| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 20 از 79:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  78  79  پسین »  
#191 | Posted: 28 Jun 2011 22:13
آش نذری

سلام.این داستان راجع به سکس من با دخترخالم هلياست تو تیر ماه سال 86.یعنی وقتی من 18 سالم بود.
سالگرد فوت پدربزرگم بود.خونه ی خودش که فقط مادربزرگم توش زندگی میکنه.همه دعوت بودن به صرف آش نذری.خونه اش ویلایی قدیمی بود.یه حیاط صد و خورده ای متر داشت ولی در عوض خونه کوچیک بود.یادمه دم دمای غروب بود که ما رسیدیم خونه اش.ما یعنی منو مادر و پدر و برادرم.ما که رسیدیم دیدیم فقط خالم و خونوادش واسه کمک اونجا بودن + مادربزرگم.منو واسه کارکردن اینقدر زود آورده بودن.ولی من مثله همیشه یه جوری جیم شدم.داخل خونه من و هليا نشسته بودیم و حرف میزدیم.اون تک فرزنده.بقیه هم بیرون بودن مشغول کار.من و هليا همیشه با هم راحت بودیم.نه اونا مذهبی بودن نه ما.ما تقریبا تا دو ساعت بعد از اومدن خانواده ی ما هیچ کاری نکردیم.فقط حرف میزدیم.باورتون نمیشه....خودمم الان باورنمیکنم....راجع به همه چی حرف میزدیم،طوری که سوژه تا قیامت وجود داشت.ساعت 7:30 بود و هوا روشن.مهمونا کم کم پیداشون شد.ماهم بی خیال وراجی شدیم و اومدیم بیرون.
من به سکس با هليا فکر میکردم...از بچگی دوسش داشتم...اون بلند قد بود و نسبتا لاغر...خیلی خوشگل بود...
برگردیم به خونه باغ...بوی آش مرده رو بیدار میکرد...اون شب آخرین چیزی که انتطارشو داشتم سکس با هليا بود
-سینا جان...یه لحظه بیا
سعید بود.شوهر خالم
-ببین سینا من قرص فلبمو نیاوردم...پاشین با هليا برین بیارینش
بیچاره پیر نبود ولی قرص میخورد.اونا به من اعتماد داشتن.من از بچگیم با خالم خیلی جور بودم...
-هليا با سینا برو
10 دقیقه بعد تو راه بودیم.کاملا عادی بود.حتی واسه من که تو فکر اون بودم.
رسیدیم اکباتان.خونشون.رفتیم بالا رسیدیم در خونشون.دم در گفت:
-سینا...من چکه پامه سخته درش بیارم و بپوشمش.تو برو.یه قرصه زرده
همه چیز عادی بود.رفتم تو اولین چیزی که دیدم تلیویزون 40 اینچشون بود.ولی فکر نکنین من ندید بدیدم.اول اونو دیدم چون روشن مونده بود و روی ماهواره ی sirus و شبکه ی hustler tv بود.یکی از بهترین شبکه های فیلمای پورنو.البته الان کارتیه.
باورم نمیشد.چند لحطه صبر کردم
-بدو دیگه رو اوپنه
هليا بود.هليا بود؟؟؟شیطان در من رخنه کرد!!!!!
-پیداش نمیکنم...خودت باید بیای
-اه...
بعد از چند لحظه صدای بسته شدن در اومد.اومد تو و بعد اونم کنار من خشکش زد.چون تلویزیونشون داشت یه سکس سه نفره نشون میداد!
-بابات از اینا نیگا میکنه؟
سعی کردم نخندم.ولی مگه میشد.
با من من گفت:
-نه...خودم
از هول حلیم افتاد تو دیگ.اومد باباشو خوب کنه،رید!
-ا؟که اینطور!
-نه بابا...داشتم کانال جدید میگرفتم که...
-شبکه ی خوبیه
-چی؟
-نگا کن.یارو داره آبشو میخوره
خندید...بعد گفت:
-آره...حتما زنه داره حال میکنه
-اوهوم
هم من فهمیدم هم اون که هر دو میخوایم
-اگه صدا داشت خیلی بهتر بودا
اینو من گفتم...اونم از خدا خواسته حالت mute و اف کرد و صدای آه و اوه زنه رفت هوا.اونی که آبشو ریخته بود رفت کنار وحالا یکی دیگه دراشت میکرد.هليا تو کف فیلم بود...بعد از یکی دو دقیقه شروع کرد به ور رفتن با خودش.منم گفتم:
-زنه شبیه توه ها...
خندید و گفت:
-آره...فقط مرده نیست
آره.میدونم.این دقیقا یعنی "بیا منو بکن" دوستان
رفتم جلو و ازش لب گرفتم.انگار صدای تلوزیون قطع شد ولی وقطی نگاه کردم دیدم با کنترل خاموشش کرده.همین طور که اب میگرفتیم دستشو گذاشت رو کیرم و منم دقیقا منتظر همین بودم.شروع کردم به باز کردنه دکمه های مانتوش.اونم کم نیاوردو شروع کرد به درآوردن شلوارم.وقتی سینه های سفت و سفیدشو میمالیدم کیرم تو دسش بود.آروم خوابیدیم رو مبل من میخواستم کسشو بلیسم ولی اون از من حشری تر بود.سریع شروع کرد به ساک زدن.من دیگه هیچی نفهمیدم.خیلی باحال بود.صدای آه اوه در میاورد.با زبونش تخمامو میلیسید.دیگه واقعا داشتم ارضا میشدم ولی نیخواستم کار اینجا تموم بشه.اون که ول نمیکرد پس کیرمو بعد از 5 دقیقه به زور از دهنش درآوردم.حالا نوبت اون بود.شروع کردم به لیسیدن کسش.پرده داشت.دستم زیاد باز نبود پس زود تموم شد.اومدم کنارش نشستم.گفت:
-پاشو که اصله کاری مونده
_تو که پرده داری
-خوب از پشت بکن
-نه....هليا تو لاغری...خطرناکه...تازه خیلی درد داره
-اه...پاشو دیگه الان حالمون میپره
من واقعا نمی خواستم از کون بکنمش.ولی شیطونو که خوب میشناسین دوستان
بلند شد ،اومد رو زمین و و قمبل کرد.منم وایسادم پشتش و آروم انگشتمو کردم تو کونش.یکم که جا باز کرد یواش سره کیرمو کردم تو.یکم فشارو بیشتر کردم و دیدم یه آخه خیلی مسخره کشید.فکر کردم داره شوخی میکنه پس کیرمو با یه فشار تقریبا تا ته کردم تو اون سوراخ کون خیس صورتیش.جیغش رفت هوا.خدا پدر اونی که اکباتانو ساختو بیامرزه.شانس آوردم همسایه ها نریختن تو خونه.
-چی کار میکنی.جر خوردم
ولی من تازه راه افتاده بودم.شروع کردم به تلمبه زدن.وای چه حالی داشت.سوراخش خیلی تنگ بود و این بیشتر به من حال میداد.کیرمو در میاوردمو سوراخشو لیس میزدم...نمیدونم چرا ولی فکر میکردم تمیزه
سرعت تلمبه های من بیشتذ=ر شد و اونم اه و اوه میکرد.سرعتمون زیاد شد.اونم با من هماهنگ شده بودو خودشو جلو و عقب میکرد.دیگه داشت وقتش می شد.این فدر حال کردم که چشام لوچ شده بود.اونم آروم جیغ میکشید.دیگه وقتش بود.
-کجا بریزم
-بریز همون تو
آب کیرمو تا آخرین قطره ریختم تو کونش.بهترین لحظه موقعی بود که تا آبمو ریختم برگشتو کیرمو تا ته کرد تو دهنشو مک زد.فکر کنم می خواست پروستاتممم بخوره.
