| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 24 از 84:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  83  84  پسین »  
#231 | Posted: 29 Jul 2012 07:45
سکس با پریا بعد از ۱۱ سال
سلام داستانم طولانی هست ببخشید
از بچگی تو کفش بودم از من 5 سالبزرگتره
داستان من از همون بچگی شروع میشه یادمه 10 سالم بود که یه روز رفتیم خونه ی خالم اون موقع بچه بودمو چیزی از سکسو شهوت نمی دونستم , اما پریا 15 سالش بودو تازهسن شهوتش شروع شده بود
پریا همیشه با من بازی میکرد ,برام شعر می خوند و داستان میگفت .اون روز منو برد تو اتاقش ,اتاقش 1 طبقه بالاتربود
هیچ کسم کاریمون نداشت همین که رفتیم توی اتاقش درو بستو قفل کرد گفتم چرا درو قفل کردی گفت می خوام یه بازی جدید بکنیم برا همین نمیخوام کسی مزاحممون بشه اخه بازیش خیلی قشنگه
خلاصه من بیخیال شدم .رفت روی تختش که سمت راست اتاقش بود نشست و به من گفت بیا پیشم
منم رفتم یه چیزیو تو چشاش میدیدم اما نمیدونستم چیه (بزرگتر که شدم فهمیدم شهوته) بم گفت میخوای شیربخوری؟گفتم نه دوست ندارم گفت چرا شیر که خیلی خوشمزست مگه نی نی که بودی شیر نمی خوردی ؟شاید شیر مامانت بد مزه بوده دوست نداشتی حالا بیا شیر منو بخور خوشت میاد منم که بچه زرنگی بودم گفتم تو که شیر نداری فقط مامانا شیر دارن
گفت اره اما این بازیه
منم قبول کردم دستمو گرفت گذاشت روی مه مه های کوچیکش اندازه لیمو بود گفت بمال منم مالیدم اما خیلی محکم که دردش گرفتو گفت اروم تر بد تی شرتشو در اورد یه کرست سفیدبا خالای قرمز تنش بود اونو هم در اورد تا مه مه هاشو دیدم یه حالی شدماون موقع کیرم که دول بود راست شد.دوتا سینه کوچیکو گرد که خودش سفید بود خیلی سفید و سرشم صورتی که روش خودنمایی میکرد بخاطر شهوتش سرش سینه هاش زده بود بیرون
سرمو گرفت و گفت سر مه مه هامو اروم مک بزن یوقت گاز نگیریا افرین پسر خوب .منم سر سینشو گذاشتم توی دهنمو مثل ابنبات مک زدم دستشو برده بود تو دامنش داشت یه کاری میکرد که من کنجکاو شدم گفتم چیکار میکنی گفت میخوای ببینی؟گفتم اره دامنشو در اورد شرتش با سوتینش فرق داشت یه شرت قرمز پوشیده بود
تا شرتشم از پاش در اورد یه چیزی دیدم که تا اون موقع ندیده بودم یکممو داشت که اون حالمو بد کرد یکم دشتمو کشید رو کسش که خیلی بدم اومد یه مایع چسبناک موند به دستم یهو گفت اینم میخوری که من گفتم نه دیگه نمیخوام بازی کنم و رفتم
از این موصوع چند سال گذشت که من بزرگ شدمو فهمیدم سکس چیه 16 سالم بود و تو کف کسو کون پریا اخه تو لباس بدنش خیلی زیبا و شهوت انگیز بود. کونش خیلی خوش فرم و بزرگ بود جوری که میخواست شلوارو پاره کنه با اینکه بالا تنش زیاد تو چشم نبود اما بازم سکسی بود با پوست سفیدیم که داشت ادمو دیونه میکرد
روزا میگذشتو منم تو کف پریا بودم همه کاری میکردم که اونو دید بزنمو براش راست کنم تا اینکه 17 سالم شدو اونم ازدواج کرد ضد حال بدی بودچون بخاطر اون کارش تو بچگیم باهام همیشه میگفتم بالاخره امروز کارشو میگیرمو بش میگم
ازدواج که کرد با شوهرش رفتن کانادا زندگی کنند اما چون با هم تفاهم نداشتن ازهم جدا شدنو پریا برگشت
چون هم یه زن تنها بود هم خیلی هات تصمیم گرفتم بش کمک کنم اما بازمروشو نداشتم بش بگم تا اینکه یه روز تابستون زنگم زدو گفت بیا کولرمو راه بنداز . رفتم خونش تا رفتم تو شوک شدم یه تاپ پوشیده بود که نافو شکم خوشگلش معلوم بود خدایا چی میدیدم چقدر سفید بود یه شلوارکم پوشیده بود که کونش افتاده بود توش . منم بد راست کردم.اطمینان داشتم که فهمیده تو نخشم.خلاصه کولرو درست کرم اومدم باش خداحافظی کنم اما خدا خدا میکردم که یه اتفاقی بیافته بکنمش که با یه لحن نازی گفت کجا هنوز کارت دارممنم قند تو دلم اب شد اما گفت این پرده هارم برام نصب کن سقف خونش خیلی بلند بود چیزیم نبود که بتونم دستمو برسونم به میل پرده کهخودش گفت یه کاری کن این میزو بزار زیر پات منم بزار روی کولت که من وصل کنم منم از خدا خواسته گفتم باشه نشست روی کولم وای که چقد کونش توپ بود نرمی کونش کیرموراست کرد اولش برای تعادلش رونشو گرفته بودم واقعا گوشت خوبی به تن داشته دیگه دووم نیاوردم دستمو بردم زیر کونش که گفت چیکار میکنی گفتمدستم خسته شد گفت خب بزارم زمین منم منت گذاشتم گفتم نه کار دارم باید برم کوسش که درست پشت گردنم بود عرق کرده بود خیلی گرم بود اخه منم داشتم از شق درد میمردم کارمون که تموم شد گذاشتمش زمین که کیر راست شده ی منو دید اخهشلوار لی پوشیده بودم گفت این چیه چرا اینجوری شده منم خر گفتم هیچی دستشویی دارم رفتم دستشوی و ازش خداحافظی کردم که برم همین که اومدم بیرون خیلی به خودم فحش دادم
ساعت 7:30 شب بود و هنوز تو فکرش بودم که گوشیم زنگ خورد خودش بود جواب دادم
من:بله
پریا:سلام فرزاد شب میای اینجا هم بخوابی هم شام بخوریم با هم حالم خوب نیست
من:باشه میام شام بگیرم دیگه
پریا:اره دستت درد نکنه
خداقظی کردم سریع خودمو اماده کردمو روبراه با اینکه به خودم میگفتم زور نزن اتفاقی نمی افته
شامو خریدم و رفتم زنگو زدم رفتم تو باورتون نمیشه تا دیدمش میخواستم سکته بزنم یه لباس زیر سکسی ست سفید که سفیدی خودشو دوبرابر میکرد پوشیده بود بالا تنش کامل معلوم نبود فقط دستاشو تخت سینش مه مه هاشو پوشونده بو اما پایینش توری بود شرتشم نخ در بهشتی بود
دیگه به ارزوم رسیدم شامو گذاشتم رو میزو رفتم بغلش کردم لبامو گذاشتم رو لباش این تو کف موندنا باعث شد یه جورایی عاشقش بشم عاشقانه لباشو میخوردم دستمو گذاشتم روی شرتشو کسشو میمالیدم اه و اوهش راه افتاد بلندش کردم بردمش تو اتاقش پرتش کردم روی تختشو خودمم افتادم روشو شروع کردم به خوردن سینه هاش از روی اون لباسش.لباسرو در اوردم و مه مه ی راستو گذاشتم تو دهنم و با دست چپم اون یکی سینشو میمالیدم سر سینه هاش مثل بچگیش بود اما سینه هاش بزرگترو خوش فرم تر شده بود دستشو روی شلوارم میکشیدو میگفت جون چه کیری زود بکن تو کسم منم گفتم حالا زود حشرو تو چشاش میدیدم لباسمو در اوردم بدنمو نوازش میکرد با اون دستای مینیاتوری خوشگلش سینههاشو دوباره خوردم و در همون حال خوردن شروع کردم به لیش زدن بدنش با خواستم با دندونام شرتشو در بیارم اما نتونستم گفت بکن دیگه دارممیمیرم میخوام کیرتو حس کنم ولی بازم گفتم نه با اینکه از شق درد داشتم میمردم شرتشو در اوردم وای چه کسی یه مو هم نداشت اما خیس بود با یه دستمال تمیزش کردمو شروع کردم به لیس زدن که انگشتاشو برد اوی موهامو اه و اوهش راه افتاد داشتم میخوردم که دیدم ناله هاش داره زیاد میشه گفت بکن دیگه داره ابم میاد منمشلوارمو کندم کیرم داشت میترکید تا در اوردم مثل وحشیا افتاد به ساک زدن کیرم یکم که ساک زد خوابوندمشو کیرمو گذاشتم تو کسش وای که چقد تنگ و داغ بود داشتم اتیش میگرفتم شروع کردم به تلمبه زدن که صداشرفت بالا بعد از چند دقیقه ابش اومد بیحال شد کلی قربون صدقم رفت ولی من هنوز ارضا نشده بودم گفتم میخوام از پشت بکنمت گفت باشه برگشتو کسشو باز کرد گفت بکن گفتم منظورم کونت بود اخه چند سال بود تو فکر کونش بودم گفت نه دردداره کلی خواهش کردم تا بالا خره اجازه داد تا سر کیرمو کردم تو کونش پرید بالا که گرفتمش و تا تهکردم تو کونش یه جیغ کشید اما من محل ندادمو ادامه دادم به تقه زدن وای که چقدر تنگ بود التماس میکرد اما التماساش بیشتر منو تحریک میکرد که جرش بدم بعد از 2 ,3 دقیقه ابم اومد که ریختم توی کونش تا ریختم گفت ای جون
ببخشید که طولانی بود

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     
#232 | Posted: 29 Jul 2012 07:48
خواهر زن هلو :سلام دوستان من حمید هستم 26 ساله اهل استان مرکزی میخوام یه داستان واقعی و به دور از تخیل براتون بزارم همتون کف کنین.داستان از جایی شروع شد که ما هوس زن گرفتن کردیم.اقدامات خواستگاری انجام شدو ما شدیم داماد یه خانواده سپاهی رو زای اول خیلی سخت بود رفت و امد و اینجور صحبت ها تا کم کم عادت کردیمو اتاقی بهمون دادنو ما هم جوون تو کف.حسابی مشغول شیطونی های خودمون بودیم .


خلاصه این که ما یه خواهر خانوم داریم به اسم معصومه خانوم اونم چه هلویی ترو تازه . قد بلند سبزه سینه ها مثل انار خلاصه هیچ چی کم نداره از کس بودن.کم کم معصومه به بودن من در کنارشون عادت کرد از همون روز اولم منو با چشاش میخورد کم کم چادرشو برداشتو روسریش رفت عقبو با ما سر شو خیو باز کردو البته به دور از چشم باباش.تا این که ما یه روز تو اتاق بودیم من دیدم یه صدای کوچولو اومد و زیر در همه سایه افتاده به خانومم گفتم تو چیزی متوجه نشدی اونم گفت نه . یه تیکه پارچه صورتی از زیر در معلوم بو د بعد از این که از اتاق اومدیم بیرون چشمم افتاد به شلوار صورتی معصومه همونجا فهمیدم که معصومه خانوم داره زاغ ما رو میزنه .


