| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 2 از 83:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  79  80  81  82  83  پسین »  
#11 | Posted: 13 Mar 2010 18:16
سکس و سکس و سکس

تو بخار سيگار و هاله مشروب دورت که گم می شی اصلا نمی فهمی آهنگ توی مهمونی چيه و با کی می رقصی. اينا همش يعنی تابستون. يعنی مامان و بابا ياد مشرق و مغرب بيافتن و دائم يا جماعت الاف خونت ولو باشن يا تو خونهاشون. شمال و استخر و... يعنی مدرسه نداری. يعنی جز آدم بزرگا شدی حالا به چه قيمتی؟ خدا می دونه!می رقصيدم با يک دختره؟ کی بود نمی دونم. اونقدر مشروب خورده بودم که می تونستم خود به خود آتيش بگيرم. خوب بعد از مشروب چب می چسبه سيگار. معلوم نيست اينهمه سيگار از کجا اومده با طعمای مختلف؛ يکی از يکی مزخرف تر! دستای يکی که با زور می ديدمش هم رقصمو ازم جدا کرد. برم بخوابم؟ اگه يکی تو اتاقم ولو نشده باشه. با نيشگون يکی تمام مستی از سرم پريد. برگشتم يک تو دهنی به اين متجاوز بزنم. جاخالی داد. شايد منتظر بود.
-هوو؟
گفتم: هو به خودت . عمله مهمونی را با ميدون اشتباه گرفتی!!(( البته خودم بارها اين مهمونيها را با جاهای مختلف مقايسه کرده بودم))- تو کی هستی؟- خودت کی هستی. (( معمولا همه مهمونها را می شناختم. لااقل به اسم. ))خلاصه من که اونو نمی شناختم ولی اون منو می شناخت.
- اه تو خواهر فلانی هستی . تا همين چند وقت پيش رو پامون می شستی برامون شعر می خوندی!معلوم شد آقا چند سالی در بلاد فرنگ می چريدن! و حالا اومده بودن به نيابت از خانواده املاکی را بفروشن و برگردن. يک ماهه ديگه از موندنش نمونده بود. ياد رفيق رفقای قديم افتاده بود. برام جالب بود که سنش از برادر بزرگم خيلی بيشتر می خورد!
نشستم رو پاش. دلم سکس می خواست. سکس برای دختر مثل من يک جور انتقال نفرت بود! (( اينا را گفتم بگم تا بفمين منظور بعضی کارامو ))
مثلا اينکه طرف روتون بالا و پائين می ره عرق می ريزه. التماس می کنه. يک حس قدرت به دخترائی مثل من و با حال اون موقع من می داد. اينکه چقدر مرد می تونه ظعيف باشه!!! (( قراره احساسات من بره تو يخچال !!!))به هر حال سرم کم و بيش گيج می رفت. حوصله وراجيشم نداشتم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش. دم گوشش نفس می کشيدم.
گفت: خسته ای.
گفتم آره؟ چيه می خوای برام لالائی بگی؟
خنديد. خنده عصبی.
- بريم تو تختت؟
- گفتم به گمانم قبلا اشغال شده. و زدم زير خنده. شايد خنده مستانه! و شايدم حساب شده.
- گفت بريم خونه من.
- گفتم ماشينتو بزن بيرون . منم برم به يکی از اين آقايون بگم خونه نيستم!!
برادر بزرگم رو پيدا نکردم کوچيکه مشغول ور رفتن با هنگامه بود يک گوشه خونه. گفتم شب می رم خونه يکی!!! حوصلم رو نداشت گفت خوب.
بعد يکدفعه انگار بهش جرقه وارد بشه نگاهم کرد. می دونستم منظورش چيه.
گفتم قرصام رو می خورم. روپوش روسرمو انداختم روی تنم و رفتم تو حياط. دم در خونه بود.
- حاضری؟
- آره.
- گفتی بهشون .
- آره!!
- هيچی نگفتن؟
- چی بايد بگن؟ تابستونه مدرسه ها هم که تعطيله! چی دارن بگن؟سوار ماشين شدم. خوشحال بودم از اون جنگل می رم بيرون. ديگه شلوغی حالمو بهم می زد. تهران ساکت و مرده بود. حتی ايست بازرسی هم نبود. وارد پارکينگ شديم. وارد آسانسور. طبقه چندم؟ يادم نيست. تو آسانسور خودمو انداختم تو بغلش. بغلم کرد. تو بغلش بودم که درو باز کرد و بردم تو خونه!
گفت: حسابی مستيا!
- تو نيستی؟
- آخه تو ۱۷-۱۸ سالت بيشتر نيست!!! تو دلم خنديدم!! چيزی نگفتم. بايد بود می گفتم بچه تر از اونم که فکر می کنی و با تجربه تر از بقيه اش؟ شقيقه هاش موی سفيد داشت. يک راست بردم تو تخت. اول روپوشمو کند. تو بغلش وول می خوردم. روسريمو خودم در آوردم. موهامو باز کردم. دستشو گرفت زير چونه هام. نگاهش می کردم.
گفت: چشمات ترسناکن! خنديدم!!
- عادت نداری نگاهت کنن؟
گونه هامو بوسيد. و بعد لبامو چشمامو صورتمو. بوسه هاش قاطی پاتی بود. معلوم بود حسابی زده بالا! دستمو زدم به جلوی شلوارش. کيرش داشت شلوارشو پاره می کرد. زیپشو باز کردم و دستمو بردم تو. وحشت زده پريد عقب.
گفتم چيه؟
گفت: دختر! خجالتی؟ چيزی؟
خنديدم. گفتم بايد خجالت هم بکشم؟ فعلا که تو بيشتر خجالت می کشی؟!! و باز خنديدم. قهقه می زدم. با بوسه دهانمو بست. با کير داغش بازی می کردم. بلند شد. شلوارشو در آورد. شرتشم. از نگاهام فرار می کرد. منو به خنده می انداخت. بغلم کرد دوباره. تو بغلش نشسته بودم. از رو بلوزم سر پستانهامو گاز می گرفت. نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. با کير و بيضه هاش بازی می کردم. حسابی داغ. راست و آماده بود. حتی سرش خيس بود. دامنمو زدم بالا و نشستم رو کيرش . سورتمو زدم کنار و خودمو بهش می ماليدم. باز بهش شک وارد شده بود.
يک لحظه ديگه باهام ور نمی رفت. دوباره شروع شد بوسه ها و ور رفتنها با موهام گوشام و زمزمه های آه و ناله اش. چشماش تمام مدت بسته بود. يک آن نگاهم کرد.
- چشماتو ببند.
- چرا؟
- نگاهت داغه منو می سوزونه!
گفتم دوست دارم نگاهت کنم ولی باشه.
خوابوندم روی تخت. اول دامنمو در آورد و شورتمو زد کنار. با کسم بازی می کرد. شروع کردم آه کشيدن.
گفت: خوبه.
- آره. بلندم کرد. بلو زمو در آورد روم افتاد. شروع کرد گاز زدن بدنم. يواشکی نگاهش می کردم. از هيجان می لرزيد.
در گوشم گفت: برم کرم بيارم؟
گفتم: کرم؟ برای چی؟
- خوب از پشت بکنم. خشک درد می گيره.
گفتم: چرا از پشت؟ جلوم بازه!!! دوباره ساکت شد. شايد شوک آخر!
- چی؟
- آقا جون باکرده نيستم. دختر نيستم. چه می دونم تو بلاد شما می گن بنده ويرجين نيستم!
- آخه...
- آخه داره مگه؟
بعد بلند شدم.
- می خواهی يا نه؟ منو کشتی که .
بغلم کرد.
- نه عزيزم نرو. مطمئنی.
گفتم آره بابا جان. قرصم می خورم.
باورش نشده بود برای همين منو که می بوسيد و نوازش می کرد. انگشتم می کرد. انگشت کردن عصبيم می کنه. آخ و اوخم بلند شد. کيرشو با دست گرفتم و ماليدم به سوراخم. ايندفعه رفتم روش. کيرشو گرفتم تو دستم و نشستم روش. دردناک بود. چون اولا مدتی بود سکس نداشتم. بعدم خيلی گنده و شق بود.
- آخ درد اومد. صورتم جمع شده بود. از نگاهش فهميدم ترسيده. يعنی که من باکره بودم و ... بيشتر نشستم. کمی بالا و پائين کردم. بازی. برگردوندم. تحملش تموم شده بود عرق می ريخت. افتاد روم. حالت حيوانی. بالا و پائين می رفت. منم آخ و اوخ می کردم.
در گوشم گفت: تو رو خدا اون چشما رو ببند. منو کشتی. و من بستم. احساس می کردم رد کيرش تو کسم می مونه. داشت آبش در ميومد. ديگه می فهميدم. در آورد. به پهلو خوابوندم. از پهلو کرد توش. اينطوری حال برای اون بيشتر بود و درد برای من زياد تر. آخ و ناله های جفتمون زياد شده بود. افتاده بودم به چرت گفتن.
- بريز توش ديگه آخ منو کشتی. و اونم می گفت : آخ تنگی تنگی. می خوامت با تمام وجودم. می خوامت. و بعد محکم توم نگه اش داشت. فشارم می داد. آب داغش تو کسم منفجر شد. بی حال شده بودم. تا صبح تو بغلش خوابيدم. راحت راحت

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#12 | Posted: 14 Mar 2010 07:08
سه بوم و یک هوا

