| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 2 از 88:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  84  85  86  87  88  پسین »  
#11 | Posted: 13 Mar 2010 18:16
سکس و سکس و سکس

تو بخار سيگار و هاله مشروب دورت که گم می شی اصلا نمی فهمی آهنگ توی مهمونی چيه و با کی می رقصی. اينا همش يعنی تابستون. يعنی مامان و بابا ياد مشرق و مغرب بيافتن و دائم يا جماعت الاف خونت ولو باشن يا تو خونهاشون. شمال و استخر و... يعنی مدرسه نداری. يعنی جز آدم بزرگا شدی حالا به چه قيمتی؟ خدا می دونه!می رقصيدم با يک دختره؟ کی بود نمی دونم. اونقدر مشروب خورده بودم که می تونستم خود به خود آتيش بگيرم. خوب بعد از مشروب چب می چسبه سيگار. معلوم نيست اينهمه سيگار از کجا اومده با طعمای مختلف؛ يکی از يکی مزخرف تر! دستای يکی که با زور می ديدمش هم رقصمو ازم جدا کرد. برم بخوابم؟ اگه يکی تو اتاقم ولو نشده باشه. با نيشگون يکی تمام مستی از سرم پريد. برگشتم يک تو دهنی به اين متجاوز بزنم. جاخالی داد. شايد منتظر بود.
-هوو؟
گفتم: هو به خودت . عمله مهمونی را با ميدون اشتباه گرفتی!!(( البته خودم بارها اين مهمونيها را با جاهای مختلف مقايسه کرده بودم))- تو کی هستی؟- خودت کی هستی. (( معمولا همه مهمونها را می شناختم. لااقل به اسم. ))خلاصه من که اونو نمی شناختم ولی اون منو می شناخت.
- اه تو خواهر فلانی هستی . تا همين چند وقت پيش رو پامون می شستی برامون شعر می خوندی!معلوم شد آقا چند سالی در بلاد فرنگ می چريدن! و حالا اومده بودن به نيابت از خانواده املاکی را بفروشن و برگردن. يک ماهه ديگه از موندنش نمونده بود. ياد رفيق رفقای قديم افتاده بود. برام جالب بود که سنش از برادر بزرگم خيلی بيشتر می خورد!
نشستم رو پاش. دلم سکس می خواست. سکس برای دختر مثل من يک جور انتقال نفرت بود! (( اينا را گفتم بگم تا بفمين منظور بعضی کارامو ))
مثلا اينکه طرف روتون بالا و پائين می ره عرق می ريزه. التماس می کنه. يک حس قدرت به دخترائی مثل من و با حال اون موقع من می داد. اينکه چقدر مرد می تونه ظعيف باشه!!! (( قراره احساسات من بره تو يخچال !!!))به هر حال سرم کم و بيش گيج می رفت. حوصله وراجيشم نداشتم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش. دم گوشش نفس می کشيدم.
گفت: خسته ای.
گفتم آره؟ چيه می خوای برام لالائی بگی؟
خنديد. خنده عصبی.
- بريم تو تختت؟
- گفتم به گمانم قبلا اشغال شده. و زدم زير خنده. شايد خنده مستانه! و شايدم حساب شده.
- گفت بريم خونه من.
- گفتم ماشينتو بزن بيرون . منم برم به يکی از اين آقايون بگم خونه نيستم!!
برادر بزرگم رو پيدا نکردم کوچيکه مشغول ور رفتن با هنگامه بود يک گوشه خونه. گفتم شب می رم خونه يکی!!! حوصلم رو نداشت گفت خوب.
بعد يکدفعه انگار بهش جرقه وارد بشه نگاهم کرد. می دونستم منظورش چيه.
گفتم قرصام رو می خورم. روپوش روسرمو انداختم روی تنم و رفتم تو حياط. دم در خونه بود.
- حاضری؟
- آره.
- گفتی بهشون .
- آره!!
- هيچی نگفتن؟
- چی بايد بگن؟ تابستونه مدرسه ها هم که تعطيله! چی دارن بگن؟سوار ماشين شدم. خوشحال بودم از اون جنگل می رم بيرون. ديگه شلوغی حالمو بهم می زد. تهران ساکت و مرده بود. حتی ايست بازرسی هم نبود. وارد پارکينگ شديم. وارد آسانسور. طبقه چندم؟ يادم نيست. تو آسانسور خودمو انداختم تو بغلش. بغلم کرد. تو بغلش بودم که درو باز کرد و بردم تو خونه!
گفت: حسابی مستيا!
- تو نيستی؟
- آخه تو ۱۷-۱۸ سالت بيشتر نيست!!! تو دلم خنديدم!! چيزی نگفتم. بايد بود می گفتم بچه تر از اونم که فکر می کنی و با تجربه تر از بقيه اش؟ شقيقه هاش موی سفيد داشت. يک راست بردم تو تخت. اول روپوشمو کند. تو بغلش وول می خوردم. روسريمو خودم در آوردم. موهامو باز کردم. دستشو گرفت زير چونه هام. نگاهش می کردم.
گفت: چشمات ترسناکن! خنديدم!!
- عادت نداری نگاهت کنن؟
گونه هامو بوسيد. و بعد لبامو چشمامو صورتمو. بوسه هاش قاطی پاتی بود. معلوم بود حسابی زده بالا! دستمو زدم به جلوی شلوارش. کيرش داشت شلوارشو پاره می کرد. زیپشو باز کردم و دستمو بردم تو. وحشت زده پريد عقب.
گفتم چيه؟
گفت: دختر! خجالتی؟ چيزی؟
خنديدم. گفتم بايد خجالت هم بکشم؟ فعلا که تو بيشتر خجالت می کشی؟!! و باز خنديدم. قهقه می زدم. با بوسه دهانمو بست. با کير داغش بازی می کردم. بلند شد. شلوارشو در آورد. شرتشم. از نگاهام فرار می کرد. منو به خنده می انداخت. بغلم کرد دوباره. تو بغلش نشسته بودم. از رو بلوزم سر پستانهامو گاز می گرفت. نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. با کير و بيضه هاش بازی می کردم. حسابی داغ. راست و آماده بود. حتی سرش خيس بود. دامنمو زدم بالا و نشستم رو کيرش . سورتمو زدم کنار و خودمو بهش می ماليدم. باز بهش شک وارد شده بود.
يک لحظه ديگه باهام ور نمی رفت. دوباره شروع شد بوسه ها و ور رفتنها با موهام گوشام و زمزمه های آه و ناله اش. چشماش تمام مدت بسته بود. يک آن نگاهم کرد.
- چشماتو ببند.
- چرا؟
- نگاهت داغه منو می سوزونه!
گفتم دوست دارم نگاهت کنم ولی باشه.
خوابوندم روی تخت. اول دامنمو در آورد و شورتمو زد کنار. با کسم بازی می کرد. شروع کردم آه کشيدن.
گفت: خوبه.
- آره. بلندم کرد. بلو زمو در آورد روم افتاد. شروع کرد گاز زدن بدنم. يواشکی نگاهش می کردم. از هيجان می لرزيد.
در گوشم گفت: برم کرم بيارم؟
گفتم: کرم؟ برای چی؟
- خوب از پشت بکنم. خشک درد می گيره.
گفتم: چرا از پشت؟ جلوم بازه!!! دوباره ساکت شد. شايد شوک آخر!
- چی؟
- آقا جون باکرده نيستم. دختر نيستم. چه می دونم تو بلاد شما می گن بنده ويرجين نيستم!
- آخه...
- آخه داره مگه؟
بعد بلند شدم.
- می خواهی يا نه؟ منو کشتی که .
بغلم کرد.
- نه عزيزم نرو. مطمئنی.
گفتم آره بابا جان. قرصم می خورم.
باورش نشده بود برای همين منو که می بوسيد و نوازش می کرد. انگشتم می کرد. انگشت کردن عصبيم می کنه. آخ و اوخم بلند شد. کيرشو با دست گرفتم و ماليدم به سوراخم. ايندفعه رفتم روش. کيرشو گرفتم تو دستم و نشستم روش. دردناک بود. چون اولا مدتی بود سکس نداشتم. بعدم خيلی گنده و شق بود.
- آخ درد اومد. صورتم جمع شده بود. از نگاهش فهميدم ترسيده. يعنی که من باکره بودم و ... بيشتر نشستم. کمی بالا و پائين کردم. بازی. برگردوندم. تحملش تموم شده بود عرق می ريخت. افتاد روم. حالت حيوانی. بالا و پائين می رفت. منم آخ و اوخ می کردم.
در گوشم گفت: تو رو خدا اون چشما رو ببند. منو کشتی. و من بستم. احساس می کردم رد کيرش تو کسم می مونه. داشت آبش در ميومد. ديگه می فهميدم. در آورد. به پهلو خوابوندم. از پهلو کرد توش. اينطوری حال برای اون بيشتر بود و درد برای من زياد تر. آخ و ناله های جفتمون زياد شده بود. افتاده بودم به چرت گفتن.
- بريز توش ديگه آخ منو کشتی. و اونم می گفت : آخ تنگی تنگی. می خوامت با تمام وجودم. می خوامت. و بعد محکم توم نگه اش داشت. فشارم می داد. آب داغش تو کسم منفجر شد. بی حال شده بودم. تا صبح تو بغلش خوابيدم. راحت راحت

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#12 | Posted: 14 Mar 2010 07:08
سه بوم و یک هوا

