| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 29 از 80:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  79  80  پسین »  
#281 | Posted: 6 Oct 2012 12:07

سکس یواشکی با دوست داداشم

سلام اسم من ساراست 19 سالمه اولین بار داستان مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد دوستای عزیزم! داستانم بر میگرده به 1سال پیش و ازادی بعد از کنکور... مامان بابام تصمیم گرفته بودن بعد کنکور به دختر عزیزشون یه حالی بدن تا از جو درس بیاد بیرون! واسه همینم برای من تو باغمون یه تولد توپ گرفتن که تمام دوستای من و داداشم دعوت بودن! از اول مهمونی یه پسره روبروم نشسته بود و نگام میکرد منم با این که حسابی از قیافه و تیریپش خوشم اومده بود به روی خودم نمیووردم و سعی میکردم نگاش نکنم اخرای شب که دیگه مهمونی تموم شد بیشتر مهمونا رفتن فقط چند تا از دوستای من موندن و 2تا از دوستای داداشم سامان! یکیشون همون پسره بود.. ساکتو مرموزو خوشتیب با یه نگاه خاصی که تا حالا ندیده بودم... سامان اومد بهم گفت این دوستم اسمش بهراده تازه باهاش رفیق شدم بچه باحالیه با دوستات اشناش کن! منم با خودم گفتم مگه خودم مردم که این جیگرو به دوستام معرفی کنم! سامان و اون یکی دوستش با یه شیشه رد لابل و سیگار رفتن تو اتاق ولی بهراد گفت من حالم خوب نیس میخوام استراحت کنم و باهاشون نرفت! منم با دوستام چند دست حکم زدم بعدش اونا خوابیدن منم تو کف بهراد بودم رفتم لب استخر نشستم پاهامو کردم تو اب تکو تنها واسه خودم اروم اهنگ میخوندم یهو از پشت سرم یکی گفت عاشق شدی؟؟؟؟؟ برگشتم دیدم بهراده به جون خودم انقدر هل کردم پاهام تو اب ویبره میرفت نشست کنارم گفت چرا تنهایی گفتم بقیه خوابیدن من خوابم نمیبره. یکم نزدیک شد جوری که لبش با گوشم یه ذره فاصله داشت اروم گفت چرا عزیزم؟ گفتم نمیدونم... دستمو گرفت گفت منم خوابم نمیبره چیکار کنیم؟
فقط نگاش کردم لا مصب چشای خاکستریش حشریم کرده بود... خیلی باحال نگاه میکرد صورتشو اورد جلو کنار لبمو بوس کرد منم چشامو بستمو لبمو گذاشتم رو لبش خیلی داغ بود... اروم اروم با زبونش گردنمو لیس زدم لبمو مکید دیگه کم کم داشت کامل میومد روم که سامان داد زد کدوم گوری ای سارا؟ از صداش معلوم بود بدجور مسته منم سریع دست بهرادو گرفتم بردمش تو اتاقک کنار استخر که توش حوله و از این جور چیزاست نفس نفس میزدم ترسیدم یه وقت سامان بفهمه که یهو بهراد دستشو برد زیر لباسم سینه هامو میمالیدو با نوکشون بازی میکرد قلبم داشت منفجر میشد از ترس و شهوت! کامل لباسمو در اورد و شروع کرد مک زدن سینه هام بعد لباس خودشم در اورد بدنمو میمالید و لیس میزد منم اروم کمر بندشو باز کردمو شلوار و شرتشو در اوردم کیرشو میمالیدم اروم رفتم پایین و اول با زبونم کیرشو لیس زدم بعد چند مین هم براش ساک زدم که گفت بسه شلوارکمو دراورد اول یکم کسمو لیس زدو مالید بعد پرسید جلو یا عقب منم گفتم معلومه که عقب!
لوسیون بدن منو از کمد بر داشت و زد به کیرش بعد با انگشت یه کم با سوراخ کونم بازی کرد بعدش اروم اروم کرد داخل من اولین بارم بود تا خواستم جیغ بزنم جلو دهنمو گرفت گفت از جونت سیر شدی؟؟؟؟ تو پوزیشن سگی دستش تو دهنم بودو کیرش تو کونم بود داشت تلمبه میزد شلق شلق میخورد به دم کونم با صداش حال میکردم داد زدم سریع تر بهراد تا ته بکن تو اوووففف اه که میکشیدم وحشی تر میشد که گفت داره میاد برگرد.... منم برگشتم کیرشو گذاشت دم دهنم میمالید و ابشو میریخت تو دهنم داد گفت قورت بده منم کیرشو کردم تو دهنو ابشو تا ته خوردم بعدش دیدیم هوا روشن شده ترجیح دادیم همونجا بمونیم... کیرشو گذاشت لای پام و خوا بیدیم تا ظهر که وقتی بیدار شدیم به همه گفتیم تو باغ داشتیم قدم میزدیم کسی باور نکرد همه فهمیدن ولی شانس اوردیم که سامان مست بود... بعد از اون سکس با دوستای سامان عادی شد حتی سکس گروهی اگه دوست داشته باشین باحالاشو براتون مینویسم مرسی که داستانمو خوندین بوس بوس


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#282 | Posted: 7 Oct 2012 11:18

سكس زوري پسر عمم با من

سلام من ستاره 17ساله ام و اهل شمالم ماه قبل اتفاقي برام افتاد كه اميدوارم براي هيچ دختري نيفته .ماه قبل قرار بود براي تفريح بريم بيرون اما از شانس گند من معلم فيزيك مي خواست ازمون امتحان بگيره خلاصه من با كلي ناراحتي موندم خونه تا درس بخونم عمم اينا يه خيابون اونور تر از ما ميشينن مادرمم كه ديد من تنها ام بهشون گفت كه حواسشون به من باشه خلاصه دو سه روزي گذشت و من امتحانمم خوب داده بودم و خوشحال داشتم تلوزيون نگاه ميكردم كه يه هو صداي زنگ اومد آيفونو برداشتم پسر عمم جواب داد منم برات غذا ْوردم منم بي خبر درو باز كردم و رفتم تو اتاقم روي تخت دراز گشيدم و مشغول تلوزيون نگاه كردن شدم صداي بسته شدن در كه اومد داد زدم بزارش تو آشپز خونه ميام ميخورم فكر كردم پسر خالم رفته چون دوباره صداي در اومد بي خيال نشسته بودم كه يه دفعه در اوتاقم باز شد پسر عمم بود برگشتم گفتم مگه تو نرفتي گفت نه هنوز يه كار مونده كه بايد بكنم درو بستو قفل كرد يه دفعه شلوارشو در آورد به كل ماجراپي بردم رفتم پشت تخت و گفتم به خدا اگه بياي جلو ...بهم امان نداد اومد جلو پستونمو گرفتو تا ميتونست فشار داد گفت خفه شو انقدر درد داشت كه دوست داشتم فرياد بزنم به حالت التماس گفتم نكن ديگه باشه به خدا درد داره گفت مگه نگفتم خفه شو بعد دستشو انداخت دور كمرم بلندم كردو خوابوندم رو ي تخت بهش ميگفتم تورو خدا نكن جون هركيو دوست داريولم كن همين طور داشتم التماس ميكردم كه دستشو برد رو شلوارم و خواست بكشتش پايين اما من نميزاشتم عصباني شد بلند شد كابل هاي كامژيوترم باز كردو اول دوستا منو زد و بعد هم با اونا دستو پامو بست ديگه كاري جز التماسو گريه از دستم بر نميومد
اومد جلو و دونه دونه لباسامو در آورد ديگه لخت لخت بودم بعد شروع كرد به لخت كردن خودش كيرشو كه ديدم درد احساس مي كردم من بر گردوند سوراخ كونم باز كرد يه توف حسابي انداخت توش تا حال كسي به سوراخم دست نزده بو د ديگه داشتم زجه ميزدم و التماس ميكردم ام انگار اين كار فقط شهوتشو زياد ميكرد
بعد يه توف هم كرد رو كيرشو و اونو گذاشت دم سوراخم داد زدم گفتم نه نكن جون مادرت اما انگار نه انگاربا يه فشار كيرشو تا ته كرد تو كونم يه جور جيغ كشيدم كه وحيد داد زد خفه شو كوني
كوشم رفت بعد شروع كرد تلمبه زدن با هر تلمبه جونم ميرفتو ميومد يه وايساد كيرشو در آورد خوشحال شدم پاهامو بازكرد گفتم ديگه تموم شده كه يه دفعه برم گردوند پاهامو داد بالا و باز كرد
دستشو گذاشت رو كسم اونو باز كرد به كيرش تف زد و گذاشت لب كسم با التماس گفتم وحيد جون بكن تو همون كونم من تحمل ميكنم تو رو خدا پردمو نزن منو بد بخت نكن گفت نه نميشه من از كس خوشم مياد كيرشوكمي فشار داد تو هنوز به پرده نرسيده بود
من داشتم ازترس ميمردم كه يه دفعه كيرشو كرد تو بد جوري در داشت از كسم خون ميومد منم درد ميكشيدمو گريه مي كردم ديگه كار از التماس گذشته بود و من مجبور بودم تحمل كنم
چندتا تلمبه زد و بعد كيرشو در آورد گذاشت رو صورتم بهم گفت دهنتو باز كن اما من باز نكردم گفت اگه باز نكني ازت فيلم ميگيرم و پخش مي كنم منم از ترس باز كردم كيرشو گذاشت تو دهنم چند بار بالا پايين كرد يه دفعه صداي آهش درومد و آبشم اومد همه ي آبشو ريخت تو دهنم خيلي گرم بودو خيليم شور و بد مزه
كيرشو در آورد خواستم تف كنم بيرون كه نزاشت و مجبو رم كرد كه
آبشو بخورم منم از ترس فيلم خوردم واي كه چه بد مزه بود بهتون توسيه ميكنم اولا خونه تنها نمونيين يا اگرم مونديدن هيچ پسري رو راندين راستي من الان پردمو دوختم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#283 | Posted: 8 Oct 2012 14:14

