| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 35 از 83:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  82  83  پسین »  
#341 | Posted: 19 Dec 2012 16:31

سکس با بنفشه

سلام؛ من سیاوش هستم ۲۱ سالمه و داستانی که می خوام براتون بنویسم، داستان یکی از بزرگترین حماقت های من توی زندگیمه...!
لازم نیست بگم که این داستان واقعیه، چون از نوع نگارش به سادگی میشه این رو فهمید.
من ۴ سال پیش با دختری به اسم کارن آشنا شدم. اولش واسم مثل بقیه دخترا بود و حتی فکرش رو هم نمی کردم که روزی برسه که این جوری بهش دل ببندم. تو رابطه ما دو تا قهر و جنگ و دعوا خیلی زیاد اتفاق افتاد؛ حتی بعضی وقتا کار به جدایی هم ختم میشد. ولی در نهایت بازم با هم آشتی می کردیم. چون واقعا هر دومون هم دیگه رو دوست داشتیم. من تو این مدت که با کارن دوست بودم دختر بازی نمی کردم. واقعا به جایی رسیده بودم که هیچ دختری واسم به اندازه اون جذاب نبود. یه جاهایی یه کم شیطونی می کردم ولی تا می دیدم قضیه داره به شماره بازی و این حرفا میرسه خودمو جمع و جور می کردم. خلاصه دیگه همه اطرافیانم، از بابا و مامانم بگیر تا دور ترین دوستام همه فهمیده بودن که من دوست دختر فابریک دارم. یه روز با یکی از دوستام که اسمش میلاده، رفتیم نیاوران غذا بخوریم، یه دختره اومد کنار میلاد و شروع کرد با میلاد لاس زدن. خلاصه کارشون به شماره بازی کشید ولی چون میلاد پشت فرمون بود من شماره دختره رو توی گوشیم سیو کردم. به میلاد گفتم کسخل اسمشو نپرسیدی؟ میلاد گفت حالا چه فرقی می کنه. منم خندیدم و گفتم پس به اسم جنده سیوش می کنم تا یاد بگیره وقتی شماره میده اسمشم بگه.
از این قضیه حدود یه هفته گدشت و من هم اصلا به کل یادم رفته بود که شماره این جنده خانوم تو گوشیم سیوه. (اونم با اسم جنده)
کارن اومده بود خونمون و گوشیمو برداشت و به شوخی گفت الان چکش می کنم ببینم کیا بهت زنگ زدن. من هم بی خبر از این که چه فاجعه ای در حال رخ دادنه خندیدم و گفتم چک کن. چون داستان داره زیادی طولانی میشه دیگه توضیح نمیدم که چی گفت و چی گفتم فقط همینو بگم که کارن زد زیر گریه و از خونه رفت بیرون و همه چی تموم شد.
خیلی زور داره که کاری نکرده باشی و نتونی ثابت کنی که کاری نکردی. شانس تخمی من میلاد هم مثل من دوست دختر فابریک داشت و اگه حقیقت رو به کارن می گفتم ، اونم می رفت به دوست دختر میلاد می گفت و رابطه اونا کیری میشد. از افسردگی داشتم دق می کردم. داغون شده بودم. تا یه مدت تنها تفریحم شده بود مشروب خوردن. حتی بعضی وقتا تنهایی می رفتم مشروب می خریدم و تا جا داشتم می خوردم. تا این که یک روز...
توی خلوت خودم داشتم به این فکر می کردم که واقعا من مقصر بودم یا کارن ؟ اصلا فرض کنیم من بهش خیانت کردم؛ اون نباید به حرفم گوش می داد؟ ...
در نهایت به این نتیجه رسیدم که کارن در حق من ظلم کرده و نشستم ببینم چی کار کنم که این کارشو تلافی کنم. کارن یه دختر خاله داشت که اسمش بنفشه بود. بنفشه حدودا ۲۸ سالش بود و با شوهرش مشکل داشت. بنفشه همیشه واسم مثل یه خواهر بود. مدتی بود که بنفشه و کارن سر یه مسائلی رابطشون خراب شده بود و دیگه با هم رابطه نداشتن. یه دفعه به این فکر افتادم که این بهترین کاریه که می تونم انجام بدم. مخ بنفشه رو میزنم و باهاش سکس می کنم و بعدش هم خیالم راحت میشه که دیگه هیچ راه برگشتی نیست و واسه همیشه قید کارن رو می زنم. (آخ که چه قدر احمق بودم؛ آخه این چه استدلالی بود؟)
به بنفشه زنگ زدم...
_سلام
_سلام، شما؟
_دستت درد نکنه آبجی! منم دیگه سیاوش
_سلااااام چطوری؟ بی معرفت تو هم که مثل کارن دیگه سراغی از ما نمی گیری!
(اشک تو چشام جمع شد)
_بنفشه! کارن رفت، واسه همیشه رفت
_نگران نباش مثل همیشه بازم بر می گرده
_نه بنفشه، دیگه بر نمی گرده! یعنی اگر هم برگرده دیگه من نمی خوام!
_چرا؟ مگه چی کار کرده؟
_ولش کن نمی خوام در موردش صحبت کنم. خودت خوبی؟ دلم خیلی برات تنگ شده
_مرسی خوبم. من هم همین طور عزیزم. از مهران هم طلاقمو گرفتم. خودم اومدم تهرانپارس خونه اجاره کردم.
_جدی میگی؟ مبارک باشه پس بالاخره راضی شد طلاقت بده؟
_آره راضیش کردم.
**** خوب دیگه این مکالمه رو تا آخر بخوام بگم زیادی طولانی میشه. خلاصه اش این که گفتم دعوتم نمی کنی خونه جدیدت؟ اونم گفت همین فردا شب پاشو بیا . فرداش ماشینو برداشتم و رفتم یه شیشه ودکای حرفه ای خریدم و رفتم سمت خونه اش.
از در که رفتم تو، گفت این چیه دستت؟ گفتم وقتی آدم میاد خونه کسی نمیشه که دست خالی بیاد... اون هم خندید و گفت پس بذارش تو فریزر که با هم بخوریم. من هم گذاشتمش تو فریزر و هنوز ۵ دقیقه نگذشته بود گفتم بیار بخوریمش. گفت هنوز که گرمه! گفتم مهم نیست یخ می ریزیم توش؛ من خیلی دلم مشروب می خواد. خلاصه با هر بدبختی بود یه کم از مشروب رو خوردیم. من رفتم نشستم رو کاناپه و یه کم حرف زدیم. در مورد همه چی، کارن، کار، درس ، زندگی...
دیگه فکر این که باید بنفشه رو بزنم زمین داشت مغزمو منفجر می کرد. واقعا هم روم نمی شد حرکتی بکنم. خلاصه همین جوری که رو کاناپه نشسته بودم بهش گفتم، دلم برات تنگ شده بود؛ اونم گفت منم همین طور ، خیلی خوب کردی اومدی.
گفتم، دلم می خواد بغلت کنم.
بنفشه یه کم شوکه شد ولی سعی کرد به روی خودش نیاره و گفت: خوب بغل کن. من که از تو نمی ترسم.
(تو دلم گفتم، ولی اگه من جای تو بودم می ترسیدم)
روبروی من روی صندلی چرخ دار نشسته بود. دستمو گرفتم به صندلی و کشیدمش سمت خودم و محکم بغلش کردم. دستمو دور کمرش حلقه کردم. کم کم دستمو بردم زیر لباسش و کمرشو لمس کردم. حدس میزنم تو اون لحظه بنفشه با خودش فکر می کرده که من اتفاقی دستم رفته زیر لباسش و خودم بی خبرم.
کم کم متوجه شدم که تو این پوزیشن نمی تونم صورتمو به گردنش برسونم؛ چون ارتفاع کاناپه کوتاه تر از صندلی بنفشه بود. همون طوری که دو تا دستم رو پشت کمرش حلقه کرده بودم محکم کشیدمش به سمت خودم. بنفشه تقریبا رو پای من نشسته بود ولی اگر دستامو از پشتش بر می داشتم می افتاد. روم نمی شد تو چشماش نگاه کنم چون مطمئن بودم الان دو تا شاخ در آورده از تعجب. با یک دستم نگهش داشتم که نیفته و با دست دیگه ام پاهاشو دور خودم حلقه کردم. داشت سرشو می کشید عقب تا بهم نگاه کنه ولی من محکم سرشو به سمت خودم کشیدم و صورتمو بردم روی گردنش و شروع کردم به لیسیدن گردنش، بنفشه مقاومت نمی کرد ولی معلوم بود که هنوز مطمئن نیست چه اتفاقی داره می افته. کم کم دهنم رو بردم سمت گوشش و شروع کردم به نفس کشیدن؛ (من همیشه با این روش دخترا رو حشری می کنم) دیگه بنفشه از صدای نفس های حشری من مطمئن شد که چی تو سرمه و در حالی که داشت تلاش می کرد منو پس بزنه می گفت: سیاوش، دیوونه شدی؟ ولی من محکم چسبیده بودمش و به کارم ادامه می دادم. کم کم بنفشه سست شد و دیگه مقاومت نمی کرد. اما هنوز با صدای حشری می گفت : دیوونه شدی؟ و من هیچ جوابی نمی دادم.
وقتی مطمئن شدم که حسابی حشری شده؛ صورتشو آوردم جلوی صورتم و شروع کردم به خوردن لب هاش. اونم دیگه هیچی نمی گفت و مجذوب من شده بود.
همون طوری که روی پام نشسته بود آروم بلندش کردم و خوابوندمش روی کاناپه و خودم هم خوابیدم روش. همون طوری که ازش لب می گرفتم دستمو بردم زیر لباسش و از روی سوتینش سینه هاشو فشار دادم. وای سینه هاش فوق العاده بودن. بدن بنفشه واقعا حرف نداشت. می خواستم لباسشو در بیارم اما می ترسیدم اگه لبامو از رو لباش بردارم فرصت کنه باهام مخالفت کنه. همون طور که ازش لب می گرفتم لباسشو تا بالای سینه هاش کشیدم بالا بعد سرمو از روی لبش برداشتم و سریع رفتم سراغ سینه هاش و شروع کردم به مکیدن اونها. تو این فاصله که بنفشه داشت آه و اوه می کرد لباسشو کامل از تنش در آوردم و خیالم راحت شد که حالا دیگه قسمت سختش تموم شد. وقتی داشتم سینه هاشو می خوردم سریع تی شرتمو از تنم در آوردم. وقتی سینه هاشو کاملا لیسیدم و حسابی حشریش کردم سرمو بردم پایین تر و شکمشو لیسیدم. صدای آه و اوهش رفت هوا و فهمیدم که به شکمش خیلی حساسه. حسابی حشری شده بود. البته نا گفته نماند که خودم داشتم از شهوت می ترکیدم. ولی یه دفعه با خودم گفتم : نکنه این پریوده که صداش تا الان در نیومده و گذاشته تا اینجا پیش برم؟!!!! نکنه وقتی میام شلوارشو بکشم پایین بگه پریودم و همه چی خراب بشه...
تو صدم ثانیه تصمیم گرفتم که اول شلوار خودمو در بیارم تا اگه پریوده اون موقع بگه تا کمتر ضایع بشم. (مسخره نکنید، تو اون شرایط هر کسی باشه استدلال هاش در همین حده)
همون طوری که شکمشو لیس می زدم آروم سرمو آوردم نزدیک صورتش و همزمان با دستم سعی کردم تا دکمه های شلوارمو باز کنم. نهایت تلاشمو می کردم که تو این فاصله که من دارم شلوارمو در میارم از شهوتش کم نشه و بالاخره موفق شدم و شلوارم و شورتمو از پام در آوردم. صداش در نیومد. یه نفس راحت کشیدم و خیالم از بابت پریود نبودنش راحت شد. کیرمو از روی شلوار به کسش می مالیدم و اون هم محکم بغلم کرده بود. دستمو انداختم روی شلوارش. خوشبختانه شلوارش نه زیپ داشت نه دکمه ولی تا دلتون بخواد تنگ بود. با هر بدبختی بود شلوارشو تا نصفه از پاش در آوردم . مطمئن شدم که تو این حالت غیرممکنه که بتونم شلوارشو از پاش در بیارم. آروم در گوشش یه نیشخند کوچیک زدم و گفتم شلوارت خیلی تنگه. نمی تونم درش بیارم. بنفشه بلند شد و زود شلوار و شورتشو در آورد. اون هم مثل من روش نمیشد تو چشمام نگاه کنه و بلافاصله محکم بغلم کرد تا صورتمو نبینه. من هم خوابیدم روش و کیرمو گذاشتم روی کسش. نفس هاش تند تر و تند تر می شد. احساس می کردم داره التماسم می کنه که کیرمو بکنم تو کسش.
آروم کیرمو گذاشتم دم سوراخش . می شنیدم که زیر لب می گفت : آروم، تو رو خدا آروم. من هم خیلی آروم کیرمو هل دادم تو کسش و یه آه کوتاه کشیدم. بنفشه آروم در گوشم آه می کشید و محکم منو به سمت خودش فشار می داد. بدنش فوق العاده بود. من هم تا جایی که می تونستم آروم نلمبه می زدم. مشکل اینجا بود که کاناپه ای که روش خوابیده بودیم خیلی کوچیک بود و هر لحظه امکان داشت از اون بالا بیفتیم رو زمین. به این نتیجه رسیدم که این طوری نمی تونیم سکس کنیم. در گوشش گفتم. تخت داری؟ گفت نه! گفتم رخت خوابت کجاس ؟ گفت تو اتاق. من هم از ترس این که شهوتمون فروکش کنه با نهایت سرعت پریدم تو اتاقش و یه پتو پیدا کردم و انداختم رو زمین و رفتم بنفشه رو از رو کاناپه بلند کردم و خوابوندمش رو زمین. از حرکت خودم خنده ام گرفته بود. ولی جلوی خندمو می گرفتم.
دوباره محکم بغلش کردم و اون هم محکم چسبید به من. پاهاشو دادم بالا و کیرمو هل دادم تو کسش. شروع کردم با سرعت تلمبه زدن. هر دومون صدای آه و ناله مون بلند شده بود. من از این می ترسیدم که همسایه هاش صدامونو بشنون. ولی وقتی می دیدم بنفشه این طوری داره آه می کشه نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم. همین طوری که داشتم تلمبه می زدم احساس کردم دارم ارضا می شم. به بنفشه گفتم من دارم ارضا میشم. کجا بریزم؟ گفت وایسا بهت دستمال بدم. (آخه آدم عاقل تو اون موقعیت میگه وایسا بهت دستمال بدم؟) من هم به تلمبه زدن ادامه دادم و به محض این که دیدم آبم داره میاد کیرمو کشیدم بیرون و آبمو ریخت رو شکمش. بعد هم افتادم روش و یه بوس کوچیک از گردنش کردم. همین طور که داشتم آروم تر میشدم به این فکر می کردم که حالا چه جوری تو صورتش نگاه کنم. بعد از یه ربع بنفشه بلند شد و گفت پاشو بریم. خندیدم و گفتم کجا؟ گفت کجا؟ حمووووووووووم! گفتم چی؟ الان؟ صبح میریم دیگه من دارم می میرم از خواب. اومد دستمو گرفت و منو کشید تو حموم . خندید و دوش رو گرفت رو کیر من و گفت خودتو بشور. گفتم پس تو چی کاره ای؟ خندید و گفت پر رو نشو دیگه! خودمو تمیز کردم و گفت حالا برو بیرون من خودمو بشورم. گفتم چی مونده که من ندیدم آخه؟ راستشو بگو چی کار می خوای بکنی؟ گفت حتما باید بگم؟ خندیدم و اومدم بیرون و نشستم رو کاناپه و ژست آدمای برنده رو به خودم گرفتم و یه سیگار روشن کردم.
صبح که شد جفتمون از همدیگه خجالت می کشیدیم. انگار رومون نمیشد به دیشبش فکر کنیم. بعد از اون که ازش جدا شدم بهش زنگ زدم. به جورایی دلم می خواست این رابطه رو ادامه بدم. ولی از حرفاش فهمیدم که از کاری که کرده پشیمونه و نمی خواد دوست دخترم باشه( هر چی باشه ۷ سال ازم بزرگتر بود) من هم که نمی خواستم خودمو جلو کسی کوچیک کنم بی خیالش شدم و رفتم به دختر بازی و زندگی عادی خودم ادامه دادم. اما بعد از یه مدت دوباره با کارن آشتی کردم و الان هم کار داره کم کم به ازدواج می کشه و این راز همچنان بین من و بنفشه باقی مونده.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#342 | Posted: 20 Dec 2012 13:14

