| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 48 از 79:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  78  79  پسین »  
#471 | Posted: 27 Dec 2012 16:06
گاييدن زن برادر زن
سلام. من بابک هستم و34 سالمه. زن دارم واتفاقن زنم رو هم خيلي دوست دارم.. من بازنم چند سال پيش آشنا شدم، ورابطه ي عاشقانه ي ما منجر به ازدواج شد. اولين بار که سحر _زن برادر زنم رو ميگم_ رو ديدم 13 به در سال اول نامزديم با زنم بود.. و اولين جرقه رابطه ي جنسي ماهم همونجا زده شد. قضيه ازين قرار بود که ما با تفنگ ساچمه اي داشتيم تير اندازي ميکرديم که سحر هم اومد چند تا تير بندازه. هرچي تير ميزد به هدف نميخورد من خواستم کمکش کنم. واسه همين بازوش رو گرفتم که بتونه بهتر تيراندازي کنه که يه دفعه ديدم تن وبدنش لرزيد. کاملن مشخص بود که از اينکه دست من به بازوش خورده دلش هوري ريخته.. من از همونجا فهميدم که سحر يه حسي به من داره... سه سال اين حس رو به خاطر عشقم به زنم تو خودم خفه کردم. تو اعتقادات من نبود که وقتي زن داري با زن ديگه اي سکس داشته باشي چه برسه که اين زن، زن برادر زنت باشه. ولي شيطوني هاي سحر وشهوتراني وضعف من دست به دست هم دادن تا اتفاقي که نبايد بيفته،بيفته! هفته ي پيش بود که برادرزنم وخانوادش اومدن خونه ي ما مهموني. اصغر_برادر زنم_ خيلي لاغر شده بود ومن از ديدنش خيلي جا خوردم. خلاصش ميکنم اصغرينا شب خونه ما موندن وصبح مثل هروز من وخانمم رفتيم سر کار. اصغر هم رفت سرکار وچون شب ميخواستن برن خونه مادر زنم سحر رو با خودش نبرد. واين يعني سحر تا ساعت 6بعداز ظهر که زنم از سر کار برميگشت خونه تنها بود. وسوسه برگشتن به خونه ساعت11 کارخودشو کردومن برگشتم خونه.. کليد رو انداختم ودرو باز کردم. گفتم يا الله.. سحر از اتاق کار من درومد...واي ي ي ي ي ي سحر که هميشه با لباس راحت پيش من ميگشت راحت تر از هميشه با يه تاپو يه شلوارک که مال زنم بود بدون اينکه خودشو بپوشونه گفت سلام. گفتم سلام اومدم دسته چکمو ببرم، جاگذاشتمش خونه. الکي رفتم سر گاوصندوقم ودسته چکم رو بر داشتم. وجدانم ميگفت اين کارو نکنم ولي خدا هم پشت کير راست گم ميشه چه برسه به وجدان. مونده بودم چجوري سر صحبتو بازکنم که ديدم سحر گفت بابک ميشه يه چيزي بهت بگم. گفتم بگو سحرجان اتفاقي افتاده؟ _اينو بگم که تو خانواده زنم من حکم مشاور خونواده رو دارم_ گفت نگرانه بابکه ميگفت حس ميکنه اصغر معتاد شده.. خلاصه سرتونو درد نيارم يه نيم ساعتي از غم وغصه اش گفت ولي من مطمئنم که اين حرفا بهونه بود.. چون من هر ثانيه اي که ميگذشت فوران شهوت رو تو چشماش حس ميکردم.. اصلن به روي خودم نميوردم و مثل يه دکتر به حرفاش گوش ميدادم! وسط حرفاش يه دفعه زد زير گريه که من مطمئنم که اينم جزئ برنامه اش بود. آروم دستاشو گرفتم وگفتم گريه نکن.. گفت نميدوني چي ميکشم وسرشو گذاشت رو شونم هق هق زد.. ديگه شهوت از گوشاي منم داشت ميزد بيرون. صورتشو گرفتم جلوي صورتمو خيره شدم تو چشماش.جالبه نه اون حرفي زد نه من که يه دفعه ديديم داريم لب ميگيريم اونم چه لبي.. گفتم داري چيکار ميکني نذاشت از دهنم در بياد گفت بابک من عاشقتم.. گفتم سحر تو شوهر داري ومن زن.. گفت عشق اين حرفارو نميفهمه ودوباره شروع کرد به لب گرفتن.. انگار رواني شده بود.. منهم که ديدم خير بند ليفه سست است به دل گفتم که کار ما درست است.. دستمو آروم گذاشتم رو کسش انگار بهش مورفين تزريق کردي چشاش رفت.. دستمو بردم زير شورتشو شروع کردم کسشو ماليدن.. دستم خيس خيس شده بود.. آروم تاپشو دروردمو شروع کردم نوک قهوه اي سينه هاشو آروم گاز گرفتن.. ديگه سر وصداش درومده بود.. آروم شورتشو دروردم واي واي واي.. چه کسي ميکرده اين اصغر ببو.. گنده ترين کسي بود که تاحالا ديده بودم.. چوچولاي صورتيش با آدم حرف ميزدن.. القصه يه ذره هم کسشو خوردم وبعد نوبت هنر نمايي سحر شد: شورتمو درورد ويه دل سير کيرمو خورد.. مثل اين فيلم سوپرا کيرمو تا جايي که جا داشت ميکرد تو حلقش. ديگه داشتم ديوونه ميشدم.. خوابوندمش وسر کيرمو گذاشتم دم کسش. آروم فشار دادم وکيرم تا دسته فرو رفت.. نميتونم بگه چه حسي داشت داشتم ميمردم.. احساس ميکردم الان جونم از سر کيرم در مياد ومن ميميرم.. نيم ساعت تموم کردمش.. نميذاشت آبم بياد. گازم ميگرفت، چنگ ميزد، بشگون ميگرفت. خلاصه بعد نيم ساعت منو پرت کردو کيرمو دوباره گرفت دهنش. ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم وآبم پاشيد دهنش. گفتم الان حالش بد ميشه که ديدم نه با چه لذتي داره آبمو ميخوره.. خلاصه کارمون تموم شد و من بعد 2ساعتي برگشتم سر کارم.. از لحظه اي که بر گشتم عذاب وجدان داره ميکنتم.. اونشب برنگشتم خونه.. ازاون روز هم سحرو نديدم.. نگام به زنم که ميفته ديوونه ميشم.. من نتونستم قوي باشم واين داره ديوونم ميکنه.. بايد چيکار کنم خدا؟
نوشته: بابک
     
