| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 12 از 84:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  83  84  پسین »  
#111 | Posted: 5 Apr 2011 09:39
پیمان و ملیکا
دقیقا یادم نیست ولی فکرمیکنم16-15 سالم بود که اولین سکس زندگیم رو تجربه کردم. یه روز خنک بهاری بود طبق معمول از بیرون اومدم نشستم پشت سیستم، بابام صدام کرد رفتم ببینم چی میگه؟ گفت: میخوایم بریم عید دیدنی تو هم میای؟ گفتم کجا؟ گفت خونه مادربزرگ! هر سال عید باید میرفتیم اونجا ! مادربزرگم یه فامیل دور داره که یه دختر 24-23 ساله دارن، میدونستم اونم اونجاست واسه همین با کله رفتم. دختر اسمش ملیکا بود8-7 سال از من بزرگتر بود خیلی هم خوشکل بود یه جورایی هم باش ور میرفتم اما به سکس فکر نمیکردم. خلاصه رسیدیم اونم بود، بعد از سلام و احوالپرسی دیدم یه گوشه خلوت نشسته رفتم سراغش نشستم کنارش دستمو گذاشتم رو پاش! با خنده گفت: باز پررو شدی ؟ گفتم: اختیار دارید پررویی از خودتونه! گفت بابا تو دیگه کی هستی؟ گفتم : اِ.... یعنی فراموشی هم گرفتی؟ بعد اینهمه سال نمیشناسی ؟ شروع کردم چرت و پرت گفتن.
من:از نظر روانشناسا این یه بیماریه که بهش میگن دوگانگیه شخصیت یا اسشیزوفرنی. قابل درمانه اما….
ملیکا: باشه بابا غلط کردم ……………………!
من: کیو کردی؟
ملیکا: پررو…………….!
من:خودتی.
ملیکا:نیم وجب بچه نه میگه من ازش بزرگترم نه میدونه چطور با یه خانم صحبت کنه؟
من: اصولا بزرگی به جسه نیست یه چیزی دیگه باید بزرگ باشه !
منظورم رو فهمید اما نمیدونم چرا باز کودن شد.
ملیکا: نمیخوای بگی که عقل تو از من بیشتره؟
من: نه تو که عقل نداری! منظوره من یه چیز دیگست که بازم تو نداری! اینو که گفتم یه دفعه سرخ شد گفت پاشو تا لختمون نکردی برو بیرون!
من:ااااااااااااااا خبر نداری لختتم کردم . یه دفعه به بدنش نگاه کرد فکر کرد راست میگم. منم فرار کردم بیرون و شروع کردم واسش ادا دراوردن. چند روز بعد اومدن خونمون تا شب من و ملیکا مثل همیشه مشغول کسشعر گفتن بودیم، شب ملیکا خواست بره بیرون به من گفت میای باهام؟ گفتم نترس بابا نمیخورنت تو گلوشون گیر میکنی بس که استخون داری! بابا یکم غذا بخور چند روز دیگه میمیری!
گفت : تموم شد ؟
گفتم : آره !
گفت: حالا میای یا نه؟
گفتم : یا نه!
گفت ای بمیری!
گفتم خواهش میکنم قابلی نداشت. در رو بست و رفت! منم دویدم پشت سرش گفتم واسا اومدم رفتم لباس پوشیدم اومدم. شب موقع خواب تویه اتاق من بودم و داداشم و ملیکا و خواهرش. مادرم وبابام رفته بودن خونه عموم با مادرو پدر ملیکا تا صبح هم نمیومدن البته بگم که این بیسابقه بود که با ملیکا اینطوری تنها باشم! داداشم و خواهر ملیکا بچه بودن اونموقع ها(6-5 سال) نصفه شب با صدای گریه جفتشون بیدار شدم هر کاری کردم آروم نشدن . خلاصه زنگیدم بابام گفت بیارشون خونه عمو منم بردمشون بعد اومدم خوابیدم ملیکا تو تموم این مدت خواب بود اصولا خوابش سنگین بود! گرفتم خوابیدم یه ساعتی گذشت احساس کردم یکی داره کیرمو میماله! حدسم درست بود ملیکا بود بروی خودم نیووردم خواستم ببینم تا کجا پیش میره؟ دستشو برد تو شلوارم و از رو شرت شروع کرد به مالوندن کیرم ! بعد دستشو برد تو شرتم و شروع کرد به مالوندن کیرم . شلوارشو کشید پایین دستشو از تو شرتم دراورد و گذاشت لای پاش و لبشو گاز گرفت.( چشمامو باز کردم اون چشاشو بسته بود منو نمیدید) یهو دستمو گذاشتم رو سینش مثه جن زده ها پرید ! سرخ شده بود تا اومد چیزی بگه لبامو گذاشتم رو لباش اونم همراهی کرد . همینطور که لباشو میخوردم دستمم رو سینه هاش میکشیدم یه دستم هم لای پاش بود چشماشو بسته بودو داشت حال میکرد . لبامو آروم روی بدنش میکشیدم و از روی لباس سینه هاشو میخوردم رفتم پایین تاپشو دادم بالا سوتینش کرم بود با شرتش ست بود. سوتینش دادم بالا و شروع کردم خوردن سینه هاش درسته اولین بارم بود ولی فیلم زیاد دیده بودم. اونم همش آه و اوه میکرد و دستاشو میکشید تو موهام. رفتم پایین تر لبمو گذاشتم وسط پاش اونم پاهاشو باز کرد منم مثه گرسنه ها افتادم به جون کسش لاشو باز کردم با زبون چوچولش رو بازی میدادم. هی میگفت جون بیشتر بخور....! زبونمو فرستادم تو سوراخش و میچرخوندم دیگه آه آهش به جیغ تبدیل شده بود یدفعه گفت انگشتتو بکن توش من خشکم زد ! گفتم مگه پرده نداری؟! گفت با من جر و بحث نکن ! تو دلم گفتم دختره میگه بکن خوب به تخمت پرده داره یا نداره؟ انگشتمو کردم داخل یه جیغ زد و شروع کرد بازی کردن با چوچولش. یه دفعه یه تکونی خورد و با قدرت هرچه تمام تر ارضا شد. رفتم سمت دستشویی دست و صورتمو شستم اومدم دیدم تازه داره سرحال میشه. نشستم کنارش یکم به بدنش خوش فرمش نگاه کردم گفت چیه آدم ندیدی؟ گفتم آدم زیاد دیدم ولی..... نذاشت حرفم تموم بشه
گفت خیلی بدی!
گفتم میخواستم بگم فرشته ندیدم! با مشت زد تو بازوم گفت خیلی بدجنسی! چیزی نگفتم. دستشو گذاشت رو کیرم شلوارو شرتم رو دراورد سر کیرم و گذاشت تو دهنش یکم لیسش زد و تا جایی که میشد کردش تو دهنش از این کاراش خندم گرفته بود. شروع کرد به ساک زدن خیلی حرفه ای بود. یکم گذشت دیدم دارم ارضا میشم گفتم من دارم میام کشیدش بیرون خوابید رو زمین و پاهاشو داد بالا کیرمو گذاشتم جلوی کسش یکم بازیش دادم گفت بکن تو دارم میسوزم دیونه منم بیخیال داشتم ادامه میدادم یدفعه تا نصفه کردم داخل یه جیغ بلند زد و هلم داد عقب سرکیرم هنوز داخل بود از درد نای حرف زدن نداشت. ایندفعه آرومتر کیرمو دادم داخل یکم نگه داشتمو شروع کردم به تلمبه زدن یه 20 دقیقه که تلمبه زدم احساس کردم دارم میام کشیدم بیرون گذاشتمش رو شکمشو با تمام قدرت ارضا شدم. بیحال افتادم کنارش . صبح با صدای ملیکا از خواب بیدار شدم فکر کنم یه 3-2 ساعتی خوابیده بودم . بیدار شدم رفتم حموم اومدم دیدم صبحونه هم درست کرده بی حرف نشستم کنارش و شروع کردم به خوردن بعد صبحونه تشکر کردم و کمک کردم ظرفا رو جمع کردیم. الان یه چند سالی از اون جریان میگذره ملیکا ازدواج کرده منم بزرگتر شدم و بیشتر میفهمم بعضی وقتها در مورد زندگیش بام حرف میزنه کلا از زندگیش راضیه. منم هر کمک و راهنمایی از دستم بر بیاد براش انجام میدم.
