| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 3 از 84:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  80  81  82  83  84  پسین »  
#21 | Posted: 13 Apr 2010 18:23
مهتاب
تازه بیست سالم شده بود که جنگ تموم شد و من که از منطقه برگشته بودم شروع کردم به درس خوندن. بعد از 6 ماه دیپلم گرفتم و چون درسم خیلی بد نبود با استفاده از سهمیه، دانشگاه قبول شدم. از کودکی به یکی ازدختر های فامیل علاقه داشتم. اون خواهر یکی از زن عمو هام بود. به اسم مهتاب. قبلا با هم همبازی بودیم اما نمی دونم یه هو چطور شد اواسط ترم دوم که تو دانشگاه کرمان درس میخوندم ،عموم زنگ زد که بیا عروسی داریم گفتم خوب مبارکه حالا عروسی کی هستش. با جواب عموم دیگه زندگی برام بی معنی شده بود. حتما حدس زدید آره مهتاب خانوم.
سر تون رو درد نیارم یه چند روزی هر فکری که بگید به سرم زد.
از خود کشی گرفته تا انتقام،اما با نصیحت های بهترین دوستم رضا که محرم اسرارم بود کمی آروم شدم. باورم نمی شد من خر خیال می کردم اون هم دوستم داره. البته به قول رضا شاید هم همینجور بوده. اخه من کسخل که بخاطر رعایت مسایل شرعی و این جور حرفها و خجالتهای بی مورد چیزی بهش نگفته بودم. فقط از نوع نگاههاش به دلم بود که دوستم داره،شاید باورتون نشه اما اون موقع ها اینقدر جوونها باهم راحت نبودن که عشقشون رو به هم بیان کنن یا لااقل قاطبه مردم اینجوری بودن. بگذریم. تصمیم گرفتم به عروسیش برم تا لااقل تو لباس عروسی ببینمش. تازه این شعر داشت برام معنا پیدامی کرد که ای کاروان اهسته ران ارام جانم میرود--وان دل که باخود داشتم با دل ستانم میرود
یه انگشتر براش خریدم که سر عقدبهش بدم. تو تمام عروسی دورادور نگاهش می کردم یه چادر قشنگ تمام صورت ماهش رو پوشونده بود. تودلم غوغایی بود اومده بودم مجلس ختم خودم. اینقدر تو افکار خودم غرق بودم که اصلا متوجه داماد نبودم یا اصلا برام اهمیتی نداشت تا اینکه صدام کردن بعد از فامیلهای درجه اول برم تو. وقتی نوبتم شد آشکارا می لرزیدم دستم رو دراز کردم جعبه انگشتری رو بدم بهش که زن عمو گفتش آقای مهندس ایمانیان یک انگشتری طلا ،با صدای زن عمو، مهتاب برخلاف عرف معمول چادرش رو از صورت زیباش بالا زدو گفت آقا امیر خجالت دادین مرسی.
من سحر شده بودم فقط نگاهش می کردم صورت مهتاب حالا با آرایش عروسی دیگه یک ماه کامل شده بود. یهو یه صدایی از نزدیکم گفت خانوم چادرت رو بنداز پایین. تازه متوجه داماد شدم ،یه ادم معمولی با موهای فر که ته ریشی هم داشت ولی از چشاش اصلا خوشم نیومد. بهر صورتی که بود اومدم بیرون دیدم زن عمو بدجوری تو نخ منه چون حرکاتم احتمالا بدجوری تابلو بود. البته ناگفته نزارم که من ارتباطم با عمو و زن عمو خیلی صمیمانه بود همیشه سالهای جنگ هروقت مرخصی میومدم اول یه سر به خونه اونها می زدم. واسه همینم هست که الان چاقو بهم بزنن خونم نمی یاد. از خودم اوقم میگیره چرا اخه یه اشاره کوچیک قبلابه زن عموم نکردم که...........
بگذریم از اون روزها شش سال سپری شد بعد ها زن عموم می گفت که اونها هم با ازدواج مهتاب موافق نبودن ولی فشار پدرش باعث شد و اینکه شب عروسی مهتاب، زن عمو همش به فکر من بوده. من رفت و امدم همچنان به خونه عمو ادامه داشت و حد اقل ماهی یک بار مهتاب رو اونجا می دیدم. دیگه اون ناراحتیهای اولیه فروکش کرده بود. من هم برای خودم کسی شده بودم و توی یکی از سازمانهای مهم دولتی مدیر بودم وبرو بیایی داشتم،تااینکه کم کم رابطه مهتاب با شوهرش بهم خورد و کار به طلاق و طلاق کشی رسید. اوایل زن عمو بخاطر حفظ آبروی خانواده شون چیزی بهم نگفت ولی وقتی قضایا برملاشد دلایل این مشکل رو پرسیدم که زن عمو گفت الان سالهاست که مهتاب داره با بد اخلاقیهای این مرد میسوزه و میسازه دیگه خسته شده. من گفتم خوب این موضوع راه حل داره و راهش طلاق نیست من با شوهرش صحبت میکنم. واقعا دلم نمی خواست مهتاب یک زن مطلقه باشه. مضافا اینکه حالا یه پسر خوشگل کاکل زری هم داشت این بود که رفتم با شوهرش صحبت کردم ولی نتیجه این بود که اون کله شق علیرغم اینکه خیلی آدم مسلمونی نبود ولی حسابی مهتاب رو تو منگنه میذاشت و جا نماز آب می کشید ولی خودش هر غلطی که دلش میخواست میکردو علنا این موضوع رو اعلام می کرد. ناچارا به زن عمو گفتم چاره ای نیست و تواین مسیر هرکمکی که ازدستم بربیاد دریغ نمی کنم، سفارشی، توصیه ای ،هرچی. تا اینکه از طریق یه دوست دوران جبهه که حالا برای خودش قاضی دادگستری بود طلاق مهتاب رو گرفتیم ،خونه اش رو هم به جای مهریه قاضی دستور داد که به نام مهتاب بشه. تو همین ماجرا ها من خواه ناخواه ارتباطم با مهتاب بیشترو بیشتر میشد. چون بهرصورت دارای خونه مستقلی هم شده بود،ازطرفی راجع به موضوع طلاقش خودش رو مدیون میدونست.
پیش پدرش اینها کمتر می رفت اصولااونارو تو ازدواجش مقصر میدونست. بهر ترتیب ارتباطمون داشت صمیمانه هم میشد. ازمن می خواست براش فیلم ببرم مخصوصااز فیلمهای هندی خیلی خوشش میومد. می گفت که حوصله اش سر می ره. ناگفته نماند که ارتباطم با اون خیلی کنترل شده بود چون همه فامیل چهارچشمی اونو می پاییدن،اون هم اینجوری راحت تر بودچون هرچی باشه اون یه بیوه بود. ولی من دیگه نمیخواستم اون رو ازدست بدم ، می دونستم که نه پدر مادرم نه هیچکدوم از فامیلها نمیگزارن من با یه زن مطلقه بچه دار ازدواج کنم. ولی عشق دوران جوانی کم کم داشت بیدار می شد و من هم با توجه به اینکه دیگه جلوی من راحت تر بود وحجاب سختی نمی گرفت چیزهای جدیدی دراون کشف می کردم اون حالا یه خانوم جاافتاده خیلی خوشگل شده بود صد برابر بیشتر از قبل. استیل بسیار خوش تراش،سینه های خوش فرم ،چشمهای درشت و زیبا ، لبهای خوشگل وگوشتی. تصمیم گرفتم کام دل رو براورده کنم ، واسه همین یه روز که قرار بود براش فیلم بگیرم به دوست فروشنده ام گفتم یه نیمه بهم بده بعدش بر خلاف همیشه دمدمای غروب رفتم خونش دوباره اون حالت رعشه بهم دست داده بود زنگو زدم صدای فرشته گونش گفت کیه؟ گفتم منم امیر. ایفون رو زدو گفت بفرمایین ولی نمی دونم خدایی بود یانه خودش پایین نیومد که من مجبور بشم تعارف کنم که مثلاممنون و از این حرفها. رفتم تو مثل اینکه تو اطاق بود تا چادر بزاره. لحظاتی بعد مهتاب من طلوع کرد، یه چادر خیلی نازک که خانوما تو مجالس میزارن با یه دامن مشکی بلند، بالا تنه شم رو یه تاپ زرشکی چسبون تنگ پوشونده بود. گفت چه عجب اقا امیر این موقع روز هم مارو فراموش نمی کنین. دیدم حرفهای مهتاب هم یه جورایی بوداره واسه همین به خودم جرات دادم گفتم ما که دوست داریم در همه لحظات پیش شما باشیم،چه کنیم که روز گار با ما نمی سازه ، گفت ای بابا اقا امیر شما اراده کنین میسازه . دیدم دیگه تردید جایز نیست گفتم مهتاب جون این فیلم رو برات گرفتم، اونی رو که سفارش دادی پیدا نکر دم واسه همین باسلیقه خودم یه فیلم عشق عاشقی برات آوردم. گفت پس شام مهمون من بعد هم فیلم رو می بینیم. گفتم چشم هرچی شما بگین خانوم خانومها. خوب بچه کجاست؟گفت خونه بابا اینها. رفتم رو کاناپه نشستم و مهتاب هم به راحتی برای اولین بار چادرش روجلوی من برداشت بره اشپز خونه که من بلند شدم غفلتا دستش رو به بهانه اینکه نمیزارم به چیزی دست بزنی گرفتم ، بر گشت یه نگاهی بهم انداخت بعدش به دستام ولی چیزی نگفت منم آروم دستش رو آوردم جلوی صورتم قلبم اینقدر تند میزد که نزدیک بود از سینه ام بزنه بیرون ، اشک تو چشام جمع شده بود آروم لبهام رو گذاشتم روی پوست لطیفش نه چیزی رو میدیدم نه میشنیدم فقط یک صدای آه...... به گوشم رسید چشم باز کردم دیدم اون هم اشک از گونه های ظریفش جاریه ، با یک حرکت بغلش کردم. برجستگی های سینه هاش رو احساس میکردم لبهامون توهم قفل شده بودن نمی دونم چند وقت تواین حالت بودیم. تمام احساسم رو تو این سالهای هرمان بهش گفتم و همینطور نوازشش میکردم و لب می گرفتم و گریه میکردم و اون هم گریه میکرد و گاهی هم آهی از روی لذت میکشید. کم کم حشر من هم زد بالا بدنی رو که یه عمر آرزوشو داشتم تو بغلم بود ودستام به سمت سینه های قشنگش متمایل شدن بعد یکی از دستهام به سمت قشنگترین باسنهای دنیا. مهتاب هم بیکار نموند و یواش یواش ازرو شلوار کیرم رو پیداکردوفشارهای محکمی میداد. بهش گفتم عشق من تو که از من حول تری ، گفت نمی دونی تواین چند وقته بعد از طلاق چی کشیدم حالا هم که خدا تورو رسونده امیر جون دیگه طاقت ندارم. مثل یه پر کا ه بلندش کردم آوردم رو کاناپه همونجور تو بغل نشستم. اون گردن بلوریشو از پشت می بوسیدم و صورتم رو لای موهاش گم می کردم.
دستام بیکار نبودن سینه های نرم و ژله ایش رو می مالوندم. کم کم تیشرتش رواز پشت کشیدم بالا وای چه بدنی!! بدون سوتین ، سبزه با کمی کرک نرم که منو دیوونه میکرد. با یه حرکت نشوندمش رو کاناپه و زانو زدم جلوش وای که از دیدن اون سینه های نازش داشتم دیوونه میشدم. دوباره از پیشونیش شروع کردم به ماچ کردن ، چشاش ، بینی خوش ترکیبش ، لبش ، چونه خوش فرمش ، گردن و کم کم رسیدم به چاک سینه هاش، مهتاب با موهام بازی میکرد ولی آروم سورم میداد پایین. آخ که چه حالی میداد اون سینه هاش مزه اش مثل عسل، چنان میخوردمشون که انگارصد سال هیچی نخوردم. هاله کاکائویی رنگ نوک سینه اش واقعا خوشمزه بود. آه و اوه مهتاب هم دراومده بود دستامو آروم بردم زیر روناش اونم با جا بجاییش کمکم می کرد ، سورشون دادم زیر زانو هاش و آروم آوردم بالا، پا هاش اتوماتیک وار اومدن بالا و رو کاناپه قرار گرفتن. حالا دیگه دامنش که قبلاتازانو بالا رفته بود سُرخرد رفت تا کمرش، اون رانهای سفیدش رو می دیدم با قشنگ ترین هفت دنیا ، یه شورت نخی سفید پوشیده بود با یه عالمه قلب صورتی. اما با ید از یه جای دیگه شروع میکردم ، تنها جایی که تو تمام این سالها راحت جلوی چشمم بود وآرزوی بوییدن و بوسیدنش رو داشتم. انگشتهای ناز و خوشگل پاش که حالا به موازات سینه ام رو کاناپه بود ،اشتباه نکنین من آدم فتیش کاری نیستم اما نمی دونید سالها عشقتون جلوی شما راه بره و کاری ازدستتون بر نیاد چه فانتزی ها که به سرتون نمی زنه. خلاصه شروع کردم اون دونه های انگور رو که به ترتیب بزرگ می شدن خوردن اولش مهتاب شوکه شد ولی براش توضیح دادم و گفتم به خاطر من طاقت بیار ، آخه قلقلکش هم میومد. زبونمو تو شیارانتهای انگشتهاش با کف پا می کشیدم و یکی یکی لای اونها رو لیس می زدم اون هم کم کم خوشش اومده بود. رسیدم به مچ پاش بعدشم اون ساقهای ناز و خیس کردم و بعد رونهای سفیدش مهتاب هم تو این حالت سینه هاش رو میمالوند که رسیدم به سر منزل مقصود ازرو شورت بوسیدمش، یه عطری میداد که نگو دستامو بردم زیر باسنش شورت و دامن رو باهم کشیدم پائین. آخ چه کسی داشت مهتاب همونجوری که تصور میکردم، گوشتی با یه مقدار موهای تازه اصلاح شده ویه چاک صورتی خوشرنگ دیگه تو حال خودم نبودم نمی دونم که داشتم چیکار میکردم که مهتاب گفت امیر جون چندلحظه صبر کن ، بعد شروع کرد دکمه های پیرهنمو باز کرد و منو ازشر اون و زیر پوش راحت کرد بعدشم زیپ شلوارم بود که باز می شد دیگه مونده بودم حیرون ، جلوش وایستاده بودم و اونو نگاه میکردم حالا که وایستاده بودم بهتر میدیدمش عشق من لخت لخت جلوم نشسته بود داشت شلوارم رو می کشید پائین. خدایا خواب میبینم؟ تو همین افکار بودم که یک لحظه کیرم آتیش گرفت. آره کیرم تو دهنش بود و از شدّت لذت داشت از گوشه های چشمم اشک میومد. تحمل تو اون حالت بی معنی بود شروع کردم نعره زدن فکر میکنم که تقریبا یه پنج دقیقه ای آه و ناله می کردم تا آبم اومد و ریخت رو سینه هاش. بیهوش افتادم رو زمین ، گریه ام گرفته بود نمی دونستم احساس رضایتم رو چطور بریزم بیرون همینجور بی اختیار اشکم سرازیر بود از طرفی هم میترسیدم مهتاب ناراحت بشه ولی دست خودم نبود. مهتاب اومد همونجا روفرش کنارم دراز کشید دوباره لب میگرفتم و لب میدادم ، پرزهای فرش یک مقدار زبر بودن ولی همون برام لذتبخش بود دوباره سُر خُردم سمت سینه هاش حالا دیگه یک کم آروم تر بودم ، تسلّط بیشتری رو خودم داشتم و حرفه ای تر عمل میکردم دیگه نوبت آه و اوه های مهتاب بود و این صدا زیباترین آهنگ دنیا. بعداز سینه ها آروم زیر بغل هاشو خوردم و بعد از اون اوریب اومدم پایین دور نافش رو با زبون طواف کردم اونم چه طوافی نه هفت دور بلکه هفتاد دور بعد هم قوس زیر شکمش رو لیسیدم جوری که انگار دارم نقاشی می کنم ازهمونجا عطر کسش دیوونه ام کرده بود ، فقط چند سانتیمتر فاصله داشتم که مهتاب سُرم داد پایین، اول از همه یه ماچ خوشگل از اون پیشونی کسش گرفتم بعد پاهاش رو باز کردم و بادستم لبه های گوشتی کسش رو زدم کنار زبونمواز پائین ترن قسمت کسش کشیدم بالا یه آهی کشید که فهمیدم لذت زیادی میبره به کارم ادامه دادم کسش یه مزّه ای میداد که نمیخوام بگم بهترین مزه دنیا ولی برای من از هرچیزی خوشمزه تر بود چوچوله اش چنان زده بود بیرون که راحت میک میزدم ، صدای عشقم تمام خونه رو پر کرده بود ،زانو زده بودم بین دوتاپاهاش، باسنش رو زانوهام بود صورتم توی کسش جفت دستامم سینه هاشو میمالوند ،دستاشو ازهم باز کرده بود و فقط جیغ میزد تو اون وضعیت راه دیگه ای هم نداشت کم کم یه رعشه شدید تمام وجودش رو گرفت فهمیدم که دیگه داره ارضاء میشه یک مقدار خودم رو کشیدم عقب تا باسنش بیاد رو زمین ،سرکیر در حال انفجارم رو گذاشتم جایی که بزرگترین آرزوی زندگیم بود پاهاش خود به خود دور کمرم قفل شدن آروم دادم تو آه ه ه ه چه داغ و آتشین ،خدایا لذّت از این بالا تر هم وجود داره ؟؟ به همون صورت که دادم تو کشیدم بیرون یه مایعی روی کیرم رو پوشونده بود مثل فرنی اتفاقا داغ هم بود،آرنج دستام رو گذاشتم بالای شونه هاش دو طرف صورت ماهش ، انگشتهای دستهامم بالای سرش قفل کردم سینه هام رو به سینه هاش فشار دادم و لبام رو هم گذاشتم رو لباش شروع کردم به خوردن بعد دوباره کیرم و کردم تو کسش اما اینبار جوری کردم که خورد ته کسش ، می خواست جیغ بزنه اما راهی نداشت این حرکت رو با آهنگ سریع ادامه دادم ، شاید در هر ثانیه دو سه بار کیرم میخورد ته کسش دیگه داشت ارضاء میشد اما جوری تو بغلم قفل بود که فقط یه لرزش های خفیف میتونست انجام بده انگار یه ماهی رو از آب گرفته باشی بعد نذاری بال بال بزنه ، منم دیگه آخرین نفسهام بود همونجوری که لباش رو میخوردم از تو گلو ناله میکردم که یهو مهتاب من تو یه حالت نیمه غش فرو رفت فهمیدم که دیگه کاملا ارضاء شده منهم با فاصله چندلحظه آبم رو ریختم رو تنش ، دو سه خط موازی از زیر گلو تا پیشونی کسش نقاشی کردم و بعد آروم همونجا توبغلش خوابیدم ، فکر کنم حدود بیست دقیقه ای تو همون حالت خوابیدیم انگار آبم چسب شده بود و مارو به هم چسبونده بود ،تو عالم خلسه بودم که بوسه های مهتاب بیدارم کرد. حق داشت ، آخه من حدود هفتاد کیلو بودم اون پنجاه و پنج ، یه غلط زدم ودوباره براندازش کردم رضایت و سرزندگی رو میشد تو چشاش خوند ، بلند شد که بره سمت یخچال برای خودمون آب پرتقال بیاره دیدم طفلکی نقشو نگار های قالی حسابی رو تنش مونده اما واقعا که چه هیکل نازی داشت وقتی داشت جلوی من لخت و پتی راه می رفت آرزو کردم همون شب دوباره بکنمش. وقتی داشتم به نقش و نگار های تنش لبخند میزدم گفت ها چیه پری لخت ندیدی گفتم چرا اما نقش دارشو ندیدم بعد یه نگاهی به خودش کردو جفتمون زدیم زیر خنده ،گفتم برو یه کرم بیار تنت رو مساژ بدم اینها خوب شه ، گفت بعد از آب پرتقال. الان سه سال از اون شب به یاد موندنی میگذره هنوزم ماه من هر شب طلوع میکنه و هفته ای دوسه شب باهم هستیم من که تصمیم گرفتم دیگه ازدواج نکنم ، مهتاب زن صیغه ای و شرعی منه. اون هم همینطور بهم قول داده تا اگه خدا خواست بعد از 40/45 سالگی که همه تو کف ازدواجم هستن بگم غیر مهتاب رو نمی خوام ، آخه تجربه ثابت کرده مردها وقتی سن شون بالا میره خانواده ها حاضرمیشن رو هرکی دست بزاره قبول کنن تا اون ازدواج کنه حالا خدارو چی دیدین شاید هم زودتر شد

