| انجمن ها  | نظرسنجی ها |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها | 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 35 از 41:  « قبلی  1  ...  34  35  36  ...  40  41  بعدی »  
#341 | Posted: 4 Feb 2012 09:14
دردسر سکس با پسر خاله شوهرم

این داستانی را که براتون می ذارم کاملا تخیلی هست و اولین داستان سکسی من می باشد .

من و شوهرم بابک 2 سالی هست که باهم ازدواج کردیم و زندگی خوبی از همه لحاظ داریم . من عاشق وار شوهرم را می پرستم و او هم همچنین . از لحاظ سکس هم تا الان با هم نداشتیم . هردو موقع سکس اینقدر گرم و پرشوریم که دوست نداریم هیچ وقت این سکس تمام بشود . بابک من ،عشق من ، همه وجودم (این سه جمله را از ته دل گفتم )،پسر خاله ای داره بنام شهروز تقریبا 4 سال از بابک کوچکتره . (بابک 30 ساله است ) شهروز با بابک خیلی دوست هست و برای بابک مثل یک برادر می مونه و از تمام فامیل بابک به ما نزدیکتره .
یک روز عصر بود که بابک با شهروز سرزده از شرکت به خانه آمد . شهروز سر به زیر بود و بابک کاردش میزدی خونش در نمی آمد . با دیدن این وضع گفتم چی شده ؟ بابک با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : شهروز یه چیزی می خواد ازت ؟
گفتم : چی ؟
و سینی چای را گذاشتم روی میز و کنار بابک نشستم
بابک رو به شهروز کرد و گفت : بگو دیگه ؟ یا می خوای خودم بگم
شهروز هنوز سر به زیر بود و حرفی نمیزد
دوباره تکرار کردم چی شده ؟
بابک : این آقا امروز اومده پیشم و میگه حالم خرابه . اگه میشه می خوام با زنت سکس کنم . به دخترای این دوره نمیشه اعتماد کرد منم گفتم : آناهیت باید قبول کنه ؟
قلبم لرزید نگاهی به شهروز کردم که از شرمندگی سرش زیر بود با من و من گفتم : اما من با هیچ کس جز بابک سکس نمی کنم تو که میدونی
شهروز ملتمسانه نگاهم کرد .گفتم : بابک هرکاری می خوای بکن من نمی دونم
بابک : شهروز مثل برادرمه اشکالی نداره باهات سکس کنه اما سکس با اعمال شاقه و اینکه با شرایطی که من میذارم باشه
گفتم : اما ..............
بابک : شهروز قبول می کنی ؟
شهروز : حالم خیلی خرابه تو برادر بزرگترمی هر شرطی باشه قبول میکنم
بابک روی مبل جابجا شد و گفت : شرط اول :جلوی من سکس کنید
شرط دوم : روی همین میز ناهار خوری که توی هال هست سکستون انجام بشه
شهروز : بابک !ممکنه آناهیت سختش باشه
بابک : سکس شما فقط نیم ساعته بعدش هم گورتو گم می کنی و میری
شرط سوم : آبت را روی زنم نمیریزی از پشت هم حق نداری کاری بکنی .در ضمن خودم زنم را لخت می کنم و لب دادن هم ممنوع
حالا با این شرایط موافقی ؟
شهروز مکثی کرد و گفت : حالم خیلی خرابه مجبورم قبول کنم
بابک از جا بلند شد و گفت : جلوم بایست
شهروز بلند شد و ایستاد .بابک نگاهی به او کرد و گفت : شلوارت را بکش پایین
شهروز خجالت زده نگاهم کرد و با دستپاچگی شلوارش را پایین کشید .
بابک : شورتت را بکش پایین .
شهروز از خجالت سرخ شد
بابک داد زد : چی شد ؟ زود باش
و سیلی محکمی به گوش شهروز زد . شهروز از درد صورتش را مالید . بابک دوباره داد زد : زود باش منتظرم
شهروز از خجالت چشمانش را بست و سریع دست به شورتش برد و آن را کشید پایین . چشمانش را باز کرد و از فرط خجالت سرخ شد .در همین حال بابک کمربند شلوارش را از کمرش در آورد و آن را محکم رو کیر شق شده شهروز زد . شهروز از درد ناله ای کرد وروی زمین زانو زد .بابک : بازم می خوای سکس کنی ؟
شهروز در حالی که می نالید : آره ........حالم خیلی خرابه ........چرا نمی فهمی ......خیلی حشری شدم .
بابک کمر بند را کناری انداخت و به سمت من آمد و گفت : آناهیت خواهش می کنم در خواست سکسشو قبول کن
با ناراحتی نگاهش کردم و سری تکان دادم .بابک بلوزم را در آورد شلوارم را پایین کشید و سوتین و شورتم را هم از تنم خارج کرد سپس بغلم کرد و روی میز ناهار خوری خواباند و به شهروز که هنوز از درد کیر به خود می پیچید گفت : بلند شو کارت رو شروع کن . شهروز بلند شد و روی میز کنارم نشست . بابک هم کنار میز نظاره گر بود .شهروز با ترس و احتیاط سینه هایم را مالید و کمی آنها را لیسید . وقتی خوب سینه هایم را مالید . ازم خواست پاهایم را باز کنم . آن لحظه هیچ احساس لذتی نداشتم فقط دلم می خواست زود تر کارش را تمام کند . پاهایم را باز کردم و شروع کرد به خوردن کسم . وقتی حسابی خورد به من گفت : آماده ای ؟
به آرامی گفتم : آره
کیر شق شده اش را که حدود 16 سانت داشت را آماده کرد که وارد کسم بکند . کمی کیرش را به کناره های کسم مالید و خواست آن را وارد کند که بابک با کمربند محکم زد روی آلتش . شهروز نالید . گفتم : بابک ولش کن
بابک : من از اول گفتم سکس با اعمال شاقه است خودش قبول کرده باید سر حرفش هم باشه .
وضربه محکم دیگری به کمر شهروز زد .بازهم ناله شهروز بلند شد اما کیرش را به آرامی داخل کسم کرد . از درد ناله ای کردم
شهروز کیرش را با فشار وارد کس تنگم کرد حالم خیلی بد بود داشتم می مردم . چند دقیقه به همین حال بود که شروع کرد به تلمبه زدن .ربع ساعتی که تلمبه زد پاهام لرزید و آبم در آمد و ارضاشدم .شهروز کیرش را در آورد و با دستمال جلوی آبش را گرفت کارش که تمام شد . دستم را بوسید ،بی هیچ حرفی لباس پوشید و بدون خداحافظی رفت . من از روی میز بلند شدم لباسهایم را از روی مبل برداشتم . روبروی بابک ایستادم و سیلی محکمی به گوشش زدم و گفتم : خیلی بی غیرتی !!!!!!!!!!ازت متنفرم
این را گفتم و به حمام رفتم . آنشب من بابک را به اتاق خواب راه ندادم و بابک روی مبل داخل هال خوابید . رابطه من و بابک به همین سادگی به سردی گرائیده بود .
سه روز گذشت و من با بابک قهر بودم .صبح روز چهارم بود .بابک داشت آماده میشد به شرکت برود و من هم داشتم صبحانه را آماده می کردم که زنگ در را زدند .بابک از داخل آیفون تصویری نگاه کرد و گفت : این موقع صبح خاله ام اینجا چه کار می کنه ؟ و در را باز کرد . من از آشپزخانه بیرون آمدم که خاله بابک سراسیمه وارد هال شد . بابک به استقبالش رفت و گفت : سلام خاله .........چی شده ؟ بیا بشین
خاله بابک نگاهی به من کرد و سلام کرد و گفت : بابک تو را به روح مادرت قسمت میدم یک کاری بکن
بابک : خاله بشین
خاله بابک نشست روی مبل و من و بابک روبرویش نشستیم .بابک به آرامی گفت : چی شده ؟ چرا نگرانی
خاله : شهروز ..........پسرم داره از دست میره ........
بابک چشمانش گرد شد و گفت : چی شده ؟
خاله : 2-3 روزی هست اخلاقش تغییر کرده عصبی هست غذا نمی خوره ......رنگش پریده ........همه اش تو خودش هست ........هرچی ازش می پرسم بهم نمیگه چه بلایی سرش اومده ؟ تا اینکه دیشب از نگرانی زیاد 3تا قرص خواب آور ریختم توی شربتش وقتی که خوابید رفتم سراغش بدنش را نگاه کردم .........آلتش سیاه و کبود شده بودوعفونت داشت ، حتی کمرش هم یک جای زخم بود که چرک کرده بود . نمی دونم چه بلایی سرش اومده ........تورو خدا بابک تومثل برادربزرگترش هستی اون جز تو کسی را نداره باهاش صحبت کن ببرش دکتر ........پسرم داره از دست داره میره
بابک با ناراحتی نگاهم کرد و گفت : نگران نباش خاله !من خودم میبرمش دکتر ........
خاله نگاه محبت آمیزی به بابک کرد و گفت : مرسی پسرم .......هیچ وقت محبتت را فراموش نمی کنم .
و از سر جایش بلند شد و ادامه داد : تا شهروز بیدار نشده باید برم خداحافظ
و با عجله خانه را ترک کرد . با عصبانیت نگاهی به بابک کردم و گفتم : دیدی چه گندی بالا آوردی !!!!!!!حالا بیا درستش کن..........
بابک با ناراحتی گفت : اون روز خیلی از دستش عصبانی بودم که این کارو کردم .
وگوشی تلفن را برداشت ولحظاتی بعد مشغول حرف زدن شد : سلام دکتر سروش بابک هستم
دکتر سروش که از دوستان صمیمی بابک و متخصص اورولوژیبود از پشت خط : سلام بابک جان .......خوبی ؟
بابک : خوبم
دکتر : چی شده یادی از ما کردی ؟
بابک : دکتر برای امروز وقت داری ؟
دکتر : چی شده ؟
بابک : یک مریض اورژانسی دارم می خوام قبل از همه مریضا ببینیش
دکتر : بابک نگران شدم اتفاقی افتاده ؟
بابک : میام برات تعریف می کنم ..........حالا وقت داری یا نه ؟
دکتر : برای تو همیشه وقت هست .........ساعت 3 بعد از ظهر مطب باش
بابک : باشه .........ممنونم از لطفت ........خداحافظ
و گوشی را قطع کرد . بابک از جایش بلند شد و گفت : امروز ظهر نمیام خونه ........
با بی اهمیتی نگاهش کردم و گفتم : اصلا مهم نیست
بابک با عصبانیت نگاهم کرد و گفت : تو یکی دیگه با رفتارت زجرم نده .......................
و بی آنکه منتظر جوابم باشد از خانه زد بیرون .
بقیه ماجرا از زبان بابک که بعدا برام تعریف کرد که اون روز چی شده ؟
اون روز بعد از اینکه خانه را ترک کردم با هزار فکر و ناراحتی رفتم شرکت و مشغول کار شدم . ساعت 10 صبح بود که به موبایل شهروز زنگ زدم . من : سلام شهروز !بابکم
شهروز با ناراحتی : سلام بابک جان ! به خاطر اونشب معذرت می خوام ...........حماقت کردم .......آناهیت خیلی اذیت شد .
من : اشکالی نداره .کجایی ؟
شهروز : خونه هستم
من : ظهر بیا شرکت باهم بریم بیرون ناهار بخوریم .
شهروز : من ......نمی تونم بیام ........ازت خجالت میکشم .........خیلی شرمندتم
من : ما دوتا مثل برادریم ........می خوام راجع به موضوعی باهات صحبت کنم.........ساعت 1 شرکت باش خداحافظ
و گوشی را قطع کردم .تا ساعت 1 کارهایم را در شرکت انجام دادم .سر ساعت مقرر شهروز آمد هنوز شرمندگی را میشد در نگاهش حس کرد . شهروز : کاری بامن داشتی ؟
من : بریم یه جایی ناهار بخوریم راجع به اون موضوع هم صحبت می کنیم .
حرفی نزد و به اتفاق هم سوار ماشین شدیم و رفتیم رستورانی که نزدیک شرکت بود نشستیم و غذا سفارش دادیم . بعد از آن سر صحبت را باز کردم . گفتم : شهروز !!!!!!
شهروز سرش را بلند کرد و گفت : بله
من : باید به خاطر اونشب ازت عذر خواهی کنم ......ببخشید .......اونشب خیلی غیرتی شده بودم ......ازت توقع همچین حماقتی نداشتم .......
شهروز : می دونم ......تقصیر خودم بود
دستش را گرفتم و گفتم :از اونشب تا الان شب و روزم یکی شده از فکر ......نگران آلتت هستم نکنه طوریش شده باشه وبعدها باعث عقیمیت بشه .........
لبخند تلخی زد و گفت : نگران نباش .......چیزیم نیست
گفتم : خب برای اینکه خیال جفتمون راحت بشه بریم دکتر
شهروز : ولش کن ........
گفتم : نه باید بریم ........تو که روی حرف برادر بزرگت حرف نمی زنی ؟
گفت :نه .........اما به دکتر چی می خوای بگی ؟
گفتم : میگیم چندتا اوباش ریختن رو سرت و حسابی کتکت زدن
خندید و گفت : خیلی نابغه ای !!!!! باشه حالا که تو می خوای میام دکتر
لبخندی زدم و گفتم : خوبه !!!!!!!برای ساعت 3 وقت گرفتم .دکتر سروش دوستم از دکترای با تجربه است .نگران نباش
تنهات نمیذارم .
در همین حین ناهار را آوردند و پس از صرف ناهار رفتیم مطب دکتر.
دکتر سروش منتظرمان بود شهروز را به او معرفی کردم و نشستیم . دکتر : چی شده ؟
گفتم : شهروز شب از یه کوچه تاریک رد میشده که چند تا اوباش میریزن سرش و حسابی کتکش میزنن و فرار می کنن
حالا هم می خواست آلتش را معاینه کنید که آسیبی ندیده باشه .
دکتر نگاهی به شهروز کرد و گفت : برو پشت پرده کامل لخت شو تا معاینه ات کنم
شهروز نگاهی به من کرد و رفت پشت پرده لباسهایش را در آورد و روی تخت دراز کشید . دکتر ومن رفتیم پشت پرده دکتر بدن شهروز را معاینه کرد و رفت سراغ آلتش و گفت : زخماش عفونت کرده ......
و به شهروز : به پشت برگرد ....
شهروز به پشت دراز کشید و دکتر پشتش را معاینه کرد و گفت : چرا همون موقع نبردینش دکتر ؟
من : آخه به ما چیزی نگفت .....امروز فهمیدم
دکتر خطاب به شهروز : همین جا دراز بکش
من و دکتر از پشت پرده آمدیم بیرون
دکتر پشت میزش نشست و چیزی را روی کاغذ نوشت و داد دست من و گفت : باید اورژانسی عفونتها تمیز بشه و پشتش بخیه بخوره و آنتی بیوتیک براش تزریق بشه .........بابک !!!!!!این داروها را سریع بگیر و بیار لازم دارم
گفتم : باشه
واز مطب زدم بیرون و رفتم دارو خانه. داروها را سریع گرفتم و برگشتم مطب . وقتی برگشتم صدای ناله های شهروز به گوش میرسید داروها را به دکتر دادم . دکتر : پشتش را بخیه زدم حالا باید عفونت آلتش را برطرف کنم باید کمکم کنی
با دکتر رفتیم سراغ شهروز . شهروز از درد رنگ به چهره نداشت . دکتر : محکم بگیرش حرکت نکنه تا بی حسی را توی آلتش تزریق کنم .با دستام کتف شهروز را محکم گرفتم . دکتر سرنگی را آماده کرد و داخل آلت شهروز تزریق کرد . شهروز از درد خواست تکانی بخورد که دکتر : حرکت نکن الان تموم میشه
شهروز از درد می نالید .دکتر سرنگ را کشید و گفت : ولش کن .
دستم را از روی کتف شهروز برداشتم . دکتر مشغول پاکسازی آلت شهروز شد وقتی کارش تمام شد . آمپول پنی سیلینی که از داروخانه تهیه کرده بودم را به شهروز تزریق کرد و گفت : چند دقیقه ای استراحت کن .
دکتر پشت میزش نشست و گفت : یه نسخه براش می نویسم داروهاشو تهیه کن . تا یک هفته باید استراحت مطلق داشته باشه ........اگر درد داشت براش مسکن بزنید هفته دیگه هم بیاریدش برای کشیدن بخیه هاش . پانسمانش هم هر دو روز یک بار عوض باید بشه .
گفتم : چشم .......می تونم ببرمش
دکتر : بله
رفتم سراغ شهروز .......بلندش کردم و لباسش را تنش کردم . از درد نای راه رفتن نداشت . از مطب زدیم بیرون . شهروز را سوار ماشینم کردم و راه افتادم وسط راه داروهاشو گرفتم . قبل از اینکه برسیم خانه شان شهروز آهسته : به مامانم چی بگم ؟خجالت می کشم بهش بگم آلتم چرک کرده ....
گفتم : راجع به آلتت چیری نگو .........
رسیدیم خانه شان ......زیر بغلش را گرفتم بردم داخل . خاله با دیدن آن وضع نگران پرسید : چی شده ؟
گفتم : هیچی یک عمل کوچولو کرده نگران نباشید .
شهروز را بردم داخل اتاقش .......لباساشو در آوردم و خواباندمش توی تختخوابش و خواستم بیام بیرون که شهروز : بابک از بابت همه چیز ممنونم
لبخندی زدم و گفتم : استراحت کن
و از اتاق آمدم بیرون . تمام ماجرا را به خاله گفتم .همان ماجرایی که برای دکتر سروش گفتیم . داروها را به خاله دادم و برگشتم خانه خودمان .
بقیه ماجرا از زبان خودم (آناهیت )
وقتی بابک برگشت به خانه با اینکه نگران شهروز بودم ولی روی خودم نگذاشتم و به بابک کم محلی کردم . بابک که خسته بود شماتت بار نگاهم کرد و با عصبانیت : این قهر کوفتی را تمام کن ......نکنه بیشتر از این باید تقاص پس بدم........آناهیت بس کن ........خسته ام .....من بیشتر از هر موقع به آغوش گرمت احتیاج دارم اما تو خودتو ازم دریغ میکنی .........بس کن ........خسته ام
و روی زمین نشست و مثل یک بچه 2 ساله زد زیر گریه .با ناراحتی کنارش نشستم سرش را میان دستانم گرفتم به چشمانش زل زدم با نوک انگشتم قطره اشک زیر چشمش را پاک کردم و گفتم : بسه .........گریه نکن .........طاقت دیدن اشکاتو ندارم . لباشو آورد نزدیک لبام . گفت : باهام آشتی میکنی .......دارم میمیرم ..............لبانم را روی لبانش گذاشتم و او را از ته دل بوسید . بابک مرا در آغوش کشید و صورت و لبانم را هزاران بار بوسید و گفت : دیگه تو را به هیچ کس نمیدم حتی برای نیم ساعت ..........حتی اگر بمیرم دیگه اینکارو نمیکنم
گفتم :قول میدی ؟
گفت : به شرافتم قسم
و بغلم کرد و من را به اتاق خواب برد روی تخت خواباندم و دوباره بوسه بارانم کرد و لختم کرد . تمام بدنم رابوسید حتی کسم. آنشب زیباترین سکسی بود که با بابک داشتم .