     
#112 | Posted: 5 Apr 2011 15:08
من و زن دایی صبا
من الان 17سالمه.از سن 14سالگی در اینترنت به دنبال سکس بودم و خیلی زود با مسایل سکس اشنا شدم.این مسئله باعث شد که من احتیاج به ارضا داشته باشم.برای همین به کار زشت جلق روی اوردم.لذت داشت اما بعد از جلق زدن احساس پشیمونی میکردم اما خب نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم و باز تکرار می کردم.تنها راه حل این مشکل هم این بود که یک نفر رو برای سکس پیدا می کردم.با این حال من هیچ وقت پیش قدم نشدم چون می ترسیدم ابروریزی بشه تو خانواده ی ما هم همه منو به عنوان یک پسر مثبت می شناسن و من هیچ دوست نداشتم نظرشون در رابطه ی با من تغییری کنه.اما همین بچه مثبت بودن باعث شد اولین سکس من رخ بده.این مقدمه ای بود برای تعریف این خاطره. این مربوط میشه به زمانی که 15 سالم بود.من 2دایی دارم یکیشون که خیلی وقت پیش ازدواج کرده بود.دایی کوچکترم که اسمش حمیدهست اون موقع 21سالش بود.از قضا با دختری به نام صبا توی دانشگاه اشنا میشه و به قول معروف عاشق هم میشند.داییم هم درسو ول کرد و تصمیم گرفت با صبا ازدواج کنه هر چه قدر مادرم و پدربزرگم نصیحتش کردند فایده نداشت و بالاخره ازدواج کرد بعدشم با سرمایه ای که پدربزرگم در اختیارش گذاشته بود کار تجارتو شروع کرد به طوری که توی سال ممکن بود دو یا سه ماهی رو تو خونه نباشه.صبا هم خیلی از تنهایی میترسید برای همین شبا منو مامانم به خونه ی دایی میرفتیم.اینم بگم پدر من از مادرم 6سال پیش جدا شد.صبا واقعا از نظر اخلاقی زن خوبی بود و از نظر جسمانی هم انصافا هیکل متناسبی داشت.زیاد هم به نوع پوشش اهمیت نمی داد و معمولا جلوی من با یه تیشرت و بدون روسری بود.من هیچ دوست نداشتم به صبا به چشم یک شریک سکسی نگاه کنم ولی خب اونقدر سکس برای من عقده شده بود که من به هر زن جوونی می رسیدم به اندامش نگاه میکردم.ولی خب مامانم همیشه تو خونه بود و من غیر از دید زدن کار دیگه ای از دستم بر نمیومد.اما اوضاع تغییر کرد مادرم قرار بود با خالم با هم برن عراق و بعد سوریه برای زیارت قرار بود تقریبا 15روز بمونند.توی اون برهه ی زمانی هم دایی حمیدم هم قرار بود بره به دوبی برای ده روز .برای همین تصمیم گرفتند باری اینکه نه من تنها باشم نه صبا من برم خونه ی دایی اینا.خب همین طور گفتم اونا به من اطمینان داشتند. مادرم و دایی هم به سفر خودشون راهی شدند ومن با صبا توی خونه تنها شدم و بهترین فرصت برای خالی کردن عقده هام از سکس.شب اول موقع خواب من خیلی خسته بودم از صبا پرسیدم من باید کجا بخوابم.گفت چه سوالیه میپرسی خب معموله تو اتاق روی تخت پیش من.دیگه زیاد چونه نزدم منم از خدام بود پیشش بخوابم.رفتم تو اتاق اما خوابم نمیبرد فکر اینکه چجوری رابطه برقرار کنم خوابو از من گرفته بود.بعد چند دقیقه صبا اومد منم خودمو به خواب زدم.یواشکی دید می زدم ببینم چه کار میکنه .رفت سمت کمد لباساش یه لباس خواب برداشت یه لحظه یه نگاهی به من کر د که ببینه خوابم یا نه منم سریع چشامو بستم دیگه ام جرات نکردم باز کنم تا اومد پیشم خوابید.بوی خوبی میداد.از بوی صبا راست کرده بودم.یه چند دقیقه ای رو نتونستم چشم رو هم بزارم .دوست داشت دست مالیش کنم اما چه فایده که جرات نداشتم.دیگه اونقدر خسته بودم که خوابم برد.صبح که از خواب پاشدم.هنوز خواب بهترین فرصت برای دید زدن بود.میشد تشخیص داد چه سینه هایی داره گرد و نسبتا بزرگ.خلاصه یه دل سیر نگاهش کردم بعدشم رفتم بساط صبحانه رو اماده کردم اونم کم کم بیدار شد .گفت ببخشید تو زحمت افتادی وظیفه ی من بود.گفتم این چه حرفیه من وشما نداریم با هم صبحانه رو خوردیم.دوست داشتم باهاش حرف بزنم تا شاید بتونم منظورم رو برسونم.گفتم میشه یه سوال بپرسم اگه ناراحت نمیشی گفت نه چه ناراحتی بپرس.گفتم برای سخت نیست چند ماه رو دور از شوهرتی بهت سخت نمیگذره.گفت سخت که میگذره ولی عشق که باشه دیگه مهم نیست گفتم یعنی وقتی دایی حمید نیست تو هیچ کمبودی احساس نمیکنی گفت کمبود که زیاد دارم ولی خوب چه میشه کرد اونم برای تامین زندگی من و خودش مجبوره سفر کنه حالا منظورت چیه از این حرفا.دیگه موندم چی بگم میخواستم بگم تو کمبود سکس نداری که دیگه انگار که لال شده باشم حرفی نزدم.عصر جایی کار داشتم به صبا گفتم و رفتم کارخودمو انجام دادم تقریبا دیگه غروب بود که رسیدم صبا یه کلید به من داده بود تا اذیت نشم.کلید انداختم و در رو باز کردم به پشت در ورودی که رسیدم صدای صبا که داشت اه میکشید منو سر جام خشکوند. اول فکر کردم نکنه کسی رو اورده داره باش حال میکنه اما این فکر غیر منطقی بود. دوست نداشتم سرزده برم تو نمی خواستم باعث شرمندگیش شم.کمی سروصدا راه انداختم بعدش در رو باز کردم رفتم تو .نشسته بود جلوی تلویزیون و وانمود میکرد داره تلویزیون نگاه میکنه. معلوم بود ترسیده.سلام کردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض کنم.وقتی اومدم بیرون دیدم نیست صدای دوش میومد فهمیدم رفته حموم .سریع رفتم سراغ تلویزیون و دستگاه سی دی دستگاهو روشن کردم و صداشو کم کردم.فیلم بود اما نه یه فیلم معمولی یه فیلم سوپر بود.من تا حالا هیچ وقت فیلم کامل سوپر رو ندیده بودم.فقط سکس های کوتاه که بیشتر توی موبایل هاست رو دیده بودم.دوست داشتم بشینم فیلمو کامل ببینم اما خب صبا هر لحظه ممکن بود از حموم بیاد .دستگاه رو خاموش کردم.یک خوشحالی هم توی وجودم بود چون با فهمیدن این موضوع که صبا الان احتیاج به سکس داره گامی برای رسیدن به صبا نزدیکتر شده بودم .دیگه مدام منتظر شب بودم تصمیم خودمو گرفتم.تصمیم داشتم که دیگه حداقلش دستمو حسابی با مالش سیراب کنم.وقتی ساعت 11/5شد.من زودتر رفتم که بخوابم بعدشم صبا اومد و بعد از عوض کردن لباساش دور از چشم من کنار من خوابید.کمی گذشت دستمو می خواستم به طرف سینه هاش ببرم که بازم همون ترس لعنتی وجودمو گرفت.فکرامو کردم به این نتیجه رسیدم که با رفتارم میتونم بش بفهمونم.همون موقع طوری که صبا هم بفهمه گقتم اینجا چقدر گرمه گفت خب با رکابی بخواب برای من مشکلی نداره منم تی شرتمو دراوردم. بازم به فکر فرو رفتم که چه کار کنم.کیرم داشت از درد زق زق می کرد دیگه طاقتم سر اومده بود.کمی منتظر شدم تا بخوابه وقتی مطمئن شدم که خوابه دیگه قدرت غریزه ترس رو از من گرفته بود.اروم دستمو به طرف رونش بردم و گذاشتم روی رونش.خیلی اروم دستمو تا روی کونش بالا اوردم و کمی فشار اوردم .کون نرمی داشت با اینکه زیاد گنده نبود ولی خیلی زیبا و نرم بود.کیرم خیلی اذیت میشد برا ی همین هم زیر شلواریمو دراوردم.دستم خیلی اروم به برجستیگیه کسش رسوندم یه فشار اروم دادم که یه دفه صبا جابه جا شد و پشتشو رو به من کرد.کم مونده بود سکته کنم.پیش خودم این احتمالو می دادم که شاید بیدار شده باشه پیش خودم گفتم شایدم بیداره و از این کار من خوششون اومده.به هرحال بازم شروع کردم دستم کذاشتم رو کونش دلمو به دریا زدم اروم شروع کردم به مالش دادن.این بار برگشت و به کمر خوابید.یه جورایی داشتم مطمئن میشدم که بیداره و این حرکت هاشم برای من یه چراغ سبزی بود از طرف صبا.این بار دستمو گذاشتم رو پستوناش کمی از مشت من بزرگتر بود.این بار با فشار بیش تری مالش میدادم.برام واقعا لذت بخش بود.اولین باری بود که دستام پستون رو لمس می کرد.یواش یواش دکمه ی لباس خوابشو باز کردم واز روی سوتینش سینه هاشو لمس میکردم.فوق العاده بود از اون وقت من عاشق سینه شدم.دیگه مطمئن بودم صبا هم راضیه .برای همین بلند شدم چراغارو روشن کردم.صبا هم دیگه چشماشو باز کرده بود ولی به من نگاه نمیکرد .حقم داشت منم جای اون بودم روم نمیشد.اروم صورتشو برگردوندم و لبام. روی لبش گذاشتم.مبتدی بودم صبا لب منو مک میزد ولی من فقط لبم روی لبش بود.اروم دیگه رهاش کردم پیرهنشو دراوردم بعدشم سوتینشو که به رنگ سفید بود رو در اوردم.سینه هاش واقعا زیبا بودند اروم روشونو لیس میزدم .صبا هم چشاشو بسته بود و اه می کشید.تو همون حالت شلوارشو گرفتم و با کمک خودش از پاش دراوردم.همون موقع بلند شد و خوابید رو من و با ولع لبامو می خورد.بعدش هم دستشو به شرتم گرفت و اونو کشید پایین .کیر من اوایل زیاد بزرگ و کلفت نبود اما اونقدر خودمو به تشک مالیدم که سرش حسابی موقع شق شدن کلفت میشد بزرگیش هم حدودا 16 بود.به هر حال لبشو برداشت و گفت که وایسم .وقتی وایسادم اروم کیرمو تو دستش گرفت و گفت علی به سنت نمی خوره اینقدر کلفت باشه .منم تو مواقع سخت لکنت می گیرم دیگه به سختی می تونم حرف بزنم.ادامه داد گفت حالا برو بشورش و بیا سریع رفتم خودمو شستم و رفتم تو اتاق دوباره جلوم نشست و شروع کرد به مک زدن کیرم لذت فوق العاده ای به من دست داد کم کم حس می کردم که ابم می خواد بیاد گفتم صبا جان ابم داره میاد بسه سرشو برداشت و خوابید رو تخت شرتشو دراوردم با دیدن کس تپل و خوشگلش دیگه نتونستم طاقت بیارم و ابن با فشار اومد میریخت روی صبا اونم ابو به سینه هاش میریخت واقعا لذت بخش بود دوباره بلندشد و بارم مک زد تا کاملا راس شه بعدش خوابید لبه های کسش رو از هم باز کرد تا بکنم توش.اروم کیرمو به چوچولش مالیدم بعد اهسته فرو کردم .لذت بخش بود برای اولین بار کیر به دیواره های کس می خورد تازه لذت کس کردن رو فهمیده بودم که چه مزه ای داره.صبا هم اول ناله کرد اما کم کم ناله های شهوت انگیزی می کرد که همین باعث شد تا من دوباره بعد از چند بار عقب جلو کردن ابم بیاد .دراوردم بازم ریختم رو بدنش.تو کمرم احساس درد می کردم فکر کنم خالی شده بود. حالا نوبت صبا بود دوباره شروع کردم به تلنبه زدن سعی می کردم محکم بزنم که بیشترین لذت رو ببره اونقدر ادامه دادم تا ارضا شد.بعدشم همونجوری که کیرم تو کسش بود خوابیدم روش .تا صبح .صبح که بیدار شدیم منو یه بوس کرد گفت ممنون گفتم خواهش می کنم من باید از تو ممنون باشم.توی اون 8 روزی که وقت داشتیم 4بار دیگه سکس کردیم اون روزا بهترین روزای عمرم بود.از اون وقت دیگه تا حالا هیچ سکسی با صبا نداشتم البته 2تا دیگه سکس داشتم که اونارو هم بعدا میگم.ممنون که تحملم کردید.
