| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 11 از 79:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  78  79  پسین »  
#101 | Posted: 24 Dec 2010 14:37
همه سکس های من
زنمو خيلي دوست دارمولي حتي فكر سكس با اون حالمو بهم ميزنه گاهي شده با شورت ميرم زير دوش حموم( چون شورت خيس سنگين ميشه و به الت فشار مياره و عمل خود ارضايي بسيار لذت بخش ميشه )به هر حال كيرمو لاي شير و دوش ميزارمو تو خبالم با هر كسي دوست دارم عشق بازي ميكنم تا آبم بياد(بعد از سي و اندي سال كه خود راضايي ميكنم به اين نتيجه رسيدم اين كار با شورت و زير دوش حمام با ماليدن به شير خيلي خيلي لذت بخشه پيشنهاد من اينه كه حتما امتحان بفرماييد)اما با زنم اصلا به يك هزارم اين لذت هم نميرسمشبا كه مي خوابم با هر كي كه شما فكر كنين عشق بازي ميكنمبا خواهر زاده هامبا خواهرامبا مردهاي پيربا پسرمبا همكاراي ادارمبا هر كسي كه بهم لذت بدهتا بتونم با لذت بخوابمو حضورهمسرمو كنارم تحمل كنمديگه خواهر و خواهر زاده م نميان خونه ما بخوابن به خاطر اينكهنصف شب كيرمو ( به قول زنم بيشتر شبيه دودوله تا كير )در ميارم بهشون نشون ميدميه باركيرمو به كف پاي خواهر زادم كه پايين پام خوابيده بود مالوندمكه زود پاشو كشيدنشون دادن كير به ديگري براي من خيلي لذت بخشهالان اين كارو داخل تاكسي و اتو بوس هم انجام ميدمعجيبب اينكه زنها خودشونو ميزنن به هخوابو زير چشمي نگاه ميكننالبته بعضي ها هم روشنو برميگروننكه منهم سريعا خودمو جمع ميكنممطمئنم يه روز با اين كارم ابرو و حيثيت خودموجلوي همه ميبرمشايدم يه كتك مفصلم نوش جان كنمهر چند تا يه كم كيرمو نشون ميدم آبم ميادو تمام شورت و لباسمو كثيف ميكنهواي از اون روزي كه شلوارم سفيد باشهانوقت همه متوجه ميشن كه من چيكاره امبيشتر حجم زندگي من شده لاس زدن با اين و اونحتي گاهي وقتها ميرم پارك دانشجو براين اينكه يكي پيدا بشه منو بلند كنه و ببره بكنهدو بارم دو تا مرد بالاي پنجاه سال رو در عياب زنم بردم خونهاما كاري نتونستند از پيش ببرناونا بدتر از من قبل از اينكه بتونن كيرشونو تو كونم بكنن سريع ابشون اومدفقط 20 سال پيش بود خواهرزاده بزرگمشب اومده بود خونه اون يكي خواهرممنم اونجا بودم صبح از خواب بلند شدم برم سر كاريه نگاهي تو اطاق خواهر زادم كردمديدم خوابيدهمي خواستم ببينم اگه لخته ديد بزنماما لخت نبودنمي دونم چي شد يه دفعه زد به سرمرفتم تو اطاقبغل دست خواهر زادم خوا بيدماونم بيدار شدخودشو كش و قوس داداما چيزي نگفت كه تو اينجا چيكار داريدامن نازكي پوشيده بوددستمو روي دامنش گذاشتمتا شورتش بالا كشيدمزيري شورتش خورد به دستمدو مرتبه دستمو كشيدم پاييناين بار دامنش پايين نيومدفقط دست من بود كه به نرمي رون خواهر زادم مي خورديه آن متوجه كاري كه داشتم مي كردم شدماگه تو خونه تنها بوديم مطمئنم تا اخر ش مي رفتماما ترس خواهرو شوهر خواهر و بقيه كه مبادا يكي مارو ببينه باعث شديه مرتبه بلند بشم و ادامه ندمهنوز كه هنوزه دارم حسرت اون لحظه ها رو ميخورمپشيماني از اينكه چرا ترسيدم و كاري كه اونقدر داشتم ازش لذت مي بردم را ادامه ندادماما خواهر زاده دوممهميشه قربون صدقه م ميرهاما هيچوقت به اندازه خواهر زاده اولي بهم حال ندادههمش حرف ميزنه جوك ها و اس ام اس هاي سكسي برام ميفرسته منم همينطوراما تا حالا نتونستم از ش يه لب بگيرم يا دست بهش بزنمخيلي دوس دارم سكس زنم با ديگري رو ببينمبدون اينكه بفهمه مي خوامتو لحظه ايي كه داره كس ميده من تو خونه باشم و صداشو بشنوميه بار داشت چت سكسي مي كردفكر مي كرد من خوابمباور كنيد اونقدر از كارش تحريك شدمبدون اينكه دست به كيرم بزنم ابم اومدچند وقتيه پسرم مياد با من كشتي مي گيرهمنم مي خوابونمش كيرمو به كيرش مي مالماونقدر سر و صدا ميكنه كه ولش ميكنمالبته هر موقع خودش بياد من اينكار و ميكنمخودم پيش قدم نميشممطمئنم اگه يه روز تو خونه تنها بشيمو بياد پيشماگه خجالت نكشمميكنمشچون فكر ميكنم اونم از سكس با من بدش نمياد اما خجالت ميكشهگاهي وقتها ميره مادرشو بغل ميكنه اينجوري يه كم شايد ارضا ميشهزنمم از بدن پسرم تعريف ميكنه ميگه چقدر نرم و توپريدوست دارم مخفيانه سكس دو نفرشونو ببينمالبته دوست پسر زمان مجردي زنم در طي دوسال ( 77و 78 )بارها كون و كس زنمو كرده و گاييدهوقتي اين موضوع را فهميدم بارها روي اين قضيه خود ارضايي كردمسال 83 هم با دوست پسر فعليش تو چت دوست ميشهكه تا الان ادامه دارهدوست پسر آخري زنم صدها بار در طي اين چند سال اونو كرده از عقب و جلوحتي پرده شو اون پاره كرده ظاهرا من با دودولم نتونستم پرده زنمو در شانزده سال گدشته پاره كنم اما دوست پسر زنم موفق به انجام اين مهم شده است

انسان باید از تنفر متنفر,با بدی ها بد,از جدایی جدا,دوستی ها را دوست و عاشق عشق باشد,این است معنای انسانیت
     
