچگی با هم بزرگ شدیم. به قول معروف همبازی دوران بچگی همدیگه بودیم. از همون دوران یه علاقه ای بین من و اون بود ولی چون بچه بودیم چیزی نمی فهمیدیم تا کم کم بزرگ و بزرگتر شدیم. یادمه موقعی که 18 سالم بود عموم اینا رفتند تهران.
دیگه کمتر دختر عمومو میدیدم. بعضی وقتا که میرفتم تهران و میدیدمش دلم می خواست بگیرمش تو بغلم و یه ماچ آبدار ازش بکنم. ولی تا حالا رابطه ما اینطوری نبود. تا اینکه یه روز که من و داداشم و دختر عموم و خواهرش رفته بودیم سینما توی سینما کنار من نشست.
من اصلا حواسم به فیلم نبود. دلم میخواست از این فرصت یه جوری استفاده کنم. گرمای بدنشو احساس میکردم که یه دفعه دستمو گرفت. نگاهش که کردم دیدم داره پرده سینما رو نگاه میکنه. دستشو فشار دادم. میدونستم معمولا توی سینما فقط میشه مالوند و بس. ولی برای شروع همینم خوب بود.
دستمو به طرف رونش بردم و شروع کردم به مالیدن رونش. بعدش کم کم رفتم سراغ لای پاش.
یه کمی از روی شلوار از خجالتش در اومدم. حاج عباس آقا بیدار بیدار شده بود. میگفت چرا معامله یه طرفه است؟ همینطور که داشتم لای پاشو میمالیدم دکمه شلوارشو وا کرد تا دستم توش جا بشه.
دستمو برد توی شلوارش. منم شروع کردم به مالیدن. دستم خیس شده بود که دیدم با دستش عباس آقا رو گرفت.
نفسم بند اومد. پاهامو روی هم انداختم تا داداشم که بغلم نشسته بود نبینه.
زیپمو باز کردم. میترسیدم یه نفر متوجه بشه. تا آخر فیلم اون ارضا شد ولی من نه.
میخواستم یه جوری یه سکس با حال و بی دردسر داشته باشم.
خلاصه چند روزی گذشت. یه روز که میخواستم برم بلیط قطار بگیرم واسه برگشت یه فکری به سرم زد.
به عموم گفتم: شما که خیلی وقته از اون طرفا نیومدین بذارین براتون بلیط بگیرم با هم بریم. عموم مخالفت کرد ولی دختر عموم یه دفعه گفت: بابا من دلم واسه عمو و زن عمو تنگ شده بریم دیگه عموم بازم مخالفت کرد ولی دختر عموهه کوتاه نمی اومد.
بالاخره عموم گفت تو با آرمان برو بعد خودت برگرد.
من که میخواستم از خوشحالی داد بزنم. سریع رفتم و چهار تا بلیط واسه یه کوپه دربست گرفتم ولی فقط دو تا از بلیطها رو به اونا نشون دادم. موقع رفتن عموم خیلی سفارش کرد که مواظب دخترش باشم. منم بهش قول دادم که بهش خوش بگذره. وقتی وارد قطار شدیم رفتیم توی کوپه. قطار که حرکت کرد الهام(دختر عموم) گفت:دو نفر دیگه نیومدن.
منم گفتم :آره جا موندن. وقتی که رئیس قطار واسه چک کردن بلیطها اومد پریدم بیرون کوپه و چهار تا بلیطو بهش دادم تا الهام متوجه نشه.
شامو که خوردیم تختها رو آماده کردم واسه خواب. الهام رو تخت پایین خوابید.
منم خوابیدم رو تخت کنارش. همش تو این فکر بودم که چه جوری کارو شروع کنم.
بالاخره دلو زدم به دریا رفتم کنار تختش و گفتم: الهام من سردمه میتونم کنارت بخوابم.
الهام که خودشم بی میل نبود و منتظر یه حرکت از طرف من بود پتو رو زد کنار.
پریدم زیر پتو، یه کمی که گذشت دستمو یواش انداختم گردنش. اولش یه کمی ناز کرد ولی بعد چند دقیقه آوردمش تو راه. از کنار لبش تا بغل گوششو لیسیدم.
گردنشو خیلی نرم خوردم و با یه دستم سینه هاشو می مالیدم.حالا دیگه داغ داغ شده بود.خیلی آروم پیرهنشو از تنش در آوردم. یه سوتین خوشگل کرم رنگ داشت که نوک سینه هاش ازش زده بود آروم بند سوتینو وا کردم سینه هاش افتاد بیرون. باورم نمیشد. سینه های سفید و خوشدستی داشت که آبم اومد.
شروع کردم به خوردن. آه و نالش در اومده بود.
توی پنج دقیقه هیچ کدوم از ما لباس تنش نبود.حالا من و الهام سر و ته خوابیده بودیم. اون واسه من ساک میزد، منم سرم لای پاهاش بود.
توی یک ربع سه بار آبش اومد. حالا دیگه وقتش بود. خوابوندمش روی تخت و یکی دو تا بالشت گذاشتم زیر شکمش. میخواستم برم سراغ کونش ولی یه دفعه برق گرفتش. گفت چیکار میکنی؟هیکلم خراب میشه. از جلو بکن.
از تعجب شاخ در آوردم، آخه الهام اپن نبود.
بعدا بهم گفت که توی کلاس ژیمناستیک به خاطر تمرینات پردش پاره شده.
من که از خدا خواسته بودم کیرمو گذاشتم درش و هول دادم تو.
جیغ کوتاهی زد و آه و ناله هاش شروع شد. فهمیدم اولین بارشه. از من تلم و از اون قربون صدقه من و کیرم رفتن. همه جوره کسشو کردم. سوئدی، گوسفندی، لنگ سر شونه، درختی.
آبم که می خواست بیاد دادم بهش ساک بزنه، اونم کرد تو دهنش.
بد جوری می مکید. آبم که اومد از حال رفتم ولی تا صبح خیلی وقت بود.
در ثانی نمیتونستم از خیر کونش بگذرم.
بعد چند دقیقه که حالم جا اومد برش گردوندم، از زیر دستمو بردم و سینه هاشو گرفتم. کرم نداشتم یه تف سر کیرم انداختم و با یه دستم یه کمیشو مالیدم در کونش.
یه دفعه کیرمو گذاشتم در کونشو فشار دادم تو. یه جیغ بلند زد. گفتم الان همه میریزن اینجا ولی خدا رو شکر خبری نشد.
کونش خیلی تنگ بود، کیرم داشت میشکست ولی یه کمی که عضله هاش شل شد حالش شروع شد.
شکمم که به باسنش میخورد لرزش با حالی به کونش میداد. بیچاره درد می کشید ولی چیزی نمیگفت.
آخرش که شد تندتر تلم میزدم. از آخر موقع ارگاسم کونشو محکم کشیدم طرف خودم و آبمو ریختم توش. دیگه نا نداشتم. بعد یکی دو ساعت باز اومد سراغم که باز بکنمش.
من که دیگه نمیتونستم ولی خودش همه کارا رو کرد. عباس آقا رو بیدار کرد نشست روش حالشو کرد و رفت.
چند روزی که خونه ما بود یکی دوبار دیگه فرصت شد که بکنمش.
موقع رفتن گفت:خیلی مردی. به قولت وفا کردی. خیلی بهم خوش گذشت.
بهترین سفر عمرم بود

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#5 | Posted: 9 Mar 2010 17:53
امير واكرم

اين خاطره اي كه براتون مينويسم واقعي هستش و از يك سال پيش شروع شده و همچنان ادامه دارد اكرم از فاميلهاي ماست البته نسبت دوري داريم اما رفت و آمدمون زياده و با هم صميمي هستيم البته در خصوص مسائل سكسي زياد با هم شوخي نميكرديم اكرم حدود 10 سال از من بزرگتره يعني يه زنه 35 / 36 ساله خيلي خشگل و با حاله اندام تحريك كننده اي داره تا حالا چند بار پيش اومده با هم رفتيم بيرون نگاه تموم مردها رو ميشه دنبالش حس كرد آخه اكرم قد بلند و چهار شونه سفيد چشم و ابرو مشكي پستوناي سايز 80 كون بر جسته با اولين نگاه ميشه برآمدگي هاي بدنش رو حس كرد خيلي توپه من هميشه با اكرم شوخي مي كردم البته در حد معمولي و خيلي وقتها شب از سر كار كه بر ميگشتم چون خونه اونا تو راه خونه خودمون بود يه سري به خونه اونا ميزدم بعضي شبها هنوز شوهرش از سر كار نيومده بود بعضي شبها هم كه بود من يه چاي اونجا ميخوردم و يه كم كس وشعر ميگفتم بعد مي رفتم خونه هميشه وقتي ميرفتم خونشون چشمام چهار تا ميشد تا بتونم بدن اكرم رو بيشتر ديد بزنم البته هميشه چادر سرش مي كرد جلوم اما خوب بعضي وقتها چادرش نازك بود يا موقع صاف كردن چادرش من چشمم مي افتاد به اندامش هميشه هم تو خونه خودشون تاپ تنش بود با دامن يا شلوارك و اين رو من مطمئن بودم يه شب از سر كار بر مي گشتم طبق معمول رفتم خونشون كه ديدم در حال ساك جمع كردن هستن گفتم جايي ميرين اكرم با خنده گفت جايي ميره گفتم كجا كه وحيد شوهر اكرم گفت ميرم دبي خلاصه فهميدم كه وحيد قراره 10 روز به دبي از اينكه 10 روز نميتونم اكرم رو ببينم حالم گرفته شده بود پرسيدم اكرم تو چي كار ميكني گفت من هيچي چيكار كنم ميام خونه شما حالي داد اساسي من فكر مي كردم ميره خونه باباش همه چيز عالي شده بود قرار شده بود اكرم هر روز غروب كه عاطفه از مدرسه مياد بيان خونه ما روز سوم رفتن وحيد بود زنگ زدم به خونه خودمون كاري داشتم سراغ اكرم رو گرفتم مامان گفت رفته خونشون مياد زنگ زدم خونشون گوشي رو برداشت بعد از احوالپرسي گفتم اومدي خونه براي چي گفت ميخواستم برم حموم منم به شوخي گفتم ديشب وحيد تو خوابت بوده يه آهي كشيد گفت نه اتفاقا براي همين رفتم حموم بعد يه مگث چند ثانيه اي گفت امير حالم خيلي گرفتس گفتم براي چي گفت دوري وحيد خيلي برام سخته منم خودم رو زدم به اون راه ببينم چي ميگه گفتم بابا چند روز ديگه مياد گفت هنوز يه هفته مونده گفتم من نميفهمم چي ميگي چي برات سخته با يه لحني گفت تو كه راست ميگي گفتم باور كن متوجه منظورت نميشم گفت بابا تو چه خنگي براي زن دوري از شوهرش سخته زن يه نيازهايي داره فهميدي گفتم اي تقريبا بعد با خنده گفتم تو چه كم طاقتي گفت تو هم اگر مزش رو چشيده بودي همين بودي منم با خنده گفتم از كجا ميدوني نچشيدم گفت راست ميگي گفتم آره گفت پس چطوري تحمل ميكني گفتم سخت خيلي سخت اكرم هر دومون يه كم سكوت كرديم بعد بدون اينكه خودم متوجه حرفم بشم گفتم ميخواي من بيام اونجا يه كم با هم حرف بزنيم شايد حالت بهتر بشه گفت ميتوني گفتم آره من يه ساعت ديگه اونجام سريع راه افتادم درست 40 دقيقه بعد اونجا بودم اكرم با اولين زنگ بدون اينكه بپرسه كي هست در رو باز كرد تو راه پله با همسايشون سلام عليك كردم و رفتم بالا اكرم تازه از حموم اومده بود هنوز صورتش سرخ بود مثل هميشه يه تاپ سرخ تنش بود با يه شلوارك لي اين رو از روي چادر نازكش فهميدم سلام كرديم و نشستيم روي مبل روبروي هم اكرم بلند شد رفت برام شربت آورد بعد دوباره نشست با اينكه خيلي با هم راحت بوديم انگار از هم خجالت ميكشيديم هر چند كه هنوز هيچ اتفاقي هم نيافتاده بود به اكرم گفتم رفتي حموم حالت بهتر شد يه لبخندي زد و گفت نه زياد گفتم بايد با آب سرد دوش ميگرفتي با خنده گفت پدرت بسوزه تجربه منم گفتم خوب ديگه كم كم سر حرف باز شد من از دوست دخترم گفتم و بعد اكرم گفت كه تقريبا هر شب با وحيد برنامه داره گفتم پس چرا شما فقط يه بچه دارين خنديد گفت خوب جلو گيري ميكنيم گفتم با قرص گفت نه يه كم خجالت كشيدم اما گفتم با كاندوم اكرم با يه لحني گفت نه گفتم بدت اومد گفت نه آخه با كاندوم اصلا آدم چيزي نميفهمه گفتم پس چيكار ميكنين خنديد گفت طبيعي گفتم يعني چي سرش رو انداخت پائين گفت وحيد آخراش كه ميشه ميكشه بيرون گفتم اگر يادش بره چي خنديد گفت نه يادش نميره كم كم حرفامون گل انداخته بود داشتم ميمردم آمپر حشريتم رسيده بود روي هزار گفتم من اومدم حال تو رو خوب كنم خودم حالم بد شد خنديد گفت خدا بگم چيكارت كنه حال منم خيلي بد تر شد گفتم ميخواي من برم گفت نه بمون من حالم بد جوري به هم ريخته گفتم آخه گفت آخه نداره بمون گفتم باشه يه كم ساكت مونديم اكرم گفت