| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 34 از 78:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  77  78  پسین »  
#331 | Posted: 17 Apr 2012 00:26 | Edited By: Miladlulu
دختر همکار مامانم توی اردو


سلام خدمت دوستان عزیز.من سعید هستم و 20ساله هستم.این ماجرایی که می خوام بتایپم براتون بر می گرده به پارسال تابستون. درضمن این اولین داستانی هست که می خوام اینجا بنویسم تا چند روزی موفق شدیم یه کارایی کنیم.خلاصه سرتونو درد نیارم.پارسال تابستون بود که از طرف شرکت مامانم یه اردو یک روزه برای کارمندان شرکتشون گزاشتن و هرکس می تونست با خانوادش بیاد. پدر من چون کارش جوریه نمی تونه همراه ما بیاد.به همین دلیل من و مامانم صبح راه افتادیم و رفتیم سرکارشون.دیدیم جمعیتی از همکاران مامانم با بچه هاشون و بعضی ها با شوهراشون اومدن.که دیدم هکار مامانم(هم اتاقیش)اومد و سلام کردن رو بوسی با مامان دیدم لا مصب سه تا دختر داره همه دانشجو.دوتاشون معلوم بود از اون خر خونا هستن یکیشون ولی یکم خلاف می زد.خلاصه منم تا اون موقع نه دوست دختری نه عشقی نه ... ما هم سلامی دادیم و سوار اتوبوس شدیم اونا اماری بودن رفتن ته ماشین با مامانم و همکاراش من هم با چند تا از بچه های همکارای مادرم رفتیم جلو اتوبوس نشستیم.داشتیم میرفتیم یه روستا به اسم راین(اطراف کرمان).خلاصه ما ام پی تری رو زدیم به گوش و اینهو این خمارا بیرون رو نگاه می کردیم.(تا اون موقع اصلا تو فکر اونا هم نبودم).خلاصه دیدم یکی اومد و تویه یه لیوان پلاستیکی تخمه ریخته بود داد به من نگاه کردم دیدم یکی از دخترای همکار مامانم تا اومد تخمه رو بگیرم مامانم گفت بیا عقب سعید.آقا خلاصه ما رفتیم ته تا اومدیم بشینیم یکشون گفت ماشالا اینقدر لاغر هم هستی جات نمیشه!!خلاصه جلو آماری آب و عرق شدیم و نشستیم.(چون اون موقع 120 بودم) .همینجور حرف می زدیم ما هم تریپ درس خونی و فلان یکی از پسرای اونجا رشتش هم رشته من تجربی بود یه سوالی کرد ما هم که بلد نبودیم!دیدیم یا خدا یکی از دخترای اون یکی از همکار مامانم یه چی گفت به نظرت این نیست ما هم سرخ شده بودیم از خجالت به هزار بد بختی پیچوندیم.تا رسیدیم به اردوگاه.از ماشین پیاده شدیم و یه تیکه خاکی داشت بایستی پیاده می رفتیم دیدم حجم انبوهی از وسایل دهن سرویسا اوردن همه هم دارن به من و چند تا از بچه ها نگاه می کنن. ما هم تیز دوهزاریمون افتاده و گلوله رفتیم پایین و د بروووو.رفتیم یه روفرشی انداختیم و نشستیم بعد از چند مین اونا هم رسیدن دیدیم همه شاکی چرا دست خالی اومدی! نشستیم و بحرف دور هم من پاشدم رفتم بگردم چون اونجا یه ابشار هم داره من که پاشدم همه این بچه مچه ها هم دیدیم یا خدا اماده شدن دخترای همکار مامانمم پا شدن (بقیه نشته بودن چون اونا خیلی نمیشناختیم در حد یه سلام کارای اداری با مامانم رابطه داشتن ولی این یه نفر هم اتاقی بودن که گفتم یکی 3تا دختر داشت یکی 1دونه و یکی هم 2تاسر داشت.دو ،سه تا پسر دیگه بودن در حد همین دوم دبیرستان که از آشناهاشون بودن و همراهشون اومده بودن.راه افتادیم به هر حال طرف آبشار و میاست از بین یکم درخت و اینا عبور کرد ما داشتیم می رفتیم و همش تو فکر این شده بودم یه جوری سر حرف و بحث رو با این دختر اخریش که سوسول بود از کنم که دیدم یه توپ والیبال خورد بهم نگاه کردم دیدیم بنازم شانسو خود خودش بود اومد و همینجور بحث الیکی می کردیم جلو تر از همه می رفتیم.رسیدیم آبشار خیلی آبش سرد بود اونجا بود فهمیدم می گن آدم رو سگ بگیره جو نگیره پیرهنو کنیدم و از زیر آبشار رد شدیم!دیدیم همشون کف می زنن(به عبارتی خر شدیم!)آقا خلاصه یه چایی خوردیم و همه پخش و پلا شدن من و با پسرا با دخترا رفتیم والیبال من یه چند دست بازی کردم دیگه نمی تونستم کشیدم کنار و رفتم تو درخت ها و اطراف دیدم وا همون دختری آخریه همکار مامانم هم داره میاد سر صحبتو باز کردم باهاش همینجور راه می رفتیم حالا می خواستیم یه جور پاشو بیاریم تو داستان اصلا بلد نبودم چی بگم!!دیدیم همینجور بحث کشید به دوست پسرو دختر و اجتماع و از این چیزا که گفت تو دوست دختر داری؟منم گفتم نه هنوز کسی رو پیدا نکردم البته تا الان!!گفت چرا تا الان؟فهمیدم خوشش اومده چون اگر پایه نبود دیگه ادامه نمیداد. منم گفتم بالاخره امروز یکی رو دیدم ازش خوشم اومده!اونم زد زیر خنده منم حالا ذوق کرده بودم در حد تیم ملی همینجور رفتیم رسیدیم به یه چمن زار کوچیک که از کنار دیوار یه باغ رد می شد من که زیر عرق شده بودم نشستم اونم نشست و دیدم دستشو گزاشت رو سر زانوم!ما هم تابلو سیخ کردیم!(آخه بار اولم بود!!)دیدم داره زیر لب می خنده!گفتم چرا می خندی؟گفت این چیه دیگه!!ظرفیت داشته باش .منم زدم به سیم آخر و دستمو گزاشتم رو شونش و گفتم بابا بهت گفتم که من بار اولمه تا اینو شنید زد زیر خنده!گفتم مگه تو بار چندمته؟پیچوند و گفت چیم بار چندمه؟من چیزی نگفتم تا خودش گفت من یه دوست پسر داشتم ولش کردم.تا به خودمون اومدیم دیدیم دستشو داره می کشه رو صورتم ما هم نمیدونم چرا سرخ شده بودم نمیدونم!یه حالی شده بودیم اصلا تو کف بودم.بهم گفت دوست داری؟منم گفتم اره خیلی.گفن فقط نباید کسی بفهمه و.... خلاصه یه 10مین توصیه های ایمنی رو گفت اومد جلو لباشو گزاشت رو لبام توی فیلم های سکس دیده بودم و فکر می کردم به چه کیفی میده ولی برعکس حالم از این قسمت به هم خورد اونم از چهرم فهمید و می خندید و ول کرد بلوزشو در آوردم دور و بر رو نگاه کردم حالا گیج شده بودیم باید بریم سراغ لای پاهاش یا نه؟دیدم داره سینه های منو می ماله منم سینه هاشو خوردم ولی خیلی کوچیک بود و رفتم پایین که دیدم آره اونم مثل من اولی داره سرخ می شه و زیپ شلوارمو باز کرد منم زیپشو باز کردم ولی من اونی رو که می خواستم نبود1!!یعنی توی فیلم ها دیده بودم که زنه هیچی مو نداره وتمیز مثل آیینه هست ولی دیدم نه این مو داره با خودم گفتم یا خدا نخواد مثل این فیلما کوسشو بخورم! که دیدم کیرمو کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن دندوناش می خورد به کیرم منم خیلی حال کردم دیدم ای بابا هنوز هیچی نشده می خواد آبمون بکنه!!اینجوری اگر می شد آخر تابلو بازی بود دیگه!!!گفتم بسه شروع کردم ناخون کردن کوسش که گفت:هی سعید مواظب باش پردمو نزنی که منم گفتم مگه پرده داری؟گفت بابا من که جنده نیستم .منم که رشتم تجربی بود و استادمون گفته بود اگر کسی رو از کون بکنین دهنتون سرویس میشه!!ما هم موندیم تو هچل یه حسی می گفت بزن بره بعدش هرچی شد شد.یه حسی می گفت نه همین جا کنسلش کنم.آقا خلاصه دلو زدیم به دریا چشما رو بستیم یه دو بار دماغمونو مالیدیم از پشت به کونش و یه تف انداختیم و کیر رو در آوردیم و گزاشیتیم لای پاهاش وای توی عمرم همچین حالی نکرده بودم.دوزانو گزاشتمش رو چمنا بعد همینجور کیرمو می مالوندم در کونش دیدم گفت حیرون چی هست الان دیر شده زود باش.منم گفتم الانه که بزنم داخلشو شروع کنه به جیغ و داد!! آروم آروم کردم داخلش تنگ بود و می شد یه کارایی کنی ولی دیدیم نه خیلی مشکلی نداشت اونم خیلی داد و بیداد نکرد فهمید نفر قبلی سده ترکوندش که به ما راضی هست.حدود یه سه چهار دقیقه ای کردمش تا آبم داشت میو مد منم که هیچی نگفتم و اول آبمو ریختم تو کونش سریع خودشو جم کرد گفت هی چی کار می کنی؟اینجا من خودمو چیجوری تمیز کنم اههه.دیدم قطره آبم از سوراخ کونش افتاد پایین و گفت اه ببین چه کردی!!من اومدم پا شم و بریم که دیدم گفت کجا؟من چی پس فهمیدم یا خدا هنوز ارضا نشده!!منم اومدم وا کف دستم با کوسش بازی می کرد کوسش یه بوی خفنی می داد گفت من از تو رو خوردم از منو نمی خوری؟گفتم ای شانس زد به خال.گفتم می دونی من سرما خوردم!خندید و گفت توی تابستون توی این گرما تازشم گیریم سرما خوردی خب چه ربطی داره !!دیدیم راست می گه و دیدم نامردی چشمامو بستم و شروه کردم به خوردن کوسش.اولش حالم بد می شد !کوسش بوی صابون می داد.ولی بعدش حال داد دیدیم دستشو انداخت دور گردنم و فشار داد سرمو پایین دیدیم داره می لرزه فهمیدم می خواد آبش بیاد منم بدم میومد سریع با انگشتام کوسشو می مالوندم دیدم بله بی حال شد وکسش خیس افتاد.یهو گفتم شمسا بابا دیر شده سریع جم و جور کردیم اومدم شوت گار بریم که گفت برو من خودمو اوکی کنم میام با هم بریم خوب نبست خلاصه من تخته رفتم و دیدم برم سر آبشار ستمه رفتم کمپ دیدم اونا هم دارن میان که گفتن کجا رفتی تو یهو گفتم رفتم یه دوری زدم !!بعد از یه 15مین دیدم خانوم هم اومد نشست خیلی عادی و هیچی به روی خودش نیاورد بعدش که خواستیم بریم شمارمو دادم بهش یه دو باری هم اس داد ولی دیدم نه دیگه خودش گفت اس نده گوشیمو یکی می بینه سه می شه همون شد که دیگه کاری با هم نداشتیم. و دوستیمون یه چند ساعتی بیشتر نبود.الانم که الانه بعد از یکسال میاد سر کار مامانم خیلی عادی میاد و سلام می کنه و میره اصلا انگار هیچی از من و خودش یادش نیست!!!امید وارم سرتونو درد نیاورده باشم.شاید خوب نبود و اولین ماجرای من بود که توی این سایت نوشتم ولی چون واقعیت رو نوشتم دیگه همین بود .قربان همه سعید.
درضمن غلط املایی چیزی بود حلال کنید لامپ رومم خاموش بود تو تاریکی نوشتم.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#332 | Posted: 17 Apr 2012 00:39
سکس خاص با زن پسر عمه ام