تجربه بی نظیر با هانیه جون

سلام .اسم من حامد متولد تهرانم و از لحاظ ظاهری ام بگیم معمولیم قدمم بد نیست و از خیلی از پسرا بلند تره.برین سراغ ماجرا که شما یقین بدونید که راسته ،اونایی که این تجربه را دارند حتما این احساس و درک می کنند.راستی سن من هم 23 سال هستم که حدود 2 سال قبل بر می گرده که مشکلاتی بوجود آمد که به واسطه ی اون تا سر حد از دست دادن شغلم رفتم ولی راه حل اون رفتن به کلاس زبان اونم درجات بالا بود ،درسته که اولش برام سخت بود ولی الان دیگه راحتم و خداروشکر کارمم از دست ندادم.دوباره برگردیم عقب و از شروع شدن ماجرای رفتن به کلاس زبان داستان و از سر بگیریم.دقیقا یادم نیست هفته ی دوم یا سوم بود که با دختری در کلاس زبان آشنا شدم که 2 سال از من کوچکتر بود ولی دختری جا افتاده ، هات و خیلی سکسی بود .بار ها شده بود که وقتی که تو کلاس می خواستم حرف بزن یه لحظه حواسم می رفت سمتش به پت و پت می افتادم ان قدر این دختر هات بود .(راستی اسمش هانیییییه است). یه روز که تو خونه بودم و داشتم کارای اداره رو انجام می دادم بعد از حدود 2 ساعت خسته شدم و تصمیم گرفتم استراحتی کنم.همین طوری سرم و گذاشته بود رو کاناپه که رفتم یهو یادم افتاد که موبایلمو چک کنم ،رفتم اونو از جیب شلوارم بردارم ،گوشیو برداشتم تا قفلشو باز کردم و تعداد میسکالا رو دیدم تعجب کردم (17 تماس بی پاسخ و چند تا مسیج)اول فکر کردم بعضی از دوستامن که شمارشونو سیو نکردم ولی هر کاری کردم اون شماره به آشنا نبود.تو یکی از اس ام اس ها نوشته بود به من زنگ بزن .گوشیرو برداشتم بهش زنگ زدم بعد از خوردن 2 ،3 تا بوق گوشیرو برداشت قبل از این که حرفی بزن گفت سلام که پشت تلفن دلم هرررری ریخت ،صداش آشنا بود ولی خیلی هات تعجب کرده بودم!!ولی گفتم سلام سعی کردم خودمو عادی نشون بدم ولی قلبم تند تند می زد ،گفت با من کاری داشتید ،گفتم شما بودید که بهم زنگ زده بودید اونم 17 بار ،گفت آخ شمایی آقا حامد گفتم بله،گفتم:شما!گفت من هانیه ام همکلاسی زبان شما .ازش پرسیدم شماره ی منو از کجا اوردی ،گفت جریانش طولانیه. بعدش ،من می خواستم بدونم که از کامپیوتر سر درمی آرید ،منم گفتم خب آره،گفت چه خوب شد ،افتخار می دید که کامپیوتر خونمونو درست کنید گفتم که البته شما الان کجایدو ...
قرارو گذاشتیمو من رفتم خونشون زنگ خونو رو زدم ،بعد از 10 ثانیه در خودش باز شد بدون جواب دادن آیفون در و باز کردم رفتم داخل یه خونه ی قشنگ با دیوارای سنگی و رو به خیابون اصلی،رفتم تو راهرو به خاطر آوردم که هانیه گفته طبق ی 2 رفتم طبقه ی 2 زنگ و زدم که ناگهان ،یکی گفت بیا تو در بازه ،ان قدر هل کرده بودم که نفهمیدم زنه ،مرده ،حالا هر چی کفشمو بیرون درآوردمو رفتم داخل ،چه خونه ی شیکو بزرگی ،یهو دیدم هانیه تو آشپز خون با یه روسری سفید خیلی نازک که ،به راحتی می شد تو نور آفتاب موهاشو دید،داشت شیرموز درست می کرد .نمی دونم لحظه یه حسی منو گرفت شهوت ،ترس و یا یه حس دوستانه ی عادی .رفتم جلو ،سلام داد اومد جلو دست بده ،منم دست دادم.گفتش برو تو اون اتاق زرد ه منم الان میام ،رفتم نشستم رو تخت که شیرموزورا اورد.گفت ویندوز کامپیوترم خرابه درستش می کنید ،گفتم البته ،شروع کردم به کارکردن به ویندوز ،هانیه گفت صندلی کامپیوتر خراب مراقب باش .گفتم :مشکلی نیست.موقع نصب ویندوز بودم که خسته شده بودم که چشمامو بستم و یه خورده فشارمو رو صندلی زیاد کردم که ناگهان با کله از پشت صندلی افتادم .هانیه سریع نشست منو اورد بالا که یه لحظه به خودم فشار آوردم که هانیه خسته نشه و سریع این کارو کردم که به اصطلاح face to face شدیم.که اون دستشو دور گردنم حلقه کردم منم دو طرف شکمشو گرفتم .خیلی می ترسیدم ولی می رفتم جلو ،لبامو تو لباش حلقه کردم و شروع کردم به مکیدن ،اونم مثل من همراهی می کرد که من لباس تنگشو زدم بالا ،لب بازیمون تموم شد هانیه رو کامل لخت کردم به جز شرت و کرستش بعد اونم منو لخت کرد ،به طوریکه فقط یه شرت پام بود .شروع کردم به لیسیدنن شکمش که اونم کیف می کرد ،بعد آروم شرتشو در آوردم و افتادم رو کسش و انو می خوردم ،هانیه فقط جیغ می زد و کیییییف می کرد،منم خوشم می اومد.شروع کردم دو باره لب گرفتن ازش که تو این حین کرستش در اوردم .چه سینه هایی بزرگ و خوش فرم ،یه خورده ام سفت بود.نوکشونو می خوردم خیلی حال می داد.بعد هانیه نشست زمین و شرت منو داد پایین و کیر شق شده ی منو گرفت دستش،تا دست داغش، خورد به کیرم دلم هرررری ریخت.خیلی احساس خوبی بود .بعد اونو کرد تو دهنشو عقب جلو می کرد.احساس کردم آب می خواد بیاد سریع هلش دادم رو تخت و خودمم انداختم روش اول فکر کرد می خوام بکنم تو کسش که گفت حامد نه،گفتم می بزارمش لا یه پستونات جیگرم ،گفت :اووووف ،چه حالی می ده ،شروع کردم به عقب جلو کردن که احساس کردم آبم می خواد بیاد گفتم کجا بریزم گفت رو شیکمم ،منم آبمو خالی کرد _م رو شکمش و حسابی خسته شدم .نگاهم به شیرموزا افتاد ،2 تاشو برداشتم یکی و خورم ،یکی دادم بهش بعدشم دراز کشیدم رو تخت کنار هانیه،هانیه ام اومد خودشو انداخت رو منو با تن لخت همو بغل کردیم.(هانیه شمارمو از تو لیست ثبت نام آموزشگاه کش رفته بود )ممنون از توجهتون.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#284 | Posted: 10 Oct 2012 11:05

عمه فریبا

داستانی رو که براتون مینویسم کاملا واقعی هست که تشخیصش به عهده ی شماست.من یه عمه دارم که اسمش فریبا هست و38سال سنش هست.درست 20ساله که ازدواج کرده وبچه دار نمیشه.ومنم 19سالم هست ورشته ی عمران میخونم. وبه خاطرهمین هم شوهر عمه فریبا یه زن دیگه نیاورد اما خیلیا میگن که میره دنبال دخترها.خلاصه داستان منم ازجایی شروع میشه که من تو خواب میدیدم که من و عمه فریبا با هم سکس داشتیم.منم میخواستم که بهش بگم که اونم همچین خوابایی میبینه.چون که اون یه خیاط ماهری هست سرش همیشه شلوغ هست.من خیلی دوستش دارم وبه خاطر همین اصلا به اندام وهیکلش نگاه نکردم چون که اصلا اهل این کارا نیست درست 6ماه بود که من این خوابا رو میدیدمدیگه منم انقدر رفتم خونشون تا یه بار سرش خلوت بود.میخواستم بهش بگم که خودش شروع کرد بهم گفت که تو این چند وقته خیلی میام میرم حتما یه چیز مهمی هست منم گفتم که هست ولی نمیتونم چطوری شروع کنم گفت هرجور راحتی منم با خجالت تمام داستان رو بهش گفتم اونم خیلی جا خورده بود ولی قبول کرد که راست میگم.گفت دیگه چی منم گفتم هیچی باعصبانیت بهم گفت که دیگه نیام خونشون ودرباره ی این چیزای پوچ حرف بزنم.یه هفته ای ازاین موضوع گذشت وخبری ازعمه فریبا نبودتا این که یه بار دیدم عمه فریبا بهم زنگ زد اصلا عادی نبود چون فقط توی موقعیت های ضروری زنگ میزدکه جواب دادم بهم گفت که دیگه نمیام نمیرم منم گفتم که خودت گفتی نیام دیگه گغت اون وقت عصبانی بودم یه چیزی گفتم تو جدی نگیر بهم گفت که فردا نهار برم خونشون چون که شوهرش تو تاکسی تلغنی کارمیکرد زیاد خونه نبود.منم قبول کردم که برم وقتی رسیدم یکم زود بود وبهم گفت که الان شوهرش میاد داد وبیداد میزنه که چرا نهار حاضر نیستمنم رفتم تو اشبز خونه که کمکش کنم وقتی میومدم تو اصلا به لباساش نگاه نکردم وقتی که رفتم تو اشپزخونه دیدم اینبار لباساش غیر عادی بود چون هیچ وقت پیش من اینجور لباس نمی پوشید.خلاصه وقتی که رفتم کمکش کنم خیلی بهم نزدیک میشد یا جلوی من خم وراست میشدلباسش یه جوری بود که ممه های بزرگش یه جوری خود نمایی میکرد که اصلا باور نمی کردم که اینجورممه های داشته باشه کونش که اصلا قابل توصیف نبود.خلاصه یه جوری شده بود که بالباس ادم رو حشری میکرد منم که اصلا کمکش نمیکردم غقط تو کف ممه هاش بودم که بهم نگاه کرد گفت چیکار میکنی شیطون به کجا نگاه میکنی منم که به خودم اومدم سرخ شدموقتی که شوهرش اومد گفت که میره لباساش رو عوض کنه.وقتی اومد بیرون یه جور لباس پوشیده بود که اصلا فکر نمیکردی که صاحب اون ممه و کون این باشه.خلاصه نهار رو جمعی خوردیم شوهرعمه فریبا هم گفت کارداره باید زود بره منم که دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه موقعیت محیا بود که خوابم رو به حقیقت تبدیل کنم وقتی نهار تموم شد و شوهر عمه فریبا رفت.عمه فریبا بهم گفت که کمکش کنم جون کمرش درد میکنه وقتی کمکش کردم دیدم باز رفت همون لباسای چسبون رو پوشید منم که دیگه از حال میرفتم.از اون به بعد عمه فریبا پیش من لباسای چسپون می پوشید تا اینکه یه شب به خونمون زنگ زد گفت که شوهرش مسافر داره و نمیتونه تنها بمونه خونه به مامانم گفت که شب رو برم خونشون.منم که دیگه سرازپا نمیشناختم وقتی توراه میرفتم باخودم فکر میکردم امشب چی میشه که وقتی رسیدم خونه بازم دیدم همون لبا سها روپوشید هبا رنگ های متفاوت تا وقت خواب چیز مهمی اتفاق نیفتاد وقت خواب جای من روپهن کرد تو حال خودش تو اتاق خوابید دیگه مطمئن شدم که چیزی نمیشه.ساعت نزدیکای 2شب بود که دیدم فریبا بالای سرم ایستاده ترسیده بود ازم خواهش کرد که برم پیشش بخوابم اول جاخوردم اونم گفت که اشکالی نداره من عمه ی توهستم خلاصه وقتی رفتم پیشش دیدم همه ی لبساش به جز شورت وسینه بند که رنگش سیاه بود.وتمام موهای بدنش رو زده بود کم موند هبود همون جا ارضا بشم که دیدم چراغ رو خاموش کرد واومد تر رخت خواب بهم گفت اگه میخوام راحت باشم لباسام رو دربیارم منم از خدا خواسته تموم لباسام رو دراوردم فقط شورت مونده بود خلاصه وقت عملیات فرا رسیده بوداولش اصلا بهم نزدیک نشد منم کیرم راست شده بود که تو تموم عمرم یه همچین کیری ندیده بودم چون هوا گرم بود مجبور بودم که پتوی روی خودم رو بزارم کنار که دیدم یهو فریبا چشمش به کیرم خورد گفت ای چیه منم دیگه طاقت نیاوردم گفتم دسته بیل هست اونم خندش گرفت گفت میتونی دربیاری بهش نگاه کنم منم گفتم به روی چشم تو یه چشم به هم زدن شورتم رو دراوردم کیرم رو گرفت تو دستش و هی بالا پایین میکرد که بهش گفتم می تونی بذاری تو دهنت قبول نکرد گفتم تمیزه بعداز چند بار اصرار قبول کرد خیلی خوب ساک میزداصلا باورم نمیشد یه زن 38ساله کیرم روبخوره ازش پرسیدم که چطور انقدر حرفیه ساک میزنی حتما برای شوهرت هم ساک میزنی گفت نه اصلا شوهرش بهش حال نمیده گفت که تو فیلمای سوپر که ازماهواره پخش میکنه یاد گرفته.خلاصه دیگه داشت ابم میومد که بهش گفتم بسه نوبته منه که گفتمن در اختیار توهستم هرکاری میخوای بکن اول شروع کردم ازممه هاش که سینه بندش روباز کردم که مثل دو تا توپ پریدن بیرون خیلی نرم بودن اولین بار بود که دست به ممه میزدم ومیخوردم اروم اومدم پایین تر بهم گفت که خودم شورتش روبیارم پایین وقتی شورتش رو دراوردم به زور اومد بیرون چون کونش به قدری بزرگ بود که تو شورت جانمیشد دیگه نوبت اون اصلیه بود که دیدم مپل اینه تمیز وسفید بود یکم لیسیدم خیلی حال میداد ولی زیاد دوست نداشتم که بهم گفت که پاشم وقتی پاشدم لبم رو گرفت وکرد تو دهنش یه جوری میخورد درست مثل افریقایی های گرسنهمنم همراهی میکردم که خیلی حال میداد که بهم گفتانگشتم رو بکنم تو کسش وقتی انگشتم رو کردم تو کسش خیلی گرم بود ونرمدیگه ابش میومد وانگشتم راحت میرفت تو که یهو دیدم دستم رو گرفت وتا ته انگشتم روکرد توش وگفت بذار اینطوری بمونه فهمیدم ارضا شده بعده چند دقیقه گفتم الان نوبت منه اونم گفت چطوری میخای منم که عاشق این بودم از پشت بکنمش اونم قبول کرداول یکم ساک زد بعد دستاش رو گذاشت روی میز ارایش و گفت که بیام اصلا باورم نمیشد که یه زن بهم میگه بیا منو بکن رفتم نزدیک شروع کردم و کیرم رو گذاشتم رو کسش وچند بار بالا پایین کردم که گفت تو رو خدازود باش منو بکن که دیدم خودش کیرم رو گرفتو تا اخرش کرد تو کسش وای که چقدر حال میداددیگه داشتم روون تلمبه میزدم که احساس کردم که شیلنگ اب اتش نشانی بازشده وبهش گفتم واونم گفت که همش رو بریزم تو کسش وقتی برای اولین بار ریختم تو کسش خیلی حال میداد تااینکه ازحال رفتم ووقتی حالم خوب شد دیدم عمه فریبا با کیرم بازی میکنه و قربون صدقه ی کیرم میرفت.
بهش گفتم اینبار میخوام کونت رو پاره کنم اول قبول نکرد ولی بعدش راضی شدتو همون حالت کیرم رو گذاشتم رو کونش که بهم التماس میکرد اروم بکنمش واقعا هم کی بود میترسید چون کیرم خیلی بزرگ بود اروم اروم سر کیرم رو کردم توش والتماساش بیشتر شد منم اروم تاته کردم توش واونم فریاد میزد میگفت تو رو خدا دربیار منو پاره کردی خلاصه تا وقتی که دیگه فریاد نمیزد واه وناله میکرد ومیگفت زود باش منو پاره کن زود باش منو جر بده منم نامردی نکردم و تند تر تلمبه میزدم که داشت ابم میومد بهش گفتم بذار خالی کنم تو کونت قبول نکرد و گفت میخام تمام ابت رو بخورم منم کیرم رو در اوردم وتمام ابم رو ریختم تو دهنش اونم همش رو خورد.ساعت تقریبا 3/5شب بود که رفتیم تو حموم هردوتا سرمون رو شستیم اومدیم که بخوابیم .صبح که بیدار شدم دیدم یه صبحونه ی مقوی گذاشته وگفت که این رو برای شوهرش درست کرده منم گفتم که کو شوهرت گفت احمق با توم دیگه.ازاون وقت به بعد هفته ای یه بار دوبار میرمخونشون و سکس با حال میکنم و میام.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#285 | Posted: 10 Oct 2012 13:53

