| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 12 از 60:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  59  60  پسین »  
#111 | Posted: 21 Jan 2011 02:01
من و زن عمو


سلام اين داستان بر ميگرده به 3 سال پيش كه من 16 سالم بود . من زن عموم رو خيلي دوست داشتم و هميشه ميرفتم خونشون به بحانه ي بازي كردن با بچه هاش ، زن عموم خيلي جلوي من راحت بود و هميشه با تاپ شلوارك يا لباس خوابش راه ميرفت اخه فكر نمي كرد كه من بهش نظر داشته باشم . من هم هميشه ي خدا تا وقت پيدا ميكردم استفاده ميكردم به بدنش نگاه ميكردم خيلي بدن قشنگي داشت سينه هاي بزرگ كه اكثر اوقات تا وسطاش مشخص بود ولي حيف كه نميشد اون نوك سينه ي نازش رو ديد پاهاي كشيده و گوشتي و كون برجسته و نرم .زن عموم وقتي با لباس خوابش ميومد جلوم رونهاي تپل و گوشتيش معلوم ميشد و من رو حسابي حشري ميكرد !!! بالاخره من پسر بودم و اون موقع اوج نيازهاي جنسيم بود . خوب منم تا يه جايي ميتونستم خودم رو كنترل كنم ولي زن عموم نا خواسته وقتي با اون لباسا ميومد جلوم من رو ديونه ميكرد . يه بار وقتي با خانواده ي عمومينا رفته بوديم شمال سعادت به من رو اورد و صبح ساعت 6 از خواب پريدم ، خيلي گشنم بود واسه همين از اطاق اومدم بيرون و رفتم سر يخچال يه چيز خوردم و اومدم برم دستشويي فرنگي كه تو حموم بود كه ديدم خيسه و متوجه شدم كه يكي حموم بوده خواستم برم اون يكي دستشويي كه بغل اطاقه عموم بود كه ديدم لايه در بازه منم كه عاشق اين بودم كه زن عموم رو ديد بزنم واسه همين رفتم و از لايه در تو اطاق رو نگاه كردم . واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي من داشتم بدن لخت زن عموم رو ميديدم ، زن عموم داشت با هوله موهاش رو خشك مي كرد و بعد شروع كرد به خشك كردن بدنش اول رفت سراغ سينهاش وبعدم بقيه ي بدنش بعد رفت طرف چمدونش و يه شرت وسوتين قرمز و صورتيه راهراه برداشت و پوشيد ، واي كه من داشتم ميمردم وقتي ميديدم داره سينهاش رو ميزاره تو سوتينش . اون روز گذشت و من 4 روز بعد از اين كه از مسافرت برگشتيم صبح رفتم خونشون و قرار بود تا شب وايسم تا بابام بياد دنبالم . اون روز با لباس خوابش اومد جلوم يعني يه پيرهن يك سره تا وسطاي رونش ! صبح يه كم تو كاراي خونه بهش كمك كردم تا ظهر شد و زن عموم رفت رو تخت خوابيد و پسر عموم كه 2 سالش بود ( معين ) رو هم بغل خودش خوابوند به منم يه بالش داد و گفت بخواب . منم كه اصلا خوابم نميومد دراز كشيدم و داشتم فكر ميكردم كه چي ميشه كه يه سكس باهاش داشته باشم . كه يهو يه فكر به سرم زد كه وقتي خوابه برم سراغش ! صبر كردم تا خوابش ببره ، بعده يك ربع متوجه شدم كه خوابه واسه همين يواش يواش رفتم طرف اطاق خوابش . خيلي اروم خودم رو بهش نزديك كردم خيلي قلبم تند ميزد و ميترسيدم ولي شهوتم به ترسم قلبه كرد و جرات كردم دستم رو ببرم طرفش ! دستم رو گذاشتم رو پاش و نوازش كردم خيلي نرم بود اوردم بالا تر و به رونه تپلش رسيدم اروم نوازش ميكردم و ميبوسيدم . دستم رو از روي رونش برداشتم و از روي پپيرهن گذاشتم رو سينه هاش .سوتين نبسته بود و من خيلي راحت نوك سينش رو لمس ميكردم . از رو لباس كلي نوك سينش رو بوسيدم خيلي حشرم زده بود بالا ، پيرهنش رو زدم بالا و از رو شرت كسش رو مالوندم خيلي حال ميداد . منم كه داشتم ديوونه ميشدم تصميم گرفتم شرتش رو بكشم پايين و كس نازش رو ببينم . اروم شرتش رو كشيدم پايين كسش رو ديدم و ناخاسته رفتم طرفش تا بخرم . تا زبونم رو بردم لاي كسش يهو معين از خواب پريد و شروع كرد به گريه كردن . زن عموم با گريه ي معين بيدار شد و من و خودش رو در اون وضعيت ديد . دلم ميخواست زمين دهن باز كنه برم توش ! داد كشيد و محكم زد تو گوشم ، منم گريم گرفت و گفتم من واقعا دوستت داشتم و دارم ، به خاطر همين اين كار رو كردم زن عموم هم كه دلش واسه گريه هام سوخته بود بغلم كرد و گفت ازت توقع نداشتم لا اقل به خودم ميگفتي ، منم گفتم روم نميشد چي ميگفتم ؟؟؟؟؟!!! بهم گفت حالا ارضا شدي يا بازم ميخواي ؟ منم با كمال پر رويي گفتم مگه ميشه ازت دل كند . انقدر خوش سكسي كه 100 بار اب طرف بياد بازم دوست داره باهات حال كنه . خنديد و كفت پس فكر كردي عموت براي چي با من ازدواج كرد خندیدم و محکم به خودم چسبوندمش لبام رو رو لباش گذاشتم و...
     
