| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 20 از 86:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  85  86  پسین »  
#191 | Posted: 19 Jan 2012 11:27
سوراخ شادی

سلام
من علي هستم
ميخوام داستان سكس با دختر خالم را براتون بگم
يه 6 ماهي بود كه با شادي ارتباط صميمانه تري پيدا كرده بودم و يه جورايي دوست دخترم شده بود
باهم بيرون ميرفتيم. خونه هم ديگه هم ميرفتيم و فقط به چندتا لب و بوس بسنده ميكرديم
چون شادي نسبتا مذهبي بود
چندين بار ازش تقاضاي سكس كرده بودم ولي كير رو يخم كرده بود و ريده بود بهمون
يعني از هر روشي برا تحريكش استفاده ميكردم فايده نداشت
تو مراسم و رفت و اومدهاي عقد خواهرم بود كه يه هفته اي بود هر شب يه سري از فاميلا خونمون مي خوابيدند
يه شب شادي و چندتا ديگه از فاميلامون خونمون موندند
شب همه رفتند تو حال و حياط خوابيدند ولي شادي كه از اون دختراي نازنازي و فوفول بود بايد حتما روي تخت ميخوابيد
به همين دليل رفت توي اتاق مامانم و روي تخت خوابيد من هم توي اتق كناري كه اتاق خودم باشه رفتم خوابيدم
ولي قبلش به بهونه پتو رفتم تو اتاق مامانم و يه لب از شادي جونم گرفتم و بهش گفتم شب بيام پيشت بخوابم
گفت: بيا
گفتم: بيام چيكار باهم كنيم؟
گفت: حالا بيا تا ببينم چي ميشه
تاحالا اينطوري نديده بودمش
از چشاش و حرف زدنش شهوت ميباريد قرار شد نصف شب گوشيامون را بزاريم رو ساعت 2 تا همه خواب باشند
از ساعت 11 تا 12 كه خوابم نمي برد و شق درد گرفته بودم
بلاخره خوبمون برد. گوشيم زنگ زد اروم بلند شدم و همه جا را سرك كشيدم ديدم همه خوابند سريع خودم را رسوندم تو اتاق مامانم
ديدم چشماي نازش تو تاريكي داره برق ميزنه و من را نگاه ميكنه
پتو را كشيده بود رو خودش و فقط سرش پيدا بود
رفتم بغلش خوابيدم وگفتم منم ميشه بيام زير پتو؟
گفت: چرا كه نه
رفتم زير پتو سفت بغلش كردم و شروع كرديم به لب گرفتن
يه 7-8 دقيقه اي داشتيم لب ميگرفتيم
قبلا نمي ذاشت كه كيرم را بچسبونم بهش ولي اونوقت سفت گرفته بودمش توبغلم كه كيرم همچين چسبيده بود به كسش كه يكم ديگه فشار مي اوردم پردش پاره مي شد!
ازش خواستم كه بليزش را در بياره و اون هم قبول كرد
بعد در حين لب گرفتن كرستش را باز كردم و يهو 2تا ليمو شيرين را جلوي صورتم ديدم
ديگه بدون اجازه شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن سينه هاش و كم كم و اروم اروم شروع به خوردنشون كردم
واقعا شيرين بود
خيلي پوست سينه هاش نرم بود
واقعا داشتم لذت مي بردم
شادي چشماش را بسته بود و هيچي نميگفت
بعد از يه ربع خوردن سينه هاش چندتا لب دوباره ازش گرفتم كه رامش كنم و برم سره نقاط اصلي
دستم را از رو شلوار گذاشتم رو كسش و سفت فشار دادم
كه نفسش را حبس كرد و گفت علي بسه ديگه
وهي خواهش ميكرد كه بس كنم
ولي من كر شده بودم
يكم كه اروم كسش را از رو شلوار ماليدم ساكت شد و كم كم داشت خوشش ميومد و رام ميشد
بعد دستم را كردم تو شرتش و دستم را گذاشتم رو كسش ولي خودش را جمع كرد و نذاشت كه درست لمسش كنم
دوباره به زور چندتا لب و يكم فشار تونستم پاهاش را باز كنم و يه تيكه جواهر نرم و تميز را كامل تو دستم بگيرم
بخصوص از اب كس كه خيس خيس و نرمتر شده بود.
شروع كردم به ماليدن كسش و ديگه شل شده بود و خودش را در اختيار من گزاشته بود و داشت لذت ميبرد
اهسته انگشتم را بالا پايين ميكردم و چوچولش را ميتابوندم
بعد پا شدم و پتو را كنار زدم و شلوار و شورتش را كشيدم پايين
ديگه حشري حشري شده بود و مخالفت نميكرد
وقتي كامل كشيدم پايين تو همون نور كم واااااااااااااااااااااي چي ديدم
تو اين همه فيلم و عكس سوپر كس به اين نازي و تميزي نديده بودم
از بس تميز و خوشگل بود دلم نميومد بخورمش
ولي نميشد ديگه
خوردني ها را بايد خورد
اول چندتا بوس كوچك از كسش گرفتم بعد از پايين به بالا شروع به ليسيدن كردم
سعي ميكردم هر چند ثانيه اب دهنم را كامل قورت بدم تا طعم واقعي كسش را بچشم
خيلي حال ميداد
واقعا خيلي لذت بردم
تاحالا از خوردن يه چيز اينقدر لذت نبرده بودم
نفهميدم چند دقيقه داشتم اين كس را ميخوردم
فقط فهميدم دو دفعه شادي لرزيد و به تشك چنگ ميزد
بهش گفتم تو دو سه بار ارضا شدي ولي من هنوز ......
گفت: ميخواي چيكار كني؟
گفتم:يا بايد كيرم را بخوري تا ابم بياد يا بزاري از كون بكونمت
گفت: نه حالم به هم ميخوره بخورمش
گفتم:پس سريع ببعي شو
با كلي اصرار من و انكار اون بلاخره ببعي شد
كلي ازم خواهش كرد كه اروم بكونم كه دردش نياد
ولي من كه خودم يه عمري تو كار باز كردن سوراخ هاي فابريك بودم بهش قول دادم كه درد نگيره
سوراخ كونش هم دست كم از كسش نداشت
تميز و خوش تراش و خوش بو
شروع كردم به ليسيدم سوراخش و كم كم سعي ميكردم تو هر بار ليسيدن از پايين به بالا يكم با زبونم سوراخش را باز كنم
بعد انگشت كوچكم را خوب تف مالي كردم و خوب دور سوراخش تابوندم و اروم كردم تو
تا ته رفت تو و شادي هم هيچ عكس العملي نشان نداد
چند بار عقب و جلو كردم بعد انگشتاي بزرگتر را باهاش همين كار را تكرار كردم
بعد بهش گفتم الان بايد يكم تحمل كني و خودت را شل بگيري و با دو انگشت فرو كردم تو سوراخش
از حركات دستش معلوم بود داره درد ميكشه
دو انگشتم را كه خوب تو سوراخش تابوندم و عقب و جلو كردم سريع يه تف زدم به كيرم و گزاشتمش دم سوراخش و سرش را گزاشتم توش و همونجا هي عقب و جلو كردم تا يهو ديدم كيرم تا دسته رفته تو كونش و ناله و التماس هاس شادي به گوش ميرسيد
اروم عقب و جلو ميكردم ومحكم به خودم ميچسبوندمش
خوب كه جا باز كرد و شادي دردش ساكت شد كيرم را در مياوردم يكم رو سوراخش بازي ميدادم و دوباره ميكردم توش
از اين كار خيلي لذت ميبرم
چندبار اين كار را كردم و بعد شروع كردم به تلمبه زدن يه 1دقيقه اي كه تلمبه زدم ابم اومد و ريختم تو سوراخش
چند دقيقه اي تو بغلش خوابيدم و بعد رفتم خوابيدم تو اتاقم
اين كون كردن همانا و ديگه حرف نزدن شادي براي هميشه همانا.....
     
#192 | Posted: 19 Jan 2012 11:46
سکس با عروس عمه

سلام به بچه های سایت شهوانی همین اول کار بگم اگه اشتباه املایی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید
خو بریم سر داستان داستان از اینجا شروع میشه که من یه عروس عمه دارم که اسمش ایدا هست(حالا )این ایدا خانوم سبزه قد 160حدودروگفتم وزن 75 خوشکل باسن بزرگ که پسرای فامیل همه چشم به او داشتن اوایل من زیاد تو نخش نبودم بعد چند سال (حدود5سال)که به فامیله ما امده بود زیاد تو زندگی ما دخالت میکرد تا جایی که به خاطر دخالت او نزدیک بود زندگی یکی از اعضای خانواده ما خراب بشه به این خاطر من تصمیم گرفتم که اون رو سر جاش بشونم یه روز بعد از یک ماه که قرار شد برم خونشون به اسرار خودش چون از اول ازدواج من زیاد بااو رفت امد داشتم و باهم دوست بودیم تا جایی که از اینو اون برام حرف میزد و من به حرفهاش خوب گوش میدادم چون هم سن بودیم اگه ارایش میکرد تو اولین فرصت به من موهاش رو نشون میداد خوب برگردیم سر داستان خودم بعد یه ماه رفتم خونشون شوهرش در مغازه بود و با دختر 3 سالش تو خونه تنها بود تا منو دید چشمش روشن شد وگفت شما کجا اینجا کجا بعد از احوال پرسی رفتیم تو خونه بعد از حرفهای اولیه اومد کنارم نشست و شرو ع کرد به غیبت منم از هرکی گفت گفتم تو راست میگی حی اگه حق با او نبود ؛ به 1 ساعت حرف زدن گفت خوب تو حرف بزن من هم چون دوست داشتم او حرف بزنه گفتم تو بحرف چون خوشکل حرف میزنی اونم با شنیدن این حرف خیلی خوشش اومد وا گفت من چرا? گفتم چون وقتی حرف میزنی لبت خیلی خوشکل تر بالا وپایین میرر خداییش این یکی رو راست گفتم قیافش شکله جنیفر لوپز هست بعد گفتن حرفام گفت خوب دیگه جونم برات بگه که ...تا اینکه حرفهاش تموم شد و گفت برم برات میوه بیارم گفتم نه گفت چایی چی گفتم نه گفت تخمه چی گفتم نه گفت چرا گفتم چون اگه بری باز من تا ده دقیقه تو رو نمیبینم با این حرفم ابروهاش رو داد بالا وا خوشش امد وگفت باشه و بعد حرف رو چرخوند سمت دوست دوختر های من منم یه صدا از یکی از دوست دوخترهام داشتم براش گذاشتم که بشنوه (تو گوشیم)به اخرش حرفهام بادوست دوخترم به حرفای سکسی میرسید باشنیدن این حرفها صدایه گوشی رو کم کرد تا دخترش نشنوه وگوشیرو چسبوند به گوشش تو فاصله که گوشیم دستش بود گوشیش رو گرفتم و یه سر به به گالری زدم همه عکساش تو مایع لب تو لب بود که فهمیدم از این کار خوشش میاد و عکسای خودش که همش با ارایش بود گفتم ایدا این عکسارو کی ازت گرفته که گفت شوهرم ولی دروغ میگفت خودش از خودش گرفته بود من داخله حرفهام از کلماته عزیزم ؛خوشکل؛ زیاد میگفتم تا اینکه کارش با گوشیم تموم شود و من رو یجوری نگاه میکرد که انگار منو تازه دیده من گفتم که شروع میکونه به ارشاد که چرا از این حرفها بادوستت میگی منم اماده ارشاد که ناگهان یه خنده نازی زد و گفت که ایشیطون تو از این کارها بلد بودی به ما نگفتی که من قفل کردم وگفتم چه کاری از همین ها که به دوسته دخترت گفتی دیگه( من تو اون صدای ضبط شده به دوستم گفته بودم که دوست دارم لوخت بشی من سینه هاتو شکم وا باسن وا کستو بخورم ) منم باخجالت گفتم بله وا بعد خندید وا رفت میوه اورد و نشست کنارم به شکلی که رون پاش به پام چسبید بعد برام میو پوس گرفت بعد با دستش میزاش دهنم که بهنش گفتم بد عادت میشم گفت خوب عیب نداره من که هستم گفتم خوب تو که همیشه بامن که نیستی که گفت هر وقت که باهم تنها باشیم من خودم برات پوس میگیرم عزیزم باشنیدن این عزیزم خیلی حال کردم چون اولین بار بود این کلمه رو برام میگفت منم باشنیدن این حرف به ایدا گفتم میخوام یه کاری کنم اجازه هست گفت نه فکر کنم فهمید میخوام چه کار کنم چون زیاد به لبش نگاه میکردم بعد من گفتم خوب ولش کن نمیخواد بعد 1دقیقه گفت خوب باشه بگو من چون میترسیدم گفتم نمیخواد گفت توروخدا جون من گفتم باشه ولی قول بده ناراحت نشی گفت باشه بعد گفتم چشمات رو ببن بعد به دخترت رو بفرست اتاق دیگه میترسم ببینه وا ازشامسه من به باباش بگه بعد به بچش گفت برو با عروسکهات بازی کن بعد چشماش رو بست بعد گفتم تا نگفتم چشمات رو باز نکنی حتی اگه خوشت نیومد جون من گفت باشه زود باش توکه منو کشتی بعد منم نزدیکش شدم دستش رو گرفتم و رو یه قلبم گذاشتم تا تپشه قلبم رو بفهمه بعد صورتم رو نزدیکه صورتش کردم تا جایی که خودم فهمیدم که نفسم به صورتش میخوره بعد دیدم عکسول عملی نشون نداد فهمیدم که خودش این کارو دوست داره بعد دیدم لبش داره میخنده لبخنده خوشکلی بود بعد من لبم رو لبش گذاشتم وای چقدر داغ و خوشمزه بود ؛بازم چشمش رو باز نکرد منم حدوده 5 دقیقه لب گرفتم قلبم تند میزد و نفس کم میاوردم نفسم نامنظم شده بود بعد که لبم رو جدا کردم چشماش باز شد حدود 1 دقیقه تو چشمم نگاه میکرد من سرم رو به نشونه شرمندگی انداختم پایین بعد به من گفت خوب حالا چشمات رو ببند تا جواب کارت رو بدم باناراحتی گفت؛منم چشمم درو بستم وسرم رو اوردم بالا و اماده سیلی که ناگهان لبش رو روی لبم چسبوند منو میگی اه هنگ کردم چشمم رو باز کردم دیدم داره میخنده و گفت برای همین اینقدر قسمم دادی من فکر کردم میخوای از کارهای که بادوست دوخترتی میخوای بکنی منم باشنیدنه این حرف دستش رو گرفتم بردم تو اتاق خواب رو تخت انداختمش بعد گفتم چشمت رو ببند تا نگفتم باز نکن که گفت میخوای چیکار کنی من شوخی کردم دیونه اومد پاشه که گرفتمش گفتم میخوام برات یه کاری کنم تا عمر داری یادت نره که خندید و گفت ایشیطون با شنیدن این حرف لبم رو روی لبش گذاشتم که دیدم چشمش رو بست بعد شروع کردم به دراوردن لباساش که بادیدن بدن لختش نتونستم دوام بیارم و شروع کردم به خوردن سینه هاش وای که چقدر خوشمزه بود مثله عسل شیرین مثله پنبه نرم و خوش فرم با خوردن من دیدم داره لبه پایینش رو گاز میگیره منم امدم پایین روشکمش وشروع کردم به خوردن شکمش و بادستم سینش رو میمالیدم و اونم نفس نفس میزد بعد بعد چرخوندمش به شکم و از پشته گردن شروع کردم بخوردن تا رسیدم به باسن خوشکلش یه بوی خوبی میداد که کیرم راست شد شروع کردم به بوس کردن ولیس زدن که یه لرزی به بدنش امد بعد گفتم عزیز باسن رو بده بالا که به حرفم گوش داد تا سوراخه کونش رو دیدم زبونم رو زدم به سوراخش که یه اوف گفت ومن شروع کردم به خوردن باسنش که اخ اوف کردنش شروع شد بعد چرخوندمش پاهاش رو دادم بالا و افتادم رو کسش حالا نخود کی بخور باشروع خوردن من سرم رو بادستش به کسش فشار میداد جوری که انگار میخواد خفم کنه منم پیشتر حال میکردم بعد صدام کرد مجتبی جون سرم رو بالا اوردم گفتم جون چشماش بد جور خمار بود سرم رو گرفت کشید سمت لبش لبم رو میمکید بجود بعد از چند دقیقه به من گفت من کیر میخوام منم گفتم خودت پیداش کن خندید پاشد لباسم رو در اورد تا کیرم رو دید گفت جون ماله خودمه انگار که یکی میخواد ازش بدزش دو دستی کیرم رو گرفت یه ماچ کرد و شروع کرد به خوردن انگار داره بستی میخوره بد جور میک میزد خودم رو عقب کشیدم که با ناراحتی گفت ماله خودمه نمیدم دوباره کرد تو دهنش بعد بلندش کردم گفتم بخواب به پشت گفت زود من کیر میخوام بعد کیرم رو بادست راهنمایی کرد داخل وتلنبه زدن من شروع شد وایدا شروع کرد به گفتنه فدات بشم بمیرم برات تور جون من جرم بده منم تند تر میکردمش و ابش امد بعد چند دقیقه ابه منم اومد خواستم بریزم رو صورتش که کیرم رو گرفت وکرد تو دهنش و چنان میک میزد که انگار میخواد اب میوه بخوره بع ازش تشکر کردم وشروع کردم به بوسیدن و لب گرفتن از ایدا اونم از من تشکر کرد وپاشدیم لباس کردیم امدیم بیرون از اتاق که دیدیم دخترش تو اتاقش خوابش برده ساعت 8 شب بود تلفنش رو برداش و زنگ زد به پسر عمم و گفت مجتبی امده بیا خانه اونم گفت شام درست کن من میام منم تو همین حین ازپشت بغلش کردم و گردنش رو میبوسیدم بوسهای کوچیک و بی صدا اینم داستان سکسه من و عروس عمه امیدوارم خوشتون امده باشه دوست دارم داستانهای دیگم رو براتون بنویسم اگه شما بخواین راستی من خودم تو سایت عضو هستم راستی این ایمیله منه خوشحال میشم نظراته شما رو بشنوم بشرطی که سازنده باشه نه بدوبیرا داستان من راست بود راستی داشت یادم میرفت هرکی دوست داشت بامن بحرفه ایمیل بزاره من بهش ایمیل میدم ؛خوش بگذره
     