(داستان هفتم سعید)
فردا بعد از 15 روز بهار میخواد از هند برگرده.
صبح که بیدار شدم و یک نگاه به دور و برم انداختم. دیدن وای چه قدر خونه کثیف و بهم ریزه، بالاخره یک تکونی به خودم دادم و شروع کردم به جمع و جور کردن.
نیم ساعتی نگذشته بود که زنگ خونه صداش در اومد. جواب آیفون و که دادم دیدم بهنازِ، آخ جون خدا برام رسونده بود. از روزی که بهار با دوستاش رفته بودن هند بهناز هم رفته بود ویلای یکی از دوستاش به عشق و صفا.
بهناز اومد تو بعد از سلام احوال پرسی، گفت: چیه خیلی بی حالی ؟ گفتم اصلا حال ندارم میخواستم خونه رو جمع جور کنم.
گفت ناراحت نباش الان با هم تمام کارها رو انجام میدیم.
شاید یک دو ماهی میشد که اصلا با بهناز رابطه نداشتم. وقتی بهناز رفت که لباسها شو عوض کنه میخواستم برم بهش بگم قبل از اینکه کار رو شروع کنیم بیا یکم شیطنت کنیم اما خوب حالش و نداشتم، منصرف شدم.
بهناز که اومد بیرون دیدم یک دامن خیلی کوتاه قرمز با یک تاپ سفید نازک تنش کرده. نه اصلا امروز قرار نبود که من کار کنم باز تحریک شدم که برم رو کار بهناز بجای خونه. اما دیدم نخیر بهناز خانوم خیلی سریع به کارخونه مشغول شد و جایی برای عمل من نموند. منم سرم و به کار بند کردم که شاید این حال و هوس هم از سرم خارج بشه.
همین طور که بهناز کار میکرد و خم و راست میشد. کامل زیر باسن سفیدش از زیر دامن بیرون می یومد و دل من و به تاپ تاپ مینداخت.
یک دو ساعتی کار کردیم و این کوچولی شیطون هم اصلا دست از شیطنت بر نداشت و همش دنبال لنگ و پاچه بهناز بدو بدومیکرد.
بهناز من و صدا کرد، گفت: اگه کار اونجا تموم شده بیا اینجا تو آشپزخانه کمک من. وقتی رفتم دیدم خانم همون دامنم در آوردن و با یک شورت تور لا باسنی شیر آب و روی زمین باز کرده و داره زمین و دیوارها رو تمیز میکنه از سر تا پاش هم آب میچکید.
بهناز گفت همین طور منو نگاه نکن بیا یخچال و جابجا کن میخوام پشتشو بشورم.
بالاخره کارها تموم شد و بهناز خانم اجازه استراحت و صادر کرد و با هم رفتیم روی مبل نشستیم. ( یادم رفت بگم منم از صبح فقط با یک مایو تو خونه بودم، چون همه لباس زیرهام کثیف بود.)
بهناز جلوی من نشسته بود، پاهاش و از هم باز کرده بود و بند شورتش افتاده بود لای بهشتش و دوتا گل برگهاشم هر کدوم از یک طرف بیرون زده بود.
بهناز گفت میخوای. گفتم آره. گفت اول بیا یکم شونه هام وماساژ بده بعد همش مال تو.
روی زمین دراز کشید منم شورتم و در آوردم و روی پشتش نشستم. همین که مخلفاتم به پشتش بر خورد کرد یک آه بلند کشید و گفت لختی؟
گفتم آره و شروع به ماساژ دادن کردم و آرام تاپ شو از تنش بیرون کشیدم و دستهام و از زیر بغلش بردم جلو و سینه هاش و گرفتم. خیلی خسته بودم و نمیتونستم حرکات سریع انجام بدم ولی خوب از طرف دیگه هم دو هفته ای میشد که جائی رو آب یاری نکرده بودم و خیلی آتیشی بودم.
آقا کوچولوم جای خودش و پیدا کرد و لای چاک باسن بهناز به استراحت کردن مشغول شد.
بهناز با شیطنت گفت: سعید مثل اینکه این دو هفته خانمی چیزی نیاوردی خونه.
منم یکم خودم و طلب کار گرفتم و گفتم آخه تا حالا شما کی دیدین من کسی رو بیارم یا با کس دیگه باشم.
بهناز گفت همین الان نگاه کن چطوری داری به یک خانم متشخص تجاوز میکنی.
منم خندیدم گفتم چه خانم سر و چیز بسته ای هم هست.
مثل اینکه دیگه بهناز نمیتونست خودشو نگه داره، خودش و زیر من چرخوند،
و آقای من گرفت و کرد تو دهنش.
باورکنید همون اول میخواست آبم بیاد اما خوب جلوی خودم گرفتم.
اون مال منو میخورد و منم سینه ها شو میمالوندم. آرام از تو دهنش در آوردم و به بهناز گفتم این تحمل این لیسیدنهای تو رو نداره. خودمو کشیدم پائین و با دست دروازه بهشتش و باز کردم، کمی لیسش زدم و زبونم و تا جائی که میشد توش فروکردم. بهناز با آخرین توانی که داشت خودش و جمع میکرد و کمرش و بالا پائین میداد. منم با دست و زبان با چوچولش بازی میکردم. دیگه بهناز به آه ناله افتاده بود و میگفت بکن، سعید دلم میخواد، زود بکن که الان منفجر میشم. بلند شدم و گذاشتم رو در ورودیش و فشار دادم تو. سریع سر خورد و رفت تو، بهناز از من بیشتر کمرش و تکون میداد، سینه هاشو براش میلیسیدم و میخوردم. اونم فقط آه آه میکردم با بهشتش این منو مک میزد. این دفعه دیگه نشد جلوشو بگیرم و آبم با فشار ریخت توی بهناز، با فریاد گفت آخ سوختم، آیییی بازم بریز، داغ داغ، میخوام، هنوز میخوام، فشار بده.
انگار نه انگار که خالی شده بودم. همین طور سیخ ایستاده بود و تلنبه میزد. بهنازم ول کن نبود و خودش و به من فشار میداد. ده دقیقه دیگه ادامه داد من یک بار دیگه آبم اومد تا اینکه آخر اونم خالی شد انقدر ازش آب اومد که دیگه زد بیرون. آب هردومون قاطی شده بود و از توش زده بود بیرون. بهناز دستشو کشید روی بهشتش و آبها رو با دستاش مالید روی سینه هاش این بهترین کاریه که بهناز بعد از سکس دوست داره. میگه میخوام بعدش بدنم بوی سکس بده.
با بهناز رفتیم حمام و همدیگه رو شستیم آخراش که میخواستیم بیایم بیرون. بهناز بمن گفت سعید چند لحظه روی زمین دراز میکشی. منم تائید کردم و روی زمین دراز کشیدم.
بهناز هر کدوم از پاهاش و یک طرف بدن من گذاشت و ناگهان شیر آب شو باز کرد و با ادرارش تمام تن منو دوش گرفت. از این کارش هم ناراحت شدم و هم چندشم شد هم اینکه دیدن این صحنه از زیر برام خیلی جذاب بود. تا اومدم به خودم تکونی بدم کمی آب روی بهشتش ریخت و روی دهان من نشست.
دیگه حالم داشت بهم میخورد ولی به روی بهناز نیاوردم. کمی که خودش و به من مالوند بلند شد و خندید.
گفتم این چه کاری بود ؟ بهناز گفت این کاری بود که همیشه بابای بهار دوست داشت که من روش بشاشم و از این کار من لذت میبرد. بعدش هم برام میلیسید.
بابا این پدر زن ما هم عجب کس لیسی بوده. اینجوریش و ندیده بودیم.
در همین حال بودیم و داشتیم با هم شوخی میکردیم که صدای کسی اومد.
خوب که گوش دادم دیدم آه صدای مهشاد. گفت آقا سعید کجائید. من نفسم تو گلوم مونده بود، به بهناز اشاره کردم چکار کنیم گفت جوابش و بده بعدش توبرو بیرون و به یک بهانه از خونه ببرش بیرون، بعدش من از توی حمام بیرون میام.
لای در حمام و باز کردم گفتم: من تو حمامم مهشاد، الان میام.
اونم از همه جا بیخبر که مامانش اینجاست، گفت سلام، اگه کمک میخواین بیام. من که میدونستم اون منظورش چیه ولی خوب مامانش نفهمید. سریع گفتم نه کاری نداشتم اومدم یک دوش گرفتم کارم تمومه دارم میام بیرون.
بهناز آرام و بی صدا توی حمام ایستاده بود و من حوله رو دور خودم گرفتم و اومدم بیرون.
دیدم مهشاد توی آشپزخونس. سلام کردم و گفتم تو چطوری اومدی تو.
گفت: با کلیدی که تو جاکفشی بود. ( آخه ما همیشه کلید و اونجا میزاریم )
مهشاد اومد جلو و دستش و گذاشت روی کوچولو من و گفت رفته بودی برای فردا آمادش کنی.
گفتم نه از صبح کار میکردم رفتم یک دوش بگیرم.
مهشاد داشت با دستاش شیطونی میکرد و دیگه دستش زیر حولم بود. واقعا بد جور گیر کرده بودم یکی تو حمام و یکی هم اینجا. به مهشاد گفتم: لباسهات و در نیار که من خیلی گرسنم، با هم بریم بیرون یک چیزی بخوریم.
گفت: نه مرسی من توی راه چیزی خوردم. شما برو من توی خونه استراحت میکنم.
گفتم نه باور کن این چند روز انقدر که تنها غذا خوردم اشتهام کور شده. بالاخره راضیش کردم که باهم بریم بیرون. سریع لباسهام و پوشیدم. ( جلوی چشای مهشاد مثل این گشنه ها اومده بود ایستاده بود من و نگاه میکرد ) با هم رفتیم بیرون.
رفت و برگشت مون یک ساعتی زمان برد، توی راه برگشت مهشاد گفت: سعید جان خیلی دلم چیز میخواد واسه همین زود تر اومدم که باهم باشیم. منم خندیدم و گفتم باشه خونه که رفتیم خوب حالت و سر جاش میارم. ولی خوب مهشاد نمیدونست که بهناز خونه منتظر ماست.
وارد خونه که شدیم همون پشت در مهشاد دکمه های مانتوشو باز کرد. منم تمام بدنم عرق کرده بود و استرس داشتم که الان همه چیز لو میره. مهشاد معمولا زیر مانتو هیچی تنش نمیکرد. همینکه اومد مانتوشو در بیاره، بهناز اومد جلو و سلام کرد. جلوی مانتو مهشاد باز بود و سینه هاش دیده میشد. مهشاد گفت مامان شما کی اومدین. اونم گفت الان چند دقیقه ای میشه. تو چرا اینجوری هستی. اونم یک نگاه به خودش کرد، سریع جلوی مانتوشو بست و گفت آخ یادم نبود زیرش چیزی تنم نیست.
منم با بهناز سلام و احوال پرسی کردم و مثلا ندیدمش و تقریبا همه چیز به خوبی گذشت.
مهشاد رفت توی آشپزخانه که برای مامنش غذا درست کنه، بهناز اومد جای من و گفت: با مهشاد هم بعله. منم خودم و به اون راه زدم و گفتم چی بعله.
اونم خیلی با شیطنت گفت اونم پیشت خوابیده. گفتم نه بابا این حرفا چیه،
گفت پس چرا از در که اومد تو داشت خودش و لخت میکرد.
گفتم بابا من چمیدونم خودش که گفت، یادش نبود زیرش چیزی تنش نیست.
بهناز گفت در هر صورت اگه اونم بعله نوش جانت باشه لیاقتش و داری. بعدم خندهای کرد و رفت پیش مهشاد.
رفتم تو نهار خوری دیدم بهناز نشسته و مهشاد هم داشت میز و براش میچید. مهشاد همون استریچی که اون روز به من داده بود و پاش کرده بود که هم برای من یاد آوری باشه هم اینکه باسن بزرگش و اون بهشتش و نمایانتر کنه با لا تنه هم که یک دوبنده پوشیده بود که اگه نمیپوشید بهتر بود.
بهناز هم از موقعیت استفاده کرد و گفت میبینی آقا سعید دخترام هر کدوم از اون یکی دیگه خوشگل تر و خواستنی ترن. منم گفتم بر منکرش لعنت بالاخره دخترای شمان.
یک لبخندیهم بهش زدم.
بهناز با اون سینه هایی که تکون خوردنش از زیر لباس کاملا دیده میشد اومد جلو گفت: ببخشید خیلی گرمم، فکر میکنم گرما زده شدم، اگه لباسم مناسب نیست برم عوضش کنم.
منم گفتم نه مهشاد جان راحت باش شما هم مثل بهاری برای من فرقی نمیکنه.
بهنازم باز با شیطونی گفت: نه عزیزم راحت باش اگه اینها هم اذیتت میکنه در بیار، و بعدشم یک چشمک به من زد. این بهناز خیلی داشت شیطونی میکرد و پیش خودم گفتم بزار حالش و بگیرم.
رو کردم به مهشاد و گفتم از مامانت یاد بگیر که با مایو دو تیکه با دامادش میره توی آب.
مهشادم روش و کرد به مامانش و گفت. مامان سعید راست میگه ؟
بهنازم خیلی راحت گفت آره دامادم غریبه که نیست.
مهشادم گفت پس چرا اینجا اون طوری راه نمیری. بهنازم از جاش پاشد و رفت.
و بعد از چند دقیقه با یکی از لباس خواب های بهار اومد. همینکه دیدمش آقا کوچیکه بلند شد. وای چه خواستنی شده بود. واقعا این لباس چیه که از صد تا بدن لخت بیشتر تحریک میکنه. وقتی اومد جلو مهشاد گفت مامان خانم راحت باشین.
بهنازم گفت از این راحتتر نمیشه.
منم جریانات و که اینجوری دیدم و این دوتا رو هم میشناختم که الان با لج بازی باهم هر دوشون خودشون و لخت میکنن. با خودم فکر کردم که بهتر هرچه سریعتر صحنه رو ترک کنم و گفتم من خستم میرم بخوابم. واقعا خسته هم بودم و همین که سرم و گذاشتم خوابم برد. از خواب که بیدار شدم دیدم هوا تاریک شده معلوم بود که چند ساعتی خوابیدم. اومدم بیرون دیدم بعله بهناز خانم که هنوز همون لباس تنشه و مهشاد هم رفته لباسشو عوض کرده و یک لباسی پوشیده که یک عَلم نه صد عَلم و از جای خودش بلندمیکرد. من بد بختم بین این دو تا گیر کرده بودیم که نه میشد حالی بکنیم نه اینکه میشد چشامون رو ببندیم که این ها رو نبینیم.
این آقا کوچولو هم که هی از اون زیر سرک میکشید و اعلام موجودیت میکرد.
هر کدومشون یک جوری راه میرفتن که دیگه طاقتم داشت سر میومد و میخواستم هر دوشو نو...... ولی خوب نمیشد، اصلا نمیشد این کار و کرد.
بالاخره تا آخر شب تحمل کردم و شام خوردیم و بهناز که از صبح خیلی خسته بود رفت خوابید و منم کمک مهشاد کردم که میزو جمع کرد و رفتم که زودتر بخوابم که فردا صبح زود بهار میومد.
لباس هامو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم که خیلی آرام صدای در اومد، روم و که برگردوندم دیدم مهشاد جلوم ایستاده و داره لباس خوابش و از تنش درمیاره.
خیلی آرام اومد روی من نشست صداش در نمیومد. وقتی نشست دقیقا بهشتش و گذاشت روی کوچولوی من، خیلی داغ بود. من زیر بودم اون رو و احساس کردم دوست داره تمام کار دستش باشه، واسه همین آرام منتظر بودم تا ببینم اون چکار میکنه.
چند دقیقه ای خودش و به من مالید و منم با دست سینه هاش و میمالیدم. با اینکه صبح سکس به اون سختی رو داشتم اما به خاطر تحریکهایی که شده بودم پر پر بودم و این کوچولو هم سفت سفت و کلفت شده بود. بعد از چند دقیقه خیلی آرام طوری که حتی صدای نفس های مهشاد هم شنیده نمیشد اون ارضاء شد، از روی من بلند شد، من و بوسید، و رفت.
من بدبخت هم که این همه توی کف مونده بودم با یک عَلم دراز تنها موندم.
کمی این شونه اون شونه شدم دیدم نه نمیشه از جام بلند شدم و رفتم جای بهناز اون هم همه جلو عقبش و انداخته بود بیرون و مثل خرس خوابیده بود.
منم به تختم برگشتم و دو تا مشت توی سر این کوچیکه بدبخت زدم و به زور اون و خوابوندم، بعدش هم خودم خوابیدم.
صبح زود با زحمت زیاد پا شدم و رفتم دنبال بهار.
توی فرودگاه وقتی بهار اومد، دیدم یک کت و شلوار سفید پوشیده که سینه هاش از بالا و بهشتش از پائین زده بود بیرون که بادیدنش دلم برای مردهای دیگه که اونجا بودن سوخت که این لعبت و میبینن و دستشون بهش نمیرسه.
وقتی اومد جلو همچی بوسش کردم و به خودم چسبوندمش که صدای دوستاش در اومد گفتن بابا یک ساعت دیگه صبر کن به خونه برسی.
تا اون موقع اصلا چشم به دوستاش نیوفتاده بود انقدر که خود بهار جذاب شده بود. بعد از سلام و خوش آمد گویی به همشون اومدیم تو ماشین نشستیم و روبه خونه حرکت کردیم. هیچ کدوم ار دوستهای بهار ازش سر نبودن و بهار از همشون هم قشنگتر بود و هم جذاب تر.
به بهار گفتم الحق که خیلی قشنگی. در جوابم یکی از دوستاش گفت همین قشنگی نزدیک بود کار دستش بده. دیدم بهار برگشت و یک اخمی به دوستش کرد.
اونجا به روش نیاوردم ولی بعد از اینکه دوستاش و پیاده کردیم. ازش پرسیدم جریان چی بود. ( ما با هم نداریم و هیچ وقت به هم دروغ نمیگیم. شاید یک مطلبی رو اصلا نگیم ولی دروغ نه )
بهار گفت هیچی ما رفته بودیم استخر هتل یک مرده ای چند دفعه اومد پیشنهاد داد منم هی ردش کردم. اونم رفت اما وقتی رفتم توی رختکن اونم خودش و انداخت توی رختکن و من و که لخت بودم و گرفت تو بغلش و میخواست کارش و بکنه که بچه ها دیده بودن، نگهبان و صدا زده بودن ماجرا بخیر گذشت.
توی دلم خیلی ناراحت شدم ولی خوب به رو نیاوردم. آخه این که تقصیر کار نبوده، دست خودشم نیست که اینهمه جذاب. چون بهار من و از این فکر در بیاره پرسید تو چه خبر مامان اومد خونه، من نبودم خوش گذشت. به علامت مثبت با سر جوابش و دادم و دیگه براش توضیح ندادم.
بالاخره رسیدیم خونه و هنوز بهناز و مهشاد خواب بودن ما هم بی سر صدا رفتیم روی کار کلی حال کردیم، ولی خوب آخر پر سر صدا شد و بعد از اینکه خالی شدم دیدم بهناز و مهشاد دارن به در میزنن.
از روی بهار اومدم کنار و روی تخت دراز کشیدم و روی خودم و پوشوندم. بهارم به اونها گفت بیاین تو.
اونها که اومدن تو بهار همون طور لخت از جاش بلند شد و با مامانش و مهشاد روبوسی کرد. بعدش همین طور که برامون از سفرش تعریف میکرد لباس خوابش و تنش کرد کنار تخت نشست.
بهناز و مهشاد هم انگار نه انگارکه من اون زیر لختم نشستن کنارش و به حرفاش گوش میکردن. بعد از چند دقیقه گفتم شما اینجا راحتین؟
بهناز گفت ما که راحتیم ولی اگه تو ناراحتی کسی باهات کاری نداره تو هم که کارت و کردی پاش و برو بیرون.
منم گفتم پس هرکی دید پای خودش و همینطور که اونها پشتشون به من بود پاشدم و رفتم حمام و ظهر و شب هم دو بار دیگه یک سری به بهشت بهار زدم.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#13 | Posted: 14 Mar 2010 07:14
شاهین

