| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 29 از 79:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  78  79  پسین »  
#281 | Posted: 8 Dec 2011 20:25
سکس سریع با دختردایی

با سلام به شما ، من علی هستم نوروز 90 میرم تو 18 سال ، خاطره ای که میخوام بتعریفم مربوط به 8 ماه پیشه ، یه دایی دارم که تو روستا داره خونه میسازه ازم خواسته بود که برم کمکش منم از خدا خواسته رفتم ، بگین واسه چی میگم از خدا خواسته ، واسه این که دختر اون یکی داییم که من باهاش سکس داشتم همونجا بود اخه اونا یه خونه تو شهر داشتن و یکی تو روستا ( این داییم که دخترشو کردم اون داییم که داره خونه میسازه نیست ) از شانسم اون همونجا بود ، باهم رابطه ی تلفنی داشتیم ، داییم داره خونشو کنار خونه ی بی بیم میسازه ظهرا شبا که کار تموم میشد میرفتیم خونه ی بی بیم ، یه شب که نشسته بودیم تو خونه دیدم دارن میگن صبح میخوایم بریم شهر دنبال کارای وام خونه ، منم که کار اب دادن به دیوارای نو سازو داشتم موندم ، همون شب زنگ زدم گفتم صبح بیا خونه بی بی نا که کسی نیست ، حتمأ الان به خودتون میگین چطور اینجوری باهاش حرف زده ، اره اخه قبلا باهم سکس داشتیم ، خلاصه بهش گفتم ، گفت باشه ، صبح شدو دایی و زن دایی و بی بیم رفتن شهر ، بهش زنگیم که بهش بگم بیاد ، دیدم ای دل غافل گوشیش خاموشه ، منم که شق کرده بودم طوری کیر خورده بودم که الان فقط اونایی که این بلا سرشون اومده میدونن چی میگم ، شاید نزدیک 15 بار زنگ زدم همش میگفت خاموشه ، خونه ی دختر داییم اینا از خونه ی بی بیم اینا نسبتأ دوره ،

دیگه ناامید شده بودم و خواستم برم دست به دامان جق بشم تا جای پیش رفتم که کله لباسامو در اوردم که دیدم زنگ زد ، برق از سه فاز کلم پرید ، شلوارمو بدون اینکه شرت بپوشم پوشیدم برداشتم دیدم قطع کرد گفتم حتمأ میس انداخته ، زنگ زدم دیدم بازم خاموشه ، باز اعصابم تخمی شد ، دوباره زنگ زدم دیدم داره بوق میخوره ، تا برداشت گفت باطری گوشیم خرابه واسه همین هی دم به دیقه خاموش میشه ، منم سریع گفتم بیا که رفتن ، گفت باشه ، 10 دقیقه طول کشید تا خانوم تشریف اوردن ، خونه ی بی بیم اینا حیاط درندشتی داره حموم از اتاقا یه کم فاصله داره ، اومد گفتم برو تو حموم که من الان میام ، اون رفت تو حموم منم رفتم دور خونه امار بگیرم ، دیدم خبری نیست ، رفتم تو حموم دیدم گوشه حموم ایستاده شلوارمو در اوردم علی کوچیکه که دست بهش میزدی میشکست افتاد بیرون. پیرهنم ام در اوردم ، حقیقتش من اهل حال کردن نیستم سریع میکنم و للش ، گفتم لخت کن گفت نه گفتم باشه نکن شلوارشو کشیدم پایئن شورتشم به همین منوال کسش مو داشت ، راستی نگفتم دختر داییم کلاس سوم راهنماییه ولی اندامش ببینی توش میمونی وجدانأ عکسشو نشونتون بدم کف بر میشین ، لاشی کسش که اکبنده ، تو کونم که نمیده ، داشتم میگفتم موهای کسش زده بود داشت بلند میشد یه کم داشت ، یه کم با زبون روشو لیسیدم دیدم اینجور نمیشه حوله رو پهن کردم رو زمین گفتم به پشت به خواب خوابید نشستم رو پاهاش حالان کونه پهن و بزرگش جلو من بود ، تف کردم لا پاش کیرم و گذاشتم لا پاش جلو عقب کردم دیدم حال نمیده دیدم شامپو بغل دستمه برداشتم ریختم دره سوراخ کونش با دست لاپاشو میمالیدم کیرم و گذاشتم لاپاش دیدم ای جان چه حالی میده ، یه 5 دقیقه ای تلمبه ی یواش یواش زدم بعد ناخوداگاه دیدم سر کیرم رفت تو کونش دیدم سیخ شد بلند شد که بره ، تو دلم گفتم بدبخت تازه کیرم موتورش روشن شده ، ولی او دست بردار نبود هی میخواست بره ، چند تا عکس سکسی تو گوشیم داشتم از یکیش که فوت کرده بود خیلی خوشم میومد بهش گفتم تا مثل این نکنی نمیزارم بری اونم قبول کرد دوباره شلوارشو کشید پایین شرتشم به همین منوال پشتشو کرد طرفت من بعد مثل( استغفرالله ) سجده خوابید کسشو باز کردم دیدم کسش خیس خیسیه شامپو ها هنوز یکم لاپاش مونده بود کیرم گذاشتم لاپاشو شروع به تلمبه زدن کردم از زیر سینه هاشو که تو سوتین بیرون انداخته بود میمالیدم 3 دقیقه طول کشید تا ابم مثل ابشار مارگون ریخت لاپاش چند دقه روش خوابیدم بعد بلندش کردم ازش لب گرفتم بوسیدم و فرستادمش رفت ، از اون موقع تا حالا موقعیت پیش نیومده تا دوباره بکنمش ، راستی برای اولین بار بود داستان مینوشتم امیدوارم خوشتون اومده باشه ، بای به همه خواننده ها .
     
