| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 46 از 79:  « پیشین  1  ...  45  46  47  ...  78  79  پسین »  
#451 | Posted: 14 May 2013 16:56
اولین سکس با شوهر خواهرم

سلام. اسم من سحره 20 سالمه. دلم می خواست خاطرۀ اولین سکسم رو با شما در میون بذارم. خواهر من تازه نامزد کرده. هر روز شوهرش میاد خونمون. من طی امسال اتفاقات خیلی بدی برام افتاد که هر کدوم باعث شده روحیم رو از دست بدم. با وارد شدن شهرام یعنی همون شوهر خواهرم به خانوادمون زندگیم یه رنگ دیگه گرفت. همیشه حواسش بهم بود تا اتفاقی برام نبافته. این خیلی به من حس خوبی میاد. یکی از این روزایی که خیلی ناراحت بودم منو بغل کرد. گذاشت تو بغلش گریه کنم. ارومم کرد.
یه بار دیگه هم خودش تو خونه یه شوخی بد باهام کرد و ناراحتم کرد که بلافاصله اومد تو اتاق و دوباره بغلم کرد منتهی این بار گونمو بوس کرد. این چیزا تو خانواده عجیبه چون ما مثلا مذهبی هستیم. ولی هیچی نگفتم. یه جورایی خوشم اومد.
یه شب از همین سایت یه فیلم سکسی دان کردم. بهم اس داد on بشم چت کنیم. منم چون می خواستم ببینم چی می خواد بگه قبول کردم. بهم گفت من یه برنامه رو دستگاه مودمت وصل کردم. می تونم بفهمم چی دان می کنی. گفتم خب به تو چه.. ننمی یا بابامی که به من امر و نهی می کنی؟
دلم می خواست بیشتر حرصش بدم. برای همین گفتم: تو برو دعا کن همه چی فقط به این فیلم ختم بشه. گفت: یعنی چی؟
گفتم: می خوام برای این که اروم شم سکس داشته باشم. مطمئنم همه فکر و خیالام رو از بین می بره!گفت: به خدا اگه کاری کنی خودم می کشمت.گفت: انقدر شرف داشته باش خودت پردتو بزن لااقل.گفتم: نه اون طوری اون لذتی که باید نسیبم نمی شه.
خلاصه کل کل ما ادامه داشت. اخر هم گفت برو به دادنت برس و دیگه جوابمو نداد. فرداش متوجه شدم کارش به بیمارستان کشیده. اخه کبدش ناراحته و وقتی فشار عصبی بهش میاد حالش بد می شه. ترسیدم. بهش پیام دادم و گفتم: شهرام به خدا دیشب زر زیادی زدم.. من کاری نمی کنم! گفت: خفه شو برو گمشو به دادنت برس!
با هم دعوامون شد. بهم گفت: برو به اونا که دادی بیا به منم بده! چشمام 7 تا شده بود.منم که کم نمیارم گفتم باشه.. بگو کی و کجا؟گفت همین امروز که مامانت داره می ره پرتو درمانی ( اخه مامان من سرطان داره ) من خواهرتو دنبالش می فرستم ما هم کارمون رو می کنیم.منم پررو پررو قبول کردم. ولی دل تو دلم نبود. دستام می لرزید. بعد از ظهر شهرام هر کاری کرد نتونست مامان رو راضی کنه که کسی رو باهاش بفرسته بیمارستان. حالا مونده بود تصویه حساب من با شهرام خان!
بهش گفتم یه دقیقه بیاد تو اتاق خواهرم هم اومد. ولی من نمی تونستم جلو اون حرف بزنم. شهرامم اینو می دونست. برای همین بیرونش کرد.
گفتم: یا برنامه رو از رو مودم بردار یا برش دار برو!برنامه رو لغو کرد. بهم چته تو؟ گفتم یعنی تو نمی دونی؟ گفت: نه! گفتم اصلا معلوم هست صبح تا حالا چی از تو دهنت در میاد؟ گفت: فقط می خواستم بهم ثابت کنم تو دختری نیستی که تو بغل هر کی بری! گریم افتاد. مثل همیشه بغلم کرد. بازم گونمو بوس کرد. بار دوم نزدیک لبم و بار سوم لبم رو بوس کرد. اول تعجب کردم. بهش خیره شدم.. اون دوباره سرش رو اورد جلو و لبش رو گذاشت رو لبم رو شروع کرد به خوردن این بار منم همراهش شدم.
وای عجب لذتی داشت. گاهی زبونشو می گرفتم تو دهنو میک می زنم.دستش از روی کمرم روی سینم حرکت کرد. یکم از روی بلیز مالید. بعد از مدتی هم دستشو کرد زیر لباسم. دستاش با شکمم برخورد حشرم بیشتر شدم. می دونستم به پهلوهاش حساسه. رو پهلوهاش مانور دادم و براش مالیدم. در گوشم گفت: نکن دختر شوخی شوخی جدی می شه ها! اون وقت واقعا هوس می کنم.
همین طوریش هم داغ بودیم. یه آن فهمیدم خواهرم داره میاد به سمت اتاق که سریع جدا شدیم. ولی وقتی دوباره رفت دوباره منو کشید جلو. با ولع بیشتری همو بوسیدیم.
نمی شد بیشتر از این جلو بریم. چون خواهرم بیرون بود. یکم بعد رفت بیرون. اون شب خواهرمو دک کرد و گفت می خواد بخوابه ولی تا 3 با من حرفای سکسی می زد. می گفت می خوام مال خودم بکنمت. ولی حاضرم بعدا پول عملو بدم. منم جو گیر شده بودم گفتم: عمل نیازی نیست.. چون به غیر تو کسیو نمی خوام.
اون شب کلی حرص خوردم که نمی تونه یه خونه خالی جور کنه. خونه خودمون هم که هیچ وقت خالی نمی شد.
فرداش من بیرون بودم و اون و خواهرم تو اتاق. مامانم هم رفته بود پرتو درمانی.دیدم خواهرم داره حاضر می شه. طوطیمون بیرون از قفس بود. گفتم شهرام اول اینو بکن تو قفس بعد برو. گفت من جایی نمی رم. ابجیت می ره کار داره! نفسم تو سینم حبس شد. چند حس درونم بیداد می کرد. هوس.. ترس.. هیجان! البته بعد فهمیدم شهرام خواهرمو فرستاده بود پی نخود سیاه!
چند دقیقه بعد از رفتن خواهرم از اتاق اومد بیرون.من کلیپ طنز دان کرده بودم. گفتم شهرام بیا اینا رو ببینم. اومد کنارم. یکی دو دقیقه بعد به خواهرم زنگ زد تا مطمئن بشه حالا حالا ها بر نمی گرده! وقتی مطمئن شد گفت: بیا خانم خانما.. اینم تنهایی.. دیدی جورش کردم. با این حرف مطمئن شدم اتفاقی می افته. خودشو بیشتر بهم نزدیک کرد. یه دفعه منو کشید تو بغل خودش. به حالت خوابیده تو بغلش قرار گرفتم. بوسه های داغ و اتشینش دوباره شروع شد. و البته همراهی کردن های من. یهو دلم خواست بیشتر تحریکش کنم. برای همین دوباره شروع کردم به مالیدن پهلوهاش. شالمو هنوز در نیاورده بودم. در اورد و گردنم رو هم خورد.
در تمام این مدت سینه هامو از زیر لباس می مالید. به گردنش عطر خوبی زده بود. شروع کردم به خورد گردنش. سرشو عقب کشید و گفت: نکن سحر.. حالم بد می شه.. نمی تونم خودمو کنترل کنم. اون وقت اگه سکس بخوام بهم می دی؟ منم اون موقع داغ بودم گفتم: اره که می دم! شروع کرد به مالید کسم از روی شلوار. تازه زیپ شلوارمو باز کرده بود که تلفنش زنگ. یه ضد حال به هر دومون. ابجیم زنگ زده بود اعلام موقعیت خودشو بکنه. شهرامم سر سری جوابشو داد و قطع کرد.
دستشو لای کس خیسم کرد. از اروم اروم مالید رسید به محکم مالیدن. طوری که دیگه نتونستم به همراهی تو لب دادن باهاش باشم. اه کوتاه می کشیدم. اونم لبمو گاز گاز می کرد. خیلی از این کار خوشم میومد.. همیشه دلم می خواست یکی این طوری لبمو گاز بگیره.
دم گوشم گفت: می خوای از عقب امتحان کنیم؟ گفتم: نه شهرام.. می ترسم! گفت: از چی؟ نمی دونستم از چی می ترسم.. فقط یه دلهره داشتم تو دلم. الکی گفتم می ترسم مامان اینا سر برسن! نترس حالا حالاها نمیان. با این منو از رو پاش بلند کرد شورت و شلوارمو کشید پایین و بعدشم واسه خودشو کشید پایین. برگشتم کیرشو نگاه کردم. خدا رو شکر خیلی بزرگ نبود. شاید 16 سانت.. البته مطمئن نیستم.
از شانس ان ما مامانم زنگ زد. همین طور که داشتم با مامانم حرف می زدم کیرشو تو دستام گرفتم و براش مالیدم تا نخوابه. چهار دست و پا شدم. سوراخ کونم تنگ تنگ بود. تا حالا تحربه سکس نداشتم خب. این همه داستان سکسی اینجا خوندم که یه روز به کارم بیاد ولی یادم رفت واسش ساک بزنم تا یه ذره اون کیر وامونده لیز بشه. یا وازلین بیارم. یا لااقل بگم با اب کس خودم لیزش کنه. همون طوری خشک خشک کرد تو کونم. جیغم هوا رفت.
کل ساختمون ما خانوادگیه.. بقیه طبقات عمه ها و عموم هستن. خیلی هم گوشاشون تیزه. شهرامم اینو می دونست. مدام سعی می کرد ارومم کنه. ولی مگه می شد. خودم جلو دهنمو گرفتم. تازه کیرش داشت تو کون نازنیم جا باز می کرد که بازم موبایلش زنگ خورد.. خواهر مزاحمم بود که شهرام گفت اه چرا انقدر زنگ می زنی.. دارم با سحر فیلم می بینم نمی ذاری! دوباره با کلی دردسر کرد تو کونم. شروع کرد به تلمه زدن. اما همش کیرش از تو کونم در میومد. یه یه ربعی گذشت ولی از اب شهرام خبری نبود. تموم تنم می لرزید. دیگه نمی تونستم تحمل کنم.
رفتم جلو و کیرش در اومد. خواست دوباره بکنه تو که نذاشتم. گفتم: دیگه نمی تونم.. جور دیگه ارضات می کنم. بهم محلت نداد. منو خوابوند رو زمین. نمی تونست کیرشو بکنه تو کسم.. چون پردم میرفت. پاهامو جفت کرد. خوابید روم. بیچاره مجبور برای این که ارضا بشه کیرشو تند تند می کرد لای قاچ کسم.
هی دم گوشم می گفت دیدی گفتم درد داره دیدی گفتم نمی تونی تحمل کنی! حالا بازم می خوای؟ گفتم اره.. با تو اره! گفت پس چرا الان نمی ذاری تو کونت تلمبه بزنم تا ابم بیاد! جوابی براش نداشتم. برای این که کم کاری کونم رو جبران کنم زود تر اراضاش تا کسی نیومده شروع کردم به بوسید لبا و گردنش. بلیزش رو بالا داده بودم و دستمو رو پشت و پهلوش تکون می دادم ولی نمی تونستم به سینش دست بزنم چون درست به سینم چسبیده بود. صدای اه و اوهش بلند شده بود.
یه ده دقیقه ای هم اون طوری تلمبه زد تا بالاخره ارضا شد. تا وقتی که مامان اینا بیان دوباره از هم لب گرفتیم. تازه دیروزم دوباره تو اتاقم لب دادم بهش.
تو همین سایت یه سری عکس از کون دادن بود که یه دختری گفته بود چطوری دخترا حاضر می شن کون بدن؟ اون روز با خودم گفتم واااااااا... مگه چیه؟ کی می گه درد داره!
وقتی با کیر خشک جر خوردم تازه فهمیدم اون دختر چی می گه.
ببخشید پر حرفی کردم. داستان به اندازه داستانی دیگه سکسی نبود... ولی لااقل به قول شما خاطرات جلق زنی و خود ارضایی نبود.. به داستان واقعی بود.
     
