| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 24 از 79:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  78  79  پسین »  
#231 | Posted: 9 May 2012 08:50
عاشقتم زندایی

سلام اسم من پویاست من 26 سالمه و تو شهر اصفهان زندگی میکنم
میخوام از داستان خودم با زن دایی هما بگم این زن دایی ما یه زن بسیار خوشگل داغ و پرا حساس بود اون از موقعی که وارد خانواده ما شد خیلی دوسش داشتم خیلی خوشگل و ناز بود و من از همون موقعی که 13 سالم بود عاشقش بودم همیشه پیشش بودم دوس داشتم همش دستشو بگیرم و با هاش راه برم و یه مدتم اینطوری بود که کم کم داییم به این رابطه خیلی صمیمی ما حسودیش شد و جلوی این رابطه را به نوعی گرفت یعنی هیچوقت نمی ذاشت که ما باهم باشیم همیشه اگرم قرار بود ما کنار هم باشیم داییم هم اونجا حاضر بود و هیچوقت دیگه نذاشت که من دست
همای نازم رو بگیرم و منم که حساسیت دایی رو دیدم دیگه خودمو از هما دور کردم این جریانات گذشت تا اینکه رسیدیم به عید سال91 و من 26 سالم شده بود داشتم دوباره به هما نازم نزدیک میشدم . جریانش از اینجا شروع شد که وقتی برای عید رفتم خونشون گفت پویا چرا دیگه بهم زنگ نمیزنی دیگه اس نمیدی گفتم منکه شمارتو ندارم گفت راس میگی یعنی فقط به خاطر همین زنگ نمیزنی گفتم اره گفت باشه بیا بعد یه تک زد به گوشیم گفتم تو شماره منو داشتی گفت اره گفتم تو چرا نمیزدی گفت فک کردم شاید از دستم ناراحتی گفتم نه خلاصه شمارشو سیو کردمو اها اینم بگم اون روزی که خونشون بودیم 12 فروردین بود بعد ما که از خونشون رفتیم به سمت خونمون تو راه یه اس به مناسبت سیزده به در دادم بهش و این اغاز ماجرها بود دیگه شروع شد بعد اون جواب اس منو داد بعد من یکی دیگه فرستادم همینجوری ادامه داشت دیگه دوباره باهم صمیمی شدیم و از روز بعد از سیزده به در که زنگ زد از همه چی صحبت کردیم یه چند روزم اینطوری گذشت تا اینکه یه روز ازم پرسید دوس دختر داری گفتم یه دونه داشتم ولی بعد یه سال از اینجا به خاطر شغل باباش رفتن یهو یه چیزی پرسید که انتظار نداشتم گفت تا حالا باهاش کاری کردی منکه پشت تلفن سرخ و سفید می شدم گفت راستشو بگو منم با من من گفتم راستش فقط یه بار گفت چیکارش کردی گفتم به خاطر اینکه دختر بود نتونستم کاره زیادی کنم ((بعد راستی بگم دایی من راننده اتوبوسه و بعضی شبا خیلی دیر میاد خونه یا اصلا نمیاد)) بعد ما داشتیم 3 نصفه شب حرف میزدیم که یهو گفت دوس داشتم پیشم بودی که یهو کیرم مثه برق از خواب پرید گفتم چی بعد دوباره تکرار کرد خلاصه گفت دوست دارم پیشم بودی خیلی دوست دارم منم از علاقه بچگیم گفتم که همیشه عاشقش بودم دیگه باهم راحت شده بودیم دیگه از همه چی باهم صحبت میکردیم اون از کیرم میپرسید و من از سکسش با داییم که مثلا اخرین بار کی باهم بودید یا اینکه درهفته چند بار سکس دارید یا چه جوری باهم سکس میکنید یه مدتم اینطوری گذشت تا اینکه یه شب داییم رفت سرکار و قراربود تا صبح اونجا باشه و زن دایی هما زنگ زد گفت پویا میخوام بیایی پیشم دایی رفته و تا صبحم نمیاد منم که همیشه منتظر این لحظه بودم بلند شدم و سریع لباس پوشیدم به سمت خونشون حرکت کردم و بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونشون زنگ زدم و تا در بازکرد داشتم غش میکردم خیلی خوشگل شده بود همونجا شروع کردم به خوردن لباش همش درحین خوردن ازعلاقه سیزده ساله ام بهش میگفتم میگفتم که چقد عاشقشم و همینطوری لباساشو در میاوردم خیلی خوشگل شده بود به خاطر من رفته بود کل بدنشو ایپلاسیون کرده بود بدون حتی یه ذره مو
وقتی لختش کردم همه بدنشو خوردم بعد لیس زدم براش و با ناخن اروم میکشیدم روی روناش و چون قلقلکش میداد و در اوج شهوت بود داشت دیونه اش میکرد و میگفت پویا بکن دارم میمیرم بعد یهو بلند شد منو از رو خودش کنار زد و شروع به درآوردن لباسهام کردم و شلوار و شرتمو باهم کشید پایین و شروع به ساک زدن کرد چقدر ماهرانه میخورد یه دو سه دقیقه که خورد زدمش کنار و افتادم به جون سینه های خوشگلش بعد اومدم کس نازشو خوردم بعد بلند شدم این کیرم که تشنه کس بود رو هل دادم تو کسش و شروع به تلمبه زدن شدم یه چند دقیقه که کردم برگردوندمش و یه بالش گذاشتم زیرش و با بدبختی کردم تو کونش اخه خیلی تنگ بود هم کونش هم کسش خیلی داشتم حال میکردم خلاصه باز شروع به تلمبه زدن کردم تا اینکه آبم اومد و خالی شد تو کونش و همونطوری بی حال افتادم روش و یه دو ساعتی همینطوری خوابیدم که بعد بلند شدیم دوتایی رفتیم حموم و همیدیگرو شستیم و تو حموم یکم همو مالیدیم و همدیگر و بغل میکردیم و ازعلاقه مون به هم میگفتیم بعد اومدیم بیرون من ساعتو نگاه کردم دیدم ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبحه سریع رفتم لباس پوشیدم و از زندایی همام یه لب خوشگل گرفتم و تشکر کردم که منو به آرزوم رسوند و سریعا قبل از اینکه داییم بیاد زدم بیرون و تا الانم هر وقت همو میبینیم با یه لبخند به یاد اونروز می افتیم راستی بچه ها باور کنید حتی یک کلمه اش دروغ نبود غیر از اسم ها حالا اونایی که هم میخوام فحش بدن اشکالی نداره مهم اینه که برای من این اتفاق افتاده ..... مرسی موفق و شاد باشید ...پویا

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#232 | Posted: 13 May 2012 10:38
آخر شب با خواهر زن

٤سال از ازدواج من و پریا ميگذشت، همه چيز خوب و آروم بود. زویا خواهر پریا سال آخر دانشگاه بود و مشغول تكميل تز دانشگاهش. زویا يه دختر خيلي خوشگله. چند باري كه ساقاي خوشگلش ديدم فهميدم كه بدن خيلي سفيدي داره. ساقاي خوشگله پاهاش و بازوهاي نازش گوشتي و سفيده. كاملاً فكرمو مشغول كرده بود و دنباله راهي بودم كه بتونم يه جوري بهش نزديك بشم. با من خيلي خوب بود و منم هر كاري از دستم بر ميومد براش انجام ميدادم تا دلشو بدست بيارم. شبا تا ساعت ١و٢بيدار ميموند و رو تزش كار ميكرد، ما هم هفته اي ٢ تا ٣ شب خونشون ميمونديم شبا. همه زود ميخوابيدن ولي من بيدار ميموندم و فوتبال نگاه ميكردم. يه شب كه همه خواب بودن و زویا مطابق معمول داشت با كامپيوتر كار ميكرد و منم فوتبال تماشا ميكردم، جوري نشسته بود كه پشتش به من بود و منم بدنه نازشو برانداز ميكردم ، يه بلوز صورتي خوشگل و يه شلوارك كه تا پايين زانوهاش بود پوشيده بود. موهاشو ريخته بود رو شونه هاش، لاكه قرمزه خوشرنگي به ناخناي دست و پاش زده بود. دلو زدم به دريا و رفتم كنارش نشستم. بهش گفتم كاري داري كمكت كنم؟ اگه كاره تايپ يا چيزي هست كه بتونم انجام بدم داري بگو؟ چشماش كاملاً خسته بود. لبخند قشنگي زد و گفت : نه مرسي. ولي من اصرار كردم كه اجازه بده كمك كنم. با اصرار من قبول كرد و قرار شد اون متنو بخونه و منم تايپ كنم. چند صفحه اي من تايپ كردم كه زویا گفت اينبار من بخونم و اون تايپ كنه ولي من قبول نكردم و اونم اصرار ميكرد، وقتي ديد كه من قبول نميكنم دستشو آورد كه موسو بگيره ولي من نگذاشتم اونم دستشو گذاشت رو دسته منو خواست موسو بگيره ولي من با دست چپم دستشو گرفتم. دستاش خيلي نرم و ناز بود همونجوري كه دستشو گرفته بودم و اون اصرار ميكرد نگام به گردنه سفيدش افتاد، بلوزش يقش يه كم باز بود و سفيدي گردنش مشخص بود.نميدونستم چي كار كنم. ميترسيدم بغلش كنم و يهو جيغي بزنه و آبروريزي بشه، ولي موقعيت خوبي بود و كمتر پيش ميومد اين موقعيت. ديگه دلو زدم به دويا و موسو بهش دادم و اون شروع به تايپ كرد. دستمو گذاشتم روي لبه صندليش. فقط چند سانت تا بدنش فاصله داشتم. آروم دستمو بردم جلو و شونشو گرفتم، يه تكوني خورد و روشو كرد به طرف منو و گفت چي شده. گفتم هيچي، مگه اشكال داره آدم خواهر زنشو بگيره تو بغلش. سرخ شد و هيچي نگفت، منم از كنار همونجور كه شونشو گرفته بودم كشيدمش سمته خودم، خنده اي كرد و گفت : چرا اينجوري ميكني؟ من هيچي نگفتم فقط چسبوندمش به خودم. دست از كار كشيد. من دستمو از پشتش برداشتم و بردم طرف رونش و گذاشتم رو رونش، يه كم رونشو ماليدمو همونجوري بردم به طرف داخل رونش. كم كم حالش عوض شد ولي هم اون ميترسيد هم من، چونشو گرفتم آوردم بالا سرشو انداخت پايين سرمو بردم طرفش لبامو نزديك كردم به لباش، خواستم بذارم روي لباش كه سرشو چرخوند لبام روي گونش نشست. بلند شد گفت : بسه ديگه من ميرم بخوابم. و رفت توي اتاقش و درو بست. البته اين كار طبيعي بود و براي شروع خوب بود. منم بعده نيم ساعت خوابم رفت.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#233 | Posted: 18 May 2012 22:10
سکس با برادر همسرم