من و مامان بیوه دوستم
من یه پسر 25 ساله مجرد و ساكن غرب كشورم، این يكي ازشیرین ترین و بدترين خاطرات زندگيمه كه دیگه نمیخوام مثل راز بمونه( و باگوشی موبایل نوشتم!) : من يه دوست داشتم كه خيلي باهم عياق بوديم(اسمش علی بود، البته مستعار)،معمولأ زياد ميرفتم خونشون و هركاري براش ميكردم و خلاصه فاب بودم باهاش،باباش هم مدتي بود داشت با سرطان سرميكرد و آخراي عمرش بود.خيلي خرج كرده بودن ك خوب بشه ولي هرروز ضعيف ترميشد و آخرش هم مرد.مادرش37 سال داشت، ي زن بلند قد بود.،يه نمه برنزه(حدود دومتر) بدني كشيده و اندام هاي قشنگي داشت.من هيچوقت فكرشم نميكردم باهاش دوست بشم و كارم به سكس بكشه،يه روز يه اس برام اومد ك از طرف علی بود.نوشته بود"سلام زهرامنم زن عمو،مامان سلام برسون" راستش اولش هنگ كردم چون علی مدتی بود خطش عوض كرده بود،بعد دو هزاريم افتاد ك دوستم اين خط رو داده دست مامانش.يه كم شك كردم ولي از طرفي هم ميترسيدم چيزي بفرستم.آخرش فرستادم "من زهرانيستم" اونم جواب داد "ببخشيد".بعد از اون روز خيلي باخودم كلنجار رفتم ك اين موضوع رو فراموش كنم ولي تف به ذاتم ك نشد...

یه هفته بعد گوشي رو برداشتم و نوشتم "سلام" اونم جواب داد "سلام" دست و پام داشت میلرزید، بعد من يه اس دادم ك خيلي ميترسم ميشه زنگ بزنی؟آخه ترسیدم خود علی باشه امتحانم كنه،اونم جواب داد كه "الان نمیتونم باشه بعدازظهر"بعد ازظهرش زنگ زد و مطمئن شدم كه خودشه.یواش یواش باهم راحتتر شده بوديم،روزی چندتا اس و چندروز یه بار زنگ، تا یه هفته رابطه ما يك طرفه بود و هميشه تا اون ندا نميداد نه زنگ ميزدم نه اس.بعد كار به جاهای باریك و اس های سكسی هم رسیده بود،آخرش دلمو زدم به دريا و بهش گفتم ك ميخوام ي قرار حضوري بذاريم،اونم قبول كرد كه وقتی اومد بیرون خبرم كنه تا همدیگه رو ببینیم،ولی میترسيد آخه خانواده باباش خیلی مذهبی و حساس بودن و اونم كه دو سه ماهی بود بيوه شده بود و به فول خودش خیلی تو چشم بود، یه روز اس داد " علی پنجشنبه میره تهران،میای؟"تو كونم عروسی بود،بعد آمار داد كه فقط خودشه و پسر كوچكش كه ٧ سال داشت، اون شب تو انتظار پنجشنبه یكی دو باری كف دستي زدم، دو سه شب بعد خونش خالي شده بود ك زنگ زد و منم نزديكاي 12 رفتم تاكوچشون خلوت باشه.باترس و لرز رفتم جلو در و داخل شدم،خونشون ویلایی بود، كنار در رو برام باز گذاشته بود، ولی باز قسمت سختش همون داخل شدن به حیاط بود بدون اینكه كسی نبینه.خلاصه رفتم داخل بعد از سلام و احوال پرسي نشستم رو مبل و اونم كنارم نشست،برام شربت و شكلات آورده بود و باز دمش گرم مشغولم كرده بود،راستش داشتم از خجالت میمردم،بعد اینكه یه كم لاس زدیم دیدم یواش دستش رو گذاشت رو شلوارم و با كيرم ور میره،منم دیگه حشري شده بودم و یه كم هم استرس داشتم،راستش هم پسرش تو حال خوابیده بود هم میترسيدم كسی بیاد،یواش یواش شروع كردم به خوردن لباش و اونم داشت زبونش تو دهنم بازی میداد،منم مثل ندیدبدا لبش با حرص و ولع میخوردم و همزمان بادستم سینه هاش رو بازی میدادم،بعد بلند شد یه جا انداخت و خوابیدیم زمین تا با خیال راحت تری حال كنیم،هردو لخت بغل هم بودیم و من سعی میكردم كم نیارم-آخه هم سن مادرم بود (خداییش خوب مونده بود!) و خیلی هم وارد بود،منم اسپری زده بودم تا حالت خروسی پیش نیاد،اول یه ساعتی فقط چسبونك بازي و لب بود،پوزيشن 69 و سگی وسرپا وخلاصه همش فول بود،اون دوبار ارضاء شد. ولی من آبم نمیومد وكفری شده بودم،آخرش پاهاشو انداختم رو شونه هام و یه بالش زیر كمرش و بعد از كلی تلمبه آبم اومد،اونم گفت كه بریزم تو كسش،منم از خداخواسته این كار كردم،صبح هم بلند شدم و رفتیم حموم تا یه حالی كرده باشیم وغسل كنیم،هوس كون زده بود سرم.به زور تونستم راضیش كنم،اولش با انگشت توسوراخ كونش كردم تا جا باز كنه،بعد سركيرم كردم داخل اولش دردش گرفته بود و داشت آخ و داد میكرد،،، ولی بعد كه راه افتاد فقط قربون صدقم میرفت و منم بیشتر تحریك میشدم و ریتمم رو تندتر كردم تا آبم اومد ریختم رو كمرش، واقعا تو آسمونا بودم اون لحظه،بعد هم كه دوش گرفتم و اومدم بیرون،بعد از اون روز چندبار هم باهم سكس داشتیم ولی حوادث جوری رقم خورد كه دوستم همه چیز فهمید و زندگیم تباه شد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#343 | Posted: 22 Dec 2012 18:59

