| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 9 از 79:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  78  79  پسین »  
#81 | Posted: 11 Nov 2010 03:01
میهمان

زن بابای دوستم 1
چند روز پيش رفتم بانك يه كاري داشتم انجام بدم تو صف بودم كه يه نفر وارد بانك شد خيلي برام آشنا بود ولي هر چه سعي كردم ذهنم ياريم نميكرد چنان تو فكر بودم كه همون شخص گفت جناب نوبت شماست با شنيدن صداش سريع شناختمش اون فريد بود دوست دوران بچگي ما باهم تو يه كوچه زندگي ميكرديم و با هم همبازي بوديم بهش گفتم ببخشيد شما آقا فريد نيستيد گفت شما خودم رو معرفي كردم اونم من رو شناخت با هم روبوسي كرديم و همديگه رو تو بغل گرفته بوديم كه با صداي تحويلدار بانك به خودمون اومديم كارمون رو انجام داديم از بانك اومديم بيرون بهش گفتم كجايي تو پسر زن و بچه داري يا نه از مادرت اينا چه خبر يه آهي كشيد گفت نه بابا زن و بچم كجا بود مادرمم كه خدا بيامرزتش خيلي ناراحت شدم مادرش زن خوب و مهربوني بود گفتم خدا رحمتش كنه چرا كي گفت سه ساله والا دق كرد بدبخت گفتم آخه چرا گفت داستانش مفصله گفتم خوب بيا بريم شركت ما اونجا نهار با هم هستيم تعريف كن ببينيم ديگه چه خبره بعد از يه كم تعارف همراهم شد به آبدارچي شركت پول دادم بره نهار بخره فريد رو بردم تو اتاق و به منشي گفتم فعلا كسي رو نفرست داخل نشستيم فريد يه كم به دور و برش نگاه كرد گفت يزيد دم و دستگاهي به هم زديم گفتم قابل نداره يه كم با هم حرف زديم و ياد قديمامون كرديم گفتم راستي مادرت چي شد اون كه سني نداشت گفت چي بگم همش گردن باباي نامردمه گفتم آخه چرا گفت آقا بعد از چندين سال زندگي رفت سر مادرم هوو آورد يه دختر كه از من سه سال كوچيكتره دهنم واموند باباي فريد نزديك 50 - 60سالش بود اونوقت رفته بود يه زن 28 ساله گرفته بود فريد دوباره شروع كرد كه كاشكي حالا آدم حسابي بود گفتم چرا مگه چش بود گفت بابام ترتيبش رو داده بود بعدم زوركي مجبور شده بود عقدش كنه آوردش تو همون خونه بعد از كلي بدبختي مادرم راضي شده بود ديگه ميگفت سرنوشتم اين بوده ولي بعد از شش ماه زنه شروع كرد بازي درآوردن جنده خانم حامله هم شده بود توله سگش الان دوسالشه بابام هم كه هرچي اون ميگفت قبول ميكرد جنده شده بود همه كاره خونه به مادرم دستور ميداد منم نتونستم تحمل كنم يه شب زدم به سيم آخر و با پدرم دعوام شد بعد از كتك كاري من و مادرم رو از خونه بيرون كرد منم دست مادرم رو گرفتم اومدم از اون خونه بيرون يه هفته مسافر خونه بوديم تا يه جا اجاره كردم و افتاديم دنبال سرنوشت خودمون مادرم از بس قصه خورد بعد از چند ماه دق كرد ولي من تا به باباي خرم ثابت نكنم كه به خاطر يه جنده اين بلا رو سر من و مادرم آورده بيكار نميشينم گفتم حالا واقعا زنه وضعش خرابه گفت آره بابا تا حالا چند دفعه با همون پسراي محلشون ديدمش ولي مدرك درست و حسابي نداشتم به بابا ثابت كنم يه سيگار بهش دادم گفتم زياد خودت رو درگير نكن بالاخره بابات يه روز ميفهمه اشتباه كرده گفت كي ديگه خواركسه پاش لبه گوره رفته وصيت محضري هم كرده من رو از ارث محروم كرده همش به خاطر اون جنده خانم گفتم اگر تو مطمئني منم كمكت ميكنم تا به بابات ثابت كني يه دفعه چشماش برق زد گفت راست ميگي گفتم آره بابا تو رفيق قديميمون هستيا با خنده بهش گفتم حالا اين زن بابات خوشگل هست يا نه خنديد گفت آره من خودم اگر ازش كينه نداشتم تا حالا صد بار كرده بودمش اون روز من و فريد با هم يه فكرايي كرديم قرار شد فردا بازم فريد بياد پيش من تا ببينيم چيكار ميتونيم بكنيم فريد اومد يه عكس نشونم داد دهنم خشك شد يه زنه سفيد و خوشگل با استخون بندي درشت هلويي بود گفت اينه بعد فريد برنامه روزانه زنه رو بهم گفت باباي كسخلش تو خونه ميشسته بچه داري زنه هم براي خريد ميرفته بيرون و دنبال عيش و نوش قرار شد من فردا برم نزديك خونشون كشيك بدم و اگر شد زن رو سوار كنم ببينم چيكاره است ساعت 9 صبح رسيدم دو تا كوچه بالاتر تو ماشين نشستم تا زنه كه اسمش فرنگيس بود از خونه بزنه بيرون يه دفعه ديدم يه زن قد بلند و هيكلي با چادر از تو كوچه اومد بيرون حدس زدم خودش باشه سريع راه افتادم جلوش كه رسيدم يه بوق زدم ترمز كردم يه نگاهي كرد يه لبخند زد گفت دربست ميريد ديدم خودشه همون عكسي بود كه ديده بودم گفتم بله كجا تشريف ميبرين گفت خيابون دماوند گفتم بفرمائيد بالا گفت چقدر ميگيرد گفتم از شما كمتر ميگيرم مشتري بشين يه خنده اي كرد گفت واي مرسي سوارشد يه چند دقيقه فقط از توي آئينه نگاهش ميكردم چقدر خوشگل بود اين خواركسه خر نميدونم چرا زنه اين پير مرد بد تركيب شده بود هرچند باباي فريد وضعش خيلي خوب بود اينم كه ضرر نميكرد كسش رو به ديگرون ميداد خرجش رو از اين پير خرفت ميگرفت بهش گفتم بهتون نميخوره بچه خيابون دماوند باشين گفت نه من خونم همونجاس كه سوار شدم اونجا ميرم كار دارم گفتم بعد كه كارتون انجام شد ميتونم در خدمتتون باشم گفت خواهش ميكنم ولي شرمنده من خيلي گرفتارم بعدشم من دنبال اين كارها نميرم تو دلم گفتم جنده خانم با پرشيا جلوت وايستادم سوارت كردم ميگي من اينكاره نيستم گفتم كدوم كار منم كار خاصي باهاتون ندارم فقط خواستم كه نهار با هم باشيم گفت مرسي ولي امروز نه حالا اگر قسمت شد بازم ديدمتون مزاحمتون ميشم گفتم قسمت چيه نقد رو ول كردي دنبال نسيه هستي گفت نه به خدا امروز كار دارم گفتم خوب شماره تلفنت رو بده باهاتون هماهنگ ميكنم براي فردا گفت نه من با پدرم زندگي مكنم نميتونم بهتون شماره بدم شما تلفنت رو بده من به شما زنگ بزنم منم يه كارت ماله شركت بود بهش دادم زيرشم شماره موبايلم بود گفتم به اين شماره زنگ بزن بعدم كلي براش زبون ريختم كه حتما زنگ بزنه حقيقت خودم ديگه دوست داشتم باهاش بخوابم و فريد رو فراموش كرده بودم عصري فريد اومد گفت چي شد منم براش تعريف كردم خيلي خوشحال بود قرار شد اونشب بياد خونه من ببينيم فرنگيس زنگ ميزنه يا نه براي شام رفتيم بيرون وسط غذا بود كه تلفنم زنگ زد شماره رو نشون فريد دادم گفت اين نيست جواب ندادم چند دقيقه بعد بازم زنگ زد معلوم بود از تلفن عمومي زنگ ميزنه چون پيش شماره يكي بود ولي باقيش فرق داشت جواب دادم يه صداي ناز گفت آقا پيمان گفتم بله خودم هستم شما گفت من رويا هستم امروز صبح مزاحمتون شدم اسم خودش رو نگفت ولي خودش بود به فريد با دست فهموندم اونه بعد از چند دقيقه صحبت گفت من كاراي فردا رو كنسل كردم اگر شما مشكل نداشته باشين من در خدمتتون هستم گفتم نه خواهش ميكنم پس فردا ساعت 11 ميام دنبالتون همونجا كه امروز سوارتون كردم گفت نه زحمت ميشه آدرس بدين من خودم ميام گفتم آدرس فريد بهم علامت داد آدرس ندم گفتم نه من ميام دنبالتون خوشحال ميشم بيشتر ببينمتون گفت قربون شما باشه پس من ساعت 11 ميام همونجا خداحافظي كرديم تازه يادم افتاد كه من بهش فقط پيشنهاد نهار داده بودم ولي اون آدرس ميخواست يه كم ترسيدم به فريد گفتم گفت يه وقت براي تو دردسر نشه گفتم نه هرچه باداباد شب فريد اومد خونه من خوابيد يه هندي كم داشتم اون رو آماده كرديم و قرار شد فريد توي آشپزخونه يواشكي از ما فيلم بگيره فريد گفت همچين بكن يادش بياد چه بلايي سر من و مادر بدبختم آورده گفتم نه بابا كردن چيه يه كم لاس ميزنم همون براي بابات بسه ديگه گفت نه ميخوام قشنگ ترتيبش رو بدي منم از خدا خواسته قرار شد حالا كه بحث كردنه بالاي كمد ديواري اتاق خواب رو خالي كنيم فريد بره اونجا بخوابه و از ما فيلم بگيره جون يه طبقه 75 سانتي تا سقف اتاق بالاي كمد ديواري داشتيم كه با پرده جلوش پوشيده بودو فريد معلوم نميشد تا نصفه شب همه چيز رو رديف كرديم فريد چند بار از اون بالا از زاويه هاي مختلف چك كرد بهش گفتم فقط حواست باشه از چهره من نگيري كار دستم بدي گفت خيالت راحت تازه بعدشم فيلم رو خودم درستش ميكنم و چهره تو رو شطرنجي ميكنم خودم بلدم چيكار كنم گفتم ايولا فرداش فريد تو خونه موند و من رفتم دنبال فرنگيس يا همون روياي خودش به شركت يه زنگ زدم به شريكم گفتم من امروز كار دارم نميام سر ساعت 11 اومد ازش خوشم اومد آدم خوش قولي بود رفتم جلوش ترمز كردم تا من رو ديد شناخت درجلو رو باز كرد نشست بهش سلام كردم و دستم رو بردم جلوش جوابم رو داد و دستم رو گرفت حركت كردم بهش گفتم خوب تا ساعت چند وقت داري و كجا بريم گفت تا غروب كاري ندارم فرقي نميكنه فقط اين نزديكا نباشه گاز ماشين رو گرفتم سمت خونه بهش گفتم اگر مايل باشي بريم خونه من گفت تنهائي گفتم آره نترس كسي مزاحم نيست يه لبخندي زد و گفت چرا خونه گفتم براي اينكه اونجا كسي برامون دردسر درست نميكنه و با هم راحتيم ولي اگر ناراحتي تو خيابون بچرخيم گفت نه خونه امن تره گفتم آفرين خوشم اومد آدم چيز فهمي هستي ماشين رو جلوي خونه پارك كردم و دو تائي رفتيم تو خونه براش يه لبوان شربت درست كردم بهش گفتم بلندشو مانتو روسريت رو دربيار راحت باش همونطوري كه روي مبل نشسته بود روسريش رو درآورد دكمه هاي مانتوشم باز كرد عجب لعبتي بود موهاي مش كرده اش خوشگليش رو چند برابر كرد پستوناي خوش فرمشم كه حسابي داشت چشم من رو كور ميكرد وقتي بلند شد سرپا و مانتو رو از تنش درآورد يه تاپ مشكي تنش بود با يه شلوار لي تنگ كه كونش مثل تاقچه بود ميشد روش گلدون گذاشت وقتي نشست يخه لباسش رو بالا كشيد كه مثلا خط سينه اش معلوم نباشه ولي نصف شكمش درست تا روي نافش بيرون افتاد رفتم كنارش نشستم دستم رو انداختم دور گردنش با نوك انگشتم گونه اش رو لمس كردم مثل پنبه نرم بود بهش گفتم خوب شازده خانم نهار چي ميل ميكنن گفت من تازه صبحونه خوردم فعلا سيرم با خنده گفتم پس موافقي يه كم ورزش كنيم تا شما اشتهات باز بشه خنديد گفت من ورزشكار نيستم گفتم اختيار دارين استيل شما ورزشكاريه گفت نه بابا بدون هيچ حرفي يه بوس كوچيك از گونه اش كردم كه فقط با لبخند جوابم رو داد بهش گفتم رويا جون ميخواي خونه من رو ببيني گفت دارم ميبينم خونه قشنگي داري معلومه وضعت خوبه گفتم نه بابا چشمات قشنگه حالا بيا بريم بقيه اتاقارو هم ببين بلند شدم دستش رو گرفتم بلندش كردم اول بهش آشپزخونه رو نشون دادم بعد حموم و توالت بعد بردمش قرارگاه ( اتاق خواب ) گفتم اينجا بهترين قسمت خونه است خنديد گفت چرا گفتم براي اينكه اينجا پر از خاطره هاي خوب براي من گفت اي بدجنس مگه تو زن داري گفتم نه بابا گفت پس چه خاطره اي گفتم خوب زن ندارم دوست و رفيق مهربون مثل شما دارم گفت چند تا گفتم چي چند تا گفت دوست گفتم فعلا تنها دوستم توئي البته اگر من رو بعنوان دوست قبول داشته باشي هيچي نگفت نشوندمش روي تخت و خودمم كنارش نشستم قشنگ بهش چسبيده بودم بدن گرمي داشت گفتم رويا من ميتونم ببوسمت گفت چي شده تازه يادت افتاده اجازه بگيري گفتم چون ميخوام الان لبت رو ببوسم جوابي نداد منم لبم رو چسبوندم به لبش طوري روي تخت بوديم كه پشت من به فريد بود اولش فقط لب داد ولي بعد از چند لحظه اونم از من لب گرفت و كم كم زبونامون رفت تو دهن هم همونطور خوابوندمش روي تخت و شروع كردم به ليسيدن گردن و لاله گوشش دستمم روي پستوناي قشنگ و نرمش بود باورم نميشد به اين راحتي بخوابه ديدم ناله اش بلند شد كه سريع تاپش رو از تنش بيرون كشيدم فقط يه كرست سفيد توري بين دستام با اون پستوناش بود دوباره لب تو لب شديم دستم رو بردم زير كمرش و با زحمت بند كرستش رو باز كردم ديگه شروع كردم به خوردن اون پستوناي باحال همه جاش رو خوردم تا جائي كه ميشد تو دهنم فشارش ميدادم كه صداش دراومد يواش كبود ميشه الان منم يه كم از خشونتم كم كردم بلند شدم لباسم رو درآوردم فقط يه شرت پام بود كه زيرش كيرم حسابي باد كرده بود دلم ميخواست با بدنم بدن قشنگ اين زن رو لمس كنم بازم افتادم روش شروع كردم به خوردن پستوناش كم كم اومدم پايين تر يه كم شكمش رو زبون ماليدم و با نافش بازي كردم بعد همونطور كه خوابيده بود شلوارش رو هم از پاش درآوردم شرتش با كرستش ست بود يه شرت توري سفيد كه بوي خوبي ميداد يه كم دستم رو از روي شرتش گذاشتم رو كسش بعد از روي شرت يه كم كسش رو ليس زدم فقط ناله ميكرد شرتش رو از پاش كشيدم پائين واي كه چي جلوي چشمم بود يه كس سفيد و خوشگل با لبه هاي به هم چسبيده فقط يه خط باريك مو بالاي كسش بود به صورت هشت فارسي از لاي كسش هيچي بيرون نبود مثل اينكه هنوز باكره باشه كسش رو يه بوس كردم كه ديدم شروع كرد آه كشيدن منم تشويق شدم و ديگه تموم لبه هاي كسش رو بوسيدم و بعد كردمش تو دهنم كسش كوچولو بود و همش تو دهنم جا ميشد
     