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#22 | Posted: 14 Apr 2010 16:42
عماد و ساحل
نوشته : عماد
يادمه بهاره پارسال ساحل دختري که آشنايه خانوادگي ما بود قرار شد بره فرانسه من و ساحل قبلا يكي دو بار همو ديده بوديم اما خوب اصلا با هم حرف نزده بوديم

روزه قبل از اينکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت بوديم و رفتيم همه مشغوله رقصيدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش يکي ديگه اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بياد بيرون وقتي در باز شد من ديدم که صاحب مجلس يعني ساحل خانوم اون تو بودن وقتي اومد بيرون ما چند ثانيه داشتيم همو نگاه ميکرديم که برشت به من گفت :
-ببين من دارم ميرم اما ميخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم
-من که از خدام بود چون وقتي اون هيکله نازشو ميديدم واقعا حالي به حولي ميشدم بهش گفتم :
-ساحل خانوم بنده نوازي ميکنين من از خدامه تو ماله من باشي
-باشه پس من رسيدم اونجا باهات تماس ميگيرم و شمارمو بهت ميگم
-باشه واقعا خوشحالم کردي
بعد من رفتم تو و اونم اومد بيرون تو همين حين شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش واي چه گرم و لطيف بود
من برگشتم بيرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقيقه ساحل اومد دستمو گرفت و گفت :
-پاشو با هم برقسيم
واي خدا انگار دنيار بهم داده بودن رقصيدن با همچين جيگري .....
بايد بگم تا اون موقع هيچ دختر و پسري تو رقص جلو من کم مياوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندري/عربي/بابا کرم و ...
(البته بچه ها اينو به حسابه چيز بودن نزارنا )
خلاصه مني که تا حالا کم نياورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم
لا مذهب چنان قري به کمرش ميداد که ادم خشک خشک ابش ميومد
بالاخره اون شبه رويايي تموم شد و ما با ساحل خدا حافظي کرديم
تو راه هميه فکرم پيشه اون بود شب هم خوابم نبرد
فرداش ساحل رفت بغض سختي تو گلوم بود که نميترکيد
شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد :
-الو بله
-الو عماد.... عماد سلام
-سلام خانومي....رسيدن به خير
-خوبي
-اره عزيزم
- تو چتوري ... راحت سفر کردي
-اي بد نبود
-عماد شمارمو ياد داشت کن من نميتونم زياد حرف بزنم
-باشه باشه بگو
-00336741......
-باشه مرسي
-زود زود زنگ بزنيا
-باشه حتما
-خدا حافظ
-خدافظ
از اون به بعد من شروع کردم به زنگ زدن با هم کلي حرف ميزديم ميخنديديم گريه ميکرديم و ....
معمولا شبا ساعت 3 و 4 بهش زنگ ميزدم اونم بدونه کارت تلفن يه شب خيلي حشري شده بودم نميدونستم چي کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون يه حالي بکنم.....
اما مگه ميشد من بهش چي بگم اخه هر چي فکر ميکردم بدتر نا اميد ميشدم
گرمه صحبت بوديم که ديگه کيرم داشت شرتمو پاره ميکرد
هر چي اومدم بهش بگم چه حالي دارم نميشد ميترسيدم نا راحت بشه و دوستيمون به هم بخوره تو همين گيرو داد گفتم از طريقه شوخي وارد شم بعده چنتا جک سکسي بهش گفتم :
-ساحل
-بله
-ساحل مياي سکس تل کنيم (البته نه به اين اسوني که اينجا گفتم)
-چي
-سکس تل
اره سکس تل مياي
يه کم خنديد بعد گفت اره
-تا گفت اره گفتم چي تنته {بعدها ساحل از اين حرفه من به عنوانه يه خاطره خوب ياد کرد که تا بهم گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چي تنته }
-گفت : يه تاپ با شلوارک همون ميني جوپ
-درشون بيار
-باشه
-گرمايه بدنشو احساس ميکردم بهش گفتم ساحل ؟
-بله
-من دوست دارم ميخوامت
-منم ميخوامت عزيزم
-يه لب ميدي
-بيا لبايه من ماله تو
-احساسه عجيبي بود حس ميکردم واقعا لباش رو لبامه
بعد چند دقيقه گفتم ساحل دستم رو سينه هاته ديدم هيچي نميگه گفتم دارم سينتو ميمکم اونم ميگفت باشه ا....ه احساس ميکردم سينه هاش تو دهنمه
ساحل دارم نوک سينتو با نوکه زبونم ميمالم ميخوام همشو بخورم...
-من متعلق به تو ام بخور عزيزم
من پشته تلفن ملچ مولوچ ميکردم گفتم دارم ميام پايين تر ميخوام کستو بخورم
اوووووم دارم از بالا تا پايينشو ميليسم
-اه ا.....ه اروم تر
با نوکه زبونم دارم لاشو ميخورم قشنگ از بالا تا پايين و بر عکس لبامو ميزارم رو کست و هر چي اون تو هستو ميک ميزنم ميکشم بيرون اوووووف
تو اين حال چشمامونو ميبستيم و به يه سکس واقعي فکر ميکرديم
بعد بهش گفتم ميخواي ساک بزني گفت :
-بدم نمياد
-گفتم پس بخور
-اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان اه اوه ميکرد که انگاري واقعا داشت ساک ميزد
-دارم ميخورم نوکشو ليس ميزنم تند تند ميخورم
-اخ تا تشو بخور همش ماله تو
خب اين قسمتو کوتاه ميکنم ( سکس ميکرديم و تقريبا ارضا ميشديم )
من واقعا دوسش داشتم هميشه با هم کلي حرف ميزديم و مسه همه حتي قهر ميکرديم و ....
تابستون سال 81 يعني 10 تير روزي که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بياد ايران خيلي خوشحال بودم چون هم ميتونستم ببينمش و هم اينکه ديگه رومون به هم باز شده بود و من ميدونستم ميتونيم با هم Real Sex داشته باشيم . از روزه قبل خودمو اماده کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نميدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول کشيد.به هر حال شب شد
ساعت 12 پرواز ميشست منم مشتي تريپ زده بودم يه دست لباس رسمي و با کلاس
خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داييش/خاله و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر مانديم .....
بالاخره عشق من اومد واييييي عجب چيزي شده بود آب و هوا بهش ساخته بود واي موهايه طلايي عجب گوشتي معرکه شده بود هر چي بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو نديده بود بعده احوال پرسي و ماچو بوسه با مامانش و بقيه راه افتاد که بره فکر کرده بود من نيومده بودم که يهو مامانش گفت :
- ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====>
ساحل همونتوري که 2 تا کيفش دستش بود برگشت و منو ديد 2 تا کيفي که دستش بود از دستاش افتاد و دويد طرفه من ظرفه 3 سوت ديدم تو بغله يکيم ساحل حسابي بغلم کرده بود و منو ميفشرد و گريه ميکرد منم بغلش کردم و بهش ميگفتم اروم باش عزيزم و سرشو ناز ميکردم
بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با داداششو داييش بيام خونشون منم گفتم باشه اونا با يه ماشين رفتنو ما هم با يه ماشين رسيديم دره خونه ما زودتر رسيديم اونام رسيدن بعد گوسفنديو که از قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربوني کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه گوسفنده و زد به پيشونيش بعد همه رفتن تو مشغول رقصيدن بودن همه اما من عين بچه ها يه گوشه نشسته بودم يواش يواش داشتن بساط شام رو اماده ميکردن ديگه همه سر و صدا ها خوابيد تو تمامه اين مدت ساحل به من نگاه ميکرد و لبخند مليح و عاشق کشي به من ميکرد
شام اماده شده بود همه دوره ميز نشستن منم نشستم اما تو دلم غوغا بود ميل هيچيو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به هيچي نزدم همه ميگفتن بخور اما من فقط نگاه ميکردم نگاهم فقط به خوردن و لبهايه ساحل بود.
همه غذاشونو خوردن و يواش يواش رفتن خوابيدن . فرزام داداشه ساحل واسه من يکي از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار واسه من گنده تر بود و هي از پام مي افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم ميکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فايده نداشت بازم مي افتاد.همه رفته بودن .سکوت همه جا فرياد ميزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله
مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داييش تو حال خوابشون برده بود - خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعليه داداشش
من و ساحل هم تو حال بوديم و با هم حرف ميزديم که يه دفعه ساحل گفت :
-پاشو بريم اشپز خونه من گشنمه
-من با تعجب زياد گفتم : تو که همين الان اين همه غذا خوردي
-خوب بازم گشنم شد پاشو بريم
تو همين حال ديدم که دستم گرفت بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر يخچال و گاز يه بشقاب پره برنج و مرغ کشيد و سالاد و ماست ...
شروع کرد به خوردن منم نگاش ميکردم بعده چند دقيقه يه قاشق برنج گرفت روشم يه کم مرغ گذاشت و گفت :
-بيا بخور
-نه ساحل نميتونم اصلا اشتها ندارم
-ميگم بخور
-نه نميتونم
بعد خودش قاشق رو گذاشت تو دهنش يه کم جوييد بعد چونه منو گرفت و کشيد جلو....
لباشو گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چي غذا تو دهنش بود ميومد تو دهنه من تا حالا هيچ غذايي به خوش مزگي اون غذا نبود ديگه تو حاله خودم نبودم شروع کردم به خوردن لباش همينطور لبايه همو ميخورديم زبونمو حلقه ميکردمو زبونش رو ميخوردم واي چه حسه عجيبي بود ساحل قلبش تند تند ميزد دستمو بردم رو سينه هاش همينتور که لبامون رويه هم بود شروع کردم به مالوندنه سينه هاش واااييييي چه سينه هايه نرمي همينتور ميمالوندمدستمو از زير بردم زيره لباسش قلبم داشت تند ميزد با نوکه انگشتم نوکه سينشو ميمالوندم ديگه تو حاله خودش نبود لباسشو در اوردم يه سوتين عجيب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود از رويه سوتين سينه هاشو ميمالوندم و مي بو سيدم کيرم حسابي شق کرده بود داشتم از گرما ميمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو يواش يواش کشيدم پايين حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفيدي شرو کردم رونه پاشو خوردنبا يه دستم سينشو ميمالوندم با يه دستمم ميکشيدم رو کسش و دايم پاهاشو ميبوسيدم و رونشو ليس ميزدم با دستاش موهايه منو گرفت و سرمو کشيد بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و اونم همزمان سوتينشو باز کرد .
حالا ديگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو نگاه ميکردم که يهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زيره کونش و بالا نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پايين 2 تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به ليسيدناول اروم شروع کردم و اون اروم ميخنديد اما خوردنو تند تر کردم حالا ديگه از گرما به خودش ميپيچيد خيلي داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو ميذاشت رو سرم و محکم فشار ميداد رو کسش واي که چه کسه سفيد و بي مويي تند تند واسش ليس ميزدم خيلي حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کيرمو گرفت تو دستش يه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمي کرد همونتور که تو دهنش بود با زبوش ميکشيد به کيرم اه اخ که چه حالي ميداد شروع کرد به ساک زدن هميه کيرمو ميکرد تو دهنش و در مياورد با زبونش از نوکه کيرم تا تخمامو ليس ميزد رفت بين پاهام و شروع کرد از پايين خوردن تخمامو ميکرد تو دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم...
حالا ديگه هم من هم اون کاملا حشري شده بوديم با يه دست ته کيرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد ميخوام بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش ميگفت کيرتو بکن تو کسم بهش گفتم مطميني گفت :
-بهت گفته بودم من از تو بچه ميخوام يه بچه ميخوام که خون تو توو رگهاش باشه
**اره راست ميگفت هميشه بهم ميگفت من از تو يه بچه ميخوام ميگفت اسمشم ميخوام بزارم مجيد اما من فکر ميکردم شوخي ميکونه اما الان اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه**
يه لبخند رضايت زد و چشماشو بست .من هم خواستشو رد نکردم.سر کيرمو مالوندم به چوچولش يه کم با انگشت بازش کردم يه تف زدم به سر کيرم يه تفم انداختم رو کس اون سر کيرم اروم کردم تو کسش خيلي تنگ بود خيليم داغ !!
در آوردم و با يه فشاره ديگه کيرمو کردم تو و شروع کردم به تلمبه زدن واسه اينکه صداش در نياد انگشتمو کردم تو دهنش من ديوونه شده بودم داشتم جرش ميدادم اشکش در اومده بود اما رضايت تمومه وجودشو گرفته بود منم تند تند کيرمو ميکردم تو در مياوردم بعد که کاملا کسش خيس شده بود کيرمو در اوردم و از پشت ماليدم به کونش پاهاشو وا کردم و 3 چاف کيرمو کردم تو کونش يه اخ بلند گفت و تقريبا بي هوش شد منم شروع کردم به تلمبه زدن ديگه داشت ابم ميومد اونم فهميد سريع برگشت و گفت بريز تو کسم منم بدونه هيچ حرفي با 2 تا کف دستي تمامه آبمو ريختم تو کسش اونم حسابي با دستش کير من و کس خودشو ميمالوند حسابي حال کرده بوديم و به ار گاسم رسيده بوديم .چند تا لب از هم گرفتيم و لباسامونو تنه هم کرديم و رفتيم بخوابيم که فهميديم ساعت 7 صبحه من لباسايه خودمو پوشيدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم ميکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت :
-به خاطر همه چي ممنون
منم شونهاشو گرفتم و گفتم :
-دوست دارم و ميخوامت
يه کم به هم نگاه کرديم و لبامونو نزديک کرديم و يه لبه داغ از هم گرفتيم بعد خدافظي کرديم و من رفتم اما رفتن هماناو ...........
وقتي رسيدم خونه دوش گرفتم يه کم دراز کشيدم و به اون شبه رويايي فکر ميکردم.حدوده ساعت11 صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور داشت و گفت ساحل در دسترس نيست يعني خونس اما مهمون داره ...
از ساعت 11 صبح 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت 11 شب !!!!
ساعت 11 وقتي زنگ زدم :
-الو ساحل سلام کجايي تو بابا !!؟؟
-سلام ا................ه چي ميگي بابا چقدر زنگ ميزني
-من با تعجب گفتم مگه چي شده ؟
-گفت من امروز سور پرايز شدم
- د چي شده مگه ؟
-مانيو سيا اومدن پيشم
-اينو که گفت انگار دنيا رو سرم خراب شد (من ماني و سيا رو خوب ميشناختم )
-با عصبانيت بهش گفتم Ok امشب با مانيو سيا بخواب
-bye و گوشيو قطع کردم
اونم ديگه زنگ نزد بي معرفت مثله اينکه منو به خاطر همون بچه ميخواست !
خلاصه ديگه باهاش رابطه نداشتم تا چند روز پيش که فهميدم ازدواج کرده اول نا را حت شدم اما بعد دعا کردم خوشبخت بشه
دوستي با اون واسه من چند تا ضرر به همراه داشت :
1- پول تلفن 1 مليون و 500 هزار تومان که هنوز دارم با هاش دستو پنجه نرم ميکنم و به مشکل خوردم
2- از دست دادن يه خوشگلي مثله اون
3- شق موندنه کيرم زماني که ياده کس نازش مي افتادم
به هر حال اينم داستانه من البته فهميدم که ساحل کرج زندگي ميکونه دوست دارم بدونم الان مجيد ما رو دسته شوهرش شاشيده يا نه... ها ها ها ها