دختر دایی نشد دوستش که هست

جونم براتون بگه که ما 15 سالگی که تازه تو مدرسه جق زدن و پرده دار بودن کس و یاد گرفته بودیم رفتیم تو فکر و خیال این دختر داییمون. ولی از اون جایی که کلا آدم خجالتی هستم (یعنی سر حرف و نمی تونم باز کنم ولی اگه سر حرف باز شه مخ رو زدن 1000000%) نمی دونستم چه طور بخوابونمش. راستی داییم اینا شمال زندگی می کنن ما تهران دختر دایم هم 6 سال از من بزرگ تره. آره دیگه هر سال می رفتم شمال و نمی تونستم کاری کنم آخر 17 سالم بود که به سرم زد تو گوشیم فیلم سکسی بریزم که ببینه و بزنه بالا و بله... آقا فیلم رو ریختیم. رفتم شمال خونشون رفتیم با هم تو اتاقش گفتم بیا فیلمای گوشیمو ببین خیلی قشنگه. گوشی دستش بود و فیلما رو با هم می دیدیم. نزدیکای فیلم سکسیه که شد گفتم کمرم در گرفت بیا رو تخت دراز بکشیم...اونم قبول کرد.همین جوری که نزدیک فیلم سکسیه می شد من داشت قلبم از جا در می امد. آقا رسید به فیلمه من فک کردم تا فیلم رو باز کنه سریع به نفس نفس زدن میوفته و به ما راه میده آقا تا فیلم رو دید گفت این چیه دیگه منم که اصلا فکر اینجاشو نکرده بودم ریدم به خودم گفتم اِ این چیه این ماله من نیس حتما پسر اشتباه ریخته... آقا هیچی از اون لحظه به بعد دیگه نمی تونستم باهاش حرف بزنم. رفت حموم آماده شد بره بیرون به منم گفت دارم میرم بیرون میای؟ منم که دیگه خجالت میکشیدم مثه اسب گفتم نه خسته ام. این که بهم پیشنهاد بیرون رفتن رو داد فک کردم حرفامو باور کرده ولی بعدا فهمیدم که اینجوری نبود. هیچی ... شب اومد خونه راستی اون سال داییم اومده بود تهران سر کار که هنوزم تهرانه (نجار حرفعیه کابینته الانم ستار خان کار میکنه) آره شام و خوردیم رخت خواب پهن کردیم دختر داییم تو اتاق خودش منم تو حال و زن داییم هم از زیر پای من کمی دورتر. من که همه چیرو از دس رفته میدیدم خوابم نمی برد. بعد دختر داییم از اتاقش امد بیرون رفت دستشویی وقتی برگشت دید زن داییم مثه تراختور داره خورناس میکنه آروم صدام زد ببینه بیدارم گفتم بله گفت اگه اینجا نمی تونی بخوابی بیا اتاق من. آقا ما هم که تو کونمون عروسی بود با مغز رفتیم تو اتاق. بهم گفت وایسا لباس عوض کنم (همیشه جلو من با دامن و تی شرت می گرده) دامنشو عوض کرد و یه شلوارک تنگ پوشید. کنارش خوابیدم. ما خواستم به یه بهانه ایی بهش دس بزنم و بعد بهش کیر بزنم. همین که به فکرم رسید قلقلکش بدم گوشیش زنگ زد من دیگه تو دلم داشتم به طرف فحش مادر می دادم. دیدم گوشیش رو میز بود دس دراز کردم ورداشتمش خواستم بهش بدم دیدم نوشته میثم... فهمیدم بی اف داره ناکس. تو دلم گفتم خوش به حال میثم ولی اگه ببینمش جرش میدم... آقا حرفشون طول کشید من چشامو بستم وقتی چشامو باز کردم دیدم صبح شده و من خوابم برده. دیگه هیچی من سر ظهر بلیت تهران داشتم دیگه نشد. گذشت تا رسید به امثال گفتم دیگه امثال برم حتما میگامش. یه هفته مونده بود به کنکور من که داییم زنگ زد به مامانم گفت که نهم عقد و دهم عروسیه دخترمه. منم دقیقا دهم کنکور داشتم(کنکور انسانی). دیگه مامانم صبح دهم منو راهیه کنکور کرد و گفت دیگه شفارش نکنم و ... همه رفتن شمال من موندم تهران. رفتم ریدم تو کنکورم از بس تو فکر دختر داییم بودم. بچه ها همه بعد کنکور با ماشین و موتور رفتن جاده چالوس عشق و حال ما هم موندیم با یه کیر خمیده و قیافه ی کیر خورده. رفتم خونه بغضم گرفته بود مثه چی... بعد چن وقت سر این جلسه ی سران رفتم شمال. رفتم خونه ی داییم پرسیدم که میثم کجاس گفتن که چن وقته با داییم تهران کار میکنه. آقا ما هم دوباره امید وار شدیم. ولی وجدانم داشت دهنمو می گایید که بابا این شوهر داره این امید داره این گناه داره. آخر ما بیخیال شدیم. یکی از دوستاش اومد خونشون با فیلم عروسیه دختر داییم اینا(بابای دختره فیلم بردار بود) آقا من این دختره رو دیدم اینم چیز خوبی بود(اندامی البته نه به اندازه ی دختر داییم ولی استخونیم نبود...جلوی موهاشم آبی کرده بود بقیشو قهوه ایی... یعنی رو سری که سرش میزاش فک می کردی موهاش آبیه ولی روسری که نمیزاش می فهمیدی رکب خوردی) من اصلا تو کفش نبودم. فیلمو دیدیم تو فیلم چنتا تیکه انداختمو خندیدیم بعد گفت اینجا سینه هام خیلی باحال شده بود لباسه خوب بهش فرم داده بود... من فهمیدم این دختره سکسی تر از فامیل ماس و با پسرا هم راحته مخصوصا که چنتا تیکه ی باحالم انداخته بودمو کلی حال کرده بود. من رفتم خونه ی خالم (اونم شماله) بعد 2 روز برگشتم. زن داییم و دختر داییم رو دیدم که از در اومدن بیرون برن عیادت مریض. به من گفتن مهسا خونس... حالا خودتو بزا جا من... اصلا شنیدم نزدیک بود آبم بیاد... هیچی رفتم تو حیاط پله ها رو رفتم بالا در زدم... داشت میومد درو باز کنه داشت میگفت چی جا گذاشتین... بعد درو که وا کرد گفت اِ شمایید؟ گفتم نه من یه نفرم خندید بعد منم شیطنت آمیزانه با تبسم نگاش کردم یه جوری که انگار دارم میگم: بکـــــــــن... اونم فهمید و یه اخم کرد و یه لبخند زد انگار که داش میگفت: بیا منو بکن... آروم رفتم جلو... صورتمو بردم جلو مثه فیلما نوک دماغمو کشیدم به دماغش بعد نگاشو انداخت رو لبام منم گردنمو کج کردم اونم از اون ور کج کرد (ضبدری شد) چن ثانیه لب کا کردیم بعد کشید عقب با ناخن انگشت اشارش (هیچ وقت یادم نمیره ناخوناش بلند بودو یکی در میون زرد و صورتی بود) کشید رو لبام بعد دستاشو انداخت دور گردنم دوباره رفتیم تو لب من دستا مو گذاشتم زیر بغلش... عجب حرارتی... بعد دیدم کیرم بلند شده اومده زیر گلوم مثه لوله ی اسلحه (مزاح بود) بعد دستمو انداختم دور کمرش محکم بغلش کردم اونم پاهاشو دور کمرم قفل کرد. بلند کردمش بردمش رو تخت افتادم روش. خودش داشت سینه هاشو می مالوند که یادم امد سینه هم داره منم از رو لباس یه خورده مالوندم تا اینکه دیدم اگه الان دخول نکنم فرش خونه ی داییم اینا به گا میره. دامنشو دادم بالا یه شلوارک و شورت سیاه پاش بود در آوردم مو دس مالی کردم نمی دونی چه حالی داد مو بر زده بود سفید سفیــــــد... یه خورده کسشو لیسیدم بعد میخواستم برگردونمش بکنم تو کونش که گفت اگه میخوای بکنی تو کس (البته خودش گفت: اگه میخوای از جلو بکنی من اینجوری میگم) گفت اگه میخوای بکنی تو کس باید حواست باشه آبتو توش نریزی. منم که اولین بارم بود نمی دونستم پرده کجاسو این حرفا پرسیدم مگه پرده نداری گفت: بچگی با داداشم از ارتفاع پریدم پاره شده... حالا یکی نیس به ما بگه خون سرد باش... دست وپاتو گم نکن... چرا الکی میخندی؟... دیگه هیچی دوباره یه خورده لیسیدمو کردم تو... کردم تو... تا ته کردم تو دختره بد بخت سکته کرد از بس وحشیانه عمل کرده بودم... تا امدم عقب جلو کنم دیدم داره آبم میاد سریع کشیدم بیرون گفتم داره میاد دختره که تازه یه سکته ی ناقص و رد کرده بود دومی رو زد گفت چه خبرت؟ ....هیچی آب ما رو خورد یه قطره هم اسراف نشد... بعد کله ی کیرمو که کم کم داش کوتاه می امد و خم میشد رو گرفت داد بالا تخمامو به نوبت می کرد تو دهنش... آب دهنش با آب من قاطی شده بود یه چیز باحالی شده بود... دوباره سیخ شد از همون محلول لذج ریخت رو کیرم و لباس و سوتینشم رو در آورد تازه سینشو دیدم فهمیدم که اگه نمیدیدم چی از دست داده بودم... سینه ی گرد پستون های صورتی و کوچولو (من راضی بودم) بعد من کمی سر پستوناشو لیسیدم بعد کیرمو گذاشتم لاش خودش سینه هاشو به هم فشار داد ما هم عقب جلو کردیم سر یه دیقه آبمون امد... دیگه همون جا ریختیم (لای سینه هاش) بعد گفت ای بابا اینجوری که من ارضا نشده مردی... دیگه هیچی... کیرو خوب تمیز کرد و دوباره کردم تو کسش این بار دیگه جزییات رو بهتر درک میکردم (از همه طرف فشار به کیرو....) این بار دیگه آبم زود نیومد... داشتم تن تن میکردم که با دستش داش سرعتمو می گرفت... دستاشو از مچ گرفتمو بردم بالا سرش چسبوندم به تشک تخت... صدای نالش خیلی تحریک کننده بود بعد همین جوری که داشتم می کردمش رفتم تو کار لب... کمی گذشت دیدم داره یکنواخت میشه که برگردوندمش چار دست و پا کردمش و بعد از کون کابلم رو بهش وصل و تحقیقاتمو ادامه دادم(کردن سگی)... هیچی دیگه آبم اومد و اونم ارضا شد... وقتی کیرمو از کونش کشیدم بیرون آبم کم کم از کونش می ریخت بیرون که خیلی لذت بخش بود(نتیجه ی به ثمر رسیدن تحقیقات)... هیچی دیگه شمارشو گرفتم قرار چن وقت دیگه با دختر داییم به بهانه ی دکتر بیاد تهران و .....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#344 | Posted: 23 Dec 2012 15:52

