| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 11 از 84:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  83  84  پسین »  
#101 | Posted: 26 Mar 2011 13:55
دختر دایی شهره
این جریان که میخوام واستون تعریف کنم مال اولین سکس منه . من یه مغازه نوشت افزار دارم که درست روبروی یه دبیرستان دخترونه است و اغلب مشتریای من دخترای دبیرستانی هستند واسه همین صبح ها خیلی زود میرم مغازه تا از دست دخترا دشت کنم.یه روزصبح تو مغازه نشسته بودم و داشتم واسه خودم کتاب میخوندم (البته کتابش سکسی بود ) واسه همین کیرم حسابی راست شده بود و داشت شرتمو پاره می کرد میکرد منم حسابی حشری شده بودم و داشتم از رو شلوار بهش دست می کشیدم واصلا حال خودمو نمی فهمیدم(تعریف از خود نباشه کیرم خیلی بزرگه) . یهو متوجه شدم که یه نفر تومغازه است سرمو بلند کردم دیدم شهره دختر داییمه .شهره دو سال از من بزرگتره و دانشجوی رشته کامپیوتر در ضمن فوق العاده خوشکل وخوش هیکله .از اون دختراست که وقتی از خونه میاد بیرون پسرا یکی در میون واسش غش می کنن ولی اون به کسی پا نمی ده. راستشو بخواهید منم خیلی تو کفش بودم ولی عمرا جرات نداشتم بهش بگم یعنی اصلا روم نمی شد.خلاصه دیدم تو مغازه وایساده مطمئن بودم که متوجه یه چیزی شده چون چشماش بد جوری برق میزد.کیرم انگار آدمی که جن دیده باشه یهو غش کردو از حال رفت. بگذریم ما رو می گی از خجالت شده بودیم عین لبو. سرمو انداختم پایین سلام کردم اون هم سلام کرد اصلا به روی خودش نیاورد که چی دیده .گفت لطف کن یه روان نویس بده به من منم اوردم دادم بهش اونم حساب کرد و رفت به طرف در که بره بیرون یهو برگشت گفت: اصلا از تو توقع نداشتم.منم که از خجالت داشتم آب می شدم خودمو به اون راه زدم گفتم:مگه خدایی نکرده اتفاقی افتاده.گفت:به موقعش بهت میگم ورفت. من حسابی بهم ریخته بودم چون نمی دونستم چه اتفاقی می خواد بیفته.یه چند روزی از این اتفاق گذشت یه روز تو مغازه نشسته بودم دیدم تلفن داره زنگ می زنه برداشتم دیدم شهره است بعداز سلام و احوال پرسی بهم گفت بلند شو بیا خونه ما کارت دارم گفتم:چی شده گفت:می خوام باهات صحبت کنم گفتم:باشه در مغازرو بستم و رفتم طرف خونشون. تو راه پیش خودم می گفتم یعنی چی شده نکنه در مورد اون روز می خواد صحبت کنه (یعنی تریپ نصیحت برداره) خلاصه رفتم در زدم درباز شد بدون اینکه چیزی پشت ایفون بگه. داشتم از استرس می مردم .رفتم تو دیدم کسی نیست یه دفعه دیدم صدای شهره میاد .بیا تو خجالت نکش کسی نیست، رفتم نشستم. دیدم یه لباس نیمه سکسی پوشیده، سینه هاش قشنگ معلوم بود، با یه لیوان آب اومد.آبو گذاشت رو میز،وقتی خواست بشینه یه لحظه دیدم شلوار هم نپوشیده ، شصت کیرم خبردا شده بود که یه اتفاقی می خواد بیفته ولی نمی دونست چیه ، یه دفعه عین برق از جاش پرید و شد عین دسته بیل. سلام و احوال پرسی کردیم .تعجب کرده بودم چون اون اصلا با این سر و وضع نمی اومد جولوی من. گفتم کسی خونتون نیست گفت: نه بابا اینا همه رفتن بیرون تا شب هم برنمی گردن. گفتم: با من کاری داشتی؟.گفت می خواستم با هات صحبت کنم.یه کم کسو شعر گفت و بعد گفت می خوام ازت یه سوال کنم ولی باید قول بدی راستشو بگی. گفتم بپرس.بدون مقدمه گفت : دوست دختر هم داری ؟ گفتم: دوست دختر!!!!!!! نه! گفت: راستشو بگو.گفتم : نه بابا واسه چی باید دروغ بگم. گفت:تو خجالت نمی کشی... اینو که گفت پریدم تو حرفشو گفتم چیزی شده ازمن کار اشتباهی سر زده. گفت نترس می خواستم بگم تو خجالت نمی کشی یه دبیرستان دخترونه جولوی مغازته اون وقت تو با این سن و سالت می شینی تو مغازه با خودت......!!!! شکه شده بودم عرقم زده بود .خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم:منظورتو نمی فهمم . گفت: خوبم می فهمی اون روز که اومدم تو مغازت داشتی چکار میکردی؟ دیدم حسابی گیر کردم دلمو زدم به دریا گفتم: بالاخره منم آدمم احساس دارم مگه خودت احساس نداری؟ گفت:چته چرا از کوره در میری بهت گفتم بیای اینجا اگه بخوای یه دوست دختری ،چیزی واست پیدا کنم از این وضعیت بیای بیرون. از حرفاش خوشم اومد ولی داشتم از تعجب می مردم چون ما اصلا از این حرفا با هم نداشتیم . گفتم منظورت چیه گفت: منظورم این که دوست دختری واسه سکس نداری؟ آخه اون روز که دیدم داری با خودت ور میری دلم واست سوخت گفتم باید یه کاری انجام بدم. منو میگی دیگه داشتم شاخ در می اوردم گفتم:آخه دوست دختر می خوام چکار؟ آخه کی میاد با من دوست بشه. گفت:اختیار داری این چه حرفی که می زنی یکیش خود من. گفتم: حالت خوبه گفت:ازین بهتر نمی شه. با چشماش یه اشاره به کیرم کرد که داشت شلوارمو پاره می کرد، گفت: به خاطر اون می گم نه بخاطر خودت . من همینطور گیج و منگ بودم که دیدم پا شد اومد نشست کنارم دستشو انداخت دور گردنم و آهسته در گوشم گفت: دوستت دارم.منم دیگه داشتم از شهوت میمردم ، منم بهش گفتم منم دوستت دارم.تا اینو گفتم مثل کسایی که سالها تو کف بودن شروع کرد به لب گرفتن از من ، عین فیلما، انگار سالهاست این کاره است.منم دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم به لب گرفتن . خیلی حال میداد ، یه ده دقیقه ای داشتیم لب میگرفتم.لب و لوچه ام داشت له می شد ، یواش یواش دستمو بردم طرف سینه هاش چه سینه ای هر کدوم اندازه یه هندوانه .مثل دیونه ها داشتم سینه هاشو می خوردم ، معلوم بود که داره حسابی حال میکنه چون سر وصداش در اومده بود.لباسشو در اوردم ، شروع کردم به خوردن شکم، ناف (به اینجا که رسیدم دیدم خیلی حال میکنه ) ، کم کم رفتم پایین تر پاهاش و ........، خلاصه در دسرتون ندم .دستمو کردم تو شرتش دیدم انگار سیل اومده همچین شرتش خیس بود که فکر کردم تازه از تو آب در اورده.شرتشو در اوردم پاهاشو از هم باز کردم و شروع به خوردن کسش کردم خیلی حال میداد اصلا باورم نمی شد که دارم با شهره حال می کنم. اینقدر کسشو خوردم که داشت دیوونه می شد. یه لحظه دیدم دستشو برد طرف لیوان آب ، اول فکر کردم می خواد بخوره ، ولی یه دفعه همشو خالی کرد رو لباسم،تمام لباسم خیس شده بود، مجبور شدم لباسمو دربیارم. بعد گفتم به پشت بخواب می خوام بکنمت.گفت: شرمنده از کون نمی دم گفتم: پس چه غلطی بکنم . گفت: خوب بیا کوسمو بکن . گفتم دیونه اوپن می شی. گفت:تو کاری به این کار نداشته باش.گفتم:مگه میشه، اگه کسه دیگه ای بود شاید ولی تو اصلا (البته داشتم کس می گفتم ، ولی تو کونم عروسی بود.فکر کردم شاید چون خیلی شهوتی شده و داره می میره این حرفو میزنه) گفت: آخه من جولوم بازه گفتم: چی؟ اوپنی!؟ گفت: آره . زمانی که دانشجو بودم دوست پسرنامردم گولم زد و منو برد خونشون اون وقت باهم عرق خوردیم و دیگه نفهمیدم، بعدا متوجه شدم که نامرد با دو نفر دیگه از دوستاش حسابی ترتیبمو داده و دیگه کار از کار گذشته...... . بی معطلی بهش گفتم که رو زمین دراز بکش دو تا پشتی هم گذاشتم زیر شکمش طوری که کس و کونش حسابی بیاد بالا و تو تیر رس قرار بگیره. کیرمو گذاشتم دم کوسش و یواش هولش دادم داخل ، یهو آخ و اوخش در اومد معلوم بود که حسابی بهش حال میده.یواش یواش کیرمو تو کسش حرکت دادم بعد تا دسته جا زدم، یه دادی زد که ترسیدم و فکر کردم کسش جر خورده ، بعد دیدم نه داره حال می کنه ، شروع کردم به تلنبه زدن حال بزن کی نزن. مگه آبم میومد؟ یه ده دقیقه ای تلمبه زدم ، یه دفعه دیدم تو کسش داغ شد، کیرم داشت آتیش می گرفت ، نگو ارضا شده بود ،خلاصه بعداز چند دقیقه که حسابی تلنبه زده بودم و داشتم مثل دونده های دو ماراتون نفس نفس می زدم و از تمام سوراخ سومبه های بدنم عرق می زد بیرون ، احساس کردم دیگه دارم ارضا می شم کیرم رو در اوردم و دادم دست شهره اونم کیرمو تا ته کرد تو دهنش یه کم که بهش زبون کشید انگار تمام آب بدنم با فشار از سر کیرم ریخت تو دهنش اون هم تا آخرین قطرشو خورد.بعد هم افتادم تو بغلش سرمو گذاشتم روسینش اونم شروع کرد به لب گرفتن یه نیم ساعتی گذشت دیدم موبایلم داره زنگ می زنه، برداشتم دیدم مامانمه گفت: کجایی چرا مغازه که نیستی گفتم نه جایی کار داشتم.گفت:زود بیا خونه. از شهره خداحافظی کردم و برنامه بعدی گذاشتم و رفتم خونه .
     