#452 | Posted: 14 May 2013 17:17
انتقام از دختر دو به هم زن

سلام به همه دوستان عزیز و خوبم من آرش 22 سالمه امروز میخوام یکی از خاطرات سکس با کینه مو واسطون بگم امیدوارم خوب بنویسم و پند آموز.
من به دلیل وضعیت خوب مالی و شغلم با دختری که عاشقش بودم و دوستش داشتم نامزد کردم که اسمش لاله بود لاله دانشجو بود و تو یه شهر دیگه درس میخوند من هم بعضی وقتا بهش سر میزدم و با هم کلی صفا میکردیم ناگفته نمونه اونم منو دوس داشت و عاشقم بود. از این طرف هم دختری بود به اسمه مریم که منو دوس داشتو بارها بهم گفته بود عاشقمه ولی من نسبت به اون هیچ حسی نداشتم مریم فامیلمون بود (میشد دختر دختر عمم)از این رو با من لج افتاده بود که با لاله نامزد کرده بودم نمی دونم چه طوری ولی بعد ها فهمیدم شماره لاله رو پیدا کرده بود و باهاش در ارتباط بود من آدم شوخی هستم مخصوصا تو فامیل وقتی با دخترای فامیل شوخی میکردم مریم از من عکس میگرفت و واسه لالهmmsمیکرد و بهش گفته بود که آرش منو دوس داره و تو رو به خاطره پول پدرت میخواد(اینا رو بعد ها فهمیدم)خلاصه اینقدر این کارا رو کرد که من رو از چشم لاله انداخت و اونو نسبت به من سرد کرد آخرین بار لاله واسه من یه نامه نوشت که همه اینا رو گفته بود هر چی خواستم بهش ثابت کنم دروغه باور نکرد که نکرد تا بالاخره ازدواج کرد و من موندم و تنهایی این کینه توی دل من موند و با خودم عهد بستم تا ذهرم و به مریم نریختم نشینم چون اون باعث این جدایی شد من چند دوست صمیمی داشتم که از موضوع با خبر بودن(علی/رضا و سعید) اونا که میدیدن حاله من بده و شکست خوردم یه روز منو به خونه علی دعوت کردن و خواستن که حال مریمو بگیریم قرار به این شد که من مخ مریمو بزنم و اونو به خونه علی ببرم و دسته جمعی جرش بدیم از بچه ها که جدا شدم شبش تو خونه به مریم اس ام اس دادم و بهش گفتم من عاشق اون بودمو اون رو از اول دوست داشتمو از این جور کس شعرا اونم که از خدا همچین چیزی رو میخواست مثل خری که بش تی تاب داده باشی حال میکرد و تو کونش عروسی بود خلاصه باحاش فردا قرار گذاشتمو با دوستام هماهنگ کردم شبش اصلا خوابم نمیبرد از یه طرف ناراحت بودم که لاله رو از دس دادم از یه طرف خوشحال که فردا ذهرم و به اون عوضی میریزم نامه لاله تو دستم بود و اشک میریختم .
بالاخره روز موعود فرا رسید به جایی که قرار گذاشته بودم رفتم مریم اونجا بود واسش بوق زدم و اومد سوار شد گفت که باورش نمیشده و نیم ساعته که منتظره و هنوز هم واسش رویاست که من کنارشم گذشت و یه دوری زدیمو من بهونه اوردم که اگه یکی از فامیل ببینمون بد میشه و از این کس شعرا اول گفت که بریم کافی شاپ ولی من قبول نکردم و گفتم از کافی شاپ خوشم نمیادو اگه میشه بریم خونه که راحت باشیم اونم که انگار منتظر این حرف بود سریع قبول کرد من به سمت خونه علی راه افتادم پرسید که مگه خونه خودت نمیریم منم پیچوندمو گفتم داییم اینا از شهرستان اومدن و اونجان و میریم خونه دوستم و صدای ضبط ئ زیاد کردم تا خفه شه.
رسیدیمو من پیاده شدم در ه پارکینگو باز کردم و ماشین پارک کردمو با مریم به خونه رفتیم علی اینا سلام کردنو من بهشون چشمک زدمو رفتم تو اتاق خواب و ما تنها موندیم مریم اول خجالت میکشید ازش خواستم که مانتو و روسریشو در بیاره و راحت باشه اول بهونه بچه ها رو اورد ولی من بهش گفتم که اونا نمیان و سرشون به کار خودشونه اونم این کارو کرد بعد کمی صحبت و کس شعر در مورد گذشته یه هویی جوری وانمود کردم که رگ کمرم گرفته گفتم به خاطر رانندگیه بهش گفتم مریم اگه میشه بیا ماساژم بده از خدا خواسته افتاد رو کمرمو ماساژ دادن کمی که گذشت یه هو برگشتمو دستاشو گرفتمو اوردمش رو سینم کمی نگام کرد نگامون به هم گره خورد من از روی نفرت و اون از خوشحالی سرشو جلو اورد و ازم لب گرفت منم با حرص گازش می گرفتم کمی مالوندمش و شلش کردم زیر دستو پام بود دوس داشتم خفش کنم لختش کردم و مثل سگ باحاش رفتار میکردم بدون ایکه چیزی بگم سرشو به زور گرفتم و اوردم سمت کیرم موهاشو فشار دادم دهنش رو باز کرد کیرمو تا دسته تو حلقش کردم اونقدر جلو عقب کردم که آبم اومد با فشار ریختمش تو حلقش داشت خفه میشد به سرفه افتاد اومد حرف بزنه با سیلی زدم تو صورتش برگردوندمش کمی با کونش بازی کردم تا کیرم راست شه بدونه هیچی با یه تف خواستم کیرمو بکونم تو کونش النماس میکرد که نکنم خوشحال بودم مثل سگ زیر دستو پامه بهش گفتم ساکت شه و گر نه بچه ها میان نگاهی به در اتاق کردم دیدم بچه ها دارن میبینن و همه لخت وایسادن کیرمو با فشار کردم تو کونش صدای جیغش دراومد حس کردم کیرم خیسه دیدم از کونش خون زده بیرون خوشحالتر شدم با فشار کردمش تا آبم اومد ریختم تو کونش دیگه نا نداشتم برگردوندمش اشک تو چشاش جمع شده بود نگاهی بش کردمو گفتم میخوام حصرت شوهرو به دلت بزارم اونجور که تو حصرت لاله رو به دلم گذاشتی یه هو جا خورد اومد پا شه دست گذاشتم رو شکمشو با انگشت کردم تو کسشو پردشو زدم خون زد بیرون مثل اینکه برق گرفته باشش جیغ زد و نگاه کسش کرد پا شدم و نامه رو از جیبم بیرون اوردم و نشونش دادم همه چی رو گفتم و داد زدم که این تاوان فضولی و دخالت تو زندگیم بود داشت گریه میکرد مثل سگ لباسام رو پوشیدم اون دستشو دور زانو هاش گره زده بود و داشت گریه میکد بهش گفتم هنوز تموم نشده سرشو بالا اورد یه نیش خندی زدمو علی اینا رو صدا زدم اونا هم سریع اومدن یه هو جا خورد سه تا پسره کیر کلفت لخت جلوش بودن داد میزدو التماس میکرد رضا سریع اومدو جلو دهنشو گرفت در گوشش گفتم میخوام مثل من تا آخره عمر زجر بکشی و یادت بمونه از خونه اومدم بیرون ماشینو دم در پارک کردمو نشستم حرصم نشته بود بعد 2 ساعت دیدم در باز شدو سعید از دسته مریم گرفته بودو پرتش کرد وسط کوچه و رفت مریمم زود بلند شدو رفت بعد 2 ماه خونه عموم دعوت بودیم مریم و دیدم بی خیال انگار نه انگار داشت میگفتو میخندید یه لحظه دوباره حرصم گرفت ولی یه نگاه به من کرد و سرشو پایین اورد.
امیدوارم خوب نوشته باشم لطفا نظرتون رو در مورد خاطرم بگید ممنون میشم. دوستون دارم
     
#453 | Posted: 18 May 2013 15:15
گاییدن زن دوستم

دوست من اسمش محمده.یک پسر کوچیک با قد 155،اما برعکس راحله زنش،حدود170 قدشه و از لحاظ اندام تراشیده و خوشگل. این که چه جوری شد این دوتا باهم ازدواج کردن برمیگرده به بچه پولداربودن ممد.راحله یک جورایی خودشو بخاطر پول ممد بهش بندکرد.اما از روز اول زندگیشون معلوم بود ممد تو سکس کم میاره.
راحله از همون اول یک جور خاصی به من نگاه میکرد.هر وقت نگاهمون به هم میفتاد یک چیزی تو دلم تکون میخورد.همیشه سعی میکردم بخاطر دوستم هیچ فکری دررابطه با زنش به مغزم خطور نکنه ولی خب شیطون هم بیکار نمیشینه.شغل ممد یک جوریه که باید تقریبا هر یک ماه یکبار بره بندر یکی دو روزی بعد برمیگرده.
یک روز وقتی میخواست بره به من گفت بیا منو برسون فرودگاه بعد برگرد سویچ رو بده در خونه به راحله ماشین رو هم بده بهش شرمنده شهرام جان.
منم قبول کردم و بردمش فرودگاه توی راه ممد به راحله زنگ زدو گفت ماشینو شهرام میاره درخونه تحویلت میده.خونه بمون که ازش تحویل بگیری.منم بعد اونی که ممد پرید برگشتم سمت خونش. توی راه توی این فکر بودم که الان برم در خونه راحله رو با چه تیپی میبینم.توی همین افکار بودم که رسیدم خونه ممد.
زنگ ایفون رو زدم.راحله گفت بیاین بالا اقا شهرام.بهش گفتم اگه ممکنه شما بیاین پایین سویچ رو بگیرین اخه من باید برم کاردارم.راحله گفت اخه اقا شهرام من تا بیام پایین زمان میبره شما علاف میشین خوشبختانه خونه ما اسانسور داره از پله که نمیخواد بیاین شرمندتون بخدا.
منم ماشین رو زدم توی پارکینگ و رفتم توی اسانسور و شماره 4 رو فشاردادم. وقتی رسیدم جلوی در دیدم درنیمه بازه وکسی هم پشت درنیست.یک چندلحظه مکث کردموقتی دیدم خبری نشدزدم به در و گفتم راحله خانوم.
دیدم میگه بفرمایین داخل اقا شهرام.گفتم مزاحم نمیشم همین سویچ رو بگیرین..........که یهو چشمم افتاد به راحله.
یک دامن کوتاه ،یک تاپ چسب ،یک ارایش ملایم با موهای مشکی بلند که دورگردنشو پوشونده بود.من که دست و پامو گم کرده بودم.اب دهنمو قورت دادم و گفتم س س سلام...با یک عشوه گفت حالا برای ما ناز میکنی اقا شهرام بهت میگم تشریف بیارین بالا میگی کاردارم.من که تازه یکم یخم اب شده بود گفتم میخواستم مزاحم نشم راحله خانوم.
راحله گفت چه مزاحمتی بفرمایین بشینین اینجا روی مبل حداقل پذیرایی بشین بعد خواستین تشریف ببرین.
بعد در حالی که میرفت سمت اشپزخونه از پشت چشمم افتاد به باسنش. واقعا تراشیده و خوشگل وقتی با سینی شربت برگشت به سمتم سریع سرمو انداختم پایین انگار حواسم جای دیگست.
لیوان رو گذاشتم روی میز و راحله هم رفت نشست روبروم بفاصله 1متری.یک جورایی چشماشو که دیدم قلبم شروع به تپش شدیدکرد.چشماش رو با سایه مشکی خیلی ماهرانه ارایش کرده بود.
محو نگاه بودم اومدم لیوان شربت رو بردارم دستم خورد به لیوان و چپه شد رو زمین. راحله زد زیر خنده و گفت حواست کجاست شهرام.
من از شهرام گفتنش جا خوردم اخه تا حالا بدون اقا ، شهرام نگفته بود. بعدم سریع پاشد رفت یک دستمال اورد و شروع کرد روی میزو پاک کردن.توی فاصله ای که با من پیدا کرده بود بوی عطر و گرمای بدنش رو احساس میکردم.
برای اینکه به من برخورد نکنه پاشدم وایستادم.بعد که روی میزو تمیز کرد گفت خب شربت رو که خوردی بیزحمت همون سویچ رو بده.من که حسابی شرمنده شده بودم گفتم بخدا شرمندتونم راحله خانوم.اصلا حواسم نبود نفهمیدم چجوری اینجوری شد.راحله میخندید و دستشو دراز کرد به سمت من که سویچ رو بگیره. ازاینجا دیگه نفهمیدم اون دست منو گرفت یا من دست اونو.ولی گرمای دستش رو با تمام وجودم حس کردم.
کشیدمش به طرف خودم در عرض شاید کمتر از 5 ثانیه لبم رو روی لباش گذاشتم.نمیدونم هر دوتا با چه ولعی لبای هم رو میخوردیم. بعد چند دقیقه چشمامو که باز کردم دیدم چشمای راحله قرمزه قرمزه.
بهش گفتم چیکار میکنی دختر.تو چشمام نگاهی کرد و گفت تو چیکار میکنی پسر... گفتم راحله تو شوهر داری. گفت ولش کن و دستمو کشید و برد به سمت اتاق خواب.
بعد در حالی که دوتایی نشسته بودیم لب تخت دوباره لباشو چسبوند به لبام و شروع کرد دکمه های پیرهنمو بازکردن منم کمکش کردم و پیرهنمو دراوردم.وای چه سینه پرمویی داری شهرام. منم با یک حرکت تاپشو از تنش دراوردم و چسبوندمش به خودم و از پشت سوتینشو باز کردم و زیپ دامنش رو هم باز کردم. یک شورت خوشگل مشکی که جلوش حالت مخملی داشت پاش بود.اونم شروع کرد کمربند شلوار جینمو باز کرد و اونو پایین کشید .
حالا هردومون با یک شورت به پا لخت افتادیم روی تخت.من خودمو کشیدم روش و بعد اینکه یک لب حسابی ازش گرفتم بهش گفتم چرا اینکارو کردی. گفت تورو خدا حالمو خراب نکن بزار حالمون بکنیم بعد برات تعریف میکنم.
بعد به همون حالت که روش بودم لیسیدمش و رفتم پایین یک کم دور نافشو لیسیدم و بعد از روی شورت شروع کردم به خوردن کسش. واروم با دندونام شورتشو دراوردم.کسش بدون مو و تمیز بود. بهم گفت تازه اپیلاسیون کردم و پیش از اومدن تو از حموم اومدم.منم با دوتا انگشت لای کسشو باز کردم و شروع به خوردن چوچولش کردم. کم کم صدای اه و نالش بلند شد.بعد بهش گفتم به حالت سگی بشه و از پشت دوباره شروع به خوردن کسش شدم اما اینبار سوراخ کونش رو هم زبون میزدم و با انگشت توی سوراخ کسش میکردم.
دیگه صداش اتاق رو برداشته بود. بهش میگفتم دوست داری میگفت خیلی حدود 5 دقیقه کس و کونشو خوردم.بعد خودش برگشت و شرتمو پایین کشید.کیر منو دستش گرفت و شروع به لیس زدن کرد.
از بالا میخورد میومد تا زیر تخمام.بعد به من که جلوی تخت وایستاده بودم گفت بخوابم روی تخت. و شروع کرد دوباره به ساک زدن.همینجوری که کیرم رو میخورد میگفت کی میکنی توی کسم شهرام. منم میگفتم جرت میدم پارت میکنم راحله .بعد بحالت 69 قرار گرفتیم اون بالا بود و من پایین درحال که زبونم رو توی سوراخ کسش میکردم با انگشت سوراخ کونش رو باز میکردم و اون فقط اه و ناله میکرد.تا نزدیک میشد ابم بیاد بهش میگفتم نخور و من فقط میخوردم.بعد روی شکم خوابوندمش و شروع کردم با لوسیون بدن ماساز دادن . بهم میگفت تو چه خوبی خیلی دارم حال میکنم شهرام وقتی نوبت کونش رسید کلی از لوسیون رو روش خالی کردم و شروع به مالوندن هم میخندید و هم اه و ناله میکرد میگفت تورو خدا بکن منو.
بعد اومدم روی ساق پاها و پاهاش رو شروع کردم به خوردن اگه بگم چه حالی پیدا کرد شاید باور نکنین. ولی ناله میکرد میگفت شکنجه نده تورو خدا بکن لامصب.منم که نقطه ضعفشو پیدا کرده بودم بیشتر با انگشتای پاش بازی و اونا رو میخوردم.بعد با دوتا پاش شروع کردم کیرمو مالوندن.میگفت شهرام پارم کن شهرام من امروز مال توام منو بکن تا بمیرم.من تا اون روز اینجوری یکیرو حشری نکرده بودم . کسش خیس خیس بود .
عاشق پوزیشن داگیم اونو به اون حالت دراوردم و از عقب زدم تو.چنان ناله ها میکرد که میترسیدم همسایه ها بفهمن بهش میگفتم ساکت تر باش میگفت بزار تمام دنیا بفهمن. واقعا دیوانه شده بود . من همینطور که از عقب کسشو میکردم با انگشت سوراخ کونشو باز میکردم.بهش گفتم راحله از عقب بکنم . بهم گفت ممد تا حالا خودشو کشته بهش ندادم ولی تو امروز اگه خواستی میتونی منو بکشی. بعد ازش خواستم برام یک کاندوم بی حسی اورد. دادم با دهنش کشید روی کیرم.چند دقیقه ازش لب گرفتم تا کاندوم بی حسیش اثرکنه.
توی این مدت گفت اگه از کون بکنی و ابت بیادو من ارضا نشم میکشمت شهرام.گفتم چشم راحله جون ارضاتم میکنم .بعد دوباره به حالت سگی بردمش و شروع کردم اروم اروم سرش رو جا کردن بهش گفتم لمبرای کونش رو با دستاش باز نگه داره اونم جیغ میکشید و یواش سرکیرم رو جا کردم و از کمر گرفتم و اروم شروع به تلمبه زدن کردم اولش یکم جیغ و داد کرد ولی بعدش میگفت بکن شهرام و خودشم عقب جلو میکرد.
تصویر کردنش رو توی اینه دراور اتاق خواب میدیدم خیلی حال میداد. راحله هم گاهی که چشمای خوشگل خمارشو باز میکرد و توی اینه نگاه میکرد یک جون میگفتو باز چشماشو میبست.بعداز 5 دقیقه که سیر از کون کردمش کاندوم رو دراوردم و گفتم حالا در خدمتتم چه جوری میخوای ارضا بشی. گفت بیا روم بخواب بعد سر کیرمو گرفت گذاشت روی چوچولش و گفت حالا تلمبه بزن.منم لباشو توی دهنم میخوردم و اونم با چشمای بسته و نامفهوم میگفت بکن بکن شهرام بکن لا مصب.......... خلاصه یکباره تمام بدنش به رعشه افتاد چنان ناله هایی میکرد که من تا حالا نشنیده بودم. بعد چند لحظه چشماشو باز کرد و گفت پس تو چی گفتم پاهارو بده بالا اونارو گذاشت روی شونه هام منم با تمام قدرت شروع به تلمبه زدن کردم بی حسی کاندوم رفته بود.بعداز 4-5 دقیقه یک حس خوب تمام بدنم رو فرا گرفت .راحله هم با من دوباره حال اومده بود و میخواست.بهش گفتم کجا بریزم گفت هرجا دوست داری توی یک لحظه باز شروع به ناله زدن کرد و بعدش من هم کیرم و دراوردمو چنان با شدت ابم بیرون ریخت که از جای کسش سر و صورت و موهاش پر اب شد . بعدبی حس افتادم روش. بعد از چند دقیقه ای قسم میخورد از بعد از ازدواجش تا حالا ارضا نشده. میگفت محمد اصلا سکس بلد نیست میگفت اصلا وقتی میاد روم احساسش نمیکنم. برای همین سکسمون با ممد 2 دقیقه هم طول نمیکشه و بعد اینکه ابش میاد پشتشو به من میکنه و میخوابه.
نمیدونم حق رو بهش بدم یا نه من از بعداز اون موقع دیگه سراغش نرفتم و راستش حسابی وجدان درد گرفتم.چند بار هم با ممد سر صحبت سکس رو باز کردم تا بهش یاد بدم سکس کردن چجوریه. ولی فکر نمیکنم چون اینقدر خودشو درگیر کاروکاسبی کرده که از وظایفش در قبال یک زن یادش رفته. به هرحال من دیگه هیچ وقت اینکارو انجام نمیدم.
     