(داستان هفتم سعید)
فردا بعد از 15 روز بهار میخواد از هند برگرده.
صبح که بیدار شدم و یک نگاه به دور و برم انداختم. دیدن وای چه قدر خونه کثیف و بهم ریزه، بالاخره یک تکونی به خودم دادم و شروع کردم به جمع و جور کردن.
نیم ساعتی نگذشته بود که زنگ خونه صداش در اومد. جواب آیفون و که دادم دیدم بهنازِ، آخ جون خدا برام رسونده بود. از روزی که بهار با دوستاش رفته بودن هند بهناز هم رفته بود ویلای یکی از دوستاش به عشق و صفا.
بهناز اومد تو بعد از سلام احوال پرسی، گفت: چیه خیلی بی حالی ؟ گفتم اصلا حال ندارم میخواستم خونه رو جمع جور کنم.
گفت ناراحت نباش الان با هم تمام کارها رو انجام میدیم.
شاید یک دو ماهی میشد که اصلا با بهناز رابطه نداشتم. وقتی بهناز رفت که لباسها شو عوض کنه میخواستم برم بهش بگم قبل از اینکه کار رو شروع کنیم بیا یکم شیطنت کنیم اما خوب حالش و نداشتم، منصرف شدم.
بهناز که اومد بیرون دیدم یک دامن خیلی کوتاه قرمز با یک تاپ سفید نازک تنش کرده. نه اصلا امروز قرار نبود که من کار کنم باز تحریک شدم که برم رو کار بهناز بجای خونه. اما دیدم نخیر بهناز خانوم خیلی سریع به کارخونه مشغول شد و جایی برای عمل من نموند. منم سرم و به کار بند کردم که شاید این حال و هوس هم از سرم خارج بشه.
همین طور که بهناز کار میکرد و خم و راست میشد. کامل زیر باسن سفیدش از زیر دامن بیرون می یومد و دل من و به تاپ تاپ مینداخت.
یک دو ساعتی کار کردیم و این کوچولی شیطون هم اصلا دست از شیطنت بر نداشت و همش دنبال لنگ و پاچه بهناز بدو بدومیکرد.
بهناز من و صدا کرد، گفت: اگه کار اونجا تموم شده بیا اینجا تو آشپزخانه کمک من. وقتی رفتم دیدم خانم همون دامنم در آوردن و با یک شورت تور لا باسنی شیر آب و روی زمین باز کرده و داره زمین و دیوارها رو تمیز میکنه از سر تا پاش هم آب میچکید.
بهناز گفت همین طور منو نگاه نکن بیا یخچال و جابجا کن میخوام پشتشو بشورم.
بالاخره کارها تموم شد و بهناز خانم اجازه استراحت و صادر کرد و با هم رفتیم روی مبل نشستیم. ( یادم رفت بگم منم از صبح فقط با یک مایو تو خونه بودم، چون همه لباس زیرهام کثیف بود.)
بهناز جلوی من نشسته بود، پاهاش و از هم باز کرده بود و بند شورتش افتاده بود لای بهشتش و دوتا گل برگهاشم هر کدوم از یک طرف بیرون زده بود.
بهناز گفت میخوای. گفتم آره. گفت اول بیا یکم شونه هام وماساژ بده بعد همش مال تو.
روی زمین دراز کشید منم شورتم و در آوردم و روی پشتش نشستم. همین که مخلفاتم به پشتش بر خورد کرد یک آه بلند کشید و گفت لختی؟
گفتم آره و شروع به ماساژ دادن کردم و آرام تاپ شو از تنش بیرون کشیدم و دستهام و از زیر بغلش بردم جلو و سینه هاش و گرفتم. خیلی خسته بودم و نمیتونستم حرکات سریع انجام بدم ولی خوب از طرف دیگه هم دو هفته ای میشد که جائی رو آب یاری نکرده بودم و خیلی آتیشی بودم.
آقا کوچولوم جای خودش و پیدا کرد و لای چاک باسن بهناز به استراحت کردن مشغول شد.
بهناز با شیطنت گفت: سعید مثل اینکه این دو هفته خانمی چیزی نیاوردی خونه.
منم یکم خودم و طلب کار گرفتم و گفتم آخه تا حالا شما کی دیدین من کسی رو بیارم یا با کس دیگه باشم.
بهناز گفت همین الان نگاه کن چطوری داری به یک خانم متشخص تجاوز میکنی.
منم خندیدم گفتم چه خانم سر و چیز بسته ای هم هست.
مثل اینکه دیگه بهناز نمیتونست خودشو نگه داره، خودش و زیر من چرخوند،
و آقای من گرفت و کرد تو دهنش.
باورکنید همون اول میخواست آبم بیاد اما خوب جلوی خودم گرفتم.
اون مال منو میخورد و منم سینه ها شو میمالوندم. آرام از تو دهنش در آوردم و به بهناز گفتم این تحمل این لیسیدنهای تو رو نداره. خودمو کشیدم پائین و با دست دروازه بهشتش و باز کردم، کمی لیسش زدم و زبونم و تا جائی که میشد توش فروکردم. بهناز با آخرین توانی که داشت خودش و جمع میکرد و کمرش و بالا پائین میداد. منم با دست و زبان با چوچولش بازی میکردم. دیگه بهناز به آه ناله افتاده بود و میگفت بکن، سعید دلم میخواد، زود بکن که الان منفجر میشم. بلند شدم و گذاشتم رو در ورودیش و فشار دادم تو. سریع سر خورد و رفت تو، بهناز از من بیشتر کمرش و تکون میداد، سینه هاشو براش میلیسیدم و میخوردم. اونم فقط آه آه میکردم با بهشتش این منو مک میزد. این دفعه دیگه نشد جلوشو بگیرم و آبم با فشار ریخت توی بهناز، با فریاد گفت آخ سوختم، آیییی بازم بریز، داغ داغ، میخوام، هنوز میخوام، فشار بده.
انگار نه انگار که خالی شده بودم. همین طور سیخ ایستاده بود و تلنبه میزد. بهنازم ول کن نبود و خودش و به من فشار میداد. ده دقیقه دیگه ادامه داد من یک بار دیگه آبم اومد تا اینکه آخر اونم خالی شد انقدر ازش آب اومد که دیگه زد بیرون. آب هردومون قاطی شده بود و از توش زده بود بیرون. بهناز دستشو کشید روی بهشتش و آبها رو با دستاش مالید روی سینه هاش این بهترین کاریه که بهناز بعد از سکس دوست داره. میگه میخوام بعدش بدنم بوی سکس بده.
با بهناز رفتیم حمام و همدیگه رو شستیم آخراش که میخواستیم بیایم بیرون. بهناز بمن گفت سعید چند لحظه روی زمین دراز میکشی. منم تائید کردم و روی زمین دراز کشیدم.
بهناز هر کدوم از پاهاش و یک طرف بدن من گذاشت و ناگهان شیر آب شو باز کرد و با ادرارش تمام تن منو دوش گرفت. از این کارش هم ناراحت شدم و هم چندشم شد هم اینکه دیدن این صحنه از زیر برام خیلی جذاب بود. تا اومدم به خودم تکونی بدم کمی آب روی بهشتش ریخت و روی دهان من نشست.
دیگه حالم داشت بهم میخورد ولی به روی بهناز نیاوردم. کمی که خودش و به من مالوند بلند شد و خندید.
گفتم این چه کاری بود ؟ بهناز گفت این کاری بود که همیشه بابای بهار دوست داشت که من روش بشاشم و از این کار من لذت میبرد. بعدش هم برام میلیسید.
بابا این پدر زن ما هم عجب کس لیسی بوده. اینجوریش و ندیده بودیم.
در همین حال بودیم و داشتیم با هم شوخی میکردیم که صدای کسی اومد.
خوب که گوش دادم دیدم آه صدای مهشاد. گفت آقا سعید کجائید. من نفسم تو گلوم مونده بود، به بهناز اشاره کردم چکار کنیم گفت جوابش و بده بعدش توبرو بیرون و به یک بهانه از خونه ببرش بیرون، بعدش من از توی حمام بیرون میام.
لای در حمام و باز کردم گفتم: من تو حمامم مهشاد، الان میام.
اونم از همه جا بیخبر که مامانش اینجاست، گفت سلام، اگه کمک میخواین بیام. من که میدونستم اون منظورش چیه ولی خوب مامانش نفهمید. سریع گفتم نه کاری نداشتم اومدم یک دوش گرفتم کارم تمومه دارم میام بیرون.
بهناز آرام و بی صدا توی حمام ایستاده بود و من حوله رو دور خودم گرفتم و اومدم بیرون.
دیدم مهشاد توی آشپزخونس. سلام کردم و گفتم تو چطوری اومدی تو.
گفت: با کلیدی که تو جاکفشی بود. ( آخه ما همیشه کلید و اونجا میزاریم )
مهشاد اومد جلو و دستش و گذاشت روی کوچولو من و گفت رفته بودی برای فردا آمادش کنی.
گفتم نه از صبح کار میکردم رفتم یک دوش بگیرم.
مهشاد داشت با دستاش شیطونی میکرد و دیگه دستش زیر حولم بود. واقعا بد جور گیر کرده بودم یکی تو حمام و یکی هم اینجا. به مهشاد گفتم: لباسهات و در نیار که من خیلی گرسنم، با هم بریم بیرون یک چیزی بخوریم.
گفت: نه مرسی من توی راه چیزی خوردم. شما برو من توی خونه استراحت میکنم.
گفتم نه باور کن این چند روز انقدر که تنها غذا خوردم اشتهام کور شده. بالاخره راضیش کردم که باهم بریم بیرون. سریع لباسهام و پوشیدم. ( جلوی چشای مهشاد مثل این گشنه ها اومده بود ایستاده بود من و نگاه میکرد ) با هم رفتیم بیرون.
رفت و برگشت مون یک ساعتی زمان برد، توی راه برگشت مهشاد گفت: سعید جان خیلی دلم چیز میخواد واسه همین زود تر اومدم که باهم باشیم. منم خندیدم و گفتم باشه خونه که رفتیم خوب حالت و سر جاش میارم. ولی خوب مهشاد نمیدونست که بهناز خونه منتظر ماست.
وارد خونه که شدیم همون پشت در مهشاد دکمه های مانتوشو باز کرد. منم تمام بدنم عرق کرده بود و استرس داشتم که الان همه چیز لو میره. مهشاد معمولا زیر مانتو هیچی تنش نمیکرد. همینکه اومد مانتوشو در بیاره، بهناز اومد جلو و سلام کرد. جلوی مانتو مهشاد باز بود و سینه هاش دیده میشد. مهشاد گفت مامان شما کی اومدین. اونم گفت الان چند دقیقه ای میشه. تو چرا اینجوری هستی. اونم یک نگاه به خودش کرد، سریع جلوی مانتوشو بست و گفت آخ یادم نبود زیرش چیزی تنم نیست.
منم با بهناز سلام و احوال پرسی کردم و مثلا ندیدمش و تقریبا همه چیز به خوبی گذشت.
مهشاد رفت توی آشپزخانه که برای مامنش غذا درست کنه، بهناز اومد جای من و گفت: با مهشاد هم بعله. منم خودم و به اون راه زدم و گفتم چی بعله.
اونم خیلی با شیطنت گفت اونم پیشت خوابیده. گفتم نه بابا این حرفا چیه،
گفت پس چرا از در که اومد تو داشت خودش و لخت میکرد.
گفتم بابا من چمیدونم خودش که گفت، یادش نبود زیرش چیزی تنش نیست.
بهناز گفت در هر صورت اگه اونم بعله نوش جانت باشه لیاقتش و داری. بعدم خندهای کرد و رفت پیش مهشاد.
رفتم تو نهار خوری دیدم بهناز نشسته و مهشاد هم داشت میز و براش میچید. مهشاد همون استریچی که اون روز به من داده بود و پاش کرده بود که هم برای من یاد آوری باشه هم اینکه باسن بزرگش و اون بهشتش و نمایانتر کنه با لا تنه هم که یک دوبنده پوشیده بود که اگه نمیپوشید بهتر بود.
بهناز هم از موقعیت استفاده کرد و گفت میبینی آقا سعید دخترام هر کدوم از اون یکی دیگه خوشگل تر و خواستنی ترن. منم گفتم بر منکرش لعنت بالاخره دخترای شمان.
یک لبخندیهم بهش زدم.
بهناز با اون سینه هایی که تکون خوردنش از زیر لباس کاملا دیده میشد اومد جلو گفت: ببخشید خیلی گرمم، فکر میکنم گرما زده شدم، اگه لباسم مناسب نیست برم عوضش کنم.
منم گفتم نه مهشاد جان راحت باش شما هم مثل بهاری برای من فرقی نمیکنه.
بهنازم باز با شیطونی گفت: نه عزیزم راحت باش اگه اینها هم اذیتت میکنه در بیار، و بعدشم یک چشمک به من زد. این بهناز خیلی داشت شیطونی میکرد و پیش خودم گفتم بزار حالش و بگیرم.
رو کردم به مهشاد و گفتم از مامانت یاد بگیر که با مایو دو تیکه با دامادش میره توی آب.
مهشادم روش و کرد به مامانش و گفت. مامان سعید راست میگه ؟
بهنازم خیلی راحت گفت آره دامادم غریبه که نیست.
مهشادم گفت پس چرا اینجا اون طوری راه نمیری. بهنازم از جاش پاشد و رفت.
و بعد از چند دقیقه با یکی از لباس خواب های بهار اومد. همینکه دیدمش آقا کوچیکه بلند شد. وای چه خواستنی شده بود. واقعا این لباس چیه که از صد تا بدن لخت بیشتر تحریک میکنه. وقتی اومد جلو مهشاد گفت مامان خانم راحت باشین.
بهنازم گفت از این راحتتر نمیشه.
منم جریانات و که اینجوری دیدم و این دوتا رو هم میشناختم که الان با لج بازی باهم هر دوشون خودشون و لخت میکنن. با خودم فکر کردم که بهتر هرچه سریعتر صحنه رو ترک کنم و گفتم من خستم میرم بخوابم. واقعا خسته هم بودم و همین که سرم و گذاشتم خوابم برد. از خواب که بیدار شدم دیدم هوا تاریک شده معلوم بود که چند ساعتی خوابیدم. اومدم بیرون دیدم بعله بهناز خانم که هنوز همون لباس تنشه و مهشاد هم رفته لباسشو عوض کرده و یک لباسی پوشیده که یک عَلم نه صد عَلم و از جای خودش بلندمیکرد. من بد بختم بین این دو تا گیر کرده بودیم که نه میشد حالی بکنیم نه اینکه میشد چشامون رو ببندیم که این ها رو نبینیم.
این آقا کوچولو هم که هی از اون زیر سرک میکشید و اعلام موجودیت میکرد.
هر کدومشون یک جوری راه میرفتن که دیگه طاقتم داشت سر میومد و میخواستم هر دوشو نو...... ولی خوب نمیشد، اصلا نمیشد این کار و کرد.
بالاخره تا آخر شب تحمل کردم و شام خوردیم و بهناز که از صبح خیلی خسته بود رفت خوابید و منم کمک مهشاد کردم که میزو جمع کرد و رفتم که زودتر بخوابم که فردا صبح زود بهار میومد.
لباس هامو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم که خیلی آرام صدای در اومد، روم و که برگردوندم دیدم مهشاد جلوم ایستاده و داره لباس خوابش و از تنش درمیاره.
خیلی آرام اومد روی من نشست صداش در نمیومد. وقتی نشست دقیقا بهشتش و گذاشت روی کوچولوی من، خیلی داغ بود. من زیر بودم اون رو و احساس کردم دوست داره تمام کار دستش باشه، واسه همین آرام منتظر بودم تا ببینم اون چکار میکنه.
چند دقیقه ای خودش و به من مالید و منم با دست سینه هاش و میمالیدم. با اینکه صبح سکس به اون سختی رو داشتم اما به خاطر تحریکهایی که شده بودم پر پر بودم و این کوچولو هم سفت سفت و کلفت شده بود. بعد از چند دقیقه خیلی آرام طوری که حتی صدای نفس های مهشاد هم شنیده نمیشد اون ارضاء شد، از روی من بلند شد، من و بوسید، و رفت.
من بدبخت هم که این همه توی کف مونده بودم با یک عَلم دراز تنها موندم.
کمی این شونه اون شونه شدم دیدم نه نمیشه از جام بلند شدم و رفتم جای بهناز اون هم همه جلو عقبش و انداخته بود بیرون و مثل خرس خوابیده بود.
منم به تختم برگشتم و دو تا مشت توی سر این کوچیکه بدبخت زدم و به زور اون و خوابوندم، بعدش هم خودم خوابیدم.
صبح زود با زحمت زیاد پا شدم و رفتم دنبال بهار.
توی فرودگاه وقتی بهار اومد، دیدم یک کت و شلوار سفید پوشیده که سینه هاش از بالا و بهشتش از پائین زده بود بیرون که بادیدنش دلم برای مردهای دیگه که اونجا بودن سوخت که این لعبت و میبینن و دستشون بهش نمیرسه.
وقتی اومد جلو همچی بوسش کردم و به خودم چسبوندمش که صدای دوستاش در اومد گفتن بابا یک ساعت دیگه صبر کن به خونه برسی.
تا اون موقع اصلا چشم به دوستاش نیوفتاده بود انقدر که خود بهار جذاب شده بود. بعد از سلام و خوش آمد گویی به همشون اومدیم تو ماشین نشستیم و روبه خونه حرکت کردیم. هیچ کدوم ار دوستهای بهار ازش سر نبودن و بهار از همشون هم قشنگتر بود و هم جذاب تر.
به بهار گفتم الحق که خیلی قشنگی. در جوابم یکی از دوستاش گفت همین قشنگی نزدیک بود کار دستش بده. دیدم بهار برگشت و یک اخمی به دوستش کرد.
اونجا به روش نیاوردم ولی بعد از اینکه دوستاش و پیاده کردیم. ازش پرسیدم جریان چی بود. ( ما با هم نداریم و هیچ وقت به هم دروغ نمیگیم. شاید یک مطلبی رو اصلا نگیم ولی دروغ نه )
بهار گفت هیچی ما رفته بودیم استخر هتل یک مرده ای چند دفعه اومد پیشنهاد داد منم هی ردش کردم. اونم رفت اما وقتی رفتم توی رختکن اونم خودش و انداخت توی رختکن و من و که لخت بودم و گرفت تو بغلش و میخواست کارش و بکنه که بچه ها دیده بودن، نگهبان و صدا زده بودن ماجرا بخیر گذشت.
توی دلم خیلی ناراحت شدم ولی خوب به رو نیاوردم. آخه این که تقصیر کار نبوده، دست خودشم نیست که اینهمه جذاب. چون بهار من و از این فکر در بیاره پرسید تو چه خبر مامان اومد خونه، من نبودم خوش گذشت. به علامت مثبت با سر جوابش و دادم و دیگه براش توضیح ندادم.
بالاخره رسیدیم خونه و هنوز بهناز و مهشاد خواب بودن ما هم بی سر صدا رفتیم روی کار کلی حال کردیم، ولی خوب آخر پر سر صدا شد و بعد از اینکه خالی شدم دیدم بهناز و مهشاد دارن به در میزنن.
از روی بهار اومدم کنار و روی تخت دراز کشیدم و روی خودم و پوشوندم. بهارم به اونها گفت بیاین تو.
اونها که اومدن تو بهار همون طور لخت از جاش بلند شد و با مامانش و مهشاد روبوسی کرد. بعدش همین طور که برامون از سفرش تعریف میکرد لباس خوابش و تنش کرد کنار تخت نشست.
بهناز و مهشاد هم انگار نه انگارکه من اون زیر لختم نشستن کنارش و به حرفاش گوش میکردن. بعد از چند دقیقه گفتم شما اینجا راحتین؟
بهناز گفت ما که راحتیم ولی اگه تو ناراحتی کسی باهات کاری نداره تو هم که کارت و کردی پاش و برو بیرون.
منم گفتم پس هرکی دید پای خودش و همینطور که اونها پشتشون به من بود پاشدم و رفتم حمام و ظهر و شب هم دو بار دیگه یک سری به بهشت بهار زدم.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#13 | Posted: 14 Mar 2010 07:14
شاهین

