| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 20 از 81:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  80  81  پسین »  
#191 | Posted: 13 Jan 2012 20:06
ماجرای من وشوهر خواهرم

سلام اسم من شیماست 25 سالمه دو ساله ازدواج کردم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم یه داستان واقعی که برام اتفاق افتاده ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز خواهرم ازم خواست برای مراقبت از بچه هاش به منزلشون برم اخه وقت ارایشگاه داشت ساعت4 بود امین (شوهرم ) منو دم منزلشون پیاده کرد رفتم بالا پری در و باز کرد کلی عجله داشت سلام کرد بچه هارو به من سپرد ورفت خواهرم دو تا پسر 2 قلو 1 ساله داره رفتم اتاق لباسامو عوض کردم هوا خیلی گرم بود یه تاپ دکلته سفید پوشیدم با یه دامن روی باسنی صورتی 1 ساعتی گذ شت بچه ها خواب بودن منم تو حال داشتم ماهواره نگاه میکردم شبکه روس داشت فیلم سوپر میداد منم از انجور فیلما دوست دارم.

تو حال خودم بودم که زنگ زدن منم به هوای پری همونجوری رفتم در رو باز کردم که دیدم بهرامه (شوهرپری) چنان جیقی زدم که خودمم ترسیدم اخه من به خاطر شوهرم همیشه با لباسایه بسته و با روسری جلوی بقیه میگردم پریدم تو اتاق سریع مانتوپوشیدم شالمو سرم کردم اومدم بیرون بهرام خندش گرفته بوده سلام کردم گفتم تو اینجا چیکار میکنی گفت پری زنگ زد گفت کارش طول میکشه من بیام خونه اگه تو کاری داری بری حالا تو چرا ترسیدی گفتم انتظارشما رو نداشتم رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد گفتم چای میخوری گفت نه ویسکی تو یخچاله اگه زحمتی نیست اخه بهرام مشروب خوره تیره براش اوردم گفت چرا یه پیک اوردی مگه خودت نمیخوری( اخه من عاشقه مشروبم ولی شوهرم نمیزاره زیاد بخورم) گفتم دوست دارم بخورم ولی امین بفهمه ناراحت میشه گفت بخور نمیزاریم بفهمه بعد از یه زره منومون قبول کردم نشستیم 2 سه پیک خوردیم چه مشروبی بود داغ داغ شده بودم داشتم عرق میکردم گفت چرا مانتو رو در نمیاری گرمته گفتم اخه لباس ندارم لباسای پریم بزرگه برام گفت مگه لباسای خودت چشه اهان میترسی امین ناراحت شه باشه نمیزاریم اینم بفهمه باشه؟ منم که تو حاله خودم نبودم رفتم مانتو و شلوارمو در اوردم دامنم و پوشیدم اومدم پیشش نشستم گفت اخیش حالا خنک شدی یه پیک بریزم گفتم نه دیگه میترسم حالم بد شه گفت اون با من 1 دو پیک دیگه خوردیم دیگه نمیتونستم سرمو نگه دارم سرمو گذاشتم رو پاهاش چشامو بستم که یکهو دست بهرامو رو موهام حس کردم نای بازکردن چشامو نداشتم راستشو بگم بدمم نیومده بوده دستشو برد تو گردنم که یکهو راست شدن کیرشو زیر سرم حس کردم دستشو اروم اورد پایین کرد زیره تاپم سینه هامو فشار داد دیگه نفسام به شماره افتاده افتاده بود به سختی چشامو باز کردم با خنده گفت اینم نمیزاریم بفهمه اینو گفتو لباشو گذاشت رو لبام نمیدونید با چه ولعی لبامو میخوردکیرشم زیر سرم بالا وپایین میشد دیگه طاقت نیوردم کیرشو از زیره شورتش در اوردم وای چه کیری سفید بزرگ که فقط تو فیلما دیده بودم کیرشو تا ته کردم تو دهنم وای چه حالی میداد بهرام منو بقل کرد برد روی تخت انداخت شورتمو در اورد پاهامو باز کردکیرشو لب سوراخم گذاشت یواش فشار داد وای چه کیری داغ داغ شروع کرد به تلمبه زدن داشتم جر میخوردم التماسش میکردم ولی اون محکمتر میکرد بلندم کرد چهار دست و پا نشستم کرم به سوراخ کونم مالید کیرشو کرد توکونم منم دهنم رو بالش بود و بالشو از درد گاز میزدم وای چه حالی بود همونجور که داشت میکرد یکهو برم گردوند کیرشو در اورد آبشو ریخت رو سینه هام محکم بقلم کرد ولباشو گذاشت رو لبام بلندم کرد بردم حموم با هم یه دوش گرفتیمو اومدیم بیرون منم تا پری نیامده بود لباس پوشیدم و رفتم یه اعتراف دیگه هم بکنم دیگه سکس با شوهرم بهم حال نمیداد از اون موقع به بعدش ما حداقل ماهی چهار پنج دفعه با هم سکس داشتیم
     
#192 | Posted: 13 Jan 2012 20:07
اولین سکس من با دختر عموم

سلام من علی هستم20 سال سن دارم. می خواهم اولین سکس خودم را با دختر عموم برایتان تعریف کنم ای یکی از خاطرات شیرین من تو زندگی ام یود.و کاملا واقعی....
من با دختر عموم از دوران بچگی دوست بودیم بقول همه هم بازی از دوران بچگی...
من دختر عمویی دارم که 20 سالشه وخیلی هم اندام سکسی داره سایز سینه هاش هم 80 هست دست نخورده بود البته تا انروز ... تابستان امسال بود که ما برای گردش به گرجستان رفته بودیم {با ماشین خودمون}و هم چنین دختر عموم هم با ما بود .بعد از رفتن به هتل خانواده هامون خاستند که به گردش بروند ولی دختر عموم همان فرنوشی گلم نرفت ومن هم نرفتم وچون عموم به من اعتماد کامل داشت زیاد دنبال کار را نگرفت ورفتند .من هم که از بس به او فکر کرده بودم حشری حشری شده بودم.و با خودم میگفتم که چه فرصتی بهتر از این فرصت ولی نمیدانستم که کار را چگونه شروع کنم.بالاخره او به حمام رفت پس از مدتی مثلا 2-3 دقیقه من هم رفتم تا از سوراخ در حمام اورا دید بزنم وای چه چیزی میدیدم اندام سفید دختر عموم لخت لخت دیگه فکر میکردم تو بهشتم و اون هم هوری.بالاخره بعد از دراوردن کرست و شرتش حالم بدتر از این شد من هم که حشری بودم حشری تر شدم.بله من هم مثل همه پسر ها بادیدین این صحنه ها کیرم یواش یواش گنده میشد دیگه نتونستم تاقت بیارم کیرمو از شرتم در اوردم و شروع کردم به جلق زدن .یواش یواش داشت ابم میامد .چشمامو بستم و خیال کردم که با اون سینه های ناز و گوشتیش را میخورم .یهو در باز شد ومن هم با همان وضع جلوی در .. من هم از خجالت داشتم میمردم بعدا در را به روم بست و کمی به من فحش داد بعد نمیدانم چی شد که یهو درو کاملا باز کرد و گفت از بیرون چرا بیا تو. احساس میکردم که کلید دنیا را به من دادن .اولا هم سن بودیم ثانیا او هم حشری بود من هم......
بالا خره رفتم تو چه بگم چشم شما بد نبیند عجب این دختر عموی من اندام سکسی داشت بدن سفید کوس تر و تازه ووووو
فرنوش جونم شروع کرد با هام لب رفت بعد من تن اورا از گردن تا گوشش لیسیدم این کار انگار اورا بیشتر حشری میکرد من هم بدین خاطر کارم را بیشتر کردم .دیدم دارد به کیر گنده و شق شده ی من نگاه میکند .من هم بهش گفتم چرا تماشا میکونی واسم ساک بزن.اون هم چون اولین کیری بود که داشت زنده میدید اولش من و من میکرد .من هم به این خاطر شروع کردم گردنش را دوباره لیسیدم.این کار باعث شد که بدون حرف من خودش شروع به ساک زدن کرد .وای چه حالی جایتان خالی عجب لذتی به ادم می بخشید... دختر عموم لخت لخت تو دهنش کیر گنده من ....
خلاصه مرحله ساک زدن تموم شد و حالا مرحله گاییدن شروع شد .چون فرنوش جون اولین بارش بود ازکس نمی خاست بده ولی من ان همه کسش را لیسیدم وای عجب حالی داشت .داشتم کس فرنوش جون را لیس میزدم خلاصه راضیش کردم .خودش کیرمو گذاشت دم کسش وچون اولین بارش بود پرده اش پاره نشده بود من هم خیلی یواش کردم تو...بعد از کمی تلمبه زدن وعقب و جلو بردن گفت زود باش میخام جرم بدی من هم که از خدام بود کیرم را در اوردم و یهو کردمش تو...فرنوش یه جیغ بلندی کشید که گفتم حالا همه به رو ی سرمون میریزند ولی خدا را شکر که هیچ چیز نشد کیرم را در اوردم و خونش را پاک کردم و بعد از گذشت زمان او هم عادت کرد و این درد به لذت تبدیل شد ولی من داشتم از اوج لذت میمردم .کم کم داشت ابم می امد زود کیرم را در اوردم و رو شکم فرنوش جون ریختم .ان هم کیرم را تو دهنش گرفت و شروع کرد به ساک زدن وای عجب حالی داشت..... فکر کردم که ارضا شده و چون من هم ارضا شده بودم .
من اورا از کون نکردم چون نمی خاست به اندام سکسیش اسیب برسد ومن هم نمیخاستم . بعد با هم دوش گرفتیم وبه بیرون امدیم چون حالا حالا حاست که خانواده هامون سر کلشون پیدا میشه .من بعد از انروز تا به حال با او سه مرتبه سکس داشته ام و از این کار هردومون لذت میبردیم.و اون هر دفعه استاد تر میشد و بهتر انجام میداد. واو را هر دفعه تا ارضاش نکردم ول نمیکردم.
     
