| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 20 از 79:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  78  79  پسین »  
#191 | Posted: 17 Dec 2011 21:42
ساک زدن برای پسرخاله کوچولو

سلام...وقتی چندتا از داستانای سکستونو خوندم دیدم همه میگن دروغیه اما چیزی ک میخوام تعریف کنم به جانه خودم راسته ..الان 19 سالمه و این داستان بر میگرده به 5سالگی یا6سالگیه من چون یادمه هنوز پیش دبستانیم نرفته بودم...من . یه پسر دایی داشتم که اسمش امیر بود..هم سن بودیم و هم بازی..من خیلی شیطون بودم اونن همینطور..حدا از بازیای معمولی ک همه میکنن پیش میومد کارای دیگه هم میکردیم...کوچیک بود خب کیر نداش که همش . اندازه ی انگشت..ولی خب من کسم تپلیو تمیز بود..پیش میومد تنها میشدیم..ی روز . تنها نبودیم اما رفتین تو ی اتاق واسه بازی کوچیک بودیم کسی شک نمیکرد..خوابیدیم کناره هم و ی رو انداز انداختیم رومون تو اون سن من ک سینه نداشتم اونم فقط کسمو میشناخت...اقا سریع دس کرد تو لوارمو کسمو مالید...منم کیرشو همزمان میمالیدم ...با اینکه خیلی بچه بودیم اما کیف میداد ...ببخشید ک زیاد یادم نمیاد ...اما من تو اون سن ساک زدم! همون کیره کوچولوشو...شاید اونموقه نمیدونسم اما الان ک فکر میکنم میگم یعنی اینقد حالیمون بده اون از من ی چند ماه . کوچیکتره..نمیدونم کارم بش حال داد یا نه اما خوردم کوچولو هم بود همشو تو دهنم جا میدادم...اصلا جیکمونم در نمیومد...خلاصه که ما ازون روزا زیاد داشتیم...زندگی سکسیه من از همون سالا شروع شد..بغیر ازون با ی پسره دیگه هم ازین شیطنت ها داشتم اما همون کوچیکیا..بعدش دیگه انگار له رفته بودیم نمبزاشتن و من با همجنسام ادامه دادم ی لسبینه حرفه ای...داستانم جالبه..اگه خواستین بقیشم میام میزارم...اما همه اینا تا . 2 سال پیش تموم.شد و حالا دیگه لس هم نیستم اخه درسام زیاد شد ....Wink
     
#192 | Posted: 23 Dec 2011 07:36 | Edited By: amirnaz
داستانهایی رو که خانوما تعریف میکنن رو بیشتر دوست دارم ، چرا گفتم داستان چون فکر میکنم این داستانهایی که مینویسند بیشتر تخیلات ذهنیشونه تا واقعیت، معمولا خیلی ها مثل خود من دوست دارن با کسی (مخصوصاَ فامیل و آشنا) سکس داشته باشند ولی جرات گفتنش رو ندارن مگر اینکه خیلی بی چشم و رو و بی حیا باشن چون تو خانواده های ما ایرانیها این مسائل خیلی مهمه.
هر چند من خودم یک بار این جرات رو به خرج دادم و با یکی از زنهای فامیل خواستم سکس انجام بدم ولی اون اجازه نداد. شوهرش هر روز صبح میرفت سرکار و تا عصر بر نمیگشت و من هم که روزهای پنجشنبه تعطیل بودم چند باری رو می رفتم بهش سر میزدم . یک روز که خیلی حشری بودم رفتم خونشون نشستم کنارش و کنترل ماهواره رو برداشتم و همینطور کانال عوض میکردم . کانالهای سکسی ماهواره هاتبرد باز بود و قفلشون نکرده بودن هر چند که چیزی نشون نمیدادن فقط خانومهایی رو نشون میداد که تلفنی حرف میزدن و ادا در میاوردند. به حر هال بهتر از هیچی بود، اسم زن فامیلمون کبری بود خواستم یک جوری سر حرف رو باهاش باز کنم بهش گفتم چرا این کانالها رو قفل نمیکنید گفت ما اینا رو نگاه نمیکنیم و فقط کانالهای ایرانی رو میبینیم . نمیدونستم چطوری باید شروع کنم چون واقعاَ ترسیده بودم ولی شحوت هم امونم نمیداد همونطوری که کنارش نشسته بودم بهش گفتم کمرم میخاره برام میخوارونیش، اونم با ناخونهای نسبتاَ بلندش کمکرم رو خاروند. وقتی این کار رو کرد جرات پیدا کردم و دستم رو گذاشتم رو گردنش چیزی نگفت بعد از چند دقیقه نگاهش کردم دیدم رنگش حسابی سفید شده گویا از نیت من اگاه شده بود. ولی خجالت میکشید چیزی بگه دستم رو اوردم پشت کمرش حلقه کردم و سینه اش رو تو دستم گرفتم بدجوری شحوتی شده بودم میخواستم بخوابم روش ولی اون دستم رو از روی سینه اش برداشت و گفت چکار میکنی خجالت نمیکشی . منم ترسیده بودم چون نمیدونستم که راضی هست یا نه با این حال دوباره دستم رو گذاشتم رو گردنش و روش رو به طرف خودم برگردوندم و به زور صورتش رو ماچ کردم که حسابی عصبانی شد و از جاش بلند شد. و دیگه اجازه نداد من بیشتر از این جلو برم بهم گفت به خاطر احترام فامیلی میبخشمت ولی دیگه تکرار نشه که بد میبینی . و من هم که خیلی از عواقب این کار می ترسیدم پا شدم و خداحافظی کردم و رفتم . حتی چند روز بعد هم دوباره رفتم خونشون ولی این بار وقتی فهمید من پشت در هستم به دروغ گفت من تو حمام هستم و در رو برای من باز نکرد.
این خاطره کاملا واقعی من بود . ولی ای کاش اجازه میداد کار رو تموم کنم
     
#193 | Posted: 1 Jan 2012 11:52
اعترافات زنم
همسر بسیار خوشكلی دارم و مدت 10 سال میشه كه با هم زندگی میكنیم در طی این مدت خیلی تلاش كردم كه وادارش كنم در مورد دوران پیش از ازدواجش با من از سكسهایش برام تعریف بكنه چون معتقدم كه زنی به این خوشكلی محاله از دست هر مردی كه تنهاحتی یك مرتبه ببیندش،جان سلامت بدر ببره،چون همنطوری كه گفتم بسیار خوشكل بود.این بود كه مدام بهش میگفتم انچه كه گذشت،گذشت وبایستی ازین ببعد سعی كنه كه به من وفادار بمونه و این یك امر بسیار طبیعیه كه هر زنی قبل از ازدواج با كسان دیگری سكس داشته باشن، این بود كه شبی هنگام گاییدن اولین اعترافشو كرد و چنین برام تعریف كرد و گفت:
اگه یادت باشه اون وقتا كه تازه همدیگه رو شناخته بودیم ولی هنوز به همدیگه اظهار علاقه نكرده بودیم مدتی مریض شدم، یه روز عصر با مادرم رفتیم به مطب دكتر برای معالجه و اون همون روزی بود كه همدیگه رو تو خیابون دیدیم.اونروز دكتر پس از معاینه من، به مامانم گفت كه دختر شما بایستی بستری بشه و مدتی زیر نظر پزشك بمونه..
اون شبو تو بیمارستان موندم طرفای صبح بود كه مامانم بیدار شد تا نمازشو بخونه،مدت زیادی نگذشته بود كه احساس كردم كسی داخل اتاقم شد اول خیال كردم مامانمه ولی بعد زود فهمیدم كه دكتره و برای معاینه من اومده ملافه رو از روم برداشت و دستشو گذاشت رو شكمم و كمی فشار داد. من خجالت كشیدم برای همینم چشام باز نكردم و اون همچنان مشغول كارش بود كه احساس كردم كه دستشو كمی پایین تر برد و نزدیك كسم كرد ، نمیدونستم چكار كنم فریاد بزنم یا اروم باشم چون بلاخره هنوز از نیت دكتر با خبر نبودم، برای همین همونطور اروم موندم تا اینكه سرشو نزدیك صورتم كرد و لبهامو بوسید، دیگه مطمئن بودم كه نیت سویی داره، برای همین چشام بازكردم تا فریاد بكشم كه محكم با دستاش دهنم رو گرفت و زیر گوشم زمزمه كرد:
_اروم باش،و سعی نكن داد و بیداد را بیندازی وگرنه با یه امپول كارتو میسازم .
و من كه خیلی ترسیده بودم كمی اروم شدم و اون مشغول كارش شد و با دستاش با كسم بازی میكرد و من تنها عكس العملم این بود كه رانهایم رو بهم فشار بدم تا شاید بدین وسیله مانع این بشم كه به اسانی كسم رو بمالونه بامید اینكه مامانم سر برسه ، ولی اون دس بردار نبود و همچنان پافشاری میكرد و بادست دیگش پستونامو میمالوند، هنوز چند دقیقه نگذشته بود كه احساس كردم كه كسم پر اب شده و ازین كار دكتر لذت میبرم و كم كم از شدت فشار رانهایم كاستم و كمی شل شدم، دست خودم نبود، دستامو دور كمر دكتر حلقه كردم وبخودم فشارش دادم، دكتر وقتیكه اینو دید اروم كیرشو دراورد و من با دیدن كیرش كلی حشری شدم و نبض كسم بشدت به طپش افتاد، با دستام كیرش و مالوندم بعدش كیرشو نزدیك دهنم كرد و سرشو رو لبام گذاشت و من چندتا نوك زبون بهش زدم، شلوارم كمی پایین كشید و كیرش گذاشت رو كسم و از پایین به بالا رو كسم میمالوندش و با هر حركتش همه بدنم به لرزش درمیومد، از خدا میخواستم كه مامانم سر نرسه،و خوشبختانه نمازای مامانم خیلی طول میكشید و امكان اونو داشت كه تا پایان سكسم با دكتر سر نرسه برای همین بیخیال شدم و با خیال راحت به اف و اوف افتادم ،پیش خودم فكر میكردم چه خوب میشد كیرشو تا ته تو كسم فرو میكرد تو همین خیال بودم كه بی اختیار گفتم فشار بده تا ته، دكتر گفت: مگه پرده نداری.گفتم: دارم ولی پاره ش كن، گفت: نه عزیزم تو هنوز خیلی جوونی و حیفه ازون گذشته عاقبت خوشی نداره و به همین قدر كفایت كن، ولی عوضش چنان حالی بهت بدم كه كیف كنی و كیرش رو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه نزدیك بود ابش بیاد بیرون گفت: عزیزم خودت اماده كن ابم داره میاد و ابش را با فشار روی شكمم و بالای كسم ریخت بیرون و با حس كردن اب كیرش روی كسم جیغ كوتاهی كشیدم و ارضا شدم، با یه پارچه استریل شده اب كیرشو از روی شكم و كسم پاك كرد و خودشو جمع و جور كرد و منو بوسید و مشغول معاینه ش شد و اندكی بعد سر و كله ی مامانم پیدا شد، مامانم با دیدن دكتر گفت: اقای دكتر وضع دخترم چطوره؟ و دكتر گفت خیلی عالیه امشبو خوب بهش رسیدیم … و این اولین اعتراف همسرم بود و بعد از اون اعترافش هنگام گاییدنش از كیر دكتر برام تعریف میكرد و میگفت كیرش چندان بزرگ نبود اما چون كیری زیبایی بود و خیلی بهش حال داده چند بار بیاد كیرش خودش و ارضا كرده ، تعریف كردن این ماجرا سراغازی شد برای اعترافات بعدی كه بعد براتون تعریف میكنم. بعد از اون اعتراف همسرم بازم اصرار كردم كه از سكسهای دیگه ش برام تعریف كنه اما اون همچنان زیر بار نمی رفت و مدام میگفت كه سكس با دكتر تنها سكسش بوده ولی من همچنان به تلاشم ادامه دادم تا وادارش كنم كه اعتراف كنه زیرا مصمئن بودم كه سكسهای دیگه یی داشته تا یه روز بلاخره موفق شدم و چنین برام تعریف كرد:
خیلی مدتها پیش قبل از اینكه تورو بشناسم دوستی داشتم كه باهاش رفت و امد خانوادگی داشتیم، دختر بسیار خوشكلی بود و اسمش فریبا بود فریبا گاه گاهی به خونه ما میومد و منم با مامانم گاهی میرفتیم منزل اونها یه روز كه رفته بودیم منزلشون مرد غریبه ای اونجا بود كه از همون اغاز ورودمون مدام منو زیر نظر داشت و با چشمای هیزش انگار داشت منو میخورد منم از این حركت یارو ناراحت شدم و بیش دوستم شكایت كردم و گفتم این مردیكه خیلی هیز تشریف دارن و داره با چشای هیزش منو درستی قورت میده.
فریبا خندید و گفت:این مرتیكه هیز دایی منه و از تو خیلی خوشش اومده و میخاد باهات دوست بشه