#472 | Posted: 29 Dec 2012 12:20

من کون نمی خوام

من فرهادم. این داستان مال 17 سالگیمه . سمیه کلاس پنجم دبستان بود. هر وقت میدیدمش دلم می لرزید. دختر عمم بود. نگاهش دلمو می لرزوند. سنش کم بود ولی کارش درست بود. کم کم تمام فکرمو مشغول کرد که دیگه تصمیم گرفتم سرزده برم خونه عمم. سمیه با برادر کوچیکترش و همینطور عمم خونه بودن. عمم کمی تعجب کرد . منم گفتم داشتم از این حوالی رد می شدم که اومدم بهتون سری بزنم. عمم سمیه را صدا زد و گفت یه چای برا فرهاد بیار. خودش توحیاط بود. سمیه رفت تو آشپزخونه و منم کمی پیش عمم وایسادمو به بهانه پسرعمم رفتم داخل ساختمون. سمیه از آشپزخونه اومد پیش ما. یه پیرهن تنش بود که دگمه های بالاییش باز بودن البته در حالت عادی چیز زیادی از یقش پیدا نبود. پسر عمم که چهار پنج سالی داشت رو به اسباب بازیهاش سرگرم کرد و شروع به احوال پرسی کرد. بش گفتم چای چی شد. گفت تازه گذاشتم. باید از یه جایی شروع می کردم که بدونه واسه دیدن اون اومدم. که بدونه دلم واسش می لرزه. با حالتی که شوخی هم باشه گفتم عزیز دلم راضی به زحمتت نیستم اومدم ببینمت. کمی ترسیده بودم که بچه بازی در بیاره و ... . رفت یه گوشه اتاق و یه عروسک که خودش داشت درست می کرد برداشت و بهش ور می رفت. معلوم بود می خواد من سر صحبتو باز کنم. منم رفتم پیشش نشستم و گفتم سمیه جون این چیه. اونم شروع کرد به گفتن... . منم همینطور که در مورد عروسک نظر می دادم دستمو نامحسوس به دستش می کشیدم. کمی که گذشت شروع کرد به زمزمه کردن ترانه. راستش دیگه خیالم راحت شد ولی کارخاصی نمی تونستم بکنم. یه نگاه بهش کردم حواسش نبود دارم نگاش می کنم. وقتی فهمید دارم نگاش می کنم یه لبخند زد. با نگاهم خیلی چیزا بش گفتم. یه نگاه طولانی تو چشماش کردمو کم کم نگاهمو بردم پایین. کنار هم نشسته بودیم. دیدم پا شد رفت و یه دست ورق (پاسور) با خودش اورد و روبه روم نشست. یه دفه متوجه شدم یه دگمه دیگه پیرهنش باز شده. به ظاهر شروع به بازی کردیم. منم قاچ سینه های خوشگلشو دید می زدم که عمم اومد تو اتاق گفت سمیه هنوز چای نیوردی؟ اونم خودشو جم وجور کردو دزدکی عمم دگمه پیرنشو بست ورفت چای بیاره. عمم خیلی کار داشت و دوباره رفت. سمیه با چای و دگمه باز دوباره اومد و جلوم خم شدو با لبخند و بدون هیچ حرفی چای تعارف کرد. منم داشتم چای بر می داشتم که دست دیگم به بهانه قند رفت تو یقه سمیه و یه لمسی کردم و دستمو بیرون کشیدم. اولین بارم بود دیدم دارم می لرزم. سمیه گفت فرهاد مواظب باش آبرومون میره. بعدش سمیه رفت و به داداشش گفت بر و از مغازه ... بخر. الان دیگه تنهاشده بودیم ولی هر دو میترسیدیم عمه بیاد تو. گفتم سمیه جون دوست دارم و بغلش کردم و سفت ازش لب گرفتمو جدا شدم. نشستم پهلو ورقا و گفتم سمیه بیا پیشم. کیرم داشت راست می شد و به شلوارم فشار میورد. کمی کیرمو جابجا کردم که اذیت نشم که سمیه گفت چیکارش داری؟ گفتم کاریش ندارم اون با تو کار داره. سمیه یه دامن تقریبا بلند پوشیده بود. بدون اینکه حرفی بزنه دامنشو با یه دستش جمع کرد و اومد نشست رو کیرم. کونشو رو کیرم دو سه دوری چرخوندو پاشد. گفتم سمیه بد جوری داریم اذیت میشیم. عمه خیلی ضدحاله. اونم گفت امروز آره ولی فردا همه دارن میرن مراسم هفته فلانی. منم به بهانه درس خونه تنهام. بیا پیشم. عالی شده بود. به سمیه گفتم برو پیش عمه تا این کیر خرکی بخوابه و من برم تا فردا. فردا ساعت 3 با هماهنگی سمیه خوشگله رفتم خونشون. دیگه مزاحمی نبود. بدنم دوباره می لرزید ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم. گفت چای بیارم ؟ با تعجب گفتم چای؟ تا تو هستی چای می خوام واسه چی؟ و پریدم بغلش کردم. لباشو ول نمی کردم فقط می مکیدم. سمیه هم شروع کرد زبونش خیلی حال میداد. خوش طعم و گوارا. یه دستمو بردم طرف سینه هاش و با دست دیگه کمرشو می مالیدم. درحالی که یکی از پستونای سمیه رو میمالیدم از پشت دست بردم و کرستشو باز کردم. هنوز داشتیم لب همو می خوردیم. دست سمیه اومد طرف کیرم. همینطور که لبشو می خوردم گفتم کیرمو از تو شلوار آزاد کن. اونم سریع دگمه های شلوارمو باز کردو دستشو برد تو شورتم. اونجا بود که آرزو داشتم سه تا دست داشته باشم شایدم چارتا. هر کاری می کردم دستم راضی نمی شد بره سمت کسش. آخه پستوناش با اینکه خیلی بزرگ نبود ولی تو دست که میرفت دیگه حال خودمو نمیفهمیدم. به همون حال رفتیم نزدیک تخت سمیه. نشستیم. من 3 سوت تمام لباساشو در اوردم و لباسای منم اون در اورد. وای که چه اندامی داشت. چه اندامی.! فقط خوابیدم روش تمام بدنمو به بدنش می مالیدم. انگار دنیارو بهم دادن. سمیه هم نفساش تند شده بود. هردومون لذت می بردیم. کمی که گذشت بش گفتم زیاد وقت نداریم بهتره بریم سر مطلبای اصلی تر. با کمی ترس گفت چی کار میخوای بکنی؟ نکنه از جلو؟ گفتم نه سمیه جون فعلاً خیالت راحت باشه. راستش من اون موقع با کون میونه ای نداشتم . گفتم سمیه جون اگه بخوای از پشت می کنم ولی خودم زیاد دوست ندارم. (راستش نمی دونم چرا) گفت پس چی کارمیخوای بکنی؟ گفتم من کستو می خورم تو هم کیرمو. چطوره؟ اونم گفت اگه اینطور دوست داری باشه. 69 شدیم و شروع کردیم. وقتی سمیه شروع کرد به خوردن کیرم فهمیدم که چه نعمتیه سمیه. حرفه ای کار می کرد. من چند ثانیه صبرکردم که سمیه گفت مگه کسمو دوست نداری پس چرا شروع نمی کنی؟ گفتم تمرکزم رو خوردن توئه دارم کلی حال می کنم. اونم لبخندی زد و دادمه داد که منم شروع کردم به لیسیدن کسش. صاف کرده بود حسابی. صیقلی شده بود در حد تیم ملی. نرم و گرم. دیگه لیسیدن برام کم بود انگار از قحط اومده بودم شروع کردم با احتیاط گاز گرفتن کسش. زبونمو بردم تو کسش دیگه سرمو داشتم کامل میکردم توش (کمی اغراق). سمیه دیگه ساک نمیزد. داشت حسابی لذت می برد که یواش یواش داشت پاهاشو به هم می مالید و سر من اون وسط داشت له می شد. منم تندتر می خوردم که آبش اومد. چند ثانیه دیگه آرومتر کس آبدارشو خوردمو شروع کردم به نوازش کردن تمام بدنش. با مهربونی پستوناشو میخوردم تا کم کم آروم شد. این وسط من موندمو کیری که هنوز مثل اسب وحشی شیحه می کشید. سمیه شروع کرد بوسیدن من. کیرمو بردم طرف کسش و رو کس آبدارش رفت و آمد میکرد. سمیه گفت عزیزم ببخشید الان درستش می کنم. سمیه نشست و به سمت کیرم خیز برداشت و شروع کرد به ساک زدن. کارش درست بود. سرعت ساک زدنشو بالا برد و کون . کسشو به بدن من چسبوند . خیلی حال داد. اونقدر که دیگه منم آبم اومد و راحت شدم. تو بغل هم چند دقیقه بودیم که دیدیم وقتشه عمم اینا بیان. زود جمع کردیم و من با اینکه دلم نمی مد اومدم بیرون از خونه. بنا به دلایلی فقط دو بار دیگه با سمیه سکس داشتم. یه بارش فکر کنم 17 سالش بود و دومین بارش تازه دانشگاه و تموم کرده بود. الان 26 سالشه و یه بچه هم داره. شوهرش خیرشو ببینه و حالشو ببره.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#473 | Posted: 29 Dec 2012 15:12
سکس با نوه عمو:
داستان برمیگرده به اول جنگ روزی که تعدادی از فامیهای ما بعلت جنگ و آوارگی از خوزستان به روستا امن ما آمدند من اون موقع 16 سال بیشتر نداشتم از اقوام پدرم بودنند یعنی با پدرم پسر عمو می شدند یک مرد یه زن و 4 تا بچه دوتا دختر و دوتا پسر دختر بزرگ که اسمش نسرین بود و حدود 20 سال داشت و دختر کوچیک که حدود 11 سال داشت و 2 تا پسر که وسط این دختر ها بودند .
وقتی اومدن جایی نداشتند که اطراق کنند پدر من خانه ای در منزل خودمان به اونا داد تا اونا اونجا اقامت داشته باشند البته خانه ما در روستا بصورت خانه های امروزی که دارای حال و پذیرایی و اتاق خواب باشند نبود یه حیاط خیلی بزرگ و 6 تا اقاق داشت که یه اتاق آشپزخونه بود و بقیه اتاقها هم در حقیق پذیرایی و خواب بودنند .
چند روز اول اونا مهمون سفره پدرم بودند صبحانه و نهار و شام روز آخر که مهمون بودنند نسرین خانم سر سفره یه چشمک ملیح و قشنگی به من زد من از خجالت آبد شدم بعدا به من گفت شما بیا با هم بریم و جاهای دیدنی روستا را به من نشون بده روستای ما جاهای دیدنی زیادی نداشت فقط یه رودخونه بود که معمولا خانمها کنار اون لباس و ظرف می شستند و چند تا بیشه کوچیک من که از همه چیز بیخبر بودم اونا بردم کنار رودخونه و بعد بردمش کنار بیشه و چون اوایل پائیز بود تقریبا نصف برگهای درختا ریخته بود با هم نشستیم روی همون برگها و نسرین شروع کرد به صحبت کردن از همه چیز گفت که چه جوری جنگ شروع شد و به چه صورت اونا اومده بودن روستای ما تا نردیکهای غروب همش اون حرف زد و من گوش میدادم تا اینکه یواش ی.