#112 | Posted: 1 Feb 2011 21:29

سکس احساسی با دخترخاله
این اولین داستان من هست ، تجربه ی شخصیمه و فکر کنم دیگه چیزی ننویسم و آخریش هم باشه.
من علی یه پسر 23 ساله خوش اندام و خوش قیافه ام. تا الان فقط هفت هشت تا دوست دختر داشتم ، کلا اهل نوسازی و دختر عوض کردن نیستم و معمولا تک پر هستم اما از همشون به راحتی پا گرفتم. 7 سال تئاتر کار کردم ،با کلاسم و وضع مالیمون هم خوبه ، تو این داستان زیاد تیکه می پرونم که خودمونی باشه ، یه موقع نگید این چقد ندید بدیده.
خاطره ای که می خوام بگم مال همین یه هفته پیشه و داغ و تازه است ، اونقدر که کیرم هنوز از شیو اون روز ، کچل مونده.
آهان راستی ساکن تهرانم داستان از اینجا شروع شد که این پسر خاله من یه شرکت خفن حسابداری داره (منم مخ حسابداریم اما دانشگام تموم نشده) زنگ زد بهم و گفت پاشو بیا اینجا در مورد کار با هم صحبت کنیم، منم که عاشق اصفهان گردی ، (پسر خالم و دختر خالم و خالم اصفهانن ، همشون هم تشکیل خوننواده دادن) ، امتحانا هم که تموم شده بود ، قبول کردم و رفتم اصفهان خونشون، زنش و بچه هاش رفته بودن مسافرت شیراز ، من و پسر خالم بودیم.
ساعت 11 شب رسیدم خونشون و در بدو ورود یه شرت قرمز روی تختشون توجهم رو جلب کرد، خلاسه شب شد و رفتم این شرت و وارسی کنم ببینم سایز کون زن پسر خالم چنده، یه دستی هم به سرو روش کشیدم، اما فردا صبحش فهمیدم این شرت پسر خالمه و کلی ضایع شدم. (آخه مرد گنده شرت قرمز می پوشه ؟) البته اینم بگم من اهل خود ارضایی نیستم ، همیشه دوست دخترام دم دستم بودند که ارضام کنند.
خلاصه با پسر خالم یه کم کس شعر گفتیم و فردا ظهرش دختر خالم دعوتمون کرد.
حالا این دختر خالم از من 10 سال بزرگتره یه بچه 4 ساله هم داره و تو بچگی همیشه منو دوست داشت و به دید خواهری همش ماچم می کرد، واقعا خواهری بودا، منم داداشی بودم.
رسیدیم خونشون( خونه ی توپپپ و با کلاسی بود) احوال پرسی کردیم و دست دادیم، صورتش گرد و موهاش کوتاه و پوستش سفیده سفید ، چشم و ابرو درشت، البته به کمی چاق شده بود.
شده بود عین بچه کوچیک ، می خواستم بگیرم لپشو بکشم و گازش بگیرم (حس سکسی نیستا ، حس معمولیه). ناهار خوردیمو این هر وقت دولا می شد من خط سینه هاشو می دیدم ، یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه حس سکسی بهش دارم،
بچه هایی که با حس باشن می دونن چی می گم، کیر آدم بلند نمی شه و حس کلاسیک سکس با نهایت احساس.
خلاصه من هی به این خط سینه هاشو روناش نگاه می کردم و هی دلم یه جوری می شد. ناهارو خوردیم و همه رفتن خوابیدن، منم تو حال دراز کشیده بودم، که مهتاب (اسم دختر عموم) رفت تو آشپزخونه ظرف بشوره. یه حسی بم می گفت پاشو برو تو آشپز خونه، منم رفتم آشپز خونه و با هم تعریف کردیم از قدیما و بازی و این چرت و پرتا ، منم تو صحبتام چند بار گفتم که من خیلی اون موقع ها دوست داشتم. دیگه آخر صحبتام طاقت نیووردم و گفتم مهتاب تو همین الانم عین قدیما دوست داشتنی هستی و منم هنوز دوست دارم. (مونگول امعنیشو نفهمید و فکر کرد دوست داشتن معمولیه ، گفت که منم همینطور)
هیچ چی بعدش بقیه بیدار شدنو و منم گفتم یادم باشه بعدا بهت بگم یه چیزیو.
شب همونجا خوابیدیمو صبح همه رفتن سر کار.
یه چیزیو اعتراف کنم، من تو زندگیم همیشه شانسم goh بوده. اما نمی دونم چی شد ، یه دفعه شانسمون گل کرد و مهتاب مثل اینکه یه چیزی جا گذاشته بود ، برگشت بیاد برش داره ، مثل اینکه بیمه ی یکی از کارمنداشون بود.
منم تازه بیدار شده بودم و صبحونه از این غذاهای با کلاس که می ریزن تو شیر خورده بودم.
دیدم که اومد و رفت پشت کامپیوتر و می خواست فایل بیمه ی این یارو رو پرینت کنه ، بافر پرینتر پر بود ، بلد نبود خالیش کنه ، گفت علی بیا اینو بلدی ؟
منم رفتم و بهش یاد دادم، فاصله ی صورتامون خیلی کم بود یه نگاه عمیق بهش کردم و با ناراحتی (الکی) پاشدم رفتم تو بالکن (همون تراس) ، رو صندلی استراحت ،( از اینا که مثل roroak می مونن) نشستم و خیره شدم به آسمون. (ماهواره تو بالکن بود ، واسه همین حصیر زده بودن، اما می شد به راحتی آسمون رو دید.
مهتاب پرینتشو گرفت و اومد، بهم گفت چت شد یه دفعه ، جواب ندادم، دوباره پرسید ، گفتم یه چیزی بگم قول می دی به یه منظور دیگه نگیری و به هیچ کس نگی؟ جون شوهرتو قسم بخور، گفت باشه قسم می خورم.
گفتم : مهتاب راستش من تورو خیلی دوست دارم، دیدمت تموم خاطرات قبلا واسم زنده شد ، می زاری یه بوس از لپت بگیرم؟ اینو با لحن بغض آلود گفتم (همش تیکه تئاتری بود که دلش بسوزه) اونم دید اینطوریه گفت باشه، لپشو اورد جلو منم از ته دل بوسش کردم ، بعد هم اون منو بوس کرد.
از تراس رفت بیرون منم پشت سرش بودم، نشست رو تخت که از اون زیر ، برگه پرینتو برداره. برگه رو که برداشت اومد بالا من پشت گردنشو بوسیدم، ا اومد چیزی بگه، دوباره لپشو بوسیدم و گفتم دلم تنگ شده دلم می خواد هزار تا بوست بکنم اونم نمی دونست چی بگه، هیچی نگفت چون هنوز تو باغ خواهر برادری بود، منم هی لپشو بوس می کردم ، دماغش ، چونش ، چشمشم بوس می کردم. همینطوری در حین بوسیدن خم می شد(نشسته بود رو تخت دیگه) سمت عقب منم هی بیشتر با بوس هلش می دادم که یه دفعه از بس هم شد عقب خوابید رو تخت منم کنارش بودم ، لبمو گذاشتم رو لبش و با تموم حسم بوسیدمش و تو بغلم گرفتمش، یه دفعه گفت علی زیاده روی کردی و اومد پاشه ، نزاشتم و بهش گفتم دوست دارم و دوباره لبشو بوسیدم، و برش گردوندم سمت خودمو بغلش کردم و لبشو می خوردم ، اونم دیگه چیزی نگفت.حدود 10 مین فقط لبشو می خوردم که اون آخراش دیگه با من همراهی می کرد، وقتی دیدم همراهی می کنه زانومو گذاشتم لای پاش، و کم کم اووردم بالا تا چسبید به کسش و کم کم خیلی خیلی آروم کسشو می مالوندم با پام. از یه طرف هم بدنشو می چسبوندم به خودم که این باعث می شد سینه های 75ش بچسبه بهم و با همون ریتم زانوم سینه ش رو هم می مالوندم. وقتی فهمیدم کاملا حشری شده ، دکمه های مانتوش رو باز کردم و از روی تاپش سینه شو مالوندم و دیگه ریتم پاهام لای پاش تند تر شده بود. کم کم دستمو بردم زیر تاپش رو شکمش. ، یه چند دقیقه ای نوازشش کردم تا حسابی حشری شد، بعد اروم اروم شعاع مالوندمو بیشتر کردم و رفتم طرف سینه اش، با دستم رو شکمش دور می زدم، نوک انگشتمو می کردم زیر خط سوتینش . نگاه کردم به سوتینش
وای سوتین مشکی ، روی این بدن سفید ، داشتم دیوونه می شدم. و شعاع دایره مالوندنم رو بیشتر می کردم، پاهام هم که دیگه آشکارا داشت کسشو می مالوند، اونم هیچی نمی گفت چون لبم رو لباش بود ، فقط نفساش تندتر می شد.
اینقدر شعاع دستمو زیاد کردم که نصف بند انگشتم زیر سوتینش بود، دیگه سوتینشو زدم بالا و با دستم یه سینه اشو گرفتم و شرو کردم به مالوندنش اما سرشو نمی مالوندم (حالا بعد می گم واسه چی)، وقتی حسابی حشری شد، همونطور خوابیده مانتو و تاپ و سوتینشو و تی شرت خودمو در اوردم . وای ی ی ، چی بودددددد، شرط می بندم اگه ببینین ، چه دختر چه پسر ، ارضا می شین. خداییش محشر بود. دیگه اوج حشر بود و لباشو گاز می گرفت ولی هنوز شرم داشت صداش در بیاد.بالا تنه لخت ، پایین تنه شلوار لی تنگ ، اینقدر حشری بود که اصلا نمفهمید لختش کردم، هنوز هم لباش تو دهنم بود و پاهام لای پاش و با دستم یه سینشو می مالوندم. (اگه نوکشو می مالوندم، یه دفعه یه شوک بهش وارد می شد و ممکن بود به خودش بیاد و از شرم و حیا نزاره من لباسشو در بیارم،) (اهان راستی اون دستم هم زیر بدن خودم بود) حالا شروع کردم از گردنش خوردن و دست پایینیم از زیر بدنم اوردم روی شکمش و دوباره میمالوندم و با همون طیف دایره ای رفتم سراغ شکمش و شرتش ، لبام هم هنوز تو دهنش بود و با همه احساس می خوردمشون، دکمه شلوارشم آروم باز کردم ،حالا دیگه لبشو ول کردم و میومدم پایین تر و همونطور مک می زدم و با دهنم بدنشو خیس می کردم، همزمان با اینکه رسیدم به سینه هاش، دکمه های شلوارش رو هم باز کردم، و نوکه سینه هاشو گذاشتم تو دهنم آهههش بلند شد و مثل یه بچه شروع کردم به خوردن و اینقدر حشریش کرده بودم که فقط آه می کشید وقتی شلوارشو رو هم از پاش در اوردم نا نداشت تقلا کنه ، شرتش هم مشکی ، کسش زیر شرتش غوغا می کرد ، خیس خیس ، سینه هاشو با ولع می خوردم و دستم هم تو شرتش ، کسشو می مالوندم. تو آسمون بودم، مهتاب جونم تو بغلم و پر از حشر .
تو همون حین شرتشو از پاش در اوردم ، بهش گفتم مهتاب نمی خوای چیزی بگی ، وسط آه کشیدناش با همون ناز همیشگیش گفت علی دوست دارم. بکن.
من دیگه داشتم می مردم از حشر، نفهمیدم چطور لخت شدم، و پاهاشو باز کردم و کیرمو گذاشتم در کسش و تا ته فرستادم تو. وای تو یه لحظه اینقدر بهش لذت وارد شد که بی حس بی حس شد، منم که کس داغ و تنگ اینو حس کردم بی اختیار افتادم روش، نگاش کردم فکر کردم بیهوش شده، تو همون حالش گفت علی دیوونتم ، علی توروخدا ، منم دستامو گذاشتم رو سینه هاش و شروع کردم کیرمو عقب جلو کردن ، میوردم بیرون و تا ته می کردم تو اصلا اینگار این کس رو واسه من ساختن، همزمان سینه شو می مالوندمو می کردمش، تا حس می کردم آبم داره میاد، کیرمو فوت می کردم. تو همین حین که کیرم تو کسش بود و تلنبه می زدم با یه تکنیک خیلی خاص برگش و به پشت خوابید، بدون اینکه تو کارمون لطمه ای وارد بشه. اینطوری کسش تنگتر می شد و بیشتر حال می کرد. منم که کونشو دیدم اصلا یه دفعه انرژیم دوبرابر شد ، با دستام کونشو می مالوندمو مثل این وحشیا می کردمش اونم که اون زیر دیگه نا نداشت اه اه کنه. اون روز مهتاب 7 هشت بار ارضا شد.اینقدر عقب جلو کردم
که دیدم داره آبم میاد ، همونجا تو کسش خالی کردم، و کنارش دراز کشیدم ، اما انگشتام تو کسش بود و می مالوندم تا دوباره ارضا شد. وقتی اینو دیدم دواره شق کردم، مهتابو رو به پهلو خوابوندم و گفتم کیرمو بخور عزیزم، اونم با ملافه تخت تمیزش کرد و در عین بی حالی آروم آروم مک می زد و اینگار داره شیر می خوره، منم که فقط اه و اوه می کردم، داشت آبم میومد ، از دهنش کشیدم بیرون و یه کم فوتش کردم ، گفتم روبه پهلو (برعکس) بخواب و کونتو بده طرف من، اونم همینکارو کرد و منم سر کیرمو تفی کردمو با کلی زحمت کردم تو کونش، همزمان کسشو می مالوندم ، و هر وقت کم می وردم با آب کسش کیرم و خیس می کردم، خلاصه تو همون حین مهتاب بازم ارضا شد و منم همون موقع آبمو کامل ریختم تو کونش. یه لب طولانی ازش گرفتم و همونطور لب تو لب هم خواب رفتیم.
خلاصه بی هوش افتادیم رو هم و تا 16 خوابیدیم و بعدش هم سریع لباس پوشیدیم که شوهرش و بچه اش از مهدکودک میاد ، ضایع نباشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#113 | Posted: 5 Feb 2011 17:29

بهترین زندایی
از همون اول دوسش داشتم از همون وقتی که دیدمش از همون روز که رفته بودیم خواستگاریش اره برای داییم رفته بودیم خواستگاری و من 10 سالم بود نمیدونم چرا اما منم با خودشون برده بودن من یه بچه ی شیطونو بازیگوش بودم و اون موقع ها زیاد این چیزا حالیم نبود که برا چی اومدیم اینجا خنشون یه خونه ی متوسط تو یه جایه متوسط شهر بود منو داییم با مادر بزرگم بودیم در زدیم و بعد از 2دقیقه در باز شد و رفتیم تو خونه ی بزرگو قشنگی بود بعد از سلامو علیک رفتیم بالا و من چون نمیدونستم برا چی اومدیم.

به کار خودم مشغول بودم و داشتم رو پله ها بازی میکردم از پله ها رفتم پایین و رسیدم به اخرشون که زیر زمین بود اونجا مشغول بودم که یه دفعه یه چیزی دیدم یه دختر ناز 20 ساله که داشت از حموم میومد یبرون تو همون نگاه اول با اینکه نمیدونم چرا ولی خیلی ازش خوشم اومد همونجا وایستادم و نگاه کردم موهای طلایی قد 170 سانتی هیکل مانکنی که داشت جلوی من لباس می پوشید البته منو نمیدید ولسی چون ترسیدم یکی بیاد سریع رفتم بالا داییم اینا مشغول حرف زدن بودن بابا ی اینا مرده بود و شهید شده بود و 2تا خواهر بودن با یه برادر و یه مادر مهربون که معلوم بود خودشونو از قبل برای بله گفتن اماده کرده بودن چون دایی من واقعا هیچی کم نداره یه پسر خوشتیپ و دختر کش البته وضع مالیش زیاد خوب نبود من تو فکرای خودم بودم و با اونا کاری نداشتم چند دقیقه نشسته بودم که دیدم یه دختر که واقعا به نظر من تو زیبایی هیچی کم نداشت اومد تو و چایی تعارف کرد نمیدونم چرا اما من از همون لحظه ی اول بهش یه حس خاصی داشتم خلاصه اونشب گذشتو 2ماه بعد مراسم عقد داییم بود من که لا همه چیزو فراموش کرده بودم اصلا نمیدونستم داییم داره با کی ازدواج می کنه تو مراسم که بودیم چون بچه بودم میتونستم به قسمت زنا برم به خاطر همین من رفته تو قسمت زنا البته اون موقع حسه خاصی نداشتم و داشتم با بچه ها بازی می کردم تا وقتی که دوباره زنداییمو دیدم این دفعه دیگه واقعا محشر شده بود شاید اگه هر کس دیگه ای جای داییم بود پیش مهمونا یه بلایی سرش میاورد بازم بهم همون حس دست داده بود و احسالس میکردم خیلی دوسش دارم البته معلوم بود اونم منو دوست داره ولی نه از نوع دوست داشتن من چون همیشه باهام شوخی میکرد و سربه سرم میذاشت.

تو مدتی که عقد داییم بود ما زیاد باهم رابطه داشتیم الببته خوانواده هامون و من همیشه وقتی میرفتیم پیشه داییم اینا سریع میرفتم پیشه زنداییم ئ اونم منو خیلی تحویل می گرفت و دوسم داشت و همیشه بوسم می کردراستی اسمش مریم بود و قرار شده بود طبقه ی پایین خونه ی پدر بزرگم زندگی کنن و من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده بودم البته نه به خاطر اینکه میتونم بیشتر دیدش بزنم به خاطر اینکه من هم داییم و هم زن داییمو خیلی دوس داشتم راستش همیشه غبطه ی داییمو میخوردم و همیشه ارزو می کردم ایکاش زندگی منم مثله داییم بود الانم همین حسو دارم حدود یه سال گذشتو وقت عروسی داییم شد یه عروسی با کلا س تو یه تالار قشنگ شهر بعد از مراسم تالار رفتیم دنباله ماشین عروسو خلاصه کلی خوش گذشت و عروسو بردیم خونه من از خاصیت کوچیک بودنم استفاده میکردم و همیشه پپیشه زنا بودم ما یه مراسم داشتیم که یه بچه یه پنجاه تومنی رو میگیره و میدوعه و عروس باید اونو دنبال کنه و بگیردش از شانس خوبه من قرار شد اون بچه من باشم خلصه پلو گرفتم و شروع کردم به دوییدن ولی زن داییم منو گرفت و همونجا یه گازم گرفت و بوسم کرد و رفت خیلی ناراحت شده بودم یه جورایی حس بدبختی می کردم و زده بودم زیره گریه.

