| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 40 از 78:  « پیشین  1  ...  39  40  41  ...  77  78  پسین »  
#391 | Posted: 17 Sep 2012 12:11

حشری شدن تو استخر

سلام اسم من تیناست 21سالمه و تو تهران زندگی میکنم از بچگی داییم سرپرستم بوده چون پدر و مادرم فوت کردن! میخوام داستان اولین سکسمو با پسر داییم براتون تعریف کنم. زن داییم و پسر داییم خارج از کشور زندگی میکردن و من تا اون موقع ندیده بودمشون چون وقتی 3سالم بود داییم از زنش جدا شده بود. وقتی اولین بار پسر داییم دانیال رو تو فرودگاه دیدم خیلی ازش خوشم اومد به نظرم خیلی جذاب و سکسی بود! قرار بود 3ماه پیش ما باشه و بعد برگرده نروژ.... دو ماه گذشت و من به هر طریقی شده بود سعی کردم نظر دانیال رو به خودم جلب کنم ولی اون اصلا بهم محل نمیداد باهام کم حرف میزد و بیشتر سرش تو کار خودش بود... تا این که یه روز تصمیم گرفتیم با داییم و دانیال بری باغمون.

نزدیکای شب دور هم نشسته بودیم که گوشیه داییم زنگ خورد که کاری پیش اومده باید بره شرکت. من و دانیال حدود 1ساعت ساکت کنار استخر نشسته بودیم من به اون فکر میکردم ولی نمیدونم اون به چی فکر میکرد!؟ هوا تاریک شده بود و من ناجور تو کف دانیال بودم. بالاخره سکوتو شکستم و گفتم تو نروژ دوست دختر داری؟؟! گفت بهم زدم چطور؟ خندیدم گفتم میخوای تو ایران یه کیو پیدا کنی؟؟ گفت شاید....! به بهونه ی برداشتن گوشیم که کنارش بود رفتم پیشش نشستم گفتم تا الان کسیو انتخاب نکردی؟ گفت اره! نزدیک تر شدم گفتم کیه؟ گفت به تو چه! به شوخی هلش دادم...افتاد تو استخر اول عصبی شد بعد خندید! گفت دستمو بگیر بیام بالا! تا دستشو گرفتم منم کشید تو استخر داشتیم باهم اب بازی میکردیم مثه بچه ها... یهو دانیال در گوشم گفت بازی دوست داری؟ خندیدم گفتم اره! اصلا منظورشو نفهمیده بودم! اونم گفت پس بیا باهات بازی کنم... یه جورایی هل کرده بودم قلبم تند میزد نزدیکش شدم دستشو گذاشت دور کمرم شروع کرد با لبام بازی کردن با زبونش لبامو لیس میزد بعد شرو کرد خوردن گردنمو لیس زدنش همزمان کسمو میمالید هنوز توی استخر بودیم... دانیال گفت بریم بیرون اب بد جوری راست کردم گفتم باشه! با لباساو بدن خیس رفتیم تو اتاق دانیال اروم تاپمو در اورد بعد من تی شرت اونو در اوردم از رو سوتین سینه هامو گاز گرفت بعد اروم بازش کرد وقتی به سینه هام دست زد همه جتم مور مور شد ناجور حشری شده بودم نوک سینه هام سیخ شده بود شروم کرد خوردن سینه هامو مک زدن تو همون حتات کسمو میمالید... شلوارکمو در اورد از رو شرت کسمو لیس میزد داشتم دیوونه میشدم اه میکشیدم شلوار دانیال رو در اوردم اروم شرتشو پایین کشیدمو شروع کردم ساک زدن! دانیال دیگه طاقتش تموم شد منو دمر خوابوند با وازلین کیرشو چرب کرد و اروم کر تو کونم...خیلی درد داشت کلی جیق زدم تنگ بود ولی بهم حال میداد روی کمر خوابیدم پاهامو بردم بالا گفتم این پوزیشنو دوست دارم یکم تلمبه زد بعد گفت کس میخوام... منم گفتم تو جون بخواه! اولین بارم بود و دانیال میخواست پردمو بزنه وقتی شروع کرد از درد جیغ میزدم بعد چند دقیقه به زور تو کردن و اه کشیدنو جیغ زدن من یهو دیدم پتوی زیرم خونیه فهمیدم دانیال پردمو زده دوباره کرد تو و شروع کرد تند تند تلمبه زدن کم کم من به ارگاسم رسیدم دانیال ابشو تو کسم ریخت بعد چند داقه منو خوابوندو کسمو خورد! دیگه واقعا جون نداشتم تکون بخورم کیرشو گذاست لای پام و تا صبح کنار هم خوابیدیم! بهترین سکسم اون شب بعد از اون منو دانیال زیاد باهم سکس داشتیم ولی هیچی شب اول نمیشه 2ماه پیش باز اومد تیران و یه سکس باحال کردیم اما بدون پیشگیری.... الان من حامله ام و منتظرم دانیال برگرده ایران دعا کنید زود تر بیاد...... ممنون از همتون دوستان که داستانمو خوندین


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#392 | Posted: 17 Sep 2012 12:15

عجب سکسی

سلام به همه ی دوستان.
من عاشق دختر عمم بودم و هی دیدش میزدم البته اون یه بوهایی برده بود .خیلی رون های خوشگلی داشت من بعضی وقتا به یادش همین الان هم جلق میزنم. خود دخترعمم دندش می خارید و فکر کنم اون موقع میدونست که بهش نظر دارم چون با تاپ و شلوار تنگ میومد جلوم من که از ترس 4 داداشش اصلا ادم حسابش نمی کردم مگه اینکه یه وقتایی تنها بودیم و با هم حرف میزدیم. من همینطور تو فکرش بودم تا موقعیتی پیش اومد.پدر بزرگم به رحمت خدا رفت(پدر پدرم)و(پدر مادر دختر عمم) ما هم برای مراسم خاکسپاری راهی دهاتمون شدیم دختر عمم خب اومده بود .اوایل فوت پدربزرگم همه در غم بودیم تا هفتش رسید از غممون کاسته شد به طوری که یادمون رفت. ما که بعد از مراسم و فاتحه فرستادن میبایستی شربت پرتغال و البالو تعارف میکردیم.از شانس خوب ما شربتها تموم شد پسر عمم(داداشش)به من گفت برو خونه شربت سن ایچ رو بیار.پدر بزرگم خرداد88 فوت کرد اون موقع دختر عمم چون کنکور داشت برای مراسم پدر بزرگش نیومد.خلاصه اون تنها بود و داشت درساش رو میخوند. من رفتم خونه بدون اینکه بخام سکسی داشته باشم یعنی اصلا تو فکرم نبود. اومد گفت چی میخوای،گفتم شربت ها روکه تو آشپزخونهاست رو میخوام برداشتم و رفتم سر مراسم دوباره کم اومد. اینبار دیگه مردم دهاتمون داشتند کم کم مراسم رو ترک میکردند منم دوباره به بهونه شربت از مراسم جیم زدم(چون هی ازم کار میکشیدند) و رفتم خونه عمم(بدون اینکه سکسی تو فکرم باشه). شربت های تو اشپزخونه تموم شد و بقیه شربت ها تو انبار بود رفتم به دختر عمم گفتم کلید انبار کجاست گفت برا چی میخوای گفتم شربت باز کم اومده باید ببرم گفت صبر کن کلید رو اورد رفتیم تو انبار شربت ها رو زمین بود یه دفعه دیدم با اون شلوار تنگش دولا شد و هی قر داد من که اب دهنم خشک شده بود چیزی نگفتم بعد اون گفت مگه شربت نمیخوای بیا بگیر دیگه فهمیدم دلش میخواد چسبیدم بهش و حسابی حال کردم شلوارشو در اوردمو کسشو که انگار ابر بود مالوندم شروع کردم به لب گرفتن 5 دقیقه ای طول کشید یه دفعه یادم افتاد باید شربتا رو ببرم. تو حال و هوای سکس بودم که بهش گفتم ممکنه داداشت بیاد اینجا و بگه چرا شربت ها رو نیوردی اصلا متوجه نشد که چی گفتم یه بار دیگه گفتم سر عقل اومد و گفت باشد بهش گفتم شماره ی منو که داری هر وقت اومدی اصفهان(گه گداهی یه سر به برادرشون که اصفهان بود میزدند)بهم زنگ بزن تا یه قراری بزاریم بعد از چهلم پدر بزرگم برگشتیم اصفهان و من همش اون صحنه ی دولا شدنش توی ذهنم بود کیرم هی شق میشد دوستان میدونند چه حسی داره اونم برا اولین بار.بعد از کنکورش اومد اصفهانو زنگم زد گفت که من به بهونه ی کتاب خریدن میام بیرون و بریم و گفت ما که جا برای سکس نداریم گفتم میریم زیر زمین 20 متری مغازه ی بابام. شب به هزار بدبختی کلید رو از بابام زدم و فردا صبح قرار گذاشتیم بریم رفتیم تو مغازه و شروع کردیم اول بهم گفت رو تا بکن اونطرف میخوام غافلگیرت کنم بعد از چند ثانیه گفت حالا برگرد برگشتم دیدم لخت شده و عین فیلم سوپر چکمه های مشکی که تو کیفش قایم کرده بود رو پوشیده بود نمیدونم تا حالا با دختری که چکمه بپوشه سکس کردید یا نه؟همون لحظه کیرم بلند شد و بعد از مقدمات(لب گرفتن-خوردن-لاس زدن و ...)گذاشتم کونش وای که چقدر نرم بود ابم ریختم رو پستوناش و بعد از تشکر کردن چند دقیقه بوسیدن و لب گرفتن رفتیم من از جزییات سکس چیزی براتون نگفتم که چه طوری کردمشو شرت و کرستشو در اوردم میدونم که براتون تکراریه از اون لحظه به بعد هر وقت میاد اصفهان یه سکسی با هم داریم امید وارم خوشتون اومده باشه.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#393 | Posted: 18 Sep 2012 23:29
رویاهای یک دختر که هیچ وقت به واقعیت تبدیل نشد

پیشنهاد میکنم دخترها بخوانند؛ این داستان قسمتهای سکسی زیادی ندارد... فحش ندهید

حسین دوست دوران دبیرستان برادرم, پدرام بود. بعدها داداشم و حسین با هم تو یه دانشگاه قبول شدند. من حسین رو خوب می شناختم. حسین به خونه ی ما رفت و آمد داشت. داداشم مدام تو خونه از حسین صحبت میکرد و من و بابا و مامانم حسین رو خیلی دوست داشتیم. راستش من بخاطر علاقه ای که پدرام به حسین داشت از حسین خوشم میومد و از اینکه دوستی این دوتا رو میدیم لذت می بردم. حسین 6 سال از من کوچیکتر بود. پسر خنده‌رو و مودبی بود. وقتی به خونه ی ما میومد باید هزار بار بهش تعارف میکردیم تا میومد تو. همش میگفت همینجا دم در خوبه. من همیشه حسین رو مثه برادر کوچیکه خودم دوست داشتم. یه جوری ازش خوشم میومد. قیافه سفید و خوشگلی داشت. دماغ خوشگلش و چشمان و لب و سرش همه چیزش قشنگ بود, قدش هم مثه دادشم متوسط بود فک کنم 178 یا 180. موهای بورش همیشه کوتاه بود و من از دیدن مدل موهای پسرونه و دم خط و پشت گردنش که همیشه تیغ شده بود لذت می بردم.اون زمان که کوچیکتر بود همیشه به شوخی بهش میگفتم که اگه یه روسری سرش بکنه نمیشه تشخیص داد دختره یا پسره اونم قرمز میشد و میخندید.

بعد از اینکه پدرام و حسین دانشگاه قبول شدند ارتباط حسین و پدرام کمتر شد و واسه همین رفت و آمد حسین به خونه ما کم و کمتر شد و دو سه سالی ازش خبری نشد. تا اینکه در سالهای آخر دانشگاه حسین و پدرام برای انجام پروژه دانشگاهیشون به خونه ی ما میومدن. وقتی بعد از 4 سال حسین رو دوباره دیدم تعجب کردم هم اخلاقش و هم قیافش بهتر شده بود. باید بگم تو نگاه اول واقعا ازش خوشم اومد و عاشقش شدم. احساس من به حسین بشدتی بود که برای دیدنش لحظه شماری میکردم. وقتی پسرا برای حل پروژه دانشگاهشون به خونمون میومدن سریع براشون میوه و چای و بیسکوییت می بردم تا واسه لحظات کوتاهی هم که شده حسین رو ببینم. شبها توی ذهنم مراسم ازدواج خودم و حسین رو تصور میکردم !!! و همیشه اونو تو تصوراتم نوازش میکردم و می بوسیدم. تمام فکر و ذکرم حسین شده بود. موهای روشن و پوست سفید و صورت 3تیغ شده و دندونهای تمیزش با اون اخلاق مهندسیش روح و روانم رو تسخیر کرده بود. وقتی حسین از خونه ی ما میرفت بوی افترشیو صورتش روحم رو نوازش میداد. مشکل بزرگی که مانع از رسیدن من به حسین عزیزم میشد سن بالای من بود. من 28 سالم بود و حسین 22 ساله.
من از همون کوچیکی دختری درسخون بودم, اصلا اهل بیرون رفتن و رفیق بازی نبودم. سرگرمی من نواختن سنتور و خوندن کتاب بود. قیافه‌ی معمولی ولی بی‌نقصی داشتم. تا اون سن هیچ خواستگاری نداشتم. فقط تو دانشگاه یه پسری عاشقم شده بود و برام نامه های عاشقانه می نوشت که آخرش خودش از خنگ بودن من خسته شد و نمیدونم کجا غیبش زد. من مدرک فوق لیسانس مهندسی کشاورزی داشتم و در سن 28 سالگی بیکار در منزل پدری روزم رو شب میکردم. خیلی دوست داشتم ازدواج کنم اما کو خواستگار؟!!! اون روزا از زندگی آروم و بی‌حادثه‌ی خودم حوصله ام سر رفته بود, دوست داشتم یه خرده هیجان و جوشش رو به زندگی خودم وارد کنم و از محافظه کار بودنِ خودم حالم بهم میخورد. واسه همین وقتی حسین رو دیدم تصیمیم خودم رو گرفتم. تصمیم گرفتم باهاش حداقل دوست بشم. راستش حرفای دوستم سمیرا هم تو این تصمیمم بی مورد نبود. سمیرا میگفت "چه عیبی داره دو نفر که همدیگه رو دوست دارند همدیگه رو ببوسند یا با هم مغازله و عشقبازی کنند؟" سمیرا میگفت "تو همه جای دنیا دخترا و پسرا از هم کامگیری می کنند و با هم اوقات خوشی دارند فقط تو ایران خراب شده هست که جوونها لذتها رو برای خودشون قدغن کردن."