#193 | Posted: 22 Jan 2012 08:39
سکس در سفر حج

سلام به همه دوستانی که عاشق داستان سکسی هستند امیدوارم از این خاطره من خوشتون بیاد

من اسمم ارش و 18 سال دارم یادمه از اول راهنمایی کم و بیش درمورد سکس میدونستم و از دوستام فیلم سوپر میگرفتمو باهاشون خودمو ارضا میکردم ولی یه 2 سالی شده بود که دیگه خود ارضایی حال نمیداد ومن همش دونبال یه دختر برای سکس بودم ولی جراتشو نداشتم که برم تو خیابون و دنبال دختر جنده بگردم تو چت روم هایی یاهو اگهی میدادم ولی کسی پیدا نمیشد برگردیم به اصل ماجرا من یه دختر دایی دارم که اگه ببینیدش میفهمید من چی میکشیدم وقتی دختر داییمو میدیدم ولی نمیتونستم چیزی بهش بگم اسم دختر داییم شبنمست .بزارید کمی از اندامو ترکیب چهرش براتون بگم {بدنی سفید ولبایی صورتی وقتی هم رژ لب میزد که دیگه نگو .موهای زرد با خط هایی مشکی داشت. سینه هاش مثل این پورن استار ها متوسط بود . باسن نسباتا بزرگ و خوش فرم داشت }برعکس ما خونواده داییم زیاد اهل حجاب و غیرت نبودن ودختر داییم با لباس هایی کوتاهو بدون روسری جلو ما میگشت . ماجرا از اونجا شروع شد که دو سال پیش خانواده ما وداییم برای سفر حج اسم نوشته بودیمو امسال اسم ما در اومده بود و توی کاروان همدیگه بودیم {خدا منو ببخشه ولی برام زیاد مهم نبود که کجا میریم مهم این بود که با دخترداییم داریم میریم} روز رفتن فرا رسیده بود ساعت 4 ظهر بود که توی فرودگاه بودیم و تمام فامیل برای بدرقه ما اومده بودن ساعت 5 بود که رفتیم تو هواپیما و 3 ساعت بعد تو مدینه نشستیم قرار بود 1 هفته تو مدینه بمونیم من تو این یه هفته سعی میکردم خودمو بیشتر بهش نزدیک کنم مثلا: تو انتخاب سوغات واسه دوستاش نظر میدادمو توخرید لباس کمکش میکردمو از این چور کارا !!! خلاصه یه هفته تموم شد و ما برای محرم شدن رفتیم مسجد شجره برای محرم شدن باید غسل بکنی ولباساتو در بیاری و حوله دور خودت بپیچی ولی زنا به جای حوله یه مانتو سفید میپوشن ولی بازم نباید چیزی زیرش باشه.مونو بابامو داییم رفتیم غسل کردیم و رفتیم تو اتوبوس شبنم اومد بالا و کیسه ای که توش وسایلشم بود کذاشت کنار صندلی که اتوبوس را افتادو سوتین صورتیش افتاد زمین من که عاشق این جور چیزا بودم بهش خیره شدم که شبنم داد زد بیشعور نگاه چی میکنی من که پاک ابروم رفته بود خدمو جم کردمو رومو کردم اونبر وخودمو به خواب زدم خلاصه رفتیم کعبه و حج کردیم و رفتیم هتل . اتاق های هتل 2 تخته بود مامانو بابام رفتن تو یه اتاق داییمو زنش هم همینطور من رفتم تو یه اتاق و شبنم هم تو یه اتاق دیگه من با حوله احرام رفتم خوابیدم که یکی در زد تق .. تق..تق … من رفتم درو باز کردم دیدم بابام گفت منو مامان دایت میخوام واسه نماز صبح وظهر بریم کعبه مییای گفتم نه خستم و درو بستمو رفتم خوابیدم ساعتو که نگاه کردم 4.30 صبح بود چشامو بستم وبعد از یه روز خسته کننده د بی ابرو بازیم خوابیدم ساعت 9 بود که در اتاق زده شد گفتم اگه شبنم باشه هرجور که شده میکنمش ولی پیش خدمت بودو میوه و از اینجور چیزا داد من رفتم رو تخت که در دوباره زده شد در باز کردم . دیدم شبنمست گفتم : سلام بله کاری داشتید --- نه میخواستم از اینکه دیروز باهاتون اینجوری حرف زدم معذرت بخوام --گفتم اشکالی نداره خواستم در و ببندم گفت - نمیزاری یام تو !!!!
گفتم بفرمایید و رفت روی تخت نشست رفتم میوه وچیزایی که این پیش خدمته اورده بود گذاشتم جلوش و خودم رفتم رو تخت عقبی وتلوزیونو روشن کردم دیدم داره high school musicul 3 میگزاره من هر وقت اون دختره مو زردرو میبینم کیرم شق میشه که یه دفعه شبنم برگشو چشمش به من افتاد و گفت چیزی زیر حولت مخفی کردی من که قرمز کرده بودم به پته پته افتادمو گفتم نه خندیدو چهار دستو پایی اومد به طرفم و گفت چیه خجاللت نکش و از زیر حوله دستشو برد کنار کیرمو تخممو گرفت گفتت وایییی چه تخم هایی بزرگی من که از خدام بود هیچ مقاومتی نکردم و اون حولهمو زد کنار کیرمو که سفت شده بود گرفت دستش لبشو برد نزدیک کیرم و یه ساک زد فکر کنید واسه من که تا حالا دست کسی به کیرم نخورده بود حالا یه دختر هم سن خودم دهنشو زده به کیرم چه حسی داره که ناگهان سرشو بلند کردو گفت اه!!!!اه!!اه ای که مزه عرق میده برو حمام من بهش گفتم مییای با هم بریم که گفت واستا برم حوله ام رو از تو اتاق بیارم بیام رفتو اومد رفتیم تو وان من نیشستم توش و شبنم ا بیرون واستاد و دستشو به کیرم میکشید یه دو دقیقه ای شد که ابم اومدو مثل شیر رو اب واستاد دختر داییم خندهاش گرفتو گفت بی جنبه چرا به این زودی اومدی تا اینو گفت گفتم مگه میدونی کی میان که اینو میگی بار اولت نیست نه گفت نه قبلا 2 3 باری سکس داشتم همینجور که داشت میمالید کیرم دوباره پاشد من مطمین بودم که بار دوم ابم به این زودیها نمییاد بلند شدم توی وان گفتم حالا که شستیش میشهه... خودش فهمیدو دهنشو برد جلو تا ته کیرمو کرد تو دهنش وایی سرم داشت سوت میکشید از گرمایی دهنش همینطور داشت ساک میزد من هم حسابی منگ شده بودم یه 2یا3 گذشت که گفت میخوایی تا اخرش واست بخورم گفتم نه گفت پس بشین تو وان تا منم بشینم رو کیرت من که تو فیلما میدیدم مرده کس زنه را میخوره دوست داشتم ببینم چه مزه ایی میده که گفم میشه اول من کستو بخورم گفت اره وشورتشو پایین کشید من رفتم کنار اومد بالای وان نشست گفتم میخوام پستوناتم ببینم که دستشو برد پشت سرش و سوتینشو باز کردو انداختیه کناری منم شروع کردمو دستمو گذاشتم روسینشو فشار دادم مثل پنبه رفت تو ولی خبری از سرش نبود دهنمو گذاشتم رو قرمزی سینش وشروع به خوردن کردم که دیدم یه چیزی داره بالا مییاد سر سینش بود همراه با سر سینش صداشم بالا رفته بودو اه اه شروع شده بود که دهنمو از سینش ور داشتم و خم شدمو نوک زبونمو زدم به بالای کسش که گفت ااااااااااییییییییی منم که تحریک شده بودم همینطور لیس میزدم ااه اه بیشتر شد 5یا6 دقیقهای براش خوردم که گفت دیگه بسته داره دیر میشه بریم سر اصل کار من نشستم پایین وان و اون نشست روم طوری که پشتش به من بود کیرمو با دستش گرفتت و اروم گذاشت روسوراخ کونش وفشار میداد کهبر تو اما نه تنگتر از این حرفا بود من خودمو کشیدم جلو و یه زوری زدم که یه جیق بلندی زد که گوشم سوت کشید و حس کردم کیرم تو کوره اجر پزی گرم و نرم قرار داره من بالا پایین کردم ولی دیدم همراهی نمیکنه گفتم چی شدده یه نگاهی به اب کرد ومن هم نگاه اب کردم دیدم اب یه ذره قرمز شده گفتم جاییت برید گفت نه ابله تو خودتو کشیدی جلو کیرت رفت تو کسم من تا اینو شنفتم دو دستی زدم تو سرم و احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده که دیدم کیرم داره حال میکنه چشامو باز کردم دیدم شبنم داره رو کیرم بالا و پایین میره و اه اه میکنه منم دوباره شهوتم بالا ردو گفتم گور پدرش و محکم بالا و پایینش میکردم وایی کیرم از گرما داشت میسوخت حسکردم داره ابم مییاد گفتم دارم مییام پاشد منم پا شدم گفت زود باش کیرتو بکن تو کونم منم کیرمو گرفتمو با تمام زورم فشار دادم که رفت تو وااییی از کسش داغتر بود که یه جیغ بلندب زدو گفت وحشی جرم دادی منم اروم از پشت سینه هاشو گرفتم شروع به خوردن گردنش کردم همینطور داشتم میزدم که المیره گفت سوختم ابم ریخته بود تو کونش که کیرم خوابیدو از تو کونش در اومد من دوباره رفتم تو فکر پاره شدن پردش که رفت بیرون منم خودمو شستم اومدم بیرون که دیدم شبنم رو تخت تاق باز خوابیده منم با دیدن یه دختر خوشکلو لخت کیرم دوباره پاشد و بدون مقدمه کیرمو تا ته کردم تو کسش وایی از گرمی ونرمی هرچی بگم کم گفتتم تا تجربه نکنید نمیدونید چی میگم یه 15 دقیقه ای تلمبه میزدم که توگوشم گفت مرسی بابت سکس که حشری شدمو سریع کیرم بیرون کشیدم گفتم دارم مییام کهکیرمو تو دستش گرفتو بالا پایین و تمام ابم با فشار روسینه هاش ریخت بعد ازکنار کیرم یه ماچ کردو دستمال ور داشت و کیرمو با سینه هاش پاک کرد نگاه ساعت کرد دید1 گفت الانه که بیان رفت لباسشو بر داشت و گفت دوست دارمو درو بست من باورم نمیشد منوووووسکس اونشب به مدت 6 روز وقتی ساعت1 شب میشد و همه میخوابیدن با هم سکس میکردیمو من کاملا مهر دختر داییم به دلم نشست الان که دارم ای خاطره را تایپ میکنم 21 سالمه و 1 هفته ست که با دختر داییم ازدواج کردم الان ماه عسل تو انزلی هستیمو بدون نگرانی زنم شبنم روی پام نشسته امیدوارم همتون طعم سکس و عشق و از نزدیک بچشید دوستار همتون ارش لطفا نظر بدید تا دوباره از خاطرات سکسم تو شهر خودم و زمان 19 سالگیم بنویسم بین خودمون باشه شبنم اخرین دختری نبود که کردمش!!!!!!!!!!!!
     
#194 | Posted: 4 Feb 2012 02:06
من و دخترخاله عزیزم

سلام خدمت دوستان. من مرتضی هستم الآن 22 سالمه.(قدم 185 وزنم 90) تو یکی از دانشگاه های شمال کشور درس میخونم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش که من 20 سالم بود. من یه دخترخاله دارم که 4 سال از من بزرگتره. اندام خیلی قشنگی داره اینقدر قشنگ که اگر نگاهش کنی دوست داری بپری روش.
یه روز خالم به مامانم زنگ زد و گفت که با مرتضی و مهدیه (دخترخالم) بریم رامسر. خلاصه آماده شدیم و رفتیم. توی راه که خالم رانندگی میکرد مامانم پیش خالم جلو نشسته بود و من و مهدیه عقب نشسته بودیم دستم رو انداختم دور گردنش اونم سرشو گذاشته بود رو شونم(آخه با هم خیلی صمیمی بودیم و از بچگی با هم بودیم) خلاصه رفتیم تو یکی از جنگل های رامسر و پارک کردیم و پیاده شدیم مهدیه گفت که سردشه ( آخه پاییز بود )
من کتم رو انداختم دورش و خالم بهش گفت که تو ماشین بشینه.
یخورده با مامان و خاله دور یکی از میز ها نشستم و با خودم گفتم چه جوری یه فرصت گیر بیارم... به خاله گفتم سویچ ماشینو بده برای این که مهدیه حوصله اش سر نره یه چرخی بزنیم بعدش رفتم و با مهدیه حرکت کردیم گفت کجا میریم گفتم میریم خونه ی دانشجوییمو بهت نشون بدم گفت تنهایی؟ گفتم آره آخا نزدیکیای رامسر بود. رسیدیم و رفتیم تو و مانتو رو در آورد یه تاپ جلو باز پوشیده که از چاک جلوش سینه هاش معلوم بود. رفتم شربت آوردم و خورد اومد کنارم نشست با خودم گفتم چه کنم یه زره صورتشو یا دستم ناز کردم خوشش اومد دیدم دستشو داره به بدنش میماله فکر میکردم پا نمیده ولی خیلی راحت پا داد صورتمو بردم جلو یخورده ازش لب گرفتم اصلا مانع نشد انگار زیادم بدش نمیومد پیراهن و سوتینشو در آورد سینه های بزرگی داشت یه خورده سینه هاشو خوردم دیدم گوشی من زنگ خورد خالم پرسید کجایین گفتم تو ماشین یه جا پار کردیم داریم قهوه میخوریم بعدش گوشیو دادم مهدیه با خاله حرف زد و فطع کرد. به من گفت که بیا کارتو برس اصلا باورم نمیشد که این همون مهدیهه خلاصه از سینه هاش اومدم پایین آروم آروم و رسیدم به شلوارش آروم دکمه های شلوارشو باز کردم شلوارشو در آوردم شرتشو زدم کنار اینقدر کسشو خوردم اینقدر ناله کرد که ارضا شد بعد شرتشو کندم شلوارمو در آوردم و کیرم رو بردم دو صورتش دیدم دوست نداره ساک بزنه گفتم که سگی بخوابه یه ذره کونشم خوردم و انگشت کردم دیگه آه و اوهش در اومد به کیرم تف زدم گذاشتم در کونش فشار دادم یه جیغ کوچک زد و دیگه زیاد ناله نکرد انگار دفعه اولش نبود اینقدر کردمش که آبم اومد و ریختم تو کونش و گفت که از جلو هم بکن داشتم شاخ در میاوردم گفتم مگه..... گفت نه پرده ندارم گفتم به کی دادی چیزی نگفت ما که بدمون نمی اومد گذاشتیم در کسش و کردیمش اینقدر جیغ کشید و ناله کرد تا هردومون دوباره ارضا شدیم و آبم رو اینردفعه ریختم رو شکمش یه ذره رو مبل کنارش نشستم خودشو با دستمال پاک کرد و دیدیم 45 دقیقه شده که اینجاییم بعدش لباسامونو پوشیدیم و رفتیم ایندفه مهدیه رانندگی کرد.
بعد از اون موقع تا حالا چند بار دیگه هم سکس داشتیم.
     
#195 | Posted: 4 Feb 2012 02:14
دردسر سکس با پسر خاله شوهرم

این داستانی را که براتون می ذارم کاملا تخیلی هست و اولین داستان سکسی من می باشد .