واش داشت هوا تاریک می شد و کم کم سرد اونم همینطور که هوا داشت سزد می شد به من نزدیکتر می شد تا اومد و چسبید به من گفت تا حالا کسی تو را بوسیده گفتم آره مامانم زیاد منا می بوسه گفت نه بجز مامانت گفتم آره خاله ام و عمه ام هم مرا زیاد دوست دارند گفت نه بجز اینا گفتم نه چطور مگه گفت دوست داری یه نفر دیگه شما را ببوسه گفتم دوس دارم اما کسی منا نمی بوسه گفت من میخام تو را ببوسم گفتم چطور گفت یه کم صبر کن تا هوا بیشتر تاریک بشه کسی نتونه ما را ببینه هوا تاریک شد و منم دل تو دلم نبود که ببینم نسرین چطوری میخواد منا ببوسه همینطور افکار مشغول بود که یکبار دیدم روی گونه سمت راستم داغ شد نسرین بود که بوسید ازم پرسید چطور بود گفتم چقدر داغ بود گفت دوس داری بیشتر ببوسمت گفتم چرا که نه و اون شروع کرد به بوسیدن من اول از گونه هام شروع کرد و یواش یواش اومد سراغ لبهام شروع کرد به مکیدن و بوسیدن لبهام من تا اون موقع هیچ کس لباهاما نبوسیده بود پیش خودم میگفتم چرا نسرین داره لبهای منا میمکه لباش که از روی لبهام برداشت ازش پرسیدم اونجا شما همدیگه را اینطوری بوس می کنید گفت نه اما اگه یه پسر با دختر دوست بشن باید اینطوری همدیگه را ببوسن گذشت تا رفتیم خونه اما فردا عصر دوباره گفت بیا با هم بریم کنار رودخونه رفتیم کنار رودخونه و بعد توی بیشه های کنار رودخونه امون برنامه دیروز اما یه کمی مفصل تر بعد از بوسیدن دستش اومد طرف کیر من و شروع کرد از روی شلوار کیر منا مالیدن اینقدر مالید و ماساژ داد منم که احساس قشنگی داشت بهخم دست میداد بهش گفتم یه کمی سریعتر بماله اونم شروع کرد به ملیدن تا اینکه بهش گفتم داره شاشم میگیره اون سریعتر این کار را انجام داد تا من احساس کردم شاشیدم به خودم بعد که شلوارما باز کردم دیدم یه آب شبهه به سفیده تخم مرغ سفید و غلیظ توی شلوارم جمع شده ترسیدم گفتم این دیگه چیه از کیر من اومده بیرون اصلا این چیزا را نمی فهمیدم نسرین برام توضیح داد که این آب چیه و چطور میشه که بیرون میاد بعد با کمال پر رویی و بدون خجالت به من گفت تو دیگه از این به بعد شوهر من هستی و تمام کارهایی را که شوهر انجام میده باید برای من انجام بدی بهش گفتم تو از من بزرگتر هستی و من هنوز دارم درس میخونم و اگه به بابا و مامانم بگم من زن میخوام حتما منا می کوشند من نمیتونم برای تو کار کنم و خرجی بهت بدم بهم گفت نه خره اصلا لازم نیست کار کنی فقط بعضی از کار ها را باید برام انجام بدی گفتم مثلا چی اونم که دختر بی حیایی بود گفت باید بزاری کوسم و کونم گفتم من تا حالا از این کار ها نکردم و بلد نیستم گفت خودم یادت میدم بعد بهم گفت فردا که جمعه است برو حمام و زیرتمام موهای کیرت را بتراش منم فردا رحفتم حمام و همون کارها را انجام دادم روز جمعه گذشت اونا دعوت بودند جایی دیگه نسرین گفت تو هم باید با ما بیایی گفتم بابام اجازه نمیده دیدم دوید و چاپلوسی اجازه منا از بابام گرفت که با اونها شب بریم مهمونی ما یه کم دور تر از خانواده اش راه افتادم و تا خونه قوم و خویسش مادرش تنهایی با هم رفتیم توی راه خیلی از مسائئل را برای من تعریف کرد شکل کوس را برای من توضیح داد و اینکه چطوری میشه کومس کرد و خلاصه خیلی مطالب دیگه شب هم برای برگشتن با هم برگشتیم و دوباره یه سری مسائل را برای من توضیح داد .
فردا شنبه بود و باید میرفتم مدرسه بعداز ظهر که از مدرسه برگشتم دیدم سی خونه نیست و فقط نسرین بود که داشت لباس روی بند توی حیاط آویزون میکرد پرسیدم بقیه کجا رفتن گفت همه رفتن شهر یه سری وسیله زندگی برای ما بخرند گفتم تو چرا نرفتی گفت دوشت داشتم با تو توی خونه تنها باشم .کتابها ی منا از دستم گرفت برد توی خونه خودشون گفت بیا تا اینجا یه کمی ریاضی بهت یاد بدم یه نیم ساعت ریاضی بهم یاد داد و البته داستان در حقیقت از اینجا شروع شد . به من گفت لباسهات رد بیار تا برات بشورم منم شلوار و پیراهنم را درآوردم و با یه شورت پاچه دار و یه زیر پوش بودم دیدم اومد جلو و شروع کرد کیر منا ماساز دادن اینقدر ملید و ماساز داد تا حسابی تیز تیز شد باور کنید اگه اون لحظه کیرم را محکم میزدم به دیوار ، دیوار سوارخ می شد در همین حین خودش هم تمام لباسهاشا درآورد و لخت لخت شد یه پتو آورد و روی گلیمی که تو اتاقشون بود یهن کرد و به پشت خوابید و و یه کمی روغن وارلین هم مالید در کونش و یه کمی هم مالید به کیر من به پشت خوابید و گفت باید بزاری کون من من که داشتم از ترس می مردم بهش گفتم اگه بابام اینا اومدن و ما را دیدن چی گفت اونا تازه رفتن و شب برمی گردن . من تجرزبه کون کردن نداشتم اما او خیلی قشنگ بهم یاد داد که چطور کون بکنم منم دوزانو نشتم پشت اون و یواش یواش البته با ترس کیرما میملیدم در کونش که دیدم گفت مالیدن فایده ندارن بکن تو کونم اطاعت امر کردم و کیر خوشگل و کوچیکم را یواش یواش کردم توی کونش به محض رفتن کیر توی کون نسرین دیدم داره آه و ناله میکنه گفتم نکنه دردت اومد گفت نه باید تا تهش بکنی توش منم یا یه زور کوچولو کیرما ته ته فرو کردم توی کون نسرین خانم و شروع کردم به عقب و جلو کردن حدو 2 الی 3 دقیقه عقب جلو کردم که دیدم داره همون احساس باصطلاح شاشیدن بهم دست میدم گفتم نسرین چیکار کنم گفت درش بیار و آبتا بریز روی سینه های من تا من کیرما از تو کونش در آوردم آب کیرم پاشید اونطرف و نشد که بریزم روی سینه هاش گفت دوباره باید این کار را انجام بدی دوباره کیرم را تا ته کردم تو کونش و شروع کردم به عقب و جلو کردن بعد چند دقیقه گفتم باید بیایی سینه های منا مک بزنی منم شروع کردم به سینه هاشا مک زدن و مالیدن اون پاهاشا بالا گرفته بود و با دست داشت کوس خودشا میمالید یه یه بار دیدم بیحال شد گفتم چی شد گفت به کوسم نیگاه کن اولین بار بود که کوس میدیدم نگاه کردم دیدم کوسش خیس شده بهش گفتم شاشیدی به خودت و خنده ام گرفت گفت نه همونطور که تو آبت اومند منم آبم اومد و گفت دوباره با بزاری کونم اینبار شروع کردم به تلمبه زدن و اون هی آخ و اوخ میکرد و و منی گفت محکم بزن منم محکم میزدم تا حدود نیم ساعت طول کشید تا ابم بیاد گفتم آبم داره میاد گفت باید بریزی روس سینه هام گرنه باید دوباره کیرخوشگلتا باید بکنی توی کونم منم که دیگه خسته شده بودم سعی کردم آب کیرم را بریزم روی سینه هاش و اینبار موفق شدم تقریبا یک سالی که نسرین اینا توی خونه ما بودند هر هفته یکی دوبار میزاشتم کونش و اونم خیلی حال میکرد اما هرچی بهش میگفتم بزار بزارم تو کوست نمیگذاشت تا اینکه نسرین خانم عروسی کرد و یکی از بچه محل های ما اونا گرفت عروسی تمام شد یه روز از مدذسه برمیگشتم دیدم نسرین خان لب زودخونه داره لباس میشوره منم که خیلی دلم برای کون اون تنگ شده بود از خدام بود که منا صدا کنه و باهم صحبت کنیم که اتفاقا صدام کرد و گفت بیا کمک کن این تشت لباسا برام بیار خونه بردم خونشون و گفت برو و یه ساعت دیگه بیا خونمون باهات کار دارم یه ساعت دیگه رفتم در خونشون و در زدم دیدم با گفت کیه گفتم منم دیدم گفت صب کن بعد حدود 2 الی 3 دقیقه درب باز شد و دیدم یا یه چادررنگی نازک اومد بود دم در رفتیم داخل گفت بیا تو خونه کار باهات دارم رفتم تو خونه و نشستم یه چای نبات آورد برام خوردم و و دیدم چادر از سرش افتاد وای که هیکل قشنگی داشت سینه هاش یه کم افتاد بود اما کونش بزرگ تر شده بود تپل و خوشگل گفت امروز از اون روزهات گفتم از مدوم روز ها گفت یادته چقدر میگفتی بیا بزارم کوست گفتم خوب آره گفت امروز روز کوس کردن تو و کوس دادن منه خلاصه شروع کردم به مالیدن کیر من بعد هم کیرمنا تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد به مک زدن نزدیک بود آبم بیاد که خوابید و دوتا پاهاشا گرفت بالا و گفت بیا این کوس فقط متعلق به توه هر چقدر دوس داری بکن توش و راهنمایی کرد که چطوری کوس بکنم کیرما ته ته فرو کردم تو کوسش مثل اینکه زور کمتی میخواست از کون کردن چقدر نرم و لطیف بود شروع کردم به تلمبه زدن و تلمبه زدن و تلمبه زدن و همزمان سینه هاشا میخوردم اونم شروع کرد به مکیدن لبهای من و حالا نخور و کی بخور اون کیز میخورد و لب من سینه میخوردم و تلمبه میزدم چقدر حال میداد آه و ناله و آخ جون آخ جون گفتن من و اه و ناله کردن اون مثل اینکه دنیا را بهش داده بودند یکی این اولین تجربه کوس کردن من بود خیلی بهمون خوش گذشت تا دم غروب اونجا بودم و بعد با یه بوس خدا حافظی کردم اونم از من اینقدر تشکر کرد که خودم دیگه خجالت کشیدم این گذشت تا یکی دوبار دیگه هم با هم سکس داشتیم تا اینکه دیدم حامله شده بعد به دنیا اومدن بچه اش هم چندین بار با هم سکس داشتیم تا اینکه کار شوهرش عوض شد و از اونجا رفتن یه شهرستانی دیگه کم کم تلفن اومد تو روستای ما و اونم از شهر خودشون تلفن میزد به خونه ما و احوال پدر و مادرم را می پرسید تا اینکه یه روز زنگ زد و من گوشی را برداشتم مثل اینکه تمام دنیا را به اون و من داده بودند چند کلمه با هم حرف زدیم و گفت هر موقع بیکار شدی بهم زنگ بزن چند سال تلفنی با هم صحبت و حال میکردیم تا موقع سربازی من رسید رفتم سربازی اونم کجا توی همون شهری که اونا زندگی میکردن خلاصه پنجشنه و جمعه ها من مهمون اونا بودم و اون میگفت چند سال ما مهمون شما بودم حالا دو سال هم تو مهمون ما باش سکس های عجیب و غریبی به من یاد داد و تقزیبا توی این دوسال هر دو هفته یکبار باهاش سکس داشتم البته این مرهون کار شوهرش بود که نگهبان یک کارخونه بود و بصورت شیفتی کار میکرد سریازی تموم شد و هر موقع که اونا میومدن روستا بدون استثنا با هم سکس داشتیم و بعد از سی سال هنوز هنوز هم با هم سکس داریم اون داماد داره منم بچه هام دیگه بزرگ شدن ولی اون همیشه میگه تو شوهر منی با اینکه حدود 4 سال از من بزرگتره .

