| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 24 از 79:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  78  79  پسین »  
#231 | Posted: 12 Aug 2011 00:47
سکس با دختردایی عشوه گر

سلام: اسم من صادقه من 24ساله ام ودختر دایم 20 سالشه دختر دایم یک خواهربزرگتراز خودش هم داره.

دوستی ما از زمانی شروع شد که من و یکی از پسر خاله هام رفته بودیم خونه شون {اینو بگم که من از اول تو نخش بودم} درزدیم خودش اوم درو باز کرد تادید که منم یک خنده عشوه ای زد که دلم یهو ریخت پایین بعد سلام وتعارف رفتیم داخل تواطاق که نشسته بودیم که فهمیدم که تنهاست! مادرش با خواهرش رفته بودن به خاله اش سر بزنند اون اونروزتنهابود {یادم رفته بود که بگم دایم خارج دبی رفته بود}

امد تواطاق یک پارچ آب شربت تو دستش بود{ من تو فکر این بودم که چطور بدستش بیارم} نشست جلومون ویکم احوال پرسی کردم که گفت می خواد زنگ بزنه مادرش بیاد پسر خاله ام نزاشت گفت که میخواد بره خونه دوستش من وقتی شنیدم قند تو دلم آب شد باخودم گفتم امروز فرسته خوبیست که باهش سکس بکنه بلخره امید رفت امید اسم پسر خاله امه به من گفت که تو اینجا بشین من میرم زود برمیگردم منکه از خدام بود که باهش نرم خوب حالا تنهاشدیم وقت این بود که چطوری رازیش کنم تو اطاق تنهانشسته بودیم فقط به هم نگاه میکردیم که یهو مریم گفت صادق جان چرا دیر به دیر میای خونه مون {من فهمیدم که خیلی دلش که بامن سکس بکنه}من هم گفتم سرمون شلوغه درس ودانشگاهست اون بازگفت که دلش برایم تنگ میشه {اینو بگم که خونمون توشهردیگه ایست که پنجاه کیلو متر از خونه دایم فاصله داره} با این حرفش کاملان فهمیدم که دلش سکس می خواد منم از فرصت استفاده کردمو گفتم خیلی دوسش دارم.

یهو دیدم که اومد و بقلم کرد انگار که از خیلی وقت منتظر این بود منهم بقلش کردم وشروع به بوسیدن وگفته اینکه چقدر برای این لحظه انتظار میکشید اونم که خیلی حشری شده بود گفت منم هم همین فرصتو میخواستم بعدش شروع کردیم به لب گرفتن خیلی حشری شده بودم کیرم داشت می ترکید بعد لب گرفتن لباسم درآوردم اونم همین تو لخت لخت شدیم بادیدن پستو نای کوچکو سفید داشتم میمردم از بثکه حشری بودم زود گرفتم وخوابوندمش کف اطاق بعد شروع کردم به خودن پستوناش اونم ازبس حشری بود آه آه میکرد وبه سرم چنگ میزدو موهامو مهکم میگرفت،بعد پستوناش یک چندتای لب مهکم ازلبای سرخش گرفتم ورفتم سراغ کسش یکم نگاهش کردم بعد یه بالش اوردم وگذاشتم زیرکمرش تا کسش یکم بیاد بالا تابهتر بخرمش زفتم بالای شکم بشکل 69 شروع کردم به لیسدن چچولش اونم کیرمو گرفتو دهنش شروع به مکیدن کرد چه حالی میداد منم زبونمو کردم تو سوراخ کسش اینو بگم که ازبس که حشری شده بود آب کسش خیلی آمده بود منم تمام آبشو خوردم یکم شور مزه بود بعداز خودن کسش بلند شدم رفتم جلوش وپاهاشو گذاشتم شونه هام وکیرمو گذاشتم دم سوراخ کسش یکم با آب کسش لیزش کردم وبه آرومی فشارش دادم داخش به محض اینکه سر کیرم به زور ازبس که تنگ بود رفت تو یک آخ بلندی کشید ومنم بی حرکت شدم تا یکم برای کسش آدی بشه وبعد آهسته آهسته فشارش میدادم تو اونم ازشدت دردهی آخ واوخ میکرد دیدم که کیرم یجای گیرکردومنم به زورفشارش دادم دیدم که یهو کیرم تا آخرش رفت تو ومریم یک جیگ کوچکی کشید و آرومشد فهمیدم پردشو پاره کردم بعدش شروع به تلمبه زدن کردم اولش آروم بعد تند تند مریم با اینکار خیلی لذت میبرد برای اینکه میگفت بکن صادق بکن تا تهش بکن منم تند تر تلمبه میزدم.

بعد یه دوسه دقیقی تلمبه زدن دیدم آبم داره مید گفتم آبم داره میاد اونم گفت پاشو بیارش تو دهنم آبتو بریز منم بمحص ارضا شدن سری کیرمو ازکسش درآوردم بردم تو دهنش و تمام آبمو تو دهنش خالی کردم اونم همشو خوردو کیرمو بادهنش گرفت وشروع به مکیدنش کرد بعد این وقت ارضا کردن مریم بود رفتم سروقت کسش به حالت 69 با زبونم چند دقیقه ای لیسیدن یهو مریم پاهاشو مهکم کرد وشروع به لرزیدن کرد ویک آه بلندی کشید فهمیدم ارضاشده بعد از ارضا کردنش بقلش کردم وشروع به بوسیدن ولب گرفتن ازهم کردیم بعد بلند شدیم تند تند لباسامونو پوشیدیم ونشستیم به من گفت هروقت که خواستم وتنهاشردم بهت زنگ بزنم میای نه؟من هم گفتم باکله میام نه باپا ازاون وقت تاحالا چندین با سکس داشتیم ولی به لذت اون اولین سکس نمیشه؛؛؛؛؛

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#232 | Posted: 12 Aug 2011 00:48
مهمانی خاطره انگیز

سلام من امیرحسین هستم و 19 سالمه . میخوام براتون اولین سکسمو تعریف کنم : من ی دختر دایی دارم به اسم سارا که 16 سالشه و این تابستان برای دیدن اقوام به شهر ما اومده بودن . و اولین خونه ای که اومدن خونه ی ما بود ..... و بعد از چند روز به خونه ی خالم رفتن که اسباب کشی داشت و ...... خلاصه بعد از چند بار دیدن اونا آخرین شبی که شهر ما بودن رو به خونه ی ما اومدن که بریم بیرون ( و من بهش ی دستبند یادگاری دادم ) و گفتم که منم ی یادگاری ازت میخوام و گفتم ی لب و وقتی لبخند زد فهمیدم که بدش نیومده ) بماند .

تقریبا ساعتای 10 شب بود که مردا گفتن ما زودتر میریم و زنها با من بیان . ما هم بعد از 5 دقیقه راه افتادیم و تو راه به مامانم گفتم کلید رو بده شاید زودتر برم خونه و وقتی تصمیم گرفتیم بر گردیم با سارا و داداشم به بهانه ی این که داداش کوچیکم دستشویی داره زود رفتیم خونه . داداشم که کارش تموم شد بهش کمی پول دادام که بره واسه خودش چیزی بخره . اونم رفت . فقط ما دوتا به مدت نهایتا 20 دقیقه تنها بودیم . اونم رفت کامپیوتر رو روشن کرد و وقتی اومدم تو اتاقم بهم گفت بیا پیشم بشین . منم رفتم . بهم گفت که همین الان تا کسی نیست یادگاریتو بگیر . منم از خدا خواسته اونکه رو صندلی بود رو برداشتم انداختم رو تخت و ی لب خفن ازش گرفتم و اون گفت اینم یادگاریت و وقتی میخواست پاشه محکم گرفتمش و دوباره انداختمش رو تخت شروع کردم به در آوردن لباساش اون میگفت در نیار الان میان منم که گوش شنوا نداشتم . زود سوتینشو در آوردم ممه هاش رو خوردم .. دیگه ساکت شد به جای جیغ آه آه شروع شد بعد دست بردم شلوارشو در بیارم گفت دیگه نه . منم به زور در آوردم چون حدود 15 دقیقه دیگه اونا میومدن . شلوارش از این شلوارای پاچه گشاد بود که الان مد شده به خاطر همین زود دراومد منم زود از زیر تختم کرم و کرم رو برداشتم و فقط مونده بود شرتش که ی صحنه دیدم که اون لحظه باورش برام سخت بود . دیدم خودش داره شورتشو در میاره . خلاصه وقتی دیدم که خودش اشتیاق داره منم زود شروع کردم به خورن کسش انقدر ادامهدادم که یکبار ارضا شد و اونم با ولع شروع کرد به خوردن کیرم چون وقت زیاد نبود زود انداختمش به پشت کمی کرم مالوندم به سوراخش . اول سر کیرم رو کردم تو یکم آخ اوخ گفت ولی دیگه شروع کردم تلنبه زدن حدود 5 دقیقه تلنبه زدم که دیگه آبم اومد بعد شروع کردم به خوردن کس و لبش و و برای دومین بار ارضا شد و وقتی اون میخواست که برای من ساک بزنه صدای زنگ اومد " بله از بد شانسی ما محاسباتمون درست در نیومد منم که ترسیده بودم که بپرسن تنها خونه چیکار میکنین ایکی ثانیه حاضر شدم رفتم بالای پشتبون آخه خونه ی ما مجتمع هست و همه به هم راه داره خلاصه اون ملباساشو پوشید چون وقت زیاد بود واحد ما طبقه چهارمه منم که از بلوک دیگه اومده بودم پایین بعد از یک ساعت که پیش دوستام موندم رفتم بالا شام خوردیم وقتی جا انداختن سارا گفت اتاق من میخوابه اخه تعدادمون حدود 20 نفر بودیم مردا تو حال خوابیدن زنا تو اتاق دیگه وقتی همه خوابیدن فقط منو سارا بیدار بودیم و اون شب ی لب ناز دیگه ازش گرفتمو خوابیدیم و اون شب شد بهترین شب مهمونداری من .

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#233 | Posted: 12 Aug 2011 01:02
.


