| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 15 از 86:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  85  86  پسین »  
#141 | Posted: 5 Jul 2011 06:23
از دبستان تا دبيرستان


شروع خاطره من برمي گرده به زماني كه من تازه هشت سالم شده بود. تابستون بود و مدرسه ها تازه تعطيل شده بودند كه همسايه ديوار به ديوار خونه ما خونشو فروخت به فرزانه خانم و شوهرش امير كه يه پسر به اسم سامان داشتن فروختن و رفتن . چند روز بعد فرزانه خانم و شوهرش و تنها پسرشون سامان براي آشنايي اومدن خونه ما . سامان همسن من بوداز خوشگلي اين پسر هر چي بگم كم گفتم . سامان پوست سفيد و موهاي پرپشتي داشت كه موهاشو به يه طرف شونه كرده بودن و صورتش از خوشگلي شبيه دختر بچه ها بود خلاصه تو خونه ما همه عاشقش شده بودن . ما خيلي زود با هم دوست شديم. چند روز بعد سامان با مادرش فرزانه خانم اومدن خونه ما كه با مادرم و خواهرم پروانه كه اون موقع تو يه دبستان پسرونه معلم بهداشت بود (خوش به حالش چه جاي خوبي بوده يه مشت كير تازه و نو رس !!!) سبزي پاك كنن .سامان هم يه تي شرت با يه شورت ورزشي پوشيده بود و توپش رو هم آورده بود كه با هم بازي كنيم. مادرم و پروانه و فرزانه خانم تو بالكن شروع كردن به سبزي پاك كردن و منو سامان هم تو حياط شروع كرديم به توپ بازي . بعد از يه مدتي وقتي من توپ رو شوت كردم خورد به لاي پاي سامان و سامانم شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن و خلاصه كلي غربتي بازي از خودش در آورد، فرزانه خانم كه زود متوجه قضيه شد اومد و در حالي كه سامان رو بغل كرده بود سامان روبرد تو بالكن سامان هم هنوز دستش لاي پاش بود كه مادرم به خواهرم كه معلم بهداشت بود گفت پروانه شورتشو درآر نيگاه كن خايه هاش طوري نشده باشن (چه مادر فهميده اي...). كه پروانه سامانو خوابوند رو زمين و شورتشو درآورد و شروع كرد به ماساژ دادن دو تا توپي كه مثل دو تا بادكنك از زير دودول سامان آويزون بودن (هستي : به به چه شود) . دودول سامان به نسبت بزرگ بود (آخ جون) و همه از ديدن دودول سامان كه تو اون سن بزرگتر از حد معمول بود تعجب كرده بودن . پروانه باخنده گفت نه بابا چيزي نشده ولي فرزانه خانم ماشاله پسرتون ديگه مرد شده ولي هنوز بريده نشده به سلامتي كي مي خواين بچه رو سنت كنين. فرزانه خانم هم خنديد و گفت انشاله همين تابستون قبل از اين كه مدرسه ها واشن ختنه سورونشو راه مي اندازيم. اون موقع بود كه فهميدم هنوز دودول سامانو نبريدن و ميخوان دودولشو ببرن . نميدونم هستي جون يادت هست يه نه تا 10 –15 سال پيش پسرا رو زود تا دنيا مي اومدن تو نوزادي ختنه نمي كردن مي ذاشتن همون حدود هفت هشت سالگي اونا رو ختنه مي كردن اون موقع ها تابستون كه مي شد پسراي ختنه شده روبا دامن سفيد زياد مي شد ديد (آره عزيزم منم از اين دامن سفيداي .... طلا خيلي ديدم) . خلاصه چند روز بعد فرزانه خانم اومد دنبال مادرم و پروانه كه سامانو ببرن درمانگاه ختنه كنن منم باهاشون رفتم (سهيلا جون بدتر از من كم كنجكاو نبودي ها). سامان خودش خبر نداشت . تو درمانگاه هم همه پرستارا از سامان خوششون اومده بود .وقتي فهميدن سامانو واسه ختنه آوردن دورش جمع شده بودن . دو از خانم پرستارا سامانو بغل كردن خوابوندن رو تخت كه سامان تازه دوزاريش افتاد شروع كرد به داد و بيداد و گريه كردن كه پروانه و فرزانه خانم گرفتنش و خانم پرستار هم دستاي سامانو با جوراب زنونه بست به تخت بعدش هم شورتشو درآوردن و پاهاشوهم با جوراب بستن به تخت . يكي از خانم پرستارا هم شروع كرد با پنبه يه محلولي را زد به دودول سامان و يه پارچه سبز رو كه وسطش سوراخ بود انداخت روش (ها ها ها ها ...) بعدش همه وايستادن كنار و ختنه چي كه خودش دكتر بود شروع كرد به بريدن سامان .سامان هم گريه مي كرد كه پروانه و پرستارا در حالي كه مي خنديدن نازش مي كردن كارش كه تموم شد فرزانه خانم يه دامن سفيد از كيفش درآورد و پاش كرد و باهم برگشتيم خونه (به به مبارك سامان جان...) . اون شب فرزانه خانم و شوهرش سور دادن .از اون قضيه چند سال گذشت و ما دبيرستاني شديم منو سامان هردو دوم تجربي بوديم و باهم درس مي خونديم . اكثر اوقات اون مي اومد خونه ما . طبقه دوم خونه ما خالي و دست من بود تا درس بخونم و هيچ كس هم بالا نمي اومد . خاطره اون روز و دودول بزرگ سامان هنوز از ذهنم پاك نشده بود دلم مي خواست يه بار ديگه ببينمش . من هميشه جلوي اون لباس راحت مي پوشيدم. يه روز كه مي دونستم ميآد خونمون واسه درس خوندن رفتم حموم وبعدش هم يه تي شرت آستين كوتاه سفيد خوشگل و يه دامن صورتي و زيرش هم يه شورتكس سفيد و جوراب سفيد پوشيدم. البته اون موقع چون پستونام تازه رشد كرده بودن بيشتر وقت ها سوتين نمي بستم (عين خود من خوب كاري مي كردي بذار يه كم هوا بخورن بيچاره ها...) پروانه مي گفت بذار سينه هات راحت باشن البته خودش هم تو خونه كرست نمي بست . سامان كه اومد نشستيم روزمين كه باهم درس بخونيم . يه مدت كه گذشت ديدم سامان زير چشمي داره شورت منو نگاه مي كنه دامن منم تا سر زانوهام بود منم نگاهم به لاي پاي سامان بود و ميديدمكه كيرش داره راست مي شه. منم كه قند تو دلم آب مي شد (حق داشتي...). يادم اومد نوارمو نذاشتم به سامان گفتم يه دقيقه صبر كن من يه كاري دارم بايد انجام بدم و زود از تو كشوي ميزم يه نوار بهداشتي برداشتم و رفتم اتاق بغلي البته مي خواستم كنجكاوش كنم . اونجا دامنمو زدم بالا و شورتمو در آوردم يه خورده لاي پامو باز كرده بودم و مي خواستم نوارو بذارم رو كسم كه ديدم سامان درو واكرد اومد تو (پسره كنجكاو، همچين بند دلشو مي تابوندي تا....) منم زود نوارو گذاشتم لاي پام و شورتمو كشيدم روش و دامنمو انداختم بعد به سامان با ناز گفتم: (با ناز بخونيد) وا سامان خيلي لوسي مگه نگفتم نيا تو بعد مثلا باهاش قهر كردم و رومو كردم اون طرف نشستم.بعد از يكم منت كشي رفتيم سر درس ولي اون ول كن نبود باز داشت به شورت من كه حالا گوشه نوار بهداشتي هم ازش اومده بود بيرون نيگا نيگا مي كرد (يه كم پاتو باز مي كردي طفلي راحت نگاه كنه). يه دفعه بي مقدمه پرسيد سهيلا يه چيزي ازت بپرسم منم كه مي دونستم مي خواد بحثو بكشه به سكس با اشتياق گفتم بپرس بعد گفتش اون چيه از كنار شورتت زده بيرون.(هستي : مثلا نمي دونسته!!! اينم فيلم پسر ها...) منم دامنمو بردم بالا گفتم كدوم اينو ميگي اين نوار بهداشتيه ما دخترا مجبوريم از اين زير شورتمون استفاده كنيم چون پريود مي شيم اونم گفت ماكه مجبور نيستيم (نه بابا آخه اگه لازم هم بود جا نداشتيد بزاريد... قابل توجه دماق دراز جونم اگه پسرا مجبور بودن نوار بزارن فكر ميكني كجا مي ذاشتن؟؟؟) منم با شيطنت گفتم عوضش شما پسرا رو مگيرن ختنه تون مي كنن ، بعدش بهش گفتم كه ختنه شدنشو ديدم اونم گفت مي ذاري منم .... ببينم گفتم آره ولي تو هم بايد بذاري منم مال تو رو ببينم اونم قبول كرد اول تي شرتم و از سرم درآورد و منو خوابوند رو پاهاش و شروع كرد به ماليدن سينه هام و بعدش هم شروع كرد به ميك زدن پستونام ديگه حال خودمو نمي فهميدم بعدش دامنمو درآورد و حالا فقط مونده بود يه شورت با نوار زيرش كه گفتم حالا نوبت منه زود پا شدم و پيرهن و شلوارشو درآوردم زيرش يه شورت مشكي داشت كيرش تقريبا راست شده بود شورتشو به زحمت در آوردم چون به كيرش گير مي كرد وقتي شورتشو درآوردم شروع كردم به بازي كردن با بيضه هاش بعد سر كيرشو گذاشتم تو دهنم (اَه اَه سهيلا جونم حالت بد نشد من يه بار اين كار رو كردم براي هفت پشتم بس بود...) و شروع كردم به ليسيدن وخوردنش آخه خواهرم پروانه فيلم سوپر نگاه مي كردو منم قايمكي فيلماشو مي ديدم همه جور فيلمي هم داشت آلماني آمريكايي ژاپني انگليسي منم ياد گرفته بودم (: چه خواهر باحالي...). سامان هم يه دفعه بلند شد و شورتمو از پام درآورد اون موقع يادمه تازه يه كم مو به شكل مثلث بالاي كسم دراومده بود (: آخيييي...) ولي كسم زياد مو نداشت سامان هم منو بغل كرد و خوابوند كنار تخت و پاهامو باز كرد و دستاشو گذاشت رو دو لبه كسم و شروع كرد به ليسيدن بعدشم لاي كسمو يه كم واكرد و با اانگشتاش چوچولمو پيدا كرد وبا انگشت يه كم فشار داد (بابا يه كم صبر مي كرد جنگ سرخ پوستا كه تموم مي شد اون موقع ....) خيلي كيف كردم بعد منو به پشت خوابوند و نشست لاي پاهام و لاي كونمو وا كرد وانگشتشو با پماد چرب كرد (چه كار كشته بوده اين سامان خان!!!) و كرد تو كونم بعدش انگشتشو درآورد و كيرشو گذاشت در كونم و يواش هل داد تو داشتم مي مردم بعدش كيرشو درآورد و منو بر گردوند و گفت مي خوام بكنم تو كست كه بهش گفتم اي واي نه من دخترم اونم با خنده گفت كور كه نيستم دارم كستو مي بينم منم كه ديدم دوزاريش نيافتاده (عجب خنگي بوده) بهش گفتم يعني هنوز دوشيزگيمو دارم يعني هنوز دختريمو دارم يعني باكره ام يعني هنوز پرده بكارتم پاره نشده گذاشتمش واسه شب زفاف واسه شب عروسي (عين خودم) اونم گفت خودم مي گيرمت بعدش هم يه بالش گذاشت زير كونم تا كسم وا شه اونوقت بود كه كيرشو گذاشت دم كسم و آروم كرد تو بعد از اينكه چند بار اين كارو كرد يه سوزش شيريني همه بدنمو گرفت فهميدم پرده ام پاره شده يه كم خون از دوطرف كسم با آب سامان قاطي شده بود و از دوطرف رونم پايين مي اومد. بعدش هم شروع كرديم به لب گرفتن. البته اون نامردي نكرد و بعدها با هم ازدواج كرديم . حالا من يه پسر ازش دارم اسم پسرم پژمان و الان دوسالشه براش از يه خانم دكتر وقت ختنه گرفتيم. حالا ديگه اوضاع عوض شده الان ديگه خانم دكتر ها هم بچه ختنه مي كنن.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#142 | Posted: 5 Jul 2011 12:06
سكس با سوسيس و پسر خاله

