| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 20 از 79:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  78  79  پسین »  
#191 | Posted: 29 Jun 2011 19:38

رضا و خواهر زن

ما جرا از انجا شروع شد که.......
خواهر خانمم تازه عقد کرده بود و هنوز خیلی داغ و درگیر کارهای خفن اول ازدواجش بود طبق معمول هر چند هفته یکبار منزل مادر زنم می رفتیم ومن چون رابطه خوبی با نر گس خواهر زنم داشتم بهش گفتم :خوش میگذره...
گفت :خیلی خوبه ولی یه سوال برام پیش اومده که بعدا ازت میپرسم!!!
گفتم: باشه
و تمام شد ... فردای اونروز خانمم برای دیدن دوستاش بیرون رفت ولی هر چی به نر گس اصرار کرد اون نرفت.
مادر زنم هم طبق معمول رفت خرید کرد و بعد گفت میرم خونه همسایه .
بعد نرگس اومد و گفت آقا رضا میشه یه سوالی بکنم؟!
گفتم: باشه!
گفت من و شوهرم کارمون را کردیم و من دیگه دختر نیستم ولی میترسیم که مشکلی پیش بیاد من تعجب کردم که نرگس یه همچین چیزی را از من بپرسه ولی به روی خودم نیاوردم و پرسیدم مثلا چه مشکلی؟
گفت: میترسم بچه دار بشم!
من هم بهش گفتم ببخشید که رک جواب میدم خوب شما میتونید از کاندوم استفاده بکنید یا به شوهرت بگی موقع اومدن آبش در بیاره!!! اینم شد سوال ما خودمون هم همین کار را میکردیم!!
بعد من چون خجالت میکشیدم رفتم و طبقه با لا دراز کشیدم هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم نرگس اومد بالا البته فقط یه تاپ و شورت تنش بود سرم داد کشید و گفت : همون اول که داماد خانواده ی ما شدی چشم دنبالت بود (چون من از لحاظ چهره فوق العاده بودم و نرگس هم اولین نفری نبود که این را بگه) حالا باید منو بکنی!
منم از خدا خواسته گفتم: باشه بلا فاصله لباسم را در آورد و شروع کرد به ساک زدن!
با حرص و ولع کیرم را میخورد بعد از چند دقیقه خودش شور تش را در اورد و نشست روی کیرم اصلا نذاشت من باهاش ور برم آروم با دستش کیرم را هل داد تو کسش بعد من هم شروع کردم به تلمبه زدن .
بعد کیرم را درآوردم و انداختم تو کونش جیغ بلندی زد ولی توجه نکردم وحشیانه از پشت میکردمش تا آبم اومد و همش را خالی کردم تو کونش ...
بعد از این ماجرا مرتب با هم سکس داریم و جوری شده که به نامزدش نمیده! ولی هفته ای 4 الی 5 بار با هم سکس داریم
     
#192 | Posted: 4 Jul 2011 12:27
سامان و سمانه ( بدشانسي )

من تازه از باشگاه برگشته بودم خونه كه ديدم مادرم با دختر دايي خودش كه 4 سال سنش از من كمتره دارن غذا درست ميكنن ازمادرم سوال كردم : مگه چخ كسي ميخواد بياد ؟ گفت : امشب داييش مياد. منم رفتم حموم دوش گرفتم بعد اومدم تو اتاقم حوصله ام سر رفته بود با خودم گفتم بهتره يك سري به سايت sexبزنم رفتم سر كامپيوتر همين كه وارد سايت سكسي شدم ديدم دختر دايي مادرم اومد
منم از اون سايت خارج شدم بعد اون اومد كنارم نشست پيرنش انقدر تنگ بود كه بندك كرسيتش معلوم بود همين باعث حشري شدن من شد
از شلوارش نگو انقدر تنگ بود كه روناش شبيه رون فيل بود ديگه بد جوري حشري شدم بعد به فكرم افتاد كه جوكاي سكسي بزارم بعد گذاشتم اونم اونا را خوند بعد به من گفت:عكس سوپر داري منم معتل نكردم سريع گذاشتم اون كمي حشري شده بود بعد از چند مدتي كار آشپزي مادرم تمام شد.و از خوش شانسي من ميخواست كه حموم بره منم معتل نكردم تازه همان روز از رفيقم يك فيلم سوپر مشتي گرفته بودم.بعد از اينكه مادرم حموم رفت و ازطرفي هم خيالم جمع بود كه مادرم اگه حموم بره حالا حالا هم بيرون نميادخلاصه من رفتم وفيلم سوپر رو گذاشتم بعد اون كمي بيشتر حشري شد منم فيلمو به جا حساس بردم من كه ديگه ازشدت حشري شدن خودم دست وپا مو گم كردم رفتم جلو لبشو ببوسم كه خودشو كنار كشيد گفت : سامان سوء استفاده نكن منم خودمو كنار كشيدم بعد از چند دقيقه دستشو روي كيرم گذاشت منم به خاطر اون حرفش خودمو بي اعتنا نشون دادم كم كم كيرمو ازداخل شلواردر اورد كمي دست مالي كرد منم كه ديگه اختيارم دست خودم نبود بعد اون به من گفت:سامان اگر من بزارم منو بكني قول ميدي كه پيش كسي نگي منم قول دادم بعد اون شروع كرد به ساك زدن پدرسگ طوري ساك ميزد كه اينگار 10سال تو اينكاراست بعد از اين كار بلند شد دكمه هاي شلوارشو باز كرد شلوارشو پايين كشيد بعد من رفتم جلو شورتشو دراووردم بعد كير شق شده خودمو لبه كسش گذاشتم تازه كم كم آخ اوفش دراومد من شروع كردم به تلمبه زدن پس از چند دقيقه اون ارضا شد ومنم كم كم آبم داشت ميامد كه شير حموم بسته شد سريع كيرمو در اوردم سريع رفتم تو دستشويي وچون نزديك ارضا شدن من بود داخل دستشويي جلق زدم خلاصه اين از بد شانسي سكس ما بود.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#193 | Posted: 4 Jul 2011 13:16
كاميار نامرد


بعد از خاطره قبليم که براي شما نوشتم با عموم و کاميار چندين سکس ديگه هم داشتم که فکر مي کنم که تعريف کردنش زياد جذاب نباشه !
کم کم داشت رابطه من با کاميار محدود به سکس مي شد و من اصلاً از اين شرايط راضي نبودم و يک جورايي مي خواستم که ديگه رابطه ي که با کامي داشتم رو کم کنم يا کلاً قطع کنم ولي خوب اين با مخالفت کاميار هميشه روبرو مي شد و من داشتم دنبال يک بهونه مي گشتم .
حدود ده روز بود که کاميار رو نديده بودم و مي دونستم که قراره مامان و پدر کاميار با هم برن مسافرت خوب مي دونستم که احتمالاً يک روز تو اين روز هايي که پدر و مادرش خونه نيستن کاميار از من مي خواهد که برم خونشون و همين اتفاق هم افتاد و کاميار ار من خواست که برم خونشون .
صبح مدرسه نرفتم و بعد از يکي دو ساعت که تو خيابون ها دور زدم رفتم سمت خونه کاميار اينها و حدوده ساعت يازده بود که رسيدم به خونشون و زنگ در رو زدم که بعد از چند دقيقه در رو باز کرد ( هميشه با اولين زنگ باز مي کرد )
رفتم بالا کاميار در بالا رو هم باز کرد که ديدم جلوم وايستاده و کاملاً لخت لخت !
يک احساس خيلي بدي به من داد (بعد از ده روز دوست پسرت رو ببيني و اون فقط به سکس فکر کنه ) مي خواستم بر گردم ولي نمي دونم چرا اين کار رو نکردم و رفتم تو. تا رسيدم تو و اون در رو بست سريع امد سمتم و لباش رو گذاشت روي لبام .
داشت از اين کارش حالم بد مي شد چون معلوم بود تو اين چند روز که مامان اينهاش خونه نبوده حسابي هر کاري خواسته کرده و اين رو هم بوي دهنش مي گفت و هم مي شد به نگاه دقيق تر به حال فهميد .
بعد دستم رو کشيد و برد سمت اتاق پدر و مادرش و چيزي که برام جالب بود بسته بودن در اتاق خودش بود .
تا رسيدم تو اتاق شروع کرد به در اوردن لباسهاي من و من هم هنوز با شرايط کنار نيومده بودم و داشتم مات به اطراف نگاه مي کردم که وقتي سوتينم رو باز کرد به خودم آمدم که روي تخت نشسته بودم و کاميار داشت با سينه هاي من بازي مي کرد و يکي رو تو دست گرفته بود و داشت اون يکي رو تو دهنش مي کرد !
خودم دو به عقب کشيدم تا اون براي اينکه بخواد به سينه هام برسه مجبور باشه که روم خم بشه که همين اتفاق هم افتاد و اون اين کار رو کرد ، واقعاً اين کار کاميار من رو تحريک مي کرد و من چشم هام رو بسته بودم که احساس کردم کاميار داره مي ره به سمت پايين و بعد رفت سراغ کسم که با اولين بر خورد زبونش با کسم يک آه بلند کشيدم و سعي کردم سر کاميار رو بيشتر به کسم نزديک کنم تا لذت بيشتري ببرم کاميار داشت کارش رو ادامه مي داد و من لذت مي بردم و دوست داشتم که اين کار تا پايان سکس ادامه پيدا کنه که کاميار از روي من بلند شد و بعد روي تخت خوابيد و من هم برگشتم روش و کيرش رو که کاملاً بيدار بود رو کردم توي دهنم و بعد از دو سه بار که زبونم رو دوره کيرش تکون دادم ديدم سريع سرم رو رو به عقب داد و کيرش رو کشيد بيرون و گفت : وايستا
بعد از رو تخت بلند شد و رفت و شيشه ليدوکاين رو برداشت و شروع کرد به زدن ( اولين بار بود که جلوي من ليدوکاين مي زد )
من گفتم اين چيه ؟ ( هرچند که مي دونستم )
گفت : بي حس کننده هست و براي اين مي زنم که طول بکشه و بيشتر حال کنيم و اومد سمت من که مثل اينکه به فکري کرده باشه گفت : مي خواي به تو هم بزنم که درد نداشته باشه ؟ من يکم فکر کردم هرچند که ديگه دردش برام خيلي کمتر شده بود ولي خوب فکر خوبي بود چرا به فکر خودم نرسيده بود ؟
گفتم باشه که اون امد بين پاهام و از هم باز کرد و سوراخ کونم رو يکم باز کرد و چند باز اسپري رو پاشيد که احساس کردم که کونم آتيش گرفته و دستم رو گذاشتم روش و گفتم : نکن سوختم !