#82 | Posted: 11 Nov 2010 03:03
میهمان

زن بابای دوستم 2
وقتي كه با دستم لاي كسش رو باز كردم و چشمم به اون رنگ صورتي و چوچولش كه يه كم متورم شده بود خورد ديگه دلم ميخواست يه راست قورتش بدم زبونم رو كه گذاشتم لاي كسش شروع كرد حرف زدن واي بخور بخور آخخخخخ وووووااااااااااايييييييييييييي وووووااااااااااايييييييييييييي ااااااااااااااااوووووووووووومممممممم آآآآآآآآآآخخخخخخ منم با اشتها اون كس خوشمزه رو ميخوردم زبونم رو ميكردم توي كسش كه صداش بلند تر ميشد و يعني ديگه داشت جيغ ميزد بعد از پنج دقيقه ديگه فرياد ميزد بخور بخور كسم رو بخور كشتي من رو بخورش بكنش و بعد بدنش لرزيد و صداش قطع شد منم كسش رو رها كردم تا يه كم حالش بهتر بشه بعد چشماش رو باز كرد يه لبخندي زد و گفت مرسي گفتم قابل نداشت خنديد نيم خيز شد كيرم رو گرفت از روي شرت گفت واي عجب پسري داري خندم گرفت گفتم كوچيك شماست دست بوسه با خنده كيرم رو از تو شرتم درآورد با يه حركت سرش رو آورد سمت كيرم و روي شكمش خوابيد كيرم رو كرد تو دهنش كوفتش بشه باباي فريد اين زن چنان ساكي ميزد كه انگار جونم ميخواست از سر كيرم بزنه بيرون تموم كيرم رو ميكرد تو دهنش بعد مك ميزد و سرش رو عقب ميكشيد تخمام رو ميكرد تو دهنش با اينكه دردم ميگرفت ولي لذتش بيشتر بود زير تخمام رو زبون ميزد ديگه نميتونستم خودم رو نگه دارم بهش گفتم بسه كيرم رو از دهنش بيرون كشيد گفت خراب ميكني خودت رو گفتم آره گفت عيب نداره من بازم درست ميكنم نترس بعد بازم شروع كرد به ساك زدن يه دقيقه بعد تموم آبم تو دهنش خالي شد بدون حروم كردن قطره اي همش رو خورد بعد ولم كرد گفت چطور بود گفتم عالي خنديد و افتاد روي تخت منم باز شروع كردم به خوردن كسش يه بالشت گذاشتم زير كمرش كونش بالا اومد يه سوراخ كوچيك داشت نميدونم چرا اين با اين هيكل درشت كسش كوچيك بود با اين كون درست و حسابي سوراخش كوچيك بود حسابي بازم كس و كونش رو خوردم از ناله هاي فرنگيس بازم كيرم سر حال اومده بود بين پاهاش نشستم و كيرم رو ماليدم به سوراخ كسش و چوچولش با صداي بلند گفت بكن ديگه كشتي من رو منم كيرم رو با كسش ميزون كردم و آروم فشار دادم تو كسش حسابي تنگ بود ولي چون خوب ليسش زده بودم آبدار بود با فشار من صداي فرنگيس بلند تر ميشد آخ آخ واي واي واي آي آي آيييييييييييي يواااااااااااااااااااااشششششششششششششششش اوفففففففففففففففففف اوووووووووفففففففففففففففففففففففف يواش يواش يواششششششششششششششششش ديگه تموم كيرم رفت تو كسش يه كم صبر كردم و بعد شروع كردم تلنبه زدن حسابي كسش باز شده بود چند مدل كردمش سرپا - سگي - تو بغلم ولي تنها مدلي كه فرنگيس حال كرد من به كمر خوابيدم و اون نشست روي كيرم و مثل اسب سوارها بالا پائين ميپريد تخمام درد گرفته بود پستوناش تو هوا خيلي قشنگ بازي ميكرد منم حسابي حال ميكردم كه ديدم سرعتش زياد شد بعد با يه ضربه محكم نشست روي كيرم و احساس كردم قشنگ از كسش داره آب مياد روي پاهام بلند شد به حالت سجده خوابوندمش كيرم رو زدم به كونش گفت ميخواي اين رو بكني گفتم اگر اجازه بدي گفت واي درد داره گفتم نترس يواش ميكنم دردت نياد هيچي نگفت منم اول با انگشتام سوراخش رو آماده كردم و بعد كيرم رو با زور و زحمت كردم تو كونش جيغ ميزد بدبخت يواش يواش واي كونم جر خورد واي كونم پاره شد الهي بميري يواش آي آي آي آي مامان كونم داره ميسوزه منم فشارم رو بيشتر كردم تا تموم كيرم تو كونش رفت و شروع كردم تلنبه زدن تا موقعي كه تموم آبم رو تو كونش ريختم ديگه صداش در نميومد افتادم روش بعدم بلندش كردم رفت خودش رو شست و لباس پوشيد نهار از بيرون گرفتم و خورديم يه آژانس براش گرفتم رفت تا از در رفت بيرون فريد مثل تارزان از بالاي كمد اومد پائين گفت چطور بود تازه يادم افتاد كه فريد اون بالا بوده گفتم معركه بود عجب چيزي زير بابات ميخوابه يه خنده تلخي كرد و بعد فيش دوربين رو زديم به تلويزيون و تموم فيلم رو با هم ديديم دم فريد گرم اصلا از چهره من كوچيك ترين صحنه اي هم نگرفته بود ولي روي صورت فرنگيس زوم كرده بود حسابي بدن لختش رو كامل گرفته بود بعد يه دونه از روي فيلم كپي كرديم كه فريد بده به باباش و يه دونه هم من نگه داشتم براي سوژه جلق چيز خوبيه چون شايد ديگه نتونم فرنگيس رو بكنم...
     