ماجرای من و دخترخاله

سلام
الان ٢٤ سالمه خاطره ام ٣سال پيش اتفاق افتاد برام
من ي دخترخاله دارم كه ٢ تا بچه داره
هرموقع كه عيدا يا تابستونا خونمون ميومد خودشو بمن ميمالوند داخل اتاق يا آشپز خونه
هروقت كه خونه خلوت ميشد خودشو يجورايى بمن ميمالوند
٣سال پيش كه كاردانيمو تموم كردم و تابستون خونه بودم و بدجورى توكف سكس بودم
ي روز كه بادوش دخترم بيرون بودم و از بس سعى كرده بودم دوسدخترمو راضى كنم كه بياد خونه دوستم و يه حالى باهاش بكنم ديگه خسته شده بودم
دختره نازونوزه زيادى ميكرد فقط دوسداشت تلفنى نازكنه
ميترسيد بياد بيرون باهام
منم ديگه كم كم ازش سرد شده بودم
همون روزابود كه شنيدم اونا قراره بيان خونه ما
اومدن خونه ما
شوهرش نيومده بود با ٢تابچه هاش اومد
اون هميشه توى بساطش جدول داشت و جدول حل كردنشم خوب بود
منم اونروزا خوب تحویل ميگرفتم
هميشه كه ميومدن ٤ يا ٥ روز خونمون چتر ميشدن
بعد ازظهر بود كه با خواهرم داشت جدول حل ميكرد
كه منم رفتم كمكشون كنم
من جدول حل كردنم خوب نيست فقط كنارشون نشستم
چند دقيقه اى گذشت كه خواهرم بلند شد و رفت آشپز خونه
خلاصه ما تنها شديم
اون دستشو بدستم ميزد
من خودمو به بيخيالى زده بودم
خلاصه ميدونستم كه ميخاره
بعدش داشت اسمس هاى مجلرو ميخوند كه يهو بمن گفت شمارت چنده شمارتو بده بهم
منم بهش گفتم و همون لحظه بهم ميس انداخت خاهرم هم پيش مانشسته بود كه شمارشو بهم داد
خلاصه همون شب بهم اسمس عاشقانه ميفرستاد
منم بهش اسمس عاشقانه فرستادم
خلاصه بعد از چند روز رفتن
وموقع رفتن بهم گفت اومدى تهران بيا خونم
دوسدارم بياى بهم سربزنى
بعد از يماه من رفتم تهران خونه مجرديه داداشم تا يخورده حالو هوا عوض كنم
بهش اسمس دادم كه حتما ميرم خونش
چند روز خونه داداشم بودم
تااون موقع فك نميكردم كه بتونم بادخترخالم سكس داشته باشم
ي شب بهم اسمس زد كه(دوسدارى بغلت باشم)
جاخوردم
استرس و شهوتم زد بالا تعجب كرده بودم
چندتا اسمس دادم بهش ديدم بدجو پايست
و بدجور هم شهوتيه
دوسه روز بعدش رفتم خونش
شوهرش سركاربود و پسر بزرگش دوازده سيزده سال بيشتر نداشت كه شهرستان پيش مادربزرگش بود، پسر كوچيكش كه سه چهار سالش بود خونه بود
رفتم تو خونش خيلى تحویلم گرفت
هردوتامون داشتيم از شهوت ميتركيديم
اومد كنارم نشست ولى پسر كوچيكش وسطمون نشسته بود
از پشت سر پسرش دستاى همديگرو گرفته بوديم خيلى شهوتى شده بودم
به پسرش گفت برو تو كوچه بازی كن
پسرش اول گفت نه
ولى بعدش پاشد رفت كوچه بازى كنه
ديگه فقط منو و خودش تنها بوديم
خيلى خجالت ميكشيدم ازش
بمن نزديك شد
شروع كرديم به لب گرفتن
خيلى آروم و خوب لب ميگرفت
هم زمان كه لب ميگرفتيم سينه هاشو مي مالوندم
البته از رو لباس ميمالوندم
چون خونش طبقه هم كف بود ممكن بود پسرش يهو برگرده خونه
وتابيايم جمش كنيم تابلو بشه
خلاصه از رو لباس كسشو ميمالوندم
بدجورى مست شده بود
انگار تاحالا كسى كسشو نمالونده بود
اونم كيرمو ميمالوند
يه رب باهم همينطورى وررفتيم كه پسرش زنگ درو زد وماهم از بغل هم جداشديم
دختر خالم رفت درو باز كرد اومد
پسرش كه اومد خونه ديگه همش كناره من بود و ولم نميكرد از سروكولم بالا ميرفت
اون روز از ساعت ٣ تا ٦ بعدازظهر خونش بودم
و هيچ فرصتى ديگه پيش نيومد كه بغلش كنم
ازخونش كه برگشتم رفتم خونه مجرديه داداشم
رفتم حموم و جق زدم چون بدجورى تحريك شده بودم و تخمام خيلى درد ميكرد
شبش بهم اسمس ميداد كه خيلى خوش گذشت بهش وخيلى دوسداشت باهم سكس داشته باشه
من بهش گفتم كه خيلى عاشق شدم و دوسدارم شبا بغلت بخابم
خلاصه بدجور منوبرد تو كفه خودش
چند روزى گذشت صبح ها خيلى بهم اسمس ميداديم چون اونموقع شوهرش خونه نبود راحتتر ميتونست اسمس بده
بعده چند روز ساعت ٩ شب بود كه اسمس زد شوهرم داره ميره شهرستان پيش مادره مريضش كه بهش سربزنه
و پسر بزرگش هم كه شهرستان بود
بهم اسمس زد كه امشب بيا كه من و پسركوچيكم تنها هستيم
تارسيدم خونش ساعت ١٢ شب بود
بعد از سلام و احوال پرسى بهم گفت كه برات جا پهن كردم
گفتم تو هم بيا كنارم ديگه گفت كه پسرش تازه خوابيده تاكاملا خابش ببره بعد مياد پيشم
رفت تو حال
منم كه تو اتاق پسر بزرگش خابيده بودم
اصلا خابم نميبرد منتظر بودم بياد پيشم اما يك ساعتى بود منتظر بودم
چند تك زدم گوشيش
بعد ٣،٢ دقيقه اومد قلبم داشت ازجاش درميومد
اتاق تاريكه تاريك بود
اومد روم خابيد شروع كرد به لب گرفتن
خيلى ماهرانه لب ميگرفت،از بس حشري بوديم ديگه فرصتى براى ساك زدن و كس ليسيدن نبود
البته من از كس ليسى زياد خوشم نمياد
ولى خوب لب گرفتيم گردنشو خوردم براش بدجور نفس نفس ميزد
خلاصه سريع رفتيم سر اصل مطلب شلوار و شورتمو درآوردم
و دامن،شلوار،شورت اونم در آوردم
داشتم از خوشخالى بال درمياوردم چونكه اولين بار بود داشته سكس رو تجربه ميكردم
اون كمر خابيده بود و من روش بودم
يه ذره تف ماليدم به كيرم و كردم تو كسش
انقد كسش داغ بود
حتى الان هم كه دارم اين خاطره رو مينويسم
هوس كردم كه بازم برم خونش جرش بدم
خلاصه شروع كردم به جلو عقب كردن
چنان لذتى داشت كه دوس نداشتم كيرمو بيرون بيارم
بعد از ٢سه دقيقه جلو عقب كردن آبم باشدت فوران كرد كه نصفش ريخته شد تو كسش و نصفشم ريخت رو شكمش بهش لتم عزيزم نميخاستم بريزم توش يهو اومد
گفت اشكالى نداره
دوباره لب گرفتيم
انقد لب گرفتيم كه دوباره گيرم بلند شد
بازم كيرمو كردم تو كسش
و شروع كردم به كردن
بهم ميگفت فقط تند بكن
انقد كمر زدم كه نفس نفس ميزد بعد ديدم بد جور داره ميلرزه و ارضا شد منم كم كم داشت آبم ميومد بهش گفت بريزم توش گفت بريز
منم آبمو ريختم تو كسش
بعد اين قضيه
نزديك ٢٠ بار ميشه كه باهاش سكس داشتم
الانم هرموقع فرصت پيش بياد باهم حال ميكنيم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#345 | Posted: 24 Dec 2012 15:52

سکسی که باعث شد دنیام عوض بشه

سلام اسم من امید هستش و 30 سالمه خاطره ای که میخوام براتون بنویسم ماله 2 سال پیشه زمانی که 28 سالم بود و توی مدرسه ی دخترونه درس میدادم (ولی الان نمیزارن) من معلم ریاضی هستم و میخوام ازسکسی بگم که توی مدرسه اتفاق افتاد من اون موقعه ها خیلی جذاب بودم چون باشگاه میرفتم الانم جذابم ولی نه در اون حد که بودم روز اول مهر بود من رفتم مدرسه اولین روز کاریم تو مدرسه ی دخترونه بود خلاصه من تو زنگ که رفتم دفتر به یه زن خوشگل برخوردم اونم معلم بود خیلی خوشگل بود چشماش یه چیزی بین آبی و سبز بود خودشم سفید بود رفتیم تودفتر چند بار صداش کردن که فهمیدم اسمش رویاس بعد ها هم فهمیم 27 سالشه خودشم مجرد بود یه بار ازدواج کرده بود دو سال بعدش طلاق گرفته بود خیلی خوشحال شدم که مجرده و فهمیدم چند وقتیه که سکس نداشته روزای اول همچین توجهش به من جلب نشد ولی بعد چند روز باهام صمیمی تر شد به طوری که باهم شوخی میکردیم و میخندیم ولی رابطه مون در اون حد خوب نشده بود که درباره ی سکس بحرفیم منم چند ماهی بود که سکس نکرده بودم خیلی تحریک شده بودم که باهاش بکنم

یه بار داشت جلوی من پرونده مرتب میکرد و باسنش رو به من بود منم بد جور تحریک شدم کیرم شق شده بود میخواستم همونجا تو جمع بکنمش اما نمیتونستم آبان ماه بود که یه بار میخواستم برم دستشویی نگو اون , اون تو بود وقتی در اومد یه دست روکیرم کشید خندید چشمک زدو رفت دیگه داشتم دیوونه میشدم اونم میخواست بکنه ولی وقتشو و جاشو نداشتیم هر روز رابطم باهاش صمیمی تر میشد یه روز نمیدونم واسه ی چی رفتم آزمایشگاه مدرسه رفتم تو اون تو بود گفتم داری چیکار میکنی ؟ گفت دارم چند تا وسایل آزمایشی میبرم توکلاسم بهش نزدیکتر شدم گفتم میشه اون کلیدو بدی در کمدوباز کنم وقتی داشت کلید رو میداد دستشو گرفتم بهم نگاه کرد چند لحظه ای فیس تو فیس بودیم بعدمن ازش لب گرفتم خیلی حال میداد وقتی لب میگرفتم دستمم میبردم رو باسنش ولمسش میکردم 20 ثانیه ای لب گرفتیم که خودشو جم و جور کرد و گفت دیوونه اینجا مدرسس یکی ببینه هر دومون از کار بیکار میشیم و سریع رفت ولی من بد جور تو حسش بودم زنگ تفریح که رفتیم دفتر بدون اینکه ببینه دفترچشو از تو کیفش برداشتم میخواستم یه بهانه جور کنم که شب برم خونش خلاصه من شب رفتم در خونش و گفتم دفترچت جا مونده اونم منو دعوت کرد تو دفترچرو بهش دادم گفت مرسی گفتم همین؟ گفت میخوای چیکار کنم ؟ گفتم خوب بوسم کن 1 ثانیه لبشو به لبم چسبوند گفتم نه اینجوری نمیشه باید یه شب بیام خونتو خالی کنم ببینم چیکار میکنی گفت اینکار ... و منو محکم چسبوند به دیوار و ازم لب گرفت داشتیم همو میبوسیدیم که افتادیم رو تختش لباساشو در آوردم و بعد حسابی سینه هاشوخوردم خیلی باحال بود بعد کیرم گذاشتم کنار کوسش و ازش لب گرفتم اون منو خوابوند رو تخت وکیرم رو گرفت دستش اول گرمش کرد بعد خوردش واااای چقدر باحال ساک میزد من که تو عمرم با20/30 تا دختر سکس کردم هیچکدوم به اندازه ی این باحال ساک نمیزد یه دفعه ای کیرمو گرفت دستش و کرد توکوسش منم تندتند کردم اولش میگفت آروم ولی بعدش هم هیچی نمیگفت شب تو خونش موندم صبح باهم رفتیم سرکارچون تواین مدتت همه به ما مشکوک شده بودن (معلم ها و شاگردا)اونو یه کوچه جلو تر پیاده کردم گفتم بقیه رو خودت بیا گفت باشه

فردای اون روز تو کلاس نشسته بودم که اومد تو کلاس گفت یه لحظه بیا بیرون کارت دارم فکر کردم میخواد بگه امشب بیا خونم حال کنیم ولی یه چیز دیگه گفت.گفتم چیه چی شده؟گفت امید ... من حاملم... گفتم چی؟ منو دست انداختی دیگه ؟ شوخی میکنی؟ گفت خیلی دوست داشتم باهات شوخی کنم ولی حیف که نمیتونم اصلا باورم نمیشد بهش گفتم یعنی چی فقط با یبار؟گفت نه میخوای هی بکن . چند روز بودکه هی حالش بهم میخورد و معلما هم بد جور مشکوک بودن خوب خودشون هم میونستن وقتی آدم حامله میشه چه حالی بهش دست میده خلاصه یه روز رفتم بهش گفتم بیا باهم ازدواج کنیم هم من تورو دوست دارم هم تو منو بچه هم که داریم اونم گت باشه اگه ازدواج نکنم چیکار باید بکنم ؟ عروسیه مختصری گرفتیم و تو مدرسه هم گفتیم با هم ازدواج کردیم ولی هیچ کس تعجب نکرد گفتن ما از همون اولش میدونستیم شما همدیگه رو دوست دارید 3 ماه گذشت رفتیم سونگرافی که دکتر گفت تبریک میگم همسرتون دو قلو بار داره اصلا باورم نمیشد گفتم ای خدا یه دونه کم بود حالا شد دو تا چندوقت دیگه گفتن یکی دختره یکی پسر 3 ماه اخر رو رویا نیومد ولی بجاش یه معلم دیگه میومدخلاصه بچه هامون بدنیا اومدن و حالا 1 سالو نیمشونه منم خیلی از زندگیم راضی هستم و اون سکسی بود که باعث شد دنیا م عوض بشه ولی ناراحت نیستم باید تو زندگیم تغییری ایجاد میشد که شد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#346 | Posted: 26 Dec 2012 18:55

من و ندا و دستمال کاغذی

سلام به تمام دوستان خودم. من علی هستم .و 21 سالمه داستانی که می خوام براتون بگم مربوط میشه به هفتمین روز نوروز 90 که مصادف بود با عروسی عمویم .بگذارید از خودم بگم که پسری هستم قد بلند و خوشگل وفشن.من یه دختر عمه دارم که هم سال خودم واسمش ندا است و خوش استیل و صورتی مثل ماه .......من با ندا رفیق 6 دونگ هستم جوری که روزی 7..8 تا اس ام اس در روز به هم میدیم .

