| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 24 از 60:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  59  60  پسین »  
#231 | Posted: 23 Jul 2011 06:41
سکس من و خاله ی زنم

مقدمه: تقریبا دوهفته پیش یکی از دوستانم بهم گفت تا حالا داستانهای سکسی رو خوندی گفتم نه گفت تو موبایلم چندتا دارم و برام بلوتوسشون کرد وقتی که داستانهارو خوندم حسابی جا خوردم چون 70درصد از مطالب حقیقت زندگی خودم بودند و این شد آغاز راهی که بخوام داستان سکسی ام رو بنویسم.
نمیدونم چطور میتونم سریع و مفید خاطره ام رو براتون بنویسم ولی سعی میکنم که کسل وار نشه ولی بقران بجان بچه ام قسم میخورم تمام مطالبم دروغ نیست:

دوسالی از ازدواج من و خانمم میگذشت توی این مدت رابطه بین من و خانمم کمی قمر در عقرب بود یعنی به خرابی داشت میکشید ( که خراب هم شد) برا همین خیلی ها سعی داشتند که این وسط پا در میونی کنند که ما کمتر دعوا کنیم و سرمون تو زندگیمون باشه. خلاصه یکی از واسطه ها خاله ی خانمم بود که آدم کاملا مذهبی و نمازخونی بود و کارش تبیح گرفتن تو دست و ذکر کردن بود. از قشنگی و خوش هیکلی خاله خانمم هرچی بگم کم گفتم . با بدنی پر و قدی تقریبا بلند و لبهای زیبا و پوستی سفید همیشه جلب توجه کل فامیل بود ولی متأسفانه چون از بچگی شوهر کرده بود به مرد 40 ساله ای ( اونهم بازور) خودش هم دسته کمی از ما نداشت چون شوهرش الان دیگه پیرو بدرد نخوری بود ( راستی سن من 27 و سن خاله خانمم 32 است). خلاصه خیلی ازش خوشم میومد یعنی همون اول روز عروسی من و خانمم عاشقش شدم و آرزوی قلبی من گرفتن رونهای کلفت و ساق پای اون و خوردن لبهاش بود . خلاصه وقتی که میومد برای پا درمیونی و منو به خلوتی میبرد که به اصطلاح خودش نصیحتم کنه اصلا متوجه نصیحتها و دیگر صحبتهاش که بقول معروف داشت برای زندگی من راه چاره پیدا میکرد نبودم فقط و فقط نگاه من به صورتش و لبهاش بود که منو حیرون و ویرون کرده بودن .

یک روز اومد خونه پدر خانمم برای دیدن من و بازهم نصیحتهاش . من و خانمم تو خونه پدرش زندگی میکردیم . من بیرون بودم وقتی برا شام اومدم خونه دیدم خاله جون هم اومده . تو نبود من اول با خانمم حرف زده بود بعد نوبت من که شد من ابراز بی میلی به شنیدن حرفای اون کردم و گفتم حال و حوصله دوباره حرف زدن رو ندارم خاله جان ولکن.( البته همه میدونستن تمام درگیری و قهر و ... تقصیر خانممه ) خلاصه شب ساعت 12 بود که من داشتم ماهواره نگاه میکردم همه جا تاریک و فقط نور تلویزیون بود که روشنهایی پذرایی رو تأمین کرده بود.خاله جون اومد پیشم با بلوز سفید و شلوار تنگ مشکی که پاش بود اومد جفتم نشست( چون به من و خانواده ی پدر خانمم اطمینان داشت همیشه پیش ما راحت لباس میپوشید) منهم خودم رو جم و جور کردم گفتم خاله نخوابیدی همه خوابن . گفت چرا شما دوتا هر روز باهم دعوا دارید این دوساله همه رو نگران کردید . گفتم از خودش بپرس. خلاصه اون چیزی میگفت من چیزی تا اینکه فکری به ذهنم رسید. گفتم اصلا خاله میدونی چیه اون از لحاظ زناشویی به من نمیرسه؟ یهو خاله کپ کرد گفت منظورت چیه یعنی میل نداره واضح حرف بزن. گفتم عیبم میاد خاله این حرفا بخدا شنیدنی نیست (میخواستم با حرفای سکسی خاله جون رو حشری کنم و میدونستم چون شوهرش بدلیل بالا بودن سنش باهاش دیگه رابطه جنسی نداره حرفام باعث میشه که منو بهش نزدیکتر کنه که بتونم حرف اصلی دلم که کردنش بود رو بهش بگم ) گفت بگو گوش میدم و عیبت نیاد خلاصه دراز کشید پیشم و گفت گوش میدم. من قسمش دادم که هر حرفی بهش بگم به زنم نگه و اوهم قسم خورد که چیزی نگه. من هر چی دروغ بود رو به خاله گفتم که آره زنم یکسالی هست که نمیزاره باهاش سکس داشته باشم و و و و . گفت یعنی دوست نداره یعنی نمیفهمه بتو چه فشاری میاد؟ گفتم خاله دوست دارم گردنم رو بخوره باهام حمام بیاد تو حمام باهاش سکس داشته باشم دوست دارم اونجامو بخوره. که خاله گفت ای نامرد چقدر چیز دوست داری گفتم آخ خاله من زنی مثل تو باید نصیبم میشد خوب خوش هیکل خوش تیپ و هرچی تونستم از صفاتش گفتم ولی دستش رو هم گرفته بودم یواش یواش داشتم با موهاش هم بازی میکردم و حرفای سکس بهش میگفتم ازم خواست جریان شب عروسی که سه روز به تعویق افتاد رو براش تعریف کنم منهم از خدا خواسته تمام جزییات شب عروسیمو که چطور کردمش و خوردمش و و و و رو براش تعریف کردم بخدا چشماش کاملا حشری شده بود. تلویزیون رو خاموش کردم و دعوتش کردم بریم گوشه ای از اتاق پذیرایی بشینیم اونهم قبول کرد.

اون کمرش رو به دیوار تکیه زد و پاهاشو کشید منهم ازش خواستم اجازه بده سرمو تو دامنش یعنی انتهای هردو رونش بزارم که باز قبول کرد حالا من از پایین به بالا تو صورتش نگاه و شروع به حرف زدن کردم. در همین حین کمی به عقب سرمو فشار میدادم که به کوسش برخورد میکرد و سفتی استخونهای کوس خاله جون رو حس میکردم تمام بدنم داغ شده بود من هم سکسهای دروغی که از خود ساخته بودم رو براش تعرف میکردم اونهم با لاله های گوش من بازی میکرد گفتم خاله گفت چیه . گفتم خاله من گناه ندارم که زنم منو قبول نمیکنه . گفت چرا. کمی سرم چرخوندم رو به شکمش و صورتم کاملا تو نرمی شکم خاله فرو رفت. گفتم خاله دوست دارم تا صبح اینجوری بوت کنم . گفت نه دیونه بلندشو بشین الان کسی میاد گفتم اهمیت نمیدم خلاصه دستمو از پشت به کمرش رسوندم و گوشتهای کمرشو مالش میدادم اونم همچنان با گوش من ور میرفت و حرفی نمیزد انگار که منتظر من بود که حرفی از کردنش بزنم . ولی جرات نمیکردم اومدم بالا و بغلش کردم خیلی سنگین بود گفت چی منو با زنت اشتباه گرفتی تو همون حالت لبامو گذاشتم رو لبش و بوسیدمش بخدا قسم انتظار نداشتم تا این حد به راحتی به لباش برسم حتی کمی هم عصبانی نشده. فقط گفت تو حالت خوب نیست بهتره ازهم جدا بشیم گفتم خاله تورو برقران بزار لمست کنم گفته نه گناهه گفتم خاله دوست داشتن گناه نیست من دوستت دارم دست خودم نیست خلاصه خنده ای کرد و گفت اگه بهت رو بدم تا آخرش میری گفتم قسم میخورم اینطور نشه فقط در حد لمس کردن خلاصه قبول کرد یعنب از خداش بود اومدم لباش و خوردم و زبونمو کردم تو دهنش اصلا فکر خطر اینکه کسی بیاد نبودم یعنی شهوت کاری بسرم اورده بود که هردو مون نمیفهمیدم دورو برمون چی هست سریع سینه های ریز و کوچولوی خاله جون رو گرفتم و مالش دادم ولی تو این مدت لبامو از رو لباش بر نداشتم بعد از سینه هاش دستمو گذاشتم رو کسش و مالش دادم دستمو گرفت ولی من ول کن نبودم سریع سینه ی راستشو کردم تو دهنم و با دست چپم اون یکی سینشو کرفتم و با دست راستم همچنان کوسشو میمالوندم دیگه داشتم میترکیدم تحمل نکردم شلوارشو خواستم بیار پایین که گفت نه الان ابروریزی میشه من که کوس جلوی چشمام رو گرفته بود گفتم تور بقران خاله رحم کن بزار بکنمت تورو بخدا التماست میکنم بخدا سریع تموم میشه گفت نه گناهه من نمیتونم خلاصه با دوتا دست شلوارشو بزور گشیدم پایین ولی باز ول کن نبود و صفت شلوارشو گرفته بود تا نصفه های کونش شلوار لعنتیش رو اورده بودم پایین که صدای پاره شدن شلوارش بگوشم رسید اونهم دید که مقاومت دیگه براش سودی نداره تسلیم شد و دستش رو ول کرد و یهو با فشار من شلوار و شورت خاله جون ز پاش بیرون اومد و گفت خدا برات نسازه. و دستش رو گذاشت رو پیشونیش . پاهاشو باز کردم و زبونمو کردم تو کوسش هیچقاومتی نکردو دیگه کاری بهم نداشت منهم با خیال راحت کوسشو که پر از اب بود رو خوردم روناش و ساق پاشو لیس میزدم و صدایی از خال بیرون نمیومد کیرم شقه شده بود میدونستم اگه اولین فشار رو تو کوسش بیارم آبم میاد اومدم دوباره لباشو خوردم گفتم خاله دوستت دارم و با دست راستم سر کیرمو گذاشتم تو کوسش کمی فشار دادم که دیدم کیرم با گرمی کوس خاله آشنا شد پر کوسش اب بود در گوشش گفتم هی نامرد تو که از من بدتری حسابی آب کوست اومده که دیدم گفت نمیبخشمت . داشت گریه میکرد گویا پشیمون شده بود منهم سریع چندین بار تلمبه یواش زدم که گریش قطع شد لنگاشو گذاشتم رو شونم و با دو تا دستم شونه هاشو گرفتم کوسش کاملا قولومبه شده بود و من تلمبه هامو سریعتر کردم داشت آبم میومد که کیرمو در آوردم کمی کیرمو خشک کردم و چند ثانیه به کیرم استراحت دادم بعد دوباره کردمش باز هم به همون حالت گفت دیگه بسه بلند شو کاملا میدونستم پشیمون شده و داره بزور منو تحمل میکنه کیرمو تا ته کردم تو کوسش و فشار دادم که گفت آی مردم بدو کمرم خرد شد به همون حالت که فشار میدادم آبم اومد تا دید که من دارم ارزا میشن تقلا کرد که کیرمو در بیاره و لی من چنان سفت گرفته بودمش که نمیتونست حتی یگذره بره عقب تمام ابمو تو کوسش ریختم و بلند شدم گفت خیلی کثافتی نامرد در همون لحظه چون آبم اومده بود چنان از خاله خانمم متنفر شده بودم که دوست نداشت یک ثانیه هم پیشش باشم لباسامو پوشیدم رفتم تو اتاقمون خوابیدم صبح که بیدار شدم خاله رو ندیدم فهمیدم ساعت 6 سحری بلند شده و رفته بعد از اون دیگه نتونستم بکنمش و هیچوقت بهم نزدیک نشد که نشد بعدها یکروز بهم گفت من اسیر شیطان شدم و تو هم خیلی نامردی . امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه به امید دیدار.