#102 | Posted: 26 Dec 2010 12:58

سکس با زن دوستم رضا
مدتي بود كه يه دختر ناز و خوشگل باتفاق مادرش تو محل ما ساكن شده بودند.نميدونم
اصلاً پدرش داشت يا پدرش مرده بود چون ما هيچوقت پدر اين دختره رو نديده بوديم.اما
از خوشگلي دختره هرچي بگم كم گفتم.صورتي تقريباً گرد ‍‍با پوستي سفيد و روشن
دندونهايي سفيد و مرتب لبايي غنچه اي و ظريف و قدي در حدود 168 سانت و وزنش هم
حدوداً بايد 60 كيلو ميشد بهش نميومد كه بيشتر از بيست و دو سه سال سن داشته باشه.
جالبتر از همه گردي باسنش بود كه با مانتوهاي تنگي كه ميپوشيد گرديش بيشتر نمايان
ميشد.به جرات ميشد گفت كه بالاي 42 اينچ قطر باسنش بود.لباسهاش هميشه شيك و مرتب
بود و همواره يه جور توازن رنگ تو لباسهاش ديده ميشد.براحتي از روي طرز لباس
پوشيدنش ميشد تشخيص داد كه يه دختر امروزيه و به هيچوجه امل نيست.هيچوقت مثل بعضي
از دخترها كه انگار از دماغ فيل افتاده اند اخمو نبود و موقع راه رفتن دماغشو بالا
نميگرفت گاهي اوقات كه با دوستاش بيرون ميرفت ميتونستي خنده رو رولباش ببيني و
غالباً هم بلند مي خنديد و از روي رفتار و حركاتش معلوم بود كه دختر شاد و سرزنده
اي هست. هروقت كه تو محل راه ميرفت كپلهاش بطرز قشنگي پائين و بالا ميرفتند و از
طرز پائين بالا شدن كپلهاش ميشد تشخيص داد كه چه كپلهاي نرمي داره كه با كوچكترين
حركتي بلرزش درميان و اين اون چيزي بود كه نظر بچه هاي محلو بخودش جلب كرده
بود.هروقت كه از دور پيداش ميشد ميتونستي چهره بروبچه ها رو ببيني كه چطوري با حسرت
دارن بهش نگاه ميكنند.لامروت اونقدر ناز و اطوار داشت كه در كمتر از شش ماه دهها
كشته و مرده پيدا كرده بود و بروبچه سر دوست شدن باهاش با همديگه به رقابت بلند شده
بودند و اين رقابت برسر اينكه چه كسي زودتر از همه بتونه با آرزو دوست بشه و
درنهايت بتونه اولين فاتح اون كون و كپل استثنائيش بشه داشت يواش يواش بشكل يكدوره
مسابقه بين المللي درميومد بنحويكه از ساير محلات هم غالباً بدنبالش بودند حتي گاهي
اوقات يه درگيريهاي كوچيكي بين بچه هاي محل خودمون با بچه هاي محله هاي ديگه كه
دنبال آرزو افتاده بودند رخ ميداد چون بچه هاي محل ما يه جورائي نسبت به آرزو احساس
مالكيت تصور ميكردند و حق آب و گل براي خودشون قائل بودند. بگذريم به محله هاي ديگه
كاري ندارم اما تو محله خودمون يه چهار پنج نفري بودند كه بيش از سايرين خودشونو
داشتن هلاك ميكردن كه درنهايت و در ميون بهت و ناباوري همه بچه ها ديديم كه رفيق
شفيق من رضا سكه چون كاروبارش سكه بود اين صفتو بهش داده بوديم تونست از همه سبقت
بگيره و قاب دختره رو بدزده چون رضا مغازه طلا فروشي داشت و تونسته بود تو مغازه رگ
خواب دختره رو بگيره.اوايل رضا فقط تو نخ كون اين دختره بود و گاهي اوقات با آب و
تاب تموم واسم تعريف ميكرد كه چطوري هروقت آرزو رو ميبينه ميره حموم و از خجالت
كيررررررررر شق شده اش بيرون مياد.چندين و چندبارم با موبايل از پشت از طرز راه
رفتن و كووووووووون و كپل آرزو فيلم گرفته بود و اون فيلمها شده بودن سوژه برای
رضا.اما يواش يواش كار رضا با اين دختره داشت بدبجوري بالا ميگرفت آخه اوايل هدف
فقط فتح كونش بود اما بعداً ديدم كه رضا عاشق طرف شده و نامه هاي پرسوز و گدازي
واسش مينوشت.من يكي دوبار بهش هشدار دادم كه رضا اينكارو نكن اين دختره وصله تن تو
نيست.آخه تو چطوري ميتوني دختري رو كه اينهمه بچه هاي محل تو نخ كونش بودند و واسه
كردنش جايزه گذاشتند رو بعنوان همسري انتخاب كني؟ اما گويا رضا گوشش به اين حرفا
بدهكار نبود و بدجوري طرف تو گلوش گير كرده بود.بگذريم بعداز كلي نامه پروني و
حرفاي عاشقونه زدن و كافي شاپ و پارك رفتن و اينجور حرفا بالاخره يه روز كارت دعوت
عروسي رضا و آرزو بدستمون رسيد. من دلم واسه رضا ميسوخت اما بچه ها داشتن از حسادت
دق ميكردن.روز عروسي رسيد و ماهم كلي تيپ زديم و رفتيم به
عروسي.واااااایییییییییییییییي خداي من اين دختره اونشب عجب تيكه اي شده بود حتي
تصورشم نميتونيد بكنيد كه چقدر خوشگل شده بود! عجب لباس عروسي سكسي هم تنش بود پشت
كمرش تا بالاي باسنش لخت بود و اون سفيدي كمر لختش كير تموم بچه ها رو شق كرده
بود.موبايلي نبود كه اونشب كارت حافظه اش با كليپهاي صحنه صحنه خوش آمد گويي آرزو
خانوم به مهمونا و رقص قشنگش پر نشده باشه.واقعاً هم كه تو رقص به سبكي پركاه از
اينطرف به اونطرف ميرفت و با ديدن اندام موزون آرزو اصلاً انگار خدا هيچ نقصي تو
بدن اين بشر نيافريده بود در مقابل هيكل بدريخت رضا تموم بچه ها ميگفتن كه الهي رضا
كوفتش بشه آخه چرا هميشه بايست ميوه خوب نصيب شغال بشه؟؟/؟؟.از فرداي روز عروسي رضا
تقريباً رابطه شو با تموم بروبچه ها قطع كرد الا من كه رفيق فابريك همديگه بوديم.نه
تنها رابطه شو با بچه ها قطع كرده بود بلكه حتي به جنده هايي هم كه قبلاً با همديگه
ترتيبشونو ميداديم ديگه علاقه نشون نميداد خوب حقم داشت چون حالا ديگه چيزي نصيبش
شده بود كه حتي خوابشم نميديد. كردن كون يه همچين لوبتي واسه يه بارم كافيه كه آدم
دلش از هرچي جنده بيريخت و بدهيكله بهم بخوره.خوب رضا تيكه خودشو پيدا كرده بود و
ما هم تنهايي با جنده ها حال ميكرديم. مدتها از عروسي اين دوتا گذشت اما درتعجب
بودم كه چرا اينا بچه دار نميشن خوب تقريباً مطمئن بودم كه ايراد از رضا نميتونست
باشه پس حدس زديم كه دختره مشكل داره واسه همين يواش يواش داشت شايعه طلاق دادن
آرزو قوت ميگرفت و ما اميدوار بوديم كه رضا بخاطر اينكه طرف نميتونه بچه بياره
طلاقش بده تا ما و بقيه بروبچ به يه نون و نوايي برسيم. اما هرچي بيشتر صبر كرديم
كمتر نتيجه حاصل شد.پس بيخيالشون شديم و تو همين عالم بيخيالي بوديم كه ديديم يه
روز رضا سكه خودمون اومد به مغازه من فروشگاه لوازم جانبي كامپيوتر و خدمات نرم
افزاري و كيس كامپيوترشو گذاشت رو ميزو بهم گفت:مهدي جون قربون دستت ببين اين
كامپيوتر ما چشه؟ يه خورده دچار مشكل شده و گير ميكنه و تند تند ري استارت ميكنه و
خانمم هم كه تو خونه بيكاره و تنها سرگرميش همينه يه صفايي بهش بدي ممنونت ميشم. ته
دلم گفتم الهي كه من قربون اون كووووووووس و كوووووووووون ناز خانمت برم حالا نميشه
به خانمت يه صفايي بدم؟ اما خوب اين حرفي بود كه ته دلم گفتم و به رضا گفتم:چشم
واست نيگاش ميكنم اما حالا يه كمي سرم شلوغه تا پس فردا واست روبراش ميكنم.رضا گفت:
هرگلي زدي به سر خودت زدي ماهم گفتيم: چشم.رضا رفت و منم از روي كنجكاوي كه اين
آرزو خانم با اين كامپيوتره چيكار ميكنه شروع كردم به وارسي كامپيوترش و فضولي كردن
و سرك كشيدن تو درايوهاي مختلفش.يه چندتا بازي كسل كننده بيشتر نديدم اما تو
جستجوهام چندتا فولدر زيپدار نظرمو بخودشون جلب كردند ولی چون كامپيوتر تند و تند
ري استارت ميشد نتوستم خوب تو كوكشون برم واسه همين تصميم گرفتم اول مشكل
كامپيوترشونو حل كنم.يه كمي وارسي كردم ديدم فن سي پي يوش باطل شده.عوضش كردم و
مشكل حل شد.پس رفتم سروقت فضولي هاي خودم و با اون فولدراي زيپدار ور رفتن يه كمي
كه ور رفتم تونستم پسوردشونو بشكنم بيچاره رضا كه از دنياي تكنولوژي كامپيوتري
بيخبر بود و فكر ميكرد با يه پسورد ساده روي يه فولدر زيپدار ميتونه هرچيزي رو در
امنيت نگهداره! فكر ميكنيد كه توي اون فولدر چي ديدم؟باور كنيد هيچ چيزي تو زندگيم
نميتونست منو تا اين حد خوشحال و شگفت زده كنه! بله اون فولدر پر بود از عكساي لخت
و كليپهاي سكسي رضا و آرزو.وقتي تك تك عكسا و كليپارو ديدم اولاً احسنت گفتم به رضا
بخاطر اينهمه سليقه اش كه عكساشو با چه كيفيتي تهيه كرده معلوم بود كه دوربينش
ديجيتال با پيكسل بالاست و سوژه فيلمهاشم غالباً از كون كردن بوده كون كه چه عرض
بكنم واقعاً بهشت برين بود.آرزو هم كه بايد بهش لقب ملكه كونو داد كه تو تموم دوران
خانوم بازيهام هيچوقت كوني به اين زيبايي و خوش تركيبي نديده بودم! چه دردسرتون بدم
اونروز تو مغازه با ديدن عكسا و كليپاي آرزو اونقدر شهوتي شده بودم كه بدون اينكه
دستي به كيررررررررررم بزنم آبمو ريختم تو شلوارم و حسابي خودمو خيس كردم.ميدونستم
كه يه گنجينه گرونبها گيرم افتاده و اگه بخوام اون عكسا و فيلمارو به بروبچه ها
بفروشم ميتونستم يكشبه پولدار بشم.بعدش يه فكر ديگه بسرم زد اونم اينكه اونارو به
خود رضا سكه بفروشم آخه هرچي باشه كاروبارش سكه بود و ميتونست كاروبار ما رو هم سكه
كنه.اما خيلي زود از اين فكر منصرف شدم چون خطرناك بود و ... خلاصه چندتا كپي از
اون فولدر تهيه كردم و يه كمي فكر كردم و يهو يه فكر بكر به مخم خطور كرد.بله چرا
با خود آرزو معامله نكنم؟ موندم فردا صبح كه رضا رفت پي كار خودشو مادر آرزو هم رفت
سركارش مادرش معلم بود زتگ زدم خونه شون خود آرزو گوشي رو ورداشت و با صداي ناز و
فريبنده اي گفت:بفرمائيد؟ گفتم: سلام مهدي هستم رفيق آقا رضا از مغازه تماس ميگيرم
ميخواستم به اطلاعتون برسونم كه كامپيوترتون آمادست ميتونيد تشريف بياريد و ببريدش.
گفت: سلام آقا مهدي دستتون درد نكنه به آقا رضا ميگم بعدازظهر بياد بگيردش. گفتم:
اما آقا رضا ميگفت كه شما با كامپيوتر كار ميكنيد.چندتا نكته بود كه خواستم بخودتون
تذكر بدم تا جلوي خرابيهاي بعديشو بگيره.اگه خودتون تشريف بياريد ممنون ميشم. گفت:
باشه پس عصري با آقا رضا ميايم خدمتتون. گفتم: متاسفانه امروز عصر براي خريد بايد
برم به شهرستان و تاچندروزي نيستم اگه الان تشريف بياريد ممنون ميشم يا اگه واستون
سخته خودم بيارمش خدمتتون؟ گفت: راضي به زحمت نيستم.الان خودم ميام اونجا. منم تو
دلم كلي ذوق كردم و رفتم تو فكر كه چطوري مسئله رو مطرحش كنم! يه كمي تفكر كردم و
يهو يه فكر بكري به مخ معيوبم خطور كرد. يكي از سكسي ترين عكساي آرزو رو كه صورتشم
معلوم بود رو گذاشتم بك گراند كامپيوترش.يه نيمساعتي طول كشيد تا آرزو اومد
مغازه.واااي چقدر خوشگل و دلربا شده بود مخصوصاً با اون مانتوي چسبون رنگ روشنش كه
تموم زير و بم بدنشو نشون ميداد.چه آرايش لطيفي كرده بود بايد بگم كه هماهنگي بين
آرايشش با رنگ مانتوش بهش يه جلوه خاصي داده بود كه وصف كردني نيست.با ديدنش ديگه
نميتونستم شق شدن كيرمو پنهون كنم.يه كمي باهاش خوش و بش كردم و يه چندتا تذكر الكي
دادم كه فلانكارو نكنيد بهتره و فلانكارو بكنيد بهتره و بعد گفتم حالا تشريف بياريد
جلو كامپيوتر و ببينيد چطوري شده؟؟/؟؟ آرزو اومد جلو و منم رفتم به بهونه اينكه
كولر روشنه در مغازه رو ببندم.آرزو هم رفت پشت كامپيوتر يه نگاهي به صورتش انداختم
بيچاره بدجوري شوكه شده بود و داشت هاج و واج به مونيتور نيگا ميكرد.بآرومي رفتم
جلو و گفتم رضا يه كمي ناشي گري كرده! آدم نبايست يه چنين فايلهاي محرمانه اي رو
اينطوري تو كامپيوترش نيگه داره.واسه اينكار بايد از نرم افزاراي مخصوص استفاده كنه
تا اگه دست كسي افتاد نشه بازشون كرد. آرزو با صدايي گرفته و بريده بريده درحاليكه
آب دهنشو قورت ميداد پرسيد: اونارو چيكارشون كرديد؟ گفتم: نگران نباشيد من دهنم
قرصه قرصه و مطمئن باشيد كه غيراز خودمون هيچكس ديگه اي ازشون مطلع نميشه.اينم كه
ازتون خواستم بيايد اينجا بيشتر بخاطر اين بود كه بهتون روش مخفي كردن فايلاي
محرمانه رو ياد بدم. بيچاره با ترس و لرز گفت: شمارو بخدا با آبروي ما بازي
نكنيد.هرچي كه بخوايد بهتون ميدم اصلاً بفرمائيد اين دستبندم مال شما و شروع كرد به
باز كردن دستبند طلاش. گفتم: اين حرفا كدومه آرزو خانوم دستبند شما به چه دردم
میخوره؟و رفتم طرفش و گفتم : حالا اجازه ميديد كه بهتون روش پنهان سازي فايلهاي
محرمانه رو ياد بدم؟ گفت: تو رو خدا و بغضش تركيد و يواش و ملايم شروع كرد به گريه
كردن.منم خيلي آروم و ملايم اشكاي رو گونه هاشو پاك كردم و گفتم: اصلاً هيچ جاي
نگراني نيست.هرچي شما بفرمائيد همون كارو ميكنم شما فقط آروم باشيد.قول ميدم كسي
چيزي نفهمه اصلاً براي اثبات حسن نيتم بيا اينم عكساي شما و عكسهاشو كه ازشون پرينت
گرفته بودم رو دادم بهش اونها رو تو دستش مچاله كرد و همونطور كه ترسيده بود گفت:
حالا ميخوايد چيكار كنيد؟ گفتم: بريم طبقه بالاي مغازه. گفت: تورو بخدا كاري بمن
نداشته باشيد.خواهش ميكنم.خواهش ميكنم.گفتم: هيچ جاي نگراني نيست همونطوريكه گفتم
كسي از موضوع معطلع نميشه.شما فقط با من بيايد بالا و بعدشم شما ميريد پي كارخودتون
منم ديگه شتر ديدي نديدي.یه مدتی سکوت بود و گریه ملایم آرزو.منم سعی میکردم که
آرومش کنم و حرفای ملایم بزنم و دائماً بهش میگفتم که کسی از ماجرا مطلع نمیشه و
همین یکباره و از اینجور حرفا. آرزو گفت: يعني باور كنم كه فقط همين يه باره؟ گفتم:
امتحان كنيد شايد بعداً نظر خودتون چيزي ديگه اي بود.طفلك از دوربينهاي فروشگاه كه
روشن بودن خبر نداشت. چه دردسرتون بدم آرزو خانومو راهنماييش كردم به طبقه
بالا.وقتيكه داشت جلوي من از پله ها بالا ميرفت با تماشاي زيباييهاي كونش داشتم به
شانس و بخت و اقبال خودم احسنت ميگفتم و اصلاً باورم نميشد كه تا چند لحظه ديگه اين
كوني كه اينطوري از روي مانتو داره دلبري ميكنه ميخواد لخت تو بغلم باشه همونطوريكه
جلوم داشت از پله ها بالا ميرفت و كپلاش بالا و پائين ميرفتند و با هر پله يه قنبل
كوچولو هم ناخواسته ميكرد كه ديگه گردي كونش ميخواست اون مانتوي استرچ رو بتركونه
دستي به كونش كشيدم از روي مانتو هم معلوم بود چقدر نرم و لطيفه همينكه دستم خورد
به كونش آرزو برگشت و با غضب بمن نيگا كرد و منم ناخواسته دستمو كشيدم عقب.وقتيكه
رسيديم به اطاق بالا خيلي آروم از پشت دستامو دور بدن باريك آرزو حلقه كردم و سينه
هاي سفتشو گرفتم تو دستام و صورتمو از همون پشت به پهلوي صورتش چسبوندم و گونه شو
بوسيدم.آرزو چشمشو بسه بود و بدجوري دلهره داشت.چرخوندمش طرف خودم و تو بغل گرفتمش
و لبامو گذاشتم رو لباش وااااییییییییییییییي پروردگارا مگه لبم اينقدر شيرين ميشه؟
نميدونيد لباش چقدر شيرين بود بهش گفتم: دختر چشماتو باز كن بذار صورت نازتو ببينم.
گفت: خجالت ميكشم چشامو بازكنم. گفتم: اين حرفا كدومه الانه يه حالي بهت بدم كه از
اين ببعد هروقت رضا مياد سروقتت چشماتو ببندي حدود ده پونزده دقيقه اي لباشو بوسيدم
و بعد بهش گفتم كه ميخوام لختش كنم. گفت: حالا نميشه لختم نكني و فقط يه ذره
شلوارمو بكشي پائين و كارتو بكني؟ گفتم: نه باور كن با ديدن اون صحنه ايكه رو دهن
رضا نشستي ديگه صبر و قرارمو بردي تا رو دهن منم نشیني و منم مثل رضا کونتو نلیسم
ولت نميكنم. گفتش : خوب باشه يه ذره شلوارمو ميدم پائينو شما منو بلیسید. ديدم
بيچاره خيلي معذبه منم نخواستم دفعه اولي زياد سيريش بشم واسه همين قبول كردم و
گفتم: پس اقلاً قنبلي وایستا تا حسابی کونتو بلیسم. آرزو خودش يكمي مانتوشو كشيد
بالا و دگمه هاي شلوارشو باز كرد و شلوارشو يه كمي فقط اونقدري كه كونش بزنه بيرون
كشيد پائين و قنبلي وايستاد.وااااااییییییییي هرچقدر واي بگم بازم كم گفتم كه عجب
كوووووووووووني داشت به سفيدي برف و به گردي گردو و درزي مثل درز هلو.رفتم طرف كونش
و اول يه كمي بو كشيدمش و بعد كپلاشو بوسيدم و لبامو چسبوندم به سوراخ كونش و شروع
كردم سوراخشو بوسيدن و ليسيدن.چقدر كونش خوشبو و گرم و لطيف بود.زبونمو قشنگ كردم
تو سوراخشو تو سوراخ داغشو حسابي داشتم مي ليسيدم كه ديدم خودشو سفت گرفته گفتم:چرا
خودتو سفت گرفتی؟ یه ذره خودتو شل کن بذار کونت نرم بمونه. بعد دوباره زبونم كردم
تو سوراخشو شروع کردم با حرص و ولع زیاد لیسیدن سوراخ کونشو.بعدش زبونم درآوردمو و
زيپ شلوارمو كشيدم پائين و با هزار زحمت و مكافات تونستم كير شق شدمو از تو شلوار
بكشم بيرون.آرزو با ديدن كيرم گفت:وااااایییییییییي ببين اين چي شده؟ پس دوباره
قنبليش كردمو كيره رو گذاشتم در سوراخش،تو اينحالت چهره شو ميديدم و تازه متوجه شدم
كه چرا اونهمه ديدن فيلمش شهوت انگيزتره.آخه تو فيلم چهره نازشو ميشد ديد.حالا ديگه
كاملاً آماده و مهياي كردنش بودم. گفتم: حالا ديگه وقت كردن كونته. گفت: واي نه
تورو خدا كونمو نكن بدجوري درد ميگيره. بيا كسمو بكن كه رضاهم خيلي وقته نكردتش.
ديدم فرصت غنيمته و با وجوديكه هلاك كونش بودم ولي پا رو دلم گذاشتم و با وجوديكه
برام خيلي سخت بود از خير كردن كونش گذشتم و بخاطر اينكه فكر آينده رم كرده باشم
گفتم: باشه كوستو ميكنم اما اول بايد حسابي بليسمش تا سرحال بياي.گفت: پس اگه مي
ليسيش فقط زبونتو بكن توششششششش.چون اگه انگشت بكني توش يه وقت عفونت ميگيرم. منم
از خداخواسته تو همون حالت قنبلي اول زبونمو حسابي كردم تو كووووسش.باور كنيد از
آتيش جهنم هم داغتر بود.اون تو يه كمي چوچولشو ليسيدم و با زبونم باهاش حسابی بازی
کردم.اونقدر زبونمو روی کس داغش کشیدم و چرخوندم و لیسیدم که دیگه سروصدای آرزو
داشت حسابی در میومد و به هن و هن افتاده بود. اول كه فقط زبونم رفته بود اون تو
اما بعد كه آرزو خودش حشري شد وقتي سرو كله ام روي كپلش بود و زبونم تو كسش سرمو
گرفته بود و فشار ميداد تو كسش بطوريكه ديگه نه تنها زبونم بلكه قسمت پائين چونه ام
هم داشت ميرفت اون تو . نميدونيد حسابي سروصداي آخ و اوف آرزو در اومده بود و ديگه
داشت التماسم ميكرد كه بكنمش . اصلاً انگار نه انگار كه تا همين نيمساعت قبل از من
اونهمه ميترسيد.اونقدر التماس كرد و كرد تا اينكه منم احساس كردم وقت كردنشه.پس
صورتمو از روي كونش برداشتمو كيرمو يك ضرب تا ته گذاشتم تو كسش.همينكه كيرم رفت تو
آرزو آهي از روي لذت كشيد و گفت: آآآآآآآآآه ،آآآآآآآآه ،يالا زود باش تند تند
تلنبه بزن. منم شروع كردم به تند تند تلنبه زدن يه سه چهار دقيقه اي كه تلنبه زدم
گفتم: آبم داره مياد چيكارش كنم؟ گفت: يه وقت نريزي توش حامله ميشم بريزش روي كونم.
تازه متوجه شدم که چرا تا حالا حامله نشده.منم كيره رو درآوردم و همه آبمو ريختم
روي كپلش.چقدر آب ازم رفت بعد ديگه آرزو رو بوسيدم و بهش دستمال دادم كه خودشو پاك
كنه و گفتم: خوش گذشت؟ گفت: دستتون درد نكنه خيلي وقت بود كه رضا منو اينطوري نكرده
بود. فقط اميدوارم كه آخرينبار باشه. گفتم: مگه نگفتي كه رضا اينطوري نميكنه؟ خوب
پس حيف نيست كه رضا لذت خودشو ببره و شما بي نصيب بمونيد؟ اگه يه روزي احساس كرديد
كه بمن نياز داريد درخدمتم.اينم شماره موبايلم. آرزو شماره مو گرفت و گفت: اگه
احتياجي شد خبرتون ميكنم. اما، واقعاً خيلي بهم خوش گذشت.يه كمي فكر كرد و گفت: شما
هميشه اينوقت صبح مغازه تون اينطوري خلوته؟ گفتم: خلوتم نباشه واسه شما خلوتش
ميكنم.بعد بهش گفتم: حالا ميخوام يه بار ديگه حسن نيتمو بهتون نشون بدم. گفت: تو و
حسن نيت؟ گفتم: بريم پايين تا ببينيد.بعد بردمش پائينو فيلمي رو كه دوربيناي
فروشگاه ازمون گرفته بودو نشونش دادم و گفتم اين فيلم هم در خدمت شما و فيلمو دادم
بهش.بيچاره با ديدن فيلم بدجوري شوكه شده بود.اما بهش اطمينان دادم كه فيلممون همين
يه نسخه است و همين الان تهيه شده و من فرصتي نداشتم كه بخوام تكثيرش كنم.آرزو هم
كه ديد اينجوريه خيالش راحت شد و تشكري كرد و گفت: شما خودتون زحمت آوردن
كامپيوترمونو به خونه مون ميكشيد؟ گفتم: بروي چشام چرا كه نه؟ گفت: پس حالا نه
بذاريد من برم خونه بعد خودم براتون زنگ ميزنم. گفتم : باشه. گفت: بیزحمت زنگ بزنید
یه تاکسی تلفنی بیاد برم خونه.گفتم: چشم فقط مواظب راننده آژانس باشید بعضیاشون چشم
ناپاکن. آرزو رفت و من مونده بودم هاج و واج.يكي اين حالي رو كه باهاش كرده بودم
باورم نميشد يكي ديگه هم اينكه حالا ديگه خودش ميخواد پا بده.منم نشستم يه بار ديگه
قشنگ عكسا و كليپاشونو نيگا كردم و ته دل گفتم الهي حرومت بشه رضا چطور ميتوني يه
همچين لقمه بزرگي رو تنهايي بخوري؟بعدشم نشستم بك گراندو عوضش كردم كه اگه رضا رفت
خونه چيزي نبينه.يه نيمساعتي سپري شد تا اينكه موبايلم زنگ زد.شماره رو چك كردم
خودش بود.با اشتياق تمام به موبايل جواب دادم و گفتم: بفرماييد؟ آرزو با صدايي كه
يه دنيا طنازي ازش ميباريد و با ناز عشوه گفت: سلام آقا مهدي . ميشه زحمت بكشيد
خودتون زحمت آوردن كامپيوترمونو بكشيد؟ باور كنيد اونقدر با عشوه حرف زد كه با
وجوديكه همين چند لحظه قبل زيرم خوابيده بود ولي بازم با شنيدن لحن صداش كيرم داشت
شلوارمو جر ميداد.باري...گفتم: چرا كه نه بانوي من بروي چشمم همين الانه ميارمش
خدمتتون. بعدشم فوراً يه تاكسي تلفني گرفتم و كيسشونو بردم خونه شون.اف افو زدم.
پرسيد: كيه؟ گفتم: كيس كامپيوترتونو آوردم. درو باز كرد و گفت: بفرمائيد بالا. منم
كرايه تاكسي تلفني رو دادم و جنگي كيسو زدم زير بغلمو پله ها رو چندتا يكي طي كردم
و رفت تو هال.فضاي هال خيلي قشنگ و رويايي بود تزئيناتش عالي و هواش خنك.همينطور
محو تماشاي اين خونه رويايي بودم كه ديدم آرزو روي راه پله ها پيداش شد.عجب لباسي
پوشيده بود درست مثل يه زن متشخص و يا مثل يه پرنسس.موهاشم با حوله پيچيده بود و
معلوم بود كه از حموم اومده بود بيرون يه بلوز آستين حلقه اي نازك با يه شلوار
اسپرت استرچ فوق العاده نازك آبي روشن كه بخوبي از روي شلوارش ميتونستي رنگ و طرح
گلهاي شورتشم ببيني. همونطوريكه محو تماشاي اينهمه زيبايي بودم و اصلاً نميدونستم
كجا هستم و براي چي اومدم اونجا صداي آرزو منو بخودم آورد.- تا كي ميخوايد اونجا
وايستيد؟- بببببخشيد! كيسو بايد كجا بذارم؟- بياريدش بالا لطفاً،توي اطاق خواب.خيلي
آروم و بي سروصدا پشت سر آرزو راه افتادم بطرف بالا.نميدونيد وقتيكه از پله ها بالا
ميرفت چقدر گردي كونش قشنگ ميشد.منم اونقدر شگفت زده شده بودم و جو اون خونه منو
گرفته بود كه از آرزو خجالت ميكشيدم.خجالت كه چه عرض كنم يه جور حس احترامي نسبت
بهش احساس ميكردم و كلاً فراموش كرده بودم كه همين خانومي كه الان اينقدر متشخص
بنظر مياد همين يه ساعت قبل بود كه سرمو گرفته بود و تو كسش فشار ميداد يا همين
كوني كه داره جلوم اينطور بالا و پائين ميره همين يه ساعت پيش زبونم تو سوراخش
بود.بالاخره رسيديم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#103 | Posted: 27 Dec 2010 11:51