ملودی

سلام
اسم من فرشيد هست، ٢٥ سالمه و ميخوام براتون داستان 'ملودی' رو تعريف كنم.
والا تاريخچه آشنايي من و ملودی تقريباً خانوادگيه؛ شايدم از نوع آشناييِ دورادور؛ دليل اينكه خودمم دقيق نميدونم اسم اين رابطه رو چي بزارم اينه كه ما و خانواده ملودی از طريق پدرم آشنا شديم و موضوع و محوريت اين آشنايي بين خانواده ها كاملاً كاري بوده. پدرم شركت واردكننده كالاي تجاري و درواقع لوازم منزل رو داره و خودش مدير و مؤسس بحساب مياد و منم كه خب از قضا محتاج پول بودم تصميم گرفتم توي شركت بابا مشغول بشم. خداروشكري وضع مالي خوبه و منم از طرف بابا ساپورت ميشم؛ كاردانيِ كامپيوتر سخت افزار داشتم و حالا با اصرار بابا شروع كردم به خوندن واسه كارشناسي و در گرايش حسابداري، اونم توي دانشگاه آزاد.
خب تا اينجا كمي راجع به من ميدونين. ملودی هم همكلاسيِ منه توي دانشگاه و از قضا پدرش بوده كه به پدر من پيشنهاد كرد تا منم مثل دخترش ملودی بيام و حسابداري بخونم و كمك بابا هم باشم در عين حال.
ملودی تك فرزند خانواده است ولي من يه خواهر كوچيك تر هم دارم، بهار. بهار كه هميشه با دوس پسرش ميچرخه و تازه رفته پيش دانشگاهي و تازه به منم همش گير ميده كه چرا يه دوس دختر خوب واسه خودت دست و پا نميكني! دنيا برعكس شده! دوست پسرش سام هم از أون دختر بازهاي حسابيه كه خودشو چسبونده به بهار و پُزِ ماشينِ پُرشه اش رو ميده و تازه از بهارم كوچيك تره يك سال!
از همه كس و همه چيز گفتم جز ملودی!
ملودی در يك كلام خداي هيكل و قيافه است! قد اش ١٧٠ و منم ١٨٥، هم سن منم هست؛ صورت مليح و بانمك، گونه هاي برجسته و خوش فرم، از اونايي كه وقتي ميخنده يه چالِ كوچولو هم روي لپ أش ميفته، لب هاي متوسط و خوش فرم كه هميشه رژ هاي براق داره، پوست أش هم سبزه است، اما خيلي تيره نيست، خيلي صورت أش خوش تركيبه و فاصله پيشوني تا چشماي نازش و بيني اش تا چونه اش يكسانه و همين تعادل صورت أش رو خيلي جذاب كرده، موهاي لَختِ قهوه اي داره تا كمرش و اون وقتايي كه موهاشو چتري ميزنه خيييلي شيطون ميشه قيافه اش... چطور اينقدر توجه كردم؟ چون همونطور كه گفتم بواسطه پدرش كه دوست و همكار بابامه آشنا شديم و يادمه اولين باري كه ديدمش بهترين و بدترين موقعي بود كه ميشد! چون باباش به مناسبت سالگرد ازدواج با همسرش توي باغشون توي همون لواسان يه جشنِ برپا كرده بودن و ما رو هم دعوت كرده بودن.. و من هيچوقت صحنه رفتنم به پشت باغ رو يادم نميره، استخر بزرگ و حدود ٧ يا ٨ نفري با مايو كه از فك و فاميل بودن و فقط ما ها غريبه تر!
فكرشم نميكردم كه ملودی رو ريلكش اونجا لب استخر با بيكيني ببينم! تا ديدمش كيرم شق كرده بود توي شُرتم و إز روي شلوار جينم هم يه كم معلوم بود.. ملودی روي صندلي دراز كشيده بود و داشت حموم آفتاب ميگرفت؛ با اينكه بيكيني تنش بود، من تنها كاري كه ميتونستم أون لحظه بكنم تجسم بدن لختش بود؛ پوست برنزه، پاهاي كشيده و خوش فرم و بلند كه معلوم بود بهشون ورزشم داده، ناف اش يه پيِرسينگ (گوشواره مانند) داشت كه توي نور برق ميزد و سينه هايي كه مثل ٢ تا پرتغال درشتِ تامسون پشتِ بيكيني اش جا خوش كرده بودن و حجم بدن أش عاليه، كاملاً بغل كردني و مالش دادني.. با يه لبخند از دور دست تكون داد و اشاره كرد بيا.. منم خيلي ريلكس و انگار نه انگار كه دختر به اين توپي ديده باشم بدون لبخند و عبوس رفتم كنارش (إز نزديك هيكل اش خيلي خواستني و درشت بود، مخصوصاً سينه ها و پاهاي كشيده اش)، اهل ناز كردن و عشوه كردنم نبود كه بخواد خودشو لوس كنه.. نميتونستم مقاومت بكنم و به شورتش نگاه نكنم، بيكيني سفيد تنش كرده بود و شرت سفيد كه از حاشيه باسن سفيد و گرد أش هم يه كم معلوم بود؛ فهميد دارم يه نيم نگاهي ميندازم، همونطور كه نزديك شدم گفت:
- سلام فرشيد! خوبي؟ قشنگه، نه؟
و چون دختر ساده و ريلكسي بود خودش بيكيني أش رو لمس كرد و يه كمي همراهش سينه هاشو فشار داد و بالا پايين كرد كه ميزون أش كنه و بعدش پاهاشو كه دراز بود جمع كرد و يه كم پاهاشو باز كرد و همراهش با دو تا انگشت اشاره دو دست اش انداختش لبه شورتش و كمي بالا آوردش؛ قشنگ خط هاي لاي پاش معلوم بود و خط بين سينه هاش هم همينطور.. و ادامه داد:
- ..خيلي هم تنگه!
+ سلام ملودی، مرسي خوبم، آره قشنگه..
و سريع سرمو برگردوندم سمت استخر.. در تعجب بودم اين ملودی كه روزي ٢٠ دفعه شماره بهش ميدن دانشگاه و رو به روي دانشگاه و اين همه مورد خوب هست واسش، چرا هنوز تك پَر مونده و با دوس دختراش ميچرخه و ميره و مياد..
- پس بالاخره اومدي، فكر نميكردم بياي.
+ راستش بابا خيلي إصرار كرد. باغ قشنگي دارين (توي ذهنم ميگفتم درست عين خودت)..
- آره، خوبه، فقط بدي اش اينه كه بابا هروقت خودش مياد ما هم ميتونيم بيايم.
همچنان نگاهمو ازش ميدزديدم.. حس عجيبي بود.. بعد از بهم خوردن رابطه ٢ ساله ام با آزاده كه شايدم ميشد منجر به ازدواج بشه، خيلي بهم ريخته بودم.. و از طرفي ميدونستم حوصله يه گند زدن ديگه احساسي رو ندارم و بخاطر همين توي اين ٣ ماه از گذشت قطع رابطه ان مايل به برقراري ارتباط با كسي ديگه نبودم.. ملودی رو خيلي دوس داشتم، خييييلي، شايد قبل از آشناييم با آزاده! اما ملودی عشق نبود، هوس بود، اما آزاده صرفاً دوس داشتنِ خالي نبود.. بگذريم. همينه كه نميفهمم بايد دنبال اوني باشم كه دوسته و دوس داشتن اش منو جذب كرده يا اوني كه عشقه!
ملودی حس كرده بود توي فكر رفتم گفت:
- تو چرا همش اين چند وقته توي فكري؟ توي كلاسم همينطور.
تعجب كرده بودم كه ملودی توي كلاسم حواسش به من بوده! اصلاً انتظارشو نداشتم!
+ چي؟ نه، چيزي نيست، ياد كارام افتادم.. من برم اونور پيش بابا اينا.. فعلا..
- يعني چي؟ معلومه كه حواسم بهت بوده..! ميخوايبري اونور كه چي؟ بده اينجا؟
- نه ملودی جان، كار دارم، ببخشيد
حس ميكردم تحمل اونجا با نبود آزاده و در عوض ملودی كه عينك آفتابيشو برداشته بود و نگاه مظلومي به من انداخته بود، همه و همه با هم تركيب شده بودن و يه گولّه شده بودن توي گلوم...
+ وايسا فرشيد..
اما من رفتم.. چند روزي گذشت و منم إز كلاس ها جيم ميشدم تا حواس خودمم يه كم پرت كنم.. تا يه روز كه ملودی موقع بيرون رفتن إز دانشگاه بهم گفت:
- فرشيد، چه عجب.. ببين من حالم زياد خوب نيست، اگه اشكالي نداره بيا اين سوئيچ و منم برسون، مرسي..
و منو توي عمل انجام شده قرار داد. منم گفتم خب أوكي.. سوار شديم و قرار شد رسوندمش خودم با يه تاكسي برگردم ماشين ام رو بردارم. توب ماشين ساكت نشسته بوديم و فقط ضبط روشن بود. ملودی دستش رو برد و خاموشش كرد.
نميدونم از كجا اما يكدفعه دست اش رو گذاشت روي شلوار من و روي كيرم..
- داري چيكا ميكني ملودی؟!
+ هيچي، بنظرت دارم چيكار ميكنم؟
نگاش كردم و ديدم از زير چتري هاش زل زده به من..
شروع كرد به مالش دادن كير من..
- ملودی مگه حالت بد نبود؟! اين كارا چيه؟
+ خب حالم بد بود، الان داره بهتر ميشه..
و مالش هاشو محكم و محكم تر ميكرد، حسابي حشري شده بود، معلوم بود إز مدل نگاهش..
+ ببين، ميدونم خودتو داري مجازات ميكني! من تو اين ٣ سال، ١ سال اش رو دوس پسر داشتم، تو هم ٢ سال إش رو دوس دختر! پس الان نوبت مائه!
