| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 47 از 81:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  80  81  پسین »  
#461 | Posted: 5 Jun 2013 17:00

منو حمید و دخترخالم

من لیلی هستم کاربره اینجا دوتا داستان گذاشته بودم مرسی که نظر داده بودید و فوش هم داده بودید اشکال نداره فوش بدید بهم برنمیخوره کلا ادم با جنبه ای هستم منو رفیقم حمید دوهفته بود که سکس نداشتیم خیلی هم حشری بودیم حمید گفت یه دوست داره که زنشو طلاق داده خونشون خالیه بریم اونجا یه حالی بکنیم منم که خیلی حشری هستم قبول کردم فقط مشکل اینجا بود که رفیقش گفته بود برای که بریم خونشون باید یا یکی براش پیدا کنم برا سکس یا بیاد منو بکنه منم قبول کردم و دختر خالم که مثله خودم حشریه بهش گفتم موضوع رو فقط مشکلش این بود که میترسید پرده کوسشو پاره بشه و عقب هم نمیده چون خیلی دردش میگرفت از ساک زدن هم بدش میمد فقط میخواست یکی کوسشو بلیسه از لز هم بدش میمد خیلی مزخرف بود منو حمید و دوستش هماهنگ کردیم بریم خونشون اما برا دوسته حمید یه مشکلی پیش اومده بود که نیمد و کلید خونشو داد منو حمید و دختر خالم بریم وقتی رفتیم با حمید و دختر خالم رفتیم تو اتاق خواب خونه دوستش فقط یه موکت پهن بود چون از زنش جدا شده بود خونش هیچی نداشت رخته خواب رو پهن کردیم و با حمید خوابیدم و دوربین هم اورده بودم دادم به دخترخالم گفتم که از سکسمون عکس بگیره شب که دباره حشری میشم نگاه کنم و خود ارضایی کنم حمید داشت منو لخت میکرد اما از اون اول که با دختر خالم اومدم چشم ازش برنمیداشت تا میمد لب بگیره یدفه میرفت طرف دخترخالم تا از اونم لب بگیره منم خیلی عصبانی بودم از دستش بیخیالش شدمو شروع کردم لب ازش گرفتمو لخت شدیم سره ممه هامو نوک نداره انقدر مک زد یکمی نوکه سینه هام اومد بیرون خیلی حال میداد اما همش اعصابم خورد بود که چرا دخترخالمو اوردم دنبال خودم حمید عاشق لیسیدن کوسه همینطور که سینه هامو مک میزد انگشتشم تو کوسم بود جلو عقب میکرد و چوچولمو میمالید اما چون دخترخالم اونجا بود خیلی بد بود هم خجالت میکشیدیم و هم عجله داشتیم تا زود تموم بشه بریم حمید اومد پایین تر من باسنم و کوسم خیلی تپله یعنی وقتی شلوار میپوشم خطه کوسم تو شلوارم مشخصه حمید با دوتا دستش کوسمو باز کرد لبه های کوسمو مک زد بعد چوچولمو گذاشت دهنش یدفه یه اه بلند کشیدم خیلی حال میداد همینطور چوچولمو مک میزد احساس میکردم همینطور پشته سره هم ثانیه ای دارم ارضا میشم همینطور که مک میزد دوتا انگشتش تو کوسم بود و داشت تند تند توش میزد یدفه کشید بیرون و برعکس خوابید رو بدنم 69 شدیم منم شروع کردم ساک بزنم کوسمو از بسکه محکم لیس زده قرمز شده بود دمش گرم خیلی حال میداد سره کیره حمیدو گذاشتم دهنمو مک میزدم صدایه اوم اوم تو اتاق پیچیده بود منم نامردی نکردمو کیرشو تا اخر تو دهنم کردم حالت تهوع میگرفتم بعد شروع کردم بیضه هاشو لیس بزنم خودم خوشم میمد چون خیلی حشری شده بودم اونم صدا اوم اومش بیشتر شده بود کیرشو از دهنم در اوردمو گفتم حمید اماده شو کیرتو بنداز تو کوسم اونم اومد کیرشو گذاشت دم سوراخ کوسم پاهامو داد بالا و محکم گذاشت تو کوسم دختر خالم هم داشت عکس میگرفت هم حال میکرد کیره حمید هم خیلی بزرگ نبود اما حال میداد چون خیلی چوچولمو خورده بود همینطور محکم تلمبه میزد اسپری زده بود تا ابش دیر بیاد میدونه من خیلی حشریم تا من حال کنم تند تند محکم میزد تا ته عرق از سرش میریخت گفتم حمید جون بخواب خودم بالا پایین میشم تو خسته شدی اون خوابید و من اومدم بالا و با کوسم نشستم رو کیرش تند تند بالا پایین میشدم اوووووم خیلی حال میداد احساس میکردم کیر داره میخوره تو جیگرم بعد منم خسته شدم چون باسنم بزرگه چاغ نیستم اما کونم چاغه برا همینم دیگه نتونستم تحمل کنم برگشتم خوابیدم برعکس شدم و زانو هامو رو زمین گزاشتم و باسنمو دادم بالا حمید هم کم نذاشت انقدر تند تند میزد کیرش میمالید به دیواره کوسم خیلی حال میداد که یدفه صدا اوم اومش بیشتر شد و ابشو ریخت تو کوسم همیشه وقتی میکنتم ابشو میریزه تو کوسم دوتایی بیحال شدیم و دراز کشیدیم ویکمی جون گرفتیم منم پاشدم رفتم لباس هامو بپوشم و برم دسشویی و بیام وقتی اومدم یواشکی پشته در ایستادم دیدیم بله دخترخالم داره به حمید لب میده هیچی بهشون نگفتم حمید داشت سینه هاشو میخورد که اومدم تو اتاق حمید گفت لیلی جونم اجازه میدی یه حالی بدم به دخترخالت گفتم باشه داشتند بهم ور میرفتند که یدفه دادکشیدم و باکیفم زدم تو سرشون و باحمید قهر کردمو رفتم برم بیرون که دیدم لباساشونو پوشیدنو اومدن بیرون باحمید دوهفته قهر بودم چون همش به من میگفت با کسی دیگه سکس نکن و خودش داشت جلو چشما خودم با دختر خالم میلاسید


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#462 | Posted: 5 Jun 2013 17:03

منو عشقم زندایی

سلام خدمت دوستان.این داستان کاملن واقعیه.من اسمم حامی هست.داستان از اونجایی شروعت میشه که من با زندایم خیلی راحت بودم آخه خواهر ندارم باهم دردودل میکردیم باهم اس بازی میکردیم داییمم میدونست.من یه دوست دختر داشتم که باهم زده بودیم به هم قمگین بودم درست 4 سال پیش شب اهیا بود ماه رمضون بود .داشتم میرفتم مسجد واسه اهیا که اس داد.متن اس کامل یادم نیست ولی اینطوری بود که آدم وقتی قمگین میشه چشماشو میبنده گریه میکنه .منم اس دادم دقیقن مثل من که هر شب گریه میکنم گفت چصور گفتم با دوست دخترم زدم به هم اون شب تا صب باهم حرف زدیم آخه دایم مسجد بود .دیگه هفته ای تقریبن هرروز باهم هرف میزدیم منم واقعآ دوسش داشتم از اون موقع که با دایم ازدواج کرد تقریبآ عاشقش بودم که واقعآ بودم اما بخاصر هماگتم که اون دختره دوست بودم ناراحت بودم عذاب میکشیدم.اس بازی های ما ادامه داشت که تونست منو آروم کنه اما من دیگه خودمو خوشبخت ترین آدمو میدونستم چون به عشقم که زندایم بود داشتم هروز حرف میزدم اما اینا دیگه دور از چشم دایم بود آخه یکم گند اخلاقه .دیگه اینم دردو دلش با من شروع شده بود از اخالق گند دایم میگفت منم میدونستم که با دایم زیاد رابصه نداره آخه از اول زوری بهش داده بودن دیگه من کامل به عشق اولو آخرم رسیده بودم که نگو اونم تو این مودت که با من حرف میزده کم کم داره عاشقم میشه بهم آدت میکنه اونم واقعا منو دوست داشت همه گیزاشم بهم میگفت .دیگه من نمیتونستم تحمل دوریشو بکنم و باید بهش میگفتم که چند ساله عاشقشم و بدون اون نمیتونم.یه شب که داشتم باهاش اس بازی میکردم (آخه دایم خواب بود)دلمو زدم دریا و بهش گفتم زندایی یه آرزو دارم که تو میتونی براورده کنی گفت هرچی باشه قبوله گفتم خجالت میکشم بگم گفت میدونی که چقدر باهات راحتم پس بگو گفتم آرزومه ببوسمت دیگه تحمل ندارم این آرزوی چندین سالمه .گفت اینکه عیبی نداره مگه کسی تاحالا زندایشو نبوسیده که خجالت میکشی خاستم بگم به عنوانه زندایی نه که نتونستم .گفت فقط وقتی تنها شدیم چون اگه کسی ببینه فکر بد میکنه گفتم من دیگه تحمل ندارم قبل از اینکه برم باید ببوسمت به آرزوی چندین سالم برسم(آخه من دانشجو هستم تو شهر دیگه )گفت فردا صبح زود بیدارشو بهت خبر میدم من تا صبح چشم روهم نزاشتم یعنی من دارم به آرزوی چندین سالم میرسم؟صبح اس داد دایت رفت مدرسه پاشو زود بیا(دایم معلمه)چون خونه دایم تو یه شهر دیگست یه دربست گرفتم رفتم نیم ساعت دیگه جلوی درشون بودم زنگ زدم گفتم جلوی درم باز کرد رفتم بالا ظاهرش مثل همیشه بود رفتم نشستم حرفای معمولی میزدیم آورد صبحانه بخوره رو میز غذا خوری منم نشستم کنارش هرچه قدر خاستم ببوسمش خجالت میکشیدم یه اس نوشتم واسش که خحالت میکشم ببوسمت که اس نرفت بعد کلی کلنجار رفتن با خودم جورعت کردم ببوسمش که چشاش داشت برق میزد یه ایییییییییییی گفت داشتم سکته میکردم ته تونستم عشقمو که چندین ساله عاشقش بودم تونستم ببوسم دیگه دنیا ماله من بود .بهد که غذاش تموم شد رفت جلوی بخاری پسرشو بخابونه که منم رفتم پیشش دیگه روم باز شده بود رفتم لبای نازشو بوسیدم وقتی خاستم لبمو از رو لبش بردارم لباشو باز کرد نمیدونم به چه منظوری ولی من فکر کردم میخاد لب تو لب بشیم که منم لبمو گذاشتم رو لبشو لبای همدیگرو میخوردیم ناخوداگاه دست راستمو گذاشتم رو پستون چپش نگه داشتم ولی لبمون تموم شد دستم رو پستونش بود اصلآ متوجه نبودم که گفت دستت ونجا چه کار میکنه وای داشتم میمردم گفتم الان فکر میکنه من چقدر هیزم ولی دیگه بروش نیاورد منم بیخیال شدم بعدش یه لب دیگه هم به هم کرفتیم میخاستم دیگه برم دیگه چون وقت اومدن دایم بود موقع خداحافظی سرپا هم کلی لب گرفتیم که داشت پاهاش سست میشد بقلش کردم نکهش داشتم که گفت بسه دیگه به آرزوت رسیدی برو که الان دایت میاد رفتم بیرون بهش زنگ زدم کلی ازش تشکر کردم که گذاشته به آرزوم برسم از شهر اونا تا اونجای که من دانشجو هستم 180 کیلومتر راهه که کلشو داشتم گریه میکردم رسیدم رفنم منزل مجردیم همش اشک شوق بود که میومد از فردا صبحش دوباره اس بازیامون شروع شد دیگه کاملا دوست بودیم باهم یه روز که داشتم باهاش اس میزدم گفتم بزار برم یه دوش بگیرم بیام رفتم اومدم که دیدم ای داده دایت اومد اس نده فردا شد اس داد گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشد گفت نه بگو هرچی صعی کردم نتونستم بگم که گفت بابا زلم کردی بگو دیگه دیکه جای خجالت نداره بگو گفتم دیروز تو حموم به یادت.....گفت به یاد من خود ارضایی کردی گفتم آره شرمنده نتونستم خودمو نگه دارم گفت عیبی نداره اگه بخای بازم میتونی گفتم ناراحت نشدی گفت نه گرا ناراحت بشم که باهم یکم سکس حرفیدیم بازم خودمو ارضا کردم .دیگه نمیشد باید حرف دلمو بهش میگفتم اینجوری فکر میکرد من فگت میخاستم باهاش سکس کنم که بهش نزدیم شدم فرداش تمام حرفایی که تو 9.10 سال تو دلم بودو بهش گفتم قطع کردم داشتم زار زار گریه میکردم گفتم یا تموم میشه یا راضی میشه که باهام باشه 2روز ازش خبری نشد گفتم دیگه تمومه ولی خوشال بودم که تونستم خودمو خال کنمو حرف دلمو بهش بگم 2روز دیگه اس داد سلام گلم خوبی؟شرمنده 2روزه محمون داشتم نتونستم بهت اس بزنم وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی یعتی؟اس دادم فکر کردم دیگه تمومه گفت نه دیونه منم دوست دارم سرتونو درد نیام اگه یک روز بهم زنگ یا اس نمیداد دیونه میشدم تو هر مراسمی که تو فامیل میشد باید هردو تایمونم میرفتیم هرجا اون بود باید منم میرفتم یا هرجا من میرفتم اون باید میومد دیگه نمیتونستیم 2ساعت از هم دور باشیم خاطرات سگسی هم زیاد داریم .دیگه من خوشبخترین آدم دنیا بودم تا مهر سال پیش که بهم............ دیگه باهم گهریم گهر که نه ازم متنفره از امن روز تاحالا من اون آدم خوشبخت نیستم زندایی برگرد پیش حامدت حمون حامدی که اگه یک روز ازم بیخبر میشدی زمینو زمانو بهم میریختی بدونه تو نمیتونم نمیتونم به قران برگرد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#463 | Posted: 11 Jun 2013 08:19