داستان سکسی من و خواهر زنم خوشگلم:يه روز سرد زمستاني بود.ميدونيد كه هواي تهران تو اين فصل روزهاتقريبانيمه سرد اما عصرهاوشب استخون سوزه ومعمولا بساط پتو ولحاف توي اين فصل رونق زيادي داره واتفاقات زيادي هم زيرا اون رخ ميده .
من هم تو خونه نشسته بودم وداشتم يه فيلم نيمه سكس نگاه ميكردم .ساعت 7 عصربود وهمسرم هم خونه نبود ورفته بود خريد. ما تقريبا يك سالي ميشه كه در تهران زندگي مي كنيم .قبلا تو تبريز بوديم ولي بخاطر بالا بودن قيمت مسكن و مشكل كاري من اومديم تهران تا هم بتونيم آب وهوايي عوض كنيم وهم از دست مشكلات كاري ام در تبريز يه نفس راحت بكشيم . خلاصه تو اين يك سال هم هيچكدوم از فاميل خونمون نيومده بودند. همسر من خيلي به خانواده اش وابسته است .دوتاخواهر ويك برادر ديگه هم داره كه خيلي با هم رفت وآمد ميكنند اما تو اين مدت به خاطر باز شدن مدرسه و سردي هوا نتونسته بودند به تهران بيايند.
در بين خواهر زنهام ؛ اون بزرگه زيا د ميونش با من خوب نيست وخيلي همديگرو تحويل نمي گيريم و زياد هم با هم رفت وامد نداريم چون خشك مقدسه و به اصطلاح مومن .اما اون آخري كه اسمش مستانه است با من خيلي رابطه اش خوبه .منو دوست داره وخيلي به من احترام ميذاره . در ضمن زيباست وخوش اندام و اكثر مواقع هم با لباسهاي تنگ وكوتاه جلوي من ميگرده وخيلي جلوي من راحته .البته اون 2 ساله كه ازدواج كرده با پسر داييش سعيد. ولي هنوز بچه نداره ولي اونطور كه من فهميدم اونقدرها با شوهرش عاشق معشوق نبودن وبيشتر به خاط موقعيت پولي وشغل اون باهاش ازدواج كرده.البته سعيد شوهرش هم بچه بدي نيست و زياد از اون تعصبات خشك مقدسي نداره وبه پوشش زنش گير نميده . اينم بگم كه من ومستانه خيلي با هم راحتيم و راحت از سكس حرف ميزنيم .البته بعنوان مشاوره وراهنمايي چون اون خيلي به سكس علاقه داره ومن هم راحت وباز دراين موردبراش حرف ميزنم و ازاين نظر خيلي با هم صميمي هستيم . از شما چه پنهون چندين بار هم خودمونو به هم ماليديم مثلا موقعي كه در آشپزخانه بود و يه شلوار استرج تنگ ويه ميني تاپ كوتاه پوشيده بودطوري كه سينه هاي خوش تراش وبرجسته اش كاملا مشخص بودوبراحتي ميشد نوك سينه هاشو ديد بدون اينكه به روي هم بياريم من از پشتش رد شدم وموقع رد شدن اينطور وانمود كردم كه جا تنگه وپايين تنه ام رو نرم و آروم به با سنش ماليدم و دستانم رو به زير بغلش بردم وبه نوك سينه هاش رسوندم واين صحنه شايد 5 ثانيه طول نكشيد مستانه هم كاملا باسنش را به عقب آورد تا تماس از پايين كامل شود.اين3 ثانيه يه دنيا برايم لذت داشت وديوانه ام كرد ولي اصلا به روي هم نياورديم.
يه بار هم كه تو خونمون خوابيده بود وهمسرم هم در آشپزخانه بود .آروم لبم رو روي لباش گذاشتم وفوري يه بوسه ازلبهاي داغش گرفتم.
بهرحال اون روز نشسته بودم كه ناگهان تلفن زنگ زد وگوشي روبرداشتم ديدم مستانه ست. خيلي خوشحال شدم و احوالپرسي گرمي با هم كرديم .مستانه گفت كه ميخواد با شوهرش روز چهارشنبه عصر بيان تهران حدود 12 شب ميرسن خونمون وتا شنبه عصر هم ميمونند. اونقدر از شنيدن اين خبر خوشحال شدم كه ميخواستم بال در بياورم.
بالاخره مستانه رو ميديدم و ميتونستم چند روزي رو 4 نفري باهم باشيم . اينو هم بگم كه من با زنم اصلا مشكل ندارم و رابطه مون هم خوبه و من وخواهرزنم بيشتر بعنوان دوست با هم رابطه داريم تا اينكه رابطمون داماد خواهر زني باشه واصلا بحث عاشق ومعشوقي دربين نيست .البته همسر من هم اصلا به اين گونه مسايل حساس نيست ومعتقده كه حساسيت در اينگونه موارد مرد رو بيشتر وسوسه ميكنه و به انحراف ميكشونه .من از اين نظر واقعا از همسرم تشكر ميكنم كه به اينگونه مسايل اهميت ميده و هوامو داره
امروز دوشنبه بود و من تا روز چهارشنبه لحظه شماري ميكردم . اميدوار بودم تو اين چند روزي كه اونها ميان اينجا موقعيتي پيش بياد كه بتونم با مستانه تنها باشم و با هم حرفهاي سكسي بزنيم .البته همانطور كه گفتم نه بطور مستقيم بلكه به صورت تبادل نظر- داستان واينكه شوهرش چه مدلي با اون حال ميكنه واز اين دست حرفها.در ضمن ميتونستم عكسهاي سكسي هم كه در كامپيوتر دارم رو بهش نشون بدم.
خلاصه چهارشنبه شد و ساعت 30/11 شب بود كه زنگ خانه به صدا درآمد و من در حاليكه سعي ميكردم هيجان ام رو پنهان كنم در را برويشان باز كردم . مستانه خيلي اندامش درشت تر و زيباتر شده بود وآرايش نسبتا غليظي هم كرده بود.ويك مانتوي تنگ و كوتاه هم پوشيده بود . شوهرش سعيد هم كلي تيپ زده بود. خلاصه احوالپرسي گرمي كرديم ومن آنها را به سمت اتاق راهنمايي كردم . دو تا خواهر وقتي هم ديگرو ديدند كلي با هم احوالپرسي كردند و خوشحال شدند.من هم با خوشحالي آنها را به هال وپذيرايي راهنمايي كردم وكنار هم روي مبل نشستيم . مستانه رفت تو اتاق ديگه كه لباس عوض كنه وهمسر من سميرا نيز از قبل يه لباس راحت وتقريبا نيمه باز پوشيده بود بطوري كه قسمت زيادي از سينه هاش براحتي از كنا ر زيربغلش معلوم بود و شلوار تنگي كه تمام اعضاي پايين تنه اش را مشخص ميكرد.
من منتظر بودم ببينم كه مستانه با چه پوششي جلوي من مياد و كنار سعيد مشغول چاق سلامتي بودم .وقتي مستانه وارد اتاق پذيرايي شد من از شدت هيجان قلبم شروع به تپيدن كرد . اون يه تاپ دو بنده كه فقط روي قسمت باريكي از سينه هاشو پوشونده بود به تن داشت ويه شلوار استرج كوتاه از اون مدلهايي كه فاق كوتاه دارند وكمي از خط باسن بيرون از شلوار ميماند و جنس مخمل نرم دارند ؛ پوشيده بود.موهاشو هم يه رنگ شرابي قشنگ زده بود وروي لبهاشم قشنگترين رنگ قرمز رژي كه تا اون روز نديده بودم زده بود. بنظر من اون تي شرت دوبنده به يه ميني سوتين بيشتر شباهت داشت تا به يك تاپ و اونقدر هم باريك روي
پستونهاي مستانه رو پوشونده بود كه هر چند باري كه مستانه رو كاناپه تكون ميخورد حين صحبت كردن؛ ليز مي خورد وپايين مي امد وتا سر نوك پستونش ولو ميشد . سعيد شوهرش هم بي خيال نشسته بود وداشت ماهواره نگاه ميكرد واصلا حواسش به مستانه نبود.اينم بگم كه سعيد علاقه زيادي به ماهواره وفيلم داره واگه بشينه پاش به اين راحتي ها ول كن نيست .من لحظه اي از ديد زدن به سر وسينه وخط باسن مستانه كه از شلوارش بيرون زده بود غافل نبودم و مستانه هم كاملا متوجه شده بود ودر حين اينكه خواهرش به آشپزخانه براي انجام كار ميرفت خيلي راحتتر خودشو ولو ميكرد وميني سوتينش رو كه پايين آمده بود به حال خودش گذاشته بود.وگاهي مخصوصا آروم با دستاش روي سينه هاشو نوازش ميكردو با دست به رانهايش ميكشيد وبا اينكار بيشتر مرا به وسوسه مي انداخت . بعد از صرف شام در ساعت 30/12 شب دور هم روي فرش جمع شديم ومشغول صحبت وخوردن چاي وتنقلات شديم همسرم سميرا نيز حالا راحتتر بود بخصوص كه ميديد خواهرش مستانه خيلي سكسي جلوي من ميگرده اون هم سعي ميكرد كه با سعيد راحتتر باشه واز نشون دادن اعضاي بدنش هيچ ابايي نداشت .بخصوص وقتي كه دست سعيد رو گرفت وشروع كرد با انگشتاش ور رفتن بعنوان شوخي وخيلي با سعيد ورميرفت . ساعت حالا 2 نيمه شب بود و چشمهاي همگي خمار خواب . سعيد جلوي ماهواره خوابش برد .مستانه وسميرا هم مشغول صحبت بودند.سميرا هم از چشماش معلوم بود كه خمار خوابه .
كمي بعد اونم همونجايي كه دراز كشيده بود كنار سعيد خوابش برد . حالا من مونده بودم ومستانه كه حالا صورتهامون كاملا به نزديك بود وصداي بهم خوردن لبهاي هم رو موقع صحبت كردن ميشنيديم .البته حالا ما آروم تر با هم حرف ميزديم تا مزاحم خواب سعيد وسميرا نشيم .من هم مثل سعيد يه شلوارك تنگ وكوتاه پام بودكه برجستگي كيرم رو كاملا نشون ميداد بنابراين طوري روبروي مستانه دراز كشيدم كه اون بتونه برجستگي كيرم رو از رو شلوارك ببينه و اونم درست همانطوري كه من ميخواستم روبروي من دراز كشيدبا فاصله خيلي كم وفكر ميكنم كه متوجه قضيه هم شده بود.البته من هم گاهي اوقات دستم رو روي شلواركم ميماليدم تا مثلا برجستگي كيرم رو بخوابونم ولي مخصوصا طوري اونو تنظيم ميكردم تا برجستگي بيشتر معلوم بشه .
خلاصه از مسايل مختلف با هم صحبت كرديم وبعد ديدم كه چشمهاي مستانه داره خمار خواب ميشه بنابرين
اونوبه اتاق خواب راهنمايي كردم ودستش رو گرفتم واونم دستمو خيلي با احساس فشار داد وبا هم بسوي تخت رفتيم .به مستانه گفتم كه لباس راحت براي خواب داره گفت آره ومن از اتاق بيرون رفتم تا مستانه لباسشو عوض كنه.مستانه هم در اتاق رو نبست ومن ازكناردرب براحتي او را ميديدم.ازديدن اين صحنه
داشت قلبم از شدت ضربان از جا كنده ميشد.مستانه آروم ميني سوتينش! رو در آورد و بعد هم شلوارشو در آورد وبا يك شورت سكسي ايستاد وحدس زدم ميدونست كه من دارم يواشكي ديدش ميزنم. از ديدن سينه هاي خوش تراش وبرجسته مستانه و اون رانهاي خوش تراش و ناف شكم وكون زيبا و سبزه اش داشتم ديوانه ميشدم . من سرم را بيشتر بداخل اتاق بردم طوري كه مستانه اگر سرش را مي چرخاند؛راحت مرا ميديد ومن
در آن لحظه طوري ديوانه شده بودم كه اصلا متوجه حركاتم نبودم و كيرم شق شق شده بود .مستانه كمي جلوي آينه با سينه و بدنش ور رفت و خوب آنها را مالش داد.بعد خيلي سكسي وآرام شورتش را درآورد وبا انگشت شروع كرد به نوازش چوچوله كوسش وخيسي انگشتش نشان ميداد كه كوسش حسابي خيس وتره و بدجوري حشري شده .حالا ديگه ميدونستم كه مستانه متوجه شده كه من دارم از پشت نگاهش ميكنم ولي خودشو به اون راه زده تا منو حشري كنه با اين حركاتش .من ديگه طاقت نياوردم .شلوارك و پيرهنم را درآوردم ولخت لخت كنار در اتاق ايستادم وشروع كردم به ماليدن كير شق شده ام .كيرم قرمز قرمز شده بود وصداي نفسهام از شدت هيجان بلند شده بود . در همين احوال مستانه كه لخت لخت تو اتاق ايستاده بود و داشت اندام خوش تركيب وشهواني ومتناسب خودشو مي ماليد به عقب نگاه كرد و چشمش به بدن لخت من كه كنار در داشتم كيرم رو با دست مي ماليدم افتاد.در جا خشكش زد ومبهوت ماند .حسابي جا خورده بود و لبهاي سرخش بي حركت ونيمه باز مانده بود .فقط اينو بهتون بگم كه در لحظه آروم به طرف هم حركت كرديم وچشم تو چشم شديم ودر يك لحظه لبهاي گرم وداغ و شهوتي مستانه رو رو لبهام احساس كردم

