| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 22 از 79:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  78  79  پسین »  
#211 | Posted: 16 Jul 2011 10:42
مریم خانوم

سلام من حامدم از استان ... 18 سالمه با قد 170 و خیلی مهربون طوری که تمام دختر ها و زن های فامیل از ادب و مهربونی من واقعا خوشششون میاد
من عاشق کس کردن بودم ولی همیشه با یه جلق خودم رو خفه میکردم هیچ کس رو نکرده بودم به خیلی ها نظر داشتم و به یادشون جلق میزدم
یکی از فامیل ها به نام مریم 2 تا بچه داره و واقعا سکسی یه کون های بزرگ در حد هندوانه سینه ها ی بزرگ پوست سفید و قد 165 البته مامانش و خواهراش اینجوری نیستن اونا خیلی ضایع ان این یکی سکس رو خدادادی داره
همون طور که گفتم من خیلی مهربونم و زن ها رفتارشون با من خیلی خوبه ایشون هم از این قاعده مستثنا نیستن یه روز برای درس دادن به بچش خونشون رفتم که وقتی میومد و چای و میوه میاورد و میرفت چشم من به سینه هاش و کون ماوراییش بود
کیرم راست میشد تا این که یه روز دوباره زنگ زد که به بچه اش درس بدم من رفتم اونجا درس رو شروع کردیم که تلفن زنگ زد مامانش بود کاری براش پیش اومده بود و باید میرفت اونجا مریم نتونست بره از من معذرت خواهی کرد و پسرش امیر محمد رو فرستاد اونجا حالا من بودم و مریم و .....

بلند شدم معذرت خواهی کردم که برم میخواستم خداحافظی کنم ولی با خودم گفتم این بهترین موقعییته

گفتم :خداحافظ شما با اجازه من مرخص میشم

گفت :صبر کن میوه بیارم این جوری بده
گفتم :نه و مرسی که دیدم رفت اشپز خونه
دیگه شهوت به جای عقلم بهم دستور میداددنبالش رفتم و به بهونه ی کمک خودمو بهش میمالوندم فکر کنم فهمید چه قصدی دارم
دل رو به دریا زدم و دستمو گذاشتم رو سینش و یه مالش کوچیک دادم فورا در مقابلم جبهه گرفت و تا به خودم اومدم یکی زد زیر گوشم
منم نامردی نکردم و دوباره مالوندمش اونم یکی دیگه زد تو گوشم
مپثل فیلم ها من شهوت داشتم و اون نفرت
محکم دستشو گرفتم و خوابوندمش رو زمین میخواست داد بزنه ولی وقتی بدون معطلی یه لب ازش گرفتم و بوسیدمش رنگ صورتش عوض شد خودشو شل کرد
منم لباساشو در آوردم و مالوندمش سینه هاش خیلی بزرگ شده بود سفیدی بدنش رو فرش قرمز اشپز خونه دیونم میکرد سینه هاشو میخورم که دیدم داره چشماشو میبنده انگار لال شده بود حرف نمیزد باورم نمیشد دارم به بزرگترین آرزوم میرسم
شورتشو در آوردم خیس بود ولی کم زیاد نبود
یه کم مالوندمش که انگار یکی بهم میگفت زود بکن توش شلوارمو در اوردم و اون همین طور چشماشو بسته بود و خودشو میمالوند سر کیرمو گذاشتم تو ورودی کسش بامورم نمیشد تا حالا کس ندیده بودم به جز تو عکس ها
اروم دادم تو یه داد کشید ولی باز مثل قبل استن بای شد
تا ته دادم تو بعد فهمیدم چقدر گشاده شروع کردم تلنبه زدن که دیدم اه اه میکنه تا حالا اه اه یه زن رو از روی شهوت نشنیده بودم انگار هرچی اه اه میکرد من بیشتر تو میکردک و تند تر میزدم تا این که دیدم لرزید و یه جیغ کشید و اب از تو کسش اومد بدم اومد ابشو بخورم چند لحظه نفس نفس زد تا این که مثل دیونه ها بلند شد و کیرمو که مثل بخاری داغ بود ساک زد وای چه حالی میداد حالی داد که درک میشه و وصف نمیشه داشت ابم میومد بهش گفتم کیرمو گرقت رو سینه هاش و ابم ریخت اونجا بعد گفت با کیرم ابمو پخش کردم و لای سینه هاش شروع به تلمبه زدن کردم عجب سینه هایی داشت به به مثل مروارید بود دوباره ابم داشت میومد که بهش نگفتم و همشو ریختم رو صورتش اونم انگار که تا حالا با ندیده باشه میخورد و میگفت ابت خیلی تازه و خوبه
جوری میخورد که انگار داره بستنی میخوره راستش خودمم هوس اب خودمو کردم
سریع لباسمو پوشیدم و میخ واستم برم که با خنده گفت عوضیه دیوس باید به ننت بگم زود زنت بده منم از خجالت نگاهش نکردم تو را برگشت به خونه بودم که هنوز باورم نمیشد به ارزوم رسیدم یهو یادم اومد از کون نکردمش کلی به خودم فحش دادم ولی با خودم گفتم حتما دفعه ی بعد این کارو میکنم الن از اون ماجرا 2 سال میگذره و من هنوز تو کف مریمم و به یاد کونش که قسمت نشد بکنم توش هر شب 2 کیلو اب خالی میکنم تو شورت
از اون روز به بعد دیگه با کسی سکس نداشتم و یه جورایی توبه کردم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#212 | Posted: 16 Jul 2011 10:49
کردن الهام تپل

سلام من زیاد اهل پیچوندن و طول دادن داستان نیستم،یه عمو دارم که یدونه دختر داره3سال ازمن کوچیکتره. سال83 بود که من متوجه شدم الهام زیاد خودشو به من نشون میده منم جون بودم خام وقتی رفتارا شو دیدم قاطی کردم آخه بقیه پسر عمو هام تو کفش بودن،خلاصه بهش حالی کردم که متوجهت هستم کم کم بهش مسیج دادم شعرهای عاشقانه + خند دارو ...
بهم نزدیک شده بودیم خارج از محیط خونه قرار داشتیم یه جورایی اسیر هم شده بودیم،یه روز که داشتیم تو خیابون کس چرخ میزدیم ازم خواست برم خواستگاریش بهم گفت:دیگه طاقت دور بودن از منو نداره منم چون میدیدم کم آورده و دیگه نمی تونه منو نبینه خودمو لوس کردم اذیتش کردم گفتمش الهام توپل من با این کارات حالی به حالی میشم مجبورم نکن کاریت کنم که میگفت بیا من مال توام،
الهام بیچاره خیلی منو دوست داشت...
اول آشنایی مون خیلی دوسش داشتم تااینه سر از کاراش در آوردم با دو تا از پسرای همسایه ارتباط تلفنی داشت،خودم باچشمای خودم دیدم از یه پسره بی خود یه تیکه ورق گرفت،معلومه شمارت تلفن بود دیگه...

تصمیم گرفتم از اون کون خوشمزه و کوس شیرینش بی بهره نشم یه روز که بیرون بودیم بهش گفتم الهام می خوامت،گفتم زنم میشی بهم گفت یک ساله که می خوام
براش شرط گذاشتم شرط من تست باکره بودنش بود+پلمپ بودن کون مشنگش...

قبول کرد قرار مون شد خونه عمو جونم روز موعود فرارسیده بود ،عمو با زن عمو رفته بودن خارج از شهر مطمئن بودیم که تا شب نمیان.

بعد هماهنگی با الهام رفتم در خونه عموم زنگ زدم یهو در باز شد آیفون نداشتن الهام پشت در بود با یه چادر نماز سفید،کثافت از همیشه سکسی تر بود
روژ لب قرمزش هواس منو برد داخل که شدیم چادرش از سرش افتد بی پدر انگار 100سال بود جنده بود،یه لباس توری مشکی با شورت وسوتین نارنجی گفتم بیا پیشم دستمو انداختم دور کمرش محکم گرفتمش گفت آروم باش ازت می ترسم...
اولیت بوسو که از گردنش کردم تو بغلم آروم شد
رو زمین درازش کردم با سینه های سفیدش بازی کردم
بعد چند لحظه شروع کرد به گریه کردن پرسیدم چی شده جواب داد میدونم می خوای بکنیم بعدشم ولم کنی خندیدم گفتمش پس چرا برام وایسادی هیچی نگفت منم ادامه دادم با کون نرمو سفیدش بازی می کردم که دستش رفت سمت کیر نیمه خامم از رو شلوار بازیش میداد شورت شو در آوردم کس صورتیش یه حالی بهم داد که آبم آومد ...
کیرمو در آورد از تو شرتم حسابی بوسش کرد نمی خواست ساک بزنه بزور کردمش تو دهنش بدش آومد بعد چند لحظه براش خوشمزه شد،آبم داشت میومد بزور از دهنش در آوردمش بردم نزدیک کوسش ترسیده بود گفت پرده دارم از کون بکنم سوراخ کون شو حسابی تف مالی کردم آروم بردمش تو دادی زد هرکی تو کوچه بود فهمیده چی شده،حسابی از کون کردمش اونم جیغ می کشید آروم آروم گشاد گشاد شده بود سرعتم دو برابر شده بود الهام کونده،کوس مادرت،کیرم تو دهن مادرت،مادر جنده،پارت می کنم،گشاد،حرفای من به الهام بود 3 بار ارضاء شده بود آب من نیومده بود هنوز گریه می کگرد مردم ولم کن بده بخورم زود گذاشتم تو دهن خوشکلش چند دفعه آوردو برد تو دهنش آبم آومد همش تودهنش خالی شد حالش بد شد برام مهم نبود...
تو کف کوسش بودم تا عروسی کرد اسم شوهرش جاوید هستش بعد 6ماه از عروسیش گیرش آوردم کوسشم گاییدم.

دست عمو جونم درد نکنه باکردن زن عموم این کونو برام متولد کرد.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#213 | Posted: 16 Jul 2011 15:48
مهستی، زن عموی مهربون من