#193 | Posted: 13 Jan 2012 20:09
اولین باری که شوهرم منو گایید

سلام
من گلی هستم و23 سالمه و تنها فرزند خانواده
نه اینکه فکر کنید چقدر بابا مامان متمدن بودن که دوتاش نکردن بابام همین یه شاهکارم با زور دارو و دکتر و پول خرج کردن زده
1 سال پیش اولین بار بود که با کسی سکس داشتم اونم با پسر عموم محمد
پسر عموم از بچگی منو دوست داشت و همیشه مراقبم بود و ازم دفاع میکرد . یه روز از دانشگاه داشتم میرفتم خونه که محمد را جلو در دانشگاه دیدم سربازی رفته بود و بعد تو دانشگاه رشته مهندسی مکانیک میخوند . خیلی تعجب کردم دیدمش اونم با اون قیافه زارش ، ته ریش داشت ازش پرسیدم چیزی شده که یهو یکی از دوستاش رسید وگفت به به افتخار آقا محمد که بعد یه هفته افتخار دادن و دانشگاه تشریف آوردن، محمد سمت دوستش رفت و یکی دو دقیقه باهاش حرف زد بعد آمد و با هم سوار ماشینش شدیم.میخواستم بفهمم چی شده؟ حس فضولی داشت خفم میکرد.ازش پرسیدم چیزی شده؟چیزی نگفت.یه خورده حرف زدم و خندیدم از هر دری گفتم بازم چیزی نگفت.فقط رانندگی میکرد
من با صدای بلند گفتم محمد یه لحظه با چشم غره بهم نیگاه کرد رومو سمت شیشه کردم داشتیم از شهر بیرون میرفتیم خارج شهر یه جایی ایستاد و پیاده شد منم پیاده شدم.بهم گفت چرا جمعه گذشته خونه مادر جون (مادربزرگم) نرفتم
راستش 2 تا دلیل داشتم یکی اینکه به خاطر امتحان میان ترم نتونسته بودم برم ابروهامو ور دارم و یکی به خاطر پسر خاله هیزم چون بهم گفته بود منو میخواد مامانم گفته بود بهش محل ندم میدونستم اگه قضیه علنی مطرح بشه رابطه بابا و عمو که شوهر خالمم میشد بهم میریخت آخه بابام میگفت علی مرد زندی نیست
میدونستم علی مرد هیچی نیست الا کردن کس دختر مردم و یه مشت جنده
به محمد گفتم امتحان داشتم اونم نامردی نکرد ویکی خوابوند تو گوشم منم سیل اشکو جاری کردم حتی قدم بهش نمیرسید که بهش سیلی بزنم
آخه اون188 قدش بود و پاور لیفتینگ کار میکرد منم165 قدم بود وخیلی لاغر بودم گفتم بیشعور چرا میزنی؟
گفت به خاطر دروغت.گفتم به خدا راست میگم دستشو بلند کرد بزنه من مثل جوجه خودمو جمع کردم دید من ترسیدم نزد
محمد گفت سوال میپرسم راست میگی وگرنه همیجا چالت میکنم
علی را دوست داری؟
چی؟
یدونه دیگه زد تو صورتم
سوالشو دوباره پرسید
گفتم به جون بابا مامان نه
پرسید ازت خواستگاری کرد؟
گفتم آره به مامان هم گفتم گفته بهش محل ندم
گفت آها محل نمیدی ولی کس و کون میدی
گفتم محمد خجالت بکش این چه طرز حرف زدنه؟
گفت چند بار بهش دادی؟
چی میگی دیونه روانی؟
آمد بزنه گفتم اگه بهم دست بزنی لهت میکنم خندش گرفت منم خندم گرفت آخه یک سوم محمد هم نمیشدم
گفت همه طایفه میدونن من تو رو میخوام اونوقت به علی دادی که منو خورد کنی؟
(بابا عاشق محمد بود همیشه میگفت اگه محمد گلی را بخواد دو دستی تقدیمش میکنم چون میدونم دخترمو خوشبخت میکنه آخه محمد تو فامیل و دوستا به نجابتو آقایی مشهور بود و یه مغازه فروش مصالح ساختمانی داشت با چند تا کارمند و ساخت وسازم میکرد دوتا مغازه دیگه هم داشت که اجاره داده بود. به قول مامانم هنوز ارث ومیراث هم بهش نرسیده بود اگه میرسید چی میشد. بابا ومامان عاشق همه داشته های مادی ومعنوی صورت قشنگو مردونش بودن)
گفتم دروغه
گفت : ثابت کن
گفتم چجوری ؟
گفت همین الان باهام بیا دکتر
خجالت کشیدم ولی گفتم باشه
بر گشتیم و رفتیم جلو مطب یه دکتر
گفتم من نمیام خجالت میکشم گفت پس دادی؟
گفتم نههههههههههههه باشه میرم ولی تو نیا خودم نامه میگیرم
گفت میخوای سرمو کلاه بزاری؟ خودمم میام میخوام با دکتر هم صحبت کنم
گفتم اصلا مردا رو راه نمیدن چون خانم دکتر سرشو لخت میکنه
گفت اون دیگه مشکل خودمه
رفتیم تو مطب داشتم از خجالت میمردم احساس میکردم همه میدونن من واسه چی آمدم چند تا زن حامله نشسته بودن و بهم لبخند میزدن
محمد به یکی زنگ زد بعد چند دقیقه آقای دکتر از طبقه بالا امد پایین و رفت تو اتاق خانم دکتر که بعدا فهمیدم زن و شوهرن
بعد یه دقیقه ما را دعوت کرد تو و خودش ازدواجمونو تبریک گفت و رفت
فهمیدم محمد به دکتر که دوستش بوده دروغ گفته
به هر حال رفتیم ونشستیم
خانم دکتر گفت برم رو تخت داشتم میمردم چرا باید همچین حماقتی میکردم
خانم دکتر که دید من میلرزم گفت کاری کردی؟ گفتم نه به خدا فقط دارم از سرما میلرزم
وقتی معاینم کرد به محمد گفت "مبارکه" یهو محمد گفت لطفا از پشتم معاینش کنید
همون جا از خجالت مردم
دکتر طرفم بر گشت و معاینم کرد بعدم گفت موردی نداره فقط پردش نوع خاصیه
داشتم قالب تهی میکردم محمد گفت چیه؟
دکتر گفت پردش حلقوی کودکانه هست اگه مراقب نباشید با اولین نزدیکی ممکنه کارش به بیمارستان بکشه ممکنه خونریزی شدید بده حتی ممکنه تا 10 بار اول نزدیکی هم خون داشته باشه آخه واژنش کودکانه و خیلی تنگه
بیایید نشونتون بدم که باید مراقب کدوم قسمت باشید آمدم بگم نه که محمد مثل جن جلو کسم ظاهر شد
معلوم بود حرف دکترو نمیشنوه فقط داره از خنده منفجر میشه و خودشو نگه داشته
آمدم از تخت بیام پایین که سرم گیج رفت محمد بغلم کرد فشارم به 6 رسیده بود دکتر به محمد گفت خانمت کم خونی داره باید بهش دل وجیگر بدی محمد گفت چشم میدونستم حال بدم مال خجالته محمدم فهمیده بود
وقتی آمدیم بیرون زیر بغلمو گرفته بود که نیفتم
آمدیم تو ماشین چیزی نمیگفتم سرم پایین بود اجازه دادم اشکام بریزه دستشو گذاشت رو دستم گفتم دستتو بردار لعنتی
خندید بعدش منو بوسید منم با مشت کوبیدم رو سینش خندید گفت چه قدرتمند دردم گرفت اما موقع کردنت جبران میکنم
گفتم غلت میکنی آشغال عوضی خواستم پیاده شم که قفل مرکزی را زد بعد به دوستش زنگ زد و گفت یه گوسفند پاک شده همین الان برام آماده کن الان میام میگیرم
تو راه با خودش آواز میخوند خیلی سر خوش شده بود دیگه از عصبانیت چند ساعت قبلش خبری نبود بعد گوشتو تحویل گرفت و رفتیم خونه ما
تو راه گفت امروز با عمو و زن عمو حرف میزنم عروس خانم
داشتم از خجالت میمردم
مامان و بابا تعجب کردن با همیم منم چشام سرخ بود فهمیدن چیزی شده
محمد گفت تو دانشگاه حالم بد شده منو برده بیمارستان دکتر گفته کم خونی دارم اونم سر راه یه لاشه گوسفندو آورده واسه من
مامان داشت از خوشی دق مرگ میشد
من رفتم طبقه بالا تو اتاقم که بعد نیم ساعت در زدن
بابا بود گفت محمد حرف زده حالا میخواد با من حرف بزنه چیزی نگفتم رفت محمد را صدا کنه . بابا از خوشحالی تو کونش گردو میشکستن
بعد 2 دقیقه محمد آمد خواستم خودمو لوس کنم گفتم گمشو بیرون نمیخوام هیچ وقت ببینمت بلند شد فکر کردم داره میره ته دلم خالی شد آخه خیلی دوسش داشتم از همون بچگی عاشقش بودم همیش خودمو در حالی که داره منو میکنه تصور میکردم ولی روم نمیشد چیزی بگم هیکلش آدمو حشری میکرد خیلی هیکلش مردونه بود و کیرش زیر شلوار جین خودنمایی میکرد به طرف در رفت و خیلی راحت در اتاقو قفل کرد کلیدشو بر داشت
یه لحظه کیرشو زیر شلوار دیدم داشت میترکید
آمد سمتم و خیلی راحت بغلم کرد منم از خدا خواسته بهش پا دادم و باهاش همراهی میکردم سرمو گذاشتم رو سینش
لبشو گذاشت رو لبم و شروع به خوردن کرد زبونشو تو دهنم میچرخوند خیلی تحریک شدم
آمد پایین تر و گردنمو لیس میزد حالم بد بود دستامو تو موهاش میبردم و چنگ میزدم
لباسهاشو کامل در آورد کیرش مثل فنر پرید بیرون داشتم از ترس سکته میکردم
کیرش به اندازه 4 تا کیر بود 16 سانت میشد ولی خیلی خیلییییییییی کلفت بود شروع کرد به خوردن سینه هام تو دهنش میکرد و بعدش نوکشو گاز میگرفت نالم در آمده بود که رسید به کسم تو اوج لذ ت بودم چوچولمو مثل آبنبات میمکید
بعد بلند شد و کیرشو آورد سمت دهنم اوغ زدم و رومو اونور کردم
یهو صورتمو محکم گرفت کیرشو کرد تو دهنم اولش بدمزه بود بعد بهتر شد بعد یه دقیقه نالش در آمد کیرشو از دهنم کشید بیرون خودشو کشید روم و کیرشو گذاشت رو کسم تو حال خودم بودم که درد پیچید تو تنم
همش قربون صدقم میرفت و یواش وبا احتیاط تلمبه میزد اوففففففففف اخخخخخخخخخخخخ میکرد و میگفت کست یه تیکه جواهره یه غنچه باز نشده تر و تازه و میگفت قراره نی نیش از اینجا بیاد بیرون میگفت قبل ایکه نی نی کسمو جر بده خودم جرش میدم
منم دست کمی از محمد نداشتم هی میگفتم تندتر تندرررررر پارم کن کیر کلفت از فشار درد و هیجان و حشریت رو شونه اش را گاز میزدم که صدای ناله هام نره بیرون
تمام تنم داغ بود داشتم دیونه میشدم یهو لرزیدم وسرد شدم بعدش یه حال آرومو فوق العاده داشتم اما محمد داشت دیوانه وار خودشو بهم میکوبید وتلمبه میزد و هننن هننننننننن میکرد بعد منو سفت بغل کرد احساس کردم یه کتری آب جوش تو تنم خالی کردن آروم کیرشو در آورد و کوبید به کوسم بعد کنارم دراز کشید
تمام ملافه وکیر محمد و کس خودم خون خالی بود با ملافم خودش پاک کرد بعد با همون ملافه کس منم تمیز کرد وبهم گفت عاشقتم کس طلا
نمیدونم چرا بازم خجالت کشیدم
گفت من شوهرتم دیگه نباید ازم خجالت بکشی بعد منو بوسید
لباساشو پوشید و گفت وای نیم ساعته منو تو توی این اتاقیم برم بهشون بگم عروس گلم جواب مثبت داده بعد لبمو بوسید و گفت بیا در پشت سرت قفل کن که کسی اینتوری نبیندت یخورده استراحت کن
من برای همین امشب قرار خواستگاری رسمی را میزارم تو هم الان خوب بخواب که شب سرحال باشی
همونطوری لخت از تخت پایین آمدم و رفتم تو بغلش و گفتم تا شب برگردی دلم واست تنگ میشه
سینه هامو بوسید و گفت منم همینطور
اون شب همه چی خوب و به طرز وحشتناکی سریع پیشرفت ما نامزد شدیم دسته گلش فوق العاده بزرگ بود بیشترش گل نرگس بود میدونست من عاشق نرگسم . محمد جلو جمع یه حلقه که از سفرش از دوبی گرفته بود دستم کرد
یکی دو روز بعدش با علی کتک کاری کردن و کارشون به کلانتری کشید علی را لت و پار کرده بود خانواده خالم تو عروسیم شرکت نکردن و به خاطر جواب مثبت ما به محمد قهر بودن
چون محمد خیلی عجله داشت سه هفته بعد عروسی کردیم و از اون موقع تا حالا هر روز منو میکنه
فقط وقتی پریودم از دستش آرامش دارم تازه اون موقع هم همش با سینه هام و بدنم ور میره
الان بعد یه سال واقعا از زندگیم راضیم و امروز فهمیدم حاملم.
مامان بابا عمو زن عمو و برادرای محمد فهمیدن غیر از خودش آخه مسافرته منم بهش نگفتم تا برگرده
بهتون توصیه میکنم اگه میخاید به کسی بدید و پردتونو از دست بدید بهتر واسه یکی باشه که ارزششو داشته باشه
با آرزوی موفقیت برای همه
     