بعد از چند دقيقه سوزشش خوب شد و احساس مي کردم که کاملاً سوراخم داغ شده کاميار در حالي که کاندوم مي کشيد روي کيرش اومد و بين پاهاي من و پاهام رو بالا گرفت و کيرش رو گذاشت رو سوراخ کونم و من که فکر مي کردم حالا بدون هيچ دردي مي ره تو که کاميار فشار داد ولي کيرش تو نمي رفت انگار که سوراخم اصلاً باز نمي شد که کاميار گفت شل کن بابا ولي من کاملاً شل کرده بودم ولي فايده نداشت و کاميار هم داشت عصبي مي شد و فکر مي کرد که من از قصد شل نمي کنم و براي اينکه بتونه موفق بشه پاهاي من رو بالاتر مي اورد و اين کار به کمرم فشار مي آورد و ...
کاميار کم کم موفق شد و کيرش رفت تو البته من درد نداشتم ولي سوزش خيلي زيادي رو حس مي کردم و از يک طرف منتظر بودم که کاميار مدل رو عوض کنه چون کمرم داشت از درد مي شکست کـــــــه چشمم به لاي در افتاد که ديدم دو تا پسر بين رو وايستادن و دارن با کيرشون ور مي رن!!
هر دوشون متوجه من شدن و از لاي در کنار رفتند !
کاميار هنوز متوجه جريان نشده بود ولي من کاملاً متوجه شدم که کامي هدفش چي بوده پس سريع با تمام نيروي پاهام اون رو به عقب زدم و از رو تخت بلند شدم
کاميار که کاملاً تعجب کرده بود گفت : چي كار مي کني ؟
من گفتم اون دو تا پسرا کي هستند کثافت ؟
ديدم داره مياد سمت من !!!
گفتم به خدا اگر يه قدم جلو تر بياي اونقدر جيغ مي زنم که کل آپارتمان بفهمن ها ؛ کاميار که فهميد من شوخي نمي کنم سعي مي کرد که توضيح بده که چي شده ولي من اصلاً گوش نمي کردم و نفهميدم که چجوري لباس پوشيدم و از خونه اون نامرد اومدم بيرون بعد هم کاميار ده بيست بار زنگ زد که از دلم در بياره اما من قبول نکردم که باره آخر مثل خيلي از آقايون هرچي دلش مي خواست بهم گفت که مثلاً فقط من رو به خاطر سکس مي خواسته و .... و اينکه تلفن من رو به عنوان فاحشه به همه خواهد داد - و نامرد اين کار رو کرد !!

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#194 | Posted: 4 Jul 2011 14:45
زن دوستم


حدوداً يکسال پيش بود که دوستم ازدواج کرد. زنش يه دختر لوند و خوش هيکل بود. يکي دو بار اول که خونشون رفتم سينه و کپلش خيلي چشمم رو گرفت. من با دوستم و خانمش ارتباط دوستانه و رفت‏ وآمدي خوبي داشتيم و کلاً با هم راحت بوديم. دوستم به اقتضاي کارش مجبور بود ماموريت خارج از شهر بره و زنش، سارا تنها مي موند. يکي از دفعاتي که دوستم ماموريت بود و سارا تو خونه تنها بود به موبايلم زنگ زد و گفت بوي گاز خونه رو ورداشته، ظاهراً گاز ايراد پيدا کرده؛ من که از حموم اومدم بيرون متوجه شدم. گفتم پنجره‏ها رو آروم باز کن و هيچ وسيله برقي رو روشن نکن تا من خودم رو برسونم. من تازه از سرکار برگشته بودم و مي‏خواستم برم دوش بگيرم. سريع لباسهامو پوشيدم و رفتم خونشون. درب رو که باز کرد داشت موهاشو با حوله خشک مي کرد. بوي شامپو تو فضاي خونه پيچيده بود و رايحه زيبائي داشت. يه تاپ آستين کوتاه تنگ پوشيده بود و برجستگي سينه‏هاش از زيرش مشخص بود. يه دامن کوتاه هم پاش بود که ساقهاي زيباش رو نمي پوشوند. تو تخيلم رنگ شورتش رو هم قرمز فرض کردم. باهاش دست دادم و سريع رفتم آشپزخانه. بوي گاز با وجود باز بودن پنجره ها به خوبي به مشام مي رسيد. سريع رفتم سراغ گاز آشپزخانه و با يه بررسي متوجه شدم شلنگ گاز ترک برداشته و نشتي دارد. فلکه گاز رو پيدا کردم و بستمش. به سارا گفتم من ميرم تا شلنگ بخرم و بيام. نيم ساعت بعد برگشتم. سارا هنوز همون لباس خونگي تنش بود. ده دقيقه‏اي طول کشيد تا من شلنگ رو عوض کنم. ديدم بساط شام رو روي ميز آماده کرده و منتظره تا من گاز رو درست کنم. بهش گفتم خوب اين درست شد. مشکلي نداره و مي توني غذات رو بپزي. اگه با من ديگه کاري نداري من برم. يه مقدار خستم و بايد دوش بگيرم. با حالتي شاکي گفت من براي شام تدارک ديدم و بايد حتماً شام بموني. ضمناً اينجا هم حموم مي توني بري. من برات حوله و لباس زير مي‏زارم. يالا زودباش معطل نکن. خب وقتي خودش اصرار مي کرد من چرا بايد مقاومت مي کردم. برام حوله و شورت و زيرپوش آورد و من رفتم حموم. نمي دونم يادش رفته بود يا عمداً اينکار رو کرده بود که شورت و کرست خيسش رو تو حموم جا گذاشته بود. رفتم تو و لباسامو درآوردم. دوش رو باز کردم تا آب تنظيم شود. چشمم به تيغ اوفتاد و ديدم که خيسه. مشخص بود که تازه ازش استفاده شده و باهاش موي کس و کون و ساق پا زده شده. من هم با افکار حشري، تيغ رو برداشتم و پس و پيشم رو زير آب گرم تراشيدم و صاف و صوف کردم. انصافاً کيرم خوردني شده بود. سر و تنمم شستم و خوشبو کردم. شورت و زيرپيراهني که داده بود کوچک بود و بزور تنم رفت. لباس پوشيدم و اومدم بيرون. تو آشپزخانه داشت شام رو تهيه مي‏کرد. شورت تنگ بدجوري به کيرم و تخمام فشار مي آورد. بهش گفتم مي تونم از شسوار استفاده کنم؟ گفت تو اتاق خواب روي دراوره. اتاق خواب طوري بود که از لاي درش مي‏شد آشپزخونه رو ديد. رفتم داخل اتاق و درو نيمه باز گذاشتم. گفتم تا فرصت هست بزار شورتم رو عوض کنم چون بدجوري عذابم مي‏داد. پشت به در گوشه اتاق شلوارم رو درآوردم و سريع شورت رو از پام کشيدم بيرون. زيرپوشم هم به زيربغلم فشار مي‏آورد اون رو هم خواستم عوض کنم. دکمه‏هاي پيرهنم رو که داشتم باز مي‏کردم يکهو درب رو باز کرد و اومد تو. من ناخودآگاه برگشتم و اون هم دو متري من با تعجب داشت نگاه مي کرد. چند ثانيه‏اي خشکمون زده بود. بالاخره از خجالت دستم رو جلوي کيرم گرفتم و با لکنت گفتم که شوت خيلي تنگ بود و اذيتم مي کرد و گفتم بيام و عوضش کنم. با آرومي درب اتاق رو بست و اومد طرف من. گفتم الان يه سيلي تو صورتم مي خوابونه. اومد جلو و تو چشام نگاه کرد. برق شيطنت رو تو چشاش مي شد خوند.
جلوي پام زانو زد و دستم رو کنار زد. از ترس کيرم خوابيده مونده بود. با دستش کيرم رو گرفت و بازي داد. بهش گفتم سارا من منظور نداشتم. الان لباسم رو مي پوشم و مي رم. بدون اينکه چيزي بگه زير کيرم رو بو کرد. يه آهِ عميق کشيد و من رو به سمت تخت هدايت کرد. هيچ مقاومتي نمي کردم چون بدم نمي اومد حالي با سارا برده باشم. من رو لبه تخت نشوند و پاهامو باز کرد و نشست لاي پام. کيرم ديگه بلند شده بود و آماده خوردن بود. اول سر کيرم و بعد تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد با سر و صدا به خوردن. تو کيرخوري آماتور بود و گاهاً دندوناش کيرم رو اذيت مي‏کرد. خيلي مي چسبيد. موقع خوردن سينه هاش رو از روي تاپش بازي مي دادم و خوشش مي اومد. در يک آن بلند شد و تاپ و دامنش رو درآورد. نه کرست تنش بود نه شورت پاش. منو رو تخت خوابوند و شروع کرد دوباره به ساک زدن. خيلي حشري شده بودم و به سختي خودم رو نگه داشته بودم. نيم خيز شدم و رفتم پشتش طوريکه کونش بطرفم باشه. با فشار دست از پشت بهش فهموندم که سينه اش رو بده پائين و کونش رو بده بالا. درست حدس زده بودم کس و کونش کاملاً تميز و بي مو بود و آماده خوردن. کسش از فرط هيجان کمي خيس شده بود که حرارت آدم رو بالا مي برد. شروع کردم به اشتياق دوروبر کونش رو خوردن. همچين آه و ناله مي کرد که حکايت از لذت فراوانش رو مي داد. اصلاً بوي بد از لاي پاش و کونش نمي اومد و در عوض خيلي هم خوشبو و خوشمزه بود. از همون جا گاهي نوک زبونم را به کسش هم مي زدنم. کس سفيدي داشت که رنگ صورتي ناب لباي داخلي کسش هر کيري را بيتاب مي کرد. حالت سرم رو 180 درجه عوض کردم و زير کسش قرار گرفتم. چقدر نرم و لطيف بود. کير توي اون کس چه احساسي که پيدا نمي کرد. يه مقدار کس و کونش رو خوردم و نوازش دادم که ديگه داشت با جيغ و داد ناشي از لذت بيحال مي شد. دوباره بلند شدم و پشتش قرار گرفتم. آب از سر کيرم جاري بود (البته آب اوليه) و سر کيرم حسابي لزج شده بود. طوري چمباتمه زده بود که کيرم مقابل سوراخ کونش بود. سر کيرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. سريع سرش رو برگردوند و گفت تو کونم نه. بکن تو کسم. منم از خدا خواسته با دست سر کيرم رو کمي پائين تر جلوي کسش قرار دادم و با يک فشار کم تا ته تو رفت. کسش حسابي لزج شده بود و کيرم خيلي راحت عقب و جلو مي رفت. حدود 10 دقيقه اي تلمبه زدم که ديدم با تکونهاي عجيب و غريب و آه و ناله به ارگازم رسيد. من هم معطل نکردم و کيرم رو درآوردم و ريختم رو کمرش. عجب کيفي کردم. انگار تو دنيا نبودم و رو ابرا پرواز مي‏کردم. نمي‏دونم چند دقيقه بيحال روي تخت افتاده بودم. به خودم که اومدم ديدم سارا لباس پوشيده جلوم وايستاده و با خنده داره نگام مي کنه. گفت شام آماده‏اس بيا شام بخوريم که شب درازي رو در پيش داريم و بايستي تجديد قوا بکنيم. با زحمت بلند شدم و لباس پوشيدم و رفتيم تا شام بخوريم و براي ادامه اون شب نيروي کافي رو ذخيره کنيم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#195 | Posted: 4 Jul 2011 17:33
من و دايي فرهاد