داستان از روزی شروع میشه که من رفتم ارایشگاه که برای عروسی اماده شم . تو ارایشگاه که بودم بابام زنگ زد و گفت از تالارزنگ زدند و گفتند دستمال کاغذی ها برای سر میز کمه و گفت من نمیرسم تو راه که میای بگیر و بیار.خلاصه من رفتم خونه و ساعت 2 بود که دیدم هیچکس نیست . زنگ زدم مادرم . و مادرم گفت من با عمه و زنموم ارایشگاهند و کارشون که تموم شد یه راست میرند تالار و گفت برم خونه مادر بزرگم ناهار را بخورم .من رفتم خونه مادر بزرگم تا رفتم دیدم دختر عمه ام هم هست خلاصه سلام کردم ورفتیم 4 تایی (من وندا ومادربزرگ و پدر .....) ناهار را بخوریم . ندا یه تاپ زرد پوشیده بود و یه شلوار لی که کونش توش گل انداخته بود .مو هاشم زیتونی کرده بود .خلاصه ناهار و خوردیم و یکمی سر به سرش گذاشتم که شد ساعت 3 شد . ندا لباس هاشا پوشید که بره ارایشگاه .در همون حال پدرم زنگ زد که دستمال ها را بیارم که من اصلا یادم رفت از خونه بیارم و تا به بابا گفتم بابام گفت برم خونه بیارم شون تالار که برا ساعت 5/7 که مجلس شروع میشه چیزی کم و کسر نباشه به ندا گفتم صبر کنه تا برسونمش ارایشگاه می خواست با تاکسی تلفنی بره خلاصه سوار ماشین شد .گفتم کجا برسونمت گفت خیابان توحید تو راه سر صحبت را وا کردم به عروسی امشب و گفتم خوش به حال عمو که امشب میخاد عروسی کنه .ندا گفت چرا ؟ نه با با اول خرج کردنای دایی است. چرا؟من گفتم نه بابا برا این میگم که با زنمو امشب میخوابه. تا اینا گفتم ندا خندید و گفت بی ادب با عمو هم اره...... خلاصه رسوندمش ارایشگاه ه تا خواست پیاده شه گفت اما خوب گفتیا گفتم چی را ؟گفتم دای و زندایی را....(همون عمو و زن عمو من) منم گفتم برو شیطون.....وخندیدم..... و رفتم و دو باره یادم رفت دستمال ها را بیارم .و یه راست رفتم تالار تا بابام رو دیدم یادم افتاد بابام گفت اوردی منم الکی گفتم اره صبر کن تو صندق عقبه اخر میرم میارم. ورفتم کمک کردم باند ها را نصب کردیم وخلاصه ساعت 5 بود گه ندا به گوشیه شوهر عمه ام زنگ زد که اونا از ارایشگاه بیاره که ادرس هم بلد نبود و داشت سوار ماشین شد و منم از خدا خاسته به شوهر عمه ام گفتم من میخوام برم مادر بزرگ را بیارم اونم از ارایشگاه میام .شو هر عمه ام که از خداش بود چون کارا را داشت میکرد گفت برو منم با سرعت جت رفتم لب ارایشگاه و ندا را سوار کردم .دیدم ندا یه ارایشی کرده و به خودش رسیده بود که خدایش هولو را که میگن این بود.سوار شد. گفتم خیلی ناناز شدی گفت بودم.من گفتم راست میگی و شروع کردم به شوخی و.... اول گفتم میرم خونه دستمال هارا میارم و بعدش هم مادربزرگ و بعدم تالار تو را که میخواستم برم خونه ندا گفت جیگرم سوخته و اب میخواد گفتم صبر کن الان که میریم خونه .گفت خونه برا چی ؟گفتم میخوام دستمال ها را بیارم خلاصه رسیدیم لب خونه و پیاده شدم ولی اون پیاده نشد وگفت حال نداره بیاد بالا معلوم بود ترسیده بود .من گفتم بیا سر یخچال هر چی میخوای بخور اونم.مجبور شد و اومد در را باز کردم واومد تو گفتم برو سر یخچال تا من برم دستمال ها را بیارم . اون یه ماکسی پو شیده بود روشم یه مانتو که اصلا را حت نبود و زوری راه میرفت.من دستمال ها را برداشتم و دنبال لحضه بودم که یه کارایی صورت بدم .که ندا داشت از اشپز خونه میومد بیرون که افتاد زمین و من سریع رفتم و بلندش کردم. و گفتم پس چه جوری میخوای امشب قرش بدی با این لباسا ؟ خندید و گفت خودت قرش میدی نه من.گفتم من که اگه قرش بدم گه مردونه حال نمیکنه . یه دفعه زد زیر خنده و گفت عا شقتم دیوونه منم رفتم بغلش کردم و شروع کردم لب گرفتم و داشتم لبش را می خوردم که بردمش تو اتاقم و و مانتوشا در اوردم .مییخوستم بخوابونمش رو تختم که گفت لباسم چروک میشه ماکسیشا در اوردم . وای برف بود .گفت علی تورو خدا نکن دیر میشه من گفتم بشه تو برا من مهم تری و کرستش را در اوردم و پستوناشا خوردم همینجور که داشتم میخوردم گفت علی تو هم لباسات را در بیار داره فرو میره به بدنم منم بلیز و شلوارم را در اوردم کیرم شق شق شده بود داشت شرتم را پاره میکرد تا دید خندید و شرتما کشید پایین تا کیرم را دید گفت علی چیکار کردی که اینقدر بزرگ شده خندیدم و سرش رو بردم به طرف کیرم اونم فهمید و شروع کرد کیرم رو خورد. اول اروم میخورد بد سریع تر شد یکم که خورد گفتم شرتت را دربیار گفت علی کار دسته هر دو تامون نده گفتم نمیخوام که کست را بکنم با هزار مکافات شرتش را در اورد وای عجب کس نازی سفید تراشیده و خیس اول یکم کسش را لیس زدم بعد دستم را اروم کردم تو کونش یه دفعه جیغ کشید و گفت تو رو خدا نه علی منم یکم کرم مالیدم به سر کیرم واروم سرش رو کردم تو کونش جیغی کشید که فکر کنم همسایه بغلی شنید ولی من اروم اروم شروع کردم وتندش کردم دیگه جیغ نمیکشید و فقط میگفت علی مواظب کسم باش .کم کم داشت ابم میومد سریع کیرم را در اوردم و پاشیدم رو کونش و بی حال افتادم رو تخت ساعت 7 بود ندا سریع لباساش را پوشید وگفت بلند شو که الان شک میکنند منم دستمال ها را برداشتم و رفتم دنباله مادر بزرگم و از اونور هم تالار و..........اون شب من با نداخیلی حال کردم . هنوز هم با هم دوست هستیم ولی تاحالا دوباره سکس نکردیم .


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#347 | Posted: 27 Dec 2012 16:06
گاييدن زن برادر زن
سلام. من بابک هستم و34 سالمه. زن دارم واتفاقن زنم رو هم خيلي دوست دارم.. من بازنم چند سال پيش آشنا شدم، ورابطه ي عاشقانه ي ما منجر به ازدواج شد. اولين بار که سحر _زن برادر زنم رو ميگم_ رو ديدم 13 به در سال اول نامزديم با زنم بود.. و اولين جرقه رابطه ي جنسي ماهم همونجا زده شد. قضيه ازين قرار بود که ما با تفنگ ساچمه اي داشتيم تير اندازي ميکرديم که سحر هم اومد چند تا تير بندازه. هرچي تير ميزد به هدف نميخورد من خواستم کمکش کنم. واسه همين بازوش رو گرفتم که بتونه بهتر تيراندازي کنه که يه دفعه ديدم تن وبدنش لرزيد. کاملن مشخص بود که از اينکه دست من به بازوش خورده دلش هوري ريخته.. من از همونجا فهميدم که سحر يه حسي به من داره... سه سال اين حس رو به خاطر عشقم به زنم تو خودم خفه کردم. تو اعتقادات من نبود که وقتي زن داري با زن ديگه اي سکس داشته باشي چه برسه که اين زن، زن برادر زنت باشه. ولي شيطوني هاي سحر وشهوتراني وضعف من دست به دست هم دادن تا اتفاقي که نبايد بيفته،بيفته! هفته ي پيش بود که برادرزنم وخانوادش اومدن خونه ي ما مهموني. اصغر_برادر زنم_ خيلي لاغر شده بود ومن از ديدنش خيلي جا خوردم. خلاصش ميکنم اصغرينا شب خونه ما موندن وصبح مثل هروز من وخانمم رفتيم سر کار. اصغر هم رفت سرکار وچون شب ميخواستن برن خونه مادر زنم سحر رو با خودش نبرد. واين يعني سحر تا ساعت 6بعداز ظهر که زنم از سر کار برميگشت خونه تنها بود. وسوسه برگشتن به خونه ساعت11 کارخودشو کردومن برگشتم خونه.. کليد رو انداختم ودرو باز کردم. گفتم يا الله.. سحر از اتاق کار من درومد...واي ي ي ي ي ي سحر که هميشه با لباس راحت پيش من ميگشت راحت تر از هميشه با يه تاپو يه شلوارک که مال زنم بود بدون اينکه خودشو بپوشونه گفت سلام. گفتم سلام اومدم دسته چکمو ببرم، جاگذاشتمش خونه. الکي رفتم سر گاوصندوقم ودسته چکم رو بر داشتم. وجدانم ميگفت اين کارو نکنم ولي خدا هم پشت کير راست گم ميشه چه برسه به وجدان. مونده بودم چجوري سر صحبتو بازکنم که ديدم سحر گفت بابک ميشه يه چيزي بهت بگم. گفتم بگو سحرجان اتفاقي افتاده؟ _اينو بگم که تو خانواده زنم من حکم مشاور خونواده رو دارم_ گفت نگرانه بابکه ميگفت حس ميکنه اصغر معتاد شده.. خلاصه سرتونو درد نيارم يه نيم ساعتي از غم وغصه اش گفت ولي من مطمئنم که اين حرفا بهونه بود.. چون من هر ثانيه اي که ميگذشت فوران شهوت رو تو چشماش حس ميکردم.. اصلن به روي خودم نميوردم و مثل يه دکتر به حرفاش گوش ميدادم! وسط حرفاش يه دفعه زد زير گريه که من مطمئنم که اينم جزئ برنامه اش بود. آروم دستاشو گرفتم وگفتم گريه نکن.. گفت نميدوني چي ميکشم وسرشو گذاشت رو شونم هق هق زد.. ديگه شهوت از گوشاي منم داشت ميزد بيرون. صورتشو گرفتم جلوي صورتمو خيره شدم تو چشماش.جالبه نه اون حرفي زد نه من که يه دفعه ديديم داريم لب ميگيريم اونم چه لبي.. گفتم داري چيکار ميکني نذاشت از دهنم در بياد گفت بابک من عاشقتم.. گفتم سحر تو شوهر داري ومن زن.. گفت عشق اين حرفارو نميفهمه ودوباره شروع کرد به لب گرفتن.. انگار رواني شده بود.. منهم که ديدم خير بند ليفه سست است به دل گفتم که کار ما درست است.. دستمو آروم گذاشتم رو کسش انگار بهش مورفين تزريق کردي چشاش رفت.. دستمو بردم زير شورتشو شروع کردم کسشو ماليدن.. دستم خيس خيس شده بود.. آروم تاپشو دروردمو شروع کردم نوک قهوه اي سينه هاشو آروم گاز گرفتن.. ديگه سر وصداش درومده بود.. آروم شورتشو دروردم واي واي واي.. چه کسي ميکرده اين اصغر ببو.. گنده ترين کسي بود که تاحالا ديده بودم.. چوچولاي صورتيش با آدم حرف ميزدن.. القصه يه ذره هم کسشو خوردم وبعد نوبت هنر نمايي سحر شد: شورتمو درورد ويه دل سير کيرمو خورد.. مثل اين فيلم سوپرا کيرمو تا جايي که جا داشت ميکرد تو حلقش. ديگه داشتم ديوونه ميشدم.. خوابوندمش وسر کيرمو گذاشتم دم کسش. آروم فشار دادم وکيرم تا دسته فرو رفت.. نميتونم بگه چه حسي داشت داشتم ميمردم.. احساس ميکردم الان جونم از سر کيرم در مياد ومن ميميرم.. نيم ساعت تموم کردمش.. نميذاشت آبم بياد. گازم ميگرفت، چنگ ميزد، بشگون ميگرفت. خلاصه بعد نيم ساعت منو پرت کردو کيرمو دوباره گرفت دهنش. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم وآبم پاشيد دهنش. گفتم الان حالش بد ميشه که ديدم نه با چه لذتي داره آبمو ميخوره.. خلاصه کارمون تموم شد و من بعد 2ساعتي برگشتم سر کارم.. از لحظه اي که بر گشتم عذاب وجدان داره ميکنتم.. اونشب برنگشتم خونه.. ازاون روز هم سحرو نديدم.. نگام به زنم که ميفته ديوونه ميشم.. من نتونستم قوي باشم واين داره ديوونم ميکنه.. بايد چيکار کنم خدا؟
نوشته: بابک
     