چشم داشت احترام از هیچ كس نداشته باش تا احترامی كه به تو می گذارند، شیرین تر جلوه كند
     
#232 | Posted: 26 Jul 2011 10:29
رییس بانک بدبختم کرد [font#DF0101][/font]


سلام دوستان اینی که مینویسم یکی از اتفاقات زندگی نکبت باره منه که گفتم شاید با نوشتنش یک مقدار از عذاب وجدانم کمتر بشه

اسم من لاله است 33 سال عمر دارم و قدی حدود 170 و .وزنی حدود 75 کیلو البته این مشخصاتمو میگم جون دیدم همه داستانها اینارو نوشتن منم گفتم
منو شوهرم محمود در یکی از شهرستانهای شمالی ساکن هستیم و شوهرم کارمند یک شرکت خصوصی هستش ومااز زندگی مون راضی وخشنود بودیم ونیز هردونفرمان از افراد گرم مزاجیم و سکس باعث پر رنگی زندگی ما شده بود.از خودم بگم که منم زنی بگفته شوهرم خوشتیپ و صورتی گرد وسینه هام 85 وبا رونهای پر واز همه مهمتر که باعث بدبخت شدنم شده کون بسیار بزرگم بود که هر جا میرفتم همه میخ کونم میشدم {چون کسی منو العان نمیشناسه حرف دلمو میزنم}ومنم بدم که hنمیومد خیلی هم حال میکردم و بیشتر قرش میدادم .منو محمود هر هفته 3 بار حتی بیشتر سکس میکردیم و محمود میگفت که اگه دو روز تورو نکنم میمیرم ومنم از او مست تر .این بود خلاصه ای از وضعیتم

یک روز محمود ساعت 5 که از سر کارش امد خونه گفت که بالاخره باوامش موافقت کردن چون ما یک سالی بود که منتظر وام شرکت بودیم وکلی خوشحال شدیم جون قرار بود ماشینمونو عوض کنیم ومثل ماشین خواهرم 206 تیپ 6 بخریم خلاصه کلی اونشب خوشحال بودیم ویک سکس توپ هم به این افتخار کردیم وبه علت اینکه محمود مرخصی نداشت وخودش نمیتونست بره بانک قرار شد فرداش من برگه معرفینامه رو ببرم بانک تا کارهای اولیه اش رو انجام بدن و باقی کاراشو محمود خودش دنبال کنه






صبح که از خواب پا شدم محمود رفته بود . یک صبحونه کوتاهی خوردم ویک ارایش توپ وغلیظ کردم و داشتم میرفتم که محمود زنگ زد وگفت خواستم که خواب نیفتی وگفتم که نه بابا لباسم پوشیدم دارم میرم .خداحافظی کردم وخوشحال از خانه بیرون رفتم که کاش همون دم در خونه تصادفی میکردم وهیچ وقت به اون بانک لعنتی قدم نمیگذاشتم خلاصه رسیدیم بانک واول رفتم جلو یکی از کارمندان بانک گفتم که معرفی وام از فلان شرکت دارم راهنایی کرد گفت برو خدمت اقای رییس گوشه ساختمان یک میز چوبی بزرگ گذاشته بود رفتم جلو سلام کردم ومعرفینامه رو دادم دستش همین طور که نامه رو میدادم یک نگاه خریدارانه به هیکلم انداخت و گفت که خواهش میکنم خواهش میکنم بفرمایید روی یکی از صندلی ها نشستم گفت خوب بفرمایید گفتم که شوهرم فرصت نداشت این شد که من رسیدم خدممتون گفت خیلی خوب کار کردی ولی باید یه چیزی عرض کنم که العان بودجه برای پرداخت شرکت های خصوصی نداریم وباید صبر کنید ناراحت شدم وگفتم که باشه حالا شوهرم باز میاد خدمتون همین طور که صحبت میکرد گاهی یک لبخند میزد ومعلوم بود از اون مرد های حیز پدر سوخته هوس بازه هرزه است وگفت البته حالا شما شمارتونو بدین تا ببینم چی میشه اگه درست شد خبرشو بهت میدم گفتم باشه شماره خونه رو دادم گفت شماره همراهتونم بدین شماره محمودرو دادم بهش گفت مال خودتونه که گفتم نه شماره شوهرمه گفت که نشد دیگه مگه شما این وام رو نمیخواهید گفتم چی میگه این مرتیکه گفتم من شماره ندارم گفت که ایراد نداره شما عصر هر وقت دوست داشتی به این شماره که روی کاغذ نوشته بود زنگ بزن تا در مورد وامتون صحبت کنیم گفتم باشه و از بانک اومدم بیرون /ساعت حدود 10 بود داخل خیابون داشتم به حرفهای رییس بانک فکر میکردم که یک مرد تا جه اندازه میتونه نامرد وپست باشه خلاصه دل رو زدم به دریا وبرای حس کنجکاوی هم که شد از یک تلفن عمومی زنگ زدم به همراه اون اقا هنوز گفتم الو گفت جونم منتظرت بودم کجایی شما من که حول شده بودم گفتم که همین نزدیک خیابون فلان هستم گفت همون جا باش العان اومدم 3تا4 دقیقه محو حرفهاش بودم وهمچنان گوشی دستم بود سرم پایین که دیدم اقای رییس بانک ما ماشین 405 نقرهای اش اومد کنارم وبوق زد وصدا زد خانم فلانی رفتم جلو سلام دادم گفت بفرما بشین عزیز .از اینکه بامن راحت حرف میزد حالم داشت بد میشد گفتم کار دارین با من گفت که اره باید بریم باهم بانک فلان جا موافقت وامتونو بگیریم همین طور میخندید وراه افتاد یک اهنگ مضخرف غربی هم روشن کرده بود که گاهی سرش رو هم با اهنگ تکون میداد وبا خودش همخونی میکرد و گفت که ببخشید اسم خودتون چی بود گفتم لاله گفت به به به به مثل خودته اسمت من که یه لبخند کوچولو زدم گفت اینه حالا حالا چیه اخمهاتو باز نمیکنی کشتی هات قرق شده.گذشت تا اینکه در یک خونه ویلایی بزرگ توقف کرد وگفت لاله خانوم بفرمایید .ساعت حدود 12 بود باور کنید به جان مادرم که اندازه دنیا دوستش دارم ماتم زده بود و اعمالم در کنترلم نبود واصلا نمیفهمیدم دارم چکار میکنم .رفتیم داخل و گفت بفرمایید بالا رفتیم داخل خونه . واقعا شیک بود وبزرگ گفت بشین راحت باش عزیز یک لحظه چشمامو باز کردم دیدم با یک مرد داخل یک خونه خالی نشستم وبفکر محمود افتادم و از کارم مثل سگ پشیمون شدم اومدم دم در که کفش هامو بپوشم اقای رییس بانک اومد ودستمو گرفت گفت چیه لاله جون داد زدم ولم کن کار دارم گفت یواش داد نزن کجا چکار داری من که داشتم سکته میکردم گفتم ول کن میخوام برم کم کم صدام بلندتر شد که با یک قدرت زیاد کشید منو به داخل سالن وپرت شدم داخل ودستشو برد بالا وگفت مگه نمیگم ساکت همسایه ها متوجه نشن وگفت که چیه اگه نمیخواستی از همون اول نباید جواب میدادی گفتم کی من جواب دادم گفت تو نبودی که زنگ زدی که بیام اونجایی که ایستاده بودی من که دیگه خودمو اسیر میدیدم گفتم چی میخوای اومد جلو ولبشو گذاشت رو لبم وگفت وامتون برای 48 ساعت اینده تو حسابتونه قول میدم بابا من رییس اون بانکم . دستش رو سینه هام بود و داشت میمالید و با اون دستش کیر خودشو میمالید بزور بلندم کرد ولباسم رو در اورد و تا چشمش به کونم افتاد انگار یک چیز عجیب دیده بلند گفت این چیه بابا تواینو از کجا اوردی انگار دوتا توپ فوتبال بستی به پشتت ووحشیانه داشت میمالید کونمو من که دیدم دیگه چاره ای ندارم گفتم که حالا حتما وام رو درست میکنی گفت حتما قول میدم همانطور با ولع کونمو میمالید وکم کم دراز شدم خودشو انداخت بالا واز عقب میزد داخل کسم واز اونجا که از این حالت سکس من بیشترین لذت رو میبردم ومحمود هم همیشه برام همین کارو میکرد شهوت بر من غلبه کرد وکونمو فشار دادم به کیر اقا اونم دید که دید دارم لذت میبرم بر گردوند واز جلو میزد وسینه هامو میخورد ومیمالید یک ده دقیقه همینطور مشغول بودیم که ابش اومد ونامرد ریخت داخل کسم و منم بیحال افتادم بلند شد و یک شربت البالو درست کرد وخوردیم و لباسمونوپوشیدیم و با عجله از منزل خارج شدیم وبه طرف بانک حرکت کردیم منو دور میدون پیاده کرد وگفت فردا شوهرت رو با ضامن بفرست بیان وشماره خودمو گرفت وخلاصه گذشت وشوهرم وام رو بدون درد سر گرفت بعداز یک مدت کوتاهی متوجه حامله شدنم شدم و چند ماه دیگه بچه ام دنیا میاد و نمیدونم مال کدوم یکیشون هست شوهر بدبختمم اینقدر تحویلم میگیره ومیگه میخوام بجه ام خوشکل بشه
این بود یکی از خاطرات تاریک من در این روزگار سیاه نامرد.
     
