| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 40 از 79:  « پیشین  1  ...  39  40  41  ...  78  79  پسین »  
#391 | Posted: 29 Sep 2012 15:23

من و فاطی ناز

سلام این داستان مال 4 سال پیشه
دوستم یه دوست خانوم داشت که وقتی واسه اولین بار اون خانومه منو دید گفت واست یه دوست خوب سراغ دارم و بعد از 2 روز آشنایی من و فاطی شروع شد.
از رفتن بیرونها و گشتن هامون کمی لب و ... تو ماشین نمینویسم ولی یه 3 هفته ای طول کشید تا باهم راحت شدیم و بعد با دوستم تصمیم گرفتیم هر کی واسه خودش باشه و الان اولین سکسمون:
یه باغی بود که یکی از دوستای بابام داشت و هر وقت برنامه مشروب بود میرفتیم اونجا در ضمن بگم فقط مشروب بود چون من از دود و ... متنفرم و اولین سکسی بود که میخواستم داشته باشم هم میترسیدم هم زوق داشتم ببینم چطوریه یکم چیز میز خریدم + کاندوم ، اسپری و رفتم سراغ فاطی جون و با هم رفتیم باغ ی که گفتم ( از شهر 4 کیلومتر فاصله داشت و جای دنجی بود خوبیش به این بود که کسی کلید نداشت و (دوست بابام) صاحب باغ فقط جمعه ها اونجا بود.رفتیم توی ویلای وسط باغ که امکاناتش کامل بود و ماهواره را روشن کردم کمی برنامه ها رو که دیدیم فاطی گفت میزنی یه شبکه باحال منم گفتم میخوای بزنم شبکه سکس که دیدم با کمی من من کردن گفت باشه ولی زیاد نبینیم منم از خدا خواسته زدم و رفتم کنارش نشستم مبلی که روش نشسته بودم کمی واسه دو نفر تنگ بود و این خودش باعث شد حسابی بهش بچسبم وای که عجب بدنی داشت قدش 170 بود و کمی توپل بود و سبزه و رون هاش دلاور بودن کمی که فیلم دید دیدم هم شل شده هم صورتش خیس اونقت بود که بهش گفتم گرمه و لباساتو در بیار که اونم قبول کرد بعدش من هم با شلوارک و زیرپوش شدم از خودم تعریف نباشه چون ورزشکارم بدنم تو پر و کمی ماهیچه ای هست که وقتی بدنمو دید دیگه طاقت نیاورد و خودشو چسبوند به بدنم و گفت تو خیلی نازی و میخوام باهات باشم منم از خداخواسته قبول کردم و بردمش روی تخت اما کمی ترس داشتم که واسه اولین بار سوتی ندم که بد میشد البته فیلمها رو کامل بررسی کرده بودم ولی خوب...
وقتی روی تخت ولو شدیم شروع کردم به خوردن لباش که واقعا نرم بودن و همینطور بدنشو از سر تا پا نوازش میکردم دیگه کیرم داشت شرتو پاره میکرد وقتی لاله گوششو خوردم یدم با دستش کیرمو ار زوی شلوارک گرفته و میگه بدش به من دیگه تاب نیاوردم ولباسامو در آوردم که وقتی کیر شق و تمیز شده منو دید محکم تو دستش گرفت و شروع کرد به مالیدن بعدشم تخمامو میمالید انگار دیگه تو این دنیا نبودم تو همین حال لختش کردم و وقتی سینه هاشو دیدم هوش از سرم پرید یه سینه های سبزه اما تپل و سفت تو اندازه 75 اصلا بهش نمیامد که 1 بچه شیر داده باشه دیگه رفتم روی سینه هاش دوست داشتم تا تهش بخورمشون که حس کردم رو سینه هاش خیلی حساسه و شدید حشری میشه منم بیشتر خوردمشون تو همین حال بودم که منو هول داد اون طرف و رفت روی کیرم وای که چه طوری میخوردش دیگه داشت آبم میومد که بهش گفتم داره میاد اونم دست کشید رفتم کمی اسپری زدم نمیخواستم این حالو از دست بدم و دوباره شروع کردم به خوردن سینه هاش کمی که گذشت فاطی میگفت کسمو بخور تا اون موقع کسشو درست ندیده بودم وقتی رفتم طرف کسش وای عجب مالی بود دو تا لب ناز و تپل که یه قرمزی خاصی وسطش بود و چوچوله ای که اون بالا مشخص بود منم شروع کردم به خوردن این کس ناز که آب نازی هم داشت دیگه فاطی تو هوا بود و داشت اه و ناله میکرد و همش میگفت بکن توش درد دارم وقتی رفتم که کاندوم بیارم ناراحت شد و گفت نمیخواد ولی من از مریض شدن میترسیدم و یه نگاه معناداری میکردم که جیگرم گفت نترس من حتی شوهرم هم ماهی یک بار خونه نیست که بکنه منم همش به خودم از نظر پزشکی میرسم با اینکه بار اولم بود و بهش اعتماد نداشتم یکدفعه گفتم جهنم برو جلو که بعدها فهمیدم جز شوهرش و من با کس دیگه ای نیست دلو به دریا زدم و رفتم طرفش واقعا مثل تو فیلما که این کس های توپو میارن فاطی هم توپ بود منو خابوند روی تخت و خودش آروم نشست روی کیرم و آروم آروم تا ته کردش تو کسش وای اگر اسپری نزده بودم درجا آبم میریخت یه کس داغ و لیز انگار به اندازه کیرم ساخته بودنش که وقتی تا ته رفت آهش در آمد و گفت کیرم از کیر شوهرش کمی کلفت تره و بهش حال میده و شروع کرد به تلمبه زدن به آرومی یه کم که زد روی تخت تابوندمش گذاشتمش دم تخت پاهاشو دادم بالای سرم و شروع کردم تلمبه زدن یه وضعی بود سینه هاش تکون میخورد و از طرفی کیرم تو کسش یه حالی داشت که نگو یه مدت که گذشت خوابید رو تخت و منم افتادم روش از پایین کسشو و از بالا سینه هاشو میگاییدم احساس کردم بدنش داره سفت میشه و صدای ناله هاش بلند شده آره داشت ارضا میشد و منم همینطور میخواستم آبمو بریزم روی بدنش که پاهاشو قفل کرد دور کمرم و سفت منو گرفت با اینکارش انگار اون چند میلیمتر از کیرم که بیرون از کسش بود رفت تو و و تخمام یهو داغ شد و با فشار آبم ریخت تو کسش و یه جیغی کشید که اگه تو باغ نبود یکی متوجه میشد منم گفتم ای خاک عالم ریختم توش حالا بدبخت میشم که خودش گفت من لوله هامو بستم اشکال نداره وقتی یکم خوابیدیم رفتیم دوش گرفتیم و شروع کردیم به جمع کردن وسیله ها که بریم خونه آخه پسرش از مهد میامد ولی اون روز و اون حال باعث یه رفاقتی شد که تا الان هم ادامه داره و من نمیتونم ازش دل بکنم و اون هم همینطور بعد از یه مدتی فهمیدم که شوهرش معتاد تریاک هست و نمیتونه ارضاش کنه و همش بیرون از شهره و اونهم با کیر مصنوعی ارضا میشده تا اون فامیلش منو بهش معرفی کرده و اونم چون از من خوشش آمده بود بهم حال داد من چند بار امتحانش کردم دیدم جز خودم با کسی نیست تا الان هم هر موقع من یا اون میخوایم میریم همون باغ


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#392 | Posted: 2 Oct 2012 08:25

ماجرای من و خاله

بنـــــام خدا
من تقریباً همهی داستاناتونو خوب خوندم.
این یه داستان واقعیه،برام مهم نیست چه فحشی بدین!
سال اول راهنمایی بودم که توسط دوستام به انحراف جنسی کشیده شدم.اون موقع ها فقط جلق میزدم و اصلاً نمیدونستم که گناهه و به من ضرر میرسونه.من وقتی سال سوم راهنمایی می خوندم فهمیدم که چی کار کردم!!!من خیلی ناراحت بودم و از خدا شکایت میکردم و تصمیم گرفتم که اینکارو اینکارو ترک کنم.یا علی گفتم و شروع کردم تو اینترنت search کردن که چجوری ترک کنم؟بعد دیدم که کارم تمومه و دیگه راه بازگشت خیلی سخته!من نا امید نشدم و شروع کردم به کم کردن استمنائم (از روزی 1.25بار رسوندم به 3 روز یک بار)همون سال با اینکه اصلاً به آزمون تیزهوشان فکر نمیکردم از 60 نفر 30ام شدم (به اصراره مامانم در آزمون ثبت نام کردم.)وتا اینکه دوباره شروع کردم هفته ای 2-3 بار جلق میزدم.تا اینکه ماه رمضون شروع شد و منم همشو روضه گرفتم.(تو کل ماه رمضون فقط 3 بار جلق زدم.)خلاصه من به خدا قول دادم که کمتر جلق بزنم.به جای نگاه کردن به فیلم پورنو داستانهای سکسی می خوندم؛همون موقع بود که نظرم به خالم افتاد(8 سال از من بزرگتر بود.) ولی واقعاً خیلی ... بود!درست مثل همون چیزایی که در داستانهای خیالی میگید ولی خیلی لاغرتر.اون یه زن بود(یه سال بود که طلاق گرفته بود.) و این منو بیشتر تحریک میکرد. اون با من خیلی صمیمی بود طوری که فقط رابطه جنسی نداشتیم.من هم بهش عشق (از نوع محبت آمیز و هوسی) میورزیدم.چند بار تو خیابون بخاطرش درگیر شده بودم!آخه با هم شبهای رمضون به پارک میرفتیم.ولی احساس میکردم اون هیچ حسی به من نداره دوسم داشت ولی مثل داداشش!وقتی میومد خونمون یا من میرفتم خونشون(پیش مامان بزرگم زندگی میکرد) پیش من یه تاپ و یه شلوار تنگ کوتاه میپوشید به ندرت هم شلوارک.وقتی میرفتیم تو اتاقم یا اتاقش انقدر سر وصدا میکردیم که بهمون میگفتم در رو ببندیم.چند بار مساژش داده بودم و وقتی این کارو میکردم صدای آخخخخخخخخخ واوخخخخخخخخ میداد و من حشری میشدم.من یه 10 روز باهاش تو خونه تنها بودم چون همه رفته بودند مسافرت و اونم امتحانات دانشگاشو میداد.(چون همه میدونستند که من اونو زیاد دوست دارم و این سفر فقط به خاطر نظر مامانبزرگم بود که برن مشهد.)من شب اول که اونجا بودم طبق معمول همون جوری لباس پوشیده بود.شبها موقع خواب دو تایی روی تخته مامانبزرگم و بابابزرگم میخوابیدیم. من به سرم زده بود که حسّ خودم رو نسبت بهش بگم ولی اصلاً نمی شد.مثل داستانها هم نبود که تو خواب انگولکش کونم و از این کوسشعرها... . من بعد از 5-6 روز حالت جنون بهم داده بود چون همش پیشش بودم و باهاش میخوابیدم ولی یه قطره اب هم از من بیرون نیومده بود. من تو لپتابش در قسمته recent Item چیزایی پیدا کرده بودم ولی همشو پاک کرده بود. تااینمکه یه شب ساعت 10-11 نشستیم جلو ماهواره فیلم ببینیم (نمیدونم کدوم شبکه بود؛آخه ما ماهواره نداریم!)که یه فیلم صحنه دار بود من قبلاً اون فیلم رو دیده بودم؛ولی به روی خودم نیاوردم.وقتی داشتیم میدیدیم اون رو کاناپه دراز کشیده بود و منم دید میزدمش،که یهو فیلم به جای سکسی رسید دیدم قرمز شد و ازم خواست تا کنترل رو بهش بدم.منم کنترل رو نمیدونستم که کجاس و همینطور ادامه میدادم و پیداش کردم و دادم به خالم.زد به یک کاناله دیگه.پرسیدم اون چی بود چرا اینجوری بود؟یه نگاه بهم کرد و گفت وقتی بزرگ شی میفهمی.(من 16 ساله بودم.)شب رفتیم خوابیدیم و صبح روز بعد هم من مثل همیشه زودتر بیدار شدم و صبحونه رو حاضر کردم.با هم خوردیم و رفت حموم.من داشتم از کنجکاوی میمردم . منتظر بودم که به من بگه کاری براش بکنم(شامپو بدم،لیف بکشمو...)ولی نشد اون وقتی از حموم اومد بیرون رفت تو اتاقش و در رو بست منم رفتم تا از کلید در دیدش بزنم ولی حیف کم دیده میشد. من شب آخر رفتم پیشش و خودم رو به طور نزدیکی بهش نزدیک کردم و قضیه لپتابش رو یه جوری که شک نکنه بهش گفتم و تعجب کرد بعد هم من رفتم رو کاناپه نشستم و اونم رو کاناپه دراز کشیده بود و فیلم میدید.(البته طوری که من ساق پاهایه مثل برف و نازش تو دست و روی رونم بود.)فیلمو که نگاه میکردم پسره چند بار از دختره لب می گرفت ولی سکسی در کارنبود. از جام بلند شدم و از خالم خواستم که از لپش یه بوس کنم(اون منو یه پسر چشم و گوش بسته میدونست).برا همین قبول کرد منم از جایی که نزدیک لبش بود یه بوس گرفتم.اون بعد از فیلم هول ساعت 12 ازخواست تا ماساژش بدم(بخاطر درس خوندن ،زیاد می نشست) منم گفتم که بریم رو تخت واسه همین رفتیم مسواک زدیم و رفتیم برا ماساژ من گفتم که یکم ماساژه سکسی بدم و بعد تو آخرین روز بکنمش.(جوِ داستانهای سکسی منو گرفته بود)من بعد از ماساژه بالا تنش ازش پرسیدم که پاهاشم ماساژ بدم اون خجالت کشید و رفت زیر پتو منم اجازه گرفتم تا دوباره بوسش کنم که گفت جو فیلم نگیرتت!(با حالت خنده)منم چون زیاد داستان خونده بودم فکر کردم حشری شده چون حدود یک سال بود که سکس نداشته!واسه همین هم لبش رو به صورت کاملن حرفه ای بوسیدم(همیشه ملایم آرایشی رو صورتش بود).اون بعد از بوس ناراحت شد و بهم گفت که این کارا در حد و اندازه ما نیست.من کسشعر گفتم بهش، و خودم در حالت دراز کشون بهش مالیدم؛لا مصب فهمیده بود چی میخوام بکنم باهاش،به همین جهت بلند شد ونشست وچپ چپ نگام کرد!منم گفتم که ما هر دومون به این کار نیاز داریم و از این حرفها... . بعد دیدم یه چک خوابوند زیر گوشم( که بابام هم بهم اینجوری نزده بود)و محکم پاشد و رفت تو اتاقش.منم که تازه میفمیدم چه خبره گرفتم و خوابیدم!اون سکس دوست داشت ولی نه با من!من کل شب رو فکر کردم .صبح قرار بود مامانم اینا برسن خونه!من صبح زود با اعصاب داغون زدم بیرون و رفتم خونه خودموووون.خدا خدا میکردم که بهشون نگه.ما حدود یه 6 ماهی همدیگرو ندیدیم(من خجالت میکشیدم ببینمش).بعد تویه یه مهمونی بزرگ همدیگرو دیدیم. اون دستم رو گرفت و منو برد تویه یه اتاق.بهم گفت(من همه چی رو از یاد بردم و این کارتو میزارم رو حسابه جو گیر شدنت به خاطر اون فیلم.))بعد لوپم رو بوسید و رفت بیرون. من تازه فهمیدم که چقدر کوس خول بودم که فکر میکردم اون میاد و با کسی که از بچگی بزرگش کرده سکس میکنه!!؟!! واقعاًخوندن داستان هاتون منو دیوونه میکنه چون فقط اون شب یادمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#393 | Posted: 2 Oct 2012 08:27