خلاصه ی ماجرا اینکه روزها میگذشت و من بودم و رویاهای حسین. یک روز گرم تابستانی بود؛ ولی سرمای کولر اجازه احساس گرما رو نمیداد. من و پدرام و حسین تنها در خانه بودیم. حسین و پدرام در اتاق پدرام مشغول صحبت و حل پروژه بودند و من در اتاق خودم به صدای حسین گوش میدادم و لذت می بردم. کم کم حوصله ام سر رفت و تصمیم گرفتم به اونا ملحق بشم. خودم رو جلوی آینه مرتب کردم و بعدش در زدم و وارد اتاق پدرام شدم. حسین مبهوت به من نگاه میکرد چون من سرلخت وارد اتاق شده بودم. باخنده گفتم حوصله‌ام سر رفت گفتم بیام ببینم شما دوتا چیکار میکنین. حدود دو ساعت 3 نفری با هم صحبت کردیم و حسین با خوشرویی و خوش سرزبانی و جوکهای باحالش کلی خندوندمون. این صحبتها چندبار تکرار شد و تو این جلسات و گفت و گوها من شرم تماس بدنی رو با ضربه زدن به بدن حسین بعنوان شوخی شکستم. داستان رو کوتاه میکنم...

لازمه بگم در جلسات آخر من احساس کردم حسین هم از من خوشش اومده. از اینکه فهمیده بودم حسین از من خوشش اومده بسیار شهوتی شده بودم و مدام با رویای سکس با حسین عزیزم خودارضایی میکردم.

یادم نمیره یه روز غروب اواخر شهریور ماه بود که درخانه تنها بودم و بشدت دلم برای حسین تنگ شده بود چون مدتی بود ندیده بودمش. بشدت احساس ناراحتی بهم دست داده بود. غم و اندوهم از ندیدن حسین به حدی بود که احساس حالت تهوع بهم دست داده بود. میدونستم پروژه حسین و پدرام حل شده و ممکنه دیگه هیچوقت حسین رو نبینم. با ترس و دستانی لرزان گوشیم رو برداشتم. شماره حسین رو داشتم و نفس عمیقی کشیدم و شماره‌ی اون رو گرفتم. صدای نازنینش جواب داد "الو" من سریع خودمو معرفی کردم و گفتم " حسین میتونی الان بیای خونمون؟ کارت دارم" حسین تعجب کرد و من و مونی کرد پرسید "الان؟" گفتم "آره" اونم بدون اینکه سواله دیگه ای بپرسه گفت " چشم الان میام". گوشی رو گذاشتم و چند لحظه به همون حالت سنگ شدم. همش مکالمه ای رو که انجام داده بودیم رو مرور میکردم. بعد از چند لحظه به حال خودم اومدم. تصمیم خودم رو گرفته بودم. میخواستم حسین رو ببوسم. مطمئن بودم چون حسین از من کوچیکتره هیچ وقت اون پیش قدم نمیشه و من و اون نمیتونیم با هم دوست باشیم پس این من بودم که باید شروع میکردم.

نیم ساعت نشده بود که زنگ زده شد و حسین وارد شد. سریع براش چای آماده کردم. سکوت عجیب و شهوتناکی در خانه حکم فرما شده بود. حسین مثه همیشه خوشتیپ شده بود. چای رو برای حسین آوردم و کنارش روی صندلی نشستم. حسین از رفتار من تعجب نکرد. چون از این قبیل کارها رو قبلا از من دیده بود و میدونست به اون علاقه دارم.
پرسیدم "چه خبر حسین آقا؟"
گفت " خبرهای خیر, شما چه خبر؟ چی شد با من تماس گرفتید؟ "
گفتم " خیلی بی معرفتی, رفتی که رفتی؟ یه زنگی , تماسی , چیزی, نمیگی ما دلمون تنگ میشه ...؟! "
خندید و با پرویی گفت " منم دلم براتون تنگ میشه اما خب نمیخواستم مزاحم بشم "
با جوابی که داد دلم غنج رفت و کلی حال کردم... بعد از چند دقیقه صحبتهای بیخود ناگهان ازش پرسیدم "تو با این تیپت چطور تا حالا دوست دختر نداشتی؟ "
با خنده گفت " چیکار کنیم دیگه, سرنوشت مام اینه"
بعد گفتم " یعنی هیچ دختری تاحالا نبوسیدت ؟"
اونم بدون اینکه تعجب بکنه گفت " نه !! "
گفتم " عیب نداره, اصلا میخوای من ببوسمت !؟! "
فقط خندید !
گفتم " هان چیه؟ خجالت میکشی؟ من میخوام ببوسمت, بوس دوست ندارم و اینا هم حالیم نیست, زوریه, من میخوام ببوسمت " بعد نزدیکش شدم و بوسیدمش ... هر دومون داغ و قرمز شده بودیم... بازم بوسیدمش.. آروم گفتم "میشه تو هم منو ببوسی؟" سرش تکون داد که یعنی باشه و شروع کرد به بوسیدن من. موهام, لبم, گردنم, دماغم, گوشهام, پیشونیم و همه جای سر و صورت و گردنم رو می بوسید و من بدون هیچ حرفی فقط لذت میبردم. جفتمون نمیدونستیم داریم چه غلطی میکنیم. فقط بوسه بود که رد و بدل میشد.
تا اینکه حسین دستش رو برد سمت سینه ام و شروع کرد به مالش اونا. من نمیخواستم ماجرا به اینجاها کشیده بشه اما خب اونقدر حشری شده بودم که هیچ مقاومتی نکردم. حسین با یه حرکت تیشرتم رو در آورد. منم تلافی کردم و تیشرت حسین رو درآوردم!!! وای ! بدن حسین عزیزم در آغوش من بود. گرم و داغ. با دستام پشت بدنش رو نوازش میکردم و از سفتی بدنش لذت میبردم. حسین هم سوتینم رو باز کرد و وسط سینه ام رو بوسید. راستش من پستون های بزرگی ندارم, در حقیقت اصلا پستون ندارم و پستونهام مثه پستون پسر بچه ها صاف صاف هست و الکی واسه خالی نبودن عریضه پستان بند می پوشم! من همیشه بابت پستون نداشتنم غصه میخورم! اما حسین اون روز هیچ اشاره ای به این موضوع نکرد و بعدها به من گفت من عاشق هیکلهای اینجوری هست.
اما در پایین تنه بدنم سفتی کیرش رو حس میکردم, دست بردم به سمت کیرش و چنگ زدم گرفتمش. خندیدیم ولی هیچکدوم حرفی نزدیم. سریع کمربندش رو باز کرد منم کمکش کردم و شلوارش رو در آوردم. یه کیر کوچولوی صورتی و لاغر. سریع به دهن گرفتمش با عشق و علاقه برای حسین عزیزم ساک زدم و ساک زدم ... مکیدم و مکیدم ...

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     
#394 | Posted: 19 Sep 2012 15:41