كيرم حسابي شق كرده بود و ملودی هم دست بردار نبود و حسابي با حال و محكم مالش ميداد كيرمو إز روي شلوار..
+ چقــدم سفت شده لامصّب..
- ملودی..
+ هيس! حرف نزن، برو باغ ما.. كليد دارم.
تا وارد شديم، ملودی كه إز ماشين پياده شد در قسمت منو اومد سريع باز كرد و منو كشيد پايين و شروع كرد به لب گرفتن إز من..
+ فرشيد اينقدر سنگ نباش، كير ات كه شق كرده، چيو ميخواي ثابت كني؟ نكنه ميخواي بگي كنار استخرم به من فكر نميكردي؟! اونجام كيرت راست كرده بود! من تو رو ميخوام و تو هم دليلي نداري الان كه نخواي!
- آره؟!
+ آره!!
و منم حس كردم باشه ديگه! حالا كه اينطوريه لازم نيست امروز رو تنبيه كنم خودمو..
- ملودی، يه تنبيهي بكنمت!
+ چرا؟!؟؟! دلت مياد؟
تا گفت يه لب محكم ازش گرفتم و شروع كرديم حسابي به خوردن لباي همديگه.. لباش نرم بود، خيلي نرم، و گرماي زبون أش توي دهن خودم حس عالي بود.. با يه دست أش پشت گردن منو گرفته بود و با دست ديگه أش كيرمو مالش ميداد.. ديگه توي شرت ام نميشد نگهش دارم.. دويديم سمت استخر، من انداخت روي همون صندلي كه دراز كشيده بود اون روزي و خودشم نشست روي من و دراز كشيد روي من و فقط لب ميگرفتيم، تا اينكه يهو رفت پايين، دستاشو برد زير لباسم و سينه هامو لمس كرد، بعدش رفت پايين تر و شروع كرد به باز كردن كمربندم، دكمه اش رو هم باز كرد و منم يكم پامو بردم بالا تا بتونه شلوارمو تا نصفه پايين بكشه، شرتمو در نياورد اما كيرم زده بود بالا، حدود ٢٠ سانتي ميشه، گفت:
+ واي خدا، چي داري اون زير؟!!
و از روي شرتم يه گاز با لبش از زير كيرم گرفت و با دندونش از همون رو تا بالاش كشيد،
+ با اين كير گنده ات! حيف نيست؟!
منم واقعاً از خود بيخود شده بودم بعد ٣ ماه.. شرتمو كشيد پايين و كيرم يهو زد بيرون، ملودی ذوق زده بود و حشري..
+ كُنده درخته كه، عجب رگ و ريشه اي روش گذاشتي
و با دست أش كيرمو گرفت و سرشو كرد توي دهنش و كلاهشو مثل آبنبات شروع كرد به مكيدن.. وأي كه عجب حسي بود، دقيقاً ميدونست انگار كجاش حس داره و زير كلاهك كيرمو و إز كناره هاش شروع كرد به ليس زدن.. من كيرم داشت منفجر ميشد، دستمو بردم پشت موهاش و موهاشو و چتري هاشو كنار زدم تا اين صحنه خوب توي خاطرم بمونه كه الان خواب نيست و ملودیست كه داره واسم ساك ميزنه و چقدرم عالي، با دستم سرشو يه كم حول دادم تو، قبول كرد و سعي كرد تا حلق اش بكنه تو، آبمم از اينكه كيرم قشنگ توي دهنش رفته بود يه كم اومد و اونم تف اش كرد روي كيرم دوباره.. رفت پايين و با تخمام ور رفت و بادكش ميكردشون توي دهنش، بعد يه ربعي پيراهنو اومد در بياره، هم لب ميگرفتيم و هم كيرمو واسم كف دستي تند ميزد..منم اونوري أش كردم و خوابوندمش و شروع كردم از لب و گوشش به خوردن و اومدم پايين، مانتوي عبايي اش رو در آوردم از تنش و سريع دكمه هاي لباس تنگ آلبالويي زيرشو باز كردم و سوتين أش زيرش معلوم شد، لبه هاي سينه اش رو كه معلوم بود ليسيدم و آه أش بلند شد.. با اون يكي دستم دكمه شلوارشو باز كردم، لباس اش رو درآوردم و من بودم و سوتين و پرتغال هاش، كه حالا مال خودم بود، سوتين أش رو إز پشت سريعاً باز كردم و محكم كشيدم كنار، همچين تكوني خورد و دو تا سينه أش با يه لرزش و تالاپي افتاد بيرون، وأي، پوست اش سبزه و نوك سينه هاش مايل به صورتي و برجسته، عالي بود، من إز نوك اش مستقيم شروع نكردم، دورشو خوردم و رفتم سمت ناف اش و اونجا رو بوسيدم، و يهو شلوارشم كشيدم پايين، شرت مشكي توري داشت و كس أش هم زيرش معلوم بود! پاهاشو دادم بالا و رو و زير رون اش رو شروع كردم به ليسيدن و بوسيدن، هنوز به نوك سينه هاش و كس أش هيچ دستي نزده بودم، كنار كس اش رو ميبوسيدم و آه ميكشيد، خودش دستشو كرد توي دهنش و ميخواست با نوك سينه خودش بازي كنه كه دستاشو گرفتم، گفت:
+ لطفاً...
با دهنم در واقع يكباره بخش بزرگي از روي سينه اش رو كردم توي دهنم و با اون يكي دستم آروم رفتم روي كس اش إز روي شرت اش، با نوك زبون حسابي با نوك برجسته سينه هاش بازي كردم و با ولع و ملچ مولوچ خوردمشون، شرتشو دادم كنار، منظره كس أش عالي بود، سبزه، لبه هاي بيرون اش تيره و داخلش صورتي،
+ پرده ندارم.. بكن.. قرصم دارم، كاندوم توي كيفمه..
فهميدم قشنگ واسم برنامه چيده بوده!
صداي أه و آهش توي باغ رو بنظرم برداشته بود.. رفتم سراغ كيفش، برگشتم و آماده شدم، كس اش لبه هاي توش از شدت تحريك مثل گُل شكفته بود و زده بود يه ذره بيرون، منم شروع كردم با زبون چوچولشو مكيدن و كس خيسشو يه كم مالش دادم و تف مالي كردمش و آروم با نوك انگشتام كردم توش.. حسابي روي آسمونا بود ملودی و منم رفتم سراغ انگشت دوم، كس اش حسابي تنگ بود و با دست ديگه ام قشنگ سينه هاي پرتغاليِ گرد أش رو ميمالوندم و ميچلوندم، منو ملودی يهو چرخوند و كيرمو دوباره شروع كرد به ساك زدن، با دهنش كاندومو روي كيرم نگه داشت و با دو تا دست اش روي كيرم كشيد و بازش كرد، بغل اش كردم نشسته و انگشتمو تا ته فرو كردم توي كسش، آهش حسابي بلند شد، نقطي جيِ توي كسشو محكم ماساژ دوراني ميدادم كه آهش بلند تر شد، توي همون حالت نشستهه چسبوندم كل بدنشو به بدنم و حس كردن سينه هاش و بدن داغ أش عالي بود؛ با دو تا دستم، لبه هاي كس اش رو گيره كردم و بلندش كردم كيرمو خودش با دست اش تنظيم كرد و آروم كسشو نشوندم روي كيرم، وارد شدن كيرم توي كس اش و گرماش خيلي لذت بخش بود و يه ناله قشنگ ازش بلند شد، زير سينه هاشو گرفتم و يه كوچولو انداختمش بالا كه دوباره بياد روي كيرم، فهميد و خودش هم پاهاشو پشت باسن من گيره كرد و منم با دو دست بالا مينداختمش تا شروع كرد به تلمبه زدن، بالا پايين رفتن سينه هاش و قرمز شدن صورت اش، عرقي كه كرده بود، همش به لذت سكس كردن باهاش اضافه ميكرد..
+ فرشيد سگي بكن..
- گفتم تنبيه ات ميكنم..
حالت سگي نشوندمش و إز عقب كسشو اينبار با فشار ميكردم تا دسته تو و ضربه هايي كه ميخورد كل بدنشو تكون تكون ميداد، داد ميزد كه:
+ فرشيد، بكن تا ته، بكن بكن، آبم داره مياد.. ااااااااااااه
و يكدفعه بدنش شروع كرد به لرزيدن و چشاش رفته بود، چند لحظه اي گذاشتم وقتي بهتر شد، برگردوندمش و نشوندمش برام تلمبه بزنه، و بعدش خوابوندمش و پاهاشو گذاشتم روي شونه هام و خوابيدم روش و كاندومم رو درآوردم، يه كاندوم ديگه گذاشتم و كردم آروم توي كونش، جيغ كوتاهي زد:
+ فرشيد يواش! گُشادم نكني!
- هنوز تنبيه ات تموم نشده!
منم آرومه آروم ادامه دادم تا اينكه اينقدر ور رفتيم و حين اش تخمامو خورد و تلمبه زد كه من توي يه تصميم يكدفعه كاندوممو درآوردم و تا ته كردم توي كونش، تقلا كرد رها بشه اما من سماجت كردم، حس ميكنم يهو عصباني شدم از دست خودمو اون، آبمو خالي كردم توي كونش.. يهو بدنش شل شد
+ ااااااااي، اااااااه، فرشيد..
جفتمون نفس نفس ميزديم..
+ چرا آبتو ريختي توي من؟ هان؟! بايد برم دستشويي.. مرسي عزيزم.. اما ديگه خر نشو، خب؟!
- خودت خواستي، باشه، ببخشيد.. قرص ات هم يادت نره به هر حال..
+ به همين خيال باش، بچه كه گذاشتم روي دستت ميفهمي.. چقدر محكم ميكني.. بخدا بخواي گُشادم كني خودت ميدونيا..
يه لب إز هم گرفتيم و لبخندي زد و رفت توي خونه..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#286 | Posted: 11 Oct 2012 12:58

