| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 12 از 79:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  78  79  پسین »  
#111 | Posted: 5 Feb 2011 17:29

بهترین زندایی
از همون اول دوسش داشتم از همون وقتی که دیدمش از همون روز که رفته بودیم خواستگاریش اره برای داییم رفته بودیم خواستگاری و من 10 سالم بود نمیدونم چرا اما منم با خودشون برده بودن من یه بچه ی شیطونو بازیگوش بودم و اون موقع ها زیاد این چیزا حالیم نبود که برا چی اومدیم اینجا خنشون یه خونه ی متوسط تو یه جایه متوسط شهر بود منو داییم با مادر بزرگم بودیم در زدیم و بعد از 2دقیقه در باز شد و رفتیم تو خونه ی بزرگو قشنگی بود بعد از سلامو علیک رفتیم بالا و من چون نمیدونستم برا چی اومدیم.

به کار خودم مشغول بودم و داشتم رو پله ها بازی میکردم از پله ها رفتم پایین و رسیدم به اخرشون که زیر زمین بود اونجا مشغول بودم که یه دفعه یه چیزی دیدم یه دختر ناز 20 ساله که داشت از حموم میومد یبرون تو همون نگاه اول با اینکه نمیدونم چرا ولی خیلی ازش خوشم اومد همونجا وایستادم و نگاه کردم موهای طلایی قد 170 سانتی هیکل مانکنی که داشت جلوی من لباس می پوشید البته منو نمیدید ولسی چون ترسیدم یکی بیاد سریع رفتم بالا داییم اینا مشغول حرف زدن بودن بابا ی اینا مرده بود و شهید شده بود و 2تا خواهر بودن با یه برادر و یه مادر مهربون که معلوم بود خودشونو از قبل برای بله گفتن اماده کرده بودن چون دایی من واقعا هیچی کم نداره یه پسر خوشتیپ و دختر کش البته وضع مالیش زیاد خوب نبود من تو فکرای خودم بودم و با اونا کاری نداشتم چند دقیقه نشسته بودم که دیدم یه دختر که واقعا به نظر من تو زیبایی هیچی کم نداشت اومد تو و چایی تعارف کرد نمیدونم چرا اما من از همون لحظه ی اول بهش یه حس خاصی داشتم خلاصه اونشب گذشتو 2ماه بعد مراسم عقد داییم بود من که لا همه چیزو فراموش کرده بودم اصلا نمیدونستم داییم داره با کی ازدواج می کنه تو مراسم که بودیم چون بچه بودم میتونستم به قسمت زنا برم به خاطر همین من رفته تو قسمت زنا البته اون موقع حسه خاصی نداشتم و داشتم با بچه ها بازی می کردم تا وقتی که دوباره زنداییمو دیدم این دفعه دیگه واقعا محشر شده بود شاید اگه هر کس دیگه ای جای داییم بود پیش مهمونا یه بلایی سرش میاورد بازم بهم همون حس دست داده بود و احسالس میکردم خیلی دوسش دارم البته معلوم بود اونم منو دوست داره ولی نه از نوع دوست داشتن من چون همیشه باهام شوخی میکرد و سربه سرم میذاشت.

تو مدتی که عقد داییم بود ما زیاد باهم رابطه داشتیم الببته خوانواده هامون و من همیشه وقتی میرفتیم پیشه داییم اینا سریع میرفتم پیشه زنداییم ئ اونم منو خیلی تحویل می گرفت و دوسم داشت و همیشه بوسم می کردراستی اسمش مریم بود و قرار شده بود طبقه ی پایین خونه ی پدر بزرگم زندگی کنن و من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شده بودم البته نه به خاطر اینکه میتونم بیشتر دیدش بزنم به خاطر اینکه من هم داییم و هم زن داییمو خیلی دوس داشتم راستش همیشه غبطه ی داییمو میخوردم و همیشه ارزو می کردم ایکاش زندگی منم مثله داییم بود الانم همین حسو دارم حدود یه سال گذشتو وقت عروسی داییم شد یه عروسی با کلا س تو یه تالار قشنگ شهر بعد از مراسم تالار رفتیم دنباله ماشین عروسو خلاصه کلی خوش گذشت و عروسو بردیم خونه من از خاصیت کوچیک بودنم استفاده میکردم و همیشه پپیشه زنا بودم ما یه مراسم داشتیم که یه بچه یه پنجاه تومنی رو میگیره و میدوعه و عروس باید اونو دنبال کنه و بگیردش از شانس خوبه من قرار شد اون بچه من باشم خلصه پلو گرفتم و شروع کردم به دوییدن ولی زن داییم منو گرفت و همونجا یه گازم گرفت و بوسم کرد و رفت خیلی ناراحت شده بودم یه جورایی حس بدبختی می کردم و زده بودم زیره گریه.

خلاصه عروسی تموم شد و همه رفتن خونه خود ولی چون ما خانواده ی داماد بودیم نرفته بودیم اونشب شب زفاف بود و داییم اینا رفته بودن پایین ولی من دلیلشو نمیدونستم همون شب اول داییم اینا دعواشون شد و کلی شیشه میشه شکست و زن داییم وسایلشو برداشت و میخواست بره راه افتاد تو کوچه ولی نو مادر بزرگم رفتیم دنبالش و برش گردوندیم ولی داییم گربه رو دمه حجله کشته بود و از اون به بعد زن داییم شده بود یه زنه مطیع خلاصه ما چون خونمون نزدیک خونه ی مادر بزرگم بود بیشتر وقتا اونجا بودیم و حسه من هر روز نسبت به زن داییم بیشتر میشد یه روز که رفته بودیم اونجا و من داشتم تو حیاط برا خودم بازی میکردم یه صداهایی شنیدم و فهمیدم که از خونه ی داییم اینا میاد و چون پنجرشون نزدیک اتاق بود رفتم نزدیک پنجره البته پرده داشت و چیزی دیده نمیشد اما من میشنیدم که زرن داییم می گفت محمد نه درد میاد نه محمد نکن و بعد از چند لحظه صدای اه و اوه زنداییم بود که میومد من اون موقع ها یه چیزایی در این موردا میدونستم و فهمیدم دارن چیکار میکنن ولی ترسیدم و سریع رفتم بالا چند مدت گذشت و فهمیدیم که زن داییم حاملس ما حالا بیشتر اونجا میرفتیم ولی زن داییم هنوزم منو همون جوری مثله قدیم بوس میکرد ولی من دیگه اون بچه ی قدیمی نبودم و بوس کردنای اونو منو به یه دنیای دیگه میبرد همیشه پیشه من راحت می گشت و همیشه با من جوره دیگه ای رفتار می کرد من دو تا پسر خاله داشتم که اونا هم تو کفه زن داییم بودن ولی چون من از اونا کوچیکتر بودم زن داییم زیاد به اونا محل نمیذاشت بچه های داییم به دنیا اومدن یه دوقلوی خیلی خشگال یه پسر و یه دختر من بازم به داییم حسودی کردم و گفتم خوش به حالش بگذریم بریم سره داستان اصلی رفت و امد های ما ادامه داشت تا وقتی که برای داییم یه کاره خوب جور شد و رفتن خونه ی خودشون و منت دیگه کمتر زن داییمو میدیدم هنوزم با دیندننش یه جوری میشدم با اینکه 16 سالم شده بود ولی زن داییم هنوز باهام همون رفتار بچه گیرو داشت و همیشه باهام شوخی میپرد یادمه همیشه بهش دست میدادم و اون وقتی منو میدید میگفت پیمان دیگه بزرگ شدیها اینا گذشت تا وقته عروسی دایی کوچیکم رسید اونم یه زن انتخاب کرد و قرارا شد 1ماه دیگه عقد کنن روز عقد کنون همه خونهی مادر بزرگم بودیم و قرار بود مرالسم اونجا باشه داشتیم کار میکردیم و زن داییمم بود که مادر بزرگم گفت یخ نداریم چون خونه ی داییم اینا نزدیک خونه ی مادر بزرگم بود زن داییم گفت خونه ما هست و من میارم ولی گفت چئن زیاده یکی باید باهام بیاد و بهترین فرصت برای من جور شد زن داییم گفت پیمان پاشو بریم یخارو بیاریم و من از خدا خواسته قبول کردم راستش داشتم به خودم یگفتم این بهترین فرصته و نباید از دستش بدم راه افتادیم تو راه حس کردم زن داییم داره یه جور دیگه باهام حرف میزنه تو چشاش یه برق خاصی دیدم با اینکه چند سال از ازدواجش گذشته بود و یه بار زایمان کرده بود اما هنوز همون هیکلو داشت پیشه خودم داشتم نقشه میکشیدم که رسیدیم و رفتیم بالا زن داییم گفت بشین و من نشستم و اون رفت یه چیزی بیاره تا بخوریم راستش خیلی دلم میخواست پاشم همونجا بقلش کنم اما روم نمیشد زن داییم شربت اورد و گفت پیمان الان زوده بریم و بیا یه زره بمونیم رنگش پریده بود چون هوا خیلی گرم بود گفتم زن دایی حالت خوب نیست گفت اره یه کم گرممه شربتو خوردیمو گفت رفت لباساشو در اورد با یه تاب و شلوار تنگ اومد کنارم نشست البته این عادب بود چون همیشه اینجوری بود بهم گفت ماهواررو روشن کن و من روشن کردم رو پی ام سی بود و ارش داشت می خوند اهنگ ارش من دوست دارم داشتیم نگاه میکردیم البته نگاه من همش به زن داییم بود حالش بدتر شده بود و رنگش کلا گچ گفتم زن دایی خوبی گفت اره فقط یه زره فشارم افتاده گفتم وایستا الان یه کم دیگه شربت میارم رفتم تو اشپز خونه شربت ریختم و اوردم وقتی اومدم دیدم زن داییم بیهوش شده خیلی ترسیدم خواستم زنگ بزنم به داییم ولی یه لحظه یه فکری از سرم گذشت دیدم بهترین موقعیت جور شده اول چند بار صداش کردم دیدم جواب نمیده رفتم جلو یکم تکونش دادم بازم هیج عکس الملی نداشت گفتم حال وقتشه لبمو بردم جلو و لباشو بوس کردم کیرم همون لحظه شق شد وای چه لبای نرمی داشت همینجری داشتم لباشو میخوردم و صورتشو بوس میکردم اصلا هم فکر نمکردم که اگه یه وقت بلند شه چی میشه از لباش سیر نمیشدم واقعا لذت بخش بخش بود خوابوندمش رو مبل و بازم شروع کردم به خوردن لباش دماغ کوچوشو میخوردم تمام صورتشو لیس میزدم شهوت همه جامو گرفته بود و دیگه دسته خودم نبو یه لحظه یادم اومد که زن فقط صورتش نیست یه تاب نازک تنش بود که قشنگ سینه بندشو معلوم میکرد درش اوردم یه سوتین سیاه تنش بود داشتم گردنشو میلیسیدم که دستمو کردم زیره سوتینش و سینه هاشو مالیدم که یه لحظه حس کردم زن داییم یه تکنی خورد رنگم پرید و سریع رفتم کنار فکر کنم بیدار بود ولی نمیخواست که من بفهمم 2دقیقه وایستادم دیدم تکون مخورد دوباره رففتم سراغش ولی با احتیاط بیشتر سوتینشو در اوردم و سینه های قهوه ای شو خوردم راستش حس میکردم دارم خواب میبینم ولی اصلا نمیدونستم دارم چیکار میکنم و این شهوت بود که دستور میداد اونقدر سینه هاشو خوردم که خسته شدم خواستم برم سراغ شلوارش ولی یه حسی بهم میگف نه ولی شهوت که این چیزا حالیش نیست شلوارش اونقدر تنگ بود به زور درش اوردم وای داشتم دیونه میشدم یعنی اینی که جلومه اونیه که چند سال تو کفش بودم دسته خودم نبود تا شرتشو دیدم پریدم طرفش و شروع کردم به خوردن اصلا دوس نداشتم شرتشو در بیارم داشتم همینجوری میخوردم که بازم حس کردم زن داییم تکون خورد این بار مطمئن شدم که بیداره رفتم بالا سرش و لباشو بوسیدم و گفتم زن دایی میدونم بیداری اگه دوس نداری چشاتو باز نکن ولی اینو بدون این چند سال عاشقت بودم و خیلی دوست داشتم چشاشو باز کرد یه لحظه از خجالت اب شدم و رفتم کناررر زن داییم گفت عیب نداره پیمان منم دوست داشتم ولی فکر نمیکردم تو منو اینجوری دوست داشته باشی. برگشتم طرفش و گفتم عاشقت بودم زن دایی و رفتم تو بغلش شروع کردم به بوسیدنش حس می کردم به عشقم رسیدم لحظه های خیلی قشنگی بود لباشو میخوردم و دماغشو همه جاشو میبوسیدم رفتم سراغ گردنش و یه اه کشید گردنشو خوردم و یواش یواش رفتم پایین بالهای سینه هاشو خوردم و شروع کردم به خوردن نوک سینش عین یه بچه که از مامانش شیر میخوره زن داییم خیلی خوشش میومد و میگفت تو عین بچه ها شیر میخوری گفتم زن دایی جون من بچتم دیگه خیلی سینه هات خوشمزس گفت بخور همش ماله خودت گفتم چشم.

