| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 22 از 82:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  81  82  پسین »  
#211 | Posted: 25 Aug 2011 13:03
میهمان

دخترخاله کس تپل

اون دوسال از من بزرگتره وقتی که بچه بودیم زیاد با هم بودیم تا اینکه یه کم بزرگتر که شدم .اون جلوی منلباسای تنگ و چسبون میپوشید و یا اینکه جلوی من لباسش رو عوض میکرد و منم که تازه فهمیده بودم که دختر چه نعمت گرانبهایی هستش از فرصت استفاده میکردم و قشنگ تمام بدنش رو ورانداز میکردم واقعاوقتی او پستونهای قشنگش رو زیر کرستش میدیدم دلم میخواست تا جایی که میتونم بخورمشون .یا اینکه وقتی پر وپای سفیدش رو میدیدم یا کونش رو از خودم بیخود میشدم ولی انگار اون اصلا به این چیزا اهمیت نمیداد و منم ازاینکه سر صحبت رو از سکس باز کنم میترسیدم ولی همیشه تو ذهنم کس توپول و سفیدش رو لیس میزدم.

یه دفعه که من داشتم توی اتاقم با اینترنت کار میکردم و چت میکردم بدون اینکه من بفهمم اومد توی‬ اتاقم.وقتی که فهمیدم یه نفر تو اتاقه از ترس داشتم میمردم چونکه یه دستمم توی شورتم بود و داشتم سکس‬ چت میکردموبا یه دختره حرف میزدم (البته این رو بگم که توی رومهای ایرانی ها هیچ دختری رو نمیشه پیدا‬کرد که ویس و وبکم داشته باشه اگه زبانتون بدک نیست برین تو رو مهای خارجیا حالشو ببرین) آره همچینکه ما مشغول بودیم برگشتم دیدم که ویدا پشت سرم واساده.دست و پام رو گم کرده بودم . ولی اون با خونسردی کامل چیزی رو که همیشه دوست داشتم بشنوم گفت.

گفت که چرا این همه خودتو زجر میدی مگه‬ دختر خالت مرده که با این خارجیا داری میچتی؟ من همین جور ماتم برده بود که دارم خواب میبینم یا اینکه منو‬ سر کار گذاشته. ولی اومد جلو . منم که فهمیدم نه ایندفعه شانس بهم رو کرده مثل ادمای قحطی زده که غذا پیدا‬ میکنن پریدم و شروع کردیم به لب گرفتن.واقعا که عجب لبای گرمی داشت. همین که داشتیم لب میگرفتیم و‬ من گردنشو لیس میزدم پیرهنش رو از تنش در اوردم و با دستام شروع کردم به ور رفتن با اون پستون های‬ بزرگ و سفیدش. کرستش رو سریعبدون اینکه بفهمم چطوری در اوردم و شروع کردم به خوردن پستونش‬ . وای که حالی داد.واقعا همونی بود که فکرشو میکردم. کیرم راست کرده بود اساسی بعد چند دقیقه که روی‬ پستوناش افتاده بودم.اون یواش یواش اوماد پایین و شروع کردبه دراوردن شلوارم و شورتم. و شروع کرد به‬ ساک زدن کیرم. وای داشتم میمردم از هیجان دیگه داشت ابم میومد بهش گفتم الان ابم میاد.اون بس کرد و رفت‬ رو تخت درازکشید منم پشت سزش رفتم و شلوار رو در اوردم و یه کم ار رو شورت با کسش ور رفتم و تو‬ دستم گرفتم کسش رو. یه کس توپول خوشگل . شورتشو دراوردم و شروع کردم به خوردن و لیس زدن‬ کسش.یه کس بدون موی صورتی.

هرچی بیشتر میخوردم اه و اوه اون بیشتر میشد و داد و هوار راه انداخته‬ بود تا اینکه دیگه طاقت نیاوردمو میخواستم مثل دیوونه ها بکنم تو کسش که با ترس گفت من هنوز دخترم‬ . منم سریع مثل اینا که میخوادیه کاری رو تموم کنه کیرم رو کردم تو کونش.وای که چه حالی میداد.اوایل یه‬ کم سخت میرفت تو و دادو هوار ویدا به هوا رفته بود ولی بعد یه مدت همه چی عادی شد . تا اینکه ابم‬ داشت میاومد کیرم رودر آوردم و ریختم رو کمرش. بعد با هم رفتیم حموم و اومدیم و یه چند دقیقه ای دراز‬ کشیدیم.)

البته بگم که ابن فرصت استثنائی در نبود داییم توی دفتر کارش که میشه گفت یه جوراییی زیر خونه‬ ماست رخ داد.من توی شرکت اون کار میکنم دختر خالم هم منشی اونجاست
     
#212 | Posted: 1 Sep 2011 04:46

نادیا دختر عموم



یه دخترعموي خوشگل دارم كه اسمش نادیاست و 23 سالشه.من عاشق نادیا هستم.يه دختر خوب كه از همه نظر بيسته.رفاقت من و نادیا از جايي شروع ميشه كه خانوادگي رفتيم خونشون.رفتم اتاق نادیا سراغ كامپيوترش ميخواستم برم اينترنت كه چشمم خورد به فولدر عكس كه به اسم نادیا بود بازش كردم كلي عكس از نادیا توش بود.يه سري عكسا كه با لباساي مجلسي انداخته بود.يه عكس ناز كه سينش و خط سينش تو چشم بود نظرمو جلب كرد.سينه هاي بزرگ و خوش فرمشو خيلي دوست داشتم و هميشه به سينه هاش نگاه ميكردم خلاصه با حسرت داشتم به سينه هاش نگاه ميكردم و كيرمو ميماليدم و تو حسرت ديدن سينه سفيدش كه يهو نادیا اومد تو اتاق منم هل شدم تا اومدم عكسو ببندم ديگه كار از كار گذشته بود و نادیا عكسو ديده بود.كلي خجالت كشيدم ولي نادیا اصلا به روم نياورد.اومد كنارم نشست و گفت اهنگ جديد داري؟گفتم اره.گفت ميشه بريزي تو كامپوتر؟گفتم چشم.گفت كليپ ميليپ چي داري؟گفتم اي چند تايي دارم.يه لحظه مكث كرد و گفت از اون فيلما چي؟من كلي جا خوردم و با ترس پرسيم سكس؟گفت اره اگه داري بريز تو كامپيوتر ورفت بيرون.باورم نميشد كه نادیا از من فيلم سكسي بخواد.خيلي خوشحال بودم و فيلماي سكسي خوب رو جدا كردم و ريختم تو كامپيوترش.خلاصه وقت رفتن شد با نادیا خداحافظي كردم و اومديم خونه ي خودمون.فقط تو فكر نادیا بودم شب تقريبا ساعت يك و نيم بود كه نادیا اس داد كه بابت فيلما دستت درد نكنه.گفتم خوشت اومد گفت اره خيلي دستت درد نكنه.من ديگه حشرم زده بود بالا پرسيدم از كدومش بيشتر خوشت اومد.گفت همون كه عروس دوماد بودن.منم گفتم اره اون فيلم خيلي خوبه.اس داد كه داماد كيرش خيلي بزرگ بود.من كه ديگه تو حال خودم نبودم و كيرمو ميماليدم ازش پرسيدم كير بزرگ دوست داري؟گفت اره خيلي.اينو كه گفت ديگه نتونستم خودمو نگه دارم ابم اومد.ازم پرسيد مال توام بزرگه؟گفتم اره ولي نه مثل كير داماده .گفت خوش به حال زنت.منم زدم به سيم اخر و گفتم عاشق سينه هاتم نادیا خيلي دوست دارم با هم ازدواج كنيم.نادیا گفت منم دوستت دارم بس مال خودمي و كيرت مال خودمه.تاصبح به هم اس داديم و قربون صدقه ي هم رفتيم .از اون روز به بعد با نادیا بيرون ميرفتيم و شبا حرفاي سكس.تا اينكه يه روز همه رفتن شمال و منم تنها موندم خونه زنگ زدم به نادیا گفتم عموتينا رفتن شمال پاشو بيا خونمون.نيم ساعت طول نكشيد كه نادیا اومد .دوتامونم خيلي خوشحال بوديم.نادیا نشست رو مبل گفت علي برام اب مياري.منم براش شربت درست كردمو اوردم و نشستم پيشش.شربتشو خورد و دستمو انداختم دور گردنشو لباش خيس شده بود معطل نكردمو شروع كردم به خوردن لبش.سينه هاي نرمشو احساس ميكردم با دستم سينشو گرفتم وااااااااي سينه هاي نرمي داشت.به ارزوم رسيده بودم و داشتم سينه هاشو ميماليدم .نادیا هم دستشو گذاشت رو كيرم و شروع كرد به ماليدن.منم دستمو از زير پيرهنش به سينه هاش رسوندم معطل نكردمو سوتينشو دادم بالا.واي سينش افتاد تو دستم. سينشو با دستم لمس كردم و ميماليدم طاقت نياوردم و پيرهنشو زدم بالا.سينه هاي سفيد و نرم وبزرگ نادیا جلوي چشمام بود به ارزوم رسيده بودم.نادیا همچنان كيرمو ميماليد.منم شروع كردم به خوردن سينه هاي نادیا جونم انقدر سينه هاشو مكيدم كه نوك سينش كبود شده بود.نادیا هم كيرمو دراورده بود بيرون داشت ميماليد.به نادیا گفتم دمر خوابيد و شلوارشو كشيدم پايين يه شرت سفيد تنش بود از رو شرتش كون نرمشو داشتم ميماليدم.صداي اهو اوه نادیا در اومده بود شرتشم كشيدم پايين يه كون سفيد و نرم.شروع كردم به بوس كردن و ليس زدن نرمي كونش.كيرمو گذاشتم لاي چاك كونش ميماليدم بهش.نادیا دستشو اورد پشتشو كيرمو گرفت ميماليد به كونش.محكم كيرمو فشار ميداد كه ديگه طاقت نياوردمو ابمو ريختم رو كونش.بيحال رو نادیا افتادم.با دستمال كاغذي كونشو پاك كردم.درازكشيدم رو زمين ونادیا اومد روم خوابيد با دستش كيرمو ميماليد.گفت علي جونم كيرتو ميخوام بخورم.گفتم باشه عزيزم بخور.اول يه ليس زد و سر كيرمو كرد تو دهنش و سرشو ميك ميزد.خيلي باحال ميخورد.كيرم باز راست شده بود.نادیا قربون صدقه ي كيرم ميرفت.ميگفت علي جونم كيرت خيلي بزرگه همونيه كه دوستش دارم.ول كن كيرم نبود.سرشو بلند كردم و گفتم بسه عزيزم.خوابوندمش رو زمين پاهاشو باز كردم شروع كردم به خوردن كسش.كس تپل و تميزي داشت.زبونمو كردم تو كوسش ليس ميزدم نادیا صداش در اومده بود ميگفت علي بكن توش علي منو بكن.گفتم نادیا مگه پرده نداري؟گفت دارم ولي منو بكن علي پردمو پاره كن.منم وافعا دوسش داشتم و نميخواستم اين كارو باهاش بكنم.گفتم نه نادیا اگه دوست داري از پشت بكنم.گفت باشه فقط منو بكن.از كيفش يه كرم اوردم ماليدم به سر كيرم.به نادیا گفتم به حالت چهار دست و پا بشينه.از شهوت سوراخ كونش باز شده بود.يه خرده از كرمو دور سوراخش ماليدم و انگشتمو كردم تو سوراخشو عقب جلو ميكردم.رو زانوهام نشستم بازم به كيرم كرم ماليدم اروم سرشو فشار دادم.نادیا صداش در اومد واي علي يواش.باسر كيرم با سوراخش بازي ميكردم تا كامل باز شه.اروم فشارش دادم تو.خيلي سخت رفت تو.نادیا داشت درد ميكشيد.منم كيرمو اروم عقب جلو ميكردم .درد نادیا به لذت تبديل شده بود.كير منم تو كونش روون شده بود.نادیا هي اه ميكشيدو ميگفت علي كيرت خيلي خوبه جون منو بكن اينارو گفت و دراز كشيد رو زمين ديگه كامل ارضا شده بود.ولي من هنوز حالم بد بود.بلندش كردمو بازم كيرمو كردم تو سوراخ كونش.كمر نادیارو گرفته بودم و كيرمو عقب جلو ميكردم نادیاهم بيحال علي جون ميگفت كه نادیارو كشيدم طرف خودمو هرچي اب داشتم تو كونش خالي كردم.باهم خوابيديم.تو اين سه روز نادیارو از پشت ميكردم.چند ماهي با نادیا بودم كه يه روز گفت دارم ازدواج ميكنم.باورم نشد ولي واقعيت داشت .براي هميشه نادیا از پيشم رفت.اگه با هم ازدواج ميكرديم هيچ وقت اينارو براتون نمينوشتم .
     