#233 | Posted: 10 Aug 2011 05:12
این اولین خاطره سکسی منه
یادم میاد ۷ سالم بود که داییم عروسی کرد همیشه زنش به عنوان خوشگلترین زن تو ذهنم بود شاید چون اولین زنی بود که هیکلشو درک میکردم اما هیچ حس سکسی نداشتم نسبت بهش تا وقتی که کلاس پنجم بودم مادر بزرگم فوت کرد بابا و مامانم با داییم رفتن ختم شهرستان و زن داییم با دو تا بچش اومد خونمون تازه اون موقع بود که فهمیدم کیرم شق میشه چون با دیدن زن داییم این حالت بهم دست داد هیکل زن داییم شاید خیلی خوب نباشه اما من هنوزم خوشم میا ازش سینه های بزرگ ،کون سفید،شکمش تازه داشت بزرگ میشد و سفیدی شهوت اور
الانم که دارم مینوسم کیرم داره از شلوار میزنه بیرون
خلاصه اون شب رسید که همه خوابیدن منم دل به دریا زدم اروم رفتم سمتش از زیر بلوزش شکم داغشو لمس کردم خیلی حال داد اومدم دمر خوابیدم رو تشک انقدر کیرمو مالیدم تا یک لذت تمام نشدنی وجودمو گرفت
اولین ارضا شدنم
دیگه کارم شده بود جلق زدن به یاد زن داییم .
تا زمان دبیرستان که یه بار خونمون بودن من خودمو به خواب زده بودن زن داییم اومد تو اون اتاق تا لباس بچشو عوض کنه وقتی چادرش افتاد اون سینه ها بزرگش حشریم کرد کیرم مثل فنر بلند شد کارش که تموم شد اومد پتوی رو منو که کنار رفته بود درست کنه یک لحظه خورد به کیرم داشتم میمردم چند لحظه بعد دیدم اول صدام کرد اروم ولی چون جوابی ندادم باز به هوای درست کردن پتو زد به کیرم اما ایندفه گرفتش دیگه نفسم بند اومده بود ابم داشت میزد بیرون که داییم صداش کرد که برن
تازه زنداییم یک دوهفته ای میشد که پسرشو زاییده بود منم ۱۷ سالم شده بود تازه از کیرم خوشم اومده بود چون واقعا قد و هیکل خوبی داره یادمه کپسول گاز بردم خونشون صبح بود بچه ها نبودن رفته بودن مدرسه رفتم در خونه زنداییم گفت بیا تو دیدم داره بچه شیر میدم رفتم تو سلام کردم دیدم نشته رو پشتی نیما هم بغلش داره شیر میده تا اومد چادر بندازه من سینشو دیدم که از لای یقش بیرون اورده بود مثلا اعتنا نکردم و رفتم گاز و وصل کنم کارم یه ده دقیقه طول کشید که دیدم دو تا پای سفید کنارمه نگاه کردم خودش بود با یه لباس راحتی سفید چادرشم ا.یزون بود رفت چایی بریزه دیوم خدایا چه سینه ها بزرگی دیگه طاقت نیاوردم دیگه نمیخواستم به یادش جلق بزنم گفتم دایی کی میاد گفت ساعت ۲ دیدم ۲ساعت وقت دارم رفتم از پشت سفت بغلش کردم گفت این چه کاریه میخواست از بین دستام خودشو دربیاره نذاشتم همینطور کیرمو که داشت میترکید لای کون گندش گذاشتم چادر از سرش افتاد سینه هاشو گرفتم یک دفعه تمام بدنم لرزید شرتم پر اب شد بدنم سست شد دیتامو ول کردم انگار بار سمگینی از رو دوشم برداشته شده بی اختیار نشستم یادمه تمام بدنم عرق کرده بود زنداییم برگشت با حالتی عصبی اما نگران حالمو پرسید گغت چی شد دیگه چادر سرش نلود شورت قرمزش از زیر پیرهن سفیدش معلوم بود با حال نذار گفتم ببخشید گفت بلند شو بیا تو حال
خیلب ترسیده بودم پرسید چرا این کارو کردی با کلی منو من کردن گفتم نتونستم جلوی خودمو بگیرم وقتی سینه هاتو دیدم گفت هکین گفتم نه کلا هیکلتو دوست دارم همیشه تو ذهنمه گفت پس من چطور طاقت اوردم اون روز که دودولتو گرفتم تو دشتم خودتو زده بودی به خواب دیگه راحت شدم گفتم خلاصه کار بدی کردم گفت نه فدات شم بیا شلوارتو دربیار اون فاجعه رو بشور تا داییت نیومده سریع بلند شد رفت حموم اب گرم و باز کرد پیرهنشم گرفت بالا که خیس نشه شرتم کلا شده بود اب به سر کیرم چسبیده بود اروم کندمش با خجالت رفتم تو زد زیر خنده گفت عجب پررویی تو حالا من یه چیزی گفتم
بیا جلو رفتم ابو گرفت شروع کرو به شستن کیرم که تموم شد شستنش دست انداخت زیر خایه هام گفت من دودولتو دوست دارم اقاا پشماشو میزدی بعد شروع کرد به مالوندن شق شد تا اون موقع اینقدر بزرگ نشده بودمالید مالید تازه یادم افتاد پس من چی دست انداختم سینه هاشو گرفتم شلنگ از دستش افتاد چسبید به دیوار حموم چقدر بزرگ بود و حال میداد خوردمشون شیر میداد بدم اومد دست انداختم لای پاش گفت با جلو نه چون تازه زاییدم حالتش برگشته فقط لمسش کن دستمو کشیدم روش داغ شدم چه حالی میدا رگ رو کیرم چند برابر شده بود گفتم من داره ابم میاد برگشت دستاشو داد به دیوار کونشو داد عقب پیرهنشو دادم بالا وای چه کونی سفید بزرگ با دستام لاشو باز کردم گذاشتم دم سراخش با انگشت شصتم سرشو فشار دادم تو یه جیغی کشید صبر کردم دیدم هنوز درد داره در اوردم یخورده با شامپو دور سوراخشو کف زدم بعد مالیدم به کیرم دوباره کردم تو ایندفعه راحت تررفت چیزی نگفت ولی یه دفعه گفت زود باش الان داییت پیداش میشه ارم کردم تو بی اختیارشروعکردم جلوعقب کردن چه حالی میداد دیگه حس کردم هیچی از دنیا نمیخوام کردم تا ته توش از پشت سینه های اویزونشو گرفتم وای ابم با شدت زد بیرون همینطور فشار میدادم طوری که از حالت خمیده در اومد باز بیحال شدم اومدم کنار زنداییم خودشوشست کیر منم شست اوردم بیرون گفت زود باش برو تا داییت نیومده اما یه قول بده تا وقتی من هستم با هم حال کنیم من گفتم از خدامه زودلباس پوشیدم اومدم بیرونسر کوچه داییمو دیدم تو راه به خودم اومدم که من چه کار کردم چرا لب نگرفتم چقدر بدبخت و هولم من چقدر زن داییم به من حشری خندیده اما هنوز که هنوزه با اینکه من سی سالمه اونم پنچاه تقریبا هر یک ماه سکس داریم با اینکه شکمش بزرگ شده و بدنش افتاده ولی وقتی شکم داغشو رو شکمم حس میکنم از دنیا ازاد میشم
     