#194 | Posted: 13 Jan 2012 20:11
پروانه دخترعمه تنها

سلام دوستان من شهرام هستم و امروز براتون داستان جدیدی رو میذارم امیدوارم خوشتون بیاد.
من دختر عمه ای به نام پروانه دارم که 37 سالشه و شوهرش که یه آدم عوضی و کلاهبردار و خانوم باز هست اصولا هیچوقت خونه نیست و این زن بیچاره رو تنها گذاشته تو خونه و باید بگم اونا بچه هم ندارن من همیشه وقتی پروانه رو میدیدم تو چهرش میخوندم که کمبود سکس داره و از طرفی از اون قسم زنهاست که به شدت بازیگوشه و تنش همیشه میخاره از طرفی باید بگم که پروانه و شوهرش ساکن شهرستان بودن و تازگی به تهران اومدن.
بهرحال دوستان من مطمئن بودم که پروانه کمبود سکس داره و اگه حواسمو جمع کنم میتونم شریکش بشم و در غیاب شوهر عوضیش جاشو واسه پروانه پر کنم راستش من روزهای زیادی به راههای مختلف فکر کردم و بارها مسئله رو بررسی کردم و نتیجه شد اتفاقاتی که در ادامه این داستان میخونید:
یک شب که بابا اینا پروانه رو دعوت کرده بودن خونه خودشون منم رفتم خونه بابا اینا و آخر شب که میخواستم برم به پروانه گفتم بیا تو رو هم برسونم و اومد با هم بریم از شانس خوب من تو راه ترافیک شدیدی بود و فرصت کافی برای صحبت کردن وجود داشت بهش گفتم تو تو این شهر غریبی هر کاری داشتی بدون تعارف باید به خودم زنگ بزنی چون من دوست دارم تو کارات بهت کمک کنم اونم قول داد کاراشو اول به من بگه و رسوندمش و اون شب گذشت .
بعد از یک هفته بهش زنگ زدم و بعد از احوالپرسی گرم بهش گفتم پس چرا زنگ نمیزنی مگه قرار نشد هر کاری بود به من بگی اونم گفت کاری پیش نیومده که مزاحم بشه و این حرفا بهش گفتم بابا تو تعارف میکنی ولی من اهل تعارف نیستم و میخوام بهت زحمت بدم امروز بعد از ظهر میخوام برم کت و شلوار بخرم و چون تو سلیقت خیلی خوبه میخوام باهام بیای خلاصه اونم گفت باشه منم دلم تو این خونه گرفته و میام .
ساعت 5:30 بود رفتم دنبالش و اونم حسابی به خودش رسیده بود و با هم رفتیم خرید کلی مغازه هارو با هم زیر ورو کردیم و تقریبا ساعت 9 بود که خریدمون تموم شد با هم فتیم بیرون شام خوردیم و تقریبا ساعت 11 بود که رسوندمش خونه و رفتم معلوم بود که رفتارش داره باهام فرق میکنه و از اون حالت خشک فامیلی داره تبدیل به یک رابطه دوستانه تبدیل میشه فردا صبح بهش زنگ زدم و بهش گفتم دیشب خیلی خوش گذشت و کلی از سلیقش تعریف کردم و کلی شارژش کردم اونم دیشب بهش خوش گذشته بود و کلی سر حال بود ....
بعد از اون پروانه دیگه کاملا بهم نزدیک شده بود و هفته ای دو سه بار با هم بیرون میرفتیم برای خرید و شام خوردن و سینما رفتن و غیره من براش تبدیل به سنگ صبور شده بودم و به شدت بهم وابسته شده بود روزی دو سه بار به هم زنگ میزدیم و همیشه دلتنگ هم بودیم تو این مدت چند بار بهم تعارف کرد که بیا خونه ولی من برای اینکه اعتمادشو جلب کنم همیشه رد میکردم و مثل یه جنتلمن رفتار میکردم دیگه مدتی بود که آتیش سکسو تو چشاش موقعی که بهم خیره میشد میدیدم نقشه من مثل ساعت داشت جلو میرفت و خیلی حساب شده داشتم نزدیک میشدم.
این جریان اعتماد سازی تقریبا 2 ماه طول کشید، به شب با هم بیرون رفتیم و من برنامه رو طوری چیندم که زود برگشتیم تقریبا ساعت 7 شب بود که رسوندمش دم خونشون تعارف کرد که بیا بالا من قبول نکردم پروانه ناراحت شد که چرا همیشه میگی نه ، خلاصه من ازش معذرت خواهی کردم و رفتم نیم ساعت بعد بهش زنگ زدم و ازش عذر خواهی کردم و گفتم آخه میترسم درست نباشه بیام خونت آخه اگه شوهرت بفهمه بد میشه اونم با ناراحتی گفت اینا بهانه هست و این صحبتا بهش گفتم اگه اینطوری فکر میکنی عیبی نداره تا یک ساعت دیگه میام پیشت رفتم براش یه ادکلن با یه دسته گل خریدمو رفتم خونش حسابی به خودش رسیده بود برام مثل روز روشن بود که حشرش بالا زده و هوس وجودشو گرفته .
باهام سر سنگین رفتار میکرد و میخاست نشون بده که ناراحته سر صحبتو باهاش باز کردم و گفتم فکر نمیکردم برات اینقدر مهم باشم که بالا نیومدنم ناراحتت کنه بعد یکم صحبت بغضش ترکید و گفت شوهرش که هفته ای یکبارم بهش زنگ نمیزنه و تو این شهر فقط منو داره و من باید بیشتر هواشو داشته باشم رفتم کنارش نشستم وبهش دستمال دادم اشکاشو پاک کنه بهش گفتم اگر بخواد من همه جوره حاضرم جای شوهرشو پر کنم با گفتن این جمله خوب به صورتش نگاه کردم ببینم واکنشش چیه هیچی نگفت و سکوت کرد دستمو انداختم دورش و کشیدمش تو بغلم بیچاره هق هق گریه میکرد و معلوم بود بد جوری دلش پربود این اولین بار بود که بغلش میکردم اینقدر اشک ریخت که پیرهنم خیس شد منم سر و صورتشو نوازش میکردم راستش دیگه فکر این آبغوره گرفتن اساسی رو نکرده بودم بعد از کلی ناز و نوازش آرومش کردم اما بد جوری حالش گرفته بود بهش گفتم امشب حالت خوب نیست من همینجا میخوابم اون رفت تو اتاق منم تو حال خوابیدم تا صبح تو فکرش بودم حالا فضای احساسی قدرتمندی بینمون بوجود اومده بود که این یک سکس استثنایی رو تضمین میکرد.
ساعت 7 صبح بود که صدای قشنگ پروانه بیدارم کرد چون دیرم شده بود با عجله صبحونه رو خوردم و رفتم نزدیکای ظهر بهش زنگ زدم و گفتم برای شام مهمون نمیخوای؟ پروانه خوشحال شد و گفت شام چی میخوای؟ تو دلم گفتم اون سینه های نازتو میخوام اما به زبون گفتم فسنجون و قرارمون شد برای شب.
از سر کار زود رفتم خونه خودم و حسابی به وضعیت کیر و بدنم رسیدگی کردم و ساعت 7 شب رفتم پیش پروانه تا عملیات والفجر رو انجام بدم.
در رو که وا کرد میخواستم بیهوش بشم یه لباس مجلسی بسیار زیبا تنش بود موهاشو های لایت کرده بود و صورتش یه آرایش مسحور کننده داشت واقعا تبدیل به یه اثر هنری شده بود گلی که اورده بودمو بهش دادم وو بهش گفتم چقدر ناز شدی اومد تو بغلم محکم به خودم فشارش دادم و در گوشش گفتم وقتی یه خانوم اینقدر زیباست بزرگترین عذابی که به یه مرد میده اینه که بوسه هاشو از اون مرد دریغ کنه تو که نمیخوای منو عذاب بدی؟ پروانه آروم بهم گفت تو کم منو عذاب ندادی ولی من دلم نمیاد عذابت بدم و یه خنده ریز کرد من صورتش رو درست در محل اتصال به گوش بوسیدم .
بوی عطر تنش دیوونم میکرد و تمام اشتیاق و هوس 2 ماه اخیر تو وجودم زبانه میکشید شکی نبود که اونم همین حالو داره و از شدت هوس داره غش میکنه.
صورتشو تو دو تا دستم گرفتم و تو چشای هم نگاه کردیم اونم با دستاش پهلوهای منو گرفته بود جفتمون دیوونه بودیم صورتمو بهش نزدیکتر کردم بهش گفتم من بیشتر از یه دختر عمه دوستت دارم خیلی بیشتر و لبام به لباش چسبوندم هردومون لبای همدیگه رو با ولع و. عشق میخوردیم بعد از چند ثانیه لب بازی از هم جدا شدیم بهش گفتم چه بوی غذایی راه انداختی پروانه خانوم غذاهاتم اگه مثل لبات شیرین باشه من امشب مرض قند میگیرما با هم خندیدیم اون رفت آشپزخونه و منم نشستم رو مبل جلوی تلوزیون چای و میوه آورد و نشست کنارم بهش گفتم امروز فیلم تایتانیک رو گرفتم بعد از این ده پونزده سالی که از این فیلم میگذره هوس کردم دوباره ببینمش تو موافقی؟ گفت آره فیلمو گذاشتیم و شروع به دیدن فیلم کردیم در حالی که اون کنار من نشسته بود و عطر وجودش داشت هر دقیقه صد بار منو میکشت.
تو قسمتهای هیجانی فیلم دستامو دور پروانه حلقه کردم و به خودم چسبوندمش تو لحظه ای که جک و دختره با هم سکس میکردن پروانهو کشیدم رو پاهام و اون نشسته بود رو کیرم که مثل تبر بلند شده بود شروع کردم به بوسیدن لبای پروانه آروم اومد پایین و گردن و قسمتهای بالای سینشو میبوسیدم و میلیسیدم.پروانه چشاش خمار بود و هر از گاهی لباشو گاز میگرفت با زبونم چاک بالای سینشو لیسیدم و از رو لباس سینشو مالوندم خیلی ناز آه کشید گفت شهرام من شوهر دارما بهش گفتم اون آدم بی معرفت برای تو شوهر بشو نیست از الان خودم شوهرتم خوابوندمش رو مبل و دوباره شروع کردم به خوردن بدنش دستهای لطیف وبلورینش رو تا بالای بازو میلیسیدم اونم تو حال خودش نبود و داشت تو آسمونا سیر میکرد دستمو از پایین لباسش تو بردم و رونای پاشو لمس کردم با سر انگشتام روی رونهای پاش میکشیدم که اونو به اوج لذت رسونده بود دستمو در آوردم و رفتم سراغ سینه های بی تابش سینههاشو از لباس درآوردم و شروع کردم به خوردنشون پروانه فقط آه میکشید و منم با هر آهی که اون میکشید بیشتر تحریک میشدم.
بیشتر از ده دقیقه سینه هاشو خوردم دیگه مثل مار به خودش میپیچید و حسابی تحریک شده بود دستمو بردم تو شرتش و کسشو تو دستم گرفتم تا انگشتمو کردم تو کسش با یه جیغ و تکان شدید ارضا شد کم مونده بود منم تو همون لحظه آبم بیاد لباسای خودمو در آوردم و کیرمو انداختم بیرون اومدم و کیرمو به لباش کشیدم اونم از سر کیرم یه میک محکم زد وای انگار همه جونمو از تنم بیرون کشید کیرمو از دهنش کشیدم و همه آبمو رو سینه هاش خالی کردم .
هردومون ارضا شده بودیم بدون اینکه آلتمونو تو هم فرو ببریم اینقدر شهوت داشتم که میتونستم ده بار دیگه هم ارضا بشم .
با دستمال سینه هاشو پاک کردم اونم مدام قربون صدقم میرفت و میگفت تو این همه سالی که با شوهرش بوده هیچوقت اینجوری ارضا نشده بوده ، کیرمو میمالید و دلش میخواست دوباره کیرم بیدار بشه بغلش کردم و بوسیدمش گفتم پروانه من تا صبح باید صد بار دیگه بکنمت خیلی داغ و سکسی هستی اونم خودشو به من میمالوند و لوس بازی در میاورد رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردنش پروانه دیوانه وار آخ و آوخ میکرد چوچولشو به دندون گرفته بودم و با زبون زیرش رو لیس میزدم تمام کسشو با ولع و هیجان میخوردم پروانه گفت بسه و پا شد منو خوابوند و شروع کرد به ساک زدن.
دیدن زنی زیبا که با اون دقت سعی میکرد طوری کیرمو لیس بزنه که بیشترین لذتو بهم بده اوج سعادت رو برام به ارمغان آورده بود کشیده شدن حلقه لبهاش به کیرم منو به اوج رسونده بود ، از خدا میخاستم این لحظه های زیبا رو همیشه برام نگه داره .
خدا رو میدیدم که داشت ما رو تماشا میکرد و از عشقبازی ما لذت میبرد ، پروانهو از رو کیرم بلند کردم و خوابوندمش ازش اجازه گرفتم بوسیدمش و کیرمو آروم سر دادم تو بهشت برین خدا پروانه آنچنان آهی از ته دل کشید که از هر موسیقی گوشنوازتر بود سرعتمو بیشتر کردم و با همه وجود کیرمو تا خایه تو کس پروانه فرو میکردم اونم پاهاشو پشت پای من حلقه کرده بود تا منو محکمتر به سمت خودش بکشه تلمبه زدنو قطع کردم و در حالی که کیرم تو کسش بود دولا شدم و سینههاشو خوردم بعد لباشو بوسیدم و تو گوشش گفتم عاشقتم این براش میتونشت بزرگترین هدیه باشه چون منو بغل کرد و محکم به خودش فشار داد از زیرم بیرون اومد و دوباره شروع کرد به ساک زدن برام پا شد و نشست رو کیرم و خودش تلمبه میزد از پشت بغلش کردم وبرش گردوندم و به حالت سگی از پشت شروع به کردنش کردم واقعا اگر سکس نبود زندگی چه مفهومی داشت؟
بهش گفتم عزیزم از پشت هم میشه کرد ؟ گفت به تو که نمیشه نه گفت ولی آروم گفتم چشم با انگشت و تف سوراخشو آماده کردم کله کیرمو با فشار دادم تو کون تنگ و آکبندی داشت با مکافات کیرمو اون تو جا کردم پروانه بیچاره بد جوری درد داشت تا اومدم تلمبه بزنم جیغ کشید بهش گفتم اگه دردت میاد درش بیارم گفت نه بکن منم جاتون خالی حسابی تلمبه زدم که کیرم داشت اون تو پوست مینداخت دردش زیاد شده بود واسه همین دلم سوخت و کیرمو بیرون کشیدم دوباره کسشو لیسیدم و به حالت میشنری روش خوابیدم و شروع به گاییدنش کردم بعد از چند بار تلمبه دیدم آبم داره میاد کیرمو در آوردم و گذاشتم رو شکم پروانه و خودم هم محکم پروانهو بغل کردم و همه آبمو بین بدن جفتمون خالی کردم با یخورده مالوندن کس پروانه با دست اونم با یه تکون هیجانی تخلیه شد بدجوری از نا افتاده بودیم چند دقیقه تو بغل هم خوابیدیم و بعد رفتیم حموم تو حموم یه خورده همدیگه رو دستمالی کردیم و اومدیم بیرون.
خلاصه دوستان اونشب با هم یه شام عاشقانه خوردیم و آخر شب دوباره با هم یه حال اساسی کردیم و تا صبح عاشقانه تو بغل هم خوابیدیم.
صبح با بدرقه پروانه رفتم سر کار و از اون به بعد پروانه تبدیل به یه عشق جدی تو زندگیم شده و اگه هفته ای یکبار باهاش سکس نکنم به مرز جنون میرسم.
دوستان عزیز امیدوارم این داستان بهتون لذت کافی داده باشه.
نکته مهم اینه که نوشتن یه همچین داستانی که خوندید وقت و انرژی زیادی از نویسنده میگیره حالا این نوع داستان رو مقایسه کنید با داستانهای چند خطی و بی دقتی که اخیرا تو این سایت نوشته میشه ، تنها توقع من و دوستان دیگری که سعی میکنن داستان درست و حسابی براتون بذارن اینه که شما به خودتون زحمت بدید وچند کلمه ای بنویسید و نظر بدید این کار باعث دلگرم شدن نویسندگان و ایجاد داستانهایی قویتر خواهد شد.
بنابراین حتما نظرتون رو بذارید.
     