من و دخترعمه شيرين

سلام خاطره اي كه ميخوام براتون تعريف كنم كاملا واقعيه و لطف كنيد اكه خوشتون نيومد فحش نديد
اين خاطره مربوط ميشه به سال 86 اونموقع من تو دانشكاه ترم جهارمم بود_البته ببخشيد جون من با موبايل مينويسم وجون موبايلم حروف فارسي نداره كجبز ببخشيد خلاصه_
ازاتفاق دخترعمم شيرين تودانشكاهي كه من درس ميخوندم قبول شد و جون شهري كه توش زندكي ميكردن با مركزاستان كه دانشكاهم اونجا بود وخونمون هم اونجا بود120 كيلومترفاصله داشت (استان ما خوزستانه وما ساكن اهوازيم) عمم با بابام قراركذاشتن كه دخترعمم بمونه خونمون و آخرهفته كه كلاس نداره بره خونشون جون خونه ي ما به اندازه كافي بزرك بود و منو داداشم كه 12 سالش بود وبدرومادرم موافق بوديم كه شيرين جون بياد بيشمون بمونه منم كه ازخدا همجين فرصتي ميخواستم كه تودانشكاه نصيبم كنه كه حالا توخونه نصيبم كرده بود اون موقع من 22 سالم بود و دخترعمم 20 ساله بود_ شيرين خانم يه دختر سفيد خوشكل و خوشهيكل بود كه من عاشق ديد زدن هيكل خوشكل وسكسي بودم و شبا موقع خواب همش با فكره هيكل ناز وسينه هاي خوش فرمش خوابم ميبرد دلم ميخواست سينه هاشو اونقد بخورم كه ازجا درشون بيارم بكذريم البته اون تو خونمون لباسهاي خيلي راحت و باز نميبوشيد برعكس خونه خودشون آبادان_مدتي ازحضورش توخونمون ميكذشت كه
يه روز كه بشت كامبيوتر داشتم به سايتهاي سكسي سرميزدم شيرين صدام زد منم كه دلم ميخواست مخشو بزنم كفتم و باهاش سكس بكنم كفتم كه من تواتاقم آخه خيلي وقت بود سكس نداشتم ازآخرين سكسم با دوست دخترم 3 ماه ميكذشت كه باهم بهم زديم اومد تواتاقم كفت كه داييم داره با كنتورآب ورميره كمك نياز داره كفت كه صدات كنم. تو يه لحظه يه فكرشيطاني زد به سرم بنجره ي مروركر اينترنت رو مينيمايز كردم و بلند شدم كه برم بيرون وبعد از ده دقيقه ازبيرون شيرين رو صدازدم كه بيزحمت كامبيوترروخاموش كن مطمئن بودم كه صفحه رو اول بازميكنه وبعد كامبيوترروخاموش ميكنه ،بعدازحدود نيم ساعت رفتم تو ومستقيم رفتم سروقت كامبيوتر ديدم خاموشه ازاتاق اومدم بيرون كه ببينم عكس العمل شيرين جيه كه هيجي به روم نيورد البته بعدها بهم كفت كه خيلي خوشش اومده بود وباعث شد به فكرسكس با من بيفته. جندروزكذشت داشتم شك ميكردم كه نقشم عملي شده باشه كه يه روز كه تو خونه تنها بودم رفتم سراغ كامبيوتر درحال خودم بودم كه صداي در اومد كه شيرين بود كه ازدانشكاه بركشته بود وقتي اومد سراغه مامانمو كرفت كه ازتواتاق جواب دادم رفته بازار خريدكنه انكارخوشحال بود كه باهم توخونه تنها بوديم رفت تواتاقش ويه لباس باز خيلي راحت بوشيد يه تاب نازك خوشكل كه سينه هاش توش كاملا نمايان بود ويه دامن كوتاه كه اولين باربود توخونمون اينطوري راحت ميكشت ديدم داره مياد تو اتاقم اومد تواتاق ونشست روتختم وشروع كرد به تعريف اينكه امروز تودانشكاه جه خبره بعدش كفت كه داري جكارميكني كفتم كه دارم تواينترنت برسه ميزنم كه يدفعه اومد بشت سرم وبشتم قراركرفت طوري كه كرماي نفسش روبشت كردنم احساس ميكردم كفت سعيد: كفتم جانم كفت كه ازت يه جيزببرسم ناراحت نميشي كفتم نه ببرس كفت كه تو دوست دخترداري؟
منم كه مدتي بود كه با دوست دخترم بهم زده بودم بهش كفتم داشتم كفت يعني حالا نداري با ناراحتي جواب دادم نه كفت جرا؟ كفتم جرانداره باهم بهم زديم كفت كه حتما الان خيلي تنهايي كفتم آره مكه نميبيني كه وقتي درس ندارم همش تواينترنت سرمم روكرم ميكنم كفت كه جرا بهم زديد مونده بودم جي جواب بدم كفتم كه بهم خيانت كرد كفت جطور: كفتم كه يكي ازرفقام كه ماروباهم ديده بود بعدش بهم كفت كه اين دختره جندس و جندتا ازبجه هاي باسازشون روحسابي تيغ زده بود منم كه باورم نميشد خواستم امتحانش كنم كه به همون رفيقم سبردم كه طرح دوستي باش بريزه
_خوب جي شد بعدش:
_راست كفته بود يه روز بهم زنك زد كفت كه معشوقت حاضرشده با80تومن واسه 1ساعت خودفروشي كنه منم كه باورم نميشد رفتم خونه دوستم ووقتي با جشماي خودم ديدمش ازش متنفرشدم وتف كردم توصورتش كفت مكه نميدونستي جندس كفتم نه بهم كفته بود كه يك سال قبل شوهرش توتصادف مرده منم ازبابت دلسوزي باهاش دوست شده بودم وباهم رفت وآمد ميكرديم البته اون طلاق كرفته بود ومي كفت كه منو واقعا دوست داره نه بخاطره بولم شايد راست ميكفت آخه ازمن بول نكرفته بود ولي بيرون كه ميرفتيم من من خرج ميكردم جون وضع ماليش خوب نبود
شيرين دستاي نازشوكذاشت رو شونم وبا حالتي كه داشت ماساز ميداد سعي كرد دلداريم بده منم بي اختيار سرم روكذاشتم رودستش و كف دستش رو بوسيدم ازش خاستم كه اين موضوعو به كسي نكه اونم قول داد بهش كفتم نميدونم جرا يدفعه هرجي تودلم بودروبي بروا بهت كفتم
كفت بيخيال: ميخوام دوستت بشم بجاي اون دوستت كه بفهمي همه مثل هم نيستن
با تعجب كفتم تو الانم دوست مني
كفت ميخوام كاملا مثل اون باشم ولي بهت خيانت نميكنم
ازصحبتهاش شهوت رو ميشد كرفت بهش كفتم نميتوني مثل اون باشي
كفت جرا؟
كفتم آخه نميدونم جطوربكم!
_باهم روابط عاشقانه داشتيد؟
_آره جداي از اين اون غريبه بود و مطلقه
_خوب با من هم ميتوني داشته باشي
بعدش يدفعه نشست روباهام وصورتش رو روبرو صورتم قرار داد داشتم شوكه مي شدم كه جقدر خدا منو دوست داره و يه تيكه ناز روبدون زحمت برام مهيا كرده خدايا شكرت
لبامون رفت تو هم مشخص بود كه تازه كاره و زياد وارد نبود صورتشو بوسيدم و بلندش كردم بردم روتخت وجون كسي خونه نبود يه دي وي دي سكسي رومانتيك كذاشتم تودستكاه و مشغول لب كرفتن شديم همه جاي كردنشو ميبوسيدم ولاله كوششو ميخوردم حسابي حشري شده بود رفتم بايين تر تابشو كه خيلي جسبون نبود زدم بالا واي جي ميديدم يه بدن سفيد بدون حتي يدونه مو شروع كردم به بوسيدن شكم وناف وبهلوش ورفتم بالا سوتينش روزدم بالا جه سينه هايي داشت ازبس حشري شده بود سينه هاش داغ وسفت شده بودن شروع كردن به مكيدن سينه هاش كه صداي آه و اوفش دراومد حسابي حشرم زده بود بالا وكيرم داشت ميتركيد رفتم سمته دامنش كه مخالفت كرد كفت جلوترنرو كفتم خيالت راحت باشه حواسم هست كه مطلقه نيستي و خنديديم دامنشو زدم بالا (جون اهوازكرمه اغلب ازدامن بدون شلوارزيراستفاده ميكنن)كه رونهاش به جشم خوردن
واي جه رونهايي سفيدي جه باسن خوشدستي جه شرت سكسي قشنكي
شرتش روكشيدم بايين شرتش كاملا خيس شده بود وترشحات كسش همون طور بيرون ميزد
جه كسي خوشكلي داشت بدون حتي يدونه مو وسفيد كه وسطش صورتي دهنم آب افتاد
افتادم به جون كسش هنوز5دقيقه نبود كه شروع كردم ديدم داره ميلرزه وآه واوفش زده بالا ودستام روداره جنك ميزنه وبعد ازيخورده با يه آه بلند ويه لرزش تند احساس كردم كه ارضا شده سرم روبلند كردم و ازش لب كرفتم مثل ديونه ها لبم روميخورد داشت لبم روميكند كه بهش كفتم حالا نوبت منه
رفت بايين وشروع كرد برام ساك زدن زياد وارد نبود وبا دندون كيرم رو ميكرفت ولي جون 3ماه بود توعزابودم
خودش كلي رحمت بود بلند شدم وكفتم كه بخواب روتخت همين كارو كرد ولي مشخص بود كه ميترسيد كفت سعيد من دخترم كفتم حواسم هست ازبشت ميكنم
كفت درد داره وقبول نكرد كفتم مكه قرارنبود برام بشي جاي دوست دخترم جيه جازدي؟ كفت آخه ميكن خيلي درد داره كفتم خيالت راحت يه كاري ميكنم كه درد نداشته باشه براش توضيح دادم كه جكار كنه اونم قبول كرد ورفت دستشويي منم سريع يه بماد وازلين وليدوكائين دراوردم وكيرموجرب كردم بعد از5دقيقه رفتم دنبالش تودستشويي بهش كفتم كه سوراخ مقعدتو برآب كن وبعدش خاليش كن كه ديكه اصلا درد حس نميكني كفت جطوري بهش كفتم سوراخ شيلنك آب رودقيقا بزار روسوراخت ومحكم بكيرش و بعدآب وبازكن كه همين كاركرد وبعد ازاينكه احساس كردي آب رفت داخل بعد از3الي 5 ثانيه آبوببند وبافشارآب روازداخل مقعدت خارج كن كه 2باركه اين كاروكرد سوراخش حسابي باز شده بود اومد بيرون ورفتيم روتخت وسوراخشو جرب كردم وكفتم خودتوشل كن وبا يه فشار سره كيرم رفت تووبافشاردوم همه ي كيرم رفت توسوراخه كونش واي جقدر داغ بود ازش برسيدم درد داري كفت اصلا دارم لذت ميبرم كه شروع كردم تند تند كيرم رو بدم تو وبيرون10 دقيقه بود كه تواون وضعيت بودم دوباره شيرين داشت ارضا ميشد برشكردوندم به كمر وشروع به خوردن كسش كردم كفت اينجوري ارضا نميشه بهتره مثل اول ازكون بكنمش ولي من داشتم ارضا ميشدم وحيفم ميومد دوباره شيرين جون روارضا نكنم دوباره كيرم روكردم توكونش داشت لذت ميبرد منم مدام كيرمو درمياوردم كه ارضا نشم ديكه داشتم ارضاميشدم كه شروع كردم به تند تند كردن كه آبم بافشار ريختم توكونش كه يدفعه شروع به لرزيدن كرد كه دوباره ارضا شد كيرم روكشيدم بيرون جه صحنه ي قشنكي بود كونش حسابي كشاد شده بود وآبم داشت ازتو كونش سرازير ميشد كه بهش كفتم بهتره تامامانم نيومده بري حموم كه بعدش من برم آخه نميشد باهم بريم ريسك بود_ ازون به بعد هروقت شيرين هوس عشقبازي ميكرد اول ميرفت دستشويي بعد ميومد اتاق من احتمالا بعدازازدواجش هم فقط ازكون ميده _دوستون دارم
خوش باشيد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#395 | Posted: 24 Sep 2012 18:27
خاطرات یک روسپی


بلند بلند با اهنگ می خوند و وقتی نگاهش به سمت من برمیگشت , می خواست من هم همراهیش کنم...
لبخند زدم و من هم با صدای بلند شروع کردم به خوندن... صدای خواننده , بین صدای من و نیما غرق شد.. . اون قدر بلند می خوندم که حس می کردم خودم خواننده ی اصلی این اهنگم . شیشه رو دادم پایین و سرم رو بردم بیرون . داد می زدم و می خوندم و سرخوشیم رو جشن می گرفتم .
به خاطر بودنم با کسی که مدت ها بود عاشقش بودم . و این لحظه های عاشقانه , ارزوم بود .. حتا دلم می خواست تا اخر عمر بین بازوهای مردونه و ورزشکاریش جا خوش کنم و هرگز بیرون نیام . و امروز , روز من بود !
چقدر بارون لحظه های اون روزم رو قشنگ تر کرده بود . وقتی فکر می کنم می بینم , شاید حتا بی نظیر کرده بود.. صورتم خیس خیس شد .. می دونستم که الان ریمل و خط چشم ماسیده روی صورتم ولی قهقهه و سرخوشی من بیشتر از این حرفا بود .
نیما هم سرش رو از شیشه اورد بیرون و داد زد : می خوامتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
قهقهه زدم و گفتم: دیوووووووونه ! الان می ریم توو باقالیااااااااا
- شده به خاطرت توی باقالی ها هم می رییییییییییییم
و خنده سر داد . خنده هایی که ملودیش , برای من گوش نوازترین ملودی دنیاست. سرم و اوردم داخل و کشیدمش داخل ...
نیما: چیه؟ ترسیدی ؟ ای جون دوست !
-من جون دوست نیستم خره. عاشقم ...
- عششششششششششق ! عششششششششق...
و دوباره قهقهه...
بی هدف کنار جاده پارک کرد و با لبخند برگشت سمتم .. نگاهم غرق چشماش شد ... چشمای مشکی درشتی که با حالت مردونه ی ابروهاش , رویای شب و روز من شده بود.. , لبخند روی لباش کم کم محو شد و صورتش به صورتم نزدیک تر ... سایه ی سرش رو روی صورتم حس می کردم و گرمای نفسش , عطشم رو برای گرفتن لب هاش بیشتر و بیشتر می کرد . چشم هام رو بستم ... لب هام بی اختیار به سمت لب های قلوه ایش جذب شدند .
مزه لب هاش رو با همه وجودم حس می کردم و دلم می خواست ببلعمشون. نفسهاش تندتر شده بود و داغی مطبوعی رو به گونه هام می زد . با ولع زیادی از هم لب می گرفتیم . انگاراون لحظه اخر دنیا بود و لب گرفتن ما تموم نشدنی ...
روسریم از سرم افتاده بود و موهای نیمه خشکم به خاطر بارون , با حالت پریشونی بیرون اومده بود . خودش رو به زور از روی لب هام کند ... روسریم رو سرم کرد و گفت: طاقت ندارم !
- منم
- دوستت دارم . تو همه زندگی منی!
- می خوام ببینم
-نشونت می دممممممممم
دوباره لبخند زد و گفت : تو گویا بی تاب تری ...
سرم و برگدوندم سمت پنجره و گفتم: نه خیر... البته شایدم . خوب چیه مگه؟
قهقهه سر داد و ماشین روشن کرد : شیطووووووووووون.

به زور افشین و لیلا خونه رو پیچونده بودم . لیلا دوست صمیمی م بود که خیلی زود ازدواج کرده بود . البته شوهرش که افشین باشه خیلی پسر خوب و پایه ای بود . به مامانم گفته بودم که با افشین و لیلا داریم می ریم شمال . مامانم اون روز همه چی رو توی چشمام خوند ولی شاید خواست خودش رو گول بزنه و یا خوش بین باشه که اشتباه کرده . ازم پرسید: نیما هم هست؟
- مهمه؟
-معلومه که مهمه. شب رو که قرار نیست با لیلا بخوابی . اون شوهر داره . تو می مونه و نیما . نه؟
- مامان بس کن دیگه . چقدر بدبینی. می ذاری برم یا نه ؟
- مراقب باش!
- مامان من عااااااااااااااااااااااشقتم
- اگر نمی ذاشتم بری هم عاشقم بودی؟
-ماماااااااااااااان
و اما نیما ..
زمانیکه با مامانم و خاله م رفته بودیم ترکیه , لیدرمون بود .. اونجا داشت درس می خوند و لیدری هم می کرد . روز اولی که فهمیدم نیما لیدرمونه , کلی قند توی دلم اب شد . یه پسر قد بلند با هیکل ورزشکاری . رنگ پوستش برنز بود و حالت موهاش نامنظم. چشمای مشکی و درشتی که بیشتر از هر چیزی توی صورتش خودنمایی می کرد و ابروهای خشن و مردونه ش جذابیت بی نظیری بهش داده بود . لب هاش قلوه ای بود و دماغش استخوونی و فوق العاده زبون باز و تووو دل برو . جوری به دلم نشسته بود که حس می کردم باید مال من بشه . زیر زیرکی کرم می ریختم و به صورت نامحسوس آمار سگی می دادم . دست خودم نبود ولی همه توجه م به نیما بود . وقتی که حرف می زد غرق می شدم توی قیافه و نگاه و حرکات دستش و تنِ صداش و ... در عرض یک هفته ازش برای خودم یک بت ساختم و خیلی احمقانه امیدوار بودم که اون هم همین حس رو داشته باشه . اون قدر توی فکرش بودم که مامان و خاله م همه چی رو فهمیده بودند . خاله م اذیتم می کرد و مامانم معتقد بود که الکی دل بستم و اصلا این یاور به من توجهی نداره . وقتی مامان این قدر ناامیدم می کرد دلم می خواست سرش داد بزنم .
روز اخر که دیگه قرار بود برگردیم ایران , داشتم دق می کردم . نیما اومد و کارهای هتل روانجام داد و تسویه حساب کرد . من توی لابی ایستاده بودم و با غم بزرگی داشتم نگاهش می کردم . نگاهم به سمتی که ایستاده بود خشک شده بود و دلم می خواست قبل از رفتن بقلش کنم .
واسه خودم رویا پردازی می کردم و گاهن یه لبخند تلخ هم می نشست روی لبام . یک لحظه حس کردم کسی داره بازوم رو ناز می کنه . برگشتم و با نیما رو در رو شدم . یه لحظه هنگ کردم و تقریبا نمی تونستم تشخیص بدم که این رویاست یا حقیقت؟؟
یه لبخند با مزه تحویلم داد و گفت : این کارتمه . پیشت باشه . این شماره ایرانسلم توی ایرانه و این هم شماره ی اینجا. دلم نمی خواد اینجا و امروز اخرین دیدار باشه . البته اگر افتخار بدید!
با نگاهم دنبال مامان و خاله گشتم . خاله که رفته بود نشسته بود توی بار تا استفاده بهینه بکنه و مامان هم داشت با حرص نگاهش می کرد . دوباره به نیما نگاه کردم و گفتم: من افتخار بدم؟
دست پاچه شده بودم و نمی دونستم دارم چی می گم ! دوباره نیما همون لبخند بامزه رو تحویلم داد و سرش رو اورد نزدیک گوشم و گفت: منتظرتم! و رفت به سمت ماشینی که قرار بود ما رو تا فرودگاه ببره..
خشک شده بودم . شادی عمیقی توی قلبم داشت رشد می کرد و رد نفس هاش رو کنار گوشم حس می کردم . دستم و بردم سمت گوشم که مامانم به حالت مشکوکی نگاهم کرد و گفت: نه مثل اینکه این یارو هم گلوش گیر کرده !
خنده م گرفته بود و به جای دادن هر پاسخی یا زدن هر حرفی فقط می خندیدم . انگار که مغزم یخ زده بود !