شبی که زنداییم دوست دخترم شد

داستانی که میخوام براتون بگم عین واقعیته که برام 2 ماه پیش اتفاق افتاد.من از 2 سال پیش که زنداییم با داییم ازدواج کردو با هم رفتن مشهد با زنداییم رابطه خوبی داشتم چون زنداییم میگفت تو منو یاد داداشم که فوت شده میندازی. در ضمن بگم که من یه پسر قد بلند(182)با وزن74 و سن 18 هستم و زندایی منم یه خانوم 28 ساله است و بسیار فشن و خوشتیپ با هیکل بسیار سکسی که واقعا باید به عنوان مدل پورن استار ببرنش شبکه های سکسی از اون دسته زناست که کل هیکلشو عمل کرده و یک اندام فوق العاده سکسی درست کرده. رابطه من با زنداییم با اس ام اس ادامه داشت و زنداییم از همه کارای من با خبر بود و میدونست با دوست دخترام سکس میکنم و داییم کاملا از رابطه من با زنداییم با خبر بود ون چون روشن فکر بود چیزی نمیگفت که حتی اینقدر من باهاش راحت بودم که با دوست دخترم می رفتم مشهد خونشون تا دوست دخترم با من تموم کردو چون بهش خیلی وابسته بودم ضربه روحی بدی خوردم و افسرده شدم که زنداییم خیلی خودشو به اب و اتیش زد که از طریق زنگ و اس ام اس منو از این وضع نجات بده که نتونست و تصمیم گرفت از اول تابستون من برم مشهد پیشش تا شاید خوب بشم. خلاصه امتحانارو دادمو بیشترشم تجدید شدم کنکورم بیخیال شدم و رفتم مشهد یک هفته اول هیچ تاثیری تو حالم نکرد که هیچ بدترم شدم چون زنداییم باهام راحت بود جلو من لباسای سکسی میپوشید و جلو من داییمو میبوسید و هروقتم که سکس میکردن کاملا مشخص بود منم که تقریبا با دوست دخترم هر 2 روز یه بار سکس داشتم عادت کرده بودم و الان 1 ماهی میشد سکس نکرده بودم و حسابی تو کف بودم. یه روز دایی اومد خونه گفت که برا یک هفته باید برا کارش بره شهرستان منم بی تفاوت بودم و تو حال خودم بودم. داییم رفتو زندایی یکم بیشتر به من توجه کرد 2 شب بعد رفتنش بعد شام زنداییم اومد پیشمو بغلم کرد و گفت مهدی جان چی شده چرا اینقد تو خودتی که نتونستم خودمو کنترل کنمو زدم زیره گریه که نمیتونم و تنهام که گفت من که کنارتم چرا فکر میکنی تنهایی و از لپم بوسی کرد که باعث شد کیرم حرکت کنه و از رو شلوارم کاملا معلوم بشه چون کیر منم یه مقدار از حد نرمال بزرگ تر بود که دیدم نگاه زنداییم روش رفت و خیره شده بود که من گفتم که تو که همش با دایی هستی و الان که دایی رفته داری به من توجه میکنی که تو صورتم نگاه کرد و گفت الان درد تو چیه؟! گفتم تنهام عشقم رفته و بهم نامردی کرده و از بس که تو این چند هفته بهم فشار اومده بود از لحاظ جنسی یهو از دهنم پرید بیرون و گفتم تو هرشب سکس داری من بد بخت چی که الان یه ماه تو کفم که دیدم تعجب کردو گفت اها پس بگو دردت چیه!!!خلاصه بلند شدم یه قلیون درست کردمو کشیدیم و موقع خواب که شد دیدم رفت تو اتاق خواب و صدام زد مهدی امشب بیا اینجا بخواب من میترسم تعجب کردمو گفتم باشه بالشتمو با پتومو ورداشتم رفتم که دیدم خانوم داره ارایش میکنه و یه سارافون تا زیر باسنش پوشیده که فوالعاده سکسیش کرده بود و از همون لباسایی که من دوست داشتم. من هنوز داشتم نگاهش میکردم که رفت رو تخت دراز کشید من تا بالشتمو گزاشتم رو زمین خندیدو گفت دیوونه پایین که نگفتم بخواب گفتم بیا کنارم که بیشتر تعجب کردمو گفتم باشه اخه اصلا فکر سکس با زنداییم تو سرم نبود. رفتم کنارش که بغلم کردو منو چسبوند به خودشو شروع کرد به ناز کردن صورتم و گفت من که نمردم عزیزم که تو اینقدر زجر بکشی که من یه نیش خند زدمو گفتم هه مثلا الان میخوای چیکار کنی دوست دخترم بشی؟گفت تو چی دوست داری که پشتمو کردم بهشو گفتم اصلا حوصله ندارم زندایی که بزور برگردوندمو گفت اره میخوام دوست دخترت بشم و سریع لباشو گزاشت رولبام و شروع کرد به خوردن لبای من که هنوز شوکه بودم و هیچ کاری نمیکردم یهو بهم گفت میخوای تا اخر همینجوری واستی منو نگاه کنی که بخوابم اصلا فکر کن دوست دخترتم میخوام ببینم چیکار میکردی با دوست دخترات که منم خوشحال شدمو شروع کردم به لب گرفتن بیشرف اینقدر حرفه ای میخورد که تاحالا با لب اینقدر حال نکرده بودم که یک هو نگاهم رفت رو سینه های گرد و سفت عمل کردش که خودمو اندختم روشو بعد از اینکه سارافونشو تا کمرش دادم پایین که یک سوتین قرمز جلو روم ظاهر شد که رنگش منو دیوونه کرد و با کمک خودش درش اوردم و شروع کردم به خوردن اون 2 تا هلو...واقعا خوش فرم بودن و سفت و سر بالا با نوک های قهوه ای کمرنگ که منو داشتن دیوونه میکردن اینقدر خوردم و گاز گرفتم که زنداییمم رفت تو حس و با یه حرکت منو برگردوند و خودش اومد روم و شروع کرد به خوردن گردنم و لاله گوشم که با این کارش خیلی حشری شدم. لباسمو در اورد و رفت سراغ شلوارم اونم در اوردو و شروع کرد از نوک پام لیسیدنو و اومد تا به کیرم رسید و به شرتم امون نداد اونم از پام در اورد و مثل این قحطی زده ها افتاد به جون کیرم و تا ته کرد تو دهنش و در اورد و گفت واییی چی کیری داری مهدی جون از داییت بزرگ تره اگه میدونستم همچین کیری داری از روزی که اومدی همش با تو سکس میکردم و منم گفتم مال خودته عزیزم که دوباره کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن اینقدر این کارو خوب انجام میداد و همزمان با تخمام بازی میکرد و کل کیرمو میکرد تو دهنش و بالا پایین میکرد که داشت ابم میومد که از رو خودم بلندش کردمو گفتم اسپری ندارین که از زیر تخت اوردو زد و دوباره شروع کرد به ساک زدن یه ده دقیقه رد شد و بلندش کردمو خابوندمش و بقیه سارافونشو در اوردم که دیدم شورت قرمز رنگ لامبادا تمام توری که کس نازش از زیر دیده میشد که ست بود با سوتینش پاش بود یکم از رو شورت کسشو لیس زدمو بعد اروم لبه شورتو زدم کنارو پاهاشو دادم بالا و شروع کردم به خوردن کسش این قدر بوی خوبی میداد کسش که از بوش مست شدم و با شدت بیشتر میخوردم زبونمو گرد میکردم و تا ته میکردم تو کسش دیگه ناله های زنداییم به جیغ های اروم تبدیل شده بود میکفت اهههههه ارهههه بخورششششش همش مال خودتووو.....بخور من دوست دختر خودتممم من جنده خودتمم....با این حرفش خیلی حال کردمو بلند شدمو شورتشو دراوردمو کیرمو گزاشتم دم کسش یکم با ابای دور کسش خیسش کردمو اروم هل دادم داخل که باعث شد یه جیغ اروم از ته دلی زنداییم بکشه و با یه فشار ناگهانی دیگه تا ته فرستادم داخل که یک جیغ بلند کیشدو گفت اخخخخخخخخ جر خوردم و گفت کثافت مگه نگفتم کیر تو از داییت بزرگ تره که من خندیدمو شروع کردم به تلمبه زدن و زنداییمم داشت اون زیر حال میکرد و از دردم ناله و میگفت ارهههههه جرممممممم بده محکم بکن بکن عشقم تو سکسی منی بکن کسمو جر بده همش مال خودته پارش کن کیرتو بکن تو کسم...منو بکن محکم بکن محکم تر تا تهش بکن داخل جرش بده که من با این حرفاش سرعتمو بیشتر کردمو محکم تر تلمبه زدم که احساس کردم ابم داره میاد ولی نباید کم میاوردم چون هنوز زنداییم ارضا نشده بود بلند شدم گفتم تو بیا روم و دراز کشیدمو اومد کیرمو کرد تو دهش تا یکم خیسش کنه و شروع کردن به خوردن کیرم و منم از موهای شرابی رنگش گرفتم سرشو تند عقب جلو میکردم از این کار خیلی خوشم میومد تا خودم اوردمش بالا و اومد رو کیرم نشست اروم نشست روش و اول یکم قر داد بعدم شروع کرد به بالا پایین پریدن و ریتمشو تند تر کرد که جیغای ارومش تبدیل شده بود به جیغای بلند دیگه و بلند اه اه میکرد میگفت جون کیر خودمه کیر دوست پسر خودمه از امشب مال خودمو داره کسمو جر میده اهههههههه اوفففففففف.....وقتی بالا پایین میپرید سینهاش یه حرکت قشنگی میکردن و مثل توپ شیطونکی بالا و پایین میرفتن که خیلی حال میکردم من و دیدم که داره سرعتشو بیشتر میکنه که فهمیدم داره ارضا میشه و ناگهان با یه اه بلند افتاد رومو تمام بدنش لرزید کیر منم تو کسش داغ داغ شد من که تو استانه اومدن ابم بوم سریع از زیرش خودمو کشیدم بیرونو گفتم سگی یخواب که تا سگی شد چشم افتاد به سوراخ کونش و گفتم اگه از کون نکنمش خیلی دیوانم و کیرمو یه تف زدمو گزاشتم در کونش و گفتم زندایی میخوام از کون بکنمت که دستشو گزاشتو گفت نه اصلا این همه پول به عمل ندادم که تو بیای خرابش کنی و که گفتم ببین مگه نمیخوای حالم خوب بشه و یک شب که هزار شب نمیشه خلاصه رازیش کردم که اگر درد داشت بکشم بیرون اروم گزاشتم دم کونش با یک هول سرش رفت داخل که باعث شد یک جیغ خیلی خیلی بلند بکشه و میخواست دربره از زیرم که نزاشتمو محکم کمرشو گرفتم و گفت مهدی تورو خدا دربیار و منم که گوشم بدهکار نبود با یه فشار محکم دیگه تا ته فرستادم داخل که یهو جیغ کشید جررررررررر خوردممممممم و شروع کرد به اه و ناله کردن و جیغ کشیدن انچنان جیغ میکشید که یکم دلم به حالش سوخت ولی باید عادت میکرد و اروم اروم شروع کردم به تلمبه زدن چند دقیقه که گزشت کم کم دیگه داشت جیغاش به ناله تبدیل میشد سوراخ کونش اینقدر تنگ و داغ بود که کم کم داشت ابم میومد که دیدم زندایی شروع کرد به اه و ناله کردن و میگفت اره مال خودته کونمم مال خودته جرش بده اره همش مال خودته جرش بده کیرتو تا ته بکن داخل اهههههه جوننننننننن من جنده خودتم من دوست دختر خودتم تا ته بکنش داخل جرم بده محکم تر بکن محکم تر که باعث شد منم تا جایی که میتونستم سرعتمو افزایش بدمو برای این کار نیاز به یه دستگیره داشتم و چه دستگیره بهتر از موهای بلند و سینهای مامانیش یه دستم به سینش بودو یه دستمم موهاشو چنگ زده بودم با حداکثر سرعت تلمبه میزدمو تو اسمونا بودم که احساس کردم ابم داره میاد که زنداییم گفت جان جان جان ادامه بده فهمیدم اونم دوباره داره ارضا میشه و همزمان با من که ارضا شدم اونم ارضا شد و من همه ابمو ریختم تو کونش که اهی کشید و گفتم سوختمممممم....و بی حال دراز کشید و منم بغلش افتادم... بغلم کردو از گوشه لبام بوسه گرفت و گفت از این به بعد خودم دوست دخترتم و بغل همدیگه تا صبح خوابیدیم...تو اون چند روزی که داییم نبود من 4 بار دیگه با زنداییم سکس کردم و بعدم که داییم اومد از هر موقعیتی استفاده میکردم که دوست دختر جدیدمو بکنم و الان که 2 ماه از اون قضیه رد میشه من حدود 20 باری زنداییمو کردم....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#287 | Posted: 12 Oct 2012 12:47