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#23 | Posted: 16 Apr 2010 05:55
فرشاد و آذين ( شب امتحان )
نوشته : فرشاد ( كيانا )
بعد از ماجراهايي كه برايتان تعريف كردم كم كم به فصل امتحانات نزديك شديم. شروع امتحانات براي ما بچه هاي درس نخوان، فصل بدي بود. حتي تنبل ترين افراد هم بايد توي اين فصل بالاخره يك بار كتاب ها رو دوره كنند. پسردايي من يعني شهياد كه همون سال دانشگاه علم و صنعت قبول شده بود، قبول كرد كه كمي توي درسهام بهم كمك كنه. به شرطي كه منهم طرز كار ماشين حساب-كامپيوتر كاسيو 702 پي را به او ياد بدهم.
يادم هست كه يك روز جمعه بود كه من از صبح خانه آنها بودم. فردا هم امتحان هندسه تحليلي داشتم. خدا عمرش بده، شهياد كلي به من كمك كرد. زن دايي بعد از نهار طبق قرار قبلي رفت خانه ما. نزديك ساعت 3 بود كه دوست دختر شهياد، به اسم آزاده كه اتفاقا دوست خانوادگي اونها هم بود تماس گرفت. شهياد تلفن رو به اتاق خواب برد و من پشت ميز پذيرايي مشغول حل تمرينهايي بودم كه شهياد داده بود. صحبت اونها نيم ساعتي طول كشيد كه يكدفعه شهياد از اتاق پريد بيرون و فرياد زد.
-پاشو پاشو، الان مياد
-كي؟
-آزاده، كلي خايه مالي كردم تا قبول كرد بياد. دهه. زودباش ديگه. بابا من كلي پيشش آبرو دارم.
-اوكي
آزاده دختر خوش سرو زبوني بود كه كلاس چهارم دبيرستان بود. كمي تپل مپل (همونجوري كه شهياد هميشه مي پسنديد) و كلي هم با كلاس. قبلا چند بار توي خانه داييم ديده بودمش. پدرش دوست داييم بود و از اون شركت نفتي هاي قديم. از اونهايي كه اول انقلاب منتظر خدمت شدند. با ديسيپلين و هميشه كراواتي. آزاده دوتا خواهر كوچك تر هم داشت. كوچيكه كه فقط 13-14 سالش بود اسمش آذين و بزرگتره كه هم سن خودم بود آزيتا بود. هميشه دلم ميخواست با اون دوست بشم. ولي اون اصلا بهم محل نميگذاشت. چند بار توي كاروان اسكي مدرن اسپرت ديده بودمش و حتي سعي كرده بودم جلوش يه خودي نشون بدم. ولي رابطه مان فقط در حد سلام و خداحافظي باقي مونده بود.
من همش دو دستي توي سرم ميزدم كه چرا شلوار لي نوام را نپوشيدم و بلند بلند به شهياد فحش ميدادم. بدبختانه لباسهاي شهياد هم به من نميخورد. اون چاق بود و تپل و من بلند و باريك. خوشبختانه اصلا قرار نبود آزيتا هم بياد و من هم ترجيح دادم با همون شلوار پارچه اي معمولي (كه تنها نوع شلوار مجاز در مدارس اون موقع (سال 66) بود) بيام جلو و سلام و تعارف كنم و اميدوار بودم كه آزاده بعدا براي خواهرش نگه كه من چه لباسي پوشيده بودم!!(چه افكار بچه گانه اي داشتم ها!!) در حالي كه شربت آبليمو درست ميكردم از شهياد پرسيدم
-باهاش سكس هم داشتي يا نه؟
-نه بابا، … اگه باباش بفهمه خوارم رو ميگاد (شهياد خواهر نداشت و به همين دليل همش خواهرش رو خيرات ميكرد.)
-خاك بر سرت، پس فقط مثل مرغاي عاشق واسه هم خالي مي بندين؟ اگه رفتين تو اتاق من به يه بهانه اي ميرم بيرون كه اگه راضي شد بده من بهانه اش نباشم.
صداي زنگ در نذاشت كه شهياد براي جواب زياد فكر كنه. به سرعت رفت داخل حياط و در رو باز كرد. منم ضبطو روشن كردم و براي اينكه شلوارم زياد معلوم نباشه رفتم پشت ميز نشستم تا از همون پشت سلام و عليكي بكنم. ميدونستم كه شهياد احتمالا آزاده رو مي بره تو اتاق خودش و لازم نميشه كه من زياد خودمو نشون بدم. ولي اين اميد مدت زيادي دوام نياورد. از تراس صداي دوتا دختر ميومد. ولي وقتي بجاي آزيتا، آذين رو ديدم خيالم كلي راحت شد.
آذين اونقدر بچه بود كه من اصلا آدم حسابش نمي كردم. هردوشون وقتي منو ديدن كمي تعجب كردن.
-وا، … شما هم اينجايين؟ مامان اينها خوبن؟ فرشته جون چطوره؟
-قربون محبتتون. سلام دارن. پدر خوب هستن؟
قيافه شهياد از همه ديدني تر بود. اون كه انتظار داشت با رفتن من ترتيب آزاده را بدهد، با ورود آذين، همه در ها را بروي خود بسته ميديد. كمي قيافه اش توي هم رفته بود. كم كم آزاده هم كه اين قيافه اونو مي ديد و با اصرار هاي تلفني شهياد براي اومدنش مقايسه ميكرد اول متعجب و بعد هم ناراحت شد. بنابراين وظيفه من پررنگ ترشد. حس كردم وظيفه دارم براي اينكه همه از ناراحتي خارج بشن، جلسه رو گرم كنم. انصافا به گفته دوست و آشنا اين كار رو خوب بلد بودم. از پرسيدن وضع درس آذين شروع كردم و ظرف نيم ساعت به جوكهاي مودبانه و نيمه مودبانه رسيده بودم. جو جلسه عوض شده بود و همه داشتند مي خنديدند و همراهي ميكردند. من هم موضوع شلوارم رو فراموش كرده بودم!!
باورم نمي شد دخترهايي رو كه به سايه خودشون مي گفتند دنبالم نيا بو ميدي به چنان قهقهه اي وادار كرده باشم. البته شهياد هم كمك مي كرد و با هم مسابقه جوك گذاشته بوديم. آزاده و آذين هم همينطور در حالي كه ميخنديدند دلشان را كه درد گرفته بود گرفته بودند و التماس ميكردند كه من بين جوك ها فاصله بندازم تا دل دردشون خوب بشه. يادمه آخرين جوكي كه گفتم داستان هواپيمايي بود كه توي قبرستون اردبيل سقوط كرد. وقتي اين جوك رو با لهجه تركي گفتم آذين زبان بسته اول پخي زد زير خنده و بعد اتفاقي افتاد كه همه مون مبهوت شديم. آذين شاشيد به دامن چهارخانه اسكاتلندي خودش!!
قهقهه آزاده اجازه خنديدن رو به ما هم داد و آذين هم به سمت دستشويي دويد. شهياد ناقلا از اين وضعيت استفاده كرد و دست آزاده رو گرفت و به بهانه نشون دادن پوستر جديدي كه از گروه وم (گروهي كه جورج مايكل با اون شروع به خوانندگي كرد) به دستش رسيده بود، اونو به اتاق برد.
آذين كه از دستشويي بيرون اومد وقتي آزاده را نديد، به آرومي زد زير گريه. بيچاره از همه ما خجالت ميكشيد. رفتم پيشش روي كاناپه نشستم و هم دستش رو گرفتم و هم دست ديگرمو روي شونه هاش گذاشتم. براش با ملايمت توضيح دادم كه اين موضوع اصلا نشون دهنده بچگي اون نيست و اين اتفاق ممكن بود براي هركدوم از ما بيفته. ضمن اينكه اونو آروم ميكردم سعي ميكردم خودم هم آروم صحبت كنم تا صدامون توي اتاق نره و آزاده متوجه نشه. چون در غير اين صورت بيرون مي اومد و برنامه شهياد بازهم خراب مي شد. مجبور بودم سر آذين رو به خاطر شهياد گرم كنم. تا حالا با يك دختر بچه اينهمه حرف نزده بودم. كم كم گريه هاش جاي خودش رو به گفتگوي عادي داد. حرفهاي آذين برام از لحاظ روان شناسي جالب بود. از اينكه اونو بچه مي دونند و هيچ جا اونو به بازي نمي گيرن ميناليد. ميگفت
-وقتي آزاده تلفني با شهياد صحبت ميكنه منو از اتاقش بيرون ميكنه ولي به آزيتا اجازه ميده كه پيشش بمونه.
سعي كردم به آرومي و با متانت حاليش كنم كه اين دليل كافي نيست و ممكنه كه اونها نتونستن به خوبي دركش كنند. دختر بچه ها در بدر دنبال منطق هاي غلطي ميگردن كه ما پسرها بلديم بياريم و خودمون هم به غلط بودنشون واقفيم. آذين از حرفها و نوازشهاي دستش توسط من داشت لذت مي برد و من اينو با همون تجربه كمم در اون سالها ميفهميدم. اولين باري كه برق عاشق شدنو توي چشم يك دختر تشخيص دادم همون موقع بود. حس ميكردم خودش رو بيشتر و بيشتر به من ميچسبونه. نميدونستم كه كارم درسته يا نه. فكر كردم بهتره در حد مربي مهد كودك باقي بمونم و فقط تا پايان گرفتن كار شهياد سرش رو گرم كنم. ولي همون وقت اتفاقي افتاد كه موجب شد تغيير عقيده بدم. اين اتفاق صداي قفل شدن در اتاق شهياد بود كه صداش مثل ناقوس تو خونه پيچيد و باعث شد من و آذين به صورت هم نگاه كنيم و به هم لبخند معني داري بزنيم.
بعد از اين نگاه، آذين كه كاملا به من چسبيده بود سرش رو به صورتم چسبوند. اين كار باعث شد كه من هم بوي موهاي اونو حس كنم و هم يقه اون كمي باز بشه و من منحني بين سينه هاي كوچك اونو (كه سفتيشون رو قبلا با ساعدم سنجيده بودم) كاملا ببينم. اين منحني بقدري قشنگ بود كه من به سرعت تحريك شدم. عيب شلوار هاي پارچه اي اينه كه همون موقع كه آدم ميفهمه تحريك شده، طرف مقابل هم ميفهمه. آذين بطور ناگهاني سرش رو بالا آورد و جهت نگاهم رو غافلگير كرد. من با خجالت به چشمهاش نگاه كردم. چشمهاش برق ميزد. لبخندي زد و لبهاشو كمي از هم باز كرد.
معطلي ديگه جايز نبود. لبهاش سريع توي لبهام چفت شدند. يكي از دستهام تمام مدت روي شونه اش بود. دست ديگرم رو زير ساق پايش فرستادم و از روي مبل بلندش كردم. مثل ببري كه شكاري به دندان دارد نگاهي به دور و برم كردم و دنبال پناهگاهي گشتم. اتاق دايي بزركترين تخت دنيا رو داشت و تخت دايي نرم ترين تشك دنيا رو. من قبلا داماد شده بودم! ( به داستان داماد مراجعه شود ) و هيچ علاقه اي نداشتم كه اين اتفاق دوباره بيفتد. بجاي حرص زدن سعي كردم كاملا كشفش كنم. تازه تازه بود. مثل يك سرزمين كشف نشده. دگمه هاي بلوزش رو باز كردم. من هيچ تكه اي از لباسش را در نياوردم. شرتش را قبلا توي دستشويي در آورده بود. دامنش روي شكمش سر خورده بود. بدنش نرم و موهاي زائدش جوان و لطيف بودند. انگشتم رو كنجكاوانه به همه جاي بدنش فرستادم. با رانهاي كوچكش دستم را فشار ميداد. اونو تا سرحد مرگ ارضا كردم. ولي خودم همه لباسهايم رو هنوز پوشيده بودم.
ارضا شدنش قشنگ، طبيعي و پر از احساس بود. فشار رانهايش را از روي دستم برداشت. چشمهايش را باز كرد و معصومانه ترين جمله را گفت :
-حالا بايد چيكار كنم؟
با دقت و ملايمت يك پرستار بلوزم را در آورد. روي تخت خوابيده بودم و پاهايم از لبه تخت آويزان بود. شلوارم را از پايم كشيد و شرتم را بوسيد. از او خجالت ميكشيدم. مرا لخت كرد. دامنش را بالا زد و روي من نشست. نيازي نبود براي ارضا شدنم زحمت زيادي بكشد. بدنش را چند بار جلو و عقب برد. فقط سه يا چهار بار. به سرعت از روي خودم بلندش كردم و ارضا شدم. كنارم خوابيده بود.
به چشمهايش نگاه كردم. خبري از آن برق غريب در آنها نبود. ولي نگاهش پر از حق شناسي بود. از اين كه به دنياي بزرگترها آمده بود به خودش مي باليد.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#24 | Posted: 18 Apr 2010 06:24
فریب