امير ميخوام يه چيزي بگم روم نميشه فهميدم چي ميخواد بگه گفتم منم ميخواستم بگم هم روم نشد هم ترسيدم گفت ترس از چي گفتم هم از تو هم از خيلي چيزاي ديگه گفت مگه من ترس دارم گفتم از اين ترس داشتم كه تو بهت بربخوره يا يه جوري رابطون بد بشه يا اينكه كسي چيزي بفهمه اكرم گفت منم از اين ترس داشتم تو در مورد من فكر بد بكني گفتم از اون بابت خيالت راحت اكرم با شنيدن اين حرف لبخندي زد و با يه حركت چادرش از سرش افتاد و من حالا ميتونستم دستهاش رو كه لخت بود ببينم فكر نكنيد نديد بديدم اما پوست صاف و تحريك كننده اكرم واقعا ديدنيه پستوناي اكرم داشت تاپش رو جر ميداد خط وسطشونم يه كم معلوم بود و حسابي تحريك كننده بود هر دو به هم نگاه مي كرديم بلند شدم رفتم كنار اكرم نشستم بدون اينكه خودش رو تكون بده چسبيديم به هم رومون نميشد تو چشم هم نگاه كنيم من آروم دستم رو انداختم دور گردنش و آروم شروع كردم با نوك انگشتم بازوش رو لمس كردم چند لحظه بعد دست اكرم اومد روي رون من و آروم اومد بالا به كيرم كه رسيد يه نفس عميق كشيد و گرفت تو دستش و فشارش داد منم قشنگ بغلش كردم و فشارش دادم به خودم اكرم سرش رو گذاشت روي شونم بوي عطر و شامپوي سرش حسابي حشريم كرد دستم رو از زير بغلش كردم تو انگشتم رسيد به كنار پستونش ديگه نتونستم تحمل كنم بهش گفتم اكرم گفت هوم گفتم بلند شو بريم تو اتاق گفت نه همينجا گفتم چرا گفت اونجا فقط با وحيد منم اصرار نكردم بلند شدم اون رو هم بلند كردم سر پا بغلش كردم و حسابي به خودم فشارش دادم بعد آروم روي گونش رو بوس كردم كم كم ادامه پيدا كرد تا رسيدم به لبش لباي گوشتي كلفتش حسابي وسوسه انگيز بود براي خوردن روم نشد زبونم رو بكنم تو دهنش اما اكرم خودش اينكار رو كرد و خيلي بهم حال داد بعد از كلي لب خوري و زبون بازي شروع به خوردن گردنش كردم اكرم ديگه به نفس نفس افتاده بود كه از هم جدا شديم يه كم با لبخند به هم نگاه كرديم تاپش رو دادم بالا خودش كمك كرد درش آورديم يه كرست مشكي بسته بود كه سفيدي پوستش قشنگ تو چشم ميخورد دستم رو انداختم پشتش بازش كردم و درش آوردم واي چه پستونايي داشت سفيد و صفت با يه نوك قهوه اي كم رنگ كه از روي شهوت سيخ زده بود بيرون يه پستونش رو تو دستم گرفتم و اون يكي رو به دهن حسابي خوردم هرچي ميخوردم بيشتر مزه ميداد تا اكرم گفت بسه ديگه منم نشستم جلوش دكمه هاي شلواركش رو باز كردم و اون رو كشيدم پائين شرتش هم مشكي بود صورتم رو بردم جلو يه نفس عميق كشيدم و باز دم نفسم رو دادم بيرون اكرم يه آهي كشيد از كنار شرتش گرفتم چشمم رو بستم و شرتش رو كشيدم پائين چشمم كه باز شد جلوم يه كس تپلي بود كه با ظرافت خاصي اصلاح شده بود بدون معطلي از لبه هاي كسش شروع به خوردن كردن با اينكه به قول خودش هرشب با وحيد برنامه داشت ولي بازم لبه هاي كسش به هم چسبيده بود زبونم رو كردم لاي كسش كه از داغي داشتم ميسوختم اكرم دستاش رو سر من بود داشت تو موهام چنگ ميزد آروم آروم رفت عقب منم روي زانو دنبالش ميرفتم تا نشست روي مبل منم پاهاش رو انداختم روي شونه هام و يه كم كشيدمش جلو از سوراخ كونش ليس ميزدم تا بالاي كسش چوچولش رو گاز ميگرفتم و با نوك زبونم فشارش ميدادم اكرم هم فقط ناله بود و ناله اكرم كم كم صداش بلند شده بود و با صداي لرزون آخ و اوخ ميكرد و اوف اوف ميكرد بعد سرم رو به كسش فشار داد و با ناله گفت بخور بخور جون بخورررررررررررر جون جون جوننننننننننننننننننننن بعد يه لرزش شديد و بي حال افتاد روي مبل اكرم راحت شد اما من هنوز لباسم رو در نياورده بودم و داشتم به بدن قشنگ اكرم نگاه ميكردم اكرم سرش رو از پشتي مبل بلند كرد با چشماي خمار نگاهم كرد گفت مرسي امير مرسي خيلي حال داد من كه انگار دنيا دور سرم چرخيد گفتم خاك تو سرت امير فقط اين رو ارضاء كردي خودت موندي تو همين فكرا بودم كه اكرم بلند شد دستم رو گرفت من رو كه مثل گل روي زمين پهن شده بودم بلند كرد و بغل كرد و لبش رو گذاشت روي لبم كلي حال كردم منم شروع كردم كه دوباره تحريكش كنم يه كم با هم عشق بازي كرديم اكرم شروع به لخت كردنم كرد لخت لخت شده بودم از اكرم يه كم خجالت ميكشيدم اكرم من رو نشوند روي مبل خودش هم كنارم نشست و خم شد روم يه كم با دستش كيرم رو ماليد و بعد قشنگ خوابيد روم و كيرم رو كرد تو دهنش همچين با اشتها ميخورد انگار داره بستني ميخوره چنان ملچ مولوچ ميكرد خودم هم هوس كردم يه ساكي براي خودم بزنم ديدم تموم كيرم رو ميكرد تو دهنش نگه ميداشت بعد اوق كه ميزد مياورد بيرون از آب دهنش تخمام خيس بود كه اون رو هم با دستش ميماليد اگر اكرم يه كم ديگه ادامه ميداد خودم رو خراب ميكردم بلندش كردم كوسن مبي رو گذاشتم زير سرم خوابيدم اكرم رو هم كشيدم روي خودم به حالت 69 باز هم شروع به خوردن كسش كردم اونم يه كيرم رو به پستوناش ماليد كه من خيلي حال كردم بعد كرد تو دهنش من داشتم ميمردم بهش گفتم نكن آبم مياد خنديد كيرم رو از دهنش بيرون آورد بلند شد گفتم چي شد گفت صبر كن رفت از تو اتاق خوابشون با يه اسپري برگشت اين كونده وحيد مجهز بود يه كم به كيرم زد و با دستش ماليد كنارم نشسه بود با دستش اسپري رو ميماليد منم دستم لاي كسش بود داشتم با دستم كسش رو ميماليدم خم شد روي من يه كم لب خوري و زبون خوري كرديم بعد كشيدمش بالا يه كم ديگه كسش رو خوردم اونم باز مشغول ساك زدن شد اسپري كار خودش رو كرده بود بعد اكرم بلند شد نشست روي سينه من همونطوري كه پشتش به من بود رفت جلو تر تا كسش رسيد به كيرم و يه كم كسش رو به كيرم ماليد بعد بلند شد و با احتياط كردش تو يه نفس بلند كشيد يه كم نشست بعد شروع كرد تكون تكون خوردن بهش گفتم بچرخ معلوم بود خجالت ميكشه اما چرخيد رو به من نشست منم پستوناش رو گرفتم تو دستم اون كه بالا ميرفت منم خودم رو بلند ميكردم با كيرم ضربه ميزدم تو كسش هر دو فقط ناله مي كرديم كه من شروع به حرف زدن كردم گفتم اكرم خوب ميكنم با لبخند گفت آره گفتم خوشت مياد گفت خيلي گفتم اندازش خوبه با عشوه گفت اندازه چي گفتم همون كه اون توه گفت كدوم ؛ كدوم تو چرا اسمش رو نميگي با خجالت گفتم اندازه كيرم گفت آره خيلي با حاله حالا بگو تو چيه گفتم تو كست ديگه لبش رو گاز گرفت يه كم سرعتش رو بيشتر كرد گفت آخ جون بازم بگو دوست دارم فهميدم كه دوست داره حرف سكس بزنه و بشنوه ديگه شروع كرديم من از كس اكرم ميگفتم اونم از كير من بلند شد گفت يه مدل ديگه گفتم چطوري گفت هر طوري تو دوست داري منم شده بودم فردين گفتم تو هر طوري دوست داري بگو خنديد گفت از پشت كلي حال كردم گفتم دمش گرم يه كون توپ ميكنم چهار دست و پا شد من رفتم پشتش با دستم كونش رو ماليدم بعد باز كردم كير سيخ شده رو گذاشتم دم سوراخ كونش يه كم رفت جلو گفت اونجا نه گفتم خودت گفتي از پشت گفت از پشت بكن تو جلو گفتم جلو ديگه كجاس اسم نداره سرش رو چرخوند به من نگاه كرد گفت از پشت بكن تو كسم كيرت رو بكن تو كسم منم سر كيرم رو هل دادم پائين با سوراخ كسش كه ميزون شد اكرم خودش رو داد عقب و گفت آخيش چه حالي ميده بعد شروع كرد به عقب جلو كردن منم پستوناش رو گرفته بودم تو دستم باهاشون حال ميكردم و گاهي هم چوچولش رو ميماليدم اكرم سرعتش زياد شده بود ميگفت تند تند بكن كسم رو جر بده زود باش كسم داره ميميره كسم رو حال بيار نذار بميره بهش شوك بزن زود باش منم سرعت گرفتم و كه اكرم با گفتن واييييييييييييييييييييييييي كسم باز زنده شد خودش رو به من فشار داد فهميدم براي بار دوم اورگاسم شده بعد بلند شديم اكرم خوابيد روي زمين من خوابيدم روش و كيرم رو كردم تو كسش خوابيدم روش كسش حسابي آب انداخته بود ازش لب مي گرفتم و خودم رو تكون تكون ميدادم جفتمون مست شهوت بوديم گوشش رو كه خوردم خيلي حال كرد ازم خواست ادامه بدم منم گوشش رو ميخوردم و تو گوشش نفس ميكشيدم كه اكرم باز شروع به حرف زدن كرد آخ بكن بخور كشتي من رو واي امير چه حالي دارم ميكنم منم داشتم ميمردم سرعتم زياد زياد شده بود كه اكرم با چنگ انداختن روي كمرم بهم فهموند داره باز هم اورگاسم ميشه منم يه كم خودم رو نگه داشتم تا اكرم اورگاسم شد گفتم دارم ميام گفت بريز روي شكمم تا كيرم رو از كسش بيرون كشيدم آبم با فشار زد بيرون جهش اولش از سر اكرم رد شد ريخت روي فرش بعد تموم آبم رو روي شكم و پستوناش خالي كردم و خوابيدم روش جفتمون از زور گرماي سكس داغ داغ بوديم و خيس عرق بلند شدم از روي ميز دستمال آوردم اكرم رو تميز كردم و بعد خودم رو تميز كردم دلم ميخواست باهاش برم حموم اما خيلي دير شده بود و ممكن بود عاطفه برسه سريع لباس پوشيدم از اكرم يه لب اساسي گرفتم از هم تشكر كرديم من رفتم سر كار شب رفتم خونه اكرم خيلي معمولي با هام برخورد ميكرد انگار هيچ اتفاقي نيافتاده منم همينطور فرداش اكرم زنگ زد مغازه ازم خواست باز هم برم خونشون منم با كمال ميل قبول كردم ديگه تو اين يه هفته كار من همين بود هر روز برم پيش اكرم و هر روز با هم سكس داشتيم البته از نظر غذايي به خودم خيلي مي رسيدم اما باز هم از نفس و كمر افتاده بودم روز آخري كه قرار بود فرداش وحيد بياد به اكرم گفتم از فردا ديگه وحيد مياد تو راحت ميشي اما من چيكار كنم كه به تو عادت كردم خنديد گفت سعي ميكنم تنهات نذارم فقط نبايد كسي بفهمه قبول گفتم قبول قبول خلاصه تو اين يك ساله گذشته تقريبا من 10 بار با اكرم سكس داشتم و كلي از هم راضي هستيم
ديگه حسابي هم رومون به هم باز شده و كلي با هم حال ميكنيم

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#6 | Posted: 10 Mar 2010 05:07
انتقام سکس

مقدمه:
دوست دارم بعد از گذشت دو سال از این خاطره باز هم بهش فکر کنم . هر وقت فکر می کنم می بینم چه دنیای زیبا و کثیفیه ! زیبا چون آدمهاشو خوب میتونه انتخاب کنه و کثیف چون آدمهائی هستند که اون رو به کثافت میکشند. این آدم میتونه هم دختر باشه ، هم پسر. شنونده خاطره من، هم میتونه دختر باشه هم پسر. البته همه عاقلند و بالغ و من فقط میخوام تعریف کنم. خیلیها فکر میکنن داستانه. تخیلیه. از اینها توی ایران نیست. ولی اینها بیان واقعیاته. گاهی به حقیقت نزدیکه و گاه تردیدی بیش نیست. این خاطره به تناسب طولانی بودنش صحنه های سکسی کم داره ولی حتی در همین تعداد کم حق مطلب ادا شده.