#195 | Posted: 19 Jan 2012 13:27
سوراخ شادی

سلام
من علي هستم
ميخوام داستان سكس با دختر خالم را براتون بگم
يه 6 ماهي بود كه با شادي ارتباط صميمانه تري پيدا كرده بودم و يه جورايي دوست دخترم شده بود
باهم بيرون ميرفتيم. خونه هم ديگه هم ميرفتيم و فقط به چندتا لب و بوس بسنده ميكرديم
چون شادي نسبتا مذهبي بود
چندين بار ازش تقاضاي سكس كرده بودم ولي كير رو يخم كرده بود و ريده بود بهمون
يعني از هر روشي برا تحريكش استفاده ميكردم فايده نداشت
تو مراسم و رفت و اومدهاي عقد خواهرم بود كه يه هفته اي بود هر شب يه سري از فاميلا خونمون مي خوابيدند
يه شب شادي و چندتا ديگه از فاميلامون خونمون موندند
شب همه رفتند تو حال و حياط خوابيدند ولي شادي كه از اون دختراي نازنازي و فوفول بود بايد حتما روي تخت ميخوابيد
به همين دليل رفت توي اتاق مامانم و روي تخت خوابيد من هم توي اتق كناري كه اتاق خودم باشه رفتم خوابيدم
ولي قبلش به بهونه پتو رفتم تو اتاق مامانم و يه لب از شادي جونم گرفتم و بهش گفتم شب بيام پيشت بخوابم
گفت: بيا
گفتم: بيام چيكار باهم كنيم؟
گفت: حالا بيا تا ببينم چي ميشه
تاحالا اينطوري نديده بودمش
از چشاش و حرف زدنش شهوت ميباريد قرار شد نصف شب گوشيامون را بزاريم رو ساعت 2 تا همه خواب باشند
از ساعت 11 تا 12 كه خوابم نمي برد و شق درد گرفته بودم
بلاخره خوبمون برد. گوشيم زنگ زد اروم بلند شدم و همه جا را سرك كشيدم ديدم همه خوابند سريع خودم را رسوندم تو اتاق مامانم
ديدم چشماي نازش تو تاريكي داره برق ميزنه و من را نگاه ميكنه
پتو را كشيده بود رو خودش و فقط سرش پيدا بود
رفتم بغلش خوابيدم وگفتم منم ميشه بيام زير پتو؟
گفت: چرا كه نه
رفتم زير پتو سفت بغلش كردم و شروع كرديم به لب گرفتن
يه 7-8 دقيقه اي داشتيم لب ميگرفتيم
قبلا نمي ذاشت كه كيرم را بچسبونم بهش ولي اونوقت سفت گرفته بودمش توبغلم كه كيرم همچين چسبيده بود به كسش كه يكم ديگه فشار مي اوردم پردش پاره مي شد!
ازش خواستم كه بليزش را در بياره و اون هم قبول كرد
بعد در حين لب گرفتن كرستش را باز كردم و يهو 2تا ليمو شيرين را جلوي صورتم ديدم
ديگه بدون اجازه شروع كردم به بوسيدن و ليسيدن سينه هاش و كم كم و اروم اروم شروع به خوردنشون كردم
واقعا شيرين بود
خيلي پوست سينه هاش نرم بود
واقعا داشتم لذت مي بردم
شادي چشماش را بسته بود و هيچي نميگفت
بعد از يه ربع خوردن سينه هاش چندتا لب دوباره ازش گرفتم كه رامش كنم و برم سره نقاط اصلي
دستم را از رو شلوار گذاشتم رو كسش و سفت فشار دادم
كه نفسش را حبس كرد و گفت علي بسه ديگه
وهي خواهش ميكرد كه بس كنم
ولي من كر شده بودم
يكم كه اروم كسش را از رو شلوار ماليدم ساكت شد و كم كم داشت خوشش ميومد و رام ميشد
بعد دستم را كردم تو شرتش و دستم را گذاشتم رو كسش ولي خودش را جمع كرد و نذاشت كه درست لمسش كنم
دوباره به زور چندتا لب و يكم فشار تونستم پاهاش را باز كنم و يه تيكه جواهر نرم و تميز را كامل تو دستم بگيرم
بخصوص از اب كس كه خيس خيس و نرمتر شده بود.
شروع كردم به ماليدن كسش و ديگه شل شده بود و خودش را در اختيار من گزاشته بود و داشت لذت ميبرد
اهسته انگشتم را بالا پايين ميكردم و چوچولش را ميتابوندم
بعد پا شدم و پتو را كنار زدم و شلوار و شورتش را كشيدم پايين
ديگه حشري حشري شده بود و مخالفت نميكرد
وقتي كامل كشيدم پايين تو همون نور كم واااااااااااااااااااااي چي ديدم
تو اين همه فيلم و عكس سوپر كس به اين نازي و تميزي نديده بودم
از بس تميز و خوشگل بود دلم نميومد بخورمش
ولي نميشد ديگه
خوردني ها را بايد خورد
اول چندتا بوس كوچك از كسش گرفتم بعد از پايين به بالا شروع به ليسيدن كردم
سعي ميكردم هر چند ثانيه اب دهنم را كامل قورت بدم تا طعم واقعي كسش را بچشم
خيلي حال ميداد
واقعا خيلي لذت بردم
تاحالا از خوردن يه چيز اينقدر لذت نبرده بودم
نفهميدم چند دقيقه داشتم اين كس را ميخوردم
فقط فهميدم دو دفعه شادي لرزيد و به تشك چنگ ميزد
بهش گفتم تو دو سه بار ارضا شدي ولي من هنوز ......
گفت: ميخواي چيكار كني؟
گفتم:يا بايد كيرم را بخوري تا ابم بياد يا بزاري از كون بكونمت
گفت: نه حالم به هم ميخوره بخورمش
گفتم:پس سريع ببعي شو
با كلي اصرار من و انكار اون بلاخره ببعي شد
كلي ازم خواهش كرد كه اروم بكونم كه دردش نياد
ولي من كه خودم يه عمري تو كار باز كردن سوراخ هاي فابريك بودم بهش قول دادم كه درد نگيره
سوراخ كونش هم دست كم از كسش نداشت
تميز و خوش تراش و خوش بو
شروع كردم به ليسيدم سوراخش و كم كم سعي ميكردم تو هر بار ليسيدن از پايين به بالا يكم با زبونم سوراخش را باز كنم
بعد انگشت كوچكم را خوب تف مالي كردم و خوب دور سوراخش تابوندم و اروم كردم تو
تا ته رفت تو و شادي هم هيچ عكس العملي نشان نداد
چند بار عقب و جلو كردم بعد انگشتاي بزرگتر را باهاش همين كار را تكرار كردم
بعد بهش گفتم الان بايد يكم تحمل كني و خودت را شل بگيري و با دو انگشت فرو كردم تو سوراخش
از حركات دستش معلوم بود داره درد ميكشه
دو انگشتم را كه خوب تو سوراخش تابوندم و عقب و جلو كردم سريع يه تف زدم به كيرم و گزاشتمش دم سوراخش و سرش را گزاشتم توش و همونجا هي عقب و جلو كردم تا يهو ديدم كيرم تا دسته رفته تو كونش و ناله و التماس هاس شادي به گوش ميرسيد
اروم عقب و جلو ميكردم ومحكم به خودم ميچسبوندمش
خوب كه جا باز كرد و شادي دردش ساكت شد كيرم را در مياوردم يكم رو سوراخش بازي ميدادم و دوباره ميكردم توش
از اين كار خيلي لذت ميبرم
چندبار اين كار را كردم و بعد شروع كردم به تلمبه زدن يه 1دقيقه اي كه تلمبه زدم ابم اومد و ريختم تو سوراخش
چند دقيقه اي تو بغلش خوابيدم و بعد رفتم خوابيدم تو اتاقم
اين كون كردن همانا و ديگه حرف نزدن شادي براي هميشه همانا.....
     