#454 | Posted: 18 May 2013 15:27
شاهد ماجرا

من سیامک هستم 36 سالمه و متاهل بودم ...یه زن خوشگل و خوش اندام داشتم که مث چشام بهش اعتماد داشتم ... ولی خوب میدونستم که زنم خیلی سکسی و حشریه و من با اینکه تمام تلاشمو میکردم بازم جوابگوی شهوت زیاد اون نبودم باید حدس میزدم که آخرش این اتفاق میفته ..اون شب از سر شب میدونستم که قرار ه باجناقم واسه دوش گرفتن بیاد اونجا آخه چند روزی بود که حموم خونشون خراب شده بود اونم عادت داشت بعد از باشگاه بیاد اونجا دوش بگیره توضیح بدم که ورزشکاره و بلند قد با استخونای درشت و پوست سبزه با موهای مشکی از قضا چند روزی بود که زنش رفته بود شهرستان خونه عمه اش و حسابی تو کف مونده بود...همین که هوا تاریک شد به بهانه یه کار مربوط به اداره از خانم خداحافظی کردم و اومدم تو حیاط و بدون اینکه زنم متوجه بشه رفتم تو زیرزمین خونمون که پنجره ای هم رو به حیاط داشت به خانم گفتم که کارم دو سه ساعتی طول میکشه و با ماشین اداره میان سراغم بنابراین ماشینم توی حیاط بودتو تاریکی زیرزمین نشستم گوشیمو رو سایلنت گذاشتم و انتظا ر کشیدم تا زنگ خونه به صدا دراومد ایفون خونه خراب بود صدا میومد ولی باز نمیکرد این بود که خانمم خودش اومد در و باز کرد با یه تی شرت نارنجی تنگ و دامن سیاه بلند همون لباسایی بودن که وقتی رفتم تنش بود بدون آرایش ،پیدا بود که برنامه ریزی واسه امشب نکرده بود اما حساب باجناق حشری و نکرده بود باجناقم دم در حیاط بعد از سلام احوالپرسی بلافاصله سراغ منو گرفت زنم گفت که چی شده و کجا فتم اومد تو و در و بست زنم جلوتر از اون داشت میرفت تو خونه که با یه جسارت تهور خاص که من آرزوشو داشتم از پشت زنمو گرفت و تو همون حالت چسبوندش به کاپوت ماشین و شروع کرد به مالوندن سینه هاش و با یه دستش هم زیر گردنشو گرفت گردنشو میبوسید و گوشو گوشوارشو میکرد تو دهنش زنم یارای جنبیدن نداشت با اینکه قد و هیکلش بلند بود ولی زورش نمیرسید بهش بد و بیرا میگفت ولی کو گوش شنوا از طرفی بخاطر همسایه ها زیاد نمیتونست صداشو بلند کنه باجناقم سینه های زنمو چسبوند به کاپوت حالا کاملا دلا شده بود روش و مقاومت زنم رفته رفته کمتر شد اما قطع نشد ولی از طرفی زیر دستای قوی و ورزشکاره باجناقم مث یه پرنده اسیر بود باجناقم با دست راستش دامن زنمو زد بالا انداختش رو کمرش و شرتشو هم تا زیر کفل کونش کشید پایین زیاد سخت نبود چون زنم زیر هیکل درشت اون به کاپوت چسبیده بود هیچ راهی بجز تسلیم و لذت بردن از شرایط نداشت بعد باجناقم با همون دست شلوار خودشم پایین کشید البته نه کامل فقط تا روی زانو کیر بلند و سیاه و شق شدش حدود سی سانت میشد که مثل یه موشک از نک باریک و تیز و رو به ریشه کلفت میشد واقعا کیری بود که هر زنی آرزوی خوردنشو داشت کیرشو گذاشت دم کس زن و آروم فشار داد و ببعد از چند عقب جلو آروم و نرم کمرش کاملا رو به جلو قوس برداشت پیدا بود که سی سانت و تا ته زده بود تو کسش باورم نمیشد زنم کیر 25 سانتی منو با حول و ولا میخورد حالا بدون یه آخ کوچیک هی تلمبه زد و زنم به آه و ناله سکسی افتاده بود اروم لبشو گذاشت بیخ گوش زنمو گفت با خودم عهد کردم قبل از رفتن داخل خونه دو بار بکنمت یه بارش که اینجا شد بعد موهاشو گرفت و از رو کاپوت ورش داشت با یه آرامش خاص که انگار نه اون میخواست کیرشو از کس زنم دربیاره و زنم هم همینطور که کونشو چسبونده بود به کیر باجناق اروم قدم برمیداشتن تا رسیدن لبه تراس اونجا هم با ز به همون شکل چند دقیقه کردشو و بعد برشگردوند لب تو لب شدن حالا نخور کی بخور حالا نکن کی بکن زنم پاهاشو حلقه کرده بود دور کمرش و با تمام وجود کیر موشکی باجناقمو تو کسش جا داده بود با اینکه عصبانی بودم ولی از حشریت داشتم میترکیدم دوس داشتم تو همون لحظه برم زنمو بکنم اونم فقط زنم اون لحظه هیچکی نمیتونست جای زنمو بگیره تو همین فکرا بودم که انگار فیلم تموم بشه حیاطمون دوباره ساکت شد اونا رفته بودن توی خونه منم آروم از تو زیرزمین اومدم بیرون تو حیاط پشت ماشین قایم شدم همون جایی که چند لحظه پیش شاهد گاییده شدن زنم بودم آب کس زنم زرو کاپوت ریخته بود...اما از داخل خونه واستون بگم که باجناق نامردم و البته از طرفی مرد؟م از زنم جدا نمیشد حتی حاضر نبود حتی یه لحظه هم کسشو آروم بزاره حتی اجازه نمیداد لباساشو کامل دربیاره دوباره اونو انداختش رو مبل تو هال زنم خودش لابلای بوسه ها و تو حین لیس زدن کسش توسط باجناق لباساشو در میاورد بعد پاهای زنمو از دو طرف انداخت رو دسته های مبل و حالا کس تپل و تنگ و گرم زنم جلوی دهن باجناقم بود کس و کون حالیش نبود با ولع تمام زبونشو میچرخوند نو کونش و سه تا از انگشتاشم داده بود تو کسش و هی میمالید زنم داشت به خودش میپیچید خوشحال بودم که بالاخره کسی پیدا شد که آتیش شهوتشو خاموش کرد ....چند ماه بعد ازش جدا شدم و اونو به جامعه برگردوندم تا بتونه حداکثر استفاده رو از بی شمار کیر های آزاد و مشتاق موجود بکنه.
     
#455 | Posted: 19 May 2013 16:39
دختر عموی عاشق خیار

سلام نمیخوام الکی حرف بزنم سرتونو درد بیارم یکی از این روزهای سال 1391دختر عمو بهم زنگید و ازم درخواست پول کرد و منم 200/000بهش قرض دادم اون برای گرفتن پول اومد خونمون وای وای چی بگم از شانس خوب من (البته نا گفته نمونه دختر عمو خیلی پیش من راحته در ظمن اون 8 ساله طلاق گرفته) خلاصه با یه تی شرت چسبون موهاش ریخته و یه شلوارک تا زانو میپوشه.اون روز هوا بارون میزد اون نهار اومد خونمون نهار خوردیم رفتیم که ماهواره ببینیم یهو خودشو زد بخواب ساعت 3/5بعد از ظهر بود مادرم رفته بود جلسه قرآن پدرم رفته بود سر کار آبجی سر کار منم باید میرفتم مغازه دیدم بارونه حسش نیست خلاصه اون روزو کیر زدیم حالا اون دمرو خوابیده بود تمام نگاه من شده بود کس کونش وای از کجاش بگم یه کونه مشت تپل ورم کرده با پاهای سفید سینه های تپل بزرگ. داشتم دیونه میشدم وای خدا دیدم اون خودشو هی فشار میده به فرش حشرش زده بود بالا بعدش داره کسشو میخاره من هی تو این فکر بودم که چطوری بکنمش بپرم روش. نازش کنم. چیکار کنم دیدم یهو بعنوان مثلا بیدار شد گفتش اهه علی نرفتی من موندم گفتم نه هی من نگاه اون نگاه بعدش گشنمه سالاد میخوری گفتم اره رفتش درست کردش اومد وای خدا من نمیدونستم چیکار کنم با کیر 3متری خلاصه سالادو اورد من فقط گوجشو میخوردم یهو گفت علی چرا خیار نمیخوری گفتم دوست ندارم گفتش من عاشقه خیارم تا صبح بخورم سیر نمیشم نگو که منظورش خیار من بود وای خدا منم یهو گفتم حالا چه خیاری دوست داری ..گفتش منظور گفتم محلی درختی زمینی هوایی افریقایی ایرانی گفتش نه به همون ایرانی قانع ام یهو گفتم ایرانی خوب من دارم.گفت داری ببینم وای با این حرفش کیرم شده بود انتن خونمون اومد نزدیک اد دستو گذاشت رو کیرم گفتش این خیارته ببینمش هی خجالت نه نو نوچ بینمش یهو کشید پایین شروع به خوردنکرد جوری ساک میزد که انگار20ساله کیر نخورده منم شروع کردم به ماساژ کونش وای چنان نرم بود که نزدیک بود از هوش برم آرزو کجا بودی تا حالا من تورو داشتم خودم خبر نداشتم بعدش منم گفتم اجازه میخوام بخورمش گفتش ماله تو بخورش به حالت69دارز کشیدیم اول بوسیدمش بعدش زبونمو گذاشتم لای کسش وای چقدر داغ خوشمزه دیدم کسش چنان خوشبو گفتم چیکار میکنی با عزیرم اینقدر خوشبو هستش گفت عادتمه اسپری میزنم اینو که گفت یهو یه لیس محکم زدم به کسش . آقا هی بخور بخور. خلاصه بعد از یه ربع خوردن پاشدم گفتم لب لب لب اونم گفت زبون زبون چسبوندم لبمو بهش چنان نرم زبونمو دادم تو دهنش هی خوردیم هی خوردیم ولش کردم رفتم سراغ سینه هاش چنان نفس نفس میزد وای سینه نگو طلا بگو درشت تپل شروع به خوردنش کردم یه دستم میمالوندم یکی دیگه رو میخوردم دهنم آب افتاد اون هی نفس نفس خدا ی من نزدیک به 5دقیقه خوردمش یهو سرمشو کشوند عقب گفتش بکنش. منم گفتم چشم فدات اون هی میگفت بکنش دارم میمیرم زود باش سریع زود باشه باشه کیرمو گذاشتم لای کسش هی بالا پایین میکردم که بیشتر حشری بشه گذاشتم تو بهشت وای بهشت پیشش کم میاره وای داغ داغ منم برای اینکه حشریش کنم میگفتم پدر سوخته چقدر داغی سوختم اه اه درام میسوزم باور کنید اینقدر نرم نزدیک بود آبمو بریزم توش که یهو آبم اومد سریع کشیدم بیرون ریختم رو شکمش دیدیم به نفس نفس افتاد هی اه اوه اه اوه میکرد منم از تشکر کردم گفتم برم حموم . خلاصه از اون موقع تا الان نمیدونم فکر کنم خجالت میکشه .دیگه خونمون نیومد
(ولی روزی صد بار دعاش میکنم یه حالی به ما داد)
     