اونقدر خوردم تا خودش گفت بسه گفتم اجازه هست برم پایین گفت تو که هر کاری خواستی کردی دیگه اجازه برا چی یه خنده خیلی خوشگل کرد و من شروع کردم به خوردم شکمشو خوردم نافشو خوردم و در همین لحظه شلوارشو در اوردم دوباره چشم به شرتش افتاد واقعا حشری کننده بود دوباره شروع کردم از رو شرت خوردن که گفت چرا درش نمیاری گفتم من عاشق شورتتم گفت ولی به من حال نمبده گفتم چشم و سریع شرتشو در اوردم یه لحظه حس کردم تو بهشتم اصلا فکرشم نمیکردم زن داییم همچین کسی داشته باشه کسش مثله فیلمای سوپر بود مثله کس دختر بچه ها موهای ریز طلایی داشت و پف کرده بود یه لحظه کنترلمو از دست دادم و حمله کردم به کسش و اقعا انگار داشتم پنبه میخوردم خیلی خیلی خیلی باحال بود پاهاشو باز کردم و شروع کردم به خوردن کسش دیگه زن داییم هیچی نمیگفت و فقط سره منو به کسش فشار میداد و هر چند ثانیه یه اه بلند میگفت اونقدر خوردم تا ارضا شد راستش کلا خودمو یادم رفته بود و فقط دوست داشتم زن داییمو بخورم زن داییم بعد از چند ثانیه گفت تو چرا لباساتو در نمیاری منم تازه به هوش اومدم اما خجالت کشیدم گفتم زن دایی من خجالت میکشم خودت در بیار گفت باشه سرپا شدیم و دوباره شروع کردیم به لب گرفتن زن داییم گردنمو خورد که یه لحظه یه حسه خیلی باحال بهم دست پیرنمو در اورد و شروع کرد به خوردن سینه هام و یواش یواش رفت پایین چهار زانو رو زمین نشست و کمربندوم باز و شلوارمو در اورد کیدم داشت شرتمو پاره میکرد یکم شکممو خورد و رفت پایین شورمو در اورد و شروعبه خوردن کیرم کرد انگار براش خیلی لذت داشت چون خیلی باحال میخورد من حس کردم ابم داره میاد گفتم زن دایی دارم میام گفت تو دهنم خالی کن سرشو گرفتم و چندتا عقب جلو کردم و ابم اومد حس کردم کله بدنم داره خالی میشه ابم که تموم شد ز دایی همشو قورت داد و من ولو شدم و زمین نذاشت کیرم بخوابه و باز اونقدر خوردش تا شق شد گفت سریع تر بکن که باید بریم رفتم سراغ کسش چنند تا بوسش کردم و گفتم چهار دستو پا بشینه سره کیرمو به کسش مالدم و شروع کردم گذاشتن توش وای خیلی لزج بود و خیلی باحال حس کردم همین الان ابم میاد چند بار عقب جلو کردم واقا حس میکردم تو بهشتم خیلی گرمو باحال بود گفتم زن دایی دارم میام گفت بده بخورم دوباره برگشت و کیرمو کرد تو دهنش چند تا عقب جلو کرد و ابم اومد و افتادم زمین زن دایی اومد لبمو بوس کرد و رفت لباسشو پوشید و گفت پاشو سریع بریم منم اماده شدم و رفتیم تو راه ازش کلی تشکر کردم اونم گفت قابل نداشت از اون به بعد یه بار دیگه کردمش که تو خونه ی مادر بزرگم بود اگه خوشتون اومد اونم میزارم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#112 | Posted: 8 Feb 2011 22:34 | Edited By: asal75
سلام..اولین باره مینویسم. امیدوارم خوب باشه....
____
من و آزاده دختر خالم
____________________

اول از خصوصیات خودم میگم تا باهام آشنا شیم،قدم 179 وزنم 75 کیلو چهره زیاد خوشگل نیست اما یه کمی جذابم اما یه زبون دارم که مارو از لونش بیرون میکشه،سنم 21 تقریبا،
یه داداش دارم که ازم کوچیکتره و دوتا خواهر،همیشه شلوارکو رکابی میپوشم تو خونه الا وقتی کسی بیاد خونمون،از لحاظ لباسم نسبتا با پول زیادی که خرج میکنم خوشتیپم،حالا شروع داستان:
من یه دختر خاله دارم اسمش آزادست که من آزی صداش میکنم،ما از بچگی به واسطه رابطه بسیار صمیمی مامانامون باهم بزرگ شدیم اون 2سال از من کوچیکتره.از خصوصیات چهرش بگم به خاطر یه حادثه صورتش چندتا بخیه خورده و لبخندش خیلی سکسیه از لخاظ بدنی قدش حدودا 160 و وزنشم 57(چند روز پیش خودشو تو خونمون وزن کرد نگین دروغ)،تا دیشب که آرزو داشتم بکنمش همین امروز صبح موفق به این کار شدم،23/10/1389
اومده بود پیشم برای امتحان ریاضیاتش(درس دانشگاهش)کمکش کنم از شانس خوبه من،خواهر دوقلو دانشگاه بود داداشم مدرسه،مامی و بابام سرکار،
پس ما باهم تنها شدیم،به محض ورودش به خونه تصمیم گرفتم حتی بزورم شده کونش بزارم اما بعدش ترسیدم که شاید واسم دردسر شه(همینجا بگم گاهی اوقات یه حرفی پشت سر این آزاده بود که مثلا به فلانی داده و ...) این حرفا بهم قوت قلب داد پس به همین دلیل از رو حیاط تا داخل خونه تحمل کردم،به محض ورود به ساختمان یه انگشتش کردم که بی محلم کرد،رسیدیم تو اتاقم من خودمو چسبوندم بهش تا این کارو دید بهم گفت تورو خدا ولم کن،گریش شروع شد،ولی من حتما باید میکردمش.پس شروع به کردم به مالوندنش میخواستم شهوتی شه اما مگه میشد،با اونکه قبل اون سکس های زیادی البته با سه تا دختر داشتم اما به نظرم نمیتونستم تحریکش کنم،و این موضوع ناراحتم میکرد،پس
شروع به در اوردن مانتوی مشکیش کردم.زیرش یه تاپ داشت که رنگش زرد بود(رنگ زرد منو تحریک میکنه)شلوارشو تا زانو کشیدم پایین باشورتش همراه،شورت معمولی ازینایی که بندر میدن 6تایی 1000تومن[شورت لا قاشی آبی نداشت،یا شورت سوتین ست هم] اما کون قلمبش تو ذوق میزد،
شروع به بازی کردن با کوسش کردم با دستم قشنگ مالیدمش گفت بخور[من فقط کوس یه نفرو خوردم اونم نامزدمه] گفتم بدم میاد وبیخیال شدم میدونستم بااین جوابم واسم ساک نمیزنه پس بیخیال ساک شدم وبا کرمی که رو میز آرایش تو اتاق بود سوراخشو چرب کردم تو همین بین ازش خواستم که خودش کونشو بماله تا آماده شه(فهمیدم که حرفای پشت سرش راست بوده) تا لباسای خودمو در بیارم کیرمو چرب و چیلی کردم گذاشتم رو سوراخ کونش،یه کم فشار دادم یه ذره رفت توش اونم یه آخ گفت،دوباره فشارو بیشتر کردم رفت تو دردش اومد اما نه زیاد شروع کردم به چلو عقب شدن،البته نه سریع خیلی نرم آهسته تا هم اون حال کنه و هم من،بعد ده دقیقه جلو و عقب رفتن ، احساس کردم که آبم الاناست که بیاد پس کیرمو در اوردم و آبمو ریختم لای درز کونش،......
این اولین داستانم با گوشی موبایل،نه چیزی زیاد کردم نه کم،،اگه قابل قبول بود ادامه بدم اگه نه هم خوبه.
(www.Looti.Net)

ديروز داشتم يه مورچه رو مسخره ميكردم كه عاشق يه تفاله شده بود...
يادم اومدم خودم سال ها عاشق آشغالي بودم كه فك ميكردم آدمه...
     
#113 | Posted: 8 Feb 2011 22:37 | Edited By: asal75
اینم داستان دوم......
__________________
فقط نظر بدین تا بهتر بنویسم....
سکس با الهام،خواهر بزرگتر آزی،

این دومین داستان شما اگه داستان اول رو خونده باشین با من آشنایی دارین، از الهام بگم یه دختر ترکه ای با کون بسیار زیبا که دوست دارم همیشه بخورمش و سینه های کوچیک و لیمویی،چهره جذاب و گیرا چشمای قهوه و لبای کوچیک،فقط بینیش یه خرده بزرگه،که البته میخواد عملش کنه.
___
برمیگردیم به داستان یه شب ساعتای 10 شبی بود که یه اس از گوشی این الهام خانم به من رسید که :آره من فردا ساعت 5 میام خونتون،
پشت بندش این پیام اومد که:عزیز اشتباه شد،
من که تو این جور مواقع کیرم خوب به کار میوفته پیام دادم اگه میخوای بیام کمک.
(پیامکای ارسالی و دریافتی)
الی:نه منظورت چیه؟
من:منظوری نداشتم فقط میخواستم،
الی:میخواستی چی؟
من : حالتو بپرسم؟
الی:آره جون خودت،بگو چیکار داشتی.
من:باید راستشو بگی.
{تو همین حین مامانم اومد تو اتاقم گفت بگیر بخواب فردا به امتحانت نمیرسی،}
الی:باشه .
من :قسم بخور،
الی:بگو دیگه،به جون مهدیمون،
من:فردا میخوای بری خونه کی؟
الی:به تو چه مگه مفتشی،
من:ج...(منظور جیگر بود اما جوری نوشتم جنده بخونه)
اذیت نکن،بگو دیگه،
الی:پیش دوستم،
من :پسر یا دختر،
الی:شب بخیر،
من:فردا تمام پیاماتو نشون خاله میدم.
الی:نه تو رو خدا.
{این جا بود که دل من قوت گرفت}
من:شب بخیر خوابم میاد،
الی:نمیگی که عزیزم؟
من :ببینم چی میشه،
الی:قوربونت نگو هرکار بگی میکنم،
من:باشه اما الان خوابم میاد،
...
صبح که از خواب بیدار شدم یه زنگ به خونه خالم زدم که الهام گوشیو برداشت شروع به التماس که آره نگو ازین حرفا،
منم که دلرحم قبول کردم اما به شرطی که خانوم بگن اون پیامو به کی میخواستن بدن،
{اینجابگم از آزاده آمارشو گرفتم میخواست بره بده،}
تق تق تتق،(آهنگ اس ام اسم)
الی:پیش مهرداد اکرامی(اسم مستعار)
من :که چی بشه.
(نقشم گرفتم حالا یه پیام عالی ازش دارم،به علت تعصب پدرش ازش مثل سگ میترسن،و میتونستم با تهدید ازش کامروا شم)
الی:میرن چی بشه؟دوست دختر تو میاد پیشت چیکار،
من:واضح حرف بزن جون مهرداد،
الی:کشتی منو،میخواستم باش حال کنم..
من:اگه من بخوام با منم...
الی :با تو چی؟
من:بامنم حال کنی؟
الی:خفه شو،اشغال عوضی،
من:وقتی پیاماتو مامانت خوند میفهمی،
(من از فلش اس ام اس،استفاده میکردم پیام بعد خوندن پاک میشدن،)
الی:باشه کی؟
من:فردا ساعت 9تنهام،معین(داداشم)نیستو من تنهام بیا خونمون با آزی بیا کسی شک نکنه،
الی:نمیخواد تنها بیام بهتره چکار به اون داری،
من بای حالا تو بیارش،،
الی:باشه خبرمرگت،
رفتم به سمت دانشگاه که تو ماشین بودم چشمم به یه دختر افتاد اما بیخیال شدمو گفتم امتحان دارم،بعد امتحان [نو آمریکانو،پوس تو وو،سکسی ما]
من:الو سلام بفرمایین،
آزی:کثافت،
من:چی شده،
آزی:لاشی،
من :گفتم فردا میبینمت بوبای،
صدای آهنگ قدیمی تو ماشین اعصاب خرد کن بود خاموش کردم رفتم خونه،تمام طول روز به بطالت گذشت،تا اینکه:
ساعت 8.5 روز بعد،
الهام اینا اومدند،
آزی با مانتوی مشکی شلوار آبی تیره،و شال آبی،
الهام با پالتو خاکی رنگ با شلوار جین مشکی و روسری مشکی رنگ،(هیکل الهام با شلوار جین مشکی عین این کره ایهای لاغر تو فارسی وان)
آزی رو فرستادم تو یه اتاق دیگه و خودم با الهام رفتیم تو اتاقم شروع کردم سینه های <لیموییشو>مالیدن اولش مانع میشد اما بعد2 دقیقه خجالتش ریخت و یه کم شلتر کرد!
من لبامو گذاشتم رو لباش شروع به لب گرفتن کردم،زبونمو کردم تو دهنش مادر قحبه گازش گرفت طوری که از حرارتی که ایجاد شد تخمام آبپز شدن،
یکی محکم زدم تو گوشش و گفتم باید یجوری بگایمت که همه بفهمن کون دادی،
گفت من از پشت نمیدم،گفت میبینیم،
رفتم طرفش مانتوشو دراوردم زیرش یه لباس استریج(نیکبخت واحدی میپوشید)پوشیده به رنگه بنفش دادمش بالا دیدم بدون سوتینه،خداییش سینه هاش خیلی کوچیکه شاید به زور 60 میشد، حالم گرفته شد شروع کردم به لیسیدن چندباری زدم روشون یه بار گاز گرفتم که آنچنان زد تو سرم که الانم درد داره،
تی شرت خودمو با شلوارکو در اوردم شورتم گذاشتم باشه تا اذیتش کنم،
شلوارشو دراوردم شرتش یه شرت قرمز رنگ بود که رو کوسش یه قفل بسته داشت و پشتش رو کونه قلمپش یه قفل باز،خندم گرفت آخه یه همچین شرتی رو ندیده بودم،درش اوردم با دیدن کونه سفیدش و کوسه بی مو(واسه من تمیز نکرده بود،روز قبل به مهردادش داده بود،)
آهم بلند شد و با کله هجوم برد تا بخورمش یه سوراخ صورتی روشن که نشون میداد یه چند باری از یه کیر پذیرایی کرده آقا شروع کردیم به لیس زدن و مکیدن،بعد 2یا 3دقیقه پاشدم کرم رو اوردم و حالت شصت و نه گرفتیم و گفتم شورتمو دربیار و کیرمو لیس بزن گفتم تا من کونت آماده کنم
الی:نمیخواد،
من:مگه دل بخواهیه؟
الی:اختیار کونه خودمو که دارم.
هرکار کردم کیرمو نخورد اما چندبار یه دستی روش کشید.من به کار خودم ادامه دادم و با انگشتم بإزش کردم بعدش بلند شدم و کیرمو زدم روی کسش که اهی کشید حالت سگی نشوندمش خودم رفتم پشتش کله کیرو کردم تو که
الی:درد داره چربش کن،
من:خودت خیسش نکردی پس دردو بکش،
بعد از این حرف یه فشار دادم که تا نصف رفت تو جیغ بنفش الهام گوشمو کر کرد ناله هاش زیاد بودو هی میگفت مامانی گه خوردم مامان جر خوردم،
پسر خاله(اسممو میگفت)پارم کردی یه فحش مادر بهم داد که زدم تو سرش و فشار بعدیو دادم که گریش شروع شد،همین که رفت تا آخر شروع به تلمبه زدن کردم چه حالی میدادش،
5دقیقه نشد آبم اومد که به محض اینکه ریختم داخلش یه آی سوختم گفت(نگو کونش زخم شده وگر نه آبه من که جوش نبود) کیرمو کشیدم بیرون که یه گوز جانانه داد،،گفت برو دستشویی که جامو خراب کنی،
گفت احمق بیشعور بعدش با هاش لب گرفتم،با یه دستمال لاپاشو پاک کردو شروع کرد به لباس پوشیدن منم یه عکس از کونش گرفتم که اگه بشه میزارم عکسو.از اتاق با شلوارک اومد بیرون دیدم آزی داره بد نگاه میکنه،منم که هنوز دلم میخواست رفتم طرفش،
.....
با شلوارک و بالا تنه لخت اومد بیرون (یه کمی شکم دارم)که آزی رو دیدم،دوباره کیرم انتن داد که برو طرفش رفتم طرفش شروع کردم به لب گرفتن(جای تعجب داشت که بعد نیم ساعت بازم دلم سکس میخواست)اونم همراهی میکرد نگو سکس من و الهام رو دیده و تحریک شده بردمش تو پذیرایی و لختش کردم زیر مانتوی مشکیش یه سوتین آبی داشت از رو سوتین سینه هاشو میمالیدم ،اونم رو سینم دست میکشید
من:پاشو شلوارتو دربیار.
آزی:باشه،
با ناز شروع کرد به لخت شدن باورتون نمیشه چی دیدم یه شورت قرمز رنگ خیلی سکسی که کلا توری بود کوسشو که دیدم،(تو داستان قبلی گفتم که فقط کوس نامزدمو خوردم.)اما با کله رفتم رو کوسش و با اون شروع کردم ور رفتن یه کم اه و ناله کرد که، دیدم داره کیرمو میماله شلوارک در اوردم
من :ساک بزنم،
آزی:باشه عزیز دل(بعدش فهمیدم میخواد از جلو بگیره منو نه اینکه خوب باشم اما از بابام پول زیادی بهم میرسه،)
چه ساکی میزد گور به گور شده با زبونش میکشید رو کیرم نوک زبونشو میکرد تو سوراخ کیرم،کله کیرمو میکرد تو دهنش و مدام مک میزد ،69 شدیم و با تمام وجود کوس و کونشو میخوردم تا حال کنه اخه با معرفت بهم خیلی حال داد،
کوسشو لیس میزد یه صداهایی میداد که نشون میداد راضیه با تف کونشو خیس کردم و به آرومی کردم تو کونش تا دردش نگیره و حداکثر حالو ببره،
کونشو نسبتا باز شد کردم توتر به خاطر ساک زدنای زیادش داشتم ارضا میشدم پس کیرو کشیدم بیرون بعد مثل این گداها گردنو کج کردم یعنی آبمو بخور که باناباوری دیدم که شروع کرد به ساک زدن وقتی آبم میخواست بیاد کشیدم بیرون و تو موهاش ریختم ،آخیش راحت شدم،،
-
ببخشید اگه بد بودن،،،
اگه داستان بعدی خواستین بهم تو همین تایپیک بگین،
www.looti.net
asal75
...............