شاهين يك ماه بود كه برگشته بود من خيلي خوشحال بودم الان سه سال بود كه من شاهين رو نديده بودم وقتي كه اونا ميرفتن تهران من دوم راهنمايي بودم شاهين هم يك سال از من بزرگتر بود حالا ديگه من يه دختر دبيرستاني بودم سال سوم و از نگاهاي يواشكي شاهين خيلي خوشم ميومد پدر بزرگاي ما با يكي از دوستاشون به نام فتاح توي جوونيشون يه زمين بزرگ خريده بودن و توي اون سه تا خونه ساخته بودن و يه كوچه بن بست وسط اين سه تا خونه بود خونه ما وشاهين روبه روي هم بود و خونه آقا فتاح ته كوچه براي كوچه يه در گذاشته بودن كه هيچ كس ديگه نتونه بياد توي كوچه پسر هاي آقا فتاح همه رفته بودن خارج و آقا فتاح رو هم برده بودن خونه آقا فتاح هميشه خالي بود باباي شاهين يه ميني بوس داشت كه توي كوچه پارك ميكرد اون وقتا من و شاهين ميرفتيم روي ميني بوس و ميپريديم توي خونه اقا فتاح توي زير زمين هميشه چيزهايي پيدا ميكرديم كه خيلي برامون جالب بود حالا همه اون خاطرات برام زنده ميشد ولي ميدونستم كه ديگه نميتونيم بريم روي ميني بوس و بپريم توي خونه آقا فتاح شاهين خيلي خوشگل شده بود ولي هنوز شيطون بود انگار نه انگار كه ما هر دو تامون بزرگ شديم مثل قديم با من شوخي ميكرد و با هم بازي ميكرديم ولي بازي ها مون فرق كرده بود با هم ورق بازي ميكرديم و بعضي وقتها هم برام فال ورق ميگرفت ولي با همه اين صميميت وقتي فكر ميكرد من هواسم نيست خيلي منو ديد ميزد و من هم خيلي خوشم ميومد هر وقت برام فال ميگرفت ميگفت يه پسري هست كه خيلي نگات ميكنه و بعد با شوخي ميگفت برات دام پهن كرده مواظب باش و من ميخنديدم هر وقت كه از مدرسه ميو مدم خونه ميدونستم كه يا مامان شاهين اونجاس يا مامان من خونه شاهين ايناس منم هميشه با خوشحالي ميومدم خونه وقتي كه مامان شاهين خونه ما بود من ميومدم روي تراس و منتظر شاهين ميشدم تا ميومد توي كوچه اول بالا رو نگاه ميكرد و من ميگفتم شاهين ناهار اونم ميخنديد و به جاي خونه خودشون ميومد توي خونه ما اون وقتا توي بچه هاي مدرسه مد شده بود كه ميومدن و فيلم هاي سكسي كه يواشكي ديده بودن براي هم تعريف ميكردن اما بعد فهميدم كه همه اون تعريف ها دروغ بود چون توي تمام فيلم هاي سكسي كه تعريف ميكردن بعد از كلي بوسيدن زنا و مردا ميرفتن زير پتو ولي بعد فهميدم كه يا فيلما سكسي نبودن يا بچه ها دروغ ميگفتن يكي از اين فيلم ها رو هم يكي از دوستام برام آورده بود كه ميگفت فيلم سكسيه ولي وقتي كه ديدم فقط توي اون فيلم مرد و زنه هم ديگر رو ميبوسيدن و وقتي مرده لباساي زنه رو ميخواست در بياره سانسور ميشد چند وقت بود كه اون فيلم رو قايم كرده بودم تا وقت بشه كه بتونم ببينم تا اين كه اون روز مامانم اينا ميخواستن برن خونه يكي از اقوام كه توي يكي از شهراي نزديك بود و دو سه ساعتي با شهر ما فاصله داشت مامان شاهين هم ناهار رو توي خونه ما خوردن و رفتن بعد ديدم كه باباي شاهين اومد و با مامانش رفتن تقريبا ساعت سه بعد از ظهر بود كه مامان و بابام رفتن بيرون و من به بهانه درس خوندن موندم توي خونه تا اونا رفتن فيلم رو گذاشتم وقتي صحنه هاي بوسيدنشون رو ميديدم همه بدنم ميلرزيد ولي تا به قسمت اصلي ميرسيد سانسور ميشد منم هي گشتم تا يه جاي بهتر پيدا كنم ولي بهترين جايي كه ديدم صحنه اي بود كه مرده داشت سينه زنه رو ميماليد ولي بعد صبح شد و فيلم رفت يه جاي ديگه خيلي شهوتي شده بودم چون حتي اين صحنه ها رو هم تا اون موقع نديده بودم فيلم رو قايم كردم و اومدم توي تراس ديدم شاهين داره ميني بوس باباش رو تميز ميكنه رفتم كه كمكش كنم شاهين يه شلوار گرم كن نازك پاش بود منم يه شلوار استرج و يه پيرهن يه كلاه گذاشتم روي سرم كه مثلا حجابم رو حفظ كنم آخه كوچه ما توي يه كوچه ديگه بود و هيچ كس داخل اون كوچه نميومد به همين خاطر هم مانتو تنم نكردم به شاهين گفتم كمك نميخواي گفت خسته ميشي گفتم عيب نداره و رفتم تو گفتم مامانت اينا كجا رفتن گفت رفتن مهموني شب ميان گفتم خوب بايد چي كار كنم اونم گفت دارم شيشه ها رو دستمال ميكشم فقط چند تا شيشه جولو مونده بود دستمال ميكشيد و بعد پرده هاي ميني بوس رو ميكشيد مشغول كار شدم شاهين در حين كار خيلي منو نگاه ميكرد و هي اتفاقي به من ميخورد يه دفعه حس كردم كه خيلي دوست دارم مثل توي فيلم من رو ببوسه داشتم يه شيشه رو پاك ميكردم اونم اومد که صندلي رو تميز كنه بدنش ميخورد به بدنم يه دفعه همين طوري كه من روم به شيشه بود دستش رو آورد و دستمال دست من رو گرفت و گفت اينجا كثيفه و خودش شروع كرد به پاك كردن من مونده بودم بين شيشه و شاهين همه بدن شاهين به بدنم ميخورد داغ شده بودم اونم فهميده بود صدام در نميومد دلم ميخواست همين طوري بمونيم يه كم ازم فاصله گرفت ترسيدم كه بره يه كم اومدم عقب دوباره بدنامون به هم خورد توي همون حالت پرده شيشه رو هم كشيد وقتي داشت پرده رو ميكشيد بيشتر به هم ميخورديم ديگه كاملا سفتيه كيرش رو روي باسنم حس ميكردم خودم رو بيشتر به عقب متمايل كردم وقتي پرده شيشه تموم شد دستش رو كه مياورد پايين آروم از روي دلم دستش رو رد كرد طوري كه كف دستش به دلم ميخورد تا اين كه درست رو پهلوم دستش رو نگه داشت و با حالتي كه معلوم بود نفسش در نمياد گفت تموم شد گفتم خوب و بيشتر خودم رو بهش فشار دادم دستش رو روي پهلوم فشار داد منم كه ديگه داشتم ميلرزيدم دستم رو گذاشتم روي دستش يه دفعه ديدم خودش رو به من چسبوند و دستش رو دور من حلقه كرد كاملا توي بغلش بودم گردنم رو بوسيد و گفت مهسا از اون سالا تا حالا خيلي فرق كردي گفتم خوب شدم يا بد شدم گفت دوستت دارم و گردنم رو بوسيد حس كردم لباش گلوله آتيشه كه گردنم رو ميسوزونه دستاش رو گذاشت روي سينه هام و سينه هام رو ميماليد و گردنم رو ميبوسيد و مرتب ميگفت مهسا دوستت دارم ولي من از فرط شهوت نميتونستم حرف بزنم داشتم توي آسمونها پرواز ميكردم دستش رو آورد پايين و گذاشت روي كسم ديگه نفسم داشت بند ميومد حالا كيرش رو گذاشته بود لاي پاهام و من داشتم گرميه كيرش رو حس ميكردم يه دفعه ازم فاصله گرفت و منو به سمت خودش برگردوند لباش رو گذاشت روي لبام همون چيزي كه منتظرش بودم وقتي زبونش رو گذاشت لاي لبم لبام از هم باز شد و شاهين با همه وجودش هواي دهنم رو مكيذ حس كردم يه چيزي از ته دلم شايد درست از توي كسم با نفس شاهين بيرون ميومد حس خيلي عجيبي بود لبام رو با آرومي ميمكيد و زبونش رو روي زبونم ميلغزوند و كيرش رو روي كسم فشار ميداد ديگه همه بدنم بي حس شده بود يه چيزي از داخلم داشت منو ميلرزوند و من رو خالي ميكرد نميدونم چي بود ولي ديگه نميتونستم بمونم حس كردم كه بايد برم يه جايي پيدا كنم و بخوابم همه بدنم ميلرزيد زود ازش جدا شدم گفتم شاهين بسه ديگه و با سرعت اومدم توي خونه و روي كاناپه دراز كشيدم حس عجيبي داشتم يه خلسه كه خيلي لذت بخش بود نميدونم چقدر توي اون حال بودم ولي با صداي مادرم كه ميگفت برو توي اطاق خودت از خواب بيدار شدم و رفتم توي اطاق خودم خوابيدم فقط ميدونستم كه شورتم خيس شده دستم رو زدم به شلوارم ديدم شلوارم هم يه كم نمناكه شايد باورتون نشه ولي تا سه روز بعد نگران بودم كه نكنه حامله بشم تا اين كه وسط بحث فيلم هاي سكسي تازه فهميدم كه براي حامله شدن چه شرايطي بايد وجود داشته باشه
اين اولين رابطه سكسي من بود كه با شاهين تجربه كردم بعد از اون يك سال من و شاهين با هم رابط داشتيم تا اين كه من دانشگاه قبول شدم و اومدم تهران الان هم بعضي وقتها به من سر ميزنه آخه اون هم سربازيش تهرانه اگه خوشتون نيو مده باشه به خاطر اينه كه توي اين رابطه هردومون بي تجربه بوديم منتظر داستانهاي من و شاهين باشيد

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#14 | Posted: 24 Mar 2010 10:14
داستان سک من و لیلا

-----------------------------------------------------------------------------

این داستانی که میخوام براتون بگم اولین سکس من با لیلا است ای ماجرا برمی گرده به سال 1385یعنی دقیقأ وقتی که من 17 ساله بودم خب برم سر اصل ماجرا تابستان اون سال بود که لیلا{دختری با چشمای قهواهای سینهایی که تو دنیا تکن و یک کون درشت ودر ضمن 18 سالش هم هست} با مامان و باباش امده بودن به شهر ما برای دیدن اقوام من تا اون موقع اصلأ حتی فکر سکس با لیلا رو هم نمی کردم تا اینکه اونا شب اومدن خونه ما از قرار معلوم نمی دونم لیلا چه گهی {بعدأدلیل توحینمو میفهمین}خورده بود که سرش {ای بی تربیت}درد می کرد از همون وقتی که اومدن خونیه ما رفته بود تو حیاط نشسته بود منم که دلم براش سوخت رفتم بهش گفتم که بره تو اتاق من بخوابه {اخه خونه ما 2 طبقه که من طبقه بالا یک اتاق دارم}اونم که سرش خیلی درد می کرد بدون تشکر پا شدورفت ما هم رفتیم نشستیم وشروع کردیم به پاستور بازی تقریبأ ساعت 5/12 بود که همه رفته بودن واسه خواب منم که اصلأ حواسم نبود که لیلا تو اتاقم بی خیال رفتم تو اتاق که یدفعه یک صحنه دیدم که نزدیک بود از حال برم لیلا مانتوشو دراورده بود و رو تخت من دراز کشیده بود یک تاپ سرمه ای تنش بود که تا بالای نافش رفته بود بالا با یک شلوارک {به جون خودم الان که تا دارم اینو می نویسم کیرم داره میترکه} من که یک 5 دقیقه ای همینجوری داشتم نگاهش میکردم دیگه نتونستم طاقت بیارم رفتم کنارش و اروم دستمو گذاشتم روی سینحاش طوری که بیدار نشه بعد شروع کردم به مالیدن سینحاش و اون غرق یک خواب ناز بود کمکم به خودم جرأت دادم و دستمو گذاشتم رو کسش واییییییی نمیدونی چه لذتی داشت همون موقع ابم امود و ریخت رو لباسش ولی هنوز جرأت نکرده بودم که بیدارش کنم ولی چون می دونستم که موقعه ای که بیدار بشه میدونه کار من بوده واسه همین دلو زدم به دریا و بیدارش کردم وقتی دید من کنارش خوابیدم یه لحظه جا خورد ولی سریع خودشو جمعجور کرد من که خیلی حشری بودم بهش گفتم لیلا امشبو همینجا بخواب منتظر هر جوابی بودم به جز لبخند اون با اینکارش منو دیوونم کرد سریع دستمو گذاشتم دور گردنش شروع کردم به لب گرفتن وای انگار که دنیا رو بهم داده باشن لباش عین تنور گرم بود همونجوری که داشتم لباشو میخوردم دستمو گذاشتم رو شکمشو کمکم شروع کردم به رفتن به سوی دره ی زیبایی وقتی دستمو گذاشتم رو کسش دیدم جلو شلوارش کامل خیس شده بهش گفتم بابا تو که از من حشری تری خندیدو گفت پس چی فکر کردی بعد بهش گفتم اجازه هست گفت شما صاحب اختیارین منم سریع شلوارو شرتو همه رو دراوردم و کسی روکه تا حالا هیشکی ندیده دیدم {میگن خواندن کی شود مانند دیدن}کسشو تازه همون روز تیغ زده بود وقتی دست گذاشتم رو کسش دیگه داشتم می مردم که شروع کردم به مالیدن کسش وای که چه لحظاتی بود بعد از چند دقیقه دیدم دسته منو گرفته داره فشار میده به کسش منم دلم نیومد حالشو بگیرم واسه همین کمک کردم که ارضا بشه که یکدفعه تنش لرزیدو اخ واوفش تموم شد بعدبی مرام گفت من دیگه برم تا بیدار نشدن گفتم اخه کیرم تو کونت پس ما چی خندید گفتم نخند باید بخوریش گفت من تا حالا کیر هیشکیو تو دهنم نکردم گفتم مگه تا حالا با کسی سکس داشتی گفت اون موقعه ای که تو به سکس میگفتی سک سک من داشتم حال می کردم من گفتم خلاصه من سرم نمی شه یا باید کیرمو بکنم تو کونت یا باید بخوریش اونم گزینه ی2رو انتخاب کرده کیر منو گرفت تودستش شروع کرد به مالیدن بعد از چند دقیقه کردش تو دهنش {وجدانأ نمیتونم این لحظه رو توصیف کنم } هنوز به 2 دقیقه نشده بود که ابم اومد کیرمو سریع اوردم بیرون بعد ابم ریخت روی لباسش گفت حالا من چه کار کنم منم خندیدمو اون پا شد رفت پایین این اولین سکس من باهاش بود ولی بعد از اون من 3بار دیگه باهاش سکس داشتم که تونستم به عنوان اولین نفر به کونش راه پیدا کنم منتظر داستان بعدی من با لیلا باشین
     