زن عموی عزیزم
زن عموی من یه زن 41 ساله است با قد متوسط و پستونها و کون درشت. طفلکی نمیتونه بچه دار بشه و اون و عموم تنها زندگی می کنن. عموم ماهی سه روز به خاطر کارش میره دبی و همیشه از کسهای آبدار اونجا تعریف میکنه و ناگفته معلوم که هر دفعه یه حالی به خودش میده.
فکر کنم زن عمو هم میدونه ولی طفلک به خاطر مشکلش چیزی نمیگه.
من 26 سالمه و زن عمو با من خیلی مهربونه و من هم همیشه دوستش داشتم. پارسال تابستون دعوت شدیم باغ عمو. کلا 6 نفر بودیم من و خواهرم و بابا و مامان و عمو و زن عموی عزیزم. زن عمو یه دامن بلند و یه پیراهن پوشیده بود که پستونای نازش رو مشخص میکرد.
هر وقت باد میوزید دامنش میچسبید به پاهاش و من سعی میکردم برجستگی کون و یا کسش رو تشخیص بدم. وقتی تو آشپزخونه کپسول گاز رو نصب میکردم و در حالی که خم شده بودم اومدم عقب که هیو کونم به یه چیز نرم و داغ برخورد کرد و ترسیدم. برگشتم نگاه کردم دیدم با کون زن عمو تصادف کردم. از خجالت قرمز شدم و عذر خواهی کردم ولی زن عمو با یه لبخند شیرین با عشوه گفت عیبی نداره. طرز گفتنش قند تو دلم آب کرد. ساعتای 10 عمو و بابا رفتن بیرون و زن عمو گفت میخواد بره تو باغ تا واسه چای آلبالو آلبالو بچینه.
خواهر و مامانم هم گفتن میمونن و ناهار درست میکنن. من هم به پیشنهاد مامان رفتم به زن عمو کمک کنم. مهستی خوشگلم (زن عمو) جلو راه میرفت و من دنبالش و از تماشای حرکات ناز کونش از رو دامن لسی که روی اون باسن تپل مپل مرقصید لذت میبردم. انگار مهستی جون هم اینو میخواست و باسن نازش رو بیشتر میخراموند و منو یاد اون برخورد داغ با کونش میانداخت. یه دفعه طفلکی مهستی سکندری خوردو خورد زمین. من دویدم طرفش و پرسیدم چی شد. در حالی که معلوم بود دردش اومده گفت هیچی.
نشست و به درخت تکیه داد. کف دستاش رو آروم با دستام تمیز کردم. زانوهاشم کمی زخمی شده بود. دامنشو تا روی زانوهاش کشید بالا تا وضع زانوهاش رو ببینه. یه خورده خراشیده شده بود. من آروم زانوهاشو دست کشیدم که خیلی ناز به من لبخند زد و منم لبخند زدم. وقتی خواست با دستاش خراشیدگی پاشو لمس کنه یهو دامن لسش روی رونهاش سر خورد و تا شرتش پایین رفت. شرت صورتی با گلهای سفید که میشد کس تپلشو از پشتش تشخیص داد. من از خجالت قرمز شده بودم ولی مهستی اصلا به روی خودش نیاورد و یه لبخند ملیح روی لباش نقش بست. من که حال خودمو نمیدونستم هنوز زانوهاشو نوازش میکردم و شرت نازشو دید میزدم و مهستی هم هیچ مانع نمیشد. بعد یه دقیقه دامنشو کشید رو پاهاش و من دستش رو گرفتم و از زمین بلندش کردم. موقع چیدن آلبالو هم سعی میکردم با بدنش تماس پیدا کنم و وانمود کنم این تماسها تصادفیه.
مهستی نازنینم هم هر تماس رو با یه لبخند پاسخ میداد. سر ناهار حواسم اصلا به ناهار نبود و فقط تو فکر مهستی بودم و خیلی هم حشر و حرکات مهستی رو دنبال میکردم. ناهار تموم نشده بود که عمو گفت ساعت 7 شب پرواز داره به دبی و باید زودتر برگردیم تهران. مامان از مهستی دعوت کرد شب بیاد خونه ی ما ولی مهستی گفت یکی از دوستاش شب پیشش میاد و تشکر کرد.
من کلی حالم بد شد و به بخت بدم لعنت کردم. تو راه برگشت اعصابم داغون بود که یکی از دوستام با موبایلم تماس گرفت و ازم خواست شب برم خونشون.
منم قبول کردم و به مامان گفتم شب خونه رفیقم میمونم. بعد از اینکه رسیدیم خونه زود دوش گرفتم و ساعتای 6 از خونه اومدم بیرون. توی راه موبایلم زنگ خورد و دیدم شماره زن عمو افتاده.
تعجب کردم که مهستی چه کار میتونه داشته باشه.
بعد از سلام و احوالپری مفصل من از وضع زانوش ازم پرسید که کجا هستم گفتم تو راه خونه رفیقم. گفت من شب تنهام و تنهایی میترسم میتونی بیای پیشم ؟ با تعجب و ذوق پرسیدم مگه دوستت نمیاد ؟
گفت نه زنگ زده نمیاد. من هم نفهمیدم چطوری گفتم باشه و قرارم و با دوستم به هم زدم و رفتم خونه عمو.
وقتی میخواستم در خونه عمو زنگ بزنم قلبم تندتند میزد. در و باز کرد و باهام دست داد. گرمای دستش داغم کرد. همون دامن و بلوز ناز تنش بود. ازم پرسید به مامانت گفتی میای اینجا ؟
وقتی گفتم نه لبخندی از روی رضایت زد که منو متعجب و خوشحال کرد. برام نوشیدنی آورد و وقتی دولا شد که بهم تعارف کنه خیلی خوب پستوناشو میدیدم که تو یه کرست صورتی با گلهای سفید خودنمایی میکرد. فهمیدم شرت و کرستش رو عوض نکرده و همونست که صبح تنش بوده. مهستی رفت تو آشپزخونه شام درست کنه و منم تمام حواسم به مهستی بود و با چشام تعقیبش میکردم. بلند شدم رفتم آشپزخونه کمک مهستی جون بکنم. مهستی بین میز ناهار خوری و کابینت ایستاده بود و سالاد درست میکرد. رفتم بغل دستش وایستادم و گفتم کمک نمیخواین؟ گفت لطفا سس رو از تو یخچال بیار. برای رسیدن به یخچال باید از پشت سر مهستی رد میشدم و من که خیلی حشری بودم ناخواسته طوری رد شدم که تماس بیشتری با کون مهستی پیدا کنم ولی مهستی هم کونش یه خورده داد عقب و یه لبخند شهوانی زد. من مطمئنتر شدم که مهستی هم حشری هست و از این کارا خوشش میاد.
ساعتای 9:30 عمو از فرودگاه دبی تماس گرفت و وقتی از مهستی پرسید تنهاست یا نه مهستی با یه خنده موذیانه گفت تنهاست که منم خندم گرفت. بعد شام وقتی ظرفها رو تو ماشین میچید و منم یکی یکی ظرفها رو از پشت سرش بهش میدادم آروم کونش داد عقب و از تماسش با من داغ شدم. منم به خودم جرات دادم و کیرم رو رو کونش فشار دادم. مهستی کونش رو آروم به کیرم میمالید و کیر من رو کون مهستی داشت بزرگ میشد. مهستی دستاشو رو کابینت گذاشته بود و کونش رو کاملا عقب داده بود و خودشو به من میمالوند. منم کاملا باهاش همراهی میکردم. دستامو گذاشتم رو کمر مهستی و شروع کردم مالیدن کمر و کونش و بعد آروم دستامو سر دادم رو پستوناش و از روی پیراهن ماساژشون میدادم.
مهستی چشاشو بسته بود و با زبونش لباشو میخورد. دستمو انداختم تو کمر مهستی و برگردوندمش و لبامو چسبوندم به لباش و شروع به خوردن لباش کردم. مهستی خیلی خوب همراهی میکرد و دستای منم از رو دامن کون داغ مهستی رو ماساژ میداد. زبونشو توی دهنم میکرد و منم زبونشو میمکیدم.
حدود 10 دقیقه لب میگرفتیم که مهستی گفت بریم اتاق خواب. من بغلش کردم و در حالیکه لباشو میخوردم بردمش تو اتاق خواب. به خواسته مهستی برق اتاق و روشن کردم و در و قفل کردم. روی مهستی دراز کشیدم و دوباره لباش و خوردم و پیراهنشو درآوردم و بوسای کوچیک از بالای پستوناش میگرفتم. با دندونام کرست مهستی رو کندم و نوک پستوناشو که کاملا شق شده بود میلیسیدم و میمکیدم. کم کم ناله های مهستی شنیده میشد.
وقتی خواستم برم پایین و دامنشو دربیارم بلند شد. منو انداخت رو تخت و لباسامو درآورد. شلوارمو با شدت پایین کشید و کیر راست شده ی منم که شرتم رو خیس کرده بود از شرتم بیرون کشید و شروع کرد ساک زدن. اونقدر خوب و حرفه ای کیرمو میخورد که نزدیک بود نفسم بند بیاد. وقتی دید کیرم خیلی خیس شده و نزدیک آبم بیاد یه اسپری از کشوی تخت درآورد و رو کیرم خالی کرد و دوباره شروع به خوردن کرد.
بعد طاق باز رو تخت خوابید و پاهاشو باز کرد. وحشیانه دامنشو درآوردم و با دهنم به شرت قشنگی که از صبح در آرزوش بودم حمله کردم. با زبون کسش رو از روی شرتی که کاملا از آب کس خیس بود میلیسیدم.
بعد انگشتامو بردم زیر شرت و بدون اینکه شرتش رو دربیارم کسشو ماساژ میدادم و همزمان شرتشو تو دهنم کرده بودم و میمکیدمش تا آب کس مهستی رو بخورم. بعد شرتشو درآوردم و زبونمو فرستادم تو کسش. با زبون سقف کسشو میخوردم با انگشتام دنبال چوچوله میگشتم. چوچوله ی شق کرده مهستی راحت پیدا شد. زبونمو پهن کردمو چوچوله مهستی رو اونقدر محکم میلیسیدم که ناله های مهستی تبدیل به جیغ شده بود.
بعد هم لبهای کسشو تو دهنم میکردم و اونا را سخت میمکیدم. مهستی هم موهامو چنگ میزد و کسشو محکم به صورتم میکوبید و ناله میکرد. آب کس مهستی کاملا جاری بود و منم به شدت تشنه. وقتی سرمو بلند کردم و به مهستی گفتم تشنه ام و میخوام آبتو بخورم با ناله گفت تمام کسم مال تو... ادامه بده کسم رو بخور بخوووووووور. منم آب کسشوو چوچولشو میمکیدم.
یه دفعه تمام تنش لرزید و فهمیدم ارضا شده. حالا بدون اینکه از حامله شدنش نگران باشم پاهاشو بلند کردم و کیرمو فرستادم تو کس مهستی. کس مهستی اونقدر خیس و لزج بود که با اینکه کسش تقریبا تنگ و کیر منم به اندازه کافی کلفت بود تمام کیرمو تا خایه هام یهو بلعید و مهستی جیغ کشید. شروع کردم تلنبه زدن که مهستی داد میزد محکمتر تندتر تندتر...
با اون اسپری که مهستی به کیرم زد حدود 10 دقیقه کس مهستی رو تلنبه میزدم. هر دومون به شدت عرق کرده بودیم و دیگه نا نداشتیم. یهو مهستی لرزید و با لرزش تنش کیرم مثل آتشفشان فوران کرد و تمام آبمو تو کس مهستی خالی کردم. اونقدر آبم زیاد بود که از کس مهستی اومد بیرون. بدون اینکه کیرمو از کس مهستی جون در آرم روش خوابیدم و شروع کردم خوردن لباش.
مهستی هم دستاشو تو کمرم حلقه کرد و منم تو سینش فشرد و لبامو میخورد. بعد چند بار ازم به خاطر سکس تشکر کرد و گفت فکر نمیکرده یه کسی که از خودش 15 سال کوچیکتر اینقدر خوب ارضاش کنه. منم بوسیدمشو تو همون وضع تا 10 صبح خوابیدیم. صبح با هم دوش گرفتیم و بدون اینکه لباس بپوشیم صبحانه خوردیم. بعد صبحانه مهستی اونقدر منو حشری کرد که دوباره باهاش سکس کردم. 2-3 ظهر مامان به موبایلم زنگ زد و ناهار اجبارا رفتم خونه اما به مهستی قول دادم شب برگردم پیشش و همانطورم برگشتم و اونشب هم یه سکس حسابی باهاش داشتم. از مهستی قول گرفتم هر وقت موقعیت جور بود باهاش سکس داشته باشم و الان تنها دوست دختر عزیز و مهربون من زن عموی عزیزم مهستی هست.
واقعیتهای بعدی رو هم براتون مینویسم.
     