سلام .لیلا هستم 2 ساله که ازدواج کردم از زندگیم راضی بودم تا اینکه فهمیدم شوهرم با زنهای دیگه هم رابطه داره نمیخواستم به روش بیارم اما دیگه تحملش برام سخت بود تااینکه یه شب که رفته بودم خونه مامانم تا شبو اونجابمونم به بهانه سرک کشیدن غافلگیرش کردم .اره حدسم درست بود اون با یه زن بود.از اون روز به بعد به فکر طلاق افتادم .اونم که بیشتروقتها کیش بود (برای ماموریت هاش ماهی 10 روز میرفت کیش)من همیشه تنها بودم.دیگه همه تو فامیل خبر داشتن که ما داریم جدا میشیم.تو این میون برادر شوهرم همیشه از من دفاع میکرد میگفت خاک بر سر وحید که قدرتو نمیدونه و با هرزه ها می پره.همیشه همه جا سنگینی نگاهشو رو خودم حس میکردم .حتی یه بار شوهر بی غیرتم گفت داداشم تو کفته .
یه شب خواب بودم حدودا ساعت 12 بود که زنگ در خونمونو زدن .نگران شدم با خودم گفتم کیه این وقت شب .لباس خواب کوتاه و نازکی تنم بود فقط وقت کردم یه چادر رو سرم بندازم و درو باز کنم .درو که باز کردم دیدم سعیده.گفتم تو اینجا چکار میکنی؟
گفت :با بابا دعوام شده میخواشتم برم خونه دوستم نبود میشه امشبو اینجا بمونم ؟ من منو من کردم نمیدونستم چی بگم اما اون با نهایت خونسردی خودش اومد تو.
نشست رو کاناپه .بهش گفتم صبر کن الان میام .میخواستم لباسمو عوض کنم.رفتم تو اتاق همین که میخواستم درو ببندم سعیدو پشت در حس کردم .نمیگذاشت درو ببندم .گفت جکار میخوای بکنی خوشگلم ؟ واقعا مونده بودم .از ترس همه بدنم یخ زده بود .گفتم برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم . سعید گفت نمیخواد از من قایم شی میخوام ببینم داداشم چی داره .مگه من آدم نیستم؟و چادرمو از سرم کشید .سعید:جوووووووووووووووووون عجب هلویی هستی زن داداش.
من:سعید خجالت بکش
منو انداخت رو تخت و خودشم افتاد روم با حرص و طمع لبامو میخورد .صدای هق هق گریه هام بلند شده بود واقعا ترسیده بودم با ناخنام با بدنش چنگ میزدم اما اون فقط قربون صدقم میرفت.
داشتم از حال میرفتم .دیدم اونم یه کم اروم شده منو محکم بغل کرده بود و نمیگذاشت تکون بخورم .بهم گفت من همیشه حسرت این شبو داشتم تو چرا هیچوقت نفهمیدی من دوستت دارم .
همین که حرف میزد دستشو تو موهام میکشید .دیگه داشتم رامش میشدم .دستاشو آروم برد زیرلباسمو بدنمو نوازش کرد یه جوری دستاش بدنمو لمس میکرد
که بی حس شده بودم .دیگه نمیتونستم مقاومت کنم چون از کارش لذت میبردم.لباس خوابمو در آورد و وقتی بدنمو دید بیشتر قربون صدقم میرفت همش میگفت :جوووووووووووووون بدنت عین حریره چقدر سفیدی قربونت بشم و سوتینمو که در اورد وقتی سینه هامو دید گفت:وااااااااااااااااای هلو عجب بهشتیه
شروع کرد به مک زدن سینه هام اینقدر مک زد که حس کردم خیس خیس شدم همین که سینه هامو میخورد دستشو برد زیر شورتم از اینکه خیس شده بودم خجالت می کشیدم .اونم وقتی دید خیش خیسم گفت:اوممممممممممممممممممممممممم میبینم که تو هم میخوای
و شروع کرد به لیس زدن کسم .دیگه واقعا داشتم از حال می رفتم دلم میخواست کیرشو ببینم دستمو بردم رو شلوارش اونم پاشد و لخت شد بعد به حالت 69 خوابید کیرش خیلی بزرگ بود به زحمت نصفش تو دهنم جا میشد خودمم نمیدونستم دارم چکار میکنم واقعا شهوتی شده بودم دیگه هیچی برام مهم نبود حتی تخم هاشم براش لیس زدم اینقدر کسمو خورد که داشتم کم کم ارضا میشدم بلند شد و کیرشو گذاشت دم کسم .نوکشو که فرو کرد خیلی دردم گرفت اما همی که همش رفت داخل دیگه درد نداشت بزرگی کیرشو حس میکردم خیلی باحال بود.اونم که اینقدر بهش حال میداد که همش قربون صدقم میرفت .من بعد چند دقیقه ارضا شدم وقتی فهمید کیرشو دراورد و شروع کرد به لیسیدن اب کسم .چه به به ای میکرد
بهم گفت عزیزم من کون میخوام.منم که از این کار خیلی میترسیدم باز هم مقاومت کردم اما اون گوشش بدهکار نبود اب کسمو با انگشتاش میکشید با سوراخ کونم با زبونش با سوراخ کونم بازی میکرداول با یه انگشت بعد 2 تا بهد یواش یواش 3 تا انگشتشو برد تو گفت الان امادست نمیذارم درد بکشی عزیزم
کیرشو گذاشت دم کونم اولش که سرشو کرد تو یه جیغ زدم خیلی درد داشت بعد با بازی یه ذره یه ذره کردش تو .کم کم بی حس شد دیگه درد نداشت به نظرم دردش با لذت بود من رو زمین دولا بودم و اون همش میزد رو باسنم با دستش هم کسمو میمالید خیلی بهم حال میداد برای بار دوم هم ارضا شدم تا اونم ابش اومد بهم گفت اجازه میدی بریزم تو کونت ؟گفتم بریز .گرمای ابشو تو وجودم حس میکردم داغ داغ بود
بیحال شد و افتاد روم .نیم ساعتی تو بغل هم بودیم تا اینکه پاشدیم و رفتیم حموم .تو حموم هم یه بار دیگه کرد .تا صبح تو بغلش بودم صبح که شد اصلا باورم نمیشد من بودم که این کارو کردم.
اون شب گذشت .الان 1 سال از اون شب میگذره من 6 ماهه که از شوهرم جداشدم و امروز قراره که با برادرش ازدواج کنم .توی این مدت منو متقاعد کرد که همیشه دوسم داشته و قدرمو میدونه.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#234 | Posted: 18 May 2012 22:11
زندایی گل من