#282 | Posted: 11 Dec 2011 07:28
میهمان

سکس با دختر خالم

سلام . من مهرانم و ۲۴ سالمه . این ماجرا مال همین اواخره و واقعیه .
من یه دختر خاله دارم که از همون دوران نوجوانیم باهاش صمیمی بودم ( البته نه سکسی) بگو بخند داشتیم .
دختر خالم ۳۴ سالشه و شوهر داره و یدونه هم بچه داره و اسمش سمیه است. .
دوران گذشت و زمان سربازی رفتن من شد و من رفتمو ۱۸ ماه بعد تموم شد سربازیم. با خاطر ترخیص من تدارک یه مهمانی رو از خونه ترتیب دادن . مهمانی شام بود و اکثر فامیل دعوت بودن مخصوصا سمیه اینا . وقت اومدن مهمونا شد تا این که سمیه اینا اومدن . بعله سمیه حسابی آرایش کرده بود ( ازدواج کرده بود تازه ) اومدن و سلام و احوال پرسی شد . من از همون نگاه اول سمیه یه احساس دیگه ای بهم دست میداد. واقعا خوشگل شده بود اون روز . از اون شب به بعد فکر سکس کردن با سمیه هر موقع به ذهنم میومد. با هم خیلی رفتو آمد داشتیم . هر موقع میدیدمش واقعاحشری میشدم .دختر خالم یه خانوم حدود ۱۷۰ سانتی یه کم هیکل درشته و رنگش هم یه کم تیره . . کونش که واویلامیکنه . من همیشه سعی میکردمنگاه های شهوتی خودمرو بهش انتقال بدم..
یه روز که خونه ما بودن و میخاستن برن همه کفش هاروپوشیده بودن و تو حیاط منتظر بودن و منم منتظر بودم که سمیه کفش هاش رو بپوشه . وقتی خم شد برای برداشتن کفش هاش من یه آه آروم گفتم چون واقعا دیگه برام سخت بود . فک کنم متوجه شده بود
از اون روز هر موقع خونه ما میومد یا ما میرفتیم می دیدم اون بد جوری منو میپاد.
تا اینکه یه روز بهم گفت : مهران تلویزیون ما تنظیماتش به هم خورده اگه زحمتی نباشه یه وقت بزار بیا یه نگاهی بهش بنداز.
منم گقتم باشه حتما هر موقع که بگی در خدمتم سمیه جان .
ناگفته نماند که این اواخر خیلی با هم مهربون شدیم و خیلی راحت با هم حرف میزنیم .
یه روز حدود ساعت 2 بود که دیدم تلفن خونه زنگ میزنه برداشتم دیدم سمیه است و با خاهرم کار داره تا خاهرم بیاد گفت مهران جان کی میایی تلویزیون رو درست کنی؟ گفتم: امروز بیکارم میخایی بیام ؟ گفت اگه بشه خیلی خوبه .گوشی رو دادم به خاهرم و رفتم لباس هامو بپوشم.
آماده شدم و به خاهرم گفتم نمیایی؟ گفت نه فقط صبر کن یه چیزی هستباید ببری برا سمیه . یه پاکت کوچیک بود . گرفتم و راه افتادم تا رسیدم در خونشون ، زنگ زدم تا سمیه جواب داد درو باز کرد و رفتم داخل .
نمیدونستم تنهاست . وقتی رفتم تو خونه یه کم خجالت کشیدم گفتم : سمیه جان میخایی برم بعدن بیام ؟ گفت: نه بابا بیا راحت باش .
سمیه یه شلواره تنگ با یه بلوز تقریبا بلند تا باسنش پوشیده بودوروسری هم داشت . از خدا خاسته پاهاشم جوراب نداشت ( آخه من عاشق پاهاشم) .
رفتم سراغ تلویزیون و شروع کردم به تنظیماتش تا 15 دقیقه ای طول کشید و درست شد. .
نمیدونستم چطوری حرف رو به سکسی بکشم . آخه هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم با سمیه تنها بشم و بخام باهاش سکس کنم.
دیدم داره میوه و چایی میاره .
گفتم : چرا زحمت میکشی بابا ؟
گفت : این چه حرفیه بابا ؟ یه پسر خاله مهربون داریم دیگه رو زمین .
اومد نشست . شروع کردیم به حرف زدن . بلوزش تنگ بود و سینه های بزرگش کاملا مشخص بود . همین طور که صحبت میکردیم نگاهم به پاهاش بود که دیدم گفت : مهران چته ؟ گفتم راستش (با یه کم خجالت) : پاهاتو میبینم یه جوری میشم . گفت چجوری؟ که من سرخ شدم . دیدم لبخند میزنه . گفتم : خیلی نازن . گفت یعنی چی؟ ( تا حالا شوهرش بهش نگفته بود پاهاش نازن) گفتم : خوب خوشگلن. پاهای دختر نصف خوشگلی دختره . اینو که گفتم دیدم یه جوری شد . کیر من نیم خیز شده بود . دیدم چشمش افتاد بهش . پا شد رفتتو اتاق یه کم دیگه اومد دیدم رفته جوراب پوشیده . گفتم : سمیه جان چرا جوراب پوشیدی ؟ گفت : همینطوری تو اذیت نشی . گفتم: باباچه اذیتی . من دوسشون دارم . دیدم خنده معنی داری کرد . از فرصت استفاده کردم و گفتم : بده خودم برات در بیارم . گفت : چی؟
گفتم پاهاتو بده جوراباتو در بیارم . دیدم یه جوری شد . خودم پاهاشو از زمین برداشتم و گذاشتم تورو پاهام . دستمو کشیدم روپاها ش و بعد جوراباشو کندم و باز نازشون کردم . فک کنم فهمیده بود . ولی خودشم یه کم حشری شده بود با ناز کردن من . میخاست پاهاشو بندازه که گرفتم پاهاشو . گفتم : سمیه جان میشه یهبوس کنم ؟ گفت : دیوونه شدی مهران ؟ گفتم : آره . دیوونه تو و پاهات . دیدم یه کم ناراحت شد. میخاست بکشه پاهاشو نزاشتم و یه بوس کردم . دیدم بله بوسم کار خودشو کرده . دیگه کاری نداشت . داشتم پاهاشو میمالیدم و میخوردم . میگفت : مهران تودیوونه ای . آخه پارم میخورن ؟ گفتم : تونمیدونی چهلذتی داره برام .
گفت: بسه دیگه حالم داره بد میشه . گفتم: منم میخام حالت بد بشه . هر دو خندیدیم . گفت : مهران میدونستی دوست دارم ؟ گفتم : راستش آره . اگه نمیدونستم که همچین جراتی نداشتم . خندیدو گفت گرمم شده و روسریشو باز کرد. موهاش بلند بود رویخت پشت سرش . گفتم نازتر شدی گلم . کیر من زیر شلوارم سیخ شده بود . دیدم فهمیده وداره پاهاشو میماله بهش . گفتم چی کار میکنی؟ داره میترکه . خندید و گفت بزار بترکه . باورم نمیشد . راهی که انتخاب کرده بودم کاملا جواب داده بود و سمیه کاملا حشری شده بود و شهوت از نگاهش میباریرد. دستمو از رو پاهاش کشیدم بالاتر تا برسه به روناش . رون های بزرگی داره خیلی نرم بود . گفت مهران چی کار میکنی؟ گفتم میخام بیشتر گرمت کنم . یه کم رفتم نزدیکتر تا روناش افتاد رو پاهام و خودشو نزدیکتر شد . دستمو انداختم گردنش و بوسش کردم . گفتم دیدی منم دوست دارم ؟ گفت لباتو میخام . منم بدون هیچ صحبتی رفتم سراغ لباش. لباشو داشتم میخوردم . مزه رژ لبش خوب بود . دیگه دیوونه شده بود .دستش از رو غریزه رفت رو سینه هاش دیدم داره ناله هاش شروع میشه . با خنده گفتم اون کار منه کار تو یه چیز دیگست . با نگاهم کیرمو نشونش دادم .
باز شروع کردم به خوردن لب هاش و گردنش . دیدم دستشو برد طرف کیرم و مالیدش . دیگه داشت میترکید . منم دستمو بردم لایه پاهاش . دیدم یه تکونی خورد و گفتآره بمالش . از رو شلوار معلوم بود کسش تپله . شروع کردم به مالیدن . دستمو آروم کردم تو شلوارش . باورم نمیشد . شورت نداشت . چون شلوارش یه کم زخیم بود نفهمیده بودم . همین که دستم خورد به کسش داغی بدنش رو فهمیدن . کیرمبیشتر بزرگ شد . گفتم سمشهجان پاشو شلوارتو در بیارم . گفت : نه دیگه مهران همین خوبه . گفتم : یعنی تو دلت میاد من این طوری بمونم ؟ دیدم راضی شد . گفتم بیا جلوم خم شو خودم در بیارم واست . کونش طرف من بود خودش بلوزش رو در آورد . یهسوتین مشکی داشت . گفتم خم شو . وقتی خم شد بزرگی کئنش بیشتر جلوه کرد . از روی شلوار یدونه بوس کردم که اهی کشید و گفت درش بیار. آروم شلوارشواز بالا گرفتو کشیدم پایین . وای ی ی ی ی ی ی چه کون نازی داشت . خیلی خوشگل بود شلوارش رو تا زیر کونش کشیدم صورتمو گذاشتم لای لپای کونش دیدم اونم داره لذت میبره . خیلی لحظه قشنگی بود . داشتممیمردماز شهوت. شلوارش رو تا ته کشیدم و در آوردم . کونشو باز کردم . وای چه سوراخ نازی . گفتم حبیب تا حالا از کون نکرده ؟ گفت نه . گفتم میگم آخه تنگه . خندید . بیشتر خم شد و کسش از پشت زدبیرون . یه کس خوشگل
قهوه ای کم رنگ . تمیز بود . تازه اصلاح شده بود. آر.م زبونم زدمبهش . دیدم رفت جلو . گفت چی کار میکنی؟ گفتم میخام بخورمگلم . گفت دیوونه ای ؟ گفتم مگه چیه ؟ تا حالا نخورده ؟ گفت نه . گفتم حالا میخورم میبینی چه حالی داره . شروع کردم به خوردنه کس تپل و خوشگلش . دیگهنالههاش بلند شده بود . گفتم منم شلوارمو در بیارم ؟ گفت اگه دوس داری در بیار. اومد نشست . پاش شدم و شلوارمو در آوردم . شرتتنگ پام بود . سیخی کیرم چشماشو از حدقه زده بودبیرون . بلوزممدر آوردم . فقط شورتم مونده بود . گفت کیرت بزرگه ها . گفتم قابل شمارو نداره عزیزم.
اومدجلومو از رو شورت مالیدش. گفت خیلی سفت شده شیطون . ( با خنده ) گفتم پس چی؟ گفتم دراز بکش روزمین . نشستم روشکمش و شرتمو کشیدم پایین . تا کیرم زد بیرون . گفت وای ی ی ی ی ی ی ی . چه نازه . گفتم قابل شمارو نداره . بادستش گرفت و مالیدش . نمیخاست بخوره منم مجبورش نکردم . فقط آب دهنش رو میزد رو دستش و خیسش میکرد . یه کم باهاش بازی کرد . کیرو گرفتم گذاشتم روسوتینش مو مالیدم . سینههاشو از سوتین در آورد دور کیرم فشار داد . احساس خوبی بود . هم من و هم اون داشتیم لذت میبردیم . شوهرش تا حالااون طوری باهاش بازی نکرده بود . گفتم اجازه هست ؟ گفت چی؟ دراز کشیدم روش و کیرم و گذاشتم دم کسش . مالیدم بهش داشت ناله میکرد . یه کم مالیدم . گفت : مهران جان بازر دیگه . منم داشتم میمالیدم تا حریص تر بشه . دیدم دستشو برد پایینو کیرمو گرفت و فشار داد تو کسش . وایییییییییییییییییی خیلی داغ بود . دیدم داره داد میزنه : آخخخخخخخخخخخ مهران تا ته کن . منم تا ته کردم تو کسش . شروع کردم به تلمبه . . پاهاش رودور کمرم حلقه کرده بود . بهتر از این نمیشد . کیرمو در آوردمو مالیدم سوراخ کونش. گفت نه مهران از کون نه . گفتم فقط سرش عزیزم . نمیزاشت تا دستمو بردم سوراخ کونش یه کم مالیدم . کیرمو گذاشتم تو کسش یه کم تلمبهزدمتاحسابی خیس شد . در آورد و مالید رو سوراخ کونش با انگشتم یه کم گشادش کردم .داشت درد میکشید . ولی با نوازش تسکینش میدادم . دیگه وقتش بود که کون خوشگلش رو بکنم . تو همون حالت کیرمو خیس کردمو گذاشتم دم سوراخش . یهکم مالیدم . میگفت مهران نهههههههه. توجه نکردم . آروم فشارش دادم . نمیرفت تو . خودشو میکشید عقب منم نمیزاشتم. یه کم فشارو بیشتر کردم دیدم داره باز میشه سوراخ. داشت ناله میکرد . آخخخخخخخخ نه مهران . درد داره . سوراخش باز شد و سر کیرم رفت تو کونش. داد زد گفت :آخخخ خ خ خ خ خ پاره شدم در بیار. در آورد کیرمو . بازم فشار دادم .این بار یه کم راحت تر رفت تو . چند بار این کارو کردم . وقتی براش عادی شد و داشت حال مبکرد. منم کیرمو تا نصفه کردم تو کونش دیدم بازم داد زد . گفتم عیب نداره عزیزم خوب میشه . شروع کردم به تلمبه تو کونش یه کم تلمبه زده بودم که دیدم داره آبم میاد . گفتم اگه بریزم تو کونش دردش بیشتر میشه نا راحت میشه. در آوردمو ریختم رو کوسش . دیدم داره حال میکنه دستشو آورد جلو آبمو رو کوسش مالید . . دراز کشیدم روش و خودمو چسبودنم بهش حسابی لباش رو خوردم .
گفت مهران جان دستت درد نکنه . مزه یه سکس واقعی رو نچشیده بودم . لبامو خورد .
نظر بدین داستان های دیگمو بزارم .
     