#213 | Posted: 2 Sep 2011 16:50
خاطره اولین سکس من با خواهر خانمم
داستان از اونجا آغاز شد که موقع دست دادن در هنگام سلام و احوالپرسی کمی دستم را فشار داد. من دو ساله که ازدواج کردم. در این دو سال روابط خوب و صمیمی و البته احترام آمیزی با خواهر خانمم داشتم. روحیات و علایق مشترکی داریم؛ حتی بیشتر از خودمم و خانمم؛ و تا اون لحظه دید جنسی نسبت بهش نداشتم. تا اینکه اون جرقه لعنتی از طرف اون زده شد. اولش فکر کردم شاید منظوری نداشته، شاید من اشتباه متوجه شدم. بعد که چشم و گوشم رو باز کردم متوجه شدم که یه جورایی نسبت به من تمایل داره. از نگاه کردنش معلوم بود. دفعه بعد من هم کمی دستش رو فشار دادم و در فرصت های مختلف تو چشماش با علاقه نگاه می کردم. وقتی دیدم همه چی بر وفق مراده بدون اینکه کسی متوجه بشه در فرصت های مختلف عمدا اندامش رو با علاقه نگاه می کردم. خوشم میومد طوری نگاه کنم که خودش متوجه بشه. اونم خودش رو می زد به اون راه. ناگفته نماند که هیکلش خیلی درسته: بلند قد، کمر باریک و باسن کمی بزرگ و برجسته. جوری بود که من دوست داشتم. اون خوشش میومد که اندامش رو با علاقه نگاه کنم. موقعی که می رفتیم خونشون یا میومدن خونمون لباس های تنگ می پوشید. من هم که عاشق فرم باسنش بودم از هر فرصتی برای نگاه کردن استفاده می کردم. سارا خانم هم در موقعیت های مختلف خم می شد یا طوری حالت می گرفت که هیکلش سکسی تر به نظر بیاد. موقعی که مثلا چیزی تعارف می کرد خم می شد و من از یقه باز لباسش شکاف بین دو پستونش رو نگاه می کردم. البته نهایت دقت رو می کردم که کسی متوجه نشه. اما خیلی دوست داشتم که خودش این حرکت من رو ببینه و می دید. گاهی اوقات هم که اتفاقی یا مخصوصا از بغل هم رد می شدیم بدنمون به هم کمی میمالید. بعضی وقتا هم که برای کاری زنگ می زدم خونشون و اون گوشی رو ور می داشت و کسی خونه نبود سعی می کردم باهاش گرم صحبت بشم. از هر دری حرف می زدیم جز سکس و این جور چیزا. هیچ چیز علنی نبود. همه کنش ها و رفتارهای جنسی طوری بود که انگار واقعیت نداشت. دلیلش هم این بود که این کشش جنسی ما نسبت به همدیگه به لحاظ اخلاقی و عرفی نادرست بود، و نباید وجود می داشت. اما وجود داشت و لذت بخش و هیجان انگیز بود. هرکدوم از ما دو شخصیت داشت؛ شخصیتی که سعی در وفاداری به همسر و حفظ اخلاق داشت و شخصیت دیگری که تمایل به هیجان و لذتی داشت که به زندگی تازگی می بخشید و قلب آدم رو به تپش می انداخت. تپشی که از عرف شکنی و بی اخلاقی آمیخته به لذت ناشی می شد. برای همین بود که همه چیز به کندی و آهستگی پیش می رفت، و کسی سعی نمی کرد که موقعیت سکسی بیشتری خلق کنه. در رفت و آمدهای خانوادگی همون نگاه کردن ها، دست دادن ها و برخورد ثانیه ای تن ها اتفاق می افتاد. بعدش وانمود می کردیم که هیچ اتفاقی نیفتاده. تا اینکه...! (همیشه اصل ماجرا با یه «تا اینکه...» شروع می شه). تا اینکه با چند تا خانواده فامیل رفتیم شمال مسافرت. یه ویلا اجاره کردیم. عصر همه رفتند خرید. من با یه دوست دوران دانشگاهم که اهل همون شهر، یعنی بندر انزلی بود قرار داشتم و رفتم دیدنش. شام رو هم به اصرار خونه اونا خوردم. حدود ساعت ده شب برگشتم ویلا. زنگ زدم، سارا در رو باز کرد. اومدم تو دیدم خونه خالیه. پرسیدم بقیه کجان. گفت "رفتن پارک ساحلی ولی من پام درد می کرد نرفتم". تا حالا با سارا تو یه مکان تنها نبودم. از همون لحظه اول هیجان داشتم. اون هم یه جورایی دستپاچه بود. کلی خرت و پرت و لباس خریده بود. شروع کردیم حرف زدن. گفتم حالا چیا خریدید؟ لباسایی که خریده بود رو نشونم داد. بعد رفت تو اتاق که لباساش رو امتحان کنه. بعد از چند دقیقه اومد بیرون. یه شلوار سفید تابستانی نازک پوشیده بود. بالای شلوار تنگ بود اما پایینش گشاد بود. قسمت بالاش اینقدر تنگ بود که برجستگی باسنش کاملا زده بود بیرون و شکاف وسط باسنش تو رفته بود و اونقدر نازک بود که شرت قرمزش از زیرش معلوم بود. روی شلوار هم یه تیشرت تنگ پوشیده بود. من که تا حالا همچین لباسی رو تن سارا ندیده بودم. آب دهنم خشک شد و تمام تنم داغ شد. سارا هم یه جورایی دستپاچه بود. اومد جلوم یه چرخی زد. گفتم مبارکه خیلی بهت میاد. گفت قشنگه بنظرت؟ گفتم آره عالیه. گفت یه کمی تنگ نیس؟ دلم رو زدم به دریا و گفتم" قشنگیش به همینه! برای شما که هیکل میزونی داری لباس های تنگ بهتون میاد" بعد ادامه دادم "آدم های چاق و بد فرم لباس های گشاد می پوشن تا زشتی بدنشون معلوم نشه، ولی شما ماشا... بدنتون خوش فرمه و باید لباس های تنگ بپوشی". تا حالا از این حرف ها بهش نزده بودم. سرخ شد و گفت " ای بابا کجا من اینقدر خوش اندامم". بعد با دستپاچگی رفت تو آشپزخونه. من هم به بهانه آب خوردن رفتم تو آشپزخونه. جلوی ظرفشویی خودش رو سرگرم کرده بود به میوه شستن. گفتم آبخوردن داریم و رفتم طرف یخچال که پشت سر سارا بود. غرق نگاه کردن باسن برجسته و خوشتراشش شدم. سارا هم انگار که من اصلا پشت سرش نیستم به کارخودش ادامه می داد. رفتم بغلش وایسادم و گفتم کمک نمی خوای؟ بعد کم کم خودم رو نزدیک کردم بهش و میوه ها رو از دستش می گرفتم و خشک می کردم و توی ظرف می گذاشتم. شونه هامون با هم تماس پیدا کرد. بیشتر بهش نزدیک شدم. سارا هم خوشش میومد و عکس العملی نشون نمی داد.یک دستم رو انداختم دور کمرش. خشکش زد. بعد کم کم دستم رو آوردم پایین روی باسنش و به آرامی مالیدم. گوشت باسنش رو توی دستم گرفته بودم و فشار می دادم. رفتم پشت سرش. با دو تا دست دو طرف باسنش رو گرفتم و فشار دادم. بعد از پشت بغلش کردم و محکم خودم رو بهش چسبوندم. دستهام رو از زیر بازوهاش بردم و دو تا پستونش رو گرفتم و مالش دادم. دوباره اومدم سراغ باسنش. سارا به ظرفشویی تکیه داد و کمی باسنش رو بیرون داد. آروم آروم دستم بردم لای رونهاش و شروع کردم مالش دادن. هردومون از خود بیخود شده بودیم. دستم رو بردم توی شلوارش و آروم شلوارش رو کشیدم پایین. دوباره دستم رو از پشت بردم لای رانهاش و مالش دادم. بعد شرتش رو آروم کشیدم پایین. باسنش به حدی سفید و زیبا بود که هوش از سر آدم می پرید. شلوار و شرتش رو تا پایین زانوش آوردم پایین و دستم رو کردم لای پاهاش و از پشت به کسش رسوندم و شروع کردم مالش دادن. کسش کاملا خیس شده بود. ناخوداگاه پاهاش رو از هم باز کرد و بیشتر خم شد. چوچولش رو مالش میدادم و سارا از فرط لذت نمی تونست خودش رو سر پا نگه داره و کاملا خودش رو به ظرفشویی تکیه داده بود. خم شدم و شلوار و شرتش رو کاملا پایین کشیدم و مچ پاش رو گرفتم و بلند کردم. اون هم پاش رو بلند کرد تامن شلوار و شرتش رو کاملا در بیارم. مثل برق شلوار و شرتم رو درآوردم. کیرم کاملا قرمز و شق و خیس شده بود. می دونستم که سارا کاندم نمی خواد. از خانمم شنیده بودم که سارا برای جلوگیری قرص می خوره. سارا اونقدر خم شده بود که کس تپلش از زیر زده بود بیرون. سر کیرم رو از پشت کردم تو کسش و تا ته فشار دادم تو. یه آه بلند کشید. با دو تا دستم کمرش رو گرفتم و شروع کردم تلمبه زدن. بعد از چند بار تلمبه زدن آبم پاشید داخل کسش. یه کم دیگه تلمبه زدم و کیرم رو کشیدم بیرون. لذت بخش ترین سکسی بود که تا اون موقع تجربه کرده بودم. شلوارم رو برداشتم و رفتم تو دستشویی خودم رو تمیز کردم. شلوارم رو پوشیدم و اومدم بیرون. سارا هم رفته بود تو اتاق. از ویلا زدم بیرون و تا وقتی که همه برنگشتند من هم برنگشتم. وقتی اومدم تو همه چیز مثل سابق عادی و طبیعی بود. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.