قالی شویی با زندایی فریبا

اسم من امیره.فقط اسم خودم واقعیه و اسم های دیگه توی داستانو عوض کردم.ولی داستان عین واقعیته..من داستانو تعریف میکنم بعدش دوست داشتین باور کنین دوست نداشتین باور نکنین..به من چیزی نمیرسه..ولی به سرم زده که داستان سکس با زندایی جونمو واستون تعریف کنم..من یه زندایی دارم که اسمشو میذارم فریبا.فریبا یه زنی با کون گنده با سینه های درشت با قد165 و قیافه ی معمولی داره ..ولی بدنش خیلی خشگله..و 29 سالشه..و از خودم بگم. من یه پسر 21 ساله هستم با قد 180 و وزن 90 کیلو و تیپو قیافه خوبی دارم ..بریم سر داستان.این قضیه بر میگرده به 2 سال پیش..اون موقع داییم اینا خونشون نزدیک خونه ما بود ..و مادر بزرگمم با داییم اینا زندگی میکنه..و منم به بهانه های مختلف زیاد میرفتم خونشون به خاطر زنداییم..و بعضی وقتا به مامانم گیر میدادم که بریم خونشون به بهانه این که دلم واسه مامان بزرگ تنگ شده..ولی دلم هوس زندایی کرده بود..یه روز که مامانم منو واسه فرش شستن و کمک به زنداییم منو فرستاد خونشون تا در فرش شستن به زنداییم کمک کنم..منم که همش دنبال یه فرصت و یه بهونه بودم که برم خونه داییم اینا با تمام وجودم قبول کردم ..رفتم در خونشون که رسیدم درو زدم زندایی درو باز کرد در و که باز کرد سر و وضعش خیس بود فهمیدم فرش شستنو شروع کرده .و شلوار رو تا زیر زانو هاش بالا داده بود و اون پای سفیدش بیرون بود.بعد از سلام و احوالپرسی رفتیم تو ..رفتم با مامان بزرگ سلام و علیک کردم ..و همش به ترکی میگفت چرا اومدی چرا زحمت کشیدی..من که به مامان گفتم نمیخواد بیاد..من و فریبا با هم میشوریم..از این حرفا.خلاصه من با فریبا رفتیم فرش بشوریم توی حیاط .فریبا یه تی شرت پوشیده بود که وقتی خم میشد فرش بشوره سینه های گنده اش معلوم میشد من خیلی حشری شده بودم ..پاهاش و سینه هاش بد جور منو حشری کرده بود..فرش شستن که تموم شد رفت توی اشپز خونه چای بریزه..منم رفتم اشپزخونه پیشش..اولش خیلی اروم از پشت کیرم چسبوندم به کونش..بعد یه کم فشار بیشتر کردم..دیدم چیزی نمیگه دست بردم سمت کون نازش به لای کونش یه دست زدم دیدم برگشت بهم لبخند زد..خیلی خوشحال شدم فهمیدم بدش نمیاد..اینم بگم من قبلا به فریبا زیاد دست زده بودم.ولی وانمود میکردم که اتفاقی بوده.ولی این دفعه کاملا متوجه شد که من از قصد چسبوندم بهش.و از قصد دست به کونش زدم..بعدش من اومدم پیش مامان بزرگ نشستم ..فریبا جونم چایی رو اورد وقتی خوردیم...گفت که میره ناهار درست کنه ..به مامان بزرگ گفت که میخواد ماکارونی درست کنه مامان بزرگم گفت باشه.و به من گفت که برم پوریا رو از توی کوچه صدا کنم بیاد تو..یادم رفت بگم پوریا پسر دایمه که 4 سالش بود اونموقع..رفتم که صدا کنم پوریا رو نیومد.گفت میخواد با دوستاش بازی کنه.منم مجبور شدم وایسم تا بیاد بریم...بعد حدودا چهل دقیقه فریبا اومد دم در گفت که یه ربع دیگه غذا حاضره..یه کم دیگه وایسادم تا پوریا بازی کنه بعد دست پوریا رو گرفتم بردم تو..وقتی رفتیم تو دیدم سفره بازه.نشستیم ناهارو خوردیم.وقتی تموم شد..فریبا بلند شد تا ظرفا رو جمع کنه..وقتی جمع کرد من میدونستم همه میخوان بخوابن..و میدونستم وقتی زنداییم میخواد پوریا رو بخوابونه میبره توی اتاق خواب..به مامان بزرگ گفتم میخوام برم توی اون یکی اتاق بخوابم..رفتم توی اتاق خواب و دراز کشیدم.رفتم توی فکر کون ناز فریبا و توی دلم میگفتم الان بیاد پوریا رو بخوابونه سر صحبتو باز میکنم..یه ده دقیقه دیگه پوریا رو اورد که بخوابونه.پوریا گریه میکرد و میگفت نمیخوابم خوابم نمیاد..من با پوریا صحبت کردم و قرار شد بخوابه..من رفتم یه کم اونورتر تا دراز بکشم..فریبا جونمم داشت پوریا رو میخوابوند.منم همش داشتم بدن فریبا رو نگاه میکردم سینه هاشو.کونشو.همه جاشو.وقتی پوریا رو خوابوند طولی نکشید خودشم خوابش برد..منم از بس که کیرم راست شده بود و حشری شده بودم کیرمو در اوردم گرفتم دستم و میمالیدم..و فریبا هم جلوم خواب بود ..وقتی خواب بود قسمت بالایی سینه اش بیرون بود منم داشتم با کیرم ور میرفتم..دیگه صبرم تموم شده بود..و یادم افتاد که قبلا مامان بزرگ گفته بود که خواب فریبا جون خیلی سنگینه..دلو زدم به دریا و رفتم سمتش..اروم دست زدم به روی سینه هاش یه کم با سینه هاش بازی کردم..بعد اروم رفتم سراغ لبش اروم لبمو بردم جلو طرف لباش..یه بوس اروم از لبش کردم کیرمم چسبونده بودم بهش ..دوباره یکم با سینه هاش بازی کردم .و بعد با کیرم ور رفتم بعد چند دقیقه دیدم داره ابم میاد بلند شدم و ابمو ریختم روی سینه هاش تا این کارو کردم یهو دیدم چشاشو باز کرد..تازه فهمیدم تمام این مدت فریبا اصلا نخوابیده سریع خودمو جمعو جور کردم .دیدم داره میخنده .گفت مامان بزرگت خوابه گفتم بزار برم ببینم رفتم دیدم خوابه ..اومدم بهش گفتم خوابه.گفت این چه کاریه کردی لباسام کثیف شد.منم گفتم ببخشید..گفت بیا جلو توی دلم گفتم الان میخواد دعوام کنه..رفتم جلو دیدم دست زد به کیرم گفتم چیکار میکنی گفت ساکت شو حالا نوبت منه..شلوارمو در اورد کیرمو گرفت دستش یه کم ساک زد.بعدش گفت بیا سریع تمومش کن وقت نیست..منم سریع رفتم شلوارو شرتشو کشیدم پایین ولی در نیاوردم .وای چی میدیدم یه کس طلایی .چه کسی میکرده این داییم.بعد یکم کسشو خوردم گفت بسه باشه واسه بعد سریع بکن که الان بیدار میشن..بعد رفتیم گوشه اتاق که پوریا اگه بیدار شه مارو نبینه..اروم کیرمو کردم توی کسش یه اه ارومی کشید بعد من شروع کردم به تلنبه زدن .بعد پنج دقیقه دیدم ابم داره میاد..بهش گفتم ابمو کجا بریزم گفت بریز دمه سوراخ کسم..داستم مدل سگی میکردم..سریع کیرمو در اوردمو ابمو پاشیدم دمه سوراخ کسش...و سریع بلند شدیم جمعو جور کردیم...بعد از اون قضیه حدود 13 بار دیگه سکس کردیم امیدوارم خوشتون بیاد...امیر