#283 | Posted: 16 Dec 2011 21:59
خواهر زن مرموز

داستانی که میخوام براتون تعریف کنم واقعیته وازاون داستانهای خیلای نیست .من حامدم و6ساله باهمسرم مهسا ازدواج کردم.با هم زندگی خوبی داریمو انواع سکس رو هم باهم داشتیم.یه خواهر زن دارم که عند تیپ وهیکله .کمر باریک .سینه های هفتی تو مشتی .لبای درشت وکون تپل که سفته وبالا وایساده .از اون تسبیح به آب کشا به نظر میومد .شوهرش راننده کامیون بود همش تو سفر واین تشنه کیر ولی به روی خودش نمی آورد.کارش این بود که بره قشم لباس بیاره وبفروشه به مغازه دارها .یه روز که رفته بود قشم .خانوم من با برادرش برای یه کار اداری رفتند شهرستان .نزدیکای شب بود که دیدم موبایلم زنگ میزنه .برداشتم دیدم خواهر زنمه .گفتم چی شده یاد ما کردی فریده خانم رسیدن به خیر.گفت الان اومدم با یه خروار لباس اما کلیدامو گم کردم نمیدونم چیکار کنم .گفتم الان میام پیشت همون جا بمون .سریع ماشینو برداشتمو ورفتم در خونشون 20دقیقه ای راه بود .سلام کردمو ودیدم پشت در ولو نشسته وچادرش افتاده رو شونه هاش .سریع خودشو جمع کرد وگفت ببین چیکار میتونی بکنی.چند تا کلید اورده بودم امتحان کردم نخورد .گفتم بابا وسایلتو یه دفعه دیگه بگرد شاید باشه.کیفشو داد به من و گفت من خیلی گشتم بیا تو هم نگاه کن .گفتم اینجوری نمیشه باید همه رو بریزم بیرون اجازه هست .گفت به شرطی خودت جمشون کنی .کیفشو خالی کردم .دیدم کلیدا تو یه زیپ کنارین .گفتم بیا فقط خواستی منو بکشونی اینجا خدایی خودم نمیدونستم قراره بعدا چی بشه اصلا فکر سکس با فریده به ذهنم خطور نمی کرد.درو باز کردیم و رفتیم داخل چند دقیقه ای کمکش دادم لباسای قشمشو ببره انبار بعد گفتم من دارم میرم خونه کاری نداری .گفت همین جا بمون من تنهام .گفتم تو که عادت داری هیچ وقت مهرداد شوهرت نیست خونه .گفت نه امشب ترس افتاده تو دلم بمون .اصرار کرد منم موندم .یه ساعت گذشت گفت من دارم میرم حمام دوش بگیرم .گفتم برو منم تلویزیون میبینم غافل از این بودم که شیطون رفته تو جلدش.چند دقیقه گذشت دیدم داره صدام میزنه .رفتم پشت درب حموم گفتم چیه ؟گفت میای پشت منو با شامپو کیسه بکشی .از این حرف بی مقدمه خشکم زد .چند لحظه مبهوت موندم .گفت چی شد نمیای .یهو به خودم اومدم دیدم شیطون رفته تو جلد منم .گفتم اخه تو نامحرمی من چطوری تو رو کیسه بکشم .دیدم درو باز کرد وبدن محشرشو نشونم داد وگفت این حرفا چیه فقط میخوام یه کیسه بکشی .از دیدن بدن سفید وبی نقصش دیوونه شدم .گفتم آخه لباسام خیس میشه گفت آبو میبندم تو هم لباساتو در بیار بیا تو .مونده بودم گیج وواج که چجوری اینقدر پر رو ه .گفتم اگه مهرداد برسه چی گفت اون الان بار برده تبریز امشب و فردا شب نمیاد.لباسامو در اوردم بجز شرطم وبا اجازه رفتم تو دیدم یه شرط قرمز فقط پاشه دیگه لخت لخته .کیرم که بیچاره تا حالا گیج مونده بود .دیگه بیدار شده بود و سفت .از اون کیرای کلفت ودراز دارم که آرزوی هر زنیه .گفت بیا کیسه رو پر از کف کردم منو بشور .گفت تمام بدنمو بشور .گرفتمو از پشت کمرش شروع کردم .کمرشو که تموم کردک گفتم بیا اینم پشتت دیگه برم .گفت نه بهت گفتم تمام بدنمو کیسه بکش پایینم بکش .اومدم از پایین شرتش روی باسنش شروع کنم .گفت تمام بدنم چند بار بگم .گفتم آخه فریده خانوم شرت پاته .فریده گفت خب درش بیار .بعد نگاهم کرد وگفت مگه نگفتم لباساتو در بیار چرا شرت پاته .گفتم باشه واز خدا خواسته شرتم ودر اوردمو و دیدم کیر شق شدم از شرت پرید بیرون گفت واااااااای عجب کیری .چرا اینقدر بزرگ شده وخودشو زد به کوچه اونطرفیو گفت نکنه خیال برت داشته هاااان .گفتم نه ولی اگه تو هم مرد بودیو بدن خودتو میدیدی اینجوری میشدی .گفت شاید بهر حال خوش به حال ابجی مهسام .بعد گفت خوب شروع کن .گفتم چیو ؟گفت کیسه کشیدنو دیگه از پایین کمرم شروع کن .دیدم خم شد وبه حالت 90درجه دستشو گذاشت رو شیر آب و کون تپلشو داد عقب .گفت شروع کن .منم شروع کردم .به شستن کون و لای کونش و باسنش با کیسه .دیگه کیرم داشت میترکید .تو دلم گفتم منتظر چی هستی خودش میخواد شک نکن دیگه .کیسه رو انداختمو وخودمو از پشت چسبوندم بهشو از زیر سینه هاشو گرفتم تو دست طوری که کیرم رفت لای باسنشو منم روش بودم .گفت داری چییییکار می کنی .گفتم میخوام هم بشورمت هم سیر ت کنم .گفت از چی سیرم کنی .گفتم از کیر و یه دستمو از زیر بردم رو چو چولش .اونم از خدا خواسته مثل اینکه کلید گم شدن نقشش باشه خودشو شل کرد .منم شروع کردم مالوندن کسش که گفت چرا نمیکنی تو ش دارم میمیرم از بی کیری .منم کیرمو گذاشتم در کسش گفتم بکنم واقعا .گفت زووود باش دیگه .منم کیر کلفتمو یهو با فشار تا ته کردم تو .یه جیغ کشید وگفت جووووووووووووون .اااآخ جووووووووون .مال خودته .جرم بده .پارم کن .منم شروع کردم به تق زدن .وای جاتون خالی .از من تق وآآآآآآآآآآه .از اون اوووووووووووییی واوووووووف ومحکمتر .دیوووونه کیرتمو وازاین حرفا .چند دقیقه ای تق زدم واونم با دست خودش چوچولشو میمالونو دیدم یهو ناجور لرزید .گفتم ارضا شدی گفت آره .گفتم من از کون میخوام من عاشق کونتم .گفت من خودمم از پشت دوس دارم ولی اینو دیگه روم نشد بگم .منم با خنده گفتم عجب باشرمی تو .کیرمو گذاشتم در کون پر از کفش و فقط گفت کیر تو از کیر باجناقت خیلی کلفت تره جر نخورم .گفتم نترس لیز شده با کف .آروم کردم تو کونش گفت یواش ولی من دیدم اون ارضا شده گفتم چرا من نشم و یهو کردم توش که جیییغ زد وگفت آرووووم چه خبره مردم .منم بی اعتنا شروع کردم به تق زدنو ودیدم اونم دوباره بعد از یکی دو دقیقه دوباره به آخ و اووووووف افتاده .منم تند کردمو محکم دیدم دیگه داره آبم میاد گفتم آبمو چییییییییییکار کنم وااااااااااای .گفت بده بخورمش .آوردم بیرون کرد تو دهنش شروع کرد ساک زدن .میبرد تا ته تو گلوشو میاورد بیرون که یه دفعه آبم تو دهنش خالی شد تا اون روز اینقدر آب ازم تو هیچ سکسی نیومده بود .اما اون با تمام وجود تا قطره آخرشو خورد .جاتون خالی وقتی از حمام اومدیم بیرون تا صبح 3بار دیگه با انواع شیوه ها کردمش .فردا صبح هم که میرفتم گفت منتظر یه فرصت دیگه باشم .منم الان منتظر اون فرصتم.
     
#284 | Posted: 17 Dec 2011 21:42
ساک زدن برای پسرخاله کوچولو

سلام...وقتی چندتا از داستانای سکستونو خوندم دیدم همه میگن دروغیه اما چیزی ک میخوام تعریف کنم به جانه خودم راسته ..الان 19 سالمه و این داستان بر میگرده به 5سالگی یا6سالگیه من چون یادمه هنوز پیش دبستانیم نرفته بودم...من . یه پسر دایی داشتم که اسمش امیر بود..هم سن بودیم و هم بازی..من خیلی شیطون بودم اونن همینطور..حدا از بازیای معمولی ک همه میکنن پیش میومد کارای دیگه هم میکردیم...کوچیک بود خب کیر نداش که همش . اندازه ی انگشت..ولی خب من کسم تپلیو تمیز بود..پیش میومد تنها میشدیم..ی روز . تنها نبودیم اما رفتین تو ی اتاق واسه بازی کوچیک بودیم کسی شک نمیکرد..خوابیدیم کناره هم و ی رو انداز انداختیم رومون تو اون سن من ک سینه نداشتم اونم فقط کسمو میشناخت...اقا سریع دس کرد تو لوارمو کسمو مالید...منم کیرشو همزمان میمالیدم ...با اینکه خیلی بچه بودیم اما کیف میداد ...ببخشید ک زیاد یادم نمیاد ...اما من تو اون سن ساک زدم! همون کیره کوچولوشو...شاید اونموقه نمیدونسم اما الان ک فکر میکنم میگم یعنی اینقد حالیمون بده اون از من ی چند ماه . کوچیکتره..نمیدونم کارم بش حال داد یا نه اما خوردم کوچولو هم بود همشو تو دهنم جا میدادم...اصلا جیکمونم در نمیومد...خلاصه که ما ازون روزا زیاد داشتیم...زندگی سکسیه من از همون سالا شروع شد..بغیر ازون با ی پسره دیگه هم ازین شیطنت ها داشتم اما همون کوچیکیا..بعدش دیگه انگار له رفته بودیم نمبزاشتن و من با همجنسام ادامه دادم ی لسبینه حرفه ای...داستانم جالبه..اگه خواستین بقیشم میام میزارم...اما همه اینا تا . 2 سال پیش تموم.شد و حالا دیگه لس هم نیستم اخه درسام زیاد شد ....Wink
     
#285 | Posted: 23 Dec 2011 07:36 | Edited By: amirnaz
داستانهایی رو که خانوما تعریف میکنن رو بیشتر دوست دارم ، چرا گفتم داستان چون فکر میکنم این داستانهایی که مینویسند بیشتر تخیلات ذهنیشونه تا واقعیت، معمولا خیلی ها مثل خود من دوست دارن با کسی (مخصوصاَ فامیل و آشنا) سکس داشته باشند ولی جرات گفتنش رو ندارن مگر اینکه خیلی بی چشم و رو و بی حیا باشن چون تو خانواده های ما ایرانیها این مسائل خیلی مهمه.
هر چند من خودم یک بار این جرات رو به خرج دادم و با یکی از زنهای فامیل خواستم سکس انجام بدم ولی اون اجازه نداد. شوهرش هر روز صبح میرفت سرکار و تا عصر بر نمیگشت و من هم که روزهای پنجشنبه تعطیل بودم چند باری رو می رفتم بهش سر میزدم . یک روز که خیلی حشری بودم رفتم خونشون نشستم کنارش و کنترل ماهواره رو برداشتم و همینطور کانال عوض میکردم . کانالهای سکسی ماهواره هاتبرد باز بود و قفلشون نکرده بودن هر چند که چیزی نشون نمیدادن فقط خانومهایی رو نشون میداد که تلفنی حرف میزدن و ادا در میاوردند. به حر هال بهتر از هیچی بود، اسم زن فامیلمون کبری بود خواستم یک جوری سر حرف رو باهاش باز کنم بهش گفتم چرا این کانالها رو قفل نمیکنید گفت ما اینا رو نگاه نمیکنیم و فقط کانالهای ایرانی رو میبینیم . نمیدونستم چطوری باید شروع کنم چون واقعاَ ترسیده بودم ولی شحوت هم امونم نمیداد همونطوری که کنارش نشسته بودم بهش گفتم کمرم میخاره برام میخوارونیش، اونم با ناخونهای نسبتاَ بلندش کمکرم رو خاروند. وقتی این کار رو کرد جرات پیدا کردم و دستم رو گذاشتم رو گردنش چیزی نگفت بعد از چند دقیقه نگاهش کردم دیدم رنگش حسابی سفید شده گویا از نیت من اگاه شده بود. ولی خجالت میکشید چیزی بگه دستم رو اوردم پشت کمرش حلقه کردم و سینه اش رو تو دستم گرفتم بدجوری شحوتی شده بودم میخواستم بخوابم روش ولی اون دستم رو از روی سینه اش برداشت و گفت چکار میکنی خجالت نمیکشی . منم ترسیده بودم چون نمیدونستم که راضی هست یا نه با این حال دوباره دستم رو گذاشتم رو گردنش و روش رو به طرف خودم برگردوندم و به زور صورتش رو ماچ کردم که حسابی عصبانی شد و از جاش بلند شد. و دیگه اجازه نداد من بیشتر از این جلو برم بهم گفت به خاطر احترام فامیلی میبخشمت ولی دیگه تکرار نشه که بد میبینی . و من هم که خیلی از عواقب این کار می ترسیدم پا شدم و خداحافظی کردم و رفتم . حتی چند روز بعد هم دوباره رفتم خونشون ولی این بار وقتی فهمید من پشت در هستم به دروغ گفت من تو حمام هستم و در رو برای من باز نکرد.
این خاطره کاملا واقعی من بود . ولی ای کاش اجازه میداد کار رو تموم کنم
     