همون طورى كه گفتة بودم أعترافات همسرموكه نوشته بودم پاك شده و حالا مجبورم اونو بطور خیلى خلاصه براتون بنویسم:
داستان به اونجا رسیده بود كه فرهاد از طریق خواهرزادش فریبا به همسرم پیغوم داده بود كه خیلى ازش خوشش اومده، اما َََچون فرهاد روى هم رفته جندان جوون تو دل برویى نبوده خانمم بهش جواب رد داده بوده ولى فرهاد بدون توجه به جواب رد همسرم همچنان پافشارى میكرده و بدنبال فرستى میگشته تا بتونه اونو تنهایى گیر بیاره براى همین مرتب به خونه باباش سر میزده، البته هربار با یه بهانه یى، تا بلاخره ترتیب یه گردش خانوادگیو و میدن اونم تو یه منطقه كوهستانى بیرون شهر. روز گردش فرا میرسه و فرهاد با خانواده فریبا و بهمراه خانواده همسرم براه میافتند وقتى كه بدامنه هاى كوه میرسن بساطشونو پهن میكنن و دور هم میشنن، كمى بعد فریبا به بهانه بالا رفتن از كوه و دیدن مناظر طبیعت از بالاى كوه از داییش درخواست میكنه كه اون و زن داداششو با ماشین تا جایى كه بالا میره برسونه و بدنبال اون از همسرم درخواست میكنه كه اونارو همراهى كنه و همسرم بقول خودش كه دنبال فرستى میگشته كه به فرهاد بگه كه دست از سرش برداره، دعوت فریبا رو قبول میكنه و با اونا سوار ماشین میشه، كمى كه بالاتر میرن، فرهاد ماشینو نیگر میداره و پیاده میشن، كه به محض پیاده شدن فریبا و زن داداشش، دور میشن و همسرمو فرهاد تنها میمونن…
خوب ازینجا شو دیگه از زبون همسرم براتون تعریف میكنم:
به محض دور شدن فریباو زن دادشش، فرهاد چند قدمى بمن نزدیك شد و روبروى من قرار گرفت وبا لحنى كه هیجان و اضطراب ازون معلوم بود بمن گفت: خیلى دنبال همچین فرستى میگشتم تا حرف دلمو بهت بگم و ازت درخواست كنم كه به عشقم جواب مثبت بدى، منكه هیچ ازون خوشم نمیومد، بهش گفتم: ولى من ازطریق فریبا جوابمو بهت دادم، دیگه دلیلى نمى بینم كه خودتو بیشتر ازینا معطل كنى و بهتره منو فراموش كنى چون من به هیچ وجه ازت خوشم نمیاد، فرهاد ازین جواب صریح من رنجیده شد و با نارحتى گفت خواهش میكنم اینقدر سنگدل نباش، تو میدونى كه من سخت عاشقتم، براى همین اینقدر سخت میگرى و در پى آن شروع كرد به خواهش كردن و دادن وعد و وعود كه اگه به عشقش پاسخ بدم منو خوشبخت میكنه. منكه از قیافه اون اصلاً خوشم نمیومد( زیرا نه صورت زیبایى داشت نه هیكل متناسبى) همچنان جواب رد میدادم و اون همچنان خواهش میكرد و میگف كه چة شبهایى كه با خیال من بصبح رسونده و اكنون نمیتونه تحمل كنه كه این خیالاتو از سرش بدر كنه و ازم خواهش كرد لااقل براى یكبار هم كه شده مرا درآغوش بگیره و از ته دل منو ببوسه، منكه از فكر درآغوش رفتن و رسیدن لباش رو لبام چندشم میشد به تندى نگاهى بهش انداختم و خواستم روسرش فریاد بكشم كه دیدم فرهاد دستشو بردبطرف زیپ شلوارش و زیپشو پایین آورد و و از لاى زیپش كیرش و دراورد، منكه تا بحال فقط كیر پسر بچه ها رو دیده بودم با دیدن كیر به این بزرگى تو دستاى فرهاد خیلى تعجب كردم و درجاى خود مات و مبهوت موندم كه فرهاد بیشتر خودشو بهم نزدیك كرد و دست منو گرفت و به كیرش نزدیك كرد، كیرشو محكم گرفتم تو دستام خیلى نرم بود معلوم بود هنوز شق نشده بود و كم كم تو دستام داشت سفت میشد بطوریكه دیگه تو دستام جاش نمیشد، كسم پر آب شده بود و پاهام به لرزه دراومده بود بطوریكه نمیتونستم رو پاهام وایستم براى همین آروم رو زمین نشستم و منتظر موندم كه فرهاد چكار میكنه، فرهاد آروم كیرشو به لبهام نزدیك كرد، سر كیرشو بوسیدم و رو پشت دراز كشیدم و یه پامو از شلوارم درآوردم و پاهام ازهم باز كردم، فرهاد با دیدن كسم مثل دیوونه ها شد و با عجله شلوارشو تا زیر زانواش پایین كشید و لاى پاهم قرار گرفت و سركیرشو به چوچولم مالوند و هى قوربون صدقه كسم میرفت، منكه از خود بیخود شده بودم با لبهام، لبهاى درشت اونو میمكیدم، تو همون حالت فرهاد سر كیرشو تو كسم فرو كرد، خیلى حشرى شده بودم، ازش درخواست كردم كیرشو تا ته تو كسم فرو كنه ولى اون قبول نكرد و گفت حیفم میاد كه كستو اینجا جر بدم ، بایستى براى جر دادنش برنامه مفصلى تدارك ببینم البته اونم شب زفاف، ازون گذشتة كس به این كوچكى، كردنش خیلى مشكله(البته تو این قسمت از اعترافات، شاید همسرم دروغ گفته باشه چون من خیلى به زنم شك كردم كه قبل از ازدواج با من پرده شو از دست داده باشه، و احتمالاً توى همون سكسش با فرهاد پرده شو از دست داده و اگه بخاید ماجراى شك كردن به این موضوع بعداً براتون تعریف میكنم ، البته سعى میكنم كه اینو هم اعتراف كنه و بطور مفصل براتون تعریف میكنم) و بدنبال اون سر كیرشو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه آبش اومد و با فشار رو كسم ریخت و منكه براى اولین بار بود همچین آبى رو كسم ریخته میشد بلافاصله ارضا شدم…

همسرم بعد از تعریف كردن ماجراى سكسش با فرهاد، ادعا میكرد كه دیگه باكس دیگرى سكس نداشته وهرچند پافشارى میكردم كمتر به خرجش میرفت و اعتراف نمیكرد تا بلاخره یه شب هنگام كردن هوس كردم كه از كون بكنمش، چون كون بسیار گنده و با حالى داشت و تا اون موقع هرگز رازى نشده بود كه از كون بكنمش، و اونشب من خیلى اصرار كردم كه براى یك بار هم كه شده اجازه بده كه از كون بكنمش ولى اون همچنان ممانعت میكرد و در برابر پافشارى من گفت كه خیلى درد داره و نمیتونم تحمل فرو رفتن كیر توى كونم رو بكنم پس خواهش میكنم دست از سرم بردار و با كسم هر كارى میخاى بكن اما فكر كردن كونو از سرت بدر كن، زیرا هرگز نمیتونم تحمل كنم. خوب این حرف خانمم خودش، یه نیمچه اعترافى بود چون من هرگز كونشو نكرده بودم، پس از كجا میدونه كه كردن كون با درد همراهه، حتماً كسى اونو از كون كرده كه اینگونه به درد ،
كون آشنایى داره
بنابرین باز هم پافشارى كردم كه اعتراف بكنه و ازون گذشته بهش یاداور شدم كه یكى از دلایل بزرگى كونش، اینه كه بایستى كون داده باشه كه كونش به این بزرگیه، بلاخره همسرم توى امر واقع قرارگرفت و مجبور به اعتراف شد و بهم قول داد كه یه شب دیگه اعتراف میكنه… همنطورى كه گفتم با اصرار و پافشارى من بلاخره همسرم بازم اعتراف كرد:
یه روز كه با مادرم رفته بودیم خونه فریبا، هنوز یه مدتى ننشسته بودیم كه مامانم به اتفاق مادر فریبا به عیادت یكى از فامیلاى فریبا كه مدتى بود مریض بود و تازگیا از بیمارستان مرخص شده بود رفتند و منو فریبا تو خونه تنها موندیم، و قرار بود كه تنهایمونو با دیدن یه فلیم باحال ویدیویى بسر ببریم ، ولى قبل ازینكه فرست اینو داشته باشیم فیلمو بزاریم ، در حیات به صدا دراومد و فریبا با نارحتى و غرغر كنان رفت كه درو باز كنه، بعد از مدتى فریبا با خوشحالى و با هیجان برگشت و رو بمن كرد و گفت: ببین كى اومده، دایى فرهاداومده و من باشنیدن اسم فرهادو بیاد اوردن ماجراى اون روز خوشحال شدم، از جایم برخاستم و اماده پیشوازىاز اون شدم فرهاد با دیدن من چشماش برقى زد و گفت به به خانوم خانوما هم تشریف دارن و دستشو بطرف من دراز كرد و باهم دستى دادیم و نشست، خوب معلومه بعد از نشستن فرهاد اولین چیزى كه توجه منو بخودش جلب كرد برامدگى كیر بزرگش بود كه از زیر شلوارش بلند شده بود و من بادیدنش بلافاصله كسم پر آب شد و یاد اون روز دوباره در خبالم نقش بست، فرهاد پس ازینكه سراغ مامان فریبا رو گرفت و مطمئن شد كه بجز منو فریبا كسى دیگه تو خونه نیست، با سر اشاره اى به فریبا كرد و فریبا به بهانه پذیرایى از داییش از اتاق بیرون رفت و من مطمئن بودم كه به این زودیا برنمیگرده.فرهاد خودشو بمن نزدیك كرد و گفت: عزیزم بعد از ماجراى اون روز اصلاً استراحتى نداشتم و همه شبا بیاد كس قشنگت چه ها كه نكردم و حالا كه باز بهم رسیدیم، دیگه وقتو بهدر ندیم تا كسى نیومده دست بكار شیم و منكه در برابر كیر بزرگش به هیچ وجه نمیتونستم كوچكترین مقاومتى بكنم آغوشمو براش باز كردم و آماده پذیرایى از فرهاد كیر گنده شدم، فرهاد مرا درآغوش كشید و كمى باهام ور رفت و من كه از خود بیخود شده بودم با عجله از رو شلوارش كیرشو با دستام گرفتم و فشار دادم، بعدش زیپ شلوارشو كشیدم پائین و كیرشو دراوردم و اولین كارى كه كردم سر كیرشو كه پهن بود بوسیدم و بانوك زبونم سوراخ كیرشوازهم باز كردم، فرهاد شلوارك منو كشید پاین و صورتشو گذاشت رو كونم و دماغ گنده شو لابه لاى كونم قرارداد و نفس عمیقى كشید و كلى كونمو بوئید و گفت چه بوى خوبى میده كونت و بعدش گفت ایندفعه رو بایستى از كون بكنمت… و من بیخیال كونمو قلنبه كردم و منتظره كیر فرهاد شدم ، انتظارم زیاد بطول نیانجامید كه سر كیر فرهاد و روی سوراخ كونم احساس كردم ،به محض رسیدن سر كیرش روی سوراخ كونم از خود بیخود شدم و فرهاد با كیرش فشاری به كونم وارد كرد،ولی متآسفانه نتیجه مثبتی نگرفت و كیرش در مقابل كون بهم چسپیده من ناكام ماند، خواستم كمكی بهش بكنم برای همین با هر دو دستام هر دو طرف كونمو گرفتم واز هم وازش كردم تا شاید كیرش تو كونم فرو بره ولی متآسفانه به هیچ وجه فرو نمیرفت، نمیدونستم دلیلش كلفتی كیر فرهاد بود یان تنگی سوراخ كونم، بهر حال كیرش تو نمیرفت تا بلاخره فرهاد با آب دهانش كمی كونمو خیس كرد و كمی هم روی سر كیرش مالوند و سر كیرشو روی سوراخ كونم گذاشت و فشار داد سرش كمی تو رفت ولی با چه حالی از درد چیزد نمونده بود قالب تهی كنم و از شدت درد جون بدم پاهام سست شد و برای یه لحظه خیال كردم پاهام بی حس شده، هرگز نمیدونستم كه كون دادن اینقدر درد داشته باشه برای همین از فرهاد خواهش كردم كه دست نیگر داره و دیگه ادامه نده، فرهاد اینو كه دید دیگه فشار نداد و سر كیرشو همونجا دم سوراخ كونم نگاه داشت و منتظر موند تا بلكه كمی حالم جا بیاد،ازش خواهش كردم كه از خیر كونم بگذره و بره سوراغ كسم ولی فرهاد قبول نكرد و قول داد كاری نمیكنه كه اذیت بشم و به همین قانع میشه كه كیرشو روی سوراخ كونم بذاره و همونطوری كه اون میگفت لذت این كار از لذت كردن كونم كمتر نیست چون همانطوری كه گفتم كونم خیلی بزرگ بود و كیر بزرگ فرهاد لابه لای كون بسیار بزرگم گم میشد، مدتی تو هون حالت باسركیرش به آرومی به سوراخ كونم فشار داد كه یهو احساس كردم كه داره آبش میاد و بلافاصله آبش با فشار روی سوراخ كونم ریخته شد، همونطوریكه آبش میومد احساس كردم كه بر اثر لیز شدن سوراخ كونم و سر كیر فرهاد و فشارهای ارومش روی سوراخ كونم ، خیلی به آسونی سر كیرش تو كونم فرو رفته كه احساس خیلی خوبی بهم دست داد، برای همین از فرهاد خواستم كه كیرشو با فشار تو كونم فرو كنه و فرهاد این كارو كرد و كیرش خیلی آسون تا ته تو كونم فرو رفت و از فرو رفتن كیر باین كلفتی بخودم میبالیدم ، تو دلم میگفتم؛خوب حالا كه كیر فرهاد تو كسم نمیرفت ، بذار كونم لذتشو ببره و فرهاد با هیجان كیرشو فرو میكرد و بیرون میاورد ، چند دقیقه ای به اینكارش ادامه داد و بعدش گفت كه عزیزم بازم ابم داره میاد خودتو آماده كن تا همشو تو كونت خالی كنم و بلافاصله احساس كردم كه آبش توی كونم خالی شد وای چه لذت بخش بود حس خالی شدن آب كیرش توی كونم . مسرم بعد از تعریف كردن ماجراى كون دادنش به فرهاد ادعا میكرد كه دیگه با كس دیگه یى سكس نداشته ولی من مطمئنم كه دروغ میگه و لا اقل پانزده تا بیست سكس دیگه داشته ولى چرا واسم تعریف نمیكنه اینو دیگه نمیدونم ولى با اون شناختى كه از زنم دارم، مطمئنم كه بلاخره مجبور میشه واسم تعریف كنه، مخصوصاًً وقتى میكنمش، كاملاً از خود بیخود میشه و زود بزود شروع میكنه به اعتراف كردن !
     