Dionysus
     
#214 | Posted: 3 Sep 2011 15:37
من و خاله و دختر خاله
.سلام
اسم من طاهاست الان که این داستانو می نویسم 22 سالمه اما اون موقع ها 17 سال بیشتر نداشتم..
ماجرا بر میگرده به فوت شهر خالم که 5 سال پیش به رحمت خدا رفت(پدر زنم رو میگم) البته اون موقع هنوز پدر زنم نشده بود.
وقتی اون خدا بیامرز به رحمت خدا رفت خالم فقط 32 سالش بود و یه دختر 15 ساله داشت به اسم نسیم تا 4 ماه بعد فوت اون خدا بیامرز خالمینا تو خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ نسیم زندگی میکردن یعنی (پدر شوهرخالم) بعدش خالم گفت الا و للا من باید تو خونه ی خودم زندگی کنم. الان هم نمیگه چرا یهویی این تصمیم رو گرفت.
بگذریم اومدن تو خونه ی خودشون و زندگیشون به روال عادی برگشته بود تا این که یه شب یه دزد نامرد وقتی شب تو خونه بودن میپره تو حیاط آخه خونشون بزرگ بود و حیاطش هم همین طور بعد میاد تو خونه فکر میکرده خالمینا طبق روال ماه های قبل خونه نیستن آخه این اتفاق وقتی افتاد که تازه شب دومی بود که خالم به خونه ی خودش برگشته بود.
بازم بگذریم دزده اومده تو حال و پذیرایی داشته میگشته خالم از اتاق خوابش در اومده میخواسته بره آب بخوره که از بالا دزدرو میبینه ولی دزده سرگرم بوده خالم از همون طبقه بالا و از اتاق خودش به پلیس زنگ میزنه و میره تو اتاق دختر خالم دزده میاد بالا و مستقیم میره تو اولین اتاق که توش پر کتاب بوده خالم هم درو پشتش می بنده و قفل می کنه بعد میره بیرون و تو کوچه زنگ همسایه ها رو می زنه اونام میریزن تو خونه دزد رو می گیرن. طفلی تازه تونسته بوده در اتاق رو باز کنه بیاد بیرون. میگیرنشو تحویل پلیسش میدن خالم اون شب زنگید خونه ی ما آخه ما فقط سه تا کوچه با هم فاصله داریم بعد مادرم و بابام رفتن خالمو آوردن خونه ی ما صبح وقتی پا شدم دیدم دختر خالم تو اتاقمه تا این جاش مشکلی نبود مساله این بود که من شب قبلش تمام لباسامو در آورده بودم و رفته بودم زیر پتو اول دختر خالمو ندیده بودم از زیر پتو در اومدم یهو دختر خالم گفت هیییییییییییییییی تازه من فهمیدم اومده و داره تو کامپیوترم دنبال چیز ی میگرده بعد که فهمیدم ظرف مدت 30 ثانیه تمام لباسهام تنم بود اما دیگه فایده نداشت جلو دختر خالم رسوا شده بودم هنوز تازه می خواست بره بیرون که من دیگه لباسامو پوشیدم بعد دستشو گرفتم گفتم نسیم خانوم ببخشید آخه من شبها گرمم میشه اوون هم گفت: تو چله ی زمستون گرمتون میشه بعد اگه گرمتون میشه چرا میرید زیر پتو که من هم گفتم: حالش به همینه که لخت بشی بری زیر پتو اونم خندید و گفت به شرط این که دختر خاله ی فوضولت وقتی خوابی نیاد تو اتاق و اگر نه رسوا میشی..
اون راست می گفت: من آبروم رفته بود آخه تو خانواده ی ما زیاد روابط نزدیک بین دختر خاله و پسر خاله برقرار نبود همون طور که باید فهمیده باشید من تو خطابش نمیکردم و اون هم همین طور
بگذریم اون روز من یه بار دیگه با دختر خالم اون هم قایمکی توآشپزخونه صحبت کردم و بهش گفتم این که من تو رخت خواب لخت بودم رو نادیده بگیره اون هم گفت که به کسی چیزی نمیگه همون طور که از فیلم ها و عکسهایی که تو کامپیبوترو دیده چیزی نگفته و من هم فهمیدم که خیلی هم پیشش آبرو نداشتم چون همون روز صبح وقتی من خواب بودم هرچی عکس تو سیستمم بود دیده بوده.
بعدا به من گفت که اون روز صبح خودش دیده زیر پوش تنم نیست آروم پتوم رو میزنه کنار و می فهمه به به به به تازه شورت هم ندارم اما بدونه این که از اتاق بره بیرون میشینه پشت سیستم و صداشو زیاد می کنه تا من بیدار شم و آبروم پیشش بره این رو دیشب بعد از 5 سال بهم گفت و من کلی خندیدم.
بازم بگذریم شب خالم دوباره گیر داد که بره خونه خودشوم مادرم هم گفت شب برو خونشون بخواب تنها نباشن من خر هم که هر شب تو سیستمم فیلم سوپر میدیدم هی زر زر کردم که نه من نمیام نمی خواستم جق نیمه شبم رو از دست بدم اما گوش مادرم به این حرفها بدهکار نبود(خوشبختانه) خلاصه مجبورم کرد باهاشون برم. خالم هم که فهمیده بود من دوست ندارم بیام و مادرم مجبورم کرده ناراحت شد و گفت طاها من دوست ندارم ناراحت بشی فردا نمیگذارم مادرت بفرستت منم خیلی قاطی بهش گفتم خوب خاله خونه ی ما می خوابیدی دیگه اون هم خیلی آروم گفت اون جوری مزاحم باباتینا می شدم.آخه خونه ی ما اتاق اظافی نداشت.
بازم بگذریم وقتی رفتم خونه خالمینا خالم ماهواره رو روشن کرد داشت یه فیلم عشقی میداد من و دختر خالم نشسته بودیم رو کاناپه و خالم هم پشت ما رو صندلی تلفن نشسته بود داشتیم فیلمو می دیدیم یهو فیلم رفت تو جا های تنگ و باریک من فکر کردم الانه که خاله یا کانالو عوض کنه یا تی وی رو خاموش کنه اما این اتفاق نیفتاد نگاه کردم دیدم خالم خوابش برده دختر خالم هم با چشمای براق درشتش داشت به من نگاه می کرد.دختر خالم همون طور که گفتم اون موقع 15 سالش بود و 1.60 قدش خیلی خوش هیکل و سفید برفی بود من هم دوسش داشتم با وجود این که زیاد با هم حرف نمیزدیم البته تا اون شب.
دختر خالم که دید مامانش خوابیده اومد نزدیک من اول خودشو چسبوند به من من هم دیدم که چیز بین ما وجود نداره (به خاطر اتفاق صبح) دستمو از پشت دور کمرش حلقه کردم و اون هم سرشو گذاشت رو شونم و داشتیم فیلمو میدیدیم تا این که بعد دیدم دیگه با دستاش سینه و پاهامو نوازش نمیکنه نگاه کردم دیدم خوابیده بهتون که گفتم من دوسش داشتم برا همینم سرشو گذاشتم روی پام به همون حالی که نشسته بودم اونو درازش کردم رو کاناپه بعد داشتم سینه های کوچولوشو میمالوندم یه خورده که مالوندم وسوسه شدم و دکمه های لباس خوابشو باز کردم سینه هاشو دیدم یه خوردم بدون لباس باهاش بازی کردم اون هم انگار خواب ببینه هی تو خواب اسممو صدا می کرد.بعد فیلم تموم شد و من هیچی ازش ندیده بودم چون تمام طول فیلم حواسم پیش دختر خالم بود .دکمه هاشو دوباره بستم و به همون حالت نشسته لمیدم رو دسته ی کاناپه و خوابیدم. صبح چشامو باز کردم و دیدم خالم نشسته و داره نگامون میکنه و گریه میکنه دختر خالم هنوز خواب بود به خالم گفتم خاله چرا گریه میکنی گفت هیچی همیشه نسیم سرشو می گذاشت رو پاهای باباش و می خوابید.من هم مثلا تحت تاثیر قرار گرفتم یه مدت ساکت موندم و داشتم به صورت سفید و معصوم دختر خالم نگاه میکردم.
بازم بگذریم اون شب گذشت و صبحش من رفتم مدرسه اون موقع سال دوم دبیرستان تو رشته ی ریاضی درس میخواندم بعد از ظهر اومدم خونه و به مادرم گفتم شب برم خونه خالم گفت: نه تو که دیشب گفتی دوست نداری و خالت هم گفته برمیگرده خونه پدر شوهرش زنگ زدم به خالم و گفتم خاله من اشتباه کردم میام خونتون هر شب تا هر وقت خواستید اصلا من پسر شمام و از این حرف ها...
خالم هم انگار از خدا بخواد گفت: باشه من هم برات یه تخت میارم می گذارم تو اتاق کتابها من هم گفتم باشه وانت همسایمونو گرفتم تختمو کامپیوترم و کل کتابامو کردم توش مامانم گفت دیگه نمیخوای بیای نه گفتم خوب تا حالا حالا ها قرار نیست اتفاقی بیفته پس باید پیششون باشم دیگه تنهان گناه دارن.مادرم خندید گفت: نه به زر زر دیشبت نه به مهربونی الانت پسر
من ماشینو ورداشتم بردم خونه خاله کل اساسا رو پیاده کردم و بعد برگردوندم دادم صاحابش خودم پیاده رفتم خونه خالم دیدم خالم و دختر خالم کل اساسارو بردن تو همون اتاقه که دزده رو توش زندانی کرده بودن و اونجا شده اتاق من فقط قفل درو آقا دزده گاییده بود که درستش کردم.
بازم بگذریم من تو خونه ی خالمینا یه هفته خوابیدم و هیچ اتفاقی نیفتاد هر شب ماهواره می دیدیم هر شب دختر خالمو سیر نگاه می کردم و دیگه این که هر شب دختر خالم سرشو میگذاشت رو پام و من با وجود این که تخت آورده بودم هر شب نشسته رو کاناپه می خوابیدم و عوضش صبح ها درد کمر میکشیدم فقط به این خاطر که دختر خالم سرشو بذاره رو پام و بخوابه
دختر خالم هم بیشتر شب ها خودشو میزد به خواب تا من با سینه هاش بازی کنم چون من وقتی بیدار بود این کارو نمی کردم با وجود این که میدونستم دوست داره اما یه غروری داشتم که این اجازه رو نمیداد یه شب که طبق معمول خودشو به خواب زده بود من هم با سینه هاش بازی می کردم.خالم هم رفته بود تو اتاقش خوابیده بود دستمو کردم تو شلوارش با چوچولش بازی کنم دختر خالم هم که بیدار بود و خودشو به خواب زده بود یهو از جا پرید و یه تکون غیر ارادی خورد و بیدار بودنش معلوم شد بهم گفت: داری چی کار میکنی با من گفتم: تو که بیداری برا چی خودتو به خواب میزنی گفت: نه خیر من خواب بودم گفتم: آره اروا بابات بعد یهو دیدم رفت تو هم منم سریع دستاشو گرفتم و با کمال پر رویی صورتشو ماچ کردم گفتم نسیم جون منو ببخش منظوری نداشتم خوب تو که خودتو میزنی به خواب من با سینه هات بازی کنم بعد پرید تو حرفم گفت برا این که وقتی بیدارم این کارو نمیکنی گفتم دوست داری نه همچین نگام کرد که انگاری یه احمق دیده خوب دیده بود دیگه کدوم دختریه که این کارو دوست نداشته باشه خلاصه همون شب همین جوری که فیلم می دیدیم اون دستش تو شرت من بود و من هم ...
اون شب تا صبح همین کارو کردیم و من فرداش تو کلاس داشتم یه سره چرت میزدم اما شب بعد که فرداش هم جمعه بود وضع تغییر کرده بود نسیم از همون سر شب چسبیده بود به من و ولم نمی کرد همچین شد که دیگه خالم بهش گفت این پسره داداشت نیست بی حیا منم کلی خجالت کشیدم. اما نسیم گوشش به این حرفا بدهکار نبود شب که شد طبق معمول چسبید بهم فیلمو ببینیم اما خالم اومد تلوزیون رو خاموش کرد بعد بهش گفت پاشو بگیر بخواب به منم گفت طاها جان شما هم همینطور عزیزم منم رفتم خوابیدم اما نمیتونستم بلند شم آخه کیرم شده بود مثل برج تقرل اکه بلند می شدم رسوا می شدم نا چار همون جا دراز کشیدم خالم گفت مگه تخت نیاوردی طاها گفتم اینجا بهتره خاله عادت کردم و همون جا خوابیدم.
برقا خاموش شد و من هی این ور و اون ور میکردم فکرم پیشه دختر خالم بود و نمی تونستم بخوابم تا این که به هزار تا زور بلا خوابیدم نیمه شب حس کردم شلوارمو دارن در میارن بیدار شدم دیدم دختر خالم اومده سراغ من...
گفتم با شلوارم چیکار داری نسیم گفت: میخوام برات بدمش اتو شویی بعد خندید من هم خندم گرفت بعد یه هو دستشو گرفت در دهنم با یه دستشم بلندم کرد برد تو اتاق من و اون جا لباسامو داشت تند تند می کند من هم دیگه اصلا فکرم کار نمی کرد فقط لباساشو کندم و داشتم براندازش میکردم تمام بدنش سفید بود مثل برف یه کرست کوچولوی سیاه بسته بود من خندم گرفت گفتم بهش: این کرست تو به من بیشتر میخوره گفت: خوب بزرگ نمیشه سینه هام هر کاری میکنم گفتم: آخه هنوز کوچولویی خانووم کوچولو انقدر عصبانی شد با زانوش زد تو تخمام من دیگه نفهمیدم داشتم فقط به خودم می پیچیدم و می خواستم صدام در نیاد خاله بلند شه جفتمونو اره کنه بعد 3 یا 4 دقیقه آروم شدم و یهو بلند شدم دختر خالمو گرفتم اون ترسیده بود فکر نمی کرد اینقدر بد باشه گفت: ببخشید گفتم: نه تو باید تنبیه بشی بعد نشوندمش و دهنشو باز کردم گفتم ببینم دندوناتو همچین که دهنشو باز کرد گفتم: اگه گاز بگیری من میدونمو تو بعد بلا فاصله کیرمو تو دهنش جا دادم و تا ته کردم تو دیگه حس کردم داره خفه میشه داشت عق می زد در آوردم و گفتم: این برا کاری که کردی تازه بهت تخفیف دادم حالا مثل آدم لیسش بزن اونم همین کارو داشت می کرد هی کیرمو در میاورد می گفت بسه گفتم: نه گفت: خسته شدم فکم درد گرفته بسه دیگه گفتم: نه یه کم دیگه اما داشت آبم میومد دیگه در آوردم سرشو که کلی تفی بود بشکون گرفتم و حواسمو دادم یه جا دیگه بلکه نریزه بیرون آخه دختر مردم رو هیکل ما حساب باز کرده بود. بعد دلا شد رو تخت من هم اول با دستام هی کسشو نوازش می کردم و اون هی از جا می پرید تا این که یه تف انداختم رو سوراخ عقبشو شروع کردم تازه شروع کرده بودم که خالم مثل دفعه ی قبل که دزد گرفته بود بلند میشه میبینه نسیم نیست بعد میاد تو حال میبینه تو حال هم نیست من هم نیستم .
بعد یهو در رو باز کرد اومد تو اتاق من.
چشام داشت سیاهی می رفت دلم می خواست زمین دهن باز کنه منو بخوره نیستو نابود بشم اما چشام تو چشای خالم نیفته اما کار از کار گذشته بود خالم من و دخترشو در حالی دیده بود که دخترش داره ناله میزنه و کیر من تو کونشه دیگه نفهمیدم اومدم از دختر خالم بکشم بیرون لا مذهب در نمیومد دختر خالم قفل کرده بود شدید خالم گفت: به به چشمم روشن آقارو آوردیم مراقبمون باشه نگو خودش از هر دزدی دزد تره این حرف خالم عین خنجر نشست تو قلبم آخه اون راست می گفت. بعد داد زد گفت در آر حالا
اما در نمییومد فقط دختر خالم جیق میزد گریه می کرد من هم انگار می خواست کیرم کنده بشه خالم اومد جلو اول نمی خواست دست بزنه بعد که دید چاره ای نیست اومد پشت من و هی با دستاش به کون دخترش سیلی می زد نسیم هم هی جیق میزد من هم هی می کشیدم بیرون اما باز هم در نمیومد خالم جفتمونو با هم همون جوری فرستاد تو حموم خودش هم اومد آب گرم ریخت رو کیر من صابون زد گفت بکن تو بعد در بیار من گفتم: نه گفت: مرگ نه تا حالا داشتی تلمبه میزدی حالا فلج اطفال گرفتی من دو تا ضربه نزده بودم که در اومد خالم دو سه تا زد تو سر و کله ی نسیم اما به من دست هم نزد که ای کاش میزد دلم می خواست یکی بزنه منو لح کنه اما این طوری رسوا نشم کار از کار گذشته بود من کیرمو تو حموم شستم به خالم گفتم اینجا حوله نیست من بیام بیرون آخه خالم حوله رو پیچیده بود دور نسیم بردش تو زیر زمین دو سه تا چک و لقد حوالش کرد. بعد هم اومده بود دم در حموم واساده بود. وقتی گفتم حوله نیست با عصبانیت اومد بازوی منو گرفت از تو حموم کشیدم بیرون برد تو اتاقم حل داد رو تخت گفت فعلا بگیر بخواب تا بعد تکلیفت رو معلوم کنم. ساعت 3.30 نیمه شب بود من تا اذان صبح بیدار بودم و حی به خودم فحش میدادم آخه کاری که من کردم خیلی نا جوان مردانه بود خالم خیلی به من محبت می کرد چه اون موقعی که تو خونشون بودم و چه اون موقعی که هنوز شوهر خالم تصادف نکرده بود و هنوز زنده بود اذان رو که شنیدم دیگه خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 11.30 بود یعنی خالم بیدارم کرد هنوز لباس نداشتم آخه دیشب خالم لباسامو برده بود.نمی دونم کجا و اصلا چرا؟
خالم گفت طاها بلند شو ظهر شد خاله رو که دیدم دیگه مثل دیشب برافروخته و ناراحت نبود بلکه خیلی هم آروم بود اما من داغون بودم تمام شب قبل رو خواب های بد می دیدم و تو خواب داد میزدم اینو بعدا خالم گفت.
من تا خالمو دیدم اصلان نم یدونم چی شد زدم زیر گریه هرچی دیشب خودمو کنترل کردم اما صبح نتونستم خالم گفت: مرتیکه برا چی گریه میکنی: گفتم خاله نمیدونم چرا این کارو کردم اصلا به شما فکر نکردم و به علی آقای خدا بیامرز اون ساکت موند و من داشتم اشک میریختم خیلی ناراحت بودم علی آقا رو خیلی دوست داشتم شوهر خالم بود مرد خیلی خوبی بود و همیشه با هم شوخی می کردیم از بابام به من نزدیک تر بود اما من...
خالم گفت :خیلی خوب دیگه گذشته رفته دیگه
بعد گفت : همش هم تقصیر شما نبود من هم مقصر بودم حواسم نبود که شما دیگه بزرگ شدید خصوصا تو دیگه مرد شدی کلفت شدی و زد زیر خنده من باورم نمی شد این همون خاله ی دیشبی باشه بعد لباسامو که شسته بود و اتو کرده بود داد گفت: بگیر بپوش مامانت ناهار دعوتمون کرده از داستان دیشب هم من به کسی چیزی نمیگم تو هم فراموشش کن.اما من نمی تونستم این کارو کنم خیلی عصبی بودم اون روز همش تو خودم بودم
خالم گفت: برو تو زیر زمین نسیمرو بیار بیرون من دیشب عصبی شدم تو زیر زمین جاش کردم درشم قفل کردم بعد یه کلید بهم داد من رفتم تو زیر زمین نسیم رو آوردم بیرون تفلکی اون هم تمام دیشبو نخوابیده بود آخه زیر زمین سرد بود و اون هم فقط یه حوله داشت رفتم بهش گفتم: نسیم بیا مامانت کارت داره چشمای نسیم قرمز بود و معلوم بود تمام شب گریه می کرده در از طرف دیگه هم کتک خورده بود هم من کونش گذاشته بودم نمیتونست راه بره خیلی دلم براش سوخت. نسیم رو آوردم تو اتاق خالم گفت ببرش تو حموم من باهاش رفتم تو حموم بعد خالم اومد یه سری لباس بهش داد گفت اول خودتو بشور بعد اینارو بپوش باید بریم خونه خاله اینا.
نسیم بعدی که از حموم در اومد منو کشید کنار گفت: طاها مامانم میخواد به مامانتینا بگه ؟
گفتم نه ناهار اونجا دعوتیم به من گفت بین خودمون بمونه یعنی که به کسی نمیگه دیگه
بعد گفت: مامانم تو رو هم زد گفتم: بچه ای ها مامانت مگه میتونه منو بزنه نسیم گفت: مامانم تا میخوردم منو زد گفتم: نوش جونت گفت هان مثل این که تو هم بودی ها گفتم: خوبه تو اومدی نصفه شب داشتی شلوار منو می کندی خالم پشت در بود گفت دعوا نکنید راه بیفتید بریم کار داریم.
اون روز گذشت و شب شد ما طبق معمول خونه خالم خوابیدیم با این فرق که دختر خالم تو اتاق مادرش و من هم باز تو حال ولی دیگه دختر خالم سراغ من نیومد و من باز هم خوابم نمی برد گفته بودم من دختر خالم رو دوست داشتم اون هم خشکل و خوش اندام بود هم خیلی مهربون و معصوم بود اما یه کم شیطون خوب هر کسی اشتباه میکنه دیگه مگه نه؟ پیش خودم فکر میکردم چی می شد امشب هم مثل هفته ی پیش با هم می خوابیدیم و من فقط با هاش ور می رفتم و بوسش میکردم.صبح شد و من نخوابیدم و باید میرفتم مدرسه پس همین کارو کردم اما اصلا حواسم به درس نبود یه هفته همین جوری گذشت من همش فکرم پیش نسیم بودیه روز صبح که می رفتم مدرسه با خودم گفتم: یه بار برای همیشه باید خودم رو از این فکر راحت کنم به خونه ی خالم برگشتم حاظر شده بود بره خونه ی ما مان که رسیدم گفت اینجا چی کار می کنی مگه نباید الان مدرسه باشی گفتم امروز کلاسها تشکیل نمی شه ظاهرا و خالم گفت: پس بیا بریم خونه مادرت گفتم اینجا یه کاری دارم گفت پس برو تو من میرم خونتون برمی گردم گفتم با شما یه کاری دارم گفت چه کاری گفتم در مورد اون شب گفت قرار بود فراموشش کنی گفتم نمی تونم باید یه چیزایی رو بهتون بگم و خالم که این رو شنید برگشت تو خونه قیافش خیلی مهربون شده بود برق نگاهش یه جور دیگه بود روسری و مانتو شو در آورد یه لباس یقه باز داشت که اگه موهای بلند و طلاییش رو رو سینه هاش نمیریخت سینه هاش کاملا پیدا بودن خلاصه رفتیم تو آشپز خونه سفره ی صبحانه هنوز پهن بود رو میز و ما نشستیم پشت صندلی ها اون با یه لبخندی گفت بگو عزیزم چی میخوای بگی من کماکان اصلا حالم خوب نبود لکنت گرفته بودم اصلا نمیدونستم چی میخوام بگم گفتم: خاله من خواستم بگم در مورد اون شب نسیم مقصر نبود.گفت یعنی چی؟ اومدم ادامه بدم خالم گفت: ببین من حواسم به همه جا هستش اون شب نسیم اصلا نمیدونست چی کار داره می کنه جلوی من سه بار دستشو کرد تو جیب تو و خودت میدونی با چی داشت بازی میکرد من این چیز ها رو میفهمم و دیگه این که بعد از اون من اومدم تو حال و دیدم تو خواب بودی بعد اومدم و خوابیدم و یک ساعت بعد وقتی نسیم بیرون رفت من بیدار شدم ولی نمیدونستم برا چی داره بیرون میره و این یعنی این که اون خودش اومده سراغ تو و این که چرا این کارو کرده خوب میدونم دخترا تو این سن اگه کوچکترین محبتی از جنس مخالفشون ببینن زود به طرفش جذب میشن و پسرایی به سن تو هم که و دیگه ادامه نداد.
من مثل این که نطقم وا بشه گفتم خاله به خدا من قصد سوء استفاده نداشتم الان هم برا این اومدم که بگم میخوامش و با مامانم هم در این مورد صحبت میکنم اینو که گفتم خالم گفت هان چه خبره یه هفته اومدی خونه ی ما فکر کردی که این دختره دورت میگرده حتما زن خوبی برات میشه آخه تو از عشق چی میدونی پسر گفتم من هیچی نمیدونم فقط این که نسیم رو میخوام و اگه لازم باشه با بابام هم صحبت میکنم. اینو که گفتم خالم گفت بابات ارت میکنه گفتم هر کاری میخواد بکنه همینه که هست و از اون جا مستقیم رفتم و قضیه رو به مامانم گفتم حقیقتا جرات نکردم به بابام بگم آخه یه کم قاطیه و این که ما نمیتونستیم هیچ وقت با هم صحبت کنیم وقتی به مادرم گفتم گفت میدونستم به این جا ها میکشه حالا من به خالت بگم یه الف بچه اومده خاستگاری دخترت من گفتم خودم بهش گفتم گفت تو چی کار کردی گفتم من در این مورد باهاش صحبت کردم و اون هم مثل شما ناراحت شد مادرم گفت من ناراحت نشدم من نسیمرو دوسش دارم اما حالا خیلی زوده شما بفهمین زندگی یعنی چی گفتم خوب ما میتونیم فقط با هم باشیم قرار که نیست زندگی تشکیل بدیم همین طوری که الان هست فقط یه کم آزاد تر مادرم گفت این هفته مشکلت همین بود به ما سر نمیزدی
گفتم حالا من چی کار کنم: در همین حین تلفن زنگ خورد از مدرسه بود زنگ زده بودن سراغم رو میگرفتند مادرم که فهمید مدرسه نرفتم دیگه خیلی ناراحت شد و گفت خیلی خوب حالا برو من با بابات صحبت میکنم همون موقع خالم زنگ زد و با مادرم صحبت کردن دیگه نفهمیدم چی گفتن من رفتم بیرون و تا ساعت 12.30 که نسیم تعطیل شد پشت در مدرسه شون نشسته بودم ظهر با هم برگشتیم خونه خالم با همون آرامش مخصوصش که آدمو آروم میکرد منو کنار کشید و گفت من با مادرت صحبت کردم و گفته بابات رو راضی میکنه اما الان که تو به نسیم چیزی نگفتی گفتم نه گفت اگه الان چیزی بگی من میدونم و تومن هم قبول کردم
دو سه هفته گذشت نگذشت که بابام زنگ زد خونه خالم اینا گفت بیا دفتر من کارت دارم بابام مهندس ساختمونه و یه دفتر مهندسی برا خودش داره و پروژه قبول میکنه طراحی و اجرا باز هم بگذریم رفتم دفترش بر عکس همیشه خیلی تحویلم گرفت بعد گفت اگه میخوای باید عقدش کنی و از این به بعد هم باید در کنار درست یه جایی کار کنی گفتم من که الان نمیخوام خرجمو سوا کنم بابام داد کشید همین که گفتم آدم که میره در خونه مردم باید یه حرفی برا گفتن داشته باشه برا کارت هم بیا پیش من فهمیدی پسر من باید دستش تو جیب خودش باشه خلاص
من هم قبول کردم پیشنهاد از این بهتر امکان داشت مگه برگشتم پیش خالم و از سیر تا پیازشو با حیجان براش تعریف کردم اون هم گفت من میدونستم خیلی ریلکس
اون شب دوباره بعد از یک ماه نشستیم پای ماهواره داشتیم یه شوی سکسی میدیدیم دست من به یقه ی نسیم و دست نسیم هم تو شلوار من که یهو خالم از تو آشپز خونه اومد تو حال ما خیلی سریع خودمون رو جمع و جور کردیم خالم گفت راحت باشید دیگه مشکلی نیست بعد گفت نسیم از این به بعد تو و طاها تو اتاق من و بابات میخوابید و من هم تو اتاق تو
نسیم با حیجان پرید مامانشو بوسید بعد خالم به من گفت تو نمیخوای کاری کنی من هم از فرصت استفاده کردم و مادر زنم رو ماچ کردم اونم 10 تا از نوع آبدارش نمیدونید چه حالی داد یه دستمو دور کمرش حلق
     
#215 | Posted: 3 Sep 2011 15:40
هیچ وقت اولین ها رو نمی تونم فراموش کنم . اولین روز مدرسه ،اولین روز خدمت، اولین سیگاری که کشیدم ، اولین پیکی که به سلامتی دوستان رفتم بالا، و اولین سکس . قضیه بر میگرده به سالها پیش یعنی سال 1372. تازه سربازی رو تمام کرده بودم و بواسطه یکی از دوستان کاری تو یه شرکت آسانسوری پیدا کردم .