من و شوهرم بابک 2 سالی هست که باهم ازدواج کردیم و زندگی خوبی از همه لحاظ داریم . من عاشق وار شوهرم را می پرستم و او هم همچنین . از لحاظ سکس هم تا الان با هم نداشتیم . هردو موقع سکس اینقدر گرم و پرشوریم که دوست نداریم هیچ وقت این سکس تمام بشود . بابک من ،عشق من ، همه وجودم (این سه جمله را از ته دل گفتم )،پسر خاله ای داره بنام شهروز تقریبا 4 سال از بابک کوچکتره . (بابک 30 ساله است ) شهروز با بابک خیلی دوست هست و برای بابک مثل یک برادر می مونه و از تمام فامیل بابک به ما نزدیکتره .
یک روز عصر بود که بابک با شهروز سرزده از شرکت به خانه آمد . شهروز سر به زیر بود و بابک کاردش میزدی خونش در نمی آمد . با دیدن این وضع گفتم چی شده ؟ بابک با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : شهروز یه چیزی می خواد ازت ؟
گفتم : چی ؟
و سینی چای را گذاشتم روی میز و کنار بابک نشستم
بابک رو به شهروز کرد و گفت : بگو دیگه ؟ یا می خوای خودم بگم
شهروز هنوز سر به زیر بود و حرفی نمیزد
دوباره تکرار کردم چی شده ؟
بابک : این آقا امروز اومده پیشم و میگه حالم خرابه . اگه میشه می خوام با زنت سکس کنم . به دخترای این دوره نمیشه اعتماد کرد منم گفتم : آناهیت باید قبول کنه ؟
قلبم لرزید نگاهی به شهروز کردم که از شرمندگی سرش زیر بود با من و من گفتم : اما من با هیچ کس جز بابک سکس نمی کنم تو که میدونی
شهروز ملتمسانه نگاهم کرد .گفتم : بابک هرکاری می خوای بکن من نمی دونم
بابک : شهروز مثل برادرمه اشکالی نداره باهات سکس کنه اما سکس با اعمال شاقه و اینکه با شرایطی که من میذارم باشه
گفتم : اما ..............
بابک : شهروز قبول می کنی ؟
شهروز : حالم خیلی خرابه تو برادر بزرگترمی هر شرطی باشه قبول میکنم
بابک روی مبل جابجا شد و گفت : شرط اول :جلوی من سکس کنید
شرط دوم : روی همین میز ناهار خوری که توی هال هست سکستون انجام بشه
شهروز : بابک !ممکنه آناهیت سختش باشه
بابک : سکس شما فقط نیم ساعته بعدش هم گورتو گم می کنی و میری
شرط سوم : آبت را روی زنم نمیریزی از پشت هم حق نداری کاری بکنی .در ضمن خودم زنم را لخت می کنم و لب دادن هم ممنوع
حالا با این شرایط موافقی ؟
شهروز مکثی کرد و گفت : حالم خیلی خرابه مجبورم قبول کنم
بابک از جا بلند شد و گفت : جلوم بایست
شهروز بلند شد و ایستاد .بابک نگاهی به او کرد و گفت : شلوارت را بکش پایین
شهروز خجالت زده نگاهم کرد و با دستپاچگی شلوارش را پایین کشید .
بابک : شورتت را بکش پایین .
شهروز از خجالت سرخ شد
بابک داد زد : چی شد ؟ زود باش
و سیلی محکمی به گوش شهروز زد . شهروز از درد صورتش را مالید . بابک دوباره داد زد : زود باش منتظرم
شهروز از خجالت چشمانش را بست و سریع دست به شورتش برد و آن را کشید پایین . چشمانش را باز کرد و از فرط خجالت سرخ شد .در همین حال بابک کمربند شلوارش را از کمرش در آورد و آن را محکم رو کیر شق شده شهروز زد . شهروز از درد ناله ای کرد وروی زمین زانو زد .بابک : بازم می خوای سکس کنی ؟
شهروز در حالی که می نالید : آره ........حالم خیلی خرابه ........چرا نمی فهمی ......خیلی حشری شدم .
بابک کمر بند را کناری انداخت و به سمت من آمد و گفت : آناهیت خواهش می کنم در خواست سکسشو قبول کن
با ناراحتی نگاهش کردم و سری تکان دادم .بابک بلوزم را در آورد شلوارم را پایین کشید و سوتین و شورتم را هم از تنم خارج کرد سپس بغلم کرد و روی میز ناهار خوری خواباند و به شهروز که هنوز از درد کیر به خود می پیچید گفت : بلند شو کارت رو شروع کن . شهروز بلند شد و روی میز کنارم نشست . بابک هم کنار میز نظاره گر بود .شهروز با ترس و احتیاط سینه هایم را مالید و کمی آنها را لیسید . وقتی خوب سینه هایم را مالید . ازم خواست پاهایم را باز کنم . آن لحظه هیچ احساس لذتی نداشتم فقط دلم می خواست زود تر کارش را تمام کند . پاهایم را باز کردم و شروع کرد به خوردن کسم . وقتی حسابی خورد به من گفت : آماده ای ؟
به آرامی گفتم : آره
کیر شق شده اش را که حدود 16 سانت داشت را آماده کرد که وارد کسم بکند . کمی کیرش را به کناره های کسم مالید و خواست آن را وارد کند که بابک با کمربند محکم زد روی آلتش . شهروز نالید . گفتم : بابک ولش کن
بابک : من از اول گفتم سکس با اعمال شاقه است خودش قبول کرده باید سر حرفش هم باشه .
وضربه محکم دیگری به کمر شهروز زد .بازهم ناله شهروز بلند شد اما کیرش را به آرامی داخل کسم کرد . از درد ناله ای کردم
شهروز کیرش را با فشار وارد کس تنگم کرد حالم خیلی بد بود داشتم می مردم . چند دقیقه به همین حال بود که شروع کرد به تلمبه زدن .ربع ساعتی که تلمبه زد پاهام لرزید و آبم در آمد و ارضاشدم .شهروز کیرش را در آورد و با دستمال جلوی آبش را گرفت کارش که تمام شد . دستم را بوسید ،بی هیچ حرفی لباس پوشید و بدون خداحافظی رفت . من از روی میز بلند شدم لباسهایم را از روی مبل برداشتم . روبروی بابک ایستادم و سیلی محکمی به گوشش زدم و گفتم : خیلی بی غیرتی !!!!!!!!!!ازت متنفرم
این را گفتم و به حمام رفتم . آنشب من بابک را به اتاق خواب راه ندادم و بابک روی مبل داخل هال خوابید . رابطه من و بابک به همین سادگی به سردی گرائیده بود .
سه روز گذشت و من با بابک قهر بودم .صبح روز چهارم بود .بابک داشت آماده میشد به شرکت برود و من هم داشتم صبحانه را آماده می کردم که زنگ در را زدند .بابک از داخل آیفون تصویری نگاه کرد و گفت : این موقع صبح خاله ام اینجا چه کار می کنه ؟ و در را باز کرد . من از آشپزخانه بیرون آمدم که خاله بابک سراسیمه وارد هال شد . بابک به استقبالش رفت و گفت : سلام خاله .........چی شده ؟ بیا بشین
خاله بابک نگاهی به من کرد و سلام کرد و گفت : بابک تو را به روح مادرت قسمت میدم یک کاری بکن
بابک : خاله بشین
خاله بابک نشست روی مبل و من و بابک روبرویش نشستیم .بابک به آرامی گفت : چی شده ؟ چرا نگرانی
خاله : شهروز ..........پسرم داره از دست میره ........
بابک چشمانش گرد شد و گفت : چی شده ؟
خاله : 2-3 روزی هست اخلاقش تغییر کرده عصبی هست غذا نمی خوره ......رنگش پریده ........همه اش تو خودش هست ........هرچی ازش می پرسم بهم نمیگه چه بلایی سرش اومده ؟ تا اینکه دیشب از نگرانی زیاد 3تا قرص خواب آور ریختم توی شربتش وقتی که خوابید رفتم سراغش بدنش را نگاه کردم .........آلتش سیاه و کبود شده بودوعفونت داشت ، حتی کمرش هم یک جای زخم بود که چرک کرده بود . نمی دونم چه بلایی سرش اومده ........تورو خدا بابک تومثل برادربزرگترش هستی اون جز تو کسی را نداره باهاش صحبت کن ببرش دکتر ........پسرم داره از دست داره میره
بابک با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : نگران نباش خاله !من خودم میبرمش دکتر ........
خاله نگاه محبت آمیزی به بابک کرد و گفت : مرسی پسرم .......هیچ وقت محبتت را فراموش نمی کنم .
و از سر جایش بلند شد و ادامه داد : تا شهروز بیدار نشده باید برم خداحافظ
و با عجله خانه را ترک کرد . با عصبانیت نگاهی به بابک کردم و گفتم : دیدی چه گندی بالا آوردی !!!!!!!حالا بیا درستش کن..........
بابک با ناراحتی گفت : اون روز خیلی از دستش عصبانی بودم که این کارو کردم .
وگوشی تلفن را برداشت ولحظاتی بعد مشغول حرف زدن شد : سلام دکتر سروش بابک هستم
دکتر سروش که از دوستان صمیمی بابک و متخصص اورولوژیبود از پشت خط : سلام بابک جان .......خوبی ؟
بابک : خوبم
دکتر : چی شده یادی از ما کردی ؟
بابک : دکتر برای امروز وقت داری ؟
دکتر : چی شده ؟
بابک : یک مریض اورژانسی دارم می خوام قبل از همه مریضا ببینیش
دکتر : بابک نگران شدم اتفاقی افتاده ؟
بابک : میام برات تعریف می کنم ..........حالا وقت داری یا نه ؟
دکتر : برای تو همیشه وقت هست .........ساعت 3 بعد از ظهر مطب باش
بابک : باشه .........ممنونم از لطفت ........خداحافظ
و گوشی را قطع کرد . بابک از جایش بلند شد و گفت : امروز ظهر نمیام خونه ........
با بی اهمیتی نگاهش کردم و گفتم : اصلا مهم نیست
بابک با عصبانیت نگاهم کرد و گفت : تو یکی دیگه با رفتارت زجرم نده .......................
و بی آنکه منتظر جوابم باشد از خانه زد بیرون .
بقیه ماجرا از زبان بابک که بعدا برام تعریف کرد که اون روز چی شده ؟
اون روز بعد از اینکه خانه را ترک کردم با هزار فکر و ناراحتی رفتم شرکت و مشغول کار شدم . ساعت 10 صبح بود که به موبایل شهروز زنگ زدم . من : سلام شهروز !بابکم
شهروز با ناراحتی : سلام بابک جان ! به خاطر اونشب معذرت می خوام ...........حماقت کردم .......آناهیت خیلی اذیت شد .
من : اشکالی نداره .کجایی ؟
شهروز : خونه هستم
من : ظهر بیا شرکت باهم بریم بیرون ناهار بخوریم .
شهروز : من ......نمی تونم بیام ........ازت خجالت میکشم .........خیلی شرمندتم
من : ما دوتا مثل برادریم ........می خوام راجع به موضوعی باهات صحبت کنم.........ساعت 1 شرکت باش خداحافظ
و گوشی را قطع کردم .تا ساعت 1 کارهایم را در شرکت انجام دادم .سر ساعت مقرر شهروز آمد هنوز شرمندگی را میشد در نگاهش حس کرد . شهروز : کاری بامن داشتی ؟
من : بریم یه جایی ناهار بخوریم راجع به اون موضوع هم صحبت می کنیم .
حرفی نزد و به اتفاق هم سوار ماشین شدیم و رفتیم رستورانی که نزدیک شرکت بود نشستیم و غذا سفارش دادیم . بعد از آن سر صحبت را باز کردم . گفتم : شهروز !!!!!!
شهروز سرش را بلند کرد و گفت : بله
من : باید به خاطر اونشب ازت عذر خواهی کنم ......ببخشید .......اونشب خیلی غیرتی شده بودم ......ازت توقع همچین حماقتی نداشتم .......
شهروز : می دونم ......تقصیر خودم بود
دستش را گرفتم و گفتم :از اونشب تا الان شب و روزم یکی شده از فکر ......نگران آلتت هستم نکنه طوریش شده باشه وبعدها باعث عقیمیت بشه .........
لبخند تلخی زد و گفت : نگران نباش .......چیزیم نیست
گفتم : خب برای اینکه خیال جفتمون راحت بشه بریم دکتر
شهروز : ولش کن ........
گفتم : نه باید بریم ........تو که روی حرف برادر بزرگت حرف نمی زنی ؟
گفت :نه .........اما به دکتر چی می خوای بگی ؟
گفتم : میگیم چندتا اوباش ریختن رو سرت و حسابی کتکت زدن
خندید و گفت : خیلی نابغه ای !!!!! باشه حالا که تو می خوای میام دکتر
لبخندی زدم و گفتم : خوبه !!!!!!!برای ساعت 3 وقت گرفتم .دکتر سروش دوستم از دکترای با تجربه است .نگران نباش
تنهات نمیذارم .
در همین حین ناهار را آوردند و پس از صرف ناهار رفتیم مطب دکتر.
دکتر سروش منتظرمان بود شهروز را به او معرفی کردم و نشستیم . دکتر : چی شده ؟
گفتم : شهروز شب از یه کوچه تاریک رد میشده که چند تا اوباش میریزن سرش و حسابی کتکش میزنن و فرار می کنن
حالا هم می خواست آلتش را معاینه کنید که آسیبی ندیده باشه .
دکتر نگاهی به شهروز کرد و گفت : برو پشت پرده کامل لخت شو تا معاینه ات کنم
شهروز نگاهی به من کرد و رفت پشت پرده لباسهایش را در آورد و روی تخت دراز کشید . دکتر ومن رفتیم پشت پرده دکتر بدن شهروز را معاینه کرد و رفت سراغ آلتش و گفت : زخماش عفونت کرده ......
و به شهروز : به پشت برگرد ....
شهروز به پشت دراز کشید و دکتر پشتش را معاینه کرد و گفت : چرا همون موقع نبردینش دکتر ؟
من : آخه به ما چیزی نگفت .....امروز فهمیدم
دکتر خطاب به شهروز : همین جا دراز بکش
من و دکتر از پشت پرده آمدیم بیرون
دکتر پشت میزش نشست و چیزی را روی کاغذ نوشت و داد دست من و گفت : باید اورژانسی عفونتها تمیز بشه و پشتش بخیه بخوره و آنتی بیوتیک براش تزریق بشه .........بابک !!!!!!این داروها را سریع بگیر و بیار لازم دارم
گفتم : باشه
واز مطب زدم بیرون و رفتم دارو خانه. داروها را سریع گرفتم و برگشتم مطب . وقتی برگشتم صدای ناله های شهروز به گوش میرسید داروها را به دکتر دادم . دکتر : پشتش را بخیه زدم حالا باید عفونت آلتش را برطرف کنم باید کمکم کنی
با دکتر رفتیم سراغ شهروز . شهروز از درد رنگ به چهره نداشت . دکتر : محکم بگیرش حرکت نکنه تا بی حسی را توی آلتش تزریق کنم .با دستام کتف شهروز را محکم گرفتم . دکتر سرنگی را آماده کرد و داخل آلت شهروز تزریق کرد . شهروز از درد خواست تکانی بخورد که دکتر : حرکت نکن الان تموم میشه
شهروز از درد می نالید .دکتر سرنگ را کشید و گفت : ولش کن .
دستم را از روی کتف شهروز برداشتم . دکتر مشغول پاکسازی آلت شهروز شد وقتی کارش تمام شد . آمپول پنی سیلینی که از داروخانه تهیه کرده بودم را به شهروز تزریق کرد و گفت : چند دقیقه ای استراحت کن .
دکتر پشت میزش نشست و گفت : یه نسخه براش می نویسم داروهاشو تهیه کن . تا یک هفته باید استراحت مطلق داشته باشه ........اگر درد داشت براش مسکن بزنید هفته دیگه هم بیاریدش برای کشیدن بخیه هاش . پانسمانش هم هر دو روز یک بار عوض باید بشه .
گفتم : چشم .......می تونم ببرمش
دکتر : بله
رفتم سراغ شهروز .......بلندش کردم و لباسش را تنش کردم . از درد نای راه رفتن نداشت . از مطب زدیم بیرون . شهروز را سوار ماشینم کردم و راه افتادم وسط راه داروهاشو گرفتم . قبل از اینکه برسیم خانه شان شهروز آهسته : به مامانم چی بگم ؟خجالت می کشم بهش بگم آلتم چرک کرده ....
گفتم : راجع به آلتت چیری نگو .........
رسیدیم خانه شان ......زیر بغلش را گرفتم بردم داخل . خاله با دیدن آن وضع نگران پرسید : چی شده ؟
گفتم : هیچی یک عمل کوچولو کرده نگران نباشید .
شهروز را بردم داخل اتاقش .......لباساشو در آوردم و خواباندمش توی تختخوابش و خواستم بیام بیرون که شهروز : بابک از بابت همه چیز ممنونم
لبخندی زدم و گفتم : استراحت کن
و از اتاق آمدم بیرون . تمام ماجرا را به خاله گفتم .همان ماجرایی که برای دکتر سروش گفتیم . داروها را به خاله دادم و برگشتم خانه خودمان .
بقیه ماجرا از زبان خودم (آناهیت )
وقتی بابک برگشت به خانه با اینکه نگران شهروز بودم ولی روی خودم نگذاشتم و به بابک کم محلی کردم . بابک که خسته بود شماتت بار نگاهم کرد و با عصبانیت : این قهر کوفتی را تمام کن ......نکنه بیشتر از این باید تقاص پس بدم........آناهیت بس کن ........خسته ام .....من بیشتر از هر موقع به آغوش گرمت احتیاج دارم اما تو خودتو ازم دریغ میکنی .........بس کن ........خسته ام
و روی زمین نشست و مثل یک بچه 2 ساله زد زیر گریه .با ناراحتی کنارش نشستم سرش را میان دستانم گرفتم به چشمانش زل زدم با نوک انگشتم قطره اشک زیر چشمش را پاک کردم و گفتم : بسه .........گریه نکن .........طاقت دیدن اشکاتو ندارم . لباشو آورد نزدیک لبام . گفت : باهام آشتی میکنی .......دارم میمیرم ..............لبانم را روی لبانش گذاشتم و او را از ته دل بوسید . بابک مرا در آغوش کشید و صورت و لبانم را هزاران بار بوسید و گفت : دیگه تو را به هیچ کس نمیدم حتی برای نیم ساعت ..........حتی اگر بمیرم دیگه اینکارو نمیکنم
گفتم :قول میدی ؟
گفت : به شرافتم قسم
و بغلم کرد و من را به اتاق خواب برد روی تخت خواباندم و دوباره بوسه بارانم کرد و لختم کرد . تمام بدنم رابوسید حتی کسم. آنشب زیباترین سکسی بود که با بابک داشتم .
     