ديروز داشتم يه مورچه رو مسخره ميكردم كه عاشق يه تفاله شده بود...
يادم اومدم خودم سال ها عاشق آشغالي بودم كه فك ميكردم آدمه...
     
#114 | Posted: 9 Feb 2011 12:32

کس خاله جون
من سه تا خاله دارم که خاله کوچکم از دوتای دیگه خوشگل تره بیست و پنج سالشه یعنی سه سال از من بزرگتره پنج سال پیش ازدواج کرده. رابطه ما از روز عروسی دائیم شروع شد البته از چند سال قبل هم من هر فرستی پیدا میکردم خاله مریمو دید میزدم چه کون باحالی داشت. سینه هاش تو یه مشت جا میگرفت وقتی شلوار تنگ می پوشید رونای گوشتیش ادمو میکشت.همه چی از عروسی دائی رضا شروع شد.چند روز قبل از عروسی منزل دائی بودیم و داشتیم تدارکات عروسی را می چیدیم. خانمها هم داشتند مقدمات پختن غذا را برای ظهر میچیدند که مامانم صدام کرد وگفت بیا خالتو برسون تا خونه شون لباس هاش کثیف شده میخواد تعویض کنه منم از خدا خواسته گفتم چشم مامان جون.با خاله مریم سوار ماشین شدیم وراه افتادیم خاله کنار من نشسته بود وداشت در مورد عروسی دائی صحبت میکرد منم زیر چشمی اونو دید میزدم وای چه بدن سکسیی داشت.رسیدیم خونه خاله. توی حیاط ایستادم وخاله هم رفت داخل که لباس هاشو بپوشه.منم این فکر به سرم زد که از جا کلید. خاله را دید بزنم یواش یواش رفتم داخل واز سوراخ جا کلید نگاه کردم وای من داشتم چه می دیدم خاله پیراهنشو از تنش در اورد بود چه سینه هایی بدنش سفید مثل برف بود. حالا داشت شلوارشو در می اورد پشتش طرف من بود خم شد که شلوارو بیاره بیرون عجب کون باحالی چاک کونشو که دیدم دیگه کنترلمو از دست دادم. کیرم شق شق شده بود درو باز کردم رفتم تو خاله تا منو دید جا خورد. گفت تو اینجا چکار میکنی ولی من دیگه حشری شده بودم رفتم به طرفش وگرفتمش تو بغل وای چه بدن گرمی داشت میخواست مقاومت کنه که من سینه هاشو گرفتم وشروع کردم به خوردن همین جور که داشتم سینه هاشو میمکید با دستهام با کونش ور رفتم خاله دیگه نتونست مقاومت کنه اخه او هم داشت حشری می شد. لیس زدنو به طرف پائین ادامه میدادم به شکم .رون تا انگشتهاش. خاله را رو شکم خواباندم و کونشو شروع کردم به لیسیدن کون سفیدشو گاهی گاز می گرفتم.میبوسیدم .میخوردم وای چه طعم خوبی داشت لای کونشو باز کردم و سوراخشو لیس میزدم.انگشتمو خیس کردم اروم اروم کردم تو کونش اولش خودشو جمع میکرد ولی بعد از چند بار عقب وجلو خوشش اومد . به خاله جونم گفتم برگرده و رو به جلو بخوابه. چند لب گرفتیم بعد من با چشمام اشاره کردم به کیرم .خاله هم متوجه شد که باید برام ساک بزنه شلوارمو کشید پائین وشروع کرد به ساک زدن کیرمو تا ته میکرد تو دهنش وچنان می لیسید که انگار چند سالی گرسنه بوده من هم موهاشو توی دستهام گرفته بودم و صدای ناله هام بلند شده بود. کیرمو از دهنش اوردم بیرون ورفتم به طرف کسش وای کس خاله چه بوی خوشی می داد زبونمو کردم تو کس خاله مریم و شروع کردم به لیسیدن همین جور که داشتم کسشو می خوردم با دستمهام سینه هاشو می مالیدم کم کم صدای اخ اخش شروع شد من کسشو می خوردم خاله هم ناله می کرد.همین جور میگفت خاله قربونت بره بخور.بخور خوب میخوری عزیزم من هم زبونمو کرده بودم بین لبهای کسش و میمکیدم. خاله گفت دیگه طاقت ندارم زود باش کیرتو بکن تو کسم منم سر کیرمو با تف خیس کردم وگذاشتم در کس خاله جونم وای چه کس گرمی هر چه بیشر کیرم میرفت داخل حرارت کسشو بیشتر احساس میکردم .شروع کردم به تلمبه زدن همین جور که عقب وجلو می کردم پاهای خاله هم می رفت بالا تر.با مو هام بازی میکرد ونا له میداد.بهش گفتم برگرد از پشت میخوام بکنمت حالت فرغونی(سجده)شد و منم کیرموخیس کردم و گذاشتم در کونش یواش یواش کردم تو کونش اولش میگفت در می کنه ولی بعد از چند لحظه دیگه چیزی نگفت متوجه شدم داره خوشش میاد. مشخص بود شوهرش هم از عقب اونو میکرده چون خیلی دردش نگرفت.شروع کردم به تلمبه زدن چنان تلمبه میزدم که وقتی به کون خاله می خوردم موج تو لمبه هاش می افتاد دپگه داشت منیم می امد به خاله گفتم داره می یاد بریزم تو کونت گفت اره همشو بریز توکونم گفتم امد.امد.....وتا اخر خودمو چسباندم به خاله جونم جوری که کیرم تا ته رفته بود تو کونش . خاله اروم اروم خوابید من هم روش خوابیدم دوست داشتم ساعتها همین جور رو خاله بخوابم. این اولین سکسی بود که من وخاله باهم داشتیم .ولی دیگه هر وقت دوست داشتیم با یه زنگ همه چی حل بود.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#115 | Posted: 11 Feb 2011 20:54
سکس با مامانم چاق دوستم
اول از همه بگم داستانم واقعیه و مربوط میشه به سکس با زنای چاق و سن بالا.پس هر کس دوست نداره همین الان میتونه بی خیال خوندن بقیه داستان بشه چون این حق طبعیه همه شماست که حق انتخاب داشته باشین. جریان از اون جایی شروع شد که تو محلمون با یکی از بچه ها بیشتر دوست بودم و همین دوستی باعث شده بود به خونشون رفت و امد داشته باشم.اون موقع هر دومون یعنی منو دوستم که محسن اسمش بود 26 سالمون بود و من تک پسر خانوادمون بودم و محسن تک فرزند.