#234 | Posted: 12 Aug 2011 00:47
سکس با دختردایی عشوه گر

سلام: اسم من صادقه من 24ساله ام ودختر دایم 20 سالشه دختر دایم یک خواهربزرگتراز خودش هم داره.

دوستی ما از زمانی شروع شد که من و یکی از پسر خاله هام رفته بودیم خونه شون {اینو بگم که من از اول تو نخش بودم} درزدیم خودش اوم درو باز کرد تادید که منم یک خنده عشوه ای زد که دلم یهو ریخت پایین بعد سلام وتعارف رفتیم داخل تواطاق که نشسته بودیم که فهمیدم که تنهاست! مادرش با خواهرش رفته بودن به خاله اش سر بزنند اون اونروزتنهابود {یادم رفته بود که بگم دایم خارج دبی رفته بود}

امد تواطاق یک پارچ آب شربت تو دستش بود{ من تو فکر این بودم که چطور بدستش بیارم} نشست جلومون ویکم احوال پرسی کردم که گفت می خواد زنگ بزنه مادرش بیاد پسر خاله ام نزاشت گفت که میخواد بره خونه دوستش من وقتی شنیدم قند تو دلم آب شد باخودم گفتم امروز فرسته خوبیست که باهش سکس بکنه بلخره امید رفت امید اسم پسر خاله امه به من گفت که تو اینجا بشین من میرم زود برمیگردم منکه از خدام بود که باهش نرم خوب حالا تنهاشدیم وقت این بود که چطوری رازیش کنم تو اطاق تنهانشسته بودیم فقط به هم نگاه میکردیم که یهو مریم گفت صادق جان چرا دیر به دیر میای خونه مون {من فهمیدم که خیلی دلش که بامن سکس بکنه}من هم گفتم سرمون شلوغه درس ودانشگاهست اون بازگفت که دلش برایم تنگ میشه {اینو بگم که خونمون توشهردیگه ایست که پنجاه کیلو متر از خونه دایم فاصله داره} با این حرفش کاملان فهمیدم که دلش سکس می خواد منم از فرصت استفاده کردمو گفتم خیلی دوسش دارم.

یهو دیدم که اومد و بقلم کرد انگار که از خیلی وقت منتظر این بود منهم بقلش کردم وشروع به بوسیدن وگفته اینکه چقدر برای این لحظه انتظار میکشید اونم که خیلی حشری شده بود گفت منم هم همین فرصتو میخواستم بعدش شروع کردیم به لب گرفتن خیلی حشری شده بودم کیرم داشت می ترکید بعد لب گرفتن لباسم درآوردم اونم همین تو لخت لخت شدیم بادیدن پستو نای کوچکو سفید داشتم میمردم از بثکه حشری بودم زود گرفتم وخوابوندمش کف اطاق بعد شروع کردم به خودن پستوناش اونم ازبس حشری بود آه آه میکرد وبه سرم چنگ میزدو موهامو مهکم میگرفت،بعد پستوناش یک چندتای لب مهکم ازلبای سرخش گرفتم ورفتم سراغ کسش یکم نگاهش کردم بعد یه بالش اوردم وگذاشتم زیرکمرش تا کسش یکم بیاد بالا تابهتر بخرمش زفتم بالای شکم بشکل 69 شروع کردم به لیسدن چچولش اونم کیرمو گرفتو دهنش شروع به مکیدن کرد چه حالی میداد منم زبونمو کردم تو سوراخ کسش اینو بگم که ازبس که حشری شده بود آب کسش خیلی آمده بود منم تمام آبشو خوردم یکم شور مزه بود بعداز خودن کسش بلند شدم رفتم جلوش وپاهاشو گذاشتم شونه هام وکیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش یکم با آب کسش لیزش کردم وبه آرومی فشارش دادم داخش به محض اینکه سر کیرم به زور ازبس که تنگ بود رفت تو یک آخ بلندی کشید ومنم بی حرکت شدم تا یکم برای کسش آدی بشه وبعد آهسته آهسته فشارش میدادم تو اونم ازشدت دردهی آخ واوخ میکرد دیدم که کیرم یجای گیرکردومنم به زورفشارش دادم دیدم که یهو کیرم تا آخرش رفت تو ومریم یک جیگ کوچکی کشید و آرومشد فهمیدم پردشو پاره کردم بعدش شروع به تلمبه زدن کردم اولش آروم بعد تند تند مریم با اینکار خیلی لذت میبرد برای اینکه میگفت بکن صادق بکن تا تهش بکن منم تند تر تلمبه میزدم.

بعد یه دوسه دقیقی تلمبه زدن دیدم آبم داره مید گفتم آبم داره میاد اونم گفت پاشو بیارش تو دهنم آبتو بریز منم بمحص ارضا شدن سری کیرمو ازکسش درآوردم بردم تو دهنش و تمام آبمو تو دهنش خالی کردم اونم همشو خوردو کیرمو بادهنش گرفت وشروع به مکیدنش کرد بعد این وقت ارضا کردن مریم بود رفتم سروقت کسش به حالت 69 با زبونم چند دقیقه ای لیسیدن یهو مریم پاهاشو مهکم کرد وشروع به لرزیدن کرد ویک آه بلندی کشید فهمیدم ارضاشده بعد از ارضا کردنش بقلش کردم وشروع به بوسیدن ولب گرفتن ازهم کردیم بعد بلند شدیم تند تند لباسامونو پوشیدیم ونشستیم به من گفت هروقت که خواستم وتنهاشردم بهت زنگ بزنم میای نه؟من هم گفتم باکله میام نه باپا ازاون وقت تاحالا چندین با سکس داشتیم ولی به لذت اون اولین سکس نمیشه؛؛؛؛؛

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#235 | Posted: 12 Aug 2011 00:48
مهمانی خاطره انگیز

سلام من امیرحسین هستم و 19 سالمه . میخوام براتون اولین سکسمو تعریف کنم : من ی دختر دایی دارم به اسم سارا که 16 سالشه و این تابستان برای دیدن اقوام به شهر ما اومده بودن . و اولین خونه ای که اومدن خونه ی ما بود ..... و بعد از چند روز به خونه ی خالم رفتن که اسباب کشی داشت و ...... خلاصه بعد از چند بار دیدن اونا آخرین شبی که شهر ما بودن رو به خونه ی ما اومدن که بریم بیرون ( و من بهش ی دستبند یادگاری دادم ) و گفتم که منم ی یادگاری ازت میخوام و گفتم ی لب و وقتی لبخند زد فهمیدم که بدش نیومده ) بماند .