     
#113 | Posted: 5 Apr 2011 16:38
سکس از کون با دوست زنم
سلام دوستان. من رضا 32 ساله هستم. این خاطره مربوط به 3 سال پیشه. زنم کارمند دولت بود و همیشه در ماموریت. من هم هر وقت میرفت ماموریت با دوستام می رفتیم مشروبخوری و عشق و حال. ولی یک روز که زنم نبود، یکی از دوستاش به نام نسرین که من همیشه تو کفش بودم ولی میترسیدم بهش ابراز علاقه کنم زنگ زد و گفت میخواد بره واسه دوست پسرش هدیه تولد بخره و اگه وقت دارم برم کمکش. من هم قبول کردم.

خلاصه با بی حوصلگی رفتیم پس از کلی گشتن کادو رو واسه اون یارو خریدیم. من که همیشه تو کفش بودم و الان بهترین فرصت برام مهیا شده بود گفتم اگه دوست داری بریم با هم یک مشروبی بخوریم. اون هم با کمی من و من قبول کرد. رفتیم خونه و بعد از چند دقیقه صحبت رسمی و... دوتا لیوان ویسکی با یخ آوردم تا بخوریم. همونطور که مشغول خوردن ویسکی بودیم به حرفای جدی و رسمی مسخره مون ادامه میدادیم. بعد از یکی دو ساعت که تقریبا هر دو مون ردیف شده بودیم، بی اختیار نزدیکش شدم و گفتم میخوام ببوسمت. البته من در اون موقع فقط میخواستم ببوسمش (لااقل واسه شروع) ولی اون یه دفعه لباشو بهم نزدیک کرد و من هم نا مردی نکرم لبامو چسبوندم به لبش. نمی دونم چی شد که دیدم داریم از هم لب میگیریم. بعد از چند دقیه لب گرفتن، شروع کردم به خوردن گوشاش و گردنش و از روی لباس سینه های کوچولوش رو می مالیدم. کم کم صداش بلند شد و من فهمیدم که طلبه است. یواش یواش دستامو بردم زیر تی شرتش و از روی سوتین سینه هاشو مالیدم. صداش بیشتر شد و من هم دستمو بردم توی سوتینش و سینه های ناز و کوچولوشو مالیدم. همچنان داشت حال میکرد. خوابوندمش روی مبل و روش دراز کشیدم. کیرم شق شق بود. داشت میتکرید. بعد از اینکه تی شرتش رو دادم بالا و شروع به خوردن سینه هاش کردم، تا خواستم شلوارش رو در بیارم، گفت که من نسبت به شیوا (زنم) عذاب وجدان دارم و این کارو خیانت به دوستم میدونم. گفتم بابا بیخیال این حرفا. خودمونو عشقه. اون تو همون حالت مستی سعی داشت مانع از سکس بشه ولی من که دیگه طاقت نداشتم سعی کردم هم با کارم بیشتر حشریش کنم وهم با زبونم مخشو بزنم. خلاصه با کلی ناز و عشوه راضی شد ولی همچنان نمیدونم عذاب وجدان داشت یا خجالت میکشید ویا اینکه ناز میکرد؟!

بعد از اینکه لختش کردم، شروع کردم خوردن کس خوشکل و نازش که فقط یک کم مو داشت. معلوم بود یکی دو روز پیش پشماشو زده. موهامو محکم می کشید و جیغ ظریف میزد. بعد از اینکه کلی کسش رو خوردم، ازش خواستم واسم ساک بزنه. اون هم کیرمو گرفت تو دستش و بعد از کلی بازی بازی، شروع کرد به خوردنشو وای که چه حالی می داد. باورم نمیشد نسرین جون داره واسم ساک میزنه. همون کسی که خیلی وقت بود دوست داستم لا اقل یک لب ازش بگیرم. بعد پاهاشو باز کردم بذارم تو کسش که گفت من پرده دارم و واسه شوهرم نگهش داشتم. من که کلی تو پرم خورده بود، گفتم اشکال نداره برگرد. آخه مردی که زن داره و کس رو تجربه کرده، دیگه به لاپا راضی نمیشه. اولش گفت دردم میاد ولی دوباره مخشو زدم و مشروط به در نیومدن راضی شد تا از کون بهم بده. یک خورده از کرم های زنم مالیدم در سوراخ کونش. بعد سعی کردم با انگشت یک کم راهشو بازکنم. یواش یواش با یک انگشت و دو انگشت زمینه رو برای یک هجوم انقلابی فراهم کردم. کیرم از کنترلم خارج شده بود. داشت می ترکید. آروم آروم سرشو گذاشتم تو سوراخ کونش و اون هم یک جیغ بلند کشید ولی بعد از مدت کوتاهای احساس کردم داره در کنار درد، حال هم میکنه. شروع کردم به تلمبه زدن. وای که چه حالی میداد! این کون نسرین جون بود که کیرم توش داشت جولون میداد. اون هم که داشت کلی حال می کرد و با یک دست کسشو میمیالید، هی منو تحریک میکرد که بکن عزیزم. جرم بده.

بعد از چند دقیقه که تلمبه زدم، احساس کردم آبم داره میاد. گفتم میخوام خودمو خالی کنم تو کونت. اونم گفت: میخوام. بریزی توش. و من هم نامردی نکردم و آبمو تا قطه آخرش ریخیتم تو کونش. این اولین باری بود که آبم رو توی کون خالی میکردم. وای که چه حالی داد. آبم که تا قطره آخر کشیده شد، خیلی احساس سبکی و کرخی کردم. کنارش دراز کشیدم و یک لب چاق ازش گرفتم. بعد بلند شد رفت حموم و من تا از حموم بیاد، تو همون حالت مستی داشتم فکر میکردم واقعا این نسرین خوشکله بود که من کردمش؟!
از اون به بعد هر بار که زنم میرفت ماموریت، نسرین جون خانم خونه من میشد و میومد پیشم و یه حالی به هر دومون میداد. تا اینکه دیگه شوهر کرد و من کیر خوردم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#114 | Posted: 6 Apr 2011 11:05
سمیه جون
اين ماجرا بر ميگرده به ششم فروردين همين امسال كه من يه كونه سير از نوه عمه ام كردم.سه ماهي ميشه كه با سميه (نوۀ عمه ام) ريختم روهم.خيلي وقت بود كه راضيش كرده بودم بيارمش خونمون ولي خونمون هيچ وقت اون طور كه بايد خالي نميشد.تا اينكه پدرم تصميم گرفت بريم شمال ومن هم خوشحال از اينكه يه خونۀ خالي گيرم اومده وحالا اين بماند كه چه دردسري كشيدم وچه بهانه اي آوردم كه خانواده را راضي كردم كه بمونم، بماند.روزه پنجم خانواده رفتند شمال ومن تلفن را ورداشتم وخونۀ سميه را زنگكش كردم وخوب ميدونستم كه كالر آيدي ندارند ولي از شانس كيريۀ من همش مامانش(همون دختر عمه ام) بر ميداشت. ديگه كلافه شده بودم تلفن را گذاشتم سرجاش ورفتم بيرون تا كسچرخ بزنم. دو بار هم از بيرون زنگ زدم كه دوباره مامانش گوشي را برداشت طرفهاي شب بود كه رسيدم خونه ودوباره بهش زنگ زدم اين دفعه ديگه باباش برداشت ومن هم كلاً قيد اين سميه را زدم. شب هم تا صبح پاي آنتن شبكۀ اسپايس پلاتينوم را ديدم وروز ششم بود كه طرفهاي ساعت يازده صبح موبايلم زنگ زد از خواب بلند شدم و خواب آلود موبايلم را برداشتم وچشمام را يه كم مالش دادم تا شماره را راحت ببينم وقتي شمارۀ سميه را ديدم داشتم از خوشحالي ميمردم . بالاخره باهاش صحبت كردم وبهش گفتم كه بايد همين امروز بياي خونمون واون هم هي بهانه مياورد كه نميتونم ومامانم ميفهمه واز اين حرفها. من گفتم من كاري با اين حرفها ندارم وبايد تا دو سه ساعت ديگه بياي خونمون.اون هم قبول كرد وطرفهاي ساعت چهار اومد.واين را بگم كه من 22 سالمه وسميه 18 سالشه وسميه دختره بسيار خوشگليه و هيكل وقد مناسبي داره وموهاي خرمايي بلند داره كه تا زيره كونش ادامه داره وچشمهاشم كه ميشي رنگه وبدنه بسيار سفيدي داره ودر ضمن دختره زبون بازي هم هست.دو ساعت قبل از آمدن سميه رفتم حمام وموهاي كيرم وزيره بغلم را زدم وجاتون خالي يه جغ اساسي هم زدم تا دفعه بعد ديرتر آبم بياد وبعد حمام هم پماد ليدوكائين را خالي كردم رو كيرم تا خوب بي حس بشه. بالاخره سميه جون اومد ووقتي از در وارد شد همون جا بغلش كردم وكلي لباي همديگه را خورديم آخه تو اين دو ماهه اخير تو لب گرفتن استاد شده بود.بعد بردمش تو وپاي آنتن نشستيم وزدم رو شبكه پي ام سي وگفتم چادر و مانتو وروسريت را بكن ويه كم برام برقص.گفت كه نادر (اسم ساختگي) من بايد زود برم از همين حالا گفته باشم گفتم باشه عزيزم ولي خيلي وقت داريم تا شب.گفت پس بايد با هم برقصيم .گفتم من رقص بلد نيستم وفقط ميخواهم كه تو برقصي.يك ربعي شد كه رقصيد ومن حسابي شق كردم و اومد روي مبله راحتي كه نشسته بودم وخودشا پرت كرد تو بغلم ودوباره لب خوردنامون شروع شد.بهش گفتم سميه جون بزنم رو كاناله سكسي، كه بلند شد وگفت نه ميترسم هوسي بشي وكار دستم بدي.گفتم ببين سميه ما قبلاً صحبتامون را كرديم ونه نيار ديگه.بالاخره راضي شد ومن هم زدم رو كاناله اسپايس پلاتينوم وهمون موقع هم داشت صحنه اي را نشون ميداد كه مرده داشت كسه زنه را ميخورد.سميه خيلي خجالت ميكشيد من هم بلند شدم وسريع همه لباساما به غير از شرتم درآوردم.بهش گفتم خجالت را بزار كنار و لباسات را در بيار. با زوز وزحمت زياد لباساشا به غير از شورتش در آوردم.اولين بار بود كه سينه هاش را ميديدم از شدت شهوت چشام سياهي ميرفت حمله كردم و شروع به خوردنه ممه هاي ناز سميه جون كردم فكر كنم ده دقيقه اي شد كه سينه هاشا خوردم صداي سميه هم در اومده بود ودستش را توي موهام ميپيچوند حس ميكردم كه يه لولۀ كلفت توي سينه هاش هست و يه كم سفت مانند بود فكر كنم شق شده بود. كيرم شق شده بود ولي اصلاً حسي نداشت ليدوكائين كارش را خوب انجام داده بود.