| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 35 از 81:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  80  81  پسین »  
#341 | Posted: 18 Nov 2012 12:44

کون ملیحه با اعمال شاقه

سلام ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به اولین سکس من با دخترعموم که الان شده زن پسر یکی دیگه از عموهام .من 19 سالم بود و اونم 18 سالش راستی اسمش هم ملیحه هست . پدرم داشت ساختمون نیمه کاریو که نزدیک خونه عموم خریده بود و میساخت برای همین من بیشتراوقات خونه عموم بودم و شبا هم هونجا میخوابیدم . خونه عموم 2 تا اتاق خواب داشت که تو یکیش منو یکی از پسرعموهام که خیلی باهم عیاق بودیم میخوابیدیم تو هال هم عموم و زن عموم میخوابیدن بایکی دیگه از پسرعموهام که از بدشانسی درست دم در اون یکی اتاق که دخترعموم میخوابید جاشو مینداخت .
دختر عموم هیکل خیلی توپی داشت خیلی هم حشری بود و از قضا بدش هم از من نمیومد خیلی اوقات خودشو بمن میمالوند یا اگه کسی خونه نبود لباسای تنگ و بدن نما میپوشید اما من ازش دوری میکردم نمیدونم شاید میترسیدم اما لاس خشکه باهاش میزدم بعدها بهم گفت که اون رفتارم عوض اینکه بهش حال بده بدتر اعصابشو خورد میکرد .
موضوع گذشت تا اینکه من و پسرعموم یه شب تو همون اتاقی که میخوابیدیم فیلم سکسی دیدیم وچون میترسیدیم کسی متوجه نشه نصف شب دیدیم تا فیلم تموم شد ساعت شده بود 2 نصفه شب . پسر عموم که وسط فیلم خوابش برد . من مونده بودم و یه کیر شق و اعصاب داغون .
حال و حوصله جلق زدنو نداشتم گفتم بگیرم بخوابم اما مگه خوابم میومد یه دفعه پیش خودم گفتم اگه بتونم به جوری یواشکی برم پیش جمبله یواشکی پاهاشو لمس میکنم تا آبم بیاد و راحت شم . سینه خیز طوری که تو تاریکیه هال کسی متوجه نشه و با اعمال شاقه و ترس فراوون خودمو رسوندم تو اتاقش که دیدم به شکم خوابیده و یه چادر انداخته روش .با هزار زحمت دراتاقو پیش کردمو خوابیدم زیر پاش . یواش یواش دستمو گذاشتم پشت مچ پاشو آهسته لمسش میکردم . دیدم تکونی نخورد گفتم پس حتما خوابه برای همین از پشت پاش تا پشت زانوهاشو یواش مالوندم دیدم از حرکت خبری نیست آهسته و با دلهره پشت روناشم مالوندم خوشبختانه یه زیر شلواری پاش بود عین حریر .من تا همینجاشم راضی بودم که دیدم صدای نفس کشیدنش همراه با لذت و شهوته اما همونطور به شکم خوابیده بود یعنی من خوابم و هیچی حالیم نیست . خب منم همینو میخواستم . یواشکی سرمو نزدیک صورتش کردم و شنیدم که چطور با شهوت نفس میکشه . همونطور که پشت روناشو میمالیدم دستمو آوردم روی کون نرمشو شروع کردم مالیدن اما اون هیچ حرکتی نمیکرد . دستمو بردم زیر شلوارش و شورتش و شروع کردم با انگشت وسطئ لای کونشو مالوندن . یواش یواش خودشو بعضی جاها نکون خفیفی میداد . انگشتموبه لبه های کوسش مالوندم که غلتی زد و به رو خوابید اما همچنان که مثلا خوابه . وقتی که برگشت فرصتو غنیمت دونستمو شروع کردم به مالوندن سینه هاش . وقتی دیدم داغبه شلوارمو کشیدم یه ذره پایینو کیرمو درآوردمو دستشو گرفتمو گذاشتم رو کیرم . دستش رو کیرم بود اما بیحرکت . منم همونجور که سینه هاشو ازروی لباسش میمالدم رفتم سمت کوسشو شروع کردم مالیدن اولش خودشو جمع میکرد اما یواش یواش خودشو ول کرد و بعضی جاها آروم کیرمو فشار میداد و ول میکرد. دیگه دووم نیاوردمو خوابیدم روش از روی لباس کیرمو میمالوندم به کوسشو گردنشو میخوردم . اون یواش یواش آه و اوه میکرد ولی مثلا هنوز خواب بود . دهنمو بردم نزدیک گوششو گفتم ملیحه من میدونم بیداری پس بغلم کن . اما اون بااینکه شهوت داشت دیوونش میکرد همونطور خودشو بخواب زده بود . ایندفعه بهش گفتم ملیحه اگه بغلم نکنی میذارم میرم . اما بازم حرکتی نکرد . اومدم نیم خیز شم که دستاشو انداخت پشت کمرمو منم خوابیدم روشو با چشمای بسته گفت میلاد نرو . آهسته گفتم بمونم . با یه لحن شهوتیه همراه با خجالت گفت آره . گفتم دوست داری ؟ گفت آره میخوام . گفتم الان نمیشه همش باترس ولرزه باشه بعد . گفت یه ذره دیگه منو بمال بعد برو . گفتم نه باشه برای فردا .
باوحشت و نیم خیز برگشتم اتاق خودمونو خوابیدم . صبح بلند شدم دیدم ملیحه تو آشپزخونه داره کار میکنه و زن عموم هم داره آماده میشه بره خونه دخترعموبزرگم. سلام کردم زنعموم جوابمو داد اما ملیحه همچنان داشت ظرف میشست . زنعموم بعداز یه ربعی رفت . من رفتم تو آشپزخونه و همونطور که ملیحه داشت ظرف میشست خودمو از پشت چسبوندم بهشوگفتم ملیحه بیا بریم تواتاق. هیچی نمیگفت . شیر ظرفشوییو بست و درحالیکه دستاش تو دستم بود کشوندمش سمت اتاقش که دیدم جاشم هنوز پهنه خوابیدم توجاشو اونم کشدم سمت خودم . اونم زانوزدو آروم کنارم خوابید سریع شروع کردم لب گرفتن . تا لبم به لبش خورد شل شد و منم شروع کردم سینه هاشو مالوندن . یه ذره که گذشت سریع لخت شدمو گفتم لخت شو .اون گفت میلاد لخت نشیم همینجوری خوبه . گفتم نترس . پیرهنشو درآوردو منم دامنشو کشیدم پایین که گفت همین بسه دیگه در نمیارم . منم اصرار نکردم خوابیدم به سمت کوسشو شروع کردم ازروشورت مالوندن . اولش خودشو جمع کرد اما یواش یواش شل شد و پاشو باز کرد . سرمو بردم لای کوسشو لبه های شورتشو زدم کنارو شروع کردم کوسشو لیس زدن . دیگه آه و اوهش دراومد . منم از فرصت استفاده کردمو شورتشو یواش یواش از پاش درآوردم دیگه مقاومت نمیکرد فقط میگفت میلاد مراقب باش پرده ام چیزیش نشه . همینجور که کوسشو میخوردم دیدم کیرمو گرفت دستشو شروع کرد مالوندن . گفتم ساک بزن . دیدم سرکیرمو گذاشت رو لباشو شروع کرد زبون زدن . معلوم بود بلد نیست اما گرمای لباش داشت کلاهک کیرمو آتیش میزد منم یواش یواش کیرمو تو دهنش میکردمو در میاوردم . بحالت 69 برش گردوندم رو خودمو کوسشو با چه حرصی لیس میزدمو امنم با آه و اوه کیرمو میخورد که بعداز 5 ، 6 دقیقه دیدم روم نیمخیز شدو کوسشو با شدت رو دهنم میمالوندو با چندتا آه بلند ارضا شدو همینجور روم افتاد . هنوز کوسش رو دهنم بود و میلیسیدم اونم همونجور که با صورت رو کیرم افتاده بود آه و اوه خفیف میکرد . گفتم عزیزم خوب بود؟ گفت خیلی . گفتم آبت اومد؟ با شرم سرشو بعلامت تصدیق تکون داد . همونجور که روم بود سرشو به طرفم برگردوند و گفت تو پس چی ؟ گفتم نمیدونم . گفت برات میخورمش تا ارضا شی . و شروع کرد همونطور که روم بود کیرمو ساک زدن منم کوسشو میخوردم . بازم حشری شد و هی میگفت میلاد بازم آبمو بیار دوست دارم ،بخورش ... آخخخخخخخخ دارم میمیرم کوسمو بخور جووووووووون ....
منم فهمیده بودم داره حال میکنه با استادی کوسشو مخصوصا چوچولشو میمیکیدم . دیگه باهام راحت شده بود میگفت وای میلاد چه کیری داری . مال منه ، جون میخورمش ... و هی ساک میزد .
یه دفعه بلند شدمو گفتم ملیحه بهم میدی ؟ خودشو جمع و جور کرد و یه چادری که بغلش بود و روش کشید و گفت نه میلاد من دخترم . گفتم از جلو که نه از پشت بده . گفت میترسم . گفتم ازچی ؟ گفت شنیدم درد داره . گفتم نترس اگه دردت اومد نمیکنم . گفت کیرتو میخورم تا آبت بیاد دیگه ازپشت نکن . گفتم نه بیا یه بار امتحان کنیم .
باز دستشو گرفتمو به شکم خوابوندمش و اونم هی میگفت میلاد تورو خدا بیخیال شو قول میدم دفعه بعد بدم . منم درحالیکه سر کیرمو لای کون گرمش بالا و پایین میکردم هی میگفتم نترس اگه دردت اومد درش میارم .
دستمو دراز کردمو از روی میز توالتش کرم مرطوب کننده رو برداشتمو یه ذره مالیدم به کیرمو یه ذره هم با انگشتم مالیدم تو سوراخ کونش . ملیحه هی آخ و اوخ میکردو میگفت درد داره . منم میگفتم الان عادت میکنیو دردش کم میشه .
کیرمو گذاشتم لای کونش . خودشو جمع کرد . گفتم ملیحه شل کن خودتو . گفت میترسم . گفتم منودوست نداری ؟ گفت دیوونه اگه دوستت نداشتم اینجا چیکار میکردم . گفتم پس تو که بالاخره یه روز باید از کون بدی بذار من کسی باشم که اولین بار میکنه اگه واقعا دوستم داری .
گفت پس توروخدا اگه دردم اومد دیگه نکن ، باشه ؟ گفتم باشه عزیزم خیالت راحت . گفت خب چیکارکنم ؟ گفتم خودتو شل کن . اونم با ترس خودشو شل کرد . سر کیرمو گذاشتم دم سوراخشو یه ذره هل دادم تو . تا کلاهک کیرم رفت توش که ملیحه هی میگفت میلاد درش بیار بخدا درد داره جون من درش بیار ......
گفتم عزیزم صبر کن الان عادت میکنی . گفت پس همین قدر بسه ، خب ، باشه ؟ منم گفتم باشه اما یواش یواش داشتم فشار میدادم دیگه نصفه کیرم تو کونش بود که اونم با درد التماس میکرد که تمومش کنم . یواش روش خوابیدمو یه دفعه کیرمو تاته کردم تو کونش که جیغش بلند شد و میخواست از زیرم هرجور شده در بیاد که منم محکم گرفته بودمشو تلمبه میزدم . با اشک و ناله میگفت میلاد تورو خدا گوه خوردم بسه دارم میمیرم ... اما من گوشم بدهکار نبودو تلمبمو میزدم . یواش یواش جیغاش کم شد و فقط میگفت میلادجون تمومش کن ، آبتو بیار دیگه درد دارم .....
منم که حس کردم دردش کم شده با یه دستم کوسشو وبا دست دیگم سینه هاشو میمالیدم و کیرمو تاته تو اون کون نازو سفید عقب و جلو میکردم دیگه آخ واوخش همراه با لذت شده بود . بهش میگفتم خوبه عزیزم اونم باسر میگفت اوووووووووم .
لبامو گذاشتم رو گردنشو چند تا تلمبه محکم زدمو یه دفعه درحالیکه داشتم میلرزیدم آبمو تو کونش خالی کردمو همونجور روش افتادم . اونم بدون هیچ حرکتی با 2،3تا آه زیرم بیحرکت ولو شد . نمیدونم چقدر همینجور روش بودم که یه دفعه ملیحه گفت میلاد بلند شو ازروم الان یکی میاد . منم درحالیکه داشتم از روش بلند میشدم بوسیدمشو گفتم عزیزم اذیتت کردم ؟ خندید و گفت نه . گفتم یعنی بازم میای حال کنیم ؟ یه خنده معنی داری کرد و گفت حالا تا بعد ببینیم چی میشه .
من و ملیحه 4 بار دیگه باهم سکس کردیم تا اینکه با پسر عموم ازدواج کرد و رابطمون به خاطره تبدیل شد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#342 | Posted: 18 Nov 2012 12:52