این حرکتش یکی دو باری تکرار شد تا این که یه روز که پشت در وایساده بو منم متوجه شدم از قصد کیرمو در اوردم بیرون از شرتم و با دس مالیدمش تا راست شد ظهر 5 شنبه بود خانومم تو کف همه هم به غیر من و خانومم و معصومه رفته بودن بهشت زهرا کیرم که راست شد دادمش دست خانومم اونم بعد بازی کردن حسابی برام ساک زد تا ابم اومد .تا بلند شدم معصومه از پشت در رفت.فهمیده بود بو بردم بد سکس خانومم رفت دستشویی منم نه گذاشتم نه بر داشتم به معصومه گفتم ای شیطون معصومهم خودشو زد به اون راهو . گفت مگه چی شده گفتم پشت در خوش گذشت سرخ شد مثل لبو رفت تو اتاق دیگه باهاش راهت شده بودم تا خلوت میشد کیرمو از رو شلوار نشونش میدادمو اونم میخندیدو کیف میکرد .تا این که پدر خانومم و مادر خانومم رفتن سفر مشهد موندیم ما سه نفر منم که صبح ها باید ساعت 8.30صتح میرفتم شانسم زده بو خانومم امتحان رانندگی داشت باید ساعت هفت صبح میرفت همون موقع نقشرو کشیدم که ترتیب معصومه خانومو بدم خانومم رفت منم الکی بیدار شدم یعنی دارم میرم خانومم که رفت .رفتم در اتاق معصومه اروم صداش زدم بیدار بود فهمیده بو خانومم رفته گفتم بیام تو اکی داد رفتم تو دیدم نشسته جفتمون خندمون گرفته بود خوب معصومه خانوم پس که مارو میپایی هان .معصومه گفت خوب دیگه ازش پرسیدم دوست پسر داری گفت نه خیلی دلم میخواد ولی از بابا خیلی میترسم .
ادامه دارد... زش پرسیدم دوست پسر میخوای چه کا ر . گفت مثل همه شیطونی کنم حال کنم . حال کنی خوب اره یعنی بریم بیرون . بهش گفتم من دوست پسرت خوبه .گفت نه تو که شوهر ابجیمی نمیشه که تو همین صحبت ها بود که دیدم داره به سمت کیرم نگاه مینه گفتم نگاه نکن این صاحب داره خندیدو گفت گدا .گفتم قابل نداره .یه دفع گفت اگه نداره درش بیار مونده بودم چه کار کنم از رو شلوار کیرمو میمالیدم حشری شده بودم گفتم میخوای ببینی بیا جلو یه ذره تکون خورد خودمو چسبوندم بهش خودشو جمع کرد داشت میمرد از حشر گفتم معصومه یه لب میدی گفت میخوای بگیر یه لب کو چولو ازش گرفتم منو خوبوند رو تخت لبمو کردئ تو دهنش داشت مک میزد خدای من معصومه داره لب های منو میخوره باورم نمیشد حشری شده بود داش ناله میکرد به زور بلندش کردم گفتم معصومه خوبی گفت زر نزن کیر میخوام درش بیار مل منه شلوارمو در اورد با دندون شرتم کشید پایین افتاد به جون کیرم حسابی میخورد سرشو بلند کرم گفتم لباساتو در بیار از خدا خواسته لباساشو در اورد نشسکنار تخت مرتب میگفت کیر میخوام خوبوندمش رو تخت کیرمو مالیدم به کش داشت از حال میرفت ناله میکرد داد میزد بکن توش برش گردوندم گفتم کون میدی گفت اره اروم کیرمو گذاشم در کونش میگفت نداده ولی گشاد بود ازش پرسیدم دفعه چندمته گفت اول گفتم چرا گشادی پس بهم گفت از بی کیری با دسته برس حال کردم حسابی کردمش داد میزد ناله میکرد حرکت کیرم تند شده بود داشت ابم میومد گفتم بریزم توش گفت بریز همون ریختن ابنه ایش کرد تا حالا 11 بار کردمش نوش جونم . بار دوازدهم کی باشه .نمیدونم.