سلام اسمم علیرضا ست و داستانی که براتون مینویسم ماله ساله هشتاد وسه ست.
یک سالی میشد که میرفتم دانشگاه و به خاطر این که مشهد درس میخوندم وقتی میومدم تهران یه ده روزی میموندم.یه عمه دارم که خیلی با خودش و خوانوادش راحت بودم و زیاد میرفتم پیششون.از اونجایی که عمه ام دبیر بود و من قبل از دانشگاه تو دوران راهنمایی و دبیرستان واسه درس خوندن و رفع اشکال زیاد خونشون میرفتم ، این رفت و آمدم تا بعد از قبولی دانشگاه مونده بود و وقتی به تهران میومدم بعضی اوقات تا 5 روز هم خونشون میموندم.خونه ی عمم یه آپارتمان 3طبق است که طبقه زیر زمین دختر عمم که حدود 35 سالهشه که من با نوه عمم(پویا) که 5سال از من کوچیکتره خیلی عیاق بودم زندگی میکردن .طبقه همکف و اول 2تا از پسر عمه هام میشستن که هر دو هم ازدواج کرده بودن و چون پسر عمه بزرگم زنش مذهبی بود من زیاد خونشون تنهایی نمیرفتم ولی پسر عمه کوچیکم خودش ته لاشی بود و زنشم از خودش بدتر، اینم بگم که این دو نوگل خندون رو رو کار میگیرن و عقد اجباری میشن و همون سال هم 2قلو بچه دار میشن.این پسر عمه کوچیکه از اونجایی که فقط 2سال از من بزرگتر بود خیلی با من رفیق بود وخیلی هم هوامو داشت.بیشتر اوقات که من اونجا میرفتم ،زمانایی که عمه سره کار بود رو خونه ی پسر عمم میرفتم.(نگید پسر عمه هه چرا خونه بوده اون کلوپ داشت و من که میرفتم اونجا شاگردش رو میزاشت جاش)
اینا رو گفتم که جو دستتون بیاد.
یکی دو باره آخری که خونه ی پسر عمم میرفتم زنش بدجووری پا میداد ، مثلا جلوی من به بچش شیر میداد اونم جوری که من بتونم سینشو ببینم،البته کوتاه که شوهرش نبینه و تایلو بشه،یا مثلا تا امیر (پسر عمم) 2 دقیقه میرفت بیرون که یچی بخره و بیاد زودی بگو بخند و شوخی دستی میکرد.
باشه بابا زود میرم سر اصل مطلب
سری آخری که میخواستم از دانشگاه بیام تهران از قبلش به پویا گفته بودم و قول دادم که حتما برم پیششون.پویا تا حدودی در جریان اوضاع بود و چون از پریسا(زن پسر عمم) زیاد خوشش نمیومد به من میگفت که حتما حالشو جا بیارم.2 روزی بود که تهران بودم که رفتم خونشون و روز اولو به گیم و ولگردی تو محلشون گذروندیم.شب، قبل از این که برم بالا تا دیر وقت خونه امیر اینا play station بازی میکردیم و باز هم پریسا جان کلی به بنده حال از راه دور میدادن.
واسه خواب که اومدم بالا عمم گفت که فردا داره با گروه دانش آموزاش میره مشهد واسه زیارت منم گفتم که موردی نداره و منم صبح میرم.صبح که بیدار شدم داشتم جموجور میکردم که پویا اومد بالا و گفت که مدرسه رو پیچونده که با من باشه و من که گفتم دارم میرم، کلی خورد تو برجکش و نمیزاشت برم.
دمه در بودم که امیر گفت کجا میری منم قضیه رو گفتم و اونم گفت که نمیزارم بری، الان با هم صبحونه میزنیم بعدم میریم کلوپ و شب میایم.منم به اصرارشون موندم.ساعت 10 بود که رفتیم 3تایی کلوپ یه دوساعتی بودیم که من بدجوووور دستشوییم گرفت،حدودا 20 دقیقه پیاده تا خونشون راه بود که گفتم من میرم و زوود میام .پویا گفت منم میام گفتم نمیخاد زود بر میگردم،اونم یه چشمک زد و منم که خداییش اصلا تو فکرشم نبودم دوزاریم افتاد.یکمی هم حشرم زد بالا.
رسیدم دمه خونه و زنگ زدم و رفتم بالا و دیدم پریسا خیلی راحت با تاپ و شلوار اومد در رو باز کرد،این جا بوود که دیدم چیزی از لحاظ بدن کم نداره،سینه ی درشت باسن خوشتراش و پاهای ترکه ای.قیافش رو هم خوشم میومد ولی داف نبود بیشتر با نمک بود تا خوشگل.سریع رفتم دستشویی و وقتی اومدم دیدم لیباشو رژ زده و قلوه ایش کرده.گفت اینجا چیکار میکنی گفتم اومدم برم دستشویی،رفت که برام چایی بیاره و تو همین لحظه منم حواسم رفت به اخبار تلوزیون و وقتی اومد بیرون وچایی رو جلوم گرفت یدفه صاف چشمم اوفتاد به سینه هاش اونم که فهمیده بوود یدفه گفت هوووی هواست کجاست منم سرخ شدم و چای رو بر داشتم و خودمو متوجه اخبار نشون دادم اونام بعد از این که سینی رو گذاشت رو میز اومد صاف جلوی من ایستاد و با یه فاصله 2 قدمی پشتشو کرد به من و گفت نمیزارم ببینی.یه چند باری سرمو کشیدم اینور و اونور ولی اونم با کون خوشگلش هی جولوم قر میداد و نمیزاشت تا این که همین طور اومد عقب و نشست روی پااام.
بهش گفتم چیکار میکنی دیووونه بلند شو که دیدم با شهوت تمام شروع به خوردن لبام کرد.خداییش اول شکه بودم ولی بعد شهوت من رو هم بااون همراه کرد.داشتم سینه هاشو میمالیدم که یکی از بچه هاش شروع به گریه کرد و اون که بلندشد بره منم خودمو جمع و جوور کردم و گفتم داره دیر میشه و بهم شک میکنن و راه افتادم که برم کلوپ.
تا شب کلی تو فکر بودم هم ناراحت از این که دارم به امیر خیانت میکنم هم این که کلی شهوتی شده بودم.
وقتی اومدیم خونه من هر چی اصرار کردم که برم بالا و تنها بخوابم باز امیر نزاشت و به اجبار شب رو هم اونجا موندم.جام رو توی هال انداختن و بعد از این که اونا خوابیدن من هم خوابیدم.
خیلی بد خوابیدم و همش توی فکر سکس با پریسا بودم.حدودای ساعت 5/3 بود که احساس کردم یکی داره گردنمو میلیسه وقتی چشم باز کردم دیدم پریسا در حالی که داره آروم از شهوت نفس نفس میزنه و سینه هاشو بهم میماله گه گاهی هم گردنمو میلیسه.تو جام نشستم و گفتم احمق چیکار میکنی الان اگه امیر بیدار بشه چه خاکی به سرموون بریزیم؟ پریسا بی تفاوت بود و کاره خودشو میکرد و مدام میگفت:میخوامت .... بکن منو...عاشقتم...دیونتم.. و از این کس شعرااا
منم که واقعا هم میترسیدم و هم میخواستم شروع به لیسیدن سینه هااش کردم ...وااای که چه حالی میداد داشت منو میلیسید و من اونو. داشتم از رو شلوارکش کسشو میمالیدم که دیدم صدای ناله هاش ممکن امیرو بیدار کن که گفتم بسه برو بخواب باشه واسه یه فرست دیگه.
آخ که تا صبح چی کشیدم از شق درد.
صبح روز بعد که جمعه میشد وقتی بیدار شدیم بلا فاصله گفتم که من دارم میرم خونه،بابام زنگ زده و باهام کار داره.امیرم گفت من زنگ میزنم ببینم دایی چیکارت داره ،من عمرا نزارم بری.خلاصه بعد از کلی کش مکش بازم نشد که از این گناه در برم و خلاص بشم .امیر گفت که من میرم هم نون تازه بگیرم هم خامه و اینا من که دیدم باز الان اوضاع خراب میشه گفتم با هم بریم که گفت نه بابا نمیخاد بشین الان میااام.
اون که رفت پریسا اومد کنارم و گفت چرا از دستم در میری من واقعا خیلی دوست دارم ،منم گفتم آخه رو چه حساب منو که خیلی کم میبینی تازه شوهرم که داری چی شده؟؟گفت نمیدونم فقط میدونم که شهوت زیادی بهت دارم و خیلی دوست دارم و شروع کردیم به بوسیدن و اینبار من کاملا باهاش همراهی میکردم.
قبل از این که امیر بیاد بهش گفتم من نمیخوام که به امیر خیانت کنم پس اگه خواستم برم اصرار به موندنم نکن.ولی اصلا انگار نه انگار ..فقط ازم خواهش میکرد که نرو و بمونم ..دیگه واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم.
بعد از صبحوونه امیر گفت که میخواد یکی از دیوارای سمت حمام که نم زده بود رو درست کنه و دوباره رنگ بزنه و منم کمکش کردم.غروب بود که کارموون تقریبا تموم شد و واسه تفریح و استراحت شروع کردیم به بازی play station.پریسا هم که بچه ها رو خوابونده بود اومد نشست کنارمون و مثلا داشت تشویق میکرد.از هر فرستی هم استفاده میکرد که خودشو بهم بماله یا ...
شب که میخواستیم بخوابیم یکی از بچه ها نمیدونم چش بوود که هی نق میزد و نمیخوابید منم گفتم من میخوابونمش و بغلش کردم و رفتم تو حیاط و یه نیم ساعتی راه بردمش تا خوابید.وقتی اومدم تو دیدم که اونا خوابیدن و منم بچه رو بردم توی اطاق خودش که از اطاق والدین به نسبت متراژ خونه یکم دور بود و با این که جاش کم بود همونجا جا انداختم و دراز کشیدم.چشمام باز بود و داشتم فکر میکردم که منم بدم نمیاد که با پریسا سکس داشته یاشم.هنوز بین خواب و بیداری بودم که دیدم پریسا اومد تو اطاق،چشامو باز کردم و بلند شدم اونم اوومد نشست رو پاام.نمیدونم چرا ولی دیگه مخالفت نکردم و شروع کردیم به لیسیدن و بوسیدن هم.خیلی سریع لخت شدم و اونم چون دامن پاش بود سریع شرتشو در اووورد.حالت69 دراز کشیدیم و شروع کردیم ...با این که زایمان طبیعی داشت ولی کسش همچنان رو فرم بوود و خوشم میومد از لیسیدنش ، اونم با مهارت تمام داشت ساک میزد جووری که احسااس کردم الانه که ارضا بشم.اونم فهمید و سریع حالت سگی گرفت و خیلی آروم گفت بکن تووش که دارم میمیرم از شهوتت.
خودشم یه تف انداخت کف دستش و بعد از مالیدن به کیرم دوباره حالت سگی نشست،با یه فشار آروم همه کیرم تو کسش رفت ،درسته کسش تنگ نبوود ولی واقعا داااااااغ بوود و داشتم کیف میکردم.شروع به عقب جلو کردم که دیدم باز ناله های شهوت ناکش بلند شد و مجبوور شدم با دستم جلوی دهنشو بگییرم.خیلی سریع داشتم میکردمش ولی جوری که ضرباتم صدایی نداشته باشه .حس کردم که ارضا شد وداره از حال میره آروم گفتم از عقب بکنم؟؟ میتونی؟؟گفت آره ولی آروم چون خیلی ماله تو کلفت تره.منم آروم کیرمو رو سوراخ کونش گذاشتم و با آرومی فشار دادم توووش.معلوم بود که قبلا امیر جان زحمتشو کشیده بوود ولی با این حال براش درد داشت و واسه منم تنگیش خووب بود.وقتی تا ته رفت داخل بالش رو چنگ زد و گفت جااان چه کیریی همش ماله منه... شروع به تلنبه زدن کردم بعد از 5 دقیقه دیدم الانه که آبم بپاشه گفتم دارم میام و وقتی درش آوردم خیلی سریع کیرمو گرفت توی دستاش و کرد تو دهنش و توی حالت ساک زدن همه آبمو خورد اصلا باورم نمیشد که این کارو برام بکنه و واقعا چه حالی بردم از این کارش.بلند شدم که برم دستشویی که من دستمو گرفت و کشید سمت خودش و خیلی عاشقانه از هم لب گرفتیم.اون شب درسته بزرگترین گناه زندگیمو کردم ولی سکس واقعا خاصی داشتم.بعد از اون قضیه بار ها پریسا باهام تماس گرفت و گفت که میخواد بیاد مشهد پیشم و حتی میخواد که از امیر به خاطر من جدا بشه،ولی هر دو میدونستیم که کاره نشدنی ه ...به خاطر همین سیمکارتم رو عوض کردم و دیگه واسه موندن به خونه عمم نمیرم تا بتونه فراموشم کنه.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#333 | Posted: 17 Apr 2012 00:41
سکس با زن داداش خوش استیل