فاصله كير من تا كون رويايي شيدا

امير هستم از كرمان 23 سالمه قد 180 وزن 70.اگه كسي بهم دقت كنه متوجه ميشه كه كيرم واقعا بزرگ و مردونست.
داستاني كه ميخوام بگم مربوط ميشه به 2 سال پيش كه تازه واسه كنكور يكي از دانشگاههاي تبريز قبول شده بودم.واسه ثبت نام بايد يه روز صبح ساعت 8 دانشگاه ميومدم و برا همين تصميم گرفتم كه شب قبلش بايد اونجا باشم با يكي از آشناهامون كه خونشون اطراف تبريز بود هماهنگ كرديم كه من برم اونجا.خلاصه وقتي رفتم تبريز پسر آشنامون دانشجو بود و خودش يه خونه مجردي كه تو خود تبريز بود داشت كه قرار شد من برم اونجا. با پسره كه رسيديم خونش ديدم يك زن و شوهر هم تو خونش زندگي ميكنن.بعد فهميدم زن و شوهر از فاميلاي نزديك پسره هستن كه اونجا ساكن هستند و هر ماه به پسره اجاره ميدن و پسره خرج دانشگاشو از اين طريق بدست مياورد.وقتي رفتم اونجا خيلي راحت بودن.زن و مرد سنشون تقريبا30 يا كمتر ميشد زنه كه اسمش شيدا بود خيلي خوشگل بود هم صورتش قشنگ بود و هم اندامش هيچ ايرادي نداشت كونش كه اصلا حرفي نداشت و حسابي هم به خودش ميرسيد چون قرار شد 3 روز بعد ثبت نام كلاسا شروع بشه به مدت 3 روز اونجا موندم تا بعدش برم خوابگاه.اصلا قصد بدي نداشتم شوهر شيدا خانم كه صبح ميرفت سركار تا شب فقط واسه ناهار ميومد خونه.شيدا هم خيلي راحت تو خونه ميگشت با ي تي شرت و شلوار يه دختر كوچيك تقريبا6 يا 7 ماهه به اسم ليدا داشتن.خلاصه شب اول كه گذشت صبحش كاراي ثبت نام تموم شد و برگشتم خونه در رو شيدا خانم باز كرد و رفتم تو متوجه شدم كه نه پسره هست و نه آقا رضا.سراغشون رو از شيدا خانم گرفتم گفت كه آقا رضا واسه ناهار مياد فقط.يه چند دقيقه اي گذشت كه دخترش ليدا لج كرد و شروع به گريه كردن كرد و شيدا خانم كه تو آشپز خونه بود اومد آرومش كنه تا بغلش ميكرد آروم ميشد ولي نميتونست ديگه آشپزي كنه.واسه همين گفتم بچه رو بدين من شما به آشپزيتون برسين.قبول كرد و همين كه ميخواستم بچه رو ازش بگيرم هم بچه رو و هم دستاش كه بچه رو نگه داشته بود رو گرفتم و پشت دست راستم به سينه شيدا خانم چسبيد اينقد شرمنده شدم كه نگو.شيدا خانم هم چون ميدونست از عمد نبود به رو خودش نياورد و رفت تو آشپزخونه.تو اين نيم ساعتي كه بچه تو بغلم بود شيدا خانم 2 بار اومد بچه كه تو بغل من بود رو بوسيد ولي باز اصلا فكر بد نكردم صورتشو مياورد نزديك صورتم و بچه رو ميبوسيد.نزديكاي ناهار بود كه پسره و آقا رضا تو ي فاصله 10 دقيقه اي جدا جدا اومدن.خلاصه اونروز گذشت و روز بعد آقا رضا كه رفت سركارش.من موندم و پسره و شيدا و ليدا كوچولو.همينجور كه گذشت شيدا خانم كه ميخواست ناهار درست كنه پسره كه اسمش فردين بود(شيدا دخترخاله فردين بود) رو فرستاد واسه ناهار بره بازار روز خرت و پرت بخره.منم به فردين گفتم كه منم ميام باهات با هم ميريم ولي فردين گفت دير ميشه تا آماده شي و قبول نكرد خلاصه منو شيدا دوباره تنها شديم منم كه حوصلم سر رفته بود
رفتم با ليدا كوچولو كه تو حال خونه گذاشته بودنش سرگرم شم شيدا هم با ي شلوار مشكي و چسبون و ي تي شرت مشكي(تقريبا آدماي راحتي بودن) داشت با جارو دستي خونه رو جارو ميكشيد يه جوري خم شده بود كه كون قشنگش زده بود بيرون و ي خورده از كمرش و خط كونش پيدا بود دوست داشتم همونجا برم به كون شيدا بچسبم.كيرم عمود شده بود.ولي شيدا چشمش بهم نيفتاد كه سيخ شدن كيرم رو ببينه.همين لحظه بود كه ليدا شروع كرد به گريه من كه كنارش نشسته بودم كيرم تابلو نبود اگه ايستاده بودم تابلو بود
همين موقع بود كه شيدا خانم گفت كولش كن ليدا رو كه آروم ميشه.منم گفتم ميترسم بيفته.بعدش شيدا ازم خواست كه ليدا رو بذارم رو كول خودش تا آروم شه.اومد نزديكم و پشتش به من تا بذارم رو كولش.واسه همين موقع بلند شدنم متوجه كيرم نشد بلند شدم كه بذارم رو كولش ديگه طاقت نياوردم با كون خوشگلش 5 سانت بيشتر فاصله نداشتم يهو تصميم گرفتم جوري كه برداشت بد نكنه كونشو لمس كنم تو اين موقعيت.همين كه ليدا رو ميذاشتم رو كولش كيرمو با كونش به مدت 2 ثانيه مالوندم كه ي دفعه شيدا بيشتر ازم فاصله گرفت و از فاصله گرفتنش حدس زدم كه اين كاره نيست و فكراي بد رو درموردش كلا خارج كردم و از ترس و شرمندگی كيرم خوابيد از طرف ديگه ميدونستم كه با كونش كيرسفت و بزرگمو حس كرده. بعد 5 دقيقه ديگه ازم خواست كه ليدا رو از كولش بردارم اين دفعه كيرم خوابيده بود همين كه خواستم ليدا رو بيارمش پايين شيدا خانم كونشو
ميداد عقب كه به كيرم بخوره ديدم هي لفتش ميده كه بچه رو بهم بده.كيرم داشت سيخ ميشد كه منم چسبوندمش.داشتم لذت ميبردم اونم هي ميگفت اينجوري بچه رو بگير تا نيفته بعدش ميگفت اونجوري تا مدت بيشتري بچسبم بهش.تا ميگفت اينجوري منم با
كيرم يك فشار به كونش ميدادم و ازش ميپرسيدم اينجوري اونم با خنده ميگفت نه اونجوري.فهميدم كه همون دفعه اول كيرم ديوونش كرده. به مدت دو دقيقه كيرمو چسبوندم كه بعدش بهش گفتم بچه رو بذاريم پايين. و
گفتم بريم تو اتاقت رو تخت، كه گفت ديگه كافيه.بدبخت ميشم و اين حرفا اشكش هم در اومد. منم قبول كردم و اصرار نكردم.كه چند لحظه بعد فردين اومد. منو شيدا
هم مثل سابق برخورد ميكرديم كه شك نكنه يه وقت.بقيه اونروز هم بدون اتفاق خاصي گذشت.روز سوم كه روز آخر بود مثل روزهاي قبل آقا رضا رفت سركار.منم كه ميخواستم برم حموم فردين هم تلوبزیون تماشا ميكرد تو حموم كه بودم از اينكه روز قبلش اصرار نكردم احساس رضايت داشتم از خودم.چند دقيقه كه تو حموم بودم ديدم يكي داره در حموم رو ميزنه.بله شيدا خانم بود كه ميگفت برات شامپو آوردم ازاونا استفاده نكن كه شامپو بچست.
درو كه باز كردم دستمو دادم بيرون كه شامپو رو بذاره تو دستم در رو كامل هل داد و من لخت جلوش.فردين رو فرستاده بود دنبال نخود سيا.اومد تو حموم
فورا زانو زد و كيرمو كه هنوز كامل سيخ نشده بود كامل كرد دهنش.با حرص ميخورد كيرمو.اينقد
كيرم بزرگ شد كه هر چي بيشتر ميخورد سفت تر و بزرگتر ميشد تا جايي كه فقط يك چهارم كيرم بيشتر جا نميشد تو دهنش.ديگه طاقت نياورد از جاش بلند شد بهم گفت خودتو خشك كن بريم رو تخت و خودش زودتر رفت تو اتاق.بعد
يك ذقيقه كه رفتم اتاقش ديدم فقط با
ي شورت قرمز و سوتين قرمزه.اصلا حرف نميزد رفت رو تختش منم رفتم. كرم داو هم كنارش بود اصلا حرف نميزد به حالت سگي.(سجده) قرار گرفته بود منم كه لخت بودم فهميدم كه چيكار بايد بكنم كيرمو با كرم چرب كردم كيرمو از رو شورتش چسبوندم به كون زيباي شيدا.يهو
متوجه شدم كه داره گريه ميكنه.ولي هم من عاشق كون رويايي شيدا بودم
و هم اون عاشق كيري شده بود كه قبلا با كونش عظمتشو درك كرده بود.فاصله كيرم با كون شيدا فقط يك شرت سرخ و جيگري رنگ بود كه خود شيدا شورتشو كشيد پايين و در حالي كه گريه ميكرد گفت ديگه معطل چي هستي امير.منم امان ندادم و شروع كردم فشار دادن كيرم داخل شيدا. وقتي 15 سانت از كيرم رفت به شيدا گفتم كافيه عزيزم؟دوباره با حالت ضجه گفت همشو امير بكن تو. منم انجام دادم و تا جايي كه كون قشنگش جا داشت كردم تو گفتم آبم داره ميادميخوام بكشم بيرون گفت جون عزيزت آبتو
خالي كن تو كونم منم همشو ريختم تو كون شيدا.بعد از سكس هردو از هم راضي بوديم.
رابطه كير بزرگ من و كون رويايي شيدا بعد اون روز تموم شد كل سكس 15يا 20 دقيقه بيشتر طول نكشيد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#343 | Posted: 19 Nov 2012 14:45