#456 | Posted: 19 May 2013 17:14
سالی که نکوست

... اون روز رو زیاد یادم نمیاد خاطره خوبی نداشتم تو اون روز .
نمیدونم چرا اینقدر از روزای پایانی سال بدم میاد ... میدونم اما به خاطر آوردنش هم سخته
روزای دلگیریه اما من هم اگر نخوام این روزا میگذره ، باید بگذره ، باید بگذره.
دارم خودم به اجبار عادت می دم که حتما لباسای شیک بپوشم ، برم باشگاه ، ادکلن خوب بگیرم و...
اما نمیدنم چرا این اجبار با اینکه حتی یک سال ازش میگذره عادت نشده واسم
"سال نو مبارک"
"نوروز مبارک"
این حرفا منو دلگرم می کنه شاید امسال مثل پارسال نباشه شاید؛ اما همون اولش بابام با عیدی که بهم داد فهمیدم امسال مثل همون پارساله شایدم بدتر.
خونه ی ما توی عید همیشه شلوغه به خاطر سن پدرم این باعث میشه ما عیدا رو توی خونه ی کاملا سردمون سپری کنیم خونه ای که سلام هاش و علیک هاش همه بر اساس عادته نه احترام
خونواده ی شادی نیستیم اما هیچوقت نخواستم که از پیششون برم
- روز 2 فروردین
همه ی برادرای کوچیکتر بابام اومده بودن خونمون
عموی کوچیکم 45 سالشه ، بسیار پولدار
اسمش مجیده
زن عموم 38 سالشه
و این خونواده 4 تابچه داره که همشون ازدواج کردن به غیر از یکی از بچه ها که هنوز 10 سالشه و به قول مجری اسکار 16 سال مونده تا بتونه با جرج کلونی ارتباط برقرار کنه
شنیده بودم اوضاع عموم و زنش زیاد خوب نیست اما نه تا اینقدر که توی خونه ی ما روز عیدی با هم جر و بحث کنن
معمولا تو این وقتا آدم دنبال مقصر می گرده اما من همون اول گفتم حیف عموم
نمی دونم اما همون حس نه چندان منطقی می گفت چرا بعد از این همه سال به فکر این افتادن که با هم دعوا کنن. واقعا چرا ؟
- روز 7 فروردین
ساعت 8 شب رسیدیم خونه ی عموم وقتی رسیدیم عوم اومد بالا و گفت بفرمایین اما از زن عموم خبری نبود
ساعتای 8:15 زن عموم اومد با کلی معذرت خواهی گفت ببخشید که دیر کرده و ترافیک و از این حرفا
هر آدم یا هر موجودی هم میتونست بفهمه که زن عموم دیگه با عموم زندگی نمیکنه
داشتم از تعجب شاخ درمی آوردیم که چرا بعد از این همه سال
به نظرم فقط میتونست یه جواب داشته باشه
بابام سرحرفو با عموم باز کرد و گفت تصمیمتون جدیه؟
زن عموم پرید تو حرف بابام و گفت شما شک نکنین که اگه امشب به خاطر شما و خونوادتون نبود حتی یه لحظه هم نمیموندم
مثل اینکه پدرم خبر داشت قضیه چیه
زن عموم رفت تو آشپزخونه و من هم به خاطر اینکه زن عموم بیاد بشینه و حرف بزنه رفتم آشپز خونه و گفتم من همه چیز میارم شما برید بشینید
آروم گفت مرسی
گفتم:جدیه؟
لبخندی زد و گفت :حالا میام بهت می گم ... با مکث و البته کمی بلندتر گفت : که جای شیرینی ها کجاست ؟
گفتم: نه خودم پیداش می کنم
گفت : نه باید خودم بیام
فنجون های چای رو گذاشتم تو سینی و داشتم همینجوری به صدای زن عموم که داشت حرف می زد گوش میدادم
چایی ها رو تعارف کردم و رسیدم به زن عموم که گفت نمی خوام . منم با لحن شوخی گفتم تو روخدا تعارف نکنین بردارین
تو اون لحظه فهمیدم که باید به پدر اون کسی که شعر "کم گوی و گزیده گوی چون در " رو سروده درود میفرستادم
داشتم خودمو از زیر چشم غره زن عموم خلاص می کردم که دیدم توآشپزخونه داره صدام میزنه با خودم گفتم کی رفت اونجا
وقتی من رسیدم آشپزخونه رفته بود داخل همون قسمت L مانند آشپزخونه که منتهی میشد به بهار خواب.
دیدم چادرشه پیچیده دور خودش و دست به سینه داره نگام میکنه:
نمیدونم چرا فکر میکردم هوا گرم شده
سرمو گرفتم بالا دیدم داره میخنده ، نیشم باز شد
گفت : کارت به جایی رسیده که به من تیکه میندازی
گفتم شوخی بود ناراحت شدید
گفت اولش اره ولی الان که دومش باشه دیدم زیاد بدنگفتی
یه نفس عمیق کشیدم و سینی چایی رو گذاشتم روی کابینت
گفت جای شیرینی ها رو فهمیدی کجاست؟
گفتم نه
گفت یکمی بگردی پیداش میکنی
البته که تو همین قسمتایی که وایستادیم هست
رفتم که قندونا رو بزارم جلوی خونودام که پام گیر کرد به میز نهارخوری و همه قندونا از دستم افتاد فهمیدم که هیچ وقت کدبانوی خوبی نمیشم
دستم بریده بود البته یکمی
زن عموم با سرعت زیاد خودش به من رسوند و بلند داد زد کاری نشده قندونا از دستش افتاده
با لبخند گفت آخر خودتو در راه شیرینی شهید خواهی کرد
خندم گرفته بود از طرز بیانش شبیه به سخنرانی میومد
زن عموم دستم رو گرفت و جلوی شیر شست تازه داشت سوزشش کم میشد که فهمیدم دستم توی دست زن عمومه و داره با انگشتش خونها رو زیر آب سرد پاک میکنه
بهش نگاه کردم تا حالا با این کیفیت ندیده بودمش
نفسام به شماره افتاده بود
به من نگاه کرد و خندید
گفت برو بشین سرجات من خودم قندونا رو میبرم
نشستم با زخمم ور میرفتم که مامانم اومد تو وگفت چیکار کردی با خودت
به خودم اومدم و گفتم هیچی کاری نشد
زن عموم اومد تو گفت الان پانسمانش میکنم
گفتم نه نمیخواد همینجوری خوب میشه
گفت هنوز امشب لازمت دارم بقیه چیزا مونده
مامانم خندید و گفت پاشو خودتو جمع کن مرد گنده یکمی کمک کن به زن عموت
سرم رو به همراه یه لبخند تکون دادم
مامانم داشت میرفت که مانتوش گیر کرد به لبه صندلی های اطراف میز نهار خوری و صندلی افتاد
خندمون رفت هوا و مامانم که عصبانی شده بود گفت : هانیه جان تو رو خدا جای این میزتو عوض کن چرا نمیزارینش اونور آشپزخونه
گفت می خواستم این قسمت L آشپزخونه رو یه جوری پرکنم
مامانم رفت و زن عمو شروع کردپانسمان کردن دست من
من رو صندلی نشسته بودم و اون جلوم زانو زده بود چادرش افتاد بود زمین
اولین بار یه جور دیگه نگاش کردم دیدم
شلوار آبی پررنگ
مانتوی آبی کم رنگ و البته اندامی
و موهای هایلایت
محو رونای پاش شده بودم
که لختی زیر گره روسریش توجهمو به خودش جلب کرد
سرشو گرفت بالا و توچشمام نگاه کرد و گفت: خیلی سنگینه .... این نگاهت
چیزی نگفتم می خواستم حواسمو پرت کنم که این رونای لعنیتشو دوباره دیدم
عموم صدا زد شما کجایین ؟
شیرینی نمیخواین بیارین
که زن عموم یواش جوری که فقط من بشنوم گفت:
زهر حلائقم زیادته
خندم گرفته بود گفت پاشو برو واسه این آدم شیرینی ببر هنوز که نمرده
پاشد و شییرینی رو داد دست منو گفت بزا رمن اول برم داشت میرفت که در کابینتو باز کرد خودشو مشغول کرد گفتم من تا کی وایسم اینجا گفت برو من میام
نگاه کردم اولین نکته این بودکه کنار میز نهار خوری فقط واسه رفت و آمد یه نفر جا بود
و دومین نکته رو واسه اولین بار دیدم "کون گنده"
خودم و از کنارش با هیچگونه وسواسی رد کردم به گونه ای که رون پام خورد به کونش
داشتم کم کم دیگه آب روغن قاطی می کردم نمیدونم چه جوری شیرینی ها رو تعارف کردمو برگشتم و دیدم هنوز همون جاست و داره چاقو های میوه خوری رو داره در میاره میدونستم که اینجا از توی هال دید نداره واسه همینه که بدون چادره و اگرنه اون اینجوری راه نمیرفت
این بار کاملا بدون وسواس ردشدم و کاملا کیر تقریبا بلندشدم ذره ای از کونش رو حس کرد
گفت :شیرینی ها رو بردی
گفتم آره
چاقو ها رو گذاشت رو میز نهار خوری
و گفت خودت خوردی شیرینی
گفتم نه
برگشت رو به من در حال دو دکمه بالای مانتوش باز بود با لبخندی گفت خوب بخور تو رو هم باید تعارف کنم
چشام گرد شده بود اومد جلو زل زد تو چشمام گفت نمیخوای
گفتم از خدامه
گفت پس شروع کن
دستشو گرفتمو چسبوندمش دیوار داشتم صورتمو بهش نزدیک می کردم که
گفت فعلا کافیه
واسشون آجیل هم ببر
خودمو مرتب کردم و آجیل بردم و برگشتم دیدم از جاش تکون نخورده
بهش گفتم هانیه جان
گفت : جان
گفت تو آجیل نمیخوای
گفت چرا الان برمیدارم
یه پسته برداشت و گفت بزارشون رو میز
اجیلا رو گذاشتم وقتی برگشتم دیدم پسته رو گذاشته رولبش بورد تو دهنش و گفت پسته می خوای
گفتم معلومه
گفت بیا جلو
پسته رو اورد دم دهنش گفت بفرما سرمو بردم نزدیک سرش و لبو چسبوندم به لبش اونم پسته رو گذاشت تو دهنم و با زبونش لبمو لیسید
گفت چطور بود
گفتم عالی بهتر از این نمیشه؛ میشه؟
دستشو از زیر پیراهنم برد و دست کشید به شکم کات شدم
و گفت من عاشق این بدنت تیکه تیکه تم
گفتم از کجا می دونی ؟
گفت عکسات رو تو موج های آبی رو دیدم به خاطر اون عکسا دو هفته هر شب با عموت خوابیدم اما بازم سیرم نمیکرد
گفت بهت زنگ میزنم هروقت اماده بودم
گفتم بی انصاف من امشب چیکار کنم
رفت پیش خونوادم وقتی برگشت تا منو دید خندید و گفت خداحافظی کنو برو بگو یه کاری واست پیش اومده برو طبقه بالا تا من بیام
کلیدش رو داد به من
منم باهمه خداحافظی کردمو رفتم بالا درو باز کردم
رفتم نشستم رو مبل خونه ی پسرعمویی که رفته بود مسافرت
داشتم کیرمو میمالیدم و به ساعت نگاه می کردم
45 دقیقه بعدش صدای رفتن خونوادم اومد
برقا را خاموش کردم
زن عموم حدودا 8 دقیقه بعدش اومد بالا درو باز کرد برقا رو روشن کرد و اومد تو تا منو دید گفت امشب چیکاره ای ؟
گفتم بیکار بیکار
برقا رو خاموش کرد و رفت و برق آشپزخونه رو روشن کرد
گفت بیا اینجا گفتم چرا اونجا
گفت به دو دلیل اول اینکه چراغ آشپزخونه از هیج دیده نمیشه و دوم اینکه جایی که منو تو با هم آشنا شدیم
سریع خودم بهش رسوندم و روسریشو دراوردم
بهش نگاه کردم شروع کردیم به لب گرفتن
کیرم دیگه تو شلوارم جا نمیشد
دکمه های مانتوشو باز کردم دیدم هیچی زیرش نداره
گفت از پله ها که میومد بالا درشون آوردم
تا دستمو گذاشتم رو سینه های بزرگش یه آه کشید و گفت امشب مال من باش گفتم معلومه که مال توام
سینه هاش رو داشتم میمالیدم و میبوسیدمش که گفت من طاقت ندارم زود باش . یه ساعت شده دارم با خودم کلنجار میرم
مانتوش رو داد بالا و شلوارشو و بعد شرتشو کشید پایین گفت تو روخدا زود باش
منم کیرمو از توی شلوارم کشیدم بیرون و گفتم مطمئنی
گفت وای چقدر از مال عموت بزرگتره
دراز کشید پاهاش رو داد بالا و منم کیرم رو بی مقدمه دادم تو کسش
یه آه کشید و گفت جونم تازه فهمیدم که تو بهترین انتخابم بودی
خودمو انداختم روش درحالی که کیرم رو تو کسش تکون میدادم گفت بهم قول بده مال منی
با سرم تایید کردم
دیگه داشت ابم میومد
گفتم داره میاد
گفت : همین جا خالیش کن
آبمو با فشار ریختم تو کسش
گفت حالا نوبت منه
منو بگردوند و روکیرم سوار شد و شروع کرد خودش جابجا کردن رو کیرم
کیرم داشت دوباره حال میگرفت
گفت من از کون میکنی
گفتم مگه بدت نمیاد
گفت چرا .اما حیف این کیر که کونم رو نکنه
از رو کیرم پاشد و و حالت سگی نشست
کیرم خیس خیس بود رو بدن مقدمه دادم تو کونش
جلو دهنش رو گرفته بود
منم شروع کردم تلمبه زدن و با اون دستم مالوندن کسش
هانیه داشت کم کم عادت می کرد که صدای آهش خیلی سریع شده بود و میگفت معین جون سریعتر دارم میام
دیدم بدنش منقبض شده یه آه بلند کشید و گفت جون به این میگن کیر
کیرمو از کونش دراوردمو کردم توکسش
سریع پاهاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت یه بوس بده
داشتیم از هم لب می گرفتیم که آبم برای دومین بار اومد
تا نیم ساعت همونجا دراز کشیده بودیم و لب می گرفتیم و قربون صدقه هم می رفتیم
گفت اگه با من باشی برات سوپرایز دارم
گفت یه کسایی بیارم بکنی که هیچ وقت فراموش نکنی
بهش گفتم چرا دارین جدا میشین
گفت به هزار تا دلیل
یکیش به خاطر تو
گفتم من
گفت شوخی کردم ای فکر بعد از طلاق به ذهنم رسید
گفتم مگه شما جدا شدین از هم
گفت آره یه 6 ماهی میشه داریم رول بازی می کنیم
گفتم واسه چی
گفت به همون هزار دلیل
فهمیدم امسالم با پارسالم متفاوته
یا به قول معروف سالی که نکوست ...............
ادامه دارد ............
     