سلام
سعی می کنم داستانم رو خلاصه واسه تون تعریف کنم
الان 25 سالم این داستان مربوط 4 سال قبل هست
خیلی تو کف زن دایی بودم حتی یه بار هم تا نزدیکای سکس رفتیم اما اتفاق ها نذاشت
تا این که یه روز ازش یه کتاب گرفته بودم. داشتم میخوندم متوجه چند تا عکس بین کتاب ها شدم عکسهای زن داییم که بدون حجاب بود حشری شدم دلم زدم به دریا و بهش اس دادم خوش به حال دایی بعد چند مین اس داد چرا گلم جواب دادم آخه زن به این خوشکلی داره جواب داد چطور مگه اس دادم آخه چند عکساتون بین کتاب ها بود بعد چند تا اس که رد و بدل کردیم بهش پیشنهاد سکس دادم که منتظر فوش ... بودم اما اس داد به یه شرط که یه بار باشه اونم هیچ کس نباید بفهمد از این اس هم خوشحال بودم هم ناراحت خوشحال از این که پیشنهاد سکسم رو قبول کرده ناراحت از این که فقط یه بار تو دلم خودم گفتم یه بار که کردم دوباره هم می تونم اس دادم قبول حالا کی جواب داد چقدر عجله داری حالا بهت خبر میدم
حدوا دو هفته ای هم شد که خبر کرد درستی روزی که من کلی کار داشتم دیگه تا امدم برم یه ساعتی شد اونم چند باری زنگ زد زود باش یکی میاد
سرتون درد نیارم رفتم خونه داییم زن داییم یه روسری و لباس شلوار سفید پوشیده بود با هم برای اولین بار دست دادیم و رفتم یه گوشه نشستم گفت برم میوه بیارم تشکر کردم گفتم نیاز نیست بیا بشین کنارم نشسته بود هم من خجالت می کشیدم شروع کنم هم اون بعد من اشاره کردم به روسریش گفتم این چیه گفت خوب دیگه منم از سرش برداشتم اونم افتاد رو زمین منم مثل تشنه ها افتادم روش و لباسش رو زدم بالا دیدم یه سوتین مشکی تنش که اون دادم بالای سینه هاش شروع کردم به خوردن اونم چشمش رو بسته بود و آه آه میکرد چند مین که خوردم رفتم سراغ کسش شلوارش و شرتش رو با همدر اوردم شروع به خوردن کسش کردم هنوز یه مین نشده بود گفت هومن جان من کیر میخوام منم سریع لباس شلوار خودم رو در اوردم و کیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش و فشار دادم رفت داخل وای خدا اولین بار بود داشتم کس میکردم داغ بود چند تا تلمه زدم حس کردم داره ابم میاد که سریع کیرم رو در اوردم و کف دستم خالی کردم و بعد ریختم تو دستشویی از دستشویی که امدم بیرون دیدم هنوز همونجا خوابیده فهمیدم که ارضا نشده دیگه میلی به کس کردن نداشتم اصلا یه جور هایی متنفر شدم از اما دوست داشتم اونم راضی باشه رفتم پیشش و با دست کسش رو مالوندم و اونم کیر منا میمالید تا این که بلند شد و اورد طرف کسش با این که میل نداشتم اما با کمک خودش گذاشتم تو کسش و شروع کردم تلمه زدن انقدر حشری بودم که باز هم هنوز یه مین نشده بود ابم امد بازم ریختم کف دستم و خالی کردم تو دستشویی این دفعه که از دستشویی امد بیرون لباس پوشیده بود و رفته بود اشپزخانه منم لباسم رو پوشیدم و ازش تشکر کردم و رفتم
یه سال بعد خیلی با هم رفیق شدیم شاید هفته 4 . 5 بار سکس داشتیم که با دوتا دوستاش دوست شدم که یکی شو ن خیلی دوست شدم و بهترین سکس هایم رو داشتم

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#235 | Posted: 27 May 2012 00:24
سکس با دوست مامانم سیما جون

سلام امیر هستم 23 ساله از ایران(نکته امنیتی )تو این سایت می خوام از سکسای واقعی خودم بگم.من عاشق سکس خانوادگی بخصوص سکس با مامی هستم ولی امروز می خوام از اولین سکس خودم بگم واستون. تقریبا یه چند روزی میشه که با سایت شهوانی آشنا شدم واسه همین بعدی که دیدم کاربراشو ترغیب کرده که داستانای واقعی و سکسیشون رو بفرستن منم تصمیم گرفتم از اولین سکس واستون بگم.

اولین سکس من با یه زن 37 ساله بود .از دوستای مامانم بود اکثرا بعدی که کارش تمام میشد سر راهش میومد خونه ما یه سری هم به مامانم بزنه.من سیما جون صداش میزدم و همیشه دوست داشتم یه بار خودمو خودش تنها تو خونه باشیم اخه خیلی اهل شوخی بود بر خلاف مامان من که سعی می کرد سنگین باشه.این سیما حانوم ما دو تا بچه داشت یکی 9 ساله یکی دیگه هم 12ساله.بدنش یه کم چاق بود رونای بزرگی داشت سینه هاش هم بزرگ بود ولی رنگ پوستش سفید بود.تا قبل از سکسمون هیچ وقت تو فکرش نبودم تنها اروزم این بود که فقط با هم تنها باشیم تا بهتر بتونیم شوخی کنیم(کس خل بودم)خلاصه یه روز مامانم اینا رفته بودن خونه خالم و من تنها تو خونه داشتم درس می خوندم صدای ایفون در امد بدو رفتم دروباز کردیم دیدم سیما جونه.همون موقع کیرم شق کرد یه هو .بفرما زدم امد تو وقتی امد تو هال و دید مامانم نیست ازم پرسید کسی خونتون نیست مگه گفتم نه همشون تازه رفتن خونه خاله .به عمد گفتم تازه رفتن که زود پانشه بره.بعد رفتم تو اشپزخونه یه لیوان شربت اوردم واسش و نشستم جفتش.بعدی که شربتشو خورد بهش گفتم سیما جون یه سوال بپرسم.گفت اره بپرش گفتم واسه چی بعضی وقتا دیوونه میشی و اون شوخی های مسخرتو جلو مامان می کنی(اکثرا جوک سکسی تعریف می کرد)دیدم خندید و گفت تو که خوشت میاد منم که از خجالت اب شده بودم و نمی خواستم کم بیارم گفتم اره ولی نه جلو مامانم.دوست دارم وقتی تنهاییم با هم شوخی کنیم.دیدم انگار از این جمله من خوشش امد و دوست داشت ادامه بدم.گفتم خب الان دوست داری با هم شوخی کنیم گفت اره اگه جوک داری بخون واسم گفتم نه دوست دارم واقعیشو با هم تجربه کنیم دیدم خندید و گفت واقعی؟گفتم اره اگه دوست داشته باشی ولی قول می دم زیاد جلو نرم و تو هم راحت باشی.اینو گفتم که خانوم خر شه و پا بده.اونم موافق بود گفتم پس بزار از اول شروع کنیم گفت چه جوری گفتم بیا بوسم کن دیدم یه هو از سر جاش پاشد و امد لبامو بوس کرد منم دستامو دوره کمرش حلقه کردم و کون گنده سیما جونو می مالوندم.زیاد بلد نبود لبامو ببوسه واسه همین گفتم بسه حالا مانتوتو درار .گفت نه نمی خوام زیاد جلو بریم گفتم فقط یه زره دوست دارم بدنتو ببینم.راضی نمیشد ولی هر جوری بود با حرفام خامش کردم و مانتوشو در اوردم.یه تی شرت راه راه صورتی و سفید تنش بود و یه شلوار مشکلی ساده.

بعد که مانتوشو دراوردم سریع تاپشو بالا زدم و سینه های بزرگشو اسیماختم بیرون.خواستم نوک سینشو بزارم دهنم که دیدم خیلی ناراحته گفتم چته سیما جون؟ گفت این جوری دارم به مامانت خیانت می کنم.گفتم اگه من خودم راضی باشم و تو هم راضی باشی دیگه به مامانم ربطی سیماره تو راحت باش. بعد که آرومش کردم گفتم می خوام لخت شیم کامل. گفت نه می ترسم یکی بیاد. گفتم مامان اینا تازه رفتن خونه خاله تا امشب هم نمیان وقتی اینو گفتم یه کم آروم شد و گذاشت لختش کنم.سریع تاپشو در آوردم و رفتم سراغ شلوارش اونم کشیدم پایین. یه سوتین قرمز تنش بود ولی اونو در نیاوردم چون خیلی از رنگش خوشم امده بود.رو سوتینه دقیقا جلو هر کدوم از سینه هاش عکس یه لب مشکی بود.خیلی تحریکم کرده بود.شورتشم از اون شورتای معمولی زنونه بود که اکثرا خانوما می پوشن.رنگش سفید بود زود شورتشو در اوردم و سیما رو انداختم رو مبل و گفتم بخواب رو زمین پاهاتو بده بالا. ولی راضی نمیشد که از جلو بکنم واسه همین فقط گذاشت یه بار کیرمو بکنم تو کسش.کسش از اونا بود که هیچ مویی نداشت .وقتی کسشو میدیدم کیرم داشت از شق دردی منفجر می شد بعد که کیرمو از کسش در اوردم بهش گفتم خب بزار فقط از پشت آروم بکنمت. دیدم به راحتی رو شکم خوابید و گفت فقط زود باش می خوام تمامش کنی.