تقریبا ساعتای 10 شب بود که مردا گفتن ما زودتر میریم و زنها با من بیان . ما هم بعد از 5 دقیقه راه افتادیم و تو راه به مامانم گفتم کلید رو بده شاید زودتر برم خونه و وقتی تصمیم گرفتیم بر گردیم با سارا و داداشم به بهانه ی این که داداش کوچیکم دستشویی داره زود رفتیم خونه . داداشم که کارش تموم شد بهش کمی پول دادام که بره واسه خودش چیزی بخره . اونم رفت . فقط ما دوتا به مدت نهایتا 20 دقیقه تنها بودیم . اونم رفت کامپیوتر رو روشن کرد و وقتی اومدم تو اتاقم بهم گفت بیا پیشم بشین . منم رفتم . بهم گفت که همین الان تا کسی نیست یادگاریتو بگیر . منم از خدا خواسته اونکه رو صندلی بود رو برداشتم انداختم رو تخت و ی لب خفن ازش گرفتم و اون گفت اینم یادگاریت و وقتی میخواست پاشه محکم گرفتمش و دوباره انداختمش رو تخت شروع کردم به در آوردن لباساش اون میگفت در نیار الان میان منم که گوش شنوا نداشتم . زود سوتینشو در آوردم ممه هاش رو خوردم .. دیگه ساکت شد به جای جیغ آه آه شروع شد بعد دست بردم شلوارشو در بیارم گفت دیگه نه . منم به زور در آوردم چون حدود 15 دقیقه دیگه اونا میومدن . شلوارش از این شلوارای پاچه گشاد بود که الان مد شده به خاطر همین زود دراومد منم زود از زیر تختم کرم و کرم رو برداشتم و فقط مونده بود شرتش که ی صحنه دیدم که اون لحظه باورش برام سخت بود . دیدم خودش داره شورتشو در میاره . خلاصه وقتی دیدم که خودش اشتیاق داره منم زود شروع کردم به خورن کسش انقدر ادامهدادم که یکبار ارضا شد و اونم با ولع شروع کرد به خوردن کیرم چون وقت زیاد نبود زود انداختمش به پشت کمی کرم مالوندم به سوراخش . اول سر کیرم رو کردم تو یکم آخ اوخ گفت ولی دیگه شروع کردم تلنبه زدن حدود 5 دقیقه تلنبه زدم که دیگه آبم اومد بعد شروع کردم به خوردن کس و لبش و و برای دومین بار ارضا شد و وقتی اون میخواست که برای من ساک بزنه صدای زنگ اومد " بله از بد شانسی ما محاسباتمون درست در نیومد منم که ترسیده بودم که بپرسن تنها خونه چیکار میکنین ایکی ثانیه حاضر شدم رفتم بالای پشتبون آخه خونه ی ما مجتمع هست و همه به هم راه داره خلاصه اون ملباساشو پوشید چون وقت زیاد بود واحد ما طبقه چهارمه منم که از بلوک دیگه اومده بودم پایین بعد از یک ساعت که پیش دوستام موندم رفتم بالا شام خوردیم وقتی جا انداختن سارا گفت اتاق من میخوابه اخه تعدادمون حدود 20 نفر بودیم مردا تو حال خوابیدن زنا تو اتاق دیگه وقتی همه خوابیدن فقط منو سارا بیدار بودیم و اون شب ی لب ناز دیگه ازش گرفتمو خوابیدیم و اون شب شد بهترین شب مهمونداری من .

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#236 | Posted: 12 Aug 2011 01:02
.


دختردایی های افاده ای

سلام . حسام هستم 20 ساله از تهران
اصلا تو فاز سکس و اینجور چیزا نیستم ، اما این دختر دایی های غد و خودشیفته منو مجبور کردن
وضع مالیمون بد نیست اما جلوی داییم باید لنگ بندازیم و دو تا بوق بزنیم
داییم خیلی پولدار و من از همین متنفرم و همش قیف میاد
موقعی حرف زدن باید گوش کنی ، زن داییم که آخر مایه داری میگرده دو تا دختر داره از خودشون ول خرج کن بدتر
دختر داییهام 2 تا هستن همش کلاس میزارن و از این حرفها
قیافهاشون معمولی ولی همچین میگردن و آرایش میکنن که اگه آدم اول ببینه راست میکنه اما استیل و تریپشون خوبه
داستان از اینجا شروع شد که نزدیکهای عید بود و من هم مشغول کار بودم ظهر مادرم زنگ زد گفت داییت میخواد اول عید خونمون از صاحبکارت واسه اون موقع مرخصی بگیر
توی کار مکانیکی هستم وردست بودم اما حالا خودم تعمیر مکانیکم اما هنوزم شاگردم ، به صاحبکارم گفتم روز اول عید مرخصی بده ، ابرو انداخت بالا که میخوام با خونواده برم مسافرت و تو هم واسه خودت اوستا شدی و وایسا دم مغازه یعنی اینکه مرخصی باشه واسه هفته ی دوم عید ، منه اسکولم جو گرفت و گفتم : چشم اوستا
اوستا هم حال کرد
دو روز مونده به عید بود که اوستا دلش سوخت و گفت : حسام من که میرم مسافرت تو هم تا ظهر وایسا در مغازه ظهرها بببند برو خونه ، گفتم : قربون اوستا
یک عید بود ملت همه تر تمیز میرفتن عید دیدنی ، من هم راه افتادم برم در مغازه
اول صبح یه مشتری خورد خوب بود و پول خوبی هم داد ، اما دستش سنگین بود تا ظهر هیچی مشتری نیومد
مادرم ساعت 2 زنگ زد گفت بیا خونه دایییت نهار مهمون ماست زود بیا
داشتم آماده میشودم که برم خونه ، که یهو سروکله یه وانت کیری پیدا شد ، به راننده گفتم : تعطیله
راننده با هزار آه و ناله نگرم داشت
نیم ساعته کارشو انجام دادم ، این دفعه بابام زنگ زد گفت بیا داییت با زن و دختراش رسیدن میخوایم نهار بخوریم زود بیا
منم مغازه رو بستم و با موتور اوستام گازیدم سمت خونه
رسیدم خونه همه خندیدن منم فکر کردم عید همه شادن ، اومدم با داییم رو بوسی کنم گفت : با این سر و صورت چطوری رو بوسی کنم ، رفتم جلوی آینه دیدم سیاه شدم و لباسم هم کثیف شده ، همش تقصیر اون وانتی کیری بود ، لعنت بهش ... حالا فهمیدم همه برای چی میخندیدن و دختر داییهام با پوز خند زدن تحقیرم کردن و ...
نهار و که خوردیم
دایی با بابام صحبت میکرد و مامانم با زن دایی و پروانه و ساغر صحبت میکردن (پروانه 21 ساله بود و ساغر 19 ساله) جفتشون مثل داییم و زن دایییم افاده یی بودن و خودشون و دست بالا فرض میکردن (البته پروانه یه ذره بهتر بود)
من هم داشتم تلویزیون نگاه میکردم
داییم از کار و تجارت با بابام حرف میزد و بابام از مسافر کشی
زن دایی هم هی پوز میداد
اعصابم کیری بود اما به رو نمی اوردم
هی پوز میدادن و ... تو دلم به دختر داییهام گفتم میکنمتون
موقع رفتن داییم ، زن داییم گفت پس فردا بیایید خونه ما عید دیدنی چون 4 عید میریم مسافرت ، مامانم گفت باشه