امیدوارم حوصله داشته باشید بخونید.
...
بهش گفتم: فکر نمیکردم اینقدر پست باشی ... و با ناراحتی ازش جدا شدم.
...
اوائل تابستان بود. هوا کم کم داشت تاریک میشد. تازه از دانشگاه رسیده بودم خونه. دانشگاه بعد از امتحانات صفای دیگه داره. طی یک سالی که از دانشگاهم میگذشت با دخترهای زیادی آشنا شده بودم. چه با قصد چه بی قصد. با قصدها فقط برای دوستی بودند و نه ازدواج. و بی قصدها هم برای تفنن. سرگرمی نه از نوع سر کار گذاشتن. از این نوع که پل بر و بچ میشدم تا دختر خانم به گلوی رفیق گیر کرده رو هل بدم داخل.
وقتی رسیدم خونه دختر دائیم رو دیدم که باز برای پرسیدن سوالات درسیش اومده بود. دو سال از من کوچیکتر بود و پشت کنکور. بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم توی اتاق و در رو بستیم . با اینکه پنجره ها باز بود ولی باز هم هوا گرم بود. پرسید چرا امروز دیر کردی ؟ راست میگفت.
واقعا یادم رفته بود. برای یک لحظه به چشمهاش خیره شدم . کاری که تا حالا چندین و چند بار با دخترهای با قصدم کرده بودم. آرایش خاصی از نوع دبیرستانی کرده بود. او هم مثل اینکه متوجه تیر نگاه من شده باشه برای لحظه ای به چشمهای من خیره شد.
بیدرنگ بهش گفتم تو گرمت نیست؟
گفت : آره خیلی اینجا گرمه. و بدون هیچ حرفی دکمه های پیراهنشو باز کرد. بعد از این مدت، کنار من راحت و بدون روسری و معمولا با شلوار تنگ و یک پیراهن پسرونه بود. موهاشو نمی بست . چون میدونست که من این رو دوست دارم. اینو از حرفهای خودم فهمیده بود. موقعی که بعد از درس توی کامپیوتر عکس میدیدیم. همیشه سعی میکردم عکسها نیمه سکسی باشه.
وقتی دکمه های پیراهنشو باز کرد قلبم داشت با سرعت میزد. گفتم الانه که سینه هاشو با حفاظش ببینم. عاشق سینه هاش بودم. ولی با تعجب زیرپوششو دیدم. کار درسیمونو شروع کردیم. و توی این مدت همش سعی میکرد جلوی دیدگان تیز من همش بگه چقدر گرمه . کولر روشن بود . ولی او از جای دیگه داغ بود. اون روز من دیر کرده بودم و حالا او دیرش شده بود. با تعارف مادرم انگار منتظر چنین لحظه ای باشه شب رو خونه ما موند. شب خوبی بود. آرام و ساکت. خواهر بزرگترم خونه نامزدش بود. پدرم اومد و بعد از خوردن شام، من و نازنین رفتیم توی اتاق. بیشتر اوقاتمون رو با کامپیوتر سپری میکردیم . چت میکردیم و دیگران رو سر کار میذاشتیم. با وجودی که چند بار عکس سکس دو نفره توی سایتها دیده بودیم. فقط بهم نگاه میکردیم و میخندیدیم. اما اون شب حال دیگه ای داشتم.
منتظر بودم پدر و مادرم بخوابند. تابستونا عادت ما و خیلیهاست که پشت بوم میخوابند. ما هم همینطور. مادرم با تاکید اینکه کارتون تموم شد بیائید بالا شب بخیر گفت و رفت. فراموش کرده بودم که با ساناز دعوام شده بود. ناراحتی و هیجان با هم قاطی شده بود. اومدم بیرون و مطمئن شدم که هیچ کس پائین نیست و رفتند خوابیدن. ولی این کیر من بود که تازه تازه داشت بیدار میشد. یک لیوان آب خنک خوردم ولی برای برگشتن عجله نکردم. نازنین با اینترنت کار میکرد و موقعی که میخواستم بیام بیرون به جاهای خوبی رسیده بودیم. تاخیر کردم تا عکسهائی که میخواد ببینه کاملا لود بشه. توی دیدن عکسهای کاملا سکسی اونقدرها هم راحت نبودیم. سراغ تلویزیون رفتم. الکی این کانال اون کانال کردم. بعد از تقریبا 10 دقیقه یکدفعه برگشتم توی اتاق. دست پاچه نشد ولی گفت: در بزنی بد نیست. گفتم: آدم برای اتاق خودش که در نمیزنه و در حالی که موس رو گرفتم گفتم : ما که با هم این حرفها رو نداریم. صفحاتی که باز کرده بود رو با موس چک کردم. زیاد باز نکرده بود . مشخص بود دیده و بسته. بهم گفت فکر کردی سوتی بدم؟ فهمیدم با فیلتر شکنی که بهش گفتم حال کرده. خیلی اینترنت بلد نبود. هر چی هم که بلد بود تجربی و پیش من بود. آخه حسابی سرش به کنکور بود. فکری به ذهنم رسید . گفتم اگه سوتیتو رو کنم چی میکنی ؟ با شهامت گفت : تو رو کن تا من بگم. منم با اطمینان خاطر رفتم سراغ هیستوری آدرسها دیدم خالیه. رفتم سراغ تمپورری فایلها دیدم سه چهار تا بیشتر نیست . اونا هم مربوط به آخرین صفحه ای که باز کرده. فهمیدم که دارم کم میارم. تا اومدم سرچ کنم. گفت: دیدی نبود. دفعه های قبل از روی دستت بلد شدم. از دوستام هم دلیلشو پرسیدم . راست میگفت عادت داشتم بعد از قطع شدن از اینترنت همه ردپائی رو پاک میکردم. اون شب شب دیگه ای بود. گفت توی درایو ، دقیقا یادم نیست ، سیو کردم. اینترنت رو قطع کردم رفتم توی اون درایو. 10 تا یا 15 تا عکس سکس یک مرد با دو زن بود. مثل همیشه با مسخرگی گفتم یکیش هم گیر ما نمیاد اینا دو تا دو تا میکنند. برای من تعجبی بود که بیدرنگ اون عکسها رو سیو کرده و در جواب من میگه : حالا من یکیش. بهش گفتم واقعا راست میگی؟ گفت: آره. اولش فکر کردم میخواد کم نیاره. دوباره سوال کردم و اضافه کردم آخه تو هنوز دختری. خندش گرفت و گفت: هل نشو. نمیگم تمام که نیمه برای بار اول بسه. با اطمینان حرف میزد. کامپیوتر رو ترن آف کردم. از روی صندلیم بلند شدم . او هم بلند شد. در حالیکه دستهاشو به طرف من دراز کرد خواست تا دستهاشو بگیرم. وقتی دستهای هم رو گرفتیم همه چیز یادم رفت . فقط یادمه ساعت رو دیدم که ساعت یازده و چند دقیقه رو نشون میداد. همه چیز بر وفق مراد بود. بر خلاف هر شب پدر و مادرم هم زود خوابیده بودند. همدیگر رو بطرف هم کشیدیم. ولی او کوتاه اومده بی فاصله در آغوش من بود. دستهامو زیر بغلش بردم تا تونستم پشتشو از گردن تا سر باسنش نوازش کردم. به سینه هام فشارش میدادم و او منو با دو دستش بغل کرده بود. کم کم متمایل به تختخواب شدیم. تخت من درست سمت راست کامپیوتر بود . در حالیکه نسیم خنکی توی اتاق بود ما داغ داغ بودیم. نه او چیزی میگفت و نه من. دستمو به طرف سینه هاش برد. فهمیدم دوست داره لباساشو در بیارم. سینه هاشو مالوندم و بعد کم کم پیراهنشو در آوردم. کمک کرد زیر پوششو در آوردم. خودشو کاملا به من نزدیک کرد و من سینه های درشت و نرمشو که حالا از شدت حشر سفت شده بود از زندان خلاص کردم. متمایل به لباسهای من شد. فقط تیشرت به تنم بود. وقتی تی شرت رو با کمک من در آورد دستهاشو بالا آورد و سر منو به سمت خودش کشید. حالا هیچ مانع دیگه ای نبود تا من چشمهاشو خوب نبینم. و بوسه، این حس رو کامل کرد. لبی گرفتم که تا اون موقع میگزیدمش. با یه هل کوچیک روی تخت خوابید و من هم. چشم توی چشم هم. لب بر لب. سینه به سینه. نوبت من بود تا دلی از عزا در آورم. به یاد ساناز افتادم. لحظه ای مکث. نمیشد از خوردن سینه هاش دل بکنم. با زبان و دهان همینطور که لب به لب بودیم شروع کردم. با لذت و هیجان میخوردم تا به سینه های سر به بالاش رسیدم . حرکات او هم شروع شده بود. سینه هاشو میخوردم . نوک پستونهاش چنان خیره میکردم که نمیفهمیدم میخورم، گاز میگیرم یا مک میزنم. کیرم بیدار بیدار آماده رهائی از قفس بود. همینطور که میلیسیدم و میخوردم به سمت نافش رفتم و بعد دست به دکمه و زیپ شلوارش. شلوارش زیپ نداشت . متوجه شد و خودش شروع به باز کردن کرد. هر کدوم رو با تاخیر باز میکرد. میخواست عطش منو زیاد کنه. برای من چهار تا پنج تا دکمه چند ثانیه ای چند ساعت میگذشت. آروم آروم شلوارشو در آوردم. خودش شرتشو گرفته بود. شلوارشو به پائین تخت انداختم. به روش متمایل شدم. ولی نخوابیدم. دست راستمو به لای پاش و روی شرتش کشیدم. خیس بود. دست چپشو انداخت دور گردنم و خواست برگردم. من هم هنوز شلوارم به پام بود. نمیخواستم زحمت در آوردن شلوار رو بهش بدم . چون ممکن بود در آوردن شلوار منو چند روز طول بده و کیر بیچاره من تحمل نداشت. در همون حال ازش دوباره لب گرفتم و دوبار خوابوندمش. روی دو زانو در دوطرفش ایستادم و بند شلوارکم رو باز کردم. لحظه ای از تخت پائین اومدم و اونو درآوردم. دوباره در همون وضعیت نزدیک به سینه هاش قرار گرفتم. با یک حرکت در حالی که میخندید شرتمو پائین کشید. خندش به کیر شق شده من بود که نمیتونست توی آشیانه بره. بلند شده به حالت نشسته کیرمو گرفت و منو خوابوند. پشتم بالش بود و راحت. ساکزن حرفه ای نبود ولی میخواست اجرت سه ماهی رو که باهاش ریاضی کار کردم بده. تمام انتگرالهای نگرفته را بگیره و از کیر شق شده من مشتق بگیره. و گرفت چه گرفتنی . بعد از چند دقیقه خودشو در دسترس من قرار داد. به طوریکه هم ساک میزد و هم من دستم در شرتش بود کونش رو نوازش میکردم. موهاشو گرفتم و از روی کیرم بلند کردم. خوابوندمش شرتشو در آوردم. با گذاشتن بالشی زیر کمرش کسش اومد بالا. معلوم بود همون روز صافش کرده. حالا من بودم و دریای کس. چون دختر بود سرموگرفت به سمت کسش برد و لبهای کسش را تا اندازه ای که بلد بود و نمیترسید باز کرد. بخورش... بخورش ... لیسش بزن .... آه ....