پرواز رو بخاطر بسپار این پرنده مردنیس!
=====
پارمیسم
     
#233 | Posted: 30 Jul 2012 19:40
مامان جنده دوستم

اول اینکه خاطره من از این خاطرات تخمی تخیلی و توهات ذهن نیست و برای جذابیت بیشتر با اب و تاب و پر و بال دادن به موضوع تعریف کردم بنابرین یکم طولانیه اگه حوصلشو نداشتید نخونید:
قضیه برمیرگرده به ساله هشتاد و هشت تازه وارد دانشگاه شده بودم از اول با دخترای جوون و هم سن و سال خودم زیاد میونه ای نداشتم و برعکس از هم صحبتی و رابطه با خانومای سی تا چهل سال به شدت لذت میبردم با مانی از همون اول رفیق شدم یه بچه پولداره خوشگل که فقط واسه دختر بازی اومده بود دانشگاه خیلی با هم میگشتیم همیشه من و مانی و یه دوسته دیگم با هم بودیم تا ترمه سه که قرار شد بعد از امتحانا اکیپی دختر و پسر بریم شمال مانی بهم گفته بود که یه مامانه خیلی گیر داره و باید بدونه با چجور ادمایی میره خلاصه قرار گذاشت روز قبل از رفتنمون ناهار بریم خونشون که مامانه این بچه ننه ببینتمون قرار گذاشتیم با بچه ها جمع شدیم روز موعود رفتیم خونشون خونه که نه قصرشون! یه خونه بزرگ دربست تو قیطریه از طرز لباس پوشیدن و عطرا و ماشینی که مانی داشت میدونستم که مایه داره ولی نه تا این حد بخاطره اینکه بابای مانی تو اون هواپیمایی که چند سال پیش تو خرم اباد سقوط کرده بود مرده بود مامانش و داییش کارخونه مواد لبنیاتیشونو میگردوندن خیلی دستش باز بود چون همه چی به این رسیده بود خلاصه رفتیم تو خونشون خواهرش و دوستاش بودن اومدن نشستن پیشمون و حرف زدیم که من بیشتر داشتم خونه و وسایلشونو نگا میکردم که یهو مامانش از طبقه بالا اومد پایین با اولین نگاهی که مامانش تو چشمام کرد تمام بدنم یخ زد یه خانوم بلوند با لنزای سبز و سینه ها و بدنه تو پر و موهای به شدت بلوند و مشای مشکی خیلی شیک که اصلا به یه زنه چهل و دو سه ساله نمیخورد یه کت دامن کراپ سفید تا روی رونای سفیدش پوشیده بود وقتی باهام دست داد و دستمو تو دستش گرفت و گفت مانی جان ایشون همون اقا سهیل هستن که تعریف میکردی؟ ینی من چنان حالی به حالی شده بودم که داشت دستم میلرزید و اونم همینطور دستمو تو دستای ناز و لطیفش نگه داشته بود که مانی گفت اره این میخواد ببرتمون خیالت راحت بهش میگیم بابابزرگ به همه گیر میده که مامانش گفت از چهرش معلومه از سنش بزرگ تر و فهمیده تره خلاصه نشست به حرف و اینا و من واقعا از همون نگاه اول عاشقش شده بودم نمیدونم عشق بود هوس بود شهوت بود یا چی حالم خیلی عجیب بود هر بار که با اون چشمای درشت و خمارش تو چشام نگا میکرد نفسم در نمیومد اصلا ادم خجالتی و بی دست و پایی نیستم و همیشه جمع تو دستمه و با همه میگم میخندم چون با دخترا هم مثه پسرا رفتار میکنم و هیز بازی و خز بازی در نمیارم همیشه ادم راحت و باحالی تو جمع به حساب میومدم ولی اونجا نه اونجا زبونم بند اومده بود دست و پام سست شده بود احساس میکردم مامانش فهمیده هی تو چشمام نگا میکرد و پاشو مینداخت رو پاش و روناشو بیشتر معلوم میکرد خلاصه اون روز ناهارو خوردیم و من حتی یه کلمه هم تا وقتی که ازم چیزی نمیپرسیدن نمیتونستم حرف بزنم وقتی پاشدیم بریم مامانش با دخترا روبوسی کرد و با پسرا هم دست داد تا نوبت من رسید که اومد طرفم تا من دستمو دراز کردم دستمو گرفت و صورتشو اورد جلو و بوسم کرد واسم عجیب بود که چرا با همه پسرا فقط دست داد و فقط با من روبوسی کرد خلاصه اون روز تموم شد و مامانش نصیحتا و حرفاشو زد و رفتیم صبش باید زود بیدار میشدم که برم بنزین بزنم و بچه ها رو بردارم که بریم ویلای دایی مانی تو نوشهر تمام شبو فقط داشتم به هانیه مامانه مانی فکر میکردم حتی یک دقیقه هم چشمام رو هم نرفت حسه خیلی عجیبی داشتم قبلا عاشق شده بودم ولی این اصلا عشق نبود حتی خواستم واسش جق بزنم ولی نمیشد ینی راضیم نمیکرد خلاصه صب شد و رفتم بنزین زدم و بچه ها رو سوار کردم و با دو تا ماشین رفیتم ادم خوش سفر و خوش مشربیم زیاد میگم میخندم و مسخره بازی در میارم ولی اون روز نمیشد هیچی به ذهنم نمیومد همه هم فهمیده بودن و هی میگفتن سسل چت شده؟ رسیدیم ویلا وسایلا رو خالی کردیم و قرار شد بچه ها ویلا رو مرتب کنن منم برم سیگار و ابمیوه و مزه واسه مشروب بخرم سوار شدم رفتم تو فلکه اصلی که بودم دیدم گوشیم زنگ خورد شماره هایی که اسمشون رو سیو نکردمو هیچوقت جواب نمیدم دیدم دوباره زنگ زد گوشی رو گذاشتم رو سایلنت رفتم خرید کردم اومدم دیدم بازم چند تا میس کال با یه مسیج اومده مسیجو وا کردم دیدم نوشته سلام سهیل خان هانیه هستم مامانه سهیل تا مسیجو خوندم بهش زنگ زدم گفتم سلام هاینه خانوم ببخشید گوشی تو ماشین بود منم با بچه ها نیستم اومدم خرید اگه با مانی کار دارید نیم ساعت دیگه من میرم ویلا میگم زنگ بزنه بهتون یهو دیدم برگشت گفت نه عسلم اگه با مانی کار داشتم که به موبایلش زنگ میردم دیروز شمارتو از مانی گرفتم واسه احتیاط ولی با خوده خودت کار دارم! از شنیدن صداش دلم میلرزید و هی تپق میزدم تو حرف زدنم گفتم بفرمایید هانیه خانوم امر کنید گفت الان که با بچه ها رفتی حال کنی به من نمیرسه که بفرمام برگشتنی باهام در تماس باش باهات یه کاری دارم! لحن حرف زدنش خیلی شل و خمار بود حرفاشو مثه جنده ها میکشید خیلی تحریک شده بودم گفتم چشم شما هر وقت امر کنید من در خدمتم گفت برو خوش باش ولی زیاده روی نکن که واسه کاره منم رمق داشته باشی!! بعدش گفت به مانی نگو من بهت زنگ زدم بچم غیریتی میشه یه موقع! حرفاشو تو اون لحظه به حسابه امار دادن نزاشتم چون هم حال خودم خراب بود هم اینکه گفتم حتما این اشراف زداه ها مدلشون اینجوریه دیگه خلاصه برگشتم و اون چند روز مثه افسرده ها لام تا کام نمیتونستم چیزی بگم و همش فکرم مشغول بود و یجور دلتنگی داشتم چند روز گذشته بود از برگشتنمون که تو اتاق داشتم گیم بازی میکردم دیدم شماره هانیست زود گوشی رو برداشتم مثه دفه قبل بازم عجیب حرف میزد گفت هم زنگ زدم حالتو بپرسم هم اینکه باید باهات حرف بزنم قرار شد فرداش بریم سفره خونه ابان دلم نمیخواست بهش دل بدم میترسیدم چون اصلا نمیدونستم چه جبهه ای داره هم اینکه بلاخره یه زنه بالغ اونم مامانه دوستم بود خلاصه بازم شبش خوابم نمیبرد و به زور زاناکس چند ساعتی خوابیدم و صب پاشدم به خودم رسیدم و چون اونروز ماشین دست خوده بابا بود پیاده رفتم رسیده بودم و هنوز نیومده بود قلبم تو دهنم میزد هر چقدر به ساعته چهار نزدیک تر میشد اضطرابم بیشتر میشد یهو دیدم از در اومد تو دستمو بلند کردم و بهش اشاره کردم یعنی یه تیپی زده بود که تا مردایی که با زن و دوست دختراشونم اومده بودن داشتن نگاش میکردن یه مانتو تا زیره کونش با یه شلواره استرجه کوتاه موهای بلوندشم ریخته بود بیرون و با یه ارایشه خلیجی خیلی خیلی غلیط بلند شدم باهاش دست دادم نشستیم شروع کرد به حرف زدن اصلا نمیفهمیدن چی میگه تاثیر قرصا فکر و خیال خودم و حسی که نسبت بهش داشتم واسم ذره ای تمرکز نزاشته بود و فقط به چشما و لبای پروتزش نگا میکردم. میگفت مانی و دخترا منو درک نمیکنن از وقتی شوهرم مرده با کسی نبودم و اینکه نیاز که فقط نیازه عاطفی نیست به هر حال منم یه زنم و اینکه چون فکر کرده من درکم بالاست و دوسته مانیم میخواست یه طوری بهش انتقال بدم و رو مخش کار کنم خیلی حرف زد از اینکه چقدر اذیت شده تو این سالا و الان میخواد با کسی باشه منم به شوخی گفتم اتفاقا بابای منم تنهاست اصن بیا با بابام برو بیرون خیلی هم باحاله خندید گفت تا پسر به این نازی داره چرا با خودش نرم با باباش برم! خیلی جا خوردم ولی کم نیاوردم گفتم بزار هر چی هست بفهمم این منطورش واقعا چراغ دادنه یا شوخیه و شخصیتش اینجوریه گفتم من که از خدامه شما هر وقت دوست داشتید هر جوری بخواین من در خدمتتونم یهو دیدم از زیر میز صندلشو در اورده و پاشو مالید به پای من و با شهوت نگام میکرد دیگه مطمئن شدم که میخاره و واسه کیر اومده غذامونو خوردیم و نزاشتم حساب کنه و سوار ماشینش شدیم گفت کی هست خونتون امشب؟ گفتم من جدا زندگی میکنم کسی هم قرار نیست بیاد گفت پس امشب منو مهمون میکنی؟ گفتم شما افتخار بدین چرا که نه زد کنار گفت من حالم خوب نیست تو بشین پشت رول برو خونتون گفت مشروب داری خونه؟ گفتم یه شیشه ودکا بلک اند وایت دارم اگه خوشتون بیاد گفت اره بابا خوبه بگاز بریم رسیدیم خونه گفتم اینجاست گوشیشو دراورد صدای پخشو هم خفه کرد دستشو گذاشت رو لبش گفت هیس زنگ زد خونه به دخترش گفت نیوشا من با خاله لیدا اینام شبو میمونم نگران نشید بعدشم قطع کرد به لیدا اس ام اس داد که یموقع سوتی نده بعد گفت دیگه امشب همه جی حله فقط میمونه ببینم چطوری میتونی خستگی چند ساله منو از تنم در بیاری! تا خواستم حرف بزنم زود گفت منظور اینکه یه ماساژه مشتی به من میدی زیاد خوشحال نشو! بعدشم مثه جنده ها بلند بلند خندید پیاده شدیم دست منو گرفت رفتیم بالا تو راهرو کونشو میداد عقب و لوندی بازی در میاورد رسیدیم تو خونه سریع مانتو و شالشو در اورد با یه تاپ مشکی و یه شلوار تنگ نشست رو مبل رفتم واسش ابمیوه اوردم و وسایله مشروبو اماده کردم اومدم نشتستم کنارش دیدم دکمه شلوارشو باز کرده و زیپشم یکم داده پایین تا نگا کردم گفت هم گرمه هم اینکه این تنگه دلمو اذیت میکنه خندیدم گفت شلوارک نداری این اصلا نمیزاه راحت بشینم رفتم واسش شلوارک اوردم گفت چشماتو ببند شیطونی هم نکن من اینو در بیارم گفتم باشه رومو اونور کردم گف سهیل این که نمیشه برگشتم دیدم شلوارک مثه شلوار کردی شده واسش خیلی گشاده گفتم دیگه از این کوچیکتر ندارم گف پسره خوبی باش هیزی نکن بزار من شلوارمو در بیارم راحت بشینم! گفتم شما هر کاری دوست داری بکن دیدم دستشو از شلوارک کشید شلوارک خودش افتاد وای نمیدونید یه شرت سفید با رونای از شرتش سفید تر شیو شده خیلی راحت و بی تفاوت نشون دادم و نشستم کنارش مثه مردا مشروب میخورد و یه کله پیکو میرفت بالا پیک سومو که خورده بود چشماش اب انداخته بود گفت الوعده وفا دیگه سهیل جون گفتم کودوم وعده؟ گفت همون وعده مشت و مال گفتم باشه دراز بکشید ماساژتون بدم گفت نه اینجا نه هم تو اذیت میشی هم من بریم رو تختت گفتم باشه اومد بلند شه سرش گیج رفت گرفتشم تو بغلم خودشو انداخت تو دستام و گردنمو گرفت کشید سمت خودش و لباشو یهو قفل کرد تو لبام لباش به قدری گوشتی و خوش مزه بود که نمیتونم توصیفش کنم زبونمو کردم تو دهنشو همینطوری ازش لب میگرفتم بلندش کردم رو دستام همینطوری که لبامون به هم قفل شده بود بردمش تو اتاق گذاشتمش رو تخت فقط یه تاپ و شرت تنش بود زود شلوارکمو کندم و تی شرتمو در اوردم و خوابیدم روش به قدری داغ و نرم بود بدنش که احساس میکردم دارم خواب میبینم مثه یه فرشته بود پاهاشو گرفت بالا و شرتشو از پاش کشیدم بیرون وای یه کس گوشتی با یه سوراخ کونه ناز و جمع شده که یه عطره خیلی حشری کننده ازش میزد بیرون مثه وحشیا سرمو کردم لای پاش و کونشو دادم بالا و با زبونم کردم تو سوراخ کونش که یهو گفت ایـــــــــــــــــــــــــی میدونستم زود ابم میاد سریع رفتم اسپری زدم به کیرم و تو دستشویی با اب سرد شستم و برگشتم دیدم با انگشت داره چوجولشو میماله ذوباره پاهای گوشتیشو دادم بالا و شروع کردم با زبون کردن تو کس و کونش گفتم امشب تا صبح کس و کونتو یکی میکنم هانی گفت کسمو جر بده ولی تو رو خدا دست به کونم نزن نمیتونم راه برم گفتم خودم بغلت میکنم عزیزم نزاشتم دیگه حرف بزنه سریع لبامو رو لباش قفل کردمو و با انگشت کردم تو کسش که همونجوری که لبای غنچش تو دهنم بود ناله میکرد و اخ اخ میگفت 69 شدیم طوری که اون زیر بود و من بالا کیرمو تا دسته میکردم تو دهنش تا میخورد به حلقش و یه اوق میزد در میاوردم و تو دهنش تلمبه میزدم و کسشو میخوردم و انگشتش میکردم بعدش بلند شدم از روش دیدم داره نفس نفس میزنه گفت دهنمو گاییدی یواش لنگاشو دادم بالا کیرمو تا اخر چپوندم تو کسش که یهو یه جیغه بلند زد و نفسش رفت و شروع کرد به اخ اخ کردن چنان با شدت و محکم تلمبه میزدم که احساس میکردم کسش داره پاره میشه کسش مثه سوراخ کون تنگ بود انگار نه انگار که یه زنه جا افتادست داشت زیرم جون میداد هم از شهوت هم از درد انقدر تو کسش تلمبه زدم که دیگه واسش عادی شد و پاهاشو دور کمرم قفل کرد و میگفت جوون بکنتم من جندتم از این به بعد ماله خودتم انقدر بکنتم که پاره شم نتونم دیگه راه برم بکن بکنتم بییشتر تحریکم میکرد با حرفاش برش گردوندم و بالشتو از زیر سرش گذاشتم زیر شکمش گفت نه ترو خدا سهیل از کون نه گفتم من کونتو تا پاره نکنم ولت نمیکنم گفت ترو خدا هر کاری میخوای بکن باهام فقط با کونم کاری نداشته باش به حرفاش گوش نکردم و یه تف انداختم رو سوراخ کونش و سر کیرمو کردم تو سوراخش که یهو جیغ زد و شروع کرد به التماس و هی میگفت تو رو خدا درش بیار پاره شدم یکم وایسادم که اروم تر شه و واسش عادی شه بعد بازم فرستادم تو کونش و هی در میاوردم و میکردم توش و هی صدا میداد کونش و بلند بلند داد میزد اخخخ اخخخخ تو رو خدا درش بیار کونم پاره شد محکم گرفته بودمش و افتاده بودم روش و شروع کردم به تلمبه زدن کم کم جیغاش تموم شد و اه اه میکرد یهو کیرمو در اوردمو کپلای کونشو از هم وا کردم سوراخش اندازه سوراخ کسش شده بود و یه خط گوشته نازک فقط ما بینه کس و کونش مونده بود شروع کردم از کونش در اوردن و کردن تو کسش و برعکس و دیگه حال میکرد خیلی حرفاش حشری کننده بود انگار چند سال بود جنده بود میگفت اخ بکن توش کس و کونمو یکی کردی واسم بکن همشو توش بکن تا ته بکن کونه مامانه دوستتو جر دادی اخخ بکن جندتو جندت کیر میخواد انقدر کردمش که دلم میخواست تخمامم بفرستم تو تو کونش یهو دیدم داره ابم میاد سریع کشیدم بیرون و برعکسش کردم خواستم بپاشم رو صورتش که سریع کیرمو گرفت کرد تو دهنش و ابم تو دهنش خالی شد و تخمامو مالید و ابمو قورت داد و گفت جوووون چه شیرین بود خلاصه اون شب تا صب دو سه بار دیگه از کس و کون گاییدمش و رابطمون ادامه داشت تا اینکه یبار قرار شد با یکی از بچه ها سه تایی بریم شمال و باهم سکس داشته باشیم که بعد از اون یه اتفاقاتی افتاد که اگه نظرات دوستان خوب باشه و خوششون بیاد اونم تعریف میمکنم واستون
همیشه شاد و موفق باشید.