قربون هر چی لوتیه
     
#474 | Posted: 30 Dec 2012 16:15

دختر خاله جووونم به به

من یه دختر خاله دارم که 17 سالشه قدش و سانت نکردم ولی حدودایه 170و داره پوستش گندم گونه و استایلشم که سکسیه اتفاقا همین استایلشه که همیشه باعث میشه من با دیدنش یه جوراییم شه
اوایل من یجورایی عاشقش بودم ولی اون زیاد تحویل منو نمیگرفت چون به قوله خودش من زیادی ظاهرم ساده بود اونم از تیریپه ساده زیاد خوشش نمیومد حالا که گفتم ساده پس بزارید حداقل یه کوچولو خودم و براتون توصیف کنم اسمم علی و 20 سال سن دارم قدم 178 و رنگ پوستمم سفید گندمی چهار شونه زیاد از خود تعریف نباشه ولی یه برگ برنده هایی تو ظاهرم دارم البته بگم زیاد خوشگلم نیستم
اوایل زیاد به ظاهرم نمیرسیدم نکنه فکر کنید که چفت و چول بودم نه تیریپم ساده بود ولی الانه خوب هر چی سنه ادم میره بالا تر خوب فکر و عقیدشم هی متفاوت تر میشه دیگه رو مد هستم مدل مو و این جور چیز ها
خوب زیاد حاشیه نرم دیدم این استایلش و و اون خوشگلیاش دختر خالمو میگم خیلی منو جذب کرده یا رک بگم حشریم میکنه لباسایه تنگ که حتی یه بار که رفته بودیم خونشون با شلوار استرج صورتی اومد جلوم که حالا نمیدونم حواسش نبود چی بود ولی اون کسه خوشگلش از وسط دو قاچ شده بود شکلشو یعنی میشد حدس زد از اون جا بود که من حشری شدنم با اون صحنه نسبت به دختر خالم به حد خودش رسیده بود یعنی اگرم با چادر میدیدمش باز این صحنه میومد جلو چشام باز یهو یه جورایی میشدم حالا............
قرار شد یه پنج شنبه با خانواده خالم اینا و ما بریم بیرون که قصد کردم مخشو دیگه تیلیت کنم همون شب چون دیگه طاقتم به سر اومده بود پس دستشو هی میگرفتم میگفتم بیا بریم بچرخیم تو پارک یه ذره پیاده روی کنیم اون قبول کرد ولی تو راه که تنها بودیم کسیم باهامون نبود پس باید سره حرف و از یه جا باز میکردم من حرف میزدم ولی اون زیاد با حرفام مچ نبود باز بی تفاوت بود ولی من فهمیدم از چه دری دیگه وارد شم منم بی تفاوت شدم و هی با گوشیم ور میرفتم و هی الکی زنگ میزدم اره تصمیم گرفته بودم حسودش کنم هی میگفتم الکی پشت تلفن خوب کجایی عزیزم اونم هی گوشش و برا شنیدن بهتر حرفام پشت تلفن گوشش و تیز میکرد هی قربون صدقه الکی پشته تلفن خیلی کنجکاوش کرده بودم تا اینکه وقتی تلفنم تموم شد اون گفت کی بود گفتم کسه خاصی نبود اون گفت که اگه نبود این قربون صدقه ها از کجا میو مد اصلا بهتره که تو با اونی ه قربون صدقش داری میری باشی و من اینجا ام که با تو باشم و اینا ولی تو نسبت به من بی تفاوتی من میرم و فلان بمان بیا برگردیم دیدم باید یه ذره طناب بدم خدمتش و طنابه ونم تو دستام بگیرم ول نشه
گفتم من! تو داری بی تفاوتی میکنی
این مسئله باعث شده بود یه کم از غرورش کم شه خودش و به بیرون برام بروز بده خیلی از تکنیکه حسود کردن طرف حال کرده بود انگاری تو امتحانه فنه فیتیله پیچ کردنه میزبان قبول شده بودم
هیچی دیگه با هم کم کم تو صحبتا مچ شدیم که حتی به جایی رسید که حسمونم بهم گفتیم که قبلن چه حسی داشتیم فکر میکردم فقط من عشق تو وخودم جوونه زده بوده یا به عبارتی نوعی شهوته شبیه به عشق
ولی دیدم نه اونم انگاری اره
خوشحال شدم با خودم گفتم من راضی اون راضی پس گوره بابایه ناراضی انقدر تو ابرا بردمش که اون یه جورایی گرم شد منو چنان بقل کرد که گفتم الان یکی ببینه چی میگه با خودش میشه خدا رو شکر شب بود اگرم کسی میدید زیاد معلوم نبود
خوب خوبیه پارکایه جنگلی همینه دیگه
که در این مواقع گوشیم زنگ خورد مامانم بود گفت کجایید گفتم هیچی بالایه یه تپه ایم تا نیم ساعت دیگه میاییم طرف شما
خوبیه قضیه هم اینجا بود که دیلیله دو نفری اومدنمون بیرون از طرف خالم موجه بود چون گفته بود که سمانه میخواد بره یه چرخی تو پارک بزنه ولی چون هم شبه و از اون طرفم که از تاریکی میترسه و فلان بمان تو باهاش باش خاله جان بیچاره خالم نمیدونست که گرگ این جنگل تنها منم ههههههههههههههههههههههه
میگفتم دیدم رفته تو حس لبایی ناخواسته اومد سمته گونه هام که انقدر لطیف بود منو با لمس کردنه گونه هام اتیش زد
منم رفتم تو کار بوس بازی دیگه شروع شده بود انگاری وقتش منم گفتم خیلی خیلی دوست دارم داشتم ولی تو باورت نبود و خلاصه از این کس و شعرایه رایج که خودتونم علامش هستیت ولی الان کم شده
اونم در جواب گفت من اگر بهت محل نمیدادم چون تو اوایل یه بار دستم و پس زدی اره یادم داشت میومد من یه بار همچین کاری رو در حقش کرده بود ولی خوب اون بار بچه بود انقدر تر گل ور گل یا کس نشده بود که
کم کم وقتایه رفتن بود
هورا مخ زدم در حده لالیگا
اینا گذشت تا اینکه یه روز تل خونه به صدا در اومد که من ور داشتم اتفاقا گوشی رو خالم بود گفت علی امروز وقت داری بیایا خونمون گفتم چطور شک کردم گفتم حتما لو داداه که چه حرفایی تو پارک بینمو ن رد و بدل شده
که دیدم نه خدا رو شکر یه نفسه راحتی کشیدم
گفت بیای خونمون به سمانه گیتار یاد بدی؟ و تو که درس ت خوبه بعدش ریاضی بهش یاد بدی ضعیف شده تودرسه ریاضی از این حرفا باز شک کردم نکنه مچ گیری باشه من تنها با دخترش گفت نمیخوام کسی دیگه بیاد بهش یاد بده نمیشه غریبه رو راه داد و کلاسم که بیشترش الان خصوصی شده خوب راست میگفت بیشتره کلاسا ام که الان استادش مرده
گفتم باشه بعد ظهر روونه خونشون شدم
وقتی رسیدم خالم اماده بیرون رفتن بود گفت من دارم میرم بیرون گفتم کجا گفت دارم میرم بیمارستان عیادت اقا وحید اومده دنبالم (پدر سمانه) از سره کار منم که حوصله صدایه این گیتار و ندارم و بهت دیگه سفارش نکنم مواظبه خودتون باشید تا از جلو دره راهرو رف منم گفتم به به بهتر از این نمیشه وقتی کفشامو در اوردم رفتم تو حال دیدم یدونه از اون لباس خوشگلاش و پوشیده یدونه شلوار جین تنگ با یه تاپ سیاه
خانم میخواسته مامانیش از خونه بره بیرون بعد خودش و نشون بده جوووووووووووووون به به
گفتم چطوری خوبی گفت اره تو چطوری و از این حرفا که بهتر از این دیگه نمیشد دستم و گرفت گفت بیا بریم تو اتاق
رفتیم گفت لباست و در نمیاری علی گفتم اها حواسم نبود
گیتارش و برداشتم که بهش اکوردارو یاد بدم یه نیم ساعتی که گذشت تموم شد کاره گیتار
باید مشغول ریاضی یاد دادن میشدم که داشتم جزوش و میخوندم که سرم و بالا کردم دیدم زول زده به من با یه لذتی منو نگاه میکنه
که گفتم چیه گفت خیلی دوست دارم دستم و کشیدم رو لباش اماده بود
از پشته گردنش گرفتم شروع کردم به لب گرفتن اون از موهام گرفته بود باهام به پیش میودم
همون طور که رو تختش بودیم خوابیدیم
وقتش بود پیش روی به سمته پایین تنه باشه از لپ های کونش گرفتم فشار میدادم اون از کمرم گرفته بود فشار میداد تاپش و به ارومی در اوردم دیدم هیچی زیرش نیست دو تا سینه یه تپل سفید که نوکشم از رو تاپ مشخص شده بود زد بیرون
نوکش صورتی بود شروع کردم به خوردن نوکش حتی گازیم گرفتم که یه جیغ کوچولو زد اهههههههههههههه اخخخخخخخخخخخ
که میگفتم جون بگو میخوام بشنوم هی میخوردم به اه اه انداخته بودمش
و بوس بارون کردنه شکمو وسطه سینشو پیشونشواغاز کردم که هی داغ ترش میکرد
وقتی به شلوارش رسید دو تایی باهم شلوار و در اوردیم شروع کردم از کس خوردن با چو چولش ور میرفتم خیس کرده بود بدجوری
که منو هول داد رو تخت به طوره وحشیانه با عجله شلوارم و در اورد کیرم و گرفت تو دستاش باهاش ور میرفت بالا پایین میکرد حشریم میکرد بدجوری بعد دوره لباش میکشید بهش گفتم فیلم سکسی زیاد میدیدیا گفت میخوای بزارم برات تو کامپیوترم دارم
گفتم بزار
یدونه از اون وحشیاشو گذاشت قضیه با گذاشتنه فیلمه اتیشی تر شد
ساک زدنش انگاری ساکر حرفه ای بوده بدجور منو اغوا میکرد
بعد همون جوری که خوابیده بودم کیرم و گرفت کرد تو کونش یه جیغی زد که دلم براش سوخت جر خوردم اخخخخخخ
اینا رو میگفت من دل سوزیم اب میرفت
بالا پایین میکرد منم هی از سینه هاش میگرفتم میخوردم اونم با دستاش کلمو میگرت به طرفه خودش ازم لب میگرفت میگفت عاشقتم
بعد نوبت به تلمبه زدن شد انقدر تلمبه زدم که وقتی کیرم در اوردم سوارخش قرمز و متورم شده بود با انگشت دوره سوارخش بازی میکردم میکردم تو دهنش انگشتم وبعد دست میزدم به کسش سیلی میزدم
بعد شروع کرد به ساک زدنه دوباره که ابم اومد سری گذاشت تو دهنش ابم و خورد ولی باز تو دهنش مثل شکولات قلقلگش میداد
اخر یه یه ربعی خوابیدیم بقل هم گهگاهی از هم لب میگرفتیم من که خسته بودم اونو نمیدونم اخه یه 45 دقیقه این حدودا بود داشتیم حال میکردیم گفتم الاناس که گندش در بیاد خالم بیادش ولی شانس خوب بود
سمانه گفت من میرم حموم تو منتظر میمونی یا بیا اصلا دو نفری با هم بریم حموم گفتم نه مادرت میاد بد میشه
از حموم که اومد لخت با حوله اومد پیشم خودش و خشک کنه من باز نمیدونم ولی حشری بودم
خوابوندمش رو تختش لخت از حوم اومده بود لطیف شده بود پوستش بویه مطبوعی بدنش گرفته بود که حشری ترم میکرد
اون اروم خوابیده بود منم ماساز میدادم بدنشو با کسو کونش ور میرفتم بوسش میکردم داشت خوابش کم کم میبرد که تلفنه خونشون زنگ خورد مادرش بود بهش گفته بود تا یه یه ساعت دیگه خونن زیره چایی و روشن کنه پدرش خستست از این حرفا
من گفتم دیگه باید برم مادرت اینا بیاین ببینن زیاد موندم شک میکنن وضعه ظاهریمم که ریخته بهم گفت عزیزم باشه برو هر چند میخوام بیشتر پیشم باشی بدجور بالا زده بود لب اخر همین که لخت رو تخت بود از گردنمم که گرفته بود گرفت ول نمیکرد گردنمو که خودم دستاش و باز کردم از دوره گردنم و منم یدونه باز لب از لبایه نازه کوچولوش گرفتم حرفه اخرشم زد که عاشقمه دوسم داره منم گفت منم همین طور هههههههههههههههههههههههههه
اخر حال بود بهتر از این نمیشد از این به بعد دوشنبه ها روزه مورد علاقه منه الان دختر خالم دوست دخترمه هم دختر خالم وبوس بازیایه موقع همراهیش از دبیرستان تا خونشون برام لذت بخش ترین کار تو هفتست


