| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 48 از 82:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  81  82  پسین »  
#471 | Posted: 7 Jul 2013 07:57

سکس با شوهر خواهر حشری ام

سلام.من پرستو هستم.26 سالمه و متاهل. عاشق شوهرم هستم و اون هم همین طور. اما سر مسائل جنسی با هم توافق نداریم.من همیشه تشنه سکسم ولی شوهرم رضا این طور نیست . اوایل خیلی باهاش صحبت می کردم که راضی به انجام سکس شه.گاهی وقتا حتی مجبورش می کردم.
رابطه ام با شوهر خواهرم خوب بود و مثل برادر نداشته ام دوستش داشتم.گاهی یواشکی بدون این که خواهرم بفهمه با هم می رفتیم شهریار البته فقط برای گردش.
تا یادم نرفته بگم که من کمر باریکی دارم و تقریبا لاغرم. اما کونم واقعا بزرگه و گاهی واقعا باعث دردسر. خجالتم میشه.پستونامم نسبت به باقی اندامم بزرگترن.
توی خونه همیشه لباس تنگ می پوشیدم و پیش علی شوهرخواهرمم راحت بودم.بعد از یه مدت متوجه شدم که علی نگاهش یا به کون منه یا چاک پستونامو نگاه میکنه.
یه روز که با هم رفته بودیم شهریار تو ماشین بهش گفتم فکر نکنی متوجه نگاهات نشدم از این قرارا با هم نداشتیم من فقط به تو احتیاج دارم تا درد دل هامو گوش بدی و منم حرفای تورو.نگاهم به شلوارش افتاد که کیرش راست شده بود و یه ذره هم خیس بود. اما به روی خودم نیاوردم.
اون روز گذشت و فقط با التماس ازم خواست که فقط اجازه بدم منو ببوسه.ومنم مخالفت نکردم.
بعد از اون روز هر وقت میومدن خونمون یا ما می رفتیم یه طوری که هیچ کس نفهمه دست به کونم می مالید یا یه طوری از کنارم رد میشد که کیرش می خورد به بدنم.
خواهرم حامله بود .بعد از یه مدت بچشون بدنیا اومد.می خواستیم بریم بیمارستان دنبالشون خواهرم به علی گفته بود برو دنبال پرستو بیارش.اومد دنبالم رضا خونه نبود اومد بالا.رفتم تو اتاق که لباسامو عوض کنم اومد تو.خجالت کشیدم.و دستمو گذاشتم رو پستونام.بهش گفتم برو بیرون لباس تنم کنم.چشماش قرمز شده بود و شهوت از چشماش می بارید راستش خودمم بد جور تو کف بودم.
همیشه باخودم فکر میکردم کیر بلند و خوشگلی داره چون قد بلند بود و اندام مطلوبی داشت.اومد جلو لباشو گذاشت رو لبامو شروع کرد به بوسیدن و لب گرفتن. داشتم داغ میشدم.دستامو کشید و نوک پستونامو کرد تو دهنش.همچین میک میزد انگار داره عسل می خوره.آب کسم راه افتاده بود اگه روم می شد بهش التماس می کردم که کیرش رو در آره بکنه تو کسم.زیپشو کشید پایین و کیرش رو در آورد وایییی همونی بود که فکر می کردم.گذاشت لای پستونام و شروع کرد به تلمبه زدن لای اون دو تا هلوی خوشمزه(به قول خودش)آبش اومد و ریخت رو پستونام.
داشت دیر میشد.رفتم حموم که آب کیرش رو از رو بدنم بشورم.دستم رو گذاشتم رو چوچولم و مالیدم تا ارضا شدم.آخه با کسم کاری نداشت.
چهار پنج ماهی همون طور گذشت. بعضی وقتا یواشکی میومد پستون خوری.گاهی هم تو ماشین می خورد.
تابستون بود.همه رفته بودن مسافرت.خواهرمم رفته بود .یه شب علی برای شام اومد خونمون رضام تعارفش کرد شبو بمونه.اونم از خدا خواسته قبول کرد.صبح ساعت 5ونیم رضا سر کار رفت.من عادت داشتم شبا لخت بخوابم.چند دقیقه بعد از این که رضا رفت د ر اتاق باز شد و علی اومد تو.پتو رو کشیدم روم اما اون تصمیمش رو گرفته بود از چشماش معلوم بود
اومد دراز کشید پیشم و دستش رو آورد زیر پتو نوک پستونام رو گرفت ومالید بعد پتو رو کنار زد و مشغول خوردن شد که یه دفعه دید هیچی تنم نیست.با ولع می خورد خودمم حشری شده بودم. داشتم دیوونه میشدم.رفت پایین و منو کشید لب تخت.کونم لب تخت بود و پاهام رو زمین.پاهامو باز کرد و شروع کرد به لیسیدن دیگهنتونستم جلوی خودمو بگیرم پاهامو دور گردنش حلقه کردم و کسمو محکم به دهنش فشار میدادم. زبونش رو کرده بود تو سوراخ کونمو با اشتها لیس می زد و می مکید. جونم داشت در میومد خودم رو کشیدم بالای تخت اومد جلوم زانو زد گفت می مالم رو کست.اما توش نمی کنم پاهامو انقدر بالا آورد که سوراخ کسمو خودم میدیدم.شروع کرد به مالیدن و هم زمان خوردن پستونام .دیدم نمیتونم دیگه تحمل کنم. پاهامو انداختم دور کمرش و هر چی زور داشتم کشیدمش طرف خودم. کیرش تا ته رفت تو کسم.کسم خیلی تنگ بود و داشت لذت میبرد. تو عمرم اون قدر حال نکرده بودم.نبض کسم شروع کرد به زدن اونم که حس کرد دارم ارضا میشم همزمان با من ارضا شد آبش که اومد کیرش رو در آورد و آب داغش رو خالی کرد روی شکمم.
بعد از اون ماجرا هر از چندگاهی با هم حال میکنیم. اما کیرشو تو کسم نمیکنه.
امیدوارم شما هم از سکس لذت ببرید


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#472 | Posted: 14 Jul 2013 08:23

سکس با راضیه توی حموم عمومی

با سلام من بهمن قد 172 وزن 77 و اندازش هم 17 سانت .سالها پیش که 20 سالم بود پسر خالم با اینکه ی زن داشت و ی زنش رو هم قبلا طلاق داده بود ب رسم طایفه ما دختری را به قصد ازدواج فراری داد .بعد شکایت زن دومش کارشون به زندان کشید ...........بعد شش ماه زنش از زندان در اومد و با وساطت خانواده به خونه ی شوهرش برگشت ی روز عروس خانم با دختر خالم به خونمون اومدند اواخر بهار بود گیلاسهای با غمون تازه رسیده بودند مشغول گردش تو باغ بودیم مرضیه خانم برای اینکه راحت بتونه گیلاش بچینه مانتوشو در اورد و مشقول چیدن گیلاس بود و منم موقع خم وراست شدن دیدش میزدم عجب سینه و رونهایی داشت خط شورت و سوتین و بر امدگی کسش کاملا معلوم بود .خلاصه بد جوری تو کفش بودم و از طرفی هم به خاطر کم رویی کاری هم از دستمون بر نمی اومد روز ها میگذشت و رفت و امدها و اشناییمون بیشتر میشد و تشنگی ما شدید تر یکی از این روزها مرضیه خانوم با دختر خاله کوچیکترم برا ی رفتن به دکتر خونمون اومدند و از من خواست تا ببرمش دکتر البته این در خاستا به طرز مشکوکی تو باغ ازم کرد بدین صورت که چند بار با عشوه و ناز به من گفت که ی چیزی بگم میکنی منم فکر کردم شاید پولی چیزی میخاد از طرز نگاه و خنده و خم و راست شدنش ی چیزایی متوجه شدم ....خلاصه... با هم رفتیم دکتر و ازمایش... نوبت رسید به نمونه گیری جلو در دستشویی موندم تا نمونه ادرار شو بیاره نا گفته نمونه که موقع رفتتم تو تاکسی هم مدام خودشو بهم میمالوند..... صدای شاشیدنش هنوزم تو گوشمه بعد تحویل نمونه تو راه برگشت دلمو زدم به دریا و مسیر صحبتو منحرف کردم به سمت سکس و رابطه با پسر خاله و بد شانسی و الانشم مثل من تو کف بودنو این جور حرفا از طرز نگاه و با عشوه حرف زدناشو از من مشگون گرفتناش معلوم بود که دیگه نباید معطل کنم... برگشتنی پیاده بودیم و هوا گرم و خیس عرق .... بهش گفتم بد جوری عرق کردی میدونی چی الان میچسبه ؟پرید وسط حرفمو گفت حموم...منم گفتم حموم با کی ؟بعدشم زد زیر خنده.... داشت قند تو دلم اب میشد از طرفی هم احساس میکردم شورتم داره خیس میشه ....تو فکر ی جای خوب بودم ی لحضه فکری به ذهنم رسید هیچ جایی بهتر از حمام عمومی شهر نبود {مااون وقت حموم تو خونه نداشتیم و اینم میدونستم که با توجه به این که فصل گرم سالم بود حموم شهر هم خیلی خلوت و مدیرش هم اشنا و مطمعن از اینکه اگه هم متوجه میشد ما رو لو نمیداد}تو افکار خودم بودم که دلمو زدم به دریا تو این لحظه به مرضیه گفتم مییای بریم حموم اونم گفت :حموم با کی ؟ با تو بعدشم هر دومون زدیم زیر خنده .حموم شهرمون ورودیش یکی بود ولی دو تا راهرو داشت سمت چپ فقط مردانه وسمت راست اولاش مردانه و نمره های بعدیش زنانه با راهروی ورودی مشترک.برای اینکه کسی متوجه با هم رفتن ما داخل یک نمره خصوصی نشه مرضیه را این طور توجیه کردم که :اول ایشون برن داخل بعد من برم . ایشون رفتند داخل و منم چند دقیقه بعد از راهرو با احتیاط رفتم داخل وسطهای راهرو بودم که درب فلزی حموم تکون کوچیکی خورد بلافاصله رفتم داخل .