#457 | Posted: 19 May 2013 17:15
زن پسر عمه عزیزم

من دِنگ ( اسم مستعارم ) هستم 24 سالمه قد 175 وزن 60 و هیکل کشیده و ورزشکاری دارم و قیافمم به قول دوستم Sexy man هستم و عسل جونم 29 سالشه قد تقریباً 165 وزنش 62 (خودش گفت) هیکل سکسی داره با سینه های خوش فرم و کمری باریک و کونی کاملاً حشری که تا میبینیش داره راه می ره کیرت دنبالش براه می افته. خاطره ای که می خوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به سال 91. اگه خیلی جالب نبود خودتون ببخشید چون اولین بارمه که داستان می نویسم. و واسه طولانی بودنش معذرت می خوام چون داستانم کس و شعر نیست و کاملاً واقعیه باید درست همه چیزشو بگم تا عین واقعیت به زبون اورده باشمش.
.
چند سالی بود تو کف زن پسر عمم بودم تا اینکه با دختر عمم عروسی کردم و رابطمون نزدیکتر شده بود (اینو هم بگم که اونموقع زن پسر عمم نبود، فقط یه فامیل دور بود) خلاصه بعد از ازدواجمون بعضی از شبها جمع می شدیم خونه پدر خانمم و شب نشینی می کردیم و من فقط 4 دونگ حواسم به اون بود و تو نگاهام طوری بهش می خواستم بفهمونم که یه خبری هست ولی نمی تونستم خیلی واضح بهش بفهمونم چونکه خونواده ای شر بودن. بعد چند مدتی خودم هم حث می کردم که دیگه متوجه رفتارهای من شده چون رفتار اونم باهام تغییر کرده بود یکم جلو من راحتر بود. ( مثلاً وقتی می خواست چادرشو درست کنه معمولاً پشت می کرد و درستش می کرد ولی دیگه همینجوری جلو من چادرشو درست می کرد به طوری که اون سینه های قشنگشو از روی لباس قشنگ می تونستم ببینم) این یه چراغ سبزی بود واسه من که دیگه یکم دل و جرأتم بیشتر شده بود. وقتی بچش دست من بود و می خواستم بهش بدم، سعی می کردم که همینجوری که تحویلش می دادم دستم و بمالم به سینه هاش خلاصه این ماجراها ادامه داشت تا اینکه یه روز تو خونواده پدر خانمم تصمیم گرفته شد که هر هفته خونه یکی از بچه ها و دخترها جمع بشیم واسه شب نشینی... شب اول همه رفتن خونه پسر عمه کوچیکم که من نتونستم برم و شب دوم خونه دختر عمم که ما رفتیم اونا هم بودن و کلی گپ و شوخی و مسخره که من بازم 4 دنگ حواسم پیش اون خوشگله (بزار یه اسم مستعار واسش انتخاب کنم. از این به بعد "عسل" صداش می کنم) بله من حواسم همش پیش عسل جونم بود، خلاصه گذشت تا رسید نوبت مهمونی ما. ما چون خونه نو رفته بودیم قرار شد شام بدیم و بخاطر اینکه تعدادمون زیاد بود و خونمون کوچیک تصمیم گرفتیم که واسه شام ببریمشون بیرون و همونجا شام درست کنیم.
تو خونواده طوری بود که پسر ها و دخترها همه یا خودشون سر کار بودن یاهمسراشون واسه همین باید طوری برنامه ریزی می کردیم که شیفت کاری همشونو در نظر می گرفتیم تا اینکه همه بتونن بیان چون می خواستیم بریم بیرون گفتیم یه روزی باشه که همه بیکار باشند و بتونم از بعدازظهر بریم. واسه همین مجبور شدم به تک تک اعضاء خانواده زنگ بزنم و شبفت کاریشونو هماهنگ کنم.( یه نقطه بگم که عسل خانم یکم زود ناراحت می شد مثلاً اگه می خواستی دعوت کنی اگه به شوهرش می گفتی باید به خودشم می گفتی وگرنه ناراحت می شد) اینو هم بگم که من این موضوع عسل جونم که سالهاست تو کفشم که یه رابطه باهاش داشته باشم و کلافم می کرد با یکی از دوستام (دختر)تو فیس بود در میان گذاشته بودم که پیشنها بهم داد که بهش اس ام اس بدم سر شوخی رو باز کنم ببینم چراغ سبز نشون می ده یا نه؟ همینجا بود که گفتم بهترین فرصتیه که می شه ازش استفاده کرد. اس دادم به شوهرش و گفتم شیفت کاریش چجوره و ... و بعدش ازش شماره عسل و خواستم که واسه مهمونی شیفت کاریشو با خودش هماهنگ کنم که ناراحت نشه اونم سریع شمارشو داد بهم... منم سریع بهش اس دادم که " سلام خوب هستی؟ ببخشیدشیفت کاری این هفتت چطوریه؟" خودمو معرفی نکردم فکر می کردم شاید شمارمو داشته باشه چون شماره های باجناقامو داشت. خلاصه جواب داد شما و منم خودمو معرفی کردم و شیفت کاری رو با هم هماهنگ کردیم. موضوع رو با دوست فیسبوکیم در جریان گذاشتم که شمارشو گیر اوردم و بهش اس دادم و ...
اینو بگم که محل کار من و عسل جونم طوریه که من طبقه اول تو دفتر کار می کنم و اونم حراسته طبقه همکفه که هروز همدیگه رو می بینیم.
فردای اون روزی که بهش اس داده بودم واسه هماهنگی مهمونی تو دفتر بعد از تایم اداری نشسته بودم و کارهای عقب موندمو داشتم انجام می دادم که گفتم یه اس بهش بدم ببینم چی میگه. یه جُک فرستادم واسش که تو متنش نوشته بود تو آغوشت بگیرم و از این کس شعرا و سریع نوشتم که ببخشید معذرت می خوام اشتباه فرستادم، قبلم داشت تند تند می زد که چی می شه و تیک تیک زنگ اس گوشیم به صدا در اومد سریع بازش کردم دیدم که بلع خود عسل جونه... نوشته: اشتباهی بود یا واسه خودم بود. دیدم که بعععله داره یه خبرایی می شه. یکم دل و جرأت پیدا کردم و نوشتم دوست داشتی واسه تو نوشته بودم یا اشتباهی... اس داد که اگه کسی بفهمه چی؟ می دونی اگه زنت بفهمه چی می شه؟ ( یکم با زن من مشکل داشت. مشکلات خانوادگی) گفتم قرار نیست کسی بفهمه وقتی سر کار هستیم به هم اس می دیم؟ انگار اونم منتظر من بود.دیدم که سریع زنگ زد. هم روم نمیشد باهاش صحبت کنم هم می ترسیدم. جواب ندادم و اس دادم که ببخشید نمی تونم صحبت کنم. اس داد ک کجام و منم گفتم تو دفترم می دونستم که شیفت عصره و اونم سر کاره، گفت که برم پایین پیشش خیلی استرس داشتم و اصلاً روم نمی شد که رو در رو باهاش صحبت کنم. اس دادم که نه من روم نمی شه بیام پایین گفت اگه اینجوریه پس دیگه اس نده که سریع به سرعت نور خودمو رسوندم پایین پیشش. رو یه صندلی نشسته بود و منم رفتم پیشش نشستم از خجالت سرخ شده بودم و از طرفی ذوق زده بودم که بالاخره بعد از 3-4 سال تونستم باهاش رابطه برقرار کنم هر چند که هنوز چیزی مشخص نبود ولی خوشحال بودم. نشستم پیشش و گفت چیه عاشقم شدی که منم با سر اشاره کردم که بعععله. گفت که می ترسه که کسی بفهمه منم بهش گفتم خیالت راحت و پاشدم رفتم. اون روز همش تو فکرش بودم شب اصلاً خوابم نمی برد. فردا که سر کار بودم ساعت 12:30 بود که گوشیم زنگ خورد بععله خود عسلم بود بعد سلام و احوالپرسی گفت که ساعت 01:30 می تونم برم دنبالش که بیارمش سر کار؟ منم با کمال میل گفتم آره و باز تند تند قبلم داشت از جاش در میومد، ساعت 01:15 راهی خونشون شدم و اس دادم که راه افتادم. همش تو این فکر بودم که تا رسیدم خونشون باید چیکار کنم روم نمی شد همنجوری با خودم داشتم کلنجار می رفتم که دیدم از شانس بد ما دم در وایستاده بود آماده رسیدم و اومد تو ماشین نشست و سلام کردیم و من راه افتادم. تو طول مسیر حتی یه کلمه هم باهم حرف نزدیم من فقط داشتم رانندگی می کردم تا اینکه رسیدیم سر کار یه دستکش سفید دستش بود موقعی که می خواست پیاده بشه باهام دست داد و تو چشام نیگا می کرد که من ذوق مرگ شده بودم که به این زودی باهام صمیمی شده دستمو مردونه فشار داد و پیاده شد که از این کارش خوشم اومد و تو فضا سیر می کردم که به این خوبی رابطمون داره پیش می ره. از اونجایی که دیگه تو فضا بودم ظهر که خونه بودم گفتم دارم می رم سر کار تا کارهای عقب افتادمو انجام بدم و کلید شرکت و برداشتم و راهی شرکت شدم. رسیدم به دفتر و بهش اس دادم گفتم که من بالا تو دفترم و بیاد پیشم دیگه هیچی دست خودم نبود می گفت آخه به چه بهونه ای بیاد که من فتم بیا یه چیزی رو واست کپی بگیرم( تو مجموعه ای که ما هستیم چند تا ارگان هستن که فقط ما دستگاه کپی داریم) گفت باشه و من بازم قلبم شروع کرد تند تند زدن. از یه طرف شیطونه می گفت مثل تو داستانهای سکسی که خوندم همینجا بگیرم بکنمش از طرفی می ترسیدم تو همین فکرا بودم که صدای در شنیدم دیدم بعععله عسل جونم هستن اومد تو و سلام کرد گفت نمی خوام دستشو بگیرم و منم سریع دست دادم و گفتم ببخشید من یکم خجالتی هستم. کارت ملیشو داد بهم که کپی بگیرم تعارفش کردم بشینه، بعد از کپی نشستم کنارش رو صندلی و همینجوری بهم زل زده بودیم آروم دستشو گرفتم و پشت دستشو نوازش می کردم یکم خجالتم ریخته بود همچنان ولی قلبم داش تند تند می زد که گفت باید بره داره می ترسه. منم مخالفت نکردم چون خودمم می ترسیدم که نکنه یهویی کسی بیاد و ضایع بشیم ( آخه معمولاً حسابدارمون عصر هم میومد کاراشو انجام می داد) بلند شد که بره تا در خروجی همراهیش کردم قبل اینکه بره بیرون از پشت دست گذاشتم رو شونه هاش و برش گردوندم و خیلی آروم با صدای لرزان گفتم که دوست دارم چشامون تو هم قفل شد و یه لحظه تا بخودم اومدم که دیدم لبامونم رو همه ( این صحنه فقط 1 ثانیه یا کمتر از یه ثانیه طول کشید) که منو هول داد عقب و سریع از دفتر زد بیرون. بخدا مث سگ داشتم می لرزیدم گفتم نکنه ناراحت شده و گند زدم به شانسی که بعد 3-4 سال انتظار بدستش اورده بودم. گوشیمو ورداشتم که بهش اس بدم طوری دستام میلرزید که نمی تونستم اس بدم به هر بدبختی بود واسش نوشتم یه چیزی بگو که دارم می میرم؟ که بعد از 5 دقیقه جواب داد که چی بگم من خودمم دارم می میرم که خیالم راحت شد که ناراحت نشده... بعدش کلی اس دادیم که اونم می گفت که دوسم داره و از قبل دوسم داشته و متوجه رفتارها و نگاهام شده بوده و ...
وقتی می خواستم برم خونه بهم گفت که شوهرش شیفته شب دیر میاد و من برم دنبالش. شب ساعت 09:45به یه بهانه ای زدم بیرون و ساعت 10:00 رسیدم محل کارمون و اومد سوار ماشین شد و دست دادیم و رفتیم تو خیابون. بهش گفتم که مستقیم میره خونه که گفت یه دوری بزنیم بعد ببرمش خونه، گفتم چقدر وقت داریم گفت یه ساعت منم رفتم سمت جاده ای که هم تاریک بود و هم خلوت دیگه هم دل و جرأتم بیشتر شده بود هم روم بهش وا شده بود... دیدم که دستمو گرفت و داره پشت دستمو نوازش می کنه منم که خر ذوق بودم و منم شروع کردم نوازش کردنش با دست چپ فرمونو گرفته بودم و دست راستمو انداخته بودم دور گردنش و پشتشو نوازش می کردم بهش گفتم که چادر و رو سریشو بیرون بیاره که می خوام خوشگلیشو ببینم زیر این چادر مشکی ( لباس فرم کارشون بود) مخالفت می کرد و من به بدبختی کشیدم پایین و خجالت می کشید و آروم خمش کردم به طرف خودم و بوسش کردم و سرشو گذاشتم رو شونم و با موها و گردنش بازی می کردم موی صاف و بلندی داشت و بوی خوبی می داد رفته بودم تو حسش و اون داشت رون پامو نوازش می کرد تو اون موقع اصلاً فکر سکس نمی کردم انگاری واقعاً عاشقش بودم و داشتم باحاش حال می کردم که یهویی واااااااااااااااااااای خدااااااااااااااااااااای من یهویی کیییییرررررمو که خیلی طبیعی یکم سفت شده بود و نیمه بلند بود گرفت تو دستش و سرشو از رو شونه هام بلند کرد و با یه لبخند گفت دوست نداری؟؟؟ منم گفتم کیه که بدش بیادو رفتم تو فاز سکس و کیییرم انگار منتظر اشاره من بود سریع مثل یه چوب سفت شد و اون داشت با کیرم ور می رفت. هنوز من رووم نمی شد که دستمو بزارم رو کسش خیلی دوست داشتم نوازشش کنم ولی خودمو کنترل کردم و آروم دستم دورش حلقه کرده بودم و یواش دستمو به گوشه های سینه ی بزرگ و خوش فرمش می زدم. فهمیدم که بعععله پسر عمه ی بی عرضه ی ما نتونسته به این نیازش خوب رسیدگی کنه و خودمو می دیدم که سریعتر از اونی که فکرشو می کردم می تونم بکنمش خلاصه همینجوری ادامه داشت و بهش گفتم که بریم خونشون و اونم قبول کرد. ( آخه سه بار بود که یه مسیر 5 کیلومتری رو دور زده بودیم) رفتیم جلو خونشون اون رفت داخل من ماشینو یکم اونورتر پارک کردم و رفتم تو. فقط می خواستم بغلش کنم خیلی بهم حاااااال می داد که می تونم خوب بغلش کنم آخه تو ماشین نمی شد قشنگ بغلش کرد. دیگه تو خونه که شدم شهوت تمام وجودمو گرفته بود تو حال بودیم رفتیم تو اتاق و چراغای اتاق خاموش بود و من محکم بغلش کردم و پشتمو زدم به دیوار و اونو کشیدم سمت خودم و شروع کردیم لـــب گرفتن. خدااااای من چه لب شیرینی داشت خیلی حال می کردم دیگه کییییرم داشت از تو شورت و شولوار میومد بیرون. آروم دکمه های مانتوشو باز کردم هیچ مقاومتی نکرد و فقط بهم نگاه می کرد مانتوشو بیرون اوردم زیرش یه تی شرت صورتی رنگی پوشیده بود که اونو هم تا بالای سینه هاش کشیدم بالا و سوتیینشو همینجوری که بسته بود دادم بالا و سینه های خوشگلش از زیر سوتین افتاد بیرون و شروع کردم به خوردن سینه هاش. تو اون سوکوت خونه فقط صدای نفسهاش به گوش می رسید که با خوردن سینه هاش تبذیل شده بود به آه آه های کوچیک و آروم داشت خوشم میومد اصلاً باورم نمی شد که کسی که 3-4 سال بود انتظارشو می کشیدم به این راحتی تو 2-3 شب می تونم اینجوری باهاش حال کنم. کم کم دستم رفت سمت دکمه شلوارش و اونو همراه بازیپش باز کردم و کشیدم پایین داغ داااااااغ شده بودیم آروم خوابوندمش رو زمین و افتادم روش و باز دوباره اون سینه های خوش فرموش و می خوردم و می مالیدم صداش یکم بالاتر اومده بود. دستمو آروم رسوندم به کسش واااااااااااای گرماشو از روی شورت حس می کردم شورتش خیس خیس بود اینقدر کوسش گوشتی بود که یه لحظه فکر کردم پریوده و پوشاک زده که دیدم نه واقعااااااً این کسشه که اینجوری از تو شورتش باد کرده دیگه طاقت نیوردم شورتشو کشیدم پایین ناخودآگاه افتادم رو کسش و شروع به خوردنش کردم( اولین بارم بود با یه نفر رابطه داشتم به جز زنم تا حالا با هیچ دختری سکس نکرده بودم چه برسه به یه زن) مثل دیوونه ها کسشو می خوردم و اون صدای ناله هاش بود که سکوت خونه رو پر کرده بود. خیس خیس بود کسش دیگه کییییییرم داشت بهم حسودیش می شد و بهم فشار میوورد از تو شورت. زیپمو باز کردم و شلوارو شورتمو از یه لنگم کشیدم پایین.( نمی شد کامل لخت شد وقت نبود) داشتم دیوونه می شدم بعد این همه مدت اولین بارم بود که می خواستم کس یکی رو بکنم یکم کیرمو به کسش کشیدم و با آب کسش چرب کردم، اینقدر کسش خیس بود که دیگه نیاز به تف نبود کیرم چرب چرب شده بود آروم سر کیررررررررمو گذاشتم رو سوراخ کسش و یکم فشار دادم سرش رفت تو که گفت وااااااااای مردم سریع کشیدم بیرون. اینقدر کسش تنگ و داغ بود که واقعاً کیرم نمی رفت تو انگار این شوهره اصلاً دست به این کس خوشگلش نزده بود. البته بگم که کیر منم هم کلفته و هم دراز کوچیک نیست خیلی بزرگم نیست بعد یه مکث کوچیک دوباره سرشو کردم تو داشت به خودش می پیچید ایندفه یکم بیشتر کررررردم تو واقعاً کسش داغ بود اولین بارم بود که کیرررررم و تو همچین حرارتی می دیدم صداش دیگه بالا اومده بود و منم تا ته آروووووم کردم توش نمی تونستم تلمبه بزنم آخه اینقدر کسش داااااااااغ و تننننننننگ بود که داشت آبم میومد. دوباره کیرررررمو کشیدم بیرون یکم صبر کردم دوباره کیررررمو تا ته فرستادم توش. باور کنید واقعاً نمی شد بکنی از یه طرف استرس و ترس بود که کسی نیاد از طرفی هم با یه کس تنگ و داااااااااغ مواجه بودم . (من معمولاً وقتی با خانمم سکس می کنم تا خودم نخوام آبم نمیاد یعنی می تونم خودمو کنترل کنم). ولی ایندفعه اصلاً دست خودم نبود دیگه دیدم که نمیشه کاری کرد سرعت یه چندتا تلمبه زدم که دیدم آبم داره میاد سرعتمو بیشتر کردم و قبل اینکه آبم فوران کنه کشیدم بیرون و همشو تو کف دست خودم خالی کردم فرصت نشد دستمال کاغذی ور دارم کل کردنم شاید 2-3 دقیقه بیشتر طول نکشید و بعدش دستمو پاک کردم و سریع لباسامو کشیدیم بالا و کلی بوسش کردم و قربون صدقش می رفتم اونم داشت بوسم می کرد هیچ حرفی نمی زد. رفتیم تو ماشین و راهی خونه مامانش شدیم، آخه تا شوهرش از سر کار میاد می ره خونه مامانش بچشم که 5 سالشه اونجا می مونه.
تو مسیر باز دستم دورش حلقه بود و سرش رو شونم بود و داشتم نوازشش می کردم که یهویی شروع به گریه کردن کرد داشت اشک می ریخت یکم ناراحت شدم که نکنه راضی نبوده و من کردمش که وقتی ازش پرسیدم چیه از دست من ناراحتی گفت که نه و همینجوری داره گریه می کنه (واقعاً دلیلشو ندونستم چی بود) گفتم خوشش نیومده از کارام که گفت اولین بارشه که اینقدر حال کرده تو زندگیش.!
ادامه دارد . . .
     