نشسته بودم توی پارک و داشتم به این چند سال فکر می کردم. چقدر سختی کشیدم و تحمل کردم ... چقدر سرکوفت شنیدم اما به خاطر حفظ زندگیم تحمل کردم ... آخرشم هیچ خیری از این زندگی لعنتی ندیدم... سرمو گرفتم بین دستام و چشمام و بستم ... ذهنم رفت به اون روزها که تازه با وحید آشنا شده بودم... 22 سالم بود و توی شرکت عموم کار می کردم . منشی مخصوص عموم بودم و کارای کوچیک و بزرگ شرکت به عهده من بود و مثل آچار فرانسه بودم. خیلی روم حساب می کردن و مورد اعتماد کل شرکت بودم.. به قول همکارام سر زبونم از همه بیشتر بود و مار رو از لونه اش می کشیدم بیرون. وحید پسر یکی از دوستای عموم بود که گاهی با پدرش میامد شرکت . بر عکس من که شر و شلوغ بودم و شرکت رو می ذاشتم رو سرم وحید خیلی آروم و جدی بود. چهره خیلی جدی داشت و کم پیش میامد لبخندی ازش ببینم. اوایل فکر می کردم خودشو می گیره یعنی همه تو شرکت همین فکرو می کردیم . اما به مرور که چند بار دیگه دیدیمش و یکی دوباری که بیرون منتظر می موند تا پدرش و عموم کاراشون تموم شه با هم صحبت کردیم به نظرم نمی یومد بخواد کلاس بذاره یا افه بیاد. ولی خیلی جدی بود و موقعی که شوخی می کردم باهاش به زور یه لبخند مصنوعی می زد تا من ضایع نشم. کم کم رفت و آمدش به شرکت بیشتر شد و بیشتر با هم صحبت می کردیم . با اینکه اصلا از لحاظ روحی با هم جور نبودیم اما ته دلم احساس می کردم بهش علاقه مند شدم. اما چون وحید خیلی جدی بود فکر می کردم این حس یه طرفه است. واسه همین سعی می کردم این احساسمو سرکوب کنم. اما موفق نمی شدم .. دیگه جوری شده بود که اگه یه هفته ازش خبری نمی شد به یه بهانه ای سعی می کردم یه تماسی باهاش داشته باشم. دو سه تا از همکارام فهمیده بودن و سر به سرم می ذاشتن. در کمال ناباوری بعد از 6 یا 7 ماه بود که وحید رسما راجع به من با عموم صحبت کرد و خواست یه روزی رو تعیین کنیم تا با هم بریم بیرون و جدیتر صحبت کنیم. روزی که اومده بود و خواست خصوصی با عموم صحبت کنه اصلا احتمال هم نمی دادم راجع به من باشه. وقتی اون رفت و عموم من و صدا کرد تو اتاقش و بهم گفت : وحید تو رو خواستگاری کرده پریسا .می خوام بدونم نظرت چیه قرار شده اگه تو موافق باشی یه روز رو قرار بذاریم و برید یه صحبتی با هم بکنید... اگه همه چیز خوب پیش رفت بعد به خانواده ات بگو و موضوع رو رسمی تر کنید. واقعا وقتی شنیدم وحید منو خواستگاری کرده داشتم از خوشحالی و تعجب سکته می کردم .. وحید ؟؟!!!! اون آدم خشک و جدی یعنی به من علاقه داشت... حالا که فهمیدم اونم بهم علاقه داشته خیلی خوشحال بودم ...
چند روز بعد توی یه پارک قرار گذاشتیم و شروع به صحبت کردیم و بیشتر از جزئیات و خصوصیات هم گفتیم... همه چیز خوب بود و ... اما یه چیزی که نگرانم می کرد این بود که من خیلی شاد و شلوغ بودم و از سرو صدا و مهمونی و جشن و از این شلوغ بازیا خوشم میامد اما وحید فقط یه همسرمطیع و یه زندگی آروم می خواست . خب اینقدربهش علاقه داشتم که بهش بگم باشه. من دختر مطیعی بودم اما آروم نبودم .. به خودم گفتم باشه یه ذره سعی می کنم خودمو جمع و جور کنم...وقتی رفتم خونه با خوشحالی همه چیزو تعریف کردم البته مامانم می دونست موضوع رو اما حالا دیگه واقعا همه چی داشت شکل جدید و رسمی به خودش می گرفت ...برگ تازه ای از زندگی هر دوی ما داشت ورق می خورد و من احساس خوبی داشتم با تمام وجودم وحید رو دوست داشتم و این علاقه رو بروز میدادم ...شب خواستگاری بهترین شب زندگیم بود.. وحید با اون کت وشلوار کرمی خیلی خوش تیپ شده بود البته کلا کت وشلواری بود.. قبل از آشنایی وقتی میدیدمش کلی با همکارام می خندیدم و می گفتیم بدبخت شبا هم با کت و شلوارش می خوابه. اما حالا چقدر به نظرم خوشگل میامد...موهای مشکی اش رو داده بود بالا... چشم و ابرو مشکی بود و یه ته ریش پروفسوری هم می ذاشت و پوستش تقریبا سبزه بود... خیلی دوست داشتنی بود اما صورتش همیشه بدون لبخند بود...
سرمو بلند کردمو نگاهی به ساعتم انداختم واااااااای خیلی دیر شده بود و من تو افکارم غرق شده بود... از جام بلند شدم و رفتم به طرف خیابون... اینقدر گیج بودم که یادم نمیامد ماشینو کجا پارک کردم..یه ذره مثل منگا دور و اطراف و نگاه کردم تا چشمم خورد به ماشین.... حال خوبی نداشتم تا خونه به زور خودمو رسوندم... وارد خونه که شدم مامان سریع پرید جلومو گفت پریسااااا اومدی؟ کجایی دختر؟ چرا گوشیتو خاموش کردی دلم هزار راه رفت... جواب ندادمو رفتم تو اتاقم... همون جوری با مانتو روسری ولو شدم رو تخت و چشمامو بستم ... مامان اومد تو باز اون نگرانی همیشگی اش شروع شد ... کنارم نشست و گفت پریسا ... دنیا که به آخر نرسیده ... روزی هزاران نفر توی این دادگاه ها از هم جدا میشن.. تو دیگه بچه نیستی ... الان 4 ماهه که طلاق گرفتی اما هنوز همون پریسای بی حوصله و عصبی هستی ... ناسلامتی تو یه دختر ناز و کوچولو داری.... به خاطراون یه کمی به خودت برس ... آخه اون بچه چه گناهی داره که هر وقت میری دیدنش باید تو رو اینجوری ببینه... دست خودم نبود از همه چیز بدم میامد و هیچی خوشحالم نمی کرد رومو برگردوندم و به پهلو خوابیدم مامان آروم بلند شد و رفت بیرون ... بغضم ترکید... اشکام به سرعت از چشمام می ریخت پایین ... دلم می خواست نازنینم همیشه کنارم باشه.. دوست نداشتم هفته ای یکبار ببینمش .. دخترم بود . نمی تونستم تحمل کنم تا هفته بعد... وقتی یاد اون روزها می افتادم به خودم فحش میدادمو می گفتم کاش روزیکه با وحید صحبت کرده بودم بهش جواب منفی می دادم کاش بیشتر فکر می کردم... کاش اینقدر سریع جواب نمی دادمو و هزاران کاش دیگر...
شب خواستگاری به خوبی تموم شد.. وحید تک پسر بود و غیر از خودش 2 تا خواهر داشت که یکیش ایران نبود و اون یکی هم عشق اروپا داشت و می خواست بعد از ازدواجش بره اروپا... مامانش به نظرم خیلی منطقی میامد..به نظر زن پخته و کاملی بود.. از اونایی بود که خوب به خودشون می رسن ... اندام خوبی داشت و حسابی هم تیپ می زد.. موهای مش شده اش ریخته بود روی پیشونیشو یه عینک ظریف هم زده بود که مرتب بالا و پایینش می کرد... باباش مثل خودم بود ... خوش خنده و شلوغ ... خیلی خوشم اومد ازش ... گفتم کاش وحید هم یه ذره از باباش یاد بگیره... خب چون ما با هم حرفامونو زده بودیم حرف زیادی نمونده بود.. همه حرفا و قرار مدارا گذاشته شد و من و وحید 1 ماه بعد با یه مراسم با شکوه و زیبا به عقد هم دراومدیم...
قرار شد چند ماه بعد عروسی کنیم... دوره نامزدیمون خیلی کوتاه بود فقط 3ماه بود...وحید همه چیزش آماده بود ... از دوره نامزدی که هیچی نفهمیدم ... وحید رو فقط هفته ای دو بار میدیدم اینقدر تو کاراش غرق بود که بیشتر با هم تلفنی صحبت می کردیم... وقتی بهش می گفتم بریم بیرون یا گردشی چیزی می خندید و می گفت پریسا این لوس بازیا چیه .... بعد از عروسی بیشتر کنار همیم ...قول میدم... منم اعتراض نمی کردم زیاد چون دوست نداشتم ناراحت بشه... عشقم از قبل خیلی بیشتر شده بود ... واقعا عاشقش شده بودم و هر کاری می خواست انجام می دادم...
بعد از سه ماه ما عروسی کردیمو رفتیم زیر یه سقف ... منم دیگه شرکت نمی رفتم و خونه بودم چون وحید ازم خواسته بود بعد از عروسی نرم شرکت و بمونم توی خونه .... به قول خودش یه کدبانوی حسابی باشم... خب روزهای اول خیلی شیرین بود و هر دو راضی بودیم...از اینکه همسر وحید بودم به خودم می بالیدم...یک مرد واقعی بود... حتی گیر دادنها و تعصباتش رو هم دوست داشتم ... بد اخلاقیاش هم واسم شیرین بود...
اما این خوشیها و شیرینها یواش یواش رنگ باخت.... به مرور فهمیدم منظور وحید از مطیع و آروم و این حرفا چیه.... یعنی خونه دوستام نرم ...بدون اجازه وحید حتی خونه مامانم هم نرم....مهمترین کار من آشپزیه... خونه همیشه مرتب باشه و من سعی کنم زیاد با همسایه یا آشناها قاطی نشم.. توی مهمونیا مواظب باشم زیاد بگو بخند راه نندازم.. خیلی به خودم نرسم و سعی کنم معمولی باشم .. اوایل با اینا کنار اومدم و گفتم به مرور اخلاق وحید هم عوض میشه... اما فایده نداشت و وحید مرتب بدتر می شد و دیگه حتی شبها هم به زور میامد خونه و می گفت کارای شرکت زیاده ... صبح تا شب که تنها بودم دلم خوش بود وحید شب میاد اما وقتی میامد هم هیچ فرقی به حال من نمی کرد چون اینقدر خسته بود که یه دوش می گرفت و مثل جنازه ولو می شد رو تخت...یک سال از زندیگیمون گذشته بود با اینکه از اخلاق وحید ناراحت بودم اما هنوزم مثل قبل دوسش داشتم این من بودم که از صبح تا غروب چند بار بهش تلفن می زدمو حالش و می پرسیدم اما اون اینقدر سرش شلوغ بود که چند دقیقه کوتاه باهام حرف می زد ...این من بودم که تا نصف شب بیدار می شستم تا وحید بیاد با هم شام بخوریم.. اما اون یا از خستگی میلی به شام نداشت یا تو شرکت یه چیزی خورده بود... زندیگیم خیلی یکنواخت و بیروح بود... خانواده خودمم زیاد از این وضع خبر نداشتن سعی می کردم وانمود کنم که هیچ مشکلی ندارم.. دیگه مثل قبل شاداب و سرحال نبودم.. خیلی پکر و بی حوصله شده بودم دلم برای روزهایی که با دوستام می رفتیم گردش و خوش بودیم تنگ شده بود.. اونا هم کم و بیش می دونستن اخلاق وحید چه جوریه واسه همین بیشتر تلفنی حال همدیگرو می پرسیدم ... خانواده وحید که پسرشون رو می شناختن می تونستن حدس بزنن وضعیت ما چه جوریه .. واسه همین مادر وحید هر از گاهی بهم می گفت اگه بچه داشتین الان توی خونه احساس تنهایی نمی کردی عزیزم.. بهش گفتم من ازخدامه اما وحید میگه فعلا زوده.. گفت من باهاش صحبت می کنم .. اینطوری که نمیشه تو همش تو خونه تنها هستی آخرش که چی؟! یه بچه داشته باشین اونم نسبت به زندگیش احساس مسئولیت بیشتری می کنه. تصمیم گرفتم با وحید جدی تر حرف بزنم و بهش بگم که اینجوری من تو خونه می پوسم تا حالا هر چی اون گفته بود من قبول کرده بودم حالا نوبت اون بود...ای کاش فکر می کردم اگه بچه دار هم شدیم و وحید باز همین جوری بود چی ؟! کاش اول مشکلم رو باهاش مطرح می کردم بعد خودم راه حل رو می دادم اما این فکراون موقع به ذهنم نرسیده بود... خلاصه با اصرار زیاد من و گاهی هم حرفای خانواده هامون که ما می خوایم نوه امون رو ببینیم بالاخره وحید رضایت داد... اما گفت یادت باشه مسئولیتش خیلی سخته و من پروژه های بزرگی دارم و نمی تونم از صبح تا شب کنارت باشم و این تو هستی که مسئولیت و کارت چند برابرمیشه... گفتم باشه . از اینکه تو خونه بپوسم بهتره دوست دارم بچه داشته باشیم...
خلاصه بعد از چند ماه من باردار شدم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. روزیکه برگه آزمایش رو گرفتم بلافاصله به وحید زنگ زدمو خبر دادم .. اونم خیلی خوشحال شد و کلی بهم تبریک گفتیم ... از اینکه صدای شاد وحید رو شنیدم خیلی خوشحال بودم. به خاطر بارداری من اخلاقش خیلی بهترشده بود. دیگه سعی می کرد شبا زودتر بیاد خونه و کمتر عصبی می شد. ظهر و عصر زنگ می زد بهم و حالمو می پرسید و میگفت اگه تو خونه تنهایی و حوصله ات سر میره برو پیش مامانم اینا یا مامان خودت... سعی می کرد منو ببره بیرون و بگردونه خلاصه اخلاقش خیلی خیلی فرق کرده بود ..با خودم می گفتم دختر چرا زودتر این تصمیمو نگرفتی...
دو هفته آخر بارداریم وحید مرخصی داشت و کاراش رو به همکاراش سپرد و خودش دربست کنار من بود...استراحت مطلق داشتم از ماه های آخر بارداریم دیگه هیچ کاری نمی کردم و همه کارام به عهده وحید و خانواده ها بود...بیشتر از همه به خاطر وحید خوشحال بودم... خب از قبل رفته بودم دکتر و می دونستم بچه امون دختره... وحید دختر خیلی دوست داشت اسم نازنین رو هم اون واسش انتخاب کرد... گاهی سرشو می ذاشت روی شکممو با نازنین حرف می زد... اون لحظه فقط از خدا می خواستم همه چیز همین جوری قشنگ و زیبا بمونه ...
بالاخره نه ماه تموم شد و نازنین کوچولوی من به دنیا آمد. توی بیمارستا ن وفتی پرستارا دادنش بغلم از خوشحالی اشک می ریختم. از اینکه یه دختر خوشگل و سالم داشتم خیلی خوشحال بودم و حضور گرم وحید کنارم خوشحالیمو صد چندان کرده بود... منو نازنین رو توی بغلش گرفته بود و می بوسید .. اصلا یادمون رفته بود کجاییم... کاش همه چیز همون جوری می موند... ای کاش برگ زندگی شیرین من ورق نمی خورد...
فکر اون روزهای شیرین هیچ جوری از ذهنم بیرون نمی رفت... بازم برگشته بودم به اون روزها.. ساعت رو نگاه کردم 2:14 بود.. اصلا خوابم نمیامد... احساس ضعف می کردم ... آهسته در رو باز کردمو راه افتاد سمت آشپزخونه... همه خواب بودن.. حتی پویا برادر که عادت داشت تا دیر وقت بیدار باشه هم برق اتاقش خاموش بود.. پویا خیلی غصه منو می خورد.. سه سال از من بزرگتر بود و از اون بچه مثبتای واقعی بود که عشقشون کتابخونه شونه... منم خیلی واسش درد دل می کردم . پویا از مشکل آخرم هم خبرداشت چیزی که نتونستم به مامانم اینا بگم . البته شرایطی پیش اومد که پویا خیلی واضح می تونست حدس بزنه چه اتفاقی واسم افتاده . خب به خاطر فهمیدن مشکلم خیلی بیشتر غصه می خورد آخرین و بدترین ضربه ای که از وحید خورده بودم و حتی باورم نکرده بودم که اون کسی که اون بلا رو سر من آورد وحید بود. در یخچال و باز کردم یه شیشه آب برداشتم و یه کمی ازش خوردم .. یه آبی به دست و صورتم زدم . فایده نداشت حالم بهتر نمی شد ... از همه بدتر هم دیدن خونواده ام تو این وضعیت بود که چقدر دیدن این وضعیت افسرده من عذابشون میده.. دوست داشتم خودمو تغییر بدم اما نمیتونستم . دست خودم نبود به هیچ کس اعتماد نداشتم . فکر می کردم هیچ کس نمی تونه کمکم کنه. دوباره برگشتم توی اتاقم . نشستم روی تختم و دستام رو گذاشتم زیر چونه ام.. دیگه اتاقم رو هم دوست نداشتم ..با خودم فکر می کردم یه روزی من تو این اتاق چقدر خوش و شاد بودم اما حالا از درو دیوارش بدم میاد...چشمم خورد به قاب عکس نازنین که روی میز بود. دختر خوشگلم ... این عکش مال 1 سالگیش بود.. یه لبخند خوشگل زده بود و دستش رو گذاشته بود روی گونه اش... دلم می خواست الان تو بغلم بود...
روزهای اول که از بیمارستان مرخص شده بودم مامانم قرار بود چند روزی پیشم بمونه ... واقعا خونمون رنگ و بوی جدیدی گرفته بود .. انگار همه جا و همه چیز نو شده بود..
روزها می گذشت و نازنینم بزرگ تر می شد... وحید روزهای اول شبا زود میامد خونه به قول خودش عشق نازنین نمی ذاشت بمونه سرکار.. من همه وقتم مال نازنین شده بود... از صبح زود که چشمای قشنگش رو باز میکرد تا نصف شب که چند بار بیدار می شد و شیر می خورد ....خواب و خوراکم شده بود دخترم... وقتی می خوابید تازه فرصت می کردم به کارام برسم .
ادامه دارد...

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#25 | Posted: 18 Apr 2010 06:27
قسمت آخر : فریب