#286 | Posted: 1 Jan 2012 11:52
اعترافات زنم
همسر بسیار خوشكلی دارم و مدت 10 سال میشه كه با هم زندگی میكنیم در طی این مدت خیلی تلاش كردم كه وادارش كنم در مورد دوران پیش از ازدواجش با من از سكسهایش برام تعریف بكنه چون معتقدم كه زنی به این خوشكلی محاله از دست هر مردی كه تنهاحتی یك مرتبه ببیندش،جان سلامت بدر ببره،چون همنطوری كه گفتم بسیار خوشكل بود.این بود كه مدام بهش میگفتم انچه كه گذشت،گذشت وبایستی ازین ببعد سعی كنه كه به من وفادار بمونه و این یك امر بسیار طبیعیه كه هر زنی قبل از ازدواج با كسان دیگری سكس داشته باشن، این بود كه شبی هنگام گاییدن اولین اعترافشو كرد و چنین برام تعریف كرد و گفت:
اگه یادت باشه اون وقتا كه تازه همدیگه رو شناخته بودیم ولی هنوز به همدیگه اظهار علاقه نكرده بودیم مدتی مریض شدم، یه روز عصر با مادرم رفتیم به مطب دكتر برای معالجه و اون همون روزی بود كه همدیگه رو تو خیابون دیدیم.اونروز دكتر پس از معاینه من، به مامانم گفت كه دختر شما بایستی بستری بشه و مدتی زیر نظر پزشك بمونه..
اون شبو تو بیمارستان موندم طرفای صبح بود كه مامانم بیدار شد تا نمازشو بخونه،مدت زیادی نگذشته بود كه احساس كردم كسی داخل اتاقم شد اول خیال كردم مامانمه ولی بعد زود فهمیدم كه دكتره و برای معاینه من اومده ملافه رو از روم برداشت و دستشو گذاشت رو شكمم و كمی فشار داد. من خجالت كشیدم برای همینم چشام باز نكردم و اون همچنان مشغول كارش بود كه احساس كردم كه دستشو كمی پایین تر برد و نزدیك كسم كرد ، نمیدونستم چكار كنم فریاد بزنم یا اروم باشم چون بلاخره هنوز از نیت دكتر با خبر نبودم، برای همین همونطور اروم موندم تا اینكه سرشو نزدیك صورتم كرد و لبهامو بوسید، دیگه مطمئن بودم كه نیت سویی داره، برای همین چشام بازكردم تا فریاد بكشم كه محكم با دستاش دهنم رو گرفت و زیر گوشم زمزمه كرد:
_اروم باش،و سعی نكن داد و بیداد را بیندازی وگرنه با یه امپول كارتو میسازم .
و من كه خیلی ترسیده بودم كمی اروم شدم و اون مشغول كارش شد و با دستاش با كسم بازی میكرد و من تنها عكس العملم این بود كه رانهایم رو بهم فشار بدم تا شاید بدین وسیله مانع این بشم كه به اسانی كسم رو بمالونه بامید اینكه مامانم سر برسه ، ولی اون دس بردار نبود و همچنان پافشاری میكرد و بادست دیگش پستونامو میمالوند، هنوز چند دقیقه نگذشته بود كه احساس كردم كه كسم پر اب شده و ازین كار دكتر لذت میبرم و كم كم از شدت فشار رانهایم كاستم و كمی شل شدم، دست خودم نبود، دستامو دور كمر دكتر حلقه كردم وبخودم فشارش دادم، دكتر وقتیكه اینو دید اروم كیرشو دراورد و من با دیدن كیرش كلی حشری شدم و نبض كسم بشدت به طپش افتاد، با دستام كیرش و مالوندم بعدش كیرشو نزدیك دهنم كرد و سرشو رو لبام گذاشت و من چندتا نوك زبون بهش زدم، شلوارم كمی پایین كشید و كیرش گذاشت رو كسم و از پایین به بالا رو كسم میمالوندش و با هر حركتش همه بدنم به لرزش درمیومد، از خدا میخواستم كه مامانم سر نرسه،و خوشبختانه نمازای مامانم خیلی طول میكشید و امكان اونو داشت كه تا پایان سكسم با دكتر سر نرسه برای همین بیخیال شدم و با خیال راحت به اف و اوف افتادم ،پیش خودم فكر میكردم چه خوب میشد كیرشو تا ته تو كسم فرو میكرد تو همین خیال بودم كه بی اختیار گفتم فشار بده تا ته، دكتر گفت: مگه پرده نداری.گفتم: دارم ولی پاره ش كن، گفت: نه عزیزم تو هنوز خیلی جوونی و حیفه ازون گذشته عاقبت خوشی نداره و به همین قدر كفایت كن، ولی عوضش چنان حالی بهت بدم كه كیف كنی و كیرش رو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه نزدیك بود ابش بیاد بیرون گفت: عزیزم خودت اماده كن ابم داره میاد و ابش را با فشار روی شكمم و بالای كسم ریخت بیرون و با حس كردن اب كیرش روی كسم جیغ كوتاهی كشیدم و ارضا شدم، با یه پارچه استریل شده اب كیرشو از روی شكم و كسم پاك كرد و خودشو جمع و جور كرد و منو بوسید و مشغول معاینه ش شد و اندكی بعد سر و كله ی مامانم پیدا شد، مامانم با دیدن دكتر گفت: اقای دكتر وضع دخترم چطوره؟ و دكتر گفت خیلی عالیه امشبو خوب بهش رسیدیم … و این اولین اعتراف همسرم بود و بعد از اون اعترافش هنگام گاییدنش از كیر دكتر برام تعریف میكرد و میگفت كیرش چندان بزرگ نبود اما چون كیری زیبایی بود و خیلی بهش حال داده چند بار بیاد كیرش خودش و ارضا كرده ، تعریف كردن این ماجرا سراغازی شد برای اعترافات بعدی كه بعد براتون تعریف میكنم. بعد از اون اعتراف همسرم بازم اصرار كردم كه از سكسهای دیگه ش برام تعریف كنه اما اون همچنان زیر بار نمی رفت و مدام میگفت كه سكس با دكتر تنها سكسش بوده ولی من همچنان به تلاشم ادامه دادم تا وادارش كنم كه اعتراف كنه زیرا مصمئن بودم كه سكسهای دیگه یی داشته تا یه روز بلاخره موفق شدم و چنین برام تعریف كرد:
خیلی مدتها پیش قبل از اینكه تورو بشناسم دوستی داشتم كه باهاش رفت و امد خانوادگی داشتیم، دختر بسیار خوشكلی بود و اسمش فریبا بود فریبا گاه گاهی به خونه ما میومد و منم با مامانم گاهی میرفتیم منزل اونها یه روز كه رفته بودیم منزلشون مرد غریبه ای اونجا بود كه از همون اغاز ورودمون مدام منو زیر نظر داشت و با چشمای هیزش انگار داشت منو میخورد منم از این حركت یارو ناراحت شدم و بیش دوستم شكایت كردم و گفتم این مردیكه خیلی هیز تشریف دارن و داره با چشای هیزش منو درستی قورت میده.
فریبا خندید و گفت:این مرتیكه هیز دایی منه و از تو خیلی خوشش اومده و میخاد باهات دوست بشه

همون طورى كه گفتة بودم أعترافات همسرموكه نوشته بودم پاك شده و حالا مجبورم اونو بطور خیلى خلاصه براتون بنویسم:
داستان به اونجا رسیده بود كه فرهاد از طریق خواهرزادش فریبا به همسرم پیغوم داده بود كه خیلى ازش خوشش اومده، اما َََچون فرهاد روى هم رفته جندان جوون تو دل برویى نبوده خانمم بهش جواب رد داده بوده ولى فرهاد بدون توجه به جواب رد همسرم همچنان پافشارى میكرده و بدنبال فرستى میگشته تا بتونه اونو تنهایى گیر بیاره براى همین مرتب به خونه باباش سر میزده، البته هربار با یه بهانه یى، تا بلاخره ترتیب یه گردش خانوادگیو و میدن اونم تو یه منطقه كوهستانى بیرون شهر. روز گردش فرا میرسه و فرهاد با خانواده فریبا و بهمراه خانواده همسرم براه میافتند وقتى كه بدامنه هاى كوه میرسن بساطشونو پهن میكنن و دور هم میشنن، كمى بعد فریبا به بهانه بالا رفتن از كوه و دیدن مناظر طبیعت از بالاى كوه از داییش درخواست میكنه كه اون و زن داداششو با ماشین تا جایى كه بالا میره برسونه و بدنبال اون از همسرم درخواست میكنه كه اونارو همراهى كنه و همسرم بقول خودش كه دنبال فرستى میگشته كه به فرهاد بگه كه دست از سرش برداره، دعوت فریبا رو قبول میكنه و با اونا سوار ماشین میشه، كمى كه بالاتر میرن، فرهاد ماشینو نیگر میداره و پیاده میشن، كه به محض پیاده شدن فریبا و زن داداشش، دور میشن و همسرمو فرهاد تنها میمونن…
خوب ازینجا شو دیگه از زبون همسرم براتون تعریف میكنم:
به محض دور شدن فریباو زن دادشش، فرهاد چند قدمى بمن نزدیك شد و روبروى من قرار گرفت وبا لحنى كه هیجان و اضطراب ازون معلوم بود بمن گفت: خیلى دنبال همچین فرستى میگشتم تا حرف دلمو بهت بگم و ازت درخواست كنم كه به عشقم جواب مثبت بدى، منكه هیچ ازون خوشم نمیومد، بهش گفتم: ولى من ازطریق فریبا جوابمو بهت دادم، دیگه دلیلى نمى بینم كه خودتو بیشتر ازینا معطل كنى و بهتره منو فراموش كنى چون من به هیچ وجه ازت خوشم نمیاد، فرهاد ازین جواب صریح من رنجیده شد و با نارحتى گفت خواهش میكنم اینقدر سنگدل نباش، تو میدونى كه من سخت عاشقتم، براى همین اینقدر سخت میگرى و در پى آن شروع كرد به خواهش كردن و دادن وعد و وعود كه اگه به عشقش پاسخ بدم منو خوشبخت میكنه. منكه از قیافه اون اصلاً خوشم نمیومد( زیرا نه صورت زیبایى داشت نه هیكل متناسبى) همچنان جواب رد میدادم و اون همچنان خواهش میكرد و میگف كه چة شبهایى كه با خیال من بصبح رسونده و اكنون نمیتونه تحمل كنه كه این خیالاتو از سرش بدر كنه و ازم خواهش كرد لااقل براى یكبار هم كه شده مرا درآغوش بگیره و از ته دل منو ببوسه، منكه از فكر درآغوش رفتن و رسیدن لباش رو لبام چندشم میشد به تندى نگاهى بهش انداختم و خواستم روسرش فریاد بكشم كه دیدم فرهاد دستشو بردبطرف زیپ شلوارش و زیپشو پایین آورد و و از لاى زیپش كیرش و دراورد، منكه تا بحال فقط كیر پسر بچه ها رو دیده بودم با دیدن كیر به این بزرگى تو دستاى فرهاد خیلى تعجب كردم و درجاى خود مات و مبهوت موندم كه فرهاد بیشتر خودشو بهم نزدیك كرد و دست منو گرفت و به كیرش نزدیك كرد، كیرشو محكم گرفتم تو دستام خیلى نرم بود معلوم بود هنوز شق نشده بود و كم كم تو دستام داشت سفت میشد بطوریكه دیگه تو دستام جاش نمیشد، كسم پر آب شده بود و پاهام به لرزه دراومده بود بطوریكه نمیتونستم رو پاهام وایستم براى همین آروم رو زمین نشستم و منتظر موندم كه فرهاد چكار میكنه، فرهاد آروم كیرشو به لبهام نزدیك كرد، سر كیرشو بوسیدم و رو پشت دراز كشیدم و یه پامو از شلوارم درآوردم و پاهام ازهم باز كردم، فرهاد با دیدن كسم مثل دیوونه ها شد و با عجله شلوارشو تا زیر زانواش پایین كشید و لاى پاهم قرار گرفت و سركیرشو به چوچولم مالوند و هى قوربون صدقه كسم میرفت، منكه از خود بیخود شده بودم با لبهام، لبهاى درشت اونو میمكیدم، تو همون حالت فرهاد سر كیرشو تو كسم فرو كرد، خیلى حشرى شده بودم، ازش درخواست كردم كیرشو تا ته تو كسم فرو كنه ولى اون قبول نكرد و گفت حیفم میاد كه كستو اینجا جر بدم ، بایستى براى جر دادنش برنامه مفصلى تدارك ببینم البته اونم شب زفاف، ازون گذشتة كس به این كوچكى، كردنش خیلى مشكله(البته تو این قسمت از اعترافات، شاید همسرم دروغ گفته باشه چون من خیلى به زنم شك كردم كه قبل از ازدواج با من پرده شو از دست داده باشه، و احتمالاً توى همون سكسش با فرهاد پرده شو از دست داده و اگه بخاید ماجراى شك كردن به این موضوع بعداً براتون تعریف میكنم ، البته سعى میكنم كه اینو هم اعتراف كنه و بطور مفصل براتون تعریف میكنم) و بدنبال اون سر كیرشو همچنان به كسم میمالوند تا اینكه آبش اومد و با فشار رو كسم ریخت و منكه براى اولین بار بود همچین آبى رو كسم ریخته میشد بلافاصله ارضا شدم…