خلاصه عروسی تموم شد و همه رفتن خونه خود ولی چون ما خانواده ی داماد بودیم نرفته بودیم اونشب شب زفاف بود و داییم اینا رفته بودن پایین ولی من دلیلشو نمیدونستم همون شب اول داییم اینا دعواشون شد و کلی شیشه میشه شکست و زن داییم وسایلشو برداشت و میخواست بره راه افتاد تو کوچه ولی نو مادر بزرگم رفتیم دنبالش و برش گردوندیم ولی داییم گربه رو دمه حجله کشته بود و از اون به بعد زن داییم شده بود یه زنه مطیع خلاصه ما چون خونمون نزدیک خونه ی مادر بزرگم بود بیشتر وقتا اونجا بودیم و حسه من هر روز نسبت به زن داییم بیشتر میشد یه روز که رفته بودیم اونجا و من داشتم تو حیاط برا خودم بازی میکردم یه صداهایی شنیدم و فهمیدم که از خونه ی داییم اینا میاد و چون پنجرشون نزدیک اتاق بود رفتم نزدیک پنجره البته پرده داشت و چیزی دیده نمیشد اما من میشنیدم که زرن داییم می گفت محمد نه درد میاد نه محمد نکن و بعد از چند لحظه صدای اه و اوه زنداییم بود که میومد من اون موقع ها یه چیزایی در این موردا میدونستم و فهمیدم دارن چیکار میکنن ولی ترسیدم و سریع رفتم بالا چند مدت گذشت و فهمیدیم که زن داییم حاملس ما حالا بیشتر اونجا میرفتیم ولی زن داییم هنوزم منو همون جوری مثله قدیم بوس میکرد ولی من دیگه اون بچه ی قدیمی نبودم و بوس کردنای اونو منو به یه دنیای دیگه میبرد همیشه پیشه من راحت می گشت و همیشه با من جوره دیگه ای رفتار می کرد من دو تا پسر خاله داشتم که اونا هم تو کفه زن داییم بودن ولی چون من از اونا کوچیکتر بودم زن داییم زیاد به اونا محل نمیذاشت بچه های داییم به دنیا اومدن یه دوقلوی خیلی خشگال یه پسر و یه دختر من بازم به داییم حسودی کردم و گفتم خوش به حالش بگذریم بریم سره داستان اصلی رفت و امد های ما ادامه داشت تا وقتی که برای داییم یه کاره خوب جور شد و رفتن خونه ی خودشون و منت دیگه کمتر زن داییمو میدیدم هنوزم با دیندننش یه جوری میشدم با اینکه 16 سالم شده بود ولی زن داییم هنوز باهام همون رفتار بچه گیرو داشت و همیشه باهام شوخی میپرد یادمه همیشه بهش دست میدادم و اون وقتی منو میدید میگفت پیمان دیگه بزرگ شدیها اینا گذشت تا وقته عروسی دایی کوچیکم رسید اونم یه زن انتخاب کرد و قرارا شد 1ماه دیگه عقد کنن روز عقد کنون همه خونهی مادر بزرگم بودیم و قرار بود مرالسم اونجا باشه داشتیم کار میکردیم و زن داییمم بود که مادر بزرگم گفت یخ نداریم چون خونه ی داییم اینا نزدیک خونه ی مادر بزرگم بود زن داییم گفت خونه ما هست و من میارم ولی گفت چئن زیاده یکی باید باهام بیاد و بهترین فرصت برای من جور شد زن داییم گفت پیمان پاشو بریم یخارو بیاریم و من از خدا خواسته قبول کردم راستش داشتم به خودم یگفتم این بهترین فرصته و نباید از دستش بدم راه افتادیم تو راه حس کردم زن داییم داره یه جور دیگه باهام حرف میزنه تو چشاش یه برق خاصی دیدم با اینکه چند سال از ازدواجش گذشته بود و یه بار زایمان کرده بود اما هنوز همون هیکلو داشت پیشه خودم داشتم نقشه میکشیدم که رسیدیم و رفتیم بالا زن داییم گفت بشین و من نشستم و اون رفت یه چیزی بیاره تا بخوریم راستش خیلی دلم میخواست پاشم همونجا بقلش کنم اما روم نمیشد زن داییم شربت اورد و گفت پیمان الان زوده بریم و بیا یه زره بمونیم رنگش پریده بود چون هوا خیلی گرم بود گفتم زن دایی حالت خوب نیست گفت اره یه کم گرممه شربتو خوردیمو گفت رفت لباساشو در اورد با یه تاب و شلوار تنگ اومد کنارم نشست البته این عادب بود چون همیشه اینجوری بود بهم گفت ماهواررو روشن کن و من روشن کردم رو پی ام سی بود و ارش داشت می خوند اهنگ ارش من دوست دارم داشتیم نگاه میکردیم البته نگاه من همش به زن داییم بود حالش بدتر شده بود و رنگش کلا گچ گفتم زن دایی خوبی گفت اره فقط یه زره فشارم افتاده گفتم وایستا الان یه کم دیگه شربت میارم رفتم تو اشپز خونه شربت ریختم و اوردم وقتی اومدم دیدم زن داییم بیهوش شده خیلی ترسیدم خواستم زنگ بزنم به داییم ولی یه لحظه یه فکری از سرم گذشت دیدم بهترین موقعیت جور شده اول چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده رفتم جلو یکم تکونش دادم بازم هیج عکس الملی نداشت گفتم حال وقتشه لبمو بردم جلو و لباشو بوس کردم کیرم همون لحظه شق شد وای چه لبای نرمی داشت همینجری داشتم لباشو میخوردم و صورتشو بوس میکردم اصلا هم فکر نمکردم که اگه یه وقت بلند شه چی میشه از لباش سیر نمیشدم واقعا لذت بخش بخش بود خوابوندمش رو مبل و بازم شروع کردم به خوردن لباش دماغ کوچوشو میخوردم تمام صورتشو لیس میزدم شهوت همه جامو گرفته بود و دیگه دسته خودم نبو یه لحظه یادم اومد که زن فقط صورتش نیست یه تاب نازک تنش بود که قشنگ سینه بندشو معلوم میکرد درش اوردم یه سوتین سیاه تنش بود داشتم گردنشو میلیسیدم که دستمو کردم زیره سوتینش و سینه هاشو مالیدم که یه لحظه حس کردم زن داییم یه تکنی خورد رنگم پرید و سریع رفتم کنار فکر کنم بیدار بود ولی نمیخواست که من بفهمم 2دقیقه وایستادم دیدم تکون مخورد دوباره رففتم سراغش ولی با احتیاط بیشتر سوتینشو در اوردم و سینه های قهوه ای شو خوردم راستش حس میکردم دارم خواب میبینم ولی اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم و این شهوت بود که دستور میداد اونقدر سینه هاشو خوردم که خسته شدم خواستم برم سراغ شلوارش ولی یه حسی بهم میگف نه ولی شهوت که این چیزا حالیش نیست شلوارش اونقدر تنگ بود به زور درش اوردم وای داشتم دیونه میشدم یعنی اینی که جلومه اونیه که چند سال تو کفش بودم دسته خودم نبود تا شرتشو دیدم پریدم طرفش و شروع کردم به خوردن اصلا دوس نداشتم شرتشو در بیارم داشتم همینجوری میخوردم که بازم حس کردم زن داییم تکون خورد این بار مطمئن شدم که بیداره رفتم بالا سرش و لباشو بوسیدم و گفتم زن دایی میدونم بیداری اگه دوس نداری چشاتو باز نکن ولی اینو بدون این چند سال عاشقت بودم و خیلی دوست داشتم چشاشو باز کرد یه لحظه از خجالت اب شدم و رفتم کناررر زن داییم گفت عیب نداره پیمان منم دوست داشتم ولی فکر نمیکردم تو منو اینجوری دوست داشته باشی. برگشتم طرفش و گفتم عاشقت بودم زن دایی و رفتم تو بغلش شروع کردم به بوسیدنش حس می کردم به عشقم رسیدم لحظه های خیلی قشنگی بود لباشو میخوردم و دماغشو همه جاشو میبوسیدم رفتم سراغ گردنش و یه اه کشید گردنشو خوردم و یواش یواش رفتم پایین بالهای سینه هاشو خوردم و شروع کردم به خوردن نوک سینش عین یه بچه که از مامانش شیر میخوره زن داییم خیلی خوشش میومد و میگفت تو عین بچه ها شیر میخوری گفتم زن دایی جون من بچتم دیگه خیلی سینه هات خوشمزس گفت بخور همش ماله خودت گفتم چشم.

اونقدر خوردم تا خودش گفت بسه گفتم اجازه هست برم پایین گفت تو که هر کاری خواستی کردی دیگه اجازه برا چی یه خنده خیلی خوشگل کرد و من شروع کردم به خوردم شکمشو خوردم نافشو خوردم و در همین لحظه شلوارشو در اوردم دوباره چشم به شرتش افتاد واقعا حشری کننده بود دوباره شروع کردم از رو شرت خوردن که گفت چرا درش نمیاری گفتم من عاشق شورتتم گفت ولی به من حال نمبده گفتم چشم و سریع شرتشو در اوردم یه لحظه حس کردم تو بهشتم اصلا فکرشم نمیکردم زن داییم همچین کسی داشته باشه کسش مثله فیلمای سوپر بود مثله کس دختر بچه ها موهای ریز طلایی داشت و پف کرده بود یه لحظه کنترلمو از دست دادم و حمله کردم به کسش و اقعا انگار داشتم پنبه میخوردم خیلی خیلی خیلی باحال بود پاهاشو باز کردم و شروع کردم به خوردن کسش دیگه زن داییم هیچی نمیگفت و فقط سره منو به کسش فشار میداد و هر چند ثانیه یه اه بلند میگفت اونقدر خوردم تا ارضا شد راستش کلا خودمو یادم رفته بود و فقط دوست داشتم زن داییمو بخورم زن داییم بعد از چند ثانیه گفت تو چرا لباساتو در نمیاری منم تازه به هوش اومدم اما خجالت کشیدم گفتم زن دایی من خجالت میکشم خودت در بیار گفت باشه سرپا شدیم و دوباره شروع کردیم به لب گرفتن زن داییم گردنمو خورد که یه لحظه یه حسه خیلی باحال بهم دست پیرنمو در اورد و شروع کرد به خوردن سینه هام و یواش یواش رفت پایین چهار زانو رو زمین نشست و کمربندوم باز و شلوارمو در اورد کیدم داشت شرتمو پاره میکرد یکم شکممو خورد و رفت پایین شورمو در اورد و شروعبه خوردن کیرم کرد انگار براش خیلی لذت داشت چون خیلی باحال میخورد من حس کردم ابم داره میاد گفتم زن دایی دارم میام گفت تو دهنم خالی کن سرشو گرفتم و چندتا عقب جلو کردم و ابم اومد حس کردم کله بدنم داره خالی میشه ابم که تموم شد ز دایی همشو قورت داد و من ولو شدم و زمین نذاشت کیرم بخوابه و باز اونقدر خوردش تا شق شد گفت سریع تر بکن که باید بریم رفتم سراغ کسش چنند تا بوسش کردم و گفتم چهار دستو پا بشینه سره کیرمو به کسش مالدم و شروع کردم گذاشتن توش وای خیلی لزج بود و خیلی باحال حس کردم همین الان ابم میاد چند بار عقب جلو کردم واقا حس میکردم تو بهشتم خیلی گرمو باحال بود گفتم زن دایی دارم میام گفت بده بخورم دوباره برگشت و کیرمو کرد تو دهنش چند تا عقب جلو کرد و ابم اومد و افتادم زمین زن دایی اومد لبمو بوس کرد و رفت لباسشو پوشید و گفت پاشو سریع بریم منم اماده شدم و رفتیم تو راه ازش کلی تشکر کردم اونم گفت قابل نداشت از اون به بعد یه بار دیگه کردمش که تو خونه ی مادر بزرگم بود اگه خوشتون اومد اونم میزارم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#114 | Posted: 8 Feb 2011 22:34 | Edited By: asal75
سلام..اولین باره مینویسم. امیدوارم خوب باشه....
____
من و آزاده دختر خالم
____________________