یک ساعت بعد خونه ی مادر بزرگم بودیم.کل سکس ما نیم ساعت طول کشید که میشد انداختش تقصیر ترافیک ولی همه اینقدر مشغول بودن که هیچ کس نفهمید ما دیر کردیم.هیچ کس نفهمید هلیا یکم میلنگید.هیچ کس نفهمید که من تو دلم گفتم
-آقا جون روحت شاد.دمت گرم
در ضمن....آره،قرصا یادمون نرفت.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#192 | Posted: 28 Jun 2011 22:16
شقایق

الان 19 سالمه و اين حرفام مربوط ميشه به 4 سال پيش تا الان . داستانم درواقع سكسي نيست فقط نوعي عذاب وجدان كه دارم خودمو خالي ميكنم . اولين بارمه كه مي خوام داستان بنويسم و زياد وارد نيستم . انشامم هميشه نمره خوبي نبود شايد به زور ميشدم 13 . حالا بگذريم
كلاس اول دبيرستان بوديمو 15 سالم بود و تازه دوره ي بلوغ . منم تا اون موقه با دختري دوست نشده بودمو خيلي تو كف دختر بودم . هميشه تو اولي فرصت ميرفت چت و با دختر حرف ميزدم . داستان از روزي شروع شد كه يه شب خالمينا اومده بودن خونه ما . من دختر خالم هم سنمه و اون شب مثله هميشه اومده بود تو اتاق من و داشتيم حرف ميزديمو آهنگ گوش ميداديم تا اينه به بهونه اينكه حوصلمون سر رفته چنتا از شماره هاي دوستاشو بده تا يكم سره كار بزاريم بخنديم . اول راضي نمي شد و بالاخره ازش 3 تا شماره گرفتمو اون شب تا صبح اذيت كردم . ولي آخر سر خودمو معرفي كردم بهشون و گفتم من پسر خاله فلانيم شوخي كردم . يكي از اون شماره ها برا دختري بود به نام عاطفه كه يه دوست داشت به نام شقايق كه اين شقايق خانوم شخصيت اصلي ماجرا بود . فرداش عاطفه شماره منو داد به شقايق . من تا اون موقه شقايقو نميشناختمو حتي از بودنش با خبر نبودم . ولي اون منو چند بار ديده بودو از من خوشش ميومد . من خيلي قيافه ندارم ولي نميدونم شقايق از چيه من خوشش اومده بود . تا اينكه ديگه نتونست طاقت بيارو به من ميس انداخت و منم زنگ زدم باحاش حرف زدن . اون شب تقريبا 1 ساعت باهم حرف زديمو با اينكه نديده بو دمش بهش پيشنهاد دوستي دادم اونم قبول كرد . من بهش هيچ حسي نداشتم و فقط از رو كنجكاوي و اينكه دوست دختر داشته باشم بهش پيشنهاد دادم . قرار شد همديگرو ببينيم ولي چون مامانش گير بود زياد نميتونست بياد بيرون به من گفت بايد صبر كنم تا يه موقعيت مناسب پيش بياد . از اون شب بام اس ام اس بازي ميكرديمو گاهي اقات چت . تا اينكه يه 1 ماهي گذشتو ديگه من صبرم برا ديدنش تموم شده بودو بهش گفتم يا فردا مياي يا خدافظ كه اونم قبول نكردو رابطمون تموم شد . تا اينكه 1 سال گذشتو اومديم كلاس دوم دبيرستانو من او سيم كارتمو كه شماره شقايق توش بود به يكي از دوستام فروختم . يعني يادم رفت كه شماره هاي توي سيمو پاك كنم كه سامان دوستمم نا مردي نكردو مزاحم تك تك شماره ها ميشد كه خوب مزاحم شقايقم شد . چند روز بعد ديدم شقايق برام آف گذاشته كه چرا شماره منو داده به كسي ؟ من باحاش قرار چت گذاشتمو قضيه رو براش گفتم . اون روز دو باره بهش شماره جديدمو دادم . لي بعد 1 روز اس بازي گوشيشو خاموش كردو ديگه خبري ازش نشد تا اينكه بعد چند ماه دوبازه اس داد . گفت مزاحم داشتم مجبور شدم خاموش كنم و من چون برام مهم نبود چيزي نگفتم . اون موقه ديگه شرايط فرق ميكردو اون ميتونست از خونه بياد بيرون . باهم قرار گذاشتيمو همديگرو ديدم . قيافش خوب بود ولي بازم حسي بهش نداشتمو فقط براي اينكه منم دوست دختر داشته باشم باحاش دوست شدم . اون شب كلي راه رفتيمو منم كه خجالتي و تاحالا با دختر بيرون نرفته بودم كلي با فاصله باحاش راه مي رفتم و بهش نميخوردم . وقتي رفتيم خونه ازش پرسيدم نظرت چيه اونم گقت خوبه راضيم . چون نميدونستم كه قبلا منو ديده و از من خوشش اومده . همينطور روزها ميگذشت تا اينكه ديگه من روم باز شدو بهش دست ميزدمو و بعد 1 ماه اولين لبو ازش گرفتم . واي هنوز مزش رو لبامه . يه بار كه يه جاي خلوت بوديم ( آخه ما لواسون زندگي ميكنيمو من تمام سوراخ سمبه هاي اينجارو بلدم و هميشه جاهايي ميرفتيم كه هيچكس نباشه ) من بهش گفتم ميشه سينتو لمس كنم ؟ بر خلاف انتظارم اون گفت آره !من تعجب كردمو دستمو گذاشتم رو سينش بعد يه مدت هم از زير مانتو بردم تو ماليدم . با ورم نميشد كه دارم يه سينه خوشگل لمس ميكنم . اونم هيچي نميگفت و فقط گاهي اوقات از درد يه آه آروم . من اون روز فكر كردم شقايق دختر بديه ولي بدن فهميدم نه چون عاشقمه همه كار با من ميكنه . يعني حتي جلو پسر خالشم با حجاب بودو نميذاشت كسي بهش داست بزنه و فقط با من حال ميكرد . او روز تموم شدو من تا صبح خوابم نمي بردو هنوز باورو نميشد كه همچين كاري كردم . دفعه بعد كه رفتيم بيرن بازم شرو كردم ماليدنو لب گرفتن كه ديگه وقتي حصابي حشري شده بودم گفتم مي خواي كيرمو در بيارم ببيني ؟ گفت آره . منم از خدا خواسته سري زيپو باز كردم كيرمو در اوردم . كيرم 16 سانته ولي خيلي كلفته . اون با كلي تعجب نگاه ميكردو اروم دستشو اورد جولو و كيرمو گرفت . كيرم گرمي دستشو حس كردو منم كه تا اون لحظه تاحالا كسي كيرمو دست نزده بود باورم نميشد . از اون روز اون هرلحظه عشقش به من بيشتر ميشد ولي من برعكس اذيتام بيشتر ميشد . از يه طرف حالمو باحاش ميكردم از يه طرف هرچي از دهنم بيرون ميامد بهش ميگفتم . تا ايكه يه روز مامانمو بابامو داداشم مي خواستن برن شمال و من به بهونه درس خوندن نرفتم . وقتي رفتن زنگ زدم به شقايق و گفتم تنهام مياي ؟ گفت اره . ديگه از خوشحالي نميدونستم چيكار كنم چون ميدونستم بياد حسابي حال ميكنيم . اون عاشقه من شده بودو حاضر بود به خاطرم هر كاري كنه و هرچي ميگفتم گوش ميداد ولي من بازم هيچ حسي نداشتم . تا اينكه رسيد و اومد بالا . وقتي اومد تو بوس كرديمو مانتوو و با شالشو در اوردو نشست روي مبل . بهشه گفتم بريم تو اتاقم ؟ گفت باشه . آخه اتاقه من به بيرون پنچره نداشتو وقتي درو ميبستي تاريكه تاريك ميشد . رفتيم تو اتاق و درو بستمو كامل لخت شدم . اون كلي ترسيده بود و من داشتم لختش ميكردم . ولي نذاشت شروارشو در بيارم . بهش گفتم ميخوري ؟ گفت اره و شروع به ساك زدن كرد . بلد نبود ولي چون من اولين بارم بود كلي حال ميردم تا ابم اومده ريختم تو دهنش . بدش نيومد گفت شيرين بود . منم هيچي نگفتم . اون روز تموم شد . ولي از اون روز به بعد كار ما شده بود فقط سكس . يعني فقط وقتي ميرفتيم بيرون اون برام ساك ميزد تا ابم بياد و بدش يكم حرف ميزديمو ميرفتيم خونمون . تا اينكه من ديگه دلمو زدو توي امتاحاناي خرداد سال سوم الكي بهم زدم باهاش . اون كلي گريه ميكردو التماس ولي من برام مهم نبود . ديگه خبري نشد تا شهريور كه دوباره اومد نت و باحام با يه ايدي غريبه چت كرد و منم از نوع تايپش فهميدم اونه و بهشه گفتم با ايدي خودش ان بهشه . منم چو خيلي وقت بود برام ساك نزده بودو سكس نداشتيم دوباره اون روز باحاش دوست شدم و قرار گذاشتيم رفتيم بيرونو بازم مثله هميشه سكس . تا اينكه من بحث كونو كشيدم وسطو گفتم بايد كون بدي . اون قبول نميكردو ميگفت ميترسه . وقتي يه روز خونه خالي بود اومد خونمونو من براي اولين بار كامل لختش كردمو بقل . واي چه كسه داغي داشت . خواستم انگشتمو بكنم تو كونش كه خودشو سفت كردو نذاشت . اون روز كلاس داشتمو بايد سري ميرفتم براي حمين ديگه سري از خونمون رفت . تا اينكه من ديگه گواي ناممو گرفتمو ميتونستيم با ماشين بريم بيرون . دي ماه بودو اون ميخواست دماغشو عمل كنه . دماغش خوب بود ولي چون دوستاشو ابجيش عمل كرده بودن اونم الكي مي خواست عمل كنه . براي عمل ما يه هفته اي نديديم همديگرو تا اينكه بده عمل با دماغ چسب زده رفتيم بيرن . من يه جاي خلوت نگه داشتمو رفتيم عقب نشستيم . كامل لخت شده بوديم . بازم بهش گفتم كون ميدي ؟ منتظر بودم بازم بگه نه كه ديدم سرشو به منظوره اره تكون داد . باورم نميشد . منم سري كيرمو چرب كردمو به سوراخ كونه اونم ماليدم . چون تازه عمل كرده بود نميتونست كامل برگرده . جام تنگ بود براي همين از بقل شودو كونو طرف من كرد . من خواستم كيرمو بكنم تو كه دردش اومد ولي من اوجه حشرو چيزي نميفهميدم . تا كيرمو به آخرين زورم فشار دادم و سرش رفت تو كه اونم انچنان جيغي زد كه تاحالا نزده بود ولي من برام مهم نبود كه چقدر درد ميكشه و داشتم تلمبه ميزدم و اون اشكاش ميومدن پايين . تا ابم اومد . تاحالا اونطوري ارزا نشده بودم . از شدت حشر ابم پاشيده بود به سقف ماشين . اون موقه ديگه رو پام نميتونستم راه برم . تاحالا اونطوري ارزا نشده بودم . چون اولين بار بود تو سوراخ ميكنم . حتي نميتونستم راه برم ديگه . رسوندمش خونه ولي از درد اون شب خوابش نبرد . حتي نميتونست بشينه . فرداش تو مدرسه به بهونه سرد بودن كله روزو بقله شوفاژ وايستاده بود . منم برام مهم نبودو فقط به فكره حال خودم بودم . ديگه بهم كون نداد از اون موقه . تا اينكه عيد شدو من كه يه شب مست بودم بهشه تو اس گفتم جنده . انگار ابو ريخي رو اتيش . اون همه عشق تبديل شده به نفرت . چون اصلا انتظار همچين حرفي نداشت . خواست بهم بزنه ولي من ديگه مثله قبل نبودم . عاشقش شده بودم . با كلي غلط كردم نذاشتم بهم بزنه . ولي اون ديگه مثل قبل نبود . يعني عاشقم نبود . فقط از رو اجبار كه باحام سكس داشته بود با من بود . اخه قبلا براي اينكه ازش سو استفاده كنم بهش قوله ازدواج داده بودم . ولي از اون ماجرا من واقعا مي خواستم باحاش ازدواج كنن . تا اينكه من ديگه از اذيتاش خسته شدم دلو زدم دريا تصميم گرفتم پردشو به زور به زنم تا ماله خودم بشه . هرطوري بود راضيش كردم تا بيا خونمون . من كلي ترس داشتم از اين كار . وقتي اومد تو از ترس داشتم ميلرزيد كه گفت چرا ميلزي كه گفتم هيچي . وقتي رقتيم تو اتاق بهش گفتم شقايق منو ببخش . گفت چرا گفتم براي اين كاري كه الان مي خوام بكنم . تا اومد بگه چي من به زور بغلش كردمو انداختمش رو تختو به زور لباساشو در مياوردمو اونم فقط گريه ميكردو التماس . ولي من گوش نميدادم . شرتشو در اوردمو كيرو گذاشت روشو فشار دادام . خون تمام تختمو گرفتو ديگه هيچ صداي نيومد! منم كاندو گذاشتو كردمش تا ابم اومد بعد بلند شدو لباساشو پوشيدو رفت و از اون موقع ديگه خبري ازش ندارم.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#193 | Posted: 29 Jun 2011 19:38

رضا و خواهر زن

ما جرا از انجا شروع شد که.......