دختردایی های افاده ای

سلام . حسام هستم 20 ساله از تهران
اصلا تو فاز سکس و اینجور چیزا نیستم ، اما این دختر دایی های غد و خودشیفته منو مجبور کردن
وضع مالیمون بد نیست اما جلوی داییم باید لنگ بندازیم و دو تا بوق بزنیم
داییم خیلی پولدار و من از همین متنفرم و همش قیف میاد
موقعی حرف زدن باید گوش کنی ، زن داییم که آخر مایه داری میگرده دو تا دختر داره از خودشون ول خرج کن بدتر
دختر داییهام 2 تا هستن همش کلاس میزارن و از این حرفها
قیافهاشون معمولی ولی همچین میگردن و آرایش میکنن که اگه آدم اول ببینه راست میکنه اما استیل و تریپشون خوبه
داستان از اینجا شروع شد که نزدیکهای عید بود و من هم مشغول کار بودم ظهر مادرم زنگ زد گفت داییت میخواد اول عید خونمون از صاحبکارت واسه اون موقع مرخصی بگیر
توی کار مکانیکی هستم وردست بودم اما حالا خودم تعمیر مکانیکم اما هنوزم شاگردم ، به صاحبکارم گفتم روز اول عید مرخصی بده ، ابرو انداخت بالا که میخوام با خونواده برم مسافرت و تو هم واسه خودت اوستا شدی و وایسا دم مغازه یعنی اینکه مرخصی باشه واسه هفته ی دوم عید ، منه اسکولم جو گرفت و گفتم : چشم اوستا
اوستا هم حال کرد
دو روز مونده به عید بود که اوستا دلش سوخت و گفت : حسام من که میرم مسافرت تو هم تا ظهر وایسا در مغازه ظهرها بببند برو خونه ، گفتم : قربون اوستا
یک عید بود ملت همه تر تمیز میرفتن عید دیدنی ، من هم راه افتادم برم در مغازه
اول صبح یه مشتری خورد خوب بود و پول خوبی هم داد ، اما دستش سنگین بود تا ظهر هیچی مشتری نیومد
مادرم ساعت 2 زنگ زد گفت بیا خونه دایییت نهار مهمون ماست زود بیا
داشتم آماده میشودم که برم خونه ، که یهو سروکله یه وانت کیری پیدا شد ، به راننده گفتم : تعطیله
راننده با هزار آه و ناله نگرم داشت
نیم ساعته کارشو انجام دادم ، این دفعه بابام زنگ زد گفت بیا داییت با زن و دختراش رسیدن میخوایم نهار بخوریم زود بیا
منم مغازه رو بستم و با موتور اوستام گازیدم سمت خونه
رسیدم خونه همه خندیدن منم فکر کردم عید همه شادن ، اومدم با داییم رو بوسی کنم گفت : با این سر و صورت چطوری رو بوسی کنم ، رفتم جلوی آینه دیدم سیاه شدم و لباسم هم کثیف شده ، همش تقصیر اون وانتی کیری بود ، لعنت بهش ... حالا فهمیدم همه برای چی میخندیدن و دختر داییهام با پوز خند زدن تحقیرم کردن و ...
نهار و که خوردیم
دایی با بابام صحبت میکرد و مامانم با زن دایی و پروانه و ساغر صحبت میکردن (پروانه 21 ساله بود و ساغر 19 ساله) جفتشون مثل داییم و زن دایییم افاده یی بودن و خودشون و دست بالا فرض میکردن (البته پروانه یه ذره بهتر بود)
من هم داشتم تلویزیون نگاه میکردم
داییم از کار و تجارت با بابام حرف میزد و بابام از مسافر کشی
زن دایی هم هی پوز میداد
اعصابم کیری بود اما به رو نمی اوردم
هی پوز میدادن و ... تو دلم به دختر داییهام گفتم میکنمتون
موقع رفتن داییم ، زن داییم گفت پس فردا بیایید خونه ما عید دیدنی چون 4 عید میریم مسافرت ، مامانم گفت باشه
رفتیم عید دیدنی خونه دایی
خونه شون بزرگ و 2 طبقه بود بعد از شام همه مشغول صحبت بودن که پروانه گفت بیا بریم اتاقم رفتیم بالا و کلی خوش گذشت و اینترنت رفتیم و ... پروانه چندتا ویدئو موزیک جنیفر لوپز گذاشت خیلی از جنیفر لوپز خوشش میاد ، پروانه به من گفت خیلی از صدای جنیفر لوپز خوشم میاد تو خوشت میاد؟ گفتم : من از کونش بیشتر خوشم میاد ، پروانه شکه شد گفت : بی تربیت ، با پر رویی گفتم : واقعیته ، اما کونش به تو نمیرسه
خندیدش ، فکر کنم خر شده بود و بیشتر خودشو گرفت
بعد ساغر اومد دید که گرم گرفتیم حسودی کرد و به من گفت : داری کلی ذوق میکنی
حالم به هم میخورد از افادههای ساغر ، تو دلم گفتم اول تو رو میکنم (کون پروانه خوب بود اما به کون ساغر نمیرسید و سینه های ساغر خیلی خوب بود بزرگ و عالی البته از روی تیشرت اینجوری بود)
ساغر رفت ، به پروانه گفتم : نظرت چیه در مورد جنیفر لوپز
گفت : من ازش بهترم
گفتم : من دستم به جننیفر نمیرسه اما میتونم با بهتر از اون حال کنم
شکه شد و گفت : یعنی منو میگی؟
دست به موهاش زدم گفتم : آره دختر دایی عزیز و خوشگلم
گفت : نه (با ناز)
گفتم : چرا که نه!
بعد بوسش کردم و گفتم شماره موبایلتو بده
اونم شمارشو داد
بعد از پایین زن داییم ساغر و صدا زد گفت بیا پایین
منو پروانه هم بلند شدیم رفتیم پایین البته من راست کرده بودم پروانه دید و گفت بچه ات به حرفهامون گوش و میکرد و از خواب بلند شده خندیدم گفتم من برم دستشویی
رفتیم پایین
خداحافظی کردیم و من یه چشمک به پروانه زدم
تا زمان اینکه من با پروانه سکس کنم نزدیک 4 ماه طول کشید ، توی این 4 ماه هی اس ام اس میزدم به پروانه و ازش تعریف میکردم و کلی خرش میکردم
یه شب از پروانه اس ام اس اومد که گفت بابام و مادرم دارن میرن ترکیه بیا خونمون
زنگ زدم و گفتم واسه حال بیام گفت آره دیگه
گفتم ساغر هست تابلو
گفت شنبه ساعت 3 بیا ساغر 2 تا 5 میره شنا
گفتم اوکی
با هزار کولی بازی شنبه از صاحبکارم مرخصی گرفتم
تو راه خونه بودم که با خودم فکر میکردم ، حالا اول پروانه و میکنم بعد ساغرو
جمعه صبح رفتم پیش رفیقم گفتم میخوام سکس کنم آبم زود میاد
گفت 50 هزار بده گفتم واسه چی گفت بده شب بیا دم خونمون
کل پول جیبم 67 تومن بود با لرزش 50 هزار دادم بهش
شب دو تا کرم اورد گفتم چی کار کنم
گفت نیم ساعت قبل از سکس این مشکی رو بزن و 5 دقیقه قبل سکس این سفید رو بمال به کیرت
گفتم چیکار میکن
گفت اول تاخیری دومی کلفت میکنه
شنبه رفتم سمت خونه دایی ام دنبال یه جا گشتم تا کرم اولی رو بزنم دیدم نمیشه
رسیدم خونه دایی ام اول رفتم دستشویی کرم اولی رو زدم
بعد 15 دقیقه با دختر دایییم حرف زدیم و گفت بریم بالا رفتیم بالا
گفت من میرم حاضر شم ، من هم دیدم فرصت هست با کیرم ور رفتم بلند شد کرم دومی رو زدم بعد شلوارم رو پوشیدم
پروانه اومد... یه جوراب سفید پاش بود با یه دامن خیلی کوتاه سفید ، اگه خم میشد کونش معلوم میشود ، یه تیشرت بدون آستین و یقه باز تنش بود تنگ به رنگ مشکی
جونم داشت بالا میومد قرمز کرده بودم احساس کردم کیرم بلند شده
بلند شدم بغلش کردم ، 5 دقیقه لب بازی کردیم ، پستونهاشو مالیدم یهو قلبم ریخت دیدم داره با کیرم ور میره ، شلوارمو در آوردم کیرم بزرگ شده بود حال کردم پروانه داشت با کیرم ور میرفت که تیشرتشو در اوردم و ببا سینه هاش بازی کردم و پستونشو میخوردم ، سر و صدا میکرد
شورتشو از زیر دامنش در اوردم و کیرمو دادم دستش بازی کرد و بعد کیرمو قرار دادم روی لبش و هیچ کاری نکرد با چشم خواستمو فهمید لیس زد و بعد کرد توی دهنش ساک زد و من هم با سینه هاش ور میرفتم و موهاشو میکشیدم
گفتم پاشو بسه
بلند شد
برگشت و خم شد کونش دقیقا جلوی کیرم بود ، تف زدم به انگشتام کردم تو کونش داغ بود و تنگ و بازی میکردم آه میگشید بعد سر کیرمو تف زدم کردم تو خیلی آروم و پروانه داد زد خیلی تنگ بود و کیر من هم خیلی کلفت شده بود
کیرم و در اوردم دوباره تف زدم و کردم تو کون پروانه این دفعه همه کیرمو کردم 3 تا تلمبه زدم پروانه داد میزد و میگفت درش بیار مجبور شدم در بیارم دادم ساک زد
دیدم روی میز اتاقش کرم هست بر داشتم و مالیدم رو کن پروانه نرم شد این دفعه قنبل کرد بود کونش بزرگتر شد
کیرم و کردم تو کون پروانه این دفعه تحملش زیاد شد. نزدیک 10 دقیقه تلمبه زدم و پروانه هم داد میزد و خوبی تخت خواب میریم این بود که نرم بود ، بعد پروانه کیرمو لیس زد یه کم بعد کلا خوابید رو تخت خم شدم روش 2 دقیقه کردم بعدش احساس کردم آبم داره میاد ، کیرمو در اوردم آبم رو ریختم روی کون پروانه خیلی حال داد و یه کمی از آبم ریخت رو دامنش
بعد دیدم کیرم نخوابیده و هنوز بلند بود کیرم رو گرفتم دستم پروانه داشت یواش ساک میزد
یه صدای از پایین اومد البته یواش بود و من فقط شنیدم و بی توجهی کردم
بعد که پروانه کیرمو در اورد با هم لب بازی کردیم
یهو شنیدیم یکی داره میاد بالا
قفل کردیم دیدیم ساغر هست
پروانه سفید کرد بود من قرمز
ساغر مارو لخت دید و چشماش اندازه ی پستوناش شده بود
کیرمو گرفتم دستم
ساغر با اینکه حشرش زده بود بالا خودشو نگه داشت و چندتا فحش آبدار داد و رفت اتاقش
پروانه لال شده بود بهش گفتم این اینجا چی کار میکنه
گفت نمیدونم ساعت 4 هست قرار بود 5 بیاد
بعد گفت من میرم حموم
پروانه رفت حموم لال شده بود با منومن حرف میزد
من تو اتاق بودم یه نگاه کردم به کیرم راست بود تعجب کرده بودم فکر کنم مال کرم بود
دیدم صدای آب از حموم میاد
من تو اتاق پروانه بودم و ساغر تو اتاق بغلی و پروانه هم حموم بود
باید ترتیب ساغر رو هم میدادم کیرم سر پا بود و کلفت
از اتاق اومدم بیرون تا برم سمت اتاق ساغر
لخت رفتم...

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#234 | Posted: 12 Aug 2011 01:04
سكس با زن پسرخاله

اسم من سهیله 20 سالمه و دانشجو هستم. ما تو خانواده نسبتا مذهبی زندگی می کنیم که حرمت ها در اون رعایت می شه!!!
پسر خالم 28 سالشه و 3 ساله ازدواج کرده و زنشم 24 سالشه.بر خلاف خانواده ما ، سارا خانوم(اسم مستعار زن پسر خالم ) یه خورده راحت تره و همیشه تو مهمونی ها لباس های خوشکل (نه سکسی ) ولی شهوت انگیز می پوشه و ما هم بعد مهمونی تو خیال از خجالتشون در میایم.
اما داستان اصلی بر میگرده به 1 سال پیش که ما همگی شمال بودیم تو مرداد ماه که جواب کنکور من اومد و من یه رشته خوب تو دانشگاه تهران قبول شدم.
ما برای اینکه خرجمون کمتر بشه برای 8 نفری که بودیم یک ویلا گرفته بودیم و سارا خانوم شبها خیلی راحت می شدن و من هم دلی از عزا در می آوردم!!!!
تا اینکه روزی که جواب کنکور رو می خواستن بدن من سویچ ماشین رو از بابام گرفتم تا به کافی نت برم و نتایج رو ببینم،وقتی می خواستم برم دیدم سارا خانوم با یه لباس خوشگل اومد و گفت من هم چند تا خرید دارم ، داری می ری من رو هم ببر ، من هم از خدا خواسته گفتم در خدمتم، با خودم گفتم باید یه جوری خودم و خالی کنم ولی تا اون موقع حتی با هیچ دختری حرف هم نزده بودم و خیلی خجالت می کشیدم ، خلاصه به خودم گفتم بی خیال شو!!!!!
توی راه درباره عشق ازم پرسید ؛ می خواست بدونه با دختری دوست هستم یا نه و تا حالا عاشق شدم یانه ؟ منم بهش گفتم تا حالا با هیچ دختری حرف نزدم و از این حرفا ولی حرف زدنش کیرم رو حسابی راست کرده بود اما انقدر استرس نتیجه کنکور رو داشتم که وقتی پیاده شدم فهمیدم و سارا خانوم هم یه چیزایی دیده بود ، منم فهمیدم ولی اصلا به روی خودم نیاوردم و گذاشتم قشنگ نظاره کنه ؛ خلاصه رسیدیم به کافی نت و جواب کنکور رو گرفتم و کلی تو کونم عروسی بود که سارا خانوم گفت باید یه شیرینی تپل بدی ! منم قبول کردم و گفتم اولین شیرینی فروشی برا همه شیرینی می گیرم !!! ولی سارا یه لبخندی زد و گفت اون که به جای خود شیرینی ما یه چیز دیگست !!
خیلی تعجب کردم گفتم شیرینی دیگه ای می خوایید ؟ دوباره یه لبخند شیطنت آمیز کرد و گفت شیرینی ما محفوظه,از اون لبخند ها حسابی شهوتی شده بودم و دنبال شیرینی فروشی بودم که یه چیزی بهم گفت که دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم.
ازم پرسید نظرت راجع به سکس چیه ؟
قلبم شروع کرد به زدن !! اصلا باورم نمیشد!انگار لال شده بودم
دوباره سوالشو پرسید،، این بار دلمو زدم به دریا گفتم بلاخره یه چیزی می شه دیگه!!!!!
گفتم خیلی دوست دارم تجربش کنم ( قلبم داشت می زد بیرون )
که با همون لبخنداش گفت با کی ؟
دیگه داشتم میمردم، گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی!!
گفت نه منتظرم ، بگو دیگه !
گفتم باشما ، اینو که گفتم رفتم کنار جاده و ترمز کردم
تو دلم آشوب بود که الان چی می گه !!!
گفت یعنی می خوای همین جا شیرینی مو بدی ؟
تازه شصتم خبردار شد که خانوم از من طالب تره
گفتم هر جا شما بگید !!!
همون جا دستشو رو کیر ورم کردم گذاشت ؛ انگار دنیارو بهم داده بودن
یه نگاه به صورتش کردم و یه لب جانانه که هر شب تو خیال ازش می گرفتم اینبار واقعیشو گرفتم
هم زمان یه دستم از رو شلوار رو کسش بود و یه دستم رو سینه چپش و اونم یه دستش رو گردنم بود و لبمو رو لباش فشار میداد یه دستشم تو شلوار من داشت با کیرم بازی می کرد
چند دقیقه ای همینجوری بهم ور رفتیم ولی نمی تونستیم زیاد طولش بدیم چون مشکوک می شدن که چرا دیر کردیم منم با اینکه داشتم از شهوت می مردم ولی گفتم بقیه شیرینیت باشه تهران و سارا هم بهم گفت یه روز که شوهرش می ره ماموریت خبرم میکنه تا بقیه شیرینیشو بهش بدم .
در قسمت بعد ادامه ماجرا تو خونه سارا جون رو براتون می فرستم.
باتشکر از اینکه داستان رو خوندید.