بهترین و آخرین سکس با همسرم

این اولین داستان سکسی منه. امیدوارم بدی‌هاشو به خوبی خودتون ببخشید. این داستان را با اسامی مستعار میگم. من سارا هستم و میخوام از بهترین و آخرین سکسم با همسرم براتون بگم.
صبح ساعت حدود ده بود که به موبایلم زنگ زد. من نمیتونستم جواب بدم چون تو ماشین بابام بودم و داشتم میرفتم دادگاه. براش رد تماس زدم. چند دقیقه بعد اس ام اس داد که کجایی عزیزم؟ منم جواب دادم بیرونم کارتو بگو. گفت: سارا میذاری برای آخرین بار از نزدیک ببینمت؟ قبل از اینکه همه چی تموم بشه؟ گفتم واسه چی منو ببینی؟ گفت میخوام حرفای آخرمو بزنم. تو دلم گفتم همچین میگه حرف آخر انگار قراره اعدامش کنن. بهش گفتم یک ساعت دیگه زنگ بزن بهت میگم. بابا منو جلوی دادگاه پیاده کرد و رفت. بهش تک زدم که یعنی زنگ بزن. فوری زنگ زد. جواب دادم: سلام کاری داشتی؟ سلام عسلم، خانمم، خوشگلم، الهی قربون اون چشمای خوشگلت برم. گفتم اینا دیگه تکراری شده حرف اصلی بگو. گفت: سارا جان دلم برات تنگ شده، اجازه میدی امشب بیام پیشت؟ میدونم که تا چند روز دیگه میری محضر و همه چی تموم میشه، بذار برای آخرین بار تلاش خودمو بکنم شاید منصرف شدی.
گفتم تو اگه واقعا منو میخواستی نمیرفتی. میموندی و میجنگیدی منم اون قدر زنیت داشتم که پشتت باشم. خودت بگو نبودم؟ کمکت نکردم؟ چهار سال تموم سختی کشیدم ولی صدام در نیومد، انصاف داشته باش دیگه راهی برام گذاشتی؟ چند ماهه دارم التماست میکنم برگرد. تمام مدت که گله میکردم به سختی نفس میکشدم که گریه‌ام نگیره ولی آخرشم اشکم دراومد.
گفت میدونم گلم تو خیلی خانمی ولی بهم فرصت بده. گفتم نه دیگه بسه دیگه خسته شدم. گفت یعنی نمیذاری بیام واسه آخرین بار ببینمت؟ یعنی اینقدر از من بیزاری؟
هرچی خواستم بگم آره بیزارم، دیدم نه، قلبم میگه هنوز دوسش دارم. با همه بدی‌هاش گفتم باشه بیا.
گفت مطمئنی؟ گفتم آره اگه میتونی مرخصی بگیر بیا. بعد از اینکه کلی قربون صدقه‌ام رفت خدافظی کرد و من رفتم تو دادگاه. ظهر که اومدم خونه زنگ زد که مرخصی گرفتم، عصر میام خونه، مطمئنی مشکلی پیش نمیاد؟ گفتم نه فقط سعی کن جوری بیای که ساعت دوازده شب به بعد برسی. گفت باشه . اما دلشوره و اضطراب داشتم که مبادا کسی زاغشو بزنه و بفهمه اینجاست. واسه اینکه خودمو آروم کنم شروع کردم به نظافت خونه تا غروب بعدش هم رفتم شام درست کردم. غذای مورد علاقه‌اش ماکارونیه. ساعت یازده زنگ زد که تو راه هستم، حواست باشه. گفتم باشه، فقط اینقدر نگو حواست باشه الکی به جونم دلهره انداختی.
قلبم مثل قلب گنجشک میزد و از استرس بدنم یخ کرده بود. رفتم دوش گرفتم. ساعت دوازده و نیم بود، زنگ زد که رسیدم و الان هم نزدیک خونه هستم. گفتم سر کوچه پیاده بشو و آروم بیا، من الان میام دم در. سر شب به مامانم گفته بودم در ورودی رو ببندین که سرو صداتون نمیذاره بخوابم، سردرد دارم. رفتم دیدم در بسته هست.
من طبقه پایین خونه پدرم زندگی میکنم و خونه نبش کوچه و دو تا در داره. چادرم رو سرم کردم و رفتم با احتیاط در پارکینگ رو باز کردم و سرک کشیدم تو کوچه. تا منو دید سریع اومد داخل. فقط خدا میدونه از ترس داشتم سنگ کوب میکردم. در پارکینگ رو بستم که یکدفعه صدای در بالا اومد. از ترس نزدیک بود غش کنم. اگه بابام میدید که من اجازه دادم بیاد تو خونه وامصیبتا میشد. پشت ماشین قایم شدیم. برادرم بود که اومد دم در و برگشت. دوباره در بالا بسته شد ولی تا این چند دقیقه گذشت جون به لب شدم.
صورتم خیس عرق شده بود و دستام میلرزید. به هر جون کندنی بود از جام بلند شدم. رفتم نگاه کردم که در بالا بسته‌است یا نه. وقتی خیالم راهت شد به سعید اشاره کردم که بیا. سریع رد شدیم و رفتیم پایین. وقتی درو قفل کردم یه نفس راحت کشیدم و نشستم زمین. دیگه پاهام حس نداشت. انگار که یه کوه جابجا کرده باشم. از خستگی نا نداشتم. اومد بغلم کرد و محکم منو تو بغلش فشار داد. تازه اون موقع بود که فهمیدم چقدر لاغر شده. بوی تنش رو با ولع میکشیدم و دلم نمیخواست ازش جدا بشم. نفهمیدم کی اشکم دراومد ولی محکم سرم رو تو سینش فشار میدادم که صدام در نیاد و اشک میریختم، اشک‌هایی که هزار تا گله داشتن. از دردی که یک سال تحمل کرده بودم، درد تنهایی. آروم منو از خودش جدا کرد و خوب تو صورتم خیره شده بود. انگار که تا حالا منو ندیده. با دقت نگاهم میکرد. رفتم نشستم روی تخت بهش گفتم شام خوردی؟ گفت الان میل ندارم. پیرهن و شلوارشو در آورد و اومد کنارم نشست.
گفتم ببین با خودت چه کردی؟ چقدر لاغر شدی! گفت غذا میخورم ولی از غصه و فکر و خیال اثری نداره بهم. بعد هم بغلم کرد تو گوشم گفت از غصه از دست دادنت خواب و خوراک ندارم. گفتم اگه راست میگی برگرد. گفت نمیتونم تو چشم خیلیا نگاه کنم، تو بیا با من بریم.
گفتم حرفشم نزن من هیچ جا با تو نمیام، تو خودتو به من نشون دادی. گفت پس یعنی دیگه دوستم نداری؟ گفتم دوست دارم ولی نمیتونم بهت اعتماد کنم واسه زندگی، و حس میکنم روز به روز پیرتر میشم تو تلخی های زندگی. خسته‌ام، دیگه نمیخوام با کسی زندگی کنم. اگه واقعا دوستم داری بذار به حال خودم باشم. از جام بلند شدم و آباژور رو خاموش کردم و دراز کشیدم رو تخت. اونم یکم نگاهم کرد و اومد کنارم دراز کشید و شروع کرد به نوازش موهام. یه لباس خواب حریر زرشکی پوشیده بودم که تا بالای رونم میرسید. کاملا بدنم معلوم بود. آروم به بدنم دست میکشید. دلم برای ناز کشیدنش تنگ شده بود. آروم بغلم کرد. سرم رو سینش بود. گفت دلم برای عطر تنت تنگ شده بود. سرشو کرد تو موهام و نفس میکشید. همیشه از بوی موهام خوشش میومد و نرمی و لخت بودنشو دوست داشت. دستم رو از رو لباس به بدنش میکشیدم. یه دفعه منو کشید کنارشو نیم خیز شد روم. حس میکردم نفس نفس میزنه و با چشماش تو تاریک روشن اتاق صورتمو میکاوید. گفتم چیه؟ پیداش کردی؟
گفت چه شبهایی که تا صبح از خواب میپریدم و دنبالت میگشتم. وقتی یادم میومد که تو پیشم نیستی گریه‌ام میگرفت. لباشو گذاشت رو لبامو بوسید. کل صورتم رو میبوسید، بوسه‌هاش داغ بود ولی میفهمیدم از شهوت نیست، از عشق بود من اینو حس میکردم. تا میتونست منو بوسید. تمام صورتم و گوشم و گردنم، تا پایین میرفت. دیگه داشتم دیوونه میشدم. آروم منو بوسید و رفت پایین. بعد لباس خواب رو از تنم در آورد. زیرش فقط یه شورت داشتم. دوباره اومد رو لبام. این بار لبمو گرفت و محکم میمکید و زبونش تو دهنم میچرخوند. منم زبونشو میمکیدم و با دستم پشتشو نوازش میکردم. آروم لباسش رو درآوردم. گردنمو محکم میخورد، جوری که درد و لذت قاطی شده بود و بدجوری مستم کرده بود. همون جور که میخورد رفت پایین‌تر رو سینه‌هام و دوباره بر میگشت ازم لب میگرفت. سینه‌هام تو حالت عادی سفت هست وقتی که حشری بشم سفت تر میشه که خیلی دوسشون داره. هم سایزش هم گردی و سفتیشو. با دو تا دستش سینه‎هام رو میمالوند. یکیشو میکرد تو دهنش با اون دستش اون یکی رو میمالوند و هر چند دقیقه جاشونو عوض میکرد. دیگه حسابی مستم کرده بود.
داشتم التماسش میکردم که منو بکن دلم کیرتو میخواد ولی اون فقط میخورد. تا لباشو گذاشت به پهلوهام دیگه کنترلی رو نفس‌هام نداشتم و داشتم مثل مار به خودم میپیچیدم. رفت پایین هنوز شورتم در نیاورده بود. گفتم تو رو خدا بکن دارم میمیرم براش. کیرتو بکن تو کوسم زود باش. گفت نه عزیزم صبر کن برات یه سورپرایز دارم. لباشو گذاشت از روی شورت رو کوسم و با نوک بینیش میکشید به کوسم. گفتم میخوای چکار کنی؟
چند بار زبونش روکشید رو شورتم. از دیدنشم داشتم دیوونه میشدم. یه دفعه شورتمو کشید پایین و پاهامو باز کرد. با انگشت میکشید وسط شیار کوسم. خیس خیس بودم. یه دفعه داغی لباشو رو کسم حس کردم. اولین بار بود این کار رو میکرد. با زبونش میکشید وسط کوسم بعد با لباش شروع میکرد به مکیدن. دیگه داشتم میمردم، بدنم سِر شده بود. باور نمیکردم داره کسمو میخوره، آخه همیشه از این کار بدش میومد، ولی اون لحظه خیلی قشنگ درست همون جوری که دلم میخواست کوسمو میلیسید و زبونشو تو کوسم میچرخوند. بدنم میلرزید. از شدت لذت دیگه اختیاری رو خودم نداشتم آهم در اومده بود و با انگشتام تو موهاش میکشیدم و محکم سرشو فشار میدادم. تا اینکه حس کردم از درون خالی شدم و آروم گرفتم. من که تا اون روز طعم ارضا شدن درست و حسابی رو نچشیده بودم و همیشه آرزوم بود فقط سعید منو ارضا کنه تمام تنم لرزید و ارضا شدم. بی حس شدم. وقتی دست و پام شل شد، بلند شد و صورتشو پاک کرد و اومد کنارم دراز کشید.
پیشونیم رو بوسید. گفتم مرسی گلم. گفت حال کردی؟ گفتم تو که بدت میومد! چی شد نظرت عوض شد؟ گفت تا حالا اشتباه میکردم ولی الان فهمیدم چقدر از لذت بردنت لذت میبرم. همیشه تو منو ارضا میکردی ولی من هیچ تلاشی نمیکردم، خودخواه بودم ولی خیلی پشیمونم و تو این مدت که ازت دور بودم خیلی فکر کردم، به تمام لحظه‌هامون و فهمیدم که واقعا تو صبور بودی که منو با تمام خودخواهیم تحمل کردی. دوباره لبامو بوسید ده دقیقه تو بغلش بودم وقتی آروم شدم از روی سینه‌اش بلند شدم. حالا نوبت من بود که بهش حال بدم. با انگشتام رو بدنش میکشیدم. روی صورتش، چشماش بسته بود و داشت لذت میبرد لب‌ها و صورتشو بوسیدم تا لاله گوشش، به این قسمت خیلی حساس بود، با همه قدرتم لاله گوشش رو مکیدم. رفتم رو گردنش حسابی خوردمش. همه تنشو میخوردم، از سینش گاز کوچولو میگرفتمو با زبونم باهاش بازی میکردم. میدونستم اگه به شکمش کاری داشته باشم مثل فنر میپره هوا. رفتم پایین شورتشو در اوردم و کیرشو گرفتم تو دستم، یکم سفت شده بود، کردمش تا آخر تو دهنم. هیچ وقت یاد نگرفتم سایز کیر چطوریه فقط میدونم که کلفتی و قدشو همیشه دوست داشتم و تو تمام عکس‌هایی که دیده بودم به نظرم کیر سعید خیلی خوش تراش بود. نه اون قدر بلند که وقتی تو کوسم میکنه از جیگرم بزنه بیرون و نه اون قدر کلفت که تو دهنم جا نشه وقتی حسابی شق کرد دیگه تو دهنم جانمیشد. با لذت میخوردمش و هم زمان با تخماش بازی میکردم . حسابی آه و ناله‌اش در اومده بود. به نفس نفس افتاده بود، تند تند تو دهنم میکردم و سرشو میمکیدم تا اینکه گفت بسه سارا دارم ارضا میشم. ولی من تازه افتاده بودم تو سرعت، دیگه نمیخواستم ولش کنم. اونقدر خوردمش که گفت آلان آبم میاد گفتم بذار بیاد، میخورمش، تا اینکه آبشو ریخت تو دهنم و من با ولع میخوردمش. هیچ وقت اجازه نمیداد این کارو بکنم اما اون شب فرق داشت، شبی بود که من هر کاری میخواستم میکردم. آبشو خوردم و تا وقتی کیرش خوابید میلیسیدمش. اومدم کنارش دراز کشیدم. بغلم کرد ومحکم منو بوسید. اونقدر محکم منو تو سینش فشار میداد که حس کردم الانه که استخونام بشکنه. دوباره بی‌حال شدیم. یه ربع کنارش خوابیدم. بعد دوباره شروع کردم به بازی کردن با کیرش، با دستام باهاش بازی میکردم. اونم با سینه‌هام بازی میکرد و لبامو میخورد. دوباره داغ کرده بودم ولی اینبار دیگه طاقت نداشتم.
کشیدمش روی خودم و گفتم بکن سعید دیگه تحمل ندارم. کیرشو میکشید رو کوسم که خیس شده بود و هم زمان نوک زبونش به سینه‌هام میکشید. کیرش رو گذاشت رو سوراخ کوسم، هر چی فشار میداد نمیرفت تو، خیلی تنگ شده بودم. چند بار سر کیرشو کرد تو و در آورد، دوباره کرد و گفت آماده‌ای؟ گفتم بکن سعید، زود بکن تو کوسم، جرش بده. محکم فرو کرد تو کوسم. درد تو تمام عضلات پام پیچید ولی از شدت لذتش، دردش یادم رفت با همه توانش کرد تو کسم. به بازوهاش چنگ میزدم. گفت بلند شو میخوام کون خوشگلتو ببینم. به حالت داگ استایل خوابیدم. وقتی کرد تو کوسم از درد نفسم گرفت، قبلا هم این مدل داشتم ولی چون یک سال بود سکس نداشتم، کوسم خیلی تنگ شده بود و بدجوری درد میکرد. بهش گفتم کوسم داره آتیش میگیره تو رو خدا ارضا شو. گفت تو که نمیدونی چی جلوی چشمامه! یه کون سفید تپل که بدجوری بهم چشمک میزنه. گفتم الان نمیتونم تحمل کنم، خیلی وقته سکس نداشتم دیگه حس ندارم، تمومش کن، دارم جر میخورم. گفت چشم عزیزم و چند تا تلمبه تند زد و آبشو ریخت تو کوسم. من که دیگه زانوهام درد گرفته بود بی حال افتادم. اونم روی کمرم دراز کشید.
یک دقیقه تو این حالت بودیم، بعد بلند شد دستمو گرفت و رفتیم حموم. تو حموم بغلم کرده بود سرم رو سینش بود و تمام خاطرات خوبمون ازجلوی چشمام میگذشت. تمام خاطرات تلخ و شیرینم. نمیدونم چه مدت زیر دوش تو بغل سعید بودم. وقتی سرمو بلند کردم دیدم صورتش گر گرفته. آب که اونقدر گرم نبود ولی سوز نگاهش منو میسوزوند. هنوزم دوسش داشتم و برام سخت بود ازش جدا بشم، ولی دیگه به عنوان مرد زندگیم بهش اعتمادی نداشتم یا شایدم خسته بودم از تنهایی و میخواستم از این وضعیت نجات پیدا کنم. میترسیدم باهاش برم و دوباره پشیمون بشم. اون موقع دیگه راه برگشتی نبود و پشتیبانی خانواده‌ام را از دست میدادم. گفتم بسه اینجوری نگام نکن. هیچی نگفت. خودشم میدونست چقدر صبور بودم. دوباره لبامو بوسید. آب تو دهنم میرفت. محکم بغلم کرد تمام تنمو بوسید. یه عشق بازی شیرین نمیخواست تحریکم کنه، فقط میخواست بهم بفهمونه چقدر تشنه منه و براش مثل روز اول عزیزم. شایدم خیلی بیشتر از اون موقع. وقتی اومدم بیرون دیگه حس تو تنم نبود. خودمون رو خشک کردیم و لخت تو بغلش خوابیدم تا صبح.
دو الی سه ساعت خوابیدیم و بعدش بیدار شدیم و آخرین بار با هم صبحانه خوردیم .کنارم نشسته بود و زل زده بود تو صورتم. نگاهش غمگین بود و التماس تو نگاهش موج میزد. هنوز با نگاهش دنبال یه جواب بود. بهش گفتم جدا میشم ولی منتظر میمونم تا همه چیزو دوباره درست کنی و دوباره بیای دنبالم، قبول؟
لبامو بوسید و گفت: قبولت دارم خانمی...
تابستان 1391