من الان سی سالمه داستان مال دو سال پیش که برام اتفاق افتاده من یه زن داداش دارم که از نظر زیبایی ظاهری زیاد مال نیست یعنی بدون ارایش میگه دو زار نمیارزه ولی استیل بدنی که داره بیش از اندازه توپ سینه های اناری بدن برنزه باسن سه تیکه وقد حدود 175 کمر باریک این زن داداش ما ازقدیم همه جوره به من چراغ سبز نشون میداد چون من با اونا زیاد عیاق بودم ورفت وامدم زیاد بود بیشتر مواغع خونه اونا بودم وقتهایی که با آیدا(اسم مستعار)تویخونه تنها بودیم اون به عناوین مختلف شروع میکرد به دلبری کردن حتی یه روز که باهاش توی خونه تنها بودم بهش گفتم یه فیلم بده نگاه کنم اونم نامردی نکرد و یه فیلم سوپر داد گفت بشین نگاه کن حالشو ببر منم از همه جا بیخبر تا فیلمو گذاشتم داخل دستگاه شروع به پخش کرد دیدم سوپر صداش زدم آیدا این فیلمو درست دادی؟گفت آره مگه بافیلمای اینجوری مشگل داری؟گفتم نه تازه خوشمم میاد منم که اون زمان بیست سالم بیشتر نبود حیرون این جور داستانا بودم از خدا خواسته دراز کشیدم جلوی تلوزیون و شروع کردم به نگاه کردن دستمم ناخوداگاهرفت توی شرتم که سیخ کرده بودم داشتم با خودم ور میرفتم که دیدم آیدا اومد توی حال اونطرفتر از من دراز کشید و شروع کرد نگاه کردن فیلم منم یه جورایی این جور وقتا ببو بازی در در میارم اون زیر چشمی داشت منو میپایید منم که حشریت زده بالا ولی از ترسم جرات گفتن حرفی رو نداشتم کلا انگار لال شده بودم فیلم تموم که شد من رفتم به بهانه دستشویی یه جلق زدم وسریع برگشتم داشتم وارد اتاق که میشدم دو سه بار آیدارو صدا زدم ولی جوابی نشنیدمتا وارد اتاق که شدم دیدم ایدا لخت وانگار داره لباساشو عوض میکنه من تا وسط اتاق که اومدم بااین که متوجه اومدنم شده بود وهیچ عکس عملی نشون نداده بود یه گفت ااامهرشاد وبعد یه دستشو گرفت جلو سینه هاش یه دستشم گرفت جلوی کسش من که گیج شده بودم ونمیدونستم اون لحظه باید چکار کنم گفتم شرمنده صدات زدم ولی انگار حواست نبود ببخشید که برگشت گفت نشنیدم حالام که چیزی نشده یه نگاه که دیگه حلال من اسکلم که نمیدونستم چکار باید بکنم وداشتم از شق درد میمردم از اتاق اومدم بیرون وبه این چلمنگی خودم هزارو یک تف ولعنت فرستادم این جریان گذشت ومن تو کف آیدا جونم مونده بودم ولی نمیدونستم چکار باید بکنم و طی چند سالی که از این ماجرا گذشت چند بار دیگه داستانای مختلف پیش اومد و من هربار از ترسم نمیدونستم چکار باید بکنم تااینکه سال 88 داداشم بازنش به مشکل برخوردن وکارشون به طلاق کشید داداشمم همه زندگیرو به زنش داد وخودش شروع به زندگی داخل شرکتش کرد با وجود این که داداشم آیدا رو طلاق داده بود ولی رفت وامد ما قطع نشده بود که هیچ بیشترم شده بود طوری که اگه میخواست جایی بره زنگ میزد به من که برم دنبالش تقریبا چهار پنج ماهی از طلاق اینا میگذشت که یه روزبهم زنگ زد وگفت مهرشاد سریع خودتو برسون خونه من من اولش هول کردم تافهمید هول کردم گفت نترس اتفاقی نیفتاده فقط باهات کار خیلی واجب دارم گفتم الان بزار به مامان بگم ببینم اونم میاد که گفت نه به مامان حرفی نزن که داری میای اینجا فقط خودت تنهایی پاشو بیا هرچی اصرار کردم نگفت چکار داره منم از خونه زدم بیرون وبه سمت خونه اونا راه افتادم وقتی رسیدم تا درو باز کرد دیدم با یه لباس خواب. جلوی من اولین بار بود که همچین لباسی میپوشید رفتم تو تانشستم گفتم خب با من چکار داشتی که به این سرعت خواستی بیام گفت هیچی دلم گرفته بود میخواستم باهات دردو دل کنم منم توی دلم به خودم گفتم اگه بتونم بکنمش دیگه پیر نمیشم ولی حیف که جرات گفتن این حرفو بهش نداشتم تا اومد نشست پهلوی من جوری که پاهاش چسبیده بود به پاهام شروع کرد به کس وشعر گفتن که ای بدون شوهر زندگی کردن سخت برام فلان بهمان بهش گفتم تو که درامدت خوب شوهر میخوای چکار گفت من شوهر رو برای پولش نمیخوام یه لحضه کپ کردم گفتم منظورش یعنی چیمیتونه باشه بهش گفتم پس برای چی میخوای ؟که گفت برای محبت نیازایی زنونگی که دارم تازه داشت دوزاریم میفتاد که جریان چیه.که بهش گفتم خب چرا شوهر نمیکنی ؟گفت تواین مدت دو سه تا پیشنهاد بهم شده ولی من از هیچ کدوم خوشم نیومده گفتم میخوای چه کنی که حرفش کلمو چسبوند به تاق یه گفت مهرشاد تو منو صیغه میکنی؟داشتم ازتعجب شاخ در میاورد من که از خداخواسته بودم گفتم اره ولی به شرط این که کسی چیزی نفهمه واونم قبول کرد همون لحظه گفت پس پاشو گفتم کجا گفت بریم میفهمی ومنو برد به یه محضرو صیغه من شد داشتم از ذوق میترکیدم وقتی برگشتیم خونه سرع شام درست کرد وخوردیم بعد شام که من حشرم زده بود بالا ونمیدونستم چکار باید بکنم نشسته بودم که یه هو آیدا گفت نمیخوای شب زفاف و راه بندازی من که از خجالت سرخ شده بودم گفتم اخه نمیدونم چکار باید بکنم؟ گفت برو تو اتاق تا من بیام یادت بدممنم که فکر میکردم توی خواب ورویام باورم نمیشد آیدا که این همهسال دنبال کسش بودم خودش بیاد سمتم رفتم توی اتاق که دیدم اومد آرایش خیلی غلیضی کرده بود تا اومد پاشدم جلوش وایستادم که یه هو خودش لباشو چسبوند به لبم وشروع کرد به مکیدن زبون ولبام معلوم بود که خیلی وقته سکس نداشته چون خیلی وحشیانه با حشریت تمام لبامو میخورد ده دقیقه تو این حال که بودیم انداختمش روی تخت من حداقل ده سال بود منطزر همچین روزی بودم تا افتاد روی تخت عین وحشیا لباس خوابش و دراوردم شورت وسوتین تنش نبود خدای من چی داشتم میدیدم خدا هرچی زیبایی استیل تو دنیا وجود داشت به آیدا داده بود شروع کردم به لیسیدن و خوردن گردنش هر زبونی که میزدم یه اه از ته دل میگفت که ادمو دیونه میکرد از گردنش اومدم پایین رسیدم به سینه هاش تامیتونستم سینه هاشو با تمام قدرتم میک میزدم وبا یه دستم اون یکی سینشو میمالیدم همش میگفت تا جایی که زور داری فشارشون بده دیگه هم اون داشت از اوج شهوت دیوانه میشد هم من زبنم رو کشیدم روی سینش واومد پایین ولی نمیخواستم از کسش شروع به خردن کنم پس از ساق پاهاش شروع کردم به مکیدن ویواش یواش اومدم روبه بالا باورم نمیشد که به بزرگترین آرزوم رسیدم یعنی کردن آیدا باورتون نمیشه با این که کسش از شهوت زیاد داشت به شدت ترشح میکرد ولی بیست دقیقه تمام من داشتم از کسش میخوردم توی اون بیست دیقه به اندازه تمام عمرم لذت بردم وقتی سرمو از کسش اوردم بالا صورتم خیس اب کسش شده بود به آیدا نگاه کردم دیدم که اصلا توی این دنیا نیست از شدت لذت انگار تو فضا بود برگشت گفت مهرشاد تورو خدا فقط شروع کن به کردن جوری التماس میکرد که ادم دلش براش میسوخت کسش اینقدر ترشح کرده بود که نیازی نبود کیرمو خیس کنم اونو یه طرفه خوابوندمش واروم گذاشتم تو کسش عین جاروبرقی کیرمو کشید داخل منم که قبل از شروع کار چیزی برای سفت کردن کمرم انداخته بودم بالا ومطمعن بودم به این زودیا ابم نمیاد بعد چند دقیقه سرعت تلنبه زدنمو به طرز وحشیانه ای زیاد کردم اول به خودم گفتم الان که یه چی بهم بگه ولی دیدم آیداجون چون خیلی وقت سکس نداشته از این کار خوشش اومده یه خورده که تلنبه زدم تو کسش کیرمو در اوردم وگذاشتم در سوراخ کونش انتظار نداشتم بذار بکنم توکونش ولی تا گفتم با شوق زیاد گفت اره بکن توی کونم من عاشق اینم که از کون بدم منم نامردی نکردم تا ته یه ضرب جا کردم بیشرف خم به ابرو ش نیاورد اخه کیر من خیلی کلفت من دقیقا یک ساعت وچهل دقیقه آیدا جونمو داشتم از کس وکون میکردم که اون سه بار ارضاء شد وبلاخره ابم اومد تا ابم اومد در اوردم بریزم روی سینش گفت نه بریز توی دهنم منم با تمام قوا ابمو خالی کردم توی دهنش از اون به بعد تا شش ماه منو اون هفته ای چهار پنج بار سکس سنگین داشتیم بعد این مدت بزرگترای فامی اومدن داداشمو با اون اشتی بدن که میگفت به خاطر تو اشتی نمیکنم بهش گفتم تو اشتی کن من خودم تا اخر عمر از کیر بیمت میکنم والانم که اونا برگشتن سر زندگیشون بازم حداقل هفته ای دوبار آیدارو سیر از کس و کون میکنم تازگیام دختر دایی شو که تازه بیوه شده بامن اشنا کرده ومیخواد سکس سه نفری رو راه بندازه.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#334 | Posted: 17 Apr 2012 00:47
من و دخترخاله عزیزم