#194 | Posted: 3 Jan 2012 08:48
زهره خانوم، مامان دوستم

سلام دوستان من اولین باره که میخوام خاطره خودم رو بنویسم اگر در نحوه نگارش متن یا موارد دیگه ایرادی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید...سعی کردم زیاد وارد جزئیات نشم و واقعا آنچه اتفاق افتاده رو خلاصه براتون تعریف کنم چون بهترین خاطره زندگی من بوده گفتم اینجا قرار بدم شاید شما هم خوشتون بیاد.. من پیمان هستم الان 27 سالمه این خاطره مال 1 سال پیشه...دوران دبیرستان که بودم همسایه ای داشتیم که پسر این خانواده با من همکلاسی بود.صبح ها با هم میرفتیم مدرسه بعد از ظهر ها هم کلاس کنکور داشتیم شب ها هم با هم میرفتیم باشگاه بسکتبال که به صورت حرفه ای از بچگی باهم میرفتیم...

ساعت ده یازده شب برمیگشتیم خونه تقریبا بیشتر وقتمون رو با هم بودم.چون ورزش میکردیم بدن هامون ورزیده بود هر دو تامون نسبت به سنمون جسه بزرگتری داشتیم. این دوستی عمیق و چندین ساله بین من و شهرام باعث شده بود حتی خانواده هامون هم با هم رابطه دوستی نزدیکی پیدا کنن مثلا عید ها و مناسبتای دیگه خونه هم میرفیتم.پدر و مادر شهرام از پدر مادر من از نظر سنی کوچکتر بودن و شهرام تنها فرزندشون بود پدر شهرام (ایرج خان) از مهندسان قدیمی و کارکشته راه و ساختمان بود مادرش هم استاد دانشگاه بود پدر شهرام انگلیس تحصیل کرده بود و بعد از ازدواج پنج شش سال اونجا بودن...از نظر مالی کاملا در رفاه بودن و فرهنگشون بیشتر شبیه فرهنگ فرنگی ها بود تا ایرانی ها... تابستون ها خانوادگی میرفتن انگلیس پیش فک و فامیل هاشون...همیشه دیدن زهره خانوم مادر شهرام برام یه انگیزه بزرگ بود به هر بهونه ای برم خونه اونا....زنی بسیار زیبا خوش استیل و بی نهایت خوش صحبت و جذاب .. استاد دانشگاه بود به واسطه سواد بالایی که داشت بسیار شیوا صحبت میکرد این مورد همراه با زیبایی اندام زهره خانوم طوری با هم مکمل بودن که هر آدمی رو جذب خودش میکرد...همیشه تو اون دوران آرزو داشتم حتی برای چند ثانیه این زن رو با تمام جذابیت هاش لمس کنم ...اما حتی فکر کردن این مساله کوچیک هم برام دلهره آورو دور از ذهن بود از طرفی من و شهرام با هم بزرگ شده بودیم و رفاقت ما خیلی ریشه دار بودو من نمیخواستم شهرام بویی از علاقه من به مادرش ببره در این صورت تمام زندگی من و شهرام به هم میریخت...روزها گذشت و بالاخره روز کنکور رسید ..بعد از اعلام نتایج بعد از چند سال همکلاسی بودن ..ما دوتا سرنوشتمون از هم جدا شد من دانشگاه قبول شدم ولی شهرام قبول نشد و رفت سربازی.. با هم رابطه کم و بیش داشتیم تا اینکه یک روز شهرام بهم زنگ زد گفت تصمیم داره بره انگلیس پیش عموش و اونجا ادامه تحصیل بده...تو همون سالها بود که ما از اون محله اسباب کشی کردیم و تقریبا رابطه ما با خانواده شهرام قطع شد.....ندرتا با تلفن با هم ارتباط داشتیم..ولی من همیشه به یاد اونا بودم دو سال پیش بود که از طریق فیسبوک شهرام بهم مسیج داد که میخواد با یه دختر انگلیسی ازدواج کنه و زندگی خوبی هم واسه خودش درست کرده.
بهار پارسال بود که به طور خیلی اتفاقی پدر شهرام رو بعد از چند سال دوری تو شرکتی که کار میکردم ملاقات کردم ...یک ساعتی با هم گپ زدیم و خاطرات رو زنده کردیم...وقتی میخواستیم خداحافظی کنیم بهم گفت ما هنوز همون خونه زندگی میکنیم با خانواده به ما سر بزن و از این تعارف ها...من هم که دلم واسه دیدن زهره خانوم یه ذره شده بود گفتم چشم حتما در اولین فرصت ..تقریبا دو ماه بعد از دیدار با پدر شهرام یکی از روزهای گرم تابستون بود که یخورده سرم خلوت شده بود ...تصمیم گرفتم برم اونجا ...ساعت پنج بعد از ظهر بود که رسیدم دم در خونه شهرام دل تو دلم نبود ...فقط میخواستم چند دقیقه ام که شده ببینمش... فقط همین....هیچ فکری تو سرم نبود..استرس شدیدی داشتم بعد از چند سال نمیدونستم چه جوری مواجه بشم! ....وقتی زنگ زدم زهره خانوم با همون صدای لطیف و جذاب پشت آیفون اولین جمله رو که گفت قلبم دیگه داشت از سینه ام میزد بیرون...وقتی معرفی کردم خیلی خوشحال شد و در رو باز کرد ..هنوز همون طبقه سوم بودن...رفتم بالا بعد از سلام و احوال پرسی دیدم اشک تو چشماش حلقه بست یادش به به قدیما افتاد بود....یک ساعتی با هم گرم خاطره گفتن بودیم ...اینقدر غرق صحبت بودیم که حتی فراموش کردم ازش بپرسم پدر شهرام کجاست؟تو همین حال و هوا بودم که که خوش گفت ایرج(پدر شهرام) یک ماهه رفته انگلیس پیش شهرام و خانومش و من هم چون اجبارا ترم تابستون دانشگاه کلاس برداشتم نتونستم برم حالا قرار شد سال دیگه ایشالا با هم بریم .. .....تو همین حال رفت به سمت آشپز خونه همینجور که داشت روی میز آشپز خونه یه چیزی واسه پذیرایی از من آماده میکرد بلند بلند از شهرام و خانومش و زندگیشون تعریف میکرد...من که واقعا تو او لحظات حتی از شنیدن صدای زهره از خود بیخود شده بودم بلند شدم رفتم دم در آشپز خونه ایستادم تا از نزدیک ببینمش..روبه میز بود و من پشت سرش.. اصلا متوجه حضور من نشده بو و هنوز بلند بلند داشت صحبت میکرد...یه دامن نسبتا بلند مشکی با یک پیرهن سفید نازک دکمه دار پوشیده بود ...نزدیکتر شدم دست ها و پاهام میلرزید .. قدش از من سی سانتی کوتاهتر بود دستم رو آروم گذاشتم روی شونه هاش من اصلا حواسم نبود یهو ترسید و جیغ زد خواست برگرده که من خودمو بهش نزدیکتر کردم و دستامو محکم تر روی شونه اش نگه داشتم...تو همون حال سرمو نزدیک گردنش کردم ....به آرزوی همیشگیم رسیده بودم میخواست خودشو از زیر دستم نجات بده اما نمیتونست شروع کرد به التماس کردن..پیمان جان چرا اینطوری میکنی..؟؟!شوکه شده بود زبونش بند رفته بود نمیتونست چیز دیگه ای بگه ..خیلی ترسیده بود توی صدای لطیف و جذابش لرزش رو حس میکردم همین جور که ملتمسانه داشت حرف میزد... من هم که تمام آرزوی چندین ساله ام الان زیر دستم بود از خود بیخود شده بودم نمیدونستم دارم چی کار میکنم !! همینجوری خیلی آروم داشتم زیر گوش و گردنش رو لیس میزدم و میبوسیدم ..تو همون حالت دستامو آروم آوردم روی سینه هاش دیگه تو اون لحظه انگار تمام دنیا تو دستام بود... دستامو بالاتر بردم و دکمه اول پیرهنشو باز کردم خواست با دستش خودشو جمع کنه که با دست چپم مانع شدم دو تا دستای ظریفشو همونجوری با یک دست گرفتم پشت کمرش و در همون حال هنوز داشتم گردن و صورتش رو میبوسیدم و لیس میزدم .. دست راستم رو خیلی آروم از همونجایی که دکمه پیرهنشو باز کرده بودم کردم زیر پیرهنش و شرو ع کردم از روی کرست سینه هاش رو نوازش کردن ...دیدم دیگه هیچ عکس العملی نشون نمیده ...حق داشت ...شوکه شده بود..هر کاری که تو این چند سال تو ذهنم بود داشتم انجام میدادم باورم نمیشد...متوجه شدم دیگه واقعا چیزی نمیگه و کاملا در اختیاره منه ..چشم هاش بسته بود ...سریع بر گردوندمش رو به خودم با یک نگاه ملتمسانه بهم میگفت ادامه ندم...!دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و شروع کردم به لب گرفتن ازش.. خیلی وحشی شده بودم اون هم دیگه چیزی نمیگفت گویا تسلیم شده بود باز دستم رو کردم زیر پیرهنش و با اون یکی دستم بقیه دکمه هاش رو آروم آروم باز کردم ...آهِ آرومی کشید بغلش کردم تو گوشش گفتم تو مال منی از همون سالها من دیوانه وار دوست داشتم زهره خانوم...تو همون حالت دستمو کشیدم پاین و بردم زیر دامنش دستمو خیلی آروم روی ران هاش یالا و پایین میکردم....دیگه آه و ناله اش بلند شده بود و مطمئن بودم تحریک شده تو همون حالت تی شِرتَمو سریع در آوردم باز بغلش کردم دستی ظریفش رو روی سینه ورزیده خودم حس میکردم.. شروع به لب گرفتن ازش کردم...همزمان پیرهنشو از تنش در آوردم باورم نمیشد اینقدر این زن جذاب و سکسی باشه داشتم دیوونه میشدم دستامو بردم پشتش و زیپ دامنشو کشیدم پایین خودش کمک کرد دامنشو از پاش درآوردم حالا فقط شورت و کرست تنش بود شورت گیپور شکلاتی و کرست مشکی رنگ.. بلندش کردم از آشپز خونه آوردمش توی اتاق آروم گذاشتم روی مبل راحتی جلوی تی وی...دیگه نمیدونستم چی کارکنم همه جای تن و بدنشو میخوردم و لیس میزدم...هیچی نمیگفت ولی معلوم بود بود حسابی تحریک شده.. با اینکه سنش بالاتر رفته بود ولی بدنش خیلی قشنگ مونده بود از روی مبل بلند شدم ایستادم روبه روش نگاهش واقعا تحریک کننده شده بود..گفتم زود باش ...همین طور که تو چشمام نگاه میکرد موهاشو که پریشون شده بود تو صورتش جمع کرد پشت سرش ..نگرانی و شُوک تو صورتش کاملا معلوم بود ...دستشو گرفتم و آوردم به سمت کیرم از روی شلوار مجبورش کردم کیرمو لمس کنه...بعد دستشو رها کرم ...کمربند شلوارمو باز کردم وشلوارمو کشیدم پایین ...وقتی کیرمو از زیر شورت دید که یواش یواش داشت کلفت تر میشد معلوم بود که حالی به حالی شد یه نگاهش به کیرم بود یه نگاهش به چشمای من ..نگاهی که هنوز ترس و شوک در اون دیده میشد..حتی نگاهش به کیرم منو تحریک میکرد دیگه داشتم میمردم از بس حشری شده بودم ...دوباره دستشو گرفتم و چسبوندم به کیرم...بهش گفتم عزیزم زود باش ...اونم که دیگه میدید هیچ راهی براش نمونده از طرفی معلوم بود کیر کلفت من از زیر شرت خیلی تحریکش کرده یواش شرتمو کشید پایین....کیرم انگار از قفس آزاد شده بود...همونطور که بهم نگاه میکرد... با دستای نازش کیرمو نوازش میکرد... دیگه تحمل نکردم سر زهره رو گرفتم تو دو تا دستام و سرشو نزدیک کیرم کردم ..دیگه راهی نداشت جز اینکه کیر منو ساک بزنه... وقتی کیرمو کرد تو دهنش انگار رفتم تو فضا اصلا قابل توصیف نیست اون لحظه ای که زبونش به کیرم خورد..پنج دقیقه ساک زد تو همون حالت موهای لخم مشکی شو که با دستام گرفته بودم ول کردم و کرستش رو باز کردم و کیرمو از دهنش درآوردم گذاشتم لای پستوناش و شروع به تلمبه زدن کردم بدنش خیلی داغ شده بود و عرق کرده بود غرق شهوت شده بود...کیرمو از لای پستوناش در آوردم و شروع کردم به بوسیدن سینه و شکمش و یواش یواش اومدم پایین آه و ناله هاش بیشتر تحریکم میکرد از روی شرت کُس و کونشو لیس میزدم دستمو آروم بردم زیر شرتش و یواش یواش کشیدمش پایین اینجوری بیشتر تحریک میشد با یه حالت چسبندگی شرتش به کسش چسبیده بود اروم درش اووردم که یه اه ه ه ه ه بلندی کشید و دستشو لای موهاش برد .. چشماشو بسته بود... شرتشوکامل از پاش در اوردم... حالا دیگه لخت لخت بود...تو همون حالت بر گردوندمش دستاشو دادم جلو لب مبل کونشو دادم بالا با زبون چند دقیقه کسو کونشو لیس زدم صداش تمام اتاق و برداشته بود ...دیگه وقتش شده بود ..با دو تا دستام کونشو گرفتم ...ونزدیک خودم کردم تو همون حال با دستش داشت پستوناشو میمالید اول شروع کردم به خوردن کسش که دیگه داشت دیوونه میشد بعد از چند دقیقه کیرمو گذاشتم بالای سوراخ کونش و از بالا به پایین چند بار کیرمو کشیدم رو کس و کونش میخواستم حسابی حشری بشه داشت ناله میکرد دیگه تحمل نکرد سرشو برگردوند التماس تو چشمای خمارش کاملا مشهود بود کیرمو گذاشتم دم کسش آروم فرو کردم تو ...یه ناله و جیغ خفیف کشید بلافاصله یه آه بلندی کشید یواش یواش تلمبه زدنو شروع کردم وسطای کار با دست چپم پاشو دادم بالا و ادامه دادم تو اوج لذت بود که کیرمو کشیدم بیرون بهش گفتم برگرد کارشو خوب بلد بود.. کیرمو کردم تو دهنش همینجور که داشت ساک میزد دوباره برگردوندمش فقط داشت آه و ناله میکرد ایندفعه کیرمو بدون معطلی فرو کردم تو کونش خیلی سوراخ کونش تنگ بود برا همین خیلی داد و فریاد کرد مثل اینکه ایرج خان زیاد از کون نکرده بودش ولی من با تمام فشار کیرمو تو کونش جلو عقب میکردم تمام هیکل خوشگلش از فشار کیر من تکون میخورد .. به خصوص پستونای خوشگلش...ااین صحنه رو که دیدم با دو تا دستام پستوناشو گرفتم و تمام وزن و فشار بدمو گذاشتم روی کیرم و سرعت تلمبه رو بیشتر کردم داشت چنگ میزد روکش مبلو از شدت درد ولی یواش یواش براش عادی شد و لذت میبرد کیرمو کشیدم بیرون کس و کونش داشت یکی میشد !!دیگه زبونش باز شده بود فقط میگفت بکن ..بکــــــــــن خواهش میکنم پیمان ...بر گردوندمش یه لب ازش گرفتم پاهاشو دادم بالا و به هم چسبوندمشون لب های کسش افتاد بیرون...خیلی این صحنه تحریک کننده بود.. با زبون لیسیدمش و کیرمو کردم تو کسش و تا سر حد جنون کردمش دیگه آبم داشت میومد که دیدم صدای ناله هاش زیاد تر شد و صداش بلندتر شد فهمیدم داره ارضا میشه شدت تلمبه رو زیاد کردم که یهو زیر دستم احساس کردم لرزید و ارضا شد سریع کیرمو کشیدم بیرون نشوندمش جلو خودم کیرمو کردم تو دهنش به سی ثانیه نکشید که آبم با فشار اومد بیرون تمامشو خالی کردم تو دهنش ...یه نگاه رضایت تو چشماش بود بلندش کردم بغلش کردم داشت از حال میرفت کلی قربون صدقه اش رفتم چشماش باز و بسته میشد بوسیدمش ...زیر دست و پاهاشو گرفتم بلندش کردم بردمش تو اتاق خوابشون رو تخت خوابوندمش ... پهلوش خوابیدم تو گوشم آروم گفت عزیزم دوست دارم ...بعد آروم لب هاشو گذاشت رو لب هام دستامو بردم زیر موهاشو یخورده نوازشش کردم و قربون صدقه اش رفتم...دیگه به آرزوی چندین ساله ام رسیده بودم ..یک ساعتی تو همون حالت باهم بودیم ....انگار هر دو تامون بیهوش شدیم چشمامو باز کردم دیدم با یک حالت معصومانه تو همون حالت تو بغل من خوابش برده با پشت دستم موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و بوسیدمش چشماش رو باز کرد...سکوت عجیبی بینمون بود ...فقط با نگاه با هم حرف میزدیم چند لحظه که گذشت بلند شدم دوباره لب هاشو بوسیدم ازش تشکر کردم چند دقیقه با هم حرف زدیم ...اون هم منو بوسید... بعد به پیشنهاد من رفتیم بیرون رستوران شام خوردیم چند ساعتی بیرون بودیم ...خیلی با هم صحبت کردیم ...دیگه دیر وقت شده بود .... بعد از تمام قول و قرار هایی که با هم گذاشتیم و صحبت هایی که با هم کردیم رسوندمش خونه و از هم جدا شدیم...اون روز واقعا خاطره انگیز ترین روز زندگی من بود.
     