از روش بلند شدم شرتش را از پاش كشيدم بيرون وخودم هم شرتم را در آوردم.از خجالت لاي پاهاشا بست ومن آروم نشستم روش و كيرم را روي ممه هاش ميماليدم و كيرم را نزديك صورتش بردم وروي لباش ميزدم. از اين كارم اصلاً خوشش نميومد ومدام سرش را اينطرف اونطرف ميكرد.گفت نادر از فكر ساك زدن بيا بيرون كه خوشم نمياد اگه هم اصرار كني بلند ميشم بهش گفتم باشه عزيزم. اومدم عقب ولاي پاش را باز كردم تا كسش را ببينم عجب كسي داشت آكبند آكبند،كسش خيلي پفي بود ويه خط كوچيك هم از وسطش ميگذشت وموهاش را هم كه كم پشت بود با تيغ زده بود.افتادم به جونه كسش ومدام ميبوسيدم آخه خودم هم از كس ليسي بدم ميومد.لاي كسش را به دقت باز ميكردم وميبوسيدم با اين كه سميه خيلي حال ميكرد ولي از كسش هنوز آب نميومد. برشگردونم ولاي كونش را باز كردم تا نماي زيباي كون وكسش را از پشت ببينم عجب صحنه اي بود،يه ذره موهم لاي پاهاش وسوراخش نبود،خوابيد روش وكيرم را لاي پاش گذاشتم تا به كسش بخوره وكيرم را لاي پاش شروع به تكون دادن كردم و سرش را برگردوندم وازش لب گرفتم كيرم ديگه كاملاً شق شده بود ولي چيزي را حس نمي كرد،نشستم رو پاش وبه سره كيرم تف ماليدم وبهش گفتم لاي كونت را با دستت باز كن اون هم باز كرد يه كم تف به سوراخش ماليدم و سر كيرم را فشار دادم تو كه يهو سميه جيغ زد و پريد جلو گفت چقدر درد داره،افتاد به التماسم كه توش نكنم ولي دوباره راضيش كردم،رفتم از توي اطاق خوابم يه پتو و دو تا بالشت آوردم وپتو را زيره پامون پهن كردم ودوتا بالشت را زيره كسش گذاشتم و خوابوندمش و اين دفعه روش نخوابيدم وروي پاهاش نشستم چون بالشت زيرش گذاشته بودم كونش قشنگ جلوم بود ولاي كونش را باز كردم و دوباره تف ماليدم و آروم آروم كيرم را كردم تو سوراخش دوباره ميخواست جلو بپره كه سفت نگهش داشتم و موهاش را تو دستم گرفتم و كشيدم كه جلو نره كيرم تا نصفه تو كونش بود وخودش را سفت گرفته بود طوري كه اصلاً سوراخش را نميديدم بيچاره همون اول دو سه تا جيغ كشيد وبعد جيغاش به گريه تبديل شد وميگفت نادر تورا به خدا فشار نده با دست محكم زدم رو كونش يه كم شل كرد و يه مقدار ديگه هل دادم كه سميه بد جور زد زيره گريه و گفت مامان جونم... ميسوزه... دلم براش سوخت بيچاره دفعه اولش بود كون ميداد ونميدونست كه اين قدر درد داره.كيرم را همين طوري توش نگه داشته بودم كه سميه سرش را بر گردوند وبا صورت پر از اشك گفت نادر ديگه دوستت ندارم. من تا اين را شنيدم سريع از روش بلند شدم و بغلش كردم و گفتم چرا عزيزم گفت برو ديگه نميخوامت خيلي نامردي هر چي ميگم فشار نده بدتر مي كني.چند دقيقه طول كشيد تا راضيش كردم لا پايي بكنمش.دوباره خوابوندمش ونشستم روي پاش و كيرم را لاي پاش فرو كردم و همون طور كه روش نشسته بودم كيرم را با دست لاي پاش ميكردم وبه كسش ميماليدم.آب ما هم كه خياله اومدن نداشت و نيم ساعتي شد كه ميكردمش ديگه خودمم خسته شده بودم و اون هم ميگفت از بس كه دل ورودم تكون خورده دارم بالا ميارم پس كي مي خواد آبت بياد ديرم شده ميخوام برم گفتم ببين سميه جون تا كيرم را تو سوراخت نكنم ابم نمياد.اون هم گفت نه بيخياله سوراخم بشو گفتم چرا گفت آخه كيرت كلفته و سوراخه من اندازۀ يه بند انگشت هم نيست.يه فكري به سرم زد رفتم از داخل يخچال يه خيار كوچيك آوردم و گفتم اين كو چيكه ودردت نمياد بزار بكنم توش تا آمادگي داشته باشي با هزار مكافات راضي شد حدوداً ده دقيقه با خيار به كونش حال دادم وبا اون دستم چوچولش را ميماليدم.صداش تو اتاق حال پيچيده بود كه يه كم تكون خورد و ارضاع شد. كسش از قبل خيس شده بود ولي آبش بيرون نريخت.گفتم حالا نوبته منه،يه كم تف ماليدم به كيرم.آب دهنم كم شده بود و ديگه تف نداشت دستم را بردم جلوي صورتش وگفتم سميه جون يه كم تف بده،اون هم با اكراه دستم را پر از تف كرد و همۀ تفهاشا در سوراخش ماليدم وسر كيرم را با سوراخش تنظيم كردم و يهو داخل كردم و موهاش را گرفتم تا جلو نره. اون هم يه جيغه بلند كشيد و محكم زد زيره گريه،با اينكه سوراخش را آماده كرده بودم ولي بازم خيلي براش درد داشت.آخه خياره كوچيك كجا وكيره كلفته من كجا.كيرم در حدوده چهار سانت كلفتي و در حدود سيزده چهارده سانت هم طول داره.ديگه گريه هاش برام مهم نبودو فقط به حال كردنه خودم فكر ميكردم كيرم تا دسته تو كونش بود وتند تند عقب جلو ميشد از بس كه گريه كرده بود همه آرايشش پاك شده بود.در حدوده يك ربعي شد شايدم بيشتر كه توي كونش تلمبه ميزدم.اين آخريا ديگه عادت كرده بود وديگه فقط ناله ميكرد.تا بالاخره اين آبه ما اومد وتو كون سميه جون خالي شد.چند دقيقه همون طوري روش خوابيدم و ازش لب گرفتم و يه كم دلداريش دادم.وقتي از روش بلند شدم كيرم خوابيده بود و گلاب به روتون اني شده بود.سميه تا اين صحنه را ديد از خجالت قرمز شد و من هم اصلاً تو روش نياوردم تا خجالت نكشه.سريع لباساش را پوشيد تا بره.موقع رفتن گفت نادر اين آخريا يه جورايي به كيرت عادت كردم و زياد درد نداشت. من هم گفتم ديدي عزيزم گفتم اولش سخته ولي بعد عادت ميكني و اون هم سرش را به علامت تاييد تكون داد.من هم بوسيدمش ورفت.خانواده كه شمال بودند ديگه نتونست مامانش را بپيچونه وبياد ولي تلفني كه با هم حرف زديم ، ديگه ميدونم كه از عقب ميزاره بكنمش

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#115 | Posted: 7 Apr 2011 09:35
دختر خاله اشرف
دختر خالم یه زن 40 ساله میباشد که از شوهرش طلاق گرفته و در کانادا زندگی میکنه و به خاطر مشکلاتی که براش بوجود اومده بود 9 ماه اومده بود که در تهران منزل مادرش زندگی بکنه من هم که اخر مهمونی و دوست دختر همش اینو با خودم میبردم الواتی تا هال بیاد بعضی شبا هم میرفتم خونشون برای مشروب خوری یه مدتی از رفتو امد های ما گذشته بود که کمی صمیمی تر هم شده بودیم و اون هی ر مورد دوست دخترای من اظهار نظر میکرد با اونها هم صمیمی شده بود اینو بگم اسم دختر خاله جان را میگزارم اشرف گذشت یه شبه بهاری که هوا هم ملس ولی رو به سرما بود تو بالکن خونشون نشسته بودیمو داشتیم مینوشیدیم اینو بگم که یه خونه ویلایی بزرگ دارن خاله وشوهرش هم شبا زود میخوابن و کاری هم به کاره کسی ندارن تو تراس نشسته بودیم داشتیم مینوشیدیمو حال میکردیمو غیبت میکردیمو صفا صیطی که کمی سردم شد گفتم اشرف برو تو یه لحاف بیار بندازیم رومون نمیریم از سرما گفت باشو رفت تو منم یه زنگی به زیدیها زدمو احوالاتی برسیدمو بای بای کردم و لحاف رو کشیدم رو خودم که اشرف گفت که سردمه گفتم برو یه لحاف برای خودت بیار گفت برو گم شو اون ور منم بیام زیر لحافت اگه بخام برم تو سرو صدا میشه و اینا از خواب بیدار میشن گفتم سگ خور بیک من رو بر کن بیا این زیر لیوان رو بر کردو اومد زیر بتوی من من مشغول نوشیدن بودمو اون هم در حین خالی بندی بود که ناگهان احساس کردم که یه چیزی رو بام به رو خودم نیوردم فهمیدم که اشرف داشت خیلی عادی به حرف زدنش ادامه میداد که من هم در حین راست کردن بودم که اومد دستشو گزاشت رو کیر بنده که تعجب کرد گفت این جرا اینجوریه گفتم که اخه من جزو راست قامتان تاریخم دوما دست تو اینجا چه میکنه که گفت خواستم ببینم که جنبه داری یا نه گفتم دیدی که از این امتحان رد شدم گفت چرا معطلی گفتم چه کنم گفت به جمب زیب رو باز کن ببینم گفتم باشه ولی مال من دکمه ای هست نه زیبی من دکمه رو وا کردم و ابل را دادم بیرون گرفت تو دستش هی باحاش بازی میکرد که لحاف رو زد کنار و کرد تو دهنش جون چه ساکی میزد کلش رو اوردم بالا گفتم کسی نبینه گفت نه بابا همه خوابن دوباره شرو کرد به خوردن شانس اورده بودم که الکل خورده بودم وگرنه با همون میکه اول اومده بود کمی خوردو کله رو اورد بالا گفت تو کاری نمیخای بکنی فوری شلوارشو کمی کشید بایین دست من رو کرد تو شرتش وووویییییییی چه صافش کرده بود کمی مالیدم خیس خیس بود به ناله کردن افتاده بوود که زودی ارضا شد دست من رو در اورد و بعد کیر منو دوباره کرد تو دهنش منم تو دهنش ارضا شدم که به روی خودش