سلام خدمت دوستان. من مرتضی هستم الآن 22 سالمه.(قدم 185 وزنم 90) تو یکی از دانشگاه های شمال کشور درس میخونم اما خاطره ای که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش که من 20 سالم بود. من یه دخترخاله دارم که 4 سال از من بزرگتره. اندام خیلی قشنگی داره اینقدر قشنگ که اگر نگاهش کنی دوست داری بپری روش.
یه روز خالم به مامانم زنگ زد و گفت که با مرتضی و مهدیه (دخترخالم) بریم رامسر. خلاصه آماده شدیم و رفتیم. توی راه که خالم رانندگی میکرد مامانم پیش خالم جلو نشسته بود و من و مهدیه عقب نشسته بودیم دستم رو انداختم دور گردنش اونم سرشو گذاشته بود رو شونم(آخه با هم خیلی صمیمی بودیم و از بچگی با هم بودیم) خلاصه رفتیم تو یکی از جنگل های رامسر و پارک کردیم و پیاده شدیم مهدیه گفت که سردشه ( آخه پاییز بود )
من کتم رو انداختم دورش و خالم بهش گفت که تو ماشین بشینه.
یخورده با مامان و خاله دور یکی از میز ها نشستم و با خودم گفتم چه جوری یه فرصت گیر بیارم... به خاله گفتم سویچ ماشینو بده برای این که مهدیه حوصله اش سر نره یه چرخی بزنیم بعدش رفتم و با مهدیه حرکت کردیم گفت کجا میریم گفتم میریم خونه ی دانشجوییمو بهت نشون بدم گفت تنهایی؟ گفتم آره آخا نزدیکیای رامسر بود. رسیدیم و رفتیم تو و مانتو رو در آورد یه تاپ جلو باز پوشیده که از چاک جلوش سینه هاش معلوم بود. رفتم شربت آوردم و خورد اومد کنارم نشست با خودم گفتم چه کنم یه زره صورتشو یا دستم ناز کردم خوشش اومد دیدم دستشو داره به بدنش میماله فکر میکردم پا نمیده ولی خیلی راحت پا داد صورتمو بردم جلو یخورده ازش لب گرفتم اصلا مانع نشد انگار زیادم بدش نمیومد پیراهن و سوتینشو در آورد سینه های بزرگی داشت یه خورده سینه هاشو خوردم دیدم گوشی من زنگ خورد خالم پرسید کجایین گفتم تو ماشین یه جا پار کردیم داریم قهوه میخوریم بعدش گوشیو دادم مهدیه با خاله حرف زد و فطع کرد. به من گفت که بیا کارتو برس اصلا باورم نمیشد که این همون مهدیهه خلاصه از سینه هاش اومدم پایین آروم آروم و رسیدم به شلوارش آروم دکمه های شلوارشو باز کردم شلوارشو در آوردم شرتشو زدم کنار اینقدر کسشو خوردم اینقدر ناله کرد که ارضا شد بعد شرتشو کندم شلوارمو در آوردم و کیرم رو بردم دو صورتش دیدم دوست نداره ساک بزنه گفتم که سگی بخوابه یه ذره کونشم خوردم و انگشت کردم دیگه آه و اوهش در اومد به کیرم تف زدم گذاشتم در کونش فشار دادم یه جیغ کوچک زد و دیگه زیاد ناله نکرد انگار دفعه اولش نبود اینقدر کردمش که آبم اومد و ریختم تو کونش و گفت که از جلو هم بکن داشتم شاخ در میاوردم گفتم مگه..... گفت نه پرده ندارم گفتم به کی دادی چیزی نگفت ما که بدمون نمی اومد گذاشتیم در کسش و کردیمش اینقدر جیغ کشید و ناله کرد تا هردومون دوباره ارضا شدیم و آبم رو اینردفعه ریختم رو شکمش یه ذره رو مبل کنارش نشستم خودشو با دستمال پاک کرد و دیدیم 45 دقیقه شده که اینجاییم بعدش لباسامونو پوشیدیم و رفتیم ایندفه مهدیه رانندگی کرد.
بعد از اون موقع تا حالا چند بار دیگه هم سکس داشتیم.

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#335 | Posted: 17 Apr 2012 22:15
سکس با خواهرزن 47 ساله ام

سلام
اسم من سینا ست بچه جنوب داستان من برمی گرده به 3 سال پیش سال 87 که من 2 سالی بود ازدواج کرده بودم و توی سکس با زنم مشکل برخورده بودم خانم بیمار شده بود وتوان سکس نداشت و دچار بیماری عجیبی بود و تا الان کمی بهتر شده و خواهر زنی داشتم 7 یا 8 ماه بعد از ازدواج ما طلاق گرفت، چون بچه دار نمی شد خلاصه مشکل من و زن بیخ پیدا کرده بود تا آخر به گوش مهین خواهر زنم رسید اون زنی بود با قد 178 یا180 وزنی 73یا 4 کمری 36 باسنی 44 یا 46 و سینه 95 گاهی هم به 100 یا بیشتر میرسید موقع عادش ، گاهی کرم بزرگ کننده سینه میزد.
خلاصه کنم خانم خیلی افسرده شده بود برای همین اون به اصرارخواهرش مهین به خونه برادرش به اصفهان رفت و قرار شد یه 1 ماهی بمونه البته مهین خانم 47 سال سن داشت و همه احترامش داشتن من اون روز های زوج شنا میرفت و روز فرد یه ورزش دیگه و عصر هم مطالعه و پیاده روی و برنامه اش پر، بود
خلاصه خانم رفت موندم مهین می اومد خونه تمیز می کردو غذا تهیه می کرد میرفت روز سوم یا چهارم بود که از سر کار اومد رفتم دوش بگیرم که دیدم یه شوت و سوتین سفید که عکس گربه صورتی روش بود و نوشته Love که به رنگ قرمز بود و یه تی شرت ساده طوسی رنگ وشلوار همرنگ تی شرت توی حمام بود و فهمیدم که باید برای مهین باشه تا الان هیج وقت فکر مهین و یا هیج چیز دیگه نبودم ولی بدم نیومد باهاشون وربرم وخلاصه شب با اون تا صبح سرکردم و خوشبختانه یه دست جعق با شون زد ابم توی کامدوم ریختم وصبح به سرکار رفتم وفراموش کردم لباس و حتی کاندوم جمع جور کنم ، ظهر با عجله به خونه رسیدم دیدم بله مهین لباسها برده کاندوم هم به سطل انداخت عصر بود که تلفن زنگ و چون دیدم مهین دو دستی زدم توی سرم با خودم گفتم وای بدبخت شدم حتما می خوای حرفی بهم بزنه که من رو برای شام دعوت کرد من هم یه شکلات و ماست گرفت رفتم خونه اش زنگ زدم در باز شد رفت داخل تا رفتم داخل گرم تحویل گرفت وشکلات ماست از من گرفت تشکر کرد و اون توی اشپزحونه گذاشت اون لحظه یه تی شرت قرمز یقه باز پوشیده بود که خط سینه اش معمولم بود وگاهی هر لحظه بند سفید سوتینش پیدا میشد و شلوار زرد رنک تنش بود و موقع راه رفتن تمام سینه هاش تکون می خورد و هی گرم و سرد میشدم بعد نیم ساعتی شام خوردیم ظرفهای شام جمع کردیم و مهین شروع به صبحت کرد وهی سوالی می پرسید من از ترس ساکت شده بود که گفت سیتا امشب ارومی هان چی بگم و باز هم خودش ادامه داد و از بیماری خانم گفت و غیره تا اینکه حرف سر لباسهای اون خونه ماجاگذاشته بود و من باهشون حعق زده بود کاندوم من بگو خیس عرق و شرمنده گی و کلی من ببخش منظور نداشتم چرا کارکنم شما شرایط شیما روی می دونی و....
من واقعا شروع به گریه کردم درد شیما زنم و این شرایط بهر حال خیلی بد بود که مهین بلند شد کنارم نشست ومن رو بغل کرد بوسید اون 17 سال از بزرگتر بود و سینه هاشو توی بدنم حس می کردم ولی واقعا به گوه خوردن افتاده بودم که بلندشد رفت 2 قرص آبی رنگ برام اورد با یه لیوان اب من هم خوردم و دستمال به داد گفت اشکال نداره من درکت می کنم من هم مشکل دارم من هم می فهم کسی که زن داره نتوان کاری بکن مثل کسی کرسنه باشه غذا باشه بگنش نخور من هم طلاق گرفتم ولی من هم ادمم نیاز دارم ولی اینگار که نه کسی سمتم میاد نه جای می توانم خودمو ارضاء کنم نزدیک به ریع ساعتی 20 دقیقه گذاشت حالیم جالب نبود دهنم خشک شده بود مهین بهم گفت طوریه گفتم اره دهنم خشک دیدم رفت برام یه لیوان اب پرتغال برام اورد کنارم نشست لیوان تا ته خالی کردم کیرم داشت کم کم از گرمای مهین صداش بلند میشد خیلی اروم اروم نفس می کشید ولی نفساش عمیق بود توی هردم و باز دم بزرگی سینه هاشو می دیدم امشب عجیب بود از یه طرف تا حال همچین حال نداشتم بعد هم احساس می کردم که سینه های مهین خیلی برگتر شدن خلاصه بوی خیلی خوبی می داد به ارومی بهم گفت نظرت چیه
من هم گفتم در مورد چی گفت در مورد امشب من هم گفت هوا خوبه
مهین نه منظورم خودمه ، تو ،امشب، تنهایم ،سکس چشمام ،باز ،باز شد، مهین بلندش چراغا خاموش کرد و اومد سمتم شروع کرد لبمو خوردن مهم دیگه بیکار نه نشستم شروع کردم لب زبونش خوردن باسینه هاش بازی کردن کیرم یه 6 متری شده بود داشتم می مردم نفس ام تند تند شده هر دوی ما به نفس نفس افتادیم بعد شلوارم از پام دراورد و شورتم کند وکیرم پرید توی صورتش و خیلی اروم سرکرم لیس میزد و برام ساک زد زیاد توی کف ساک نبودم چون شیما برام میزد خلاصه بعد نوبت من شد که شلوار زردش دربیارم وشوت سفیدش که دیدم خندیم نمو دونستم شوت با براکتی برام باشه خلاصه شروع کردم مثل حیوان کسش خوردن هر چند که مهین کلی بهش خوش می گذاشت اون جفت دستش روی سرم گذاشته بود بعد بلندشدم تی شرتش از تنش دروردم دیدم همون سوتین سفید با گربه صورتی تنش سوتینم ه از تنش دراوردم و با سینه هاش بازی میکردم لبشو خوردم بعد سریع به روی سینه هاش افتاد خوب لیس زدمش بعد به اتاق خواب رفنیم و اون روی نخت انداختم وهیچی حس نمی کردم بعد از کلی بود کسی پیدا شده بری کردن به مهین گفتم کاندوم نداری گفت نه مهم نیست من بچه دار نمی شم بعد این 2 تا قرص که خوردی هیچ افتاقی تمی افته خلاصه اروم شروع کردم با کس مهین بازی کردن هر دوی ما توی کف بودیم کیرراست گذاشتم توی کسش و شروع کردم به کردن مهین بعد از 1ساعت ور رفتن خوردن سینه های مهین و بدش مهین ارضاء ، بعد از کمی ارومی مهین گفت دوست داشتی از کون هم بکن خلاصه ابم توی کسش ریختم --------------