#83 | Posted: 11 Nov 2010 03:05
میهمان

عمه دوستم
خاطره مربوط مي شود به سكس من با عمه يكي از دوستانم كه در همسايگي ما خانه دارد زني حدود 45ساله كه اندامي مانند يك دختر 18 ساله داشت شايد به خاطر اينكه بچه دار نمي شد و علتش هم از شوهرش بود كه اختلاف سني زيادي با اون داشت و اسمش فريده بود خلاصه من عاشق ساق پاي اون و كون اون بودم وقتي بيشتر تحريك مي شدم كه اون جوراب مشكي شيشه اي به پا مي كرد و براي خريد از خانه خارج مي شد من هم هميشه منتظرش بودم و دنباش مي رفتم اما نمي توانستم سر صحبت را با او باز كنم و احساسم را به اون بگوييم به هر حال يك روز از شانس من وقتي كه با دوستم بودم اون ما را ديد و جلو امد و با هم سلام عليك كرديم تا ان روز نمي دانست كه من با برادر زاده اون دوست هستم چند روز بعد يك روز كه سر كوچه ايستاده بودم ناگهان ديدم كه اون دارد مي ايد خودم را به نديدن زدم كه من را صدا كرد خيلي خوشحال شدم چون حداقل چند لحظه اي مي توانستم از نزديك با او صحبت كنم رفتم جلو و بعداز سلام عليك از من سوال كرد كه مي توانم به او كمك كنم كه وسايلي كه خريده است و سنگين است به منزلش ببرم و من فورا قبول كردم و با او وسايلي كه خريده بودم به منزلش بردم احساس كردم كه تمايل دارد چيزي به من بگوييد اما پشيمان شده است بعداز خوردن يك چاي از او خداحافظي كردم و رفتم خانه احساس عجيبي داشتم از ديدن ساق پاي او و كون او ديوانه شده بودم مجبور شدم كه يك دست جلق بزنم تا كمي ارام بشوم چند روز بعد بازهم او از من خواست كه براي كاري به منزلش بروم و اين رفت و امدها كم كم زياد شد و من با او احساس راحتي مي كردم تا يك روز كه به من شماره منزلش را داد و خواست كه به او زنگ بزنم روز بعد زنگ زدم و او از من پرسيد كه ايا حاضر است براي او يك كار ديگر انجام بدهم يا نه من كه هنوز نمي دانستم كه موضوع از چيست قبول كردم و او گفت كه فردا وقتي شوهرش به مغازه رفت به منزلش بروم تا با من صحبت كند من فرداي ان روز منتظر شدم تا شوهرش اقا محمود كه پير مردي حدود 65 ساله بود از منزل خارج شد و من رفتم و زنگ خانه را زدم امد و در را باز كرد و رفتم تو دو استكان چاي اورد و سر صحبت را باز كرد كه من بعداز مدتي به او گفتم كه چه كاري مي توانم براي او انجام دهم او گفت كه چون من را جواني خوب و با احساس مي داند مي خواهد كه مشكلش را حل كنم بعدش گفت كه شوهرش نمي تواند او را باردار كند و درمان هم روي او تاثير نداشته است و دكترها از او قطع اميد كرده اند اما او خيلي دوست دارد كه مادر شود اگر من حاضر بشوم كه با او سكس داشته باشم تا او باردار شود هر چه بخواهم به من خواهد داد من از اين حرف او جا خوردم چون انتظار چنين موضوعي را نداشتم نمي دانستم كه چه بگوييم اما مي دانستم كه من هم از اين رابطه ناراضي نيستم فقط پرسيدم كه به شوهرش چه خواهد گفت كه او گفت كه موضوع قطع اميد كردن دكترها از او را به او نگفته است و او فكر مي كند كه درمان به خوبي صورت گرفته است و اگر من از كس ديگر بچه دار شوم او فكر مي كند كه فرزند خود او است بنا براين مشكلي از اين بابت وجود ندارد وقتي خيالم از از اين موضوع راحت شد گفتم باشد از كي شروع كنيم كه ديدم لبخندي شهوت انگيز زد و گفت از همين الان من گفتم كه تا به امروز با كسي سكس نداشته ام و فقط فيلم ديده ام كه او گفت كه به من كمك خواهد كرد كم كم خودش را به من چسباند و لب خودش را بر روي لب من گذاشت و من را در اغوش گرفت من هم كه حسابي تحريك شده بودم او را در اغوش گرفتم و لب او را مي خوردم كه به من گفت برويم توي اتاق خواب وقتي وارد اتاق خواب شديم شروع به داوردن لباس خودش شد و با يك شورت مشكي در برابر من ايستاد من واقعا از ديدن ان اندام زيبا و موزون جا خورده بودم كه با صداي او كه مي گفت زودتر لباسهايت را دربياور به خودم امدم سريع لباسهايم را در اوردم و روي تخت خوا بيدم فريده امد جلو و شورتم را پايين كشيد و شروع به ساك زدن شد من تا ان لحظه اينقدر لذت نبرده بودم فريده خيلي عالي و استادانه ساك مي زد و من خودم را اختيار او قرار داده بودم حسابي كيرم را ليس زد و ان را با اب دهان خودش نرم كرد بعدش امد و با زهم از من لب گرفت و من بلند شدم و فريده را روي تخت خواباندم و ارام دست بر روي ساق پاي اوكشيدم من هميشه با ديدن ساق پاي او شهوتي مي شدم و حالا اين پاهاي زيبا در اختيار من بود شروع كردم به بوسيد ران پايش و همانطور كه جوراب مشكي هنوز به پايش بود بوسه بر ساق پايش مي زدم كم كم به طرف و شروع به ماليدن كس فريده كردم تا اين زمان متوجه حالت فريده نبودم ديدم كه از ماليده شدن كسش خيلي لذت مي برد شورتش را پايين كشيم واي چه كس قشنگي انگار كه تا به حال رنگ هيچ كيري را به خود نديده بود ديگر طاقت نداشتم كيرم را فرو كردم در كسش و شروع كردم به تلمبه زدن كم كم صداي فريده بيرون امد كه مي گفت يواشتر اما من ديگر نمي توانستم خودم را كنترل كنم و محكمتر تلمبه مي زدم نمي دانم كه چقدر طول كشيد كه ناگهان احساس كردم بدنم داغ شده و ابم را داخل كسش خالي كردم براي چند دقيقه همانطور روي فريده خوابيدم تا اينكه به خودم امدم و از روي او كنار رفتم فريده با نگاهي مهربان به من نگاه مي كرد از جايش بلند شد و گفت كه من خيلي خوب توانستم او را ارضا كنم بعدش يك تاپ از كمدش در اورد و پوشيد و از اطاق خارج شد من هنوز باور نداشتم كه با فريده سكس داشته ام و تمام اينها را رويا مي دانستم كه با صداي فريده كه من را صدا مي كرد به خودم امدم از روي تخت بلند شدم ساعت را نگاه كردم ديدم ساعت حدود 1 بعداز ظهر است سريع لباس پوشيدم و خواستم خداحافظي كنم كه ديدم فريده سفره ناهار را انداخته و از خواست كه ناهار با او باشم من گفتم كه شوهرت براي ناهار نمي ايد گفت كه شوهرش در مغازه ناهار مي خورد و اخر شب برمي گردد من به خانه زنگ زدم و گفتم كه خانه يكي از دوستانم مهمان هستم بعداازظهر ان روز فريده با من صحبت كرد و گفت كه براي بچه دار شدن هر راهي را امتحان كرده است و اين راه تنها راهي است كه مي تواند مادر شود به اون گفتم كه چرا بچه اي را به فرزندي قبول نمي كنيد گفت كه شوهرش قبول نمي كند به هر حال من هم به خاطر ارضاي خودم و هم به خاطر اينكه فريده به خواسته اش برسد همچنان هفته اي چند بار با او سكس مي كردم تا اينكه سه ماه از اين جريان مي گذشت كه يك روز وقتي به فريده زنگ زدم تا ببينم براي سكس كي به منزلش بروم ديدم كه خيلي خوشحال است و گفت كه مي خواهد من را زود ببيند من هم به منزلش رفتم و او به من گفت كه صبح جواب ازمايش تست حاملگي را پيش دكتر برده است و دكتر به او گفته است كه او باردار است من از اين حرف فريده احساس عجيبي در خودم حس كردم بعداز اين صحبت يك پاكت جلوي من گذاشت و گفت كه اين 1 ميليون تومان پول است كه براي زحمتي كه كشيده اي بعد به من گفت كه ديگر نمي تواند به سكس با من ادامه دهد و بايد اين ماجرا را فراموش كنيم من چيزي نمي توانستم بگويم چون از ابتدا قرار ما اين بود پول را برداشتم و از خانه فريده خارج شدم فراموش كردن اين ماجرا براي من سخت بود بنابراين تصميم گرفتم كه براي كار به پيش يكي از دوستانم در شهري ديگر بروم تا اين موضوع را فراموش كنم بعداز چند ماه كه به شهر خودمان برگشتم يك روز فريده را به همراه شوهرش در سر كوچه مان ديدم براي اينكه من را نبيند سريع خودم را پنهان كردم ديدم كه فريده بچه اي كوچك را در دست دارد صبح فرداي ان روز به فريده زنگ زدم و از او خواستم كه اگر بشود بچه را ببينم اول قبول نكرد وقتي من اصرار كردم راضي شد و بچه اورد كه من ببينم يك پسر زيبا و كوچك كه حاصل عشق من به فريده بود به نام ماني بعداز چند روز متوجه شدم كه فريده و شوهرش از محله ما رفته اند شايد براي اينكه هر گز هيچ كس نفهمد كه ان بچه چگونه به وجود امده
     
