|
افسانه
یه بعد از ظهر دلگیر جمعه بعد از مدتها تنهای تنهای توی خونه اتفاقات خوب و بدی که توی این چند ساله برام افتاد بود رو مرور میکردم . جالب بود ، فقط خانم بازی . نمی خوام بگم که به آخر راه رسیدم و حالا باید توبه کنم نه اصلا نقل این حرفا نیست . چرا من انقدر دنبال راه حلی برای ارضاء خودم بودم ؟ این مهمترین سئوالی بود که برام پیش آمده بود . واقعاً چرا ؟ از این اوهام و تخیلات خندم گرفته بود فکر کردم از مشروبی که دارم میخورم ، بعدش دیدم نه من دارم بجای مشروب آب می خورم و حالیم نبوده .... آدم بعضی از اوقات کسخول میشه دیگه .. بلند شدم و از پنچره به بیرون خیره شدم .. تو خیابون پرنده پر نمی زد. مثل اینکه هیچکس نبود یا اینکه همه توی لونه های خودشون خزیده بودن .. قبرستون . چی بگم داشتم دیونه میشدم . من عادت به تنهایی ندارم . تصمیم گرفتم یکم پیاده روی کنم تا شاید از این حالت در بیام . با خودم عهد کردم که اگه چیزی هم دیدم اصلان به روی خودم نیارم و یا به عبارت دیگه یکم بچه خوبی باشم ولی مگه میشه .. ساعت حدودای 8 شب یه شب سرد زمستونی بود . زد به سرم که برم پارک جمشیدیه . میدونستم که تو اون هوای سرد سگم اونطرفا پرسه نه میزنه چه برسه به آدم .. جلو پارک تا چشم کار میکرد فقط اسفالت بود . خالی خالی . فقط یه چند تا پیر مرد و پیر زن که قدم زنان داشتن از در پارک خارج میشدن و به یاد گذشته لکو لک کنان قدم میزدن . به خودم لعنت فرستادم . آخه دیونه آدم تنها توی این هوا میاد اینجا . نسیم سرد کوهستان کم کم داشت این فکرا رو تو سرم منجمد میکرد . سلانه سلانه برای خودم میرفتم هیچ هدفی بجز وقت کشی نداشتم .. رسیدم به استخر بالای پارک و برای خودم یه جا نشستم . تو افکار خودم غرق بودم و حواسم به اطراف نبود . کی میاد کی میره انگار اصلان نمیدیدم .. فقط عبور افراد رو از جلو خودم احساس میکردم . یه سیگار آتش زدم و .... توی نور کبریت یه سیاهی اون روبرو نظرم رو جلب کرد . اول نفهیدم چیه ... دقیقتر شدم .. آره یه دیونه دیگه هم اونطرف نشسته بود وفکر کنم همون حال منو داشت . گاه گاهی یه تکونی میخورد و یا سنگی تو آب می انداخت . توی اون هوای تاریک که کم کم مه هم داشت بهش اضافه میشد نمی تونستم تشخیص بدم که مرد یا زن . بیخیال شدم و دوباره تو مالیخولیای خودم غرق شدم . با یه صدای پا دوباره به خودم اومدم . یه خانم تقریبا 25تا 30 ساله با به پالتوی کوتاه شلوار جین تنگ و یه چکمه بلند .. وقتی از جلو من رد شد یه نگاه به من کرد یه صورت معمولی مثل بقیه . قرارم یادم اومد بنابر این زیاد بهش توجه نکردم . چند دقیقه بعد دوباره از جلوم رد شد . این بار دیگه نتونستم نگاه نکنم . بار سوم مستقیما به طرف صندلی من اومد و با کمی مکث گفت : ببخشید می تونم اینجا بشینم .. هوا تاریک و پارک خلوت ترس ورم داشته .. اجازه هست .. گفتم خواهش میکنم بفرمائید . 