#196 | Posted: 4 Feb 2012 02:21
دخترخاله دست نیافتنی

من و دختر خالم از بچگی با هم بودیم . وهمین باعث شده بود که بیشتر با هم عیاق باشیم . من واقعا عاشق اندامش بودم ولی هیچوقت جرات نداشتم بهش دستم بزنم چه برسه به اینکه بتونم باهاش سکس داشته باشم ... با هم در مورد رابطه های عاشقانه صحبت میکردیم واون بیشتر واسه من نقش مشاور عشقی رو بازی میکرد ... یک روز که با هم چت میکردیم به خودم جرات دادم وازش نظر شخصی خودشو راجع به خودم پرسیدم ولی معلوم بود خجالت کشید و از چت خارج شد .. تا دو هفته هیچ خبری ازش نداشتم هروقت تماس میگرفتم تماسمو رد میکرد دیگه مطمئن شدم که هیچ حسی به من نداره ... خودمو اماده کردم ورفتم خونشون تا ازون معذرت بخوام ... توخیابون همش فکر میکردم که چطور عذرخواهی کنم وقتی رسیدم فقط خالم ودخترخاله خونه بود ... خاله که ادم وسواسی بود طبق معمول در حال تمیز کردن خونه بود و دایم جاروبرقیش روروشن میذاره منم مستقیم رفتم تو اتاق المیرا . روتختش نشسته بود وهدفن توگوشش .متوجه حضور من نشد ..اروم ایستادم ودوباره یه زنگ زدم .. به گوشی نگاهی انداخت و یدفعه متوجه من شد لبخند ارومی زد وخودشو کمی جابجا کرد برخلاف معمول که همیشه جلوی من بلند میشد ... منم اروم رفتم کنارش نشستم و بی مقدمه معذزت خواستم .. پرسید واسه چی معذرت میخوای .. سرمو انداختم پایین وچیزی نگفتم... متوجه شدم داره لبخند میزنه وقتی دلیل خندشو پرسیدم دوباره ساکت شد وچیزی نگفت ... گفتم دخمل خاله اگه منو بخشیدی من برم یدفعه انگار شوکه بشه گفت همین بو د ابراز علاقت .. اولش متوجه منظورش نشدم ولی وقتی دوباره حرفشو تکرار کرد بخودم اومدم وگفتم من واقعا دوستت دارم ولی وقتی یدفعه قطع رابطه کردی فکر کردم منو نمیخوای ونخواستم خودمو تحمیل کنم .. بهم گفت خواستم امتحانت کنم اگه نمیومدی ناراحت میشدم... کمی باهم حرف زدیم ومن مطمین شدم که اونم به من علاقه داره ... دیگه هر شب کارمون شده بود چت کردن وناگفته نماند هراز گاهی هم که پیش هم بودیم یه بوسه از لپاش میگرفتم ویا یه دفعه به سرعت از لبش میبوسیدم ..... بگذریم که در تمام طول مدتی که چت میکردم ذهنیتشو اماده میکردم واسه رابطه ولی هیچ رقمه پا نمیداد فقط به بوسه قناعت میکرد ... اینو نگفتم که من خطاط هستم وهمین خودش باعث شد که من بمراد دلم برسم ... دو سه ماه با هم چت میکردیم که از من خواست تحقیقات دانشگاهیشو بنویسم من با کمال میل قبول کردم ولی برنامه ای واسه خودمون نداشتم چون نه جایی رو سراغ داشتم نه مامانم طول روز جایی میرفت ... صبح ساعت هشت بود که اومد و برگه هاشم همراش بود سریع دست به کار شدم وشروع به نوشتن کردم ... دو صفحه بیشتر ننوشته بودم که تلفن خونه زنگ زد ..گوشیرو که برداشتم وخاله مامانم ازپشت تلفن بدون اینکه سلام بده یا جواب سلاممو بده گفت گوشیو بده مامانت منم مامانو صدا کردم همین که گوشیو گرفت وصحبت کرد متوجه شدم که برای یکی از بستگان دورمون اتفاقی افتاده و توی بیمارستان بستری شده تا اومدم چیزی بگم مادرم چادرشو برداشت و رفت بیرون خواستم بگم اول صبحی ملاقات نمیدن ولی گوش نکردو رفت ..ولی ته دلم خدا خدا میکردم برنگرده که دعام مستجاب شد ومامانم رفت...اینم یادم رفت بگم تقریبا دایم الخمر بودم وهمیشه نیمه مست هستم وچون تا حالا مشکلی نداشتم باهام کاری نداشتن یه لیوان هفت خطی داشتم وپرش کردم از مشروب و اروم سر کشیدم در همین حین متوجه شد و دیدم اونم بدش نمیاد که لبی تر کنه منم یه لیوان براش ریختم شروع کرد به خوردن بعد ازینکه تمام شد دوباره ازم خواست که براش بریزم منم از خدا خواسته براش ریختم ولی اینبار کمتر ریختم که خراب نشه چون تقریبا مست شده بود اونویکجا سر کشید با هم نشستیم رو کاناپه بعد از چند دقیقه که کاملا مست شده بود گفت نمیخوای بوسم کنی منم اروم لبموگذاشتم رو لبش وشروع کردم به لب گرفتن ولی اون که دیگه دست خودش نبود با حرص و ولع لبمو میخورد گاز میگرفت وبا زبونش تو دهنم بازی میکرد منم واقعا لذت میبرد .. اروم اروم توی بغل هم دراز کشیدیم ومحکم همدیگرو تو اغوش کشیدیم .. پیرهنمو در اوردم واونم ناخوداگاه با من همراهی کرد پیرهنشو در اورد اندامش خیلی زیبا بود منم سوتینشو کشیدم که پاره شد مثل دیوونه ها لبشو میخوردم .. گردنشو میلیسیدم .. با دستم با پستونای کوچیک و سفتش بازی میکردم جفتمون انقدر حشری شده بودیم که نمیدونستیم چکار میکنیم اهسته شلوارشو کشیدم پایین و شروع کردم با دستم بین پاهاش و رو کسش بازی کردن دستمو از زیرشرتش بردم داخل وبا نوک انگشتم شروع کردم به بازی کردن نفسش به شماره افتاده بود و ناله میکرد اونم دستشو برد زیر شلوارم و با کیرم بازی میکرد خودم شلوارمو در اوردم و دوباره خزیدم تو بغلش کامل خوابیدم روش و دستامو گذاشتم زیر سرش به موهاش چنگ میزدم ومحکم لب میگرفتم وبا تنم روی اندامش عقب جلو میکردم اروم سر کیرمو گذاشتم لای پاهاش و پمپ میکردم اونم با من همراهی میکرد و هی کمرشو قوس میکرد دیگه واقعا کنترل نداشتیم که به یکباره چنگ زد به کیرم و نوک کیرمو گذاشت روی کسش و با چشمای خمارش بهم فهموند که بکنم داخل ولی ترسیدم واروم خودم کذاشتم دم کونش و فشار دادم کونش خیلی تنگ بود وداخل نمیرفت کمی تف زدم و دوباره فشار دادم سر کیرم که رفت داخل یهو تا ته فشار دادم که از درد بصورت پرانتزی قوس برداشت دستمو انداختم دور کمرش و محکم نگهش داشتم یک دقیقه به همون حالت موند م واز لبش یه گاز گرفتم کمی که ارومتر شد شروع کدم اهسته به پمپ کردن ولی درد امونشو بریده بود جیغ نمیزد ولی دستمو گاز گرفت که هنوز جاش مونده و یا پیرهنمو میکرد توی دهنش و فشار میداد وبا یه دست سینمو گرفته بو د اونقد پمپ کردم که ارضا شد ولی دیگه داشت حال میکرد با هر پمپ من یه اه میگفت و با دستی که سینمو گرفته بود چنگ میزد دیگه خسته شدم ازش خواستم ساک بزنه اولش امتناع کرد ولی بعدش که اصرار کردم قبول کرد با دستاش کیرمو گرفت و فقط نوک کیرمو میلیسید داشتم حال میکردم که یواش یواش تا اخرش کرد تودهنش و چنان مک میزد که واقعا از حال میرفتم . دوباره خوابید اینبار از پشت و یدفه محکم تا اخرش کردم داخل که از زیر م در رفت کشیدمش سمت خودم و دوباره محکم کردم داخل ولی دستمو قلاب کردم که فرار نکنه شروع کردم مثل وحشیا به پمپ کردن اینبار دیگه درد زیادی نداشت و با تمام وجودش داشت لذت میبرد برای باردوم ارضا شد منم دیگه احساس کردم ابم میاد باسرعت پمپ کردم و وقتی ابم اومد اندامم منقبض شد و تا اخرش ابمو ریختم داخل کونش که گفت سوختم اییییییییییییییی ... منم محکم گرفته بودمش لبمو گذاشتم رو لبش وزبونمو تو دهنش چرخوندم اونم زبونشو کرد تو دهنم که زبونشو با دندونم نگه داشتم وبا اینکه ارضا شده بودم چند بار دیگه پمپ کردم وقتی که شهوتم خوابید با هم چند دقیقه توبغل هم خوابیدیم .. بلند شد لباسشو پوشید .. منم زنگ زدم به مامانم دیدم تا بعداز ظهر نمیاد .. حدود نیم ساعت بعدازش خواستم دوش بگیره اونم قبول کرد وقتی رفت تو حمام منم رفتم دوباره شروع کردیم به لب گرفتن ... من پشتش ایستادم ودوباره از پشت دستمو قلاب کردم و خمش کردم کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و اروم فشار دادم از فشار دادن دستش فهمیدم درد ش میاد پمپ نکردم که عادت کنه دیدم خودش داره عقب جلو میشه منم شروع کردم اینبار جفتمون با هم ارضا شدیم .. چند تا بوس از لب هم گرفتیم .و همدیگرو شستیم ... بعد از حدود یکساعت استراحت برگشتم و تحقیقشو نوشتم وقتی میخواست بره از لبم بوسه ای کرد و گفت بازم بهم مشروب میدی منم خندیدمو گفتم همیشه واست یه شیشه نگه میدارم ........ اون رفت ...... ( ومن ماندم چطور این داستانو تمام کنم چون فقط داستان بود وهیچوقت بعد ازون که بهش گفتم چه حسی به من داره جوابمو نداد ... حالا هم عروسی کرده و دو تا بچه داره و من هیچ وقت دستمم بهش نخورد چه برسه به اینکه باهاش سکس کنم )... ممنون که وقت گذاشتید وخوندید......
     
#197 | Posted: 5 Feb 2012 01:49
سلام ... من و دختر خالم از کوچیکی باهم بزرگ شدیم وهمین باعث شد که رابطه خیلی خوبی باهم داشته باشیم . من واقعا از اندامش خوشم میومد چون ورزشکار بود و به فرم بدنش اهمیت میداد .. با اینکه اکثرا باهم بودیم ولی هیچ وقت راجع به مسایل عشقی باهم حرف نرده بودیم .. این اواخر واقعا حس زیبایی نسبت بهش پیدا کرده بودم ودلم میخواست یه جوری بهش بفهمونم که دوستش دارم .. انگار خدا هم حرف دلمو شنید وبهم کمک کرد.. یروز عصر که از باشگاه خودمون اومدم بیرون ومیرفتم که اونو ببینم دیدم سر خیابون با دوستش ایستاده وبا یه پسر ژیگول بحثش شده منم تا این صحنه رو دیدم هم از روی عصبانیت و هم ازخدا خواسته چند تا سیلی زدم تو گوش پسر بیچاره وقتی که پسرمزاحم رفت ساکشو از دستش گرفتم و راه افتادیم بیاییم خونه .. تو راه باهاش حرف میزدم وخواستم یه جوری بهش بفهمونم که دوستش دارم هرچی منومن کردم نتونستم بگم که خودش ازم پرسید چیه چی میخوای بگی ؟ نمیدونم چیشد یکدفعه بهش گفتم دوستت دارم ومیخوام باهات باشم ...سرخ شد وچیزی نگفت ساکشو گرفت و سوار تاکسی شد دنبالش نکردم تا راحت باشه ...شب توخونه نشستم پشت کامپیوتر ورفتم تو یاهو منتظر شدم تا روشن بشه (اخه هرشب با هم چت میکنیم)... اما خبری نشد .. یک هفته از جریان میگذشت دیگه شک کردم که اونم حسی به من داشته باشه برای همین رفتم خونشون تا ازش معذرت خواهی کنم وبخوا م که باهام قهر نباشه وقتی رسیدم خونشون ت اتاقش بود وفقط خالم توی سالن بود وطبق عادت وسواسیش مشغول تمیز کردن خونه ... با شوخی وادا بهش سلام دادم ورفتم تو اتاق دخترخالم .. متوجه ورود من نشد چون هندزفر ی توگوشش بود .. اروم دستمو گذاشتم روشونش و سلام دادم زیر چشمی نگاه کرد و با دلخوری گفت حالا هم نمیومدی منم در جوابش گفتم ترسیدم ازم دلخور باشی بعد از مدتی صحبت فهمیدم که اونم منو دوست داره ....القصه ...یه سه هفته ای فقط مشغول چت بودیم و اس ام اس بازی که شب زنگ زد به خونمون و از خواست تو نوشتن پایان نامش کمکش کنم ..قرار شد صبح زود بیاد ... صبح که اومد من تازه دوش گرفته بودم و فقط حوله به خودم پیچیده بودم فقط مامانم خونه بود بعد از سلام واحوال پرسی مامانم رفت توی اشپز خانه که مثل برق گرفته ها پریدم و یه بوسش کردم ..شوکه شد ولی معلوم بود بدش نیومده.. داشتم به جزوه اش نگاه میکردم که تلفن زنگ زد ... عمه مادرم پشت خط بود بدون سلام وجواب سلام گفت گوشیو بده مامانت منم گوشیو گذاشتم ومامانموصدا کردم... اومد جواب داد دیدم سریع چادرشو انداخت سرش و یه چیزایی راجع به بستری شدن یکی از فامیلای دور مون میگفت .. منم که یه فرصت خدادادی گیرم اومد تعارف نکردم که همراش برم مامان که رفت من به شوخی وبا نیشخند به دختر خالم نگاه کردم متوجه شد و سرشو انداخت پایین ..اینو نگفتم که من هر روز کمی مشروب میخورم وچون تاحالا همش توخونه خوردم کسی باهام کارنداره .. رفتم سریخچال و لیوانمو نصفه مشروب ریختم دیدم توی چارچوب در ایستاده وبا تعجب منو نگاه میکنه ..قبلا دیده بود مشروب میخورم ولی سوال میکرد که صبحونه نخورده؟؟جوابی ندادم ولیوانمو کمی سر کشیدم اونم وقتی منو دید ازم خواست که یه لیوان بهش بدم . باترس لیوانو گرفت ویه دفعه سرکشید گلوشو سوزوند لیوانو گذاشت ورفت تو سالن به من متلک انداخت که اینچیه میخوری فق بدمزست ..چون هنوز اثر نکرده بود چند دقیقه بعد که مست شده بود بهم گفت دوباره مشروب میخواد اما اینبا ر کم ریختم و اونم دوباره از ترس مزه بدش یکباره سرکشید ولی اینبار پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن لیوانشو گرفتم و دستمو انداختم دور کمرش و نشوندمش رو مبل .. از حرکاتش معلوم بود که کاملا مست شده ... سرشو گذاشت رو شونم ..تکیش دادم به مبل و خواستم کمی لیمو بهش بدم تا حالش بهتر بشه که یه دفعه دستمو گرفت وگفت میخوام یه چی تو گوشت بگم ..گوشمو گرفتم جلوی دهنش و اروم گفت که دوستم داره وسرمو با دستش گرفت وچرخوند ولباشو روی لبام گذاشت .. واقعا حس خیلی خوبی داشتم و منم شروع کردم به لب گرفتن ..اصلا متوجه نشدیم که از روی مبل افتادیم روی زمین .. منکه فقط حوله برم بود تقریبا باز شده بود وبرهنه بودم اونم که انداممو دید شروع کرد به مالیدن تنم و سینه ام و گردنمو میمالید و بوس میکرد ..کامل خوابیدم روتنش وشروع کردم به بوسیدن لبو صورتو گردنش ... اروم پیرهنشو در اوردم دوباره بوسیدمش ... دستم از پشت قلاب کردم دور کمرش وبرش گردوندم روی خودم چاربنده سوتینش مزاحم مالیدن سینه وپشتش میشد بازش کردم که چشمم افتاد به سینه های نه چندان بزرگش که خیلی سفت وسفید بودن واقعا حشرم زد بالا شروع کردم به خوردن سینه هاش وگاهی هم دندون میگرفتم که اخ بلندی میکشید و به کمرش قوس میداد.. از رو زمین بودن خسته شدم اخه خیلی زبر بود واسه همین بغلش کردم وبردم تو اتاق خودم خوابوندمش روی تخت تنش خیلی داغ شده بود چندتا لب محکم ازش گرفتم و زبونمو تو دهنش چرخوندم که زبونمو با دندونش گرفت بعد شروع کرد به مکیدن زبونم واقعا جفتمون حشری شده بودیم دیگه طاقت نیووردم وبه شکم خوابوندمش بالشمو گذاشتم زیر شکمش و شروع کردم به مالیدن باسنش .. لای لمبرشو نگاه کردم و بلند شدم کرم اوردم ودور سوراخ کونشو کیرمو چرب کردم کمی با انگشتم باسوراخ کونش بازی کردم وسر کیرمو گذاشتم روسوراخش اما انقدر حشری بودم که بااینکه سوراخش تنگ بود وتاحالا سکس نداشت یکدفعه وبا تمام زورم فشار دادم وکیرمو توکونش جاکردم یه جیغ بلند کشید وخواست در بره اما دستام دورش حلقه بودن ونتونست با دستاش چنگ انداخت به سینم که زخم شد بعد از یدقیقه که تقریبا عادت کرد شروع کردم به تلمبه کردن .. خیلی تنگ وداغ بود مچ دستمو گرفته بود تو دهنش و فشار میداد خیلی دردش میومد ولی درعین حال لذت میبرد کیرمو در اوردم واز بین پاهاش به کسش میمالیدم که دیدم خیلی لذت میبره با کیرم یه خورده محکمتر ولی با احتیاط باکسش بازی میکردم نفسش به شماره افتاده بود و هاهاها میکرد به حالت سگی نشوندمش ودوباره از کون شروع کردم با اینکه درد داشت ولی خودشم یاری میکرد با انگشتم با کسش بازی میکردم که دیدم دستم خیس شد یه جیغی کشید ومحکم به دستم چنگ انداخت منم باسرعت تلمبه میزدم که دیدم داره ابم میاد سرعتمو بیشتر کردم ووقتی ابم اومد کمرشو محکم گرفتم وابموخالی کردم تو کونش چند لحظه همونجوری موندم وگرفتمش تو بغلم ..بلند شدم یه بوس ازش گرفتم رفتم یه شربت خنک اوردم . دادم بهش نیم ساعتی توبغل هم بودیم باهم رفتیم دوش گرفتیم تو حمام هم باز با هم سکس کردیم همدیگروشستیم اومدیم بیرون ...تاوقتی که مامانم اومد توبغل هم بودیم ... پایان نامشو یادمون رفت بنویسیم فقط موقع رفتن باخنده بهم گفت بازم بهم مشروب میدی منم اروم گفتم تا ازین مشروبا ...... ( قصه ما بسر رسید .. تخیل ما به جایی نرسید..... دوسای خوبم این فقط داستان بو د ..واقعیت نداشت... ممنون که خوندید)
     