اولین سکس با آرزو

این داستانی که میخوام بگم مربوط میشه به 3 سال پیش خوب بزارید کمی از خودم بگم
اسمم امیده و الان که دارم اینو مینویسم 20 سالمه نمیگم هیکله آرنولدی دارمو از این حرفا فقط میگم که بد نیست هیکلم وزنم 65 قد 176 جریان از اون زمانی شروع شد که من اصلا تا حالا توی عمرم دوست دختر نداشتم و فقط میخواستم که یک دوست دختر داشته باشم و برام فرقی نمیکرد که از فامیل باشه یا غریبه برای همین به خودم گفتم "بزار اول از دخترای فامیل شروع کنم بعد اگه دیدم میتونم میرم سره غریبه ها" پس دیدم تو فامیل کی از دختر عمه بهتر و خوشگل تر رفتم سراغش اما یه مشکل بود اونم این که خونشون یکم از ما دور بود و ما دیر به دیر میرفتیم خونشون واسه همین یکم مشکل بود
اما خلاصه یه روز قرار شد بریم بعد از این که رفتیم و پس از سلام و احوال پرسی با یک حالت خجالت آمیزی گفتم بیا بریم توی اون اتاق پیشه کامپیوتر تا برات چند تا بازی بیارم حال کنی. گفت" باشه بریم" بعد از این که رفتیم توی اتاق کامپیوتر رو روشن کردم میدونید که یکم طول میکشه تا ویندوز بالا بیاد واسه همین توی اون مدت بهش گفتم که خوب چه خبر؟ گفت "خبری نیست سلامتی" گفتم بازی جدید چیزی نگرفتی گفت " فک نکنم بازی جدید چیزی داشته باشم ولی میخوای یکم بگرد توی درایو ها ببین چیزی هست" منم گفتم باشه و رفتم یکم گشتم توی فایل هاش دیدم چند تا بازی داره اما از این بازی تخمی ها مثله باربی و از این حرفا براش اوردم گفتم من بلد نیستم بشین بازی کن اونم شروع کرد بازی کردن منم داشتم به بدنش نگاه میکردم بعد از چند دقیقه پرسیدم تاحالا به پسرای محلتون فکر کردی ؟ یکم خجالت کشید و گفت " واسه چی می پرسی؟ " گفتم زیاد به من مربوط نمیشه ولی همین طوری گفتش که " آره شده بعضی وقتا در مورد یکیشون فکر کنم " گفتم ای شیطون تاحالا کاری هم کردی ؟ گفت "نه ول کن این چیزا شخصیه" منم زیاد اصرار نکردم و نشستم بازی رو دیدم. اون روز گذشت اما شمارشو داشتم بهش اس ام اس دادم که در مورد کدوم پسر فکر کردی ؟ گفت به کسی نمیگی ؟
گفتم نه بابا به کی بگم . گفتش در مورد حسین شده بعضی وقتا فکر کردم. بهش گفتم به نظرت من چطورم ؟ گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی به نظرت طوری هستم که یه دختر خوشش بیاد ؟ گفت بد نیستی گفتم دوست داری راه های جذب پسر هارو بهت یاد بدم که بتونی حسین رو تور کنی؟ . گفت بدم نمیاد گفتم اوکی یه روز میام خونتون واست تعریف میکنم. خلاصه یه روز که رفتیم خونشون دوباره بردمش تو اتاق و بهش گفتم که تو اول با من دوست بشو بعدش من یه راه هایی رو یادت میدم که بتونی حسین رو جذب خودت کنی . اونم گفت باشه . از اون روز به بعد خیلی خیلی با هم صمیمی شدیم و باهم شب ها اس ام اس بازی میکردیم . کم کم اس ام اس های سکسی هم میدادیم. یه روز بهم گفت من حس میکنم به تو بیشتر از حسین علاقه دارم . منم گفتم عالیه عزیزم. بعدش شروع کردم اس ام اس های سکسی دادن که اون هم جواب میداد. یه روز دیگه که رفتیم خونشون نشستم پیشش و گفتم که گفتی منو بیشتر دوست داری آره ؟ گفت آره گفتم حاضری کاری که میگم رو انجام بدی ؟ گفت چه کاری ؟ گفتم میدونی چه کاری رو میگم . گفت اگه منظورت سکسه که نه من هنوز دخترم و نمیخوام بد بخت بشم
من گفتم عزیزم منم نمیخوام بد بخت بشم ببین هر دختر 3 تا سوراخ داره حالا 1 دونش بسته شده بقیه که بازه گفت نمیدونم ولی آخه چه طوری تو که خونتون دوره خیلی دیر به دیر هم میاین اینجا ما هم همین طور پس جا چه طوری جور کنیم ؟ گفتم نمیدونم حالا صبر کن فعلا. همون موقع داداش دختر عمم اومد تو خونه و سلام احوال پرسی کرد و گفت که یه ماشین جدید گرفته و این که میخواد همرو ببره بگردونه با ماشینش من به آرزو (اسم دختر عمم) گفتم بیا اینم مکان گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی نمیفهمی ؟ خوب اونا الان میرن بیرون ماهم یه بهونه میاریم دیگه گفت اوکی . من به فرزاد (داداش آرزو) گفتم که آرزو یکم مشکل درسی داره بهم گفت به من یاد بده . بعدش واسه همین فکر کنم بهتر باشه ما نیایم و بشینیم با هم درس هامون رو تمرین کنیم. گفت باشه مشکلی نیست من با مامان بابام و مامان بابات میریم بیرون میگردیم و بعدش هم میریم پارک و بیرون غذا میخوریم شما هم غذا توی قابلمه هست بریزین و بخورین گفتم چشم
اونم گفت که خوب دیگه بریم همه رفتن آماده شدن و رفتن
بعد به آرزو گفتم دیدی گفتم مکان جور میشه گفت آره دمت گرم
گفتم بریم تو اتاق رفتیم خوابیدیم روی تخت و من بهش گفتم آماده ای ؟ گفت چرت و پرت نگو مگه میخوای بمب بزنی که میگی آماده ای ؟ گفتم شاید از بمبم بد تر باشه گفت باشه آمادم تا اینو گفت شروع کردیم به لخت شدن بعدش سریع لبم رو گذاشتم روی لبش و شروع کردیم به لب بازی بعدش آروم آروم اومدم پایین گوشش رو کردم توی دهنم گردنش رو کامل براش لیس زدم زبونم روی شکمش حرکت دادم اومدم پایین شرتش رو در آوردم و زبونم رو کشیدم روی کسش آروم آروم زبونم رو روی کسش حرکت میدادم بعد از کس لیسی حسابی بهش گفتم بیا برام ساک بزن گفت تاحالا ساک نزدم نمیدونم چه طوریه گفتم کاری نداره که بکنش توی دهنت و جلو عقب برو ولی مواظب باش دندون هات نخوره بهش گفت باشه و این کارو به نحو احسن انجام داد. بعدش زبونم رو گذاشتم روی سوراخ کونش و سعی میکردم بکنم توش . حسابی خیسش کردم کونش رو و بعدش بدون این که چیزی بگم کیرم رو تا ته کردم تـــــــــــــوش . که یهو بلند جــــــــیغ زد : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ گفتم چته بابا گفت راست میگفتی از بمب هم بد تر بود گفتم چیزی نیست یواش یواش عادت میکنی آروم آروم حرکت میدادم که دیدم دیگه کاملا دردش از بین رفته و داره حال میکنه تند تند شروع کردم به تلمبه زدن که احساس کردم داره میاد آبم بهش گفتم کجا بریزم گفت بریز بیرون منم تند تند زدم و سریع در آوردم ریختم روی کمرش و افتادم کنارش روی تخت . خــــــــیلی حال کردم دیگه جون نداشتم تکون بخورم اونم بلند شد رفت حموم که منم بلند شدم رفتم توی حمام هم یکم لب بازی کردیم ولی سکس نداشتیم . اومدیم بیرون و خلاصه لباس هامون رو پوشیدیم و همه جا هایی که امکان داشت اثری بمونه رو هم پاک کردیم و کاملا مطمئن شدیم که دیگه هیچ اثری نیست و همون موقع بود که زنگ به صدا در اومد و همه برگشتن توی خونه .
بعد از اون ماجرا بازم سکس داشتیم ولی همش از عقب بوده یه چند بار هم برام ساک زد تا آبم اومد . چند وقت دیگه قراره برم خواستگاریش و باهم ازدواج کنیم که اون موقع به آرزوم میرسم و میتونم کسش رو هم فتح کنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#288 | Posted: 13 Oct 2012 11:35

كردن كون كپل يك كونده پررو

باخواندن اين داستان من را متهم به جنده سازي نكنيد
روي يك كونده پررو را كم كردم
پدرزن ومادرزن برادربزرگم ازهم جداشدند و ناهيد دخترشان بعداز ازدواج مجدد پدرش ، بااصرار خودش يك عقد ناموفق داشت تصميم به ادامه تحصيل گرفت
و هفته اي 5روز به خانه برادرم ميامد
(منزل همگي نزديك هم اهستيم)
باآنكه زنداداشم ديپلمه بود براي جبران افت تحصيلي ناهيد توفيقي نيافت و بناچار ازمن كه داراي چندين تجربه موفق مفتكي تدريس بودم كمك خواست
اولش ميلي نداشتم و با اكراه قبول كردم
امااولين جلسه وقتي ناهيد نيم متري من نشست تازه متوجه شدم عجب تيكه اي و من هيچوقت دقت نكرده بودم
ناهيد دختر تپلي بود و بهمين خاطر سينه ها و ران و كون بسيار تپلي داشت و از آنجا كه اولين بار با بلوز و شلوار ديدمش بدجور رفت تو ذهنم
وقتي راه ميرفت لپ هاي كونش به شلوارش ميچسبيد و همانند ژله تكان ميخورد و رانهايش موقع راه رفتن به هم گير ميكرد
كون تپل ناهيدشديدا من را كه كون را به كس ترجيج ميدهم
اما چندمشكل وجودداشت
موقع تدريس هميشه همسر يا زنداداشم حضور داشت
دوم اصلا با ناهيد جور نبودم
سوم بچه داداشم
ساعت تدريس را موقعي كه زنداداش به باشگاه ميرفت انتخاب كردم
به بهانه سروصدا وتلويزيون و ... در اتاق را ميبستم تا بچه 8 ساله داداشم يهو داخل اتاق نشود
يواش يواش موقع تدريس با تنبيهات درسي مسخره و هدف دار سر شوخي را باهاش باز كردم
يكبار كه دراز كشيده بودم اومد روي شكم من و دقيقا كير شق شده من نشست و متوجه كير شق من شد
كون نرمش افتاده بودروي كيرم
فشار و سختي كيرم را حتي از روي شلوار حس ميكرد
نگاهي به در اتاق انداخت و نگاهي به من كرد و
كونش را همانطور نشسته روي كيرم چرخاند وبا لبي جمع كرده و با حالتي خاص گفت:
چشمات چرا قيژ رفت؟
گفتم: آخه مغزم قفل كردانقدر روي كيرم وول خورد تا صداي آه و اوه من را درآورد از شانه هاش گرفتم و او را روي خودم خواباندم وخيلي آهسته در گوشش گفتم دختر ديوانه م كردي!
پاهاش را جفت كردم و كسش راروي كيرم گذاشتم
آنقدر تكانش دادم و من كه آمادگي سكس نداشتم از روي شلوار ارضا شدم
چند جلسه بعدي نيز همين جوري گذشت
و آرام آرام هر جلسه رابطه را شديدتر ميكردم
چندي بعد موفق شدم لاپاش بذارم اما خيلي بدقلق بود ساك نميزد!
لخت نميشد!
زير نميخوابيد!
همش روي من ميخوابيد!
شرت و شلوار را يك كم پايين ميداد اونهم فقط زير پتو
نميذاشت سينه هاش را دستمالي كنم چه برسد به اينكه ببينم يا بخورم!
چندباري نيمه كاره من را رها كرد
تا يكم گيرميدادم بچه داداشم را به بهانه اي صدا ميزد ومن هم مجبور بودم ولش كنم ولي نميدانم چرا حتي اگرتا دسته هم تو كس يك زن ميذاشتي اينقدر حال نميدادتا اينكه يكروز بامن تماس گرفت و باصدايي لرزان گفت
آقاجلال توروخدا ميايي اينجا؟
وسپس يك مرد گوشي را گرفت و گفت شما خانواده شي؟
:بله چيزي شده؟
:بيا ميفهمي فقط فوري بيا اينجا و سپس آدرس دكه روزنامه فروشي محل را داد...
نميدانم چرا ولي ناهيدخانم چندتايي مجله دودره كرده بود
تازگي دست ناهيد مجله زياد ميديدم و به همه فضل و بخشش ميكرد
دكه دار ميگفت: ببين آقا اين خانم چندبار است اين كار را ميكند ولي امروز مچش را گرفتم هنوز 110 زنگ نزدم (اشاره به مامور) اين مامورها هم آشنا هستند٠٠٠
(خلاصه داستان بافتم كه اين دختر دچار ناراحتي روحي است و تحت درمان قراردارد و يك تراول ناقابل آب خورد)
اما از مامورها يواشكي خواستم كه حسابي ناهيد را از دفعه بعد و زندان و سابقه بترسانند
با اخم و تخم ناهيد را سوار ماشين كردم و تو راه فقط غرغر ميكردم و از اينكه به دادش رسيدم و همه به چشم دزد او را خواهند ديد و يك دزد هيچ كس نميخواهد و ٠٠٠٠
يكراست آوردمش خونه خودم
زنم صبح با خانواده اش رفته بود سمنان
دستش را گرفتم و آوردم تو خانه
خودش فهميد كه بايد بدون حرف لخت شود
به روش خاصي كه از گفتنش معذورم مشغول سفت كردن كمرم شدم
وقتي وارد هال شدم ديدم با پيراهن و شرت نشسته
با اخم اشاره كردم شرتت را هم دربيار
روي لبه تخت به حالت قنبل خواباندمش و پتويي زير زانو هاش گذاشتم
حالا چي ميديدم؟
قبلا موقع حال كردن هميشه او تعيين كننده بود و من بايد التماس ميكردم كه موقع لاپايي پاهايش را روي هم جفت كند!
تقريبا كل زمان تمام سكسها خواهش و التماس ميكردم
و حالا انگار جاي شكار و شكارچي عوض شده بود!
يك جور حالت پيروزي و انتقام داشتم
حالا چي را شكست دادم؟ تو كدام مبارزه؟ و انتقام چي را بايد ميگرفتم! بماند
واي عجب صحنه اي
يك كون تپل گرد كه روي طاقچه كونش ميشد 2 تا گلدان بذاري
شامپو بچه را آوردم و كيرم را حسابي ليز كردم
چندقطره اي روي سوراخ كون ناهيد ريختم كه يهو جا خورد و برگشت و با چشماني مضطرب گفت: از كون؟
با لحني تند و گزنده گفتم: اگرميرفتي زندان، هرروز از كون بايد ميدادي!
بغضي كرد و برگشت و دستانش را زير سرش گذاشت
قبلا با كلي منت كشي چندباري دم سوراخ كونش درمالي كرده بودم و حالا حس انتقام داشتم
كيرم را دم سوراخش گذاشتم وآرام آرام كمي فشاردادم اما مگر تو ميرفت؟
گفتم: سوراخت را جمع نكن و سپس كمي فشار را شديدتر كردم
دريك لحظه فشار شديدي به سوراخش دادم و و درجا تنه خودم را روي بدنش انداختم تا مانع حركتش شوم تا كيرم از تو سوراخش درنيايد
دادش تو خونه پيچيد: ا ا ا ا اييي و كمي تقلا كرد اما محكم بغلش كرده بودم
بعداز چندلحظه هيكلم را از بدنش بلند كردم
كله كيرم داخل سوراخش شده بود
كون خيلي تنگي بود
چنددقيقه اي خيلي آرام همان يك مقداري كه توش رفته بود، تلمبه زدم
يك كم فشار ميدادم داد ناهيد بالا ميرفت
به خاطر لبه تخت موقع فشار نميتونست جلو برود
دوباره بدنم را روي كمرش انداختم تا يك فشار شديد ديگه بدم كه نيتم را فهميد و گفت:
آقا جلال توروخ.... . . آآآي يي
فريادي زوزه اي كشيد و با صداي بسيار بلندي شروع به گريه و ناله كرد
دستم را سفت گذاشتم جلوي دهانش تا صداش درنياد چندلحظه بعد با تكان دادن سر اشاره كرد كه ديگر داد نميزند
دستم را برداشتم
كمرش عرق سردي كرده بود
كيرم ثابت بود و تكانش نميدادم و كل هيكل ناهيد را سفت چسبيده بودمش و تكان نميتونست بخورد
با صدايي بم و خفه ناله ميكرد
ناهيد يك دستش را عقب آورد و روي كيرم گذاشت تا بفهمد چقدر تو كونش رفته
: پاره م كردي كونم را جر دادي
گفتم: نترس ريزتر از هيكل تو خيلي راحت كون ميدن جر كه نخورند هيچ، تازه چه حالي هم ميكنند
بعد از سه چهار دقيقه اي ثابت بودن، شروع به تمبه زدن كردم
كيرم از تنگي سوراخ كونش، داشت له ميشد
بدون اينكه هيكلم را از روي بدنش بردارم شروع به تلمبه زدن كردم
سوراخش چه حرارتي داشت!
انگار كونش از حرارت و تنگي ميخواست كيرم را ذوب كند
بطور يكنواخت و با سرعتي پايين تلمبه ميزدم
كيرم همانند مته اي كه در سنگ سوراخ درست كرده باشد و حالا بخواهد كمي سوراخ را گشادتر كند
ناهيد هم بطور هماهنگ با تلمبه كيرم ناله ميكرد
هر تلمبه م يكجور ناله ميكرد : آآخ اوخ اييي آآه اووي ..
يواش يواش شكمم را از روي كمرش برداشتم
سوراخ كونش كل درازي كيرم را ميفشرد و هنگام تلمبه سوراخش هم مقداري عقب و جلو ميرفت
با دوتا دستام ناهيد را از پهلو گرفته بودم و حالا باقدرت تلمبه ميزدم
با هر تلمبه اي يك موج روي كونش مي افتاد
احساس پيروزي ميكردم تا ديروز بعداز كلي التماس به زور بيشتر از 3دقيقه لاپايي نميداد اكثر وقتها فقط شلوارش را كمي ميداد و شرتش را پايين نميداد! فوري هم نصفه كاره سكس را نيمه تمام رها ميكرد و ميرفت پيش بچه خواهرش
حالا لبه تخت قنبل كرده بود و كيرم تو كونش تا دسته ميرفت و جز ناله حرف ديگري نميزد