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#464 | Posted: 20 Jun 2013 15:09

الناز از خیال تا واقعیت

سلام من رضا هستم و 22 سالمه میخوام داستانه یک سکسیو بگم که خودم حتی یک درصد فکرشو نمی کردم ... دلیلی هم نمیبینم دروغ بگم ولی میتونین هر کس شری می خواین بگین ....
من با خانواده مادرم که تهران زندگی میکنن(من مشهد زندگی می کنم)ارتباط خیلی نزدیکی دارم ....
این داستان بر می گرده به 6 سال پیش وقتی که نوه عموی مامانم با شوهر (4ماه بود ازدواج کرده بودن) و مادرش از تهران اومده بودن مشهد و حدوداً اواخر آذر بودمن بعد از ازدواجشون دفعه ی اولی بود که می دیدمشون و الناز (شخص مورد نظر) خیلی تغییر کرده بود و سکسی تر شده بود یعنی سینه هاش بزرگتر شده بود (هر چند قبلم سینه هاش بزرگ بود) و یکم از اون حالت لاغری خارج شده بود و منم بش فک نمیکردم چون اصلاً رابطه ی من با اون قابل پیشبینی نبود ... با هم خیلی صمیمی بودیم و شوهرش هم چیزی نمی گفت مثلاً با هم رفتیم بولینگ و من می خواستم یش شیوه دست گرفتنشو بش یاد بدم و کاملاً اتفاقی کیرم چسبید به کونش و اون هیچی نگفت و فقط لبخند زد....
بعد از اینکه از مشهد رفتن شب یلدا یک اس ام اس سکسی شب یلدایی فرستاد که تا پارسال که گوشیمو عوض کردم اس ام اس شو داشتم.... خلاصه با هم شروع کردیم به کل کل کردن و این کل کل تا ساعت 1 شب طول کشید .... فردا صب بم اس داد که تو دوست دختر داری منم بش گفتم نه 3 ماهه ندارم بعد گفت چه خوب گفتم چرا گفت هیچی همینجوری گفتم بعد از ظهر اون روز شوهرش رفت مسافرت کاری واسه 6 روز ..... کاره ما هم شبا بحث کردن راجبه ازدواج بود تا اینکه شب سوم گفت رضا تو چقدر خوبی من اگه ازدواج نکرده بودم حتماًزن تو می شدم !!! منم گفتم فک نمیکنم با اون چیزی کهاز تو می بینم با رابطه همین الانمون هم مشکل داشته باشی گفت رابطه در چه حد گفتم هر چقدر تو بخوای.......خلاصه اون شب به همین کس شرا گذشت و فرداش بم گفت که من خیلی حشریم و الان بدون مجتبی (شوهرش) نمی تونم تاب بیارم میشه یکم حرف اروتیک (سکسی) بزنیم گفتم چرا ؟ گفت می خوام خود ارضایی کنم ولی فیلم سوپر ندارم اینترنتمم قعطه ... منم از خدا خاسته گفتم تو شروع کن..
-اگه کنارم بودی الان چی کار می کردی؟
من- بغلت می کرذم بوست می کردم
-فقط همین؟
من-پس چی؟
-لبامو نمی خوردی
من- چرا از ته دل می خوردمشون(لباش کلفته)
-دیگه چی کار میکردی؟
من- سرمو میزاشتم رو سینت
-میخوردیش برام؟
من- نمیدونم!!
-یعنی چی نمیدونم؟؟ واقعاً دلت میاد سینه به این بزرگی(85) و خوشگلیو نخوری ؟
من- نه خدایی!! اخه من خجالت می کشم اخه با تو !!!!؟؟؟
-من راضی.... تو راضی گوربابای ناراضی
من- اوکی....
من- تو چی می خوردی؟
-چیو؟
من- کیرمو
-دوست داری؟
من- اره
-میخوردم برات
من- دوست داری چجوری بکنمت؟
-روم بخوابی بکنی توش و هی در بیاری
من- اوکی
......
خلاصه اون شب گذشت و منم بدجور دلم می خواست تن لخت و سفید(فوق العاده سفیده در حدی که دستتو میزاری رو پوستش بر می داری قرمز میشه) و نازشو تو بغلم بگیرم و کیر کلفتمو بکنم تو کس صورتی و بین سینه های بزرگش....
گذشتو بعد از امتحانام گفت می خوام بیام مشهد فقط به غشق تو
منم از ته دل خوشحال بودم هرچند که دوست دختر داشتم و هفته ای یکی دو بار از کس می کردمش ولی اون چیزه دیگه ای بود
هرجور بود(یادم نیست) نشد گذشتو این وضع ادامه داشت تا خرداد بعد امتحانام که با دوستم رفتم تهران و تا روزی که بش از خونه مامان بزرگم (تو تهران) بش زنگ زدم نمی دونست تهرانم وقتی فهمید گفت مجتبی رفته مسافرت پاشو وسایلتو به هوای رفتن به خونه دوستت جم کن بیا پیشم تنها نباشم
..........
رفتم خونشون .... خونشون خیلی بزرگ بود و خیلی با کلاس یه خونه هزار متری تو فرمانیه (نسبتاً نزدیک بود پیاده رفتم) اخه شوهرش طراح و سازنده جواهر بود و باباش تو صنف جواهر فروشا رو اسمش قسم می خوردن....
رفتم تو دیدم همه کارگرا جز یکی رفتن و اونم کارگر خودش بود ..... رفتم تو دیدم یه دست لباس ورزشی تنشه و از تردمیل اومد پایین بوسش کردم و لب گرفتیم بعد رفت حمام منم رفتم تو اتاق مهمان لباسامو عوض کردم اومدم نشستم رو تختش تا بیاد .... وقتی اومد دیدم لباساشو عوض نکرده گفت برم بیرون تا لباساشو عوض کنه منم صبر نکردم حرفش تموم بشه چسبیدم به زیر گردنش و شروع کردم به خوردن بعد بلندش کردم انداختمش رو تخت و پاشود شروع کرد به رقصیدن جلوی پام منم خیلی حشری شده بودم منو انداخت رو تخت اومد روم لباشو نزدیک لبام اورد ولی دستشو گذاشت رو لبم و رفت پایین زیپ سوییشرتمو باز کرد و ذر اورد و لباسمو داد بالا شروع کرد به مالیدن سرش به شکم و سینم بعد اومد پایین شلوارمو کشید پایین و از رو شرت یه لیس به کیرم زد بعد اومد خوابید کنارم و گفت حالا نوبت توئه عشقم ببینم چی کار می کنی منم گره ربدشامرشو باز کردم دیدم بیکینی تنشه انگار از قبل میدونست ..... من با دندون گره جلوی بیکینیشو باز کردم و شروع کردم به خوردن سینه هاش که بیکینی فقط سرشو پوشونده بود سر سینشو با دندون می گرفتم و زبونمو دورش می چرخوندم با اون دستم هم اون سینشو میمالوندم و هی جاشو عوض می کردم بعد اومدم پایین و شروع کردم به خوردن چوچولش و اونم داد می زد دوتا انگشتمو کرده بودم تو و با سر زبون با چوچولش بازی می کردم تا اینکه ارضا شد و شرئع کرد به لرزیدن منم بغلش کردم و یکم بوسش کردم تا دوباره حالش اومد سر جاش و شرتمو در اورد و شروع کرد به خوردنش تو این همه تجربه سکسی که دتشتم هیچکس مثل اون نمی خورد عالی بود تا اینکه نزدیک بود ابم بیاد بش ندا دادم اونم تموم کرد منم بغلش کردم انداختمش رو تخت و همونجو که دوستداشت کردم توش (من متادون خورده بودم ) اون ارضا شد و من دوباره همون کارارو کردم و وقتی حالش خوب شد گفت تو ارضا نشدی گفتم نه گفت پس بکن تا ارضا بشی منم تو بغلم گرفتمشو ایستادم و دوباره شروع کردم به تلمبه زدن و بعد دوباره ارضا شد دست بعدی خوابیدم اون اومد روم . دست بعد داگی کردمش و دست بعد که بهترین دست بود پاهاشو انداختم رو شونه هام و کردم توش این بار جفتمون با هم ارضا شدیم و بعد شروع کرد به خوردن کیرم تا ابم اومد همش و تا ته خورد نمیدونی چهقدر حال میداد وقتی ابمو مک میزد تا بیاد (حتماً یه بار امتحان کنین) بعدش دوتایی رفتیم حموم و تو حموم دیگه نایی واسمون نمونده بود و فقط همدیگرو می شستیمو به خدمون می خندیدیم بعد ناهار رفتیم بیرون و دوباره شب همین بند بسات بود با این تفاوت که اونم قرص خورد و ای برنامه تا 2 هفته ادامه داشت.....
الان 4سال از اون برنامه میگذره و من الان دانشجوی تهرانم و هفته ای 2 بار با هم سکس داریم و عاشق همیم
البته اون دیگه طلاق گرفته و تمام اون زندگی مال اون شده (شوهرش هنوز هم نمی دونه ما با هم سکس داریم)


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#465 | Posted: 20 Jun 2013 15:19