#84 | Posted: 11 Nov 2010 03:06
میهمان

خواهر مستاجرمون 1
پدرم یه همکار داشت که دخترش تازه میخواست عروسی کنه یه شب پدرم گفت دختر آقای فلانی داره دنبال خونه میگرده گفتم بیان اینجا رو ببینن اگر خوششون اومد بیان اینجا مادرم گفت کی میان گفت فردا غروب فرداش دوست پدرم با دخترش و دامادش اومدن خونه رو دیدن و پسند کردن فقط قرار شد پدرم یه نقاش بیاره یه نقاشی کنه چون عروس داماد بودن و میخواستن جهاز بیارن خونه تمیز باشه عروس بنده خدا مادر نداشت و مادرم به پدرش گفت اینم مثل دخترم خیالتون راحت باشه از همون برخورد اول با مادرم خیلی صمیمی شده بودن حدود یه ماه بعدش اساس آوردن تو این فاصله چند بار اومدن و رفتن پرده اندازه گرفتن و از این کارها روزی که اساس آوردن جمعه بود و من کلاس نداشتم میخواستم برم پیش رفیقم که تو حیاط داشتم با رفیق پدرم احوالپرسی میکردم و تعارف میکردم که اگر نیاز هست کمک کنم یه دفعه یه خانم 28 -29 ساله خوشگل و قد بلند سفید مثل برف با چشمای آبی کون و پستونش داشت لباسش رو پاره میکرد اومد به همکار بابام گفت بابا میشه بگید یه کم یخ به ما بدن بعد پدرش من رو معرفی کرد خانمه هم معذرت خواهی کرد و سلام علیک کردیم دوست پدرم گفت ایشون مژگان خانم دختر بزرگم هستن برای خواهرش مادری کرده گفتم بله دستشون درد نکنه خدا خیرشون بده گفت خواهش میکنم سلامت باشید رفتم از تو خونه براشون یخ بیارم وقتی برگشتم دیدم جلوی در ایستاده یه نگاهی تو صورتش کردم گفتم بفرما مژگان خانم یه خنده ای کرد گفت دست شما درد نکنه آقا محسن یخ رو گرفت و رفت بالا ولی با اون لبخند من رو آتیش زده بود میگفتم چی میشد این میومد اینجا زندگی کنه دیگه بی خیال رفیقم شدم دنبال یه بهونه بودم برم بازم ببینمش به پدرم گفتم یه تعارف کن شاید کمک لازم داشتن گفت نه اگر کاری باشه فلانی با من تعارف نداره حتما میگه رفتم تو آشپزخون دیدم روی گاز پره گفتم مامان مهمون داریم گفت آره گفتم کیه گفت به آقای... گفتم من نهار درست میکنم بیان پائین کلی حال کردم ظهر مادرم گفت برو بالا بگو غذا حاضره بیان نهار بخورن با ذوق رفتم بالا شانسم گفت مژگان اومد جلوی در بهش گفتم خسته نباشید گفت مرسی گفتم مادر میگه غذا حاضره تشریف بیارین برای نهار بازم یه لبخند زد گفت چشم چند دقیقه دیگه مزاحمتون میشیم اون روز نفهمیدم چطوری نهار خوردم فقط نگاهم به این زن بود به اون پستونای بزرگش زنه لوندی بود خیلی زود با همه خودمونی میشد به پدرم میگفت دست شما درد نکنه خیالمون از بابت خونه حسابی راحت شد ولی بگما اینا دیگه از اینجا بلند نمیشن تا خونه بخرن پدرم با خنده گفت اینجا هم خونه خودشونه پدرتون خیلی حق گردن ما دارن آقای... گفت خواهش میکنم ایشاا... دامادی محسن جان جبران کنم مژگان با ذوق گفت ایشاا... انگار مثلا من برادرش بودم یا چند ساله که من رو میشناسه خلاصه گذشت عروسی هم انجام شد دیگه مریم و نوید اومدن سر خونه و زندگی خودشون خیلی آدمای خوبی بودن نوید لیسانس مکانیک داشت و مریم دانشجو بود با نوید خیلی رفیق شده بودم خیلی من رو نصیحت میکرد که به درسم برسم و از این حرفا یه شب مادرم برای شام دعوتشون کرد شام بیان پیش ما موقع شام حرف مژگان افتاد که من فهمیدم به خاطر کار شوهرش تو یکی از شهرهای شمالی زندگی میکنن و زیاد مشهد نمیاد خیلی حالم گرفته شد حیف بود آدم زن به این باحالی رو نبینه ولی چاره ای نبود چند وقتی گذشت یه روز عصری مادرم با مریم رفته بودن خرید بعد از یه ربع که دیدم زنگ میزنن آیفون رو جواب دادم یه خانم بود گفت سلام آقا محسن مریم اینا نیستن گفتم شما گفت مژگانم مثل چی حال کردم در رو زدم گفتم بفرمایید تو بعدزود رفتم در اتاق رو باز کردم تعارفش کردم بیاد تو خونه گفت نه مزاحمتون نمیشم گفتم اختیار دارین مریم خانم با مامان رفتن خرید برمیگردن شما تشریف بیارین تو با معذرت خواهی اومد تو نشست رو مبل سریع براش میوه آوردم گفت زحمت نکشید گفتم نه بابا چه زحمتی نشستم روبروش مژگان شروع کرد به حرف زدن فهمیدم که اومده چند روزی پیش خواهرش بمونه کلی حال کردم چون مریم اکثر روزا کلاس داشت و میدونستم که مامان هر روز میارتش پائین یه دو ساعتی طول کشید تا مریم و مامان برگشتن و مژگان رفت بالا خونه مریم گفتم هر طوری شده باید یه حالی با این بکنم یاد پستونای بزرگش کیرم رو راست میکرد دو روز بعدش مریم از صبح کلاس داشت تا غروب منم طبق عادت هر موقع میخواستم برم خرید میرفتم ازش بپرسم اگر اونم چیزی میخواد براش بخرم رفتم بالا در زدم دیدم مژگان با یه تاپ تنگ با یه شلوار تنگ بدون روسری و چادر اومد جلوی در داشتم غش میکردم مریم با اینکه تازه عروس بود هیچ وقت اینطوری تو خونه نمیگشت ولی این مثل اینکه آب و هوای شهرشون بهش ساخته بود با لکنت بهش گفتم من میرم خرید چیزی لازم ندارین براتون بخرم بازم با خنده ازم تشکر کرد گفت نه مرسی فقط اگر امکان داره چند تا سی دی به من قرض بدین اینا چون خونه نیستن هیچی سی دی ندارن حوصله ام سر رفته حد اقل یه موزیک گوش کنم گفتم من از خرید برگشتم بهتون میگم بیاین پائین هر چی دوست داشتین از توی کامپیوتر براتون رایت کنم در کمال نا باوری قبول کرد از خرید برگشتم دیدم مامان نیست به موبایلش زنگ زدم گفت من خونه خالتم غروب میام کلی حال کردم همه چی حل بود فقط نمیدونستم مژگان رو چیکار کنم به زور که نمیشد کردش رفتم بالا صداش کردم گفتم اگر میخواین بیاین پائین براتون سی دی بزنم گفت باشه چند دقیقه دیگه میام بعد از ده دقیقه دیدم در میزنن در رو باز کردم وای مژگان همونطوری اومده بود پائین گفت مامانت نیست گفتم نه رفته خونه خالم یه دفعه گفتم وای الان میره بالا و نمیاد تو ولی دیدم گفت پس مزاحم تنهایی شما شدم گفتم نه اختیار دارین چه مزاحمتی بعد تعارفش کردم تو اتاقم براش یه صندلی تقریبا کنار صندلی خودم گذاشتم و کامپیوتر رو روشن کردم تا بخواد بالا بیاد رفتم یه کم میوه بیارم وقتی برگشتم کامپیوتر کامل بالا اومده بود بک گراندم یه عکس جنیفر بود که فقط یه کرست تنشه با یه دامن نازک که شرتشم معلوم بود نصف پستوناشم از کرستش زده بود بیرون گفت چه عکس قشنگیه گفتم قابل نداره خندید گفت مرسی رفتم تو فایل موزیک یکی یکی براش آهنگها رو میذاشتم تا انتخاب کنه تو هین کار کردن من اونم برام حرف میزد و من از شنیدن صداش و حرفاش لذت میبردم نیم ساعتی گذشت و چند تا آهنگ رو براش رایت کردم بهش دو تا سی دی دادم گفت راستی فیلم هم داری گفتم آره چی میخواید ایرانی خارجی گفت فیلم خارجی جدید زد به سرم براش یه دونه سوپر آس رایت کنم ولی ترسیدم براش دو تا فیلم زدم یکی با من میرقصی جنیفر بود با یه فیلم دیگه که خیلی صحنه های لب و لب باز داشت سی دی ها رو گرفت بعد از کلی تشکر رفت بالا بازم من موندم خماری رفتم تو دستشوئی به عشق پستوناش و کونش و اون بدن سفیدش یه جق حسابی زدم فرداش بازم مریم کلاس داشت و مامانم شب گفت که میخوان فردا با خالم برن خونه مادربزرگم یه کم اونجا رو تمیز کنم منم عشق کردم که بازم شاید به یه بهونه ای بیارمش پائین وقتی از خواب بیدار شدم مامان نبود خودم رو مرتب کردم رفتم بالا در زدم بازم با لبخند اومد جلوی در همیشه میخندید لامذهب سلام کردم گفتم فیلمهارو دیدید گفت آره همون دیروز جفتشون رو دیدم گفتم اگر میخواین یه چند تا دیگه فیلم دارم بیاین ببینین هر کدوم رو خواستین براتون رایت کنم گفت نه مرسی دیگه به اندازه کافی شرمندمون کردید گفتم نه بابا منم تنهام بیاین پائین براتون رایت کنم گفت مامان بازم نیست گفتم نه رفته خونه مادربزرگم و غروب میاد گفت باشه پس من میخواستم برم حموم شما برین منم بعد از حموم میام رفتم پائین یه عکس سکسی تر انداختم روی بک گراند تا بیاد ولی باورتون نمیشه وقتی اومد یه پیرهن آستین کوتاه سفید زنونه تنش کرده بود که یخه اش تا خط پستوناش باز بود کرست مشکیش قشنگ معلوم بود با یه دامن گشاد بلند اومد تو اتاقم تا عکس رو دید گفت این عکسارو از کجا میاری گفتم از اینترنت گرفتم گفت بازم داری ببینیم گفتم آره رفتم تو فایل My Pictures اصلا حواسم نبود که چند تا عکس سوپرم توش دارم عکس اول رو باز کردم بهش گفتم این فلش رو بزن یکی یکی میاد تا من برم یه کم میوه بیارم بلند شد سر جای من نشست و من رفتم تا برگشتم دیدم وای یه عکس سوپر روی مانیتوره زنه خم شده بود مرده از پشت کیرش رو کرده بود کس زنه زنم سرش رو چرخونه بود سمت مرده لباش رو غنچه کرده بود مژگان تا من رو دید زود عکس رو زد که بره ولی عکس بدشم سوپر بود مرده خوابیده بود زنه نشسته بود روش کیرش رو با دست گرفته بود جلوی کسش مژگان بدتر از من هول کرده بود سریع رفتم کلا بستمش خیلی خجالت میکشیدم الکی گفتم ببخشید دیشب پسر دائیم اینجا بود این عکسا رو ریخته تو کامپیوتر یه دفعه گفت مامانت که میگه برادر نداره دیگه حسابی ضایع شده بودم گفت بابا چته چرا ناراحتی خوب تو هم جوونی و کنجکاو منم با اینکه دختر بودم وقتی همسن شماها بودم صدتا از این عکسا دیده بودم با شنیدن این حرف کلی حال کردم طرف روشن فکر از آب دراومد بعد گفت تازه اون موقع من چند تا هم فیلم دیده بودم یکیشم چند تا سوراخ قایم کرده بودم وقتی تنها میشدم میدیدم یه دفعه گفتم من الان دارم میخواید ببینید گفت اینجا گفتم اگر دوست دارین منم تنهام با هم میبینیم گفت چی بگم گفتم اگر سختتونه خوب بدم ببرین بالا ببینین گفت سخت که نه ولی انگار خجالت میکشم بعد خودش زد زیر خنده گفت بی خیال بذار با هم میبینیم وای عجب لارجی بود زن گفتم هم کامل دارم هم نیمه کدومش رو بذارم گفت نیمه سر کاریه تا میای بری تو حس تموم میشه وای دیگه داشتم میمردم چه حرفا که از این زن نمیشنیدم یه فیلم آمریکائی توپ داشتم گذاشتم توی کامپیوتر و شروع کردیم به دیدن دیگه دلم میخواست دادبزنم بیا بکنم کیرم داشت شلوارم رو پاره میکرد
     
#85 | Posted: 11 Nov 2010 03:33

وقتی زن عمو مامانم شد
ماجرا از اون جایی شروع شد که یکی از دوستام چنتا کلیپ از زنای چاق و تپل و سن بالا(حدود 40 تا 50 ساله)واسم اورده بود.اول خیلی تمایل نداشتم ببینم چون تا قبل از اون هیچ وقت همچین زنایی رو حتی نمی خواستم یه نگاه بندازم ولی بعد که دیدم خیلی هم خوشم امد.بهتره بگم دیوونشون شدم چون خیلی خوب حسم رو می تونستم توی کس و کون گنده و پستونای اویزونشون خالی کنم. مامانم و زن عموم از اون زنا بودن. مامانم 44 ساله و زن عموم 41 ساله فکر کنم.شبا به یاد مامان جون زن عمو جون کف دستو می زدم. بهتره بگم مجبور بودم چون هر دوشون از اون مذهبی های چادری بودن.بخصوص مامانم که منی که پسرشم هم تا حالا فقط یه بار اونم اتفاقی تونسته بودم لخت ببینمش.یه زن چاق و سبزه با پستونای 90 وکون نقلی ولی رونای بزرگ.شکمشم خیلی بزرگه.زن عمو هم تو همین مایه ها بود ولی چون بدن اونو ندیده بودم زیاد توجه ای هم بهش نداشتم.