بله دوستان اصل داستان از اینجا شروع میشه: منم قبلا ی ساک ورزشی کوچیک و یک حوله و ژیلت و شامپو هم گرفته بودم .......وارد حموم که شدم اولش ی بوس خوشگل ازش گرفتم از طرفی هم وقت زیادی نداشتم ....اولش مانتو و شلوارشو در اوردم بعدشم شلوار و پیرهن خودمو در اوردم کیرمم شق شق شده بود و داشت منفجر میشد کیرمو که مرضیه دید دشتشو انداخت طرفشو محکم گرفت بهش گفتم مواظب باش نشکنه لباسامونو تو رختکن در اودیمو رفتیم داخل. وان رو پر اب کردیمو رفتیم توش .کرستشو در اوردم و سینه های همچو بلورشو کردم دهنم داشتم یک سر میک میزدمو اونم اخخخو اوخ میکرد. شاید باورتون نشه سینه هاش اینقدر دست نخورده بود که ادم حض میکرد{اخه شوهرش بعد اینکه خودش از زندون در اومد هنوز تو زندون بود و فقط ی شب زندگی و ی بار سکس با هم کرده بودند }نوک یکی از سینه هاش با اینکه چند دقیقه میکش زدم ولی از تو گوشت بیرون نمی اومد.بگذریم بعد مختصر دوش گرفتن سیر بغلش کردمو لباشو کردم دهنم بعدش شورتشو وشورتمو در اوردم و کیرمو کردم لای پاش .موی کوسش کمی زیاد بود ژیلتو دادم بهش تا خودشو اصلاح کنه بعد خابوندم روی سکو و رفتم روش با اینکه کوسشو خشک کرده بودم ولی اب کوسش یک سره جاری بود (یک کس سفید و گوشتی وبدون هیچ گونه زایده یا لبی عین کس بچه رو سکو به پشت خابوندمو به صورت شروع 6.9 شروع کردیم به ساک زدن .طعم ترش اب کسش هنوز یادمه بعد چند دقیقه ساک زدنو اخ و اوخ کردن ....او نو نشوندم لب سکو و خودش کیرمو گرفت به ارومی تپوند تو کسش وایییییی داخل کوسش خیلی داغ بود من داشتم تلمبه میزدم و ایشون هم اخ و اوخ میکرد تا اینکه گفت سرعت تلمبه رو بیشتر کن تا این که ارضا شد و اب منم اومد و پاشوندم تو صورتش بعدشم ی بار دیگه هم کردمشو و لباسامونو پوشیدیمو به نوبت بیرون رفتیم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#473 | Posted: 19 Jul 2013 00:38

هیپنوتیزم زندایی

سلام من ی هستم می خواستم داستان 4 سال پیش رو بهتون بگم که من دوم راهنمایی می خواندم ما روز شنبه زنگ اول هنر داشتیم معلم هنرمان آقای میم آخرین سالش بود و معلوم بود که دیگه نخواهیم دید همه بچه ازش خواستیم برامون یکی رو هیپنوتیز کنه آخه فوق لیسانس هنر اشت و می تونست هیپنوتیز کنه فقط تعریفش رو شنیده بودیم آقای ا بعد از اصرار ما قبول کرد یکی از بچه رو داوطلبانه خواست هیچ کس حاظر نبود خلاصه یکی از بچه ها که تنبل بود قبول کرد یک صندلی بردیم جلوی معلم و معلم به همه گفتند ساکت باشند و گرنه نمی شه همه جمع شده بودیم و با دقت نگاه می کردیم معلم بالای بنیش وسط ابرو ها که مال اون مثل موکت بود یک خودکار گذاشت و گفت به اون نگاه کن و شروع کرد به گفتن این Sad( مادرت از خواسته بری زیر زمین و از توی اتاق سبزی بیاری تو هم اری به سمت زیرزمین می روی زیر زمین 20 تا پله داره پات رو می ذاری روی پله اول و می بینی زیر زمین تاریک و قدم بعدی رو روی پله دوم می ذاری تاریک بودن زیر زمین معلوم میشه .... حالا پات رو می ذاری روی پله 18 هوا سردتر شده و جلو تاریک تاریک است حالا پات و می ذاری روی پله 19 ... حلا پات روی آخرین پله است جلو هیچی رو نمی بینی ( ص (همان پسره) چشماشرو نمی تونست نگهداره) دست رو می بری تو جیب شلوارت یک قو طی کربیت است بازش م ی کنی 5 تا توش کربیت هست کربیت اول رو می زنی روشن نمی شه کربیت دوم رو .. کربیت پنجم رو میزنیه روش میشه ولی با بادی خیلی سرد دوباره خاموش می شه ولی اتاق ته زیرزمین رو می بینی از روی حفظ می ری هر قدم که برمی داری هوا سرد تر و تاریک تر می شه و حالا به در رسیدی و بازش می کنی ولی قفله تو جیبت یک دسته کلید بیستایی است کلید اول رو امتحان می کنی نمی ش ....کلید 15 ام را می زنی نمی شه ولی هوا سردتر و تر تر میشه... کلید بیستم رو میزنیه باز می شه و از اتاق نوری میآد می ری سمت ش کنار ساحله جایی زیبا (در اینجا چشماش کلا بسته بود) )) ، بعد بهش گفت دست رو بیار این آبمیوه رو که (دروغکی انگار بدستش لیوان می داد) از بیشترین میوه ای که دوست داری درست شده رو بخور اونهم واقعا دستش انگار لیوان هست به سمت دهنش برد حالا سرتونو با این درد نمی آورم من بعد از اینکه اینرو دیدم مشتق شدم تمام دوسال کار کردم رو پسر داییم و پسر عموم در آخر تونستم پسر عموم رو س هیپنوتیز کنم سخت بود بعد از تمام شدن سرم درد میکرد خلاصه من اول می خواندم که به عید یک روز مونده بود نهار رو رفتیم خانه مادر بزرگم توی آپارتمان آنها خانه داییم پایین آنها ست و من و برادرم که فیلم و کارتون خریده بودیم (که بعد از مسافرت موفق شدیم ببینیم)