#102 | Posted: 28 Mar 2011 08:37
یه ماجرای دیگه با زن عمو مهستی

شب عموم با من تماس گرفت و گفت فردا ظهر بیا خونه ببین کامپیوتر چه ایرادی داره. کلی خوشحال شدم که فردا مهستی رو میبینم. نزدیکای ظهر رفتم خونشون. زنگ زدم زن عمو در رو باز کرد. بالا که رفتم در ورودی باز بود رفتم تو مهستی تو آشپزخونه بود. گفتم سلام زن عمو پس عمو کو؟ گفت هنوز نیومده. اینو که گفت رفتم تو آشپزخونه و از پشت بهش چسبیدم و به خوبی حرارت کونشو رو کیرم حس میکردم. دستمو تو کمرش حلقه کردم و دست دیگمو گذاشتم رو کسش و کشیدمش تو تنم وشروع به بوسیدن گردن و زیر گلوش کردم و کسشو از رو شلوار ماساژ میدادم. خنده ای شهوت انگیز کرد گفت چی میخوای؟ گفتم کستو میخوام خوشگلم. با خنده گفت میخوری یا میکنی؟ محکم بوسیدمش و گفتم کیرم میخواد از مهستی کوچولو لب بگیره. با خنده گفت کس منم میخواد کیرتو بخوره ولی الان عموت میاد. خودشو ازم جدا کرد و رفت توالت. رفتم رو کاناپه نشستم از توالت که اومد بیرون اومد و رو پام نشست وشروع کردیم لب گرفتن. با شنیدن صدای در آسانسور بلند شد و دوید تو آشپزخونه. عمو اومد تو بعد سلام احوالپرسی رفتیم پای کامپیوتر. بعد چند دقیقه مهستی صدا زد ناهار حاضره و رفتیم سر میز. سر ناهار عمو تمام حواسش تو موبایلش بود و من با پا پای مهستی رو لمس میکردم و از تو یقه ی تاپ پستوناشو دید میزدم. بعد ناهار منو عمو پای کامپیوتر بودیم و مهستی تو اتاق خواب بودکه موبایل عمو زنگ خورد و گویا با خانم منشی شرکتش صحبت میکرد. تلفنش که تمام شد به من گفت تو خودت کامپیوتر رو راش بنداز من میرم شرکت به زن عموت هم بگو من رفتم. من که دیگه کارم هم تموم شده بود قند تو دلم آب شد. عمو زود آماده شد و رفت بیرون. از پنجره نگاه کردم مطمئن بشم میره و بعد رفتم زنجیر در و انداختم. رفتم پشت در اتاق خواب و تا در و باز کردم کیرم بلند شد. مهستی شلوارشو درآورده بود و با شرت و همون تاپ خوابیده بود و کون گندش تو شرت تنگش به زور جاگرفته بود. آروم دستمو گذاشتم رو کونش و نوازشش کردم که از خواب پرید و با ترس پرسید مگه عموت نیست؟ وقتی گفتم عمو بعد زنگ منشی رفته شرکت با خنده تلخی گفت پس تا 10 شب برنمیگرده چون شب شیفت کس خانم منشی هست. بغلش کردمو گفتم تو هم که تنها نیستی عزیزم. اینو که گفتم مهستی لباسامو از تنم کند و فقط شرتمو باقی گذاشت. شروع کردیم لب گرفتن زبونشو تو دهنم میچرخوند و منم زبونشو میمکیدم بعد با زبون کامشو میلیسیدم و زبونامون رو به هم میمالیدیم. 10 دقیقه ای لب میگرفتیم تاپ و کرستشو کندم و رو تخت خوابوندمش و روش دراز کشیدم شروع به ساک زدن پستوناش کردم. نوک پستوناش کاملا شق بود و منم پستوناشو میچلوندم و نوکشو میمکیدم بعد با زبون تمامشو لیس میزدم و سعی میکردم تمامشو ببلعم ولی اون پستونای گنده چطور میتونست تو دهنم جا بگیره. با نوک زبون با سرعت نوک پستونای مهستی رو لیس میزدم. همونطور که پستونای شق شده مهستی رو میچلوندم از دور نافش بوسهای کوچیک میگرفتم و شکمشو لیس میزدم. مهستی هم با زبون لباشو میخورد و سعی میکرد پستوناش رو بماله. وقتی میخواستم از روی شرت کسش رو ببوسم اونقدر شرتش خیس شده بود که صدای آب کس از تماس شرت با کسش شنیده میشد. با لبام شرتش رو روی کس خیسش میمالیدم و مهستی با دستاش سرمو به کسش فشار میداد و ناله میکرد. شرتشو از پاش کندم. پاهاشو بلندکردم و گذاشتم رو شونه هام. کسش کاملا ورم کرده بود و خیس آب بود. بوی عطر کسش دیوونم میکرد. زبونمو از سوراخ کونش تا بالای کسش میکشیدم و روی چوچولش فشار میدادم. با انگشت کسش رو باز کردم و داخل کسشو میلیسیدم و تا جایی که زبونم بلند میشد داخل کسش فرو میبردم و دماغم رو روی چوچوله ی شق شده مهستی میمالیدم. لبای کسش رو داخل دهنم میکردم و سخت میمکیدمشون. ناله های مهستی کم کم به جیغ تبدیل میشد و با ناله میگفت محکمتر محکمتر اه ه ه کسم اووووووووف و پستوناش رو میچلوند. بعد از زیرم بلند شد و شرتمو کند و کیرمو گرفت و شروع کرد ساک زدن. در حالیکه کیرمو میخورد رو تخت خوابوندمش و 69 روش خوابیدم و دوباره شروع به خوردن کسش کردم. بعد چند دقیقه مهستی از زیرم بلند شد و از اسپری بالای تخت به کیرم زد. طاق باز روی تخت دراز کشید پاهاشو بلند کرد و دستاش رو زیر رونهاش گرفت و با شهوت گفت بکن تو کسم. سر کیرمو گذاشتم رو کسش و تا ته فرستادم تو کس داغ و تنگ و خیسش. رونهاش گرفته بودم و با سرعت کسش رو تلنبه میزدم. مهستی هم چوچولش رو ماساژ میداد و ناله میکرد. همونطورکه سعی میکردم با تمام توان و سرعت تلنبه بزنم گاهی روش خم میشدم و زبون یا پستوناش رو میلیسیدم. کیرم و درآوردم و ازش خواستم به حالت سجده بخوابه. صورتش رو رو بالش گذاشت و کونش قنبل کرد دوباره کیرمو فرستادم تو کسش که کاملا پیدا بود و با انگشتام چوچولشو میمالیدم. بعد چند دقیقه دوباره طاق باز خوابید و کیرم با کسش بلعید. من که عرق کرده بودم محکم و سریع کسش رو تلنبه میزدم و یهو مهستی اه بلندی کشید و کسشو محکم کوبید به تن من و منم تمام آبمو رو تو کس مهستی خالی کردم. بدون اینکه از هم جدا شیم تو بغل هم خوابیدیم و لب میگرفتیم و کلی حرفهای عاشقونه رد و بدل کردیم. بعد یک ساعتی با هم دوش گرفتیم و من با همون حوله مهستی هم خودم رو خشک کردم. موقع خداحافظی چند دقیقه دم در لب میگرفتیم و مثل دو تا عاشق جدایی برامون سخت بود. مهستی بغلم کرد و گفت هر زمان که خونه خالی باشه زود باهات تماس میگیرم که بیای پیشم عزیزم.
     
#103 | Posted: 29 Mar 2011 07:17
بهبود و زن عمو سمیرا

ماجرايي كه ميخوام بازگو كنم رو بدون هيچ كم و كاستي تعريف ميكنم ،چون اعتقاد دارم هرچه ماجرا واقعيتر باشه و تخيلات توش كمتر به كار رفته باشه خواننده لذت بيشتري از متن ميبره... من بهبود هستم،21 سالمه ولي به خاطر شرايط محيطي كه توش بزرگ شدم تجربه هاي زيادي تو همه مسايل از جمله سكس دارم...سكس فاميلي رو مي پسندم ولي از سكس با خواهر و مادر متنفرم و اونو يه جور خيانت به خود ميدونم...به هر حال اين عقيده منه... شايد به خاطر همون شرايط محيطي كه گفتم يا به هر دليل ديگه تجربه سكسيم به نسبت سنم زياده(خدا رو شكر!!!) خاطره اي ميفرستم مربوط ميشه به 3 سال پيش،زمانيكه 18 سالم بود... 5ماه بود كه عموم فوت كرده بود،خدا بيامرز كارمند يكي از ارگانهاي دولتي بود كه به خاطر همينم مجبور به مهاجرت به يه شهر ديگه شده بود...32 سالش بود و 5 سال از زنش بزرگتربود وبا منم خيلي ندار بود كه تو يه تصادف مرد... زن عموم دختر يكي يه دونه يه آدم خرپول گردن كلفت بود و بعد از مرگ عموم كارهاشو كرده بود و ميخواست برگرده تهران،از اونجا كه من و عموم سري از هم سوا بوديم، به عموم كه تو شهر غريب بود خيلي سر ميزدم و با زن عموم هم خيلي صميمي شده بودم،تازه پيشم رو تموم كرده بودم و تو نخ كنكور هم نبودم!!خلاصه قرار شد چون زن عموم داداش نداشت و باباي كون گشادش هم تو تهران كار زياد داشت من برم كمكش تا توي 2_3 روز راه بيفتيم و بيايم... دقيقا يادمه سه شنبه بود كه رفتم اونجا...2 ماهي ميشد كه تو كف كس بودم،خداييش تو فاز كردن زن عموم كه نبودم هيچ،اصلا فكرشم نميكردم اما به دلم صابون زده بودم كه با رابطه دوستانه اي كه باهاش دارم و زن عمو كه با من راحته شايد بشه يه كم بمال بمال راه انداخت!!! آخرين مراحل كاراي محضري واگذاري مستغلاتي كه عمو به نام زن عمو(سميرا) كرده بود روز چهار شنبه تموم شد،تابستون بود و ساعت حدود 6 بود، سميرا يه دامن اندامي بلند مشكي تنش بود و يه تي شرت ليمويي...از گردي كه از زير تي شرتش بيرون زده بود تابلو بود كرست نبسته،البته من در جريان بودم كه روي سينه هاش عمل زيبايي انجام داده و سينه هاي ناز و قشنگش براي سيخ واستادن نيازي به كرست ندارن... يه هندونه آورد و اومد كنار من كه تو ايوون نشسته بودم نشست،گفت بهبود جان زحمت اين كرگدنو بكش،گفتم زن عمو اين بدبخت(هندونه) كجاش ‌شبيه كرگدنه؟گفت :آخه من از چيزاي كلفت مور مورم ميشه واسه همين گفتم كرگدن آخه اينم پوستش كلفته ...تو فاز آمار گرفتن ازش نبودم ولي با حرفي كه زد آقا تيمور(كيرمو ميگم!!!) قلقلكش اومد شديد، كرمم بالا گرفت و گفتم همه چيزاي كلفت؟؟؟با يه لحن خاصي گفت حالا بماند،اينجا بود كه تصميم گرفتم راه عمومو ادامه بدم و هر طور شده سنگرشو حفظ كنم...هندونه رو بريدم و مشغول خوردن شديم لاكردار خوب هندونه اي بود،قرمز و شيرين.به سميرا گفتم زن عمو مثل اينكه همه چيزاي كلفت بد مزه نيستنا...گفت بهبود خيلي داري شيطوني ميكني، منم گفتم اي بابا بهبوده و اين شيطنتاش ديگه!!!ساعت دم دماي 7 بود كه زن عمو رفته بود دستشويي و داشت برميگشت،منم پاشدم كه به بهونه دستشويي رفتن يه مالش بهش بدم،قبل از دستشويي يه راهروي باريك بود كه دستاشونو اونجا ميشستن،داشت دستاشو ميشست كه من از پشتش رد شدم و تيمور رو ماليدم درش،چون ميخواستم منظورمو بگيره و فكر نكنه شوخيه اين كارو يه كم با شدت انجام دادم و مدت بيشتري از يه رد شدن معمولي طولش دادم يه ويشگون ريز هم از كنار بازوش گرفتم كه هر بزغاله اي منظورمو ميگرفت چه برسه به سميرا كه هفت خطيه واسه خودش،اين كارو كه كردم يه نگاهي به من و ابول نيم خيزم كرد ،يه كم سرخ شد و سريع برگشت تو ... از دستشويي كه اومدم ديدم لم داده رو مبل و هيكل قشنگشو مثل يه تابلو واسه من حشري به نمايش گذاشته،گفت بهبود ماشالا بزرگ شدي بايد يه چيزايي رو ياد بگيري...ريدم به خودم،گفتم حتما شاكي شده و دهنم گاييده است.. پرسيدم مگه چي شده زن عمو؟؟ گفت يه وقتايي آدم بايد براي رسيدن به چيزي كه ميخواد بهش برسه ريسك كنه ،ريسك كردن هم يا آدمو نابود ميكنه يا موفق... اينو كه گفت من رفتم تو بهر فاز منفي حرفش و گفتم اين تا خشتكمو به خاطر يه مالش رو سرم نكشه ول كن نيس .. همش تو فكر بودم ،نفهميدم كي وقت خوابيدن شد..اون تو اتاقش ومنم بس كه گرم بود تو راهرو ميخوابيدم... نصفه شب بود كه هنوز خوابم نبرده بود و از طرفي تيمور هم بد جوري بي تابي ميكرد،دلو زدم به دريا و گفتم ريسكه رو بكنم بهتره تا اينكه تو كف بمونم... رفتم در اتاقشو كه نيمه باز بود آروم باز كردم چون لولاي دره خراب بود و كيري صدا ميداد... هنوز همون تي شرت تنش بود ولي دامنو عوض كرده بود و يه شلوار راحتي سفيد پوشيده بود... انقدر شلوارش نازك بود كه راحت زير نور مهتاب و چراغ خواب شورت راه راه زرد و قرمزش قابل تشخيص بود...اروم رو تختش نشستم و موهاي بلند و نرمشو نوازش كردم...مخم داغ كرده بود و از شدت اضطراب قلبم تند تند ميزذ...واقعا هيكل سميرا تكه،تخت دو نفره بود و سميرا طاق باز خوابيده بود(يعني روش به سمته بالا بود و ملافه هم ننداخته بود از گرما)... كنارش دراز كشيدم و دست راستشو با دست چپم گرفتم.دسته نرمش حتي يه مو هم نداشت، نميدونم باور ميكنيد يا نه اما من تو همون حال خيلي آروم بيدارش كردم،معلوم بود خيلي وقت نيس خوابش برده،بيدار كه شد با يه لحن عادي گفت چيه ترسيدي تو هال لولو بخوردت؟؟ گفتم سميرا(براي اولين بار به اسم صداش كردم) اومدم كه ريسك كنم اما يه ريسك موفقيت آميز...از جاش بلند شد و همونجا نشست،تو چشام خيره شد،جذابيت چشاش برام دو برابر شده بود،چشامو بستم و آروم گفتم:ميخوام بهترين سكس عمرتو بهت هديه بدم!!! با همه اعتماد به نفسي كه داشتم جرات باز كردن چشامو نداشتم كه تماس داغترين لب دنيا رو روي لبم حس كردم...آره من موفق شده بودم نازترين و شايد خوش هيكل ترين زني رو كه ميشناختم به سكس با خودم اونم تو يه شرايط رويايي بدون سر خر و...راضي كنم!!! لباشو خوردم و اونم وحشيانه لب منو مورد تاخت و تاز قرار ميداد،گفت ديدي هميشه هم ريسك كردن بد نيست؟؟؟دستم گذاشتم رو سينه هاش و اون سينه هاي خوش تركيب سفت رو ميماليدم،حس وصف نشدني بود..سميرا اشتياق زيادي داشت كه لب بازي كنه و لبمو رها نميكرد&فكر ميكنم به خاطر مشكلات عاطفي و جنسي كه تو اون5 ماه بدون عمو م براش پيش اومده بود اينطور ميكرد...تي شرتشو در آوردم و سينه هاي بزرگ و فوق العاده اغوا كننده اش رو جلوي چشام ديدم.استثنايي بود..نميدونم چقدر ولي اينقدر خوردمشون كه صداي سميرا از شدت حشرش به گوش نميرسيد.. كشيدمش رو خودم و همزمان با دستام سينه هاش رو ميماليدم و با زبونم گردنشو و لاله هاي گوشش رو ميمكيدم تو اوج لذت بود و منم همينو ميخواستم،چون حس ميكردم تو اون لحظه خيلي خيلي دوسش دارم... خلاصه کم کم اومدم پايين و شروع کردم به ليس زدن شکمش حسابي حشري شده بود منم کيرم داشت شلوارمو پاره مي کرد خلاصه بهر بدبختي بود کمرويي رو گذاشتم کنار و شلوارشو آروم آروم کشيدم پايين، سرمو بردم لاي پاهاشو با زبون شروع کردم به بازي کردن با چوچولش از روي شورتش،شورتش خيس خيس بود..با حالت شهوت بار وبا صداي مملو از هوس از من ميخواست كه كارو تموم كنم،گفت بهبود زود باش من يه بار اومدم...از خود بي خود شده بودم كه گاز هاي آروم و نرمش روي بازو هام باعث شد كه به شدت تحريك بشم. با دست روي رانهايم بازي ميكرد... شروع كرد به بوسيدن شورتم. لبه هاي شورتم رو ميگرفت و بدون اينكه اون رو كاملاً از پام در بياره به نوك آلتم كه از بالاي شورت بيرون زده بود زبان ميزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم هاي من رو توي دهانش مي چرخوند. وقتي رضايت داد كه دست از اين كار برداره نوك سينه هاش رو به دهانم نزديك كرد. وقتي ميخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب ميكشيد. اينكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با اين روش منو تحريك كرد كه ديگه طاقتم تموم شد...روي تشك خوابوندمش و گفتم خانمي برم..گفت من يه ساعته ميگم برو،تو حاليت نيس!!! دروغ چرا؟؟حقيقتش بس كه تحريكم كرده بود بعد از چندبار تلمبه زدن توي گرمترين و تنگترين كس دنيا داشتم ميومودم كه گفت فقط تو نريزي كه منم در آوردم و روي نوك سينه هاش خالي كردم،از ديدن صحنه كه آبم از روي سينه هاش حركت ميكرد و لاي سينه هاش ميرفت اونم براي دومين بار اومدو... از شدت خستگش همونجا خوابيديم و صبح فردا رو با يه دوش دو نفره ويه سكس تاريخيه ديگه شروع كرديم!!!
     