خواهر خانمم تازه عقد کرده بود و هنوز خیلی داغ و درگیر کارهای خفن اول ازدواجش بود طبق معمول هر چند هفته یکبار منزل مادر زنم می رفتیم ومن چون رابطه خوبی با نر گس خواهر زنم داشتم بهش گفتم :خوش میگذره...
گفت :خیلی خوبه ولی یه سوال برام پیش اومده که بعدا ازت میپرسم!!!
گفتم: باشه
و تمام شد ... فردای اونروز خانمم برای دیدن دوستاش بیرون رفت ولی هر چی به نر گس اصرار کرد اون نرفت.
مادر زنم هم طبق معمول رفت خرید کرد و بعد گفت میرم خونه همسایه .
بعد نرگس اومد و گفت آقا رضا میشه یه سوالی بکنم؟!
گفتم: باشه!
گفت من و شوهرم کارمون را کردیم و من دیگه دختر نیستم ولی میترسیم که مشکلی پیش بیاد من تعجب کردم که نرگس یه همچین چیزی را از من بپرسه ولی به روی خودم نیاوردم و پرسیدم مثلا چه مشکلی؟
گفت: میترسم بچه دار بشم!
من هم بهش گفتم ببخشید که رک جواب میدم خوب شما میتونید از کاندوم استفاده بکنید یا به شوهرت بگی موقع اومدن آبش در بیاره!!! اینم شد سوال ما خودمون هم همین کار را میکردیم!!
بعد من چون خجالت میکشیدم رفتم و طبقه با لا دراز کشیدم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم نرگس اومد بالا البته فقط یه تاپ و شورت تنش بود سرم داد کشید و گفت : همون اول که داماد خانواده ی ما شدی چشم دنبالت بود (چون من از لحاظ چهره فوق العاده بودم و نرگس هم اولین نفری نبود که این را بگه) حالا باید منو بکنی!
منم از خدا خواسته گفتم: باشه بلا فاصله لباسم را در آورد و شروع کرد به ساک زدن!
با حرص و ولع کیرم را میخورد بعد از چند دقیقه خودش شور تش را در اورد و نشست روی کیرم اصلا نذاشت من باهاش ور برم آروم با دستش کیرم را هل داد تو کسش بعد من هم شروع کردم به تلمبه زدن .
بعد کیرم را درآوردم و انداختم تو کونش جیغ بلندی زد ولی توجه نکردم وحشیانه از پشت میکردمش تا آبم اومد و همش را خالی کردم تو کونش ...
بعد از این ماجرا مرتب با هم سکس داریم و جوری شده که به نامزدش نمیده! ولی هفته ای 4 الی 5 بار با هم سکس داریم
     
#194 | Posted: 4 Jul 2011 12:27
سامان و سمانه ( بدشانسي )

من تازه از باشگاه برگشته بودم خونه كه ديدم مادرم با دختر دايي خودش كه 4 سال سنش از من كمتره دارن غذا درست ميكنن ازمادرم سوال كردم : مگه چخ كسي ميخواد بياد ؟ گفت : امشب داييش مياد. منم رفتم حموم دوش گرفتم بعد اومدم تو اتاقم حوصله ام سر رفته بود با خودم گفتم بهتره يك سري به سايت sexبزنم رفتم سر كامپيوتر همين كه وارد سايت سكسي شدم ديدم دختر دايي مادرم اومد
منم از اون سايت خارج شدم بعد اون اومد كنارم نشست پيرنش انقدر تنگ بود كه بندك كرسيتش معلوم بود همين باعث حشري شدن من شد
از شلوارش نگو انقدر تنگ بود كه روناش شبيه رون فيل بود ديگه بد جوري حشري شدم بعد به فكرم افتاد كه جوكاي سكسي بزارم بعد گذاشتم اونم اونا را خوند بعد به من گفت:عكس سوپر داري منم معتل نكردم سريع گذاشتم اون كمي حشري شده بود بعد از چند مدتي كار آشپزي مادرم تمام شد.و از خوش شانسي من ميخواست كه حموم بره منم معتل نكردم تازه همان روز از رفيقم يك فيلم سوپر مشتي گرفته بودم.بعد از اينكه مادرم حموم رفت و ازطرفي هم خيالم جمع بود كه مادرم اگه حموم بره حالا حالا هم بيرون نميادخلاصه من رفتم وفيلم سوپر رو گذاشتم بعد اون كمي بيشتر حشري شد منم فيلمو به جا حساس بردم من كه ديگه ازشدت حشري شدن خودم دست وپا مو گم كردم رفتم جلو لبشو ببوسم كه خودشو كنار كشيد گفت : سامان سوء استفاده نكن منم خودمو كنار كشيدم بعد از چند دقيقه دستشو روي كيرم گذاشت منم به خاطر اون حرفش خودمو بي اعتنا نشون دادم كم كم كيرمو ازداخل شلواردر اورد كمي دست مالي كرد منم كه ديگه اختيارم دست خودم نبود بعد اون به من گفت:سامان اگر من بزارم منو بكني قول ميدي كه پيش كسي نگي منم قول دادم بعد اون شروع كرد به ساك زدن پدرسگ طوري ساك ميزد كه اينگار 10سال تو اينكاراست بعد از اين كار بلند شد دكمه هاي شلوارشو باز كرد شلوارشو پايين كشيد بعد من رفتم جلو شورتشو دراووردم بعد كير شق شده خودمو لبه كسش گذاشتم تازه كم كم آخ اوفش دراومد من شروع كردم به تلمبه زدن پس از چند دقيقه اون ارضا شد ومنم كم كم آبم داشت ميامد كه شير حموم بسته شد سريع كيرمو در اوردم سريع رفتم تو دستشويي وچون نزديك ارضا شدن من بود داخل دستشويي جلق زدم خلاصه اين از بد شانسي سكس ما بود.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#195 | Posted: 4 Jul 2011 13:16
كاميار نامرد


بعد از خاطره قبليم که براي شما نوشتم با عموم و کاميار چندين سکس ديگه هم داشتم که فکر مي کنم که تعريف کردنش زياد جذاب نباشه !
کم کم داشت رابطه من با کاميار محدود به سکس مي شد و من اصلاً از اين شرايط راضي نبودم و يک جورايي مي خواستم که ديگه رابطه ي که با کامي داشتم رو کم کنم يا کلاً قطع کنم ولي خوب اين با مخالفت کاميار هميشه روبرو مي شد و من داشتم دنبال يک بهونه مي گشتم .
حدود ده روز بود که کاميار رو نديده بودم و مي دونستم که قراره مامان و پدر کاميار با هم برن مسافرت خوب مي دونستم که احتمالاً يک روز تو اين روز هايي که پدر و مادرش خونه نيستن کاميار از من مي خواهد که برم خونشون و همين اتفاق هم افتاد و کاميار ار من خواست که برم خونشون .
صبح مدرسه نرفتم و بعد از يکي دو ساعت که تو خيابون ها دور زدم رفتم سمت خونه کاميار اينها و حدوده ساعت يازده بود که رسيدم به خونشون و زنگ در رو زدم که بعد از چند دقيقه در رو باز کرد ( هميشه با اولين زنگ باز مي کرد )
رفتم بالا کاميار در بالا رو هم باز کرد که ديدم جلوم وايستاده و کاملاً لخت لخت !
يک احساس خيلي بدي به من داد (بعد از ده روز دوست پسرت رو ببيني و اون فقط به سکس فکر کنه ) مي خواستم بر گردم ولي نمي دونم چرا اين کار رو نکردم و رفتم تو. تا رسيدم تو و اون در رو بست سريع امد سمتم و لباش رو گذاشت روي لبام .
داشت از اين کارش حالم بد مي شد چون معلوم بود تو اين چند روز که مامان اينهاش خونه نبوده حسابي هر کاري خواسته کرده و اين رو هم بوي دهنش مي گفت و هم مي شد به نگاه دقيق تر به حال فهميد .
بعد دستم رو کشيد و برد سمت اتاق پدر و مادرش و چيزي که برام جالب بود بسته بودن در اتاق خودش بود .
تا رسيدم تو اتاق شروع کرد به در اوردن لباسهاي من و من هم هنوز با شرايط کنار نيومده بودم و داشتم مات به اطراف نگاه مي کردم که وقتي سوتينم رو باز کرد به خودم آمدم که روي تخت نشسته بودم و کاميار داشت با سينه هاي من بازي مي کرد و يکي رو تو دست گرفته بود و داشت اون يکي رو تو دهنش مي کرد !
خودم دو به عقب کشيدم تا اون براي اينکه بخواد به سينه هام برسه مجبور باشه که روم خم بشه که همين اتفاق هم افتاد و اون اين کار رو کرد ، واقعاً اين کار کاميار من رو تحريک مي کرد و من چشم هام رو بسته بودم که احساس کردم کاميار داره مي ره به سمت پايين و بعد رفت سراغ کسم که با اولين بر خورد زبونش با کسم يک آه بلند کشيدم و سعي کردم سر کاميار رو بيشتر به کسم نزديک کنم تا لذت بيشتري ببرم کاميار داشت کارش رو ادامه مي داد و من لذت مي بردم و دوست داشتم که اين کار تا پايان سکس ادامه پيدا کنه که کاميار از روي من بلند شد و بعد روي تخت خوابيد و من هم برگشتم روش و کيرش رو که کاملاً بيدار بود رو کردم توي دهنم و بعد از دو سه بار که زبونم رو دوره کيرش تکون دادم ديدم سريع سرم رو رو به عقب داد و کيرش رو کشيد بيرون و گفت : وايستا
بعد از رو تخت بلند شد و رفت و شيشه ليدوکاين رو برداشت و شروع کرد به زدن ( اولين بار بود که جلوي من ليدوکاين مي زد )
من گفتم اين چيه ؟ ( هرچند که مي دونستم )
گفت : بي حس کننده هست و براي اين مي زنم که طول بکشه و بيشتر حال کنيم و اومد سمت من که مثل اينکه به فکري کرده باشه گفت : مي خواي به تو هم بزنم که درد نداشته باشه ؟ من يکم فکر کردم هرچند که ديگه دردش برام خيلي کمتر شده بود ولي خوب فکر خوبي بود چرا به فکر خودم نرسيده بود ؟
گفتم باشه که اون امد بين پاهام و از هم باز کرد و سوراخ کونم رو يکم باز کرد و چند باز اسپري رو پاشيد که احساس کردم که کونم آتيش گرفته و دستم رو گذاشتم روش و گفتم : نکن سوختم !