همسرم بعد از تعریف كردن ماجراى سكسش با فرهاد، ادعا میكرد كه دیگه باكس دیگرى سكس نداشته وهرچند پافشارى میكردم كمتر به خرجش میرفت و اعتراف نمیكرد تا بلاخره یه شب هنگام كردن هوس كردم كه از كون بكنمش، چون كون بسیار گنده و با حالى داشت و تا اون موقع هرگز رازى نشده بود كه از كون بكنمش، و اونشب من خیلى اصرار كردم كه براى یك بار هم كه شده اجازه بده كه از كون بكنمش ولى اون همچنان ممانعت میكرد و در برابر پافشارى من گفت كه خیلى درد داره و نمیتونم تحمل فرو رفتن كیر توى كونم رو بكنم پس خواهش میكنم دست از سرم بردار و با كسم هر كارى میخاى بكن اما فكر كردن كونو از سرت بدر كن، زیرا هرگز نمیتونم تحمل كنم. خوب این حرف خانمم خودش، یه نیمچه اعترافى بود چون من هرگز كونشو نكرده بودم، پس از كجا میدونه كه كردن كون با درد همراهه، حتماً كسى اونو از كون كرده كه اینگونه به درد ،
كون آشنایى داره
بنابرین باز هم پافشارى كردم كه اعتراف بكنه و ازون گذشته بهش یاداور شدم كه یكى از دلایل بزرگى كونش، اینه كه بایستى كون داده باشه كه كونش به این بزرگیه، بلاخره همسرم توى امر واقع قرارگرفت و مجبور به اعتراف شد و بهم قول داد كه یه شب دیگه اعتراف میكنه… همنطورى كه گفتم با اصرار و پافشارى من بلاخره همسرم بازم اعتراف كرد:
یه روز كه با مادرم رفته بودیم خونه فریبا، هنوز یه مدتى ننشسته بودیم كه مامانم به اتفاق مادر فریبا به عیادت یكى از فامیلاى فریبا كه مدتى بود مریض بود و تازگیا از بیمارستان مرخص شده بود رفتند و منو فریبا تو خونه تنها موندیم، و قرار بود كه تنهایمونو با دیدن یه فلیم باحال ویدیویى بسر ببریم ، ولى قبل ازینكه فرست اینو داشته باشیم فیلمو بزاریم ، در حیات به صدا دراومد و فریبا با نارحتى و غرغر كنان رفت كه درو باز كنه، بعد از مدتى فریبا با خوشحالى و با هیجان برگشت و رو بمن كرد و گفت: ببین كى اومده، دایى فرهاداومده و من باشنیدن اسم فرهادو بیاد اوردن ماجراى اون روز خوشحال شدم، از جایم برخاستم و اماده پیشوازىاز اون شدم فرهاد با دیدن من چشماش برقى زد و گفت به به خانوم خانوما هم تشریف دارن و دستشو بطرف من دراز كرد و باهم دستى دادیم و نشست، خوب معلومه بعد از نشستن فرهاد اولین چیزى كه توجه منو بخودش جلب كرد برامدگى كیر بزرگش بود كه از زیر شلوارش بلند شده بود و من بادیدنش بلافاصله كسم پر آب شد و یاد اون روز دوباره در خبالم نقش بست، فرهاد پس ازینكه سراغ مامان فریبا رو گرفت و مطمئن شد كه بجز منو فریبا كسى دیگه تو خونه نیست، با سر اشاره اى به فریبا كرد و فریبا به بهانه پذیرایى از داییش از اتاق بیرون رفت و من مطمئن بودم كه به این زودیا برنمیگرده.فرهاد خودشو بمن نزدیك كرد و گفت: عزیزم بعد از ماجراى اون روز اصلاً استراحتى نداشتم و همه شبا بیاد كس قشنگت چه ها كه نكردم و حالا كه باز بهم رسیدیم، دیگه وقتو بهدر ندیم تا كسى نیومده دست بكار شیم و منكه در برابر كیر بزرگش به هیچ وجه نمیتونستم كوچكترین مقاومتى بكنم آغوشمو براش باز كردم و آماده پذیرایى از فرهاد كیر گنده شدم، فرهاد مرا درآغوش كشید و كمى باهام ور رفت و من كه از خود بیخود شده بودم با عجله از رو شلوارش كیرشو با دستام گرفتم و فشار دادم، بعدش زیپ شلوارشو كشیدم پائین و كیرشو دراوردم و اولین كارى كه كردم سر كیرشو كه پهن بود بوسیدم و بانوك زبونم سوراخ كیرشوازهم باز كردم، فرهاد شلوارك منو كشید پاین و صورتشو گذاشت رو كونم و دماغ گنده شو لابه لاى كونم قرارداد و نفس عمیقى كشید و كلى كونمو بوئید و گفت چه بوى خوبى میده كونت و بعدش گفت ایندفعه رو بایستى از كون بكنمت… و من بیخیال كونمو قلنبه كردم و منتظره كیر فرهاد شدم ، انتظارم زیاد بطول نیانجامید كه سر كیر فرهاد و روی سوراخ كونم احساس كردم ،به محض رسیدن سر كیرش روی سوراخ كونم از خود بیخود شدم و فرهاد با كیرش فشاری به كونم وارد كرد،ولی متآسفانه نتیجه مثبتی نگرفت و كیرش در مقابل كون بهم چسپیده من ناكام ماند، خواستم كمكی بهش بكنم برای همین با هر دو دستام هر دو طرف كونمو گرفتم واز هم وازش كردم تا شاید كیرش تو كونم فرو بره ولی متآسفانه به هیچ وجه فرو نمیرفت، نمیدونستم دلیلش كلفتی كیر فرهاد بود یان تنگی سوراخ كونم، بهر حال كیرش تو نمیرفت تا بلاخره فرهاد با آب دهانش كمی كونمو خیس كرد و كمی هم روی سر كیرش مالوند و سر كیرشو روی سوراخ كونم گذاشت و فشار داد سرش كمی تو رفت ولی با چه حالی از درد چیزد نمونده بود قالب تهی كنم و از شدت درد جون بدم پاهام سست شد و برای یه لحظه خیال كردم پاهام بی حس شده، هرگز نمیدونستم كه كون دادن اینقدر درد داشته باشه برای همین از فرهاد خواهش كردم كه دست نیگر داره و دیگه ادامه نده، فرهاد اینو كه دید دیگه فشار نداد و سر كیرشو همونجا دم سوراخ كونم نگاه داشت و منتظر موند تا بلكه كمی حالم جا بیاد،ازش خواهش كردم كه از خیر كونم بگذره و بره سوراغ كسم ولی فرهاد قبول نكرد و قول داد كاری نمیكنه كه اذیت بشم و به همین قانع میشه كه كیرشو روی سوراخ كونم بذاره و همونطوری كه اون میگفت لذت این كار از لذت كردن كونم كمتر نیست چون همانطوری كه گفتم كونم خیلی بزرگ بود و كیر بزرگ فرهاد لابه لای كون بسیار بزرگم گم میشد، مدتی تو هون حالت باسركیرش به آرومی به سوراخ كونم فشار داد كه یهو احساس كردم كه داره آبش میاد و بلافاصله آبش با فشار روی سوراخ كونم ریخته شد، همونطوریكه آبش میومد احساس كردم كه بر اثر لیز شدن سوراخ كونم و سر كیر فرهاد و فشارهای ارومش روی سوراخ كونم ، خیلی به آسونی سر كیرش تو كونم فرو رفته كه احساس خیلی خوبی بهم دست داد، برای همین از فرهاد خواستم كه كیرشو با فشار تو كونم فرو كنه و فرهاد این كارو كرد و كیرش خیلی آسون تا ته تو كونم فرو رفت و از فرو رفتن كیر باین كلفتی بخودم میبالیدم ، تو دلم میگفتم؛خوب حالا كه كیر فرهاد تو كسم نمیرفت ، بذار كونم لذتشو ببره و فرهاد با هیجان كیرشو فرو میكرد و بیرون میاورد ، چند دقیقه ای به اینكارش ادامه داد و بعدش گفت كه عزیزم بازم ابم داره میاد خودتو آماده كن تا همشو تو كونت خالی كنم و بلافاصله احساس كردم كه آبش توی كونم خالی شد وای چه لذت بخش بود حس خالی شدن آب كیرش توی كونم . مسرم بعد از تعریف كردن ماجراى كون دادنش به فرهاد ادعا میكرد كه دیگه با كس دیگه یى سكس نداشته ولی من مطمئنم كه دروغ میگه و لا اقل پانزده تا بیست سكس دیگه داشته ولى چرا واسم تعریف نمیكنه اینو دیگه نمیدونم ولى با اون شناختى كه از زنم دارم، مطمئنم كه بلاخره مجبور میشه واسم تعریف كنه، مخصوصاًً وقتى میكنمش، كاملاً از خود بیخود میشه و زود بزود شروع میكنه به اعتراف كردن !
     