من هفته پيش 3 شنبه بود که شوهرم آرش رفته بود مسافرت و من هم چون خيلي حوصلم سر رفته بود ، حوصله نداشتم برم خونه پيش خواهرم و پدر و مادرم. 5 روز توي خونه خونه تنها مونده بودم و ديگه داشتم منفجر مي شدم. از زمان ازدواجمون تا امروز تنها نمونده بودم. براي همين دلم مي خواست که مجرد بودم و با دوست پسرهام حال مي کردم ولي طفلي اين کوسم 5-6 روز بود که کير نديده بود. البته با سر شيشه نوشابه يه کارهايي کرده بودم ولي نه با انگشت حال کرده بودم و نه با شيشه نوشابه.ت صميم گرفتم سر زده برم خونه داييم چون فکر کردم شانس بيارم که پسر داييم خونه باشه و تنها تا يه کم بتونم باحاش حال کنم. چون 1-2 بار قبل از ازدواجم با پسر داييم هومن حال کرده بودم زود حاضر شدم و رفتم پارکينگ ماشينو روشن کردم و بعد از 20 دقيقه رسيدم دم در خونه داييم.(در ذعفرانيه) سر راه هم گل گرفته بودم. و زنگو زدم ديدم داييم برداشت و درو باز کرد......... تو دلم گفتم اه. خوب مي رفتم خونه خودمون ديگه. داييم جلوي در منتظرم ايستاده بود و منو تنها ديد و گفت چرا تنها اومدي ؟ گفتم آرش 4-5 روزه که مسافرته. ديگه حوصله نداشتم برم پيش مامان و بابا. اومدم پيش شما .دلم براتون تنگ شده بود..... راستي مريم جون(زن داييم) و هومن کجان؟؟ داييم گفت رفتن خونه خواهرش... من حوصله نداشتم. موندم خونه..گفتم. .عجب شانسي آوردم . نتيجه سر زده اومدن همينه ديگه........ بعد داييم برام شربت اورد و خوردم. و يه کم حرف زديم. وقتي حرف ميزديم. من حواسم به اين بود که اي کاش هومن بود. .و چند بارم نگاهم افتاد به شلوار داييم.ولي زود نگاهمو عوض کردم.. بعد همينجوري با داييم حرف مي زديم که يه دفعه ازم پرسيد پريسا تو قصد حامله شدن نداري؟؟؟ چه خبره. به فکر باشين ديگه. اگر بچه داشته باشي اين مواقع که تنهاي سرت با بچه ات گرم ميشه.....من هم که داغ کرده بودم گفتم. دايي. الان زوده.منم که حوصله ونگ بچه را ندارم. سر فرصت حالا و خنديدم. بعد داييم گفت گرمت نيست؟ نيم ساعته اومدي چرا مانتو رو در نمياري راحت بشيني؟ منم واقعا" يادم رفته بود که در بيارم. و همونجوري نشسته بودم.. ولي لباسم پيش داييم مناسب نبود.يه دکولته ي صورتي پوشيده بودم. آخه تا حالا پيش داييم اين فرمي لباس نپوشيده بودم و روم نمي شد که مانتومو دربيارم.و گفتم. آخه دايي نميشه. در بيارم. با خنده گفت مگه لختي؟ گفتم نه. ولي يه دلکولته پوشيدم.... بعد گفت راحت باش عزيزم.و من هم پاشدم و رفتم مانتومو در اوردم و توي آينه يه کم خودمو بر انداز کردم و ديدم نوک سينه هام از زير لباسم برجسته شده.براي اينکه زياد آبرو ريزي نشه شالم رو انداختم روي شونه هام و خودمو پوشوندم و اومدم روبه روي داييم نشستم و با هم شروع کرديم به حرف زدن.من همش با خودم تصور مي کردم که چه باحال ميشه داييم منو لخت ببينه. اي کاش اين شال را روي شونه هام ننداخته بودم و کلي از اين فکر هاي سکسي با خودم مي کردم. که يه دفعه دايي بلند شد و گفت من ميرم 2 تا چايي بيارم که با هم بخوريم. و رفت آشپزخونه. . من هم راحت شدم و شالمو زدم کنار و سينه هامو ديدم که چه جوري از زير اين دكولته قلمبه شده و نوکش برجسته شده و شروع کرم يه کم به ماليدن نوکشون و ديگه واقغا" شورتم از آب کوسم خيس شده بود . اصلا" هم حواسم نبود که 5 دقيقه هست که دارم با پستونام ور ميرم و داييم هم با سيني چايي بالا سرم ايستاده.. وقتي صداشو شنيدم که گفت . بيچاره هارو که آب لمبو کردي ! و من از خجالت دلم مي خواست ميمردم. و داييم نشست کنارم و و گفت اولين باري هست که آرش تنهات گداشته ؟ گفتم بله. داييم گفت خيلي سخته برات که آرش کنارت نيست ؟ گفتم بله. دايي خيلي خيلي برام سخته. . موقع گفتن اين جمله صدام مي لرزيد. لحن صحبت داييم هم عوض شده بود و آروم آروم حرف ميزد. بعد گفت.راحت باش عزيزم اين شال رو از رو دوشت بردار و تا به خودم بيام ديدم که داييم شالو برداشت و شونه هاي لختمو ديد.. دستشو انداخت دور گردنم. و گفت. خيلي داغي. گفتم دايي خيلي اذيت شدم. خدا کنه آرش زود بياد. ديگه نمي ونم تحمل کنم و احساس کردم که حالم داره يه جوري ميشه . جرات نداشتم سرمو به پايين خم کنم و فقط گرماي دست داييمو روي سينه راستم احساس مي کردم که اونو مي ميلوند.. بعد به من گفت الان چه احساسي داري عزيزم؟ گفتم نمي دونمي دايي حالم يه جوري داره ميشه. و صورتمو به طرف صورتش برگردوند و لبشو گذاشت روي لبم و 2-3 دقيقه به هم لب داديم.و بعد به من گفت بلندشو بيا توي اتاق و رفتيم و در رو هم بست و رفت روي تخت نشست و گفت جلوي من واستا و آروم آروم لخت شو . مي خوام نگات کنم. و من هم بدون معطلي اول از همه لباس دکولتمو در آوردم و داييم وقتي پستونامو ديد نتونست خودشو کنترل کنه و اومد طرفم خلاصه 10 دقيقه با پستوناي من ور رفت. منم حالم بد جوري داشت دگرگون ميشد و گفتم دايي صبر کنيد براي بقيه اشم انرژي ذخيره کنيد و شلوارمو در آوردم و داييم گفت هر کي ندونه فکر مي کنه که خودتو خيس کردي. و گفتم اين آبها زماني اومد که با سينه هام ور مي رفتم و و بعدش شما دستتونو به سينه ام زديد........ و گفت بيا روي تخت خودم مي خوام شورتتو در بيارم.و منم رفتم روي تخت و دراز کشيدم و گفتم دايي هر کاري مي خواين بکنيد بکنيد. و داييم هم گفت کاري ندارم. نمي خوام لخت بشم. تورو مي خواستم لخت کنم تا حالت بهتر بشه و کمتر خود ارضايي بکني. و شورتمو کشيد پايين و 1 کم کوسمو مالش داد و از شدت کيف و حال داد ميزدم. و بعد از 20 دقيقه گفت که بسه و ديگه پاشو لباساتو بپوش....... از داييم انتظار داشتم که کيرشو به من بماله يا نشونم بده ولي اون حتي پيرهنشو هم در نياورد. و من هم پيش داييم موندم تا زن داييم (مريم جون) و هومن اومدن. و شب حدوداي ساعت 9 برگشتم خونه و از اونروز تا حالا روم نشده به داييم زنگ بزنم. آخه من داييمو خيلي دوست دارم.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#196 | Posted: 4 Jul 2011 23:53