کردن خواهر زن به روش عالمانه

سلام .میخوام قصه کردن خواهر زنم رو براتون بزارم .حدس زده بودم بیرون میره و اهل عشقه منتظر زمانش بودم تا اینکه یک روز عصر اومد خونه مون .زنم نبود انگار میدونست اونجا نیست دراز کشیده بودم تلویزیون میدیدم نشست کنارم و شروع کرد با موبایلش ور رفتن اهمیت ندادم سرشو اورد جلو و گفت ببین این عکس قشنگه نگاه کردم عکس کارتونی دختری در حال کیر خوردن بود فوری کیرم شروع کرد به حرکت کردن و بزرگ شدن .بلند شدم و نشستم و همچنان که موبایل نگاه میکردم یه کم بهش نزدیک شدم عقب نرفت نزدیکتر شدم و گفتم این که کارتونیه گفت مگه اصلش وجود داره موبایلمو اوردم و یه عکس خفن کیر سیاه وبزرگی که تا نیمه رفته بود تو یه کون سفید خوش ترکیب رو نشونش دادم گفتم این هم اصل تازه واقعیش هم موجوده گفت یعنی فیلمش گفتم هم فیلمش هم اصلش تو میخوای کدوم رو ببینی .گفت فیلمش رو شاید داشته باشی ولی اصلشو بعیده .گفتم چرا بعیده .گفت اخه خیلی بزرگه .گفتم اگه داشته باشم کی جوابشو میده .گفت اگه اینقدر تا حالا خواهرمو جر میدادی.گفتم تو چکار داری اگه بود جوابشو میدی .حالا کیرم دیگه داشت میترکید اونهم فهمیده بود و داشت عذابم میداد.گفت اگه اینقدر بود سفارش میکنم خواهرم جوابشو بده .گفتم چرا از خودت مایه نمیزاری .خندید و رفت عقبتر رفتم نزدیکش عقب نرفت دستهاشو گرفتم تو دستم و شروع کردم به مالش دادن دستهاش .کم کم رفتم رو به بالا وبزوش اعتراضی نکرد جسورتر شدم کشیدمش طرف خودم چسبید بهم شروع کردم به نوازش موهاش و بو کردن گردنش .کیرم داشت منفجر میشد نشوندمش روی باهام طوری که کیرم بهش نخوره سرشو اوردم بالا و صورتشو با لبهام میمالیدم کم کم لبم رو به لبهاش نزدیک کردم اعتراضی نداشت و مثل اینکه منتظر این لحظه باشه لبهامون قفل شدن به هم حالا بمک کی بمک بالبش و زبونش دهنم رو باز کرد و زبونش رو کرد تو دهنم . از بالا وضعم خوب بود ولی از بایین کیر و تخمهام در حال ترکیدن بودند دستم رو از زیر بلوزش بردم و سینه های بزرگش رو گرفته و حالا نمال کی بمال .در حالیکه زبونش توی دهنم بود اه و ناله با حالی میکرد دستم رو یواش یواش بردم طرف دکمه و زیب شلوارش یه دفعه کشید عفب شاید در عرض چند ثانیه 100 تا فحش به خودم دادم که چرا زود رفتم طرف شلوارش .نگاهش کردم که یه طوری ماست مالیش کنم.داشت میخندید دلم قرص شد گفت اهه اگه اونقدر نبود چی .مثل اینکه تازه متولد شده باشم گفتم امتحانش فقط ممکنه مجبورت کنه درد تحمل کنی عیبی نداره خندید و گفت من باید تحمل کنم تورو سنننه.گفتم باشه ولی باید چشمهاتو ببندی خندید و چشمهاشو بست سریع لباسهامو کندم و کیر در حال انفجار رو بردم نزدیک صورتش و گفتم باز کن .چشمهاشو باز کرد و از دیدن کیر کلفت و درازی جلوی صورتش بود شوکه شد جیغ کوچولویی کشید و گفت خوش بحال خواهرم که این کیر کوس و کونشو یکی میکنه .من که از خوشحالی نزدیک به غش کردن بودم گفتم خواهر بی سلیقه شما بزور هم تو کسش تحملش میکنه تو که نصف اونهم هیکل نداری حتی نصفش رو هم تحمل نمیکنی .گفت خیال میکنی شرط بندی کنیم گفتم سر چی اگه تحملش نکردم قول بده هر طوری شد تو کون خواهرم بزاری ولی اگه تحمل کردم 3 بار متوالی منو بکنی .خلاصه شرط بندی کردیم و سر کیر داده دستش که بخوره و من هم شروع کردم به دراوردن لباسهاش با یه دست تخمهامو گرفته و میمالوند و با دست دیگه همزمان که می مکید کیرم رو بالا و بایین میکرد حدود 10 تا 20 دقیقه خورد و مالوند البته منم توی این مدت کسش رو میخوردم و با انگشتهام در حال اماده کردن کونش بودم بلند شدم و عقب شروع کردم کیرم رو در کونش مالش دادن شل شده بود ولی میترسیدم یه دفعه کیرم رو بکنم توی اون کون کوچولو و سفیو تنگ سر کیرم رو یواش گذاشتم در کونش و ارام ارام شروع کردم به فشار دادن با هر فشار من کمی میرفت جلو و این کار رو سختتر میکرد گفتم کوچولو داری شرط رو میبازی . مثل اینکه بهش بربخوره گفت کارتو بکن ببینم میتونی بدون اینکه جررم بدی کیرتو بکنی تو کونم .دلم قرص شد فشار بیشتر کردم اونهم دیگه نمیرفت جلو و تازه با تکون دادن سوراخ کونش روی کیر من کمکم هم میکرد با کمی فشار کله کیرم توی کونش جا دادم از درد به خودش کش و قوس میداد .کیرم رو به همون حالت گذاشم و بهش گفتم تکون نخور تا جا باز کنه با دستش که گذاشته بود روی شکمم تا زیاد بهش فشار ندم علامت رضایت رو اعلام کرد بعد از 1 یا 2 دقیقه یه کمی فشار دادم درد میکشید ولی چون باور نداشت که این کیر کلفت چطوری رفته تو کونش چیزی نمیگفت خلاصه یک سانت یک سانت کیر تا ته کردم تو کونش .حالا دیگه کله ام از زور شهوت داشت میترکید بهش گفتم حالا تلمبه بزنم گفت اروم بزن چون خیلی درد داره گفتم الان که جا باز کنه دردش از بین میره .با ترس و لرز شروع کردم به تلمبه زدن اول دردش میومد ولی بعد از چند لحظه که دردش از بین رقت ناله های لذتش بلند شد منم از خدا خواسته چنان کیرم رو تو کونش جولان میدادم که صدای ملج ملج کونش بلند شده بود دیگه به هیچی فگر نمیکردم دیگه کونش باز شده بود بهش گفتم زانو بزن زانو زد با یه حرکت کیرم رو تا اخر کردم تو کونش داشتم تلمبه میزدم گفت ایستاده بکنم بلند شد کیرم گذاشتم لای درز کونش و فشار دادم چون ایستاده بود تنگ شده دستهاشو زد به دیوار منم با اخرین قدرتم داشتم میکردمش .درازش کردم و از جلو کیرم رو گذاشتم در کونش و فرو کردم تو حاتش طوری بود که کیرم تا اخر رفت توی کونش .من تلمبه میزدم و اون ناله ابم داشت میومد بهش گفتم گفت بریزش تو کونم تا باز هوس کنم بهت کون بدم منم ریختم تمام بدن هر دومون خیس عرق بود کیرم در اوردم با دستمال خودش تمیزش کرد و شروع به ساک زدن کرد چنان میخورد مثل اینکه اصلا کیر ندبده بود و مدام قربون صدقه کیرم میرفت بی حال شده بودم ولی قولم یادم بود گفتم دو بار دیگه مونده با حرص و ولع در حال کیر خوردن گفت من بردم هر چی من بگم باشه قبول کردم اخه راست میگفت کیر رو تا اخر توی گونش جا داده بود گفت میخوام بجای ان دو بار کیر بخورم شما اعتراضی داری من که دیگه نای کون کردن در اون لحظه رو نداشتم کیرم رو در اختیارش گذاشتم تا سیر بخوره اینقدر کیر خورد تا دوباره ابم این دفعه توی دهنش اومد من بی حال شده بودم ولی اون توی اسمون ها بود بعد از اینکه رفت دستشویی و اومد دو باره هوس کون کردن بجونم افتاد فهمید گفت نمی تونم چون کونم رو جر دادی بزار یه کم خوب بشه دوباره بکن لب جانانه ای ازش گرفتم و اونم رفت البته هراز گاهی هوس کیر میکنه میاد و من هم از خجالت کونش در میام.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#344 | Posted: 19 Nov 2012 15:07

سکس در ویلای شمال

سلام من امین هستم میخوام یه داستان براتون تعریف کنم امیدوارم که همتون از شنیدن این داستان واقعی خشنود بشید...
تو جاده چالوس بودیم و داشتیم به سمت شمال حرکت میکردیم دوتا ماشین بودیم یکی ماشین ما و دیگری ماشین پسر عمه ام که کلا میشدیم 9 نفر من تو راه هدفون توی گوشم بود و مدام به دختر خالم فکر میکردم اخه من خیلی دوستش داشتم هم خوشگل بود هم اخلاقش خیلی خوب بود اما من واقعا پسر خجالتی هستم و هیچ وقت نتونستم از شدت علاقه ام به اون چیزی بگم و همیشه این عشق در دلم بود شب بود که به شمال(چالوس_نمک ابرود)رسیدیم انقدر خسته بودیم که هممون زود خوابیدیم صبح که بیدار شدیم تازه دیدیم شوهر خالم اقا سعید چه ویلای بزرگ و قشنگی اجاره کرده مادر و خالم مشغول درست کردن صبحانه بودن منم داشتم باگوشیم ور میرفتم بعد هم حدود ساعت 11:30 بود که رفتیم بیرون برای خرید و تفریح هر جا که میرفتیم من پشت کون دختر خالم الناز راه میافتادم کارمون که تموم شد ساعت 3 برگشتیم خونه از بیرون غذا گرفته بودیم جاتون خالی چون گرسنه بودیم خیلی بهمون چسبید بعد هم همه تا ساعت 5-6 خوابیدن اما منو الناز بیدار بودیم منم برای اینکه خودم را نشان بدم از برنامه های گوشیم براش چیز های باهال فرستادم اونم از برنامه ها بدش نیامد راستش اینطوری که من با الناز صحبت میکنم با بابام صحبت نمیکنم

ساعت 6 که همه بیدار شدم داداشم حمید پاسور اورد منم که تو حکم خدا...جلوی الناز هم بود و داشت بازی را نگاه میکرد منم میخواستم خودمو نشون بدم منو داداشم باهم و بابام و شوهر خالم هم با هم بودن خلاصه سرتون را درد نیارم 7-4 بردیم فکر میکردم دارم خودمو به الناز اثبات میکنم ساعت 9 بود که منو الناز با خانوم پسر عمه ام رفتیم لب دریا فضای رمانتیکی میشد اگه زن اسکل پسر عمه ام میرفت که خدارا شکر شوهرش صداش زد و رفتن بعد سعی کردم یه کم سر صحبت را باز کنم یه کم درباره ی درسا صحبت کردم بعد به طور کاملا حرفه ای صحبت را به سمت سکس کشیدم من قبلا که بچه بودم میدیدم که دختر خالم با پسر خاله ی بزرگم سکس میکنن و به خاطر همین از پسر خالم متنفر بودم بهش گفتم تو قبلا با شاهین سکس کردی من خیلی ناراحت شدم اونم گفت اگه تو هم میخوای اعتماد به نفس داشته باش و پاپیش بزار من که هول شده بودم من من کردم و گفتم باید چکا....ر کنم گفت هیچی خودم خبرت میکنم من که تو کونم عروسی بود میخواستم برای اولین بار سکس کنم رفتیم توی ویلا و نمیدونم چطوری شام خوردم و منتظر شدم تا شب بشه خودمو با تلویزیون و گوشیم سرگرم کردم شب شد ساعت 1 بود و مرد ها و زنها داشتن کم کم میخوابیدن.راستش خالم خیلی حساس بود و بخاطر حساسیت های اون مرد ها پایین تو حال خوابیدن در صورتی که بالا 3 تا اتاق خوب داشت خانوم همه تو اتاق بزرگه یعنی اتاق اولی بودن و اتاق دوم درش کلا قفل بود و سومی هم که خالی بود و دو تا تخت تک نفره داشت الناز متولد سال1371 و من 1374 بودم ساعت 1:45 بود که اس ام اس داد بیا بالا اتاق اخر داشت حلقم از تو کونم میزد بیرون.با خودم میگفتم دارم میرسم و یکی یکی پله ها را بالا میرفتم تا به اتاق رسیدم در تا نیمه باز بود رفتم تو دیدم الناز دو تا تخت هارو بهم چسبونده بود و با یه تاپه زیر نافی خوابیده بود و یه شلوارک هم پاش بود منو که دید با انگشت بهم اشاره کرد اروم و بدون هیچ مکسی منو گرفت و چسبوند به دیوار و شروع کرد به لب گرفتن وای این من بودم که داشتم با یه دخی لب میدادم باورش برام سخت بود راستش من خیلی خجالتی هستم ولی کم کم روم باز شد و لباسشو زدم بالا وای سوتین تنش نبود مثل دیوونه ها داشتم سینه هاشو میخوردم وای که چقدر خوشمزه بود و او.....م او.....م میکردم بد بردمش رو تخت و بازم سینه هاشو خوردم قول داده بودیم که پای خودمونو از گلیم دراز تر نکنیم اما خودش اینقدر حشری شده بود که شرتمو در اورد و چند ثانیه دیگه شورت خودشو هم در اورد و کیرمو با دستاش گرفت یه کمی جلق زد و بعد گذاشت توی کسش و گفت بکن عزیزم داشتم از خوشحالی میترکیدم یه دستم رو پستونای خوب و تو دست بیافتش بود و یه دستم روی کونش داشتم میکردم که دیدم داره نفس نفس میزنه و میگه ای....ای ....ای بسه پاره شدم منم نا مردی نکردم و تا جایی که میتونستم کردم بعد هم افتادیم رو هم و شروع کردیم به لب گرفتن من ترسیده بودم و گفتم جیگرم یهو حامله نشی این وسط... گفت نه قرص میخورم تو نگران نباش نیم ساعتی خوابمون برد بعدش سریع پاشدیم و لباش بوسیدم و رفتیم پایین و خوابیدم راستشو بخوای خیلی حال کردم یه حال اساسی