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#394 | Posted: 3 Oct 2012 11:04

سورپرایز داغ

هوا گرم بود
پشته در ویلا وایساده بودم و آفتاب مستقیم رو صورتم بود.
-کیه؟
-الناز جان منم عزیزم
در که باز شد یه نفس تا پله ها که سایبون روشون سایه انداخته بود دویدم.50 متری میشد.
پوستم شدیدا به آفتاب حساس بود.
چشام از نور آفتاب کور شده بود و وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم نزدیک بود بخورم زمین.
از شدت خستگی چند دقیقه رو ایوان ویلا دراز کشیدم.
انتظار داشتم الناز بیاد حداقل یه خوشامد بهم بگه.
اما انگار نه انگار.یه دفعه نگران شدم،با اینکه خودش جوابه آیفونو داد.
پا شدم،آروم در ویلا رو باز کردم و رفتم تو.
خبری نبود.
النااااز؟
صدام پیچید تو ویلا
-تو اتاقم آرمین.بیا
رفتم سمته اتاقش،در زدم و رفتم تو
النازه خودم بود،خوشکل تر از همیشه،با یه تاپه نیم تنه ی سبز کمرنگ و شلوارکه سفید چسبونی که خودم واسش خریدم و تا بالای زانو هاش بود،نشسته بود رو تخت و با اون چشای خوشکله مشکیش داشت نگام میکرد.
-الناز چی شده؟
نگرانیو از صدام خوندو با لبخند جوابمو داد
-میخوای همونجا وایستی؟
خیلی دوسش داشتم،اونم همینطور.
رفتم رو تخت نشستم کنارش.با ناز و عشوه ی دخترونش که فقط مخصوص خودش بود اومد رو پاهام.
نفسم بند اومد.
هول شدم،همینطور که نگاش میکردم با نفسه بند اومدم گفتم:گرمه....کولر و روشن نمیکنی؟
خندش گرفت و رفت کولر و روشن کرد
پرید رو تخت و ایندفعه امونش ندادم و خودم آوردمش رو پاهام
اصلا انتظار نداشتم اما لباشو گذاشت رو لبام.
منم بی اراده شروع کردم به خوردن.
دیگه واقعا بی اراده کار میکردم.
سینشو گرفتم پشتشو چسبوندم به تخت و افتادم روش و به خوردن لباشو مالیدنه سینه هاش ادامه دادم.
سینه هاش سفت شده بودن.نفس نفس میزد.دستم رو شکمش بود.بردم زیر تاپو آروم زدمش بالا.تاپو از تنش دراوردم.
بدنش کاملا سفید بود.از لباس زیره زنونه سر در نمیارم اما یه سوتین ناز و مشکی جلوی دوتا سینه سفیدش بسته بود که یه تناقضه چشم نواز بود.
کیرم زیره شلوار جین داشت میشکست.
آروم دستشو آورد رو سینم،هلم داد تا از روش بلند شم.چهار زانو نشستم رو تخت و الناز هم نشست،تی شرته قرمزه آستین کوتاهمو درآوردم.
گردنبده نقره ای که الناز بهم هدیه داده بود انداخته بودم گردنم.کمربندو باز کردم و در همین حین الناز داشت زیپمو باز میکرد.دراز کشیدمو دو تای شلوارمو در آوردیم.کیرم سیخ وایساده بود.سریع شرتمو کشید پایین و کیرمو گذاشت رو لباش.تا اونموقع کسی واسم ساک نزده بود،کیرمو بوس کردو با یه حرکت تمومه 16سانتشو یه جا کرد تو دهنش.نذاشتم ادامه بده و خواستم کاملا لخت شه.اونم اول سوتینو بعد شلوارکو شرتشو دراورد اومد خوابید روم.دوباره شروع کردیم به لب گرفتن.
-النازم؟
-جونم
-سینتو بزار تو دهنم.
واقعا استایلش حرف نداشت
سینه هاش 75-80 بود.البته اونطور که خودش میگفت.انصافا هم کف دستم پر میکرد.
سینشو گذاشت تو دهنم،چشامو بستم انگشتمو گذاشتم رو سوراخ کونش و آروم تو بیرون میکردم.
کیرم روی کسش بود و الناز خودشو عقب جلو میکرد.سینش تو دهنم بود،صدای الناز تمومه فضای ویلارو پر کرده بود،گاهی اوغات از لذته شهوت جیغ میزدو میخندید.
-آرمین؟
-جونم؟
-میخوام دوباره بخورمش.