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرپائی نکنیم
     
#235 | Posted: 16 Aug 2011 07:52
كون تپل زندايي
سلام من 20 سالمه داستاني رو كه ميخوام تعريف كنم مربوط ميشه به سال 85 موضوع از اون جايي شروع شد كه يه روزمن رفتم خونه داييم چون با اون كار داشتم وقتي رسيدم در خونه داييم وزنگ زدم زن داييم كه اسمش فريبا بود در رو باز كرد من سلام كردم وسراغ داييم رو گرفتم و زنداييم گفت كه اون رفته شهرستان و چند روز ديگه برميگرده بعد زنداييم منو دعوت كرد برم خونه گفت بيا يه نگاهي به ماهواره ما كن ببين بعضي از كانالاش قطع شده منم نگاهي به دستگاه انداختم وگفتم كه بايد آپگريد بشه واون ازم خواست كه اونو براش آپگريد كنم منم گفتم كه فردا برنامش رو ميارم وآپگريدش ميكنم بعد خدا حافظي كردم ورفتم فردا صبح كابل وسي دي رو برداشتم ورفتم خونه داييم زنگ زدم و زنداييم در رو باز كرد وگفت بيا تو منم رفتم ودست بكار شدمدر ضمن اونا يه دختر 15 ساله هم داشتند كه اسمش فاطمه بود و نسبت به سنش هيكل بزرگ و گوشتي داشت زنداييم به من گفت كه تا تو كارتو انجام ميدي منهم برم لباسها رو بشورم منم مشغول كار شدم وبعد از چند دقيقه بلند شدم كه برم دستشويي كه ديدم زنداييم جلوي ماشين لباس شويي ايستاده ويه شلوار سياه تنگ هم پوشيده بود كه يدفعه حسابي رفتم تو كفش وحشري شدم راهرو باريك بود و وقتي كه ميخواستم از اونجا رد بشم خودمو چسبوندم به زنداييم و با كمي فشار به كون زنداييم رد شدم اونقدر تپل بود كه همون جوري كيرم رفت
لاي پاش حسابي حشري شده بودم و عقل از سرم پريده بود و نمي دونستم چيكار ميكنم رفتم دستشويي و وقتي بيرون اومدم ديدم زنداييم نيست با خودم گفتم كه عجب گندي زدم وحسابي رفتم تو فكر ورفتم سراغ ماهواره كه يدفه زنداييم اومد و گفت تموم نشد يه نگاهي به زنداييم كردم ديدم عصبانيه و حسابي خجالت كشيدم وگفتم الان تموم ميشه بعد زنداييم گفت وقتي كارت تموم شد كانال ها رو دو باره تنظيم كن منم گفت باشه و اون رفت حسابي رفته بودم تو فكر و داشتم كانالها رو تنظيم مي كردم كه بعد از 10 دقيقه زنداييم اومد و بهش گفتم كه تموم شد و زنداييم گفت بشين برات ميوه بيارم منم نشستم رو مبل و زنداييم اومد و كنار من نشست
وكنترل رو برداشت و كانالها رو نگاه كرد و با دستش زد رو پام وگفت كانال هاي سكسي رو كه قفل نكردي گفتم نه بعد دوبا ره دستش رو گذاشت روپام و گفت خوب بگو ببينم اون چكاري بود كه كردي من جواب دادم كدوم كار وزنداييم خمديد وگفت اي شيطون ودستشوگذاشت رو كيرم و فشارداد وشروع كرد به ماليدن و شلوارمو از پام دراورد منم كه از خدا خواسته دستم و حاقه كردم دور گردنش وشروع كردم ازش لب گرفتن حسابي بدنم گرم شده بود وقلبم تند تند ميزد آخه اولين بارم بود و براي اولين بار چه گوشتي گيرم اومده بود سريع دكمه پير هنشو بازكردم هيچي زيرش نپوشيده بود و پستون هاي قلمبه و بزرگش افتاد بيرون و شروع كردم به خوردن اونها زنداييم هم به ناله افتاده بود و همش به فكر كونش بودم و شلوارشو كشيدم پايين عجب كس سفيد وبدون موي
داشت زنداييم گفت رفتم حموم و برات حسابي صافش كردم زود باش ديگه منم مثل فيلم هاي سكسي شروع كردم به خوردن با اين كارم زنداييم حسابي حشري شد و جيغ هاي كوچيكي مي كشيد كه منو دو چندان حشري ميكرد بعد بهش گفتم برگرد ميخوام برم سراغ اون كونت كه حسابي ديونم كرده اونم برگشت دستشو گذاشت رو مبل و قمبل كرد طرف من واقعا تپل و گوشتي بود با دست زدم به كونش حسابي تكون ميخورد وقتي كيرم رو گذاشتم روي سوراخ كونش يه فشار آروم دادم كيرم تا ته رفت تو وبه راحتي شروع كردم به جلو و عقب كردن وقتي بدنم موقع تلمبه زدن مي خورد به كونش حسابي لذت مي بردم طوري كه قلبم ميخواست بياد تو دهنم و زنداييم ميگفت چطوره خوشت مياد گفتم آره خوش به حال داييم بعد كيرمو دراوردم و گفتم ساك ميزني اونم گفت چرا كه نه الان يه جوري بخورمش كه حال كني من نشستم روي مبل و زنداييم هم زانو زد جلوم و شروع كرد به ساك زدن خيلي حرفه اي ساك ميزد كه يدفعه در باز شد و دختر داييم اومد تو و وقتي مارو تو اون حال ديد خشكش زد و ماهم بدتر ازاون بوديم اون روز فاطمه زود تعطيل شده بود ما اونقدر گرم كار ولذت بوديم كه يادمون رفته بود درو قفل كنيم زنداييم بلند شد و دست فاطمه رو گرفت و گفت بيا دخترم تو هم يه حالي بكن من كه حسابي گيج شده بودم بعد زنداييم لباس هاي فاطمه رو دراورد و شروع كرد از فاطمه لب گرفتن و فهميدم كه اون دوتا هميشه با هم ازين كارا ميكنن منم كه دو تا هلو گيرم اومده بود رفتم سراغ كس زنداييم و كيرمو فشار دادم تو و شروع كردم به كردن زنداييم هم داشت كس فاطمه رو ميخورد و حسابي آخ و اوخ مي كردن منم كيرمو دراوردم و رفتم سراغ فاطمه و بهش گفتم قمبل كن ببينم توهم مثل مامانتي يا نه فاطمه قمبل كرد طرف من و زنداييم هم دراز كشيد زير فاطمه و كسشو گذاشت جلوي دهن فاطمه واونم شروع كرد به ليسيدن كس مامانش من هم از عقب كيرمو گذاشتم روي سوراخ كون فاطمه ولي اون بر خلاف مامانش كون تنگي داشت يه كم كونش رو ليسيدم و يه تف حسابي انداختم رو سوراخ كونش و كيرمو آروم فشاردادم تو فاطمه آه بلندي كشيد زنداييم گفت آروم دخترمو جر دادي من ديگه هيچي حاليم نبود و شروع كردم به تلمبه زدن وفاطمه هم آه آه مي كرد و كس زنداييم رو مي خورد
يدفه احساس كردم كه آبم داره مياد و گفتم آبم داره مياد زنداييم گفت كيرتو دربيار وآبتو بريز روصورتم منه آبمو ريختم رو صورت اون و فاطمه هم شروع كرد به ليسيدن صورت زنداييم وبعد سه تايي باهم رفتيم حموم و روز از نو روزي از نو
حالا هر وقت فرصتي پيش مياد باز سه تايي با هم حال ميكنيم. اينم از داستان ما خدا حافظ

منم فرزند ایران از نسل کوروش و داریوش بزرگ نه از نسل دروغ و فریب
     
#236 | Posted: 25 Aug 2011 13:01
میهمان

حسابدار باحال

سلام.اسمم رضاست 32سالمه و شرکت پیمانکاری دارم.
واسه کارهای حسابداریم از طریق یکی از دوستام با خانمی آشنا شدم به اسم مرضیه.خانم خوبی بود .هم جذاب و خوشگل هم کار بلد.ولی چون تازه 4-5 ماهی بود مامان شده بود نمیتونست واسه کارهای حسابداری بیاد شرکت واسه همینم هفته ای 2 دفعه میرفتم خونشون تا کارها رو بهش بدم و اون حسابهارو ردیف میکرد و من شب میرفتم ازش میگرفتم.

این داستان 3ماهی ادمه پیدا کرد تا اینکه یه شب که رفتم حسبهارو ازش تحویل بگیرم بهم گفت بیا بالا چون حسابها تراز نبود نتونسته بود اونهارو جمع کنه .منم رفتم بالا بعد از سلام و احوالپرسی با اون و شوهرش نشستیم که کارها رو جمع کنیم یه نیم ساعتی گذشت که شوهرش بعد از یه تلفن گفت کاری واسش پیش اومده و باید بره اداره.(شوهرش مهندس برق بود)ماهم نشسته بودیم و حسابهارو چک میکریم که تلفن زنگ خورد یکی از دوستای مرضیه بود.ظاهرا تو نصب یه نرم افزار گیر کرده بود و کمک میخواست.مرضیه خانم هم شروع کرد به توضیح دادن. حین توضیح با ته خودکاری که دستش بود شروع کرد رو پای من کشیدن . من که اولش تعجب کرده بودم ولی به روی خودم نیاوردم تا تلش تموم شد و خودشم که تا اون لحظه حواسش نبود داره چیکار میکنه به خودش اومد و با یه لبخند کوچیک معذرت خواست. منم دیگه کیرم شق شده بود جوابه لبخندشو دادم و نشستیم پای حساب کتاب. ولی اینقدر حشرم زده بود بالا که داشتم میمردم. خودشم فهمید و گفت آقا رضا مثل اینکه حالتون خوب نیست؟ گفتم راستشو بخواهی نه . گفت میتونم کمکتون کنم؟ گفتم راستش ..... و دستمو بردم طرفش و انداختم دور گردنش اونم ساکت فقط داشت تماشا میکرد .کشیدمش طرفه خودم و لب بازی شروع شددیگه کاملا تو بغلم بود و سینهاش تو دستم یه خورده که مالیدمشون آخو اوخش راه افتاد .

بلندش کردم ولباسامو دراوردم اون هم بیکار نبود و لباساشو در اورد افتادم روش و دوباره لب و سینه. سینهاش نسبتا بزرگ بود و سفید .خیلی داغ بودم اونم دسته کمی از من نداشت .کیرمو میمالید و یواش یواش 69 شدیم بعد از 10 دقیقه خوردن بهش گفتم میخوام بذارم تو .اونم از خدا خواسته پاهارو داد بالا منم رفتم وسط پاهاش و آروم سرشو کردم تو یه جیغ نازی کشید که منو دیوونه کردیه خورده که تلمبه زدم دیدم که شل شد فهمیدم که ارضا شده اروم روش خوابیدمو یه چندتا لب ازش گرفتم.بهم گفت زود باش تا شوهرم نیومده تمومش کن .گفتم آخه اینطوری بهم حال نمیده میشه از کون بکنم؟اول ناز اومد که نمیشه و این حرفها که بالاخره با اصرار من قبول کرد و دمر خوابید کونش خیلی ناز بود بزرگ نرم و سفید .با کمک تف سرشو آروم فرستادم تو خودشو سفت کرد و نمیذاشت همه رو فرو کنم منم چند تا با دست زدم رو باسنش کمکم خودشو شل کرد منم با یه فشار همه رو فرستادم تو و همون جور نگه داشتم بیچاره زبون بند شد .یه چند ثانیه ای نگه داشتم و اروم شروع کردم به تلمبه زدن .داشتم دیوونه میشدم بعد چند دقیقه آبم اومد همه رو تو کونه مرضیه جان خالی کردم و مثل جنازه افتادم روش.خیلی بهم حال داده بود.بهم گفت بلند شو تا شوهرم نیومده منم بلند شدم لباسامو پوشیدم و بهش گفتم حسابهارو فردا میام میبرم یه لب ازش گرفتم و زدم بیرون واقعا لذت بخش ترین سکسم بود .
دلم میخواست بیشتر باهاش رابطه داشته باشم ولی چون شوهر داشت میترسیدم .این بود اولین و اخرین سکسم با مرضیه خانم .خوب یا بد ببخشید
     
#237 | Posted: 25 Aug 2011 13:03
میهمان

دخترخاله کس تپل

اون دوسال از من بزرگتره وقتی که بچه بودیم زیاد با هم بودیم تا اینکه یه کم بزرگتر که شدم .اون جلوی منلباسای تنگ و چسبون میپوشید و یا اینکه جلوی من لباسش رو عوض میکرد و منم که تازه فهمیده بودم که دختر چه نعمت گرانبهایی هستش از فرصت استفاده میکردم و قشنگ تمام بدنش رو ورانداز میکردم واقعاوقتی او پستونهای قشنگش رو زیر کرستش میدیدم دلم میخواست تا جایی که میتونم بخورمشون .یا اینکه وقتی پر وپای سفیدش رو میدیدم یا کونش رو از خودم بیخود میشدم ولی انگار اون اصلا به این چیزا اهمیت نمیداد و منم ازاینکه سر صحبت رو از سکس باز کنم میترسیدم ولی همیشه تو ذهنم کس توپول و سفیدش رو لیس میزدم.

یه دفعه که من داشتم توی اتاقم با اینترنت کار میکردم و چت میکردم بدون اینکه من بفهمم اومد توی‬ اتاقم.وقتی که فهمیدم یه نفر تو اتاقه از ترس داشتم میمردم چونکه یه دستمم توی شورتم بود و داشتم سکس‬ چت میکردموبا یه دختره حرف میزدم (البته این رو بگم که توی رومهای ایرانی ها هیچ دختری رو نمیشه پیدا‬کرد که ویس و وبکم داشته باشه اگه زبانتون بدک نیست برین تو رو مهای خارجیا حالشو ببرین) آره همچینکه ما مشغول بودیم برگشتم دیدم که ویدا پشت سرم واساده.دست و پام رو گم کرده بودم . ولی اون با خونسردی کامل چیزی رو که همیشه دوست داشتم بشنوم گفت.

گفت که چرا این همه خودتو زجر میدی مگه‬ دختر خالت مرده که با این خارجیا داری میچتی؟ من همین جور ماتم برده بود که دارم خواب میبینم یا اینکه منو‬ سر کار گذاشته. ولی اومد جلو . منم که فهمیدم نه ایندفعه شانس بهم رو کرده مثل ادمای قحطی زده که غذا پیدا‬ میکنن پریدم و شروع کردیم به لب گرفتن.واقعا که عجب لبای گرمی داشت. همین که داشتیم لب میگرفتیم و‬ من گردنشو لیس میزدم پیرهنش رو از تنش در اوردم و با دستام شروع کردم به ور رفتن با اون پستون های‬ بزرگ و سفیدش. کرستش رو سریعبدون اینکه بفهمم چطوری در اوردم و شروع کردم به خوردن پستونش‬ . وای که حالی داد.واقعا همونی بود که فکرشو میکردم. کیرم راست کرده بود اساسی بعد چند دقیقه که روی‬ پستوناش افتاده بودم.اون یواش یواش اوماد پایین و شروع کردبه دراوردن شلوارم و شورتم. و شروع کرد به‬ ساک زدن کیرم. وای داشتم میمردم از هیجان دیگه داشت ابم میومد بهش گفتم الان ابم میاد.اون بس کرد و رفت‬ رو تخت درازکشید منم پشت سزش رفتم و شلوار رو در اوردم و یه کم ار رو شورت با کسش ور رفتم و تو‬ دستم گرفتم کسش رو. یه کس توپول خوشگل . شورتشو دراوردم و شروع کردم به خوردن و لیس زدن‬ کسش.یه کس بدون موی صورتی.