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#475 | Posted: 31 Dec 2012 18:22

روزی که پریا عرفا زنم شد

15سالم بود که برای اولین بار پریا رو دیدم.اما از همون لحظه عاشقش شدم.نمیدونم شاید هم معنای این علاقه تو اون سن عشق نبود.اولین بار در هیأت شطرنج دیدمش.او 2روز بعد میخواست بره مسابقات قهرمانی استان.رئیس هیأت از من خواست برای این که او و دوستاش توی جو مسابقه قرار بگیرند توی تورنومنت خیلی ساده شرکت کنم.که 4تا دختر بودن،و ما 3تا پسر. من از اون هم بردم.به هر حال اون یکی دو روز گذشت.و اونا رفتن و مقام خوبی هم نیاوردند.اون روزا کذشت تا من18ساله شدم و پریا 16ساله.دیگه هر از گاهی که مسابقات قهرمانی شهر بود میدیدمش.تا اینکه یه بخشنامه اومد از هیأت شطرنج استان مبنی بر اینکه مسابقات قهرمانی رده سنی استان برگزار خواهد شد.و قرار بود که دخترها و پسر ها در دو گروه مجزا ولی در یک سالن و همزمان برگزار بشه.روز حرکت که همه جلو در اداره تربیت بدنی وایسادیم تا مینی بوس اومد.سوار شدیم و مردا طبق معمول جلو بودن و دخترا عقب.متأسفانه مربی ما نتونست بیاد و فقط یه سرپرست با ما بود به نام خانم ناصری.البته مربی ما از من خواست که چون با تجربه تر از بقیه بودم بعد از هر بازی بچه ها، بازی اون ها رو آنالیز کنم.خلاصه حرکت کردیم و تقریبا نزدیکای مقصد حال یکی از دخترا به نام یلدا بد شد نفسش بند اومد و به سختی نفس میکشید.و یکم حالش بهم میخورد.خلاصه راننده سریع تر حرکت کرد و مستقیم به یه بیمارستان رفت.اون رو اونجا پیاده کردیم.خانم ناصری هم پیاده شد و از راننده خواست که ما که در کل4تا پسر و 3تا دختر شده بودیم رو به خوابگاه برسونه و خودش پیگیر کارهای یلدا بشه.خلاصه ما رفتیم و اتاق رو تحویل گرفتیم.و چون راننده باید میرفت ما تنها شدیم.از ساعت تقریبا 5:30 که راننده رفت تا شب ساعت 9 که خانم ناصری و یلدا اومدن من و 6تای دیگه تو خوابگاه بودیم.تو این چند ساعت که تنها بودیم،دخترها وسایلشون رو گذاشتند تو اتاق خودشون و اومدن با ما شطرنج کار کنند.البته من بهشون به جای شطرنج عادی شطرنج سیامی رو پیشنهاد دادم که بازی کنیم،که این بازی با دو صفحه مهره بازی میشه که دو به دو با هم یار هستند و بقیه قوانین که اینجا جاش نیست... .به هر حال قرعه کشی کردیم و من و پریا یار شدیم.بازی شروع شد و 4نفر بازی میکردن و 3نفر داور یا به قولی منتظر بودن.من و پریا خیلی برد آوردیم تا این که او یه اشتباه کرد و باختیم.از اون جایی که من خیلی تو جو قرار گرفته بودم و اگه او اشتباه نکرده بود قطعا من ضربه نهایی رو به حریف وارد میکردم یکدفعه ناخودآگاه یه مشت البته نه محکم به بازوش زدم.بعدش هم خیلی ناراحت شدم.و کلی عذر خواهی کردم.خلاصه ما رفتیم کنار و دو نفر دیگه اومدند بازی کردند و من و پریا و ستایش بیرون از بازی بودیم.من رفتم رو تخت دراز کشیدم چون حوصله داوری رو نداشتم .یه لحظه پریا رو ساکت و به دور از شیطنت همیشگیش دیدم.صداش زدم و ازش خواستم بیاد پیشم.اومد پیشم نشست کنار تخت.کلی ازش عذر خواهی کردم پریا هم مرتبط می گفت اشکال نداره.کم کم این شد که یکم با هم صمیمی تر شدیم و بعد از اون راحت تر با هم بودیم.و...رابطه ما تو اون 3روز که پیش هم بودیم بهتر و بهتر شد.تا 1سال با هم با اس ام اس و فیس بوک و اینا هر روزبا هم در ارتباط بودیم و هر از چند روز یکبار همدیگرو میدیدیم تا خونواده هامون از این واقعیت مطلع شدند که ما با هم هستیم.اما کار از کار گذشته بود و ما دیگه واقعا عاشق هم شده بودیم.شهوت نبود.یه عشق خالص ناب ناب از اون درجه یکاش.و ما همو برای ازدواج میخواستیم و همه اینو خوب میدونستند البته پدر اون برای من یه شرط گذاشت که دانشگاهم رو تموم کنم و سر کار برم .و بعد برم خواستگاری.خودم هم همین رو میخواستم.نمیخواستم تا یه کار خوب پیدا نکردم ازدواج کنم.راستی من دانشجوی مهندسی شیمی اصفهان بودم و پریا دانشجوی مامایی شهر خودمون.یه روز برام زنگ زد -گفت:امیر؟
-گفتم:بله عروسکم.کاری داری؟
-گفت:دلم برات تنگ شده.کی میای؟
-گفتم:دور و زود داره ولی...
-حرفم رو قطع کرد گفت:خدا نکنه سوخت و سوز داشته باشه.
-حالا چی شده که عسلم دلش برام تنگ شده؟
-قراره تنها بشم.بابا مامانم و پویا(برادرش)دارن یه یک هفته ای میرن شیراز.میشه دو سه روز رو بیای پیشم؟
+یه لحظه بدنم سست شد.اولین بار بود که چنین پیشنهادی بهم میکرد.یا قرار بود با هم تنها شیم.نمیدونستم چی بگم.که ادامه داد:یه چند روز دانشگاه نری که ازت چیزی کم نمیشه.خوابگاه هم که نداری که مسؤولا بهت گیر بدن.درسا هم که اول ترمه و سنگین نشدن.خونوادت هم که نمی گی داری میای اینجا.دیگه چی میگی؟نمیدونستم چه جوابی بدم.که گفت:منتظرتم.باشه؟گفتم:آخه اگه کسی بفهمه با هم تنها بودیم چی؟اگه فکر بد کنند؟ببین پریا نمی خوام به خاطر یکی دو روز با هم بودن برای یه عمر از دستت بدم.اما از اون اصرار بود و از من انکار.فکر نکنید بدم میومد که باهاش باشم نه اتفاقا برعکس.ولی نمیخواستم عشقم رو به خاطر هوس از دست بدم.به هر حال چند روز بعدش من رفتم شهر خودمون.و یکراست رفتم خونه پریا.تا رسیدم در زدم انگار پشت در کمین کرده بود سریع در رو باز کرد و همین که وارد خونشون شدم در و بست و یه لب جانانه خوردیم.لبش رو قبلا هم خورده بودم ولی چون یه حس ترس از ریخته شدن آبروم رو داشتم به دلم نمی چسبید.بعد چند دقیقه تازه یادمون اومد باید سلال و احوال پرسی کنیم.رفتم روی مبل نشستم او هم رفت از تو آشپزخونه دو تا لیوان شربت پرتقال آورد و با هم خوردیم.از دانشگاه و استاداش از دوستاش و خلاصه از خودش گفت.من هم همینطور.بهش گفتم بعد از 3سال و خورده ای اولین باریه که تنهاییم.حرفم رو رد کرد و گفت:ما همیشه با هم بودیم همیشه هم با همیم.مگه اینطور نیست؟گفتم:چرا همینطوره که تو میگی.و لب هامون تو هم قفل شد.من همزمان با دست چپم موهاش رو نوازش میکردم و با اون دستم دست چپ او رو گرفته بودم و با انگشت شصتم پشت دستش رو نوازش میدادم.زبونمون رو تو دهان هم میچرخوندیم و آب دهان هم رو میخوردیم.اون رو همونجا رو مبل هول دادم تا بخوابه و خودم هم روش خوابیدم.پریا یه جیغ زد و گفت چیکار میکنی؟ چرا هولم میدی؟همین طور تو چشماش خیره شده بودم که دوباره لبش رو بوسیدم و ...بعدچند دقیقه لب بازی بغلش کردم و بردمش تو اتاقش و رو تختش انداختمش.خودش رو کامل در اختیارم قرار داده بود.
باز هم بوسیدمش.یه لحظه با همون معصومیت قدیمیش که تا چند لحظه پیش اثری ازش نبود بهم گفت:امیر! فکر میکنی کاری که می کنیم درسته؟من هم که مدت ها بود ساکت بودم بهش گفتم:بالاخره مال منی.یه جور حس ترس رو توی چشاش خوندم.خودم هم داشتم میترسیدم ولی ترس رو کنار گذاشتم و دوباره همون عشق چندین ساله رو به یاد آوردم.دو باره شهوتی شدم و به سمت گونه هاش رفتم و اون رو آروم بوسیدم.برای اولین بار دست به سینه های خوشکلش زدم و همونطور که میبوسیدمش از روی لباس سینه هاش رو با دست چپم میمالیدم.با دست راستم هم آروم گردنش رو نوازش میدادم.چند لحظه بعد لباس عشقم رو از تنش جدا کردم.سوتین او رو هم بیرون آوردم.اما به شلوارک سبز رنگش کاری نداشتم.شروع کردم به خوردن سینه های کوچولوش.با یکی از دستهام اون یکی سینه اش و با دست دیگه ام روی شلوار کس نازنینش رو میمالیدم.بعد از چند لحظه صداش بلند شد.آی.آه...من هم حس شهوتم گل انداخته بود.از روی پریا کنار رفتم.لباس و شلوار و شرتم رو بیرون آوردم و برای اولین بار بعد از دوران خردسالی بدنم رو نشون کسی میدادم. رفتم کنارش و شلوار سبز کمرنگش و شورت سفیدش رو به نوبت بیرون آوردم.و برای چند لحظه اون کس زیباش رو نگاه کردم.بعد بهش حمله کردم.و برای زمان طولانی مشغول خوردن قطعه ای از بهشت واقعی شدم.کمی نیم خیز بلند شدم.کیرم رو با آب دهانم کاملا خیس کردم.دوباره کسش رو کمی خوردم.تا یکدفعه لرزه بر بدنش افتاد.جیغ بلندی زد.و آب لزجی آروم از کنار کسش خارج شد.بلند شدم.کیرم را با آب بهشتی اش غسل دادم و اون رو روی کسش تنظیم کردم.خم شدم و شروع به خوردن لبش شدم.و یک آن کیرم رو محکم وارد کسش کردم.آه بلندی کشید.و جیغی از ته دل زد.کیرم رو بیرون کشیدم.دیدم پریا دیگه دختر کوچولوی داستان زندگیم نیست.چند قطره خون پریا رو به خانم تبدیل کرده بود.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#476 | Posted: 3 Jan 2013 12:00