نترس نترس نترس بچه جون
برو برو بازم به میدون
امید نذار هیچ وقت بمیره... غم جای اونو بگیره...
یه مورچه اگه صد دفعه دونش بیفته، صد دفعه برش میداره!
واسه چی؟ واسه اینکه امید داره......
     
#234 | Posted: 31 Jul 2012 11:10
خدمات متقابل من و خواهرزنم: خوب شاید این قصه هم مثل همه قصه های دیگه باشه با این فرق که من به آرزوم رسیدم تقریبا 10سال که ازدواج کردم ازسکس با زنم راضییم اما چون همسرم چاقه توی سکس زیاد حرکت نداره و من دهنم سرویس میشه تا هم اونو ارضا کنم هم خودمو باور کنید که یک ساله که جدی به مارال فکر میکنم راستی مارال خواهر زنمه برعکس زنم لاغر فوق العاده زیبا تا وقتی دختر بود به عشقش جق میزدم بعد که ازدواج کرد کم کم رفتم تو فکر سکس ضربدری به بهانهای مختلف هر وقت یه جا بودیم به مثلا هواسم نیست خودمو میمالیدم بهش اونم با لبخند رد میشدیا اس عشقی براش میفرستادم تا امدم جورش کنم شوهر مارال مرتیکه احمق طلاق گرفت ومنو راحت کرد ماجرا از انجا شروع شد که مارال لب تاپ خرید چون زیاد وارد نبود کارهاش میداد من تنظیم میکردم من هم هر دفعه چند تا عکس یا فیلم سوپر براش میریختم یک روز آمد خانه ما از قضا خانمم پسرم برده بود کلاس زبان گفت ......نیست گفتم الان میاد اونم امد تو لب تاپ رو روشن کرد هی شروع کرد پرسیدن منم میگفتم ببینم کجا رو میگی کلافه شد امد کنار من نشست بوی ادکلنش داشت کیرم راست میکرد گفت راستی یکی دو فایل پاک کن گفتم کجاست وقتی آدرس داد دیدم خوشه گفتم چرا مگه چیه گفت هیچ چی بازش نکن فقط پاک کن گفتم خوب یادت میدم این کارهارو خودت انجام بده گفتم کیلک راست کن گفت یعنی چی منم اروم دستمو گذاشتم روی رستش گفتم اینطوری دیگه دیدم بهترین وقته دستم برنداشتم ولی دیدم دستش کشید احساس کردم تند رفتم گفتم بخشید گفت نه یاد شوهر بی شعورم افتادم گفتم فدای سرت آروم سرش چسبوندم به سینه م دیدم چیزی نگفت منم دستم کشیدم لای موهاش دیدم حرفی نزد گفتم من که نمردم هر کاری داری بهخودم بگو گفت واقا هر کاری گفتم آره گفت میدونی وقتی ......از سکس تو خودش تعریف میکرد ممیگفتم خوش بحال ......آخه شورم هیچ وقت نمذاشت من اول ارضا بشم تا کارش تموم میشد حال رسیدن به من نداشت منهم بیشتر اوقت خود ارضایی میکردم گفتم یعنی گفت خودت گفتی هر کاری نمیدونم چی شد دیدم دارم لباش میخورم تقریبا 10دقیقه طول کشید گفتم بریم رو تخت چون لاغر بود بغلش کردم بردم روی تخت گفتم کاری میکنم مزه سکس واقعی بچشی لباسهشو داوردم شروع کردم به لیسیدد تقریبا تمام بدنش لیسدم صداش بلند شده بودجوووووون عزییییییزم قربون کیرت بده برات ساک بزنم با یک ولع خاص میخورد باید اقرار کنم اگر ادامه میداد آبم میامد خوابوندمش کیرم میمالیدم رو چوچولش دیگه جیغ میزد کیرکیییییرررر میخواهم بکن توش عزیزم کس من فدات جرش بده مال خودته.......کوفتت بشه منم با اینکه میدونستم 1سال این شاه کس کیر نخورده بدون ملاحظه تا ته کیرم کردم تو کوسش تنگ داغ بود مثل کس 14ساله چند دقیقه که تلمبه زدم دیدم بدنش داره میلرزه درسته مارال ارضا شد گفت حالا من زنتم هرکار میخواهی بکن گفتم من هر وقت میخواستم ........بکنم تو دلم تورو تصور میکردم باورم نمیشه کیرم تو کوس عشقمه کسش شده بود یه هلوی ابدار با هر ضربه تالاپ تالاپ صدا میکرد گفتم داره ابم میاد گفت بریز توش نترس قرص میخورم سریع پاهش قلاب کرد دور کمرم منم با فشار آبم تا اخرین قطره ریختم تو کوسش از ان به بعد هفته ای یک بار میکنمش.نویسنده:محسن

پرواز رو بخاطر بسپار این پرنده مردنیس!
=====
پارمیسم
     
#235 | Posted: 1 Aug 2012 10:53
فضولی با دخترخاله :این داستان یک داستان کاملا واقعی بدون هیچ دخل وتصرفی در آن . من 17سالمه وتو کاشان زندگی می کنم یه دختر عمه 18 ساله دارم تو تهرون زندگی می کنه . اون دختر خوشگلیه ، با بدن سفید ومتناسب . ماجرا از این قرار بود تابستون سال پیش خونواده ما و عمه مون که ار تهرون اومده بودن به همراه مادربزرگم رفتیم قمصر . اونجا ما یه باغ بزرگ داریم . سارا دختر عمه ام هم اومده بود من خیلی خوشحال بودم چون وقتی اونو می دیدم انگار دارم از پایین می کنمش . سارا کتاباشو اورده بود چون برا کنکور می خواست بخونه رشته ریاضی هم است . پیشش رفتم و از درساش پرسیدم یه کمی هم با هم شوخی کریدم و خندیدیم . موقع عصر بود که فهمیدم مامان و بابام وعمه و مادربزرگ می خوان برن بیرون . من تا فهمیدم رفتم تو باغ تا خودمو گم کنم . دختر عمه ام هم می دونستم نمی ره بیرون چون می خواد درس بخونه . خلاصه مامانم داشت دنبال من می گشت و صدام می زد من جواب نمی دادم . من به خواهرم گفته بودم می خوام برم خونه ی آقای محمددی تا با پسرش کامپیوتر بازی کنم . خدارو شکر قبل از اینکه بیاد تو باغ دنبال من خواهرم اومد وبهش گفت . من از اون دور می دیدم . و بعد از چند دقیقه خونه رو ترک کردند . من بودم وسارا . از باغ اومدم بیرون از پنجره دیدم سارا تنها داره درس می خونه اومدم تو اتاق . گفت تو مگه خونه ی آقای محمدی نبودی ؟ گفتم چرا ؟ حوصلم نرسید زود اومدم . پس بقیه کجان ؟ گفت رفتن بیرون . گفتم حیف شد منم می خواستم برم بیرون . به سارا گفتم دَرست تموم نشد . گفت نه هنوز مونده . بهش گفتم درسو کنار بذار و یه کم استراحت کن . گفت نمی دونی چقدر این کس شرا زیاده خودمم می دونم . تا ده دقیقه کس چرخ می زدم تا ببینم چی کار می تونم بکنم ؟ فرصت طلاییه ! البته من با دخترعمه خیلی خودمونی بودم و باهام راحت بودیم . کیرمو طوری تو شلوارم گذاشتم تا اگه راست کرد زیاد تو دید نباشه . رفتم پیش سارا گفتم بیا رو تخت بشین یه فیلم ببینیم . من لپ تابم اورده بودم . یه سی دی قهوه تلخ گذاشتم اونم اومد نشت تا بینه . خیلی دوست داشت . منم مدام به ساعت نگاه می کردم که چقدر وقت بی خودی داره از دست می ره . در حین دیدن فیلم نگام به کونش بود . دستمو گذاشتم رو گردنش اون تو بحر فیلم دستمو گذاشت کنار . دوباره دستمو گذاشتم رو گردش و گردنشو مالودنم . سارا با خنده گفت چی کار می کنی ؟ فیلمو ببین . دستمو برداشتم و بعد از چند ثانیه دستمو رو پاهاش گذاشتم و کف پاهاشو مالوندم . اون زیاد مقاومت نمی کرد . فهمیدم خودش بدش نمی یاد . چند بار این کارو کردم . دیدم اونم دستشو گذاشت رو گردنم و کمرمو می مالوند . دستمو بردم بالای زانوش یه کم رفت عقب و مقاومت کرد . اما دوباره دستمو رو زانوش گذاشتم و رفتم بالا . دستمو فوراً گذاشتم رو کوسش و مالوندم . اونم دستشو گذاشت وسط پام وکیر راست شدمو فشار داد داشتم حال می کردم .دگمه های لباسشو باز کرد و سوتین مشکی رنگش پیداشد . عجب چیزی بود !!! شیء العجایب ! تا حالا همچین چیز زیبایی ندیده بودم . راستم بلند شد و دگمه های شلوارشو باز کرد و شلوارشو کشید پاییسن . یه شرت مشکی با پاهای سفید عجب چیزی بود ؟ داشتم می مردم . اومد رو پام نشست و منم فوراً ازش لب گرفتم . اونقدر زبونشو خوردم که داشتم می مردم . بدون فاصله اونو رو تخت خواب خوابوندم و پاهاشو لیسیدم . اونم می خندید و حال می کرد . به شرتش رسیدم با زبون شرتشو خیس کردم اونم که حشری شده بود شرتشو پایین کشید یک کوس سفید وبدون مو از بالا تا پایین لیسیدم . منم در حین لیسیدن سینه هاشو می مالوندم . سرمو تو کوسش فشار می داد . کوسش خیلی داغ بود . ولی من حدود 10 دقیقه براش لیسیدم تا ارضا شد . بعد راستش ایستادم شلوارمو در آورد . شرتمو کشید پایین و کیر کلفت 16 سانتی رو تو دهنش گذاشت . اونقدر قشنگ ساک می زد که هیچ جا رو از قلم نمی انداخت اونقدر می خواست بلیسه تا آبش در بیاد . کیرمو از دهنش اوردم بیرون . رو تخت از پشت خوابوندمش کونشو با زبون خیس کردم و کیرمو آروم به سوراخش مالوندم . چه حرارتی داشت پدر سوخته ! تمام وجودم داغ شده بود . هیچ وقت همچین حالی نداشتم . کیرمو آروم تو کونش گذاشتم آروم آروم تا نیمه رفت تو شروع کردم به تلنبه زدن ، اونم ناله می کشید و منم بیشتر حشری می شدم . سریع وسریع تلنبه زدم . فهمیدم آبم می خوات بیاد بیرون فوراٌ کیرمو از کونش در آوردم و جلو صورتش بردم و سارا با یه کم ساک زدن آبش تو صورت ودهنش ریخت و سر کیرمو شروع به لیسیدن کرد خیلی خسته شده بودم اومد یه 5 دقیقه رو دلم خوابید منم بوسش کردمو و گفتم اگه اذیت شدی ببخشید . شرت وسوتینشو تنش کردم و یه بوس به کوسش زدم گفتم من رفتم تو باغ بچرخم اگه اومدن بگو اومده رفته تو باغ . تو ام برو درساتو بخون صورتتم بشور . از اون موقع به بعد دیگه فرصتی برام پیش نیومده تا بکنمش امیدوارم امسالم بتونم بینمش . نوشته:‌ علی