شامپو فرش
اين داستان بر ميگرده به ٢ سال پيش وقتي من ٢٢ سالم بود،من يه زندايي ناز و سكسي دارم كه چون زنداييم بود سعي ميكردم نگاه هاش و رفتارشو بزارم پاي زن دايي بودنش نه علاقش به سكس با من.اما دوسال پيش عيد يه سري اتفاقات افتاد كه باعث شد نظرم كاملا عوض بشه تازه بفهمم چه زندايي حشري و نازي دارم...
اون سال قبل از عيد مامانم همه دايي و خاله هارو دعوت كرده بود خونه چون نزديك عروسي يكي از خواهرام بود،از قرار منم تازه يك ماهي بوداز بهم زدنم با دوست دختر قبليم كه تقريبا هر شب هم خونه اي هاشو ميپيچوندو با هم سكس داشتيم گذشته بود و شديدا سكس از سر وروم مي باريد،اون روز هي ميديدم زندايي يه جووري نگام ميكنه،انگار كسي كه خماره و خيلي زياد بهم خيره ميشد،تا اينكه ظهر بعد از نهار خاله ها دور خواهرم بودن و داشتن كمكش ميكردن واسه كاراي لباس عروسش و كل وسايل خياطي دم دست بود،منم سريع وقت و غنيمت شمردم و يكي از كراواتاي خوشگلمو كه دوست داشتم باريك كنم آوردم گفتم تا دستتون به چرخه بي زحمت اينم واسه من رديف كنيد،همون موقع زندايي گفت شما ولش كنيد من خودم به آرش جون كمك ميكنم،منم از خدا خواسته نشستم يه گوشه اتاق پيش زندايي و هي توضيح دادن بهش،سرمون تو سر هم بود و از اونجايي كه پستوناي زندايي من ٨٥ ه و هيچ وقت يقه بسته نميپوشه با اون حالت نشستنش كامل چاكش پيدا بود و من داشتم توضيح ميدادم و چشام لاي پستوناي سفيد و گرد زندايي بود كه لامثب عجب پستونايي هم بودن،همينطور كه داشتم ميگفتم زندايي اينطوري تا كن... ديدم دست داغشو گذاشت رو دستم و با يه لبخند شيطنت آميز گفت نه اينطوري خوب ميشه و هي دستمو ميماليد،ديگه من فهميدم كه يه چراغ سبز از طرف زندايي دارم،بعد از كراوات زندايي به بهانه خريد گوشي موبايل بهم گفت آرش من شمارمو بهت ميدم يه چنتا گوشي خوب واسم پيدا كن منم گفتم چشم زندايي و گذشت تا شب،شب بهش مسج دادم كه چه خصوصياتي ميخواي داشته باشه،اونم با يه چنتا مسج سعي كرد جواب بده،بهش گفتم راستي زندايي چرا تا اين موقع بيداري مگه نميخواي بري پيش دايي ؛)
گفت نه امشب تا دير وقت بايد شامپو فرش بزنم.گفتم شامپو فرش اين موقع شب نه!! گفت منظورت چيه؟ گفتم آخه آدم تا نصفه شب بيدار ميمونه واسه شامپو فرش؟؟ يه چنتا علامت خنده فرستاد و نوشت شيطون راست ميگم،اگر هم دايي كارم داشته باشه كه نميتونم به تو مسج بدم.گفتم شايد هنوز شروع نشده!!؟
ديگه همينطور رفتيم جلو تا اينكه من هي سوال ميپرسيدم و اون جواب ميداد.يهو گفت: من زندايي تو هستم و خيلي دوست دارم،باهام تعارف نكن و رُك سوالاتتو بپرس.اين حرفو كه زد متوجه شدم بايد سوالاتمو بو دارتر كنم...گفتم زندايي از ارتباط جنسي با شوهرت هنوز مثل اوايل لذت ميبري؟ گفت آره،آخه ما از اول كنترل كرديم كه زياده روي نكنيم تا تكراري نشه واسمون.منم پررو شدم و گفتم دايي چطور تونسته با داشتن زني مثل تو خودشو كنترل كنه؟؟
گفت مگه من چه جوريم؟
پررو پررو گفتم خيلي نازي و خيلي هم خوش هيكلي :دي
گفت شيطون تو به هيكل منم نيگا كردي؟؟!
گفتم مگه ميشه نكنم؟ زندايي خودمي ديگه ؛)
خيلي از اين حرفم خوشش اومد و فكر كنم كم كم با حرفاي جنسي كه زده بوديم حشري شده بود.
بهم گفت تو مگه دوست دختر نداري كه به من نيگا ميكني!!
من قشنگ نشستم واسش تند و تند نوشتم از اينكه من از چنتا دوست دختر داشتم و جدا شدم اما زنداييم از لحاظ حيكل تكه و از اين چاخانا تا اينكه پررو و پررو تر شد و نظر منو راجع به خودش خواست...من ديگه خمار و شهوتي قشنگ اعتراف كردم كه من عاشق سينه هات شدم و اصلا نميتونم چشم بردارم ازشون...اونم گفت من خيلي رو سينه هام حساسم و واسه همين هميشه بهشون ميرسم كه اينطوري خوش فرم بمونه...
گفتم زندايي خوردن سينه هات تو فرمش تاثير نداره؟
اونم گفت چرا،اگه خوب و كامل خورده بشه خوش فرم تر ميشه...
گفتم خوب! آخرين بار كي خوب خورده شده؟
گفت خيلي وقته...
گفتم چطوري كه خورده بشه بهش ميگي كامل؟
گفت من كه نميتونم توضيح بدم،اوني كه ميخوره بايد بفهمه!!
گفتم من كه اينقدر كنجكاوم،بهم ميدي بخورمش؟
گفت واي نه!!!
گفتم چرا؟
گفت نميشه خوببببب!!! ميشه!؟
گفتم چرا كه نه ؛)
اين مسج بازيا ادامه پيدا كرد و هي روز به روز بيشتر و سكسي تر ميشد و روي ما هم ،هم تو واقعيت هم از پشت گوشي تو روي هم بازتر مي شد... ديگه كامل از بدنش و حالتاي مورد علاقش در سكس و بهترين خاطرات سكسي كه داشته و تجربياتش برام ميگفت...
حتي شب عروسيشم با جزعيات برام تعريف كرد..
من كم كم تصميم گرفتم خودمو يجورايي در سكس باهاش تصور كنم و براش تعريف كنم كه به شدت كنجكاو سكس با من بشه..
از قضا يه شب قرار شد بريم خونه خاله اينا تو همون عيد كه يكي از شهراي اطراف هست و زندايي هم ميخواست باهاشون بره،منم تو لحظه آخر با تعارف خاله قبول كردم و تا پريدم تو ماشين ديدم بهههههه...
بغل زندايي جام شده و راه هم طولاني ؛)
كم كم تو تاريكي ماشين دستام رفت سمت دستاش و اونم زير چشمي يه نگاه با ترس و تعجب وسوال ازم كرد و وقتي ديد من خيره و شيطون دارم نيگاش ميكنم و دستشو فشار ميدم اونم پررو شد و اونم دستامو ماليد.. كم كم دستم سر خورد و رفت روي رونش كه اون هي سفتش ميكرد و باز شل ميشد...دستمو ماليدم روي رونش و هي ميبردم طرف وسط پاش كه داغ و گوشتي بود...
دستمو كه ميكشيدم لاي پاش دستشو ميزاشت رو دستامو فشار ميداد..
عجب حس عجيبي داشت..
دستمو بالا آوردمو يواش يكي از دكمه هاي مانتوشو باز كردم،نامرد هيچي جز يه سوتين تنش نبود و دستم به پوستش كه خورد يه لحظه انگار برق گرفتش و دوباره آروم شد..منم با ترس و يواش يواش دستمو بالا بردم و به پستوناي سفتش رسوندم كه توي سوتين نرمش جاش نميشد و نوكش از زير سوتين پف كرده بود..