بعد از چند دقيقه سوزشش خوب شد و احساس مي کردم که کاملاً سوراخم داغ شده کاميار در حالي که کاندوم مي کشيد روي کيرش اومد و بين پاهاي من و پاهام رو بالا گرفت و کيرش رو گذاشت رو سوراخ کونم و من که فکر مي کردم حالا بدون هيچ دردي مي ره تو که کاميار فشار داد ولي کيرش تو نمي رفت انگار که سوراخم اصلاً باز نمي شد که کاميار گفت شل کن بابا ولي من کاملاً شل کرده بودم ولي فايده نداشت و کاميار هم داشت عصبي مي شد و فکر مي کرد که من از قصد شل نمي کنم و براي اينکه بتونه موفق بشه پاهاي من رو بالاتر مي اورد و اين کار به کمرم فشار مي آورد و ...
کاميار کم کم موفق شد و کيرش رفت تو البته من درد نداشتم ولي سوزش خيلي زيادي رو حس مي کردم و از يک طرف منتظر بودم که کاميار مدل رو عوض کنه چون کمرم داشت از درد مي شکست کـــــــه چشمم به لاي در افتاد که ديدم دو تا پسر بين رو وايستادن و دارن با کيرشون ور مي رن!!
هر دوشون متوجه من شدن و از لاي در کنار رفتند !
کاميار هنوز متوجه جريان نشده بود ولي من کاملاً متوجه شدم که کامي هدفش چي بوده پس سريع با تمام نيروي پاهام اون رو به عقب زدم و از رو تخت بلند شدم
کاميار که کاملاً تعجب کرده بود گفت : چي كار مي کني ؟
من گفتم اون دو تا پسرا کي هستند کثافت ؟
ديدم داره مياد سمت من !!!
گفتم به خدا اگر يه قدم جلو تر بياي اونقدر جيغ مي زنم که کل آپارتمان بفهمن ها ؛ کاميار که فهميد من شوخي نمي کنم سعي مي کرد که توضيح بده که چي شده ولي من اصلاً گوش نمي کردم و نفهميدم که چجوري لباس پوشيدم و از خونه اون نامرد اومدم بيرون بعد هم کاميار ده بيست بار زنگ زد که از دلم در بياره اما من قبول نکردم که باره آخر مثل خيلي از آقايون هرچي دلش مي خواست بهم گفت که مثلاً فقط من رو به خاطر سکس مي خواسته و .... و اينکه تلفن من رو به عنوان فاحشه به همه خواهد داد - و نامرد اين کار رو کرد !!

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#196 | Posted: 4 Jul 2011 14:45
زن دوستم


حدوداً يکسال پيش بود که دوستم ازدواج کرد. زنش يه دختر لوند و خوش هيکل بود. يکي دو بار اول که خونشون رفتم سينه و کپلش خيلي چشمم رو گرفت. من با دوستم و خانمش ارتباط دوستانه و رفت‏ وآمدي خوبي داشتيم و کلاً با هم راحت بوديم. دوستم به اقتضاي کارش مجبور بود ماموريت خارج از شهر بره و زنش، سارا تنها مي موند. يکي از دفعاتي که دوستم ماموريت بود و سارا تو خونه تنها بود به موبايلم زنگ زد و گفت بوي گاز خونه رو ورداشته، ظاهراً گاز ايراد پيدا کرده؛ من که از حموم اومدم بيرون متوجه شدم. گفتم پنجره‏ها رو آروم باز کن و هيچ وسيله برقي رو روشن نکن تا من خودم رو برسونم. من تازه از سرکار برگشته بودم و مي‏خواستم برم دوش بگيرم. سريع لباسهامو پوشيدم و رفتم خونشون. درب رو که باز کرد داشت موهاشو با حوله خشک مي کرد. بوي شامپو تو فضاي خونه پيچيده بود و رايحه زيبائي داشت. يه تاپ آستين کوتاه تنگ پوشيده بود و برجستگي سينه‏هاش از زيرش مشخص بود. يه دامن کوتاه هم پاش بود که ساقهاي زيباش رو نمي پوشوند. تو تخيلم رنگ شورتش رو هم قرمز فرض کردم. باهاش دست دادم و سريع رفتم آشپزخانه. بوي گاز با وجود باز بودن پنجره ها به خوبي به مشام مي رسيد. سريع رفتم سراغ گاز آشپزخانه و با يه بررسي متوجه شدم شلنگ گاز ترک برداشته و نشتي دارد. فلکه گاز رو پيدا کردم و بستمش. به سارا گفتم من ميرم تا شلنگ بخرم و بيام. نيم ساعت بعد برگشتم. سارا هنوز همون لباس خونگي تنش بود. ده دقيقه‏اي طول کشيد تا من شلنگ رو عوض کنم. ديدم بساط شام رو روي ميز آماده کرده و منتظره تا من گاز رو درست کنم. بهش گفتم خوب اين درست شد. مشکلي نداره و مي توني غذات رو بپزي. اگه با من ديگه کاري نداري من برم. يه مقدار خستم و بايد دوش بگيرم. با حالتي شاکي گفت من براي شام تدارک ديدم و بايد حتماً شام بموني. ضمناً اينجا هم حموم مي توني بري. من برات حوله و لباس زير مي‏زارم. يالا زودباش معطل نکن. خب وقتي خودش اصرار مي کرد من چرا بايد مقاومت مي کردم. برام حوله و شورت و زيرپوش آورد و من رفتم حموم. نمي دونم يادش رفته بود يا عمداً اينکار رو کرده بود که شورت و کرست خيسش رو تو حموم جا گذاشته بود. رفتم تو و لباسامو درآوردم. دوش رو باز کردم تا آب تنظيم شود. چشمم به تيغ اوفتاد و ديدم که خيسه. مشخص بود که تازه ازش استفاده شده و باهاش موي کس و کون و ساق پا زده شده. من هم با افکار حشري، تيغ رو برداشتم و پس و پيشم رو زير آب گرم تراشيدم و صاف و صوف کردم. انصافاً کيرم خوردني شده بود. سر و تنمم شستم و خوشبو کردم. شورت و زيرپيراهني که داده بود کوچک بود و بزور تنم رفت. لباس پوشيدم و اومدم بيرون. تو آشپزخانه داشت شام رو تهيه مي‏کرد. شورت تنگ بدجوري به کيرم و تخمام فشار مي آورد. بهش گفتم مي تونم از شسوار استفاده کنم؟ گفت تو اتاق خواب روي دراوره. اتاق خواب طوري بود که از لاي درش مي‏شد آشپزخونه رو ديد. رفتم داخل اتاق و درو نيمه باز گذاشتم. گفتم تا فرصت هست بزار شورتم رو عوض کنم چون بدجوري عذابم مي‏داد. پشت به در گوشه اتاق شلوارم رو درآوردم و سريع شورت رو از پام کشيدم بيرون. زيرپوشم هم به زيربغلم فشار مي‏آورد اون رو هم خواستم عوض کنم. دکمه‏هاي پيرهنم رو که داشتم باز مي‏کردم يکهو درب رو باز کرد و اومد تو. من ناخودآگاه برگشتم و اون هم دو متري من با تعجب داشت نگاه مي کرد. چند ثانيه‏اي خشکمون زده بود. بالاخره از خجالت دستم رو جلوي کيرم گرفتم و با لکنت گفتم که شوت خيلي تنگ بود و اذيتم مي کرد و گفتم بيام و عوضش کنم. با آرومي درب اتاق رو بست و اومد طرف من. گفتم الان يه سيلي تو صورتم مي خوابونه. اومد جلو و تو چشام نگاه کرد. برق شيطنت رو تو چشاش مي شد خوند.