#104 | Posted: 29 Mar 2011 10:26
چه جوري شد كه زن داداشم نگین رو كردم؟
قبل از اينكه ماجرا رو براتون تعريف كنم بايد بگم كه من چند تا برادر دارم و چون فاصله سني كمي داريم با هم ديگه ندار و قاطي هستيم و بيشتر وقتها راجع به سكس زنهامون با هم صحبت مي كنيم.ضمنا برادرم بازار توليدي لباس داره. به هر حال اين داداشم زن خوشگلي داره كه اسمش نگينه .نگين خيلي خوشگل و لوند و يك كمي هم توپوله .اينو از نرمي مچ پاهاش ميشه فهميد و البته هم چادري و با حجاب. داداشم هر چي بيشتر از زنش مي گفت من بيشتر كف مي كردم و هر جور نقشه مي كشيديم كه چه جوري من با نگين قاطي بشم و اونو بكنم نميشد.البته من با نگين خيلي خودموني بودم و راستش واقعا دوستش داشتم و نگين هم با من صميمي بود.و به تنها چيزي كه فكر نمي كرد سكس با من بود و به همين جهت به من زياد سخت نمي گرفت و زير چادر لباسهاي لختي ميپوشيد و من بعضي وقتها سرو سينه و پاهاشو ديد مي زدم. تا اينكه يك شب داداشم گفت كه هفت.هشت تا مدل لباس زده و ميخواد اونو ببره خونه تا خانمش پرو كنه و عيب و ايراداشو بر طرف كنه و به من هم گفت خودت رو براي يك ديد زدن حسابي آماده كن. توي راه گفت چند تا از اين لباسارو هم سكسي انتخاب كردم و به بهانه اندازه زدن بعضي جاهاشون را هم ساسون نگرفتم تا بدن نما باشه. خلاصه رفتيم خونه و نگين با خوشروئي از ما استقبال كرد و بساط شام را روي ميز چيند.بعد از شام داداشم لباسها را آوردو به ترتيب اوني كه پوشيده تر بود به نگين داد كه بپوشه و پرو كنه. نگين رفت تو اطاق خواب و لباس اول رو پوشيد و داداشمو صدا كرد كه بره ببينه.برادرم به نگين گفت كه چون اين لباسها را با من مشتركا توليد كرده است من هم باي ببينم ولي نگين اولش مخالفت كرد و برادرم گفت عيبي نداره روسري سرت كن و جوراب هم بپوش. با اين بهانه براي اولين بار نگين را بدون چادر ديدم واقعا حسابي كف كرده بودم .نگين كه معلوم بود تازه از حمام اومده بود و نيمچه آرايشي هم كرده بود توي اون لباس مثل يه عروس شده بود. داداشم براي اندازه كردن لباسا يه جورائي دامن لباسها را بالاتر مي زد يا يك كار مي كرد كه من بيشتر ديد بزنم . نگين هم با توجه به صميميتي كه بين ما بود ديگر زياد سخت نگرفت و اگر داداشم دامن را بالاتر مي زد چيزي نمي گفت .حتي دامن را يك بار تا روي رونها بالا زد و فاصله بين جوراب ساق كوتاه مشكي تا رونهاي نگين ديده شد كه من دهنم خشك شده بود . دوباره اين داداشم بود كه به كمك من آمد و گفت اين لباس با جوراب مشكي و روسري خودشو خوب نشون نمي ده و به نگين گفت كه جوراب رنگ پا بپوشه و نگين از روي خجالت به سختي پذيرفت. لباس بعدي نيمه لختي بود وجوراب رنگ پاي نگين نازك بود و عملا پروپاچه نگين كه صاف و صيقلي بود چشمم را خيره مي كرد.حالا فكر كنيد با يك روسري رنگي و جوراب رنگ پا و لباس لختي چه منظره اي درست مي شد . از طرفي برادرم تقريبا روي هر لباس يك ربع وقت ميگذاشت تا زمان طولاني و خجالت نگين هم كمتر بشه.لباس سوم يا چهارم بود كه ديگه يواش يواش هم كوتاه تر مي شد و هم لختي تر و نگين هم ديگر بد قلقي نكرد.البته حس مي كرد كه من دارم با چشمهايم او را مي خورمش .شايدحس خودنمائي بود يا شايد هم تحريك شده بود كه گفت وقتي برادر شوهرم پاهاي من را مي بيند و سرو سينه و بازوهايم لخت است ديگر روسري سر كردن معنائي ندارد و روسريش را هم بر داشت. شايد تا دو ساعت قبل اگر مي گفتن زن داداشم پيش من قراره لخت بشه اصلا باور نمي كردم.ولي حالاجلوي چشمانم بدن سكسي و محشر اونو مي ديدم .لباسهاي آخري تقريبا كار را تمام كرد.اين لباس درز نداشت و با سوزن به هم وصل شده بود و نگين با سختي انرا پرو كرد و مي تونم بگم كون و رون و سينه و خلاصه همه جاش بيرون بود. شورت صورتي رنگ نگين را اولين بار ديدم كه كون و گردي آنرا در خودش جا داده بود.من هم داغ كرده بودم و قلبم از هيجان نزديك بود كه بايستد.نگين هم به روي خودش نمي آورد. واقعا اين برادرم را خدا از برادري كم نكند .آخرين كار را هم برادرم تمام كرد و گفت كه يك پيراهن نيز در ماشين جا مونده و رفت كه اونو بياره و به من چشمك زد كه يعني تو هم بيكار ننشين. بعد از رفتن داداشم كه يك فاصله زماني 6-7 دقيقه اي بود انگار من و نگين راحت تر شده بوديم و اون پيش شوهرش خجالت مي كشيد.به من رو كرد و كفت كه آيا مدل لباس را مي پسندم يا نه؟و من با سر تائيد كردم و گفتم فقط يك مقدار بايد پشت آنرن ساسون بگيريم.نگين چون نمي تونست پشت لباس را ببيند به من گفت كه پس لطفا سنجاق بزن و من هم زدم به سيم آخر و سنجاق را كلا در آوردم كه با اين عمل نگين كاملا لخت شد و من از پشت نگين را با يك شورت و كرست ديدم.و اومدم كه سريع سنجاق بزنم و با عجله اي كه داشتم دستم به كون و رون و لاي پاي نگين رفت و اونم چيزي نگفت. سرتونو درد نيارم ان شب روي من و نگين بعد از حدود 3 ساعت به هم باز شد.ديگه از اون به بعد هر از چند روزي يكبار با داداشم به خونشون مي رفتيم و نگين لباسها را پرو مي كردو از اينكه پروپاچه خود را به رخ من بكشد يه جورائي لذت مي برد.و من هم آنقدر كف كرده بودم كه به خوبي ميتونست بفهمه كه من تشنه اونم.اين گذشت تا اينكه دو سه تا مدل ديگر برادرم زد و به من گفت اين دفعه خودت بايد لباسها را ببري خونه و از نگين بخواهي كه لباسهارا بپوشد و به هر حال از اين به بعد هر هنري داري بايد خودت بكار ببري. من هم از خدا خواسته لباسهارا بر داشتم و به نگين زنگ زدم گفتم كه داداشم كاري براش پيش آمده و چون عجله داريم من ميخواهم لباسها را پرو كني .نگين گفت كه داره ميره حمام و يك ساعت ديگه بيا. يك ساعت بعد من در خونه داداشم بودم و نگين كه موهايش را سشوار كشيده بود و بوي شامپو و عطر فضاي خانه را گرفته بود در را باز كرد و من با هيجان و گيجي داخل شدم .نگين مثل آفتاب مي درخشيد .خوشبو و معطر و با لوندي و شوخي گفت كه تو همه چيز منو ديدي و ديگه لزومي نداره كه من لباسها را برم و در اطاق ديگه بپوشم و پيش من دامن و تي شرت را در آورد و با يك شورت و كرست قرمز جلوي من ايستادو گفت كدام را بپوشم .من همينجوري بدون اختيار اشاره كردم به يكي از لباسهاو نگين به خاطر تنگي به سختي آنرا پوشيدو از من هم كمك گرفت.بخوبي لرزش دستانم را روي كون و رون نگين احساس مي كردم و چون من روي مبل نشسته بودم و نگين ايستاده بود تقريبا باسنش روبروي صورتم بود. بعد از اندازه گيري و لمس كردن اندام زيباي زن داداشم .نگين مي خواست لباس را در بياورد و نا خواسته و من از خدا خواسته صورتم را بردم روي كون نگين و براي چند لحضه روي چاك كونش نگه داشتم.كه تا عمق وجودم را سوزاند و نگين هم فهميد.هر دو يه چيز ميخواستيم و آتشي را كه چندين ماه در دلمان شعله كشيده بود بايد خاموش ميكرديم ولي هر دو نمي دانستيم كه چكار كنيم. من پيشدستي كردم و بعد از درآوردن لباس همينجور كه نشسته بودم دستانم را دور باسن نگين حلقه كردم و به آرامي در بغل خودم جا دادم.نگين هم دست كمي از من نداشت .شايد چند دقيقه سكوت بين ما حاكم شد و نفس هاي من كه روي كس نگين ضربه مي زد نگين را داغ تر از هميشه كرده بود. و لرزشهاي بدن و دستانش هم حكايت از هيجان و هم شايد حكايت از تحريك شدن كرده بود . به آرامي بر روي زمين نشست و چشمانش را بست و من روي نگين خوابيدم و آرام لبانش را به لب گرفتم و شروع كردم به مكيدن.گردن و سرو سينه اش را با زبانم ليس مي زدم.صداي نفس هايش به شماره افتاده بود چشمهایش را بسته بود وانگشتش را میمکید. . در همین حال دستم رو از زیر كرستش بردم داخل تا سینه هاش رو بگیرم که خودش كرستش رو داد بالا و بیرون آورد. چون حشری شده بود دیگه از من و از اینکه داره لخت میشه خجالت نمیکشید نگين لخت با پستونهای برجسته روی کاناپه کنارم بود. عجب پستونایی داشت! تا اون روز پستون زن داداشمو ندیده بودم. درشت و سفید بود و سفت. با دو دستم گرفتمشون و یه کم مالوندمشون تا حال بیان! بعد موهای نگين روكه كليپس زده بود براش باز کردم و دیوانه وار سرم را توی موهاي نم دارش چرخوندم و اونها رو بو کردم و گردنش را لیس زدم. بعد خوابوندمش روی کاناپه و یکی از پستونا رو گذاشتم توي دهنم! از بس خوشمزه و باحال بودن که از خوردنشون سیر نمیشدم. من اگه جای داداشم بودم روزی چند بار میومدم خونه که به جای میان وعده پستونای نگين رو بخورم! نگين روی کاناپه ولو شده بود و موهاش به طرز زیبایی اطراف سرش پراکنده شده بود. سینه هاش رو که می خوردم دستش رو توی موهام میکرد و اووووم اووووم میکرد.حالا زن داداشم در اختيار من بود.فقط با احساس نگين را ليس ميزدم و بعد آرام آرام رفتم پائين ،شورت نگين كاملا خيس شده بود و بوي كس او كه با بوي شامپو و عطر قاطي شده بود مرا ديوانه ميكرد،به آرامي شورتش را در آوردم و زبانم را كه بردم لاي كسش نگين نفس عميقي كشيد و سرم را محكم به كسش فشار داد،يعني كه ليس بزن.من هم از خود بيخود شده بودم و در روي سينه و پروپاچه نگين محو شده بودم.نگين براي چندمين بار تحريك شده بود .شلوارم را در آوردم و كيرم را داخل كس نگين كه آماده بود كردم. انگار تمام دنيا را به من داده بودند،نميدانم از شدت هيجان بود يا از اظطراب كه آبم نمي آمد و اين مسئله نگين را حشري تر مي كرد و من آنقدر تلمبه زدم كه صداي جيغ نگين بلند و بلند تر شد و وقتي گفتم آبم داره مي آيد آنچنان من را در خود قفل كرد كه نتوانستم تكان بخورم و آبم با شدت تمام درون كسش ريخت،تنها كلمه اي كه شنيدم اين بود "سوختم'' اون بعد از ظهر 3 بار نگين روكردم و وقتي مي خواستم برگردم بهم گفت كه واقعا مرا دوست داشته و دلش ميخواسته كه مرا بغل كند ولي نمي توانسته بيان كند. از آن به بعد من نگين را هر از گاهي كه فرصت پيش مي آمد مي كردم و واقعا هم ديگر را دوست داريم و اين نزديكي آنقدر ادامه داشت كه چند بار من و داداشم با هم ديگه نگين رو كرديم،و نگين خانم هم ديگه كم كم خوشش اومده بود و داشت را مي افتاد.و سرو گوشش مي جنبيد.
     