رسیدگی به نازنین تموم وقت منو گرفته بود و منم دیگه کمتر به وحید گیر میدادم ... دیگه خودم وقت نمی کردم بهش بگم منو ببر بیرون بگردیم یا زودتر بیا خونه و از این جور حرفا چون واقعا وقتی واسه این کارا نداشتم خب وحید هم خیلی راحت بود چون دیگه راحت به کاراش می رسید و از صبح تا شب تو اون شرکت بود ...
بعضی وقتا از خستگی شبا بدون اینکه شام بخورم خوابم می برد.. واقعا تنهایی از پس این همه کار برنمی آمدم اگه مامانم بهم سر نمی زد و نیمی از کارام رو نمی کرد حتما می مردم..
همه چیز عادی پیش می رفت تا اینکه نازنین 1 ساله شد... طبیعی بود که دیگه مثل قبل وقت منو نگیره .. فرصت می کردم به کارام برسم .. با اینکه نازنین خوشگلم رو داشتم اما باز یه کمبودی حس می کردم و اون کمبود حضور وحید بود . دلم می خواست یه چند ساعتی با هم باشیم و دو تایی نازنین رو ببریم گردش اما همیشه من خودم تنها این کارو می کردم وحید فرصت این کار رو نداشت... کلافه بودم ... آخه این چه زندگی مشترکی بود که من فقط خودم بودم و خودم... فکر کرده بودم اگه بچه داشته باشیم وحید بیشتر به زندگی توجه کنه اما این فکرم فقط روزهای اول جواب داد چون دوباره وحید مثل قبل شده بود... هر چقدر باهاش صحبت می کردمو می گفتم یه جوری برنامه ریزی کنه که یه ساعتی رو با هم باشیم می گفت : من که بهت گفته بودم .. بچه داری سخته خودت خواستی ... یادته بهت گفتم مسئولیت شرکت با منه و نمی تونم دائم خونه باشم.. حوصله هیچ کاری رو نداشتم ... بد شرایطی داشتم نمی تونستم بی خیال شم و سرم به کارم باشه... وحید اصلا از زندگی مشترک چیزی نمی دونست... کسی هم نمی تونست کاری بکنه چون اون قدر کارش واسش مهم بود که هیچ جوری حاضر نبود حداقل دوساعت زودتر بیاد خونه... هر چقدر خانواده من و حتی خانواده خودش باهاش صحبت کردن فایده نداشت .. وحید آدم کار و شرکت بود... من یه زن جوان بودم که وحید حتی نمی تونست نیاز جنسی منو برآورده کنه چون اونقدر خسته بود که دیگه قدرتی واسه این کار نداشت .. هیچ کدوم از کارایی که می کردم نمی تونست توجه وحید رو جلب کنه از آرایش های متنوع گرفته تا انواع تیپ و لباس و ..... فایده نداشت وحید منو نمی دید... نازنین هم زیاد با وحید جور نبود.. بچه ام اصلا باباش رو نمی دید و نمی شناخت... وحید گاهی شبا می رفت تو اتاق نازنین و یه بوس از گونه اش می کرد و می رفت می خوابید..
تنها دلخوشی که باعث شده بود توی اون خونه بمونم نازنین بود ... می دونستم بالاخره صبرم تموم می شه اما به خودم می گفتم همه چیز درست میشه ... دو سال بود که داشتم به خودم امید می دادم ... اما هی بدتر می شد...
دیگه تصمیم گرفته بودم به هیچ کدوم از حرفای وحید گوش نکنم و همون پریسای قبل باشم.. تا حالا هر کاری وحید خواسته بود من کرده بودم ... وقتی فکر می کردم می دیدم این قدر که من دوسش داشتم و به حرفاش گوش داده بودم اون هیچ کاری واسه من نکرده بود... خوب فکرامو کرده بودم و تصمیم گرفته بودم خودم باشم..
مثل قبل لباس می پوشیدم و به خودم می رسیدم و هر مدلی هم که دوست داشتم آرایش می کردم .. (حتی خیلی بیشتر از اون موقع ها که مجرد بودم..) وقتی بیرون می رفتم و می دیدم بعضی ها با چشماشون می خوان منو بخورن می گفتم کاش وحید هم اینجوری بود... از لحاظ ظاهری خوشگل بودم .. تا قبل از اون چون نازنین همه وقتمو گرفته بود فرصت نداشتم خیلی به خودم برسم.. واسه همین اولین فرصتی که گیر آوردم رفتم آرایشگاه و موهامو یه رنگ و مش خوشگل در آوردم ..
با اینکه یه بار زایمان داشتم اما اندامم رو خوب حفظ کرده بودم و وزنم مناسب بود. رنگ موهام زیباییمو صد برابر کرده بود . می دونستم هیچ کدوم این کارا روی وحید اثری نداره اما این کارا رو واسه آروم شدن دل خودم می کردم. شب که وحید اومد و منو دید اول یه ذره تعجب کردو بعد گفت : خبری شده ؟ گفتم نه چطور مگه ؟
دیدم چیزی نگفت خودم گفتم خوشگل شده موهام ؟ گفت : آره ... نگفته بودی می خوای بری آرایشگاه .. بچه رو کجا گذاشتی ؟ گفتم پیش مامانم گذاشتم از صبح اونجا بودم... قیافه اش در هم شد توی دلم احساس پیروزی داشتم .. یه کمی بهم نگاه کردو رفت تو اتاق ... وحید رفت یه دوش بگیره منم تو اون فاصله لباس خواب خوشگلی رو که داشتم و پوشیدم و یه عطر خوش بو هم به خودم زدمو و ماهواره رو گذاشتم روی یه کانال نیمه سکسی و خودمم پاهام رو انداختم روی هم جوری که تا ته رونم معلوم بشه و یه کمی خودمو کج کردم تا شورتم هم یه ذره دیده بشه ... همون جوری نشستم تا وحید بیاد بیرون .. بعد از چند دقیقه که اومد بیرون چون حموم جوری بود که باید می چرخید یه کمی به سمت راست تا منو ببینه اول مستقیم رفت طرف آینه قدی که رو به روش بود ... بعد چشمش خورد به من که اون مدلی نشسته بودم و از همه مهمتر اون کانالی که داشتم می دیدم ... خنده ام گرفته بود می خواستم برگردمو قیافه متعجبش رو ببینم اما خواستم خودش عکس العمل نشون بده... اومد جلوتر و یه نگاه به تلویزیون انداخت و گفت این چه کانالیه؟ پریسا فیلم سکسی هم دوست داری ؟ می دونستم داره تیکه می اندازه اما با خونسردی گفتم : آره ... ما که خودمون مثل پیرمردا و پیرزنا دو هفته یه بار سکس داریم حداقل اینا رو ببینم .. گفت : تو امشب چته ؟ چرا اینجوری شدی ؟ من خوشم نمیاد بشینی فیلم سکسی نگاه کنی ...دوست داری بشینی و کیر مردا رو نگاه کنی ؟ پاشو برو بخواب .. حرفش عصبیم کرد و نمی دونم چی شد که گفتم : بدبخت اگه کیر تو هم این شکلی بود که نمی رفتم سراغ اینا... صورت وحید سرخ شد و بازومو گرفت و بلندم کرد و جلوی همدیگه ایستادیم و با عصبانیت داشت نگام می کرد ... گفت چه مرگته پریسا ؟ این حرفتو نشنیده می گیرم .. گفتم تو چه مرگته وحید ؟ چه غلطی می کنی که نمی تونی زودتر از ساعت 1 و 2 نصف شب بیای خونه ... من نمی خوام اینجوری زندگی کنم .. من چه فرقی با یه زن بیوه دارم فقط یه اسم تو شناسنامه ام هست ... وحید من این زندگی رو .... پرید وسط حرفمو فریاد کشید : چقدر این بحثو پیش می کشی ؟ می خوای صبح تا شب بشینم ور دلت و باهات سبزی پاک کنم ؟ مگه بهت نگفتم من سرم شلوغه نمی تونم اون همه آدم و بذارمو بیام خونه با همدیگه بریم ددر ..از صدای فریاد وحید نازنین از خواب پرید و صدای گریه اش اومد .. خواستم جواب وحید رو بدم اما رفتم تو اتاق نازنین تا آرومش کنم.. بغلش کردمو بوسیدمش .. یه کمی آروم باهاش حرف زدم تا خوابش برد... بغض خودمم ترکیده بود و آروم اشک می ریختم ... شب رو تو اتاق نازنین خوابیدم .. این کار وحید باعث شده بود تصمیم من جدی تر بشه ...
بد جوری به لج کردن افتاده بودیم از اون شب به بعد.. اگه مهمونی دعوت می شدیم من بازترین لباسمو می پوشیدم و حسابی آرایش می کردم و کلی هم می رقصیدم ... چون توی رقص هم کم نداشتم موقع رقصیدنم همه بهم خیره می شدن و من از اینکه می دیدم وحید از عصبانیت سرخ شده بیشتر می خندیدمو و رقصم رو طولانی تر می کردم.. دیگه صبح تا شب هم خونه نبودم .. یا می رفتم خونه مامانم یا پیش دوستام بودم .. شبا هم که میامدم خونه تازه شروع دعوامون با وحید بود .. چرا این کارو کردی ؟ چرا رفتی اونجا ؟ چرا اون حرفو زدی ؟ اونم حسابی با من لج می کرد واکثر شبا خونه نمیامد و توشرکت می خوابید ... منم پیش نازنین می خوابیدم و سعی می کردم اصلا از این موضوع ناراحت نشم... یواش یواش لجبازی و دعواهامون بالا گرفته و خونواده های هر دومون با خبر شدن که ما مشکل داریم ...ما دو تا رو یه جا گیر می آوردن و شروع می کردن به صحبت و اندرز .. ولی فایده نداشت نه وحید آدم می شد و نه من... اون می گفت همینه که هست .. پریسا می دونه می چه جوری هستم اما هی بهانه می گیره .. منم می گفتم من همینم که هستم .. از قبل هم اینجوری بودم این باید می رفت یه زنه افسرده می گرفت... هیچ کدوم کوتاه نمی آمدیم و این وسط نازنینم که حالا 2سال و نیمش بود داشت قربانی می شد... دلم به حالش می سوخت اما اونم از پدر چیزی نفهمیده بود.. واقعا وحید واسش پدری نکرده بود ...نازنین هنوزم وحید رو به خوبی نمی شناخت.. تو این مدت وحید یک ساعت هم کنار نازنین نبود در حالیکه ادعا می کرد هر کاری می کنه تا نازنین در رفاه باشه ...
تحمل این وضعیت دیگه خیلی سخت شده بود و از عهده هر دوی ما خارج بود... تا اینکه یه اتفاق لعنتی همه چیز رو به نفع وحید تموم کرد و باعث شد من همه چیزمو از دست بدم...
یه شب وسط دعوامون بود که نازنین از خواب بیدارشد ..رفتم تو اتاقش و بغلش کردمو داشتم آرومش می کردم که صدای وحید عصبیم کرد که گفت : تازه یاد کس و کونش افتاده ... به هر کی میرسه باید یه چشمه بهش نشون بده... طاقت نیوردم و همون طوری که نازنین بغلم بود رفتم و فریاد زدم خفه شو ... کاش مشکل من همین بود اگه مشکلم این بود که خیلی راحت یه آدم حسابی پیدا می کردمو می آوردم خونه ...به طرفم حمله کرد و جوری کوبید توی صورتم که با بچه افتادم روی زمین .. نازنین به شدت ترسیده بود و جیغ می کشید و گریه می کرد .. از گوشه لبم داشت خون میامد .. وحید اومد نازنینو بغل کرد و گفت : حالا گم شو برو یه آدم حسابی پیدا کن... خیلی عصبانی بودم ... اینقدر که می تونستم وحید و تیکه تیکه کنم.. اینقدر پست بود که فکر می کرد من مشکلم این چیزاست .. می خواست به همه بگه که من زن بدی هستم و به خاطر هرزه گری من مشکل داریم .. خوب نقشه ای کشیده بود ... اما من نمی ذاشتم موفق بشه .. به زور از جام بلند شدم در حالیکه هنوز وحید داشت فحش های رکیک بهم میداد .. گلدونی رو که روی میز بود برداشتم و پرتش کردم طرف وحید که یهو اونم که پشتش به من بود برگشت و.. اون گلدون لعنتی توی یه لحظه خورد به سر نازنینم.. صدای فریادش بلند شد و خون از سرش می ریخت ... من مثل یه مجسمه ایستاده بودم ... وحید داد زد : چی کار کردی بیشعور؟ با این بچه چی کار داری ؟ برو گمشو بیرون از این خونه .. تو به بچه خودتم رحم نمی کنی ... می خواستم بهش بگم که من نمی خواستم به نازنین آسیبی برسه اما نمی تونستم حرف بزنم ... می لرزیدم و گریه می کردم ... نازنینم سرو صورتش خونی بود اونم به دست من .... وحید به سرعت کتشو برداشت و رفت سمت پارکینگ... تازه به خودم اومده بودم.... نفهمیدم چی پوشیدم و راه افتاد دنبالش... نمی ذاشت سوار ماشین شم و فریاد می کشید ... چیه می خوای مطمئن بشی کشتیش یا نه ؟ من نمی تونستم حرف بزنم و به شدت گریه می کردم نازنین و به زور گرفتم توی بغلم و گریه می کردم ... طفلی بی حال شده بود و خیلی خون داشت می رفت ازش .. به سرعت خودمونو رسوندیم به اولین بیمارستان...وحید به محض اینکه ماشینو یه جا پارک کرد نازنینو از بغلم کشید بیرون و دوید داخل بیمارستان ... منم دنبالش مثل دیوونه ها می دویدم... دیگه اینکه توی بیمارستان چی شد و ما یه دعوا و آبروریزی اساسی هم اونجا راه انداختیم بماند البته مقصر وحید بود که می خواست به همه بگه من عمدا اون کار رو کرده بودم... پرستارا و آدمای اونجا هم که غریبه بودن و منو نمی شناختن با اون نگاههای خیره و عجیبشون داشتن داغونم می کردن... خدا رو شکر نازنین فقط سرش شکسته بود که چند تا بخیه خورد و بعد از چند ساعت که دکترا مطمئن شدن دیگه مشکلی نداره مرخص شد... منم مثل دیوونه ها بین گریه هام یهو می خندیدم و می گفتم خدارو شکر..دخترم سالمه ... من عاشق نازنین بود .. غیر از اون هیچ دلخوشی نداشتم اما وحید با اینکه این موضوع رومی دونست با نامردی تمام اون کار رو کرد....
بعد از اون ماجرا دیگه از وحید متنفر شده بودم.. اون هم نازنین رو می برد و می ذاشت خونه مادرش تا پیش من نباشه .. می گفت پریسا روانیه ... زنگ می زدم بهش و التماس می کردم نازنینمو بهم برگردونه اما اون می گفت : یادته توی مهمونیا چی کار می کردی ؟ چیه حالا به غلط کردن افتادی ؟ نه ... دیگه دیر شده .. برو خوش باش... هر چقدر قسم می خوردم که اینکارو می کردم تا تو بیشتر بهم توجه کنی ... می خواستم تو بیشتر کنارم باشی... می گفت من با این چرت و پرتا خر نمی شم... فایده نداشت و بالاخره همون چیزی که می ترسیدم سرم اومد... بعد از چند ماه دوندگی و رفت و آمد وحید درخواست طلاق داد و با مدرکی که از پزشک قانونی گرفته بود تونست دادگاه رو متقاعد کنه که من عمدا به دخترم آسیب رسوندم و آدم عصبی هستم. حضانت نازنین به وحید سپرده شد و هر چقدر که من توی دادگاه دلیل آوردم و قسم خوردم و اشک ریختم فایده نداشت ... وحید برنده بود.. وکیل خبره ای که داشت کار منو هزار برابر سخت کرده بود. این قانون لعنتی به هیچ دردی نمی خورد ... به همین راحتی تنها دلخوشی زندگیم رو از دست دادم... هفته ای یکبار می تونستم دخترم رو ببینم.. اونم خیلی به من وابسته بود و می دونستم خیلی سختشه ... بعد از چند وقت که طلاق گرفتیم هر کاری می کردم بیشتر نازنینو ببینم نمی شد وحید تهدید کرده بود اگه زیاد بخوام دور نازنین بچرخم از دستم شکایت می کنه تا هفته ای یه بار هم نتونم ببینمش.. خلاصه ماجرای زندگی من تو این چند سال کوتاه به آخر رسید.. همه دوستام بهم می گفتن حقته این قدر به حرفش گوش دادی تا دیگه کم مونده بود سوارت بشه... توی فامیل هم سرکوفت و متلک ها به گوشم می رسید .. قبل از طلاق خیلی ها بهم گفتن وحید اخلاق خوبی نداره باید ببریش پیش مشاور باید یه ذره بیشتر به شماها برسه اما من فورا از وحید طرفداری می کردمو می گفتم : این حرفا چیه ... خب اونم دوست داره پیش ما باشه اما وقتشو نداره ... ولی خودم خوب می دونستم که کارش رو از ما بیشتر دوست داره.
و اما چیزی که خیلی عذابم می داد یه اتفاق دیگه بود... حدودا دو هفته ای از طلاقمون گذشته بود.. روزهای اول بود و خیلی تحمل دوری نازنین واسم سخت بود صبح تا شب توی خونه می شستم و گریه می کردم... عموم بهم پیشنها د داد دوباره برگردم شرکت و خودمو سرگرم کنم و بیکار نباشم... با اینکه اون شرکت هم خاطرات آشناییم با وحید و اون پریسای شاد و سرحال رو واسم زنده می کرد اما بازم قبول کردم ... خلاصه هر روز به وحید زنگ می زدمو التماس می کردم که نازنین رو بهم بده ... می گفتم تو که از صبح تا شب خونه نیستی نمی تونی واسش پدری کنی خواهش می کنم بذار کنار من باشه...
یه روز که توی شرکت نشسته بودم وقت ناهار بود و بقیه داشتن توی اتاق غذا می خوردن منم نشسته بودم پشت میزم و سردرد رو بهونه کرده بودم تا یه کمی با خودم خلوت کنم.. یهو گوشیم زنگ خورد.. از دیدن شماره وحید جا خوردم ... فکر کردم دلش به حالم سوخته .. سریع دکمه رو زدم و جواب دادم .. خیلی گرم باهام صحبت می کرد .. بهم گفت من فکرامو کردم تو راست میگی من نمی تونم ازنازنین خوب مراقبت کنم ... مامانم هم هر چقدر بهش خوب برسه بازم نمی تونه جای تو که مادر واقعیش هستی رو پرکنه... نازنین هم همی بهانه تو رو می گیره.. اگه موافق باشی من نازنین رو می سپرم به تو .. اون با تو راحت تره.. از خوشحالی زبونم بند اومده بود .. مدام ازش تشکر می کردم ..بهم گفت فردا پنج شنبه است من سعی می کنم زودتر برم خونه و به نازنین برسم و آماده اش کنم تو بیای دنبالش ... گفتم چرا مگه کسی پیشش نیست ؟ گفت : چرا مامانم مواظبشه .. ولی عصر باید بره دیدن یکی از دوستای قدیمیش واسه همین خودم میرم خونه ... خواستم بگم کاش اون موقع ها هم می تونستی بعضی وقتا زودتر بیای خونه اما دیدم گفتنش هیچ فایده ای نداره الان...
شب که رفتم خونه و موضوع رو به مامانم اینا گفتم اونا هم مثل من خوشحال شدن. بابام گفت بالاخره وحید سر عقل اومد ... تا صبح از خوشحالی خوابم نمی برد. دوست داشتم زودتر عصر بشه من برم پیش نازنین ...
بالاخره اون لحظه ای که منتظرش بودم رسید.. یه زنگ به وحید زدمو گفتم من دارم راه می افتم تو الان کجایی ؟ خنده عجیبی کرد و گفت من الان تو خونه پیش نازنین هستم... ما منتظریم...
با خوشحالی سوار ماشین شدم و راه افتادم به طرف خونه وحید اینا.. خیلی سرحال بودم و غم و غصه هام یادم رفته بود.. چند دقیقه بعد جلوی در بودم ... زنگو زدم و وحید در رو باز کرد ... از توی حیاط که داشتم رد می شدم یه حس استرس و شادی تو وجودم بود.. استرس به خاطر اینکه واقعا میشه به همین راحتی نازنین بیاد پیش من .. شادی به خاطر اینکه تا چند دقیقه دیگه عزیز دلم توی بغلمه ... رسیدم جلوی در رو دیدم در بازه .. رفتم تو .. وحید یه رکابی با یه شلوارک پوشیده بود.. یه ذره جا خوردم ...خیلی گرم باهام حرف می زدو خودمونی احوالپرسی می کرد انگار نه انگار چه بلایی سرم آورده بود... گفت بشین یه چیزی واست بیارم گلوت تازه بشه. .گفتم ممنون.. نازنین کجاست ؟ گفت تو اتاقشه خوابیده... خواستم بلند شم برم ببینمش که گفت نه... پریسا جون چند دقیقه پیش خوابیده بذار تا تو اینجا هستی یکمی بخوابه بعد خودش بیدار میشه... نخواستم اصرار کنم ترسیدم عصبانی بشه و نظرش عوض بشه..نشستم سر جام.. تازه چشمم افتاد به تلویزیون که داشت یه فیلم نیمه سکسی نشون میداد... گیج شده بود از این کارای وحید .. می دونستم از این چیزا نگاه نمی کنه... با یه سینی شربت اومد کنارم نشست و گفت ببینم ویسکی می خوری ؟ نمی دونستم داره شوخی می کنه یا جدی می گه ... همین جوری نگاش می کردم ... خندید و گفت واست شربت آوردم می دونم نمی خوری ... ولی آخه فیلم سکسی با شربت که نمی شه ... دوباره بلند خندید.. گفتم وحید حالت خوبه ؟ منظورت از این کارا چیه ؟ قیافه اش جدی شد و گفت ببخشید منظوری نداشتم ...روبه روم نشست و بهم گفت شربتو بخور .. باید اعتراف کنم که هنوزم تو وجودم یه ذره ترس داشتم ازش... به خاطر نازنین نمی خواستم رو حرفش حرف بزنم .. لیوانو برداشتم و یه کم خوردم .. سرو صدای فیلم در اومده بود و بدجوری توی سکوت ما پارازیت شده بود ... صدای آه و اوه زنی که توی فیلم بود باعث شد ناخواسته یه نگاه به تلویزیون بندازم.. انگار یکی داشت کسشو می خورد پاهاش باز بود و سرشو آورده بود بالا و چشماشو بسته بود ...وحید گفت : هنوزم از این فیلما دوست داری ؟ باز داشت عصبیم می کرد..گفتم من باید زود برم خونه... خواهش می کنم نازنینو بیدارش کن بریم... خیلی خونسرد گفت باشه ... تا یه چیزی بخوری خودش بیدار میشه ...نگران نباش .. گفتم : وحید میشه کانالو عوض کنی ؟ گفت : تو چرا همین جوری با مانتو و روسری نشستی ؟ نمی خوای اینا رو دربیاری ؟ واسه کی اینا رو پوشوندی ؟ من ؟ من که قبلا همه اینا رو دیدم ؟ خوشم نمیاد اینجوری نشستی ... خودشم می دونست که نمی خوام عصبی بشه و به حرفاش گوش میدم...واسه همین ارد می داد...با خودم گفتم راست میگه دیگه این که همه جاتو دیده .. بلند شدمو مانتو روسریمو در آوردم . زیرش یه تاپ تنم بود ... خواستم روسریمو بندازم روی شونه هام که ترسید م از نگاه وحید ... بی خیال شدم و نشستم... بهش گفتم انگار تو هم از این فیلما دوست داری ! خندید و گفت : احساس می کنم اولین باره که دارم بدنتو می بینم .. . سرخ شدم و خودمو با بشقابی که روی میز بود سرگرم کردم...لعنتی چرا این کارا رو می کرد؟ واسه چی از این حرفا می زد؟ دلم می خواست برم نازنینو بردارم و زودتر از اینجا خلاص شم.. بهش گفتم وحید لطفا کانالو عوض کن ... ما دیگه زن و شوهر نیستیم. با صدای خیلی بلندی خندید و گفت باشه عزیزم ... زد روی یه کانال کاملا سکسی ... دو تا زن بودن که یکیشون داشت با چیزی مثل کمر بند که بسته شده بود دور کمرش و جلوش هم یه کیر مصنوعی بود اون یکی رو می کرد... خشکم زده بود .. دیگه فهمیده بودم که وحید می خواد منو اذیت کنه..دیگه چیزی نگفتم ..گفتم بذار هر غلطی که دلش می خواد بکنه.. از جاش بلند شد و اومد کنارم نشست و گفت این کانال چطوره ؟
خودمو یه کم کشیدم عقب و گفتم این قدر مقدمه نچین.. چی می خوای بگی ؟ واسه چی داری این کارا رو می کنی؟... یه دستشو انداخت دور کمرمو منو یه کم کشید سمت خودشو گفت این کارام خیلی عجیبه ؟ یه روزی دوست داشتی من از اینکارا بکنم... حالا چی شده ؟ خیلی کارام واست عجیبه ؟ خواستم خودمو بکشم کنار اما نتونستم چون دستشو خیلی محکم گرفته بود... صورتش یه کمی عصبی بود.. اخم کرده بود و خیلی خشن نگام می کرد.. داشتم کم میاوردم ..نمی دونستم چی کار کنم.. گفتم وحید ...چی کار می خوای بکنی ... دستشو از روی شلوار کشید روی کسم و گفتم هیچی ... فقط بهت ثابت می کنم که اون حرفی که اونشب زدی واست خیلی گرون تموم میشه... پاهامو جمع کردم اونم دستشو برنداشت همون جوری گفتم کدوم حرف؟ گفت یادته گفتی اگه کیر منم مثل مال اونا بود دنبال اونا نمی رفتی ...بهش گفتم من اونشب عصبانی بودم وحید .. همین جوری یه چیزی گفتم باور کن منظوری نداشتم ... وحید عصبی تر بهم گفت .. اااا خب باشه منم الان دارم همین جوری این کاررو می کنم ... منظوری ندارم... دستشو کشیدم کنار و داد زدم .. نازنین کجاست ... زود باش بیارش من می خوام برم... از جام بلند شم اما با اون دستای قویش دستمو گرفت و کشید و گفت کجاااا .. بشین .. صدای تلویزیون رو یه کم دیگه زیاد کرد و رکابی خودشو درآورد... کم مونده بود بزنم زیر گریه ... بهش گفتم وحید تو هیچ وقت نفهمیدی کجا باید چه کاری رو انجام بدی... از تاپم گرفت و منو کشید طرف خودشو با دو تا دستاش صورتمو گرفت و لباشو گذاشت روی لبام نمی تونستم بهش غلبه کنم زورم اصلا بهش نمی رسید... خصوصا حالا که عصبی بود ... دو تا دستامو گذاشته بودم روی سینشو هلش می دادم عقب ولی زورم خیلی کمتر بود.. زبونشو تا ته کرده بود توی دهنم داشتم خفه می شدم .. بالاخره لبم رو ول کرد و گفت زیاد تقلا نکن چون هیچ کاری نمی تونی بکنی .. تازه اگه سرو صدات بلند شه و نازنین بیدار بشه و تو رو تو این وضعیت ببینه خیلی بد می شه پس سعی کن بهت خوش بگذره منم قول می دم کاری کنم که دیگه تا عمر داری هوس اون کیرا که تو فیلم می بینی به سرت نزنه... بغضم گرفته بود گفتم ترو خدا ولم کن ... وحید من فقط نازنین رو می خوام...موهامو از دور صورتم جمع کرد و زد عقب ... سرشو آورد جلو گردنمو لیس زد ...رفت سمت گوشم و با زبونش یه کمی روی لاله گوشم کشید و همون جوری دم گوشم گفت از بعد عروسیمون یه سکس درست و حسابی نداشتیم من بهت مدیونم پریسا ...باید جبران کنم فقط اشکالی نداره این 3 و 4 سال رو توی یه روز جبران کنم ؟.... سرمو بردم عقب و خواستم چیزی بگم که گفت نه... حتما از نظر تو هم اشکالی نداره .. کی از سکس بدش میاد... تو هم که عاشق این فیلما هستی .... بهش گفتم صدای اینو کم کن لعنتی ... می خوای همه بفهمن... مگه نمی گی نازنین خوابه؟ یه لیس به گونه ام زد و گفت نازنین با این سرو صدای قشنگ بیدار نمی شه با جیغ و داد تو بیدارمیشه .. حالا اینقدر حرف نزن ...دستشو گذاشت روی سینمو داشت می مالیدش.. دستشو گرفتم که بکشم کنار اما به تندی دستم و عقب زد و بهم گفت اگه بخوای از این اداها در بیاری نه تنها نازنین رو نمی بینی بلکه جوری می کنمت که زنده نمونی... بغضم ترکید.. گفتم وحید به خاطر نازنین ... فریاد زد بسه دیگه ... گفتم ساکت باش... بیا دراز بکش اینجا روی زمین .. از روی مبل بلند شدم و دراز کشیدم روی زمین... اونم خوابید رومو گردنمو می بوسید.. ازش می ترسیدم ... چون یه دونه بهانه زندگیم دستش بود .. به خودم دلداری می دادم تحمل کن عوضش اگه راضی باشه نازنین رو بهت می ده... سعی می کردم کاری نکنم که بیفته روی ل