جلوي پام زانو زد و دستم رو کنار زد. از ترس کيرم خوابيده مونده بود. با دستش کيرم رو گرفت و بازي داد. بهش گفتم سارا من منظور نداشتم. الان لباسم رو مي پوشم و مي رم. بدون اينکه چيزي بگه زير کيرم رو بو کرد. يه آهِ عميق کشيد و من رو به سمت تخت هدايت کرد. هيچ مقاومتي نمي کردم چون بدم نمي اومد حالي با سارا برده باشم. من رو لبه تخت نشوند و پاهامو باز کرد و نشست لاي پام. کيرم ديگه بلند شده بود و آماده خوردن بود. اول سر کيرم و بعد تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد با سر و صدا به خوردن. تو کيرخوري آماتور بود و گاهاً دندوناش کيرم رو اذيت مي‏کرد. خيلي مي چسبيد. موقع خوردن سينه هاش رو از روي تاپش بازي مي دادم و خوشش مي اومد. در يک آن بلند شد و تاپ و دامنش رو درآورد. نه کرست تنش بود نه شورت پاش. منو رو تخت خوابوند و شروع کرد دوباره به ساک زدن. خيلي حشري شده بودم و به سختي خودم رو نگه داشته بودم. نيم خيز شدم و رفتم پشتش طوريکه کونش بطرفم باشه. با فشار دست از پشت بهش فهموندم که سينه اش رو بده پائين و کونش رو بده بالا. درست حدس زده بودم کس و کونش کاملاً تميز و بي مو بود و آماده خوردن. کسش از فرط هيجان کمي خيس شده بود که حرارت آدم رو بالا مي برد. شروع کردم به اشتياق دوروبر کونش رو خوردن. همچين آه و ناله مي کرد که حکايت از لذت فراوانش رو مي داد. اصلاً بوي بد از لاي پاش و کونش نمي اومد و در عوض خيلي هم خوشبو و خوشمزه بود. از همون جا گاهي نوک زبونم را به کسش هم مي زدنم. کس سفيدي داشت که رنگ صورتي ناب لباي داخلي کسش هر کيري را بيتاب مي کرد. حالت سرم رو 180 درجه عوض کردم و زير کسش قرار گرفتم. چقدر نرم و لطيف بود. کير توي اون کس چه احساسي که پيدا نمي کرد. يه مقدار کس و کونش رو خوردم و نوازش دادم که ديگه داشت با جيغ و داد ناشي از لذت بيحال مي شد. دوباره بلند شدم و پشتش قرار گرفتم. آب از سر کيرم جاري بود (البته آب اوليه) و سر کيرم حسابي لزج شده بود. طوري چمباتمه زده بود که کيرم مقابل سوراخ کونش بود. سر کيرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. سريع سرش رو برگردوند و گفت تو کونم نه. بکن تو کسم. منم از خدا خواسته با دست سر کيرم رو کمي پائين تر جلوي کسش قرار دادم و با يک فشار کم تا ته تو رفت. کسش حسابي لزج شده بود و کيرم خيلي راحت عقب و جلو مي رفت. حدود 10 دقيقه اي تلمبه زدم که ديدم با تکونهاي عجيب و غريب و آه و ناله به ارگازم رسيد. من هم معطل نکردم و کيرم رو درآوردم و ريختم رو کمرش. عجب کيفي کردم. انگار تو دنيا نبودم و رو ابرا پرواز مي‏کردم. نمي‏دونم چند دقيقه بيحال روي تخت افتاده بودم. به خودم که اومدم ديدم سارا لباس پوشيده جلوم وايستاده و با خنده داره نگام مي کنه. گفت شام آماده‏اس بيا شام بخوريم که شب درازي رو در پيش داريم و بايستي تجديد قوا بکنيم. با زحمت بلند شدم و لباس پوشيدم و رفتيم تا شام بخوريم و براي ادامه اون شب نيروي کافي رو ذخيره کنيم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#197 | Posted: 4 Jul 2011 17:33
من و دايي فرهاد



من هفته پيش 3 شنبه بود که شوهرم آرش رفته بود مسافرت و من هم چون خيلي حوصلم سر رفته بود ، حوصله نداشتم برم خونه پيش خواهرم و پدر و مادرم. 5 روز توي خونه خونه تنها مونده بودم و ديگه داشتم منفجر مي شدم. از زمان ازدواجمون تا امروز تنها نمونده بودم. براي همين دلم مي خواست که مجرد بودم و با دوست پسرهام حال مي کردم ولي طفلي اين کوسم 5-6 روز بود که کير نديده بود. البته با سر شيشه نوشابه يه کارهايي کرده بودم ولي نه با انگشت حال کرده بودم و نه با شيشه نوشابه.ت صميم گرفتم سر زده برم خونه داييم چون فکر کردم شانس بيارم که پسر داييم خونه باشه و تنها تا يه کم بتونم باحاش حال کنم. چون 1-2 بار قبل از ازدواجم با پسر داييم هومن حال کرده بودم زود حاضر شدم و رفتم پارکينگ ماشينو روشن کردم و بعد از 20 دقيقه رسيدم دم در خونه داييم.(در ذعفرانيه) سر راه هم گل گرفته بودم. و زنگو زدم ديدم داييم برداشت و درو باز کرد......... تو دلم گفتم اه. خوب مي رفتم خونه خودمون ديگه. داييم جلوي در منتظرم ايستاده بود و منو تنها ديد و گفت چرا تنها اومدي ؟ گفتم آرش 4-5 روزه که مسافرته. ديگه حوصله نداشتم برم پيش مامان و بابا. اومدم پيش شما .دلم براتون تنگ شده بود..... راستي مريم جون(زن داييم) و هومن کجان؟؟ داييم گفت رفتن خونه خواهرش... من حوصله نداشتم. موندم خونه..گفتم. .عجب شانسي آوردم . نتيجه سر زده اومدن همينه ديگه........ بعد داييم برام شربت اورد و خوردم. و يه کم حرف زديم. وقتي حرف ميزديم. من حواسم به اين بود که اي کاش هومن بود. .و چند بارم نگاهم افتاد به شلوار داييم.ولي زود نگاهمو عوض کردم.. بعد همينجوري با داييم حرف مي زديم که يه دفعه ازم پرسيد پريسا تو قصد حامله شدن نداري؟؟؟ چه خبره. به فکر باشين ديگه. اگر بچه داشته باشي اين مواقع که تنهاي سرت با بچه ات گرم ميشه.....من هم که داغ کرده بودم گفتم. دايي. الان زوده.منم که حوصله ونگ بچه را ندارم. سر فرصت حالا و خنديدم. بعد داييم گفت گرمت نيست؟ نيم ساعته اومدي چرا مانتو رو در نمياري راحت بشيني؟ منم واقعا" يادم رفته بود که در بيارم. و همونجوري نشسته بودم.. ولي لباسم پيش داييم مناسب نبود.يه دکولته ي صورتي پوشيده بودم. آخه تا حالا پيش داييم اين فرمي لباس نپوشيده بودم و روم نمي شد که مانتومو دربيارم.و گفتم. آخه دايي نميشه. در بيارم. با خنده گفت مگه لختي؟ گفتم نه. ولي يه دلکولته پوشيدم.... بعد گفت راحت باش عزيزم.و من هم پاشدم و رفتم مانتومو در اوردم و توي آينه يه کم خودمو بر انداز کردم و ديدم نوک سينه هام از زير لباسم برجسته شده.براي اينکه زياد آبرو ريزي نشه شالم رو انداختم روي شونه هام و خودمو پوشوندم و اومدم روبه روي داييم نشستم و با هم شروع کرديم به حرف زدن.من همش با خودم تصور مي کردم که چه باحال ميشه داييم منو لخت ببينه. اي کاش اين شال را روي شونه هام ننداخته بودم و کلي از اين فکر هاي سکسي با خودم مي کردم. که يه دفعه دايي بلند شد و گفت من ميرم 2 تا چايي بيارم که با هم بخوريم. و رفت آشپزخونه. . من هم راحت شدم و شالمو زدم کنار و سينه هامو ديدم که چه جوري از زير اين دكولته قلمبه شده و نوکش برجسته شده و شروع کرم يه کم به ماليدن نوکشون و ديگه واقغا" شورتم از آب کوسم خيس شده بود . اصلا" هم حواسم نبود که 5 دقيقه هست که دارم با پستونام ور ميرم و داييم هم با سيني چايي بالا سرم ايستاده.. وقتي صداشو شنيدم که گفت . بيچاره هارو که آب لمبو کردي ! و من از خجالت دلم مي خواست ميمردم. و داييم نشست کنارم و و گفت اولين باري هست که آرش تنهات گداشته ؟ گفتم بله. داييم گفت خيلي سخته برات که آرش کنارت نيست ؟ گفتم بله. دايي خيلي خيلي برام سخته. . موقع گفتن اين جمله صدام مي لرزيد. لحن صحبت داييم هم عوض شده بود و آروم آروم حرف ميزد. بعد گفت.راحت باش عزيزم اين شال رو از رو دوشت بردار و تا به خودم بيام ديدم که داييم شالو برداشت و شونه هاي لختمو ديد.. دستشو انداخت دور گردنم. و گفت. خيلي داغي. گفتم دايي خيلي اذيت شدم. خدا کنه آرش زود بياد. ديگه نمي ونم تحمل کنم و احساس کردم که حالم داره يه جوري ميشه . جرات نداشتم سرمو به پايين خم کنم و فقط گرماي دست داييمو روي سينه راستم احساس مي کردم که اونو مي ميلوند.. بعد به من گفت الان چه احساسي داري عزيزم؟ گفتم نمي دونمي دايي حالم يه جوري داره ميشه. و صورتمو به طرف صورتش برگردوند و لبشو گذاشت روي لبم و 2-3 دقيقه به هم لب داديم.و بعد به من گفت بلندشو بيا توي اتاق و رفتيم و در رو هم بست و رفت روي تخت نشست و گفت جلوي من واستا و آروم آروم لخت شو . مي خوام نگات کنم. و من هم بدون معطلي اول از همه لباس دکولتمو در آوردم و داييم وقتي پستونامو ديد نتونست خودشو کنترل کنه و اومد طرفم خلاصه 10 دقيقه با پستوناي من ور رفت. منم حالم بد جوري داشت دگرگون ميشد و گفتم دايي صبر کنيد براي بقيه اشم انرژي ذخيره کنيد و شلوارمو در آوردم و داييم گفت هر کي ندونه فکر مي کنه که خودتو خيس کردي. و گفتم اين آبها زماني اومد که با سينه هام ور مي رفتم و و بعدش شما دستتونو به سينه ام زديد........ و گفت بيا روي تخت خودم مي خوام شورتتو در بيارم.و منم رفتم روي تخت و دراز کشيدم و گفتم دايي هر کاري مي خواين بکنيد بکنيد. و داييم هم گفت کاري ندارم. نمي خوام لخت بشم. تورو مي خواستم لخت کنم تا حالت بهتر بشه و کمتر خود ارضايي بکني. و شورتمو کشيد پايين و 1 کم کوسمو مالش داد و از شدت کيف و حال داد ميزدم. و بعد از 20 دقيقه گفت که بسه و ديگه پاشو لباساتو بپوش....... از داييم انتظار داشتم که کيرشو به من بماله يا نشونم بده ولي اون حتي پيرهنشو هم در نياورد. و من هم پيش داييم موندم تا زن داييم (مريم جون) و هومن اومدن. و شب حدوداي ساعت 9 برگشتم خونه و از اونروز تا حالا روم نشده به داييم زنگ بزنم. آخه من داييمو خيلي دوست دارم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#198 | Posted: 4 Jul 2011 23:53
شامپو فرش
اين داستان بر ميگرده به ٢ سال پيش وقتي من ٢٢ سالم بود،من يه زندايي ناز و سكسي دارم كه چون زنداييم بود سعي ميكردم نگاه هاش و رفتارشو بزارم پاي زن دايي بودنش نه علاقش به سكس با من.اما دوسال پيش عيد يه سري اتفاقات افتاد كه باعث شد نظرم كاملا عوض بشه تازه بفهمم چه زندايي حشري و نازي دارم...
