| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 12 از 80:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  79  80  پسین »  
#111 | Posted: 23 Mar 2011 13:06
زن پسرعمه
.سلام من شایانم حتمآ داستان من و زن عمو نازنینمو خوندین و حتمآ یه آشنایی با" ندا" (زن پسر عمم) پیدا کردین ...بعد از اون شب رویایی حدود یه ماه بعد یه شب پسر عمم (علی) با زنش (ندا) اومدن خونه ما و خونمون حسابی شلوغ بود و غیر از اونا 2 تا از فامیلای دیگمونم بودن!تو اون شلوغی که هرکی با کسی مشغول صحبت بود ندا اومد کنار من نشست و شروع کردیم به حرف زدن و یه کم از دوست دخترام پرسید و ...حرف رو به جاهای باریک کشوند و گفت بزرگ ترین دوست دخترت چند سالش بوده منم چون فهمیده بودم این کونش میخاره شروع کردم به گفتن (که آره فلانی 35 سالش بود ولی خیلی خوشگل بود و فلانی 32 سالش بود و ...)که بعد از تعریف کردنای من ندا رو بهم کرد و گفت تو میرفتی خونشون ؟؟؟! منم خندیدم گفتم خوب آره دیگه! بعد دوباره گفت باهاشون سکسم کردی ؟! منم با پرویی تموم گفتم آره دیگه خوب !!!بعد یهو گفت شایان من تو رو عین برادرم میدونمو میخوام کمکم کنی!گفتم چی شده مگه؟ که گفت: من از سکس با علی(پسر عمم) لذت نمیبرم چون اونجاش خیلی کوچیکه! بعد گفت کلی رفتم تو اینترنت و درباره اندازه اونجای آقایون سرچ کردمو کلی چرخیدم که چه طوری میتونم مشکلمو رفع کنم اما به هیچ جا نرسیدم ! بعد ادامه داد و گفت ببخش منو داداشی اما میشه بهم بگی مال تو چقدره؟؟؟ منم گفتم حدود 20 – 21 سانتی میشه!(در اصل 18 سانته) که اونم با تعجب گفت بییییییییییییییییست "بیــــــــــــــــستو یـــــــک سااااااااااااااانت!!! و بعد گفت باورت نمیشه اما مال علی شاید اندازه یه انگشتم نباشه و گفت کاش قبل ازدواج باهاش این موضوع رو میفهمیدم و با پسر عمت ازدواج نمیکردم ! من که همین طور زل زده بودم بهش یهو گفت شایان بهم حق بده نمیدونی چقدر از این موضوع ناراحتم! که منم بهش گفتم اصلآ نگران نباش حل میشه ناراحتی که نداره و هزار تا قرص و کوفت و زهر مار اومده واسه همین کار! که اونم گفت شایان تورو خدا کمکم کن منم گفتم اون با من
فرداش براش یه قرص ویاگرا گیر اوردمو دادم بهش و گفتم امشب بده به علی بخوره و همه چی حله! اما فردا صبحش زنگ زد و گفت فرق چندانی نکرد و بعد من رفتم تو اینترنت و کلی سرچ کردم و اسم 2 تا قرص و یه ژل افزایش طول پیدا کردم و زنگ زدم بهش گفتم و 2 روز بعد باز زنگ زد و گریه میکرد و میگفت هیچ کدوم اثری نداره و هی علی رو فحش میداد منم فکرم رفت به لارجر باکس! بهش گفتم یه دستگاهی هست 180 تومنه 2 ماهه سه چهار سانت بزرگ میکنه اونم گفت باشه این راهم امتحان میکنیم ولی شایان به خدا اگه جواب نداد ازش طلاق میگیرمو از این کس شرا.... خلاصه شماره حساب داد مو پول و برام ریخت( باید بگم من هنوزم با نازنین "زن عموم" سکس دارم / و این موضوع رو باهاش در میون گذاشتم که نازی بهم گفت: گه خورده زنیکه جنده!اون 2سال قبل از ازدواجش با علی باهاش سکس داشت و الانم همه اینا فیلمشه و دیگه جوابشو حق نداری بدی و منم گفتم چـــــــــشم!) دیگه تو کونم عروسی بود که یه کس دیگه ام اومده دستم! خلاصه زنگ زدم شرکت لارجر باکس و اونا هم دستگاه رو آوردن در خونمون!!! منم زود زنگ زدم به ندا گفتم ندا رفتمو برات خریدم! کی بیارم برات؟گفت تا ظهر بیار که ناهارم با هم بخوریم ! تلو قطع کردمو رفتم حموم و سه تیغ کردمو سر راه کاندوم خریدمو رفتم خونشون!در و که باز کرد شهوت تو چشاش موج میزد باهاش دست دادمو منو کشوند جلو یه ماااااااچ گنده از گونم کرد وای که چه جیگری شده بود!کلی مالیده بود و بتونه کاری کرده بود خودشو کپ جنده ها کرده بود و یه دامن تنگ با یه پیرهن جیگری پوشیده بود اومدم تو و دستگاه رو دادم بهش و یه آب میوه واسم آوردو یه شلوار نخیه شل و ولم واسم آورد که کیر و خایم توش بازی میکرد! و گفت تا ناهار آماده بشه من میرم تو اتاق و تحقیقمو تایپ میکنم توام ماهواره نگاه کن منم بهش گفتم ماااااااااهواره! چی ببینم بابا! که اونم گفت بزن شبکه 120 یه کانال توپ سکسیه! یه پوز خند بهم زد و گفت راحت باش من تو اتاقم و گفت دستمال کاغذی ام اونجاست و منم که از این رفتارش شکه شده بودم گفتم باشه ایووول!
5 دقیقه از رفتنش گذشته بود و منم داشتم فیلم میدیدم و فیلمشم خیلی هات بود که یهو دیدم ندا اومد کنارم نشست و گفت خوش میگذره منم گفتم عالیه...خیلی شبکه توپیه " اونم گفت آره سرگرمیه منم شده همین شبکه!(کیرم داشت میترکید و کاملآ تابلو شده بود )ندا خودشو چسبونده بود به منو هی به کیرم نگاه نگاه میکرد منم واسه اینکه حشری ترش کنم همینطور که نگاش میکردم دستمو بردم رو کیرمو جاشو میزون کردم (وای که قیافش دیدن داشت) و شهوت ازش میبارید که یهو گفت شایان تو خیلی خالی بندی و عمرآ اگه 13 سانت بیشتر داشته باشی که منم خندیدمو گفتم دروغم چیه 20 سانتی میشه به جون تو! که اونم گفت اگه راست میگی الان که شق شده نشونش بده میخوام ببینم چقدر با مال علی فرق داره! منم که میخواستم خوب روانیش کنم گفتم ااااااا نه بابا دیگه چی؟!که یهو لحن حرف زدنش 180 درجه تغییر کرد و گفت فکر کردی من نمیدونم که با نازنین رابطه داری؟؟؟ منم گفتم من! با نازنیییین!؟ تو حالت خوب نیست! که اونم گفت اون شب کل ملافه از آب کیر جناب عالی خشک شده بود! منم گفتم باشــــه خودت خواستیو پریدم بهش و لباشو میجوویدم اون قدر مست هم شده بودیم که از رو کاناپه افتادیم رو زمین ولی همو ول نکردیم همینطور که همو میخوردیم به کمک دست پای هم "همدیگرو لخت کردیم!رفتم پایین که کسشو بخورم که گفت کونمو بخور! جا خوردم و گفتم از کون خوشم نمیاد کثیفه!که اونم گفت قبل اینکه تو بیای 2 ساعت حموم بودمو حسابی شستمش جیییییییییییگر! منم شروع کردم به خوردن سوراخ کونش و با نوک زبونم با سوراخش بازی میکردم باهال بود! قلقلکش میومد و با هم میخندیدیم یه تف مشتی انداختم در سوراخ خانومو و هم انگشتش میکردمو هم سوراخشو میخوردم! دیگه سوراخش لیز شده بود و جا وا کرده بود سریع کاندومو از تو جیب شلوارم در آوردمو کشیدم سر کیرم و سر کیرم گذاشتم رو سوراخش و کم کم فشار دادم یه اااااااااه طولانی و حشری کننده کشید که من دیوونه شدمو تا دسته کردم تو!جرررررررر خورد چنان جیغی کشید که دلم به حالش سوخت یه لحظه واستادم بعد با خودم گفتم کس خارش و شروع کردم به تلمبه زدن عین سگ میکردمش و اونم گریه هاش تموم شده بود و آه و اووووووه میکرد یه لحظه کیرمو کشیدم بیرون که یه نفسی بکشم که دیدم سر کاندومم یه کم خون لخته شده چسبیده ( کیرم خورده بود به مجاریش و یکم خونریزی کرده بود) با دیدین این صحنه معطل نکردم و نذاشتم خونو ببینه و سریع دوباره کردم تو و تپ تپ گاییدمش! آبم داشت میومد که سریع کشیدم بیرون و تا اومدم کاندومو بکشم دیدم آبم اومد و ریخت رو کمرش! کاندوم پاره شده بود(مادرش گاییده شده بود) تکون نمیخورد و همونطور دمر دراز شده بود رو زمینو منم افتادم کنارشو یه نخ سیگار روشن کردم و تو حال خودم بودم که یهو دیدم جیییغ میکشه که برنج سوخت!
امیدوارم از این خاطره خوشتون اومده باشه

1
     
#112 | Posted: 24 Mar 2011 15:49
سكس با دختر دايي هاي لزبينم
.مي خوام يك خاطره براتون صحبت كنم كه واقعيت هست.من دوتا دايي دارم كه هر كدومشون يك دختر دارند.اونها پيش دانشگاهي هستند.يكيشون اسمش مينا هست حدود160قدشه و وزنشم حدود 50 هست.صورتش خيلي خوشگله كونشم خيلي توپ هست من گاهي يواشكي بكونش دست ميزنم خصوصا وقتي شلوار لي ميپوشه يا مانتو تنگ ميپوشه خيلي كونش خوش فرم ميشه.اما سينه هاش كوچيك هست،البته اينم طبيعي هست چون هنوز تو سن رشد هست.يكي ديگشون اسمش هلن هست.قدش170وزنشم حدود63 مي باشد.سينه هاي سكسي صورت گرد اما به خوشگلي صورت مينا نيست.خوش كون و رونهاي نازي داره.من خيلي دوست داشتم يكبار هم كه شده اين دوتا شاه كس رو بكنم اما نميشد.البته گاهي هلن خودشو از پشت بهم ميچسبوند طوري كه سينه هاشو رو احساس ميكردم ولي من ميگذاشتم به حساب اينكه با من راحته و مينا هم خيلي باهم شوخي ميكرد منم سعي مي كردم سوء استفاده نكنم. البته گاهي شيطوني ميكردم به كونش دس ميزدم خيلي نرم بود.

تا اينكه يك روز من رفتم خونه ي دايم باباي مينا.هلن هم اونجا بود.وي يكباره يك انفاق بدي افتاد و دايم و زنداييم رفتن بيمارستان.من بودم و دختر دايي هام.من رفتم حمام وقتي داشتم ميومدم بيرون ديدم هلن داره مينا رو ميبوسه ابتدا توجه نكردم گفتم شايد دارن همديگه رو ميبوسن و باهم شوخي ميكنند ولي بعد ديدم هلن بدجوري لباي مينارو ميخوره .مينا هم بدون حركت رو مبل نشسته بود.منم شرع به سر و صدا در آوردن كردن كه من دارم ميام كه هلن مينا رو ول كنه.بعدش اومدم تو پذيرايي يكم به سرووضع لباساشون ودوربرشون نگاه كردم مشكوك شدم ولي باورم نميشد.بيخيال شدم يكم تلويزيون نگاه كردم باهم كمي رقصيديم منچ بازي كرديم چايي خورديم...و من خوابم گرفته بود رفتم تو اتاق بخوابم هلن و مينا خوابشون نميومد و نشستن پاي ماهواره.من هنوز دهنيتم نسبت به اين دوتا پاك نشده بود ولي خوابم هم ميومد.ولي من هميشه تا بياد خوابم ببره تو رختخواب كمي طول ميكشه.يكم كه گذشت احساس كردم يك سايه رو صورتم افتاده ولي چشمامو باز نكردم ولي شنيدم كه مينا به هلن ميگفت سرنا خوابيده. منم شصتم خبردارشد اينها چيكار ميخوان بكنند.بخاطر همين يواشكي از تو اتاق منتظر شدم ببينم چيكار ميخوان بكنند يكباره ديدم هلن خيلي با عجله طوري كه نميتونست جلوي خودش رو بگيره شروع كرد به لب گرفتن از مينا و ميبوسيدش اينقدر محكم كه صداش ميومد بعدش يكم دست كشيد تو موهاي مينا و گردن مينا رو ميخورد مينا ميخواست تعادلش بهم بخوره .بخاطر همين هلن بردش طرف مبل نشوندش رو مبل اينطوري ديد من هم بهتر شده بود من يواشكي نگاه ميكردم كه به فكرم افتاد باموبايل ازشون فيلم بگيرم تا بعدا بتونم ازش استفاده كنم چون اولين بارم بود ميخواستم از اين كارها بكنم و از نزديك داشتم همچين صحنه هايي رو ميديدم داشتم ديونه ميشدم و دستام ميلرزيد ولي يواشكي شروع به فيلم گرفتن با موبايل شدم.