محسن با مادرش زندگی می کرد و پدرش چند سالی بود که بهشون سر نزده بود و اعتیاد خانوادشونو از هم پاشونده بود.خانومای محل هم واسه خاطر همین موضوع سعی می کردن کمتر با حمیده خانوم مادر محسن معاشرت داشته باشن و برعکس مامان من خیلی با حمیده خانوم گرم گرفته بود و منم حمیده رو مثل مامانم دوست داشتم اول به خاطر مهربونیش و دوم به خاطر علاقه سکسی که به مامانم داشتم.بدن هردوشون شبیه هم بود.مامانم یه زن 46 ساله با اندامی پر و سینه های بزرگ و سبزه و کون گنده .حمیده هم نه تنها چیزی از مامانم کم نداشت برعکس خیلی هم چاق ترو سینه های گنده تری داشت.از اون زن 49 ساله با سینه های سایز 90 کون گنده و رونای چاق و بهم چسبیده تو دلم فرشته ای رو ساخته بودم که میتونه منو به ارزوهام یعنی سکس با مامانم نزدیک کنه.درسته نمی تونستم مامانم رو بکنم ولی اگه موفق می شدم با حمیده حتی واسه یه ساعت باشم می تونستم لااقل تصور کس تپل و چاق مامانم رو بکنم که کیرم بهش امون نمیده و با تف خودش داره ابشو میاره.از طرف دیگه این جوری با تیرم دو هدف رو زده بودم هم کس مامانم رو تصور کرده بودم هم واقعا حمیده رو کرده بودم.این افکار سکسی که همه ی روز حواسم بهش بود باعث شد بیشتر برم خونه محسن.تا این که یه روز محسن از طرف دانشکدشون با چنتا از دوستاش رفتن اردو.باید تو اون یکی دو روز نقشمو عملی می کردم.زود کیس کامپیوترمو برداشتم و رفتم در خونه محسن اینا..رسیدم در خونه و زنگ وزدم.مامان محسن مثل همیشه با یه ماکسی عربی امد و درو باز کرد.حمیده منو خیلی دوست داشت همیشه می گفت مثل محسنی واسم.تا سلام کردم جوابمو با سلام پسرم داد و گفت محسن خونه نیست و رفته اردو.منم خودمو به اون راه زدم و گفتم این نامرد که گفته بود کیستو بیار خونه و هارد به هارد کنیم و اگه این کارو امروز نکنم فردا واسه تحویل پرورم دیر میشه.تا اینو گفتم حمیده گفت خب عزیزم بیا بالا خودت برو کارتو انجام بده منم که همینو می خواستم و زود رفتم تو و درو بستم.یه ربع ساعتی همین جوری با کامپیوتر محسن ور رفتم که حمیده در اتاقو باز کرد و با یه سینی چایی امد تو اتاق. قربونش برم مثل پرنسس شرک خوشگل و جذاب بود.سینه هاش بسکه گنده بود داشت سوتینشو جر می داد.زیر ماکسیشم هیچی نپوشیده بود اخه پاهای لختشو خوب میشد تشخیص داد.خلاصه چایی رو تعارف کرد و نشست پیشم و ازمامانم سوال کرد که حالش خوبه یا نه و از این حرفا بعد من سر حرفو باز کردم گفتم ببخشید حمیده خانوم میشه با هم راحت باشیم؟منظورم اینه میشه با هم راحت حرف بزنیم و من بهتون اعتماد کنم و حرف دلمو بزنم؟حمیده تا اون موقع راحت پیشم نشسته بود یه هو دو هزاریش افتاد و خودشو جمع کرد و رسمی تر نشست گفت بگو پسرم با محسن مشکلی داری؟پرنسس من فکرمی کرد میتونه با این حرفاش منو قانع کنه که هنوز چیزی متوجه نشده از حرفام.صندلیمو برم کنار صندلی حمیده و گفتم منو مثل محسن دوست داری؟گفت اره چطور؟گفتم حمیده خانوم اگه میشه فقط به سئوالام جواب بده.ببین من به خدا خیلی دوست دارم درست مثل مامانم.از وقتی باهاتون اشنا شدم به خودم گفتم حمیده خانوم مثل مامانمه و احترامش واجبه واسه همینه امروز می خوام رودر رو حرفامو باهاتون بزنم.حمیده که کم کم کنجکاویش گل کرده بود گفت خب راحت باش و حرفتو بزن.منم زود دستشو تو دستام گرفتم و خواستم شروع کنم به حرف زدن که دستشو کشید و گفت چیکار میکنی؟گفتم جون محسن بزار حرفامو بزنم می خوام دستت تو دستم باشه که بهتر بتونم حرفای دلمو بزنم.تا اینو گفتم باز دستشو تو دستم گرفتم و اروم شروع کردم به ماساز دادن و گفتم منو ببخش اگه حرفامو رک می زنم.هیچ وقت فرصت اینو نداشتم که این قدر با جنس مخالفم راحت باشم و شما اولین نفری که میتونم این کارو بکنم.ببین حمیده جون(تا گفتم حمیده جون برق از چشماش پرید)من از روز اولی که شما رو دیدیم خیلی بهتون علاقه مند شدم.همیشه وقتی تنها بودم بهتون فکر می کردم و دوست داشتم منو محرم بدونی و منم بشم یه جورایی شریک زندگیت.حمیده سرش پایین بود فقط گوش میداد.این کارشم بهم اجازه داده بود رک حرفامو بزنم.می خوام اگه اجازه بدی جای خالی شوهرتو پر کنم واست میدونم شرایط سنیمون به هم نمی خوره ولی این مهمه که هر دومون به هم احتیاج داریم.تا اینو گفتم حمیده سرشو اورد بالا و گفت مگه میشه عزیزم؟مامانت راجع بهم چی فکرمیکنه؟همین الان هم تو محل کسی چشم دیدن منو نداره چه برسه به...نزاشتم حرفاشو تمام کنه و زود گفتم ببین قرار نیست کسی حتی خانواده من و حتی محسن چیزی بفهمه فقط یه رازه بینه خودمو خودت.هر وقت هم خواستی می تونیم تمامش کنیم.

دیدم حمیده چیزی نمیگه و از سکوتش پیداست که قبول کرده.تو اون لحظه انگار اورست و فتح کرده بودم.بعد بلند شدم و گفتم این جا کسی نمیاد و مطمئنه اگه بخوام تا شب بمونم که حمیده گفت اره اشنایی نداریم که بخواد بیاد خونه.دیگه کیرم داشت میترکید.حمیده رو که هنوز رو صندلی بود و خجالت می کشید بلندش کردمو بردمش تو حمام گفتم دوست داری بریم حمام زیر دوش؟زد زیر خنده و گفت انگار خجالت کشیدن واسه تو یکی نیست!پسر خوبه گفتی مثل مامانتم!! یعنی دوست داری با اونم همچین کاری بکنی؟که خندم گرفتو گفتم تو کجا اون کجا و بردمش تو حمام.جلو رخت کن وایسادیم.جاش خیلی تنگ بود واسه همین هردومون جلو رو هم ایستادیم.سریع زیپ شلوارمو باز کردم و کیرمو بیرون اوردم و دست حمیده رو گذاشتم روشو گفتم بمالش.معلوم بود خیلی وارد نیست چون کیرم تو دستش خوب عقب جلو نمی رفت.گفتم حمیده یه کم تف بریز تو دستات و بمال به کیرم که لیز شه.اونم زود حرفمو گوش کرد و یه تف کرد سر کیرمو با دستاش لیزش کرد.تو حینی که داشت کیرمو می مالید منم ماکسیشو از پایین جمع کردم و اوردم تا بالای نافش.وای چه شورتی پاش بود.یه شورت مشکی گل دوزی شده کشی با گل قرمز.دیگه طاقت نیووردم و از رو شورت کس گندشو مالش میدادم.معلوم بود که خوشش امده اخه هی خودشو بهم نزدیک می کرد.دیگه باید کار اصلی رو شروع میکردم.بهش گفتم دستاتو بالا بگیر تا لباستو در بیارم .جنگی ماکسیشو در اوردم.واسه اولین بار سینه های سفیدشو دیدم.داشت دیوونم میکرد.خودشم فهمید و بهم گفت چته حل کردی منم لباسامو در اوردم.من لخته لخت بودم و اون با شورت و سوتین.سوتینش قرمز بود و نخی.شاید باورتون نشه اینقدر سوتینش گنده بود که دقیقا یادمه واسه نگه داشتن سینه های بزرگش 5 گیره تو یه ردیف داشت و هر 5 گیره رو بسته بود که یه وقت پاره نشه.سریع یکی از سینه هاشو از سوتین در اوردم و شورتشم کشیدم پایین وهم زمان هی نوک سینشو مک می زدم و هی شورتشو بو میکردم.نوک سینش خیلی گنده بود.همین هم بهم بیشتر حال می داد.یه لحظه حمیده رو نگاه کردم دیدم نا نداره سر پا وایسه بسکه حشری شده و چشاشو بسته بود و هی لباشو به هم فشار می داد.تو این مدتی که مک می زدم سینشوحواسم به کیرم نبود.پایینو نگاه کردم دیدم کیرم زیر شکم گندشه و سرش رو تپلی بالای کسشه و چند قطره پیش اب کم رنگ هم که از کیرم امده بود بیرون مالیده شده بود رو تپلی بالای کسش.نمی دونید چه حالی داشتم اون موقع.سریع واسه این که ابم نیاد گفتیم حمیده برو بریم تو حمام که دیگه نمی تونم تحمل کنم.اونم که انگار نمی خواست خجالتشو بزاره کنار هی میگفت مثل محسن پسرمی نمی تونم تو این حال باهات باشم فقط زود تمامش کن.یه صابون لوکس تو حمام بود با همون صابونه لای کونشو کفی کردم و کیرمو گذاشتم سر کونش.یادم رفت بگم چون کاندوم نداشتم نمی تونستم بکنم تو کسش و توافقی قرار شد بکنم تو کونش.همین که کیرمو گذاشتم لای لمبه هاش هر چی عقب جلو کردم دیدم فایده نداره و نمی رسه به سوراخش.اخه لمبه هاش خیلی گوشتی و گنده بود و نمی شد سر پایی بکنی توش.حمیده هم کم کم داشت عصبانی میشد و هی می گفت زود باش تا نرفتم بیرون.تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که پاهاشو پرانتزی باز کردم جوری که دردش امد و می خواست جمعش کنه که نذاشتم.

کمرشو خم کردم و ازش خواستم با دو تا دستش دو تا لمبشو تا میتونه حتی به زور از هر دو طرف بکشه بیرون تا سوراخ کونشو ببینم.همین که لمبشو باز کرد یه تف ریختم تو سوراخ کونش.از تنگی سوراخ کونش معلوم بود طفلی کیر نرفته توش تا حالا.خودمم سریع پاهامو چسبوندم به پاهای حمیده و کیرمو با دستم دقیق اوردم رو به رو سوراخش.کیرمو اونقدر لیز شده بود که تا اولین فشارو دادم رفت تو و حمیده شروع کرد به اخ و اوخ و گریه کردن که ولم کن و درش بیار.دست چپمم رو کسش بود و داشتم کس پهن گوشتیشو مالش میدادم و با دست راستم نوک سینشو گرفته بودم که اگه بخواد کونشوبکشه جلونوک سینشو فشار بدم و نتونه فرارکنه.اونایی که زن دارن و کس کردن میدونن تو این موقعیت قرارگرفتن واسه مرد بهترین حالته و می تونه هرکاری خواست بکنه.حمیده داشت گریه میکرد و التماسم میکرد که کیرمو در بیارم و منم هی بیشترعقب جلو میکردم.کم کم از خیس شدن کف دستم که رو کسش بود فهمیدم اون داره ارضا میشه و تلمبه هامو بیشتر کردم.دیگه گریه هاش تمام شده بود و صدایی ازش بلند نمی شد که یه هو دیدم یه لرزه شدید خورد و کسشو خاروند.وقتی دیدم ارضا شده فشارو بیشترکردم و چنتا تلمبه زدم و ابم با فشار ریخت تو کون حمیده و وقتی کیرمو کشیدم بیرون چند قطره هم لای کونش ریخت.اون موقع بود که باورم شد کون و کس یه زنه جا افتاده و چاق چه مزه ای می تونه داشته باشه.البته کاش می تونستم تو کسشم بکنم ولی حیف نشد دیگه.بعدی که ابم امد حمیده رو که دیگه حال نداشت و با دو تادستش صورتشو پوشوند ه بود از خجالت بوسیدمو گفتم خودشو بشور و بیا بیرون.منم سریع لباسامو پوشیدم و از خونشون زدم بیرون.این اولین سکسم با حمیده بود و چند بار دیگه هم با هم سکس داشتیم .هر کی سکس با زنای چاق و جا افتاده رو دوست داره نظر بزاره تامنم داستانای بعدیمون رو بنویسم.

-
     
#116 | Posted: 11 Feb 2011 20:55
هتل
حسابي هوس كير كرده بودم كير گنده كلفت سفت
تا حالا هر چي كير بلند كردم شل بودن
به همين دليل هنوز نتونستم يه كون حسابي بدم
هميشه يا زود ابم اومده
يا كير طرف شل بوده
از طرف ديگه ازكير جوون خوشم نمياد
دوست دارم كير طرفم پير باشه
در عين حال سفت و تو كون برو
به هرحال بعد از اينكه هوس كير كردم
بلند شدم رفتم پارك دانشجو
الان 27 ساله ميرم پارك دانشجو
تو اين مدت فقط تونستم دو تا كير پير پيدا كنم
كه بردم خونه
ولي از بخت بد كيراشون شل بودن
تو كونم نمي رفتن
ولي اينبار يعني يه ماهه پيش كه رفتم
يه مرد پير پيدا كردم
شهرستانی بود و مسافر
تا نشستم روي نيمكت پارك
دستشو برد طرف كيرش
شصتم خبردار شد خودشه
بايد با همين سكس داشته باشم
از دستش ندم
منم هي نگاش كردم
فهميد منم مي خوام
بلند شدم
طرف ديگه پارك
ديدم دنبالم دره مياد
نشستم رو يه نيمكت اونم اومد نشست كنارم
اين چيزي بود كه مي خواستم
سرصحبت رو وا كرد
سوال كرد جا دارم يا نه
گفتم نه
تو چه طور
گفت مسافره و جا نداره
شماره شو گرفتم تا شمارش سيو بشه
اونم منو گرفت
قرار گذاشتيم بعد از ظهر ساعت چهار
كنار دارو خانه رامين ميدون فردوسي همديگرو ببينيم
تو اين فاصله مي خواستم برم
قيمت چند تا هتل يه تخته رو سوال كنم
اخر سر يه هتل يا قيمت 000/79 تومان قيمت كردم
همين هتلو
نشون كردم
نصفه شو من ميدادم
نصف ديگه شم آقاي كير
اما وقتي بهش گفتم گفت من ندارم
اگه خواستي ميام ولي خودت پول هتل رو حساب كن
منم كه احساس كير روي كونم از خود بيخودم كرده بود قبول كردم
سر قرار حاضرشدم
دو تايي با هم راه افتاديم به طرف خيابون ايرانشهر
دربون هتل درو برامون باز كرد رفتيم تو
يه اطاق يه تخته گرفتم
گفتم خودم شب نمي مونم
پولو پرداخت كردم
بعدشم مستخدم هتل
مارو به طرف اطاقمون در طبقه سوم راهنمايي كرد
كليد و گرفتيم رفتيم تو اطاق
اطاق نقلي قشنگ و تر و تميزي بود
كير من نشست رو تخت
شروع كرد به مالوندن كيرش رفتم روش
كيرمو رو كيرش گذاشتم
منو بر گردوند بعد روي من قرار گرفت
بعدش دمروم كرد
يه دفعه ديدم يه پارچه ضخيم رو دندونهام قرار گرفت
براي اينكه فشار رو دندونام كم بشه
دهنمو باز گرفتم
به محض اينكه دهنمو باز كردم
پارچه كشيده شد ته حلقم
به طوري كه داشتم خفه ميشدم
دو تا دستام پشت كمرم قرار گرفتم
اونا هم محكم بسته شده بودن
تو بد وضعيتي گير كردم بودم
حسابي ترس برم داشته بود
فكر مي كردم با يه رواني روبرو شده ام
كه آخر سر منو ميكشه
هر چي تقلا مي كردم فايده نداشت
يواش يواش لباسامو در آورد پيرهنم
شلوارم شورتم
جورابامو گذاشت باشه
دلم خوش بود حداقل كيرش روي كونم قرار مي گيره
اما نه
زير چشمي مي ديم
هر چي پول داشتم
كارت اعتباري ، كارت ملي موبايل رو از توي كيفم برداشت
اخر سرم لباسامو برداشت و درو بست و رفت
نمي دونم چقدر گذشت
اما وقتي در باز شد
و خدمتكار منو با اون وضعيت ديد
جيغ محكمي كشيد
در و بست ور فت
چند دقيقه بعد
مديرهتل و خدمتكارها اومدن تو اطاق
تمام مسافرين هتل هم پشت در اطاق جمع شده بودن
همه فهميده بودن چه خبره
ولي به روم نمي اوردن
دست و دهنمو باز كردن
رخت و لباس كهنه ايي بهم دادن
با سري پايين
در ميان پوزخند هاي سايرين
از در هتل اومدم بيرون

-
     
#117 | Posted: 11 Feb 2011 20:55
ازدواج موقت با مامان دوستم
باسلام میخام داستان خودم را برایتان تعریف کنم که مربوط به دو سال پیشه
من ساکن پایین شهرم حواشی شهرری نامم هست ؟ یه دوست دارم بنام س که بیشتر وقتا باهم بیرون میریم البته پسر هاااا ایشون یه مادر داره بنام فریده که معلمه پدر دوستم قبلا فوت کرده خدا بیمارزش مرد خوبی بود. من بعضی وقتا خونه دوستم میرفتم مادرش چادری و با حجاب من اصلا فکرو نظری بهیج وجه نداشتم البته ایشون هم خیلی مهربون و خوش برخورد بودن. خلاصه ما با این س خیلی صمیمی بودیم هی میرفتیم بیرون سر میزدیم بهم تا اینکه ایشون رفتن سربازی بعد آموزشیش اومد تهران من بعضی وقتا زنگ میزدم خونشون صحبت میکریدم باهم.