اوه . به آرامی تکرار میکرد . بعد از چند دقیقه به پهلوی او دراز کشیدم طوریکه بتونه با کیرم جق بزنه. با لرزش خفیفی احساس کردم ارضا شده ولی مطمئن نبودم و نیستم. دلم نمیخواست بار اول از کون بکنمش . پس بلند شدم و در حالیکه پاهاشو روی شونه هام انداختم رانهاشو به هم نزدیک کردم و کیرم رو روی کسش از بالا و بین دو تا ران گوشتیش گذاشتم. برای من در بار اول بد نبود. نفس هر دوتامون فضای اتاق رو گرفته بود. و من بیخود از خود نمیدونستم کجا رو فشار میدم. فقط آهش رو دوست داشتم و میدیدم حال خوشی داره. ناگهان صدای زنگی شوک عجیبی به من وارد کرد. آب کیری که تا اون لحظه قربان صدقش میشدم که نیاد روی کس، شکم و حتی سینه های نازنین پاشید. خیلی نبود ولی پاشیدنش پاشیدن بود. صدای زنگ تلفن اتاق من بود. بی اختیار به ساعت دیواری نگاه کردم . ساعت یازده و نیم ( حدوداً) شده بود. گفتم کیه این وقت شب؟ بهم گفت تو دراز بکش من جواب میدم. من خسته همون جا دراز افتادم. نازنین سریع بلند شد و در حالیکه دستمال کاغذی از روی میز کنار تخت بر میداشت به سمت تلفن رفت. الو .... الو .... جواب نیومد. قطع کرد . تا نازنین خواست بیاد پیش من. دوباره تلفن زنگ زد. برگشت به سمت تلفن . الو ... حرف بزن دیگه .... الو . قطع کرد. نای بلند شدن نداشتم. با دیدن تمام هیکل لختش از دور دوباره داشتم حشری میشدم. ولی خسته و افتاده بودم. گفتم تلفنو بیار اینجا. تلفنم بی سیم بود. گوشی رو آورد نازنین کنار من دراز کشید و در حالیکه با موهای سینه هام بازی میکرد گفت : این دفعه خودت جوابشو بده. برگشتم و با بوسه که از لباش گرفتم گفتم: باشه. هنوز آتشم سرد نشده بود. میخواستم دوباره کورس جدیدی رو شروع کنم. بفکرم رسید که تلفن رو قطع کنم. ولی دقایقی بود که دیگه زنگ نمیزد. ولی پس از چند دقیقه ای دوباره صداش در اومد. گفتم الو ... الو ... اما صدائی نیومد. با عصبانیت گفتم: حرف بزن .... با این حرف صدای قهقه های چند دختر و پسر رو شنیدم . البته صدای دخترها بیشتر بود. قطع کردم و دیگه حوصله ادامه نداشتم. انگار این تلفن فروکش هیجانات اعصاب من بود. به نازنین نگاه کردم و ازش تشکر کردم. نازنین دبیرستانی بود و هنوز وارد جامعه کثیف ما نشده بود. هر چه هم که بود از روی احساس و علاقه ای بود که به من داشت.
جالبه که سعی میکرد تا در کنکور در رشته من قبول بشه. البته من هم سعی نمیکردم او رو فریب احساسی بدم. او هم اخلاق منو فهمیده بود. شرتمو پوشیدم و بعد شلوارکم و تیشرت. تازه یادم اومده بود پدر و مادری هم توی خونه هستند. بهش گفتم: مرسی شب خوبی رو با هم داشتیم. اومدم بیرون. رفتم توالت. دقایقی بعد برگشتم به اتاق. به محض اینکه وارد اتاق شدم دیدم لباساشو پوشیده. اون وقت شب با وجود پدر و مادرم حتی خواب فرصت برای رفتن به حمام مناسب نبود. تا وارد اتاق شدم به طرفم اومد و نگاه توی چشمهام کرد و بهم گفت: خیلی نامردی و با عجله به سمت پشت بوم برای خوابیدن رفت. دستشو گرفتم ولی اونو کشید و گفت : ولم کن. شب خوشم بیخوش شد. از خودم میپرسیدم چی شده؟ من چه کردم؟ تا صبح فقط به او ، حرفش و کسش فکر میکردم. از طرفی میگفتم من که کیرمو داخل نکردم. از طرفی میگفتم اگر هم مساله ای پیش بیاد دندم نرم باهش ازدواج میکنم. فرهنگ پرده داری ما عجب فرهنگیه. هم خوبه هم مزاحم. من دیگه بالا نرفتم . و روی تختم نمیدونم کی خوابم برد. تا اینکه شنیدم مادرم صدام میکنه پاشو صبحونتو بخور. پا شدم . سراغ نازنین رو گرفتم. مادرم گفت صبحانشو خورد رفت. هنوز بوی کیر با من بود. رفتم حمام و بعد صبحانه خوردم. اون روز کاری نداشتم. دنبال بهانه ای بودم تا باز ببینمش و بفهمم دیشب چی شده. رفتم توی اتاق تا لباسهامو بپوشم که یکدفعه چشمم به کتاب ریاضیش که همیشه باهش بود افتاد. خوشحال شدم و کتاب رو برداشتم. براش زنگ زدم. کسی گوشی رو بر نداشت. گفتم حتما خونه نرسیده. تصمیم گرفتم برم خونشون. اومدم بیرون و یک راست رفتم سمت خونشون. خب راهشون به ما دور بود. سر راه یکی دو جا هم کار داشتم. هر چند ضروری نبود ولی برای تاخیر رسیدن خوب بود. طرفهای ساعت 11 بود که رسیدم. زنگ زدم . زن دائیم در رو برام باز کرد و بعد رفتم بالا. مثل همیشه به استقبالم نیومده بود. رفتم سراغش توی اتاق . سلام کردم. با بی میلی جوابمو داد. معلوم بود او هم مثل من حمام رفته . بهش گفتم: عافیت باشه. دیدم جواب نداد. گفتم: صبحی با عجله اومدی کتابت یادت رفته بود. برات آوردمش. گفت: نیازی نبود خودم میومدم می آوردمش. بهش گفتم: تو منو خوب میشناسی . اهل خیانت نیستم. اما تا نفهمم چته و چرا با من اینجوری میکنی. و کام دیشب هر دومون رو زهر کردی ول کن نیستم.
زن دائیم در زد و با دو تا لیوان شربت اومد توی اتاق. چند دقیقه ای نشست و رفت. میدونستم دیگه نمیاد. روی تخت نشسته بود. رفتم کنارش و دست چپمو انداختم روی شونه هاش. بهش گفتم : وقتی من نمیدونم برای چی دارم مجازات میشم تو چرا سعی میکنی منو مجازات کنی؟
گفت: خودت بهتر میدونی.
گفتم: من که نمیفهم چی میگی؟ بگو. شما دخترها احساساتتون رو خوب بیان میکنید. دیدم باز هم ناز میکنه. هرگز به خودم اجازه ندادم ناراحت بشم. بلند شدم و بهش گفتم ساعت 5 عصر جای قرار همیشگیمون.
گفت : چه خبره؟ من درس دارم. مگه نمیگی خودم میدونم پس میخوام تو هم بدونی که من هم میدونم. بیرون رفتم و اونم پشت سرم اومد. مجبور بود. و الا جلوی مامانش سوتی میداد. به زن دائی گفتم. نزدیک کنکوره بد نیست یه هوائی به سرش بخوره. عصری میاد میبرمش سینما. نازنین برادر داشت ولی خیلی کوچیکتر از خودش بود. با این حرف من، نازنین نمیتونست عصری از خونه بیرون نیاد ولی میتونست بیرون بیاد ولی سر قرار نیاد. زن دائیم تا سر پله ها اومد و نازنین توی هال میچرخید تا من برم. به زن دائیم بلند گفتم : شماره موبایل منو که دارید اگه خبری بود به من بگید. نازنین خوب فهمید که اگه سر قرار نیاد ، یا دیر کنه مامانش به من تلفن میکنه و میپرسه. منم هیچوقت به زن دائیم دروغ نمیگم. عصری ساعت 5 سر قرار حاضر شد. با تاخیر ولی اومد. جالبه زن دائیم زنگ زد و پرسید رسیده؟
نازنین گفت: خوب درستو بلدی.
گفتم : خب آره اگه بلد نبودم که به تو درس نمیدادم. هدفم رفتن به سینما یا پارک نبود. توی این بلبشوی جامعه ما صلاح ما قدم زدن توی خیابانهای طولانی و شلوغ تهران بود. کم کم ازش خواستم تا برام جریان دیشب رو توضیح بده.
گفت: من از وقتی تو وارد دبیرستان شدی بهت علاقه پیدا کردم. دوست داشتم در کنار موفقیتهات دست منو هم بگیریو بالا ببری. کنکور که قبول شدی منم خودمو کشتم تا قبول بشم. دیشب منو به آرزوی چند سالم رسوندی که دوست داشتم منو در آغوشت بفشاری. من میدونم که توی دانشگاه دوستهای زیادی داری ولی فکر نمیکردم نامزد داشته باشی. اگه داشتی چرا منو در آغوش کشیدی؟ این عین نامردی نیست؟ تازه فهمیدم این حرفها از اون تلفنهای لعنتی دیشب بوده. موقعی که توی توالت بودم. و جز ساناز هم کس دیگه ای نمیتونسته باشه. ولی چرا شمارش فرق میکرد. صدای قهقه ها چی بود؟ بهش گفتم : من نامزدی نداشته و ندارم. در مورد ازدواج هم تا حالا بهش فکر نکردم. تو رو هم خیلی دوست دارم. ولی تو اگر انتخابی کردی یا میکنی فقط از روی احساسه . بری دانشگاه از من بهتر زیاد پیدا میکنی.