#214 | Posted: 18 Jul 2011 04:46
من و مهین کون


سلام اسمم مستعاره ... من بابک هستم و 38 سالمه . این داستان مربوط میشه به 8 سال پیش ... من دوستی داشتم به نام .... حالا... اون از من 22 سال بزرگتره .. یک روز که خانواده من به مسافرت رفته بودن دوستم مرا به منزلش دعوت کرد و من هم رفتم موقع نهار بود که دیدم مقداری مشروب آوردن وهمسره دوستم ساقی شد وقتی روی زمین نشسته بودیم زن دوستم که اسمش مهین بود روبروی من نشسته بود ووقتی میخواست استکان من رو پر بکنه خم می شد ومن تا نافشو میدیدم ولی خیلی خجالت میکشیدم اون روز بعد از خوردن نهار ومشروب .. خیلی خوابم گرفت خواستم که روی کاناپه مبل بخوابم که با پیشنهاد مهین رفتم توی اطاقه خوابشون خوابیدم ... حدودا" یک ساعتی خوابیدم که با صدای درب کمد اطاق بیدار شودم ولی زیر چشمی نگاه میکردم که دیدم مهین وشوهرش اومدن توی اطاق که لباس بردارن و شوهرش آرام میگه که بیدار نشه ... و مهین میگه نه بابا خوابه .. این عمل دو بار تکرار شد و رفتن ار اطاق بیرون .. ومن بهعد بلند شدم و از اطاق آمدم بیرون ... دیدم که مهین پسر کوچیکش رو داره میفرسته خونه خواهرش که یک کوچه پشته خونه خودشون بود .. و متوجه شدم که دوستم هم رفته مغازه ... بعد یک بار به فکره اون صحنه ای افتادم که مشروب سرف میکرد ( یعنی سینه هاش ) آخه مهین با داشتن بچه هنوز اندامش مثل خانم های 22 – 23 ساله بود وبرگشتم توی اطاق وروی تخت خوابیدم .. چند دقیقه بعد دیدم صدای پا داره به سمت اطاق میاد خودم رو به خواب زدم ولی زیر چشمی نگاه میکردم .. که دیدم مهین اومد توی اطاق و ایستاد خوب من رو نگاه میکنه و بعد برای اینکه خوب مطمئن بشه که من خوابم صورتش رو آورد جلوی صورته من جوری که نفسشو حس میکردم و بعد رفت سمت کمد و آرام شروع کرد به درآوردن لبسهاش ویه تاپ نازک و یه شلوار استریج مشکی پوشید من هم مهون طور زیر چشمی نگاه میکردم واااااااااااااااای عجب هیکلی داشت بدن کامل سفید . کون کوچیک ولی برجسته . سینه ها هنوز شق ورق . بعد ایستاد خوب منو نگاه کرد ورفت بیرون .. من که این صحنه رو دیدم کیرم حسابی راست شده بود ( آخه من کیر نه نسبتا" بلکه خیلی کلفتی دارم ) بلند شدم که برم از خونه بیرون .. رفتم توی حال منزل درب آشپزخانه و دیدم مهین رخت چرک ها رو توی یه سبدی از حمام آورده توی آشپزخانه چون ماشین لباس شوئیش اونجا بود و میخواد لباسها رو بریزه توش تا منو دید گفت چرا بیدار شدی گفتم نه کمی کار دارم باید بروم گفت بشین تا برایت چایی بیارم من هم نشستم یه چای آورد ولی وقتی که استکان چای رو خواست بذاره جلوم دستش میلرزید بعد من شروع کردم به چای خوردن واو هم شروع کرد جلی من به گذاشتن لبای توی لباس شوئی .. مهین جلوی من ایستاده بود و لباسها رو یکی یکی در میاورد و خم میشد میذاشت داخل لباس شویی وقتی که خم میشد توره استریجش اینقدر نازک میشد که متوجه شودم که شورت نپوشیده .. دیگه کیرم داشت منفجر میشود و با هر لباسی که بر میداشت یه نگاهی معنی دار به من میکرد .. من قید رفتن رو زدم و حدودا" یک ربع نشستم دیدم یک چای برای خودش رخت و اومد کنار من دور میز نشست و شروع کرد به صحبت کردن .. حمین که صحبت میکردیم متوجه شدم که یه چیزی از زیر میز میره روی پاهام یه لحظه زیر چشمی نگاه کردم دیدم پای مهین روی پنجه پای منه من واکنشی نشون ندادم و اون ایدفعه پنجه پاشو مالید روی ساقه من ( از طرفی نوکه سینه هاش اونقدر برجسته شده بود که از زیر تاپی که پوشیده بود به وضوه پیدا بود ) نفس کم آورده بودم دیگه نتونستم تحمل کنم دستشو گرفتم و کشون کشون آوردم تو حال دسته راستمو حلقه کردم دور کمرش و لباشو شورع کردم به خوردن ..دسته چپم رو گذاشتم روی سینش و بعد شروع کردم به در آوردن لباسهاش وقتی که لخت شود تازه دیدم که چه گوهریه .. کوسه تپل که فقط یه خط وسطشه ..... دستمو گذاشتم روی شانهاش که بشینه اونهم روی زانو نشست وکیرم رو گرفت و تا به خودم بیام تا آخرش کردش توی لقش .. حودودا" دو دقیقه برام ساک زد وبهد خوابید روی کاناپه مبل من هم با دستپاچگی کیرم رو توی ستم گرفتم و گذاشتم دم کوسش و با یک ضربه تمامه کیرم رو کردم داخل که مهین با یه آهی کفت بکن تا تهش .. چند تا تلمبه زدم و یک باره با دست منو عقب زد و دیدم زانو زد روی زمین جوری که شکمش روی مبل بود کفت جلو رو ول کن من فقط با کون حال میکنم منم از خدا خواسته یه تف پدر مادر دار گذاشتم دم سوراخ کونش و یواش یواش کردم داخلش ولی دیدم یه جیق زد و خودشو پرت کرد روی مبل .. گفتم چی شد .. گفت من تا بحال 100 بار کیر ازکون خوردم ولی مال تو که کیر نیست دسته بیله اینبار بذار ولی خودم میام عقب و میخورمش گفتم باشه دواره خودش یه تف بزرگ انداخت روی کیرم و گرفتش و یواش یواش کردش داخل کونش .. عجب کون تنگی داشت ... خوب که جا انداخت شروع کردم به تلمبه زدن حدودا 10 دقیقه تلمبه زدم که آبم داشت میومد گفتم آبم داره میاد بریزم روی کونت که گفت نه عزیزم بریز داخلش منم تمام آبمو رختم داخلش و بعد حدوده 2 تا 3 دقیقه بهش چسبیدم تا کیرم خوابید واز کونش در اومد و جلوی من نشست روی کناپه و پاهاشو بالا برد و زور زد تا جلوی من آبی که رخته بودم توی کونش خارج شود .. راستی مهین از من 5 سال بزرگتره ولی اینقدر سر حاله که هنوز با گذشته 8 سال از این داستان هفته ای یکی دو بار میزنمش اون هم فقط از کون ... چون اون میمیره برای کیره کلفت که از کون بخوره ...................

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#215 | Posted: 18 Jul 2011 13:01
کشته مرده کون زن داداش


نمیدونم از کجا شروع کنم ولی این خوب میدونم شما برای چی این داستانو انتخاب کردیدی
خوب جریان منو نازنین از سفرمون به -----شروع شد البته یادم رفت بگم نازنین زن داداشمه بعد ازحرکت کردن ما از شمال رد شدیم و اونجا یه ویلاگرفتیم
ماقبلا با هم شوخی داشتیم ولی توی شمال به حد اعلا رسید دیگه اون از کیرو خایه من میگرفت من که بدم نمیومد روی باسنش میزدم هر چند وقت یه بار بهش میمالیدم وا ز این کارا حالا اگر بخوام کامل بگم خودش 10یا 20روزی کار داره ماتوی شمال باهم قرار گذاشتیم تا نازنین منو دعوت بکنه توی خونشون اونو منو اون تنها رفتیمو برگشتم بعد از برگشتمون من داشته لحظه شماری میکردم تا نازنین به من زنگ بزنه تا این که گوشیم زنگید گوشیرو ورداشتم نازنین بود قند تو دلم اب شد /الو بفرمایید" نازنین:سلام گلم چطوری عزیزم
حالت خوبه میخواستم بگم برای فردا شب بیای خونمون کار مهمی باهات دارم"
من:چشم نازنین جون حتما میام حدود ساعت 7اونجام "نازنین:نه با با اون موقه زودهساعت 9شب به بد بیا" با ودم اون فکری که میکردم کامل شد" من: اوکی چشم حتما میام"نازنین :عزیزم یادت نره اریشگاه میخوام از همیشه قشنگ تر باشی"من:چشم حتما بس تا فرا شب شب بخیرعزیزم
حالا من موندمو خودموای فردا چه شبی میخوام داشته باشم منم که تا حالا نازنینو لخت ندیده بودم ولی از روی لباسای تنگش میشد فهمید چه جور چیزییه
عجب کونی عجب سینه های وای داشتم دیونه میشدمرفتمو زود خوابیم تا زود صبح بشه تا به کارام برسم.
صبح شد من از خواب پاشدم وسریع رفتم در مغازه هر چقدر پول بود جم کردم و زدم بیرون دور بره ساعت 10بود رفتو خودمو بیرون مشغول کردم تا وقت بگذره تا ساعت شد 5عصر رفتم اریشگاه سید گفتم سلام اقا سید جون میخوام امروز بترکونی بسید جون شوخی دارم گفتم خبر از کدوم کونی میدی گفتم هیچی بابا میخوام شب برم جای برام خیلی مهمه باید خیلی کار کنی رو من گفت اوکی
بیچاره سید تا جاداشد به من رسید یه3 ساعتی با صورتو موهای من ور رفت
ساعت شد 7/5 8 راه افتادم به طرف خونه نازنین ساعت 9رسیدم دقیق 9:00
در زدم ..... در باز شد ولی کسی نبود پشت در رفتم تو گفتم نازنین کجای
مهمونم اینجوری تحویل میگیری نازنــــــــــین عزیزم کجای یدفه یه صدای امود عزیم بیا تو من توی اطاق خوابم الان میام رفتم تورو مبل نشستم نازنین که در باز کرد امد بیرون باورم نمیشد که خودشه یه اریش خیلی غلیظ وای دیونه شدم امد جلو سلام خوش امدی خوب چطورم خوب شدم گفتم عالی دیگه از این بهتر نمیشه عزیزم گفتم من چطور گفت توی که عالی هستی ولی عالی تر شدی خوب بیا بشین امد جلو امد جلو نشست کنارم چند دقیقه ای ساکت بودیم و من هی زیر چشمی نگاه میکردم به اندامش سینه هاش وای عجب چیزای بودن نمیشد ازشون گذشت
بعد برگشن زد زیر گوشم ...... گفتم چرا میزنی گفت مال چی زیر چشمی نگاه میکینی با خودم واولا چی میخواستم چی شد .
گفت نمیخوای کاری کنی گفتم با زیر گوشی که زدی میخوای چیکار کنم اگر ناراحتی برم "یهو منو بغل گرفت گفت نه تو این کاره نیستی خودم باید شرو کنم لباشو گذاشت روی لبام واولا چی به عسل گفته بود پاشو برو گم شو من جات نشستم بعد من دیدم نه با با اون انقدر پروهست من چرا نباشم دستشو گرفتم بردمش روی تخت خوابوندمش روی تخت منم خوابیدم روش لباشو که خوردم داتم میرفتم پایین که دیدیم با با نمیشه فنس زدن منظوزم لباساشه سریریع شروع کردم در اوردن لباساش لامسم انقدر تنگ بود که از تنش در نمیومد اخردر اوردم بعدسینه هاشو خوردمو دیگه نمیتونسم دوم بیارم میخواستم کیرمو فشار بدم توی سوراخ ولی سریع گفتم حیف نیست زود تموم بشه از کیفم امدم کاندم تخیری در بیارم که گفت این اشغالا چیه مصرف میکنی بیا غبلش از این اسپری بزن بد کاندم برات بیارم اسپریرو برداشتم ازیر با بالای کیرم زدم وای اولش چه سوزشی داشت بد امد گفت حالا این کاندو برات غالب کنم رفتم جلو با دستای قشنگش کاندومو جا کردو مو لفتش ندادم مثل شمر پرتش کردم روی تخت کیرم که سیخ سیخ بود پا هشو باز کردم گفتم عقب یا جلو گفت عقب نه عقب نه اول بزار تو کسم که دارم دیونه میشم گفتم باشه بعد اروم اروم گذاشتم تو کسش فشار دادرم فشار دادم تا تح رفت تو چند بار داشتم تلنبه میزدم که چشمم به چشاش افتاد دیدیم مست مست شده اونم تادید دارم نگاه میگنمموهامو گرفتو شرو کرد به کشیدن من هی سرعت میدادم به تلنبه زدن چه حالی میداد فکر کنم یه نیم ساعتی ادامه داشت منم تازه داغ کرده بودم دیدیم دیگه افتاده به صدا دیگه بسه دیگه بسه دیدیم توی اوج شهوت رسیده از فرصت استفاده کردمو گذاشتم عقبش انگار نفهمید که چی به چیه رفتهبود توی کونش که یدفه دادزد اخ کجا گذاشتی گفتم من دل دارم گذاشتم توی کونت گفت بکن بکبن تو نکی کی بکنه وای وای چه کونی داشت داشتم حالا میکردم که دیدیم درم کم میارم دیکه باید کم کم تمومش میکردم سعتو نگاه کردم دیدیم وای ساعت 4 دیگه باید کارو تموم میکردمرفتم توی حس تا میتونستم سفت با سرعت کردم تو کونش تنگ بود انگار من اول نفری بودم که تو کونش گذاشتم اون داد میزد دادای که فقط توی فیلم سکسی ها دیده بودم که دیفع دیدیم ابم داره میاد ابمم امد بغلش کردم نمیدنم چنددقیقه توی اون حالت بودیم که یه دفه به خودم امد و بیدار شدم که دیدیم ساعت 10صبحه نازنیینو بیدار کردم گفتم عزیزم من دارم میرم گفت نمیزارم بری به من حال ندادری گفتم نازنین تا صبح پس چیکار میکردیم گفت من بسم نیست گفتم خوب انشا دفه بد بلاخره راضیش کردم که برم کمرم راست نمیشد واه واه چه وضعی داشتم اما عجب شبی بود این بود داستان منو کون نازنین