اول از خصوصیات خودم میگم تا باهام آشنا شیم،قدم 179 وزنم 75 کیلو چهره زیاد خوشگل نیست اما یه کمی جذابم اما یه زبون دارم که مارو از لونش بیرون میکشه،سنم 21 تقریبا،
یه داداش دارم که ازم کوچیکتره و دوتا خواهر،همیشه شلوارکو رکابی میپوشم تو خونه الا وقتی کسی بیاد خونمون،از لحاظ لباسم نسبتا با پول زیادی که خرج میکنم خوشتیپم،حالا شروع داستان:
من یه دختر خاله دارم اسمش آزادست که من آزی صداش میکنم،ما از بچگی به واسطه رابطه بسیار صمیمی مامانامون باهم بزرگ شدیم اون 2سال از من کوچیکتره.از خصوصیات چهرش بگم به خاطر یه حادثه صورتش چندتا بخیه خورده و لبخندش خیلی سکسیه از لخاظ بدنی قدش حدودا 160 و وزنشم 57(چند روز پیش خودشو تو خونمون وزن کرد نگین دروغ)،تا دیشب که آرزو داشتم بکنمش همین امروز صبح موفق به این کار شدم،23/10/1389
اومده بود پیشم برای امتحان ریاضیاتش(درس دانشگاهش)کمکش کنم از شانس خوبه من،خواهر دوقلو دانشگاه بود داداشم مدرسه،مامی و بابام سرکار،
پس ما باهم تنها شدیم،به محض ورودش به خونه تصمیم گرفتم حتی بزورم شده کونش بزارم اما بعدش ترسیدم که شاید واسم دردسر شه(همینجا بگم گاهی اوقات یه حرفی پشت سر این آزاده بود که مثلا به فلانی داده و ...) این حرفا بهم قوت قلب داد پس به همین دلیل از رو حیاط تا داخل خونه تحمل کردم،به محض ورود به ساختمان یه انگشتش کردم که بی محلم کرد،رسیدیم تو اتاقم من خودمو چسبوندم بهش تا این کارو دید بهم گفت تورو خدا ولم کن،گریش شروع شد،ولی من حتما باید میکردمش.پس شروع به کردم به مالوندنش میخواستم شهوتی شه اما مگه میشد،با اونکه قبل اون سکس های زیادی البته با سه تا دختر داشتم اما به نظرم نمیتونستم تحریکش کنم،و این موضوع ناراحتم میکرد،پس
شروع به در اوردن مانتوی مشکیش کردم.زیرش یه تاپ داشت که رنگش زرد بود(رنگ زرد منو تحریک میکنه)شلوارشو تا زانو کشیدم پایین باشورتش همراه،شورت معمولی ازینایی که بندر میدن 6تایی 1000تومن[شورت لا قاشی آبی نداشت،یا شورت سوتین ست هم] اما کون قلمبش تو ذوق میزد،
شروع به بازی کردن با کوسش کردم با دستم قشنگ مالیدمش گفت بخور[من فقط کوس یه نفرو خوردم اونم نامزدمه] گفتم بدم میاد وبیخیال شدم میدونستم بااین جوابم واسم ساک نمیزنه پس بیخیال ساک شدم وبا کرمی که رو میز آرایش تو اتاق بود سوراخشو چرب کردم تو همین بین ازش خواستم که خودش کونشو بماله تا آماده شه(فهمیدم که حرفای پشت سرش راست بوده) تا لباسای خودمو در بیارم کیرمو چرب و چیلی کردم گذاشتم رو سوراخ کونش،یه کم فشار دادم یه ذره رفت توش اونم یه آخ گفت،دوباره فشارو بیشتر کردم رفت تو دردش اومد اما نه زیاد شروع کردم به چلو عقب شدن،البته نه سریع خیلی نرم آهسته تا هم اون حال کنه و هم من،بعد ده دقیقه جلو و عقب رفتن ، احساس کردم که آبم الاناست که بیاد پس کیرمو در اوردم و آبمو ریختم لای درز کونش،......
این اولین داستانم با گوشی موبایل،نه چیزی زیاد کردم نه کم،،اگه قابل قبول بود ادامه بدم اگه نه هم خوبه.
(www.Looti.Net)

ديروز داشتم يه مورچه رو مسخره ميكردم كه عاشق يه تفاله شده بود...
يادم اومدم خودم سال ها عاشق آشغالي بودم كه فك ميكردم آدمه...
     
#115 | Posted: 8 Feb 2011 22:37 | Edited By: asal75
اینم داستان دوم......
__________________
فقط نظر بدین تا بهتر بنویسم....
سکس با الهام،خواهر بزرگتر آزی،

این دومین داستان شما اگه داستان اول رو خونده باشین با من آشنایی دارین، از الهام بگم یه دختر ترکه ای با کون بسیار زیبا که دوست دارم همیشه بخورمش و سینه های کوچیک و لیمویی،چهره جذاب و گیرا چشمای قهوه و لبای کوچیک،فقط بینیش یه خرده بزرگه،که البته میخواد عملش کنه.
___
برمیگردیم به داستان یه شب ساعتای 10 شبی بود که یه اس از گوشی این الهام خانم به من رسید که :آره من فردا ساعت 5 میام خونتون،
پشت بندش این پیام اومد که:عزیز اشتباه شد،
من که تو این جور مواقع کیرم خوب به کار میوفته پیام دادم اگه میخوای بیام کمک.
(پیامکای ارسالی و دریافتی)
الی:نه منظورت چیه؟
من:منظوری نداشتم فقط میخواستم،
الی:میخواستی چی؟
من : حالتو بپرسم؟
الی:آره جون خودت،بگو چیکار داشتی.
من:باید راستشو بگی.
{تو همین حین مامانم اومد تو اتاقم گفت بگیر بخواب فردا به امتحانت نمیرسی،}
الی:باشه .
من :قسم بخور،
الی:بگو دیگه،به جون مهدیمون،
من:فردا میخوای بری خونه کی؟
الی:به تو چه مگه مفتشی،
من:ج...(منظور جیگر بود اما جوری نوشتم جنده بخونه)
اذیت نکن،بگو دیگه،
الی:پیش دوستم،
من :پسر یا دختر،
الی:شب بخیر،
من:فردا تمام پیاماتو نشون خاله میدم.
الی:نه تو رو خدا.
{این جا بود که دل من قوت گرفت}
من:شب بخیر خوابم میاد،
الی:نمیگی که عزیزم؟
من :ببینم چی میشه،
الی:قوربونت نگو هرکار بگی میکنم،
من:باشه اما الان خوابم میاد،
...
صبح که از خواب بیدار شدم یه زنگ به خونه خالم زدم که الهام گوشیو برداشت شروع به التماس که آره نگو ازین حرفا،
منم که دلرحم قبول کردم اما به شرطی که خانوم بگن اون پیامو به کی میخواستن بدن،
{اینجابگم از آزاده آمارشو گرفتم میخواست بره بده،}
تق تق تتق،(آهنگ اس ام اسم)
الی:پیش مهرداد اکرامی(اسم مستعار)
من :که چی بشه.
(نقشم گرفتم حالا یه پیام عالی ازش دارم،به علت تعصب پدرش ازش مثل سگ میترسن،و میتونستم با تهدید ازش کامروا شم)
الی:میرن چی بشه؟دوست دختر تو میاد پیشت چیکار،
من:واضح حرف بزن جون مهرداد،
الی:کشتی منو،میخواستم باش حال کنم..
من:اگه من بخوام با منم...
الی :با تو چی؟
من:بامنم حال کنی؟
الی:خفه شو،اشغال عوضی،
من:وقتی پیاماتو مامانت خوند میفهمی،
(من از فلش اس ام اس،استفاده میکردم پیام بعد خوندن پاک میشدن،)
الی:باشه کی؟
من:فردا ساعت 9تنهام،معین(داداشم)نیستو من تنهام بیا خونمون با آزی بیا کسی شک نکنه،
الی:نمیخواد تنها بیام بهتره چکار به اون داری،
من بای حالا تو بیارش،،
الی:باشه خبرمرگت،
رفتم به سمت دانشگاه که تو ماشین بودم چشمم به یه دختر افتاد اما بیخیال شدمو گفتم امتحان دارم،بعد امتحان [نو آمریکانو،پوس تو وو،سکسی ما]
من:الو سلام بفرمایین،
آزی:کثافت،
من:چی شده،
آزی:لاشی،
من :گفتم فردا میبینمت بوبای،
صدای آهنگ قدیمی تو ماشین اعصاب خرد کن بود خاموش کردم رفتم خونه،تمام طول روز به بطالت گذشت،تا اینکه:
ساعت 8.5 روز بعد،
الهام اینا اومدند،
آزی با مانتوی مشکی شلوار آبی تیره،و شال آبی،
الهام با پالتو خاکی رنگ با شلوار جین مشکی و روسری مشکی رنگ،(هیکل الهام با شلوار جین مشکی عین این کره ایهای لاغر تو فارسی وان)
آزی رو فرستادم تو یه اتاق دیگه و خودم با الهام رفتیم تو اتاقم شروع کردم سینه های <لیموییشو>مالیدن اولش مانع میشد اما بعد2 دقیقه خجالتش ریخت و یه کم شلتر کرد!
من لبامو گذاشتم رو لباش شروع به لب گرفتن کردم،زبونمو کردم تو دهنش مادر قحبه گازش گرفت طوری که از حرارتی که ایجاد شد تخمام آبپز شدن،
یکی محکم زدم تو گوشش و گفتم باید یجوری بگایمت که همه بفهمن کون دادی،
گفت من از پشت نمیدم،گفت میبینیم،
رفتم طرفش مانتوشو دراوردم زیرش یه لباس استریج(نیکبخت واحدی میپوشید)پوشیده به رنگه بنفش دادمش بالا دیدم بدون سوتینه،خداییش سینه هاش خیلی کوچیکه شاید به زور 60 میشد، حالم گرفته شد شروع کردم به لیسیدن چندباری زدم روشون یه بار گاز گرفتم که آنچنان زد تو سرم که الانم درد داره،
تی شرت خودمو با شلوارکو در اوردم شورتم گذاشتم باشه تا اذیتش کنم،
شلوارشو دراوردم شرتش یه شرت قرمز رنگ بود که رو کوسش یه قفل بسته داشت و پشتش رو کونه قلمپش یه قفل باز،خندم گرفت آخه یه همچین شرتی رو ندیده بودم،درش اوردم با دیدن کونه سفیدش و کوسه بی مو(واسه من تمیز نکرده بود،روز قبل به مهردادش داده بود،)
آهم بلند شد و با کله هجوم برد تا بخورمش یه سوراخ صورتی روشن که نشون میداد یه چند باری از یه کیر پذیرایی کرده آقا شروع کردیم به لیس زدن و مکیدن،بعد 2یا 3دقیقه پاشدم کرم رو اوردم و حالت شصت و نه گرفتیم و گفتم شورتمو دربیار و کیرمو لیس بزن گفتم تا من کونت آماده کنم
الی:نمیخواد،
من:مگه دل بخواهیه؟
الی:اختیار کونه خودمو که دارم.
هرکار کردم کیرمو نخورد اما چندبار یه دستی روش کشید.من به کار خودم ادامه دادم و با انگشتم بإزش کردم بعدش بلند شدم و کیرمو زدم روی کسش که اهی کشید حالت سگی نشوندمش خودم رفتم پشتش کله کیرو کردم تو که
الی:درد داره چربش کن،
من:خودت خیسش نکردی پس دردو بکش،
بعد از این حرف یه فشار دادم که تا نصف رفت تو جیغ بنفش الهام گوشمو کر کرد ناله هاش زیاد بودو هی میگفت مامانی گه خوردم مامان جر خوردم،
پسر خاله(اسممو میگفت)پارم کردی یه فحش مادر بهم داد که زدم تو سرش و فشار بعدیو دادم که گریش شروع شد،همین که رفت تا آخر شروع به تلمبه زدن کردم چه حالی میدادش،
5دقیقه نشد آبم اومد که به محض اینکه ریختم داخلش یه آی سوختم گفت(نگو کونش زخم شده وگر نه آبه من که جوش نبود) کیرمو کشیدم بیرون که یه گوز جانانه داد،،گفت برو دستشویی که جامو خراب کنی،
گفت احمق بیشعور بعدش با هاش لب گرفتم،با یه دستمال لاپاشو پاک کردو شروع کرد به لباس پوشیدن منم یه عکس از کونش گرفتم که اگه بشه میزارم عکسو.از اتاق با شلوارک اومد بیرون دیدم آزی داره بد نگاه میکنه،منم که هنوز دلم میخواست رفتم طرفش،
.....
با شلوارک و بالا تنه لخت اومد بیرون (یه کمی شکم دارم)که آزی رو دیدم،دوباره کیرم انتن داد که برو طرفش رفتم طرفش شروع کردم به لب گرفتن(جای تعجب داشت که بعد نیم ساعت بازم دلم سکس میخواست)اونم همراهی میکرد نگو سکس من و الهام رو دیده و تحریک شده بردمش تو پذیرایی و لختش کردم زیر مانتوی مشکیش یه سوتین آبی داشت از رو سوتین سینه هاشو میمالیدم ،اونم رو سینم دست میکشید
من:پاشو شلوارتو دربیار.
آزی:باشه،
با ناز شروع کرد به لخت شدن باورتون نمیشه چی دیدم یه شورت قرمز رنگ خیلی سکسی که کلا توری بود کوسشو که دیدم،(تو داستان قبلی گفتم که فقط کوس نامزدمو خوردم.)اما با کله رفتم رو کوسش و با اون شروع کردم ور رفتن یه کم اه و ناله کرد که، دیدم داره کیرمو میماله شلوارک در اوردم
من :ساک بزنم،
آزی:باشه عزیز دل(بعدش فهمیدم میخواد از جلو بگیره منو نه اینکه خوب باشم اما از بابام پول زیادی بهم میرسه،)
چه ساکی میزد گور به گور شده با زبونش میکشید رو کیرم نوک زبونشو میکرد تو سوراخ کیرم،کله کیرمو میکرد تو دهنش و مدام مک میزد ،69 شدیم و با تمام وجود کوس و کونشو میخوردم تا حال کنه اخه با معرفت بهم خیلی حال داد،
کوسشو لیس میزد یه صداهایی میداد که نشون میداد راضیه با تف کونشو خیس کردم و به آرومی کردم تو کونش تا دردش نگیره و حداکثر حالو ببره،
کونشو نسبتا باز شد کردم توتر به خاطر ساک زدنای زیادش داشتم ارضا میشدم پس کیرو کشیدم بیرون بعد مثل این گداها گردنو کج کردم یعنی آبمو بخور که باناباوری دیدم که شروع کرد به ساک زدن وقتی آبم میخواست بیاد کشیدم بیرون و تو موهاش ریختم ،آخیش راحت شدم،،
-
ببخشید اگه بد بودن،،،
اگه داستان بعدی خواستین بهم تو همین تایپیک بگین،
www.looti.net
asal75
...............