تا این که یه روز که طبق معمول تو خونه تنها بودم و بابام به خاطر کارش تا دیر وقت سر کار بود و منم مشغول درسام بودم که مامانم امد تو اتاقم و بهم گفت داره میره حمام و اگه زن عمو امد بگو بشینه تا من بیام بیرون.اخه از قبل واسه ارایشگاه هماهنگ کرده بودن.منم که اون روز کیرم بد جور بلند شده بود واسه مامانم و دوست داشت تا مامان میره حمام منم برم سراغ شورتای مامانم و یه حالی به کیرم بدم.شورتاشو معمولا باید از کمدش کش می رفتم و بعضی مواقع می شد که شورتاشو می زاشت تو اتاق و یادش می رفت برداره و بزاره تو کمد.اون روز هم طبق معمول یهترین شورتشو انتخاب کردم و امدم تو اتاق(یه شورت قرمز کشی که گل های زرد ریز داشت)معمولا هم کیرمو تو شورتش اونم جلوی کس چاق و چلش می مالوندم.ولی حواسم بود ابمو نریزم توش.تو حال و هوای خودم بودم که صدای زنگ ایفون امد و مجبور شدم برم درو بازکنم.زن عمو بود که دعوتش کردم بیاد تو.داشت کفرم در میومد که الان امده اخه خیلی مونده بود تا ابم بیاد.بعد که زن عمو امد تو من رفتم که واسش شربت بیارم.همینجور داشتم تو اشپزخونه چرت و پرت می گفتم.به خیال خودم که زن عمو هم نشسته وداره گوش میده.بعد که شربتا رو اوردم تو اتاق دیدم زن عمو نیست.سینی رو گذاشتم رو میز وخودمم نشستم رو مبل و تلویزیون رو نگاه کردم.منتظر بودم زن عمو از دست شویی بیاد ولی دیدم خبری ازش نشد و واسه همین تعجب کردم و زن عمو رو صدا زدم.تو دست شویی و خبری ازش نبود واسه همین هم بیشتر تعجب کردم.یعنی کجا می تونست رفته باشه.یه لحظه به فکرم رسید که نکنه رفته باشه تو اتاقم.اخه قبلا هم یکی دو بار رفته بود(زن عمو منو دوماد خودش می دونست واسه همین از این کارا زیاد می کرد و خودش رو خیلی بهم نزدیک می دونست)سریع دویدم سمت اتاقمو...باورتون نمیشه چی دیدم.زن عمو نشسته بود رو تختم و شورت مامانم تو دستاش بود.داشت خشکم می زد.زود درو بستم و رفتم توحال.هنوزچند قدم از اتاقم دور نشده بودم که از تو اتاقم داد زد حمید بیا تو اتاق کارت دارم.نمی دونستم چه جور باید برم تو اتاق واسه همین خودم رو اماده هر چیزی کردم و رفتم تو اتاقم و پیش زن عمو نشستم.قبل از این که چیزی بگه گفتم ببین زن عمو فکر بد نکن.مامان قبل از اسن که بره حمام گفت لباس زیرامو از رو بند بیار واسم منم میخواستم همین کارو بکنم که شما زنگ خونه رو زدید و من یادم رفت اینو بدم دستش.داشتم همین جور توجیح می کردم کارمو که حرفمو قطع کردو گفت پس این چیه؟گفتم چی؟گفت نکنه مامانت شورت کثیف می پوشه بعدی که از حمام میاد بیرون! داشت اشاره می کرد به توی شورت مامان که منه کس خل با کرم و تف حیسش کرده بودم.دیگه هیچی واسه گفتن نداشتم.پاک ابروم رفته بود اونم جلو زن عمو که رو اسم من قسم می خورد.سرم پایین بود و گفتم زن عمو هر چی بهم بگی حق داری ولی تو رو خدا به مامان چیزی نگو.الانم بیا بریم تو حال که اگه مامان از حمام بیاد بیرون و ما رو این جا ببینه همه چی لو میره.دیدم زن عمو پا شد شورتو پرت کرد تو صورتم و گفت برو اینو بزار سر جاش تا مامانت نیومده.زود پریدم تو اتاق مامان و شورتو همونجایی گذاشتمکه قبلا بود.یه ربع بعد مامان از تو حمام امد بیرون.تو این فاصله هیچ حرفی بین من و زن عمو رد و بدل نشد حتی یه کلمه.بعد هم با هم رفتن ارایشگاه.من مشنگ هم از خونه زدم بیرون.تو خیابونا همین جور داشتم پرسه می زدم و تو فکر این دسته گلی بودم که درست کردم.هیچ جوری نمیتونستم خودمو اروم کنم.باید قید نرگس(دختر عموم)رو هم می زدم.اخه از بچگی نرگس رو دوست داشتم و واسه خاطر عقاید بابا و عمو زیاد نمی تونستیم با هم باشیم.از بد شانسی ما هم مامان و زن عمو هم مذهبی بودن و نمی شد به پا در میونی اونا هم دل خوش کرد.ساعت تقریبا 11 شب شده بود که امدم خونه.یه راست رفتم تو اتاقم.هنوز نمی دونستم زن عمو به مامان گفته یا نه واسه همین از تو اتاقم بیرون نیومدمتا خود مامان امد سراغم که حمید بیا شام بوخور.میلی به غذا نداشتم ولی خدا رو شکر معلوم بود چیزی نگفته.تو افکار خودم بودم که نمی دونم یه هو چی شد و خوابم برد.گیج و منگ رو تختم خواب بودم که با صدای گوشیم از خواب پا شدم.گوشیمونگاه کردم دیدم از طرف زن عمو اس ام اس امده واسم! تا دیدم زن عمو اس ام اس داده به کل خواب از چشمام پرید.اینقدر حل کرده بودم که چند بار رمز گوشیمو اشتباه وارد کردم.اس ام اسو که باز کردم دیدم نوشته حمید فردا ساعت 2 می خوام باهات حرف بزنم از خونه هم برو بیرون!دیگه تا صبح خوابم نبرد.می دونستم این زن عموی ما تا اخر ابروی منو نبره دست بردار نیست.صبحونه نخورده از خونه زدم بیرون.تا ساعت 2 با ماشین تو خیابونا ول چرخ می زدم.دم دمای 2 بود که گوشیم زنگ خورد.دیدم نرگسه واسه همین جواب ندادم .هم می ترسیدم که خاله چیزی بهش گفته باشه هم از این ترس داشتم که خط مشغول باشه و زن عمو نتونه زنگ بزنه.5 دقیقه بعد زن عمو زنگ زد .سلام کردم جواب نداد گفت کجایی گفتم تو خیابون.گفت مامانت چیزی نفهمید؟ گفتم به لطف شما نه.گفت منظورم شورتش بود که ابتو ریختی توش(تا گفت ابتو ریختی توش قلبم داشت از جا در میومد)گفتم نه قبل از این که بزارم سرجاش تمیزش کردم.واسه این که بیشتر ابرومنره گفتمزن عمو اون ابم نبود یه زره کرم زده بودم که این جورش کرد.گفت خوشم باشه هنوز زبون هم داری! گفتم نه به خدا دیگه غلط کنم همچین کاری بکنم.گفت حالا میخوای چیکار کنی؟گفتم چیو؟با خنده گفت نمی خوای حق سکوت منو بدی؟تعجب کردم و گفتم حق سکوت؟گفت اره اگه بخوام واسم بگی از کی تا حالا این کارو با شورتای مامانت می کنی چی میگی؟گفتم ببین زن عمو من هیچی واسه گفتن ندارم اگه هم می خوای باز حرف از دهنم بکشی که اطلاعاتت بیشتر شه و بری به این و اون بگی و اخرشم ابرو واسم نمونه همین الان بگو تا واسه همیشه برم یه جایی گور خودمو گم کنم.گفت نه فکر بد نکن می خوام فقط با هم راحت باشیم همین.گفتم مطمئن باشم؟گفت اره جون نرگس.گفتم باشه ولی باور کن این بار اولو اخر بود که همچین کاری کردم.می دونست دروغ می گم ولی مجبور بود قبول کنه اخه منم کسی نبودم که زود همه چیو لو بدم.بعد قرار شد روز بعد ساعت 9 صبح برم خونشون.اون موقع نرگس دانشگاه بود عمو هم سر کارش.