زنداداشم از من بیشتر دلش میخواست

سلام دوستان
اول ازهمه باید بگم که اسامی مستعاره
من ساسان هستم 28 سالمه متاهلم من یه برادر دارم که 3سال ازمن کوچیکتره ماجرا ازونجایی شروع شد که من یه روز اومدم خونمون و دیدم که برادرم خونه ماست و زنم با یه تاپ نشسته تا در حیاطو باز کردم زنم دوید اون یکی اتاق و لباسشو عوض کرد برادرم سرخ شده بود یکم نشست با کامپیوتر بازی کرد و رفت بعداز رفتنش من زنمو به باد کتک گرفتم که تو با اون رابطه نامشروع داری خلاصه بعد از کلی دعوا زنم گفت که برادرت میخواست به زور بامن اونکلرو بکنه که تو بموقع رسیدی و منو ول کرد....گذشت....نمیتونستم باور کنم که برادرم که انقد بهش اعتماد داشتم بخواد اینکارو بکنه....گذشت تا رفت سربازی و تو سربازی با یه دختر دوست شد و همه ی فامیل میدونستند قراره باهاش بعد خدمت ازدواج کنه و خیلی دوسش داره یه روز که سامان(برادرم) داشت میومد شهرمون دیر کرد و همه نگرانش بودن که گوشیم زنگ زد دیدم یه شماره ناشناسه جواب دادم یه صدای خیلی ناز و با یه لرزش خاص گفت سلام آقا ساسان پرسیدم شما گفت که من مریم هستم دوست سامان گفت که سامان نرسیده هنوز گفتم نه دیر کرده ماهم نگرانشیم که این شد شروع آشنایی ما...گذشت تا اینا ازدواج کردن یه روز تو مغازه ام نشسته بودم که برادرم بهم زنگ زد جواب دادم گفت که تو حیاطمون لوله ترکیده و من چون از کارخونه بهم مرخصی نمیدن شما زحمتشو بکش و یه لوله کش ببر خونه.....لوله کش رفت رو کردم به مریمو گفتم خداحافظ منم میرم با اینکه مدتها بودمنتظر این فرصت بودم تا تلافیه اونکارو سر برادرم دربیارم ولی باز ته دلم گفتم بیخیال و زدم بیرون هنوز سر کوچه نرسیده بودم که مریم بهم زنگ زد و گفت برگرد کارت دارم....یه لیوان شربت برام آورد و خورم یه چوراب شلواری تنگ سیاه با یه تونیک که ر. باسنش افتاده بود پوشیده بود گفتم خوب بگو که شروع کرد از مشکلات زندگی گفتن و حرف رسید بجایی که گفت تازگیا به سامان شک کردم و پریروزم از جیبش اینو پیدا کردم باورم نمیشد برادرم که قهرمان بوکس شهرمون بود معتاد شده بود بی اختیار زدم زیر گریه دستامو گذاشته بودم رو صورتم که یه دفعه دوتا دست کوچیکو رو گوشام حس کردم چشمامو باز کردم مریمو میدیدم که با یه تبسم ملیح به من نگاه میکنه و میخواد با نگاهش بمن دلداری بده چند دقیقه بهم زل زدیم چندبار لبای خوشو به صورت شهوتناکی گاز گرفت...که یهو بمن گفت که که ساسان من عاشقتم...کپ کردم...خواستم یه چیزی بگم که مثل وحشیا لبامو گرفتو محکم ازم لب میگرفت بی اختیلر کیرم سیخ شد زبونشو جوری تو دهنم میچرخوند که داشتم از شق درد میمردم هنوز چشمام بسته بود که یهو چشامو باز کردم و دیدم که پیرهنم و زیرپوشمو درآورده و داره نوک سینه هامو میخوره که دیگه بلند شدمو شلوارم که جین بو دو درآوردم نمیدونید شرتمو باچه سرعتی کشید پایین که یهو دیدم کیرم تو دهنشو و یه گولله موی مش شده رو کیرم عقب جلو میره آروم سرشو گرفتمو خوابوندمش رو کاناچه تونیکشو درآوردم یه سوتین بنفش بسته بود که سگکش ازجلو بود بازش کردم وای چی میدیدم دوتل ممه که دوتاش به زور تو یه دست جا میشد شروع کردم به خوردنشون که ناله هاش شروع شد برعکس این داستانا خبری از جرم بده و بکن توشو من کیر میخوام و از خضعبلات خبری نبود فقط با آه و ناله میگفت جوووووون به آرزوم رسیدم من عاشقتم ساسان....آروم دستمو بردم و جوراب شلواریه تنگشو درآوردم یه شرت بنفش که ست سوتینش بود تنش بود دستمو کردم زیرو با چوچولش ور رفتم همزمان هم لب میگرفتیم و هم با نوک سینه هاشو چوچوبش ور میرفتمکه یهو کسش باد کردو یه آب گرم ازش اومدو ریخت رو دستم که بهم زل زدیم دستمو از زیر شرتش بیرون کشیدم فکر کرد لزین کارش ناراحت شدم خواست معذرت خواهی کنه گفت دست خودم نبود که دست خیسمو کردم تو دهنمو لیسیدم چشملش داشت از حدقه درمیومئ که افتادم به جون کسش بعد از حدود 5دقیقه دوباره بدنش لرزیدو آبش اومد دراز کشیدم رو کاناپه و....یهو دیدم اومد نشست رو کیرم آروم کیرمو گرفت و کرد تو سوراخ کسش انقد گرم بود که احساس سوزش کردم شروع کرد به بالا و پایین پریدن تقریبا 2دقیقه نشده بود که گفتم بسه داره آبم میاد چند بار دیگه پریدو داشتم منفجر میشدم که یهو نشست کنارمو کیرمو گرفت تو دهنش هنوز دوتا ساک نزده بود که با فریاد زدم آبم.....رونمو چنگ زدو همش ریخت تو دهنشو تا قطره آخرش خورد....


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#466 | Posted: 3 Jul 2013 01:36

جواد و زندایی خپل

سلام من جواد هستم هجده سال سن دارم و170 قد و 60کیلو وزنمه این خاطره مربوط میشه به هشت ماه پیش که داییم اینا مهمون ما بودن زن دایی بنده زنی خپل ودوست داشتنی وفوق سکسی که 165قدشه و 78 کیلو وزنش ویه کون گوشتی وگاییدنی همراه با کوس تپل.

وقتی رسیدند خونه ماهمگی رفتیم پیشوازو خوش آمد گویی وروبوسی دایی ما یه بچه شیرین ودوست داشتنی داره به نام سعیدزن داییم گفت جواد جون بیا سعید رو بگیر تا بامامانت اینا احوالپرسی کنم بچه رو گرفتم و اونا باهم روبوسی میکردند.رفتیم داخل خونه وبعد چند ساعت شام حاضر شدوهمگی داشتیم شام میخوردیم که صدای سعیدکه تو اتاق من خوابیده بود بلند شدمن که شامو تموم کرده بودم رفتم اتاق تا بچه رو ارومش کنم که دیدم پشت سر من زن دایم هم اومدوگفت بچه گشنشه بده من شیرش بدم من فکرکردم میخوادببره اون یکی اتاق که یهو دیدم یه سینه بزرگ وسفیدکه اندازش هم85بود(روی کرستش دیده بودم)از زیر سوتین قرمزش زد بیرون وگزاشت تودهن سعید تا دیدم لامصب کیرم بلند شد خواستم ضایع نشه رفتم پیشش و با بچه بازی کردم وقتی خواستم بوسش کنم خوشبختانه خورد به سینش وکلی حال کردم ولی زن دایی هیچ عکس العملی نشان نداد فقط یه خنده کوچولو زد. خلاصه رفتیم بقیه شام رو هم خوردیم و بعد شام سه چهار ساعت صحبت کردیم که داییم گفت بریم بخوابیم من امروز زیاد رانندگی کردم خسته ام خونه ما چون کوچیکه و دو تا اتاق بیشتر نداره مامانم گفت که من و دایی و زن دایی بریم تو اتاق من بخوابیم. خلاصه همه خوابیده بودند جزمنو زن داییم که داشت دوباره بچشو شیر میداد ساعت 12میشد که پانزده دقیقه ای باهم در مورد درس وکنکورمن حرف زدیم وخوابیدیم راستش من دیر خوابم میبره نمی دونم چرا. ساعت درست 30/1بودوهمه چراغا خاموش بودند که اززیرپتو دیدم زن دایی جونم بلن شدورفت سمت کیفش چراغو روشن کرد واز کیفش یه شلوارک نارنجی نازک خیلی تنگ اورد بیرون کمی نگام کرد تاببینه من خوابم یانه من هم خودمو به خواب زده بودم وزیر چشمی نگا میکردم که یهو دیدم شلوارشو زد پایین تا اون یکی رو بپوشه که از روی شورت بنفشش کوسش میزد بیرون راستش اون پشتش به من بود وقتی شلوارشو در اورد شورتش کمی زد پایین که خط کون بزرگشو به راحتی میدیدم اون یکی شلوارو هم به زورکشید بالا که آدم فکر می کرد شلوار خودش نیست چراغو خاموش کردواومد گرفت خوابید کیرم داشت شورمو پاره می کرد ومن هم سرشو میمالیدم که آروم بشه ولی هیچ فایده نداشت. درست دو ساعت تو فکرش بودم که ترتیبشو بدم ولی میترسیدم چون هم مهمون ما بورنر و هم داییم کنارمون بود. دیگه داشتم از حشر میمردم وچند گاهی نور چراغ گوشیمو میانداختم کونشو نگا می کردم ولی دو دل مونده بودم که دیگه دلو زدم به دریا و گفتم هر چی بادا باد از روی تخت آروم اومدم پایین وبغلش دراز کشیدم دایی و زن دایی هم به پهلو دراز کشیده بودند که روی داییم اونور بود.من هم سینم میخورد به پشت زن داییم ولی جرعت نمی کردم کیرمو به کونش بزنم که تصمیم گرفتم اینکارو بکنم کیرو دستمو همزمان اروم گذاشتم روی کونش چه قدر نرم بود چند دقیقه ای همینطور روی کونش بود که به مغزم رسید شلوارشو بکشم پایین درست نیم ساعت منتظر شدم تا خوابش عمیق تر بشه چون زن دایی ما خوابش خیلی سنگینه اینو همه فامیل میگن. دستمو انداختم بندشلوارشو گرفتم و یواش یواش میزدم پایین و نگاش میکردم که یه وقتی بلند نشه لامصب شلوارش به سختی پایین می امد که باسعی تمام تا دم کونش کشیدم پایین که شورتش کاملا معلوم بود دستمو بردم زیر شورتش و حسابی دسمالیش کردم وبا اون یکی دستم کیرمو میمالوندم دستمو اوردم بیرون وشورتشو اندازه شلوارش کشیدم پایین که یهو داییم سرفه کوتاهی کرد ومن برق از سرم پرید که الان بیدار میشه یا مدل خوابیدنشو عوض می کنه که شانسم در اومدو هیچی نشد وکارو ادامه دادم. یکی از انگشتامو کاملا خیس کردم وبردم لای کونش وبه خوبی سوراخ کوتشو لمس میکردم ولی نمی کردم تو چون دردش می اومد واز خواب می پرید ولی باسوراخش خیلی بازی کردم خیلی داغ ونرم بود معلوم میشد خیلی گشاده. دستمو کشیدم تا کمی با کیر کلفتم(17سانته کلفتیشم12ساتت) لاپایی بزنم انگشتم داغ داغ بودو خیس خیس اتگشتمو وقتی بوش کردم یه بوی گندی می اومد که انگار ریده بوده تو دستم. سر کیررمو بردم لای کونش واقعا داغ بود درست چسبوندم روی سوراخش و از جون ودل لاپایی زدم دیدن آبم میاد وایسادم وباجرعت تمام آبمو ریختم روی سوراخ زن دایی جیگرم انگارداشتم زن خودمو می کر دم خواستم آبشو پاک کنم که گفتم بی خیال آخر کاری لومیریم گوشیمو گذاشتم روی بی صداواز کون آبدارش چند تا خاطره برداشتم که هر روز نگا میکنم و واسش جلق میزنم. شلوارو شورتشو دوتایی کشیدم بالا وپتورو هم کشیدم روش و تو دلم یه شب بخیرگفتم وگرفتم خوابیدم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#467 | Posted: 4 Jul 2013 19:58
حتی فکر دست زدن به بدنش هم به سرم نمیزد

سلام به همه دوست های گل . من امیرم 20ساله تهرانیم ولی چند وقتیه قم زندگی میکنم قدم 175 و وزنم60 هستش و کیرم 18 سانته ادم خالی بندی هم نیستم.