هلن خيلي حشري بود و مينا رو داشت می برد به اوج. مينا خيلي منفعل بود و تسليم حركات هلن شده بود.هلن دستاشو برد زيره تاپ مينا و ازش لب ميگرفت و سينهاي مينا رو ميمالوند بعدش تاپشو كامل داد بالا سينه هاشو ميخورد و گوشهاشو با زبونش خيس ميكرد مينا وقتي گوشش خيس ميشد خيلي حال ميكرد.بعدش هلن دامن مينارو زد بالا سرشو كرد لاي پاي مينا همزمان سينهاشو چنگ ميزد لعني من نميتونستم اينجارو خوب ببينم.بعدش يكباره مينا موهاي هلنو كشيد عقب و نشست روبروي هلن تاپ هلنو در اورد و شروع كرد به بوسيدن تموم بدنش من كه فكر مي كردم مينا منفعل عمل كرده ديدم مينا وارد تر هست تازه به هلن ميگفت چطوري حالت بگير يكم كه سينه هاي ناز هلن رو خورد دستاشو برزيركمر هلن موهاي هلن رو كشيد عقب و شروع كرد از سينه هاي هلن گاز گرفتن خوردن واااااااااااااي من ديگه ان نداشتم داشت آبمميومد.يكم كه گذاشت مينا هلنو كامل لخت كرد و خدشم كامل لخت شد و كسشو گذاشت تو دهن هلن و خودشم شروع به خوردن كس هلن كرد هلن همينطور آخ و اوخ ميكرد و يكم كه گذشت هلن ،مينا رو كنار زد بهش گفت ديگه نميتونم ولي مينا خوابوندش رو زمين و دراز كشيد رو سينه هاش و كسشو رو كس هلن ميماليد.ولب ميگرفت هلن خيلي بي حال شده بود.من 35دقيقه فيلم گرفتم بعدش يواشكي جمعش كردم رفتم زير پتو ديدم لامپ خاموش شد صبح بيدار شدم ديدم اون دوتا تو بغل هم خوابيدن ولي لباساشون تنشون بود.صبحانه آماده كردم و رفتم و بيدارشون كردم باهم صبحانه خورديم.من ديگه رفتم بيرون.همش تو فكر ديشب بودم و اينكه چطوري ميشه فيلمشون رو نشونشون بدم و حالشون رو بگيرم و بعدش خودم باهاشون حال كنم.اما خوب شب قبل فرصت خوبي داشتم كه از دستش دادم.ميخواستم برم خونه كه ديدم زندايم زنگ زد گفت برم نون بخرم مينا نون نداره و گفت ما مجبور شديم بريم شهرستان برو خونه ي ما بچه ها تنهايي ميترسن.منم قند تو دلم آب شد.بعد از اينكه يك سفارش كرد.من رفتم نون خريدم و رفتم خونه ي دايم ديدم هلن حمام بود و مينا هم توي پذيرايي بود مثل اينكه اونم رفته بود حموم.من نون رو دادم به مينا .وقتي لومد نون بگيره يواشكي بهش گفتم ديشب چقدر سرو صدا ميكردين من همشو ميشنيدم تازه لامپ هم يادتن رفته بود خاموش كنين همش نورش ميزد تو چشمم نمي گذاشت بخوابم.مينا رنگش قرمز شد چيزي نگفت رفت نون رو گذاشت و اومد تو پذيرايي ولي خيلي رنگش پريده بود ميخواست يك جيزي بگه ولي روش نميشد.من بهش گفتم دختردايي یک كليپ خوشگل دارم ميخواي ببيني اونم كفت باشه اومد ببينه كه يكباره فيلم خودشونو ديد.خيلي ناراحت شد گفت سرنا به كسي چيزي نگو اين كليپتو هم پاك كن تو كه اينقدر نامرد نبودي هرچي بخواي بهت ميدم.منم دست كشيدم تو موهاش گفتم ناراحت نباش ميخوام نگه دارم براي خودم نترس گفت پاكش كن ميخواست گريش بگيره گفتم باشه ولي به شرط اينكه بهم حال بدي مثل حال ديشبي كه به هل دادي.گفت باشه ولي تو م كليپتو پاك كن گفتم البته شرط ديگشم اينه كه هلن هم باشه وگرنه پاكش نميكنم گفت هلن ؟گفتم اره گفت اگه قبول نكرد چي گفتم ميل خودته ميتوني راضيش كني وگرنه كليپتون رو گوشيم ميمونه تا بابات ببينتش. مينا دستپاچه شده بود رفت تو حمام به هلن گفت هلن باورش نميشدفكر ميكرد مينا شوخي ميكنه.تا اينكه اومد بيرون و من بهش گفتم مينا راست ميگه.وقتي فيلمو ديد شكه شده بود.اما بالاخره راضي شد.ناهارمون رو خورديم كمي استراحت كرديم تو اين مدت من هزار بار بوسشون كردم اونها هم خيلي حال دادن برام باور نكردني بود كساني كه تو رويا باهاشون سكس ميكردم حالا قرار بود بهم بدن دارن ميبوسنم.يواش يواش مينا شروع كرد هلن گفت مينا رو بايد داغش كني من زود حشري ميشم.منم شروع كردم لب گرفتم از ميناو هلن هم داشت سينهاشو ميماليد اينطوري مينا زود حشري ميشد.من و هلن حسابي ميمالونديمش جاي نداشت كه نمالونده باشيم ولي مينا نميگذاشت من باسنشو بمالم ولي هلن براش ميماليد من تو كف كونش بودم ديگه داشتم ديونه ميشدم به چندتا بوس از هلن كردم يواشكي تو كوشش گفتم يكار بكن كه من كونشو بمالم اونم يك چشمك به نشانه ي تاييد زد.يواش يواش شلوار مينارو كشيد پايين رفت سراغ لبش و منم رونهاشو خوردم ميخواست خودشو جمع كنه كه من يكباره سرمو كردم لاي پاهاش و شروع كردم به ليس زدن كسش و انگشت انگشت كردن كونش اينقدر تحريكش كرده بودم كه خودشم باسنشو به سمت صورت من فشار هلن هم ميبوسيدش و چوچولشو ميماليد مينا چند تنش لرزيد من خواستم كه حال براي ادامه داشته باشه رفتم سراغ هلن هلن داشت از خوشحالي بال در ميارد مينا بلافاصله هلن رو لخت كرد همينكه اومد ازش لب بگيره من سينه هاي هلن رو كردم تو دهنم مينا دستشو كرد تو شورت هلن و كسشو ميماليد هلن اخ و اوخ ميكرد من شلوار و شورتشو دركردم واااااي چه كسي داشت از تو مفاصل زانوش خوردم تا وسط رونهاش تا نزديكه كسش چندبار اينكارو كردم كه هلن التماس ميكرد كسمو بخوررررررررررر منم اول چوچولشو بازبونم تحريك كردم بعد كسشو ليسشدممممم.مينا يكم حسوديش شده بود سرمو گرفت بالا شروع كرد ازم لب گرفتن منم زبونشو ميمكيدم و با چوچولش بازي ميكردم بعد بهش گفتم هوس باسن كردمممم گفت درد داره گفتم نتر س اولش درد داره بعدش راه ميافتي.ديدم هلن گفت ببين اينطوري دستاتو بزن به مبلمان بايست بعدش پاهاتو باز كن خودتم شل كن .مينا گفت باريك بابا تجربه.اگه راست ميگه خودت اول حالت بگير.هلن هم اين كار كرد من رفتم سراغش به خاطره اينكه لج مينا رو در بيارم اول حسابي ليسيدمش بعد كرم زدم در كونش كيرمو يواش يواش كردم تو كونش ديدم اه كيرم راحت رفت تو فهميدم كه هلن قبلا كون رو داده منم بيخيال شدم حسابي كردمش چسبوندمش به سينهام و سينهاشو ميماليدممممممم حسابي حشري شده بود دوباره دستاشو زد به مبل زانوشو زد زمين كه ديدم مينا روش سوار شد كونشو قمبل كرد هلن خواست بلند شه گفت تكون نخور مثل اينكه ضعفشو ميدونست سريع پستوناشو گرفت تو دستش اونم رام شد منم شرع كردم به ماليدن كيون مينا يواشكي دست تو كون هلن هم ميكردم پدرسوخته كونشو كشف نكرده بودم عجب كوني داشت ولي تمركز رو كون مينا بود.يك كرم زدم بهش كتفاشو پوسيدم اونم رو سينه هاي هلن كار ميكرد.من اول كيرم رو باسنش كشيدم بعد كيرمو گذاشتم در كونش خواست بلند شه كه نگذاشتم ميگفت بيخيال شو.ولي من كيرمو يكم فشار دادم تو داد زد بعدش من يكم نگه داشتم يكم ديگه كردم تو و ميزدم رو باسنش كه يك وقت قفل نكنه.خيلي باش درد داشت ولي من يواش يواش صفرشو باز كردم اولش خيلي يواش تلمبه ميزدم ولي بعدش ميزدم رو باسنش و تلمبه ميزدم يكم سرعت رو بيشتر كردم كيرم يكباره در آومد يك استراحتي به مينا دادم مينا با ز سينه هاي هلو گرفت منم كيرمو كردم تو مونشششش تند تند تلمبه ميزدم.بعد دوبار كردم تو كون مينا كون مينا محشر بود چند بار بوسيدمش وسط كردن.بعدش من نشستم رو مبل مينا از روبرو اومد ت بغلم كيرمو كردم تو كونش لباشو گذاشت رو لبام منم باسنشو گرفتم همينطوري تلمبه ميزدم.بعد موهاشو كشيدم عقب سينه هاش قلمبه شد اوردمش بالا سينهاشو كردم تو دهنم گازشون ميگرفتمممممممممممممم يكبار ديگه اينكارو كردم.دوباره باسنشو گرفتم تو دستام و تلمبه زدم داغون شده بود بلند شد از تو بغلم شروع كرد برام ساك زدن ااااااااااااااه هلن اومد سراغم نشوندمش تو بغلم خودش بالا پايين ميكرد منم برش گردوندم تو بغلم و دستمو بردم رو چوچولش و از پايين تلمبه ميزدم تو كونش و چوچولشو ميماليدمم اينقدر اينكارو كردم ارگاسم شد و بيحال تو بغلم بود كه از تو بغلم بلندش كرد خوابوندمش رو زمين و بوسيدمش سينهاشو يكبار ديگه خوردم و رهاش كردم ديدم مينا منتظرمه رفتم سراغش اول چوچولشو زبون زبون زدم طوري كه ميخواست پاهاشو ببنده ولي من براي اينكه جلوشو بگيرم بادستام پستوناشو گرفتم و نوكشونو ميماليدم و با زبونم چوچولشو ميماليدم بعدش يكورش كردم كونشو و كسشو ماليدم بعد افتادم روش چنان كردمش كه هيچموقع يادم نميره تو كونش تلمبه ميزدم و سينهاشو ميخوردم گردنشو گوشو و زبون و ...... اينقدر عرق كرد ه بود كه داغون ده بود من ابمو باشدت ريختم تو كونش.كيرمو در آوردم گذاشتم لاپاش و رو سينهاش خوابم برد.براي اينكه خاطرات بعديم رو با دختر دايي هاي لزم بگم نظر بدين.