#15 | Posted: 24 Mar 2010 10:18
داستان سکس با پسر خاله

--------------------------------------------------------------------------------------------


این ماجرایی كه می خوام براتون تعریف كنم مربوط به 11 سال پیش می شه. اون موقع من 18 سال داشتم. ایام عید بود. عید همه خونه ی مادربزرگم دعوت داشتیم. من شب قبلش رفتم اونجا كه بمونم تا فردا كه همه میان. اتفاقاً پسرخالم هم اون شب اومد اونجا. نمی دونم چرا، اما به شدت نسبت به این پسر خالم، آرمان، احساس علاقه و عشق می كردم، اما هیچوقت جرأت نداشتم كه بهش بروز بدم، آخه می ترسیدم. ما اون شب توی یك اتاق خواب با هم خوابیدیم. اون رو تخت و من روی زمین. همین جوری سرحرف رو باز كردم راجع به عشق. ازش پرسیدم اگه آدم كسی رو دوست داشته باشه ولی نتونه بهش بگه باید چیكار كنه؟ اونم گفت كه باید حتما بهش بگی تنها راهش اینه. منم دلم رو به دریا زدم و بهش گفتم كه دوستش دارم و عاشقشم. عكس العملش همونی بود كه حدس می زدم.عصبانی شد و كلی نصیحتم كرد و آخر سر هم گفت كه در مورد این موضوع با هیچ كس و هیچ جا صحبت نكنم و خودم هم آن را فراموش كنم. از این موضوع 2 ماهی گذشت. من خودم رو جایی كه آرمان بود آفتابی نمی كردم. خالم، مادر آرمان، به شدت منو دوست داشت و من هم اونو خیلی دوست داشتم. واسه همین تمام سه ماه تابستون رو اكثراً می رفتم خونه شون. ضمناً من همیشه پیش خالم و شوهرش و دخترخاله كوچیكم می خوابیدم. اون شب خالم گفت كه دیگه باید برم اتاق خواب پسرخالم بخوابم. منم كه از خدا خواسته، رفتم. شب را من روی تخت و آرمان روی زمین خوابید. برای من بودن با عشقم توی یك اتاق و تنفس با اون هم ارزش داشت. از ترس اینكه نكنه بازم از دستم ناراحت بشه رو تخت خوابیدم طاق باز و بیصدا. زیرچشمی نیگاش كردم دیدم پشتش به منه و انگار كه خوابه. منم بر حسب عادتی كه داشتم دمر شدم و با دست و پای باز خوابیدم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود كه احساس كردم داره جابجا می شه. از ترس جرأت نكردم تكون بخورم كه یهو دیدم اومد بالای تخت و با لباس روی من خوابید. وای خدای من آرزوم داشت رنگ واقعیت به خودش می گرفت. تكون نمی خوردم و فقط داشتم از وجودش روی خودم نهایت لذت رو می بردم. خوابید روم، به خودم جرأت دادم و كونم رو تكون دادم. كیرشو احساس كردم كه سفت و بزرگ و بزرگتر می شد. بعد چند دقیقه رفت پایین و منم با خیال راحت و در اوج لذت خوابیدم. بعد از این ماجرا 2 بار دیگه به همین صورت باهام حال كرد. اما در تیر ماه همون سال بود كه تیر خلاص رو شلیك كرد. شب باهم تو اتاق تنها كه شدیم به من گفت: منو مشت و مال میدی؟ منم گفتم آره. دمرو خوابید، منم رو پشتش نشستم و ماساژش می دادم. كم كم برگشت و منو بغل كرد و كلی ازم لب گرفت. بعد منو لیس زد. بهم گفت دهنتو باز كن و چشماتو ببند و كیرشو كرد تو دهنم. منم كه بلد نبودم چیكار كنم و هی گازش می گرفتم اونم هی آه و ناله می كرد. بعدش منو دمرو خوابوند و با سوراخم بازی كرد. نمی دونم چرا ولی خیلی تحریك شده بودم و هیجان شهوت داشت منو می كشت. منو چرب كرد و به كیرش كاندوم زد و یواش گذاشتش دم سوراخ من. نمی دونم برای اولین بار چه حسی داشتم فقط خیلی اذیت شدم. ولی اون خیلی با مهارت كیرشو یواش یواش تا دسته فرو كرد تو. یادش به خیر، من داشتم می مردم ولی اون كیف می كرد تا اینكه كم كم دردش كم شد و منم لذت بردم. هردو در اوج لذت بودیم كه یهو حركاتش رو دیوانه وار تند كرد و با یه ضربه ی محكم و یه ناله ی محكمتر بی حركت خوابید رو من و من احساس كردم كه آبش اومد و ریخت تو كاندوم. منم از زور ضربات آخرش كه خیلی محكم بود یهو آبم فوران كرد و ریخت رو تشك. فردا صبح خیلی مهربون و بهتر از قبل با من برخورد كرد و خیلی هم به من ابراز عشق و علاقه کرد. همون روز هم منو برد بیرون و برام كلی هدیه وكادو خرید و برام خرج كرد. منم بهش گفتم كه دوستش دارم و هر وقت كه بخواد می تونه از من لذت ببره. تقریباً یك ماه بعد یعنی تو مرداد ماه باز ما با هم تو اتاقش تنها شدیم. در مرداد ماه بود که من و آرمان بازم در یک شب زیبای تابستانی با هم تنها شدیم. البته من اون روز رو خیلی خوب سپری کرده بودم و فقط هم آغوشی با اون رو کم داشتم. شب همه برای خواب به بستر پناه بردن من هم به اتاق آرمان رفتم. اینبار رفتم پیشش و منهم روی زمین خوابیدم. خودم رو سفت و محکم به آغوشش چسبوندم و از گرمای نفسش نهایت لذت رو می بردم. اونم منو بو می کرد و بوس می کرد و زیر گوشم زمزمه می کرد: من تو را آسان نیاوردم به دست... بعد یه مدت که دیگه همه خواب بودن کارو شروع کرد. اول کلی از رو لباس با هم حال کردیم. بعدش بلند شد و گفت که لباسشو دربیارم خودشم لباس منو در آورد و هردو لخت لخت در بغل هم آرام گرفتیم. شروع کرد به خوردن من از بالا تا پایین. همه جام رو خورد و تمومم کرد. از شدت هیجان داشتم می مردمیهو بلند شد. من جاخوردم، دیدم رفت از تو یخچال یه بستنی کیم آورد گذاشت رو تنم و شروع کرد به خوردن. یه کمش رو هم ریخت رو کیر کلفتش و به من گفت که بخورمش.این خوشمزه ترین بستنی کیری بود که تو عمرم می خوردم. اون شب بهترین شب تو تمام زندگی من بود،چون آرمان بلایی سرم آورد که لذتش همیشه زیر زبونمه و برام قابل احساس. اول گفت که بشینم رو کیرش و کلی تلنبه زد. بعد به پهلو خوابوندم و منو وحشیانه کرد. بعدش دمر خوابوندم و افتاد روم و بیرحمانه منو گایید. آخر سر هم منو فرقونی خوابوند و پاهام رو گذاشت رو شونش و با تمام وجودش منو گایید. چه گاییدنی از زور شهوت و لذت حتی نمی تونستم داد بزنم فقط یواش ناله می کردم که گویا بیشتر تحریک می شد. وقتی با شدت زیاد بهم ضربه میزد احساس می کردم که کیرش داره از چشمم میاد بیرون. وای خدای من چه لحظات شیرین و فراموش نشدنی. دو سه باری آبش اومد و منم فکر کنم همین طور. نمیدونم اون شب کی خوابم برد فقط می دونم فردا نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم در حالی که از زور دادن دیشبش اصلا توان راه رفتن هم نداشتم. بعد از ظهر که آرمان اومد خونه بازم برای من کادو خریده بود که مایه تعجب همه شده بود. البته همه این رو به پای صمیمیت پسرخاله ها می ذاشتن. ما تا شش هفت سال بعد هم همین برنامه رو داشتیم. حتی بعضی مواقع اون منو خبر می کرد که پاشو بیا دلم برات تنگ شده منهم می فهمیدم که دولش برام تنگ شده و می رفتم خونشون. ما هر جا که به هم می رسیدیم باید شیطونیمون رو می کردیم. خونه ی هرکدوم از فامیل که می رفتیم هم برنامه مون به راه بود. بعضی وقت ها که همه ی فامیل دسته جمعی می خوابیدن، هم ما پیش هم می خوابیدیم و من یواشی بهش پشت می کردم و می خوابیدم، اونم بی سر و صدا کارش رو انجام می داد. این جریان ادامه داشت تا وقتیکه من کم کم احساس کردم که به سکس دوطرفه نیاز دارم، یعنی هم بدم و هم بکنم. اما وقتی که بهش اینو گفتم کلی باهام دعوا کرد و فقط برام ساک زد و گذاشت لاپایی باهاش حال کنم. منم خیلی بهم برخورد و یهو باهاش قهر کردم و همین آغازی بود بر پایان چندین سال عشق و زندگی من و آرمان. همه متوجه اختلافات ما شده بودند ولی من جوری برخورد کردم که فکر کردند ما مشکل مالی با هم داریم. جوری شد که مدتها خونه ی خاله م که خیلی دوستش داشتم نرفتم، و یا مواقعی می رفتم که اون نباشه. فکر می کنم تو عروسی داداشش بود که با هم آشتی کردیم. البته دروغ چرا، اگه الان هم بهم پیشنهادی بده من قبول می کنم چون کیر کلفت و ردیفی داره. بعد از اون ماجرا منم خیلی تغییر کردم. شاید به تلافی آرمان بود که بیشتر می خواستم بکنم. دو یا سه مورد پیش اومد که فقط دادم، اونم واقعاً خیلی عالی بودن و نمی شد ازشون گذشت
     
#16 | Posted: 26 Mar 2010 16:23
برادر شوهر
از خيلي وقت پيش دلم ميخواست که من رو بکنه ولي هيچ وقت جرات نمي کردم که بهش بگم که بيا يه حالي با هم بکنيم. هر دفعه که ميرفت حموم من ميرفتم و از سوراخ در نگاهش ميکردم، ولي خوب ديگه درست و حسابي معلوم نبود. ولي تا يه لحظه کيرش رو ميديم آن قدر حشري ميشدم که ميرفتم و با بالا و پايين کردن دستم رو کسم خودم رو ارگاسم ميکردم. پيش خودم گفتم که چي؟ من بايد يه کاري کنم که بياد و من رو به بگا بده. ولي هر چي فکر ميکردم، کمتر به نتيجه ميرسيدم. تصميم گرفتم که يه بار يه دوربين بذارم تو حموم که حداقل يه کم بتونم درست و حسابي ببينمش. براي همين رفتم و يه وبکم از يکي از دوستام گرفتم و يه جوري آن رو تو حموم گذاشتم که وقتي زير آب وايسه من بتونم کيرش رو ببينم، سيمش رو هم از بالاي در رد کردم و آوردم تو اتاقم و وصلش کردم به کامپيوترم. حميد آمد خونه. جلو رفتم و يه بوسش کردم و گفتم تا تو يه سر بري دوش بگيري و بياي من هم غذا رو برات گرم ميکنم. اون هم رفت حموم.
من هم با کس پريدم پشت کامپيوترم و روشنش کردم. واي، باورم نمیشد که اين قد کيرش کوچيک باشه ولي البته کيرش خواب بودا.
نميدونم که چي شد که يه دفعه کيرش شرو کرد به بزرگ شدن. معلوم نبود برا چي، ولي کيرش شق شده بود. من هم کم کم داشتم حشري ميشدم. کيرش رو که کاملا شق شده بود گرفته بود تو دستش. يه کم شامپو برداشت و ريخت رو کيرش، ميخواست جلق بزنه. من هم که اين قدر حشري شده بودم که ديگه نميتونستم خودم رو کنترل کنم.
پيش خودم گفتم که الان خيلي حشريه، من ميتونم از اين حشري بودنش استفاده کنم و برم تو حموم و کارم رو انجام بدم. براي همين رفتم پشت در و در زدم. لاي در رو باز کرد و کلش رو از لاي در آورد بيرون و گفت چي ميگي بابا؟
گفتم ميتونم بيام تو؟ اولش خيلي تعجب کرده بود ولي بعد از ۳-۴ ثانيه، گفت بفرماييد. من هم که از خدا خواسته لباسم رو در آوردم و با شرت و کرست وارد حموم شدم. تا کيرش رو ديدم با دهنم پريدم روش. کيري که همیشه آرزوش رو داشتم الان تو دهنمه. بردمش زير آب، آخه دوربين اونجا بود و من هم ميخواستم يه فيلم يادگاري از اين ماجرا داشته باشيم. کيرش رو خيلي سريع تو دهنم جلو و عقب ميکردم. اون هم از خدا خواسته داشت آه آه ميکرد. من هم از آه آه کردن اون خيلي حشري شده بودم. براي همين کيرش رو از تو دهنم درآوردم و سرش رو هل دادم رو کسم. اون هم رفت پايين و شروع کرد به ليسيدن کسم.
آه که چه حالي ميداد. تا اون موقع هيچ کسي اين کار رو برام نکرده بود. خيلي حال ميداد. داشتم ارگاسم ميشدم براي همين سرش رو گرفتم و از رو کسم کشيدم کنار و خوابيدم رو زمين. اون هم بدون مقدمه خودش رو پرت کرد رو من کيره کوچيکش رو گذاشت رو کسم. و چند با کشيد روش. من هم که خيلي حشري شده بودم کيرش رو با دستم گرفتم و کردم تو سوراخم. اولش يه داد بلند کشيدم. آخه خيلي درد گرفت ولي بعد فريادم به آه آه تبديل شده بود. تا اون موقع اين قد حال نکرده بودم. بعد از چند دقيقه که ديگه سرعتش رو خيلي زياد کرده بود، احساس کردم دارم ارگاسم ميشم. با يه آه بلند کيرش رو از تو کسم کشيد بيرون و آب کيرش رو ريخت رو پستونام. من هم که هنوز ارگاسم نشده بودم با دستام آبکيرش رو کشيدم رو پستونام و صورتم.و سرش رو با دستم بردم نزديک کسم.اون هم فهميد که من هنوز ارگاسم نشدم، برای همين شروع کرد به خوردن کسم. بعد از چند دقيقه لاس زدن و آه آه من ارگاسم شدم. بعد بلند شدیم خودمون رو شستيم و رفتيم بيرون. بعد از چند روز فيلمی که اون روز گرفته بودم رو به حميد نشون دادم. اون هم بعد از زدن يه تو گوشی به من اون رو پاک کرد.
فرستنده: فائزه

.......داستان فوق ممکن است حقیقت یا حاصل تخیلات نویسنده باشد ..........