كيرم را در آوردم كمي شامپو بزنم كه ناهيد گفت: بايدبرم توالت ان دارم
راست ميگفت كير خودم هم كمي بو گرفته بود به قول معروف در درياي كون، كيرم به ان نشسته بود
منم رفتم حمام داخل اتاق و كيرم را تميز كردم سپس دوتا متكا گذاشتم لبه تخت كه قشنگ قنبل كون ناهيد بالاتر بيايد
بعداز 5دقيقه ناهيدآمد
نگاهي به متكاها انداخت و گفت: خيلي ديگه مونده؟
در جوابش گفتم: ديگر اذيت نميشي
وقتي ناهيد خوابيد
كونش به خاطر متكا قشنگ بالا آمده بود
اولش كمي كونش را ورز دادم بعد شروع كردم به كونش سيلي زدن جوري كه قرمز شد
ناهيد داد زد آخه خودت طاقت داري اينجوري ميزني؟
كونش خيس بود و سيلي صداي بلندي ميداد روي لوپ سمت راست كونش جاي 4تا انگشتم افتاده بود
مقداري شامپو به كونش زدم
كيرم را گذاشتم دم سوراخش و تا دسته فرو كردم
صداي ضجه بلند كه با جيغ همراه بود فضاي اتاق را پر كرد
: آي آي نامرد.. كون... سوخت... پار... شدم
گريه بلندش نميذاشت حرف بزند
در عرض 5 دقيقه كونش فوري تنگ شده بود
كمي كيرم را عقب كشيده بودم ولي دلم نمي آمد درش بيارم
كمي ترسيدم
گفتم الان تمامش ميكنم و سپس تندتند تلمبه زدم
اولش تا ته فشار نميدادم ولي اين بار سوراخش خيلي زود باز شد و بنده هم تا دسته تلمبه ميزدم
ناهيدچندبار با گريه ي آرام گفت: تمامش كن بسه ديگه نميتونم
عليرغم ميلم بايد تمامش ميكردم
دستهايم را روي شانه هاش گذاشتم و بدن ناهيد را به سمت خودم هل ميدادم ميدادم و با كيرم تندتند تا اونجايي كه زورم ميرسيد تو كونش فشار ميدادم تا زودتر آبم بياد
وقتي با دستام ناهيد را به سمت خودم ميكشيدم خيلي تحريك كننده بود
صداي آي آي ناهيد بيشتر تحريكم ميكرد تا فشار و سرعت بيشتري به كيرم بدم
موقع آب آمدن فريادي كشيدم و تا آخرين حد كه ميتونستم فشار دادم و آبم را تو كونش خالي كردم
خيس عرق شده بودم نگاهي به سوراخش انداختم
سوراخ كونش مثل چاه همانطور باز مانده بود و قالب كيرم تو سوراخش جا مانده بود
اين جريان مال 2روز پيش بود و نميدانم آيا باز هم ناهيد را ميشه كرد يا نه؟


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#289 | Posted: 18 Oct 2012 16:38

دختردایی خجالتی و دایی عصبانی

سلام من 18 سالمه و یکم چهار شونه بودم ولی بعد از اینکه رفتم باشگاه کمی شونه هام به تو جمع شد.
قدم بد نیست ولی یه 6 ماهی میشه میرم باشگاه و بدنم تا حدودی ورزش کاری شده.بگذریم بریم سر اصل مطلب
من یه دختر دایی دارم 15 سالشه هیکلش بد نیست و مهم تر از همه اینکه بلوغ زود رس داشت و به خاطر همین سینه هاش خوب بود و یه چیز دیگه که داشت این بود که لمبراش بزرگ تر از حد معمول بود فیسش مثل دخترا دیگه بود ولی خوش آرایش بود به نرمه کرم از این رو به این رو میکردش من از زمانی که به سن بلوغ رسیدم روش نظر داشتم و بد بختانه به خاطر اینکه راحت تونستم فیلم و عکس و داستان سکسی پیدا کنم از همون اول جلق میزدم و کمرم زیاد سفت نبود (البته بگم تمام خلاف من این بود که عکس نگا کنم یا یه پسر از همسایه بلند کنم و کنشو بزارم ). اولا من تو نخش بودم و فکر می کردم که اونم پایه هست ولی اینا فکر بود چون که اون بچه بود و از این چیزا سر در نمی آورد .به هر حال من از اول تو نخش بودم و به یادش جلق می زدم .از وقتی به سن بلوغ رسید جلو من با حجاب می گشت و اگر هم نمی گشت باباش کارش رو ساخته بود .کار به جایی رسید که من فکر کردم دلش می خواست البته بگم فقط حدس بود و هرگز من نمی تونستم اینا رو به وضوح در حرکتش بفهمم .