بشنو از نی چون حکایت میکند
از جدایی ها شکایت میکند
     
#26 | Posted: 19 Apr 2010 19:05
فرشاد واسپروزا ( هديه آقا جون )
نوشته : فرشاد ( كيانا )

خدا براي هيچكس نخواد. پدربزرگ من توي سن 80 سالگي عمرش رو داد به شما. دور از حالا، خيلي دوستش داشتم. اصلا شايد نشه باور كرد يه پيرمرد 80 ساله چه طوري ميتونه با يه جوون 20 ساله رابطه با اين صميميت ايجاد كنه. هميشه بامن شوخي ميكرد. خيلي هم اهل دل بود. يه چيزي تو مايه هاي مسيو ژيونورمان بزرگ ( به رمان بينوايان اثر ويكتور هوگو مراجعه كنيد ). هر وقت تنها مي شديم منو صدا ميكرد و مي گفت « اين دوست دختر هاي تو بالاخره ننه اي، ننه بزرگي، چيزي ندارند ؟ » من با خنده و اخم ساختگي جواب ميدادم « بازم شروع كردين آقاجون ؟ من كه صد بار گفتم من اصلا دوست دختر ندارم ! » و از او دور ميشدم. او با همون خنده هميشگي دوباره داد ميزد « عمه تپل مپل هم داشته باشند، قبوله ها » و دوتايي ميزديم زير خنده. هميشه ميگفت « خاصيت نوه اينه كه دشمن دشمن آدمه، براي همين آدم دوستش داره ».
بين نوه هاش منو بيشتر از همه دوست داشت. براي همين هم وقتي مرد فقط من بالاي سرش بودم. دلم خيلي گرفت. دل دنيا گرفت. يه بعدازظهر جمعه پاييزي. از پنجره بيمارستان بيرون رو نگاه كردم. باد پاييزي گرد و خاك و برگها رو به آسمون بلند ميكرد. تا لحظه آخر كاملا به هوش بود و طبق معمول باهام شوخي ميكرد. ميگفت « بيمارستان چيز مزخرفيه، فقط حسنش اينه كه اين پرستارهاي ترگل ورگل ميان و آدمو دست مالي ميكنن. آخ اگه 30 سال جوونتر بودم بهشون ميگفتم. » و من همزمان با گريه ميخنديدم و جواب ميدادم « آقا جون تورو خدا حرف نزنين. براتون خوب نيست.» و اون كه هيچوقت كم نمي اورد ميگفت« كي ميگه خوب نيست. اين دكتر ها كه دكترن، چيزي نميفهمن. تو يه علف بچه هم كه هنوز دكتر نشدي……. راستي اگه من امشب مردم لازم نيست به عمه هات خبر بدي. بي خودي ميان اينجا شلوغش ميكنن. به بابات زنگ ميزني. بعد هم ميري توي خونه من. تو كمد بغل تختم يه هديه برات گذاشتم. برش ميداري. كليد كمدم هم همينجاست. الان كليد رو بردار » و من با بغض و گريه كليد رو برداشتم.

مراسم ختم، خيلي آبرومندانه برگذار شد. سالن مسجد الجواد چندين بار پر و خالي شد. بعد از اينكه شب هفت از رستوران برگشتيم خونه پدر بزرگ، تنها كسي كه هنوز گريه ميكرد من بودم. البته فقط بچه ها و نوه ها، عروسها و داماد ها اومده بودند. بقيه بعد از شام رفتند خونه خودشون. يكي از عمه هام عروسي داشت كه ايتاليايي بود. حدودا سي و سه چهار ساله و شكل ماه به اسم اسپروزا. دو سال پيش زن پسر عمه من شده بود ولي با هم سازش نداشتن. براي همين هم ميخواست برگرده مملكتش. ولي پسر عمه نامرد من رضايت نميداد. تازه پاسپورت ايتاليايي اونو هم قايم كرده بود كه يه وقت جيم نزنه. براي همين هميشه دلم به حالش مي سوخت. ديدن بدن بلوري و آرايش حساب شده اون هميشه باعث ميشد كه با حسرت به پسر عمه ام نگاه كنم. ولي اونشب اصلا حوصله ديد زدن اونو هم نداشتم. خسته بودم و خواب آلود. بزرگتر ها خيلي زود رفته بودند سر تقسيم ميراث ( كه كم هم نبود ). صداهاشون مثل ناقوس تو گوشم زنگ ميزد.
- آقا جون صد بار خواستند زمينهاي ورامين رو به نام من كنن.
- ببين آبجي، اينكه آقاجون مي خواستن چيكار كنن مهم نيست. اگه تا حالا اينكار رو نكرده اند، مطمئن باش كه بعد هم نمي كردن.
- به نظر من بهتره ببينيم وصيت نامه اي وجود داره يا نه.
- آقا جون هميشه چيزهاي مهمشون رو توي كمد بغل تخت ميگذاشتن.
- كي ميدونه كليدش كجاست ؟
با شنيدن اين جمله يادم افتاد كه كليد كمد پيش منه. ترجيح دادم صدام در نياد. قرار شد فردا عصر در حضور همه خواهر و برادر ها كليد ساز بياد و در كمد رو باز كنه. اونشب به خوبي و خوشي همه رفتند خونه خودشون.
صبح زود به جاي مدرسه يه ضرب رفتم در خونه آقا جون كه يه خونه قديمي توي محله آب منگل بود. با احتياط درب كمد رو باز كردم. يه خروار كاغذ و سند. ولي از هديه بسته بندي شده خبري نبود. حدث زدم هديه من بايد بين همين كاغذ ها باشه. ولي بازديد اينهمه كاغذ قطعا تا ظهر طول ميكشيد و من هم دلم نميخواست بيشتر از يك زنگ غيبت كنم. ناسلامتي سال چهارم دبيرستان بودم. كاغذ ها رو با هم از توي كمد بيرون آوردم و برگردوندم. زير همه پاكت ها و سند ها، يه پاكت سفيد ترو تميز و نو بود كه با توجه به كهنه و زرد بودن بقيه پاكت ها، توي چشم ميخورد. برش داشتم و اونو برگردوندم. خط زيباي آقاجون بود. « اين پاكت مربوط به فرشاد است »
با ديدن خط آقاجون، باز گريه ام گرفت. بقيه پاكت ها رو توي كمد گذاشتم. ميدونستم هر كدوم از عمه و عموهام چقدر دلشون مي خواست الان جاي من باشن. ولي من با امانت داري در كمد رو بستم و به طرف مدرسه رفتم. سر راه هم كليد رو از پنجره تاكسي توي خيابون انداختم.
سر كلاس همه اش حواسم به پاكت بود. پاكت از نوع پاكتهاي پستي براي ارسال مدارك بود. از اونها كه دولايه اند و با مشمع حباب دار كاملا محفوظ شده اند. بدون باز كردنش نميشد فهميد توش چيه. بالاخره زنگ آخر سر كلاس مكانيك پاكت رو باز كردم و از ديدن چيزي كه داخلش بود تعجب كردم. داشتم شاخ در مي اوردم. دوزاريم هنوز نيافتاده بود. روي تخته يه معادله عجيب و غريب بود كه معلم ادعا مي كرد معادله كلي حركت پرتابيه. به نظر من كار آقاجون عجيب تر بود. خيلي عجيب تر. گذرنامه اسپروزا !!

ياد روزي افتادم كه با آقاجون راجع به اون صحبت ميكرديم. يه مهموني خونوادگي بود و من طبق معمول داشتم سر و سينه اسپروزا رو ديد مي زدم. آقاجون كه نگاه منو غافلگير كرده بود، در گوشم ميگفت «خاك بر سر بي شعور كيوان ( پسر عمه ام ) كنن. اين كفتر سفيد رو ورداشته آورده تو اين مملكت جنگ و جدال. آخه احمق، جاي اين هلو تو همون ايتالياست. تذكره اش رو بده دستش بره ديگه. حالا فرشاد، جون من بگو ببينم با اين اسبوزا ( آقاجون اينجوري تلفظ ميكرد ) كاري هم كردي يا نه بي عرضه؟ » و من باز هم ميخنديدم و از خجالت سرخ مي شدم.
شكي نبود كه آقاجون توطئه آزادي اين كبوتر رو توسط من چيده بود. حالا از كجا پاسپورت اسپروزا رو گير آورده بود، چيزي بود كه من سر در نمي آوردم. تصميم گرفتم بعد از چهلم از اين موقعيت استفاده كنم عصر همانروز در منزل آقاجون و در مراسم قرائت وصيت نامه اسپروزا رو ديدم. يه تونيك تريكوي مشكي چسبون پوشيده بود. چون گوش دادن به متن وصيت نامه براش جالب نبود به حياط اومده بود و داشت گلدونها رو با آب پاش حلبي آقاجون آب ميداد. رفتم و لب حوض نشستم و بهش خيره شدم. برگشت و لبخندي زد و دوباره به كارش مشغول شد.
- خسته نباشيد
- مرسي آقا فرشاد
- ميشه بپرسم اسم شما معنيش چيه ؟
- به فارسي ميشه آرزو، اميد
- اسم قشنگيه
- مرسي، ولي براي شماها سخته، مگه نه ؟
- نه زياد، شما دلتون نمي خواد برگردين ايتاليا ؟
به طور ناگهاني برگشت و با تعجب نگاهم كرد. با پر رويي به ديد زدن ساقهاي خوش تراش و سفيدش ادامه دادم.
- يعني تو نمي دوني ؟
- چي رو ؟
- اينكه ميخوام بر گردم يا نه ؟
- خوب….من شنيدم شما ميخواهيد برگردين. ولي نميتونين. درسته ؟
- راستش آره. البته داره كارم درست ميشه. خدا نميذاره هيچ پرنده اي تو قفس بمونه.
انگار يه سطل آب يخ رو سرم خالي كردن. اگه كارش درست ميشد كه ديگه نيازي به پاسپورتش نداشت. آب دهنم رو قورت دادم و پرسيدم
- چه جوري ؟
- چرا ميخواي بدوني ؟
- آخه………من هميشه دلم براتون ميسوزه.
- اوه…..مرسي
- نميخواين بگين ؟
- اگه به كسي نگي بهت ميگم.
- قول ميدم
- از طريق آمباسادوره ( سفير يا سفارت ) اقدام كردم. دو ماه ديگه پاسپورتم مياد.
وحشتناك بود. بايد زودتر يه غلطي ميكردم. اگه دست روي دست ميگذاشتم مرغ از قفس ميپريد. با لبخندي زوركي گفتم
- چه خوب، ولي دير نيست؟
- چاره اي نيست
- اگه ميتونستيد همين امشب بريد چيكار ميكرديد ؟
- خوب همين امشب ميرفتم
- خوب ميتونيد.
تكون نميخورد. هنوز پشتش به من بود. وقتي برگشت رنگش مثل گچ شده بود. با ناباوري نگاهم كرد. لبهاش لرزيد.
- د … د…. دست توئه ؟
با به هم زدن پلكهام جواب مثبت دادم.
- كجاست ؟
- خونه
حس كردم از من دلخور شده. فكر كرده بود من ازش باج ميخوام (كه ميخواستم ). برگشت و با بي تفاوتي گفت :
-به هرحال مهم نيست. من دوماه ديگه ميرم. بهش نيازي ندارم. به توهم همينطور. من فكر ميكردم پيش آقا جونه.
- بود……تا ديروز هم تو كمد آقا جون بود.
- بهم ميدي ؟
- آره
- شرطش چيه ؟
- هيچي
- هيچي ؟
قيافه اش از هم باز شد. اومد و روبه روم ايستاد. دستهاش رو روي شونه هام گذاشت و پرسيد
- كي ميدي به من ؟
- امشب يا فردا. ميخواستم براتون پستش كنم. بعد گفتم شايد برسه به دست كيوان.
-آ ره …آره پستش نكن. ميام ازت ميگيرم.
با ختم جلسه بزرگترها و ورود بعضي از اونها به حياط جلسه دو نفره ما هم به هم خورد. از وقتي به خونه برگشتم به خودم لعنت ميفرستادم. قول داده بودم كه بدون هيچ شرطي پاسپورت رو به اون بدم. صبح زود مشغول صبحانه بودم كه پدر از اتاقش صدام كرد.
- فرشاد …………. تلفن
گوشي هال رو برداشتم ولي صداي گذاشتن گوشي اتاق پدر رو نشنيدم. از سفارت ايتاليا بود. لعنتي. پدر داشت گوش ميداد. قرار شد پاسپورت رو خودم ببرم سفارت. وقتي قطع كردم پدر جلوم ايستاده بود و بهم لبخند ميزد.
- آفرين پسرم. سفارت كه ميدوني كجاست؟ توي خيابون فرمانيه.
- بله پدر. ميدونم.
- لباس مرتب بپوش. كت شلوار و كراوات. ريش هات رو بزن. مثل يه آقا رفتار كن.
- چشم پدر
با خوشحالي لباس پوشيدم. وقتي ميخواستم بيرون برم پدر داد زد
- كليد ماشين به جا لباسي آويزونه. ورش دار
پدر داشت سنگ تموم ميذاشت. ماشين رو بيرون بردم. وقتي در حياط رو مي بستم پدر توي حياط بود. فهميدم همه فاميل از جمله پدرم نسبت به زورگويي كيوان به زنش تنفر دارند.
- من مي بندم
- اختيار دارين پدر
- از كجا اورديش ؟
- ……..
- آقاجون بهت داد ؟
- بعله
- ازش پول نگيري ها
- چشم. خداحافظ
- خدا به همرات پسرم
ورود به سفارت با كاپريس كلاسيك پدر كلي افه داشت. دلم ميخواست همه دوستهام منو در اون حالت ببينند. ولي نميشد. جلو عمارت كلاه فرنگي فيروز ميرزا سفير به همراه اسپروزا ايستاده بودند. سفير با من دست داد. به خودم ميباليدم. وقتي پاسپورت رو از جيب داخلي كتم در مي اوردم اسپروزا جوري نگاه ميكرد، انگار به شيشه عمرش داره نگاه ميكنه. پاسپورت رو جلوم نگه داشتم. اسپروزا بجاي اونكه پاسپورت رو بگيره صورتش رو به شونه سفير چسبوند و زد زير گريه. سفير پاسپورت رو از من گرفت و به فارسي از من تشكر كرد. ديگر آنجا كاري نداشتم. برگشتم كه سوار ماشين بشم. اسپروزا خودش رو به من رسوند و گفت
- فرشاد صبر كن
- چشم
- كجا ميري ؟
- مدرسه
- ميشه نري ؟
- آره
رفت داخل كلاه فرنگي و دوباره برگشت. اينبار با مانتو و روسري. بدون هيچ حرفي سوار ماشين شد. و من هم پشت فرمون نشستم.
- كجا بريم ؟
- محموديه. كوچه خرداد. پلاك 7
- اينجا كه ميگي كجاست؟
- خونه دوستم. من دارم ميرم. بليطم براي تركيه رزرو شده. امروز ساعت 1 بعدازظهر. وقتي كيوان بياد خونه ميبينه من نيستم.
- مگه بهش نگفتي ؟
- نه. فقط پدر و مادرت خبر دارن.
- از كجا ؟
- ديشب به مادرت زنگ زدم و بهش گفتم.
- پس چرا الان نميريم فرودگاه
-ب راي اينكه وسايل من خونه دوستمه
- آهان..اوكي
جلوي منزل دوستش نگه داشتم.
- فرشاد ؟
- بله ؟
- ميخواي با من سكس داشته باشي ؟
زبونم بند اومد. داشتم سكته ميكردم. اينقدر بي مقدمه ؟
- زودباش. ممكنه نظرم عوض بشه ها !
- ولي ديرتون ميشه
جوابم خيلي ابلهانه بود. در كيفش رو باز كرد.كليد خونه رو بيرون آورد و جلوي درب گفت
- در ماشين رو قفل كن و بيا تو. وگرنه واقعا ديرم ميشه
به سرعت برق به داخل خونه دويدم. خونه نبود. كاخ بود. بعدها فهميدم وسايل اسپروزا قبل از ما توي فرودگاه بوده و اين فقط بهانه اي بوده براي تشكر !