نیوورد قورت داد گفت عجب کمر سفتی داشتی گفتم مال الکل گفت من دوباره میخوام گفتم خب بیا بخورش گفت نه از اون یکی میخام گفتم خب بده باحاش بازی کنم نه چقدر خنگی میخوام که اونتو بکنی این تو گفتم اهان باشه برای بد گفت الان میخوام گفتم نمیشهادامه داستان دختر خاله گیر داد که من الان میخام گفتم اخه نمیشه گفت تو مگه نمیخاهی بری خونتون گفتم اگه اجازه بدی اره میخوام در برم گفت خب مگه ماشینت رو تو بارگینگ نزاشتی بیا منم باحات میام همونجا کارمونو میکنیم راه افتادیم به سمت بایین چراغ ماشین رو خاموش کردیم زود صندلی عقب ولو شود شلوارو شرت را زود در اورد تازه چشمم افتاد به کس مبارک گفتم اشرف این چرا انقد بزرگه چرا این شکلییه گفت به تو چه زود باش بکن تمومش کن بره تازه یادت باشه که شل بازی در نیاری داشتی میومدی تیز بکش بیرون حال و حوصله درده سر ندارم من هم کیرم رو از لای شرتم در اوردم شلوارم نصفه کشیدم بایین اومدم بزارم توش که گفت اروم من مثل اون دوست دخترات باره بوره نیستم که راحت بره توش اروم کمی کیرم رو روی کسش مالیدم تا هم کامل سیخ شه و هم کمی خیس شه که راحت بره توش دیدم تا مالش بوجود امد خانوم تندی وا داد بدنش به لرزش افتاد من تندی تا دسته چبوندم توش او وحشی اروم جر خوردم اروم بکن من شرو کردم به اروم عقب جلو کردن اونم تو فضا بود که کمی لرزید و تندی ارضا شد گفت اگه میخوای بشی بجنب دیره منم تندی کارمو کردم و زودی در اوردم ریختم زمین تندی لباسشو بالا کشید بوسم کرد ازم تشکر کرد تازه یادم افتاد که یه لب کوچولو هم تو این سکس از هم نگرفتیم گفت فردا مامان اینها میخان برن رودهن باغ مون من نمیرم تو بد از ناهار بیا اینجا گفتم چرا از ناهار نیام گفت حوصله بذیرایی ندارم در ضمن رفیق روفقات را راه نندازیا خودت بیا گفتم باشه و از اونجا زدم بیرون ساعت 2 نصفه شب بود تو راه تازه یادم اوفتاد که من فردا شب خونه دوست دخترم دعوتم ای کیر بیاد به این شانس اگه اونو نرم که کلی ناراحت میشه گفتم به کیرم صبح یدالله میگم که نزدیکای شب بهم زنگ بزنه که من از دست اشرف کس قلمبه در برم تا به عشقم عزت برسم اومدم خانه مثل خرس گرفتم خوابیدم بد از خواب بیدار شدم یه صبحانه ردیف زدم تو رگ یه دوشی گرفتم یه صفایی به کیرم و به صورتم دادم اومم تو اطاقم نشستم یه چرخی تو اویزون زدم یه کم خودم روهشری کردم دیدم سا عت 2 هست منم تیز خانه زدم بیرون یه ناهاری خوردم دیدم اشرف زنگ میزنه گفتم چیه گفت چیه یعنی چی سلامت چی شد کجایی چرا نیومدی بس گفتم فکر کردم که دیشب مست بودی از کردت بشیمونی گفت خفه بمیر کی اینجایی گفتم در رو باز کنی توام تازه یادم افتاد که به یدلله زنگ نزدم که امار رو بدم تا ماشین رو ببرم تو تیز زنگ زدم به ید الله بهش گفتم که من از ناهار خانه خالم هستم بهم زنگ بزن که در برم از اینجا اونم تیز امار را گرفت رفتم تو بارک کردم رفتم بالا دیدم در بازه سرم رو انداختم تیز رفتم تو دیدم اشرف خانوم با یه دامن چرمی کوتاه و یه کرست مشکی و یه چکمه مشکی بلند مقابل من ایستاده و یه ارایش بسیار تند جلو من ایستاده خیلی کف کردم عجب تیکه ای شده بود زود اقا زاده ما از خواب خوش بیدار شد یه سلام کردم زود اومد تو بقلم رو بوسی کردم و تیز رفتیم رو مبل نشستیم گفت چیزی میخوری گفتم نه گفت مشروب بیارم گفتم نه تازه خوردم اگه بخورم فاز نمیده گفت میخوای بریم تو اتاق گفتم بشین کارت دارم گفت الان گوشام نمیشنوه در اصل گوشام الان تو کسم بزار واسه بدش یهو تعجب کردم که عجب دختر خاله بر رویی دارم این چه طرز حرف زدنیه رفتیم تو اطاق دیدم تاریک تاریک کردتش یه لامب قرمز روشن کرده تیز موبایل خودش رو خاموش کرد مال من رو هم گرفت سایلنت کرددیدم خودش خیلی ریلکس دامنش رو در اورد با یه شرت و یه کرست و یه چکمه رفت تو رختخواب گفت نمیخوای لخت شی زود منم همه لباسام رو بجز شرتم رو در اوردم رفتم در اغوش اشرف تیزی اومدم لب بگیرم که گفت من از لب گرفتن اصلا خوشم نمیاد همین بوسه اروم بستمه داشتم گونهاشو میبوسیدم رفتم سراغ گردش گفت اه هری دلم ریخت بایین رفتم رو لاله گوشش لیس میزدم با یکی از دستام اون یکی لاله رو میمالیدم دیگه اتاق رو گزاشته بود رو سرش تو دلم میگفتم عجب ادم هشریه هنوز از صورت نیاومدم بایین تر این همه قوقا داره میکنه اگه برم بایین ببین چی میشه در همین هین که من داشتم گوش .و گردن رو میلیسیدم دیدم داره کرستش رو باز میکنه من هم کمکش کردم دیدم واه واه عجب سینه های بزرگی داره اندازه کله منه فوری هجوم بردم روش و شرو کردم به خوردن و لیس بازی مالش اونم اه بخور غضنفر عاشقتم میمیرم برات من هشریم تو باید من رو هر روز بکنی تو .................. اه خدا مردم منم هشری تر شده بودم دیگه هیچی حالیم نبود دیدم تندی لرزید بهش گفتم ارضا شدی گفت اره 2 دفه ارضا شدم ای خوارتو گاییدم گفت از روم باشورفت از میز کناره تختش یه اسبری او ورد گفت بزن به کیرت گفتم واسه چی گفت واسه این که دیر بیای گفتم من زود نمیام گفت بدش من بینیم تیز کیر من رو دستش گرفت مالید به کیر خایم انگار داشت اتیش میگرفت واه واه این چیه دارم میسوزم گفت کمی صبر کن الان خوب میشی تیزی شرتشو در اورد گفت تا این اثر کنه تو بیا کمی کسم رو بخور من نشستم رو زمین اون هم رو تخت دراز کشید سرم رو بردم لای باش ووییییییییییییییییییییی چییییییییییییییی میییییییییییییدییییییییییییییییییییییدم یه کس اندازه صورتم بدون یدونه مو روش یعنی مورچه لیز میخورد کلم رو کردم لاشو تیزی بوسه بازیو لیس زدن وای عجب بوی خوبی میداد بوی عطر بود دمش گرم که عطر زده بود وگرنه الان از بوی گه کس خفه میشدم داشتم میخوردم و اون هم داشت ناله میکرد کیره من هم که در حالت بیحسی بودو فکر کنم نزدیک به 5 دقیقه بود که داشتم میخوردم اونم در بو داغون شده بود یه متر از تخت میبرید بالا بایین نمیدونم این بشر چرا انقدر حشری بود گفت بسه میخوام اون کیرت رو تو کسم حسش کنم بکن منو بجمب منم خودم ته حشری شده بودم دیدم که این چقدر بیحیا شده فوری از رو زمین بلند شدم با یه دستمال کسش رو تمیز کردم چون خیلی خیس شده بود باهاشو باز کرد رفتم وسط باش شرو کردم به در مالی بد کیرم رو اهسته کردم توش گفت خواهش میکنم که اندفه رو محکم بکن گفتم میترسم که زود بیام گفت نترس با این بیحس ککنده ای که من زدم امرا به این زودی بیاد منم نامردی نکردمو به روش فرغونی شروع کردم به فرغونی کردن میکشیدم بیرون با قدرت یهو میکردم تو انقد این کار رو کردم که صداش در اومده بود تو رو خدا اروم تر بکن منم وحشی شده بودم گفتم خفه جنده خانوم بر گرد که از اون ور بکنمت زودی کیرمرو در اوردم و بر گردوندمش به روش سگی کسش رو دباره با دستمال خشکش کردم کیرم رو کردم یهو تو کسش که صداش رفت اسمون 4 شرو کردم به تلمبه زدن دست ها مو گذاشته بودم روی کبلهای کونش محکم میزدم روش صدا اون از یک طرف صدای تلمبه از طرف دیگه ضربه زدنهای من هم از طرف دیگه کونش مثل لبو شده بود من هم تند تر داشتم تلمبه میزدم اون هم داشت اصرار میکرد که زود تر بیام داره ضخم میشه یک ان هواسم رفت به سوراخ کونش یدم به به این از کون هم داده فوری موهاشو تو دستم جمع کردم یهو دردش گرفت گفت چی کار داری میکنی وحشی گفتم خفه کیرمو کشیدم بیرون یه تف جانانه از بالا رو سوراخ کونش انداختم کیرمو گذاشتم و حول دادم تو که بزورکلاهکش رفت تو جیغ کشید نکن گفتم هرچی بیشتر فش بدی موهاتو بیشتر میکشم بس بزار حال کنیم گفت لا اقل اروم بکن دردم میاد گفتم باشه تو خودت رو شل کن تا اومد شل کنه تا دسته چبوندم توش جیغ بنفشی کشید منم تازه سر حال اومده بودم بیحسی رفته بود اون هم داشت حال میومد که گفتم دارم ارضا میشم چه کنم گفت بریز توش منم سرعتم رو بیشتر کردم و همش رو ریختم تو کونش اساسی خسته شده بودم به ساعت نگاه کردم دیدم 2 ساعت که من روی خانومم افتادم یه گوشه ای نگام تو نگاش افتاد گفت خودمونیما خیلی وحشی هستی فکرشو نمیکردم گفتم چه کنیم ما اینیم دیگه گفت خیلی حال کردم تو معنی سکس رو به من رسوندی من همیشه اینجوری دوست داشتم ولی ان دیوس هیچ وقت اینو نفهمید شلو ول بود گفتم باشه من میخوام یه دوشی بگیرم یه نیم ساعتی بخوابم .