#105 | Posted: 30 Mar 2011 04:16
بهترین و بدترین سکس من
سلام خدمت دوستای لوتی اسم من کامرانه 24 سالمه. میخوام داستان بدترین و بهترین سکسم رو که با دختر عموم اتفاق افتاد رو براتون تعریف کنم. قد و وزنم هم 180 و 80 . با یه قیافه معمولی و بدن تقریبا ورزشکاری . کیرم هم 20 سانته.
من بچه یکی از شهرهای استان زنجان هستم. اما الان تبریز درس میخونم و ترم 4 فوق لیسانس هستم.
من یه دختر عمو دارم به اسم سولماز. که 4 سال از من کوچیکتره. من از بچگی خیلی دوسش داشتم و باهاش هم خیلی صمیمی بودم یه دختر واقعا خوشگل و دوست داشتنی. سولماز دختر خیلی درس خونی بود و دندان پزشکی قبول شد. چون خونه ما نزدیکه دانشگاه اونا بود خیلی میدیدمش و چند بار تا دم در خونمون هم رفته بودم باهاش اما چون خونه درهم برهم بود تعارفش نکرده بودم بیاد تو. اصلا هم تو نخ سکس باهاش نبودم. ولی شدیدا دوسش داشتم. اولین باری که اومد خونه ما اینطور شد که ساعت 8 به بعد رسیده بود خوابگاهشون و راش نداده بودن. به من زنگ زد منم گفتم بیاد. دوست دخترم هر روز خونه ما تلپ بود اما از شانس من 1 هفته ی بود که بهم زده بودیم. اومد خونه و منم کلی ازش استقبال کردم. براش شام آماده کردم و میوه خریدم و مخلفات که تو این چندسال دانشجویی اینطور به خودم نرسیده بودم. شب قرار شد بخوابیم گفتم که خونمون کوچیکه و با میز کامپیوتر و میز تحریر و کمد لباسام و میز تلویزیون کلا 3 نفر به زور میتونن اونجا بخوابند. جاهامونو به فاصله 1 متر از هم انداخته بودیم و خوابیدیم . چون شعله بخاری زیاد بود دیدم شب پیراهنش رو درآورد. صبح روم یه سنگینی احساس کردم و از خواب بیدار شدم دیدم سولماز پاش رو انداخنه روی من. البته از بچگی عادت داشت شبا اصلا راحت نمی خوابید و هی غلت میخورد.منم باید میرفتم سر کار ( یادم رفت بگم 5شنبه جمعه ها کلاس دارم بقیه روزا تو یه شرکت مشغولم) پاشو بلند کردم بذارم اونطرف ، از خواب بیدار شد . یه لحظه ترسید ولی دید که من کاملا بی احساس عمل کردم ترسش رفع شد. بعد از اون روز چون اعتمادش به من بیشتر شده بود هفته ای دوبار میومد پیشم. منم باهاش صمیمی تر شده بودم و موقع اومدن و رفتن همدیگرو بوس میکردیم. البته بگم اون موقع هم اصلا به سکس فکر نمیکردیم مثل خواهر و برادر بودیم. تا اینکه یه روز با دوستام که رفته بودیم بیرون سولماز به من زنگ زد که میاد خونه ما. منم گفتم تو برو خونه من شب میام. بهش کلید داده بودم و حتی بعضی از کتابهاشو خونه من گذاشته بود. خلاصه با بچه ها رفتیم بیرون و 3 نفری یه عرق سگی 1.5 لیتری خوردیم. من جنبم تو عرق خوردن زیاده اما لامصب نمیدونم چی بود که هممونو کله پا کرد. به زور خودمو رسوندم خونه دیدم سولماز جونم شام آماده کرده . گفتم نمیخورم و نشستم یه گوشه اصلا حالم دست خودم نبود. یه لحظه دیدم خم شد از زمین یه چیزی برداره چشم به کونش افتاد. تا حالا اصلا به اون دید نگاش نمیکردم. اما دیگه اصلا تو خودم نبودم. رفتم در رو قفل کردم .رفتم از پشت چسبوندم بهش . گفت چیکار میکنی که زدمش زمین و شلوارش رو به زور از تنش در آوردم داشت گریه میکرد اما من اصلا توجهی نمیکردم. همه بدنشو مثل حیوون میخوردم. اونم فقط گریه میکرد. شرتشو هم به زور در آوردم یه کسی جلوم سبز شد مثل هلو. خواهش میکرد التماس میکرد کامران اینکارو نکن . ولی من یه تف سر کیرم زدمو کردم تو کونش. سرش که رفت تو جیغ زد ولی من جلوی دهنشو گرفتم و تا ته کردم توش. ضجه میزد ولی من تند تند تلنبه میزدم تا اینکه آبم اومد همینطور روش دراز کشیدم . بیچاره فقط داشت گریه میکرد.

یه لحظه به خودم اومدم دیدم صبح شده و من لخت روی سولماز دراز کشیده بودم. تازه یدم افتاد شب چه غلطی کرده بودم. سولماز بیچاره هم تو اون وضعیت خوابیده بود کنارم. بلند شدم هی تو سر خودم میزدم که ای خدا این چه کاری بود که من کردم. فکر کنم یه ساعتی بود که نشسته بودم و هیچ کاری نمیکردم. بغض گلومو گرفته بود و نمی تونستم گریه کنم. دیدم سولماز از خواب بیدار شد بهش سلام دادم جوابمو نداد. رفت لباساشو پوشید خواست بره ولی در قفل بود. خواست با کلیدش بازش کنه کلیدشو گرفتم. بهش گفتم غلط کردم اختیارم دست خودم نبود. گفت بیخود بیا درو باز کن من برم. منم خواهش کردم بمون برات توضیح میدم. گفت چی رو توضیح میدی؟ مثل وحشی ها گرفتی منو کردی حالا میگی من توضیح میدم. رفتم دستشو گرفتم نشوندم کنارم . بهش گفتم ببین سولماز عزیزم من اصلا به دید سکس بهت نگاه نمی کردم و نمی کنم اما دیشب اختیارم دست خودم نبود . دیدم زد زیر گریه . گفت میدونی چقدر دوست داشتم اما با این کارت باعث شدی من ازت متنفر بشم. گفتم تو رو خدا ، تو رو روح پدرت این دفعه رو ببخش دیگه تکرار نمیشه. اونم بعد از کلی اصرار من قبول کرد که این کارم به خاطر مستی بود و قول داد از من کینه نداشته باشه. گفت کلیدو بده میخوام برم. منم بلند شدمو یه بوس از لپش کردمو کلیدشو دادم بهش.