#195 | Posted: 9 Jan 2012 08:08
در آرزوی دخترعمو

سلام به دوستان و خوانندگان این داستان
بالاخره تونستم باهاش سکس کنم ... این جمله ای بود که چند ماه پیش وقتی با دختر عموم سکس کردم گفتم
من و دختر عموم 1 سال تفاوت سنی داریم . از 18-19 سالگی تو کف این بودم که شده حتی یه دست به سینه های زیباش یا کون خوشگلش بزنم . با هم خیلی صمیمی بودیم ولی نه در حد اینکه از هم خواسته ای داشته یاشیم . خلاصه زمان میگذشت و بچه های من با همراهی دستم در چاه حمام میرفتن (جق) . ولی حتی روم نمی شد بهش بگم وقتی نگاه اندامت میکنم دست و پامو گم میکنم . تصمیم گرفتم از باب کم محلی وارد بشم . هم برای خودم بهتر بود دیگه بچه هام در چاه حمام نمی رفتن و یکمم به درسهام اهمیت بیشتری میدادم . یه مدت طولانه گذشت و یه روز همه دخترای فامیل خونه اقا جون جمع شده بودن که موبایلم به صداش در اومد - خواهرم بود گفت دختر عموت سراغتو میگیره منم با لحن بدی بهش گفتم به درک .بعد از چند ساعت خودش تماس گرفت نمیخواستم جواب بدم ولی گفتم شاید کاری داره . سلام کرد .بهش گفتم عجب از این طرفا ؟ گفت نباید یه سراغی میگرفتی .گفتم کار داشتم . گفت باشه .چون با سردی من مواجه شد سریع خداحافظی کرد . عصر رفتم یه گشتی بزنم دیدم هنوز ماشین عموم در خونه اقا جون پارکه گفتم برم داخل یه سر گوشی اب بدم . اومدم داخل بشم که دیدم عموم روبه روم سبز شد .سلام و احوال پرسی با عمو رفتم داخل . رفتم داخل که دیدم خواهرم دست دختر عموم و گرفته و میگی امشب بیا خونه ما . با کلی اصرار پدر و مادرم قبول کرد .ولی من طوری رفتار کردم که یعنی هیچ اهمیتی نداره . همه خداحافظی کردند و رفتن منم یه احوال پرسی کوچیک با اقا جون و مادر جان رفتم و به کس چرخ ادامه دادم . تقریبا ساعت 9 -10 بود که بابا زنگ زد برا خوردن شام . رفتم خونه شام خوردم مامان و بابا رفتن بیرون قدم بزنن . خواهرم با دختر عموم داخل اتاق خواهرم مشغول بازی بودن . که یک دفعه اومد بیرون من متوجه شدم و رفتم داخل پذیرایی مثلا کار دارم اومد اونجا و در حال که داشتم در و می بستم در و فشار داد ونگذاشت اومد دخل و پشت در خفتم کرد و گفت چه مرگته گفتم هیچ . یکدفعه چشمم به سینهاش افتاد به دلیل لباس گشادی که پوشیده بود کاملا معلوم بود .خودش فهمید و خندید منم یه لبخند کوچیک زدم . گفت چشماتو ببند میخوام بزنم تو صورتت نمیخام چشمم تو چشمات بیافته . بستم و یکدفعه باز کردم دیم لبهاش نزدیک لپمه . صورتمو کشیدم و با دست به لبهام اشاره کردم اومد یه بوس به لبهام کرد و رفت . این بود نقطه اغاز شق درد من .اتیش بگیره که هنوز که یادم میاد کیرم مثل چوب بلوط سفت میشه . رابطه ما در حد لب بود و مشتقاتش مثلا گردن و گوش و ....
تا اینکه یه روز دانشگاه بودم به گوشیم زنگ زد گفت برا ناهار بیا اینجا . گفتم حتما مامان بهش گفته زنگ بزن بی خبر از همه جا رفتم خونشون .ایفون و زدم در و باز کرد با صدا زدن عموم داخل شدم .دیدم کسی جواب نمیده .خودش با چادر اومد و گفت بیا داخل .
داخل شدم و دیدم به به چه میزی چیده احسنت . چادرو برداشت با من نشست سر میز همون پیرهنی تنش بود که خونه ما تنش کرده بود . ناهار خوردیم و گفتم من برم به کلاس ساعت 3 برسم. کفت کجا به این زودی تازه ساعت 1 . فهمید که میترسم عموم بیاد .گفت نگران نباش رفتن برای ناهار خونه پسر عموت .نفس راحتی کشیدم . رفتم اوفتادم روی مبل و شکستن تخمه . از داخل اشپز خانه با من حرف میزد و ظرفهارو میشست و تمام که شد .با سینی چایی اومد کنارم نشست . هنوز چایی نخورده ریخت روی شلوارم اتیش گرتم شلوارم رویه روش در اوردم و پرت کردم طرف چوب لباس .از خنده داشت میمرد . رفت یکی از شلوار های عموم و اورد . بعد پاشد رفت توی اتاقش دیدم دیر کرد نیومد . رفتم دیدم بیچاره روی تختش خوابش برده . رو اندازو انداختم روش و اومدم بیرون که برم که ناگهان ...
به خودم اومدم دیدم بهترین وقته که عملی کنم خواسته ام را . رفتم داخل به بهونه دستشویی . از دستشویی اومدم بیرون . رفتم سمت اتاقش در رو باز کردم .دیدم اومده روی فرش خوابیده . رفتم کنارش خوابیدم .و شرع کردم به بوسیدن گردنش تنم داشت میلرزید و گفتم اگه پاشه و کیرم کنه دیگه برا 7 نسلم کافیه .دستمو یواش بردم طرف رونهاش که دیدم با دستش دستمو گرفت . پسر سکته زدم . دیدم برگشت طرفم گفت من مال خودتم . راحت باش .اینو که گفت در عرض چشم به هم زدن لباسی دیگه تنش نبود و شروع به خوردنش بعد گوشش گفتم من از فیلمایی که دختره خوابه میان لا سکس کنن خوشم میاد . خودشو زد به خواب . لباسهامو در اوردم و اروم کیرمو گذاشتم روی لبهاش صورتشو کشید گفت بدم میاد .گفتم ایراد نداره تلافیش و سر کونت در میارم .با انگشت اروم میکردم تو کونش و کسشو براش میخوردم بعد سر کیر و گذاشتم لای پاهاش و سنباده میزدم لذت میبردم ولی نه خیلی گذاشتم دم ورودی سالن لذت و با کلی التماس یکم رفت داخل از بس جیغ زد کشیدم بیرون گفت دیگه نه . گفتم همین 1 بار و بهش گفتم برو کرم بیار . زدم به سوراخش و سر کیر خودم .ایندفعه با راحتی رفت داخل ولی باز این پدر سگ جیغ میکشد که منو بیشتر شهوتی میکرد همچین میکردم که انگار دارم روی عرش پرواز میکنم . و با خودم میگفتم اخرش به آرزوت رسیدی ..
     
#196 | Posted: 9 Jan 2012 14:02 | Edited By: gasemi_2012
باسلام میخوام داستان سکس من ودخترعمویم رابه شما بگم اسمم معین است اسم دختر عموم هم مهساست اون موقع اون 8سالش بود ومن 10سال. من ومهسا از کودکی باهم هم بازی بودیم چون خونمون نزدیک هم بود واسه همین خاطر یا اون میامد پیشم یا من میرفتم پیشش از کودکی هم مهسا منو خیلی دوست داشت باهم بازی میکردیم وگاهی هم به شوخی من میبوسیدمش یا اونو بغل میکردم اما چون بچه بودیم هیچی نمی فهمیدیم وهمه اون کارا را بازی میدانستیم تا...اینکه رسیدیم من رسیدم به22سال ومهسا هم 20ساله شد زن عموم باما خیلی صمیمی بود وهرروز یا هردو روزیکبار به خونه مامیامد ما هم به خونه اونا میرفتیم یه روز مهسا با مادرش به خونه ما اومدند من هم با مادرم تنها تو خونه بودیم من هم ریاضی ام چون یه کم خوب بود مادر مهسا به من گفت معین یه کم ریاضی به مهسا یاد میدی منم گفتم باشه مهسا را بردم تو اتاقم که بهش ریاضی یاد بدم بعد یه کم درس یاد دادن به مهسا گفتم بیا یه کم با کامپیوترم کار کنیم رفتیم سر کامپیوتر بعد یه فکری به سرم زد چون من عکس وفیلم سکسی داشتم رفتم سر اونا یه دونه اش را باز کردم خیلی هم باحال بود خواستم عکس العمل مهسا را ببینم بعد 30ثانیه نگاه کردن گفتم مهسا ببخشدید اشتباهی باز کردم فیلم سکسو که بستم مهسا گفت بابا وا کن کسی نیست که ببینه منم که ازخدام بود فوری بازش کردم بعد یه کم نگاه کردن فهمیدم کم کم داره حشری میشه دستمو آرام انداختم گردنش دیدم مهسا خوشش اومد دستموبردم به طرف سینه اش اول آرام لمسش کردم بعد که فهمیدم خوشش میاد یه کم بیشترپستوناشو مالیدمش خدایا چه میدیدم یه سینه نرم لطیف شاید کسانی که برای اولین بارسکسوتجربه میکنند فهمیده باشند چون اولین باری بود که سینه هاشو می مالیدم انگار وزن نداشتم فکر میکردم روهواهستم.بعد مهسا دستشو گذاشت روکیرم.دیدم که مهسا دیگه کامل حشری شده گفتم مهسا بیا کامپیوتر وخاموش کنیم وخودمون یه کم حال کنیم اول مهسا خندید بعد گفت باشه ولی به هیشکی نگی گفتم باشه کامپیوترو بستیم رفتم در اتاقم رابستم بعد آمدم دیدم مهسا با سینه هاش داره بازی میکنه خیلی خوشم اومد نشستم کنارش اول درست حسابی بغلش کردم سینه هاش چسبید به سینه هام وای خدا.بعد لباشو گرفتم دهنم با قدرت می مکیدمش بعد دستامو گذاشتم روی دوتا پستوناش مالیدمش منم عاشق سینه هاش بودم بعد یه دستمو گذاشتم روی کوسش البته از روی شلوار نمیدونین چه حالی داشتم گفتم مهسا بخواب.خوابید منم خوابیدم روش وای وای بعد یه کم بازی کردن با سینه هاش وکوس وکونش مهسا گفت معین همش تو ازمن حال کردی بزار یه کم هم من باهات حال کنم دستشو گذاشت روکیرم وباکیرم بازی میکمنممم
     
#197 | Posted: 13 Jan 2012 20:06
ماجرای من وشوهر خواهرم

سلام اسم من شیماست 25 سالمه دو ساله ازدواج کردم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم یه داستان واقعی که برام اتفاق افتاده ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز خواهرم ازم خواست برای مراقبت از بچه هاش به منزلشون برم اخه وقت ارایشگاه داشت ساعت4 بود امین (شوهرم ) منو دم منزلشون پیاده کرد رفتم بالا پری در و باز کرد کلی عجله داشت سلام کرد بچه هارو به من سپرد ورفت خواهرم دو تا پسر 2 قلو 1 ساله داره رفتم اتاق لباسامو عوض کردم هوا خیلی گرم بود یه تاپ دکلته سفید پوشیدم با یه دامن روی باسنی صورتی 1 ساعتی گذ شت بچه ها خواب بودن منم تو حال داشتم ماهواره نگاه میکردم شبکه روس داشت فیلم سوپر میداد منم از انجور فیلما دوست دارم.

تو حال خودم بودم که زنگ زدن منم به هوای پری همونجوری رفتم در رو باز کردم که دیدم بهرامه (شوهرپری) چنان جیقی زدم که خودمم ترسیدم اخه من به خاطر شوهرم همیشه با لباسایه بسته و با روسری جلوی بقیه میگردم پریدم تو اتاق سریع مانتوپوشیدم شالمو سرم کردم اومدم بیرون بهرام خندش گرفته بوده سلام کردم گفتم تو اینجا چیکار میکنی گفت پری زنگ زد گفت کارش طول میکشه من بیام خونه اگه تو کاری داری بری حالا تو چرا ترسیدی گفتم انتظارشما رو نداشتم رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد گفتم چای میخوری گفت نه ویسکی تو یخچاله اگه زحمتی نیست اخه بهرام مشروب خوره تیره براش اوردم گفت چرا یه پیک اوردی مگه خودت نمیخوری( اخه من عاشقه مشروبم ولی شوهرم نمیزاره زیاد بخورم) گفتم دوست دارم بخورم ولی امین بفهمه ناراحت میشه گفت بخور نمیزاریم بفهمه بعد از یه زره منومون قبول کردم نشستیم 2 سه پیک خوردیم چه مشروبی بود داغ داغ شده بودم داشتم عرق میکردم گفت چرا مانتو رو در نمیاری گرمته گفتم اخه لباس ندارم لباسای پریم بزرگه برام گفت مگه لباسای خودت چشه اهان میترسی امین ناراحت شه باشه نمیزاریم اینم بفهمه باشه؟ منم که تو حاله خودم نبودم رفتم مانتو و شلوارمو در اوردم دامنم و پوشیدم اومدم پیشش نشستم گفت اخیش حالا خنک شدی یه پیک بریزم گفتم نه دیگه میترسم حالم بد شه گفت اون با من 1 دو پیک دیگه خوردیم دیگه نمیتونستم سرمو نگه دارم سرمو گذاشتم رو پاهاش چشامو بستم که یکهو دست بهرامو رو موهام حس کردم نای بازکردن چشامو نداشتم راستشو بگم بدمم نیومده بوده دستشو برد تو گردنم که یکهو راست شدن کیرشو زیر سرم حس کردم دستشو اروم اورد پایین کرد زیره تاپم سینه هامو فشار داد دیگه نفسام به شماره افتاده افتاده بود به سختی چشامو باز کردم با خنده گفت اینم نمیزاریم بفهمه اینو گفتو لباشو گذاشت رو لبام نمیدونید با چه ولعی لبامو میخوردکیرشم زیر سرم بالا وپایین میشد دیگه طاقت نیوردم کیرشو از زیره شورتش در اوردم وای چه کیری سفید بزرگ که فقط تو فیلما دیده بودم کیرشو تا ته کردم تو دهنم وای چه حالی میداد بهرام منو بقل کرد برد روی تخت انداخت شورتمو در اورد پاهامو باز کردکیرشو لب سوراخم گذاشت یواش فشار داد وای چه کیری داغ داغ شروع کرد به تلمبه زدن داشتم جر میخوردم التماسش میکردم ولی اون محکمتر میکرد بلندم کرد چهار دست و پا نشستم کرم به سوراخ کونم مالید کیرشو کرد توکونم منم دهنم رو بالش بود و بالشو از درد گاز میزدم وای چه حالی بود همونجور که داشت میکرد یکهو برم گردوند کیرشو در اورد آبشو ریخت رو سینه هام محکم بقلم کرد ولباشو گذاشت رو لبام بلندم کرد بردم حموم با هم یه دوش گرفتیمو اومدیم بیرون منم تا پری نیامده بود لباس پوشیدم و رفتم یه اعتراف دیگه هم بکنم دیگه سکس با شوهرم بهم حال نمیداد از اون موقع به بعدش ما حداقل ماهی چهار پنج دفعه با هم سکس داشتیم
     