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#216 | Posted: 19 Jul 2011 03:55
سکس با دوست زنم مرجان



سلام سعید هستم از اهواز.27 سالمه.
دوس داشتم این خاطره رو واستون تعریف کنم چون خیلی واسه من شیرین بود.مرجان دوست زنمه و دختر خیلی راحتیه.من واقعا دوستش دارم.مخصوصا چشم ها و لبهاش .همیشه موقعی که میاد خونمون چشمها و لبهاشو با نگام می خورم.همیشه موقع سکس با زنم حرفهای فانتزی می زدیم و مرجان رو می کردم جلو آرزو(زنم).اونم خیلی با ما راحت بود.همیشه با آرزو حرفای سکسی می زدن و در مورد سکس من و آرزو می پرسید.آرزو میومد واسه من تعریف میکرد .منم خیلی حشری می شدم.حاضر بودم هرکاری بکنم تا یه لحظه به مرجان برسم.من یه مدتی بود به مرجان برنامه نویسی یاد می دادم.وقتایی که آرزو هم خونه بود.البته مرجان بی حجاب پیشم می نشست و واقعا ساعات خوشی برام بود.(یه بار پیشش شق کردم ولی نذاشتم بفهمه).همیشه سعی می کردم بهش مهربونی کنم تا باهام صمیمی تر بشه(مثلا وقتایی که آرزو تو اتاق نبود از موهاش و لباسش تعریف می کردم.اونم بابت درس خیلی ازم تشکر می کرد.تا یه بار فکری به ذهنم رسید.آرزو قرار بود بره خونه خالش اینا تا شب هم نمی یومد.وقتی رفت. زنگ زدم به آرزو.گفتم بیا الان درست بدم چون فردا وقت ندارم.اونم که فکر می کرد آرزو خونه ست قبول کرد.اومد خونه.وقتی دید آرزو نیست گفت من میرم.گفتم نه آرزو رفته بازار یک کم دیگه میاد.بیا کار کنیم تا اونم بیاد.گفت باشه.مانتو و روسریشو درآورد و اومد نشست پیشم.(هنوزم یادش می افتم قلبم می زنه).درس رو شروع کردیم و من حرفو عوض کردم و غیر مستقیم به آرزو گفتم: من همیشه ازت خوشم می یومده و واقعا دوس دارم بهت درس میدم.اون خندید.بعد یه لحظه تو چشاش خیره شدم.خیره و شهوتی.تعجب کرد یکم.صورتش سرخ شد.آروم صورتشو بوسیدم.هیچی نگفت.گفتم مرجان؟ گفت :بله. گفتم: تو همیشه از سکس من و آرزو شنیدی.دوس داری یه بار واقعا ببینی؟ گفت: بسه نگو! گفتم : دوس دارم زنم بشی.میای؟ هیچی نگفت.حس کردم نخ داده.بغلش کردم .موهاشو تو دستام گرفتم و بوسش کردم.چقدر داغ بود! گفتم: مرجان من عاشقتم! اونم افتاد به ناله.گفت پس بیا صیغه بخونیم.گفتم باشه.خوندیم.دیگه بعدش نفهمیدم چی شد.فقط بردمش رو تخت وتنش رو می خوردم.گفتم امشب تو آرزو ی منی! به آرزوم رسیده بودم.مثل آهوی تو چنگم بود.شهوت امونم نمی داد.اونم دستشو گذاشته بود رو شورتم.من سینه می خواستم.سینه هاشو درآوردم و می مکیدم.گفتم : امشب اسیرتم مرجان! شوهرتم!
اونم کیرمو درآورده بود و می مالید.روش نمی شد حرف بزنه.
انقدر با تنش ور رفتم و کسش رو مالوندم تا از حال رفت.
بعدش کیرمو دادم دستش.گذاشت رو کسش(آخه پرده داره) و می مالید.بهش گفتم مرجان بزار به آرزوم برسم.گفت چی؟ گفتم بگو عاشقتم سعید! گفت : من از همون شب عروسیت با آرزو دلم رفته بود واست!
اینو که گفت نتونستم تحمل کنم(یاد لبهاش و رقصیدنش تو عروسی افتادم) و آبم رو پاشیدم رو شکمش...
هنوز باهم هستیم یواشکی ..اگه خواستین براتون تعریف می کنم

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#217 | Posted: 19 Jul 2011 10:23
سی دی ریاضی


سلام اسم من امید است و می خوام یه داستان توووووووپ كه واقعی هم هست رو براتون تعریف کنم.ماجرا از انجایی شروع شد كه: داشتم از مدرسه میرفتم خونه كه یهو بین راه بهناز رو دیدم. بهناز دختر خاله ام بود كه خیلی هم هلو بود وای چه اندامی.آدم وقتی می دیدش این سیكش ( سیك به تركی یعنی كیر ) می خواست بهش سلام كنه ! رفتم جلو و گفتم : سلامون علیكم با یه خنده جواب سلاممو داد (آخه من تو گفتن این كلمه مهارت دارم و هر وقت هم میگم همه خندشون میگیره)خلاصه بعد از سلام و احوالپرسی گفت كه مادرش یعنی خاله ام خواهر كوچكش رو برده دكتر و به بهناز گفته كه بیاد خونه ما بعداً خودشم میاد. بیچاره بهناز هم رفته در زده هیشكی درو باز نكرده آخه مادرم بهم گفته بود كه میخواد بره بازار. وقتی این موضوع یادم افتاد یه فكری به سرم زد و به بهناز گفتم: خب اشكالی نداره حالا كه من اومدم میریم خونه ما بعد مامانتم میاد اونجا. اونم هم قبول كرد و رفتبم خونه ما بععععععععععله. خونه هیشكی نبود كیفمو انداختم كنار دیوار و به بهناز تعارف زدم كه بشینه.اونم درست نشست كنار كیفم. چون خیلی گرسنه بودم چپیدم تو آشپزخونه. البته ماه رمضون بود ولی خب من روزه نبودم. از آشپزخونه بهناز رو صداش زدم وقتی اومد پرسیدم: روزه ای؟گفت: نه روزه نیستم ولی میل هیچی ندارم تو راحت غذا تو بخور گفتم: تعارف كه نمی كنی؟ گفت: نه گفتم: ok داشت از آشپزخونه بیرون می رفت كه یهو برگشت و با حالت سوالی گفت: امید؟ زود گفتم: جونم؟ یه كم مكث كرد و پرسید: اجازه میدی كتاباتو نگام كنم؟ (آخه من سال سوم دبیرستان بودم و اون سال اول) گفتم: باشه. ببین. چند دقیقه گذشته بود كه یهو یادم اومد اون سی دی سوپر كه از دوستم گرفتم لای كتابمه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای سریع از آشپزخونه پریدم بیرون. چشتون روز بد نبینه. دیدم سی دی توی دستشه یه نگاه به من انداخت و با لبخند ازم پرسید: چیه این؟ منم با خونسردی گفتم: سی دی آموزش ریاضی گفت: باشه پس بذار ببینیم سرخ شدم گفتم: ببین . كلید نكن. این یه فیلمه كه توش صحنه های بد هم دارهبا یه پوزخند گفت: فیلم كه حد اقل دو تا سی دی میشه. پس سی دی دومش كو ؟ آقا ما قفلیدیم اینم گیر داد كه باید سی دی رو بذاری خلاصه بعداز ده دقیقه بحث كردن منم مجبوری دیگه سیدی رو گذاشتم تا تصویر سی دی امد بهناز حالی به حالی شد بهم گفت: عجب اموزش ریاضی قشنگیه یهو خودشو انداخت روم و منو بوسید منم كه دیدم موقعیت جوره شروع كردم به لب گرفتن كم كم خودش مانتو و روسریشو در اورد و منم شلوارمو كشیدم پایین و گفتم: میخوری؟ یهو شیرجه زد رو كیرم و شروع كرد به خوردن به زور كیرمو از دهنش بیرون كشیدم و گفتم : شلوارتو در آر با یه حركت شلوار و شورت صورتیش لغزید به زیر زانوهاش پرسیدم : بهناز جون اوپنی؟ گفت: اوپن مادرته درست صحبت كن بعدش چار دستوپا نشست جلوم و گفت: فقط از عقب منم عین خر كیرمو تا نصف كردم تو كونش یه جیغی زد و گفت : امید آرومتر. سوختم كیرمو كشیدم بیرون و این دفه اروم اروم كردم توش . وقتی تا ته رفت گفتم اماده ای؟ گفت: آره بزن شروع كردم به تلمبه زدن و با یه دستمم با كسش بازی میكردم چقدر نرم بود اون یكی دستم رو بردم رو سینه اش وااااااااااااااای اونم نرم بود بهنازم داشت آه و اوف میكرد یهو از ذهنم گذشت اگه تو این حال بابام بیاد تو و ما رو ببینه چی میشه؟ با خودم گفتم طوری نمیشه كه. بابام میگه پسرم تو كارتو بكن منم از پشت تو رو میكنم!!! با این فكر خندم گرفت آخرشم آبم رو خالی كردم تو كونش و تا كیرمو كشیدم بیرون بهناز با عصبانیت گفت: خیلی نامردی خودتو خالی كردی پس من چی؟ گفتم پاشو جموجور كن كه الان مامان اینا میان بعد بهش قول دادم كه دفعه بعد حتماً ارضاش كنم.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#218 | Posted: 20 Jul 2011 11:09
یک تیر ودونشان 1