#348 | Posted: 29 Dec 2012 12:20

من کون نمی خوام

من فرهادم. این داستان مال 17 سالگیمه . سمیه کلاس پنجم دبستان بود. هر وقت میدیدمش دلم می لرزید. دختر عمم بود. نگاهش دلمو می لرزوند. سنش کم بود ولی کارش درست بود. کم کم تمام فکرمو مشغول کرد که دیگه تصمیم گرفتم سرزده برم خونه عمم. سمیه با برادر کوچیکترش و همینطور عمم خونه بودن. عمم کمی تعجب کرد . منم گفتم داشتم از این حوالی رد می شدم که اومدم بهتون سری بزنم. عمم سمیه را صدا زد و گفت یه چای برا فرهاد بیار. خودش توحیاط بود. سمیه رفت تو آشپزخونه و منم کمی پیش عمم وایسادمو به بهانه پسرعمم رفتم داخل ساختمون. سمیه از آشپزخونه اومد پیش ما. یه پیرهن تنش بود که دگمه های بالاییش باز بودن البته در حالت عادی چیز زیادی از یقش پیدا نبود. پسر عمم که چهار پنج سالی داشت رو به اسباب بازیهاش سرگرم کرد و شروع به احوال پرسی کرد. بش گفتم چای چی شد. گفت تازه گذاشتم. باید از یه جایی شروع می کردم که بدونه واسه دیدن اون اومدم. که بدونه دلم واسش می لرزه. با حالتی که شوخی هم باشه گفتم عزیز دلم راضی به زحمتت نیستم اومدم ببینمت. کمی ترسیده بودم که بچه بازی در بیاره و ... . رفت یه گوشه اتاق و یه عروسک که خودش داشت درست می کرد برداشت و بهش ور می رفت. معلوم بود می خواد من سر صحبتو باز کنم. منم رفتم پیشش نشستم و گفتم سمیه جون این چیه. اونم شروع کرد به گفتن... . منم همینطور که در مورد عروسک نظر می دادم دستمو نامحسوس به دستش می کشیدم. کمی که گذشت شروع کرد به زمزمه کردن ترانه. راستش دیگه خیالم راحت شد ولی کارخاصی نمی تونستم بکنم. یه نگاه بهش کردم حواسش نبود دارم نگاش می کنم. وقتی فهمید دارم نگاش می کنم یه لبخند زد. با نگاهم خیلی چیزا بش گفتم. یه نگاه طولانی تو چشماش کردمو کم کم نگاهمو بردم پایین. کنار هم نشسته بودیم. دیدم پا شد رفت و یه دست ورق (پاسور) با خودش اورد و روبه روم نشست. یه دفه متوجه شدم یه دگمه دیگه پیرهنش باز شده. به ظاهر شروع به بازی کردیم. منم قاچ سینه های خوشگلشو دید می زدم که عمم اومد تو اتاق گفت سمیه هنوز چای نیوردی؟ اونم خودشو جم وجور کردو دزدکی عمم دگمه پیرنشو بست ورفت چای بیاره. عمم خیلی کار داشت و دوباره رفت. سمیه با چای و دگمه باز دوباره اومد و جلوم خم شدو با لبخند و بدون هیچ حرفی چای تعارف کرد. منم داشتم چای بر می داشتم که دست دیگم به بهانه قند رفت تو یقه سمیه و یه لمسی کردم و دستمو بیرون کشیدم. اولین بارم بود دیدم دارم می لرزم. سمیه گفت فرهاد مواظب باش آبرومون میره. بعدش سمیه رفت و به داداشش گفت بر و از مغازه ... بخر. الان دیگه تنهاشده بودیم ولی هر دو میترسیدیم عمه بیاد تو. گفتم سمیه جون دوست دارم و بغلش کردم و سفت ازش لب گرفتمو جدا شدم. نشستم پهلو ورقا و گفتم سمیه بیا پیشم. کیرم داشت راست می شد و به شلوارم فشار میورد. کمی کیرمو جابجا کردم که اذیت نشم که سمیه گفت چیکارش داری؟ گفتم کاریش ندارم اون با تو کار داره. سمیه یه دامن تقریبا بلند پوشیده بود. بدون اینکه حرفی بزنه دامنشو با یه دستش جمع کرد و اومد نشست رو کیرم. کونشو رو کیرم دو سه دوری چرخوندو پاشد. گفتم سمیه بد جوری داریم اذیت میشیم. عمه خیلی ضدحاله. اونم گفت امروز آره ولی فردا همه دارن میرن مراسم هفته فلانی. منم به بهانه درس خونه تنهام. بیا پیشم. عالی شده بود. به سمیه گفتم برو پیش عمه تا این کیر خرکی بخوابه و من برم تا فردا. فردا ساعت 3 با هماهنگی سمیه خوشگله رفتم خونشون. دیگه مزاحمی نبود. بدنم دوباره می لرزید ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم. گفت چای بیارم ؟ با تعجب گفتم چای؟ تا تو هستی چای می خوام واسه چی؟ و پریدم بغلش کردم. لباشو ول نمی کردم فقط می مکیدم. سمیه هم شروع کرد زبونش خیلی حال میداد. خوش طعم و گوارا. یه دستمو بردم طرف سینه هاش و با دست دیگه کمرشو می مالیدم. درحالی که یکی از پستونای سمیه رو میمالیدم از پشت دست بردم و کرستشو باز کردم. هنوز داشتیم لب همو می خوردیم. دست سمیه اومد طرف کیرم. همینطور که لبشو می خوردم گفتم کیرمو از تو شلوار آزاد کن. اونم سریع دگمه های شلوارمو باز کردو دستشو برد تو شورتم. اونجا بود که آرزو داشتم سه تا دست داشته باشم شایدم چارتا. هر کاری می کردم دستم راضی نمی شد بره سمت کسش. آخه پستوناش با اینکه خیلی بزرگ نبود ولی تو دست که میرفت دیگه حال خودمو نمیفهمیدم. به همون حال رفتیم نزدیک تخت سمیه. نشستیم. من 3 سوت تمام لباساشو در اوردم و لباسای منم اون در اورد. وای که چه اندامی داشت. چه اندامی.! فقط خوابیدم روش تمام بدنمو به بدنش می مالیدم. انگار دنیارو بهم دادن. سمیه هم نفساش تند شده بود. هردومون لذت می بردیم. کمی که گذشت بش گفتم زیاد وقت نداریم بهتره بریم سر مطلبای اصلی تر. با کمی ترس گفت چی کار میخوای بکنی؟ نکنه از جلو؟ گفتم نه سمیه جون فعلاً خیالت راحت باشه. راستش من اون موقع با کون میونه ای نداشتم . گفتم سمیه جون اگه بخوای از پشت می کنم ولی خودم زیاد دوست ندارم. (راستش نمی دونم چرا) گفت پس چی کارمیخوای بکنی؟ گفتم من کستو می خورم تو هم کیرمو. چطوره؟ اونم گفت اگه اینطور دوست داری باشه. 69 شدیم و شروع کردیم. وقتی سمیه شروع کرد به خوردن کیرم فهمیدم که چه نعمتیه سمیه. حرفه ای کار می کرد. من چند ثانیه صبرکردم که سمیه گفت مگه کسمو دوست نداری پس چرا شروع نمی کنی؟ گفتم تمرکزم رو خوردن توئه دارم کلی حال می کنم. اونم لبخندی زد و دادمه داد که منم شروع کردم به لیسیدن کسش. صاف کرده بود حسابی. صیقلی شده بود در حد تیم ملی. نرم و گرم. دیگه لیسیدن برام کم بود انگار از قحط اومده بودم شروع کردم با احتیاط گاز گرفتن کسش. زبونمو بردم تو کسش دیگه سرمو داشتم کامل میکردم توش (کمی اغراق). سمیه دیگه ساک نمیزد. داشت حسابی لذت می برد که یواش یواش داشت پاهاشو به هم می مالید و سر من اون وسط داشت له می شد. منم تندتر می خوردم که آبش اومد. چند ثانیه دیگه آرومتر کس آبدارشو خوردمو شروع کردم به نوازش کردن تمام بدنش. با مهربونی پستوناشو میخوردم تا کم کم آروم شد. این وسط من موندمو کیری که هنوز مثل اسب وحشی شیحه می کشید. سمیه شروع کرد بوسیدن من. کیرمو بردم طرف کسش و رو کس آبدارش رفت و آمد میکرد. سمیه گفت عزیزم ببخشید الان درستش می کنم. سمیه نشست و به سمت کیرم خیز برداشت و شروع کرد به ساک زدن. کارش درست بود. سرعت ساک زدنشو بالا برد و کون . کسشو به بدن من چسبوند . خیلی حال داد. اونقدر که دیگه منم آبم اومد و راحت شدم. تو بغل هم چند دقیقه بودیم که دیدیم وقتشه عمم اینا بیان. زود جمع کردیم و من با اینکه دلم نمی مد اومدم بیرون از خونه. بنا به دلایلی فقط دو بار دیگه با سمیه سکس داشتم. یه بارش فکر کنم 17 سالش بود و دومین بارش تازه دانشگاه و تموم کرده بود. الان 26 سالشه و یه بچه هم داره. شوهرش خیرشو ببینه و حالشو ببره.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#349 | Posted: 29 Dec 2012 15:12
میهمان