#198 | Posted: 13 Jan 2012 20:07
اولین سکس من با دختر عموم

سلام من علی هستم20 سال سن دارم. می خواهم اولین سکس خودم را با دختر عموم برایتان تعریف کنم ای یکی از خاطرات شیرین من تو زندگی ام یود.و کاملا واقعی....
من با دختر عموم از دوران بچگی دوست بودیم بقول همه هم بازی از دوران بچگی...
من دختر عمویی دارم که 20 سالشه وخیلی هم اندام سکسی داره سایز سینه هاش هم 80 هست دست نخورده بود البته تا انروز ... تابستان امسال بود که ما برای گردش به گرجستان رفته بودیم {با ماشین خودمون}و هم چنین دختر عموم هم با ما بود .بعد از رفتن به هتل خانواده هامون خاستند که به گردش بروند ولی دختر عموم همان فرنوشی گلم نرفت ومن هم نرفتم وچون عموم به من اعتماد کامل داشت زیاد دنبال کار را نگرفت ورفتند .من هم که از بس به او فکر کرده بودم حشری حشری شده بودم.و با خودم میگفتم که چه فرصتی بهتر از این فرصت ولی نمیدانستم که کار را چگونه شروع کنم.بالاخره او به حمام رفت پس از مدتی مثلا 2-3 دقیقه من هم رفتم تا از سوراخ در حمام اورا دید بزنم وای چه چیزی میدیدم اندام سفید دختر عموم لخت لخت دیگه فکر میکردم تو بهشتم و اون هم هوری.بالاخره بعد از دراوردن کرست و شرتش حالم بدتر از این شد من هم که حشری بودم حشری تر شدم.بله من هم مثل همه پسر ها بادیدین این صحنه ها کیرم یواش یواش گنده میشد دیگه نتونستم تاقت بیارم کیرمو از شرتم در اوردم و شروع کردم به جلق زدن .یواش یواش داشت ابم میامد .چشمامو بستم و خیال کردم که با اون سینه های ناز و گوشتیش را میخورم .یهو در باز شد ومن هم با همان وضع جلوی در .. من هم از خجالت داشتم میمردم بعدا در را به روم بست و کمی به من فحش داد بعد نمیدانم چی شد که یهو درو کاملا باز کرد و گفت از بیرون چرا بیا تو. احساس میکردم که کلید دنیا را به من دادن .اولا هم سن بودیم ثانیا او هم حشری بود من هم......
بالا خره رفتم تو چه بگم چشم شما بد نبیند عجب این دختر عموی من اندام سکسی داشت بدن سفید کوس تر و تازه ووووو
فرنوش جونم شروع کرد با هام لب رفت بعد من تن اورا از گردن تا گوشش لیسیدم این کار انگار اورا بیشتر حشری میکرد من هم بدین خاطر کارم را بیشتر کردم .دیدم دارد به کیر گنده و شق شده ی من نگاه میکند .من هم بهش گفتم چرا تماشا میکونی واسم ساک بزن.اون هم چون اولین کیری بود که داشت زنده میدید اولش من و من میکرد .من هم به این خاطر شروع کردم گردنش را دوباره لیسیدم.این کار باعث شد که بدون حرف من خودش شروع به ساک زدن کرد .وای چه حالی جایتان خالی عجب لذتی به ادم می بخشید... دختر عموم لخت لخت تو دهنش کیر گنده من ....
خلاصه مرحله ساک زدن تموم شد و حالا مرحله گاییدن شروع شد .چون فرنوش جون اولین بارش بود ازکس نمی خاست بده ولی من ان همه کسش را لیسیدم وای عجب حالی داشت .داشتم کس فرنوش جون را لیس میزدم خلاصه راضیش کردم .خودش کیرمو گذاشت دم کسش وچون اولین بارش بود پرده اش پاره نشده بود من هم خیلی یواش کردم تو...بعد از کمی تلمبه زدن وعقب و جلو بردن گفت زود باش میخام جرم بدی من هم که از خدام بود کیرم را در اوردم و یهو کردمش تو...فرنوش یه جیغ بلندی کشید که گفتم حالا همه به رو ی سرمون میریزند ولی خدا را شکر که هیچ چیز نشد کیرم را در اوردم و خونش را پاک کردم و بعد از گذشت زمان او هم عادت کرد و این درد به لذت تبدیل شد ولی من داشتم از اوج لذت میمردم .کم کم داشت ابم می امد زود کیرم را در اوردم و رو شکم فرنوش جون ریختم .ان هم کیرم را تو دهنش گرفت و شروع کرد به ساک زدن وای عجب حالی داشت..... فکر کردم که ارضا شده و چون من هم ارضا شده بودم .
من اورا از کون نکردم چون نمی خاست به اندام سکسیش اسیب برسد ومن هم نمیخاستم . بعد با هم دوش گرفتیم وبه بیرون امدیم چون حالا حالا حاست که خانواده هامون سر کلشون پیدا میشه .من بعد از انروز تا به حال با او سه مرتبه سکس داشته ام و از این کار هردومون لذت میبردیم.و اون هر دفعه استاد تر میشد و بهتر انجام میداد. واو را هر دفعه تا ارضاش نکردم ول نمیکردم.
     