#287 | Posted: 3 Jan 2012 08:48
زهره خانوم، مامان دوستم

سلام دوستان من اولین باره که میخوام خاطره خودم رو بنویسم اگر در نحوه نگارش متن یا موارد دیگه ایرادی دیدید به بزرگی خودتون ببخشید...سعی کردم زیاد وارد جزئیات نشم و واقعا آنچه اتفاق افتاده رو خلاصه براتون تعریف کنم چون بهترین خاطره زندگی من بوده گفتم اینجا قرار بدم شاید شما هم خوشتون بیاد.. من پیمان هستم الان 27 سالمه این خاطره مال 1 سال پیشه...دوران دبیرستان که بودم همسایه ای داشتیم که پسر این خانواده با من همکلاسی بود.صبح ها با هم میرفتیم مدرسه بعد از ظهر ها هم کلاس کنکور داشتیم شب ها هم با هم میرفتیم باشگاه بسکتبال که به صورت حرفه ای از بچگی باهم میرفتیم...

ساعت ده یازده شب برمیگشتیم خونه تقریبا بیشتر وقتمون رو با هم بودم.چون ورزش میکردیم بدن هامون ورزیده بود هر دو تامون نسبت به سنمون جسه بزرگتری داشتیم. این دوستی عمیق و چندین ساله بین من و شهرام باعث شده بود حتی خانواده هامون هم با هم رابطه دوستی نزدیکی پیدا کنن مثلا عید ها و مناسبتای دیگه خونه هم میرفیتم.پدر و مادر شهرام از پدر مادر من از نظر سنی کوچکتر بودن و شهرام تنها فرزندشون بود پدر شهرام (ایرج خان) از مهندسان قدیمی و کارکشته راه و ساختمان بود مادرش هم استاد دانشگاه بود پدر شهرام انگلیس تحصیل کرده بود و بعد از ازدواج پنج شش سال اونجا بودن...از نظر مالی کاملا در رفاه بودن و فرهنگشون بیشتر شبیه فرهنگ فرنگی ها بود تا ایرانی ها... تابستون ها خانوادگی میرفتن انگلیس پیش فک و فامیل هاشون...همیشه دیدن زهره خانوم مادر شهرام برام یه انگیزه بزرگ بود به هر بهونه ای برم خونه اونا....زنی بسیار زیبا خوش استیل و بی نهایت خوش صحبت و جذاب .. استاد دانشگاه بود به واسطه سواد بالایی که داشت بسیار شیوا صحبت میکرد این مورد همراه با زیبایی اندام زهره خانوم طوری با هم مکمل بودن که هر آدمی رو جذب خودش میکرد...همیشه تو اون دوران آرزو داشتم حتی برای چند ثانیه این زن رو با تمام جذابیت هاش لمس کنم ...اما حتی فکر کردن این مساله کوچیک هم برام دلهره آورو دور از ذهن بود از طرفی من و شهرام با هم بزرگ شده بودیم و رفاقت ما خیلی ریشه دار بودو من نمیخواستم شهرام بویی از علاقه من به مادرش ببره در این صورت تمام زندگی من و شهرام به هم میریخت...روزها گذشت و بالاخره روز کنکور رسید ..بعد از اعلام نتایج بعد از چند سال همکلاسی بودن ..ما دوتا سرنوشتمون از هم جدا شد من دانشگاه قبول شدم ولی شهرام قبول نشد و رفت سربازی.. با هم رابطه کم و بیش داشتیم تا اینکه یک روز شهرام بهم زنگ زد گفت تصمیم داره بره انگلیس پیش عموش و اونجا ادامه تحصیل بده...تو همون سالها بود که ما از اون محله اسباب کشی کردیم و تقریبا رابطه ما با خانواده شهرام قطع شد.....ندرتا با تلفن با هم ارتباط داشتیم..ولی من همیشه به یاد اونا بودم دو سال پیش بود که از طریق فیسبوک شهرام بهم مسیج داد که میخواد با یه دختر انگلیسی ازدواج کنه و زندگی خوبی هم واسه خودش درست کرده.
بهار پارسال بود که به طور خیلی اتفاقی پدر شهرام رو بعد از چند سال دوری تو شرکتی که کار میکردم ملاقات کردم ...یک ساعتی با هم گپ زدیم و خاطرات رو زنده کردیم...وقتی میخواستیم خداحافظی کنیم بهم گفت ما هنوز همون خونه زندگی میکنیم با خانواده به ما سر بزن و از این تعارف ها...من هم که دلم واسه دیدن زهره خانوم یه ذره شده بود گفتم چشم حتما در اولین فرصت ..تقریبا دو ماه بعد از دیدار با پدر شهرام یکی از روزهای گرم تابستون بود که یخورده سرم خلوت شده بود ...تصمیم گرفتم برم اونجا ...ساعت پنج بعد از ظهر بود که رسیدم دم در خونه شهرام دل تو دلم نبود ...فقط میخواستم چند دقیقه ام که شده ببینمش... فقط همین....هیچ فکری تو سرم نبود..استرس شدیدی داشتم بعد از چند سال نمیدونستم چه جوری مواجه بشم! ....وقتی زنگ زدم زهره خانوم با همون صدای لطیف و جذاب پشت آیفون اولین جمله رو که گفت قلبم دیگه داشت از سینه ام میزد بیرون...وقتی معرفی کردم خیلی خوشحال شد و در رو باز کرد ..هنوز همون طبقه سوم بودن...رفتم بالا بعد از سلام و احوال پرسی دیدم اشک تو چشماش حلقه بست یادش به به قدیما افتاد بود....یک ساعتی با هم گرم خاطره گفتن بودیم ...اینقدر غرق صحبت بودیم که حتی فراموش کردم ازش بپرسم پدر شهرام کجاست؟تو همین حال و هوا بودم که که خوش گفت ایرج(پدر شهرام) یک ماهه رفته انگلیس پیش شهرام و خانومش و من هم چون اجبارا ترم تابستون دانشگاه کلاس برداشتم نتونستم برم حالا قرار شد سال دیگه ایشالا با هم بریم .. .....تو همین حال رفت به سمت آشپز خونه همینجور که داشت روی میز آشپز خونه یه چیزی واسه پذیرایی از من آماده میکرد بلند بلند از شهرام و خانومش و زندگیشون تعریف میکرد...من که واقعا تو او لحظات حتی از شنیدن صدای زهره از خود بیخود شده بودم بلند شدم رفتم دم در آشپز خونه ایستادم تا از نزدیک ببینمش..روبه میز بود و من پشت سرش.. اصلا متوجه حضور من نشده بو و هنوز بلند بلند داشت صحبت میکرد...یه دامن نسبتا بلند مشکی با یک پیرهن سفید نازک دکمه دار پوشیده بود ...نزدیکتر شدم دست ها و پاهام میلرزید .. قدش از من سی سانتی کوتاهتر بود دستم رو آروم گذاشتم روی شونه هاش من اصلا حواسم نبود یهو ترسید و جیغ زد خواست برگرده که من خودمو بهش نزدیکتر کردم و دستامو محکم تر روی شونه اش نگه داشتم...تو همون حال سرمو نزدیک گردنش کردم ....به آرزوی همیشگیم رسیده بودم میخواست خودشو از زیر دستم نجات بده اما نمیتونست شروع کرد به التماس کردن..پیمان جان چرا اینطوری میکنی..؟؟!شوکه شده بود زبونش بند رفته بود نمیتونست چیز دیگه ای بگه ..خیلی ترسیده بود توی صدای لطیف و جذابش لرزش رو حس میکردم همین جور که ملتمسانه داشت حرف میزد... من هم که تمام آرزوی چندین ساله ام الان زیر دستم بود از خود بیخود شده بودم نمیدونستم دارم چی کار میکنم !! همینجوری خیلی آروم داشتم زیر گوش و گردنش رو لیس میزدم و میبوسیدم ..تو همون حالت دستامو آروم آوردم روی سینه هاش دیگه تو اون لحظه انگار تمام دنیا تو دستام بود... دستامو بالاتر بردم و دکمه اول پیرهنشو باز کردم خواست با دستش خودشو جمع کنه که با دست چپم مانع شدم دو تا دستای ظریفشو همونجوری با یک دست گرفتم پشت کمرش و در همون حال هنوز داشتم گردن و صورتش رو میبوسیدم و لیس میزدم .. دست راستم رو خیلی آروم از همونجایی که دکمه پیرهنشو باز کرده بودم کردم زیر پیرهنش و شرو ع کردم از روی کرست سینه هاش رو نوازش کردن ...دیدم دیگه هیچ عکس العملی نشون نمیده ...حق داشت ...شوکه شده بود..هر کاری که تو این چند سال تو ذهنم بود داشتم انجام میدادم باورم نمیشد...متوجه شدم دیگه واقعا چیزی نمیگه و کاملا در اختیاره منه ..چشم هاش بسته بود ...سریع بر گردوندمش رو به خودم با یک نگاه ملتمسانه بهم میگفت ادامه ندم...!دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و شروع کردم به لب گرفتن ازش.. خیلی وحشی شده بودم اون هم دیگه چیزی نمیگفت گویا تسلیم شده بود باز دستم رو کردم زیر پیرهنش و با اون یکی دستم بقیه دکمه هاش رو آروم آروم باز کردم ...آهِ آرومی کشید بغلش کردم تو گوشش گفتم تو مال منی از همون سالها من دیوانه وار دوست داشتم زهره خانوم...تو همون حالت دستمو کشیدم پاین و بردم زیر دامنش دستمو خیلی آروم روی ران هاش یالا و پایین میکردم....دیگه آه و ناله اش بلند شده بود و مطمئن بودم تحریک شده تو همون حالت تی شِرتَمو سریع در آوردم باز بغلش کردم دستی ظریفش رو روی سینه ورزیده خودم حس میکردم.. شروع به لب گرفتن ازش کردم...همزمان پیرهنشو از تنش در آوردم باورم نمیشد اینقدر این زن جذاب و سکسی باشه داشتم دیوونه میشدم دستامو بردم پشتش و زیپ دامنشو کشیدم پایین خودش کمک کرد دامنشو از پاش درآوردم حالا فقط شورت و کرست تنش بود شورت گیپور شکلاتی و کرست مشکی رنگ.. بلندش کردم از آشپز خونه آوردمش توی اتاق آروم گذاشتم روی مبل راحتی جلوی تی وی...دیگه نمیدونستم چی کارکنم همه جای تن و بدنشو میخوردم و لیس میزدم...هیچی نمیگفت ولی معلوم بود بود حسابی تحریک شده.. با اینکه سنش بالاتر رفته بود ولی بدنش خیلی قشنگ مونده بود از روی مبل بلند شدم ایستادم روبه روش نگاهش واقعا تحریک کننده شده بود..گفتم زود باش ...همین طور که تو چشمام نگاه میکرد موهاشو که پریشون شده بود تو صورتش جمع کرد پشت سرش ..نگرانی و شُوک تو صورتش کاملا معلوم بود ...دستشو گرفتم و آوردم به سمت کیرم از روی شلوار مجبورش کردم کیرمو لمس کنه...بعد دستشو رها کرم ...کمربند شلوارمو باز کردم وشلوارمو کشیدم پایین ...وقتی کیرمو از زیر شورت دید که یواش یواش داشت کلفت تر میشد معلوم بود که حالی به حالی شد یه نگاهش به کیرم بود یه نگاهش به چشمای من ..نگاهی که هنوز ترس و شوک در اون دیده میشد..حتی نگاهش به کیرم منو تحریک میکرد دیگه داشتم میمردم از بس حشری شده بودم ...دوباره دستشو گرفتم و چسبوندم به کیرم...بهش گفتم عزیزم زود باش ...اونم که دیگه میدید هیچ راهی براش نمونده از طرفی معلوم بود کیر کلفت من از زیر شرت خیلی تحریکش کرده یواش شرتمو کشید پایین....کیرم انگار از قفس آزاد شده بود...همونطور که بهم نگاه میکرد... با دستای نازش کیرمو نوازش میکرد... دیگه تحمل نکردم سر زهره رو گرفتم تو دو تا دستام و سرشو نزدیک کیرم کردم ..دیگه راهی نداشت جز اینکه کیر منو ساک بزنه... وقتی کیرمو کرد تو دهنش انگار رفتم تو فضا اصلا قابل توصیف نیست اون لحظه ای که زبونش به کیرم خورد..پنج دقیقه ساک زد تو همون حالت موهای لخم مشکی شو که با دستام گرفته بودم ول کردم و کرستش رو باز کردم و کیرمو از دهنش درآوردم گذاشتم لای پستوناش و شروع به تلمبه زدن کردم بدنش خیلی داغ شده بود و عرق کرده بود غرق شهوت شده بود...کیرمو از لای پستوناش در آوردم و شروع کردم به بوسیدن سینه و شکمش و یواش یواش اومدم پایین آه و ناله هاش بیشتر تحریکم میکرد از روی شرت کُس و کونشو لیس میزدم دستمو آروم بردم زیر شرتش و یواش یواش کشیدمش پایین اینجوری بیشتر تحریک میشد با یه حالت چسبندگی شرتش به کسش چسبیده بود اروم درش اووردم که یه اه ه ه ه ه بلندی کشید و دستشو لای موهاش برد .. چشماشو بسته بود... شرتشوکامل از پاش در اوردم... حالا دیگه لخت لخت بود...تو همون حالت بر گردوندمش دستاشو دادم جلو لب مبل کونشو دادم بالا با زبون چند دقیقه کسو کونشو لیس زدم صداش تمام اتاق و برداشته بود ...دیگه وقتش شده بود ..با دو تا دستام کونشو گرفتم ...ونزدیک خودم کردم تو همون حال با دستش داشت پستوناشو میمالید اول شروع کردم به خوردن کسش که دیگه داشت دیوونه میشد بعد از چند دقیقه کیرمو گذاشتم بالای سوراخ کونش و از بالا به پایین چند بار کیرمو کشیدم رو کس و کونش میخواستم حسابی حشری بشه داشت ناله میکرد دیگه تحمل نکرد سرشو برگردوند التماس تو چشمای خمارش کاملا مشهود بود کیرمو گذاشتم دم کسش آروم فرو کردم تو ...یه ناله و جیغ خفیف کشید بلافاصله یه آه بلندی کشید یواش یواش تلمبه زدنو شروع کردم وسطای کار با دست چپم پاشو دادم بالا و ادامه دادم تو اوج لذت بود که کیرمو کشیدم بیرون بهش گفتم برگرد کارشو خوب بلد بود.. کیرمو کردم تو دهنش همینجور که داشت ساک میزد دوباره برگردوندمش فقط داشت آه و ناله میکرد ایندفعه کیرمو بدون معطلی فرو کردم تو کونش خیلی سوراخ کونش تنگ بود برا همین خیلی داد و فریاد کرد مثل اینکه ایرج خان زیاد از کون نکرده بودش ولی من با تمام فشار کیرمو تو کونش جلو عقب میکردم تمام هیکل خوشگلش از فشار کیر من تکون میخورد .. به خصوص پستونای خوشگلش...ااین صحنه رو که دیدم با دو تا دستام پستوناشو گرفتم و تمام وزن و فشار بدمو گذاشتم روی کیرم و سرعت تلمبه رو بیشتر کردم داشت چنگ میزد روکش مبلو از شدت درد ولی یواش یواش براش عادی شد و لذت میبرد کیرمو کشیدم بیرون کس و کونش داشت یکی میشد !!دیگه زبونش باز شده بود فقط میگفت بکن ..بکــــــــــن خواهش میکنم پیمان ...بر گردوندمش یه لب ازش گرفتم پاهاشو دادم بالا و به هم چسبوندمشون لب های کسش افتاد بیرون...خیلی این صحنه تحریک کننده بود.. با زبون لیسیدمش و کیرمو کردم تو کسش و تا سر حد جنون کردمش دیگه آبم داشت میومد که دیدم صدای ناله هاش زیاد تر شد و صداش بلندتر شد فهمیدم داره ارضا میشه شدت تلمبه رو زیاد کردم که یهو زیر دستم احساس کردم لرزید و ارضا شد سریع کیرمو کشیدم بیرون نشوندمش جلو خودم کیرمو کردم تو دهنش به سی ثانیه نکشید که آبم با فشار اومد بیرون تمامشو خالی کردم تو دهنش ...یه نگاه رضایت تو چشماش بود بلندش کردم بغلش کردم داشت از حال میرفت کلی قربون صدقه اش رفتم چشماش باز و بسته میشد بوسیدمش ...زیر دست و پاهاشو گرفتم بلندش کردم بردمش تو اتاق خوابشون رو تخت خوابوندمش ... پهلوش خوابیدم تو گوشم آروم گفت عزیزم دوست دارم ...بعد آروم لب هاشو گذاشت رو لب هام دستامو بردم زیر موهاشو یخورده نوازشش کردم و قربون صدقه اش رفتم...دیگه به آرزوی چندین ساله ام رسیده بودم ..یک ساعتی تو همون حالت باهم بودیم ....انگار هر دو تامون بیهوش شدیم چشمامو باز کردم دیدم با یک حالت معصومانه تو همون حالت تو بغل من خوابش برده با پشت دستم موهاش رو از روی صورتش کنار زدم و بوسیدمش چشماش رو باز کرد...سکوت عجیبی بینمون بود ...فقط با نگاه با هم حرف میزدیم چند لحظه که گذشت بلند شدم دوباره لب هاشو بوسیدم ازش تشکر کردم چند دقیقه با هم حرف زدیم ...اون هم منو بوسید... بعد به پیشنهاد من رفتیم بیرون رستوران شام خوردیم چند ساعتی بیرون بودیم ...خیلی با هم صحبت کردیم ...دیگه دیر وقت شده بود .... بعد از تمام قول و قرار هایی که با هم گذاشتیم و صحبت هایی که با هم کردیم رسوندمش خونه و از هم جدا شدیم...اون روز واقعا خاطره انگیز ترین روز زندگی من بود.
     