     
#116 | Posted: 9 Apr 2011 05:00
اولین رابطه جنسی
.یادتونه که خاطره اولین بار که آبم اومد براتون نوشتم.....خیلی از دوستان از واقعی بودن یا تخیلی بودن مطلب سئوال میکنن....اول اینکه اون مطلب کاملا واقعی بود در ثانی نمیدونم چرا برای بعضی از دوستان این مسئله اینقدر مهمه ؟! که از اصل موضوع خارج میشن....به هر حال از لطف همه تشکر میکنم و امیدوارم بتونم خاطره و مطالب باب میلتون روبنویسم........این موضوع برمیگرده به چند ماه بعد از اینکه من بالغ شدم و فهمیدم که این موضوع خیلی طبیعیه....راستش چندین بار دیگه دلم میخواست با ننه ربابه برم حمام ولی هیچ وقت نشد ومن همیشه به یاد اون روز تو حمام و رختخواب وهر جائی گیر میاوردم خودمو ارضاء میکردم تا اینکه چند ماهی گذشت و تعطیلات عید رسد....معمولا ما هر سال یه سفری میرفتیم اما اونسال خبر دار شدیم یکی از دوستای خانوادگیمون که چند بار توی تهران رفنه بودیم خونشون تصمیم دارن عید با خانومشون بیان شیراز و طبیعی بود که میان خونه ما....یک روز قبل از عید رفتیم فرودگاه واز آقای (م) وخانومشون به گرمی استقبال کردیم...آقای م وضعیت مالی خوبی داشتن و فقط یه بچه داشتن که همون سال فرستادبودنش آمریکا درس بخونه....شب سال تحویل فرا رسید تمام مراسم سنتی هم به خیر خوشی تمام شد ما هم که از همه کوچیکتر بودیم از همه بزرگترا عیدی گرفتیم اما دل نشین ترین عیدی مربوط به مینا خانوم بود که یه اسکناس صد تومنی بمن داد و منو گرفت تو بغلش وکلی ناز و نوازشم کرد...راستش جلو بقیه خجالت میکشیدم تا اینکه مینا خانوم روی گونه های من یه بوس آبداری کرد ولم کرد......دو سه روزی گذشت تا اینکه قرار شد برای دیدن خالم بریم خونشون ...از اونجا که همه میدونستن منو پسر خالم قهر هستیم تا من گفتم نمیام مینا خانوم هم سر دردشو بهانه کرد وگفت منم نمیام ....بعداز یه عالمه بحث و گفتگو موافقت شد که من ومینا خانوم بمونیم که هم من درسامو بخونم هم مینا خانوم بخوابه واستراحت کنه...وقتی همه رفتن قرار شد من چندتا نون تازه بگیرم ونهار از غذای مونده دیشب بخوریم ...منم بلا فاصله وظیفمو انجام دادم ورفتم چندتا نون تازه گرفتم وبرگشتم...همین که وارد خونه شدم یه مرتبه خشکم زد مینا خانوم با یه دامن چین دار گشاد ویه تاپ آسین کوتاه نشسته بود روی مبل ....راستش یه کمی خجالت کشیدم وسرمو انداختم پائین رفتم تو آشپزخونه چند دقیقه ای معطل کردم وبرگشتم دیدم مینا خانوم یه دستمالم به نشونه سر درد دور سرش بسته وداره تلوزیون نگاه میکنه تا منو دید گفت آدم وقتی همه هستن
باید حجاب داشته باشه احساس راحتی نمیکنه منم چیزی نگفتم وبه نشونه تایید سرمو تکون دادم بطرف اتاقم رفتم تا لباس خونه بپوشم که مینا خانوم صدام کرد و گفت از توی اتاق ما توکیفم یه قرص سفید هست برام میاری؟ منم رفتم لباسمو عوض کردم وبه نشونه ادب کل کیفشو براش بردم...مینا خانوم از این کار من خیلی خوشش اومد و منو بطرف خودش کشوند یه بوس آبدار گذاشت روی صورتم...منم به بهانه اینکه بذارید براتون آب بیارم از تو بغلش کشیدم بیرون و رفتم از آشپز خونه یه لیوان آب آوردم....مینا خانوم قرصشو خورد و دستشو گذاشت روی پیشونیش ....چند دقیقه ای با سکوت گذشت و گفت این سر درد لعنتی من با قرص خوب نمیشه میتونی بیای یه کمی ماسازش بدی؟....گفتم من بلد نیستم ...گفت فقط دوتا دستاتو بذار روش محکم فشارش بده...منم از خدا خواسته بطرفش رفتم و شروع کردم به کف دستامو رو پیشونیش کشیدن...که یه مرتبه از جاش بلند شد و نشست روی زمین طوریکه من که ایستاده بودم پشت سرش قرار گرفتم ا از پشت پیشونیشو ماساز میدادم برای اینکه بتونم محکمتر دستامو بکشم پشت سرشو گذاشت روی کیر من وگفت هرچی زور داری محکمتربکش ...سفتی سرش ولیزی موهاشم روی کیرم حس میکردم وداشتم تحریک میشدم مینا خانومم مثل اینکه شیطنطش گل کرده باشه با سرش کیرمو که حسابی بلند شده بود به این طرف واونطرف میکشید ...راستش یکمی به نفس نفس افتاده بودم ودستا م شل شده بودکه یه مرتبه مینا خانوم گفت بیا یه کمی هم پشتم رو بمال...منو نشوند لبه مبل و سرشو گذاشت وسط پاهام...منم شروع کردم به ماساز دادن پشت گردنش همینطور که داشتم پشت گردنشو می مالیدم گرمای نفسهاشو روی کیرم احساس کردم..اونم نامردی نکرد و بادماغش کیر منو از این طرف به اون طرف میبرد ....چند دقیقه ای گذشت که یه مرتبه سرشو بلند کرد از پا ئین صورت قرمز شدش یه نگاهی بمن کرد و گفت این آقا کوچولو چرا اینجوری شده ؟ من که از خجالت داشتن میمردم سرمو تکون دادم و گفتم نمیدونم..... با صدای لرزونش گفت میخوای بوخورمش ؟....راستش من اون موقع منظورشو نفهمیدم با علامت سر گفتم نه وفقط متوجه شدم که دستشو گذاشت روش ومحکم گرفتش...بعدشم سرشو گذاشت رو دستش ومنم شروع کردم به پشت گردنشو مالوندن ...دیگه اصلا حسی توی دستام نبود فقط به فشاره دستش توجهم جلب شده بود که مرتب شل وصفت میشد....چند دقیقه ای این حالت ادامه داشت تا اینکه یه مرتبه سرشو از روی کیرم بلند کرد و گفت میخوای؟ من که درست منظورشو نفهمیده بودم سرمو به علامت نمیدونم تکون دادم......مینا خانوم از جاش بلند شد ومنو روی کاناپه دراز کرد اوم روی من دراز کشید و دامنشو کشید بالا من همینطور داشتم پشت گردنشو میمالیدم ونفس نفس میزدم...مینا خانوم شورتشو در آورد و خوابید روی من دیگه صدای نفسهای اون بیشتر از من شده بود... چند ثانیه ای نگذشت که یه مرتبه شورت وزیر شلواری منو هم کشید پائین ....کیر منو گرفت تو دستاشو شروع کرد به بازی کردن با اون باور کنید حرارت دستاش داشت کیر منو میسوزوند...دوتا پاشو باز کرد واینطرف واونطرف من گذاشت ...چند باری سر کیرمو به لای کسش مالید که احساس کردم وسط پاهاش خیسه راستش من نمیدونستم باید چه کار کنم... که یهمرتبه دیدم کیر منو ول کرد وباسنشو میبرد بالا وپائین و نفس نفسهای تندی میزد چشماشو بسته بود ولباشو گاز میگرفت...این حالت چند دقیقه ای طول کشید و هراز چند باری مینا خانوم توقف میکرد ...من کلافه شده بودم نمدونستن باید چه کار کنم که دیدم خودش بلوزشو سوتینشو یکجا از تنش در آورد من که اولین بار بود سینه یه خانومی میدیدم بی اختیار زل زده بودم ونگاه میکردم ...مینا خانوم دستامو گرفت و گذاشت روی سینه هاش گفت دوس داری باهاشون بازی کنی ؟ منم اخدا خواسته گفتم آره و شروع کردم به مالوندن سینه ها ...واقعا نرمی خاصی داشت همینطور که داشتم سینه هارو میمالیدم یه مرتبه با صدای بلند گفت محکمتر منم با تمام زوری که داشتم فشارشون دادم که یه مرتبه حرکات مینا خانوم تند شد وبعدش یه جیغ بلندی کشید و افتاد روی من.....همینطور که بیحال افتاده بود روی من احساس کردم میتونم منم کیرمو تو کسش تکون بدم...یه کمی خودمو تکون دادم که یه مرتبه دیدم از جاش پرید وگفت نه صبر کن الان نمیتونم... دو دقیقه ای که گذشت آروم کیر منو از تو کسش در آورد من از اینکه خودم ارضاء نشدم خیلی کلافه بودم ....که یه مرتبه از روم بلند شد ومنو به پهلو روی مبل خوابوند وخودشم پشتشو بمن کردیه کم از آب دهنشو مالوند لای پاهاش وکیر منو گذاشت لای پاش وگفت یواش برو تو...منم که داشتم دیونه میشدم شروع کردم به فشار دادن یه آخ بلندی گفت و کیرمو ول کرد نمیدونید جه احساس خوبی داشتم دلم میخواست حال حالا ها تموم نشه بعد از یه مدت کوتاهی دیدم مینا خانوم از اون بیحالی در اومد و شروع کرد به گاز گرفتن لباش...همینطور که کیرمو عقب جلو میکردم دستامو گرفت وگذاشت رو کسش ودست خودشم گذاشت رو دستای من وشروع کرد به مالوندن چوچوله هاش دیدم دوباره نفسهاش داره تند میشه منم بی حیائی کردم با دست دیگم سینشو گرفتم وشروع کردم به مالوندن...حالا دیگه خودشم باسنشو عقب جلو میکرد که یهمرتبه داد زد محکم محکم منم با تمام زوری که داشتم کیرمو عقب جلو میکردم ...یک دقیقه ای این حالت طول کشید که دیدم مینا خانوم رگای گردنشو کشید وصورتش قرمز شد وداد زد محکمتر ..منم تا اونجائی که میشد سینه هاشوفشار میدادم خودشم دستامو که گذاشته بود روی چوچوله هاش با شدت فشار وتکون میداد که یه مرتبه دیدم تمام بدنش داره میلرزه ...توهمین حالت بود که منم یه مرتبه یه صدائی دادم و کیرمو تا اونجائی که میشد به جلوبردم تاآبم ریخت....هر دومون اینقد بیحال شده بودیم که چند دقیقه ای بی حرکت روی مبل افتاده بودیم ...من از شدت بی حالی داشت خوابم میبرد که ذیدم مینا خانوم مثل اونائی که درد دارن یواش باسنشو کشید جلو تا کیر من در بیاد ..دستشو دراز کرد و از توی کیفش یه بسته دستمال کاغذی جیبی در آ ورد چند تاشو گذاشت لای پاشو رفت دسشوئی بعداز دسشوئی آمد ودست منو گرفت برد تو دستشوئی و شروع کرد به شستن کیرم...بعد از اون رفتیم آشپزخونه وغذائی که تویخچال بود گرم کردیم خوردیم سر میز نهار نه من ونه مینا خانوم نای حرف زدن نداشتیم فقط هر از گاهی مینا خانوم یه نگاه بمن میکرد ولبخنی میزد اون روز بعداز نهار هردومون مثل اونائی که از کوه کندن برگشته باشن روی مبل ولو شدیم وتلوزیون نگاه میکردیم که خوابمون برد......