دنيا داشت دور سرم مي چرخيد وتو اون لحظه هيچ آرزويي نداشتم الا اينكه لب وزبان مستانه از دهان من بيرون نياد. طوري همديگرو بغل كرده بوديم كه فكر ميكنم هيچ احدي نمي تونست اون لحظه بدنهاي لخت وگرم ما رو ازهم جداكنه وكاملا درهم گره خورده بوديم.من همزمان سينه هاي مستانه رو كاملا به بدن خودم چسبانده بودم وگرمي وشقي نوك سينه هاشو كاملا رو سينه ام حس ميكردم.دستامو هم بدور كون مستانه حلقه كرده بودم و محكم لمبرهايش را مي ماليدم .وگاهي از همونجا با نوك انگشتم سوراخ داغ وتنگ كونش را نوازش ميكردم.حدودايكربع فقط همينطوري بدنهامون به هم قفل شده بود وداشتيم زبون ولب هم رو
مي خورديم .بعضي مواقع احساس كردم مستانه داره زبونمو از جا مي كنه وطوري آب دهان لزج خود را وارد دهانم ميكرد كه نمي تونستم نفس بكشم .من هم آب دهانش را بهمراه زبون داغ وشيرينش مي مكيدم وشهد شيرين لبانش حرارت لبانم را دو چندان مي كرد.فكر ميكنم حدود 10 دقيقه ديگر به همين منوال سپري شد كه كمي بدنهايمان را از هم سوا كرديم ودر نگاه هم خيره شديم.مستانه عاشقانه وبا حرارت نگاهم ميكردومن هم در چشمان مستش خيره شدم وشروع به نوازش موهايش كردم ونوك انگشتانم را بروي گردنش
كشيدم و آرام آرام به سمت سينه اش حركت دادم و به روي سينه اش رساندم وبعد ازروي سينه هاي زيبا وشهوتي اش با نوازشي آرام به سمت نافش بردم . انگشتم را با آب دهانم خيس كردم وبعد شروع به نوازش نافش كردم وشكم نرم وصافش را با خيسي انگشتم نوازش كردم .مستانه؛ مست مست از شهوت ناله نازي كرد ومجددا پشت سرم را با دستش گرفت وبا شهوت بيشتري مجدد زبان ولبش را توي دهانم فرستاد ومحكم شروع به مكيدن كرد. من هم همزمان شروع به نوازش رانهاي گرم و ترد مستانه كردم اما مثل اينكه لبهاي تشنه ما سير بشو نبود و هر دوي ما ديوانه عشقبازي هم شده بوديم .ذره ذره بدن همديگرو مي ليسيديم و دور دهانمان خيس خيس بود.موهاي سياهش عطر دلنشيني داشت و من مرتب بيني ام را بداخل موهايش ميبردم وزبانم را داخل گوشش ميكردم ولاله گوشش را با نوك زبانم نوازش ميكردم .مستانه هم دستاش بيكار نبود وپشتم را با نوك انگشتانش نوازش ميكرد وگاهي هم محكم مي فشرد وكيرم را كه حالا كلفت كلفت شده بود توي دستش ميگرفت ومي ماليد.بعد آرام در حالي كه نوك زبانم روي نوك پستانهاي مستانه مي لغزيد وآنها را خيس ميكرد مستانه را در بغلم گرفتم و به سمت تخت بردم ودرازكش خواباندم .و كمي خيره به بدن لخت قشنگش نگاه كردم .باورم نمي شد من ومستانه لخت روي هم ديگه هستيم وتمامي لختي بدن وپستانهايش به بدن من چسبيده .حتي يه لحظه فكر به اين مسئله هم مرا از خود بيخود ميكردو به همين خاطر در همون حالتي كه من روي بدن مستانه درازكش بودم به چشمان سياه وقشنگش خيره شدم لبم را به صورتش نزديك كردم و با احساس هر چه تمامتر گفتم مستانه جان دوستت دارم؛ دوست دارم بهت بگم كه عاشقتم؛ عزيز قشنگم و مستانه هم با صداي ناز وعاشقانه اش كه با شهوت همراه بود جواب داد منم عاشقتم دوستت دارم مي خوام امشب عاشقت باشم .منم جواب دادم : خواهر زن زيباي من؛ من براي لبات ميميرم . دوستت دارم ؛ واسه ليسيدن ذره ذره بدنت ميميرم مستانه جانم ..
شايد حدود يكربعي مرتب بهم حرفهاي عاشقانه ميزديم واز گفتن اين حرفها درلذت غرق ميشديم ولي انگار آتش اين عشقبازي خاموش شدني نبود.
بعد از حرفهاي عاشقانه ازروي مستانه بلند شدم ونيم خيز كنارش نشستم .مي خواستم اين بدن لخت و اندام زيبا را بيشتر نگاه كنم ومستانه هم تو همون حالت با انگشتش داشت چوچوله كوسش رو مي ماليد .نگاهي به لبهاي قرمز وزيباي مستانه كردم هنوز كمي از روژهاي روي لبش مانده بود پس دست بكارشدم ودوباره روي صورت مستانه خم شدم اما قبل از اينكه لبانم به لبانش برسد خود مستانه پيش دستي كرد و با ولع تمام تمام لب وزبان را وارد دهانش كرد وشروع كرد به مكيدن آنچنان كه كاملا دهانم در دهانش قفل شده بود وداشتم خفه ميشدم .بعد از اينكه تمام قسمتهاي لب مستانه رو مكيدم آروم زبانم را روي بدنش به حركت درآوردم .از زير گردن مستانه شروع كردم وبه طرف پستانهايش رفتم وخيلي نرم شروع كردم به خوردن آنها.سينه هاي مستانه سفت ونوك آنها برجسته شده بود وبا هر مكيدن من از سرسينه هايش ناله شهوت آميزي از گلوي او خارج ميشد وتمام بدنش به حركت آمده بود واز لذت به خود مي پيچيد.هرچقدر بيشترسينه هايش را مي خوردم كمتر سير ميشدم خود مستانه هم گاهي با دست سينه اش را جمع مي كرد وبزور مي چپوند توي دهانم تا بمكم.وچنان با شهوت اينكارو ميكرد كه من فكم خسته شد و براي خوردن سينه هاي مستانه كم آوردم . بعد از اينكار همونطور آروم زبانم را به طرف ناف وشكمش رساندم وكمي هم موهاي ظريف بالاي كوسش رو با آب دهانم خيس كردم وبا لبهام آروم كشيدمشون .خدايا اين ديگه چه لذتي بود . بعدش نوك خيس زبانم را توي سوراخ نافش فرو كردم وكمي توي آن چرخاندم تا مستانه ناله اش بلندتر و حركات شهواني بدنش بيشتر بشه .مي خواستم طعم ذره ذره بدن لخت مستانه رو با زبونم بچشم و مستي ام را دو چندان كنم .مشغول ليسيدن شكم وناف مستانه بودم كه ديدم مستانه داره نيم تنه منو به طرف صورتش نزديك ميكنه راحت ميشد حدس زد كه مستانه چي ميخواد براي همين به حالت 69 روي هم خوابيديم و فقط احساس كردم كه كيرم گرم و لزج شد.مستانه آنچنان با ولع كيرم را ساك ميزد كه كيرم قرمز قرمز شده بود وكلفتي اش دوچندان .احساس ميكردم كه كيرم تا ته حلقش تو ميره وبيرون مياد. آنچنان با ولع كيرم را ميخورد كه انگار دارد يك بستني خامه اي را مي بلعد.من هم مشغول خوردن ومكيدن انگشتان پاي مستانه شدم .از اينكار واقعا لذت ميبردم و دوست داشتم تمام انگشتان پاي مستانه رو يكجا با زبانم بمكم. مستانه هم بشدت از اينكار من خوشش آمده بودو ميگفت بخور بيشتر بخور انگشتامو و من هم محكمتر انگشتاي پاشو مك ميزدم .كمي بعد شهد شيرين كوس مستانه را داشتم مي چشيدم وآنچنان با اشتها چوچوله هاي قرمز و ورم كرده مستانه را مك ميزدم وميخوردم كه مستانه هم كه مشغول مكيدن كيرم بود بشدت ناله مي كرد ونمي تونست به ساك زدن ادامه بده .نوك بيني ام را هم گاهي وارد كوسش ميكردم تا كمي زبانم استراحت كنه وبعد دوباره تمامي كوس وچوچوله مستانه را با تمام وجود وارد دهانم ميكردم وآنچنان ساك مي زدم كه مستانه ناله ميكرد كه ديوونم كردي عزيزم تموم كردي كوسمو. از طرفي اين كار باعث ميشد كه مستانه با شدت بيشتري ساك بزند وحتي يكبار هم احساس كردم كيرم وارد حلقش شد و ناله اي از شدت لذت سردادم .
حدود نيم ساعتي به همين وضعيت 69 گذشت ومن همزمان كه كوس مستانه را مي خوردم و گلويم رابا آب شيرين وداغ كوسش تازه وتر مي كردم؛ دستانم هم بيكار نبود وهمزمان پستونهاي مستانه رو مي چلوند وخود مستانه هم گاهي كيرم را لاي سينه هايش ميگذاشت و عقب جلو ميكرد و ناله ميزد.
حالا ديگه نوبت اون لحظه رويايي و فراموش نشدني رسيده بود .هر دو ديوانه ومست از بدن هم آماده بوديم تا خودمان را در هم گره بزنيم و به اوج ونهايت اين لذت وصف نشدني برسيم.
مستانه روي تخت دراز كشيد و من هم يك عدد كاندوم روي كيرم سوار كردم و بعد خيلي آروم كيرم را وارد كوس داغ وخيس وتنگ مستانه كردم و مستانه يك آه ناز كشيد وگفت جون عزيزم بكن كوس تنگمو جرش بده ومن هم با شدت بيشتري كيرم را داخل كوسش عقب وجلو ميكردم ودر همون حال خودمو روي بدن مستانه انداختم و لبم را روي لب هم گذاشتيم و مشغول شديم .اگر بگويم كه تو اين لحظات ما توي يه دنياي ديگه بوديم وانگار رويا ميديدم دروغ نگفته ام؛ كوس تنگ ووقرمز مستانه بدجوري داشت به كيرم حال ميداد. پستوناي مستانه ديگه سفت ومحكم شده بود وتو دستام جا نمي شد.بعد از مدتي مستانه روي دو دست ودو پا خم شد ومن كيرم رو كردم تو كوسش وهمزمان انگشتمو خيس كردم وشروع كردم به نوازش سوراخ تنگ وواقعا زيباي كون مستانه وبا اينكار شدت شهوت او را دوبرابر ميكردم . خيلي هوس كرده بودم كه كيرم سوراخ تنگ وداغ كون مستانه رو هم مزه كنه ولي روم نمي شد كه اينكارو بكنم .دوست داشتم كه خود مستانه پيشنهاد بده . كمي كه يه انگشتي با كون مستانه ور رفتم اينكارو دو انگشتي شروع كردم وكمي داخل سوراخ كونش فرو بردم ومستانه هم معلوم بود كه خوشش آمده وكونش را بيشتر حركت ميداد تا انگشتم بيشتر توي كونش حركت كنه وبيشتر لذت ببره وكوسش هم ديگه حالا با كير من فيت شده بود وطوري كيرمو عقب جلو ميكردم تو كوسش كه با هر بار تكان كوسش بيشتر خيس ميشد ومعلوم بود كه فوق العاده از اين حركت نرم و متناسب كيرم لذت ميبره .من هم آبهايي را كه از كناره هاي كوسش بيرون ميريخت با انگشت جمع ميكردم و باز زبانم آنها را مي ليسيدم و مي خوردم . واي كه چه لذتي داشت اينكار.
بعد از اين كار تصميم گرفتيم مدل حال كردن را عوض كنيم .من روكمر روي تخت خوابيدم ومستانه هم اون بدن نرم وزيباو گرمش را و بخصوص اون لمبرهاي ترد ولطيف كونش را روي بدنم گذاشت وكير كلفت و قرمزم رابا دستش گرفت وكمي با اون دهان خوشگل ولبهاي نازش تف ماليد و كيرمو با ولع داخل كوسش چپاند وشروع كرد با ناله وشهوت روي كيرم بالا وپايين رفتن و هر بار كه لمبرهاي كونش به كير وخايه هام ميخورد انگار كه يه نازبالش مخمل به تنم ماليده .بعد از اين روش مستانه از رو كيرم پياده شد ودوباره لب وزبانش را به كيرم نزديك كرد وايندفعه افتاد به جون خايه هام وتخمامو درسته وارد دهانش كرد وآنها را با آب گرم و لزج دهانش نوازش ميداد و راستش يه كم هم قلقلكم گرفته بود ولي مستانه كاملا با مهارت اينكارو ميكرد وحسابي تخمام وخايه هامو حال آورد. بعد صورتش را نزديك من كرد و خيسي دهانش را با زبانش وارد دهانم كرد و لبهايم را كاملا چلاند ومن هم همزمان مشغول مالش پستوناش شدم .
بعد گفت عزيزم سوراخ تنگ كونمو با كيرت باز ميكني ؟كونم داره ازحرارت آتيش ميگيره .كونمو مي كني؟ خواهش ميكنم . من هم مثل نديد بديدها سريع گفتم چرا كه نه عزيزم بدجوري هم ميخوام اصلا اجازه ميدي سوراخ كونتو كامل ليس بزنم و زبونمو توش بكنم ؟ مستانه هم با ناله گفت آره خواهش ميكنم تور رو خدا اينكارو بكن دارم ميميرم .من بسرعت مستانه رو دمر كردم واول نوك بيني ام را به سوراخ كونش ماليدم ونوازش كردم وبعد زبانم را با فشار وارد سوراخ كونش كردم .اينم بگم كه سوراخ كون مستانه فوق العاده تميز بود و واقعا تحريك كننده والبته داغ داغ .وبراي همين من خيلي راحت شروع به ليسيدن كونش كردم .
وقتي كاملا از ليسيدن سير شدم كاندوم را آماده كردم تا به كيرم بزنم اما مستانه كاندوم را ازم گرفت وگفت اينوبذار براي حال كردن از كوس. مي خوام سوراخ كونم تمام عضله هاي كيرتو لمس كنه. بعد با زبانش تمام كيرمو ليسيد وچهار دست وپا شد وگفت زود باش بده كيرتو ومن هم كير خيسم رو خيلي آروم وارد كونش كردم .اول نوك كيرمو فرستادم تو ولي چون سوراخش تنگ بود براحتي تو نمي رفت ولي من با آرامش واينكه ميدونستم براي كون كردن بايد نوك كير را ابتدا خيلي نرم تو فرستاد تا طرف دردي احساس نكنه ؛ با حوصله نوك كيرمو به دور سوراخ مستانه مي ماليدم تا هم لذت ببره وهم عضله هاي كونش بازتر بشه .كمي كه اينكارو كردم دوباره سر كيرمو گذاشتم رو سوراخ كون مستانه وآروم فشار دادم تو مستانه ناله آرومي كرد وگفت خوبه خيلي خوبه همينطور آروم بياتو ومن هم با احتياط بيشتر كيرم را فرو ميكردم وكمي صبر ميكردم تا جا بازتر بشه وهمزمان بادست ديگرم چوچوله هاي مستانه رو نوازش ميكردم تا اين درد
آروم رو زياد حس نكنه . كيرم را كامل بيرون آوردم وبعد دوباره با تف خيسش كردم ودوباره آروم فرستادم تو واينبار براحتي داخل سوراخ كونش فرو رفت ومستانه با حرارت گفت مرسي عزيزم .خيلي داره حال ميده فداي اون كير كلفتت ؛ تا ته كيرتو بكن تو؛ كونمو پاره كن؛ به كونم حال بده و..من هم ابتدا يواش كيرمو عقب جلو ميكردم وبعد ديدم كه كونش بازتر شده با سرعت بيشتري اينكارو كردم وهمزمان لمبرهاي كون مستانه رو گرفته بودم و به بدنم ميزدم واونم بشدت داشت لذت ميبرد وناله ميزد بطوري كه ترسيد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#104 | Posted: 27 Dec 2010 11:55