تو راه فرودگاه با خط مامانم بهش اس دادم و شماره موبایل و خونمون رو براش فرستادم ...
جواب داد: می دونستم همین حالا جوابم رو می دی و منتظرم نمی ذاری . دلم می خواست بلند بلند بخندم و بگم : اون قدر که من نگاهت کردم و امار دادم دیگه هر خنگی بود می دونست که من همین الان جوابت رو میدم Smile))) ولی همه این حرفا و خنده ها رو با یه لبخند عوض کردم ...

نیما: اووووووووووووووی. کجای خانومی؟؟ رسیدیییییییم.
-وای چه زود .
- زوده؟؟ من دیگه طاقت ندارم خره
خدای من ! کجا بودیم ؟ یه کلبه ی چوبی کوچولو که بین مه فرو رفته و دورش با حصار های چوبی کچ معوج حفاظت شده بود. یه جایی وسط جنگل . دور از هر جنبده ای به اسم آدم ! من بودم و نیما ...
با ذوق به سمتش دوییدم و پریدم توی بقلش...
- اینجا بی نظیرههههههههههههه
- تقدیم به شیوای عزیزم !
از بقلش پریدم بیرون و به سمت حصار چوبی دوییدم و داد زدم : بیا بازش کن. می خوام توی کلبه رو ببینم ..
-الساعه بانووووووو
- بانووو؟؟؟؟ دیوووونه Smile)
وارد کلبه کوچولوی چوبی شدم ...
به نظرم چنین جایی رو فقط می تونستم توی فیلم های خارجی یا رویاهای خودم پیدا کنم . تمام وسایل کلبه و چیدمانش روستیک بود . گوشه روبه رو سمت چپ شومینه بود و یه سبد کنارش پر از هیزم . یه شومینه قدیمی و سنتی . مبل های چوبی و روستیک که به صورت گرد به سمت پنجره و پشت به در چیده شده بود و میز چوبی و صندلی هایی که از کنده درست شد بود . با کوسن هایی با بافت گونی وار که برای نرم شدن کنده ها روشون قرار داده شده بود . و یه سکوی چوبی نزدیک شومینه که همراه تشک بزرگی که با بافت گونی وارش خودنمایی می کرد و نشون دهنده تخت خواب بودنش بود همه چی رو فوق العاده عالی کرده بود ...
به سمت نیما برگشتم و گفتم : نیما؟ اینجا هیچی نداره؟؟؟ برق! اب! تلفن!
- هیچی . شب رو که باید با اتیش روشن کنیم Smile) برق نداره . داخل رو ببین و مشعل داره . یاد قدیما نمی افتی؟؟
- وای فک کن؟ نور شمع و اتیش . عالی نیست؟
- عالی نبود که نمی اوردمت اینجا!
به سمتم اومد و روی بازوهای مردونه ش بلندم کرد . یه بوسه از لب هام گرفت و من و انداخت روی تخت...
نیما: بذار اول شومینه رو روشن کنم عزیز دلم تا سردمون نشه . می گن شبا سرد می شه .
- می گم اینجا حیوون اینا نداره؟
- می ترسی؟
- اره !
- نترس بابا . اینجا جز مناطق حفاظت شده ست .
- پس امکان داره ادم ببینیم؟
- هه هه . نه نداره . جز حسین علی که هر روز می اد یه سری به اینجا می زنه . امروز بهش می گم تا یه هفته نیاد .
- اره . خوبه . چی بکشیم رومون؟
- پتو اوردم توی ماشینه و کیسه خوابم هست . حالا خیلی سردت شد ازش استفاده می کنیم .
- اره . وای من چقدر نگرانم
- نباش! همه چی عاااالیه.
- با تو حتمن همین طوره
- وای نیما گوشیم انتن نداره!
- اره دیگه .
- مامانم؟؟؟؟
- اون خودش می دونه که تو الان پیش منی . نگران نباش. یه بار دیگه سوالات نگران کننده بپرسی , می گم لولو بیاد بخورتت
خنده م گرفت از این تهدید های بچه گونه ش...
لبخند می زدم و غرق بودم در خوشی هایی که در اون لحظه نصیبم شده بود .. اومد و کنارم دراز کشید . توی چشمام خیره شده بود و اروم موهامو نوازش می کرد . نگاهش پر از حرف بود و یا شایدم التماس . می تونستم بفهمم که دلش می خواد چیزی بگه ولی خودش رو نگه داشته ولی التماسی که توی چشماش بود رو نمی تونست مخفی کنه . لبخند زد و دوباره لب هاشو روی لب هام فشار داد . اروم شروع کرد و ادامه داد . یه دستم روی گردنش بود و دست دیگه م توی موهاش . با ولع تمام شروع به خوردن لب هاش کردم . نفس هاش تندتر شده بود و نفس های من تند و تند و تندترررر...همین طور که داشت ازم لب می گرفت , با سرعت یا حتا شاید وحشیانه شروع به باز کردن دکمه های مانتوم کرد... من هم از فرصت استفاده کردم و دکمه های پیرهنش رو تند و تند باز کردم . در کسری از ثانیه جفتمون لخت شده بودیم ! تنم داغ بود و خودم بی تاب . نیما از شدت کارهاش کم شده و اروم دست کشید به کل بدنم . تمام بدنم با حرکت دستش پیچ و تاب می خورد و بالا و پایین می رفت . وقتی رسید به پام , مکس کرد و از انگشت های پاهام شروع کرد به بوسیدن ... عطش و حرارتم هر لحظه بیشتر می شد و حس اینکه کنترل حرکات و حتا مردمک چشمم دست خودم نیست , من رو به خنده های دیوونه وار می کشوند ... نیما به رونم رسیده بود و من در حال ذوب شدن بودم . اون قدر بی تاب که می تونستم التش رو یک دفعه درونم خودم فرو کنم . و اولین بوسه ش به التم , نفسم رو قطع کرد و جیغ کوتاهی از بین لب هام بیرون اومد . شهوت از چشماش می بارید و لبخندش دیوونه م می کرد. با زبونش با التم بازی می کرد و من گاهی به مرز جنون می رسیدم و سرش رو محکم فشارمی دادم . ناله هام اوج گرفته و حتا صدای جیغ هم بیشنشون شینده می شد . تمام بدنم پیچ و تاب می خورد و بالا و پایین می رفت .. یه دستم به سینه م بود و یه دستم بین موهام ... بلند بلند ناله می کردم و وول می خوردم .. در مدت کوتاهی تمام بدنم به لرز در اومد و با چند تکون شدید , به ارگاسم رسیدم..
نیما شروع کرد به بوسیدن و به سینه هام رسید . وای خدای من ! گر گرفته بودم و هرگز اینچنین براش بی تاب نبودم. سرش رو گفتم توی دستام و لب هاش رو گذاشتم روی لب هام و نیما شروع کرد به بوس های ریز و خوردن لب های من . توی همین حالت برگشتیم و این سری من , روی نیما بودم . التم روی التش بود و سفتی و داغیش برام قابل تشخیص... شروع کردم به مالیدن الت خودم به التش . هر چقدر که بیشتر اینکار و می کردم , طاقت نیما برای صبر کردن طاق تر می شد و بی تابی از همه حرکاتش موج می زد . صدای ناله های مردونه ش هر کسی رو تحریک می کرد .. سر خوردم پایین و التش رو بین دستام گرفتم و نوکش رو توی دهنم فرو کردم و با زبونم شروع کردم به لیس زدن... بعدش نصف التش رو کردم توی دهنم و تا می تونستم توی حلقم فرو دادم . لرزش پاهاش از شدت لذت , این اطمینان رو بهم می داد که داره حال می کنه ...
خودش, من و از التش جدا کرد و دوباره به سمت لب هاش برد ... زبونش و در اورد و با زبون من شروع کرد به بازی کردن و یک دفه حمله کرد به سمت لب هام و دوتایی از حالت نشسته به حالت خوابیده در اومدیم و این سری نیما روی من بود ... هم گاز می گرفت . هم می بوسید و التش رو روی التم فشار می داد ... خودش رو از لب هام رها کرد و گفت : آماده ای؟؟
گفتم: بیشتر از همیشه
- تحمل کن ...
و من با همه وجودم بی تاب ِ حس کردن نیما در درون خودم بودم ... با لبخند نگاهش کردم و گفتم: تا درونم نباشی , یکی بودنمون رو حس نمی کنم . زود باش پسر خوب Sexy
و نیما نوک التش رو در دهانه التم گذاشت ... اروم فشار می داد و من هر لحظه درد بیشتری رو در همه وجودم حس می کردم . به پشت نیما چنگ می زدم و داد می زدم ... حس عجیبی داشتم ... حسی امیخته با درد و شهوت .. عشق و شهوت یا عشق و درد و شهوت ... هر چی که بود هم درد بود هم عشق ... تصور در اغوش نیما بودن و جریان پیدا کردنش در وجودم , همه ی دردها رو خنثا می کرد و دلم می خواست همه زندگیم با این درد و حس امیخته بشه . موجی که روی بدن نیما به وجود می اومد , هم عاشقم می کرد هم سرشار از شهوت ... بوس های ریزش روی گردنم , هم حرارتم رو بیشتر می کرد , هم تحمل درد رو برام اسون تر می کرد .. همه تنم خیس عرق بود و نیما بد تر از من گر گرفته بود ...
کم کم قطره های اشک از سوزش و درد زیاد از گوشه چشمام سر خورد پایین ... ولی من دلم نمی خواست حسی رو که اون لحظه با اولین و تنها عشقم توی زندگیم داشتم تجربه می کردم رو با چیزی عوض کنم حتا اگر با درد امیخته باشه . حرارت عشقش در میان شهوتش برام قابل تحسین بود و تمام حرکات و کارهاش رو توی ذهنم هزار بار تکرار می کردم و تند تند روی گردنش بوسه می کاشتم ...تمام جزییات برام پررنگ شده بود . رد نگاهش . نفسش.. داغی بازدمش که روی گردنم سر می خورد و ....
دیگه التش کاملا فرو رفته بود و حرکت جلو و عقبش برای رسیدنش به اوج بود . حالت نیم خیز گرفت و زل زد توی چشمام .. این زل زدن هاش رو عاشقانه دوست داشتم . می تونستم از توی نگاهش دوستت دارم های پی درپی ش رو بخونم .... به لب هام هجوم اورد و سرعت حرکتش بیشتر و بیشتر شد ... حرکت مایع داخل التش و با فشار زیاد پاشیدنش توی التم رو به راحتی حس کردم . شادی زیاد داشتم .. انگاری که جوهره ی کسی که دوستش داری رو در درونت حس کنی , هر چقدر هم که دردناک باشه ولی لذت بخشه ...
قبلن قرص خورده بودم و خیالم راحت بود ... خود نیما روی من ولو شده بود و تکون نمی خورد . حس سوزش و درد زیادی داشتم و حس می کردم کمر به پایین مال من نیست و احساس کردن پاهام به سختی ممکن بود ...
در همون حالت نیما از توی جیب شلوارش دستمال در اورد و اروم التش رو خارج کرد و شروع کرد به پاک کردن و تمیز کاری ... بی حال بودم و حتا نای حرف زدن نداشتم ... نیما بعد تموم شدن کارش کنارم دراز کشید و شروع کرد به ناز کردنم ... با یه حالت مظلوم که ترس توش موج می زد گفت: خیلی دردت اومد؟
-بیشتر حال کردم .. حس خوبی بود .. درد و عشق.. عشقی که بیشتر از همه ی دنیا دوستش دارم
- ببخشید گلم .
-چرا داری معذرت خواهی می کنی دیووونه؟
-می دونم درد کشیدی.. رد اشکی که تا موهات کشیده شده یا خونی که از التت اومده , داره همه چی رو می گه ...
- نگران نباش . اون قدر ها هم بد نبود . من برای خودم بدتر از این رو تصور کرده بودم
-دوستت دارم . خیلی
محکم من رو توی اغوشش کشید ... شاید باید اعتراف کنم که هیچ وقت چنین ارامشی رو دیگه تجربه نکردم و اغوشش توی اون لحظه پناه همه غصه ها و دردهام بود...
و من بزرگترین تجربه زندگیم , ینی زن شدنم رو با نیما رقم زدم ...
دامه دارد

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     
#396 | Posted: 26 Sep 2012 11:29