وقتی رو شکم خوابید قنبل های کونش امده بود بالا داشتم سکته می کردم بسکه سکسی بود زود یه تف ریختم ته کونش و گفتم سیما جون خودتو شل بیر تا زود کارم تمام شه و بریم لباسامونو بپوشیم. اونم هی می گفت باشه زود تمامش کن .تف که ریختم خودمم زود پریدم روش و کیرمو گذاشتم در کونش گفتم اگه دردت امد تحمل کن فقط چون زود آبم میاد اونم هیچی نگفت وقتی کیرمو با فشار هل دادم تو کونش یه لحظه منتظر این بودم که داد و بی داد راه بندازه ولی مثل این که خانوم این قدر سکس داشته از کون که کیر من واسش هیچی نبود.منم که دیدم این جوریه با فشار هی عقب جلو می کردم و نوک سینه هاشو تو دستام فشار می دادم .حدودا 5 دقیقه از کون می کردم سیما جونو که یه هو حس کردم داره آبم میاد گفتم سیما جون آبمو چیکار کنم؟ گفت بریز رو دستمال که بدم میاد بریزی رو بدنم گفتم باشه .ولی این قدر حشری بودم که یه هو تمامشو بین رونای گندش ریختم وقتی هم دیدم کار از کار گذشته دوباره کیرمو فشار دادم تو کونش که این بار نشونه گیرم درست نبود و کیرم رفت لای پاهاش و چند بار عقب جلو کردم که ابمو خوب بیاد بعد که سیما جون فهمید ابمو کجا ریختم فقط فحش به بابا مامانم نداد و جیغ نزد. زود پریدم از اتاق دستمال اوردم و آبمو از روی پاهاش پاک کردم. بعد که پاشد بره شورتشو بپوشه گفتم سیما جون کیرمو می خوری که یه هو عصبانی شد و گفت برو گمشو اگه میدونستم این قدر ادم نامردی هستی حتی باهات سلام هم نمی کردم. منم که دیدم این جوریه و داره جنده بازی در میاره گفتم دفعه دیگه هم می کنمت اگه بیای خواستی هم نیای خونمون لطف کن وقتی شوهرت و بچه هات نیستن بگو تا خودم بیام تو خونتون جرت بدم ولی این بار از جلو . سیما دیگه عصبانی شده بود زود لباساشو پوشید و گفت حیف اون مامان که تو پسرشی منم گفتم خیف اون شوهر که یه زن جنده مثل تو رو داره.از اون روز به بعد سیما جون هر وقت میاد خونمون خودشو خیلی سنگین می گیره جلو من منم که دیگه کس و کون تکراری واسم معنی نداره.اینم اولین سکس واقعی من بود.تو داستانای دیگه از سکس خودمو و دختر همسایمون واستون می گم.منتظر باشید

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#236 | Posted: 24 Jul 2012 23:16
دخترعمه مرضیه
تازه از دبيرستان رسيده بودمخونه . بقول معروف روده بزرگم داشت دهن روده كوچكه رو سرويس مي كرد. اول يه سرك كشيدم تو آشپزخونه و نگاهي به قابلمه غذام كردم . مامانم واسه من جدا گونه غذا مي پخت . بچه آخر بوديم و نازم خريدار داشت ديگه . البته علت اصليش بد دليم بود . مامانم از اتاق اومد بيرون و تا چشمش به من افتاد گفت :‌ اول بيا برو لباسات رو عوض كن ، نترسغذات در نمي ره
در اين موقع زنگ در خونه بهصدا در اومد . من رفتم تو اتاق تا لباس عوض كنم و مامانم هم گوشي اف اف روبرداشت ببينه كيه
مشغول تعويض لباس بودم كه صداي عمه و دختر عمه ام رو شنيدم كه داشتنبا مامانم حال و احوال مي كردن . صداي دختر عمه يه تكون به كيرم داد . آخه كير من هم ياد گرفته بود كه اين صدا يعني شق كردن
رفتم تو اتاق دختر عمه مرضي با بدجنسي رفته بود سر وقت غذام و داشت بهش ناخونك مي زد . بدونسلام و اين حرفها يك راست رفتم طرفش و اون هم كه فهميد خودشو خم كرد رو غذام و با قاشق مشغول خوردن شد . قابلمه غذامو با مكافات از چنگش در آوردم و داشتم مي يومدم تو اتاق تازه يادم افتاد كه يه سلام هم بد نيست آدم به بزرگترش بكنه . بلافاصله با عمه جون كه داشت از كار من مي خنديد حال و احوال پرسي كردم و گفتم : عمه عجب دختر لوس و ننري داري . صد بار بهش گفتمبدبخت شكمو هي نرو سر وقت غذاي من! بهم بگو خودم يه ذره بهت مي دم ولي گوشش بدهكار اين حرفها نيست . تو رو خدا عمه جون يه ذره بهش غذابدين تا وقتي جايي مي ره آبرو ريزي در نياره
دختر عمه خوشگلم كه اين حرفها به همه جاش فشار آورده بود دادي زد و ظرف ماستي كه روي ميز آشپزخونه بود برداشت و افتاد دنبالم با اين كه سعي مي كردم از دستش در برم ولي اون به تندي مقداري از ظرف ماست رو چپه كرد روصورتم و يه مقدار هم پاشيده شد رو پيرهنم
بعد رفت سر غذام و قاشقم رو برداشت و مشغول خوردناون استامبلي هاي خوشمزه شد . و ظرف ماست رو هم گذاشت كنار دستش . يه خورده بهش نزديك شدم كه ظرف ماست رو برداشت .من بلافاصله نشستم چسبعمه جون و با دلخوري گفتم: بخدا عمه محض خاطر شما بهش چيزي نمي گم وگرنه
به تندي ظرف ماست رو برداشت و آمد بالاي سرم من خودم رو كشيدم تو بغل عمه ام . مرضي جلو آمدو با دست ديگش گوشم رو گرفت و در حالي كه با دست ديگش ظرف ماست رو، روم گرفته بود . گفت : بگو ديگه و گر نه چي ؟ بدبخت ترسو
لبخندي بهش زدم و گفتم : وگرنه بهت مي گفتم بفرما بخور نوش جان
لگدي به پهلوم زد و با خنده گفت :‌ بي تربيت لات
رو كردم به عمه ام و گفتم:‌ ببين عمه همش گير منه ، مگه من حرف بدي زدم كه بهم مي گه بي تربيت لات
عمه ام كه دوزاريش كج و كوله بود . عين مامانم رو كرد به مرضي و با خنده گفت : مرضي اينقدر احمد رواذيتش نكن ، شما دو تا چرا تا همديگر رو مي بينيدمثل سگ و گربه به هم مي پريد
مرضي داد زد : بس كه ايناحمد كرم داره ، ديگه
گفتم : ‌من كرم دارم يا تو كه اگه هفت من هم خوردهباشي ، باز تا مي ياي اينجا ميري سر وقت غذاي من تا حرص منو در بياري ؟
لبخندي زد و گفت : حالا بيا يه خورده بخور آب دهنتم پاك كن داره سيل مي ياد
لبخندي زدم و گفتم : آب من راه افتاده يا تو كه داري اونغذاي خوشمزه من رو مي خوري
بلند شدم و گفتم : ‌من مي رم يه دوش بگيرم
مرضي خنديد و گفت : به اين زودي خراب كردي ، بيا يه خورده بخور
لبخندي زدم و گفتم : دلم برنمي داره
داد زد : بيا نون و ماست بخور
گفتم : دستت به ماست ها هم خورده نه نمي خوام
اخمي كرد و گفت :‌ بيا منو بخور
با خنده گفتم : مگه من آشغال خورم
بلند شد و آمد طرفم . من خودم رو كشيدم تو بغل عمه ام و عمه ام در حالي كه از خنده داشت ريسه مي رفت به مرضي گفت : ولشكن . شوخي كرد
مرضي نشست رو بازوم و موهامو گرفت و كشيد و بعد پشت يقه مو باز كرد و تا اومدم يه غلطي بكنميخي ماست ها رو تو پشتم مي رفت پايين حس كردم
در حالي كه مثل مامان و عمه ام قهقه خنده اش بلندبود از روم بلند شد و رفت نشست رو صندلي و يه لگد به پام زد و گفت : بلند شو پر رو رفتي تو بغل مامانم كه چي
من با دلخوري در حالي كه دولا دولا راه مي رفتم . گفتم: باشه حالا بخند يه حالي ازت بگيرم كه مرغهاي آسمون به حالت گريه كنند
يه شيشكي با زبونش برامدر آورد و با خنده گفت : ‌بپا شصت پات نره تو چشات
من رو كردم به مامانم و گفتم : مامان برام لباس بيار ، بده من برم
مرضي با خنده گفت : نمي خواي مامانت بياد بشورتت ، بچه ننه ؟
عمه ام رو كرد به مامانم و گفت : بلند شو ديگه اگه مي خواي بياي روضه زود باش . داره دير مي شه ها
مادرم بلند شد و به مرضي كه داشت با قاشقغذا مو زير رو مي كرد با خنده گفت : تو كه سيري چرا احمد رو از غذا خودن انداختي
مرضي خنديد و گفت : خوشم مي ياد اذيتش كنم زن دايي ، خيلي حال مي ده
مادرم گفت : چطور شده توهم روضه برو شدي ؟
مرضي خنديد و گفت : من صد سال ، من اصلا تو روضه ها خنده ام مي گيره . براي همين مامانم منو نميبره روضه من با مامانم اومدم كه برم لباسم رو از خياطي بگيرم . تا شما بريد و برگرديد . من هم ميرم دنبال لباسم
مادرم لباس برام آورد و منرفتم حمام . چند دقيقه اي گذشت كه چند ضربه به درحموم خورد . مي دونستم خودشه با خنده در رو باز كردم با خنده خودشو كشيد تو حمام و گفت : رفتن روضه
من خودم رو كشيدم زير دوش و گفتم : لخت شو بيا زير دوش
همون طور كه نگام مي كرد گفت : گمشو ، خاك برسر پر رو ، اگه بيان ببيننمو هام خيسه نمي گن لابد يه خبري بوده
لبخندي زدم و گفتم : مگه يه خبري باشه بده
يه سطل آب كردم و رفتم طرفش . خودشو كشيد عقب و در حالي كه دستاشو گرفتهبود جلوش داد زد :‌ به قرآن اگه بريزي روم داد چنان جيغي مي كشم كه دايي جون از تو مغازه بپره بياد اينجا
با خنده گفتم :‌ اگه يه موقع چسبيد بهت ، چي خاكي به سرت مي ريزي ؟
لبخندي زد و گفت : ‌آخه احمق جون ، دايي كه محرمه
لبخندي زدم و گفتم : يعني نمي تونه بكنه تو
اخمي كرد و گفت :‌ خيلي بي تربيتي ، برو بجاي درس خوندن كه آخرشم همش تجديدي مي ياري يه خورده تربيت ياد بگير
رفتم
     