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#345 | Posted: 20 Nov 2012 17:47

سکس با زن پسردایی

باسلام خاطره ای که براتون میذارم کاملا"واقعی و در سال 85 اتفاق افتاد..ماجرا به این صورت رقم خورد:من یک فیلم نامزدی اقوام رو تو کامپوتر پسر دایی ام به طور اتفاقی دیدم ودر اون رقص زن پسر داییم توش بود....لامذهب از اون لباس های ناف بیرون پوشیده بود....خلاصه رفتم تو کفش ونخش گفتم چطور میشه بهش نزدیک شد.........توی دفترچه تلفن خونه ی مادربزرگم تونستم تلفن خونشونو پیدا کنم....خلاصه کار ما شده بود روزی چند دفعه زنگ زدن بهش خیلی کنجکاو شده بود بدونه من کی ام.....بعد از سه ماه تازه کمی راه افتاد چسته گریخته جوابمو میداد اما هنوز براش سکرت بودم.......بعداز گذشت چار ماه یکدفعه گفت: اگه معرفی نکنی خودتو دیگه بهت جواب نمیدم حالا فکرشو بکن همه چی رو داره خراب میکنه خلاصه یه هفته رومخش کار کردم تا بفهمه من آشنای عاشق پیشه ام ............خیلی سخت بود اما دلشو به دست آوردم .......تافهمید من کی ام خیلی جا خورد.......اما معلوم بود از طرف شو شوش خیلی ناراحت بود........چند ماه باهاش حرف زدم که بعد بهش پیشنهاد دادم بیاد مغازه ام.....اول قبول نمی کرد اما به هزار زور راضیش کردم.......وقتی اومد اصلا باورم نمیشد دست پاچه شده بودم .....درو بستم واسه اطمینان.....دستاشو گرفتم اون لحظه باورکردنی نبود .....بعد از کمی صحبت به زور لباشو گرفتم هی هولم میداد اما محکم سینه هاشو چسبیدم اشک حشرتو چشماش حلقه بسته بود. حشری حشری شده بودمنم طاقت نیوردم خوابوندمش روی موکت مغازه لختش کردم خیلی زود....زمان مثله برق میگذشت کوسشو خوردم کمی تلخ بود طبع ام نگرفت کیرو دراوردم کردم تو کسش ....خیس بود توش راحت رفت اما زود ابم اومد چون هم استرس داشتم هم باورم نمیشد که دارم کیومیکنم زود اب رو ریختم توش البته قبلش اجازه گرفتم ازش........خیلی حال داد بعد از اون ماجرا نمی دونم کدوم زن بی پدر مادری رای شو زد دیگه بامن رابطه نداشته باشه شانس ما می رفت جلسه مثل اینکه توبه کرد و مارو تو کف گذاشت الان چند ساله بعضی وقتها به عشقش کف می زنم.....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#346 | Posted: 20 Nov 2012 17:52

رویایی که با زنداییم به حقیقت پیوست

سلام ،این اولین داستان منه که میخوام برای دوستان عزیزم تعریف کنم ، امیدوارم خوشتون بیاد!!من زیاد به حاشیه نمیرم میخوام اصل ماجرا رو براتون تعریف کنم ... اسمم منصوره، 26 سالمه ، مهندس عمرانم و تو یه پروژه ای تو غرب کشور کار میکنم و پنجشنبه و جمعه برای دانشگاه میام تهران ، پوست سفید و موهای خرمایی دارم و قدم حدودا 180 سانته ...
یه دایی دارم که تو تهران استاد دانشگاهه و چون همه فامیلای ما تو شهرستان هستن من بیشتر وقتا اگه تهران باشم به جای خوابگاه خونه اونا میرم خیلی رابطمون با خانواده ی داییم صمیمیه چون من تقریبا 4 سال میشد که عاشق دختر داییم بودم وهمه فامیل این ماجرا رو میدونست و خیلی ها که دختر داشتن سعی میکردن نظر من رو عوض کنن و حتی پیشنهاد دخترهای دیگه ای رو بهم میدادن و حتی خواهرام از عوض من خواستگاریم رفتن که من اون موقع خیلی ناراحت شدم ...
من واقعا عاشق بودم و دختر داییم که اسمش شیدا هست رو خیلی دوست داشتم و رابطمون فقط صحبت تلفنی و اس ام اس معمولی و گاهی طنز و نهایتش یه دست دادن رسمی بود ولی تو این مدت علاقم نسبت بهش هر روز بیشتر میشد ولی چون از من تقریبا 7 سال کوچیکتره گاهی وقتا حرف همدیگرو نمیفهمیدیم و این برام کمی سخت بود ...
از زنداییم بگم اسمش زیباست و یه زن کاملا خوش اندام و چون تو سن کم تقریبا 17 سالگی ازدواج کرده و فقط یه بچه داره و تو رفاه کامل بوده خیلی خوب مونده و پوست سبزه و اندام سکسی داره و تو فامیل به مهربانی و خوش اخلاقی معروفه ... و این اخلاق و مهربانیاش باعث میشد که من شیدا رو خیلی بیشتر دوسش داشته باشم تا اینکه عید امسال بود که برای دیدن خانواده به شهرستان برگشتم در ضمن یه مدت بود رفتار دختر داییم با من سرد بود ولی چون خودم هم زیاد درگیر کار و درس بودم دنبال علتش نبودم ولی تو این تعطیلات عید و تو یکی از مهمونی ها متوجه شدم رفتارش خیلی مشکوکه و هی با گوشیش ور میره و اصلا منو تحویل نمیگیره خلاصه منم خیلی ناراحت شدم و صداش زدم تو حیاط و گفتم که چرا این رفتارو میکنی و اون کیه که هی اس ام اس بازی میکنید اول گفت دوستمه بعد گوشیرو ازش گرفتم و دیدم آره اون چیزیی که نگرانش بودم اتفاق افتاده اون با یه پسر دیگه دوست شده بود و بهم اس عاشقانه میدادن ... یه پسر بچه لات پشت کنکوری که پسر همسایشون بود و من حتی گوسفندامم واسه چرا به اون نمیدادم تونسته بود مخ دختر دایی مارو بزنه خلاصه من خیلی بهم ریختم و بدون اینکه به کسی بگم مهمونی رو ترک کردم چون من به خاطر اون از خیلی از خواسته هام گذشته بودم از خیلی از دخترا که خودشم میشنواخت فاصله میگرفتم حتی خواهر یکی از دوستام که دندانپزشکی میخوند و خیلی از من خوششون اومده بود رو پیش خودش تلفنی به دوستم جواب رد دادم ولی اون .... بگذریم...
زندایی من چون من رو واقعا دوست داشت از رفتن من نگران شده بود چون من اون شب احساس میکردم زیبا روسرم خراب شد و همون شب به همون شهرستانی که کار میکردم وسط مرخصیم برگشتم .... یه مدت بعد تقریبا دو ماهی خونه داییم نرفتم و ارتباطم رو قطع کردم ولی تو این مدت زنداییم هم دلداری میداد هم به دخترش فوحش میداد و هم به هر نحوی میخواست دل منو بدست بیاره و حتی اس های عاشقانه و گاهی سکسی میفرستاد تا اینکه من و زنداییم از راه اس ام اس رومون به هم باز شد و حتی به راحتی تجسسم سکس با هم رو هم بیان کردیم تا اینکه یک ماه پیش دیگه نتونستم جولوی خودم رو بگیرم رفتم خونشون تو اون ساعت دختر داییم خونه نبود داییم ولی خونه بود وقتی رسیدم خونشون از دیدن من خیلی خوشحال بودن چشای زنداییم از شدت خوشحالی برق میزد ،بعد داییم حاضر شدو گفت من جلسه دارم و رفت و بعد رفتن داییم زن داییم رفت جلو پنجره مطمءن بشه از رفتن داییم بعد من پاشدم دیدم زن داییم اومد طرف من بیمقدمه بغلش کردم و هیچی نمیگفتیم تو چشای هم زل زدیم و لبام رو گذاشتم رو لباش خیلی داغ بودن روسریشو باز کردم و اروم دستمو انداختم دور کمرش یه هو دیدم با دستش کیرم رو که سفت شده بود رو بررسی میکنه و بلافاصله درش اوردم بیرون خیلی تعجب کرد و گفت از مال داییت خیلی کلفت و خوشگله .... منم سینه هاشو میمالیدم که زود پیراهنش رو در آورد و سوتینش رو باز کرد من شروع کردم به خوردن سینه هاش بهد دامنش رو زدم بالا دستم رو کردم تو شرتش که خیس خیس بود یه کس صاف و تپل بعد دامنش رو کشیدم پایین و خوابوندمش رو کاناپه و اوفتادم روش و شروع کردم به کردنش و بعد چند دقیقه تمام آبم رو تو کسش خالی کردم و خیلی حال کرده بود ....
از اون روز دیگه ناراحت جدایی دختر داییم نیستم یعنی به چشم ندیدن گذاشتمش و هر چند وقت یه بار میرم مادرشو میکنم و از اینکه وقتم رو با دختر قدر نشناس و بیجنبه ای مثل اون هدر دادم ناراحتم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#347 | Posted: 21 Nov 2012 14:47