دو هفته پيش بود تو خونه تنها بودم از بي حوصلگي نشستم فيلم سوپر نگاه کردم حشري شدم رفتم سر يخچال يه سوسيس برداشتم مي مالوندم دمه کسم خيلي حال مي داديکمشو فشار دادم تو خيلي حال داد ديگه کاملا حشري شده بودم که کامل کردم تو کسم من که اصلا با کسي سکس از کس رو نداشتم و به قول معروف باکره بودم تمام پاهامو تختم و کسم شد پر از خون بعد از بيست دقيقه که ارضا شدم رفتم حموم کسي خونمون نبود شروع کردم خودمو شستن داداشم که از بيرون اومده بود يه راست اومده بود تو اتاق من ديده بود تختم خونيه ترسيده بود و منو صدا مي کرد منم صدا شو شنيدم گفتم من حمومم اومد تو حموم گفت چيکار کردي؟ گفتم خيلي حشري شده بودم اومد جلو دستشو زد به کسم شروع کرد به ليس زدن خيلي حال ميداد برم گردوند دولام کرد کيرشو کرد تو کسم واااااااي که چه حالي ميداد ده دقيقه هم نشد که آبش اومد زود از حموم رفت بيرون منم خودمو شستم اومدم بيرون گفت زود باش لباساتو بپوش بريم خونه ي خاله ايناخلاصه رفتيم اونجا ماجرا رو براي پسر خالم تعريف کردم گفت فعلا که وقت ندارم ولي براي جمعه قرار بزاريم منم قبول کردم . روز جمعه بود همين جمعه يعني هشتم آبان زنگ زد گفت من تو کوچه هستم در رو باز کن منم باز کردم همه پدر مارم و داداشم خونه بودن پسر خالم از پشت خونه اومد تو اتاقم منم بدجور آرايش کرده بودم رفتم در اتاقمو قفل کردم همينکه اومد ازم لب بگيره و کارو شروع کنه داداشم در زد پسر خالمو کردم توکمد داداشم اومد ديد که من آرايش زياد کردم در و قفل کرد منو خوابوند رو تخت حالا من هي ميگم الان نميشه ولي اون مي گفتمن حاليم نيست بايد بکنم خلاصه کارشو کرد و پاشد رفت منم با بدرقه کردم پشت رفتم در و قفل کردم پسر خالمو اوردم بيرون ازکمد گفت کيرم تو اين شانس اين داداشت چقدر حشريه خوب يه زن براش بگيرين ديگه پسر خالم نيم ساعت کارش طول کشيد ولي خيلي حال داد کارش که تموم شد گفت من ديگه برم تا اين داداشت نيومده دوباره پسر خالم که رفت منم لباسامو پوشيدم در رو که باز کردم برم بيرون ديدم داداشم پشت در ايستاده من داشتم از ترس سکته ميکردم تو دلم گفتم الان که بزنه تو گوشم ولي گفت مي ميري وقتي منم مي خوام با هات اين کا رو کنم بخودت برسي يا فقط با اين پسر خاله حال ميکني منم سرمو انداختم پايين گفتم چي بگم والا تموم بيييييييييييييييد.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#143 | Posted: 10 Jul 2011 07:51
سکس منو دختر داییم و کون تنگش

آرزو يه دختر 18 ساله است با قد 160 تپل سبزه كه مادرش به رحمت خدا رفته و پدري عياش داره وزياد خونه ما مياد يادم تازه موتور هيوسانگ خريده بودم آخه من عاشق موتور سواريم چندباري ترك موتورم سوارش كرده بودم وهربار كه ترمز جلورو ميگرفتم پستونهاي گندش به پشتم كه ميچسبيد واقعا حالي به حاليم ميكرد خيلي تو نخش بودم يكبار كه تو حياط نشسته بود بيحال شده بود (فشارش افتاده بود)كه زير بغلش و گرفته بودم وداشتم ميبردمش داخل اتاق كه با جراتي كه به خودم دادم پستوناشو قشنگ گرفتم توي دستهام از همون لحظه به خودم قول دادم كه هر جوري شده ترتيبشو بدم . يكروز كه باماشينم اومدم خونه تا موتور رو بردارم و با دوستهام بريم شكار وقتي موتور رو از خونه بيرون آوردم آرزو اومد پيشم سلام كرد و پرسيد كه كجا ميري گفتم دارم ميرم بيرون گفت منم با خودت ميبر ي بيرون گفتم كار دارم ديدم خيلي غمگينه گفتم چيه جواب داد كه حالم گرفته است يه لحظه به خودم گفتم خاك برسر شكار همينجاست ميخواي بري دربه در كجا بشي كه يه كبك بزني زنگ زدم به دوستام گفتم كه نميتونم بيام رفتم تو و به مادرم گفتم كه ميخوام با آرزو بريم بيرون مثل اينكه حالش زياد خوب نيست مادرم كلي ذوق كرد كه ميخوام برادر زاده اش رو ببرم بيرون تا هوا بخوره كلي برام دعا كردموتور رو روشن كردم و سوار پشتم كردمش زدم به يكي از جاده خاكيهاي كه اطراف شهرمون و به يه جاي باصفا ميرسه و خيلي خلوته تو راه بهش گفتم ميخواي تو رانندگي كني گفت من بلد نيستم گفتم خوب يادت ميدم اومد جلو نشست منم خم شدم و دسته فرمان موتور رو گرفتم واي كيرم نشسته بود روي كون خوشگلش كيرم شق شق بود قسم ميخورم همون لحظه اول كيرمو حس كرد اروم راه افتاد يكي دوبار نزديك بود كه بزنتمون زمين حتي يكبار هم منصرف شد كه من خودم بشينم كه با تشويق من ادامه داد ديگه يكم وارد شد بود با سرعت كمي داشت ميرفت دستمو دور كمرش گرفته بودمو خودمو بهش چسبونده بودم واي كه كيرم داشت ميتركيد دستمو يكم بالا تر بردم قشنگ زير پستوناش بود كه يكم فشار دستمو زياد كردم واي كه چه حالي ميداد رسيديم به يه سر پايني تيز خطر ناك بهش گفتم ترمز كن كه خودم بشينم كه بيشعور ترمز جلو رو گرفت و موتور روي خاكها سر خورد جفتمون خورديم زمين با بدبختي موتور رو از رو پاش بلند كردم داشت گريه ميكرد من بهش خنديدم گفتم بلند شو عيبي نداره تا زمين نخوري كه موتورسوار نميشی بلندش كردم بقيه راه رو خودم نشستم رسيديم زير يكسري درخت در يك جاي دنج و پرت كه سالي يك نفر هم از اونجا رد نميشد زير انداز رو پهن كردم و اتش رو بر پا كردم ديدم داره لنگ ميزنه گفتم چيه گفت درد ميكنه مفتم بيا بشين ببينم چش شده اومد نشت پاچه شلوارشو بالا زدم واي عجب ساق پاي زيباي داشت تازه موهاشو زده بود ديدم كه زانوش پوستش رفته ساق پاش كف دستم بود داشتم به زانوش نگاه ميكردم كيرم باز بيجنبه بازي در اورده بود و شق كرده بود اروم داشتم با ساق پاش بازي ميكردم نميدونم چي شد كه صورتمو بردم جلو يك بوس كوچولو به لپش زدم ديدم چيزي نمگه اروم اروم بوس گرفتنم تبديل شد به لب گرفتن از آرزو. ديدم داره همكاري ميكنه و لبم رو ميك ميزنه اومدم كنارش گفت كسي مياد بسه امير گفتم خيالت راحت باشه هيچكس نمياد گفت نه اينجا نميشه بلند شدم و چادر رو باز كردم گفتم بيا تو چادر تا كسي هم اگه از دور اومد نبينه چكار ميكنيم بردمش تو چادر دراز كشيدم پهلوش و اونو به خودم چسبوندم باز هم شروع كردم به لب گرفتن واي چه حالي ميداد ديگه داشتم منفجر ميشدم دكمه مانتوشو باز كردم و تيشرتش رو بالا زدم يه سوتين سفيد بسته بود دستمو بردم زيرشو پستونهاي داغشو تو دستم گرفتم واي كه چه حالي ميداد داشتم ميتركيدم ديدم دستشو برد رو كيرم وداره كيرمو فشار ميده گفت فشارش بدم؟ گفتم اره گفت محكم گفتم اره گفت دردش نمياد گفتم نه با فشار كيرم از روي شلوار نوازش ميكرد زيپمو براش باز كردم كيرمو دادم دستش كمر شلوارشو باز كردم شورت و شلوارش رو باهم كشيدم پايين خدا قسمت همتون بكنه يه كوس 18 ساله ناز و نوبر با يكم مو واي نميدونم چي شد كه زبونم رو گذاشتم روش صداي اخ اوفش بلند شده بود كيرمو بردم جلوي دهنش گفت بدم مياد بهش گفتم منكه مال تورو خوردم تو هم امتحان كن كيرمو تو دهنش گذاشته بود دندوناش كيرمو اذيت ميكرد خوابوندمش كيرمو بردم لاي پاش خيس خيس بود آروم كيرمو به كوسش ميماليدم داشت پرواز ميكرد ميدونستم دختره برش گردوندم كونشو براش ليس ميزدم خيلي خوشش اومده بود كيرمو چرب كردم و بهش گفتم يكم درد داره اما بهت قول ميدم كه لذتش خيلي بيشتر از دردشه آروم كيرمو كردم تو كونش واي مگه ميرفت تو لا مذهب خيلي تنگ بود دادش در اومده بود سر كيرم رفته بود تو ولي آرزو ديگه تحمل نداشت كمرشو گرفته بودم كه يكدفعه با تمام نيرو خودمو بهش چسبوندم كه صداي جيغش تا هفت ابادي اونطرف تر هم رفت ولش نكردم داشت گريه ميكرد وخواهش ميكرد كه درش بيارم بهش گفتم اگه درش بيارم دردش بيشتره ميشه خودتو شل كن تا آروم بگيره بعد چند دقيقه شروع كردم با دستم با چوچولش بازي كردن باز هم حشري شده بود آروم شروع كردم تلمبه زدن خوشش اومد بود باز هم اخ اووفش بلند شده بود ديدم بدنش لرزيد داشتم ميومدم تمام آب كيرمو توي كون نازش خالي كردم كيرمو بيرون كشيدم تا غروب يبار ديگه هم كردمش غروب موقع برگشتن نميتونست درست روي موتور بشينه ديگه هر هفته دوسه بار بهش حال ميدادم

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#144 | Posted: 10 Jul 2011 07:56
سکس با دختر عمو لیلا