نوشته: سرنا25

1
     
#113 | Posted: 24 Mar 2011 15:50
6دندونی
.با سلام خدمت تمامی دوستان
تازگیها یه چیزایی سرچ کردم که مستقیم اومدم تو این سایت یه چند تا مطلب هم خوندم خواستم چندتا داستان واقعی زندگیم رو بنویسم تا شاید یه تجربه جدیدی برا دوستان باشه البته تمام تلاش خودم رو میکنم که اشتباه املایی نداشته باشه چون اولین باریه که میخام بیش از چند خط تایپ کنم و دوستان بابت داستان خرده نگیرن
درسته که در مورد مسائل جنسی هست ولی هدف من بهترین نتیجه گیری هست.
... حدود 9 10 سال پیش هر کی میخاست بره مسافرت (تابستونها) فقط ما رو میشناخت و میگفت فلانی بیا این دست کلید رو بگیر مواظب خونه و گلها باش.
چون ما 6تا برادریم و من از همه کوچکتر (من با برادر قبل خودم 10 سال اختلاف سنی دارم) به خاطر همین اغلب خونه داداشام خالی میشد وقتی هم شدیم اقای خونه نگهدار که افراد دیگه هم به ما رو میزدن برا خونشون.
خلاصه تو اون مقطع از زندگی نه اینکه دنبال دوست دختر نبودیم ولی از ترس بابا و 5 تا داداش که هر کدوم حکم یه پدر واسه ما داشتن و بهمون میگفتن بچه حاجی خیلی میترسیدم که بخام دنبال یه دختر راه بیافتم و شماره بدم و از اینجور کارا اون دو سه تا دوست دختری هم که پیدا کردیم به خاطر جانفشانی خود دخترها بود اصلا پیشونی این کار رو هم نداشتیم . یه رفیقی داریم که انگار رو پیشونیش عکس یه کس کشیده باشن به هر کی نگاه میکنه بهش لبخند میزنه دوستان به شوخی میگن اگه کیرش رو بکنه تو رودخونه ماهی میاد دورش!!!!!
بگذریم تو خونه خالی هم خدا بده برکت 10 تا ادم میاومدن که بعضیهاشون اندازه بابامسنشون بود و می نشستیم حکم میزدیم ( با پاسور) البته بازیها روکم کنی بود بعضی از دوستان هم 52 ورق رو اکثروقتها به خاطر داشتن
دائم هم پی یه چیزی میگشتیم که ردیف بشه برا اولین بار بکنیم ولی انگار نه انگار یکی از دوستان میگفت اگه 100تا کس از اسمون بباره یکیش سر کیر ما نمیره ولی اگه دوتا کیر بیاد پایین یکیش میره تو کونمون یکیش هم وایمیسته برا زاپاس.
خلاصه یه غروب یکی از دوستان که تو داروخونه کار میکرد زنگ زد که یه جنده دم داروخونست چکار کنم؟ ردیفش کنم ؟ ماهم از خدا خاسته گفتیم پس میخای بیای
کیر منو بگیری ؟ نیکی و پرسش؟ با یه آژانس اومد در مغازه و دسته کلید رو گرفت زنه هم همراش بود ولی من ندیدمش منم انگار تو کونم عروسی بود دیگه نفهمیدم
چطوری وسائل رو جمع کنم و مغازه هم یکم زودتر بستم با موتور رو سرعت نور میرفتم بلکه ثانیه ای زودتر برسم زمانی که من رسیدم تقریبا 45 دقیقه از وقتی اینا کلید رو از من گرفته بودن گذشته بود رفتم تو حیاط دیدم رفیق داروخونه ایم شیفت شب بوده باید میرفته .با یکی از دوستای دیگم ردیف کرده بود که اون بیاد اونجا. خلاصه دوستم اومد دم در حال گفت که زنه میگه صبر کن خودمو درست کنم بعد بیا تو منم ازبس استرس داشتم کم مونده بود که سر تا پای رفیقم بشاشم سریع رفتم تو دستشویی خودم رو خالی کردم وقتی برگشتم تا در حال بازه'. تو ذهنم میگفتم همین که دیدمش باید بپرم تو بغلش (خاک تو سر من کج شانس)
همین که رسیدم دم در حال و زنه رو دیدم انگارمنو برق گرفت مثل این مدل موهای جدید هست که میذارن تمام موهام سیخ دوتا چشمم هم از حدقه زد بیرون عین یه موتور که پنچر میشه تمام توان فیزیکی و احساسیمون از راه پایین زد بیرون واااااااااااااااااااااااااااای چی داشتم میدیدم اصلا تو خیال هم زن اینچنینی ندیده بودم قیافش فقط عین این پیرزنای عفریته جادوگر تو قصه ها و همسن مادربزرگ خدا بیامرزم بود ( ای گه بگیری شانس) تا تو اولین تجربمون هم شانس نداشتیم بخدا 6 تا دندون هم تو دهنش نبود که ما اسمش رو گذاشتیم 6دندونی.
روم نشد بخام جلوش تابلو کنم اخه زنا هر چقد هم که سنشون بالا باشه یا قیافه نداشته باشن نباید بزنی تو ذوقشون (اینو برا دوستان جوونتر عرض کردم).
رفتیم و نشستیم دیدیم همین هم اگه نکنیم از دستمون میره بعد از یک ساعت با خودمون ور رفتن با رفیقمون صحبت کردن بنا بر این شد که دوتایی باهم طرف رو بکنیم اول اروم لباساشو در اورد اومد خوابید رو زمین گفتم تو که خوابیدی بیا مثل تو فیلمها کیرم رو بکن تو دهنت دیدم خووووووووووووووب طرف میگه "اصلا" گفتم پس چکار کنم گفت بیا از جلو بکن ما اومدیم وسط پاش خاستیم بکنیم توش که هر کاری میکنیم کیرمون خوابیده و پا نمیشه انگار نه انگار همین چند ثانیه پیش بود که انگار میخ میخاست بره تو دیوار. به رفیقمون گفتیم تو بیا بکن شاید فرجی شد و کیر ما هم سر عقل اومد رفیقمون اومد و مثل برق ترتیبش داد ولی باز بعدش که نوبه من شد به مشکل نعوظ خوردم .
به هر ترتیبی که بود عین یه تیکه پارچه زوری چپوندیمش تو کس طرف یه چند بار که تکونش دادیم یکم جون گرفت و کار خودمون رو نیمه تموم انجام دادیم البته بعدش که قضیه رو جویا شدم "جالب توجه جونا" فهمیدم اثرات جلق بوده و جلق مداوم رو سیستم جنسی بعضی افراد اثر میذاره .
به هر حال ما هم عین گوشت قربونی هر کدوم از دوستای پایه که میشناختیم(4و5 نفر) خبر کردیم و اومدترتیبش داد یه فحشی هم نصیب ما بابت قیافه کیری خانم میکردن. طرف تا فردا بعد از ظهر هم موند.
موقعی که میخاست بره گفت چقدر برام ردیف کردین اولش ما که متوجه منظورش نشدیم بعد که فهمیدیم منظورش پول هست جا خوردیم .
ما که چیز خاصی معمولا تو جیبمون نبود و بیشترین هزینه ای هم که کرده بودیم یه رانی برا دوست دخترمون بود گفتیم حالا بیا درستش کن. هر چی تو جیبامون بود ریختیم پایین الان یادم نمیاد چقدر جمع شد ولی فکر نکنم بیشتر از 5هزار تومان شده باشه البته موقع رفتن زنه من و یکی از بچه ها فقط اونجا بودیم اونم که دید ما بیشتراز این نداریم یه چند لحظه ای گریه کرد و بعدش اشکاش رو پاک کرد و راه افتاد(بد بخت. هر وقت یادم به این لحظه رفتنش میافته با اینکه مال سالها پیش هست خیلی اعصابم میریزه به هم . چون معمولا تو شهرستانها مخصوصا این یارو که تو روستای اطراف شهرمون زندگی میکرد از فرط نداری رو به این کثافتکاری اورده بود اینم یه روز که خونه ما مونده بود فکر میکرده که حالا یه مشتری عمده خورده تو پستش و میخاد یه مقدار پولی ببره برا خونش بزنه یه زخمیشون درمان کنه ولی ما اون موقع شعورمون بیشتر از این قد نمیداد حتی اگه میدونستم که پولیه به بچه ها میگفتم همون موقع پیکشون رو بدن ولی متاسفانه اینطوری شد )
یه داستان دیگه هم مال همین 6 دندونی هست مال سال بعدش که تو یه فرصت دیگه مینویسم که اون باعث شد دور تمام جنده ها یه خط قرمز بکشم(البته 6 دندونی رو دوبار اوردیم یکی دیگه هم بین اولین بار و اخرین بار 6دندونی اوردیم که باز هم این زن بدبخت یه اتفاقی افتاد که بازم دست خالی رفت)
من از همه شما بابت وقتی که برا خوندنش گذاشتین عذر خواهی میکنم
موفق باشین

1
     
#114 | Posted: 26 Mar 2011 14:24
من و زن عمو معصومه
روزگار خیلی سختی داشتم . بابام تو کارش ورشکسته شده بود و عموهای بی ناموس من باعث تمامی این سختیها شده بودن.3 تاعمو داشتم و به تبع 3 تا زن عمو. از دوران کوچکی همون اوایل که معنی کوس و کون رو فهمیدم به یاد کون خوش قوس زن عموی بزرگم صدیق که چاق و و تپلی بود آبم مییومد. شبهایی که خونشون بودم یواشکی سر کمد لباساش می رفتم و آبم رو با شورتاش می یاوردم. چند باری هم شورت هاش رو کش می رفتم تا تو خونه خودمون ازشون استفاده کنم. یادم میاد یکی از دامن های مشکی رنگش رو اینقدر آب مالی کردم که رنگش عوض شده بود. خلا صه بگم کونش برام یه اسطوره شده بود. چند سالی گذشت تا یه زن عموی جدید لاغر اندام و کوتاه به نام معصومه دومین زن عموی ما شدو من 16 سالم بود. اوایل ازش خوشم نمی یومد تا یه روز که تازه چند ماهی بود بچه دار شده بود با یه دامن تنگ جلوی من دراز کشبده بود و فیلم هندی نگاه میکرد تازه متوچه شدم که از قافله عقبم. کون کوچیکش مثل یه باد کنک کوچیک زیر دامن کوتاه مشکی کیرم رو مثل الم راست کرده بود. ازش پرسیدم کی عمو بر میگرده خونه. گفتش: نمی دونم 2 تا 3 ساعت دیگه شاید هم دیرتر. خودم رو نمی تونستم کنترل کنم برای همین هم یکسره رفتم داخل توالت و شروع کردم به جق زدن. شاید 10 ثانیه نشد که آبم آمد و برگشتم داخل اتاق ,هنوز هم حشری بودم و فکر کردن معصومه یک لحظه هم از یادم نمی رفت. گفتم :زن عمو جون من باید برم خونمون تا درس بخونم ,یه روزه دیگه مییام تا عمو باشه با هم فیلم ببینیم. رفتم خونه یکسره سر آلبوم تا عکسهای زن عموهام رو در بیارم و یه حالی بکنم. تمام شب رو توی تخت خواب با دیدن عکسهای صدیق و معصومه بیش از 10 بار آبم اومد. بعد از دو سال وقتی که من 18ساله بودم زن عموی سوم من که زنی بلند قد حدود 195 با پستانهای بزرگ با نام اکرم وارد خانواده ما شد. من هرگز به سکس با اون فکر نمی کردم تا اون روز صبح که من شبش رو مهمان اونا بودم وقتی عموم رفت سرکار بدن اکرم رو لخت از سوراخ کلید در دیدم . وای چه سینه سفیدی داشت با یه شکم شل که تازه بچه ش رو به دنیا آورده بود اما کون خوش قوسی نداشت. برگشتم به تخت خواب خودم رو زدم به خواب باور کنین همونجا آبم اومد بعد ار 2 ساعتی در اتاق رو آهسته وا کردم و ناگهان دیدم زن عمو جون کنار تلوزیون روی زمین دراز کشیده و دو تا پاهاشم وا کرده. حالت حشری عجیبی به من دست داده بود حتی رفتم تا 20 سانتی گوشت اما نمی دونم چرا عقب نشینی کردم. رفتم رو راه پله ها نشتم تا بتونم خواج سینه اون رو از بالا آسونتر ببینم. کیرم شده بود مثل یه ستون که آهسته باهاش ور میرفتم که اکرم از خواب بلند شد و از من عذر خواهی کرد که خوابش برده. رن عموی جون من رفت که صبحانه رو آماده کنه من فقط از بالا تا پایین اونو ورانداز میکردم. چند سالی گذشت که من این سالها رو حداقل هفته ای یکبار به خونه عموهام می رفتم. زن عموهام من رو خیلی دوست داشتن بخاطر اینکه همیشه تو کار خونه بهشون کمک میکردم. عکسها و شورتهای زیادی رو ازشون کش میرفتم. ولی هنوز یه نفر رو بیشتر از بقیه دوست داشتم بکنم و اون کسی نبود غیر از زن عمو صدیق با اون کونش. از 10 یار خودارضایی حداقل 6 بارش با عکسها و شورت های زن عمو صدیق بود . وقتی 22 ساله شدم متوجه شدم عموهای من فقط در مورد زنهای مردم حرف میزنن و بس. همیشه فکر میکردم که چه خاک برسر هایی لیاقت کوس های خودشون رو ندارن. روزها میگذشت و من به زن عموهام که هر روز پخته تر میشدن علا قه بیشتری پیدا میکردم. اما ماجرای سکس من با زن عمو از اونجا شروع شد که .......!! اکرم شخصیت بسیار حسودی داشت و بین تما می خانواده به عنوان زن حسودی شهرت داشت. عموی من که برای پدرم کاز میکرد شروع به دزدی کردن از مغازه ما و ختی اموال کارگاه کرد. داستان طولانی داره ... اما با دسیسه اکرم و همکاری عموهام ما همه چیز رو از دست دادیم.خونه وماشین و حتی مغازه. حالا 24 ساله بودم . تنفر عجیبی تمام وجودم رو نسبت به عموهام و زن عموهام مخصوصا اکرم گرفته بود. کار من از اینجا شروع شد که یه شب به خودم گفتم می رم هر 3 نفرشون رو با هم تو یه روز بکنم تا درسی بشه برای همشون. اما روز بعد تصمیم شیطانی تازه ای به فکرم رسیدووو نقشه ام رو شروع کردم. با تمامی تنفری که داشتم روابط خودمو با تمامی اونا علازقم خواست خانواده ادامه دادم. هر روز به اونا نزدیکتر شدم تا اعتمادشون رو جلب کنم .وقتی دانشگاهم تموم میشد برای خرید کردن با زن عموهام بیرون میرفتم. پدر و مادرم به شدت مخالف رفت و آمد من بودن .اما فکر کردن زن عموهام توئم با تنفر مثل خوره به جونم افتاده بود . یه روز یه آنوی تاپ از عمو وسطی یعنی مرد معصومه گرفتم. چند روزی بود که با هم حرف نمی زدن. من که میدونستم عموم به خواهر زن معصومه که زن زشت مطلقه ولی با اندام دبش و سکسی بود و هست ,چشم داشت . منم اونا رو با هم چند شب قبل دیده بودم. که سوار تاکسی تلفنی شدن. تمام شب رو خواب سکس با معصومه و انکه چطور شروع کنم این بازی رو ببرم تمام وجودم و گرفاه بود تا اینکه دو روز بعد ساعت 2 یا 3 بعد از ظهر بود که رفتم خونه عمو. زنگ در رو زدم .احساس می کردم قلبم ضربانش دو برابر شده بود,اما مطمآ بودم عموم خونه نیست. معصومه از پای آیفون جواب داد و در رو وا کرد. با شنیدن صداش کیرم مثل الم راست شده بود. از راه پله ها رفتم بالا و وارد خونه شدم. دیدم زن عموم داره ظرفهایی رو که از نهار مونده بود رو میشوره , منم مثل همیشه شروع کردم بهش کمک کردن. آخ تیشرت نارنجی با اون دامن شلواری نرم مشکی که جنس برقی بود آب کیرم رو آورده بود بیرون. منم مثل کوس ندیده ها تمام حواسم به اون کون کوچیک معصومه رفته بود که نتونستم خودم رو کنترل کنم و شروع کردم به ایفای نقش . گفتم : زن عمو جون باور کن عمو لیاقت تو رو نداره . معصومه ازم پرسید : چی چی گفتی منظورت چیه!!.. گفتم: هیچ چی فقط چند وقتیه که طاهره و عمو با هم میرن بیرون. نمی دونم کجا ولی دو روز پیش با هم دیدمشون که شوار تاکسی شدن. معصومه رنگ صورتش زرد شده بود. بیچاره شک دستش داده بود .منم دستش رو گرفتم و به طرف میز آشپزخونه بردم که بشینه . منم پهلوش نشستم و بهش گفتم: اگه من زنی مثل تو داشتم دیگه به کسی نگاه نمی کردم اما عمو همش چشمش تو کون و کوس زنهاست. آهسته دستم رو بردم به طرف کمرش که یه دفعه ای از صندلی پرید و می خواست فرار کنه. فهمید که می خوام بکنمش منم سریع بلند شدم و توی راه پله گرفتمش و محکم کبوندمش رو پله ها .می دونستم اگه در بره معلوم نیست چه بلایی سرم می یاد باید کار رو تموم می کردم دستم رو گذاشتم رو دهنش و به پشت خوابوندمش. با یه دستم دامن شلواریش رو تا نصفه در آوردم که یه دفعه ای دستم رو گاز گرفت از شدت درد موهاش رو محکم کشیدم, دیکه هیچ چی حالیم نبود که بهش گفتم : معصومه می کشمت اما همین حالا باید بکنمت .آب از سرم گذشته زن. معصومه شروع کرد به گریه منم کشوندمش اونو تو اتاق پذیرایی روی مبل نشوندمش. معصومه گفت: تو یه کثافتی همه این داستان رو سر هم کردی که به من تجاوز کنی من تو رو میندازم زندان ....گفتم: زن عمو جون میتونی از خودش بپرسی هر کاری بکنم دورغ گو نیستم. اون هیکل کوچیکش با اون شورت آبی راه راه آخ که نمی دونستم دارم چی کار میکنم. سیع لباسم و کندم و معصومه نگاهی به کیرم کرد و گفت: چی کار میخواهی بکنی. برگشتن بهش گفتم :معصومه میبینی که ... دو باره خواست فرار کته که محکم زدم زیر پاش افتاد زمین و جیغی زد.منم خودم رو انداختم روش و محکم شورتش رو با یه دست آوردم پایین و کیرم رو کردم لای کونش . با دست دیگه محکم سینه سمت چپش رو خیلی محکم فشار دادم که به من گفت: باشه باشه فقط این دفعه ولی زود گورت رو گم میکنی. منم بهش گفتم : حالا شد معصومه دوباره برگشتیم روی مبل و معصومه لنگاش و وارکرد. منم که کوش ندیده بو دم کیرم و یه دفعه ای کردم توش . آه معصومه در اومد و گفت : کثافت آهسته / منم گفتم میخوام کی تیشرت تو در بیاری. برای اولین بار یه سینه کوچیک که انگار یه انار له شده بود رو میدیدم و حالا فهمیدم که چرا معصومه کرست نمی بنده. شروع کردم به خوردن سیته هاش و مثل کس ندیده ها آبم رو کمتر از 3 دقیقه آوردم . نمی دونم چی شد که وقتی آبم رو کردم تو کوسش بهش گفتم که : کوس تو از اکرم خیلی تنگ تره. معصومه گفت : تو با اکرم هم خوابیدی !!؟
منم گفتم: فقظ چند باری. معصومه گفت: حالا که تموم ش برو هم پشت سرت رو هم نگاه نکن .
منم که روبروش وایستاده بودم رفتم روی و معصومه رو برگردوندم به سمت دیوار و از پشت شروع کردم به کردن کوسش.داد معصومه در اومده بود. ایندفعه بیشتر از 10 دقیقه تلمبه زدم. گردن نازکش رو بیشتر از 20 بار بوسیدم. چه احساس خوبی داشتم تازه متوجه شدم که معصومه هم داره لذت می بره. معصومه دوباره برگشت رو به جلو و به من گفت : سریع تمومش کن.چشمهامون برای یه لحظه به هم زل زدن که یه دفعه ایی معصومه بدنش رو سفت کرد و محکم پشت کمر من رو فشار داد به سمت خودش شروع کرد به آه آه کردن ... منم بعد از چند ثانیه آبم رو کردم تو کوسش. وقتی کیرم و کشیدم بیرون دیدم آبم از کوسش آومد بیرون و روی مبمعصومهل ریخت. معصومه رو سرم داد زد و گفت احمق برو دستمال کاغذی بردار بیار و مبل و تمیز کن. معصومه از جاش بلند شدو در رو واکرد و بهم گفت : سریع از اینجا برو و دیگه هم اینجا نیا. منم لباسم رو پوشیدم و از یه بوسه به گونش دادم و اونم من رو حل داد به سمت در. خیلی خوشحال بودم. که تونستم معصومه رو بکونم. ولی همش فکر میکردم مباد که اکرم به خانوادم چیزی بگه برای همین هم اونشب رو رفتم خونه دوستم یرای خواب.تمام شب خواب معصومه رو می دیدم . اولین سکس من با یه زن 37 ساله. اونم سکس با انتقام . اونشب هر وقت به دست گاز گرفته خودم نگاه می کردم دوست داشتم یه بار دیگه معصومه رو بکونم.
     