#198 | Posted: 5 Feb 2012 01:50
یک روز که مشغول یه قول دو قول بازی کردن با تخمام بودم تصمیم گرفتم اولین تجربه دخولم را مکتوب کنم تاهم توی تاریخ جاودانه باقی بمونه وچهارتا جوون کوس ملنگ مثل خودم را از راه راست به راه معوج بکشانم وهم اینکه ماهم به یه ثوابی برسیم و ذخیره دین و آخرتمان شود شما هم اگه داستانو تا تهش بخونید ضرر نمی کنید حالا فوقش ضرر کردیند خدا واسه همین دوتا تخم بهت داده که بگی به چپم.
ما یک خانواده چهار نفره هستیم باباجونم که بازاریه و وضع جیبش کویته کویته فاصله سنی اش با من وخواهرم زیاد نیست این طورکه از شواهد و قرائن ماجرا برمیآید آقا به سن هفده سالگی که میرسند کیرش یاد هندستون می افته و به فکر نجات نوع بشر از خطر انقراض زیاد اونو
نمی بینم چون یا توی مغازشه و یا اینکه دست به خایه خدا است فقط دنبال اینکه امشب کجا مجلس عزاست تا سر امام حسین رو از این و به اون ور بکشه و تالاپ وتولوپ تو سرو مغزش بزنه و گریه کنه کون لقش اینقدر گریه کنه تا راه گوزش بند بیاد به من چه. خلاصه همینو بدونید به سر دسته طالبان گفته کیرت به چند من. من نمی دونم این بابای ما که اینقدر با دین وایمونه چرا شازده پسرش که من باشم اینقدر بی دینه بالاخره از قدیم الایام گوزیدند که: تره به تخمش می ره حسنی به تخم باباش اینکه چرا من به تخم بابام نرفتم شاید بخاطر اینه که آقا در جوانی گناهی بزرگی مرتکب شده که مستوجب چنین عذاب عظمایی مثل من شده یک چیزی در حد لواط یا زنای با محارم یا کمه کمش عرقی ورقی سیگاری جقی چیزی مفتی مفتی که منو پس ننداخته
آبجی ام اسمش سپیده است الان 23 سالشه دانشجوی ترم آخرکامپیوتر از خصوصیات ظاهری اش باید بگم که موهای فر خیلی بلندی داره موهاش از پشت تا دم کونش می رسه از جلو هم همیشه تا سرش رو تکان می دهد نصف موهاش می ریزه توی صورتش یک عینک باریک قاب مشکی هم به چشم می زنه که خیلی به صورتش میاد برعکس من که به بابام رفتم و موهام مشکیه سپیده به مامانم رفته موهای قهوه ای روشنی داره یادم باشه یکبار از این بابام بپرسم تجربیات شب زفافشو در اختیارم بذاره شاید ما هم توانستیم همچین گوشتی تقدیم امت واحده اسلام کنیم البته با گیرهای راه به راه بابا که به ناف سپیده میبنده خلق الله زیاد بهره زیاد از این اعجوبه خلقت نمی برند من هم تا حالا ندیدم زیاد آرایش کنه حتی بخاطراینکه بابا کمتر انگشت تو کونش کنه همیشه با چادر بیرون می ره بابا هم هر روز دو نوبت صبح قبل از صبحانه و شب بعد از نهار کیر به دست تشریف مبارک را می برند بالای منبرو از فوائد پوششو چادرو حجابو عفافو زفافو و لحافواز اینا کس شعر به هم می بافه که: دختر گلم میوه ای که زود از درخت میافته طعمه سگ ها میشه ما که نفهمیدیم میوه چه ربطی به چادر دارد شما هم زور به تخماتون نیاریند قر میشیند البته سپیده برعکس ظاهر فریبنده اش تا بخواهی بابا توی اخلاق براش ریده هرچی بابای ما زور زده همش رفته توی قیافه اش تا دلت بخواد بد اخلاق و بدعنقه من که زیاد دور و ورش نمی پلکم چون اگه از روی دنده سگی اش بلند شده باشه پاچه به پای آدم نمی مونه و اما خودم دوسال از خواهرم کوچک ترام و الان ترم آخر دانشگاه هستم و با سپیده توی یک دانشگاه درس می خونیم با این تفاوت که من رشته ام فنی بود و فوق دیپلم قبول شدم بابا هم یک ماشین برام خریده بود تا با هم بریم دانشگاه اما چون هم من از مرض هاری سپیده می ترسیدم و هم اون می خواست با دوستاش بروند سر کلاس اکثر مواقع تنها می رفتم حالا با این مقدمه از زندگی ما بریم سر اصل مطلب
ماجرا از وقتی شروع شد که من مشغول فیض از صدا و سیما کیرم به طاقی و برنامه زلال احکام بودم که زنگ در را زدند رفتم دم در دیدم ساریناست سارینا دوست صمیمی سپیده بود از راهنمایی تا حالا باهم دوست بودند برای خودش یک پا رانی هلو بود یه کم چاق بود البته نه زیاد ولی به تپلی میزد تو مایه های کون گنده یک کمی پوستش برنزه است بغل سپیده که مینشست تازه معلوم میشد سپیده چقدر سفیده یک فرق دیگه اش باسپیده اینکه برعکس سپیده تا آدمو میبینه سریع گرم میگیره و نیشش تا ته پستونش باز میشه پدر سگ آمار خر می داد خیلی دلم میخواست یه جوری تورش کنم چون صدای خیلی نازی داشت به قول آخوندها تحریک کننده حرف میزد آدم ته دلش قیلی ویلی می رفت هی دلت میخواد یه جوی سر صحبتو باهاش باز کنی جون میداد برای لاس زدن پشت تلفن همراه با جق ولی حیف از ترس سپیده زیاد باهاش نمی تونستم صمیمی شوم منم دست به خایه منتظر فرصت بودم تا بیارمش تو آغوش اسلام البته بعدا فهمیدم خانم جلوش آشپزخونه دو طرف اوپنه ولی آخرش هم نفهمیدم کار دست کدوم عمله بوده بابا هم زیاد خوشش نمی یومد سپیده با این بگرده می گفت این دختر خیلی ولنگاره زیاد باهاش نگرد خانواده مقیدی هم نداره. خلاصه رفتم سپیده رو که پشت کامپیوترش نشسته بود صدا کردم تا برود دم در تواین موقع یکدفعه جناب شیطان همانند ماری در کون بنده شروع به لولیدن کردند تا برم ببینم این خواهر گل بنده صبح تا شب پای این خر دجال چه گهی نوش جان می فرمایند فقط یک لحظه در اتاق رو باز کردم و سرک کشیدم به غیر از صفحه یاهو مسنجرش چیزی باز نبود ادلیست هاش پربود من هم سریع اسم (id) را برداشتم و زدم به چاک موقع رفتن پشت کامپیوتر یک هارد اکسترنال توجهم را به خودش جلب کرد اما از اونجایی که می دونستم سپیده برسه و بفهمه من توی اتاقشم حسابم با دودول ابولهول فضولی نکردم و اومدم بیرون فردای اون روز رفته بودم کافی نت تا چندتایی فایل دانلود کنم که فکری به سرم زد سریع رفتم و آی دی با نام (nasim2011)ساختم و رفتم توی یاهو مسنجر. نسیم اسم یکی از دوست های سپیده بود که دانشگاه توی یک شهر دیگه قبول شده بود طبق معمول خانم توی اینترنت بودند براش نوشتم سلام سپیده خوبی در جوابم پیام داد شما؟( با یک صورتک تعجب) در جوابش نوشتم خنگ خدا منم دیگه نسیم ام نقشم گرفت باور کرد که من نسیم ام اولش هی می پرسید آی دی منو از کجا آوردی منم کس شعر می گفتم از این لحظه تا بلند شدن من از پشت کامپیوتر 10 دقیقه هم طول نکشید ولی در این 10 دقیقه به اندازه تمام عمرم کس خل شدم فهمیدم سپیده یک دوست پسری داره به اسم مسعود که هم کلاسیشه و روزها با اون صیغه لاسیدن را صرف میکنه امروز ساعت شش وبیست دقیقه هم توی یک پارک باهاش قرار داره فهمیدم روزهایی که خانم با من نمیومده سوار ماشین این مسعوده میشده سه روز پیش هم یک انگشر طلا سفید بهش داده و سپیده هم برای تشکر ماچش کرده (اینو با یه صورتک خجالت فرستاد) دست بابام درد نکنه با این دختر تربیت کردنش سپیده آن چنان با آب و تاب اینا رو تعریف می کرد که پشم به کونم نموند میگفت که سارینا کلی فیلم سکسی بهش داده که آدم وقتی نگاه می کنه حشری می شه دلش می خواد راه بیافته تو خیابان به عالم وآدم بده سارینا قراره براش یه دیلدو پیدا کنه با خودم گفتم خاک تو سرت کیر طبیعی به این شقی تو خونه هست اونوقت توی کس مشنگ می خوای با دیلدو حال کنی در این موقع بود که حضرت شیطان دوباره به شکل ماری شروع به لولیدن در ماتحت من کرد و گفتم منم یک حرکت اگزیستانسیالیستی انجام بدهم باشد تا عبرت سائرین گردد به ساعتم نگاه کردم ساعت پنج و نیم بود سریع اومدم بیرون یک دربست گرفتم و رفتم توی همون پارکی که سپیده قرار گذاشته بود خانم صبح با پررویی تمام اومده سوئیچ ماشینو برده توی پارک دم یک پیست اسکیت خودم را پشت یک درخت استتار کردم و برای شروع عملیات والزجر منتظر کفار از خدا بیخبر شدم تا اینکه راس ساعت شش و بیست دقیقه خانم پیداش شد اگه پای کامپیوتر از تعجب کیر روی سرم سبز نشد الان وقتش بود که سبز بشه سپیده یک مانتوی چرمی تنگ و کوتاه با شلوار جین تنگ پوشیده بود اینقدر مانتوش تنگ بود که کونش لی لی بازی میکرد نمی دونم اینارو از کجا آورده بود چون قبلا ندیده بودم بپوشه یک شال نازک همین طوری روی سرش انداخته بود که نصف موهاش از جلو نصفش هم از عقب بیرون زده بود وقتی موهاشو تو صورتش می اندازه خیلی سکسی می شه کیرمعیوب جنتی هم با دیدنش شق می شه دیگه چه برسه به من بدبخت دائم الشق اون دوست رانی هلوشم دنبالش بود اونم دست کمی از سپیده نداشت تنها با این تفاوت که اون یه کمی چاق بود و لباس تنگ زیاد بهش نمی یومد هردوشون به اندازه یک عروس آرایش کرده بودند یک لحظه شک کردم این خود سپیده است یا اشتباه دیدم این جا بود که بزرگترین کشف زندگی ام رو کفش کردم و اون این بود که چقدر آرایش توی چهره دخترها تاثیر می گذاره حدود دو دقیقه بعد آغا مسعود تشریف فرما شدند هرچقدر با دیدن سپیده و سارینا قند توی کونم پولکی شد با دیدن این پسره از تو کونم ریخت بیرون یک پسر لاغردراز دیلاق کیری سپیده به زور به سر شونه هاش می رسید هر احدالناسی نگاش می کرد گلاب به روتون به اندازه یه پاتیل بالا می آورد صورتش مثل جاده خیابان های ایران انگار یه افغانی مامور شده بود هرجای صورت این بنده خدا رسید یه چاله ای بکنه مثل این ندید بدیدهای تازه از پشت کوه اومده موهاشو دم اسبی بسته بود یعنی میخواسته تیپ فشنی بزنه ولی ریده بود اوقم گرفت کیرم تو ترکیبت کون نشسته حیف این خواهر ما که داره با این می گرده از اونجایی که خدا موقع درست کردن گل من یادش رفته بود توی گردنم رگ غیرت کار بزاره داشتم با دهن باز این وقایع رو نگاه میکردم ولی خودمونیم ها این بابای ما هم سنگ تمام گذاشته بود هر کسی از اون اطراف رد می شد با دهن باز زل می زد به این دوتا بالاخره این همه دعا که بابای ما خونده به یک دردی خورد من زیاد زشت نیستم ولی قشنگم نیستم در مقایسه با سپیده واقعا در حق من اجحاف شده اصلا انگار نه انگار که ما خواهر و برادریم و هر دو از یک سوراخ دراومدیم اگه یه ذره از ژن خوشگلی اون به من رسیده بود دخترها جلوم لنگ می انداختند واقعا جای بابا خالی داشتم فکر می کردم اگه اینجا بود و سپیده رو توی این لباس ها می دید چی کار می کرد سریع گوشیمو درآوردم و ازشون فیلم و عکس گرفتم برای اینکه چهره اش مشخص باشه مجبور شدم یک کمی جلو بروم چون ماشین نیاورده بودم دیگه دنبالشون نرفتم و برگشتم خونه شب که شد خانوم خانوما پیداش شد مثل الاغ سوئیچ ماشینو پرت کرد روی میز اصلا هم به روی خودش نیاورد بدون اجازه ماشینو برداشته .لباس و آرایشش کاملا پاک شده بود و یک مانتوی دانشجویی با مقنعه سرش کرده بود باید حدس می زدم که لباساشو خونه سارینا عوض می کنه چون خونشون سه طبقه است و طبقه هم کف که سوئیته خالیه و مال ساریناست وقتی رفت توی اتاقش یواشکی از لای در دید زدم مانتوی چرمی رو از توی کیف اش درآورد وزیر یکی از کمدهاش قایم کرد شب وقتی که رفته بود حموم یواشکی رفتم و مانتو را از زیر میز درآوردم هارد دیروزی هم همونجا بود.
مامان من معلم است و یک هفته صبح و یک هفته بعد ازظهر سر کلاس میرود اون هفته بعدازظهری بود و این به این معنی بود که من از نهار تا عصر با سپیده توی خونه تنها هستم و می توانستم به عنوان یک برادر غیور به خواهرم حالی کنم که نباید با پسر غریبه لاس بزند ممکنه خدا قهرش بگیره تبدیل به سوسکی موشی چیزی بشه .رفتم توی حموم و با چهارتا تیغ ژیلت هر چقدر پشم و پیل داشتم ریختم پایین حدود 2 کیلو از وزنم کم شد پوست بدنم مثل برف سفید شده بود بعد هم اومدم بیرون و موهامو سشوار کردم و یک شیشه کامل ادکلن روی خودم خالی کردم حالا همه چیز آماده شده بود تا من درس تربیتی ام را عملی کنم رفتم پشت در اتاقش اول یه کم حرف هامو توی ذهنم مرور کردم و بعد دست به خایه ملکوت شدم که اگر دستم به این ضریح متبرکه برسه نذر می کنم داستانش را بنویسم تا راهگشار محذورات عوام الناس و امت همیشه در صحنه حزب الله باشد. بگذریم یکدفعه در را باز کردم خانم پشت کامپیوترش نشسته بود یک تیشرت آبی دخترانه با یک شلوار اسپرت بغل خط دارمشکی تنش بود یه نگاهی به من کرد و با طلبکاری گفت: تو بلد نیستی در بزنی از طرز نگاه کردنش خیلی بدم می یومد کره خر جوری به آدم نگاه می کرد که انگار به کیره باباش زل زده حالا اگه خودش کاری داشت در اتاق من رو با گلد باز میکرد با خودم گفتم اشکالی نداره بدبخت خبرنداره چه کیری براش پختم گفتم:داری با آغا مسعود چت می کنی بهش سلام برسون یکدفعه جا خورد شدت طلبکاری نگاهش بیشتر شد اما کم نیاورد و گفت:علی برو گمشو بیرون حوصلتو ندارم گوشی را از توی جیبم درآوردم عکس های دیروزی را آوردم و گرفتم جلوی چشماش مخصوصا عکسی که داشت با مسعود دست می داد خیلی هنری و واضح افتاده بود با تشر بهش گفتم: به نظرت اگه بابا بدونه دختر یکی یکدونش با همکلاسی اش قرار می گذاره بعدش هم با بلند می شه با این قیافه می ره تو خیابون چکارت می کنه فکر کنم اول مجبورت کنه ترک تحصیل کنی بعدش هم یه شوهرت میندازه گردنت تا دیگه ازین غلطا نخوری خاک تو سرت کنم آخه این میمون ارزشش رو داره که باهاش دوست می شی اینقدر برای ما کلاس می گذاشتی همین بود (صدامو نازک کردم و ادای سپیده رو درآوردم) بهم یه انگشتر داد و بعدش منم بوسش کردم خاک تو سر بدبخت ندید بدیدت کنم خربوست می کرد بهتر از این آشغال کله بود الاغ جون لااقل با یکی بگرد که کل هیکلشو 2 زار بخرند اونی که دیروز باهاش چت میکردی من بودم مانتو وهاردت هم پیش منه شب که بابا اومد بهش میدم دیگه خودت می دونی و بابا.
اینقدر رنگ صورتش پریده بود که شده بود عین دیوار از اون نگاه های عاقل اندر سفیهانه دیگه خبری نبود چشمهاش داشت از حدقه درمیومد نمی دونست چی بگه مدام منو من می کرد تورو خدا به بابا نگو.....این..طور که فکر می کنی نیست....تورو خدا هرکاری بگی می کنم
منتظر همین یک کلمه بودم دیدم اگه بهش بگم بذار بکنمت جفت می کنه گفتم مثل دولت خدمتگذار که بنزین رو سهمیه بندی می کنه بعدش 400 و 700 منم کم کم پیش برم بهش گفتم اگه بزاری بدنتو ببینم منم هم عکساتو پس می دهم هم اینکه مانتو را بهت برمیگردونم خلاصه شتر دیدم ندیدم
التماس از توی چشمهاش می بارید بغض گلوش راگرفته بود صداش دورگه شده بود پلک که میزد اشک هاش آروم از گوشه چشمش می افتاد روی گونه هاش منتظر جوابش نشدم دستشو گرفتم بردمش نشوندمش روی تختش –زود باش سپیده لباساتو دربیر گفت:آخه لخت من به چه دردت می خوره گفتم:به اونش کاری نداشته باش تو هم که بدت نمیاد خودتو به بقیه نشون بدی با خودم گفتم این بدنو روی جنازه مرده 700 ساله بندازی مثل کیر خر سیخ می شود اونوقت میگه به چه دردت می خوره هیچی میخوام قاب کنم بزنم تو اتاقم
دستم را بردم جلو که تیشرتشو دربیارم یکدفعه دستمو گرفت با التماس گفت باشه یه لحظه صبر کن خودم در میارم گفتم پس زود باش البته منم دست کمی از اون نداشتم صدای قلب خودم رو میشنیدم روی شقیقه ام نبض ام رو حس می کردم از اون چیزی که قرار بود ببینم ته دلم هری خالی میشد با اکراه تیشرتشو درآورد واییییییی لامصب عجب سفید بود نورش چشم آدمو کور می کرد واقعا که باید به سازنده چنین گوشتی آفرین گفت نور الهی که میگند همینه یه سوتین بنفش کم رنگ با حاشیه و نقطه های مشکی تنش بود که چسبیده بود به بدنش نسبت به سنش سینه های خیلی کوچکی داشت حدس میزدم چون لباس خونه هم که میپوشید سینه هاش مشخص نبود
با یک لبخند ملیح داشتم از دیدن این صحنه های کم یاب یا بهتر بگم نایاب زندگی ام لذت میبردم که شلوارشو درآورد گذاشت روی تخت سرشو پایین نگه داشته بود و به من نگاه نمیکرد گوش هاش سرخ شده بود یک لحظه تو چشمام نگاه کرد و گفت: خب دیدی حالا لباسامو بپوشم بهش گفتم:شورت و سوتینت رو هم دربیار هیچ کاری نمی کرد فقط بربر با چشمهای پراز التماس منو نگاه می کرد نه می تونست اعتراض کنه نه اینکه رویش میشد جلوی من شورتشو دربیاره بهش تشر زدم درمیاری یا خودم دربیارم آروم جوری که من نشنوم یه چیزهایی غرغر می کرد دستش رو برد پشتش و سوتینشو باز کرد سینه هاش فقط یک نوک کوچک قرمز داشت بعد از این ماجرا یکبار از دهنش دررفت و بهم گفت خیلی دلم می خواد یه جوری سینه هامو بزرگ کنم ولی چیزی که بیشتر از سینه هاش منو حشری میکرد کسش بود یک خط نازک و باریک که نه مویی داشت نه پشمی نه کشکی صاف و بی آلایش مثل کون آخوند اگه ازش عکس می گرفتی نشون هر کسی که میدادی فکر می کرد مال بچه 6 ساله است خیلی ظریف بود پیدا بود آغا مسعود از بوس اون ورتر نرفته هنوز آکبنده یک چنگ به سینه های کوچکش زدم یه آخ آروم گفت لامصب اینقدر سفید بود یک انگشت که بهش می خورد جای دستت روی بدنش میموند من توی عمرم آدم به این سفیدی ندیده بودم انگار دوساعت توی جوهر نمک خوابوندیش
لبم رو به لبهاش نزدیک کردم یکدفعه جاخورد سرشو کشید عقب بهش گفتم تو به اون پسره میمون بوس میدی به من که داداشتم نمیدی و بعد سریع سرشو گرفتم و محکم لبامو چسبوندم به لبش عجب نرم بود آدم فکر می کرد داره ژله میخوره آدمو تا عرش الهی میبرد خدا از ما قبول کنه بالاخره دستمان به ضریح مبارک رسید انشاالله قسمت شما هم بشود فکر نمیکردم اینقدر لب حال بده منم ندید بدید این چیزارو فقط تو فیلم ها دیده بودم ولی دیدن کی بود مانند کردن همین طور نیم ساعت فقط لباشو می خوردمو سینه هاشو میمالیدم ولی اصلا همراهی نمیکرد فقط یک چندبار التماس میکرد دیگه بسه در یک چشم به هم زدن لباسامو به غیر از شورتم درآوردم و با اشاره بهش فهماندم زحمت اینو تو بکش دوباره به التماس افتاد ایندفعه دیگه واقعا گریه اش گرفت علی توروخدا...میخوای چی کار کنی من هنوز دخترم گفتم:نترس آبجی گلم منم کاری با پردت ندارم اون باشه واسه وقتی که بابا یه شوهر پشم و پیلی دارانداخت گردنت بهش بگو جای ماهم بکنه مگه خودت تو چت روم نمیگفتی فیلم که میبینم می خوام راه بیافتم تو خیابون به درودیوار بدم حالا من از خود گذشتگی میکنم این کارو برات انجام می دهم کیر به این تروتازگی توی خونه هست اونوقت تو دنبال دیلدو میگردی اصلا خدا را خوش میاد منم جوونم جای دوری نمیره اینجوری هم تو یه حالی می کنی هم من به یه لف و لیسی می رسم خدا راضی خلق خدا راضی خیر دنیا و ثواب آخرت اذیت نکن دیگه اینقدر خودتو مثل چوب نگیر بزار یه حالی بکنیم گفت:اونها شوخی دخترونه بود من که واقعا نگفتم توی آشغال کثافت نباید فضولی میکردی.
دیدم خیلی کس شعر میگه خابوندمش روی تخت و با یک شیرجه رفتم سمت کوسش شروع کردم به خوردن نه اینکه توی دهات ما کوس گیر نمیاد هرکسی تو اون موقعیت منو میدید می گفت بدبختو تا حالا کوس ندیده من زیاد از کوس خوردن خوشم نمیاد ولی این واقعا شاه کوس بود تا حالا توی فیلم ها هم همچین چیزی ندیده بودم دیگه چه برسه از نزدیک بخورم از اینکه بیست سال جلوی من بوده و من ازش خبر نداشتم حسرت میخوردم آنچنان مک میزدم که یک لیتر از تف های من روی ملحفه ریخته بود نفسم بالا نمی یومد مغزم داغ کرده بود انگار یک بطری آب شنگولی رفته باشی بال اونجوری شده بودم داغ داغ یه نگاهی بهش کردم اصلا حال نمی کرد دستاشو جلوی صورتش گرفته بود و آروم گریه میکرد زیر لب یه چیزهایی میگفت که نمی فهمیدم اومدم بالا اول یه کم نافشو خوردم بعدش افتادم به جون سینه هاش اصلا هیچی نداشت هی مجبور بودم سرمو توی بدنش فرو کنم تا بیاد توی دهنم یک گاز محکم به سینش گرفتم آنچنان جیغی زد که از صداش سرایدار کور وکرمان هم فهمید من اینجا دارم چه پخی میخورم این هم از مصائب زندگی آپارتمان نشینی است آدم یه کون سیر نمی تونه بکنه میخواست از زیرم بلند بشه که نذاشتم کیرم اینقدر سفت شده بود که شورتم در حال جرخوردن بود به قول صادق هدایت اگر پایین تنه را از مسلمانان بگیری نصف دینشان بر باد است رفتم سراغ کیرم تا نصف دینم را کامل کنم میدونستم با این همه دک و پوز و کلاس کیر پادشاه اسپانیا رو هم نمی خوره دیگه چه برسه به من آسمون جل یه نیشگون از نوک سینش گرفتم تا اومد داد بکشه سریع در یک چشم به هم زدن کیر مبارک را تا دسته کردم تو دهنش فکر کنم زیاده روی کردم چون داشت بالا میاورد دیدم اگه درش بیارم دیگه نمیزازه بکنمش تو این بود که شروع کردم توی دهنش عقب و جلو کردن سپیده مقاومت میکرد وهی دندون میکشید ولی با این وجود خیلی حال میداد درست درحال خرکیف شدن در آسمون هفتم بودم که نامردی نکرد و یه گاز محکم به کیرم زد آنچنان محکم گاز گرفت که از هفت سوراخم برق سه فاز بیرون زد خودم را پرت کردم عقب گفتم بدبخت شدم نصف دینم رو خورد و باید تا آخر عمر ناقص العضو زندگی کنم یه نگاه به کیرم انداختم دیدم نه انگار دینم هنوز سر جاشه ولی جای دندوناش روی دینم بود سپیده داشت سرفه میکرد بهش گفتم:حروم زاده حالا هم میکنمت هم عکسهارو به بابا نشون میدم بلند شد خواست که فرار کنه ولی کمرشو سفت گرفتم و پرتش کردم روی تخت خواب خودمم روش خوابیدم اینجوی هیچ کاری نمی تونست انجام بده با اینکه ازش کوچک تر بودم ولی قدرت بدنی ام خیلی بیشتر بود لای پاهاشو بستم تا سوراخ کونش تنگ تر بشه و با یک تف کوچیک به کیرم گذاشتم دم سوراخ کونش هرچقدر وزن داشتم گذاشتم پشت کیرم و با تمام قدرت فشار میدادم گفتم بالاخره یا کیر من نابود میشه یا کون اون ولی از آنجایی که جوینده یابنده است بالاخره شمشیر اسلام را در بلاد کفر فروکردم و کیرم تا نصفه رفت تو منم فرصت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تلمبه زدن سپیده کارش از التماس گذشته بود یک ریز فحش میداد و گریه میکرد حروم زاده عجب فحش هایی بلد بود من که توی خواب هم فحش میدادم شرمم شد حتما ایناروهم اون سارینا کون گنده یادش داده بود به وقتش کون اونم میزارم یادم باشه بد دهنی رو هم به جرم های قبلی اضافه کنم دختر که نباید اینقدر دهن ول باشه
سپیده هی به بالش چنگ می انداخت و پاهاشو روی تخت میکوبید و به تناسب اون هم هی صدای گریه هاش بلند تر و فحش هایش آبدارتر میشدند از سوراخ کون ننه و بابا و خودم و خواهرم که خودش باشه گایید تا برسه به هفتاد و هفت جد وآبادم بد بختانه ما سید هستیم یادم باشه زنگ بزنم دفتر مرجع تقلیدم ببینم مشکل شرعی پیش نیومده باشه .بیشتر از اونی که از کردنش حال کنم از گریه هاش حشری میشدم تا حالا ندیده بودم اینجوری زار بزنه و به من التماس کنه از تمام هیکلم عرق می ریخت بیشتر از کردنش انرژی صرف نگه داشتنش میکردم کیرم دیگه تو اون کون تنگ قدرت ایستادگی نداشت از طرفی نمی خواستم آبم رو حروم کنم دیدم یک بار دیگه گولش بزنم در گوشش گفتم سپیده اگه قول بدی کیرم رو بخوی منم قول میدم از روت بلند شم وگرنه تا صبح میکنمت با اشاره سر فهماند که باشه قبوله گفتم اگه بخوای مسخره بازی دربیاری به جون مامان ایندفعه از جلو می
     