دخترها تو زندگی شون جز شوهر چیزی نمی خوان
ولی به شوهر که رسیدن همه چی می خوان !!
     
#342 | Posted: 4 Feb 2012 09:21
زالوی خوشبخت روی ران های زن دایی

من شمالی هستم و یه مقداری زمین شالی برنج داریم . هر سال فصل بهار موقع نشا ء برنج هست و ما طبق معمول از خزانه ی برنج ( توم بجار) توم ها را میکنیم و به بیجار ها می بریم و با فاصله های معین پخش می کنیم تا زن ها که بخواهند نشا کنند راحتتر به آنها دسترسی داشته باشن ((( توم = بذر برنج /// بیجار = زمین مزروعی /// ))) هر چند یک نفر که معمولا پسرکی جوان هست ، مسئول پخش توم ها به زن ها می شود . من عاشق زن های متاهلم . زیاد به دختر تمایل ندارم شاید دلیلش اینه که تا حالا دوست دختر نداشتم . ((زن های شمالی واقعا زحمتکش هستن و دوش به دوش مردها کار میکنن ولی بعض آدمهای احمق واسشون حرف در میارن . کسانی که همچین حرفی می زنن مغز بیماری دارن ... ))

داستان از این قراره که زن دایی من اومده بود خونه ی ما . زن داییم اصالتا تهرانی هست . من خیلی زن داییم رو دوست دارم و خیلی دوست داشتم که یه شب توی بغلش بخوابم و فقط شیرشو بخورم . زن داییم 34 سالشه و سه تا بچه داره . زنی با صورت زیبا و سفید ، موهای مشکی و تقریبا هم بلند قده ، یه خورده هم شکم داره ولی چون قدش بلنده زیاد به چشم نمیاد. از اینکه عاشقشم احساس نفرت به خودم می کنم آخه هر چی باشه زن داییمه . اون حتی با من رو بوسی هم میکنه ولی حتی یه بار هم من صورتشو نبوسیدم .چون شرم داشتم . ولی با این همه توی خیالم باهاش حال میکردم . داییم کارش پیمانکاری چوب هست و وبرای خرید و فروش چوب زیاد به جنگل میره . دلیل اصلیش که می ترسم به زن ها بگم که میخام باهاشون سکس کنم اینه که احساس میکنم کیرم یه خورده کوچیکه ، همیشه میگم زن داییم که هیکلش اینقدر بزرگه اگه با من سکس کنه اصلا حال نمیکنه .و شاید منو مسخره هم بکنه . همیشه تابستونها جلوی من تاپ می پوشید و سینه های بزرگش آدمو منقلب میکرد . وقتی راه میرفت سینه هاش میلرزید . یا وقتی توی عروسی ها می رقصید بیشتر از همه پستون هاش جلب توجه میکرد .گاهی اوقات احساس میکردم که اونم میخاد به من بگه تا با هم باشیم ولی میترسید که من جواب رد بدم و آبروریزی بشه ، آخه من همیشه نماز می خونم . و شاید از دید اونها آدم سرد و مذهبی و خشکی باشم . یادمه یه شب خیلی به من اصرارکرد که برم خونشون آخه فقط یه پسر داییم و دخترداییم خونشون بودن . من قبول نکردم . اگه یه کیر بزرگ (بالای 17 سانت) داشتم حتما رک و راست بهش میگفتم ولی کیرم نسبتا کوچیکه ( حدود 12) .

فصل نشاء شالیزارها بود و هوا هم گرم و مرطوب. قرار بود اون روز نشاء برنج را شروع کنیم. زن داییم خونه ی ما بود و ما اون روز کارگر زن برای نشا داشتیم و قرار شد زن داییم برای کارگرها و من غذا درست کنه . من همش دنبال این بودم که یه جوری از سر مزرعه جیم بشم و برم خونه پیش زن داییم . بعد ناهار زن داییم گفت منم می خام بیام نشاء . مامانم گفت تو که بلد نیستی ! گفت می خام بیام یاد بگیرم . خلاصه یه لباس کار پوشید . شلوارشو تا زانو زد بالا داشتم دیوونه می شدم . پاهش خیلی گوشتی و سفید بود ، حاضر بودم همونجا لیسش بزنم. یه چادر به کمرش بست و یه کش هم روی زانوش بست تا شلوار ش پایین نیاد که گلی بشه .
خلاصه رفت توی زمین شالی و یه تشت کوچولو برای صاف کردن زمین که راحتتر بشه نشا کرد بهش دادیم . سعی میکرد از زن ها فاصله بگیره چون اونها خیلی سریع کار میکردن واسه همین اومد یه گوشه ای و شروع کرد به نشا کردن . حیف بود اون ساق های گوشتی گلی بشه . من همیجوری توی فکر و خیال خودم بودم که دیدم یه زن داد میزنه پسر جان توم بیار ( توم همون بذر نشا هست ) . منم سریع یه مقدار براش توم بردم و گذاشتم توی تشتش .