رفتیم خونه داییم فیلم ها رو ببینیم درست زده یا نه در و زدیم و زنداییم باز کرد داییم کار بود و نبود اسم زنداییم ز است و 26 سالش می شد رفتیم سراغ کامپیوترشون و فیلم ها رو به کامپیوتر آنها زدیم بعد که تمام شد کارمان رفتیم بالا و من به نظرم اومد که اگر فردا خواهیم رفت مسافرت به ج من چطور این فیلم ها رو نگاه خواهم کرد به این بهونه رفتم پایین برادرم نیومد درشون زدم و گفتم که م خوام فیلم ها رو نگاه کنم زندایی ام هم آمد و روشن کرد اون لحظه که تنها بودیم شهوتم به اوج رسید و از دهنم حرف چقدر قوی هستید زندایی در اومد اونم خوشش آمد اینطور بازوهاش رو پز میداد( البته از بازویی خبر نبود) بعد گفتم زندایی ولی فکر نکنم بتونید جلوی هیپنوتیزم بمونید اونم گفت مگه بلدی منم گفتم اره گفت پس می تونی من رو هیپنوتیزم کن و به من بگو استرس ندارم تا راحت بشم از شر این استرس منم گفتم چشم و با خوشحالی تام و تمام شروع کردم تمریناتی رو که کرده بودم رو عملی کنم ونتیجه بگیرم کمی می ترسیدم مثل معلموم خودکار رو گذاشتم و حرف ها رو گفتم و اون چشم هاش بسته بود نمی دونستم دروغکی بسته یا واقعی واسه همین اول بهش یه آبمیوه دادم اونم خورد بعد گفت به این دست راستت دارم پنبه بی حسی می مالم و به دست چپ ات کار ندارم این بهترین راه بود به دستش نوک چاقویی که میوه همراهش اورده بود رو روی دست راستش لمس دادم تا اگر بیداره بترسه بعد هیچ عکس العملی نشان نداد پس نوکش رو کمی به پوستش فشار دادم خبری نبود کمی فشار دادم هیچ خبری نبود انگار نه انگار که دار چاقو بهش فرو می کنم حالا چاقو رو دست چپش فشار دادم دستش رو زود ولی با سرعت کم کشید به سمتش دیگه داشتم مطمئن می شدم اومدم آخرین امتحان رو بکنم بهش گفتم به دست چپ یک نخ وصل می کنم که آن نخ هم به وزنه 5 کیلویی وصله و به دست راست ات هم چند کتاب دیدم اره دست چپش اومد پایین اول قولم رو انجام دادم و گفتم ز تو دیگه استرس نداری و هیچ وقت استرس ازیتت نخواهد کرد تکرار می کنم ... حالا نوبت درخواست من رسیده بود بهش گفتم ز از این وقت به بعد هروقت پسر خواهر زنت ی رو دیدی که بهت چشمک می زنه باهاش سکس خواهی کرد و به هیچ کس نخواهی گفت و یادت نخواهد موند (کار رو محکم تر بکنیم دیگه) و اگر دوباره چشمک زد از این حالت در میایی و لباسات رو می پوشی و شتر دیدی ندیدی خواهی کرد بعدش گفتم (با خودم) چطوره که من رو وقتی می بینی تحریک بشه نه نه زیاد تحریک بشه همینو بهش گفتم و چند بار تکرار کردم ولی مطمئن نبودم که کار بکنه بهمین دلیل بهش گفتم که آموزش پرورش گفته اعداد 1 تا 5 به این صورته 13524 چند بار تکرار کردم بعد گفتم تا ده شماره می شمرم و بلند می شی از این قسمت خیلی ترس داشتم چون که آقا ا (معلم هنر) می گفت که بعضی اوقات بلند نمی شوند توکما می مانند ترسیده بودم ولی مثل معلم ام تا ده شمردم و در شماره ده (متل ایشان) محکم دست زدم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه بیدار شد می پرسید چی شد گفتم دیگه استرس نخواهید داشت گفت خدا را شکر گفتم اعداد یک تا 5 را می شمرید اونهم شمرد 13524 گفتم (تو دلم ) خدا را شکر و بهش گفتم نه زندایی 12345 اونم درست شد و می خواستم بهش چشمک زنم که دیدم داره به پستون و کس ش دست می زنه و چشماش تو کیرم مونده( لباس داشتم) منم خودم و نتونستم نگهدارم به پستوناش دست زدم ولی عصبانی شد البته با صدایی شبیه ااااااا.وووووه (توجه کنید که بعد از الف نقطه است) و صورتی عصبانی منم که دیگه نتونستم خودم رو نگهدارم بهش چشمک زدم و افتادم چشمام رو که باز کردم دیدم که مثل قحطی زدگان روم پریده و داره لب می گیره ( خدارا شکر که پشتمون تخت بود) منم با یک حرکت کشتی گیرانه پشت اونو به تخت خوابوندم و دگمه های بلوزش رو شروع به باز کردن کردم وای سوتین قرمزی پستوناش که توش جا نمی شد دگمه آخر که رسیدم گفتم تا اینجا که زحمت کشیدم دامن رو هم بکشم پایین جالب این بود که کرستش سیاه بود ولی سوراخ سوراخ که خیلی سکسی می شد اول کسشو رو از کنار کرستش لای پاش بود دید زدم بعد برگشتم به مه مه ها و سوتین را باز کردم انگار منجنیق بود پستون ها پرت شدند به بیرون نمی دونستم کدومش رو بخورم بهمین دلیل از وسط هردو شروع کردم بعد به بغل ها فقط صدای ز در نمی امد بهش گفتم حرف های سکسی بگو اونم شروع کرد کاملا تحت فرمان من بود میگفت محکم تر بخور .. حالا کسمو بخور بخور ... منهم خوردم راستش توی این داستان ها همیشه می نوسند خوش مزه است اصلا این طور نبود خیلی شور بود بهمین دلیل به حرکت69 نشستیم و اون کیرم رو از بین زیپ شلوارم دراورد و استادانه می میکید دیگه اونقدر لذت داشتم که واسم مهم نبود کس شور بخورم یه 5 دقیقه ادامه دادیم ولی می دونستم که الانا بر میگردیم خانه و برای مسافرت صبح زود استراحت کنیم من زود حمله بردم به کس ش با نیزه داغم که از تنور تازه درامده بود فرو بردم اول راحت نرفت کمی فشار دادم وااااایی چه لذتی ز خودشم اه اه می کرد واسه اینکه موقع فرو کردن اون لذت رو دوباره حس کنم یک بار دیگه در آوردم فرو بردم دیگه الانا بود که آبم بیاد سریع در آوردم و فرو کردم به کونش دیگه تو اون فرو نمی رفت و داشت می آمد دستاش رو گرفتم و فشار دادم تا نوکش رفت دیدم دستاش جواب نمی ده کمرش رو گرفتم فشار دادم رفت توش که به محض رسیدن مزاحم شد و استفراغ کرد توش معلوم بود که شیر خورده بود که سفیدیش از کونش بیرون اومد وایی چه قدر ریبا اولن سکس واقعا لذت داره چون تا بحال همچین چیزی رو نچشیده انسان تا اخرین قطره صبر کردم و با مه مه هاش ور رفتم بعد در آوردم دوباره فروکردم به کسش وایی داغ داغ و از یه طرفی سر بود(؟؟؟؟؟!) (لیز بود ) بعد از چند بار فرو کردن صدای در اومد (از بیرون) فکر کنم مادر و پدر اینا بودم من هم با عجله کیرم رو در آوردم و زیپم رو بستم و به ز چشمک زدم و اون رفت به حالت خواب من زود از خونش در اومدم و دیدم همسایه بغلیه رفتم بالا خونه مادربزگ دیدم دارند حاضر میشن برند بیرون من هم که حاضر بودم و فقط کتم رو برداشتم وقتی می رفتیم زندایی ام در رو باز کرد و چادر تنش بود با ما خداحافظی کرد و فرداش رفتیم به ج یک هفته گذشته بود ولی هنوز باورم نمی شد هی جق می زدم تا که برگشتیم و عید دیدنی شما رفتیم خانه شان به من با لذت نگاه می کرد هی با من شوخی می کرد و بعدش سریع می رفت دستشویی( یه بار گوش کردم از پشت در صدای اه اوه یواش می اومد معلوم بود با حرف زد بامن ارضا می شد ) خلاصه اون شب چنان نگاه میکرد که تو آشپز خونه تحمل نیاوردم و بهش چشمک زدم گفتم خم شو کستو بیرون بیار در عرض دو دقیقه کردمش این هی ادامه داشت و من لذت می بردم ولی مثل اون داستان های سکسی نبود که می گفتن تا آخر این کار رو هر وقت که وقت پیدا می کردن انجام می بردن واسم دیگه خسته کننده بود یک زن تکراری و پیر تر از خودم اگر من ازدواج کنم زنم ببینه ز اینطوری می کنه بد فکر می کنه منهم دیگه خسته شدم و خواستم دوباره هیپنوتیزش بکنم و از این حالتی که همش تحریک میشه وقتی منو می بینه در بیارم ولی هواسش به خودکار جمع نمی شد تصمیم گرفتم چشمک بزنم و کار کرد این دفعه هیپنوتیز شد ولی وقتی در اوردم از این حالت بای یه چشمک دیگه میزدم که برگده از این حالت ولی وقتی چشمک زدم هرچی گفتم یادش رفته بود و دیگه نمی دونم چی کار کنم واقعا آبروریزیه باید یکسی دیگه بکنه ولی خجالت می کشم بگم این کار رو کردم الآن عذاب وجدان دارم چون ز محجبه بود شاید مومنه و من با این کار بیچاره اش کردم و شاید اینکه وقتی منو می بنینه و تحریک میشه تنها این عامله که نمی گذاره کس بده یا مانند همان اولین بار اجازه نده به مه مه هاش دست بزنم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#474 | Posted: 19 Jul 2013 02:52
سلام من نریمانم. الان ۱۵ سالمه و دارم تازه وارد اول دبیرستان میشم.این قضییه ای که می خوام خدمتتون عرض کنم مربوط به ۸ ساله پیشه. زمانی که من ۷ سالم بود.اگه تو داستانم غلط املایی داشتم شرمنده .
شاید کمی گی باشه ولی اصلش خالمه.بریم که میریم.

با مادرم و پدرم رفتیم خونه خالم من از همو بچگیم تو کفه خالم بودم با این که من از سکس چیزی نمیدونستم.
به اتفاقپدرم براش کار پیش اومد و از جایی که تازه اومده بودیم عذر خواهی کردو رفت عموم هم مسافرت بود .
خالم ۲ تا بچه داره که یکی از من ۲ سال کوچیک تره و اسمش ارمیتاس و دیگری ۴ سال از من بزرگ تر به نام ارمان.
ارمان خونه بود منو صدا زد .
-نریماااان
-بله؟
-بیا!
منم از جایی که با ارمیتا بازی کرده بودم خسته بودم رفتم پشش و منو بزور رو کیرش نشوند. اون موقع هنوز بش میگفتم دودول.
اومدم داد بزنم اخه داش کونم جر میخورد که با دستش جلو دهنو گرفت و گفت شگه بفهمن میزننت و منو ترسوند و منم باورم شد.