تا نوكشو ماليدم سرشو يه لحظه آورد كنار گوشم و يه آه كشيد كه داشتم منفجر ميشدم از شهوت..نگاش كردم.ديدم چشاشو بسته و داره لباشو به هم فشار ميده و نفسش بند اومده..
منم پررو تر يكي از سينه هاشو نصفه از زير سوتين در آوردم و ماليدم.اونم پررو شد و دستشو گذاشت يواش رو كيرم كه زير شلوار جين مثل يه باتوم پف كرده بود و آروم ميماليد.. تا اينكه رسيديم..
وقتي رسيديم و رفتيم بخوابيم من سريع گوشي رو برداشتم و براش نوشتم كه چقدر لذت بردم وداشتم ديوونه ميشدم و...
و شروع كردم تصورات خودمو به اين شكل كه اگه الان پيشم بود بعد از تو ماشين لحظه به لحظه نوشتم...اولين بار بود از پشت گوشي با جواباي سكسي يه زن اينقدر وحشتناك حشري ميشدم.
همون شب كه البته فقط به مسج بازي ختم شد بعدنا زن دايي گفت كه از شدت شهوت لخت تا صبح تو رختخواب با دوباره خوندن مسجات آب ميريختم و حشري بودم.
تو ايام عيد يه روز ديگه ظهر دايي اينا خونه ما بودن و قرار بود شبش بريم خونه بزرگتراي فاميل.. اون روز از ظهر من و زندايي به هم علامت ميداديم و هرجاي خونه ميشد همو دست مالي ميكرديم..خيلي هشري بودم..
رفتم تو باغچه خونه (باغچه خيلي بزرگي داشت خونمون) و به زندايي مسج دادم گفتم حالا كه همه خوابيدن به بهانه برداشتن وسيله از تو ماشين بيا تو باغچه.. اونقدر حشري بود كه ميدونستم حتي به ريسكش فكر هم نميكنه مثل خودم.. زودي اومد تو باغچه و هنوز يه كلمه نگفته لبامون رفت تو هم و حالا نخور كي بخور.. زبونمون تو هم قفل بود و عسل لباشو ميمكيدم.. فشارش ميدادم تو بغلمو كيرمو بهش فشار ميدادم.. اونم تا لباش آزاد ميشد آه ه ه ه. ميكشيدو قربون صدقم ميرفت..
لباسشو باز كردمو يكي از سينه هاشو گذاشتم تو دهنمو مكيدم...
تو آسمونا بوديم كه يهو يه صدايي اومدو ما هم از ترس خودمونو جمع كرديم و يكي يكي زديم بيرون...
هركاري ميكرديم سرد نميشديم..ديگه رسما تو هر لحظه دست اون تو شرت من بود و دست من تو كس و كون اون..
تا اينكه شب همه آماده شدن كه برن،منم به بهانه اينكه بچه هارو بعدا ميارم موندم بلكي كير لامثبم بخوابه..همه كه رفتن من و بچه كوچيكا مونديم كه يهو ديدم زندايي هم يه بهانه آورده و نرفته و تو اتاق داره آماده ميشه.. تو يه لحظه تا بچه ها دور ورجه وورجه بودن و از اتاق رفتن بيرون من كيرمو در آوردم و گرفتم روبروي صورتش كه زو زمين در حال بلند شدن بود،با ديدنش يهو شكه شد اما يه نگا به من كرد و تمام كيرمو تا ته كرد تو دهنشو مكيد.. واي كه تو آسمونا بودم..
يه دستي به سرش كشيدم و گفتم پاشو بريم تو اتاق..
اونم به هر زوري بود بچه هارو مشغول كرد و اومد تو اتاقي كه بهش آدرس داده بودم.. تا اومد تو اتاق و در و بست پريدم تو بغلش و دوبارن لباشو شروع كردم بع مكيدن و خوردن...
اين بار چون خيالش راحتتر بود سفت منو بغل كرده بودو خودشو ميماليد بهم.. كمربندمو باز كردم تا اومدم شلوارمو بكشم پايين فرصت نداد و خودش همشو كشيد پايين و كيرمو كامل كرد تو دهنش...
يجووري كيرمو ميخورد انگار تشنه كير بود..
خيس خيسش كرد بهش گفتم بسه و بلندش كردم خوابوندمش رو تخت و تاپشو زدم بالا ديدم وايييييي... نوك پستوناي درشتش از زير سوتين نازك نخيش از شدت شهوت پُف كرده و آماده ي خوردنه... اونم رو سينه هاش خيلي حساس بود و شديد تحريك ميشد...از رو سوتين شروع كردم نوكشو مكيدن و اون يكي رو هم ميماليدم با دستم...
جيغ نميتونست بزنه اما نفساش و چنگ زدن به كمر من نشون ميداد بدجوري داغونه...
چون وقت تنگ بود يه دستمو بردم زير شلوار تو شرتش كه اولش تو همون آه و اووووفاش دست گذاشت رو دستم...فهميدم دوست داره همينطور كه نوك پستونشو ميخورم با دست كسشو بمالم..
منم با اون دستم قشنگ اول پستونشو آزاد كردم از زير سوتين كه با آب دهنم خيس بود... وايييي... چه پستون سفت گرد داغي داشت لامثب...افتادم به جونش و دستمو آروم آروم بردم تو شرتش كه ديدم كسش شده رودخونه و ليز ليزه...تا انگشتم به چوچولش خورد پاهاشو بست و انگشتم لاي كسش گير كرد...منم نامردي نكردمو ماليدمش..ديگه رواني شده بود و هي تو خودش ميپيچيد..ديدم وقتشه..تو يه لحظه شلوار و شرتشو كامل در آوردمو خوابيدم روش... لبامون تو هم قفل شد... كيرم كه استاد بود خودش دروازه بهشت خيس زندايي رو پيدا كرد منم هم زمان زبون زندايي رو تو دهنم مكيدم و حل دادم تو كسش تمام كير خيس و كلفتمو...
پاهاشو قفل كرد دور كمرو و دستش داشت پوستمو چنگ ميزد...
چه احساس عجيبي داشتم.. اوج شهوت بوديم...
كيرمو آروم مياوردم تا لبه و شالاپ ميچپوندم تو كس ليزش...
يهو ديدم دروازه كسش داره تنگ ميشه.. نفسامون تند شد و حركت كيرمو تند كردم و حل دادم توش ...يهو خودشو دورم قفل كرد و تمام كيرم تا دسته رفت تو كسش و لبش رو از رو لبام برداشت و گفت آييييييييييييي آرش... و همه ي آب كيرمو مكيد تو همين لحظه با كسش...منم همه ي آبمو بهش هديه دادم تا خوووووب بمكو سيراب بشه.
نبض كيرم تو كسش محكم ميزد و كيرمو تكون ميداد لاي ماهيچه ي كسش..
هميشه ميگفت كه از تكون خوردن بي اراده كير وقتي آبش مياد به شدت تحريك ميشم،حالا كه به شدت داشت توش تكون ميخورد فقط نفسش بند اومده بود و با كس پر از آبش داشت لباشو هنوز ميخورد از شهوت...
كيرمو كشيدم بيرون و نگاش كردم.بدجوري هنوز تشنش بود اما ديگه نميشد آخه تا همي الانشم خيلي ضايع بود...
لباسامونو پوشيديم و رفتيم بيرون..هرجاي خونه كه رد ميشد كنارم دست ميكرد و كير و تخممو ميماليد..منم دستم تو كونش بود وهي ميماليدمش...
شب كه رفتن خونه بهم مسج داد.. گفت لخت خوابيدم تو تخت و باز خيس خيسم...
گفتم مگه شيطون تو چن ساعت پيش اينقدر آب نمكيدي!؟
گفت خوب هنوز تشنمه... كير ميخوام...
منم تا صبح با مسجام حشريش كردمو اون خودشو ماليد تا خالي بشه و همه جارو خيس كرد..
هنوز باهاش مسج بازي ميكنم و هروقت پيش بياد خيس و حشري آمادست تا كيرمو حل بدم تو كسش...خيلي باحاله. ؛)
     