خلاصه سال پیش بود که مهمونی داده بودیم و تمام فامیل رو دعوت کردیم .(تمام فامیل منظور خاله ها ودایی ها و مامان بزرگ و بابا بزرگ )داشتیم سفره رو می چیدیم که من دیس رو برداشتم و دم در باهم می خواستیم رد شیم من دیس رو بالا گرفتم چسبیدم به دیوار که نمالونم اونم پشتش به من بود و چسبید به دیوار رو به رو که کیر ما مالیده شد به کون خانم من رو می گفتی از خجالت لبو شده بودم اونم سریع خودشو انداخت تو آشپز خونه که چشم تو چشم نشیم .عصر بود و همه مردا گرفتن خوابیدن و زنا همه رفتن تو اتاق و تعریف می کردن .منم با بچه ها تو اتاق خودم بودم دیدم می خواد بره دست شویی منم دل رو زدم به دریا گفتم به کسی که چیزی نمی تونه بگه می رم به خاطر امروز ازش معذرت می خوام و عکس العملش می سنجمش .با هر زحمتی بود عزم خودمو جزم کردم و رفتم پیشش دم در دست شویی بهش گفتم :ببخشید که امروز دم در بهتون خوردم .یکم سرخ شد .(اسمش هانیه هست) هانیه :خواهش می کنم اشکالی نداره ..منم خوش حال که چیزی نگفت و خیلی خراب نشد سریع دور شدم که خراب کاری نکنم.شب شد و قرار شد داییم اینا خونه ما باشن و مامان بزرگ و بابا بزرگم برن خونه خالم .شب رو خوابیدیم .صبح با دوستام رفتیم بیرون جاتون خالی رفتیم یه سری وسایل سکسی خردیم از قبیل کاندم اسپره ،تاخیری،و چند تا دارو برای سرد مزاج ها منم خوشحال کاندم ها رو با اسپره ور داشتم رفتم خونه رفتم تو اتاق که صبح تا ظهر مال من بود و تا شب داییم اینا توش بودن لباسامو عوض کردم و وسایلمو رو تخت گذاشتم وراحت اومدم بیرون .نگاه کردم دختر داییم داشت می رفت تو اتاق اول اصلا یادم نبود به دم در که رسید خشک شدم یاد کاندمها افتادم که رو تخت انداختم حالا چه جوری جلو داییم بدوم به سمت اتاق که دختر داییم داشت می رفت به سمتش مثل الاغ نشستم سر جام و منتظر موندم ببینم چه کار می تونم بکنم.بعد از 5 دقیقه دختر داییم داییم رو صدا کرد که داییم بیاد و کمکش کنه .داشت زبان انگلیسی کار می کرد و گیر کرده بود ولی خودمونیم ها زبان ش واقعا خوب بود .داییم گفت الان کیانوش میاد بهت کمک کنه .رو به من کرد گفت کیانوش جان لطف کن برو کمکش .رفتم تو اتاق دیدم کف اتاق نشسته و داره رو ش فکر می کنه تو یه قاعده تخمی گیر کرده بود .ولی من اولین کاری که کردم کاندما رو ور داشتم که یهو پرسید آقا کیانوش اونا چیه من یکم رنگم پرید و گفتم چیز مهمی نیست گفت اگه مهم نیست می تونم ببینمش من موندم چی بگم که دستش رو دراز کرد منم بسته رو گذاشتم رو دستش درش رو باز کرد یکم بو کرد درش رو بست و سوال کرد اینا چیه گفتم هیچی ولش کن حالا جا مشکل داری .داشت برام تو ضیح می داد که از لای لباس یه نگا به سینه های کوچیکش کردم خیلی سفید بود و من رو مثل چی مست کرد.مشکلش روبراش حل کردم و رفتم تو کامپیوتر تا از دیکشنری یه کلمه رو پیدا کنم که دیدم پسر خاله خرم کخش رو ریخته بود ورو صفحه دسک تاپ عکس سکسی گذاشته بود منم زرد کردم و نفهمیدم چه جوری صفحه مانیتور رو خوابوندم بعد نگاش کردم دیدم سرخ شده رفتم جاش نشستم رفتم تریپ خایه مالی که نگه چی دیده که اگه می گفت کلام پس معرکه بود گفتم هانیه خانم می دونی اون چی بود دیدم سرش رو انداخته پایین و هیچی نمی گه من دستم رو بردم زیر چونش و دادم بالا که سرش رو کشید عقب و با یه حالت ترس و خجالت نیگام کرد منم با گچ دیوار یکی شده بودم .به زور و با یه حالت التماس بهش گفتم : میشه درباره این موضوع به کسی چیزی نگی دوباره سرش رو انداخت پایین وبلند شد بره که من دستش رو گرفتم کشیدم و گفتم خواهش می کنم دستشو کشید منم نمی دونم از کجا به ذهنم رسید که گفتم : اگه نگی بهت می گم اونا چیه .بسته کاندم دستم بود و درش رو باز کردم و گفتم ببین تکون نخورد و فقط به اونا نگاه می کرد رفتمجلو تر که ببینه بهش گفتم اینا مال آلت مرداست. رفتم صفحه ی مانیتور رو دادم بالا و بهش گفتم نیگا این آقا هه هم داره با تردید اومد جلو و یه نگا انداخت .نمی دونم شاید وقتی دید که که حیا از بین ما رفته اینو گفت یا چیز دیگه ولی گفت که چه جوری می زارنش اونجا منم خشکم زد یه لحظه، بهش گفتم چه جوری بهت نشون بدم.دیدم ساکته بشه گفتم تو اول نشون بده تا من برات نصبش کنم .دیدم زیر لبی گفت اول تو منم یکی از کاندم ها رو در آوردم و دکمه های شلوارمو باز کردم و کیرمو دادم بیرون و یکم دست مالی کردم و کاندم رو کشیدم روش دیدم رنگش کاملا پریده دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم می خواست دستش رو بکشه که محکم گرفتم یه بوس کردمش که خودش رو میکشید کنار منم گرفته بودمش ذستمو گذاشتم رو سینش و کشیدمش تو بغلم تو داستانا خونده بودم باید زیر گردنو بخوری منم شروع کردم به لیسیدن بدش میومد دستامو بردم سمت شلوارش و زیپش رو کشیدم پایین و بهش گفتم شلوارتو در بیار بلندش کردم دیدم داره با اکراه در میاره کم کم داشت در میاورد به زانو هاش که رسید دیگه خودم کشیدم پایین گذاشتمش رو تخت و شرتشو در اوردم پاهاشو دادم بالا و شروع کردم کسشو خوردن یکم که خوردم دیدم داره قلقلکش میاد .نگه داشتم نفس گرفتم دوباره شروع به خوردن کردم که کمکم حال اومد یه لیس به کونش زدم کاندمو در آوردم جلو دهنش گرفتم و به زور تو دهنش کردم گفتم توف کن روش تف کرد منم کیرمو گذاشتم در سوراخش و فشار دادم تو یکم از سرش رفت تو منم دهنشو گرفتم پاهاشو گرفتم و به زور تومی کردم تا اینکه سرش رفت تو یکم جلو عقب کردم دوباره فشار دادم تا دسته رفت تو شروع کردم کمر زدن دوباره فشار دادم تا ته رفت تو یکم کمر زدم دیدم دارم میام در آوردم بردم تو دهنش کردم یکم تلمبه زدم بعد در آوردم همون موقع که داشتم در می آوردم در باز شد و داییم اومد تو یکی زد تو گوش من همون موقع آبم اومد دوباره زد و شروع کرد زدن اینقدر زد تا بیهوش شدم تو بیمارستان بودم که دیدم بابام و داییم بالا سرم عصبانی واستادن به هوش که اومدم بابام دو تا زد تو گوشم داییم بابامو گرفت و من زدم زیر گریه و تریپ خایه مالی بابام و داییم از اتاق رفتن بیرون و الان یه ساله از اون موضوع میگذره و من حتی نمی تونم تو چشای بابام نگا کنم راستس دختر داییم هم اینقدر خورده بود که بیمارستانی شده بود.رایطمون با داییم اینا خیلی سرد شده و من از کارم پشیمونم .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#290 | Posted: 22 Oct 2012 15:43
می خوای برگردی؟!!! چجوری؟(قسمت ۱)
(تمامی اتفاقات واقعی بوده و فقط اسامی تغییر کرده است)
اسمم مسعود و حدود 34 سالمه 8ساله ازدواج کردم و یه پسر 3 ساله دارم و از زندگیم کاملا راضی هستم مهندسی عمران خوندم و تو یه اداره دولتی کار میکنم با چند تا از رفقای دانشگاهم هم یه شرکت مهندسی زدیم و می شه گفت بیشتر درآمدم از شرکته و حقوق اداره و فقط یه آب باریکه ست
تقریبا سال78 دانشگاه قبول شدم و چون شهرستان بود میرفتم و می اومدم آخه دانشگاه دولتی قبول شده بودم و تو فامیل روم حساب میکردن یه دختر عمو هم دارم که سه سال از خودم کوچیکتره و تو دوره دبیرستان که تازه زید و زیدبازی یاد گرفته بودیم یواش یواش از هم خوشمون اومد ناگفته نماند من اون موقع ها بصورت حرفه رزمی کار میکردم و چند تا مقام کشوری و استانی داشتم بابام و عموم تقریبا همکارن ولی بابای من کاملا مذهبی و ولی عموم نه رو همین قضیه زیاد با هم کاری نداشتن و من مطمئن بودم که اگه من و ندا بخوایم حرکتی بزنیم بابام و مامانم مخالف صد در صد هستن
عید همون سال 78 بود که باهم رفتته بودیم عید دیدنی همین که از ماشین پیاده شدیم یه موتوری از بقل ماشین عموم رد شد نمی دونم چی شد که مثل ان ولو شد رو زمین من دویدم ببینم چی شده که یارو بلند شد شروع کرد به فحش دادن تا عموم بیاد به خودش بجنبه با مشت زد توصورت عموم من هم که بابام ماشین رو این طرف خیابون داشت پارک میکرد با عجله دویدم ببینم چی شده که تا دیدم یارو زد من هم نامردی نکردم یه فن قفل کتف از پشت به یارو زدم و با صورت کوبوندمش کف خیابون یارو مادر مرده که نفهیده بود چی شده فقط بلند شده بود وسط خیابون تلو تلو میخورد و هوار میکشید خلاصه کار به کلاتنری کشید و یارو افسر هم ما رو کرد بازداشتگاه تا فردا صبح که بفرسته دادسرا آخه یارو راهی بیمارستان شده بود خلاصه فردا ظهر که یارو رضایت داد و ما اومدیم بیرون ازبین اون جمعی که اونجا بودن یعنی بابا و مامانم و خانواده عموم یه چیزی بدجوری چشممو گرفت اون هم برق نگاه ندا بود این شد اول رابطه ما که بعد از قرار و مدار تلفن بازی و نامه بازی (آخه اون موقع هنوز موبایل برا از ما بهترون بود) من هر پنجشنبه و جمعه میومدم تهران با ندا می زدیم بیرون البته اینم بگم ما فکر میکردیم همه خر هستن و نمی فهمن و نگو ما خودمون خر بودیم و همه می دونستن و بروی ما نمی آوردن فکر باباو و عموم و کلا خانواده هامون هم این بود که حداقل می دونیم دارن چی کار میکنن
سال81 ندا دانشگاه قبول شد آزاد بوهمن ولی یواش یواش اخلاقش فرق کرد دیگه اون ذوق و شوق رو تو چشماش نمی دیدم و با توجه به اینکه خودم حتی قبل از آشنایی با ندا با هیچ دختری آشنا نبودم و در این مدت هم که با ندا بودم خودم رو مقید به اون می دونستم ولی ظاهرا این قضیه در مورد ندا صدق نمیکرد رابطه من با ندا کاملا احساسی بود تو کل اون سه سال فقط یه با اون هم روز تولدش که از اتفاق مصادف شده بود با فینال مسابقه ای که داشتم و بهش قول داده بودم که مدال بگیرم و همه خونشون جمع بودن برای تولدش از در اومدم تو با صورت کبود و لب باد کرده و چشم بادمجون کاری شده ولی مدال به گردنم بود همه خوشحال شدن و فقط تو یه لحظه توی اتاقش بهش گفتم این مدال رو برای تو گرفتم و بغلش کردم و بوسیدمش که هیچ وقت از یادم نمیره ولی یه روز که سرزده رفتم جلو دانشگاه که غافلگیرش کنم دیدم با چندتا پسر دختر دیگه اومدن بیرون همه باهم دست دادن و ندا با یه پسره رفت توی یه پراید نشست من هم که با موتور بودم (آخه اون موقع من یه یاماها DT داشتم که اون موقع براخودش شاخ بود) رفتم دنبالشون دیدم رسوندش درخونه و تو ماشین هم دیگه رو بغل کردن و بوسید انگار آسمون رو سرم خراب شده بود آخه اون بچه عوضی چی داشت که من نداشتم تنها فرقش با من این بود که زیرابروش رو برداشته بود و تیپش انگ خود بچه دانشگاه آزادی بود دیگه رابطه ام با ندا کمرنگ شده بود وخودش هم این رو میدونست از بچه های دانشگاه و مخصوصا رفیق فابریکام محسن و رضا میشنیدم که اگه دختری پاش به دانشگاه برسه دیگه براتو نیست ولی دیگه اینو به عینه دیدم من هم از رو لج زدم تو نخ کس کلک بازی تو همون یه سالی که این برنامه پیش اومد جوری خوار دخترای دانشگاه رو گاییدم که دیگه دخترایی که بخاطر سربه زیری و حالا ورزشی که میکردم و اینکه چند بار تودانشگاه تو دعوا یه نفرو خرپر کرده بودم یا پلاکاردی که برای تبریک مقام هام میزدند از خداشون بود باهاشون بپرم دیگه حتی تخم نمیکردن به من سلام کنن چون می دونستند بعدش باید بخوابن دیگه کارم شده بود سکس مخصوصا دخترایی که می دیدم با یه پسری هستند دو خیلی باهم LOVE دارن خلاصه درسم تموم شد اومدم تهران خونه ما و عموم تقریبا به هم نزدیکه و توی شمال تهران هستش یه روز بابام بهم گفت یه چک عموم که برگشت خورده بود و بابام براش پاس کرده بود رو ببرم بدم بهش نزدیک خونه عموم که شدم دیدم ماشین پسره اونجا پارکه یه چشم چرخوندم دیدم پسره جلو در آپارتمانه فهمیدم یه خبری هست وگرنه اون خایه نمیکنه اینقدر به خونه نزدیک بشه
ادامه دارد
     
صفحه  صفحه 29 از 80:  « پیشین  1  ...  28  29  30  ...  79  80  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.