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#117 | Posted: 9 Apr 2011 05:03
دخترخاله کون گنده.
سلام من ابی 22 سالمه یادمه 17سالم بود اون موقع خیلی تو کف بودم وهمش چشام رو کون زنهای مردم وفامیل بودیه دختر خاله دارم که 25سالشه ومجرد باسینهای بی نهایت گنده وکونی که تک بود. اون که خونشون تو شهرشتان بود واسه ای یه چندروزی اومد خونه ما من که تو کونم عروسی بودرفتم حسابی تو حموم تمیزکاری به خودم گفتم باید حتمان تو این چندروزحسابی این کون گنده وسینهای زیبارو بهشون حال بدی بالاخره شب اول فرارسید باتوجه که دختر خاله صبح رسیده بود وتابعداظهر خواب بود شب به من گفت من خوابم نمیادمیشه بیام باکامپیترتو بازی کن من هم از خداگفته گفتم چرانشه بعدگفت لباس عوض کنم میام منم رفتم تواتاق رو تخت دراز کشیدم وتواین فکر بودم که امشب چطوی این کون گنده رو بکنم که دیدم دراتاق بازشدو دخترخاله اومد داخل.

تادیدمش کیرم بلند شد. یه رکابی پوشیده بود که اون سینهای گنده وخوش فرمش داشتند میترکیدند بایه شلواراستریج چسبون که یه کمر باریک بایه کون گنده رونمایان میکردرفت نشست وکامپیترروشن کردونشست من که داشتم دیوونه میشدم وهمش یه کون گنده رودر حال کردن تجسم میکردم گفت ابی میشه عکسهات ببینم من هم گفتم وقتی داشت عکسهارونگاه میکرد رسید به عکسهای سکسی که دیدم خودش رویه تکونی داد ویه اه کوچیکی کشید من هم که حشرم زده بود بالا سیع مثل یه سگ خودم رسوندم بهش واز پشت محکم سینهاش روگرفتم که یکم جاخورد یه لبخندی بهم زد من هم سیع بلندش کردم وخوابندمش روتخت وشروع کردم به لب گرفتن وسینه هاش رومالوندن که اون هم انصاف ن خوب همراهی میکرد دریه چشم بهم زدن لختش کردم وقتی رکابیش رو دراوردم دوتا سینه گونده وخوش فرم زد بیرون که درجا باعث شد ابم بیاد وبریزه رو رونش بی توجه دوباره شروع کردم به خوردن سینهاش وگردن وگوشش و کم کم اومدم پایین رسیدم به کسش وای وای داشتم دیوونه میشدم یه کس پفکی بدون مو که خیس خیس شده بود اگه بگم کسش هم لیس زدم دروغ گفتم برش گردندم که او گفت نه ابی جون خودت بیخیال کونم شو درد داره لاپای بکن بیا اول برات ساک هم بزنم تودلم گفتم کور خوندی مگه میشه از خیر همچین کون گنده وخوش فرمی گذشت وبلند باقربون صدقه کیرم وشروع کرد به ساک زدن بیشرف مثل ای جنده های امریکای داشت کیرم رومیخورد ازکیرم بگم زیاد گنده نبود ولی بی نهایت کلفت دیگه داشتم به اوج لذت میرسیدم که من رو گرفت توبغلش وشروع کرد به لب گرفتن بعد گفت بیا عزیزم کیرتو بزار لای سنهام وعقب جلو کن بادستش سینهاش چسبوند بهم من هم یه تف انداختم روکیرم وشروع کردم وای که چه حای میداد امتحان کنید خیلی حال میده بعداز2دقیقه لاسینه ای کردن گفت که بسه بیا کیرتو بزار لاپام تا ابت بیاد گفتم که باشه ولی روشکم بخواب گفت که نه گفتم که نمیخوام توکونت کون میخوام کیرم بزارم روخط کونت عقب جلو کنم تا ابم بیاد بایه بدبختی قبول کرد وقتی خوابی رو شکم وکونش دادطرفم ازحشرسرم سوت کشید تصورکنید یه کون گنده سفید خوش فرم ونرم بع یه تف کوچیک زدم سرکیرم ولمبرهای کونش روبازکردم وکیرم نهادم وشروع کردن به عقب جلو زیاد حال نمی داد زد به سرم که به کونم توش اون که همش ناله میکردگفتم عریزم کونت رو بادستهات باز میکنی تاسوراخ کونت رو برات لیس بزنم اونم سیع این کاررو کرد من هم دوسه تا تف خرکی زدم به کیرم ونهادم دم سوراخش تا اومد به خودش بجنبه تمام هیکلم رو انداختم روش که کیرم تا بیخ رفت توکونش اومد جیق بزنه جلوی دهنش رو گرفتم خیلی تقلا میکرد بعد از 2دقیقه که ثابت روش خوابیدم دستم رو ازجلوی دهنش برداشتم واروم شروع کردم به تلنبه زدن اون که انگار داره خیلی بهش حال میده میگفت همشس مال خودت جرم بده تابیخ بکن توکونم جون جون بااین حرفهاش من هم حشری تر شدم وستم رو رسوندم به سینهاش و همزما شروع کردم تلمنبه زدن به سرعت که بعدازجنددقیقه ابم اومد که باتمام فشارریختم توکونش که گفت سدختم سوختم چقدر داغه بع چندتا لب ازش گرفتم بعد لباسهامون رو پوشیدم وخوابیدیم امیدوارم خوشتون اومده باشه بای

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#118 | Posted: 10 Apr 2011 05:38
پسرخاله هات.
سلام ماجراي من و پسر خاله از 5سال پيش شروع ميشه .موقعي که اومد خونه مون و شب شوهرم کيشيک کار خونه بود . بايد بگم که پسر خاله م بچه شماله .دو سه روزي بود که خونه ما بود و از اونجا که شوهرم تو فاميل کاملا بهش اعتماد داشت وداره خيلي با ما راحت بود تا اون شب که من تنها با پسرم داشتم از خونه مامانم مي رفتم خونه که به مامانم گفت خاله نزار تنها بره بگو وايسته منم با هاش مي رم شبه اخه. بدش ما باهم رفتيم خونه پسرم رو که خوابوندم بهش گفتم اگه مي ترسي بيام پيشت بخوابم .اخه اون شب بدجور تو کف يه کير بودم اونم گفت باشه فقط داوود شوهرمو مي گفت نياد يه وقت فکر بد کنه !!!! گفتم نه بابا اون تا فردا 9 صبح کارخونهست .گفت خواب چه بهتر من که دوست داشتم با دختر خالهم بخوابم توي دلم بهش گفتم پرو خجالت نمي کشه تو کف منه!!!!! ولي از اين حرفش خوشم اومد.وقتي که من دراز کشيدم اومد بغلم دستش رو کرد توي موهام بعدش از يه بوسه به لپم زد من که منتظر بودم با يه حرکت رفتم روش و شروع کردم به در اوردن لباساش اونم دست اندخت کرست و شورت منو در اورد بعدش چند تا لب ازهم گرفتيم انصافا از داوود بهتر سکس مي کرد وقتي که داشت کوسمو مي خورد اونقدر باحال بود که تا بحال ارگاسم نشده بودم بعداز نيم ساعت از ماساژ و خوردن کسم که گذشت ديدم نبايد جلوش کم بيارم شروع کردم به ساک زدن کيرش بزرگتر از شوهرم بود توي دهن که گذاشت وقتي تا ته فرو کرد احساس کردم دارم خفه ميشم بعد از 20 دقيقه ساک زدن بالاخره ابش اومد چه اب داغي بود بعد شروع کردش کاندومشو در اوردن بهش گفتم تو کاندوم از کجا اوردي ؟؟ گفتش ادم بياد پيش دخترخالشو موقع سکس کاندوم نداشته باشه .جوابمو درستو حسابي نداد!!!!!!!! بعدش کيرشو فرو کرد تو کسم .از جلو از عقب سرپا هر جور که فکر بکني انگار که سکس من بود واسه خودش بعدش که نزديک بود ابش بياد کاندومشو در اورد و بهم گفت برگرد من که برگشتم ديدم خوابيد روم بعدش سوراخ کونمو پيدا کرد رو 5 دقيقه داشت تلمبه مي زد اونقدر درد داشتم من تا حالا حتي به داوودم کون نداده بودم بعدش ابشو ريخت تو ي کونم گفت بزار اينجا بمونه تا وقتي رفتي حموم يادت باشه که کون گشاده تو مديون مني .