سکس با پری رویاها

سلام دوستان اميدوارم نه چندان لذت ببريد.
راستش من حالا 20 سال دارم.داستان به دوران 16-17 سالگيم بر مى گرده من اون موقع تو اوج شهوت بودم و خيلى حشرى و يكمش به خاطر ارثى بود كه از بابام گرفته بودم ولى در كل آدم سكسى هستم. چون خانواده پولدار و بزرگى داشتيم و نمى خواستم مايه شرمسارى بشم دوست دختر نمىگرفتم.ولى خواهرم مشكل بزرگ بود چون اون خيلى دوست پسر داشت من هم هميشه مجبور بودم يواشكى دنبالش برم كه به پسرا نده و سرش كلاه نذارن.يه روز آيدا(خواهرم) گفت كه مىره بيرون خونه رفيقش(دوست دختر) و چند ساعتى بر نمىگرده و مامانم هم باهاش رفت كه مراقبش باشه.چون مامانم باهاش بود خيالم جمع بود.و از طرفى مشكلى واسه لپ تاپ پسر داييم پيش اومده بود و گفته بود هر وقت تونستم برم خونشون من هم موقعيت رو مناسب دونستم رفتم خونشون.از اتفاق داييم چون معلم بود رفته بود كلاس خصوصى پسر دايي هم رفته بود تعميرات موبايل چون خراب بود.(((من هميش نيم نگاه سوپر سكسى به زنداييم داشتم چون بىنظير بود در عوض اون هم همين احساسات رو نسبت به من و پسر خاله خوش هيكلم مازیار داشت فرق من و مازیار در اين بود كه من خوش قيافه ولى لاغر و مازیار احساساتى هيكل دار خوش اخلاق ولى بى ريخت)))وقتى رفتم تو خونه اون با نگاه هميشگى بهم گفت منتظر پسردايى بمونم.بعد نشستم و از من پذيرايى كرد.در واقع هميشه تو كفشش اين دفعه بيشتر! يكم استرس داشتم با خودم گفتم ديگه وقتشه...رفتم تو آشپزخونه پيشش داشت ناهار حاضر مىكرد.گفتم:معلومه غذات هم مثل خودت خوشگله!
گفت:يعنى من اينقدر خوشگلم؟ (حالا چونم گرم شده بود)گفتم:حرف نداره... بعد رفتم پيشش دستم رو گذاشتم رو شونشو كشوندم تا كمرش كه يك دفعه كفگير ازدستش افتاد خم شد بگيره كه متوجه كير دازم شد در واقع خورد بهش.گفت:چى مى خواى از جونم؟(پريشان و شادان و اندك خجل)
گفتم:عاشقتم عزيزم(خودم نبودم)
گفت:يعنى چه من فقط چند سال از مادرت كوچكترم و جاى مادرتم!(زندايى=34 سال=ماندانا)گفتم:ماندانا جون امتناع نكن خودتم من رو مى خواى!
گفت:اگه بفهمن...؟
گفتم:موقعيت مناسبه به كسى نمى گم عزيزم!
گفت:پس باشه بريم عشقم!!!(اون لحظه تركيدم!) رفتيم تو اتاق خواب سريعا (من شديدا احساساتى مثل يه دختر كوچولوى ناز) رفتم تو بغلش خيلى تو شوك بودم چون اولين بارم بود تنم مىلرزيد فكر كردنش دندونام رو به هم مىكوبيد خندش گرفت و گفت تا حالا دختر نديدى صبر كن درستت مى كنم؟ آروم از رو لباس بغلم كرد(آخ يادم رفت! زندايى ماندانا=رنگ پوستش سفيد خوشگل مو هاى بور و بلند و لخت چشماى عسلى صورت ناز هيكل تو پر زياد بلند نيست پستون هاى نه چندان بزرگ ولى باد اومده باسن درشت و اندام هاى دلربا ) من هم لبامو گذاشتم روگونه هاش داغ كرديم.مىگفت:فدات شم عشقم...! صورت نازش رو بوسه باران كردم لباش رو شروع كردم به خوردن چقدر حال مىداد! وقتى لباى داغ و سرخش رو مىخوردم اينگار دنيارو بهم دادن.يواش يواش تاب چسبون و كوتاه خودش رو در آورد و من هم تشرتم رو در آوردم بدنش مثل پنبه نرم و مثل بلور زيبا بود شروع كردم به خوردنش چون قبلا تو اينترنت خونده بودم روش هاى سكس رو بلد بودم ولى شوكه بودم.ازش خواستم دستاش رو بذاره رو بدنم و ماساژم بده خيلى گرم و لطيف بود لذت دستاش رو با هيچ چيز عوض نمىكنم.كرستش رو در آورد پستوناش با چنگو دندون گرفتم پوست نرم و تميز و او جوجو هاش تو دهنم لاى دندونام ديوونه كننده بود
رفتم پايين تر شلواركشو كندم رون سفيد و بلند و پرى داشت حيف بود با دست و زبون ازش پذيرايى نكنم خلاصه شرتشو كند يه كس قرمز قهوه اى تميز نمدار و يه كون صورتى گرد جلوم بود.گفت: نمى ليسى؟ با ناراحتى گفتم:حالم بد مىشه!
گفت: پس كيرتو بيار! (برعكس هيكلم من يه كير دراز و كلفت شديدا رگ دار و سفيد دارم)كيرم رو تو دهنش گذاشت اون لحظه من مردم و اون كيرم رو هى مىليسيد و مى بوسيد با اون لباى رويايى بعد گفت: منو بكن! به حالت سگى گذاشتم تو كسش بعد دادمون رفت آسمون.
كسشو مىكردم كيرم مىسوخت و بيشتر از اون داد مىزدم داشت آبم ميومد كه گفت:نريزى تو!بريزش تو كونم من وقتى از كسش كشيدم بيرون كيرم ليز و خيس بود گذاشتم تو كونش نمىدونم چرا ولى تنگ نبود و من و اون راحتتر بوديم ولى كيرم داشت ذوب مىشد من هم زمان با كون كردن انگشت تو كسش مىذاشتم كه يك دفعه آبمون اومد و من بحال افتادم روش همه چيز تمام شد.كنارش بودم بهم گفت:عشقم بازم مىآيى؟
گفتم:با تمام قوا بانوى من! و خنديديم و رفتيم خودمونرو شستيم ولى با كمال تاسف غذا سوخت! و منم با يك آغوش و لب از خونه رفتم بيرون


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#397 | Posted: 28 Sep 2012 02:54
چرا زن داداشم سینه هاش بزرگ بود؟


من امیر هستم.23 سالمه و ساکن یکی از شهرهای شرقی کشورم.اما خب دانشجوی یه شهر دیگه ام.نکته مهمی که باید بگم اینه که دوستان من و خانوادم آدمای مذهبی هستیم و البته من به دلیل دانشجو بودن و.....یه ذره بگی نگی فاصله گرفتم از اونا.فکر بد نکنید که مثلا مثل خیلی از کاربرای این سایت n تا دوست دختر دارم و n تا زن رو کردم.نه باور کنید تا حالا دوست دختر نداشتم و از نزدیک بدن زنی رو لخت ندیدم.تنها کارمم فقط هر دوسه ماهی مخصوصا تابستونا که میام شهر خودمون و تو خونه تنها میشم دیدن همین سایت شماست که البته خودمم زود پشیمون میشم.
در باب خانوادمون بگم که دو تا داداش و دو تا خواهر دارم که همه ازم بزرگترند.داداش بزرگم که32 سالشه و 2تا بچه هم داره سوم راهنمایی که بودم ازدواج کرد.زن داداشم هم 3 سال از من بزرگتره.زن داداش دیگم هم 1 سال بزرگتره.گفتم که خانوادمون مذهبی اند در این حد که خیلی با شما تهرانی ها فرق دارن.یعنی مثلا زن داداشام جلو من با حجاب کامل اند و دامن و شلوار و روسری......قبول کنید که مردمان شهرستانی و کویری همه اینجوری اند دیگه.زن داداش بزرگم که گفتم 3 سال ازم بزرگتره تا 3 سال پیش طبقه پایین خونمون زندگی می کردن و بعد رفتن خونه خودشون.باور کنید نمیدونم چرا همش نگام به سینه های زن داداشم بود.از خودمم خجالت میکشم.
اینم بگم که زن داداشم کلا خوش استیله و البته سینه هاش شاید معمولی باشه اما گاهی اوقات که لباسش یه کم تنگ تر بود قشنگ برآمده بود و این منو دیوونه میکرد.
زمان در گذر بود تا اینکه یه شب که خونه اون داداشم شام دعوت بودیم موقع خداحافظی پسر داداش بزرگم(پسر همین زن داداشم که قصه شو واستون میگم) که 9 سالشه گفت که عمو بیا واسم بازی نصب کن.من چون میدونستم داداشم فردا شیفته صبحه و تا ساعت 4 هم خونه نمیاد گفتم نه عمو جان.اونم گریه کرد و بالاخره رفتم با هاش ولی از همون لحظه با این که میدونستم نه من اهل کاری هستم و نه زن داداشم ولی تو دلم آشوب بود.آخرین فکر خلافم دیگه این بود که لااقل فردا تا عصر که داداشم بیاد و بعد بریم خونه ما میتونم از روی همون پیراهن هم یواشکی سینه هاشو نگاه کنم.البته اینم شانسی بود چون بعضی وقتا شالی که میپوشید و بلند بود رو روی سینه هاش می انداخت و گاهی هم هموم پیراهن و روسری داشت.اون شب تا ساعت 3 خوابم نبرد و همش فکرای شیطانی به سراغم می اومد ولی همش میگفم دیوونه اونی که تو داری دربارش فکر میکنی و نگاه هوس آلود بهش میکنی زن برادرته یعنی ناموس خودت اما خب چیکار کنم وقتی ایمان ضعیف باشه نمیشه کاری کرد.بالاخره صبح شد.ساعتای 8.5 بیدار شدم به غیر داداشم که صبح ساعت 7.5 میره سر کار که خونه نبود زن داداشم و دو تا بچه هاش بیدار بودن و داشتن صبحانه میخوردند.رفتم دستشویی و نشستم پای سفره.زن داداشم هم یه پیراهن نسبتا تنگ تنش بود و روسری و دامن.زیر دامنش باور کنید اون موقع نمیدونستم چی بود چون دامنش هم بلند بود هم یه ذره تنگ و خودشم جوری بلند نمیشد که......سر صبحانه که نمیتونستم نگاه کنم به سینه هاش تا اینکه صبحانه تموم شد و رفتم با پسر بزرگ داداشم پای کامپیوتر و بازی رو واسش نصب کردم و هموم کنارش رو زمین نشستم.کامپیوتر تو هال بود آخه یه اتاق بیشتر ندارن.

زن داداشم داشت ظرفا و استکان های صبحانه رو میشست و حالا از بغل میشد یه کم نگاه سینه هاش کرد.کیرم کم کم داشت بلند میشد که صدای ترکیدن بادکنک منو به خودم آورد.پسر کوچیک داداشم که داشت توی همون حال با بادکنکش بازی میکرد ترکوندش.و ان ترکوندن بادکنک آغاز بزرگترین گناه من و زن داداشم شد.....
گریه میکرد که بادکنک دیگه میخوام،آخه 3،4 سال بیشتر نداره.مامانش به داداشش گفت برو واسش یه دونه دیگه از سر کوچه بخر که بهانه می آورد و می گفت من دارم بازی میکنم.و بالاخره خودم رفتم از بیرون یکی واسش گرفتم که کاش نمی گرفتم. وقتی داخل خونه شدم دادمش به زن داداشم و رفتم نشستم.زن داداشم که داشت بادکنک را باد میکرد میخواست با خود بادکنک واسش تهش رو گره بزنه که بچه داداشم گفت نه نخ ببند. زن داداشم هم که کنار اوپن آشپزخونه وایستاده بود گفت امیر بیا ته بادکنک رو بگیر ا من نخ رو ببندم. رفتم جاش یعنی روبروش واستادم و ته بادکنک رو کشیدم تا نخ رو ببنده.حالا فرصت خوبی بود تا خوب نگاه سینه هایی کنم که بارها تو ذهنم لخت تجسمشون کرده بودم همینجوری که داشت روبروم نخ رو به دور بادکنک میپیچید نمیدونم که چی شد که یه لحظه خم شدم و از روی هموم لباسش از سینه سمت چپش بوس خوردم ناخودآگاه خودشو نیم متری عقب کشید و گفت نمیخواد خودم می بندم.به خدا کم مونده بود هر دو نفرمون گریه کنیم اون از کاری که انتظار نداشت و من که تازه فهمیده بودم چه غلطی کردم از کاری که کردم.همونجوری که باد کنک تو دستش بود رفت تو اتاق و در رو بست.