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#336 | Posted: 17 Apr 2012 22:19
بالاخره خواهر زنم رو کردم

سلام دوستای عزیز انقدر اینجا داستان سکسی خوندم که زد به سرم منم امتحان کنم ببینم می تونم ترتیبه خواهر زنم و بدم .
از اینجا بگم که خیلی حشریم یه زنه خوشگل و سکسم دارم که از هیچی برام کم می زاره ولی من عاشق فیلم سوپر و جق زدنم حداقل هفته ای سه بار با زنم حال می کنم کل هفتم هر شب یه بار کف دستی میرم بینشم اگه دوست دختری داشته باشم یکی دوبارم با اونا حال می کنم .
بگزریم بد جوری این داستانا تو مخم بود رفته بودم تو کفه خواهر زنم که یه کم تپل با قد حدود 165 ولی خوش استیل مخصوصا سینه های باحال .
اروم اروم شروع کردم باهاش اسم اس بازی کردن دور از چشم زنم اوایل اسم اسای پاستوریزه بود بعد یه کم سکسی که یه دفعه اس داد دیگه نه اس بده نه بامن حرف بزن این چیه فرستادی خلاصه قاطی کرد برام ،منم خداییش بد ترسیدم یه چند هفته کاری نداشتم دیدم خودش شروع کرد اسم اس دادن منم پیش شروع کردم .
یه چند وقت براش شارژ خریدم کلی خر کیف شد هر وقتم میومد خونمون کلی تحویلش می گرفتم ولی اون محل نمی زاشت .
تا اینکه یه روز بهش اس دادم میدونی به خواهر زن چی می گن میگن نون زیر کباب و آدم کباب و بخاطر نونش می خره اونم باز قاطی کرد بازم قهرو چند روز بی اس بودن .
ولی باز خودش شروع کرد دیگه حسابی پرو شده بود می گفت من و برای چی دوست داری منم حسابی زبون ریختم رفتم رو مخش تا اینکه با مامانش اومدن خونمون منم کلی خر کیف شدم ببینم چی کار می تونم بکنم .
صبح جمعه بود زنم پسر مو برداشت ببره جایی مادر زنم تو اطاق پسرم خواب بود منم اومدم لو تلوزیون شروع کردم کانال pg دیدن کیرم راست شده بود آماده جق زدن که دیدم از اطاق خواهر زن کون گنده من اومد بره دستشویی من انگار نه انگار کانالو عوض نکردم .
رفت دستشویی اومد بیرون بر عکس همیشه نرفت تو اطاق رفت آشپزخونه به من گفت چایی می خوای که من دیگه نفهمیدم چی شد رفتم تو آشپپزخونه از کمر خمش کردم محکم چسبوندم به اپن جوری که سینه هاش رو اپن بود و کونش طرف من خود مو چسبوندم به کونش شروع کردم مالوندن از روی دامن از جلو ام دست کردم سینه هاشو گرفتم با زی کردن داشت می مرد هی می گفت مامان میاد منم می گفت نترس یه کم مالوندم بعد خودمم ترسیدم ولش کردم رفتم رو مبل دراز کشیدم .
دیدم رفت تو اطاق دو باره اومد کنارم رو مبل منم دیدم حال کرده دست کردم زیر دامن انگشت و رسوندم به سوراخ کون یه کم مالوندم ولی اون از ترس مادرش هیچی نمی گفت و فقط می خواست فرار کنه .بعد رفت تو اطاق دیگه نیومد منم یه جق مشتی زدم رفتم حموم و بعدش رفتم بیرون .
دیدم اس داده خیلی حال داد ولی می ترسیدم مامان بیاد ،خوشم اومد از اینکارت خوشم اومد خیلی باحال بود کونم یه جوری شد .(اینم بگم این خواهر زنم تا بحال با هیچ پسری حرفم نزده )
گذشت یه چند وقتی ولی دیگه عاشقم شده بود اسم اس میداد باحال عاشقانه می گفت تو فقط تو زندگیمی و وقتی خواهرمو می کنی من تو اطاق صداتو می شنوم دیوونه می شم و از این حرفا .
تا اینکه بخاطر پسرم که میره مدرسه مجبور شد بیاد خونمون که منم تو کونم عروسی بود .
ولی زنم یه چیزایی فهمیده بود و یه کم شک کرده بود و اصلا منو با اون تنها نمی زاشت تا اینکه اون روز رسید و می خواست بره دانشگاه وای چه روزی بود کلی برنامه داشتم براش اون که رفت من سریع اومدم خونه وای چی بگم از کونه خواهر زنم سفید و تپل مپل همینجوری کیره آدم راست می کنه تو شلوار ولی من دامن و دادم بالا چی میدیدم کیرم داشت میترکید زده بود بالا .
دیدم خجالت می کشه یه کمم می ترسه یواش برشگردوندم پیرنشو دادم بالا سوتیو دادم بالا دو تا سینه باحال با سایز75 افتاد بیرون افتادم به جونش شروع کردم به میک زدن نوک سینش این ندید بدیدا می خوردم کیرمم می مالیدم به پاش که دیدم یواش گفت پریوده وای زد حال خوردم ولی یه ان گفتم به جهنم از کون می خوام بکنم .
اروم برشگردوندم و شورتشو دادم یه کم پایین سوراخ کونشو دیدم دیگه کیرم داشت میترکید .
یه کم تف زدم به انگشتم مالیدم دره سوراخ کونش شروع کردم بازی کردن باهاش و آروم یه انگشتم و کردم توش که دیدم نفس نفس مینه و یواش یواش دومی رو کردم توش که دیدم دردش میاد ولی با پرویی کردم دوتا شو توش و اروم اروم برگشتم پشتش و کیرمو در آوردم نوکشو توف زدم دیدم داره می ترسه و نامردیه رفتم کرم آوردم مالیدم به همهجای کیره عزیزم و نوکشو گذاشتم دره سوراخ همش تو زهنم بود اگه یه دفعه نکنم شاید نزاره که تو همین حین تا ته کیرم رفت توش و دادش در اومد حی میگفت درش بیار منم دلداریش می دادم که الان اروم میشه و اروم اروم تلمبه میزدم اونم نفسش بالا نمیومد ای کیرم بد نیست 15 سانته یه کمم کلفته ولی کلش خیلی باحاله .
سرتونو درد نیارم تلمبه هام تند شد دیگه تو اوج بودم باور نمی کردم این منم دارم کون خواهر زنه عزیزمو می ترکونم ولی حیف زود آبم اومد برعکس موقعی که خواهرشو می کنم و همه آبشو تا ته ریختم تو کونش خیلی حال داد زود پا شدم رفتم حموم و اومدم سره کار .
دیدم اس داده من تا اومدم عادت کنم بفهمم چی شده ابت اومد و رفتی کاش بازم منو می کردی خیلی مزه داد .
حالا قرار شده چهار شنبه دوباره بکنمش که داستانشو براتون می زارم .

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#337 | Posted: 23 Apr 2012 21:19
زيباترين زن داداش دنيا