سال ها گذشت و ما با هم صمیمی تر شدیم و کاری کرد که خانواده ام از چشمم بی اوفتند.مثلا کاری کرد که منم باور کنم هم مادرم و هم خواهرم جندن و منم ناراحت و اونم مادره خودشو برا من .
یعنی من تو هوس خالم و اون تو هوس مادره منو خواهرم.
هر بار میدیدمش کیرشو ساک میزدم و اونم برا من را ولی کم تر دقیقا داشت از من سو استفاده می کرد و موفق هم بود.
روزی من مجبور شدم به خانه مادر بزرگم برم و چون خونشون به خالم اینا نزدیک بودو من میدونستم که ارمان با پدرش به مسافرت کاری رفتند بهونه کردم که برم خونه خالم .
رفتم درو زدم خالم فکر نمی کرد منم و چون منتظره ارمیتا بود درو باز کرد و دید منم و منم کپ کرده بودم با کرستو
شرتک .نمی دونستم چی کار کنم ؟ چی بگم ؟ بمونم یا برم؟

که یه هو خالم گفت خدا رو شکر نمیدونستم برا چی گفت ولی با اشتیاق منو به تو دعوت کرد و منم رفتم
زنگ زد به ارمیتا که مادربزرگت تنهاس برو اون جا منم میا که شب اونجا بخوابیم الان کار دارم و قطع کرد.
رو به من کردو گفت من میرم لباس عوض کنم خاله جون داشتم ورزش میکردم ببخشیدا (خودایی هیکل خالم ردیفه)منم گفتم باشه . هنوز ۲ دقیقه نشد که منو صدا کرد که بیام به کمک احتیاج داره منم رفتم و از من خواس که گردن بند بندازه و من از پشت براش ببندم و همینم بود کردمو اومدم بیرون از اتاقش و من در ن زمان جلقی بودم و
نمی تونستم جلو خودمو بگیرم که وقتی منم گردن بندو بستم جو منو گرفت و خواستم جلق بزنم راحت کشیدم پایین و شروع کردم به بالا و پایین کردن بدونه این که به این فکر کنم که مایادو منو میبینه.

که من خواستم ابمو خودم در نیار خایم دراره لخت شدمو رفتم اتاقه خالم و لازم به ذکره که کیرم کلفت و درازه
و وقتی خالم منو دید انگار هیچی نشده پاشد اومد سمتم منم رفتم جلو خندش گرفت تخمو یهو فشار داد که داشتم میمردم .

افتادم رو زمین و سرم داد زد خجالت نمی کشی بیایی جلو منو بکنی تا اینو گفت دردو فراموش کردم با مشت زدم تو گیج گاهش و افتاد رو زمین برام مهم نبود چه اتفاقی افتاد .
لختش کردمو گاییدمش اول از کون که کیرم درد گرفت تا بکنم توش ولی کردم کمی نشد که صدا ناله و اه اهش بلند شد
منم دراوردمو کردم تو کسش یه هو پاشد ازم لب گرفت و کیرمو ساک زد و تا اون موقع اولین باره بود که توسط یک زن ارضا میشدم ولی برام کافی نبود. کسشو تا ته مچم کردم توش و جیغ زدو گفت میخوایی بیشتر حال کنی منم گفتم اره
رفت دره کششو باز کرد و کیر مصنوعی دراورد گفت درد داره ولی جال میده قبول کردم منو کرد دردش زیاد بود ولی هیچ خالی نداشت بیخیالش شدم و گفتم نیخواد . قبول کرد و گفت پس بکن تو کسم با کیره خودتم کونم
منم خوشم اومد تقریبا حدود ۴ ساعت سکس داشتیم بدم رفتیم اماده شیم که گفت بو گوه اب کیر میدمو خودشم
گفت که منم اب کسم خیلی بو میده ضایعس رفتیم حموم و اونجا هم سکس کردیم بعد من اونو شستم و من با
کف شامپو اینقدر مالیدم تند تند که ارضا شد و منو با کف شست و لی کیرمو کفی نکرد بلکه زیره دوش حموم ساک زد و بعد که من هم ارضا شدم و خلاصه رفتیم خونه مادر بزرکم اونجا طبق همشیه بزرگا حرف میزنن و ما بازی و منم
با ارمیتا کمی ور رفتم انگار خوشش اومده بود رفتیم زیر ممیزه ناهار خوری و کوسشو خوردم ولی نذاشتم ارضا شه منم دراوردم و گفتم بخور جوری خورد که اول فکر کردم بلده اخه میک زدو از تو دهنش با زبونش با کیرم بازی میکرد
ولی هی دندونش میخورد و منم بیخیال شدم و از اون موقع هم نه من و نه خالم سکسی داشتیم .
با تشکر اگه خوشتون اومد بازم داستان های زیادی دارم برا گفتن که مایلم بگم .
     
#475 | Posted: 19 Jul 2013 17:21

خواهر زن آرزو به دل

من 33سالمه و در همدان زندگی میکنم زنم 25سالشه ولی یه خواهر داره که از خودش 6سالی کوچیکتره این خواهره قدش از زن من کوتاه تره ولی بدن سکسی داره من از همون اولش عاشق بدنش بودم حدود 3سال پیش من یه روز باهاش تنها بودم که سر حرفو بهاش باز کردم و بهش از عاشقی گفتم و از حال عاشقی که اون شروع کرد به سوال پیچ کردن من از رابطه زن وشوهر که من بحثو کشیدم به سوی سکس که اون کمی خجالت کشید اون روز گذشت تا موندش یه روز خواهر زن دلش گرفته بود زنگ زد به منو گفت که زنتو بردار بیا بریم بیرون خلاصه رفتیم بیرون تو پارک باباطاهر ...یه شهربازی بود که الان جمعش کردن خلاصه زنم رفت دستشوی که خواهر زنه به من گفت دلم تاب بازی میخواد من اونو سوار تاب کردم حولش میدادم که به بهانه حول دادن دست میزدم به کونش که خسته شد وگفت زنت دیر کرده بریم دنبالش تو راه گفت دیشب کردیش من با تعجب گفتم نه چطور گفت که زنت میگه موقعی که تو اونو میکنیش اون نمیتونه دستشوی کنه منم از خدا خواسته شروع کردم از حال کردنمون باهاش حرف زدم بعد ده دقیقه بهش گفتم میخوای حال کردن منو زنمو ببینی گفت از خدامه بهش گفتم پس شب بمون خونه ما اونم قبول کرد زنم پیدا کردیمو رفتیم رستوران هتل بوعلی شام خوردیم و برگشتیم خونه موقع خواب زنم یه جا کنار تخت خودمون برای خواهرش انداخت من به زنم گفتم به خواهرش بجای قرص سردردقرص خواب دادم ...که با هم راحت حال کنیم اول قبول نکرد ولی من شهوتیش کردم از خودش بیخود شد دیگه حالیش نبود خواهرش پیشمونه برام ساک میزد منم برای اون ساک میزدم بعد 2ساعت دوتایمون هم خسته شدیم و زنم خوابش برد من کمی صبر کردم تا از خواب بودن زنم مطمعن شدم رفتم پیش خواهر زنم دراز کشیدم به گوشش گفتم که چه جور بود گفت عالی ده بیست بار ابم امد اینو که شنیدم دستمو گذاشتم رو سینه هاش شروع کردم به ور رفتنش که گفت یه لب بده منم دادم بعدش منو حول داد به عقب وگفت بروکنار گفتم برای چی جواب نداد فقط گفت اگه کنار نری داد میزنم منم رفتم پیش زنم خوابیدم فرداش مارو تو خواب گذاشته بود ورفته بود بعداون وقت با من قهر کرده وحرف نیزنه ولی من ارزو بدل موندم واز خدا فقط یه بار حال کردنشو از میخوام وبس


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#476 | Posted: 22 Jul 2013 08:07

اسمس اشتباهی

سلام به دوستان
من یکی از اقوام زنم به اسم مستعار مهناز این مهنازخانم ازاول ازدواجمون بامن رابطش خوب شد البته مثل داداش باهم اسمس بازی میکردیم و شوخی میکردیم حدود 2سال طول کشید تا یک روزداشتم با زنم اسمس بازی میکردم که یک اسمس که معنیش این بود که میخوام دوست پسرت شم براش اشباهی دادم که دیدم بدش نمیاد من رو مخش کارکنم اولش فقط باهش دست میدام بعد یروز رفتم خونشون باهم بوس لیس مالوندن کردیم عجب سینه های درشتی کون بزرگ فقط شکمش خیلی چربی داشت

خلاصه اون روز با لاپایی ابم رو اوردم 20روز پیش اومود خونمون چنددقیقه تنها شدیم حسابی لب بازی کردیم بعد دستم رو بردم توشلوارش مستقیم کردم توکسش خیلی خوشش اومد عصر که رفتن من بهونه اوردم رفتم توحال ماهواره تماشا کنم تا 2 صبح باهش اسمس بازی کردم البته ازنوع خفن خفن به حدی که اون زن 36ساله رو با اسمس بیحال و شهوتی کردم شوهرش شب کار بود فرداش قرار گذاشتیم شوهرش اومد صبحونش خورد رفت سرکار دومش بچه ها رفته بودن مدرسه من رفتم دیدمش فهمییدم رفته حموم خلاصه شروع کردیم به بوس لیس مالوندن خفن زود لباساشو دراوردم و اون سینه های درشتش رو میمالوندم لبام رولبش بود واقعا اون روز فهمیدم فرق زن چاق وباربی در چیه. خابوندمش رو زمین شروع کدم به لیس زدن کس بی بو و بزرگش. داشت داد میزد نخور بکنش بکنش منم چون منتظر گایدن کوسش بودم سرکیرمو گذاشتم دمشم باورم نمیشد باز باز بود راحت رفت تو شروع به تلبه زدن کردم خیلی حال میداد بااون که قرص ترامودل خورده بودم حدود 10دقیقه بیشتر طول نکشید ابم اومد رو کونش ریختم دیدم ارضا نشد رفتم شستم دوباره شروع کردم اینبارم زود اومد ارضا نشد خیلی تعجب کرده بودم چون بااین قرص خوردن بازنم حداقل 45دقیقه حال میکردم ازش معذرت خواهی کردم گفت عیبی نداره بعد رفتیم خیابان چک داشت گرفتیم بعد رفتیم خونه شون دورباه شروع کردیم ولی این بار تونستم ابشو بیارم ولی بار سوم بود تو یک روز حسابی خالی شدم واقعی واقعی بود فقط بجز اسمش.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#477 | Posted: 22 Jul 2013 08:10