ديروز داشتم يه مورچه رو مسخره ميكردم كه عاشق يه تفاله شده بود...
يادم اومدم خودم سال ها عاشق آشغالي بودم كه فك ميكردم آدمه...
     
#116 | Posted: 9 Feb 2011 12:32

کس خاله جون
من سه تا خاله دارم که خاله کوچکم از دوتای دیگه خوشگل تره بیست و پنج سالشه یعنی سه سال از من بزرگتره پنج سال پیش ازدواج کرده. رابطه ما از روز عروسی دائیم شروع شد البته از چند سال قبل هم من هر فرستی پیدا میکردم خاله مریمو دید میزدم چه کون باحالی داشت. سینه هاش تو یه مشت جا میگرفت وقتی شلوار تنگ می پوشید رونای گوشتیش ادمو میکشت.همه چی از عروسی دائی رضا شروع شد.چند روز قبل از عروسی منزل دائی بودیم و داشتیم تدارکات عروسی را می چیدیم. خانمها هم داشتند مقدمات پختن غذا را برای ظهر میچیدند که مامانم صدام کرد وگفت بیا خالتو برسون تا خونه شون لباس هاش کثیف شده میخواد تعویض کنه منم از خدا خواسته گفتم چشم مامان جون.با خاله مریم سوار ماشین شدیم وراه افتادیم خاله کنار من نشسته بود وداشت در مورد عروسی دائی صحبت میکرد منم زیر چشمی اونو دید میزدم وای چه بدن سکسیی داشت.رسیدیم خونه خاله. توی حیاط ایستادم وخاله هم رفت داخل که لباس هاشو بپوشه.منم این فکر به سرم زد که از جا کلید. خاله را دید بزنم یواش یواش رفتم داخل واز سوراخ جا کلید نگاه کردم وای من داشتم چه می دیدم خاله پیراهنشو از تنش در اورد بود چه سینه هایی بدنش سفید مثل برف بود. حالا داشت شلوارشو در می اورد پشتش طرف من بود خم شد که شلوارو بیاره بیرون عجب کون باحالی چاک کونشو که دیدم دیگه کنترلمو از دست دادم. کیرم شق شق شده بود درو باز کردم رفتم تو خاله تا منو دید جا خورد. گفت تو اینجا چکار میکنی ولی من دیگه حشری شده بودم رفتم به طرفش وگرفتمش تو بغل وای چه بدن گرمی داشت میخواست مقاومت کنه که من سینه هاشو گرفتم وشروع کردم به خوردن همین جور که داشتم سینه هاشو میمکید با دستهام با کونش ور رفتم خاله دیگه نتونست مقاومت کنه اخه او هم داشت حشری می شد. لیس زدنو به طرف پائین ادامه میدادم به شکم .رون تا انگشتهاش. خاله را رو شکم خواباندم و کونشو شروع کردم به لیسیدن کون سفیدشو گاهی گاز می گرفتم.میبوسیدم .میخوردم وای چه طعم خوبی داشت لای کونشو باز کردم و سوراخشو لیس میزدم.انگشتمو خیس کردم اروم اروم کردم تو کونش اولش خودشو جمع میکرد ولی بعد از چند بار عقب وجلو خوشش اومد . به خاله جونم گفتم برگرده و رو به جلو بخوابه. چند لب گرفتیم بعد من با چشمام اشاره کردم به کیرم .خاله هم متوجه شد که باید برام ساک بزنه شلوارمو کشید پائین وشروع کرد به ساک زدن کیرمو تا ته میکرد تو دهنش وچنان می لیسید که انگار چند سالی گرسنه بوده من هم موهاشو توی دستهام گرفته بودم و صدای ناله هام بلند شده بود. کیرمو از دهنش اوردم بیرون ورفتم به طرف کسش وای کس خاله چه بوی خوشی می داد زبونمو کردم تو کس خاله مریم و شروع کردم به لیسیدن همین جور که داشتم کسشو می خوردم با دستمهام سینه هاشو می مالیدم کم کم صدای اخ اخش شروع شد من کسشو می خوردم خاله هم ناله می کرد.همین جور میگفت خاله قربونت بره بخور.بخور خوب میخوری عزیزم من هم زبونمو کرده بودم بین لبهای کسش و میمکیدم. خاله گفت دیگه طاقت ندارم زود باش کیرتو بکن تو کسم منم سر کیرمو با تف خیس کردم وگذاشتم در کس خاله جونم وای چه کس گرمی هر چه بیشر کیرم میرفت داخل حرارت کسشو بیشتر احساس میکردم .شروع کردم به تلمبه زدن همین جور که عقب وجلو می کردم پاهای خاله هم می رفت بالا تر.با مو هام بازی میکرد ونا له میداد.بهش گفتم برگرد از پشت میخوام بکنمت حالت فرغونی(سجده)شد و منم کیرموخیس کردم و گذاشتم در کونش یواش یواش کردم تو کونش اولش میگفت در می کنه ولی بعد از چند لحظه دیگه چیزی نگفت متوجه شدم داره خوشش میاد. مشخص بود شوهرش هم از عقب اونو میکرده چون خیلی دردش نگرفت.شروع کردم به تلمبه زدن چنان تلمبه میزدم که وقتی به کون خاله می خوردم موج تو لمبه هاش می افتاد دپگه داشت منیم می امد به خاله گفتم داره می یاد بریزم تو کونت گفت اره همشو بریز توکونم گفتم امد.امد.....وتا اخر خودمو چسباندم به خاله جونم جوری که کیرم تا ته رفته بود تو کونش . خاله اروم اروم خوابید من هم روش خوابیدم دوست داشتم ساعتها همین جور رو خاله بخوابم. این اولین سکسی بود که من وخاله باهم داشتیم .ولی دیگه هر وقت دوست داشتیم با یه زنگ همه چی حل بود.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#117 | Posted: 11 Feb 2011 20:54
سکس با مامانم چاق دوستم
اول از همه بگم داستانم واقعیه و مربوط میشه به سکس با زنای چاق و سن بالا.پس هر کس دوست نداره همین الان میتونه بی خیال خوندن بقیه داستان بشه چون این حق طبعیه همه شماست که حق انتخاب داشته باشین. جریان از اون جایی شروع شد که تو محلمون با یکی از بچه ها بیشتر دوست بودم و همین دوستی باعث شده بود به خونشون رفت و امد داشته باشم.اون موقع هر دومون یعنی منو دوستم که محسن اسمش بود 26 سالمون بود و من تک پسر خانوادمون بودم و محسن تک فرزند.

محسن با مادرش زندگی می کرد و پدرش چند سالی بود که بهشون سر نزده بود و اعتیاد خانوادشونو از هم پاشونده بود.خانومای محل هم واسه خاطر همین موضوع سعی می کردن کمتر با حمیده خانوم مادر محسن معاشرت داشته باشن و برعکس مامان من خیلی با حمیده خانوم گرم گرفته بود و منم حمیده رو مثل مامانم دوست داشتم اول به خاطر مهربونیش و دوم به خاطر علاقه سکسی که به مامانم داشتم.بدن هردوشون شبیه هم بود.مامانم یه زن 46 ساله با اندامی پر و سینه های بزرگ و سبزه و کون گنده .حمیده هم نه تنها چیزی از مامانم کم نداشت برعکس خیلی هم چاق ترو سینه های گنده تری داشت.از اون زن 49 ساله با سینه های سایز 90 کون گنده و رونای چاق و بهم چسبیده تو دلم فرشته ای رو ساخته بودم که میتونه منو به ارزوهام یعنی سکس با مامانم نزدیک کنه.درسته نمی تونستم مامانم رو بکنم ولی اگه موفق می شدم با حمیده حتی واسه یه ساعت باشم می تونستم لااقل تصور کس تپل و چاق مامانم رو بکنم که کیرم بهش امون نمیده و با تف خودش داره ابشو میاره.از طرف دیگه این جوری با تیرم دو هدف رو زده بودم هم کس مامانم رو تصور کرده بودم هم واقعا حمیده رو کرده بودم.این افکار سکسی که همه ی روز حواسم بهش بود باعث شد بیشتر برم خونه محسن.تا این که یه روز محسن از طرف دانشکدشون با چنتا از دوستاش رفتن اردو.باید تو اون یکی دو روز نقشمو عملی می کردم.زود کیس کامپیوترمو برداشتم و رفتم در خونه محسن اینا..رسیدم در خونه و زنگ وزدم.مامان محسن مثل همیشه با یه ماکسی عربی امد و درو باز کرد.حمیده منو خیلی دوست داشت همیشه می گفت مثل محسنی واسم.تا سلام کردم جوابمو با سلام پسرم داد و گفت محسن خونه نیست و رفته اردو.منم خودمو به اون راه زدم و گفتم این نامرد که گفته بود کیستو بیار خونه و هارد به هارد کنیم و اگه این کارو امروز نکنم فردا واسه تحویل پرورم دیر میشه.تا اینو گفتم حمیده گفت خب عزیزم بیا بالا خودت برو کارتو انجام بده منم که همینو می خواستم و زود رفتم تو و درو بستم.یه ربع ساعتی همین جوری با کامپیوتر محسن ور رفتم که حمیده در اتاقو باز کرد و با یه سینی چایی امد تو اتاق. قربونش برم مثل پرنسس شرک خوشگل و جذاب بود.سینه هاش بسکه گنده بود داشت سوتینشو جر می داد.زیر ماکسیشم هیچی نپوشیده بود اخه پاهای لختشو خوب میشد تشخیص داد.خلاصه چایی رو تعارف کرد و نشست پیشم و ازمامانم سوال کرد که حالش خوبه یا نه و از این حرفا بعد من سر حرفو باز کردم گفتم ببخشید حمیده خانوم میشه با هم راحت باشیم؟منظورم اینه میشه با هم راحت حرف بزنیم و من بهتون اعتماد کنم و حرف دلمو بزنم؟حمیده تا اون موقع راحت پیشم نشسته بود یه هو دو هزاریش افتاد و خودشو جمع کرد و رسمی تر نشست گفت بگو پسرم با محسن مشکلی داری؟پرنسس من فکرمی کرد میتونه با این حرفاش منو قانع کنه که هنوز چیزی متوجه نشده از حرفام.صندلیمو برم کنار صندلی حمیده و گفتم منو مثل محسن دوست داری؟گفت اره چطور؟گفتم حمیده خانوم اگه میشه فقط به سئوالام جواب بده.ببین من به خدا خیلی دوست دارم درست مثل مامانم.از وقتی باهاتون اشنا شدم به خودم گفتم حمیده خانوم مثل مامانمه و احترامش واجبه واسه همینه امروز می خوام رودر رو حرفامو باهاتون بزنم.حمیده که کم کم کنجکاویش گل کرده بود گفت خب راحت باش و حرفتو بزن.منم زود دستشو تو دستام گرفتم و خواستم شروع کنم به حرف زدن که دستشو کشید و گفت چیکار میکنی؟گفتم جون محسن بزار حرفامو بزنم می خوام دستت تو دستم باشه که بهتر بتونم حرفای دلمو بزنم.تا اینو گفتم باز دستشو تو دستم گرفتم و اروم شروع کردم به ماساز دادن و گفتم منو ببخش اگه حرفامو رک می زنم.هیچ وقت فرصت اینو نداشتم که این قدر با جنس مخالفم راحت باشم و شما اولین نفری که میتونم این کارو بکنم.ببین حمیده جون(تا گفتم حمیده جون برق از چشماش پرید)من از روز اولی که شما رو دیدیم خیلی بهتون علاقه مند شدم.همیشه وقتی تنها بودم بهتون فکر می کردم و دوست داشتم منو محرم بدونی و منم بشم یه جورایی شریک زندگیت.حمیده سرش پایین بود فقط گوش میداد.این کارشم بهم اجازه داده بود رک حرفامو بزنم.می خوام اگه اجازه بدی جای خالی شوهرتو پر کنم واست میدونم شرایط سنیمون به هم نمی خوره ولی این مهمه که هر دومون به هم احتیاج داریم.تا اینو گفتم حمیده سرشو اورد بالا و گفت مگه میشه عزیزم؟مامانت راجع بهم چی فکرمیکنه؟همین الان هم تو محل کسی چشم دیدن منو نداره چه برسه به...نزاشتم حرفاشو تمام کنه و زود گفتم ببین قرار نیست کسی حتی خانواده من و حتی محسن چیزی بفهمه فقط یه رازه بینه خودمو خودت.هر وقت هم خواستی می تونیم تمامش کنیم.