صبح که شد زود خودمو جمع و جور کردم و رفتم سمت خونه عمو.از شما چه پنهون بعد از حرفای دیروز زن عمو خودمو حتی واسه سکس اماده کرده بودم.ولی بازم باورش واسم سخت بود اون زن مذهبی که چادرو از خودش دور نمیکنه باز بخواد با من رابطه داشته باشه.سر کوچه که رسیدم واسه این که مطمئن شم کسیخونه زن عمو نیست اس ام اس دادم به زن عمو و گفتم بیام؟دیدمزنگزد که اره بیا کسی نیست.زنگ درو زدم و رفتم تو.زن عمو همون لباس های همیشگی خودشو پوشیده بود. یه لحظه بهخودم گفتم اگه منظوری داشته لااقل باید لباسای عادیشو عوض می کرد واسه همین بی خیال سکس رفتم تو.زن عمو یه ماکسی عربی پوشیده بود با روسری.رو مبل نشستم و سرمو پایین گرفته بودم.هنوز خجالت میکشیدم سرمو بالا بگیرم و تو چشمای زن عمو نگاه کنم.گفت چایی میخوری گفتم نه.گفت اینجور که نمیشه باید یه چیزی بوخوری.تو دلم گفتم اگه نوک سینه هاتو بدی حتما میخوردم.داشت چایی می ریخت واسم که از تو اشپزخونه داد زد گفت شروع کن.گفتم چیو گفت این که چرا اون کارو کردی باشورت مامانت؟گفتم زنعمو اذیت نکن من یه غلطی کردم تاوانشم ابرومبود که دادم رفت چیمیخوای دیگه؟گفت اگه بخوام باهام باشی چی؟گفتم چی؟گفت هیچی به جای این که با شورت مامانت این کارو بکنی با من بکن؟گفتم شوخینکن زن عمو من اهل این کارانیستم.گفت خفه شو تا دیروزبا شورت مادرت حال میکردی حالا با غیرت شدی؟گفتم ولی اخه زن عمو تو فکر اینو نمی کنی کسی بفهمه و ابرو واسه هر دومون نمونه؟گفت خنگه نمیخوام که کاری کنم که کسی بفهمه.فقط واسه یه بار.گفتم خب؟گفت فقط قول بده به کسی چیزی نگی.گفتم من باید از شما قول بگیرم نه شما از من.گفت هر دومون مطمئن شیم بهتره.گفتم خب حالا باید چیکار کنیم؟گفت خودتم انگارخیلی دوست داری؟گفتم شوخی نکن زن عمو زود بگو چون کار دارم.می دونستم باید اینجوری پیش برم که تابلو نشه.گفت هیچی وایس الان میام دیدم رفت تو اتاقشون و یه کتاب با خودش اورد.اونجوری که من فهمیدم انگار یه کتاب درمورد مسائل زناشویی بود.گفت هر چیمن می گم تو هم بگو.گفتم مگه چیه؟گفت هیچی فقط می خوام رابطمون شرعی شه.داشتم از خنده می ترکیدم.گفته زن عمو این کارا معنی نداره.گفت من مثل تو نیستم باید شرعی شه(نمی دونم خودشو به خریت زده بود یاواقعا کم داشت که نمی دونست زن شوهر دار نمی تونه بدون این که طلاقبگیره با یکی دیگه رابطه شرعی داشته باشه)منم که از خدا خواسته هیچی بروز ندادم و گفتم باشه شروع کن.بعد از این که چند خط عربی خوند و منم تکرار کردم گفت حالا تمام شد میتونیم با هم راحت باشیم.فتم یعنی زن عمو الان شما زنمی؟گفت اره.گفتم حالا اگه بخوام با زنم سکس داشته باشم چی؟گفت من امادم.گفتم مطمئنی کسی نمیاد اینموقع؟گفت اره نرگس که تا ساعت 5 کلاس داره عمو هم تا دیر وقت نمیاد خونه.گفتم پس بریم تو اتاقتون.گفت نه همین جا بهتره.منمکه هیچی متوجه نمی شدم دیگه زود پریدم رو زن عمو و روسریشو باز کردم.تو خواب هم نمی دیدم با یه زن چاق و سفید مثل زن عمو سکس داشته باشم.بعد که روسریشو در اوردم ماکسیشو از پایین بردم بالا گفتم دستاتو بالا بگیر تا دراد.می خواستم زود لختش کنم و پستونای سفیدشو ببینم.جوری لباسشو در اوردم که فکرکنم پاره شد.همین کارم خیلی ناراحتش کرد گفت چته وحشی ارم .هنوز نمی دونست می خوام چیکار کنم باهاش.یه سوتین سفید معمولی تنش بود با یه شورت کرم رنگ.دوست داشتم سوتینشودر نیارمو.واسه همین یکی از سینه هاشو از تو سوتینش در اوردم و انداختم رو سوتینش و اون یکی سینش توسوتین بود.شورتشو هم در اوردمکونش خیلی بزرگ بود.خودمم زود لخت شدم گفتم حالت سگس بشین.گفت اگه می خوای ازجلو بکنی بزار رو کمر بخوابم.گفتم نه اونجوری بهتره.زود مجبورش کردم که حالت سگس بشینه.بعد یه تف زدم به کیرم دیدم زیاد لیزش نکرد.رفتم جلو زن عمو گفتم بکنش تو دهنت تا لیز شه گفت نه حالم بهم می خوره.گفتملااقل یه زره.گفت نه امکاننداره.گفتم خب یه زره تف بریز رو کیرم .این حرفمو گوش کرد و تف کرد رو سر کیرم .سریع پریدم پشتش و کیرمو لای لمبه های نرمش بالا وپایین مردم.چند بار این کارو کردم تا خوب نرم شه بین لمبه های گندش.گفتم اماده ای گفت اره ولی ارم.معلوم بود خیلی حشریه اخه هی اه و اوه میکرد.منمکه همینو میخواستم زود کیرمو بردم دمه سوراخ کونش.متوجه نشد می خوام بکنم تو کونش واسه همین معطل نکردمو حل دادم رفت تو.خیلی راحت کیرم رفت تو ولی یه هو زن عمو جیغ کشید و گفت درش بیار.حسابی حشری شده بود گفتم خفه شو بزار کارمو بکنم.این قدر کردم تو کونش که گریش گرفت .به شدت داشت گریه می کرد.دلم واسش سوخت وکیرم کشیدم بیرون.دیدم هیچی نمیگه و فقط گریه میکنه.رفتم جلوش و بوسش کردم گفتم ببخشید زنعمو یه لحظه ازخودم بی خود شدم.جوابمو نداد.واسه این که ارومش کنم گفتم زن عمو خیلی دوست داشتم یه زنی مثل شما و مامان رو بکنم واسه همین نتونستمجلو خودمو بگیرم.همین جور که داشتم باهاش حرف می زدم نوک پستوناش رو هم می مالوندم.می دونستم باز تحریکش می کنه و واقعا هم تحریکش کرد.دیگه گریه نمی کرد و داشت به حرفام گوش می کرد.گفتم زن عمو حالا اجازه می دی شروع کنم؟گفت اگه جواب سئوالمو بدی اره.گفتم بفرما.گفت مامانتمکردی؟گفتم نه زن عمو اون خیلی مذهبیه.گفت خب باشه ولی به نظر من اونم خیلی دوست داره تو بکنیش.گفتم اخه پسرشم گفت حالا هر چی... گفتم زن عمو یه چیزی بگم؟گفت اره.گفتم زن عمو می زاری وقتی می کنمت اسم مامانمو بیارم و فکر کنم اونودارم میکنم؟گفت اره اگه به منم حال بدی.گفتم قول می دم.بعد زود زن عمو رو خوابوندم رو کمر و گفتم کستو بازکن.کسشوبا دستاش باز کرد.بالای کسشمو داشتولی اطرافش نه.زود یه کاندوم زدم و کیرمو جا دادمتو کسش.تا کیرم رفت توکس زن عمو دیدم چشاشو بست و یه اوووووف بلند گفت.کیرم تا اخر تو کسش بود هنوز تلمبه نزده بودم که گفتم مامان؟زن عمو حواسش نبود چی می گم واسه همین زدم رو سینش دیدم چشاشوباز کرد گفت چته گفتم چرا جواب نمی دی وقتی می گم مامان؟گفت درد داشتم حواسم نبود.گفتم از حالا حواستوجمع کن جون حمید.کیرمو باز تا اخر کردم تو وگفتم مامان؟گفت جونم گفتم پاهاتو دور کمرمحلقه کن تا کیر پسرت بهتر بره توش.دستامو هم بردم زیر کمرش و کاری کردمکه نوک پستونش بیوفته جلودهنم.داشتم اروم اروم تلمبه می زدم.زن عمو داشت جیغ می زد از شهوت.یه ربع همین جوری داشتم می کردمش.نوک پستونش زده بود بیرون اندازه یه بند انگشت.این قدر نرم بود که باورنمیکنید.از اینحرکت خسته شدم اخه خوب حشریم نمیکرد واسه همین گفتم مامان می زاری بکنم تو کونت؟دیدم زن عمو جواب داد نه دردم میاد(جدی بهم گفت)دیدم گه یه ساعت هم اصرار کنم فایده نداره واسه همین به زور زن عمو رو برگردوندم رو شکم.دو هزاریش افتاد که باز می خوام بکنم تو کونش.واسه همین بهم گفت حمید اگه بازبخوای شروع کنی به خدا نمی زارم دیگه.گفتم اگه می تونی نزار.داشت مرتب تقلا می کرد که از زیرم در بیاد.با اون شکم گنده و سینه های پف کردش اندازه یه بچه هم زور نداشت.منم درست کیرمو گذاشته بودم بین لمبه هاش و داشتم تف می ریختم بین لمبه هاش.دیگه همه چی اماده بود زود کیرمو کردم لای کونش ولی نرفت توسوراخ.دیدم هی میخواد به زور پاشه واسه همین عصبانی شدم و زدم تو صورتش وخوابوندمش و گفتم اگه بازم تکون بخوری بازم می زنمت.داشت گریه می کرد.جوری گریه میکرد که انگار خواستم به زور جرش بدم.فرصتو مناسب دیدم که کیرمو بکنم تو سوراخ.بازم تف زدم و این بار با دستم کیرمو کردم تو سوراخ مامانم! اخه حالی داد که نگو داشتم هی تلمبه هامو تند تر میکردم اصلا هم کاری به زن عمو نداشتم داشت هلاک می شد از گریه.واسه این که زود تر ابم بیاد دستمو بردم زیر رونشو کردم توکسش جوری 3 تا انگشتمو حل می دادم تو کس پرموش که عمو هم با کیرش نکرده بود.زن عمو هم هی داشت به خودش فحش می داد که چرا همچین کاری کرده.اصلا توجهی به حرفاش نداشتم.کیرم تو کونش بود و دستم تو کسش.اب کسش امده بود و واسه تحریک کردن بیشتر من همخوب بود.احساس کردم داره ابم ماد گفتم تکون نخور الان ابممیاد .چند بار عقب جلو کردم کیرمو و ابمو ریختم تو کون مامان چاقم.این قدر بهم حال داد که زود رفتم پایین بین لمبه های زن عمو و بازش کردم و سورخ کونشو که ابم داشت ازش میومد بیرون لیس زدم.داشتم زبونمو می زدم به سوراخ کونش که یه هو زن عمو پا شد ومثل جنده ها شورتشو از رو زمین برداشت و پاهاشو باز کرد و کونشو با شورتش تمیز کرد.بعد رو کرد به من گفت برو گم شو ازجلو چشام.گفتم باشه الان می رم.می دونستم بی رحمانه کردمش و نباید هم غیر از این توقعی داشته باشم ازش.لباسامو پوشیدم و اماده شدم برم دیدم زن عمو داره هنوز خودشو با شورتش تمیز میکنه زود رفتم شورتو ازش گرفتم و گفتم اینممدرکمن که اگه بخوای گه زیادی بخوری به همه نشون بدم.میخواست به زور شورتشو ازم بگیره که چنتا سیلی بهش زدم و یکی از پستوناشو گرفتم که جیغ زد و باز شروع کرد به گریه کردن.منم بی تفاوت بهش زدم تو کونش و از خونشون امدم بیرون.6 ماه از اون ماجرا می گزره هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاده.این سکسی بود که هیچوقت از یادم نمیره اخه به یه تیر هم زن عمو رو کردم هم مامان مذهبی و چاقم.خوشحال میشم دوستان نظر کارشناسیشون رو بدن.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#86 | Posted: 11 Nov 2010 05:58
منصوره
سلام دوستان امروز می خوام درباره درختر دوست مادرم حرف بزنم كه منصوره اسمش بود و یه دختر نمكی با موهای مشكی و فرفری ماجرا برای زمانی هست كه فرجه امتحانات من شرو شد و می خواستم برم خونه ولی بدون خبر كه حسابی اونا رو غافلگیر كنم وقتی و كلی ذوق كنن كه من اومدم همه شب رو هم توی قطار داشتم به این فكر می كردم وقتی كه رسیدم خونه چطوری وارد بشم كه همه جابخورن و سوپرایز بشن .
صبح ساعت 10 وقتی رسیدم پشت در و كلید انداختم و برم داخل پاورچین پاورچین قدم برداشتم و یواش در سالن رو باز كردمو مثل دزدا رفتم داخل ساختمون رسیدم به پذیرایی صدای مادرم رو میشنیدم من كسمغز هم به فكرم نرسید شاید مهمون داشته باشه ، مثل احمقا پریدم تو پذیرایی و گفتم ×وااااااااااااااااااااااوووووووووو .... من اومدم سلاااااااااااااااااااااااام × كه یهودیدم مادرم و خواهرم و دوست مادرم و دخترش برگشتن با تعجب به من نگا میكنن و منم كه ضایع شده بودم همونطوری خوشكم زد بعد هر چهار نفرشون باهم زدن زیر خنده بعداز كل اهوال پرسیو خوشو بشو این حرفا منه ضایع رفتم توی اتاقم كه استراحت كنم دیدم در اتاق باز شد و خواهرم و منصوره اومدن توی اتاق و گفتم كه بفرما دم در بده ... بابا ادم كه میره دست به آب یه اهمی یه اهومی چیزی از خودش در میاره ، این جا كه ناسلامتی اتاق منه بدبخته كه خواهرم گفت خوبه خوبه توهم انگار چیه اومدیم بشىنیم پای كامپیوتر گفتم مگه خودت نداری كه اومدی سراغ سیستم من گفت خرابه داداشی باید بری درستش كنی خدا رسوندت گفتم حالا تا بعد من خوابم میاد فقط سرو صدا نكنین می خواب بخوابم اینو گفتمو رفتم زیر پتو به منصوره نگاه كردم كه تا اون موقع ساكت بودو داشت منو نگاه میكرد گفتم با اجازه منصوره خانم و یه چشمك زدم و خندید گفت بفرما راحت باش رفتیم توی عالم هپلوت كه با صدای دینگه سیستم از خواب پریسدم چشام رو باز كردم داشتن با هم حرف میزدن
خواهرم گفت : هی بهت گفتم بی خیال مسنجر شو ببین چی شد این كی بود چی كرد احسان بفهمه پوست سرمونو میكنه وااااای
منصوره : بی خیال الان درستش میكنم
خ : بزار احسانو بیدار كنم
م : نه خودمون یه فكری میكنیم
دیدم كه نه بابا ماجرا داره بیخ پیدا میكنه رفتن سراغ مسنجرو معلوم نیست چی شده سرو اوردم بالا دیدم به به دارن چت میكنن با یه یارویی كه با هم خیلی كل داشتیم و هی زور میز دیم كه هم دیگه رو هك كنیم خار كسه بوت كرده بود و سیستم هنگ كرده بود پریدم و كابل تلفن رو كشیدم و سیستم رو ریستارت كردم گفتم كی به شما ها گفته برین توی ای دی من بلندشین ببینم چی كردین سیستم رو روشن كردم و دیدم به به یا رو یه روجان جدید فرستاده و سیستم منو داشته به گا میداده سریع مك ادرسم رو عوض كردم و تروجان رو ازش یه نمونه گرفتم و پاكش كردم بر گشتم بهشون گفتم كه الكی چرا رفتین چت كنین شما خواهرم گفت من بهش گفتم نریم ولی منصوره گفت می خوام ببینم چندتا دوست دختر داره بعد هر دوشون زدن زیر خنده و منم باحاشون خندیدم و گفتم خوبه بسه دیگه كامپیوتر تعطیله .... خواموش كردمو رفتم استراحت كنم كه منصوره گفت خسیس حالا مگه چی شده با خودم گفت چه رویی داره این دختره ها ولی محلش نزاشتم و خوابیدم اونا هم رفتن بیرون بعداز كمی هنوز چشمام گرم نشده بودن كه خواهرم اومد داخل اتاق و گفت احسان توروخدا بزار روشن كنیم قول میدیم كه دیگه نریم توی اینترنت هركاری خواستی هم برات میكنم گفتم من فقط یه كار می خوام گفت چی بگو ... هر چی باشه قبول گفتم منصوره رو باهام دوستش كن گفت برو گم شو لندهور ! گفتم باشه منم نه سیستمت رو درست میكنم نه دیگه كامپیوتر دارم گفت خره خودش دوست پسر داره گفتم به من چه گفت خوب شاید دلش نخواد تازه تو خودت دوست دختر نداری مگه با سمیه همكلاسیم دوست نیستی گفتم هستم كه هستم ژیانم راپاش داره گفت ببینم چی میشه اومدن نشستن پای سیستم و اون روز گذشت فرداش خواهرم اومد گفت شمارت ور بهش دادم و شمارشو گفت كه بهت بدم خیلی هم خوشش اومد دختره جلف از خونه زدم بیرون و بهش زنگ زدم و سلام كردم و گفتم چطوری دختره گفت شماگفتم احسانم
گفت بفر ما كاری داشتی
-اره راستش میخواستم برم یكمی چیز میز بخرم برا خودم دیدم تنهایی حال نمیده واسه همین گفتم به تو زنگ بزنم
- خووووووب ! حالا چی میخوای بخری؟
- تو بیا میریم خرید می فهمی
- ببین من خرید مرید نمیام مگر اینكه خودم هم چیزی بخوام بخرم
توی دلم گفتم مادر كونی چه دندونی هم تیز كرده
گفتم : خوب تو بیا به اونجاش هم میرسیم
- خوب الان كجایی ؟
ادرس رو دادم و 20 دقیقه بعد رسید رفتیم بازار كامپیوتر و هر كوفتی كه خواستم خریدم و اونم چندتا فیلم خواست كه براش سفارش دادم كه بزنن طرف هم گفت 20 ساعت دیگه بیا ببر (فیلمها هم بی سانسور بودن یكیش اورجینال سین یكیش هم امریكن پای 6) توی دلم گفتم از اون كسای حشریه این دختره . گفتم : خوب حالا این دوساعت رو كجا بریم
- نمیدونم میخوای برین یه چیزی بخوریم
-باشه بیا برین ... تو جایی رو بلدی ؟
- اره ... یه جای خوب
رفتیم یه كافی شاپ نشستیم و یه پیتزایی زدیم ... یدفعه بدون مقدمه ازم پرسید كه احسان چندتا دوست دختر داری ؟
- الان كه یكی
- اه ... كیه ؟
- بهش میگن منصوره
-برو بابا مسخره نكن
- بز من
- جون هر كی كه دوست داری ندارم
دروغ گو پس سمیه همكلایه خواهرت كیه؟
- اولندش تو از كجا میدونی ؟
- خوب ما توی یه دبیرستانیم
- دومندش كی به تو گفت ؟
- خوب معلومه خواهرت
- سومندش اون خوانم یه زمانی دوستم بود با هم بهم زدیم
- دروغ نكو خودم یه بار پیششون بدوم كه داشت میگفت دفعه قبل كه اومده بودی بردیش خونتون و ترتیبش رو دادی
- خوب گه اضافه میل فرموده چون میخواستم كارم رو بكنم كه بد قلقی كرد و منم بهم بر خورد و ولش كردم
- ولی می گفت كه دفعه اولتون هم نبوده
- اره دیگه دفعه های قبلش خوب بود ... فكر كنم كه زیر سرش بلند شده بود این بار
- حالا با منم می خوای همونطوری تا كنی
- نه جیگر خانم شما رو تا نمی كنم شما رو راست میكنم
بعد زد زیر خنده و گفت : من اصلا نمیزارم كه بكنی
بهش گفتم ببینیم و تعریف كنیم به قول ایرج میرزا كه می فرماید : × بله كیرست چیزی خوشخواك است ..... از عشق كیر این كس سینه چاك است ×
با اخم گفت : خیلی داری بی ادب می شی ها خوشم نمیاد
- خوب باشه حالا بیا بریم فیلم ها رو بگیریم و بریم خونه دیره راستی تو نمیای خونه ما
- برو گم شو بیام خونتون به مامانم بگم رفتم خونه دوست پسرم .... حالا اون هیچ به مامان تاو چی بگیم
- تو كه هم دبیرستانی خواهرمی اومدی پیش اون به هر دوشون اینو میگی بعدشم مادر من الان خوه نیست ما میریم خونه وقتی اومد خواهرم هم خونس نمی فهمه ما با هم بودیم اوكی
- خوب باشه بریم
رفتیم خونه اونم تماس گرفتو به مادرش گفت وقتی رسیدیم مادرم هنوز نیومده بود خواهرم گفت باش تماس داشته گفته خودتون غذا رو حاضر كنید من تا عصر نمیام ( آخه رفته بود كمك خالم برای كارای عروسی دختر خالم) من هم از خدا خواسته پریدم توی اتاق و منصوره رو كشیدم دنبال خودم و در ور قفل كردم انداختمش روی تخت و شرو كردم ازش لب گرفتن . گفت : اهای صبر كن چت شده تو هم زده به كلت
- حرف نزن بزار كارمو بكنم خوشگله
- الان خواهرت میفهمه خره خجالت بكش
- خره فكر می كردی سمیه رو چطوری میوردم خونه میكردمش ؟
ها ... اها خوب ... پس مشكلی نیشت .. بعد زد زیر خنده
منم پریدم روشو شرو كردم به در اوردن لباساش لباسا خودم رو هم در اوردم و شرو كردم به بوسیدن صورتشو لباشو گردنش هر چی بیشتر می بوسیدم بیشتر نفسش بند میومد رفتم طرف پشت گردنش و شونه هاش و خلاصه تمام بدنش رو با لبام یه چرخی زدم دیگه چشماش خمار خمار شده بودن پاهشو باز كردم دستم رو زدم به كسش دیدم خیس خیسه به همون روش ساندویچی (توی داستان سكس درقطار توضیح دادم) پاهاشو بستم و كیرم رو گذاشتم بین دو لپ كسش شرو كردم به جلو عقب وای كه چقدر داغ بود توی هوای سرد كس داغ خیلی میچسبه .. اونم دیگه تو فضا بود و منو محكم بغل كرده بودو داشت كمرم رو چنگ میزد كه یدفعه دیدم شرو كرد به لرزیدن هی ملرزید و تكون میخود وای ... وای ...... وای نمی استاد منم هم جلو عقب كردم اون بی حال افتاد و چشماش بسته بود منم یكمی دیگه جلو عقبش كردم كیرمو چشماشو باز كرد بهش گفتم منصوره دارم میام چیكار كنم گفت بریزش همونجا میخوام ببینم چه حالی داره بهش گفتم : خره الان همه دشك كسیف میشه
-خوب بریزش رو شكمم
منم تا اومدم كه كیرم رو بیارم بالا بریزم روی شكمش ابم شرو كرد به اومدن و منم سست شدم و افتادم روش و همه كمرم رو خالی كردم وقتی كه از روش بلند شدم بهش گفتم همونجوری بمون تا دست مال بیارم تمیز كنی نریزه .. كس كش بلد شد و همه آبم ازش شرو كرد به چكه كردن و ریخت روی تشكم . بهش گفتم كیرم تو ... تو ... هر جات كه دوست نداری بین تخت رو چی كردی ها