دوسالی می شد که در یکی از دبیرستانهای تهران زبان انگلیسی تدریس می کردم .از بس کارم به نظر دیگران عالی بود شاگردان خصوصی زیادی داشتم .از یک نفر بگیر تا گروه پنج نفره .بیشتر این شاگردان هم دختر و پشت کنکوری بودند .اگه بخوام خیلی خلاصه خودمو معرفی کنم باید بگم اسم من کاوه هست و 24 سالمه .پدر و مادرم هردو دبیر دبیرستان بودندکه فعلا باز نشسته شدند .یک خواهر بزرگتر از خودم دارم به اسم کاملیا که اون هم توی شرکت شوهرش کار می کنه .خیلی هم خوش تیپ هستم ولی به همون اندازه خجالتی .تجربه زیادی هم در دو ست دختر بازی نداشتم .از پیش قدم شدن هراس داشتم .هم خجالت می کشیدم هم می ترسیدم بزنن زیر گوشم .یا بد و بیراه بگن .اون وقت اگه به گوش پدر و مادرم هم که می رسید نور علی نور می شد .سپیده یک دختر 20 ساله و یکی از شاگردای خصوصی من بود که یک خواهر بزرگتر از خودش به اسم سارا داشت که در دانشگاه اصفهان درس می خواند .پدرش از اون بازاریهای کله گنده مرکز شهر بود که از صبح تا شب یکسره سر کارش بود .سوسن خانم همسر 39 ساله اش موقعی که از دواج می کرد 15 سالش بود و شوهرش 21 سال بیشتر سن داشت .به خاطر ثروت و سرمایه به این اختلاف سنی اهمیت ندادندوتا سوسن رفت چیزی از زندگی بفهمد شوهرش شل ووارفته شد .اکبرآقا هر چقدر دنبال کاکل زری بود تیرش به هدف نمی خورد که نمی خورد .حالا دیگر سوسن خانوم تقریبا جوان بر شوهر پیرش تسلط کامل داشت .سپیده بیشتر از ان که حواسش به مطالعه و توجه به مطالبی که من می گویم باشدمدام به دنبال بزک دوزک و مزه پراکنی بود .من هم بدم نمیومد ولی با این شرایط در کنکور قبول بشو نبود .و این باعث به خطر افتادن موقعیت کاریم می شد .یکی از روزها سپیده بد جوری خودشو درست کرده بودمعلوم نبود چه کسی براش زنگ می زد که باهاش بحث می کرد .شایدم داشت فیلم میومد .-پسره پررو خجالت نمی کشه ؟فکر کرده که من هم از اون خیابونیهام .نگاهی به او انداخته راستش حرصم می گرفت از این که به کس دیگه ای توجه داشته باشه ویا دیگری به دنبالش باشه ولی مقصر خودم بودم که بی بخار بودم .-این مامان منم خونه نیست یک چایی برامون بیاره ..پس هیشکی خونه نبود .به طرف آشپزخونه رفت تا واسم چایی بیاره .تازه متوجه شدم که سر مادرشو دور دیده و دامن خیلی کوتاه و چسبونی پوشیده که بر جستگیهای کونشو مشخص می کرد .بلوز زرشکی یقه باز با پوست سفید صورت و بازوهای لختش مرا به هیجان آورده سینه های نیمه لختش را هم بیرون انداخته بود .بر شیطان لعنت فرستاده با خود گفتم خب سرمایه دارها کمی بیخیال هستند واسه من که خوشگل نکرده ؟چند دقیقه بعد با دو تا استکان چایی و یک قندون بر گشت و پیش من نشست .خودشو به من نزدیک تر کرد .موهای خرمایی رنگ و نیمه بلندش به صورتم چسبیده بود .صورت گرد و با بینی قلمی اش را از نیم رخ می دیدم در عالم خودم بودم .-اگه حالتون خوب نیست می تونیم درسو امروز تعطیل کنیم ..فوری از این گفته خود پشیمان شد وگفت ولی کنکور نزدیکه .هوش از سرم پریده نفسهایم به شماره افتاده قلبم به شدت می زد .-ببخشید سوسن خانم کی تشریف میارند ؟-کارش داشتین ؟رفته مهمونی دوره ای با دوستاش تا شب هم بر نمی گرده .ساعت 4بعد از ظهر بود یعنی پدر و مادرش تا 4ساعت دیگه نمیان ؟به خودم نهیب می زدم .بی عرضه یه کاری بکن ..خودکارم را از روی میز به زیر میز انداخته و دولا شدم .عجب ران پا و ساقهای قشنگی !بی انصاف جوراب هم نپوشیده بود .اوووففف حالی به حالی شده بودم .خودکار را کمی آن طرف ترانداخته به دروغ گفتم که پیداش نمی کنم .-من از این بالا می بینم .پایش را باز کرده به خودکار اشاره کرد .-ببخشید استاد که با پا نشون دادم .پایش را که باز کرد تا انتها مشخص بود .شورت بازش را هم دیدم و تکه پار چه ای قرمز براق به اندازه برگ کوچک درخت که بر روی کسش قرار داشت که حتی تمام آن را نپوشانده بود و چوچوله هایش از دو طرف بیرون زده بود .من تا آن لحظه فقط یک بار آن هم در زمان دانشجویی یک جنده را کرده بودم که قبل از ان دوستم ترتیبش را داده بود برای همین چندشم هم شده بود چون جنده فوق در ان روز برایم دست دوم بود ...دیوانه شده بودم .کیرم باد کرده بود و به این زودیها نمی خوابید .باید ابش را خالی می کردم .معطل نکردم .مرگ بر خجالتی ..دو دستم را بر روی دو رانش کشیده و به طرف داخل دامن کوتاهش پیشروی کردم .-نه استاد چیکار می کنی ؟نه تو رو خدا نه .خوب نیست ..دستم را به رو کش کوسش رساندم.تکه پار چه خیس شده بود .سپیده ناله می کرد و من ازآه کشیدنهای او لذت می بردم .دستم را از زیر شورتش به کوس او رسانده و با ان بازی می کردم .هر چه ترشحش را پاک می کردم در جا جایگزین می شد .اونو بغل کرده به اتاق خواب برده و بر روی تخت پدرو مادرش ولو کردم .بلوزش را در آورده دستم را بر سینه های بدون سوتینش قرار دادم .عجب سینه هایی !نظیرش را در فیلمهای سوپر جوانان هم ندیده بودم .سینه خوشگل ,شکیل ,خوشدست و تراشیده یک دو شیزه باکلاس و ثروتمند. به روکش تخت و بالش چنگ می انداخت .فکر می کنم راست می گفت که تا به حال با کسی سکس نداشته .من هم یک همچه حرفی را به او زده بودم .هر چه از سینه هاش بگم بازم کم گفتم و نمی دونم دیگه چه جوری وصفش کنم .سفت هوس انگیز دست نخورده مثل یک تخم پرتقال در اندازه بزرگ .لبانم را بر نوک تیز سینه های دختر قرار داده میک می زدم .از تاب و توان افتاده بود .در همان حال که سینه هاشو می خوردم شورت و دامنشو. در آورده و با کف دستم کوس و بالاشو مالش می دادم .فریاد می زد استاد من سوخخخختتتمممم من کییییرررر می خوام و من هم در جواب می گفتم کییییییررررو بهت میدم عجله نکن تو یه دختری باید حواسمون باشه که کار به جاهای باریک نکشه .از بس فیلم سوپر دیده و از دوستام شنیده بودم می دونستم که برای زنان کوس خوری دست کمی از کوس کنی نداره وبرای همین اول یه حالی به او داده حشری ترش کردم .به این صورت که با کیرم از پایین تا بالای کوسشو هدف گرفته ونرم نرم روش می کشیدم .حسابی که چوچوله ها و بالای کوسشو متورم کردم با لبان و زبان و دندان کوس آبدار و خوشبوشو می لیسیدم ..کیرمو توی دهنش فروکردم تا واسم ساک بزنه .نمی دونست باید چیکار کنه .ولی خیلی با استعداد بود .سریع یاد گرفت .کوفتش می گرفت این جوری درس بخونه .او بیحال شده بود با این حال ساک زدن را بر روی تخت انجام می داد .مجددا به کس لیسی پرداختم .آنقدر محرومیت کشیده بود که دو دقیقه نکشید که ارضا شد .اما باز هم می خواست .اونو 180 درجه بر گردونده از روی میز توالت مادرش کرمی رو که نمی دونستم چیه برداشته با اون حسابی سوراخ کون سپیده سر و قسمتی از تنه آلت خودمو چرب و چیلی کردم .زیاد زدم چون اولین بارش بود .قبل از اون هم سوراخ کون عزیز دلمو بوسیده و زبون می زدم .خیلی خوشمزه بود .خیلی خوب خودشو آماده کرده بود .کوسش فقط یه خورده موریزه داشت .معلوم بود تا الان نتراشیده -یواش یواش بذار توکونم .کیرت خیلی کلفته می ترسم کونم زخمی شه ...وقتی کیرمو آروم آروم وارد کونش کرده آن قدر کیف می کرد که اصلا صحبتی از درد نبود .واقعا خیلی بده اگه آدم در محرومیت باشه .آدم تا خودش کون و سوراخ تنگ کونو نکنه نمی فهمه که چه لذتی داره .هوس کیر به سوراخ کون می چسبه داغ داغ میشه .تمام تن آدمو به جوش میاره .تماشای اندام دخترانه کوس کوچیک و. تا حالا دست نخورده سپیده آنچنان هوسمو زیاد کرده بودکه با همان ضربه سوم چهارم افتضاح کرده و هر چه تونستم داخل کونش خالی کردم .-عزیزم استاد قشنگم لذت ببر لذت ببر عیبی نداره هرچی داری خالی کن توی کونم .کوسم که فعلا کاره ای نیست .فقط اگه ممکنه کیییررتو در نیار من هوسسسسس دارم .کوننننننممممو بکن کوسسسسسمو بماللللل سینهههه هامو فشاارررششش بده .بازم کمرم سنگین شده سبکش کن .سبکم کن .باور کن تو اولین مردی هستی که دارم باهات عشقبازی می کنم .کیر کلفتم کم نیاورد و دوباره همون داخل شق شد و من هم به فعالیت خود ادامه دادم .یه بار دیگه آب کوسشو از جای اصلی حرکت داده سیستم عصبی بدن سپیده رو تنظیم کردم .خودمم برای دومین بار و بازم آب کیرمو توی کون شاگرد خوشگلم ریختم .بد جوری هوس کوس کرده بودم .کیرم تازه چشمه باز کرده بود و کوس می خواست .از عطش و هیجان زیاد احساسات ما هم گل کرده رمانتیک شده بودیم .یک ساعتی را که فرصت داشتیم و به ورود والدین سپیده خانم وقت باقی بود صحبت عشق و عاشقی کرده قرار گذاشتیم که با هم ازدواج کنیم .البته سپیده می گفت که مادرش همه کاره بوده و خیلی هم سختگیر است .چون داماد خیلی پولدار و دارای ماشین و خانه می خواهد /.هر چند هر کدوم از اینهایی رو که بر شمرد سه چهار تایش را داشتند .ولی فرهنگشان این بود چه کار می شد کرد .قبل از ساعت 8 بود که من با نا امیدی از وصلت با سپیده از او خداحافظی کرده سوار بر پیکان بی کولر چند سال قبلم شده تا خود را از بلوار کشاورز به خانه مان که نزدیکیهای میدان امام حسین بود برسانم .سپیده در مورد ازدواج با من با مادرش صحبت کرد و سوسن خانوم همه چیز را به بعد از تحقیقات موکول کرد .ناامید تر شدم می دونستم که رفوزه ام .و کاری هم از دستم بر نمیاد .با این شرایطی که دارم آرزوی کوس تضمینی راهم باید به گور ببرم .مگر این که با یک بیوه مطلقه ای مادر فولاد زره ای ازدواج کنم که در ان شرایط من فوراخودم را باید به گور ببرم از خیرش گذشته و بی خیال شدم .تا این که برای تدریس در جلسه بعدی به آپارتمانش رفتم .سپیده را ندیدم .دلم هری ریخت پایین .حتما پا را از گلیم خود دراز تر کرده ام و عذرم را خواسته اند .مردحسابی کونتو که کرده بودی کوس می خواستی چیکار ؟می خواست خودتو اسیر کنی ؟عجب پولی می دادن !سه برابر شاگردای دیگه تیغشون می زدم .چند لحظه بعد سوسن خانوم زنی که من دوست داشتم مادر زنم بشه وارد شد .راستش اولش فکرکردم که یکی از فک و فامیلای سپیده جانه .ولی وقتی که خوب تو نخش رفتم دیدم این که همین مادر زن پرفیس و افاده رویاهامه که معلوم نبود با خودش چیکار کرده که فقط چند سال بزرگتر از دخترش نشون میداد.از این که بدون روسری کنارم ظاهر شده وموهای مدل مصری زده اش را نشانم می داد تعجب نکردم چون قبلا هم این جوری میومد .ولی پیراهنی چسبان که به زانویش هم نمی رسید جای شلوار لی و بلوزش راگرفته بود .درحالت قبلی سینه هایش مشخص تر بودوکونش قلمبه تر به نظر می رسید ولی در این موقعیت خیلی پانکی و فانتزی شده بود انگار که کونش مثل طالبی رسیده می خواست بترکه و از پشت پیرهنش بزنه بیرون .ادامه دارد