من همیشه تو خیالات سکسی ام با دختر عموم، لیلا، خیلی حال می کردم و انواع و اقسام حال کردن رو باهاش تصور می کردم. لیلا یه دختر لوند قد کوتاه بود که سینه و باسن گوشتی و تپلی داشت. من خیلی به ران پاش علاقه داشتم و همیشه دلم می خواست ران بی مو و خوشرنگش رو بو کنم و لیس بزنم و کیرم رو به لای رانهاش بمالم. یه چند روزی بواسطه مسافرت من تو خونه تنها بودم و یه روزش خیلی حشری شده بودم. همش تو فکر لیلا بودم و می خواستم هر جور شده یه حالی باهاش داشته باشم. تلفن رو برداشتم و شماره عموم رو گرفتم. حدودای ظهر بود و خودش گوشی رو برداشت. با صدای لرزون در حالی لخت نشسته بودم و کیرم تو دست بود سلام کردم و خودم رو معرفی کردم. بعد از احوال پرسی بهش گفتم که آیا میتونه بیاد خونه ما یا نه؟ یه لحظه سکوت حکمفرما شد و خداخدا می کردم که نپرسه برای چی. بعد گفت که عصر قراره بره کانون فکری و میتونه قبل از اون بیاد. برام جالب بود که اصلاً براش مهم نبود که قراره برای چی بیاد خونه ما؟ احتمالاً نمی دونست که من تو خونه تنهام. یا شاید هم خودش حدس زده بود و می خواست یه حالی ببره. به هر حال برای من که بد نشد. باید خودمو سریع آماده می کردم. رفتم حموم و تیغ رو برداشتم و حسابی پشت و جلو رو صاف و صوف کردم. کیرم حسابی تحریک شده بود. طوریکه بهش دست می زدم گرماش دست رو می سوزوند و احساس می کردم که اگه دست لیلا بهش بخوره بلافاصله آبم جاری خواهد شد. ناهار رو سریع خوردم و منتظر نشستم. حوالی ساعت 3 بعدازظهر بود که زنگ در به صدا در اومد. خودش بود. در و باز کردم و رفتم استقبالش. تا خونه هدایتش کردم و درب رو پشت سرمون بستم. یه مانتو شلوار و مقنعه تنش بود و همونجوری اومد نشست رو میل اتاق هال. بهش گفتم خوش اومدی و رفتم آشپزخونه تا میوه بیارم. بهش گفتم چرا لباسهاشو در نمیاره و راحت نمیشینه. گفت نمی خوام مزاحم بشم. راستی عمو زن عمو نیستند؟ گفتم که چند روزی برای مسافرت رفتن و من تنها هستم. اینو که گفتم دیدم یه جوری شد. نفهمیدم ناراحت شد یا ترسید؟ دوباره گفتم جارختی اونجاست و میتونی لباست رو در بیاری. بلند شد و رفت تو اتاق تا لباسش رو دربیاره. پیش خودم می گفتم چقدر رامه این دختره. دو سه دقیقه بعد که برگشت دیدم یه شلوارک بالای زانو و یه تاپ بدون آستین تنشه. بخاطر بدن لوندش، تمام اجزای بدنش بیرون زده بود. از سینه های درشتش گرفته تا کون و کپل آبدارش. کاملاً به این نتیجه رسیدم که خودش هم آماده ماجراست. دو لیوان شربت آلبالو درست کردم و با سینی میوه که موز و هلو داشت اومدم نشستم روبروش. سینه های درشتش از زیر تاپ بدجوری بیرون زده بود و هیچ تلاشی هم برای جمع و جور کردنشون نمی کرد. لیوان شربت رو جلوش گذاشتم و میوه رو هم بهش تعارف کردم. یه هلو برداشت گفتم موز هم بردار خیلی شیرین و خوشمزه اس. تازه گرفتمشون و بزرگش رو هم انتخاب کردم. یه نگاهی به چشام انداخت و یکی از درشتاش رو برداشت. گفت اگه چای داری هم بیار. گفتم به چشم و رفتم دو استکان چای ریختم و آوردم. مشخصاً اون هم حموم رفته بود. چون موهاش نشون می داد که یه نموره نم داره و کاملاً خشک نشده. موهای ساق پاش هم کاملاً تراشیده شده بود و مثل بلور توی چش می زد. یه شامپوی خوشبو و لطیف هم استفاده کرده بود که رایحه ای دل انگیز و هیجان انگیز رو در فضا پخش کرده بود. موقعیکه که می خواست چای رو بنوشه نعلبکی و استکان بهم چسبیده بودند و موقع برداشتن هول شد و چای نیمه داغ ریخت رو شلوارکش، درست روی ران سمت راستش. یه جیغ کوتاه کشید و من فوراً به سمتش رفتم تا کمکی کنم. خودش با دست نیمه راست شلوارک چسبانش رو گرفته بود و بالا نگه داشته بود تا داغی چای از روی پاش دور باشه. سریع گفتم شلوارکتو در بیار وگرنه پات تاول می زنه. زود باش عجله کن. دیدم داره تعلل می کنه. گفتم چرا در نمیاری می خوات پات بسوزه و تاول بزنه؟ زودباش در بیار. گفت آخه نمیشه. گفتم چرا. عجله نکنی دیگه باید چند ماهی رو با غذاب سوختگی سر کنی. گفت آخه. چه جوری بگم آخه شورت پام نیست. اینو که گفت نمی‏دونین چه حالی پیدا کردم. تصور اینکه یه لای پای لخت و یه کون لخت زیر اون شلوارک وجود داره و تا چند لحظه دیگر در دیدگان من خواهند بود برق از سرم پروند. سریع گفتم باشه یه چیزی واست پیدا می کنم. حالا شلوارک رو سریع در بیار تا بعد. دیگه دید انگار چاره ای نیست. بلند شد و شروع به درآوردن شلوارک کرد. تاپش فقط تا روی کمر رو می پوشند و شلوارک هم تا نزدیکای نافش رو. وقتی داشت شلوارکش رو در میاورد منم داشتم تماشاش میکردم و مشخص بود که زیر شکمش رو تازه تراشیده و کاملاً بی مو بود. اول پای راست و بعد پای چپش رو از شلوارک بیرون آورد و اون رو زیر شکمش طریکه شرمگاهش رو بپوشونه نگه داشت. احساس شرم میکرد ولی چندان هم خِجِل نبود. منتظر بود ببینه بعدش چی میشه. گفتم بشین رو مبل و پاتو واز کن تا خشکش کنم و بعد پماد بزنم. دیدم باز تردید داره. شلوارک خیش رو ازش گرفتم و گفتم بشین تا من پنبه و پماد بیارم. نشست و من هم رفتم پنبه و پماد رو آوردم. گفتم پاتو باز کن تا خشکش کنم. منتظر نموندم دستم رو بردم لای ران هاش و اونها رو از هم جدا کردم. اون رو مبل نشسته بود و من روبروش روی زمین. کس سفید و بسته‏اش چشم هر کُس ندیده ای رو مات و مبهوت می کنه. بوی لای پاش و کسش هم که شهوت آدم رو دوچندان می‏کرد. پنبه رو از بالا به پائین روی ران سمت راستش می کشیدم و هر آن منتظر بودم تا اون لای پای زیبا و خوشبو رو لیس بزنم و بیهوش بشم. موقع خشک کردن دیدم یه تکونهائی داره به خودش میده. نگو شدت شهوته که داره خودش رو اینجوی نشون میده. پنبه رو گذاشتم کنار و با دست گشیدم رو رانش. یه آه کوتاه از نهادش دراومد من هم مصمم تر دستم رو تا لای پاش بالا بردم. دستم را با احتیاز زدم به لب بیرونی کسش. یه آه دیگه کشید و دستش رو گذاشت رو دستم. انگشتم رو زدم لای کسش و آوردم میک زدم. دو سه بار اینکار رو کردم و لزج بودن لای پاش رو احساس کردم. سرم رو بردم لای پاش و شروع کردم رانش رو لیس زدن. دیگه تعداد آه و ناله ش و تکونهاش هم بیشتر شده بود. رفتم سمت دروازه بهشتش. چقدر تمیز و خوشرنگ و خوشبو بود. حسابی تراشیده بودش و عطر خوبی هم بهش زده بود. رنگ صورتی لای کسش آب رو از لب و لوچه آدم جاری می ساخت. شروع کردم با ولع تمام به خوردن کسش. حالا نخور کی بخور. کیرم بدجوری راست شده بود و آب اولیه ام هم جاری شده بود. به یه دست کیرم رو چسبیده بودم و دست دیگه ام روی رانش بود و نوازشش می کردم. یه طعم غیر قابل توصیف داشت که اشتهای آدم به خوردن رو افزایش می داد. نمی دونم چند دقیقه کسش رو میخوردم و لیس می زدم و میک می زدم. با صدای لرزون گفتم برگرد می خوام کونت رو بخورم. اونم برگشت و در حالیکه زانوهاش روی زمین بود و شکم و سینه اش روی مبل کونش رو به طرف من گرفت. گفتم قنبله کن تا به لاش دسترسی داشته باشم. اونم کمرش رو داد پائین و کونش رو داد بالا و اون لای کون تمیز و رویائی رو دیدم. از بالا شروع کردم به خوردن. سفید و گوشتی و معطر. یواش یواش رفتم پائین تا به سوراخ کونش رسیدم. اصلاً بوی بد نمی داد نمیدونم چه جوری اون رو اینقدر خوشبو و معطر کرده بود. با نوک زبون سوراخ کونش رو چسیدم. خوشمزه و شهوانی بود. آه و ناله‏اش هم که یک ریز ادامه داشت. کسش کاملاً خیس بود و اگر باکره نبود یه کیر تمام قد توش جا می گرفت. با دست لبهای کسش رو بازی می دادم و با زبون سوراخ و اطراف کونش رو می لیسیدم. کیرم دیگه داشت می ترکید. از لای پاش دستش رو آور به سمت کیرم. هنوز شلوار پام بود و آب اولیه کیرم اطراف سر شورت و شلوارم رو خیس کرده بود. دستش رو برد تو شورتم و سر کیرم رو نوازش داد. همینکه دستش خورد به کیرم یه لذت زایدالوصفی بهم داست داد. از بالای کیرم چسبیده بود و داشت نوازش می داد. دیگه نتونستم تحمل کنم و با شدت تمام آبم رو تو دستش خالی کردم. اون هم ظاهراً در اون حین به اوج لذت رسید و با سر و صدای بلند و تکونهای شدید ساکت شد. دستش هنوز تو شورتم بود و پر بود از منی. بوی منی فضا رو پر کرده بود. آب کسش از لای پاش و از روی رانش جاری شده بود. سرم رو بردم زیرش و یه لیس جانانه سرتاسر کون و کس و رانش رو کشیدم. مزه آبش به هیچ وجه قابل توصیف نیست. باید بچشی تا بدونی چه آب حیاتیه. دستش رو از تو شورتم آورد بیرون و منی رو مالید رو کسش. چه نفس نفسی هم می زد. بعد انگشتاش رو دونه دونه می کرد تو دهنش و لیس می زد. هر دو نیمه جان ولو شدیم. کیرم خوابیده بود و کاملاً خیس بود. حدود نیم ساعتی استراحت کردیم. بعد بلند شد و گفت که باید بره. رفت حموم و پر و پاش رو شست. به هیچ وجه احساس خجالت نمی‏کرد. کون لختی راحت جلوی من رژه می رفت. بعد شلوارکش رو پوشید. رفت تو اتاق تا لباسهاشو بپوشه و بره. در همون حین از من پرسید که فردا هم باید برم کانون. من هم بلافاصله گفتم فردا نهار منتظرتم. گفت سعی می‏کنم. لباسهاشو پوشیده بود و موقع رفتن یه چشمک زد و رفت. من هم که آش و لاش روی مبل افتاده بودم. تازه یادم اومد که اصلاً سینه‏هاشو ندیدم و باهاشون بازی بازی نکردم. یه چیز دیگه طعم لباشم نچشیدم. برای صفای فردا چه سوژه‏هائی که نداشتم!!