10 دقیقه ای به سکوت سپری شد .... شما هم دلتون گرفته ... گفتم بله ... عرض کردم شماهم دلتون گرفته .. حالا دیگه میتونستم صورتشو واضح ببینم .. قیافه بدی نداشت . یکم سبزه با موهای به رنگ روشن که از گوشه روسری کامواییش پیدا بود . به آدمای علاف نمی خورد . به نظر از یه خانواده متشخص و البته پولدار بود . فکر کنم پالتویی که تنش بود یه 500 ، 600 تومنی می ارزید با اون النگو و انگشتری که دستش بود ... نمی دونم شاید هم من اشتباه میکردم ولی نه .. بعدا مطمئن شدم ... خودش سر صحبتو باز کرد ... من اسمم افسانست ... یه نگاه مشکوکانه بهش کردم که یعنی خوب که چی ... خودش گرفت..... سوء تفاهم نشه .. نمی خواستم مزاحم بشم .. ولی دیدم بغیر ازمن و شما کسی اینجا نیست و شما هم که هی دارید خودتونو با سیگار خفه میکنید ... به خودم اومدم . راست میگفت نزدیک هفت هشتا فیلتر سیگار جلوی صندلی افتاده بود و یکی هم تودستم .. خاموشش کردم و یه آه کشیدم . منم دوست داشتم با یکی صحبت کنم .. خوب فکرو خیال دیگه .. دلم گرفته .. گفت چرا مشکلی داری .. راستی اسمتو نگفتی .. انگار چندین سال بود که همدیگرو میشناختیم ... علی هستم .... نه خدارو شکر مشکل خاصی نه .. یکم دلم گرفته .... یه نگاه خریدارانه به سر تا پای من کرد .. به نظر عیال وارم که نمیایی .. مجردی .. از این راحتیش تو حرف زدن خیلی خوشم اومده بود .. نه .. یعنی اره هنوز خودم رو بدبخت نکردم .. با خنده گفت از خودات باشه دختر به این خوبی و هردو زدیم زیر خنده .. شروع کردیم به قدم زدن . از اینکه داشتم با یکی دیگه درد و دل میکردم حالم سرجاش اومده بود .. گاهی یه تیکه مینداختم یا اون یه شوخی میکرد .. همه جور آشنایی رو تجربه کرده بودم ولی این مدلیشو .... خودشو کاملا معرفی کرد و تمام ایل و تبارشو جلوم قطار کرد . داشت اونارو به رخ من میکشید . یکم جا خوردم تو دلم گفتم این دیگه کیه .... پرافادم نه .... کم نه .. اینطوری فکر نکن نمی خواستم خودم رو به رخت بکشم ... اینا که گفتم تمام واقعیت زندگی من بود ولی ... ایستاد و به یه نقطه خیره شد .. روبه من کرد .. توی نور چراغ قطره اشکی رو گوشه چشمای عسلیش دیدم ... با بغض گفت : همینا باعث شده که من تنها باشم به خاطر همین خانواده .. راست میگفت با اون چیزایی که میگفت کسی جرات نزدیک شدن به اون رو پیدا نمی کرد ... بیش از اندازه پولدار ولی تنها .. به خودم امیدوارشدم ... بیاد ارث باد آورده که از عموم به من رسیده بود ... بگذریم .... به در پارک رسیدم ... با یه پوزخند مسخره گفت ... به شام دعوت نمیکنی .... قرار شد بریم یه رستوران خوب .... دوتا ماشین بیشتر نبود مال من و کمری اون ... اون موقع تازه تو ایران اومده بود .یه رستوران شیک و خلوت و البته گرون ... با خودم گفتم الان که یه 70 80 تومنی پیاده شم ولی حسابی پوزم خورد .. رستوران مال یکی از آشناهاش بود و خوب میدونین که کوفت باشه مفت باشه .. حسابی شام رو نوش جان کردم .. یه ساعتی اونجا بودیم دستور قهوه داد .. یه سیگار مالبرو قرمز از کیفش در اورد و به من تعارف کرد . ... از همه جا میگفت از همه چیز حتی .... آره از سکساش ... فکم آویزون شده بود .. اینکاره بود یا فقط داشت دروغ میگفت ..... بهش نمی خورد .. بالاخره اون حرف جادویی رو زد ... امشب چکاره ای چطور مگه برنامه خاصی داری ... می خوام دعوتت کنم به خونم . واقعیتش ترس منو برداشت . اون موقع هنوز اعتماد چندانی به افسانه نداشتم . ولی خوب چه می شه کرد آقا بیلی ( کیر مبارک بنده ) قول و قرار حالیش نبود . اما از خونه افسانه ... بهتر بگم خونه که نه قصر . یه خونه دوبلکس تو یکی از محلهای نیاوران . بقول خودش حرص پدری ( ارث پدری نه ) شروع کرد به تعریف داستان زندگیش که چطوری از 16 سالگی خانوادشو از دست داده . از ازدواجش با یه شیخ عرب تو دبی، طلاقش و کلی چیزای دیگه . پس معلوم بود که این همه پولو ثروت از کجا آمده .. من میرم لباسم رو عوض کنم تو هم برای خودت یه نوشیدنی بریز .. تو چی ... از هرچی خوردی منم میخورم و یه گوشه از سالن رو نشون داد که یه بار خیلی کوچک خودنمایی میکرد . من زیاد اهل مشروب نیستم ولی از مشروب خوب هم نمی گذرم . بطری ویسکی رو برداشتم ... از تو یخچال کوچکی که اونجا بود یخ در اوردم و پس از خورد کردنشون دوتالیوان رو پرازیخ خرد کردم و یه مقدار کم ویسکی داخلشون ریختم و دوبار برگشتم به طرف مبل ... افسانه بعد از حدود نیم ساعت پیداش شد . رفته بود یه دوش بگیره و لباسشو عوض کنه . با اینکه هنوز چیزی نخورده بودم ولی از دیدنش بی اختیار کیرم بلند شد .. آرایش غلیظ و شهوت آور . موهای بلند که روی شونش ریخته بود یه لباس شب مشکی که توی نور آباژور تمام تنشو نمایان میکرد . از بالا که تا پایین سینه باز. فقط روی سینهاشرو پوشونده بود . از پایین تا پاین زانو که یه چاک تاکمرش داشت و یکی از پاهاشو کاملا نمایان کرده بود . هیکل بدون نقص که معلوم بود شوهر قبلیش حسابی خرجش کرده . سینه های گرد و عمل شده که مثل دوتا طالبی خودنمایی میکرد . جلو آمد و لیوانشو براداشت و همه رو سر کشید .. همین .. من فکر کردم که الان دوتا بطری میاری . بلند شدم و دوباره ریختم .. سرکشید . معلوم بود که مشروب خور قهاریه .. صورتش از مستی گل انداخته بود .. بوی تنش که با بوی عطری خوش بو مخلوط شده بود نفسم رو در آورده بود . می دونستنم که اگه بخوام پا به پاش بخورم کله پا میشم به همین خاطر سعی کردم از حدم بیشتر نخورم . روی مبل لم داده بود و پاش رو روی اون پاش انداخته بود که چشمام داشت از کاسه در میومد . نسبتا خوشگل بود . محو تماشای افسانه بودم دلم می خواست تو همون لحظه بروم طرفش و یه کام حسابی از اون هیکل نازش بگیرم . ولی نه باید صبور بود و اجازه داد که خودش شروع کنه . اوضاع به همین منوال می گذشت ..... ببینم چند تا دوست دختر داری ... ای یه چندتایی هستن ... راستی ..... خوبه پس حسابی دورو برت شلوغه ... گفتم اگه بود که روز جمعه تو پارک پلاس نبودم ... خندید ... ببینم تا به حال ..... تا به حال کاری هم با اونا کردی ... لبی .. دستی ... سینه ای ... خواستم حرفی بزنم که گفت تا حالا با اونا سکس کردی .. آره با یکی دوتاشون مگه اشکالی داره ... پس واردی .... گفتم ای بی تجربه هم نیستم .. بلند شد و لیوانشو برداشت و به طرف من آمد .. یکم لباسشو داد بالا و نشست روی پای من ... چه راحت . نچک زدیم نه چونه ... پاهاش رو گذاشت دوطرف پای من و صورت به صورت من نشست و لیوان رو از روی گردنش آرام آرام خالی کرد روی بدنش ... ببینم ویسکی میخوری ... سرم رو بردم جلو با زبونم آروم وسط سینشو رو تا زیر چانش لیسیدم . چه مزه خوبی داشت .. کس با طعم ویسکی ... بار دوم از کنار سینش تا پایین گوشش .. معلوم بود که به این نقطه خیلی حساسه چون دستشو دور گردنم انداختم و خودش رو از پایین روی کیرم جابجا کرد . شروع کردم به لیسیدن گردنش و همزمان فشار دادن و مالوندن سینه هاش . ناله میکرد و خودش رو بیشتر رو من فشار میداد . کیرم داشت منفجر میشد . می خواستم زود تر از جاش دربیارمش ... لبش رو گذاشت رو لب من ... زبونشو تو دهنم می گردوند ... زبون من رو مک میزد . منم آزادش گذاشته بود م که