دیدم حمیده چیزی نمیگه و از سکوتش پیداست که قبول کرده.تو اون لحظه انگار اورست و فتح کرده بودم.بعد بلند شدم و گفتم این جا کسی نمیاد و مطمئنه اگه بخوام تا شب بمونم که حمیده گفت اره اشنایی نداریم که بخواد بیاد خونه.دیگه کیرم داشت میترکید.حمیده رو که هنوز رو صندلی بود و خجالت می کشید بلندش کردمو بردمش تو حمام گفتم دوست داری بریم حمام زیر دوش؟زد زیر خنده و گفت انگار خجالت کشیدن واسه تو یکی نیست!پسر خوبه گفتی مثل مامانتم!! یعنی دوست داری با اونم همچین کاری بکنی؟که خندم گرفتو گفتم تو کجا اون کجا و بردمش تو حمام.جلو رخت کن وایسادیم.جاش خیلی تنگ بود واسه همین هردومون جلو رو هم ایستادیم.سریع زیپ شلوارمو باز کردم و کیرمو بیرون اوردم و دست حمیده رو گذاشتم روشو گفتم بمالش.معلوم بود خیلی وارد نیست چون کیرم تو دستش خوب عقب جلو نمی رفت.گفتم حمیده یه کم تف بریز تو دستات و بمال به کیرم که لیز شه.اونم زود حرفمو گوش کرد و یه تف کرد سر کیرمو با دستاش لیزش کرد.تو حینی که داشت کیرمو می مالید منم ماکسیشو از پایین جمع کردم و اوردم تا بالای نافش.وای چه شورتی پاش بود.یه شورت مشکی گل دوزی شده کشی با گل قرمز.دیگه طاقت نیووردم و از رو شورت کس گندشو مالش میدادم.معلوم بود که خوشش امده اخه هی خودشو بهم نزدیک می کرد.دیگه باید کار اصلی رو شروع میکردم.بهش گفتم دستاتو بالا بگیر تا لباستو در بیارم .جنگی ماکسیشو در اوردم.واسه اولین بار سینه های سفیدشو دیدم.داشت دیوونم میکرد.خودشم فهمید و بهم گفت چته حل کردی منم لباسامو در اوردم.من لخته لخت بودم و اون با شورت و سوتین.سوتینش قرمز بود و نخی.شاید باورتون نشه اینقدر سوتینش گنده بود که دقیقا یادمه واسه نگه داشتن سینه های بزرگش 5 گیره تو یه ردیف داشت و هر 5 گیره رو بسته بود که یه وقت پاره نشه.سریع یکی از سینه هاشو از سوتین در اوردم و شورتشم کشیدم پایین وهم زمان هی نوک سینشو مک می زدم و هی شورتشو بو میکردم.نوک سینش خیلی گنده بود.همین هم بهم بیشتر حال می داد.یه لحظه حمیده رو نگاه کردم دیدم نا نداره سر پا وایسه بسکه حشری شده و چشاشو بسته بود و هی لباشو به هم فشار می داد.تو این مدتی که مک می زدم سینشوحواسم به کیرم نبود.پایینو نگاه کردم دیدم کیرم زیر شکم گندشه و سرش رو تپلی بالای کسشه و چند قطره پیش اب کم رنگ هم که از کیرم امده بود بیرون مالیده شده بود رو تپلی بالای کسش.نمی دونید چه حالی داشتم اون موقع.سریع واسه این که ابم نیاد گفتیم حمیده برو بریم تو حمام که دیگه نمی تونم تحمل کنم.اونم که انگار نمی خواست خجالتشو بزاره کنار هی میگفت مثل محسن پسرمی نمی تونم تو این حال باهات باشم فقط زود تمامش کن.یه صابون لوکس تو حمام بود با همون صابونه لای کونشو کفی کردم و کیرمو گذاشتم سر کونش.یادم رفت بگم چون کاندوم نداشتم نمی تونستم بکنم تو کسش و توافقی قرار شد بکنم تو کونش.همین که کیرمو گذاشتم لای لمبه هاش هر چی عقب جلو کردم دیدم فایده نداره و نمی رسه به سوراخش.اخه لمبه هاش خیلی گوشتی و گنده بود و نمی شد سر پایی بکنی توش.حمیده هم کم کم داشت عصبانی میشد و هی می گفت زود باش تا نرفتم بیرون.تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که پاهاشو پرانتزی باز کردم جوری که دردش امد و می خواست جمعش کنه که نذاشتم.

کمرشو خم کردم و ازش خواستم با دو تا دستش دو تا لمبشو تا میتونه حتی به زور از هر دو طرف بکشه بیرون تا سوراخ کونشو ببینم.همین که لمبشو باز کرد یه تف ریختم تو سوراخ کونش.از تنگی سوراخ کونش معلوم بود طفلی کیر نرفته توش تا حالا.خودمم سریع پاهامو چسبوندم به پاهای حمیده و کیرمو با دستم دقیق اوردم رو به رو سوراخش.کیرمو اونقدر لیز شده بود که تا اولین فشارو دادم رفت تو و حمیده شروع کرد به اخ و اوخ و گریه کردن که ولم کن و درش بیار.دست چپمم رو کسش بود و داشتم کس پهن گوشتیشو مالش میدادم و با دست راستم نوک سینشو گرفته بودم که اگه بخواد کونشوبکشه جلونوک سینشو فشار بدم و نتونه فرارکنه.اونایی که زن دارن و کس کردن میدونن تو این موقعیت قرارگرفتن واسه مرد بهترین حالته و می تونه هرکاری خواست بکنه.حمیده داشت گریه میکرد و التماسم میکرد که کیرمو در بیارم و منم هی بیشترعقب جلو میکردم.کم کم از خیس شدن کف دستم که رو کسش بود فهمیدم اون داره ارضا میشه و تلمبه هامو بیشتر کردم.دیگه گریه هاش تمام شده بود و صدایی ازش بلند نمی شد که یه هو دیدم یه لرزه شدید خورد و کسشو خاروند.وقتی دیدم ارضا شده فشارو بیشترکردم و چنتا تلمبه زدم و ابم با فشار ریخت تو کون حمیده و وقتی کیرمو کشیدم بیرون چند قطره هم لای کونش ریخت.اون موقع بود که باورم شد کون و کس یه زنه جا افتاده و چاق چه مزه ای می تونه داشته باشه.البته کاش می تونستم تو کسشم بکنم ولی حیف نشد دیگه.بعدی که ابم امد حمیده رو که دیگه حال نداشت و با دو تادستش صورتشو پوشوند ه بود از خجالت بوسیدمو گفتم خودشو بشور و بیا بیرون.منم سریع لباسامو پوشیدم و از خونشون زدم بیرون.این اولین سکسم با حمیده بود و چند بار دیگه هم با هم سکس داشتیم .هر کی سکس با زنای چاق و جا افتاده رو دوست داره نظر بزاره تامنم داستانای بعدیمون رو بنویسم.

-
     
#118 | Posted: 11 Feb 2011 20:55
هتل
حسابي هوس كير كرده بودم كير گنده كلفت سفت
تا حالا هر چي كير بلند كردم شل بودن
به همين دليل هنوز نتونستم يه كون حسابي بدم
هميشه يا زود ابم اومده
يا كير طرف شل بوده
از طرف ديگه ازكير جوون خوشم نمياد
دوست دارم كير طرفم پير باشه
در عين حال سفت و تو كون برو
به هرحال بعد از اينكه هوس كير كردم
بلند شدم رفتم پارك دانشجو
الان 27 ساله ميرم پارك دانشجو
تو اين مدت فقط تونستم دو تا كير پير پيدا كنم
كه بردم خونه
ولي از بخت بد كيراشون شل بودن
تو كونم نمي رفتن
ولي اينبار يعني يه ماهه پيش كه رفتم
يه مرد پير پيدا كردم
شهرستانی بود و مسافر
تا نشستم روي نيمكت پارك
دستشو برد طرف كيرش
شصتم خبردار شد خودشه
بايد با همين سكس داشته باشم
از دستش ندم
منم هي نگاش كردم
فهميد منم مي خوام
بلند شدم
طرف ديگه پارك
ديدم دنبالم دره مياد
نشستم رو يه نيمكت اونم اومد نشست كنارم
اين چيزي بود كه مي خواستم
سرصحبت رو وا كرد
سوال كرد جا دارم يا نه
گفتم نه
تو چه طور
گفت مسافره و جا نداره
شماره شو گرفتم تا شمارش سيو بشه
اونم منو گرفت
قرار گذاشتيم بعد از ظهر ساعت چهار
كنار دارو خانه رامين ميدون فردوسي همديگرو ببينيم
تو اين فاصله مي خواستم برم
قيمت چند تا هتل يه تخته رو سوال كنم
اخر سر يه هتل يا قيمت 000/79 تومان قيمت كردم
همين هتلو
نشون كردم
نصفه شو من ميدادم
نصف ديگه شم آقاي كير
اما وقتي بهش گفتم گفت من ندارم
اگه خواستي ميام ولي خودت پول هتل رو حساب كن
منم كه احساس كير روي كونم از خود بيخودم كرده بود قبول كردم
سر قرار حاضرشدم
دو تايي با هم راه افتاديم به طرف خيابون ايرانشهر
دربون هتل درو برامون باز كرد رفتيم تو
يه اطاق يه تخته گرفتم
گفتم خودم شب نمي مونم
پولو پرداخت كردم
بعدشم مستخدم هتل
مارو به طرف اطاقمون در طبقه سوم راهنمايي كرد
كليد و گرفتيم رفتيم تو اطاق
اطاق نقلي قشنگ و تر و تميزي بود
كير من نشست رو تخت
شروع كرد به مالوندن كيرش رفتم روش
كيرمو رو كيرش گذاشتم
منو بر گردوند بعد روي من قرار گرفت
بعدش دمروم كرد
يه دفعه ديدم يه پارچه ضخيم رو دندونهام قرار گرفت
براي اينكه فشار رو دندونام كم بشه
دهنمو باز گرفتم
به محض اينكه دهنمو باز كردم
پارچه كشيده شد ته حلقم
به طوري كه داشتم خفه ميشدم
دو تا دستام پشت كمرم قرار گرفتم
اونا هم محكم بسته شده بودن
تو بد وضعيتي گير كردم بودم
حسابي ترس برم داشته بود
فكر مي كردم با يه رواني روبرو شده ام
كه آخر سر منو ميكشه
هر چي تقلا مي كردم فايده نداشت
يواش يواش لباسامو در آورد پيرهنم
شلوارم شورتم
جورابامو گذاشت باشه
دلم خوش بود حداقل كيرش روي كونم قرار مي گيره
اما نه
زير چشمي مي ديم
هر چي پول داشتم
كارت اعتباري ، كارت ملي موبايل رو از توي كيفم برداشت
اخر سرم لباسامو برداشت و درو بست و رفت
نمي دونم چقدر گذشت
اما وقتي در باز شد
و خدمتكار منو با اون وضعيت ديد
جيغ محكمي كشيد
در و بست ور فت
چند دقيقه بعد
مديرهتل و خدمتكارها اومدن تو اطاق
تمام مسافرين هتل هم پشت در اطاق جمع شده بودن
همه فهميده بودن چه خبره
ولي به روم نمي اوردن
دست و دهنمو باز كردن
رخت و لباس كهنه ايي بهم دادن
با سري پايين
در ميان پوزخند هاي سايرين
از در هتل اومدم بيرون

-
     
#119 | Posted: 11 Feb 2011 20:55
ازدواج موقت با مامان دوستم
باسلام میخام داستان خودم را برایتان تعریف کنم که مربوط به دو سال پیشه
من ساکن پایین شهرم حواشی شهرری نامم هست ؟ یه دوست دارم بنام س که بیشتر وقتا باهم بیرون میریم البته پسر هاااا ایشون یه مادر داره بنام فریده که معلمه پدر دوستم قبلا فوت کرده خدا بیمارزش مرد خوبی بود. من بعضی وقتا خونه دوستم میرفتم مادرش چادری و با حجاب من اصلا فکرو نظری بهیج وجه نداشتم البته ایشون هم خیلی مهربون و خوش برخورد بودن. خلاصه ما با این س خیلی صمیمی بودیم هی میرفتیم بیرون سر میزدیم بهم تا اینکه ایشون رفتن سربازی بعد آموزشیش اومد تهران من بعضی وقتا زنگ میزدم خونشون صحبت میکریدم باهم.