#199 | Posted: 23 Feb 2012 12:51
این دومین مطلبیه که من میخوام بنویسم . ت حالا داستان ننوشتم ولی می خوام بعد از این ماجرا شروع کنم به نوشتن . زیاد از داستانهای کلیشه ای و تکراری خوشم نمیاد . اکثر این داستانهایی که نوشته میشه تخیلیه و واقعیت نداره . ولی این ماجرای من ابتداش واقعیه و انتهاش تخیلی.
من در حال حاضر ۳۵ سالمه قبلا یعنی زمانی که مجردم بودم شغل آزاد داشتم نقاضی ساختمان بودم . یکبار یک خانه ای رو برای رنگ کردن بهم پیشنهاد دادن و منم قبول کردم و برای کار کردن تو اون خونه وسایلم رو برداشتم و رفتم . یک خونه دیوار به دیوار اون خونه بود که سرویسهای بهداشتی و آشپزخونه اون توی حیاطش بودن به طوری که اگه زن ون خونه میخواست آشپزی کنه باید میومد تو حیاط دو سه روزی از شروع کارم تو اون خونه گذشت یک روز برای رنگ کردن پنجره حیاط از روی نبرده بان بالا رفتم که ناخودآگاه چشمم به حیاط خونه همسایه خورد و زن همسایه که تازه عروس بود و یک بچه سه چهار ماهه داشت توی آشپزخونه بود خیلی ترسیدم و فوری سرم رو اوردم پاین که منو نبینه چون ممکن بود فکر کنه دارم دید میزنم . هیکل لاغر اندام و سفیدی داشت با اینکه بچه اش کوچیک بود و شیری ولی سینه های کوچیکی داشت . منم که عاشق سینه های کوچیکم . یک نیمه تاپ کشی زرد رنگ تنش بود که فقط روی سینه هاش و کمی زیر سینه هاش رو پوشونده بود یک جورایی میشه گفت سوتین بلند تنش بود با یک شورت قرمز رنگ و دیگه هیچی تنش نبود. به همین خاطر بود که من ترسیدم و اون روز دیگه نتونستم اون پنجره رو رنگ کنم . بعد از دیدن اون صحنه دیگه نمیتونستم تحمل کنم و شیطون بدجوری آزارم میداد دیگه دستم به کار نمی رفت به شکلی که پیدا نباشم رفتم روی پله و شروع کردم به دید زدن از اندامش خیلی خوشم اومد دوست داشتم همون موقع بپرم تو خونشون و باهاش سکس کنم ولی چنین چیزی امکان نداشت. چون من ترسو تر از این حرفا بودم . خلاصه توی اون چند روزی که من توی اون خونه کار می کردم هر روز کارم این بود که برم دید بندازم و کار یک هفته ای سه هفته طول کشید تا تموم شد اونم با قر قر کردن صاحب خونه .
تا اینجای مطلب کاملا واقعی بود ولی از اینجا به بعد تخیلاته
وقتی اون صحنه رو دیدم تا چند روز شبها خواب نداشتم و مدام به این فکر میکردم که یک راهی باید پیدا کنم و برم سراغ اون زنه هیکل قلمیش مدام جلوی چشمم بود و نمیتونستم از فکرش بیام بیرون . خلاصه با کمک شیطون یک فکری به ذهنم رسید. از اونجائیکه تو این چند روز همه چیز اون خونه رو کنترل میکردم متوجه شدم که شوهر اون زنه یک شغل اداری یا شرکتی داره و از صبح زود که از خونه میره بیرون و تا نزدیکای غروب بر نمیگرده و این برای کاری که من میخواستم انجام بدم خیلی خوب بود. خلاصه یک روز تصمیم گرفتم تا عصر کار کنم و خونه بر نگردم و همونجا بمونم ه خانواده هم گفتم چون صاحب خونه عجله داره باید کار رو زود تحویلش بدم و میخوام شب رو کار کنم . رفتم از بازار یک چسب ۵ سانتی و یک جفت دستکش چسبون خریدم و شب رو موندم تو اون خونه نصف شب از راه پشت بام رفتم تو پشت بام اون خونه و توی راه رو ال مانند پله های اون خونه که سقف داشت نشستم تا که صبح بشه و شوهر اون زنه از خونه بره بیرون. ساعت ۳۰/۶ صبح بود که صدای در خونه اومد و متوجه شدم که شوهرش از خونه رفت سرکار نیم ساعتی صبر کردم که اگه زنه برای شوهرش بیدار شده دوباره بره بخوابه و متوجه من نشه. وقتی خیالم از این بابت راحت شد کفشام رو در آوردم که صدای پاهام بلند نباشه و کفشام رو گذاشتم پشت در حیاط دستکش ها رو دستم کردم و سر چسب رو هم باز کردم که اماده باشه دستکش ها رو به این خاطر پوشیدم که اثر انگشتی ازم نمونه . یواش که کسی متوجه نشه رفتم در اتاق رو باز کردم دیدم زنه روی تخت خوابه خوابه از ترس داشتم میمردم چسب رو بیشتر باز کردم یواش یواش بهش نزدیک شدم و اولین چسب رو اروم گذاشتم رو چشماش که بیدار شد منو نبینه به محض اینکه چسب رو گذاشتم رو چشماش بیدار شد و برای اینکه حرکتی نکنه نشستم روش و با چسب ۵ سانتی دهنش رو چسب زدم که داد و فریاد نکنه و بعد دستاش رو به پایه تخت چسب کردم وقتی کارم تموم شد نفس راحتی کشیدم خیلی تقلا میکرد که خودش رو رها کنه ولی کاری از دستش بر نمیومد دستکشامو در آوردم تا بتونم با دستام بدنش رو لمس کنم خودش کارم رو خیلی راحت کرده بود چون فقط یک شورت و یک سوتین تنش بود دیگه هیچی تنش نبود درست مثل همون موقعی که بهش دید میزدم . سوتینش رو باز کردم ولی چون دستاش به تخت بسته شده بود نمیشد درش بیارم ناچار شدم برم از تو وسایلشون یک قیچی پیدا کنم و با اون بند سوتینش رو پاره کردم و اونو در آوردم . وای عجب سینه هایی سفید و نرم من فکر میکردم چون بچه اش کوچیکه الان از سینه های شیر میاد که اینجوری نبود گویا شیرش خشک بودو لابد به همین خاطر سینه هاش کوچیک بود شروع کردم به خوردن سینه هاش اونقدر این کار رو کردم که دیدم شل شده و دیگه حرکتی نمیکنه شورتش رو از پاش در آوردم کسش صاف و تمیز بود کسش رو هم خوردم حسابی هم خوردمش دیگه به جای تقلا داشت حال میکرد چون اونم شهوتی شده بود و کاری هم ازش بر نمیومد وقتی خوب خوردمش و به حال اوردمش کیرم رو گذاشتم تو کسش وای چه کس داغی بود و شروع کردم به تلمه زدن تا اینکه آبم اومد آبم رو خالی کردم تو کسش به عواقبش هم کاری نداشتم چون می دونستم با این کار ممکنه بچه دار بشه . چند دقیقه ای استراحت کردم رفتم از تروی میز آرایشش یک کرم آوردم و شروع کردم کیرم رو به سر و صورتش و سینه هاش مالوندم با این کار کیرم دوباره راست شد و این بار دو تا بالشت گذاشتم زیر کمرش پاهاش رو دادم بالا و با انگشت به کونش کرم مالیدم حسابی کرم مالیش کردم سینه هاش و همه بدنش رو کرم مالیدم لیز لیز شده بود اول با انگشت با سوراخ کونش بازی کردم و یکم یکم میکردم تو کونش و در می آوردم خوب که نرم شد به جای یک انگشت دو تا کردم تو کونش و بعد سر کیرم رو گذاشتم در کونش و یواش کردم تو کونش با وجودیکه روی دهنش رو چسب کرده بوده ولی داشت اه و ناله میکرد پاهاش رو دادم بالا و شروع کردم به تلمبه زدن حالا بزن و کی بزن حسابی عرق کرده بودم تا اینکه برای بار دوم آبم اومد این بار روی سینه هاش خالیش کردم . دیگه نا نداشتم از جام بلند شم حسابی خسته شده بودم ولی باید زود از اونجا میرفتم لباسامو پوشیدم چند دور دیگه چسب زدم روی چشماش و به جاش چسب یکی از دستاش رو باز کردم که بتونه خودش رو باز کنه و به محض اینکه دستش رو باز کردم از اون خونه رفتم بیرون. پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه و از اینکه به زبان عامیانه نوشتم عذرخواهش میکنم . لطف کنید تو پیام بهم نظر بدین تا ببینم بازم از این چیزا بنویسم یا نه . فدای همه دخترایی هستم که خوب ساک میزنن
     