پرواز رو بخاطر بسپار این پرنده مردنیس!
=====
پارمیسم
     
#236 | Posted: 3 Aug 2012 14:11
صمیمی ترین دوست مامان

من کسری هستم و اصلا هم از جماعت جغیه پای نت نیستم. 25 سالمه 179 قد دارم و چشام رنگیو پوستم برنزس و شواهد میگن که خوشتیپم. من تو دوستان و اقوام مظهر شیطنت و دختر بازی شناخته میشم. کولی سال بود که از خانواده بخاطر درس و بعدش هم کار دور بودم که مجبور شدم برگردم به اصفهان . چند ماهی بخاطر محدودیت های زندگی با خانواده افسرده شده بودم. تنها تفریح من مهمونیهای چند هفته یک بار با دوستای خانوادگیمون و لاس زدن یواشکی با دختر های اونا بود.
بعد از چند وقت با یه دختر آشنا شدم و را به را میاوردمش خونه میکردمش. پدر و مادر من هر دو شغلشون آزاد هستش و صبح و عصر در مغازشونن و من خونه خالی دارم. یه خونه که تو محلهء ما معروفه. یه خونهء دوبلکس با جکوزی و سنا. این بنده خدارو به هر مدلی که شما فکر کنی من میکردم. چون بهش سر بودم و مثلا با کلاس تر محسوب میشدم سعی میکرد شهرستانی بازی در نیاره و خوش سکس باشه و واقعا هم بود . از کونش در میوردم میدادم ساک بزنه . ازش فیلم میگرفتم موقهء سکس. از دانشگاه ازاد میومد کامل لباساشو در میوردم بجز چادر مشکیه دانشگاه همون جوری میکردمش . سرتون رو درد نیارم کولاکی میکردیم تو خونه ... حالا اینارو داشته باشید تا بگم...
یه روز شب تو یکی از مهمونیمون من حوصلم از بحثای کیریه بزرگترها سر مسایل کلان اقتصادی سر رفت اومدم بالا برم تو اتاقم (اتاقای خوابها بالا هستن و سالن و آشپزخونه پایین) که دیدم دوست صمیمیه مامان که چند سال پیش شوهرش رو روی یه زن گرفته بود و طلاق گرفته بالا تو اتاق مامان با دخترش که نیومده بود با موبایلش دعوا میکنه. اسمش لیداست که من خاله لیدا صداش مکنم. این خانوم شریک مامان تو مغازهء مامان هم هست. لب میز توالت که به در خیلی نزدیکه نشسته بود و پشتش به در بود تاپپش کمی از کمرش بالا رفته بود. من که داشتم رد میشدم کمی از بالای کونش و کمرش رو که معلوم بود یه شرت لاکونیه آبی که پوشیده بود دیدم که همین جوری که با تلفنش حرف میزد متوجه من شد آروم تاپش رو کشید پایین تر و در رو بست.
اولین چیزی که فکر منو به خودش جلب کرد این بود که آدمی که به همچین لباس زیری اهمیت میده اونم تو اونم به این سن (چهل و دو سالگی) حتما ازش یه جایی استفاده میکنه .
این داستان گذشت و من که بیشتر تو کاره دخترش بودم فقط به این فکر کردم که این که مامانشه دختره حتما را داره.
چند هفتهء بعد من مست در حال کردن دوست دخترم بودم و داد و هواری را انداخته بودیم که بیا و ببین که احساس کردم صدای در اومد یه لحظه گفتم مریم ساکت ... دیدم نه آرومه و خبری نیست مریم هم دوباره شروع کرد بلند بلند که کثافته کیر کلفت وا نیسا بکن منو آبت چرا نمیاد و جونور کسمو زخم کردی دیگه و کلی حرفای سکسی . همین جوری که داشتم میکردیم یهو خیلی محکم صدای بسته شدن در رو شنیدم و از ترس کیرم خوابید. دوییدم رفتم دم پنجره از بالا خاله لیدا رو دیدم که از حیاط رد شد و رفت.
داشتم میمردم از خجالت . زشت شده بود با اینکه مامان بابای من میدونن من چجوریم . اگه تعریف کنه واسه مامان حتما یه دعوای خفن خواهم داشت...
شب سر میز شام بودیم که دیدم همه چی نرماله. همین جوری که داشتم شام میخوردم گفتم امروز صدای بسته شدن در شنیدم شماها بودید؟؟؟
مامان گفت : جدی؟؟؟ لیدا گفت خونه نبودی که. خوابه چه وقته ساعت 7 عصر؟؟؟ مگه دوشنبه ها نمیری فوتبال؟؟؟
من: دیشب دیر خوابیدم عصری یه چرت خوابیدم دیگه حسش نبود. خودش تنها اومده بود چیکار؟؟؟ چرا زنگ نزد؟؟؟
مامان : من به کلید دادم بیاد از اتاقم جواز کسب رو بیاره. امروز از امکن اومده بودن گیر دادن که اصل جواز کسبتون کو؟ لیدا هم که خنگه ترسیدم تنهاش بزارم با اینا سوتی بده جریممون کنن.
واااای ... خدای من از در اتاق رد شده بود پس حتما خیلی چیزارو شنیده . یه حس قریبی داشتم. هم خجالت هم ترس از رو برو شدن باهش هم یه لذت عجیبی که مثل اولین باری بود که از زن داروخانه ای کاندوم خریدم ...
همش سعی میکردم خاله لیدا رو نبینمش تا اینکه مهمونیه تولد دخترش چند هفته بعد بود . تا آخرین لحظه پیچیده بودم که دخترش زنگ زد که اگه نیای فلان و بهمان که یهو خاله لیدا تلفن رو گرفت و با یه لحنی که داشت جونور گفتن اونروز مریم رو یاداوری میکرد گفت : جونور تا یه ربع دیگه اینجا نباشی من میدونمو تو ... آقا مارو میگی ما گوشامون سرخ شد ولی انگار چاره ای نبود. بلاخره که باید میدیدمش. سری رفتم آماده شدم.
رفتم و مشروب و رقص و کلی هم خوش گذشت وسط کلی دختر .خلاصه مهمونی با تیکه های خاله لیدا که چند بار با یه پورخند همراه بود گذشت. آخر مهمونی که همه داشتن میرفتن خاله لیدا در حالی که داشت مانتو میپوشید اومد بمن گفت ماشینت بیرونه بیا بریم این دوست منو برسونیم و برگردیم تنهاست. من یه گل دارم. گفتم من خودم میبرمشون گفت نه مستی تصادف میکنی شر میشه.
من که میدونستم برگشتنی حتما یه حرفایی میزنه از سر اجبار رفتم.
دوستشو رسوندیمو بر گشتنی یهو نوار و بست و گفت میدونی این همه کاره بد میکنی آخرش زود پروستات میگیری میمیری؟؟؟ این دخترا شیرهء وجودتو میکشن آخر تو ضررشو میکنی.
من: بابا بیخیال . میخوام چیزیو که دارم ازش استفاده کنم .
من منظورم جوونیم بود بخدا که یهو دستشو گذاشت رو رونم و گفت : ادم از هر چیزی که داره نباید به هر قیمتی استفاده کنه .
به صدم ثانیه نرسید که کیرم بلند شد و اونم که هنوز دستش رو رونم بود متوجه حرکت کیرم شد وبا یه لبخندی گفت جونور واسه خالتم سیخ میشه؟؟؟ و اروم دستشو اورد بالا تر و دستشو گذاشت رو کیرم و اروم گرفتش و از رو شلوار میمالیدش. من که دهنم خشک شده بود و ریده بودم به خودم چند ثانیه یه بار نگاهی بهش میکردم و لال شده بودم.
خاله لیدا : آره انگار کلفتم هست حق داشت بیچاره دختره اما میدونی سن من و تو بیشترین هماهنگیه سکسی رو دارن باهم؟؟؟
من که یکم خودم رو جم و جور کرده بودم : آره خیلی اینو شنیدم . زنای میانسال رو جوونا خوب ارضا میکنن.
یه نگاه به کیفش انداخت و یه کم گشت و یه صدای کلید اومد و گفت برو خیابون امام خمینی .
وای قلبم داشت میومد تو دهنم . داشتیم میرفتیم یه نیمچه خونه باغ که مال داداشش بود که کاناداس.
گازشو گرفتم هفت هشت دقیقه نشد که در باغ بودم سریع رفت در و باز کرد تا من اومدم پایین در بست و زود رفت تو خونه که همسایه ها احیانا نبینن وارد که شدم یقمو گرفت و پیچیدیم به هم . از بالا لبا و زبون همو میخوردیم و از پایین همینجوری که دکمه های شلوارم رو باز میکرد دنبالهکیرم میگشت. نمیدونم از ولع بود که داره با یکی که سن بچشه سکس میکنه یا از مستی یا اینکه زیاد زمان نداریم اما خیلی وحشی بود. کیرم رو در اورد و هولم داد رو یه کاناپهء 3 نفرهء داغون که اون وسط بود شلوارمو تا زانو کشید پایین و شروع کرد به ساک زدن. کیرمو . تخمامو . لایه پاهاو تخممو که کلی عرق کرده بود و کثیف بود. همرو داشت میلیسید و منم فقط موهاشو محکم گرفته بودم. تنها خوشحالیم این بود که از سرمای اونجا و مشروبه زیادی که خورده بودم سر کیرم یخ زده بود آبم دیر میومد.
یهو پاشد یه لنگه کفششو یه لنگه شلوارشو در اورد و مانتوشو زد بالا پاهاشو باز کرد شرت لا کونتشو زد بغل و با یه حرکت سریع نشست روم همچین که تمام کیرم رفت تو کسش. وااای ... یه اهی کشید و گفت آخیششش که هنوز تو گوشمه و شروع کرد به بالا و پایین کردن. من از زیر دستمو به سینه های گندش رسوندمو میمالیدمشون. اونم هی تلمبه میزد و هر چند باری که تلمبه میزد یه بار میچرخوند رو کیرم کسشو. میگفت : این دخترای مردنی قدر کیریو که داره میکنتشون نمیفهمن ... تا من میومدم حرف بزنم یدونه میزد تو گوشمو جلوی دهنمو میگرفت و میگفت تو خفه شو فقط کارتو بکن.
شرتش که زد بودش کنار کیرمو اذیت میکرد و کنار کیرمو زخم کرده بود. تو اون لحظه همه جور احساسی داشتم درد ترس لذت هیجان ...
دستمو چند بار بردم دره کونش که انگشتمو بکنم تو کونش شاید بهم کونم بده که نمیذاشت و فهموند بهم که بدش میاد ازین کار.
15 تا 20 دقیقه کردمش که البته اون بمن داد یهو دستاش یخ کرد و صداش عوض شد فهمیدم ارضاش کردم که گفت تو به کی رفتی مامان و بابات که دو تا یخ بی بخارن واااای تا اینو گفت داشت میترکید خایه هام و آبم که داشت میومد خودمو کج کردم انداختمش کنارم رو کاناپه زوار در رفته هه با دستش کیرمو گرفت هی بالا پایین کرد و من التماسش میکردم که ول کنه ولی نیمکرد و هی میگفت : اووووفففف اووووفففف تا آبم ریخت بیرون رو دستشو رونمو شیکمم . دیوانه شدم از خوشی همش ناله میکردم وقتی آبم میومد.
یکی دو دقیقه آروم همون جوری ولو شدیم و خیلی جدی پاشد گفت جونور پاشو که الان آبرومون میره. بهم یه نگاه خیلی جدی کرد و گفت این ماجرا همین جا چال میشه و دیگه هم تکرار نیمشه و چند تا قسم خفن خورد که اگه لو بره فلان میکنم و بهمان میکنم. فراموشش کن چون دیگه تکرار هم نمیشه ازین در که میریم بیرون من بازم خاله لیداتم. و واقعا همین شد.
فقط تو ماشین ازش پرسیدم چرا همیشه شرت لا کونی میپوشی؟؟ که خندید جواب داد واسه اینکه بندش از زیر شلوار تنگ ملوم نیست.
ما اون شب یه داستان دروغی ساختیم برای دیر اومدنمون به خونه که نیروی انتظامی جلومون رو گرفته و با رشوهء خاله آذر نجات پیدا کردیم .
الان خیلی وقته ازون شب میگذره و واقعا انگار یه جنون آنی بود برای خاله آذر و فراموش شد.