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#145 | Posted: 11 Jul 2011 14:20
نفیسه (قسمت اول)

چهار سال پيش بود كه تازه امتحاناي پايان ترم پيش دانشگاهي رو داده بودم و براي كنكور حدود يك ماهي فرصت داشتم . مامان و بابا كه ديدن هوا گرم شده و يك مسافرت حسابي به طرف شمال جون ميده تصميم گرفتن برن شمال و تو دلشون گفتند گور باباي كنكور سهيل هر كاري مي خواد بكنه ما كه رفتيم مسافرت . منم كه بچه درس خون بودم تنهايي خونه موندم و قرار شد شب ها به امير دوستم بگم كه تنها نباشم. اونموقع مامانم يك دوست اهوازي داشت كه يك دختر سفيد با چشماي روشن و موهاي مشكي و خيلي خيلي نازو خوشگل داشت. اسمش نفيسه بود سوم دبيرستان . از بخت بد ما يا شايدم خوب اون روزها براي پيش دانشگاهي هم امتحان كنكور ميداديم و نفيسه بيچارم براي كنكور پيش دانشگاهي مشغول خوندن بود. من و نفيسه خيلي با هم صميمي شده بوديم و نفيسه براي رفع اشكال هفته اي يكي دو بار خونه ما مي اومد بعضي وقتها با هم قرار مي گذاشتيم و بيرون يك صفايي با هم مي كرديم .
روز موعود فرا رسيد و خانواده من پنجشنبه عصر برا مسافرت آماده شدن، از شانس خوب من يكي از فاميلاي نزديك مامان نفيسه ام تو اهواز فوت كرد و اونها هم همون روز راهي اهواز شدند . مامان نفيسه براي اينكه خيالش از جهت دخترش راحت بشه دختر خالش كه 28 سال سن داشت و تازه دو سالي بود كه از شوهرش طلاق گرفته بود رو پيش نفيسه گذاشت . اسمش سارا بود ، فوق ليسانس الهيات از دانشگاه امام صادق. يك خانم چادري مذهبي خشك كه من دلم براي اين نفيسه بيچاره سوخت تو اين مدت از دست اين سارا چيكار مي خواد بكنه.
سارا هم خيلي هيكل خوشگلي داشت من كه تا اونموقع صورتش رو از بس محكم رو مي گرفت نديد بودم. پنجشنبه شب حدوداي ساعت 7 بعداز ظهر بود كه نفيسه زنگ زد خونمون، بعد از حال و احوال و قربون صدقه ازش پرسيدم سارا خانم كجاست؟
گفت هنوز نرسيده ، بهش گفتم نفيسه من نمي دونم هر كاري مي خواي بكن ولي فردا ساعت 9 صبح ميخوام خونه ما باشي ،
نفيسه گفت : سهيل تو كه سارا رو مي شناسي چه آدم گيريه اونو چيكارش كنم؟
گفتم بگو ميرم خونه دوستم با هم درس بخونيم يه جوري خرش كن ديگه!
گفت ببينم چيكار مي كنم.
...
خونه نفيسه اينا با تاكسي حدود ده دقيقه با خونه ما فاصله داشت صبح كه شد اميدوار بودم كه بتونه سارا خانومو راضي كنه. حدود ساعت 9:30 بود كه زنگ خونه به صدا در اومد خود نفيسه بود هنوز درو نبسته پريد تو بغلم محكم همو بوسيديم تو اين چند سال هر دو منتظر يك همچين روزي بوديم.
همينطور كه تو بغلم بود بردمش تو اتاقم و خوابوندمش رو تختم و لباشو محكم مكيدم. لبلاي خيلي نرمو نازي داشت خيلي هم خوشمزه بود .
همينطور كه مشغول بوديم دست راستمو گذاشتم رو سينش و آروم آروم ماليدم نفسش تند شده بود گرماي بدنشو حس مي كردم. تازه يادم افتاد روسريشو هنوز بر نداشتم گفتم چرا روسريتو بر نداشتي با صداي لرزون كه معلوم بود از حشري شدنه گفت مگه تو امان دادي!!
گره روسريشو باز كردم موهاي مشكي بلند خيلي دلنشين بود يك كم با موهاش بازي كردم بعد همينجور كه مشغول لب گرفتن بودم دگمه هاي مانتوشو باز كردم و پيراهن شو در آوردم يك سوتين شيري رنگ بسته بود كه از سينه هاي تحريك شدش داشت پاره مي شد سوتينشو باز كردم باورم نميشد بدنشم مثل صورتش نازو سفيد بود خيلي خوشگل تر از اوني كه تصورش رو مي كردم شروع به ليسيدن گردنش كردم گرماي لطيفي داشت و لذتو تو نگاش مي ديدم لبامو نزديك سينه هاش بردم چشاشو بسته بود و نفس نفس مي زد سينشو محكم مكيدم نفساش تبديل به ناله شد!
گفتم دردت مي ياد؟
گفت نمي دوني چه لذتي داره انگار آدم تو ابرا راه ميره!
دستمو گذاشتم روي كسش پاهاشو جمع كرد نگاش كردم خجالت كشيده بود تا چشامو ديد يك خنده شيطنت آميز كرد و پاهاشو كاملا باز كرد از روي شلوار شروع به ماليدن كسش كردم نفسش ديگه بالا نمي اومد يك كم صبر كردم بعد شلوارشو كشيدم پايين يك شرت صورتيه نازك پا كرده بود شرتش خيس خيس شده بود بوي خوبي مي داد يك نگاش كردم چشاش بسته بود فهميدم مشكلي نيست دستمو كردم تو شرتش همه كسش خيس بود چوچولشو ماليدم ديگه نزديك بود فرياد بزنه شرتشو در آوردم ديدم نشست گفت ديگه نوبت منه يك لب گرفت و خوابوندم رو تخت همه لباسامو در آور و همينطور لخت روم خوابيد و سينه هامو مكيد خيلي بهم چسبيد شرتمو كشيد پايين گفت بخورم؟
گفتم اگه دوست داري!
گفت نمي دونم دوست دارم يا نه ولي چون خودتو دوست دارم امتحان مي كنم يك دفعه همه كيرمو گذاشت تو دهنش گفت تا حالا چيز به اين خوشمزگي نچشيده بودم من ديگه تو حال خودم نبودم شروع به ميك زدن كرد كاملا همشو با آب دهنش خيس كرده بود و با دست زيرشو مي كشيد با كنجكاوي بهش نگاه ميكرد و لذت مي برد تقريبا داشت آبم خارج ميشد حدود نيم ساعتي بود كه مشغول بوديم ولي نمي خواستم به اين زودي تموم بشه همينجور كه مشغول بود خوابوندمش رو تخت پاهاشو تا ميشد باز كردم كسش حسابي باز شده بود صورتي خوشرنگ بود و چوچولش يك كم بالا اومده بود سوراخ تنگي داشت آدم لذت ميبرد فقط نگاش كنه زبونمو بردم جلو شروع به ليسيدنش كردم روناي پاش مي ارزيد زبونمو به همه جاش كشيدم و تا مي تونستم فشار مي دادم تو، دستشو آورد جلو گذاشت روش و يك كم همه كسشو مالوند.
گفت ديگه جون تو بدنم باقي نمونده براي بار دوم حسابي خيس شده بود اب از كسش مي چكيد ديگه طاقت خودمم تموم شده بود نشست و شروع به خوردن كيرم كرد هنوز چند دقيقه نشده بود كه ديگه منيم داشت خارج ميشد بهش گفتم كجا بريزم گفت روي سينه هام ديگه نفس هر دومون تند شده بود
خوابيد يكدفعه همه منيمو ريختم رو سينه هاش كاملا بي حس شده بود با دست شروع به ماليدن مني ها رو سينش كرد بعدم ازم خواست كه همينجوري روش بخوابم حدود يك ربع همينطور روي هم خوابيديم ساعت حدوداي 12 ظهر بود يك دفعه گفت واي دير شد سارا الان گير ميده!
كمكش كردم تا لباسشو پوشيد نگاهامون خيلي صميمي تر شده بود يك لب ديگه ازش گرفتم و رفت. خيلي لذت بخش بود فكر نمي كردم اينقدر كيف داشته باشه.
احساس ضعف ميكردم يك غذاي حسابي خوردمو بعدم يك دوش گرفتم و شروع به درس خوندن كردم خيلي تو روحيه ام تاثير گذاشته بود از يك مسافرت يك ماه هم لذت بخش تر بود ساعت حدوداي 9 شب بود كه نفيسه زنگ زد گفتم مگه سارا خانوم اونجا نيست با خنده گفت چرا . گفتم پس از كجا تماس گرفتي گفت خونه. گفتم راستشو بگو شيطون خنديدو گفت بچه پررو آروم تر گردنمو مي مكيدي سارا جون از سرخيه گردنم همه چيزو فهميد!
ادامه دارد ...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#146 | Posted: 11 Jul 2011 14:21
نفیسه (قسمت دوم)