رفتیم عید دیدنی خونه دایی
خونه شون بزرگ و 2 طبقه بود بعد از شام همه مشغول صحبت بودن که پروانه گفت بیا بریم اتاقم رفتیم بالا و کلی خوش گذشت و اینترنت رفتیم و ... پروانه چندتا ویدئو موزیک جنیفر لوپز گذاشت خیلی از جنیفر لوپز خوشش میاد ، پروانه به من گفت خیلی از صدای جنیفر لوپز خوشم میاد تو خوشت میاد؟ گفتم : من از کونش بیشتر خوشم میاد ، پروانه شکه شد گفت : بی تربیت ، با پر رویی گفتم : واقعیته ، اما کونش به تو نمیرسه
خندیدش ، فکر کنم خر شده بود و بیشتر خودشو گرفت
بعد ساغر اومد دید که گرم گرفتیم حسودی کرد و به من گفت : داری کلی ذوق میکنی
حالم به هم میخورد از افادههای ساغر ، تو دلم گفتم اول تو رو میکنم (کون پروانه خوب بود اما به کون ساغر نمیرسید و سینه های ساغر خیلی خوب بود بزرگ و عالی البته از روی تیشرت اینجوری بود)
ساغر رفت ، به پروانه گفتم : نظرت چیه در مورد جنیفر لوپز
گفت : من ازش بهترم
گفتم : من دستم به جننیفر نمیرسه اما میتونم با بهتر از اون حال کنم
شکه شد و گفت : یعنی منو میگی؟
دست به موهاش زدم گفتم : آره دختر دایی عزیز و خوشگلم
گفت : نه (با ناز)
گفتم : چرا که نه!
بعد بوسش کردم و گفتم شماره موبایلتو بده
اونم شمارشو داد
بعد از پایین زن داییم ساغر و صدا زد گفت بیا پایین
منو پروانه هم بلند شدیم رفتیم پایین البته من راست کرده بودم پروانه دید و گفت بچه ات به حرفهامون گوش و میکرد و از خواب بلند شده خندیدم گفتم من برم دستشویی
رفتیم پایین
خداحافظی کردیم و من یه چشمک به پروانه زدم
تا زمان اینکه من با پروانه سکس کنم نزدیک 4 ماه طول کشید ، توی این 4 ماه هی اس ام اس میزدم به پروانه و ازش تعریف میکردم و کلی خرش میکردم
یه شب از پروانه اس ام اس اومد که گفت بابام و مادرم دارن میرن ترکیه بیا خونمون
زنگ زدم و گفتم واسه حال بیام گفت آره دیگه
گفتم ساغر هست تابلو
گفت شنبه ساعت 3 بیا ساغر 2 تا 5 میره شنا
گفتم اوکی
با هزار کولی بازی شنبه از صاحبکارم مرخصی گرفتم
تو راه خونه بودم که با خودم فکر میکردم ، حالا اول پروانه و میکنم بعد ساغرو
جمعه صبح رفتم پیش رفیقم گفتم میخوام سکس کنم آبم زود میاد
گفت 50 هزار بده گفتم واسه چی گفت بده شب بیا دم خونمون
کل پول جیبم 67 تومن بود با لرزش 50 هزار دادم بهش
شب دو تا کرم اورد گفتم چی کار کنم
گفت نیم ساعت قبل از سکس این مشکی رو بزن و 5 دقیقه قبل سکس این سفید رو بمال به کیرت
گفتم چیکار میکن
گفت اول تاخیری دومی کلفت میکنه
شنبه رفتم سمت خونه دایی ام دنبال یه جا گشتم تا کرم اولی رو بزنم دیدم نمیشه
رسیدم خونه دایی ام اول رفتم دستشویی کرم اولی رو زدم
بعد 15 دقیقه با دختر دایییم حرف زدیم و گفت بریم بالا رفتیم بالا
گفت من میرم حاضر شم ، من هم دیدم فرصت هست با کیرم ور رفتم بلند شد کرم دومی رو زدم بعد شلوارم رو پوشیدم
پروانه اومد... یه جوراب سفید پاش بود با یه دامن خیلی کوتاه سفید ، اگه خم میشد کونش معلوم میشود ، یه تیشرت بدون آستین و یقه باز تنش بود تنگ به رنگ مشکی
جونم داشت بالا میومد قرمز کرده بودم احساس کردم کیرم بلند شده
بلند شدم بغلش کردم ، 5 دقیقه لب بازی کردیم ، پستونهاشو مالیدم یهو قلبم ریخت دیدم داره با کیرم ور میره ، شلوارمو در آوردم کیرم بزرگ شده بود حال کردم پروانه داشت با کیرم ور میرفت که تیشرتشو در اوردم و ببا سینه هاش بازی کردم و پستونشو میخوردم ، سر و صدا میکرد
شورتشو از زیر دامنش در اوردم و کیرمو دادم دستش بازی کرد و بعد کیرمو قرار دادم روی لبش و هیچ کاری نکرد با چشم خواستمو فهمید لیس زد و بعد کرد توی دهنش ساک زد و من هم با سینه هاش ور میرفتم و موهاشو میکشیدم
گفتم پاشو بسه
بلند شد
برگشت و خم شد کونش دقیقا جلوی کیرم بود ، تف زدم به انگشتام کردم تو کونش داغ بود و تنگ و بازی میکردم آه میگشید بعد سر کیرمو تف زدم کردم تو خیلی آروم و پروانه داد زد خیلی تنگ بود و کیر من هم خیلی کلفت شده بود
کیرم و در اوردم دوباره تف زدم و کردم تو کون پروانه این دفعه همه کیرمو کردم 3 تا تلمبه زدم پروانه داد میزد و میگفت درش بیار مجبور شدم در بیارم دادم ساک زد
دیدم روی میز اتاقش کرم هست بر داشتم و مالیدم رو کن پروانه نرم شد این دفعه قنبل کرد بود کونش بزرگتر شد
کیرم و کردم تو کون پروانه این دفعه تحملش زیاد شد. نزدیک 10 دقیقه تلمبه زدم و پروانه هم داد میزد و خوبی تخت خواب میریم این بود که نرم بود ، بعد پروانه کیرمو لیس زد یه کم بعد کلا خوابید رو تخت خم شدم روش 2 دقیقه کردم بعدش احساس کردم آبم داره میاد ، کیرمو در اوردم آبم رو ریختم روی کون پروانه خیلی حال داد و یه کمی از آبم ریخت رو دامنش
بعد دیدم کیرم نخوابیده و هنوز بلند بود کیرم رو گرفتم دستم پروانه داشت یواش ساک میزد
یه صدای از پایین اومد البته یواش بود و من فقط شنیدم و بی توجهی کردم
بعد که پروانه کیرمو در اورد با هم لب بازی کردیم
یهو شنیدیم یکی داره میاد بالا
قفل کردیم دیدیم ساغر هست
پروانه سفید کرد بود من قرمز
ساغر مارو لخت دید و چشماش اندازه ی پستوناش شده بود
کیرمو گرفتم دستم
ساغر با اینکه حشرش زده بود بالا خودشو نگه داشت و چندتا فحش آبدار داد و رفت اتاقش
پروانه لال شده بود بهش گفتم این اینجا چی کار میکنه
گفت نمیدونم ساعت 4 هست قرار بود 5 بیاد
بعد گفت من میرم حموم
پروانه رفت حموم لال شده بود با منومن حرف میزد
من تو اتاق بودم یه نگاه کردم به کیرم راست بود تعجب کرده بودم فکر کنم مال کرم بود
دیدم صدای آب از حموم میاد
من تو اتاق پروانه بودم و ساغر تو اتاق بغلی و پروانه هم حموم بود
باید ترتیب ساغر رو هم میدادم کیرم سر پا بود و کلفت
از اتاق اومدم بیرون تا برم سمت اتاق ساغر
لخت رفتم...