#237 | Posted: 27 Jul 2012 20:51
صیغه با دخترخاله

سلام اسم من مجتبی فامیلی رو نمیتونم بگم چون خودتون میدونیین چراراستش من داستان زیاد نوشتم ولی نه از این نوع این اولین بارمه لطفا بعد از داستان نظرتونو بگین پدر من و شوهر خالم چهار سال می شد که باهم یک ساختمان دو طبقه ساخته بودن و باهم اونجا زندگی میکردیم تو این چهار سال هرشب باهم شام میخوردیم و تا ساعت ۱۲شب باهم تلوزیون نگاه میکردیم مادرم و خالم از خاطراتشون میگفتن و من و دختر خالم گوش میکردیم،مادرم وخالم هیچ خواهر و برادر دیگه جز خودشون نداشتن من و دوخترخالم هم تک فرزند بودیم، پدر و شوهر خالم هم باهم میگفتن و می خندیدن، وای به اونروزی که فوتبال می شد اونم استقلال و پیروزی من و دختر خالم طرفدار پیروزی وبقیه استقلال خلاصه من دو سالی بود که عاشق دختر خالم شده بودم و سعی میکردم خودم و بهش نزدیک تر کنم. سال ۸۵بود ۱۹ یا۲۰تیر ماه بود که نوبتعمره پدر و مادرم و خالمینا رسیده بود من اونسال کنکور داده بودم و آزمون آزاد مونده بود دختر خالم هم سال سوم دبیرستان بود و سال بعد کنکور داشت. قرار بود من برم خونه رفیقم و دختر خالم هم بره خونه عمش که سه تا پسر داشت من خیلی فکرم مشغول بود و دلم می خواست باهم باشیم بخاطر همون رفتم پیش مادرم و گفتم مامان چرا من و مریم باهم نمونیم اینجوری خونه هم تک نمیمونه مادرم گفت یک چیزی میگیا تو و مریم نامحرمین نمیشه که دوهفته باهم تک باشین کمی فکر کردم و گفتم خوب صیغه مال همین جاست دیگه یه صیغه ۲۰روزه میخونیم و بعد محرمیم مادرم گفت نه نمیشه من پافشاری کردم و کلی دلیل آوردم تا که مادر راضی شد بعد شب موقع شام با خالم و شوهر خالم و پدرم صحبت کرد اونا اول مخالفت کردن ولی دختر خالم یکدفه شروع کرد به دلیل آوردن و راضیشون کرد منم برای اینکه معلوم نشه پیشنهاد من بوده بروی خودم نیاوردم و فقط گفتم اشکالی نداره. صبح اون روز رفتیم محضرو صیغه رو خوندیم چهار شنبه می شد که مادرمیناپرواز کردن و ما تک موندیم رفتیم خونه مادرم غذا رو آماده کرده بود و گذاشتهبود تو فریزر شب بود مریم رفت تو اوتاق تا لباسشو عوض کنه وقتی اومد بیرون یه تاب تنگ توری پوشیده بود با یه شلوارک تنگ که یکم از شرت پادار بزرگتر بود موهاشو ۴سالبود که ندیده بودم از وقتیکه به سن تکلیف رسیده بودم خیلی خوشگل شده بود ٫دختر خالم یکم چهرش شبیهالهام حمیدیه ٫یکم گذشت و من هم لباسم و عوض کردم و یک آستین کوتاه با شلوارک پوشیدم شام و خوردیم و بعد فیلم نگاه کردیم یک فیلم عاشقانه گذاشته بودم وسط فیلم بود که رو کردم به دختر خالم و بغلش کردم محکم بغلش کردم و گفتم مریم خیلی دوستت دارم اونم منو بغل کردو گفت منم تورو دوست دارم ولی خجالت میکشیدم بهت بگم حدود ۲دقیقه همدیگرو بغل کردیم بعد رفتیم اتاق تو اتاق لب گرفتیم و روتخت دراز کشیدیماونقدر مست لبش بودم که نفهمیدم کی لخت شد بعد لباس منو درآورد و به شکل69دراز کشیدیمو کسش و لیس میزدم اونم کیرم و میخوردو تخممو میمالید پردش باز نشوده بود من هم حی با نوک زبونم کوسشو قلقلک میدادم من یک دفه چرخیدم رفتم لای پاهاش دو باره کوسشو خوردم یواش یواش نفساش تند شد داشت روی تخت به خودش میپیچدو داد میزد یه دفه سر منو محکم چسبوند به کوسشو داد زد بخور من بخور تموممکن نذار چیزی از کسم باقی بمونه تااینکه آبش خالی شد تو دهنم مثل کرمبود و مزش مثل آبقند رقیق خیلی کم شیرین بود بعد من دراز کشیدمو اون نشست رو پاهام و دوباره شروع کردو کیرمو خرد یواش یواش منم تو شکمم یک حسی بهم دست داد بعد نفسم تند شد تا اینکه ته کیرم احساس گرمی کردم بعد مثل یک منبع آب منفجر شده آبم پاشید تو دهنش اونم تا تهشو خورد بعد من رفتم یه اسپری دندون برداشم و برگشتم به اتاق یکمی رو کسش و سوراخ کونش اسپره زدم بعد رو کیرم هم زدم و تمام بدنشو لیس زدم تمام بدنش پشت گوشا .چشما توی گوش زیر گلو سینه ها و... بعد سینه هاشو مالیدم و لب گرفتم یواش یواش سینه هاش سفت شد رفتم و سر سینه هاشو خوردم مثل یه بچه میمکیدم با نوک انگشتم کسشو میمالیدم اونقدراین کاروکردم تا دوباره شروع به پیچیدن کردداشتم سینشو میخوردم که کیرم و گذاشتن رو پردش با سر کیرم کوسشو قلقلک میدادم تا که شروع کرد به لرزیدن یک دفه کیرمو تاجایی که جاداشت کردم تو کوسش یه آهه ملیهی کشید و منم کیرمو تو کسش نگه داشتم تا یکمی تو کوسش گرم بشه و دردش رفع بشه ۲ ،۳دقیقه ای ازش لب گرفتم و قربون صدقه همدیگه رفتیم و کیرمو همونجور نگهداشتم بعد که دیدم از درد خبری نیست کیرمو بیرون آوردم و یه نگاهی کردم یکم خونی شده بود خونش و پاک کردم و شروع کردم به تلمبه زدن یواش یواش صدای آهش بلند شد و شروع کرد به داد زدن منم ترسیدم دردش اومده باشه وایستادم اما مریم خودش یک دفه کمر منو گرفتو گفت در نیار بکن تو بکن تو جرم بده پارم کن عزیزم عاشقتم و محکم منو کشید دوباره شروع کردم به تلمبه زدن چون اول تو دهنش خالی کرده بودم و اسپپره زده بودم آبم حالا حالا ها نمیومد چند دقیقه درحال کردن بودم که دوباره شروع کرد به لرزیدن آب منم دیگه داشت در میومد دوست داشتم آبمو تو بدنش خالی کنم ولی خب اونجا تو کسش نمیتونستم بریزم برای همین تو لحظه اوج اورگاسمش کیرمو در آوردم برگشت و نفس زنان گفت بزار تو بنداز تو گفتم آبم داره میاد نمیتونم تو کوست بریزم بعد همونی که دلم میخواست و گفت .گفت بریز تو کونم منم رفتم پشتش و دست زدم به سوراخ کونش گفتم هس میکنی گفت آره معلوم شد که اثر بیهسی رفته بود دوباره به سوراخ کونش اسپره زدم و به کیرم هم زدم بعد از چند ثانیه دیدم بیهس شده یواش یواش انداختم تو کونش اول سر کیرمو کردم تو چون بیهسی زده بودم درد زیادی هس نمی کرد سر کیرمو در می آوردم و مینداختم تا که دیگه عادت کرد بعد یک دفه کیرمو تا نسفه انداختم تو یکمی نگه داشتم بعد کامل انداختم تو یه دادی زدو منم کیرمو نگه داشتم کیرم یه کیر متوسط و کلفتیش تو مشت جا نمیشه درازیش ۲۰،۲۵ سانته بعد از چند ثانیه شروع کردم به تلمبه زدن تو کونش اول آخ آخ میکرد و یواش یواش به آه آه رسید یواش یواش آهش بلند شدوداد میزد و میگفت بکن تا ته بکن تو خودش هم کونشو عقب جلو میکرد دوسه دقیقه تلمبه زدم تا که شروع به لرزیدن کرد هی به پشت بلند میشد و میخوابید وقتی بلند میشد کونش تنگ تر میشد لذت بیشتری میداد چرخیدمو رفتم زیرش شروع کرد به بالا پایین رفتن و یواش یواش به بالا پایین پریدن تبدیل شد وقتی با کونش به تخمام فشار میومد نمیخواستم دیگه پاشه تا که اون فشار بمونه لذت ببرم بعد دیدم سفت جاش مونده تکوننمیخوره فهمیدم داره به اورگاسم میرسه و نمیتونه تکون بخوره بلندش کردمو چسبوندمش به دیوارو پایه دیوار تو بغلم کردمش اونجا چون پشتش به دیوار بود فشار بیشتری بهش میومدو بیشتر لذت میبرد تاکه داد زد کوسم کوسم داره آب میده در جا گزاشتمش رو زمینو کیرمو در آوردمو کسشو خردم تا که آبش در اومد بعد بردمش رو تخت و دوباره از کون کردمش یواش یواش دوباره نفسم تند شد و بعد از چند لحظه آبم تو کونش خالی شد وای چه لذتی داشت همون جایی که تلمبه میکنی اونم تو کون تنگ یک دختر خشگل اونن به شکل از نوع حلال خیلی لذت بردم بعدکمرم شروع کرد به سرد شدن و شروع به درد خیلی ضعیفی کرد رفتم روتخت و دراز کشیدم مریم اومدو شروع کرد به خوردن کیرمو قربون صدقه کیرم رفت تو همون جا یادم اومد که دوستم کاظم وقتی تو کلاس باهاش صحبت میکردم میگفت٫ زنا بعد از این کهکردیشون شروع به صحبت کردن میکونن اگه باهاشون صحبت نکنی فکر میکونن فقط برای لذت بردن به اونا توجه میکنین٫ منم پاشدم و رفتم پیشش کفتم چرا با کیرم حرف میزنی خودم که هستم اونم گفت من از دوستام شنیدم که وقتی یه مرد زنو میکنه اونقدر خسته میشه که حال نداره و فوری میخوابه منم نخواستم عزیت بشی! گفتم قربونت برم من مگه میتونم وقتی تو بیداری بخوابم بعد تا یک ساعت باهم صحبت کردیمو برنامه آیندمونو ریختیم بعد از اون دو روز دیگه باز باهم رابطه برقرارکردیم اون دوهفته اونجور گذشت آزمون آزادو هم دادم و بعد هم مادرمینا برگشتن دوسه روز مهمونا اومدنو رفتنروز چهارم که فرداش عمومینا مو عمه هام میخواستن برن به مامانم گفتم که معصومرو دوست دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم مادرم گفت فعلا بچه این بزار بعد گفتم چرا بعد ۱۹سالمه دوستش دارم غریبه هم نیست که بگی نمیشناسیش از این جور دلیلا بلخره مادرم راضی شد و رفت با خالمو پدرمو شوهر خالم صحبت کرد بعد معلوم شد که مریم هم خالمینارو راضیکرده اون شب نوبت شام مال خونه خاله بود همون شب با عمومینامو عمه هام رفتیم خاستگاری فرداش هم رفتیم آزمایشگاه جواب آزمایش هم خوب اومدو رفتیم محضرو عقد داعم خوندیم بعد از یک ماه هم دانشگاه آزاد اردبیل برای پزشکی قبول شدم و با مریم تو اردبیل خونه گرفتیم حالا ۶ساله که زن و شوهریم و یه دختر خوشگل مثل فرشته داریم که اسمش فاطمه هست مریم هم اینجا مامایی مبخونه منم دوران ریزیدنتیمو میگذرونم من همه این هارو از برکت اون میدونم که رابطمو از راه حلال انجام دادم ! به شما هم توصیه میکنم وقتی با یکی رفتین کاری بکننین قبلش یه صیغه بخونین دم محضر ها هم همیشه شاهد ریخته برین و از راه حلال بکنین والله ٫ الله صیغه رو برای همچین وقت هایی گذاشته صیغه با زن غیر مسلمان هم میشه خواند برین حالشو ببرین.ببخشید اگه طولانی شد.