خيلي نگران شدم گفتم راست ميگي؟
نفيسه گفت آره سهيل جات خالي دو تا تو سريه محكمم ازش خوردم حالا ميگه تو بيا اينجا كارت داره!
مونده بودم چي بگم ديدم چاره اي نيست، برم شايد راضي بشه كه ببخشه و صداشو در نياره. زود لباسامو پوشيدم دل تو دلم نبود سوار تاكسي شدم اتفاقا اين دفعه از بد شانسي من خيابونها هم ترافيك نداشت و پنج دقيقه اي رسيدم خونه نفيسه. دستم موقع زدن زنگ مي لرزيد، زنگ زدم خود نفيسه درو باز كرد لب پايين و گوشه گردنش سرخ شده بودند نگاش آروم بود رفتم تو سارا خانوم چادري اين دفعه يك تاپ با يك دامن كوتاه كه تا بالاي زانوهاش بود پوشيده بود باهام دست داد اول فكر كردم اين سارا نيست آخه تا حالا حسابي قيافشو نديده بودم ولي از صداش فهميدم كه خودشه موهاي خرمايي رنگ بلند با ابروهاي باريك و چشاي سبز خوشرنگ مثل يك عروسك بود از مامانم كه همينجوري با دوستش حرف مي زد شنيده بودم كه مي گفتند خيلي خوشگله ولي فكر نمي كردم به اين جذابي باشه!
هيكلش فقط به درد مانكن شدن مي خورد حيف اين شكل و هيكل كه زير چادر باشه، پيش خودم هزار تا فحش به شوهر معتاد بي لياقتش دادم كه قدر اين كس به اين خوبي رو ندونسته. از شرايط و نگاهاي هر دوشون فهميدم كه چراغ سبزه و هيچ مشكلي نيست.
بعد از سلام و احوال پرسي ، سارا خانوم دعوتم كرد كه بيام تو بشينم مبلمانشون بصورت ال مانند بود و روبرو هم تلويزيون بود من يك طرف نشستم و سارا خانوم و نفيسه روبه روي من نشستند چند دقيقه اي گذشت من زير چشمي به نفيسه نگاه مي كردم و با لبخند زيركانش منو به ياد خاطرات صبح مي انداخت. يك دفعه نگام به سارا خانوم افتاد جوري نشسته بود كه لاي پاش كاملا باز بود شرتم پاش نبود كس سه تيغه باريك و نازش خيلي تحريكم كرد كاملا دست نخورده نشون مي داد باور نكردني بود تو اين همه فيلم سوپري كه ديده بودم كس به اين قشنگي نديده بودم!
تو دلم گفتم يعني ميشه يك ساعت اين كس مال من بشه؟
از جاش بلند شد اومد كنار من نشست گفت خب آقا سهيل اين چه وضعيه كه سر لب و گردن نفيسه آوردي؟ اگه مامانش اينجا بود كه همه قضيه لو رفته بود!
همينطور كه اينا رو مي گفت دستشو گذاشت رو گوشم ولي به جاي كشيدن بيشتر نوازشم مي كرد يك كم خومو براش لوس كردم و گفتم به خدا تجربه اولم بود چه مي دونستم اينقدر نازك نارنجيه بعد هر سه با هم خنديديم سارا خانوم با خنده گفت اشكالي نداره امشب تلافيشو سرت در ميارم يك دفعه جا خوردم به نفيسه نگاه كردم و گفتم يعني من امشب اينجا مي خوابم؟
نفيسه چشاشو براي تاييد بست و باز كرد و بعد با سارا خانوم با هم گفتند بله!!!
انگار همه چيزو از قبل هماهنگ كرده بودند از چهره نفيسه معلوم بود كه بدش نمياد سه تايي با هم باشيم و اصلا به غيرتش بر نخورده البته بعدا برام گفت كه خيلي دلش مي خواسته با سارا خودموني بشه و اين بهترين فرصت بوده ...
من از جام بلند شدم و گفتم سارا خانوم من يك تلفن بايد بزنم تا اوضاع رو مرتب كنم. گفت سارا خانوم چيه هي به من ميگي! ديگه از اين به بعد دوست دارم فقط سارا صدام بزني خسته شدم از بس به خاطره اين مدرك تحصيلي لعنتي برام كلاس گذاشتند و سر كار خانوم، استاد و از اين چرت و پرتا صدام زدند! تو هم همينطور نفيسه هر وقت تنها بوديم فقط سارا صدام بزن نه ساراجون !!!!
بلند شدم يك زنگ به امير زدم و گفتم پسر خالم امشب اومده پيشم تو ديگه نمي خواد زحمت بكشي . بعدم يك زنگ به بابا زدم و حال و احوال كردم كه ديگه اونا اونشب زنگ نزنند.
ساعت از 10 شب گذشته بود سارا شام مرغ كنتاكي درست كرده بود وقتي تو آشپزخونه مشغول آماده كردن شام بود من و نفيسه هم كمكش كرديم حسابي براندازش كردم هيچي تو خوشگلي كم و كسر نداشت فكر مي كردم خواب مي بينم تصورش هم برام غير ممكن بود كه همچين كس نابي امشب مال منه. سر سفره شام اونقدر از دست حرفها و جوكاي سارا خنديديم كه ديگه دلهامون درد گرفته بود ديگه حسابي با هم يكي شده بوديم انگار سالهاست كه دوست صميمي هستيم حدوداي ساعت 12 بود كه تصميم گرفتيم بخوابيم به پيشنهاد نفيسه رفتيم روي تخته دو نفره مامان و باباي نفيسه خوابيديم. سارا وسط من و نفيسه دراز كشيد و ما هم تو آغوشش از دو طرف دراز كشيديم آروم لباشو گذاشت رو لبام و با زبونش سرتاسر لبامو خيس كرد بوي خوبي مي داد رفتم لبشو بخورم با خنده گفت چته لباي منم مي خواي مثل نفيسه كني؟ از حالتش فهميدم كه مي خواد لب گرفتنو يادم بده نفيسه باكنجكاوي به ما نگاه مي كرد لباشو آروم به لبام مماس كرد و بوسه هاي ريز مي كرد!
گفت هر كاري من مي كنم تو هم انجام بده حدود ده دقيقه لبامو بوسيد نفيسه اومده بود پيش من و سينه ها و كير منو از روي شلوار مي مالوند سارا بوسه هاش محكم تر شده بود لبامو خيلي نرم و دوست داشتني مي خورد زبونشو كرد تو دهانم به زبون و دندونام مي كشيد خيلي خوشم مي اومد، منم تا يك فرصت بهم مي داد براش همين كارو مي كردم نفيسه شلوارمو ديگه كاملا در آورده بود و حسابي با كيرم بازي مي كرد ديگه حسابي سرم شلوغ شده بود.
سارا زبونمو محكم با نفساش تو دهانش مي كشيد نفس هر دومون تند شده بود فكر نمي كردم لب گرفتن تا اين حد موثر باشه شروع به ماليدن سينه هاي سارا كردم سوتين نبسته بود تاپشو در آوردم سينه هاي كوچيك و قشنگي داشت سرش حسابي برآمده شده بود سر سينه هاشو تو دهانم كردم و شروع به مكيدن كردم ديگه حال خودشو نمي فهميد نفيسه هم دراز كشيده بود ديگه طاقت نداشت با يك دست شروع به ماليدن سينه هاي نفيسه كردم سارا كه ديد نفيسه حسابي حشري شده شروع به لب گرفتن از اون كرد تا آرومش كنه.
منم از فرصت استفاده كردم و دامن كوتاه سارا رو از پاش در آوردم، شك كرده بودم كه قبلا شوهر داشته آخه خيلي كس خوشگلي داشت تنگ و كشيده با لبه هاي كوچيك و يك كم پر رنگ تر از مال نفيسه. حسابي زبون زدم.
چوچولشو پيدا نمي كردم خودش با دست كمكم كرد تا زبونمو روش گذاشتم صداي آه و نالش در اومد حالا ديگه نفيسه مشغول خوردن سينه هاي سارا بود منم تا تونستم كس سارا رو مكيدم يك دفعه سارا گفت بكن توش ديگه، پاهاشو كاملا باز كرده بود من كيرمو نزديك كسش كردم و آروم آروم بردم تو به راحتي جلو مي رفت هر سه مون نفس نفس مي زديم نفيسه حال خودشو نمي فهميد داشت دستشو مي كرد تو كسش، سارا گفت نفيسه جون بيا جلو بعد شروع به ليس زدن كس نفيسه كرد تا ارضا بشه منم با كمك حركتاي دست سارا خودمو عقب و جلو مي كردم.
خيلي تنگ بود انگار دور كيرمو با يك چيز نرم محكم گرفته باشن هنوز پنج دقيقه نشده بود كه داشت مني من خارج مي شد تا اينو به سارا گفتم گفت چه زود، من حالا حالا ها كار دارم، كيفش دم دستش بود از توش يك كاندم و اسپري در آورد.
گفتم سارا تو از كجا اينا رو آوردي؟؟
اونم يه لبخند شيطنت آميز كرد. من دراز كشيدم و سارا مشغول اسپري زدن و كاندم كشيدن شد تا سارا داشت اين كار رو مي كرد نفيسه سرشو گذاشت رو سينه من و من با يك دست كسشو مي مالوندم و با دست ديگه موهاشو نوازش ميكردم هر دو با كنجكاوي به كاراي سارا نگاه ميكرديم به نفيسه گفتم كي لباساي تو رو در آورد به شوخي گفت همين ديگه اينقدر به فكر خودتون بوديد كه من خودم لباسام در آوردم يك بوس محكمش كردم سارا هم اومد جلو هر دو شروع به حال دادن به نفيسه شديم من كسشو خوردم سارا هم لب و گردن و سينه ها شو، واقعا حرفه اي لب مي گرفت!
بهش گفتم اينا رو هم تو دانشگاه يادتون دادند سارا گفت نخير اگر اينا رو حسابي ياد نگيري ديگه زنت باهات ارضا نميشه ميره سر وقت يكي ديگه!
با اين حرفش حسابي جلو دهانمو بست واقعا اونشب خيلي چيزا ياد گرفتم. نفيسه كاملا خيس شده بود و مثل يك گنجشك خسته بي حال افتاده بود، سارا لاي پاشو باز كرد چند بار زبون زدم و دو تا انگشتامو توش كردم و بعد كير كاندم کشیده ام رو توش كردم حدود يك ربع به كمك هم جلو عقب رفتيم روي كاندم از ارضا شدن هاي سارا كاملا خيس بود تو اين يك ربع نفيسه هم چوچوله سارا رو مي مالوند بعد از پشت چهار دست و پا روي تخت نشست و از من خواست از پشت بكنمش. نفيسه تعجب كرده بود كه چرا مني من نمياد!
سارا براش گفت كه اين اسپري باعث ميشه كه ديرتر آبش خارج بشه ديگه حسابي آماده شده بودم به سارا گفتم داره مياد خودشو كشيد عقب و كاندمو از كير من در آورد و خودش با دست كيرمو مالوند و مني مو ريخت تو دهنش نفيسه هم از زبونشو ماليد به سر كيرم گفت يك كم شوره!
سارا گفت من كه خيلي دوست دارم. سه تامون حسابي ارضا شده بوديم.
اين دفعه من وسط خوابيدم و يك كم به نفيسه كه خيلي دوستش داشتم رسيدم و نوازشش كردم تا خوابش برد. ساعت 3 شب بود نگاهي به سارا انداختم بيدار بود شروع به حرف زدن كرديم خيلي خواهروار حرف مي زد ديگه فكر مي كردم نماز خوندنا و چادر سر كردنش همينجوري و به خاطره حرف مردمه ولي از حرفاش فهميدم كه اعتقاد و مسايل جنسي بايد در كنار هم باشن و جداي از اين حرفا آدم وقتي حشرش بزنه بالا ديگه هيچي سرش نميشه و فقط بايد بكنه!!
حرفاي سارا خيلي سنجيده و عاقلانه بود. نفهميدم كي خوابم برد صبح يك سنگيني روي بدنم حس كردم سارا بود كه خودشو روم انداخته بود و با بوسه هاش داشت بيدارم مي كرد تا صبحانه بخوريم منم نفيسه رو بيدار كردم به ساعت نگاه كردم 11 ظهر بود، شب خوبي رو گذرونده بوديم وقع رفتن من كه شد سارا منو بوسيد و به خاطره ديشب و اينكه روش به نفيسه باز شده بود و ديگه يكي رو داشت با هاش درد دل كنه تشكر كرد بعدم من نفيسه رو تو بغلش كردم و بوسيدمش و بهش فهموندم كه هيچ كس جاي اونو نميتونه بگيره. بعد از اون روز من واقعا سه – چهار ماه شارژ بودم و حسابي برا كنكور درس خوندم و هم من و هم نفيسه در كنكور موفق شديم بيشتر از اوني كه دلمون مي خواست. سارا هم هنوز دو ماه از اون جريان نگذشته بود كه يك شوهر 30 ساله ولي خوشگل و دست اول كه فوق ليسانس معماري داشت گيرش اومد و زندگي خوبي رو با هم شروع كردند. من كه هنوز بعد از اين مدت به شوهر سارا حسوديم ميشه كه يك همچين خانوم نازي نصيبش شده...