یه دفعه دیدم زن داییم داد میزنه خیلی تنبلی توم برسون به من . گفتم سریع تموم کردی . گفت : پس چی ، فکر کردی مثل تو تنبلم . توی بیجار ( زمین شال ) زالو فراوان هست . زالو هم کسی که خونش تلخ باشه نمی خوره و سراغ خون های خوشمزه میره . رو این حساب با من کاری نداشت یا اگر هم رو پام میرفت خودم می دونستم منصرف میشه و بر میگرده . ولی مطمئن بودم زالو زن داییم رو میگیره. چون کار بلد نبود و متوجه این که زالو از پاهش میره بالا نیست . یک ساعتی گذشته بود که دیدم زنداییم یه جیغ زنونه بلند زد . کنار مزرعه زن داییم نشسته بود و زن های دیگر هم دورش جمع بودند. صورتش کاملا زرد شده بود. از چشمهاش فهمیدم که از چیزی ترسیده و هول کرده. حرف نمیتونست بزنه. کم کم به حرف اومد . بالاخره کلمه زالو را گفت. خیالم راحت شد. خندیدم و گفتم زالو که ترس نداره زن دایی جون . (زالو تا وقتی که خون رو میمکه درد نداره ولی اگه ول کنه خیلی سوزناک میشه . توی دلم گفتم خوش به حالت زالو .. ) یکی از زنها گفت الان من زالو رو در میارم ولی من گفتم یه دفعه سوزشش میاد ، بذار خودش وقتی سیر شد کم کم ول میکنه . ای کاش من جای زالو بودم .بدنش کاملا گلی شده بود و مامانم بهم گفت زن داییت رو ببر خونه . تا جلوی ماشین باهاش اومدن و نشست جلوی وانت و رفتیم به طرف خونه . توی راه گفتم دیدی زن دایی این کار شما شهری ها نیست . گفتم حالا زالو کجا هست ؟؟ با دستش پای راست طرفای رانش رو نشان داد . پرسیدم زالو به پات چسبیده؟ سرش را به علامت تایید تکان داد. گفتم خطرناک نیست., خودم میتونم بکنمش. به زحمت لبخندی زد , حالش داشت کم کم جا می آمد. روندم طرف منزل . خونه که رسیدیم حالش خوب شده بود. گفتم اول باید پاهاتونو بشورید که وقتی زالو را کندم گل و لای روی زخم نشینه که عفونت بکنه. رفت جلوی شیر آب نشست. از بس لباس پوشیده بود تمام صورتش خیس عرق بود و گاه گاه از نوک بینی اش قطره های عرق می ریخت پایین . شیلنگ رو جلوش گذاشتم و گفتم من میرم توی اتاق . گفت تو رو به دردسر انداختم ممد جان. گفتم وظیفه منه زن دایی .
همش به زالو حسودیم میشد که خیلی راحت داشت زن داییم رو میخورد . دست و پام رو سطحی شستم و رفتم توی اتاق . از پشت پنجره نگاهش میکردم .خیلی آروم داشت لباسهاشو تمیز میکرد و خیلی هم می ترسید . احساس میکردم که صحبت از محبت و پاکی نیست و از این بابت از خودم شرمم می شد. با اینکه آدم نانجیب و بی حیا یی نبودم و نیستم اما از وقتی دیدمش قلبم, تنم و خلاصه تمام وجودم پراز تمنیات نامشروع شد. همیشه میتونستم خودم رو کنترل کنم, اما این دفعه هرکار کردم نشد. دلم براش میسوخت آخه میدونستم وقتی زالو رو در بیارم خیلی سوزش میاد . کم کم شلوارشو زد بالا تا تمام گل و لای ها رو بشوره . گاهی اوقات هم به این طرف و اونطرف نگاه میکرد که کسی سر نرسه توی اون حال ببیندش . لباس هاشو آوردم براش تا بپوشه . گفت بذار توی اتاق خواب الان میام میپوشم . 10 دقیقه ای گذشت دیدم اومد بیرون کمی می لنگید. گفت پام می سوزه. خیلی میترسم . خیلی چندش آوره .گفت چیکار کنم که ول کنه ؟ گفتم تا سیر سیر نشه ول نمی کنه . رفت توی اتاق . نیم ساعتی طول کشید اومد بیرون گفت نمیشه . ول نمیکنه . گفتم باید با نمک باشه . خودت که نمی تونی .گفتم بریم تو اتاق زالو را بکنم. نمکدون و یک چسب زخم را گذاشتم دم دست . گفتم زن دایی اینجا بشین. کف اتاق نشست . روبرویش نشستم و پرسیدم کجا چسبیده. میدونستم زالوی خوشبخت کجاست ولی دوست داشتم یه بار دیگه بپرسم . کمی بالاتر از زانو را نشان داد. گفتم زالوی لعنتی اما این دل خرابم می گفت خوش به حالت زالو. با احتیاط گوشه پایین دامنش را گرفتم و گفتم اینجوری که نمی تونم برش دارم ببرش بالا. یه لحظه مکث کرد و بعد دامنشو را گرفت و آهسته تا نزدیکهای کمرش زد بالا. بدنم داغ شده بود و ضربان قلبم باز هم تندتر از پیش. خوب به رانش نگاه کردم , میشد دید زالو کجا نشسته, از برآمدگی شلوارش میدیدم, با دو تا انگشتم با احتیاط از روی شلوار گرفتم, ولی زالو مگه به این راحتی ول می کنه, میدونستم کار بیهوده ای دارم میکنم, بالاخره بعداز چند دقیقه تلاش گفتم اینجوری نمیشه, با دستم شلوارش را نشان دادم که بزنه بالا , صورتش حسابی سرخ شده بود, نگاهی به من کرد و گفت آخه محمد جان . بعد دراز کشید. من هم خودم رو جلوتر کشیده و شروع کردم شلوارش را از پایین تا زدن, نزدیک زانو که رسید دستم خورد به پای لختش, لرزش خفیفی کرد, قلب من هم تاپ تاپ...تقریبا تا بالای زانو تا کردم, بیشتر نمیشد, حسابی تنگ شده بود. کف دست راستم را گذاشتم روی زانوش و فرو کردم بین شلوار و پایش, گرمای مطبوع بدنش را حس میکردم , میدانستم کار بیهوده ای بود, اما دلم میخواست این کار را انجام بدم, با نوک انگشتم میتونستم زالو را لمس کنم, چند بار روی رانش را کمی فشار دادم و بعد دستم را کشیدم بیرون و در حالیکه وانمود میکردم عصبانی شدم گفتم زالوی لعنتی! گفتم اینجوری هم نشد, سرش را بلند کرد و به من نگاه کرد, صورتش مثل انارهای جنگلی سرخ شده بود و زیبایی اش ویرانگر. با نوک انگشتم روی کمرش را لمس کرده و گفتم فقط یک راه داره. چشمهایش را بست و به آرامی سرش را دوباره گذاشت زمین. خیلی آرام شلوارش را از طرف پای راست تا جایی که میشد آوردم پایین, شورتش را که دیدم نزدیک بود قلبم از کار بایسته.رنگ شرتش راهراه قرمز و سفید بود و یه کم هم بوی ادرار میداد . مشخص بود یکم ترسیده بود . زالو اینقدر بالا نیامده بود که به راحتی برش دارم. خواستم شلوار را از طرف پای چپش هم پایین بیارم که زن دایی کمر شو بالا داد تا من براحتی این کار را بکنم. شلوارش را از دو طرف تا زانو پایین آوردم. خیلی میلرزیدم . چشماشو بسته بود و من با شهوت و لرزش تمام داشتم رانش رو نگاه میکردم . با دست چپم داشتم روی زالو نمک می پاشیدم دیدم کف دست راستم بین شورت و نافش پارک شده. زالو داشت کم کم ول میکرد. دست راستم رو کمی زیر شورتش فرو کردم و بعد بی اختیار بردم تا ته , زن دایی که تا این موقع آرام دراز کشیده بود ناگهان با چسباندن دو تا رانش به هم دست منو بین آنها قفل کرد, لحظه ای تو دلم گفتم وای بدبخت شدم الانه که شروع به جیغ و داد و آبروریزی بکنه, اما با حرکتی سریع دست دیگر من رو گرفت و با کمک اون بلند شد و بغلم کرد و شروع کردیم به بوسیدن هم . زالو کاملا ول کرده بود و من هم به نیت شومم رسیده بودم . کم کم زن داییم داشت حشری میشد . گفتم زن دایی واقعا متاسفم که این کار و انجام دادم . گفت : اشکال نداره تو هم نیاز داری که باید برطرف بشه . خیلی ترسیده بودم چون اولین رابطه ی جنسی من بود . زن دایی اینو فهمیده بود و خودش گفت نمیخای دوش بگیری و بدنتو بشوری . منم گفتم زن دایی ، یه سوال دارم همش میترسم که با زن سکس کنم چون احساس میکنم کیرم کوچیکه . گفت بریم ببینم . رفتم توی حموم و زن داییم هم اومد . جای گاز گرفتن زالو روی رانش مشخص بود . آب رو ولرم کرد و شروع کرد به در آوردن پیرهنش . تازه داشتم پستون هاش رو میدیدم که خیلی بزرگ بود . خیلی هل شده بودم . که یدفعه گفت : چرا میلرزی ؟ نمیتونستم حرف بزنم . اومد گفت کرستش رو باز کنم . جوری دستم می لرزید که چند بار گیره ی کرستش رو ول کردم . داشت می خندید . نهایتا کرستش رو باز کردم . پشتش به من بود . کم کم برگشت ، سینه هاش انگار پر شیر بود . هنوز شر ت پاش بود . شکمش کمی جلو اومده بود و بدنش کمی از فرم در اومده بود . شرتش رو هم کم کم در آورد . چی میدیدم . آبم داشت میومد ، که زن داییم گفت چرا لباساتو در نمیاری ؟ منم با اضطراب لباس هامو در آوردم ولی شرتم هنوز پام بود . می ترسیدم زن داییم با دیدن کیرم منو مسخره کنه ولی اینطور نبود . اومد جلو از روی شرت دست گذاشت روی کیرم و از روی شرت باهاش ور میرفت . گفت یه خورده کلفتیش کمه و من متوجه شدم هر چه کیر کلفت تر باشه زن بیشتر خوشش میاد . زن داییم سه بار حامله شده بود و هر سه بار هم طبیعی زاییده بود ولی بازم خوب مونده بود . آخه با اینکه بچه از راه کس زن بیرون میاد ولی بعد از یه مدت کس حالت قبلیش رو بدست میاره ولی نه بصورت اولیه ، بلکه یکم از حالت اورجینال بیرون میاد . کم کم داشتم به آرزوم میرسیدم . منو زن داییم لخت روبروی هم بودیم . بی اختیار سرم رو بردم لای پستوناش و مثل بچه کوچولوها نوک سینه هاشو میخوردم ، خیلی لذت بخش بود .توی همون حال بودم که احساس کردم آبم داره میاد . گفتم آبم داره میاد ، گفت : بریز توی دستم . آروم دستش رو برد زیر کیرم و آبم ریخت توی دستش و با همون آبم برام جلق میزد . گفتم زن دایی جون میشه کستو لیس بزنم . گفت : تا حالا تجربه نداشتم ولی اگه دوست داری باشه من حاضرم . حوله ی بزرگم رو زیرش انداختم و روش خوابید . منم رفنم لای پاهاش . از اونجا که خیلی مطالعه داشتم قسمت های حساس زن ها رو میدونستم . گردنشو میخوردم ، و آروم ران تپلشو که زالو خورده بود ماساژ میدادم . رفتم سراغ کسش و چند بار نوک زبونم رو زدم به کسش . با اون چیزی که توی فیلمها دیده بودم فرق داشت خیلی مثل کس زن ها ی فیلم ها قشنگ نبود و خیلی شبیه به اون ا هم نبود . زن داییم تو حال خودش بود .من در حال پیدا کردن چوچوله اش بودم . خیلی با انگشتم بالای کسشو مالش دادم تا با آه و ناله های خفیف زن داییم پیداش کردم . وقتی حشری شده بودم کاملا داشتم کسشو میخوردم . فکر نمی کردم که شاید مریض بشم . با تمام وجود کسشو میخوردم و مشخص بود زن داییم تا حالا همچنین حالتی رو تجربه نکرده . کم کم کیرم بلند شده بود و من کیرم رو گذاشتن دم کسش . من روی زن داییم بودم و با کمی فشار تا ته رفت توی کسش . حالا متوجه شدم چرا زن داییم گفت که کیرت زیاد کلفت نیست . راحت داشتم تلمبه میزدم خیلی صدا میداد و من حشری حشری بودم . زن داییم میگفت خیلی دوستم داره . اینقدر حشری بودم و دوستش داشتم که حاضر بودم تمام بدنشو بخورم . گفت نذار آبت زود بیاد . چند دقیقه ای کیرم رو بیرون آوردم و ازش لب میگرفتم . زبونشو کاملا میکردم توی دهنم . دوست نداشتم این لحظه تموم بشه و تا آخرین لحظه عمرم پیشش بمونم . پا هاشو داد بالا و دور کمرم حلقه زد . گفت بکن . من پاهاشو چسبوندم به شکمش و یک لحظه سوراخ کونشو دیدم . گفتم تا حالا از کون هم دادی ؟ گفت مگه من جنده هستم . داییت فقط هفته ای یه بار با من رابطه داره و اونم مثل معمول هست و تنوعی نمیده . گفتم میتونم کونت رو بکنم . گفت یه وقت دیگه کونم رو بکن . حالا بکن توی کسم . منم کیرم رو گذاشتم روی دو لبه ی کسش . لبهای کسش بزرگ بود و خیلی نرم . کردم توی کسش و شروع کردم به عقب جلو کردن . وقتی شکمش به شکمم میخورد دنیا رو سرم خراب میشد . زن داییم سست شده بود و منم داشت آبم میومد . گفتم آبم داره میاد . حرفی نزد و همونجوری ریختم توی کسش . چند لحظه ای همون حالت خوابیدم روش . وقتی کیرم که شل شل شده بود بیرون آوردم ، آبم رو لای کسش میدیدم . گفتم خطرناک نیست . خندید و با لرزش صدای خوشکلش گفت نه عزیزم . بلندش کردم و دوش گرفتیم و رفتیم توی اتاق . و شروع کردیم به صحبت کردن با هم . زن داییم گفت چرا ازدواج نمی کنی ؟؟ گفتم میترسم که نتونم توی سکس موفق باشم . زن داییم گفت مطمئن باش خیلی موفق میشی . معلوم بود که از رابطه با من کاملا راضی بود . کم کم دل فاسدم آروم گرفته بود . گفتم جای زخم چطوره ؟؟ گفت : عالیه .
غروب شد و مامان اینا از سر مزرعه اومدن .و سراغ زن داییم رو گرفتن . گفتم خوبه ، تو اتاق خوابه .

دخترها تو زندگی شون جز شوهر چیزی نمی خوان
ولی به شوهر که رسیدن همه چی می خوان !!
     