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#237 | Posted: 12 Aug 2011 01:04
سكس با زن پسرخاله

اسم من سهیله 20 سالمه و دانشجو هستم. ما تو خانواده نسبتا مذهبی زندگی می کنیم که حرمت ها در اون رعایت می شه!!!
پسر خالم 28 سالشه و 3 ساله ازدواج کرده و زنشم 24 سالشه.بر خلاف خانواده ما ، سارا خانوم(اسم مستعار زن پسر خالم ) یه خورده راحت تره و همیشه تو مهمونی ها لباس های خوشکل (نه سکسی ) ولی شهوت انگیز می پوشه و ما هم بعد مهمونی تو خیال از خجالتشون در میایم.
اما داستان اصلی بر میگرده به 1 سال پیش که ما همگی شمال بودیم تو مرداد ماه که جواب کنکور من اومد و من یه رشته خوب تو دانشگاه تهران قبول شدم.
ما برای اینکه خرجمون کمتر بشه برای 8 نفری که بودیم یک ویلا گرفته بودیم و سارا خانوم شبها خیلی راحت می شدن و من هم دلی از عزا در می آوردم!!!!
تا اینکه روزی که جواب کنکور رو می خواستن بدن من سویچ ماشین رو از بابام گرفتم تا به کافی نت برم و نتایج رو ببینم،وقتی می خواستم برم دیدم سارا خانوم با یه لباس خوشگل اومد و گفت من هم چند تا خرید دارم ، داری می ری من رو هم ببر ، من هم از خدا خواسته گفتم در خدمتم، با خودم گفتم باید یه جوری خودم و خالی کنم ولی تا اون موقع حتی با هیچ دختری حرف هم نزده بودم و خیلی خجالت می کشیدم ، خلاصه به خودم گفتم بی خیال شو!!!!!
توی راه درباره عشق ازم پرسید ؛ می خواست بدونه با دختری دوست هستم یا نه و تا حالا عاشق شدم یانه ؟ منم بهش گفتم تا حالا با هیچ دختری حرف نزدم و از این حرفا ولی حرف زدنش کیرم رو حسابی راست کرده بود اما انقدر استرس نتیجه کنکور رو داشتم که وقتی پیاده شدم فهمیدم و سارا خانوم هم یه چیزایی دیده بود ، منم فهمیدم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و گذاشتم قشنگ نظاره کنه ؛ خلاصه رسیدیم به کافی نت و جواب کنکور رو گرفتم و کلی تو کونم عروسی بود که سارا خانوم گفت باید یه شیرینی تپل بدی ! منم قبول کردم و گفتم اولین شیرینی فروشی برا همه شیرینی می گیرم !!! ولی سارا یه لبخندی زد و گفت اون که به جای خود شیرینی ما یه چیز دیگست !!
خیلی تعجب کردم گفتم شیرینی دیگه ای می خوایید ؟ دوباره یه لبخند شیطنت آمیز کرد و گفت شیرینی ما محفوظه,از اون لبخند ها حسابی شهوتی شده بودم و دنبال شیرینی فروشی بودم که یه چیزی بهم گفت که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
ازم پرسید نظرت راجع به سکس چیه ؟
قلبم شروع کرد به زدن !! اصلا باورم نمیشد!انگار لال شده بودم
دوباره سوالشو پرسید،، این بار دلمو زدم به دریا گفتم بلاخره یه چیزی می شه دیگه!!!!!
گفتم خیلی دوست دارم تجربش کنم ( قلبم داشت می زد بیرون )
که با همون لبخنداش گفت با کی ؟
دیگه داشتم میمردم، گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی!!
گفت نه منتظرم ، بگو دیگه !
گفتم باشما ، اینو که گفتم رفتم کنار جاده و ترمز کردم
تو دلم آشوب بود که الان چی می گه !!!
گفت یعنی می خوای همین جا شیرینی مو بدی ؟
تازه شصتم خبردار شد که خانوم از من طالب تره
گفتم هر جا شما بگید !!!
همون جا دستشو رو کیر ورم کردم گذاشت ؛ انگار دنیارو بهم داده بودن
یه نگاه به صورتش کردم و یه لب جانانه که هر شب تو خیال ازش می گرفتم اینبار واقعیشو گرفتم
هم زمان یه دستم از رو شلوار رو کسش بود و یه دستم رو سینه چپش و اونم یه دستش رو گردنم بود و لبمو رو لباش فشار میداد یه دستشم تو شلوار من داشت با کیرم بازی می کرد
چند دقیقه ای همینجوری بهم ور رفتیم ولی نمی تونستیم زیاد طولش بدیم چون مشکوک می شدن که چرا دیر کردیم منم با اینکه داشتم از شهوت می مردم ولی گفتم بقیه شیرینیت باشه تهران و سارا هم بهم گفت یه روز که شوهرش می ره ماموریت خبرم میکنه تا بقیه شیرینیشو بهش بدم .
در قسمت بعد ادامه ماجرا تو خونه سارا جون رو براتون می فرستم.
باتشکر از اینکه داستان رو خوندید.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#238 | Posted: 16 Aug 2011 07:52
كون تپل زندايي
سلام من 20 سالمه داستاني رو كه ميخوام تعريف كنم مربوط ميشه به سال 85 موضوع از اون جايي شروع شد كه يه روزمن رفتم خونه داييم چون با اون كار داشتم وقتي رسيدم در خونه داييم وزنگ زدم زن داييم كه اسمش فريبا بود در رو باز كرد من سلام كردم وسراغ داييم رو گرفتم و زنداييم گفت كه اون رفته شهرستان و چند روز ديگه برميگرده بعد زنداييم منو دعوت كرد برم خونه گفت بيا يه نگاهي به ماهواره ما كن ببين بعضي از كانالاش قطع شده منم نگاهي به دستگاه انداختم وگفتم كه بايد آپگريد بشه واون ازم خواست كه اونو براش آپگريد كنم منم گفتم كه فردا برنامش رو ميارم وآپگريدش ميكنم بعد خدا حافظي كردم ورفتم فردا صبح كابل وسي دي رو برداشتم ورفتم خونه داييم زنگ زدم و زنداييم در رو باز كرد وگفت بيا تو منم رفتم ودست بكار شدمدر ضمن اونا يه دختر 15 ساله هم داشتند كه اسمش فاطمه بود و نسبت به سنش هيكل بزرگ و گوشتي داشت زنداييم به من گفت كه تا تو كارتو انجام ميدي منهم برم لباسها رو بشورم منم مشغول كار شدم وبعد از چند دقيقه بلند شدم كه برم دستشويي كه ديدم زنداييم جلوي ماشين لباس شويي ايستاده ويه شلوار سياه تنگ هم پوشيده بود كه يدفعه حسابي رفتم تو كفش وحشري شدم راهرو باريك بود و وقتي كه ميخواستم از اونجا رد بشم خودمو چسبوندم به زنداييم و با كمي فشار به كون زنداييم رد شدم اونقدر تپل بود كه همون جوري كيرم رفت
لاي پاش حسابي حشري شده بودم و عقل از سرم پريده بود و نمي دونستم چيكار ميكنم رفتم دستشويي و وقتي بيرون اومدم ديدم زنداييم نيست با خودم گفتم كه عجب گندي زدم وحسابي رفتم تو فكر ورفتم سراغ ماهواره كه يدفه زنداييم اومد و گفت تموم نشد يه نگاهي به زنداييم كردم ديدم عصبانيه و حسابي خجالت كشيدم وگفتم الان تموم ميشه بعد زنداييم گفت وقتي كارت تموم شد كانال ها رو دو باره تنظيم كن منم گفت باشه و اون رفت حسابي رفته بودم تو فكر و داشتم كانالها رو تنظيم مي كردم كه بعد از 10 دقيقه زنداييم اومد و بهش گفتم كه تموم شد و زنداييم گفت بشين برات ميوه بيارم منم نشستم رو مبل و زنداييم اومد و كنار من نشست
وكنترل رو برداشت و كانالها رو نگاه كرد و با دستش زد رو پام وگفت كانال هاي سكسي رو كه قفل نكردي گفتم نه بعد دوبا ره دستش رو گذاشت روپام و گفت خوب بگو ببينم اون چكاري بود كه كردي من جواب دادم كدوم كار وزنداييم خمديد وگفت اي شيطون ودستشوگذاشت رو كيرم و فشارداد وشروع كرد به ماليدن و شلوارمو از پام دراورد منم كه از خدا خواسته دستم و حاقه كردم دور گردنش وشروع كردم ازش لب گرفتن حسابي بدنم گرم شده بود وقلبم تند تند ميزد آخه اولين بارم بود و براي اولين بار چه گوشتي گيرم اومده بود سريع دكمه پير هنشو بازكردم هيچي زيرش نپوشيده بود و پستون هاي قلمبه و بزرگش افتاد بيرون و شروع كردم به خوردن اونها زنداييم هم به ناله افتاده بود و همش به فكر كونش بودم و شلوارشو كشيدم پايين عجب كس سفيد وبدون موي
داشت زنداييم گفت رفتم حموم و برات حسابي صافش كردم زود باش ديگه منم مثل فيلم هاي سكسي شروع كردم به خوردن با اين كارم زنداييم حسابي حشري شد و جيغ هاي كوچيكي مي كشيد كه منو دو چندان حشري ميكرد بعد بهش گفتم برگرد ميخوام برم سراغ اون كونت كه حسابي ديونم كرده اونم برگشت دستشو گذاشت رو مبل و قمبل كرد طرف من واقعا تپل و گوشتي بود با دست زدم به كونش حسابي تكون ميخورد وقتي كيرم رو گذاشتم روي سوراخ كونش يه فشار آروم دادم كيرم تا ته رفت تو وبه راحتي شروع كردم به جلو و عقب كردن وقتي بدنم موقع تلمبه زدن مي خورد به كونش حسابي لذت مي بردم طوري كه قلبم ميخواست بياد تو دهنم و زنداييم ميگفت چطوره خوشت مياد گفتم آره خوش به حال داييم بعد كيرمو دراوردم و گفتم ساك ميزني اونم گفت چرا كه نه الان يه جوري بخورمش كه حال كني من نشستم روي مبل و زنداييم هم زانو زد جلوم و شروع كرد به ساك زدن خيلي حرفه اي ساك ميزد كه يدفعه در باز شد و دختر داييم اومد تو و وقتي مارو تو اون حال ديد خشكش زد و ماهم بدتر ازاون بوديم اون روز فاطمه زود تعطيل شده بود ما اونقدر گرم كار ولذت بوديم كه يادمون رفته بود درو قفل كنيم زنداييم بلند شد و دست فاطمه رو گرفت و گفت بيا دخترم تو هم يه حالي بكن من كه حسابي گيج شده بودم بعد زنداييم لباس هاي فاطمه رو دراورد و شروع كرد از فاطمه لب گرفتن و فهميدم كه اون دوتا هميشه با هم ازين كارا ميكنن منم كه دو تا هلو گيرم اومده بود رفتم سراغ كس زنداييم و كيرمو فشار دادم تو و شروع كردم به كردن زنداييم هم داشت كس فاطمه رو ميخورد و حسابي آخ و اوخ مي كردن منم كيرمو دراوردم و رفتم سراغ فاطمه و بهش گفتم قمبل كن ببينم توهم مثل مامانتي يا نه فاطمه قمبل كرد طرف من و زنداييم هم دراز كشيد زير فاطمه و كسشو گذاشت جلوي دهن فاطمه واونم شروع كرد به ليسيدن كس مامانش من هم از عقب كيرمو گذاشتم روي سوراخ كون فاطمه ولي اون بر خلاف مامانش كون تنگي داشت يه كم كونش رو ليسيدم و يه تف حسابي انداختم رو سوراخ كونش و كيرمو آروم فشاردادم تو فاطمه آه بلندي كشيد زنداييم گفت آروم دخترمو جر دادي من ديگه هيچي حاليم نبود و شروع كردم به تلمبه زدن وفاطمه هم آه آه مي كرد و كس زنداييم رو مي خورد
يدفه احساس كردم كه آبم داره مياد و گفتم آبم داره مياد زنداييم گفت كيرتو دربيار وآبتو بريز روصورتم منه آبمو ريختم رو صورت اون و فاطمه هم شروع كرد به ليسيدن صورت زنداييم وبعد سه تايي باهم رفتيم حموم و روز از نو روزي از نو
حالا هر وقت فرصتي پيش مياد باز سه تايي با هم حال ميكنيم. اينم از داستان ما خدا حافظ

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#239 | Posted: 25 Aug 2011 13:01
حسابدار باحال

سلام.اسمم رضاست 32سالمه و شرکت پیمانکاری دارم.
واسه کارهای حسابداریم از طریق یکی از دوستام با خانمی آشنا شدم به اسم مرضیه.خانم خوبی بود .هم جذاب و خوشگل هم کار بلد.ولی چون تازه 4-5 ماهی بود مامان شده بود نمیتونست واسه کارهای حسابداری بیاد شرکت واسه همینم هفته ای 2 دفعه میرفتم خونشون تا کارها رو بهش بدم و اون حسابهارو ردیف میکرد و من شب میرفتم ازش میگرفتم.