#288 | Posted: 9 Jan 2012 08:08
در آرزوی دخترعمو

سلام به دوستان و خوانندگان این داستان
بالاخره تونستم باهاش سکس کنم ... این جمله ای بود که چند ماه پیش وقتی با دختر عموم سکس کردم گفتم
من و دختر عموم 1 سال تفاوت سنی داریم . از 18-19 سالگی تو کف این بودم که شده حتی یه دست به سینه های زیباش یا کون خوشگلش بزنم . با هم خیلی صمیمی بودیم ولی نه در حد اینکه از هم خواسته ای داشته یاشیم . خلاصه زمان میگذشت و بچه های من با همراهی دستم در چاه حمام میرفتن (جق) . ولی حتی روم نمی شد بهش بگم وقتی نگاه اندامت میکنم دست و پامو گم میکنم . تصمیم گرفتم از باب کم محلی وارد بشم . هم برای خودم بهتر بود دیگه بچه هام در چاه حمام نمی رفتن و یکمم به درسهام اهمیت بیشتری میدادم . یه مدت طولانه گذشت و یه روز همه دخترای فامیل خونه اقا جون جمع شده بودن که موبایلم به صداش در اومد - خواهرم بود گفت دختر عموت سراغتو میگیره منم با لحن بدی بهش گفتم به درک .بعد از چند ساعت خودش تماس گرفت نمیخواستم جواب بدم ولی گفتم شاید کاری داره . سلام کرد .بهش گفتم عجب از این طرفا ؟ گفت نباید یه سراغی میگرفتی .گفتم کار داشتم . گفت باشه .چون با سردی من مواجه شد سریع خداحافظی کرد . عصر رفتم یه گشتی بزنم دیدم هنوز ماشین عموم در خونه اقا جون پارکه گفتم برم داخل یه سر گوشی اب بدم . اومدم داخل بشم که دیدم عموم روبه روم سبز شد .سلام و احوال پرسی با عمو رفتم داخل . رفتم داخل که دیدم خواهرم دست دختر عموم و گرفته و میگی امشب بیا خونه ما . با کلی اصرار پدر و مادرم قبول کرد .ولی من طوری رفتار کردم که یعنی هیچ اهمیتی نداره . همه خداحافظی کردند و رفتن منم یه احوال پرسی کوچیک با اقا جون و مادر جان رفتم و به کس چرخ ادامه دادم . تقریبا ساعت 9 -10 بود که بابا زنگ زد برا خوردن شام . رفتم خونه شام خوردم مامان و بابا رفتن بیرون قدم بزنن . خواهرم با دختر عموم داخل اتاق خواهرم مشغول بازی بودن . که یک دفعه اومد بیرون من متوجه شدم و رفتم داخل پذیرایی مثلا کار دارم اومد اونجا و در حال که داشتم در و می بستم در و فشار داد ونگذاشت اومد دخل و پشت در خفتم کرد و گفت چه مرگته گفتم هیچ . یکدفعه چشمم به سینهاش افتاد به دلیل لباس گشادی که پوشیده بود کاملا معلوم بود .خودش فهمید و خندید منم یه لبخند کوچیک زدم . گفت چشماتو ببند میخوام بزنم تو صورتت نمیخام چشمم تو چشمات بیافته . بستم و یکدفعه باز کردم دیم لبهاش نزدیک لپمه . صورتمو کشیدم و با دست به لبهام اشاره کردم اومد یه بوس به لبهام کرد و رفت . این بود نقطه اغاز شق درد من .اتیش بگیره که هنوز که یادم میاد کیرم مثل چوب بلوط سفت میشه . رابطه ما در حد لب بود و مشتقاتش مثلا گردن و گوش و ....
تا اینکه یه روز دانشگاه بودم به گوشیم زنگ زد گفت برا ناهار بیا اینجا . گفتم حتما مامان بهش گفته زنگ بزن بی خبر از همه جا رفتم خونشون .ایفون و زدم در و باز کرد با صدا زدن عموم داخل شدم .دیدم کسی جواب نمیده .خودش با چادر اومد و گفت بیا داخل .
داخل شدم و دیدم به به چه میزی چیده احسنت . چادرو برداشت با من نشست سر میز همون پیرهنی تنش بود که خونه ما تنش کرده بود . ناهار خوردیم و گفتم من برم به کلاس ساعت 3 برسم. کفت کجا به این زودی تازه ساعت 1 . فهمید که میترسم عموم بیاد .گفت نگران نباش رفتن برای ناهار خونه پسر عموت .نفس راحتی کشیدم . رفتم اوفتادم روی مبل و شکستن تخمه . از داخل اشپز خانه با من حرف میزد و ظرفهارو میشست و تمام که شد .با سینی چایی اومد کنارم نشست . هنوز چایی نخورده ریخت روی شلوارم اتیش گرتم شلوارم رویه روش در اوردم و پرت کردم طرف چوب لباس .از خنده داشت میمرد . رفت یکی از شلوار های عموم و اورد . بعد پاشد رفت توی اتاقش دیدم دیر کرد نیومد . رفتم دیدم بیچاره روی تختش خوابش برده . رو اندازو انداختم روش و اومدم بیرون که برم که ناگهان ...
به خودم اومدم دیدم بهترین وقته که عملی کنم خواسته ام را . رفتم داخل به بهونه دستشویی . از دستشویی اومدم بیرون . رفتم سمت اتاقش در رو باز کردم .دیدم اومده روی فرش خوابیده . رفتم کنارش خوابیدم .و شرع کردم به بوسیدن گردنش تنم داشت میلرزید و گفتم اگه پاشه و کیرم کنه دیگه برا 7 نسلم کافیه .دستمو یواش بردم طرف رونهاش که دیدم با دستش دستمو گرفت . پسر سکته زدم . دیدم برگشت طرفم گفت من مال خودتم . راحت باش .اینو که گفت در عرض چشم به هم زدن لباسی دیگه تنش نبود و شروع به خوردنش بعد گوشش گفتم من از فیلمایی که دختره خوابه میان لا سکس کنن خوشم میاد . خودشو زد به خواب . لباسهامو در اوردم و اروم کیرمو گذاشتم روی لبهاش صورتشو کشید گفت بدم میاد .گفتم ایراد نداره تلافیش و سر کونت در میارم .با انگشت اروم میکردم تو کونش و کسشو براش میخوردم بعد سر کیر و گذاشتم لای پاهاش و سنباده میزدم لذت میبردم ولی نه خیلی گذاشتم دم ورودی سالن لذت و با کلی التماس یکم رفت داخل از بس جیغ زد کشیدم بیرون گفت دیگه نه . گفتم همین 1 بار و بهش گفتم برو کرم بیار . زدم به سوراخش و سر کیر خودم .ایندفعه با راحتی رفت داخل ولی باز این پدر سگ جیغ میکشد که منو بیشتر شهوتی میکرد همچین میکردم که انگار دارم روی عرش پرواز میکنم . و با خودم میگفتم اخرش به آرزوت رسیدی ..
     