این داستانی که براتون تعریف میکنم سکسی نیست و مجبور به خوندنش نیستید که اخرش فحش بدید هر کسی دوست داشت میتونه بخونه و کمکم کنه ممنوووووووون
خب این داستان از 10 / 1 /92 شروع میشه که منو خانوادم همراه خانواده خالم اینا رفته بودیم امل خب من چون کسیو نداشتم که باهاش بحرفمو بگمو بخندم منظورم هم هم پایه خودمه وایمکس مبین نت داشتم و با خودم برده بودم و تو سایت ها میچرخیدم بعد از سر زدن به چند تا سایت مودمو خواموش کردمو جاتون خالی یه قلیون بار گذاشتم و نشستم به کشیدن همین طور که داشتم قلیون میکشیدم و اهنگ گوش میدادم دیدم برام اس اومده سلام پری ام مودمتو یواشکی روشن کن کسی نفهمه اخه اونم میرفت نت گفتم باشه مودمو روشن کردم براش بعد اس داد مرسی اون شب گذشت تا فرداش اس داد چطوری گفتم خوبم و کلی اس دیگه که من یه اس سکسیو اشتباهی فرستادم برا این پری خانوم اخ ببخشید یادم رفت معرفیش کنم پری نوه خالمه بعد چند مین که از فرستادن اس گذشته بود اس داد ای شیطون من ماتم زده بود و از اون شب اس هامون همش شد سکسی درباره بدن خودمون میگفتیمو این حرفا من فکرشم نمیکردم که پری این جور ادمی باشه اخه اون 25سالشه و خیلی جدیه مخصوصا با من در کل میترسیدم طرفش برم ههههههه
خیلی تلاش کردم که موقعیت جور بشه و خودمو بهش نزدیک کنم ولی نشد که نشد
هر چیم به خودش میگفتم میگفت عمرا بزارم بهم دست بزنی
هیچی شد 13 به در و مابرگشتیم قم و هنوز با هم اس بازی میکردیم و منم عین خر تو کف پری بودم تو این مدت همش بهش میگفتم کاریت ندارم و فقط بمالمو و کلی کس لیسی پشت تلفن کردم که اجازه بده بهش دست بزنم فایده نداشت
تا چند وقت پیش که پدر بزرگم مریض شد یادم رفت بگم اونا ساکن تهران هستن و اومدن قم
بهش اس دادم فک کنم دارم به ارزوم میرسم گفتش ارزو به دل میزارمت
صبح رفتم سرکار و شب برگشتم بعد احوال پرسی با همه دیدم پری خانوم داره مثل چراغ چشمک میزنه خخخخخ
یادم رفت بگم خونه ما دوطبقس و طبقه بالاییمون پدر بزرگم میشینن
تا شب گفتیمو خندیدیم و جاتون خالی قلیون و ورق و تخته بود هر کسی سرش گرم بود و بازی میکرد هیچی سرتون رو درد نیارم ساعت شد 2 شب و همه خوابشون گرفته بود پری گفت من پایین میخوام منم تو کونم عروسی بود شانس گند ما مامان باباشم پایین خوابیدن بد جور ضد حال خوردم نزدیک های ظهر بود از خواب پاشدم و ابی به دست و صورتم زدم و نشستم پشت سیستم یکم تو سایت ها کس چرخ زدم و رفتم برا ناهار نهار رو خوردیم پسر خالم بهم اشاره کرد بریم پایین قلیون بکشیم من رفتم پایین ذغال رو گذاشتم و تنباکو رو اماده کردم بعد چند مین پسر خالم اومد (دایی پری)
ما باهم خیلی شیش هستیم شروع کردیم به کس شعر گفتن و خندیدن پری هم اومد پایینو شروع کرد به قلیون کشیدن و باهم تخته بازی میکردیم سه دست پشت سر هم منو مارس کرد خخخخخخخ
رفت نشست پای سیستم به فیلم دیدن پسر خالم گف من میرم بالا یه سر بزنمو میام من داشتم قلیون میکشیدم به پری اس دادم بیام پیشت گفت نه
هر چی اصرار کردم گف نه
بعد اس داد اگه عرضه داشتی بدون اجازه من میومدی عاغا منم پاشدم رفتم سمتش گفت بهم دست بزنی جیغ میزنم گفتم اذیت نکن دیگه و دستمو گذاشتم رو رونش بدن نازی داشت گفت نکن یکی میاد گفتم حواسم هست یکم روناش رو مالیدم خواستم کسشو بمالم گفت پریودم نوار گذاشتم دستمو از تو لباسش کردم تو و سنه هاشو مالیدم واییی سنه نبود که بهشت بود و دوسته تا بوس از گردنش کردم و دیدم سایه پسر خالم رو دیواره که داره از پله ها میاد پایین سریع رفتم اون ور بد جور حشرم زده بود بالا اونم پاشد رفت دستشوئی از دستشوئی که اومد اس داد گفت دستات خیلی باحالن انگار ساخته شدن برا این کار گفت ارضا شده گفتم اخه به این زودی گفت من خیلی حشریم زود ارضا میشم عاغا اون روز دیگه موقعیت جور نشد و اونام شب رفتن تهران هنوز تو کفشم موندم چطور راضیش کنم که بزاره بکنم
لطفا کمکم کنید
ممنون که داستانو خوندی

.
غیرمجاز ما نیستیم ، اونیه که لای درزِش موش میره !
آره همون که یه رنگِ دیگه میشه هرموقع که زیرِ دوش میره !
     
#468 | Posted: 4 Jul 2013 20:01
سکس با مینا خواهرزاده زنم

سلام من 32 سالمه و تقریبا 7 سال هست ازدواج کردم من حاشیه پردازی نمیکنم وسریع میرم سر اصل داستان چون نمیخوام وقت دوستان و بگیرم و بگم این داستان کاملا واقعیه . مینا هم سن و سال همسرمه که شیش سال از من کوچیکترن داستان من و مینا از اونجایی شروع شد که من اولین خونه رو برای زندگی اجاره کرم و با همسرم رفتیم که زندگی رو شروع کنیم و چون خونه دربست و بود و همسرم تنها بود مینا که خواهر زادش بود میامد پیشش که تنها نباشه و اکثرا شبا اونجا میموند من کم کم دیگه رفته بودم تو بحر بدن و سینه های تقریبا خوش فرمش چند وقتی تو فکر این بودم که حتی یک بارم شده باید مینا رو لخت و بدون لباس ببینم برای همین دوربین دیجیتالی و که تو خونه داشتم اماده کردم چون میدونستم کی میخواد بره تو اتاق و لباس عوض کنه بره خونشون روشن کردم و گذاشتم تو اتاق اونم رفت و من خدا خدا میکردم که نبینه دوربین روشنه چون ابروم میرفت بعد که از اتاق در امد رفتم و دوربین و خاموش کردم البته اینم بگم که دوربین همیشه تو همون اتاق رو سه پایه جلوی سیستمم بود برای همینم زیاد نگران نبودم که شک کنه روشنه . تا اینکه بردم رسوندمش و برگشتم خونه رفتم نشستم که فیلم و که گرفته بود و ببینم وای که چه بدن ناز و سفید و سینه های بزرگ و گردی داشت مدتها همینطور تو کف مینا بودم و سعی میکردم باهاش خودمونی تر بشم تا یه فرصت بشه که باهاش تنها باشم تا بتونم ازش بخوام باهام باشه یک سال بعد که ما هم خونه رو عوض کرده بودیم و همسر من هم اولین بچمون و حامله بود و من چند وقت بود که سکس نداشتم و حسابی تو کف بودم مادرو پدر مینا هم رفته بودن مسافرت اون و داداشش فقط خونه بودن که مینا خونه ما بود و داداششم صبح تا بعد از ظهر سر کار بود گفت میخواد بره خونه که دیدم بهترین فرصت ازش خواستم که صبر کنه که منم میخوام برم بیرون کار دارم برسونمش اونم قبول کرد و حاضر شدیم و بردمش تا خونشون و خودمم رفتم باهاش تو خونه دیدم حالش گرفته اس ازش پرسیدم چی شده گفت که دوست پسرش ولش کرده و رفته ازدواج کرده و زد زیر گریه منم که کنارش نشسته بودم بغلش کردم و انگار که خودشم بغل یکی و میخواست که ارومش کنه امد تو بغلم و سرش و گذاشت رو پاهام و کم کم باهاش حرف زدم و ارومش کردم همینطور که باهاش حرف میزدم بدنش و با دست مالش میدادم تا اروم شه که دیدم دیگه خبری از گریه و ناراحتی نیست و فقط گوش میده و اروم شده کم کم با دلهره دستم و بردم روی سینهاش و دیدم که چیزی نمیگه صورتم و بردم سمت صورتش و لباش و بوسیدم همینطور که از مینا لب میگرفتم لباسش و میخواستم بزنم بالا که اول مقومت کرد ولی بعد بیخیال مقاومت شد و من لباس و در اورد وااااای چه سینه های نازی داشت یه سوتین سورتی روی سینهاش و پشونده بود که سعی کردم اونم خیلی اروم از پشت بازش کنم که بتونم راحت سینهاش و بمکم بالاخره شروع کردم به مکیدن سینهاش و بوسیدن بدنش بدش هی داغ تر میشد و پاهاشو بهم میمالید فهمیدم شهوتش زیاد شده چون تقریبا چشماشم حالت خمار به خودش گرفته بود دستم و بردم تو شلوارش که عوض کرده بود و راحت دستم رفت تو شلوارش و یکم از رو شرتش کسش و مالیدم و سینهاشم میخوردم بعد شلوارش و در اوردم دیگه اعتراضی نکرد و اروم خوابید ه بود وقتی چشمم به کس صورتی رنگ و بدون مو و صافش افتاد دیگه بی اختیار سرم و بردم لای پاهاش و شروع کردم به لیسیدن کسش مینا هم که دیگه حسابی داغ کرده بود و شهوتش به اوج رسیده بود اه و ناله میکرد فهمیدم که میخواد بخوابم روش و خودم و کم کم رسوندم به لباش و خوابیدم روش و چون دختر بود کیرم و گذاشتم لای پاهاش و کیرم میمالیدم رو کسش و سینهاش ولباش و میخوردم اونم سفت بغلم کرده بود و با دستش پشتم لمس میکرد که بعد ده دقیقه ارضا شد و ابش باعث شد کیرم بیشتر خیس بشه بلندش کردم و برش گردوندم یکم انگشتم و خیس کردم و با سوراخ باسنش بازی کردم و کم کم کردم تو سوراخش اول مقاومت میکرد بعد که دید من اسرار دارم رازی شد و سرش و گذاشت رو بالشی که کنارمون بود و دو زانو پشتش و کرد بهم منم یکم دوباره کیرم و روی کسش مالیدم و با اب دهنم خسش کردم و کم کم گذاشتم تو سوراخ باسنش که دادش در امد معلوم بود خیلی درد داره یکم همونجا نگهش داشتم و پشتش و بوس کردم و دوباره فشار دادم ولی اینبار محکمتر که نصف بیشتر کیرم رفت تو و اون جیغ بلندی کشید که ترسیدم ولی ولش نکردم و محکم نگهش داشته بودم دیگه یکم تلمبه که زدم براش عادی شد و خوشش میومد و خودش و بهم فشار میداد منم محکمتر تلمبه میزدم حسابی تنگ بود و منم کیرم کاملا راست شده بود و داغ زیاد طولی نکشید چون برای اولین بار بود باهاش بودم زود ابم امد و ارضا شدم بعدش یکم تو بغل هم خوابیدیم و بهش گفتم به کسی چیزی نگه دیگه داشت دیرم میشد لباسم و پوشیدم و موقع رفتن ازش لب گرفتم و بهش گفتم که خیلی دوسش دارم و رفتم بعد این جریان تا الان دیگه موفق نشدم دوباره باهاش جایی تنها باشم و فقط فرصتی پیش میاد ازش لب میگیرم و هنوز حسرت اون لحظه ها رو میخورم امیدوارم خوشتون بیاد از داستانم چون واقعی واقعیه