این داستان 3ماهی ادمه پیدا کرد تا اینکه یه شب که رفتم حسبهارو ازش تحویل بگیرم بهم گفت بیا بالا چون حسابها تراز نبود نتونسته بود اونهارو جمع کنه .منم رفتم بالا بعد از سلام و احوالپرسی با اون و شوهرش نشستیم که کارها رو جمع کنیم یه نیم ساعتی گذشت که شوهرش بعد از یه تلفن گفت کاری واسش پیش اومده و باید بره اداره.(شوهرش مهندس برق بود)ماهم نشسته بودیم و حسابهارو چک میکریم که تلفن زنگ خورد یکی از دوستای مرضیه بود.ظاهرا تو نصب یه نرم افزار گیر کرده بود و کمک میخواست.مرضیه خانم هم شروع کرد به توضیح دادن. حین توضیح با ته خودکاری که دستش بود شروع کرد رو پای من کشیدن . من که اولش تعجب کرده بودم ولی به روی خودم نیاوردم تا تلش تموم شد و خودشم که تا اون لحظه حواسش نبود داره چیکار میکنه به خودش اومد و با یه لبخند کوچیک معذرت خواست. منم دیگه کیرم شق شده بود جوابه لبخندشو دادم و نشستیم پای حساب کتاب. ولی اینقدر حشرم زده بود بالا که داشتم میمردم. خودشم فهمید و گفت آقا رضا مثل اینکه حالتون خوب نیست؟ گفتم راستشو بخواهی نه . گفت میتونم کمکتون کنم؟ گفتم راستش ..... و دستمو بردم طرفش و انداختم دور گردنش اونم ساکت فقط داشت تماشا میکرد .کشیدمش طرفه خودم و لب بازی شروع شددیگه کاملا تو بغلم بود و سینهاش تو دستم یه خورده که مالیدمشون آخو اوخش راه افتاد .

بلندش کردم ولباسامو دراوردم اون هم بیکار نبود و لباساشو در اورد افتادم روش و دوباره لب و سینه. سینهاش نسبتا بزرگ بود و سفید .خیلی داغ بودم اونم دسته کمی از من نداشت .کیرمو میمالید و یواش یواش 69 شدیم بعد از 10 دقیقه خوردن بهش گفتم میخوام بذارم تو .اونم از خدا خواسته پاهارو داد بالا منم رفتم وسط پاهاش و آروم سرشو کردم تو یه جیغ نازی کشید که منو دیوونه کردیه خورده که تلمبه زدم دیدم که شل شد فهمیدم که ارضا شده اروم روش خوابیدمو یه چندتا لب ازش گرفتم.بهم گفت زود باش تا شوهرم نیومده تمومش کن .گفتم آخه اینطوری بهم حال نمیده میشه از کون بکنم؟اول ناز اومد که نمیشه و این حرفها که بالاخره با اصرار من قبول کرد و دمر خوابید کونش خیلی ناز بود بزرگ نرم و سفید .با کمک تف سرشو آروم فرستادم تو خودشو سفت کرد و نمیذاشت همه رو فرو کنم منم چند تا با دست زدم رو باسنش کمکم خودشو شل کرد منم با یه فشار همه رو فرستادم تو و همون جور نگه داشتم بیچاره زبون بند شد .یه چند ثانیه ای نگه داشتم و اروم شروع کردم به تلمبه زدن .داشتم دیوونه میشدم بعد چند دقیقه آبم اومد همه رو تو کونه مرضیه جان خالی کردم و مثل جنازه افتادم روش.خیلی بهم حال داده بود.بهم گفت بلند شو تا شوهرم نیومده منم بلند شدم لباسامو پوشیدم و بهش گفتم حسابهارو فردا میام میبرم یه لب ازش گرفتم و زدم بیرون واقعا لذت بخش ترین سکسم بود .
دلم میخواست بیشتر باهاش رابطه داشته باشم ولی چون شوهر داشت میترسیدم .این بود اولین و اخرین سکسم با مرضیه خانم .خوب یا بد ببخشید
     

#240 | Posted: 25 Aug 2011 13:03
دخترخاله کس تپل

اون دوسال از من بزرگتره وقتی که بچه بودیم زیاد با هم بودیم تا اینکه یه کم بزرگتر که شدم .اون جلوی منلباسای تنگ و چسبون میپوشید و یا اینکه جلوی من لباسش رو عوض میکرد و منم که تازه فهمیده بودم که دختر چه نعمت گرانبهایی هستش از فرصت استفاده میکردم و قشنگ تمام بدنش رو ورانداز میکردم واقعاوقتی او پستونهای قشنگش رو زیر کرستش میدیدم دلم میخواست تا جایی که میتونم بخورمشون .یا اینکه وقتی پر وپای سفیدش رو میدیدم یا کونش رو از خودم بیخود میشدم ولی انگار اون اصلا به این چیزا اهمیت نمیداد و منم ازاینکه سر صحبت رو از سکس باز کنم میترسیدم ولی همیشه تو ذهنم کس توپول و سفیدش رو لیس میزدم.

یه دفعه که من داشتم توی اتاقم با اینترنت کار میکردم و چت میکردم بدون اینکه من بفهمم اومد توی‬ اتاقم.وقتی که فهمیدم یه نفر تو اتاقه از ترس داشتم میمردم چونکه یه دستمم توی شورتم بود و داشتم سکس‬ چت میکردموبا یه دختره حرف میزدم (البته این رو بگم که توی رومهای ایرانی ها هیچ دختری رو نمیشه پیدا‬کرد که ویس و وبکم داشته باشه اگه زبانتون بدک نیست برین تو رو مهای خارجیا حالشو ببرین) آره همچینکه ما مشغول بودیم برگشتم دیدم که ویدا پشت سرم واساده.دست و پام رو گم کرده بودم . ولی اون با خونسردی کامل چیزی رو که همیشه دوست داشتم بشنوم گفت.

گفت که چرا این همه خودتو زجر میدی مگه‬ دختر خالت مرده که با این خارجیا داری میچتی؟ من همین جور ماتم برده بود که دارم خواب میبینم یا اینکه منو‬ سر کار گذاشته. ولی اومد جلو . منم که فهمیدم نه ایندفعه شانس بهم رو کرده مثل ادمای قحطی زده که غذا پیدا‬ میکنن پریدم و شروع کردیم به لب گرفتن.واقعا که عجب لبای گرمی داشت. همین که داشتیم لب میگرفتیم و‬ من گردنشو لیس میزدم پیرهنش رو از تنش در اوردم و با دستام شروع کردم به ور رفتن با اون پستون های‬ بزرگ و سفیدش. کرستش رو سریعبدون اینکه بفهمم چطوری در اوردم و شروع کردم به خوردن پستونش‬ . وای که حالی داد.واقعا همونی بود که فکرشو میکردم. کیرم راست کرده بود اساسی بعد چند دقیقه که روی‬ پستوناش افتاده بودم.اون یواش یواش اوماد پایین و شروع کردبه دراوردن شلوارم و شورتم. و شروع کرد به‬ ساک زدن کیرم. وای داشتم میمردم از هیجان دیگه داشت ابم میومد بهش گفتم الان ابم میاد.اون بس کرد و رفت‬ رو تخت درازکشید منم پشت سزش رفتم و شلوار رو در اوردم و یه کم ار رو شورت با کسش ور رفتم و تو‬ دستم گرفتم کسش رو. یه کس توپول خوشگل . شورتشو دراوردم و شروع کردم به خوردن و لیس زدن‬ کسش.یه کس بدون موی صورتی.

هرچی بیشتر میخوردم اه و اوه اون بیشتر میشد و داد و هوار راه انداخته‬ بود تا اینکه دیگه طاقت نیاوردمو میخواستم مثل دیوونه ها بکنم تو کسش که با ترس گفت من هنوز دخترم‬ . منم سریع مثل اینا که میخوادیه کاری رو تموم کنه کیرم رو کردم تو کونش.وای که چه حالی میداد.اوایل یه‬ کم سخت میرفت تو و دادو هوار ویدا به هوا رفته بود ولی بعد یه مدت همه چی عادی شد . تا اینکه ابم‬ داشت میاومد کیرم رودر آوردم و ریختم رو کمرش. بعد با هم رفتیم حموم و اومدیم و یه چند دقیقه ای دراز‬ کشیدیم.)

البته بگم که ابن فرصت استثنائی در نبود داییم توی دفتر کارش که میشه گفت یه جوراییی زیر خونه‬ ماست رخ داد.من توی شرکت اون کار میکنم دختر خالم هم منشی اونجاست
     
صفحه  صفحه 24 از 60:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  59  60  پسین » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2013.