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#147 | Posted: 11 Jul 2011 15:30
محسن و رامین و فرشته

این یک داستان واقعی است که محسن برای من تعریف کرده و من با تغییر اسم اون رو برای شما تعریف می کنم. محسن و رامین دوستهای خانوادگی بودن یعنی پدر و مادر های اینا هم با هم دوست بودن محسن و رامین از موقعی که کلاس چهارم ابتدایی می خوندن با هم رابطه سکسی برقرار کرده بودند. البته همیشه کون رامین میزبان کیر محسن بود. یه روز بعد از مدرسه محسن از رامین کون خواست رامین هم مثل همیشه قبول می کنه با هم به خونه رامین اینا می رن. پدر و مادر رامین کارمند اداره بودند و تا ساعت 5/2 خونه نمی آمدند اما خواهر رامین که از مدرسه آمده بود خونه بود. اسم خواهر رامین فرشته بود و کلاس پنجم ابتدایی بود البته خود رامین کلاس دوم دبیرستان بود. محسن و رامین به بهونه درس خوندن به اتاق رامین می رن و در رو هم از تو قفل می کنن. رامین محسن رو لخت میکنه و محسن هم رامین رو. رامین شروع می کنه به ساک زدن برای محسن محسن هم با لمبر های رامین بازی می کنه و انگشت شصتش رو آروم فرو می کنه تو کون رامین. بعد از ساک زدن رامین به پشت روی زمن دراز می کشه و محسن یکم کرم که از قبل آماده کرده رو می زنه در سوراخ کون رامین و کیر شو می زاره در کون رامین و یواش یواش فرو می کنه تو کون رامین با دستش محکم دهن رامین رو می گیره تا یه موقع صداش در نیاید بعد شروع می کنه به تلمبه زدن در همین حال رامین که حشری شده بود شروع می کنه به داد زدن در حالی که درد داشت می گفت من کیر می خوام منو بگا سوراخمو جر بده محسن با این حرفا حشری تر شد و به سرعت تلمبه زدن اضافه کرد رامین هم همینطور بشتر سر صدا می کرد محسن یه دفه فکر کرد می خواد آبش بیاد کیرشو از کون رامین در آورد و رامین شروع کرد به ساک زدن و آب محسن تو دهن رامین خالی شد و رامین هم تمام آب کیر محسن خورد انگار داشت نوشابه می خورد. رامین و محسن بحال روی زمین افتاده بودند که رامین بلند شود و شروع کرد به بازی کردن با کیر محسن و از محسن خواست تا دوباره شروع کنه محسن و قبول کرد اما تا امدن شروع کنن صدای تلفن بلند شد پشت خط مادر رامین بود از رامین خواست تا بیاد بیرون و بره جایی رامین به محسن گفت تو باش من هم 10 دقیقه ای بر می گردم. محسن تو اتاق پشت در دراز کشید تا رامین بیاد که یه دفعه در باز شد محسن خودشو جمع و جور کرد اما پشت در رامین نبود بلکه فرشته خواهر رامین بود . فرشته امد تو اتاق اومد اول محسن رو ندید بعد که کامل اومد تو اتاق محسن رو که لخت گوشه اتاق واستاده بود دید و یه جیغ زد تااومد در بره محسن پرید و دستشو گرفت و آورد تو اتاق محسن همیشه آرزو داشت خواهر رامین رو بکنه چون یه دختر خوشگل و سبزه بود. اول یه لب آبدار ازش گرفت ولی فرشته داشت گریه می کرد محسن فرشته لخت کرد و شروع کرد به لیسیدن گردنش هنوز پستون های فرشته در نیومده بود محسن رفت سراغ کس فرشته یه کوس خوشگل و ریزه میزه (خودتون یه کس 11 ، 12 ساله رو تصور کنین) اما یه دفعه ترسید و از کردن کس فرشته منصرف شد رفت در کون فرشته و یه ماچ آبدار از سوراخ کون فرشته گرفت بعد رفت بالا و کیرشو گذاشت تو دهن فرشته و یکم خوشو عقب جلو کرد چون دید اینجوری ارضا نمیشه رفت سراغ کون فرشته و یکم کرم زد تو سوراخ فرشته و کیرشو کرد تو کون فرشته . فرشته جیغ می زد اما محسن توجه نمی کرد و فقط تلمبه میزد اونقدر زد تا کم مونده بود آبش بیاد که کیرشو از کون فرشته کشید بیرون و آبشو ریخت روی فرشته هر دو بیحال روی زمین افتاده بودند محسن کاملا ارضا شده بود ولی فرشته بیچاره هنوز داشت گریه می کرد. یه دفعه در اتاق باز شد پشت در رامین بود رامین بعد از دیدن این صحنه یه دست کتک درست حسابی نصیب محسن کرد و محسن رو از خونه انداخت بیرون البته مثل اینکه رامین و فرشته چیزی به پدر مادرشون نگفتن چون انجور که محسن می گفت بعد از اون ماجرا خبری از پدر مادر رامین نشد ولی ارتباط خانوادگی با هم داشتند محسن و رامین دیگه با هم اصلا حرف نزدند اما محسن تو نخ کس فرشته مونده مخصوصا الان که فرشته یه دختر خیلی خوشگل شده و کلاس سوم دبیرستانه امیدوارم خودم کس فرشته رو بکنم امیدوارم از این داستان خوشتون اومده باشه .

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#148 | Posted: 12 Jul 2011 15:32
رامین و دختر عمو


من رامین 33 ساله هستم و 5 ساله که ازدواج کردم. زنم مهرانه از یک خانواده با شخصیت و امروزیه. تنها مشکل من اینه که هرچی من هرشب سکس دلم می خواد (اونم 2 بار) ولی مهرانه خیلی خوشش نمیاد و حداکثر هفته ای یک بار. تازه .. از ساک زدن و سکس مقعدی هم متنفره. خلاصه 10 - 15 دقیقه ای باید تمومش کنم وگر نه اعصابش خورد می شه.
از طرفی خیلی هم دوستش دارم و دلم نمیخواست با کس دیگه ای سکس داشته باشم. من تو دوران مجردی حداقل هفته ای دوبار با یک دختر یا زن سکس داشتم. ولی بعد از ازدواج واقعا همه رو کنار گذاشتم. تو این مدت با خیلی از دوستام که ازدواج کردند رفت و آمد داریم. حتی از یکیشون که قبلا با هم کلی دختر و زن کرده بودیم و میدونست من چقدر داغم، خواستم که از طریق زنش که خیلی سکسی بود یک کم به زن من آموزش بده و راهش بندازه. ولی تلاشهای اون بیچاره هم فایده نداشت.
تا اینکه پارسال مریم دختر عموم که مجرده و 28 سالشه و در ضمن روابط خیلی خوبی با زن من داشت، تهران فوق لیسانس قبول شد و برای ثبت نام اومدند تهران خونه بابام. دو سال بود که ندیده بودمش. ما هم اونجا بودیم. اون شب کلی با مهرانه و داداشش گل گفتیم و گل شنیدیم. فرداش ثبت نام کردند و روز بعدش هم برگشتند شهرستان. خونه بابام زیاد از دانشگاهش دور نبود و بابام که مریم رو خیلی دوست داشت ازش خواست که بجای خوابگاه تو خونه اونا باشه. اینطوری خیال عموم هم راحت تر بود. داداشم کامران هم 28 سالشه و مجرده. ولی معمولا خونه نیست و خودش خونه مجردی داره. بنابراین ظاهرا هیچ مشکلی نبود.
بعد از چند روز کلاسهای مریم شروع می شد و اون دوباره به تهران اومد. یه مقدار هم وسایل با خودش آورده بود. مادرم اتاق سابق من رو برای اون آماده کرده بود و اون زندگی جدیدش رو تو خونه بابام شروع کرد.
طبق عادت ما هر یک هفته یا دو هفته یک بار به خونه بابام میرفتیم و کم کم مریم هم دیگه با همه راحت شده بود. چند بار هم به دعوت مهرانه پیش ما اومد و شبها رو هم اونجا میموند. تا اینجاش من هنوز هیچ احساس خاصی نسبت به اون نداشتم. تا اینکه از چند ماه پیش فهمیدم که انگار خیلی دوست داره بیشتر پیش ما باشه تا خونه بابام. گفتم شاید بخاطر مهرانه یا دخترم یا ماهواره باشه. (آخه مامانم اجازه نمیداد ماهواره تو خونشون باشه) بعدش کم کم فهمیدم مهرانه سعی می کنه بیشتر با من راحت باشه تا بقیه. مثلا بعضی روزها از دانشگاه میومد شرکت ما که من بهش کامپیوتر یاد بدم و یا از اینترنت مطلب دانلود کنم. بعد تو راه برگشت تا من تعارف می کردم که بیاد خونه ما، راحت قبول می کرد و تو ماشین تا خونه از عشق و کم کم بعد از چند بار که تنها بودیم بالاخره از سکس حرف زد. من کم کم داشت دوزاریم می افتاد که خانوم کونشون میخاره ولی روش نمیشه بگه.
بالاخره بهم گفت که دوست داره سکس کنه ولی می ترسه. از اینکه کسی سرکارش بذاره یا بعد از سکس اذیتش کنه ... گفتم شاید اوضاع مریم خیطه، ولی بعد مطمئن شدم که نه بابا ... بیچاره سکس رو دوست داره ولی راهش رو بلد نیست. ازش خواستم یکی از همکلاسیهاش رو انتخاب کنه و سعی کنه که به اون نزدیک بشه و بهش بفهمونه که میخواد با هم سکس کنن. همین کارو کرد و بعد از چند هفته ... هر دو سه روز یه بار بهم زنگ می زد و میگفت فلانی میگه اینجوری ... من چی کار کنم؟ ... خلاصه شده بودم مشاور سکسی خانوم. خودمم بدم نمیومد که برم تو کارش ولی از یه طرف دلم راضی نمی شد.
دو ماه پیش مادرم ازم خواست یه چیزی از بازار براش پیدا کنم. منم دو روز بعد رفتم خریدم و قبل از رفتن به خونه میخواستم بدم خونشون. زنگ زدم. آیفون تصویری بود و معمولا بدون سوال باز می کنند. بالا که رسیدم در باز بود. پامو که گذاشتم تو، دیدم مریم یه حوله بزرگ تنش بود و جلوی آینه قدی تو هال خونه ایستاده و داره موهاشو خشک میکنه. سلام کرد. گفتم مامان کو؟ گفت: رفته خونه مادر بزرگت. من تنهام. لبخندش رو که دیدم خندیدمو گفتم: بد موقع که نیومدم؟ گفت: اتفاقا به موقع اومدی. پشتش رو کرد به من. آروم حوله رو باز کرد و انداخت. بعد برگشت و گفت: چطوره؟ یه دفعه هنگ کردم. خدایا چی می دیدم. یه حوری بهشتی جلوم بود. یه بدن سفید که نه لاغر بود نه چاق. یه ست شرت و کرست صورتی گلدار هم تنش بود که دیگه حرف نداشت. نوک سینه های تیزش معلوم بود. یه کم به خودم اومدم و گفتم: بابا خوش به حال بعضیا که با این باربی رفیقند.
گفت: میدونی چیه؟ من همیشه دلم می خواست که فقط مال تو باشم. ولی هیچ جوری نتونستم بهت بفهمونم که من فقط می خوام با تو سکس کنم. رامین ... می خوام امروز مال من باشی.
گفتم: آخه الان مامان میاد. گفت: نیم ساعت پیش رفته (یعنی حداقل 3 ساعت دیگه میاد) و رفت رو تختش (تخت سابق خودم) رو شکم خوابید و گفت: هرشب رو این تخت به بدن تو فکر می کردم.
چشمهاش ... لبهاش ... سینه هاش و همه جاش عالی بود. تازه فهمیدم که دختر عموم چقدر قشنگه ... هم صورتش و هم بدنش. رفتم طرف تخت و نشستم کنارش. زبونم قفل شده بود. آروم با نوک انگشتام از بالای شرتش تا پس گردنشو نوازش کردم. یه آه کشید. کمرش داغ بود. دستشو گذاشت روی رون پامو از رو شلوار نوازش می کرد. من استاد ماساژ بودم. چون قبل از سکس با مهرانه باید حسابی حشریش می کردم تا راه بده. شروع کردم از نوک انگشتای پا تا موهاشو با دقت و حوصله ماساژ دادم و چندین بار بدنشو و لاله گوششو در حین ماساژ بوسیدم. موقعی که به کوسش رسیدم، همین که دو بار دستم رو روش حرکت دادم، یه آه بلند کشید. خیلی داغ بود و البته خیس. شورتشو درآوردم و دو سه دقیقه بعد هم کرستش. بعد شروع کردم با زبون اطراف رونش و کونش رو لیس زدن، تمام این مدت به خودش می پیچید و آه آه می کرد. آروم برش گردوندم. دستش رو گذاشت رو کوسش ولی من تو نخ سینه هاش بودم. عجب سینه هایی داشت. سایزی که من عاشقش بودم. دستم رو گذاشتم رو یکیش و آروم لبهاشو بوسیدم. بعد شروع کردم به لب خوری. همینطور که لب و زبون میخوردیم، دستشو برد کمربند و شلوارمو یواش یواش باز کرد. از روی شرتم کیرمو تو دستش گرفت که حالا مثل یه تیرآهن شده بود. کم کم دستشو برد تو شرتم و کیرمو گرفت و منم داشتم سینه هاشو می خوردم. دستمو آروم بردم رو کوسش و اطرافشو نوازش دادم. داغ داغ بود. دو سه تا آه کشید. بلند شد لبه تخت نشست و تی شرت و زیرپوشم رو با هم درآورد. بعد من بلند شدم و شلوار و شرتم رو هم با هم درآورد. شهوت تو چشمهاش موج میزد. کیرمو با دستش گرفت و با یه دستش هم کوسشو می مالید. آروم دهنشو آورد جلو و با نوک زبونش کیرمو لیس میزد. من فقط با موهاش و گوشش بازی می کردم. یواش یواش کیرمو کرد تو دهنش و عقب و جلو می کرد. چه حالی داشتم. چند سال بود که کسی برام ساک نزده بود. بعد رفت سراغ تخمام و اونا رو خورد و با دستش با کیرم ور میرفت. دیگه داشتم می ترکیدم از حال. خوابوندمش رو تخت و سینه هاشو خوردم و کم کم رفتم پایین. با همون اولین لیسی که به کوسش زدم یه آه شبیه داد زدن کشید. معلوم بود که کاملا حشریه. قلمبگی کوسش با چوچول قشنگش رو حالا می دیدم. می خواستم با یه گاز همشو بکنم و بخورمش. یه کم که کوسشو خوردم برگشتم 69 شدیم. اون کیر منو با ولع تمام می خورد و منم کوس اونو می خوردم. با انگشتم هم کونشو نازش می کردم و در همون حال با آب کوس خودش اونجا رو لیز کردمو انگشتم رو کم کم کردم تو. معلوم بود که دردش میاد ولی اینقدر از خورده شدن کوسش حال می کرد که مقاومتی نمی کرد. یه کم که گذشت حرکت انگشتم تو کونش راحت شد و اونو تندتر عقب و جلو می کردم. دیدم نزدیکه که ارگاسم بشه برگشتم و خوابیدم روش. کیرمو لای پاش چسبیده به کوسش بالا و پایین می کردم و لاله گوششو می خوردم. دیگه داشت از لذت می مرد سرعت کیرمو بیشتر کردم. یه دفعه منو محکم چسبید و لرزید. . از این حرکاتش و ناله هاش منم دیگه داشتم ارگاسم می شدم و اونو محکم بغل کردمو آبمو ریختم لای پاش و بعد از چند ثانیه هردومون شل شدیم. همونطوری که خوابیده بودم روش، آروم موهامو نوازش کرد و گفت: رامین، خیلی دوستت دارم. منم گفتم: از این به بعد منم دوستت دارم و هردومون خندیدیم.
بعد تو همون حالت با همدیگه چرخیدیم و به پهلو خوابیدیم. دلم می خواست بازم سینه هاشو بخورم.
گفت: 40 دقیقه بدون اینکه توش بکنی داشتم نهایت لذت رو می بردم. تو واقعا عالی هستی. گفتم: منم فکر نمی کردم که اینقدر لذت ببرم. آخه من باید حداقل 5 -6 دقیقه توش بکنم که ارگاسم بشم. چشمات، لبات، سینه هات و کوست اینقدر خوشگلو داغو خوشمزه بودن که نتونستم جلوی خودمو بگیرم. گفت: اگه قول بدی که بازم مال من بشی، من با کس دیگه ای سکس نمی کنم و فقط برای تو نگه میدارمشون. نمی دونستم چی بگم. ما با هم به ارگاسم رسیده بودیم و این بهترین سکس من در دوران تاهل بود. گفتم: می دونی چیه؟ مهرانه از سکس طولانی خوشش نمیاد. 5 ساله که من بیشتر از 10-15 دقیقه اونم 2 یا 3 بار در ماه سکس نداشتم. منم بدم نمیاد که بعضی وقتها مال تو باشم. با خنده گفت: آخه اون دیوونه نمی دونه چه جواهری لای پاهای توه. واقعا بزرگ و قشنگه و باز منو بغل کردو بوسید. قرار شد مواقع مناسب رو با هم هماهنگ کنیم. بعد همدیگه رو بوسیدیم و من بلند شدم که لباس بپوشم. اونم حولشو انداخت رو دوشش و رفت دستشویی خودشو بشوره. من رفتم آشپزخونه دست و صورتمو شستم و از تو یخچال دو سه تا شیرینی برداشتم و برگشتم تو اتاق. داشت یه ست شرت و کرست خوشگل آبی کمرنگ رو تنش می کرد. یه شلوارک جین کوتاه با یه تاپ آبی کمرنگ پوشید. موهاشو شونه زد و لبهاشو مرتب کرد. در تمام این مدت من محو بدنش بودم. بعد اومد رو پام نشست و باز منو بوسید. منم بغلش کردمو بوسیدمش.
دیگه داشت دیرم می شد. باید می رفتم. بلند شدم و خودمو تو آینه مرتب کردمو با هم خداحافظی کردیم. تو راه خونه همش فکر می کردم الان چه جوری با مهرانه برخورد می کنم. بعد برای خودم دلیل آوردم و گفتم که سکس قسمت مهمی از زندگیه. ممکنه من عاشق مهرانه باشم ولی بالاخره باید خودمو یه جایی خالی کنم.
بعد از اون روز 3 بار دیگه هم تو خونه بابام با مریم سکس داشتیم وهر بار از کار خودم بیشتر راضی می شم. الان دیگه راحت تو کونش می کنم و اون می دونه که فقط اولش درد داره. البته اون هم دیگه زیاد به من سر میزنه و هفته ای یکی دو بار که میاد از شرکت با هم بریم خونه، تو ماشین کیرمو ساک میزنه و یه دستش هم تو شورت خودشه. منم سینه هاشو می مالم. بخاطر اون ماشینمو عوض کردم پاترول گرفتم که زیاد تو ماشین معلوم نباشه. معمولا تا قبل از رسیدن به خونه ارگاسم هم میشه و خیلی از این وضعیت راضیه. چون هم می دونه که من بخاطر آبروی خودم هم که شده به کسی نمی گم و هم اینکه بدون از دست دادن بکارت به اوج لذت جنسی میرسه.
درضمن منم دیگه حسرت دوستامو نمی خورم که هرجور دلشون می خواد با زناشون سکس می کنند. خوش باشید.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#149 | Posted: 12 Jul 2011 16:01
سعید و مریلا