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#219 | Posted: 20 Jul 2011 11:09
یک تیر و دو نشان 2

آرایش شیطانی هم کرده بود . میوه و شیرینی و چای و کل وسایل پذیرایی آماده بود . گیج شده بودم .من که برای خواستگاری نیومده بودم . شایدم فکر کردن داماد انسان تر از من کجا می خوان گیر بیارن ؟/؟ اهل سیگار و مشروب و تریاک که نیستم .خانم بازی هم که نمی کنم . اهل کسب و کار و روزی حلال هم که هستم . حتما سوسن خانم فهمیده که یک گنج گیرش اومده . ولی عجب چیزی بوده . لقمه به این خوشمزگی چه طوری از گلوی اکبر آقا پایین میره خدا میدونه . فکر کنم پیر مرد بیچاره کوس حرام کن باشه . کاشف به عمل اومد که سپیده جان به جشن تولد یکی از دو ستانش رفته و نمی دونم چرا خودش به من زنگ نزده که این خبرو به من بده . مادرش قرار بود به من اطلاع بده که ظاهرا سوسن جان هم یادش رفته و به نوعی توفیق اجباری شد که من حالی به حالی شدم . خواستگاری و ازدواج و از این حرفها تحت الشعاع هیکل رعنای سوسن قرار گرفته بود و من کوس می خواستم .ا ما شجاعت پا پیش گذاشتنو اصلا نداشتم . این مدل چراغ سبزا حداقل ده بار باید روشن می شد تا من ماشینمو حرکت بدم . مایع چسبناکی که مقدمه هوس و منی بود از نوک کیرم خارج شده و مثل سریش سر کیرم را به شورتم چسبانده بود . در عالم رویا می دیدم که در حال کردن سوسن جونم هستم .-سپیده جان گفته که ازش خوشت اومده و قصد امر خیر داری .حتما اینو هم به اطلاعت رسونده که من زن سختگیری هستم .من هم دردل به او گفتم تو هم باید بدونی که من هم مرد سخت کیری هستم .-برای من سعادت و خوشبختی دخترم از همه چی مهمتره من میخوام که دامادم روپای خودش وایسه .و طمع به مال خانواده زنش نداشته باشه .مدتی از این حرفای کلیشه ای و کتابی تحویلم داد و دو سه دقیقه ای غیبش زد و بر گشت . این بار در آرایش خود تغییراتی داد و حالت پیرهنشو طوری عوض کرد که نصف سینه هاش معلوم باشن .او ادامه داد ..جوانی تو یک امتیازمهمه اگه اختلاف سنی زیادی بین زن و شوهر ها باشه مشکلات زیاد و جبران ناپذیری به وجود میاد .دل شیر پیدا کرده فوری جواب دادم -بله گاهی وقتا هم منجر به خیانت میشه .-فرمایش درستی کردید آقا کاوه . اون زن یا مردی که جوونه مقصر هم نیست البته در بیشتر این موارد زنای جوون میرن دوست پسر می گیرن و خودشونو به نوعی راضی می کنن وقتی که نیاز پیش میاد دیگه عرف و قانون معنا نداره . برای همین هیچوقت دو ست ندارم دخترم با یه مردی ازدواج کنه که ده بیست سال بزرگتر از اون باشه .. با خودم فکر کرده وپیش خودم گفتم معلوم نیست این چه موضوعیه که سوسن جون اینقدر داره کشش میده .ا صلا نیازی نیست که این همه در مورد این مطلب صحبت کنیم .یعنی اینا رو میشه به حساب چراغ سبز گذاشت ؟/؟ نه نه هنوز زوده . سوسن مشغول صحبت بود و من محو تماشای سینه های زیبا و درشت و صورت گرد و بینی قلمی و ابروی کمانش بودم .-حواستون کجاست آقا کاوه . حالتون خوبه ؟/؟به خودآمده و فقط به آهنگ صدایش گوش می دادم . چند لحظه بعد صدایش را طوری بالا برد که مرا به خود آورد .ا لبته دعوا نداشت فقط گفت که این پیراهن اذیتش کرده و از داخل سیخش میده . و میره تا عوضش کنه و بر گرده .تهیه داشت . غلط نکنم می خواست منو شام نگهداشته باشه . و اکبر آقا را هم در جریان خواستگاری بذاره . دو سه دقیقه بعد بر گشت . همان پیراهن تنش بود فقط کمی خوشبوتر و هوس انگیز تر شده بود .-این زیپ لعنتی گیر کرده دستم نمی تونه از پشت باهاش تنظیم بشه می تونم از تون خواهش کنم کمکم کنین ؟/؟ وای خدای من این چراغ سبز عجب نوری داشت ؟! می تونستم تا چند کیلومتری خود را ببینم . چه بخواد و چه نخواد و چه در محاسبات خود اشتباه کرده باشم و چه نکرده باشم این دیگه آخر کاره یا زنگی زنگ یا رومی روم . مثل تیری که از چله رهایش کرده باشند به پشت سوسن جان رفتم . از ترس آن که پشیمون نشه فوری سر زیپو گرفته به طرف پایین کشیدم . اصلا گیری نداشت . فکر نمی کردم آن قدر نرم و روان باشه که در حرکت اول نیمی از راه رو رفته تا نیمه های کمرشو لخت ببینم .-ببخشید زیادی پایین رفت .-عیبی نداره پایین ترم می تونی بکشی . کارم راحت میشه . کمی به او چسبون تر شده تا کیر کلفتمو احساس کنه و ببینم چه عکس العملی نشون میده که من اقدام بعدیمو انجام بدم . پیشروی من پسروی او را به دنبال داشت . دیگر نیازی به چراغ سبز نبود . اصلا همه چراغها رو شن شده بودند. دستم را وارد پیراهنش کرده کمرش را مالیدم . سگک سوتینشو باز کرده سینه هاشو سهمیه دستهای خود کردم . پیراهنشو تا نیمه بدنش پایین کشیدم . عجب کونی !سطح پوست روی دو قاچ کونش کاملا خیس بود . هوس فوق العاده اش ترشحات کوس او را آنقدر زیاد کرده بود که در واقع تری روی کونش همون پس آب ترشحات و خیسی کوسش بود وحیفم اومد کوس مالی نکنم . از بس هیجان زده بودم طوری رفتار می کردم که انگار دچار کمبود وقتم ویا سوسن جان می خواد از دستم در بره .-آخخخخخخ آخخخخخخ...همینطور با انگشتات بازی کن . منو راضی کن .15 ساله که کوسم سبک نشده . من میخوام -سوسن جون یعنی در این مدت که شوهرت کم کار شده تو دوست پسر نگرفتی ؟/؟-به تمام مقدسات دنیا قسم که تو بعد از شوهرم اولین مردی هستی که داری با من طرف میشی .ا ز این حرف سوسن احساس غرور کردم . یک اولین پیش سپیده داشتم و یک اولین هم اینجا . بقیه پیراهن سوسن را هم از تنش در آوردم و شورت نخ نخی را هم از پایش خارج کردم و خودمم با سه سوت لخت لخت شدم . سوسن جون هیچ اینو میدونی که تو اولین کسی هستی که من دارم میکنم ؟/؟-پس شیرینی بده شدی ؟/؟-تو هم همین طور چون اولین خیانتیه که داری به شوهرت می کنی . هاج و واج بودم که چه طوری می تونم سر حالش بیارم .یک چیزایی از فیلم سوپر یاد گرفته بودم .ولی هر چه باشه فیلمه ولی اجراش کردم . محکم با دستم به جفت قاچای کون سوسن سیلی می زدم تا کبود کبود شد . او بی نهایت لذت می برد و دستم دچار سوزش شده بود ومی گفت محکمتر .. خدا به داد من بر سد .تر جیح می دادم که به جای تخت در روی زمین تر تیبش را بدهم . چون تخت تا حدودی نیروی آدمو گرفته و درسته که لذت خاصی میده ولی بر روی زمین با قدرت بیشتری می توان کار کرد و ضربه زد چون تکیه گاه محکمتری در اختیار آدمه . او را به اتاق خواب برده و بر روی زمین کنار تخت قرار دادم . بالشی زیر باسنش گذاشته تا وسط بدنش بالاتر بیاد و من هم بهتر بتونم آب آناناس میل کنم . جفت پای خود را به گوشه دیوار چسبانده تا با نیروی بیشتر و خستگی کمتر چانه ام را به ناحیه کس سوسن بچسبانم . زبونم امونش نمی داد . به کمک لب و زبان و دندان چوچوله اش رو تو دهنم می گردوندم . خیلی زود به ار گاسم رسید .واااااییییی هلاک شدم .محکم خودشو فشار می گرفت تا لذت و خوشی و اوج هوس و تمتع نهایی خودشو کنترل کنه . پس از آن که جیغی کشیده و دو نستم که را ضی شده به کوس خوری خودم ادامه دادم .او که به مر حله جنون رسیده راه فراری نداشت با دست محکم سرم را فشار می دادکه دهانم را از کسش دور کنم واقعا صحنه جالب و غرور انگیزی بود آن قدر هوسشو زیاد کرده بودم که هم می خواست لذت ببره و هم تحمل اوج لذتو نداشت .. نمیدونست چیکار کنه . اونو به حالت سگی بر روی تخت نشونده خودم ایستاده از بیرون تخت کمرشو با دستای خودم گرفته و برای اولین بار در عمرم شروع به گاییدن یک کوس طبیعی وغیر جنده نمودم . در حقیقت این دو مین کوسی بود که می کردم . نمیدونم چرا اصلا به این فکر نکردم که سوسن جون ممکنه از حرکت بعدی من خوشش نیاد و هوس زیاد باعث شد که سوراخ کوس سوسنو با سوراخ کون سپیده اشتباه گرفته و با چند ضربه اول آبم را داخل کوس چاقالوی خانوم خونه خالی کردم . کارم که تموم شد تازه یادم اومد که چه اشتباهی کردم . -به همین زودی ؟/؟-کیرم نمی خوابه . این کارو کرده که با تحمل بیشتری بتونم بزنمت . هر چند کیرم کمی شل شده بود ولی تماشای کون قلمبه و کوس حال دار و حال ده سوسن خیلی سفتش کرد . تعجب کرده بودم از این که سوسن گیرم نداده و نگفته چرا ابتو داخل کوسم ریختی .حتما قرص می خوره . اشکشو در آورده بودم .معلوم نبود کوسش این همه آبو خیسی رو کجا ذخیره کرده هر چقدر با دستمال کاغذی و پار چه ای پاکش می کردم مار دو ش ضحاک دو باره پیداش می شد .ا ز زیر باسن خود جفت بیضه هایم را می مالید . با این حرکت او کیرم داغ تر می شد .-بززززززن همین جوررررریییی بازم آببب می خوام کوسسسسسم آب داررره آب می خواد . من هم به ناله در آمده و از کوس و کونش می گفتم ..اولین کوسسسسسس...آتشین کوسسسسس ..اوخ جوووون این کوووووون -اونم به موقعش به تو میدم .ضربه ها را باز هم شدید تر و سریعتر کرده دیگر ترشحات را پاک نمی کردم . خودم هم داغ کرده دو ست داشتم سوسن جون زود تر راضی شده تا من هم یه دفعه دیگه آب کیرمو بریزم توی کوسسسس .همین طور هم شد .فریاد های بلندی کشید و در نهایت به آهی تبدیل شد و به دنبال آن سکوت که البته چون دو باره حرکتم را شروع کرده بودم جیغ و داد و فریاد هوسش را از نو آغاز کرد و و هر چه می گفت تو رو خدا دیگه بسه . دیگه سوختم آتیش گرفتم ول کن معامله نبوده کمرشو محکمتر قفل کرده اجازه نمی دادم خودشو ازم جدا کنه و بازم می گاییدمش . خیلی لذت می برد . نمی دو نست چیکار کنه . قبل از این که بخوام برای سومین بار راضیش کنم دوباره توی کوسش آ ب ریختم و ار گاسم بعدی سوسن جان را به حرکت بعدی واگذار کردم . ا دامه دارد