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#17 | Posted: 28 Mar 2010 19:10
دختر دايي (مژده):

خاطره‌ای که می خوام تعريف کنم بر می گرده به 4 سال پيش و دختر داييم مژده ما از بچگی باهم بازی می کرديم و بين تمام دختر داييهام با اون از همه راحت تر بودم اون روز خانواده ما و داييم اينا خونه مادر بزرگم بوديم و و از قرار معلوم طبق قرار قبلی مادرم اينا و ديگران صبح زود رفتن بهشت زهرا من هم که مثل هميشه گفتم خونه می مونم و می خوابم و مژده هم به بهانه‌ی داداش کوچيکش که شير خوره بود موند خونه بعد از اينکه 1 ساعت از رفتنشون گذشت من نشستم پای ويدئو و نگاه کردن فيلمی که از دوستم گرفته بودم و مخفيانه با خودم به اونجا اورده بودم، يه فيلم سکسی بود و من در حال نگاه کردن بودم که مژده وارد اتاق شد و از ترسم تلويزيون رو خاموش کردم و خودم رو زدم به اون راه مژده گفت چی‌ می ديدی من هم بايد ببينم من اول چرت پرت گفتم ولی اون گفت که داشته 5 دقيقه دزدکی من رو ميديده و از اين جور فيلم ها هم خوشش مياد من هم از خدا خواسته فيلم رو گذاشتم و دو تايی نشستيم به ديدن هر چند دقيقه يکبار من زير چشمی اون رو نگاه می کردم انگار واقعا خوشش می اومد چون هم اب از لب ولوچش را افتاده بود و هم با دقت نگاه می کرد من ازش پرسيد تا حالا از اين کارها کردی گفت اره يک بار با پسر همسايمون گفتم چی کار کردی گفت هيچی فقط من مال اون رو خوردم اونهم مال من رو اينجا بود که من رگ شيطنتم بالا زد و گفتم حالا چی دوست داری يک کمی با هم از اين کارا بکنيم مژده گفت بدم نمياد ولی زياد نه من گفتم باشه شروع کردم به دست زدن به سينه‌هاش ولی خيلی کوچيک بود بعد لباسشو در اوردم و سر سينهژ‌هاشو شردع کردم به ليسیدن و اومدم پايين و شکمشو ليس زدمو دامنشو کشيدم پايين و از روی شرتش کسش رو ماليدم و شرتشرو تا دم زانوش کشيدم پايين و کس کوچلوي سفيدش رو ديدم براش قشنک ليس زدم و زبونم رو لای کسش فشار می دادم و معلوم بود داره خيلی خوشش مياد چند دقيقه ای داشتم اين کار رو می کردم و کارم رو تمام کردم و کشيدم عقب فهميد حالا نوبت اونه اول گردنم رو بوس کرد بعد پيراهنم رو در اورد و بعد گرمکن که پام بو کشيد پايين و از رو شرتم کيرم رو که کاملا شق شده بود می‌ماليد بعد شرتم رو کشيد پايين و اول سر کيرم رو کمی مک زد و بعد اروم اروم تمام کيرم رو وارد دهانش کرد و خيلی حرفه ای ساک می زد و من هم با دستم حرکت سرش رو تنظيم می کردم بهش گفتم تا حالا با کسی از کون حال کردی گفت نه فقط فقط ساک زدم گفتم می خواهی ببينی چه مزه ای داره اول کمی منمن کرد و گفت نه ولی من گفتم حالا بگذار حال کنيم می بينی چه حالی ميده و قبول کرد من رفتم سراغ يخچال و قوطی کرم رو آوردم پرسيد کرم برای چيه گفتم آوردم کمی روان شه زياد دردت نياد گفت مگه درد داره گفتم نه زياد ولی لذتش به دردش می ارزه با انگشتم يه کم کرم به دم سوراخش ماليدم و آروم اروم انگشتم رو کردم تو سوراخش اول می خنديد و می گفت کرم خنکه و قلقلکش مياد من تو دلم گفتم اولش می خندي اميدوارم آخرش گريه نکنی و کمی هم کرم به سر کير خودم ماليدم سر کيرم رو به سوراخش رسوندم بهش گفتم کونت رو تا جای که می تونی بده بالا و من هم سر کيرم رو کردم تو کونش يکی کم كه فشار آورم گفت درش بيار درد داره و من هم کشيدم بيرون دوباره کرم رو به سوراخش ماليدمو حسابی چربش کردم اين بار کيرم رو کردم تو دوباره گفت خيلی درد داره ولي اين بار توجه نکردم و بهش گفتم اولش درد داره و کيرم رو فشار دادم تو معلوم بود حسابی دردش اومده بود و وقتی تمام کيرم رو کردم تو کونش جيغ کشيد و با لشتی که جلوش بو گاز گرفت و وقتی من شروع به عقب وجلو کردن کردم ديکه انگار اصلا احساس درد نمی کرد و خيلی خوشش اومده بود و می گفت باز هم فشار بده و حرکت من تند تر وتند تر می شد و صدای اه اه مژده هم منو حشريتر می کرد يهو احساس کردم داره اب مياد و کيرم رو ار سوراخ مژده كشيدم بيرون و کيرم رو گذاشتم روی کونش و آبم رو ريختم رو کمرش و بعد ولو شدم روی زمين و بعد به مژده گفتم بلند شو با هم بريم حمام و کمکش کردم و بردمش حمام و با هم دوش گرفتيم و کمی هم زير دوش با هم حال کرديم و وقتی از حمام بيرون اومديم بهش گفتم مژده خانوم حال داد؟ يک لبخندی زد و گفت گمشو دارم از کون درد می ميرم و جفتمون زديم زير خنده و حالا هر وقت مژده رو می بينم و مي‌خوام اذيتش کنم ميگم باز هم از کون دوست داری حال کنی می خنده و به شوخی منو ميزنه. بين خودمون باشه 5 ، 6 بار ديگه با مژده ازکون حال کردم اون هيچ وقت به من نه نميگه

...............................

با تو سرسبزی از ایثار سیه پوشان است

ای مسلط دستت از خون شهیدان سرخ است
     
#18 | Posted: 11 Apr 2010 19:12
صابر و زن داداش

اسم من صابره این ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به دو سال پیش اون موقع من 22 سالم بود اوج جوانی و زیباییم بود و دور وبرم پر بود از دوست دخترهای جورواجور و هر روز را با یکی از اونا بودم ولی تا اون روز از هیچ دختری خوشم نیومده بود تا اینکه مادرم یه روز گفت که واسی داداشم یه دختره خوب پیدا کرده والحق خم که خوب مالی پیدا کرده بود بطوری که اقا ما تو همون نگاه اول یه دل نه صد دل نه بلکه صد هزار دل عاشق این این زن داداش آینده مون شدیم و همون موقع هم با توجه به شناختی که ار خود جلبم داشتم می دونستم که این خانمه چه زن داداشم بشه وچه نشه رو باید بکنم و میکردم خلاصه کارا رو براه شدو این عشق ما اومد بغل گوش ما وزن داداشم شد که الهی فداش شم یه مدت گذشت وعشق من به این زن داداش روز بروز بیشتر میشد اها تا یادم نرفته بگم داداش عزیز بنده خلافکار تشریف داشتن و خاتم عزیزترش از این موضوع بی اطلاع تا اینکه بعده چن ماه زندگی سراسر شوروعشق آقایون پلیس که ایشالله قربون همش بشم ودشتشون درد نکنه ودرد وبلاشون بخوره تو این سرمن این اق داداش ما رو گرفتن و انداختن تو حلفدونی و زن داداش هم که تاره فهمیده بود که شوهر جونش خلافکار بوده می خواست خونه زندگیشو رها کنه و بره خونه باباش ولی با صحبتهای مامان خوبم و دیگر اطرافیون که تو الان باید خودتو نشون بدی وپشتیبان شوهرت باشی واین سری حرفها مخ این کفتر سفید منو زدن و نزاشتن بره و این رز منم قرار شد تا آزادی اق داداش سر خونه زندیگش بمونه و بعده آزادی شوهرش ازش تعهد بگیره که دیگه خلاف نکنه و قسمت جالب داستان اینجا بود که قرار شد من خونه داداشم بمونم و شب هم همونجا بخوابم تا بقول مامانم بتونم تو یه محیط آرومتر خودمو واسه کنکور آماده کنم ولی من خودمو واسه یه عملیات بزرگ داشتم آماده می کردم
خلاصه منو کتابام رفتیم خونه داداشی باورم نمیشد که می تونم با نگارم شبای زیادی رو تنها باشم واز همون موقع با توجه بقدرتی که در خودم برای برقراری ارتباط سکس با جنس مخلالف میدیدم میدونستم داداشم خونه خراب خواهد شد چند روز بدون اینکه اتفاقی بیفته گذشت تا اینکه گفتم این جوری نمیشه ومن هم باید از یه جایی شروع میکردم از اتاقی که بهم داده بود اومدم بیرون دیدم داره کتاب میخونه گفتم نگار جون زیاد نخون سوادت تموم میشه گفت پروفسور میام از شما قرض میگیرم اینم بگم زن داداشم نگار 6ماه از من کوچیکتر بود القصه ما کم کم سر حرف وانداختیم که یهو گفت صابر جان جون من یکم بیشتر بفکر درسات باشو به این دوست دختراتم بگو که کمتر زنگ بزنن اینجا گفتم اول بگو بینم از کجا میدونی که خیلی واسه من عزیزی گفت والله فکر نکنم کسی بجز دوست دخترات واسه تو عزیز باشه که من حرفشو قطع کردم وگفتم نگار جان من تو دنیا فقط ار یه دختر خوشم میاد که متاسفانه و دیگه ادامه ندادم گفت چه جالب بقیشو بگو گفتم اصلا هم جالب نیست چون اون الان شوهر کرده گفت خوب بگو گفتم بقیشو شب بهت میگم بزا برم یه وودکا بگیرم شب همه چیو بهت میگم که ناراحت شد وگفت کوفت بخوری مگه تو هم از اینچیا میخوری گفتم نه ولی هر وقت که یاد اون عشقم میافتم باید بخورم آخه راحتم میکنه خلاصه مخشو زدم و رفتم یه وودکا گرفتم وسریع اومدم خونه شب که شد صداش کردم واوردمش تو اتاقم گفتم میخوری گفت تو عمرم لب نزدم منم تو اون لحظه بغیر از اون نمی خواستم به چیزی فکر کنم لامپ اتاقو خاموش کردم که اون ختدید و گفت دیوونه لامپ وچرا خاموش میکنی بهش گفتم ببین نگار جان جون مادرت کاری به این کارا نداشته تو فقط امشب قراره بشینی و حرفای منو گوش کنی پس دیگه ضد حال نزن اونم قبول کرد و دیگه هیچی نگفت بعد بهش گفتم حالا که نمی خوری لااقل واسم بریز اونم همین کارو کرد وای که چه حالی میداد انگار تو آسمونا بودم همین طور که واسم می ریخت و من میخوردم شروع کردم به تعریف داستان عاشقانم و اونم با تمام وجود رفته بود تو نخ داستان من و منم همه حرفهایی که تو دلم بود را داشتم میگفتم و اون هم داشت گوش میداد دیگه تقریبا مست شده بودم هم از هم صحبتی اون و هم از وودکا که بهم گفت صابر جان چرا باهاش صحبت نمیکنی گفتم آخه روم نمیشه گفت تو که خیلی از این حرفا پرو تری گفتم نه نگارم این بار قضیه فرق میکنه که باز گفت بنظر من هیچم فرق نمی کنه اگه من به جای تو باشم میرم و همه حرفامو بهش میگم تا اینو گفت جرات بیشتری پیدا کردم و دلمو زدم به دریا یه کم جلوتر رفتم حالا دیگه بهش چسپیده بودم و خیلی آروم بهش گفتم نگار جان راستشو بخوای اون عشق من تویی که دیدم یهو رنگش پرید و با صدای لرزون گفت صابر جان تو الان حالت خوب نیست متوجه نیستی چی داری میگی گفتم نه به خدا حالم خیلی هم خوبه من خیلی وقت بود که می خواستم این حرفا رو بهت بگم و جلو دهنشو گرفتم و همه حرفامو از اول تا آخر براش گفتم اینبار رودررو و مستقیم همین طور که حرفامو می گفتم گریه میکردم و اونم داشت با من گریه میکرد دستمو به آرومی بردم حلقه کردم دور گردنش و آخرین قطره اشکی که داشت از چشای آشمونیش میچکید رو لیسیدم و خیلی یواش لبم رو گذاشتم رو لباش و گفتم حالا اگه تو هم منومی خوای ببوس دیدم نمی بوسه گفتم تا لب نگیری من هم نمی گیرم وای انگار تو بهشت بودم دیدم آروم کنج لبمو بوسید وای خدای من داشتم از هرم لبش می سوختم همونجوری که دستم حلقه بود دور گردنش دوتایمون به پهلو جوری که صورتامون به طرف هم بود خوابیدیم کف اتاق بهش گفتم می خوام همین جوری تو بغلم بخوابی تا این حال از سرم بپره می خوام تو هوشیاری باهات حال کنم و چند لحظه بعد همون جا کف اتاق در حالی که یه دستم زیر سرش و یه دست دیگمو انداخته بودم روش هر دومون خوابیدیم بیدار که شدم دیدم ساعت4 صبح و گل زیبام هم تو بغلم خوابه آروم لبمو گذاشتم رو لبش دیدم از خواب نارش بیدار شد بهش گفتم اجازه میدی اونم با علامت سر تایید کرد بهش گفتم من تو رویام بارها با تو سکس کردم دلم می خواد الان که بهت رسیدم اون جوری که دلم می خواد این کارو بکنم اونم گفت من در اختیار توام ادامشو تو داستان بعدم بخونید