هر کاری که می خواد بکنه . دستم رو گذاشتم روی کمرش و شروع کردم به مالیدن کمرش .. دستم رو پایین تر بردم و باسنشو فشار دادم عجب کونی بود گرد ، سفت و کردنی ..... بندای لباسشو از روی شونش سرداد پایین و اون طالبیها ( پستونای گردش ) با نک ورم کرده بیرون افتاد ... اختیار خودم رو از دست دادم . دهنم رو بردم جلو و نکشو مکیدم . صدای آه بلندی از خودش در آورد و بازم خودشو فشار داد با هر بار مک زدن من فشار رو بیشتر میکرد .. دستشو برد طرف شلوار من و زیپ شلوار منو باز کرد و با یه حرکت کیرم رو از قفس بیرون کشید ... شروع کرد به ور رفتن با اون و منهم مشغول مالش و خوردن پستوناش . دوباره دست برد و اینبار لباسشو کاملا از تنش خارج کرد .. واقعا نقص نداشت . کمر باریک کون گردو قلمبه سینه های سایز 85 و سفت ...... کیرم رو گرفت دستش و آروم بلند شد و کسشو که از خیسی برق میزد رو به دست کیر من سپرد و همچون بچه ای در بقل مادر اونو به آغوش کشید .. داغ داغ بود و خیس .... شروع کرد به تکون خوردن و چرخوندن خودش بدون اینکه از جا بلند بشه .. خودشو جلو عقب میکرد . به شدت اینکارش اضافه کرد . فریاد میزد و ناله میکرد .. نمیدونم چی شد که یدفه سرم گیج رفت و با صدای بلند افسانه آبم با فشار تو کسش خالی شد .. همزمان هردو ارضا شده بودیم .... این پایان ماجرا نبود ... افسانه بدون گفتن هیچ چیزی از روی من بلند شد و با دستمال خودشو تمیز کردن . آب من از روی پاش به پایین می ریخت . شروع کرد به باز کردن کمربند شلوارم و در آوردن آن . رفت سراغ دکمه های پیراهنم و اونارو هم باز کرد . حالا هردو لخت لخت روبروی هم بودیم . دوباره شروع کرد به ساک زدن و آقا بیلی رو سرحال آورد . 10 دقیقه تمام با شدت و روشهای مختلف مشغول ساک زدن بود . احساس میکردم که هر لحظه ممکنه تخمام از جا کنده بشه . حسابی تحریک شده بودم . بلند شد و دمر نشست روی مبل و کس و کونشو داد بالا . اون منظره منو به یاد عکس هنرپیشه های پرنو مینداخت کسی که مثل یه همبرگر گوشت از توش نمایان باشه و کونی که اوف... هرموقع یاد این صحنه میوفتم کیرم به شدت سفت میشه . آروم سر کیرم رو کردم توی کسش . هنوز خیس بود و بشدت تنگ . یکم دردش آمد . ولی با یه صدای وسوسه کننده ای گفت ... بقیه نداره .. من همشو میخوام .. یالا پس چی شد .. از کیر عربام بدتر .. زود باش .. با این حرفاش بشدت کیرم رو تا ته کردم تو .. زوباش یالا تکون بخور منو بگا .. سرعت حرکاتم رو بیشتر کردم . از بس تنگ بود کیرم تکون نمی خورد کم کم احساس کردم که داره برای خودش جا باز میکنه .. افسانه برای بار دوم یا نمی دونم شایدم سوم ارضا شد و این به حرکات رفت و برگشت کیرم من تو کسش کمک میکرد . جاتون خالی چنان آه و ناله ای میکرد که فکر کردم داره می میره ولی اون سرتکون دادنشو منو به سرعت بیشتر تشویق میکرد . ....