شاهين يك ماه بود كه برگشته بود من خيلي خوشحال بودم الان سه سال بود كه من شاهين رو نديده بودم وقتي كه اونا ميرفتن تهران من دوم راهنمايي بودم شاهين هم يك سال از من بزرگتر بود حالا ديگه من يه دختر دبيرستاني بودم سال سوم و از نگاهاي يواشكي شاهين خيلي خوشم ميومد پدر بزرگاي ما با يكي از دوستاشون به نام فتاح توي جوونيشون يه زمين بزرگ خريده بودن و توي اون سه تا خونه ساخته بودن و يه كوچه بن بست وسط اين سه تا خونه بود خونه ما وشاهين روبه روي هم بود و خونه آقا فتاح ته كوچه براي كوچه يه در گذاشته بودن كه هيچ كس ديگه نتونه بياد توي كوچه پسر هاي آقا فتاح همه رفته بودن خارج و آقا فتاح رو هم برده بودن خونه آقا فتاح هميشه خالي بود باباي شاهين يه ميني بوس داشت كه توي كوچه پارك ميكرد اون وقتا من و شاهين ميرفتيم روي ميني بوس و ميپريديم توي خونه اقا فتاح توي زير زمين هميشه چيزهايي پيدا ميكرديم كه خيلي برامون جالب بود حالا همه اون خاطرات برام زنده ميشد ولي ميدونستم كه ديگه نميتونيم بريم روي ميني بوس و بپريم توي خونه آقا فتاح شاهين خيلي خوشگل شده بود ولي هنوز شيطون بود انگار نه انگار كه ما هر دو تامون بزرگ شديم مثل قديم با من شوخي ميكرد و با هم بازي ميكرديم ولي بازي ها مون فرق كرده بود با هم ورق بازي ميكرديم و بعضي وقتها هم برام فال ورق ميگرفت ولي با همه اين صميميت وقتي فكر ميكرد من هواسم نيست خيلي منو ديد ميزد و من هم خيلي خوشم ميومد هر وقت برام فال ميگرفت ميگفت يه پسري هست كه خيلي نگات ميكنه و بعد با شوخي ميگفت برات دام پهن كرده مواظب باش و من ميخنديدم هر وقت كه از مدرسه ميو مدم خونه ميدونستم كه يا مامان شاهين اونجاس يا مامان من خونه شاهين ايناس منم هميشه با خوشحالي ميومدم خونه وقتي كه مامان شاهين خونه ما بود من ميومدم روي تراس و منتظر شاهين ميشدم تا ميومد توي كوچه اول بالا رو نگاه ميكرد و من ميگفتم شاهين ناهار اونم ميخنديد و به جاي خونه خودشون ميومد توي خونه ما اون وقتا توي بچه هاي مدرسه مد شده بود كه ميومدن و فيلم هاي سكسي كه يواشكي ديده بودن براي هم تعريف ميكردن اما بعد فهميدم كه همه اون تعريف ها دروغ بود چون توي تمام فيلم هاي سكسي كه تعريف ميكردن بعد از كلي بوسيدن زنا و مردا ميرفتن زير پتو ولي بعد فهميدم كه يا فيلما سكسي نبودن يا بچه ها دروغ ميگفتن يكي از اين فيلم ها رو هم يكي از دوستام برام آورده بود كه ميگفت فيلم سكسيه ولي وقتي كه ديدم فقط توي اون فيلم مرد و زنه هم ديگر رو ميبوسيدن و وقتي مرده لباساي زنه رو ميخواست در بياره سانسور ميشد چند وقت بود كه اون فيلم رو قايم كرده بودم تا وقت بشه كه بتونم ببينم تا اين كه اون روز مامانم اينا ميخواستن برن خونه يكي از اقوام كه توي يكي از شهراي نزديك بود و دو سه ساعتي با شهر ما فاصله داشت مامان شاهين هم ناهار رو توي خونه ما خوردن و رفتن بعد ديدم كه باباي شاهين اومد و با مامانش رفتن تقريبا ساعت سه بعد از ظهر بود كه مامان و بابام رفتن بيرون و من به بهانه درس خوندن موندم توي خونه تا اونا رفتن فيلم رو گذاشتم وقتي صحنه هاي بوسيدنشون رو ميديدم همه بدنم ميلرزيد ولي تا به قسمت اصلي ميرسيد سانسور ميشد منم هي گشتم تا يه جاي بهتر پيدا كنم ولي بهترين جايي كه ديدم صحنه اي بود كه مرده داشت سينه زنه رو ميماليد ولي بعد صبح شد و فيلم رفت يه جاي ديگه خيلي شهوتي شده بودم چون حتي اين صحنه ها رو هم تا اون موقع نديده بودم فيلم رو قايم كردم و اومدم توي تراس ديدم شاهين داره ميني بوس باباش رو تميز ميكنه رفتم كه كمكش كنم شاهين يه شلوار گرم كن نازك پاش بود منم يه شلوار استرج و يه پيرهن يه كلاه گذاشتم روي سرم كه مثلا حجابم رو حفظ كنم آخه كوچه ما توي يه كوچه ديگه بود و هيچ كس داخل اون كوچه نميومد به همين خاطر هم مانتو تنم نكردم به شاهين گفتم كمك نميخواي گفت خسته ميشي گفتم عيب نداره و رفتم تو گفتم مامانت اينا كجا رفتن گفت رفتن مهموني شب ميان گفتم خوب بايد چي كار كنم اونم گفت دارم شيشه ها رو دستمال ميكشم فقط چند تا شيشه جولو مونده بود دستمال ميكشيد و بعد پرده هاي ميني بوس رو ميكشيد مشغول كار شدم شاهين در حين كار خيلي منو نگاه ميكرد و هي اتفاقي به من ميخورد يه دفعه حس كردم كه خيلي دوست دارم مثل توي فيلم من رو ببوسه داشتم يه شيشه رو پاك ميكردم اونم اومد که صندلي رو تميز كنه بدنش ميخورد به بدنم يه دفعه همين طوري كه من روم به شيشه بود دستش رو آورد و دستمال دست من رو گرفت و گفت اينجا كثيفه و خودش شروع كرد به پاك كردن من مونده بودم بين شيشه و شاهين همه بدن شاهين به بدنم ميخورد داغ شده بودم اونم فهميده بود صدام در نميومد دلم ميخواست همين طوري بمونيم يه كم ازم فاصله گرفت ترسيدم كه بره يه كم اومدم عقب دوباره بدنامون به هم خورد توي همون حالت پرده شيشه رو هم كشيد وقتي داشت پرده رو ميكشيد بيشتر به هم ميخورديم ديگه كاملا سفتيه كيرش رو روي باسنم حس ميكردم خودم رو بيشتر به عقب متمايل كردم وقتي پرده شيشه تموم شد دستش رو كه مياورد پايين آروم از روي دلم دستش رو رد كرد طوري كه كف دستش به دلم ميخورد تا اين كه درست رو پهلوم دستش رو نگه داشت و با حالتي كه معلوم بود نفسش در نمياد گفت تموم شد گفتم خوب و بيشتر خودم رو بهش فشار دادم دستش رو روي پهلوم فشار داد منم كه ديگه داشتم ميلرزيدم دستم رو گذاشتم روي دستش يه دفعه ديدم خودش رو به من چسبوند و دستش رو دور من حلقه كرد كاملا توي بغلش بودم گردنم رو بوسيد و گفت مهسا از اون سالا تا حالا خيلي فرق كردي گفتم خوب شدم يا بد شدم گفت دوستت دارم و گردنم رو بوسيد حس كردم لباش گلوله آتيشه كه گردنم رو ميسوزونه دستاش رو گذاشت روي سينه هام و سينه هام رو ميماليد و گردنم رو ميبوسيد و مرتب ميگفت مهسا دوستت دارم ولي من از فرط شهوت نميتونستم حرف بزنم داشتم توي آسمونها پرواز ميكردم دستش رو آورد پايين و گذاشت روي كسم ديگه نفسم داشت بند ميومد حالا كيرش رو گذاشته بود لاي پاهام و من داشتم گرميه كيرش رو حس ميكردم يه دفعه ازم فاصله گرفت و منو به سمت خودش برگردوند لباش رو گذاشت روي لبام همون چيزي كه منتظرش بودم وقتي زبونش رو گذاشت لاي لبم لبام از هم باز شد و شاهين با همه وجودش هواي دهنم رو مكيذ حس كردم يه چيزي از ته دلم شايد درست از توي كسم با نفس شاهين بيرون ميومد حس خيلي عجيبي بود لبام رو با آرومي ميمكيد و زبونش رو روي زبونم ميلغزوند و كيرش رو روي كسم فشار ميداد ديگه همه بدنم بي حس شده بود يه چيزي از داخلم داشت منو ميلرزوند و من رو خالي ميكرد نميدونم چي بود ولي ديگه نميتونستم بمونم حس كردم كه بايد برم يه جايي پيدا كنم و بخوابم همه بدنم ميلرزيد زود ازش جدا شدم گفتم شاهين بسه ديگه و با سرعت اومدم توي خونه و روي كاناپه دراز كشيدم حس عجيبي داشتم يه خلسه كه خيلي لذت بخش بود نميدونم چقدر توي اون حال بودم ولي با صداي مادرم كه ميگفت برو توي اطاق خودت از خواب بيدار شدم و رفتم توي اطاق خودم خوابيدم فقط ميدونستم كه شورتم خيس شده دستم رو زدم به شلوارم ديدم شلوارم هم يه كم نمناكه شايد باورتون نشه ولي تا سه روز بعد نگران بودم كه نكنه حامله بشم تا اين كه وسط بحث فيلم هاي سكسي تازه فهميدم كه براي حامله شدن چه شرايطي بايد وجود داشته باشه
اين اولين رابطه سكسي من بود كه با شاهين تجربه كردم بعد از اون يك سال من و شاهين با هم رابط داشتيم تا اين كه من دانشگاه قبول شدم و اومدم تهران الان هم بعضي وقتها به من سر ميزنه آخه اون هم سربازيش تهرانه اگه خوشتون نيو مده باشه به خاطر اينه كه توي اين رابطه هردومون بي تجربه بوديم منتظر داستانهاي من و شاهين باشيد

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#14 | Posted: 24 Mar 2010 10:14
داستان سک من و لیلا

-----------------------------------------------------------------------------

این داستانی که میخوام براتون بگم اولین سکس من با لیلا است ای ماجرا برمی گرده به سال 1385یعنی دقیقأ وقتی که من 17 ساله بودم خب برم سر اصل ماجرا تابستان اون سال بود که لیلا{دختری با چشمای قهواهای سینهایی که تو دنیا تکن و یک کون درشت ودر ضمن 18 سالش هم هست} با مامان و باباش امده بودن به شهر ما برای دیدن اقوام من تا اون موقع اصلأ حتی فکر سکس با لیلا رو هم نمی کردم تا اینکه اونا شب اومدن خونه ما از قرار معلوم نمی دونم لیلا چه گهی {بعدأدلیل توحینمو میفهمین}خورده بود که سرش {ای بی تربیت}درد می کرد از همون وقتی که اومدن خونیه ما رفته بود تو حیاط نشسته بود منم که دلم براش سوخت رفتم بهش گفتم که بره تو اتاق من بخوابه {اخه خونه ما 2 طبقه که من طبقه بالا یک اتاق دارم}اونم که سرش خیلی درد می کرد بدون تشکر پا شدورفت ما هم رفتیم نشستیم وشروع کردیم به پاستور بازی تقریبأ ساعت 5/12 بود که همه رفته بودن واسه خواب منم که اصلأ حواسم نبود که لیلا تو اتاقم بی خیال رفتم تو اتاق که یدفعه یک صحنه دیدم که نزدیک بود از حال برم لیلا مانتوشو دراورده بود و رو تخت من دراز کشیده بود یک تاپ سرمه ای تنش بود که تا بالای نافش رفته بود بالا با یک شلوارک {به جون خودم الان که تا دارم اینو می نویسم کیرم داره میترکه} من که یک 5 دقیقه ای همینجوری داشتم نگاهش میکردم دیگه نتونستم طاقت بیارم رفتم کنارش و اروم دستمو گذاشتم روی سینحاش طوری که بیدار نشه بعد شروع کردم به مالیدن سینحاش و اون غرق یک خواب ناز بود کمکم به خودم جرأت دادم و دستمو گذاشتم رو کسش واییییییی نمیدونی چه لذتی داشت همون موقع ابم امود و ریخت رو لباسش ولی هنوز جرأت نکرده بودم که بیدارش کنم ولی چون می دونستم که موقعه ای که بیدار بشه میدونه کار من بوده واسه همین دلو زدم به دریا و بیدارش کردم وقتی دید من کنارش خوابیدم یه لحظه جا خورد ولی سریع خودشو جمعجور کرد من که خیلی حشری بودم بهش گفتم لیلا امشبو همینجا بخواب منتظر هر جوابی بودم به جز لبخند اون با اینکارش منو دیوونم کرد سریع دستمو گذاشتم دور گردنش شروع کردم به لب گرفتن وای انگار که دنیا رو بهم داده باشن لباش عین تنور گرم بود همونجوری که داشتم لباشو میخوردم دستمو گذاشتم رو شکمشو کمکم شروع کردم به رفتن به سوی دره ی زیبایی وقتی دستمو گذاشتم رو کسش دیدم جلو شلوارش کامل خیس شده بهش گفتم بابا تو که از من حشری تری خندیدو گفت پس چی فکر کردی بعد بهش گفتم اجازه هست گفت شما صاحب اختیارین منم سریع شلوارو شرتو همه رو دراوردم و کسی روکه تا حالا هیشکی ندیده دیدم {میگن خواندن کی شود مانند دیدن}کسشو تازه همون روز تیغ زده بود وقتی دست گذاشتم رو کسش دیگه داشتم می مردم که شروع کردم به مالیدن کسش وای که چه لحظاتی بود بعد از چند دقیقه دیدم دسته منو گرفته داره فشار میده به کسش منم دلم نیومد حالشو بگیرم واسه همین کمک کردم که ارضا بشه که یکدفعه تنش لرزیدو اخ واوفش تموم شد بعدبی مرام گفت من دیگه برم تا بیدار نشدن گفتم اخه کیرم تو کونت پس ما چی خندید گفتم نخند باید بخوریش گفت من تا حالا کیر هیشکیو تو دهنم نکردم گفتم مگه تا حالا با کسی سکس داشتی گفت اون موقعه ای که تو به سکس میگفتی سک سک من داشتم حال می کردم من گفتم خلاصه من سرم نمی شه یا باید کیرمو بکنم تو کونت یا باید بخوریش اونم گزینه ی2رو انتخاب کرده کیر منو گرفت تودستش شروع کرد به مالیدن بعد از چند دقیقه کردش تو دهنش {وجدانأ نمیتونم این لحظه رو توصیف کنم } هنوز به 2 دقیقه نشده بود که ابم اومد کیرمو سریع اوردم بیرون بعد ابم ریخت روی لباسش گفت حالا من چه کار کنم منم خندیدمو اون پا شد رفت پایین این اولین سکس من باهاش بود ولی بعد از اون من 3بار دیگه باهاش سکس داشتم که تونستم به عنوان اولین نفر به کونش راه پیدا کنم منتظر داستان بعدی من با لیلا باشین
     