#196 | Posted: 19 Jan 2012 13:46
سکس با عروس عمه

سلام به بچه های سایت شهوانی همین اول کار بگم اگه اشتباه املایی دیدین به بزرگی خودتون ببخشید
خو بریم سر داستان داستان از اینجا شروع میشه که من یه عروس عمه دارم که اسمش ایدا هست(حالا )این ایدا خانوم سبزه قد 160حدودروگفتم وزن 75 خوشکل باسن بزرگ که پسرای فامیل همه چشم به او داشتن اوایل من زیاد تو نخش نبودم بعد چند سال (حدود5سال)که به فامیله ما امده بود زیاد تو زندگی ما دخالت میکرد تا جایی که به خاطر دخالت او نزدیک بود زندگی یکی از اعضای خانواده ما خراب بشه به این خاطر من تصمیم گرفتم که اون رو سر جاش بشونم یه روز بعد از یک ماه که قرار شد برم خونشون به اسرار خودش چون از اول ازدواج من زیاد بااو رفت امد داشتم و باهم دوست بودیم تا جایی که از اینو اون برام حرف میزد و من به حرفهاش خوب گوش میدادم چون هم سن بودیم اگه ارایش میکرد تو اولین فرصت به من موهاش رو نشون میداد خوب برگردیم سر داستان خودم بعد یه ماه رفتم خونشون شوهرش در مغازه بود و با دختر 3 سالش تو خونه تنها بود تا منو دید چشمش روشن شد وگفت شما کجا اینجا کجا بعد از احوال پرسی رفتیم تو خونه بعد از حرفهای اولیه اومد کنارم نشست و شرو ع کرد به غیبت منم از هرکی گفت گفتم تو راست میگی حی اگه حق با او نبود ؛ به 1 ساعت حرف زدن گفت خوب تو حرف بزن من هم چون دوست داشتم او حرف بزنه گفتم تو بحرف چون خوشکل حرف میزنی اونم با شنیدن این حرف خیلی خوشش اومد وا گفت من چرا? گفتم چون وقتی حرف میزنی لبت خیلی خوشکل تر بالا وپایین میرر خداییش این یکی رو راست گفتم قیافش شکله جنیفر لوپز هست بعد گفتن حرفام گفت خوب دیگه جونم برات بگه که ...تا اینکه حرفهاش تموم شد و گفت برم برات میوه بیارم گفتم نه گفت چایی چی گفتم نه گفت تخمه چی گفتم نه گفت چرا گفتم چون اگه بری باز من تا ده دقیقه تو رو نمیبینم با این حرفم ابروهاش رو داد بالا وا خوشش امد وگفت باشه و بعد حرف رو چرخوند سمت دوست دوختر های من منم یه صدا از یکی از دوست دوخترهام داشتم براش گذاشتم که بشنوه (تو گوشیم)به اخرش حرفهام بادوست دوخترم به حرفای سکسی میرسید باشنیدن این حرفها صدایه گوشی رو کم کرد تا دخترش نشنوه وگوشیرو چسبوند به گوشش تو فاصله که گوشیم دستش بود گوشیش رو گرفتم و یه سر به به گالری زدم همه عکساش تو مایع لب تو لب بود که فهمیدم از این کار خوشش میاد و عکسای خودش که همش با ارایش بود گفتم ایدا این عکسارو کی ازت گرفته که گفت شوهرم ولی دروغ میگفت خودش از خودش گرفته بود من داخله حرفهام از کلماته عزیزم ؛خوشکل؛ زیاد میگفتم تا اینکه کارش با گوشیم تموم شود و من رو یجوری نگاه میکرد که انگار منو تازه دیده من گفتم که شروع میکونه به ارشاد که چرا از این حرفها بادوستت میگی منم اماده ارشاد که ناگهان یه خنده نازی زد و گفت که ایشیطون تو از این کارها بلد بودی به ما نگفتی که من قفل کردم وگفتم چه کاری از همین ها که به دوسته دخترت گفتی دیگه( من تو اون صدای ضبط شده به دوستم گفته بودم که دوست دارم لوخت بشی من سینه هاتو شکم وا باسن وا کستو بخورم ) منم باخجالت گفتم بله وا بعد خندید وا رفت میوه اورد و نشست کنارم به شکلی که رون پاش به پام چسبید بعد برام میو پوس گرفت بعد با دستش میزاش دهنم که بهنش گفتم بد عادت میشم گفت خوب عیب نداره من که هستم گفتم خوب تو که همیشه بامن که نیستی که گفت هر وقت که باهم تنها باشیم من خودم برات پوس میگیرم عزیزم باشنیدن این عزیزم خیلی حال کردم چون اولین بار بود این کلمه رو برام میگفت منم باشنیدن این حرف به ایدا گفتم میخوام یه کاری کنم اجازه هست گفت نه فکر کنم فهمید میخوام چه کار کنم چون زیاد به لبش نگاه میکردم بعد من گفتم خوب ولش کن نمیخواد بعد 1دقیقه گفت خوب باشه بگو من چون میترسیدم گفتم نمیخواد گفت توروخدا جون من گفتم باشه ولی قول بده ناراحت نشی گفت باشه بعد گفتم چشمات رو ببن بعد به دخترت رو بفرست اتاق دیگه میترسم ببینه وا ازشامسه من به باباش بگه بعد به بچش گفت برو با عروسکهات بازی کن بعد چشماش رو بست بعد گفتم تا نگفتم چشمات رو باز نکنی حتی اگه خوشت نیومد جون من گفت باشه زود باش توکه منو کشتی بعد منم نزدیکش شدم دستش رو گرفتم و رو یه قلبم گذاشتم تا تپشه قلبم رو بفهمه بعد صورتم رو نزدیکه صورتش کردم تا جایی که خودم فهمیدم که نفسم به صورتش میخوره بعد دیدم عکسول عملی نشون نداد فهمیدم که خودش این کارو دوست داره بعد دیدم لبش داره میخنده لبخنده خوشکلی بود بعد من لبم رو لبش گذاشتم وای چقدر داغ و خوشمزه بود ؛بازم چشمش رو باز نکرد منم حدوده 5 دقیقه لب گرفتم قلبم تند میزد و نفس کم میاوردم نفسم نامنظم شده بود بعد که لبم رو جدا کردم چشماش باز شد حدود 1 دقیقه تو چشمم نگاه میکرد من سرم رو به نشونه شرمندگی انداختم پایین بعد به من گفت خوب حالا چشمات رو ببند تا جواب کارت رو بدم باناراحتی گفت؛منم چشمم درو بستم وسرم رو اوردم بالا و اماده سیلی که ناگهان لبش رو روی لبم چسبوند منو میگی اه هنگ کردم چشمم رو باز کردم دیدم داره میخنده و گفت برای همین اینقدر قسمم دادی من فکر کردم میخوای از کارهای که بادوست دوخترتی میخوای بکنی منم باشنیدنه این حرف دستش رو گرفتم بردم تو اتاق خواب رو تخت انداختمش بعد گفتم چشمت رو ببند تا نگفتم باز نکن که گفت میخوای چیکار کنی من شوخی کردم دیونه اومد پاشه که گرفتمش گفتم میخوام برات یه کاری کنم تا عمر داری یادت نره که خندید و گفت ایشیطون با شنیدن این حرف لبم رو روی لبش گذاشتم که دیدم چشمش رو بست بعد شروع کردم به دراوردن لباساش که بادیدن بدن لختش نتونستم دوام بیارم و شروع کردم به خوردن سینه هاش وای که چقدر خوشمزه بود مثله عسل شیرین مثله پنبه نرم و خوش فرم با خوردن من دیدم داره لبه پایینش رو گاز میگیره منم امدم پایین روشکمش وشروع کردم به خوردن شکمش و بادستم سینش رو میمالیدم و اونم نفس نفس میزد بعد بعد چرخوندمش به شکم و از پشته گردن شروع کردم بخوردن تا رسیدم به باسن خوشکلش یه بوی خوبی میداد که کیرم راست شد شروع کردم به بوس کردن ولیس زدن که یه لرزی به بدنش امد بعد گفتم عزیز باسن رو بده بالا که به حرفم گوش داد تا سوراخه کونش رو دیدم زبونم رو زدم به سوراخش که یه اوف گفت ومن شروع کردم به خوردن باسنش که اخ اوف کردنش شروع شد بعد چرخوندمش پاهاش رو دادم بالا و افتادم رو کسش حالا نخود کی بخور باشروع خوردن من سرم رو بادستش به کسش فشار میداد جوری که انگار میخواد خفم کنه منم پیشتر حال میکردم بعد صدام کرد مجتبی جون سرم رو بالا اوردم گفتم جون چشماش بد جور خمار بود سرم رو گرفت کشید سمت لبش لبم رو میمکید بجود بعد از چند دقیقه به من گفت من کیر میخوام منم گفتم خودت پیداش کن خندید پاشد لباسم رو در اورد تا کیرم رو دید گفت جون ماله خودمه انگار که یکی میخواد ازش بدزش دو دستی کیرم رو گرفت یه ماچ کرد و شروع کرد به خوردن انگار داره بستی میخوره بد جور میک میزد خودم رو عقب کشیدم که با ناراحتی گفت ماله خودمه نمیدم دوباره کرد تو دهنش بعد بلندش کردم گفتم بخواب به پشت گفت زود من کیر میخوام بعد کیرم رو بادست راهنمایی کرد داخل وتلنبه زدن من شروع شد وایدا شروع کرد به گفتنه فدات بشم بمیرم برات تور جون من جرم بده منم تند تر میکردمش و ابش امد بعد چند دقیقه ابه منم اومد خواستم بریزم رو صورتش که کیرم رو گرفت وکرد تو دهنش و چنان میک میزد که انگار میخواد اب میوه بخوره بع ازش تشکر کردم وشروع کردم به بوسیدن و لب گرفتن از ایدا اونم از من تشکر کرد وپاشدیم لباس کردیم امدیم بیرون از اتاق که دیدیم دخترش تو اتاقش خوابش برده ساعت 8 شب بود تلفنش رو برداش و زنگ زد به پسر عمم و گفت مجتبی امده بیا خانه اونم گفت شام درست کن من میام منم تو همین حین ازپشت بغلش کردم و گردنش رو میبوسیدم بوسهای کوچیک و بی صدا اینم داستان سکسه من و عروس عمه امیدوارم خوشتون امده باشه دوست دارم داستانهای دیگم رو براتون بنویسم اگه شما بخواین راستی من خودم تو سایت عضو هستم راستی این ایمیله منه خوشحال میشم نظراته شما رو بشنوم بشرطی که سازنده باشه نه بدوبیرا داستان من راست بود راستی داشت یادم میرفت هرکی دوست داشت بامن بحرفه ایمیل بزاره من بهش ایمیل میدم ؛خوش بگذره
     
#197 | Posted: 22 Jan 2012 10:39
سکس در سفر حج

سلام به همه دوستانی که عاشق داستان سکسی هستند امیدوارم از این خاطره من خوشتون بیاد

من اسمم ارش و 18 سال دارم یادمه از اول راهنمایی کم و بیش درمورد سکس میدونستم و از دوستام فیلم سوپر میگرفتمو باهاشون خودمو ارضا میکردم ولی یه 2 سالی شده بود که دیگه خود ارضایی حال نمیداد ومن همش دونبال یه دختر برای سکس بودم ولی جراتشو نداشتم که برم تو خیابون و دنبال دختر جنده بگردم تو چت روم هایی یاهو اگهی میدادم ولی کسی پیدا نمیشد برگردیم به اصل ماجرا من یه دختر دایی دارم که اگه ببینیدش میفهمید من چی میکشیدم وقتی دختر داییمو میدیدم ولی نمیتونستم چیزی بهش بگم اسم دختر داییم شبنمست .بزارید کمی از اندامو ترکیب چهرش براتون بگم {بدنی سفید ولبایی صورتی وقتی هم رژ لب میزد که دیگه نگو .موهای زرد با خط هایی مشکی داشت. سینه هاش مثل این پورن استار ها متوسط بود . باسن نسباتا بزرگ و خوش فرم داشت }برعکس ما خونواده داییم زیاد اهل حجاب و غیرت نبودن ودختر داییم با لباس هایی کوتاهو بدون روسری جلو ما میگشت . ماجرا از اونجا شروع شد که دو سال پیش خانواده ما وداییم برای سفر حج اسم نوشته بودیمو امسال اسم ما در اومده بود و توی کاروان همدیگه بودیم {خدا منو ببخشه ولی برام زیاد مهم نبود که کجا میریم مهم این بود که با دخترداییم داریم میریم} روز رفتن فرا رسیده بود ساعت 4 ظهر بود که توی فرودگاه بودیم و تمام فامیل برای بدرقه ما اومده بودن ساعت 5 بود که رفتیم تو هواپیما و 3 ساعت بعد تو مدینه نشستیم قرار بود 1 هفته تو مدینه بمونیم من تو این یه هفته سعی میکردم خودمو بیشتر بهش نزدیک کنم مثلا: تو انتخاب سوغات واسه دوستاش نظر میدادمو توخرید لباس کمکش میکردمو از این چور کارا !!! خلاصه یه هفته تموم شد و ما برای محرم شدن رفتیم مسجد شجره برای محرم شدن باید غسل بکنی ولباساتو در بیاری و حوله دور خودت بپیچی ولی زنا به جای حوله یه مانتو سفید میپوشن ولی بازم نباید چیزی زیرش باشه.مونو بابامو داییم رفتیم غسل کردیم و رفتیم تو اتوبوس شبنم اومد بالا و کیسه ای که توش وسایلشم بود کذاشت کنار صندلی که اتوبوس را افتادو سوتین صورتیش افتاد زمین من که عاشق این جور چیزا بودم بهش خیره شدم که شبنم داد زد بیشعور نگاه چی میکنی من که پاک ابروم رفته بود خدمو جم کردمو رومو کردم اونبر وخودمو به خواب زدم خلاصه رفتیم کعبه و حج کردیم و رفتیم هتل . اتاق های هتل 2 تخته بود مامانو بابام رفتن تو یه اتاق داییمو زنش هم همینطور من رفتم تو یه اتاق و شبنم هم تو یه اتاق دیگه من با حوله احرام رفتم خوابیدم که یکی در زد تق .. تق..تق … من رفتم درو باز کردم دیدم بابام گفت منو مامان دایت میخوام واسه نماز صبح وظهر بریم کعبه مییای گفتم نه خستم و درو بستمو رفتم خوابیدم ساعتو که نگاه کردم 4.30 صبح بود چشامو بستم وبعد از یه روز خسته کننده د بی ابرو بازیم خوابیدم ساعت 9 بود که در اتاق زده شد گفتم اگه شبنم باشه هرجور که شده میکنمش ولی پیش خدمت بودو میوه و از اینجور چیزا داد من رفتم رو تخت که در دوباره زده شد در باز کردم . دیدم شبنمست گفتم : سلام بله کاری داشتید --- نه میخواستم از اینکه دیروز باهاتون اینجوری حرف زدم معذرت بخوام --گفتم اشکالی نداره خواستم در و ببندم گفت - نمیزاری یام تو !!!!
گفتم بفرمایید و رفت روی تخت نشست رفتم میوه وچیزایی که این پیش خدمته اورده بود گذاشتم جلوش و خودم رفتم رو تخت عقبی وتلوزیونو روشن کردم دیدم داره high school musicul 3 میگزاره من هر وقت اون دختره مو زردرو میبینم کیرم شق میشه که یه دفعه شبنم برگشو چشمش به من افتاد و گفت چیزی زیر حولت مخفی کردی من که قرمز کرده بودم به پته پته افتادمو گفتم نه خندیدو چهار دستو پایی اومد به طرفم و گفت چیه خجاللت نکش و از زیر حوله دستشو برد کنار کیرمو تخممو گرفت گفتت وایییی چه تخم هایی بزرگی من که از خدام بود هیچ مقاومتی نکردم و اون حولهمو زد کنار کیرمو که سفت شده بود گرفت دستش لبشو برد نزدیک کیرم و یه ساک زد فکر کنید واسه من که تا حالا دست کسی به کیرم نخورده بود حالا یه دختر هم سن خودم دهنشو زده به کیرم چه حسی داره که ناگهان سرشو بلند کردو گفت اه!!!!اه!!اه ای که مزه عرق میده برو حمام من بهش گفتم مییای با هم بریم که گفت واستا برم حوله ام رو از تو اتاق بیارم بیام رفتو اومد رفتیم تو وان من نیشستم توش و شبنم ا بیرون واستاد و دستشو به کیرم میکشید یه دو دقیقه ای شد که ابم اومدو مثل شیر رو اب واستاد دختر داییم خندهاش گرفتو گفت بی جنبه چرا به این زودی اومدی تا اینو گفت گفتم مگه میدونی کی میان که اینو میگی بار اولت نیست نه گفت نه قبلا 2 3 باری سکس داشتم همینجور که داشت میمالید کیرم دوباره پاشد من مطمین بودم که بار دوم ابم به این زودیها نمییاد بلند شدم توی وان گفتم حالا که شستیش میشهه... خودش فهمیدو دهنشو برد جلو تا ته کیرمو کرد تو دهنش وایی سرم داشت سوت میکشید از گرمایی دهنش همینطور داشت ساک میزد من هم حسابی منگ شده بودم یه 2یا3 گذشت که گفت میخوایی تا اخرش واست بخورم گفتم نه گفت پس بشین تو وان تا منم بشینم رو کیرت من که تو فیلما میدیدم مرده کس زنه را میخوره دوست داشتم ببینم چه مزه ایی میده که گفم میشه اول من کستو بخورم گفت اره وشورتشو پایین کشید من رفتم کنار اومد بالای وان نشست گفتم میخوام پستوناتم ببینم که دستشو برد پشت سرش و سوتینشو باز کردو انداختیه کناری منم شروع کردمو دستمو گذاشتم روسینشو فشار دادم مثل پنبه رفت تو ولی خبری از سرش نبود دهنمو گذاشتم رو قرمزی سینش وشروع به خوردن کردم که دیدم یه چیزی داره بالا مییاد سر سینش بود همراه با سر سینش صداشم بالا رفته بودو اه اه شروع شده بود که دهنمو از سینش ور داشتم و خم شدمو نوک زبونمو زدم به بالای کسش که گفت ااااااااااییییییییی منم که تحریک شده بودم همینطور لیس میزدم ااه اه بیشتر شد 5یا6 دقیقهای براش خوردم که گفت دیگه بسته داره دیر میشه بریم سر اصل کار من نشستم پایین وان و اون نشست روم طوری که پشتش به من بود کیرمو با دستش گرفتت و اروم گذاشت روسوراخ کونش وفشار میداد کهبر تو اما نه تنگتر از این حرفا بود من خودمو کشیدم جلو و یه زوری زدم که یه جیق بلندی زد که گوشم سوت کشید و حس کردم کیرم تو کوره اجر پزی گرم و نرم قرار داره من بالا پایین کردم ولی دیدم همراهی نمیکنه گفتم چی شدده یه نگاهی به اب کرد ومن هم نگاه اب کردم دیدم اب یه ذره قرمز شده گفتم جاییت برید گفت نه ابله تو خودتو کشیدی جلو کیرت رفت تو کسم من تا اینو شنفتم دو دستی زدم تو سرم و احساس کردم دنیا رو سرم خراب شده که دیدم کیرم داره حال میکنه چشامو باز کردم دیدم شبنم داره رو کیرم بالا و پایین میره و اه اه میکنه منم دوباره شهوتم بالا ردو گفتم گور پدرش و محکم بالا و پایینش میکردم وایی کیرم از گرما داشت میسوخت حسکردم داره ابم مییاد گفتم دارم مییام پاشد منم پا شدم گفت زود باش کیرتو بکن تو کونم منم کیرمو گرفتمو با تمام زورم فشار دادم که رفت تو وااییی از کسش داغتر بود که یه جیغ بلندب زدو گفت وحشی جرم دادی منم اروم از پشت سینه هاشو گرفتم شروع به خوردن گردنش کردم همینطور داشتم میزدم که المیره گفت سوختم ابم ریخته بود تو کونش که کیرم خوابیدو از تو کونش در اومد من دوباره رفتم تو فکر پاره شدن پردش که رفت بیرون منم خودمو شستم اومدم بیرون که دیدم شبنم رو تخت تاق باز خوابیده منم با دیدن یه دختر خوشکلو لخت کیرم دوباره پاشد و بدون مقدمه کیرمو تا ته کردم تو کسش وایی از گرمی ونرمی هرچی بگم کم گفتتم تا تجربه نکنید نمیدونید چی میگم یه 15 دقیقه ای تلمبه میزدم که توگوشم گفت مرسی بابت سکس که حشری شدمو سریع کیرم بیرون کشیدم گفتم دارم مییام کهکیرمو تو دستش گرفتو بالا پایین و تمام ابم با فشار روسینه هاش ریخت بعد ازکنار کیرم یه ماچ کردو دستمال ور داشت و کیرمو با سینه هاش پاک کرد نگاه ساعت کرد دید1 گفت الانه که بیان رفت لباسشو بر داشت و گفت دوست دارمو درو بست من باورم نمیشد منوووووسکس اونشب به مدت 6 روز وقتی ساعت1 شب میشد و همه میخوابیدن با هم سکس میکردیمو من کاملا مهر دختر داییم به دلم نشست الان که دارم ای خاطره را تایپ میکنم 21 سالمه و 1 هفته ست که با دختر داییم ازدواج کردم الان ماه عسل تو انزلی هستیمو بدون نگرانی زنم شبنم روی پام نشسته امیدوارم همتون طعم سکس و عشق و از نزدیک بچشید دوستار همتون ارش لطفا نظر بدید تا دوباره از خاطرات سکسم تو شهر خودم و زمان 19 سالگیم بنویسم بین خودمون باشه شبنم اخرین دختری نبود که کردمش!!!!!!!!!!!!
     