حالا از ماجراي اولين سکس ما 5 سال مي گذره من از شوهرم جدا شدم و با پسرم تنها زندگي مي کنم هر وقتم که هوس مي کنم به پسر خالم مي گم که بياد خونه خاليه .بهش گفتم اگه بخواد زن بگيره بايد اجازه بده من لز زنش باشم تا بازم بتونم با حاش سکس کنم

تمام لحظه هاتون سرشار از لذت سکس باشه

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#119 | Posted: 10 Apr 2011 05:45
سکس کودکی با دختر خاله
.سلام دلم میخواد برگردم به دوران بچگیم یادم میاد همه رو انگولک میکردم از دختر دایی بگییر تا دختر عمو پسر عمو پسر دایی قوم وخویش آشنا ومخصوصا دختر خاله هام هفت هشت ساله بودم که با بچه ها مامان بازی میکردیم با همین بهونه ها انگولکشون میدادم آمپول میذدیم آمپول میزدن خلاصه اون قدر تو عالم بچگی بودم که اصلا نمیدونستیم کسوکون چی هنست فقط میدونستم ما بول داریم دختر ها ندارن راستی به کیر میگفتیم بول یادم میاد یک روز با دختر خالم با پسر خاله وداداشم داشتیم مامان بازی میکردیم من با دختر خالم که دو سال از خودم بزرگتر بود زن وشوهر بودیم اون ها هم با هم برای اولین بار دستم رو کردم لای پای دختر خالم دیدم چیزی نیست حسابی باهاش ور رفتم دیدم یه چیزی داره مثل گوشت اضافه گفتم این چیه گفت دودولم هست گفتم یعنی شما دودولتون با ما فرق میکنه گفت آره اینو هم بگم که زیر پتو بودیم و من چیزی رو نمیدیدم بعد هم اون مال من رو دستمالی کرد کیف میکردم خودم رو میمالوندم بهش اونقدر کیرم کوچیک بود که لا پاش نمیرفت ما مدتها این شده بود کارمون بابا زیر تخت پشت مبل زیر پتو هرجایی که کسی نبینه میمالوندمش یک روز زیر پتو بودیم بهش گفتم چرا تو کاری نمیکنی گفت من به سن تکلیف رسیدم تو هنوز نرسیدی هر کاری میخوای بکن ما هم نامردی نمیکردیم فقط سراغ کسش که میرفتم دستم رو میگرفقت یک روز به من گفت برام میخوریش گفتم نه تواز اونجا دیش میکنی گفت بشورمش چی گفتم باشه رفت شست اومد برای بار اول بود که طاق باز میدیدمش یک نگاه کردم مو داشت چندشم شد ولی مچبوری سرم رو بردم لای پاش بو کردم بدم اومد طاقت نیاورد سرم رو فشار داد گفتم وی نمیخوام بو گه میده التماس کرد هر کاری کرد قبول نکردم گفت بولتو میخورم ها گفتم مگه الکی هست گفت از خدات باشه همه التماس هم میکنندگفتم برای چی که گفت باید خودت مزشو بچشی خلاصه اومد سراغ منو شرتو پایین کشید که سیخ کرده بودم همین که کرد تو دهنش احساس داغی دهنش رو هنوز حس میکنم داشتم میمردم از خوشی اگه بار اول ساک رو یادتون باشه میفهمین کارش تموم شد که گفت حالا تو گفتم نه که گفت اگه نخوری نامردی من هم باهات قهرم نفسم رو حبس کردم همین که لبم رو گذاشتم رو کسش دیدم داره میلرزه گفتم چی شد گفت کارتو بکن با اکراه میخوردم که دیدم باسنشو داد بالا دو سه بار اینکارو کردو آروم شد گفت بسه مردم گفتمش عجب حالی داد امروز ازاین به بعد اینو اضاف کنیم قبول کردو تامدتها این شده بود کار ما تا این که ده دوازده ساله شدم یک روز که داشت کیرم رو میخورد یک آبی از ما اومدریخت تو دهنش حالش بهم خورد رفت دستشویی گفت شاشیدی تو دهنم گفتم نه به جون خودم نمیدونم چی شد خودش اومدهیچی نگفت ای موضوع تمام شد تا یک دفعه که خواستم بهش دست بزنم شاکی شد و گفت تو دیگه به سن بلوغ رسیدی ما با هم نامحرم هستیم گناه داره هر چی کفتم فاییده نداشت فقط میگفت اگه منرو دوست داری باهام ازدواج کن از اون حرفا بودچون وقتی که من سرباز بودم شوهرش دادنداون دو تا بچه داشت واین تفاوت سنی باعث شد دختر خالم رو از دست بدم نفرین به اون کسی که سربازی رو اختراع کرد و باعث شد تا جوانهای مملکت دو سال از بهترین روزهای عمرشون رو تلف کنن واتوماتیک وار مارو چهار سال عقبتر از دختر خالمون قرار بده تا هم فکر ازدواج هم از سر من پرید هم اون ببخشید اونچنان سکسی نبود اما صد درصد واقعی و برای من ماندگار بود راستی به این خاطر اسم مستعاری نبردم که شیرینی داستان رو برای خودم حفظ کنم اگه خواستید بازم براتون از خاطراتم بگم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#120 | Posted: 11 Apr 2011 06:48
من و زن عمو زیبا .
سلام من آراز هستم 29 سالمه و ماجرایی که می خوام براتون تعریف بکنم مربوط میشه به 3 ساله پیش من پدرم ایرانیه ولی مادرم ترکیه ای من بعد از 8 سال اومدم ایران چون ما ایران زندگی میکنیم و من در استانبول دانشجو بودم و مقیم اونجا هستم. خلاصه بخاطر برگشتن من یک جشن مفصلی در ویلامون در لواسان مادرم گرفته بود و همه فامیل بابام دعوت بودن اونجا بود که من همه دختر های فامیل رو دید میزدم و مامانم دوست نداشت من از ایران ازدواج کنم ولی بابام می گفت هر دختریو دوست داری بگو واست بگیرم . چون پدرم خیلی آدم پولداری هست اکثر دخترای فامیل می خواستن خودشونو به من قالب کنن.

تا اینکه من زن عمو زیبا رو دیدم اولش نشناختم چون خیلی خوشگل کرده بود خودشو من باهاش دست دادم و روبوسی کردیم و همچنین با عموم . من تا آخر جشن لباس کوتاه و اندام سکسی زیبا جان را تماشا می کردم. خلاصه بعداز 2 هفته که گذشت و من همش تو فکر سکس با زن عمو بودم تا اینکه زن عمو به من زنگ زد و گفت شام بیا خونه ما و شب هم من رفتم . در خونه عمو رو زدم که عموم در رو باز کرد و رفتم تو دیدم زن عمو با یک دامن کوتاه و تاپ قرمز جلوم ظاهر شد........ وای خدای من خیلی خوشگل شده بود( در ضمن زیبا جان 38 سالش بود در ان تاریخ) بعد از شام عموم به من گفت از ترکیه واسش تعریف کنم که منم شروع کردم به تعریف تا اینکه عمو زد به کلش که آخر هفته میره استانبول و منم بهش گفتم هر موقع خواستی بری کلید خونمو بهش بدم و زن عمو جونمم چون پزشک بود نمی تونست بره و کار داشت.آخر هفته شد و عمو با پسر عموم رفتن . همون روز ظهر من تو پارک جمشیدیه بودم که فکری به سرم زد و رفتم جلوی بیمارستانی که زن عمو اونجا کار میکرد منتظرش ماندم تا اومد تا منو دید تعجب کرد و شروع کرد به سوال وجواب منم بهش گفتم چون می دونستم تنهایی اومدم ببرمت خونه ما اونم قبول کرد.

تو راه من حرفایی در مورد زن های ترکیه و اینکه عمو رفته حالی عوض بکنه زدم و دیدم خوشش نیومد و هی در مورد اونا از من سوال می کرد بعد یهویی گفت بریم خونه ما تا من لباس عوض کنم . رفتیم خونه عموینا زن عمو رفت اتاق لباس عوض بکنه که من بعد از 2 دیقه پشته سرش رفتم اتاق خواب دیدم لخت شده و داره دنباله لباس می گرده از پشت آروم به طرفش رفتم تا بغلش کنم که یهو برگشت نمی دونم چی برداره که منو دید و هول شد گفت آراز تو اینجایی چرا بی صدا اومدی تو منم ترسیده بودم گفتم شاید کمک لازم دارین . من که داشتم زن عمو رو با سوتین صورتی و شورت سفید می دیدم از خود بیخود می شدم که اروم رفتم پیشش و دستهاشو گرفتم و به چشمایه هم خیره شدیم که من به زبان ترکی بهش گفتم ( sani seviyorum) معنیش یعنی دوست دارم بعدش شروع کردم به لب گرفتن اونم دیدم خوشش اومد وشروع کرد به لب خوردن بعدش بغلش کردم و گذاشتم رو تخت و آروم از زیر گوشش شروع کردم به خوردن و اونم با صدای اروم آه آه میکرد رفتم سراغ سینه هاش و بعد کوسش وای نمیدونین خوردن کوس زیبا جان اونم اصلاح شده و سفید و تپل چه حالی میداد داشت حال میکرد و کم کم ابش میومد . بلند شدم لباسامو در اوردم و 69 خوابیدم و اونم کیرمو ساک میزد ومنم کوسو کونشو می خوردم بعد که خوب حشرش زده بود بالا بلند شدم و کیرمو گذاشتم رو کوسش آروم فشار دادم وشروع کردم به تلمبه زدن جوری محکم میکردمش که جیغش در اومد کیرمو از کوسش در اوردم و گفتم برگرده واییییییییییییییییی یک کون سفید خوشگل با یه سوراخ قرمز خانم دکتر زیبا جلوم ظاهر شد کیرمو گذاشتم سوراخ کونش اروم اروم فشار دادم همش می گفت آراز جان بکن منو تو خیلی خوب میکنی منم شروع کردم به تلبه زدن بعد از چند بار تلمبه زدن داشت آبم میاومد که سریع از کون زن عمو در اوردم و اونم فهمید برگشت و کیرمو گرفت به طرف صورتش منم با فشار خالی شدم رو صورتش اونم می گفت جوووووووونم همشو بریز بعدش با انگشتاش آبمو می خورد. بلند شدیم و حمومی که تو اتاق خوابشون بود رفتیم ودوش گرفتیم . بعد از این ماجرا من زود زود میام ایران و با هم هماهنگ می شیم زیبا جان را می برم ویلا و دوتایی سکس می کنیم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 12 از 84:  « پیشین  1  ...  11  12  13  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.