این داستان که مینویسم برای من مثل یک خواب بود خوابی که دوست نداشتم هیچ وقت از آن بیدار بشم...
ماجرا از این قرار بود که دختر خاله من یک بار شوهر کرده بود ولی به خاطر بعضی مسائل از هم جدا شده بودن خونه دختر خالم آبادان بود . به خاطر مسائل امنیتی اسم اون رو میزارم مریلا . خودم هم که سعید هستم . من همیشه دوست داشتم برای یک با هم که شده بدن مریلا خانم رو ببینم ولی چه کنیم که نمیشد و من تو کف اون مونده بودم تا اینکه دوست برادرم که حدود 11 سال با برادرم هم کلاسی بودن و هر روز خونه ما میومد و دیگه یکی از ما شده بود و من اون رو مثل برادرم میدونستم برای خواستگاری از مریلا به آبادان رفت بعد از 2 ماه عقد کردند و قرار شده بود محمد که دیگه شوهر دختر خالم شده بود بره آبادان زندگی کنه که جریان برعکس شد و مریلا امد فولادشهر و من یک قدم به اون نزدیک شده بودم و در سرم برای سکس با مریلا نقشه میکشیدم حدود سه ماه از ازدواج اون ها گذشته بود که فهمیدم محمد کارش شیفتی شده و مریلا بعضی شبا تو خونه تنهاست من هم از فرصت استفاده کردم و آمار دقیق ساعت های کار محمد رو گیر آوردم و یک قدم دیگه به اجرای نقشم نزدیک شدم وقتی روز شب کاری محمد شد من تو خونه گفتم من امشب خونه دوستم میمونم و زدم بیرون تا شب شد و رفتم خونه محمد که مریلا درو باز کرد و بعد از سلام و احوال پرسی دعوتم کرد تو...
گفتم محمد نیست گفت نه، مگه نمیدونی امشب شب کاره؟
گفتم من فکر کردم فردا شب کاره گفت حالا بشین تا برات چایی بریزم نشستم رو مبل داشتم تو ماهواره کانال ها رو چرخ میزدم که مریلا اومد و چایی رو گذاشت رو میز و تعارف کرد
- چایی تو بخور سرد میشه
دو تایی داشتیم شوهای پی م سی رو نگاه میکردیم که مریلا گفت امشب مولتی وژن فیلم قشنگی میزاره ، بزار تا ببینیم
داشتم تو فیو ها میچرخیدم تا فیو فیلم ها رو پیدا کنم که یک دفعه رفت رو کانال اسپایس پلتینیوم که داشت تبلیغ فیلم هاشو میکرد که من به طرف مریلا نگاه کردم دیدم داره چهار چشمی نگاه میکنه که سریع رفتم رو مولتی هنوز فیلم شروع نشده بود حس کردم مریلا داغ شده گفتم من میرم دست شویی وقتی داشتم میرفتم دیدم مریلا خم شد و کنترل رو ورداشت
من رفتم دست شویی وقتی میخواستم بیام بیرون خیلی آهسته در رو باز کردم که یواشکی ببینم مریلا داره چه کار میکنه شیطون بلا دو باره رفته بود رو کانال اسپایس که فیلمشم دیگه شروع شده بود و داشت نگاه میکرد من هم از کنار دیوار پشت سرش داشتم میدیدم تو فیلم مرده راننده آمبولانس و زن پرستار بود و بعد از حرف زدن شروع کردن به لب گرفتن و مریلا هم دستش وسط پاش بود و داشت کسش رو میمالید که من برای اینکه بتونم از این فرصت استفاده کنم چند قدم رفتم عقب و بعد با سرو صدای اهن اهن کردن اومدم که یک دفعه مریلا هول شد و کانال رو عوض کرد و گذاشت شبکه مولتی حدود 15 دقیقه از فیلم گذشته بود گفتم فیلمش چطور بود که دیدم سرخ شد برا سه گیری گفت اولش یه اکشن توپ بود که من پریدم تو حرفش و گفتم صداش میومد!!!
خلاصه داشتیم فیلم رو نگاه میکردیم که من از شق درد نفهمیدم فیلم چی بود و چی شد که ساعت رو نگاه کردم دیدم ساعت 1:30 شده مریلا گفت حالا امشب بمون پیشم من هم تنهام میترسم من هم از خدا خواسته با منت گذاشتن سرش قبول کردم اگه نمیگفت بمون مجبور میشدم شبو تو پارک رو صندلی بخوابم. تشک و ملافه برام آورد انداخت رو زمین تو حال خونشون و رفت تو اتاق بخوابه من هم نمیدونستم از این تخم درد چکار کنم . داشت چشام گرم میشود که خوابم بگیره دیدم یکی داره تکونم میده میگه سعید جون بیدار شو ، چشمامو باز کردم دیدم مریلا بالا سرم وایساده داره میگه سعید من تنها تو اتاق میترسم!
گفتم باشه من میام تو اتاق تو ، خودش تشکم رو کنار تخت پهن کرد بعد خوابید من که دیگه خوابم نمی برد تو نور کم چراغ خواب داشتم چش چش میکردم که بتونم مریلا رو دید بزنم که دیم مریلا رو خودش چیزی ننداخته یک لباس شب سر تا پا پوشیده که پائین لباس تا بالای زانوهاش بالا رفته بود سعید کوچیکه دوباره پاشد گفتم حالا اینو دیگه چه کارش کنیم وقتی آدم حشری میشه عقل از کلش میپره مثل آدم مست . لبه لباسشو گرفتم کشیدم بالا که یک دفعه دیدم مریلا برگشت گفت داری چه کار میکنی؟
گفتم هیچی روت رو پوشوندم سرما نخوری
گفت خر خودتی من که میدونم تو نسبت به من چشم داری ، من هم گفتم نه اینکه خودتمم دوست نداری .
گفت سعید جون من تو رو دوست دارم
گفتم من عاشق توام .
گفت پس امشب تو بغل من بخواب
من هم پریدم رو تخت که یک لحظه فکر کردم تخت شکست تازه من به مریلای خودم رسیده بودم لبم رو گذاشتم رو لبش تا میشود خوردمش بعد لباس شبش رو که در آوردم دیدم هیچی زیرش نپوشیده گفتم شیطون خود تو آماده کرده بودی رفتم سراغ سینه هاش شروع کردم به خوردنشون سرو صدای مریلا بلند شده بود اومدم پائین رو نافش داشتم میخوردم که مریلا سرم رو فشار میداد به طرف کسش شروع کردم به خوردن بهشت بدون مو و صیقلی که دیگه داشت فریاد میزد گفتم حالا نوبت تو که خودش زود پاشد و پیرهن من رو در اورد و شروع کرد به خوردن سر سینه هام که شهوتم چند برابر شد گفتم برو سر اصل کاری که شلوارم رو در آورد و از رو شرت شروع کرد به خوردن کیرم که داشت از بزرگی میترکید تا حالا به این بزرگی نشده بود گفتم عزیزم بریم سر اصل کار گفت هنوز زوده گفتم اگه یه خوده دیگه بهش ور بری آبم میاد که دیدم شورتم رو در آورد و گفت حالا درستش میکنم دیدم سر کیرم رو کرده تو دهنش و داره میخوره که یک مرتبه سر کیرم رو بین دندون های آسیابش گذاشت و فشار داد که فریاد کشیدم گفتم گائیدیم ! گفت بی تربیت من این کارو برا ی خودت کردم که آبت زود نیاد ، گفتم کارای تو مثل دوستی خاله خرس است زود پاشدم تا کیرم رو قطع نکرده رو کمر خوابوندمش و شروع کروم به لیسیدن کسش داشت آه آه آه آه میکرد که گفت پس دیگه معطل چی هستی بکن توش من هم سر کیرم رو گذاشتم دم کسش و با یک فشار کوچیک تا ته رفت تو و مریلا یه آه بلند از ته اعماق وجودش کشید که من رو بیشتر حشری کرد همین جور داشتم تلنبه میزدم و مریلا داشت فریاد میکشید بعد دیگه هم از این پوزیشن خسته شده بودم و هم دیگه میخواستم یکم تجدید قوا کنم برای همین خوابیدم رو کمر و خودم رو در اختیار مریلا گذاشتم اون هم رو به من انگار که روی سنگ توالت نشسته ، نشست و کیر من رو با دستش گذاشت دم سوراخ کسش و نشست روش که تا ته رفت داخل و خودش رو داشت بالا پائین میکرد و هر دو داشتیم لذت میبردیم که مریلا گفت من خسته شدم
گفتم باشه زانو بزن میخوام از کون بکنمت
گفت من بدم میاد ولی عیب نداره من سریع یه تف بزرگ دم سوراخش انداختم
گفت حالم به هم خورد که من همون موقع سریع قبل از این که بخواد برگرده کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم تو گفت جر خوردم درش بیار گفتم این اولشه بعد خوب میشه دیدم داره تکون تکون میده که در بیاد که محکم گرفتمش نذاشتم در بره چند دقیقه صبر کردم تا ماهیچه هاش ول کنن و همین طور هم شد و کونش گشاد شد به راحتی داشتم تلمبه میزدم و هر دو داشتیم لذت میبردیم حدود 15 دقیقه داشتم از کون میکردم که برای آخر کار کیرم رو در آوردم و گذاشتم تو کسش هر دو داشتیم به اوج میرسیدیم که من سرعتم رو زیاد کردم و دیگه کنترل از دستم خارج شد و من تمام ابم رو تو مریلا خالی کردم بعد شل شدم و افتادم رو مریلا و از خستگی خوابم برد ساعت شیش مریلا صدام زد پاشم خودش نخوابیده بود رفته بود حمام خودشو بشوره ،‌ که گفت پاشو الان محمد میاد جاتو بیار تو حال پهن کن بگیر بخواب . ساعت حدود نه بود که بیدار شدم دیدم مریلا سفره انداخته برای من و میخواست بیاد منو بیدار کنه که من خودم بیدار شدم
گفت پاشو دست و صورت رو بشور تا برات چایی بریزم ، داشتم صبحانه میخوردم که مریلا داشت منو نگاه میکرد ، گفت خره پس تو چرا خودتو تو من خالی کردی ، لقمه که از گلوم پائین رفت گفتم نترس من برات میرم از دارو خانه کپسول ضد حاملگی میخرم که گفت لازم نکرده من خودم قبلش خورده بودم ، گفتم پس محمد کو؟
گفت زنگ زد گفت اضافه کار وای میسه .
گفتم دیشب بهت بد گذشت .
خندید و گفت تا حالا به این بدی نبوده و گفتم پس دیگه من نمیتونم بیام خوابای بد تعریف کنم که گفت خودم خبرت میکنم بعد وقتی میخواستم برم یه لب درست و حسابی ازش گرفتم و خدا حافظی کردم. امید وارم از این داستا ن خوشتون نیاد............(شوخی کردم)