#115 | Posted: 26 Mar 2011 14:46
مرتضی با زن عمو
اسم من مرتضي است و نوزده سالمه و اين خاطره‌اي که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به سکس با زن عموم مي‌شه. يه روزمن رفته بودم خونه عموم. اونروز عموم رفته بود ماموريت و توخونه من بودم با پسرعموم و دخترعموم و زن عموم. خلاصه اون شب با اصرارپسرعموم شب موندم خونه اونا. از قبلم من با زن عموم شوخي داشتم ولي زياد بهش فکرنمي کردم اون شب موقعي که زن عموم مي خواست سفره شامو پهن کنه وقتي ميخواست دولا شه و بشقابو بذاره رو سفره طوري خم مي‌شد که من مي‌تونستم سينه‌‌هاشو ببينم. واقعا سينه‌هاي با حالي داشت. دو سه بار هم ‌طوري خم شد تا يه چيزي بذاره منم همش سينه‌ها شو ديد مي‌زدم و زن عمومم فهميده بود که دارم سينه‌هاشو دزدکي نگاه مي‌کنم. خلاصه شامو خورديم و منم کمک مي‌کردم تا سفره رو جمع کنيم و بشقابا رو به آشپزخونه مي‌بردم. وقتي که رفتم آشپزخونه زن عموم موقع رد شدن عمدا کونشو به کيرم مالوند که مثلا متوجه نشدم. دو سه بار اومد و همين کارو تکرارکرد و بعد بهم نگاه مي‌کرد و به طور خاصي نگاه مي‌کرد و مي‌خنديد. خلاصه بعدش من رفتم اتاق پسرعموم. يه کم با پلي استيشن بازي کرديم. شب بود که جاهامونو انداختيم وخوابيديم زن عمومم جاشو انداخت تو اون يکي اتاق که دستشوئي هم کنارش بود. پسر عموم مثل خر خوابيده بود و دخترعمومم خيلي وقت بود رفته بود بخوابه. بعد اينکه همه خوابيدن من اصلا نمي‌تونستم بخوابم. کيرم بد جوري شق شده بود و داشت مي‌ترکيد و منم همش داشتم به اون صحنه‌هايي که اتفاق افتاده بود فکرمي‌کردم. ديگه داشتم ديونه ميشدم.ديدم که اين ‌طوري نمي‌شه.تصميم گرفتم برم دستشوئي و يه دست جق بزنم. اگه نمي‌زدم از شق درد ميمردم. خلاصه رفتم دستشوئي موقع رفتن ديدم که زن عموم هنوز نخوابيده و داره منو نگاه مي‌کنه.ما بي خيال شديمو رفتيم دستشوئي. خواستم که جق بزنم ولي يکدفعه نظرم عوض شد. با خودم فکر کردم که شانسمو امتحان کنم و برم بيرون شايد تونستم يه کاري کنم و به اين کير بيچاره يه حالي بدم. رفتم بيرون ديدم زن عموم نخوابيده و داره منو نگاه مي‌کنه.وقتي که ديد من هنوز نخوابيدم بهم گفت: چيه چي شده خوابت نمياد. منم گفتم بي‌خوابي زده به سرم نمي‌تونم بخوابم. بعدش خنديد و گفت:اي شيطون نکنه داري به چند ساعت پيش فکر ميکني . منم خنديدمو گفتم:چي بگم شايد. بعدش زن عموم گفت: اگه خوابت نمي‌ياد بيا پيشم با هم حرف بزنيم . منم از خدا خواسته رفتم پيشش. حدود دو سه دقيقه‌اي چيزي نگفتيم. ديدم که مثل اينکه نمي‌تونم کاري بکنم. گفتم ديگه مزاحم نشم برم تا شما هم بخوابين. اينو گفتم و خواستم که پاشم زن عموم گفت:کجا ميري من مي‌خواستم که با هم بخوابيم. وقتي اين حرفو شنيدم يدفعه يه جوري شدم ديگه نتونستم چيزي بگم گيج شده بودم. زن عموم وقتي منو اينجوري ديد يه کم رفت اون طرف‌تر و لحافو با دستش باز کرد و گفت: بيا بخوابيم. منم خلاصه رفتم پيشش دراز کشيدم. صداي نفساشو مي‌شنيدم. نفساش خيلي تند تند بود. بعد زن عموم پشتشو به من کرد و دراز کشيد. منم همين‌طوري به کونش نگاه مي‌کردم که از لحاف زده بود بيرون. يهو کونشو چسبوند به کيرم و خودشو بهم فشار مي‌داد. منم بغلش کردم. بعدش يهوئي يجوري شدم. اضطراب داشتم که نکنه پسر عموم بيدار بشه و همه چيزو ببينه. به زن عموم گفتم که مي‌ترسم يکي بياد اون‌موقع بد مي‌شه. زن عموم خنديد و گفت: نترس خيالت راحت باشه اونا مثل خر مي‌خوابن بيدار نمي‌شن.منم يه کم خيالم راحت شد. بعد خودمو محکم بهش فشار دادم و بعد دستمو آروم گذاشتم رو سينه‌هاش واي چه سينه‌هايي دلم ميخواست همشو بکنم دهنم تا ميتونم بخورم. ديگه حشري شده بودم. برش گردوندم بلوزشو زدم بالا. چشام به سينه‌هاش افتاد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم وشروع کردم مثل وحشيا بخوردنش. زن عمومم از شدت خوشي همش آه و ناله مي‌کرد و مي‌گفت : آخ جون... بخورش گازش بزن همشو بخور . منم همين‌طوري مي‌خوردم. بعدش زن عموم گفت حالا نوبت منه. رفت پائينو شلوارمو درآورد. يه کم از رو شورتم با کيرم بازي کرد بعد کيرمو در آورد و شروع به ساک زدن کرد. واي ديگه داشتم مي‌مردم.خيلي خوب ساک مي‌زد. وقتي با زبونش سر کيرمو ليس مي‌زد داشتم ديونه مي‌شدم. ديدم که داره آبم مياد. پاشودم شلوارشو در آوردم يه کم با کونش بازي کردم بعدش شورتشو درآوردم واي چي ميديدم يه هلوي چاق وآبدار. پخوردم ديگه خواستم بکنمش.اونم فهميد که من چي مي‌خوام. خودش لاي پاهاشو باز کرد.منم کيرمو گذاشتم تو سوراخ کوسش. بعد يواش يواش هل دادم رفت تو کس گرمو نرمش. بعد شروع به تلمبه زدن کردم. واي چه حالي مي‌داد. ديگه اينجا نبودم خيلي لذت داشت. زن عمومم از خوشي داشت بيهوش مي‌شد. بعد يه مدت ديگه ديدم داره آبم مياد. بهش گفتم که داره آبم مياد. اونم با يه لحن حشري کننده‌اي گفت : همشو بريز تو کسم. البته زن عموم لوله رحمشو بسته بود يه کم ديگه تلمبه زدم ديدم داره ارضا ميشه. منم تند تند تلمبه مي‌زدم تا اينکه آبم اومد و همشو ريختم تو کسش. بعد يه کم ديگه تلمبه زدنو ادامه دادم تا اونم ارضا شد. بعد اينکه هر دو ارضا شديم افتادم روش و لباشو بوس کردم. و اونم از روي خوشي و راحتي منو بوس کرد. بعدش بهم گفت که اولين باري بود که اينطوري ارضا مي‌شده و اين عموي کس‌خل ما فقط به فکر خودش بوده و خودشو ارضا مي‌کرده و مثل خر مي‌خوابيده. الانم حدوده شش ماهي مي‌شه با زن عموم هر وقت که بتونيم سکس مي‌کنم ...
     