یروز که اون سربازی بود دیدم شماره خونه اونا افتاد رو گوشیم گوشیو برداشتم دیدم مادرشه یکم صحبتو احوال پرسی گفت درمورد س باهاتون حرف دارم اگه میشه بیاید اینجا من اصلا نمیدوستم قضیه از چه قراره رفتم خونشون رفتم تو نشست باهان صحبت کردن در مورد س که میگفت فک کنم سیگار میکشه و و دنبال کارای دیگم میره از من خواست که باهاش حرف بزنم البته از من سوال کرد گفتم تا جاییکه من اطلاع دارم نه نمیکشه اهل این حرفام نیش خلاصه داشتیم حرف میزدیم دیدم بغضش ترکیدو گریه کرد که اره بعداون خدا بیامرز این دوتا بچرو دارم نگرانشونمو اینا و شماها که دوستشین میتونید مراقبش باشین منم گفتم خیالتون راحت اونم عین داشمو اومد بیرون بعدچند روز دوباره زنگ زد و من رفتم اونجا بعدازاینکه درمورد س حرف زدیم شروع کرد یکم راجب خودش که من با مشکل اینارو بزرگ کردم خیلی سته کار کنیو جای پدر باشی منم گفتم بله خب بالاخره به شماهم خیلی فشار میاد واقعا سخته تنهاییو از اینحور حرفا یکم که باهاش حرف زدم دیدم از نظر روحی واقعا دربو داغونه خلاصه کمکی باهاش حرف زدیم دلداریش دادیم بعدچند روز من بهش زنگ زدم ومنتظر بودم تا دوباره دعوتم کنه اونم گفت بفرمایید منم سریع قبول کردم رفتیم.

بازم یکم در مورد سامان حرف زدیم بعدش درمورد خودش تا اونروز بفکر اون موضوع نبودم اما وقتیکه بلند شد بره چایی بیاره یلحظه چشمم به جایی از بدنش افتاد قلبم گرفت و خشکم زد ازون لحظه ببعدفکری زد توسرم خلاصه سر بحثو باز کردیمو و گفتم اینکه تنهایی سخته شماباید بفکر خودتون باشید و هرکاری از دست من برمیاد براتون میکنم اونم گفت ممنون شماهم عین پسرم دریغ نمیکنم یکی که حرف زدیم دلم شورمیزد تا حرفمو بزنم بعدش گفتم شما واقعا تنهایی بهتون فشار نمیاد اون یکی مکث کرد بعدگفت خب طبیعیه اما چه کنم باید ساخت بعد بیدرنگ گفتم خب اسلام که راهشو گذاشته بفکر خودتون باشید خلاصه زودبحثو تموم کردمنم اومدم بیرون بعدچند روز دوباره بهم زنگ زدگفت مشکلی درمورد س پیش اومده رفتم اونجا باهم حرف زدیم میگفت زیاد مرخصی میگیره چند روزم غیبت کرده از سربازی باهاش حرف بزنید گفتم الان کجاس گفت پادگانه اما کلا باهاش حرف بزنید گفتم چشم داشتم چایی میخوردم که گفت راستش به حرفاتون فک کردم ادم نباید خودشو عذاب بده وقتیکه راه حلالش هست واقعا راست میگید منو میگی دستام داشت میلرزید گفتم خب اره واقعا هم شرع میگه هم عقل بعدش که حرف زدیم دیگه ته دلم قرص شد گفتم میتونم بهتون کمک کنم گفت خب.... یکم منو...ن...من... کرد بعدگفت خب چی بگم منم گفتم خب خودتون میگید عین پسرم شماهم مث مادرم بعدش یکم حرف زدیم اومدم بیرون فردای اونروز رفتم اونجا مام امروز رفتارش فرق میکرد صمیمیتر و راحت تر شده بود چایی که خوردیم بی مقدمه سر بحثو بازکرد گفت تو صیغه بلدی بخونی من که منتظ همین فرصت بودم گفتم نه گفت خودم دارم رسالرو اورد جملاتی که باید من میگفتمو گفتم اونم اونارو قبول کرد البته بعداز تعیین مدت و مهریه.... با شخی گفتم خب مبارکه دستمو اوردم جلو باهاش دست دادم وای که گرمی دستش چقدر خوب بود دیگه روم باز شده بود پاشدم باهاش روبوسی کردم بعدش پیشونیشو ماچ کردم نشستم پیشش باهاش حرف زدن دستمم اندخاتم دور گردنش یکم باهاش حرف زدمو اومدم بیرون هروز بهم زنگ میزد احوال پرسیو اینا سروز بعد گفت شام بیان اینجا منم مطمئن بودم که اینجا میتونم با زن شرعیم رابطه داشته باشم وقتیکه از در رفتم تو بوی غلیظ عطر میومد دیدم چی میبینم فریدهو با تاپو دامن کوتا وای که پاهای گوشتیش همونجا نفسمو بند اورد رفتم جلو باها اومد جلو روبوسی کرد بعدش نشستم رو مبل گفت واست چایی بیارم فتم ممنون بیا خودتو ببینم اومد پیشم نشست باور نمیکردم این همون مامان دوستمه دستمو گذاشتم رو دستش یکم بغلش کردم وای که چه گرم بود بعدش ازش یکم لب گرفتم چشاشو بسته بود معلوم بود بدجور نیاز داره بدن تپلش تو دستم بود همش تو فکر کونش بودم که ببینم چه شکلیه همینطور ازش لب میگرفتم و همونطوری رو مبل خوابید رو دستم دور کمرش بود اروم دستمو بردم رو کونش چشاشو باز کرد و دوباره بست در حال لبگیری بودم وای که داشتم حشری میشدم سرشو بیشتر تو صورتم فشار دادم یدستمم روکونش بود چاک کونشو مالش میدادم سینهاش کامل رو سینهام بود دست راستم کامل رو کونش بود وای ه وقتی لمبراشو تو دشتم فشار میدادم کیرم راست میشد مطمئن بودم که گرمیه کیرمو داره حس میکنه منم بیشتر خودمو بهش فشار میدادم خوشش اومده بود همچنان ازم لب میگرفت همونجا دستمو یکم بردم چایین رو کسش مالوندن... سرشو اورد بالا گفت فعلا شام بخوریم منکه کیرم داش میترکید نمیدونستم چکار کنم رفت تو اشپزخونه موقع راه رفتن کونشو دنبال میکرد با خودم میگفتم سامان کجایی که ننتو میخام بکنم البته زن خودم بود رفتم اشپزخونه پشت سرش بودم نگام کرد لبخندی زدم بهم از پشت چسبیدم بهش در گوشش گفتم دوست دارم برگشت شروع کردم ازش لب گرفتن معلوم بودکه کمبود داره دوبراه دستمو گذاشتم رو کونش بهم گفت معلومه که خیلی دوست داریا گفتم چجورم.... گفت میخای گفتم چیو گفتم همونو گفتم چیو بگو گفت: کونمو میخای یلحظه نفسم بند اومد کفتم اره خیلی برگشت یکم خم شد چسبیدم بهش کیرم بین دو لپ کونش بود وای که چه کونی این همه وقت دست نخورده بوده از روی دامن نازکش کیرمو میمالیدم به کونش چشاشو بسته بود نفس بلند میکشید و گفتم فریدهم عجب کونی داری گفت مال توام خوبه گفتم چی خوبه گفت همون دست بیلت گفتم اون جیه سرشو برگردوند گفت کیرت اینو که گفت محکم فشارش دادم روکونش گفت وای الان اینطوریه بره تو چی میشه گفتم جرت میده از پشت شروع کردم به گردنشو خوردن همینطور که میخوردم دستمو کردم تو شرتش اخ که یه تیکه گوشت اومد تو دشستم عجب کسی بود هی میمالوندم اونم میگفت جوووووون این چیه دستته منم مگفتم این کس توئه چه کسی داری فریده جون. معلوم بود خیلی خوشش میاد بینش باهم حرف سکسی بزنیم فک کنم با شورهش اینطور حرف میزده هی میمالوندم یدفه دستشو گذاشت رو کیرم شروع کرد مالیدن گفت وای این دسته بیله منم با خنده گفتم مال خودته دامنشو دادم بالا همونطوری چسبیدم به کونش از پشت نشستم پایین گفت چی میخای گفتم میخام کونتو بخورم گفت بزار بعدشام گفتم الان بخورمش قبول کرد خم شد از بغل شرت سوراخشو دیدم وای که پوست سفیدش سوراخ قرمزشو تابلو میکرد زبونمو گذاشتم رو سوراخش شروع کردم لیس زدن خیلی حال میکردم اونم خوشش اومد دامنش رو کمرش بود هی میفتاد رو صورتم هردفه که میزدمش کنار کونشو میدیدم انگار ابم میومد سرمو بردم زیر دامن سوراخ کسشو بادستم میمالیدم اروم زبونم گذاشتم روش از همون پشت شروع کردم به لیس زدن کسش بیشتر خم شده بود طوری که کسش جلو دهنم بود یتیکه گوشت نرم خونه سوتو کور بود فقط صدای اههه اهههههههه کشیدن فریده میومد انگشتمو اروم گذاشتم رو کسشو فشار دادم تو گفت واااااای عزیزم یکم عقب جلو کردم دستم خیس شده بود معلوم بود خیلی وقته ارضا نشده بود کسش خیس خیس بود یدستم رو کیرم بود یدستم رو کسش یدفه گفت دوانگشته بکن تو هم لیس بزن هم بکن تو اینکارو کردم خیلی حشری شده بود بوی خوبی از کسش میومد با هردفه تو کردن انگشتم ماهیچشو شلو سفت کیرد سوراخ کونشم بازو بسته میشد وای که کیرمن بیشتر راس میشد سرمو اوردم بیرون پاشدم ازش لب گرفتم گفت: میخاستم بزارم بعدشام اما داغم کردی گفتم بریم اتاق.

رفتم تو اتاق گفت وایسا من الان میان نشستم رو تخت فقط منتظر بودم یدفه اومد وای چی میدیدم فریده لخت بود با یه سوتینو یه شرت نازکو با ازین جوارابا که تا بالای زانوئه من نفسم بند اومده بود اومد جلو دستمو گذاشتم رو سینش عین بالشت بود سوتینشو دروردم شروع کردم میک زدن گفت اروم اروم مال خودته لباسمو درورد بعدش شلوارمو درورد یدستش رو کیرم بود یدستش به سینش که تو دهنم بود خوابید روم کیرم افتاده بود بین کسش گفتم فریده واسم سکا بزن عزیزم کیرمو بخور از کردنم شروه کرد پایین اومدن بعد سینمو خورد خیلی حرفه ای بود بعدرفت سراغ شرتمو داد پاییم بائر نمیکردم کیرمتو دست فریدهه سرشو اورد نزدیک کیرمو گذاشت تو دهنش چشاشو بسته بود کیر به این بزرگی مونده بودم چطور تا ته رفته تودهنش اااااااخ وااااااااای هی لیس میزد بهم میگفت این چیه میگفتم کیرمه کیر منه خیلی حرفای سکسی دوست داشت ازش میپرسیدم دوس داری بکنمت میگفت خیلی میگفتم جطوری میگفتن هرطور که تو دوس داری موهاشو تو دستم گرفتم سرشو اوردم بالا خابوندمش شروع کردم کسشو لیس بزنم گفت نه بسته زود بکن بخاب روم گفتم کاندوم نگرفتم گفت عب نداره اینطور گرماشو حس میکنم پاهاشو باز کرد خابیدم روش با یه فشار کیرمو فرستادم تو کسش گفت واااااای عزیزم عجب کیری داری من تو اون لحظه هیچیو متوجه نمیشد یلحظه دیدم دارم تو کس فریده تلمبه میزنم پسرش تو سربازی باخیال راحت جق میزنه منم اینجا رو ننش البته زنم خابیده بودم بلندش کردم برشگردوندم کون تپلش روبروم بود گفت نکن عقب بکن تو کسم از همون پشت یکی کیرمو در کسش مالیدم اینکارو ادماه دادم وقتیکه نوک کیرمو در سوراخ کسش میدیدیم حشری میشد اونم هی میگفت جوووون جوووون بسته دیگه یالا خیلی حشری بودم دستام قرمز شده بود کیرمو بردم تو کسش وحشی شده بودم موهاشو میکشیدم کیرمو محکم فشار میدادمو میگفتم وااااای چه کسی داری فریده من اونم میگفت جووووون همینه همینطوری یکن پارم کن خیلی اب دارم همشو بکش بیرون با هرضربه که میزدم کونش عین ژله تکون میخورد کیرم کامل خیس شده بود گفتم میخوریش سریع برگشت گذاشت دهنش هی میگفت چقد بزرگه واقعا بزرگ بود همه تو کس اون کیر خرم جا میشد نفس نفس میزدم گفتم بشین روش هلم دادم عقب نشست رو کیرم وای که وقتی بالا پاییم میکرد سینه هاش دلمو میبرد سرشم گرفته بودبالا هی موهاش تکون میخورد کیرم بدجور داغ کرده بود این صحنم میدیدم که اینطور میکنه دیگه طاقت نمیوردم گفتم فریده داره ابم میاد گفت از روش پاشد گرفته بودش تو دستش گفتم بزار بریزم تو کونت همون لحظه ارضا شدم یکم ریخت رو کسش قطره قطره میریخت رو خودم چون زیر بودم فریده خابید روم معلوم بود هنوز ارضا نشده بود منم خیلی ناراحت بودم که چرا کونشو نکردم تو بغلم درازکشیده بود باهم حرف میزدیم گفتم عزیزم خیلی دوست دارم واقعا دوسش داشتم اخه هرچند موفت اما زنم بود اوندم میگفت بعداون خدا بیامرز تاحلا ارضا شده بودم ازت ممنونم منم که تو فضا بودم گفتم دفعه های بعدی بهترم میشه اونموقع کامل خالیت میکنم بعدش رفتیم شام خوردیم اونشب زود برگشتم خونه اما داستانم صیغه من فعلا ادامه داشت که داستانهای بعدی رو بهتون میگم.