گفت: همینطور که تو پیدا کردی؟
گفتم: باز از روی احساس حرف زدی؟ تقریبا دو هفته به کنکورت باقی مونده. برای اینکه به تو اطمینان بدم فرصت میخوام. تو هم باید کمک کنی. تعجب کرد ولی چون با اعتماد کامل گفتم قبول کرد و چهرش برگشت. لبخند زد. وسوسه شدم که امشب هم ببرمش خونه ولی صلاح بود تا فعلا مدارا کنم. ساعت تقریبا 9 شب بود که رسوندمش خونه. خودمم رفتم خونه. بعد از شام توی اتاقم مشغول کارهای خودم بودم که موبایلم صداش در اومد. شماره ساناز بود . همیشه به موبایلم زنگ میزد. خواستم جوابشو ندم . اما شک تلفن دیشبی منو مجبور به جواب کرد. الو ... سلام منم ساناز ... خوبی آقای عصبانی؟
یک لحظه باز میخواستم آتیشی بشم و هر چی که از فحش بلد بودم بار این جنده خانم تحصیلکرده بکنم ولی کنجکاوی دیشبی حرفهای منو به شوخیهای همیشگی برگردوند. با وجودی که به نظر خودم بدترین حرفها رو بهش زده بودم ولی انگار نه انگار. بین صحبتهام بی مقدمه بهش گفتم: ببخشید دیشب نتونستم باهت صحبت کنم. از پشت تلفن معلوم بود جا خورده.
از پشت تلفن معلوم بود جا خورده.
گفت: خواب نما شدی. یا پای کس دیگه ای در میونه؟
این جنده خانوم میگفت باز نیست ولی تازگی فهمیده بودم بغل خیلی از همکلاسیهامو تجربه کرده.
زیر درختها، پشت دیوارها، توی توالت و حتی رختخواب خوابگاه.
ولی تا حالا چطوریه که میگفت باز نشده اینو بدونید که پردش حلقوی نیست.
ساناز واقعا خوشگله . با چشمهای سبزو یخی که داره آدمو می سوزونه. با صدای گرمی که داره هر مردی رو جذب خودش میکنه. با اینکه هم سن هستیم و اختلافمون فقط چند ماهه سینه های درشت و نرمی داره. چاق نیست. لاغر هم نیست. باسن پهنی هم نداره. و پیشانی بلندش منو یاد حدیث میندازه. همون بازیگره خوش تراش چشم زیبا. باهش توی رستوران دانشگاه آشنا شدم. خیلی راحت و بدون خونریزی!
بارها به من گفته بود دوست نداره من ترکش کنم. بهم علاقه داره . اما من هم آدم خوش باوری نبودم که بخوام به این سادگیها اعتماد کنم. درسته که هفته که هفت روزه چهار روزش با من بود ، سه روز دیگه با نازنین بودم ، ولی فقط 2 یا 3 ساعت. خوبیش زیبائیش بود و الا دوست تا دلتون بخواد داشت. گاهی وقتها همین دوستی ها سر آغاز عشقی میشه که دیگه نمیتونی فراموشش کنی.
دوستی من و ساناز هم میخواست اینگونه بشه. ولی او سابقه دار بود ، سابقه دار بیوفائی.
پشت تلفن بهم گفت: شما مردها خیلی خودخواهید. با هر کسی که دلتون بخواد دوست میشید و حالتونو میکنید و وقتی یکی دیگه پیدا کردید قبلیو ول می کنید. دیدم میخواد کل کل کنه. گفتم من حوصله جر و بحث ندارم. کاری داشتی با من تماس گرفتی؟
دید مثل قبل تحویلش نمیگیرم جدی شد و ادامه داد: فردا شب توی خونه یکی از بچه ها مهمونیه. هر کی با دوست پسرش میاد. تو هم دوست داشتی بیا. دوست دخترهاتو هم بیار. مجبور بودم بپذیرم. در ضمن هنوز بهش شک داشتم. گفتم نشانی رو بده حال داشتم میام. نشانی رو داد. بعد از تماسش به حرفهاش فکر میکردم .
میخواستم بهش حق بدم. یا به هر دختری که اینطوری فکر میکنه. ولی هنوز صحنه های سکسش توی پارتی هفته قبلش که تصویر برداری شده بود جلوی چشمهام ظاهر میشد. همکلاسیمون ، نادر، بهم داده بود. پارتی توی خونه آرش بوده. من رو خبردار نکرده بودند.
اول بهتون گفتم که بعضی دخترها رو به پسرها میرسوندم. واسطه آشنائیشون میشدم. آنی یا همون آناهیتا رو من به نادر رسونده بودم. و نادر بخاطر این کار من لطف بزرگتر رو شامل حال من کرد. سریع با نادر تماس گرفتم و جریان رو جویا شدم. محل امن و ساکتی بود. سرجمع بچه هائی که دعوت شده بودند 22 یا 23 نفر بودن. از نادر پرسیدم ساناز با کی میخواد بیاد. گفت مگه نمیخواد با تو بیاد؟ بهش گفتم : من دیروز باهش بهم زدم ولی پر رو خانم با زنگ زد.
نادر گفت: همه چیه رو کردی دیوونه؟
گفتم: من ؟ من که به شما خط میدم.
نادر گفت: میدونستم تو با سیاستی. شاید راست بگه ولی من میگم فقط اعتماد به نفس دارم.
گفت : خبر نداره با کی میاد. اون شب رو به فکر نقشه ای برای حال گیری بودم. تا حدود ساعت 3 فکر میکردم. و نفهمیدم کی خوابم برد. صبح یه سری رفتم دانشگاه تا شاید از دوست دخترهای قبلیم کسی رو ببینم. مخصوصا پارتی رفته ها. ولی چون اوائل تابستان و بعد از امتحانات بود کسی رو پیدا نکردم. تلفنشونو داشتم. ولی چون باهشون بهم زده بودم فقط باید رو در رو ازشون میخواستم. شاید منظورمو فهمیده باشید. تا ظهر علاف میگشتم تا اینکه بدون نتیجه برگشتم. بردن دوست دختر صرفا حال گیری از اطرافیان بود. نه کارت ورود به پارتی.
این بار تیری شیطانی به مخم اصابت کرد. نازنین که به قول خودش منو با هیچ کس عوض نمیکرد. توی راه با مبایل باهش تماس گرفتم. گفتم به هر بهونه ای که شده بیا خونه ما. اگر میومد. بردنش کاری نداشت. کمی اشاره به مهمونی کردم ولی ممکن بود گفتن پارتی کار رو خراب کنه.
مخصوصا نازنین که بد جوری شک کرده بود.
گفت : نه نمیتونم بیام. درس دارم. بیش از این بیفایده بود. شب طبق قرارهای همیشه خونه رو هر طوری بود پیچوندم و ماشین بابا رو سوار شدم و رفتم پارتی. راستی اینم بگم که پارتی یکی از پسرهای سال بالائی کیر کلفت بود که قبل از آمدن نمره هاش ادعا میکرد فارغ شده منتهی از تحصیل. منم میشناختمش. تورهای ما معروف بود. خونه ویلائی بود و با بپاهائی که آرش ، میزبان پارتی، استخدام کرده بود کاملا ایمن.
این دومین پارتی بود که اونجا بود. معمولا عادت داشتم زود برم . هنوز خیلیها از بابا مامانشون اجازه نگرفته بودن. دفعه قبل هم اینجا پارتی بوده اما ساناز نذاشته بود آرش منو دعوت کنه.
نادر به من اسامی اونهائی که دعوت شده بودن رو گفته بود. از طرفی چون صاحب سلیقه هم تشریف داشتم آرش منو در جریان سرویسهای شبانه قرار میداد. راستش پارتیهای قبلی هر کی یکی برای خودش داشت. به آرش گفتم : خودمونیم؟ گفت: خواهر کوچیکه هم اومده توی کار. دوستهاشم گفته. دیگه سوال نکردم .
خواهرش رو که میومد دانشگاه دیده بودم. یکی دو سال از من کوچیکتر بود. س

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#7 | Posted: 11 Mar 2010 13:40
سكس با دختر عمو صحرا


سلام اسم من بهمن هست و مي خوام براتون جريانه سکس من و دختر عموم را براتون تعريف کنم. خونه ما سه طبقه هست که يکي از طبقاتش زير زمين هست که انبار لوازم فروشگاه پدرم هست و طبقه وسط خونه ما هست و طبقه بالايي خونه عموم هست .
عموي من فقط دو تا دختر داره . اسم دختر عموهاي من سحر(بزرگه) صحرا(کوچيکه) .سحر امسال در يکي از شهرستانهاي فلسفه قبول شده و صحرا امسال ديپلم مي گيره . عموي من مسئول يکي از بخشهاي بيمارستان است و بعضي شبها به خاطر زياد بودن مريض ها مجبور است دير بيايد . زن عموي من هم دبير است و روزها در مدرسه است.
يک روز که من و مادرم در خانه بوديم صداي زنگ تلفن آمد من گوشي را برداشتم . پسر خاله ام گفت گوشي را بده به خاله من هم گوشي را دادم به مادرم . من متوجه تغيير ناراحت شدن مادرم شدم .مادرم گوشي را گذاشت و به من گفت که عباس آقا (شوهر خالم) با يکي دعوا کرده اون طرف زده تو گوش عباس آقا و اون ضربه مغزي شده.مادرم لباس پوشيد و رفت بيمارستان . قبل از رفتن به من گفت که زنگ بزن به عموت و بگو عباس آقا تو همون بيمارستان بستري هست.من هم اينکار را کردم.
حدودا ساعت 11 بود که سحر اومد خداحافظي کرد و رفت دانشگاه .
من از اين موضوع بسيار خوشحال شدم چون الان بهترين فرصت براي رسيدن به صحرا بود.من رفتم بالا وبه صحرا گفتم توي کامپيوترت شو داري .اون هم گفت اره . اون يه لباس نازک يک تيکه پوشيده بود و از زير اون تمام بدنش معلوم بود.من که حشري بودم بيشتر حشري شدم .
رفتم نزديک تختش و تونجا نشستم .اون برام شربت آورد من پاشدم شربت را گذاشتم روي ميز و با شمردن 1. 2. 3. پريدم روش اون اول جيغ ميزد و من را فحش مي داد . من هم ديدم که اينجوري ظايع هست و شروع کردم به لب گرفتن.با اين کار من اون ساکت و رام شد.
بعد از چند دقيقه لب گرفتن لخت شديم. من هنوز مي خواستم سينه هاش را بخورم که اون امان نداد و شروع کرد به ساک زدن من نميدونم اون چه جوري کير من رو حدود ده دقيقه داشت ميخورد .ابم اومد و توي دهنش خالي کردم .اون از اين کار من خوشش نيومد و همه اب کمرم را تف کرد.
کيره من خواب رفته بود و من بهترين فرصت را براي خوردن سينه هاي سفيد و کوچيک اون را بدست اوردم و انقدر خوردم که اه و اوهش در اومد دوباره کيرم به شرايط ارماني رسيده بود گفت از عقب بکن من کيرم را با کلي تف گذاشتم دم سوراخه کونش يکم فشار دادم آخش در اومد کشيدم بيرون دوباره فشار دادم ديدم ايندفعه راحت تر رفت تو اون يه جيغي زد که من ترسيدم . من شروع کردم به تلمبه زدن و انقدر کردم که ابم اومد و همون تو خالي کردم. پس از چند لحظه که پاشدم ديدم تختش پر شده از خون . حالا تازه فهميدم که چه گندي زدم بله همردش رو برداشته بودم و هم آبم رو ريخته بودم توش.
نميدونستم بايد بخندم يا گريه کنم بعد از سي دقيقه صحرا به حال اومد و وقتي فهميد چي شده شروع کرد به گريه کردن من سريع يک قرص ضد حاملگي بهش دادم و شروع کردم به دلداري دادنش که اشکال نداره و از اين جور حرفها .
قرار شده فردا با هم بريم پيش دکتر تا ببينم چه خاکي مي تونم به سرم بريزم

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#8 | Posted: 12 Mar 2010 14:11
سکس گروهی شراره

سلام اسم من شراره است و الان ۲۸ ساله هستم ، ۴ سال قبل ازدواج کردم که بعد از دو سال زندگی مشترک ، کارم با همسرم به طلاق کشيده شد ، خب برای من که يک دختر حشری بودم خيلی سخت بود که بودن شوهر بمونم ، برای همين توی اين مدت بعد از طلاق ، فقط با پسر داييم که ۳ سال از من کوچيک تره سکس داشتم ، ولی خاطره ای که ميخوام براتون بگم ، يک سکس معمولی با هومن ( پسر داييم ) نيست ، بلکه يک سکس خفن است .