#343 | Posted: 4 Feb 2012 09:21
دخترخاله دست نیافتنی

من و دختر خالم از بچگی با هم بودیم . وهمین باعث شده بود که بیشتر با هم عیاق باشیم . من واقعا عاشق اندامش بودم ولی هیچوقت جرات نداشتم بهش دستم بزنم چه برسه به اینکه بتونم باهاش سکس داشته باشم ... با هم در مورد رابطه های عاشقانه صحبت میکردیم واون بیشتر واسه من نقش مشاور عشقی رو بازی میکرد ... یک روز که با هم چت میکردیم به خودم جرات دادم وازش نظر شخصی خودشو راجع به خودم پرسیدم ولی معلوم بود خجالت کشید و از چت خارج شد .. تا دو هفته هیچ خبری ازش نداشتم هروقت تماس میگرفتم تماسمو رد میکرد دیگه مطمئن شدم که هیچ حسی به من نداره ... خودمو اماده کردم ورفتم خونشون تا ازون معذرت بخوام ... توخیابون همش فکر میکردم که چطور عذرخواهی کنم وقتی رسیدم فقط خالم ودخترخاله خونه بود ... خاله که ادم وسواسی بود طبق معمول در حال تمیز کردن خونه بود و دایم جاروبرقیش روروشن میذاره منم مستقیم رفتم تو اتاق المیرا . روتختش نشسته بود وهدفن توگوشش .متوجه حضور من نشد ..اروم ایستادم ودوباره یه زنگ زدم .. به گوشی نگاهی انداخت و یدفعه متوجه من شد لبخند ارومی زد وخودشو کمی جابجا کرد برخلاف معمول که همیشه جلوی من بلند میشد ... منم اروم رفتم کنارش نشستم و بی مقدمه معذزت خواستم .. پرسید واسه چی معذرت میخوای .. سرمو انداختم پایین وچیزی نگفتم... متوجه شدم داره لبخند میزنه وقتی دلیل خندشو پرسیدم دوباره ساکت شد وچیزی نگفت ... گفتم دخمل خاله اگه منو بخشیدی من برم یدفعه انگار شوکه بشه گفت همین بو د ابراز علاقت .. اولش متوجه منظورش نشدم ولی وقتی دوباره حرفشو تکرار کرد بخودم اومدم وگفتم من واقعا دوستت دارم ولی وقتی یدفعه قطع رابطه کردی فکر کردم منو نمیخوای ونخواستم خودمو تحمیل کنم .. بهم گفت خواستم امتحانت کنم اگه نمیومدی ناراحت میشدم... کمی باهم حرف زدیم ومن مطمین شدم که اونم به من علاقه داره ... دیگه هر شب کارمون شده بود چت کردن وناگفته نماند هراز گاهی هم که پیش هم بودیم یه بوسه از لپاش میگرفتم ویا یه دفعه به سرعت از لبش میبوسیدم ..... بگذریم که در تمام طول مدتی که چت میکردم ذهنیتشو اماده میکردم واسه رابطه ولی هیچ رقمه پا نمیداد فقط به بوسه قناعت میکرد ... اینو نگفتم که من خطاط هستم وهمین خودش باعث شد که من بمراد دلم برسم ... دو سه ماه با هم چت میکردیم که از من خواست تحقیقات دانشگاهیشو بنویسم من با کمال میل قبول کردم ولی برنامه ای واسه خودمون نداشتم چون نه جایی رو سراغ داشتم نه مامانم طول روز جایی میرفت ... صبح ساعت هشت بود که اومد و برگه هاشم همراش بود سریع دست به کار شدم وشروع به نوشتن کردم ... دو صفحه بیشتر ننوشته بودم که تلفن خونه زنگ زد ..گوشیرو که برداشتم وخاله مامانم ازپشت تلفن بدون اینکه سلام بده یا جواب سلاممو بده گفت گوشیو بده مامانت منم مامانو صدا کردم همین که گوشیو گرفت وصحبت کرد متوجه شدم که برای یکی از بستگان دورمون اتفاقی افتاده و توی بیمارستان بستری شده تا اومدم چیزی بگم مادرم چادرشو برداشت و رفت بیرون خواستم بگم اول صبحی ملاقات نمیدن ولی گوش نکردو رفت ..ولی ته دلم خدا خدا میکردم برنگرده که دعام مستجاب شد ومامانم رفت...اینم یادم رفت بگم تقریبا دایم الخمر بودم وهمیشه نیمه مست هستم وچون تا حالا مشکلی نداشتم باهام کاری نداشتن یه لیوان هفت خطی داشتم وپرش کردم از مشروب و اروم سر کشیدم در همین حین متوجه شد و دیدم اونم بدش نمیاد که لبی تر کنه منم یه لیوان براش ریختم شروع کرد به خوردن بعد ازینکه تمام شد دوباره ازم خواست که براش بریزم منم از خدا خواسته براش ریختم ولی اینبار کمتر ریختم که خراب نشه چون تقریبا مست شده بود اونویکجا سر کشید با هم نشستیم رو کاناپه بعد از چند دقیقه که کاملا مست شده بود گفت نمیخوای بوسم کنی منم اروم لبموگذاشتم رو لبش وشروع کردم به لب گرفتن ولی اون که دیگه دست خودش نبود با حرص و ولع لبمو میخورد گاز میگرفت وبا زبونش تو دهنم بازی میکرد منم واقعا لذت میبرد .. اروم اروم توی بغل هم دراز کشیدیم ومحکم همدیگرو تو اغوش کشیدیم .. پیرهنمو در اوردم واونم ناخوداگاه با من همراهی کرد پیرهنشو در اورد اندامش خیلی زیبا بود منم سوتینشو کشیدم که پاره شد مثل دیوونه ها لبشو میخوردم .. گردنشو میلیسیدم .. با دستم با پستونای کوچیک و سفتش بازی میکردم جفتمون انقدر حشری شده بودیم که نمیدونستیم چکار میکنیم اهسته شلوارشو کشیدم پایین و شروع کردم با دستم بین پاهاش و رو کسش بازی کردن دستمو از زیرشرتش بردم داخل وبا نوک انگشتم شروع کردم به بازی کردن نفسش به شماره افتاده بود و ناله میکرد اونم دستشو برد زیر شلوارم و با کیرم بازی میکرد خودم شلوارمو در اوردم و دوباره خزیدم تو بغلش کامل خوابیدم روش و دستامو گذاشتم زیر سرش به موهاش چنگ میزدم ومحکم لب میگرفتم وبا تنم روی اندامش عقب جلو میکردم اروم سر کیرمو گذاشتم لای پاهاش و پمپ میکردم اونم با من همراهی میکرد و هی کمرشو قوس میکرد دیگه واقعا کنترل نداشتیم که به یکباره چنگ زد به کیرم و نوک کیرمو گذاشت روی کسش و با چشمای خمارش بهم فهموند که بکنم داخل ولی ترسیدم واروم خودم کذاشتم دم کونش و فشار دادم کونش خیلی تنگ بود وداخل نمیرفت کمی تف زدم و دوباره فشار دادم سر کیرم که رفت داخل یهو تا ته فشار دادم که از درد بصورت پرانتزی قوس برداشت دستمو انداختم دور کمرش و محکم نگهش داشتم یک دقیقه به همون حالت موند م واز لبش یه گاز گرفتم کمی که ارومتر شد شروع کدم اهسته به پمپ کردن ولی درد امونشو بریده بود جیغ نمیزد ولی دستمو گاز گرفت که هنوز جاش مونده و یا پیرهنمو میکرد توی دهنش و فشار میداد وبا یه دست سینمو گرفته بو د اونقد پمپ کردم که ارضا شد ولی دیگه داشت حال میکرد با هر پمپ من یه اه میگفت و با دستی که سینمو گرفته بود چنگ میزد دیگه خسته شدم ازش خواستم ساک بزنه اولش امتناع کرد ولی بعدش که اصرار کردم قبول کرد با دستاش کیرمو گرفت و فقط نوک کیرمو میلیسید داشتم حال میکردم که یواش یواش تا اخرش کرد تودهنش و چنان مک میزد که واقعا از حال میرفتم . دوباره خوابید اینبار از پشت و یدفه محکم تا اخرش کردم داخل که از زیر م در رفت کشیدمش سمت خودم و دوباره محکم کردم داخل ولی دستمو قلاب کردم که فرار نکنه شروع کردم مثل وحشیا به پمپ کردن اینبار دیگه درد زیادی نداشت و با تمام وجودش داشت لذت میبرد برای باردوم ارضا شد منم دیگه احساس کردم ابم میاد باسرعت پمپ کردم و وقتی ابم اومد اندامم منقبض شد و تا اخرش ابمو ریختم داخل کونش که گفت سوختم اییییییییییییییی ... منم محکم گرفته بودمش لبمو گذاشتم رو لبش وزبونمو تو دهنش چرخوندم اونم زبونشو کرد تو دهنم که زبونشو با دندونم نگه داشتم وبا اینکه ارضا شده بودم چند بار دیگه پمپ کردم وقتی که شهوتم خوابید با هم چند دقیقه توبغل هم خوابیدیم .. بلند شد لباسشو پوشید .. منم زنگ زدم به مامانم دیدم تا بعداز ظهر نمیاد .. حدود نیم ساعت بعدازش خواستم دوش بگیره اونم قبول کرد وقتی رفت تو حمام منم رفتم دوباره شروع کردیم به لب گرفتن ... من پشتش ایستادم ودوباره از پشت دستمو قلاب کردم و خمش کردم کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و اروم فشار دادم از فشار دادن دستش فهمیدم درد ش میاد پمپ نکردم که عادت کنه دیدم خودش داره عقب جلو میشه منم شروع کردم اینبار جفتمون با هم ارضا شدیم .. چند تا بوس از لب هم گرفتیم .و همدیگرو شستیم ... بعد از حدود یکساعت استراحت برگشتم و تحقیقشو نوشتم وقتی میخواست بره از لبم بوسه ای کرد و گفت بازم بهم مشروب میدی منم خندیدمو گفتم همیشه واست یه شیشه نگه میدارم ........ اون رفت ...... ( ومن ماندم چطور این داستانو تمام کنم چون فقط داستان بود وهیچوقت بعد ازون که بهش گفتم چه حسی به من داره جوابمو نداد ... حالا هم عروسی کرده و دو تا بچه داره و من هیچ وقت دستمم بهش نخورد چه برسه به اینکه باهاش سکس کنم )... ممنون که وقت گذاشتید وخوندید......

دخترها تو زندگی شون جز شوهر چیزی نمی خوان
ولی به شوهر که رسیدن همه چی می خوان !!
     
#344 | Posted: 5 Feb 2012 01:22
     
#345 | Posted: 5 Feb 2012 08:49
سلام ... من و دختر خالم از کوچیکی باهم بزرگ شدیم وهمین باعث شد که رابطه خیلی خوبی باهم داشته باشیم . من واقعا از اندامش خوشم میومد چون ورزشکار بود و به فرم بدنش اهمیت میداد .. با اینکه اکثرا باهم بودیم ولی هیچ وقت راجع به مسایل عشقی باهم حرف نرده بودیم .. این اواخر واقعا حس زیبایی نسبت بهش پیدا کرده بودم ودلم میخواست یه جوری بهش بفهمونم که دوستش دارم .. انگار خدا هم حرف دلمو شنید وبهم کمک کرد.. یروز عصر که از باشگاه خودمون اومدم بیرون ومیرفتم که اونو ببینم دیدم سر خیابون با دوستش ایستاده وبا یه پسر ژیگول بحثش شده منم تا این صحنه رو دیدم هم از روی عصبانیت و هم ازخدا خواسته چند تا سیلی زدم تو گوش پسر بیچاره وقتی که پسرمزاحم رفت ساکشو از دستش گرفتم و راه افتادیم بیاییم خونه .. تو راه باهاش حرف میزدم وخواستم یه جوری بهش بفهمونم که دوستش دارم هرچی منومن کردم نتونستم بگم که خودش ازم پرسید چیه چی میخوای بگی ؟ نمیدونم چیشد یکدفعه بهش گفتم دوستت دارم ومیخوام باهات باشم ...سرخ شد وچیزی نگفت ساکشو گرفت و سوار تاکسی شد دنبالش نکردم تا راحت باشه ...شب توخونه نشستم پشت کامپیوتر ورفتم تو یاهو منتظر شدم تا روشن بشه (اخه هرشب با هم چت میکنیم)... اما خبری نشد .. یک هفته از جریان میگذشت دیگه شک کردم که اونم حسی به من داشته باشه برای همین رفتم خونشون تا ازش معذرت خواهی کنم وبخوا م که باهام قهر نباشه وقتی رسیدم خونشون ت اتاقش بود وفقط خالم توی سالن بود وطبق عادت وسواسیش مشغول تمیز کردن خونه ... با شوخی وادا بهش سلام دادم ورفتم تو اتاق دخترخالم .. متوجه ورود من نشد چون هندزفر ی توگوشش بود .. اروم دستمو گذاشتم روشونش و سلام دادم زیر چشمی نگاه کرد و با دلخوری گفت حالا هم نمیومدی منم در جوابش گفتم ترسیدم ازم دلخور باشی بعد از مدتی صحبت فهمیدم که اونم منو دوست داره ....القصه ...یه سه هفته ای فقط مشغول چت بودیم و اس ام اس بازی که شب زنگ زد به خونمون و از خواست تو نوشتن پایان نامش کمکش کنم ..قرار شد صبح زود بیاد ... صبح که اومد من تازه دوش گرفته بودم و فقط حوله به خودم پیچیده بودم فقط مامانم خونه بود بعد از سلام واحوال پرسی مامانم رفت توی اشپز خانه که مثل برق گرفته ها پریدم و یه بوسش کردم ..شوکه شد ولی معلوم بود بدش نیومده.. داشتم به جزوه اش نگاه میکردم که تلفن زنگ زد ... عمه مادرم پشت خط بود بدون سلام وجواب سلام گفت گوشیو بده مامانت منم گوشیو گذاشتم ومامانموصدا کردم... اومد جواب داد دیدم سریع چادرشو انداخت سرش و یه چیزایی راجع به بستری شدن یکی از فامیلای دور مون میگفت .. منم که یه فرصت خدادادی گیرم اومد تعارف نکردم که همراش برم مامان که رفت من به شوخی وبا نیشخند به دختر خالم نگاه کردم متوجه شد و سرشو انداخت پایین ..اینو نگفتم که من هر روز کمی مشروب میخورم وچون تاحالا همش توخونه خوردم کسی باهام کارنداره .. رفتم سریخچال و لیوانمو نصفه مشروب ریختم دیدم توی چارچوب در ایستاده وبا تعجب منو نگاه میکنه ..قبلا دیده بود مشروب میخورم ولی سوال میکرد که صبحونه نخورده؟؟جوابی ندادم ولیوانمو کمی سر کشیدم اونم وقتی منو دید ازم خواست که یه لیوان بهش بدم . باترس لیوانو گرفت ویه دفعه سرکشید گلوشو سوزوند لیوانو گذاشت ورفت تو سالن به من متلک انداخت که اینچیه میخوری فق بدمزست ..چون هنوز اثر نکرده بود چند دقیقه بعد که مست شده بود بهم گفت دوباره مشروب میخواد اما اینبا ر کم ریختم و اونم دوباره از ترس مزه بدش یکباره سرکشید ولی اینبار پرید تو گلوش و شروع کرد به سرفه کردن لیوانشو گرفتم و دستمو انداختم دور کمرش و نشوندمش رو مبل .. از حرکاتش معلوم بود که کاملا مست شده ... سرشو گذاشت رو شونم ..تکیش دادم به مبل و خواستم کمی لیمو بهش بدم تا حالش بهتر بشه که یه دفعه دستمو گرفت وگفت میخوام یه چی تو گوشت بگم ..گوشمو گرفتم جلوی دهنش و اروم گفت که دوستم داره وسرمو با دستش گرفت وچرخوند ولباشو روی لبام گذاشت .. واقعا حس خیلی خوبی داشتم و منم شروع کردم به لب گرفتن ..اصلا متوجه نشدیم که از روی مبل افتادیم روی زمین .. منکه فقط حوله برم بود تقریبا باز شده بود وبرهنه بودم اونم که انداممو دید شروع کرد به مالیدن تنم و سینه ام و گردنمو میمالید و بوس میکرد ..کامل خوابیدم روتنش وشروع کردم به بوسیدن لبو صورتو گردنش ... اروم پیرهنشو در اوردم دوباره بوسیدمش ... دستم از پشت قلاب کردم دور کمرش وبرش گردوندم روی خودم چاربنده سوتینش مزاحم مالیدن سینه وپشتش میشد بازش کردم که چشمم افتاد به سینه های نه چندان بزرگش که خیلی سفت وسفید بودن واقعا حشرم زد بالا شروع کردم به خوردن سینه هاش وگاهی هم دندون میگرفتم که اخ بلندی میکشید و به کمرش قوس میداد.. از رو زمین بودن خسته شدم اخه خیلی زبر بود واسه همین بغلش کردم وبردم تو اتاق خودم خوابوندمش روی تخت تنش خیلی داغ شده بود چندتا لب محکم ازش گرفتم و زبونمو تو دهنش چرخوندم که زبونمو با دندونش گرفت بعد شروع کرد به مکیدن زبونم واقعا جفتمون حشری شده بودیم دیگه طاقت نیووردم وبه شکم خوابوندمش بالشمو گذاشتم زیر شکمش و شروع کردم به مالیدن باسنش .. لای لمبرشو نگاه کردم و بلند شدم کرم اوردم ودور سوراخ کونشو کیرمو چرب کردم کمی با انگشتم باسوراخ کونش بازی کردم وسر کیرمو گذاشتم روسوراخش اما انقدر حشری بودم که بااینکه سوراخش تنگ بود وتاحالا سکس نداشت یکدفعه وبا تمام زورم فشار دادم وکیرمو توکونش جاکردم یه جیغ بلند کشید وخواست در بره اما دستام دورش حلقه بودن ونتونست با دستاش چنگ انداخت به سینم که زخم شد بعد از یدقیقه که تقریبا عادت کرد شروع کردم به تلمبه کردن .. خیلی تنگ وداغ بود مچ دستمو گرفته بود تو دهنش و فشار میداد خیلی دردش میومد ولی درعین حال لذت میبرد کیرمو در اوردم واز بین پاهاش به کسش میمالیدم که دیدم خیلی لذت میبره با کیرم یه خورده محکمتر ولی با احتیاط باکسش بازی میکردم نفسش به شماره افتاده بود و هاهاها میکرد به حالت سگی نشوندمش ودوباره از کون شروع کردم با اینکه درد داشت ولی خودشم یاری میکرد با انگشتم با کسش بازی میکردم که دیدم دستم خیس شد یه جیغی کشید ومحکم به دستم چنگ انداخت منم باسرعت تلمبه میزدم که دیدم داره ابم میاد سرعتمو بیشتر کردم ووقتی ابم اومد کمرشو محکم گرفتم وابموخالی کردم تو کونش چند لحظه همونجوری موندم وگرفتمش تو بغلم ..بلند شدم یه بوس ازش گرفتم رفتم یه شربت خنک اوردم . دادم بهش نیم ساعتی توبغل هم بودیم باهم رفتیم دوش گرفتیم تو حمام هم باز با هم سکس کردیم همدیگروشستیم اومدیم بیرون ...تاوقتی که مامانم اومد توبغل هم بودیم ... پایان نامشو یادمون رفت بنویسیم فقط موقع رفتن باخنده بهم گفت بازم بهم مشروب میدی منم اروم گفتم تا ازین مشروبا ...... ( قصه ما بسر رسید .. تخیل ما به جایی نرسید..... دوسای خوبم این فقط داستان بو د ..واقعیت نداشت... ممنون که خوندید)
     