ساق های هوسناک زن داداش

سلام من بهنام هستم و مي خوام يك خاطره رو كه واسه خودم اتفاق افتاده براتون تعريف كنم
من پسر يك خانواده پنج نفري هستم يك برادر از خودم بزرگتر ويك خواهر از خودم كوچكتر دارم برادر بزرگترم با خانمش طبقه پايين زندگي ميكنند از همون روزاي اول كه تازه زنداداشم (شيدا)
اومده بود من خيلي ازش خوشمميومد و هميشه سعي مي كردم اندام اونو ديد بزنم البته شيدا پنج سال از من بزرگتر بود اما واقعا تيكه قشنگي بود اندام كشيده با پوست سفيد چشمهاي
خمار و شهواني و سينه هاي سفت و ساق پاي سفيد و تپل كه هر كس ميديدش كيرش راست ميشد يه چيزي كه از همه بيشتر جلب توجه ميكرد ساق پاي خوش تراش و سفيدش بود كه هميشه هم بدون جوراب مي گشت و من هم كه خيلي زياد به ساق پا علاقه دارم با چنان ولعي اونا رو تماشا ميكردم كه خودش هم متوجه ميشد اما انگار نه انگار كه من دارم واسه اونا ميميرم و هميشه جوري مي نشست كه من پاهاشو ببينم من هم از كف اون ساق پا كارم شده بود جلق زدن

اين موضوع ادامه داشت و من گاهي به بهانه هاي مختلف به بدن و پاهاش دست ميزدم و شيدا هم هيچ اعتراضي نميكرد يه بار كه تو خونه تنها بود منو از بالا صدا زد و گفت كه برم و براش شيلنگ اجاق گاز رو عوض كنم وقتي رفتم تو ديدم كه يه دامن روي زانو وبدون جوراب ويه
پيراهن نازك پوشيده بود وقتي اونو ديدم بي اختيار كيرم بلند شد كه شيدا هم بلا فاصله شق شدن كيرم رو ديد من كه از پشت اون راه افتادم كه برم يهدفعه از پشت بغلش كردم كه شيدا با يه حالت شهوت انگيزي گفت : بهنام جون اينجوري نكن من يه جوريم ميشه اما تا خواستم لباشو كه حالا جلوي لبم بود ببوسم صداي باز شدن در اومد و برادرم از پله ها داشت ميومد بالا زود يه لب كوچولو ازش گرفتم وخودمو جمع و جور كردم و زنداداش هم زود
رفت توي اتاق ويه لباس مرتب پوشيد و من هم با دستپاچگي شيلنگ گاز رو درست كردم و از خونه اومدم بيرون از اون روز به بعد ديگه روز و شب نداشتم و منتظر فرصتي بودم كه دوباره با اون تنها باشم تا اين كه دو ماه بعد برادرم كه شغلش آزاد بود واسه كار به ژاپن رفت و از اون روز به بعد رفت و آمد زنداداش به خونه ما بيشتر شد و اكثر اوقات براي اينكه تنها نباشه ميومد طبقه بالا والبته هر بار هم از بس كه كوسش رو به من نشون ميداد
كار من شده بود جلق زدن و افسوس خوردن يه دو هفته اي كه گذشت ديدم كه خيلي با لذت داره منو تماشا ميكنه و معلوم بود كه حسابي دلش كيرميخوادمن هم با نشون دادن بر جستگي كيرم مي خواستم اونو متوجه بزرگي كيرم بكنم البته فراموش كردم بگم كه كير من
اندازه متوسطی داره وبیشتردرازه تا کلفت باشه يك روز كه اومدم خونه مادرم گفت كه بايد به خاطر آزمون دانشگاه آزاد خواهر كوچكترم برن به بروجرد و چون فاصله شهر ما شاهرود از بروجرد خيلي طولانيه براي گرفتن كارت ورود به جلسه و امتحان خواهرم 4روز بايد اونجا باشن همون شب قبل ا رفتن به زنداداشم شيدا سفارش كردن اين چند روز بياد طبقه بالا ونهار و شام درست كنه كه من هم تنها نباشم ديگه داشتم از خوشحالي منفجر مي شدم و تو كونم
عروسي بود وقتي فردا صبح پدرو مادر وخواهرم ساعت پنج صبح رفتن من ديگه خوابم نبردو از اينكه بهترين شانس زندگيم داشت اتفاق مي افتاد سريع رفتم و يه دوش گرفتم يه صفايي به خودم دادم نزديك ساعت 9 صبح بود كه با طبقه پايين تماس گرفتم و به زنداداشم
گفتم بياد بالا و اونم گفت كه الان ميادديگه داشتم از شدت شهوت منفجر مي شدم و كيرم داشت از تو شلوارم ميزد بيرون واسه احتياط كمي اسپري بي حس كننده استفاده كردم وقتي كه صداي زنگ در اومد د رو كه باز كردم از چيزي كه ميديدم حسابي شوكه شدم يه تاپ خيلي كوتاه رو ناقي و يه دامن كوتاه يك وجبي با جوراب سياه نازك شيشه اي پوشيده بود و حسابي ارايش كرده بود اومد تو و گفت صبحانه خوردي ؟ گفتم آره گفت پس من برم آشپزخونه واسه
نهار چيزي درست كنم راستي تو چي دوست داري ؟من هم گفتم خيلي چيزا كه شيدا گفت اي شيطون! رفت تو آشپزخونه ومن هم از كنار اوپن داشتم اندامشو ديد ميزدم و با يه دست كير خودمو ميماليدم بر گشت ومنو ديد و گفت بيا كمك كن يكمي برنج پاك كنيم من هم رفتم ودر طول كار چنان با شهوت نگاهم ميكرد كه از خود بي خود شدم بعد از اون بلند شد و گفت بهنام جون از توي كابينت بالا شيشه زرد چوبه رو بده دستم نميرسه من هم رفتم اما ديدم از جلوكابينت تكون نمي خوره از پشت سرش بلند شدم كه در كابينت رو باز كنم كه كيرم از پشت به كونش خورد اما ديدم هيچي نگفت و كونش رو داد عقب من هم كير شق شدم رو به در كونش ماليدم وقتي
به اون نگاه كردم ديدم چشمهاش رو بسته دستامو آوردم پايين و بغلش كردم بر گشت و لبامو بوسيد و من هم با تمام وجودم لباشو بوسيدم و با دستام دامنش روبالا زدم يه شورت سفيد پوشيده بود كه وقتي روي كسش دست كشيدم ديدم حسابي خيس شده شلوارمو تا نصفه كشيدم پايين و شورت اونو دادم كنار و ديگه در نياوردم از همون كنار شورتش كيرمو كردم توي كسش و شيدا چنان آه عميقي كشيد و ناله كرد كه شهوت منو چند برابر كرد دستاشو گذاشته بود لب كابينت و مي گفت : عجب كيري داري داره كسمو جر ميده منم گفتم آره عزيزم... خيلي وقته مي خوام كست رو جر بدم اونم گفت جووون ..منو بكن ..دارم... ديوونه ميشم خيلي كير دلم مي خواست ..وووي...گفتم الان جرت مي دم ...پارت مي كنم ..وبا شدت تلمبه ميزدم ولي چون اسپري استفاده كرده بودم آبم نمي اومد كيرمو در آوردم واينبار همه لباسامونو در آورديم و باز هم به همون حالت ايستاد و من كمي از روغن مايع روي كابينت ريختم در كونش و سر كيرم روفشار دادم تو كونش اونقدر تنگ بود كه دردش اومد و گفت :..نه.. عزيزم نكن دردم مياد.. آخه تاحالا داداشت تو كونم نزاشته.. مي ترسم كونم پاره بشه.....
منم گفتم اشكالي نداره عزيزم من واست افتتاحش ميكنم بعد يكمي با انگشتم گشادش كردم و دوباره كيرم رو گذاشتم در سوراخش و يواش يواش كيرمو فرو كردم تو ... اينبار تا نصفه كيرم رفت تو كونش و شيدا هم چنان دادميزد وميگفت آخ جر خوردم... آيييييي يواش .. آخه كير به اين كلفتي كي ميره تو سوراخ تنگ كونم ..دارم پاره ميشم ..درش بيار ....من هم كه شهوتي شده بودم هيچي حاليم
نبودو چند بار كه تا نصفه تلمبه زدم دو طرف باسنش رو گرفتم وبا تمام قدرت و با آخرين ضربه كيرمو فرستادم تو كونش كه تا ته كونش رفت ولي چنان جيغي كشيد كه فكر كردم پاره شد اما ديگه كيرم
رفته بود توش و شيدا هم كونش گشادتر شده بوداما هرچقدر تلمبه ميزدم ارضا نميشدم فكر ميكنم در مقدار اسپري زياده روي كرده بودم به پيشنهاد اون رفتيم روي تخت و من دوباره شروع كردم به ليسيدن بدن شيدا و از ساق پاهاي سفيد وزيبايش شروع كردم واونقدر اونارو مكيدم كه تمام ساق پاش سرخ شد سفيدي و زيبايي ساق پاش آنچنان منو شهوتي كرده بود كه بلافاصله اونو بر گردوندم وپاهاشو بلند كردم وشروع به گاييدن كسش كردم اون براي دومين بار به ارگاسم رسيده بود ومن از آه خفيفي كه كشيد فهميدم اما من هنوز مانده بودم اونو برگردوندم و كيرمو كردم تو كونش كه حالا گشادتر شده بود وشروع به تلمبه زدن وحشيانه اي كردم شيدا به من گفت ديگه كونم داره پاره ميشه زود باش آبتو بده بخورم .. آييييييي كونم داره مي سوزه ..مگه تو چه كمري داري كه آبت نمياد ..من هم به جر دادن كونش ادامه دادم حسابي
گاييده بودمش و اون بي حال افتاده بود روي تخت من هم كه ديگه داشت آبم ميومد گفتم شيدا جون آبم داره مياد ..وكيرمو از
كونش كشيدم بيرون و اون برگشت و كيرمو گرفت توي دهنش وبا چنان ولعي داشت ساك ميزد كه ناگهان آبم اومد وريخت
توي دهنش و اون هم تا قطره آخرش رو خورد بي حال كنارش دراز كشيدم و مشغول لب گرفتن شديم شيدا با چشماي خمار گفت :مرسي بهنام جون.. اميدوارم باز هم از اين محبت ها بكني .من هم
گفتم در خدمت هستم من كه اين چندسال از عشق كست ديوونه شدم حالا بايد تو اين مدت تلافي كنم شيدا گفت اتفاقامن هم از همون روزاي اول برجستگي كيرتو كه ديدي همش دلم ميخواست بهت كس بدم از اين به بعد منو بكن .. بعد از چند دقيقه كه بلند شدم ديدم كه زنداداش هنوز بي حاله و با ديدن پاهاي سفيد و ران كلفتش روش دراز كشيدم و كم كم دوباره كيرم بلند شد ولي اينبار فقط از كس گاييدمش بعد از حمام كردن و خوردن نهار دوباره تا شب يك سكس ديگه داشتيم و اون چهار روز اونقدر به ما خوش گذشت و من از كس و كون اونو گاييدمكه حسابي حال كرديم از اون روز به بعد زحمت گاييدن زنداداش افتاده گردن من ومن حسابي دارم بهش خدمت ميكنم ...