#15 | Posted: 24 Mar 2010 10:18
داستان سکس با پسر خاله

--------------------------------------------------------------------------------------------


این ماجرایی كه می خوام براتون تعریف كنم مربوط به 11 سال پیش می شه. اون موقع من 18 سال داشتم. ایام عید بود. عید همه خونه ی مادربزرگم دعوت داشتیم. من شب قبلش رفتم اونجا كه بمونم تا فردا كه همه میان. اتفاقاً پسرخالم هم اون شب اومد اونجا. نمی دونم چرا، اما به شدت نسبت به این پسر خالم، آرمان، احساس علاقه و عشق می كردم، اما هیچوقت جرأت نداشتم كه بهش بروز بدم، آخه می ترسیدم. ما اون شب توی یك اتاق خواب با هم خوابیدیم. اون رو تخت و من روی زمین. همین جوری سرحرف رو باز كردم راجع به عشق. ازش پرسیدم اگه آدم كسی رو دوست داشته باشه ولی نتونه بهش بگه باید چیكار كنه؟ اونم گفت كه باید حتما بهش بگی تنها راهش اینه. منم دلم رو به دریا زدم و بهش گفتم كه دوستش دارم و عاشقشم. عكس العملش همونی بود كه حدس می زدم.عصبانی شد و كلی نصیحتم كرد و آخر سر هم گفت كه در مورد این موضوع با هیچ كس و هیچ جا صحبت نكنم و خودم هم آن را فراموش كنم. از این موضوع 2 ماهی گذشت. من خودم رو جایی كه آرمان بود آفتابی نمی كردم. خالم، مادر آرمان، به شدت منو دوست داشت و من هم اونو خیلی دوست داشتم. واسه همین تمام سه ماه تابستون رو اكثراً می رفتم خونه شون. ضمناً من همیشه پیش خالم و شوهرش و دخترخاله كوچیكم می خوابیدم. اون شب خالم گفت كه دیگه باید برم اتاق خواب پسرخالم بخوابم. منم كه از خدا خواسته، رفتم. شب را من روی تخت و آرمان روی زمین خوابید. برای من بودن با عشقم توی یك اتاق و تنفس با اون هم ارزش داشت. از ترس اینكه نكنه بازم از دستم ناراحت بشه رو تخت خوابیدم طاق باز و بیصدا. زیرچشمی نیگاش كردم دیدم پشتش به منه و انگار كه خوابه. منم بر حسب عادتی كه داشتم دمر شدم و با دست و پای باز خوابیدم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود كه احساس كردم داره جابجا می شه. از ترس جرأت نكردم تكون بخورم كه یهو دیدم اومد بالای تخت و با لباس روی من خوابید. وای خدای من آرزوم داشت رنگ واقعیت به خودش می گرفت. تكون نمی خوردم و فقط داشتم از وجودش روی خودم نهایت لذت رو می بردم. خوابید روم، به خودم جرأت دادم و كونم رو تكون دادم. كیرشو احساس كردم كه سفت و بزرگ و بزرگتر می شد. بعد چند دقیقه رفت پایین و منم با خیال راحت و در اوج لذت خوابیدم. بعد از این ماجرا 2 بار دیگه به همین صورت باهام حال كرد. اما در تیر ماه همون سال بود كه تیر خلاص رو شلیك كرد. شب باهم تو اتاق تنها كه شدیم به من گفت: منو مشت و مال میدی؟ منم گفتم آره. دمرو خوابید، منم رو پشتش نشستم و ماساژش می دادم. كم كم برگشت و منو بغل كرد و كلی ازم لب گرفت. بعد منو لیس زد. بهم گفت دهنتو باز كن و چشماتو ببند و كیرشو كرد تو دهنم. منم كه بلد نبودم چیكار كنم و هی گازش می گرفتم اونم هی آه و ناله می كرد. بعدش منو دمرو خوابوند و با سوراخم بازی كرد. نمی دونم چرا ولی خیلی تحریك شده بودم و هیجان شهوت داشت منو می كشت. منو چرب كرد و به كیرش كاندوم زد و یواش گذاشتش دم سوراخ من. نمی دونم برای اولین بار چه حسی داشتم فقط خیلی اذیت شدم. ولی اون خیلی با مهارت كیرشو یواش یواش تا دسته فرو كرد تو. یادش به خیر، من داشتم می مردم ولی اون كیف می كرد تا اینكه كم كم دردش كم شد و منم لذت بردم. هردو در اوج لذت بودیم كه یهو حركاتش رو دیوانه وار تند كرد و با یه ضربه ی محكم و یه ناله ی محكمتر بی حركت خوابید رو من و من احساس كردم كه آبش اومد و ریخت تو كاندوم. منم از زور ضربات آخرش كه خیلی محكم بود یهو آبم فوران كرد و ریخت رو تشك. فردا صبح خیلی مهربون و بهتر از قبل با من برخورد كرد و خیلی هم به من ابراز عشق و علاقه کرد. همون روز هم منو برد بیرون و برام كلی هدیه وكادو خرید و برام خرج كرد. منم بهش گفتم كه دوستش دارم و هر وقت كه بخواد می تونه از من لذت ببره. تقریباً یك ماه بعد یعنی تو مرداد ماه باز ما با هم تو اتاقش تنها شدیم. در مرداد ماه بود که من و آرمان بازم در یک شب زیبای تابستانی با هم تنها شدیم. البته من اون روز رو خیلی خوب سپری کرده بودم و فقط هم آغوشی با اون رو کم داشتم. شب همه برای خواب به بستر پناه بردن من هم به اتاق آرمان رفتم. اینبار رفتم پیشش و منهم روی زمین خوابیدم. خودم رو سفت و محکم به آغوشش چسبوندم و از گرمای نفسش نهایت لذت رو می بردم. اونم منو بو می کرد و بوس می کرد و زیر گوشم زمزمه می کرد: من تو را آسان نیاوردم به دست... بعد یه مدت که دیگه همه خواب بودن کارو شروع کرد. اول کلی از رو لباس با هم حال کردیم. بعدش بلند شد و گفت که لباسشو دربیارم خودشم لباس منو در آورد و هردو لخت لخت در بغل هم آرام گرفتیم. شروع کرد به خوردن من از بالا تا پایین. همه جام رو خورد و تمومم کرد. از شدت هیجان داشتم می مردمیهو بلند شد. من جاخوردم، دیدم رفت از تو یخچال یه بستنی کیم آورد گذاشت رو تنم و شروع کرد به خوردن. یه کمش رو هم ریخت رو کیر کلفتش و به من گفت که بخورمش.این خوشمزه ترین بستنی کیری بود که تو عمرم می خوردم. اون شب بهترین شب تو تمام زندگی من بود،چون آرمان بلایی سرم آورد که لذتش همیشه زیر زبونمه و برام قابل احساس. اول گفت که بشینم رو کیرش و کلی تلنبه زد. بعد به پهلو خوابوندم و منو وحشیانه کرد. بعدش دمر خوابوندم و افتاد روم و بیرحمانه منو گایید. آخر سر هم منو فرقونی خوابوند و پاهام رو گذاشت رو شونش و با تمام وجودش منو گایید. چه گاییدنی از زور شهوت و لذت حتی نمی تونستم داد بزنم فقط یواش ناله می کردم که گویا بیشتر تحریک می شد. وقتی با شدت زیاد بهم ضربه میزد احساس می کردم که کیرش داره از چشمم میاد بیرون. وای خدای من چه لحظات شیرین و فراموش نشدنی. دو سه باری آبش اومد و منم فکر کنم همین طور. نمیدونم اون شب کی خوابم برد فقط می دونم فردا نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم در حالی که از زور دادن دیشبش اصلا توان راه رفتن هم نداشتم. بعد از ظهر که آرمان اومد خونه بازم برای من کادو خریده بود که مایه تعجب همه شده بود. البته همه این رو به پای صمیمیت پسرخاله ها می ذاشتن. ما تا شش هفت سال بعد هم همین برنامه رو داشتیم. حتی بعضی مواقع اون منو خبر می کرد که پاشو بیا دلم برات تنگ شده منهم می فهمیدم که دولش برام تنگ شده و می رفتم خونشون. ما هر جا که به هم می رسیدیم باید شیطونیمون رو می کردیم. خونه ی هرکدوم از فامیل که می رفتیم هم برنامه مون به راه بود. بعضی وقت ها که همه ی فامیل دسته جمعی می خوابیدن، هم ما پیش هم می خوابیدیم و من یواشی بهش پشت می کردم و می خوابیدم، اونم بی سر و صدا کارش رو انجام می داد. این جریان ادامه داشت تا وقتیکه من کم کم احساس کردم که به سکس دوطرفه نیاز دارم، یعنی هم بدم و هم بکنم. اما وقتی که بهش اینو گفتم کلی باهام دعوا کرد و فقط برام ساک زد و گذاشت لاپایی باهاش حال کنم. منم خیلی بهم برخورد و یهو باهاش قهر کردم و همین آغازی بود بر پایان چندین سال عشق و زندگی من و آرمان. همه متوجه اختلافات ما شده بودند ولی من جوری برخورد کردم که فکر کردند ما مشکل مالی با هم داریم. جوری شد که مدتها خونه ی خاله م که خیلی دوستش داشتم نرفتم، و یا مواقعی می رفتم که اون نباشه. فکر می کنم تو عروسی داداشش بود که با هم آشتی کردیم. البته دروغ چرا، اگه الان هم بهم پیشنهادی بده من قبول می کنم چون کیر کلفت و ردیفی داره. بعد از اون ماجرا منم خیلی تغییر کردم. شاید به تلافی آرمان بود که بیشتر می خواستم بکنم. دو یا سه مورد پیش اومد که فقط دادم، اونم واقعاً خیلی عالی بودن و نمی شد ازشون گذشت
     
#16 | Posted: 26 Mar 2010 16:23
برادر شوهر
از خيلي وقت پيش دلم ميخواست که من رو بکنه ولي هيچ وقت جرات نمي کردم که بهش بگم که بيا يه حالي با هم بکنيم. هر دفعه که ميرفت حموم من ميرفتم و از سوراخ در نگاهش ميکردم، ولي خوب ديگه درست و حسابي معلوم نبود. ولي تا يه لحظه کيرش رو ميديم آن قدر حشري ميشدم که ميرفتم و با بالا و پايين کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم ميکردم. پيش خودم گفتم که چي؟ من بايد يه کاري کنم که بياد و من رو به بگا بده. ولي هر چي فکر ميکردم، کمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم که يه بار يه دوربين بذارم تو حموم که حداقل يه کم بتونم درست و حسابي ببينمش. براي همين رفتم و يه وبکم از يکي از دوستام گرفتم و يه جوري آن رو تو حموم گذاشتم که وقتي زير آب وايسه من بتونم کيرش رو ببينم، سيمش رو هم از بالاي در رد کردم و آوردم تو اتاقم و وصلش کردم به کامپيوترم. حميد آمد خونه. جلو رفتم و يه بوسش کردم و گفتم تا تو يه سر بري دوش بگيري و بياي من هم غذا رو برات گرم ميکنم. اون هم رفت حموم.
من هم با کس پريدم پشت کامپيوترم و روشنش کردم. واي، باورم نمیشد که اين قد کيرش کوچيک باشه ولي البته کيرش خواب بودا.
نميدونم که چي شد که يه دفعه کيرش شرو کرد به بزرگ شدن. معلوم نبود برا چي، ولي کيرش شق شده بود. من هم کم کم داشتم حشري ميشدم. کيرش رو که کاملا شق شده بود گرفته بود تو دستش. يه کم شامپو برداشت و ريخت رو کيرش، ميخواست جلق بزنه. من هم که اين قدر حشري شده بودم که ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم.
پيش خودم گفتم که الان خيلي حشريه، من ميتونم از اين حشري بودنش استفاده کنم و برم تو حموم و کارم رو انجام بدم. براي همين رفتم پشت در و در زدم. لاي در رو باز کرد و کلش رو از لاي در آورد بيرون و گفت چي ميگي بابا؟
گفتم ميتونم بيام تو؟ اولش خيلي تعجب کرده بود ولي بعد از ۳-۴ ثانيه، گفت بفرماييد. من هم که از خدا خواسته لباسم رو در آوردم و با شرت و کرست وارد حموم شدم. تا کيرش رو ديدم با دهنم پريدم روش. کيري که همیشه آرزوش رو داشتم الان تو دهنمه. بردمش زير آب، آخه دوربين اونجا بود و من هم ميخواستم يه فيلم يادگاري از اين ماجرا داشته باشيم. کيرش رو خيلي سريع تو دهنم جلو و عقب ميکردم. اون هم از خدا خواسته داشت آه آه ميکرد. من هم از آه آه کردن اون خيلي حشري شده بودم. براي همين کيرش رو از تو دهنم درآوردم و سرش رو هل دادم رو کسم. اون هم رفت پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم.
آه که چه حالي ميداد. تا اون موقع هيچ کسي اين کار رو برام نکرده بود. خيلي حال ميداد. داشتم ارگاسم ميشدم براي همين سرش رو گرفتم و از رو کسم کشيدم کنار و خوابيدم رو زمين. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کيره کوچيکش رو گذاشت رو کسم. و چند با کشيد روش. من هم که خيلي حشري شده بودم کيرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. اولش يه داد بلند کشيدم. آخه خيلي درد گرفت ولي بعد فريادم به آه آه تبديل شده بود. تا اون موقع اين قد حال نکرده بودم. بعد از چند دقيقه که ديگه سرعتش رو خيلي زياد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم ميشم. با يه آه بلند کيرش رو از تو کسم کشيد بيرون و آب کيرش رو ريخت رو پستونام. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکيرش رو کشيدم رو پستونام و صورتم.و سرش رو با دستم بردم نزديک کسم.اون هم فهميد که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همين شروع کرد به خوردن کسم. بعد از چند دقيقه لاس زدن و آه آه من ارگاسم شدم. بعد بلند شدیم خودمون رو شستيم و رفتيم بيرون. بعد از چند روز فيلمی که اون روز گرفته بودم رو به حميد نشون دادم. اون هم بعد از زدن يه تو گوشی به من اون رو پاک کرد.
فرستنده: فائزه

.......داستان فوق ممکن است حقیقت یا حاصل تخیلات نویسنده باشد ..........