روز اول برای مصاحبه رفتم به آدرس شرکت ،وارد که شدم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد منشی قشنگ شرکت بود ، سلام کردم و گفتم برای استخدام اومدم وبا مهندس کار دارم. چند لحظه انتظار و ورود به اتاق آقای مهندس ، شرح وظایف من مشخص شد اول یه دوره آموزشی برای آشنایی با مسایل فنی آسانسور به مدت 3 ماه و بعد حقوق بگیر برای سرویس ماهیانه آسانسور ها ، توی اون شرکت تکنسین های نصاب بصورت کنتراتی کار میکردن و کار نصب و راه اندازی آسانسور ساختمان های نوساز رو انجام میدادند وشرکت یه نفر میخواست که کار خدمات پس از فروش رو انجام بده که من رو استخدام کردن بعداز دوره آموزش لیست 25 تا ساختمان رو به من دادن و قرار بر این شد هر روز صبح از اول ماه به یکی از ساختمان ها سر بزنم و سرویس ماهیانه رو انجام بدم و بعد بیام شرکت وبقول مهندس "استن بای" باشم تا اگر خرابی گزارش شد سریع برای رفع اشکال مراجعه کنم .

معمولا ساعت 11 میرسیدم شرکت و تا ساعت 5 باید میموندم ، توی دفتر هم اکثر اوقات من بودم مدیر عامل و ماهی 6،7 روز حسابدار شرکت. کار آبدارچی رو هم خانم کریمی منشی شرکت انجام میداد هفته ای یکبار هم نگهبان ساختمان برای نظافت میامد. شرکت دو تا اتاق داشت و یک سالن یکی اتاق مدیر عامل یا همون مهندس و یه اتاق حسابدار که کلیدش دست خودش بود وهروقت نبود درش قفل .
من مجبور بودم توی سالن ودرکنار منشی باشم روزی 5،6 ساعت در کنار هم بودن اون هم حداقل ماهی 17 ،18 روز خود بخود باعث ایجاد ارتباط صمیمانه ای بین ماشده بود اون موقع من 20 سالم بود و خانم کریمی27 سالش بود ، چند تا کتاب رمان از دوستام گرفته بودم وساعت های بیکار ی میخوندم یه روز خانم کریمی گفت :چرا وقتت رو تلف میکنی؟ من دارم زبان میخونم بیا باهم زبان بخونیم هم راحتتر یاد میگیریم هم از وقتمون استفاده درست میکنیم . خانم کریمی از نظر من دختر زیبایی بود هیچ نقصی نداشت قد بلند وهیکل تو پر صورت خوش فرم وچشمای درشت و عسلی رنگ ، دیپلم داشت و ازخانواده نسبتا مرفه و با کلاس باتوجه به اختلاف سنی که با هم داشتیم براش احترام خاصی قائل بودم وهیچوقت با دید شهوت بهش نگاه نمی کردم ، خانم کریمی برای آموزش زبان، کلاس نمیرفت با استفاده از کتاب و نوار داشت زبان یاد میگرفت ومن هم تشویق شدم که آموزش زبان رو شروع کنم. نفری یه "واکمن" گرفته بودیم ونوار های زبان رو گوش میدادیم ،بعد از ظهر ها هم که سر خانم کریمی خلوت تر میشد باهم جملات رو تمرین میکردیم ، که یه بعداز ظهرگفت :ببخشید من امروز حالم زیاد خوب نیست نمی تونم تمرین کنم آخه پریودم ،خیلی تعجب کردم وبیشتر خجالت کشیدم زبونم بند اومد و هیچی نگفتم تا چند روز فقط بهش سلام می کردم و خداحافظ همین .
که یه روز گفت :نمی خوای شروع کنیم؟
گفتم :چی رو ؟
گفت: تمرین زبان رو دیگه!
گفتم: آخه حال شما خوب نیست
گفت: تو دوست دختر نداری؟
گفتم: نه
گفت : باشه ،خواهر مادر که داری اوناهم زن هستن مگه پریود نمیشن ؟ باید بدونی وقتی زنا پریود میشن حال روزشون زیاد خوش نیست ،شرایط بدنی زنا بامرد ها فرق داره باید این چیزارو بدونی
احساس میکردم هرچی خون تو بدنم دارم تو صورتم جمع شده گوشهام داشت میسوخت خیلی خجالت میکشیدم که ضربه نهایی رو زد و گفت: راست نمی گی که دوست دختر نداری ؟
زبونم بند اومده بود اصلا انتظار نداشتم چنین حرف هایی رو از دهن خانم کریمی بشنوم تا حالا کاملا برخورد دوستانه و درحد دوتا همکار صمیمی رو باهم داشتیم وکاملا ادب رو رعایت میکردیم ولی من راست گفته بودم دوست دختر نداشتم واصلا نمی دونستم چی باید بگم .
( آدم ببویی نبودم خیلی هم اهل دل بودم با دوستا نم خیلی هم حال میکردیم ولی تو محیطی که من زندگی میکردم وتوی اون زمان که نه اینترنت بود ویا اگر بود زیاد بین جوون ها جایی نداشت، نه موبایل بود و حتی تمام خونه هاهم تلفن نداشتن ارتباط برقرارکردن با دختر ها اونهم تو محله ای که همه برای خودشون یه پا فردین بودن و عشق مرام ،برای ماهم به اصطلح خودمون
دنبال ناموس مردم بودن خلاف بزرگی به حساب میومد ،واسه همین اوج خلاف جنسی دیدن یه فیلم سوپر بود وحرف زدن راجب کوس وکون عایشه تو فیلم ماوی ماوی ویا هیکل مشتی مدونا توی شو هایی که با کیفیت پایین به دستمون میرسید )
گفتم : راستش رو میگم من دوست دختر ندارم ولی مشکلات خانم هارو میدونم فکر کردم هنوز مشکلتون رفع نشده
گفت:پریود که مشکل نیست یه مسئله عادیه در هر صورت من پاک شدم وحالا خوبم بیا تمرین کنیم
شروع کردیم به تمرین اولین درس که یه مرتبه گفت :فرض کن من دوست دخترت به انگلیسی به من چی میگی ؟
دیگه گیج شده بودم و کم آورده بودم ناخودآگاه گفتم: آی ،لاو، یو
خندیدگفت :قبول دوست دختر نداری چون سریع رفتی سر اصل مطلب
اون روز رو با هر بدبختی بود گذروندم ولی شب تا صبح خوابم نمی برد همش فکرهای عجیب غریب ذهنم رو مشغول کرده بود چرا خانم کریمی بامن اینطور حرف میزد یعنی منظوری داشت ؟
کم کم داشتم حس جدیدی به اون پیدا میکردم چهره اش رو یه جور دیگه ای تصور میکردم چونه گردش مثل قره قورت دهنم رو
آب مینداخت فکر میکردم چه حالی میده اگه بتونم چونش رو بمکم سعی میکردم اندامش رو بدون مانتو و مقنعه تصور کنم .
داشت از خودم بدم میومد یک لحظه هم صورتش ازجلوی چشمام کنار نمی رفت لحظه به لحظه حسم شهوتی تر میشد روزبعد نفهمیدم چطور آسانسور رو سرویس کردم سریع رفتم شرکت تا خانم کریمی رو دیدم فقط بهش زل زدم حتی سلام هم نکردم
باخنده گفت:چیه؟ چی شده؟ مگه تا حالا من رو ندیدی ؟
گفتم : سلام ببخشید نمی دونم حالم خوش نیست سردرگم هستم
گفت :بشین یه کم آب بخور حالت جا بیاد امروز باید حسابی زبان تمرین کنیم ، شنیدم هر زبانی رو میخوای یاد بگیری اول حرف های زشت و فحش ها رو یادبگیری زود با اون زبان آشنا میشی یه سری فحش و کلمات زشت از دیکشنری درآوردم نوشتم بیا بگیر بخون تا بعداز ظهر باهم تمرین کنیم .
کاغذ رو گرفتم چشمام داشت در میومد کلمات فارسی " کیر ،کس ،کون،مادر قحبه، مادر جنده،گاییدن،جنده و....." بود
همه رو سریع حفظ کردم و خانم کریمی زیر چشمی من رو می پاید . بعداز ناهار گفت : بیا نزدیک میز من که مهندس صدا مون رو نفهمه (مهندس از وقتی فهمیده بود زبان تمرین مکنیم خیلی تشویقمون می کرد وحتی قول داد هروقت تونستیم با اون انگلیسی حرف بزنیم یه پاداش حسابی بهمون بده)
خبلی کشش ندم ظرف دو ،سه روز بعد اینقدر این کلمات رو بکار بردیم که حسابی رومون تو روی هم باز شده بود دیگه به اسم کوچیک همدیگه رو صدا میکردیم .
یه روز ازش پرسیدم دوست پسر داره خندید :هم آره و هم نه گفتم :چرا ازدواج نمی کنی ؟
گفت: تو فکرش هستم دارم مقدماتش رو آماده میکنم
گفتم: جهیزیه؟
گفت: ای شاید بیا درموردش حرف نزنیم .
داشتم احساس خاصی پیدا میکردم یه جورای حس مالکیت دوست داشتم فقط بامن حرف بزنه وفقط من نگاهش کنم اگر یه روز پشت تلفن با کسی بگو بخند میکرد کلی بهم برمیخورد دیگه وقتی تنها بودیم وکسی توی سالن نبود با پرروی تمام نگاهش میکردم از سر تا پاش رو مخصوصا روزایی که رو سری میپوشید حسابی با نگاه کردن بگردن و سفیدی زیر گلوش حال میکردم یا وقتی مانتوش از روی رونش کنار میرفت و رون های خوش فرمش توی شلوار جین چسبونش خود نمایی میکرد حالم خراب میشد. بدجوری یه لذت غیر قابل توصیف همراه با شهوت . در اون لحظه دلم میخواست بغلش کنم و نوازشش کنم ببوسمش و بادستم تمام اندام زیباش رو لمس کنم وای اگر گوشش پیدا میشد موهای قشنگ خرمایی رنگش رو میبرد پشت گوش هاش دلم میخواست ساعتها لاله گوشش رو ببوسم وبلیسم همش بین شهوت واون حس نا شناخته سرگردون بودم ولی جرات نمیکردم حرفی بجز شوخی های معمولی درس زبان انگلیسی بزنم جوک های +18 براش میگفتم ولی مترسید م بهش پیشنهاد حتی یه سینما رفتن رو بدم حتی جرات نمیکردم با صحنه سازی دست به دستش یا بدنش بزنم . همین جور زمان می گذشت تا شب عید شد. چند روز مونده به عید مهندس گفت تا 5 فروردین شرکت تعطیله ولی تو باید از روز دوم فروردین تا چهارم از ساعت 9 تا 2 بیای شرکت که اگر خرابی گزارش شد بری واسه تعمیرات وبه خانم کریمی هم گفت به همه طرف قراردادها زنگ بزنه و بگه ایام عید کشیک تعمیرات برای ارائه سرویس آمادگی داره . زیاد برام مهم نبود چون عید ها معمولا مسافرت نمی رفتیم پدر معتقد بود تهران عیداش بهترین جاست وتازه خلوت میشه منم حوصله دیدو بازدید های عید رو نداشتم پس بهترین بهانه رو داشتم تا از همراهی خانواده شونه خالی کنم .
روز آخر کلید دفتر رو از خانم کریمی گرفتم و عید رو تبریک گفتم خداحافظی کردم که گفت :اگر تونستم توتعطیلات یه روز میام پیشت تنها نباشی !
انگار تمام دنیا رو بهم دادن خیلی خوشحال شدم گفتم منتظرت هستم .دیگه سر از پا نمی شناختم ازوقتی از شرکت زدم بیرون تاروز دوم فروردین هر ثانیه برام یکساعت میگذ شت اصلا نمی دونستم چرا یا میخوام چیکار کنم فقط خوشحال بودم که برای اولین بار میتونم باهاش تنها باشم همین، روز دوم عیداز ساعت 7 رفتم دفتر شرکت همه شهر سا کت بود تا سه روز پیش سوزن تو خیابون ولیعصر پایین نمی افتاد حالا پشه پر نمی زد خلوت و سوت کور نشستم پشت میز خانم کریمی چه حسی داشتم بوش رو حس میکردم وای خدا چه رویای شیرینی داشتم پشت میز ش بارها صدا ی پاش رو شنیدم ولی خبری نشد . تاساعت 4 هم موندم وخبری نشد . دست از پا دراز تر رفتم خونه به خودم کلی فحش دادم که چرا اینقدر ضعیف هستم ولی ته دلم امیدوار بودم که فردا بیاد روزبعد دیگه زود نرفتم چون خبری نبود نزدیکا ی ساعت 9 رسیدم دفتر دیگه پشت میزش ننشستم ویژه نامه عید گل آقارو برده بودم که بخونم ساعت حدود 11 بود که فکر کردم صدای پا میاد اول فکر کردم دوباره تخیل هست که صدای زنگ در رو شنیدم پریدم ودر رو باز کردم . وای خانم کریمی با یه تیپ تازه و شیک مانتوی خفاشی مشکی باگلدوزی مشکی براق یه شال حریر مشکی نازک وشلوار مشکی واولین بار باصورت آرایش کرده . نفسم بند اومده بود خیلی قشنگ شده بود که با صداش به خودم اومدم سلام عیدت مبارک ودست دراز کرد بسمت من با تاخیر دستم رو گذاشتم تو دستش مات بودم گفت: چرا اینقدر دستت یخ کرده !
حال خودم رو نمی فهمیدم اومد داخل ورفت یه لیوان آب برام ریخت وگفت حالت خوب نیست چی شده؟
سعی کردم خودم رو جمع جور کردم و گفتم :فکر کنم تنقلات زیاد خوردم بالاخره عیده دیگه
گفت: خبری نشده خرابی نداشتی ؟
گفتم: جز خرابی خودم خوشبختانه چیز دیگه ای خراب نشده
گفت :چرا خرابی ؟
گفتنم: راستش فکر تو یک لحظه ولم نمی کنه همش تمام قد جلوی چشمم هستی ناخپداآگاه گریه ام گرفت .
خانم کریمی واساد وهمانطورایستاده منو بغل کرد سرم دقیقا روی سینه هاش قرار گرفت و شروع کرد به دست کشیدن روی سرم بعداز چند لحظه گریه ام بند اومد میخواستم سرم رو بردارم که تازه نرمی وگرمی سنیه هاش رو حس کردم نمی دونم چی شد حالم داشت عوض میشد . که مژگان گفت: (اسمش مژگان بود) به چی من فکر میکنی ؟ مگه من چی دارم که بخاطرش گریه کنی؟
همونطور که سرم روی سینه اش بود دستم رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم :نمی دونم