نظر فراموش نشه دوستان

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     
#238 | Posted: 29 Jul 2012 07:34
نوجوانی با دخترعمو پریا

تصمیم گرفتم خاطرهای را که با دختر عموم داشتم بصورت داستان بنویسم؟ من اسمم همایونه والان25 سالمه این داستان بر میگرده به چند سال پیش اون موقع من 15سالم بود ودختر عمومکه اسمش پریاست 13 سالش بود.من تو دوران تحصیل چون درسم خوب نبود بابام منو از مدرسه بیرون کرد وبرد در یک کارگاه میکانیکی شاگرد مکانیک شدم.یکروز دم ظهر برای استراحت ونهاررفتم خونه طبق معمول رفتم تو خونه انباری تالباسامو عوض کنم اینم بگم انباری ما شکل الانگلیسیه.یک اینه قدی شکسته داشتیمکه گذاشته بودمش تو انباری وهر وقت که میرفتم لباسامو عوض کنم تواینه یکم با کیرم بازی میکردم تو اینه به کیرم نگاه میکردم وخوب براندازش میکردم.اون روز دختر عمو پریا توی انباری بود نمیدمنم چرا.وچونانباری شکل ال بود ندیده بودمش مثل همیشه که من لباسامو در اورده بودم تو اینه باکیرم بازی کردم کرممخوب راست شده بود .ومن از همه جابیخبر که پریا جون داره دید میزنه.همین جور که تو اینه باکیرم بازی میکردم یکم عقب تر رفتم تا از دورتو اینه به کیرم نگاه کنم.که ناگهان پریا رو دیدم خشکم زده بود اونم یک نگاهی به کیرم زدو سرش رو انداخت پایین ومن هم سریع لباسامو پوشیدم واز خجالت از اتاق بیرون زدم .وقتی از اتاق بیرون شدم دیدم عمووزن عموم همراه باباو مامانم تو اتاق پذیرایی دور صفره نشستن ومامانم پریا جونو فرستاده بود تو انباری تا براشون ترشی بیاره.اون موقع فهمیدم داستان چیه وپریا جون هم هیچی بروی خودش نیاورد خلاصه اون روز تموم شدومن هم همهچیزرو فراموش کردم.از این موضوع 2سالی گذشته بود.یه شب عموم خانواده ماروبرای شام خوردن به خونشن دعوت کرد وماهم اون روز غروب رفتیم خونشون پرا چشمش که به من افتاد شرس رو انداخت پایین وبامن سلام و اهوال پرسی کرد پیش خودم گفتم عجب حیایی داره این دختر.بعدش رفتیم توی اتاق همه ما نشسته بودیم وپریا داشت پذیرایی میکردتا اون لحظه توفکر سکس باپریا نبودم وقتی پریا برای من چایی اورد دیدم سرش پاینه ولی داره یک جایی رو دید میزنه .خط نگاهش رو که گرفتم دیدم داره طرف کیرمو دید مزنه مخم صوت کشید خاطره 2سال پیش یادم امد پیش خودم گفتم حتما پریا داره به اون فکرمیکنه اینجا بود که فکرایی به سرم زد وتو فکرسکس باپریا شدم ولی چطوری؟خلاصه شامروهم خوردیممامانم بازن عموم رفتن تو اشپز خونه تا ظرفها رو بشورن باباو عموم دیدن سرشون خلوت شده رفتن سر حرفای خصوصی وعموم به من گفت با پریا برو تو اتاقش یکم باهاش ریاضی کار کن چون ریاضی پریا ضعیف بود.با پریا جون رفتیم تو اتاقش تا اینجا 50 درصد کار حل شد یعنی یک موقعیتی که منو پریا تنها باشیم.در اتاقشو پریابست ورفتیم سردرس ومشق در عینحال که با پریا درس کار میکردم کیر منم راست شده بودزیر چشمی که بهپریا نگاه میکردم دیدم یکچشمش تو درسه یک چشم دیگش رو کیر منه به خودم میگفتم که چطوری مخشو بزنم اگه من در مورد اون اشتباه فکر کرده باشم چی خلاصه شهوت از من زور شدو دلم را زدم به دریا.به پریا گفتم یک چیزی را میخوام بهت نشون بدم گفت چی میخوایی نشونم بدی.گفتم یک چیزی که خیلی دلت میخواد ببینی.گفت ازکجا میدونی من دلم چی میخواد.گفتم حالا ببند .گفت پس نشونم بده ببینم.گفتم اینجوریکه نمیشه تو باید چشماتو ببندی.گفت باشه اون چشماشو بست من هم کیرمو دراوردم دستشو گرفتم و گذاشتم کف دستش ناگهان دنیا برام تیره تار شد یک حس عجیبی داشتم بقدری کیرم شق کرده بود که نبض کیرمو تودستش حس میکردم یک دست گر مو لطیف.بعد بهش گفتم میتونی حدس بزنی این چیه .درعین حال که رنگش پریده بود باصدای لرزان گفت نمیدونم چیه. منم دست دیگشو گرفتم وخایه ها مو گذاشتم کف دستش این دفعه دیگه از لذت داشتم میموردم بعد بهش گفتم حالا چی میتونی حدس بزنی بهم گفت نه نمیدونم گفتم یکم بمالش اون هم دستشو یکم فشارداد بعد بهش گفتم حالا چی گفتنه اینم بگم پریا تواین مدت داشت زیر چشمی به کیرم نگاه میکردو وانمود میکرد که مثلاچشماش بستس بعدش من به پریا گفتم پس من چشمامو میبندم وتو چشماتو باز کن گفت باشه من چشمامو بستم وزیرچشمی داشتم دید میزدم پریاچشماشو باز کرد درست حسابی داشت نگاه میکرد که مبادا چیزی ازدستش در بره ومن بهش گفتم فهمیدی چیه گفت اره حالا فهمیدم پریا گفت که از کجا فهمیدی که دلم کیر میخواد گفتم از نگاهات بعد بهش گفتم اجازه میدی چشمامو باز کنم اونم گفت اجازه منم دست تواست.بااین جواب پریا فهمیدم که اونهم بدش نمیاد که بامن سکس داشته باشه ولی موقعیت خونه برای سکس مناسب نبود به پریا گفتم پسبابا مامانامون چی اونا که تو خونه هستند نمیشه که باهم سکس داشته باشیم .پریا گفت نگران نباشم چون در اتاقش توری هست که فقط از داخل اتاق باز میشه وازبیرون باکلید ومن کلیدو برداشتم اینو که پریا گفت خیالم راحت شد واز جام بلند شدم اونم پاشد وهمدیگرو بغل کردیم لباشو کردم تو دهنم یکم خوردمشون چه لبای خوشمزهای وبعد پیرهنشو انداختم بالا و سینهاشو میخوردم پریا هم داشت حسابی حال میکرداومدم پاینترشلوارشویکم پایین کشیدم وشروع کردم به خودن کسش خیلی خوشمزه بود حسابی اب انداخته بود همینجور که مشغول لیسیدن چوچولش بودم دیدم داره اهو نالش محله ورمیداره بهش گفتم یواش ترالعان همه میفهمن بهم گفت داره خوشم میاد دست خودم نیست منم بهش گفتم خودتو کنترل کن یکم لیسیدنمو تندتر کردم دیدم دهنم پراب شد پریاجون به اورگاسم رسیده بود بعدش منم پریارو روی تخت خوابوندمش وسوراخ کونشو لیس زدم تا جا باز کنه کیرمن که داشت میترکیدرا گذاشتم روی سوراخ کونش و یکم فشاردادم پریا هم یک اخ گفت وگفت درد میکنه تور بخدادربیار منم دلم براش سوخت و کیرمو گذاشتم لای پاش وسر کیرم به چوچولش میخوردوحسابی حال میکردتااینکه احساس کردم داره ابم میاد کیرمو گرفتم کف دستم ابمو ریختم روی کمرش وسریع پاکشون کردیم وخودمونو راستو ریست کردیم و یک بوس ابدار ازهم گرفتیموازش برای سکسهای بعدی قول گرفتم پریا هم گفت من مال توهستم هر موقع موقعیتپیش امد باشه این بود یکی از خاطرات من