نترس نترس نترس بچه جون
برو برو بازم به میدون
امید نذار هیچ وقت بمیره... غم جای اونو بگیره...
یه مورچه اگه صد دفعه دونش بیفته، صد دفعه برش میداره!
واسه چی؟ واسه اینکه امید داره......
     
#237 | Posted: 7 Aug 2012 13:50

منبع شهوانی
من و مهشید خواهر خانومم

سلام
شاید داستانهای زیادی خونده باشید .توی نظراتتون رو که خوندم بیشتر از دروغ بودن اون نظر داده بودن ولی این داستان واقعی هست مطمئن باشید.
یه خواهر زن دارم اسمش مهشید هست .از همان روز اول با من خیلی صمیمی بود چون خیلی تقاوت سنی نداشتیم (حدود سه سال ).بیشتر شبها میومد خونمون میموند خیلی هم لاغر اندام و کوچیک هست من خیلی طالبش شده بودم اما جرات نمیکردم کاری بکنم بعد از مدتی شوخیهای متعارف شروع شد مدتی که گذشت یک روز جمعه لوازمی از محل کارم اورده بودم خانه تا لیست بگیرم اتفاقا قطعه ماشینی داخلش بود که ما بهش میگیم کرستی "من که روم نمیشد توی جمعی که نشسته بودیم اسمشو بگم گفتم اینو جاش خالی بزار <خندید >این موضوع گذشت تا یه روز بهش گفتم فهمیدی اسم اون قطعه چی بود خندید گفت اره گفتم بگو روی زمین نوشت پستان" گفتم دیدی اشتباه کردی گفت پس چیه روی زمین نوشتم کرستی"از خنده روده بر شده بود از اونجا دیگه شوخیهای غیر متعارف شروع شد .
یک شب تابستان توی حیاط خوابیده بودم که اتفاقا روز قبلش یه کاری براش کرده بودم که قرار بود اگه جور شد به من شیرینی بده اس ام اس دادم که شیرینی ما چی شد گفت شیرینیم چشم گفتم من از اون شیرینیها میخوام شاید یک ساعت اس ام اس دادم تا اخر متوجه شد که چی میگم واقعا جا خورد دیگه اس ام اس نداد منم خودم زدم به ناراحتی و تا مدتی تحویلش نگرفتم. یه روز اس ام اس داد که امشب بیام خونتون گفتم میخوای بیایی بیا موقع خواب خانمم پرسید مهشید کجا بخوابه ؟گفتم برای ناراحت نشه پیشه خودمون من وسط خوابیدم خانومم راست من مهشید چپ. کمی که گذشت یه اس ام اس دادم بهش گفتم .هستی امشب یه حال کنیم-گفت: میترسم گفتم همه خوابن. منم اهسته دستامو بردم روی صورتو سینهاش اهسته داشتم می رفتم توی حال که یک دفعه دستمو گاز گرفت من دستمو کشیدم. بی خیال شدم نیم ساعت بعد خودش دستمو گرفت گذاشت روی سینهاش منم شروع کردم به مالش صورت و سینه نمیدونم چقدر طول کشید که خوابمون برد بعد از اون شب چند مرتبه اومد خونمن و همین مراحل داشتیم دیگه وارد شده بود لباس زیپ دار میپوشید دامن کوتاه . تا یک روز جمعه خونمون بودیم میخواستیم بریم تفریح قرار شد من و مهشید بریم خونشون سبد بیاریم وقتی رفتیم تو خونشون تا وارد شدیم گرفتمش تو بغلم و شروع کردم ازش لب گرفتن بی حس شد وخوابید همینجور سینهاشو داشتم میمالیدم که صدای زنگ کوچشون اومد سریع بلند شدیم رفت در باز کرد همسایشون بود صدتا فحشش دادم هیچی خلاصه برای که شک نکنن سبد و برداشتیم و رفتیم توی راه ازش قول گرفتم که یه بار دیگه با من بیاد اونم قبول کرد پنج شنبه هفته بعدش بهش اس ام اس دادم که برای فردا جورش کن گفت :امشب بهم زنگ بزن شب اخر وقت بهش زنگ زدم هماهنگ کردم یک 2ساعتی سکس تلفنی داشتیم .تا کاملا امادش کردم. فردا عصر رفتیم خونشون خانه ما هم خالی بود گفت من و میبری خونه دوستم جزوه بگیرم منم از خدا خواسته گفتم اره توی راه بهش گفتم امادگی داری بریم رفتیم خونه رفتیم اتاق خواب گرفتمش تو بغلم لب گرفتم خوابندمش روی تخت شروع کردم به خوردن سینه هاش زیر دستم میلرزید مخواستم لباسمو دربیاوردم ولی نمگذاشت در بیارم خلاصه هر جوری بود لباسشو در اوردم سینه هاشو خوردم اومدم پایین تا روی کسش شورتشو در اوردم دیدم یه کس سفید کوچیکی داره که نمشه ازش بگذری شروع کردم به خوردنش دیگه اینقدر حشری شده بود که میگفت کیرتو بده بخورم کیرمو بهش دادم با یک ولعی میخوردوپیچش میداد که انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از پشت خوابوندمش هر چی اصرار کردم که از عقب بکنمش نذاشت تا عاقبت گذاشتم رو کسش تلبه زدم وقتی داشت ابم میومد گفت میخوام ابشو ببینم منم ریختم رو شکمش ........... چقدر داغه .........بعد تا لبسشو میپوشدی رفتم دوش گرفتم /توی راه که داشتیم میرفتیم خوابش برده بود .................................از اون روز به بعد هر موقع موقعیتی هم جور شد دیگه نیومد و میگه اینجوری بیشتر دوست دارم منم دیگه خیلی اصرار نمکنم اینم خاطرات ه من < همتونو میبوسم >بای


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#238 | Posted: 7 Aug 2012 13:51