من و شاگردم

با سلام، من رضا 27 سالمه و مجردم فوق لیسانس برق دارم داستان از این قرار بود که من یه چند واحد درس دانشگاه آزاد گرفته بودم و مشغول تدریس بودم بالاخره هم درس میخوندیم هم تدریس می کردیم. یه شاگرد داشتم به نام شیلا ... که واقعا خوشگل و خوش استیل بود یعنی هرچی ازش بگم کم گفتم. خلاصه ترم اولی بود که شیلا خانم شاگرد من بود من هم که شیفته کس و کون این دختر شده بودم همون ترم با یه نمره 8 خوشگل ردش کردم تا ترم بعد دوباره با خودم درس رو برداره که همون شد که میخواستم. سر کلاس وقتی حواسش نبود من زیرزیرکی نگاش میکردم فقط نمیتونستم چطور بهش شماره بدم که با مشورت یکی از دوستان تو خوابگاه گفت یه وبلاگ درست کن و نمرات میان ترم رو اونجا بزن شمارتم بذار تو وبلاگ منم این کارو کردم. خلاصه نمرات رو زدم و بعد سرکلاس گفتم دانشجویان عزیز هرکی اعتراض داره با من تماس بگیره نا گفته نمونه که نمره شیلا خانم هم خیلی کم دادم که حتما اعتراض کنه بعد نمرات دانشجویان دیگه طوری بود که جای اعتراضی نداشتن چون نمرات رو بالا داده بودم. خلاصه همون خواستم که شد شیلا خانم بعد 2 روز تماس گرفت منم کلی براش کلاس گذاشتم که شما کم گرفتید و از این حرفها... آخر صحبتهاش گفت که استاد نمره بده از خجالتتون در میام منم سر حرفو باز کردم و حسابی مخش رو زدم یه قرار ملاقات گذاشتم و با هم دوست شدیم و بهش گفتم فقط تو دانشگاه تابلو نکنی اونم قبول کرد. یه روز جلو امتحان پایان ترم بود که گفت اصلا چیزی بلد نیستم منم بهش گفتم بیا خونمون کسی نیست تا یادت بدم نا گفته نمونه تا اون روز اصلا حرف چیزی پیش هم نزده بودیم. بعد کلی اسرار کردم تا اومد خونه وقتی اومد اولش با مانتو نشسته بود بهش گفتم مانتو رو دربیا راحت باش خلاصه بهتون بگم حدود یک ساعت طول کشید تا به هزار التماس لخت شد.آآآآآآآآآآآآآآآاخ چه استیلی... سرمو کردم تو سینه هاش و حسابی خوردمش دیدم میگه رضا بکنم حالم بده کسم رو بکن منم حسابی کسشو خوردم و کیرمو دادم دستش مثل شکلات میخوردش. شرشو گذاشتم در کسش ولی نمیشد بکنم داخل چون پرده داشت.گفتم برگرد تا از کون بکنمت.کونش رو قمبل کرد منم کیرمو کم کم کردم داخلش شیلا خانمم میگفت بکنم رضا بکنم منم حسابی تلمبه میزدم آبم که داشت میومد گفت بریزش رو سینم منم همشو ریختم رو سینش و خلاصه حدود 2 ساعت ما سکس کردیم از اون به بعد هر وقت که کیرم شق می کرد میرفتیم حال می کردیم نا گفته نمونه که من خونمون 3 طبقه ست و دوتا در داره که راحت بدون اینکه کسی متوجه باشه میومد خونه بعد طبقه اولم خونه خودمه کسی نمیاد.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#477 | Posted: 4 Jan 2013 19:39

سکس با زن همسایه کوچه بغلی

سلام این خاطره واقعیه،کاملا واقعی. و جریان برمیگرده به سال 79 من 18 سالم بود و اماده رفتن به خدمت بودم.خونه ما جنوبیه و طبقه دوم زندگی میکردیم و ی پنجره پشت خونمون بود که از پذیرایی به حیاط دید داشت و پشت او حیاط خونه شمالی کوچه بغلی بود که سه تا خونه یک طبقه کنار هم بودند و روبروی این سه خونه خونه های جنوبی کوچه بغلی بود که توی طبقه سوم اون خونه کاملا از خونه ما معلوم بود . یک روز اواخر تابستون کنارخانواده نشسته بودم که یدفعه بابام با خنده به ما گفت اون خانمه از کوچه بغلی به من نگاه میکنه و پیرهنشو به نشونه گرمی هوا تکون میده . این موضوع نظرم رو جلب کرد و بصورت نامحسوس خودم رو تو زاویه دید اون زنه قرار دادم بابامم بلند شد رفت و من زوم کردم رو خانومه و دیدم که دید به اندازه کافی هست که طرفم زاق بزنم. اون روز گذشت و روز بعد من رفتم طبقه سوم خونمون که اون طبقه ام دست خودمون بود و پنجره ها رو وا کردم و مدام مراقب بودم که ببینم زنه کی میاد،خلاصه زنه اومدو من طوری که متوجه من بشه مدام نگاش میکردم و اونم گاهی پنجره رو میبست ولی دوباره باز میکرد .

خلاصه ای روال ادامه داشت و من هر روز جسارتم بیشتر میشد و شروع به علامت دادن کردم و یجوری باهم از دور رابطه برقرار کردیم رفته رفته با اشاره ازش میخواستم پیرهنشو در بیاره برای دیدن عکس العملش بالا تنم رو لخت میکردم و با ایما و اشاره درخواست لخت شدنشو داشتم.یک روز دیدم یکدفعه پنجره بزگ خونه رو وا کرد که من تقریبا از بالا تا باسنش رو میدیدم وقتی عقبتر از پنجره وایمستاد. بشدت ازش درخواست دراوردن لباساش رو داشتم که پنجره رو بست بعد 5 دقیقه پنجره باز شد و با تعجب فراوون دیدم که تاپ قرمز پوشیده ،تاپی که بازوهاش و سر سینه هاش بیرون بود. برم مسجل شده بود که بهش میرسم و بهم پا داده. کیرم بدجور راست شده بود و شهوت به عقلم غلبه کرده بود . ی دفعه دویدم رفتم طبق پایین و شلوار لیم رو اوردم و با اشاره بهش گفتم که دارم میام اونجا و اون بشدت مخالفت کرد.

ساعت سه بعدازظهر بود سریع لباسام رو پوشیدم و راه افتادم سمت خونشون با کلی ترس از اینکه تو اون کوچه کسی براش لامت سوال نشه که من باسه چی رفتم اون خونه. از در کوچشون شدم از نزدیک تشخیصش برام سخت بود که کدوم خونه بود دقیقا. سه تادر اونورترشون سه تا از بچه محلای کوچه بغلی نشسته بودند که باهم سنم و شناختی نداشتیم ، مطمئن شدم که زنگ کدوم در باید بزنم و رفتم دم در و زنگ ط3 رو زدم بعد کمی مکث و در حالی که قلبم با شدت تمام میزد در باز شد و من درو بستم و با سرعت رفتم ط3.

از اون فاصله تقریبا دور خیلی برام مسجل نبود که طرفک چند سالسه دقیقا و چه قیافه ای داره فقط میدونستم زنیه تا 35 سال سن و قیافه جذاب. رسیدم بالا و اولین بار باهمراه با علامت سوال که طرف چندسالست و چه شکلیه بهش نگاه کردم و یک اسکن فوری کردم. طرفم زنی بود 26 ساله و قد 160 و وزن 56 زنی معمولی با هیکلی خوب رو به معمولی. چادر سرش کرده بود در حالی که تاپ و شلوار تنش بود سلام کردم و جواب داد. گفت باسه چی اومدی نترسیدی کسی ببیندت ؟ رفتم نشستم رو پله جلوی در ورودیه اتاقشون گفتم دلمرو بدجور بردی و شروع به تعریف از دلبریاش کردم گفتم بشین و اومد کنارم نشست گفت که شوهش کار ازاد اره و ساعت 2 رفته و برادر شوهرشم با اونا زندگی میکنه و ممکنه برگرده. بعدها گفت که تو موبایل شوهرش تلفن چندتا زن پیدا کرده که شوهرش با اون بوده و خواسته که بقول خودش طلافی کنه. تعارف کرد رفتیم توی اتاق دیدم ی دختر ئو ساله داره که گفت تازه خوابیده.رفت باسم اب اورد و نشست روبروم گفتم بیا پیشم بشین با حالت دودلی همراه با شهوت اومد پیشم در حالی که صحبت میکردم چسبوندمش به خودم و دستم گذاشتم رو کپلش از رو چادر و فشردمش به خودم احساس کردم از چندش و دودلی لرزید کمی شل کردم و حرف میزدیم که بهش گفتم چادرش رو برداره با کمی اکراه از سرش برداشتم و نشوندمش رو پاهام در گوشش اروم صحبت میکردم و از دلبریاش و هیکل و قیافش تعریف میکردم وا داده بود و تو چنگم بود دستمرو بردم زیر تاپش و کپلش رو ناز دادم در همونحال یدفعه فشردمش و شروع به لب گرفتن کردم و نمه نمه تاپش رو در اورم و خوابوندمش و شروع به خوردن گردنش گردم نفس نفس میزد و احساس کردم به شدت از این نوع نزدیکیه پر خطر لذت میبره سوتینشو باز کردم و سینهاش رو که کمی شل بود لیسیدم و شروع به پایین رفتن کردم شلوارو شورتش باهم دراوردم و مشغول خوردن کسش بودم بشدت نفس میزد لباسام دراورد کیرم بدجور سنگ شده بود اروم گذاشتم دم کسش و کمی خیسش کردم اروم دادمش تو شروع به تلمبه زدن کردم هیکل واقعا جالبی داشت و کس و کونش کاملا تو چنگ کیرم اسیر بود لنگاش دادم بالا و کیرم رو تا دسته جا کردم کلا خیلی لاپای عمیقی نداشت و کیرم حسابی تو کسش فرو میرفت صحنه جالبی بود کیرو رو دراوردم و با اصرارش کاندوم انداختم و دوباره کردم تو کسش ازش خواستم سگی بشینه قنبل کرد برام و از پشت کردم تو کس نازش قدم 175بود و حسابی بهش مسلط بودم موهاش از پشت تو دستم جمع کردم و به شدت تلمبه میزدم دوباره خوابوندمش و تا دسته جادادم توکسش احساس کردم داره ابم میاد سرعت رو زیاد کردم که ی دفعه دیدم داره منو بشدت فشار میده فهمیدم ارضا شده و منم بعد اون ارضا شدم بعد برام دستمال اورد و خودش برام کیرم پاک کرد .. این رابطه باچند سکس دیگه تو دو هفته بعد ادامه داشت که من بخاطر عذاب وجدان ازش خداحافظی کردم و اون ابراز داشت که بیمن نمیتو نه و بهم احتیاج دارهولی من احساسم رو گفتم و ازش خواستم دیگه اینکارو نکنه و شوهرشم بلاخره سرس بسنگ میخوره. رفتم خدمت بعد و ماه توبم رو خواستم بشکنم که دیگه هرگز اون پنجره باز نشد و من دیگه ندیدمش و هنوزم میخوامش.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#478 | Posted: 6 Jan 2013 11:57