من که از خدام بود اما وقتی التماس چشاشو میدیدم هیچ مقاومتی نشون نمیدادم.
دوباره کیرمو گذاشت تو دهنش.
دندوناش که میخورد به کیرم دردم میومد اما کسی که دوسش داشتم داشت واسم میخورد و مطمئنا لذتش به دردش میارزید.
البته ازش خواستم که حواسش باشه اما انقدر از خود بی خود بود که نمیشنید چی میگم.
-آرمین؟
-آآآآآه.بله
-منو بکن
-ای جونم عزیزم.برگرد.
-نه،کسمو بکن.
.
یه جورایی داشت التماسم میکرد.
-پردت چی؟
-اشکالی نداره.آرمین بکن خواهش میکنم فقط بکن
.
نمیدونستم چیکار کنم
واقعا مونده بودم
از شدت حشر داشتم میمردم
-باشه،ولی من بلد نیستم چیکار کنم
-فقط بکن
خوابوندمش رو تخت
پاهاشو باز کردم و کسشو نگاه کردم.خم شدمو بوسش کردم.مایع کسش لبامو تر کرد.بدون ترس و تردید کیرمو گذاشتم رو سوراخش.یکم فشار دادم.یکم از کیرم رفت تو.اما تنگ بود،خواستم پاهاشو بیشتر باز کنه.فقط داشت آه میکشید.باز کردو منم یه فشاره محکم دادمو کیرم کاملا رفت تو.جیغه الناز ترسوندم.اما نگاش کردمو دیدم چشاشو بسته و داره لذت میبره،دیگه به دلم شک راه ندادم و شروع کردم به تلمبه زدن.چشامو بستمو افتادم روش و فقط میکردم.چه لذته وصف نشدنی.
لبام رو لباش بود؛دیگه صدامون از کنترل خارج بود.سینه هاش تو دستام بود و سینه به سینه بودیم.شدت حرکاتمو بیشتر کردمو شاید سه دقیقه طول کشید تا آبم بیاد.نتونستم خودمو جمع و جور کنم و تمومه آبم خالی کردم تو کسش.
وقتی کیرمو دراوردم خونی شده بود و یکم خون رو تخت ریخته بود.

سریع رفتیم تو حموم و بدنه همدیگرو شستیم.تو حموم یکم با هم ور رفتیم.
من و الناز الان 20 سالمونه و این سکس واسه مرداده 90 تو شهره شمالیه نمک آبروده.2بار دیگه هم سکس داشتیم بعد از باره اول و الان کار بلد تریم.البته این رو هم بگم که ویلا برای خانواده ی النازه و اکثره اوقات خالیه


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#395 | Posted: 6 Oct 2012 12:07

سکس یواشکی با دوست داداشم

سلام اسم من ساراست 19 سالمه اولین بار داستان مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد دوستای عزیزم! داستانم بر میگرده به 1سال پیش و ازادی بعد از کنکور... مامان بابام تصمیم گرفته بودن بعد کنکور به دختر عزیزشون یه حالی بدن تا از جو درس بیاد بیرون! واسه همینم برای من تو باغمون یه تولد توپ گرفتن که تمام دوستای من و داداشم دعوت بودن! از اول مهمونی یه پسره روبروم نشسته بود و نگام میکرد منم با این که حسابی از قیافه و تیریپش خوشم اومده بود به روی خودم نمیووردم و سعی میکردم نگاش نکنم اخرای شب که دیگه مهمونی تموم شد بیشتر مهمونا رفتن فقط چند تا از دوستای من موندن و 2تا از دوستای داداشم سامان! یکیشون همون پسره بود.. ساکتو مرموزو خوشتیب با یه نگاه خاصی که تا حالا ندیده بودم... سامان اومد بهم گفت این دوستم اسمش بهراده تازه باهاش رفیق شدم بچه باحالیه با دوستات اشناش کن! منم با خودم گفتم مگه خودم مردم که این جیگرو به دوستام معرفی کنم! سامان و اون یکی دوستش با یه شیشه رد لابل و سیگار رفتن تو اتاق ولی بهراد گفت من حالم خوب نیس میخوام استراحت کنم و باهاشون نرفت! منم با دوستام چند دست حکم زدم بعدش اونا خوابیدن منم تو کف بهراد بودم رفتم لب استخر نشستم پاهامو کردم تو اب تکو تنها واسه خودم اروم اهنگ میخوندم یهو از پشت سرم یکی گفت عاشق شدی؟؟؟؟؟ برگشتم دیدم بهراده به جون خودم انقدر هل کردم پاهام تو اب ویبره میرفت نشست کنارم گفت چرا تنهایی گفتم بقیه خوابیدن من خوابم نمیبره. یکم نزدیک شد جوری که لبش با گوشم یه ذره فاصله داشت اروم گفت چرا عزیزم؟ گفتم نمیدونم... دستمو گرفت گفت منم خوابم نمیبره چیکار کنیم؟
فقط نگاش کردم لا مصب چشای خاکستریش حشریم کرده بود... خیلی باحال نگاه میکرد صورتشو اورد جلو کنار لبمو بوس کرد منم چشامو بستمو لبمو گذاشتم رو لبش خیلی داغ بود... اروم اروم با زبونش گردنمو لیس زدم لبمو مکید دیگه کم کم داشت کامل میومد روم که سامان داد زد کدوم گوری ای سارا؟ از صداش معلوم بود بدجور مسته منم سریع دست بهرادو گرفتم بردمش تو اتاقک کنار استخر که توش حوله و از این جور چیزاست نفس نفس میزدم ترسیدم یه وقت سامان بفهمه که یهو بهراد دستشو برد زیر لباسم سینه هامو میمالیدو با نوکشون بازی میکرد قلبم داشت منفجر میشد از ترس و شهوت! کامل لباسمو در اورد و شروع کرد مک زدن سینه هام بعد لباس خودشم در اورد بدنمو میمالید و لیس میزد منم اروم کمر بندشو باز کردمو شلوار و شرتشو در اوردم کیرشو میمالیدم اروم رفتم پایین و اول با زبونم کیرشو لیس زدم بعد چند مین هم براش ساک زدم که گفت بسه شلوارکمو دراورد اول یکم کسمو لیس زدو مالید بعد پرسید جلو یا عقب منم گفتم معلومه که عقب!
لوسیون بدن منو از کمد بر داشت و زد به کیرش بعد با انگشت یه کم با سوراخ کونم بازی کرد بعدش اروم اروم کرد داخل من اولین بارم بود تا خواستم جیغ بزنم جلو دهنمو گرفت گفت از جونت سیر شدی؟؟؟؟ تو پوزیشن سگی دستش تو دهنم بودو کیرش تو کونم بود داشت تلمبه میزد شلق شلق میخورد به دم کونم با صداش حال میکردم داد زدم سریع تر بهراد تا ته بکن تو اوووففف اه که میکشیدم وحشی تر میشد که گفت داره میاد برگرد.... منم برگشتم کیرشو گذاشت دم دهنم میمالید و ابشو میریخت تو دهنم داد گفت قورت بده منم کیرشو کردم تو دهنو ابشو تا ته خوردم بعدش دیدیم هوا روشن شده ترجیح دادیم همونجا بمونیم... کیرشو گذاشت لای پام و خوا بیدیم تا ظهر که وقتی بیدار شدیم به همه گفتیم تو باغ داشتیم قدم میزدیم کسی باور نکرد همه فهمیدن ولی شانس اوردیم که سامان مست بود... بعد از اون سکس با دوستای سامان عادی شد حتی سکس گروهی اگه دوست داشته باشین باحالاشو براتون مینویسم مرسی که داستانمو خوندین بوس بوس


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#396 | Posted: 7 Oct 2012 11:18

سكس زوري پسر عمم با من

سلام من ستاره 17ساله ام و اهل شمالم ماه قبل اتفاقي برام افتاد كه اميدوارم براي هيچ دختري نيفته .ماه قبل قرار بود براي تفريح بريم بيرون اما از شانس گند من معلم فيزيك مي خواست ازمون امتحان بگيره خلاصه من با كلي ناراحتي موندم خونه تا درس بخونم عمم اينا يه خيابون اونور تر از ما ميشينن مادرمم كه ديد من تنها ام بهشون گفت كه حواسشون به من باشه خلاصه دو سه روزي گذشت و من امتحانمم خوب داده بودم و خوشحال داشتم تلوزيون نگاه ميكردم كه يه هو صداي زنگ اومد آيفونو برداشتم پسر عمم جواب داد منم برات غذا ْوردم منم بي خبر درو باز كردم و رفتم تو اتاقم روي تخت دراز گشيدم و مشغول تلوزيون نگاه كردن شدم صداي بسته شدن در كه اومد داد زدم بزارش تو آشپز خونه ميام ميخورم فكر كردم پسر خالم رفته چون دوباره صداي در اومد بي خيال نشسته بودم كه يه دفعه در اوتاقم باز شد پسر عمم بود برگشتم گفتم مگه تو نرفتي گفت نه هنوز يه كار مونده كه بايد بكنم درو بستو قفل كرد يه دفعه شلوارشو در آورد به كل ماجراپي بردم رفتم پشت تخت و گفتم به خدا اگه بياي جلو ...بهم امان نداد اومد جلو پستونمو گرفتو تا ميتونست فشار داد گفت خفه شو انقدر درد داشت كه دوست داشتم فرياد بزنم به حالت التماس گفتم نكن ديگه باشه به خدا درد داره گفت مگه نگفتم خفه شو بعد دستشو انداخت دور كمرم بلندم كردو خوابوندم رو ي تخت بهش ميگفتم تورو خدا نكن جون هركيو دوست داريولم كن همين طور داشتم التماس ميكردم كه دستشو برد رو شلوارم و خواست بكشتش پايين اما من نميزاشتم عصباني شد بلند شد كابل هاي كامژيوترم باز كردو اول دوستا منو زد و بعد هم با اونا دستو پامو بست ديگه كاري جز التماسو گريه از دستم بر نميومد
اومد جلو و دونه دونه لباسامو در آورد ديگه لخت لخت بودم بعد شروع كرد به لخت كردن خودش كيرشو كه ديدم درد احساس مي كردم من بر گردوند سوراخ كونم باز كرد يه توف حسابي انداخت توش تا حال كسي به سوراخم دست نزده بو د ديگه داشتم زجه ميزدم و التماس ميكردم ام انگار اين كار فقط شهوتشو زياد ميكرد
بعد يه توف هم كرد رو كيرشو و اونو گذاشت دم سوراخم داد زدم گفتم نه نكن جون مادرت اما انگار نه انگاربا يه فشار كيرشو تا ته كرد تو كونم يه جور جيغ كشيدم كه وحيد داد زد خفه شو كوني
كوشم رفت بعد شروع كرد تلمبه زدن با هر تلمبه جونم ميرفتو ميومد يه وايساد كيرشو در آورد خوشحال شدم پاهامو بازكرد گفتم ديگه تموم شده كه يه دفعه برم گردوند پاهامو داد بالا و باز كرد
دستشو گذاشت رو كسم اونو باز كرد به كيرش تف زد و گذاشت لب كسم با التماس گفتم وحيد جون بكن تو همون كونم من تحمل ميكنم تو رو خدا پردمو نزن منو بد بخت نكن گفت نه نميشه من از كس خوشم مياد كيرشوكمي فشار داد تو هنوز به پرده نرسيده بود
من داشتم ازترس ميمردم كه يه دفعه كيرشو كرد تو بد جوري در داشت از كسم خون ميومد منم درد ميكشيدمو گريه مي كردم ديگه كار از التماس گذشته بود و من مجبور بودم تحمل كنم
چندتا تلمبه زد و بعد كيرشو در آورد گذاشت رو صورتم بهم گفت دهنتو باز كن اما من باز نكردم گفت اگه باز نكني ازت فيلم ميگيرم و پخش مي كنم منم از ترس باز كردم كيرشو گذاشت تو دهنم چند بار بالا پايين كرد يه دفعه صداي آهش درومد و آبشم اومد همه ي آبشو ريخت تو دهنم خيلي گرم بودو خيليم شور و بد مزه
كيرشو در آورد خواستم تف كنم بيرون كه نزاشت و مجبو رم كرد كه
آبشو بخورم منم از ترس فيلم خوردم واي كه چه بد مزه بود بهتون توسيه ميكنم اولا خونه تنها نمونيين يا اگرم مونديدن هيچ پسري رو راندين راستي من الان پردمو دوختم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#397 | Posted: 8 Oct 2012 14:14