حس یه خاطره

سلام. اسمم پارسا هست (البته اسم مستعارم). من 19 سالمه. داستانی که می خوام براتون بنویسم مربوط میشه به داستان من و عمه ام.
14 یا 15 سالم بود. احساس بلوغ جنسی میکردم. بعضی موقع ها به زنها و دختر های اطرافم خیره میشدم. بی اختیار وقتی زنی رو با یه تاپ یا شلوارک (لباسی که بدن زن دیده بشه) میدیدم، حس عجیبی پیدا میکردم. اون موقع درباره سکس چیز زیادی نمیدونستم. ولی طی بزرگ شدنم چیزهای زیادی یاد گرفتم. وقتی تو تاکسی یا جایی بدنم با بدن یه زن برخورد میکرد احساس خوبی داشتم. برای همین از اون به بعد سعی کردم خودم رو به زنها و دختر های اطراف بیشتر نزدیک کنم. اکثر زنها از این کار من خوششون نمیومد. مثلا وقتی رو مبل نشسته بودم پاهام رو به پاهای یکی از دختر های فامیل نزدیک کردم، سریع پاهاش رو کنار کشید. ولی من دست بردار نبودم. بالاخره یکی از این روزها تونستم کسی رو گیر بیارم که از این کار من نارحت نمیشه. اون عمه ام بودحالا یکم از عمه ام براتون تعریف کنم.(البته چون این داستان بر اساس واقعیت هست، توصیفات داخل داستان نیز به همین صورته) عمه ام زنی با قد 170 سانتی متر و وزنی 60 کیلویی. با موهای بلند. سینه های درشتی داره ولی باسنش معمولیه. چادریه ولی خودش این رو نمی خواست. این رو میشد از طرز لباس پوشیدنش فهمید. با اینکه خانواده اش خانواده مذهبی بودن ولی اکثر مواقع لباس های تنگ میپوشید. یه بار یه تی شرت مشکی پوشیده بود و سینه هاش کاملا معلوم بودن. میشه گفت تقریبا از اون موقع به بعد به عمه ام بیشتر دل بستم. عمه ام با دختر عمه ام برای برای صفره خونه ما اومده بودن، وقتی همه ی مهمونا رفتن تنها من، عمه ام،دختر عمه ام و مادرم خونه بودیم. فاصله من و عمه ام از هم زیاد نبود. دوباره فکرهایی به سرم زد. هر دوتامون رو زمین نشسته بودیم.من این ور عمه ام بودم و دختر عمه ام و مادرم اون ور.پس برای همین اگه کاری میکردم کسی متوجه نمیشد. آروم آروم پاهام رو نزدیک عمه ام کردم. وقتی پاهام به پاهاش خورد عکس العملی از خودش نشون نداد. بیشتر باهام رو به پاهای نازش نزدیک کردم. اون موقع یه شلوار لی تقریبا تنگ پوشیده بود که از روی شلوارش راحت میشد اندامش رو حس کرد. دیگه تقریبا خیلی بهش نزدیک شده بودم.(امید وارم کسی نگه که یارو چقدر امل بوده که با این کارا حال میکرده، ولی این رو بگم که اکثر بچه های هم سن خودم همین کارا رو میکردن). یه تصمیمی گرفتم. تصمیم گرفتم که دستم رو ببرم رو پاهاش. شاید بگم 5 دقیه ای طول کشید تا تونستم دستم رو بذارم رو پاهاش.احساس خیلی خوبی داشتم. چون این اولین زنی بود که من تونستم اندامش رو حس کنم. وقتی عمه ام می خواست بره مادرم زیاد اسرار کرد که بمونن. عمه ام که بهش 2 تا تعارف میزنی میمونه، موند. منم تقریبا خوشحال شدم.یادمه که عمه ام میخواست اون موقع ها گوشیش رو عوض کنه. منم تقریبا هر ماه یکبار یه بسته اینترنت ایرانسل میگرفتم. شانس ما اون روز اینترنت داشتم. به عمه ام گقتم اگه میخواد میتونیم بریم با گوشی من اینترنت گوشی ها رو نگاه کنیم. اون هم به راحتی قبول کرد.نسشتیم رو یه مبل سه نفره عمه ام وسط بود و دختر عمه ام و من کنار مبل نشسته بودیم. وقتی نشستیم عمه ام تقریبا خودش رو به من چسبونده بود.پامو رو پام انداختم و تونستم پاهای ناز عمه ام رو حس کنم. بعد که یه کم پرو تر شدم، دستم رو گذاشتم رو رون پاش(وقتی داشتم عکس گوشی هارو بهش نشون میدادم(البته پشت دستمو)). دیدم عمه ام اروم دستش رو گذاشت تو دستم بدون اینکه کسی بفهمه. دیگه تقریبا من و عمه ام داشتیم حال میکردیم. تو اون موقع نمیدونم دختر عمه ام هواسش بود یا نه. آروم دستم رو بردم رو شیکمش.سعی کردم دستم رو ببرم زیر لباسش.قریبا موفق شدم پوست نازش رو حس کنم. دوست نداشتم اون لحظه تموم بشه. ولی موتسفانه تموم شد.وقتی عمه ام بلند شد. هر کاری کردم تا 2باره به عمه ام نزدیک بشم نشد. هر بار که عمه ام میومد خونه مون من یه کارایی میکردم. دیگه کلی روم باز شده بود. یه بار که خیلی رو باز شده بود دستم رو بردم نزدیک باسنش. باسنش تقریبا سفت بود. تو جمع این کارو کردم ولی چون عمه ام پشتش به من بود کسی متوجه نشد(اونقدر احمق بودم که به خودم نگفتم ممکنه کسی ببینه). خلاصه دیگه تو فکر سکس با عمه ام بودم. تقریبا 18 سالم بود. دیگه قوای جنسی داشتم. من از سن 16 جلق میزدم.(خواهشا نگید جلقی،چون خیلی از شماها مثل یه سگ هر روز جلق میزنید.)هر بار که با عمه ام کاری میکردم میرفتم دستشویی و خودم رو خلاص میکردم. خوب داستان اصلی از اینجا شروع میشه و برای اینکه شما تو داستان قرار بگیرید این قسمت رو به صورت محاوره ای نوشتم.
خدا به این سفره هایی که زنها تو خونشون میندازن برکت بده. یه روز مادرم صفره داشت و عمه ام رو هم دعوت کرده بود.منم تقریبا خوشحال بودم.
مادرم: پارسا من میرم بیرون سریع بر میگردم. اگه کسی از مهمونا اومد بگو بیان داخل.
من: باشه
مادرم: خداحافظ
من: خداحافظ
خونه تنها بودم.چون برادرم دانشگاه بود و پدرم سرکار. بعد نشستم و تلویزیون نگاه می کردم. زنگ در خورد. یکم ظاهرمو مرتب کردم و رفتم در رو باز کنم. خوشبختانه عمه ام بود.
عمه: سلااام
من: سلاممم
عمه: خوبی؟ چه خبر؟
من: ممنون سلامتی.شما چه خبر؟ راه گم کردین
عمه: ما هم خوبیم. نه که شما راه گم نمکنین.
من: والا انقدر سرم شلوغه که .....
عمه: باشه.تو راست میگی
بعد از روبوسی ازم پرسید: مامانت کو؟
من: رفته بیرون بر میگرده
عمه: کسی نیومده؟
من: نه
عمه: ساعت چند مراسم شروع میشه؟
من: 2:30(اون موقع ساعت 12 بود.)
عمه: گفتم یکم زود تر بیام خودتونم ببینم.
من: شما لطف دارین.
من: چه خبر از بچه ها؟
عمه: اونام خوبه ان.
بعد عمه ام مانتو شو در آورد به من داد آویزو کنم. عمه ام 45 سالش بیشتر نبود ولی مثل یه زن 37 یا 8 ساله بود. یه شلوار پارچه ای کمی تنگ با یه بلوز نسبتا باز پوشیده بود که به راحتی میشد سینه هاشو دید.
من: خوب چه خبر؟
عمه: سلامتی. مامانت رفته کجا؟
من: نمیدونم. گفت میرم بیرون و بر می گردم.
تقریبا نزدیک هم نشسته بودیم. یا اون موقعی که رو مبل بودیم افتادم. دیدم عمه ام رو زمین نشسته تعارف زدم که رو مبل بشینه. رفت رو مبل دونفره نشست.
منم بعد از اینکه ازش پذیرایی کردم از قصد رفتم کنارش نشستم.
عمه: امروز مثل اینکه زیادی کار کردی؟
من: نه، کاری نکردیم. فقط دو سه تا این کاغذ هارو چسبوندیم. بیرون گرمه. نه؟
عمه: آره. از دم خونه تا اینجا داشتم شر شر عرق میریختم.
من: این شربت رو بخورین خنک میشین
بعد اینکه عمه ام شربت رو خورد ازش پرسیدم: راستی پاتون چطوره؟(عمه ام پاش چند وقتی بود درد میکرد.)
عمه: هیچی بابا. هر روز دردش بد تر میشه.
من: خوب چرا دکتر نمیرین؟
عمه: این هفته وقت گرفتم باید برم.
من: کجا پاتون درد میکنه؟(وقتی این سوال رو پرسیدم خودم یکم بهم شوک وارد شد)
عمه: اینجا.( بعد با دست به بالای زانو نزدیک رون اشاره کرد.) دستتو بده؟
نگید که به این زودی رفتی تو کار را. من فقط صحبت های اصلی رو نوشتم.
من: آها
بعد دستم رو برد روی اونجایی که درد میکرد. گفت: میبینی، دقیقا همین جاست.
من: آره مثل اینکه سفته!
بعد یه دفعه ای یه آهی کشید. فهمیدم پاش درد گرفت.
من: میخوایین یکم ماساژ بدم دردش اروم بشه.(اون موقع قصدم ناز و نوازش کردن نبود)
عمه: دستت درد نکنه.آه ه ه آه
من: خیلی درد می کنه؟
عمه: آره.
بعد وقتی که داشتم ماساژ میدادم کلی حال کردم. از قصد محکم هم ماساژ میدادم که.....
عمه: پارسا جان. یکم بالاتر.
من: چشم. الان خوبه؟ (دستم نزدیک باسنش بود)
ولی جواب نداد هی آه ناله میکرد. یه چتد دقیقه ای ماساژ دادم. دیدم آروم شد. ولی من هنوز داشتم ماساژ میدادم. دیدم چشماشو بسته. خونه خالی، من و عمه ام تنها، منم که دارم ماساژش میدم................
فکرهایی به سرم زد. یکم رفتم طرف های باسنش.به پشت خوابیده بود. داشتم سعی میکردم که تحریکش کنم. ولی قبل از اینکه من تحریکش کنم خودش تحریک شده بود.میخواستم یه کاری کنم که بتونم سکس کنم. دیگه حسابی باسنش هم ماساژ دادم. بعد خودم رو الکی انداختم کنارش طوری که یکی از پاهام رو پاش بود و دستم رو کمرش.
من: آه. خسته شدم. بهترین؟
عمه: اره عمه جون.دستت درد نکنه. خوب بود،ولی مثل اینکه بلد نیستی ماساژ بدی؟ میخوایین یکم ماساژت بدم تا بدونی باید چطوری ماساژ بدی؟
من: نه دستتون درد نکنه!ممنون.
عمه: این طوری که تو ماساژ میدی آدم که خوب نمیشه هیچی بدتر هم میشه(با کنایه بهم گفت) نه بخواب ماساژت بدم تا بفهمی باید چطوری ماساژ بدی.
بعد رو شکم خوابیدم.آروم آروم شروع کرد به ماساز دادن. منم چیزی نمیگفتم.
عمه: خوبه؟
من: ممنون.
عمه: من یکی از همسایه هامون کارش ماساژ درمانیه. از اون یاد گرفتم.
من: آره خوب ماساژ میدین.
عمه: اینطوری نمیشه عمه، باید پیرهن تو در بیاری. چون نمیشه اینطوری ماساژ داد.
من همیشه برای کارا تعارف میکنم. ولی این دفعه تعارف رو گذاشتم کنار. سریع در آوردم.البته چون اولین بارم یه جوری بودم. بعد خیلی قشنگ شروع کرد ماساژ دادن.
من داشتمم کلی حال میکردم. با اون دستای ظریفش داشت تمام بدنم رو حال میداد.
عمه: برعکس شو !
نمیدونم چرا اون لحظه چیزی نگفتم!!!!
من:باشه.
عمه: ممه هاشو نگاه
بعد من خنده ام گرفت. ولی خیلی باحال ماساژ میداد.
من: میشه به من هم یاد بدید.
عمه: آره ولی طول میکشه.
من: نه بصورت کلی.
عمه: باشه. ولی این طوری نمیشه. باید یکی دیگه باشه.
بعد یکم فکر کرد و گفت: من دراز میکشم هم بهت یاد میدم هم اینکه خودم حال میکنم.
وقتی گفت حال می کنم خیلی تعجب کردم. یه جوری بودم.
عمه: فقط نباید به کسی بگی.
من: چرا؟ باشه.
عمه: الان میفهمی
بعد لباسش رو در آورد. یه سوتین تقریبا طوری سبز بود.من چشام داشت از حدقه میزد بیرون.
عمه: به کسی نگیا؟چی شده؟ مورچه گازت گرفته؟
من: چ ش مم م .نههههه. چیزی نیست.
بعد اومد جلوم دراز کشید. اولین باری بود که یه زن یخت رو از نزدیک میدیدم.
عمه: دستت رو بده
من: بفرما
دستم رو گرفت شروع کرد آموزش دادن چیکار باید کنی و چطوری باید ماساژ بدی. ولی اصلا حواسم به این چیزا نبود. فقط داشتم بدنشو حس میکردم. کیرام که سیخ شده بود از زیر شلوارم زده بود بیرون.
عمه: چرا همچین شده
من: چی؟
عمه: اون چیه که زده بیرون؟
من: او ن ن ن. چ ی زی نیس ت.
عمه: خیلی بی جنبه ای.
من: نههههههههه
عمه: اولین باره نه یه زنه لخت میبنی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم آره.
عمه:مثل اینکه خیلی هم بزرگه
من داشتم آب میشدم.
عمه: میخوای اونم برات ماساز بدم.
من اولش سرخ کرده بودم ولی دیگه روم باز شده بود.
من: باشه. حالا که این طوریه منم باید یه چیز دیگه ای رو ببینم.
دیدم نگفته دکمه شلوارش رو باز کرد. اولین باری بود یه کس از نزدیک میدیم. تمیز تمیز نبود یکم مو داشت ولی بد نبود می شد یه چیزهایی دید. یکم هم خیس بود.
بعد دستش رو انداخت و شلوارم رو کشید پایین کیر سیخ شده بنده زده بود بیرون.
دستم رو گذاشته بودم رو سینه هاش و داشتم میمالوندم.
دهنشو باز کرد و کیرم رو تا نصفه کرد تو دهنش. یه 2،3 دقیقه ای این کار رو کرد. بعد وقتی رفت کنار من رفتم سر وقت کسش. تو فیلم ها دیده بودم چیکار میکنن تقریبا همون کارا رو کردم. دیدم کیرم بد جوری کس میخواد، خیلی آروم کردم توش.30 ثانیه ای کاری نکردم. خیلی داخل کس نرمو گرمه. بعد اروم آروم شورع به عقب جلو کردن. بعد در هین کردن شروع به لب گرفتن کردم....................
بعد که کارامون تموم شد رفتم یه شربت دیگه از داغی هوس خوردیم لباس هامونو پوشیدیم. یکم دیگه با هم حرف سکسی زدیم یه کم دیگه لب بازی که زنگ در خورد و مادرم بود .........................