داشتم دیوونه میشدم.خدایا باید چیکار میکردم.تازه شانس آوردم که پسر بزرگ داداشم منو ندید و سرگرم بازی بود.با خودم گفتم برم داخل اتاق و گریه کنم و بگم منو ببخشه.اما گفتم الان عصبانیه و ممکنه یه بلای بزرگی سر کل خوانوادمون بیاد.این شد که رفتم دست پسر کوچیک داداشم رو گرفتم و رفتم بیرون پارک تا حواسمو پرت کنم.یه یه ساعتی گذشت که گفتم الان دیگه درسته ناراحته اما لااقل مثل اون موقع عصبانی نیست و میرم ازش معذرت خواهی میکنم و میگم دست خودم نبود و واقعا هم دست خودم نبود که اون کارو کردم.قلبم رو هزار میزد که داخل خونه شدم و دیدم تو هال نشسته.منم رفتم اینور هال نشستم و خودمو آماده میکردم که بهش بگم که دیدم رفت تو اتاق و درو بست.یه دو سه دقیقه بعد رفتم دم در اتاق و در زدم و جواب نداد.یواش درو باز کردم و دیدم کنار دیوار نشسته.رفتم تو اتاق و خواستم چیزی بگم گفت چرا اون کارو کردی.گفتم که دست خودم نبود و.....گفت یعنی من این همه شده زن داداشتم تو همش تو فکر سینه هام بودی؟گفتم خب چیکار کنم من یه جوون مجرد که نه امکانش هست ازدواج کنه و .......باید چیکار کنم.؟..گفت برو از خودت بپرس..بلند شد که بره به گریه افتادم که من این همه وقت دوستت دارم. نمیدونم چرا این حرفا رو میزدم ولی وقتی که آدم شهوتی بشه دیگه خدا فقط باید به دادش برسه...حداقل فقط بهم نشون بده.گفت امیر به خدا تو دیگه چه کثافتی هستی.به طرف در که رفت از پشت بازوشو گرفتم و گفتم زهرا خواهش میکنم.گفت نه و دستشو جدا کرد و رفت.

منم همونجا تو اتاق نشستم و گریه کردم هم به خاطر زهرا هم به خاطر عاقبت کارام.توان بلند شدن از جام رو نداشتم.سرم لای پاهام بود.فک کنم یه ده دقیقه ای گذشته بود که دیدم یکی گفت امیر نگاه کردم دیدم زن داداشمه.گفتم الان میگه برو از خونه بیرون..دیدم گفت برو تو حموم و تا وقتی که من میام صبر کن.باورم نمیشد چه اتفاقی افتاده بود.شاید شیطان کار خودشو کرده بود.رفتم حموم و بدون این که لباسام رو در بیارم و آب رو باز کنم نشستم یه گوشه ای.دیدم بعد از 40 دقیقه ای اومد گفت وایستاده بود تا نونوایی باز بشه تا حسام رو سعید (دو تا پسراش) بفرسته نونوایی.اومد تو.هنوز همون لباساش تنش بود. گفتم امیر به خدا فقط برای اینکه دیگه قول بدی به من نگاه هیز نداشته باشی از این به بعد و دیگه حرمت رو حفظ کنی بیا پیراهنم رو در بیار و فقط نگاه کن.باورم نمیشد.و همینجوری که داشتم بهش قول میدادم و تشکر میکردم دکمه های پیراهنش رو باز کرد. زیرش یه تاپ راه راه داشت.تاپش رو در آورد و یه سوتین مشکی تنش داشت.باور کنید داشت فقط با دیدن آبم می اومد.وقتی سوتین رو باز کرد وای خدا به آرزویی که چندین سال داشم رسیدم.حتی با این که 2 متری ازم فاصله داشت ولی داشتم دیوونه میشدم.فقط نگاش میکردم.یه 2 دقیقه ای که شد سوتینش رو برداشت که بپوشه و بره که گفتم بزار فقط یه دقیقه دیگه نگاه کنم.گفت زود باش.با خودم گفتم ان آخرین فرصته.از روی شلوارم کیرم رو مالش دادم تا شاید اونم عکس العملی نشون بده.دور کیرم رو با دستم گرفته بودم تا کلفتیش رو ببینه.بالاخره اونم یه زنه و دارای شهوته.داشتم کیرم رو از روی شلوار مالش میدادم و داشت آبم میوامد که گفت میتونی شلوارتو در بیاری.شاید دلش میخواست کیرم رو ببینه.

شلوارم رو تا نصفه درآوردم و شروع به مالش کیرم کردم.دل به دریا زدم و نزدیکش شدم و قبل از این که کاری کنه لبم رو روی نوک سینه هاش گذاشتم و می مکیدمشون.گفت نکن امیر برو عقب اما ولشون نکردم تا این که دیدم داره از روی شهوت التماس میکنه که ولش کنم.مثل حیوون شده بودم.لبم رو روی لبش گذاشتم و اول لباش بسته بود اما کم کمک شهوت بهش غلبه کرد و اونم آروم آروم لبامو میخورد.پیراهنمو در اوردم و شلوارش رو خودش پایین کشید.هنوز که هنوزه باورم نمیشه داشتیم با هم چیکار میکردیم.شرتشم مشکی بود که اونم در آورد.بهش گفتم کف حموم بخوابه.خوابید.میدونستم که هر لحظه امکان داره پسرای داداشم بیان و منم تجربه نداشتم و سریع رفتم سراغ کسش.اولین و آخرین باری بود که نا حالا کس میدیدم.همیشه با خودم فکر میکردم که وقتی با کسی سکس کنم اول میدم واسم ساک بزنه و بعد من کسشو بخورم و هزار کار دیگه.اما از بس هول بودم شلوارمو کلا در آوردم و کیرم رو لبه کسش گذاشتم .کیرم 20 سانتی میشه و واقعا کلفته اما مشکلی که داره اینه که خمیدگی داره یعنی به پایین قوس داره.با اولین فشاری که دادم تا نصفه رفت و زن داداشم جیغ کشید شاید از درد بود که کیرم خمیده بود و شایدم از شهوت.اما هیچی حالیم نبود با تموم نیرو و وزنم تلمبه میزدم که فکر کنم بعد از 10 بار عقب و جلو احساس کردم داره آبم میاد.سریع کیرمو بیرون کشیدم و کف حموم ابم رو خالی کردم.دیدم زن داداشم میگه امیر تو رو خدا بیا یه کاریم کن.فهمیدم ارضا نشده .حالا یه کم به خودم مسلط شده بودم و دستم رو روی کسش میکشیدم که بعد از 2 تا 3 دقیقه یه آخ بلند گفت.هر دو مون باورمون نمیشه چیکار کرده بودیم.زن داداشم بلند شد و لباساش رو برداشت و گفت سریع دوش بگیر و بیا بیرون تا منم برم حموم.نفس اماره کاره خودش رو کرد.از روی صداش میشد فهمید که بغض کرده.خود منم دست کمی ازون نداشتم.خودمو شستم و اومدو بیرون که دیدم داره میره حموم و چشاش قرمز بود.موقع رفتن گفت قولت یادت نره.

از اوم ماجرا 2 ماه میگذره و هنوز تو چشای هم خجالت میکشیم نگاه کنیم و چه برسه که من قولم رو بشکنم. از خدا میخوام که حالا منو نه ولی اونو ببخشه.

درد من حصار برکه نیست
درد زیستن با ماهی های است که فکر رود خانه به ذهنشان خطور نکرده
     
#398 | Posted: 29 Sep 2012 15:23

من و فاطی ناز

سلام این داستان مال 4 سال پیشه
دوستم یه دوست خانوم داشت که وقتی واسه اولین بار اون خانومه منو دید گفت واست یه دوست خوب سراغ دارم و بعد از 2 روز آشنایی من و فاطی شروع شد.
از رفتن بیرونها و گشتن هامون کمی لب و ... تو ماشین نمینویسم ولی یه 3 هفته ای طول کشید تا باهم راحت شدیم و بعد با دوستم تصمیم گرفتیم هر کی واسه خودش باشه و الان اولین سکسمون:
یه باغی بود که یکی از دوستای بابام داشت و هر وقت برنامه مشروب بود میرفتیم اونجا در ضمن بگم فقط مشروب بود چون من از دود و ... متنفرم و اولین سکسی بود که میخواستم داشته باشم هم میترسیدم هم زوق داشتم ببینم چطوریه یکم چیز میز خریدم + کاندوم ، اسپری و رفتم سراغ فاطی جون و با هم رفتیم باغ ی که گفتم ( از شهر 4 کیلومتر فاصله داشت و جای دنجی بود خوبیش به این بود که کسی کلید نداشت و (دوست بابام) صاحب باغ فقط جمعه ها اونجا بود.رفتیم توی ویلای وسط باغ که امکاناتش کامل بود و ماهواره را روشن کردم کمی برنامه ها رو که دیدیم فاطی گفت میزنی یه شبکه باحال منم گفتم میخوای بزنم شبکه سکس که دیدم با کمی من من کردن گفت باشه ولی زیاد نبینیم منم از خدا خواسته زدم و رفتم کنارش نشستم مبلی که روش نشسته بودم کمی واسه دو نفر تنگ بود و این خودش باعث شد حسابی بهش بچسبم وای که عجب بدنی داشت قدش 170 بود و کمی توپل بود و سبزه و رون هاش دلاور بودن کمی که فیلم دید دیدم هم شل شده هم صورتش خیس اونقت بود که بهش گفتم گرمه و لباساتو در بیار که اونم قبول کرد بعدش من هم با شلوارک و زیرپوش شدم از خودم تعریف نباشه چون ورزشکارم بدنم تو پر و کمی ماهیچه ای هست که وقتی بدنمو دید دیگه طاقت نیاورد و خودشو چسبوند به بدنم و گفت تو خیلی نازی و میخوام باهات باشم منم از خداخواسته قبول کردم و بردمش روی تخت اما کمی ترس داشتم که واسه اولین بار سوتی ندم که بد میشد البته فیلمها رو کامل بررسی کرده بودم ولی خوب...
وقتی روی تخت ولو شدیم شروع کردم به خوردن لباش که واقعا نرم بودن و همینطور بدنشو از سر تا پا نوازش میکردم دیگه کیرم داشت شرتو پاره میکرد وقتی لاله گوششو خوردم یدم با دستش کیرمو ار زوی شلوارک گرفته و میگه بدش به من دیگه تاب نیاوردم ولباسامو در آوردم که وقتی کیر شق و تمیز شده منو دید محکم تو دستش گرفت و شروع کرد به مالیدن بعدشم تخمامو میمالید انگار دیگه تو این دنیا نبودم تو همین حال لختش کردم و وقتی سینه هاشو دیدم هوش از سرم پرید یه سینه های سبزه اما تپل و سفت تو اندازه 75 اصلا بهش نمیامد که 1 بچه شیر داده باشه دیگه رفتم روی سینه هاش دوست داشتم تا تهش بخورمشون که حس کردم رو سینه هاش خیلی حساسه و شدید حشری میشه منم بیشتر خوردمشون تو همین حال بودم که منو هول داد اون طرف و رفت روی کیرم وای که چه طوری میخوردش دیگه داشت آبم میومد که بهش گفتم داره میاد اونم دست کشید رفتم کمی اسپری زدم نمیخواستم این حالو از دست بدم و دوباره شروع کردم به خوردن سینه هاش کمی که گذشت فاطی میگفت کسمو بخور تا اون موقع کسشو درست ندیده بودم وقتی رفتم طرف کسش وای عجب مالی بود دو تا لب ناز و تپل که یه قرمزی خاصی وسطش بود و چوچوله ای که اون بالا مشخص بود منم شروع کردم به خوردن این کس ناز که آب نازی هم داشت دیگه فاطی تو هوا بود و داشت اه و ناله میکرد و همش میگفت بکن توش درد دارم وقتی رفتم که کاندوم بیارم ناراحت شد و گفت نمیخواد ولی من از مریض شدن میترسیدم و یه نگاه معناداری میکردم که جیگرم گفت نترس من حتی شوهرم هم ماهی یک بار خونه نیست که بکنه منم همش به خودم از نظر پزشکی میرسم با اینکه بار اولم بود و بهش اعتماد نداشتم یکدفعه گفتم جهنم برو جلو که بعدها فهمیدم جز شوهرش و من با کس دیگه ای نیست دلو به دریا زدم و رفتم طرفش واقعا مثل تو فیلما که این کس های توپو میارن فاطی هم توپ بود منو خابوند روی تخت و خودش آروم نشست روی کیرم و آروم آروم تا ته کردش تو کسش وای اگر اسپری نزده بودم درجا آبم میریخت یه کس داغ و لیز انگار به اندازه کیرم ساخته بودنش که وقتی تا ته رفت آهش در آمد و گفت کیرم از کیر شوهرش کمی کلفت تره و بهش حال میده و شروع کرد به تلمبه زدن به آرومی یه کم که زد روی تخت تابوندمش گذاشتمش دم تخت پاهاشو دادم بالای سرم و شروع کردم تلمبه زدن یه وضعی بود سینه هاش تکون میخورد و از طرفی کیرم تو کسش یه حالی داشت که نگو یه مدت که گذشت خوابید رو تخت و منم افتادم روش از پایین کسشو و از بالا سینه هاشو میگاییدم احساس کردم بدنش داره سفت میشه و صدای ناله هاش بلند شده آره داشت ارضا میشد و منم همینطور میخواستم آبمو بریزم روی بدنش که پاهاشو قفل کرد دور کمرم و سفت منو گرفت با اینکارش انگار اون چند میلیمتر از کیرم که بیرون از کسش بود رفت تو و و تخمام یهو داغ شد و با فشار آبم ریخت تو کسش و یه جیغی کشید که اگه تو باغ نبود یکی متوجه میشد منم گفتم ای خاک عالم ریختم توش حالا بدبخت میشم که خودش گفت من لوله هامو بستم اشکال نداره وقتی یکم خوابیدیم رفتیم دوش گرفتیم و شروع کردیم به جمع کردن وسیله ها که بریم خونه آخه پسرش از مهد میامد ولی اون روز و اون حال باعث یه رفاقتی شد که تا الان هم ادامه داره و من نمیتونم ازش دل بکنم و اون هم همینطور بعد از یه مدتی فهمیدم که شوهرش معتاد تریاک هست و نمیتونه ارضاش کنه و همش بیرون از شهره و اونهم با کیر مصنوعی ارضا میشده تا اون فامیلش منو بهش معرفی کرده و اونم چون از من خوشش آمده بود بهم حال داد من چند بار امتحانش کردم دیدم جز خودم با کسی نیست تا الان هم هر موقع من یا اون میخوایم میریم همون باغ