منبع شهوانی
ليسيدن سوراخ كون زن داداش

سلام عرض مي كنم خدمت همه ي دوستان شهواني
من ميلاد هستم 21 سالمه و اهل مشهدم.داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم بر ميگرده به پارسال.
فكر كنم صبح روز ۳۱ اردیبهشت بود كه برادرم با زن و بچش از تهران اومده بودند مشهد (اون توي تهران كارمند صدا و سيماست) ولي كسي نمي دونست چرا اونا از فرودگاه تاكسي گرفتند به طرف خونه ي ما وقتي رسيدند داداشم بدون سلام رفت ته پذيرايي و روي مبل با حالت ناراحتي نشست.صبح اون روز فقط من و مامانم خونه بوديم و بابام و داداشاي ديگم همه سركار بودند.از ریحانه (زن داداشم) پرسيدم چي شده اونم گفت : از شنبه ي هفته ي پيش سردرد داشت كه يكشنبه رفتيم دكتر كه دكتر گفت به خاطر مشغله ي زياده تا پريروز كه چشاش دوبين شد و ما مجبور شديم بيايم مشهد.
پدر زن داداشم يخودش هم دكتره و همه ي دوستاش دكتر هستن و مطب دارن به خاطر همين داداشم اينا اومدن مشهد (البته ما هم كه خانوادشونيم مشهديم) خلاصه سرتونو به درد نيارم بعد از چند جلسه پيش متخصص رفتن معلوم شد كه خان داداش ما يه تومور مغزي داره كه خوشبختانه خوش خيم بود ولي بايد زود تر عمل مي شد .
خلاصه بعد از دو هفته قرار شد عمل بشه عمل نزديك چهار ساعت طول كشيد ولي با موفقيت انجام شد بعد از چند روز كه بستري بود و زن داداش ما هم (زنش) پيشش بود قرار شد كه به خونه برگرده.
خونه ي پدر زنش كه نمي شد چون آپارتمان بود و كوچيك پس بايد ميومد خونه خودمون چو هم ويلايي بود و هم بزرگ و از همه مهمتر به بيمارستان نزديك بود چون براي از بين بردن كامل تومور بايد شيمي درماني انجام ميشد.
خلاصه برادر زادم رو چون خيلي شر بود فرستاديم خونه ي پدرزن داداشم (چون سر صدا ميكرد و براي داداشم بد بود)
من و زن داداشم تصميم گرفتيم اتاق منو براي داداشم آماده كنيم (چون طرف كوچه نبود)
من از زماني كه ریحانه عروس خانوادمون شد خيلي دوسش داشتم و از قديما كه كوچيكتر بودم يه حسي متفاوتي نسبت به اون داشتم كه بزرگتر كه شدم فهميدم حسه شهوته آخه اون خيلي كون خوش فرمي داشت سينه هاشم كه خيلي بر آمده بود خلاصه اگه هركي اونو ميديد به حوس مي افتاد .
از اون روز به بعد قرار شد تا پايان درمان جاويد (داداشم) اونا خنه ي ما بمونن و اين فرصت خوبي بود كه من يه حركتي انجام بدم.
تو اين مدت فقط سعي خودمو ميكردم كه آزاد رو ديد بزنم و به ياد اون جلق بزنم.
بعد از چند هفته ديگه از اين كار خسته شده بودم و همش داشتم حسرت مي خوردم كه كه نمي تونم حتي كون يا سينه هاي نرمشو(بعد از اينكه لمس كردم فهميدم نرم هستن) لمس كنم.
يه روز كه تو اتاقم پاي كامپيوتر تو اينترنت بودمو داشتم داستان سكسي مي خوندم ریحانه در زد اومد تو.....واي نمي دونم چجوري اونو توصيف كنم يه شلوار كرمي نازك پوشيده بود كه شرتش معلوم مي شد و پاچه هاشو تا نصفه داده بود بالا كه در اون لحطه دوست داشتم كف پاهاش تا بالا رو ليس بزنم.......تا به خودم اومدم ديدم داره مطالب رو صفحه ي مانيتورو نگاه ميكنه تا فهميدم سريع alt+f4 كردمو پرسيدم كاري داشتي ؟ گفت : آره ميتوني بياي بيرون كمكم كني , دارم فرش ميشورم منم كه تو فكر بودم گفتم : باشه الان ميام , اون رفت و منم دنبالش از اتاق اومدم بيرون و در بستم خوشبختانه مامانم تو آشپزخونه مشغول بود و منم خوشحال از اينكه تو حياط راحت ميتونم ديد بزنم.
ساعت نزديك 12 ظهر بود و هوا آفتابي بود ولي آفتاب پاييزي (افتاب اونقدر گرم نبود) ریحانه خم شده بودو داشت روي فرشو آبو جارو ميكرد كه من هم چشم به كونش بود يه كون بزرگ و تحريك كننده , در اون لحطه كيرم داشت شق مي شد
داشتم ديوونه مي شدم خودمو تصور ميكردم كه دارم سوراخ كونشو ليس ميزنم كه يه دفعه صداي مامانم اار روي بالكن اومد كه مي گفت : خسته نباشيد , بسه ديگه بياين ساعت 2 شده.......
كه ریحانه گفت ميلاد بيا شيلنگو بگير پاهامونو بشوريم بريم بالا وقتي كه داشت پاهاشو مي شست بدجور حشري شده بودم ميخاستم دل و بزم به دريا و دستمو بكنم لاي چاك كونش كه يه دفعه گفت حالا شيلنگو بده منو پاهتو بشور خلاصه پاهامو شستم و فرشو دولا كرديمو گذاشتيم گوشه ي حياط تو آفتاب.......
رفتيم بالا و من رفتم تو اتاقم تا لباسامو عوض كنم ریحانه هم رفت تو اتاق خودشون.
بعد از عوض كردن لباس رفتم آشپزخونه يه چيز بخورم كه مامانم گفت برو به ریحانه و جاويد بگو بيان سر ميز داشتم ميرفتم دم در اتاقشون كه صداي زنگ در خونه اومد (بابامو داداشام بودن) رفتم دم اف اف در باز كردمو بعد رفتم دم در اتاق اونا بدون در زدن درو باز كردمو رفتم تو ديدم ریحانه دمر كنار جاويد خوابيده , هيچي نگفتم و اومدم بيرون با ديدن او لحظع و اندام تحريك كننده ي زن داداشم بد جور حشري شده بودم......................


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#239 | Posted: 7 Aug 2012 13:52

ادامه ليسيدن سوراخ كون زن داداش
سرتونو به درد نيارم اون روز بعد از ظهر گذشت , شبش قرار بود يكي از دوستاي داداشم براي عيادت بياد خونه ي ما ساعت 9 بود يكي زنگ زد رفتم درو باز كردم (دوستش بود با زنش اومده بود) منم سريع رفتم تو اتاقم لباس پوشيدم , يادم اومد ادكلنم تو اتاق جاويده(ازم قرض كرده بود) از اتاق اومدم بيرون رفتم با مهمونا احوالپرسي كردمو رفتم اتاق جاويد(خودش پلو مهمونا بود) ديدم ریحانه داره جلو آينه آرايش ميكنه گفتم : اين ادكلن منو نديدي گفت : بيا اينجاست.
يه شلوار لي آبي چسب تنش بود كه اندامشو زيبا و سكسي نشون ميداد من با خودم گفتم قبل از اين كه كيرم شق شه از اتاق برم بيرون كه ریحانه گفت : واستا لباسمو عوض كنم با هم بيم........
تا اينو گفت من جا خوردم رفتم رو تخت منتظر نشستم داشتم بهش نگا ميكردم كه ديدم تيشرتشو در آورد ضربان قلبم چند برابر شده بود كه ديدم شلوارشو در آورد واي تا چشمم به سوتينش خورد كه روي سينه هاي بزرگش بود احساس كردم دارم عرق ميكنم از يه طرف ميترسيدم كه يهو در باز بشه و جاويد وضعمونو ببينه.......
به خودم تلقين كردم كه نترسم......
واي....يه شرت قرمز پاش بو كه وقتي ميديدم دوست داشتم كونشو از روي شرت بوس كنم......اون لحظه همه ي بدنم خيس عرق شده بود...........هميشه حسرت يه همچين روزي رو مي خوردم ولي حالا كه شانس بهم رو كرده بودو توي همچين لحظه اي بوم.......احساس پشيموني مي كردم كه اومدم دنبال ادكلنم , ولي وقتي ياد او جلق هايي كه بخاطر كسي كه لخت جلوم بود زدم تصميم گرفتم دلو بزنم به دريا وقتي پاشدم برم طرفش احساس كردم دستو پاهام دارن ميلرزن......در اون لحظه احساس ميكردم مي خوام گريه كنم......اون رو به روي آينه بود و من وقتي رفتم پشتشو خودمو تو آينه ديدم حس كردم رنگم كاملا" عوض شده..........
آب دهنمو قورت دادام دستمو گذاشتم روي باسن داغش....با خودم گفتم چرا اون هيچ عكسلعملي نشون نميده كه ديدم آروم زير لب گفت ميلاد سوتينمو باز كن.......منم با دستهايي كه ميلرزيد سوتينشو باز كردم دستامو گذاشتم روي سينه هاش(براي اولي بار تو زندگيم بود كه دست به سينه ي يه زن ميزدم)ديدم دستشم دراز كرد و كليد توي قفل درو چرخوند
دستهاشو گذاشت روي سرم و سرمو فشار داد طرف سينه هاش چشام داشت اشك آلود ميشد بسيار مبتديانه سر سينه هاشو ليس ميزدم طعم خوشمزه اي نداشت ولي لذت بخش بود و بوي ديوونه كننده اي داشت.......كيرم داشت منفجر ميشد داشتم چشامو مي بستم كه يه دفعه..............................صداي تق تق در اومدو صداي بابام بود كه گفت : ریحانه تو اتاقي....
كه ریحانه به نگاه كردو گفت : سرم درد ميكنه پدرجون..........بعد دوباره گفت : ميلادو نديدي.......كه ریحانه با خنده جلوي دهنمو گرفت و گفت : رفت بيرون..........بعد چند لحطه كه منو ریحانه با لبخند به هم نگاه ميكرديم.............منم كه كاملا ترسم ريخته بود ریحانه رو بغل كردم بردم رو تخت و با هيجان داشتم پيرهنمو در مياوردم در همين لحظه ریحانه داشت شلوارمو در مياورد .......بعد 30 ثانيه هردمون لخت روتخت در حالت 69 بوديم و اون داشت كيرمو ميخورد ....منم دهنم جلوي كسش بود ولي با بويي كه كسش ميداد دوست نداشنم ليس بزنم كه يه دفعه كسشو مالوند به دماغم(يعني اينكه كسمو ليس بزن) شروع كردم به ليس زدن كه يه دفعه كيرمو گاز گرفت سريع كشيدم بيرون با دردي كه داشتم خيلي آروم(چون صدام بيرون نره) گفتم: هوي چيكار ميكني.......گفت : چون دفعه اولته گاز گرفتم كه آبت دير ................................
با دردي كه داشتم دوباره ادامه داديم ولي ايندفعه اينقدر طول كشيد كه بد جور حشري شده بودم.......بوي كونش با اينكه بد بود ولي داش منو ديوونه ميكرد....زبونمم توي كسش داشت آتيش ميگرفت , زبونمو كشيدم بيرونو داشتم با لباي كسش بازي ميكردم كه بلند شدو منم كه دراز كشيده بودمو داشتم بهش نگا ميكردم كه اومده بود رومو سر كيرمو گرفته بودو داشت سرشو ميكرد تو كسش اولش يكم بد رفت تو ولي بعدش روند شدو فهميدم كه كير جاويد يكمي از ما كلفتر بود , در اون لحطه ميخواستم داد بكشم ولي بيرون پر آدم بود حالا نوبت من بود كيرمو از كسش در آوردمو دمر درازش كردم لاي پاشو باز كردم و چشمم به سوراخ سياه كونش افتاد , اولش نمي خواستم اينكارو بكنم ولي فكر كردم ریحانه لذت ميبره بعد سرمو بردم پايينو سوراخ كونشو شروع كردم به ليس زدن اولش احساس خوبي نداشتم ولي بعد كه ديدم داره مي خنده روحيه گرفتمو بيشتر ليس زدم بعد هم يه تف بزرگ انداختم رو سوراخ كونش با ترسي كه داشتم سر كيرمو مالوندم به سوراخ كونش بعدش سر كيرمو آروم كردم تو كونش كه ديدم دستشو آورده و مواظبه كه ليز نخوره , خوشبختانه زن داداش ما بدش نمي يومد كه از كون گاييده بشه , در همون حالت كه داشتم تلمبه ميزدم روش خوابيدم و به پهلو خوابوندمش(خودمم به پهلو شدم) و در همون حالت داشتم تلمبه ميزدم كه در كيرم احساس شيريني شكل گرفت و تلمبه زدنم آروم شد و احساس كردم آبم ميخواد تو كون ریحانه بياد بلافاصله با اومدن اب كمر من تو كون ریحانه ديدم آه ارومي با صداي نازش اومد ......كيرمو كشيدم بيرون كنارش دراز كشيدم.................
احساس كردم صداي خوش و وش توي حال مياد رفتم پشت در فكر ميكردم مهمونا دارن ميرن كه صداي عموم منو خوشحال تر كرد چون خونه تازه داشت شلوغ ميشد.....................
اينو به ریحانه گفتمو ریحانه حاضر شد رفت بيرون پيش مهمونا برق اتاقم خاموش بود كه ریحانه اومد تو منو بغل كردو گفت مهمونا ته پذيرايين سريع برو تو اتاقت منم يه بوس از لباش كردمو رفتم.............................................