سكس با خانوم دكتر
سلام دوستان اين داستان كه مي خواهم براتون تعريف كنم حكايت خودم هست با دختر همسايه كه خواندنش خالي از لطف نيست
در ان موقع كه اين اتفاق رخ داد من 18 سال داشتم و مستاجري داشتيم كه دخترشان حدود 30 سالي داشت و خانوم دكتر بود( شما اين خانوم دكتر را از لحاظ شباهت مثل انجلينا جولي حساب كنيدهمون لبها همون هيكل و همون قد)
هميشه جلوي من با شلوار لي وتاپ ميگشت كه باعث ميشد هميشه كيرم راست باشه
پدر ومادر خانوم دكتر تابستانها به شمال ميرفتند وخانوم دكتر يا افسانه جون تنها ميموند
اين را اول بگم كه خانه ما شمالي بود وحياط دار و افسانه جون طبقه اول بودند وحمامشان هم داخل حمام. همينكه ميرفت حمام من هم پشت سر ميرفتم تو حياط واز سوراخي كه تهويه كردم حسابي به پستونهاي سر به بالاش نگاه ميكردم ويك جق حسابي ميزدم
وآشپزخانشان هم زير راپله بود كه شورت و كرستهايش داخل جعبه داخل اشپزخانه ميگذاشت! كه بعدا" فهميدم مي خواسته دهن منو سرويس كنه كه هميشه من ميرفتم و به شرت وكرستهاش زحمت ميدادم
تا اينكه يك شب به سرم زد كه برم بالاي سرش تو خواب و حسابي نگاهش كنم و يا اگه تونستم بهش تجاوز كنم
خلاصه درب اتاق كه به حياط هم باز ميشد را باز ميذاشت كه كس خوشگلش گرمش نشه
رفتم داخل اتاق كه ديدم هيچي روش نيست وبا دامن خوابيده
دامنش دادم بالا و اون رونهاي خوشگلشو تا شورتش نيگاه كردم
از يك طرف ترس و از يك طرف شهوت داشت خفه ام ميكرد نمي دونستم چيكار كنم از اتاق زدم بيرون
باز رفتم تو اين بار دل را زدم به دريا و شروع كردم اروم رونهاشو مالوندن كه تا دست رو كسش گذاشتم از خواب پريد
ريده بودم به خودم و اون هم با ديدن من زد زير گريه و بهم گفت اينجا چيكار مي كني؟
گفتم اومدم بهم درس ياد بديد(هههههه هههههه) و سريع فرار كردم و از خونه زدم بيرون و اون هم نامردي نكرده و همه چيز را واسه ننم تعريف كرد
بابام هم ازم جريان را پرسيد من كه هاج و واج مونده بودم چي بگم الكي گفتم رفته بودم دزدي و....
چند روزي از اين جريان گذشته بود كه درب مغازه بودم كه ديدم افسانه خانوم با عصبانيت اومد كه شروع كرد داد و بيداد كردن كه گفت بريم خونه كه اين كارها چيه كردي؟
من هم كه هاج و واج مونده بودم پشت سرش راه افتادم به سمت خونه
رسيديم به خونه كه ديدم رفت تو اشپزخونه و به من گفت بيا تو رفتم تو كه ديدم تموم اشپزخونه با شرت و سوتين افسانه خانوم تزيين شده و خيليشون هم آب كير روش ريخته شده(همون جا فهميدم كار داداش كوچيكه خودم كه 2 سال كوچيكتر از خودمه هست)
درجا گردن گرفتم گفتم دوست داشتم اگه جرات داري برو به مامانم بگو كه گفت تو بي عرضه زورت فقط به پارچه ميرسه بايد تموم شرت و سوتينها را بشوري
تا ديدم اينو گفت نگاهشم فرق كرده گفتم اخه ميترسم موقع شستن نتونم خودمو كنترل كنم كه هنوز حرفم تموم نشده بود كه دستشو گذاشت جلو دهنمو منو كشيد تو بغلش كه انصافا" قفل كرده بودم
بعد رفتيم تو اتاق...يگه به من فرصت عكس العمل نداد سريعا" لباشو گذاشت رو لبهامو بهم گفت بلايي سرت ميارم كه ديگه هوس منو نكني همين حين دستشو گذاشت رو كيرم كه داشت منفجر ميشد
خبر نداشت كه من چقدر حشري هستم و اون هست كه دخلش اومده همينطور كه لب رو لب بديم به سمت تخت هدايتش كردم و افتادم روش واز رو شلوار كيرمو ميمالوندم رو كسش
منو تو يك ان انداخت كنار و بلند شد ومن بحت زده نگاهش كردم بلند شد و رفت 2تا روسري اورد و گفت مي خوام به تخت ببندمت
من هم نخواستم كم بيارم ولي توي خودم ميترسيدم كه نكنه بخواد منو لخت به مامانم نشون بده يا بابامو بياره
خلاصه دلو زدم به دريا و لخت شدم و مثل بره در اختيار خانوم دكتر قرار گرفتم
اونم جفت دستهامو بست به بالاي تخت و همينطور جفت پاهامو بست كه ديدم راحت دستهامو مي تونم باز كنم اما به روي خانوم دكتر نياوردم
بازي شروع شد و شروع كرد تيكه تيكه لباسشو در آوردن وديگه داشتم منفجر مي شدم اروم لبهاشو گذاشت رو پيشونيم كه احساس كردم دارم ميسوزم
اومد روي لبهام دوباره شروع كردم مكيدن
الحق كه لبهاشو مي تونستي بگي لبهاي انجلينا جولي
من كه تو كف نوك بالا رفته پستونهاش بودم سرمو ميبردم سمتش اما نيذاشت و نمي خواست كه من امر كنم
مثل بره مطيع كارهاش بودم كه كم كم رسيد به روي سينه من و شروع كرد مكيدن كه خيلي بدم ميومد و چندشم ميشد و رفت پايينتر و رسيد به منطقه اژدرخان كه اژدرخان قلبش مثل قلب گنجشك ميزد
همين كه لبهاشو رسوند به روي اژدرخان اون هم نامردي نكرد و شروع كرد تف كردن
ديدم مهلت نداد وشروع كرد به ميك زدن و همشو نوش جان كرد و با عصبانيت بهم گفت تو چرا خودتو زود خراب كردي؟
گفتم همش تقصير خودته و اين بدبخت تو كف تو هستش كه با انگشتش كه اب كيري بود ماليد به لبم كه خيلي بدم اومد وتف كردم تو صورتش وتو يه چشم بهم زدن دستهام باز شد و كشيدم زير خودم
حالا نوبت اون بود كه سوپرايز بشه منم رحم نكردم با اولين حركت كيرمو محكم كردم تو كسش كه اه از نهادش بلند شد وخواست كه از زيرم در بره كه بدجور حريف تو خاكم بود وشروع كردم به تلنبه زدن كه همه چيز عادي شد و
برگردوندمش واز عقب گذاشتم تو كسش و شروع كردم به تلمبه زدن وپستوناشو واسه تعادل محكم تو دستم گرفته بودم و با تموم قوا به كون مباركش ضربه ميزدم
همين كه ابم داشت ميومد بهش گقتم چيكار كنم كه گفت بريز توش و من به قدرتم اضافه كردم با تموم قدرتم بهش ضربه ميزدم
باور كنيد كه فكر كنم اب كيرم از دهنش ميزد بيرون
ابم كه اومد بي حال افتادم روش و اون هم ديگه نمي تونست كاري بكنه افتاده بود زيرم
يه نيم ساعتي همينطوري بوديم و من بلند شدم و اژدرخان را تميز كردم ولباسهامو پوشيدم و كلي ازش تشكر كردم وقول دادم كه هيچي به هيچكس نگم و هرچند وقت يكبار منو به داخل خونه ميكشيد و حالي با هم ميكرديم كه اونها هم تو مدل خودش وحشيانه بود