.
غیرمجاز ما نیستیم ، اونیه که لای درزِش موش میره !
آره همون که یه رنگِ دیگه میشه هرموقع که زیرِ دوش میره !
     
#469 | Posted: 4 Jul 2013 20:04
سكس با زندايي جونم هستي خانوم

با سلام.من اسمم احسانه18 ساله.هيكل درشتي دارم.كيرمم هم18سانته.داستاني را كه مي خوام تعريف كنم مربوط ميشه به 1سال پيش.من از3 سال پيش يعني15 سالگي تو كف زندايي ام بودم ودوست داشتم با اون سكس داشته باشم.تو اين 3 سال هر وقت جلق ميزدم تو كف زنداييم ميزدم.زنداييم اسمش هستيه.يه خانوم همه چي تموم 23 ساله.هيكل بسيار زيبا صورت بسيار ناز وخيلي كردني.يعني فقط مي خواهي بخوريش.هميشه دوست داشتم براي يكبار هم كه شده بكنمش.شده بود برام رويايي و مسمم بودم كه هيچوقت دستم بهش نميرسه.چون ما يه خونواده ي مذهبي هستيم وخيلي به اين چيز ها حساس هستيم.يعني به رعايت حجاب و... .داييم هم يه مرد كاملا غيرتي هست وقبل از اينكه زن بگيره خيلي لات بوده وآدم يه لحظه به اينكه داييم بفهمه كسي با زنش رابطه داره فكر ميكنه كلا شهوت از سرش ميپره.خيلي حساس بود.اگر يه لحظه به هستي نگاه ميكردم ميفهميد و صدام ميكرد و يه سوال الكي ميپرسيد.ما وداييم اينا تو اصفهان زندگي ميكنيم وبقيه ي دايي وخاله هام ومادربزرگ وپدر بزرگم هم توي شهرستان زندگي ميكنن.به خاطر همين حساسيت داييم اونا خيلي كم ميومدن خونه ما.ولي به جاش عيد ها همه ي13روزش ميرفتيم شهرستان خونه يدر بزرگم واونا هم اونجا بودن واين 13روزهمش پيش هم بوديم.من چون اونجا كسي را نميشناختم بيشتر تو خونه بودم وداييم هم بيشتر مي رفت بيرون.توي اين13روز خيلي به من خوش ميگذشت وهمش داشتم زير چشمي هستي را نگاش ميكردم وتقريبا روزي 2بار جلق ميزدم.عيد كه تموم ميشد چون از هم جدا ميشديم من تا يك هفته افسردگي ميگرفتم.خيلي بهش وابسته مي شدم.هستي يه پسر داره كه الآن 2سال و سه ماهشه وروز اول عيد تولدشه.تولد يك سالگي پسرش يعني عيد پارسال برايش جشن گرفتيم.اون روز مادرش يعني هستي آرايش غليظي كرده بود كه نگو.چند بار بهش خيره شدم كه هر بارش را هستي فهميد وفكر كنم از اون روز بود كه فهميد من بهش نظر دارم.قبل ازاون روز رابطه ي ما فقط در حد سلام وخدافظي بود ولي از اون روز به بعد يعني بقيه ي عيد را احساس ميكردم بيشتر بهم نگاه ميكرد.چندبار چشم تو چشم شديم ولي من سريع نگاهم را قطع ميكردم.چون ميترسيدم هستي بدش بياد وبه داييم بگه.اون عيد به من خيلي خوش گذشت.ازاون روز به بعد كمتر پيش من به حجابش اهميت ميداد.البته وقت هايي كه داييم خونه نبود.اون عيد بود كه من براي اولين بار موهاش رو ديدم.موهاي مشكي و خيلي زيبا.چند بار شد كه با مانتو از جلوم رد شد.من پسرش محسن را خيلي دوست داشتم.خيلي شيرين وناز بود.هميشه وقتي ميومدن خونه ي ما ويا ما مي رفتيم اونجا از اول تا آخر محسن دست من بود وباهاش بازي ميكردم.هر وقت كه محسن بغل مامانش بود وگريه ميكرد من ميرفتم وبچه را از هستي مي گرفتم ولي خيلييي دقت ميكرديم كه هنگامي كه مي خواهيم بچه را رد وبدل كنيم دستمون به هم ديگه نخوره.عيد اون سال كه تموم شد وقتي برگشتيم اصفهان يه روز اومدن خونمون.وقتي اومدن من تو اتاقم بودم.وقتي اومدم تو پذيرايي ديدم مادرم رفته توي آشپزخونه چايي بياره و داييم هم رفته بود سر يخچال و هستي تنها توي پذيرايي وايساده بود وداشت به قاب عكس رو ديوارنگاه ميكرد ومحسنم بغلش بود.وقتي وارد شدم بهش سلام كردم واونم با خنده ي معنا داري جواب سلامم را داد.منم سريع رفتم محسن را كه بغل مامانش بود را بگيرم كه وقتي رسيدم جلوش چشم تو چشم شديم.ديدم يه خنده ي كوچيكي كرد.منم گفتم كه فرصت مناسبه دلو زدم به دريا ووقتي بچه را آورد جلو من محكم دستم را به دست هستي كشيدم.با خودم گفتم كه كسي كه نيست.هستي هم كه نمياد بره بگه به داييم كه احسان دستش خورد به دستم.خلاصه دستم را كشيدم به دستش و وقتي به هم خورد با خنده بهش گفتم اخ ببخشيد اونم كه فهميده بود از عمد دستم را به دستش زدم با خنده ي شيريني گفت خواهش ميكنم.همين كه اينو گفت دلم ريخت پايين.ديگه اطمينان پيدا كردم كه هستي هم به من نظري داره.چند دقيقه بعدش كه داشتم با محسن بازي ميكردم نگاش كردم اونم داشت به من نگاه ميكرد و وقتي من نگاش كردم يه لبخند كوچيكي بهم زد.اينقدر خوشحال بودم كه نگو.با خودم ميگفتم احسان هستي را ديگه كردي..وقتي رفتن منم رفتم از توي گوشي مادرم شمارشو برداشتم.يه پيام عاشقانه با كلي ترس ولرز براي هستي فرستادم.ديدم سي ثانيه بعد جواب داد شما؟منم نوشتم احسان.اون لحظه ديگه داشتم سكته ميكردم.با خودم گفتم يا الآن داييم مياد منو ميگيره زير كتك يا هستي جون يه پيام عاشقونه ميده.ديدم چند لحظه بعد...هستي يه پيام عاشقونه داد.اون لحظه داشتم ديوونه ميشدم.با خودم ميگفتم كه نكنه دارم خواب ميبينم.باورم نمي شد كه هستي به اين خوشگلي داره با من پيام بازي ميكنه.توي روياهام هم نميديدم.تا چند روز بعد هي به هم پيام عاشقونه ميداديم تا كه يه روزبه خودم گفتم كه من كه تا اينجا پيش اومدم اونم چراغ سبز نشون داده پس بذار يه جوك سكسي بفرستم.پيام را با كلي ترس فرستادم ديدم چند دقيقه بعد اونم يه جوك سكسي فرستاد.من دوباره فرستادم اينبار اون نوشت ((مثل اينكه تو هم بدت نميادا...))من جواب دادم:معلومه.كيه كه بدش بياد.بعد ديگه جواب نداد.من دوباره بهش پيام دادم كه:هستي مي خوام يه چيزي بهت بگم قول بده بي جنبه نشي.جواب داد بگو.پيامش دادم :هستي جون از ته دل دوست دارم.دل تو دلم نبود.با خودم مي گفتم يعني چي ميشه؟ديدم پيام داد.پيام را با كلي ترس باز كردم ديدم نوشته:خوب منم دوست دارم.اگه نداشتم كه جوابتو نمي دادم... .يعني اينو كه خوندم داشتم از خوشحالي سكته ميكردم.اتفاقا اون روز پنجشنبه بود ومدرسه نرفته بودم وداييم هم رفته بود سركار.داييم كاشي كاره و هروقت كه دلش مي خواست نميرفت سركار چون شغلش آزاد بود.اون روز داييم رفته بود سر كار ولي هستي پيام داد كه احسان بيا اينجا محسن خيلي بهونه ميگيره وگريه ميكنه داييت هم خونس.بيا اينجا باهاش بازي كن شايد آروم شه.من اون روز نميدونستم كه داييم خونه نيست وسركاره.فكر ميكردم هستي راست ميگه و داييم خونس.بعدش فهميدم.گفتم باشه الآن ميام.رفتم با اطمينان در خونشون را زدم هستي آيفونا برداشت.درو باز كرد.ديدم ماشين داييم نه تو حياطه نه تو كوچه.شك كردم.رفتم جلوتر يه يالا گفتم ودر پذيرايي را باز كردم.همين كه درو باز كردم يه لحظه جا خوردم.ديدم هستي با تاپ وشلوارك توآشپزخونه داره چايي دم ميكنه.چون اشپزخونه اپن بود درا كه باز ميكردي توي آشپزخونه پيدا بود.تا كه هستي را اينجوري ديدم كيرم بلند شد.سريع خودم را كشيدم عقب وبرگشتم بيرون ودوباره گفتم يالا.ديدم هستي گفت بفرماييد تو.اون موقع تازه فهميدم چي شده.فهميدم كه داييم نيست و هستي جون هوس كير كرده...رفتم تو با خنده سلام كردم اونم با خنده جوابمو داد.از اون روزي كه با هم پيام بازي كرديم واين حرفا را بهم زديم اين اولين باري بود كه زنداييم را مي ديدم.خجالت ميكشيدم كه نگاش كنم.رفتم تو ديدم بله از محسنم خبري نيست.گفتم دايي نيس؟محسن كجاس؟گفت كه داييت الآن كاري واسش پيش اومد رفت بيرون.محسن هم كه خيلي گريه كرده بود خسته شده بود و خوابش كردم((.حالا از وقتي كه پيام داد كه بيا و من رسيدم شايد شش هفت دقيقه شده بود)).منم گفتم پس ببخشيد من ديگه برم كه مزاحم نباشم.هستي گفت نه.نه حالا اينقدر راه اومدي بشين يه چايي بخور.ديگه كيرم داشت مي پكيد.خيلي از روي شلوار ضايع بود.