#198 | Posted: 4 Feb 2012 04:06
من و دخترخاله عزیزم

سلام خدمت دوستان. من مرتضی هستم الآن 22 سالمه.(قدم 185 وزنم 90) تو یکی از دانشگاه های شمال کشور درس میخونم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش که من 20 سالم بود. من یه دخترخاله دارم که 4 سال از من بزرگتره. اندام خیلی قشنگی داره اینقدر قشنگ که اگر نگاهش کنی دوست داری بپری روش.
یه روز خالم به مامانم زنگ زد و گفت که با مرتضی و مهدیه (دخترخالم) بریم رامسر. خلاصه آماده شدیم و رفتیم. توی راه که خالم رانندگی میکرد مامانم پیش خالم جلو نشسته بود و من و مهدیه عقب نشسته بودیم دستم رو انداختم دور گردنش اونم سرشو گذاشته بود رو شونم(آخه با هم خیلی صمیمی بودیم و از بچگی با هم بودیم) خلاصه رفتیم تو یکی از جنگل های رامسر و پارک کردیم و پیاده شدیم مهدیه گفت که سردشه ( آخه پاییز بود )
من کتم رو انداختم دورش و خالم بهش گفت که تو ماشین بشینه.
یخورده با مامان و خاله دور یکی از میز ها نشستم و با خودم گفتم چه جوری یه فرصت گیر بیارم... به خاله گفتم سویچ ماشینو بده برای این که مهدیه حوصله اش سر نره یه چرخی بزنیم بعدش رفتم و با مهدیه حرکت کردیم گفت کجا میریم گفتم میریم خونه ی دانشجوییمو بهت نشون بدم گفت تنهایی؟ گفتم آره آخا نزدیکیای رامسر بود. رسیدیم و رفتیم تو و مانتو رو در آورد یه تاپ جلو باز پوشیده که از چاک جلوش سینه هاش معلوم بود. رفتم شربت آوردم و خورد اومد کنارم نشست با خودم گفتم چه کنم یه زره صورتشو یا دستم ناز کردم خوشش اومد دیدم دستشو داره به بدنش میماله فکر میکردم پا نمیده ولی خیلی راحت پا داد صورتمو بردم جلو یخورده ازش لب گرفتم اصلا مانع نشد انگار زیادم بدش نمیومد پیراهن و سوتینشو در آورد سینه های بزرگی داشت یه خورده سینه هاشو خوردم دیدم گوشی من زنگ خورد خالم پرسید کجایین گفتم تو ماشین یه جا پار کردیم داریم قهوه میخوریم بعدش گوشیو دادم مهدیه با خاله حرف زد و فطع کرد. به من گفت که بیا کارتو برس اصلا باورم نمیشد که این همون مهدیهه خلاصه از سینه هاش اومدم پایین آروم آروم و رسیدم به شلوارش آروم دکمه های شلوارشو باز کردم شلوارشو در آوردم شرتشو زدم کنار اینقدر کسشو خوردم اینقدر ناله کرد که ارضا شد بعد شرتشو کندم شلوارمو در آوردم و کیرم رو بردم دو صورتش دیدم دوست نداره ساک بزنه گفتم که سگی بخوابه یه ذره کونشم خوردم و انگشت کردم دیگه آه و اوهش در اومد به کیرم تف زدم گذاشتم در کونش فشار دادم یه جیغ کوچک زد و دیگه زیاد ناله نکرد انگار دفعه اولش نبود اینقدر کردمش که آبم اومد و ریختم تو کونش و گفت که از جلو هم بکن داشتم شاخ در میاوردم گفتم مگه..... گفت نه پرده ندارم گفتم به کی دادی چیزی نگفت ما که بدمون نمی اومد گذاشتیم در کسش و کردیمش اینقدر جیغ کشید و ناله کرد تا هردومون دوباره ارضا شدیم و آبم رو اینردفعه ریختم رو شکمش یه ذره رو مبل کنارش نشستم خودشو با دستمال پاک کرد و دیدیم 45 دقیقه شده که اینجاییم بعدش لباسامونو پوشیدیم و رفتیم ایندفه مهدیه رانندگی کرد.
بعد از اون موقع تا حالا چند بار دیگه هم سکس داشتیم.
     
#199 | Posted: 4 Feb 2012 04:14
دردسر سکس با پسر خاله شوهرم

این داستانی را که براتون می ذارم کاملا تخیلی هست و اولین داستان سکسی من می باشد .