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#105 | Posted: 28 Dec 2010 12:24

از بچگی تا حالا
با سلام به همی بروبچه های (پائین) اولا این را باید بگم که این خاطرها را به اسرار دوشیزه اول این خاطره که به گفته خودش اسم او را میزاریم شادی خانم خواستم این را اولش بگم که بعدآ ......... حالا هیچ میریم به اصل خاطره من اصلیتم برای اردبیله که بابام موقعی که جوان بوده اومده تهران ما توی یکی از محله های پایین شهر زندگی میکردیم دقیق یادم نیست چند سال بود اما حدودآ هشت یا نه سالم باید میشد حالا شایدم کمتر ولی فکر کنم کمتر از هشت سالم میشد ما با بچه های همسایه اینوری و اونوری خونمون که چند تا بچه همسال خودم بود توی بالا پشتبون خونه های خودمون خونه برای خاله بازی و اینجور بازیها درست میکردیم این رو هم بگم که پشتبان همه ی خونه ها به همدیگه راه داشتن از اونجای که مش خلخالی بابای ما رو انداخته بود قزل حصار و مادر من هم معلم بود و برای خرج ما دوشیفته کار میکردو از طرفه دیگه من چون توی یکی از مدرسه های مادر خودم درس میخوندم شیفت مدرسه من با بچه های همسایها فرق میکرد یعنی من اگر صبحی بودم همسن سالای خودم توی کوچه اونها بعد اظهری بودن.

بخاطر این مسئله موقعی که من توی شیفت خونه تنها بودم مادرم من را به همسایه دیوار به دیوار می سپرد تا تنها نباشم توی این خونه همسایمون دوتا پسر داشت که یکی شون از من دو یا سه سال بزرگتر بود و اون یکی همسن من بود و دوتا هم خواهر داشتن که هردوی انها حداقل پنچ شش سال از من بزرگتر بودن و از قضا این دوتا خواهر باما هم شیفت مدرسه بودن و برادراشون برعکس ما و موقعی که من خونه بودم این دوتا خواهر هم خونه بودن اونا اولش زیاد من را تحویل نمی گرفتن چون انصافا از من بزرگتر بودن ولی قضیه از اونجایی شروع شد که راستی خیلی وقتا هم مادرشون خونه نبود حال این دوتا خواهر تمام وقت که تا داداشها نیومده بودن به بهانه درس خوندن میرفتن توی یک اتاق تا کسی میومد میومدن بیرون از قضا یک روز که اینها توی اتاق بودن مادرشون وارد اتاق میشه میبینه اون دوتا دارن فیلم سوپر نگاه میکنند بخاطر همین مادرش از اون روز به بعد هر موقع میرفت بیرون سیم رابط ویدیو را باخودش میبرد تا اونها نتوانند فیلم نگاه کنند.

هرموقع یکی از این دوستهای این دخترها میومدن من میدونستم این دوستشون براشون اون فیلمها رو میاره و من هم تا اون موقع فقط اسم فیلم سوپر را شنیده بو.دم و تا آن موقع ندیده بودم و خیلی دوست داشتم که ببینم. بعد از فهمیدن مادر اونه فهمیدم که اونا فیلم سوپر میبینند هر جوری شده میخواستم راضیشون کنم تا به من هم نشون بدن وقتی دوستشون براشون فیلم را اورد اونا هر کاری کردن که با دوتا سیم درست کنند که کار فیش را انجام بده نشد و من دیدم خیلی اعصابشون خورده رفتم جلو بهشون گفتم میخواهید کاری کنم که بتونید فیلم راببینید به شرط این که باید بذارید من هم ببینم که با خنده ومسخره کردن اونها مواجه شدم. یکیشون گفت اصلا میدونی ویدیو چی است و میخندیدن که من بهشون گفتم خود ما توی خونمون داریم میخواستم برم فیش خودمون را براتون بیارم حالا نمیخواهید پس هیچ. این جمله تمام نشده بود که دیدم توی بغل دوتاشونم با التماس خواستن تا برم فیش را بیاورم و من قول گرفتم که من هم ببینم که اونها هم قبول کردن.

بعد از اوردن فیش شروع کردیم به دیدن فیلم سوپر. برای اولین بار بود که دیدم کیر من بیش از اندازه داره بزرگ میشه بعد از ده بیست دقیقه خواهر بزرگه به کوچیکه داشت علامت میداد که جلوی سام رو نگاه کن اون چیه توی شلوارت گذاشتی و من با خجالت گفتم هیچی بابا چیزی نیست ولی اونها اولش فکر کردن من چیزی از خونشون دزدیدم و گذاشتم توی شلوارم که با اصرار و زور شلوار من رو کشیدن پایین و هر دوتاشون رنگشون پرید اینهو گچ ساختمون شده بودن. من یه چیزهایی یادم بود که بچه که بودم خاله بزرگم میگفت وای چه حاله زن اینو ببین چی میخواد بکشه. ای کاش من کوچک بودم و این هم خواهر زاده من نبود از الان ماله خودم میکردمش. من اون موقع ها ناراحت میشدم که چرا خاله میگه وای به حال زن سام ببین از دست سام چی خواهد کشید که من میگفتم مگه من چمه که خاله این را میگه و خالم برمیگشت میگفت چت نیست حالا حالا مونده تو بفهمی چته و من بیشتر فکر میکردم بخاطر اعتیاد بابام میگه.

بگذریم اون دوتا خواهر تا مال مارو دیدن خشکشون زده بود یکی میگفت مصنوعی اون یکی یجوری کشید که کم مودهبود کنده بشه وبعد از دیدن این دوتا خواهر جریان ما نیز شروع شد واونها نه اینکه از من بزرگتر بودن مارو ترسوندن که هر روز باید برم پیششون اونها هم رس مارو میکشیدن اونا دیگه او.نقدر تابلو کرده بودن که خاله کوچیکه خودشون که تازه طلاق گرفته بود و دوسه سالی با اینها فاصله سنی داشت و باورش نشده بود که یک پسر نه ساله چنین چیزی داشته باشه اون رو اورده بودن پیشه من و میدونستن من هم میترسم که کس دیگری بجز خودشان بیارند پیشه من به من گفتن چشمهای تو را میبندیم و بعد حال میکنیم اون رو هم توی یکی از سوپرها دیده بودیم من نیز قبول کردم وبعد از بستن چشمهای من خالشون میاد تا اینکه مال مارو میبینه میگه مال شوهر سی ساله من یک سوم این بود و اون لحظه میفهمه که نباید صداش در میومد من گفتم اون کی بود که حرف زد دوتا خواهرها گفتن ما بودیم که صدای یکی دیگر در میاوردیم و من هر کاری کردم که چشمبند را بردارم نزاشتن وتوی یک لحظهاحساس کردم کیرم رفت توی یه چیزی که تاحالا چنین حالی به من دست نداده بود نگو خاله شون کیر مارو گذاشته توی دهنش که برای اولین باری بود که کسی برای من ساک میزد و من فهمیدم که کس دیگری اینجاست ولی انقدر حال میداد که بعد از برداشتن چشمبند من فقط میگفتم باید خاله برای من رو بخوره خاله ام که تاحالا چنین چیزی ندیده بود و به گفته خودش مال شوهر ش یک سوم این بوده وبهش حال میداده و میگفت حالا این من رو جر میده و از خاله التماس که بکن توی کسم ولی ساک زدن به من اونقدر حال داده بود که میگفتم فقط بخور.

توی این چند وقتی که خواهرها با من حال میکردن من نه توی کس کرده بودم نه توی کون هم میترسیدن و حالا خاله میگفت بکن توی کسم من هم میگفتم حتما کوس حال نمیده فقط بخور که تا اخرش به گریه افتاد که چند ماهی که طلاق گرفته و میخواد توی کس بکنم و من نیز قبول کردم و وقتی که روی زمین خوابید و لای پاشو باز کرد و من توی لای پاش رفتم بلد نبودم چی کارکنم و اون سر کیر من رو گرفت وبا زور کرد توی کسش و انقدر هول بود که متوجه کوچک بودن جثه من نشد همین که من رو بطرف خودش میکشید و من چون دستم کوچک بود وبه زمین نمیرسید همین باعث شد همی کیرم بره توی کسش و بایک جیغ وحشتناک که همسایه ها اومدن جلوی در خونه اونا و من نیز ترسیده بودم هم از جیغ هم از این که خاله بی هوش شده بوه نه تکون میخورد نه نفس میکشید از طرفه دیگه همسایه ها در را میزنن که ببینن چی شده و دوتا خواهرهم ترسیدن شدید حالا حالاها ادامه دارد برای امشب خسته اجازه شادی خانم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#106 | Posted: 31 Dec 2010 15:41

دردسر
سلام به دوستان
اين يه خاطره از خودمه و چندان هم سكسي نيست و قسم ميخورم عينه حقيقته
من يه دختر خاله دارم يه سال از من بزرگتره و خوشگله اما نه زياد و الان ترم دو حسابداريه . خالم سه تا دختر داره كه اين يكي از همه كوچيكتره .
7 ماه پيش بود من يه واسه سه چهار روز خونه اونا بودم . واسه كنكور مي خوندم اونم كمي كمكم مي كرد . معمولا پيش من روسري نمي بست ولي وقتي باباش خونه بود جلوي من روسري سرش ميكرد . يه روز بعد از ظهر ساعت 6 بود از دانشگاه اومد خسته بود كمي بهم رياضي ياد داد شامو كه خورديم رفت خوابيد . منم رو كاناپه دراز كشيدم . خوابم نمي برد يهو با خودم گفتم برم نگاش كنم . رفتم درو باز كردم خوابيده بود . جلوتر رفتم و به پاهاش دست زدم . قلبم داشت از جاش كنده ميشد . كنار تختش نشستم و زبونمو زدم به انگشته پاش بيدار نشد . يه كم به خودم جرات دادم و پاشو ليسيدم خيلي آروم دستمو گذاشتم رو ران پاش خيلي مي ترسيدم ولي خب با اين حال بازم ادامه دادم و لحاف رو از روش خيلي آروم كنار زدم دستام مي لرزيد دقت كردم ديدم كش شلوارش كمي شله آروم يكم شلوارو با دسته چپم دادم بالا و دسته راستمو فرستادم تو . بد جوري عرق كرده بودم شرتشو كمي بالا دادم و دستمو كردم زير شرتش . مو داشت دستمو كه يه كم تكون دادم يهو تكون خورد و لحافو كامل كشيد رو سرش منم از ترس زير تخت قايم شده بودم . فكر كردم نفهميده اينبار پشتش به من بود دستمو زدم به كونش تكون خورد منه احمق هم نفهميدم كه بيداره يه بار ديگه سعي كردم بازم كمي تكون خورد . يهو ديدم خالم از بيرون اتاقش داره صداش مي كنه : الهام چي شده الهام ...
دستو پامو گم كردم تا اومدم بجنبم ديدم خالم تو اتاقه چراغ رو روشن كرد تازه فهميدم كه الهام خانوم زير لحاف چند بار با گوشيه خودش به خالم تك زنگ زده اونم نگران شده اومده بالا ببينه چي شده .
داشتم از خجالت آب مي شدم رفتم پايين رو كاناپه دراز كشيدم صبح كه شد رفتم خونه خودمون . خالم و دخترش اين موضوع رو جز به مامانم تا حالا به هيچكس نگفتن ولي من ديگه نمي تونم تو روشون نگاه كنم و حالا مثله سگ پشيمونم . ( پايان )


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#107 | Posted: 18 Jan 2011 16:52
میهمان