تقریبا یه هفته به تماس های من جواب نمیداد. بعد از یه هفته رفتم جلوی دانشکدشون . وقتی منو از دور دید خواست بره اونطرف که جلوشو گرفتم. بهش گفتم مگه بهم قول نداده بودی ازم کینه نداشته باشی. اونم گفت ازم کینه ای نداره ولی نمیخواد زیاد طرف من بپلکه. شب باز بهش زنگ زدم جواب نداد. باز فرداش صبح کارمو زمین زدم رفتم جلوی در دانشکده شون. وقتی اومد و منو دید گفت تو بازم اومدی . گفتم سولماز وقتی تو رو نمی بینم خوابم نمی بره. آخرش راضی شد به تلفنام جواب بده. یه هفته تمام به نظرم 50 تومن فقط شارژ گرفتم باهاش حرف زدم. کم کم روابطمون عادی شد . مثلا با هم میرفتبم می گشتیم و قدم میزدیم. تا اینکه یه روز عصر ساعت 5 بهم زنگ زد گفت شب میاد خونه ما. منم رفتم کلی وسایل برای شام آماده کردم و میوه خریدم .

ساعت 8 بود رسید خونه ما. اومد تو خواستم طبق عادت روشو ببوسم که آورد لبشو گذاشت رو لبم. باورم نمی شد. یه لحظه مات موندم. دیدم دستشو دور گردنم قفل کرد و شروع به خوردن لبام کرد. منم چون خواستم لذت ببره شروع به خوردن لباش کردم. 2 3 دقیقه ای از هم لب گرفتیم . دستشو انداخت تی شرتم رو درآورد. بعد شلوارم رو. دیدم که کار اینجوری پیش میره گذاشتمش رو میز تحریر. شروع کردم لباشو خوردن. بعد اومدم پایین تر گردنشو خوردم. تو اوج لذت بود. مانتوشو در آوردم. دیدم یه تاپ قرمز خوشگل با یه شلوار تنگ پوشیده . تاپشو کندم. سوتین نبسته بود. دو تا سینه خوشگل گرد افتادن جلوم. منم شروع کردم به خوردنشون اون هم گفت گلم همش مال توئه بخور. یه 5 دقیقه ای خوردمشون و بعد شلوارشو به سختی کشیدم پایین. شرتش با سوتینش ست بود. از روی شرت شروع به لیسیدن کسش کردم. صداش تا اسمون میرفت. شرتش رو درآوردم. پاهاشو از هم جدا کردم شروع به لیسیدن کسش کردم. با زبونم چوچولشو فشار میدادم. اونقدر کوسشو لیسیدم دیدم یه لحظه موهامو کشید و یه جیغی زد و ارضا شد. آبش ریخت تو دهنم. گفتم تو ارضا شدی پس من چی؟ گفت بسپارش به من. شلوارمو از تنم دراورد. از روی شرت کیرمو لیس میزد . منم چون یه آدمه دیر انزال هستم و به خاطر همون دیروز دکتر بودم داشتم میترکیدم ولی آبم هنوز نمیومد. شرتمو دراورد و شروع به ساک زدن کرد. خیلی ماهرانه این کارو انجام میداد. بعد ها ازش شنیدم یه هفته با خیار تمرین میکرده قبل اون روز. بعد از چند دقیقه گفتم دارم میام اونم سرعتشو بیشتر کرد و همه آبم رو ریختم دهنش. نامردی نکرد و همشو قورت داد. بعدش شروع به لب گرفتن کردیم که دیدم یه کرم از کیفش در آورد. منم کار خودمو فهمیدم کرمو از دستش گرفتم . اول یکمی با زیونم ک.نشو لیس زدم بعدش کرم رو مالیدم. یکمی دیگه برام ساک زد تا کیرم راست شد . یواش یواش کردم تو کونش. معلوم بود خیلی درد داشت اما حال میکرد. بعد از اینکه کیرم کامل رفت توش شروع به تلنبه زدن کردم . 20 دقیقه تو چند حالت مختلف کردمش. گفتم آبم میاد. گفت دربیار بریز رو سینه هام. منم همش رو ریختم رو سینه هاش . دیدم خواست با زبونش لیس بزنه ولی نتونست. من خودم سینه هاش رو خوردمو یه لب جانانه ازش گرفتم.