#197 | Posted: 4 Jul 2011 23:54
پاهای زندایی ام
سلام من مهیار هستم من ۲۰ سالم و اولین بارم که یک خاطره ی شیرین را از سکس با زنداییم برای کسی تعریف می کنم یا مینویسم
خب بگذریم
در زمستان امسال یعنی سال ۹۰من و خانواده ام در روز پنج شنبه دعوت بودیم خانه ی مادر بزرگم .من هم ادمی هستم که عاشق پا های زنها و دختراست برای همین نقشه کشیدم که یا با زنداییم یا با دخترداییم ارتباط داشته باشم
بالاخره روز پنچشنبه رسید ومن صبح پنجشنبه تمام مو های کیرم را زدم و اماده برای سکس با یکی از انها شدم
رفتیم به سمت خانه ی مادر بزرگم ودر راه من هی به خودم می گفتم که تو می تونی و رسیدیم به خانه ی مادربزرگ من تا ماشین داییم را دیدم کیرم سیخ شد خب رفتیم داخل و ماچ و بوسه وسلام و علیک کردیم و من از همان اول یک چشمم به سمت پای دختر داییم بود ویکی دیگر به سمت پا های زن داییم دختر داییم ایندفه لاک نزده بود برای همین من زیاد خوشم نیومد
ولی زن داییم همیشه لاک میزنه و ایندفه هم لاک مشکی زده بود و من با دیدن پا های اون خیلی حشری شده بودم پیش خودم کفتم امشب من باید مخ زنداییم بزنم ولی نمی دونستم چجوری بعد رفتم دستشویی ویک جلقی زدم که تمام دستشویی بوی منی گرفت و بلافاسله بعد از من زن داییم رفت توالت وقتی اومد بیرون نگاش به من یه جور دیگه بود و من فکر کنم فهمیده بود که من داشتم به پاهاش نگاه میکردم و به خاطر اون رفتم تو توالت جلق زدم برای همین خیلی مهربون و عاشقانه به من نگاه می کرد خب بگذریم مادربزرگم من را از اشپزخانه صدا کرد و گفت که مهیار برو ماست و باتری بخر من هم خیلی ناراحت گفتم باشه من وقتی داشتم کفشامو می پوشیدم زنداییم گفت صبر کن منم بیام منم خرید دارم منم گتم باشه . وقتی این حرفو شنیدم تو کونم عروسی شده بود خب
دوتایی رفتیم پایین و در حین راه من اروم دستمو گذاشتم رو شونش اون بدش نیومد ولی من حشری شده بودم برای همین دستمو برداشتم و گذاشتم روی کونش او هیچی نگفت بعد از یک دقیقه که من هی کونشو فشار می دادم . چرخی زد و به من گفت هر اتفاقی که بین من وتو می افته بین خودمون می مونه و هیچکس نمیفهمه منم گفتم باشه و اون نزدیک شد و تو پیادرو همدیگرو بوسیدیم دیدیم که مردم مثل ندید بدیدا دارن مارو نگاه می کنن برای همی رفتیم تو یه خرابه و اونجا شروع کردیم هی از اون لب میگرفتم و سینه هاشو میمالیدم و لبو ول کردمو سینه هاشو لیسیدم صدای اهههه اوهههش بلند شد و با صدای بم گفت ولکن برو سر کسم ومن هم رفتم سر کسش و هی می خوردم و اون هم اه می کشید که یک دفه بدنش لرزید و ارضا شد ومن هم ابشو خوردم بعد اون شلوارمو دراورد و شروع به ساک زدن کرد چون من قبلش جلق زده بودم دیر ابم اومد بعد از اون افتادم به لیسیدن پاهاش کف پاش ..روی پاش .. انگشتاش هی می خوردم بعد از اون یک بار دیگه افتادم به جون کسش هی می خوردم دوباره اه اه کردو گفت بکنش و جرم بده این حرفش منو خیلی حشری کرد برای همین با تمام زور کیرمو کردم تو کسش و اون اه بلندی کشید ولی من توجه نکردمو تلمبه زدم ودر هین تلمبه زدن پا شم تو دهنم بود هی کردم تا وقتی که ابم داشت میومد بهش گفتم ابم داره میاد اون سریع از سر کیرم یه وشکون گرفت و گفت بکن تو کونم من هم یه کم با اب کسش کیرموخیس کردم و سر کیرمو گذاشتم تو کونش و اروم فشار دادم تا اخر اونم جیغ بلندی زد و من شروع به تلمبه کردن تا ابم اومد و ربختم توکسش
بعد از اون تو خیابون من و اون خیلی تابلو بودیم چون هم من بد راه میرفتم هم زن داییم
خب رفتم ماست و باتری را خریدم و زنداییم یک تافت مو خرید که زایع نشه وقتی رسیدیم خونه همه گفتن چرا دیر کردین و زنداییم جواب داد که تافتی که می خواستم نداشت برای همین رفتیم از مغازه پایینیه خریدیم بعد از اون من هرموقع زن داییمو دیدم فقط میزاره به پاهاش دست بزنمو بلیسمشون ولی هیچ موقع دیگه نمیزاره سکس کنم
     