#346 | Posted: 5 Feb 2012 08:50
یک روز که مشغول یه قول دو قول بازی کردن با تخمام بودم تصمیم گرفتم اولین تجربه دخولم را مکتوب کنم تاهم توی تاریخ جاودانه باقی بمونه وچهارتا جوون کوس ملنگ مثل خودم را از راه راست به راه معوج بکشانم وهم اینکه ماهم به یه ثوابی برسیم و ذخیره دین و آخرتمان شود شما هم اگه داستانو تا تهش بخونید ضرر نمی کنید حالا فوقش ضرر کردیند خدا واسه همین دوتا تخم بهت داده که بگی به چپم.
ما یک خانواده چهار نفره هستیم باباجونم که بازاریه و وضع جیبش کویته کویته فاصله سنی اش با من وخواهرم زیاد نیست این طورکه از شواهد و قرائن ماجرا برمیآید آقا به سن هفده سالگی که میرسند کیرش یاد هندستون می افته و به فکر نجات نوع بشر از خطر انقراض زیاد اونو
نمی بینم چون یا توی مغازشه و یا اینکه دست به خایه خدا است فقط دنبال اینکه امشب کجا مجلس عزاست تا سر امام حسین رو از این و به اون ور بکشه و تالاپ وتولوپ تو سرو مغزش بزنه و گریه کنه کون لقش اینقدر گریه کنه تا راه گوزش بند بیاد به من چه. خلاصه همینو بدونید به سر دسته طالبان گفته کیرت به چند من. من نمی دونم این بابای ما که اینقدر با دین وایمونه چرا شازده پسرش که من باشم اینقدر بی دینه بالاخره از قدیم الایام گوزیدند که: تره به تخمش می ره حسنی به تخم باباش اینکه چرا من به تخم بابام نرفتم شاید بخاطر اینه که آقا در جوانی گناهی بزرگی مرتکب شده که مستوجب چنین عذاب عظمایی مثل من شده یک چیزی در حد لواط یا زنای با محارم یا کمه کمش عرقی ورقی سیگاری جقی چیزی مفتی مفتی که منو پس ننداخته
آبجی ام اسمش سپیده است الان 23 سالشه دانشجوی ترم آخرکامپیوتر از خصوصیات ظاهری اش باید بگم که موهای فر خیلی بلندی داره موهاش از پشت تا دم کونش می رسه از جلو هم همیشه تا سرش رو تکان می دهد نصف موهاش می ریزه توی صورتش یک عینک باریک قاب مشکی هم به چشم می زنه که خیلی به صورتش میاد برعکس من که به بابام رفتم و موهام مشکیه سپیده به مامانم رفته موهای قهوه ای روشنی داره یادم باشه یکبار از این بابام بپرسم تجربیات شب زفافشو در اختیارم بذاره شاید ما هم توانستیم همچین گوشتی تقدیم امت واحده اسلام کنیم البته با گیرهای راه به راه بابا که به ناف سپیده میبنده خلق الله زیاد بهره زیاد از این اعجوبه خلقت نمی برند من هم تا حالا ندیدم زیاد آرایش کنه حتی بخاطراینکه بابا کمتر انگشت تو کونش کنه همیشه با چادر بیرون می ره بابا هم هر روز دو نوبت صبح قبل از صبحانه و شب بعد از نهار کیر به دست تشریف مبارک را می برند بالای منبرو از فوائد پوششو چادرو حجابو عفافو زفافو و لحافواز اینا کس شعر به هم می بافه که: دختر گلم میوه ای که زود از درخت میافته طعمه سگ ها میشه ما که نفهمیدیم میوه چه ربطی به چادر دارد شما هم زور به تخماتون نیاریند قر میشیند البته سپیده برعکس ظاهر فریبنده اش تا بخواهی بابا توی اخلاق براش ریده هرچی بابای ما زور زده همش رفته توی قیافه اش تا دلت بخواد بد اخلاق و بدعنقه من که زیاد دور و ورش نمی پلکم چون اگه از روی دنده سگی اش بلند شده باشه پاچه به پای آدم نمی مونه و اما خودم دوسال از خواهرم کوچک ترام و الان ترم آخر دانشگاه هستم و با سپیده توی یک دانشگاه درس می خونیم با این تفاوت که من رشته ام فنی بود و فوق دیپلم قبول شدم بابا هم یک ماشین برام خریده بود تا با هم بریم دانشگاه اما چون هم من از مرض هاری سپیده می ترسیدم و هم اون می خواست با دوستاش بروند سر کلاس اکثر مواقع تنها می رفتم حالا با این مقدمه از زندگی ما بریم سر اصل مطلب
ماجرا از وقتی شروع شد که من مشغول فیض از صدا و سیما کیرم به طاقی و برنامه زلال احکام بودم که زنگ در را زدند رفتم دم در دیدم ساریناست سارینا دوست صمیمی سپیده بود از راهنمایی تا حالا باهم دوست بودند برای خودش یک پا رانی هلو بود یه کم چاق بود البته نه زیاد ولی به تپلی میزد تو مایه های کون گنده یک کمی پوستش برنزه است بغل سپیده که مینشست تازه معلوم میشد سپیده چقدر سفیده یک فرق دیگه اش باسپیده اینکه برعکس سپیده تا آدمو میبینه سریع گرم میگیره و نیشش تا ته پستونش باز میشه پدر سگ آمار خر می داد خیلی دلم میخواست یه جوری تورش کنم چون صدای خیلی نازی داشت به قول آخوندها تحریک کننده حرف میزد آدم ته دلش قیلی ویلی می رفت هی دلت میخواد یه جوی سر صحبتو باهاش باز کنی جون میداد برای لاس زدن پشت تلفن همراه با جق ولی حیف از ترس سپیده زیاد باهاش نمی تونستم صمیمی شوم منم دست به خایه منتظر فرصت بودم تا بیارمش تو آغوش اسلام البته بعدا فهمیدم خانم جلوش آشپزخونه دو طرف اوپنه ولی آخرش هم نفهمیدم کار دست کدوم عمله بوده بابا هم زیاد خوشش نمی یومد سپیده با این بگرده می گفت این دختر خیلی ولنگاره زیاد باهاش نگرد خانواده مقیدی هم نداره. خلاصه رفتم سپیده رو که پشت کامپیوترش نشسته بود صدا کردم تا برود دم در تواین موقع یکدفعه جناب شیطان همانند ماری در کون بنده شروع به لولیدن کردند تا برم ببینم این خواهر گل بنده صبح تا شب پای این خر دجال چه گهی نوش جان می فرمایند فقط یک لحظه در اتاق رو باز کردم و سرک کشیدم به غیر از صفحه یاهو مسنجرش چیزی باز نبود ادلیست هاش پربود من هم سریع اسم (id) را برداشتم و زدم به چاک موقع رفتن پشت کامپیوتر یک هارد اکسترنال توجهم را به خودش جلب کرد اما از اونجایی که می دونستم سپیده برسه و بفهمه من توی اتاقشم حسابم با دودول ابولهول فضولی نکردم و اومدم بیرون فردای اون روز رفته بودم کافی نت تا چندتایی فایل دانلود کنم که فکری به سرم زد سریع رفتم و آی دی با نام (nasim2011)ساختم و رفتم توی یاهو مسنجر. نسیم اسم یکی از دوست های سپیده بود که دانشگاه توی یک شهر دیگه قبول شده بود طبق معمول خانم توی اینترنت بودند براش نوشتم سلام سپیده خوبی در جوابم پیام داد شما؟( با یک صورتک تعجب) در جوابش نوشتم خنگ خدا منم دیگه نسیم ام نقشم گرفت باور کرد که من نسیم ام اولش هی می پرسید آی دی منو از کجا آوردی منم کس شعر می گفتم از این لحظه تا بلند شدن من از پشت کامپیوتر 10 دقیقه هم طول نکشید ولی در این 10 دقیقه به اندازه تمام عمرم کس خل شدم فهمیدم سپیده یک دوست پسری داره به اسم مسعود که هم کلاسیشه و روزها با اون صیغه لاسیدن را صرف میکنه امروز ساعت شش وبیست دقیقه هم توی یک پارک باهاش قرار داره فهمیدم روزهایی که خانم با من نمیومده سوار ماشین این مسعوده میشده سه روز پیش هم یک انگشر طلا سفید بهش داده و سپیده هم برای تشکر ماچش کرده (اینو با یه صورتک خجالت فرستاد) دست بابام درد نکنه با این دختر تربیت کردنش سپیده آن چنان با آب و تاب اینا رو تعریف می کرد که پشم به کونم نموند میگفت که سارینا کلی فیلم سکسی بهش داده که آدم وقتی نگاه می کنه حشری می شه دلش می خواد راه بیافته تو خیابان به عالم وآدم بده سارینا قراره براش یه دیلدو پیدا کنه با خودم گفتم خاک تو سرت کیر طبیعی به این شقی تو خونه هست اونوقت توی کس مشنگ می خوای با دیلدو حال کنی در این موقع بود که حضرت شیطان دوباره به شکل ماری شروع به لولیدن در ماتحت من کرد و گفتم منم یک حرکت اگزیستانسیالیستی انجام بدهم باشد تا عبرت سائرین گردد به ساعتم نگاه کردم ساعت پنج و نیم بود سریع اومدم بیرون یک دربست گرفتم و رفتم توی همون پارکی که سپیده قرار گذاشته بود خانم صبح با پررویی تمام اومده سوئیچ ماشینو برده توی پارک دم یک پیست اسکیت خودم را پشت یک درخت استتار کردم و برای شروع عملیات والزجر منتظر کفار از خدا بیخبر شدم تا اینکه راس ساعت شش و بیست دقیقه خانم پیداش شد اگه پای کامپیوتر از تعجب کیر روی سرم سبز نشد الان وقتش بود که سبز بشه سپیده یک مانتوی چرمی تنگ و کوتاه با شلوار جین تنگ پوشیده بود اینقدر مانتوش تنگ بود که کونش لی لی بازی میکرد نمی دونم اینارو از کجا آورده بود چون قبلا ندیده بودم بپوشه یک شال نازک همین طوری روی سرش انداخته بود که نصف موهاش از جلو نصفش هم از عقب بیرون زده بود وقتی موهاشو تو صورتش می اندازه خیلی سکسی می شه کیرمعیوب جنتی هم با دیدنش شق می شه دیگه چه برسه به من بدبخت دائم الشق اون دوست رانی هلوشم دنبالش بود اونم دست کمی از سپیده نداشت تنها با این تفاوت که اون یه کمی چاق بود و لباس تنگ زیاد بهش نمی یومد هردوشون به اندازه یک عروس آرایش کرده بودند یک لحظه شک کردم این خود سپیده است یا اشتباه دیدم این جا بود که بزرگترین کشف زندگی ام رو کفش کردم و اون این بود که چقدر آرایش توی چهره دخترها تاثیر می گذاره حدود دو دقیقه بعد آغا مسعود تشریف فرما شدند هرچقدر با دیدن سپیده و سارینا قند توی کونم پولکی شد با دیدن این پسره از تو کونم ریخت بیرون یک پسر لاغردراز دیلاق کیری سپیده به زور به سر شونه هاش می رسید هر احدالناسی نگاش می کرد گلاب به روتون به اندازه یه پاتیل بالا می آورد صورتش مثل جاده خیابان های ایران انگار یه افغانی مامور شده بود هرجای صورت این بنده خدا رسید یه چاله ای بکنه مثل این ندید بدیدهای تازه از پشت کوه اومده موهاشو دم اسبی بسته بود یعنی میخواسته تیپ فشنی بزنه ولی ریده بود اوقم گرفت کیرم تو ترکیبت کون نشسته حیف این خواهر ما که داره با این می گرده از اونجایی که خدا موقع درست کردن گل من یادش رفته بود توی گردنم رگ غیرت کار بزاره داشتم با دهن باز این وقایع رو نگاه میکردم ولی خودمونیم ها این بابای ما هم سنگ تمام گذاشته بود هر کسی از اون اطراف رد می شد با دهن باز زل می زد به این دوتا بالاخره این همه دعا که بابای ما خونده به یک دردی خورد من زیاد زشت نیستم ولی قشنگم نیستم در مقایسه با سپیده واقعا در حق من اجحاف شده اصلا انگار نه انگار که ما خواهر و برادریم و هر دو از یک سوراخ دراومدیم اگه یه ذره از ژن خوشگلی اون به من رسیده بود دخترها جلوم لنگ می انداختند واقعا جای بابا خالی داشتم فکر می کردم اگه اینجا بود و سپیده رو توی این لباس ها می دید چی کار می کرد سریع گوشیمو درآوردم و ازشون فیلم و عکس گرفتم برای اینکه چهره اش مشخص باشه مجبور شدم یک کمی جلو بروم چون ماشین نیاورده بودم دیگه دنبالشون نرفتم و برگشتم خونه شب که شد خانوم خانوما پیداش شد مثل الاغ سوئیچ ماشینو پرت کرد روی میز اصلا هم به روی خودش نیاورد بدون اجازه ماشینو برداشته .لباس و آرایشش کاملا پاک شده بود و یک مانتوی دانشجویی با مقنعه سرش کرده بود باید حدس می زدم که لباساشو خونه سارینا عوض می کنه چون خونشون سه طبقه است و طبقه هم کف که سوئیته خالیه و مال ساریناست وقتی رفت توی اتاقش یواشکی از لای در دید زدم مانتوی چرمی رو از توی کیف اش درآورد وزیر یکی از کمدهاش قایم کرد شب وقتی که رفته بود حموم یواشکی رفتم و مانتو را از زیر میز درآوردم هارد دیروزی هم همونجا بود.
مامان من معلم است و یک هفته صبح و یک هفته بعد ازظهر سر کلاس میرود اون هفته بعدازظهری بود و این به این معنی بود که من از نهار تا عصر با سپیده توی خونه تنها هستم و می توانستم به عنوان یک برادر غیور به خواهرم حالی کنم که نباید با پسر غریبه لاس بزند ممکنه خدا قهرش بگیره تبدیل به سوسکی موشی چیزی بشه .رفتم توی حموم و با چهارتا تیغ ژیلت هر چقدر پشم و پیل داشتم ریختم پایین حدود 2 کیلو از وزنم کم شد پوست بدنم مثل برف سفید شده بود بعد هم اومدم بیرون و موهامو سشوار کردم و یک شیشه کامل ادکلن روی خودم خالی کردم حالا همه چیز آماده شده بود تا من درس تربیتی ام را عملی کنم رفتم پشت در اتاقش اول یه کم حرف هامو توی ذهنم مرور کردم و بعد دست به خایه ملکوت شدم که اگر دستم به این ضریح متبرکه برسه نذر می کنم داستانش را بنویسم تا راهگشار محذورات عوام الناس و امت همیشه در صحنه حزب الله باشد. بگذریم یکدفعه در را باز کردم خانم پشت کامپیوترش نشسته بود یک تیشرت آبی دخترانه با یک شلوار اسپرت بغل خط دارمشکی تنش بود یه نگاهی به من کرد و با طلبکاری گفت: تو بلد نیستی در بزنی از طرز نگاه کردنش خیلی بدم می یومد کره خر جوری به آدم نگاه می کرد که انگار به کیره باباش زل زده حالا اگه خودش کاری داشت در اتاق من رو با گلد باز میکرد با خودم گفتم اشکالی نداره بدبخت خبرنداره چه کیری براش پختم گفتم:داری با آغا مسعود چت می کنی بهش سلام برسون یکدفعه جا خورد شدت طلبکاری نگاهش بیشتر شد اما کم نیاورد و گفت:علی برو گمشو بیرون حوصلتو ندارم گوشی را از توی جیبم درآوردم عکس های دیروزی را آوردم و گرفتم جلوی چشماش مخصوصا عکسی که داشت با مسعود دست می داد خیلی هنری و واضح افتاده بود با تشر بهش گفتم: به نظرت اگه بابا بدونه دختر یکی یکدونش با همکلاسی اش قرار می گذاره بعدش هم با بلند می شه با این قیافه می ره تو خیابون چکارت می کنه فکر کنم اول مجبورت کنه ترک تحصیل کنی بعدش هم یه شوهرت میندازه گردنت تا دیگه ازین غلطا نخوری خاک تو سرت کنم آخه این میمون ارزشش رو داره که باهاش دوست می شی اینقدر برای ما کلاس می گذاشتی همین بود (صدامو نازک کردم و ادای سپیده رو درآوردم) بهم یه انگشتر داد و بعدش منم بوسش کردم خاک تو سر بدبخت ندید بدیدت کنم خربوست می کرد بهتر از این آشغال کله بود الاغ جون لااقل با یکی بگرد که کل هیکلشو 2 زار بخرند اونی که دیروز باهاش چت میکردی من بودم مانتو وهاردت هم پیش منه شب که بابا اومد بهش میدم دیگه خودت می دونی و بابا.
اینقدر رنگ صورتش پریده بود که شده بود عین دیوار از اون نگاه های عاقل اندر سفیهانه دیگه خبری نبود چشمهاش داشت از حدقه درمیومد نمی دونست چی بگه مدام منو من می کرد تورو خدا به بابا نگو.....این..طور که فکر می کنی نیست....تورو خدا هرکاری بگی می کنم
منتظر همین یک کلمه بودم دیدم اگه بهش بگم بذار بکنمت جفت می کنه گفتم مثل دولت خدمتگذار که بنزین رو سهمیه بندی می کنه بعدش 400 و 700 منم کم کم پیش برم بهش گفتم اگه بزاری بدنتو ببینم منم هم عکساتو پس می دهم هم اینکه مانتو را بهت برمیگردونم خلاصه شتر دیدم ندیدم
التماس از توی چشمهاش می بارید بغض گلوش راگرفته بود صداش دورگه شده بود پلک که میزد اشک هاش آروم از گوشه چشمش می افتاد روی گونه هاش منتظر جوابش نشدم دستشو گرفتم بردمش نشوندمش روی تختش –زود باش سپیده لباساتو دربیر گفت:آخه لخت من به چه دردت می خوره گفتم:به اونش کاری نداشته باش تو هم که بدت نمیاد خودتو به بقیه نشون بدی با خودم گفتم این بدنو روی جنازه مرده 700 ساله بندازی مثل کیر خر سیخ می شود اونوقت میگه به چه دردت می خوره هیچی میخوام قاب کنم بزنم تو اتاقم
دستم را بردم جلو که تیشرتشو دربیارم یکدفعه دستمو گرفت با التماس گفت باشه یه لحظه صبر کن خودم در میارم گفتم پس زود باش البته منم دست کمی از اون نداشتم صدای قلب خودم رو میشنیدم روی شقیقه ام نبض ام رو حس می کردم از اون چیزی که قرار بود ببینم ته دلم هری خالی میشد با اکراه تیشرتشو درآورد واییییییی لامصب عجب سفید بود نورش چشم آدمو کور می کرد واقعا که باید به سازنده چنین گوشتی آفرین گفت نور الهی که میگند همینه یه سوتین بنفش کم رنگ با حاشیه و نقطه های مشکی تنش بود که چسبیده بود به بدنش نسبت به سنش سینه های خیلی کوچکی داشت حدس میزدم چون لباس خونه هم که میپوشید سینه هاش مشخص نبود
با یک لبخند ملیح داشتم از دیدن این صحنه های کم یاب یا بهتر بگم نایاب زندگی ام لذت میبردم که شلوارشو درآورد گذاشت روی تخت سرشو پایین نگه داشته بود و به من نگاه نمیکرد گوش هاش سرخ شده بود یک لحظه تو چشمام نگاه کرد و گفت: خب دیدی حالا لباسامو بپوشم بهش گفتم:شورت و سوتینت رو هم دربیار هیچ کاری نمی کرد فقط بربر با چشمهای پراز التماس منو نگاه می کرد نه می تونست اعتراض کنه نه اینکه رویش میشد جلوی من شورتشو دربیاره بهش تشر زدم درمیاری یا خودم دربیارم آروم جوری که من نشنوم یه چیزهایی غرغر می کرد دستش رو برد پشتش و سوتینشو باز کرد سینه هاش فقط یک نوک کوچک قرمز داشت بعد از این ماجرا یکبار از دهنش دررفت و بهم گفت خیلی دلم می خواد یه جوری سینه هامو بزرگ کنم ولی چیزی که بیشتر از سینه هاش منو حشری میکرد کسش بود یک خط نازک و باریک که نه مویی داشت نه پشمی نه کشکی صاف و بی آلایش مثل کون آخوند اگه ازش عکس می گرفتی نشون هر کسی که میدادی فکر می کرد مال بچه 6 ساله است خیلی ظریف بود پیدا بود آغا مسعود از بوس اون ورتر نرفته هنوز آکبنده یک چنگ به سینه های کوچکش زدم یه آخ آروم گفت لامصب اینقدر سفید بود یک انگشت که بهش می خورد جای دستت روی بدنش میموند من توی عمرم آدم به این سفیدی ندیده بودم انگار دوساعت توی جوهر نمک خوابوندیش
لبم رو به لبهاش نزدیک کردم یکدفعه جاخورد سرشو کشید عقب بهش گفتم تو به اون پسره میمون بوس میدی به من که داداشتم نمیدی و بعد سریع سرشو گرفتم و محکم لبامو چسبوندم به لبش عجب نرم بود آدم فکر می کرد داره ژله میخوره آدمو تا عرش الهی میبرد خدا از ما قبول کنه بالاخره دستمان به ضریح مبارک رسید انشاالله قسمت شما هم بشود فکر نمیکردم اینقدر لب حال بده منم ندید بدید این چیزارو فقط تو فیلم ها دیده بودم ولی دیدن کی بود مانند کردن همین طور نیم ساعت فقط لباشو می خوردمو سینه هاشو میمالیدم ولی اصلا همراهی نمیکرد فقط یک چندبار التماس میکرد دیگه بسه در یک چشم به هم زدن لباسامو به غیر از شورتم درآوردم و با اشاره بهش فهماندم زحمت اینو تو بکش دوباره به التماس افتاد ایندفعه دیگه واقعا گریه اش گرفت علی توروخدا...میخوای چی کار کنی من هنوز دخترم گفتم:نترس آبجی گلم منم کاری با پردت ندارم اون باشه واسه وقتی که بابا یه شوهر پشم و پیلی دارانداخت گردنت بهش بگو جای ماهم بکنه مگه خودت تو چت روم نمیگفتی فیلم که میبینم می خوام راه بیافتم تو خیابون به درودیوار بدم حالا من از خود گذشتگی میکنم این کارو برات انجام می دهم کیر به این تروتازگی توی خونه هست اونوقت تو دنبال دیلدو میگردی اصلا خدا را خوش میاد منم جوونم جای دوری نمیره اینجوری هم تو یه حالی می کنی هم من به یه لف و لیسی می رسم خدا راضی خلق خدا راضی خیر دنیا و ثواب آخرت اذیت نکن دیگه اینقدر خودتو مثل چوب نگیر بزار یه حالی بکنیم گفت:اونها شوخی دخترونه بود من که واقعا نگفتم توی آشغال کثافت نباید فضولی میکردی.
دیدم خیلی کس شعر میگه خابوندمش روی تخت و با یک شیرجه رفتم سمت کوسش شروع کردم به خوردن نه اینکه توی دهات ما کوس گیر نمیاد هرکسی تو اون موقعیت منو میدید می گفت بدبختو تا حالا کوس ندیده من زیاد از کوس خوردن خوشم نمیاد ولی این واقعا شاه کوس بود تا حالا توی فیلم ها هم همچین چیزی ندیده بودم دیگه چه برسه از نزدیک بخورم از اینکه بیست سال جلوی من بوده و من ازش خبر نداشتم حسرت میخوردم آنچنان مک میزدم که یک لیتر از تف های من روی ملحفه ریخته بود نفسم بالا نمی یومد مغزم داغ کرده بود انگار یک بطری آب شنگولی رفته باشی بال اونجوری شده بودم داغ داغ یه نگاهی بهش کردم اصلا حال نمی کرد دستاشو جلوی صورتش گرفته بود و آروم گریه میکرد زیر لب یه چیزهایی میگفت که نمی فهمیدم اومدم بالا اول یه کم نافشو خوردم بعدش افتادم به جون سینه هاش اصلا هیچی نداشت هی مجبور بودم سرمو توی بدنش فرو کنم تا بیاد توی دهنم یک گاز محکم به سینش گرفتم آنچنان جیغی زد که از صداش سرایدار کور وکرمان هم فهمید من اینجا دارم چه پخی میخورم این هم از مصائب زندگی آپارتمان نشینی است آدم یه کون سیر نمی تونه بکنه میخواست از زیرم بلند بشه که نذاشتم کیرم اینقدر سفت شده بود که شورتم در حال جرخوردن بود به قول صادق هدایت اگر پایین تنه را از مسلمانان بگیری نصف دینشان بر باد است رفتم سراغ کیرم تا نصف دینم را کامل کنم میدونستم با این همه دک و پوز و کلاس کیر پادشاه اسپانیا رو هم نمی خوره دیگه چه برسه به من آسمون جل یه نیشگون از نوک سینش گرفتم تا اومد داد بکشه سریع در یک چشم به هم زدن کیر مبارک را تا دسته کردم تو دهنش فکر کنم زیاده روی کردم چون داشت بالا میاورد دیدم اگه درش بیارم دیگه نمیزازه بکنمش تو این بود که شروع کردم توی دهنش عقب و جلو کردن سپیده مقاومت میکرد وهی دندون میکشید ولی با این وجود خیلی حال میداد درست درحال خرکیف شدن در آسمون هفتم بودم که نامردی نکرد و یه گاز محکم به کیرم زد آنچنان محکم گاز گرفت که از هفت سوراخم برق سه فاز بیرون زد خودم را پرت کردم عقب گفتم بدبخت شدم نصف دینم رو خورد و باید تا آخر عمر ناقص العضو زندگی کنم یه نگاه به کیرم انداختم دیدم نه انگار دینم هنوز سر جاشه ولی جای دندوناش روی دینم بود سپیده داشت سرفه میکرد بهش گفتم:حروم زاده حالا هم میکنمت هم عکسهارو به بابا نشون میدم بلند شد خواست که فرار کنه ولی کمرشو سفت گرفتم و پرتش کردم روی تخت خواب خودمم روش خوابیدم اینجوی هیچ کاری نمی تونست انجام بده با اینکه ازش کوچک تر بودم ولی قدرت بدنی ام خیلی بیشتر بود لای پاهاشو بستم تا سوراخ کونش تنگ تر بشه و با یک تف کوچیک به کیرم گذاشتم دم سوراخ کونش هرچقدر وزن داشتم گذاشتم پشت کیرم و با تمام قدرت فشار میدادم گفتم بالاخره یا کیر من نابود میشه یا کون اون ولی از آنجایی که جوینده یابنده است بالاخره شمشیر اسلام را در بلاد کفر فروکردم و کیرم تا نصفه رفت تو منم فرصت را غنیمت شمردم و شروع کردم به تلمبه زدن سپیده کارش از التماس گذشته بود یک ریز فحش میداد و گریه میکرد حروم زاده عجب فحش هایی بلد بود من که توی خواب هم فحش میدادم شرمم شد حتما ایناروهم اون سارینا کون گنده یادش داده بود به وقتش کون اونم میزارم یادم باشه بد دهنی رو هم به جرم های قبلی اضافه کنم دختر که نباید اینقدر دهن ول باشه
سپیده هی به بالش چنگ می انداخت و پاهاشو روی تخت میکوبید و به تناسب اون هم هی صدای گریه هاش بلند تر و فحش هایش آبدارتر میشدند از سوراخ کون ننه و بابا و خودم و خواهرم که خودش باشه گایید تا برسه به هفتاد و هفت جد وآبادم بد بختانه ما سید هستیم یادم باشه زنگ بزنم دفتر مرجع تقلیدم ببینم مشکل شرعی پیش نیومده باشه .بیشتر از اونی که از کردنش حال کنم از گریه هاش حشری میشدم تا حالا ندیده بودم اینجوری زار بزنه و به من التماس کنه از تمام هیکلم عرق می ریخت بیشتر از کردنش انرژی صرف نگه داشتنش میکردم کیرم دیگه تو اون کون تنگ قدرت ایستادگی نداشت از طرفی نمی خواستم آبم رو حروم کنم دیدم یک بار دیگه گولش بزنم در گوشش گفتم سپیده اگه قول بدی کیرم رو بخوی منم قول میدم از روت بلند شم وگرنه تا صبح میکنمت با اشاره سر فهماند که باشه قبوله گفتم اگه بخوای مسخره بازی دربیاری به جون مامان ایندفعه از جلو می
     