#458 | Posted: 21 May 2013 11:28
هزار و یک شب شیرین

چند وقتي بود که تو کف دختر خالم شيرين بودم وچه شب و روز هاي که به يادش داخل حمامو خونه جلق نميزدم اخه ميدونيد خيلي استيل خوب و سکسي داره . هميشه ذهن من رو به خودش مشغول ميکنه . خيلي از شب ها وقتي به داخل رخت خواب ميرفتم به اين فکر ميکردم که چطوري اين شيرين خانوم رو به چنگ بيارم وکلي نقشه و برنامه براي اينکار ميريختم ولي وقتي صبح از خواب بيدار ميشدم همه چي از ذهنم پاک شده بود ولي دوباره شب ميشد و همون برنامه شب قبل تکرار ميشد .
روزها به همين شکل ميگذشت و علاقه من نسبت به شيرين بيشتر وبيشتر ميشد تا جاي که چند باري بهش زنگ زدم ولي روم نشد که خواستم رو بيان کنم وبا احوال پرسي تلفن زدنم رو توجيح کردم. اين بگم که من با شيرين خيلي راحتم با هم دست ميديم و جلوي خانواده هامون ميگيم و ميخنديم به خاطر همين هيچوقت به تلفن زدن هاي من شک نميکرد.
با اينکه من کلي تلاش ميکردم به هيچ نتيجه اي نميرسيدم ....!
يادم مياد اون روزا هواي خيلي گرم شده بود منم مثل هر روز صبح ساعت 7 بيدار شدم تا برم سر کار سر ميز صبحانه بوديم که مادرم گفت امروز مهمان داريم ميتوني بري برام کمي خريد کني ؟؟؟
منم که مطيع حرف مادر بودم قبول کردم وليست خريد رو گرفتم..
تا ساعت 8 همه خريد ها رو انجام دادم .خيالم از بابت کار راحت بود چون کارگاه براي پدرم
هست و من همون جا کار ميکنم و اختيار رفت امد تقريبا دست خودم هستش .
بعد از انجام خريد و تحويل انها به مادر محترم به سمت گارگاه راهي شدم .
کارگاه زياد از خونه ما دور نيست با خودروي شخصي 25 ديقه بيشتر طول نميکشه ....
وقتي رسيدم کارگرها مشغول کار کردن بودن منم سريع لباس عوض کردم و مشغول شدم
هنوز يک ساعتي بيشتر نگذشته بود که صداي مهيبي توجه منو کارگر هارو به خودش جلب کرد از شانس بد ما که اونروز خيلي کار داشتيم کاميوني با تير چراغ برق تصادف کرده بود و برق کارگاه ما هم قطع شد .
پدرم از دفتر بيرون اومد و ماجرا رو جويا شد و بعد از فهميدن جريان سوار ماشينش شد ورفت بعد که بهش تلفن زدم گفت براي جمع اوري حساب ها رفته و شب مياد و به من گفت بعيده که امروز برق ها وصل شه توهم کارگاه رو تعطيل کن و برگرد به خونه .
بعد از تعطيلي کارگاه اومدم خونه براي پارک ماشين جلوي در جا نبود به ناچار ماشين رو داخل کوچه پارک کردم.
وقتي داخل خونه شدم بوي غذا کل خونه رو برداشته بود و داشت منو ديونه ميکرد ولي چيزي که برام تعجب برانگيز بود نبودن مادرم ومهمانها بود ..
.ساعت حدود 11 بود خيلي خيلي خسته بودم با خودم گفتم تا قبل اينکه مادر يا مهمون ها بيان منم يک دوشي بگيرم تا اينکه جلوي مهمون ها سرحال و اراسته باشم.
هنوز نميدونستم که چه کسي يا چه خانوادهاي قراره بيان خونه ما . با خودم گفتم شايد اين همسايه قديمي خودمون هستن چون اکثر اوقات يا اونا اينجا بودن يا مادر ما اونجا بود.
داخل حمام بودم هنوز اب رو باز نکرده بودم داشتم شورتم رو در مياوردم که تلفنم زنگ خورد !!!!!
همونطور که شرتم توي دستم بود از حمام بيرون اومدم و رفتم سمت اتاقم سجاد پسر عمه ام در حال تماس بود همونطور که با سجاد صحبت ميکردم به سمت حمام رفتم تلفنم تموم شده توي حال بودم که برم داخل حمام که يهو در ورودي خونه باز شد قلبم فرو ريخت همونجا خشکم زده بود . توي همون چند سانيه هزارتا فکر به سرم زد چيکار بايد ميکردم . فقط دعادعا ميکردم که مادرم نباشه اگه پدر باشه يجوري کنار ميام توي همين فکرها بودم که در کامل باز شده بود واي خدايا باورم نميشد شيرين بود!!! ديگه داشتم سکته ميزدم منتظر بودم که بقيه خانواده شيرين با مادرم وارد خونه بشن ولي خودش تنها بود اومد داخل و درو بست هنسفري تو گوشش بود وسرش پاين بود همين که نگاهش به من افتاد رنگش پريد ولي هيچي نگفت فقط هنسفري رو از گوشش در اورد وبه من زول زده بود من سريع پريدم داخل اتاقم و شورت لباسام رو پوشيدم اومدم بيرون ولي شيرين نبود واي خداي من شيرين رفته بود نکنه زنگ بزنه به خاله وابروي من رو ببره ولي نه نرفته بود چون اگه ميرفت من صداي در رو ميشنيدم .
اومدم داخل اتاق پزيراي شيرين نشسته بود روي مبل و هي خود خوري ميکرد از رفتارش معلوم بود هم ترسيده وهم کمي خجالت کشيده .
شيرين جان سلام به خدا من نميخواستم بترسونمت من حموم بودم که .....
شيرين گفت هيچي نگو نميخوام صدات رو بشنوم .
شيرين به خدا من حموم بودم که تلفنم زنگ زد اومدم بيرون اونو جواب بدم که يهو تو اومدي تو خونه به خدا امدي در کار نبود ..
ترو خدا به کسي نگي ابروم ميره پيش کل فاميل .
شيرين گفت نه مگه من بچه ام ؟؟!!
راستي شيرين 25 سالشه خيلي خوش هيکل خوش قيافه .
بعد از اينکه خيالم راحت شد که کسي چيزي نميفهمه اومدم سمتش و دستمرو دراز کردم و گفتم مردونه قول بده به کسي چيزي نميگي دستشو گذاشت توي دستام گقت باشه بابا .!!
دستاش خيلي سرد بود .!!
منم گفتم دمت گرم بشين الان ميرم دوتا ليوان شربت درست ميکنم و ميام در حالي که داشتم شربت درست ميکردم گفتم مامان گفت مهمون داريم ولي نميدونستم شمايد راستي مامانم و بقيه کجان چرا نيومدن ؟؟؟
جواب داد خاله با مامانت رفتن بازار براي خريد پارچه ولي چون من ازين کارا خوشم نميومد کيليد خونه شما رو گرفتم تا بيام خونه ناهارو اماده کنم که يهو تورو توي اون حالت تاسف بار ديدم .!!
شيرين منکه معزرت خواهي کردم و گفتم که از قصد نبوده .
شيرينم که يکم يخش اب شده بود گفت ببين محمد کارت خيلي زشت بود منم خيلي ترسيدم مخصوصن از اون شورت توي دستت.
من حرفي نداشتم که بزنم ولي دوباره گفت.
ميبخشمت ولي شرط داره .!!!
منم بدونه معطلي گفتم باشه هرچي تو بگي! پول ميخواي يا يه هديه برات بخرم چي دوست داري ؟؟؟
کمي مکث کرد گفت من از اونا ميخوام من هنوز مبهوت بودم که شيرين گفت من تو رو ميخوام !!!!!!!!
خدايا چي دارم ميشنوم اين همون شيريني که من کلي نقشه براش کشيده بودم؟ اون ميخواست باهم سکس کنيم به تنها چيزي که توي اون لحضه فکر نميکردم همين بود .!!
با شنيدن اين جمله ها از شيرين من خشکم زد ولي سريع به خودم اومدمو گفتم باشه هرچي تو بخواي . تقريبا بهش نزديک بودم خودمو نزديک تر کردم داشتم همينجوري نگاهش ميکردم که لباشو روي لبام هس کردم با ترس ولرز دستم رو بردم سمت پاهاش خيلي ميترسيدم داشتم سکته ميکردم اخه تا حالا با کسي سکس نداشته بودم کمي روناشو مالوندم کيرم شق شده بود وداشت شلوارو پاره ميکرد .
شيرين همينجوري داشت لبامو ميخورد منم کمکم راه افتاده بودم و صورتش رو ليس ميزدم
و لباشو گاز ميگرفتم خيلي ذوق داشتم تو حالو هواي خودمون بوديم که تلفن خونه شروع به زنگ زدن کرد من از ترس رنگ به روم نمونده بود سريع از روي هم بلند شديم سراسيمه اومدم سمت تلفن شماره مادرم روي تلفن بود ودرحال تماس بود .
به شيرين گفتم بيا يالا جواب بده و نگو که من خونه هستم بگو که تنهاي . اينقدر هول شده بودم که همچي از يادم رفت همش ميخواستم بدونم که مادرم چي ميگه و کجا هستن . شيرين کارشو خوب بلد بود بعد از قطع تلفن گفت خالينا تازه رسيدن بازار و تا 2 بر ميگردن يه نگاه به ساعت کردم ساعت 12 بود تو فکر بودم که شيرين لباشو روي لبام گذاشت گفت يادت رفت .؟
سريع اومديم توي اتاق من و افتاديم روي تخت شيرين يه مانتوي مشکي تنش بود من دکمه هاشو باز کردم و از تنش در اوردم زير مانتو هم يه استين هلقه اي زرد تنش بود با يه شلوار لي به پاش .
سريع استين هلقه اي رو هم از تنش در اوردم به به چه سوتين خوشکلي داشت روش پولک کار شده بود و برق ميزد نميدونم سايز سينه هاش چند بود هرچي بود خيلي سينه هاي سفت وتپلي داشت . بدن سفيد و بدون مو فکر کنم ليزر کرده بود توي خوابم همچين چيزي نميديدم بعد نوبت به شلوارش رسيد اونو خودش در اورد لامسب شورت با سوتينش ست بود خيلي صحنه باشکوهي بود ديگه داشتم غش ميکردم .!
منم سريع تيشرت و شلوار خودمو در اوردم که ديدم شيرين ميخنده و با دستش به شورت من اشاره ميکنه بعد از در اوردن لباسا ديگه فقط شورت ها بود که بين منو شيرين بود افتادم روي شيرينو شروع کردم به خوردن لباش کل روژ لبهاشو خوردم ولي بازم سير نشدم همينجوري ليس ميزدمش بقل گوشهاشو سينه هاشو تا رسيدم به نافش لامسب خيلي بدن خوش تراشي داشت ديگه ديونه شده بودم با دندون شورتشو در اوردم اين بهترين لحضه زندگي من بود يه کس تنگ با يک سوراخ صورتي زير کس .!
سرم رو بردم سمت پاهاش با خودم گفتم بهتر که سمت کسش نرم چون دختره و پرده داره و لبامو گذاشتم روي سوراخ کونش وشروع کردم به ليس زدن خيلي داغ بود بعد از چند ديقه شيرين گفت پس چرا کس من رو نميخوري نکنه از کس بدت مياد و به فکر کردن از کوني ؟؟
گفتم نه به خدا اخه تو دختري بهتر سمت کست نريم و با کون حال کنيم به خاطر خودت ميگم و اگر نه که من از خدامه عزيزم که هم از کس بکنمت هم از اون کون خوشکلت .
وقطي صحبتم تموم شد زد زير خنده و گفت من اوپنم عزيزم برو کسم مال خودت بکن توش جرش بده من که باورم نشد همونجوري وايساده بودم و با تعجب نگاهش ميکردم با خودم گفتم يا داره شوخي ميکنه يا از روي حشري بودن يه چيزي ميگه .!!
وقتي ديد که من باورم نميشه قوطي تافت رو از جلوي اينه برداشت و تا نصفه يکم بيشتر هول داد توي کسش من از تعجب شاخ دراورده بودم و فکر نميکردم که اون پرده نداشته باشه توي همون حالت گفت وقتي 22 سالش بوده يکي از دوست پسراش مستش ميکنه و پردشو ميزنه از اون به بعد هم به کسي نداده و من دومين نفري هستم که افتخار کردن شيرين رو پيدا کرده بودم .!!
بعد از فهميدن اين ماجرا امون ندادم کس شيرين رو زبونم رو گذاشتم روي کسش و شروع به ليسيدن کردم خيلي کس داغي داشت اه اهش بلند شده بود و صداش کل خونه رو برداشته بود از اونجاي که ما خونمون تک واحدي هست و فقط خودمون هستيم خيالم راحت بود و بدون توجه به صداي شيرين کارم رو انجام ميدادم .
خيلي حشرش بالا زده بود و دائم ميگفت که کيرتو بده من بعد از کمي کس ليسي بلند شدم هنوز شورت پام بود کيرم راست راست بود و تو اوج خودش بود کيرم رو بردم سمت صورتش اول يه نفس عميقي کشيد وبعد شورت رو با دستاي نازش پاين کشيد. برق شهوت رو تو چشماش ميديدم کيرم رو تا ته داخل دهنش کرد وشروع کرد به ساک زدن .
کيرم بد نيست 20 سانتي ميشه و کمي کلفته شيرين که خوشش اومده بود و ميگفت من اينو ميبرم خونمون . خيلي با احساس ساک ميزد اينقدر تميز اين کارو انجام ميداد که من فکر کردم يه جنده به تمام معنا هستش همونطوري چند ديقه اي ساک زد احساس عجيبي داشتم تو حال خودم بودم که ديدم شيرين دهنش پور اب کير شده و از بغل لباش روي تخت و زمين ميريزه سريع به سمت دستشوي رفت منم همونطوري روي تخت افتاده بودم وقتي برگشت خيلي شاکي بود گفت اخه بچه جون چقدر بي جمبه اي 5 ديقه شد که ابت اومد ؟!!
من توي همون حال بهش گفتم اخه تو انقدر بدنت خوبه که من تو ديدن بدنت داشتم ارضاع ميشدم چه برسه تو برام ساک بزني .! همونطوري ناراحت رفت لباساشو برداره که دستشو گرفتم و گفتم کجا تازه ميخوايم بکنمت عشقم؟!
دوباره خوابوندمش رو تختو رفتم سمت کس تنگش انگشت دستمو کردم تو شروع کردم به عقب جلو کردن تجربه اين کارارو نداشتم و فقط تو فيلم ها ديده بودم بعد از چند ديقه دو انگشتي همون کارو ادامه دادم شيرين بيش از هد حشري شده بود وجيغ ميزد و ميگفت که داره مياد داره مياد سريع تر من سرعتو بيشتر کردم همونطور که دستم رو عقب جلو ميکردم احساس کردم دستم خيس شد و بعد از بيرون اوردن انگشتام از کس تنگش موج زيادي از اب کس شيرين روي تخت و روي بدن من ريخت خيلي داغ بود اينقدر که ميشد با اون اب چاي درست کرد بگزريم.!!
شيرين ارضاع شده بود و ميخنديد حالا نوبت من بود که خودي نشون بدم و خندهاي شيرين رو به گريه تبديل کنم .!
کيرم رو بردم سمت دهن شيرين همونجوري رو تخت افتاده بود و ديگه ميلي نداشت که سکس کنه اخه اون کارش تموم شده بود ولي مگه ميشد که اون حال کنه و سر من بي کلاه بمونه مقاومت ميکرد ولي من کيرمو به زور کردم توي دهنش و مجبورش کردم برام ساک بزنه کيرم که قشنگ خيس شد پاهاشو دادم بالا يه توف ليز انداختم روي کسش کيرمو تنظيم کردم و به يه چشم به هم زدن تا دسته کردم داخل کسش خيلي محشر بود من هنگ کرده بودم همونجوري چند سانيه اي مکث کردم شيرين جيغ ميزد و ناله ميکرد اروم اروم عقب جلو کردم حدودن 10 ديقه اي تلمبه زدم و شيرين هنوز جيغ ميزد کيرمو اروم کشيدم بيرون و دوباره سمت صورتش بردم و کردم تو دهنش بازم نميزاشت ولي من مجبورش کردم خيلي سفت ساک ميزد دوباره داشت ابم ميومد ولي من نذاشتم که ادامه بده بلندش کردم و به صورت سگي گذاشتمش روي تخت باتوف سوراخ کونشو ليز کردم توي همون حالت گفت که من از کون نميدم خيلي درد داره اگه بازم ميخواي بکني از همون کس بکن من که گوشم بدهکار اين حرفها نبود سر کيرو گذاشتم دم سوراخ خيلي التماس ميکرد که نکن ولي من سر کيرو هل دادم تو جيغ شيرين به هوا رفت وگريش گرفت فکر کنم تا حالا از کون ندادن بود خيلي التماس ميکردکه در بيارم کيرمو ولي من اعتناي نکردم و با زور کيرو تا ته داخل سوراخ کردم و شروع کردم به عقب جلو کردن نميدونم چقدر تلمبه زدم ديگه حال نداشتم شيرينم ديگه گريه نمي کرد و فقط اه اوه ميکرد کل بدنم خيس عرق بود صداي شلپ شلپ خوردن بدن من به شيرين کل اتاق رو پور کرده بود داشتم همينطوري ادامه ميدادم که کل بدن لرزيد و ابم با فشار زيادي به بيرون ريخت انگار جونم بود که داشت از کيرم بيرون ميزد کل ابم رو تو سوراخ شيرين جون خالي کردم و بي حال افتادم روي تخت شيرينم همونجا افتاده بود و اب کير من کمکم داشت از سوراخش بيرون ميومد و از روي کون خشگلش روي تخت ميريخت بعد چند ديقه من از روي تخت بلندشدم و رفتم حمام و قتي اومدم بيرون شيرينم لباساشو پو شيده بود و روي مبل دراز کشيده بود منم رفتم لباسامو پوشيدم اومد توي اتاق شيرين رو چنتا بوس کردم و در اتاق خودمو قفل کردم تا کسي نفهمه چه خبر بوده تا وقتي شب اومدم اوضاع رو راست و ريست کنم .
غروب به شيرين زنگ زدم و حالشو پرسيدم ميگفت خيلي نامردي به سختي ميتونه راه بره دوباره ازش معزرت خواهي کردم .
بعد از اين اتفاق شيرينو بردم پيش يه دکتر خوب تا پردرو بدوزه کل هزينه هاشم خودم دادم بعد چند وقت براي خودم رفتيم خواستگاريش با اينکه من دوسال ازش کوچيک تر بودم قبول کرد الانم 5 سال از ازدواجمون ميگذره و دوتا بچه داريم خيلي هم خوش بختيم
تمام.....