#198 | Posted: 5 Jul 2011 07:23
از دبستان تا دبيرستان


شروع خاطره من برمي گرده به زماني كه من تازه هشت سالم شده بود. تابستون بود و مدرسه ها تازه تعطيل شده بودند كه همسايه ديوار به ديوار خونه ما خونشو فروخت به فرزانه خانم و شوهرش امير كه يه پسر به اسم سامان داشتن فروختن و رفتن . چند روز بعد فرزانه خانم و شوهرش و تنها پسرشون سامان براي آشنايي اومدن خونه ما . سامان همسن من بوداز خوشگلي اين پسر هر چي بگم كم گفتم . سامان پوست سفيد و موهاي پرپشتي داشت كه موهاشو به يه طرف شونه كرده بودن و صورتش از خوشگلي شبيه دختر بچه ها بود خلاصه تو خونه ما همه عاشقش شده بودن . ما خيلي زود با هم دوست شديم. چند روز بعد سامان با مادرش فرزانه خانم اومدن خونه ما كه با مادرم و خواهرم پروانه كه اون موقع تو يه دبستان پسرونه معلم بهداشت بود (خوش به حالش چه جاي خوبي بوده يه مشت كير تازه و نو رس !!!) سبزي پاك كنن .سامان هم يه تي شرت با يه شورت ورزشي پوشيده بود و توپش رو هم آورده بود كه با هم بازي كنيم. مادرم و پروانه و فرزانه خانم تو بالكن شروع كردن به سبزي پاك كردن و منو سامان هم تو حياط شروع كرديم به توپ بازي . بعد از يه مدتي وقتي من توپ رو شوت كردم خورد به لاي پاي سامان و سامانم شروع كرد به جيغ زدن و گريه كردن و خلاصه كلي غربتي بازي از خودش در آورد، فرزانه خانم كه زود متوجه قضيه شد اومد و در حالي كه سامان رو بغل كرده بود سامان روبرد تو بالكن سامان هم هنوز دستش لاي پاش بود كه مادرم به خواهرم كه معلم بهداشت بود گفت پروانه شورتشو درآر نيگاه كن خايه هاش طوري نشده باشن (چه مادر فهميده اي...). كه پروانه سامانو خوابوند رو زمين و شورتشو درآورد و شروع كرد به ماساژ دادن دو تا توپي كه مثل دو تا بادكنك از زير دودول سامان آويزون بودن (هستي : به به چه شود) . دودول سامان به نسبت بزرگ بود (آخ جون) و همه از ديدن دودول سامان كه تو اون سن بزرگتر از حد معمول بود تعجب كرده بودن . پروانه باخنده گفت نه بابا چيزي نشده ولي فرزانه خانم ماشاله پسرتون ديگه مرد شده ولي هنوز بريده نشده به سلامتي كي مي خواين بچه رو سنت كنين. فرزانه خانم هم خنديد و گفت انشاله همين تابستون قبل از اين كه مدرسه ها واشن ختنه سورونشو راه مي اندازيم. اون موقع بود كه فهميدم هنوز دودول سامانو نبريدن و ميخوان دودولشو ببرن . نميدونم هستي جون يادت هست يه نه تا 10 –15 سال پيش پسرا رو زود تا دنيا مي اومدن تو نوزادي ختنه نمي كردن مي ذاشتن همون حدود هفت هشت سالگي اونا رو ختنه مي كردن اون موقع ها تابستون كه مي شد پسراي ختنه شده روبا دامن سفيد زياد مي شد ديد (آره عزيزم منم از اين دامن سفيداي .... طلا خيلي ديدم) . خلاصه چند روز بعد فرزانه خانم اومد دنبال مادرم و پروانه كه سامانو ببرن درمانگاه ختنه كنن منم باهاشون رفتم (سهيلا جون بدتر از من كم كنجكاو نبودي ها). سامان خودش خبر نداشت . تو درمانگاه هم همه پرستارا از سامان خوششون اومده بود .وقتي فهميدن سامانو واسه ختنه آوردن دورش جمع شده بودن . دو از خانم پرستارا سامانو بغل كردن خوابوندن رو تخت كه سامان تازه دوزاريش افتاد شروع كرد به داد و بيداد و گريه كردن كه پروانه و فرزانه خانم گرفتنش و خانم پرستار هم دستاي سامانو با جوراب زنونه بست به تخت بعدش هم شورتشو درآوردن و پاهاشوهم با جوراب بستن به تخت . يكي از خانم پرستارا هم شروع كرد با پنبه يه محلولي را زد به دودول سامان و يه پارچه سبز رو كه وسطش سوراخ بود انداخت روش (ها ها ها ها ...) بعدش همه وايستادن كنار و ختنه چي كه خودش دكتر بود شروع كرد به بريدن سامان .سامان هم گريه مي كرد كه پروانه و پرستارا در حالي كه مي خنديدن نازش مي كردن كارش كه تموم شد فرزانه خانم يه دامن سفيد از كيفش درآورد و پاش كرد و باهم برگشتيم خونه (به به مبارك سامان جان...) . اون شب فرزانه خانم و شوهرش سور دادن .از اون قضيه چند سال گذشت و ما دبيرستاني شديم منو سامان هردو دوم تجربي بوديم و باهم درس مي خونديم . اكثر اوقات اون مي اومد خونه ما . طبقه دوم خونه ما خالي و دست من بود تا درس بخونم و هيچ كس هم بالا نمي اومد . خاطره اون روز و دودول بزرگ سامان هنوز از ذهنم پاك نشده بود دلم مي خواست يه بار ديگه ببينمش . من هميشه جلوي اون لباس راحت مي پوشيدم. يه روز كه مي دونستم ميآد خونمون واسه درس خوندن رفتم حموم وبعدش هم يه تي شرت آستين كوتاه سفيد خوشگل و يه دامن صورتي و زيرش هم يه شورتكس سفيد و جوراب سفيد پوشيدم. البته اون موقع چون پستونام تازه رشد كرده بودن بيشتر وقت ها سوتين نمي بستم (عين خود من خوب كاري مي كردي بذار يه كم هوا بخورن بيچاره ها...) پروانه مي گفت بذار سينه هات راحت باشن البته خودش هم تو خونه كرست نمي بست . سامان كه اومد نشستيم روزمين كه باهم درس بخونيم . يه مدت كه گذشت ديدم سامان زير چشمي داره شورت منو نگاه مي كنه دامن منم تا سر زانوهام بود منم نگاهم به لاي پاي سامان بود و ميديدمكه كيرش داره راست مي شه. منم كه قند تو دلم آب مي شد (حق داشتي...). يادم اومد نوارمو نذاشتم به سامان گفتم يه دقيقه صبر كن من يه كاري دارم بايد انجام بدم و زود از تو كشوي ميزم يه نوار بهداشتي برداشتم و رفتم اتاق بغلي البته مي خواستم كنجكاوش كنم . اونجا دامنمو زدم بالا و شورتمو در آوردم يه خورده لاي پامو باز كرده بودم و مي خواستم نوارو بذارم رو كسم كه ديدم سامان درو واكرد اومد تو (پسره كنجكاو، همچين بند دلشو مي تابوندي تا....) منم زود نوارو گذاشتم لاي پام و شورتمو كشيدم روش و دامنمو انداختم بعد به سامان با ناز گفتم: (با ناز بخونيد) وا سامان خيلي لوسي مگه نگفتم نيا تو بعد مثلا باهاش قهر كردم و رومو كردم اون طرف نشستم.بعد از يكم منت كشي رفتيم سر درس ولي اون ول كن نبود باز داشت به شورت من كه حالا گوشه نوار بهداشتي هم ازش اومده بود بيرون نيگا نيگا مي كرد (يه كم پاتو باز مي كردي طفلي راحت نگاه كنه). يه دفعه بي مقدمه پرسيد سهيلا يه چيزي ازت بپرسم منم كه مي دونستم مي خواد بحثو بكشه به سكس با اشتياق گفتم بپرس بعد گفتش اون چيه از كنار شورتت زده بيرون.(هستي : مثلا نمي دونسته!!! اينم فيلم پسر ها...) منم دامنمو بردم بالا گفتم كدوم اينو ميگي اين نوار بهداشتيه ما دخترا مجبوريم از اين زير شورتمون استفاده كنيم چون پريود مي شيم اونم گفت ماكه مجبور نيستيم (نه بابا آخه اگه لازم هم بود جا نداشتيد بزاريد... قابل توجه دماق دراز جونم اگه پسرا مجبور بودن نوار بزارن فكر ميكني كجا مي ذاشتن؟؟؟) منم با شيطنت گفتم عوضش شما پسرا رو مگيرن ختنه تون مي كنن ، بعدش بهش گفتم كه ختنه شدنشو ديدم اونم گفت مي ذاري منم .... ببينم گفتم آره ولي تو هم بايد بذاري منم مال تو رو ببينم اونم قبول كرد اول تي شرتم و از سرم درآورد و منو خوابوند رو پاهاش و شروع كرد به ماليدن سينه هام و بعدش هم شروع كرد به ميك زدن پستونام ديگه حال خودمو نمي فهميدم بعدش دامنمو درآورد و حالا فقط مونده بود يه شورت با نوار زيرش كه گفتم حالا نوبت منه زود پا شدم و پيرهن و شلوارشو درآوردم زيرش يه شورت مشكي داشت كيرش تقريبا راست شده بود شورتشو به زحمت در آوردم چون به كيرش گير مي كرد وقتي شورتشو درآوردم شروع كردم به بازي كردن با بيضه هاش بعد سر كيرشو گذاشتم تو دهنم (اَه اَه سهيلا جونم حالت بد نشد من يه بار اين كار رو كردم براي هفت پشتم بس بود...) و شروع كردم به ليسيدن وخوردنش آخه خواهرم پروانه فيلم سوپر نگاه مي كردو منم قايمكي فيلماشو مي ديدم همه جور فيلمي هم داشت آلماني آمريكايي ژاپني انگليسي منم ياد گرفته بودم (: چه خواهر باحالي...). سامان هم يه دفعه بلند شد و شورتمو از پام درآورد اون موقع يادمه تازه يه كم مو به شكل مثلث بالاي كسم دراومده بود (: آخيييي...) ولي كسم زياد مو نداشت سامان هم منو بغل كرد و خوابوند كنار تخت و پاهامو باز كرد و دستاشو گذاشت رو دو لبه كسم و شروع كرد به ليسيدن بعدشم لاي كسمو يه كم واكرد و با اانگشتاش چوچولمو پيدا كرد وبا انگشت يه كم فشار داد (بابا يه كم صبر مي كرد جنگ سرخ پوستا كه تموم مي شد اون موقع ....) خيلي كيف كردم بعد منو به پشت خوابوند و نشست لاي پاهام و لاي كونمو وا كرد وانگشتشو با پماد چرب كرد (چه كار كشته بوده اين سامان خان!!!) و كرد تو كونم بعدش انگشتشو درآورد و كيرشو گذاشت در كونم و يواش هل داد تو داشتم مي مردم بعدش كيرشو درآورد و منو بر گردوند و گفت مي خوام بكنم تو كست كه بهش گفتم اي واي نه من دخترم اونم با خنده گفت كور كه نيستم دارم كستو مي بينم منم كه ديدم دوزاريش نيافتاده (عجب خنگي بوده) بهش گفتم يعني هنوز دوشيزگيمو دارم يعني هنوز دختريمو دارم يعني باكره ام يعني هنوز پرده بكارتم پاره نشده گذاشتمش واسه شب زفاف واسه شب عروسي (عين خودم) اونم گفت خودم مي گيرمت بعدش هم يه بالش گذاشت زير كونم تا كسم وا شه اونوقت بود كه كيرشو گذاشت دم كسم و آروم كرد تو بعد از اينكه چند بار اين كارو كرد يه سوزش شيريني همه بدنمو گرفت فهميدم پرده ام پاره شده يه كم خون از دوطرف كسم با آب سامان قاطي شده بود و از دوطرف رونم پايين مي اومد. بعدش هم شروع كرديم به لب گرفتن. البته اون نامردي نكرد و بعدها با هم ازدواج كرديم . حالا من يه پسر ازش دارم اسم پسرم پژمان و الان دوسالشه براش از يه خانم دكتر وقت ختنه گرفتيم. حالا ديگه اوضاع عوض شده الان ديگه خانم دكتر ها هم بچه ختنه مي كنن.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#199 | Posted: 5 Jul 2011 13:06
سكس با سوسيس و پسر خاله