بسیار سفر باید تا پخته شود ... خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجاتست ور رند خراباتی ... هر کس قلمی رفته‌ست بر وی به سرانجامی
     
#87 | Posted: 12 Nov 2010 04:54

آرزوی زندایی
با سلام خدمت همه
میخوام خاطره سکسمو با زنداییم براتون تعریف کنم. اینو هم بگم که من الان 27 سالمه و تو فامیل به یه پسر مؤدب معروفم و همه دوستم دارن.
13 ساله بودم که داییم ازدواج کرد. تابستون بود. خونواده من به خاطر کار در باغمون رفتن روستا. من هم چون کلاس تابستونی می رفتم موندم خونه. داییم و زنداییم هم اومدن خونه ما بمونن تا هم من تنها نباشم، هم اونا روزای اول زندگیشونو تو خونه ما باشن. روزها داییم می رفت سر کار من و زنداییم تنها می موندیم. یه روز که جلو من دراز کشیده بود و باهم حرف می زدیم، یه لحظه متوجه شدم دامن از کمرش رفته پایین و کون سفید و صافش بیرونه. از اون روز به بعد همش تو فکر زنداییم بودم. از هر فرصتی برای دید زدنش استفاده می کردم. بین پسرای فامیل منو از همه بیشتر دوست داشت بهمین خاطر بیشتر کارهاشو به من می گفت. پسر خاله هام هم به من حسودی می کردن و می گفتن چند بار باهاش سکس کردی!! منم از ترس اینکه اون احترامی که بین همه داشتم از بین نره، هیچ وقت پررویی نکرده بودم. البته فرصتهای زیادی پیش میومد که باهم می شدیم. حتی بطور تصادفی یا عمدی با کونش تماس پیدا می کردم. اما نه اون چیزی می گفت، نه من کاری می کردم.