دستهام رو از دور کمرش باز کرد و سرم رو آروم گرفت تو دستاش و گفت من هم به تو خیلی فکر میکنم ولی اینکار تو رو اصلا نمی فهمم ،خندید وگفت :ببین مانتوم رو خیس کردی الان لک میشه . شروع کرد به درآوردن مانتوش زیر مانتو یه تی شرت تنگ و چسبون سبز پوشیده بود که کاملا بدنش رو نشون میداد حتی گودی نافش از روی تی شرتش قابل تشخیص بود
دیگه سوتین و بند سوتین هیچی ! مژگان گفت : ببین حتی تی شرتم هم لک شده تو چته پسر با ناراحتی رفت که لباسش رو تمیز کنه وقتی پشت کرد تازه گردی کپل هاش رو دیدم تا اون وقت حتی تصور نمی کردم اینقد ر کونش گنده باشه و گرد وخوش فرم اصلا
از روی مانتو نمی شد تصور کنی چی اون زیر هست ، هزار تا فکر تو سرم بود از شرمندگی بابت گریه کردنم تا نوع حسم به مژگان واون چیزی که بیشتر منو مشغول خودش کرده بود خواستن تنش بود دلم میخواست محکم بغلش کنم و پستی بلندی های بدنش رو حسابی لمس کنم فشارش بدم ،از آبدار خونه اومد بیرون و گفت : میدونی چیه ؟ منم یه حسی دارم ولی تو مشکلت اینه که تا حالا با هیچ دختری نبودی فکر کنم بشتر حس تو شهوته تا چیز دیگه باید خودت رو خالی کنی ولی نمی دونی چته ببین من امروز به این نیت اومدم اینجا که باتو سکس داشته باشم با این حال تو دیگه عذاب وجدان ندارم چون میدونم تو نیاز داری پس مشکل جفتمون حل میشه ،موافقی؟
درست متوجه نشدم منظورش چیه ؟داشتم نگاهش میکردم که گفت : ایشاالله فیلم سوپر دیدی ؟ گفتم :اره چطور ؟
گفت: بذار تی شرتم رو در بیارم آب بکشم تو هم آماده شو باهم حال کنیم . خیلی سریع تی شرتش رو دراورد ، چی میدیدم
یه بدن سفید یه کم شکم داشت ولی خوش فرم سوتینش رنگ تنش بود سینه هاش کاملا با هم فاصله دار بود، کیرم بدجوری راست شده بود فقط دلم میخواست لمسش کنم دیگه هیچ چیز ی تو فکرم نبود حتی نمی دونستم تو دفتر شرکت هستم
پشت سرش رفتم باخونسردی داشت لباسش رو زیر شیر، آب میکشید یه کم دولا شده بود که گردی کونش بیشتر به چشم میومد
رفتم پشتش و خودم رو چسبوندم بهش دستهام رو از زیر بغلش هول دادم رو سینه هاش و صورتم رو گذاشتم بین دوتا کتفش ویه آه خیلی بلند کشیدم سرش رو به عقب داد و گفت : میبینم روت داره باز میشه ! گفتم : دلم میخواد این لحظه تموم نشه
خندید و گفت : همه چیز تموم میشه در لحظه زندگی کن . شیر آب رو بست یه قدم به عقب برداشت ولش کردم برگشت کاملا بهم چسبیده بودیم کاری روکه خیلی دوست داشتم انجام دادم لب هاش رو بوسیدم یه بوسه طولانی اینقدر گرم بود که فکردم الآن لبهام تاول میزنه همنطور هولم داد به سمت سالن دفتر لب تو لب تا دم میزش یواش یواش رفتیم ، لب هاش رو جدا کرد گفت : بذار یه جا واسه خوابیدن آماده کنیم ،از کشوی میزش کلید اتاق مهندس رو برداشت مهندس تو اتاقش یه تیکه موکت داشت که اورد بیرون نگاهش میکرم مثل اینکه همه چیز برنامه ریزی شده باشه موکت رو پهن کرد از تو کیفش چادرش رو درآورد وانداخت روی موکت من فقط محو تماشای هیکلش بودم با عجله داشت کار میکرد سینه هاش بالا پایین میشد لرزش دل چسبی داشت سفیدی تنش دل آدم رو میبرد وسط موکت ایستاد همینطور که با لبخند منو نیگاه میکرد زیپ شلوارش رو کشید پایین و اون رو که انگار به تنش چسبیده بود درآورد یه شورت سفید پاش بود ولی کاملا کسش توش قالب گرفته بود بی اختیار رفتم سمتش پشتش رو کرد به من وگفت : سوتینم رو باز کن دست بردم سمت سوتینش واون رو باز کردم خودم رو چسبوندم به پشتش تنش گرم گرم بود گردنش رو بوسیدم دست بردم روی سینه هاش چقدر حال میداد نرم وگرم وکاملا تودست جا میشد کیرم حسابی راست شده بود سینه هاش رو از پشت میمالیدم اون هم خودش روشل کرده بود کم کم برگشت چشماش خمار شده بود گفت :تو لباسات رو در نمی یاری ؟بدون جواب شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنم دستش رو میکشید رو سینه من وگفت فکر نمی کردم بدنت اینقدر پر مو باشه دو ست دارم بعد شلوارم رو دراوردم هم زمان دستش رفت تو شورتم کیرم راست راست شده بود شروع کرد به بازیکردن باهاش گفت :خوشت میاد؟ گفتم :بدجوری با اون یکی دستش شورتم رو کشید پایین نشست و یه خورده نگاهش کرد ویک مرتبه خوابید گفت: بخواب رو من . پاهاش رو باز کرد دو زانو نشستم بین پاهاش هیکلش چقدر قشنگ شده بود سینه هاش بنظر کوچکتر میومد دیدن چهره اش از این زاویه برام جذ اب بودلبهاش درشت تر بنظر میرسید فرم بینیش همینطور ورنگ چشماش میشی شده بود دولا شدم روش اول ناف قشنگ و سفیدش رو بوسیدم دورش رو زبون زدم پوستش شوری خوش طعمی داشت که تااون موقع نچشیده بودم دستهام روی سینه هاش بود ونوک فهوه ای رنگ اون هارو میمالیدم که دیگه سفت شده بود زده بود بیرون کم کم سرم رو بصورتش نزدیک کردم چشماش دیگه نیمه بسته بود لبهاش رو ممیکیدم دیگه داشتم از شق درد میمردم چونه گرد ش رو کردم تو دهنم ومکیدم خیلی بهش حال داد آروم آروم میگفت :جون چرخیدیم به پهلودوباره مسیرزبونم رو رو به سمت پایین اوردم رسیدم بشورتش که دیدم یکم روی خط کوسش خیس شده وکاملا حجمش مشخص بود شورتش رو درآوردم چه کسی داشت همرنگ تنش دوتا لبه های اون همچین به هم چسبیده بود که انگار با مدادی یک کم پررنگ تر از رنگ تنش وسط پاش خط کشیده باشن بدون کوچکترین نشونه ای از مو و پشم هولش دادم و دوباره طاق باز شد دوباره پاهاش رو باز کردم کسش رو برانداز کردم حالا لبه های کوسش از هم باز شده بود وگوشت صورتی رنگش خودش رو نشون دادسرم رو نزدیک کردم و شروع کردم به لیسیدن شاید 2 یا 3 دقیقه نشده بود که بدنش شروع کرد به لرزیدن وصدای نفس هاش بلند شد دست هاش رو گذاشت رو سرم وفشار داد روی کسش از حال کردنش نهایت لذت رو میبردم به خوردن کسش ادامه دادم که گفت: بسه دیگه بکن توش معطل نکن کیرت بکن تو ، سرکیرم رو گذاشتم روی کسش وای همین که خیسیش روحس کردم میخواست آبم بیاد که داد زد زود باش بکن ،هول شدم کیرم رو گذاشتم لای کسش و فشاردادم تو نمیرفت مژگان سرخ شده بود وچشماش رو بسته بود یکم دیگه فشار دادم جیغ کشید خواستم خودم رو بکشم عقب که پاهاش رو قفل کرددور کمرم اشک از گوشه چشماش سرازیر شد هیچ لذتی نمی بردم ترسید م چیزیش شده باشه گفتم :درد داری در بیارم ،با سرش اشاره کرد نه بعد با ناله گفت : بکن ،یه چند بار دیگه جلو عقب کردم که هولم داد عقب کیرم رو که دراوردم دیدم خونی شده دور وبر کسش هم یک مقدار برنگ خون شده بود ترسیدم بودم کیر راست مونده بود ولی نمی خواستم دیگه بکنم تو کسش مژگان چشماش رو بسته بود واروم اروم اشک از چشماش میمومد پایین گفتم : چت شده؟ حرف بزن چرا داره خون میاد؟ تو دختربودی ؟ با د ستش دعوتم کرد به آرامش چنددقیقه بلاتکلیف نگاهش کردم تا بلند شد نشست و گفت : ببخشید ترسوندمت چیزی نیست الان خوب میشم تو هم ارضا نشدی نه؟ گفتم :نه ،تو باکره بودی ؟ لبخندی زد وگفت: آره پاشد رفت به سمت دستشویی روی چادر مشکی زیرمون یه لکه بود چادر رو زدم کنار روی موکت یه لکه کوچک خون بود باخود م گفتم :چیکارکردی پسر؟همون جور لخت نشستم وسط موکت بعداز چند دقیقه مژگان اومد بیرون لبخندی رو لبش بود گفت : می دونستم زن شدن درد داره ولی نمی دونستم اینقدر اولش خیلی حال کردم ولی وقت کردی توش خیلی درد داشت
گفتم: چرا نگفتی دختر ی ؟حالا بهتری ؟ چیکار کنیم ؟
گفت : هیچی برو خودت رو بشور بیا کارت روتمام کن
گفتم: دیگه نمی تونم
گفت: خودتو لوس نکن باید کاری رو که شروع کردی تمام کنی
گفتم: جواب پدر مادرت رو کی میده حالاچیکار کنیم؟
گفت: تو شاید بچه باشی ولی من دیگه بچه نیستم خودم مسئولیت کاری رو کردم به گردن میگرم تو ناراحت نباش فقط کاری رو که شروع کردی تمام کن
وقتی گفت شاید تو بچه باشی بهم خیلی برخورد گفتم : یعنی چیکار کنم ؟
گفت: قشنگ راه کوسم رو باز کن خودتم حال کن وارضا شو
رفتم دستشوئی خودم رو شستم اومدم بیرون دیدم با اسکاج داره موکت رو تمیز میکنه
گفتم :مطمئنی حالت خوبه ؟
گفت:آره فقط یکم دردو سوزش داره ولی امروز باید کاررو تمام کنیم بیا این کیر خوشگلت رو ببینم چی من رو به یه زن تبدیل کرده رفتم بالا سرش وایسادم دستش رو با چادرش پاک کردو کیرم رو گرفت یه خورده نازش کرد بعد خایه هام رو گرفت تو دستش گفت : خیلی شیطونی عین فیلم سوپر ا باهام حال کردی خوبه میگی دوست دختر نداری وازاین کارا نکردی کیرم داشت راست میشد حرفهاش خیلی روم تاثیر داشت با اونهمه استرس دوباره راست کردم تخمام خیلی درد گرفته بود دوباره حالم عوض شده بود شهوت بهم غلبه کرد نشستم پهلوش وبوسیدمش سینه هاش رو لمس کردم یکم یخ کرده بود همین جور که تو بغل هم بودیم خوابیدیم لب تو لب هم دستش همچنان به کیرم بود گفت :نمی کنی
گفتم: مطمئنی؟ ، پا هاشو باز کرد و گرفت بالا منم روی دو زانو نشستم سر کیرم گذاشتم روی لبه کسش گفت : میشه خیسش کن
اومد م کسش بخورم که یکم تلخ بود یه خورد ه تف زدم و کیرم کردم تو همچین پاهاش رو سفت کرد که کیر م درد گرفت گفت : صبرکن بعد گفت : ببین تو کار خودتو بکن هرچی داد زدم یا گریه کردم تو ادامه بده میخوام قشنگ راهشو باز کنی
من که دیگه تحمل نداشتم شروع کردم به تلمبه زدن ده بار جلو عقب نکرده بودم که احساس کردم دارم منفجر میشم کیرم دراوردم ابم با شدت پاشید تا روی صورت و موهای مژگان تخمام داشت تیر میکشید بیشتر از اینکه لذ ت ببرم راحت شدم
مژگان گفت : هی چیکار کردی ؟ چه خبره ؟بی حال بودم نتونستم جوابش رو بدم فقط پهلوی مژگان دراز کشیدم تا چند دقیقه ای هیچی نفهمیدم شاید واسه چند ثانیه خوابم بردیه مقدار که سر حال شدم نشستم مژگان پا شد گفت :میتونی دو باره بکنی ؟
گفتم:چرا؟
گفت: میخوام قشنگ راهش باز بشه !
گفتم: چرا اینقدر اصرار داری راهشو بازکنی ؟
گفت: بهت میگم فقط اولش کار منو انجام بده
شروع کرد باکیرم بازی کردن شل و ول افتاده بود وراست نمی شد حس نشستن نداشتم گفت: چرا راست نمی شه؟
گفتم :نمی دونم
گفت: من بلندش میکنم ،رفت پایین تر و سر کیرم کرد دهنش گرما ی دهنش که خورد به کیرم شروع کرد به راست شدن چه ساکی میزد با تخمام بازی میکرد و سر کیرم میلیسید دوباره کیرم شق شد گفت :بکن گفتم بشین روش من حال ندارم (میخواستم مثل فیلم سوپر باشه نشست روش چهره اش رفت توهم ،گفتم : درد داره
گفت :باید تحمل کنم عیب نداره ، دیگه کنترل دست خودش بود یواش یواش بالا پایین میشد منم با دیدن سینه هاش حال میکردم موج قشنگی بر میداشت صحنه ای که تو خوابم نمی دیدم جلوی چشمام بود این بار واقعا داشتم لذت میبردم ترسم ریخته بود راحت بودم وداشتم ازبدن زیبای مژگان لذت میبردم ولی معلوم بود اون داره بادرد این کار رو انجام میده حس کردم میخواد آبم بیاد ،گفتم :داره میاد گفت: میخوام اومدن آبت رو ببینم
گففتم : پاشو الان میاد زود بلند شد نشست پهلوم کیرم گرفتم تو دستم و مالیدم یک مرتبه دست انداخت به کیرم و شروع کرد به مالیدن چه حالی میداد منم بادستم سینه اش رو گرفته بودم میچلوندمش چشم دوخته بود به کیرم انگار داره یه فیلم مهیج میبینه که دیگه نتونستم خودمو نگهدارم دوباره آبم اومد .
با گوشه چادرش ابم رو که ریخته بود رو شکمم پاک کرد سرش
     