#116 | Posted: 26 Mar 2011 14:55
دختر دایی شهره
این جریان که میخوام واستون تعریف کنم مال اولین سکس منه . من یه مغازه نوشت افزار دارم که درست روبروی یه دبیرستان دخترونه است و اغلب مشتریای من دخترای دبیرستانی هستند واسه همین صبح ها خیلی زود میرم مغازه تا از دست دخترا دشت کنم.یه روزصبح تو مغازه نشسته بودم و داشتم واسه خودم کتاب میخوندم (البته کتابش سکسی بود ) واسه همین کیرم حسابی راست شده بود و داشت شرتمو پاره می کرد میکرد منم حسابی حشری شده بودم و داشتم از رو شلوار بهش دست می کشیدم واصلا حال خودمو نمی فهمیدم(تعریف از خود نباشه کیرم خیلی بزرگه) . یهو متوجه شدم که یه نفر تومغازه است سرمو بلند کردم دیدم شهره دختر داییمه .شهره دو سال از من بزرگتره و دانشجوی رشته کامپیوتر در ضمن فوق العاده خوشکل وخوش هیکله .از اون دختراست که وقتی از خونه میاد بیرون پسرا یکی در میون واسش غش می کنن ولی اون به کسی پا نمی ده. راستشو بخواهید منم خیلی تو کفش بودم ولی عمرا جرات نداشتم بهش بگم یعنی اصلا روم نمی شد.خلاصه دیدم تو مغازه وایساده مطمئن بودم که متوجه یه چیزی شده چون چشماش بد جوری برق میزد.کیرم انگار آدمی که جن دیده باشه یهو غش کردو از حال رفت. بگذریم ما رو می گی از خجالت شده بودیم عین لبو. سرمو انداختم پایین سلام کردم اون هم سلام کرد اصلا به روی خودش نیاورد که چی دیده .گفت لطف کن یه روان نویس بده به من منم اوردم دادم بهش اونم حساب کرد و رفت به طرف در که بره بیرون یهو برگشت گفت: اصلا از تو توقع نداشتم.منم که از خجالت داشتم آب می شدم خودمو به اون راه زدم گفتم:مگه خدایی نکرده اتفاقی افتاده.گفت:به موقعش بهت میگم ورفت. من حسابی بهم ریخته بودم چون نمی دونستم چه اتفاقی می خواد بیفته.یه چند روزی از این اتفاق گذشت یه روز تو مغازه نشسته بودم دیدم تلفن داره زنگ می زنه برداشتم دیدم شهره است بعداز سلام و احوال پرسی بهم گفت بلند شو بیا خونه ما کارت دارم گفتم:چی شده گفت:می خوام باهات صحبت کنم گفتم:باشه در مغازرو بستم و رفتم طرف خونشون. تو راه پیش خودم می گفتم یعنی چی شده نکنه در مورد اون روز می خواد صحبت کنه (یعنی تریپ نصیحت برداره) خلاصه رفتم در زدم درباز شد بدون اینکه چیزی پشت ایفون بگه. داشتم از استرس می مردم .رفتم تو دیدم کسی نیست یه دفعه دیدم صدای شهره میاد .بیا تو خجالت نکش کسی نیست، رفتم نشستم. دیدم یه لباس نیمه سکسی پوشیده، سینه هاش قشنگ معلوم بود، با یه لیوان آب اومد.آبو گذاشت رو میز،وقتی خواست بشینه یه لحظه دیدم شلوار هم نپوشیده ، شصت کیرم خبردا شده بود که یه اتفاقی می خواد بیفته ولی نمی دونست چیه ، یه دفعه عین برق از جاش پرید و شد عین دسته بیل. سلام و احوال پرسی کردیم .تعجب کرده بودم چون اون اصلا با این سر و وضع نمی اومد جولوی من. گفتم کسی خونتون نیست گفت: نه بابا اینا همه رفتن بیرون تا شب هم برنمی گردن. گفتم: با من کاری داشتی؟.گفت می خواستم با هات صحبت کنم.یه کم کسو شعر گفت و بعد گفت می خوام ازت یه سوال کنم ولی باید قول بدی راستشو بگی. گفتم بپرس.بدون مقدمه گفت : دوست دختر هم داری ؟ گفتم: دوست دختر!!!!!!! نه! گفت: راستشو بگو.گفتم : نه بابا واسه چی باید دروغ بگم. گفت:تو خجالت نمی کشی... اینو که گفت پریدم تو حرفشو گفتم چیزی شده ازمن کار اشتباهی سر زده. گفت نترس می خواستم بگم تو خجالت نمی کشی یه دبیرستان دخترونه جولوی مغازته اون وقت تو با این سن و سالت می شینی تو مغازه با خودت......!!!! شکه شده بودم عرقم زده بود .خودمو زدم به کوچه علی چپ گفتم:منظورتو نمی فهمم . گفت: خوبم می فهمی اون روز که اومدم تو مغازت داشتی چکار میکردی؟ دیدم حسابی گیر کردم دلمو زدم به دریا گفتم: بالاخره منم آدمم احساس دارم مگه خودت احساس نداری؟ گفت:چته چرا از کوره در میری بهت گفتم بیای اینجا اگه بخوای یه دوست دختری ،چیزی واست پیدا کنم از این وضعیت بیای بیرون. از حرفاش خوشم اومد ولی داشتم از تعجب می مردم چون ما اصلا از این حرفا با هم نداشتیم . گفتم منظورت چیه گفت: منظورم این که دوست دختری واسه سکس نداری؟ آخه اون روز که دیدم داری با خودت ور میری دلم واست سوخت گفتم باید یه کاری انجام بدم. منو میگی دیگه داشتم شاخ در می اوردم گفتم:آخه دوست دختر می خوام چکار؟ آخه کی میاد با من دوست بشه. گفت:اختیار داری این چه حرفی که می زنی یکیش خود من. گفتم: حالت خوبه گفت:ازین بهتر نمی شه. با چشماش یه اشاره به کیرم کرد که داشت شلوارمو پاره می کرد، گفت: به خاطر اون می گم نه بخاطر خودت . من همینطور گیج و منگ بودم که دیدم پا شد اومد نشست کنارم دستشو انداخت دور گردنم و آهسته در گوشم گفت: دوستت دارم.منم دیگه داشتم از شهوت میمردم ، منم بهش گفتم منم دوستت دارم.تا اینو گفتم مثل کسایی که سالها تو کف بودن شروع کرد به لب گرفتن از من ، عین فیلما، انگار سالهاست این کاره است.منم دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم به لب گرفتن . خیلی حال میداد ، یه ده دقیقه ای داشتیم لب میگرفتم.لب و لوچه ام داشت له می شد ، یواش یواش دستمو بردم طرف سینه هاش چه سینه ای هر کدوم اندازه یه هندوانه .مثل دیونه ها داشتم سینه هاشو می خوردم ، معلوم بود که داره حسابی حال میکنه چون سر وصداش در اومده بود.لباسشو در اوردم ، شروع کردم به خوردن شکم، ناف (به اینجا که رسیدم دیدم خیلی حال میکنه ) ، کم کم رفتم پایین تر پاهاش و ........، خلاصه در دسرتون ندم .دستمو کردم تو شرتش دیدم انگار سیل اومده همچین شرتش خیس بود که فکر کردم تازه از تو آب در اورده.شرتشو در اوردم پاهاشو از هم باز کردم و شروع به خوردن کسش کردم خیلی حال میداد اصلا باورم نمی شد که دارم با شهره حال می کنم. اینقدر کسشو خوردم که داشت دیوونه می شد. یه لحظه دیدم دستشو برد طرف لیوان آب ، اول فکر کردم می خواد بخوره ، ولی یه دفعه همشو خالی کرد رو لباسم،تمام لباسم خیس شده بود، مجبور شدم لباسمو دربیارم. بعد گفتم به پشت بخواب می خوام بکنمت.گفت: شرمنده از کون نمی دم گفتم: پس چه غلطی بکنم . گفت: خوب بیا کوسمو بکن . گفتم دیونه اوپن می شی. گفت:تو کاری به این کار نداشته باش.گفتم:مگه میشه، اگه کسه دیگه ای بود شاید ولی تو اصلا (البته داشتم کس می گفتم ، ولی تو کونم عروسی بود.فکر کردم شاید چون خیلی شهوتی شده و داره می میره این حرفو میزنه) گفت: آخه من جولوم بازه گفتم: چی؟ اوپنی!؟ گفت: آره . زمانی که دانشجو بودم دوست پسرنامردم گولم زد و منو برد خونشون اون وقت باهم عرق خوردیم و دیگه نفهمیدم، بعدا متوجه شدم که نامرد با دو نفر دیگه از دوستاش حسابی ترتیبمو داده و دیگه کار از کار گذشته...... . بی معطلی بهش گفتم که رو زمین دراز بکش دو تا پشتی هم گذاشتم زیر شکمش طوری که کس و کونش حسابی بیاد بالا و تو تیر رس قرار بگیره. کیرمو گذاشتم دم کوسش و یواش هولش دادم داخل ، یهو آخ و اوخش در اومد معلوم بود که حسابی بهش حال میده.یواش یواش کیرمو تو کسش حرکت دادم بعد تا دسته جا زدم، یه دادی زد که ترسیدم و فکر کردم کسش جر خورده ، بعد دیدم نه داره حال می کنه ، شروع کردم به تلنبه زدن حال بزن کی نزن. مگه آبم میومد؟ یه ده دقیقه ای تلمبه زدم ، یه دفعه دیدم تو کسش داغ شد، کیرم داشت آتیش می گرفت ، نگو ارضا شده بود ،خلاصه بعداز چند دقیقه که حسابی تلنبه زده بودم و داشتم مثل دونده های دو ماراتون نفس نفس می زدم و از تمام سوراخ سومبه های بدنم عرق می زد بیرون ، احساس کردم دیگه دارم ارضا می شم کیرم رو در اوردم و دادم دست شهره اونم کیرمو تا ته کرد تو دهنش یه کم که بهش زبون کشید انگار تمام آب بدنم با فشار از سر کیرم ریخت تو دهنش اون هم تا آخرین قطرشو خورد.بعد هم افتادم تو بغلش سرمو گذاشتم روسینش اونم شروع کرد به لب گرفتن یه نیم ساعتی گذشت دیدم موبایلم داره زنگ می زنه، برداشتم دیدم مامانمه گفت: کجایی چرا مغازه که نیستی گفتم نه جایی کار داشتم.گفت:زود بیا خونه. از شهره خداحافظی کردم و برنامه بعدی گذاشتم و رفتم خونه .
     
#117 | Posted: 26 Mar 2011 19:36
من و زنمو
نمیدونم چن درصد این داستانا واقعین اما داستان سکس من با زنموم کاملا واقعی و ادامه داره شاید از مرزه 50 بار بگذره ؛ خودش به شوخی میگه فک نکنم به عموت انقد داده باشم!
یادمه از بچگی ازش خوشم میومد. عاشق هیکل درشت و سفیده مثل برفش بودن. یادم رفت که بگم ما توی دو واحد تو یک حیاط زندگی میگردیم. اما الان شهر دیگه کوچ کردیم. آره ؛ آرزوم بود زنموم رو دید بزنم از وقتیکه چش و گوشم باز شده بود. اختلاف سنیه ما هم نه سال بیشتر نبود. از هر فرصتی برای در کنارش بودن استفاده میکردم اما در مخیله ام نمیگنجید که راه به شورتش پیدا کنم چه برسه محتویاتش!
ماجرا از وقتی جالب شد که عموم برای تولد زنموم یک سیمکارت و گوشی خرید. البته یکسالی گذشت تا اس ام اس هایی که میزدم رنگ و بوی عاشقانه پیدا کرد. اینم باید متذکر بشم که خونه ی هم رفت و امد زیاد داشتیم. دو سه ماهی بعداز اس ام س های عاشقانه بودکه بهش ابراز علاقه کردم ؛ البته وقتی گفتم دوستت دارم که لحن اس ام س های اونم عوض شده بود و نرم شده بود. یکی دوبار که خونه تنها بودیم و از بعضی رفتارای عموم و بچه ها شاکی بود و گریه میکرد به خودم جرات دادم رفتم جلو و به آغوش کشیدمش. اثر خوبی داشت و بهم عادت کرده بود. منم همینو میخواستم. باعث شد که بیشتر دعوت کنه اوقات تنهایی بیام پیشش. وقت تنهایی هم کم نبود چون بچه ها نصف روز مدرسه بودن و عموم سرکار.
بالاخره این ابراز علاقه ها به وابستگی از طرف من و دلبستگیه اون تبدیل شده بود. بازم رودررو روم نمیشد ازش تقاضا کنم اما به خودم جرات دادم تا اس ام س بزنم و ابراز نیاز داشتنشو بکنم و بگم میخامش؛ وقتی جوابه اکی گرفتم باورم نبود و رو پاهام بند نبودم وقتی گفت با خودت کاندوم بیار نفهمیدم چجوری رفتم داروخونه و به سمت خونه شون راه افتادم.
رسیدم بهش بغلش کردم و کشوندمش به سمت دیوار و لب و ازش گرفتم. دست و پام میلرزید از استرس. لبشو میخوردم تا کمی شل شد دستم رفت سمت سینه هاش و از رو پیرنش مالوندمشون. هر دو هاته هات بودیم. بعد دست بردم تو شلوارش و از رو شورت کسش رو مالیدم آه میکشید و منو فشار میداد. یه پتو پهن کردم خوابوندمش و لباساشو از تنش دراوردم. میترسید کسی سربرسه گفت سریع انجامش بده منم افتادم روش کیرمو کردم تو کسش و حالا نکن کی بکن. سرخ شده بود. گفت کاندوم بذار؛ یکیشو در آوردم و کشیدم رو کیرمو دوباره تلمبه زدم. در ضمنش نوک سینه هاشم میمکیدم. وقتی تند میزدم و میخوردمش جیغش بود که در میومد. بعده چن دقیقه آبم اومد. کنارش خوابیدم و وقتی دوباره راست کردم اینبار برش گردوندم و یه بار دیگه از کس گاییدمش. از کون نذاشت بکنمش. و اینبار آبمو ریختم رو کونش. خیلی حال داد و باور نکردنی بود. ضعف کرده بودم ؛ برام میوه و غذا آورد خوردم و رفتم. اما این رابطه کماکان ادامه داره. سری های بعد کیرمم برام خورد و گاهی که به پریودش نزدیک بود گذاشت آبمو توی کسش بریزم که واقعا لذت سکس صدبرابر میشه. زنموم محشره واقعا حتی ما رکورد سه بار سکس در یک روز رو هم داشتیم. پایان
     