اون سال قبل از عيد مامانم همه دايي و خاله هارو دعوت كرده بود خونه چون نزديك عروسي يكي از خواهرام بود،از قرار منم تازه يك ماهي بوداز بهم زدنم با دوست دختر قبليم كه تقريبا هر شب هم خونه اي هاشو ميپيچوندو با هم سكس داشتيم گذشته بود و شديدا سكس از سر وروم مي باريد،اون روز هي ميديدم زندايي يه جووري نگام ميكنه،انگار كسي كه خماره و خيلي زياد بهم خيره ميشد،تا اينكه ظهر بعد از نهار خاله ها دور خواهرم بودن و داشتن كمكش ميكردن واسه كاراي لباس عروسش و كل وسايل خياطي دم دست بود،منم سريع وقت و غنيمت شمردم و يكي از كراواتاي خوشگلمو كه دوست داشتم باريك كنم آوردم گفتم تا دستتون به چرخه بي زحمت اينم واسه من رديف كنيد،همون موقع زندايي گفت شما ولش كنيد من خودم به آرش جون كمك ميكنم،منم از خدا خواسته نشستم يه گوشه اتاق پيش زندايي و هي توضيح دادن بهش،سرمون تو سر هم بود و از اونجايي كه پستوناي زندايي من ٨٥ ه و هيچ وقت يقه بسته نميپوشه با اون حالت نشستنش كامل چاكش پيدا بود و من داشتم توضيح ميدادم و چشام لاي پستوناي سفيد و گرد زندايي بود كه لامثب عجب پستونايي هم بودن،همينطور كه داشتم ميگفتم زندايي اينطوري تا كن... ديدم دست داغشو گذاشت رو دستم و با يه لبخند شيطنت آميز گفت نه اينطوري خوب ميشه و هي دستمو ميماليد،ديگه من فهميدم كه يه چراغ سبز از طرف زندايي دارم،بعد از كراوات زندايي به بهانه خريد گوشي موبايل بهم گفت آرش من شمارمو بهت ميدم يه چنتا گوشي خوب واسم پيدا كن منم گفتم چشم زندايي و گذشت تا شب،شب بهش مسج دادم كه چه خصوصياتي ميخواي داشته باشه،اونم با يه چنتا مسج سعي كرد جواب بده،بهش گفتم راستي زندايي چرا تا اين موقع بيداري مگه نميخواي بري پيش دايي ؛)
گفت نه امشب تا دير وقت بايد شامپو فرش بزنم.گفتم شامپو فرش اين موقع شب نه!! گفت منظورت چيه؟ گفتم آخه آدم تا نصفه شب بيدار ميمونه واسه شامپو فرش؟؟ يه چنتا علامت خنده فرستاد و نوشت شيطون راست ميگم،اگر هم دايي كارم داشته باشه كه نميتونم به تو مسج بدم.گفتم شايد هنوز شروع نشده!!؟
ديگه همينطور رفتيم جلو تا اينكه من هي سوال ميپرسيدم و اون جواب ميداد.يهو گفت: من زندايي تو هستم و خيلي دوست دارم،باهام تعارف نكن و رُك سوالاتتو بپرس.اين حرفو كه زد متوجه شدم بايد سوالاتمو بو دارتر كنم...گفتم زندايي از ارتباط جنسي با شوهرت هنوز مثل اوايل لذت ميبري؟ گفت آره،آخه ما از اول كنترل كرديم كه زياده روي نكنيم تا تكراري نشه واسمون.منم پررو شدم و گفتم دايي چطور تونسته با داشتن زني مثل تو خودشو كنترل كنه؟؟
گفت مگه من چه جوريم؟
پررو پررو گفتم خيلي نازي و خيلي هم خوش هيكلي :دي
گفت شيطون تو به هيكل منم نيگا كردي؟؟!
گفتم مگه ميشه نكنم؟ زندايي خودمي ديگه ؛)
خيلي از اين حرفم خوشش اومد و فكر كنم كم كم با حرفاي جنسي كه زده بوديم حشري شده بود.
بهم گفت تو مگه دوست دختر نداري كه به من نيگا ميكني!!
من قشنگ نشستم واسش تند و تند نوشتم از اينكه من از چنتا دوست دختر داشتم و جدا شدم اما زنداييم از لحاظ حيكل تكه و از اين چاخانا تا اينكه پررو و پررو تر شد و نظر منو راجع به خودش خواست...من ديگه خمار و شهوتي قشنگ اعتراف كردم كه من عاشق سينه هات شدم و اصلا نميتونم چشم بردارم ازشون...اونم گفت من خيلي رو سينه هام حساسم و واسه همين هميشه بهشون ميرسم كه اينطوري خوش فرم بمونه...
گفتم زندايي خوردن سينه هات تو فرمش تاثير نداره؟
اونم گفت چرا،اگه خوب و كامل خورده بشه خوش فرم تر ميشه...
گفتم خوب! آخرين بار كي خوب خورده شده؟
گفت خيلي وقته...
گفتم چطوري كه خورده بشه بهش ميگي كامل؟
گفت من كه نميتونم توضيح بدم،اوني كه ميخوره بايد بفهمه!!
گفتم من كه اينقدر كنجكاوم،بهم ميدي بخورمش؟
گفت واي نه!!!
گفتم چرا؟
گفت نميشه خوببببب!!! ميشه!؟
گفتم چرا كه نه ؛)
اين مسج بازيا ادامه پيدا كرد و هي روز به روز بيشتر و سكسي تر ميشد و روي ما هم ،هم تو واقعيت هم از پشت گوشي تو روي هم بازتر مي شد... ديگه كامل از بدنش و حالتاي مورد علاقش در سكس و بهترين خاطرات سكسي كه داشته و تجربياتش برام ميگفت...
حتي شب عروسيشم با جزعيات برام تعريف كرد..
من كم كم تصميم گرفتم خودمو يجورايي در سكس باهاش تصور كنم و براش تعريف كنم كه به شدت كنجكاو سكس با من بشه..
از قضا يه شب قرار شد بريم خونه خاله اينا تو همون عيد كه يكي از شهراي اطراف هست و زندايي هم ميخواست باهاشون بره،منم تو لحظه آخر با تعارف خاله قبول كردم و تا پريدم تو ماشين ديدم بهههههه...
بغل زندايي جام شده و راه هم طولاني ؛)
كم كم تو تاريكي ماشين دستام رفت سمت دستاش و اونم زير چشمي يه نگاه با ترس و تعجب وسوال ازم كرد و وقتي ديد من خيره و شيطون دارم نيگاش ميكنم و دستشو فشار ميدم اونم پررو شد و اونم دستامو ماليد.. كم كم دستم سر خورد و رفت روي رونش كه اون هي سفتش ميكرد و باز شل ميشد...دستمو ماليدم روي رونش و هي ميبردم طرف وسط پاش كه داغ و گوشتي بود...
دستمو كه ميكشيدم لاي پاش دستشو ميزاشت رو دستامو فشار ميداد..
عجب حس عجيبي داشت..
دستمو بالا آوردمو يواش يكي از دكمه هاي مانتوشو باز كردم،نامرد هيچي جز يه سوتين تنش نبود و دستم به پوستش كه خورد يه لحظه انگار برق گرفتش و دوباره آروم شد..منم با ترس و يواش يواش دستمو بالا بردم و به پستوناي سفتش رسوندم كه توي سوتين نرمش جاش نميشد و نوكش از زير سوتين پف كرده بود..
تا نوكشو ماليدم سرشو يه لحظه آورد كنار گوشم و يه آه كشيد كه داشتم منفجر ميشدم از شهوت..نگاش كردم.ديدم چشاشو بسته و داره لباشو به هم فشار ميده و نفسش بند اومده..
منم پررو تر يكي از سينه هاشو نصفه از زير سوتين در آوردم و ماليدم.اونم پررو شد و دستشو گذاشت يواش رو كيرم كه زير شلوار جين مثل يه باتوم پف كرده بود و آروم ميماليد.. تا اينكه رسيديم..
وقتي رسيديم و رفتيم بخوابيم من سريع گوشي رو برداشتم و براش نوشتم كه چقدر لذت بردم وداشتم ديوونه ميشدم و...
و شروع كردم تصورات خودمو به اين شكل كه اگه الان پيشم بود بعد از تو ماشين لحظه به لحظه نوشتم...اولين بار بود از پشت گوشي با جواباي سكسي يه زن اينقدر وحشتناك حشري ميشدم.
همون شب كه البته فقط به مسج بازي ختم شد بعدنا زن دايي گفت كه از شدت شهوت لخت تا صبح تو رختخواب با دوباره خوندن مسجات آب ميريختم و حشري بودم.
تو ايام عيد يه روز ديگه ظهر دايي اينا خونه ما بودن و قرار بود شبش بريم خونه بزرگتراي فاميل.. اون روز از ظهر من و زندايي به هم علامت ميداديم و هرجاي خونه ميشد همو دست مالي ميكرديم..خيلي هشري بودم..
رفتم تو باغچه خونه (باغچه خيلي بزرگي داشت خونمون) و به زندايي مسج دادم گفتم حالا كه همه خوابيدن به بهانه برداشتن وسيله از تو ماشين بيا تو باغچه.. اونقدر حشري بود كه ميدونستم حتي به ريسكش فكر هم نميكنه مثل خودم.. زودي اومد تو باغچه و هنوز يه كلمه نگفته لبامون رفت تو هم و حالا نخور كي بخور.. زبونمون تو هم قفل بود و عسل لباشو ميمكيدم.. فشارش ميدادم تو بغلمو كيرمو بهش فشار ميدادم.. اونم تا لباش آزاد ميشد آه ه ه ه. ميكشيدو قربون صدقم ميرفت..
لباسشو باز كردمو يكي از سينه هاشو گذاشتم تو دهنمو مكيدم...
تو آسمونا بوديم كه يهو يه صدايي اومدو ما هم از ترس خودمونو جمع كرديم و يكي يكي زديم بيرون...
هركاري ميكرديم سرد نميشديم..ديگه رسما تو هر لحظه دست اون تو شرت من بود و دست من تو كس و كون اون..
تا اينكه شب همه آماده شدن كه برن،منم به بهانه اينكه بچه هارو بعدا ميارم موندم بلكي كير لامثبم بخوابه..همه كه رفتن من و بچه كوچيكا مونديم كه يهو ديدم زندايي هم يه بهانه آورده و نرفته و تو اتاق داره آماده ميشه.. تو يه لحظه تا بچه ها دور ورجه وورجه بودن و از اتاق رفتن بيرون من كيرمو در آوردم و گرفتم روبروي صورتش كه زو زمين در حال بلند شدن بود،با ديدنش يهو شكه شد اما يه نگا به من كرد و تمام كيرمو تا ته كرد تو دهنشو مكيد.. واي كه تو آسمونا بودم..
يه دستي به سرش كشيدم و گفتم پاشو بريم تو اتاق..
اونم به هر زوري بود بچه هارو مشغول كرد و اومد تو اتاقي كه بهش آدرس داده بودم.. تا اومد تو اتاق و در و بست پريدم تو بغلش و دوبارن لباشو شروع كردم بع مكيدن و خوردن...
اين بار چون خيالش راحتتر بود سفت منو بغل كرده بودو خودشو ميماليد بهم.. كمربندمو باز كردم تا اومدم شلوارمو بكشم پايين فرصت نداد و خودش همشو كشيد پايين و كيرمو كامل كرد تو دهنش...
يجووري كيرمو ميخورد انگار تشنه كير بود..
خيس خيسش كرد بهش گفتم بسه و بلندش كردم خوابوندمش رو تخت و تاپشو زدم بالا ديدم وايييييي... نوك پستوناي درشتش از زير سوتين نازك نخيش از شدت شهوت پُف كرده و آماده ي خوردنه... اونم رو سينه هاش خيلي حساس بود و شديد تحريك ميشد...از رو سوتين شروع كردم نوكشو مكيدن و اون يكي رو هم ميماليدم با دستم...