#216 | Posted: 3 Sep 2011 15:52
سکس در قطار
.سلام دوستان
اسم من مهیاره و 19 سالمه تابحال داستان ننوشتم ولی اگه یه روز نوشتن حتما براتون میزارم،اما جدیدا یه داستان خوندم که نظیر نداره دوست دارم براتون بزارم تا از دست این داستانای تخمی که هر کی از جاش بلند میشه نویسنده میشه مینویسه خلاصتون کنم اگه خوشتون اومد بگین داستانای دیگمو دراختیارتون بزارم.
امیدوارم خوشتون بیاد،راستی فحش یادتون نره........
البته به من نه هاااااا اگه خوشتون نیومد به نویسندش فحش بدین
اینم از داستان:

"""معمولا وقتي مجبور مي شم با قطار سفر کنم ترجيح ميدم يه کوپه کامل رو بگيرم که شب کاملا راحت باشم ( من عادت دارم شبا حداکثر! يک شورت پام با شه و بس)
بگذريم
داشتم ميرفتم مشهد، ساعت 11 شب بود خوابم نميومد. 4ساعتي بود که راه افتاده بوديم. پاشدم برم رستوران شايدقهوه اي چيزي سرو کنند.سالن خودمو که تموم کرد و وارد سالن بعدي شدم ديدمش، سرشب هم يکي دو بار ديده بودمش. ميله کنار پنجره راهرو روگرفته بود و زل زده بود تو تاريکي. يک چادر عربي تمام هيکل بلندش رو پوشونده بود اما نه جوري که قلمبه هاي باسن خوش فرمش رو نشه ديد.
دفعه قبل که از کنارش رد شدم اصالا به خودش زحمت نداد که راه رو برام باز کنه، اما راهرو شلوغ تر از اون بود که بشه از اين موضوع بهره اي ببرم، اما اين دفعه هيچکس توراهرو نبود، همه پرده هاي کوپه ها هم کيپ کيپ بودند.بهش که نزديک تر شدم سفيدي پوست دستش نظرم رو جلب کرد وخالکوبيهاي ريزش. عطر تندي هم داشت که بد جوري روي من اثر ميگذاشت.
سرعتم رو کم کردم و خواستم از پشت سرش ردشم، هيچ تکوني نخورد، اما تصويرش تو شيشه کاملا معلوم بود که داره منو ميپاد و منتظره، منم نا اميدش نکردم،رومو به اون کردم و در حالي که کمي خودمو!!! به اون ميماليدم، اومدم که رد بشم، اما اون خودشو عقب کشيد!!
وايي ي ي !!!!! باورم نميشد.
بين باسن سفتش و در کوپه گيرافتادم، اما از خدام بود. شروع کردم خودمو بهش نزديک ترکردن، بهش چسبيدم، چه عطر عجيبي داشت. خواستن در همه حرکات و سکناتش موج ميزد.دستامو از زير بغلش بردم رو سينه هاش، باور نکردني بود.کاملا مطمئن بودم که سوتين نداره، باسنشو با تمام قوا به شلوارم ميماليد...... عالي بود، عالي..............
يک لحظه بخودم آمدم و متوجه موقعيت توي قطار شدم، هرلحظه ممکن بود يک مسافر يا يکي از مامورين قطار سر برسه،مچ دستشو گرفتم و کشيدم، اول ترسيد و مقامت کرد، بهش گفتم که من تنها هستم، بازم مکث کرد، شايد فارسي بلدنبود، يه دفعه ياد خاطرات جنگ افتادم، گفتم "اَنُ واحد"،آروم شد و راه افتاد، دستشو سفت گرفته بودم، شايدميترسيدم فرار کنه.
سريع در کوپمو باز کردم و تقريبا هلش دادم تو کوپه، هرچند، اون از من هم هول تر بود. رفتم تو و سريع درو پشت سرم قفل کردم. پرده ها رو با دقت چفت کردم. اون وايستاده بود روبروم و منو برانداز ميکرد. قبل از اينکه چراغ کوپه رو خاموش کنم يک برانداز کاملش کردم.قد نسبتاً بلندي داشت، سينه هاش زياد بزرگ نبود، کمرمتناسب و پوستي سفيد و شاداب، شايد 25 تا 30 سال داشت.چشماش از شب پشت پنجره سياه تر بود و موهاش از چشماش تيره تر، اما چشاش برق ميزد، حتي بعد خاموش کردن چراغ، باهمون نور مختصر لامپ توي راهرو، باز هم برق عجيبي داشت.با طمئنينه رفتم به سمتش، اونم به سمت من مايل شد اماحرکت نکرد.
دستامو گذاشتم رو کمرش، چادرش از جنسي شبيه ساتن بود، نازک و نرم و ليز. گرمي پوستش رو چنان حس ميکردم که انگار بين دست من و پوست اون، حتي همين چادرهم حايل نيست.شروع کردم دستمامو رو کمرش ماليدن، ناز و نوازش، چه حالي کرد.
با غمزه تمام چشاشو بست و خودشو تو بغل من انداخت.من صورتمو چسبوندم به صورتش، پوست به پوست، لُپّامو روپوست لُپْا و صورتش مي ماليدم. پوستش چنان صاف و کشاومده بود که انگار برا بدنش تنگه. اونم شروع به همکاري کرد و خودشو به من ميماليد.کم کم شروع کردم به بوسيدن، اولين جائي که بوسيدم شقيقه راستش بود. يک بوس خيلي ريز و کو چولو، در واقع لبم روروي پوست صورتش مي ماليدم. آروم آروم رفتم رو پيشونيش،تصميم داشتم هيچ کجاي اين پوست مرمري رو بي استفاده نگذارم. تمام پيشونيشو بوسيدم. کاملا خودشو در اختيار من گذاشته بود. معلوم بود راضيه.
بعد از پيشوني، ابرو هاشوو بعدشم پلک هر دو تا چشماشو بوسيدم. بعد هم رفتم سراغ گونه هاش، گونه هاي برجستشو، بعد سه چهار تا بوس، يک گازريز هم گرفتم.
يه ناله خفيف کرد، چيزي بين "آي" و يا"وِي" اما مخالفت نکرد. بعد هم رفتم رو لپاش.هر بار که در عبور از يک سمت صورتش به سمت ديگه از رودماغش رد مي شدم، حتما رو تيغه دماغش مکثي ميکردم و دوسه بوس يا يک مکيدن آروم، ميشد کليد عبورم به سمت ديگه.کم کم به لباش نزديک ميشدم. صورتش پرز نازک و کوتاهي داشت که منو بدتر داغ مي کرد. وقتي به لباش نزديک شدم،مقدار بيشتري از اونا رو، پشت لباش حس کردم. شايد مسخره باشه، اما من عاشق اين پرزام، مخصوصا وقتي نرم و کوتاه باشه مثل اين عرب واقعا وحشي و شهوتي. پرزائي که آدموياد هلو ميندازه.
جوووووووووووووووووووون دستامو آروم آروم از بغلاش بالا آورده بودم. حالا سرش تودستام بود. وقتي لب پائينم به لب بالاش نزديک شد، با حرصو ولع ميخواست لبم رو ببوسه يا بمکه، اما محکم گرفتمش ومانعش شدم. شروع کردم لب پائينيمو رو پشت لبش مالوندن،نرم و با حوصله. تمام پشت لبشو- يعني در واقع محل خالي سبيلاشو – لب مالي کرم. عالي بود. گرماي نفسش رو لبام احساس خشکيده گي ميگذاشت، اما من فوري با زبونم خيسش مکردم و ادامه مي دادم. کم کم همه لبشو دو يه سه دورزدم، حالا داشتم به گوشه لباش نزديک ميشدم.دستامو به لبها و دهنش نزديک کردم. شروع کردم با انگشت اشاره لب بالا و با انگشت شصت لب پائينشو مالوندن.انگشتامو لاي لباش فرو کردمو وقتي لبام به گوشه لباشنزديک مي شد، با انگشتام دهنشو باز کردم و لباشو از همدور کردم، طوري که محل اتصال دو تا لبش شد يک تيغه ازپائين به بالا. اول اون تيغه رو بوسيدم. بعد سرم روکشيدم عقب، اما اون که دستش تو موهام بود و پشت سرم،سريع منو بر گردوند سر جام. لبامو جمع کردم گذاشتم روهمون تيغه. کم کم فشارو زياد کردم. بعد آروم لبامو از همباز کردم تا گوشه لبش سر بخوره تو دهنم.
حالا شروع کردم مکيدن گوشه لباش. واقعا طعم عسل داشت. از اون گوشه لب واز مسير لب بالا به اين گوشه لبش اومدم. تمام مسير رو باملاحظه تمام بوسيدم و هم مکيدم اما آروم مثل هْف کشيدن نوک بستني قيفي ماشيني. و بعد لب پائينشو کاملا با وسواسو به همون طريق..........وقتي دوباره رفتم سمت لب بالا، هر دو مون اونقدر آتيشيبوديم که به کم تر از مکيدن قانع نباشيم. وقتي من شروعکردم به مکيدن لب بالاي اون، اون هم شروع کرد با خشونتتمام لب پائين من رو تو دهنش کشيدن، انگار ميخواستانتقام بگيره، اما من که راضي بودم. چه آتيشي بود اينعرب زيبا رو. گاهي زبونامون خودشونو قاطي ميکردن. حالايا برا خيس کردن لبها يا ماليدن و فشار آوردن به زبوناون يکي، در هر حال معرکه اي بود که نگو.اون دستشو برده بود رو باسناي من و هي منو به خودشميماليد. منم دستام رو کتفاش بود که بهتر بتونم بالاتنش رو به خودم فشار بدم. سينه هاي سفتش داشت زير اينفشار پرِس مي شد. کم کم با وجود لباساي من و اون نوک سفتشده سينه هاشو احساس مي کردم که هر لحظه برجسته تر ميشد و متناسب با اون صاحابشم هي حالي به حالي تر. چادرعربيشم با ماليدن بي محابا دستاي من از سرش افتاده بودرو شونه هاش.براي اينکه بتونم لبم رو از تو لباش در بيارم بايد کميآرومش مي کردم. براي اينکار دستمو از رو کتفاش ور داشتم.سينه هاش آزاد تر شد و مثل کفتري که زير پارچه قايمشکرده باشن تکون تکون مي خوردن.با بوسيدن صورت و لبه هايفکش خودمو به گوشش نزديک کردم. يکي از دستام رو هم قبلاز لبام به گوشش رسوندم و با انگشتام لاله گوشش روماليدم. وقتي لبام به زير گوشش نزديک ميشد، شروع کردم بادستم گوششو کشيدن، مثل وقتي که خانم معلما گوش منوميکشيدند، اما قصد من انتقام نبود. من باز مي خواستم بازير گوشش همون کاري رو بکنم که با گوشه لبش کردم، يعنيهمون قضيه تيغه و لب مالي و بوسيدن و مکيدن. صد البتهاينکارو کردم. بعد از اين که تيغه زير گوشش رومکيدم،يواش يواش لاله گوشش رو به داخل دهنم هدايت کردم. وقتيلاله گوشش کاملا اومد تو دهنم، يه لرز جالبي به اندام زنعرب افتاد، چقدر شيرين بود اين لرزه.شروع کردم همزمان که لاله رو مي مکيدم، گاهي هم با زبونماز تو دهن، روش ميماليدم يا اصلا بهش ضربه ميزدم، اونمکاملا خوشش ميومد.حالا ديگه يواش يواش چيزاي جديدتري ميخواستم.دستام سّر خورد سمت زير بغلاش و از رو چادر شروع کرم باکف دست بغل سينه هاش رو ماليدنو فقط ماليدن و نوازش، نهفشار. از بالا هم ديگه دست از سر گوشش برداشتم. اومدمزير گلوش. رو گردنش. عجب گردن همائي بود اين پريچهرهنيمه شبي.اول تمام پوست گلو و گردنش رو بوسيدم. تمام و کمال. گاهيکه سرش مانع کارم ميشد، دستمو ميبردم پشت سرش ، تو موهاشو موهاشو مي کشيدم سمت پائين، و اين باعث ميشد سرشو بالابگيره که مزاحم من نشه. بعد با حوصله همه اونها رو آرومآروم هف کشيدم. و آخر اينا شروع کردم تمام اون پوست مثلبرف رو ليس زدم که همه زير گلوش خيس خيس شد. آخر سر همشروع کردم با داغي نَفَسُم، تمام خيسيها رو خشک کردم.اين کارم جدّاً ديوونش کرد.لبام ديگه زير گلوش نبود. بالاي سينه هاش بود. رو تختيسينش. رو يک تيکه مرمر سفت و صاف و سفيد.با دستام چادرش رو از سرشونه هاش کنار زدم. هيچ اثري ازلباس يا حتي سوتين نبود. باورم نمي شد. وقتي با دستام ازکنارسينه هاش شروع به پائين کشيدن چادر کردم، خودش بهکمکم اومد. دس کرد يک گره رو باز کرد.دستاشو از توآستيناي چادر عربي کشيد تو، و وقتي دستاي لختشو از محلسر چادر بيرون آورد، چادرش مثل پارچه پرده برداري ازمجسمه ها ، سر خورد پائين، فقط کمي رو باسنش گير کرد کهاون هم با يک تکون مثل ماهي که به بدنش داد، حل شد.باورم نميشد. اصلا باور کردني نبود. براي اطمينان ازاونچه ميديدم، خودمو کشيدم عقب.اين مجسمه هوس، زير چادر عربي، هيچ چيز به تن نداشت.لخت لخت – صاف صاف – سفيد سفيد وووووووووووووووووووووخداي من. فقط يک ست شبيه به هم از زنجيرهاي طلا يا نقرهکه دور گردن، دور کمر و بالاي مچهاي پا داشت. و چند تائيخالکوبي سبز و ظريفواقعا مونده بودم که از کجاش شروع کنم.
سينه هائي باسايز بين 75 تا 80 - کمر (نه خيلي) باريک – نافي زيبا –باسن با عرضي در حدود عرض سينه – ووووووووو کُس – چه کُسي – با دقت تمام پيرايش شده بود. موهاي کوتاهي به شکل عدد 7 فارسي، از حدود دو سانت بالاي چوچوله( کليت) تااون جائيکه بايد لبه شورتش اونا رو قايم ميکرد، اما فعلاشورتي در کار نبود. لباي کُسش چنان به هم چسبيده بود کهيه لحظه فکر کردم باکره است. بالاي درز وسط کُس خوشگلشهم کليت نسبتا تحريک شدش برام عرض اندام مي کرد.سريع پيراهنمو کندم. کشيدمش تو بغلم. يه دستم پشتش و يکدست لاي پاهاش، رو در بهشت. خيلي سريع فهميدم که در بازباز است. اول شروع کردم به بوسيدن لباش. اونم به سرعتدست گذاشت از رو شلوار کيرمو ماليدن. وقتي ديد که نه،مالش لازم نداره، سريع شروع کردن باز کردن زيپ و دکمه وکمر بند و با يک حرکت شورت و شلوارم رو با هم انداخت کفکوپه و کيرمو گرفت گذاشت روي کٌسش، لاي پاهاش.من حالا دو تا انار لختشو تو دستام گرفته بودم، از بغل.سرم هم بالاي شکاف دو تا سينه هاش بود. شروع کردم فاصلهبين سينه هاش رو از بالا تا پائين بوسيدن. وقتي به وستاشرسيدم، از طرفين سينه هاشو به صورتم فشار دادم. چه صاف وچه سفت بودن. دستامو انداختم پشت کتفش تا بتونم سينههاشو روبروي صورتم ثابت نگه دارم. از وسط دو تا سينه اششروع کردم به بوسيدن. درز محل اتصال سينه به بدنش روکامل بوسيدم، از وسط دو تا سينه بعد زيرش و بعدم تانزديک زير بغلاش. اين کار رو با هر دو انارش کردم. بعدهمون مسير رو هف کشيدم و ليس زدم. بعد نوک زبونم رو سيخکردم گذاشتم تو همون مسير و در حاليکه تکون تکونشميدادم، تمام مسير هر دوسينه رو رفتم. اونم هي خودش روبه من ميماليد و حشري تر ميشد. حالا شروع کردم همزمانمکيدن و گاز گرفتن سينه هاش و ماليدنشون با دستام.انگشتام رو تا جائيکه آزاري بهش نرسونم تو سينه هاش فروميکردم. گاهي هم نوک سينه هاش رو با انگشتام ميگرفتم وهي مچرخوندمشون يا ميکشيدمشون بالا که راحت تر زير سينههاشو بخورم. چه طعمي داشت.حالا با انگشت اشاره و شصت هر دستم، گردي صورتي رنگسينه هاش رو گرفته بودم. هي فشار دادم و هي چرخوندم،جوري که حالا نوک سينه هاش عين سر مداد شمعي زده بودبيرون. نوکِ نوکِ هر دو تارو بوسيدم. رو دومي که بودم،بعد از بوس، شروع کردم با لبم نوکش رو فشردن. فشار بهسمت بدنش، جوري که کم کم نوکش کاملا توي سينش فرو رفت.کمي مکث کرد. آروم آروم لبامو شل کردم. نوکش اونقدر سفتبود که در اولين فرصت! خودشو هل داد تودهنم................ چقدر سفت و سيخ شده بود، منم شروع,کردم حسابي مکيدن نوک و حلقه دورش، شايد بد تر از نوزادگرسنه اي که سينه اي بي شير رو مي مکه. يه لحظه حس کردمداره اذيت ميشه، زود شلش کردم. کمي کيرم رو روي کسشماليدم و شروع, کردم به عقب هلش دادم، پاش که به لبه مبلتخت شده قطار رسيد، نشست و خودشو رو تخت ول کرد. من همشروع کردم از زير سينه هاش بوسيدم و پائين اومدم. بهنافش که رسيدم، يه لحظه کوتاه زبونمو اون تو فرو کردم.قلقلکي بود، زود ولش کردم رفتم پائين.کم کم به موهاي زِبر کُسش رسيدم. مي بوسيدم و جلوميرفتم.
پاهاشو از هم باز کردم و آوردم بالا، انداختم روشونه هام.کُسِ قشنگي داشت. ديدني بود نه تعريف کردني. کمي وراندازش کردم. بعد شروع کردم با دستام به ماليدنش.چند تا از قطره هاي شهد کُسش از لاي لباَ بيرون زده بود،معلوم بود خيسِ خيسِ. اولين ورود نوک انگشتم به لاي لباش، اين مطلب رو تاييد کرد. بعد از کمي انگشت مالي ونوازش، دو طرف اون (لپاي کشُش) رو به حالت نيشگون لايانگشتام گرفتم و شروع کردم غنچه اش رو واکردن..........چه صورتي خوش رنگي. خيسي اون تو 100 برابر شهوت انگيزترشکرده بود. عطر دل انگيز کُسش که به دماغم خورد، عطرعربيه عجيب و تيزي هم که به خودش زده بود تاثيرش روبيشتر ميکرد،ديگه از حال رفتم.لبامو جمع کرد گذاشتم وسطِ وسطِ کُسش،اووووووووووووووووم چه بوئي بود- چه عطري داشتوااااااااايتمام توي کُسش رو بوسيدم. ميليمتر به ميليمتر. پائين تابالا – بالا تا پائينبعد زبونمو در آوردم، تيز و سفت، گذاشتمش ته ته کُسش –نزديک کونش. حدود 1 سانت فرو کردم توکُسش. چند ثانيهايستادم. وقتي اون با تکوناش حاليم کرد که صبر نداره، باحرکت سرم به سمت بالا، نوک زبونمو توي تمام کُسش ماليدم.اين کار رو چند بار در هر دو جهت تکرار کردم. هر دفعه که نوک زبونم به کليتش که حالا مثل بچه پرچونه ها از لاي لباش سرک ميکشيد، ميزدم، با تمام وجود مي لرزيد.جووووووووووووووووووووووووووون بعد باز همين کار رو چند بار ديگه تکرار کردم با اينتفاوت که حالا زبونمو مثل زبون مار اون تو، تکون تکونميدادم. و اونم مثل مار بخودش ميپيچيد.وقتي بُسُم شد، به کليتش که رسيدم، شروع کردم اول با نوکزبونم دور کليتش به دايره کشيدن. اولش شعاع دايره زياد بود اما کم کم حلقه محاصره رو تنگ تر و تنگ تر مي کردم.وقتي اندازه دايره شد اندازه قطر کليت، با هر تماس بغليا نوک زبونم به اون، صاحابش – با تمام وجود رعشه پيدامي کرد. بدنشو سفت ميکرد . کش ميومد. باسنشو بالا ميداد.ناله ميکرد. و من غرق لذت مي شدم.ديگه حالا نوک زبونم کاملا رو نوک کليتش بود. حسابيماليدمش، بعد يواش يواش شروع کردم فرو بردنش تو دهنم. هيبيشتر و بيشتر. ديگه تمام کليت و بالاهاي کُسش تو دهنمبود. اونم ديگه تقريبا کنترلي رو خودش نداشت. دستاش توموهم بود و هي ميکشيدشون. سرم رو هم لاي روناش تقريباداشت له ميکرد.
وقتي با زبونم از تو دهن – در حين مکيدن – شروع, به ضربهزدن به کليتش کردم، خودش کله اش رو محکم به پشتي صندليفشار ميداد تا صداي جيغاش اون تو خفه بشه. با آخرينمکيدن ها و ضربه زدناي زبونم به کليتش، اونم ديگه به اوجلذتش رسيده بود. ديگه نميتونستم نفس بکشم. وقتي از مو کشيدناش متوجه تموم شدنش شدم، آروم آرومکليتش رو ول کردم. به سختي نفس مي کشيد. نفس نفس مي زد وبه عربي يه چيزائي مي گفت که من فقط "حبيبي" رو از اونکلمات ميفهميدم. پاهشو با دستام گرفتم. تقريبا همه عضلههاش گرفته بود. مجبور شدم با دستام پاهاشو از هم بازکنم. خودش توانش رو نداشت. توي مغز روناش لرز زيبائي روحس ميکردم که گاهي تکونشون ميداد.حالا کاملا آزاد بودم و تازه وقت کردم به اون چيزي کهداشت لاي پاهام از شق درد مي ترکيد فکر کنم. آروم درحاليکه که کيرم رو تو دستم گرفته بودم، بلند شدم. وقتيمتوجه کيرم شد، دهنش رو باز کرد و با اشاره به من فهموندکه بزارم تو دهنش، اما من اصلا حوصه اين کار رو نداشتم.کيرم فقط کُس ميخواست، فقط کُس اومدم سمت بالا. کيرم رو گذاشتم لاي کُسش. و با دستم توي کُسش از پائين به بالا کشيدمش. اون اول فقط ميلرزيد، اماکم کم هوسي شد. منم که وضع رو مناسب ديدم، سر کيرم روهل دادم تو کُس داغش. اونم با ولع به سمت من اومد. اما من مکث کردم. سعي ميکرد هر طور شده کُسش رو بکشه روکيرم، اما من منتظر بودم و جلوشو مي گرفتم.وقتي ديدم با حرص تمام داره دندوناشو به هم فشار ميده وناله ميکنه،شروع کردم اول، لباشومکيدم .
کامل کامل که بالبام دهنش رو بستم،بعد، بي هوا – يک هو و با تمام شدت وسرعت، کيرم رو به تهِ تهِ تهِ کُسش کوبيدم. چه ضربه اي.با تمام زورش سعي کرد جيغ بزنه، اما دهنش کاملا با دهنمبسته شده بود.همون تهِ تهِ کُسش صبر کردم. آروم تر که شد، دهنشو ولکردم که نفس نفس زدنشو ادامه بده. بعد شروع کردم کيرموبيرون کشيدن. قبل از اينکه کامل در بياد، فشار هر 10 تاناخناش رو توي تمام باسنم حس کردم به سرعت برِش گردوندماون تو. لبخند رضايت قشنگي گوشه لباش نقش بست. نقشه اشگرفته بود. حالا ديگه هر دو با هم کنترل پمپ کردن رو بهدست داشتيم. هر بار که حس مي کرد ميخوام درِش بيارم بافشار ناخناش کيرم رو بر مي گردوند تو کُسش. اين کار رواونقدر ادامه داديم که اون بازم اُرگاسم شد. اونقدرشهوتي شده بود که فکر کنم با هر هشت – نه بار کردن من ،حس ميکردم که باز داره عضله هاش مي گيره.بعد جابجا شديم و من نشستم لب تخت و اون پشت به من نشسترو کيرم. از پشت سر بغلش کردم و سينه هاشو ماليدم. زوداز اين حالت سير شد. بلند شد رفت زانو زد رو زمين وبالاتنه اش رو گذاشت رو تخت روبرو و با دستاش کپلاشو ازهم باز کرد. منم سريع بلند شدم و رفتم پشت سرش و از پشتکيرمو هل دادم تو درياي کُسش. هر بار که من جلو ميرفتماونم با حرص خودشو به من ميکوبيد که سر کيرم حتما به ته کُسش بخوره. کم کم منم داشتم تموم مي کردم. مونده بودم کجا اينکارو بکونم. به نظر نميرسيد اعتراضي به تموم کردن تو کُسش داشته باشه، اما، لمبر زدناي کپلاش وخيسیِ بي اندازه تو کُسش که کير من رو هم کاملاخيس کرده بود منو به يه فکرائي انداخت.اول براي امتحان شروع کردم انگشتمو تو سوراخ کونش فروکردم، ديدم بر گشت و لبخندي زد. وقتي از موضوع مطمئن شدم، اول دو تا انگشتم رو با هم تو کونش کردم که هم عادت کنه هم جا باز کنه که راحت تر باشم. وقتي شرايط رو کاملامهيا ديدم، کيرم رو از تو کُسش در آوردم و سرشو گذاشتمتو کونش. اولش به آهستگي تا ته فرستادم تو کونش ، آروم آروم و بعد کم کم سرعتشو زياد کردم. اونم بخوبي همکاري ميکرد. بعدش هم با سرعت خوبي به پمپ کردن ادامه داديم. وقتي ديگه به آخرين ثانيه ها نزديک مي شدم، خم شدم روپشتش، دست انداختم زير بدنش. سينه هاشو از جلو گرفتم واونم سر شو بر گردوند تا بتونم ببوسمش. هر چه به انفجار!نزديک تر مي شدم، سينه هاشو سفت تر مي کشيدم و لبا شو ميمکيدم. اونم متقابلا باسنشو سفت به کيرم فشار مي داد ولبامو گاز مي گرفت. آخرين بار که کيرم تا تهِ تهِ نوکونش فرو رفته بود، يه هو شد اونچه بايد ميشد. آبم با شدّت تمام جهيد تو کونشو اون هم خودشو سفت به من فشارداد و با اين کارش حاليم کرد که همش رو همون تو بريزم.در حاليکه هنوز سينه هاش تو دستام بود، کاملا روش افتاده بودم. کم کم شل مي شدم. رونام ميلرزيد. نفسم به سختي درميومد.شايد 10 دقيقه اي در همون حال بوديم. ديدمش که داره بلندميشه، فقط تونستم ببوسمش و بگم "خدا حافظ" اونم منو بوسيد و خدا حافظي کرد. خيلي سريع وراحت چادر رو کشيد روتنش. حتي نيازي به مرتب کردن موهاش هم نداشت. باز منوبوسيد و قفل کوپه رو باز کرد و بيرون رفت.نزديک مشهد با سروصداي مهماندار سالن، که پتوها روميخواست بيدار شدم.
مطمئن نبودم قضايا واقعي بوده يا توخواب.تا لباسامو پوشيدم و آماده شدم، قطار به ايستگاه رسيده بود و وقتي اومدم تو سالن تقريبا همه رفته بودند. طبيعتاتو سالن بعدي هم کسي نبود. با گيجي زدم بيرون. منگ منگبودم. تو سالن ايستگاه، جلو غرفه رزرو هتل، يک هو کسي از پشتزد رو شونم و قبل از اينکه من بر گردم، صداي ناز دار وزنانه اي شنيدم که خيلي واضح و خوش لهجه پرسيد "آقا شما هتل اترک رو بلديد؟" وقتي بر گشتم، ديدم خودشه با چند تازن عرب مسن. تا اومدم از گيجي در بيام و جوابشو بدم،ديدم از تو سالن بيرون رفته و داره سوار تاکسي ميشه،تاکسی که حالا مقصدش رو دقيق ميدونستم کجاست""""
     