#118 | Posted: 27 Mar 2011 11:50
افسانه

یه بعد از ظهر دلگیر جمعه بعد از مدتها تنهای تنهای توی خونه اتفاقات خوب و بدی که توی این چند ساله برام افتاد بود رو مرور میکردم . جالب بود ، فقط خانم بازی . نمی خوام بگم که به آخر راه رسیدم و حالا باید توبه کنم نه اصلا نقل این حرفا نیست . چرا من انقدر دنبال راه حلی برای ارضاء خودم بودم ؟ این مهمترین سئوالی بود که برام پیش آمده بود . واقعاً چرا ؟ از این اوهام و تخیلات خندم گرفته بود فکر کردم از مشروبی که دارم میخورم ، بعدش دیدم نه من دارم بجای مشروب آب می خورم و حالیم نبوده .... آدم بعضی از اوقات کسخول میشه دیگه .. بلند شدم و از پنچره به بیرون خیره شدم .. تو خیابون پرنده پر نمی زد. مثل اینکه هیچکس نبود یا اینکه همه توی لونه های خودشون خزیده بودن .. قبرستون . چی بگم داشتم دیونه میشدم . من عادت به تنهایی ندارم . تصمیم گرفتم یکم پیاده روی کنم تا شاید از این حالت در بیام . با خودم عهد کردم که اگه چیزی هم دیدم اصلان به روی خودم نیارم و یا به عبارت دیگه یکم بچه خوبی باشم ولی مگه میشه .. ساعت حدودای 8 شب یه شب سرد زمستونی بود . زد به سرم که برم پارک جمشیدیه . میدونستم که تو اون هوای سرد سگم اونطرفا پرسه نه میزنه چه برسه به آدم .. جلو پارک تا چشم کار میکرد فقط اسفالت بود . خالی خالی . فقط یه چند تا پیر مرد و پیر زن که قدم زنان داشتن از در پارک خارج میشدن و به یاد گذشته لکو لک کنان قدم میزدن . به خودم لعنت فرستادم . آخه دیونه آدم تنها توی این هوا میاد اینجا . نسیم سرد کوهستان کم کم داشت این فکرا رو تو سرم منجمد میکرد . سلانه سلانه برای خودم میرفتم هیچ هدفی بجز وقت کشی نداشتم .. رسیدم به استخر بالای پارک و برای خودم یه جا نشستم . تو افکار خودم غرق بودم و حواسم به اطراف نبود . کی میاد کی میره انگار اصلان نمیدیدم .. فقط عبور افراد رو از جلو خودم احساس میکردم . یه سیگار آتش زدم و .... توی نور کبریت یه سیاهی اون روبرو نظرم رو جلب کرد . اول نفهیدم چیه ... دقیقتر شدم .. آره یه دیونه دیگه هم اونطرف نشسته بود وفکر کنم همون حال منو داشت . گاه گاهی یه تکونی میخورد و یا سنگی تو آب می انداخت . توی اون هوای تاریک که کم کم مه هم داشت بهش اضافه میشد نمی تونستم تشخیص بدم که مرد یا زن . بیخیال شدم و دوباره تو مالیخولیای خودم غرق شدم . با یه صدای پا دوباره به خودم اومدم . یه خانم تقریبا 25تا 30 ساله با به پالتوی کوتاه شلوار جین تنگ و یه چکمه بلند .. وقتی از جلو من رد شد یه نگاه به من کرد یه صورت معمولی مثل بقیه . قرارم یادم اومد بنابر این زیاد بهش توجه نکردم . چند دقیقه بعد دوباره از جلوم رد شد . این بار دیگه نتونستم نگاه نکنم . بار سوم مستقیما به طرف صندلی من اومد و با کمی مکث گفت : ببخشید می تونم اینجا بشینم .. هوا تاریک و پارک خلوت ترس ورم داشته .. اجازه هست .. گفتم خواهش میکنم بفرمائید . 10 دقیقه ای به سکوت سپری شد .... شما هم دلتون گرفته ... گفتم بله ... عرض کردم شماهم دلتون گرفته .. حالا دیگه میتونستم صورتشو واضح ببینم .. قیافه بدی نداشت . یکم سبزه با موهای به رنگ روشن که از گوشه روسری کامواییش پیدا بود . به آدمای علاف نمی خورد . به نظر از یه خانواده متشخص و البته پولدار بود . فکر کنم پالتویی که تنش بود یه 500 ، 600 تومنی می ارزید با اون النگو و انگشتری که دستش بود ... نمی دونم شاید هم من اشتباه میکردم ولی نه .. بعدا مطمئن شدم ... خودش سر صحبتو باز کرد ... من اسمم افسانست ... یه نگاه مشکوکانه بهش کردم که یعنی خوب که چی ... خودش گرفت..... سوء تفاهم نشه .. نمی خواستم مزاحم بشم .. ولی دیدم بغیر ازمن و شما کسی اینجا نیست و شما هم که هی دارید خودتونو با سیگار خفه میکنید ... به خودم اومدم . راست میگفت نزدیک هفت هشتا فیلتر سیگار جلوی صندلی افتاده بود و یکی هم تودستم .. خاموشش کردم و یه آه کشیدم . منم دوست داشتم با یکی صحبت کنم .. خوب فکرو خیال دیگه .. دلم گرفته .. گفت چرا مشکلی داری .. راستی اسمتو نگفتی .. انگار چندین سال بود که همدیگرو میشناختیم ... علی هستم .... نه خدارو شکر مشکل خاصی نه .. یکم دلم گرفته .... یه نگاه خریدارانه به سر تا پای من کرد .. به نظر عیال وارم که نمیایی .. مجردی .. از این راحتیش تو حرف زدن خیلی خوشم اومده بود .. نه .. یعنی اره هنوز خودم رو بدبخت نکردم .. با خنده گفت از خودات باشه دختر به این خوبی و هردو زدیم زیر خنده .. شروع کردیم به قدم زدن . از اینکه داشتم با یکی دیگه درد و دل میکردم حالم سرجاش اومده بود .. گاهی یه تیکه مینداختم یا اون یه شوخی میکرد .. همه جور آشنایی رو تجربه کرده بودم ولی این مدلیشو .... خودشو کاملا معرفی کرد و تمام ایل و تبارشو جلوم قطار کرد . داشت اونارو به رخ من میکشید . یکم جا خوردم تو دلم گفتم این دیگه کیه .... پرافادم نه .... کم نه .. اینطوری فکر نکن نمی خواستم خودم رو به رخت بکشم ... اینا که گفتم تمام واقعیت زندگی من بود ولی ... ایستاد و به یه نقطه خیره شد .. روبه من کرد .. توی نور چراغ قطره اشکی رو گوشه چشمای عسلیش دیدم ... با بغض گفت : همینا باعث شده که من تنها باشم به خاطر همین خانواده .. راست میگفت با اون چیزایی که میگفت کسی جرات نزدیک شدن به اون رو پیدا نمی کرد ... بیش از اندازه پولدار ولی تنها .. به خودم امیدوارشدم ... بیاد ارث باد آورده که از عموم به من رسیده بود ... بگذریم .... به در پارک رسیدم ... با یه پوزخند مسخره گفت ... به شام دعوت نمیکنی .... قرار شد بریم یه رستوران خوب .... دوتا ماشین بیشتر نبود مال من و کمری اون ... اون موقع تازه تو ایران اومده بود .یه رستوران شیک و خلوت و البته گرون ... با خودم گفتم الان که یه 70 80 تومنی پیاده شم ولی حسابی پوزم خورد .. رستوران مال یکی از آشناهاش بود و خوب میدونین که کوفت باشه مفت باشه .. حسابی شام رو نوش جان کردم .. یه ساعتی اونجا بودیم دستور قهوه داد .. یه سیگار مالبرو قرمز از کیفش در اورد و به من تعارف کرد . ... از همه جا میگفت از همه چیز حتی .... آره از سکساش ... فکم آویزون شده بود .. اینکاره بود یا فقط داشت دروغ میگفت ..... بهش نمی خورد .. بالاخره اون حرف جادویی رو زد ... امشب چکاره ای
چطور مگه برنامه خاصی داری ... می خوام دعوتت کنم به خونم . واقعیتش ترس منو برداشت . اون موقع هنوز اعتماد چندانی به افسانه نداشتم . ولی خوب چه می شه کرد آقا بیلی ( کیر مبارک بنده ) قول و قرار حالیش نبود . اما از خونه افسانه ... بهتر بگم خونه که نه قصر . یه خونه دوبلکس تو یکی از محلهای نیاوران . بقول خودش حرص پدری ( ارث پدری نه ) شروع کرد به تعریف داستان زندگیش که چطوری از 16 سالگی خانوادشو از دست داده . از ازدواجش با یه شیخ عرب تو دبی، طلاقش و کلی چیزای دیگه . پس معلوم بود که این همه پولو ثروت از کجا آمده .. من میرم لباسم رو عوض کنم تو هم برای خودت یه نوشیدنی بریز .. تو چی ... از هرچی خوردی منم میخورم و یه گوشه از سالن رو نشون داد که یه بار خیلی کوچک خودنمایی میکرد . من زیاد اهل مشروب نیستم ولی از مشروب خوب هم نمی گذرم . بطری ویسکی رو برداشتم ... از تو یخچال کوچکی که اونجا بود یخ در اوردم و پس از خورد کردنشون دوتالیوان رو پرازیخ خرد کردم و یه مقدار کم ویسکی داخلشون ریختم و دوبار برگشتم به طرف مبل ... افسانه بعد از حدود نیم ساعت پیداش شد . رفته بود یه دوش بگیره و لباسشو عوض کنه . با اینکه هنوز چیزی نخورده بودم ولی از دیدنش بی اختیار کیرم بلند شد .. آرایش غلیظ و شهوت آور . موهای بلند که روی شونش ریخته بود یه لباس شب مشکی که توی نور آباژور تمام تنشو نمایان میکرد . از بالا که تا پایین سینه باز. فقط روی سینهاشرو پوشونده بود . از پایین تا پاین زانو که یه چاک تاکمرش داشت و یکی از پاهاشو کاملا نمایان کرده بود . هیکل بدون نقص که معلوم بود شوهر قبلیش حسابی خرجش کرده . سینه های گرد و عمل شده که مثل دوتا طالبی خودنمایی میکرد . جلو آمد و لیوانشو براداشت و همه رو سر کشید .. همین .. من فکر کردم که الان دوتا بطری میاری . بلند شدم و دوباره ریختم .. سرکشید . معلوم بود که مشروب خور قهاریه .. صورتش از مستی گل انداخته بود .. بوی تنش که با بوی عطری خوش بو مخلوط شده بود نفسم رو در آورده بود . می دونستنم که اگه بخوام پا به پاش بخورم کله پا میشم به همین خاطر سعی کردم از حدم بیشتر نخورم . روی مبل لم داده بود و پاش رو روی اون پاش انداخته بود که چشمام داشت از کاسه در میومد . نسبتا خوشگل بود . محو تماشای افسانه بودم دلم می خواست تو همون لحظه بروم طرفش و یه کام حسابی از اون هیکل نازش بگیرم . ولی نه باید صبور بود و اجازه داد که خودش شروع کنه . اوضاع به همین منوال می گذشت ..... ببینم چند تا دوست دختر داری ... ای یه چندتایی هستن ... راستی ..... خوبه پس حسابی دورو برت شلوغه ... گفتم اگه بود که روز جمعه تو پارک پلاس نبودم ... خندید ... ببینم تا به حال ..... تا به حال کاری هم با اونا کردی ... لبی .. دستی ... سینه ای ... خواستم حرفی بزنم که گفت تا حالا با اونا سکس کردی .. آره با یکی دوتاشون مگه اشکالی داره ... پس واردی .... گفتم ای بی تجربه هم نیستم .. بلند شد و لیوانشو برداشت و به طرف من آمد .. یکم لباسشو داد بالا و نشست روی پای من ... چه راحت . نچک زدیم نه چونه ... پاهاش رو گذاشت دوطرف پای من و صورت به صورت من نشست و لیوان رو از روی گردنش آرام آرام خالی کرد روی بدنش ... ببینم ویسکی میخوری ... سرم رو بردم جلو با زبونم آروم وسط سینشو رو تا زیر چانش لیسیدم . چه مزه خوبی داشت .. کس با طعم ویسکی ... بار دوم از کنار سینش تا پایین گوشش .. معلوم بود که به این نقطه خیلی حساسه چون دستشو دور گردنم انداختم و خودش رو از پایین روی کیرم جابجا کرد . شروع کردم به لیسیدن گردنش و همزمان فشار دادن و مالوندن سینه هاش . ناله میکرد و خودش رو بیشتر رو من فشار میداد . کیرم داشت منفجر میشد . می خواستم زود تر از جاش دربیارمش ... لبش رو گذاشت رو لب من ... زبونشو تو دهنم می گردوند ... زبون من رو مک میزد . منم آزادش گذاشته بود م که هر کاری که می خواد بکنه . دستم رو گذاشتم روی کمرش و شروع کردم به مالیدن کمرش .. دستم رو پایین تر بردم و باسنشو فشار دادم عجب کونی بود گرد ، سفت و کردنی ..... بندای لباسشو از روی شونش سرداد پایین و اون طالبیها ( پستونای گردش ) با نک ورم کرده بیرون افتاد ... اختیار خودم رو از دست دادم . دهنم رو بردم جلو و نکشو مکیدم . صدای آه بلندی از خودش در آورد و بازم خودشو فشار داد با هر بار مک زدن من فشار رو بیشتر میکرد .. دستشو برد طرف شلوار من و زیپ شلوار منو باز کرد و با یه حرکت کیرم رو از قفس بیرون کشید ... شروع کرد به ور رفتن با اون و منهم مشغول مالش و خوردن پستوناش . دوباره دست برد و اینبار لباسشو کاملا از تنش خارج کرد .. واقعا نقص نداشت . کمر باریک کون گردو قلمبه سینه های سایز 85 و سفت ...... کیرم رو گرفت دستش و آروم بلند شد و کسشو که از خیسی برق میزد رو به دست کیر من سپرد و همچون بچه ای در بقل مادر اونو به آغوش کشید .. داغ داغ بود و خیس .... شروع کرد به تکون خوردن و چرخوندن خودش بدون اینکه از جا بلند بشه .. خودشو جلو عقب میکرد . به شدت اینکارش اضافه کرد . فریاد میزد و ناله میکرد .. نمیدونم چی شد که یدفه سرم گیج رفت و با صدای بلند افسانه آبم با فشار تو کسش خالی شد .. همزمان هردو ارضا شده بودیم .... این پایان ماجرا نبود ... افسانه بدون گفتن هیچ چیزی از روی من بلند شد و با دستمال خودشو تمیز کردن . آب من از روی پاش به پایین می ریخت . شروع کرد به باز کردن کمربند شلوارم و در آوردن آن . رفت سراغ دکمه های پیراهنم و اونارو هم باز کرد . حالا هردو لخت لخت روبروی هم بودیم . دوباره شروع کرد به ساک زدن و آقا بیلی رو سرحال آورد . 10 دقیقه تمام با شدت و روشهای مختلف مشغول ساک زدن بود . احساس میکردم که هر لحظه ممکنه تخمام از جا کنده بشه . حسابی تحریک شده بودم . بلند شد و دمر نشست روی مبل و کس و کونشو داد بالا . اون منظره منو به یاد عکس هنرپیشه های پرنو مینداخت کسی که مثل یه همبرگر گوشت از توش نمایان باشه و کونی که اوف... هرموقع یاد این صحنه میوفتم کیرم به شدت سفت میشه . آروم سر کیرم رو کردم توی کسش . هنوز خیس بود و بشدت تنگ . یکم دردش آمد . ولی با یه صدای وسوسه کننده ای گفت ... بقیه نداره .. من همشو میخوام .. یالا پس چی شد .. از کیر عربام بدتر .. زود باش .. با این حرفاش بشدت کیرم رو تا ته کردم تو .. زوباش یالا تکون بخور منو بگا .. سرعت حرکاتم رو بیشتر کردم . از بس تنگ بود کیرم تکون نمی خورد کم کم احساس کردم که داره برای خودش جا باز میکنه .. افسانه برای بار دوم یا نمی دونم شایدم سوم ارضا شد و این به حرکات رفت و برگشت کیرم من تو کسش کمک میکرد . جاتون خالی چنان آه و ناله ای میکرد که فکر کردم داره می میره ولی اون سرتکون دادنشو منو به سرعت بیشتر تشویق میکرد . ....خوب از کس دیگه بسه یالا ... کیرتو بکون تو کونم .. زودباش ببینم چه کار می کنی .. سوراخ کونشو با آب دهن و آب کسش و انگشت بازکردم .. امد و پشت به من نشست . کیرم رو آروم گذاشت روسوراخ کونش و فشار داد .. تعجب کردم خیلی راحت رفت داخل معلوم بود که این خانم کونی تشریف دارن ... به راحتی بالا و پایین می پرید و آه و اوه میکرد . از پشت پستونای شقشو فشار میدادم و افسانه هم با سرعت بیشتری بکارش ادامه میداد .. با ور رفتن با کسش دوباره ارضا شد . نزدیک امدن آب من شد بلند شد و دوباره شروع کرد به ساک زدن و تمام آب منو بلعید حتی یک قطره از اونم باقی نذاشت .... حسابی خالیم کرده بود . به پیشنهاد افسانه رفتیم تو حمام که هم خودمونو بشوریم و هم یکم حال هردوتا مون جا بیاد . این خونه همه چیزش واقعا توپ بود یه وان بزرگ وسط همام مثل اونایی که تو فیلما نشون میدن . فکر کنم هفت هشت نفر توش جا میشد . آب رو ولرم کرد و در پوش راه آب وان رو گذاشت تا آب پر بشه . بعدشم نمی دونم چی ریخت تو آب که حسابی کف کرد . به محض اینکه آب به تنم خورد حالم جا آمد و دوباره هوس شیطونی به سرم زد . شروع کردم به مالیدن کفا به تن و بدن افسانه . کم کم داشت خمار می شد . نمی دونین که مالیدن صابون و حتی آب تو حموم به بدن چه کیفی داره . خودشم همینکاررو میکرد . البته با مالیدن کیر مبارک ما که دوباره سفت و محکم و استوار آماده نوازش بود . همیطور که سینه هاشو می مالیدم سرشو نزدیک گوشم برد و شروع کرد به نفس زدن . منم معطل نکردم شروع کردم با دست با کسش ور رفتن .. صدای نفساش بشدت تحریکم میکرد . خودشو تکون میداد و گاهی هم کیرمنو بشدت فشار میداد که صدام در بیاد . منم برای اینکه بیشتر تحریک بشه آه میکشیدم . انگشتم وسطم رو توی کسش کردم وشروع کردم به چرخوندن اون . بالافاصله لبشو گذاشت روی لب من و یه لب جنانه گرفت . خودشو به عقب خم کرد و با چشمای بسته و اون بدن خیسش که توی نور کیر هر تنابنده ای رو سیخ میکنه شروع به ناله کرد .. آوه .. اه اه و یه باره ولو شد تو بغل من . با آب کسشو شست و بلند شد و آوردش نزدیک دهن من .. احتیاج به پرسیدن نبود . شروع کردم از دم سوراخش تا نزدیک چچولش به لیسیدن . هار شده بودم . لبه های کسشو به شدت مک میزدم و افسانه با فریاد خودش منو حریصتر میکرد دوباره انگشتم رو داخل کسش کردم و همزمان با تحریک اون شروع کردم به لیسیدن چچولش و ضربه زدن با زبان .. دیوونم کردی ... آه ه ه ه ه ه ه ه ه . بی حال افتاد ... تمام جونم رو گرفتی ولی من کیر میخوام ... زود باش بکنش تو کسم .. بکن منو ... آقا بیلی دوباره به خانه دعوت شد .. وحشی شده بودم به شدت کیرم رو تو کسش میکردم . از شدت برخورد بدنم باسن و بالای رونش قرمز شده بود .. البته خودشم وحشی تر از من بود .. کیرم رو در میاوردم و دوبار میکردم توی کسش .. لامذهب نکن .. گاییدی منو .. بی وجدان حالم رو نگیر .. و من اینکاررو دوباره تکرار میکردم .. کردن تو حالت سگی یه چیز دیگست .. آدم احساس تسلط کامل بر زن رو داره ... خلاصه خیلی طول کشید و من احساس ضعف شدیدی میکردم .... پوزیشن عوض شد اومد و نشست روی من و کیرو رو کرد توی کسش .. خودشو به عقب خم کرد و با دستاش مچ پای منو گرفت و شروع کرد به بالا و پایین شدن و البته دیگه اینبار فریاد زدن از شدت شهوت .. اونایی که این حالت رو امتحان کرده باشن میدون که به علت تنگ شدن واژن در این حالت فشار وحشتناکی هم به مرد میاد و هم به زن . الحق که حرفه ای بود .. با نعرهای من و جیغ افسانه دوباره آبم توی کسش خالی شد .. بی رمغ و بی حال توی وان ولو شدم .. یادش بخیر صبح روز شنبه که تو شرکت همه بهم چپ چب نگاه میکردن .. حتی دو سه بار پدرم متلک بارونم کرد که اوی چیه مگه دادی .... شما اگه جای من بودید چه میکردید

منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
     
#119 | Posted: 28 Mar 2011 09:37
یه ماجرای دیگه با زن عمو مهستی

شب عموم با من تماس گرفت و گفت فردا ظهر بیا خونه ببین کامپیوتر چه ایرادی داره. کلی خوشحال شدم که فردا مهستی رو میبینم. نزدیکای ظهر رفتم خونشون. زنگ زدم زن عمو در رو باز کرد. بالا که رفتم در ورودی باز بود رفتم تو مهستی تو آشپزخونه بود. گفتم سلام زن عمو پس عمو کو؟ گفت هنوز نیومده. اینو که گفت رفتم تو آشپزخونه و از پشت بهش چسبیدم و به خوبی حرارت کونشو رو کیرم حس میکردم. دستمو تو کمرش حلقه کردم و دست دیگمو گذاشتم رو کسش و کشیدمش تو تنم وشروع به بوسیدن گردن و زیر گلوش کردم و کسشو از رو شلوار ماساژ میدادم. خنده ای شهوت انگیز کرد گفت چی میخوای؟ گفتم کستو میخوام خوشگلم. با خنده گفت میخوری یا میکنی؟ محکم بوسیدمش و گفتم کیرم میخواد از مهستی کوچولو لب بگیره. با خنده گفت کس منم میخواد کیرتو بخوره ولی الان عموت میاد. خودشو ازم جدا کرد و رفت توالت. رفتم رو کاناپه نشستم از توالت که اومد بیرون اومد و رو پام نشست وشروع کردیم لب گرفتن. با شنیدن صدای در آسانسور بلند شد و دوید تو آشپزخونه. عمو اومد تو بعد سلام احوالپرسی رفتیم پای کامپیوتر. بعد چند دقیقه مهستی صدا زد ناهار حاضره و رفتیم سر میز. سر ناهار عمو تمام حواسش تو موبایلش بود و من با پا پای مهستی رو لمس میکردم و از تو یقه ی تاپ پستوناشو دید میزدم. بعد ناهار منو عمو پای کامپیوتر بودیم و مهستی تو اتاق خواب بودکه موبایل عمو زنگ خورد و گویا با خانم منشی شرکتش صحبت میکرد. تلفنش که تمام شد به من گفت تو خودت کامپیوتر رو راش بنداز من میرم شرکت به زن عموت هم بگو من رفتم. من که دیگه کارم هم تموم شده بود قند تو دلم آب شد. عمو زود آماده شد و رفت بیرون. از پنجره نگاه کردم مطمئن بشم میره و بعد رفتم زنجیر در و انداختم. رفتم پشت در اتاق خواب و تا در و باز کردم کیرم بلند شد. مهستی شلوارشو درآورده بود و با شرت و همون تاپ خوابیده بود و کون گندش تو شرت تنگش به زور جاگرفته بود. آروم دستمو گذاشتم رو کونش و نوازشش کردم که از خواب پرید و با ترس پرسید مگه عموت نیست؟ وقتی گفتم عمو بعد زنگ منشی رفته شرکت با خنده تلخی گفت پس تا 10 شب برنمیگرده چون شب شیفت کس خانم منشی هست. بغلش کردمو گفتم تو هم که تنها نیستی عزیزم. اینو که گفتم مهستی لباسامو از تنم کند و فقط شرتمو باقی گذاشت. شروع کردیم لب گرفتن زبونشو تو دهنم میچرخوند و منم زبونشو میمکیدم بعد با زبون کامشو میلیسیدم و زبونامون رو به هم میمالیدیم. 10 دقیقه ای لب میگرفتیم تاپ و کرستشو کندم و رو تخت خوابوندمش و روش دراز کشیدم شروع به ساک زدن پستوناش کردم. نوک پستوناش کاملا شق بود و منم پستوناشو میچلوندم و نوکشو میمکیدم بعد با زبون تمامشو لیس میزدم و سعی میکردم تمامشو ببلعم ولی اون پستونای گنده چطور میتونست تو دهنم جا بگیره. با نوک زبون با سرعت نوک پستونای مهستی رو لیس میزدم. همونطور که پستونای شق شده مهستی رو میچلوندم از دور نافش بوسهای کوچیک میگرفتم و شکمشو لیس میزدم. مهستی هم با زبون لباشو میخورد و سعی میکرد پستوناش رو بماله. وقتی میخواستم از روی شرت کسش رو ببوسم اونقدر شرتش خیس شده بود که صدای آب کس از تماس شرت با کسش شنیده میشد. با لبام شرتش رو روی کس خیسش میمالیدم و مهستی با دستاش سرمو به کسش فشار میداد و ناله میکرد. شرتشو از پاش کندم. پاهاشو بلندکردم و گذاشتم رو شونه هام. کسش کاملا ورم کرده بود و خیس آب بود. بوی عطر کسش دیوونم میکرد. زبونمو از سوراخ کونش تا بالای کسش میکشیدم و روی چوچولش فشار میدادم. با انگشت کسش رو باز کردم و داخل کسشو میلیسیدم و تا جایی که زبونم بلند میشد داخل کسش فرو میبردم و دماغم رو روی چوچوله ی شق شده مهستی میمالیدم. لبای کسش رو داخل دهنم میکردم و سخت میمکیدمشون. ناله های مهستی کم کم به جیغ تبدیل میشد و با ناله میگفت محکمتر محکمتر اه ه ه کسم اووووووووف و پستوناش رو میچلوند. بعد از زیرم بلند شد و شرتمو کند و کیرمو گرفت و شروع کرد ساک زدن. در حالیکه کیرمو میخورد رو تخت خوابوندمش و 69 روش خوابیدم و دوباره شروع به خوردن کسش کردم. بعد چند دقیقه مهستی از زیرم بلند شد و از اسپری بالای تخت به کیرم زد. طاق باز روی تخت دراز کشید پاهاشو بلند کرد و دستاش رو زیر رونهاش گرفت و با شهوت گفت بکن تو کسم. سر کیرمو گذاشتم رو کسش و تا ته فرستادم تو کس داغ و تنگ و خیسش. رونهاش گرفته بودم و با سرعت کسش رو تلنبه میزدم. مهستی هم چوچولش رو ماساژ میداد و ناله میکرد. همونطورکه سعی میکردم با تمام توان و سرعت تلنبه بزنم گاهی روش خم میشدم و زبون یا پستوناش رو میلیسیدم. کیرم و درآوردم و ازش خواستم به حالت سجده بخوابه. صورتش رو رو بالش گذاشت و کونش قنبل کرد دوباره کیرمو فرستادم تو کسش که کاملا پیدا بود و با انگشتام چوچولشو میمالیدم. بعد چند دقیقه دوباره طاق باز خوابید و کیرم با کسش بلعید. من که عرق کرده بودم محکم و سریع کسش رو تلنبه میزدم و یهو مهستی اه بلندی کشید و کسشو محکم کوبید به تن من و منم تمام آبمو رو تو کس مهستی خالی کردم. بدون اینکه از هم جدا شیم تو بغل هم خوابیدیم و لب میگرفتیم و کلی حرفهای عاشقونه رد و بدل کردیم. بعد یک ساعتی با هم دوش گرفتیم و من با همون حوله مهستی هم خودم رو خشک کردم. موقع خداحافظی چند دقیقه دم در لب میگرفتیم و مثل دو تا عاشق جدایی برامون سخت بود. مهستی بغلم کرد و گفت هر زمان که خونه خالی باشه زود باهات تماس میگیرم که بیای پیشم عزیزم.
     