تجربه بی نظیر با هانیه جون

سلام .اسم من حامد متولد تهرانم و از لحاظ ظاهری ام بگیم معمولیم قدمم بد نیست و از خیلی از پسرا بلند تره.برین سراغ ماجرا که شما یقین بدونید که راسته ،اونایی که این تجربه را دارند حتما این احساس و درک می کنند.راستی سن من هم 23 سال هستم که حدود 2 سال قبل بر می گرده که مشکلاتی بوجود آمد که به واسطه ی اون تا سر حد از دست دادن شغلم رفتم ولی راه حل اون رفتن به کلاس زبان اونم درجات بالا بود ،درسته که اولش برام سخت بود ولی الان دیگه راحتم و خداروشکر کارمم از دست ندادم.دوباره برگردیم عقب و از شروع شدن ماجرای رفتن به کلاس زبان داستان و از سر بگیریم.دقیقا یادم نیست هفته ی دوم یا سوم بود که با دختری در کلاس زبان آشنا شدم که 2 سال از من کوچکتر بود ولی دختری جا افتاده ، هات و خیلی سکسی بود .بار ها شده بود که وقتی که تو کلاس می خواستم حرف بزن یه لحظه حواسم می رفت سمتش به پت و پت می افتادم ان قدر این دختر هات بود .(راستی اسمش هانیییییه است). یه روز که تو خونه بودم و داشتم کارای اداره رو انجام می دادم بعد از حدود 2 ساعت خسته شدم و تصمیم گرفتم استراحتی کنم.همین طوری سرم و گذاشته بود رو کاناپه که رفتم یهو یادم افتاد که موبایلمو چک کنم ،رفتم اونو از جیب شلوارم بردارم ،گوشیو برداشتم تا قفلشو باز کردم و تعداد میسکالا رو دیدم تعجب کردم (17 تماس بی پاسخ و چند تا مسیج)اول فکر کردم بعضی از دوستامن که شمارشونو سیو نکردم ولی هر کاری کردم اون شماره به آشنا نبود.تو یکی از اس ام اس ها نوشته بود به من زنگ بزن .گوشیرو برداشتم بهش زنگ زدم بعد از خوردن 2 ،3 تا بوق گوشیرو برداشت قبل از این که حرفی بزن گفت سلام که پشت تلفن دلم هرررری ریخت ،صداش آشنا بود ولی خیلی هات تعجب کرده بودم!!ولی گفتم سلام سعی کردم خودمو عادی نشون بدم ولی قلبم تند تند می زد ،گفت با من کاری داشتید ،گفتم شما بودید که بهم زنگ زده بودید اونم 17 بار ،گفت آخ شمایی آقا حامد گفتم بله،گفتم:شما!گفت من هانیه ام همکلاسی زبان شما .ازش پرسیدم شماره ی منو از کجا اوردی ،گفت جریانش طولانیه. بعدش ،من می خواستم بدونم که از کامپیوتر سر درمی آرید ،منم گفتم خب آره،گفت چه خوب شد ،افتخار می دید که کامپیوتر خونمونو درست کنید گفتم که البته شما الان کجایدو ...
قرارو گذاشتیمو من رفتم خونشون زنگ خونو رو زدم ،بعد از 10 ثانیه در خودش باز شد بدون جواب دادن آیفون در و باز کردم رفتم داخل یه خونه ی قشنگ با دیوارای سنگی و رو به خیابون اصلی،رفتم تو راهرو به خاطر آوردم که هانیه گفته طبق ی 2 رفتم طبقه ی 2 زنگ و زدم که ناگهان ،یکی گفت بیا تو در بازه ،ان قدر هل کرده بودم که نفهمیدم زنه ،مرده ،حالا هر چی کفشمو بیرون درآوردمو رفتم داخل ،چه خونه ی شیکو بزرگی ،یهو دیدم هانیه تو آشپز خون با یه روسری سفید خیلی نازک که ،به راحتی می شد تو نور آفتاب موهاشو دید،داشت شیرموز درست می کرد .نمی دونم لحظه یه حسی منو گرفت شهوت ،ترس و یا یه حس دوستانه ی عادی .رفتم جلو ،سلام داد اومد جلو دست بده ،منم دست دادم.گفتش برو تو اون اتاق زرد ه منم الان میام ،رفتم نشستم رو تخت که شیرموزورا اورد.گفت ویندوز کامپیوترم خرابه درستش می کنید ،گفتم البته ،شروع کردم به کارکردن به ویندوز ،هانیه گفت صندلی کامپیوتر خراب مراقب باش .گفتم :مشکلی نیست.موقع نصب ویندوز بودم که خسته شده بودم که چشمامو بستم و یه خورده فشارمو رو صندلی زیاد کردم که ناگهان با کله از پشت صندلی افتادم .هانیه سریع نشست منو اورد بالا که یه لحظه به خودم فشار آوردم که هانیه خسته نشه و سریع این کارو کردم که به اصطلاح face to face شدیم.که اون دستشو دور گردنم حلقه کردم منم دو طرف شکمشو گرفتم .خیلی می ترسیدم ولی می رفتم جلو ،لبامو تو لباش حلقه کردم و شروع کردم به مکیدن ،اونم مثل من همراهی می کرد که من لباس تنگشو زدم بالا ،لب بازیمون تموم شد هانیه رو کامل لخت کردم به جز شرت و کرستش بعد اونم منو لخت کرد ،به طوریکه فقط یه شرت پام بود .شروع کردم به لیسیدنن شکمش که اونم کیف می کرد ،بعد آروم شرتشو در آوردم و افتادم رو کسش و انو می خوردم ،هانیه فقط جیغ می زد و کیییییف می کرد،منم خوشم می اومد.شروع کردم دو باره لب گرفتن ازش که تو این حین کرستش در اوردم .چه سینه هایی بزرگ و خوش فرم ،یه خورده ام سفت بود.نوکشونو می خوردم خیلی حال می داد.بعد هانیه نشست زمین و شرت منو داد پایین و کیر شق شده ی منو گرفت دستش،تا دست داغش، خورد به کیرم دلم هرررری ریخت.خیلی احساس خوبی بود .بعد اونو کرد تو دهنشو عقب جلو می کرد.احساس کردم آب می خواد بیاد سریع هلش دادم رو تخت و خودمم انداختم روش اول فکر کرد می خوام بکنم تو کسش که گفت حامد نه،گفتم می بزارمش لا یه پستونات جیگرم ،گفت :اووووف ،چه حالی می ده ،شروع کردم به عقب جلو کردن که احساس کردم آبم می خواد بیاد گفتم کجا بریزم گفت رو شیکمم ،منم آبمو خالی کرد _م رو شکمش و حسابی خسته شدم .نگاهم به شیرموزا افتاد ،2 تاشو برداشتم یکی و خورم ،یکی دادم بهش بعدشم دراز کشیدم رو تخت کنار هانیه،هانیه ام اومد خودشو انداخت رو منو با تن لخت همو بغل کردیم.(هانیه شمارمو از تو لیست ثبت نام آموزشگاه کش رفته بود )ممنون از توجهتون.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#398 | Posted: 10 Oct 2012 11:05