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#399 | Posted: 2 Oct 2012 08:25

ماجرای من و خاله

بنـــــام خدا
من تقریباً همهی داستاناتونو خوب خوندم.
این یه داستان واقعیه،برام مهم نیست چه فحشی بدین!
سال اول راهنمایی بودم که توسط دوستام به انحراف جنسی کشیده شدم.اون موقع ها فقط جلق میزدم و اصلاً نمیدونستم که گناهه و به من ضرر میرسونه.من وقتی سال سوم راهنمایی می خوندم فهمیدم که چی کار کردم!!!من خیلی ناراحت بودم و از خدا شکایت میکردم و تصمیم گرفتم که اینکارو اینکارو ترک کنم.یا علی گفتم و شروع کردم تو اینترنت search کردن که چجوری ترک کنم؟بعد دیدم که کارم تمومه و دیگه راه بازگشت خیلی سخته!من نا امید نشدم و شروع کردم به کم کردن استمنائم (از روزی 1.25بار رسوندم به 3 روز یک بار)همون سال با اینکه اصلاً به آزمون تیزهوشان فکر نمیکردم از 60 نفر 30ام شدم (به اصراره مامانم در آزمون ثبت نام کردم.)وتا اینکه دوباره شروع کردم هفته ای 2-3 بار جلق میزدم.تا اینکه ماه رمضون شروع شد و منم همشو روضه گرفتم.(تو کل ماه رمضون فقط 3 بار جلق زدم.)خلاصه من به خدا قول دادم که کمتر جلق بزنم.به جای نگاه کردن به فیلم پورنو داستانهای سکسی می خوندم؛همون موقع بود که نظرم به خالم افتاد(8 سال از من بزرگتر بود.) ولی واقعاً خیلی ... بود!درست مثل همون چیزایی که در داستانهای خیالی میگید ولی خیلی لاغرتر.اون یه زن بود(یه سال بود که طلاق گرفته بود.) و این منو بیشتر تحریک میکرد. اون با من خیلی صمیمی بود طوری که فقط رابطه جنسی نداشتیم.من هم بهش عشق (از نوع محبت آمیز و هوسی) میورزیدم.چند بار تو خیابون بخاطرش درگیر شده بودم!آخه با هم شبهای رمضون به پارک میرفتیم.ولی احساس میکردم اون هیچ حسی به من نداره دوسم داشت ولی مثل داداشش!وقتی میومد خونمون یا من میرفتم خونشون(پیش مامان بزرگم زندگی میکرد) پیش من یه تاپ و یه شلوار تنگ کوتاه میپوشید به ندرت هم شلوارک.وقتی میرفتیم تو اتاقم یا اتاقش انقدر سر وصدا میکردیم که بهمون میگفتم در رو ببندیم.چند بار مساژش داده بودم و وقتی این کارو میکردم صدای آخخخخخخخخخ واوخخخخخخخخ میداد و من حشری میشدم.من یه 10 روز باهاش تو خونه تنها بودم چون همه رفته بودند مسافرت و اونم امتحانات دانشگاشو میداد.(چون همه میدونستند که من اونو زیاد دوست دارم و این سفر فقط به خاطر نظر مامانبزرگم بود که برن مشهد.)من شب اول که اونجا بودم طبق معمول همون جوری لباس پوشیده بود.شبها موقع خواب دو تایی روی تخته مامانبزرگم و بابابزرگم میخوابیدیم. من به سرم زده بود که حسّ خودم رو نسبت بهش بگم ولی اصلاً نمی شد.مثل داستانها هم نبود که تو خواب انگولکش کونم و از این کوسشعرها... . من بعد از 5-6 روز حالت جنون بهم داده بود چون همش پیشش بودم و باهاش میخوابیدم ولی یه قطره اب هم از من بیرون نیومده بود. من تو لپتابش در قسمته recent Item چیزایی پیدا کرده بودم ولی همشو پاک کرده بود. تااینمکه یه شب ساعت 10-11 نشستیم جلو ماهواره فیلم ببینیم (نمیدونم کدوم شبکه بود؛آخه ما ماهواره نداریم!)که یه فیلم صحنه دار بود من قبلاً اون فیلم رو دیده بودم؛ولی به روی خودم نیاوردم.وقتی داشتیم میدیدیم اون رو کاناپه دراز کشیده بود و منم دید میزدمش،که یهو فیلم به جای سکسی رسید دیدم قرمز شد و ازم خواست تا کنترل رو بهش بدم.منم کنترل رو نمیدونستم که کجاس و همینطور ادامه میدادم و پیداش کردم و دادم به خالم.زد به یک کاناله دیگه.پرسیدم اون چی بود چرا اینجوری بود؟یه نگاه بهم کرد و گفت وقتی بزرگ شی میفهمی.(من 16 ساله بودم.)شب رفتیم خوابیدیم و صبح روز بعد هم من مثل همیشه زودتر بیدار شدم و صبحونه رو حاضر کردم.با هم خوردیم و رفت حموم.من داشتم از کنجکاوی میمردم . منتظر بودم که به من بگه کاری براش بکنم(شامپو بدم،لیف بکشمو...)ولی نشد اون وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش و در رو بست منم رفتم تا از کلید در دیدش بزنم ولی حیف کم دیده میشد. من شب آخر رفتم پیشش و خودم رو به طور نزدیکی بهش نزدیک کردم و قضیه لپتابش رو یه جوری که شک نکنه بهش گفتم و تعجب کرد بعد هم من رفتم رو کاناپه نشستم و اونم رو کاناپه دراز کشیده بود و فیلم میدید.(البته طوری که من ساق پاهایه مثل برف و نازش تو دست و روی رونم بود.)فیلمو که نگاه میکردم پسره چند بار از دختره لب می گرفت ولی سکسی در کارنبود. از جام بلند شدم و از خالم خواستم که از لپش یه بوس کنم(اون منو یه پسر چشم و گوش بسته میدونست).برا همین قبول کرد منم از جایی که نزدیک لبش بود یه بوس گرفتم.اون بعد از فیلم هول ساعت 12 ازخواست تا ماساژش بدم(بخاطر درس خوندن ،زیاد می نشست) منم گفتم که بریم رو تخت واسه همین رفتیم مسواک زدیم و رفتیم برا ماساژ من گفتم که یکم ماساژه سکسی بدم و بعد تو آخرین روز بکنمش.(جوِ داستانهای سکسی منو گرفته بود)من بعد از ماساژه بالا تنش ازش پرسیدم که پاهاشم ماساژ بدم اون خجالت کشید و رفت زیر پتو منم اجازه گرفتم تا دوباره بوسش کنم که گفت جو فیلم نگیرتت!(با حالت خنده)منم چون زیاد داستان خونده بودم فکر کردم حشری شده چون حدود یک سال بود که سکس نداشته!واسه همین هم لبش رو به صورت کاملن حرفه ای بوسیدم(همیشه ملایم آرایشی رو صورتش بود).اون بعد از بوس ناراحت شد و بهم گفت که این کارا در حد و اندازه ما نیست.من کسشعر گفتم بهش، و خودم در حالت دراز کشون بهش مالیدم؛لا مصب فهمیده بود چی میخوام بکنم باهاش،به همین جهت بلند شد ونشست وچپ چپ نگام کرد!منم گفتم که ما هر دومون به این کار نیاز داریم و از این حرفها... . بعد دیدم یه چک خوابوند زیر گوشم( که بابام هم بهم اینجوری نزده بود)و محکم پاشد و رفت تو اتاقش.منم که تازه میفمیدم چه خبره گرفتم و خوابیدم!اون سکس دوست داشت ولی نه با من!من کل شب رو فکر کردم .صبح قرار بود مامانم اینا برسن خونه!من صبح زود با اعصاب داغون زدم بیرون و رفتم خونه خودموووون.خدا خدا میکردم که بهشون نگه.ما حدود یه 6 ماهی همدیگرو ندیدیم(من خجالت میکشیدم ببینمش).بعد تویه یه مهمونی بزرگ همدیگرو دیدیم. اون دستم رو گرفت و منو برد تویه یه اتاق.بهم گفت(من همه چی رو از یاد بردم و این کارتو میزارم رو حسابه جو گیر شدنت به خاطر اون فیلم.))بعد لوپم رو بوسید و رفت بیرون. من تازه فهمیدم که چقدر کوس خول بودم که فکر میکردم اون میاد و با کسی که از بچگی بزرگش کرده سکس میکنه!!؟!! واقعاًخوندن داستان هاتون منو دیوونه میکنه چون فقط اون شب یادمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#400 | Posted: 2 Oct 2012 08:27