هميشه آرزو داشتم که با بيش از يک مرد در سکس داشته باشم ، يعنی دوست داشتم همزمان با دو و يا سه نفر مرد کير کلفت سکس داشته باشم ، برای همين به هومن سپردم که اين دفعه که خواست به خونمون بياد ، دو تا ديگه از دوستاش رو هم بياره تا اولين سکس چند نفره رو هم امتحان کنم . از اونجايی که من بهد از طلاق از شوهرم در خونه پدر و مادرم بودم ، نميشد که يه دفه هومن با دو تا مرد ديگه بياين تو خونه ، البته خود هومن هر وقت که ميخواست ميتونست بياد ، چون بهانه اومدن هومن خونه ما اين بود که اون به من کامپيوتر ياد بده ، چون ليسانس کامپيوتر بود و به همين هوا با هم يه حال اساسی ميکرديم ، خلاصه مامان و بابام برای سر زدن به خواهرم راهی کرج شدن و حالا ديگه توی خونه تنها شدم ، به هومن زنگ زدم و گفتم که خونمون خاليه و امروز بهترين موقع برای اون سکس چند نفره ، اون هم به من گفت که ساعت پنج بعد از ظهر با ۲ تا از دوستای کير کلفتش مياد خونه ما .

حال عجيبی داشتم ، چون تا اون روز همچی کاری رو نکرده بودم ، برای همين خودم رو آماده کردم برای اين سکس ، اول از همه کس رو به اصطلاح بلوری کردم تا بيشترين لذت رو از من ببرن ، ساعت داشت ۵ ميشد ، لباسامو در آوردم و فقط با يک شورت منتظر اومدن هومن و دوستاش شدم . ساعت ۵ و ده دقيقه بود که صدای زنگ در اومد ، در رو باز کردم و همون با دو تا از دوستاش اومدن تو ، من هم تو اتاقم منتظرشون نشستم ، هومن ميدونست که من هميشه سکس رو تو اتاق خودم دوست داشتم ، در اتاق رو باز کرد و با دوستاش وارد شدن ،
من هم با اون وضعم بلند شدم و با هاشون سلام کردم و هومن گفت : خودتو که آماده کردی ؟
من هم گفتم : آره ميخوام امروز جرم بدين . هومن هم گفت : مطمئن باش ، چون کير کلفت ترين دوستام رو آوردم .
روی تختم نشستم و هومن هم اومد کنارم نشست ، دوستاش هم داشتن ما رو نگاه ميکردن ،
لابد با خودشون گفتم ، که اين هومن چه دختر عمه جنده ای داره ، خلاصه هومن مثل هميشه سينه هامو تو دستاش گرفت ، من هم شروع کردم به مالوندن کيرش از رو شلوار .
ديدم که مالوند کير از رو شلوار که فايده نداره ، برای همين کمربند شو بازکردم و شلوارشو يه کم کشيدم پايين و کيرشو در آوردم و بدون معطلی تو دهانم بردم ، گرمای کيرش يه حال خوبی بهم داد ، هومن فقط نشسته بود و کاری نميکرد و من فقط براش ساک ميزدم . دو سه دقيقه که ساک زدم ، سرمو بالا آوردم و به دوستای هومن گفتم نکنه شما اومديم اينجا که فقط ما رو نگاه کنين ، هومن خندش گرفت و به دوستاش گفت که زود باشين ديگه ،
اونها هم بدون معطلی لباساشونو در آوردن ، وای چه کيرايی داشتن ، شق شق و بزرگ ، اومدن سراغم . اول هومن روی تخت دراز کشيد و من هم از پايين شروع کردم براش ساک زدن ، و يکی از دوستای اون هم اومد و نشست زير من و شروع کرد به ليس زدن کسم ، اون يکی فقط داشت بدنمون دست مالی ميکرد ، هومن بلند شد و جاشو به يکی از ديگه از دوستاش داد و حالا من داشتم برای اون دوستش ساک ميزدم و هومن هم اومد پشتم و آروم کيرشو تو کسم کرد ، و بعد شروع کرد به تلمب زدن ، ديگه مثه سگ حشری شده بودم ، و کير اون پسره رو با حرص و ولع تمام ميخوردم ، هومن و هم با شدت داشت منو از کس ميکرد ، داشتم ديوونه ميشدم که هومن کيرشو در اورد و بعد از چند ثانيه حس کردم که پشتم داغ شد ،
سرمو بر کردوندم و ديدم هومن آبش اومده و همه رو ، رو پشتم خالی کرده و بعد شم خودش با دستمال پاک کرد ، هومن رفت يک کنار تا کيرش دوباره شق کنه و اون يکی دوستش اومد و کيرشو با تموم فشار کرد تو کسم ، بد جوری دردم گرفت و آخ بلندی گفتم ، چون کيرش از هومن کلفتر بود ، اون هم شروع کرد به تلمبه زدن ، ديگه ساک زدن رو ول کرده بودم ، لذتی عجيبی داشت ، چشمامو بسته بودم و داشتم با تموم وجود لذت ميبردم ، که يک دفه حس کردم يه کير ديگه رفت تو سوراخ کونم ، با فشار وارد شد ،
دادی کشيدم که هومن گفت : مگه خودن نگفتی ميخوای جر بخوری ؟
با اين که درد فراوونی داشت ، ولی لذت هم داشت ، يه دو سه دقيقه همون جور گشذت ، که هومن اومد و دوستاشو کشيد کنار و بعد به من گفت که روی تخت بخوابم ، البته قبلش يکی از اون پسرا اومد و خوابيد و من هم به پشت روش خوابيدم ، پاها دادم بالا و اون کيرشو درست گذاشت رو دهانه کونم ، هومن هم اومد اين ور تخت و سرمو به طرف بالا کشيد و اون يکی دوستش هم ، اومد رو ی من ، و کيرشو گذاشت در دهانه کسم ، و همزمان با هم شروع کردن به گاييدن من ، يکی کيرش تو کونم و اون يکی ديگه هم در کسم ، هومن هم از بالا کيرشو کرد تو دهنم و از اونجايی که سرم به سمت عقب و بالا بود ،
ميتونست کيرشو تا هر جايی که ميخواست تو دهنم بکنه ، و اون هم کيرشو تا جای تخماش کرد تو دهنم که تخماش چسبيد به لبام و سریع کيرشو کشيد بيرون ، همينکه کشيد بيرون سرم بلند کردم و يه جورايی ميخواستم هوق بزنم ، که هومن سرم گرفت و کشيد پايين ، خنده ای از روی شهوت بهش زدم و اون دوباره کيرشو کرد تو دهنم و اين دفعه با دستاشم شروع کرد به بازی کردن با سينه هام ، داشتم با تمام وجود از اون سکس لذت ميبردم ، توی جفت سوراخام که دو تا کير کلفت بود ، کير هومن هم که تو دهنم بود و سينه هام هم تو دستای هومن ،
معنای واقعی سکس اون بود .
ديگه ارضا شده بودم ، اون يکی که کيرش تو کسم بود ، کيرشو در آورد و با دو تا دست رو کيرش کشيد و آبش فوران زد روی بدنم ، اون يکی هم که زيرم بود خودشو از زيرم کشيد بيرون و اون هم آبشو روی بدنم خالی کرد ، حالا فقط هومن مونده بود کيرشو گرفتم ، و من براش شروع کردم به جلق زدن ، شش هفت بار که دستمو بالا پايی کردم ، آبم هومن هم اومد و اون آبش رو صورتم پاشيد و بعد هم کيرشو تو دهنم کردم تا باقی آبشو بخورم ، ديگه نايی برام نمونده بود ،
لذت واقعی سکس رو برده بودم و حالا ديگه بی رمق و بيحال بودم ، ديگه نميتونستم تکون بخورم ، دوستای هومن هم ديگه داشتن لباساشونو تنشون ميکردن تا برن ،
هومن اومد کنارم و دستمو گرفت و منو نشوند و گفت : اميدوارم که اون لذتی رو که خواستی بودی ببری؟ من هم يک خنده تحويلش دادم ، که يعنی آره از اون چيزی هم که بود بيشتر حال داد ، هومن يک لب ازم گرفت و گفت : شب که تنهايی دوست داری بيام پيشت ؟ من هم بهش گفتم آره ، ولی ديگه دوستاتو نيار . خنديد و گفت : شب ساعت ۱۱ ميام و تا صبح باهاتم و بعدش با دوستاش رفت .
راستش درسته که خيلی حال داشت ، ولی واقعا روی من فشار آورد و درده عجيبی داشت ، خلاصه اين هم يک خاطره از من بود که اميد وارم ازش خوشتون آمده باشه .

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#9 | Posted: 12 Mar 2010 14:12
سکس گروهی مریم

صبح اون روز هنوز خواب بودم كه عمم اومد بالاي سرم وبيدارم كرد گفت منو سعيد داريم ميريم توهم پاشو صبحانه ات تو اشپزخونه اماده است راستي يادم رفت بگم كه عمم شاغل بود صبح مي رفت وبعد از ظهر بر مي گشت اون روز هيچ چيزي كه بشه گفت پيش نيامد حوالي ساعت 3 عمه اومد و دو سه ساعت بعد هم سرو كله سعيد پيدا شد.
اونشب هر وقت موقعيت مناسبي بود و مادرش نمي ديد سعيد اروم با دست مي زد در كونم.
منم عمدا هي از جلوش رد مي شدم يا جولش دولا مي شدم كه مثلا چيزي رو بردارم ولي با اين وجود اون شب هم بدون مسئله اي گذشت.
فقط سعيد گفت فردا خونه اي يا ميري جايي و منظور اون ازاين حرف برام روشن بود!
صبح فرداي اون روز سعيد مثل روز قبلش با مادرش رفت و نزديكاي ساعت 9 بود كه ديدم زنگ در رو ميزنند.
رفتم ديدم سعيده اومد تو گفت مريم خيلي احمقيت كردي زنگ زدي خونه ما بايد زنگ خونه دايي شون (عموي من باباي مهدي) اونا ديگه سيريش نمي شدن!
منم گفتم چي شده حالا؟
گفت اخه الان مهدي...!
گفتم تو غصه مهدي رونخور اون هروقت بخواد ميتونه بياد اينجا بعدم رفتم تو اشپزخونه جلو يخچال دولا شده بودم كه چيزي بردارم ديدم اومد بغلم كرد.
بلند شدم گفتم اذييت نكن مي خوام نهار درست كنم كشيدم عقب در يخچال رو بست گفت ناهار بامن بعد در حالي كه من هنوز تو بغش بودم منو هل داد سمت حال كه رسيديم از تو كمد ديواري يه تشك برداشت وانداخت وسط حال بعد سريع شروع به لخت شدن كرد ديگه لخت لخت شده بود من همين طور داشتم نگاه ش مي كردم!
گفت چيه مات برده لخت شو ديگه!
گفتم اخه درد داره!
خنديد گفت بايد درد داشته باشه تو لخت شواين دفه بهتره!
منم لخت شدم وقتي به شرتم رسيدم گفت اونو بزار باشه خودم درميارمش! گفت بخواب من دراز كشيدم روي زمين! گفت دمر شو منم دمر شدم اول از روي شرت كفل هام تو دوتا دستاش گرفت فشار داد بعد شرتم تا نصفه كشيد پايين كفل هامو گرفت تو مشتش و از هم باز كرد و يك تف كوچيك انداخت روي سوراخ كونم و با يك انگشت تف مالوند درسوراخ كونم و اروم فرو كرد تو!