داستان من مربوط ميشه به بهترين سکس عمرم با زن داداشم راحله . اين راحله خانم زن داداشه بزرگمه هرچي هم بگم از زيباييش کم گفتم از اونايي هست که تو خيابون ببيني حاضري يه ميليون بدي يه بار بکنيش داستان من و راحله از دو ماه بعد عروسيش شروع شد چون تازه وارد بود تو خانواده ما و از يه شهر ديگه اومده بود همه دور و ورش بوديم بهش محبت ميکرديم گهگاهي لبخندهاي کوتاهي ميزد به من ولي فکر نميکردم بهم علاقه داشته باشه چون هم ازش کوچيکتر بودم هم از همه سر بود دوتا سينه کفتري کمر باريک کون قلمبه قد کشيدش اونو بسيار زيبا ميکرد يه روز ميوه گرفته بودم بردم طبقه بالا بهش بدم بعد تشکر گفت که منو از همه بيشتر دوست داره حتي از سعيد شوهرش من خيال کردم داره منو گول ميزنه تا کاراشو براش انجام بدم بعد گفتم باورم نميشه مگه من چي دارم گفت کلا ازت خوشم مياد حاضرم بهت ثابت کنم از اون روز نظرم بهش عوض شد بعد فکر کردم گناه داره ولي ارزششو داشت يه حال توپ در عوض يه گناه از اون روز به بعد بيشتر بهش نزديک شدم کاراشو براش انجام ميدادم اعتمادش بهم بيشترشد تا يه روز گفت برو برام ژيلت بگير گرفتم دادم دستش تو ذهنم گفتم بهترين موقعيته بهش گفتم تو که ريش نداري ژيلت ميخواي چکار گفت واسه يه جاي ديگست تو نمتوني ببيني گفتم مگه چيه گفت شايد يه روز نشونت دادم من خرم راست کرده بودم ولي ادامه ندادم گذشت تا دانشگاه قبول شدم با دخترا و سکس اشنا شدم حرفه اي شدم ولي هميشه ذهنم پيش راحله عزيزم بود ترم تابستون بود خونه مجردي داشتم يه روز داداشم زنگ زد گفت راحله مريضه يکي دو شب ميايم پيشت گفتم قدمتون سر چشم اومدن ساعت 6 نوبت داشتيم داداشم کفت من کار دارم ميرم ساعت 5 ميام من ازش خبر داشتم يه زن رفيقش بود رفت اونو ببينه منم خوشحال بودم خلاصه رفت من موندم و سلار اندام و زيبايي چاي اوردم بهش گفتم بلا دوره چت شده گفت مشکلات زنونست ولي من ميدونستم واسه بچه دار شدن اومدن خودمو به اون راه زدم گفتم چي هست گفت نميشه به تو بگه گفتم هنوز منو در اون حد نميبيني بهم بگي گفت نه وقت زياده زن ميگيري ميفهمي تازه خيلي هم بهت اطمينان دارم هر چي از زنها ميخواي تا بهت بگم منم سريع گفتم از رابطه با داداش راضي هستي گفت از چه لحاظ کفتم ارضات ميکنه سرشو انداخت پايين گفت زود ارضا ميشه نميتونه منو ارضا کنه گفتم بر عکس من گفت مگه امتحان کردي گفتم اره دوست دختر دارم نيم ساعت طول ميکشه گفت خوش بحالش پس حسابي ميکنيش منم ديدم اوضاع خوب پيش ميره گفتم تا داداش بياد وقت زيادي مونده گفت که چي گفتم من که مجردم نياز دارم تو هم که خيلي وقته ارضا نشدي خوب شرايط جوره کمي تماشام کرد يه لبخند کوچيک زد ديگه اشتباه قبلو نکردم نزديک شدم يه لب ازش گرفتم که با همکاري خودش لبامون قفل شد بعد احستس کردم تو بهشتم تمام حال دنيارو يکجا داشتم تو ثانيه اول کيرم بلنش شد خنديد گفت معلومه چند نفرو حريفه شروع کرم لباساشو در اوردن مانتوشو که در اوردم ديدم يه تاپ زيبا بود در اوردم يه سوتين مشکي که خيلي بهش ميومد با سينه هاش بازي کردم سوتينشو دراوردم حسابي سينه هاشو خوردم شلوارشو نشونم داد با علامت دستش دراوردم شرتش ست سوتين بود هنوز اينقدر زيبايي نديده بودم شايد بخاطر اي بود که عاشقش بودم خلاصه شرتو که کشيدم پايين انگار اولين بار بود که ميخوا گاييده بشه اصلاح شده سفيد کمي تپل خيلي تنگ که بعدا فهميدم چون کير داداشم کوچيک بود کسشو که خوردم تاقت نياورد ارضا شد کمي شل شد گفت جواب زحماتتو ميدم بعد لباسامو سريع دراورد و کيرمو کرد تو دهنش تا جا داشت کر تو يه حالي بهم داد عجيب بعد گفت ديگه تحمل ندارم پام کن در اختيارتم منم معطل نکردم يواش کردم تو کسش تا اخر واسش جادادم خدا ميدونه هردومون چه حالي کرديم تلمبه هام شروع شد سرعتمو زيا کردم ديگه جيغ ميزد و به داداشم فوش ميداد يدفه ديدم يه جيغ بلند زد دوباره ارضا شد خبر نداشت من قرص ترامادول خوردم قربن صدقم ميرفت که عجب کمري دارم چهل دقيقه به روشهاي مختلف کردمش گفت دارم ميسوزم اخه سه بار ارضا شده بود گفتم پس من چي گفت پشتم که هست تا پشتشو کرد به من نزديک بود از خوشحالي سکته کنم خيلي تنگ بود همين باعث شد بعد چار پنج دقيقه ارضا بشم گفتم دارم ارضا ميشم گفت بريز تو کسم منم ريختم اينقدر بهم خوش گذشت نزديک بود از حال برم بعد چند دقيقه جمع و جور کرديم

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#338 | Posted: 23 Apr 2012 21:20
زن ريلکس دوستم


سلام اسم من نيما ست و خاطره اي رو که ميخوام براتون تعريف کنم مربوط به 2 سال پيش از اينه من توي يک شرکت خصوصي کار مي کنم ومسئول حسابداري اونجام وبخاطر شغلم با آدمهاي زيادي روبرو ميشم يه روز يکي از مشتريهاي شرکت اومده بود که تسويه حساب کنه و چون مدير عاملمون نبود که چک الباقي بستانکاريشو بده بهش گفتم بين تا من تماس بگيرم ببينم مياد يا نه چون ساعت استراحتم بود نشستيم وبا هم صحبت کرديم وفهميدم که اونم کارمند يه اداره دولتي ووقتي فهميد که من از کامپيوتر يه چيزايي حاليم ميشه منو به خونشون دعوت کرد 2 روز بعد رفتم خونشون ديدم خودش همراه با زن ودخترش که 8 سالش بود خونه بودن من خيلي طبيعي رفتار کردم ورفتم تو منتظر بودم که عکس العملشونو ببينم که ديدم زنش که اسمش پريسا بود اومد تو پذيرايي با يه سيني که چند تا ليوان شربت توش بود در همون نگاه اول از پريسا خيلي خوشم اومد چون واقعا ريلکس وبه روز بود ومثل بعضي زنها خشک ومقدس نبود وبيشترين چيزي که توجهمو جلب کرده بود کون بزگي وگردي بود که اون داشت خلاصه کارم با سيستمشون تمام شد ومن اومدم خونه واز اينجا رابطه من پريسا شروع شد من چندبار ديگه به دلايل مختلف براي نصب نرم افزار وغيره رفتم خونشون...

يه روز ديدم ناراحته وقتي دليلشو پرسيدم گفت که شوهرش نسبت به اون خيلي سرده وخيلي وقته کرده با هم رابطه نداشتن من دلم واسش سوخت وکمي نوازشش کردمو همين مقع بود که يه فکر شيطاني بسرم زد همينجور که در حال نوازش کردن بودم چند تا لب ازش گرفتم ديدم بدش که نمياد هيچ خوششم مياد کم کم دستمو بردم زير دامنش که ديدم عجب چيزي اون زير مخفي شده يه کون سفيد وتپل همراه با يه کس ناز خوشگل وتر گل پر گل تا دستمو گذاشتم رو کسش يه آهي کشيد که نگو فهميدم خيلي وقته سکس نداشته منم يه خورده مالوندمش که ديدم اونم کيرمو از روي شلوار ميماله فهميدم که خيلي دلش ميخواد بکنمش من معطل نکردمو سريع خوابوندمش رو تختو اول يه خورده کسشو خوردمو بعد يکم باکيرم رو کسش ماليدم که يک دفعه ديدم سر کيرمو گرفت وخودش کرد تو سوراخش من تا ته فشار دادم که نالش به آسمون رسيد چند تا تلمبه بيشتر نزده بودم که ديدم زود ارضاء شد منم تند تند شروع به تلمبه زدن کردم چون هم کسش خيس شده بود وبهتر کيرم مي رفت تو هم خودم حسابي حشري شده بودم چند دقيقه بعد هم آبم اومد ولي از اينکه بريزه تو ترسيدم که ناراحت بشه کيرمو در آوردمو آبمو ريختم رو شکمش اونم با چشماي خمارش با اينکه چيزي نگفت ولي فهميدم که خيلي خوشش اومده وتا بحال رابطمون ادامه داره ولي من بيشتر از هر چيزي تو کف اون کونشم ولي هنوز موقعيت جور نشده ولي به همين زودي ها حتما اونم به حقيقت تبديل ميشه. ببخشيد که از لحاظ املائي احتمالا اشکالي در نوشت خازه ام داشت چون من تا بحال خاطره ننوشته بودم