هرچی بیشتر میخوردم اه و اوه اون بیشتر میشد و داد و هوار راه انداخته‬ بود تا اینکه دیگه طاقت نیاوردمو میخواستم مثل دیوونه ها بکنم تو کسش که با ترس گفت من هنوز دخترم‬ . منم سریع مثل اینا که میخوادیه کاری رو تموم کنه کیرم رو کردم تو کونش.وای که چه حالی میداد.اوایل یه‬ کم سخت میرفت تو و دادو هوار ویدا به هوا رفته بود ولی بعد یه مدت همه چی عادی شد . تا اینکه ابم‬ داشت میاومد کیرم رودر آوردم و ریختم رو کمرش. بعد با هم رفتیم حموم و اومدیم و یه چند دقیقه ای دراز‬ کشیدیم.)

البته بگم که ابن فرصت استثنائی در نبود داییم توی دفتر کارش که میشه گفت یه جوراییی زیر خونه‬ ماست رخ داد.من توی شرکت اون کار میکنم دختر خالم هم منشی اونجاست
     
#238 | Posted: 2 Sep 2011 16:50
خاطره اولین سکس من با خواهر خانمم
داستان از اونجا آغاز شد که موقع دست دادن در هنگام سلام و احوالپرسی کمی دستم را فشار داد. من دو ساله که ازدواج کردم. در این دو سال روابط خوب و صمیمی و البته احترام آمیزی با خواهر خانمم داشتم. روحیات و علایق مشترکی داریم؛ حتی بیشتر از خودمم و خانمم؛ و تا اون لحظه دید جنسی نسبت بهش نداشتم. تا اینکه اون جرقه لعنتی از طرف اون زده شد. اولش فکر کردم شاید منظوری نداشته، شاید من اشتباه متوجه شدم. بعد که چشم و گوشم رو باز کردم متوجه شدم که یه جورایی نسبت به من تمایل داره. از نگاه کردنش معلوم بود. دفعه بعد من هم کمی دستش رو فشار دادم و در فرصت های مختلف تو چشماش با علاقه نگاه می کردم. وقتی دیدم همه چی بر وفق مراده بدون اینکه کسی متوجه بشه در فرصت های مختلف عمدا اندامش رو با علاقه نگاه می کردم. خوشم میومد طوری نگاه کنم که خودش متوجه بشه. اونم خودش رو می زد به اون راه. ناگفته نماند که هیکلش خیلی درسته: بلند قد، کمر باریک و باسن کمی بزرگ و برجسته. جوری بود که من دوست داشتم. اون خوشش میومد که اندامش رو با علاقه نگاه کنم. موقعی که می رفتیم خونشون یا میومدن خونمون لباس های تنگ می پوشید. من هم که عاشق فرم باسنش بودم از هر فرصتی برای نگاه کردن استفاده می کردم. سارا خانم هم در موقعیت های مختلف خم می شد یا طوری حالت می گرفت که هیکلش سکسی تر به نظر بیاد. موقعی که مثلا چیزی تعارف می کرد خم می شد و من از یقه باز لباسش شکاف بین دو پستونش رو نگاه می کردم. البته نهایت دقت رو می کردم که کسی متوجه نشه. اما خیلی دوست داشتم که خودش این حرکت من رو ببینه و می دید. گاهی اوقات هم که اتفاقی یا مخصوصا از بغل هم رد می شدیم بدنمون به هم کمی میمالید. بعضی وقتا هم که برای کاری زنگ می زدم خونشون و اون گوشی رو ور می داشت و کسی خونه نبود سعی می کردم باهاش گرم صحبت بشم. از هر دری حرف می زدیم جز سکس و این جور چیزا. هیچ چیز علنی نبود. همه کنش ها و رفتارهای جنسی طوری بود که انگار واقعیت نداشت. دلیلش هم این بود که این کشش جنسی ما نسبت به همدیگه به لحاظ اخلاقی و عرفی نادرست بود، و نباید وجود می داشت. اما وجود داشت و لذت بخش و هیجان انگیز بود. هرکدوم از ما دو شخصیت داشت؛ شخصیتی که سعی در وفاداری به همسر و حفظ اخلاق داشت و شخصیت دیگری که تمایل به هیجان و لذتی داشت که به زندگی تازگی می بخشید و قلب آدم رو به تپش می انداخت. تپشی که از عرف شکنی و بی اخلاقی آمیخته به لذت ناشی می شد. برای همین بود که همه چیز به کندی و آهستگی پیش می رفت، و کسی سعی نمی کرد که موقعیت سکسی بیشتری خلق کنه. در رفت و آمدهای خانوادگی همون نگاه کردن ها، دست دادن ها و برخورد ثانیه ای تن ها اتفاق می افتاد. بعدش وانمود می کردیم که هیچ اتفاقی نیفتاده. تا اینکه...! (همیشه اصل ماجرا با یه «تا اینکه...» شروع می شه). تا اینکه با چند تا خانواده فامیل رفتیم شمال مسافرت. یه ویلا اجاره کردیم. عصر همه رفتند خرید. من با یه دوست دوران دانشگاهم که اهل همون شهر، یعنی بندر انزلی بود قرار داشتم و رفتم دیدنش. شام رو هم به اصرار خونه اونا خوردم. حدود ساعت ده شب برگشتم ویلا. زنگ زدم، سارا در رو باز کرد. اومدم تو دیدم خونه خالیه. پرسیدم بقیه کجان. گفت "رفتن پارک ساحلی ولی من پام درد می کرد نرفتم". تا حالا با سارا تو یه مکان تنها نبودم. از همون لحظه اول هیجان داشتم. اون هم یه جورایی دستپاچه بود. کلی خرت و پرت و لباس خریده بود. شروع کردیم حرف زدن. گفتم حالا چیا خریدید؟ لباسایی که خریده بود رو نشونم داد. بعد رفت تو اتاق که لباساش رو امتحان کنه. بعد از چند دقیقه اومد بیرون. یه شلوار سفید تابستانی نازک پوشیده بود. بالای شلوار تنگ بود اما پایینش گشاد بود. قسمت بالاش اینقدر تنگ بود که برجستگی باسنش کاملا زده بود بیرون و شکاف وسط باسنش تو رفته بود و اونقدر نازک بود که شرت قرمزش از زیرش معلوم بود. روی شلوار هم یه تیشرت تنگ پوشیده بود. من که تا حالا همچین لباسی رو تن سارا ندیده بودم. آب دهنم خشک شد و تمام تنم داغ شد. سارا هم یه جورایی دستپاچه بود. اومد جلوم یه چرخی زد. گفتم مبارکه خیلی بهت میاد. گفت قشنگه بنظرت؟ گفتم آره عالیه. گفت یه کمی تنگ نیس؟ دلم رو زدم به دریا و گفتم" قشنگیش به همینه! برای شما که هیکل میزونی داری لباس های تنگ بهتون میاد" بعد ادامه دادم "آدم های چاق و بد فرم لباس های گشاد می پوشن تا زشتی بدنشون معلوم نشه، ولی شما ماشا... بدنتون خوش فرمه و باید لباس های تنگ بپوشی". تا حالا از این حرف ها بهش نزده بودم. سرخ شد و گفت " ای بابا کجا من اینقدر خوش اندامم". بعد با دستپاچگی رفت تو آشپزخونه. من هم به بهانه آب خوردن رفتم تو آشپزخونه. جلوی ظرفشویی خودش رو سرگرم کرده بود به میوه شستن. گفتم آبخوردن داریم و رفتم طرف یخچال که پشت سر سارا بود. غرق نگاه کردن باسن برجسته و خوشتراشش شدم. سارا هم انگار که من اصلا پشت سرش نیستم به کارخودش ادامه می داد. رفتم بغلش وایسادم و گفتم کمک نمی خوای؟ بعد کم کم خودم رو نزدیک کردم بهش و میوه ها رو از دستش می گرفتم و خشک می کردم و توی ظرف می گذاشتم. شونه هامون با هم تماس پیدا کرد. بیشتر بهش نزدیک شدم. سارا هم خوشش میومد و عکس العملی نشون نمی داد.یک دستم رو انداختم دور کمرش. خشکش زد. بعد کم کم دستم رو آوردم پایین روی باسنش و به آرامی مالیدم. گوشت باسنش رو توی دستم گرفته بودم و فشار می دادم. رفتم پشت سرش. با دو تا دست دو طرف باسنش رو گرفتم و فشار دادم. بعد از پشت بغلش کردم و محکم خودم رو بهش چسبوندم. دستهام رو از زیر بازوهاش بردم و دو تا پستونش رو گرفتم و مالش دادم. دوباره اومدم سراغ باسنش. سارا به ظرفشویی تکیه داد و کمی باسنش رو بیرون داد. آروم آروم دستم بردم لای رونهاش و شروع کردم مالش دادن. هردومون از خود بیخود شده بودیم. دستم رو بردم توی شلوارش و آروم شلوارش رو کشیدم پایین. دوباره دستم رو از پشت بردم لای رانهاش و مالش دادم. بعد شرتش رو آروم کشیدم پایین. باسنش به حدی سفید و زیبا بود که هوش از سر آدم می پرید. شلوار و شرتش رو تا پایین زانوش آوردم پایین و دستم رو کردم لای پاهاش و از پشت به کسش رسوندم و شروع کردم مالش دادن. کسش کاملا خیس شده بود. ناخوداگاه پاهاش رو از هم باز کرد و بیشتر خم شد. چوچولش رو مالش میدادم و سارا از فرط لذت نمی تونست خودش رو سر پا نگه داره و کاملا خودش رو به ظرفشویی تکیه داده بود. خم شدم و شلوار و شرتش رو کاملا پایین کشیدم و مچ پاش رو گرفتم و بلند کردم. اون هم پاش رو بلند کرد تامن شلوار و شرتش رو کاملا در بیارم. مثل برق شلوار و شرتم رو درآوردم. کیرم کاملا قرمز و شق و خیس شده بود. می دونستم که سارا کاندم نمی خواد. از خانمم شنیده بودم که سارا برای جلوگیری قرص می خوره. سارا اونقدر خم شده بود که کس تپلش از زیر زده بود بیرون. سر کیرم رو از پشت کردم تو کسش و تا ته فشار دادم تو. یه آه بلند کشید. با دو تا دستم کمرش رو گرفتم و شروع کردم تلمبه زدن. بعد از چند بار تلمبه زدن آبم پاشید داخل کسش. یه کم دیگه تلمبه زدم و کیرم رو کشیدم بیرون. لذت بخش ترین سکسی بود که تا اون موقع تجربه کرده بودم. شلوارم رو برداشتم و رفتم تو دستشویی خودم رو تمیز کردم. شلوارم رو پوشیدم و اومدم بیرون. سارا هم رفته بود تو اتاق. از ویلا زدم بیرون و تا وقتی که همه برنگشتند من هم برنگشتم. وقتی اومدم تو همه چیز مثل سابق عادی و طبیعی بود. انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.