عمه فریبا

داستانی رو که براتون مینویسم کاملا واقعی هست که تشخیصش به عهده ی شماست.من یه عمه دارم که اسمش فریبا هست و38سال سنش هست.درست 20ساله که ازدواج کرده وبچه دار نمیشه.ومنم 19سالم هست ورشته ی عمران میخونم. وبه خاطرهمین هم شوهر عمه فریبا یه زن دیگه نیاورد اما خیلیا میگن که میره دنبال دخترها.خلاصه داستان منم ازجایی شروع میشه که من تو خواب میدیدم که من و عمه فریبا با هم سکس داشتیم.منم میخواستم که بهش بگم که اونم همچین خوابایی میبینه.چون که اون یه خیاط ماهری هست سرش همیشه شلوغ هست.من خیلی دوستش دارم وبه خاطر همین اصلا به اندام وهیکلش نگاه نکردم چون که اصلا اهل این کارا نیست درست 6ماه بود که من این خوابا رو میدیدمدیگه منم انقدر رفتم خونشون تا یه بار سرش خلوت بود.میخواستم بهش بگم که خودش شروع کرد بهم گفت که تو این چند وقته خیلی میام میرم حتما یه چیز مهمی هست منم گفتم که هست ولی نمیتونم چطوری شروع کنم گفت هرجور راحتی منم با خجالت تمام داستان رو بهش گفتم اونم خیلی جا خورده بود ولی قبول کرد که راست میگم.گفت دیگه چی منم گفتم هیچی باعصبانیت بهم گفت که دیگه نیام خونشون ودرباره ی این چیزای پوچ حرف بزنم.یه هفته ای ازاین موضوع گذشت وخبری ازعمه فریبا نبودتا این که یه بار دیدم عمه فریبا بهم زنگ زد اصلا عادی نبود چون فقط توی موقعیت های ضروری زنگ میزدکه جواب دادم بهم گفت که دیگه نمیام نمیرم منم گفتم که خودت گفتی نیام دیگه گغت اون وقت عصبانی بودم یه چیزی گفتم تو جدی نگیر بهم گفت که فردا نهار برم خونشون چون که شوهرش تو تاکسی تلغنی کارمیکرد زیاد خونه نبود.منم قبول کردم که برم وقتی رسیدم یکم زود بود وبهم گفت که الان شوهرش میاد داد وبیداد میزنه که چرا نهار حاضر نیستمنم رفتم تو اشبز خونه که کمکش کنم وقتی میومدم تو اصلا به لباساش نگاه نکردم وقتی که رفتم تو اشپزخونه دیدم اینبار لباساش غیر عادی بود چون هیچ وقت پیش من اینجور لباس نمی پوشید.خلاصه وقتی که رفتم کمکش کنم خیلی بهم نزدیک میشد یا جلوی من خم وراست میشدلباسش یه جوری بود که ممه های بزرگش یه جوری خود نمایی میکرد که اصلا باور نمی کردم که اینجورممه های داشته باشه کونش که اصلا قابل توصیف نبود.خلاصه یه جوری شده بود که بالباس ادم رو حشری میکرد منم که اصلا کمکش نمیکردم غقط تو کف ممه هاش بودم که بهم نگاه کرد گفت چیکار میکنی شیطون به کجا نگاه میکنی منم که به خودم اومدم سرخ شدموقتی که شوهرش اومد گفت که میره لباساش رو عوض کنه.وقتی اومد بیرون یه جور لباس پوشیده بود که اصلا فکر نمیکردی که صاحب اون ممه و کون این باشه.خلاصه نهار رو جمعی خوردیم شوهرعمه فریبا هم گفت کارداره باید زود بره منم که دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه موقعیت محیا بود که خوابم رو به حقیقت تبدیل کنم وقتی نهار تموم شد و شوهر عمه فریبا رفت.عمه فریبا بهم گفت که کمکش کنم جون کمرش درد میکنه وقتی کمکش کردم دیدم باز رفت همون لباسای چسبون رو پوشید منم که دیگه از حال میرفتم.از اون به بعد عمه فریبا پیش من لباسای چسپون می پوشید تا اینکه یه شب به خونمون زنگ زد گفت که شوهرش مسافر داره و نمیتونه تنها بمونه خونه به مامانم گفت که شب رو برم خونشون.منم که دیگه سرازپا نمیشناختم وقتی توراه میرفتم باخودم فکر میکردم امشب چی میشه که وقتی رسیدم خونه بازم دیدم همون لبا سها روپوشید هبا رنگ های متفاوت تا وقت خواب چیز مهمی اتفاق نیفتاد وقت خواب جای من روپهن کرد تو حال خودش تو اتاق خوابید دیگه مطمئن شدم که چیزی نمیشه.ساعت نزدیکای 2شب بود که دیدم فریبا بالای سرم ایستاده ترسیده بود ازم خواهش کرد که برم پیشش بخوابم اول جاخوردم اونم گفت که اشکالی نداره من عمه ی توهستم خلاصه وقتی رفتم پیشش دیدم همه ی لبساش به جز شورت وسینه بند که رنگش سیاه بود.وتمام موهای بدنش رو زده بود کم موند هبود همون جا ارضا بشم که دیدم چراغ رو خاموش کرد واومد تر رخت خواب بهم گفت اگه میخوام راحت باشم لباسام رو دربیارم منم از خدا خواسته تموم لباسام رو دراوردم فقط شورت مونده بود خلاصه وقت عملیات فرا رسیده بوداولش اصلا بهم نزدیک نشد منم کیرم راست شده بود که تو تموم عمرم یه همچین کیری ندیده بودم چون هوا گرم بود مجبور بودم که پتوی روی خودم رو بزارم کنار که دیدم یهو فریبا چشمش به کیرم خورد گفت ای چیه منم دیگه طاقت نیاوردم گفتم دسته بیل هست اونم خندش گرفت گفت میتونی دربیاری بهش نگاه کنم منم گفتم به روی چشم تو یه چشم به هم زدن شورتم رو دراوردم کیرم رو گرفت تو دستش و هی بالا پایین میکرد که بهش گفتم می تونی بذاری تو دهنت قبول نکرد گفتم تمیزه بعداز چند بار اصرار قبول کرد خیلی خوب ساک میزداصلا باورم نمیشد یه زن 38ساله کیرم روبخوره ازش پرسیدم که چطور انقدر حرفیه ساک میزنی حتما برای شوهرت هم ساک میزنی گفت نه اصلا شوهرش بهش حال نمیده گفت که تو فیلمای سوپر که ازماهواره پخش میکنه یاد گرفته.خلاصه دیگه داشت ابم میومد که بهش گفتم بسه نوبته منه که گفتمن در اختیار توهستم هرکاری میخوای بکن اول شروع کردم ازممه هاش که سینه بندش روباز کردم که مثل دو تا توپ پریدن بیرون خیلی نرم بودن اولین بار بود که دست به ممه میزدم ومیخوردم اروم اومدم پایین تر بهم گفت که خودم شورتش روبیارم پایین وقتی شورتش رو دراوردم به زور اومد بیرون چون کونش به قدری بزرگ بود که تو شورت جانمیشد دیگه نوبت اون اصلیه بود که دیدم مپل اینه تمیز وسفید بود یکم لیسیدم خیلی حال میداد ولی زیاد دوست نداشتم که بهم گفت که پاشم وقتی پاشدم لبم رو گرفت وکرد تو دهنش یه جوری میخورد درست مثل افریقایی های گرسنهمنم همراهی میکردم که خیلی حال میداد که بهم گفتانگشتم رو بکنم تو کسش وقتی انگشتم رو کردم تو کسش خیلی گرم بود ونرمدیگه ابش میومد وانگشتم راحت میرفت تو که یهو دیدم دستم رو گرفت وتا ته انگشتم روکرد توش وگفت بذار اینطوری بمونه فهمیدم ارضا شده بعده چند دقیقه گفتم الان نوبت منه اونم گفت چطوری میخای منم که عاشق این بودم از پشت بکنمش اونم قبول کرداول یکم ساک زد بعد دستاش رو گذاشت روی میز ارایش و گفت که بیام اصلا باورم نمیشد که یه زن بهم میگه بیا منو بکن رفتم نزدیک شروع کردم و کیرم رو گذاشتم رو کسش وچند بار بالا پایین کردم که گفت تو رو خدازود باش منو بکن که دیدم خودش کیرم رو گرفتو تا اخرش کرد تو کسش وای که چقدر حال میداددیگه داشتم روون تلمبه میزدم که احساس کردم که شیلنگ اب اتش نشانی بازشده وبهش گفتم واونم گفت که همش رو بریزم تو کسش وقتی برای اولین بار ریختم تو کسش خیلی حال میداد تااینکه ازحال رفتم ووقتی حالم خوب شد دیدم عمه فریبا با کیرم بازی میکنه و قربون صدقه ی کیرم میرفت.
بهش گفتم اینبار میخوام کونت رو پاره کنم اول قبول نکرد ولی بعدش راضی شدتو همون حالت کیرم رو گذاشتم رو کونش که بهم التماس میکرد اروم بکنمش واقعا هم کی بود میترسید چون کیرم خیلی بزرگ بود اروم اروم سر کیرم رو کردم توش والتماساش بیشتر شد منم اروم تاته کردم توش واونم فریاد میزد میگفت تو رو خدا دربیار منو پاره کردی خلاصه تا وقتی که دیگه فریاد نمیزد واه وناله میکرد ومیگفت زود باش منو پاره کن زود باش منو جر بده منم نامردی نکردم و تند تر تلمبه میزدم که داشت ابم میومد بهش گفتم بذار خالی کنم تو کونت قبول نکرد و گفت میخام تمام ابت رو بخورم منم کیرم رو در اوردم وتمام ابم رو ریختم تو دهنش اونم همش رو خورد.ساعت تقریبا 3/5شب بود که رفتیم تو حموم هردوتا سرمون رو شستیم اومدیم که بخوابیم .صبح که بیدار شدم دیدم یه صبحونه ی مقوی گذاشته وگفت که این رو برای شوهرش درست کرده منم گفتم که کو شوهرت گفت احمق با توم دیگه.ازاون وقت به بعد هفته ای یه بار دوبار میرمخونشون و سکس با حال میکنم و میام.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#399 | Posted: 10 Oct 2012 13:53