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     
#239 | Posted: 29 Jul 2012 07:45
سکس با پریا بعد از ۱۱ سال
سلام داستانم طولانی هست ببخشید
از بچگی تو کفش بودم از من 5 سالبزرگتره
داستان من از همون بچگی شروع میشه یادمه 10 سالم بود که یه روز رفتیم خونه ی خالم اون موقع بچه بودمو چیزی از سکسو شهوت نمی دونستم , اما پریا 15 سالش بودو تازهسن شهوتش شروع شده بود
پریا همیشه با من بازی میکرد ,برام شعر می خوند و داستان میگفت .اون روز منو برد تو اتاقش ,اتاقش 1 طبقه بالاتربود
هیچ کسم کاریمون نداشت همین که رفتیم توی اتاقش درو بستو قفل کرد گفتم چرا درو قفل کردی گفت می خوام یه بازی جدید بکنیم برا همین نمیخوام کسی مزاحممون بشه اخه بازیش خیلی قشنگه
خلاصه من بیخیال شدم .رفت روی تختش که سمت راست اتاقش بود نشست و به من گفت بیا پیشم
منم رفتم یه چیزیو تو چشاش میدیدم اما نمیدونستم چیه (بزرگتر که شدم فهمیدم شهوته) بم گفت میخوای شیربخوری؟گفتم نه دوست ندارم گفت چرا شیر که خیلی خوشمزست مگه نی نی که بودی شیر نمی خوردی ؟شاید شیر مامانت بد مزه بوده دوست نداشتی حالا بیا شیر منو بخور خوشت میاد منم که بچه زرنگی بودم گفتم تو که شیر نداری فقط مامانا شیر دارن
گفت اره اما این بازیه
منم قبول کردم دستمو گرفت گذاشت روی مه مه های کوچیکش اندازه لیمو بود گفت بمال منم مالیدم اما خیلی محکم که دردش گرفتو گفت اروم تر بد تی شرتشو در اورد یه کرست سفیدبا خالای قرمز تنش بود اونو هم در اورد تا مه مه هاشو دیدم یه حالی شدماون موقع کیرم که دول بود راست شد.دوتا سینه کوچیکو گرد که خودش سفید بود خیلی سفید و سرشم صورتی که روش خودنمایی میکرد بخاطر شهوتش سرش سینه هاش زده بود بیرون
سرمو گرفت و گفت سر مه مه هامو اروم مک بزن یوقت گاز نگیریا افرین پسر خوب .منم سر سینشو گذاشتم توی دهنمو مثل ابنبات مک زدم دستشو برده بود تو دامنش داشت یه کاری میکرد که من کنجکاو شدم گفتم چیکار میکنی گفت میخوای ببینی؟گفتم اره دامنشو در اورد شرتش با سوتینش فرق داشت یه شرت قرمز پوشیده بود
تا شرتشم از پاش در اورد یه چیزی دیدم که تا اون موقع ندیده بودم یکممو داشت که اون حالمو بد کرد یکم دشتمو کشید رو کسش که خیلی بدم اومد یه مایع چسبناک موند به دستم یهو گفت اینم میخوری که من گفتم نه دیگه نمیخوام بازی کنم و رفتم
از این موصوع چند سال گذشت که من بزرگ شدمو فهمیدم سکس چیه 16 سالم بود و تو کف کسو کون پریا اخه تو لباس بدنش خیلی زیبا و شهوت انگیز بود. کونش خیلی خوش فرم و بزرگ بود جوری که میخواست شلوارو پاره کنه با اینکه بالا تنش زیاد تو چشم نبود اما بازم سکسی بود با پوست سفیدیم که داشت ادمو دیونه میکرد
روزا میگذشتو منم تو کف پریا بودم همه کاری میکردم که اونو دید بزنمو براش راست کنم تا اینکه 17 سالم شدو اونم ازدواج کرد ضد حال بدی بودچون بخاطر اون کارش تو بچگیم باهام همیشه میگفتم بالاخره امروز کارشو میگیرمو بش میگم
ازدواج که کرد با شوهرش رفتن کانادا زندگی کنند اما چون با هم تفاهم نداشتن ازهم جدا شدنو پریا برگشت
چون هم یه زن تنها بود هم خیلی هات تصمیم گرفتم بش کمک کنم اما بازمروشو نداشتم بش بگم تا اینکه یه روز تابستون زنگم زدو گفت بیا کولرمو راه بنداز . رفتم خونش تا رفتم تو شوک شدم یه تاپ پوشیده بود که نافو شکم خوشگلش معلوم بود خدایا چی میدیدم چقدر سفید بود یه شلوارکم پوشیده بود که کونش افتاده بود توش . منم بد راست کردم.اطمینان داشتم که فهمیده تو نخشم.خلاصه کولرو درست کرم اومدم باش خداحافظی کنم اما خدا خدا میکردم که یه اتفاقی بیافته بکنمش که با یه لحن نازی گفت کجا هنوز کارت دارممنم قند تو دلم اب شد اما گفت این پرده هارم برام نصب کن سقف خونش خیلی بلند بود چیزیم نبود که بتونم دستمو برسونم به میل پرده کهخودش گفت یه کاری کن این میزو بزار زیر پات منم بزار روی کولت که من وصل کنم منم از خدا خواسته گفتم باشه نشست روی کولم وای که چقد کونش توپ بود نرمی کونش کیرموراست کرد اولش برای تعادلش رونشو گرفته بودم واقعا گوشت خوبی به تن داشته دیگه دووم نیاوردم دستمو بردم زیر کونش که گفت چیکار میکنی گفتمدستم خسته شد گفت خب بزارم زمین منم منت گذاشتم گفتم نه کار دارم باید برم کوسش که درست پشت گردنم بود عرق کرده بود خیلی گرم بود اخه منم داشتم از شق درد میمردم کارمون که تموم شد گذاشتمش زمین که کیر راست شده ی منو دید اخهشلوار لی پوشیده بودم گفت این چیه چرا اینجوری شده منم خر گفتم هیچی دستشویی دارم رفتم دستشوی و ازش خداحافظی کردم که برم همین که اومدم بیرون خیلی به خودم فحش دادم
ساعت 7:30 شب بود و هنوز تو فکرش بودم که گوشیم زنگ خورد خودش بود جواب دادم
من:بله
پریا:سلام فرزاد شب میای اینجا هم بخوابی هم شام بخوریم با هم حالم خوب نیست
من:باشه میام شام بگیرم دیگه
پریا:اره دستت درد نکنه
خداقظی کردم سریع خودمو اماده کردمو روبراه با اینکه به خودم میگفتم زور نزن اتفاقی نمی افته
شامو خریدم و رفتم زنگو زدم رفتم تو باورتون نمیشه تا دیدمش میخواستم سکته بزنم یه لباس زیر سکسی ست سفید که سفیدی خودشو دوبرابر میکرد پوشیده بود بالا تنش کامل معلوم نبود فقط دستاشو تخت سینش مه مه هاشو پوشونده بو اما پایینش توری بود شرتشم نخ در بهشتی بود
دیگه به ارزوم رسیدم شامو گذاشتم رو میزو رفتم بغلش کردم لبامو گذاشتم رو لباش این تو کف موندنا باعث شد یه جورایی عاشقش بشم عاشقانه لباشو میخوردم دستمو گذاشتم روی شرتشو کسشو میمالیدم اه و اوهش راه افتاد بلندش کردم بردمش تو اتاقش پرتش کردم روی تختشو خودمم افتادم روشو شروع کردم به خوردن سینه هاش از روی اون لباسش.لباسرو در اوردم و مه مه ی راستو گذاشتم تو دهنم و با دست چپم اون یکی سینشو میمالیدم سر سینه هاش مثل بچگیش بود اما سینه هاش بزرگترو خوش فرم تر شده بود دستشو روی شلوارم میکشیدو میگفت جون چه کیری زود بکن تو کسم منم گفتم حالا زود حشرو تو چشاش میدیدم لباسمو در اوردم بدنمو نوازش میکرد با اون دستای مینیاتوری خوشگلش سینههاشو دوباره خوردم و در همون حال خوردن شروع کردم به لیش زدن بدنش با خواستم با دندونام شرتشو در بیارم اما نتونستم گفت بکن دیگه دارممیمیرم میخوام کیرتو حس کنم ولی بازم گفتم نه با اینکه از شق درد داشتم میمردم شرتشو در اوردم وای چه کسی یه مو هم نداشت اما خیس بود با یه دستمال تمیزش کردمو شروع کردم به لیس زدن که انگشتاشو برد اوی موهامو اه و اوهش راه افتاد داشتم میخوردم که دیدم ناله هاش داره زیاد میشه گفت بکن دیگه داره ابم میاد منمشلوارمو کندم کیرم داشت میترکید تا در اوردم مثل وحشیا افتاد به ساک زدن کیرم یکم که ساک زد خوابوندمشو کیرمو گذاشتم تو کسش وای که چقد تنگ و داغ بود داشتم اتیش میگرفتم شروع کردم به تلمبه زدن که صداشرفت بالا بعد از چند دقیقه ابش اومد بیحال شد کلی قربون صدقم رفت ولی من هنوز ارضا نشده بودم گفتم میخوام از پشت بکنمت گفت باشه برگشتو کسشو باز کرد گفت بکن گفتم منظورم کونت بود اخه چند سال بود تو فکر کونش بودم گفت نه دردداره کلی خواهش کردم تا بالا خره اجازه داد تا سر کیرمو کردم تو کونش پرید بالا که گرفتمش و تا تهکردم تو کونش یه جیغ کشید اما من محل ندادمو ادامه دادم به تقه زدن وای که چقدر تنگ بود التماس میکرد اما التماساش بیشتر منو تحریک میکرد که جرش بدم بعد از 2 ,3 دقیقه ابم اومد که ریختم توی کونش تا ریختم گفت ای جون
ببخشید که طولانی بود