دخترخاله خوش استیل
بنده 21 سالمه.یه دخترخاله دارم به نام سارا اونم هم سن من.سارا یه دختر فوق العاده زیبا و سکسیه .باسن خیلی خوش استیلی داره.رنگ پوستش سفیده و چشم و ابروشم مشگی .منو سارا از بچگی با هم بزرگ شدیم و خیلی با هم جوریم تا جایی که یه شب بحث سکسی بینمون پیش اومد و سارا ازم خواست تا یه فیلم سکسی براش بذارم.حدودا نصف شب بود و همه خواب بودن.فقط منو اون بیدار بودیم براش یه فیلم سکسی گذاشتمو یه 5 دقیقه ای گذشت که کیر من بلند شد و شهوت تمام وجودمو گرفت که دیگه طاقت نیاوردمو به سارا گفتم بیا و یه امشبرو به ما حال بده که اونم با خنده گفت نه رفتم جلو که سینه هاشو بگیرم که تهدیدم کرد که جیق میزنه.با خنده بهم گفت که هدفش از اینکه به من گفته فیلم سکسی بذارم این بوده که ببینه پسرا چجوری میشن وقتی شهوتی میشن.خلاصه اون شب تو کف موندیمو گذشت تا حدودا یک سال از اون جریان گذشت.یه شب سارا خانوم به خاطر اینکه پذر مادرش رفتن مسافرت اومدن خونه ما .من کاملا بیخیالش شده بودم.شب همه خوابیدنو سارا هم تو اتاق مهمونا خوابید.حدودا ساعت 3 بود که از خواب پریدم.نمی دونم چه مرگیم شده بود شهوت تمام وجودمو گرفته بود.کیرم شق کرده بود در حد لالیگا!دیوونه شده بودم بی اختیار رفتم سمت اتاق سارا.خیلی آروم در اتاقو باز کردم رفتم داخلو در رو بستم.رفتم کنار سارا بیچاره خواب خواب بود.نمبدونستم چیکار کنم عین دیوونه ها یه 5 دقیقه ای همونجا نشسته بودمو نیگاش میکردم.خلاصه دلو زدم به دریا و آروم آروم دستمو بردم زیر پتو یخورده که رفتم جلو دستمو بردم روی روناش وای خدای من باورم نمیشد سارا دامن پوشیده بود دستام میلرزید داشتم میمردم از ترس وشهوت.وفتی فهمیدم دامن پوشیده قید همه چی رو زدم کنارش دراز کشیدمو آروم رونشو گرفتم.یه کم به خودم جرات دادمو آروم رفتم بالا.بدنش مثل آینه صاف بود.کم کم رسیدم به کونشو قشنگ کونشو تو دستم گرفتم وای خدای من باورم نمیشد یعنی واقعا این کون سارا بود که تو دستم بود.دیگه طاقت نیاوردمو آروم رفتم سراغ کسش.اولش از روی شرتش کسشو گرفتم تو دستم بعد اروم شرتشو کنار زدمو یکم کسشو که مالیدم دیدم یه تکون شدیدی خورد فهمیدم که سارا خانوم بیدار شدن گفتم حالاست که به گا برم .الانه که بلند شه و داد بزنه و آبروی مارو جلو خونواده ببره که دیدم هیچی نگفتو پاشو بیشتر باز کرد دیگه ترسم ریختو رفتم تو کارش و کسشو میمالیدم داغ و خیس خیس بوذ دیگه کیرم داشت میترکید میدونستم بیداره رفتم زیره پتو و چسبیدم بهشو آروم رفتم زیر تابشو سینه هاشو می مالیدم دامنشو دادم بالا خودمم شلوارکمو دادم پایینو کیرمو چسبوندم در کونش که ترسید دیگه به روی خودش آورد گفت آرش چیکار میکنی بهش گفتم نترس فقط میخوام یه حال کوچیک با هم بکنیم.شورتشو دادم پایینو کیرمو گذاشتم لای پاشو تلمبه میزدم با یه دستمم کسشو میمالیدم که بعذ چند دقیقه ای آبم در اومد و ریختم رو کمرش با دستمال تمیز کردمشو از اتاق رفتم بیرون.خلاصه رفتم خوابیدمو صبح دیدم دخترخالم بالای سرمه و میخنده بهم گفت آقا آرش دیشب خوب خوابیدی منم بهش گفتم تووووپ بوذ!از اون موقع رومون به هم باز شدو هر وقت میرم خونشون یا اون میاد خونمون شبا میرم سراغش میکنمش!کلی حال میده!اینم از خاطره من و دخترخالم!لطفا نظر بدبد ممنون میشم!
     
#108 | Posted: 21 Jan 2011 01:51
دخمل دایی
من در حدود 8 سال با دختر داييم فاصله دارم يعني كوچكترم ، راستش ما با خانواده داييم خيلي قاطي هستيم و چون خونمون نزديكه زياد رفت و آمد داريم.دختر داييم الان 27 سالشه و هنوز مجرده.
مثل هميشه يه روز رفتم خونه ي داييم تا با پسر داييم بازي كنم زنگ زدم كسي در رو باز نكرد پس از جند دقيقه وقتي خواستم برگردم برم ديدم دختر داييم در رو باز كرد.
رفتم تو كسي خونه نبود پرسيدم گفت كه رفتن بيرون بشين الان ميان بعد خودش رفت حموم و من شروع كردم با كامپيوتر كار كردن كامپيوتر تو اتاق دختر داييم بود
دختر داييم از حموم بيرون اومد و با حوله اومد تو اتاق و بدون اينكه توجه كنه من اونجا هستم حوله رو باز كرد و لخت وايستاده بود ازش پرسيدم موزيك ها كجاست اون گفت وايستا بيارمش و لخت رفت و اورد منم اصلا به روم نمي اوردم
اون قبلا هم با من زياد شوخي ميكرد مثلا وقتي خواب بودم ميومد و روم ميخوابيد يا وقتي ويشتم ميومد رو پاهام مي نشست
بعد گفت رضا گفتم چيه گفت بعد از ظهر بايد برم تولد دوستم ببين اين لباسها بهم مياد؟ بعد همونطور كه لخت وايستاده بود يكي يكي لباسها رو بهم نشون مي داد تا من گفتم ابن يكي خوبه و اون بدون توجه به من يه شورت و كرست سفيد پوشيد و شروع كرد به آرايش ، همونطوري كه آرايش ميكرد گفتم خوشگل شدي ها ! گفت بودم تازه فهميدي
بهش گفتم چرا خط لب نمي كشي قشنگه گفت نمي تونم دستم ميلرزه خراب ميشه گفتم ميخواي من بكشم اونم گفت متمئني ميتوني؟ گفتم آره منم رفتم جلو و مداد رو گرفتم و شرو كردم براش خط لب كشيدم
عجب لبي بود خيلي دوس داشتم ازش يه بوس بگيرم
وقتي تموم شد گفتم من خسته ام مبرم بخوابم تا داداشت بياد تازه داشت چشمم گرم ميشد كه مثل هميشه شوخيش شرو شد اومده بود و روم خوابيده بودش و ميكردم كيرمو لاه لپاي كونش .
آخه اون موقه راست كرده بودم . اونم به روش نمي اورد. آخه كلا بخياله اين حرفا بود حتي جلوي مهمونا و غريبه ها هم لباساي باز مي پوشيد.
تو همون حال گفتم اين بهترين موقست و كيرمو فشار دادم به طرف كونش اونم گفت چيه خوشت اومده؟
من گفتم مگه تو دوس نداري؟ اونم گفت چرا ، كي بدش مياد ولي الان نه بزار بعدا بهت ميگم بعد بلند شد و بدون توجه به من و كاري كه كرده بودم رفت تو اتاقش ، داييم اينا همه اومدن و اونم رفت به تولد
روز بعد ديدم مامانم ميگه رضا بيا بهناز باهات پايه تلفن كار داره ، رفتم گوشي رو برداشتم بدم سلام و احوال پرسي گفت همين الان بيا منتظرتم ونزاشت من حرفي بزنم خداحافظي كرد.
مامانم كفت چيكارت داشت گفتم كامپيوتر خراب شده ميرم درستش كنم و سريع رفتم در خونشون درو باز كرد رفتم تو
عجب لباسي پوشيده بود تا ديدمش داشت آبم ميومد چه برسه كه ....
يه لباس با تورهاي بزرگ كه پيرهن وشلوار با هم بود بدون شورت و كرست پوشيده بود . همه چيش پيدا بود تا رفتم تو گفت سلام و لباسم خوبه كيرتو راست كرده؟
دستمو گرفت برد رو تخت منم شرو كردم به لب گرفتن و همين جوري رفتم پايين خوردن سرسينه هاش
لباسش توري بود و هر مبعش 10×10 بود و راحت بدون اينكه نيازي باشه درش بياره ميشد همه كار كرد رفتم پايين تر رسيدم به كسش پاهاشو باز كرد.
عجب كسي داشت شرو كردم به خوردن كسش و با انگشت ميكردم نو كونش
كيرمو در اوردم و زدم به لباش گفت مودب باش و شروع كرد به ساك زدن حالي به حالي ميشدم تا ديدم آبم داره مياد از دهنش در اوردم و برش گردوندم
كارشو خوب بلد بود كوشو داد بالا و منم توري لباسشو زدم كنار و كردم تو كونش اونقدر انگشت كرده بودم كه گشاد شده بود و ديدم آبم داره مياد
بهش گفتم و اون گفت بريز رو كمرم نريزي تو ها
منم آبمو ريختم رو كمرش بعدش برگشت و با دستمال كيرمو تميز كرد و گفت سريع برو خونتون ، منم بايد برم حموم . سعي كن چيزي هم يادت نياد و منم رفتم
از دفعه ي بعد كه ميديدمش اصلا به روش نمي اوردم ولي جاهايي كه تنها بوديم راحت ميزاشت بمالونمش و يا انگشت كنم يا اونم كيرمو ميماليد اينكارو هنوزم ادامه ميدم
     
#109 | Posted: 21 Jan 2011 02:01
من و زن عمو


سلام اين داستان بر ميگرده به 3 سال پيش كه من 16 سالم بود . من زن عموم رو خيلي دوست داشتم و هميشه ميرفتم خونشون به بحانه ي بازي كردن با بچه هاش ، زن عموم خيلي جلوي من راحت بود و هميشه با تاپ شلوارك يا لباس خوابش راه ميرفت اخه فكر نمي كرد كه من بهش نظر داشته باشم . من هم هميشه ي خدا تا وقت پيدا ميكردم استفاده ميكردم به بدنش نگاه ميكردم خيلي بدن قشنگي داشت سينه هاي بزرگ كه اكثر اوقات تا وسطاش مشخص بود ولي حيف كه نميشد اون نوك سينه ي نازش رو ديد پاهاي كشيده و گوشتي و كون برجسته و نرم .زن عموم وقتي با لباس خوابش ميومد جلوم رونهاي تپل و گوشتيش معلوم ميشد و من رو حسابي حشري ميكرد !!! بالاخره من پسر بودم و اون موقع اوج نيازهاي جنسيم بود . خوب منم تا يه جايي ميتونستم خودم رو كنترل كنم ولي زن عموم نا خواسته وقتي با اون لباسا ميومد جلوم من رو ديونه ميكرد . يه بار وقتي با خانواده ي عمومينا رفته بوديم شمال سعادت به من رو اورد و صبح ساعت 6 از خواب پريدم ، خيلي گشنم بود واسه همين از اطاق اومدم بيرون و رفتم سر يخچال يه چيز خوردم و اومدم برم دستشويي فرنگي كه تو حموم بود كه ديدم خيسه و متوجه شدم كه يكي حموم بوده خواستم برم اون يكي دستشويي كه بغل اطاقه عموم بود كه ديدم لايه در بازه منم كه عاشق اين بودم كه زن عموم رو ديد بزنم واسه همين رفتم و از لايه در تو اطاق رو نگاه كردم . واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي من داشتم بدن لخت زن عموم رو ميديدم ، زن عموم داشت با هوله موهاش رو خشك مي كرد و بعد شروع كرد به خشك كردن بدنش اول رفت سراغ سينهاش وبعدم بقيه ي بدنش بعد رفت طرف چمدونش و يه شرت وسوتين قرمز و صورتيه راهراه برداشت و پوشيد ، واي كه من داشتم ميمردم وقتي ميديدم داره سينهاش رو ميزاره تو سوتينش . اون روز گذشت و من 4 روز بعد از اين كه از مسافرت برگشتيم صبح رفتم خونشون و قرار بود تا شب وايسم تا بابام بياد دنبالم . اون روز با لباس خوابش اومد جلوم يعني يه پيرهن يك سره تا وسطاي رونش ! صبح يه كم تو كاراي خونه بهش كمك كردم تا ظهر شد و زن عموم رفت رو تخت خوابيد و پسر عموم كه 2 سالش بود ( معين ) رو هم بغل خودش خوابوند به منم يه بالش داد و گفت بخواب . منم كه اصلا خوابم نميومد دراز كشيدم و داشتم فكر ميكردم كه چي ميشه كه يه سكس باهاش داشته باشم . كه يهو يه فكر به سرم زد كه وقتي خوابه برم سراغش ! صبر كردم تا خوابش ببره ، بعده يك ربع متوجه شدم كه خوابه واسه همين يواش يواش رفتم طرف اطاق خوابش . خيلي اروم خودم رو بهش نزديك كردم خيلي قلبم تند ميزد و ميترسيدم ولي شهوتم به ترسم قلبه كرد و جرات كردم دستم رو ببرم طرفش ! دستم رو گذاشتم رو پاش و نوازش كردم خيلي نرم بود اوردم بالا تر و به رونه تپلش رسيدم اروم نوازش ميكردم و ميبوسيدم . دستم رو از روي رونش برداشتم و از روي پپيرهن گذاشتم رو سينه هاش .سوتين نبسته بود و من خيلي راحت نوك سينش رو لمس ميكردم . از رو لباس كلي نوك سينش رو بوسيدم خيلي حشرم زده بود بالا ، پيرهنش رو زدم بالا و از رو شرت كسش رو مالوندم خيلي حال ميداد . منم كه داشتم ديوونه ميشدم تصميم گرفتم شرتش رو بكشم پايين و كس نازش رو ببينم . اروم شرتش رو كشيدم پايين كسش رو ديدم و ناخاسته رفتم طرفش تا بخرم . تا زبونم رو بردم لاي كسش يهو معين از خواب پريد و شروع كرد به گريه كردن . زن عموم با گريه ي معين بيدار شد و من و خودش رو در اون وضعيت ديد . دلم ميخواست زمين دهن باز كنه برم توش ! داد كشيد و محكم زد تو گوشم ، منم گريم گرفت و گفتم من واقعا دوستت داشتم و دارم ، به خاطر همين اين كار رو كردم زن عموم هم كه دلش واسه گريه هام سوخته بود بغلم كرد و گفت ازت توقع نداشتم لا اقل به خودم ميگفتي ، منم گفتم روم نميشد چي ميگفتم ؟؟؟؟؟!!! بهم گفت حالا ارضا شدي يا بازم ميخواي ؟ منم با كمال پر رويي گفتم مگه ميشه ازت دل كند . انقدر خوش سكسي كه 100 بار اب طرف بياد بازم دوست داره باهات حال كنه . خنديد و كفت پس فكر كردي عموت براي چي با من ازدواج كرد خندیدم و محکم به خودم چسبوندمش لبام رو رو لباش گذاشتم و...
     