اول آروم نشستم و لبامو گذاشتم رو لباش و تا جایی که تونستم لباشو خوردم و ازش لب گرفتمو بهش لب دادم وای که چه لبای خوشمزه ای داشت اصلا دلم نمی خواست اونا رو ول کنم ولی بعد از کلی لب گرفتن رفتم سراغ گوشش و اونم تا جایی که میتونستم لیس زدم حالا دیگه کم کم داشت صداش در می اومد و همین منو بیشتر تحریکم میکرد همین جوری من خوردم و لذت میبردم تا اومدم پاینتر تا به سینه هاش رسیدم بعد از اینکه کمی از رو لباساش باهاشون بازی کردم بهش گفتم بلند شو می خوام لباساتو در بیارم و آروم تابشو از تنش در آوردم اخ که چه لذتی داشت در آوردن لباش کسی که مدتها بود تو آتیش عشقش و دیدن اون بدن ناز و ترنجش می سوختم
خلاصه بدنش همونجوری بود که تو رویاهام بود به همون سفیدی و لطافت و زیبایی تا سینه هاشو دیدم عین تشنه که مدتها آب نخورده بود شروع کردم به خوردنشون چقده هم لذیذ بودن بغلش کردم خوابوندمش روی تخت والان نخور کی بخور اونم دیگه تحریک شده بود و هر چی می خواست خودشو کنترل کنه نمی تونست و صداش بود که لحظه به لحظه بلند و بلند تر می شد و تقریبا دیگه داشت داد میزد و منم اومدم پاینتر تا رسیدم به نافش اونجا هم کمی مکث کردم کم کم رسیدم به شلوارکش دستمو بردم زیرش وای چه حرارتی پاهاشو دادم بالا و شلوار و شرتشو از پاش در آوردم یه بوسه زدم رو کوسش چه کوس تپل و گوشتی داشت چه چوجول ناز و مامانی
وای خدای من عین وحشی های کوس ندیده شروع کردم به خوردن که دیدم نگار با خنده گفت چته هول کردی آروم همش مال خودته
گفتم می دونم ولی می ترسم تموم بشه و شروع کردم به خوردن چه عطری داشت وای که تا آخر عمرم اون عطر اولیش تو مشامم می مونه چوجولش داغ داغ بود و فکر می کردم که تو کوسش چقدر داغه خلاصه من می خوردم با ولع هم می خوردم و صدای نگار هم دیگه تو اتاق پیچیده بود و یه ریز با صدای لرزون حرف میزد و منو به خوردن بیشتر بشویق میکرد: بخور بخور همشو بخور ایییییی صابر میخوام با کوس بیام تو دهنت
و من هم تند تند میخوردم و از اینکه اون خوشش اومده بود خوشحال بودم و همه تجاربی را که در طی این چند ساله به دست اورده بودم رو کوس نگارم داشتم پیاده میکردم و می دونستم اگر از سکس با من خوشش بیاد امکان اینیکه دفعات بعدی هم تو کار باشه زیاده
تو همین فکرا بودم که متوجه شدم داره ارضا میشه و بعده چن لحظه به نهایت لذت رسید و اورگاسم شد جاهامونو با هم عوض کردیم وآروم کیر شق کرده منو تو دهنش کرد و با مهارت عجیبی که فقط مخصوص خودش بود شروع کرد به خوردن واقعا تو کارش خبره بود بعد از چند دقیقه ساک زدن گفتم کافیه و به پشت خوابوندمش و کیرم رو که الان دیگه خیس خیس بود کردم تو کوسش اول یه اخ بلند گفت و بعد چشاشو بست و رفت تو حس هی اخ واوخ میکرد و معلوم بود خیلی لذت می بره چون هم کیر من به برکت خانمای دوست دخترم کلفت بود و هم اون چند وقت بود بواسطه زندان بودن آق داداشم از نعمت کیر محروم بود خلاصه من میکردم و با یه دستم رو چوجولشو مالش میدادم و با دشت دیگم سینشو اون شب تا صبح ما با هم سکس داشتیم صبح که شد هر دومون دیگه نای نفس کشیدنم نداشتشم چون دوتایمون چند بار ارضا شده بودیم نگار گفت صابر جان خیلی حال دادی و الان واقعا دوست دختراتو درک می کنم و میفهمم چرا اینقده خاطرتو می خوان واقعا تو کارت واردی گفتم
خانم خانما خجالتم میدین
گفت نه واقعا جدی میگم من که خیلی لذت بردم از این حرفش احساس غرور کردم چون واسه مرد خیلی مهمه که طرف جنسیش از سکس با اون اینقدر راضی باشه واز طرف دیگه دیگه مطمئن شدم که دفعات بعدی هم تو کار هست خلاصه تو بغل هم خوابیدیم تا ظهر
ظهر از خواب بیدار شدم یه دوش گرفتم از حموم که اومدم بیرون دیدم نگار هم از خواب بیدار شد. رفتم از بیرون ناهار گرفتم اوردم و ناهار رو با هم خوردیم بعد از ناهار رفتم خونه خودمون یه آمار دادم و سریع برگشتم و دوباره سکس وای از اون روز به بعد من و نگار عین زن و شوهر بودیم و شبها رو یه تخت تو بغل هم می خوابیدیم تا اینکه داداشم از زندان آزاد شد ولی بعد از اون هم ما باز با هم رابطه داریم و بهتون بگم اونا یه بچه دارن که مطمئنم که از منه چون نگار خودش هم میگه و در ضمن خیلی هم به من رفته و همه تو فامیل هم میگن ببینید که ..... چقدر به عموش رفته( اسم بچمو به دلایل امنیتی نمیگم)
در پایان باید بگم هنوز هم یه تار موی نگار را با تموم دنیا عوض نمی کنم و رابطه ما صرفا یه رابطه سکسی نیست و من اونو فقط واسه سکس نمی خوام و بخاطر اون با همه دوشت دخترام قطع رابطه کردم چون اون دوست نداشت من بغیر از اون مال کس دیگه باشم والان هم که دارم این داستان رو واسه شما می نویسم کنارمه چون داداشم رفته مسافرت و تازه داریم آماده می شیم واسه یه سکس دیگه
خوش باشین امیدوارم همیشه در کار و عشق و زندگی موفق باشین

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#19 | Posted: 13 Apr 2010 17:22 | Edited By: مدیر
عشق قدیمی

خونه داييم اينا خيلي بزرگ بود. يه خونه سه طبقه قديمي با ديواراي آجري. من عاشق اونجا بودم. هروقت مامانم ميرفت اونجا منم آويزونش ميشدم. از همون موقع ها بود که احساس کردم دوستش دارم. خيلي بچه بودم 5 يا 6 سال داشتم.
اونم 7 يا 8 ساله بود. تنها پسري که تو فاميل هميشه همراهم بود. تنها پسر فاميل که هميشه بين بقيه هوامو داشت. شايد چون زياد ميرفتم خونشون و منو از بقيه دخترا بيشتر ميديد باهام اينجوري بود. يه بار که رفته بوديم خونشون بهم گفت براي ديدن قطاربرقيش بريم تو اتاقش. اتاقش طبقه سوم بود. باهاش رفتم بالا.
ازم پرسيد تا حالا کسي به اونجات دست زده؟
گفتم نه.
گفت ميزاري من دست بزنم؟ نميدونم چي شد که قبول کردم.
شلوارمو با شرتم کشيد پايين شروع کرد ور رفتن با کسم.
گفت :حالا تو. بدون اينکه نظر منو بپرسه شلوارشو کشيد پايين. يه چيز دراز و بي قواره. تا اون موقع کير نديده بودم، به نظرم چيز بدرد نخور و اضافي اومد. يادمه که اون موقع خيلي از ريختش بدم اومد. هر کاري کرد دست به کيرش نزدم.(خوب حق بدين همش 5 سالم بود)
بهم گفت: چند شب پيش بابا مو ديدم داشت اينجاي مامانمو ليس ميزد. دوست دارم اين کارو بکنم. منم قبول کردم. دراز کشيدم و اون شروع کرد ليس زدن. يه حس خوبي داشتم. يه دفعه صداي مامانمو شنيدم که داشت صدام ميکرد. سريع پا شديم لباسامونو پوشيديم. جفتمون داشتيم از ترس ميلرزيديم. قطارشو گذاشت وسط اتاق و شروع کرد به توضيح دادن که مامانم اومد تو اتاق. يه نگاه کرد و گفت پاشو بريم خونه کار دارم.
بعد از اين جريان يه حس ديگه اي نسبت بيش داشتم. دلم ميخواست هميشه ببينمش. از اون به بعد ديگه موقعيتي پيش نيومد تا با هم تنها باشيم. هر چي بزرگتر شدم، محدود تر هم شدم. خيلي کم ميديدمش. شباي جمعه که همه جمع ميشديم خونه مادربزرگم اون ديگه نمي اومد. فاصله مون بيشتر و بيشتر شد. ولي من هميشه به ياد فرجام بودم. هميشه آرزو ميکردم که کاش مال من شه.
15 سالم که بود با علي رفيق شدم ، ادعاش ميشد دوستم داره. 3 سال باهاش رفيق بودم. تو اين سه سال بهش حتي اجازه ندادم بهم دست بزنه.
من مال اون نبودم. مال فرجام بودم. بلاخره يه روز به بهانه اينکه فرجام ، علي رو ببينه بهش زنگ زدم. بهم گفت دوست دختر داره. قرار شد 4تايي بريم بيرون. اون روز بهترين و بدترين روز زندگيم بود. هم خوشحال بودم که بعد عمري ميبينمش و هم دلم ميخواست حُرا دوست دخترش رو خفه کنم. اون روز بهم گفت هر وقت با علي مشکلي داشتم بهش زنگ بزنم تا کمکم کنه.
از اون به بعد هر روز بهش زنگ ميزدم. از خودش واسم ميگفت. اينکه از بچگيش حرا رو(دختر همسايشون بود) خيلي دوست داشته. اينکه بدون اون نميتونه زندگي کنه. و من فقط گوش ميکردم.
(البته اين وسطا کلي چرت و پرت و حرفاي خوارمادري بهم گفتيم و خنديديم) يه بار که بهش زنگ زدم بهم گفت حرا باهاش بهم زده. گريه ميکرد و حرف ميزد. دلم واسش ريش ريش شد. هر چقدر با حرا حرف زدم نشد که نشد.
فرجام هم بهم گفت که ديگه بهش زنگ نزنم. قاطي زده بودم. تحمل هيچي رو نداشتم حتي علي رو. باهاش بهم زدم. و بعد رفتم تو عالم هپروت. دلم واسش تنگ شده بود. بعد 2 ماه ديگه طاقت نياوردم بهش زنگ زدم. چقدر عوض شده بود. ريخته بود به هم. قاطي زده بود.
بهم گفت ميدونم دوستم داري ولي من نميتونم دوستت داشته باشم. عشق من فقط يه نفر بود که رفت. گفت هر موقع بخوام ميتونم بهش زنگ بزنم به شرطي که دوستش نداشته باشم. ولي من نميتونستم بعد اين همه سال فراموشش کنم. ديگه بهش زنگ نزدم. تا اينکه يه ماه پيش برام off زد و شماره گوشي ش رو بهم داد. بهش زنگ زدم.
من - : سلام حاجي چاکريم... (بچه بوده رفته مکه)
فرجام - : سلام خوبي شما
- هی ميگذره.
- چه خبرا نيستي ديگه
(نميخواستم بدونه هنوز دوستش دارم)
گفتم: سرمون با بروبچز گرمه. ميان ميرن. شمام بايد از اين به بعد وقت قبلي بگيري.
- پس واسه منم يه وقت بگير. بگو کي بيام.
(بچه پرو باز داره با من کل ميندازه)
- باشه هر وقت سرم خلوت بود بهت زنگ ميزنم.
- ببين کوچولو خودت داري شروع ميکني. يه کار نکن سر کل کل بيام بکنمت.
زدم زير خنده
– منکه از خدامه
( يه خصوصيت بدي که دارم اينکه سر هر چيزي با همه کل ميندازم. تا حالا هم خدايش خيلي هارو ضايع کردم. اينم بايد ضايع شه)
- خوب پس بهم زنگ بزن. منتظرم. اگه زنگ نزدي يعني کم آوردي. (شروع کرد خنديدن) فقط يادت باشه ترو تميز باشي وگرنه نميکنمت.
- خيالت راحت. بهت زنگ ميزنم. امري نيست.
- خدافظ کوچولو
...