ملودی

سلام
اسم من فرشيد هست، ٢٥ سالمه و ميخوام براتون داستان 'ملودی' رو تعريف كنم.
والا تاريخچه آشنايي من و ملودی تقريباً خانوادگيه؛ شايدم از نوع آشناييِ دورادور؛ دليل اينكه خودمم دقيق نميدونم اسم اين رابطه رو چي بزارم اينه كه ما و خانواده ملودی از طريق پدرم آشنا شديم و موضوع و محوريت اين آشنايي بين خانواده ها كاملاً كاري بوده. پدرم شركت واردكننده كالاي تجاري و درواقع لوازم منزل رو داره و خودش مدير و مؤسس بحساب مياد و منم كه خب از قضا محتاج پول بودم تصميم گرفتم توي شركت بابا مشغول بشم. خداروشكري وضع مالي خوبه و منم از طرف بابا ساپورت ميشم؛ كاردانيِ كامپيوتر سخت افزار داشتم و حالا با اصرار بابا شروع كردم به خوندن واسه كارشناسي و در گرايش حسابداري، اونم توي دانشگاه آزاد.
خب تا اينجا كمي راجع به من ميدونين. ملودی هم همكلاسيِ منه توي دانشگاه و از قضا پدرش بوده كه به پدر من پيشنهاد كرد تا منم مثل دخترش ملودی بيام و حسابداري بخونم و كمك بابا هم باشم در عين حال.
ملودی تك فرزند خانواده است ولي من يه خواهر كوچيك تر هم دارم، بهار. بهار كه هميشه با دوس پسرش ميچرخه و تازه رفته پيش دانشگاهي و تازه به منم همش گير ميده كه چرا يه دوس دختر خوب واسه خودت دست و پا نميكني! دنيا برعكس شده! دوست پسرش سام هم از أون دختر بازهاي حسابيه كه خودشو چسبونده به بهار و پُزِ ماشينِ پُرشه اش رو ميده و تازه از بهارم كوچيك تره يك سال!
از همه كس و همه چيز گفتم جز ملودی!
ملودی در يك كلام خداي هيكل و قيافه است! قد اش ١٧٠ و منم ١٨٥، هم سن منم هست؛ صورت مليح و بانمك، گونه هاي برجسته و خوش فرم، از اونايي كه وقتي ميخنده يه چالِ كوچولو هم روي لپ أش ميفته، لب هاي متوسط و خوش فرم كه هميشه رژ هاي براق داره، پوست أش هم سبزه است، اما خيلي تيره نيست، خيلي صورت أش خوش تركيبه و فاصله پيشوني تا چشماي نازش و بيني اش تا چونه اش يكسانه و همين تعادل صورت أش رو خيلي جذاب كرده، موهاي لَختِ قهوه اي داره تا كمرش و اون وقتايي كه موهاشو چتري ميزنه خيييلي شيطون ميشه قيافه اش... چطور اينقدر توجه كردم؟ چون همونطور كه گفتم بواسطه پدرش كه دوست و همكار بابامه آشنا شديم و يادمه اولين باري كه ديدمش بهترين و بدترين موقعي بود كه ميشد! چون باباش به مناسبت سالگرد ازدواج با همسرش توي باغشون توي همون لواسان يه جشنِ برپا كرده بودن و ما رو هم دعوت كرده بودن.. و من هيچوقت صحنه رفتنم به پشت باغ رو يادم نميره، استخر بزرگ و حدود ٧ يا ٨ نفري با مايو كه از فك و فاميل بودن و فقط ما ها غريبه تر!
فكرشم نميكردم كه ملودی رو ريلكش اونجا لب استخر با بيكيني ببينم! تا ديدمش كيرم شق كرده بود توي شُرتم و إز روي شلوار جينم هم يه كم معلوم بود.. ملودی روي صندلي دراز كشيده بود و داشت حموم آفتاب ميگرفت؛ با اينكه بيكيني تنش بود، من تنها كاري كه ميتونستم أون لحظه بكنم تجسم بدن لختش بود؛ پوست برنزه، پاهاي كشيده و خوش فرم و بلند كه معلوم بود بهشون ورزشم داده، ناف اش يه پيِرسينگ (گوشواره مانند) داشت كه توي نور برق ميزد و سينه هايي كه مثل ٢ تا پرتغال درشتِ تامسون پشتِ بيكيني اش جا خوش كرده بودن و حجم بدن أش عاليه، كاملاً بغل كردني و مالش دادني.. با يه لبخند از دور دست تكون داد و اشاره كرد بيا.. منم خيلي ريلكس و انگار نه انگار كه دختر به اين توپي ديده باشم بدون لبخند و عبوس رفتم كنارش (إز نزديك هيكل اش خيلي خواستني و درشت بود، مخصوصاً سينه ها و پاهاي كشيده اش)، اهل ناز كردن و عشوه كردنم نبود كه بخواد خودشو لوس كنه.. نميتونستم مقاومت بكنم و به شورتش نگاه نكنم، بيكيني سفيد تنش كرده بود و شرت سفيد كه از حاشيه باسن سفيد و گرد أش هم يه كم معلوم بود؛ فهميد دارم يه نيم نگاهي ميندازم، همونطور كه نزديك شدم گفت:
- سلام فرشيد! خوبي؟ قشنگه، نه؟
و چون دختر ساده و ريلكسي بود خودش بيكيني أش رو لمس كرد و يه كمي همراهش سينه هاشو فشار داد و بالا پايين كرد كه ميزون أش كنه و بعدش پاهاشو كه دراز بود جمع كرد و يه كم پاهاشو باز كرد و همراهش با دو تا انگشت اشاره دو دست اش انداختش لبه شورتش و كمي بالا آوردش؛ قشنگ خط هاي لاي پاش معلوم بود و خط بين سينه هاش هم همينطور.. و ادامه داد:
- ..خيلي هم تنگه!
+ سلام ملودی، مرسي خوبم، آره قشنگه..
و سريع سرمو برگردوندم سمت استخر.. در تعجب بودم اين ملودی كه روزي ٢٠ دفعه شماره بهش ميدن دانشگاه و رو به روي دانشگاه و اين همه مورد خوب هست واسش، چرا هنوز تك پَر مونده و با دوس دختراش ميچرخه و ميره و مياد..
- پس بالاخره اومدي، فكر نميكردم بياي.
+ راستش بابا خيلي إصرار كرد. باغ قشنگي دارين (توي ذهنم ميگفتم درست عين خودت)..
- آره، خوبه، فقط بدي اش اينه كه بابا هروقت خودش مياد ما هم ميتونيم بيايم.
همچنان نگاهمو ازش ميدزديدم.. حس عجيبي بود.. بعد از بهم خوردن رابطه ٢ ساله ام با آزاده كه شايدم ميشد منجر به ازدواج بشه، خيلي بهم ريخته بودم.. و از طرفي ميدونستم حوصله يه گند زدن ديگه احساسي رو ندارم و بخاطر همين توي اين ٣ ماه از گذشت قطع رابطه ان مايل به برقراري ارتباط با كسي ديگه نبودم.. ملودی رو خيلي دوس داشتم، خييييلي، شايد قبل از آشناييم با آزاده! اما ملودی عشق نبود، هوس بود، اما آزاده صرفاً دوس داشتنِ خالي نبود.. بگذريم. همينه كه نميفهمم بايد دنبال اوني باشم كه دوسته و دوس داشتن اش منو جذب كرده يا اوني كه عشقه!
ملودی حس كرده بود توي فكر رفتم گفت:
- تو چرا همش اين چند وقته توي فكري؟ توي كلاسم همينطور.
تعجب كرده بودم كه ملودی توي كلاسم حواسش به من بوده! اصلاً انتظارشو نداشتم!
+ چي؟ نه، چيزي نيست، ياد كارام افتادم.. من برم اونور پيش بابا اينا.. فعلا..
- يعني چي؟ معلومه كه حواسم بهت بوده..! ميخوايبري اونور كه چي؟ بده اينجا؟
- نه ملودی جان، كار دارم، ببخشيد
حس ميكردم تحمل اونجا با نبود آزاده و در عوض ملودی كه عينك آفتابيشو برداشته بود و نگاه مظلومي به من انداخته بود، همه و همه با هم تركيب شده بودن و يه گولّه شده بودن توي گلوم...
+ وايسا فرشيد..
اما من رفتم.. چند روزي گذشت و منم إز كلاس ها جيم ميشدم تا حواس خودمم يه كم پرت كنم.. تا يه روز كه ملودی موقع بيرون رفتن إز دانشگاه بهم گفت:
- فرشيد، چه عجب.. ببين من حالم زياد خوب نيست، اگه اشكالي نداره بيا اين سوئيچ و منم برسون، مرسي..
و منو توي عمل انجام شده قرار داد. منم گفتم خب أوكي.. سوار شديم و قرار شد رسوندمش خودم با يه تاكسي برگردم ماشين ام رو بردارم. توب ماشين ساكت نشسته بوديم و فقط ضبط روشن بود. ملودی دستش رو برد و خاموشش كرد.
نميدونم از كجا اما يكدفعه دست اش رو گذاشت روي شلوار من و روي كيرم..
- داري چيكا ميكني ملودی؟!
+ هيچي، بنظرت دارم چيكار ميكنم؟
نگاش كردم و ديدم از زير چتري هاش زل زده به من..
شروع كرد به مالش دادن كير من..
- ملودی مگه حالت بد نبود؟! اين كارا چيه؟
+ خب حالم بد بود، الان داره بهتر ميشه..
و مالش هاشو محكم و محكم تر ميكرد، حسابي حشري شده بود، معلوم بود إز مدل نگاهش..
+ ببين، ميدونم خودتو داري مجازات ميكني! من تو اين ٣ سال، ١ سال اش رو دوس پسر داشتم، تو هم ٢ سال إش رو دوس دختر! پس الان نوبت مائه!
كيرم حسابي شق كرده بود و ملودی هم دست بردار نبود و حسابي با حال و محكم مالش ميداد كيرمو إز روي شلوار..
+ چقــدم سفت شده لامصّب..
- ملودی..
+ هيس! حرف نزن، برو باغ ما.. كليد دارم.
تا وارد شديم، ملودی كه إز ماشين پياده شد در قسمت منو اومد سريع باز كرد و منو كشيد پايين و شروع كرد به لب گرفتن إز من..
+ فرشيد اينقدر سنگ نباش، كير ات كه شق كرده، چيو ميخواي ثابت كني؟ نكنه ميخواي بگي كنار استخرم به من فكر نميكردي؟! اونجام كيرت راست كرده بود! من تو رو ميخوام و تو هم دليلي نداري الان كه نخواي!
- آره؟!
+ آره!!
و منم حس كردم باشه ديگه! حالا كه اينطوريه لازم نيست امروز رو تنبيه كنم خودمو..
- ملودی، يه تنبيهي بكنمت!
+ چرا؟!؟؟! دلت مياد؟
تا گفت يه لب محكم ازش گرفتم و شروع كرديم حسابي به خوردن لباي همديگه.. لباش نرم بود، خيلي نرم، و گرماي زبون أش توي دهن خودم حس عالي بود.. با يه دست أش پشت گردن منو گرفته بود و با دست ديگه أش كيرمو مالش ميداد.. ديگه توي شرت ام نميشد نگهش دارم.. دويديم سمت استخر، من انداخت روي همون صندلي كه دراز كشيده بود اون روزي و خودشم نشست روي من و دراز كشيد روي من و فقط لب ميگرفتيم، تا اينكه يهو رفت پايين، دستاشو برد زير لباسم و سينه هامو لمس كرد، بعدش رفت پايين تر و شروع كرد به باز كردن كمربندم، دكمه اش رو هم باز كرد و منم يكم پامو بردم بالا تا بتونه شلوارمو تا نصفه پايين بكشه، شرتمو در نياورد اما كيرم زده بود بالا، حدود ٢٠ سانتي ميشه، گفت:
+ واي خدا، چي داري اون زير؟!!
و از روي شرتم يه گاز با لبش از زير كيرم گرفت و با دندونش از همون رو تا بالاش كشيد،
+ با اين كير گنده ات! حيف نيست؟!
منم واقعاً از خود بيخود شده بودم بعد ٣ ماه.. شرتمو كشيد پايين و كيرم يهو زد بيرون، ملودی ذوق زده بود و حشري..
+ كُنده درخته كه، عجب رگ و ريشه اي روش گذاشتي
و با دست أش كيرمو گرفت و سرشو كرد توي دهنش و كلاهشو مثل آبنبات شروع كرد به مكيدن.. وأي كه عجب حسي بود، دقيقاً ميدونست انگار كجاش حس داره و زير كلاهك كيرمو و إز كناره هاش شروع كرد به ليس زدن.. من كيرم داشت منفجر ميشد، دستمو بردم پشت موهاش و موهاشو و چتري هاشو كنار زدم تا اين صحنه خوب توي خاطرم بمونه كه الان خواب نيست و ملودیست كه داره واسم ساك ميزنه و چقدرم عالي، با دستم سرشو يه كم حول دادم تو، قبول كرد و سعي كرد تا حلق اش بكنه تو، آبمم از اينكه كيرم قشنگ توي دهنش رفته بود يه كم اومد و اونم تف اش كرد روي كيرم دوباره.. رفت پايين و با تخمام ور رفت و بادكش ميكردشون توي دهنش، بعد يه ربعي پيراهنو اومد در بياره، هم لب ميگرفتيم و هم كيرمو واسم كف دستي تند ميزد..منم اونوري أش كردم و خوابوندمش و شروع كردم از لب و گوشش به خوردن و اومدم پايين، مانتوي عبايي اش رو در آوردم از تنش و سريع دكمه هاي لباس تنگ آلبالويي زيرشو باز كردم و سوتين أش زيرش معلوم شد، لبه هاي سينه اش رو كه معلوم بود ليسيدم و آه أش بلند شد.. با اون يكي دستم دكمه شلوارشو باز كردم، لباس اش رو درآوردم و من بودم و سوتين و پرتغال هاش، كه حالا مال خودم بود، سوتين أش رو إز پشت سريعاً باز كردم و محكم كشيدم كنار، همچين تكوني خورد و دو تا سينه أش با يه لرزش و تالاپي افتاد بيرون، وأي، پوست اش سبزه و نوك سينه هاش مايل به صورتي و برجسته، عالي بود، من إز نوك اش مستقيم شروع نكردم، دورشو خوردم و رفتم سمت ناف اش و اونجا رو بوسيدم، و يهو شلوارشم كشيدم پايين، شرت مشكي توري داشت و كس أش هم زيرش معلوم بود! پاهاشو دادم بالا و رو و زير رون اش رو شروع كردم به ليسيدن و بوسيدن، هنوز به نوك سينه هاش و كس أش هيچ دستي نزده بودم، كنار كس اش رو ميبوسيدم و آه ميكشيد، خودش دستشو كرد توي دهنش و ميخواست با نوك سينه خودش بازي كنه كه دستاشو گرفتم، گفت:
+ لطفاً...
با دهنم در واقع يكباره بخش بزرگي از روي سينه اش رو كردم توي دهنم و با اون يكي دستم آروم رفتم روي كس اش إز روي شرت اش، با نوك زبون حسابي با نوك برجسته سينه هاش بازي كردم و با ولع و ملچ مولوچ خوردمشون، شرتشو دادم كنار، منظره كس أش عالي بود، سبزه، لبه هاي بيرون اش تيره و داخلش صورتي،
+ پرده ندارم.. بكن.. قرصم دارم، كاندوم توي كيفمه..
فهميدم قشنگ واسم برنامه چيده بوده!
صداي أه و آهش توي باغ رو بنظرم برداشته بود.. رفتم سراغ كيفش، برگشتم و آماده شدم، كس اش لبه هاي توش از شدت تحريك مثل گُل شكفته بود و زده بود يه ذره بيرون، منم شروع كردم با زبون چوچولشو مكيدن و كس خيسشو يه كم مالش دادم و تف مالي كردمش و آروم با نوك انگشتام كردم توش.. حسابي روي آسمونا بود ملودی و منم رفتم سراغ انگشت دوم، كس اش حسابي تنگ بود و با دست ديگه ام قشنگ سينه هاي پرتغاليِ گرد أش رو ميمالوندم و ميچلوندم، منو ملودی يهو چرخوند و كيرمو دوباره شروع كرد به ساك زدن، با دهنش كاندومو روي كيرم نگه داشت و با دو تا دست اش روي كيرم كشيد و بازش كرد، بغل اش كردم نشسته و انگشتمو تا ته فرو كردم توي كسش، آهش حسابي بلند شد، نقطي جيِ توي كسشو محكم ماساژ دوراني ميدادم كه آهش بلند تر شد، توي همون حالت نشستهه چسبوندم كل بدنشو به بدنم و حس كردن سينه هاش و بدن داغ أش عالي بود؛ با دو تا دستم، لبه هاي كس اش رو گيره كردم و بلندش كردم كيرمو خودش با دست اش تنظيم كرد و آروم كسشو نشوندم روي كيرم، وارد شدن كيرم توي كس اش و گرماش خيلي لذت بخش بود و يه ناله قشنگ ازش بلند شد، زير سينه هاشو گرفتم و يه كوچولو انداختمش بالا كه دوباره بياد روي كيرم، فهميد و خودش هم پاهاشو پشت باسن من گيره كرد و منم با دو دست بالا مينداختمش تا شروع كرد به تلمبه زدن، بالا پايين رفتن سينه هاش و قرمز شدن صورت اش، عرقي كه كرده بود، همش به لذت سكس كردن باهاش اضافه ميكرد..
+ فرشيد سگي بكن..
- گفتم تنبيه ات ميكنم..
حالت سگي نشوندمش و إز عقب كسشو اينبار با فشار ميكردم تا دسته تو و ضربه هايي كه ميخورد كل بدنشو تكون تكون ميداد، داد ميزد كه:
+ فرشيد، بكن تا ته، بكن بكن، آبم داره مياد.. ااااااااااااه
و يكدفعه بدنش شروع كرد به لرزيدن و چشاش رفته بود، چند لحظه اي گذاشتم وقتي بهتر شد، برگردوندمش و نشوندمش برام تلمبه بزنه، و بعدش خوابوندمش و پاهاشو گذاشتم روي شونه هام و خوابيدم روش و كاندومم رو درآوردم، يه كاندوم ديگه گذاشتم و كردم آروم توي كونش، جيغ كوتاهي زد:
+ فرشيد يواش! گُشادم نكني!
- هنوز تنبيه ات تموم نشده!
منم آرومه آروم ادامه دادم تا اينكه اينقدر ور رفتيم و حين اش تخمامو خورد و تلمبه زد كه من توي يه تصميم يكدفعه كاندوممو درآوردم و تا ته كردم توي كونش، تقلا كرد رها بشه اما من سماجت كردم، حس ميكنم يهو عصباني شدم از دست خودمو اون، آبمو خالي كردم توي كونش.. يهو بدنش شل شد
+ ااااااااي، اااااااه، فرشيد..
جفتمون نفس نفس ميزديم..
+ چرا آبتو ريختي توي من؟ هان؟! بايد برم دستشويي.. مرسي عزيزم.. اما ديگه خر نشو، خب؟!
- خودت خواستي، باشه، ببخشيد.. قرص ات هم يادت نره به هر حال..
+ به همين خيال باش، بچه كه گذاشتم روي دستت ميفهمي.. چقدر محكم ميكني.. بخدا بخواي گُشادم كني خودت ميدونيا..
يه لب إز هم گرفتيم و لبخندي زد و رفت توي خونه..