من و شوهرم بابک 2 سالی هست که باهم ازدواج کردیم و زندگی خوبی از همه لحاظ داریم . من عاشق وار شوهرم را می پرستم و او هم همچنین . از لحاظ سکس هم تا الان با هم نداشتیم . هردو موقع سکس اینقدر گرم و پرشوریم که دوست نداریم هیچ وقت این سکس تمام بشود . بابک من ،عشق من ، همه وجودم (این سه جمله را از ته دل گفتم )،پسر خاله ای داره بنام شهروز تقریبا 4 سال از بابک کوچکتره . (بابک 30 ساله است ) شهروز با بابک خیلی دوست هست و برای بابک مثل یک برادر می مونه و از تمام فامیل بابک به ما نزدیکتره .
یک روز عصر بود که بابک با شهروز سرزده از شرکت به خانه آمد . شهروز سر به زیر بود و بابک کاردش میزدی خونش در نمی آمد . با دیدن این وضع گفتم چی شده ؟ بابک با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : شهروز یه چیزی می خواد ازت ؟
گفتم : چی ؟
و سینی چای را گذاشتم روی میز و کنار بابک نشستم
بابک رو به شهروز کرد و گفت : بگو دیگه ؟ یا می خوای خودم بگم
شهروز هنوز سر به زیر بود و حرفی نمیزد
دوباره تکرار کردم چی شده ؟
بابک : این آقا امروز اومده پیشم و میگه حالم خرابه . اگه میشه می خوام با زنت سکس کنم . به دخترای این دوره نمیشه اعتماد کرد منم گفتم : آناهیت باید قبول کنه ؟
قلبم لرزید نگاهی به شهروز کردم که از شرمندگی سرش زیر بود با من و من گفتم : اما من با هیچ کس جز بابک سکس نمی کنم تو که میدونی
شهروز ملتمسانه نگاهم کرد .گفتم : بابک هرکاری می خوای بکن من نمی دونم
بابک : شهروز مثل برادرمه اشکالی نداره باهات سکس کنه اما سکس با اعمال شاقه و اینکه با شرایطی که من میذارم باشه
گفتم : اما ..............
بابک : شهروز قبول می کنی ؟
شهروز : حالم خیلی خرابه تو برادر بزرگترمی هر شرطی باشه قبول میکنم
بابک روی مبل جابجا شد و گفت : شرط اول :جلوی من سکس کنید
شرط دوم : روی همین میز ناهار خوری که توی هال هست سکستون انجام بشه
شهروز : بابک !ممکنه آناهیت سختش باشه
بابک : سکس شما فقط نیم ساعته بعدش هم گورتو گم می کنی و میری
شرط سوم : آبت را روی زنم نمیریزی از پشت هم حق نداری کاری بکنی .در ضمن خودم زنم را لخت می کنم و لب دادن هم ممنوع
حالا با این شرایط موافقی ؟
شهروز مکثی کرد و گفت : حالم خیلی خرابه مجبورم قبول کنم
بابک از جا بلند شد و گفت : جلوم بایست
شهروز بلند شد و ایستاد .بابک نگاهی به او کرد و گفت : شلوارت را بکش پایین
شهروز خجالت زده نگاهم کرد و با دستپاچگی شلوارش را پایین کشید .
بابک : شورتت را بکش پایین .
شهروز از خجالت سرخ شد
بابک داد زد : چی شد ؟ زود باش
و سیلی محکمی به گوش شهروز زد . شهروز از درد صورتش را مالید . بابک دوباره داد زد : زود باش منتظرم
شهروز از خجالت چشمانش را بست و سریع دست به شورتش برد و آن را کشید پایین . چشمانش را باز کرد و از فرط خجالت سرخ شد .در همین حال بابک کمربند شلوارش را از کمرش در آورد و آن را محکم رو کیر شق شده شهروز زد . شهروز از درد ناله ای کرد وروی زمین زانو زد .بابک : بازم می خوای سکس کنی ؟
شهروز در حالی که می نالید : آره ........حالم خیلی خرابه ........چرا نمی فهمی ......خیلی حشری شدم .
بابک کمر بند را کناری انداخت و به سمت من آمد و گفت : آناهیت خواهش می کنم در خواست سکسشو قبول کن
با ناراحتی نگاهش کردم و سری تکان دادم .بابک بلوزم را در آورد شلوارم را پایین کشید و سوتین و شورتم را هم از تنم خارج کرد سپس بغلم کرد و روی میز ناهار خوری خواباند و به شهروز که هنوز از درد کیر به خود می پیچید گفت : بلند شو کارت رو شروع کن . شهروز بلند شد و روی میز کنارم نشست . بابک هم کنار میز نظاره گر بود .شهروز با ترس و احتیاط سینه هایم را مالید و کمی آنها را لیسید . وقتی خوب سینه هایم را مالید . ازم خواست پاهایم را باز کنم . آن لحظه هیچ احساس لذتی نداشتم فقط دلم می خواست زود تر کارش را تمام کند . پاهایم را باز کردم و شروع کرد به خوردن کسم . وقتی حسابی خورد به من گفت : آماده ای ؟
به آرامی گفتم : آره
کیر شق شده اش را که حدود 16 سانت داشت را آماده کرد که وارد کسم بکند . کمی کیرش را به کناره های کسم مالید و خواست آن را وارد کند که بابک با کمربند محکم زد روی آلتش . شهروز نالید . گفتم : بابک ولش کن
بابک : من از اول گفتم سکس با اعمال شاقه است خودش قبول کرده باید سر حرفش هم باشه .
وضربه محکم دیگری به کمر شهروز زد .بازهم ناله شهروز بلند شد اما کیرش را به آرامی داخل کسم کرد . از درد ناله ای کردم
شهروز کیرش را با فشار وارد کس تنگم کرد حالم خیلی بد بود داشتم می مردم . چند دقیقه به همین حال بود که شروع کرد به تلمبه زدن .ربع ساعتی که تلمبه زد پاهام لرزید و آبم در آمد و ارضاشدم .شهروز کیرش را در آورد و با دستمال جلوی آبش را گرفت کارش که تمام شد . دستم را بوسید ،بی هیچ حرفی لباس پوشید و بدون خداحافظی رفت . من از روی میز بلند شدم لباسهایم را از روی مبل برداشتم . روبروی بابک ایستادم و سیلی محکمی به گوشش زدم و گفتم : خیلی بی غیرتی !!!!!!!!!!ازت متنفرم
این را گفتم و به حمام رفتم . آنشب من بابک را به اتاق خواب راه ندادم و بابک روی مبل داخل هال خوابید . رابطه من و بابک به همین سادگی به سردی گرائیده بود .
سه روز گذشت و من با بابک قهر بودم .صبح روز چهارم بود .بابک داشت آماده میشد به شرکت برود و من هم داشتم صبحانه را آماده می کردم که زنگ در را زدند .بابک از داخل آیفون تصویری نگاه کرد و گفت : این موقع صبح خاله ام اینجا چه کار می کنه ؟ و در را باز کرد . من از آشپزخانه بیرون آمدم که خاله بابک سراسیمه وارد هال شد . بابک به استقبالش رفت و گفت : سلام خاله .........چی شده ؟ بیا بشین
خاله بابک نگاهی به من کرد و سلام کرد و گفت : بابک تو را به روح مادرت قسمت میدم یک کاری بکن
بابک : خاله بشین
خاله بابک نشست روی مبل و من و بابک روبرویش نشستیم .بابک به آرامی گفت : چی شده ؟ چرا نگرانی
خاله : شهروز ..........پسرم داره از دست میره ........
بابک چشمانش گرد شد و گفت : چی شده ؟
خاله : 2-3 روزی هست اخلاقش تغییر کرده عصبی هست غذا نمی خوره ......رنگش پریده ........همه اش تو خودش هست ........هرچی ازش می پرسم بهم نمیگه چه بلایی سرش اومده ؟ تا اینکه دیشب از نگرانی زیاد 3تا قرص خواب آور ریختم توی شربتش وقتی که خوابید رفتم سراغش بدنش را نگاه کردم .........آلتش سیاه و کبود شده بودوعفونت داشت ، حتی کمرش هم یک جای زخم بود که چرک کرده بود . نمی دونم چه بلایی سرش اومده ........تورو خدا بابک تومثل برادربزرگترش هستی اون جز تو کسی را نداره باهاش صحبت کن ببرش دکتر ........پسرم داره از دست داره میره
بابک با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : نگران نباش خاله !من خودم میبرمش دکتر ........
خاله نگاه محبت آمیزی به بابک کرد و گفت : مرسی پسرم .......هیچ وقت محبتت را فراموش نمی کنم .
و از سر جایش بلند شد و ادامه داد : تا شهروز بیدار نشده باید برم خداحافظ
و با عجله خانه را ترک کرد . با عصبانیت نگاهی به بابک کردم و گفتم : دیدی چه گندی بالا آوردی !!!!!!!حالا بیا درستش کن..........
بابک با ناراحتی گفت : اون روز خیلی از دستش عصبانی بودم که این کارو کردم .
وگوشی تلفن را برداشت ولحظاتی بعد مشغول حرف زدن شد : سلام دکتر سروش بابک هستم
دکتر سروش که از دوستان صمیمی بابک و متخصص اورولوژیبود از پشت خط : سلام بابک جان .......خوبی ؟
بابک : خوبم
دکتر : چی شده یادی از ما کردی ؟
بابک : دکتر برای امروز وقت داری ؟
دکتر : چی شده ؟
بابک : یک مریض اورژانسی دارم می خوام قبل از همه مریضا ببینیش
دکتر : بابک نگران شدم اتفاقی افتاده ؟
بابک : میام برات تعریف می کنم ..........حالا وقت داری یا نه ؟
دکتر : برای تو همیشه وقت هست .........ساعت 3 بعد از ظهر مطب باش
بابک : باشه .........ممنونم از لطفت ........خداحافظ
و گوشی را قطع کرد . بابک از جایش بلند شد و گفت : امروز ظهر نمیام خونه ........
با بی اهمیتی نگاهش کردم و گفتم : اصلا مهم نیست
بابک با عصبانیت نگاهم کرد و گفت : تو یکی دیگه با رفتارت زجرم نده .......................
و بی آنکه منتظر جوابم باشد از خانه زد بیرون .
بقیه ماجرا از زبان بابک که بعدا برام تعریف کرد که اون روز چی شده ؟
اون روز بعد از اینکه خانه را ترک کردم با هزار فکر و ناراحتی رفتم شرکت و مشغول کار شدم . ساعت 10 صبح بود که به موبایل شهروز زنگ زدم . من : سلام شهروز !بابکم
شهروز با ناراحتی : سلام بابک جان ! به خاطر اونشب معذرت می خوام ...........حماقت کردم .......آناهیت خیلی اذیت شد .
من : اشکالی نداره .کجایی ؟
شهروز : خونه هستم
من : ظهر بیا شرکت باهم بریم بیرون ناهار بخوریم .
شهروز : من ......نمی تونم بیام ........ازت خجالت میکشم .........خیلی شرمندتم
من : ما دوتا مثل برادریم ........می خوام راجع به موضوعی باهات صحبت کنم.........ساعت 1 شرکت باش خداحافظ
و گوشی را قطع کردم .تا ساعت 1 کارهایم را در شرکت انجام دادم .سر ساعت مقرر شهروز آمد هنوز شرمندگی را میشد در نگاهش حس کرد . شهروز : کاری بامن داشتی ؟
من : بریم یه جایی ناهار بخوریم راجع به اون موضوع هم صحبت می کنیم .
حرفی نزد و به اتفاق هم سوار ماشین شدیم و رفتیم رستورانی که نزدیک شرکت بود نشستیم و غذا سفارش دادیم . بعد از آن سر صحبت را باز کردم . گفتم : شهروز !!!!!!
شهروز سرش را بلند کرد و گفت : بله
من : باید به خاطر اونشب ازت عذر خواهی کنم ......ببخشید .......اونشب خیلی غیرتی شده بودم ......ازت توقع همچین حماقتی نداشتم .......
شهروز : می دونم ......تقصیر خودم بود
دستش را گرفتم و گفتم :از اونشب تا الان شب و روزم یکی شده از فکر ......نگران آلتت هستم نکنه طوریش شده باشه وبعدها باعث عقیمیت بشه .........
لبخند تلخی زد و گفت : نگران نباش .......چیزیم نیست
گفتم : خب برای اینکه خیال جفتمون راحت بشه بریم دکتر
شهروز : ولش کن ........
گفتم : نه باید بریم ........تو که روی حرف برادر بزرگت حرف نمی زنی ؟
گفت :نه .........اما به دکتر چی می خوای بگی ؟
گفتم : میگیم چندتا اوباش ریختن رو سرت و حسابی کتکت زدن
خندید و گفت : خیلی نابغه ای !!!!! باشه حالا که تو می خوای میام دکتر
لبخندی زدم و گفتم : خوبه !!!!!!!برای ساعت 3 وقت گرفتم .دکتر سروش دوستم از دکترای با تجربه است .نگران نباش
تنهات نمیذارم .
در همین حین ناهار را آوردند و پس از صرف ناهار رفتیم مطب دکتر.
دکتر سروش منتظرمان بود شهروز را به او معرفی کردم و نشستیم . دکتر : چی شده ؟
گفتم : شهروز شب از یه کوچه تاریک رد میشده که چند تا اوباش میریزن سرش و حسابی کتکش میزنن و فرار می کنن
حالا هم می خواست آلتش را معاینه کنید که آسیبی ندیده باشه .
دکتر نگاهی به شهروز کرد و گفت : برو پشت پرده کامل لخت شو تا معاینه ات کنم
شهروز نگاهی به من کرد و رفت پشت پرده لباسهایش را در آورد و روی تخت دراز کشید . دکتر ومن رفتیم پشت پرده دکتر بدن شهروز را معاینه کرد و رفت سراغ آلتش و گفت : زخماش عفونت کرده ......
و به شهروز : به پشت برگرد ....
شهروز به پشت دراز کشید و دکتر پشتش را معاینه کرد و گفت : چرا همون موقع نبردینش دکتر ؟
من : آخه به ما چیزی نگفت .....امروز فهمیدم
دکتر خطاب به شهروز : همین جا دراز بکش
من و دکتر از پشت پرده آمدیم بیرون
دکتر پشت میزش نشست و چیزی را روی کاغذ نوشت و داد دست من و گفت : باید اورژانسی عفونتها تمیز بشه و پشتش بخیه بخوره و آنتی بیوتیک براش تزریق بشه .........بابک !!!!!!این داروها را سریع بگیر و بیار لازم دارم
گفتم : باشه
واز مطب زدم بیرون و رفتم دارو خانه. داروها را سریع گرفتم و برگشتم مطب . وقتی برگشتم صدای ناله های شهروز به گوش میرسید داروها را به دکتر دادم . دکتر : پشتش را بخیه زدم حالا باید عفونت آلتش را برطرف کنم باید کمکم کنی
با دکتر رفتیم سراغ شهروز . شهروز از درد رنگ به چهره نداشت . دکتر : محکم بگیرش حرکت نکنه تا بی حسی را توی آلتش تزریق کنم .با دستام کتف شهروز را محکم گرفتم . دکتر سرنگی را آماده کرد و داخل آلت شهروز تزریق کرد . شهروز از درد خواست تکانی بخورد که دکتر : حرکت نکن الان تموم میشه
شهروز از درد می نالید .دکتر سرنگ را کشید و گفت : ولش کن .
دستم را از روی کتف شهروز برداشتم . دکتر مشغول پاکسازی آلت شهروز شد وقتی کارش تمام شد . آمپول پنی سیلینی که از داروخانه تهیه کرده بودم را به شهروز تزریق کرد و گفت : چند دقیقه ای استراحت کن .
دکتر پشت میزش نشست و گفت : یه نسخه براش می نویسم داروهاشو تهیه کن . تا یک هفته باید استراحت مطلق داشته باشه ........اگر درد داشت براش مسکن بزنید هفته دیگه هم بیاریدش برای کشیدن بخیه هاش . پانسمانش هم هر دو روز یک بار عوض باید بشه .
گفتم : چشم .......می تونم ببرمش
دکتر : بله
رفتم سراغ شهروز .......بلندش کردم و لباسش را تنش کردم . از درد نای راه رفتن نداشت . از مطب زدیم بیرون . شهروز را سوار ماشینم کردم و راه افتادم وسط راه داروهاشو گرفتم . قبل از اینکه برسیم خانه شان شهروز آهسته : به مامانم چی بگم ؟خجالت می کشم بهش بگم آلتم چرک کرده ....
گفتم : راجع به آلتت چیری نگو .........
رسیدیم خانه شان ......زیر بغلش را گرفتم بردم داخل . خاله با دیدن آن وضع نگران پرسید : چی شده ؟
گفتم : هیچی یک عمل کوچولو کرده نگران نباشید .
شهروز را بردم داخل اتاقش .......لباساشو در آوردم و خواباندمش توی تختخوابش و خواستم بیام بیرون که شهروز : بابک از بابت همه چیز ممنونم
لبخندی زدم و گفتم : استراحت کن
و از اتاق آمدم بیرون . تمام ماجرا را به خاله گفتم .همان ماجرایی که برای دکتر سروش گفتیم . داروها را به خاله دادم و برگشتم خانه خودمان .
بقیه ماجرا از زبان خودم (آناهیت )
وقتی بابک برگشت به خانه با اینکه نگران شهروز بودم ولی روی خودم نگذاشتم و به بابک کم محلی کردم . بابک که خسته بود شماتت بار نگاهم کرد و با عصبانیت : این قهر کوفتی را تمام کن ......نکنه بیشتر از این باید تقاص پس بدم........آناهیت بس کن ........خسته ام .....من بیشتر از هر موقع به آغوش گرمت احتیاج دارم اما تو خودتو ازم دریغ میکنی .........بس کن ........خسته ام
و روی زمین نشست و مثل یک بچه 2 ساله زد زیر گریه .با ناراحتی کنارش نشستم سرش را میان دستانم گرفتم به چشمانش زل زدم با نوک انگشتم قطره اشک زیر چشمش را پاک کردم و گفتم : بسه .........گریه نکن .........طاقت دیدن اشکاتو ندارم . لباشو آورد نزدیک لبام . گفت : باهام آشتی میکنی .......دارم میمیرم ..............لبانم را روی لبانش گذاشتم و او را از ته دل بوسید . بابک مرا در آغوش کشید و صورت و لبانم را هزاران بار بوسید و گفت : دیگه تو را به هیچ کس نمیدم حتی برای نیم ساعت ..........حتی اگر بمیرم دیگه اینکارو نمیکنم
گفتم :قول میدی ؟
گفت : به شرافتم قسم
و بغلم کرد و من را به اتاق خواب برد روی تخت خواباندم و دوباره بوسه بارانم کرد و لختم کرد . تمام بدنم رابوسید حتی کسم. آنشب زیباترین سکسی بود که با بابک داشتم .
     