#120 | Posted: 29 Mar 2011 08:17
بهبود و زن عمو سمیرا

ماجرايي كه ميخوام بازگو كنم رو بدون هيچ كم و كاستي تعريف ميكنم ،چون اعتقاد دارم هرچه ماجرا واقعيتر باشه و تخيلات توش كمتر به كار رفته باشه خواننده لذت بيشتري از متن ميبره... من بهبود هستم،21 سالمه ولي به خاطر شرايط محيطي كه توش بزرگ شدم تجربه هاي زيادي تو همه مسايل از جمله سكس دارم...سكس فاميلي رو مي پسندم ولي از سكس با خواهر و مادر متنفرم و اونو يه جور خيانت به خود ميدونم...به هر حال اين عقيده منه... شايد به خاطر همون شرايط محيطي كه گفتم يا به هر دليل ديگه تجربه سكسيم به نسبت سنم زياده(خدا رو شكر!!!) خاطره اي ميفرستم مربوط ميشه به 3 سال پيش،زمانيكه 18 سالم بود... 5ماه بود كه عموم فوت كرده بود،خدا بيامرز كارمند يكي از ارگانهاي دولتي بود كه به خاطر همينم مجبور به مهاجرت به يه شهر ديگه شده بود...32 سالش بود و 5 سال از زنش بزرگتربود وبا منم خيلي ندار بود كه تو يه تصادف مرد... زن عموم دختر يكي يه دونه يه آدم خرپول گردن كلفت بود و بعد از مرگ عموم كارهاشو كرده بود و ميخواست برگرده تهران،از اونجا كه من و عموم سري از هم سوا بوديم، به عموم كه تو شهر غريب بود خيلي سر ميزدم و با زن عموم هم خيلي صميمي شده بودم،تازه پيشم رو تموم كرده بودم و تو نخ كنكور هم نبودم!!خلاصه قرار شد چون زن عموم داداش نداشت و باباي كون گشادش هم تو تهران كار زياد داشت من برم كمكش تا توي 2_3 روز راه بيفتيم و بيايم... دقيقا يادمه سه شنبه بود كه رفتم اونجا...2 ماهي ميشد كه تو كف كس بودم،خداييش تو فاز كردن زن عموم كه نبودم هيچ،اصلا فكرشم نميكردم اما به دلم صابون زده بودم كه با رابطه دوستانه اي كه باهاش دارم و زن عمو كه با من راحته شايد بشه يه كم بمال بمال راه انداخت!!! آخرين مراحل كاراي محضري واگذاري مستغلاتي كه عمو به نام زن عمو(سميرا) كرده بود روز چهار شنبه تموم شد،تابستون بود و ساعت حدود 6 بود، سميرا يه دامن اندامي بلند مشكي تنش بود و يه تي شرت ليمويي...از گردي كه از زير تي شرتش بيرون زده بود تابلو بود كرست نبسته،البته من در جريان بودم كه روي سينه هاش عمل زيبايي انجام داده و سينه هاي ناز و قشنگش براي سيخ واستادن نيازي به كرست ندارن... يه هندونه آورد و اومد كنار من كه تو ايوون نشسته بودم نشست،گفت بهبود جان زحمت اين كرگدنو بكش،گفتم زن عمو اين بدبخت(هندونه) كجاش ‌شبيه كرگدنه؟گفت :آخه من از چيزاي كلفت مور مورم ميشه واسه همين گفتم كرگدن آخه اينم پوستش كلفته ...تو فاز آمار گرفتن ازش نبودم ولي با حرفي كه زد آقا تيمور(كيرمو ميگم!!!) قلقلكش اومد شديد، كرمم بالا گرفت و گفتم همه چيزاي كلفت؟؟؟با يه لحن خاصي گفت حالا بماند،اينجا بود كه تصميم گرفتم راه عمومو ادامه بدم و هر طور شده سنگرشو حفظ كنم...هندونه رو بريدم و مشغول خوردن شديم لاكردار خوب هندونه اي بود،قرمز و شيرين.به سميرا گفتم زن عمو مثل اينكه همه چيزاي كلفت بد مزه نيستنا...گفت بهبود خيلي داري شيطوني ميكني، منم گفتم اي بابا بهبوده و اين شيطنتاش ديگه!!!ساعت دم دماي 7 بود كه زن عمو رفته بود دستشويي و داشت برميگشت،منم پاشدم كه به بهونه دستشويي رفتن يه مالش بهش بدم،قبل از دستشويي يه راهروي باريك بود كه دستاشونو اونجا ميشستن،داشت دستاشو ميشست كه من از پشتش رد شدم و تيمور رو ماليدم درش،چون ميخواستم منظورمو بگيره و فكر نكنه شوخيه اين كارو يه كم با شدت انجام دادم و مدت بيشتري از يه رد شدن معمولي طولش دادم يه ويشگون ريز هم از كنار بازوش گرفتم كه هر بزغاله اي منظورمو ميگرفت چه برسه به سميرا كه هفت خطيه واسه خودش،اين كارو كه كردم يه نگاهي به من و ابول نيم خيزم كرد ،يه كم سرخ شد و سريع برگشت تو ... از دستشويي كه اومدم ديدم لم داده رو مبل و هيكل قشنگشو مثل يه تابلو واسه من حشري به نمايش گذاشته،گفت بهبود ماشالا بزرگ شدي بايد يه چيزايي رو ياد بگيري...ريدم به خودم،گفتم حتما شاكي شده و دهنم گاييده است.. پرسيدم مگه چي شده زن عمو؟؟ گفت يه وقتايي آدم بايد براي رسيدن به چيزي كه ميخواد بهش برسه ريسك كنه ،ريسك كردن هم يا آدمو نابود ميكنه يا موفق... اينو كه گفت من رفتم تو بهر فاز منفي حرفش و گفتم اين تا خشتكمو به خاطر يه مالش رو سرم نكشه ول كن نيس .. همش تو فكر بودم ،نفهميدم كي وقت خوابيدن شد..اون تو اتاقش ومنم بس كه گرم بود تو راهرو ميخوابيدم... نصفه شب بود كه هنوز خوابم نبرده بود و از طرفي تيمور هم بد جوري بي تابي ميكرد،دلو زدم به دريا و گفتم ريسكه رو بكنم بهتره تا اينكه تو كف بمونم... رفتم در اتاقشو كه نيمه باز بود آروم باز كردم چون لولاي دره خراب بود و كيري صدا ميداد... هنوز همون تي شرت تنش بود ولي دامنو عوض كرده بود و يه شلوار راحتي سفيد پوشيده بود... انقدر شلوارش نازك بود كه راحت زير نور مهتاب و چراغ خواب شورت راه راه زرد و قرمزش قابل تشخيص بود...اروم رو تختش نشستم و موهاي بلند و نرمشو نوازش كردم...مخم داغ كرده بود و از شدت اضطراب قلبم تند تند ميزذ...واقعا هيكل سميرا تكه،تخت دو نفره بود و سميرا طاق باز خوابيده بود(يعني روش به سمته بالا بود و ملافه هم ننداخته بود از گرما)... كنارش دراز كشيدم و دست راستشو با دست چپم گرفتم.دسته نرمش حتي يه مو هم نداشت، نميدونم باور ميكنيد يا نه اما من تو همون حال خيلي آروم بيدارش كردم،معلوم بود خيلي وقت نيس خوابش برده،بيدار كه شد با يه لحن عادي گفت چيه ترسيدي تو هال لولو بخوردت؟؟ گفتم سميرا(براي اولين بار به اسم صداش كردم) اومدم كه ريسك كنم اما يه ريسك موفقيت آميز...از جاش بلند شد و همونجا نشست،تو چشام خيره شد،جذابيت چشاش برام دو برابر شده بود،چشامو بستم و آروم گفتم:ميخوام بهترين سكس عمرتو بهت هديه بدم!!! با همه اعتماد به نفسي كه داشتم جرات باز كردن چشامو نداشتم كه تماس داغترين لب دنيا رو روي لبم حس كردم...آره من موفق شده بودم نازترين و شايد خوش هيكل ترين زني رو كه ميشناختم به سكس با خودم اونم تو يه شرايط رويايي بدون سر خر و...راضي كنم!!! لباشو خوردم و اونم وحشيانه لب منو مورد تاخت و تاز قرار ميداد،گفت ديدي هميشه هم ريسك كردن بد نيست؟؟؟دستم گذاشتم رو سينه هاش و اون سينه هاي خوش تركيب سفت رو ميماليدم،حس وصف نشدني بود..سميرا اشتياق زيادي داشت كه لب بازي كنه و لبمو رها نميكرد&فكر ميكنم به خاطر مشكلات عاطفي و جنسي كه تو اون5 ماه بدون عمو م براش پيش اومده بود اينطور ميكرد...تي شرتشو در آوردم و سينه هاي بزرگ و فوق العاده اغوا كننده اش رو جلوي چشام ديدم.استثنايي بود..نميدونم چقدر ولي اينقدر خوردمشون كه صداي سميرا از شدت حشرش به گوش نميرسيد.. كشيدمش رو خودم و همزمان با دستام سينه هاش رو ميماليدم و با زبونم گردنشو و لاله هاي گوشش رو ميمكيدم تو اوج لذت بود و منم همينو ميخواستم،چون حس ميكردم تو اون لحظه خيلي خيلي دوسش دارم... خلاصه کم کم اومدم پايين و شروع کردم به ليس زدن شکمش حسابي حشري شده بود منم کيرم داشت شلوارمو پاره مي کرد خلاصه بهر بدبختي بود کمرويي رو گذاشتم کنار و شلوارشو آروم آروم کشيدم پايين، سرمو بردم لاي پاهاشو با زبون شروع کردم به بازي کردن با چوچولش از روي شورتش،شورتش خيس خيس بود..با حالت شهوت بار وبا صداي مملو از هوس از من ميخواست كه كارو تموم كنم،گفت بهبود زود باش من يه بار اومدم...از خود بي خود شده بودم كه گاز هاي آروم و نرمش روي بازو هام باعث شد كه به شدت تحريك بشم. با دست روي رانهايم بازي ميكرد... شروع كرد به بوسيدن شورتم. لبه هاي شورتم رو ميگرفت و بدون اينكه اون رو كاملاً از پام در بياره به نوك آلتم كه از بالاي شورت بيرون زده بود زبان ميزد. بالاخره شورتم رو در آورد. تخم هاي من رو توي دهانش مي چرخوند. وقتي رضايت داد كه دست از اين كار برداره نوك سينه هاش رو به دهانم نزديك كرد. وقتي ميخواستم آنها رو بخورم خودش رو عقب ميكشيد. اينكار رو اونقدر تكرار كرد و اونقدر با اين روش منو تحريك كرد كه ديگه طاقتم تموم شد...روي تشك خوابوندمش و گفتم خانمي برم..گفت من يه ساعته ميگم برو،تو حاليت نيس!!! دروغ چرا؟؟حقيقتش بس كه تحريكم كرده بود بعد از چندبار تلمبه زدن توي گرمترين و تنگترين كس دنيا داشتم ميومودم كه گفت فقط تو نريزي كه منم در آوردم و روي نوك سينه هاش خالي كردم،از ديدن صحنه كه آبم از روي سينه هاش حركت ميكرد و لاي سينه هاش ميرفت اونم براي دومين بار اومدو... از شدت خستگش همونجا خوابيديم و صبح فردا رو با يه دوش دو نفره ويه سكس تاريخيه ديگه شروع كرديم!!!
     
صفحه  صفحه 12 از 80:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  79  80  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.