خوب از کس دیگه بسه یالا ... کیرتو بکون تو کونم .. زودباش ببینم چه کار می کنی .. سوراخ کونشو با آب دهن و آب کسش و انگشت بازکردم .. امد و پشت به من نشست . کیرم رو آروم گذاشت روسوراخ کونش و فشار داد .. تعجب کردم خیلی راحت رفت داخل معلوم بود که این خانم کونی تشریف دارن ... به راحتی بالا و پایین می پرید و آه و اوه میکرد . از پشت پستونای شقشو فشار میدادم و افسانه هم با سرعت بیشتری بکارش ادامه میداد .. با ور رفتن با کسش دوباره ارضا شد . نزدیک امدن آب من شد بلند شد و دوباره شروع کرد به ساک زدن و تمام آب منو بلعید حتی یک قطره از اونم باقی نذاشت .... حسابی خالیم کرده بود . به پیشنهاد افسانه رفتیم تو حمام که هم خودمونو بشوریم و هم یکم حال هردوتا مون جا بیاد . این خونه همه چیزش واقعا توپ بود یه وان بزرگ وسط همام مثل اونایی که تو فیلما نشون میدن . فکر کنم هفت هشت نفر توش جا میشد . آب رو ولرم کرد و در پوش راه آب وان رو گذاشت تا آب پر بشه . بعدشم نمی دونم چی ریخت تو آب که حسابی کف کرد . به محض اینکه آب به تنم خورد حالم جا آمد و دوباره هوس شیطونی به سرم زد . شروع کردم به مالیدن کفا به تن و بدن افسانه . کم کم داشت خمار می شد . نمی دونین که مالیدن صابون و حتی آب تو حموم به بدن چه کیفی داره . خودشم همینکاررو میکرد . البته با مالیدن کیر مبارک ما که دوباره سفت و محکم و استوار آماده نوازش بود . همیطور که سینه هاشو می مالیدم سرشو نزدیک گوشم برد و شروع کرد به نفس زدن . منم معطل نکردم شروع کردم با دست با کسش ور رفتن .. صدای نفساش بشدت تحریکم میکرد . خودشو تکون میداد و گاهی هم کیرمنو بشدت فشار میداد که صدام در بیاد . منم برای اینکه بیشتر تحریک بشه آه میکشیدم . انگشتم وسطم رو توی کسش کردم وشروع کردم به چرخوندن اون . بالافاصله لبشو گذاشت روی لب من و یه لب جنانه گرفت . خودشو به عقب خم کرد و با چشمای بسته و اون بدن خیسش که توی نور کیر هر تنابنده ای رو سیخ میکنه شروع به ناله کرد .. آوه .. اه اه و یه باره ولو شد تو بغل من . با آب کسشو شست و بلند شد و آوردش نزدیک دهن من .. احتیاج به پرسیدن نبود . شروع کردم از دم سوراخش تا نزدیک چچولش به لیسیدن . هار شده بودم . لبه های کسشو به شدت مک میزدم و افسانه با فریاد خودش منو حریصتر میکرد دوباره انگشتم رو داخل کسش کردم و همزمان با تحریک اون شروع کردم به لیسیدن چچولش و ضربه زدن با زبان .. دیوونم کردی ... آه ه ه ه ه ه ه ه ه . بی حال افتاد ... تمام جونم رو گرفتی ولی من کیر میخوام ... زود باش بکنش تو کسم .. بکن منو ... آقا بیلی دوباره به خانه دعوت شد .. وحشی شده بودم به شدت کیرم رو تو کسش میکردم . از شدت برخورد بدنم باسن و بالای رونش قرمز شده بود .. البته خودشم وحشی تر از من بود .. کیرم رو در میاوردم و دوبار میکردم توی کسش .. لامذهب نکن .. گاییدی منو .. بی وجدان حالم رو نگیر .. و من اینکاررو دوباره تکرار میکردم .. کردن تو حالت سگی یه چیز دیگست .. آدم احساس تسلط کامل بر زن رو داره ... خلاصه خیلی طول کشید و من احساس ضعف شدیدی میکردم .... پوزیشن عوض شد اومد و نشست روی من و کیرو رو کرد توی کسش .. خودشو به عقب خم کرد و با دستاش مچ پای منو گرفت و شروع کرد به بالا و پایین شدن و البته دیگه اینبار فریاد زدن از شدت شهوت .. اونایی که این حالت رو امتحان کرده باشن میدون که به علت تنگ شدن واژن در این حالت فشار وحشتناکی هم به مرد میاد و هم به زن . الحق که حرفه ای بود .. با نعرهای من و جیغ افسانه دوباره آبم توی کسش خالی شد .. بی رمغ و بی حال توی وان ولو شدم .. یادش بخیر صبح روز شنبه که تو شرکت همه بهم چپ چب نگاه میکردن .. حتی دو سه بار پدرم متلک بارونم کرد که اوی چیه مگه دادی .... شما اگه جای من بودید چه میکردید
| منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
|