#200 | Posted: 4 Feb 2012 04:21
دخترخاله دست نیافتنی

من و دختر خالم از بچگی با هم بودیم . وهمین باعث شده بود که بیشتر با هم عیاق باشیم . من واقعا عاشق اندامش بودم ولی هیچوقت جرات نداشتم بهش دستم بزنم چه برسه به اینکه بتونم باهاش سکس داشته باشم ... با هم در مورد رابطه های عاشقانه صحبت میکردیم واون بیشتر واسه من نقش مشاور عشقی رو بازی میکرد ... یک روز که با هم چت میکردیم به خودم جرات دادم وازش نظر شخصی خودشو راجع به خودم پرسیدم ولی معلوم بود خجالت کشید و از چت خارج شد .. تا دو هفته هیچ خبری ازش نداشتم هروقت تماس میگرفتم تماسمو رد میکرد دیگه مطمئن شدم که هیچ حسی به من نداره ... خودمو اماده کردم ورفتم خونشون تا ازون معذرت بخوام ... توخیابون همش فکر میکردم که چطور عذرخواهی کنم وقتی رسیدم فقط خالم ودخترخاله خونه بود ... خاله که ادم وسواسی بود طبق معمول در حال تمیز کردن خونه بود و دایم جاروبرقیش روروشن میذاره منم مستقیم رفتم تو اتاق المیرا . روتختش نشسته بود وهدفن توگوشش .متوجه حضور من نشد ..اروم ایستادم ودوباره یه زنگ زدم .. به گوشی نگاهی انداخت و یدفعه متوجه من شد لبخند ارومی زد وخودشو کمی جابجا کرد برخلاف معمول که همیشه جلوی من بلند میشد ... منم اروم رفتم کنارش نشستم و بی مقدمه معذزت خواستم .. پرسید واسه چی معذرت میخوای .. سرمو انداختم پایین وچیزی نگفتم... متوجه شدم داره لبخند میزنه وقتی دلیل خندشو پرسیدم دوباره ساکت شد وچیزی نگفت ... گفتم دخمل خاله اگه منو بخشیدی من برم یدفعه انگار شوکه بشه گفت همین بو د ابراز علاقت .. اولش متوجه منظورش نشدم ولی وقتی دوباره حرفشو تکرار کرد بخودم اومدم وگفتم من واقعا دوستت دارم ولی وقتی یدفعه قطع رابطه کردی فکر کردم منو نمیخوای ونخواستم خودمو تحمیل کنم .. بهم گفت خواستم امتحانت کنم اگه نمیومدی ناراحت میشدم... کمی باهم حرف زدیم ومن مطمین شدم که اونم به من علاقه داره ... دیگه هر شب کارمون شده بود چت کردن وناگفته نماند هراز گاهی هم که پیش هم بودیم یه بوسه از لپاش میگرفتم ویا یه دفعه به سرعت از لبش میبوسیدم ..... بگذریم که در تمام طول مدتی که چت میکردم ذهنیتشو اماده میکردم واسه رابطه ولی هیچ رقمه پا نمیداد فقط به بوسه قناعت میکرد ... اینو نگفتم که من خطاط هستم وهمین خودش باعث شد که من بمراد دلم برسم ... دو سه ماه با هم چت میکردیم که از من خواست تحقیقات دانشگاهیشو بنویسم من با کمال میل قبول کردم ولی برنامه ای واسه خودمون نداشتم چون نه جایی رو سراغ داشتم نه مامانم طول روز جایی میرفت ... صبح ساعت هشت بود که اومد و برگه هاشم همراش بود سریع دست به کار شدم وشروع به نوشتن کردم ... دو صفحه بیشتر ننوشته بودم که تلفن خونه زنگ زد ..گوشیرو که برداشتم وخاله مامانم ازپشت تلفن بدون اینکه سلام بده یا جواب سلاممو بده گفت گوشیو بده مامانت منم مامانو صدا کردم همین که گوشیو گرفت وصحبت کرد متوجه شدم که برای یکی از بستگان دورمون اتفاقی افتاده و توی بیمارستان بستری شده تا اومدم چیزی بگم مادرم چادرشو برداشت و رفت بیرون خواستم بگم اول صبحی ملاقات نمیدن ولی گوش نکردو رفت ..ولی ته دلم خدا خدا میکردم برنگرده که دعام مستجاب شد ومامانم رفت...اینم یادم رفت بگم تقریبا دایم الخمر بودم وهمیشه نیمه مست هستم وچون تا حالا مشکلی نداشتم باهام کاری نداشتن یه لیوان هفت خطی داشتم وپرش کردم از مشروب و اروم سر کشیدم در همین حین متوجه شد و دیدم اونم بدش نمیاد که لبی تر کنه منم یه لیوان براش ریختم شروع کرد به خوردن بعد ازینکه تمام شد دوباره ازم خواست که براش بریزم منم از خدا خواسته براش ریختم ولی اینبار کمتر ریختم که خراب نشه چون تقریبا مست شده بود اونویکجا سر کشید با هم نشستیم رو کاناپه بعد از چند دقیقه که کاملا مست شده بود گفت نمیخوای بوسم کنی منم اروم لبموگذاشتم رو لبش وشروع کردم به لب گرفتن ولی اون که دیگه دست خودش نبود با حرص و ولع لبمو میخورد گاز میگرفت وبا زبونش تو دهنم بازی میکرد منم واقعا لذت میبرد .. اروم اروم توی بغل هم دراز کشیدیم ومحکم همدیگرو تو اغوش کشیدیم .. پیرهنمو در اوردم واونم ناخوداگاه با من همراهی کرد پیرهنشو در اورد اندامش خیلی زیبا بود منم سوتینشو کشیدم که پاره شد مثل دیوونه ها لبشو میخوردم .. گردنشو میلیسیدم .. با دستم با پستونای کوچیک و سفتش بازی میکردم جفتمون انقدر حشری شده بودیم که نمیدونستیم چکار میکنیم اهسته شلوارشو کشیدم پایین و شروع کردم با دستم بین پاهاش و رو کسش بازی کردن دستمو از زیرشرتش بردم داخل وبا نوک انگشتم شروع کردم به بازی کردن نفسش به شماره افتاده بود و ناله میکرد اونم دستشو برد زیر شلوارم و با کیرم بازی میکرد خودم شلوارمو در اوردم و دوباره خزیدم تو بغلش کامل خوابیدم روش و دستامو گذاشتم زیر سرش به موهاش چنگ میزدم ومحکم لب میگرفتم وبا تنم روی اندامش عقب جلو میکردم اروم سر کیرمو گذاشتم لای پاهاش و پمپ میکردم اونم با من همراهی میکرد و هی کمرشو قوس میکرد دیگه واقعا کنترل نداشتیم که به یکباره چنگ زد به کیرم و نوک کیرمو گذاشت روی کسش و با چشمای خمارش بهم فهموند که بکنم داخل ولی ترسیدم واروم خودم کذاشتم دم کونش و فشار دادم کونش خیلی تنگ بود وداخل نمیرفت کمی تف زدم و دوباره فشار دادم سر کیرم که رفت داخل یهو تا ته فشار دادم که از درد بصورت پرانتزی قوس برداشت دستمو انداختم دور کمرش و محکم نگهش داشتم یک دقیقه به همون حالت موند م واز لبش یه گاز گرفتم کمی که ارومتر شد شروع کدم اهسته به پمپ کردن ولی درد امونشو بریده بود جیغ نمیزد ولی دستمو گاز گرفت که هنوز جاش مونده و یا پیرهنمو میکرد توی دهنش و فشار میداد وبا یه دست سینمو گرفته بو د اونقد پمپ کردم که ارضا شد ولی دیگه داشت حال میکرد با هر پمپ من یه اه میگفت و با دستی که سینمو گرفته بود چنگ میزد دیگه خسته شدم ازش خواستم ساک بزنه اولش امتناع کرد ولی بعدش که اصرار کردم قبول کرد با دستاش کیرمو گرفت و فقط نوک کیرمو میلیسید داشتم حال میکردم که یواش یواش تا اخرش کرد تودهنش و چنان مک میزد که واقعا از حال میرفتم . دوباره خوابید اینبار از پشت و یدفه محکم تا اخرش کردم داخل که از زیر م در رفت کشیدمش سمت خودم و دوباره محکم کردم داخل ولی دستمو قلاب کردم که فرار نکنه شروع کردم مثل وحشیا به پمپ کردن اینبار دیگه درد زیادی نداشت و با تمام وجودش داشت لذت میبرد برای باردوم ارضا شد منم دیگه احساس کردم ابم میاد باسرعت پمپ کردم و وقتی ابم اومد اندامم منقبض شد و تا اخرش ابمو ریختم داخل کونش که گفت سوختم اییییییییییییییی ... منم محکم گرفته بودمش لبمو گذاشتم رو لبش وزبونمو تو دهنش چرخوندم اونم زبونشو کرد تو دهنم که زبونشو با دندونم نگه داشتم وبا اینکه ارضا شده بودم چند بار دیگه پمپ کردم وقتی که شهوتم خوابید با هم چند دقیقه توبغل هم خوابیدیم .. بلند شد لباسشو پوشید .. منم زنگ زدم به مامانم دیدم تا بعداز ظهر نمیاد .. حدود نیم ساعت بعدازش خواستم دوش بگیره اونم قبول کرد وقتی رفت تو حمام منم رفتم دوباره شروع کردیم به لب گرفتن ... من پشتش ایستادم ودوباره از پشت دستمو قلاب کردم و خمش کردم کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و اروم فشار دادم از فشار دادن دستش فهمیدم درد ش میاد پمپ نکردم که عادت کنه دیدم خودش داره عقب جلو میشه منم شروع کردم اینبار جفتمون با هم ارضا شدیم .. چند تا بوس از لب هم گرفتیم .و همدیگرو شستیم ... بعد از حدود یکساعت استراحت برگشتم و تحقیقشو نوشتم وقتی میخواست بره از لبم بوسه ای کرد و گفت بازم بهم مشروب میدی منم خندیدمو گفتم همیشه واست یه شیشه نگه میدارم ........ اون رفت ...... ( ومن ماندم چطور این داستانو تمام کنم چون فقط داستان بود وهیچوقت بعد ازون که بهش گفتم چه حسی به من داره جوابمو نداد ... حالا هم عروسی کرده و دو تا بچه داره و من هیچ وقت دستمم بهش نخورد چه برسه به اینکه باهاش سکس کنم )... ممنون که وقت گذاشتید وخوندید......
     
صفحه  صفحه 20 از 81:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  80  81  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.