شنبه بود. ساعت 9 از خواب پاشدم. ديدم ايول مامان اينا نيستن. نامه گذاشتن که ناهارو درست کن تا ساعت 2 خودمونو ميرسونيم. ديگه از اين بهتر نميشد. بهش زنگ زدم.
- سلام حاجي پايي...
- باز که تو زنگ زدي. ببين کوچولو منو 2 هفته گذاشتي سر کار. منم ديدم ازت خبري نيست رفتم کمرم رو جاي ديگه خالي کردم. الانم خستم ميخوام بخوابم.
- باشه بخواب ولي بدون که من زنگ زدم تو نيومدي. نتيجه اينکه تو کم آوردي.
- باز ميخواي کل کل کني؟ فرجام نيستم اگه تو رو نگام. من تا يک ساعت ديگه اونجام.
تق گوشي رو گذاشت.
سريع پريدم تو حموم. بعد از کلي تميز کاري اومدم بيرون و شروع کردم به آرايش کردن. بيشتر از جنده هاي ستارخان آرايش کردم. يه تاپ نيم تنه بندي بدون سوتين پوشيدم با يه شلوار برمودا. همه چي آماده بود. زنگو زد. درو واسش باز کردم. يه لحظه از ديدنم جا خورد. باورش نميشد من همون دختر ساده اي هستم که تا حالا تو فاميل حتي لباس آستين کوتاه نپوشيده بود.
- خوشگل شدي !
- بودم خبري نداشتي
- ببينم باس کفشامو در بيارم
-نه با همونا بيا تو اتاق و منو بکن. در بيار ديگه
اومد نشست رو مبل تو هال.
- خره پاشو برو تو اتاق من تا بيام.
- آخه ميدوني من خيلي کم اومدم خونتون. يه کم غريبي ميکنم.
- نترس موقع رفتن ديگه اين حس و نداري. زدم زير خنده.
دوتا ليوان شربت درست کردم بردم تو اتاق. نشسته بود رو تختم و داشت به ديوارا که تازه روشون نقاشي کشيده بودم نگاه ميکرد.
- پس هنرمندم هستي.
- آره ديگه. چي کار کنيم.
- البته منم هنرمندم. هنر ما اينکه دخترارو سريع و راحت بکنيم.
- خوش به حالم. اصلا واسه اين هنرته که گفتم بياي.
يه ليوان برداشت و شروع کرد به خوردن. هيچي نمي گفت. همش در و ديوار و نگاه ميکرد. خنديدم
- چبه؟ چرا اينجوري شدي
- دلم ميسوزه
- واسه چي؟
- تو تا حالا تجربه نداشتي. نمي خوام من اوني باشم که تجربه دارت کرده.
زدم زير خنده
- نترس. من يه همچين فکري نميکنم. تو هم بهتره اين فکرو نکني. راحت باش.
شربتش تموم شد. مال منم تقريبا تموم شد. ليوانارو گذاشتيم رو ميز. اون نشسته بود رو تختم. منم روبه روش رو صندلي کامپيوتر نشسته بودم. چند دقيقه هيشکي هيچي نگفت. يه جورايي هم ميترسيدم. هم خجالت ميکشيدم. خيلي ضايع بود. جفتمون سکوت کرده بوديم. خوب من نميدونستم بايد چي کار کرد.
- خوب؟ ببينم اومدي اينجا همش در و ديوارارو نگاه کن.
- ميگي چيکار کنم؟
براي چند لحظه قـُد بودنم رو گذاشتم کنار. خواستم تا وقتي اون پيشمه خودم باشم.
- ببين من هيچ تجربه اي ندارم. واقعا نميدونم بايد چيکار کنم.
- به من چه. تو صابخونه اي. من مهمونم. تو بايد شروع کني.
رفتم نشستم پيشش رو تخت. همونجور که نشسته بود خوابيد رو تخت. منم همونجور که نشسته بودم مايل شدم طرفش. دستمو گذاشتم رو سينش.
- چه بو گند سيگاري ميدي.اه، حالم بهم خورد ! (لعنت به تو دختر،واسه يه لحظه ام که شده دست از اين طرز حرف زدنت بردار)
- تو که بوي سيگارو دوست داشتي. تازه خودتم يه کم بوي سيگار ميدي.
خيره شدم تو چشاش. رنگشون عسلي بود. من عاشق اين چشما بودم. الان که مال من بودن بايد واسشون همه کاري ميکردم.
- نمي خواي بيا جلوتر؟
- ميدوني چرا اينجايي؟
- نه. چرا؟
- تو دوستم نداري. فقط به خاطر شهوت اينجايي. اومدي چون حشرت زده بالا...
- تو که ميدوني دوستت ندارم واسه چي گفتي بيام؟
- چون من دوستت دارم.
لبامو قفل کردم رو لباش. چقدر گرم بود. چقدر شيرين بود. داشتم از خوشي ميمردم. زبونشو ميکرد تو دهنم. لبامو مک ميزد. گاز ميگرفت. چقدر داغ بود. منو بغل کرده بود. همونطوري پاشد نشست. حالا من خوابيده بودم رو پاهاش. دولا شده بود روم. لبامو ميليسيد. رفت پايين تر. گردن مو مي بوسيد.
- پاشو. پزيشنمون اصلا خوب نيست.
بلند شدم نشستم رو تخت رو به روش.
- مثلا الان اين پزيشن خوبه؟ (زد زير خنده)
- نه ولي اين خوبه
آروم هلش دادم تا دراز بکشه. خودمم افتادم روش. حالا نوبت من بود. شروع کردم لباشو بوسيدن. زبونمو کردم تو دهنش و با زبونش بازي بازي کردم. آروم آروم رفتم پايين. گردنشو مي بوسيدم. مي ليسيدم. با دستام زير گوشاش رو نوازش ميکردم.(يه جا شنيدم اين کار خيلي به پسرا حال ميده) پا شدم روش نشستم. شروع کردم باز کردن دگمه هاي لباسش. موهاي بدنشو زده بود. پوست بدنش يه جورايي قشنگ بود. سبزه و با نمک. شروع کردم ليس زدن و بوس کردن بدنش. آروم نوک سينه هاشو با لبام فشار ميدادم.
- مثل اينکه خيلي فيلم سوپر ميبيني؟
- اگه بهت بگم تا حالا فيلم سوپر نديدم باورت ميشه. هر چي بلدم از داستاناي تو اینترنت ياد گرفتم.
- پس اینترنت بازم هستي.
رفتم پايين تر. ميخواستم کمربندشو باز کنم که با دستش دستامو گرفت و بلند شد نشست.
- حالا زوده فرجام کوچولو رو ببيني. من هنوز کار دارم.
- خوب پس پاشو بخواب روم.
خودشو کشيد کنار و من خوابيدم رو تخت. آروم خوابيد روم و دوباره شروع کرد لب گرفتن. از خوشي داشتم مي مردم. کيرش دقيقا لاي پاهام بود. از رو شلوار بزرگيشو احساس ميکردم. آروم آروم رفت پايين تر. تاپ رو زد بالا و از تنم در آورد.
- جان... شروع کرد به خورن
- همش مال تو. بخور. همشو بخور
داشتم ديوونه ميشدم. با دستاش سينه هامو محکم فشار ميداد. بعد نوک سينه مو گاز ميگرفت. داشتم از درد ميمردم ولي لذت داشت. حال ميداد.
بلند شد و تو چشام نگاه کرد.
- هر وقت ميديدمت سيخ ميکردم. دلم ميخواست سينه هاتو محکم گاز بگيرم.
- هر غلطي دلت ميخواد بکن. (با اين طرز حرف زدنم)
دوباره شروع کرد ليس زدن و گاز گرفتن. کم کم رفت پايين تر. زيپ شلوارمو کشيد پايين و شروع کرد در آوردن شلوارم. کمکش کردم تا شلوار خودشم در بياره. دوباره خوابيد روم. شروع کرد لب گرفتن. با يه دستش داشت کسمو ميمالوند. با دست ديگش يکي از سينه هامو فشار ميداد. داشتم مي مردم. همونجوري که روم بود شرتمو در آورد. رفت پايين و پاهامو انداخت رو شونه هاش.
- با اجازه
شروع کرد ليسيدن کسم. زبونشو لوله ميکرد و ميکرد تو. هر از گاهي چوچولامو گاز ميگرفت. مک ميزد. جيغم بلند شده بود. همه تنم داغ شده بود. تند تند زبونشو بالا و پايين ميکرد. تا اينکه ارضا شدم. اومد بالا و خوابيد روم. دوباره شروع کرد به لب گرفتن. هر دفعه که زبونشو مياورد تو دهنم کلي از آب دهنشو ميداد تو دهنم. آروم شرتشو در آورد و کيرشو گذاشت رو کسم.
- پاهات رو ببند تا بفهمي چه نعمتيه.
پاهامو بستم. يه کم کيرشو فشار داد. 2 ،3 سانت از کيرش تو کسم بود. آروم شروع کرد بالا و پايين کردن.
- حواست باشه. پارم نکني. وگرنه مجبور ميشي خودت منو بگيري.
بدون توجه به حرف من بالا و پايين کردن رو ادامه داد و کيرشو بيشتر فشار داد تو. ميدونستم واسه اذيت کردن من اين کارو کرده وگرنه حواسش خيلي جمع بود. بعد از يکم بالا و پايين رفتن کيرشو در آورد و نشست روم.
- حالا وقته شه که به فرجام کوچولو سلام کني.
کيرش کلفت و دراز بود. قطرش 4، 5 سانتي مي شد. ارتفاعشم بالاي 20 بود. زدم زير خنده.
- چيه. به چي ميخندي. کير به اين قشنگي نديدي؟
- ياد بچگي هام افتادم. اولين بار که کيرتو ديدم يادت مياد چقدر ازش بدم اومد.
- آره اونروز کلي حالمو گرفتي ولي الان بايد تلافي کني.
پا شدم تا بخوابه. رفتم پايين. کيرشو کرفتم تو دستم و شروع کردن تخماشو مالوندن
- اميدوارم تو دهنت جا شه. حواست باشه گاز بگيري از پشت جرت ميدم.
از نگاهم فهميده بود که ميخوام گازش بگيرم. وقتي تهديد ميکرد خيلي ترسناک مي شد. ترسيدم. اگه ميخواست ميتونست هر کاري بکنه. پس مثل بچه هاي خوب کيرشو کردم تو دهنم و آروم با لبام و زبونم شروع کردم به بالا و پايين کردن و ليسيدن کيرش. حالي ميداد.
کيرش داغ داغ بود. مک ميزدم. با زبونم تخماشو ميليسيدم. يه دفعه منو بلند کرد و دوباره خوابيد روم. شروع کرد خوردن سينه هام. همچين گاز ميگرفت که از درد جيغ ميزدم. اومد بالا و شروع کرد لب گرفتن. بعد پا شد نشست روم کيرش جلوي دهنم بود. کيرشو کرد تو دهنم و شروع کردم بازم واسش خوردن. کيرش تا ته حلقم رفته بود. هيچوقت اينقدر حال نکرده بودم. با زبونم با نوک کيرش بازي بازي ميکردم. لبامو روش ميکشيدم و مک ميزدم. يه دفعه کيرش داغ و بزرگتر شد. آبش اومد. همه شو خالي کرد تو دهنم. همشو خوردم. نميخواستم حتي يه قطره شو از دست بدم. حالي داد توصيف ناپذير. بعد آروم خوابيد روم. سرش رو سينه ام بود. با دستام سرشو نوازش کردم.
- فرجام خيلي دوستت دارم.
بعد از 5 دقيقه پاشد رفت دستشويي. بلند شدم يه شلوارک کوتاه با تاپ تنم کردم. رفتم براش ميوه آوردم. اومد لباساش رو پوشيد.
- خوب ديگه. دستت درد نکنه. حال داد. من ديگه برم.
- غلط کردي. اول بايد يه چيزي بخوري.
- خيلي بد دهني. يه روز سر همين موضوع جرت ميدم. کاري نداري؟
- سيکتير بابا. بشين يه چيز کوفت کن.( چقدر من پررو ام)
- خوبه الان داشتي زيرم دست و پا ميزدي. باشه، فقط دهنت رو ببند.
براش يه موز پوست کنم.
- دستت درد نکنه. منو ياد اون قديدما که کوچولو بوديم انداختي. دمت گرم. اما بدون دفعه اول و آخر، شايدم دوم و آخر بود. اومدم چون فقط ميخواستم يه بار ديگه بدنتو ببينم و روياي تموم نشدم رو تموم کنم. بعدشم لطف کن منو از زندگيت بنداز بيرون.
هيچي واسه گفتن نداشتم. اين پسر منو شکست داده بود. تنها پسري که تونست منو له کنه. پاشد. رفت کفشاشو پاش کنه.
- واسه حرکت آخر بزار قبل از رفتن ببوسمت.
بغلم کرد و لبامو بوسيد. با همه وجودم بوسيدمش. چقدر لباش شيرين بود.
- مرسي که اومدي
- تو مرسي که گفتي بيام. حال داد. خدافظ
- مراقب خودت باش
درو بستم. اشکام بدون اراده ميريختن. زير لب خوندم:
You can run , you can hide , but you can’t escape my love