Dionysus
     
#239 | Posted: 3 Sep 2011 15:37
من و خاله و دختر خاله
.سلام
اسم من طاهاست الان که این داستانو می نویسم 22 سالمه اما اون موقع ها 17 سال بیشتر نداشتم..
ماجرا بر میگرده به فوت شهر خالم که 5 سال پیش به رحمت خدا رفت(پدر زنم رو میگم) البته اون موقع هنوز پدر زنم نشده بود.
وقتی اون خدا بیامرز به رحمت خدا رفت خالم فقط 32 سالش بود و یه دختر 15 ساله داشت به اسم نسیم تا 4 ماه بعد فوت اون خدا بیامرز خالمینا تو خونه ی مادر بزرگ و پدر بزرگ نسیم زندگی میکردن یعنی (پدر شوهرخالم) بعدش خالم گفت الا و للا من باید تو خونه ی خودم زندگی کنم. الان هم نمیگه چرا یهویی این تصمیم رو گرفت.
بگذریم اومدن تو خونه ی خودشون و زندگیشون به روال عادی برگشته بود تا این که یه شب یه دزد نامرد وقتی شب تو خونه بودن میپره تو حیاط آخه خونشون بزرگ بود و حیاطش هم همین طور بعد میاد تو خونه فکر میکرده خالمینا طبق روال ماه های قبل خونه نیستن آخه این اتفاق وقتی افتاد که تازه شب دومی بود که خالم به خونه ی خودش برگشته بود.
بازم بگذریم دزده اومده تو حال و پذیرایی داشته میگشته خالم از اتاق خوابش در اومده میخواسته بره آب بخوره که از بالا دزدرو میبینه ولی دزده سرگرم بوده خالم از همون طبقه بالا و از اتاق خودش به پلیس زنگ میزنه و میره تو اتاق دختر خالم دزده میاد بالا و مستقیم میره تو اولین اتاق که توش پر کتاب بوده خالم هم درو پشتش می بنده و قفل می کنه بعد میره بیرون و تو کوچه زنگ همسایه ها رو می زنه اونام میریزن تو خونه دزد رو می گیرن. طفلی تازه تونسته بوده در اتاق رو باز کنه بیاد بیرون. میگیرنشو تحویل پلیسش میدن خالم اون شب زنگید خونه ی ما آخه ما فقط سه تا کوچه با هم فاصله داریم بعد مادرم و بابام رفتن خالمو آوردن خونه ی ما صبح وقتی پا شدم دیدم دختر خالم تو اتاقمه تا این جاش مشکلی نبود مساله این بود که من شب قبلش تمام لباسامو در آورده بودم و رفته بودم زیر پتو اول دختر خالمو ندیده بودم از زیر پتو در اومدم یهو دختر خالم گفت هیییییییییییییییی تازه من فهمیدم اومده و داره تو کامپیوترم دنبال چیز ی میگرده بعد که فهمیدم ظرف مدت 30 ثانیه تمام لباسهام تنم بود اما دیگه فایده نداشت جلو دختر خالم رسوا شده بودم هنوز تازه می خواست بره بیرون که من دیگه لباسامو پوشیدم بعد دستشو گرفتم گفتم نسیم خانوم ببخشید آخه من شبها گرمم میشه اوون هم گفت: تو چله ی زمستون گرمتون میشه بعد اگه گرمتون میشه چرا میرید زیر پتو که من هم گفتم: حالش به همینه که لخت بشی بری زیر پتو اونم خندید و گفت به شرط این که دختر خاله ی فوضولت وقتی خوابی نیاد تو اتاق و اگر نه رسوا میشی..
اون راست می گفت: من آبروم رفته بود آخه تو خانواده ی ما زیاد روابط نزدیک بین دختر خاله و پسر خاله برقرار نبود همون طور که باید فهمیده باشید من تو خطابش نمیکردم و اون هم همین طور
بگذریم اون روز من یه بار دیگه با دختر خالم اون هم قایمکی توآشپزخونه صحبت کردم و بهش گفتم این که من تو رخت خواب لخت بودم رو نادیده بگیره اون هم گفت که به کسی چیزی نمیگه همون طور که از فیلم ها و عکسهایی که تو کامپیبوترو دیده چیزی نگفته و من هم فهمیدم که خیلی هم پیشش آبرو نداشتم چون همون روز صبح وقتی من خواب بودم هرچی عکس تو سیستمم بود دیده بوده.
بعدا به من گفت که اون روز صبح خودش دیده زیر پوش تنم نیست آروم پتوم رو میزنه کنار و می فهمه به به به به تازه شورت هم ندارم اما بدونه این که از اتاق بره بیرون میشینه پشت سیستم و صداشو زیاد می کنه تا من بیدار شم و آبروم پیشش بره این رو دیشب بعد از 5 سال بهم گفت و من کلی خندیدم.
بازم بگذریم شب خالم دوباره گیر داد که بره خونه خودشوم مادرم هم گفت شب برو خونشون بخواب تنها نباشن من خر هم که هر شب تو سیستمم فیلم سوپر میدیدم هی زر زر کردم که نه من نمیام نمی خواستم جق نیمه شبم رو از دست بدم اما گوش مادرم به این حرفها بدهکار نبود(خوشبختانه) خلاصه مجبورم کرد باهاشون برم. خالم هم که فهمیده بود من دوست ندارم بیام و مادرم مجبورم کرده ناراحت شد و گفت طاها من دوست ندارم ناراحت بشی فردا نمیگذارم مادرت بفرستت منم خیلی قاطی بهش گفتم خوب خاله خونه ی ما می خوابیدی دیگه اون هم خیلی آروم گفت اون جوری مزاحم باباتینا می شدم.آخه خونه ی ما اتاق اظافی نداشت.
بازم بگذریم وقتی رفتم خونه خالمینا خالم ماهواره رو روشن کرد داشت یه فیلم عشقی میداد من و دختر خالم نشسته بودیم رو کاناپه و خالم هم پشت ما رو صندلی تلفن نشسته بود داشتیم فیلمو می دیدیم یهو فیلم رفت تو جا های تنگ و باریک من فکر کردم الانه که خاله یا کانالو عوض کنه یا تی وی رو خاموش کنه اما این اتفاق نیفتاد نگاه کردم دیدم خالم خوابش برده دختر خالم هم با چشمای براق درشتش داشت به من نگاه می کرد.دختر خالم همون طور که گفتم اون موقع 15 سالش بود و 1.60 قدش خیلی خوش هیکل و سفید برفی بود من هم دوسش داشتم با وجود این که زیاد با هم حرف نمیزدیم البته تا اون شب.
دختر خالم که دید مامانش خوابیده اومد نزدیک من اول خودشو چسبوند به من من هم دیدم که چیز بین ما وجود نداره (به خاطر اتفاق صبح) دستمو از پشت دور کمرش حلقه کردم و اون هم سرشو گذاشت رو شونم و داشتیم فیلمو میدیدیم تا این که بعد دیدم دیگه با دستاش سینه و پاهامو نوازش نمیکنه نگاه کردم دیدم خوابیده بهتون که گفتم من دوسش داشتم برا همینم سرشو گذاشتم روی پام به همون حالی که نشسته بودم اونو درازش کردم رو کاناپه بعد داشتم سینه های کوچولوشو میمالوندم یه خورده که مالوندم وسوسه شدم و دکمه های لباس خوابشو باز کردم سینه هاشو دیدم یه خوردم بدون لباس باهاش بازی کردم اون هم انگار خواب ببینه هی تو خواب اسممو صدا می کرد.بعد فیلم تموم شد و من هیچی ازش ندیده بودم چون تمام طول فیلم حواسم پیش دختر خالم بود .دکمه هاشو دوباره بستم و به همون حالت نشسته لمیدم رو دسته ی کاناپه و خوابیدم. صبح چشامو باز کردم و دیدم خالم نشسته و داره نگامون میکنه و گریه میکنه دختر خالم هنوز خواب بود به خالم گفتم خاله چرا گریه میکنی گفت هیچی همیشه نسیم سرشو می گذاشت رو پاهای باباش و می خوابید.من هم مثلا تحت تاثیر قرار گرفتم یه مدت ساکت موندم و داشتم به صورت سفید و معصوم دختر خالم نگاه میکردم.
بازم بگذریم اون شب گذشت و صبحش من رفتم مدرسه اون موقع سال دوم دبیرستان تو رشته ی ریاضی درس میخواندم بعد از ظهر اومدم خونه و به مادرم گفتم شب برم خونه خالم گفت: نه تو که دیشب گفتی دوست نداری و خالت هم گفته برمیگرده خونه پدر شوهرش زنگ زدم به خالم و گفتم خاله من اشتباه کردم میام خونتون هر شب تا هر وقت خواستید اصلا من پسر شمام و از این حرف ها...
خالم هم انگار از خدا بخواد گفت: باشه من هم برات یه تخت میارم می گذارم تو اتاق کتابها من هم گفتم باشه وانت همسایمونو گرفتم تختمو کامپیوترم و کل کتابامو کردم توش مامانم گفت دیگه نمیخوای بیای نه گفتم خوب تا حالا حالا ها قرار نیست اتفاقی بیفته پس باید پیششون باشم دیگه تنهان گناه دارن.مادرم خندید گفت: نه به زر زر دیشبت نه به مهربونی الانت پسر
من ماشینو ورداشتم بردم خونه خاله کل اساسا رو پیاده کردم و بعد برگردوندم دادم صاحابش خودم پیاده رفتم خونه خالم دیدم خالم و دختر خالم کل اساسارو بردن تو همون اتاقه که دزده رو توش زندانی کرده بودن و اونجا شده اتاق من فقط قفل درو آقا دزده گاییده بود که درستش کردم.
بازم بگذریم من تو خونه ی خالمینا یه هفته خوابیدم و هیچ اتفاقی نیفتاد هر شب ماهواره می دیدیم هر شب دختر خالمو سیر نگاه می کردم و دیگه این که هر شب دختر خالم سرشو میگذاشت رو پام و من با وجود این که تخت آورده بودم هر شب نشسته رو کاناپه می خوابیدم و عوضش صبح ها درد کمر میکشیدم فقط به این خاطر که دختر خالم سرشو بذاره رو پام و بخوابه
دختر خالم هم بیشتر شب ها خودشو میزد به خواب تا من با سینه هاش بازی کنم چون من وقتی بیدار بود این کارو نمی کردم با وجود این که میدونستم دوست داره اما یه غروری داشتم که این اجازه رو نمیداد یه شب که طبق معمول خودشو به خواب زده بود من هم با سینه هاش بازی می کردم.خالم هم رفته بود تو اتاقش خوابیده بود دستمو کردم تو شلوارش با چوچولش بازی کنم دختر خالم هم که بیدار بود و خودشو به خواب زده بود یهو از جا پرید و یه تکون غیر ارادی خورد و بیدار بودنش معلوم شد بهم گفت: داری چی کار میکنی با من گفتم: تو که بیداری برا چی خودتو به خواب میزنی گفت: نه خیر من خواب بودم گفتم: آره اروا بابات بعد یهو دیدم رفت تو هم منم سریع دستاشو گرفتم و با کمال پر رویی صورتشو ماچ کردم گفتم نسیم جون منو ببخش منظوری نداشتم خوب تو که خودتو میزنی به خواب من با سینه هات بازی کنم بعد پرید تو حرفم گفت برا این که وقتی بیدارم این کارو نمیکنی گفتم دوست داری نه همچین نگام کرد که انگاری یه احمق دیده خوب دیده بود دیگه کدوم دختریه که این کارو دوست نداشته باشه خلاصه همون شب همین جوری که فیلم می دیدیم اون دستش تو شرت من بود و من هم ...
اون شب تا صبح همین کارو کردیم و من فرداش تو کلاس داشتم یه سره چرت میزدم اما شب بعد که فرداش هم جمعه بود وضع تغییر کرده بود نسیم از همون سر شب چسبیده بود به من و ولم نمی کرد همچین شد که دیگه خالم بهش گفت این پسره داداشت نیست بی حیا منم کلی خجالت کشیدم. اما نسیم گوشش به این حرفا بدهکار نبود شب که شد طبق معمول چسبید بهم فیلمو ببینیم اما خالم اومد تلوزیون رو خاموش کرد بعد بهش گفت پاشو بگیر بخواب به منم گفت طاها جان شما هم همینطور عزیزم منم رفتم خوابیدم اما نمیتونستم بلند شم آخه کیرم شده بود مثل برج تقرل اکه بلند می شدم رسوا می شدم نا چار همون جا دراز کشیدم خالم گفت مگه تخت نیاوردی طاها گفتم اینجا بهتره خاله عادت کردم و همون جا خوابیدم.
برقا خاموش شد و من هی این ور و اون ور میکردم فکرم پیشه دختر خالم بود و نمی تونستم بخوابم تا این که به هزار تا زور بلا خوابیدم نیمه شب حس کردم شلوارمو دارن در میارن بیدار شدم دیدم دختر خالم اومده سراغ من...
گفتم با شلوارم چیکار داری نسیم گفت: میخوام برات بدمش اتو شویی بعد خندید من هم خندم گرفت بعد یه هو دستشو گرفت در دهنم با یه دستشم بلندم کرد برد تو اتاق من و اون جا لباسامو داشت تند تند می کند من هم دیگه اصلا فکرم کار نمی کرد فقط لباساشو کندم و داشتم براندازش میکردم تمام بدنش سفید بود مثل برف یه کرست کوچولوی سیاه بسته بود من خندم گرفت گفتم بهش: این کرست تو به من بیشتر میخوره گفت: خوب بزرگ نمیشه سینه هام هر کاری میکنم گفتم: آخه هنوز کوچولویی خانووم کوچولو انقدر عصبانی شد با زانوش زد تو تخمام من دیگه نفهمیدم داشتم فقط به خودم می پیچیدم و می خواستم صدام در نیاد خاله بلند شه جفتمونو اره کنه بعد 3 یا 4 دقیقه آروم شدم و یهو بلند شدم دختر خالمو گرفتم اون ترسیده بود فکر نمی کرد اینقدر بد باشه گفت: ببخشید گفتم: نه تو باید تنبیه بشی بعد نشوندمش و دهنشو باز کردم گفتم ببینم دندوناتو همچین که دهنشو باز کرد گفتم: اگه گاز بگیری من میدونمو تو بعد بلا فاصله کیرمو تو دهنش جا دادم و تا ته کردم تو دیگه حس کردم داره خفه میشه داشت عق می زد در آوردم و گفتم: این برا کاری که کردی تازه بهت تخفیف دادم حالا مثل آدم لیسش بزن اونم همین کارو داشت می کرد هی کیرمو در میاورد می گفت بسه گفتم: نه گفت: خسته شدم فکم درد گرفته بسه دیگه گفتم: نه یه کم دیگه اما داشت آبم میومد دیگه در آوردم سرشو که کلی تفی بود بشکون گرفتم و حواسمو دادم یه جا دیگه بلکه نریزه بیرون آخه دختر مردم رو هیکل ما حساب باز کرده بود. بعد دلا شد رو تخت من هم اول با دستام هی کسشو نوازش می کردم و اون هی از جا می پرید تا این که یه تف انداختم رو سوراخ عقبشو شروع کردم تازه شروع کرده بودم که خالم مثل دفعه ی قبل که دزد گرفته بود بلند میشه میبینه نسیم نیست بعد میاد تو حال میبینه تو حال هم نیست من هم نیستم .