شب مستی

خاطره ای رو که میخواهم براتون تعریف کنم برمیگرده به چند ماه پیش
قبلش باید یه توضیح در مورد این خاطره بدهم من ارشیا 28 سالمه متاهلم
یکی از دویتهای نزدیک من که با هم کار میکنیم اسمش محمده یه خانوم خوشگل هم داره که اسمش فریده است اسن فریده خانوم خیلی خیلی خوشگله از همون روز اول اشناییش با دوستم محمد من عاشق زیبایی و اندام مانکنیش شودم
اندام فریده قد180وزن 65 سبزه و خوشگله و با نمک
خانواده من و دوستم محمد خیلی با هم راحتیم و با خانومهامون همیشه دور سر هم قلیون و مشروب میخوریم
من همیشه آرزوم این بود که یک بار هم شده فریده رو لخت ببینم
من بخاطر عقایدم از خیانت بدم میاد چه به همسرم چه به دوستم
داستان از اونجا شروع میشود که بخاطر قرار داد کاری جدید من
از شهر خودمون به شهر دیگه رفته و اونجا خونه گرفته بودیم برای یک سال توی یه مجموعه طبقه 4و5 رو اجاره کرده بودیم
این بهترین موقعیت برای بیشتر با هم بودن ما بود که خیلی هم با هم صمیمی بودیم
بعد از چند روز گشت و گذار تو شهر و تفریح موفق شدم یه مقدار مشروب تهیه کنم
و شب محمد و فریده رو دعوت کردیم خونه خودمون
بعد از خوردن شام و کلی شوخی و خده نوبت به خوردن مشروب شد
وقرار شد محمد و فریده هم شب خونه ما بمونند
برای اینکه راحت باشیم و مشروب بخوریم از خانومم خواستم که لباس راحتی به فریده خانوم بدهد مثل خودش
خانواده های ما با هم خیلی راحتیم و خانومهامون راحت ترین لباس ها و باز ترین لباسهارو میپوشند جلوی ما
منم به محمد یه شلوارک دادم با یه تاپ خنک
خانومه لباسشون رو پوشیده و اومدم کنار ما فریده واقعا خوشگل شده بود قد فریده از خانومم خیلی بلند تر است برای همین تاپی رو که پوشیده بود یکم برات کوتاه بنظر میرسید و نافش همش دیده میشود خانومها هم مثل ا تاپ و شلوارک پوشیده بودن محمد و فریده یه طرف و من و خانومم هم طرف دیگه در حال قلیون کشیدن که مرتب هم با لب گرفتن و تبادل دور هم هراه بود وای نیدونید لب گرفتن و تبادل دود چقدر لذت داره
محمد ازم خواست تا مشروب رو بیاورم تا شروع کنیم
چون شهر غریب بود و من نا آشنا عرق سگسی توانسته بودم پیدا کنم
شروع به خوردن مشروب کردیمودر عین حال لب گرفتن بلا همسرامون فریده معلوم بود حشری شده و درو از چشم ما در حال لب گرفتن کیر محمد رو هم لمس میکرد
مشروبش خیای خیلی الکلش بالا بودخانومن من بعد از خوردن 4 تا پیک شل شده بود و سرش رو روی پای من گذاشته بود و توانایی بلد شدن رو هم نداشت
فریده خیلی تو مشروب خوردن وسواس داره برا ی همین چهار تا پیکی که خورد بود اندازه یه پیک ما نبود
محمد هم جنبه خوردن مشروب زیاد رو نداشت و چون پیکهاشو سنگین میریختم معلوم بود که داره بالا میزنه برای همین عذر خواست و رفت دست شویی و یه اب به صورتش زد و اومد کنار ما محمد گفت میخواهم یکم دراز بشم فریده به ناچار جاشو عوض کرد با محمد و محمد رفت جای فریده نشست تا راحت تر دراز بکشه و یه پیک دیگه خورد و دراز کشید
حالا فریده دقیقا روبه روی من بود در ک متری من محمد هم مثل خانوم من خوابش برد
فریده دوست نداشت محمد خوابش ببره چون واقا عاشق هم بودن و به هم وابسته چند باری هم فریده سعی کرد محمد رو بیدار منه که نشود بنده خدا خواب خواب بود مثل ادمای بیهوش
من رفتم دوتا پتو اوردم یکی برای همسرم و بعدی رو برای محمد
به فریده گفتم حالت خوبه گفت اره گفتم میخواهی تمومش کنیم اگه دیگه نمیخوری و فریده که واقعا با معرفت بود گفت نه این دوتا رفیق نیمه راه بودن خودمون ادامه بدهیم
و دوباره شروع کردیم به خوردن مشروب اینبار فریده ازم خواست که مقدار پیک هارو همونقدر که برا خودم میریزم برای اون هم بریزم
طعم قلیونمون هم ته کشیده بود اندازه یه قلیون دیگه بیشتر طمعم نداشتیم و فریده لطف کرد و قلیون رو اماده کرد و اورد
که من گفتم فریده خانوم شما خودت بکش که بنده خدا هم به من تعارف کرد هی تعارف کردیم تا اینکه گفتم اگه جسارت نیست با هم میکشیم یه دود من یه دود شما که فریده هم قبول کرد وشروع به کشیدن کردیم تا اون لحظه هیچ حسی سکسی نداشتم به فریده اخرای مشروب بود که دوتا پیک اخرشو سنگین ریختم برای هر دومون
فریده تازه داشت مست میکرد و یکم چرت و پرت میگوفت و ازم خواست تا برای راحتی بیشتر در قلیون کشیدن من بروم کنار اون بشینم
مشروبش واقعا عالی بود منم داغ داغ بودم به سختی از جام بلند میشودم خودمو سخت به کنار فریده رسوندم
وقتی کنارش رسیدم یه لحظه بازوی لختمو به بازوی لخت فریده احساس کردم چه حس خوبی بود واقعاهر دو مست مست شروع به قلیون کشیدن کردیم پند لحظه ای که نگذشته بود دوتا پای فریده رو احساس کردم که با پایهای من بازی میکرد
دیکه کنترل خودم دست خودم نبود فریده هم وقتی من دود میگرفتم خیره میشود بهم یه هو بعد از گرفتن یه دود دیگه بی اخطیار لبهای فریده رو رو لبهام احساس کردم توی مستی نمیدونم چقدر و لی بنظرم شاید یه 20 دقیقه ای لب گرفتنمون ادامه داشت
من خیلی مستیم بالا زده بود ولی فریده حالش یکم از من بهتر بود دیدم قلیون رو اینارو داره از دور و برمون جمع میکنه بعد اومد دوباره خدشو تو بغلم انداخت و شروع کرد به لب گرفتن از من
شاید بهترین حس من تو مستی بود
بهش گفام فریده جون برام لخت شو خیلی دوست دارم اندام زیباتو ببینم
بهم گفتکه اگه میخواهی منو لخت ببینی بیا تو اتاق و رفت تو اتاق تا لخت بشود منم به سختی خودموم به پشت در اتاق رسوندم
در رو باز کردم خدای من چه ندام لاغر و زیبایی واقعا مانکن بود
دست منو گرفت و کشید برد انداخت رو تخت تاپ و شلوارک و شرت منو هم در اورد و شروع کرد به ساک زدن برای منمنم موهای ناز و بلوندشو برای نوازش میکردمکلی برام ساک زد
که گفتم کافیه میخواهم کستو بخورم همنطور که من رو تخت خوابیده بودم اومد و افتاد با کوسش رو صورتم
و من شروع به خوردن کس سبزه و نازش کردم کسش بوی خواصی میداد
یه جورایی بوی کس زن خودمو نمیداد
کسش لاغر تر و و کوچیکتر از کس زن خودم بود از بی شهوتم بالا بود چند باز بدجور گاز گرفتم کسشو
که جیغ زد
توی عالم مستی زد تو گوشم گفت محمد بیدار میشود نکن
و از رو صورتم بلد شود و دوباره کم برام ساک زد و نشست رو کیرم و خودش شروع کرد به تلمبه زده نمیتونم توصیف کنم خیلی باحال بود کسش داغ و اب دار بود طاقت نداشتم دوست داشتم تن لختشو به تنم بیشتر حس کنم توی همون حال کشوندمش تو بغلم و اینبار من شروع کردم به تلمبه زدن محکم تو بغلم بود و سینهامو میبوسید و با لبهاش موهای سینمو میخورد
که احساس کردم انرزی فریده تموم شد بیحال تو بغلم بود اره ارضاع شده بود
منم اروم خوابوندمش رو تخت پاهاشو باز کردم و شروع کردم به خوردن کسش چه ابی انداخته بود
دوباره کیرمو گذاشتم تو کسش و شروع کردم به تلمبه زدن فریده هم داددش در اومده بود و همش خواهش میکرد که زود ابم بیاد
منم که تو سکس رو صدا حساسم یکن اخ و اوخ کرد دیدم ابم داره میاد به فریده گفتم داره ابم میاد گفت بریزم رو سینهاش منم رد اوردم و همه وجودمو خالی کردم رو سینه های ناز ش با سایز 75 با دستهاش ابمو به سینهاش مالید و ازم تشکر کرد ومنم از اون خودمون رو جمع و جور کردیم و رفتیم کنار شوهر و زنهامون خوابیدیم
از اون شب به بعد هم کلی با هم مشروب خوردیم و مهمونی رفتیم ولی دیگه هر گز نه من به فریده حسی داشتم نه اون به من شاید هر دو از سکسی که کردیم راضی بودیم ولی از خیانتی که به زن و شوهرامون کرده بودیم احساس بدی داشتیم
چون هم من عاشق زنم بودم هم اون عاشق شوهرش