-
     
#118 | Posted: 11 Feb 2011 20:57
سکس من و خاله الهه
سلام به همه بچه های عزیز.انشالا که همیشه در کنار خانواده تن درست و سلامت باشید. من اسمم فرهاد بچه تهرانم فوق دیپلم کامپیوتر. الان که دارم این خاطره را واستون مینویسم 27 سالمه و هنوز هم ازدواج نکردم من یه خاله دارم که اسمش الهه است. الهی من قربون خاله خوشکل و مهربونم بشم خاله من 36 سالشه اما ماشالا مثل این دخترای 18 سال خوش اندام و خوشکل مونده هنوزم ازدواج نکرده فوق لیسانس زبانه. خب تا اینجاشو داشته باشید:

یادم میاد 17 ساله شده بودم که تازه یکمی فهمیده بودم سکس چیه اونم از بچه های توی دبیرستانی که درس میخوندم آخه همش تو مدرسه حرف از سکس بود ما هم دیگه کم کم راه افتادیم وخلاصه جق زدن رو هم یاد گرفتیم و گاهی اوقات به یاد زنا یا دخترای خوشکل و سکسی که میدیدم جق میزدم دیگه کم کم بزرگ شده بودم 20 سالم شده بود که رفتم دانشگاه و بعد از بدبختی و دردسر که آقا پسرای عزیز میدونن ما ها جون به جونمون کنن درس نمیخونیم خلاصه فوق دیپلممو گرفتم 23 سالم شده بود دیگه خیلی از سکس دانایی پیدا کرده بودم و چند باری هم سکس انجام داده بودم تا دیگه سر از این سایت های داستان سکس فامیلی و خانوادگی در اوردم وقتی این داستان هارو میخوندم واقعا حشری میشدم بعد از یه مدتی رفتم سر فکر خاله الهه که باهاش سکس انجام بدم اما بعضی اوقات با خودم میگفتم آخه دیونه آدم که خالشو نمیکنه،اما بعد که فکر اون هیکل سکسی و خوش اندام خاله جونمو میکردم دیگه بیخیال این حرفا میشدم خالم تنها زندگی میکنه و از اونجایی که ما باهم رابطه خوبی داشتیم و داریم من اکثر موقع ها میرفتم پیش اون چون همه خواهر برادرام ازدواج کرده بودن من بودم و پدر مادرم واسه همین من میرفتم پیش خالم که تنها نباشه از خونه ما تا خونه خاله 10 دقیقه راه بود.

من اولاش فکر سکس با خالمو نمیکردم تا اینکه سر از این سایتها در اوردم دیگه کم کم داشتم یه برنامه میچیدم که در مورد سکس با خالم حرف بزنم اما همش یه استرسی تو بدنم بود یه شب که داشتم میرفتم خونه خالم که شبو پیشش بخوابم کلیدو انداختم تو در و رفتم تو اول سلام کردم دیدم انگار کسی نیست رفتم به سمت حال دیدم خالم نشسته پا ماهواره و داره فیلم سوپر نگاه میکنه و دستشم گذاشته بود رو کسش و داشت میمالیدش)) تا منو دید سریع بلند شد گفت اه فرهاد جان تویی خاله کی اومدی که من نفهمیدم؟ تازه اومدم خاله جون بعد گفت خب شام خوردی گفتم آره خوردم اینقد زرد شده بود که نگوووو.اما من نادیده گرفتم و بعد از نیم ساعت رفتم خوابیدم تو اتاق و خاله هم طبق معمول رفت توی اتاقش و خوابید شبو همش فکر اون صحنه ای که دیده بودم رو میکردم.صبح که من از خواب بیدار شده بودم خاله رفته بود سر کار اما صبحانه هم واسه من آماده کرده بود و رفت بود،منم صبحانه خوردم و رفتم بیرون همش تو این فکر بودم که اگه خاله خودش دوست داشته باشه سکس انجام بده چه ایرادی داره که ما همدیگرو ارضا کنیم. تصمیم گرفتم امشب که میرم خونه خالم در مورد سکس باهاش حرف بزنم شب که رفتم خونه خاله اومد جلوم و رفتیم تو پذیرایی نشستیم.

بعد یه چند دقیقه خالم گفت خب فرهاد جان من برم بخوابم من سریع گفتم نه نه کجا بعد گفت چی خب برم بخوابم گفتم میشه بشینی خاله. بعد اونم نشست بیچاره سرخ شده بود.
گفتم خاله یه سوالی دارم بپرسم؟
بگو خاله جان
گفتم خب خجالت میکشم
اه بگو دیگه عزیزم ما که این حرفارو با هم نداریم.
میگم خاله شما از سکس چیزی سر درمیاری؟سکس؟آره خاله جون یه چیزایی میدونم چطور مگه؟هیچی آخه یه موضوعی امشب میخوام بهتون بگم اما خجالت میکشم بگم .
آخه چی شده خاله بگو.
خاله من خیلی وقته دوست دارم با یکی سکس انجام بدم اما همش میترسم که اگه بهش بگم ناراحت بشه یا به کسی بگه.خب عزیزم یه جوری بهش بگو شاید اونم دوست داشته باشه تو چه میدونی ها؟
خاله اگه بگم من دوست دارم با شما سکس بکنم حالا چی میگی؟
چییییییی .........معلوم هست چی میگی فرهاد تورو خدا خجالت بکش ،آخه مگه من از شما چی میخوام بخدا به کسی نمیگم خاله نزار بهت التماس بکنم تورو خدا.
ای بابا خاله جون این چه حرفایی که میزنی آخه این همه دختر خوشکل و جوون دیونه توهم که چیزی از خوشکلی کم نداری من دیگه پیر شدم خاله
نه خاله اه این چه حرفیه تو خیلی هم خوشکلی،جذابی،جوون هم هستی
ای بابا برو بخوام نشنیده میگیرم فرهاد جان
رفتم نشستم بغلش رو مبل دستشو گرفتم گفتم نه تورو خدا نه نگو.
خودشو یکم جمع کرد قشنگ مشخص بود که خودشم حشری شده بود بعد گفت چیکار میکنی فرهاد منم گفتم خاله اگه نزاری به قران خودمو میکشم!

ای بابا باشه هر کاری دوست داری بکن.

وای وای به امام حسین انگار دنیا رو بهم داده بودن. رفتم تو لباش اما بازم هی میگفت خجالت بکش من خالتم من حالیم نبود شروع کردم به خوردن اون لبای خوشکلش جوووون الان که دارم تعریف میکنم خودمم دارم حشری میشم. تا میتونستم ازش لب میگرفتم بعد لباساشو در اوردم البته بازم به زور خودمم تیشرتمو در اوردم انداختمش رو مبل رفتم واسه سینه هاش چه سینه هایی بزرگ و سفید جوننننن حالا نخور کی بخور دیگه کم کم داشت حشری میشد. گفت خب حالا نوبت منه شلوارمو در اوردم کیرمو گرفت تو دستاش اول میخواست بخوره انگار حالش به هم میخورد بعد گفت خب چیکارش کنم منم گفتم بخورش خاله جونم، آروم آروم میکرد تو دهنش دیگه به ساک زدن تبدیل شد جوری ساک میزد که من میخواستم ارضا بشم اما خودمو نگه میداشتم بعد از خوردن کیرم رفتم سراغش کس تپل و قرمزش وای ی ی ی ی یه کس بدون مو و تمیز که تا حالا تو عمرم ندیده بودم شروع کردم به خوردن و اونم مدام آخو اوخ خ خ میکرد میگفت وای بخورش بکنش و خلاصه حشری شده بود منم دیگه بدتر میخوردم مثل این کس نخورده ها، کیرمو گذاشتم سر چوچولش و میمالیدم اونم هی میگفت آی آی گفتم خاله اگه پاره بشی ایرادی داره بعد گفت خالت خیلی وقته که پاره شده راحت باش بکن زود باش لعنتی منو بگو دیگه اصل مطلب اومد دستم که اون حرفاش همش فیلم بود منم تو دلم گفتم( ای جنده بگی که اومد) کیرمو تا ته کردم تو کسش اینقد داغ بود کسش که کیرم داشت آتیش میگرفت محکم میکردم تو کسش و عقب جلو میکردم همزمان که از کس میکردمش ازش لب میگرفتم چه حالی میداد.بلند شدم گفتم خب حالا میخوام از عقب بکنمت نه نه درد داره.اروم میکنم خاله،یه یکم تف زدم رو کیرم و کردم تو سوراخ تنگ کون نازش یعنی این خاله جنده من هیچی کم نداشت همه چیزاش منظم بود خاله جون اولش جیغ زد اما آروم آروم عقب جلو کردم اوخ بکن خاله بکن بکن بکن وای ی ی دیگه آبم داشت میومد گفتم خاله دارم ارضا میشم بریزم تو کونت نه بیا بریز تو دهنم بدو بدو منم آبمو خالی کردم تو دهنش و روی سینه هاش و بیحال افتادم روش اونم بعد 2 دقیقه بود که خودش یکم دیگه با کسش ور رفت و بالاخره ارضا شد یه جیغی هم کشید که سرم رفت.بعد یه 10 دقیقه با هم رفتیم تو حمام با هم دوش گرفتیم و یه حال کمه دیگه ای هم کردیم... دوستون دارم نظر بدین تا ادامشو که خیلی با حاله رو واستون بنویسم.در ضمن هر اگه مشکلی از نظر نوشتاری بود بفرمایید که اصلاح کنم.خیلی ممنون