سکس با نوه عمو:
داستان برمیگرده به اول جنگ روزی که تعدادی از فامیهای ما بعلت جنگ و آوارگی از خوزستان به روستا امن ما آمدند من اون موقع 16 سال بیشتر نداشتم از اقوام پدرم بودنند یعنی با پدرم پسر عمو می شدند یک مرد یه زن و 4 تا بچه دوتا دختر و دوتا پسر دختر بزرگ که اسمش نسرین بود و حدود 20 سال داشت و دختر کوچیک که حدود 11 سال داشت و 2 تا پسر که وسط این دختر ها بودند .
وقتی اومدن جایی نداشتند که اطراق کنند پدر من خانه ای در منزل خودمان به اونا داد تا اونا اونجا اقامت داشته باشند البته خانه ما در روستا بصورت خانه های امروزی که دارای حال و پذیرایی و اتاق خواب باشند نبود یه حیاط خیلی بزرگ و 6 تا اقاق داشت که یه اتاق آشپزخونه بود و بقیه اتاقها هم در حقیق پذیرایی و خواب بودنند .
چند روز اول اونا مهمون سفره پدرم بودند صبحانه و نهار و شام روز آخر که مهمون بودنند نسرین خانم سر سفره یه چشمک ملیح و قشنگی به من زد من از خجالت آبد شدم بعدا به من گفت شما بیا با هم بریم و جاهای دیدنی روستا را به من نشون بده روستای ما جاهای دیدنی زیادی نداشت فقط یه رودخونه بود که معمولا خانمها کنار اون لباس و ظرف می شستند و چند تا بیشه کوچیک من که از همه چیز بیخبر بودم اونا بردم کنار رودخونه و بعد بردمش کنار بیشه و چون اوایل پائیز بود تقریبا نصف برگهای درختا ریخته بود با هم نشستیم روی همون برگها و نسرین شروع کرد به صحبت کردن از همه چیز گفت که چه جوری جنگ شروع شد و به چه صورت اونا اومده بودن روستای ما تا نردیکهای غروب همش اون حرف زد و من گوش میدادم تا اینکه یواش ی.واش داشت هوا تاریک می شد و کم کم سرد اونم همینطور که هوا داشت سزد می شد به من نزدیکتر می شد تا اومد و چسبید به من گفت تا حالا کسی تو را بوسیده گفتم آره مامانم زیاد منا می بوسه گفت نه بجز مامانت گفتم آره خاله ام و عمه ام هم مرا زیاد دوست دارند گفت نه بجز اینا گفتم نه چطور مگه گفت دوست داری یه نفر دیگه شما را ببوسه گفتم دوس دارم اما کسی منا نمی بوسه گفت من میخام تو را ببوسم گفتم چطور گفت یه کم صبر کن تا هوا بیشتر تاریک بشه کسی نتونه ما را ببینه هوا تاریک شد و منم دل تو دلم نبود که ببینم نسرین چطوری میخواد منا ببوسه همینطور افکار مشغول بود که یکبار دیدم روی گونه سمت راستم داغ شد نسرین بود که بوسید ازم پرسید چطور بود گفتم چقدر داغ بود گفت دوس داری بیشتر ببوسمت گفتم چرا که نه و اون شروع کرد به بوسیدن من اول از گونه هام شروع کرد و یواش یواش اومد سراغ لبهام شروع کرد به مکیدن و بوسیدن لبهام من تا اون موقع هیچ کس لباهاما نبوسیده بود پیش خودم میگفتم چرا نسرین داره لبهای منا میمکه لباش که از روی لبهام برداشت ازش پرسیدم اونجا شما همدیگه را اینطوری بوس می کنید گفت نه اما اگه یه پسر با دختر دوست بشن باید اینطوری همدیگه را ببوسن گذشت تا رفتیم خونه اما فردا عصر دوباره گفت بیا با هم بریم کنار رودخونه رفتیم کنار رودخونه و بعد توی بیشه های کنار رودخونه امون برنامه دیروز اما یه کمی مفصل تر بعد از بوسیدن دستش اومد طرف کیر من و شروع کرد از روی شلوار کیر منا مالیدن اینقدر مالید و ماساژ داد منم که احساس قشنگی داشت بهخم دست میداد بهش گفتم یه کمی سریعتر بماله اونم شروع کرد به ملیدن تا اینکه بهش گفتم داره شاشم میگیره اون سریعتر این کار را انجام داد تا من احساس کردم شاشیدم به خودم بعد که شلوارما باز کردم دیدم یه آب شبهه به سفیده تخم مرغ سفید و غلیظ توی شلوارم جمع شده ترسیدم گفتم این دیگه چیه از کیر من اومده بیرون اصلا این چیزا را نمی فهمیدم نسرین برام توضیح داد که این آب چیه و چطور میشه که بیرون میاد بعد با کمال پر رویی و بدون خجالت به من گفت تو دیگه از این به بعد شوهر من هستی و تمام کارهایی را که شوهر انجام میده باید برای من انجام بدی بهش گفتم تو از من بزرگتر هستی و من هنوز دارم درس میخونم و اگه به بابا و مامانم بگم من زن میخوام حتما منا می کوشند من نمیتونم برای تو کار کنم و خرجی بهت بدم بهم گفت نه خره اصلا لازم نیست کار کنی فقط بعضی از کار ها را باید برام انجام بدی گفتم مثلا چی اونم که دختر بی حیایی بود گفت باید بزاری کوسم و کونم گفتم من تا حالا از این کار ها نکردم و بلد نیستم گفت خودم یادت میدم بعد بهم گفت فردا که جمعه است برو حمام و زیرتمام موهای کیرت را بتراش منم فردا رحفتم حمام و همون کارها را انجام دادم روز جمعه گذشت اونا دعوت بودند جایی دیگه نسرین گفت تو هم باید با ما بیایی گفتم بابام اجازه نمیده دیدم دوید و چاپلوسی اجازه منا از بابام گرفت که با اونها شب بریم مهمونی ما یه کم دور تر از خانواده اش راه افتادم و تا خونه قوم و خویسش مادرش تنهایی با هم رفتیم توی راه خیلی از مسائئل را برای من تعریف کرد شکل کوس را برای من توضیح داد و اینکه چطوری میشه کومس کرد و خلاصه خیلی مطالب دیگه شب هم برای برگشتن با هم برگشتیم و دوباره یه سری مسائل را برای من توضیح داد .
فردا شنبه بود و باید میرفتم مدرسه بعداز ظهر که از مدرسه برگشتم دیدم سی خونه نیست و فقط نسرین بود که داشت لباس روی بند توی حیاط آویزون میکرد پرسیدم بقیه کجا رفتن گفت همه رفتن شهر یه سری وسیله زندگی برای ما بخرند گفتم تو چرا نرفتی گفت دوشت داشتم با تو توی خونه تنها باشم .کتابها ی منا از دستم گرفت برد توی خونه خودشون گفت بیا تا اینجا یه کمی ریاضی بهت یاد بدم یه نیم ساعت ریاضی بهم یاد داد و البته داستان در حقیقت از اینجا شروع شد . به من گفت لباسهات رد بیار تا برات بشورم منم شلوار و پیراهنم را درآوردم و با یه شورت پاچه دار و یه زیر پوش بودم دیدم اومد جلو و شروع کرد کیر منا ماساز دادن اینقدر ملید و ماساز داد تا حسابی تیز تیز شد باور کنید اگه اون لحظه کیرم را محکم میزدم به دیوار ، دیوار سوارخ می شد در همین حین خودش هم تمام لباسهاشا درآورد و لخت لخت شد یه پتو آورد و روی گلیمی که تو اتاقشون بود یهن کرد و به پشت خوابید و و یه کمی روغن وارلین هم مالید در کونش و یه کمی هم مالید به کیر من به پشت خوابید و گفت باید بزاری کون من من که داشتم از ترس می مردم بهش گفتم اگه بابام اینا اومدن و ما را دیدن چی گفت اونا تازه رفتن و شب برمی گردن . من تجرزبه کون کردن نداشتم اما او خیلی قشنگ بهم یاد داد که چطور کون بکنم منم دوزانو نشتم پشت اون و یواش یواش البته با ترس کیرما میملیدم در کونش که دیدم گفت مالیدن فایده ندارن بکن تو کونم اطاعت امر کردم و کیر خوشگل و کوچیکم را یواش یواش کردم توی کونش به محض رفتن کیر توی کون نسرین دیدم داره آه و ناله میکنه گفتم نکنه دردت اومد گفت نه باید تا تهش بکنی توش منم یا یه زور کوچولو کیرما ته ته فرو کردم توی کون نسرین خانم و شروع کردم به عقب و جلو کردن حدو 2 الی 3 دقیقه عقب جلو کردم که دیدم داره همون احساس باصطلاح شاشیدن بهم دست میدم گفتم نسرین چیکار کنم گفت درش بیار و آبتا بریز روی سینه های من تا من کیرما از تو کونش در آوردم آب کیرم پاشید اونطرف و نشد که بریزم روی سینه هاش گفت دوباره باید این کار را انجام بدی دوباره کیرم را تا ته کردم تو کونش و شروع کردم به عقب و جلو کردن بعد چند دقیقه گفتم باید بیایی سینه های منا مک بزنی منم شروع کردم به سینه هاشا مک زدن و مالیدن اون پاهاشا بالا گرفته بود و با دست داشت کوس خودشا میمالید یه یه بار دیدم بیحال شد گفتم چی شد گفت به کوسم نیگاه کن اولین بار بود که کوس میدیدم نگاه کردم دیدم کوسش خیس شده بهش گفتم شاشیدی به خودت و خنده ام گرفت گفت نه همونطور که تو آبت اومند منم آبم اومد و گفت دوباره با بزاری کونم اینبار شروع کردم به تلمبه زدن و اون هی آخ و اوخ میکرد و و منی گفت محکم بزن منم محکم میزدم تا حدود نیم ساعت طول کشید تا ابم بیاد گفتم آبم داره میاد گفت باید بریزی روس سینه هام گرنه باید دوباره کیرخوشگلتا باید بکنی توی کونم منم که دیگه خسته شده بودم سعی کردم آب کیرم را بریزم روی سینه هاش و اینبار موفق شدم تقریبا یک سالی که نسرین اینا توی خونه ما بودند هر هفته یکی دوبار میزاشتم کونش و اونم خیلی حال میکرد اما هرچی بهش میگفتم بزار بزارم تو کوست نمیگذاشت تا اینکه نسرین خانم عروسی کرد و یکی از بچه محل های ما اونا گرفت عروسی تمام شد یه روز از مدذسه برمیگشتم دیدم نسرین خان لب زودخونه داره لباس میشوره منم که خیلی دلم برای کون اون تنگ شده بود از خدام بود که منا صدا کنه و باهم صحبت کنیم که اتفاقا صدام کرد و گفت بیا کمک کن این تشت لباسا برام بیار خونه بردم خونشون و گفت برو و یه ساعت دیگه بیا خونمون باهات کار دارم یه ساعت دیگه رفتم در خونشون و در زدم دیدم با گفت کیه گفتم منم دیدم گفت صب کن بعد حدود 2 الی 3 دقیقه درب باز شد و دیدم یا یه چادررنگی نازک اومد بود دم در رفتیم داخل گفت بیا تو خونه کار باهات دارم رفتم تو خونه و نشستم یه چای نبات آورد برام خوردم و و دیدم چادر از سرش افتاد وای که هیکل قشنگی داشت سینه هاش یه کم افتاد بود اما کونش بزرگ تر شده بود تپل و خوشگل گفت امروز از اون روزهات گفتم از مدوم روز ها گفت یادته چقدر میگفتی بیا بزارم کوست گفتم خوب آره گفت امروز روز کوس کردن تو و کوس دادن منه خلاصه شروع کردم به مالیدن کیر من بعد هم کیرمنا تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد به مک زدن نزدیک بود آبم بیاد که خوابید و دوتا پاهاشا گرفت بالا و گفت بیا این کوس فقط متعلق به توه هر چقدر دوس داری بکن توش و راهنمایی کرد که چطوری کوس بکنم کیرما ته ته فرو کردم تو کوسش مثل اینکه زور کمتی میخواست از کون کردن چقدر نرم و لطیف بود شروع کردم به تلمبه زدن و تلمبه زدن و تلمبه زدن و همزمان سینه هاشا میخوردم اونم شروع کرد به مکیدن لبهای من و حالا نخور و کی بخور اون کیز میخورد و لب من سینه میخوردم و تلمبه میزدم چقدر حال میداد آه و ناله و آخ جون آخ جون گفتن من و اه و ناله کردن اون مثل اینکه دنیا را بهش داده بودند یکی این اولین تجربه کوس کردن من بود خیلی بهمون خوش گذشت تا دم غروب اونجا بودم و بعد با یه بوس خدا حافظی کردم اونم از من اینقدر تشکر کرد که خودم دیگه خجالت کشیدم این گذشت تا یکی دوبار دیگه هم با هم سکس داشتیم تا اینکه دیدم حامله شده بعد به دنیا اومدن بچه اش هم چندین بار با هم سکس داشتیم تا اینکه کار شوهرش عوض شد و از اونجا رفتن یه شهرستانی دیگه کم کم تلفن اومد تو روستای ما و اونم از شهر خودشون تلفن میزد به خونه ما و احوال پدر و مادرم را می پرسید تا اینکه یه روز زنگ زد و من گوشی را برداشتم مثل اینکه تمام دنیا را به اون و من داده بودند چند کلمه با هم حرف زدیم و گفت هر موقع بیکار شدی بهم زنگ بزن چند سال تلفنی با هم صحبت و حال میکردیم تا موقع سربازی من رسید رفتم سربازی اونم کجا توی همون شهری که اونا زندگی میکردن خلاصه پنجشنه و جمعه ها من مهمون اونا بودم و اون میگفت چند سال ما مهمون شما بودم حالا دو سال هم تو مهمون ما باش سکس های عجیب و غریبی به من یاد داد و تقزیبا توی این دوسال هر دو هفته یکبار باهاش سکس داشتم البته این مرهون کار شوهرش بود که نگهبان یک کارخونه بود و بصورت شیفتی کار میکرد سریازی تموم شد و هر موقع که اونا میومدن روستا بدون استثنا با هم سکس داشتیم و بعد از سی سال هنوز هنوز هم با هم سکس داریم اون داماد داره منم بچه هام دیگه بزرگ شدن ولی اون همیشه میگه تو شوهر منی با اینکه حدود 4 سال از من بزرگتره .
     