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#478 | Posted: 22 Jul 2013 14:40
تسخیر زندایی


فقط خاطراتم را میگم هنوز به سکس منجر نشده ! اما بازم جالبه اگر بخونید ....
اسمم را توی خاطراتم امیر میگم الان 25 سالم هست و مهندس و مدیر فروش و فنی یه شرکت فنی مهندسی هستم
خیلی کوچک بودم که با خانواده رفتیم یکی از روستاهای نزدیک شهرمون برای داییم خاستگاری
همه توی سالن اون خونه مشغول حرف زدن بودن من و 2 تا از بچه های فامیل هم توی اتاق تلوزیون نیگاه میکردیم که یه دختر و پسر هم امدن نشستن کنارمون با هم کارتون نگاه میکردیم ..
وسط دیدن برنامه کودک بودیم که یکی امد دختره را صدا کرد گفت بیا چایی ببر برا مهمونا من کوچک تر از اونی بودم که درک کنم چی به چی ماجرا فک کنم اون موقع یه 10 سالیم میشد.شایدم کمتر یادم نمیاد
بعدا متوجه شدیم این همون دختری بوده که امدیم خاستگاریش ! اخه فقط 13 سالش بود !! و یکی از فامیل ها معرفی کرده بود داییم هم اون موقع 24 25 سالیش میشد
مهمونی تموم شد فقط تنها چیزیش که یادم میاد از مراسمی که هر ا زگاهی قاطی بزرگتر ها شدن این بود که داییم را پرسیدند قلیان میکشه یا نه و خوششون نمیامد از دود دم ....
خلاصه بعد مدت ها عروسی داییم با همون دختر شد تو خونشون یه عالمه ساز و اواز نی همبان و ... اورده بودند از مراسم عروس داییم یه سری چیزا یادمه که داییم با انگشت عسل دهن زن داییم کرده و به زور کاری کردن که تو جمع لب به لب شند اخه اون موقع ها مثل الان نبود که بوسیدن قبحش ریخته باشه و الکی باشه خیلی عیب میدونستند....
از بجکی یادم میاد چون مامان بالام هر دو سر کار میرفتند یا تو خونه پشت در قفل زندانی بودم یا خونه مادر بزرگم اینا
خیلی مواقع که مامانم یک سره بود و خونه نمیامد ما رو میگذاشت خونه مادر بزرگ من و خواهرم را .... تو اون خونه 3 تا دایی داشتم که 2 تا شون زن گرفته بودن و همان جا زندگی میکردند.زنداییم هستی خیلی مهربون بود باهام خیلی باهام خوب بود منم مثل یه زندایی واقعا دوستش داشتم توی اون خونه شلوغ تمام وقت با اون زنداییم بودم البته اون موقع اصلا تفکرات جنسی درکار نبود...چون خیلی دوستش داشتم خیلی اذیتش میکردم یادم میاد یکبار سبزی گرفت جف پا پریدم همش را درب و داغون کردم...یکباری مامان بزرگ و زندایی دیگم که میدونستند من این زنداییم را دوست دارم خاستند اذیتم کنند گفتند که زنداییت حامله بوده بچش به دنیا امده تو بیمارستان پا گذاشته روش مرده منم خیلی ناراحت شدم رفتم تو بغل زنداییم نشستم دستم دور گلوش فشار میدادم که مثلا خفش کنم صدا یه بچه هم تو نوار داشتند گذاشته بودند میگفتند این صدا بچه هست خلاصه خیلی اذبتم کردند.............
مدت ها گذشت و من بزرگ و بزرگ تر میشدم و رابطم با زنداییم قشنگ تر شد قد هیکل و جسه من نسبت به سن و سالم خیلی کوچیک بود و این گذشت زمان هنوز من و واسه زنداییم بچه نشون میداد البته اختلاف سنیمون فکر کنم 3 سال باشه نهایتا اما چون کوچیک میزدم اهمیتی نمیداد....اولین جرقه جنسی بین من و زنداییم وقتی بود که من دیگه 14 سالم بود م اون حدودا 17 این دور و برا..... که بچش به دنیا امده بود بچش را شیر میداد و من تو اتاق نشسته بودم که نمیدونم به چه دلیلی جلو من با کمک اون زندایی دیگم شیرش را دوشید تو شیشه شیر داد بچش بخوره خیره به سینش شده بودم حتی شوخی به من کردند سمت من شیرش را پاشید
خلاصه من همین طور بزرگ تر میشدم و مثل یه بچه معمولی توی رفت و امد هام خونه مادربزرگم با زنداییم گرم بودم 17 ساله بودم که تقریبا از سکس چیزایی فهمیده بودم که تو اتاق دایی و زندایی نشسته بودم رو به روی زندایی که دامنش را درست نگرفته بود تکیه داده بود به دیوار و پاش تو شکمش جمع بود که من شورتش را میدیدم ....از بس خیره بودم متوجه شد اما هنوز چون ریزاندام بودم فکر میکرد بچه ام و اهمیت نداد بهم فقط کمی خودشو جمع کرد....من دانشگاه قبول شدم رشته مهندسی کامپیوتر 19 سالم بود همزمان با من دایی تصمیم گرفته بود برا خودش خونه مستقل بگیره و اینکارو کرد دیگه بچه داییم هم 5 سالیش میشد دیگه کمترخونه مادر بزرگ میرفتیم و کمتر زنداییمو میدیدم تا اینکه 1 سال بعد بچه دیگری به دنیا اورد خونه جدیدشون یک کوچه با ما فاصله داشت و من هر روز از ذوق دیدن بچش میرفتم به خونشون یه شب تو حیاطشون یا زندایی نشسته بودم که دایی امد زندایی فرستادش بره خرید کنه اینجا را هنوز هم شک دارم از عمد بود یا نه
هستی داشت بچه را شیر میداد بچه را جا به جا کرد که از اون سینه دیگه بهش شیر بده و سینه دیگش که کامل از زیر لباسش را بیرون اورد سرجاش نکرد چند دقیقه خیره به سینش بودم نمیدونم از عمد بود یا حواسش نبوده واقعا اینجا دیگه برای اولین بار بود که فکر سکس با زنداییم به سرم زد ....
رفت و امدم با دلهره شده بود با اینکه کاری نمیکردم و چیزی نمیگفتم همش میترسیدم !
تقریبا 1 سال بعد شماره موبایلی از زن داییم گرفته بودم جریان از اونجا شروع شد که یه گوشی n90 گرفته بودم و نشون زنداییم میدادم نشسته بود دقیقا کنارم از وقتی که فاصله رفت و امدی بیشتر شده بود دیگه کمی فاصله داشتیم تو برخورد با هم....
گوشی نشونش دادم اس ام اس های جالبی که داشتم را خواست براش بفرستم تا شماره هامون رد و بدل شد
مدتی بعد متوجه شدم با دایی دعوا کرده رفته خونه مادرشون اینا تو همون روستا منم شب دیر موقع چند تا اس ام اس بهش دادم و اونم جواب داد توی اون 1 هفته ای که اونجا بود از اس ام اس جوک رسیدیم به اس ام اس عاشقانه و نهایتا به تلفن های آخر شب و نزدیک صبح