بعد از اون اتفاق هفته ای 3 یا 4 بار باهمیم و میگردیم. اما هر هفته 5 شنبه ها سکس داریم. این ترم هم درسم تموم میشه و با وامی که گرفتم و کمک بابام یه آپارتمان رو پیش خرید کردم. اگه خدا بخواد شهریور سولماز جونم رو عقد میکنم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#106 | Posted: 31 Mar 2011 03:48
سکس با پسر خاله شوهرم
سلام - اسم من سمیه است الان 30 سال دارم شوهرم سینا مهندس نفت داستان از اوجا شروع میشه که شوهرم به من خیانت می کنه (البته سینا شوهرم یه همجنس بازه) - خلاصه یک روز که سینا ماموریت و سفر کاری به چین بود ما مثل همیشه تنها بودیم من و مادر سینا که یه پیر زن سنتی و پیرو مهربونی بود من بیشتر وقت به وب گردی و دیدن فیلم و یا رفتن خونه خاله شوهرم بودم شوهرم یه دختر خاله داشت که از شوهرش طلاق گرفته بود و آرش که دانشجو مکانیک بود البته یه خواهر بزرگتر هم داشتن که یه 2 یا 3 بچه داشت و پر از انرژی بودن - خلاصه اینکه آرش گاهی برای درس خوندن به خونه ما می اومد و واقعا بچه خوبی بود چشم پاکی بود و گاهی من یا مادر شوهرم از اون پزیرای می کردیم چایی آب میوه یا چیزه دیگری یه بار روز هیچ کاری نداشتم و داشتم چته سکسی می کردم حسابی حشری شده بودم و چندوقتی از سکس هم خبری نبود و هی با خوردم ور می رفتم و زنی بودن با وزن 65 قدی 173 چشمو وموی مشکی صورت گرد وسفید باستنی بزرگ چون سینا خیلی از فقط وفقط از کون می کرد سینه های 85 اون روز من و مادر شوهرم بودیم من چت سکسی می کردم خیلی حشری بودم و تمام کسم خیس شده بود و همینطور شورت و شلوارم که 2 من اون را عوض کردم ظاهر من کمی ناهار خوردم خوابیدم و با خودم ور رفت تا خودمو ارضاء کردم خوابیدم ساعت نزدیک 6 عصر بود که بیدار شدم و از کس درد به حمام رفت دوشی گرفتم و باز هم جلوی کامپیوتر مشغل و گشت بودم که مادر شوهر م اومد گفت که میره خونه خواهرش اون توی 2 خیابون اوطرف تر بودن خلاص باز هم من به چت سکسی مشغل بودم که سوتین خودمو در اوردم و شروع به بازی با سینه هام و کسم می شدم توی حال هوای خودم بودم که متوجه صدای شدم در اتاق خوابم شدم گفتم شاید مامان سینا باشه که اون من مامان صدا می کردم که با صدای مامان .مامان شماهستید دیدم آرشه که با دست پاچگی از روی مبل ایستاد و سلام کرد و همینطور به من نگاه می کرد و سرش انداخت پایین من هم سلام کرد و گفتم آرش کی اومدی گفت.ببخشید تازه اومدهم شما رو ترسیدمن گفت نه بشین برات میوه بیار تشکر کرد گفته نه اومدم درس بخونم . دیدم تعارف میکنه باشد بشین احوال مادرش و خواهر سوال کردم گفت باز هم خواهرش با بچه اومدن شب هم می مونن گفت پس شب هم توی اینجا چون از قبل سابقه داشت . سری تکون داد گفت بله . من به آشپزخونه رفتم که برای آرش میوه بشورم که تازه دیدن من با یه شلوارک کوتاه طوسی رنگ که جلوش همه اش از کسم خیس بودو خیسی اون خودشو نشون می داد و تی شرت سبز رنگی که یه قلب بزرگ جلوش بود و یعقه به شکل 7 داشت و خط سینه ام مشخص می شود و تازه بدون سوتین که سینه ام به وری می رفت تازه متوجه شدم چطور جلوش امدم فکری به سرم زد که امشب جور بشه به آقا آرش یه دست کس محکم بدم و خودم یه حالی از کیر در بیارم من به علت خیانت شوهرم به کسی دیگر هم داده بودم و شرم این کار کنار گذاشته بودم خلاصه با همون سر حال میوه برای آرش بردم و شروع به حرف زدن کردم و از درس دانشگاه حرف زدم و از داشتن دوست دختر که نداشت و اینکه خودم برایش پیدا می کنم خوب خلاصه کلی حرف زدیم که شاید با دوست دخترش ازدواج میکنه خوب هر وقت بخواد دلی از خانمه در بیارد اون هم با خنده و سر به پایین هی رنگ عوض میکرد که گذاشتم به حال خودش باشه و به اتاقم رفتم و تویی کامپیوتر فیلم سوپر داشتم و شروع کردم به نگاه کردن و صدای خیلی آروم که شاید ارش بشنوه و تحریک بشه برای نگاه کردن خلاصه بعد از نیم ساعت دیدم نه خبر نه صدای سرغه ارش رفتم دیدم اقا مشغل درس خوندن برگشتم و یه قطر که باعث میشه هم حشری بشه و هم کیرش راست کنه البته سینا برای خواهر آرش استفاده می کرد سولماز جنده پایه سینا بود از همون قدیما که خوده سینا هم باعث طلاق گرفتن سولماز از شوهرش شده بود خلاص قطر خورد کردم و توی شربت ارش حل کردم و به اون دادم و به اتاق برگشتم و لباس پوشیدم که برم دنبال مادر شوهرم من هم موقع رفتن یه شورت و سوتین روی تخت گذاشتم که اگر ارش بیاد داخل اون را ببینه و فیلم تویی کامپیوتر روی مانتیور نگه داشتم و در کمد لباس که پایینش چندتا 3 کشوی داشت و لباس زیرم اون جا بود باز گذاشتم رفتم و قتی داشتم میرفتم دیدم تمام شربت خورده بود و کافی بود 15 دقیقه دیگه کیر اقا آرش راست کن من گفت اقا ارش میرم خونتون مامان بیارم شما راحت باشید مایه 2 ساعت دیگه میایم بعد کلید نداریم در می زنیم که اون موقعه خیالش راحت راحت باشه و رفتم بو 2 ساعت بعد به بهنانه شام دادن به آرش من مادر شوهرم بر گشتیم من به اتاق رفتم که ببینم چه خبر فیلم کامپیوتر سر جاش شورت وسوتین روی تخت سر جاش و هیچ تویی دلم گفتم نه چشمم از ارش اب نمی خوره اما مشغل جمع کردن اون شدم و لباس عوض کردم که برم بیرون دستمالی روی زمین دیدم بر داشتم که بزارم سطل زباله که بله دیدم توی سطل یه دستمال پر از اب انداخت برداشتم دیدم هنوز کمی گرمه به هر حال مال ارش بود خلصه باز من لباسم عوض کردم و یه لباس دکمه دار پوشیدم که کمی دکمه اش شول بودن گاهی خودشون باز میشن پوشیدم و بند سوتینم کمی باز کردم هر ترددوی که داشتم آرش نگاهی می کرد من خوشحال شدم و بیشتر با ارش گرم گرفتم شام گرم کردم و تویی یه دیسه بزرگ برای خودم و آرش گذاشتم و باز هم یکی از قطر تویی اب لیموه حل کردم دوباره گذاشتم براش و باهم که شام بخوریم من گفتم ارش راحت باش من خونه شما شام خوردم ولی می خواستم کنارش باشم که خوب دید بزنه و شهوتش بیشتر بشه و با من راحت وترسش بریزه خلاصه طوری نشستم که زانوم به پاش بخوره بعد سریع من بلند شدم وروی مبلی که نشسته بود کمی داراز کشیدم و tv روشن کردم و همینطور می چرخوندم تویی گوشه میز tv می دیدم هی به بهنایی نگاه کردن دیدی به من هم می زنه خلاصه مادر شوهرم رفت بخوابه من هم تمام داروهاش بهش دادم اون که می خوابید دیگه چیزی متوجه نمی شد تا صبح منهم به ارش گفتم خالت رفت بخواب الان اگر توپ هم در کنی متوجه نمشه دیدم لب خندیی زد به اتاق رفتم و کامپیوتر که هنوز روشن بود شروع به کار کردم و سوتینم هم در اوردم و من از خودم کلی عکس داشتم بعضی ها هم با لباس سکسی بودن و بدنم از تویی لباس پیدا بود برنامه داشتم که با عکس تصویر درست می کردم و آهنگ روی اون می زادشتم خلاص بعد ارش صدا کردم اون امد داخل و عکس نشون دادم در مورد برنامه گفتم گکه بلد با اون کار کنه یا نه که گفت راه برنامه جالبی تویی موبایلش داره و گاهی اوقات از این کار می کنه خلاصه شروع باز کردن برنامه و شروع به ساخت از کارشد که سر بعضی ها عکس زیاد می ایستا د من هم گفتم عکس من قشنگن ، گفت اره خیلی گفت ارش اگر دوست دختر داشتی چه کارش ی کردید با خنده گفت هیچی باید چه کار می کردم ولی کیرش چیزه دیگی می گفته خوب راست شده بود گفتم راه از زیر شلوارت معمولمه خجالت کشید گفت ببخشید نمی دونم سر شب تا الان اینطوره گفتم عیبی نداره من هم مثل خواهرت گفت بله دوستی با کسی دوست بشی گفت بدم نمیاید و درس دارم گفتم چه ربطی داره چون درس داری غذا نمی خوری حمام نمی ری گفت فرق می کنه دوست زمان می بره بیرون یا جایی گفتم بهر حال بهت که اینقدر به ایسته تویی کاری بهش نداشته باشید باز هم از خجالت عوض خواهی کرد گفتم ایراد نداره می خواهی دوست پیدا کنم که نه بیرون برید مزاحمت هم نباشه گفت بد یه کاری هم با هم بکنید با خندید و رنگ سرخی از صورتش گفت چی بگم من هم رفتم سر اصل مطلب این موقع در هم بستم و قفل کردم چرخید نگاهی کرد من مستقیم رفتم تو روش و سر شلوار باز کردم کیرش محکم گرفتم اومد خودش بکشه عقب گفت چه کار می کنی گفت ساکت باشه جیغ می زنم مگم اومدی ساکت شد شلوارش باز کردم از پاش بیرون کشیدم شورتش هم همینطور تی شرت تنش بالا دادم شروع به خوردن شکم تا باکیرش کردم و براش تخمش خوردم کیرش خیس شده بود چشماش گاهی گرد گاهی خمار می شد تند تر نفس می کشید و کیرش که الان خیلی بزرگ شده بود کردم تویی دهنمم و شروع به خوردنش کردم هر دو دستش روی سرم گرفت وفشار میداد لباس باز کردم دراوردم همینطور شوارم رفتم بلغش تی شرت از تنش بیرون کشیدم و با سینه هابزرگم رفتن تویی روش وسرش روی سینه هاهم فشار دادم خجالتش پرید بغلم کرد روی تخت بردم سوتینم از تنم در اورد شروع به خوردن سینه ها م کرد خوب بلد بود به روی شکم خوابیدم کمر تا پایین خورد من به خودم می پیچیدم لذت می بردم شورتم از پام دراورد باستنم خود بعد سکمو خیلی لذت داشت تمام وجودموشهوت گرفت منتظر بود کیرش کی توی کسم مزارهکه با قدرت تمام کیرش تویی کسم کذاشت و خوب می کردمن توسط آرش داشتم کرده میشدم ارش که بیشتر وقتها پیش ما بود من احمق چت سکسی می کردم خلاصه کیرش تا دسته تا تخم تویی کسم گذاشته بودم و برخورد تخمش به پایین کسم و روی کونمو احساس می کردم و لبی که سینه هامو می خورد من صدام در نمی اورد تمام صورت لب دهنم گوشم گردنم سینه همه جام خیس خیس بود از بس ارش منو لیس می زد تمام تنم خیس بود من دیگه ارضا شده بودم منتظر بودم که ارش ارضا بشه ارش سوال کرد که از کون هم می توانه بکنه گفتم بکن ولی قبل از اومدن ابت بهم بگو و ادامه گاییدن من کرد نزدیک به اومدن ابش بود که به من گفت گفتم که کیرتو توی کسم بزار و تمام ابتو اونجا خالی کن چون من بچه دار نمی شدم تمام آبشو تویی کسم خالی کرد بعد از اینکه هر سر حال شدیمو تازه متوجه شدم البته ارش می گفت که خودش باسینا - خواهر ارش سولماز حسابی می کنن
من تا صبح 4زیر دست پای ارش ارضا شدم و قرار شد هر وقت برای درس خوندن امد اگر شد باز هم برنامه داشته باشیم باز داستان با ارش دارم بــــــرمی گردم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#107 | Posted: 31 Mar 2011 03:50
تابستون و کون سفید دخترعمو
خاطره ای که میخام براتون تعریف کنم مربوط به دوران نوجوانی ام هست
من با فهیمه دختر عموم هم سن هستیم و از بچه گی با هم بودیم تو دری تو تعطیلات تو مسافرت خلاصه همیشه
طوری بود که همه میگفتند این دوتا از اخر با هم ازدواج می کنند خلاصه یواش یواش بزرگ میشدیم فهیمه سینه هاش در امده بود من هم پشت لبم سبز شده بود تا اینکه تابستون شد و تعطیلات شروع شد چه تعطیلاتی.
خدابیامرز بابابزرگم توی روستاهای اطراف مشهد یه باغ داشت خودشون هم اونجا زندگی میکردند گاو و گوسفند و باغ و استخر و.... این چیزها هر ادمی را مست میکرد الان که 30 سال دارم هر وقت میرم اونجا خاطره اون روزها برام زنده میشه
اول تابستون همه بچه ها بابا مون را مجبور میکردیم ما راببره روستا تا تابستون اونجا باشیم من و فهیمه پای ثابت این کار بودیم اون تابستون من زودتر رفتم دمق بودم که چرا فهیمه من نیومده بعد از یک هفته اومدند میگفت باباش کار داشته و نبوده خلاصه اون روز گذشت و بزگترها برکشتند شهر و ما را اونجا گذاشتند که دست به کمک بابابزرگم باشیم اخه اون مریض بود ونمیتونست همه کارها رابکنه.
چند روز طول کشید تا با فهیمه روم باز بشه گاهی به شوخی میگفتم سینه هات از بی بی هم بزکتر شده اونم میخندید بد جوری تو کفش بودم ولی نمیشد کار بکنم چون هم خواهرام بودن هم هنوز روم باز نشده بود نمیودنستم چی بگم تا اینکه یک روز توی باغ بودیم که دیدیم بابابزرگم یک گاو نر بزرگ داره میاره ما که دنبال سرگرمی بودیم رفتیم ببینیم چه خبره بابا اون گاو را بست و رفت اون گاو ماده خودشون را هم اورد و بست جلوی اون گاو طوری که نتونه تکون بخوره من دیدم از کس گاو اب لزجی میاد بعد اون گاو نر را باز کرد گاوه رفت کس اون یکی را بو کشید یهو مست شد بابا ما را دعوا کرد که چی نگاه میکنین برین دنبال بازیتون بابا خیلی بد اخلاق بود اگه حرفش گوش نمیکردیم واویلا بود
مارفتیم و دوباره یواشکی برگشتیم دیدیم اون گاو گنده کیرش سیخ کرده وپریده روی اون یکی حالانکن کی بکن
چشام داش در میامدکه دختر عموم گفت چه دودول قرمزی داره گفتم جان دیگه چشام قشنگ در امد
نمیدونم شما اهل کجا هستین ولی ما وقتی گاوها هم دیگه را میکنن میگیم دارن بوقه میدن
از اون روز بد جوری تو کف رفتم از هر فرصتی برای دست زدن و تیکه گفتن به فهیمه استفاده میکردم ولی زیاد نمیشد بهش نزدیک بشم چون خواهرام بودن . اعصابم داغون بود تا اینکه کارنامه های خرداد را دادن و معلوم شد خواهرام هر دو تجدید اوردن و بایذ برن شهر سر کلاس تجدیدی توی کونم عروسی شد با ساز و دهل
خلاصه اونها رفتند ومن موندم و فهیمه جونم کوسش بخورم
دیگه هر وقت تنها میشدیم به سینه اسش دست میزدم و میزدم پشت کونش که مثل ژله بود میدونستم به کسی چیزی نمیگه خودش هم دلش میخست تا اینکه یک شب که همه خواب بودند من و فهیمه تو اون اتاق میخابیدیم اخه بابا بزرگ و بی بی زود میخابیدند ولی ما تا نیمه شب کس کلک بازی در میاوردیم یک شب یواشکی بهش گفتم اون گاو یادته چکار میکرد یکم سرخ شد گفتم خجالت نکش میدونم توی فکرت چیه گفت دیگه حرفش نزن و گرنه به بی بی میگم منم دمق شدم و پشت بهش خوابیدم
چند روز باهاش سر سنگین بودم تا اینکه امد و گفت مجتبی بیا اشتی دیگه گفتم اگه به بی بی نگی میام اشتی میدونستم چون اونجا تنهاست چیزی نمیگه گفت میخای چکار کنی گفتم هیچی میخام اونجات ببینم گفت نخیر اصلا اشتی نمیکنم و رفت
تاشب که میخاستم بخوابم امد پشتم و گفت مجتبی جونم هنوز قهری گفتم تو قهری برو میخام بخابم گفت خوب باشه اما نمیذارم ببینی فقط بهش دست بزن با خودم گفتم قدم اول که برداشتی تا اخر میری گفتم باشه گفت پس بزار بابا و بی بی بخابن کیرم داشت میترکید هی لای پام قایمش میکردم گفت چیه چرا به خودت میپیچی شاش داری گفتم نه مار دارم ناگفته نمونه کیر من نسبت به هم سنام بزرگتر بود کله گنده ای هم داشت خلاصه وقتی همه خوابیدن رفتیم .....
فهیمه امد کنارم گفت بفرما فقط انگت توش نکنی گفتم باشه دست من گرفت اروم گذاشت روی کسش چقدر داغ بود همونجا میخاست ابم بیاد نمیدونستم کجاشو بمالم کیرم داشت میترکید گفتم میشه کیرم بمالم بهش گفت نخیر قرار شد نگنهش نکنی بعد میخای دودلت بمالی بهش گفتم دودول چیه کیر خجالت میکشید بگه کیر گفتم پس تو هم به کیرم دست بزن گفت بدم میاد گفتم تورت خدا و....
گفت باشه فقط یکم دستش گرفتم گذاشتم روی کیرم اروم شدم گفت این چیه چقدر کلفته گفت من مال داداش کوچولوم دیدم یه ذره بود این 10 برابر اونه گفتم این مال مرده گفتم یکم بمالش چند تامالید ابم با فشار ریخت توی دستش گفت اح شاش کردی دیونه گفتم نه این اب مرداس وقتی کیرشون بمالی یا بکننت میاد بیرون بعد گفت پاشو برو خودت بشور خیلی کثیف کاری کردی
از اون شب به بعد احساس میکردم فهیمه زن منه روش غیرت خاصی داشتم خلاصه تا تنها میشدیم دستم میرفت لای کس و کونش اونم کیر من میمالید یه روز گفتم دیگه امروز باید کست نشونم بدی گفت اخه خجالت میگشم گفتم جخالت نداره بیا مثل من بعد کیرم که نیم خیز شده بود دراوردم انداختم بیرون دهنش باز مونده بود تا حالا ندیده بودش اومد جلو گرفت دستش گفت چه خوشگله سفید با سر قرمز و خوش تراش گفتم دیگه نوبت منه مال تو را ببینم گفت نه و فرار کرد توی خونه اون جلو من پشت سرتا اینکه روی رختخوابها گیرش اوردم و چون زورس به من نمیرسید با یک حرکت شلوارش در اوردم اونم مقاومت نکرد خودش هم دلش میخاست چفدر کسش ناز بود بوی خوبی میداد موهاش تازه در امده بود هنوز کاملا نرم بود تازه میخاستم لفت و لیس کنم که صدای
بی بی امد گفت کجایید بچه ها بیاین گیلاس اوردم بخورید ضد حال زد اون روز تاشب خایه هام از شهوت درد میکرد همش تو فکر این بودم که چطور ترتیبش بدم تا اینکه چند رزو بعد توی باغ رام میرفتم دیدم صدای جوجه یه نوع پرنده که بهش میگیم سشک تقزیبا اندازه کبوتر با رنگهای قشنگ روی پرهاش داره صداش میاد گشتم تا پیداش کردم فکر کنم از خونش پریده بود بیرون گرفتمش بردم خونه فهیمه عاشقاون شد گفت بدش به من
من هم یکم فکر کردم گفتم به شرطی که کیرم بخوری بعد هم بذارم توی کونت یکم ناز کرد گفت فقط اروم بذاری بردمش توی باغ لای علفها کیرم داشت شلوارم جر میداد نشستیم و اونم یواش کیرم برد توی دهنش گفت بدم میاد گفتم بخور خوشت میاد یکم که خورد دیدم داره ابم میاد هیچنی نگفتم تا اینکه ابم پاشید توی دهنش زود کیرم در اورد گفت قرار نبود ها گفتم دست خودم نبود گفتم حالا برگرد میخام کونت بزارم برگشت چه کونی سفید مثل برف ادم میخاست فقط لیسش بزنه ولی من که بار اولم بود دختر میکردم همه چی یادم رفت کیر کلفتم چپوندم تو کونش نفسش بند امد جیغ کشید و گریه کرد خیلی دردش امد زود در اوردم بعد قشنگ تف زدم و اروم کردم تو و جلو وو عقب کردم کیرم توی بهشت بود چون کمر دوم بود طول کشید تا ابم بیاد ولی خیلی حال کردم هیچ وقت یادم نمیره از اون به بعد تا اخر تابستون هر روز فهیمه را میکردم اون جوجه را هم دادم به فهیمه اونم اهلی اش کرد فهیمه دیگه رام من شده بود طوری که تا خودش میدید اوضاع سفید میومد میچسبید به من
از اون خاطره 15 سال میگذره فهیمه عروس شده و 2 تا بچه داره منهم زن گرفتم و پسرم تو راه ولی هیچ سکسی به اندازه اون کون به من حال نداده