دو هفته پيش بود تو خونه تنها بودم از بي حوصلگي نشستم فيلم سوپر نگاه کردم حشري شدم رفتم سر يخچال يه سوسيس برداشتم مي مالوندم دمه کسم خيلي حال مي داديکمشو فشار دادم تو خيلي حال داد ديگه کاملا حشري شده بودم که کامل کردم تو کسم من که اصلا با کسي سکس از کس رو نداشتم و به قول معروف باکره بودم تمام پاهامو تختم و کسم شد پر از خون بعد از بيست دقيقه که ارضا شدم رفتم حموم کسي خونمون نبود شروع کردم خودمو شستن داداشم که از بيرون اومده بود يه راست اومده بود تو اتاق من ديده بود تختم خونيه ترسيده بود و منو صدا مي کرد منم صدا شو شنيدم گفتم من حمومم اومد تو حموم گفت چيکار کردي؟ گفتم خيلي حشري شده بودم اومد جلو دستشو زد به کسم شروع کرد به ليس زدن خيلي حال ميداد برم گردوند دولام کرد کيرشو کرد تو کسم واااااااي که چه حالي ميداد ده دقيقه هم نشد که آبش اومد زود از حموم رفت بيرون منم خودمو شستم اومدم بيرون گفت زود باش لباساتو بپوش بريم خونه ي خاله ايناخلاصه رفتيم اونجا ماجرا رو براي پسر خالم تعريف کردم گفت فعلا که وقت ندارم ولي براي جمعه قرار بزاريم منم قبول کردم . روز جمعه بود همين جمعه يعني هشتم آبان زنگ زد گفت من تو کوچه هستم در رو باز کن منم باز کردم همه پدر مارم و داداشم خونه بودن پسر خالم از پشت خونه اومد تو اتاقم منم بدجور آرايش کرده بودم رفتم در اتاقمو قفل کردم همينکه اومد ازم لب بگيره و کارو شروع کنه داداشم در زد پسر خالمو کردم توکمد داداشم اومد ديد که من آرايش زياد کردم در و قفل کرد منو خوابوند رو تخت حالا من هي ميگم الان نميشه ولي اون مي گفتمن حاليم نيست بايد بکنم خلاصه کارشو کرد و پاشد رفت منم با بدرقه کردم پشت رفتم در و قفل کردم پسر خالمو اوردم بيرون ازکمد گفت کيرم تو اين شانس اين داداشت چقدر حشريه خوب يه زن براش بگيرين ديگه پسر خالم نيم ساعت کارش طول کشيد ولي خيلي حال داد کارش که تموم شد گفت من ديگه برم تا اين داداشت نيومده دوباره پسر خالم که رفت منم لباسامو پوشيدم در رو که باز کردم برم بيرون ديدم داداشم پشت در ايستاده من داشتم از ترس سکته ميکردم تو دلم گفتم الان که بزنه تو گوشم ولي گفت مي ميري وقتي منم مي خوام با هات اين کا رو کنم بخودت برسي يا فقط با اين پسر خاله حال ميکني منم سرمو انداختم پايين گفتم چي بگم والا تموم بيييييييييييييييد.

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     

#200 | Posted: 10 Jul 2011 08:51
سکس منو دختر داییم و کون تنگش

آرزو يه دختر 18 ساله است با قد 160 تپل سبزه كه مادرش به رحمت خدا رفته و پدري عياش داره وزياد خونه ما مياد يادم تازه موتور هيوسانگ خريده بودم آخه من عاشق موتور سواريم چندباري ترك موتورم سوارش كرده بودم وهربار كه ترمز جلورو ميگرفتم پستونهاي گندش به پشتم كه ميچسبيد واقعا حالي به حاليم ميكرد خيلي تو نخش بودم يكبار كه تو حياط نشسته بود بيحال شده بود (فشارش افتاده بود)كه زير بغلش و گرفته بودم وداشتم ميبردمش داخل اتاق كه با جراتي كه به خودم دادم پستوناشو قشنگ گرفتم توي دستهام از همون لحظه به خودم قول دادم كه هر جوري شده ترتيبشو بدم . يكروز كه باماشينم اومدم خونه تا موتور رو بردارم و با دوستهام بريم شكار وقتي موتور رو از خونه بيرون آوردم آرزو اومد پيشم سلام كرد و پرسيد كه كجا ميري گفتم دارم ميرم بيرون گفت منم با خودت ميبر ي بيرون گفتم كار دارم ديدم خيلي غمگينه گفتم چيه جواب داد كه حالم گرفته است يه لحظه به خودم گفتم خاك برسر شكار همينجاست ميخواي بري دربه در كجا بشي كه يه كبك بزني زنگ زدم به دوستام گفتم كه نميتونم بيام رفتم تو و به مادرم گفتم كه ميخوام با آرزو بريم بيرون مثل اينكه حالش زياد خوب نيست مادرم كلي ذوق كرد كه ميخوام برادر زاده اش رو ببرم بيرون تا هوا بخوره كلي برام دعا كردموتور رو روشن كردم و سوار پشتم كردمش زدم به يكي از جاده خاكيهاي كه اطراف شهرمون و به يه جاي باصفا ميرسه و خيلي خلوته تو راه بهش گفتم ميخواي تو رانندگي كني گفت من بلد نيستم گفتم خوب يادت ميدم اومد جلو نشست منم خم شدم و دسته فرمان موتور رو گرفتم واي كيرم نشسته بود روي كون خوشگلش كيرم شق شق بود قسم ميخورم همون لحظه اول كيرمو حس كرد اروم راه افتاد يكي دوبار نزديك بود كه بزنتمون زمين حتي يكبار هم منصرف شد كه من خودم بشينم كه با تشويق من ادامه داد ديگه يكم وارد شد بود با سرعت كمي داشت ميرفت دستمو دور كمرش گرفته بودمو خودمو بهش چسبونده بودم واي كه كيرم داشت ميتركيد دستمو يكم بالا تر بردم قشنگ زير پستوناش بود كه يكم فشار دستمو زياد كردم واي كه چه حالي ميداد رسيديم به يه سر پايني تيز خطر ناك بهش گفتم ترمز كن كه خودم بشينم كه بيشعور ترمز جلو رو گرفت و موتور روي خاكها سر خورد جفتمون خورديم زمين با بدبختي موتور رو از رو پاش بلند كردم داشت گريه ميكرد من بهش خنديدم گفتم بلند شو عيبي نداره تا زمين نخوري كه موتورسوار نميشی بلندش كردم بقيه راه رو خودم نشستم رسيديم زير يكسري درخت در يك جاي دنج و پرت كه سالي يك نفر هم از اونجا رد نميشد زير انداز رو پهن كردم و اتش رو بر پا كردم ديدم داره لنگ ميزنه گفتم چيه گفت درد ميكنه مفتم بيا بشين ببينم چش شده اومد نشت پاچه شلوارشو بالا زدم واي عجب ساق پاي زيباي داشت تازه موهاشو زده بود ديدم كه زانوش پوستش رفته ساق پاش كف دستم بود داشتم به زانوش نگاه ميكردم كيرم باز بيجنبه بازي در اورده بود و شق كرده بود اروم داشتم با ساق پاش بازي ميكردم نميدونم چي شد كه صورتمو بردم جلو يك بوس كوچولو به لپش زدم ديدم چيزي نمگه اروم اروم بوس گرفتنم تبديل شد به لب گرفتن از آرزو. ديدم داره همكاري ميكنه و لبم رو ميك ميزنه اومدم كنارش گفت كسي مياد بسه امير گفتم خيالت راحت باشه هيچكس نمياد گفت نه اينجا نميشه بلند شدم و چادر رو باز كردم گفتم بيا تو چادر تا كسي هم اگه از دور اومد نبينه چكار ميكنيم بردمش تو چادر دراز كشيدم پهلوش و اونو به خودم چسبوندم باز هم شروع كردم به لب گرفتن واي چه حالي ميداد ديگه داشتم منفجر ميشدم دكمه مانتوشو باز كردم و تيشرتش رو بالا زدم يه سوتين سفيد بسته بود دستمو بردم زيرشو پستونهاي داغشو تو دستم گرفتم واي كه چه حالي ميداد داشتم ميتركيدم ديدم دستشو برد رو كيرم وداره كيرمو فشار ميده گفت فشارش بدم؟ گفتم اره گفت محكم گفتم اره گفت دردش نمياد گفتم نه با فشار كيرم از روي شلوار نوازش ميكرد زيپمو براش باز كردم كيرمو دادم دستش كمر شلوارشو باز كردم شورت و شلوارش رو باهم كشيدم پايين خدا قسمت همتون بكنه يه كوس 18 ساله ناز و نوبر با يكم مو واي نميدونم چي شد كه زبونم رو گذاشتم روش صداي اخ اوفش بلند شده بود كيرمو بردم جلوي دهنش گفت بدم مياد بهش گفتم منكه مال تورو خوردم تو هم امتحان كن كيرمو تو دهنش گذاشته بود دندوناش كيرمو اذيت ميكرد خوابوندمش كيرمو بردم لاي پاش خيس خيس بود آروم كيرمو به كوسش ميماليدم داشت پرواز ميكرد ميدونستم دختره برش گردوندم كونشو براش ليس ميزدم خيلي خوشش اومده بود كيرمو چرب كردم و بهش گفتم يكم درد داره اما بهت قول ميدم كه لذتش خيلي بيشتر از دردشه آروم كيرمو كردم تو كونش واي مگه ميرفت تو لا مذهب خيلي تنگ بود دادش در اومده بود سر كيرم رفته بود تو ولي آرزو ديگه تحمل نداشت كمرشو گرفته بودم كه يكدفعه با تمام نيرو خودمو بهش چسبوندم كه صداي جيغش تا هفت ابادي اونطرف تر هم رفت ولش نكردم داشت گريه ميكرد وخواهش ميكرد كه درش بيارم بهش گفتم اگه درش بيارم دردش بيشتره ميشه خودتو شل كن تا آروم بگيره بعد چند دقيقه شروع كردم با دستم با چوچولش بازي كردن باز هم حشري شده بود آروم شروع كردم تلمبه زدن خوشش اومد بود باز هم اخ اووفش بلند شده بود ديدم بدنش لرزيد داشتم ميومدم تمام آب كيرمو توي كون نازش خالي كردم كيرمو بيرون كشيدم تا غروب يبار ديگه هم كردمش غروب موقع برگشتن نميتونست درست روي موتور بشينه ديگه هر هفته دوسه بار بهش حال ميدادم

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
صفحه  صفحه 20 از 79:  « پیشین  1  ...  19  20  21  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.