-
     
#119 | Posted: 17 Feb 2011 20:12
افسردگي خواهر زن



سلام اسم من ايمانه 36سالمه و چهار ساله كه با ثمين ازدواج كردم قبل از ازدواج باهم دوست بوديمو خيلي حال ميكرديم ثمين جون هم تپله و همين حسنشه موقع سكس نشده كه با كون نرممش رو صورتم نشينه هر موقع هوس كير كنه همين كارو ميكنه اينقدر بوي كونش مستم ميكنه كه با هيچ چي عوضش نميكنم هميشه تو خيابون مردم با حسرت به ما نيگاه ميكنن البته ثمين جون هيچوقت به هيچكس رو نميده ولي خوب هيكله ديگه بگذريم ثمين جون يه خواهر هم داشت به اسم فريبا خيلي ناز بود اونم هيكل توپري داشت ولي چاق نبود خيلي تو كفش بودم آخه از زناي گوشتي خوشم مياد و هميشه به جون قصاب محلشون دعا ميكنم خلاصه اين فريبا جون ما شوهرش ارتشي بود و هميشه تو ماموريت و مانور و عمليات يه مدتي بود از فريبا اينا خبر نداشتيم تا اينكه ثمين داشت با مادر شوهر فريبا صحبت ميكرد كه ديدم گريه ميكنه وقتي پرسيدم گفت كه فريبا مريض شده با نگراني گفتم چي شده گفت خود به خود بيهوش ميشه و دكترا هم علتشو نفهميدن همه آزمايشارو با دقت بررسي كرده ظاهرا هيچ چيش نيست به ثمين گفتم ناراحت نشيا ولي انگار فريبا مشكل روحي داره ثمين عصباني شد گفت ديوونه خودتهي چرا به خواهرمن ميگي ديوونه گفتم عزيزم‎ ‎مشكل روحي با ديوونگي فرق داره گفت نه فريبا جني شده بايد ببرمش پيش دعا نويس گفتم خود دانيد خلاصه هر كسي براي اين بنده خدا يه نسخه ميداد از پاره كردن شكم خروس تا خوروندن آب حوض به گربه تا اينكه اتفاقي با يه دوست زمان دبيرستان روبه رو شدم پدرام از اون خر خونا بود كه هميشه يه كتاب تو بغلش ميديديم ازش پرسيدم آقا پسر كجايي ديگه با ما نميپري گفت والله سرم شلوغه رفتم رشته روانشناس و الان هم دكتر روانكاوم مراجعه زياد دارم الان هم اتفاقي بيرون زدم يهو يه جرقه اي تو ذهنم زد گفتم پدرام جون من يه مريض دارم كه ميخوام خصوصي ويزيتش كني اصلا يه جورايي تو عمل انجام شده قرار بگيره خلاصه قرار گذاشتم كه به عنوان ميهمان خونوادگي بياد منزل ما يه جورايي تنظيم كردم كه فريبا با شوهرش خونمون باشن پدرام اومد و بعنوان يه مشاور و نه يك دكتر با فريبا نيم ساعتي حرف زد بعد منو كشيد كنارو گفت اين بنده خدا كمبود محبت داره ظاهرا شوهرش كه ماموريت ميره دچار وهم و خيال ميشه اينه كه الان بعد از 3 سال زندگي توهم تو اعماق ذهنش نشسته فكر ميكنم كه اين غش كردناشم براي جلب ترحمه و گرنه ريشه جسمي نداره و همه چيزش مرتبه شوهرش بايد بيشتر بهش اهميت بده و‎ ‎دركش كنه و هيچ دارو و نسخه اي لازم نداره فقط مراقبت و اينكه مسافرت زياد بره تا ريشه اين توهم از بين بره جريانو به شوهرفريبا گفتم گفت ايمان جون ميبيني كه من زن دولتم اختيارم دست خودم نيست يه محبتي بكن به ثمين خانوم بگو بيشتر باهاش باشه (جاكش هميشه ازمن مايه ميذاره) خلاصه فريباجون پاش به خونه ما باز شد تااينكه برنامه يه مسافرت كيش برام جور شده ديدم بهترين فرصته كه فريبا هم يه هوايي عوض كنه يه زنگ به معين شوهر فريبا زدم مثل هميشه.... خودتون ميدونيد بهانست بگذريم فربا جونو با خودمون آورديم كيش توي راه چند بار فريبا غش كرد خلاصه با مصيبتي خودمونو رسونديم كيش نامه هاي پزشكي رو به پذيرش هتل نشون داديم كه فريبا با ما تو يه اتاق باشه خلاصه گذشت و ما همه جا با هم بوديم و خانوم طبق روال غش و ضعف ميكرد تقريبا مسافرت زهرمارمون شده بود تا اينكه ثمين به من گفت كه ميخواد بره يه كم تو جزيره بگرده و ميخواست فريبا رو بپيچونهتا حال و هواش عوض بشه طبيعتا موافقت كردم منم كه ميخواستم برم حموم فريبا هم خواب بود ثمين رفت منم تو حموم طبق روال كيرمو ميكروفن كردمو شروع كردم به آواز كه متوجه شدم درب حموم نيم لا باز ميشه تا حواسم جمع شد.ديدم كسي پشت در نيست منم تقريبا حسم از بين رفته بود خودمو آب كشيدم يهو صداي شكستن ليوان اومد با عجله رفتم بيرون فريبا با يه لباس نيمه عريان كف اتاق افتاده بود و رعشه ميزد خلاصه دستمو گذاشتم لاي دندوناس كه ديدم دهنش قفل نكرده شك كردم آخه تو غش بايد دندونا قفل كنه خلاصه بلندش كردم گذاشتمش روي تخت اونم مثلا بيهوش بود و جالب اينكه شورت نداشت يهو چشمم به كوسش افتاد عجب كوووووووسسسي بيطاقت شدم آروم دستمو به كوسش كشيدم عكس العملي نشون نداد با خودم گفتم بيهوشه نميفهمه آروم كووووووسشو ميماليدم ديدم كه داره خيس ميشه منم ديگه از شق درد ديوونه شده بودم كيرمو فرو كردم تو كوس فريبا جونيه تكون نامحسوس خورد و من تلمبه زدمو موقع ارضا شدن همه آبمو خالي كردم تو دستمال كاغذي و از اتاق زدم بيرون بعد از ظهر همون روز فريبا ثمينو فرستاد بره دارو خانه براش دارو بگيره منم داشتم با لب تاب ور ميرفتم كه ديدم باز فريبا ولو شد رو زمين با عجله رفتم ديدم باز غش كرده اومدم به زور بلندش كنم كه تلنگم در رفت يه دفعه فريبا خندش گرفت ببببببببببله خانم از اول فيلمش بوده كه غش ميكرده براي جلب توجه و كمبود محبتي كه از شوهرشو خانواده شوهرش داشت.ديگه رنگمو باخته بودم هم اون كه دستش رو شده بود و هم من كه مثلا سوءاستفاده كرده بودم آروم بلند شد و با خجالت بهم نگاه ميكرديم فريبا گفت ايمان جون شرمندم كه اين همه اذيتتون كردم منم گفتم منم خوب يه كارايي كردم كه خودت ميدوني گفت بي خيال اون ماشالله چه كيرررررررررري داشتي سه ماه بود تو كف بودم خيلي دلم ميخواست هر موقع ثمين برام ميگفت كه چقدر باهم لذت ميبريد حسوديم ميشد معين هم كه فقط كارشو داشت كيرم يه حركتي كرد كه از نگاه تيزبين فريبا دور نموند آروم دستشو كشيد رو كيرمو گفت حقيقتش چون مثلا غش كرده بودم ارضا نشدم ميتوني و آروم لباشو چسبوند يه دهنم گرفتمش تو بغلمو حسابي لباشو ليسيدم و پستوناي اناريشو كشيدم بيرونو نوكاشونو ميماليدم فريبا محكم ناله ميكردو كيرمو ميماليد بعد از يه مدتي از خودم جداش كردم و شيرجه رفتم رو كوسش و شرو ع كردم به خوردن كه ديدم در ميزنن سريع خودمونو جمع و جور كرديمو ثمين اومد تو خوشبختانه چيزي نفهميد و ما و روز بعد برگشتيم تهران خيلي تو كف بودم ديگه ثمين سيرم نميكرد حتي موقع كردنش فريبا ميومد تو ذهنم تازه وقتي كون ثمينو ليس ميزدمو ناله ميكرد ياد ناله هاي فريبا ميفتادم تا اينكه يه روز تو شركت‎ ‎بودم كه فريبا زنگ زد به موبايلم گفت يه سر برم خونشون با عجله رفتم بيرون به منشي گفتم من ميرم بيرون كاري دارم قرارا رو براي امروز كنسل كن گاز كش رفتم خونشون چي ميديدم فريبا با يه دامن كوتاه و تنگ با يه تاپ زرشكي درو برام باز كرد اول كار زدم به جدول اومد به من دست داد و روبوسي كردم يههو با پشت دستش زد رو كير شقم و گفت كوچولوت چطوره دردم گرفت از دهنم در رفت كوس كش تركيد گفت جووووووووووون خودم دارم كوس كشي خودم ميكنم بيا تو كه حالم خرابه رفتم تو اتاق خوابشون يه عطر ملايم ميومد يه ليوان شربت با يه قرص وياگرا بهم داد و گفت بگير بخور كه كوسم ميخواد كيرتو قورتش بده خنديدم با اين قرصي كه داري ميدي جرت ميده به قورت دادن نميرسه خنديدو گفت تا ببينيم اومد كنارم روي تخت نشست و گفت به كسي كه در مورد الكي بودن مريضيم چيزي نگفتي گفتم نه عزيزم مگه مغزه خر خوردم كه همچين كوسو كوني رو به باد بدم نميذارم يه ذرشو كسي سگ خور كنه فريبا جون خنديد گفت دفعه بعد يه جايزه تووووووووووووووووپ بهت ميدم بعد تاپشو داد و گفت فعلا بيا شير بخور خنديدمو نوك پستونشو كردم تو دهنم خيلي با مزه بود ريزه ريزه گاز ميگرفتمو ميمكيدم فريبا ناله‎ ‎ميكرد آآآآآآآآآآآآههههههه بخور همش مال تو بخور كه معين لياقتش كوووووووون سربازاست از ليسيدن پستوناي فريبا خسته شدم خوابوندمش روي تخت و مو به موي تن نازنينشو ليسيدم تا رسيدم به كوسش با بيني چوچولشو ماليدمو كوس و كونشو ليس زدم فريبا جون كمرشو ميداد بالا و محكم به تخت ميكوبيد ايمان جون كيييييييييييييير ميخوام بده من كيرررررررررررررررررررتو بده بخورمش همونجور كه رو كوسش بودم چرخيدم با حرص كمر بندمو باز كرد و شلوارمو درآورد و كيرمو كشيد به حلقش چقدر با حال ميك ميزد ديوونه شده بودم و با ولع آب كوسشو ليس ميزدم فريبا داشت زجه ميزد ايمان بكن كوسمو ديگه دارم خفه ميشم ولي من كوس خور قهاريم يه سره كوسشو ليس ميزدم تا اينكه چرخيدم كيرموبا كوسش ميزون كردمو فرو كردم تو كوسش فريبا گفت جوووووووووووون بكن لامصبو آخ جون منو بگا كه حال خوبي دارم جووووووووووووووووون منم يه سره تلمبه ميزدم و هيكل گوشتي 85كيلويي فريبا جون بالا و پايين ميشد پوزيشنو عوض كردم و فريبارو سگي خوابوندمو كيرمو بي هوا فرو كردم تو كوووووووسش چلپ چلپ ميميزدم تا اينكه فريبا يه نعره زدو خودشو محكم به عقب فشاررررررررر دادو ازضا شد ديگه نا نداشت كونشو پايين آوردو نفس‎ ‎نفس ميزد منم يه كم كرم از روي دراور برداشتم كونشو نرم كردم از سردي كرم يهو تكون خورد (ايمان جون چيبكارميكني؟)گفتم هيچي كونتو ميخوام گفت تو رو خدا نه كونم طاقت نداره من به معينم كون ندادم گفتم زر نزن بذار حالمو بكنم نترس نميذار جر بخوري ثمينو نيگا اصلا كونيه همين كيره مثل كفتر جلد فقط روي اين كير ميشينه با غر غر قمبلشو داد بالا و منم بهتر با كرم كونشو چرب ميكردم و با انگشتم سوراخشو گشاد كردم بعد آروم كيرمو تو كون فريبا جوووووووووون فشاردادم فريبا يه آخ كوچولو گفتو نفسشو حبس كرد منم كيرمو تا نصفه كردم تو كونش فريبا بلند گفت جر خوردم و خودشو به جلو پرت كرد اعصابم سگي شد دو باره گرفتمشو به التماسش گوش نكردم به زور كيرمو تو كونش كردمو ايندفعه تا خايه هام فرو كردم تو كونش فريبا جون داشت گريه ميكرد كيرمو تو كونش نگه داشتم بعد يواش يواش تلمبه زدم جون كون تپل با سوراخ تنگ عجب مزه اي ميداد اينقدر لمبه هاي كونشو باز ميكردم كه موقع بيرون اومدن از كونش فرت صداس هوا ميومد ديگه نا نداشتم يه تكون تا ته تو كونش كردمو نگه داشتم آب كيرم با فشار تو كونش رفت فريبا با ناله گفت سوختم چه داغه و دو باره لرزيد و ارضا شد منم خودمو‎ ‎انداختم روي فريبا جونو با هاش معشقه كردمبعد ها كون فريبا يكي از فانتزيهاي من شد به طوري كه كيرمو تو كونش ميكردم و اون زور ميزد تا كيرم بپره بيرون


وقتـــی میــدونی خـــدایی نیســـت ولـــی بــاز خـــودتو گــول میزنــی کــه بلاخــره یــه روزی میــادو دســتتو میگیــره...
     