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     

#220 | Posted: 20 Jul 2011 11:10
یک تیر و دو نشان 3(قسمت آخر)

-کاوه جون نمیدونی چقدر تشنه بودم و هستم . بازم میخوام . ساعت هنوز 6نشده . خیلی وقت داریم . بدنش را به طرف من گرفت .رودر روی من قرار داشت .-محاله من دست از سر این کیر بردارم . فکر می کنم بیست سال جوون شدم . دیگه هیچ غصه ای ندارم . نیمی از بدن سوسن یعنی از کوس به بالا بر روی تخت قرار داشت و بقیه اش یعنی پاهایش بیرون تخت قرار گرفته بود . من هم از بیرون خود را به رویش ولو کرده نیمتنه ام را به روی نیمتنه اش قرار دادم . در این سیستم کیرم یک ضرب وارد کوسش شد سینه هام با سینه هاش مماس شد و لبام روی لباش قرار گرفت . با دستهام نیز دو طرف صورتش رو نوازش می کردم .ا ین بار صدای ناله و فریادی نمی شنیدم . گویی هیپنو تیزم شده در این عالم نبود . ترس برم داشته بود که یک وقت نکند فشارش بالا رفته یا قلبش مشکلی پیدا کرده باشد .-سوسن جون بیداری ؟/؟ناله خفیفی کرد و هوس آلوده گفت بذار تو حال خودم باشم .خاطرم جمع شد .من هم با ملایمت کیرم را وارد کرده در می آوردم . درست مثل حرکت آهسته مسابقه فوتبال تا حالت شاعرانه سوسن خانوم تکمیل بشه ...با ملایمت و صدایی آرام گفت که حالا سینه هامو بخور. من که نمی خواستم حالت عوض شه کمی سر و گردنم را به طرف پایین متمایل کرده ومکیدن ملایم را شروع کردم . از فرماندهی دستور رسید که محکمتر و سریعتر سینه خوری کنم . ظاهرا خانم از حالت خلسه خارج شده بودند . من هم فرصت را غنیمت شمرده سرعت گاییدن و سینه خوردن را زیاد کردم . حدسم درست بود از حالت خماری خارج شده وناله و فریاد کردنش شروع شده بود .ا ز هوس زیاد با دستش بالای کوسش را می مالید و هوسش را پخش می کرد . ناله هایش مرا به یاد استارت زدن ماشین می انداخت با تفاوت در ناله و حرکت آخر. وقتی که ناله های صاف و ممتدش در نهایت به ناله موجدار و سکوت تبدیل شد فهمیدم که یک بار دیگر به اوج آرامش و تمتع رسیده است . من هم یه خورده از آبمو واسه سوراخ کونش ذخیره کرده بودم . دیگه برای سومین بار کوسشو آب پاشی نکردم .-عزیزم کاوه قشنگم تو به اندازه بیست سال سر حالم آوردی .ا ین من و این تن من هر جور دوست داری ازش استفاده کن پاره ام کن کبودم کن گاززززم بگیر برای هر چیزی یه بهونه دارم تازه این اکبر آقا تازگیها خواجه شده . ن دیگه در بست مال توام .-خوشگل نازم من فقط اون سوراخ کون قشنگتو بکنم از یه دنیا برام بیشتر می ارزه .-قربون تو و اون کیرت بشم عزیزم -منم قربون دنیای خودت برم . در همان نقطه سوسن را بر گردانده و از او خواستم که قمبل کنه . بعد با نوک انگشتام سوراخ کون سوسنو لمس کرده و انگشت میانی ام رو تا ته/وارد مقعدش کردم . تحملش خوب بود . ظاهرا کار کرده بود . حالا کی کار کرده بود خدا میدونه .یعنی اکبر آقا هم کون دوست بود ؟با این حال ریسک نکرده کمی روغن مالیش کرده وکیر تیزمو وارد کون تمیزش کردم . ا ین یکی رو دیگه گذاشتم به اختیار خودم .چه حالی می کردم من و چه حالی می داد این سوسن خانوم !از بچگی عاشق منظره کون بودم . خیلی هوسمو زیاد می کرد . وقتی کیرم می رفت تو و بر می گشت هم از تماس با اون لذت می بردم و هم از دیدن صحنه . اگه فیلمی از این کون کونی من بر می داشتند برای جلق زدن خیلی مناسب بود . پدر و مادر عزیزم بنازم به کیر و کوستان که عجب کیری برای من درست کردید . !ساعت از 7شب هم گذشته چه زود این سه ساعت گذشت !چند ضربه محکم بر کون و سوراخ کون سوسن جونم وارد کرده ووقتی که داغ کردم کیرمو همون داخل متوقف کرده دوطرف بالای رونشو گرفته محکم به وسط تنم چسبوندم . در اثر تماس قاچای کونش با زیر نافم کیرم دیگه تحمل نکرده وعلاوه بر خوش آمد گویی خشک و خالی یه خوش آمد گویی آبکی هم با کون سوسن جون نموده وآب جوونی رو توش ریخت . همچین کونشو چسبیده بودم که وقتی ولش کردم اثر ده تا انگشتم روش مونده بود . حیف که دیگه وقت نداشتیم وگرنه تا صبح مشغول بودیم . بهترین موقعیت بود تا ببینم می تونم قلقشو بگیرم یا نه . البته واقعا لذت برده بودم و می دونستم که اونم خیلی حال کرده بود .-سوسن خانوم به من که خیلی خوش گذشت . باور کنین اصلا نشون نمیدین یه دختر بزرگ داشته باشین . من که سارا خانمو ندیدم ولی شما از سپیده هم خوشگل ترین و جوون ترنشون میدین . حیف که نمی تونیم زیاد با هم باشیم .چند وقت دیگه کنکور بر گزار میشه و من هم دیگه پام به اینجا بسته میشه .با این شرایطی هم که شما گذاشتین بهتره که خیر ازدواج با سپیده رو بخورم .-اگه من از خیر خونه و ماشین بگذرم چی ؟./؟.خیلی از شنیدن این حرف خوشحال شده بودم .-فقط کاوه جان یک شرط داره و اونم اینه که اگه تو با سپیده من ازدواج کنی هفته ای یکی دو بار باید دستی به سرو گوش من بکشی ..با دمم گردو می شکستم تا حالا امتحان نکرده بودم یا بهانه ای پیش نیامده بود ولی می خواستم وقتی که به خونه رسیدم آزمایش کنم ببینم می تونم کله کیر خودمو ببوسم یا نه ؟/؟نمی دونم از خوشحالی زیاد بود یا بی فکری یا شایدم خود شیرینی که نسنجیده گفتم با این تزی که شما داشتید نکنه بقیه از این رفتارتون متعجب یا مشکوک بشن ؟/؟کمی با خود فکر کرد و در حالی که من بر خود لعنت می فرستادم گفت آره راست میگی ها ..دلم هری ریخت پایین و به خود گفتم لعنت بر زبانی که بی موقع باز شود -عزیزم این که غصه نداره همه دارو ندارم فدای یک ضربه کیر تو . به کسی نگی ها من یه مقداری پس انداز دارم واکبر آقا هم زیاد تو باغ نیست چند تا ملک خرید و فروش کردم و..بگذریم چون تو جوان خوب و قابل اعتمادی هستی اینارو بهت میگم . یه آپارتمان شیک 180متری در طبقه سوم همین ساختمون یعنی یه طبقه پایین تر از اینجا درست عین ساختمون ما خالی شده و صاحبش میخواد بفروشه . یک ماشین صفر و شیک هم برات می گیرم ببینم ماکسیما چطوره ؟..در عالم خودم بوده و فکر می کردم داره شوخی می کنه ..نخیر جدی می گفت . گیج بازی و هاج و واج موندن من باعث شد که اون فکر کنه که ماکسیما سلیقه ام نمی گیره و تصویب کرد که یک تو یو تا کامری برام بگیره . داشتم شاخ در می آوردم خدایا نکنه این یه چیزی کشیده باشه لول شده باشه ؟/؟-چیه فکر می کنی باهات شوخی دارم ؟/؟درسته که من یک زنم ولی حرفی که می زنم از دهنم در میاد نه از جای دیگه و قولی هم که میدم از قول صدتا مردهم بالاتره . بعد کیرم را بوسید و گفت ارزش این خیلی بیشتر از اینهاست . فقط تو هم باید به من قول بدی که فراموشم نکنی .-سوسن باور کن من تو رو همین جوریش هم قبول دارم . برای پول نمی خوامت واقعا دوستت دارم . یکدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کرده و با پیکان بی کلاس خود به طرف خانه به راه افتادم و دیگر واجب شده بود که هر جوری شده کیرم را ببوسم .آن شب تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .من دست خالی که نه با یک کیر تو پر صاحب چهار چیز می شدم .دو تا زن خوشگل و یک آپارتمان شیک و یک ماشین خیلی با کلاس که همیشه حسرتشو می خوردم .البته یکی از این زنا رو اسما شریک بودم ولی رسما مال خودم بود .چه تنوعی میشه !..چند روز گذشت .سوسن به تمام قول هایی که داده بود عمل کرد . مراسم خواستگاری با موفقیت هر چه تمامتر بر گزار شد . خانواده ام حسابی سور پرایز شده بودند و همان طور که قرار بود آن را به حساب خرید و فروش ملک و این جور چیزا گذاشتم که نزدیک بود گندش در بیاد چون مادرم گفت حالا که این طوره پس این چندر غاز بازنشستگی رو که به من و پدرت رسیده بنداز توی خرید و فروش شاید چند برابر بشه که من فوری گفتم مادر جان الان چند ماهه که من این کارو ول کردم بازار راکده همه سر همدیگه رو کلاه میذارن وضع خیلی خطرناک شده یه وقتی خجالتی واسه آدم میمونه اگه تازه اصل پول شما هم بر گشت نکرد چی میشه ؟/؟ اگه سر پیری به همین سود سپرده ای که می گیرین قانع باشین و ریسک نکنین خیلی بهتره .پدرم که مرد محافظه کاروبی دردسری بود حرف مرا تایید کردو جانم را خرید . عروسی مفصلی در یکی از تالار های بزرگ شهرگرفتیم که بسشتر هزینه های آن را سوسن جانم متقبل شد . هیشکی مثل اون واسه عروسی عجله نداشت . تو مجلس عروسی بد جوری اشکاشو در آورده بودم .