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#17 | Posted: 28 Mar 2010 19:10
دختر دايي (مژده):

خاطره‌ای که می خوام تعريف کنم بر می گرده به 4 سال پيش و دختر داييم مژده ما از بچگی باهم بازی می کرديم و بين تمام دختر داييهام با اون از همه راحت تر بودم اون روز خانواده ما و داييم اينا خونه مادر بزرگم بوديم و و از قرار معلوم طبق قرار قبلی مادرم اينا و ديگران صبح زود رفتن بهشت زهرا من هم که مثل هميشه گفتم خونه می مونم و می خوابم و مژده هم به بهانه‌ی داداش کوچيکش که شير خوره بود موند خونه بعد از اينکه 1 ساعت از رفتنشون گذشت من نشستم پای ويدئو و نگاه کردن فيلمی که از دوستم گرفته بودم و مخفيانه با خودم به اونجا اورده بودم، يه فيلم سکسی بود و من در حال نگاه کردن بودم که مژده وارد اتاق شد و از ترسم تلويزيون رو خاموش کردم و خودم رو زدم به اون راه مژده گفت چی‌ می ديدی من هم بايد ببينم من اول چرت پرت گفتم ولی اون گفت که داشته 5 دقيقه دزدکی من رو ميديده و از اين جور فيلم ها هم خوشش مياد من هم از خدا خواسته فيلم رو گذاشتم و دو تايی نشستيم به ديدن هر چند دقيقه يکبار من زير چشمی اون رو نگاه می کردم انگار واقعا خوشش می اومد چون هم اب از لب ولوچش را افتاده بود و هم با دقت نگاه می کرد من ازش پرسيد تا حالا از اين کارها کردی گفت اره يک بار با پسر همسايمون گفتم چی کار کردی گفت هيچی فقط من مال اون رو خوردم اونهم مال من رو اينجا بود که من رگ شيطنتم بالا زد و گفتم حالا چی دوست داری يک کمی با هم از اين کارا بکنيم مژده گفت بدم نمياد ولی زياد نه من گفتم باشه شروع کردم به دست زدن به سينه‌هاش ولی خيلی کوچيک بود بعد لباسشو در اوردم و سر سينهژ‌هاشو شردع کردم به ليسیدن و اومدم پايين و شکمشو ليس زدمو دامنشو کشيدم پايين و از روی شرتش کسش رو ماليدم و شرتشرو تا دم زانوش کشيدم پايين و کس کوچلوي سفيدش رو ديدم براش قشنک ليس زدم و زبونم رو لای کسش فشار می دادم و معلوم بود داره خيلی خوشش مياد چند دقيقه ای داشتم اين کار رو می کردم و کارم رو تمام کردم و کشيدم عقب فهميد حالا نوبت اونه اول گردنم رو بوس کرد بعد پيراهنم رو در اورد و بعد گرمکن که پام بو کشيد پايين و از رو شرتم کيرم رو که کاملا شق شده بود می‌ماليد بعد شرتم رو کشيد پايين و اول سر کيرم رو کمی مک زد و بعد اروم اروم تمام کيرم رو وارد دهانش کرد و خيلی حرفه ای ساک می زد و من هم با دستم حرکت سرش رو تنظيم می کردم بهش گفتم تا حالا با کسی از کون حال کردی گفت نه فقط فقط ساک زدم گفتم می خواهی ببينی چه مزه ای داره اول کمی منمن کرد و گفت نه ولی من گفتم حالا بگذار حال کنيم می بينی چه حالی ميده و قبول کرد من رفتم سراغ يخچال و قوطی کرم رو آوردم پرسيد کرم برای چيه گفتم آوردم کمی روان شه زياد دردت نياد گفت مگه درد داره گفتم نه زياد ولی لذتش به دردش می ارزه با انگشتم يه کم کرم به دم سوراخش ماليدم و آروم اروم انگشتم رو کردم تو سوراخش اول می خنديد و می گفت کرم خنکه و قلقلکش مياد من تو دلم گفتم اولش می خندي اميدوارم آخرش گريه نکنی و کمی هم کرم به سر کير خودم ماليدم سر کيرم رو به سوراخش رسوندم بهش گفتم کونت رو تا جای که می تونی بده بالا و من هم سر کيرم رو کردم تو کونش يکی کم كه فشار آورم گفت درش بيار درد داره و من هم کشيدم بيرون دوباره کرم رو به سوراخش ماليدمو حسابی چربش کردم اين بار کيرم رو کردم تو دوباره گفت خيلی درد داره ولي اين بار توجه نکردم و بهش گفتم اولش درد داره و کيرم رو فشار دادم تو معلوم بود حسابی دردش اومده بود و وقتی تمام کيرم رو کردم تو کونش جيغ کشيد و با لشتی که جلوش بو گاز گرفت و وقتی من شروع به عقب وجلو کردن کردم ديکه انگار اصلا احساس درد نمی کرد و خيلی خوشش اومده بود و می گفت باز هم فشار بده و حرکت من تند تر وتند تر می شد و صدای اه اه مژده هم منو حشريتر می کرد يهو احساس کردم داره اب مياد و کيرم رو ار سوراخ مژده كشيدم بيرون و کيرم رو گذاشتم روی کونش و آبم رو ريختم رو کمرش و بعد ولو شدم روی زمين و بعد به مژده گفتم بلند شو با هم بريم حمام و کمکش کردم و بردمش حمام و با هم دوش گرفتيم و کمی هم زير دوش با هم حال کرديم و وقتی از حمام بيرون اومديم بهش گفتم مژده خانوم حال داد؟ يک لبخندی زد و گفت گمشو دارم از کون درد می ميرم و جفتمون زديم زير خنده و حالا هر وقت مژده رو می بينم و مي‌خوام اذيتش کنم ميگم باز هم از کون دوست داری حال کنی می خنده و به شوخی منو ميزنه. بين خودمون باشه 5 ، 6 بار ديگه با مژده ازکون حال کردم اون هيچ وقت به من نه نميگه

...............................

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#18 | Posted: 31 Mar 2010 13:48
ماجراي آمپول زدن زن دايي

=========================================

سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا دايي دارم . دايي كوچكترم ازمن 2 سال كوچكتر است و ما با هم خيلي خوب هستيم. دايي وسطي من تازه عروسي كرده بود و چون از خود خونه اي نداشتند خونه پدرش زندگي ميكرد. يعني خونه پدربزرگ من و دايي كوچك تر من هم كه حالا زود بود زن بگيره با باباش زندگي مي كرد. همون روزهاي اول كه زن دايي من به خونه شوهرش اومد من(اميد) ودايي کوچكم(علي) خيلي از اون زن خوشمون اومده بود. نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. يكم درباره زن دايي(الهام)بگم. الهام يه زن قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت سفيد و تپلي داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . هميشه توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من وعلي هميشه يواشكي سينه هاش رو كه ميخواستند از پيرهنش بزنند بيرون و مثل 2 تا هلوي بزرگ بود ديد ميزديم. مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و دامنهاي زياد تنگ پاش نمي كرد هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به ما بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش باسن هاي بزرگ وپهني داشت در عين حال گرد و قلمبه بود. عجب رون هايي داشت وقتي دامنش به پاهاش ميچسبيد ميشد اندازه دور رونهاشو حدس زد. خلاصه من و علي هميشه تو كف زن دايي بوديم و حسرت چنين هيكلي رو ميخورديم. وقتي خونه خالي ميشد ميرفتيم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكرديم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشديم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد رو توش تصور ميكرديم. اما يه جاي خوشحالي براي ما مونده بود گفتيم هر وقت اقا دايي كرد تو كس زن دايي و 9 ماه بعد بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. اما روزهاي خوش ما زياد طول نكشيد و چند ماه بعد داييم توي يه شهرستان ديگه كار پيدا كرد و اونا مجبور شدند از اون جا اساس كشي كنند و به يه مكان ديگه برند و ديگه دوران ما به سر مي رسيد. خلاصه توي تابستون بود كه اساس كشي كردند و بعد از اساس كشي ما به شهر خودمون برگشتيم و حسابي حالمون گرفته شد. توي همون روزها بود كه يكي از دوستام كه خيلي بچه مثبت بود از من خواست تا با هم بريم كلاس هاي حلال احمر و كمك هاي اوليه رو ياد بگريم. من كه حسابي اعصابم خورد بود گفتم برو بابا تو هم حال داري پس كي از اين كارات خسته مي شي. بالاخره با اصرار اون و براي اينكه يه جورايي زودتر روز را شب كنم قبول كردم. اتفاقا توي همون كلاسها بود كه توي مسايل پزشكي امپول زدن را هم ياد گرفتم. راستي يادم رفت بگم زن داييم خيلي زودتر از اين وقت ها حامله شده بود و يه بچه گيرش اومده بود. 3- 4 ماهي هم از تولد بچش گذشته بود و من فقط براي تولد پسرشون اونجا رفتم و يه چند روزي زن دايي را برانداز كردم. يه روز كه اومدم خونه ديدم علي تازه از شهرستان از خونه برادرش برگشته وخونه ما منتظر من ايستاده بود وقتي رفتم خونه به من گفت زود باش ميخواهم يه چيزي برات تعريف كنم تا حسابي حال كني. ما رفتيم خونه اونا كه خالي بود . گفتم زود باش بگو ببينم چي شده كه اينقدر عجله واسه گفتنش داري. علي گفت من تونستم الهام رو لخت لخت ببينم. (از اين جا به بعد را به صورت گفتاري مينويسم)اميد: برو گمشو. مارو گرفتي. مسخرهعلي: به خدا راست ميگماميد: اخه چه جوري . حتي بدون شرت و سوتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!علي: اره. عجب كون و كس و پستوني داشت. واااااااااااي. اميد: زود باش بگو منم بدونم. تو چطوري اونا ديديعلي گفت: مي دوني كه ديوار دستشويي و حمام اونا به هم چسبيدهاميد: خوب اره. چطور مگهعلي: هيچي اون روز الهام با مامانم ميخواستند برند حموم و با هم بچه رو بشورند. حامد هم(حامد همون دايي منه) سر كار بود. منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي الهام از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. الهام جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. من بلافاصله پريدم تو حرفاش و گفتم زود باش بگو ديگه چي ديدي. گفت دارم ميگم ديگه. سوتينش رو در اورد اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم الهام رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. تا اينكه كار شستن بچه تموم شد و مامانم بچه رو برد بيرون تا لباساشو تنش كنه. الهام كه تنها شد يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديديه بوده چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود و. . . الي اخر توصيف هاي علي ازهيكل زن دايي الهام ادامه داشت تا اينكه الهام لباساشو پوشيد و از حموم اومد بيرون. علي هم تو با ديدن اون صحنه ها 3 بار خودش رو تو دستشويي خراب كرده بود. منم كه با توصيف هاي علي حسابي خودم رو خيس كرده بودم. اما هنوز به قسمت سكس خودم با زن داييم كه يه بكن بكن حسابي نرسيدم ومي خواهم اصل ماجرا رو تعريف كنم. اگه كسي خواست ميتونه ازم بخواهد تا تو صيف هاي علي از الهام رو براشون بنويسم تا اونا هم خودشونو خيس كنند اخه توصيف هاي علي مفصله ومن همش رو نگفتم. فقط اينو بگم كه الهام اون روز موهاي كسش رو هم با تيغ زده و علي بيچاره فقط در حال تماشا بوده . حالا ليف زدن زن دايي وبقيش بمونه برا اونايي كه توصيف هاي علي را درخواست مي كنند. بريم سر اصل ماجرا. اون روزمن تصميم گرفتم به يه بهونه اي برم خونه زن دايي تا اگه شانس با من يار بود و الهام جون رفت حموم من هم يه ديدي بزنم. اما باورتون نمي شه از شانس بد من اينقدر كار سرمن هوار شد كه من نتونستم برم اونجا. يك سالي از اين موضع گذشت تا اينكه داييم كارش را اونجا از دست داد(شركتشون برشكست كرد)و داييم حامد تصميم گرفت برگرده همين جا و سر كار قبليش بره. من وعلي از اين كه الهام برمي گرده اينجا تو كونمون عروسي بود ومن يك سال بود كه الهام رو نديده بودم. بعد از يكسال زندايي رو ميديدم تو اين يك سال اب و هواي اونجا حسابي بهش ساخته بود و كلي هيكلش سكسي تر شده بود كونش و پستوناش هم بزرگ تر. با فروش اون خونه وپولي كه پس انداز كرده بودند يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش پدرش زندگي نمي كرد. اما از يه لحاظ بد بود اونم اينكه ما ديگه نمي تونستيم سر لباس هاي الهام بريم. اما به هر حال خوش حال بوديم كه الهام برگشته تا اينكه 2 ماه گذشت وبه خاطر عروسي دختر خاله الهام –دايي و زن دايي بايد براي عروسه يه 3 شبي ميرفتند يه شهرستان ديگه. فرداش داييم كليد خونشون را به ما داد تا شب ها براي احتياط اون جا بخوابم. من هم علي را خبر كردم وشب رفتيم خونشون. مي خواستيم خونه را زيرو رو كنيم و البوم عكس و فيلم مجلس زنونه عروسي اونا رو پيدا كنيم وتما شا كنيم. اما پيداشون نكرديم و رفتيم سراغ شورت و سوتين هاي زن دايي الهام. تو يكي از كمد ها يه كتاب پيدا كردم وقتي برش داشتم يه عكس از داخل كتاب افتاد . اخ جون عجب عكسي پيدا كردم . بلا فاصله علي را هم صدا زدم. با ديدن عكس كير هر 2 تامون حساي بلند شد. تا حالا زن دايي رو اين طور نديده بودم تو اون عكس زن داييم يه لباس چسبون خيلي تنگ پوشيده بود به طوري كه بالاي سينه هاش وچاك سينش تو عكس پيدا بود و لباسش تا بالاي ناف شكمش بود و شكم و نافش هم تو عكس پيدا بود. با يه دامن خيلي تنگ و چسبون كه دامنش يه چاك داشت كه چاك دامنش يكمي تا بالاي زانوش ميرسيد. يه پاهاش تو دامن بود ويكي از پاهاش رو از چاك دامن انداخته بود بيرون عجب پاي سفيد و گوشتيي داشت يه تيكه از رونهاي الهام جلوي چشام بود از همه بهتر قستي از بالاي زانوش بود كه تو عكس پيدا بود منظورم قسمتي از رون پاش بود كه از اون ناحيه به بالا خيلي پاهاش برجسته تر و كلفت تر ميشد با اون كون پهن و بزرگش كه تو اون لباس تنگ زده بود بيرون بدتر از همه داييم كه از پشت چسبيده بود بهش و يه دستاش رو انداخته بود روي يكي از پستوناي زنش و لبخند خوشكل زندايي با اون لباش تو عكس. به غير از اين عكس چيز ديگه اي نصيب ما نشد. اولش خواستيم عكس رو بر داريم براي خودمون اما ترسيديم اونا بفهمند و ابرو ريزي بشه و منصرف شديم. اخيش دارم ميرسم به داستان سكسي خودم با الهام جون. خسته شدم از بس كه نوشتم. حامد كارش جوري بود كه بيشتر وقت ها سر كار بود. اون روزا يه كار براش پيش اومد كه مجبور شد يه 2 هفته اي از خونه دور بشه. خونه الهام نزديك بود به خونه ما. از اون جايي كه الهام برادرنداشت و كسي نبود شبها پيشش بخوابه داييم از من خواست شبها پيش الهام بخوابم. با اين درخواست داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد. تا اينكه شب موعود فرارسيد و من رفتم پيش زندايي بخوابم تا از چيزي نترسه اما حال ديگه بايد از كير راست شده ما مي ترسيد. اول فكر ميكردم حتما زن دايي يه جا واسه من پهن ميكنه توي يه اتاق هاي ديگه يا حد اقل با فاصله از هم مي خوابيم. اما وقت خواب كه شد با تعجب ديدم اتاق خواب خودشون را براي خواب به من نشون داد و تو اون اتاق فقط يه تخت خواب 2 نفره بود كه خدا ميدونه داييم چند بار روي اون تخت خواب با زن داييم حال كرده. تازه فهميدم كه زن داييم شب ها چقدر از اينكه تنهايي بخوابه مي ترسه و حتي اينقدر شب ها مي ترسه كه حاضره با من يه جا و روي يه تخت بخوابه و تازه فهميدم كه چرا داييم اينقدر سفارش مي كرد كه شب زود برم پيش زن دايي وشبها تنهاش نزارم. شنيده بودم زن ها شبها تنهايي مي ترسند يه جا باشند اما نه به اين شدت. راستي چرا زن ها اينقدر از تاريكي ميترسند؟به هر حال اين ترس زن دايي به نفع من تموم شد ومن حسابي شق كرده بودم از اينكه 2 هفته پيش زن دايي و روي يه تخت مي خوابيم و داشتم از خوش حالي بال در ميووردم . اصلا فكرشو نمي كردم بعد از 2-3 سال كه تو نخ الهام عزيزم بودم حالا اين جوري بهش رسيده باشم تا جايي كه بتونم پيشش اونم روي يك تخت با هم لا لا كنيم. اون شب زن داييم يه دامن بلند كه زيرش فكر كنم از اين شلوارهاي كشي و چسبون زنونه پوشيده بود با يه پيراهن تنش بود . موقع خواب من رفتم روي تخت دراز كشيدم . 5 دقيق بعد زن دايي اومد و اول برق را خاموش كرد به طوري كه اتاق تاريك تاريك شد وچيزي درست معلوم نبود . اما ديدم الهام داره دامنش رو از پاش درمياره. حسابي حول كرده بودم و سعي مي كردم زن دايي رو با شلوار ديد بزنم تا بتونم بهتر اون كون قلمبش را ببينم اما اتاق تاريك بود و چيزي معلوم نبود . . الهام كنار من روي تخت دراز كشيد. تو يكي دو سانتي من بود و بوي زن دايي الهام رو كنارم حس مي كردم. چند دفعه اي خواستم بپرم تو بغلش. اروم و قرار نداشتم. اما اون انگار نه انگار