قول میدهم لام تا کام حرفى نزنم
فقط بگذار از”دال تا میم” بگویم ، بگذار بگویم که“دوستت دارم.
     

#240 | Posted: 29 Jul 2012 07:48
خواهر زن هلو :سلام دوستان من حمید هستم 26 ساله اهل استان مرکزی میخوام یه داستان واقعی و به دور از تخیل براتون بزارم همتون کف کنین.داستان از جایی شروع شد که ما هوس زن گرفتن کردیم.اقدامات خواستگاری انجام شدو ما شدیم داماد یه خانواده سپاهی رو زای اول خیلی سخت بود رفت و امد و اینجور صحبت ها تا کم کم عادت کردیمو اتاقی بهمون دادنو ما هم جوون تو کف.حسابی مشغول شیطونی های خودمون بودیم .


خلاصه این که ما یه خواهر خانوم داریم به اسم معصومه خانوم اونم چه هلویی ترو تازه . قد بلند سبزه سینه ها مثل انار خلاصه هیچ چی کم نداره از کس بودن.کم کم معصومه به بودن من در کنارشون عادت کرد از همون روز اولم منو با چشاش میخورد کم کم چادرشو برداشتو روسریش رفت عقبو با ما سر شو خیو باز کردو البته به دور از چشم باباش.تا این که ما یه روز تو اتاق بودیم من دیدم یه صدای کوچولو اومد و زیر در همه سایه افتاده به خانومم گفتم تو چیزی متوجه نشدی اونم گفت نه . یه تیکه پارچه صورتی از زیر در معلوم بو د بعد از این که از اتاق اومدیم بیرون چشمم افتاد به شلوار صورتی معصومه همونجا فهمیدم که معصومه خانوم داره زاغ ما رو میزنه .


این حرکتش یکی دو باری تکرار شد تا این که یه روز که پشت در وایساده بو منم متوجه شدم از قصد کیرمو در اوردم بیرون از شرتم و با دس مالیدمش تا راست شد ظهر 5 شنبه بود خانومم تو کف همه هم به غیر من و خانومم و معصومه رفته بودن بهشت زهرا کیرم که راست شد دادمش دست خانومم اونم بعد بازی کردن حسابی برام ساک زد تا ابم اومد .تا بلند شدم معصومه از پشت در رفت.فهمیده بود بو بردم بد سکس خانومم رفت دستشویی منم نه گذاشتم نه بر داشتم به معصومه گفتم ای شیطون معصومهم خودشو زد به اون راهو . گفت مگه چی شده گفتم پشت در خوش گذشت سرخ شد مثل لبو رفت تو اتاق دیگه باهاش راهت شده بودم تا خلوت میشد کیرمو از رو شلوار نشونش میدادمو اونم میخندیدو کیف میکرد .تا این که پدر خانومم و مادر خانومم رفتن سفر مشهد موندیم ما سه نفر منم که صبح ها باید ساعت 8.30صتح میرفتم شانسم زده بو خانومم امتحان رانندگی داشت باید ساعت هفت صبح میرفت همون موقع نقشرو کشیدم که ترتیب معصومه خانومو بدم خانومم رفت منم الکی بیدار شدم یعنی دارم میرم خانومم که رفت .رفتم در اتاق معصومه اروم صداش زدم بیدار بود فهمیده بو خانومم رفته گفتم بیام تو اکی داد رفتم تو دیدم نشسته جفتمون خندمون گرفته بود خوب معصومه خانوم پس که مارو میپایی هان .معصومه گفت خوب دیگه ازش پرسیدم دوست پسر داری گفت نه خیلی دلم میخواد ولی از بابا خیلی میترسم .
ادامه دارد... زش پرسیدم دوست پسر میخوای چه کا ر . گفت مثل همه شیطونی کنم حال کنم . حال کنی خوب اره یعنی بریم بیرون . بهش گفتم من دوست پسرت خوبه .گفت نه تو که شوهر ابجیمی نمیشه که تو همین صحبت ها بود که دیدم داره به سمت کیرم نگاه مینه گفتم نگاه نکن این صاحب داره خندیدو گفت گدا .گفتم قابل نداره .یه دفع گفت اگه نداره درش بیار مونده بودم چه کار کنم از رو شلوار کیرمو میمالیدم حشری شده بودم گفتم میخوای ببینی بیا جلو یه ذره تکون خورد خودمو چسبوندم بهش خودشو جمع کرد داشت میمرد از حشر گفتم معصومه یه لب میدی گفت میخوای بگیر یه لب کو چولو ازش گرفتم منو خوبوند رو تخت لبمو کردئ تو دهنش داشت مک میزد خدای من معصومه داره لب های منو میخوره باورم نمیشد حشری شده بود داش ناله میکرد به زور بلندش کردم گفتم معصومه خوبی گفت زر نزن کیر میخوام درش بیار مل منه شلوارمو در اورد با دندون شرتم کشید پایین افتاد به جون کیرم حسابی میخورد سرشو بلند کرم گفتم لباساتو در بیار از خدا خواسته لباساشو در اورد نشسکنار تخت مرتب میگفت کیر میخوام خوبوندمش رو تخت کیرمو مالیدم به کش داشت از حال میرفت ناله میکرد داد میزد بکن توش برش گردوندم گفتم کون میدی گفت اره اروم کیرمو گذاشم در کونش میگفت نداده ولی گشاد بود ازش پرسیدم دفعه چندمته گفت اول گفتم چرا گشادی پس بهم گفت از بی کیری با دسته برس حال کردم حسابی کردمش داد میزد ناله میکرد حرکت کیرم تند شده بود داشت ابم میومد گفتم بریزم توش گفت بریز همون ریختن ابنه ایش کرد تا حالا 11 بار کردمش نوش جونم . بار دوازدهم کی باشه .نمیدونم.

پرواز رو بخاطر بسپار این پرنده مردنیس!
=====
پارمیسم
     
صفحه  صفحه 24 از 79:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.