----------------------------
دوستان اوميد وارم که از اين داستان خوشتون اومده باشه
منم اسمم محمد هستش تا حالاهم کس نکردم اينم زاده ذهن پريشون من بود که براي شما نوشتم اگه غلط املاي داشت ببخشيد
     
#459 | Posted: 21 May 2013 12:13
آتیلا و زن داداش

سلام من آتیلا 25 سالمه . . .
یه چند وقتیه دارم خاطرات شما رو میخونم یهو به سرم زد یه خاطره که چند ساله با خودم نگهش میدارم واسه شما هم بگم .
یه داداش دارم که 4 سال از من بزرگتره .
داداشم یه مغازه ی بوتیک داشت که من هم باهاش کار میکردم یه یک سالی با هم بخوبی کارمون گرفته بود و کار میکردیم البته داداشم زیاد درب مغازه نبود گاهی هم زنش ( مائده ) میومد به من داخل مغازه کمک میکرد یا ازمغازه خبر میگرفت دو سال گذشت که دادشم کم کم اجناسی رو که میرفت چک میداد میخرید داشت برگشت میخورد و تلفن خوردن مغازه شروع شد و داداشم هم که زیر فشار چک ها بود فراری شده بود .
یه پرش بزنم بگم : که قرض ها شو دادو البته با آبرو ریزی که به خاطره همین کار چند سالی رو واسه کار رفت شیراز ( مغازشو جمع کرد ) !
اوایل به مائده زنگ زیاد میزد و پول براش میفرستاد که کم کم ارتباطش کمرنگ تر شد اینم بگم که مائده پزشکه .
حوصلتون رو سر نیارم . . .
یه شب ساعتای 10 بود که مائده اومد خونه ما واسه خواب یک ساعت گذشت همه خوابیده بودن هر کسی تو یه اتاقی بود .
منم که داشتم با موبایلم اس بازی میکردم با دوست دخترم دیگه اس ها رو کشیده بودیم به سکس که داشتم دیوانه میشدم به هم شب بخیر گفتیم و اون خوابیدو منم داشت آب شهوتم ازم میریخت یه دفعه کارای شیطون مائده اومد تو ذهنم با اون کون بزرگش که وقتی مانتو میپوشید مانتو میخواست پاره بشه از حجم زیاد کونش .
نیم ساعت چهل دقیقه ای بود داشتم فکر میکردم که چیکار کنم و از ترس خیس عرق شده بودم که یه وقت اگه اشتباه بکنم دیگه کارم تمومه . . .
هی میرفتم درب اتاقم و باز میکردم و میخواستم برم تو اتاقش باز هی ترس نمیذاشت که بعد چند بار تکرار همین کار گفتم بیخیال دیگه باداباد یواش درب اتاقش رو باز کردم و رفتم داخل دست و پاهام خیس بود و سرد از ترس . . .
واااااااای با یه دامن خوابیده بود شاید بگین دروغه دستش هم زیره دامنش بود تا اینو دیدم یه کم دلم قرص تر شد گفتم دیگه تمومه یواش رفتم کنارش دراز کشیدم و چند بار یواش اسمشو صدا کردم دیدم نه خبری نیست که آروم یه ماچ از لبش کردم تکون نخورد بازم دیگه قوی تر شدم گفتم نه بابا خوابش عمیق .
آروم دستمو گذاشتم رو سینه هاش که خیلی هم نرم بود مالش میدادم خودم یواش چسبوندم بهش که کیرم اینقدر شق شده بود داشت میترکید .
دیگه از حالت خودم خارج شدم دستم و گذاشتم رو کسش که یه دفعه برگشت و کونش رو از من کرد چند ثانیه ای درنگ کردم ایندفعه دیگه قشنگ از پشت بغلش کردم دیدم دیگه اینجوری حال نمیده آروم یه وره دامنش رو زدم بالا وااای با شلوارک خوابیده بود چشمم افتاد به پاهای سفید و چاقش گفتم به درک دیگه آروم شلوارک رو به هر نحوی بود تا زیر کونش کشیدم پایین شلوار خودمم تا نصفه آوردم پایین چند تا بوس از کونش کردم و لای پاش رو کمی خیس کردم آروم کیرم و گذاشتم لای پاش که یه دفعه بیدار شد و برگشت با ترس منو نیگا کرد منم داشتم از ترس قلبم میومد داخل دهنم که گفت داری چیکار میکنی قسمش دادم که آروم تر دل و زدم به دریا و چند تا بوس از لبش کردم و چسبیدم به سینه هاش و شروع کردم به خوردن که همین طور که داشت میگفت آتیلا آتیلا داری چیکار میکنی سریع دستم رو گذاشتم از رو شلوارک رو چوچولش و مالیدم که یه دفعه آه و ناله ازش بلند شد دیگه یه نفس عمیق کشیدم شروع کردیم به لب و خوردن زبون هم دیگه . تو حین خوردن از اسپری که داشتم یادم اومد . خوب که مائده رو شهوتی کردم بلند شدم که با صدای لرزونش گفت کجا گفتم الان میام رفتم سریع از اتاقم اسپری رو آوردم و تا اومدم داخل اتاقش دیدم لباساشو در آورده همه رو لخت لخت وااااااااااای داشتم دیونه میشدم دوباره افتادیم به جون هم دیگه رفتم پایین و شروع کردم به خوردن کس خوشمزش که داشت یه آه آه نازی میکرد که گفت جون آتیلا بکنش تو کیرت و قربونت . اسپری که از چند دقیقه پیش زده بودم آروم با کیرم رو چوچولش رو مالیدم که داشت قربون صدقه کیرم میرفت بکن تو بکن تو .. وااااااای تا گذاشتم داخل کس نازش یه گرمای نازی رو احساس کردم دیگه شروع کردم به تلمبه زدن که منو محکم گرفت بغلش و سرم رو نوازش میکرد منو میبوسید منم که با این کاراش دیوونه تر شده بودم یه حال اساسی بهش میدادم زیر گردن و چشم و پیشونی و لب و همه رو میبوسیدم که منو گرفت خوابوند زمین و اومد بالام و شروع کرد همچین حرفه ای به تلمبه زدن و ور رفتن با سینه هاش ایندفعه من گفتم چار دست پاشو ( همون سگی ) کیرم آروم گذاشتم دم کون سفید و تپلش یه آه آهش کمی بلند تر شد ( راستی خونه ما دوبلکس بابا مامان پایین منو مائده بالا ) کیرم رو قشنگ با آب دهن خیس کردم کون مائده رو هم همینطور آروم آروم فشار میدادم که بره تو خلاصه رفت داخل و یه حال لارج . بعد چند بار تلمبه زدن اینقدر کونش داغ و تنگ بود که آبم داشت میومد بهش گفتم آ آ آ آبم داره میاد گفت بده میخوام بخورم منم تا گفت در آوردم تا گذاشت دهنش و چند تا بالا پایین کرد ریخت تو دهنش وااای چه حالی داد .
افتادیم بغل هم دیگه یه بیست دقیقه ای که هم دیگه رو بوسیدیم لباس پوشیدیمو نشستیم به هم دیگه یه چند ثانیه ای نگاه کردیم و آروم میخندیدیم که گفت تو دیگه چه آدمی آتیلا منم گفتم تو هم خیلی خوشگلی که یه ماچ از لبم کرد از هم دیگه تقدیر و تشکر کردیم و رفتم تو اتاق افتادم رو تخت باورم نمیشد که این کارو من کردم که یه دفعه اس داد به گوشیم خیلی حال دادی آتیلا عاشقتم وااااای دیوونه شدم تا اینو خوندم منم نوشتم خیلی دوست دارم .
همین یه بار بود دیگه بعد دو سه هفته رفت شیراز پیش داداشم جایی که کار میکرد ازش خبر بگیره ...........
همین دیگه میخواستم کوتاه باشه داستانم دیدم نمیشه هر چند بعضی جاهاشو جهش زدم .
امیدوارم داستان رو حس کرده باشین . بای
     