صبر كردم خوابش ببره شايد بتونم كمي لمسش كنم . من كه خواب به چشمام نمي يومد. يك ساعتي كير خودم رو گرفته بودم وداشتم از شق درد مي مردم كه مطمعن شدم خوابش برده. چون تابستون بود هيچي رو خودمون ننداخته بوديم كه يه دفعه زندايي جا به جا شد و به پهلو خوابيد. با اين كارش كون بزرگش به طرف من بود . ديگه صبرم تموم شد و دستم رو بردم به طرف كونش و گذاشتم روي كونش. وايييييييييي چقدر نرم بود مثل پنبه. جرآتم بيشتر شد و دستم را روي كونش مي ماليدم. تا حالا كون هيچ زني رو حس نكرده بودم. خيلي نرم بود. يه لحظه زن دايي جا به جا شد و منم يه لحظه شوكه شدم و فكر كردم زن دايي فهميده. با حركت سريع الهام هيچ كاري نتونستم بكنم كه ديدم الهام به روي كمر خوابيد و دست من رفت زير كون الهام. عرق سردي رو پيشوني نقش بسته بود هم از ترس هم به خاطر شهوت زياد. فهميدم هنور خواب بوده . نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. دستم زير كون الهام مونده بود. چه كون نرمي بود. دعا كردم ديگه صبح نشه سنگيني هيكل و مخصوصا كون نرمش روي يك دستم افتاده بود و من نمي تونستم دستم را از زير كون گرم ونرم و داغ اون بيرون بكشم. اخه احتمال بيدار شدنش وجود داشت. من كه حسابي حشري بودم اون يكي دستم را بردم به طرف پستوناش و دستم را گذاشتم روي يكي از اونا. خيلي اهسته اين كا ر رو كردم. شروع كردم به كشوندن دستم روي اون سينه هاي بلورين كه مثل دمبه نرم بودند. مي خواستم اونا رو محكم فشار بدم تا بتونم حسابي تو دستم حرارت و نرميش رو حس كنم اما نمي شد. با هزار زحمت دستم رو از زير كونش بيرون كشيدم. و با دستام كسش روهم از روي شلوار احساس كردم. ديگه مي خواستم برش گردونم به روي شكمش و بيفتم روي اون كون نرمش و كيرم رو از روي همون شلوار به طرف سوراخ كونش فشار بدم. يا حتي چند باري ميخواستم اهسته اهسته دگمه هاي پيراهنش رو باز كنم و سوتينش رو در بيارم و اون ممه هاي خوشكل رو ببينم. حتي يكي از دگمه هاي پيراهنش رو با هزار زحمت و بد بختي باز كردم اما از ادامه كار منصرف شدم چون واسه باز كردن همون دگمه جونم بالا اومد. خيلي بايد احتياط مي كردم. تا اينكه 2بار خودم رو خيس كردم و حسابي اعصابم خرد شده بودوبالاخره بي حال شدم وخوابم برد وقتي چشمامو باز كردم ديدم زن دايي نيست نگاه كردم ديدم ساعت 11 ظهره و من خواب موندم. اخه ديشب تا نزديك هاي صبح به الهام ور ميرفتم. الهام تو اشپز خونه بود وقتي ديد از خواب بيدار شدم گفت به به صبح به خير. ميگم نكنه تو كمبود خواب داري و خنديد. البته به شوخي اين حرف ها رو به من مي زد اخه خيلي زن خوش اخلاق و خوش خنده اي بود. شب اول تموم شد و من يه فرصت رو از دست دادم. چند شب ديگه وضع به همين منوال گذشت ومن روز به روز حشري تر مي شدم. تا اينكه يه روز بعد از ظهر كه از كوچه اومدم خونه ديدم زن دايي با مامانم خونه ما هستند و دارو و قرص وشربت تو دست زن دايي . البته به اضافه 3 تا امپول. من گفتم خدا بد نده چي شده زن دايي. گفت چيزي نيست يه سرماخوردگي ساده. مامانم پريد تو حرفش و گفت اره جون خودت نمي دونستي چقدر تب داشتي . اگه من نبرده بودمت دكتر كه حالا وضعت بد تر بود. اخه چرا تو دكتر نمي ري زن هر كارت هم كردم كه امپولت رو بزني نزدي. من پريدم توي حرفاي مامان وگفتم زن دايي شما كه تا ديشب سر حال بوديد. گفت اره خب. اما ظهر رفتم حمام بعد يه سري از كاراي خونه رو كردم خيس عرق شدم و رفتم جلوي پنكه فكر كنم علتش اينه. من گفتم خب چرا امپولت رو نزدي خداي نكرده حالت بدتر ميشه. مامانم گفت: اخيش بچه كوچولو از امپول مي ترسه . تازه مي خواست دكترم نره من بردمش. زندايي: حالا بايد نقطه ضعف منو جلوي اميد بگي. خواب چه كار كنم من از بچگي از امپول مي ترسيدم. وقتي امپول مي زنم تا چند روز بايد كله كله راه برم. اين دكترها هم نمي تونند يه امپول بزنند. (من تو دلم گفتم بده من بزنم همچين ميزنم هيچي نفهمي)من كه خودم ديگه يه امپول زن حرفه اي بودم خودمو جلو انداختم و به زن دايي گفتم . اشكال از خودته. حتما خودت رو سفت مي گيري بايد خودت رو شل بگيري(يه لحظه ديدم جلوي مامانم و زن دايي عجب حرفي زدم اين به خاطر شهوتم بود كه شبها با ماليدن زن دايي زياد شده بود اين حرفو كه زدم يكم سرخ شدم و خجالت كشيدم و رفتم تو اون اتاق)مامانم به الهام گفت: اخه اميد امپول زدنو بلده. الهام: نمي دونستماون روزي كه امپول زدن رو ياد گرفتم گفتم بالاخره شايد يه روزي برسه و بتونم چند تا از دختر هاي فاميل را امپول بزنم. اما تا اون روز فقط تونسته بودم به عمو –دايي و يه چند تا پسر هاي فاميل امپول بزنم . اونا هم كه يه كون پشمالو و سياه داشتند. شب رفتم تا پيش زن دايي بخوابم. وقتي رفتم خونشون ديدم حالش خوب نيست و رنگش زرد شده. گفتم چيه. گفت حالم بده. اميد: قرصاتو خوردياره اما فايده نداشتهامپولت رو زدي يا اينكه ترسيدي بزنينه نزدم . اگه مي خواستم خوب بشم همين قرص ها اثر كرده بود. اما دكتر علكي امپول ننوشته . اگه بزني حتما خوب مي شي. براي اينكه بترسونمش گفتم. اگه نزني حالت بد تر مي شه و به جاي 3 تا امپول بايد 6 -7 تا امپول بزنيالهام: حالا كه شب هست و مطب دكتر بسته. فردا ميزنم. اميد: تا فردا خيلي دير ميشه. الان بايد 2 تاشو زده باشيالهام: چاره اي نيستاميد: با خودم گفتم الان بهترين فرصته و با پررويي كامل گفتم: من ميتونم بزنم . اين جوري حالت بدتر ميشه. الهام: نه ممنون تا فردا صبر ميكنم. با خودم گفتم حتما از من خجالت مي كشهحدود يك ساعت گذشت و حالش خيلي بد شد تا اينكه خودش گفت اميد حالم خيلي بده. گفتم من كه گفتم بايد امپول بزني. الهام: تو مي توني بزنياميد: ارهالهام: تو رو خدا من از امپول مي ترسم. مي توني يواش بزني. يه موقع دردم نگيره من خيلي ميترسم. اميد: اره زن دايي من ديگه ماهرم. همچين بزنم كه خودت نفهمي. الهام: مثل اينكه مجبورم. امپول و سرنگ توي اون اتاقه. برو بيارش. اميد: خودتو اماده كن. روي تخت دراز بكش تا من بياممنو بگي از اين كه تا چند ثانيه ديگه كون زن دايي رو ميبينم دل تو دلم نبود وحسابي حول كرده بودم. يادمه وقتي امپول را اماده مي كردم دستم مي لرزيد. امپول رو اماده كردم و رفتم به طرف الهام تو اون يكي اتاق. ديدم رو همون تختي كه شبها با هم مي خوابيم دراز كشيده به روي شكمش. حالا ديگه اتاق هم تاريك نبود و من مي تونستم الهام رو ببينم در حالي كه دراز كشيده بود كونش رو ميديدم كه حسابي گرد و قلمبه شده و تو دامنش خودنمايي ميكنه و اين كير من بود كه به كون الهام سلام ميرسوند. الهام پاهاشو يكم از هم باز كره بودو صورتش روي تخت بود و اصلا به من نگاه نمي كرد به خاطر اينكه روش نميشد. گفتم: زن دايي اماده اي . گفت اره بعد يكم سرشو تكون داد و نگاش افتاد به امپول. خيلي از امپول مي ترسيد. گفت تو رو خدا اميد جون يواش بزن. اولين بار بود كه ميگفت اميد جون. نفهميدم اين جونش ديگه واسه چي بود. گفتم چشـــــــــم. سرش رو برگردوند. حالا من بودم با يه كون قلمبه. دامنش رو گرفتم واروم اروم كشيم پايين. زيرش يه شلوار صورتي كشي تگ و چسبون پوشيده بود. هر چي مي يومدم پايين تر كونش بيشترپيدا مي شدتا اينكه دامنشو كشيدم پايين تا زير كونش و يدفعه هولوپي كونش افتاد بيرون. واي. عجب كون پهني داشت. نمي دونم چي خورده بود كه باسنش اينقدر رشد كرده بود. شلوارش محكم به كونش چسبيده بود. عجب باسني. دستم رو بردم به طرف شلوارش و يكمي كشيدم پايين البته با زحمت. نمي دونم چه جوري شلواربه اين تنگي رفته بود تو كونش و پاره نشده بود. البته نمي شد شلوارشو تا ته كشيد پايين. اما من تا وسط هاي لمبرهاي كونش شلوارشو كشيدم پايين. يه شورت تنك سفيدرنگ پاش بود با خط هاي مشكي كمرنگ. پيراهنش كمي مزاحم بود بنابراين يكم پيراهنشو زدم بالا طوري كه يه كمي كمرش پيدا شد . چقدر سفيد بود. حالا نوبت شرتش بود . شرتش رو اهسته يكمي كشيدم پايين واي چي ميديدم. يه كون سفيد و نرم به طوري كه وقتي شرت تنگش رو مي كشيدم بيرون لمبر هاي كونش تكون مي خورد. يكم كونشو داد بالا تا شرتش راحت تر بيرون بياد. واي خداي من يه لحظه كونش قلمبه شد . من نمي تونستم واسه يه سوزن زدن شرتش را كامل از پاش در بيارم و تنها يكي از باسن هاش واسه اين كار كافي بودواسه همين يه طرف شرتشو پايين تر كشيدم . حالا يه باسن هاشو تا نصفه هاش كامل ميديدم و درز بين 2 باسنش از بالاي شرت تا حدودي پيدا بود. واي چه كوني بود . سوزن رو گذاشتم رو باسنش بلافاصله پاهاشو چسبوند به هم و خودشو سفت كرد با اين كارش كونش يكم اومد بالا. يكم كه نوك سوزن رو توپوست كونش فشار دادم گفت اييييييييي و با صداي نازكي گفت اميدجون يواش. گفتم زندايي خودتو شل كن كه درد نگيره . اين كارو كرد و من هم كارم تموم شد. سوزنوكشيدم بيرون و گفتم تموم شد . الهام همون جوري كه دراز كشيده بودگفت : تموم شد. گفتم اره درد داشت. گفت خيلي خوب زدي اصلا نفهميدم. پنبه رو الكل زدم و گذاشتم روي محلي كه سوزن زده بودم و يكم هم از فرصت استفاده كردم و با انگشام ماليدم روي لمبري كونش واي چه نرم وگرم بود . خيلي با حال بود. گفتم پنبه رو يكم اينجا نگه دار و بعد بلند شو. خودم يه نگاه ديگه به كون نيمه برهنه الهام انداختم و رفتم از اتاق بيرون البته با شدت به طرف دستشويي حمله كردم. زن دايي وقتي اومد بيرون از من تشكر كرد و گفت اگه اون روزي كه بچه بودم وبراي اولين بار امپول زدم اون خانم خوب امپول زده بود ديگه نمي ترسيدم. حالا زحمت اون 2 تا ديگه رو هم به خودت محول ميكنم. منم با كمال ميل قبول كردم. اون شب كه پيش زن دايي خوابيدم ديگه از اين كه با هزار ترس و لرز كون زن دايي رو بمالم منصرف شده بودم و با خودم يه فكر شيطنت اميزبه سرم زد واون اين بود كه فردا شب حتما زن دايي را بكنم. ديگه با ديدن اون كون فقط دست زدن بهش از روي شلوار لطفي نداشت و تصميم گرفتم حالا كه خونه خالي شده ويك هفته بيشتر پيش زن دايي نيستم شب بعد حتما ترتيبش رو بدم. تا اين كه فردا شب رسيد

بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي ش
     
#19 | Posted: 11 Apr 2010 19:12
صابر و زن داداش

اسم من صابره این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من 22 سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق خم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما وزن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودشتشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم ولی من خودمو واسه یه عملیات بزرگ داشتم آماده می کردم
خلاصه منو کتابام رفتیم خونه داداشی باورم نمیشد که می تونم با نگارم شبای زیادی رو تنها باشم واز همون موقع با توجه بقدرتی که در خودم برای برقراری ارتباط سکس با جنس مخلالف میدیدم میدونستم داداشم خونه خراب خواهد شد چند روز بدون اینکه اتفاقی بیفته گذشت تا اینکه گفتم این جوری نمیشه ومن هم باید از یه جایی شروع میکردم از اتاقی که بهم داده بود اومدم بیرون دیدم داره کتاب میخونه گفتم نگار جون زیاد نخون سوادت تموم میشه گفت پروفسور میام از شما قرض میگیرم اینم بگم زن داداشم نگار 6ماه از من کوچیکتر بود القصه ما کم کم سر حرف وانداختیم که یهو گفت صابر جان جون من یکم بیشتر بفکر درسات باشو به این دوست دختراتم بگو که کمتر زنگ بزنن اینجا گفتم اول بگو بینم از کجا میدونی که خیلی واسه من عزیزی گفت والله فکر نکنم کسی بجز دوست دخترات واسه تو عزیز باشه که من حرفشو قطع کردم وگفتم نگار جان من تو دنیا فقط ار یه دختر خوشم میاد که متاسفانه و دیگه ادامه ندادم گفت چه جالب بقیشو بگو گفتم اصلا هم جالب نیست چون اون الان شوهر کرده گفت خوب بگو گفتم بقیشو شب بهت میگم بزا برم یه وودکا بگیرم شب همه چیو بهت میگم که ناراحت شد وگفت کوفت بخوری مگه تو هم از اینچیا میخوری گفتم نه ولی هر وقت که یاد اون عشقم میافتم باید بخورم آخه راحتم میکنه خلاصه مخشو زدم و رفتم یه وودکا گرفتم وسریع اومدم خونه شب که شد صداش کردم واوردمش تو اتاقم گفتم میخوری گفت تو عمرم لب نزدم منم تو اون لحظه بغیر از اون نمی خواستم به چیزی فکر کنم لامپ اتاقو خاموش کردم که اون ختدید و گفت دیوونه لامپ وچرا خاموش میکنی بهش گفتم ببین نگار جان جون مادرت کاری به این کارا نداشته تو فقط امشب قراره بشینی و حرفای منو گوش کنی پس دیگه ضد حال نزن اونم قبول کرد و دیگه هیچی نگفت بعد بهش گفتم حالا که نمی خوری لااقل واسم بریز اونم همین کارو کرد وای که چه حالی میداد انگار تو آسمونا بودم همین طور که واسم می ریخت و من میخوردم شروع کردم به تعریف داستان عاشقانم و اونم با تمام وجود رفته بود تو نخ داستان من و منم همه حرفهایی که تو دلم بود را داشتم میگفتم و اون هم داشت گوش میداد دیگه تقریبا مست شده بودم هم از هم صحبتی اون و هم از وودکا که بهم گفت صابر جان چرا باهاش صحبت نمیکنی گفتم آخه روم نمیشه گفت تو که خیلی از این حرفا پرو تری گفتم نه نگارم این بار قضیه فرق میکنه که باز گفت بنظر من هیچم فرق نمی کنه اگه من به جای تو باشم میرم و همه حرفامو بهش میگم تا اینو گفت جرات بیشتری پیدا کردم و دلمو زدم به دریا یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه بهش چسپیده بودم و خیلی آروم بهش گفتم نگار جان راستشو بخوای اون عشق من تویی که دیدم یهو رنگش پرید و با صدای لرزون گفت صابر جان تو الان حالت خوب نیست متوجه نیستی چی داری میگی گفتم نه به خدا حالم خیلی هم خوبه من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهت بگم و جلو دهنشو گرفتم و همه حرفامو از اول تا آخر براش گفتم اینبار رودررو و مستقیم همین طور که حرفامو می گفتم گریه میکردم و اونم داشت با من گریه میکرد دستمو به آرومی بردم حلقه کردم دور گردنش و آخرین قطره اشکی که داشت از چشای آشمونیش میچکید رو لیسیدم و خیلی یواش لبم رو گذاشتم رو لباش و گفتم حالا اگه تو هم منومی خوای ببوس دیدم نمی بوسه گفتم تا لب نگیری من هم نمی گیرم وای انگار تو بهشت بودم دیدم آروم کنج لبمو بوسید وای خدای من داشتم از هرم لبش می سوختم همونجوری که دستم حلقه بود دور گردنش دوتایمون به پهلو جوری که صورتامون به طرف هم بود خوابیدیم کف اتاق بهش گفتم می خوام همین جوری تو بغلم بخوابی تا این حال از سرم بپره می خوام تو هوشیاری باهات حال کنم و چند لحظه بعد همون جا کف اتاق در حالی که یه دستم زیر سرش و یه دست دیگمو انداخته بودم روش هر دومون خوابیدیم بیدار که شدم دیدم ساعت4 صبح و گل زیبام هم تو بغلم خوابه آروم لبمو گذاشتم رو لبش دیدم از خواب نارش بیدار شد بهش گفتم اجازه میدی اونم با علامت سر تایید کرد بهش گفتم من تو رویام بارها با تو سکس کردم دلم می خواد الان که بهت رسیدم اون جوری که دلم می خواد این کارو بکنم اونم گفت من در اختیار توام ادامشو تو داستان بعدم بخونید

اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختم
خلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانی
وای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودته
گفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخور ایییییی صابر میخوام با کوس بیام تو دهنت
و من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینیکه دفعات بعدی هم تو کار باشه زیاده
تو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت صابر جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتم
خانم خانما خجالتم میدین
گفت نه واقعا جدی میگم من که خیلی لذت بردم از این حرفش احساس غرور کردم چون واسه مرد خیلی مهمه که طرف جنسیش از سکس با اون اینقدر راضی باشه واز طرف دیگه دیگه مطمئن شدم که دفعات بعدی هم تو کار هست خلاصه تو بغل هم خوابیدیم تا ظهر
ظهر از خواب بیدار شدم یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون دیدم نگار هم از خواب بیدار شد. رفتم از بیرون ناهار گرفتم اوردم و ناهار رو با هم خوردیم بعد از ناهار رفتم خونه خودمون یه آمار دادم و سریع برگشتم و دوباره سکس وای از اون روز به بعد من و نگار عین زن و شوهر بودیم و شبها رو یه تخت تو بغل هم می خوابیدیم تا اینکه داداشم از زندان آزاد شد ولی بعد از اون هم ما باز با هم رابطه داریم و بهتون بگم اونا یه بچه دارن که مطمئنم که از منه چون نگار خودش هم میگه و در ضمن خیلی هم به من رفته و همه تو فامیل هم میگن ببینید که ..... چقدر به عموش رفته( اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم)
در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوشت دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم والان هم که دارم این داستان رو واسه شما می نویسم کنارمه چون داداشم رفته مسافرت و تازه داریم آماده می شیم واسه یه سکس دیگه
خوش باشین امیدوارم همیشه در کار و عشق و زندگی موفق باشین

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#20 | Posted: 13 Apr 2010 17:22 | Edited By: مدیر
عشق قدیمی

خونه داييم اينا خيلي بزرگ بود. يه خونه سه طبقه قديمي با ديواراي آجري. من عاشق اونجا بودم. هروقت مامانم ميرفت اونجا منم آويزونش ميشدم. از همون موقع ها بود که احساس کردم دوستش دارم. خيلي بچه بودم 5 يا 6 سال داشتم.
اونم 7 يا 8 ساله بود. تنها پسري که تو فاميل هميشه همراهم بود. تنها پسر فاميل که هميشه بين بقيه هوامو داشت. شايد چون زياد ميرفتم خونشون و منو از بقيه دخترا بيشتر ميديد باهام اينجوري بود. يه بار که رفته بوديم خونشون بهم گفت براي ديدن قطاربرقيش بريم تو اتاقش. اتاقش طبقه سوم بود. باهاش رفتم بالا.
ازم پرسيد تا حالا کسي به اونجات دست زده؟
گفتم نه.
گفت ميزاري من دست بزنم؟ نميدونم چي شد که قبول کردم.
شلوارمو با شرتم کشيد پايين شروع کرد ور رفتن با کسم.
گفت :حالا تو. بدون اينکه نظر منو بپرسه شلوارشو کشيد پايين. يه چيز دراز و بي قواره. تا اون موقع کير نديده بودم، به نظرم چيز بدرد نخور و اضافي اومد. يادمه که اون موقع خيلي از ريختش بدم اومد. هر کاري کرد دست به کيرش نزدم.(خوب حق بدين همش 5 سالم بود)
بهم گفت: چند شب پيش بابا مو ديدم داشت اينجاي مامانمو ليس ميزد. دوست دارم اين کارو بکنم. منم قبول کردم. دراز کشيدم و اون شروع کرد ليس زدن. يه حس خوبي داشتم. يه دفعه صداي مامانمو شنيدم که داشت صدام ميکرد. سريع پا شديم لباسامونو پوشيديم. جفتمون داشتيم از ترس ميلرزيديم. قطارشو گذاشت وسط اتاق و شروع کرد به توضيح دادن که مامانم اومد تو اتاق. يه نگاه کرد و گفت پاشو بريم خونه کار دارم.
بعد از اين جريان يه حس ديگه اي نسبت بيش داشتم. دلم ميخواست هميشه ببينمش. از اون به بعد ديگه موقعيتي پيش نيومد تا با هم تنها باشيم. هر چي بزرگتر شدم، محدود تر هم شدم. خيلي کم ميديدمش. شباي جمعه که همه جمع ميشديم خونه مادربزرگم اون ديگه نمي اومد. فاصله مون بيشتر و بيشتر شد. ولي من هميشه به ياد فرجام بودم. هميشه آرزو ميکردم که کاش مال من شه.
15 سالم که بود با علي رفيق شدم ، ادعاش ميشد دوستم داره. 3 سال باهاش رفيق بودم. تو اين سه سال بهش حتي اجازه ندادم بهم دست بزنه.
من مال اون نبودم. مال فرجام بودم. بلاخره يه روز به بهانه اينکه فرجام ، علي رو ببينه بهش زنگ زدم. بهم گفت دوست دختر داره. قرار شد 4تايي بريم بيرون. اون روز بهترين و بدترين روز زندگيم بود. هم خوشحال بودم که بعد عمري ميبينمش و هم دلم ميخواست حُرا دوست دخترش رو خفه کنم. اون روز بهم گفت هر وقت با علي مشکلي داشتم بهش زنگ بزنم تا کمکم کنه.
از اون به بعد هر روز بهش زنگ ميزدم. از خودش واسم ميگفت. اينکه از بچگيش حرا رو(دختر همسايشون بود) خيلي دوست داشته. اينکه بدون اون نميتونه زندگي کنه. و من فقط گوش ميکردم.
(البته اين وسطا کلي چرت و پرت و حرفاي خوارمادري بهم گفتيم و خنديديم) يه بار که بهش زنگ زدم بهم گفت حرا باهاش بهم زده. گريه ميکرد و حرف ميزد. دلم واسش ريش ريش شد. هر چقدر با حرا حرف زدم نشد که نشد.
فرجام هم بهم گفت که ديگه بهش زنگ نزنم. قاطي زده بودم. تحمل هيچي رو نداشتم حتي علي رو. باهاش بهم زدم. و بعد رفتم تو عالم هپروت. دلم واسش تنگ شده بود. بعد 2 ماه ديگه طاقت نياوردم بهش زنگ زدم. چقدر عوض شده بود. ريخته بود به هم. قاطي زده بود.
بهم گفت ميدونم دوستم داري ولي من نميتونم دوستت داشته باشم. عشق من فقط يه نفر بود که رفت. گفت هر موقع بخوام ميتونم بهش زنگ بزنم به شرطي که دوستش نداشته باشم. ولي من نميتونستم بعد اين همه سال فراموشش کنم. ديگه بهش زنگ نزدم. تا اينکه يه ماه پيش برام off زد و شماره گوشي ش رو بهم داد. بهش زنگ زدم.
من - : سلام حاجي چاکريم... (بچه بوده رفته مکه)
فرجام - : سلام خوبي شما
- هی ميگذره.
- چه خبرا نيستي ديگه
(نميخواستم بدونه هنوز دوستش دارم)
گفتم: سرمون با بروبچز گرمه. ميان ميرن. شمام بايد از اين به بعد وقت قبلي بگيري.
- پس واسه منم يه وقت بگير. بگو کي بيام.
(بچه پرو باز داره با من کل ميندازه)
- باشه هر وقت سرم خلوت بود بهت زنگ ميزنم.
- ببين کوچولو خودت داري شروع ميکني. يه کار نکن سر کل کل بيام بکنمت.
زدم زير خنده
– منکه از خدامه
( يه خصوصيت بدي که دارم اينکه سر هر چيزي با همه کل ميندازم. تا حالا هم خدايش خيلي هارو ضايع کردم. اينم بايد ضايع شه)
- خوب پس بهم زنگ بزن. منتظرم. اگه زنگ نزدي يعني کم آوردي. (شروع کرد خنديدن) فقط يادت باشه ترو تميز باشي وگرنه نميکنمت.
- خيالت راحت. بهت زنگ ميزنم. امري نيست.
- خدافظ کوچولو
...