جيغ نميتونست بزنه اما نفساش و چنگ زدن به كمر من نشون ميداد بدجوري داغونه...
چون وقت تنگ بود يه دستمو بردم زير شلوار تو شرتش كه اولش تو همون آه و اووووفاش دست گذاشت رو دستم...فهميدم دوست داره همينطور كه نوك پستونشو ميخورم با دست كسشو بمالم..
منم با اون دستم قشنگ اول پستونشو آزاد كردم از زير سوتين كه با آب دهنم خيس بود... وايييي... چه پستون سفت گرد داغي داشت لامثب...افتادم به جونش و دستمو آروم آروم بردم تو شرتش كه ديدم كسش شده رودخونه و ليز ليزه...تا انگشتم به چوچولش خورد پاهاشو بست و انگشتم لاي كسش گير كرد...منم نامردي نكردمو ماليدمش..ديگه رواني شده بود و هي تو خودش ميپيچيد..ديدم وقتشه..تو يه لحظه شلوار و شرتشو كامل در آوردمو خوابيدم روش... لبامون تو هم قفل شد... كيرم كه استاد بود خودش دروازه بهشت خيس زندايي رو پيدا كرد منم هم زمان زبون زندايي رو تو دهنم مكيدم و حل دادم تو كسش تمام كير خيس و كلفتمو...
پاهاشو قفل كرد دور كمرو و دستش داشت پوستمو چنگ ميزد...
چه احساس عجيبي داشتم.. اوج شهوت بوديم...
كيرمو آروم مياوردم تا لبه و شالاپ ميچپوندم تو كس ليزش...
يهو ديدم دروازه كسش داره تنگ ميشه.. نفسامون تند شد و حركت كيرمو تند كردم و حل دادم توش ...يهو خودشو دورم قفل كرد و تمام كيرم تا دسته رفت تو كسش و لبش رو از رو لبام برداشت و گفت آييييييييييييي آرش... و همه ي آب كيرمو مكيد تو همين لحظه با كسش...منم همه ي آبمو بهش هديه دادم تا خوووووب بمكو سيراب بشه.
نبض كيرم تو كسش محكم ميزد و كيرمو تكون ميداد لاي ماهيچه ي كسش..
هميشه ميگفت كه از تكون خوردن بي اراده كير وقتي آبش مياد به شدت تحريك ميشم،حالا كه به شدت داشت توش تكون ميخورد فقط نفسش بند اومده بود و با كس پر از آبش داشت لباشو هنوز ميخورد از شهوت...
كيرمو كشيدم بيرون و نگاش كردم.بدجوري هنوز تشنش بود اما ديگه نميشد آخه تا همي الانشم خيلي ضايع بود...
لباسامونو پوشيديم و رفتيم بيرون..هرجاي خونه كه رد ميشد كنارم دست ميكرد و كير و تخممو ميماليد..منم دستم تو كونش بود وهي ميماليدمش...
شب كه رفتن خونه بهم مسج داد.. گفت لخت خوابيدم تو تخت و باز خيس خيسم...
گفتم مگه شيطون تو چن ساعت پيش اينقدر آب نمكيدي!؟
گفت خوب هنوز تشنمه... كير ميخوام...
منم تا صبح با مسجام حشريش كردمو اون خودشو ماليد تا خالي بشه و همه جارو خيس كرد..
هنوز باهاش مسج بازي ميكنم و هروقت پيش بياد خيس و حشري آمادست تا كيرمو حل بدم تو كسش...خيلي باحاله. ؛)
     
#199 | Posted: 4 Jul 2011 23:54
پاهای زندایی ام
سلام من مهیار هستم من ۲۰ سالم و اولین بارم که یک خاطره ی شیرین را از سکس با زنداییم برای کسی تعریف می کنم یا مینویسم
خب بگذریم
در زمستان امسال یعنی سال ۹۰من و خانواده ام در روز پنج شنبه دعوت بودیم خانه ی مادر بزرگم .من هم ادمی هستم که عاشق پا های زنها و دختراست برای همین نقشه کشیدم که یا با زنداییم یا با دخترداییم ارتباط داشته باشم
بالاخره روز پنچشنبه رسید ومن صبح پنجشنبه تمام مو های کیرم را زدم و اماده برای سکس با یکی از انها شدم
رفتیم به سمت خانه ی مادر بزرگم ودر راه من هی به خودم می گفتم که تو می تونی و رسیدیم به خانه ی مادربزرگ من تا ماشین داییم را دیدم کیرم سیخ شد خب رفتیم داخل و ماچ و بوسه وسلام و علیک کردیم و من از همان اول یک چشمم به سمت پای دختر داییم بود ویکی دیگر به سمت پا های زن داییم دختر داییم ایندفه لاک نزده بود برای همین من زیاد خوشم نیومد
ولی زن داییم همیشه لاک میزنه و ایندفه هم لاک مشکی زده بود و من با دیدن پا های اون خیلی حشری شده بودم پیش خودم کفتم امشب من باید مخ زنداییم بزنم ولی نمی دونستم چجوری بعد رفتم دستشویی ویک جلقی زدم که تمام دستشویی بوی منی گرفت و بلافاسله بعد از من زن داییم رفت توالت وقتی اومد بیرون نگاش به من یه جور دیگه بود و من فکر کنم فهمیده بود که من داشتم به پاهاش نگاه میکردم و به خاطر اون رفتم تو توالت جلق زدم برای همین خیلی مهربون و عاشقانه به من نگاه می کرد خب بگذریم مادربزرگم من را از اشپزخانه صدا کرد و گفت که مهیار برو ماست و باتری بخر من هم خیلی ناراحت گفتم باشه من وقتی داشتم کفشامو می پوشیدم زنداییم گفت صبر کن منم بیام منم خرید دارم منم گتم باشه . وقتی این حرفو شنیدم تو کونم عروسی شده بود خب
دوتایی رفتیم پایین و در حین راه من اروم دستمو گذاشتم رو شونش اون بدش نیومد ولی من حشری شده بودم برای همین دستمو برداشتم و گذاشتم روی کونش او هیچی نگفت بعد از یک دقیقه که من هی کونشو فشار می دادم . چرخی زد و به من گفت هر اتفاقی که بین من وتو می افته بین خودمون می مونه و هیچکس نمیفهمه منم گفتم باشه و اون نزدیک شد و تو پیادرو همدیگرو بوسیدیم دیدیم که مردم مثل ندید بدیدا دارن مارو نگاه می کنن برای همی رفتیم تو یه خرابه و اونجا شروع کردیم هی از اون لب میگرفتم و سینه هاشو میمالیدم و لبو ول کردمو سینه هاشو لیسیدم صدای اهههه اوهههش بلند شد و با صدای بم گفت ولکن برو سر کسم ومن هم رفتم سر کسش و هی می خوردم و اون هم اه می کشید که یک دفه بدنش لرزید و ارضا شد ومن هم ابشو خوردم بعد اون شلوارمو دراورد و شروع به ساک زدن کرد چون من قبلش جلق زده بودم دیر ابم اومد بعد از اون افتادم به لیسیدن پاهاش کف پاش ..روی پاش .. انگشتاش هی می خوردم بعد از اون یک بار دیگه افتادم به جون کسش هی می خوردم دوباره اه اه کردو گفت بکنش و جرم بده این حرفش منو خیلی حشری کرد برای همین با تمام زور کیرمو کردم تو کسش و اون اه بلندی کشید ولی من توجه نکردمو تلمبه زدم ودر هین تلمبه زدن پا شم تو دهنم بود هی کردم تا وقتی که ابم داشت میومد بهش گفتم ابم داره میاد اون سریع از سر کیرم یه وشکون گرفت و گفت بکن تو کونم من هم یه کم با اب کسش کیرموخیس کردم و سر کیرمو گذاشتم تو کونش و اروم فشار دادم تا اخر اونم جیغ بلندی زد و من شروع به تلمبه کردن تا ابم اومد و ربختم توکسش
بعد از اون تو خیابون من و اون خیلی تابلو بودیم چون هم من بد راه میرفتم هم زن داییم
خب رفتم ماست و باتری را خریدم و زنداییم یک تافت مو خرید که زایع نشه وقتی رسیدیم خونه همه گفتن چرا دیر کردین و زنداییم جواب داد که تافتی که می خواستم نداشت برای همین رفتیم از مغازه پایینیه خریدیم بعد از اون من هرموقع زن داییمو دیدم فقط میزاره به پاهاش دست بزنمو بلیسمشون ولی هیچ موقع دیگه نمیزاره سکس کنم
     

#200 | Posted: 5 Jul 2011 07:23
از دبستان تا دبيرستان


شروع خاطره من برمي گرده به زماني كه من تازه هشت سالم شده بود. تابستون بود و مدرسه ها تازه تعطيل شده بودند كه همسايه ديوار به ديوار خونه ما خونشو فروخت به فرزانه خانم و شوهرش امير كه يه پسر به اسم سامان داشتن فروختن و رفتن . چند روز بعد فرزانه خانم و شوهرش و تنها پسرشون سامان براي آشنايي اومدن خونه ما . سامان همسن من بوداز خوشگلي اين پسر هر چي بگم كم گفتم . سامان پوست سفيد و موهاي پرپشتي داشت كه موهاشو به يه طرف شونه كرده بودن و صورتش از خوشگلي شبيه دختر بچه ها بود خلاصه تو خونه ما همه عاشقش شده بودن . ما خيلي زود با هم دوست شديم. چند روز بعد سامان با مادرش فرزانه خانم اومدن خونه ما كه با مادرم و خواهرم پروانه كه اون موقع تو يه دبستان پسرونه معلم بهداشت بود (خوش به حالش چه جاي خوبي بوده يه مشت كير تازه و نو رس !!!) سبزي پاك كنن .