#217 | Posted: 3 Sep 2011 15:57
خیانت در خیانت
.چند ماهی بود گذشته بود از آخرین دیدارمون. طبق معمول آدم منطقی ای هستم و زیاد حال نمیکنم غرورمو بذارم زمین و گیر بدم. ولی خب انگار دادن راحتتره تا کردن. دادن منت کشی و خالی بندی نمیخواد. ولی کردن خیلی سخته. البته اگه نخوای خانوم بیاری. روز آخر بعد از دو ماه غیب شدنش بود. که دیگه صبرم تموم شده بود و بهش گفته بودم ببینیم همو و تمومش کنیم این وضعو. اونم استقبال کرده بود. اینجوری عذاب وجدانش کم میشد که انگار من خواسته بودم تمومش کنیم!
وقتی دیدمش اینقدر سوال پیچش کردم و منطق رفتاریش رو زیر سوال بردم که لو داد که یکیو دوست داره که من میشناسم و از این دری وریا... منم خیلی شیک گفتم مرسی که گفتی و بهم احترام گذاشتی. رسما کس شعر گفتم که به نظر همون آدم معقول به نظر بیام و آدم خوبه من باشم. خلاصه تموم شد و اون شب ما جر خوردیم بس که حالمون بد بود و راه رفتیم و پلیس گیر داد و بالاخره رسیدم خونه. داشتم درو باز میکردم که زنگ زد. میخواستم جواب ندم. دیگه مهم نبود چی بخواد سرهم کنه! ولی خب گفتم بذار غرورم حفظ بشه. جواب دادم و فهمید چقدر حالم بده. فکر کنم داشت از شرمندگی میمرد. و قطع کردم و گفتم: برو به زندگیت برس
این جمله تقریبا شده تکیه کلامم. به نظر میاد بعد از گذشت اینهمه سال از زندگیم دیگه عادت کرده باشم به این کنجکاویهای دخترونه ک دلشون میخواد با هر کس و ناکسی بخوابن!!!
چندماهی گذشته بود که دوباره اس ام اس زد. فقط جواب دادم: کاری داری زنگ بزن. دیگه حوصله اس ام اس بازی با تورو ندارم. اونم چند دقیقه بعدش از تو خیابون زنگ زد. بعدا بهم گفت که تو کافی شاپ با همون یارو بوده و اینقدر اون داشته ایور و اونورو دید میزده و تو جمع دوستاشون اینقدر داشته با یه دختر اسپانیایی که اومده بوده ایران و حالا با واسطه اونجا دعوت شده لاس میزده که خسته شده و س ام اس داده. خلاصه جواب دادم و گفتم: علیک
گفت: چرا اینقدر بد جواب میدی؟
گفتم: یا خیلی اعتماد به نفست خیلی بالا رفته یا منو قورباغه فرض کردی که حافظه م پاک شده بعد سه ماه؟!
گفت: نه به خدا. فقط ببین واقعا ناراحتم.
گفتم: تازه یادت افتاده یا الان فکر کردی میتونی تبرئه بشی؟
چیزی که نگفت دوباره گفتم: بی خیال. بهت فکر میکنم ولی میگذره و بزرگ میشم یادم میرهه. حالا بعدی میاد باید براش جا داشته باشم.
یهو گفت: یعنی هنوز با کسی دوست نشدی؟
گفتم: هندونه نیست خانوم. دختریه که دیگه به این سادگیا بهش اعتماد نمیکنم.
سکوت محض بود.
گفتم: اگه کاری نداری بذار منم به زندگیم برسم؟
گفت: ببین چه کار کنم آدم حسابم میکنی؟
گفتم: الان دیگه کاری از دستت برنمیاد. ولی اگر همون روزای آخر بود یه وداع تلخ و شیرین برگزار میکردیم و تموم. اینطوری انسانی هم بود.
گفت: به خدا اگه لازمه دوباره برمیگردم. اصلا اینو ولش میکنم. هر وقتم تو خواستی همون وداع رو برگزار میکنیم.
که و ذهنم همه چی بود الا خاطراتش!!! گفتم: نمیخوام. خیالت راحت. خداحافظ
و قطع کردم.
چند روز بعدش اس ام اس داد از اینا سند تو آل شده ست: تئاتر فلان با کارگردانی فلانی و بازیگران فلان و بیسار... ساعت بهمان و فلانجا و اینا...
حسودیم شد. چون فکر میکردم که فقط وقتی با من بود تونسته بود یه کار بازی کنه و حالا که با اون پف یوز بود یه کار دیگه. بازیگر تئاتر بود. از اون خوشگلاش که هی بازیشون میدن به شرطها و شروطها!!!
زمان من تا اون آخریه هنوز راه و چاه بازیگری رو یاد نگرفته بود و سر به راه بود. ولی حالا دیگه راه به راه کارهای جدید داره.
پاشدم و شال و کلاه کردم و رفتم همون سالن فلان جا و تئاترشو دیدم. خوب بازی میکرد و همین بیشتر حسادتمو تحریک میکرد. تموم که شد با حسرت عجیبی راه افتادم طرف خونه. حالم بد بود. اس ام اس داد: کارم چطور بود.
گفتم: پیشرفت کردی. حالا دیگه یاد گرفتی سرتو بالا بگیری و دیالوگاتو بگی!
گفت: آره یادم دادند.
گفتم: میدونم تئاتر خیلی چیزا یاد آدم میده!
گفت: متلک نگو دیگه.
چون همشون فضای داغون تئاتر رو میدونن متلکهاشم خوب میفهمن!!!
هوا سرد بود و منم خونه نه غذا داشتم و برنامه ای. جمعه بعداز ظهر بود. اس ام اس دادم: پایه وداع تلخ و شیرین هستی هنوز؟
تا ده دقیقه چشمم به گوشیم بود. جوابی نیومد. با خودم گفتم احتمالا یه فحشی چیزی میده. گوشی رو خاموش کردم و گذاشتم جیبم. یه نصفه شب بود و خوابم نبرده بود. هنوز خاطراتش تو مخم بود. حتی اولین سکسمون یا اینکه من اصرار داشتم باهم سکس نداشته باشیم ولی هی اون میگفت مشکلی داره!!!
و خلاصه یه دفعه به ذهنم رسید نکنه ورداره اس ام اسو نشون ملت بده. آبرومون بره!!! گوشیو روشن کردم که درینگ درینگ هی اس ام اس اومد. شاید 50 تا!!!
هی گفته بود تو که پیشنهاد میدی چرا گوشیتو خاموش میکنی؟!!!
و آخرش گفته بود روشن کردی هر وقت بگی من میام.
به ساعت نگاه کردم دیدم نزدیکه دوئه!
اس ام اس دادم: شارژم تموم شده بود. الان میتونی بیا.
که زرتی اس ام اسش اومد که میام فقط موهام یه کم خشک شه. تازه از حموم در اومدم.
اس ام اس دومش هم رسید: انی لندهورم تازه کارش با من تموم شده. خوابش برده.
اس ام اس دادم: مشروبم داری بیار.
که جواب داد: خوبشم دارم مال همینه. خوردن داره. وقتی صبح پاشه ببینه ه من هستم نه مشروبش جر میخوره.
تا برسه اس ام اس بازی میکردیم. حتی پانشدم برم دوش بگیرم یا به خودم برسم. واقعا حس لاشی بودن داشتم. من که مثلا خیلی آراسته و تر و تمیزم. ولی انگار ناخودآگاهم گه بازی هم میتونه در بیاره. همش فکر میکردم اینبار اون مجبوره انگار ییا حالا هرچی. بذار راحت باشم. اصلا برام مهم نیست ممکنه بدش بیاد ازم!!!
وقتی رسید ساعت 3 بود. اومده بود تو و داشت تمام جاهای خونه رو نگاه میکرد. میخواست ببینه چیزی تغییر کرده یا نه؟
بهش گفتم: به چیزی دست نزدم. هنوز چیدمان و دکوراسیونیه که خودت چیدی رو دارم.
گریه ش گرفته بود. گفت: میدونم منو دوست داشتی.
منم نه گذاشتم و نه ورداشتم: نه حالا دوست ندارم ولی خب کسی هم نیومد جات که بزنیم خاطراتتو فاکداپ کنیم! خندیدم.
رفت و دولیوان با یخ آورد و مشروبش رو ریخت. یه ضرب و تلخ اول خودش بالا رفت. کم آروم خوردم. گفت: اگه تو بخوای تا ابد با تو میمونم. اونم میذارم فکر کنه باهاشم. فقط میخواسته به دستم بیاره.
گفتم: دست بهش بزنی روت بالا میارم. تو هرز شدی منکه نشدم!
گفت: دیگه توهین نکن. بذار وقتی برات ساک میزنم عق نزنم!
گقتم: اینم برام مهم نیست. فقط برام مهمه یه بار دیگه وقتی با کسی هستی بکنمت.
لیوانشو دوباره پر کرد و یه ضرب و تلخ بالا رفت: اگه با این دلت خنک میشه. من میذارم عقب و جلومو یکی کنی و خونین و مالین برم از اینجا.
هر چی باشه از جنس خودمون بود و خوب بلد بود کاری که که احساسات انسان دوستانه ی آدمو تحریک کنه. هیچ حس سکسی باهاش نداشتم. امیدوارم بودم امتناع کنه تا یه چیزی تو مایه های تجاوز رو باهاش داشته باشم. اینطوری شاید روحیه حیوانیم بزنه بالا و راست کنم.
لباساشو در اورد و با یه جین پاره پوره و تاپ خیلی باز نشست رو کاناپه. خونم کوچیکه ولی قشنگه. از هر چایی یه چیزی آوردم. از افغانستان بگیر تا سیستان و بوشهر وبیا بالا و برو غرب کردستان و برو ارومیه و برو شمال و مازندران و ...
یکی دو شات دیگه هم باهاش زدم و انو تقریبا مست بود و خسته از اجرای اون شبش. و سکس آخر شبش با اون لندهور. اون لندهور که میگم خودش یکی از همین بازیگرای خوش تیپ روزگاره ها. که دخترا میرن ازش بالا و میان پایین میبینن بهش دادن!!! همه هم فقط دلشون میخواد اولین سکسشون با اینا باشه. رزومه پر میکنند که مثلا بگن به این بچه کونیا ندادن. بلکه به این یارو دادن!!! حالا فرقی هم نداره ها. همه یه کاری میکنن!
اینقدر میدن و میکنن که یه روزی یادشون میره اصلا لذت ببرن!!!
تقریبا دمدمای صبح بود. گفت: اگه تلخه وداعمون واسه اینه که خودت نمیخوای شیرینش کنی. یه کاری کن توروخدا؟
گفتم: تو یه کاری کن.
اونم به زور از جا بلند شد و اومد.
صحنه ی سکس رو حوصله ندارم توضیح بدم. عین بقیه تونه! ولی وقتی ظهر شده بود از خواب پاشدم رفته بود. یادداشت گذاشته بود: میخواستم امتحانت کنم ببینم توام عین بقیه ای یا مثل قدیما هنوز معقول و خاص که دیدم ریدی!

تمام. خوش باشین بچه ها.
     