بعد یهو در رو باز کرد اومد تو اتاق من.
چشام داشت سیاهی می رفت دلم می خواست زمین دهن باز کنه منو بخوره نیستو نابود بشم اما چشام تو چشای خالم نیفته اما کار از کار گذشته بود خالم من و دخترشو در حالی دیده بود که دخترش داره ناله میزنه و کیر من تو کونشه دیگه نفهمیدم اومدم از دختر خالم بکشم بیرون لا مذهب در نمیومد دختر خالم قفل کرده بود شدید خالم گفت: به به چشمم روشن آقارو آوردیم مراقبمون باشه نگو خودش از هر دزدی دزد تره این حرف خالم عین خنجر نشست تو قلبم آخه اون راست می گفت. بعد داد زد گفت در آر حالا
اما در نمییومد فقط دختر خالم جیق میزد گریه می کرد من هم انگار می خواست کیرم کنده بشه خالم اومد جلو اول نمی خواست دست بزنه بعد که دید چاره ای نیست اومد پشت من و هی با دستاش به کون دخترش سیلی می زد نسیم هم هی جیق میزد من هم هی می کشیدم بیرون اما باز هم در نمیومد خالم جفتمونو با هم همون جوری فرستاد تو حموم خودش هم اومد آب گرم ریخت رو کیر من صابون زد گفت بکن تو بعد در بیار من گفتم: نه گفت: مرگ نه تا حالا داشتی تلمبه میزدی حالا فلج اطفال گرفتی من دو تا ضربه نزده بودم که در اومد خالم دو سه تا زد تو سر و کله ی نسیم اما به من دست هم نزد که ای کاش میزد دلم می خواست یکی بزنه منو لح کنه اما این طوری رسوا نشم کار از کار گذشته بود من کیرمو تو حموم شستم به خالم گفتم اینجا حوله نیست من بیام بیرون آخه خالم حوله رو پیچیده بود دور نسیم بردش تو زیر زمین دو سه تا چک و لقد حوالش کرد. بعد هم اومده بود دم در حموم واساده بود. وقتی گفتم حوله نیست با عصبانیت اومد بازوی منو گرفت از تو حموم کشیدم بیرون برد تو اتاقم حل داد رو تخت گفت فعلا بگیر بخواب تا بعد تکلیفت رو معلوم کنم. ساعت 3.30 نیمه شب بود من تا اذان صبح بیدار بودم و حی به خودم فحش میدادم آخه کاری که من کردم خیلی نا جوان مردانه بود خالم خیلی به من محبت می کرد چه اون موقعی که تو خونشون بودم و چه اون موقعی که هنوز شوهر خالم تصادف نکرده بود و هنوز زنده بود اذان رو که شنیدم دیگه خوابم برد وقتی بیدار شدم ساعت 11.30 بود یعنی خالم بیدارم کرد هنوز لباس نداشتم آخه دیشب خالم لباسامو برده بود.نمی دونم کجا و اصلا چرا؟
خالم گفت طاها بلند شو ظهر شد خاله رو که دیدم دیگه مثل دیشب برافروخته و ناراحت نبود بلکه خیلی هم آروم بود اما من داغون بودم تمام شب قبل رو خواب های بد می دیدم و تو خواب داد میزدم اینو بعدا خالم گفت.
من تا خالمو دیدم اصلان نم یدونم چی شد زدم زیر گریه هرچی دیشب خودمو کنترل کردم اما صبح نتونستم خالم گفت: مرتیکه برا چی گریه میکنی: گفتم خاله نمیدونم چرا این کارو کردم اصلا به شما فکر نکردم و به علی آقای خدا بیامرز اون ساکت موند و من داشتم اشک میریختم خیلی ناراحت بودم علی آقا رو خیلی دوست داشتم شوهر خالم بود مرد خیلی خوبی بود و همیشه با هم شوخی می کردیم از بابام به من نزدیک تر بود اما من...
خالم گفت :خیلی خوب دیگه گذشته رفته دیگه
بعد گفت : همش هم تقصیر شما نبود من هم مقصر بودم حواسم نبود که شما دیگه بزرگ شدید خصوصا تو دیگه مرد شدی کلفت شدی و زد زیر خنده من باورم نمی شد این همون خاله ی دیشبی باشه بعد لباسامو که شسته بود و اتو کرده بود داد گفت: بگیر بپوش مامانت ناهار دعوتمون کرده از داستان دیشب هم من به کسی چیزی نمیگم تو هم فراموشش کن.اما من نمی تونستم این کارو کنم خیلی عصبی بودم اون روز همش تو خودم بودم
خالم گفت: برو تو زیر زمین نسیمرو بیار بیرون من دیشب عصبی شدم تو زیر زمین جاش کردم درشم قفل کردم بعد یه کلید بهم داد من رفتم تو زیر زمین نسیم رو آوردم بیرون تفلکی اون هم تمام دیشبو نخوابیده بود آخه زیر زمین سرد بود و اون هم فقط یه حوله داشت رفتم بهش گفتم: نسیم بیا مامانت کارت داره چشمای نسیم قرمز بود و معلوم بود تمام شب گریه می کرده در از طرف دیگه هم کتک خورده بود هم من کونش گذاشته بودم نمیتونست راه بره خیلی دلم براش سوخت. نسیم رو آوردم تو اتاق خالم گفت ببرش تو حموم من باهاش رفتم تو حموم بعد خالم اومد یه سری لباس بهش داد گفت اول خودتو بشور بعد اینارو بپوش باید بریم خونه خاله اینا.
نسیم بعدی که از حموم در اومد منو کشید کنار گفت: طاها مامانم میخواد به مامانتینا بگه ؟
گفتم نه ناهار اونجا دعوتیم به من گفت بین خودمون بمونه یعنی که به کسی نمیگه دیگه
بعد گفت: مامانم تو رو هم زد گفتم: بچه ای ها مامانت مگه میتونه منو بزنه نسیم گفت: مامانم تا میخوردم منو زد گفتم: نوش جونت گفت هان مثل این که تو هم بودی ها گفتم: خوبه تو اومدی نصفه شب داشتی شلوار منو می کندی خالم پشت در بود گفت دعوا نکنید راه بیفتید بریم کار داریم.
اون روز گذشت و شب شد ما طبق معمول خونه خالم خوابیدیم با این فرق که دختر خالم تو اتاق مادرش و من هم باز تو حال ولی دیگه دختر خالم سراغ من نیومد و من باز هم خوابم نمی برد گفته بودم من دختر خالم رو دوست داشتم اون هم خشکل و خوش اندام بود هم خیلی مهربون و معصوم بود اما یه کم شیطون خوب هر کسی اشتباه میکنه دیگه مگه نه؟ پیش خودم فکر میکردم چی می شد امشب هم مثل هفته ی پیش با هم می خوابیدیم و من فقط با هاش ور می رفتم و بوسش میکردم.صبح شد و من نخوابیدم و باید میرفتم مدرسه پس همین کارو کردم اما اصلا حواسم به درس نبود یه هفته همین جوری گذشت من همش فکرم پیش نسیم بودیه روز صبح که می رفتم مدرسه با خودم گفتم: یه بار برای همیشه باید خودم رو از این فکر راحت کنم به خونه ی خالم برگشتم حاظر شده بود بره خونه ی ما مان که رسیدم گفت اینجا چی کار می کنی مگه نباید الان مدرسه باشی گفتم امروز کلاسها تشکیل نمی شه ظاهرا و خالم گفت: پس بیا بریم خونه مادرت گفتم اینجا یه کاری دارم گفت پس برو تو من میرم خونتون برمی گردم گفتم با شما یه کاری دارم گفت چه کاری گفتم در مورد اون شب گفت قرار بود فراموشش کنی گفتم نمی تونم باید یه چیزایی رو بهتون بگم و خالم که این رو شنید برگشت تو خونه قیافش خیلی مهربون شده بود برق نگاهش یه جور دیگه بود روسری و مانتو شو در آورد یه لباس یقه باز داشت که اگه موهای بلند و طلاییش رو رو سینه هاش نمیریخت سینه هاش کاملا پیدا بودن خلاصه رفتیم تو آشپز خونه سفره ی صبحانه هنوز پهن بود رو میز و ما نشستیم پشت صندلی ها اون با یه لبخندی گفت بگو عزیزم چی میخوای بگی من کماکان اصلا حالم خوب نبود لکنت گرفته بودم اصلا نمیدونستم چی میخوام بگم گفتم: خاله من خواستم بگم در مورد اون شب نسیم مقصر نبود.گفت یعنی چی؟ اومدم ادامه بدم خالم گفت: ببین من حواسم به همه جا هستش اون شب نسیم اصلا نمیدونست چی کار داره می کنه جلوی من سه بار دستشو کرد تو جیب تو و خودت میدونی با چی داشت بازی میکرد من این چیز ها رو میفهمم و دیگه این که بعد از اون من اومدم تو حال و دیدم تو خواب بودی بعد اومدم و خوابیدم و یک ساعت بعد وقتی نسیم بیرون رفت من بیدار شدم ولی نمیدونستم برا چی داره بیرون میره و این یعنی این که اون خودش اومده سراغ تو و این که چرا این کارو کرده خوب میدونم دخترا تو این سن اگه کوچکترین محبتی از جنس مخالفشون ببینن زود به طرفش جذب میشن و پسرایی به سن تو هم که و دیگه ادامه نداد.
من مثل این که نطقم وا بشه گفتم خاله به خدا من قصد سوء استفاده نداشتم الان هم برا این اومدم که بگم میخوامش و با مامانم هم در این مورد صحبت میکنم اینو که گفتم خالم گفت هان چه خبره یه هفته اومدی خونه ی ما فکر کردی که این دختره دورت میگرده حتما زن خوبی برات میشه آخه تو از عشق چی میدونی پسر گفتم من هیچی نمیدونم فقط این که نسیم رو میخوام و اگه لازم باشه با بابام هم صحبت میکنم. اینو که گفتم خالم گفت بابات ارت میکنه گفتم هر کاری میخواد بکنه همینه که هست و از اون جا مستقیم رفتم و قضیه رو به مامانم گفتم حقیقتا جرات نکردم به بابام بگم آخه یه کم قاطیه و این که ما نمیتونستیم هیچ وقت با هم صحبت کنیم وقتی به مادرم گفتم گفت میدونستم به این جا ها میکشه حالا من به خالت بگم یه الف بچه اومده خاستگاری دخترت من گفتم خودم بهش گفتم گفت تو چی کار کردی گفتم من در این مورد باهاش صحبت کردم و اون هم مثل شما ناراحت شد مادرم گفت من ناراحت نشدم من نسیمرو دوسش دارم اما حالا خیلی زوده شما بفهمین زندگی یعنی چی گفتم خوب ما میتونیم فقط با هم باشیم قرار که نیست زندگی تشکیل بدیم همین طوری که الان هست فقط یه کم آزاد تر مادرم گفت این هفته مشکلت همین بود به ما سر نمیزدی
گفتم حالا من چی کار کنم: در همین حین تلفن زنگ خورد از مدرسه بود زنگ زده بودن سراغم رو میگرفتند مادرم که فهمید مدرسه نرفتم دیگه خیلی ناراحت شد و گفت خیلی خوب حالا برو من با بابات صحبت میکنم همون موقع خالم زنگ زد و با مادرم صحبت کردن دیگه نفهمیدم چی گفتن من رفتم بیرون و تا ساعت 12.30 که نسیم تعطیل شد پشت در مدرسه شون نشسته بودم ظهر با هم برگشتیم خونه خالم با همون آرامش مخصوصش که آدمو آروم میکرد منو کنار کشید و گفت من با مادرت صحبت کردم و گفته بابات رو راضی میکنه اما الان که تو به نسیم چیزی نگفتی گفتم نه گفت اگه الان چیزی بگی من میدونم و تومن هم قبول کردم
دو سه هفته گذشت نگذشت که بابام زنگ زد خونه خالم اینا گفت بیا دفتر من کارت دارم بابام مهندس ساختمونه و یه دفتر مهندسی برا خودش داره و پروژه قبول میکنه طراحی و اجرا باز هم بگذریم رفتم دفترش بر عکس همیشه خیلی تحویلم گرفت بعد گفت اگه میخوای باید عقدش کنی و از این به بعد هم باید در کنار درست یه جایی کار کنی گفتم من که الان نمیخوام خرجمو سوا کنم بابام داد کشید همین که گفتم آدم که میره در خونه مردم باید یه حرفی برا گفتن داشته باشه برا کارت هم بیا پیش من فهمیدی پسر من باید دستش تو جیب خودش باشه خلاص
من هم قبول کردم پیشنهاد از این بهتر امکان داشت مگه برگشتم پیش خالم و از سیر تا پیازشو با حیجان براش تعریف کردم اون هم گفت من میدونستم خیلی ریلکس
اون شب دوباره بعد از یک ماه نشستیم پای ماهواره داشتیم یه شوی سکسی میدیدیم دست من به یقه ی نسیم و دست نسیم هم تو شلوار من که یهو خالم از تو آشپز خونه اومد تو حال ما خیلی سریع خودمون رو جمع و جور کردیم خالم گفت راحت باشید دیگه مشکلی نیست بعد گفت نسیم از این به بعد تو و طاها تو اتاق من و بابات میخوابید و من هم تو اتاق تو
نسیم با حیجان پرید مامانشو بوسید بعد خالم به من گفت تو نمیخوای کاری کنی من هم از فرصت استفاده کردم و مادر زنم رو ماچ کردم اونم 10 تا از نوع آبدارش نمیدونید چه حالی داد یه دستمو دور کمرش حلق
     