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#348 | Posted: 21 Nov 2012 14:53

شوهرخاله جذاب من

سلام من 23 سالمه داستان از اونجایی شروع شد که من 19 سالم بود خالم ازدواج کرد یه شوهر خیلی خوشگل که هر دختری ارزوشو داشت اسمش مهران بود خالم بعد عروسیش همش با مامانم از سکساشون حرف میزد منم میشنیدم چند ماهی از عروسیشون می گذشت خالم از زندکیش راضی نبود همش با مهران مشکل داشت به خاطره سرو وضش اخه خالم خیلی با حجابه با مشروب و این حرفا مخالفه مهرانم عاشقه ازادی و خوش تیپی . مامان بزرگمم چون خارج شهر بودن واسه قهر میومد خونه ما .مامانم میگفت این جوری که نمشه به خالم گفت بیا با هم یه مسافرتی بریم تا مهدی{بابام} یه کم باهاش حرف بزنه
بالاخره رفتیم سفر سرعین نمیدونم بابام باهاش حرف زده بود باهاش یه نه اما خیلی مهربون شده بود با منم خیلی شوخی میکرد یه روز که مامانم و خالم رفته بودن استخر و من چون پریود بودم نرفتم منو باباو مهران تو هتل بودیم مهران گفت:اقا مهدی بیاید بریم دنباله بچه ها حوصلمون سر رفت بابام گفت :شما برید من حوصتشو ندارم منو مهران با هم رفتیم مامان اینا خیلی دیر اومدن ما هم تو ماشین مشغوله حرف زدن شدیم ازش راجع به اختلافشون پرسیدم اونم گفت :یه زنه روشن فکر میخواد یه کم که صحبت کردیم بی مقدمه گفت یه کیو میخوام اینه تو... منم که شوکه شدخ بودم کفتم اقا مهران حالت خوبه؟ بهم گفت تا حالا اینقدر خوب نبودم اینقدر ازم تعریف کرد که یه ان احساس کردم ازش بدم نمیاد اما اخه چه جوری امکان داره منو اون.......؟ بعد بهم گفت میخواد خالمو طلاق بده میخواد بره خارج گفت کهه منم میخواد با خودش ببره منم خام حرفاش شدم بعد از اینکه برگشتیم تهران با هم تلفنی رابطه داشتیم البته گاهی میومد دمه دانشگاه دنبالم میرفتیم یه روری میزدیم تو این 3 مماه اینقدر دوسش داشتم که هیچ چیزو هیچ کس دیگه واسم مهم نبود و اونم هیچ وقت چیزی راجع به سکس نمیگفت و تنها تماس جنسی ما دسته همو گرفتن و موقع خدافظی لپ همو بوسیدن بود
یه روز بعد از ظهر که کلاس داشتمو خالمم خونه ما بود قرار گزاشتم که برم خونشون وقتی واسه اولین بار رفتم یه کمی ازش خجالت میکشیدم و اینکه از خودم بدم میومد بعد از اینکه شربت اورد برام اومد کنارم نشست دستشو دور گردنم حلقه کرد بعد شروع کرد به خوردن لبام منم که تا اون روز یه همچیت تجربه ای با هیچ کس نداشتم و حالا لبای عشقم مهرانم رو تبام بود داشتم حال میکردم بد دستشو برد زیر پیرهنم و شروع کرد به ما لوندنشون احساس خوبی داشتم منو خوابون رو مبل شروع کرد به خوردنه سینه هام انگار مست شده بودم یواش یواش شلوارو شرتمم در اورد و شروع کرد به خوردنه کسم منم از لذت اه اه میکردم یه هو نگاش کردم دیدیم اون حالش ار من بد تره من وقتی داشت کسمو میخورد ارضاع شدم کفت مارال اجازخ میدی بزارم پشتت من گفتم نه مهرهن جون دوس دارم زنت بشم ما همو دوس داریم دلیلی برای اینکه از هم لذت نبریم نمیبینم با اصرار من اونم راضی شر رفت یه دسمال اورد اینداخت زیرم که خونم جایی نریزه کیرشو با کرم چرب کرد و هل داد تو کسم اولش خیلی خیلی دردم اومد اما وقتی کیرش تو کسم جا گرفت خیلی حال کردم اون هی تلمبه میزد منم همش اهو ناله هی میگفت مارال چه کسه تنکی داری؟ بعد از وفتی میخواست ارضا بشه کیرشو در اورد همه ابشو ریخت رو شیکمم بعد یه کم که کنار هم خوابیدیدم بعد من حاضر شدم اومدم خونه خاله هنوز خونه ما بود ازش خجالت میکشیدم
بعد از اونم کلی با هم سکس کردیم همه مدلشو امتحان کردیم
نوشته: مارال


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#349 | Posted: 22 Nov 2012 12:50