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#20 | Posted: 13 Apr 2010 17:23
مهتاب
تازه بیست سالم شده بود که جنگ تموم شد و من که از منطقه برگشته بودم شروع کردم به درس خوندن. بعد از 6 ماه دیپلم گرفتم و چون درسم خیلی بد نبود با استفاده از سهمیه، دانشگاه قبول شدم. از کودکی به یکی ازدختر های فامیل علاقه داشتم. اون خواهر یکی از زن عمو هام بود. به اسم مهتاب. قبلا با هم همبازی بودیم اما نمی دونم یه هو چطور شد اواسط ترم دوم که تو دانشگاه کرمان درس میخوندم ،عموم زنگ زد که بیا عروسی داریم گفتم خوب مبارکه حالا عروسی کی هستش. با جواب عموم دیگه زندگی برام بی معنی شده بود. حتما حدس زدید آره مهتاب خانوم.
سر تون رو درد نیارم یه چند روزی هر فکری که بگید به سرم زد.
از خود کشی گرفته تا انتقام،اما با نصیحت های بهترین دوستم رضا که محرم اسرارم بود کمی آروم شدم. باورم نمی شد من خر خیال می کردم اون هم دوستم داره. البته به قول رضا شاید هم همینجور بوده. اخه من کسخل که بخاطر رعایت مسایل شرعی و این جور حرفها و خجالتهای بی مورد چیزی بهش نگفته بودم. فقط از نوع نگاههاش به دلم بود که دوستم داره،شاید باورتون نشه اما اون موقع ها اینقدر جوونها باهم راحت نبودن که عشقشون رو به هم بیان کنن یا لااقل قاطبه مردم اینجوری بودن. بگذریم. تصمیم گرفتم به عروسیش برم تا لااقل تو لباس عروسی ببینمش. تازه این شعر داشت برام معنا پیدامی کرد که ای کاروان اهسته ران ارام جانم میرود--وان دل که باخود داشتم با دل ستانم میرود
یه انگشتر براش خریدم که سر عقدبهش بدم. تو تمام عروسی دورادور نگاهش می کردم یه چادر قشنگ تمام صورت ماهش رو پوشونده بود. تودلم غوغایی بود اومده بودم مجلس ختم خودم. اینقدر تو افکار خودم غرق بودم که اصلا متوجه داماد نبودم یا اصلا برام اهمیتی نداشت تا اینکه صدام کردن بعد از فامیلهای درجه اول برم تو. وقتی نوبتم شد آشکارا می لرزیدم دستم رو دراز کردم جعبه انگشتری رو بدم بهش که زن عمو گفتش آقای مهندس ایمانیان یک انگشتری طلا ،با صدای زن عمو، مهتاب برخلاف عرف معمول چادرش رو از صورت زیباش بالا زدو گفت آقا امیر خجالت دادین مرسی.
من سحر شده بودم فقط نگاهش می کردم صورت مهتاب حالا با آرایش عروسی دیگه یک ماه کامل شده بود. یهو یه صدایی از نزدیکم گفت خانوم چادرت رو بنداز پایین. تازه متوجه داماد شدم ،یه ادم معمولی با موهای فر که ته ریشی هم داشت ولی از چشاش اصلا خوشم نیومد. بهر صورتی که بود اومدم بیرون دیدم زن عمو بدجوری تو نخ منه چون حرکاتم احتمالا بدجوری تابلو بود. البته ناگفته نزارم که من ارتباطم با عمو و زن عمو خیلی صمیمانه بود همیشه سالهای جنگ هروقت مرخصی میومدم اول یه سر به خونه اونها می زدم. واسه همینم هست که الان چاقو بهم بزنن خونم نمی یاد. از خودم اوقم میگیره چرا اخه یه اشاره کوچیک قبلابه زن عموم نکردم که...........
بگذریم از اون روزها شش سال سپری شد بعد ها زن عموم می گفت که اونها هم با ازدواج مهتاب موافق نبودن ولی فشار پدرش باعث شد و اینکه شب عروسی مهتاب، زن عمو همش به فکر من بوده. من رفت و امدم همچنان به خونه عمو ادامه داشت و حد اقل ماهی یک بار مهتاب رو اونجا می دیدم. دیگه اون ناراحتیهای اولیه فروکش کرده بود. من هم برای خودم کسی شده بودم و توی یکی از سازمانهای مهم دولتی مدیر بودم وبرو بیایی داشتم،تااینکه کم کم رابطه مهتاب با شوهرش بهم خورد و کار به طلاق و طلاق کشی رسید. اوایل زن عمو بخاطر حفظ آبروی خانواده شون چیزی بهم نگفت ولی وقتی قضایا برملاشد دلایل این مشکل رو پرسیدم که زن عمو گفت الان سالهاست که مهتاب داره با بد اخلاقیهای این مرد میسوزه و میسازه دیگه خسته شده. من گفتم خوب این موضوع راه حل داره و راهش طلاق نیست من با شوهرش صحبت میکنم. واقعا دلم نمی خواست مهتاب یک زن مطلقه باشه. مضافا اینکه حالا یه پسر خوشگل کاکل زری هم داشت این بود که رفتم با شوهرش صحبت کردم ولی نتیجه این بود که اون کله شق علیرغم اینکه خیلی آدم مسلمونی نبود ولی حسابی مهتاب رو تو منگنه میذاشت و جا نماز آب می کشید ولی خودش هر غلطی که دلش میخواست میکردو علنا این موضوع رو اعلام می کرد. ناچارا به زن عمو گفتم چاره ای نیست و تواین مسیر هرکمکی که ازدستم بربیاد دریغ نمی کنم، سفارشی، توصیه ای ،هرچی. تا اینکه از طریق یه دوست دوران جبهه که حالا برای خودش قاضی دادگستری بود طلاق مهتاب رو گرفتیم ،خونه اش رو هم به جای مهریه قاضی دستور داد که به نام مهتاب بشه. تو همین ماجرا ها من خواه ناخواه ارتباطم با مهتاب بیشترو بیشتر میشد. چون بهرصورت دارای خونه مستقلی هم شده بود،ازطرفی راجع به موضوع طلاقش خودش رو مدیون میدونست.
پیش پدرش اینها کمتر می رفت اصولااونارو تو ازدواجش مقصر میدونست. بهر ترتیب ارتباطمون داشت صمیمانه هم میشد. ازمن می خواست براش فیلم ببرم مخصوصااز فیلمهای هندی خیلی خوشش میومد. می گفت که حوصله اش سر می ره. ناگفته نماند که ارتباطم با اون خیلی کنترل شده بود چون همه فامیل چهارچشمی اونو می پاییدن،اون هم اینجوری راحت تر بودچون هرچی باشه اون یه بیوه بود. ولی من دیگه نمیخواستم اون رو ازدست بدم ، می دونستم که نه پدر مادرم نه هیچکدوم از فامیلها نمیگزارن من با یه زن مطلقه بچه دار ازدواج کنم. ولی عشق دوران جوانی کم کم داشت بیدار می شد و من هم با توجه به اینکه دیگه جلوی من راحت تر بود وحجاب سختی نمی گرفت چیزهای جدیدی دراون کشف می کردم اون حالا یه خانوم جاافتاده خیلی خوشگل شده بود صد برابر بیشتر از قبل. استیل بسیار خوش تراش،سینه های خوش فرم ،چشمهای درشت و زیبا ، لبهای خوشگل وگوشتی. تصمیم گرفتم کام دل رو براورده کنم ، واسه همین یه روز که قرار بود براش فیلم بگیرم به دوست فروشنده ام گفتم یه نیمه بهم بده بعدش بر خلاف همیشه دمدمای غروب رفتم خونش دوباره اون حالت رعشه بهم دست داده بود زنگو زدم صدای فرشته گونش گفت کیه؟ گفتم منم امیر. ایفون رو زدو گفت بفرمایین ولی نمی دونم خدایی بود یانه خودش پایین نیومد که من مجبور بشم تعارف کنم که مثلاممنون و از این حرفها. رفتم تو مثل اینکه تو اطاق بود تا چادر بزاره. لحظاتی بعد مهتاب من طلوع کرد، یه چادر خیلی نازک که خانوما تو مجالس میزارن با یه دامن مشکی بلند، بالا تنه شم رو یه تاپ زرشکی چسبون تنگ پوشونده بود. گفت چه عجب اقا امیر این موقع روز هم مارو فراموش نمی کنین. دیدم حرفهای مهتاب هم یه جورایی بوداره واسه همین به خودم جرات دادم گفتم ما که دوست داریم در همه لحظات پیش شما باشیم،چه کنیم که روز گار با ما نمی سازه ، گفت ای بابا اقا امیر شما اراده کنین میسازه . دیدم دیگه تردید جایز نیست گفتم مهتاب جون این فیلم رو برات گرفتم، اونی رو که سفارش دادی پیدا نکر دم واسه همین باسلیقه خودم یه فیلم عشق عاشقی برات آوردم. گفت پس شام مهمون من بعد هم فیلم رو می بینیم. گفتم چشم هرچی شما بگین خانوم خانومها. خوب بچه کجاست؟گفت خونه بابا اینها. رفتم رو کاناپه نشستم و مهتاب هم به راحتی برای اولین بار چادرش روجلوی من برداشت بره اشپز خونه که من بلند شدم غفلتا دستش رو به بهانه اینکه نمیزارم به چیزی دست بزنی گرفتم ، بر گشت یه نگاهی بهم انداخت بعدش به دستام ولی چیزی نگفت منم آروم دستش رو آوردم جلوی صورتم قلبم اینقدر تند میزد که نزدیک بود از سینه ام بزنه بیرون ، اشک تو چشام جمع شده بود آروم لبهام رو گذاشتم روی پوست لطیفش نه چیزی رو میدیدم نه میشنیدم فقط یک صدای آه...... به گوشم رسید چشم باز کردم دیدم اون هم اشک از گونه های ظریفش جاریه ، با یک حرکت بغلش کردم. برجستگی های سینه هاش رو احساس میکردم لبهامون توهم قفل شده بودن نمی دونم چند وقت تواین حالت بودیم. تمام احساسم رو تو این سالهای هرمان بهش گفتم و همینطور نوازشش میکردم و لب می گرفتم و گریه میکردم و اون هم گریه میکرد و گاهی هم آهی از روی لذت میکشید. کم کم حشر من هم زد بالا بدنی رو که یه عمر آرزوشو داشتم تو بغلم بود ودستام به سمت سینه های قشنگش متمایل شدن بعد یکی از دستهام به سمت قشنگترین باسنهای دنیا. مهتاب هم بیکار نموند و یواش یواش ازرو شلوار کیرم رو پیداکردوفشارهای محکمی میداد. بهش گفتم عشق من تو که از من حول تری ، گفت نمی دونی تواین چند وقته بعد از طلاق چی کشیدم حالا هم که خدا تورو رسونده امیر جون دیگه طاقت ندارم. مثل یه پر کا ه بلندش کردم آوردم رو کاناپه همونجور تو بغل نشستم. اون گردن بلوریشو از پشت می بوسیدم و صورتم رو لای موهاش گم می کردم.
دستام بیکار نبودن سینه های نرم و ژله ایش رو می مالوندم. کم کم تیشرتش رواز پشت کشیدم بالا وای چه بدنی!! بدون سوتین ، سبزه با کمی کرک نرم که منو دیوونه میکرد. با یه حرکت نشوندمش رو کاناپه و زانو زدم جلوش وای که از دیدن اون سینه های نازش داشتم دیوونه میشدم. دوباره از پیشونیش شروع کردم به ماچ کردن ، چشاش ، بینی خوش ترکیبش ، لبش ، چونه خوش فرمش ، گردن و کم کم رسیدم به چاک سینه هاش، مهتاب با موهام بازی میکرد ولی آروم سورم میداد پایین. آخ که چه حالی میداد اون سینه هاش مزه اش مثل عسل، چنان میخوردمشون که انگارصد سال هیچی نخوردم. هاله کاکائویی رنگ نوک سینه اش واقعا خوشمزه بود. آه و اوه مهتاب هم دراومده بود دستامو آروم بردم زیر روناش اونم با جا بجاییش کمکم می کرد ، سورشون دادم زیر زانو هاش و آروم آوردم بالا، پا هاش اتوماتیک وار اومدن بالا و رو کاناپه قرار گرفتن. حالا دیگه دامنش که قبلاتازانو بالا رفته بود سُرخرد رفت تا کمرش، اون رانهای سفیدش رو می دیدم با قشنگ ترین هفت دنیا ، یه شورت نخی سفید پوشیده بود با یه عالمه قلب صورتی. اما با ید از یه جای دیگه شروع میکردم ، تنها جایی که تو تمام این سالها راحت جلوی چشمم بود وآرزوی بوییدن و بوسیدنش رو داشتم. انگشتهای ناز و خوشگل پاش که حالا به موازات سینه ام رو کاناپه بود ،اشتباه نکنین من آدم فتیش کاری نیستم اما نمی دونید سالها عشقتون جلوی شما راه بره و کاری ازدستتون بر نیاد چه فانتزی ها که به سرتون نمی زنه. خلاصه شروع کردم اون دونه های انگور رو که به ترتیب بزرگ می شدن خوردن اولش مهتاب شوکه شد ولی براش توضیح دادم و گفتم به خاطر من طاقت بیار ، آخه قلقلکش هم میومد. زبونمو تو شیارانتهای انگشتهاش با کف پا می کشیدم و یکی یکی لای اونها رو لیس می زدم اون هم کم کم خوشش اومده بود. رسیدم به مچ پاش بعدشم اون ساقهای ناز و خیس کردم و بعد رونهای سفیدش مهتاب هم تو این حالت سینه هاش رو میمالوند که رسیدم به سر منزل مقصود ازرو شورت بوسیدمش، یه عطری میداد که نگو دستامو بردم زیر باسنش شورت و دامن رو باهم کشیدم پائین. آخ چه کسی داشت مهتاب همونجوری که تصور میکردم، گوشتی با یه مقدار موهای تازه اصلاح شده ویه چاک صورتی خوشرنگ دیگه تو حال خودم نبودم نمی دونم که داشتم چیکار میکردم که مهتاب گفت امیر جون چندلحظه صبر کن ، بعد شروع کرد دکمه های پیرهنمو باز کرد و منو ازشر اون و زیر پوش راحت کرد بعدشم زیپ شلوارم بود که باز می شد دیگه مونده بودم حیرون ، جلوش وایستاده بودم و اونو نگاه میکردم حالا که وایستاده بودم بهتر میدیدمش عشق من لخت لخت جلوم نشسته بود داشت شلوارم رو می کشید پائین. خدایا خواب میبینم؟ تو همین افکار بودم که یک لحظه کیرم آتیش گرفت. آره کیرم تو دهنش بود و از شدّت لذت داشت از گوشه های چشمم اشک میومد. تحمل تو اون حالت بی معنی بود شروع کردم نعره زدن فکر میکنم که تقریبا یه پنج دقیقه ای آه و ناله می کردم تا آبم اومد و ریخت رو سینه هاش. بیهوش افتادم رو زمین ، گریه ام گرفته بود نمی دونستم احساس رضایتم رو چطور بریزم بیرون همینجور بی اختیار اشکم سرازیر بود از طرفی هم میترسیدم مهتاب ناراحت بشه ولی دست خودم نبود. مهتاب اومد همونجا روفرش کنارم دراز کشید دوباره لب میگرفتم و لب میدادم ، پرزهای فرش یک مقدار زبر بودن ولی همون برام لذتبخش بود دوباره سُر خُردم سمت سینه هاش حالا دیگه یک کم آروم تر بودم ، تسلّط بیشتری رو خودم داشتم و حرفه ای تر عمل میکردم دیگه نوبت آه و اوه های مهتاب بود و این صدا زیباترین آهنگ دنیا. بعداز سینه ها آروم زیر بغل هاشو خوردم و بعد از اون اوریب اومدم پایین دور نافش رو با زبون طواف کردم اونم چه طوافی نه هفت دور بلکه هفتاد دور بعد هم قوس زیر شکمش رو لیسیدم جوری که انگار دارم نقاشی می کنم ازهمونجا عطر کسش دیوونه ام کرده بود ، فقط چند سانتیمتر فاصله داشتم که مهتاب سُرم داد پایین، اول از همه یه ماچ خوشگل از اون پیشونی کسش گرفتم بعد پاهاش رو باز کردم و بادستم لبه های گوشتی کسش رو زدم کنار زبونمواز پائین ترن قسمت کسش کشیدم بالا یه آهی کشید که فهمیدم لذت زیادی میبره به کارم ادامه دادم کسش یه مزّه ای میداد که نمیخوام بگم بهترین مزه دنیا ولی برای من از هرچیزی خوشمزه تر بود چوچوله اش چنان زده بود بیرون که راحت میک میزدم ، صدای عشقم تمام خونه رو پر کرده بود ،زانو زده بودم بین دوتاپاهاش، باسنش رو زانوهام بود صورتم توی کسش جفت دستامم سینه هاشو میمالوند ،دستاشو ازهم باز کرده بود و فقط جیغ میزد تو اون وضعیت راه دیگه ای هم نداشت کم کم یه رعشه شدید تمام وجودش رو گرفت فهمیدم که دیگه داره ارضاء میشه یک مقدار خودم رو کشیدم عقب تا باسنش بیاد رو زمین ،سرکیر در حال انفجارم رو گذاشتم جایی که بزرگترین آرزوی زندگیم بود پاهاش خود به خود دور کمرم قفل شدن آروم دادم تو آه ه ه ه چه داغ و آتشین ،خدایا لذّت از این بالا تر هم وجود داره ؟؟ به همون صورت که دادم تو کشیدم بیرون یه مایعی روی کیرم رو پوشونده بود مثل فرنی اتفاقا داغ هم بود،آرنج دستام رو گذاشتم بالای شونه هاش دو طرف صورت ماهش ، انگشتهای دستهامم بالای سرش قفل کردم سینه هام رو به سینه هاش فشار دادم و لبام رو هم گذاشتم رو لباش شروع کردم به خوردن بعد دوباره کیرم و کردم تو کسش اما اینبار جوری کردم که خورد ته کسش ، می خواست جیغ بزنه اما راهی نداشت این حرکت رو با آهنگ سریع ادامه دادم ، شاید در هر ثانیه دو سه بار کیرم میخورد ته کسش دیگه داشت ارضاء میشد اما جوری تو بغلم قفل بود که فقط یه لرزش های خفیف میتونست انجام بده انگار یه ماهی رو از آب گرفته باشی بعد نذاری بال بال بزنه ، منم دیگه آخرین نفسهام بود همونجوری که لباش رو میخوردم از تو گلو ناله میکردم که یهو مهتاب من تو یه حالت نیمه غش فرو رفت فهمیدم که دیگه کاملا ارضاء شده منهم با فاصله چندلحظه آبم رو ریختم رو تنش ، دو سه خط موازی از زیر گلو تا پیشونی کسش نقاشی کردم و بعد آروم همونجا توبغلش خوابیدم ، فکر کنم حدود بیست دقیقه ای تو همون حالت خوابیدیم انگار آبم چسب شده بود و مارو به هم چسبونده بود ،تو عالم خلسه بودم که بوسه های مهتاب بیدارم کرد. حق داشت ، آخه من حدود هفتاد کیلو بودم اون پنجاه و پنج ، یه غلط زدم ودوباره براندازش کردم رضایت و سرزندگی رو میشد تو چشاش خوند ، بلند شد که بره سمت یخچال برای خودمون آب پرتقال بیاره دیدم طفلکی نقشو نگار های قالی حسابی رو تنش مونده اما واقعا که چه هیکل نازی داشت وقتی داشت جلوی من لخت و پتی راه می رفت آرزو کردم همون شب دوباره بکنمش. وقتی داشتم به نقش و نگار های تنش لبخند میزدم گفت ها چیه پری لخت ندیدی گفتم چرا اما نقش دارشو ندیدم بعد یه نگاهی به خودش کردو جفتمون زدیم زیر خنده ،گفتم برو یه کرم بیار تنت رو مساژ بدم اینها خوب شه ، گفت بعد از آب پرتقال. الان سه سال از اون شب به یاد موندنی میگذره هنوزم ماه من هر شب طلوع میکنه و هفته ای دوسه شب باهم هستیم من که تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم ، مهتاب زن صیغه ای و شرعی منه. اون هم همینطور بهم قول داده تا اگه خدا خواست بعد از 40/45 سالگی که همه تو کف ازدواجم هستن بگم غیر مهتاب رو نمی خوام ، آخه تجربه ثابت کرده مردها وقتی سن شون بالا میره خانواده ها حاضرمیشن رو هرکی دست بزاره قبول کنن تا اون ازدواج کنه حالا خدارو چی دیدین شاید هم زودتر شد

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 2 از 88:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  84  85  86  87  88  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © 2009-2015 Looti.net. The Looti.net Forum is not responsible for the content of external sites