نشستم روي مبل ديدم هستي چايي آورد.واي باورم نميشد.فكر ميكردم دارم خواب ميبينم..كون هستي از شلوارش زده بود بيرون وداشت شلوارو جر ميداد.موهاي مشكيش را بسته بود...واي واي سينه هاي بزرگش زده بود بيرون.وقتي كه خم شد چايي را تعارف كرد نگاش به من بود ومن يه لحظه نگام افتاد به چاك سينه اش.ديگه نمي تونستم نگاهم را ازشون بردارم.يه دفعه هستي گفت حواست به چاييت باشه نريزه روت بسوزي.بعد هردومون خنديدم.بعدش نشست كنار من روي مبل دو نفره.دستش را گذاشت رو دستم.گرماي دستش را حس كردم.دستش را محكم گرفتم تو دستم.يه نگاهي به هم كرديم.بهش گفتم هستي دوست دارم.گفت من بيشتر احسان.بعدش گفت كه احسان ميدوني چرا گفتم بياي اينجا؟مي خواستم باهات درد ودل كنم.خيلي دلش پر بود.شروع كرد:احسان تو ديگه بزرگ شدي وميفهمي اين چيزارو.دوست دارم دركم كني.من آدم داغي هستم وخيلي گرم مزاجم ولي داييت سرده سرده.نمي تونه منو سير كنه.من واقعا داره بهم فشار مياد.تحملش برام خيلي سخته...هنوز حرفاش را كلمه به كلمه يادمه.انگار همين ديروز بود.گفت من ديگه نتونستم تحمل كنم وبه رابطه با تو دست زدم.تو را انتخاب كردم چون فهميدم كه تو هم به من نظر داري وتو هم به سكس احتياج داري.منم ديدم كه الآن به حمايت نياز داره گفتم آره هستي جون دركت ميكنم.ميفهمم چي ميگي.غصه نخور.من كامل در اختيار تو هستم.درست فهميدي.من 3ساله كه به رابطه به تو فكر ميكردم و دوست داشتم با تو رابطه داشته باشم.دوست دارم.در همين حين پاهام را در پاهش گره زدم.به هم نزديكتر شديم وشروع كرديم آروم از هم لب گرفتيم.واي چه لحظه اي بود.بهش گفتم كه دايي نياد يه موقع.گفت كه نه رفته سركار.ميخواستم تو بياي دروغ گفتم كه نرفته.خيلي بدنش داغ بود.واي چه لبايي داشت.اومدم پايين تر گردنشا ليسيدم.سرشا داده بود عقب وچشماشا بسته بود.همين جور كه گردنش را ميخوردم سينه هاش را از روي تاب مي مالوندم.بعدش تاپش را در آوردم.واي چي ميديدم...سوتين مشكيش آدمو ديوونه ميكرد.سوتينش را باز كردم.خوابوندمش روي مبل ومثل نديده ها شروع كردم به خوردنشون.تمامش را ميخوردم.يه دفعه هستي گفت صبر كن احسان.بلند شد رفت يه شيشه از اسپره هاي بي حس كننده ي دندون را آورد و گفت بشين.دكمه شلوارمو باز كرد و گفت پاشو.وايسادم شلوارمو كشيد پايين و كامل در آورد.در همين حين منم پيراهنم را درآوردم.شرتمو كه كشيد پايين جا خورد.گفت واي باورم نميشه كه تو توي اين سن اين كيرت باشه.كيرت تقريبا اندازه ي داييته.اصلا انتظار نداشتم كيرت اينقدر بزرگ باشه.بعد كيرمو گرفت تو دستش و يخورده باهاش بازي كرد وچون من 3سال تو كف هستي جلق زده بودم تا يكم باهش بازي كرد آبم پاشيد تو صورت وسينه هاش.رفت دستمال كاغذي آورد وپاك كرد.آبروم رفت اون لحظه.بعد كيرم را گرفت واسپره را قشنگ به همه جاش زد.بعد خوابوندمش تا اسپره اثر كنه قشنگ كل بدنش را ليسيدم.از سينه هاش شروع كردم داشت بدنش ميلرزيد.خيلي داغ بود اومدم پايين وتمام شكمش را ليس زدم.زبونم را فرو مي كردم تو نافش.واي چه حالي ميداد...بعدش شلوارشو كشيدم پايين.واي پاهاي سفيد هستي آدمو ديوونه مي كنه.شرتش مشكي بود.درش آوردم.واي كس سفيد هستي با آدم حرف ميزد.كسش خيس شده بود.كسش را گذاشتم تو دهنم.واي كه چه قدر خوشمزه بود.زبونم را فرو ميكردم اون تو.ليسش ميزدم...داشت تنش ميلرزيد.آه واوه هستي داشت ديوونم ميكرد وباعث ميشد بيشتر كسشو بخورم.بعدش نشستم رو مبل وگفتم ساك بزن.كيرم را تا نصفه ميخورد.كيرم بي حس شده بود ولي بازم احساس ميكردم كه لب هاي هستي رو كيرم ليز ميخوره.دو سه دقيقه خورد.خيلي حس خوبي داشتم.حال ميكردم ولي آبم نميومد.هستي هر چي ميخورد سير نميشد.خيلي قشنگ ساك ميزد.خيلي حرفه اي بود.مثل اينكه داييم از ساك زدن براش خيلي خوشش ميومده كه زنشو اينطور حرفه اي كرده.بعدش گفتم بسه.به پشت خوابوندمش.واي كه چه كوني داشت.بزرگ وسفيد.تمام كونش را ليسيدم.برش گردوندم.ديگه طاقت نداشتم.مي خواستم طعم كس كردن را براي اولين بار تجربه كنم.اونم كس هستي زندايي خوشگلمو...كيرمو گذاشتم دم كسش ويك دفعه فرو كردم.تا نصف كيرم رفت اون تو ويه دفعه هستي يه جيغ كشيد.گفتمش آروم بچه بيدار ميشه.خنديد.كيرمو فشار دادم تا دسته رفت تو.واي چقدر ليز وداغ بود.چه حس خوبي بود.كيرمو همون تو نگه داشته بودم وتكون نمي خوردم و داشتم لذت مي بردم وبه خودم مي گفتم خوشبحال داييم كه اين كسا ميكنه.تو حس وحال بودم كه هستي گفت بجنب احسان.مي خوام منو جر بدي.تورو خدا زود باش.شروع كردم به تلنبه زدن وهر دفعه كه كيرم ميومد بيرون وميرفت تو هستي يه جيغ آروم ميزد وآه و اوه ميكرد.چون اسپره زده بودم كمرم خيلي سفت شده بود.هرچي تلنبه ميزدم آبم نميومد.در حين كردن بودم كه ديدم نفس هاي هستي جون تند شده ويه دفعه يه جيغ كشيد وبدنش لرزيد.ديگه ارضا شده بود ولي بازم ميگفت بكن.مي خواستم از كون بكنمش ولي گفتم بي خيال.دفعه ي اول از خيرش ميگذرم كه يه وقت ازم زده نشه و حسابي بهش حال بدم كه دفعه هاي بعد هم بگه بيام.حتي ازش درخواست هم نكردم.داشتم تلنبه هاي محكم ميزدم كه فهميدم داره آبم مياد.بهش گفتم سينه هاتو بهم بچسبون.گفت چرا؟گفتم سريع باش.چسبوند به هم و كيرمو گذاشتم لاي پستوناي بزرگش وكمي عقب جلو كردم كه يهو آبم پاشيد به صورت وگردنش.ديگه شل شده بودم.جونم داشت از توي كيرم ميومد بيرون.افتادم روش.حال بلندشدن نداشتن.بالاخره بلند شدم وبا دستمال هستي را پاك كردم.خيلي حال كرده بود.معلوم ميشد و بعد سكس همش قربون صدقم ميرفت.بلند شديم ولباس هامونو پوشيديم.بعد هستي خانوم استكان چايي كه قبل سكس آورده بود ويخ كرده بود را برداشت و رفت دوباره چايي ريخت.چايي را خورديم.بهم گفت احسان جون ازت مي خوام هفته اي 3بار بياي خونمون.از مدرسه كه تعطيل شدي تا داييت مياد سه چهار ساعت وقته بيا.منم با كمال ميل قبول كردم.بعد از اون روز ما5بار ديگه توي دو هفته باهم سكس داشتيم.بعد دو هفته يه شب اومدن خونه ما.پريروزش من با هستي سكس كردمو قصد داشتم كه فردا هم برم با هستي جون حال كنم كه آمد خونه ما.وقتي وارد شدن هستي زوركي جواب سلاممو داد.اصلا بهم نگاه نميكرد.تو خودش بود.دليلش را نميدونستم كه يه دفعه داييم گفت كه امروز داشتن اساس هاي خونشونو جمع ميكردن كه برن به همون شهرستاني كه پدربزرگم واينا زندگي ميكنند زندگي كنند.اينو كه گفت اشك تو چشام جمع شد.هستي سرشو آورده بود پايين.نمي تونستم چهره ي هستي را ناراحت ببينم.ما دو تا واقعا عاشق هم بوديم.داشت گريم ميگرفت كه بلند شدم ورفتم تو اتاقمو زدم زير گريه.داييم تصميمشو گرفته بود ومي گفت اين جا تنها هستيم و من ميخوام برم شهر خودمون.فرداش هم نرفت سر كارو شبش هم اساس كشي كردن ورفتن.بعد از اون من تا يه هفته همش عصبي بودم.دلم گرفته بود.بعدش جويا شدم كه هستي هم افسردگي گرفته بود وبردنش پيش روانپزشك وخوب شده بود.بعد از او من هر وقت هستي را ديدم اصلا بهم نگاه نميكرد وسلامش هم ميكردم سرش را مينداخت پايين وجواب زوري ميداد.شايد به خاطر اين بود كه...عيد امسال هم رفتيم شهرستان روز اول كه رفتيم خونه ي داييم و هستي اصلا نگام نكرد منم ديگه نرفتم خونه داييم. روزچهارم عيد بود كه همه خونه پدر بزرگم دعوت بوديم.وقتي سر سفره نشستيم تا چشمش به من افتاد منم داشتم نگاش ميكردم.سرش را انداخت پايين وبه زور جلوي گريشو گرفت والكي گفت كه من سرم درد ميكنه و اشتها ندارم و رفت تو اتاق خوابيد.من و هستي دوتا عاشق واقعي بوديم.از اون روز ديگه من هستيو نديدم...