دیوانه وار دنبالش بودم

سلام به دوستان عزیر:
بهزاد هستم 26 سالمه از تهران الان دیگه متاهلم این خاطره بر میگرده به دوران مجردیم. من داستان ننوشتم اما چند تایی رو خوندم دیدم قانون نانوشته ای ایجاد شده که دوستان ابتدا خودشون رو توصیف میکنن حتی سایز آلتو، سینه و قد اینا و خوشبختانه همه هم از بچه های خوشتیپ و پول دارو داف و مخ زن هستن. اما بنده با اجازتون این چیزا رو خیلی اجمالی توصیف میکنم چون فکر میکنم زیبا یا زشت بودن کوتاه یا بلند بودن من فقیر یا غنی بودن من به حال شما فرقی نداره و شما اومدید فقط خاطره بخونید و امیدوارم لذت ببرید.
من و خواهرم دو قلو هستیم خواهرم دوستی داشت به اسم نگار. نگار و خواهرم خیلی با هم صمیمی هستن. نگار اون موقع زیاد به خونه ی ما رفت و آمد داشت چون خونه هامون تو یک کوچه بود. اولا حس خاصی بهش نداشتم تا اینکه سال پیش دانشگاهیمون بود که اونجا میومد بعضی وقتا اونجا درس میخوندن با خواهرم. دختر زیبایی بود یعنی به دل من مینشست قدش از من حدود 5 سانت پایین تر بود و نه زیاد لاغر بود نه چاق. یه مدت روش زوم کرده بودم خیلی هیکل خوبی داشت کون خوش فرم و سینه های خوش تراش، بدنسازی هم که می رفت و دیگه هیکلش ساخته و پرداخته شده بود یک روز خواهرم رفته بود خونشون زنگ زد به مامان گفت به بهزاد بگو وسایل شنای منو بیاره مامان وسایلشو گذاشت تو یه ساک داد به من که براش ببرم .زنگ و که زدم در و باز کردن رفتم تو حیاط منتظر بودم شیرین بیاد وسایلشو بگیره درب ورودی ساختمون باز شد و شیرین اومد بیرون پشت سرش نگار اومد، از این حوله های سرتا پایی تنش کرده بود من همین جوری محو تماشای نگار بودم که صدای شیرین منو از افکارم بیرون کشید. وسایلو دادمو حواسم به نگار بود که داشت از پله ها پایین میرفت دوباره شیرین شروع کرد صحبت کردن منم چند کلمه ای باهاش صحبت کردمو اومدم بیرون. تو راه همش به این فکر می کردم چی میشد اگه نگار مال من بود اما افکار منفی نمیذاشت زیاد بهش فکر کنم این که یه وقت آقا و خانوم میرزاده فکر کنن به دخترشون نظر بد دارم و رابطه هامون بهم بخوره این که شیرین چه فکری درباره ی من میکنه. گدشت تا نتیجه ها اومد شیرین رتبش از من و نگار بهتر شده بود تو انتخاب رشته اول تهران و زده بود بعد یزد، چون ما اصالتا یزدی هستیم نگار اینا هم یزدی هستن ولی برعکس خیلی از یزدی ها خیلی مومن نیستیم البته بی بند و بار هم نیستیم. من و نگار هم اول تهران و زدیم بعد یزد. نتیجه ها که اومد شیرین تهران قبول شد من و نگار یزد. واسه ثبت نام من با آقای میرزاده و نگار رفتم یزد کارای ثبت نامو که انجام دادیم برگشتیم تهران تا آماده بشیم برای رفتن چند ماهه به یزد. ما اونجا خونه داریم نگار اینا هم همینطور. خانوم میرزاده تصمیم گرفت همراه نگار بیاد یزد اما پدرش نمیتونست کارای کارخونشو بزاره زمین و با اونا بیاد.زوری که میخواستیم حرکت کنیم به سمت یزد آقای میرزاده منو کشید به یه گوشه گفت بهزاد جان اونجا که هستی اگه نگار مشکلی داشت کمکش کن هر چند مادرش هست اما تو هم مثل برادرش باش. این حرفش یه آشوبی توی دلم به پا کرد همش فکر میکردم که آیا خود نگارم همین دید و نسبت به من داره ؟ گذشتو ما کم کم داشتیم به محیط انس می گرفتیم، بعضی وقتا خانوم میرزاده میومد تهران و یه مدتی رو پیش شوهرش میموند اما وقتایی که یزد بود بعضی وقتا با نگار میومدن پیش من که شام و دور هم باشیم و احساس تنهایی نکنیم. یه مدت که از دانشگاه گذشت میدیدم پسرا بعضاشون میخوان خودشونو به نگار نزدیک کنن منم خیلی سختم بود چون تا اون موقع به نگار درباره ی احساسم نسبت بهش چیزی نگفتم از طرفی هم میترسیدم اونم مثل پدرش منو برادر خودش بدونه. یه روز که دیگه تحمل این وضع واسم سخت شده بود بهش زنگ زدم گفتم نگار بعد از کلاس وایسا با هم بریم یه گشتی بزنیم تو شهر گفت باشه. بعد کلاس سوار ماشینش شدیم و رفتیم یه کافی شاپ اولش خیلی طفره رفتم از همه چی حرف میزدیم .همین طور سرم پایین بود نفسمو دادم تو سینم و بلافاصله هوای گرم سینمو با شدت ب به بیرون هل دادم. نگار نگاهم کرد و با خنده گفت چی شد پیر مرد منم یه لبخند زد مو گفتم هیچی عزیزم .تا لون موقع شده بود که به هم بگیم عزیزم اما همش از روی دوستی چند ساله ی خانوادگیمون بود نه از روی احساس قلبی اما اون عزیزم واقعا از صمیم قلبم بود چون فکر نمیکردم انقدر بهش علاقه داشته باشم که حتی نتونم ببینم با پسر دیگه داره حرف میزنه آدم حسودی نبودم اما روی اون حساس شده بودم که از روی دوست داشتن بود نمیتونستم ببینم بعد این همه مدت اون مال کس دیگه بشه از همین رو همه ی توانمو جمع کردمو گفتم نگار جان امشب به حرفام فقط گوش کن اونم با یه حالت بچگانه گفت من به گوشم قربان. شروع کردم حرف زدن هر چی بیشتر پیش میرفتم اون قیافش جدی تر میشد از حالت چهرش ترسیده بودم. به حودم که اومدم دیدم دارم بهش این حرفا رو میزنم:
نگار یه مدتیه میخوام یه چیزیو بهت بگم اما میترسم ترس از دست دادن یه چیز با ارزش گفت چی بهزاد از چی میترسی ؟ گفتم نگار چطوری بهت بگم گفت راحت باش بهزاد من هر چی بگی رو میشنوم.دوباره برای لحظاتی تردید تمام وجودمو گرفت اما یاد گرفته بودم اگه میخوام حسرت چیزیو نخورم باید براش تلاش کنم. اگر نگار بهم جواب رد میداد خیلی واسم سخت بود اما سخت تر از اون این بود که یه عمر تو حسرت حرفای نزده ای بمونم که شاید با گفتنش مسیر زندگیم همون جایی رقم میزد که باب میل من بود. دوباره صدای نگار منو از افکارم بیرون کشید که گفت بهزاد نمیخوای چیزی بگی ؟ دیر میشه ها باید بریم گفتم چرا میگم. دوباره همه ی جراتمو جمع کردم و اینبار بهش گفتم :
نگار یه مدته که نسبت به تو حسی دارم، نمیخوام با کسی باشی. با تعجب گفت من که با کسی نیستم گفتم میدونم فقط گوش کن دوباره ساکت شدو من شروع کردم. گفتم نگار من دوست دارم از تو خوشم میاد نمیتونم تو رو با کسه دیگه ببینم همیشه آرزوی با تو بود ن و داشتم آرزوی این که داشته باشمت حس من به تو واقعا از ته دلمه. چند لحظه ای منو نگاه میکرد. منم ساکت شدم اما فقط در ظاهر. درونم پِر هیاهو بود. تا اینکه اون سکوت و شکست. بهزاد من میفهمم اما نمیخوام خونواده هامون فکر بدی راجع به ما بکنن پریدم وسط حرفش و گفتم قرار نیست کار خلافی بکنبم من فقط تو رو میخوام مطمئن باش انقدر دوست دارم که به خاطرت هر کاری بکنم . یه مقدار دیگه اون حرف زد و بلند شدیم که بریم گفتم فکر کن به حرفام. تو راه زیاد حرف نزدیم از ماشینش که پیاده شدم گفتم زیاد منتطرم نذار و خدا حافظی کردمو چند گامی رو به عقب برداشتمو رفتنش رو تماشا کردم اون شب یه ساعت توی رخت خوابم همش با خودم فکر میکردم که جوابش چیه ؟ بالاخره بعد از کلی کلنجار با خودم خوابم برد صبح بیدار شدمو با کلی استرس صبحانه خوردمو رفتم حمام . بعد اومدم و حاضر شدم برم دانشکاه یه اس ام اس دادم به نگار که کجایی گفت دانشگاهم منم راه افتادم به سمت دانشگاه وقتی رسیدم بلافاصله رفتم سر کلاس و دیگه بی خیاله اس ام اس و اینا شدم چون استرس داشتم .ظهر که کلاس تموم شد گوشیمو از تو جیبم درآوردم دیدم یه میسدکال دارم دیدم نگاره. زنگ زدم بهش گفتم کجایی ؟ گفت پارکینگم گفتم بیا جلو دانشگاه گه با هم بریم گفت باشه الان میام. وقتی اومد رفتم بالا و نشستم رو صندلی یه ذره جا به جا شدم و سلام کردم اونم سلام و احوال پرسی کردو گازشو گرفت به طرف شهر.تو راه گفتم موافقی ناهارو بیرون یزنیم گفت باشه فقط مهمونه تو منم با خنده گفتم اگه بزارم. رفتیم رستوران سنتی شبستان نشستیم اهل قلیون نبودیم یه خورده از این تنقلاتشو خوردیم تا غذا آماده بشه حرف زدیم . گفتم خوب نگار خانوم چی شد جواب ما با خنده گفت بزار 12 ساعت بشه بعد. بعدش گفت بهزاد من میترسم بابام فکر بد کنه میشناسیش که روی من حساسه منم رو حرفش حرف نزدم تا حالا گفتم اونش بمونه واسه بعد اما بزار فعلا همو بشناسیم . با یه حالت با مزه گفت نه اینکه دفعه اولمون همو میبینبم منم خندیدم گفتم آره اما خوب از الان به بعد فرق می کنه. با یه حالته لوندی گفت چه فرقی ؟ منم واسه اینکه دلشو بدست بیارم گفتم از الان به بعد به چشم عشق بهت نگاه می کنم ساکت شد و خودشو مشغول آجیلای پیش روش کرد منم دیگه حرفی نزدم.ناهارو خوردیمو اومدیم بیرون یه دوری زدیمو رفتیم سمت خونه. از اون روز به بعد رابطمون صمیمی تر شده بود و تا سال اول اتفاق خاصی بیتمون نیفتاد اما بعد از اون وقتایی که مامانش میرفت تهران میرفتم پیشش و شبو پیشش بودم البته نمیزاشت زیاده روی کنیم و فقط لبو عشق بازی بود حتی نمیذاشت لباساشو در بیارم. تا اینکه 22 سالمون شد و سال آخر دانشگاه دیگه خیلی به هم وابسته شده بودیم. شب تولد من بود بعد از اینکه تو شهر کلی چرخیدیمو با چند تا از دوستای مشترکمون شب و گذروندیمو واسم تو کافی شاپ یه تولد کوچیک گرفتن اومدیم به سمت خونه نگار اینا چون مامانش تهران بود . رفتیم تو و نگار دوباره یه جشن تولد جداگونه واسم گرفت و البته بهتر از قبلی یه آهنگ گذاشتو با هم رقصیدیم .اوایل زمستون بود و چند وقتی تا امتحانای ترم آخر مونده بود هوا سرد شده بود اما انقدر ورجه وورجه کردیم که گرممون شده بود بعد پخش و خاموش کردمو اومدم نزدیکش دستمو انداختم دور گردنش و تو چشماش نگاه می کردم بهش گفتم به خاطره همه چی ممنون، به خاطره اینکه تو زندگیم هستی واسه اینکه دارمت اون چیزی نگفت فقط خودشو کشید سمتم و منم آروم سرم رو بردم جلو چشماشو بست و لبام رو گذاشتم رو لباش نمیدونم چرا لباش یخ بود بعد چند ثانیه از هم جدا شدیم. بهش گفتم نگار تو سهم منی واسه همیشه لبخند زدو گفت دوست دارم عزیزم.یه بوسه از گونش کردم و دوباره اومدم رو لباش با دستم موهاشو گرفته بودم و سرش رو یه کم عقب کشیدم بوسه هامو بردم رو گردنش نفسهامون پوست همدیگرو نوازش میداد . تو اون حالت سختمون بود .ازش جدا شدمو بهش گفتم عشق من بریم تو اتاق اونم با سر تایید کرد .با هر قدم که به سمت اتاق بر میداشتم نفسم به شماره می افتاد نگارم تو چشماش میشد علاقش نسبت به منو دید دیگه بعد از این چند سال واقعا عشقمون به هم عمیق شده بود به اتاق پدر مادرش که رسیدیم نشوندمش رو تخت مجلل اونا دستاشو گرفتم و بوسه زدم بهشون گفتم همه دنیام تویی نگار. نشستم کنارش گفتم بعد این سالا تو تمامه جونم ریشه دواندی دیگه بدون تو نمیتونم زندگیمو تصور کنم. اونم دستاشو انداخت دور گردنم گفت بهزاد قول بده همیشه کنارم باشی قول بده حالا که عاشقم کردی پام وایسی قول بده مسئول کاری که کردی باشی و سرشو گذاشت رو شونم منم دستمو بردم پشت سرش و گفتم قول میدم عزیزم. بعد چند دقیقه سرشو از شونم بلند کرد تو چشمام نگاه کرد گفت امشب تولد بهترین آدمه زندگیمه امشب تولد توئه کسی که دیگه با هیچی عوضش نمیکنم. اینو گفتو لباشو گداشت رو لبام چند دقیقه با تمام وجود لبای هم دیگرو میمکیدیم که دیدم دستاشو می کشه رو لباسم جدا شدیم از هم. نگاهم کرد گفت امشب میخوام بهترین هدیه عمرتو بهت بدم امشب میخوام شروع با هم بودنمونو با هم رقم بزنیم دستاشو برد سمت دکمه ی بالای پیرهنم شروع کرد به باز کردن من برای چند لحظه مونده بودم چون تو این مدت تا این حد پیش نرفته بودیم. به خودم اومدم دیدم داره دکمه ها مو باز میکنه آخریشو که باز کرد پیرهنمو از تنم در آوردم زیر پوشمم در آورد و دوباره اومد رو لبام. لبای همو می خوردیم و اون با دستش تنمو نوازش میکرد دیگه از اون سردی خبری نبود لباش گرم شده بود انگار که خون دویده توش.منم دست انداختم تی شرتی که تنش بود و در آوردم و انداختم کنار تخت برای چند لحظه به بدنش خیره شدم حرف نداشت.بی نظیر بود دست انداختم پشتش بند سوتینش رو باز کردم و سوتینشم در آوردم دیگه هنگ کرده بودم دو تا سینه ی خوش تراش جلوی روم بود نه بزرگ و نه کوچک سفت و ورزشکاری بی اختیار خوابوندمش و شروع کردم از گردنش خوردن اون خودشو کاملا در اختیار من گذاشته بود. با تمام وجود تنش رو میمکیدم اونم دستش رو روی شونه هام گذاشته بود و با چشمان بسته زیبا ترین شب زندگیمون رو تجربه می کرد همون جور اومدم پایین تر و به سینه هاش رسیدم شروع کردم به مکیدن یکی از اونا و یکی دیگشو با دست میمالیدم.بعد از چنددقیقه حالت رو بر عکس کردم و شروع کردم به خوردن اون یکی سینش بعد از اینکه حسابی سینه هاشو خوردم رفتم ما بقی تنش رو لیسیدن با زبون ازراف نافش می کشیدم تا رسیدم به شلوارش کمر بند و دکمه ی شلوارش و باز کردم و شلوارش رو کشیدم پایین و انداختم یه گوشه ای بلافاصله شرتشم در آوردم و حالا دیگه عشقم کاملا زیرم لخت بود.گفت شلوارتو میخوام در بیارم از تخت اومدم پاییت و وایسادم اونم بلند شد و روی تخت نشست یه نگاه تو صورتم کرد خم شدم و لبام روگذاشتم رو لباش دوباره بلند شدم اون دستشو آورد سمت کمربندم و اونو باز کرد دکمه ی شلوارمو باز کرد و با دو تا دستاش شلوارمو کشید پایین. خودم کمکش کردمو شلوارمو کامل از پام در آوردم دستشو گذاشت روی کیرم و با کنار صورت مالید بهش از روی شرت سرش و بلند کرد و شرتمم در آورد.حالا منم کامل لخت بودم.دوباره خوابیدم روش و کل تنش رو خوردم صداش کم کم داشت در میومدرفتم پایین با دستام کسش رو که کامل بسته بود کمی باز کردمو آروم زبونمو کشیدم تو چاک کسش و شروع کردم با تمام قدرت کسشو مکیدن .صداش بلند شده بود و آه می کشیدبا دستاش لای موهام رو چنگ چنگ می کرد کیر خودم هم سفت شده بود خودمو کشیدم روش و کاملا بهش مسلط بودم کیرمو گداشتم لای پاش و عقب جلو میکردم و ازش لب می گرفتم . دوباره اومدم پایین و با ولع کسش رو می خوردم که احساس کردم یه لرزش خفیف کرد.و یه آهه بلند کشید منو کشید رو خودش و در گوشم میگفت دوستت دارم.چند دقیقه روش خوابیده بودم و اونم دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود. سرم و بلند کردم و نگاش کردم اونم چشماشو باز کرد و یه بوسه از لبش گرفتمو گفتم ارضا شدی عزیزم ؟ خوب بود ؟ که با سر تایید کرد. گفت بلند شو میخوام ارضات کنمو بلند شدم وایسادم اونم اومد لبه ی تخت کیرمو با دستش یه کم بازی داد تا خوب بلند بشه.بهش گفتم عزیزم اگر دوست نداری نمیخوام اذیت بشی و ساک بزنی. گفت نه من واسه عشقم هر کاری میکنم. اون زیاد خوشش نمیاد تو سکس حرف بزنی و میگه دو طرف باید بفهمن چی میخوان از هم با رفتارشون و تو سکوت سکس باید آرامشتو پیدا کنی . برای همین زیاد توی سکس بهش نمیگم چه کار بکن چه کار نکن.خلاصه کیرمو با دست گرفت و گذاشت تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن. چشمامو بسته بودمو لذت میبردم اما بعضی وقنا دندوناش میخورد به کیرم و اذیتم می کرداحساس کردم آبم داره میاد تا ومد بگم آبم اومد تو دهنش. خیلی ناراحت شدم امااون چیزی بهم نگفت و رفت دستشویی وقتی برگشت ازش عذر خواهی کردم اما اون گفت اشکال نداره عزیرم طبیعیه.گفت بهزاد امشب میخوام کامل باهات باشم دخترگیمو ازم بگیر من میخوام زنت باشم من هم از خدام بود هم هیجان داشتم .کانذومم نداشتم چون فکرشو نمی کردم اون شب اون طوری بشه. بعد از کلی معاشقه گفتم آماده ای ؟ گفت آره عزیزم.دراز کشیدم و سرمو تکیه دادم به بالای تخت و اون اومد که بشینه رو کیرم. کیرم لذج شده بود کس اونم که خیس بود یه پتو هم انداخته بودیم رو تخت که خونی نشه و بشه حداقل پتو رو شست.کیرمو با دستش تنطیم کرد رو کیریم و نشست یه کم اومد پایین و یه آه کشید و دوباره بلند شد چندین بار این حالت تکرار شد تا بار آخر که با دست پهلوهاشو گرفتمو یه کم به سمت پایین فشار آوردمکه یه جیغ کشید و زد زیر گریه داشت اشک میریخت منم نوازشش میکردمو بهش میگفتم که الان تموم میشه یه چند دقیقه کیرمو تو کسش نگه داشتم و درش آوردم کیرم و لای پای نگار خونی شده بود پتو هم خیلی کم خونی شده بود دوباره خوابوندمشو پاهاشو باز کردمو کیرم گذاشتم رو کسش و با کمی فشار فرستادمش تو دوباره یکم سرو صدا کردوقتی یکم آروم شد شروع کردم عقب جلو کردن احساس میکردم داره اذیت میشه اما واقعا تو اون حال نتونستم بکشم بیرون همین جوری داشتم میکردمش که احساس کردم میخوام ارضابشم کیرمو در آوردمو آبمو خالی کردم و ریخت رو پتو آروم افتادم کنارش اما اصلا خسته نبودم چون بهترین شب زندگیمو با عشقم تجربه کردم .نگار و بوسیدم و گفتم نمیخواستم اذیت بشی اما تو انقدر واسه من جذابی که نتونستم مقاومت کنم اینو گفتمو لباشو بوسیدم با هم رفتیم حمام صبح و خودمونو شستیم و دیگه مثل زن و شوهرا زندکی میکردیم وقتی مامانش نبود. درسمون هم که تموم شد برگشتیم و من رفتم سربازی تو دوران سربازی هم با مادر حرف زدمو بعد از خدمتم برای خواستکاری پا پیش گذاشتیم و الان دارم کنار همسرم زندگی خوبی رو میگذرونم . با آرزوی موفقیت برای همگی ،ایام به کام.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#350 | Posted: 22 Nov 2012 12:52