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#27 | Posted: 24 Apr 2010 13:45
قسمتی از زندگی من .....


قبل از اينكه اين ماجرا رو براتون بنويسم بايد بگم كه اسمها رو (البته به جز اسم خودم) توي اين ماجرا عوض كردم و اگه از لهجه تندي براي بيان بعضي قسمتهاش استفاده ميكنم ، قبلا از همه معذرت ميخوام .

ماجرا مال عيد امسال بود و از اون موقع از سرم بيرون نميره شايد يه جوري هم عذاب وجدان داشته باشم واسه همين ميخوام براي شما هم اين ماجرا رو تعريف كنم
تاحالا چند باري شده كه با زنهاي شوهردار روبرو شدم و هميشه سعي كردم تو اين يه مورد جلوي خودمو بگيرم ، ولي اين يكي فرق ميكرد نميدونم چرا نتونستم جلوي خودمو بگيرم شايدم نخواستم كه جلوي خودمو بگيرم .
خلاصه داستان به يكي از روزها

-- من كه چشامو بسته بودم يهو انگار كه شوك بهم داده باشن يه تكوني خوردم و فكر سكس با كتي و مالوندن اون سينه هاي خوشگلش مثل برق از سرم گذشت . پيش خودم گفتم تاحالا با بزرگتر از خودم سكس نداشتم ( اون موقع يه دوست دختر داشتم كه بعضي وقتا با هم يه نيمچه حالي ميكرديم )
= چرا منو نيگا ميكني ؟ ميگم درش بيار !
-- پيش خودم گفتم نه مثل اينكه خودشم بدش نمياد . گفتم ولمون كن بابا من حوصله دردسر ندارم . با خنده گفتم اگه ايندفعه موقع ساك زدن ببيننت ديگه به يه كتك خوردن ختم نميشه .
= نه مثل اينكه 4 تا حرف بزرگونم بلدي . نترس من از همينجا ميبينم .
-- پيش خودم گفتم آره جون خودت حالا بهت ميگم . آروم زيپ شلوارو با خنده تا نصفه كشيدم پائين ( اونم زل زده بود به زيپ شلوار ) زيپو ول كردم گفتم خب حالا چه مزه اي بود ؟
= علي خفه شو كارتو بكن
-- نه اينجوري نميشه فكر كردي مثل اون موقعها خنگم ؟ چي به من ميرسه ؟
يهو ليوان ويسكي رو گذاشت كنار و پاشد اومد طرفم . من تو فكر بودم كه الان ميخواد چيكار كنه ؟ بعد تو يه چشم بهم زدن پاچه هاي شلوارمو گرفت و شلوار هم كه از اين لي هاي كاغذي بود كه بالاش كش داره با يه حركت از پام اومد بيرون . از شانس من وسطاي راه شرتم هم بهش گير كرد و تا نصفه اومد پائين . من تا خواستم از جام بلند شم و شرتو بگيرم اون زودتر گرفتشو و در حالي كه اونم با يه حركت در آورد گفت ديدي هنوزم همونقدر خنگي ؟
من تو حال مستي از اينكه نتونستم از پسش بر بيام حسابي حالم گرفته شد ولي واسه اينكه كم نيارم دستمو گذاشتم رو كير خايه و گفتم پس بفرما ببين البته اگه چيزي معلوم بود .
يهو كتي زد زير خنده و گفت نه خوب بزرگه .
من با تعجب يكم بلند شدم و نيگا كردم ببينم از زير دست من چيو ديده كه ميگه بزرگه . بعد ديدم كه نميدونم كي كيرم راست شده و از اونور دستم زده بيرون .
پيش خودم گفتم اگه الان اين كيرو نخوابونم تا شب مكافات دارم . يه فكري به سرم زد .
خودمو زدم به مريضي و وانمود كردم دوباره ميخوام بالا بيارم كتي هم كه حال منو ديد زود پريد كه منو ببره دستشوئي منم به تلافي اون كارش ، تاپشو كه بند هم نداشت با دست گرفتمو كشيدم پائين . در اين ميون براي يه لحظه نرمي سينه هاي درشتشو زير دستم احساس كردم
ديگه داشتم ميتركيدم . بهش گفتم اينم تلافي اون كارت و بدون معطلي موهاشو كه تا روي سينه هاش اومده بود زدم كنار و مشغول خوردن سينه هاش شدم . مشروب باعث شده بود كه سينه هاش داغه داغ بشه ، بوي عطرش داشت ديونم ميكرد ....
= علي نكن داره قلقلكم مياد .
= بس كن ديگه ....
و ديگه اونم حرفي نزد . نفسش تند شده بود ، ضربان قلبشو ميتونستم بشنوم . آروم نشوندمش كنار خودم و با يه خنده معني دار بهش گفتم حالا چطوري خانوم دكتر ؟ حرفي نزد اونم يه لبخند معني دار زد ... اومد جلو و آروم لبشو گذاشت رو لبام . من اولش با تمام چيزائي كه بلد بودم و شنيده بودم خواستم كلاس كارو حفظ كنم و شروع كردم آروم با لباش بازي كردن و بوسيدنش . پيش خودم مثل آدماي كودن داشتم فكر ميكردم كه يعني اين تاحالا باكسي سكس داشته ؟ يهو ديدم كه هلم داد روي كاناپه و اومد بالا ... شهوت داشت از چشاش ميباريد ....منم به نفس نفس افتاده بودم ... تيشرتمو از تنم در آورد و نشست رو شكمم .. منم كه ديدم اينجوره شروع كردم به باز كردن دكمه هاي شلواركش از اين مدلا بود كه بجاي زيپ دكمه داشت . خدا لعنتشون كنه دهنم سرويس شد تا همه دكمه ها رو باز كردم ... شرت سفيد رنگش كه غنچه هاي رز قشنگي روش بود نمايان شد .... آروم لبه شرتو كشيدم پائين يكم مو اومد بيرون ..... يكم خورد توحالم پيش خودم گفتم با اين همه قرتي بازي پشماي كسشو سالي يه باز ميزنه .... بعد به خودم گفتم ما كه با عقب كار داريم ..... بعدكه يكم ديگه دادم پائين ديدم كه نه از پشم خبري نيست فقط يه خط باريك خوشكل گذاشته ... انگار كه داشتم خواب ميديدم بلند شدم و شلوارك و شرتشو در آوردم يه شرت لامبادائي خوشكل بود .... بعد كه يه نيگا به بالا انداختم چشمم افتاد به كون گرد و ژله ايش كه هنوز داشت مي لرزيد... جاي مايو روش مونده بود .... دستمو دراز كردم و گذاشتم روي كسش .... آروم شروع كردم به ماليدن ... داشت از فرط شهوت ناله ميكرد .... ديگه كيرم داشت ميتركيد تااون موقع اونطوري راست نكرده بودم . خوابوندمش رو كاناپه و خودم اومدم بالا و يكم ديگه شروع كردم به خوردن سر و سينش و در اين ميون آروم كيرمو مي ماليدم به كسش اونم با يه دستش محكم لبه كاناپه رو گرفته بود و فشار ميداد ، بايه دست ديگه هم پهلوي منو گرفته بود .... آروم برش گردوندم ...فرم خشكل كونش داشت ديوونم ميكرد ..... خواستم كيرمو بذارم دركونش كه يهو برگشت .... بهم اشاره كرد كه خم بشم .... انگار ميخواست درگوشم چيزي بگه ... گفت بذارش تو كسم ! .... من يه نگاه با تعجب بهش كردم .... آروم گفت نترس پرده ندارم .... من هنوز تو فكر بودم كه بكنم يا نكنم ؟ راست ميگه يا نه ؟ كه دستشو دراز كرد و كيرمو آروم گذاشت تو كسش .... من تا اون موقع كس نكرده بودم نميتونم بگم چه احساسي بهم دست داده بود .... خيلي بدجور نفس نفس ميزدم... هردومون خيس عرق شده بوديم ... آروم شروع كردم به عقب و جلو كردن ... تو حال خودم نبودم انگار داشتم پرواز ميكردم ... كس تنگ و نمناكش حسابي هوش از سرم ميبرد ... از قيافش معلوم بود كه اونم داره حسابي حال ميكنه ... زياد نتونستم تو اون حال دووم بيارم ... گفتم كه داره آبم مياد ...
خواستم كيرمو در بيارم كه يهو پاشو حلقه كرد دور كمرم ... من كاري نتونستم بكنم ... فقط داد بلندي زدم و آبمو ريختم توي كسش ... گوشام داشت سوت ميكشيد ...داشتم ميلرزيدم ... احساس كردم نميتونم خودمو كنترل كنم ... همونطوري خم شدم روش و توي بغلش خوابم برد .... يجوري توي خواب و بيداري بودم بعضي وقتا صداهاي دور و برم رو ميشنيدم و گاهي هم رويا ميديدم ... احساسش وصف شدني نيست فقط ميتونم بگم كه يكي از بهترين لحظات زندگيم بود .
وقتي كه حالم بهتر شد و حواسم اومد سرجاش ديدم رو تخت امير خوابيدم ساعت يازده و نيم بود صداي آيت رو شنيدم .... يهو يادم اومد چي شده .. پتو رو زدم كنار و سريع لباسامو پوشيدم ... يكم سر و وضعمو درست كردم بعد اومدم بيرون . كتي كه دوش گرفته بود يه حوله دور موهاش پيچيده بود و آيت هم رو كاناپه نشسته بود و داشت تلويزيون نگاه ميكرد ...
هنوز فكرمو خوب نميتونستم متمركز كنم ....
سلام آيت ت وهم اومدي ؟ چطوري ؟
+ با يه خنده معني دار گفت به به علي آقاي دودول گنده بهتر شدي ؟
پيش خودم گفتم اي بابا حالا نوبت اين يكيه !!!
+ كتي اذيتت كرده بود ؟ اي كتي بد !
بعد جفتشون شروع كردن قاه قاه خنديدن ! حالم گرفته شده بود يجوري احساس بچگي ميكردم ولي برو خودم نياوردم ...
-- پس حالا فهميدم كه چجوري رو تخت امير سر در آوردم ... تو به كتي كمك كردي ...
+ آره ولي خيلي سنگين بودي ...
كتي خنده كنان از تو آشپزخونه گفت خودش كه وزني نداره سنگينيش مال چيز ديگس و دوباره زدن زير خنده ....
+ كتي بسه ديگه چيكارش داري ....
خودمو زدم به نشنيدن ولي كفرم درآومده بود داشتم تو دلم ميگفتم باشه من كه حالمو كردم هرچي ميخواهي بگو ....
-- از امير چه خبر ؟
+ زنگ زدم خونه دوستش پاشو گچ گرفتن ... دارن با بابا اينا ميان خونه .
= بازم ميگم اين پسره حقشه از ديوار راست ميره بالا .
يكم با آيت صحبت كردم آخه خيلي آيتو دوست داشتم هم خوشكلتر از كتي بود و هم مهربونتر.... خلاصه بعدش رفتم تو آشپزخونه ... كتي داشت غذا درست ميكرد ... آروم بهش گفتم ديوونه اين كسخل بازيا چي بود در آوردي ؟ با تعجب گفت چي ؟ گفتم چرا نذاشتي كيرمو در بيارم ؟ يكم صداشو برد بالا و خنده كنان گفت آخه اينجوري حالش بيشتره .... من كه ديگه از اين خنده ها عصباني شده بودم گفتم كس خل پس فردا حامله ميشي ! گفت نه كوچولو دخترا بعضي وقتا توشم بريزي حامله نمي شن ( البته من معني اين حرفشو بعدا فهميدم ) .
خلاصه اونشب دائي اينا اومدن و كسي بوئي نبرد ولي ازبس تيكه به من انداخته بودن كه ديگه تا يه مدت اونطرفا نرفتم تا اينكه هردوشون با يه ماه اختلاف عروسي كردن و رفتن خونه خودشون.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#28 | Posted: 2 May 2010 19:55
کاملیا

من به خانه يكي از بستگان رفت و آمد دارم.دختري دارن به نام كامليا كه دختري 18 ساله و بسيار زيباست چند وقت پيش احساس كردم كامليا از من خوشش مي آيد.من شبيه خواننده هاي خارجي هستم و او اين را مي داند.بالاخره به پيشنهاد پدرش كه مرا خيلي دوست دارد قرار شد با هم ازدواج كنيم با هم با اطلاع خانواده تلفني ارتباط داشتيم و همديگر را در خانه خودشان مي ديديم ما كاملا مودبانه و رسمي با هم ارتباط داشتيم.پس از مدت كوتاهي متوجه شدم اخلاق او مورد پسند من نيست و از طرفي 10 سال اختلاف سني داشتيم به همه اعلام كردم از ازدواج با كامليا منصرف شدم كه با ناراحتي خانواده اش همراه بود ارتباط ما كاملا قطع شد.و روزهاي آخر با بد بيراه گفتن به هم از هم جدا شديم.من كه با دخترهاي زيادي دور و برم بودند موضوع را كاملا فراموش كردم .يك روز تلفنم زنگ زد او كامليا بود گفت:من می خواهم با تو باز هم ارتباط داشته باشم گفتم من از اين به بعد مثل یه دختر غريبه با تو خواهم بود و فاميلي ما برايم مهم نيست از او خواستم به آپارتمانی كه در آن زندگي مي كنم بياد سه روز بعد به بهانه سفر زيارتي از طرف مدرسه شب آمد پيش من ميدانستم شب لذت بخشی را با اين دختر عاشق با قد 165 موهای لخت، سينه هايي به اندازه يك سيب ،لبهای گوشتی ،بدن سفيد و بی مو وچهره ای زيبا خواهم داشت. آمد بعد از در آوردن كاپشن كوتاه و روسری در كنار من نشست اندام قشنگش زيرشلوار وتی شرت تنگ آدم را يه جور ديگر می كرد راستش كيرم بلند شده بود دستم را روی شانه اش گذاشتم بدون درنگ خود را به طرف من كشيد لبم را روی لبش گذاشتم و می با سينه هايش بازی كردم احساس كردم بدنش می لرزد می خواستم كاملا" او را حشری كنم او را رها كردم و بلند شدم برای كردن وقت زياد بود او شب پيش من است به او گفتم بريم روی تخت در همين حال گفتم لباست را در بيار گفت: خودت! هم خجالت می كشيد هم دوست داشت او را بكنم درحالی كه روی تخت دراز كشيده بوديم در حين لب گرفتن تی شرتش را در آوردم سوتين سفيد با سينه های برجسته كه هنوز آويزان نشده قرارم را گرفته بود ولی با تمام نيرو خودم را كنترل می كردم تا كاری نكم در اولين سكس زندگيش بيشترين لذت را ببرد آرام بالای سينه اش را می بوسيدم و دستم را به زير گردن و باسنش كه هنوز با شلوار تنگ و ناز بود می مالیدم كم كم رفتم پايين و شلوار را در اوردم از روی شورت سفید و گيپورش كسش را می بوسيدم شورت را هم در آوردم لبه های كس تمیز و بی مو را با زبانم لیس می زدم تمام بدنش ميلرزيد در يك لحظه بلند شدم و تمام لبسهايم را در آوردم رويش دراز كشيدم حالا هر دو كاملا" لخت بوديم كير من مثل آهن سفت شده بود در حالی كه تمام بدنش را ميبوسيدم كيرم را لای پايش گذاشتم به نحوی كه كيرم به كسش برخورد مي كرد سينه اش را كه نه خيلي سفت و نه خيلي نرم بود را می بوسيدم و ليس ميزدم پاهايش را بلند كردم سركيرم را روی كسش گذاشتم با صدای آرام گفت: مطمئنی؟گفتم: نترس. ارام كیرم را وارد ك ردم كس تنگی داشت درد شديدي را تحمل می كرد كم كم عقب می رفت ولی صدایش در نمی آمد كم كم نصف كيرم را وارد كسش كردم چون برای اولين بار بيش از اين تحمل نداشت و شروع به عقب جلو كردن كردم رويش دراز كشيدم همينطور كه تلمبه می زدم تمام گردن لب و سينه اش را می بوسيدم با تمام قدرت مرا بغل كرده بود و مدام می گفت دوستت دارم رفت و برگشتم را سريع تر كردم تمام كيرم را وارد كردم بدنش سرخ شده بود كيرم را در آوردم و به طرف دهانش بردم چشمش را بست و دهانش را باز كرد می كيرم را ليسيد و گفت بكن تو كسم مزش بيشتره دوباره كيردم تو كسش و تلمبه زدم احساس كردم آبم دارد می آيد كيرم را درآوردم وآبم را روی صورتش ريختم كمی هم وارد دهانش شد گفتم مزه اش چطوره گفت خوبه ! می روی تخت دراز كشيدم او را بغل كرده و ميبوسيدم دستم را گرفت و روی سينه اش گذاشت گفت اینجوری بهم آرامش ميده بعد بلند شديم و رفتيم حمام زير دوش او را محكم بقل كرده بودم و صورتم را به صورتش می ماليدم و صورت خیسش را می ببوسيدم می دانستم بعد از كردن دخترها از اين جور كارها خوششان می آيد. كمی عقب رفتم تاصابون را بردارم و من او را بشورم وقتی چشمم به پايش افتاد ديدم از كسش خون همينطور جاريست گفتم كامليا نگاه كن خود را به آغوشم انداخت و حرفی نزد. بعد از آن تا صبح دو بار ديگر او را كردم طوری كه صبح فردا كه می رفت هيچ كدام نا نداشتيم از آن به بعد بدون اينكه كسی از فاميل بداند هفته ای يكي يا دوبار به خانه ام می آيد و او را از جلو می كنم ديگردردی ندارد و می گويد بعضی اوقات نصف شب دلم می خواهد به خانه ات بيايم تا مرا بكني...هميشه به محض اينكه وارد می شود من اسپری بی حسی می زنم تا مدت زيادي او را بكنم واقعا" كردن چنين دختر زيبايي برايم مثل خواب است چند بار خواستم او را از كون بكنم ولی می گويد خيلي درد دارد البته فقط وقتی سرش را داخل می كنی درد دارد بعد دردش كم ميشود

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#29 | Posted: 8 May 2010 10:05
کلاس خصوصی کامپیوتر