#347 | Posted: 5 Feb 2012 16:18 | Edited By: shaayaan65
خاطره ی اولین تجربه ی سکسی من
سلام به همه دوستان عزیز. من شایان هستم و 27 سالمه. این خاطره مربوط می شه به 4 سال قبل و یکی از شیرین ترین خاطرات زندگیم هستش که براتون تعریف می کنم. من یه دختر دایی دارم به اسم رویا که 8 سال از من کوچیکتره. من از بچگی رویا رو دوس داشتم و حتی الانم خاطرات کودکی مون رو به یاد دارم. رویا، بچگی هاش، یه دختر شیطون و تپل و دوست داشتنی بود و من همیشه دوست داشتم بغلش کنم و با دستم بدنش رو لمس کنم (البته اون موقع منم بچه بودم و 11 – 12 سالم بود). حتی الانم بخشی از خاطرات کودکیمون را به یاد میارم مثلا یادمه بچه که بودیم به من می گفت: «منو بغل کن» و منم از خدا خواسته بغلش می کردم توی حیاط می چرخوندمش. کونش از همون بچگی خیلی نرم بود. رویا هم منو بغل می کرد و با صدای نازش بهم می گفت :«نفس من بیدی!». خلاصه که دوران کودکی فراموش نشدنی ای با رویا جون داشتم.
روزگار گردید و گشت و گشت و یه مدتی من از رویا بی خبر بودم و یه سری مسائلی پیش اومدکه من چند سالی نتونستم رویا رو ببینم؛ چون دانشگاه قبول شدم و مجبور شدم برای ادامه تحصیل برم کرمان و مسائلی از این دست....
در طول دوران تحصیل دورادور تعریف های رویا رو می شنیدم که دختر خیلی خوشگلی شده. مامانم یه جوری ازش تعریف می کرد که من قند تو دلم آب می شد و هر روز بی تاب تر می شدم برای دیدن رویایی که حالا دیگه بزرگ شده بود.
رویا با وجود اینکه سن زیادی نداشت اما اندام فوق العاده ای داشت بطوری که در سن 14 – 15 سالگی مثل یه دختر 20 – 21 ساله بسیار خوش اندام جلوه می کرد.
یه حدود 6- 7 سالی می شد که من رویا رو ندیده بودم و فقط این اواخر از مامانم تعریف اون رو می شنیدم و به این ترتیب بیشتر کنجکاو می شدم که دوباره بعد از چند سال رویا رو ببینم، اما این فرصت پیش نمی اومد. یکی از دلایلشم این بود که ما شهرستان زندگی می کردیم و داییم اینا تهران زندگی می کردن...
تا اینکه این فرصت فراهم شد! یه روز مامان بزرگم زنگ زد و خبر عروسی دایی کوچیکم رو به ما داد و خوب ما رو هم برای عروسی دعوت کرد. ما هم یکی دو روز قبل از عروسی رفتیم تهران خونه مامان بزرگ.
روز جشن کم کم سرو کله ی دایی ها و خاله ها هم پیدا شد که رویا هم با خانواده ش اومدن. وقتی رویا رو دیدم اصلا باور نمی کردم که این همون رویا کوچولوی چند سال پیش باشه. خیلی خوشگل شده بود و عقلمو از سرم می برد. چاق نبود اما تپل بود و لپ های گوشتی و بچگانه ش مغز آدم رو خالی می کرد. با وجود اینکه 14 یا 15 سالش بود اما سینه هاش مثل سینه های رسیده ی یه زن جاافتاده و جوان به نظر می رسید.
اما نگفتم از بهشتی ترین نقطه بدنش؛ از کونش. ینی وقتی کونش رو دیدم داشتم دیوونه می شدم و ان قریب بود که آبم بیاد. کلا وقتی دیدمش یه حالی شدم.یه جورایی انگار احساس بی وزنی می کردم و انگار که تازه متولد شده باشم. مثل این بود که از خوردن شراب مست کرده باشم.....
عروسی سر گرفت و شب عروسی هم رویا کلی آرایش کرده بود وقتی می دیدمش باور کنید چشمام به صورتش قفل می شد، به حدی خوشگل شده بود که با همه وجود می خواستم توی بغلم بگیرمش.
تا اون لحظه فرصتی پیش نیومده بود که باهاش احوال پرسی کنم. وقتی دیدم سرش خلوت شده جلو رفتم و سلام دادم به حدی نازشده بود که کل وجودمو تسخیر می کرد؛ بعد از خوش و بش و احوال پرسی های اولیه، کلی باهم گفتیم و خندیدیم و یادی هم از گذشته ها کردیم.
واقعا منو تسخیر کرده بود بخصوص کونش که یک لحظه از جلو چشام کنار نمی رفت. آرزوی خوابیدن با رویا بی تابم می کرد. عروسی تمام شد و همه ی فامیلا رفتن و فقط رویا و مامانش موند با یه خاله م و ما که از شهرستان رفته بودیم. زنای خونه مشغول رفت و روب و شستن ظرفا و ... بودن و مردا هم رفته بودن سر کار. منم حوصله نداشتم و توی اتاق دراز کشیده بودم و از شیشه در اتاق که به حیاط باز می شد رویا رو می دیدم که با موهای باز و بدون روسری توی حیاط جولان می داد و هر از گاهی هم نگاهی به داخل اتاق می انداخت، وجودم رویا رو می خواست اما این زبون لامصب بند اومده بود. مونده بودم چجوری سر صحبت رو باز کنم. فرصت هم داشت از دست می رفت. یه لحظه رویا اومد داخل اتاق، موهاش باز بود و یه پیرهن آستین کوتاه و تنگ پوشیده بود که برآمدگی های سینه ش رو به خوبی نشون می داد و یه شلوار لی روشن و تنگ به پا داشت و پاچه های شلوارش رو تا زیر زانوهاش تا کرده بود(بخاطر شستن حیاط). اومد جلوی آینه ای که رو تاغچه بود وایستاد و مشغول بستن موهای سرش با کش شد. سرش رو به عقب داده بود و سینه ها به جلو و باسنش رو سفت کرده بود بطوریکه کونش از قسمت پایین تا شده بود و شلوارش لای این تاشدگی گیر کرده بود و کونش مثل یه خربزه ی شیرین خود نمایی می کرد. این صحنه منو بازم حشری کرد. دلمو زدم به دریا و سر صحبت رو با هاش باز کردم سعی کردم از خاطرات بچگی مون بیشتر واسش تعریف کنم و اونو یاد اون روزا و شیطونیامون بندازمش. اتفاقا اون هم خاطرات رو به یاد می آورد و با هیجان از اون روزا حرف می زد، گله می کرد که چرا یهو غیب شدم. کلی باهم خلوت کردیم و حرف زدیم. بهش گفتم یادته بچه بودم به من می گفتی نفس من بیدی؟!
خندید و گفت آره!
می گفت «آخه خیلی دوست داشتنی بودی»
گفتم الانم هستم؟
لبخند دیوانه کننده ای بهم زد و بلند شد رفت
وقتی داشت بلند می شد که بره عمدا کونش رو به سمت من گرفت بطوری که چاک کون و کسش رو یه لحظه دیدم (شایدم عمدی نبود). وای وای وای نمی دونید چه حالی شدم، برق از سرم پرید. گفتم کجا داری میری؟؟ بودی حالا!
گفت بعد از ظهر قراره بریم خونه پدر تازه عروس برای مراسم و این چیزا. منم شیطنت کردم و بهش گفتم خوب حالا تو نرو!
گفت ا نه بابا!؟ می خوام تو رو هم ببرم. گفتم منو که تو زنا راه نمی دن! خندید و از اتاق رفت بیرون.
بعد از ظهر که زنای خونه آماده رفتن به مراسم جشن می شدن رویا گفت من نمیام و سردرد شو بهونه کرد و گفت که خسته شده و می خواد استراحت کنه. من حس کردم که اصلا سردردی در کار نیست. توی کونم عروسی بر پا شده بود و هیجان غیر قابل وصفی داشتم. هر لحظه اندام گوشتی رویا جلوی چشمم جولان می داد و اصلا توی حال خودم نبودم و حس می کردم که به لحظه ی موعود دارم نزدیک می شم. بعد از اینکه خاله و زندایی و ... برای جشن از خونه خارج شدن منو رویا تنها موندیم و بهترین فرصت بود که خواسته قلبیمو ازش بخوام. اومد توی اتاق باز مشغول ور رفتن با موهاش بود. منم دراز کشیده بودم. ازش خواستم که بیاد و بشینه کنار من؛ دختر تندی بود مثل فلفل! اما دوست داشتنی و بانمک. بهش گفتم که پس هنوز اون روزا رو یادت هست گفت شایان جان برو سر اصل مطلب انقد اون روزا اون روزا نکن یه جوری میگی اون روزا که انگار الان ما پنجاه ساله مونه!! چی می خوای؟
خندیدمو و گفتم یه بار دیگه بگو «نفس من بیدی». جون من....
اینو که گفتم یه کم مننو من کرد و بالاخره این حرف رو تکرار کرد......
تا اینو گفت نمی دونید چه حالی بهم دست داد؛ یه لحظه تکرار ناپذیر بود. لذت خیلی زیادی داشت. دیگه طاقت نداشتم بدنم به شدت می لرزید پریدم و بغلش کردم و اونم خودشو به من چسبوند. لپای تپلشو بوسیدم سرشو انداخت پایین. صورتش بوی کرم خوشبویی می داد. لبای گوشتیش منو تحریک می کرد که اونها رو بین لبای خودم بگیرم. بدن بسیار نرمی داشت نفس گرمش که به صورتم می خورد شدید تر حشری می شدم. کم کم پررو تر شدم و اروم دستم رو روی سینه هاش گذاشتم. مقاومتی نکرد. کمی بعد روی زمین دراز کشیدیم. نگاش می کردم و دستم رو روی سینه و شکم و صورتش حرکت می دادم؛ مثل یه بره رام بود و هیچ چی نمی گفت.
دوباره رفتم سراغ لباش، بدنم به شدت می لرزید به سختی می تونستم روی زانوهام بایستم (روی زانوهام ایستاده بودم به طوری که رویا بین پاهای من بود). حالا من روی رویا بودم و اون زیر من بود؛ احساس قدرت می کردم.
دستم رو روی کسش گذاشتم. کس داغ و نرمی داشت (هنوز لخت نشده بودیم). کمی خجالت کشید و یه لحظه بدن خودش رو جمع کرد و زانو هاش رو برد سمت شکمش مثل یه بچه؛ اما من به مالوندن کسش ادامه دادم که کم کم خودش رو شل کرد و پاهاش رو دراز کرد. حالا تقریبا رام شده بود و اونم رفته بود تو حس بلندش کردم و ازش اجازه خواستم که لباسش رو در بیارم اول راضی نمی شد اما وقتی خواستن رو توی چشمای پر از التماس و خواهش من دید، دیگه مقاومت نکرد. پیرهنش رو در آووردم، وای چی میدیدم دو تا سینه ی درشت و سفید با نوک های کوچولو که هر آدمی رو مسهور خودش می کرد یه سوتین سفید به تن داشت که ممه های نازش از اون زده بود بیرون، سوتینش رو باز کردم و سینه هاش افتاد بیرون؛ سینه های سربالایی داشت!! بی اختیار به سینه هاش زبون زدم و اونارو بوسیدم. رویا به خاطر لذتی که می برد، چشاشو بسته بود. با دستام فشار می دادم و با زبونم سینه هاش رو می خوردم و اونا رو بین دو لبام می ذاشتم و می کشیدمشون. حالا رویا کاملا حشری شده بود و هیچ مقاومتی نمی کرد. رفتم سراغ شلوارش که تا چند ساعت قبل با دیدنش لرزه به بدنم افتاده بود و دکمه شلوارش رو باز کردم. دستش رو گذاشت روی دستم تا مانع باز کردنش بشه. دستش رو نوازش کردم و بوسیدم و خواستم که بذاره زیبش رو باز کنم. بعد زیپش رو باز کردم و شلوارش رو از تنش کندم رونای کلفت و نرم و سفیدی داشت و بی نهایت ظریف بود، یه شرت صورتی نازک کسش رو پوشونده بود اما می شد چاک کسش رو از روی شرتش تشخیص داد. بعد از اینکه کسش رو مالوندم آروم شرتش رو هم از تنش بیرون آووردم، دیگه هیچ مقاومتی نمی کرد؛ چشاش بسته بود و گاه گاهی هم صدای ناله ش رو می شنیدم البته خیلی آروم.
موهای کسش طلایی بود و ظریف، انگار تازه از کسش مو روییده بود و با نظم زیبایی کنار هم چیده شده بودن. بی اختیار لبم رو به سمتش بردم و بوسیدمش بوی خاصی می داد اما انقدر حشری شده بودم که حتی صورتم هم می لرزید. یه کم کسش رو لیسیدم و بعد لباسای خودم رو هم مثل برق در آوردم و افتادم روی رویای نازنینم. اولین بار بود که تنم به اندام یه زن برخورد می کرد.
رویا چپ چپ نیگام کرد و گفت می خوای چیکار کنی؟ گفتم فدات شم فقط دو سانت ........!!!!!! و بهت قول می دم که به کست و پرده قشنگت آسیبی نرسونم؛ کلی باهاش حرف زدم تا راضی شد. البته ته دلش راضی بود فقط ظاهر سازی می کرد.
ازش خواستم چارزانو بشینه و کونش رو بده بالا تا درد کمتری رو احساس کنه. اون روزا عادت کرده بودم که با کاندوم جلق می زدم ینی کاندومو می کشیدم سر کیرم و آبمو می ریختم توی اون و اتفاقا چند تا کاندوم هم با خودم داشتم که یکی رو زدم روی کیرم و نشستم پشت رویا انگار که سوار یه اسب پرنده بزرگ شدم و تو آسمونا دارم پرواز می کنم....
بهحدی هیجان زده شده بودم که نمی تونستم کیرم رو روی سوراخ کون رویا ثابت نگه دارم خلاصه کیر رو گذاشتم روی سوراخ و فشار دادم روی کونش که یهو رویا جیغ کشید و خودشو کنار زد داشت از درد به خودش می پیچید. کلی قربون صدقش رفتم تا دوباره راضی شد، این بار یه کرم اوردم و به کونش مالیدم و انگشتم رو توی کونش کردم و چند دقیقه سوراخ کونش رو ماساژ می دادم. یه مقدارم روی کاندوم مالیدم و از رویا خواستم که خودشو شل کنه تا کونش کیرم رو قورت بده! بالاخره باکلی جون کندن سر کیرم رو کردم توی کونش. می دیدم که خیلی دردمی کشید اما انگار خودشو بخشیده بود به من. منم هی بوسش می کردم و بدنشو بخصوص کسش رو می مالیدم. رویا عرق کرده بود و انگار یه بار صد کیلویی رو داشت حمل می کرد و خسته به نظر می رسید همین منو حشری تر می کرد و کیرم رو بیشتر توی کونش فرو می کردم. بعد از جون کندن های زیاد، کیرم توی کونش جا گرفت یه حس عجیبی داشتم انگار کیرم رو یه تشت آب داغ احاطه کرده بود و به شدت اونو فشارش میداد اما دیگه نمی تونستم خودمو نگه دارم و داشت آبم می اومد؛ تا خواستم کیرمو بکشم از تو کونش که یهو آبم اومد و ریخت توی کاندوم توی کونش. دوس نداشتم کیرمو از تو کونش بکشم بیرون. هردومون نفس نفس می زدیم. کیرمو کشیدم بیرون، رویا افتاده بود روی پتویی که زیرش انداخته بودم انگار خیلی بهش خوش گذشته بود. بغلش کردم و چند تا بوس داغ ازش گرفتم و کلی نوازشش کردم.
این بود داستان من
دوس داشتم با هاش ازدواج کنم اما فیل رویا جونم یاد هندستان کرد و با پسر همسایه شون ازدواج کرد و طعم کس خوشمزه ش تا ابد زیر دندونای من موند و موند و موند.
امید وارم از داستان خوشتون اومده باشه..........
     