#218 | Posted: 13 Sep 2011 16:17
شیرین تر از شیرین

سلام
من امیر هستم 19 سالمه اهل شیرازم تازه دانشگاه قبول شدم
من توی یه خانواده ی 5 نفری بزرگ شدم(2 تا خواهر دارم)و یه فامیل خیلی بزرگ
داستانی که می خوام تعریف کنم بر میگرده به تابستون 89
واسه ی یکی از جمعه ها پدرم کل فامیل و دعوت کرد بیان باغمون ما هم شب قبلش رفتیم باغ و مرتب کردیم و وسایل و هم بردیم تا واسه فرداش همه چیز آماده باشه
فرداش مهمونا تک تک اومدن تاظهر که همه ی مهمونا اومدن حدودا 70و80 نفری شدیم
بعد از ظهر که شد بابا گفت :امیر برو واسه مهمونا از باغ انگور بچین(باغمون 2 قسمته 1 قسمتش ساختمونه و استخر و جا واسه نشستن و 1قسمتش هم تاکستان)منم رفتم پیش بچه ها و بهشون گفتم هرکی میخواد باهام بیاد 7.8 نفر شدیم و راه افتادیم منم پشت سر همشون رفتم همینجور که داشتیم میرفتیم من ناخوداگاه چشمم افتاد به کون جلوییم که دو تا لمبش بدجوری خود نمایی میکردن سرم و اوردم بالا دیدم کون شیرینه(فلش بک:شیرین دختره دختر دایی بابام که 1 سال از خودم بزرگ تره و تک فرزنده) خلاصه منم با یه مکافاتی کیرم و جمع و جور کردم و رفتیم انگور چیدیم و برگشتیم ولی تو کل مدت من همش تو فکر کون شیرین بودم.

مهمونا انگورارو خوردن و خیلی خوششون اومد بعد مامانه شیرین رو کرد به بابام گفت:اگه میشه یکم انگور واسم بچین ببرم خونه بابام هم به من گفت و منم اومدم برم که شنیدم مامان شیرین گفت:شیرین برو کمک امیر انگور بچین بعد هم بزار پشت ماشین.منم که تو کونم عروسی بود منتظر موندم تا بیادش بعد را افتادیم طرف تاکستان یه نگاه به کونش انداختم یکم که دور شدیم به بهانه ی اینکه ازش جلو بزنم دستم و کشیدم رو کونش اونم در کمال نا باوری گفت:هوووووی بفارما توش منم با خنده گفتم بابا دستم خورد اونم گفت: اره جون عمت فکر کردی من نفهمیدم همش نگات رو کون من و هی خودت و میمالی بهم من جا خوردم ولی خودم رو نباختم و گفتم :تو هم که بدت نیومد که گفت:لووووس و به راهش ادامه داد منم در کمال پر رویی دستم بردم طرف کونش و مالوندمش دستم و زد کنار و گفت :امیر نکن می بیننمون منم گفتم باشه بیا دستشو گرفتم و بردمش بین بوته های انگور بعد دستمو بردم رو کونش و کلی مالیدم بعد رفتم سراغ سینش و مالیدم بعد احساس کردم دستش رو کیرم داره بالا پایین میشه منم دستم و بردم تو شرتش خیس بود بش گفتم :شاشیدی؟ یه پوزخندی زد و من با انگشتم وسط پاشو مالیدم تا دستم به کسش خورد یه تکون خورد و خودش و کشید عقب نگاش کردم گفت: ببین امیر دیگه بسه شک می کنن منم دیدم ترسیده بهش گفتم باشه ولی باید قول بدی اگه موقعیتی شد بازم . . . اونم گفت باشه یه لب ازش گرفتم و انگورارو چیدیم و برگشتیم تا چند شب باجق خودم و خالی کردم و یواش یواش یادم رفت
تا اینکه آخرای شهریور قرار شد که یکی از فامیلا از خارج بعد از چند سال برگرده بعد قرار شد همه خونه ی مادر بزرگم جمع شن که با هم بریم خلاصهوقتی همه اومدن رفتیم سوار ماشین شیم تو ماشین ما جا نبود مامانم گفت برو تو ماشین عموت رفتم اونجا هم نبود بعد هی بین ماشینا منو پاس کاری کردن و من گفتم من نمیام و رفتم تو خونه لباسم و عوض کردم ونشستم پای نلویزیون بعد از نیم ساعت زنگ در و زدن درو باز کردم دیدم به به شیرینه اومد داخل گفت إإإإ پس بقیه کوشن؟ گفتم خسته نباشید نیم ساعت دیر اومدی بعد نگاهش کردم واونم نگاهم کرد و یه لبخند زد و رفت رو مبل نشست توی دلم آشوب بود و با هوس قاطی شده بود منم رفتم بغل دستش نشستم و اروم بهش نزدیک شدم یه نگاه بهم کرد و گفت چته ؟ گفتم قولت یادته؟ گفت إإإإ پر رو نشو برو کنار منم دستم و بردم طرف سینش منتظر بودم که یه عکس العملی از خودش نشون بده ولی اون اصلا تکون نخورد منم با دو دستم از روی مانتو سینشو میمالیدم با اینکه زیاد بزرگ نبود ولی خیلی نرم و گرم بود حرارتش و می تونستم از رو مانتوش حس کنم بعد از چند لحظه دستم و بردم لای سینش بادودستم سینشون گرفتم از چشاش معلوم بود که خیلی داره حال میکنه سینه هاشو بیرون آوردم نوک قهوه ایش و که دیدم نتونستم خودم و بگیرم رفتم و با زبون افتادم به جونش همه جای سینشو لیس زدم سینش کاملا خیس بود نگاش کردم دیدم چشاشو بسته و داره با خودش ور میره دوباره جورات کردم و دستمو بردم تو شلوارش شکمش و داد بالا که من راحت بتونم دستم و بکنم تو شرتش .شرتش خیس بود و داااغ تا دستم به کسش خورد یه اه بلند اروم کشید دستم و لای کسش میچرخوندم یه کم که اینجوری مالیدمش بهش گفتم مانتو تو درار جز شرتش همیچیش رو در اورد منم لباسامو جز شرتم دراوردم و نشستم رو مبل جلوم واستاده بود و فقط نگام می کرد دستش و گرفتم و کشیدمش طرف خودم نشت رو پام گرفتمش تو بغلم و سرش و گذاشتم رو قلبم دیدم داره میلرزه همونجور که تو بغلم بود بش گفتم: شیرینم اگه دوست نداری و میترسی پاشو لباساتو بپوش نگاهم کرد بهش گفتم باره اولت؟ گفت بعضی وقتا با دختر داییم با هم ور میریم ولی با پسر اره بعد یکم نگام کرد رفتم طرف لبش و لبش رو بوس کردم بعد شرو کردم به خوردن لبش ولی اون همیتطور لبش و بسته نگه داشته بود منم زبونم و بردم بین دوتا لبش و اونا رو از هم جدا کردم با زبون لب پایینشو لیس میزدم و با دستم کمرشو فشار میدادم تا سینش بهم بجسببعد رفتم طرف سینش و دوباره مثل گشنه ها رفتم طرف سینش اونم دستش برد تو شرتم و شروع کرد مالیدن زیره سینشو کامل لیس زدم و رفتم رو شکمش بعد خوابوندمش رو مبل و یه راست رفتم طرف شرتش اول از رو شرت کسه غنچه ایشو بوس کردم و لیس زدم ولی تلخ و شور بود شرتشو کشیدم پایین و با کله رفتم تو کسش و شروع کردم به خوردن یکم که جیغش رفت بالا کس لیسی رو تمام کردمو برشگردوندمشو رفتم سراغ کونش بعد از بوس کردن کونش با دو انگشت کردم توش یکم که جا باز کرد کیرمو به زور و کمک خودش کردم تو و یواش یواش جلو عقب کردم با یه فشار تا ته کردم توش و یه جیغ بلند کشید بهش گفتم تمومش کنم شیرینم ؟اونم گفت نه دارم حال می کنم بزن منم نا مردی نکردم و باذ تمام قدرت شروع کردم به تلمبه زدن جیغ و دادش تبدیل شد به اه و ناله آبم و کامل تو کونش خالی کردم کشیدم بیرون و بی حال نشستم رو مبل اومد جلو پام و خیره شد به کله ی کیرم که روش آب منی ازم پرسید:امیر چه مزه ای می ده؟ گفتم :من که نخوردم امتحانش کون یه لیس بلند از کیرم کشید بعد گفت خیلی بد بوووود گفتم یعنی نمی خوای بخوری گفت نهههه الان بد مزست بد یه نگاه به کیرم کرد و واسم جغ زدو دوباره ابم اومد بعد تو بغل گرفتمشو بوسش کردم و اونم لبم و بوس کرد و لباسش و پوشیدو رفت خونه>
     
#219 | Posted: 13 Sep 2011 23:32

من با زن داداشم در خونه جدید


سلام امروز می خوام داستان سکس من و زنداداشم مریم را براتون تعریف کنم.این داستان مربوط میشه به 5 ماه پیش. درباره خودم بگم که من 27 سالمه و مجردم و درباره داداشم بگم که اون 35 ساله و زن داداشم 33ساله با اندام بلند و کونی قلمبه و یه پسر بنام امیر داره که 8 ساله ستو کلاس دوم ابتدایی. داستان از اونجا شروع شد که داداشم به تازگی یه آپارتمان 15 سال ساخت برای زندگی خرید.و کارای ابتدایی از جمله زدن رنگ و برقکاری و .... را باید انجام میداد خونه را پس از تحویل یه دست رنگ زد و من از اونجایی که تو کارای فنی وارد بود کارای برقکاری و... را به من داد که براش به طور مجانی انجام دهم . بعد از این که کارای برقکاریشو تمام و کمال انجام دادم فردا جمعه اثباب اساثیه شو اورد و شروع کردند به چیدن و من هم به اتفاق خانواده ام در کارا چیدن بهشون کمک می کردم اینو بگم که به جای نصب پرده از یه تیکه پارچه استفاده کرده بودن که دید نداشته باشه . اون شب بعد از شام داداشم از جایی که اون باید فردا به سرکار میرفت از من خواست که فردا به منزلشون برم تا یه سری کارای مردونه از جمله نصب پرده و نصب وسایلی در حمام و توالت و آشپزخونه را براش انجام بده . منم خوب قبول کردم فردا به خونه داداشم رفتم چه موقعیتی بود داداشم که سرکار و پسرشم مدرسه و من اصلا حس خاصی نسبت به زن داداشم نداشتم ولی بعضی مواقعه با شلوار بود کونشو دید میزدم در حال انجام کارا بودم و اونم داشت وسایل آشپزخانه رو جابجا میکرد و وقتی دولا میشود منم یواشکی دید میزدم بعد از نصب پرده ها شاشم گرفته بود رفتم توالت (یه توضیحی از توالت بدم که درب حمام وتوالتشون قدیمی و از قفلهای قدیمی میخوره که از بیرون داخل و برعکس معلومه) خلاصه من به هوای اینکه شاشم دارم رفتم به توالت و به فکرم زد که از پشت در تو حال و آشپزخانه رو ببینم که زن داداشم چیکار میکنه و دولا میشه بتون با خیال راحت دید بزنم که یحو دیدم زن داداشم یه نگاهی به در توالت کرد و پاورچین به سمت درب اومد من سریع رفت و رووی سنگ توالت نشستم و متوجه شدم که صدای شکستن عضلات پای زن داداشم اومد از پشت درب زیر چشمی یه نگاهی به سوراخ انداختم دیدم که بله تاریکه احساسم بهم میگفت داره از سوراخ تو رو دید میزنه من که از این قضیه کیرم راست شده بود شروع کردم به ور رفتن به کیرم بعد از یک دقیقه ور رفتن به فکرم زد پاشم روی توالت فرنگی بشینم و شروع کنم به جلق زدن تا این که با کیر راستم پاشود زن داداشمم پاشو رفت عقب روی توالت فرنگی نشسته و شلوارم تا مچ پا دادم پایینو شروع کردم به ور رفتم به کیرم هی زیر چشمی تو سوراخه نگاه میکردم ولی هنوز نور بیرون میامد یکی دو دقیقه صبر کردم دیدم نه خبری نیست فکر کنم خیال کرده میخوام بیام بیرون پیش خودم گفتم حیف و میخواستم پاشم بیا بیرون که وایسادم تا کیرم بخوابه تا این که دیدم بله صدای نشستنش دوباره اومد و زیرچشمی دیدم بله تاریک و داره دید میزنه منم شروع کردم به ور رفتن با کیرم بعد از سه چهار دقیقه یکدفعی زن داداشم درب را باز کردو امد تو من که خیلی دست پاچه شده بودم در صورتی که شلوارم پایین بود رفتم شلوارمو بیارم بالا که زن داداشم اومد جلو و کیرمو گرفتم و با لحن شهوت گونه ای گفت میزاری بخورمش من که رو نمیشد به اون نگاه کنم گفتم نمیدونم او شروع کرد به مالوندن کیرمو و بعد گفت بیا بریم تواتاق منم شلوار و شورتم کشیدم بالا ولی زن داداشم دوباره کیرمو در اورد و منو کشید رفتیم تو اتاق شروع کرد به کشیدن پایین شلوار و شورتم و شروع کرد به خوردن وای چه لذتی بود چقدر حشیری شده بودیم دوتامو بعد از 2 دقیقه خوردن شروع کرد به لخت کردن منو شلواروشورتمو از پام در آوردو بهدش شروع کرد به لخت شدن شلوارشو با لباسشو در اورد وای چه سینه هایی وای چه کونی داشت منو خوابوند روی تختو شروع کرد به خوردن کیرم منم شروع کردم به دست زدن سینه هاش از روی کرست همینجوری که سینه هاشو می ماندونم دستشو بر عقبو بند کرستشو باز کرد من همون شروع کردم به مالوندن بعد از چند دقیقه من دستشو گرفتم و کشاندمش بالا تا ازش لب بگیرم ولی اون زیاد پاییه نبود گفت من بعدم میاد منم در صورتی که روم بود زدمش کنارو خودم رفتم روش شروع کردم به خوردن گردونشو و گوشاش و با دستام سینه هاشو می ماندونم و بعد رفتم به سراغ سینه هاش و بعد هم شروع کردم به در آوردن شورتشو خوردن کوسش بعد از چند دقیقه که با هم حال کردیم من که می ترسیم ار کوس بکنمش تصمیم گرفتم که از کون بکنمش ولی اون اجازه اینکارو به من نداد گفت کردن نه هی از من اصرار و از اون انکار تا اینه گفت ولش کن دیگه دوباره شروع کرد به خوردن کیرم و بعداز چند دقیقه آبم اومد بعدش دراز کشیدم روی تختو اونم یه چند دقیقه ای خوابید کنارم من شروع کردم به بغل کردنشو بعد از چند دقیقه خودش بلند شودو گفت پاشو بپوش بریم کارامونو انجام بدیم اون لباسشو و پوشیدو منم همینطور رفتیم سراغ کارمون تا پسر داداشم از مدرسه بیاد در حال انجام کارا هی من به اون به شوخی ور میرفتم و هم اون به من ولی می گفت مواظب باش جلوی کسی اینکارا رو نکنی . الانشم همه چیز بین خودمون مونده ولی تا حالا موقعیتی دیگه ای پیش نیامده که برم خونه شون با هم تنها باشیم ولی بعداز موقعا که پیش میاد من دستمو میکنم تو شورتش یا لباس و می مالونمش.
     

#220 | Posted: 19 Sep 2011 01:18
داستان قرص شهوت

چند روز قبل یكی از رفیقام یه قرص دایره ای نازكی بهم داد گفت این برای سكس هست.من دیده بودم كسایی كه میخوان بكنن ازون قرصا میخورن ولی برای اینه كه كیرشون بلند بشه بتونن بكنن و شاید بار دومم بتونن بكنن.ولی كسی كه اینو بمن داد تاكید كرد كه نصفشو تو بخور و نصفشو كسی كه میكنه بخوره. سه ساعت قبل از سكستون. هم كیرتونو بلند میكنه هم شهوتتون رو هزار درجه زیاد میكنه و كمرتونم خیلی سفت میشه و یكی ازون سكسهای موندنی میشه براتون.
منم كه دیدم این قرصو داده بهم یه حال خوشگلی بهش دادم گفتم اینطوری نمیذارم همه كسی بكنه منو.ولی این بخاطر قرصیه كه دادی بهم.فرداش كه دیروز بود رفتم سراغ یكی از اونای كه قبلا با من اشنا شده بود و خیلی منو كرده. كاملا با سكسش اشنا بودم. بهش گفتم این قرص رو بخوریمش و بعد شروع كنیم. سه ساعت تموم شد و چون لباسامونو دراورده بودیم دوتاییمون میل داشتیم سكس كنیم ولی اینكه یه حرارتی از شهوت بهمون داده باشه یا اون قرص اثری گذاشته باشه اصلا نبود. تلفنی بهش گفتم این چیه؟ اشتباه نكردی؟
گفت نه .این معجزه میكنه.ولی در باره من و اون رفیقم هیچ اثری نداشت. تازه امشب متوجه شدم چه قرصیه. دارویه عفونت مجاریه ادرار هست كه وقتی كسی میخوره ادرارش هم خیلی سرخ رنگ میشه.
خیال گرده بود ما تازه كاریم و تحت تاثیر قرار میگیریم. به رفیقم گفتم من بدم نمیاد یه حال كوچكی كنیم ولی مزه سكس حسابی نمیده بهم. اگه میخوای بكنی تو بكن. .اونم برام ساك زد و كیرشو گذاشت زید بیضه هام و كمی اینطوری سرگرم شدیم و معمولی ارضا شدیم . تموم شد. این قرصها رو نمیدونم از كجا میتونیم بدست بیاریم كه بتونن شهوت رو هم زیاد كنن. بجز راست شدن كیر و كمر رو هم سفت كنند. شما چیزی میشناسین؟

گذشته ها را فراموش میکنم .
     
صفحه  صفحه 22 از 82:  « پیشین  1  ...  21  22  23  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.