او یک فرشته بود

سلام میخوام داستانی رو واستون تعریف کنم که خودم هر وقت یادش میوفتم کلی حال میکنم. من اسمم بهراد و22 سالمه2 ساله پیش که فقط 20 سالم بود واسه عروسیه دختر عموم باید میرفتیم تهران خودمون کرج هستیم دختر عموم با من خیلی صمیمی بود طوری که زنگ میزدو با دوست دخترام حرف میزد منم اونو خیلی دوست داشتم اما داستانه من راجبه اون نیست .دختر خاله ی اون اسمش یاسمن بودو فقط 17 سالش بود اون خیلی خوشکل بود و هیکل خیلی خوشکل و پوری داشت و منو خیلی تو کف می گذاشت .تا این که عموم همه رو دعوت کرد واسه نهار یه باغی گذشت تا موقع رفتن من تو نخه سینه هاش بودم که یهو یکی از پشت زد رو شونم برگشتم دیدم دختر عمومه بهم گفت به چی نگا میکنی منم خندیدمو گفتم هیچی اونم خندیدو رفت.تا فردا بعد از ظهر که خونه پره پر بود دختر عموم .راستی یادم رفت بگم اسمش النازه .الناز با یاسمن داخله اتاق بودنو در هم بسته بود کناره در یه ایینه بود من ایستادم اونجا که مو هامو درست کنم موهامو درست کنم که یهو توجه ام به حرف هاشون جلب شد مو هامو ول کردمو از پشته در گوش ایستادم زیاد چرت پرت گفتن تا رسیدن به اصله کاریا الناز از یاسمن پرسید که بی اف داره اونم گفت داشته اما 2ماهه که نداره الناز ازش پرسید که تاحالا باهاش خوابیده بود اونم گفت نه .اینجا بود که من حال کردم اما بیشتر حال کردم وقتی الناز از یاسمن پرسید که بی اف میخواد یا نه اونم جواب داد اگه پسر خوبی باشه چرا که نه الناز بهش گفت بهراد پسر عموم پسره خوبیه؟من دیگه داشتم دیونه میشدم اخه اون میدونست که من جی اف دارم یاسمن جواب داد من زیاد نمیشناسمش اما خشکله در زدمو رفتم داخل که یعنی تافتو بر دارم چپ الناز رو نگاه کردم و النازخندیدو چشمک زد .همون شب نوار گذاشته بودن و داشتن میرقصیدن تا الناز اومد و گفت مگه نمی خوای واسه عروسیه سروت برقصی خندیدمو گفتم رقص که بلدنیستم اما میام زفتم سمته دامادو ازش پول واسه مشرب فردا شب گرفتم و اومدم نشستم یاسمن اومد بهم گفت میخواد برقصه اگه میشه گوشیش رو واسش نگه دارم یکم تعجب کردم ..گوشیش رو گرفتم و اون رفت منم از فرصت استفاده کردم و از گوشیش زنگ زدم به گوشیه خودم تا شمارش اوفتاد رو گوشیم عروسی فردا شب بود بابام گفت که بریم کرج و فردا بیایم گوشیش رو دادم بهشو ما اومدیم کرج وقتی رسیدیم من زنگ زدم بهش اما گفت که نمیتون صحبت کنه ساعت 3 شب بود و من خواب بودم که زنگ زدو از خواب بیدارم کرد ازم پرسید کاری داشتید فکر کردم نشناخته بهش گفتم من بهراد ام پسر; حرفمو قطع کرد و گفت فهمیدم.امرتون .موندم چی بگم زد به سرم و بهش گفتم من ازت خوشم اومده با کمال تعجب دیدم جواب داد اقا بهراد خجالت بکش و قطع کرد من شبیه علامت سوال شده بودم انقدر فوشش دادم تا خوابم برد. فردا شب همه تو سالن بودن من تو ماشین شراب خوردمو داشتم اهنگ گوش میکردم که دیدم یاسمن دره ماشین رو باز کرد و نشست تو ماشین و سلام کرد من رووم نمیشد نگاش کنم جواب سلامم ندادم که دیدم گفت خیلی پرویا جواب سلام واجبه من گفتم سلام (خیلی شب فوشش داده بودم و از دستش کفری بودم) یاسمن گفت چیه پنچری؟ واسه دیشبه؟ دیشب باید اینجوری بت میگفتم که پر روو نشی .منم تمامه مدت سرم پایین بود یاسمن بهم گفت نمیخوای نگاهم کنی بهش گفتم حالا تو پر روو شدی .خندید دستش رو گذاشت روی دستم یهو ته دلم خالی شد سرم رو اوردم بالا یاسمن از همیشه خشکل تر شده بود اون واسه عروسی حسابی خشکل کرده بود یه لباس صورتیه تقریبأ لختی تنش بود منم به اسرار الناز که عروس بود کت و شلوار پوشیده بودم. بهم گفت چشمات رو ببند بهش گفتم جا زدی میخوای فرار کنی گفت خواهش میکنم ببند چشمام رو بستم که دیدم سریع بوسم کرد .پیشه خودم گفتم این یاسمنه دیشبه؟ گفت بلند شو بریم داخل الناز منتظره نری تو ناراحت میشه بهش گفتم باهام؟ گفت اره چه اشکال داره گفتم زشته ها جواب داد من رفتم نیومدی بام، دیگه اسمم رو نیار رفت پایین منم پیاده شدم و رفتم از دوستیمون 4 ماه گذشت به لبو لاس بسنده میکردم و هرجا که میدیدم کار داره جنسی میشه به یه بهونه ای تمومش میکردم اخه میترسیدم تو شهوت کاری کنم که دیگه مجبور شم با همین ازدواج کنم. که دیدم الناز زنگ زد گفت بیا خونم گفتم چرا گفت میخوام برم بیرون بمون پیشه ندا(دختر عمویه 7 سالم که خونه الناز بود) یه تاکسی گرفتمو رفتم من رفتم تو دیدم الناز گفت بهراد ندا خوابه من میرم بازار و میام گفتم باشه اون رفت
10 مین بعد زنگ زدن تعجب کردم اخه یاسمن بود اومد تو .پرسیدم اینجا چیکار میکنی گفت منم میخواستم از تو بپرسم الناز بهم گفت بیام پیشه ندا 2زاریم افتاد که الناز چیکار کرده.من رفتم پای تلویزیون که اونم اومد رو مبل تو بغلم ؟شروع کرد به لب خوردن .من عاشق این کارش بودم میبردم فضا وقتی لب هاشو میخوردم یاسمن گفت بهراد امروز دیگه تنهایم بهونه نه یار دلو زدم به دریا و خابوندمش رو کمر رو مبل دست هاشو بردم بالا و گردنش رو خوردم ولیس میزدم اون لحظه انگار دنیارو داشتم اون لباس من رو در میورد و من ماله اون بدنش خیلی سفید و ناز و بدون مو بود اون شرت و سوتینش باهم ست نارنجی بود که رو بدن سفیدش داد میزد(شک کردم میدونه تنها میشیم)منم فقط شرت پام بود که من روش خوابیده بودم و تمام بدنش رو میلیسیدم سینه هاش بزرگ بود سوتینش رو باز کردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش و اومدم پایین شکمش رو میخوردم که اه اهش تبدیل شده بود به جیغ های بلند اومدم
پایین خودش کمکم کرد شرتش رو در بیارم کسش رو که دیدم خشک شدم اون
سفیدو بدون حتی یه مو بود(شک ام بیشتر شد که می دونه اخه 2 ساعت قبل از اینکه بیاد حمام بوده و حال داده به خودش)من کلی خوردم کسش رو اونم کیره منو حسابی خورد خیلی حرفه ای ساک میزد اونو رو چهار دست و پا گذاشتمش(سگی)بعد سر کیرم رو گذاشتم دمه سوراخه کونش هنوز فشار نداده بودم که جیغ کشید گفتم که اگه دردت گرفت بالشت های روی مبل رو گاز بگیر اونم بالشت رو گذاشت داخل دهنش یکم فشار دادم که دیدم خیلی دردش گرفت خواستم بهش بگم اگه می خواد نکنم توش که دیدم گفت بدو دیگه مردم .منم کیرم رو تا ته کردم توش که دیگه داشت خیلی بلند جیغ میزد تو کونش داغ بود داشتم میرفتم فضا تلمبه زدن رو شرو کردم تا فهمیدم دارم ارضا میشم .کیرم رو کشیدم بیرون گفت چرا در اوردی گفتم دارم ارضا میشم یاسمن گفت بریزش تو کونم من کیرم رو
کردم تو تا قطره اخرش رو خالی کردم توش.روش یه 20 مین بی حال خوابیدم.بعد بلند شدیم و رفتیم حمام.اونجا هم بیکار نموندیم حسابی از خجالت هم در اومدیم وقتی الناز اومد من یاسمن تو بغل هم جلو تلویزین بودیم الناز گفت ها! هنوز شروع نکردید بلند شدم رفتم الناز رو بوس کردم بهش گنتم جبران میکنم رفتم الان هم من و یاسمن با هم نامزدیم. الناز یک فرشته بود


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 35 از 81:  « پیشین  1  ...  34  35  36  ...  80  81  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.