#348 | Posted: 16 Feb 2012 00:32
من هميشه عاشق فيلم غارتگر 1 هستم و خود را مديون آرنولد ميدانم
داستان من را بخوانيد تا بفهميد چرا؟
برادر و پدرم به خاطر سرمايه گذاري كه تو بابلسر انجام داده بودند هفته اي 2يا 3روز به شمال ميرفتند و برادرم همان جا با دختري ازدواج كرد كه البته 12سال از خودش كوچكتر است و همسن من ميباشد
معمولا مادرم نيز با آنان به شمال ميرفت
خونه داداشم فقط 10 خانه با ما فاصله داشت و زنداداشم به همراه دختر8ساله شان بخاطر تنهايي و غريبي 24 ساعت خونه ما بودوشام و نهار مارا در نبود پدر ومادر تدارك ميديد
و بالعكس من 24 ساعت خونه آنها بودم بخاطر مكان خالي و كشيدن ترياك!
ترياك كشيدن من را فقط زنداداشم ميدانست و بس!
تا اينكه يكشب كه زنداداشم خونه ما خوابيده بود، نصفه شب بلند شدم بروم دستشوئی كه زنداداشم را كه خواب بود ديدم
شب با دامن خوابيده بود و در هنگام خواب دامنش تا بالاي شرتش رفته بود و تمامي ران و شرتش كاملا معلوم بود
يك نيم ساعتي فقط و فقط مشغول تماشا كردن بودم
بعدش تو رختخواب تا صبح هزار فكرو خيال و نقشه براي زنداداشم بودم
دخترشان مدرسه ميرفت
هميشه وقتي زنداداش ميآمد خونه ما كليدشان را ميگرفتم و ميرفتم اونجا
اما از فرداي آن شب قبل از اينكه زنداداش بياد خونه مون رفتم خونه شون و در نبود دخترشان كه مدرسه بود شروع به خوش و بش كردن و اين حرفها كه خيلي سرتري و خيلي خوشگلي ....
دو سه دفعه سي دي فيلم گرفتم و دو تايي تماشا كرديم ( معمولا زنداداش موقع تماشاي تلوبزیون دراز ميكشيد و از مبل استفاده نميكرد)
روز سوم نقشه وقتي سي دي را گذاشتم براي خودم عمدا متكا براي زير سر گذاشتن نياوردم
زنداداش چند بار هي گفت براي خودت متكا بيار ولي گفتم نميخواد راحتم
ولي در وسط فيلم و هنگام هيجان فيلم ، غلتي روي زمين زدم و سرم را روي متكاي زنداداش گذاشتم
(فيلم غارتگر1)
تو يك صحنه مثلا ترسناك فيلم ناگهان مثلا خيلي ترسيده بودم يكهو چرخيدم و مثلا از ترس زنداداش را سفت بغل كردم، بيچاره اون هم ترسيده بود و سفت منو بغل كرد
در حاليكه بقيه فيلم را بغل كرده ميديديم، شروع كردم با نيم تنه پايين بدنم باهاش ور رفتن
زنداداش اولش خودش را به اون راه زد اما يواش يواش من را جدي تر ديد و بخصوص كه سفتي و فشار معامله را بر روي ران هاش حس ميكرد
هي شروع كرد به گفتن برو عقب، اه كنه نشو ...
تا اينكه دستم را كه پشت شانه اش بود، آهسته آهسته پايين آوردم و ابتدا روي كمر و سپس روي كونش گذاشتم و با تمام قوا بدنش را به سمت كيرم فشار دادم
چشم غره اي كرد و يك سيلي الكي بهم زد
بجاي اينكه بترسم كاملا خودم را روش انداختم و زير گردن و گوشش را شروع به خوردن كردم
با اينكه آخ و اوخش را به زور كنترل ميكرد الكي هي ميگفت پاشو. .. نكن ... بسه
يواش شلوارش را خودم پايين كشيدم و سرش را گذاشتم توش كه يهو گفت:آبت را توش نريزي
من كه اين جمله را چراغ سبز دانستم
آرام شروع به تلمبه زدن كردم
اولش صورتش را با دست پوشانده بود ولي هي آمپرش بالاتر ميرفت كه يهو ازم پرسيد: چرا آبت نمياد؟
گفتم ارضا شدي؟ آبم بياد؟
گفت: نه نه بكن فقط چرا آبت نمياد؟
گفتم : چطور مگه؟
گفت: آخه داداشت 10 ثانيه اي آبش مياد
فهميدم نميداند بخاطر نشئگي آبم دير مياد
همش ميگفت آبت نياد آبت زود نياد، تمامش نكني!
آقا خلاصه بعد از يك ساعت تلمبه زدن، گفتم :سميرا آبم دارد مياد و الان دخترت هم تعطیل ميشود و بايد تمامش كنيم
قبول كرد
من هميشه سكس كون را به كس ترجيح ميدم
گفتم برميگردي؟
گفت براي چي برگردم؟
گفتم مگر نگفتي آب توش نريزم ، خب برگرد بريزم تو كونت ديگه
گفت: يكبار به داداشت كون دادم براي هفت پشتم بسه
گفتم: اوستا نبوده ، اگر اذيت شدي نميكنم
سوراخ كونش را با روغن مارگارين چرب كردم و خيلي آرام سرش را گذاشتم تو كون داغش و حدود نيم ساعت طول كشيد تا كاملا دخول كنم و روي كمرش دراز بكشم كه ديدم كل بدنش غرق در عرق بسيار سردي است!
نگاهي به صورتش انداختم ديدم لحاف را گاز گرفته!
باديدن اين صحنه آبم درجا آمد
و اين سكس طولانی مدت شديدا زير زبان زنداداش مزه داد و هفته اي دو الي سه بار تا هفت سال به همين حالت كس و كون تداوم پيدا كند و باعث عملي ماندن من شود!
هيچ وقت هم برايم قبول نكرد كه ساك بزند
تا اينكه دو سه سال آخر چون ازدواج كردم رفت و آمدم كمتر شد و از طرفي داداش هم ديگه شمال نرفت و دو دختر داداش هم بزرگ شده بودند و هميشه يكيشون تو خونه بود و باعث شد يواش يواش رابطه مون كمرنگ تر و نهايتا كلا تمام بشود
هميشه وقتي دري بسته شود در ديگري باز ميشود
بهمين خاطر متوجه كيس جديد و استثنايي و دست نخورده اي شدم كه بايد روش كار ميكردم
كه در غارتگر2 برايتان خواهم گفت كي بود و چطور رابطه را برقرار كردم و چطور رابطه تمام شد
     