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#108 | Posted: 31 Mar 2011 03:52
من و دختر خاله نازم
این داستان چند وقت پیش یعنی اواخر سال 89 اتفاق افتاد برام و بهترین و زیباترین خاطره ای ک از سکس دارم مال همین رابطه است . جریان از این قرار بود که من پسری هستم اهل شیراز 23 ساله قد 170 و وزن 71 کیلو در کل تیپم معمولیه ولی چشمام سبزه و فکر کنم یه کم جذابیت دارم .یک دختر خاله داشتم و هنوزم دارمش به نام مونا. این دختر خاله ما واقعا قیافه جذاب و خوشگلی داره . قد 170 وزن 58 کیلو با پوشتی سفید و چشمای درشت و خلی هم مهربون و دوست داشتنی است. من از قدیم با این دختر خالم خیلی راحت بودم و همدیگه رو دوست داشتیم . اونم واقعا برای من احترام خاصی قائل بود و هست . این دختر خالم همین می رفتم خونشون جلو من با یه تاپ و شلوار ظاهر میشد و کم کم منم به سکس با اون علاقه مند شدم و منتظر فرصتی بودم که بهش بگم خلاصه با هم زیاد رف وامد داشتیم تا اینکه یه شب که رفتم خونشون خودش بود و مامان وابجیش که خواب بودن و من و مونا بیدار بودیم و داشتیم عکسای شخصی اونو نگاه می کردیم. قلیون هم چاق کرده بودیم و حسابی داشت خوش میگذشت و من کم کم سر صحبت رو به طرف سکس کشوندم و اون هم بی میل نبود و کم کم خودم رو بهش نزدیک کردم و سرش رو گذاشتم رو پام وموهاش روازش کردم و داشتم به یه سکس بینظیر با اون فکر میکردم و کیرم هم داشت کم کم بلند میشد و چون ان رو رونام خوبدبود فکر کنم متوجه شد و به رو خوش نیاورد . من دستم رو داشتم میکشیدم رو صورت و رسید م به لبش و انگشتمو میکردم تو دهنش اولش ممانعت میکرد اما کم کم همکاری کرد وانگشتم رو لیش میزد منم داشتم با دست دیگم گوشش رو نوازش می داردم یه چند دقیقه که گذشت احساس کردم حالتش عوض شد و نفساش تند تر شده فهمیدم که امشبو یه کون حسابی افتادم .به حرکتام ادامه دادم و کم کم دستم را از رو لباس بردم طرف سینهای خوشگل و خوش فرمش و اقعا بینظیر بود اندامش . خلاصه یکم که مالیدمش رفتم سراغ لباش و لباش رو خوردم اگه بگم خوشمزه ترین لبی بود که خورده بودم دروغ نگفتم چون واقعا دوستش داشتم و از اینکه مال من شده بود تو شوک بودم بعد از چند دقیقه که دیگه رومون به هم باز شد بلند شدم و اوردمش توبلغم و نوازشش می کردم و بعدش برش گردوندم و از رو شلوار خودم رو بهش میمالوندم و کم کم شلوار وشرتم رو کشیدم پایین و میکشیدم به کو نش و کمرش و سینه هاش رو میمالوندم و دستش رو گرفتم و گذاشتم رو کیرم که حدود 14 سانتی میشه ویه خرده هم کلفته و اونم کیرم رو خیلی با حال میمالوند و منم سینه هاش رو از زیر تاپ اوردم بیرون و شروع کردم به خوردن واقعا سنهای سفید وسفت و زیبایی داشت سایزش 65 بود با نوک قهوه ای روشن که حدود 1 سانت سر سینه هاش بزرگ شده بود . خلاصه حدود 10 دقیقه سینه هاش رو خردم و دستم ر برده بودم توشلوارش و داشتم با ونش ور می رفتم سرم رو بلند کرد دیدم چشای خوشگلش خماره و حالش ر فهمیدم خودم هم دتم رو ابرا سیر میرکردم و باورم نمیشد با اونی که واقعا دوستش داشتم دار سکس می کنم .بعدش اون بهم گفت بیا بریم بیرون که حالم ر خراب کردی و باید کامل ارضام کنی و چون میخواست اه و اوه کنه ممکن بود بیدار شن خلاصه من اول رفتم بیرون و تو حمومشون منتظرش شدم و اونم بعد از 2 دقیقه اومد به محض اومدن شروع کردیم به لب گرفتن و بهش گفتم واقعا دستت اون هم هی قربون صدقه من می رفت . چون زیاد وقت نداشتیم زود لخت شدیم وقتی اونو لخت دیدم چند لحظه سر جام میخکوب شدم کون بزرگ و کمر باریک و کس تمیز سفید با چوچول ای بر امده بعد از کلی لب و خوردن سینه هاش رفتم سراغ کسش که خیس خیس شدهبود و حسابی چوچولشو لیس زدم بینظیر بود اونم داشت همش اه و اوه می و میگفت بخور عزیزم مال خودته ت ته بخورش و بعدش هر کاریش کردم برا ساک نزد ومنم چون دوستش داشتم اصرار نکردم و چونی دونستم دختره برش گردوندم و کونشو داد عقب و گفتمیخوم از عقب بکنمت و اون الش راضی نشد و با خواهشای من قبول کرد و گفت فقط یواش منم گفتم چشم و با انگشتم کم کم کونشو باز کردم و اونم همش تو حال خودش بود و داشت میمیرد از خوشی ولذت منم یه تف زدم سر کیرم و سر کیرم رو فرستادم دم کون عزیزم مونا که صداش در اومد و گفت اذیت نشم منم با سر گفتم چشم و سر کیرم رو فرستادم ت خودش رو جمع کرد و سفت شد بهش گفتم شل بگیره دوباره سعی کردم واینابار که سر کیرم رفت تو کونش کمرش رو گرفتم که نره جلو وکم کم و با حوصله داشتم بیشتر میگردم تو کونش و وقتی که تا ته رفت چند لحظه نگه داشتم تا جا باز کنه و کم کم شروع کردم به تلمبه زدن و اونم داشت حال میکرد هی میگفت بکنننننننننننننن منوووووو کونمممرجر بده منم تو هستم عزیزم دارم به پسر خاله خوشگل عزیزم کون میدمو این حرفا منم کمرم سفته و اگر بخوام دیر بیام دست خودمه خلاصه حدود 10 دقیقه از عقب تلمبه زدم و با کس مونا داشتم و میرفتم او گفت به 3 باز ارضا شده و کاری کن تو هم بیای تا کسی بیدار نشده منم گفتم چشم و سرعت تلمبه زدنم رو بیشتر کردم و وقتی داشت ابم میومد کشیدم بیرون و جلو اون ریختم رو زمین چند دقیقه تو بغل هم بودیم و حالش که جا اومد ازش تشکر کردم و اونم بوس کرد وازم تشکر کرد و گفت واقعا حال کرده و کامل ارضا شده و به هم قول دادی که مال هم باشیم و از هم لذت ببریم و اتفاقا چند شب بعد دوباره موقعیت جور شد وسکس کردیم با هم .