یروز که اون سربازی بود دیدم شماره خونه اونا افتاد رو گوشیم گوشیو برداشتم دیدم مادرشه یکم صحبتو احوال پرسی گفت درمورد س باهاتون حرف دارم اگه میشه بیاید اینجا من اصلا نمیدوستم قضیه از چه قراره رفتم خونشون رفتم تو نشست باهان صحبت کردن در مورد س که میگفت فک کنم سیگار میکشه و و دنبال کارای دیگم میره از من خواست که باهاش حرف بزنم البته از من سوال کرد گفتم تا جاییکه من اطلاع دارم نه نمیکشه اهل این حرفام نیش خلاصه داشتیم حرف میزدیم دیدم بغضش ترکیدو گریه کرد که اره بعداون خدا بیامرز این دوتا بچرو دارم نگرانشونمو اینا و شماها که دوستشین میتونید مراقبش باشین منم گفتم خیالتون راحت اونم عین داشمو اومد بیرون بعدچند روز دوباره زنگ زد و من رفتم اونجا بعدازاینکه درمورد س حرف زدیم شروع کرد یکم راجب خودش که من با مشکل اینارو بزرگ کردم خیلی سته کار کنیو جای پدر باشی منم گفتم بله خب بالاخره به شماهم خیلی فشار میاد واقعا سخته تنهاییو از اینحور حرفا یکم که باهاش حرف زدم دیدم از نظر روحی واقعا دربو داغونه خلاصه کمکی باهاش حرف زدیم دلداریش دادیم بعدچند روز من بهش زنگ زدم ومنتظر بودم تا دوباره دعوتم کنه اونم گفت بفرمایید منم سریع قبول کردم رفتیم.

بازم یکم در مورد سامان حرف زدیم بعدش درمورد خودش تا اونروز بفکر اون موضوع نبودم اما وقتیکه بلند شد بره چایی بیاره یلحظه چشمم به جایی از بدنش افتاد قلبم گرفت و خشکم زد ازون لحظه ببعدفکری زد توسرم خلاصه سر بحثو باز کردیمو و گفتم اینکه تنهایی سخته شماباید بفکر خودتون باشید و هرکاری از دست من برمیاد براتون میکنم اونم گفت ممنون شماهم عین پسرم دریغ نمیکنم یکی که حرف زدیم دلم شورمیزد تا حرفمو بزنم بعدش گفتم شما واقعا تنهایی بهتون فشار نمیاد اون یکی مکث کرد بعدگفت خب طبیعیه اما چه کنم باید ساخت بعد بیدرنگ گفتم خب اسلام که راهشو گذاشته بفکر خودتون باشید خلاصه زودبحثو تموم کردمنم اومدم بیرون بعدچند روز دوباره بهم زنگ زدگفت مشکلی درمورد س پیش اومده رفتم اونجا باهم حرف زدیم میگفت زیاد مرخصی میگیره چند روزم غیبت کرده از سربازی باهاش حرف بزنید گفتم الان کجاس گفت پادگانه اما کلا باهاش حرف بزنید گفتم چشم داشتم چایی میخوردم که گفت راستش به حرفاتون فک کردم ادم نباید خودشو عذاب بده وقتیکه راه حلالش هست واقعا راست میگید منو میگی دستام داشت میلرزید گفتم خب اره واقعا هم شرع میگه هم عقل بعدش که حرف زدیم دیگه ته دلم قرص شد گفتم میتونم بهتون کمک کنم گفت خب.... یکم منو...ن...من... کرد بعدگفت خب چی بگم منم گفتم خب خودتون میگید عین پسرم شماهم مث مادرم بعدش یکم حرف زدیم اومدم بیرون فردای اونروز رفتم اونجا مام امروز رفتارش فرق میکرد صمیمیتر و راحت تر شده بود چایی که خوردیم بی مقدمه سر بحثو بازکرد گفت تو صیغه بلدی بخونی من که منتظ همین فرصت بودم گفتم نه گفت خودم دارم رسالرو اورد جملاتی که باید من میگفتمو گفتم اونم اونارو قبول کرد البته بعداز تعیین مدت و مهریه.... با شخی گفتم خب مبارکه دستمو اوردم جلو باهاش دست دادم وای که گرمی دستش چقدر خوب بود دیگه روم باز شده بود پاشدم باهاش روبوسی کردم بعدش پیشونیشو ماچ کردم نشستم پیشش باهاش حرف زدن دستمم اندخاتم دور گردنش یکم باهاش حرف زدمو اومدم بیرون هروز بهم زنگ میزد احوال پرسیو اینا سروز بعد گفت شام بیان اینجا منم مطمئن بودم که اینجا میتونم با زن شرعیم رابطه داشته باشم وقتیکه از در رفتم تو بوی غلیظ عطر میومد دیدم چی میبینم فریدهو با تاپو دامن کوتا وای که پاهای گوشتیش همونجا نفسمو بند اورد رفتم جلو باها اومد جلو روبوسی کرد بعدش نشستم رو مبل گفت واست چایی بیارم فتم ممنون بیا خودتو ببینم اومد پیشم نشست باور نمیکردم این همون مامان دوستمه دستمو گذاشتم رو دستش یکم بغلش کردم وای که چه گرم بود بعدش ازش یکم لب گرفتم چشاشو بسته بود معلوم بود بدجور نیاز داره بدن تپلش تو دستم بود همش تو فکر کونش بودم که ببینم چه شکلیه همینطور ازش لب میگرفتم و همونطوری رو مبل خوابید رو دستم دور کمرش بود اروم دستمو بردم رو کونش چشاشو باز کرد و دوباره بست در حال لبگیری بودم وای که داشتم حشری میشدم سرشو بیشتر تو صورتم فشار دادم یدستمم روکونش بود چاک کونشو مالش میدادم سینهاش کامل رو سینهام بود دست راستم کامل رو کونش بود وای ه وقتی لمبراشو تو دشتم فشار میدادم کیرم راست میشد مطمئن بودم که گرمیه کیرمو داره حس میکنه منم بیشتر خودمو بهش فشار میدادم خوشش اومده بود همچنان ازم لب میگرفت همونجا دستمو یکم بردم چایین رو کسش مالوندن... سرشو اورد بالا گفت فعلا شام بخوریم منکه کیرم داش میترکید نمیدونستم چکار کنم رفت تو اشپزخونه موقع راه رفتن کونشو دنبال میکرد با خودم میگفتم سامان کجایی که ننتو میخام بکنم البته زن خودم بود رفتم اشپزخونه پشت سرش بودم نگام کرد لبخندی زدم بهم از پشت چسبیدم بهش در گوشش گفتم دوست دارم برگشت شروع کردم ازش لب گرفتن معلوم بودکه کمبود داره دوبراه دستمو گذاشتم رو کونش بهم گفت معلومه که خیلی دوست داریا گفتم چجورم.... گفت میخای گفتم چیو گفتم همونو گفتم چیو بگو گفت: کونمو میخای یلحظه نفسم بند اومد کفتم اره خیلی برگشت یکم خم شد چسبیدم بهش کیرم بین دو لپ کونش بود وای که چه کونی این همه وقت دست نخورده بوده از روی دامن نازکش کیرمو میمالیدم به کونش چشاشو بسته بود نفس بلند میکشید و گفتم فریدهم عجب کونی داری گفت مال توام خوبه گفتم چی خوبه گفت همون دست بیلت گفتم اون جیه سرشو برگردوند گفت کیرت اینو که گفت محکم فشارش دادم روکونش گفت وای الان اینطوریه بره تو چی میشه گفتم جرت میده از پشت شروع کردم به گردنشو خوردن همینطور که میخوردم دستمو کردم تو شرتش اخ که یه تیکه گوشت اومد تو دشستم عجب کسی بود هی میمالوندم اونم میگفت جوووووون این چیه دستته منم مگفتم این کس توئه چه کسی داری فریده جون. معلوم بود خیلی خوشش میاد بینش باهم حرف سکسی بزنیم فک کنم با شورهش اینطور حرف میزده هی میمالوندم یدفه دستشو گذاشت رو کیرم شروع کرد مالیدن گفت وای این دسته بیله منم با خنده گفتم مال خودته دامنشو دادم بالا همونطوری چسبیدم به کونش از پشت نشستم پایین گفت چی میخای گفتم میخام کونتو بخورم گفت بزار بعدشام گفتم الان بخورمش قبول کرد خم شد از بغل شرت سوراخشو دیدم وای که پوست سفیدش سوراخ قرمزشو تابلو میکرد زبونمو گذاشتم رو سوراخش شروع کردم لیس زدن خیلی حال میکردم اونم خوشش اومد دامنش رو کمرش بود هی میفتاد رو صورتم هردفه که میزدمش کنار کونشو میدیدم انگار ابم میومد سرمو بردم زیر دامن سوراخ کسشو بادستم میمالیدم اروم زبونم گذاشتم روش از همون پشت شروع کردم به لیس زدن کسش بیشتر خم شده بود طوری که کسش جلو دهنم بود یتیکه گوشت نرم خونه سوتو کور بود فقط صدای اههه اهههههههه کشیدن فریده میومد انگشتمو اروم گذاشتم رو کسشو فشار دادم تو گفت واااااای عزیزم یکم عقب جلو کردم دستم خیس شده بود معلوم بود خیلی وقته ارضا نشده بود کسش خیس خیس بود یدستم رو کیرم بود یدستم رو کسش یدفه گفت دوانگشته بکن تو هم لیس بزن هم بکن تو اینکارو کردم خیلی حشری شده بود بوی خوبی از کسش میومد با هردفه تو کردن انگشتم ماهیچشو شلو سفت کیرد سوراخ کونشم بازو بسته میشد وای که کیرمن بیشتر راس میشد سرمو اوردم بیرون پاشدم ازش لب گرفتم گفت: میخاستم بزارم بعدشام اما داغم کردی گفتم بریم اتاق.