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
#339 | Posted: 25 Apr 2012 13:16
خاله و خواهر
من بهمن هستم. 22 ساله. ساکن تهران. ماجرایی که می خوام براتون تعریف کنم همین چند ماه پیش اتفاق افتاده (تابستان پارسال). بعد از این ماجرا زندگی من به کلی دگرگون شده. من یه خواهر دارم به اسم نسیم که 18 سالشه. ولی چون یه کمی درشت اندام و خوش هیکله هم سن من به نظر میاد. یه خاله هم به اسم مریم دارم. که اون هم 30 سالشه و حدود 5 سال پیش به علت مشکل نازایی از شوهرش طلاق گرفته والان با پدربزرگ و مادربزرگم زندگی میکنه.مدتها پیش وقتی با سایتهای سکس خانوادگی آشنا شدم نظرم در مورد افراد خانواده و فامیل به کلی عوض شد. مخصوصا در مورد خواهرم و خاله ام. آخه من با این دو تا خیلی نزدیک و صمیمی بودم وهم اینکه بیشتر اوقاتم رو با اونها می گذروندم. از همه مهمتر اینکه اونها برای من از همه محرمتر بودن. و به نظر من (بر اساس نتایجی که اینجانب بعد از مطالعه ی سایتها گرفتم.) سکس با محارم (مخصوصا خواهر) لذتبخش ترین چیزیه که تو دنیا پیدا میشه. همیشه وقتی در مورد مسئله ی سکس با خواهر و خالم با خودم فکر می کردم شرمم میشد. و یه توسری به خودم تو ذهنم میزدم و می گفتم که بهتره این فکرهای فاسد رو از تو فکرم بندازم بیرون. روزگار طبق روال عادی داشت میگذشت که عجیب ترین اتفاق عمرم به وقوع پیوست. پدر و مادرم به همراه برادر کوچکترم برای زیارت چند روزی رو رفته بودن به مشهد. و من و خواهرم تنها تو خونه مونده بودیم. یه روز صبح از خونه اومدم بیرون و همراه دوستام که از قبل با هم قرار داشتیم رفتیم پی گردش و تفریح و استخروخوشگذرانی. بالاخره کارم بیرون تموم شد و بعدازظهر خسته و کوفته اومدم خونه. وقتی به خونه رسیدم دیدم کسی خونه نیست و خلوته. بعد اینکه لباسامو عوض کردم با خودم گفتم شاید خواهرم تو اتاقش باشه. برای همین به طرف اتاقش رفتم و بدون اینکه در بزنم وارد اتاق شدم. و از صحنه ای که جلوی چشمام دیدم سرجام میخکوب شدم. کم مونده بود سکته کنم. خالم و خواهرم رو دیدم که لخت مادر زاد تو تخت افتادن و دارن با هم حال می کنن. اولین باری بود که همجنسبازی دو تا زن رو از نزدیک می دیدم. اونام با دیدن من هول شدن و خالم دستپاچه زود ملافه رو کشید رو خودش و خواهرم تا من بدن لختشون رو نبینم. قبلا هم متوجه شده بودم که این دو تا همیشه تو اتاق یواشکی یه کارایی می کنن. ولی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که این دوتا این کاره باشن. آخه خالم زن متین و مومنی بود. خواهرم هم همین طور. (یا حداقل اینجوری نشون میدادن.) منم که هاج و واج داشتم به اونها نگاه میکردم. یک دفعه فکرهای خوبی به ذهنم رسید. رفتم به طرفشون و ملافه رو گرفتم و کشیدم به طرف خودم ولی خواهرم ملافه رو به زور چسبید و نگذاشت. یه دفعه دیگه محکمتر زور زدم و ملافه رو از روشون ورداشتم و انداختم کنار. هر دوشون با یه دستشون جلوی کس وبا یه دست دیگشون جلوی سینه هاشون رو گرفتن تا من نبینم و شروع کردن به جیغ زدن. گفتم: داشتین چیکار می کردین؟. خالم گفت: هیچی، از اتاق برو بیرون تا بعدا با هم صحبت کنیم. گفتم خیال کردین. خجالت نمی کشین؟. خواهرم گفت بهمن تو رو خدا از اتاق برو بیرون تا ما لباسامون رو بپوشیم. بعد می آییم با هم صحبت میکنیم. بهترین فرصت زندگیم رو بدست آورده بودم. نمی خواستم فرصت رو از دست بدم. فکرای جالبی به ذهنم اومد. گفتم من هم تو بازی هستم. دو تاییشون یه نگاهی به من انداختن و گفتن بهمن تو رو به خدا برو. دیوونه بازی در نیار. به حرفاشون توجهی نکردم و شروع کردم به درآوردن لباسام. خواهرم یه جیغی زد و گفت دیوونه شدی بهمن؟. به حرفها و التماسهاشون توجهی نکردم. و تمام لباسام رو در آوردم. فقط یه شورت تنم بود. دیگه چیزی نمی گفتن و آروم شده بودن. رفتم نشستم بغل خالم و بازوهاشو گرفتم. اولش خودش رو عقب می کشید ولی من با زور کشیدمش به طرف خودم و یه لب ازش گرفتم. تو همون حال با دستام تند تند لمسش می کردم. اونم داشت کم کم راه میومد. خواهرم هم از اون طرف داشت ما رو نگاه می کرد. یواش یواش شورتم رو هم درآوردم و شدم مثل اونها. حالا کم کم داشت کارمون شروع می شد. دیگه این موضوع داشت برامون عادی می شد. انگار نه انگار که ما داریم با هم چه کاری رو انجام می دیم. با خنده یه نگاهی به خالم انداختم و اون هم که دیگه کاملا تو خط افتاده بود سرش رو آروم خم کرد. و کیرم رو با دستش گرفت. گذاشت تو دهنش و شروع کرد به خوردن کیرم. داشتم از لذت و خوشحالی پرواز میکردم. بعد چند لحظه یه فکری به نظرم رسید. خالم رو زدم کنار و بلند شدم و رو تخت خوابیدم. طوری که سر و یه کمی هم از بالای کمرم رو به دیوار تکیه دادم. بعد به خالم گفتم که بیاد و کارش رو ادامه بده. اونم از خدا خواسته اومد و شروع کرد به ساک زدن کیر خواهرزاده اش. یه نگاهی به خواهرم انداختم و بهش اشاره کردم بیاد به طرف من. اون هم زورکی و با خجالت خودش رو به من رسوند. دستش رو گرفتم و بهش گفتم رو من بشینه. اون هم همین کار رو کرد و من هم شروع کردم به خوردن پستوناش.از این کار داشت لذت می برد. تو یه عالم دیگه ای بودم. از یه طرف خالم داشت کیرمن رو میخورد و از طرف دیگه من هم داشتم سینه های خواهرم رو با ولع تمام میخوردم. تو اون لحظات دیگه هیچ آرزویی نداشتم. کم کم احساس کردم داره آبم میآد. خواهرم رو از روم زدم کنار و کیرم رو از دهن خالم آوردم بیرون و بهش گفتم که به پشت رو تخت بخوابه. اون هم همین کار رو کرد من هم روش خم شدم و به خواهرم گفتم که اون هم از عقب کیر من رو ساک بزنه. اولش امتناع کرد و گفت که از این کار بدش میاد. ولی بالاخره با حرفهای خالم و اصرار اون راضی شد که این کار رو برام بکنه. اول کار با اکراه کیرم رو تو دهنش کرد. و با چندش تمام و ناز و افاده چند تا ساک کوچیک به کیرم زد. ولی کم کم اوضاع براش عادی شد و مثل حرفه ای ها شروع کرد به خوردن کیرم. ومنو به لذتی عمیق و فراموش نشدنی رسوند. من هم بیکار ننشستم و شروع کردم به لب گرفتن و خوردن صورت و گردن خالم که زیر من دراز کشیده بود. اول حسابی ازش لب گرفتم و گردن و صورتش رو خوردم. بعد یواش یواش اومدم پایینتر و از بالای سینش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم به پستوناش. پستوناش شیپوری بودن و آدمو حشری میکردن. رو پستوناش زیاد مکث کردم و حسابی اونارو دیوانه وار خوردم. کم کم داشت صداش در می اومد. بعد اومدم پایینتر و شکم و نافش رو حسابی لیس زدم. کم کم داشتم به کسش میرسیدم. کس واقعا زیبایی داشت. تپل و گوشتی و تنگ. کسش کاملا بی مو بود. کس خواهرم هم همین طور. مثل اینکه از قبل به خودشون رسیده بودن.! بدنشون یه مو هم نداشت. کس هردو تاشون صاف صاف بود. یه لیس محکمی به کس خاله مریم زدم و اون هم با یه آه بلند جواب محبتم رو داد. بعد نشستم و پاهاشو زدم بالا و شروع کردم به لیس زدن ساقهاش. از نوک انگشتهای پاش مرتب لیسیدم تا انتهای رونهاش. آه و نالش بلند شده بود. همه جای بدنش رو لیس زدم . از لاله ی گوشش گرفته تا نوک انگشتای پاش. حتی زیر بغلاش رو هم حسابی خوردم. از این کار خیلی لذت برد. حالا دیگه نوبت کسش بود. خم شدم رو کس خالم وبه خواهرم گفتم که ساک زدنش رو از عقب ادامه بده.اونم دست به کار شد و به کارش ادامه داد. من هم شروع کردم به خوردن کس خاله جان و حالا نخور کی بخور. دیوونه وار داشتم کسش رو میخوردم. اون هم از شدت لذت دیوونه وار آه و ناله می کرد. لبهای کسش رو تماما انداخته بودم تو دهنم و داشتم می مکیدم. بعد با دستام کسش رو از هم وا کردم و زبونم رو انداختم اون تو و شروع کردم به لیسیدن لای کسش. زبونم رو محکم مثل کیر توی کسش فشار میدادم ومی خواستم همه اش رو تا ته بکنم اون تو. بعد رفتم سراغ چوچوله ی کسش و چند لحظه با زبونم اونو بازی دادم. خالم از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه حسابی از خوردن کسش سیر شده بودم. بلند شدم و با خودم گفتم دیگه وقتشه که مرحله ی نهایی و اصلی کار رو انجام بدم. همون طوری که خاله ام رو تخت به پشت خوابیده بود جلوش نشستم . پاهاش رو از هم وا کردم. رفتم وسط پاهاش و پاهاش رو انداختم رو شونه هام. با لبخند یه نگاهی به خاله ام کردم و بدون اینکه چیزی بگم کیر شق کرده ام رو گذاشتم جلوی دروازه ی کسش و آروم فشار دادم تو. اولای راه کیرم به سختی تو میرفت. کسش خیلی تنگ بود. آخه پنج سال پیش که از شوهرش طلاق گرفته بود از اون به بعد کسش دست نخورده مونده بود. وای چه کس تنگی. هیچ کسی جای کس تنگ رو نمی تونه بگیره. پاهاش رو از شونه هام انداختم پایین و روش خوابیدم و کیرم رو دوباره به داخل کسش هدایت کردم. یه کم که بیشتر فشار دادم کیرم بیشتر رفت تو و احساس عجیبی بهم دست داد. انگار که کیرم رو توی روغن یا کرم کرده باشم. اونقدر تنگ بود که احساس میکردم انگار یکی محکم داره با دستش کیرمو فشار میده. بعد در حالی که خالم داشت از شدت لذت فریاد میزد شروع کردم آروم به تلمبه زدن. بیچاره بعد پنج سال دوباره به یه نوایی رسیده بود. همون طور داشتم آروم تلمبه میزدم داد و فریاد خالم بیشتر شد. فهمیدم که میخواد ارضا بشه. من هم داشت کم کم آبم می اومد. برای همین تلمبه رو سریعتر کردم. و بعد از چند لحظه خالم یه جیغ کوتاه با یه آه بلند کشید و به اوج لذت ممکنه یعنی ارگاسم رسید. موقع ارگاسم کسش خیلی داغ شده بود. سرازیر شدن آب کسش رو هم رو کیرم احساس کردم. بعدش من هم با یه کمی فشار کیرم رو بیشتر دادم تو. و با فشار هر چه تمامتر آب درونم رو تو کس و شکم خالم خالی کردم.احساس فراموش نشدنی بود. همون طور بی حال روی خالم افتاده بودم. بعد چند لحظه از روش بلند شدم و یه نگاهی بهش کردم. هردوتامون خندیدیم. بعد یه نگاهی به نسیم که اون ور ایستاده بود انداختم. فهمیدم که هنوز کارم تموم نشده. بلند شدم و گرفتمش کشیدم به طرف خودم. اونم با ناز خودش و عقب می کشید و هی امتناع می کرد. فکر کنم که یه کمی شرمش می شد. خالم به شوخی گفت خجالت نمی کشی می خوای خواهر خودت رو بکنی؟. گفتم من دو ساعته دارم سینه های اینو میخورم. اینم دو ساعته کیرمو برای من ساک زده. حالا دیگه چیزی برای خجالت نمونده. در ثانی خالم رو که شما باشین کردم. حالا از کردن خواهرم خجالت بکشم؟. نسیم رو کشیدم رو تخت و خالم از جاش بلند شد. خواهرمو به پشت خوابوندم و خودم هم رفتم روش. اولش خیلی امتناع میکرد ولی وقتی دید که من دارم عصبانی می شم دیگه چیزی نگفت. شروع کردم به لب گرفتن ازش. تمام صورت وگردنشو حسابی خوردم. نسیم رو هم مثل خالم از لاله ی گوش تا نوک انگشتهای پاش لیس زدم. خیلی حال میکرد. سینه هاش خیلی حال داد. سفت و محکم و برجسته بودن. مثل توپ تنیس. بعد برش گردوندم و رو شکم خوابوندمش و شروع کردم به لیس زدن کمرش. از پشت گردنش تا باسنش رو حسابی لیس زدم. به کونش که رسیدم یه کم هیجان زده شده بودم. لمبه های کونش رو گرفتم و حسابی خوردم. چنان با ولع کونش رو می خوردم که دلم می خواست تمام لمبه هاش رو بکنم تو دهنم. چند تا گاز هم از کونش گرفتم. بعد بهش گفتم که فرغونی بشه. اونم همین کار رو کرد و من رفتم سراغ اون کون قمبل کرده و دهنم رو به کار انداختم. یه لیس بزرگ از خط کونش تا ته کسش زدم. دیگه هردومون داشتیم دیوونه می شدیم. نوک زبونمو کردم تو سوراخ تنگ کونش. و چند دفعه اونجا چرخوندمش. چند دقیقه ای همین طور رو سوراخ کونش زبونمو بازی دادم. بعد ازهمون عقب رفتم سراغ کسش. وای چه کسی.! چه کونی.! یکی از یکی زیباتر و باحالتر و تپل تر!!!. حیف که نمی تونستم بکنمش. آخه اون هنوز باکره بود. خوش به حال کسی که این کس و کون نصیب اون می خواد بشه. بعد اینکه یه کمی از پشت اون کس نازش رو خوردم تصمیم گرفتم که از کون بکنمش. اینو بهش گفتم ولی اون امتناع کرد و اجازه نداد. خالمم گفت که بهتره که این کارو نکنم. من هم قبول کردمو به گفته ی خواهر عزیزم احترام گذاشتم. بهش گفتم به پشت بخوابه. بعد پاهاش رو گرفتم انداختم رو شونه هام وکیرم رو گذاشتم رو کسش. زود دستش رو گذاشت رو کسش و گفت می خوای چیکارکنی؟ گفتم نگران نباش فقط می خوام یه کمی کیرمو به کست بمالم. کار دیگه ای نمی کنم. یه کمی کیرمو به کسش مالیدم.آه و نالش بلند شده بود. کمرش یه جا بند نمی شد.هی خودش رو تکون تکون میداد. سرکیرمو گذاشتم تو دهانه ی کسش و یه کمی هلش دادم تو. خالم گفت بهمن مواظب باش. گفتم نترس. نمی خوام که خواهر خودمو بدبخت کنم. فقط سرشه. همون طور که سر کیرم اون تو بود تند تند چند تا تلمبه ی الکی زدم تا خواهر جونم بیشتر لذت ببره. وجدانی بگم تنها هدفم از مالیدن کیرم به کسش این بود که می خواستم بهش بیشتر لذت بدم. در همان حین یه فکر تازه ای به ذهنم رسید. سر کیرمو گذاشتم تو کسش و بعد بلافاصله سریع کشیدمش بیرون. چنیدن بار این کارو تکرار کردم. دیگه نسیم داشت دیوونه می شد. کم مونده بود بگه بکن تو کسم. با صدای خیلی بلند داشت داد و فریاد میکرد. بلند شدمو پاهاشو از هم وا کردم و خم شدم رو کسش و شروع کردم به خوردن کسش. دیوانه وار و با اشتهای تمام کسش رو می خوردم و اون هم داد و فریاد می کرد. بعد اینکه حسابی از خوردن کسش سیر شدم با دستام چوچولشو پیدا کردم و چند لحظه با زبونم بازیش دادم. با لبام هی می گرفتم و می کشیدمش.از این کار خیلی خوشش اومده بود. دیگه کم کم داشت به ارگاسم میرسید. خالم هم بیکار نمونده بود و رفته بود از پشت داشت کیر منو بازی میداد. گاهی هم برام ساک میزد. بهش گفتم بیاد اینطرف کمک من تا نسیمو به ارگاسم برسونیم. اونم بلند شد اومد و شروع کرد به مالوندن و خوردن سینه های نسیم. منم دوباره رفتم سراغ کس و چوچولش. با لبام چند دفعه چوچولشه کشیدم. بعد وقتی که آه و ناله ی نسیم به اوج خودش رسید با دندونام چوچولش رو گرفتم. و محکم کشیدمش. دو سه بار که این کارو کردم دیگه نسیم طاقت نیاورد. و یه جیغ بلندی کشید و به ارگاسم رسید و بی حال افتاد. آب کسش سرازیر شده بود. یه لیس از روی کسش زدم. خوش طعم و خوش بو بود. کلا کسش بوی خیلی خوبی می داد. حالا دیگه نوبت من بود که آبمو خالی کنم. دلم می خواست آبمو رو یه جایی از بدن خواهرم خالی کنم. بهش گفتم اجازه بده تا یه کمی از کیرمو، فقط سرشو بکنم تو کونت و آبمو اونجا خالی کنم. ولی قبول نکرد. منم دیگه بی خیالش شدم و روش خوابیدمو تمام آبمو رو شکمش خالی کردم و همون جا روش بی حال خوابیدم. هر دومون به خواب رفته بودیم. بعد حدودا نیم ساعت خالم که رفته بود حموم اومد. مارو از خواب بیدار کرد و گفت که پاشیم بریم حموم. بلند شدیم و یه نگاهی به هم انداختیم و هر سه مون خندیدیم. بعد از اون ماجرا من و خواهرم رومون نمی شد توصورت همدیگه نگاه کنیم. ولی رابطه ام با خالم عادی بود. البته بعد از مدتی روابط من و نسیم هم به حالت عادی برگشت. بعد این ماجرا زندگی من کلا تغییر کرد. این عظیمترین واقعه ی زندگی من بود. از اون ماجرا به بعد تا حالا من و خالم و نسیم خواهرم باز هم با هم دیگه سکس میکنیم و از هم دیگه لذت میبریم. گاهی دو تایی (من و خالم یا من و نسیم.) و گاهی هم اگه امکانش باشه هر سه تایی باهم. مثل زن و شوهرها هستیم. هر وقت که دلمون بخواد با هم سکس میکنیم. البته با خواهرم بیشتر سکس دارم چون تو یه خونه هستیم. و دسترسیمون به همدیگه آسونه. یه روز خواهرم از من پرسید که بزرگترین آرزوت چیه؟ گفتم ازدواج با تو بزرگترین آرزوی منه. این رو از ته دل گفتم. ای کاش می تونستم با نسیم ازدواج کنم. هیچ دختری رو به اندازه ی اون دوست ندارم. من میتونم با اون خوشبخت بشم. آرزومه که پرده ی کسش رو من پاره کنم. ولی حیف که به هیچ یک از این آرزوهام هیچوقت نمی تونم برسم. ولی بعد از اینکه ازدواج کرد و راه کسش باز شد میتونم به یکی از آرزوهام که کردن کسشه برسم و از راه کس بکنمش. البته علاقه ی من به خواهرم برای ازدواج با اون تنها به خاطر سکس نیست. بلکه از ته دل به اون علاقه ی معنوی شدیدی دارم. یعنی بهتره بگم که من عاشق نسیم خواهرم هستم. از نظر من آدم میتونه با نزدیکترین افراد خانواده اش سکس داشته باشه. با مادر، خواهر، خاله،عمه و ... . چه ایرادی داره؟. خوب اونها هم زن هستن ومن هم مرد. من یه کیر دارم و اونها هم یه کس. پس می تونیم از همدیگه به بهترین وجه لذت ببریم. و از بدن همدیگه استفاده کنیم. چرا بریم با غریبه ها سکس داشته باشیم و بدنمون رو در اختیار اغیار بگذاریم؟