#240 | Posted: 3 Sep 2011 15:40
هیچ وقت اولین ها رو نمی تونم فراموش کنم . اولین روز مدرسه ،اولین روز خدمت، اولین سیگاری که کشیدم ، اولین پیکی که به سلامتی دوستان رفتم بالا، و اولین سکس . قضیه بر میگرده به سالها پیش یعنی سال 1372. تازه سربازی رو تمام کرده بودم و بواسطه یکی از دوستان کاری تو یه شرکت آسانسوری پیدا کردم .

روز اول برای مصاحبه رفتم به آدرس شرکت ،وارد که شدم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد منشی قشنگ شرکت بود ، سلام کردم و گفتم برای استخدام اومدم وبا مهندس کار دارم. چند لحظه انتظار و ورود به اتاق آقای مهندس ، شرح وظایف من مشخص شد اول یه دوره آموزشی برای آشنایی با مسایل فنی آسانسور به مدت 3 ماه و بعد حقوق بگیر برای سرویس ماهیانه آسانسور ها ، توی اون شرکت تکنسین های نصاب بصورت کنتراتی کار میکردن و کار نصب و راه اندازی آسانسور ساختمان های نوساز رو انجام میدادند وشرکت یه نفر میخواست که کار خدمات پس از فروش رو انجام بده که من رو استخدام کردن بعداز دوره آموزش لیست 25 تا ساختمان رو به من دادن و قرار بر این شد هر روز صبح از اول ماه به یکی از ساختمان ها سر بزنم و سرویس ماهیانه رو انجام بدم و بعد بیام شرکت وبقول مهندس "استن بای" باشم تا اگر خرابی گزارش شد سریع برای رفع اشکال مراجعه کنم .