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#150 | Posted: 16 Jul 2011 09:42
مریم خانوم

سلام من حامدم از استان ... 18 سالمه با قد 170 و خیلی مهربون طوری که تمام دختر ها و زن های فامیل از ادب و مهربونی من واقعا خوشششون میاد
من عاشق کس کردن بودم ولی همیشه با یه جلق خودم رو خفه میکردم هیچ کس رو نکرده بودم به خیلی ها نظر داشتم و به یادشون جلق میزدم
یکی از فامیل ها به نام مریم 2 تا بچه داره و واقعا سکسی یه کون های بزرگ در حد هندوانه سینه ها ی بزرگ پوست سفید و قد 165 البته مامانش و خواهراش اینجوری نیستن اونا خیلی ضایع ان این یکی سکس رو خدادادی داره
همون طور که گفتم من خیلی مهربونم و زن ها رفتارشون با من خیلی خوبه ایشون هم از این قاعده مستثنا نیستن یه روز برای درس دادن به بچش خونشون رفتم که وقتی میومد و چای و میوه میاورد و میرفت چشم من به سینه هاش و کون ماوراییش بود
کیرم راست میشد تا این که یه روز دوباره زنگ زد که به بچه اش درس بدم من رفتم اونجا درس رو شروع کردیم که تلفن زنگ زد مامانش بود کاری براش پیش اومده بود و باید میرفت اونجا مریم نتونست بره از من معذرت خواهی کرد و پسرش امیر محمد رو فرستاد اونجا حالا من بودم و مریم و .....

بلند شدم معذرت خواهی کردم که برم میخواستم خداحافظی کنم ولی با خودم گفتم این بهترین موقعییته

گفتم :خداحافظ شما با اجازه من مرخص میشم

گفت :صبر کن میوه بیارم این جوری بده
گفتم :نه و مرسی که دیدم رفت اشپز خونه
دیگه شهوت به جای عقلم بهم دستور میداددنبالش رفتم و به بهونه ی کمک خودمو بهش میمالوندم فکر کنم فهمید چه قصدی دارم
دل رو به دریا زدم و دستمو گذاشتم رو سینش و یه مالش کوچیک دادم فورا در مقابلم جبهه گرفت و تا به خودم اومدم یکی زد زیر گوشم
منم نامردی نکردم و دوباره مالوندمش اونم یکی دیگه زد تو گوشم
مپثل فیلم ها من شهوت داشتم و اون نفرت
محکم دستشو گرفتم و خوابوندمش رو زمین میخواست داد بزنه ولی وقتی بدون معطلی یه لب ازش گرفتم و بوسیدمش رنگ صورتش عوض شد خودشو شل کرد
منم لباساشو در آوردم و مالوندمش سینه هاش خیلی بزرگ شده بود سفیدی بدنش رو فرش قرمز اشپز خونه دیونم میکرد سینه هاشو میخورم که دیدم داره چشماشو میبنده انگار لال شده بود حرف نمیزد باورم نمیشد دارم به بزرگترین آرزوم میرسم
شورتشو در آوردم خیس بود ولی کم زیاد نبود
یه کم مالوندمش که انگار یکی بهم میگفت زود بکن توش شلوارمو در اوردم و اون همین طور چشماشو بسته بود و خودشو میمالوند سر کیرمو گذاشتم تو ورودی کسش بامورم نمیشد تا حالا کس ندیده بودم به جز تو عکس ها
اروم دادم تو یه داد کشید ولی باز مثل قبل استن بای شد
تا ته دادم تو بعد فهمیدم چقدر گشاده شروع کردم تلنبه زدن که دیدم اه اه میکنه تا حالا اه اه یه زن رو از روی شهوت نشنیده بودم انگار هرچی اه اه میکرد من بیشتر تو میکردک و تند تر میزدم تا این که دیدم لرزید و یه جیغ کشید و اب از تو کسش اومد بدم اومد ابشو بخورم چند لحظه نفس نفس زد تا این که مثل دیونه ها بلند شد و کیرمو که مثل بخاری داغ بود ساک زد وای چه حالی میداد حالی داد که درک میشه و وصف نمیشه داشت ابم میومد بهش گفتم کیرمو گرقت رو سینه هاش و ابم ریخت اونجا بعد گفت با کیرم ابمو پخش کردم و لای سینه هاش شروع به تلمبه زدن کردم عجب سینه هایی داشت به به مثل مروارید بود دوباره ابم داشت میومد که بهش نگفتم و همشو ریختم رو صورتش اونم انگار که تا حالا با ندیده باشه میخورد و میگفت ابت خیلی تازه و خوبه
جوری میخورد که انگار داره بستنی میخوره راستش خودمم هوس اب خودمو کردم
سریع لباسمو پوشیدم و میخ واستم برم که با خنده گفت عوضیه دیوس باید به ننت بگم زود زنت بده منم از خجالت نگاهش نکردم تو را برگشت به خونه بودم که هنوز باورم نمیشد به ارزوم رسیدم یهو یادم اومد از کون نکردمش کلی به خودم فحش دادم ولی با خودم گفتم حتما دفعه ی بعد این کارو میکنم الن از اون ماجرا 2 سال میگذره و من هنوز تو کف مریمم و به یاد کونش که قسمت نشد بکنم توش هر شب 2 کیلو اب خالی میکنم تو شورت
از اون روز به بعد دیگه با کسی سکس نداشتم و یه جورایی توبه کردم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 15 از 86:  « پیشین  1  ...  14  15  16  ...  85  86  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.