سامان هم يه تي شرت با يه شورت ورزشي پوشيده بود و توپش رو هم آورده بود كه با هم بازي كنيم. مادرم و پروانه و فرزانه خانم تو بالكن شروع كردن به سبزي پاك كردن و منو سامان هم تو حياط شروع كرديم به توپ بازي . بعد از يه مدتي وقتي من توپ رو شوت كردم خورد به لاي پاي سامان و سامانم شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن و خلاصه كلي غربتي بازي از خودش در آورد، فرزانه خانم كه زود متوجه قضيه شد اومد و در حالي كه سامان رو بغل كرده بود سامان روبرد تو بالكن سامان هم هنوز دستش لاي پاش بود كه مادرم به خواهرم كه معلم بهداشت بود گفت پروانه شورتشو درآر نيگاه كن خايه هاش طوري نشده باشن (چه مادر فهميده اي...). كه پروانه سامانو خوابوند رو زمين و شورتشو درآورد و شروع كرد به ماساژ دادن دو تا توپي كه مثل دو تا بادكنك از زير دودول سامان آويزون بودن (هستي : به به چه شود) . دودول سامان به نسبت بزرگ بود (آخ جون) و همه از ديدن دودول سامان كه تو اون سن بزرگتر از حد معمول بود تعجب كرده بودن . پروانه باخنده گفت نه بابا چيزي نشده ولي فرزانه خانم ماشاله پسرتون ديگه مرد شده ولي هنوز بريده نشده به سلامتي كي مي خواين بچه رو سنت كنين. فرزانه خانم هم خنديد و گفت انشاله همين تابستون قبل از اين كه مدرسه ها واشن ختنه سورونشو راه مي اندازيم. اون موقع بود كه فهميدم هنوز دودول سامانو نبريدن و ميخوان دودولشو ببرن . نميدونم هستي جون يادت هست يه نه تا 10 –15 سال پيش پسرا رو زود تا دنيا مي اومدن تو نوزادي ختنه نمي كردن مي ذاشتن همون حدود هفت هشت سالگي اونا رو ختنه مي كردن اون موقع ها تابستون كه مي شد پسراي ختنه شده روبا دامن سفيد زياد مي شد ديد (آره عزيزم منم از اين دامن سفيداي .... طلا خيلي ديدم) . خلاصه چند روز بعد فرزانه خانم اومد دنبال مادرم و پروانه كه سامانو ببرن درمانگاه ختنه كنن منم باهاشون رفتم (سهيلا جون بدتر از من كم كنجكاو نبودي ها). سامان خودش خبر نداشت . تو درمانگاه هم همه پرستارا از سامان خوششون اومده بود .وقتي فهميدن سامانو واسه ختنه آوردن دورش جمع شده بودن . دو از خانم پرستارا سامانو بغل كردن خوابوندن رو تخت كه سامان تازه دوزاريش افتاد شروع كرد به داد و بيداد و گريه كردن كه پروانه و فرزانه خانم گرفتنش و خانم پرستار هم دستاي سامانو با جوراب زنونه بست به تخت بعدش هم شورتشو درآوردن و پاهاشوهم با جوراب بستن به تخت . يكي از خانم پرستارا هم شروع كرد با پنبه يه محلولي را زد به دودول سامان و يه پارچه سبز رو كه وسطش سوراخ بود انداخت روش (ها ها ها ها ...) بعدش همه وايستادن كنار و ختنه چي كه خودش دكتر بود شروع كرد به بريدن سامان .سامان هم گريه مي كرد كه پروانه و پرستارا در حالي كه مي خنديدن نازش مي كردن كارش كه تموم شد فرزانه خانم يه دامن سفيد از كيفش درآورد و پاش كرد و باهم برگشتيم خونه (به به مبارك سامان جان...) . اون شب فرزانه خانم و شوهرش سور دادن .از اون قضيه چند سال گذشت و ما دبيرستاني شديم منو سامان هردو دوم تجربي بوديم و باهم درس مي خونديم . اكثر اوقات اون مي اومد خونه ما . طبقه دوم خونه ما خالي و دست من بود تا درس بخونم و هيچ كس هم بالا نمي اومد . خاطره اون روز و دودول بزرگ سامان هنوز از ذهنم پاك نشده بود دلم مي خواست يه بار ديگه ببينمش . من هميشه جلوي اون لباس راحت مي پوشيدم. يه روز كه مي دونستم ميآد خونمون واسه درس خوندن رفتم حموم وبعدش هم يه تي شرت آستين كوتاه سفيد خوشگل و يه دامن صورتي و زيرش هم يه شورتكس سفيد و جوراب سفيد پوشيدم. البته اون موقع چون پستونام تازه رشد كرده بودن بيشتر وقت ها سوتين نمي بستم (عين خود من خوب كاري مي كردي بذار يه كم هوا بخورن بيچاره ها...) پروانه مي گفت بذار سينه هات راحت باشن البته خودش هم تو خونه كرست نمي بست . سامان كه اومد نشستيم روزمين كه باهم درس بخونيم . يه مدت كه گذشت ديدم سامان زير چشمي داره شورت منو نگاه مي كنه دامن منم تا سر زانوهام بود منم نگاهم به لاي پاي سامان بود و ميديدمكه كيرش داره راست مي شه. منم كه قند تو دلم آب مي شد (حق داشتي...). يادم اومد نوارمو نذاشتم به سامان گفتم يه دقيقه صبر كن من يه كاري دارم بايد انجام بدم و زود از تو كشوي ميزم يه نوار بهداشتي برداشتم و رفتم اتاق بغلي البته مي خواستم كنجكاوش كنم . اونجا دامنمو زدم بالا و شورتمو در آوردم يه خورده لاي پامو باز كرده بودم و مي خواستم نوارو بذارم رو كسم كه ديدم سامان درو واكرد اومد تو (پسره كنجكاو، همچين بند دلشو مي تابوندي تا....) منم زود نوارو گذاشتم لاي پام و شورتمو كشيدم روش و دامنمو انداختم بعد به سامان با ناز گفتم: (با ناز بخونيد) وا سامان خيلي لوسي مگه نگفتم نيا تو بعد مثلا باهاش قهر كردم و رومو كردم اون طرف نشستم.بعد از يكم منت كشي رفتيم سر درس ولي اون ول كن نبود باز داشت به شورت من كه حالا گوشه نوار بهداشتي هم ازش اومده بود بيرون نيگا نيگا مي كرد (يه كم پاتو باز مي كردي طفلي راحت نگاه كنه). يه دفعه بي مقدمه پرسيد سهيلا يه چيزي ازت بپرسم منم كه مي دونستم مي خواد بحثو بكشه به سكس با اشتياق گفتم بپرس بعد گفتش اون چيه از كنار شورتت زده بيرون.(هستي : مثلا نمي دونسته!!! اينم فيلم پسر ها...) منم دامنمو بردم بالا گفتم كدوم اينو ميگي اين نوار بهداشتيه ما دخترا مجبوريم از اين زير شورتمون استفاده كنيم چون پريود مي شيم اونم گفت ماكه مجبور نيستيم (نه بابا آخه اگه لازم هم بود جا نداشتيد بزاريد... قابل توجه دماق دراز جونم اگه پسرا مجبور بودن نوار بزارن فكر ميكني كجا مي ذاشتن؟؟؟) منم با شيطنت گفتم عوضش شما پسرا رو مگيرن ختنه تون مي كنن ، بعدش بهش گفتم كه ختنه شدنشو ديدم اونم گفت مي ذاري منم .... ببينم گفتم آره ولي تو هم بايد بذاري منم مال تو رو ببينم اونم قبول كرد اول تي شرتم و از سرم درآورد و منو خوابوند رو پاهاش و شروع كرد به ماليدن سينه هام و بعدش هم شروع كرد به ميك زدن پستونام ديگه حال خودمو نمي فهميدم بعدش دامنمو درآورد و حالا فقط مونده بود يه شورت با نوار زيرش كه گفتم حالا نوبت منه زود پا شدم و پيرهن و شلوارشو درآوردم زيرش يه شورت مشكي داشت كيرش تقريبا راست شده بود شورتشو به زحمت در آوردم چون به كيرش گير مي كرد وقتي شورتشو درآوردم شروع كردم به بازي كردن با بيضه هاش بعد سر كيرشو گذاشتم تو دهنم (اَه اَه سهيلا جونم حالت بد نشد من يه بار اين كار رو كردم براي هفت پشتم بس بود...) و شروع كردم به ليسيدن وخوردنش آخه خواهرم پروانه فيلم سوپر نگاه مي كردو منم قايمكي فيلماشو مي ديدم همه جور فيلمي هم داشت آلماني آمريكايي ژاپني انگليسي منم ياد گرفته بودم (: چه خواهر باحالي...). سامان هم يه دفعه بلند شد و شورتمو از پام درآورد اون موقع يادمه تازه يه كم مو به شكل مثلث بالاي كسم دراومده بود (: آخيييي...) ولي كسم زياد مو نداشت سامان هم منو بغل كرد و خوابوند كنار تخت و پاهامو باز كرد و دستاشو گذاشت رو دو لبه كسم و شروع كرد به ليسيدن بعدشم لاي كسمو يه كم واكرد و با اانگشتاش چوچولمو پيدا كرد وبا انگشت يه كم فشار داد (بابا يه كم صبر مي كرد جنگ سرخ پوستا كه تموم مي شد اون موقع ....) خيلي كيف كردم بعد منو به پشت خوابوند و نشست لاي پاهام و لاي كونمو وا كرد وانگشتشو با پماد چرب كرد (چه كار كشته بوده اين سامان خان!!!) و كرد تو كونم بعدش انگشتشو درآورد و كيرشو گذاشت در كونم و يواش هل داد تو داشتم مي مردم بعدش كيرشو درآورد و منو بر گردوند و گفت مي خوام بكنم تو كست كه بهش گفتم اي واي نه من دخترم اونم با خنده گفت كور كه نيستم دارم كستو مي بينم منم كه ديدم دوزاريش نيافتاده (عجب خنگي بوده) بهش گفتم يعني هنوز دوشيزگيمو دارم يعني هنوز دختريمو دارم يعني باكره ام يعني هنوز پرده بكارتم پاره نشده گذاشتمش واسه شب زفاف واسه شب عروسي (عين خودم) اونم گفت خودم مي گيرمت بعدش هم يه بالش گذاشت زير كونم تا كسم وا شه اونوقت بود كه كيرشو گذاشت دم كسم و آروم كرد تو بعد از اينكه چند بار اين كارو كرد يه سوزش شيريني همه بدنمو گرفت فهميدم پرده ام پاره شده يه كم خون از دوطرف كسم با آب سامان قاطي شده بود و از دوطرف رونم پايين مي اومد. بعدش هم شروع كرديم به لب گرفتن. البته اون نامردي نكرد و بعدها با هم ازدواج كرديم . حالا من يه پسر ازش دارم اسم پسرم پژمان و الان دوسالشه براش از يه خانم دكتر وقت ختنه گرفتيم. حالا ديگه اوضاع عوض شده الان ديگه خانم دكتر ها هم بچه ختنه مي كنن.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 20 از 79:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.