#460 | Posted: 22 May 2013 23:17

آخ جون دختر عمه جونم

داستان مربوط میشه به 4 سال پیش. هدف از اینكه این خاطره رو نوشتم این است كه دوستاني رو كه‬ خاطرات واقعي دارند تشویق كنم كه بدون غلو و بزرگنمایي و با توجه به واقعیاتي كه باهاش روبرو هستیم‬ بنویسند‬ . ‫داستان از اینا شروع شد كه من با پسر عمم تابستون میرفتیم استخر.از استخر كه برمیگشتیم چند ساعتي با ‫دختر عمه و پسر عمه تنها بودیم.و چون وقتي میرسیدیم میبایست دوش میگرفتیم پیش میومد كه كنجكاوي ‫دختر عممو كه اون وقت 1 سال از من كوچیكتر بودو واداره كه سعي كنه بعضي وقتا چیز هاي رو كه نباید ببینه رو ببینه و بشنوه. خلاصه همین كارا توجه منو به اون جلب كرد .در ضمن اینم بگم كه یه دختره كاملان معمولي و گنده دماغ بود‬ . القصه من دیگه داشتم سعي میكردم كه یه راهي باز كنم و یه جورایي با خانم بخوابم‬ . ‫توجه بیش از اندازه من به نازي باعث شد كه عمم سر نخ دستش بیاد و شروع كنه نذاره من و نازي تنها‬ ‫بمونیم و من فرصتي پیدا نكنم كه هدفمو عملي كنم راستي اینم بگم كه شوهر عمم كه مرد بسیار آقا و قابل‬ .احترامي بود 4 سال قبلش فوت كرده بود و خود عمم تو كف بود. ‫یه روز در كمال تعجب وقتي خونا عمم بودم و بعد از استخر پسر عمم رفته بود كلاس من هم داشتم استراحت ‫میكردم و عمم میدونست كه بیدارم و دختر عمم هم حمام بود شروع كرد به بهانه هاي مختلف در حمام را بازو ‫بسته كردن و ابتدا دختر عمم غرغر یكرد و خودشو یه جوري میپوشوند كه مامانش نبینتش من هم از تو اتاق‬ ‫كه در نیمه باز بود به حمام اشراف داشتم. دفه دوم كه عمم در حمامو باز كرد دختر عمم متوجه شد كه من‬ ‫دارم دیدش میزنم و در كمال هوشیاري سعي میكرد كه نشون بده منو ندیده و به بهانه اینكه مامانش نبینتش‬ ‫. بیشتر خودشو به من نشون بده‬ . ‫خلاصه من بي خبر از اینكه عمه چي تو سرش ه دخترش فكر میكردم اما بعد از اینكه نازي اومد بیرون و عم‬ ه گفت كه نازي باید بري خونه همسایه براي اینكه من میخوام برم بیرون و نمیخوام اگه عماد رفت بیرون تنها‬ بمونی. نازي رو دك كرد ‬ ‫من هم بلند شدم و شاكي از دست عمم كه چرا نمیزاره ما با هم تنها بمونیم شروع كردم كه حاضر شم برم خونه‬ ‫و در كمال تعجب دیدم كه عمه نمیخواد بره بیرون اینو كه فهمیدم شروع كردم به دست دست كردن كه عمم‬ ‫اومد تو اتاق با سیني چاي یه مقدار كه از درو دیوار حرف زد گفت راستي عماد میخواستم یه چیزي بهت بگم‬ ‫ولي روم نمیشه‬ . ‫منم گفتم كه این حرف چیه و تو فكر بودم كه چي میخواد بگه شروع كرد كه دخترا قبل از ازدواج نمیتونن با‬ ‫پسر دوست بشن و تنها بمونن چون خطر ناكه و مثل آتیشو پنبه هستن و بخاطر اینكه دخترا تو اون مواقع‬ ‫احساساتي میشن و دست خودشون نیست كه به فكر بكارتشون باشن امكان داره مشكل سار بشه و گفت كه تو‬ ‫...برادر زاده من هستي و میدوني كه چقدر دوستت دارمو و از این داستانا‬ . ‫و شروع كرد با من ابراز محبت كردن و نوازش سرو كلم منم كه اصلا تصور نمیكردم كه چي تو كلشه. هي‬ ‫سرخو سفید میشدم كه احساس كردم داره غیر طبیعي این كارو انجام میده و داستان فراي از احساسات فامیلي‬ ‫هست. خلاصه من هم که اصلا تو این وادی نبودم که به عمم چشمی داشته باشم توجهم جلب شد که ببینم داستان‬ ‫چیه آخه حقیقتش قیافه بدی نداشت و هیکل تغریبا درشتی داشت و من چون اصلا به فکر نبودم که باهاش‬ ‫سکس داشته باشم به دید خریداری بهش نگاه نکرده بودم. خلاصه دیدم عمهه از نوازش کردن ما دست بردار‬ ‫نیست و توجهش به برامدگی شلوارم جلب شده . من هم برای اینکه جادرو براش هموار کنم که اگه چیزی تو‬ ‫ذهنش هست بتونه عملی کنه خیلی علنی سعی کردم که چای عماد کوچیکرو عوض کنم که فکر کنه میخوام‬ ‫معلوم نشه ولی هدفم این بود که کاملا بفهمه. بعد دستمو بردم رو شلوارم چون جین بود و تنگ خیلی به سختی‬ ‫این کارو انجام میشد که یه دفه دستشو گذاشت رو شلوارم و گفت خجالت نکش عزیزم این یه مسئله طبیعی ‫هست که یه پسر تو سنو سال تو وقتی یه زن لمسش میکنه احساس لذتش مشهود باشه. البته خبر نداشت که‬ ‫اولین نفر نیست که میخواد با من بخوابه(و شروع با مالوندن کرد. و یه لب داغ از من گرفت که تا بحال هیچ‬ ‫کدوم از دوست دخترام با این شهوت از من لب نگرفته بود‬ ‫شروع کرد با در آوردن تیشرت و بعد شلوارم من هم همزمان که داشتم ازش لب میگرفتم سینهاشو میمالیدم و‬ ‫آروم دستمو بردم زیر پیراهنش و با فشار سینشو چنگ میزدم پیرهنشو که در آوردم و شروع به خوردن‬ ‫سینهاش کردم اه از نهادش برخواست و مدام خودشو بیشتر به من فشار میداد من هم که لذت بردنشو میدیدم‬ ‫دستامو بیکار نزاشتم و از ساق پاش تا خط شرتشو نوازش میکردم و برای اینکه بیشتر حشریش کنم چنگ‬ میزدم‬ . ‫شلوار و شورت منو با هم از پام دراورد و وقتی کیر کاملا استوار منو دید گفت که 4 ساله که مزه کیر نچشیدم‬ ‫و با لحن کاملا حشری کننده ای گفت که وقتی کاوه (شوهرش) میگفت بخور با اکراه این کارو براش میکردم‬ ‫و حالا میفهمم که باید بیشتر قدرشو میدونستم و در همین حال به شدت کیرمو میمالید و با دستش که خیس‬ ‫.کرده بود برام جق میزد و شروع کرد به خوردن‬ . ‫من از ساک زدن فوق الاده لذت میبرم ولی امکان نداره که آبم بیاد و اون از این حالت من خوشش اومده بود و‬ ‫بعدها گفت که چون وقتی برای کاوه ساک میزده اون زود آبش میومده و تو دهنش میریخته اون دوست نداشته‬ که براش ساک بزنه‬ . ‫من هم بیکار نبوده و خوب سینهاشو مالیدم که سرخ شده بود. بلند شد و گفت عماد بیا مال منو بخور دارم‬ ‫میمیرم انقدر خودم برای خودم زدم . من هم شروع کردم با ولع کامل براش خوردم اینم بگم که خانوم کس‬ ‫وکونشو خوب تمیز کرده بود و مشخصا چند وقتی بود که منتظر این لحظه مونده بود. وقتی با انگشت میکردم‬ ‫تو کسش احساس کردم که کاملا تنگه و اون هم از شدت لذت داشت فریاد میزد که کیر . کیر میخوام بیا بیا من‬ ‫هم کیرمو دادم دستش که یه مقدار بخوره و خوب که خیس ش کرد شروع کرده به مالیدن رم کسش که شروع‬ ‫به لرزیدن کرد و منو محکم به خودش فشار میداد. گفتم مسکه ارضا شدی میخای بعدا ادامه بدیم که گفت نه‬ ‫بکن تو من هم که حسابی حشری شده بودم و پیروز مندانه بهش نگاه میکردم شروع به کردن کردم اون هم‬ ‫کون منو با قدرت به خودش فشار میداد و با ضربات تحریک کننده منو میزد که این کارش باعث میشد من با‬ ‫تمام قدرت کیرمو تا ته بکنم تو کسش کم کم حالتش تغییر کرد و نلههاش وآه کشیدناش به نعره های زیبا از ته‬ دل تبدیل شد و گفت دارم میام بکن محکم بکن بککککککککککککککککککنننننننننننننننن ننننن و مرتب با‬ ‫کونم ضربه میزد و کتف و بازوهامو میخورد و چنگ مینداخت من هم خودمو نگه داشته بودم که وقتی اون‬ ‫داره به ارگاسم میرسه آبمو بریزم رو سینهاش که یه دفعه دیدم داره به خودش میپیچه. دو سه فش تلمبه‬ ‫توپ زدم و همینکه میخواستم بکشم بیرون محکم منو به خودش فشار داد که باعث شد همه آبم بریزه تو یه‬ ‫مقدار که حالم سر جاش اومد احساس سنگینی یه نگاه رو خودم کردم برگشتم دیدم نازی پشتمه و از لای در‬ ‫داره مارو نگاه میکنه .از چوروک جلوی شلوار کنفیش کاملا مشخص بود که خوب خودشو مالونده. یه دفه‬ ‫...عمه خودشو از زیر من کشید کنار که ببینه من به چی نگاه م یکنم و‬ ‫وقتی عمم دید که نازی داره ماره نگاه میکنه و از چهرش مشخصه که مدت زیادی هست که مشغول نظاره ما‬ ‫هست به شدت خجالت کشید و شروع کرد به گریه کردن و شروع کرد داد زدن سر نازی که دختره خیره مگه‬ ‫...من به تو نگفتم که بمون تا بیام دنبالت و‬ ‫وقتی دید که نازی داره با تمسخر نگاهش میکنه سرخ شده بود و نمیدونست چیکار کنه. نازی بهش گفت برای‬ ‫چی باید بالا میموندم برای اینکه مثلا با عماد تنها نمونم که آتیشو پنبه کنار هم نباشن یا اینکه باید میموندم که‬ ‫جارو برای مامانم خالی کنم که به معاشقش با برادر زادش بپردازه .من دیدم که اگه بیشتر ساکت بمونم این دو‬ ‫تا دعواشون میشه و من از یه لذت حسابی میوفتم به همین خاطر با بهانه اینکه برم خودمو بشورم رفتم به‬ ‫سمت دستشویی و به نازی اشاره کردم که بیاد دنبالم نازی هم که به شدت از حرکت مامانش دلخور بود بدون‬ ‫خجالت کشیدن از اینکه من لختم اومد . من هم یدفه برگشتم و دستو انداختم دور کمرش و بخودم فشارش دادم و‬ ‫شروع کردم لب گرفتن اونهم چون بشدت حشری بود هیچ مقاومتی نکرد و با لبی داغ جوابمو داد من آروم‬ ‫بهش گفتم ک نازی جان مامانت 4 ساله که تنهاست و با هیچ کس نبوده طبیعی هست که نیاز داشته باشه و ‫نتونه که خودشو کنترل کنه و در همین هین تاپشو از تنش در آوردم و چون فضا مقداری سنگین بود سعی ‫میکردم روحیه اونهارو تغییر بدم وبا ولع تمام شروع کردم به خوردن سینه هاش و بعد از اینکه سوتینشو در ‫آوردم و میخواستم ببرمش تو اتاقی که عمم بود خجالت میکشید و از اومدن به اونجا امتناع میکرد من هم که‬ ‫دیدم اینجوریه یه مقدار پر سرو صدا تر به کارم ادامه دادم که تو همین حال عمم از اتاقش اومد بیرون و دید‬ ‫که من بالا تنه نازی رو لخت کردم و دارم ازش لب میگیرم و با دستم هم کپلاشو آبلمبو میکنم یه جونی از ته ‫دل گفت و اومد کنار ما و شروع به لب گرفتن 3 تای کردیم خوب که همو دست مالی کردیم و نازی هم حسابی ‫حشری شده بود و خجالتو کنار گذاشته بود دستشو گذاشت رو کیر من و شروع به زدن کرد من هم دکمه ‫شلوارشو باز کردم و با کمک عمه زیپشو کشیدیم پائین . همین که شلوارش اومد پائین و از کنار شورتش‬ ‫کپلای سفیدش نمایان شد عمم یه دست نوازشی به کون نازی کشید و با لحن حشری کننده ای جونی گفت که کم‬ ‫مونده بود آبم بیاد !!! من رفتم پشت نازی .کیرمو از پشت چسبوندم بهش .از بالا شروع کردم به دست مالی و‬ ‫لیسیدنش که از شدت شهوت کم مونده بود از هوش بره عمم هم بیکار نموند و از جلو کس نازی رو میمالید و‬ ‫دستاشو انداخته بود دوره خودش .من هم نازی رو به جلو رو همم خابوندم و امین که شرتشو از پاش در آوردم‬ ‫کیرمو محکم چند بار لای چاک باسنش کشیدم که با عث شد اون برگرده کیرمو بکنه تو دهنش و با نگهداشتن‬ ‫کسش جولو مامانش تلویحا بهش بفهمونه که بخور. عمه هم با ولع و حرس تمام خواستش رو اجابت کرد و‬ ‫افتاد به جون کس نازی دختر عزیزش نازی هم فقط کیر منو گاز نمیزد و مثل یه گشنه کا از خوردن هات داگ‬ ‫لذت میبره هر جوری که فکر میکرد به خودش و من بیشتر حال میده کیر منو میخورد. چون نازی از جلو‬ ‫بسته بود برای اینکه بتونه لذت ببره به عمم گفتم کرم بیار . یه مقدار کرم زدم به کون نازی و انگشت عممو به‬ ‫سمت کون دختر عزیزش هدایت کردم . به محض اینکه اینکه عمم در هین خوردن کوس نازی انگشتشو کرتو‬ ‫کونش و چند بار عقب جلو کرد نازی کیر منو تا ته کر تو دهنش و بدنش به لرزه افتاد که هم من و هم عمم‬ ‫متوجه ارضا شدنش شدیم و برای اینکه لذتشو کامل کرده باشیم به پشت خوابوندیمش و همه بدنشو براش دست‬ ‫مالی و لیس مالی کردیم که همین کار باعث شد اون دوباره سره حال بیاد و شروع به مالیدن کیر من و کوس‬ ‫مامانش کنه . یه دفه عمم بلند شد و گفت من دیگه تحمل ندارم کیر میخوام .عمه به پشت خوابید من کیرمو دادم‬ ‫نازی برام خورد که شق بشه و گذاشتم دم کس عمم و شروع به کردنش کردم نازی هم پهاشو دور مامانش باز‬ ‫کرده بود و ضمن اینکه عمه داشت کسشو میخورد و با انگشت سوراخ کونشو برای جا کردن کیر بزرگ من‬ ‫آماده میکرد نازی هم از من لب میگرفت و آ ه ه ه ه ه ه های حشری کننده ای تحویل میداد که یه دفه در گوش‬ ‫من گفت دیگه بسشه من کیر میخوام من هم چند تا محکم تو کس عمم کردم که احساس کردم داره ارضا میشه‬ ‫نتونستم خودمم کنترل کنم به نازی گفتم دوره بعد تا بخواد آبم بیاد همش مال تو عمم داشت اربده میکشید و کس‬ ‫نازی رو میخور و 2 تا از انگشتاش تو کون نازی بود و زبونشو میکرد تو کس نازی من هم چند تا ضربه به ‫کون نازی زدم و سینهاشو میخورده و هم زمان با قدرت تمام کس عمه رو براش جر میدادم به عمم گفتم آبم داره‬ ‫میاد میخوام هر سه با هم بیایم باز یه مقدار خودمو کنترل کردم که اونها هم به آستانه ارضاعشون برسن. ‫کیرمو کشیدم بیرون و آبمو رو صورت نازی و کس عمم ریختم نازی هم که آب من ریخت رو صورتش با ‫گرمای آب کیر و زبونی که تو کسش احساس میکرد و 3 تا انگشت مامانش داشت از شدت لذت میلرزید که اونهم به وسیله مالوندن کسش و لیسیدن مامانش دوباره ارضا شدو آب منو رو سینه هاش میمالید.‬


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 46 از 79:  « پیشین  1  ...  45  46  47  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.