.
غیرمجاز ما نیستیم ، اونیه که لای درزِش موش میره !
آره همون که یه رنگِ دیگه میشه هرموقع که زیرِ دوش میره !
     

#470 | Posted: 7 Jul 2013 07:56

جر دادن دختر خاله ناز کوچولوم

سلام من رامین هستم و 32 سالمه میخوام داستان سکسمو با دختر خالم که خیلیم دوسش دارم تو مراسم ختم بنویسم. دختر خالم الان 21 سالشه و داستان ماله 3 سال پیشه یعنی اون 18 سالش بود منم 29 سالم . دختر خالم خیلی نانازه و حیکلشم توپ توپه قد حدودآ 169 وزن 60 فیس فشن و زیبا پوست سبزه خلاصه حرف نداره ولی کاش یه ذره سینه هاش سفت تر بود. خلاصه بریم سر اصل مطلب یکی از فامیلامون تو شهرستان فوت کرده بود ماهم همگی رفتیم خونشون. مراسم هنوز شروع نشده بود (فردا بود). بعد از سلام و تسلیت و این چیزا منو دخمل خاله جون شروع کردیم اس بازیو اشاره بازی. اینم بگم که قبلآ چند باری باهم برنامه داشتیم. توی دخمه زیبا و خونشونو خونمون که اگه حال داشتم براتون مینویسم ولی فقط آنال و اورال بود.خلاصه ناهارو خوردیم و مادوتاهم که منتظر فرصت ولی هیچکس نمیخوابید. به هر مسیبتی شده 2 3تا لب وبمال بمال تو دستشویی راه انداختیم که لحظه به لحظه هم شهوتمون بیشتر میشد .یه کس نانازه 16 ساله منم که تو اوج شهوت و عشق. کم کم شب شدو همه خسته بودن ما دوتاهم که بسکه شهوت زده بود بالاو اس ام اس های شهوتی و لب و لوچه خوردن داشتیم زودتر وسط اتاق خابمون برده بود که اگه اینطور نمیشد اون اتفاق قشنگ نمی افتاد چون ماهم خسته بودیمو تا صب تخت میخوابیدیم. سرتونو درد نیارم مارو بیدار کردنو هرکی یه جا خوابید . منو یکی دیگه از پسرای فامیلم رفتیم تو اتاق پشتی ر جونمم رفت توی یه اتاقو تنهایی درو بست خوابید.

ماکه شارژ بودیمو دیگران بیحال همه تو یک یکو نیم ساعت بیهوش شدن تو این فرصتم ما با تل به هم نقشه وصالو میکشیدیم. وقتی مطمئن شدم همه خوابم نانازمو پیج کردمو گفتم مثه یه روح بی سرو صدا بپر بیا پیش من ر گفت مگه حسین پیشت نیست گفتم داره صد تا موش خواب میبینه. تازشم به درک خودمون مهمتریم بیا که دارم میمیرم. ر خوشگله هم اومدو زودی رفت زیر پتوی من فک میکنم ساعت یک و نیم بود. آقا یه نیگا به صورت آقاگله که کنارمون بود یه لب دوباره یه نیگا دوباره یه مالش همینطوری رفتیم تا دیگه بیخیال آقا شدیمو دستم رفت زیر بلوزه دختر خاله و خورد به یه سوتین نرم تن دوتامون از شهوتو استرس داشت مثه بید میلرزید . دستمو از زیر سوتین بردمو سینه های کوچولوشو گرفتم تو دستم سرمم بردم پاینو مشغول خوردن ناف و شکمش شدم از بالا بمالو از پایین ساکشن دیگه تو فکر هیچی نبودیم بجز سکس بعد بهش گفتم برو پایین سراغ کوچولو آقا کیر منم 17 طولشه کلفتسشم به نسبت (تا حالا اندازه نگرفتم) یه کله گردو گنده هم داره. دخمل خاله تا اومد بره پایین سوتینو بولوزشو کندم و انداختم زیر پتو که اگه کسی اومد مثلا نبینه . هیچی اون لبای خوشگلشو که گذاشت رو کیرم دیگه دیوونه شدمو نوک سینشو هی گازای کوچولو میگرفتم . یه ذره که واسم ساک زد شلوارو شرت خودمو انو با هم در آوردمو کوچولومو چرخوندم تا بشیم 69 بوی خوش کسشو حس کردمو شروع کردم به کس خوری مزه کس ر خانومی یه ذره شور شیرین میزد و آب سفید بود که میریخت تو دهن من منم که یه ذرشو میخوردمو بقیشم برا تسهیل کار تف میکردم رو کونش و کم کم سر میخورد میومد رو کسش

اینم بگم که خانومی پرده داشت اونم چه پرده ای. چون کوچولو تازه کار بود زیاد نمیتونست کیرمو ببلعه و لی کلشو خوب میخورد منم راهنمایش میکردم که تخمام بخوره. چون ر خیلی چوش گلو خوش هیکله آبم همیشه زود میومد ولی اون دفه نمیدونم از استرس بود یا چیزه دیگه اصلا نمیخواست بیاد و خوشحالم کرده بود. همینطور که کسشو میخوردم انگشتمو کردم تو کونش که دردش اومد آخه از شهوت زیاد یه دفه انگشترو کامل کردم تو. یه جیغ کوچولو زد برق از کونم پرید و بیخیال شدم .زبونمو لوله کردمو فرو کرده بودم تو کسش وای چه حال نازی بود پردشو میتونستم با زبونم حس کنم یه سوراخایی توش حس میکردم خانومو به حالت سگی کردمو شروع کردم کس خوری اونم مثه مار به خودش میپیچید یه دفه یه فکری بسرم زد که اون سوراخه چی بود که با انگشت کوچیکم خیلی آروم رفتم به کنکاش تو کسش اول دورشو مالوندم .آخه یه کس کوچولوی تنگ جولو بود منم نمیتونستم جلو کنجکاویمو بگیرم آقا کم کم فرستادمش تو دیدم بعله سوراخش اندازه انگشت ماست منم از خدا خاسته از سوراخ پردش ردش کردمو شروع کردم مالش دیواره کس کوچولو چند دیقه مالیدم تا نرم شدو انگشت اشاررو فرستادم حالا نمال کی بمال اونم که بیکار بودو فقط حالشو میبرد.دیدم نه اینم پذیرفت که انگشتمو دوتا کردم نفهمیدم ارضا شد یا نه یا چند بار شاید شد چون مشغول کارم بودم که ببرمش رو هوا. خلاصه دیدم نه دوتاییشم جاداره بهش گفتم ببین دوتا انگشتم که رد شد کیرمم میتونه بخوره اونم هیچی نگفت ینی زودی بده بیا اینم بگم که خیلی همو دوست داشتیم ولی حالا نمیدونم چرا رم کرده.

فک کنم یکو نیم ساعت فقط مالونده بودمش که اون حرفو بهش زدم . تو حالت سگی بود که کمرشو فشاردادم پایین تا کسش خوب وا شه و کیرمو خیلی خیلی آروم فرستادم تو وای دیواره پردش سر کیرمو فشار میداد مثه یه نخ که انگار دور کیرم باشه. یه ده مینی طول کشید که کیرم تا نصفه از لای سوراخ خوشگل پردش رفت تو بعد آروم کونشو گرفتمو خوابوندمش به پهلو رو تشک و شروع کردم یواش یواش عقب جلو کردن من که انگار تو بهشت بودم اننو نمیدونم امیدوارم وقتی این داستانو میخونه بهم زنگ بزنه حال اون موقشو بهم بگه. بعد از چند مین دیگه اومدم حالتو عوض کنم که حس کردم یه چیزی از تو کسش اومده بیرون. وای زد حال بزرگ مثه اینکه خون بود. با چراغ موبایلم نگا کردم دیدم بعله ولی خیلی کم بود منم میدونستم که فقط یه خراشه ولی خوشملم وقتی خونو دید کلی ترسید خلاصه ساعت حدود چارو نیم بود که طفلک هم بعد از کلی ترس و دعوا بامن گفت حالا من چیکار کنم منم گفتم که مطمئنم که چیزی نیست ولی به خرجش نمیرفت خلاصه با بوسو کلی دلداری خانومو فرستادم تو اتاقش و خودمم همش ناراحت بودم که عسلمو نگران کرده بودم.اون شب تموم شد تا رفتیم شهرمونو من فوری واسه اینکه مطمئن بشه بردمش دکتر اونم گفت که چیزی نیست.ولی بعد از اون ماجرا دیگه از من فاصله گرفت نمیدونم چرا. الانم میگه میخوام ازدواج کنم ولی من هنوزم دوسش دار


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 47 از 81:  « پیشین  1  ...  46  47  48  ...  80  81  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.