#199 | Posted: 13 Jan 2012 20:09
اولین باری که شوهرم منو گایید

سلام
من گلی هستم و23 سالمه و تنها فرزند خانواده
نه اینکه فکر کنید چقدر بابا مامان متمدن بودن که دوتاش نکردن بابام همین یه شاهکارم با زور دارو و دکتر و پول خرج کردن زده
1 سال پیش اولین بار بود که با کسی سکس داشتم اونم با پسر عموم محمد
پسر عموم از بچگی منو دوست داشت و همیشه مراقبم بود و ازم دفاع میکرد . یه روز از دانشگاه داشتم میرفتم خونه که محمد را جلو در دانشگاه دیدم سربازی رفته بود و بعد تو دانشگاه رشته مهندسی مکانیک میخوند . خیلی تعجب کردم دیدمش اونم با اون قیافه زارش ، ته ریش داشت ازش پرسیدم چیزی شده که یهو یکی از دوستاش رسید وگفت به به افتخار آقا محمد که بعد یه هفته افتخار دادن و دانشگاه تشریف آوردن، محمد سمت دوستش رفت و یکی دو دقیقه باهاش حرف زد بعد آمد و با هم سوار ماشینش شدیم.میخواستم بفهمم چی شده؟ حس فضولی داشت خفم میکرد.ازش پرسیدم چیزی شده؟چیزی نگفت.یه خورده حرف زدم و خندیدم از هر دری گفتم بازم چیزی نگفت.فقط رانندگی میکرد
من با صدای بلند گفتم محمد یه لحظه با چشم غره بهم نیگاه کرد رومو سمت شیشه کردم داشتیم از شهر بیرون میرفتیم خارج شهر یه جایی ایستاد و پیاده شد منم پیاده شدم.بهم گفت چرا جمعه گذشته خونه مادر جون (مادربزرگم) نرفتم
راستش 2 تا دلیل داشتم یکی اینکه به خاطر امتحان میان ترم نتونسته بودم برم ابروهامو ور دارم و یکی به خاطر پسر خاله هیزم چون بهم گفته بود منو میخواد مامانم گفته بود بهش محل ندم میدونستم اگه قضیه علنی مطرح بشه رابطه بابا و عمو که شوهر خالمم میشد بهم میریخت آخه بابام میگفت علی مرد زندی نیست
میدونستم علی مرد هیچی نیست الا کردن کس دختر مردم و یه مشت جنده
به محمد گفتم امتحان داشتم اونم نامردی نکرد ویکی خوابوند تو گوشم منم سیل اشکو جاری کردم حتی قدم بهش نمیرسید که بهش سیلی بزنم
آخه اون188 قدش بود و پاور لیفتینگ کار میکرد منم165 قدم بود وخیلی لاغر بودم گفتم بیشعور چرا میزنی؟
گفت به خاطر دروغت.گفتم به خدا راست میگم دستشو بلند کرد بزنه من مثل جوجه خودمو جمع کردم دید من ترسیدم نزد
محمد گفت سوال میپرسم راست میگی وگرنه همیجا چالت میکنم
علی را دوست داری؟
چی؟
یدونه دیگه زد تو صورتم
سوالشو دوباره پرسید
گفتم به جون بابا مامان نه
پرسید ازت خواستگاری کرد؟
گفتم آره به مامان هم گفتم گفته بهش محل ندم
گفت آها محل نمیدی ولی کس و کون میدی
گفتم محمد خجالت بکش این چه طرز حرف زدنه؟
گفت چند بار بهش دادی؟
چی میگی دیونه روانی؟
آمد بزنه گفتم اگه بهم دست بزنی لهت میکنم خندش گرفت منم خندم گرفت آخه یک سوم محمد هم نمیشدم
گفت همه طایفه میدونن من تو رو میخوام اونوقت به علی دادی که منو خورد کنی؟
(بابا عاشق محمد بود همیشه میگفت اگه محمد گلی را بخواد دو دستی تقدیمش میکنم چون میدونم دخترمو خوشبخت میکنه آخه محمد تو فامیل و دوستا به نجابتو آقایی مشهور بود و یه مغازه فروش مصالح ساختمانی داشت با چند تا کارمند و ساخت وسازم میکرد دوتا مغازه دیگه هم داشت که اجاره داده بود. به قول مامانم هنوز ارث ومیراث هم بهش نرسیده بود اگه میرسید چی میشد. بابا ومامان عاشق همه داشته های مادی ومعنوی صورت قشنگو مردونش بودن)
گفتم دروغه
گفت : ثابت کن
گفتم چجوری ؟
گفت همین الان باهام بیا دکتر
خجالت کشیدم ولی گفتم باشه
بر گشتیم و رفتیم جلو مطب یه دکتر
گفتم من نمیام خجالت میکشم گفت پس دادی؟
گفتم نههههههههههههه باشه میرم ولی تو نیا خودم نامه میگیرم
گفت میخوای سرمو کلاه بزاری؟ خودمم میام میخوام با دکتر هم صحبت کنم
گفتم اصلا مردا رو راه نمیدن چون خانم دکتر سرشو لخت میکنه
گفت اون دیگه مشکل خودمه
رفتیم تو مطب داشتم از خجالت میمردم احساس میکردم همه میدونن من واسه چی آمدم چند تا زن حامله نشسته بودن و بهم لبخند میزدن
محمد به یکی زنگ زد بعد چند دقیقه آقای دکتر از طبقه بالا امد پایین و رفت تو اتاق خانم دکتر که بعدا فهمیدم زن و شوهرن
بعد یه دقیقه ما را دعوت کرد تو و خودش ازدواجمونو تبریک گفت و رفت
فهمیدم محمد به دکتر که دوستش بوده دروغ گفته
به هر حال رفتیم ونشستیم
خانم دکتر گفت برم رو تخت داشتم میمردم چرا باید همچین حماقتی میکردم
خانم دکتر که دید من میلرزم گفت کاری کردی؟ گفتم نه به خدا فقط دارم از سرما میلرزم
وقتی معاینم کرد به محمد گفت "مبارکه" یهو محمد گفت لطفا از پشتم معاینش کنید
همون جا از خجالت مردم
دکتر طرفم بر گشت و معاینم کرد بعدم گفت موردی نداره فقط پردش نوع خاصیه
داشتم قالب تهی میکردم محمد گفت چیه؟
دکتر گفت پردش حلقوی کودکانه هست اگه مراقب نباشید با اولین نزدیکی ممکنه کارش به بیمارستان بکشه ممکنه خونریزی شدید بده حتی ممکنه تا 10 بار اول نزدیکی هم خون داشته باشه آخه واژنش کودکانه و خیلی تنگه
بیایید نشونتون بدم که باید مراقب کدوم قسمت باشید آمدم بگم نه که محمد مثل جن جلو کسم ظاهر شد
معلوم بود حرف دکترو نمیشنوه فقط داره از خنده منفجر میشه و خودشو نگه داشته
آمدم از تخت بیام پایین که سرم گیج رفت محمد بغلم کرد فشارم به 6 رسیده بود دکتر به محمد گفت خانمت کم خونی داره باید بهش دل وجیگر بدی محمد گفت چشم میدونستم حال بدم مال خجالته محمدم فهمیده بود
وقتی آمدیم بیرون زیر بغلمو گرفته بود که نیفتم
آمدیم تو ماشین چیزی نمیگفتم سرم پایین بود اجازه دادم اشکام بریزه دستشو گذاشت رو دستم گفتم دستتو بردار لعنتی
خندید بعدش منو بوسید منم با مشت کوبیدم رو سینش خندید گفت چه قدرتمند دردم گرفت اما موقع کردنت جبران میکنم
گفتم غلت میکنی آشغال عوضی خواستم پیاده شم که قفل مرکزی را زد بعد به دوستش زنگ زد و گفت یه گوسفند پاک شده همین الان برام آماده کن الان میام میگیرم
تو راه با خودش آواز میخوند خیلی سر خوش شده بود دیگه از عصبانیت چند ساعت قبلش خبری نبود بعد گوشتو تحویل گرفت و رفتیم خونه ما
تو راه گفت امروز با عمو و زن عمو حرف میزنم عروس خانم
داشتم از خجالت میمردم
مامان و بابا تعجب کردن با همیم منم چشام سرخ بود فهمیدن چیزی شده
محمد گفت تو دانشگاه حالم بد شده منو برده بیمارستان دکتر گفته کم خونی دارم اونم سر راه یه لاشه گوسفندو آورده واسه من
مامان داشت از خوشی دق مرگ میشد
من رفتم طبقه بالا تو اتاقم که بعد نیم ساعت در زدن
بابا بود گفت محمد حرف زده حالا میخواد با من حرف بزنه چیزی نگفتم رفت محمد را صدا کنه . بابا از خوشحالی تو کونش گردو میشکستن
بعد 2 دقیقه محمد آمد خواستم خودمو لوس کنم گفتم گمشو بیرون نمیخوام هیچ وقت ببینمت بلند شد فکر کردم داره میره ته دلم خالی شد آخه خیلی دوسش داشتم از همون بچگی عاشقش بودم همیش خودمو در حالی که داره منو میکنه تصور میکردم ولی روم نمیشد چیزی بگم هیکلش آدمو حشری میکرد خیلی هیکلش مردونه بود و کیرش زیر شلوار جین خودنمایی میکرد به طرف در رفت و خیلی راحت در اتاقو قفل کرد کلیدشو بر داشت
یه لحظه کیرشو زیر شلوار دیدم داشت میترکید
آمد سمتم و خیلی راحت بغلم کرد منم از خدا خواسته بهش پا دادم و باهاش همراهی میکردم سرمو گذاشتم رو سینش
لبشو گذاشت رو لبم و شروع به خوردن کرد زبونشو تو دهنم میچرخوند خیلی تحریک شدم
آمد پایین تر و گردنمو لیس میزد حالم بد بود دستامو تو موهاش میبردم و چنگ میزدم
لباسهاشو کامل در آورد کیرش مثل فنر پرید بیرون داشتم از ترس سکته میکردم
کیرش به اندازه 4 تا کیر بود 16 سانت میشد ولی خیلی خیلییییییییی کلفت بود شروع کرد به خوردن سینه هام تو دهنش میکرد و بعدش نوکشو گاز میگرفت نالم در آمده بود که رسید به کسم تو اوج لذ ت بودم چوچولمو مثل آبنبات میمکید
بعد بلند شد و کیرشو آورد سمت دهنم اوغ زدم و رومو اونور کردم
یهو صورتمو محکم گرفت کیرشو کرد تو دهنم اولش بدمزه بود بعد بهتر شد بعد یه دقیقه نالش در آمد کیرشو از دهنم کشید بیرون خودشو کشید روم و کیرشو گذاشت رو کسم تو حال خودم بودم که درد پیچید تو تنم
همش قربون صدقم میرفت و یواش وبا احتیاط تلمبه میزد اوففففففففف اخخخخخخخخخخخخ میکرد و میگفت کست یه تیکه جواهره یه غنچه باز نشده تر و تازه و میگفت قراره نی نیش از اینجا بیاد بیرون میگفت قبل ایکه نی نی کسمو جر بده خودم جرش میدم
منم دست کمی از محمد نداشتم هی میگفتم تندتر تندرررررر پارم کن کیر کلفت از فشار درد و هیجان و حشریت رو شونه اش را گاز میزدم که صدای ناله هام نره بیرون
تمام تنم داغ بود داشتم دیونه میشدم یهو لرزیدم وسرد شدم بعدش یه حال آرومو فوق العاده داشتم اما محمد داشت دیوانه وار خودشو بهم میکوبید وتلمبه میزد و هننن هننننننننن میکرد بعد منو سفت بغل کرد احساس کردم یه کتری آب جوش تو تنم خالی کردن آروم کیرشو در آورد و کوبید به کوسم بعد کنارم دراز کشید
تمام ملافه وکیر محمد و کس خودم خون خالی بود با ملافم خودش پاک کرد بعد با همون ملافه کس منم تمیز کرد وبهم گفت عاشقتم کس طلا
نمیدونم چرا بازم خجالت کشیدم
گفت من شوهرتم دیگه نباید ازم خجالت بکشی بعد منو بوسید
لباساشو پوشید و گفت وای نیم ساعته منو تو توی این اتاقیم برم بهشون بگم عروس گلم جواب مثبت داده بعد لبمو بوسید و گفت بیا در پشت سرت قفل کن که کسی اینتوری نبیندت یخورده استراحت کن
من برای همین امشب قرار خواستگاری رسمی را میزارم تو هم الان خوب بخواب که شب سرحال باشی
همونطوری لخت از تخت پایین آمدم و رفتم تو بغلش و گفتم تا شب برگردی دلم واست تنگ میشه
سینه هامو بوسید و گفت منم همینطور
اون شب همه چی خوب و به طرز وحشتناکی سریع پیشرفت ما نامزد شدیم دسته گلش فوق العاده بزرگ بود بیشترش گل نرگس بود میدونست من عاشق نرگسم . محمد جلو جمع یه حلقه که از سفرش از دوبی گرفته بود دستم کرد
یکی دو روز بعدش با علی کتک کاری کردن و کارشون به کلانتری کشید علی را لت و پار کرده بود خانواده خالم تو عروسیم شرکت نکردن و به خاطر جواب مثبت ما به محمد قهر بودن
چون محمد خیلی عجله داشت سه هفته بعد عروسی کردیم و از اون موقع تا حالا هر روز منو میکنه
فقط وقتی پریودم از دستش آرامش دارم تازه اون موقع هم همش با سینه هام و بدنم ور میره
الان بعد یه سال واقعا از زندگیم راضیم و امروز فهمیدم حاملم.
مامان بابا عمو زن عمو و برادرای محمد فهمیدن غیر از خودش آخه مسافرته منم بهش نگفتم تا برگرده
بهتون توصیه میکنم اگه میخاید به کسی بدید و پردتونو از دست بدید بهتر واسه یکی باشه که ارزششو داشته باشه
با آرزوی موفقیت برای همه
     