رفتم تو اتاق گفت وایسا من الان میان نشستم رو تخت فقط منتظر بودم یدفه اومد وای چی میدیدم فریده لخت بود با یه سوتینو یه شرت نازکو با ازین جوارابا که تا بالای زانوئه من نفسم بند اومده بود اومد جلو دستمو گذاشتم رو سینش عین بالشت بود سوتینشو دروردم شروع کردم میک زدن گفت اروم اروم مال خودته لباسمو درورد بعدش شلوارمو درورد یدستش رو کیرم بود یدستش به سینش که تو دهنم بود خوابید روم کیرم افتاده بود بین کسش گفتم فریده واسم سکا بزن عزیزم کیرمو بخور از کردنم شروه کرد پایین اومدن بعد سینمو خورد خیلی حرفه ای بود بعدرفت سراغ شرتمو داد پاییم بائر نمیکردم کیرمتو دست فریدهه سرشو اورد نزدیک کیرمو گذاشت تو دهنش چشاشو بسته بود کیر به این بزرگی مونده بودم چطور تا ته رفته تودهنش اااااااخ وااااااااای هی لیس میزد بهم میگفت این چیه میگفتم کیرمه کیر منه خیلی حرفای سکسی دوست داشت ازش میپرسیدم دوس داری بکنمت میگفت خیلی میگفتم جطوری میگفتن هرطور که تو دوس داری موهاشو تو دستم گرفتم سرشو اوردم بالا خابوندمش شروع کردم کسشو لیس بزنم گفت نه بسته زود بکن بخاب روم گفتم کاندوم نگرفتم گفت عب نداره اینطور گرماشو حس میکنم پاهاشو باز کرد خابیدم روش با یه فشار کیرمو فرستادم تو کسش گفت واااااای عزیزم عجب کیری داری من تو اون لحظه هیچیو متوجه نمیشد یلحظه دیدم دارم تو کس فریده تلمبه میزنم پسرش تو سربازی باخیال راحت جق میزنه منم اینجا رو ننش البته زنم خابیده بودم بلندش کردم برشگردوندم کون تپلش روبروم بود گفت نکن عقب بکن تو کسم از همون پشت یکی کیرمو در کسش مالیدم اینکارو ادماه دادم وقتیکه نوک کیرمو در سوراخ کسش میدیدیم حشری میشد اونم هی میگفت جوووون جوووون بسته دیگه یالا خیلی حشری بودم دستام قرمز شده بود کیرمو بردم تو کسش وحشی شده بودم موهاشو میکشیدم کیرمو محکم فشار میدادمو میگفتم وااااای چه کسی داری فریده من اونم میگفت جووووون همینه همینطوری یکن پارم کن خیلی اب دارم همشو بکش بیرون با هرضربه که میزدم کونش عین ژله تکون میخورد کیرم کامل خیس شده بود گفتم میخوریش سریع برگشت گذاشت دهنش هی میگفت چقد بزرگه واقعا بزرگ بود همه تو کس اون کیر خرم جا میشد نفس نفس میزدم گفتم بشین روش هلم دادم عقب نشست رو کیرم وای که وقتی بالا پاییم میکرد سینه هاش دلمو میبرد سرشم گرفته بودبالا هی موهاش تکون میخورد کیرم بدجور داغ کرده بود این صحنم میدیدم که اینطور میکنه دیگه طاقت نمیوردم گفتم فریده داره ابم میاد گفت از روش پاشد گرفته بودش تو دستش گفتم بزار بریزم تو کونت همون لحظه ارضا شدم یکم ریخت رو کسش قطره قطره میریخت رو خودم چون زیر بودم فریده خابید روم معلوم بود هنوز ارضا نشده بود منم خیلی ناراحت بودم که چرا کونشو نکردم تو بغلم درازکشیده بود باهم حرف میزدیم گفتم عزیزم خیلی دوست دارم واقعا دوسش داشتم اخه هرچند موفت اما زنم بود اوندم میگفت بعداون خدا بیامرز تاحلا ارضا شده بودم ازت ممنونم منم که تو فضا بودم گفتم دفعه های بعدی بهترم میشه اونموقع کامل خالیت میکنم بعدش رفتیم شام خوردیم اونشب زود برگشتم خونه اما داستانم صیغه من فعلا ادامه داشت که داستانهای بعدی رو بهتون میگم.

-
     

#120 | Posted: 11 Feb 2011 20:57
سکس من و خاله الهه
سلام به همه بچه های عزیز.انشالا که همیشه در کنار خانواده تن درست و سلامت باشید. من اسمم فرهاد بچه تهرانم فوق دیپلم کامپیوتر. الان که دارم این خاطره را واستون مینویسم 27 سالمه و هنوز هم ازدواج نکردم من یه خاله دارم که اسمش الهه است. الهی من قربون خاله خوشکل و مهربونم بشم خاله من 36 سالشه اما ماشالا مثل این دخترای 18 سال خوش اندام و خوشکل مونده هنوزم ازدواج نکرده فوق لیسانس زبانه. خب تا اینجاشو داشته باشید:

یادم میاد 17 ساله شده بودم که تازه یکمی فهمیده بودم سکس چیه اونم از بچه های توی دبیرستانی که درس میخوندم آخه همش تو مدرسه حرف از سکس بود ما هم دیگه کم کم راه افتادیم وخلاصه جق زدن رو هم یاد گرفتیم و گاهی اوقات به یاد زنا یا دخترای خوشکل و سکسی که میدیدم جق میزدم دیگه کم کم بزرگ شده بودم 20 سالم شده بود که رفتم دانشگاه و بعد از بدبختی و دردسر که آقا پسرای عزیز میدونن ما ها جون به جونمون کنن درس نمیخونیم خلاصه فوق دیپلممو گرفتم 23 سالم شده بود دیگه خیلی از سکس دانایی پیدا کرده بودم و چند باری هم سکس انجام داده بودم تا دیگه سر از این سایت های داستان سکس فامیلی و خانوادگی در اوردم وقتی این داستان هارو میخوندم واقعا حشری میشدم بعد از یه مدتی رفتم سر فکر خاله الهه که باهاش سکس انجام بدم اما بعضی اوقات با خودم میگفتم آخه دیونه آدم که خالشو نمیکنه،اما بعد که فکر اون هیکل سکسی و خوش اندام خاله جونمو میکردم دیگه بیخیال این حرفا میشدم خالم تنها زندگی میکنه و از اونجایی که ما باهم رابطه خوبی داشتیم و داریم من اکثر موقع ها میرفتم پیش اون چون همه خواهر برادرام ازدواج کرده بودن من بودم و پدر مادرم واسه همین من میرفتم پیش خالم که تنها نباشه از خونه ما تا خونه خاله 10 دقیقه راه بود.

من اولاش فکر سکس با خالمو نمیکردم تا اینکه سر از این سایتها در اوردم دیگه کم کم داشتم یه برنامه میچیدم که در مورد سکس با خالم حرف بزنم اما همش یه استرسی تو بدنم بود یه شب که داشتم میرفتم خونه خالم که شبو پیشش بخوابم کلیدو انداختم تو در و رفتم تو اول سلام کردم دیدم انگار کسی نیست رفتم به سمت حال دیدم خالم نشسته پا ماهواره و داره فیلم سوپر نگاه میکنه و دستشم گذاشته بود رو کسش و داشت میمالیدش)) تا منو دید سریع بلند شد گفت اه فرهاد جان تویی خاله کی اومدی که من نفهمیدم؟ تازه اومدم خاله جون بعد گفت خب شام خوردی گفتم آره خوردم اینقد زرد شده بود که نگوووو.اما من نادیده گرفتم و بعد از نیم ساعت رفتم خوابیدم تو اتاق و خاله هم طبق معمول رفت توی اتاقش و خوابید شبو همش فکر اون صحنه ای که دیده بودم رو میکردم.صبح که من از خواب بیدار شده بودم خاله رفته بود سر کار اما صبحانه هم واسه من آماده کرده بود و رفت بود،منم صبحانه خوردم و رفتم بیرون همش تو این فکر بودم که اگه خاله خودش دوست داشته باشه سکس انجام بده چه ایرادی داره که ما همدیگرو ارضا کنیم. تصمیم گرفتم امشب که میرم خونه خالم در مورد سکس باهاش حرف بزنم شب که رفتم خونه خاله اومد جلوم و رفتیم تو پذیرایی نشستیم.

بعد یه چند دقیقه خالم گفت خب فرهاد جان من برم بخوابم من سریع گفتم نه نه کجا بعد گفت چی خب برم بخوابم گفتم میشه بشینی خاله. بعد اونم نشست بیچاره سرخ شده بود.
گفتم خاله یه سوالی دارم بپرسم؟
بگو خاله جان
گفتم خب خجالت میکشم
اه بگو دیگه عزیزم ما که این حرفارو با هم نداریم.
میگم خاله شما از سکس چیزی سر درمیاری؟سکس؟آره خاله جون یه چیزایی میدونم چطور مگه؟هیچی آخه یه موضوعی امشب میخوام بهتون بگم اما خجالت میکشم بگم .
آخه چی شده خاله بگو.
خاله من خیلی وقته دوست دارم با یکی سکس انجام بدم اما همش میترسم که اگه بهش بگم ناراحت بشه یا به کسی بگه.خب عزیزم یه جوری بهش بگو شاید اونم دوست داشته باشه تو چه میدونی ها؟
خاله اگه بگم من دوست دارم با شما سکس بکنم حالا چی میگی؟
چییییییی .........معلوم هست چی میگی فرهاد تورو خدا خجالت بکش ،آخه مگه من از شما چی میخوام بخدا به کسی نمیگم خاله نزار بهت التماس بکنم تورو خدا.
ای بابا خاله جون این چه حرفایی که میزنی آخه این همه دختر خوشکل و جوون دیونه توهم که چیزی از خوشکلی کم نداری من دیگه پیر شدم خاله
نه خاله اه این چه حرفیه تو خیلی هم خوشکلی،جذابی،جوون هم هستی
ای بابا برو بخوام نشنیده میگیرم فرهاد جان
رفتم نشستم بغلش رو مبل دستشو گرفتم گفتم نه تورو خدا نه نگو.
خودشو یکم جمع کرد قشنگ مشخص بود که خودشم حشری شده بود بعد گفت چیکار میکنی فرهاد منم گفتم خاله اگه نزاری به قران خودمو میکشم!

ای بابا باشه هر کاری دوست داری بکن.

وای وای به امام حسین انگار دنیا رو بهم داده بودن. رفتم تو لباش اما بازم هی میگفت خجالت بکش من خالتم من حالیم نبود شروع کردم به خوردن اون لبای خوشکلش جوووون الان که دارم تعریف میکنم خودمم دارم حشری میشم. تا میتونستم ازش لب میگرفتم بعد لباساشو در اوردم البته بازم به زور خودمم تیشرتمو در اوردم انداختمش رو مبل رفتم واسه سینه هاش چه سینه هایی بزرگ و سفید جوننننن حالا نخور کی بخور دیگه کم کم داشت حشری میشد. گفت خب حالا نوبت منه شلوارمو در اوردم کیرمو گرفت تو دستاش اول میخواست بخوره انگار حالش به هم میخورد بعد گفت خب چیکارش کنم منم گفتم بخورش خاله جونم، آروم آروم میکرد تو دهنش دیگه به ساک زدن تبدیل شد جوری ساک میزد که من میخواستم ارضا بشم اما خودمو نگه میداشتم بعد از خوردن کیرم رفتم سراغش کس تپل و قرمزش وای ی ی ی ی یه کس بدون مو و تمیز که تا حالا تو عمرم ندیده بودم شروع کردم به خوردن و اونم مدام آخو اوخ خ خ میکرد میگفت وای بخورش بکنش و خلاصه حشری شده بود منم دیگه بدتر میخوردم مثل این کس نخورده ها، کیرمو گذاشتم سر چوچولش و میمالیدم اونم هی میگفت آی آی گفتم خاله اگه پاره بشی ایرادی داره بعد گفت خالت خیلی وقته که پاره شده راحت باش بکن زود باش لعنتی منو بگو دیگه اصل مطلب اومد دستم که اون حرفاش همش فیلم بود منم تو دلم گفتم( ای جنده بگی که اومد) کیرمو تا ته کردم تو کسش اینقد داغ بود کسش که کیرم داشت آتیش میگرفت محکم میکردم تو کسش و عقب جلو میکردم همزمان که از کس میکردمش ازش لب میگرفتم چه حالی میداد.بلند شدم گفتم خب حالا میخوام از عقب بکنمت نه نه درد داره.اروم میکنم خاله،یه یکم تف زدم رو کیرم و کردم تو سوراخ تنگ کون نازش یعنی این خاله جنده من هیچی کم نداشت همه چیزاش منظم بود خاله جون اولش جیغ زد اما آروم آروم عقب جلو کردم اوخ بکن خاله بکن بکن بکن وای ی ی دیگه آبم داشت میومد گفتم خاله دارم ارضا میشم بریزم تو کونت نه بیا بریز تو دهنم بدو بدو منم آبمو خالی کردم تو دهنش و روی سینه هاش و بیحال افتادم روش اونم بعد 2 دقیقه بود که خودش یکم دیگه با کسش ور رفت و بالاخره ارضا شد یه جیغی هم کشید که سرم رفت.بعد یه 10 دقیقه با هم رفتیم تو حمام با هم دوش گرفتیم و یه حال کمه دیگه ای هم کردیم... دوستون دارم نظر بدین تا ادامشو که خیلی با حاله رو واستون بنویسم.در ضمن هر اگه مشکلی از نظر نوشتاری بود بفرمایید که اصلاح کنم.خیلی ممنون

-
     
صفحه  صفحه 12 از 60:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  59  60  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.