درد زيادي نداشت ولي من عكس عمل نشون دادم مي دونستم اون از اين حركت خوشش مياد و اين حركت باعث ميشه بيشتر با كون من ور بره. ولي او نگفت بلند شو! بلند شدم خودش به پشت خوابيد و گفت حالا با روي من طوري كه كونت روبه صورت من باشه بخاب(69) شرتمو در اوردم و خوابيدم اونم دوباره انگشتشو خيس كرد كرد تو كونم و گفت توهم مشغولشو منم كيرشو گرفتم تو دستم چند تا جلق براش زدم سرشو كردم تو دهنم اونم داشت با انگشت تو كون من بازي ميكرد و ميگفت الان كاري ميكنم كه خرطوم فيلوهم تحمل كني!
بدجوري حواسمون پرت كار خودمون بود كه يكدفه يه نفر داد زد دارين چي كار مي كنين؟
قلبم ايستاده بود سريع سرمو بلند كرد ديدم مهديه(قبلا به شما گفته بودم كه مهدي پيش ما زندگي مي كرد حتي يه اتاق داشت بخاطر همين هم كيلدهاي ساختمونو داشت ولي اون موقع يه مدتي بود كه بيشتر خونه خودشون ميخوابيد تا خونه ما)
دوتايي از ته دل يه نفس راحت كشيديم من بلند شدم رفتم يه گوشه رو پا نشستم!
سعيد گفت گوساله ادم اين طوري مياد و به شوخي گفت اول تو بگو به اجازه كي دست زدي بهش!
مگه نميدوني اين مال منه دفه بعد ازين بي اجازه دست بزني دستو قلم ميكنم بعد اومد جلومن ايستاد و گفت كارت و شروع كن كه بد هوسيم كردي دختر!
من كمربندشو بازكردم شلوارشوتا نصفه كشيدم پايين كيرش افتاد بيرون نه كاملا سفت شده بود نه شل شل بود يه خورده كيرشو با دستم بالا پايين كردم بعد كردم توي دهنم كيرش تو دهنم هي بزرگتر ميشد بعد از چند لحظه سعيد هم اومد كنارش ايستاد و به شوخي گفت: اجازه هست؟
- حالا چون دلت نشكنه اره!
من كيرسعيد رو تودستم گرفتم وبا اون بازي ميكردم و كير مهدي تو دهنم بود كير مهدي رو در اوردم و اونم تودستم گرفتم كيرش دو برابر مال سعيد بود ميخواستم ادامه بدم كه مهدي كيرشو از دستم كشيد بيرون.
من شروع به خوردن مال سعيد كردم بعد از چند لحظه مهدي كه لخت شده بود منو از جلو سعيد بلند كرد يه دستي در كسم كشيد گفت خوبه به پشت خوابيد وبه من گفت بيا بشين روش!
منم رفتمو نشستم روش همينطور اروم كه مينشستم كيرش وارد كسم ميشد وقتي كاملا نشستم يه كم مايل به سمت جلو شدم و با كمك مهدي رو كيرش بالا و پايين ميكردم در اين حال سعيد اومد بالاي سر مهدي كيرشو رو به رو صورتم گرفت من با دست براش جلغ ميزدم وگاه گاهي هم سر كيرشوميكردم تودهنم.
مدتي كه گذشت سعيد گفت منم برم رو كون؟
مهدي گفت خوب برو ولي تف نزن! من تو جيبم كرم اوردم!
سعيد كيرشو چرب كرد بعدم يكم از اون در سوراخ كونم ماليد.
مهدي با دستاش بدنمو بالا نگه داشت وسعيد كيرشوكرد تو كونم همزمان با اين كار من ارضا شدم و بعدش مهدي دستشو از زير بدنم ازاد كرد.
با ورود كير مهدي تو كسم كير سعيد بيرون اومد!
من ديگه حال بالا و پایين كردن نداشتم مهدي بدن منو بلند ميكرد و سعيد فرو ميكرد و وقتي كير مهدي فرو ميرفت كيره سعيد بيرون ميومد.
بعداز مدتي مهدي خسته شد و منو ول كرد و سعيد در حالي كه كير مهدي تو كسم بود با فشار وزنش تو كونم جا ميكرد وقتي كيرش ميرفت تو احساس ميكردم شكمم داره پاره ميشه سرعتشو زياد كرد و بعد ازمدتي كيرشو در اورد ومحكم سرشو نگه داشت و روي دستمال كاغذي خودشو خالي كرد.
بعدش مهدي منو دمر خابوند كيرشو كرد تو كونم كيرش خيلي كلفت بود و كونم درد گرفت به خاطر همين كير شو در اورد منو به پشت خوابوند مچ پامو با دست گرفت وبالا اورد و كيرشو تو كونم جا كرد و شروع به تلنبه زدن كرد وهمين طور سرعتشو بالا تر ميبرد تا من براي بار دوم ارضا شدم.
چند لحظه بعد كيرشودر اورد و ابشو روي شكمم خالي كرد كير پر ابي داشت و از بين ناف تا سينم از اب مهدي پر شده بود.
چند دقيقه همين طوري كف هال خوابيده بودم و با دستم با اب مهدي بازي ميكردم بعدش رفتم حموم يه دوش گرفتم وقتي بيرون اومده بودم پيك سفارش غذا سعيد رو اورده بود بعد نهار اون دوتا رفتند و من خونه رو تميز كردم ومنتظر عمه ماندم.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#10 | Posted: 12 Mar 2010 14:14
سکس من ، شوهرم و ساناز

من آتوسا 27 سالمه و الان حدود 5 ساله دارم با شوهرم امیر زندگی میکنم ماجرا بر میگرده به زمانیکه نزدیکای 3 سال از ازدواجمون میگذشت، اولا بگم من و اون زندگی بسیار خوبی داشتیم و داریم خداییش شوهر ایده آل من بود از هر لحاظ ولی متاسفانه مثل همه زن و شوهر هائی که وقتی یه مدت از زندگیشون میگذره یکم برای هم عادی میشن یواش یواش برای ما هم داشت همین اتفاق می افتاد زمانی بود که اول ازدواجمون روزی 3 تا 4 بار در روز با هم سکس داشتیم اما الان چی شده بود هفته ای یک بار که اونم یا من بعضی مواقع پریود بودم یا اون از فرط خستگی خوابش میبرد آخه اون تو یه شرکت حسابداره و معمولا کاراش رو میاره خونه، خلاصه سرتون رو درد نیارم از طرفی من هم بهیچوجه نمیخواستم براش تکراری بشم یعنی فکر کنم هیچ زنی اینو نمیخواد چون ممکن بود یهو آدمیزاده دیگه هرچند عاشق منه ولی بره با یکی دیگه...
اینم بگم هم من هم شوهرم از نظر ظاهر هیچی کم نداشتیم هیچ تو فامیل همه ما رو تو زیبائی مثال میزدند و حتما خانوما اینو خوب میدونن که مشکلات شوهر خوش تیپ و خوش قیافه چیه، هر چند امیر اصلا از اون مرد ها نبود که بخواد بره با کسی لاس بزنه یا... ولی خوب گفتم از این آدمیزاد هرچیزی برمیاد دیگه.
خلاصه تصمیم گرفتم تو زندگیم یه تغییری ایجاد کنم تا برام این مشکل پیش نیاد آخه تو چند تا مجله و سایت خونده بودم 98 درصد طلاقهائی که تو ایران صورت میگیره منشا جنسی داره بله شاید براتون عجیب باشه ولی اونجا نوشته بود منشا اصلی مسئله سکسه ولی چون کسی روش نمیکنه بگه تو چیزهای دیگه رخداد میکنه مثلا یکی عدم تفاهم را بهانه میکنه یکی کنار نیومدن با شغل طرفش را و... پس در وحله اول تصمیم گرفتم تا یواشکی از زیر زبونش بکشم که باید چه کار کنم که اون هم به زندگی علاقمند بشه و... ولی چه فایده که حتی یک کلمه هم نتونستم بفهمم. پس از خودم شروع کردم رفتم یه سری لباس سکسی و بدن نما خریدم فیلم سوپر های قدیم (2 سال پیش) هم اوردم و یه روز وقتی از سر کار اومد یکی از اون لباسای سکسی رو براش پوشیدم و بعد از شام هم براش یه فیام سوپر گذاشتم و جاتون خالی یه سکس درست حسابی بعد از چند وقت به روش همون فیلم سوپر با هم داشتیم. اما این موضوع هم فایده نداشت چون بعد از گذشت حودود 3 ماه اینم تکراری شد البته بگم شکست این روش بخاطر خود روش نبود این کار براش تکراری شد چون من تکراری بودم!
دیگه مونده بودم چه کار کنم از طرفی اوضاع به وضع سابقش برگشته بود، از طرفی امیر هر هفته ناراحت تر ازهفته پیش، از طرفی امیر برای خودم هم داشت تکراری میشد بابا مثلا ما هم آدمیم دیگه نه!!!
تو همین هاگیر واگیر بودم که یهو یه چیزی به فکرم افتاد که نه سیخ بسوزه نه کباب تصمیم گرفتم از یه شخص سومی استفاده کنم، اما چه کسی؟ ممکن بود امیر بعد از یه مدت اصلا ازاون خوشش میومد و دیگه علاقه ای بمن نداشت. اصلا ممکن بود اون شخص سوم از امیر خوشش میومد و من این وسط هرز میرفتم و اون اتفاقی که من با این کارا میخواستم جولوش رو بگیرم نا خود آگاه میوفتاد، پس باید یکی رو پیدا میکردم که مثل کبریت بیخطر باشه، ساناز آره ساناز بهترین انتخاب بود، ساناز دوستم بود اون یه بار با یه پسر بقول خودش خیلی خیلی مایه دار آشنا میشه و برای اینکه طعمه از تور در نره ظرف 3 ماه با هم عقد میکنن ولی چون اصولا شوهرش آدمه هیزی تشریف داشتن به تفاهم نمیرسن و یک روز ساناز خانوم میبینه بله شوهرش در رفته آلمان و دست ساناز که واقعا هم ناز بود رو گذاشته تو پوسته گردو الان هم که با پدر مادرش زندگی میکنه تو کارای شکایت و شکایت کشی از شوهر فراریشه تا بلکه بتونه حداقل مهریه رو از خانوادش بگیره، بگذریم ساناز بهترین انتخاب بود چون اولا از خودش شنیده بودم که با شوهر قبلیش قبل از ازدواجشون چند بار سکس داشتن از طرفی برای من و امیر هم مشکلی پیش نمیومد چون اون از امیر 3 سال و از من 4 سال بزرگتر بود از طرفی اونطور که میگفت قرار بود بره پهلوی شوهر عمش تو شهرستان کار کنه این بود که من ساناز رو برای این کار انتخاب کردم، اما نباید عجولانه اقدام میکردم چون شاید اصلا ساناز حاضر به انجام چنین کاری نمیشد هرچند که با این کارش به کسی خیانت نمیکرد، در ضمن من یه بوهایی هم برده بودم که مثل اینکه با کسی پنهانی رابطه هائی داشت، از امیر هم تا حدی خیالم راحت بود چون تو اون فیلم سوپر هایئ که با هم میدیدیم هرجا دو یا سه تا زن با یه مرد سکس داشتن ایشون چشاش گرد میشد و کیرش هم راست تازه برای من هم توضیح میداد شاید هم با این کارش از من همین درخواست رو داشته ولی حیونی از اونجائیکه واقعا مرد درستی بود روش نمیشده بمن بگه، اینم از امیر، خوب من هم که دیدم به قول معروف من راضی امیر هم راضی ساناز هم راضی پس کون لق ناراضی!!!
ولی باز هم احتیاط کردم، یه روز گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به ساناز و دعوتش کردم با من و امیر بریم خیابون، چون ساناز از دوستای دوران دانشگاه من بود بنا براین امیر تا اون موقه ندیده بودش جاتون خال با هم رفتیم خیابون و بعدش هم پارک و تو پارک هم من جلوی اونها چند تا جک نیمه سوپر گفتم تا واکنش این دو تا رو ببینم که دیدم، هیچ کدوم هیچ واکنشی نشون ندادن و سه تائی با هم خندیدیم این شد که خیال من بیشتر راحت شد، بعد از اون هم باز هم چند بار با هم سینما و... رفتیم من هم چند بار ساناز رو صبحها که امیر سر کار بود دعوت کردم خونمون این موضوعها یه دو ماهی طول کشید تا اینا با هم کاملا آشنا شدن تا جائیکه بجای فامیل اسم کوچیک همو صدا میکردن و سر بسر همدیگه هم میزاشتن ولی مادبانه تا اینکه یه بار به امیر گفتم که میخام ساناز رو برای شام دعوت کنم خونمون، اون هم مخالفتی نکرد.