#110 | Posted: 1 Feb 2011 21:29

سکس احساسی با دخترخاله
این اولین داستان من هست ، تجربه ی شخصیمه و فکر کنم دیگه چیزی ننویسم و آخریش هم باشه.
من علی یه پسر 23 ساله خوش اندام و خوش قیافه ام. تا الان فقط هفت هشت تا دوست دختر داشتم ، کلا اهل نوسازی و دختر عوض کردن نیستم و معمولا تک پر هستم اما از همشون به راحتی پا گرفتم. 7 سال تئاتر کار کردم ،با کلاسم و وضع مالیمون هم خوبه ، تو این داستان زیاد تیکه می پرونم که خودمونی باشه ، یه موقع نگید این چقد ندید بدیده.
خاطره ای که می خوام بگم مال همین یه هفته پیشه و داغ و تازه است ، اونقدر که کیرم هنوز از شیو اون روز ، کچل مونده.
آهان راستی ساکن تهرانم داستان از اینجا شروع شد که این پسر خاله من یه شرکت خفن حسابداری داره (منم مخ حسابداریم اما دانشگام تموم نشده) زنگ زد بهم و گفت پاشو بیا اینجا در مورد کار با هم صحبت کنیم، منم که عاشق اصفهان گردی ، (پسر خالم و دختر خالم و خالم اصفهانن ، همشون هم تشکیل خوننواده دادن) ، امتحانا هم که تموم شده بود ، قبول کردم و رفتم اصفهان خونشون، زنش و بچه هاش رفته بودن مسافرت شیراز ، من و پسر خالم بودیم.
ساعت 11 شب رسیدم خونشون و در بدو ورود یه شرت قرمز روی تختشون توجهم رو جلب کرد، خلاسه شب شد و رفتم این شرت و وارسی کنم ببینم سایز کون زن پسر خالم چنده، یه دستی هم به سرو روش کشیدم، اما فردا صبحش فهمیدم این شرت پسر خالمه و کلی ضایع شدم. (آخه مرد گنده شرت قرمز می پوشه ؟) البته اینم بگم من اهل خود ارضایی نیستم ، همیشه دوست دخترام دم دستم بودند که ارضام کنند.
خلاصه با پسر خالم یه کم کس شعر گفتیم و فردا ظهرش دختر خالم دعوتمون کرد.
حالا این دختر خالم از من 10 سال بزرگتره یه بچه 4 ساله هم داره و تو بچگی همیشه منو دوست داشت و به دید خواهری همش ماچم می کرد، واقعا خواهری بودا، منم داداشی بودم.
رسیدیم خونشون( خونه ی توپپپ و با کلاسی بود) احوال پرسی کردیم و دست دادیم، صورتش گرد و موهاش کوتاه و پوستش سفیده سفید ، چشم و ابرو درشت، البته به کمی چاق شده بود.
شده بود عین بچه کوچیک ، می خواستم بگیرم لپشو بکشم و گازش بگیرم (حس سکسی نیستا ، حس معمولیه). ناهار خوردیمو این هر وقت دولا می شد من خط سینه هاشو می دیدم ، یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه حس سکسی بهش دارم،
بچه هایی که با حس باشن می دونن چی می گم، کیر آدم بلند نمی شه و حس کلاسیک سکس با نهایت احساس.
خلاصه من هی به این خط سینه هاشو روناش نگاه می کردم و هی دلم یه جوری می شد. ناهارو خوردیم و همه رفتن خوابیدن، منم تو حال دراز کشیده بودم، که مهتاب (اسم دختر عموم) رفت تو آشپزخونه ظرف بشوره. یه حسی بم می گفت پاشو برو تو آشپز خونه، منم رفتم آشپز خونه و با هم تعریف کردیم از قدیما و بازی و این چرت و پرتا ، منم تو صحبتام چند بار گفتم که من خیلی اون موقع ها دوست داشتم. دیگه آخر صحبتام طاقت نیووردم و گفتم مهتاب تو همین الانم عین قدیما دوست داشتنی هستی و منم هنوز دوست دارم. (مونگول امعنیشو نفهمید و فکر کرد دوست داشتن معمولیه ، گفت که منم همینطور)
هیچ چی بعدش بقیه بیدار شدنو و منم گفتم یادم باشه بعدا بهت بگم یه چیزیو.
شب همونجا خوابیدیمو صبح همه رفتن سر کار.
یه چیزیو اعتراف کنم، من تو زندگیم همیشه شانسم goh بوده. اما نمی دونم چی شد ، یه دفعه شانسمون گل کرد و مهتاب مثل اینکه یه چیزی جا گذاشته بود ، برگشت بیاد برش داره ، مثل اینکه بیمه ی یکی از کارمنداشون بود.
منم تازه بیدار شده بودم و صبحونه از این غذاهای با کلاس که می ریزن تو شیر خورده بودم.
دیدم که اومد و رفت پشت کامپیوتر و می خواست فایل بیمه ی این یارو رو پرینت کنه ، بافر پرینتر پر بود ، بلد نبود خالیش کنه ، گفت علی بیا اینو بلدی ؟
منم رفتم و بهش یاد دادم، فاصله ی صورتامون خیلی کم بود یه نگاه عمیق بهش کردم و با ناراحتی (الکی) پاشدم رفتم تو بالکن (همون تراس) ، رو صندلی استراحت ،( از اینا که مثل roroak می مونن) نشستم و خیره شدم به آسمون. (ماهواره تو بالکن بود ، واسه همین حصیر زده بودن، اما می شد به راحتی آسمون رو دید.
مهتاب پرینتشو گرفت و اومد، بهم گفت چت شد یه دفعه ، جواب ندادم، دوباره پرسید ، گفتم یه چیزی بگم قول می دی به یه منظور دیگه نگیری و به هیچ کس نگی؟ جون شوهرتو قسم بخور، گفت باشه قسم می خورم.
گفتم : مهتاب راستش من تورو خیلی دوست دارم، دیدمت تموم خاطرات قبلا واسم زنده شد ، می زاری یه بوس از لپت بگیرم؟ اینو با لحن بغض آلود گفتم (همش تیکه تئاتری بود که دلش بسوزه) اونم دید اینطوریه گفت باشه، لپشو اورد جلو منم از ته دل بوسش کردم ، بعد هم اون منو بوس کرد.
از تراس رفت بیرون منم پشت سرش بودم، نشست رو تخت که از اون زیر ، برگه پرینتو برداره. برگه رو که برداشت اومد بالا من پشت گردنشو بوسیدم، ا اومد چیزی بگه، دوباره لپشو بوسیدم و گفتم دلم تنگ شده دلم می خواد هزار تا بوست بکنم اونم نمی دونست چی بگه، هیچی نگفت چون هنوز تو باغ خواهر برادری بود، منم هی لپشو بوس می کردم ، دماغش ، چونش ، چشمشم بوس می کردم. همینطوری در حین بوسیدن خم می شد(نشسته بود رو تخت دیگه) سمت عقب منم هی بیشتر با بوس هلش می دادم که یه دفعه از بس هم شد عقب خوابید رو تخت منم کنارش بودم ، لبمو گذاشتم رو لبش و با تموم حسم بوسیدمش و تو بغلم گرفتمش، یه دفعه گفت علی زیاده روی کردی و اومد پاشه ، نزاشتم و بهش گفتم دوست دارم و دوباره لبشو بوسیدم، و برش گردوندم سمت خودمو بغلش کردم و لبشو می خوردم ، اونم دیگه چیزی نگفت.حدود 10 مین فقط لبشو می خوردم که اون آخراش دیگه با من همراهی می کرد، وقتی دیدم همراهی می کنه زانومو گذاشتم لای پاش، و کم کم اووردم بالا تا چسبید به کسش و کم کم خیلی خیلی آروم کسشو می مالوندم با پام. از یه طرف هم بدنشو می چسبوندم به خودم که این باعث می شد سینه های 75ش بچسبه بهم و با همون ریتم زانوم سینه ش رو هم می مالوندم. وقتی فهمیدم کاملا حشری شده ، دکمه های مانتوش رو باز کردم و از روی تاپش سینه شو مالوندم و دیگه ریتم پاهام لای پاش تند تر شده بود. کم کم دستمو بردم زیر تاپش رو شکمش. ، یه چند دقیقه ای نوازشش کردم تا حسابی حشری شد، بعد اروم اروم شعاع مالوندمو بیشتر کردم و رفتم طرف سینه اش، با دستم رو شکمش دور می زدم، نوک انگشتمو می کردم زیر خط سوتینش . نگاه کردم به سوتینش
وای سوتین مشکی ، روی این بدن سفید ، داشتم دیوونه می شدم. و شعاع دایره مالوندنم رو بیشتر می کردم، پاهام هم که دیگه آشکارا داشت کسشو می مالوند، اونم هیچی نمی گفت چون لبم رو لباش بود ، فقط نفساش تندتر می شد.
اینقدر شعاع دستمو زیاد کردم که نصف بند انگشتم زیر سوتینش بود، دیگه سوتینشو زدم بالا و با دستم یه سینه اشو گرفتم و شرو کردم به مالوندنش اما سرشو نمی مالوندم (حالا بعد می گم واسه چی)، وقتی حسابی حشری شد، همونطور خوابیده مانتو و تاپ و سوتینشو و تی شرت خودمو در اوردم . وای ی ی ، چی بودددددد، شرط می بندم اگه ببینین ، چه دختر چه پسر ، ارضا می شین. خداییش محشر بود. دیگه اوج حشر بود و لباشو گاز می گرفت ولی هنوز شرم داشت صداش در بیاد.بالا تنه لخت ، پایین تنه شلوار لی تنگ ، اینقدر حشری بود که اصلا نمفهمید لختش کردم، هنوز هم لباش تو دهنم بود و پاهام لای پاش و با دستم یه سینشو می مالوندم. (اگه نوکشو می مالوندم، یه دفعه یه شوک بهش وارد می شد و ممکن بود به خودش بیاد و از شرم و حیا نزاره من لباسشو در بیارم،) (اهان راستی اون دستم هم زیر بدن خودم بود) حالا شروع کردم از گردنش خوردن و دست پایینیم از زیر بدنم اوردم روی شکمش و دوباره میمالوندم و با همون طیف دایره ای رفتم سراغ شکمش و شرتش ، لبام هم هنوز تو دهنش بود و با همه احساس می خوردمشون، دکمه شلوارشم آروم باز کردم ،حالا دیگه لبشو ول کردم و میومدم پایین تر و همونطور مک می زدم و با دهنم بدنشو خیس می کردم، همزمان با اینکه رسیدم به سینه هاش، دکمه های شلوارش رو هم باز کردم، و نوکه سینه هاشو گذاشتم تو دهنم آهههش بلند شد و مثل یه بچه شروع کردم به خوردن و اینقدر حشریش کرده بودم که فقط آه می کشید وقتی شلوارشو رو هم از پاش در اوردم نا نداشت تقلا کنه ، شرتش هم مشکی ، کسش زیر شرتش غوغا می کرد ، خیس خیس ، سینه هاشو با ولع می خوردم و دستم هم تو شرتش ، کسشو می مالوندم. تو آسمون بودم، مهتاب جونم تو بغلم و پر از حشر .
تو همون حین شرتشو از پاش در اوردم ، بهش گفتم مهتاب نمی خوای چیزی بگی ، وسط آه کشیدناش با همون ناز همیشگیش گفت علی دوست دارم. بکن.
من دیگه داشتم می مردم از حشر، نفهمیدم چطور لخت شدم، و پاهاشو باز کردم و کیرمو گذاشتم در کسش و تا ته فرستادم تو. وای تو یه لحظه اینقدر بهش لذت وارد شد که بی حس بی حس شد، منم که کس داغ و تنگ اینو حس کردم بی اختیار افتادم روش، نگاش کردم فکر کردم بیهوش شده، تو همون حالش گفت علی دیوونتم ، علی توروخدا ، منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم کیرمو عقب جلو کردن ، میوردم بیرون و تا ته می کردم تو اصلا اینگار این کس رو واسه من ساختن، همزمان سینه شو می مالوندمو می کردمش، تا حس می کردم آبم داره میاد، کیرمو فوت می کردم. تو همین حین که کیرم تو کسش بود و تلنبه می زدم با یه تکنیک خیلی خاص برگش و به پشت خوابید، بدون اینکه تو کارمون لطمه ای وارد بشه. اینطوری کسش تنگتر می شد و بیشتر حال می کرد. منم که کونشو دیدم اصلا یه دفعه انرژیم دوبرابر شد ، با دستام کونشو می مالوندمو مثل این وحشیا می کردمش اونم که اون زیر دیگه نا نداشت اه اه کنه. اون روز مهتاب 7 هشت بار ارضا شد.اینقدر عقب جلو کردم
که دیدم داره آبم میاد ، همونجا تو کسش خالی کردم، و کنارش دراز کشیدم ، اما انگشتام تو کسش بود و می مالوندم تا دوباره ارضا شد. وقتی اینو دیدم دواره شق کردم، مهتابو رو به پهلو خوابوندم و گفتم کیرمو بخور عزیزم، اونم با ملافه تخت تمیزش کرد و در عین بی حالی آروم آروم مک می زد و اینگار داره شیر می خوره، منم که فقط اه و اوه می کردم، داشت آبم میومد ، از دهنش کشیدم بیرون و یه کم فوتش کردم ، گفتم روبه پهلو (برعکس) بخواب و کونتو بده طرف من، اونم همینکارو کرد و منم سر کیرمو تفی کردمو با کلی زحمت کردم تو کونش، همزمان کسشو می مالوندم ، و هر وقت کم می وردم با آب کسش کیرم و خیس می کردم، خلاصه تو همون حین مهتاب بازم ارضا شد و منم همون موقع آبمو کامل ریختم تو کونش. یه لب طولانی ازش گرفتم و همونطور لب تو لب هم خواب رفتیم.
خلاصه بی هوش افتادیم رو هم و تا 16 خوابیدیم و بعدش هم سریع لباس پوشیدیم که شوهرش و بچه اش از مهدکودک میاد ، ضایع نباشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 11 از 79:  « پیشین  1  ...  10  11  12  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.