#200 | Posted: 6 Mar 2012 18:25
شیطونی با خواهرزن در کف




سلام
قضیه منو خواهر زنم که 4 سال از من بزرگتره از اینجا شروع شد که یه روز زنم داشت از بدختی خواهرش میگفت بهم که شوهرش یعنی باجناقم یه ادم کون گشاده که سر کار نمیره و .....
میگفت به خواهرش گفته طلاق بگیر بعد از 8 سال که کار نمی کنه این مرد دیگه کاری نیست ولش کن ... خلاصه من گفتم مگه الکیه بهمین راحتی طلاق ؟
نمیده زنم گفت چرا میشه اخه پریسا (خواهرش ) گفته که الان 3 ساله بیشتر منو نمیکنه !!!
منو بگی یه مرتبه جا خوردم دیدم راست میگه هیکل پریسا روز به روز کوچیک تر شده ها؟
خلاصه اونا فردا رفتن پزشکی قانونی و نکردن شوهرش بعد از چند وقت ثابت شد منم دورا دور شاهد قضیه بودم تا اینکه تو یکی از همین روزا خواهر زنم اومد خونمون هنوز زنم از سر کار نیومده بودنیم ساعت دیگه میومد ...
من دیگه داشتم دیووونه میشدم که می دوونستم یه کس توپ 3 سال نگاییده داره زیره شلوارش بال بال کیر میزنه
براش بعد از اوردن شربت نشستم رو مبل هی کیرم میومد بالا هی من میکردمش تو اون پایین
تا اینکه خودش صداش در اومد مثل اینکه حالت زیاد خوب نیست گفتم نه زیاد گفت چیزی شده چیزی میخوای ؟
فهمیدم کسش میخاره گفتم میشه؟ گفت چی؟
گفتم هیچی گفت بگو نترس میخوام از دهنه خودت بشنوم دهنم قرص بگو؟
تا اینو کفت دیگه طاقت نیاوردم گفتم دوست داری طعم یه سکسه توپ رو بچشی؟
گفت چرا که نه زنت که خیلی تعریف میکنه ؟
دیگه شروع کردم به کردنش ولی از کون چون کس برای دادگاه میخواست شاید 2باره میخواستن آزمایش کنن
الان 1 سال از اون ماجرا میگذره
وخواهر زنم هم با شوهرش آشتی کرد
ولی هر وقت میبینیم همدیگرو از هم خجالت میکشیم
و من شب 2باره بیاد اون روز جق میزنم
     
صفحه  صفحه 20 از 86:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  85  86  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.