ا ز بس خوشگل کرده بود وسکسی و ناز شده بودبیشتر حواسم پیش اون بود و لجم می گرفت از این که می دیدم با مردای دیگه سلام و علیک گرمی می کنه و اونا هم با چشای خریداری بهش نگاه می کنن . یک بار در میان جمع به او اشاره ای زده و به بهانه ای در گوشه ای خلوت تر به او گفتم می بینم بهت بد نمی گذره . خیلی لختی پختی و خوشگل کردی هوس انگیز که بودی خواستنی تر شدی . این جمله را با لحنی به او گفتم که متوجه ناراحتی و متلک من شد -خب چیکار می کردم با مانتو می اومدم ؟/؟ شندر مندر میومدم ؟/؟ نا سلامتی من مادر عروسم .آ رزو دارم . عروسی دخترمه .-من اگه فقط بفهمم تو با کس دیگه ای هم را بطه بر قرار کردی نه من نه تو خودت می دونی ..چشمانش پر اشک شد -عجب غلطی کردیم ها . تو رو خدا یه امشبو لااقل واسه همچه مراسمایی حسود نباش .از این که می بینم این قدر برای داماد و معشوق خوشگلم خوشگل شدم که حسودی می کنه به خودم امیدوار میشم ولی نمی تونم رنج و عذاب تو رو ببینم . دوستت دارم کاوه دلم می خواد زودتر این مراسم تموم شه ببینم تکلیفم چی میشه .آ یا به قولی که دادی عمل می کنی ؟/؟-مرده و قولش .-توهم نگران نباش من مرد جذاب و فهمیده و با کلاس و فرهنگی مثل تو رو که ول نمی کنم برم یک معشوقه دیگه بگیرم . من اهل خیانت نیستم .ا صلا تو مرامم همچه چیزی نیست .-پس خیانت به اکبر آقا چی ؟/؟-به اون نمیشه گفت مرد . کسی که در سن 36 سالگی میاد یک دختر 15 ساله رو با پول از خونواده اش می خره که دیگه بهش مرد نمیگن . یک زن هم اگه سکسش تکمیل باشه و کمبود عشق و محبت نداشته باشه مگه مرض داره خیانت کنه ؟/؟وکاوه قشنگم می دونم همه این چیزاروبه من میدی قربون شکل ماهت برم ..به میان میهمانان برگشتیم و سوسن خانوم کمی// بیشتر رعایت می کرد حتی برای رقصیدن هم بلند نشد . می دانستم از من حساب می برد. دلم سوخت کمی دموکرات تر شده بودم . به او مجوز رقص داده و او هم مشغول شد . سپیده خوشگل من خیلی ناز شده بود . از او خواسته بودم که امشب را هم بر روی کوسش تیغ نیندازد تا همه چیز آک آک باشد . شب زفاف خوب و با حالی داشتیم . وقتی پرده سپیده را پاره کردم خون زیادی از او رفت به دیدن آن سرش گیج رفت و بیحال شد . حالش را سر جایش آورده وتکنیکی نبود که تا صبح رویش پیاده نکرده باشم . چه لذتی داشت وقتی برای اولین بار کوسش را گاییدم . تنگ و چسبناک کوچولو و پر حرارت . همون احساسی را داشتم که انگار کون مامانش را می کنم .ا ول صبح بود هنوز آفتاب در نیومده که هردو خوابیدیم . سه ساعت بعدش با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدارشدم . سوسن بود -ببین اکبر رفته سرکار . سارا هم رفته اصفهان . وضع تو چطوره ؟/؟-توپ توپ فقط دروازه تو رو کم داره .-اگه راست میگی بیا تا تقدیمت کنم که چند تا گل از راه دور و نزدیک بزنی . فقط اگه میخوای بیای یه بهونه ای واسه سپیده بتراش .-نه بهونه لازم نیست فکر نمی کنم تا لنگ ظهر هم بیدار شه .یواش یواش لباسامو پوشیدم و از آپارتمتن خودمون خارج شده رفتم یک طبقه بالاتر . شب زفاف که تمام شده بود حالا باید مراسم روز زفاف را هم انجام می دادم . کمی خسته بودم ولی هیکل رعنای سوسن درست با همون لباسا و ترکیبی که دیشب داشت کیر خوابیده ام را بیدار کرد . میدونم دوباره تلاش کرده بود خودشو مثل شب عروسی دخترش در بیاره . متوجه شد که چقدر دلمو برده . ا مون ندادم .لباشوبه لبای خودم چسبوندم و این بار روی تخت درازش کردم و طوری رفتار می کردم که انگار اولین کوس و کونیست که در دوران زندگیم نصیبم شده و این هم اولین لحظه زفافم می باشد ..فیلم بازی نمی کردم راستی راستی تحریک شده بودم .ا ز پهلو از پشت از جلو از بغل از کون از دهن هر جوری که دوست داشتم کردمش ..-بززززززن بززززن کاوه جوووون من و تو با هم عروسسسسی کردیم مگه نه ؟/؟آرررررره سوسسسسسن خوشگلم .راستی چند روز دیگه که درس سارا تموم شه و برگرده تکلیف ما چی میشه ؟کیر مرا در دست گرفت و گفت قربون این کییییرررر کلفت و با مرامت برم که نمیدونی تا حالا چه خیرایی رسونده دست چه کسایی رو گرفته وگره از چه مشکلاتی باز کرده !این کیر من سرکشو آرام و رام کرده . موجب شده خیلی جاها کوتاه بیام . در مورد تو درمورد سپیده و خیلی چیزارو بفهمم که زندگی فقط پول نیست . راستش سارا یک خواستگار اصفهانی داره . دانشجو و همکلاسشه پدرشم از بازاریهای پولداره . من تا حالا مخالفت می کردم چون سارا باید اصفهان میموند و همونجا زندگی می کرد اما حالا که فکرشو می کنم نباید دو تا جوونو از هم جدا کرد .-ناقلا منظورت من و توییم ؟/؟خندید و گفت نه منظورم هردو جفت ماییم .-با این حساب اوضاع جور جوره وبا شنیدن این خبر خوش کیر من هم در این خوشحالی سهیم شده و با سرعت و شدت بیشتری سوسن جان را به ار گاسم رساند و ته مانده آبی راهم که از دیشب باقی مانده بود به کوس مادر زن جان ریخت . پس از یک ماه با خبر شدم که سوسن و سپیده هر دو حامله هستند . اصلا دوست نداشتم سوسن پس از بله گفتن و هماغوشی با من خود را در اختیار شوهرش بگذارد و یا در این مورد چیزی بشنوم ولی برای یک بار هم که شده مجبور بود این کار را بکند تا بچه را به گردن شوهرش بیندازد .دایی زودتر از خواهر زاده به دنیا آمد ه هردو پسر بودند . اکبر آقا چون فردی با اعتقاد بود اسم پسرشو یعنی پسر من و سوسنو اسماعیل گذاشت و من هم اسم کوروشو برای محصول مشترک خودمو سپیده انتخاب کردم ...چند ماه پس از ازدواج من و سپیده سا را هم با دانشجوی همکلاسش ازدواج کرد و در همان اصفهان ماند . من و سوسن جان هم حداقل هفته ای سه بار با هم سکس داریم .ا لبته بیشتر از اینها می تونیم با هم باشیم ولی باید فکر این کمر صاحاب مرده و ذخیره آب خودمم بکنم که اگه تموم بشه یعنی منم تموم شدم . هنوز بچه هام یک سالشون نشده بود که متوجه شدم سپیده برای دومین بار بار دار شده وقتی این خبر به گوش سوسن رسید کمی ناراحت شده حسودیش شد .من هم از دلش در اورده و پس از ان که مدتی قرص نخورد او هم بار دار شد . این بار نوبت خواهر زاده بود که زود تر به دنیا بیاید .بله خواهر زاده زودتر از خاله اش به دنیا امد .اسم دختری را که محصول من و سپیده بود کتایون گذاشتیم و اکبر آقا هم که سر پیری حسابی مغرور شده و به کیر و آب کیرش می نازید اسم دختر منو سوسنو که فکر می کرد دختر خودشه گذاشت اکرم . ای بابا !اکبر جون پدر زن عزیزم که دارم مدام زنتو می کنم و بچه هامو به اسم بچه های تو تحویل جامعه میدم .قرن قرن بیست و یکمه یه خورده اسمهای فانتزی تر و تو دل برو تر انتخاب کن دیگه .البته در انتخاب اسم ,سوسن به اکبر آقا سختگیری نمی کرد و گرنه یک اشاره اش کافی بود . هردوی ما حساب می کردیم که ممکن است باز هم از این دسته گلها به آب دهیم در این مورد سخت نمی گرفتیم بگذار اکبر جان دلش خوش باشد . چون تنها جایی که اکبر آقا مثلا کمی سیاست می کرد سر بچه آوردن سوسن بود . البته از چهارمی به بعد . چون وقتی که پسر دار شدند می گفت بسه دیگه منم خرش کرده می گفتم پدر سرمایه که داری بچه نگه دار هم که داری کمرت هم که مثل کمر یک جوان 20 ساله داره کار می کنه نطفه هایت هم که با همون یک بار هدف گیری به خال می زنه .این قدر سخت نگیر هر وقت زنت بچه خواست نه نگو .منتها تو خودت پیش قدم نشو ..بالاخره امید و آرزو داره جوونه شوق داره دلشو نشکن . فقط به فکر خودت نباش .با این چرندیات ذهنش را برای حوادث آحتمالی آینده آماده می کردم .ا ین سپیده همسر ناز و دو ست داشتنی من که یک تار موی سرش را با دنیا هم عوض نمی کنم خیلی از مامانش تعریف می کنه برام از داستانهای تمثیلی میگه واین که مادر ها خیلی هوای دختراشونو دارن .مثال یک بومو دو هوارو که خودم قبلا داستانشو خونده بودم برام شرح داد که یک زنی بود که یک شب پسر و عروس و دختر و دامادش برای خوابیدن میان خونه شون . هوا گرم بود و میرن پشت بوم بخوابن .مادره شب که میره سرکشی به پسر و عرو سش سفارش می کنه که از هم فاصله بگیرن هوا گرمه و میره طرف دختر و دامادش و میگه به هم نزدیک بشن و بچسبن که هوا سرده از همین جا این مثال پیدا ش شده که قربون برم خدا رو یک بوم و دو هوا رو .باخودم گفتم ای سپیده جان خبر نداری که این سوسن جان برات شده مثل یک هوو.ا ین منم که باید کیرمو دست بگیرم و این شعر من در آوردی را بخونم که قربون برم جهان را یک کیر و ...ببخشید ..یک تیر و دو نشان را ....پایان

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
صفحه  صفحه 22 از 79:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.