مي خوام يه داستان سکسي از خودم رو که تابستان همين امسال(85) برام رخ داد رو براتون تعريف کنم. اميدوارم خوشتون بياد.
تابستون بود و هوا داغ و من مثل هميشه حشري و تو کف. يکي از دخترهاي آشناهامون چند وقتي بود که به خاطر مسائل کلاس کامپيوتر به پر و پاي من پيچيده بود. البته ناگفته نمونه که من هم مثله خيلي ها خيلي وقت بود که تو کفش بودم. حتي چند دفعه تا نزديکي هاي گا بردمش ولي آخرش نگرفت. واسه توصيفش همين رو بگم که يک بار که يک چيزي رو که مادرم داده بود تا من بهشون بدم رو بردم از قضا اون تنها بود وقتي داشتم چايي مي خوردم صدام کرد ومن رفتم پيشش و ديدم که با دامن کوتاه و سوتين جلو روم وايستاده نفهميدم که چي شد ولي يک لحظه حس کردم تو شلوارم يک چيزي سنگيني مي کنه نگو که حاج عبدالله بيدار شده و مي خواد بياد بيرون( آخه مهشيد هيکلش خيلي توپ بود بر خلاف آنچه فکر مي کردم اصلا لاغر نبود واسه خودش يک پا جنيفر بود سينه هاشم که خيلي توپ بود پوستش هم برنزه و بدون هيچ مويي موهاي سرش هم که مثل آبشار مي موند مشکي و لخت بود و آدم حال مي کرد باهاشون بازي کنه) به من گفت اين تيپي واسه عروسي سميه خوبم يا نه!
من ديدم موقعيت جوره خواستم بکشونمش طرف سکس بهش گفتم تو هر طوري باشي خوبي که يک دفعه مامانش رسيد من داشتم سرخ مي شدم که خودم رو کنترل کردم و خيلي مودبانه بهش سلام کردم و قضيه اومدنم رو گفتم.
اونهم جواب سلامم رو داد و هيچ چيزي نگفت آخه من تو فاميل به يه بچه خفن مثبت معروفم ( فقط دوست دارم هنگامي که تو جمع فاميل ها از من تعريف مي کنند قيافه دخترهايي که از زير من رد شدند رو ببينيد شرط مي بندم اگه اون موقع چاقو داشته باشن در جا منو ميکشن آخه من عادت دارم بعد از اينکه از يکي سير شدم ديگه ولش مي کنم البته فکر نکنيد من نامردم ها نه من از اول به همشون مي گم فقط واسه ارضا شدن اول خودم و بعد تو اين کار رو مي کنم. يک بار از يکي ازاين دخترها پرسيدم چرا با اينکه من خوشگل نيستم با من دوست مي شيد گفت به خاطر اينکه تو يک جذابيت خاصي داري.) خوب زياده گويي نمي کنم. خلاصه اونروز گذشت تا اينکه اواخر تابستون يک بار به من گفت مي خوام بيام تا با من کامپيوتر کار کني . من هم چون اونروز حوصله نداشتم جواب درست و سرمون بهش ندادم. تا اينکه يک هفته بعد وقتي کسي خونمون نبود زنگ زد که من مي خوام بيام تا با من کامپيوتر کار کني. من هم تو کونم عروسي بود گفت کي خونتون؟
گفتم پدرم سر کار و مادرم هم رفته بيرون گفته شايد يک سر بياد خونه شما. اونهم خداحافظي کرد و گفت که مياد. ولي اي کاش من لال مي شدم و اون حرف رو نمي زدم. يک 3 چهار ساعتي گذشت نيومد زنگ زدم گفتم چيه؟ چرا من رو علاف کردي؟ گفت مادرم گفته وايستا وقتي مادر مهدي اومد با اون برو خونشون ولي مادر من هم وقت نکرده بود که بره اونجا. من واسه اين که لو نره با لحن تندي گفتم خداحافظ و گوشي رو گذاشتم. بعدش هزار بار به خودم لعنت گفتم به خاطر حرف نا بجايي که زدم. اون شب حسابي رفتم تو کف مي خواستم خودم رو خالي کنم که به زور جلو خودم رو نگه داشتم. و عوضش به اميد اينکه دوباره بياد کلي برنامه ريختم.
هنوز يک هفته از اون روز نگذشته بود که دومرتبه زنگ زد و گفت که مي خواد بياد بهش گفتم اين دفعه که علافم نمي کني و ديگه هيچ حرف اضافي نزدم. اونهم گفت نه حتما ميام و خداحافظي کرد.
خيلي خوشحال شدم چون مادر و پدرم رفته بودن شمال و تا پس فرداش نميومدن.
من هم وقت رو غنيمت شمردم و خواستم تمام برنامه هايي که قبلا واسه خودم ساخته بودم رو اجرا کنم. سريع رفتم و اسپري رو آماده کردم و بعد از معذرت خواهي از حاج عبدالله رو سرش خاليش کردم. بعد هم کامپيوتر رو روشن کردم و يه عکس حشري کننده توپ از آنجلينا جولي انداختم رو دسکتاپ بعد تو جت ائوديو يک فيلم سوپر ايراني توپ باز کردم گذاشتم رو دقيقه حساس و بستمش چو مي دونستم وقتي بازش کنم از همون دقيقه شروع مي شه. بعد تو مديا پلير هم يک آهنگ رپ به نام سکس پارتي رو گذاشتم تا همه چيز جور بشه. کرم رو هم اوردم گذاشتم رو کمدم تا دمه دست باشه. بعد هم رفتم نشستم تو هال تا که بياد با اينکه اون همه اسپري زده بودم ولي حاج عبدالله دست بردار نبود و داشت بيدار مي شد مي ترسيدم ضايع بشه واسه همين بازم اسپري بهش زدم( آخه حاج عبدالله خيلي وقت بود که تو کف بود) ديدم که يک صدايي مياد از پنجره بيرون رو نگاه کردم ديدم که داداشش باهاش اومده(يعني با ماشين داداشش اومد) کيرم که داشت دوباره راست مي شد يک دفعه به يک خواب سنگين فرو رفت. خلاصه امدن تو خونه و من واسشون شربت آوردم و اونها خوردن داشتم تو دلم به ماني فحش مي دادم که يک دفعه گفت راستي شما کارتون کي تموم ميشه تا من بيام دنبال مهشيد. من که داشتم از خوشحالي مي ترکيدم نميدونستم چي بگم. گفتم که بستگي به خود مهشيد داره و ماني هم چيزي نگفت من هم بهش گفتم که خودم ميارمش و بعد ماني رفت. بعد من هم به مهشيد گفتم خوب بريم و شروع کنيم و بعد رفتيم و مهشد مانتوش رو در آورد و با يک تاپ يقه گرد باز و يک شلوار لي تنگ سفيد نشست روبروم.
مانيتور رو که خاموش بود روشن کردم تا عکس رو ديد يه طوري شد معلوم بود که مي خواد اين حالتش رو نفهمم. دستش رو گذاشت رو دسکتاپ(درس رو همون قسمت سينه هاش که بيشتر معلوم بود) گفت چه عکس قشنگيه. اي همون بازيگره است؟ خيلي باحاله؟ عکسش رو از کجا گرفتي؟ گفتم از اينترنت و اگر بخواي بازم دارم بعدا بهت نشون مي دم.
مثلا شروع کردم به توضيح دادن بهش که ياد آهنگ افتادم گفتم بزار يک آهنگ هم گوش کنيم. سريع آهنگ رو پخش کردم رسيد به اين قسمتش " دختر يه ديقه برگرد / واي......... / شدم سر درد / مي بينيش دوباره اين شق کرد / بدو بيا بخورش که ديگه يخ کرد " تا اينو شنيد خندش گرفت گفت که چه آهنگ با حالي اين چيه بهش گفتم که آهنگ رپ. گفت چندتا از اين ها داري که من بهش گفتم خيلي و اگه بخواي مي تونم بهت بدم. گفت بزار چندتاشو تا گوش کنيم من هم چند تا آهنگ تو اين مايه ها واسش گذاشتم. و شروع کردم به بقيه توضيحات وقتي که حرف ميزد صورتش رو مي آورد نزديک صورت من و نفسش مي خورد به صورتم و من حشري مي شدم همين باعث شد که دستم رو بزارم رو شونش و سعي کنم دستم رو به طرف سينه هاش هل بدم. يک کم که گذشت ديدم ريتم نفسش عوض شده. خيلي خوشحال شدم با اين کار مي خواست دستم راحتتر به طرف سينه هاش سر بخوره من هم فرصت رو مناسب ديدم و گفتم چطوره که يکم استراحت کنيم اونهم قبول کرد. همش منتظر بودم از عکس ها بگه سريع دسکتاپ رو آوردم اونهم تا عکس رو ديد گفت که راستي عکسهات رو بيار تا ببينيم من هم معطل نکردم و اونها رو اوردم در تمام اين مدت دستم رو شونش بود. من قبلا که عکس ها رو ريخته بودم همشون رو قاطي با عکس هاي سکسيم کرده بودم. تازه بين اونها عکس هاي سکسي رو هم که از آویزون گرفته بودم نيز وجود داشت. چند تا عکس اول درست بود از آنجلينا و جنيفر وقتي که چندتا جلوتر رفتم به يک عکس رسيديم که يک مرد داشت تو کون يه دختر مي کردم. من گفتم که ببخشيد و خواستم پنجره رو ببندم که اون گفت نه بزار لطفا نگاه کنم.
(دفعه اولم نبود ولي نميدونم چرا از مهشيد خجالت مي کشيدم و نميتونستم خودم رو کنترل کنم) بهش گفتم پس خودت بزن بعدي. بعد دستم رو از روي صفحه کليد برداشتم و اون شروع کرد به جلو بردن عکس ها ميشد خيلي راحت شهوت رو تو چشاش ديد. من هم بيکار نشستم ودستم رو به سريع به سمت گلو و بالاي سينه هاش بردم . در يک آن جا خورد ولي بعدش شروع به ديدن بقيه عکس ها کرد. گرماي گلوش من رو حسابي حشري کرده بود. دستم رو بردم زير بليزش و از روي کرستش داشتم سينه هاش رو مي ماليدم و اصلان حواسم به کامپيوتر نبود که يک دفعه گفت اه اينها که تموم شد. بهش گفتم که جت آئوديو رو باز کنه و پلي کنه و اونهم همين کارو کرد ديگه نمي تونست خودش رو کنترل کنه شهوت از سر و روش مي باريد يک ده دقيقه اي گذشت ومن هنوز داشتم سينه هاش رو مي ماليدم. که يک دفعه اون يکي دست من رو گرفت و کشيد سمت کسش. بعد هم دست خودش رو برد تو شلوارک من و کيرم رو محکم گرفت. من هم ديگه تحمل نداشتم بغلش کردم و گذاشتمش رو مبل. و شروع کردم به در آوردن لباس هاش اون هم تا ديد من اين کار رو مي کنم شروع کرد به در آوردن لباسهاي من. يک شرت و کرست ست سفيد و توري داشت واي که داشتم مي مردم. مهلت ندادم و کرستش رو باز کردم تا سينه هاش رو ديدم پريدم روش و يک گاز کوچولو از نوک سينه هاي ليموييش گرفتم. بعد شروع کردم به خوردن اون شيرين عسل ها واي.. که چه مزه اي داشت. بعد رفتم بالا و شروع کردم به لب گرفتن ازش رفتم سراغ لاله هاي گوشش و جند تا ليس کوچک زدم واي موهاش ريخته بود تو صورتم و من هم شروع کردم به خوردن گوش و گردنش که صداي ناله هاش رفت بالا فهميدم که خيلي تو کف. بعد از اينکه يک بار ديگه مزه سينه هاش رو چشيدم رفتم سراغ کسش و با يک حرکت شرتش رو در آوردم. خيلي سفيد بود من دهنم باز بود و ازش آب ميومد پريدم جلو و شروع کردم به خوردن و گاز زدن کسش که خيلي هم خوشمزه بود(الان که مينويسم مزش يادم مياد و دهنم آب مي افته) هنوز خيلي نخورده بودم که يک جيغ زد و کلي آب ازش اومد بيرون چقدر خوشمزه بود.(دلم ميخواست بزنم تو سرم که چرا تا حالا روي مهشيد کار نکرده بودم.) خلاصه اون ارضا شد و من ميخواستم مخش رو بزنم تا واسم ساک بزنه. ولي من تا کيرم رو بردم جلو دهنش خودش يک نگاه کرد و شروع کرد به ساک زدن خيلي ماهر نبود ولي بازم خيلي بهم فاز مي داد دستم رو انداخته بودم تو موهاش و داشتم با اون ها بازي مي کردم يکدفعه احساس کردم که داره آبم مياد چيزي بهش نگفتم و آبم رو تو دهنش خالي کردم. گفتم الان که کونم رو پاره مي کنه ولي اون تمام آب رو قورت داد. من افتادم کنارش و شروع کردم به خوردن کسش بعد هم رفتم بالا و شروع کردم به خوردن سينه هاش. اون کيرم رو گرفت تو دستش و بعد هم شروع کرد به ساک زدن تا اينکه دوباره حاج عبدالله بيدار شد من هم کيرم رو از تو دهنش درآوردم و دستش رو گرفتم و برش گردوندم و رو تخت خوابوندمش. يک بالش هم گذاشتم زير شکمش گفت ميخواي چکار کني؟ گفتم مي خوام برم سراغ اصل کار گفت پس چرا اينوري گفتم حالا اونوري هم ميشيم. سريع کرم رو آوردم و زدم دم کونش و کيرم رو هم چرب کردم. سر حاج عبدالله رو گذاشتم دم کونش که يکدفعه گفت مهدي تو رو خدا مواظب باش گفتم چشم عزيزم. من عادت ندارم زياد منت بکشم و يا طرف رو پوف پوف کنم واسه همين يکدفعه يک هل محکم دادم و نصف کيرم رفت تو کونش که يک دفعه دادش رفت هوا ولي خوشبختانه ما خونمون آپارتماني نيست و خيالم از بابت همسايه ها راحت بود. من هم سريع افتادم روش تا ديگه هيچ عکس العملي نشون نده و يکم آروم بشه يکم که گذاشت شروع کرد به قربون صدقه رفتن واسه من " مهدي جون هر کاري مي کني فقط آروم فدات شم آرومتر همش ماله تو عزيزم..." من هم فهميدم شرايط مساعده کم کم کيرم رو هل دادم تا کلش رفت تو و بعد يواش يواش شروع به تلمبه زدن کردم کونش خيلي تنگ بود و حاج عبدالله در عذاب مي خواست بياد بيرون و يک نفس بگيره ولي من نذاشتم و کمر مهشيد رو گرفتم و بلندش کردم و آروم به تلمبه زدنم ادامه دادم حالا يکم جا باز شده بود ولي هنوزم تنگ بود من که يک بار آبم اومده بود ديگه به اين زودي ها آبم نميومد ولي مهشيد يک بار ديگه ارضا شد دهنم وا مونده بود که اين دختر انقدر آب داشت معلوم بود خيلي وقت که تو کف. کيرم رو درآوردم و مهشيد رو به پشت بر گردوندم. يک ليس از کسش زدم و بقيه آب کسش رو ماليدم به دم سوراخ کونش. بعد پاهاش رو انداختم رو دوشم و کيرم رو کردم تو کونش دوباره يک جيغ خيلي بلند زد که من ترسيدم نگاه کردم ديدم که نه اتفاق خاصي نيفتاده و ادامه دادم يک 5 دقيقه از اين حالت گذشته بود که فهميدم براش عادي شده من هم سريع رفتم زير و از اون خواستم که بشين پاشو کنه اون اول سختش بود و با کمک من شروع کرد بعد از چند بار که اين حالتي رفت تو واسش عادي شد و خيلي به سرعت اين کار رو ميکرد که من احساس کردم آبم داره مياد سريع کشيدمش زير و افتادم روش و آب با فشار زيادي رفت تو کونش اونهم يک داد زد و گفت:" سوختم. با اينکه تو کونم کردي ولي من تو کسم هم احساسش مي کنم." چند لحظه نگذشت که اون باز هم ارضا شد. و ما کنار هم ديگه خوابمون برد.
بعد از حدود نيم ساعت بيدار شديم و بهش گفتم بهتره بريم يک دوش بگيريم تا سر حال بيايم وقتي پاشد ديدم کلي سوراخ کونش باز شده و ازش آب بيرون مياد انگار نه انگار که اين همون کون تنگ و دست نخورده يک ساعت پيش. بعد با هم رفتيم حموم ولي مهشيد اصلا حال نداشت واسه همين آب سرد رو باز کردم و شروع کردم به لاس زدن با مهشيد تا اينکه حالش جا اومد ما اومديم بيرون.
بعد از اينکه يک چيزي به بدن زديم خواستم مهشد رو ببرم خونشون. در تمام اين مدت دستم لا پاهاي مهشيد بود نميتونستم خودم رو کنترل کنم حتي تو خيابون نزديک بود چند بار انگشتش کنم.

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     

#30 | Posted: 16 May 2010 09:38

کون دختر عمو


قرار بودبا دختر عموم ازدواج كنم البته قراري بود كه خودمون دوتاگذاشته بوديم با هم صميمي بوديم تا اينكه سال آخر دانشگاه من بود كهقضيه ازدواج را با خانوادها مطرح كرديم اما با مخالفت شديد زن عمومواجه شديم تلاش زيادي كرديم كه موثر نبود ش (دختر عموم) كه خيلي شرمندهشده بود و خيلي هم عاشق من بود منو دعوت كرد تا يكسري صحبت با هم داشتهباشيم منم با كله رفتم خونشون بعداز كمي نشستن متوجه شدم كه توي خونهتنها هستيم نيم ساعتي از حضور من مي گذشت كه صحبت عشق و فراموشي پيشآمد هر دو دل شكسته وناتوان شده بوديم چيزي جز آخرين سكس به نظرمان نميرسيد دست به كار شديم كيرم را مثل هميشه لاي پاهاي سفيد ولطيفش گذاشتماما فكر اين كه آخرين باريست كه اين كس وكون را مي بينم اعصابم را بكيبهم ميريخت به پشت خوابوندمش دو سه تا ماچ آبدار روي كونش كردم از شدتبغضي كه داشتم رو را كنار گذاشتم وخواهش كردم كه اين بار آخري را بذارهكون سيري ازش بكنم كه با موافقت ش روبرو شدم برام باور كردني نبود كه شقبول بكنه من كيرم را تو كونش بكنم چون بارها گفته بود كير خركي وبزرگي دارم بهر حال دل من را نشكست وگفت هر جوري دوست دارم بكنم يك تفآبكي در سوراخ كون سفيد و مامانيش گذاشتم خوب كه ماساژ دادم سر كيرم راگذاشتم در كونش ويكم فرو كردم كه ديدم كونش را جمع كرد وشروع به گريهاز شدت درد كرد كمي مكث كردم و دوباره با اصرار خودش كيرم را گذاشتم دركونش وكردمش تو سوراخ كونش واي ي ي ي ي چقر تنگ وداغ بود كيرم داشتمنفجر ميشد گفتم مي تونم تو كونت آب كيرم را بريزم خيلي با حال گفت منكه گفتم هر كاري تو اين سكس آخري دوست داري بكن من هم تا ته كيرم را هلدادم تو وآبم را خالي كردم بعد از انهم مشكلات خود به خود حل شد و با همازدواج كرديم ش ميگه اگه اونروز كون من نذاشته بودي هرگز بهت كون نميدادم من هم كون را ميكنم ودعاي انرا به زن عمو بابت مخالفت اوليش ميكن

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
صفحه  صفحه 3 از 84:  « پیشین  1  2  3  4  5  ...  80  81  82  83  84  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.