درد دل میکرد اولش که یه بار نمیدونم چی شد اخرین روزهای موندنش انجا بود که شب اس ام اس دادم جواب نداد و دم صبح زنگ زد به گوشیم منم بهش گفتم جریمت میکنم و باید تنبیهت کنم همین جوری که ادامه دادم پرسید مثلا چی گفتم نمیدونم باید یه کاری کنم اصلا تو فکر چیزای سکس نبودم گفت چیکار کنم راضیی بشی گفتم یه دندون بگیرم ازت دردت بگیره گفت درد میاد سیاه میکنه بوس کن جاش اگر دوسم داری برق 3 فاز از سرم پرید گفتم نه کمه راضی نمیشم من بیشتر از اینا میخوام گفت خوب بگو چی میخوای گفتم نمیدونم تو بگو حرفاش بوی سکس میداد گفتم نمیدونم تو چی فکر میکنی گفت من زنم روم نمیشه خلاصه جریان همین جوری تموم شد تا فرداش که فهمیدم دایی رفته دنبالش برش گردونده بهم زنگ زد عصر فرداش که یه موقع شب زنگ نزنم گفتم باشه
اس ام اس بهش دادم گفتم میخوام باهات حرف بزنم از نزدیک یه روزی قرار گذاشتیم که بچه اولش مدرسه باشه اول ابتدای بود
اونم بهم یه عصر گفت برم که بچش نیاشه با دلهره رفتم خونشون دیدم کمی نشستم پیشش خیلی التهاب داشتم تو صدام لرزش بود کمی پذیرایی کردم مبل یک نفره کنار من نشست چشماش مست و خمار بود شروع کرد درد دل که داییت معتاد شده و ... من و ازار میده و ....
ناخوداگاه دستم را بردم زیر چونش که سرش پایین بود گفتم گریه نکن درست میشه من اون موقع 22 سالم بود و اون 25
یه نواز کوچولو کردمش که انگشت دستمو بوسید و خندید منم صورتش را بوسیدم نمیفهمیدم کجام لبام رو لباش قفل بود چون دسته های مبل بینمون قرار گرفته بود بهش گفتم بیا انطرف که امد نشست کنار نزدیک به یک ساعت می بوسیدیم همدیگه را
دستم را میگذاشتم روی سینه های خوشتراشش دستم و میگرفت میگفت زیاده روی نکن من اهمیت نمیدادم هر بار دوباره سینه هاشو میمالوندم بهش گفتم بلد شو ایستادمنم رو به روش چسبیدم بهش کیرم رو به روی کسش قرار گرفت و باز هم بوسیدمش خودشو بهم فشار میداد کمی هم خوابیدم روش تا اینکه بچش از مدرسه امد خیلی ضد حال بدی خوردم گرچه میترسیدم بیشتر از این پیش برم چون نه تنها بلد نبودم بعد ترس اتفاقات بعدی هم داشتم
کمی نشستم و بعدش رفتم خونه
خیلی پرخاش گر شده بودم چند روز دویاره بی هوا چند روز بعد رفتم خونشون تونستم چند بار لبش را تو حیاط ببوسم تا اینکه اتفاقاتی افتاد و مامانم میگفت که دوست پسر داره هستی و .... یه جنگ و مکافات تو خانواده به راه افتاد و فاصله ها خیلی زیاد شد و من مدت ها زنداییم را ندیدم
نامزد کردم 23 سالگی خیلی زنداییم برام می رقصید تو جشن ... همه چیز همین جو گذشت تا تقریبا 9 ماه پیش که عروسیم بود برای مراسم ها زنداییم از چند روز قبلش میامد خونمون کمک و من با اینکه داشتم عروسی میکردم هنوز فکرم بهش بودم فکر میکنم اون هم ....
روز مراسم حنا بندانمون خواهرم داده بود حنا را دوستش درست کنه هر چی تماس گرفت برامون بفرسته مادرش گفت خونه نیست و خودشم گیره ادرس داد بریم بگیرمش هیچکس نبود از مردها بره بیاره که گفتم خودم میرم میگیرم میام حنام خیلی زیبا بود و اونقدر ظریف و شکستنی که خانمه قبول نکرد با آزانس بفرسته.....
خلاصه اماده شدم برم که خواهرم گفت من دارم میرم ارایشگاه یکیی بگو بیاد کمکت که زنداییم گفتم تو بیا اونم امد و دخترش هم گریه که من هم میام
رفتن هیچ مشکلی نبود تا دوباره شروع کرد ازخوشحالیش در مورد من و گفت و بعدم درد دل های همیشگی
بدنم میلرزید...دل و زدم به دریا و گفتم مریم (دخترش) آنتن هست یا نه ؟ گفت اوف خیلی خیلی خبرنگاره ...
اینو که گفت هم اون منظور منو فهمیده بود هم من منظوره اونو هوا داشت تاریک میشد که رسیدیم جلو در خونه مادر دوست خواهر ازش جنا را گرفتیم و خواستم بزارم رو ماشین رو پای زندایی که باد شدید گرفت و کلی اکلیل روش ریخت رو شال و مانتو زندایی گفتم بگیرش عیبی نداره من میتکونم که به بهانه تکاندن چند بار سینه هاشو لمس کردم کمی هم خودشو اول کشید عقب اما بعد طبیعی حرکت کردیم تو را به بهانه خطر ناک بودن بچش را پشت صندلی خودم گفتم کمربند ببنده که نبینیه جلو چه خبره اروم پشت سفیدیه ساق پای زنداییم را گرفتم که فشار بدم گفت نکن سیاه میشه دایی میفهمه بدبخت میشم
گفتم اروم عیب نداره گفت سیاه نشه ها
گفتم باشه کم کم خودشو کامل داد سمت من منم با پاش زیر زانوش بازی میکردم دست به رونش میزدم بهش گفتم حنا را از رو پات بردار بتونم حرف نزد و قبول نکرد اما شهوت تو چشماش موج میزد حین بازی کردم یه نفهم لایی کشید نتونستم یک دستی ماشینو جمع کنم و تصادف کردیم از اون طرف همه تلفن میزدند که دیر شده از این طرف حنا پشت و رو شده بود اروم برش گردوندم
حنا را شکر خدا سالم بود فقط تمام اکلیدهاش ریخته بود کف ماشین پیاده شدم با اون یارو داد و هوار زنداییم هم داشت حنا را ردیف میکرد که رفتم گفتم بشین بگیرم کنار تا افسرر بیاد کنار بلوار زدم کنار زنداییم دولا شده بود رو کفی ماشین حنا را جمع میکرد که علنی کیرم و چسیوندم به کونش تکون نمیخورد خیلی ضایع بود که طول بدم سریع مدارک از داشبورد برداشتم گرفتم دستم تا افسر بیاد هر چی ایستادم نیامد منم دیگه طرف را ول کردم اخه خیلی از خونه زنگ میزدند همه چیز همونجا تمام شد
بازز هم تا مدتی از زنداییم خبر نداشتم تا چند وقت پیش که گفت داییم برم برا بچش کامپیوتر بخرم که خونشون با زندایی و بچش تنها بودم که زندایی خبر از سوپرایز دایی برا تولد داد و شمارم را گرفت که خبر بده مام بریم خونشون
این مدت همش بهش اس ام اس میدادم تا چند روز پیش که یادآوری اتفاقاتی راکردم بینمون که بعد از هر بارش به روی خودمون نمیاوردیم از اون روز تاحالا دیگه بهم اس نمیده با این بهانه که داییت فهمیده جواب نمیده و گفته اس ندم
من دلم میخوادش نمیدونم چیکار کنم
شما بگید .................
     
#479 | Posted: 24 Jul 2013 15:31

وای چه کس صورتی و تنگی

سلام به دوستان من اردلان هستم 19 سالمه این داستانی که میخوام براتون بگم واسه عید سال 92 میشه من ی پسر عمو دارم که یک سالشه تولدش بود که یکی از دوستای زن عموم که اسمش رزیتا بود دعوت شده بود. رزیتا خانوم ما ی دختر 21 ساله داره اسمش نازنینه. خوشگل قد بلند با چشای زاق خاکستری وای که چقدر خوشگل.تو این مراسم من ی دل نه صد دل عاشقش میشمو شمارشو میگیرمو دوست میشیم باهم.