حالا برنامه دیگه داشت به جای حساسش میرسید، اون شب دقیقا یادمه اتفاقا شب جمعه بود من کلی بخودم رسیدم یه لباس بدن نما هم پوشیده بودم امیر معمولا تا میرسید خونه ساعت هفت بود ساناز رو ساعت چهار دعوت کرده بودم و چون میدونست کسی خونه نیست اونم لباس باز بوشیده بود تا ساعت 6 شام و... رو آماده کردیم البته منم به امیر زنگ زدم و ازش خواستم یه نیم ساعتی زودتر بیاد خونه، وقت کارمون تموم شد ساناز رو به دیدن یه فیلم دعوت کردم، اول میخواستم یه فیلم تمام سوپر بزارم ولی ریسک نکردم و یه فیلم نیمه سوپر گذاشتم و جفتی دراز کشیدیم جلو تلویزیون، تا فیلم شروع شد و ساناز فهمید موضوع فیل از چه قراره بهم گفت نکنه امیر بیاد من هم نگاهی به ساعت کردم و گفتم نترس هنوز یک ساعت دیگه مونده شروع به دیدن فیلم کرده بودیم و جفتی تو کف بودیم و هیچی نمیگفتیم که امیر یهو در زد و اومد تو، ساناز یو هول کرد و با تته پته سلام داد ولی من که میدونستم امیر زودتر میاد رفتم و اول با شهوت جلو ساناز بوسیدمش و بعد هم کیفش رو گرفتم و باهاش رفتم تو اتاقش بعد هم برگشتم پیش دوستم، ساناز گفت بابا این شوهرت چرا اینقدر زود اومد من نه لباسم رو عوض کردم نه سرو وعضم رو تازه آبرومون هم رفت فیلم رو دید و... ، با آرامش بهش گفتم نه بابا فیلم رو که تو سری زدی رو پاز خیالت راحت باشه اون الان باید کارای ادارش رو انجام بده تا یه 2 ساعتی هم نمیاد پیشمون و فلیم رو پلی کردم و دوباره به دیدن فیلم ادامه دادیم منتها با صدای کم.
امیر هم بعد از اینکه لباساش رو دراورد و من براش چای بردم طبق روال گذشته شروع کرد به انجام کارهاش تو اتاقش من هم در را نیمه بستم و اومدم نشستم کنار ساناز برا دیدن ادامه فیلم، لازم بذکر که بگم اتاق کار امیر جوری قرار داره که میتونه تلویزیون رو ببینه ، فیلم که تموم شد به ساناز گفتم بیا بریم تو اتاق خوابمون تا اونجا با هم صحبت کنیم که اگه احیانا امیر هم خواست از اینجا رد بشه خجالت نکشه، پس با هم رفتیم رو تختمون و دراز کشیدیم حالا مونده بودم از کجا شروع کنم باید تا آتیش حشریت هر سه مون خاموش نشده بود یه کاری میکردم این بود که رو به ساناز کردم و گفتم تو موهای کست رو چجوری اصلاح میکنی و از اینجور حرفا بعد هم بهش گفتم میخوای موهای کس منو ببینی آخه من بقول امیر پورفسوری زده بودمشون و درراوردم و بهش نشون دادم اولش خجالت میکشید بهشون دست بکشه ولی من با اعتماد بنفس بهش گغتم نترس نمیخوردت بشون دست بزن. و اون دست کشید به موهای کس من دستش رو از بالا آورد یواش یواش پایین تا نزدیک لب کسم که یهو با یه دستم، دستش رو گرفتم و گزاشتم رو چچولم یهو تعجب کرد و یه نگاهی بمن و کسم و دستش انداخت تا سرش رو آورد بالا با اون یکی دستم سینش رو گرفتم و لبام رو گزاشتم رو لباش و شروع به خوردن و مالیدن کردم اولش بی حرکت بود شاید شکه شده بود ولی بعد از 20 تا 30 ثانیه اونم شروع کرد به خوردن لبای من وقتی این واکنش رو از اون دیدم متوجه شدم که اون هم منو پذیرفته این بود که دستم رو آروم آروم بردم سمت شلوارکش و از اونجا دستم رو کردم لای کسش و شروع کردم به مالیدن چچولش، حالا لبامون روهم بود و جفتی داشتیم چچوله همو میمالیدیم که من لباس و سوتینم رو درآوردم و اون یکی دست ساناز رو گذاشتم رو پستون گرمم و با دست دیگم لباس ساناز رو دادم بالا یعنی میخام دستم رو بزنم به پستونات اون هم خودشت لباساش رو دراورد حال جفتمون لخت بودیم بعد من ساناز رو برگردوندم تا خودم بخوابم روش و حالا لبامون رو لب هم بود و کسامون رو داشتیم بهم میمالیدیم نمیدونید چه حالی داشت اولین تجربه لزبینی من بود و واقعا شگفت آور اصلا با سکس با شوهرم قابل مقایسه نبود نه اینکه بگم این از اون بهتر بود یا بدتر نه با هم خیلی تفاوت دارن.
حالا وقت اون شده بود تا امیر را بکشم به این جریان این بود که بی مقدمه صداش کردم و با صدای بلند گفتم امیر جان یه لحظه میای طرز کار اینو به ساناز نشون بده، امیر گفت چیرو گفتم تو بیا، یهو ساناز از من فاصله گرفت گفت چیکار کردی با دست آروم جلوی دهنش رو گرفتم و گفتم هیچی نگو الان میفهمی احساس کردم یکم ناراحت شد ولی مطمئا بودم تا چند دقیقه دیگه هممون خوشحال میشدیم.
یهو امیر در زد، گفتم بیا تو در رو که باز کرد یهو جا خورد چشماش داشت از حدقه بیرون میزد نمیدونست باید چکار کنه منو ساناز رو لخت رو هم میدید، شاید هم ترسیده بود بهش گفتم بیا تو عزیزم ساناز از خودمونه جفتی بهم خیره شده بودن نمیدونم از شرم بود یا از حشریت یا... دوباره بهش گفتم بیا وقتی اومد جلو سریع شلوارش رو کشیدم پائین و کیر راست شدش رو گذاشتم تو دهنم و شروع کردم به ساک زدن بعد نگاهی به ساناز کردم و به شوخی بهش گفتم بیکار نشین بیا جلو، وقتی اومد جلو دست امیر رو گرفتم و گذاشتم رو سینه ساناز و بعد از چند ثانیه دیدم ساناز بلند شده و داره از امیر لب میگیره من هم که داشتم کیر و تخم امیر رو میخوردم، دستم رو از لاپای ساناز رد کردم و چچولش رو گرفتم و شروع کردم به بازی کردن باهاش سه تامون تا سر حد دیوانگی حشری شده بودیم، که یهو امیر خم شد و دست کرد زیر بغل منو منو خوابوند رو تخت منم که متوجه شدم میخواد بکنه تو کسم سری کاندوم تاخیری رو که زیر بالش گذاشته بودم درآوردم که بهش بدم که یهو ساناز کاندوم رو از دست من قاپید و با دندونش پارش کرد و بعد آروم آروم کشید رو کیر امیر من که این صحنه رو دیدم متوجه شدم که ساناز با این کارش داره میگه منم میخوام پس من هم نشستم و شونه های ساناز رو گرفتم و خوابوندمش رو تخت بعد هم امیر آمد و آروم آروم کرد تو کس ساناز بعد هم کشیدش لبه تخت طوریکه خودش وایساده بود رو زمین و داشت میکرد تو کس ساناز بعد با نگاهش بمن گفت بیا، پیش خودم گفتم آخه کجا دیگه جائی نموده با این حال رفتم و متوجه شدم که میگه بخوابم رو ساناز و ازش لب بگیرم و پاهام رو بزارم رو شونه های امیر که وایساداه بود اینجوری من داشتم از ساناز لب میگرفتم امیر داشت میکرد تو کسش در عین حال داشت کس منو هم از پشت میلیسید چون وقتی پاهام رو رو شونش گذاشته بودم کسم اومده بود جلوی دهن امیر وای نمیدونید چه لذتی داشت پیش از این هم امیر کسم رو خورده بود ولی این یه چیز دیگه بود داشتم دیونه میشدم ولی چون به کمرم فشار میومد رفتم کنار وقتی من اومدم کنار امیر برای اینکه بی انصافی نکرده باشه جفتمون رو گذاشت کنار هم و جفتی به سمت امیر که هنوز بیرون تخت وایساده بود قمبل کردیم و اون از پشت اول کرد تو کس من در این حال با دستش داشت میکرد تو کس ساناز و صدای آه و اوه هممون رفته بود آسمون بعد از چند تا تلنبه زدن کیرش رو از تو کس من درآورد و کرد تو کس ساناز و اینبار با دستش با کس من بازی میکرد این کار رو چند باری انجام داد در این موقع منو برگردون و از جلو گذاشت تو کسم ساناز هم شروع کرد به خوردن لبام با دستش هم داشت با چچولم بازی میکرد این حالت رو واقعا نمیتونم براتون توصیف کنم تا خودتون تجربه نکنین نمیفهمین چی میگم واقعا داشتم از شهوت منفجر میشدم این زمان بود که احساس کردم این حالت هدیه ای از طرف امیر و ساناز بخاطر اینهمه سعی و تلاش من برای رسوندن این دوتا بهم بود نمی دونم شاید هم اتفاقی بود و من اینجور برداشت کردم، تو همین فکر و خیالات بودم که امیر یهو گفت پاشید پاشد و ما یهو کنار کشیدیم بله آب امیر میخواست بیاد که یهو کاندوم رو دراورد و آبش رو پاشید رو بدن منو ساناز و هر سه خندیدیم.
اینجا من فکر کردم دیگه تموم شد اومدم بلند شم که امیر گفت کجا خانوم خوشگله باش هنوز کار داریم، و بعد با دستمال کاغذی کنار تخت اومد و بدن منو ساناز رو تمیز کرد بعد هم کمر ساناز رو گرفت و انداخت رو بدن من ، من هم که هنوز ارضاء کامل نشده بودم شروع کردم به لب گرفتن از ساناز و سینه هاش رو هم با سینه های خودم منطبق کردم حالا جفتی کاملا رو هم خوابیده بودیم که یهو احساس کردم یه چیزی داره با چچویم بازی میکنه متوجه شدم امیر از پشت داره با زبونش میکنه تو کس من و از طرفی با انگشتش هم تو کس ساناز میکنه چون صدای آه و اوه اون هم بلند شده بود و این کار را هم هی تعویض کرد اینقدر کسمون رو خورد تا هر دومون ارضا شدیم اینو بعدا از ساناز پرسیدم که کی ارضاء شده و دیدم که از نظر سکس شباهتهای زیادی بهم داریم.
خلاصه اون شب بیاد موندنی ترین شب زندگیمه حتی از شب زفاف هم برام شیرینتر بود، الان هم که 2 سال از اون ماجرا میگذره حدودا هر یکی دو ماه یک بار ساناز میاد خونه ما و همین برنامه پیاده میشه اما همیشه با سبک و روش جدید راستی یا یادم نرفته بگم ساناز هم چند ماهه پیش تونست طلاقش رو غیابی از شوهرش بگیره و مهریش را همچنین برای شیرینیش هم ما رو دعوت کرد ویلای عموش تو شمال جاتون خالی اونجا نمیدونید چقدر حال کردیم که اگه وقت داشتم یه بار هم اونو براتون مینویسم.
ولی جالب اینه که تو این مدت دیگه امیر اصلا نه ناراحته نه بهونه میگیره تازه بیشتر هم میتونه منو و خودش را ارضاء کنه ایشالا شما هم بتونید این لذتی رو که من دارم از زندگی با شوهرم میبرم ببرید.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 1 از 79:  1  2  3  4  5  ...  75  76  77  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.