#120 | Posted: 20 Feb 2011 02:39
کردن دختر عمه و خواهر و یکی از دوستاشون


سه شنبه بود.اونروز از صبح تا عصر بايد دانشگاه مي موندم.ولي ساعت دوم از رو بي حوصله گري بادوسه تا ازبچه هاي كلاس و استاد روپيچونديم تا بريم خونه.وقتي به خونه رسيدم پشت در يه جفت كفش دخترونه بود.فهميدم كه دخترعمه ام شيما اومده.(اينم بگم كه من يه خواهر دارم كه دوسال ازخودم كوچيكتره واز اونجايي كه با شيما خيلي رفيقن،بيشتر روزا شيما خونه ماست.) واسه اينكه اونا رو بترسونم يواشكي وارد هال شدم ولي خبري از اونا نبود يواش يواش خودمو به پشت در اتاق سحر (خواهرم)رسوندم.وقتي به پشت در رسيدم صداهاي آه وناله خواهرم ميومد.خيلي كنجكاو شدم.آروم در وباز كردم .از لايه در عجيب ترين صحنه عمرم رو ديدم.خواهرم لخت مادر زاد روي تختش نشسته بود وشيما كله اش رو وسط پاهاي او گذاشته بود وداشت كسش رو ميخورد.باورم نمي شد اونا اين كاره باشند.خواستم برگردم اما اين بهترين فرصت بود تا باشيما سكس داشته باشم.آخه يه دوسالي ميشد دنبالش بودم وهيچوقت نتونسته بودم كاري كنم والان لخت جلوي چشمام بود.سريع رفتم تو اتاق ودر اتاق را قفل كردم.سحر وشيما با ديدن من جيغي كشيدن وسريع ملافه را روي خودشون كشيدن وبه من گفتن برو بيرون.ولي من كه حشري شده بود ميخواستم هرجور شده باشيما حال كنم.بهش گفتم يا خودت مياي جلو يا به زورميارمت.سحرگفت ميخواي چيكار كني.بهشون گفتم منم آدمم.من بايد يه حالي ببرم.شيما گفت من ديگه ديرم شده بايد برم،باشه يه بار ديگه.(كي حاضره نقدوبا نسيه عوض كنه)بهش گفتم اصلا فكرشو نكن.شيما وقتي فهميد راه فرارنداره بهم گفت به شرطي قبول مي كنم كه سحر هم باشه.(فكر مي كرد من جلوي خواهرم كاري نخوام كرد،ولي كور خونده بود)سحر همينطور هاج وواج نگاه مي كرد.منم كه ديگه آب از سرم گذشته بود قبول كرده ورفتم سمت شيما.بغلش كردم و روي تخت خوابوندمش.اول يه ماچ گنده ازش گرفتم وشروع كردم به خوردن لباش.بعد از لب سراغ سينه هاش رفتم.واي عجب سينه هايي داشت.انگاري با قالب درست كرده بودن.خيلي گرد وقشنگ بود.بعد از چند دقيقه شيما سرم رو كنار زد وگفت اينطوري نميشه.گفت پس سحر چي ؟ نگاهي به سحر كردم.سرش رو از خجالت پايين انداخته بود وحرفي نميزد.راستش منم خجالت كشيدم ولي ميدونستم اگه او نباشه،شيما بهونه ميگيره و...از جام بلند شدم وبه سمت سحر رفتم.بهش گفتم بيا،اشكالي نداره،فقط همين يه باره.ولي قبول نكرد.اما وقتي بهش گفتم تو كه با شيماحال ميكردي حالا با منه برادرت غريبي مي كني؛يه لبخندي زد وحاضر شد باما باشه.واسه همين دستشو گرفتم وروي تخت خوابوندمش.شيما گفت حالا چيكار كنيم؟من كه دلم نميومد به خواهرم بد بگذره،بهش گفت حالت چهاردست وپا بشه(مثه چهارپايان)بعد يه بالشت برداشتم زيره سرم گذاشتم تا بالا باشه وشروع به خوردن كسش كردم وبه شيما گفتم تو ساك بزن.(اين صحنه رو تو يه فيلم سوپرديده بودم)شيما كه چاره اي جز اين نميديد دكمه هاي شلوارمو باز كرد وبه زور شلوار وشرتمو كمي پايين كشيد ودست بكار شد.با اينكه بار اولي بود كه سكس داشتم ولي از روي فيلمهايي كه ديده بودم يه تجاربي داشتم.بعد از پنج دقيقه چون گردنم كمي بالا بود؛كمي گردن درد گرفتم.ازجام بلند شدم و سحر رو به پشت خوابوندمش وشروع به خوردن لباش گرفتم وكم كم به سينه هاش رسيدم.بعد از سينه هاش رفتم سراغ شكمش وشروع به ليسيدن بندنافش.از اين كار خوشش اومد واسه همين يه بند به نافش زبون ميزدم واو هم بلند بلند مي خنديد.تو همين اوصاف بودكه شيما گفت پس من چي؟من كه به كل از ياد شيمارفته بودم بهشون گفتم هردوتون كناره هم و رو شكم بخوابيد تا يه حال حسابي به هردوتون بدم.واي چه صحنه اي بود.دوتا كونه سفيده خوشگل كناره هم خوابيده بودند.تا عمردارم اون صحنه را فراموش نمي كنم.بعد شروع به خوردن كس شيما كردم.گاهي كس سحر وگاهي هم كس شيمارو ميخوردم ومواقعي كه كس اون يكي روميخوردم انگشت اشارموبايد تو كون اون يكي مي كردم.نميدونم چرا ولي هرچي بود خداييش كس سحر خوشمزه تر بود.واسه همين بيشتر روي سحركار ميكردم.بعد از يه ربع سحركمي لرزيد وآبي از كسش اومد.فهميدم ارضا شده.براي اينكه بيشترحال كنه تندتر كسش رو ليس زدم وتموم آبشو خوردم.شيما كه همين جور نگاه ميكرد از روي حسودي گفت آره ديگه پارتي بازيه،هرچي نباشه خواهرشه.با اين حرف شيما كمي ازش بدم اومد.منم كه كيرم يكمي خوابيده بود وميخواستم يه حاله اساسي ازشيما بگيرم بهشون گفتم حالا نوبته شماست.بازم شيماگفت هركي حالشو مي كنه بايد جورشو بكشه.منم كه دلم نميومد خواهرم واسم ساك بزنه،گفتم نه سحر ارضا شده وبهتره اون بره دوش بگيره تا ماكارمون تموم ميشه.شيما گفت اصلا منم ارضا شدم،واسه منم كافيه.اما من كاره اصليم هنوزمونده بود واسه همين دره اتاق را بازكردم وبه سحر گفتم تو برو دوش بگير ويه شربتي درست كن تا ما بياييم.فكركنم سحرترسيده بود بلايي سره شيمابيارم واسه همين گفت نه شما كارتون رو بكنيد بعد با هم بريم.اما من دسته سحر وگرفتم واز اتاق بيرونش انداختم و در رو دوباره قفل كردم.شيماخيلي ترسيده بود واسه همين هيچي نمي گفت.شلوارو پيراهنموكامل در آوردم.ورفتم روي تخت دراز كشيدم.كيرم ديگه خواب خواب بود.به شيماگفتم يالا هنر خودتو بايد نشونم بدي.اونم خودشو به كوچه علي چپ زد وگفت چه كنم؟كيره خوابيده ام رو نشونش دادم وبهش گفتم اينو به مرز آمادگيش برسون.و اونم دوباره شروع به ساك زدن كرد.از روي حركاتش معلوم بود داره از روي بي ميلي اين كارو ميكنه چون چندبار دندوناشو به كيرم كشيد.منم چون مي دونستم كاره اصليم هنوز مونده چيزيش نگفتم.بعد از چنددقيقه كيرم ديگه همون كيري شده بود كه هر دختري انتظارشو ميكشه. واسه همين بلند شدم به شيما گفتم روي شكم بخوابه.شيما كه اصلن انتظاره كون دادن رو نداشت به شدت مخالفت كرد.اما وقتي جديت منو ديد بازم بهونه سحر رو گرفت وگفت كه بايد اول باسحراينكاروبكني.منم كه كاملا حشري شده شده بود محكم دستشو كشيدم وروي تخت خوابوندمش ودوتا بالشتي كه اونجابود رو زيره شكمش گذاشتم تا كونش قشنگ در دسترس باشه.با اينكاره من شيماجيغي كشيد.سحر ازترس اينكه من آسيبي به شيما برسونم پشت درمونده بود وبه قوله خودش مواظب بود.آخه وقتي منو اونطور حشري ميديد ترسيده بود من پرده بكارت شيماروپاره كنم.همونطور كه گفتم شيماجيغي كشيد وسحر از ترس محكم به در ميزد تا درو باز كنم.منم از ترسه اينكه همسايه ها بويي ببرن درو باز كردم. سحر اومد تو و رفت گوشه اي ايستاد وگفت هركاري ميخواي بكني بايد جلوي چشماي من بكني.شيماوقتي اين صحنه رو ديد عصباني شد وگفت دختره پررو.برادره خودته،خودت بايد بهش كون بدي.منم ديگه آخره عصبانيت ، دوباره شيمارو به حالت قبل بازگردوندم.كيرمو سره سوراخ كونش گذاشتم وبا اولين فشار هرچي زور داشتم زدم اونم باكون وكيره خشكه(ببين چي شد)(همونطور كه گفته بودم من باره اولم بود كه سكس داشتم وفقط تو فيلمها يه چيزايي ديده بودم كه اونارو هم از اونجايي كه هول كون كردن بودم كاملا فراموش كرده بودم)با اينكاره من شيما دادي زدو شروع كرد به فحش دادن كه چرا عوضي چرا خشكه اين كارو مي كني.منو سحر كه اين صحنه روديديم شروع كرديم به خنديدن.بعد سحر رفت ازتوي كشو يه كرم آورد و گفت بيا اينو درش بمال.منم يه ذره به كيرم زدم ويه خوردشو سره سوراخ.بعد كيرمو آروم آروم وارد كردم.با اينكه قبلش يه سره انگشت توش كرده بودم بازم خيلي تنگ بود.بعداز چندبار عقب وجلو رفتن ديگه جا باز كرد وشروع كردم به تلمبه زدن.بعد از دوسه دقيقه تلمبه زدن آه وناله هاي شهوتي شيما در اومده بود.بعد نگام به سحر خورد.با حسرت به محل تقاطع كير وكون نگاه مي كرد.بهش گفتم سحر خيلي دوست داري هااااا.سحرگفت جون داداش بامنم يه ذره بكن.با اينكه دلم نمي خواست تو كون خواهرم بكنم ولي براي خوشحالي اش راضي شدم.شيمارو بلند كردم وسحر رو جاش خوابوندم.هرچي كرم مونده بود دره سوراخش ماليدم و كارم رو شروع كردم.شيما با ديدن اين صحنه بهمون گفت خيلي پستيد.مي گفت تازه بعد اون همه درد حالا تازه داشت لذت مي برد.ولي من به حرفاش محل نذاشتم وبيشتر حواسم به اين بود كه خواهرم بيشتر لذت ببره.در توصيف كونش بگم كه معركه بود.با اينكه خيلي تنگ بود ولي بازم لذتش بيشتر بود وقتي اه وناله هاي سحر در اومد بيشتر كيف كردم.بالا خره بعد از چند دقيقه آبم ديگه داشت ميومد.خواستم به سحرچيزي نگم وتموم آبمو توش خالي كنم ولي ترسيدم ناراحت بشه.آخه خيلي دوستش دارم ونميخواستم ناراحتش كنم.واسه همين يه نگاه به شيما انداختم كه گوشه تخت نشسته بود.بهش گفتم ميخواي با تو ادامه بدم.فكركنم ميدونست اومدن آبم نزديكه.واسه همين بهم گفت به شرطي كه آبتو رو سينه هام بريزي وبعد اونا رو بمكي.منم بيخودي قبول كردم ورفتم رو شيما.هنوز به يه دقيقه نرسيده بود كه ديگه وقتش رسيد.دوسه تا تلمبه محكم زدم وكيرمو تا ته جا كردم بعدش ازپشت سينه هاي شيمارو گرفتم تافرار نكنه بعد با تموم قوا همه آبمو توكونه شيما خالي كردم و دوباره او شروع به فحش دادن كرد.وقتي آبم خالي شد از جايم بلند شدم.سحر نگاهي به كيرم كرد،گفت تموم شد؟؟؟شيما گفت آره خره.نديدي چه جور منو چسبيد.سحر خيلي ناراحت شد آخه خيلي دلش ميخواست اومدن آب از كيرمو ببينه.منم بغلش كردم وبهش گفتم كه اشكالي نداره، دفعه بعد مي ذارم ببيني.با اين حرف من هر سه تامون خندمون گرفت.بعد از كلي خنديدن سحرشروع كرد به سربه سر گذاشتن شيما.بهش مي گفت آبي كه خوردي شيرين بود.بهش مي گفت باشه اشكالي نداره آبي كه خوردي باعث رشد كردنت ميشه.ازطرف ديگه شيما مي گفت اتفاقا من خيلي خوشم اومد كه ابشو تو ريخت.بالاخره بعد از اتمام كري هاي اوناهرسه تا به حمام رفتيم كه به زور تونستيم دوش بگيريم.توي حمام هم چندتا لب اساسي از سحر گرفتم كه تا عمردارم فراموش نخواهم كرد.وقتي ازحمام بيرون اومديم سحروشيمابه اتاق سحررفتن وبه من گفتن تو واسمون شربت بيار.وقتي شربتو درست كرد به اتاق بردم. واي چه صحنه اي.هردوتاشون روي زمين خوابيده بودن وپاهاشونو از روي كون درد تا جايي كه امكان داشت باز كرده بودن. خيلي دلم ميخواست كيرم دوباره راست بشه ودوباره. .. ولي نشد. ولي يه فكره بكر.شربت ها رو به اونا دادم وسريع به آشپزخونه برگشتم شيشه شربت آلبالو را برداشتم وبايه سفره به اتاق پذيرايي اومدم.بعد صدا سحر زدم.وقتي سحر اومد،سفره را پهن كردم وبه سحر گفتم روش بخوابه.سحرخنديدوگفت ميخواي چه كني؟بهش گفتم نترس بهت خوش مي گذره. سحر رو ازشكم روي سفره خوابوندم وبيشتر شيشه شربت رو رو درز كونش وهمينطور درز كسش خالي كردم وشروع كردم به ليسيدنش.واي سحر رو بگيد كه چقدر كيف كرده بود. همونطور با صداي بلند آه وناله مي كرد ومنم ازسوراخ كونش گرفته تاروي شكم وكسش همه رو ليسيدم . كه دوباره سحر ارضا شد وآب از كسش اومد. باقيمانده شربت رو دوباره روي آب كسش ريختم ومشغول خوردن شدم.نميدونيد چه لذتي داشت.وقتي شيماازاتاق بيرون اومد بهم اعتراض كردوگفت واسه منم بايد اينكارو بكني اما من به طرز فيلم هاي هندي سحررو بغل گرفتم ودوباره واسه دوش گرفتن بردمش تو حمام. شيما كه به شدت عصباني شده بود،اومد پشت در ويه سره لقد به در ميزد.ولي مافقط مي خنديديم.فقط شانس داشتيم كه خونمون بزرگه واگه خونه ماهم مثله خونه هاي شصت هفتادمتري تهرون بود اون موقع همه همسايه هاو بروبچ محل مي فهميدند.اونروز گذشت واما...اين داستان ادامه داره.از اونجايي كه وقت ندارم فقط تونستم تااينجاشو بنويسم.در ادامه،جريان سكس بعديمون رو واستون مي گم كه چه جوري نزديك بود خونواده هامون بو ببرن وچه جوري شد كه پاي رفيق شيما هم به خونه ما باز شد وجالب تر ازهمه چه جوري شد كه از سه تا دختر كتك خوردم...

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
صفحه  صفحه 12 از 79:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.