harki delesh be yechizi khohe ... ma be chi khosh konim in delo ????
     

#340 | Posted: 29 Apr 2012 11:47
راهيان کس عمه

من متين هستم الان 19 سالمه و اين خاطره مربوط ميشه به 3 سال پيش . داستان از اونجايي شروع شد که :
من کلاس دوم دبيرستان بودم . بچه هاي دومي را ميخواستن ببرن راهيان نور بعد کلاس ما 24 نفر بود که 20 نفرشون رفته بودند راهيان نور . من نرفتم يعني دوست داشتم برم ولي بابام نذاشت بعد من بهش گفتم اردو که نذاشتي برم حداقل بذار برم شهرستان چون اونجا بيشتر اقوام ما زندگي ميکنند بعد اونم گفت باشه . بعد من فردا صبح راه افتادم و با اتوبوس به شهرستانمون رفتم راستي اسم شهرستانمون کاشمره ما خ,دمون مشهد زندگي ميکنيم . خلاصه من بعد 5 ساعت رسيدم کاشمر روز اول به خونه ي مادر بزرگام سر زدم ولي حوصله ي بقيi رو نداشتم بعد رفتم خونه ي عمم. چون عمم يه پسر داشت که 2 سال از من کوچکتر بود و ميشه گفت که تنها همسنو سال من تو يه فاميل بود . شوهر عمم تو اداره کار ميکرد و از ساعت 7 تا 13 تو بانک بود . وپسر عمم هم شيفت صبح بود و از ساعت 7 تا 12.5 مدرسه بود و تا ميرسيد خونه ميشد ساعت 13 . راستي بذارين از عمم براتون بگم : قدش حدود 160 بود و وزنشو نميدونم يه موهاي مشکي بلند داشت با چشماي قهوه اي البته زياد خوشگل نبود.

من از قبل دوس داشتم عممو بکنم ميترسيدم بهش بگم . خايه شو نداشتم . روز اول که خونشون بودم ديدم از صبح تا ساعت 13 عمم تو خونه تنهايه . گفتم يعني ميشه بکنيمش . بعد فردا تصميم گرفتم که خودمو يه جوري بهش بمالونم . موقع جمع کردن بساط صبحانه که حدود ساعت 7.5 بود وقتي ميخواستم ظرفارو ببرم تو اشپزخونه يه جوري کيرمو بهش مالوندم چون اون جلوي در اشپزخونه واستاده بود بعد ميخواستم صداش بزنم درست کنار واستاده بودم بعد دست زدم به سينه هاش ميگفتم عمه عمه طوري که مثلا حواسم نبود بعد عمم خنديدو گفت جان عمه. راستي عمم 35 سالش بود . بعدخلاصه ما تا شب از اين قبيل کارا کرديم . بعد فردا شب رفتيم بيرون ( پارک ) من به عمم خيلي توجه ميکردم هر کاري ميگفت سريع انجام ميدادم طوري که پسرش داشت بهم حسودي ميکرد که مامانش به من بيشتر اهميت ميده بعد فردا عمم گفت من ميرم حموم منم گفتم به سلامت بعد چند دقيقه عمم صدام زد گفت متين صابون تو حموم نيست بعد منم گفتم الان ميرم ميخرم اون گفت نه تو خونه هست برو از تو کابينت بردار منم گفتم باشه بعد چند دقيقه 2باره صدام زدو گفت بيزحمت پشتمو کيسه کن بعد منم گفتم باشه شروع کردم به کيسه کشيدنو حدود 2 يا 3 دقيقه مثل اسب کيسه ميکشيدم اونم گفت مرسي منم اومدم بيرون داشتم تي وي ميديدم که 2باره صدام زد تو دلم گفتم چيه مارو گاييدي . اونم گفت که بيزحمت پشتمو ليف بکش بعد من رفتم تو حموم ديدم سوتينشو در آورده بعد من قرمز شدم گفت چيه ميخواي چادر سرم کنم . گفتم نه جا خوردم بعد دستمو گذاشتم رو شونش شروع کردم به ليف کشيدن بعد دستم سر خورد رفت تو سينه هاش بعد من 1 قدم رفتم عقب خوردم به ديوار بعد عمم بلند شد ريدم به خودم گفتم خر بيارو باقالي بار کن بعد من داشتم ميگفتم عمه گه خوردم بعد ديدم 2 تا لب مانع حرف زدنم شد بعد با هم لب گرفتيم من شروع کردم به خوردنو سينه هاي ولوش بدک نبود بعد اون شروع کرد واسم ساک زدن خوب کير ميخورد وارد بود بعد من گفتم بسه عمه . عمم گفتم نگو عمه من گفتم چي بگم اوليا حضرت گفت بگو فرشته منم اطاعت امر کردم . بعد گفت بيا کسمو بخور منم گفتم باشه شروع کردم به خوردن بعد فرشته گفت مگه داري علف ميخوري مثل اسب گاز ميگيري گفتم ببخشيد وارد نيستم بعد گفت بيا بکنيم بعد جلوم خم کرد منم کيرمو گرفتم دستمو يواش يواش کردم تو کسش واي جان چه گرمو سکسي آروم آروم شروع کردم به تلمبه زدن 3 يا 4 دقيقه ميکردم عمم گفت من خسته شدم . بعد من دراز کشيدم اونم روم دراز کشيد روش به من بود بعد من کيرمو کردم تو کسش شروع کردم به تلمبه زدن بعد2 يا 3 دقيقه گفت کونمم بدک نيست منم گفت جان مثل گوسفند جلوم نشست بعد منم کيرمو کردم تو کونش بعد بهش گفتم يا کير من کوچيکه يا کون شما اتوبانه گفت جفتش بعد 2 يا 3 دقيقه ابم داشت ميومد کيرمو کشيد بيرون همه ي ابمو ريختم رو پشتش بعد دوش گرفتيمو اومديم بيرون ساعت 11 بود ببخشيد اگه غلط املايي داشتم . باي

جایی که همه ادعای خاص بودن دارن، تو عادی باش،
.
.

اینجوری خاص ترین آدمی
     
صفحه  صفحه 34 از 78:  « پیشین  1  ...  33  34  35  ...  77  78  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.