#350 | Posted: 30 Dec 2012 16:15

دختر خاله جووونم به به

من یه دختر خاله دارم که 17 سالشه قدش و سانت نکردم ولی حدودایه 170و داره پوستش گندم گونه و استایلشم که سکسیه اتفاقا همین استایلشه که همیشه باعث میشه من با دیدنش یه جوراییم شه
اوایل من یجورایی عاشقش بودم ولی اون زیاد تحویل منو نمیگرفت چون به قوله خودش من زیادی ظاهرم ساده بود اونم از تیریپه ساده زیاد خوشش نمیومد حالا که گفتم ساده پس بزارید حداقل یه کوچولو خودم و براتون توصیف کنم اسمم علی و 20 سال سن دارم قدم 178 و رنگ پوستمم سفید گندمی چهار شونه زیاد از خود تعریف نباشه ولی یه برگ برنده هایی تو ظاهرم دارم البته بگم زیاد خوشگلم نیستم
اوایل زیاد به ظاهرم نمیرسیدم نکنه فکر کنید که چفت و چول بودم نه تیریپم ساده بود ولی الانه خوب هر چی سنه ادم میره بالا تر خوب فکر و عقیدشم هی متفاوت تر میشه دیگه رو مد هستم مدل مو و این جور چیز ها
خوب زیاد حاشیه نرم دیدم این استایلش و و اون خوشگلیاش دختر خالمو میگم خیلی منو جذب کرده یا رک بگم حشریم میکنه لباسایه تنگ که حتی یه بار که رفته بودیم خونشون با شلوار استرج صورتی اومد جلوم که حالا نمیدونم حواسش نبود چی بود ولی اون کسه خوشگلش از وسط دو قاچ شده بود شکلشو یعنی میشد حدس زد از اون جا بود که من حشری شدنم با اون صحنه نسبت به دختر خالم به حد خودش رسیده بود یعنی اگرم با چادر میدیدمش باز این صحنه میومد جلو چشام باز یهو یه جورایی میشدم حالا............
قرار شد یه پنج شنبه با خانواده خالم اینا و ما بریم بیرون که قصد کردم مخشو دیگه تیلیت کنم همون شب چون دیگه طاقتم به سر اومده بود پس دستشو هی میگرفتم میگفتم بیا بریم بچرخیم تو پارک یه ذره پیاده روی کنیم اون قبول کرد ولی تو راه که تنها بودیم کسیم باهامون نبود پس باید سره حرف و از یه جا باز میکردم من حرف میزدم ولی اون زیاد با حرفام مچ نبود باز بی تفاوت بود ولی من فهمیدم از چه دری دیگه وارد شم منم بی تفاوت شدم و هی با گوشیم ور میرفتم و هی الکی زنگ میزدم اره تصمیم گرفته بودم حسودش کنم هی میگفتم الکی پشت تلفن خوب کجایی عزیزم اونم هی گوشش و برا شنیدن بهتر حرفام پشت تلفن گوشش و تیز میکرد هی قربون صدقه الکی پشته تلفن خیلی کنجکاوش کرده بودم تا اینکه وقتی تلفنم تموم شد اون گفت کی بود گفتم کسه خاصی نبود اون گفت که اگه نبود این قربون صدقه ها از کجا میو مد اصلا بهتره که تو با اونی ه قربون صدقش داری میری باشی و من اینجا ام که با تو باشم و اینا ولی تو نسبت به من بی تفاوتی من میرم و فلان بمان بیا برگردیم دیدم باید یه ذره طناب بدم خدمتش و طنابه ونم تو دستام بگیرم ول نشه
گفتم من! تو داری بی تفاوتی میکنی
این مسئله باعث شده بود یه کم از غرورش کم شه خودش و به بیرون برام بروز بده خیلی از تکنیکه حسود کردن طرف حال کرده بود انگاری تو امتحانه فنه فیتیله پیچ کردنه میزبان قبول شده بودم
هیچی دیگه با هم کم کم تو صحبتا مچ شدیم که حتی به جایی رسید که حسمونم بهم گفتیم که قبلن چه حسی داشتیم فکر میکردم فقط من عشق تو وخودم جوونه زده بوده یا به عبارتی نوعی شهوته شبیه به عشق
ولی دیدم نه اونم انگاری اره
خوشحال شدم با خودم گفتم من راضی اون راضی پس گوره بابایه ناراضی انقدر تو ابرا بردمش که اون یه جورایی گرم شد منو چنان بقل کرد که گفتم الان یکی ببینه چی میگه با خودش میشه خدا رو شکر شب بود اگرم کسی میدید زیاد معلوم نبود
خوب خوبیه پارکایه جنگلی همینه دیگه
که در این مواقع گوشیم زنگ خورد مامانم بود گفت کجایید گفتم هیچی بالایه یه تپه ایم تا نیم ساعت دیگه میاییم طرف شما
خوبیه قضیه هم اینجا بود که دیلیله دو نفری اومدنمون بیرون از طرف خالم موجه بود چون گفته بود که سمانه میخواد بره یه چرخی تو پارک بزنه ولی چون هم شبه و از اون طرفم که از تاریکی میترسه و فلان بمان تو باهاش باش خاله جان بیچاره خالم نمیدونست که گرگ این جنگل تنها منم ههههههههههههههههههههههه
میگفتم دیدم رفته تو حس لبایی ناخواسته اومد سمته گونه هام که انقدر لطیف بود منو با لمس کردنه گونه هام اتیش زد
منم رفتم تو کار بوس بازی دیگه شروع شده بود انگاری وقتش منم گفتم خیلی خیلی دوست دارم داشتم ولی تو باورت نبود و خلاصه از این کس و شعرایه رایج که خودتونم علامش هستیت ولی الان کم شده
اونم در جواب گفت من اگر بهت محل نمیدادم چون تو اوایل یه بار دستم و پس زدی اره یادم داشت میومد من یه بار همچین کاری رو در حقش کرده بود ولی خوب اون بار بچه بود انقدر تر گل ور گل یا کس نشده بود که
کم کم وقتایه رفتن بود
هورا مخ زدم در حده لالیگا
اینا گذشت تا اینکه یه روز تل خونه به صدا در اومد که من ور داشتم اتفاقا گوشی رو خالم بود گفت علی امروز وقت داری بیایا خونمون گفتم چطور شک کردم گفتم حتما لو داداه که چه حرفایی تو پارک بینمو ن رد و بدل شده
که دیدم نه خدا رو شکر یه نفسه راحتی کشیدم
گفت بیای خونمون به سمانه گیتار یاد بدی؟ و تو که درس ت خوبه بعدش ریاضی بهش یاد بدی ضعیف شده تودرسه ریاضی از این حرفا باز شک کردم نکنه مچ گیری باشه من تنها با دخترش گفت نمیخوام کسی دیگه بیاد بهش یاد بده نمیشه غریبه رو راه داد و کلاسم که بیشترش الان خصوصی شده خوب راست میگفت بیشتره کلاسا ام که الان استادش مرده
گفتم باشه بعد ظهر روونه خونشون شدم
وقتی رسیدم خالم اماده بیرون رفتن بود گفت من دارم میرم بیرون گفتم کجا گفت دارم میرم بیمارستان عیادت اقا وحید اومده دنبالم (پدر سمانه) از سره کار منم که حوصله صدایه این گیتار و ندارم و بهت دیگه سفارش نکنم مواظبه خودتون باشید تا از جلو دره راهرو رف منم گفتم به به بهتر از این نمیشه وقتی کفشامو در اوردم رفتم تو حال دیدم یدونه از اون لباس خوشگلاش و پوشیده یدونه شلوار جین تنگ با یه تاپ سیاه
خانم میخواسته مامانیش از خونه بره بیرون بعد خودش و نشون بده جوووووووووووووون به به
گفتم چطوری خوبی گفت اره تو چطوری و از این حرفا که بهتر از این دیگه نمیشد دستم و گرفت گفت بیا بریم تو اتاق
رفتیم گفت لباست و در نمیاری علی گفتم اها حواسم نبود
گیتارش و برداشتم که بهش اکوردارو یاد بدم یه نیم ساعتی که گذشت تموم شد کاره گیتار
باید مشغول ریاضی یاد دادن میشدم که داشتم جزوش و میخوندم که سرم و بالا کردم دیدم زول زده به من با یه لذتی منو نگاه میکنه
که گفتم چیه گفت خیلی دوست دارم دستم و کشیدم رو لباش اماده بود
از پشته گردنش گرفتم شروع کردم به لب گرفتن اون از موهام گرفته بود باهام به پیش میودم
همون طور که رو تختش بودیم خوابیدیم
وقتش بود پیش روی به سمته پایین تنه باشه از لپ های کونش گرفتم فشار میدادم اون از کمرم گرفته بود فشار میداد تاپش و به ارومی در اوردم دیدم هیچی زیرش نیست دو تا سینه یه تپل سفید که نوکشم از رو تاپ مشخص شده بود زد بیرون
نوکش صورتی بود شروع کردم به خوردن نوکش حتی گازیم گرفتم که یه جیغ کوچولو زد اهههههههههههههه اخخخخخخخخخخخ
که میگفتم جون بگو میخوام بشنوم هی میخوردم به اه اه انداخته بودمش
و بوس بارون کردنه شکمو وسطه سینشو پیشونشواغاز کردم که هی داغ ترش میکرد
وقتی به شلوارش رسید دو تایی باهم شلوار و در اوردیم شروع کردم از کس خوردن با چو چولش ور میرفتم خیس کرده بود بدجوری
که منو هول داد رو تخت به طوره وحشیانه با عجله شلوارم و در اورد کیرم و گرفت تو دستاش باهاش ور میرفت بالا پایین میکرد حشریم میکرد بدجوری بعد دوره لباش میکشید بهش گفتم فیلم سکسی زیاد میدیدیا گفت میخوای بزارم برات تو کامپیوترم دارم
گفتم بزار
یدونه از اون وحشیاشو گذاشت قضیه با گذاشتنه فیلمه اتیشی تر شد
ساک زدنش انگاری ساکر حرفه ای بوده بدجور منو اغوا میکرد
بعد همون جوری که خوابیده بودم کیرم و گرفت کرد تو کونش یه جیغی زد که دلم براش سوخت جر خوردم اخخخخخخ
اینا رو میگفت من دل سوزیم اب میرفت
بالا پایین میکرد منم هی از سینه هاش میگرفتم میخوردم اونم با دستاش کلمو میگرت به طرفه خودش ازم لب میگرفت میگفت عاشقتم
بعد نوبت به تلمبه زدن شد انقدر تلمبه زدم که وقتی کیرم در اوردم سوارخش قرمز و متورم شده بود با انگشت دوره سوارخش بازی میکردم میکردم تو دهنش انگشتم وبعد دست میزدم به کسش سیلی میزدم
بعد شروع کرد به ساک زدنه دوباره که ابم اومد سری گذاشت تو دهنش ابم و خورد ولی باز تو دهنش مثل شکولات قلقلگش میداد
اخر یه یه ربعی خوابیدیم بقل هم گهگاهی از هم لب میگرفتیم من که خسته بودم اونو نمیدونم اخه یه 45 دقیقه این حدودا بود داشتیم حال میکردیم گفتم الاناس که گندش در بیاد خالم بیادش ولی شانس خوب بود
سمانه گفت من میرم حموم تو منتظر میمونی یا بیا اصلا دو نفری با هم بریم حموم گفتم نه مادرت میاد بد میشه
از حموم که اومد لخت با حوله اومد پیشم خودش و خشک کنه من باز نمیدونم ولی حشری بودم
خوابوندمش رو تختش لخت از حوم اومده بود لطیف شده بود پوستش بویه مطبوعی بدنش گرفته بود که حشری ترم میکرد
اون اروم خوابیده بود منم ماساز میدادم بدنشو با کسو کونش ور میرفتم بوسش میکردم داشت خوابش کم کم میبرد که تلفنه خونشون زنگ خورد مادرش بود بهش گفته بود تا یه یه ساعت دیگه خونن زیره چایی و روشن کنه پدرش خستست از این حرفا
من گفتم دیگه باید برم مادرت اینا بیاین ببینن زیاد موندم شک میکنن وضعه ظاهریمم که ریخته بهم گفت عزیزم باشه برو هر چند میخوام بیشتر پیشم باشی بدجور بالا زده بود لب اخر همین که لخت رو تخت بود از گردنمم که گرفته بود گرفت ول نمیکرد گردنمو که خودم دستاش و باز کردم از دوره گردنم و منم یدونه باز لب از لبایه نازه کوچولوش گرفتم حرفه اخرشم زد که عاشقمه دوسم داره منم گفت منم همین طور هههههههههههههههههههههههههه
اخر حال بود بهتر از این نمیشد از این به بعد دوشنبه ها روزه مورد علاقه منه الان دختر خالم دوست دخترمه هم دختر خالم وبوس بازیایه موقع همراهیش از دبیرستان تا خونشون برام لذت بخش ترین کار تو هفتست


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 35 از 83:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  82  83  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.