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#400 | Posted: 11 Oct 2012 12:58

شبی که زنداییم دوست دخترم شد

داستانی که میخوام براتون بگم عین واقعیته که برام 2 ماه پیش اتفاق افتاد.من از 2 سال پیش که زنداییم با داییم ازدواج کردو با هم رفتن مشهد با زنداییم رابطه خوبی داشتم چون زنداییم میگفت تو منو یاد داداشم که فوت شده میندازی. در ضمن بگم که من یه پسر قد بلند(182)با وزن74 و سن 18 هستم و زندایی منم یه خانوم 28 ساله است و بسیار فشن و خوشتیپ با هیکل بسیار سکسی که واقعا باید به عنوان مدل پورن استار ببرنش شبکه های سکسی از اون دسته زناست که کل هیکلشو عمل کرده و یک اندام فوق العاده سکسی درست کرده. رابطه من با زنداییم با اس ام اس ادامه داشت و زنداییم از همه کارای من با خبر بود و میدونست با دوست دخترام سکس میکنم و داییم کاملا از رابطه من با زنداییم با خبر بود ون چون روشن فکر بود چیزی نمیگفت که حتی اینقدر من باهاش راحت بودم که با دوست دخترم می رفتم مشهد خونشون تا دوست دخترم با من تموم کردو چون بهش خیلی وابسته بودم ضربه روحی بدی خوردم و افسرده شدم که زنداییم خیلی خودشو به اب و اتیش زد که از طریق زنگ و اس ام اس منو از این وضع نجات بده که نتونست و تصمیم گرفت از اول تابستون من برم مشهد پیشش تا شاید خوب بشم. خلاصه امتحانارو دادمو بیشترشم تجدید شدم کنکورم بیخیال شدم و رفتم مشهد یک هفته اول هیچ تاثیری تو حالم نکرد که هیچ بدترم شدم چون زنداییم باهام راحت بود جلو من لباسای سکسی میپوشید و جلو من داییمو میبوسید و هروقتم که سکس میکردن کاملا مشخص بود منم که تقریبا با دوست دخترم هر 2 روز یه بار سکس داشتم عادت کرده بودم و الان 1 ماهی میشد سکس نکرده بودم و حسابی تو کف بودم. یه روز دایی اومد خونه گفت که برا یک هفته باید برا کارش بره شهرستان منم بی تفاوت بودم و تو حال خودم بودم. داییم رفتو زندایی یکم بیشتر به من توجه کرد 2 شب بعد رفتنش بعد شام زنداییم اومد پیشمو بغلم کرد و گفت مهدی جان چی شده چرا اینقد تو خودتی که نتونستم خودمو کنترل کنمو زدم زیره گریه که نمیتونم و تنهام که گفت من که کنارتم چرا فکر میکنی تنهایی و از لپم بوسی کرد که باعث شد کیرم حرکت کنه و از رو شلوارم کاملا معلوم بشه چون کیر منم یه مقدار از حد نرمال بزرگ تر بود که دیدم نگاه زنداییم روش رفت و خیره شده بود که من گفتم که تو که همش با دایی هستی و الان که دایی رفته داری به من توجه میکنی که تو صورتم نگاه کرد و گفت الان درد تو چیه؟! گفتم تنهام عشقم رفته و بهم نامردی کرده و از بس که تو این چند هفته بهم فشار اومده بود از لحاظ جنسی یهو از دهنم پرید بیرون و گفتم تو هرشب سکس داری من بد بخت چی که الان یه ماه تو کفم که دیدم تعجب کردو گفت اها پس بگو دردت چیه!!!خلاصه بلند شدم یه قلیون درست کردمو کشیدیم و موقع خواب که شد دیدم رفت تو اتاق خواب و صدام زد مهدی امشب بیا اینجا بخواب من میترسم تعجب کردمو گفتم باشه بالشتمو با پتومو ورداشتم رفتم که دیدم خانوم داره ارایش میکنه و یه سارافون تا زیر باسنش پوشیده که فوالعاده سکسیش کرده بود و از همون لباسایی که من دوست داشتم. من هنوز داشتم نگاهش میکردم که رفت رو تخت دراز کشید من تا بالشتمو گزاشتم رو زمین خندیدو گفت دیوونه پایین که نگفتم بخواب گفتم بیا کنارم که بیشتر تعجب کردمو گفتم باشه اخه اصلا فکر سکس با زنداییم تو سرم نبود. رفتم کنارش که بغلم کردو منو چسبوند به خودشو شروع کرد به ناز کردن صورتم و گفت من که نمردم عزیزم که تو اینقدر زجر بکشی که من یه نیش خند زدمو گفتم هه مثلا الان میخوای چیکار کنی دوست دخترم بشی؟گفت تو چی دوست داری که پشتمو کردم بهشو گفتم اصلا حوصله ندارم زندایی که بزور برگردوندمو گفت اره میخوام دوست دخترت بشم و سریع لباشو گزاشت رولبام و شروع کرد به خوردن لبای من که هنوز شوکه بودم و هیچ کاری نمیکردم یهو بهم گفت میخوای تا اخر همینجوری واستی منو نگاه کنی که بخوابم اصلا فکر کن دوست دخترتم میخوام ببینم چیکار میکردی با دوست دخترات که منم خوشحال شدمو شروع کردم به لب گرفتن بیشرف اینقدر حرفه ای میخورد که تاحالا با لب اینقدر حال نکرده بودم که یک هو نگاهم رفت رو سینه های گرد و سفت عمل کردش که خودمو اندختم روشو بعد از اینکه سارافونشو تا کمرش دادم پایین که یک سوتین قرمز جلو روم ظاهر شد که رنگش منو دیوونه کرد و با کمک خودش درش اوردم و شروع کردم به خوردن اون 2 تا هلو...واقعا خوش فرم بودن و سفت و سر بالا با نوک های قهوه ای کمرنگ که منو داشتن دیوونه میکردن اینقدر خوردم و گاز گرفتم که زنداییمم رفت تو حس و با یه حرکت منو برگردوند و خودش اومد روم و شروع کرد به خوردن گردنم و لاله گوشم که با این کارش خیلی حشری شدم. لباسمو در اورد و رفت سراغ شلوارم اونم در اوردو و شروع کرد از نوک پام لیسیدنو و اومد تا به کیرم رسید و به شرتم امون نداد اونم از پام در اورد و مثل این قحطی زده ها افتاد به جون کیرم و تا ته کرد تو دهنش و در اورد و گفت واییی چی کیری داری مهدی جون از داییت بزرگ تره اگه میدونستم همچین کیری داری از روزی که اومدی همش با تو سکس میکردم و منم گفتم مال خودته عزیزم که دوباره کرد تو دهنش و شروع کرد به ساک زدن اینقدر این کارو خوب انجام میداد و همزمان با تخمام بازی میکرد و کل کیرمو میکرد تو دهنش و بالا پایین میکرد که داشت ابم میومد که از رو خودم بلندش کردمو گفتم اسپری ندارین که از زیر تخت اوردو زد و دوباره شروع کرد به ساک زدن یه ده دقیقه رد شد و بلندش کردمو خابوندمش و بقیه سارافونشو در اوردم که دیدم شورت قرمز رنگ لامبادا تمام توری که کس نازش از زیر دیده میشد که ست بود با سوتینش پاش بود یکم از رو شورت کسشو لیس زدمو بعد اروم لبه شورتو زدم کنارو پاهاشو دادم بالا و شروع کردم به خوردن کسش این قدر بوی خوبی میداد کسش که از بوش مست شدم و با شدت بیشتر میخوردم زبونمو گرد میکردم و تا ته میکردم تو کسش دیگه ناله های زنداییم به جیغ های اروم تبدیل شده بود میکفت اهههههه ارهههه بخورششششش همش مال خودتووو.....بخور من دوست دختر خودتممم من جنده خودتمم....با این حرفش خیلی حال کردمو بلند شدمو شورتشو دراوردمو کیرمو گزاشتم دم کسش یکم با ابای دور کسش خیسش کردمو اروم هل دادم داخل که باعث شد یه جیغ اروم از ته دلی زنداییم بکشه و با یه فشار ناگهانی دیگه تا ته فرستادم داخل که یک جیغ بلند کیشدو گفت اخخخخخخخخ جر خوردم و گفت کثافت مگه نگفتم کیر تو از داییت بزرگ تره که من خندیدمو شروع کردم به تلمبه زدن و زنداییمم داشت اون زیر حال میکرد و از دردم ناله و میگفت ارهههههه جرممممممم بده محکم بکن بکن عشقم تو سکسی منی بکن کسمو جر بده همش مال خودته پارش کن کیرتو بکن تو کسم...منو بکن محکم بکن محکم تر تا تهش بکن داخل جرش بده که من با این حرفاش سرعتمو بیشتر کردمو محکم تر تلمبه زدم که احساس کردم ابم داره میاد ولی نباید کم میاوردم چون هنوز زنداییم ارضا نشده بود بلند شدم گفتم تو بیا روم و دراز کشیدمو اومد کیرمو کرد تو دهش تا یکم خیسش کنه و شروع کردن به خوردن کیرم و منم از موهای شرابی رنگش گرفتم سرشو تند عقب جلو میکردم از این کار خیلی خوشم میومد تا خودم اوردمش بالا و اومد رو کیرم نشست اروم نشست روش و اول یکم قر داد بعدم شروع کرد به بالا پایین پریدن و ریتمشو تند تر کرد که جیغای ارومش تبدیل شده بود به جیغای بلند دیگه و بلند اه اه میکرد میگفت جون کیر خودمه کیر دوست پسر خودمه از امشب مال خودمو داره کسمو جر میده اهههههههه اوفففففففف.....وقتی بالا پایین میپرید سینهاش یه حرکت قشنگی میکردن و مثل توپ شیطونکی بالا و پایین میرفتن که خیلی حال میکردم من و دیدم که داره سرعتشو بیشتر میکنه که فهمیدم داره ارضا میشه و ناگهان با یه اه بلند افتاد رومو تمام بدنش لرزید کیر منم تو کسش داغ داغ شد من که تو استانه اومدن ابم بوم سریع از زیرش خودمو کشیدم بیرونو گفتم سگی یخواب که تا سگی شد چشم افتاد به سوراخ کونش و گفتم اگه از کون نکنمش خیلی دیوانم و کیرمو یه تف زدمو گزاشتم در کونش و گفتم زندایی میخوام از کون بکنمت که دستشو گزاشتو گفت نه اصلا این همه پول به عمل ندادم که تو بیای خرابش کنی و که گفتم ببین مگه نمیخوای حالم خوب بشه و یک شب که هزار شب نمیشه خلاصه رازیش کردم که اگر درد داشت بکشم بیرون اروم گزاشتم دم کونش با یک هول سرش رفت داخل که باعث شد یک جیغ خیلی خیلی بلند بکشه و میخواست دربره از زیرم که نزاشتمو محکم کمرشو گرفتم و گفت مهدی تورو خدا دربیار و منم که گوشم بدهکار نبود با یه فشار محکم دیگه تا ته فرستادم داخل که یهو جیغ کشید جررررررررر خوردممممممم و شروع کرد به اه و ناله کردن و جیغ کشیدن انچنان جیغ میکشید که یکم دلم به حالش سوخت ولی باید عادت میکرد و اروم اروم شروع کردم به تلمبه زدن چند دقیقه که گزشت کم کم دیگه داشت جیغاش به ناله تبدیل میشد سوراخ کونش اینقدر تنگ و داغ بود که کم کم داشت ابم میومد که دیدم زندایی شروع کرد به اه و ناله کردن و میگفت اره مال خودته کونمم مال خودته جرش بده اره همش مال خودته جرش بده کیرتو تا ته بکن داخل اهههههه جوننننننننن من جنده خودتم من دوست دختر خودتم تا ته بکنش داخل جرم بده محکم تر بکن محکم تر که باعث شد منم تا جایی که میتونستم سرعتمو افزایش بدمو برای این کار نیاز به یه دستگیره داشتم و چه دستگیره بهتر از موهای بلند و سینهای مامانیش یه دستم به سینش بودو یه دستمم موهاشو چنگ زده بودم با حداکثر سرعت تلمبه میزدمو تو اسمونا بودم که احساس کردم ابم داره میاد که زنداییم گفت جان جان جان ادامه بده فهمیدم اونم دوباره داره ارضا میشه و همزمان با من که ارضا شدم اونم ارضا شد و من همه ابمو ریختم تو کونش که اهی کشید و گفتم سوختمممممم....و بی حال دراز کشید و منم بغلش افتادم... بغلم کردو از گوشه لبام بوسه گرفت و گفت از این به بعد خودم دوست دخترتم و بغل همدیگه تا صبح خوابیدیم...تو اون چند روزی که داییم نبود من 4 بار دیگه با زنداییم سکس کردم و بعدم که داییم اومد از هر موقعیتی استفاده میکردم که دوست دختر جدیدمو بکنم و الان که 2 ماه از اون قضیه رد میشه من حدود 20 باری زنداییمو کردم....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 40 از 79:  « پیشین  1  ...  39  40  41  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.