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#479 | Posted: 7 Jan 2013 14:32

پماد کمردرد زندایی

قرار بود كه ناهار خانواده دايي ام بيان خونه ما.من يه دختر دايي دارم كه پنج سالشه و يه زن دايي خوشگل كه اونم 28 سالشه.راستش من ميدونستم كهزن دايي ام از رابطه سكسي خودش با دايي ام راضي نيست.چون اولا دايي من از اون 18سال بزرگتر بود.؛خلاصه كنم اون روز ما ناهارو خورديم ساعت3 دايي ام رفت مغازه.وباباي منم رفت كه به كاراش برسه چون سرش خيلي شلوغه و برا ناهارم خودشو با زور رسونده بود.از زندايي ام بگم.اون زني كمر باريك و قدبلند وتازه هم اون يه كون داره به چه بزرگي.و خيلي هم شيك پوش هست.
كمي بعد من تو اتاقم بودم كهشنيدم مامان به زن دايي گفت من ميرم بخوابم و زندايي هم گفت من هم فيلم تموم شد ميام؛ميدونستم كه زن دايي دوست داره كه با من سكس داشته باشه چون قبلا بهم نخ داده بود.رفتم حال و نشستم جلوي زن دايي كه يه لحظه دود از سرم بلند شد اوووووف اون روي مبل بود و پاهاشو طوري باز كرده بود كه شورتش ديده ميشد يه شرت قرمز با يه هلوي قرمز كه كم مونده بود شرتش به هسته هلو برسه.شرتش قشنگ رفته بود تو كوسش.بعد زندايي گفت مثل اينكه حالت خوب نيست.گفتم اره يكم سرم درد ميكنه.كه فيلم تموم شد و زن دايي گفت كه ميرم بخوابم.منم گفتم زندايي مامان خوابه درو باز كني بيدار ميشه من دارم تلويزيون ميبينم شما برو اتاق من بخواب.اونم گفت باشه.منم كه خوب ميدونستم دارم چيكار ميكنم بعدنيم ساعت پا شدم تا برم ويه سر بهش بزنم.درو اروم باز كردم واي خدايا چي ميديدم.پشتش به من بود.يه كون بزرگ. باور كنين نميتونينكونشو تصور كنين.
عرض كونش دو برابر كمرش بود و گوشتي.رفتم جلو ميخواستماونو در يه حالت انجام شده قراربدم.برا همين يواش رفتم رو تخت خودمو از پشت بهش ماليدم.كيررررم كه به كووونش ميچسبيد انگار تو اين دنيا نبودم.تصميم گرفتم تا اون بيدار نشده نقشمو عوض كنم. برا همين زود از تخت اومدم پايين.نميدونم گفتم يا نه زن دايي امروز كمرش بد جوري درد ميكرد.پس منم با عجله از خواب بيدارش كردمو گفتم زندايي بيدارشو و وقتي كه بيدار شد گفتم انگاري خواب بد ميديدي و اونم گفت نمي دونم چيزي تو ذهنم نيست شايد؛بعدشم گفتم زندايي بد جوري اه ه ه ه ه و ناله ميكردين؟،؟ اونم گفت اره كمرمبدجوري درد ميكنه حتما برا اونه.يكم بعد مامانم اومد به زندايي گفت حاظر نشدي بريم بازار.اونم گفت حالم بده شما برو.مامان كمي بعد رفت و من موندمو زن دايي.ميدونستم كه اين بهترين موقعيته بهش گفتمزن دايي من يه كرم موضعي برا درد دارم بيارم پشتتو بمالم.كه اونم استقبال كردو گفت بدو تا كسي نيومده.بيارو پشتمو بمال فقط زود تموم شو كه اگه كسي بياد بده.منم گفتم نه حالا حالا ها كسي نمي ياد.رفتم كرم رو اوردمو به زندايي گفتم برگرد.واونم پشتشو به بالا كرد.و گفت شروع كن ببينم چيكار ميكني.خودش پيراهنشو زد بالا وگفت بمال من بغلش بودمو ميماليدم.بدنش خيلي گرم بود.
زندايي يهو گفت نميتوني خوب بمالي.منم زود گفتم جام بده كهاونم گفت برو بالا.پس رفتمو رو كمرش نشستم وشروع كردم.داشتم حال ميكردم كه يهو زندايي گفت يه كم پايين ترو بمال.منم با پررويي دامنشو كشيدم پايين.ونشستم روش داشتم كونشو ميما ليدم وكيرم كه بهش ميخورد اتيش ميگرفتم.زن دايي سرش به پايين بود منم يكم شلوارمو كشيدم پايين.كرم هي ميرفت وسط كونش عجب كوني بود. كيرم روش گم ميشد.دستمو ميماليدم رو شرتشو گاهي يكمپايين مي كشيدم.يه چند باري هم دستمو محكم زدم به سوراخ كونش طوري كه اتفاقي ميخورد. بعد من گفتم زن دايي يكم خوب شدي اونم كفت نه اگه ميشه يكم سنگينيتو بنداز روم.منم از خدا خواسته گفتم باشه.و بهدش گفتم زن دايي اونموقع لباسام روغني ميشه كه اونم گفت عيبي نداره؛كسي كه نيست در بيار.من فقط شور تم تنم بود كه زندايي گفت زود باش ديگه.منم چون اون نميديد شرتمو يكم كشيدم پايين و خوابيدم روش.حالا فشار نده كي فشار بده؛هي زور ميزدم كيرم سيخ سيخ شده بود و رفت وسط كونش.كيرم داشت اتيش ميگرفت.
فهميدم كه زن دايي احساس كرده كه من شرتم پايينه.بعدش گفت امير جووون راحتي ميخواي يه دفه فرو كن توششششش؟.منم يكي از دستام رفت رو سينش وبا يكيشمشورتشو كشيدم پايين.بعد ازشلب ميگرفتم.گفتم زن دايي الا ن مامان مياد برگردو قمبل كن.اونم كه معلوم بود از خداشهزود قمبل كرد.از پشت يكم با چوچولش بازي كردم. كه ديدم به ارگاسم رسيد.كيرم كه انگاري سه برابر شده بود زودهل دادم تو كوووسش.يه جيغي كشيد كه كم مونده بود پرده گوشم پاره بشه.زود گفتمزن دايي ما پيش در و همسايه ابرو داريم.شروع كردم به تلمبه زدن خيلي حال ميداد. گفتم زن دايي ميزاري از كون بكنمت كه گفت: راحت باش داييت كه حتي كوسمو وقت نميكنه بكنه چه برسه به كونم.اقلا تو يه حال اساسي بكن و بده.كيرمو از كوسش كشيدم بيرون معلومبود كه كونش چقدر تنگه.يه سوراخ تنگ با رنگ صورتي كمرنگ.يه كم وازيلين داشتم كهروغن نرم كنندست اوردمو ماليدم به كونش بعد كيرمو به سوراخش نزديك كردمو يه فشار كوچولو دادم كه دادش رفتهوا.كم كم فشارررو بيشتر ميكردم واقعا تنگ بود.كيرررم تا تههههه رفت تو كووونش وشروع كردم به عقب و جلو كردن.ابم اومد ريختم تو كونش كه وقتی کیرم رو در اوردم کونش صدای چلپ داد.کلی حال کردم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#480 | Posted: 7 Jan 2013 14:33

دخترخاله ماری
داستانی رو که میخوام براتون بگم مربوط میشه به دختر خالم که من اینجا اسمشو گذاشتم ماری 22سالشه و از من 7 سال کوچیکتره از زمانی که سنش کمتر بود وقتی شبا خونه خالم میخوابیدم و همه خواب بودن نیمه شب میرفتم سر وقتش و یه مقدار دستکاریش میکردم که دفعه متوجه شد و ازم ناراحت شد و با نامه این مطلب رو بهم انتقال داد گذشت تا زمانی که سال 87 من ازدواج کردم و اون هم سال 89 با اون سن کم با دوست پسرش ازدواج کرد که از جمله ادمهای عوضی همه کاره ولی شکاک هست توی یه محل از جنوب تهرهن خونه هامون بهم نزدیکه داماد خالم به من اعتماد نسبی داره اونا پارسال بچه دار شدن ماجرای ما از اونجا شروع میشه که نامزد بودن وبا خالم اومده خونه ما نامزدش بهش زنگ زد رفت بیرون تو راهرو اپارتمان با اون صحبت کنه منم رفته بودم تو راهرو که بو بردم با شوهرش بحث کرده بهش گفتم بره تو پارکینگ صحبت کنه که کسی متوجه نشه بعد اینکه رفت تو پارکینگ منم پشت سرش رفتم که یه مقدار بهش دلداری بدم که تو اون موقعیت چند تا لب ازش گرفتم و چون وقتش نبود نتونستم کاری کنم کذشت تا 1 سال ونیم بعد از عروسیشون یه روز شوهرش بهم زنگ زد گفت یه کار فنی تو خونه داره و از پسش بر نمیاد اخه خدارو شکر ما دستمون تو کار فنی بازه رفتم خونشون که کارش رو راه بندازم که دیدم یه سری وسایل کم داریم فرستادمش وسایل رو بخره یه ربع وقت داشتم که با دختر خالم خلوت کنم داشت پسرش رو میخوابوند رفتم سراغش گفت چیکار داری باهام گفتم هیچی تا شوهرت بیاد یه کم با هم درد دل کنیم اون فهمیده بود من چیکار دارم و همش از این میترسید که شوهرش برسه تا این که من بقلش کردم اون اجازه نمیداد باهاش کاری کنم ولی من تو کفش بودم از پشت بغلش کردم یه دستم رو سینه های تپلش بود یه دستم رو کس نازش دستم رو زیر شرت و شلوارش بردم و کسشو میمالیدم و از بالا هم سینه هاشو میمالیدم که ناگهان لبشو با برگردوندن گردنش گذاشت تو لبم در حین اینکه میمالیدمش اون کونشو میمالید به کیرم تا اینکه یواش یواش صدای نالش رفت بالا و ارضا شد می خواستم لباسشو در بیارم و ترتیبشو بدم که میترسیدم شوهرش برسه خودمه به کونش مالیدم تا ارضا شدم و سریع بساط رو جمع کردم خیلی تو کف موندم که نتونستم کاری کنم بهتون قول میدم ترتیبشو میدم و ماجراشو براتون مینویسم اینو بگم که از اون روز به بعد تماس تلفنی ما بیشتر شده وبا هم صحبتهای سکسی میکنیم و اونم دیگه مقاومتی از خودش نشون نمیده امیدوارم خوشتون اومده باشه خدا نگهدار همتون


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 48 از 79:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.