بعد یک هفته اس دادن نازنین خانوم سر صحبت سکسیو باز میکنه خلاصه اون شب اس ام اسی باهم سکس داشتیم.رزیتا خانوم ساعت 7 میرفت سر کار تا 8 شب پدر نازنینم تو ی تصادف فوت شده بود یک روز صبح نازنین بهم زنگ زد که بیا خونمون مامانم از سر کار میره خونه دوستش و دیر وقت میاد.اقا ما رفتیم زنگ خونرو زدیم دیدیم نازنین خانوم با یه شلوارک قرمز و ی تاپ قرمز درو باز کرد وای که چه بدن سفیدی داشت.رزیتا خانوم اهل مشروبو قلیونه رفتم سر یخچالشون ی شیشه مشروب اوردم با نازنین نشستیمو خوردیم باهم رو تخت دراز کشیدیم.من شروع کردم به لب گرفتن از نازنین.تاپشو در اوردم سوتین نداشت وای که چه سینه های گردو سفیدو گنده ای داشت شروع کردم به خوردن سینه هاش دیگه کم کم صدای اه اهش بلند شده بود زبونمو از بین سینه هاش اوردن تا شکمشو لیس زدم دیگه داشت از شهوت میمرد شلوارشو در اوردم یه شرت زرد فاصله منو کس قشنگش بود.شرتشو که در اوردم یه کس تنگو صورتی دیدم وای که چقدر سفید بود با نوک زیبونم کسشو لیس میزدم.اها اینم بگم نازنین یه ازدواج ناموفقم داشت.خلاصه نازنین پاشود تی شرتو شلوار منو در اورد کیرمو از شرتم که از شق درد داشتم میمردم در اورد شروع کرد به ساک زدن.بعد 2 دیقه پاهاشو باز کردم سرکیرمو تف زدم گذاشتم رو کسش یکم مالوندم دم کسشو یواش یواش کردم تو کسش صدای جیغ نازنین بلند شد شروع کردم به تلمبه زدن نازنینم داد میزدجرش بده محکم تر ای اوی اههههههه کیرمو از کسش در اوردم بهش گفتم قنبل کن چه کون گنده ای داشد اگشتمو خیس کردم اروم کردم تو کونش ای ای میکرد یکم که کونش نرم شد کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش سر کیرم رفته بود تو کونش با ی فشار کیرمو تا ته کردم تو کونش جیغی کشید که فکر کنم کل ساختمون شنیدن درحال تلمبه زدن بودم که لرزش بدن نازنین نشون میداد که کاملا ارضا شده بود منم کم کم ابم داشت میومد که اومدم کیرمو از تو کونش در بیارم بهم گفت ابتو خالی کن تو کونم منم همشو خالی کردم تو کونش ی 5 دیقه ای همینطوری خوابیده بودیم باز شروع کردیم لب گرفتن دیگه داشت دیر میشد ساعت 7 شب بود پاشودیم لباس پوشیدیم ازم تشکر کرد منم بوسش کردمو از خونه اومدم بیرون بعد این ماجراهم 7.8 بار دیگه باهم سکس داشتیم ولی هیچی اولی نمیشه......دوستون دارم بای


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#480 | Posted: 26 Jul 2013 18:15

کون قلمبه ی پریسا

سلام من اسمم مسعود هستش،نمخواستم داستانم رو بنویسم ولی بعد از خوندن کلی از داستان های شما رو خوندم گفتم بیا بنویسم.
من تو کف دختر ،دختر عمه ی مادرم بودم که اسمش پریسا بود .من 22 سالمه و پریسا 24 سالشه ،پریسا رشته اش انگلیسی بود و همیشه درسش عالی بود درسش رو که تموم کرد مشغول به کار شد توی یک شرکت من هم که دیپلم رو گرفتم بیخال درس شم و رفتم سر کار قبلا خیلی هم رو میدیدم ولی از وقتی که امدم سر کار زیاد هم رو نمی دیدم بعد از مدت ها که تو کف کس و کون بودم گفتم جه کنم زیاد به دختر ها اهمیت نمیدم ولی عاشق کردنم گوشیمو برداشتم وشماره پریسا رو گرفتم گوشیو که جواب داد بهد از احوال پرسی گفتم امشب چی کاره ای من هم حوصلم صر رفته بعد از ناز و نوز گفت باشه (پریسا 3 تا خواهر داره و همه با هم تو یه خونه هستن وانوا هم صبح یرن سر کار و ساعت 7 میان و چون ما اصالتمون برای شماله اکثر فاملا شمالن ) مادر وپدرش هم با هم رابطه ی خوبی ندان و از هم تو شمال جدا زندگی میکنن.شب شد و خونه رو پیچوندم گفتم با بچه ها میریم بیرون و شب هم خونه یکی از دوستامم ، شب شد و رفتم دنبالش البته بگم چون رفتم سر کار با پول کار کرد خودم ماشین خریدم بعد از کلی حرف وحدیث چون بد رانندگی میکنم من از 16 سالگی بابام بهم رانندگی یاد داده بودرفتم دنبالش من رفتیم و چرخیدیم ولی من تو حال خودم بودم و به چیزی جز کردن پریسا فکر نمی کردم

خلاصه بعد از گردش بردم رسوندمش و موقع رفتن گفت بازم از این کارا بکن .گفتم اگه وقت بشه من کارم فروشندگی لوستر و تا ساعت 10 شب دم مغازم یه هفته ای گذشت تو مغازه نشسته بودم دیدم پریسا داره زنگ میزنه حوصله اش رو نداشتم جواب ندادم بعد از یک ساعت بهش زنگ زدم و گفت فردا بعد از ظهر برنامت چیه گفتم دم مغازم ولی اگر کاری داری در خدمتم ،گفت با ساناز دایم میریم بیرون او با یکی هست میخوام تنها نباشم میای گفتم کی میرید گفت ساعت 1 گفتم خبرش رو میدم گفت فقط زود تر بگم گفتم تا کی بیرونیم گفت تا 4_5 گفتم میام .رفتم دنبالش و 2 تا ماشینه رفتیم فشم پیاده که شدیم ساناز پرید تو بغل مهدی پریسا هم می خواست بیاد سمتم ولی روش نمی شد و اونجا بود که من همیدم من دستم رو انداختم دور کمر پریسا تا مهدی غذاها رو از تو ماشین بیاره من پریسا رفتیم چرخی بزنیم من سیگارم رو روشن کردم پریسا میدونست سیگار میکشم و از سیگار متنفر بود ازم دور شد گفتم به خاطر سیگار دور شدی گفت خیلی بیشعوری میدونی من بدم میاد منم گفتم یه لیست از اون چیزایی که بدت میاد تهیه کن من هم 2 کام نگرفته خامشش کردم بعد مهدی که نمی دونست ما با هم فامیلیم صدا زد زوج خوشبخت بیاین دیگه پریسا خندید و به مهدی گفت فامیل هستیم و مهدی هم گفت ولی به هر حال به هم میاین.گذشت و تو راه برگشت گفتم اگه وقتش باشه الانه رفتم تو کارش گفتم الان با کسی هستی گفت نه من هم خوشحال ساعت 4:30 بود تا رسوندمش خونه ساعت 5 :30 شد پیاده شد گفت خدا حافظ گفتم همین گفت پس چی من هم پرو پرو گفتم دعوتم نمیکنی بیام بالا گفت هیچ کسی نیست گفتم مگه تا حالا که با هم بودیم کسی بود گفت بیا بریم من هم ماشین رو پارک کردم اول اون رفت اوضاع رو چک کرد بعد من رفتم تا رفتم تو افتادم روش شروع کردم به لب گرفتن خودشو عقب کشید گفت داری چی کار میکنی گفتم تو یه سری نیاز هایی داری هم من پش بیا نیاز ها مون رو براورده کنیم تعارف نکنیم دیدم ساکت شد کفتم خجالت نداره دوباره رفتم سمتش این دفعه مخالفتی نکرد بعد از 5 دققیه شروع کردم به درآوردن لباسش سینه های سر بالا خوشگل بعد رفتم سراغ کس خوشگلش من کس زیاد کردم ولی این کس نبود شاه کس بود که هنوز ازش استفاده نشده بود چه منزره ای بود هیچ موقع یادم نمیره بعدش گفت نوبت منه شروع کرد به باز کردن زیپ شلوارم کیر 18 سانتی کلفت رو که دید گفت بهت نمی خوره گفتم حالا حالا قشنگ تا ته میکرد تو دهنش کم کم داشت ابم میومد گفتم بسه دیگه گفت من هنوز کار دارم اینقدر ساک زد تا ابم امود تا قطره آخرش رو خورد من پریسا روبردم رو تخت آروم آروم با هم لب بازی میکردیم شروع کردم به خوردن چوچولش با دستمم سینه هاشو می مالیدم که دیدم بدنش لرزشی کرد و تمام ابش اومد تو دهنم بعد من گفتم کرم داری گفت اونجاست رفتم آوردم دم سوراخ کونش که چی بگم کون نبود توپ فوتبال بود مالیدم بدون هیچ چیزی کیرم رو تا ته کردم توش چه جیقی زد کر شدم گفتم چه خبره گفت نمه نمه بکن من بهش گفتم خیلی وقته منتزره این لحظه بودم و حالا امونت نمیدم دوباره شروع کردم بعد 5 قیقه دیدم داره گریه میکنه دلم براش سوخت سرعت رو کم کردم و به حالت سگی کردم بعد دیدم داره آبم میاد گفتم کجا بریزم گفت رو کمرم ولی من فقط بهش گفتم ،ولی ریختم تو کونش بازم چیزی نگفت چند دقیقه ای با هم خوابیدیم بعدش بلند شدیم رفتیم دوش گرفتیم .من که کارم تموم شده بود لباسامو پوشیدم گفتم کاری نداری چون نزدیک اومدن خواهراش شده بود گفت بای من اومدم تو مغازه نشسته بودم که اس داد امروز بهش خیلی خوش گذشت و دوبار می خواد که تکرار بشه من هم بهش گفتم هر موقع که بخواد من کم نمیزارم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 48 از 82:  « پیشین  1  ...  47  48  49  ...  81  82  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.