بهترین و آخرین سکس با همسرم

این اولین داستان سکسی منه. امیدوارم بدی‌هاشو به خوبی خودتون ببخشید. این داستان را با اسامی مستعار میگم. من سارا هستم و میخوام از بهترین و آخرین سکسم با همسرم براتون بگم.
صبح ساعت حدود ده بود که به موبایلم زنگ زد. من نمیتونستم جواب بدم چون تو ماشین بابام بودم و داشتم میرفتم دادگاه. براش رد تماس زدم. چند دقیقه بعد اس ام اس داد که کجایی عزیزم؟ منم جواب دادم بیرونم کارتو بگو. گفت: سارا میذاری برای آخرین بار از نزدیک ببینمت؟ قبل از اینکه همه چی تموم بشه؟ گفتم واسه چی منو ببینی؟ گفت میخوام حرفای آخرمو بزنم. تو دلم گفتم همچین میگه حرف آخر انگار قراره اعدامش کنن. بهش گفتم یک ساعت دیگه زنگ بزن بهت میگم. بابا منو جلوی دادگاه پیاده کرد و رفت. بهش تک زدم که یعنی زنگ بزن. فوری زنگ زد. جواب دادم: سلام کاری داشتی؟ سلام عسلم، خانمم، خوشگلم، الهی قربون اون چشمای خوشگلت برم. گفتم اینا دیگه تکراری شده حرف اصلی بگو. گفت: سارا جان دلم برات تنگ شده، اجازه میدی امشب بیام پیشت؟ میدونم که تا چند روز دیگه میری محضر و همه چی تموم میشه، بذار برای آخرین بار تلاش خودمو بکنم شاید منصرف شدی.
گفتم تو اگه واقعا منو میخواستی نمیرفتی. میموندی و میجنگیدی منم اون قدر زنیت داشتم که پشتت باشم. خودت بگو نبودم؟ کمکت نکردم؟ چهار سال تموم سختی کشیدم ولی صدام در نیومد، انصاف داشته باش دیگه راهی برام گذاشتی؟ چند ماهه دارم التماست میکنم برگرد. تمام مدت که گله میکردم به سختی نفس میکشدم که گریه‌ام نگیره ولی آخرشم اشکم دراومد.
گفت میدونم گلم تو خیلی خانمی ولی بهم فرصت بده. گفتم نه دیگه بسه دیگه خسته شدم. گفت یعنی نمیذاری بیام واسه آخرین بار ببینمت؟ یعنی اینقدر از من بیزاری؟
هرچی خواستم بگم آره بیزارم، دیدم نه، قلبم میگه هنوز دوسش دارم. با همه بدی‌هاش گفتم باشه بیا.
گفت مطمئنی؟ گفتم آره اگه میتونی مرخصی بگیر بیا. بعد از اینکه کلی قربون صدقه‌ام رفت خدافظی کرد و من رفتم تو دادگاه. ظهر که اومدم خونه زنگ زد که مرخصی گرفتم، عصر میام خونه، مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟ گفتم نه فقط سعی کن جوری بیای که ساعت دوازده شب به بعد برسی. گفت باشه . اما دلشوره و اضطراب داشتم که مبادا کسی زاغشو بزنه و بفهمه اینجاست. واسه اینکه خودمو آروم کنم شروع کردم به نظافت خونه تا غروب بعدش هم رفتم شام درست کردم. غذای مورد علاقه‌اش ماکارونیه. ساعت یازده زنگ زد که تو راه هستم، حواست باشه. گفتم باشه، فقط اینقدر نگو حواست باشه الکی به جونم دلهره انداختی.
قلبم مثل قلب گنجشک میزد و از استرس بدنم یخ کرده بود. رفتم دوش گرفتم. ساعت دوازده و نیم بود، زنگ زد که رسیدم و الان هم نزدیک خونه هستم. گفتم سر کوچه پیاده بشو و آروم بیا، من الان میام دم در. سر شب به مامانم گفته بودم در ورودی رو ببندین که سرو صداتون نمیذاره بخوابم، سردرد دارم. رفتم دیدم در بسته هست.
من طبقه پایین خونه پدرم زندگی میکنم و خونه نبش کوچه و دو تا در داره. چادرم رو سرم کردم و رفتم با احتیاط در پارکینگ رو باز کردم و سرک کشیدم تو کوچه. تا منو دید سریع اومد داخل. فقط خدا میدونه از ترس داشتم سنگ کوب میکردم. در پارکینگ رو بستم که یکدفعه صدای در بالا اومد. از ترس نزدیک بود غش کنم. اگه بابام میدید که من اجازه دادم بیاد تو خونه وامصیبتا میشد. پشت ماشین قایم شدیم. برادرم بود که اومد دم در و برگشت. دوباره در بالا بسته شد ولی تا این چند دقیقه گذشت جون به لب شدم.
صورتم خیس عرق شده بود و دستام میلرزید. به هر جون کندنی بود از جام بلند شدم. رفتم نگاه کردم که در بالا بسته‌است یا نه. وقتی خیالم راهت شد به سعید اشاره کردم که بیا. سریع رد شدیم و رفتیم پایین. وقتی درو قفل کردم یه نفس راحت کشیدم و نشستم زمین. دیگه پاهام حس نداشت. انگار که یه کوه جابجا کرده باشم. از خستگی نا نداشتم. اومد بغلم کرد و محکم منو تو بغلش فشار داد. تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر لاغر شده. بوی تنش رو با ولع میکشیدم و دلم نمیخواست ازش جدا بشم. نفهمیدم کی اشکم دراومد ولی محکم سرم رو تو سینش فشار میدادم که صدام در نیاد و اشک میریختم، اشک‌هایی که هزار تا گله داشتن. از دردی که یک سال تحمل کرده بودم، درد تنهایی. آروم منو از خودش جدا کرد و خوب تو صورتم خیره شده بود. انگار که تا حالا منو ندیده. با دقت نگاهم میکرد. رفتم نشستم روی تخت بهش گفتم شام خوردی؟ گفت الان میل ندارم. پیرهن و شلوارشو در آورد و اومد کنارم نشست.
گفتم ببین با خودت چه کردی؟ چقدر لاغر شدی! گفت غذا میخورم ولی از غصه و فکر و خیال اثری نداره بهم. بعد هم بغلم کرد تو گوشم گفت از غصه از دست دادنت خواب و خوراک ندارم. گفتم اگه راست میگی برگرد. گفت نمیتونم تو چشم خیلیا نگاه کنم، تو بیا با من بریم.
گفتم حرفشم نزن من هیچ جا با تو نمیام، تو خودتو به من نشون دادی. گفت پس یعنی دیگه دوستم نداری؟ گفتم دوست دارم ولی نمیتونم بهت اعتماد کنم واسه زندگی، و حس میکنم روز به روز پیرتر میشم تو تلخی های زندگی. خسته‌ام، دیگه نمیخوام با کسی زندگی کنم. اگه واقعا دوستم داری بذار به حال خودم باشم. از جام بلند شدم و آباژور رو خاموش کردم و دراز کشیدم رو تخت. اونم یکم نگاهم کرد و اومد کنارم دراز کشید و شروع کرد به نوازش موهام. یه لباس خواب حریر زرشکی پوشیده بودم که تا بالای رونم میرسید. کاملا بدنم معلوم بود. آروم به بدنم دست میکشید. دلم برای ناز کشیدنش تنگ شده بود. آروم بغلم کرد. سرم رو سینش بود. گفت دلم برای عطر تنت تنگ شده بود. سرشو کرد تو موهام و نفس میکشید. همیشه از بوی موهام خوشش میومد و نرمی و لخت بودنشو دوست داشت. دستم رو از رو لباس به بدنش میکشیدم. یه دفعه منو کشید کنارشو نیم خیز شد روم. حس میکردم نفس نفس میزنه و با چشماش تو تاریک روشن اتاق صورتمو میکاوید. گفتم چیه؟ پیداش کردی؟
گفت چه شبهایی که تا صبح از خواب میپریدم و دنبالت میگشتم. وقتی یادم میومد که تو پیشم نیستی گریه‌ام میگرفت. لباشو گذاشت رو لبامو بوسید. کل صورتم رو میبوسید، بوسه‌هاش داغ بود ولی میفهمیدم از شهوت نیست، از عشق بود من اینو حس میکردم. تا میتونست منو بوسید. تمام صورتم و گوشم و گردنم، تا پایین میرفت. دیگه داشتم دیوونه میشدم. آروم منو بوسید و رفت پایین. بعد لباس خواب رو از تنم در آورد. زیرش فقط یه شورت داشتم. دوباره اومد رو لبام. این بار لبمو گرفت و محکم میمکید و زبونش تو دهنم میچرخوند. منم زبونشو میمکیدم و با دستم پشتشو نوازش میکردم. آروم لباسش رو درآوردم. گردنمو محکم میخورد، جوری که درد و لذت قاطی شده بود و بدجوری مستم کرده بود. همون جور که میخورد رفت پایین‌تر رو سینه‌هام و دوباره بر میگشت ازم لب میگرفت. سینه‌هام تو حالت عادی سفت هست وقتی که حشری بشم سفت تر میشه که خیلی دوسشون داره. هم سایزش هم گردی و سفتیشو. با دو تا دستش سینه‎هام رو میمالوند. یکیشو میکرد تو دهنش با اون دستش اون یکی رو میمالوند و هر چند دقیقه جاشونو عوض میکرد. دیگه حسابی مستم کرده بود.
داشتم التماسش میکردم که منو بکن دلم کیرتو میخواد ولی اون فقط میخورد. تا لباشو گذاشت به پهلوهام دیگه کنترلی رو نفس‌هام نداشتم و داشتم مثل مار به خودم میپیچیدم. رفت پایین هنوز شورتم در نیاورده بود. گفتم تو رو خدا بکن دارم میمیرم براش. کیرتو بکن تو کوسم زود باش. گفت نه عزیزم صبر کن برات یه سورپرایز دارم. لباشو گذاشت از روی شورت رو کوسم و با نوک بینیش میکشید به کوسم. گفتم میخوای چکار کنی؟
چند بار زبونش روکشید رو شورتم. از دیدنشم داشتم دیوونه میشدم. یه دفعه شورتمو کشید پایین و پاهامو باز کرد. با انگشت میکشید وسط شیار کوسم. خیس خیس بودم. یه دفعه داغی لباشو رو کسم حس کردم. اولین بار بود این کار رو میکرد. با زبونش میکشید وسط کوسم بعد با لباش شروع میکرد به مکیدن. دیگه داشتم میمردم، بدنم سِر شده بود. باور نمیکردم داره کسمو میخوره، آخه همیشه از این کار بدش میومد، ولی اون لحظه خیلی قشنگ درست همون جوری که دلم میخواست کوسمو میلیسید و زبونشو تو کوسم میچرخوند. بدنم میلرزید. از شدت لذت دیگه اختیاری رو خودم نداشتم آهم در اومده بود و با انگشتام تو موهاش میکشیدم و محکم سرشو فشار میدادم. تا اینکه حس کردم از درون خالی شدم و آروم گرفتم. من که تا اون روز طعم ارضا شدن درست و حسابی رو نچشیده بودم و همیشه آرزوم بود فقط سعید منو ارضا کنه تمام تنم لرزید و ارضا شدم. بی حس شدم. وقتی دست و پام شل شد، بلند شد و صورتشو پاک کرد و اومد کنارم دراز کشید.
پیشونیم رو بوسید. گفتم مرسی گلم. گفت حال کردی؟ گفتم تو که بدت میومد! چی شد نظرت عوض شد؟ گفت تا حالا اشتباه میکردم ولی الان فهمیدم چقدر از لذت بردنت لذت میبرم. همیشه تو منو ارضا میکردی ولی من هیچ تلاشی نمیکردم، خودخواه بودم ولی خیلی پشیمونم و تو این مدت که ازت دور بودم خیلی فکر کردم، به تمام لحظه‌هامون و فهمیدم که واقعا تو صبور بودی که منو با تمام خودخواهیم تحمل کردی. دوباره لبامو بوسید ده دقیقه تو بغلش بودم وقتی آروم شدم از روی سینه‌اش بلند شدم. حالا نوبت من بود که بهش حال بدم. با انگشتام رو بدنش میکشیدم. روی صورتش، چشماش بسته بود و داشت لذت میبرد لب‌ها و صورتشو بوسیدم تا لاله گوشش، به این قسمت خیلی حساس بود، با همه قدرتم لاله گوشش رو مکیدم. رفتم رو گردنش حسابی خوردمش. همه تنشو میخوردم، از سینش گاز کوچولو میگرفتمو با زبونم باهاش بازی میکردم. میدونستم اگه به شکمش کاری داشته باشم مثل فنر میپره هوا. رفتم پایین شورتشو در اوردم و کیرشو گرفتم تو دستم، یکم سفت شده بود، کردمش تا آخر تو دهنم. هیچ وقت یاد نگرفتم سایز کیر چطوریه فقط میدونم که کلفتی و قدشو همیشه دوست داشتم و تو تمام عکس‌هایی که دیده بودم به نظرم کیر سعید خیلی خوش تراش بود. نه اون قدر بلند که وقتی تو کوسم میکنه از جیگرم بزنه بیرون و نه اون قدر کلفت که تو دهنم جا نشه وقتی حسابی شق کرد دیگه تو دهنم جانمیشد. با لذت میخوردمش و هم زمان با تخماش بازی میکردم . حسابی آه و ناله‌اش در اومده بود. به نفس نفس افتاده بود، تند تند تو دهنم میکردم و سرشو میمکیدم تا اینکه گفت بسه سارا دارم ارضا میشم. ولی من تازه افتاده بودم تو سرعت، دیگه نمیخواستم ولش کنم. اونقدر خوردمش که گفت آلان آبم میاد گفتم بذار بیاد، میخورمش، تا اینکه آبشو ریخت تو دهنم و من با ولع میخوردمش. هیچ وقت اجازه نمیداد این کارو بکنم اما اون شب فرق داشت، شبی بود که من هر کاری میخواستم میکردم. آبشو خوردم و تا وقتی کیرش خوابید میلیسیدمش. اومدم کنارش دراز کشیدم. بغلم کرد ومحکم منو بوسید. اونقدر محکم منو تو سینش فشار میداد که حس کردم الانه که استخونام بشکنه. دوباره بی‌حال شدیم. یه ربع کنارش خوابیدم. بعد دوباره شروع کردم به بازی کردن با کیرش، با دستام باهاش بازی میکردم. اونم با سینه‌هام بازی میکرد و لبامو میخورد. دوباره داغ کرده بودم ولی اینبار دیگه طاقت نداشتم.
کشیدمش روی خودم و گفتم بکن سعید دیگه تحمل ندارم. کیرشو میکشید رو کوسم که خیس شده بود و هم زمان نوک زبونش به سینه‌هام میکشید. کیرش رو گذاشت رو سوراخ کوسم، هر چی فشار میداد نمیرفت تو، خیلی تنگ شده بودم. چند بار سر کیرشو کرد تو و در آورد، دوباره کرد و گفت آماده‌ای؟ گفتم بکن سعید، زود بکن تو کوسم، جرش بده. محکم فرو کرد تو کوسم. درد تو تمام عضلات پام پیچید ولی از شدت لذتش، دردش یادم رفت با همه توانش کرد تو کسم. به بازوهاش چنگ میزدم. گفت بلند شو میخوام کون خوشگلتو ببینم. به حالت داگ استایل خوابیدم. وقتی کرد تو کوسم از درد نفسم گرفت، قبلا هم این مدل داشتم ولی چون یک سال بود سکس نداشتم، کوسم خیلی تنگ شده بود و بدجوری درد میکرد. بهش گفتم کوسم داره آتیش میگیره تو رو خدا ارضا شو. گفت تو که نمیدونی چی جلوی چشمامه! یه کون سفید تپل که بدجوری بهم چشمک میزنه. گفتم الان نمیتونم تحمل کنم، خیلی وقته سکس نداشتم دیگه حس ندارم، تمومش کن، دارم جر میخورم. گفت چشم عزیزم و چند تا تلمبه تند زد و آبشو ریخت تو کوسم. من که دیگه زانوهام درد گرفته بود بی حال افتادم. اونم روی کمرم دراز کشید.
یک دقیقه تو این حالت بودیم، بعد بلند شد دستمو گرفت و رفتیم حموم. تو حموم بغلم کرده بود سرم رو سینش بود و تمام خاطرات خوبمون ازجلوی چشمام میگذشت. تمام خاطرات تلخ و شیرینم. نمیدونم چه مدت زیر دوش تو بغل سعید بودم. وقتی سرمو بلند کردم دیدم صورتش گر گرفته. آب که اونقدر گرم نبود ولی سوز نگاهش منو میسوزوند. هنوزم دوسش داشتم و برام سخت بود ازش جدا بشم، ولی دیگه به عنوان مرد زندگیم بهش اعتمادی نداشتم یا شایدم خسته بودم از تنهایی و میخواستم از این وضعیت نجات پیدا کنم. میترسیدم باهاش برم و دوباره پشیمون بشم. اون موقع دیگه راه برگشتی نبود و پشتیبانی خانواده‌ام را از دست میدادم. گفتم بسه اینجوری نگام نکن. هیچی نگفت. خودشم میدونست چقدر صبور بودم. دوباره لبامو بوسید. آب تو دهنم میرفت. محکم بغلم کرد تمام تنمو بوسید. یه عشق بازی شیرین نمیخواست تحریکم کنه، فقط میخواست بهم بفهمونه چقدر تشنه منه و براش مثل روز اول عزیزم. شایدم خیلی بیشتر از اون موقع. وقتی اومدم بیرون دیگه حس تو تنم نبود. خودمون رو خشک کردیم و لخت تو بغلش خوابیدم تا صبح.
دو الی سه ساعت خوابیدیم و بعدش بیدار شدیم و آخرین بار با هم صبحانه خوردیم .کنارم نشسته بود و زل زده بود تو صورتم. نگاهش غمگین بود و التماس تو نگاهش موج میزد. هنوز با نگاهش دنبال یه جواب بود. بهش گفتم جدا میشم ولی منتظر میمونم تا همه چیزو دوباره درست کنی و دوباره بیای دنبالم، قبول؟
لبامو بوسید و گفت: قبولت دارم خانمی...
تابستان 1391


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 40 از 78:  « پیشین  1  ...  39  40  41  ...  77  78  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.