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#240 | Posted: 10 Aug 2012 12:55

منبع شهوانی
سکس همزمان با برنامه 90

با سلام

تمامی اسم ها و نسبت های فامیلی به کار رفته در این خاطره مستعار و غیر واقعی می باشد حتی اسم نویسنده!

اگه بخوام از خودم بگم باید بگم زیاد خوش تیپ نیستم و چشم های آبی ندارم و .... در کل معمولی هستم

داستان مربوط میشه به تقریبا یه سال پیش که من 18 سال داشتم و مث همه هم سن و سالم سرم گرم بود به دختر بازی,لب گرفتن از دوست دختر تو کوچه خلوت و مالوندن دوست دختر و ....

تا این که...
ی روز یه شماره غریبه بهم زنگ زد ,یه دختر بود صداش آشنا بود گفت که قصد دوستی داره و از این حرفا
ولی من که فک می کردم یکی از آشناهاست و می خواد سرب سرم بذاره جواب سربالا می دادم و ...
یه شب که زنگ زد به صداش شک کردم و واسه امتحان گفتم چطوری مریم خانوم (مستعار)
((مریم زن پسر خاله م بود که یه دختر دوساله هم داشت و زیاد با من شوخی داشت))
شوکه شد و قطع کرد و بعد چند دقیقه پیام دادم که حال کردی تشخیص صدا رو ؟؟ جواب داد که به کسی نگی
منه احمق تو فکر اینکه این خانم می خواسته سر ب سرم بذاره و .... ولی قضیه یه چیز دیگه بود
چند روز گذشت که دیدم از خط قبلی ش اس ام اس عاشقانه می فرسته ,قبلا فقط اس ام اس های جوک و سرکاری می فرستاد ولی این بار ....
تا اینکه یه مدت آخر هر اس ام اس ش یه جمله بود (( دوست دارم))
خیلی تعجب کرده بودم ازش پرسیدم این جمله آخر مال متن شعر اس ام اسه یا خودت اضافه می کنی
جواب داد تا تو چی دوست داشته باشی
اینجا بود که ی چیزای حالیم شده بود
اینطور که بعدا متوجه شدم ,بله....خانم شوهر دار عاشق من شده بود

نمی دونم چرا؟ آخه نه خیلی خوش تیپ بودم ....نه بچه پول دار (تازه بعد از دوستی مون خرج منو هم اون می داد
بجز اینکه واسم پول به حسابم می ریخت شارژ گوشیم رو هم تامین می کرد)
اوایلش باور نمی کردم فک می کردم سرکاریه
ولی کم کم رابطه مون اونقدر عمیق شد که باورم شد
روزی بالای 200 تا اس ام اس رد و بدل می کردیم و آخراش به سکس اس ام اسی هم کشید...
شاید اون واسه من یه هوس بود ولی اینو مطمئن بودم که واقعا عاشق شده چون حاضر بود هر کاری من بگم انجام بده

تا اینکه ی روز بهش گفتم بی خیال من نمی تونم به پسر خالم خیانت کنم تا اینجا هم محض شوخی باهات بودم
بدون هیچ مخالفتی قبول کرد و گذشت تا اینکه بعد چند هفته واسه تفریح با دخترش اومد خونه مون (خونه اونا یه شهر دیگه بود)
هیچ رفتار غیر طبیعی نداشتیم تا آخر شب که رفت تو اتاق بخوابه همه خوابیدن منم داشتم برنامه 90 رو نگاه می کردم
راستش شیطون دور سرم چرخ میزد که....
اس ام اس داد که باهام قهری و از این حرفا ...منم گفتم نه و از این چرت و پرتا که
گفت یه چیز ازت بخوام
گفتم بگو
گفت امشب مال من باش!!!!!!!!
پرسیدم چطوری گفت آروم بیا تو اتاق اول قبول نکردم چون واقعا می ترسیدم ولی شیطون بی کار نبود بعد اینکه مطمئن شدم همه خوابن رفتم داخل اتاق
اتاق تاریک بود ....نشسته بود هم حس خجالت و هم حس ترس رو می شد تو وجودش حس کرد
منم تمام بدنم می لرزید ....رفتم کنارش نشستم هیچی نمی گفت سرش رو انداخته بود پایین و با انگشتاش بازی می کرد دستمو بردم جلو دستش و گرفتم هم دست من می لرزید هم دست اون ,دستمو محکم فشار داد ...سرش هنوز پایین بود یا دستم سرشو آوردم بالا ....نگاهمون افتاد به هم آروم صورتمو بردم جلو لبامو بهش نزدیک کردم هیچ حرکتی نکرد شروع کردم به خوردن لباش آروم آروم اونم باهام راه اومد ,یه دفعه لب شو از لبم جدا کرد و منو محکم بغل کرد و فشارم داد و در گوشم گفت:باورم نمیشه....دوست دارم .....دوست دارم
طوری بغلم کرد که سینه هاشو بین خودمون حس کردم
دوباره خودش لباشو گذاشت رو لبامو شروع به خوردن لبای همدیگه کردیم و باز دوباره بغلم می کرد و محکم فشار می داد صدای نفس هاشو می شنیدم
دست مو بردم طرف سینه هاش لباسش خیلی تنگ بود و سینه هاش هم نسبت به سنش خیلی کوچیک
از رو لباس سینه شو گرفتم ولی حال نمی داد دیدم خودش پیرهن شو داد بالا ولی اینقد تنگ بود لباسش که به زور اینکارو کرد دستمو بردم طرف شکمش دست کشیدم روی شکمش داغ بود آروم یه سینه شو از سوتین آورد بیرون با دستم گرفتمش اولین بار بود ...خیلی شل بود فک می کنم از ترس بود
آروم سرمو بردم جلو و نوک سینه شو گذاشتم تو دهنم با دستم هم سینه شو ماساژ می دادم متوجه شدم که داره موهامو نوازش می کنه ...چون در حالت نشسته بودیم یکم کارمون سخت بود بعد چند بار لب و بغل کردن دیگه
دو دستمو گرفت و دراز کشید و منو کشوند روی خودش کیرم کاملا بین منو اون لمس می شد از بس بزرگ شده بود همین جوری که روش دراز کشیده بودم لباشو می خوردم بلند شدم و روی شکمش روی دو پام (طوری که وزنم روش نباشه) نشستم
پیرهن شو تا قسمت گردنش دادم بلا و هر دوتا سینه شو از سوتین آوردم بیرون با دو دستم هر دوتا رو گرفته بودم و می خوردم حواسم به خودم بود که چشمم افتاد به بالا دیدم چشماشو بسته و داره لباشو می خوره
فهمیدم که خیلی خوشش میاد واسه همین زیاد سینه هاشو خوردم
رفتم پایین رو شکمش و لیس زدم روی ناف شو دوباره اومدم بالا شروع کردم لب گرفتن ازش
کیرم کامل رفته بود لای دوتاپاش آروم کمرمو دادم بالا و دستمو بردم سمت کسش و از رو شلوار دست کشیدم
اونم دستشو برد و طرف کیرم و از رو شلوار گرفت و می مالید رفتم و پایین و به کمک خودش شرت و شلوار شو با هم کشیدم پایین
اولین بار بود که یه کس از نزدیک می دیدم ...نمی تونم مشخصات شو بهتون بگم خیلی ناز بود چون نابلد بودم آروم زبونمو روش کشیدم با اولین لیس اینقد تحریک شد که کمر و باسن شو از زمین بلند کرد
از ترس صدای هیچکدوم مون در نمی یومد یه کم دیگه که کس شو خوردم دیدم حال نمیده رفتم بالا و شروع به لب گرفتن کردم
این بار چون شلوار اون پایین بود کیرم راحت تر می تونست کس شو لمس کنه
یه کم که از ناحیه صورت عشق بازی کردم آروم کیرمو درآوردم می خواستم بذارم تو کس ش ولی هر کاری می کردم و پایین بالا می رفتم جا نمی خورد ...خودش متوجه شد دیدم دستشو برد پایین با دستش کیرمو گرفت دستش اونقد سرد بود که یه حس خاصی به هم دست داد کیرمو گذاشت جلوی کس ش ....نوک کیرم لبه های کس شو حس کرد با یه فشار آروم رفت داخل دیگه دست شو کشید منم شروع کردم به عقب و جلو کردن باورم نمی شد دارم یه کس رو می کنم
خیلی داغ کرده بود بیشتر از من هی صورتشو این ور و اون ور می کرد سینه شو می گرفت و دست منو می گرفت و می ذاشت رو سینه ش که واسش ماساژ بدم....
اینم بگم که آب من زود میاد ((زود انزالی)) با اینکه آبم اومد و ریختم داخل کس ش واسه اینکه اون هنوز ارضا نشده بود
هنوز عقب و جلو می کردم طوری که خسته شده بودم و خودمو انداختم روش
که متوجه شدم اینقد داغ شده بود که کس شو سفت می کرد و کیرمو به داخل مکش می کرد منم مجبور می شدم واسش هنوز عقب و جلو کنم
آخرش خیلی خسته شدم ..چون آبم اومده بود کیرم داشت کم کم کوچیک می شد بلند شدم ولی هنوز اون تو حالت خودش بود بدون خداحافظی و حرفی از اتاق زدم بیرون رفتم که بخوابم
بهش پیام دادم که دیگه نمیشه بیام ممکنه کسی بیدار بشه فقط جواب داد باشه
این بود اولین سکس من
به قول خودش واسه اون رابطه مون از نظر عشقی مهمه نه شهوتی
راست هم میگه آخه شوهر داره و می تونه نیازهای جنسی شو برآورده کنه چه نیاز به من
البته چند بار دیگه باهاش سکس داشتم بخصوص دو شب بعد از این شب که شب سومی خیلی عاشقانه بود
که شاید اونارو هم نوشتم

چند نکته:
من از اینکه با یه زن شوهر دار رابطه داشتم و دارم اصلا خوشحال نیستم بلکه پشیمون هم هستم و نمی دونم چطوری این رابطه رو تموم کنم و به کسی توصیه نمی کنم

چندین باره این رابطه رو بهم می زنم و دوباره برقرار میشه ولی رابطه سکسی مون نسب به اوایل خیلی کم شده در حد صفر!!
سر همین قهر و آشتی ها خانم چندین بار با قرص و رگ زنی دست به خودکشی زده

یه نکته هم به دوستانی که نظر می دن:
که تو کف ش موندی و تو خیالت این داستانو ساختی و....
اولا از همه بگم قبل از شروع این رابطه من به همه نظر داشتم الا این خانم
دوما واسه من اصلا افتخار نیس که فلان زن شوهر دار عاشقمه بلکه واسم یه مشکله
از یه طرف حس خیانت از یه طرف حس شهوت و .....نمی دونم چی کار کنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 24 از 84:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.