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#109 | Posted: 31 Mar 2011 19:22
من و زن 42 ساله پسر عموم
من معین از مازندران 17 ساله هستم و فرزند آخر خانواده . من بچه زن دوم بابام (زن اول فوت کرده) هستم واختلاف سنی با برادرام از12 سال شروع میشه و تا22سال میرسه. یه پسر عمو به نام امیر هم دارم که چهار تا بچه داره و پسرش از من5 سال بزرگتره و اسم زنش فاطمه هست و42سالشه از فاطمه براتون بگم:یه زن خنده رو خوش اخلاق و فامیل دوست درباره اندامشم که دوتا هندوانه 5 کیلویی بعنوان سینه و یک بالشت به عنوان کون داره .بریم سر اصل خاطره: چهارشنبه بازار تو شهر ما بود و مادر و پدرم برای دروی برنج سر زمین رفته بودند داداشامم سر کار بودند ومن هم طبق معمول سر اینترنت بودم و یه سر تو سایت موبایل و یه سر تو سایت سکسی گرم اینترنت با اون سرعت گندش بودم که زنگ در به صدا در اومد ایفونون تصویری بود و من از دیدن فاطمه شکه شدم وخلاصه از اینترنت خارج شدم و در رو باز کردم و به فاطمه گفتم بیاد تو . ازش پرسیدم چه عجب سری به ما زد اون هم جواب داد که چهارشنبه بازار بود و هوا گرم و اونم اومده هم یه سری به ما بزنه و مادرم را ببینه و یه نفسی چاق کنه. از مادرم پرسید گفتم رفتن درو بهم گفت یه لیوان آب خنک میدی منم رفتم تا یخ بیارم و باهاش آب خنک درست کنم .رفتم سر یخچال دیدم یخ نیست رفتم از خونه دوستم رضا یخ بگیرم بهش گفتم که من یه لحظه میرن الان میام اونم گفت باشه برو رفتم یخ گرفتم وچون عادت به زنگ زدن نداشتم از زیر بی سر صدا در را باز کردم ورفتم تو خونه دیدم فاطمه روسریش رو باز کرده بلوزشم در آورده و یه تاپ داره آخه هوا گرم وشرجی بود و ماهم کولر نداشتیم خلاصه بعد از یه دید زدن حسابی یه سرفه کردم بعد چند ثانیه رقتم تو هال دیدم با چادر خودش رو جمع و جور کرده و میگه بیا تو منم سرم رو پایین گذاشتم و رفتم تو خلاصه آب یخ رو درست کردم و بهش دادم وقتی خواست برداره چادرش افتاد ومن چشمم به اون سینه های گندش که تو مهمونیها از رو لباس دیدش میزدم افتاد اونم خجالت کشید و آب رو خورد وبعد چند دقیقه دیدم خیلی بی حال شده شده آخه هوا گرم بود واونم چادرداشت و گرما زده شده بود صداش زدم دیدم جوابی نمیده رفتم آب آوردم وبه تنش پلشسدم و اونقدر تنش رو تکون دادم که به هوش اومد ود ید من بیدارش کردم یکم شکه شد که من به تنش دست زدم و بعدچند دقیقه خجالت شروع کرد به من گفتن گه من مثل پسرشم و از این جور چرت وپرتها منم از دهنم در رفت وگفتم :ولی من دوست دارم جای پسر عمو باشم اونم مثل اینکه از جوابم بدش نیومد و گفت باید ثابت کنی از پسر عمو بهتری منم که فکر نمی کردم فاطمه آنقدر جنده وحشری باشه گفتم چطوری ثابت کنم اونم گفت یه کار کن من راضی بشم باهات زن و شوهر بازی کنم فهمیدم باید کاری کنم حشرش بالا بزنه خلاصه چادرش رو کنار زدم و صورتش روبالا اوردم ویه لب مشتی ازش گرفتم و دستم رو بردم تو موهاش و کمی باهاش ور رفتم دستم به تاپش رسید درش اوردم وای یه کرت سفید بسته بود گفتم اجازه هست گفت اجازه دست خودته منم بازش کردم و مثل وحشی ها سینش رو میخوردم دادش در اومده بود منم اون سینه های یفید گنده ونوک قهوه ای رو اونقدر خوردم که همه جاش قرمز شد خلاصه با اصرار وآخرش التماس اون سینه رو ول کردم رفتم سراغ شکمش که خیلی باحال و خوش فرم بود بعدش شرتش ودراوردم سراغ کونش رفتم از خوردن سوراخ کون و کوس بدم میومد همچنین ازینکه یکی ساک بزنه برا همین کونش رو گاز می گرفتم و ضربه میزدم دیگه نوبت من بود که لخت بشم شرتم را درآوردم و شاهین رو آزاد کردم ازش خواستم فقط یکم دست مالش کنه بعد با اسپری که از رضا گرفته بودم یکم به کیرم مالیدم و1دقیقه وایسادم تا دوباره شق بشه اونم با خودش ور میرفت خلاصه اول اون رو به شکم خوابوندم اونم با کلی مخالفت خوابید کیرم رو دم سوراخ کونش بردم و بعد یکم مالش چپوندم تو فاطمه هم داد و گریه میکرد وای برای اولین بار کیرم تو سئراخ رفته بود اونقدر گرم و تنگ بود که دادمن همرفت هوا خلاصه بخاطر داد وبیداداش کیرم رو بعد 5 دقیقه در اوردم وگذاشتم لای سینش بعد2ذقیفه دیدم پاهاش زیادی تکون میخوره بعدا فهمیدم که ارگاسم شده خلاصه بزور سینش را ول کردم وفرو کردم توکسش وای چه حالی میداد ینه های گندش تکون تکون میخورد ازش پرسیدم حامله میشی گفت نه لولم رو بستم منم با خوشحالی به حالم ادامه دادم داد هر 2تا مون رفت هوا یه دفعه حس کردم آبم داره میاد بهش گفتم داره میاد اونم با لحن حشری گفت بریز تو کسم منم تلمبه هام رو شدید تر کردم و اطاعت امر و همه رو ریختم توش بعد یکم دستمالی همدیگه بهم گفت لیاقتت از پسرعموت خیلی بیشتره و وکیرتم هم اندازه ولی کلفتتره قرار گذاشتیم هر چهارشنبه اگه مادرم نبود بعد چهار شنبه بازار بیاد اینجا و منم 5شنبه ها اگه شوهر وبچه هاش نبودن من بعد از 5شنبه بازار برم اونجا .
     

#110 | Posted: 5 Apr 2011 08:56
زن عمو مینا

سلام دوستان عزیز این داستان رو من در یک تایپک دیگه نوشتم اگه کسی اونو نخونده بخونه تا ادامش رو بزودی براتون بنویسم . امروز میخوام بعد از خاطره منو خاله جون یه خاطره جدید براتون تعریف کنم . همون طور که قول داده بودم انیار درباره زنهمو که اسمش میناس این مینا خانوم ما به خاطر هیکل جذابش همهرو دیونه خودش کرده مثلا حتی پسر عمه من همیشه میکه غیر از مینا تو فکر هیچی جلق نزده ما هم از بچگی تو کف کون و کس مینا جون بودیم چون خیلی رون هاش و سینه هاش دیده بودم بریم سر اصل مطلب: من یه مغازه خدمات کامپیوتری دارم که حدودا 40 متری میشه یه که بدجوری راست کرده بودم دوست دخترم هانی از در اومد تو برخلاف بقیه دوست دخترام تا حالا به رغم دوستی چند ساله با هانی سکس نداشته ام ولی اون روز به هانی گفتم من اگر چه کارکنم از دست من ناراحت میشی گفت تو هرکاری بکنی من ناراحت نمشم گفتم حتی اگه..........گفت اگه چی شیطون نکنه میخوای من اهل خونه رفتم نیستم ولی به خاطر تو جونم میدم گفتم خونه نه میخوام همنجا یک حال سر پای بکنیم گفت مثلا چه جوری گفتم میخوام یکم دست مالیت کنم گفت من دراختیار توام دست رو سینه هاش گذاشتم هنوز فشار نداده بودم که هانی گفت مخوای دکمه هام باز کنم گفتم مگه زیر چیه گفت هیچی فقط یه کرست منم موافقت کردم دکمشو که باز کرد دیدم یه سینه خوشگل کوچولو جلومه از زیر کزست داشتم سینه هاشو میمالیدم و هانی داشت حسابی هال میکرد منم بدجوری حشری بودم که یحو صدای زنگ روی سکوریت دراومد و مینا جون(زنعمو) وارد شد هانی سریع خودشو جمع جور کرد منم دوتا سی دی دستش دادم و گفتم قابل نداره 2000 تومان اونم پول دادو رقت منم به خیال خود از خطر جسته بودم بعد از چند روز همه خونه مادربزرگم دعوت بودیم بعداز نهار منو زنعموم طبق عادت همیشه با هم تو اطاق خواب تنها حرف میزدیم مینا جون یهو گقت: اقا از دوست دخترای کپل و مپل خشگلت چه خبر ( یادم رفت بگم هانی خیلی خوشگل یکم هم بگی نگی کپل و نمکیه) گفتم ای بابا کی با ما دوست میشه گفت اختیار داریت آقا پدی نمکی قد بلند خوش تیپ و اگه پرورو نشی خوشگل دیگه دختر ا ازین بهتر چی میخوان پول دارم که هستی 40 متر مغزا تویهترین خیابون شهر ......منم که خیلی کف کردم گقتم چشماتون خوشگل میبینه گفت راستشو بگو تا حلا با دوست دخترات چه کار کردی گفتم ای بابا هیچی منو چه به این حرفا تازه فهمیدم مینا ههمه چیو دیده گفت من کارند روز پیشت دیدم دیگه کار کردی گفتم به جون خودت که خیلی دوست دارم هیچی اونم گفت کسی لخت دید البته غیر از سینه های اون خانم خوشگله.گفتم نه گفت راستشو بگو من خودم دیدم خونه ما داشتی رون و سینه های عمه تو دید میزدی گفتم رون که دیگه لخت دیدن نیست گفت اقا مثلا رون کیو دیدن که به چشمشون نمیاد گفتم مثلا عمه گفت اونو که خودم گفتم گفتم راضیه دختر عمه بابا گفت دیگه گفت چند باری رون های خاله مو دیدم گفت دیگه کی با یکم جرات گفتم رون های زنعمو مریم رو هم دیدم گفت دیگه گفتم دیگه هیچکی گفت مطمئنی گفتم ارهههههههههه گفت این یهنی یکی دیگه هم است گفتم اون یه نفر به نظرت کیه گفت من چه میدونم لابد منم سکوت من نشانه رضا بود گفت تا جا رو دیدی گفتم تا بالای بالا گفت چند بار گفت دو سه با (تودلم گقتم ضرب در 10)سرتون درد نیارم بعداز کلی تعریف ازاین که کجا وکی رون های اون دیدم راضی شد دوباره رون هاشو بهم نشون بده منم خیلی از دیدن اونا راست کردمو و یکم سینه هاش مالیدم اون روز تا همین حد به پایان رسید . یه شب ما شام خونه عموم دعوت بودیم .بعد از شام به اصرار عموم برای خواب اونجا موندیم ، شب من و دادشم تو اتاق پسر عموم خوابیدیم شب حدود ساعت 2:30 حس کردم موبایلم رو که بالای سرم گذاشتم داره ویبره میخوره تا خواستم جواب بدم قطع شد نگاه کردم دیدم شماره مینا رو گوشی افتاده گفتم شاید اشتباه شده ولی به سرم زد برم بیرون بیبنم چه خبره وقتی وارد هال شدم با صحنه ای مواجه شدم که سالها به فکرش جلق میزدم مینا با یه لباس خواب کوتاه رو صندلی نشسته بود و داشت با موبالش ور میرفت رفتم کنارش نشستم گفتم کاری داشتی زنگ زدی گفت نه اشتباه کردم داشتم با موبایل ور میرفتم که دستم اشتباهی رو دکمه call رفت گفتم خوب حالا چه خبر گفت خبری نیست برو بخواب اگه کسی بیاد منو تو رو اینجا ببینه خوب نیست گفتم خوب فقط تویی دستم رو روی پاهاش گذاشتم گفت نکن زشته با دست دیگم سینه های بزرگش رو مالیدم دیگ دست اونم روی پای من بعد چند دقیقه وقتی به خودم اومدم دیدم مینا داره برام ساک میزنه و دست من روکون گنده سفیدشه گفت پدی زود کارت بکنکه اگه عموت از خواب بیدارشه ببینه من کنارش نیستم کلی ضایع میشه گفتم هر جور تو میخوای از جلو یا عقب گفت تو کدومش رو دوست داری دیگه امونش ندادم کیرم رو تف زدم یکم تفم به سوراخ کونش و خیلی سریع تا ته کیرم رو تو کونش کردم تا خواست جیغ بزنه بزور بالشت رو مبل رو ی دهنش گذاشتم بتندی تلمبه زدم بهعد از چند دقیقه حس کردم داره آبم میاد برای اینکه زود چیزی رو که خیلی تو کفش بودم از دست ندم کیرم رو در آموردم و شروع به لب گرفتن شدن بعد از لب گرفتن کیرم رو بین سینه های گوشیش گذاشتم که خیلی حال داد باور کنید الان که دارم اینو مینویسم دارم از شق درد میمیرم باور کنید از یه کس کردن توپ لذت بخش تر بود حالا حس کردم نوبت کس مینا ه با کونش یکی بشه گفتم اجازه هست گفت متعلق به شماست کیرم رو دم سوراخ کسش گذاشتم و آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم نمیخواستم جیغ مینا همه رو از خواب بیدار کنه بعد از کلی تلمبه زدن حس کردم داره آبم میاد گفتم کجات بریزم گفت گفت همون تو منم به سرعتم اضافه کردم و هم آبم رو تو کسش خالی کردم بعد از چند لحظه کیرو رو در آوردم خاستم لباش بپوشم که مینا جونم گفت من هموز ارضا نشدم گفتم من دیگه نمیتونم گفت باید بتونی و شروع به ور رفتن با کیرم کرد بعد از چند دقیقه کیرم حال اومد گفتم خوب برگرد رفتم سراغ کونش و شروع به لیس زدن کردم حسابی که حال کرد کیرم رو سوراخ کونش گذاشتم و فشار دادم تو و شروع به تلمبه زدن کردم بعد از چند دقیق حس کردم مینا داره میلزه و یهو اروم شد فهمیدم اونم ارضا شده کیرم رو کز کونش در آوردم کردم تو کسش شروع به تلمبه زدن کردم چون یه بار آبم اومده بوداین بار دیرتر آبم اومد یکم شدت تلمبه زدن رو تند تر کردم حس کردم داره آبم میاد سریم رفتم جلو و روی سینه هاش نشستم کیرم رو روی صورتش گرفتم و شروع به جلق زون کردم که یهو آبم مثل آتشفشان رو صورت زنعموم فوران کرد خودم باورم نمیشد برای بار دوم اینقدر آب داشته باشم مینا یکم از آبم رو خورو بعد از چند دقیقه هردو لباش پوشیدم و رفتیم خوابیدیم باورم نمشد بالاخره کسی رو که سالا تو کفش جلق میزدم کردم اونم دو بار .........
     
صفحه  صفحه 11 از 84:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.