شنبه بود. ساعت 9 از خواب پاشدم. ديدم ايول مامان اينا نيستن. نامه گذاشتن که ناهارو درست کن تا ساعت 2 خودمونو ميرسونيم. ديگه از اين بهتر نميشد. بهش زنگ زدم.
- سلام حاجي پايي...
- باز که تو زنگ زدي. ببين کوچولو منو 2 هفته گذاشتي سر کار. منم ديدم ازت خبري نيست رفتم کمرم رو جاي ديگه خالي کردم. الانم خستم ميخوام بخوابم.
- باشه بخواب ولي بدون که من زنگ زدم تو نيومدي. نتيجه اينکه تو کم آوردي.
- باز ميخواي کل کل کني؟ فرجام نيستم اگه تو رو نگام. من تا يک ساعت ديگه اونجام.
تق گوشي رو گذاشت.
سريع پريدم تو حموم. بعد از کلي تميز کاري اومدم بيرون و شروع کردم به آرايش کردن. بيشتر از جنده هاي ستارخان آرايش کردم. يه تاپ نيم تنه بندي بدون سوتين پوشيدم با يه شلوار برمودا. همه چي آماده بود. زنگو زد. درو واسش باز کردم. يه لحظه از ديدنم جا خورد. باورش نميشد من همون دختر ساده اي هستم که تا حالا تو فاميل حتي لباس آستين کوتاه نپوشيده بود.
- خوشگل شدي !
- بودم خبري نداشتي
- ببينم باس کفشامو در بيارم
-نه با همونا بيا تو اتاق و منو بکن. در بيار ديگه
اومد نشست رو مبل تو هال.
- خره پاشو برو تو اتاق من تا بيام.
- آخه ميدوني من خيلي کم اومدم خونتون. يه کم غريبي ميکنم.
- نترس موقع رفتن ديگه اين حس و نداري. زدم زير خنده.
دوتا ليوان شربت درست کردم بردم تو اتاق. نشسته بود رو تختم و داشت به ديوارا که تازه روشون نقاشي کشيده بودم نگاه ميکرد.
- پس هنرمندم هستي.
- آره ديگه. چي کار کنيم.
- البته منم هنرمندم. هنر ما اينکه دخترارو سريع و راحت بکنيم.
- خوش به حالم. اصلا واسه اين هنرته که گفتم بياي.
يه ليوان برداشت و شروع کرد به خوردن. هيچي نمي گفت. همش در و ديوار و نگاه ميکرد. خنديدم
- چبه؟ چرا اينجوري شدي
- دلم ميسوزه
- واسه چي؟
- تو تا حالا تجربه نداشتي. نمي خوام من اوني باشم که تجربه دارت کرده.
زدم زير خنده
- نترس. من يه همچين فکري نميکنم. تو هم بهتره اين فکرو نکني. راحت باش.
شربتش تموم شد. مال منم تقريبا تموم شد. ليوانارو گذاشتيم رو ميز. اون نشسته بود رو تختم. منم روبه روش رو صندلي کامپيوتر نشسته بودم. چند دقيقه هيشکي هيچي نگفت. يه جورايي هم ميترسيدم. هم خجالت ميکشيدم. خيلي ضايع بود. جفتمون سکوت کرده بوديم. خوب من نميدونستم بايد چي کار کرد.
- خوب؟ ببينم اومدي اينجا همش در و ديوارارو نگاه کن.
- ميگي چيکار کنم؟
براي چند لحظه قـُد بودنم رو گذاشتم کنار. خواستم تا وقتي اون پيشمه خودم باشم.
- ببين من هيچ تجربه اي ندارم. واقعا نميدونم بايد چيکار کنم.
- به من چه. تو صابخونه اي. من مهمونم. تو بايد شروع کني.
رفتم نشستم پيشش رو تخت. همونجور که نشسته بود خوابيد رو تخت. منم همونجور که نشسته بودم مايل شدم طرفش. دستمو گذاشتم رو سينش.
- چه بو گند سيگاري ميدي.اه، حالم بهم خورد ! (لعنت به تو دختر،واسه يه لحظه ام که شده دست از اين طرز حرف زدنت بردار)
- تو که بوي سيگارو دوست داشتي. تازه خودتم يه کم بوي سيگار ميدي.
خيره شدم تو چشاش. رنگشون عسلي بود. من عاشق اين چشما بودم. الان که مال من بودن بايد واسشون همه کاري ميکردم.
- نمي خواي بيا جلوتر؟
- ميدوني چرا اينجايي؟
- نه. چرا؟
- تو دوستم نداري. فقط به خاطر شهوت اينجايي. اومدي چون حشرت زده بالا...
- تو که ميدوني دوستت ندارم واسه چي گفتي بيام؟
- چون من دوستت دارم.
لبامو قفل کردم رو لباش. چقدر گرم بود. چقدر شيرين بود. داشتم از خوشي ميمردم. زبونشو ميکرد تو دهنم. لبامو مک ميزد. گاز ميگرفت. چقدر داغ بود. منو بغل کرده بود. همونطوري پاشد نشست. حالا من خوابيده بودم رو پاهاش. دولا شده بود روم. لبامو ميليسيد. رفت پايين تر. گردن مو مي بوسيد.
- پاشو. پزيشنمون اصلا خوب نيست.
بلند شدم نشستم رو تخت رو به روش.
- مثلا الان اين پزيشن خوبه؟ (زد زير خنده)
- نه ولي اين خوبه
آروم هلش دادم تا دراز بکشه. خودمم افتادم روش. حالا نوبت من بود. شروع کردم لباشو بوسيدن. زبونمو کردم تو دهنش و با زبونش بازي بازي کردم. آروم آروم رفتم پايين. گردنشو مي بوسيدم. مي ليسيدم. با دستام زير گوشاش رو نوازش ميکردم.(يه جا شنيدم اين کار خيلي به پسرا حال ميده) پا شدم روش نشستم. شروع کردم باز کردن دگمه هاي لباسش. موهاي بدنشو زده بود. پوست بدنش يه جورايي قشنگ بود. سبزه و با نمک. شروع کردم ليس زدن و بوس کردن بدنش. آروم نوک سينه هاشو با لبام فشار ميدادم.
- مثل اينکه خيلي فيلم سوپر ميبيني؟
- اگه بهت بگم تا حالا فيلم سوپر نديدم باورت ميشه. هر چي بلدم از داستاناي تو اینترنت ياد گرفتم.
- پس اینترنت بازم هستي.
رفتم پايين تر. ميخواستم کمربندشو باز کنم که با دستش دستامو گرفت و بلند شد نشست.
- حالا زوده فرجام کوچولو رو ببيني. من هنوز کار دارم.
- خوب پس پاشو بخواب روم.
خودشو کشيد کنار و من خوابيدم رو تخت. آروم خوابيد روم و دوباره شروع کرد لب گرفتن. از خوشي داشتم مي مردم. کيرش دقيقا لاي پاهام بود. از رو شلوار بزرگيشو احساس ميکردم. آروم آروم رفت پايين تر. تاپ رو زد بالا و از تنم در آورد.
- جان... شروع کرد به خورن
- همش مال تو. بخور. همشو بخور
داشتم ديوونه ميشدم. با دستاش سينه هامو محکم فشار ميداد. بعد نوک سينه مو گاز ميگرفت. داشتم از درد ميمردم ولي لذت داشت. حال ميداد.
بلند شد و تو چشام نگاه کرد.
- هر وقت ميديدمت سيخ ميکردم. دلم ميخواست سينه هاتو محکم گاز بگيرم.
- هر غلطي دلت ميخواد بکن. (با اين طرز حرف زدنم)
دوباره شروع کرد ليس زدن و گاز گرفتن. کم کم رفت پايين تر. زيپ شلوارمو کشيد پايين و شروع کرد در آوردن شلوارم. کمکش کردم تا شلوار خودشم در بياره. دوباره خوابيد روم. شروع کرد لب گرفتن. با يه دستش داشت کسمو ميمالوند. با دست ديگش يکي از سينه هامو فشار ميداد. داشتم مي مردم. همونجوري که روم بود شرتمو در آورد. رفت پايين و پاهامو انداخت رو شونه هاش.
- با اجازه
شروع کرد ليسيدن کسم. زبونشو لوله ميکرد و ميکرد تو. هر از گاهي چوچولامو گاز ميگرفت. مک ميزد. جيغم بلند شده بود. همه تنم داغ شده بود. تند تند زبونشو بالا و پايين ميکرد. تا اينکه ارضا شدم. اومد بالا و خوابيد روم. دوباره شروع کرد به لب گرفتن. هر دفعه که زبونشو مياورد تو دهنم کلي از آب دهنشو ميداد تو دهنم. آروم شرتشو در آورد و کيرشو گذاشت رو کسم.
- پاهات رو ببند تا بفهمي چه نعمتيه.
پاهامو بستم. يه کم کيرشو فشار داد. 2 ،3 سانت از کيرش تو کسم بود. آروم شروع کرد بالا و پايين کردن.
- حواست باشه. پارم نکني. وگرنه مجبور ميشي خودت منو بگيري.
بدون توجه به حرف من بالا و پايين کردن رو ادامه داد و کيرشو بيشتر فشار داد تو. ميدونستم واسه اذيت کردن من اين کارو کرده وگرنه حواسش خيلي جمع بود. بعد از يکم بالا و پايين رفتن کيرشو در آورد و نشست روم.
- حالا وقته شه که به فرجام کوچولو سلام کني.
کيرش کلفت و دراز بود. قطرش 4، 5 سانتي مي شد. ارتفاعشم بالاي 20 بود. زدم زير خنده.
- چيه. به چي ميخندي. کير به اين قشنگي نديدي؟
- ياد بچگي هام افتادم. اولين بار که کيرتو ديدم يادت مياد چقدر ازش بدم اومد.
- آره اونروز کلي حالمو گرفتي ولي الان بايد تلافي کني.
پا شدم تا بخوابه. رفتم پايين. کيرشو کرفتم تو دستم و شروع کردن تخماشو مالوندن
- اميدوارم تو دهنت جا شه. حواست باشه گاز بگيري از پشت جرت ميدم.
از نگاهم فهميده بود که ميخوام گازش بگيرم. وقتي تهديد ميکرد خيلي ترسناک مي شد. ترسيدم. اگه ميخواست ميتونست هر کاري بکنه. پس مثل بچه هاي خوب کيرشو کردم تو دهنم و آروم با لبام و زبونم شروع کردم به بالا و پايين کردن و ليسيدن کيرش. حالي ميداد.
کيرش داغ داغ بود. مک ميزدم. با زبونم تخماشو ميليسيدم. يه دفعه منو بلند کرد و دوباره خوابيد روم. شروع کرد خوردن سينه هام. همچين گاز ميگرفت که از درد جيغ ميزدم. اومد بالا و شروع کرد لب گرفتن. بعد پا شد نشست روم کيرش جلوي دهنم بود. کيرشو کرد تو دهنم و شروع کردم بازم واسش خوردن. کيرش تا ته حلقم رفته بود. هيچوقت اينقدر حال نکرده بودم. با زبونم با نوک کيرش بازي بازي ميکردم. لبامو روش ميکشيدم و مک ميزدم. يه دفعه کيرش داغ و بزرگتر شد. آبش اومد. همه شو خالي کرد تو دهنم. همشو خوردم. نميخواستم حتي يه قطره شو از دست بدم. حالي داد توصيف ناپذير. بعد آروم خوابيد روم. سرش رو سينه ام بود. با دستام سرشو نوازش کردم.
- فرجام خيلي دوستت دارم.
بعد از 5 دقيقه پاشد رفت دستشويي. بلند شدم يه شلوارک کوتاه با تاپ تنم کردم. رفتم براش ميوه آوردم. اومد لباساش رو پوشيد.
- خوب ديگه. دستت درد نکنه. حال داد. من ديگه برم.
- غلط کردي. اول بايد يه چيزي بخوري.
- خيلي بد دهني. يه روز سر همين موضوع جرت ميدم. کاري نداري؟
- سيکتير بابا. بشين يه چيز کوفت کن.( چقدر من پررو ام)
- خوبه الان داشتي زيرم دست و پا ميزدي. باشه، فقط دهنت رو ببند.
براش يه موز پوست کنم.
- دستت درد نکنه. منو ياد اون قديدما که کوچولو بوديم انداختي. دمت گرم. اما بدون دفعه اول و آخر، شايدم دوم و آخر بود. اومدم چون فقط ميخواستم يه بار ديگه بدنتو ببينم و روياي تموم نشدم رو تموم کنم. بعدشم لطف کن منو از زندگيت بنداز بيرون.
هيچي واسه گفتن نداشتم. اين پسر منو شکست داده بود. تنها پسري که تونست منو له کنه. پاشد. رفت کفشاشو پاش کنه.
- واسه حرکت آخر بزار قبل از رفتن ببوسمت.
بغلم کرد و لبامو بوسيد. با همه وجودم بوسيدمش. چقدر لباش شيرين بود.
- مرسي که اومدي
- تو مرسي که گفتي بيام. حال داد. خدافظ
- مراقب خودت باش
درو بستم. اشکام بدون اراده ميريختن. زير لب خوندم:
You can run , you can hide , but you can’t escape my love

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 2 از 83:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  79  80  81  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.