#200 | Posted: 13 Jan 2012 20:11
پروانه دخترعمه تنها

سلام دوستان من شهرام هستم و امروز براتون داستان جدیدی رو میذارم امیدوارم خوشتون بیاد.
من دختر عمه ای به نام پروانه دارم که 37 سالشه و شوهرش که یه آدم عوضی و کلاهبردار و خانوم باز هست اصولا هیچوقت خونه نیست و این زن بیچاره رو تنها گذاشته تو خونه و باید بگم اونا بچه هم ندارن من همیشه وقتی پروانه رو میدیدم تو چهرش میخوندم که کمبود سکس داره و از طرفی از اون قسم زنهاست که به شدت بازیگوشه و تنش همیشه میخاره از طرفی باید بگم که پروانه و شوهرش ساکن شهرستان بودن و تازگی به تهران اومدن.
بهرحال دوستان من مطمئن بودم که پروانه کمبود سکس داره و اگه حواسمو جمع کنم میتونم شریکش بشم و در غیاب شوهر عوضیش جاشو واسه پروانه پر کنم راستش من روزهای زیادی به راههای مختلف فکر کردم و بارها مسئله رو بررسی کردم و نتیجه شد اتفاقاتی که در ادامه این داستان میخونید:
یک شب که بابا اینا پروانه رو دعوت کرده بودن خونه خودشون منم رفتم خونه بابا اینا و آخر شب که میخواستم برم به پروانه گفتم بیا تو رو هم برسونم و اومد با هم بریم از شانس خوب من تو راه ترافیک شدیدی بود و فرصت کافی برای صحبت کردن وجود داشت بهش گفتم تو تو این شهر غریبی هر کاری داشتی بدون تعارف باید به خودم زنگ بزنی چون من دوست دارم تو کارات بهت کمک کنم اونم قول داد کاراشو اول به من بگه و رسوندمش و اون شب گذشت .
بعد از یک هفته بهش زنگ زدم و بعد از احوالپرسی گرم بهش گفتم پس چرا زنگ نمیزنی مگه قرار نشد هر کاری بود به من بگی اونم گفت کاری پیش نیومده که مزاحم بشه و این حرفا بهش گفتم بابا تو تعارف میکنی ولی من اهل تعارف نیستم و میخوام بهت زحمت بدم امروز بعد از ظهر میخوام برم کت و شلوار بخرم و چون تو سلیقت خیلی خوبه میخوام باهام بیای خلاصه اونم گفت باشه منم دلم تو این خونه گرفته و میام .
ساعت 5:30 بود رفتم دنبالش و اونم حسابی به خودش رسیده بود و با هم رفتیم خرید کلی مغازه هارو با هم زیر ورو کردیم و تقریبا ساعت 9 بود که خریدمون تموم شد با هم فتیم بیرون شام خوردیم و تقریبا ساعت 11 بود که رسوندمش خونه و رفتم معلوم بود که رفتارش داره باهام فرق میکنه و از اون حالت خشک فامیلی داره تبدیل به یک رابطه دوستانه تبدیل میشه فردا صبح بهش زنگ زدم و بهش گفتم دیشب خیلی خوش گذشت و کلی از سلیقش تعریف کردم و کلی شارژش کردم اونم دیشب بهش خوش گذشته بود و کلی سر حال بود ....
بعد از اون پروانه دیگه کاملا بهم نزدیک شده بود و هفته ای دو سه بار با هم بیرون میرفتیم برای خرید و شام خوردن و سینما رفتن و غیره من براش تبدیل به سنگ صبور شده بودم و به شدت بهم وابسته شده بود روزی دو سه بار به هم زنگ میزدیم و همیشه دلتنگ هم بودیم تو این مدت چند بار بهم تعارف کرد که بیا خونه ولی من برای اینکه اعتمادشو جلب کنم همیشه رد میکردم و مثل یه جنتلمن رفتار میکردم دیگه مدتی بود که آتیش سکسو تو چشاش موقعی که بهم خیره میشد میدیدم نقشه من مثل ساعت داشت جلو میرفت و خیلی حساب شده داشتم نزدیک میشدم.
این جریان اعتماد سازی تقریبا 2 ماه طول کشید، به شب با هم بیرون رفتیم و من برنامه رو طوری چیندم که زود برگشتیم تقریبا ساعت 7 شب بود که رسوندمش دم خونشون تعارف کرد که بیا بالا من قبول نکردم پروانه ناراحت شد که چرا همیشه میگی نه ، خلاصه من ازش معذرت خواهی کردم و رفتم نیم ساعت بعد بهش زنگ زدم و ازش عذر خواهی کردم و گفتم آخه میترسم درست نباشه بیام خونت آخه اگه شوهرت بفهمه بد میشه اونم با ناراحتی گفت اینا بهانه هست و این صحبتا بهش گفتم اگه اینطوری فکر میکنی عیبی نداره تا یک ساعت دیگه میام پیشت رفتم براش یه ادکلن با یه دسته گل خریدمو رفتم خونش حسابی به خودش رسیده بود برام مثل روز روشن بود که حشرش بالا زده و هوس وجودشو گرفته .
باهام سر سنگین رفتار میکرد و میخاست نشون بده که ناراحته سر صحبتو باهاش باز کردم و گفتم فکر نمیکردم برات اینقدر مهم باشم که بالا نیومدنم ناراحتت کنه بعد یکم صحبت بغضش ترکید و گفت شوهرش که هفته ای یکبارم بهش زنگ نمیزنه و تو این شهر فقط منو داره و من باید بیشتر هواشو داشته باشم رفتم کنارش نشستم وبهش دستمال دادم اشکاشو پاک کنه بهش گفتم اگر بخواد من همه جوره حاضرم جای شوهرشو پر کنم با گفتن این جمله خوب به صورتش نگاه کردم ببینم واکنشش چیه هیچی نگفت و سکوت کرد دستمو انداختم دورش و کشیدمش تو بغلم بیچاره هق هق گریه میکرد و معلوم بود بد جوری دلش پربود این اولین بار بود که بغلش میکردم اینقدر اشک ریخت که پیرهنم خیس شد منم سر و صورتشو نوازش میکردم راستش دیگه فکر این آبغوره گرفتن اساسی رو نکرده بودم بعد از کلی ناز و نوازش آرومش کردم اما بد جوری حالش گرفته بود بهش گفتم امشب حالت خوب نیست من همینجا میخوابم اون رفت تو اتاق منم تو حال خوابیدم تا صبح تو فکرش بودم حالا فضای احساسی قدرتمندی بینمون بوجود اومده بود که این یک سکس استثنایی رو تضمین میکرد.
ساعت 7 صبح بود که صدای قشنگ پروانه بیدارم کرد چون دیرم شده بود با عجله صبحونه رو خوردم و رفتم نزدیکای ظهر بهش زنگ زدم و گفتم برای شام مهمون نمیخوای؟ پروانه خوشحال شد و گفت شام چی میخوای؟ تو دلم گفتم اون سینه های نازتو میخوام اما به زبون گفتم فسنجون و قرارمون شد برای شب.
از سر کار زود رفتم خونه خودم و حسابی به وضعیت کیر و بدنم رسیدگی کردم و ساعت 7 شب رفتم پیش پروانه تا عملیات والفجر رو انجام بدم.
در رو که وا کرد میخواستم بیهوش بشم یه لباس مجلسی بسیار زیبا تنش بود موهاشو های لایت کرده بود و صورتش یه آرایش مسحور کننده داشت واقعا تبدیل به یه اثر هنری شده بود گلی که اورده بودمو بهش دادم وو بهش گفتم چقدر ناز شدی اومد تو بغلم محکم به خودم فشارش دادم و در گوشش گفتم وقتی یه خانوم اینقدر زیباست بزرگترین عذابی که به یه مرد میده اینه که بوسه هاشو از اون مرد دریغ کنه تو که نمیخوای منو عذاب بدی؟ پروانه آروم بهم گفت تو کم منو عذاب ندادی ولی من دلم نمیاد عذابت بدم و یه خنده ریز کرد من صورتش رو درست در محل اتصال به گوش بوسیدم .
بوی عطر تنش دیوونم میکرد و تمام اشتیاق و هوس 2 ماه اخیر تو وجودم زبانه میکشید شکی نبود که اونم همین حالو داره و از شدت هوس داره غش میکنه.
صورتشو تو دو تا دستم گرفتم و تو چشای هم نگاه کردیم اونم با دستاش پهلوهای منو گرفته بود جفتمون دیوونه بودیم صورتمو بهش نزدیکتر کردم بهش گفتم من بیشتر از یه دختر عمه دوستت دارم خیلی بیشتر و لبام به لباش چسبوندم هردومون لبای همدیگه رو با ولع و. عشق میخوردیم بعد از چند ثانیه لب بازی از هم جدا شدیم بهش گفتم چه بوی غذایی راه انداختی پروانه خانوم غذاهاتم اگه مثل لبات شیرین باشه من امشب مرض قند میگیرما با هم خندیدیم اون رفت آشپزخونه و منم نشستم رو مبل جلوی تلوزیون چای و میوه آورد و نشست کنارم بهش گفتم امروز فیلم تایتانیک رو گرفتم بعد از این ده پونزده سالی که از این فیلم میگذره هوس کردم دوباره ببینمش تو موافقی؟ گفت آره فیلمو گذاشتیم و شروع به دیدن فیلم کردیم در حالی که اون کنار من نشسته بود و عطر وجودش داشت هر دقیقه صد بار منو میکشت.
تو قسمتهای هیجانی فیلم دستامو دور پروانه حلقه کردم و به خودم چسبوندمش تو لحظه ای که جک و دختره با هم سکس میکردن پروانهو کشیدم رو پاهام و اون نشسته بود رو کیرم که مثل تبر بلند شده بود شروع کردم به بوسیدن لبای پروانه آروم اومد پایین و گردن و قسمتهای بالای سینشو میبوسیدم و میلیسیدم.پروانه چشاش خمار بود و هر از گاهی لباشو گاز میگرفت با زبونم چاک بالای سینشو لیسیدم و از رو لباس سینشو مالوندم خیلی ناز آه کشید گفت شهرام من شوهر دارما بهش گفتم اون آدم بی معرفت برای تو شوهر بشو نیست از الان خودم شوهرتم خوابوندمش رو مبل و دوباره شروع کردم به خوردن بدنش دستهای لطیف وبلورینش رو تا بالای بازو میلیسیدم اونم تو حال خودش نبود و داشت تو آسمونا سیر میکرد دستمو از پایین لباسش تو بردم و رونای پاشو لمس کردم با سر انگشتام روی رونهای پاش میکشیدم که اونو به اوج لذت رسونده بود دستمو در آوردم و رفتم سراغ سینه های بی تابش سینههاشو از لباس درآوردم و شروع کردم به خوردنشون پروانه فقط آه میکشید و منم با هر آهی که اون میکشید بیشتر تحریک میشدم.
بیشتر از ده دقیقه سینه هاشو خوردم دیگه مثل مار به خودش میپیچید و حسابی تحریک شده بود دستمو بردم تو شرتش و کسشو تو دستم گرفتم تا انگشتمو کردم تو کسش با یه جیغ و تکان شدید ارضا شد کم مونده بود منم تو همون لحظه آبم بیاد لباسای خودمو در آوردم و کیرمو انداختم بیرون اومدم و کیرمو به لباش کشیدم اونم از سر کیرم یه میک محکم زد وای انگار همه جونمو از تنم بیرون کشید کیرمو از دهنش کشیدم و همه آبمو رو سینه هاش خالی کردم .
هردومون ارضا شده بودیم بدون اینکه آلتمونو تو هم فرو ببریم اینقدر شهوت داشتم که میتونستم ده بار دیگه هم ارضا بشم .
با دستمال سینه هاشو پاک کردم اونم مدام قربون صدقم میرفت و میگفت تو این همه سالی که با شوهرش بوده هیچوقت اینجوری ارضا نشده بوده ، کیرمو میمالید و دلش میخواست دوباره کیرم بیدار بشه بغلش کردم و بوسیدمش گفتم پروانه من تا صبح باید صد بار دیگه بکنمت خیلی داغ و سکسی هستی اونم خودشو به من میمالوند و لوس بازی در میاورد رفتم سراغ کسش و شروع کردم به خوردنش پروانه دیوانه وار آخ و آوخ میکرد چوچولشو به دندون گرفته بودم و با زبون زیرش رو لیس میزدم تمام کسشو با ولع و هیجان میخوردم پروانه گفت بسه و پا شد منو خوابوند و شروع کرد به ساک زدن.
دیدن زنی زیبا که با اون دقت سعی میکرد طوری کیرمو لیس بزنه که بیشترین لذتو بهم بده اوج سعادت رو برام به ارمغان آورده بود کشیده شدن حلقه لبهاش به کیرم منو به اوج رسونده بود ، از خدا میخاستم این لحظه های زیبا رو همیشه برام نگه داره .
خدا رو میدیدم که داشت ما رو تماشا میکرد و از عشقبازی ما لذت میبرد ، پروانهو از رو کیرم بلند کردم و خوابوندمش ازش اجازه گرفتم بوسیدمش و کیرمو آروم سر دادم تو بهشت برین خدا پروانه آنچنان آهی از ته دل کشید که از هر موسیقی گوشنوازتر بود سرعتمو بیشتر کردم و با همه وجود کیرمو تا خایه تو کس پروانه فرو میکردم اونم پاهاشو پشت پای من حلقه کرده بود تا منو محکمتر به سمت خودش بکشه تلمبه زدنو قطع کردم و در حالی که کیرم تو کسش بود دولا شدم و سینههاشو خوردم بعد لباشو بوسیدم و تو گوشش گفتم عاشقتم این براش میتونشت بزرگترین هدیه باشه چون منو بغل کرد و محکم به خودش فشار داد از زیرم بیرون اومد و دوباره شروع کرد به ساک زدن برام پا شد و نشست رو کیرم و خودش تلمبه میزد از پشت بغلش کردم وبرش گردوندم و به حالت سگی از پشت شروع به کردنش کردم واقعا اگر سکس نبود زندگی چه مفهومی داشت؟
بهش گفتم عزیزم از پشت هم میشه کرد ؟ گفت به تو که نمیشه نه گفت ولی آروم گفتم چشم با انگشت و تف سوراخشو آماده کردم کله کیرمو با فشار دادم تو کون تنگ و آکبندی داشت با مکافات کیرمو اون تو جا کردم پروانه بیچاره بد جوری درد داشت تا اومدم تلمبه بزنم جیغ کشید بهش گفتم اگه دردت میاد درش بیارم گفت نه بکن منم جاتون خالی حسابی تلمبه زدم که کیرم داشت اون تو پوست مینداخت دردش زیاد شده بود واسه همین دلم سوخت و کیرمو بیرون کشیدم دوباره کسشو لیسیدم و به حالت میشنری روش خوابیدم و شروع به گاییدنش کردم بعد از چند بار تلمبه دیدم آبم داره میاد کیرمو در آوردم و گذاشتم رو شکم پروانه و خودم هم محکم پروانهو بغل کردم و همه آبمو بین بدن جفتمون خالی کردم با یخورده مالوندن کس پروانه با دست اونم با یه تکون هیجانی تخلیه شد بدجوری از نا افتاده بودیم چند دقیقه تو بغل هم خوابیدیم و بعد رفتیم حموم تو حموم یه خورده همدیگه رو دستمالی کردیم و اومدیم بیرون.
خلاصه دوستان اونشب با هم یه شام عاشقانه خوردیم و آخر شب دوباره با هم یه حال اساسی کردیم و تا صبح عاشقانه تو بغل هم خوابیدیم.
صبح با بدرقه پروانه رفتم سر کار و از اون به بعد پروانه تبدیل به یه عشق جدی تو زندگیم شده و اگه هفته ای یکبار باهاش سکس نکنم به مرز جنون میرسم.
دوستان عزیز امیدوارم این داستان بهتون لذت کافی داده باشه.
نکته مهم اینه که نوشتن یه همچین داستانی که خوندید وقت و انرژی زیادی از نویسنده میگیره حالا این نوع داستان رو مقایسه کنید با داستانهای چند خطی و بی دقتی که اخیرا تو این سایت نوشته میشه ، تنها توقع من و دوستان دیگری که سعی میکنن داستان درست و حسابی براتون بذارن اینه که شما به خودتون زحمت بدید وچند کلمه ای بنویسید و نظر بدید این کار باعث دلگرم شدن نویسندگان و ایجاد داستانهایی قویتر خواهد شد.
بنابراین حتما نظرتون رو بذارید.
     
صفحه  صفحه 20 از 79:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.