#349 | Posted: 18 Feb 2012 09:37
سکس من با دوست زن داداشم

سکس من و دوست زن داداشم
سلام من مهردادم 27 ساله.داستان از جای شروع شد که قرار شد من با داداشم و زنش سه تایی بریم محمودآباد
من و زن داداشم خیلی با هم راحتیم و از بیشتر کارام خبر داره.تو ماشین داشت با داداشم حرف می زد که دوشتشم قراره بوده بیاد .من سریع ازش آمار گرفتم .گفت 26 سالشه 1سالم هست طلاق گرفته.من از خوشحالی داشتم بال میزدم چون استاد زدن مخ خانوم های مطلقه هستم.
ظهر بود که رسیدیم ویلا .من هم رفتم سراغ سگهام بازی کردن باهاشون .عصر شد که زنگ ویلا خورد منم رفتم دم در وایییییییییییییی چی دیدم یه باربی با موهای بلوند گفتم بفرمائید که گفت من فلانیم و زن داداشمم اومد دم درو سلام و احوال پرسی.در پارکینگ باز کردم ماشینش و اورد داخل.
شب شد و یکم روم به روش باز شد داداشم بساط مشروب و ردیف کرد.
خوردیم زدیم رقصیدیم کلی حال کردیم .شام هم خوردیم و داداشم رفت خوابید زن داداشمم یکم نشست و اونم رفت خوابید همه مست بودن ولی من یه جوری خوردم که حواسم به همه چیز بود.حالا من و آنا تنها بودیم گفت برم لباسامو عوض کنم. رفت وقتی برگشت چشام داشت میزد بیرون.یه تاپ پوشیده بود که سینهاش داشت میترکید و یه شلوارک جذب. 2نخ سیگار روشن کردم و دادم بحش و اونم گفت به جا بود میچسبه کلا هوای شمال و دوست دارم منم گفتم عالیه آدم یه جوری میشه.
بی مقدمه ازش پرسیدم آنا چرا طلاق گرفتی ؟گفت نمی تونم بگم.منم سریع گفتم خودم فهمیدم.گفت اگه راست میگی به منم بگو.مست بود چشماش شهلای شهلا انگار منتظر بود من شروع کنم. گفتم خوب ارضات نمی کرده؟زد زیره خنده و حالت چشماش عوض شد .گفت ازکجا فهمیدی.منو میگی کلی ذوق کردم من فقط به خواطر هدفم پروندم و گرفت. بهش گفتم خوب دیگه حالا.سرش و گذلشت رو پای من و سیگارشو میکشید منم که راست کرده بودم براش .دستم و یواش بردم سمت کپلش یه کم ماساژ دادم دیدم هیچی نمیگه ...گفتم چند وقته طلاق گرفتی ؟گفت نزدیکه یک ساله.تو این حرفا بودیم که گفت حالم بده و دارم بالا میارم سیگاره کاره خودش و کرد رفت دستشویی و منم باهاش تا پشت در رفتم داشت تگری میزد گفتم درو باز کن رنگش پریده بود
دست و صورتش و شستمو بردمش رو تخت خوابوندمش تاپش خیس شده بود تاپش و درآوردم سینهای سفیدش داشت از سوتینش میزد بیرون.گفت سردمه واقعا یخ کرده بود منمم با پرویی رفتم از پشت بقلش کردم و پتورو انداختم رومون...تو همون حالت گفت چقدر داغی دوست دارم بم گفت لباساتو درار منم در کسری از ثانیه لخت شدم فقط شورتم پام بود...از پشت چسبیم بهش که یه دفه دستشو از پشت کرد تو شورتم و کیرم و مالید منم سریع دستمو بردم سمت کسشو از روی شلوارکش مالیدم حشری شده بود گفت میخوام....منم لباساشو درآوردم شورتشم خودش دراوردو شورته منم دراورد کیرم راست راست شده بود خودمم باورم نمی شد
کسی که یه نیم روز باهاش آشنا شدم پیشش خوابیدم.بهش گفتم برام بخور کیرم و تا ته کرد تو دهنشو تخمامو میمالید ید تخمامو کرد تو دهنشو میک زد گفت دیگه طاقت ندارم کیر میخوام 1 ساله سکس نکردم منم دیدم کس تمیزی داره دل و زدم به دریا بدون کاندوم (البته کاندومم نداشتم)سر کیرمو گذاشتم رو کسش میخواستم بیشتر حشری بشه یه چند دقیقه گذشت و گفت بکن دیگه دارم میمیرم منم آروم کردم تا ته توش وای کسش تنگ تنگ بود داغ شروع کردم تلمبه زدن آروم تلمبه میزدم گه گاهیم کیرم و تو کسش نگه میداشتم که ملوم بود حال میکنه بعد پوزیشنم و عوض کردم از پشت چسبیدم بهش زیر دستم شل و سفت شد ملوم بود ارضا شده منم در حالی که میکردم با دستم چوچولش و میمالیدم داشت آبم میومد یه کم تندتر زدم و آبم و ریختم رو کمرش افتادم تو بقلشو از حال رفتم که دیدم داره کیرم و میماله خیلی لذت برده بود دیگه 4 صبح بود که خوابیدیم صبح روز بعد داداشم و زن داداشم فهمیده بودن داستان چیه.دیگه رومون کاملا باز شده بود ....از اون وقت به بعد هرچند ماهی یه قرار میزاریم خونه داداشمینا تو اکباتان و در کمال آرامش سکس میکنیم .......
با تشکر این داستان در خرداد سال 90 برام اتفاق افتاد

dddddddddddddddd
     

#350 | Posted: 23 Feb 2012 04:02
مرسی از داستان های زیبا ولی حیف که همش داستان نه واقغیت


مادری بود ، که تنش را می فروخت ... تا کودک کوچکش را سیر کند !
نامش فاحشه بود ...!
و مردی بود ، که حق کودکش را برای سیری هوسش خرج میکرد !!!!
اسم خودش را گذاشته بود مرد !
     
صفحه  صفحه 35 از 41:  « قبلی  1  ...  34  35  36  ...  40  41  بعدی » 
داستان ها و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان ها و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link     :up2: :laugh: :tease: :-( :up: :handshake: :winking: :flowers: بقیه شکلک ها ... 
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Contact us

Copyright © Looti.net 2009-2012.