معمولا ساعت 11 میرسیدم شرکت و تا ساعت 5 باید میموندم ، توی دفتر هم اکثر اوقات من بودم مدیر عامل و ماهی 6،7 روز حسابدار شرکت. کار آبدارچی رو هم خانم کریمی منشی شرکت انجام میداد هفته ای یکبار هم نگهبان ساختمان برای نظافت میامد. شرکت دو تا اتاق داشت و یک سالن یکی اتاق مدیر عامل یا همون مهندس و یه اتاق حسابدار که کلیدش دست خودش بود وهروقت نبود درش قفل .
من مجبور بودم توی سالن ودرکنار منشی باشم روزی 5،6 ساعت در کنار هم بودن اون هم حداقل ماهی 17 ،18 روز خود بخود باعث ایجاد ارتباط صمیمانه ای بین ماشده بود اون موقع من 20 سالم بود و خانم کریمی27 سالش بود ، چند تا کتاب رمان از دوستام گرفته بودم وساعت های بیکار ی میخوندم یه روز خانم کریمی گفت :چرا وقتت رو تلف میکنی؟ من دارم زبان میخونم بیا باهم زبان بخونیم هم راحتتر یاد میگیریم هم از وقتمون استفاده درست میکنیم . خانم کریمی از نظر من دختر زیبایی بود هیچ نقصی نداشت قد بلند وهیکل تو پر صورت خوش فرم وچشمای درشت و عسلی رنگ ، دیپلم داشت و ازخانواده نسبتا مرفه و با کلاس باتوجه به اختلاف سنی که با هم داشتیم براش احترام خاصی قائل بودم وهیچوقت با دید شهوت بهش نگاه نمی کردم ، خانم کریمی برای آموزش زبان، کلاس نمیرفت با استفاده از کتاب و نوار داشت زبان یاد میگرفت ومن هم تشویق شدم که آموزش زبان رو شروع کنم. نفری یه "واکمن" گرفته بودیم ونوار های زبان رو گوش میدادیم ،بعد از ظهر ها هم که سر خانم کریمی خلوت تر میشد باهم جملات رو تمرین میکردیم ، که یه بعداز ظهرگفت :ببخشید من امروز حالم زیاد خوب نیست نمی تونم تمرین کنم آخه پریودم ،خیلی تعجب کردم وبیشتر خجالت کشیدم زبونم بند اومد و هیچی نگفتم تا چند روز فقط بهش سلام می کردم و خداحافظ همین .
که یه روز گفت :نمی خوای شروع کنیم؟
گفتم :چی رو ؟
گفت: تمرین زبان رو دیگه!
گفتم: آخه حال شما خوب نیست
گفت: تو دوست دختر نداری؟
گفتم: نه
گفت : باشه ،خواهر مادر که داری اوناهم زن هستن مگه پریود نمیشن ؟ باید بدونی وقتی زنا پریود میشن حال روزشون زیاد خوش نیست ،شرایط بدنی زنا بامرد ها فرق داره باید این چیزارو بدونی
احساس میکردم هرچی خون تو بدنم دارم تو صورتم جمع شده گوشهام داشت میسوخت خیلی خجالت میکشیدم که ضربه نهایی رو زد و گفت: راست نمی گی که دوست دختر نداری ؟
زبونم بند اومده بود اصلا انتظار نداشتم چنین حرف هایی رو از دهن خانم کریمی بشنوم تا حالا کاملا برخورد دوستانه و درحد دوتا همکار صمیمی رو باهم داشتیم وکاملا ادب رو رعایت میکردیم ولی من راست گفته بودم دوست دختر نداشتم واصلا نمی دونستم چی باید بگم .
( آدم ببویی نبودم خیلی هم اهل دل بودم با دوستا نم خیلی هم حال میکردیم ولی تو محیطی که من زندگی میکردم وتوی اون زمان که نه اینترنت بود ویا اگر بود زیاد بین جوون ها جایی نداشت، نه موبایل بود و حتی تمام خونه هاهم تلفن نداشتن ارتباط برقرارکردن با دختر ها اونهم تو محله ای که همه برای خودشون یه پا فردین بودن و عشق مرام ،برای ماهم به اصطلح خودمون
دنبال ناموس مردم بودن خلاف بزرگی به حساب میومد ،واسه همین اوج خلاف جنسی دیدن یه فیلم سوپر بود وحرف زدن راجب کوس وکون عایشه تو فیلم ماوی ماوی ویا هیکل مشتی مدونا توی شو هایی که با کیفیت پایین به دستمون میرسید )
گفتم : راستش رو میگم من دوست دختر ندارم ولی مشکلات خانم هارو میدونم فکر کردم هنوز مشکلتون رفع نشده
گفت:پریود که مشکل نیست یه مسئله عادیه در هر صورت من پاک شدم وحالا خوبم بیا تمرین کنیم
شروع کردیم به تمرین اولین درس که یه مرتبه گفت :فرض کن من دوست دخترت به انگلیسی به من چی میگی ؟
دیگه گیج شده بودم و کم آورده بودم ناخودآگاه گفتم: آی ،لاو، یو
خندیدگفت :قبول دوست دختر نداری چون سریع رفتی سر اصل مطلب
اون روز رو با هر بدبختی بود گذروندم ولی شب تا صبح خوابم نمی برد همش فکرهای عجیب غریب ذهنم رو مشغول کرده بود چرا خانم کریمی بامن اینطور حرف میزد یعنی منظوری داشت ؟
کم کم داشتم حس جدیدی به اون پیدا میکردم چهره اش رو یه جور دیگه ای تصور میکردم چونه گردش مثل قره قورت دهنم رو
آب مینداخت فکر میکردم چه حالی میده اگه بتونم چونش رو بمکم سعی میکردم اندامش رو بدون مانتو و مقنعه تصور کنم .
داشت از خودم بدم میومد یک لحظه هم صورتش ازجلوی چشمام کنار نمی رفت لحظه به لحظه حسم شهوتی تر میشد روزبعد نفهمیدم چطور آسانسور رو سرویس کردم سریع رفتم شرکت تا خانم کریمی رو دیدم فقط بهش زل زدم حتی سلام هم نکردم
باخنده گفت:چیه؟ چی شده؟ مگه تا حالا من رو ندیدی ؟
گفتم : سلام ببخشید نمی دونم حالم خوش نیست سردرگم هستم
گفت :بشین یه کم آب بخور حالت جا بیاد امروز باید حسابی زبان تمرین کنیم ، شنیدم هر زبانی رو میخوای یاد بگیری اول حرف های زشت و فحش ها رو یادبگیری زود با اون زبان آشنا میشی یه سری فحش و کلمات زشت از دیکشنری درآوردم نوشتم بیا بگیر بخون تا بعداز ظهر باهم تمرین کنیم .
کاغذ رو گرفتم چشمام داشت در میومد کلمات فارسی " کیر ،کس ،کون،مادر قحبه، مادر جنده،گاییدن،جنده و....." بود
همه رو سریع حفظ کردم و خانم کریمی زیر چشمی من رو می پاید . بعداز ناهار گفت : بیا نزدیک میز من که مهندس صدا مون رو نفهمه (مهندس از وقتی فهمیده بود زبان تمرین مکنیم خیلی تشویقمون می کرد وحتی قول داد هروقت تونستیم با اون انگلیسی حرف بزنیم یه پاداش حسابی بهمون بده)
خبلی کشش ندم ظرف دو ،سه روز بعد اینقدر این کلمات رو بکار بردیم که حسابی رومون تو روی هم باز شده بود دیگه به اسم کوچیک همدیگه رو صدا میکردیم .
یه روز ازش پرسیدم دوست پسر داره خندید :هم آره و هم نه گفتم :چرا ازدواج نمی کنی ؟
گفت: تو فکرش هستم دارم مقدماتش رو آماده میکنم
گفتم: جهیزیه؟
گفت: ای شاید بیا درموردش حرف نزنیم .
داشتم احساس خاصی پیدا میکردم یه جورای حس مالکیت دوست داشتم فقط بامن حرف بزنه وفقط من نگاهش کنم اگر یه روز پشت تلفن با کسی بگو بخند میکرد کلی بهم برمیخورد دیگه وقتی تنها بودیم وکسی توی سالن نبود با پرروی تمام نگاهش میکردم از سر تا پاش رو مخصوصا روزایی که رو سری میپوشید حسابی با نگاه کردن بگردن و سفیدی زیر گلوش حال میکردم یا وقتی مانتوش از روی رونش کنار میرفت و رون های خوش فرمش توی شلوار جین چسبونش خود نمایی میکرد حالم خراب میشد. بدجوری یه لذت غیر قابل توصیف همراه با شهوت . در اون لحظه دلم میخواست بغلش کنم و نوازشش کنم ببوسمش و بادستم تمام اندام زیباش رو لمس کنم وای اگر گوشش پیدا میشد موهای قشنگ خرمایی رنگش رو میبرد پشت گوش هاش دلم میخواست ساعتها لاله گوشش رو ببوسم وبلیسم همش بین شهوت واون حس نا شناخته سرگردون بودم ولی جرات نمیکردم حرفی بجز شوخی های معمولی درس زبان انگلیسی بزنم جوک های +18 براش میگفتم ولی مترسید م بهش پیشنهاد حتی یه سینما رفتن رو بدم حتی جرات نمیکردم با صحنه سازی دست به دستش یا بدنش بزنم . همین جور زمان می گذشت تا شب عید شد. چند روز مونده به عید مهندس گفت تا 5 فروردین شرکت تعطیله ولی تو باید از روز دوم فروردین تا چهارم از ساعت 9 تا 2 بیای شرکت که اگر خرابی گزارش شد بری واسه تعمیرات وبه خانم کریمی هم گفت به همه طرف قراردادها زنگ بزنه و بگه ایام عید کشیک تعمیرات برای ارائه سرویس آمادگی داره . زیاد برام مهم نبود چون عید ها معمولا مسافرت نمی رفتیم پدر معتقد بود تهران عیداش بهترین جاست وتازه خلوت میشه منم حوصله دیدو بازدید های عید رو نداشتم پس بهترین بهانه رو داشتم تا از همراهی خانواده شونه خالی کنم .
روز آخر کلید دفتر رو از خانم کریمی گرفتم و عید رو تبریک گفتم خداحافظی کردم که گفت :اگر تونستم توتعطیلات یه روز میام پیشت تنها نباشی !
انگار تمام دنیا رو بهم دادن خیلی خوشحال شدم گفتم منتظرت هستم .دیگه سر از پا نمی شناختم ازوقتی از شرکت زدم بیرون تاروز دوم فروردین هر ثانیه برام یکساعت میگذ شت اصلا نمی دونستم چرا یا میخوام چیکار کنم فقط خوشحال بودم که برای اولین بار میتونم باهاش تنها باشم همین، روز دوم عیداز ساعت 7 رفتم دفتر شرکت همه شهر سا کت بود تا سه روز پیش سوزن تو خیابون ولیعصر پایین نمی افتاد حالا پشه پر نمی زد خلوت و سوت کور نشستم پشت میز خانم کریمی چه حسی داشتم بوش رو حس میکردم وای خدا چه رویای شیرینی داشتم پشت میز ش بارها صدا ی پاش رو شنیدم ولی خبری نشد . تاساعت 4 هم موندم وخبری نشد . دست از پا دراز تر رفتم خونه به خودم کلی فحش دادم که چرا اینقدر ضعیف هستم ولی ته دلم امیدوار بودم که فردا بیاد روزبعد دیگه زود نرفتم چون خبری نبود نزدیکا ی ساعت 9 رسیدم دفتر دیگه پشت میزش ننشستم ویژه نامه عید گل آقارو برده بودم که بخونم ساعت حدود 11 بود که فکر کردم صدای پا میاد اول فکر کردم دوباره تخیل هست که صدای زنگ در رو شنیدم پریدم ودر رو باز کردم . وای خانم کریمی با یه تیپ تازه و شیک مانتوی خفاشی مشکی باگلدوزی مشکی براق یه شال حریر مشکی نازک وشلوار مشکی واولین بار باصورت آرایش کرده . نفسم بند اومده بود خیلی قشنگ شده بود که با صداش به خودم اومدم سلام عیدت مبارک ودست دراز کرد بسمت من با تاخیر دستم رو گذاشتم تو دستش مات بودم گفت: چرا اینقدر دستت یخ کرده !
حال خودم رو نمی فهمیدم اومد داخل ورفت یه لیوان آب برام ریخت وگفت حالت خوب نیست چی شده؟
سعی کردم خودم رو جمع جور کردم و گفتم :فکر کنم تنقلات زیاد خوردم بالاخره عیده دیگه
گفت: خبری نشده خرابی نداشتی ؟
گفتم: جز خرابی خودم خوشبختانه چیز دیگه ای خراب نشده
گفت :چرا خرابی ؟
گفتنم: راستش فکر تو یک لحظه ولم نمی کنه همش تمام قد جلوی چشمم هستی ناخپداآگاه گریه ام گرفت .
خانم کریمی واساد وهمانطورایستاده منو بغل کرد سرم دقیقا روی سینه هاش قرار گرفت و شروع کرد به دست کشیدن روی سرم بعداز چند لحظه گریه ام بند اومد میخواستم سرم رو بردارم که تازه نرمی وگرمی سنیه هاش رو حس کردم نمی دونم چی شد حالم داشت عوض میشد . که مژگان گفت: (اسمش مژگان بود) به چی من فکر میکنی ؟ مگه من چی دارم که بخاطرش گریه کنی؟
همونطور که سرم روی سینه اش بود دستم رو دور کمرش حلقه کردم و گفتم :نمی دونم
دستهام رو از دور کمرش باز کرد و سرم رو آروم گرفت تو دستاش و گفت من هم به تو خیلی فکر میکنم ولی اینکار تو رو اصلا نمی فهمم ،خندید وگفت :ببین مانتوم رو خیس کردی الان لک میشه . شروع کرد به درآوردن مانتوش زیر مانتو یه تی شرت تنگ و چسبون سبز پوشیده بود که کاملا بدنش رو نشون میداد حتی گودی نافش از روی تی شرتش قابل تشخیص بود
دیگه سوتین و بند سوتین هیچی ! مژگان گفت : ببین حتی تی شرتم هم لک شده تو چته پسر با ناراحتی رفت که لباسش رو تمیز کنه وقتی پشت کرد تازه گردی کپل هاش رو دیدم تا اون وقت حتی تصور نمی کردم اینقد ر کونش گنده باشه و گرد وخوش فرم اصلا
از روی مانتو نمی شد تصور کنی چی اون زیر هست ، هزار تا فکر تو سرم بود از شرمندگی بابت گریه کردنم تا نوع حسم به مژگان واون چیزی که بیشتر منو مشغول خودش کرده بود خواستن تنش بود دلم میخواست محکم بغلش کنم و پستی بلندی های بدنش رو حسابی لمس کنم فشارش بدم ،از آبدار خونه اومد بیرون و گفت : میدونی چیه ؟ منم یه حسی دارم ولی تو مشکلت اینه که تا حالا با هیچ دختری نبودی فکر کنم بشتر حس تو شهوته تا چیز دیگه باید خودت رو خالی کنی ولی نمی دونی چته ببین من امروز به این نیت اومدم اینجا که باتو سکس داشته باشم با این حال تو دیگه عذاب وجدان ندارم چون میدونم تو نیاز داری پس مشکل جفتمون حل میشه ،موافقی؟
درست متوجه نشدم منظورش چیه ؟داشتم نگاهش میکردم که گفت : ایشاالله فیلم سوپر دیدی ؟ گفتم :اره چطور ؟
گفت: بذار تی شرتم رو در بیارم آب بکشم تو هم آماده شو باهم حال کنیم . خیلی سریع تی شرتش رو دراورد ، چی میدیدم
یه بدن سفید یه کم شکم داشت ولی خوش فرم سوتینش رنگ تنش بود سینه هاش کاملا با هم فاصله دار بود، کیرم بدجوری راست شده بود فقط دلم میخواست لمسش کنم دیگه هیچ چیز ی تو فکرم نبود حتی نمی دونستم تو دفتر شرکت هستم
پشت سرش رفتم باخونسردی داشت لباسش رو زیر شیر، آب میکشید یه کم دولا شده بود که گردی کونش بیشتر به چشم میومد
رفتم پشتش و خودم رو چسبوندم بهش دستهام رو از زیر بغلش هول دادم رو سینه هاش و صورتم رو گذاشتم بین دوتا کتفش ویه آه خیلی بلند کشیدم سرش رو به عقب داد و گفت : میبینم روت داره باز میشه ! گفتم : دلم میخواد این لحظه تموم نشه
خندید و گفت : همه چیز تموم میشه در لحظه زندگی کن . شیر آب رو بست یه قدم به عقب برداشت ولش کردم برگشت کاملا بهم چسبیده بودیم کاری روکه خیلی دوست داشتم انجام دادم لب هاش رو بوسیدم یه بوسه طولانی اینقدر گرم بود که فکردم الآن لبهام تاول میزنه همنطور هولم داد به سمت سالن دفتر لب تو لب تا دم میزش یواش یواش رفتیم ، لب هاش رو جدا کرد گفت : بذار یه جا واسه خوابیدن آماده کنیم ،از کشوی میزش کلید اتاق مهندس رو برداشت مهندس تو اتاقش یه تیکه موکت داشت که اورد بیرون نگاهش میکرم مثل اینکه همه چیز برنامه ریزی شده باشه موکت رو پهن کرد از تو کیفش چادرش رو درآورد وانداخت روی موکت من فقط محو تماشای هیکلش بودم با عجله داشت کار میکرد سینه هاش بالا پایین میشد لرزش دل چسبی داشت سفیدی تنش دل آدم رو میبرد وسط موکت ایستاد همینطور که با لبخند منو نیگاه میکرد زیپ شلوارش رو کشید پایین و اون رو که انگار به تنش چسبیده بود درآورد یه شورت سفید پاش بود ولی کاملا کسش توش قالب گرفته بود بی اختیار رفتم سمتش پشتش رو کرد به من وگفت : سوتینم رو باز کن دست بردم سمت سوتینش واون رو باز کردم خودم رو چسبوندم به پشتش تنش گرم گرم بود گردنش رو بوسیدم دست بردم روی سینه هاش چقدر حال میداد نرم وگرم وکاملا تودست جا میشد کیرم حسابی راست شده بود سینه هاش رو از پشت میمالیدم اون هم خودش روشل کرده بود کم کم برگشت چشماش خمار شده بود گفت :تو لباسات رو در نمی یاری ؟بدون جواب شروع کردم به باز کردن دکمه های پیرهنم دستش رو میکشید رو سینه من وگفت فکر نمی کردم بدنت اینقدر پر مو باشه دو ست دارم بعد شلوارم رو دراوردم هم زمان دستش رفت تو شورتم کیرم راست راست شده بود شروع کرد به بازیکردن باهاش گفت :خوشت میاد؟ گفتم :بدجوری با اون یکی دستش شورتم رو کشید پایین نشست و یه خورده نگاهش کرد ویک مرتبه خوابید گفت: بخواب رو من . پاهاش رو باز کرد دو زانو نشستم بین پاهاش هیکلش چقدر قشنگ شده بود سینه هاش بنظر کوچکتر میومد دیدن چهره اش از این زاویه برام جذ اب بودلبهاش درشت تر بنظر میرسید فرم بینیش همینطور ورنگ چشماش میشی شده بود دولا شدم روش اول ناف قشنگ و سفیدش رو بوسیدم دورش رو زبون زدم پوستش شوری خوش طعمی داشت که تااون موقع نچشیده بودم دستهام روی سینه هاش بود ونوک فهوه ای رنگ اون هارو میمالیدم که دیگه سفت شده بود زده بود بیرون کم کم سرم رو بصورتش نزدیک کردم چشماش دیگه نیمه بسته بود لبهاش رو ممیکیدم دیگه داشتم از شق درد میمردم چونه گرد ش رو کردم تو دهنم ومکیدم خیلی بهش حال داد آروم آروم میگفت :جون چرخیدیم به پهلودوباره مسیرزبونم رو رو به سمت پایین اوردم رسیدم بشورتش که دیدم یکم روی خط کوسش خیس شده وکاملا حجمش مشخص بود شورتش رو درآوردم چه کسی داشت همرنگ تنش دوتا لبه های اون همچین به هم چسبیده بود که انگار با مدادی یک کم پررنگ تر از رنگ تنش وسط پاش خط کشیده باشن بدون کوچکترین نشونه ای از مو و پشم هولش دادم و دوباره طاق باز شد دوباره پاهاش رو باز کردم کسش رو برانداز کردم حالا لبه های کوسش از هم باز شده بود وگوشت صورتی رنگش خودش رو نشون دادسرم رو نزدیک کردم و شروع کردم به لیسیدن شاید 2 یا 3 دقیقه نشده بود که بدنش شروع کرد به لرزیدن وصدای نفس هاش بلند شد دست هاش رو گذاشت رو سرم وفشار داد روی کسش از حال کردنش نهایت لذت رو میبردم به خوردن کسش ادامه دادم که گفت: بسه دیگه بکن توش معطل نکن کیرت بکن تو ، سرکیرم رو گذاشتم روی کسش وای همین که خیسیش روحس کردم میخواست آبم بیاد که داد زد زود باش بکن ،هول شدم کیرم رو گذاشتم لای کسش و فشاردادم تو نمیرفت مژگان سرخ شده بود وچشماش رو بسته بود یکم دیگه فشار دادم جیغ کشید خواستم خودم رو بکشم عقب که پاهاش رو قفل کرددور کمرم اشک از گوشه چشماش سرازیر شد هیچ لذتی نمی بردم ترسید م چیزیش شده باشه گفتم :درد داری در بیارم ،با سرش اشاره کرد نه بعد با ناله گفت : بکن ،یه چند بار دیگه جلو عقب کردم که هولم داد عقب کیرم رو که دراوردم دیدم خونی شده دور وبر کسش هم یک مقدار برنگ خون شده بود ترسیدم بودم کیر راست مونده بود ولی نمی خواستم دیگه بکنم تو کسش مژگان چشماش رو بسته بود واروم اروم اشک از چشماش میمومد پایین گفتم : چت شده؟ حرف بزن چرا داره خون میاد؟ تو دختربودی ؟ با د ستش دعوتم کرد به آرامش چنددقیقه بلاتکلیف نگاهش کردم تا بلند شد نشست و گفت : ببخشید ترسوندمت چیزی نیست الان خوب میشم تو هم ارضا نشدی نه؟ گفتم :نه ،تو باکره بودی ؟ لبخندی زد وگفت: آره پاشد رفت به سمت دستشویی روی چادر مشکی زیرمون یه لکه بود چادر رو زدم کنار روی موکت یه لکه کوچک خون بود باخود م گفتم :چیکارکردی پسر؟همون جور لخت نشستم وسط موکت بعداز چند دقیقه مژگان اومد بیرون لبخندی رو لبش بود گفت : می دونستم زن شدن درد داره ولی نمی دونستم اینقدر اولش خیلی حال کردم ولی وقت کردی توش خیلی درد داشت
گفتم: چرا نگفتی دختر ی ؟حالا بهتری ؟ چیکار کنیم ؟
گفت : هیچی برو خودت رو بشور بیا کارت روتمام کن
گفتم: دیگه نمی تونم
گفت: خودتو لوس نکن باید کاری رو که شروع کردی تمام کنی
گفتم: جواب پدر مادرت رو کی میده حالاچیکار کنیم؟
گفت: تو شاید بچه باشی ولی من دیگه بچه نیستم خودم مسئولیت کاری رو کردم به گردن میگرم تو ناراحت نباش فقط کاری رو که شروع کردی تمام کن
وقتی گفت شاید تو بچه باشی بهم خیلی برخورد گفتم : یعنی چیکار کنم ؟
گفت: قشنگ راه کوسم رو باز کن خودتم حال کن وارضا شو
رفتم دستشوئی خودم رو شستم اومدم بیرون دیدم با اسکاج داره موکت رو تمیز میکنه
گفتم :مطمئنی حالت خوبه ؟
گفت:آره فقط یکم دردو سوزش داره ولی امروز باید کاررو تمام کنیم بیا این کیر خوشگلت رو ببینم چی من رو به یه زن تبدیل کرده رفتم بالا سرش وایسادم دستش رو با چادرش پاک کردو کیرم رو گرفت یه خورده نازش کرد بعد خایه هام رو گرفت تو دستش گفت : خیلی شیطونی عین فیلم سوپر ا باهام حال کردی خوبه میگی دوست دختر نداری وازاین کارا نکردی کیرم داشت راست میشد حرفهاش خیلی روم تاثیر داشت با اونهمه استرس دوباره راست کردم تخمام خیلی درد گرفته بود دوباره حالم عوض شده بود شهوت بهم غلبه کرد نشستم پهلوش وبوسیدمش سینه هاش رو لمس کردم یکم یخ کرده بود همین جور که تو بغل هم بودیم خوابیدیم لب تو لب هم دستش همچنان به کیرم بود گفت :نمی کنی
گفتم: مطمئنی؟ ، پا هاشو باز کرد و گرفت بالا منم روی دو زانو نشستم سر کیرم گذاشتم روی لبه کسش گفت : میشه خیسش کن
اومد م کسش بخورم که یکم تلخ بود یه خورد ه تف زدم و کیرم کردم تو همچین پاهاش رو سفت کرد که کیر م درد گرفت گفت : صبرکن بعد گفت : ببین تو کار خودتو بکن هرچی داد زدم یا گریه کردم تو ادامه بده میخوام قشنگ راهشو باز کنی
من که دیگه تحمل نداشتم شروع کردم به تلمبه زدن ده بار جلو عقب نکرده بودم که احساس کردم دارم منفجر میشم کیرم دراوردم ابم با شدت پاشید تا روی صورت و موهای مژگان تخمام داشت تیر میکشید بیشتر از اینکه لذ ت ببرم راحت شدم
مژگان گفت : هی چیکار کردی ؟ چه خبره ؟بی حال بودم نتونستم جوابش رو بدم فقط پهلوی مژگان دراز کشیدم تا چند دقیقه ای هیچی نفهمیدم شاید واسه چند ثانیه خوابم بردیه مقدار که سر حال شدم نشستم مژگان پا شد گفت :میتونی دو باره بکنی ؟
گفتم:چرا؟
گفت: میخوام قشنگ راهش باز بشه !
گفتم: چرا اینقدر اصرار داری راهشو بازکنی ؟
گفت: بهت میگم فقط اولش کار منو انجام بده
شروع کرد باکیرم بازی کردن شل و ول افتاده بود وراست نمی شد حس نشستن نداشتم گفت: چرا راست نمی شه؟
گفتم :نمی دونم
گفت: من بلندش میکنم ،رفت پایین تر و سر کیرم کرد دهنش گرما ی دهنش که خورد به کیرم شروع کرد به راست شدن چه ساکی میزد با تخمام بازی میکرد و سر کیرم میلیسید دوباره کیرم شق شد گفت :بکن گفتم بشین روش من حال ندارم (میخواستم مثل فیلم سوپر باشه نشست روش چهره اش رفت توهم ،گفتم : درد داره
گفت :باید تحمل کنم عیب نداره ، دیگه کنترل دست خودش بود یواش یواش بالا پایین میشد منم با دیدن سینه هاش حال میکردم موج قشنگی بر میداشت صحنه ای که تو خوابم نمی دیدم جلوی چشمام بود این بار واقعا داشتم لذت میبردم ترسم ریخته بود راحت بودم وداشتم ازبدن زیبای مژگان لذت میبردم ولی معلوم بود اون داره بادرد این کار رو انجام میده حس کردم میخواد آبم بیاد ،گفتم :داره میاد گفت: میخوام اومدن آبت رو ببینم
گففتم : پاشو الان میاد زود بلند شد نشست پهلوم کیرم گرفتم تو دستم و مالیدم یک مرتبه دست انداخت به کیرم و شروع کرد به مالیدن چه حالی میداد منم بادستم سینه اش رو گرفته بودم میچلوندمش چشم دوخته بود به کیرم انگار داره یه فیلم مهیج میبینه که دیگه نتونستم خودمو نگهدارم دوباره آبم اومد .
با گوشه چادرش ابم رو که ریخته بود رو شکمم پاک کرد سرش
     
صفحه  صفحه 24 از 79:  « پیشین  1  ...  23  24  25  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.