#289 | Posted: 9 Jan 2012 14:02 | Edited By: gasemi_2012
باسلام میخوام داستان سکس من ودخترعمویم رابه شما بگم اسمم معین است اسم دختر عموم هم مهساست اون موقع اون 8سالش بود ومن 10سال. من ومهسا از کودکی باهم هم بازی بودیم چون خونمون نزدیک هم بود واسه همین خاطر یا اون میامد پیشم یا من میرفتم پیشش از کودکی هم مهسا منو خیلی دوست داشت باهم بازی میکردیم وگاهی هم به شوخی من میبوسیدمش یا اونو بغل میکردم اما چون بچه بودیم هیچی نمی فهمیدیم وهمه اون کارا را بازی میدانستیم تا...اینکه رسیدیم من رسیدم به22سال ومهسا هم 20ساله شد زن عموم باما خیلی صمیمی بود وهرروز یا هردو روزیکبار به خونه مامیامد ما هم به خونه اونا میرفتیم یه روز مهسا با مادرش به خونه ما اومدند من هم با مادرم تنها تو خونه بودیم من هم ریاضی ام چون یه کم خوب بود مادر مهسا به من گفت معین یه کم ریاضی به مهسا یاد میدی منم گفتم باشه مهسا را بردم تو اتاقم که بهش ریاضی یاد بدم بعد یه کم درس یاد دادن به مهسا گفتم بیا یه کم با کامپیوترم کار کنیم رفتیم سر کامپیوتر بعد یه فکری به سرم زد چون من عکس وفیلم سکسی داشتم رفتم سر اونا یه دونه اش را باز کردم خیلی هم باحال بود خواستم عکس العمل مهسا را ببینم بعد 30ثانیه نگاه کردن گفتم مهسا ببخشدید اشتباهی باز کردم فیلم سکسو که بستم مهسا گفت بابا وا کن کسی نیست که ببینه منم که ازخدام بود فوری بازش کردم بعد یه کم نگاه کردن فهمیدم کم کم داره حشری میشه دستمو آرام انداختم گردنش دیدم مهسا خوشش اومد دستموبردم به طرف سینه اش اول آرام لمسش کردم بعد که فهمیدم خوشش میاد یه کم بیشترپستوناشو مالیدمش خدایا چه میدیدم یه سینه نرم لطیف شاید کسانی که برای اولین بارسکسوتجربه میکنند فهمیده باشند چون اولین باری بود که سینه هاشو می مالیدم انگار وزن نداشتم فکر میکردم روهواهستم.بعد مهسا دستشو گذاشت روکیرم.دیدم که مهسا دیگه کامل حشری شده گفتم مهسا بیا کامپیوتر وخاموش کنیم وخودمون یه کم حال کنیم اول مهسا خندید بعد گفت باشه ولی به هیشکی نگی گفتم باشه کامپیوترو بستیم رفتم در اتاقم رابستم بعد آمدم دیدم مهسا با سینه هاش داره بازی میکنه خیلی خوشم اومد نشستم کنارش اول درست حسابی بغلش کردم سینه هاش چسبید به سینه هام وای خدا.بعد لباشو گرفتم دهنم با قدرت می مکیدمش بعد دستامو گذاشتم روی دوتا پستوناش مالیدمش منم عاشق سینه هاش بودم بعد یه دستمو گذاشتم روی کوسش البته از روی شلوار نمیدونین چه حالی داشتم گفتم مهسا بخواب.خوابید منم خوابیدم روش وای وای بعد یه کم بازی کردن با سینه هاش وکوس وکونش مهسا گفت معین همش تو ازمن حال کردی بزار یه کم هم من باهات حال کنم دستشو گذاشت روکیرم وباکیرم بازی میکمنممم
     

#290 | Posted: 13 Jan 2012 20:06
ماجرای من وشوهر خواهرم

سلام اسم من شیماست 25 سالمه دو ساله ازدواج کردم داستانی که میخوام براتون تعریف کنم یه داستان واقعی که برام اتفاق افتاده ماجرا از اونجا شروع شد که یه روز خواهرم ازم خواست برای مراقبت از بچه هاش به منزلشون برم اخه وقت ارایشگاه داشت ساعت4 بود امین (شوهرم ) منو دم منزلشون پیاده کرد رفتم بالا پری در و باز کرد کلی عجله داشت سلام کرد بچه هارو به من سپرد ورفت خواهرم دو تا پسر 2 قلو 1 ساله داره رفتم اتاق لباسامو عوض کردم هوا خیلی گرم بود یه تاپ دکلته سفید پوشیدم با یه دامن روی باسنی صورتی 1 ساعتی گذ شت بچه ها خواب بودن منم تو حال داشتم ماهواره نگاه میکردم شبکه روس داشت فیلم سوپر میداد منم از انجور فیلما دوست دارم.

تو حال خودم بودم که زنگ زدن منم به هوای پری همونجوری رفتم در رو باز کردم که دیدم بهرامه (شوهرپری) چنان جیقی زدم که خودمم ترسیدم اخه من به خاطر شوهرم همیشه با لباسایه بسته و با روسری جلوی بقیه میگردم پریدم تو اتاق سریع مانتوپوشیدم شالمو سرم کردم اومدم بیرون بهرام خندش گرفته بوده سلام کردم گفتم تو اینجا چیکار میکنی گفت پری زنگ زد گفت کارش طول میکشه من بیام خونه اگه تو کاری داری بری حالا تو چرا ترسیدی گفتم انتظارشما رو نداشتم رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد گفتم چای میخوری گفت نه ویسکی تو یخچاله اگه زحمتی نیست اخه بهرام مشروب خوره تیره براش اوردم گفت چرا یه پیک اوردی مگه خودت نمیخوری( اخه من عاشقه مشروبم ولی شوهرم نمیزاره زیاد بخورم) گفتم دوست دارم بخورم ولی امین بفهمه ناراحت میشه گفت بخور نمیزاریم بفهمه بعد از یه زره منومون قبول کردم نشستیم 2 سه پیک خوردیم چه مشروبی بود داغ داغ شده بودم داشتم عرق میکردم گفت چرا مانتو رو در نمیاری گرمته گفتم اخه لباس ندارم لباسای پریم بزرگه برام گفت مگه لباسای خودت چشه اهان میترسی امین ناراحت شه باشه نمیزاریم اینم بفهمه باشه؟ منم که تو حاله خودم نبودم رفتم مانتو و شلوارمو در اوردم دامنم و پوشیدم اومدم پیشش نشستم گفت اخیش حالا خنک شدی یه پیک بریزم گفتم نه دیگه میترسم حالم بد شه گفت اون با من 1 دو پیک دیگه خوردیم دیگه نمیتونستم سرمو نگه دارم سرمو گذاشتم رو پاهاش چشامو بستم که یکهو دست بهرامو رو موهام حس کردم نای بازکردن چشامو نداشتم راستشو بگم بدمم نیومده بوده دستشو برد تو گردنم که یکهو راست شدن کیرشو زیر سرم حس کردم دستشو اروم اورد پایین کرد زیره تاپم سینه هامو فشار داد دیگه نفسام به شماره افتاده افتاده بود به سختی چشامو باز کردم با خنده گفت اینم نمیزاریم بفهمه اینو گفتو لباشو گذاشت رو لبام نمیدونید با چه ولعی لبامو میخوردکیرشم زیر سرم بالا وپایین میشد دیگه طاقت نیوردم کیرشو از زیره شورتش در اوردم وای چه کیری سفید بزرگ که فقط تو فیلما دیده بودم کیرشو تا ته کردم تو دهنم وای چه حالی میداد بهرام منو بقل کرد برد روی تخت انداخت شورتمو در اورد پاهامو باز کردکیرشو لب سوراخم گذاشت یواش فشار داد وای چه کیری داغ داغ شروع کرد به تلمبه زدن داشتم جر میخوردم التماسش میکردم ولی اون محکمتر میکرد بلندم کرد چهار دست و پا نشستم کرم به سوراخ کونم مالید کیرشو کرد توکونم منم دهنم رو بالش بود و بالشو از درد گاز میزدم وای چه حالی بود همونجور که داشت میکرد یکهو برم گردوند کیرشو در اورد آبشو ریخت رو سینه هام محکم بقلم کرد ولباشو گذاشت رو لبام بلندم کرد بردم حموم با هم یه دوش گرفتیمو اومدیم بیرون منم تا پری نیامده بود لباس پوشیدم و رفتم یه اعتراف دیگه هم بکنم دیگه سکس با شوهرم بهم حال نمیداد از اون موقع به بعدش ما حداقل ماهی چهار پنج دفعه با هم سکس داشتیم
     
صفحه  صفحه 29 از 79:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.