تا اینکه سالها گذشت و من همچنان تو کف زندایی بودم. چند روز پیش بعد از ظهر رو تخت خواب دراز کشیده بودم و تو تخیلاتم با زنداییم حال می کردم. پیش خودم می گفتم ای کاش روزی می شد زندایی میومد تو اتاق من و من هم یه جوری سر صحبت رو باهاش باز می کردم و یه جوری تحریکش می کردم و ... . از قضا همون روز داییمینا اومدن شام خونه ما. اتاق من طبقه دوم هستش و همه مشتاق دیدن اتاق من هستن. چون توش پر از وسایلی که همشو خودم می سازم. اعم از ساعت، آباژور و ... . بعد از شام، زنداییم رفت طبقه بالا دستشویی. منم از فرصت استفاده کردم و زود اومدم اتاقم. خوشبختانه چون پایین شلوغ بود، کسی متوجه این کار من نشد. تو اتاقم نشسته بودم که دیدم زندایی از WC اومد بیرون. یک راست اومد اتاق من. یه لحظه یاد اون آرزویی که همون روز کرده بودم، افتادم. استرس داشتم. صدام می لرزید. زنداییم اومد کنار میز کامپیوتر. یه لحظه فکر کردم چطور سر صحبتو باز کنم، خواستم فیلمی که مربوط به ارضا شدن خانوما بود و از بعضی هاشون شر شر آب میومد رو نشونش بدم و ازش بپرسم این طبیعیه یا نه؟! که خودش رنگ و روی منو دید ازم پرسید: چته؟ چرا اینجوری شدی؟ با تته پته گفتم نمی دونم تا تو تومدی اینجا، دست و پام لرزید.
- مگه من لولو ام که ترسیدی؟
یه لحظه یه حرفی اومد سر زبونم و من هم زود بهش گفتم: آخه امشب خیلی خوشگل شدی، تا نگات می کنم قلبم به تپش می افته! اینو گفتم سرمو انداختم زمین. منتظر شدم یا یه سیلی محکم بزنه گوشم، یا بره پایین آبرومه ببره. آخه یه بار آبروی پسر خالمو برده بود. بیچاره خواسته بود سر صحبتو باهاش باز کنه بهش گفته بود تو ماهواره کانالهای اونجوری رو هم میبینین؟ که زنداییم هم به داییمو خالمو مامانم گفته بود و بیچاره پسر خالم که ضایع شد!! به هر حال، سرم پایین بود و همینطور عرق می ریختم! که زنداییم گفت: پس هر وقت خانوم خوشگل میبینی، اینطور می لرزی؟ یه کمی خیالم راحت شد و با جرأت گفتم نه بابا، تو با بقیه فرق داری!
- چه فرقی؟
هیچی نگفتم.
بازم پرسید. اما این بار هم آرومتر هم نزدیکتر!!
چشمامو بستم و دلمو زدم به دریا، بهش گفتم: ازم بدت میاد یا دوستم داری؟
سرشو انداخت پایین گفت:این چه حرفیه. چرا باید بدم بیاد؟
- پس دوستم داری؟
- پسر خواهر شوهرمی دوستت دارم.
- خودت می دونی که هر کاری خواستی برات کردم. حالا من ازت یه کاری می خوام. قبول می کنی؟
- بگو ببینم چیه؟
- چون دوستم داری باید قبول کنی، همونطور که تا حالا هر چی تو گفتی من قبول کردم.
- یعنی تو دوستم داری؟
با پررویی گفتم خیییییییلیییییییییییی، تا دلت بخواد. دیدم رنگش عوض شد.
گفت بریم پایین!
- جوابمو ندادی، قبول می کنی یا نه؟
همین که گفت قبول، زود بهش گفتم چون امشب خیلی خوشگل شدی، میخوام یه بوس کوچولو از اون لبات بکنم.
یه لحظه رنگش سفید شد. صداش لرزید و بعد از چند ثانیه آروم گفت: فقط یه بوس کوچولو! من نفهمیدم این جمله ای که گفت "سؤالی" بود یا "خبری". گفتم آره. یکم ناراحت شد و گفت باشه. از صندلیم بلند شدم. روبروش ایستادم، نمی تونستم سر پا بایستم. اونم نفساش بلند شده بود و چشماشو بسته بود. آروم لبامو گذاشتم رو لباش، یه نفس عمیق کشید که خیلی خوشم اومد. محکم بغلش کردم و لباشو بوسیدم و خوردم. اونم همکاری کرد. یه لحظه لبامو برداشتم همونطور که بغلش کرده بودم، سرمو بردم عقب و نگاش کردم. آروم چشماشو باز کرد. یه حالتی داشت چشماش. تا اون حالتشو دیدم، محکم بغلش کردم و گردنشو بوسیدم. نفساش بلند بلند بود. دستمو بردم رو سینه هاش. چشماشو باز کرد نگام کرد سرشو گذاشت رو سینم. یکم مالشش دادم. خیلی لحظه خوبی بود اما نمی تونستیم زیاد لفتش بدیم. از پایین مشکوک می شدن. بهش گفتم پایه ای با هم یه حالی بکنیم. در حالیکه نفس نفس می زد با چشماش جواب مثبت داد. محکم بوسیدمش و راهی پایین کردم. اون شب گذشت. فرداش زنگ زدم خونشون فهمیدم که تنهاست. رفتم پیشش. خیال کردم با دیدنم ذوق می کنه و می پره بغلم. اما خیلی معمولی رفتار کرد. خیلی بهم برخورد. منم به روی خودم نیاوردم. اومدم بیرون بهش زنگ زدم. وقتی برداشت اولین چیزی که گفت این بود که معذرت می خوام. چون دیشب با داییت سکس داشتم، زیاد تو فاز سکس نبودم الان و نخواستم اینطوری باهات سکس کنم. بموقعش خودم خبرت می کنم. دو روز بعد خودش زنگ زد و دعوتم کرد. رفتم خونشون تا منو دید پرید تو بغلم. لب و لب بازی شروع شد. من خوابیدم زمین و اونم نشست رو شکمم و خودشو به کیرم می مالید. همینطور باهم حرف می زدیم که گفت: نمی دونی از کی دلم می خواست که باهات سکس کنم. اما چون پسر پاکی بودی، نمی خواستم منحرفت کنم. همش منتظر بودم که خودت پیشنهاد بدی. نمی دونی الان که باهاتم، چقدر خوشحالم!! بالاخره مثل خاطرات دوستان دیگه یه سری کارهارو کردیم و لب و سینه و کس بعدشم کیرمو گرفت دهنش و کلی برام ساک زد. آخرشم که ریختم تو کسش و بعدشم کمی لب و لب بازی و تمام.
دوستان شاید آخرشو خیلی خلاصه کردم اما به نظر من که مهمترین قسمت سکس تحریک کردن و آماده کردن طرف مقابل هست و بعد از تحریک، یه کار تکراریه! من عاشق زنداییم هستم و دوستش دارم.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#88 | Posted: 12 Nov 2010 10:12
میهمان

خواهر مستاجرمون 2
دیگه دلم میخواست دادبزنم بیا بکنم کیرم داشت شلوارم رو پاره میکرد به بهونه آوردن چای رفتم یه جق زدم برگشتم با خنده گفت کجا رفتی چرا اینقدر طولش دادی ناقلا کسو خانم فهمیده بود رفتم جق زدم گفتم جای لیوان رو نمیدونستم کجاست گفت خوب بیا بشین ببین چون انگار از حس بیرون اومدی بعد یه نگاه به کیرم کرد و خندید نشستم کنارش دیدم داره صندلیش رو تکون میده گفتم جاتون بده گفت نه گفتم میخوای بریم با تلوییون ببینیم گفت آره چشمم درد گرفته سریع رفتیم تو سالن فیلم رو گذاشتم توی دستگاه و تلویزیون رو روشن کردم زدم همونجای فیلم که داشت پخش میشد بهش گفتم برات بالشت بیارم دراز بکشی گفت آره دستت درد نکنه تلویزیون ما 29 اینچ بود خیل حال میداد یه صحنه اومد زنه با دو تا مرد کیرکلفتبود یه دفعه گفت من اینقدر از این صحنه های دسته جمعی خوشم میاد گفتم یعنی سکس گروهی گفت آره طرف همه جوره اهل دل بود گفتم ولی زنه خیلی دردش میگیره گفت نه اتفاقا خیلی هم لذت داره گفتم مگه تجربه داری گفت نه ولی وقتی آدم با یه مرد اینقدر حال میکنه ببین با چند تا مرد چی حالی میده گفتم آره بعضی مردا هم تو این فیلما هستن با دو سه تا زن اونوقت ما یکیشم نداریم یه نگاهی بهم کرد گفت جدا تو تاحالا با کسی حال نکردی گفتم چرا ولی با دو سه نفر همزمان نه گفت چه خوش اشتها گفتم چطور شما دوست دارین خوب منم دوست دارم گفت راست میگی بهم گفت تو نمیخوابی گفتم چرا میرم برای خودمم بالشت میارم گفت خوب بیا سرت رو بذار کنار سر من از خدا خواسته شیرژه زدم کنارش خوابیدم بازوهامون به هم رسیده بود چه بدن داغی داشت گفتم مژگان خانم شما با دیدن این فیلما اذیت نمیشی خندید گفت من زیاد نمیبینم وقتی هم میبینم معمولا با شوهرم میبینم گفتم آهان حتما بعدشم خودتون فیلم بازی میکنین گفت ای آره دیگه خوب آدم حوس میکنه گفتم خوب الان که شوهرت نیست چی یه نگاهی کرد گفت هیچی دیگه مجبورم بسوزم تو اتیشش گفتم کاشکی میتونستم کمکتون کنم گفت آره خوب بود گفتم میخواید من برم بیرون تنها ببینید راحت باشن منظورم رو فهمید گفت نه من بدم میاد با خودم ور برم گفتم من فقط قصدم اینه که شما زیاد سختی نکشید گفت مرسی تموم این حرفا که بینمون رد و بدل شد فقط نگاهمون به تلویزیون بود و به هم نگاه نمیکردیم دوباره کیرم راست شده بود دلم میخواست از توی شلوارم درش بیارم باهاش بازی کنم با دستم یه کم جا به جاش کردم فهمید گفت چیه بازم ناراحتی گفتم نه گفت پس چرا اینقدر این زبون بسته رو اینور اونورش میکنی با خنده گفتم این زبون بسته پدر من رو درآورده شده همه کاره من هرچی میگه باید گوش بدم برای همینم پررو شده حالا تو روم وایمیسه زد زیر خنده گفت خوب بلد نبودی خوب تربیتش کنی گفتم آره گفت تنبیهش کن گفتم چه جوری هیچی نگفت گفتم شما زنا راحتین هیچکس نمیفهمه حالتون بد شده گفت اگر طرف زرنگ باشه میفهمه گفتم چطوری یه نگاهی به من کرد هومنطوری که نگاهمون به هم بود دستش رو گذاشت روی پستوناش گفت اینا اندازه شون تغییر نکرده گفتم نمیدونم گفت همین دیگه ماله ما زنا هم اینامون سفت میشه و یه کم باد میکنه داشتم میمردم گفتم میشه ببینم چقدر سفت شده گفت آره و دستش رو برداشت تا دستم رو گذاشتم روی پستوناش یه آهی کشید و چشمش رو بست منم با خیال راحت شروع کردم به مالیدن مژگان چشماش کامل بسته بود لبم رو آروم بالای سینه اش گذاشتم یه بوسش کردم که گفت زودتر دیگه تو که مارو کشتی بابا ناشی گفتم چرا گفت دو روزه من همش بهت نخ میدم تو اصلا تو باغ نیستی احساس گیجی میکردم انگار خواب بودم سریع زبونم رو گذاشتم روی گردن سفید و کشیده اش و شروع کردم به خوردن گردن و گوشش یکی یکی دکمه های پیراهنش رو باز کردم دستم رو از کرستش رد کردم پستونش رو تو مشتم گرفتم مثل پنبه بود نرم و داغ با انگشتام نوکشون رو میمالیدم بعد بهش گفتم لباست رو دربیارم گفت دربیار فقط تند تر هر کاری میکنی اون از من حشری تر بود زود پیرهن و کرستش رو درآوردم وای چه پستونایی داشت نوکشون قهوه ای کم رنگ بود و سیخ شده بود حمله کردم به پستوناش تا جایی که میشد تو دهنم میکردم میمکیدم و گازشون میگرفتم دستم رو گذاشتم روی کسش مژگان گفت آهان همینه دامنش رو از پاش بیرون کشیدم یه شرت ست کرستش پاش بود که سفیدس بدنش رو چند برابر کرده بود شرتش رو هم درآوردم وای چه کس بزرگی داشت باور کنید من تا حالا حدود 50 تا کس دیدم ولی اون خیلی بزرگ تر از بقیه بود یعنی تو دوتا دست من به زور جامیشد گفتم چرا اینقدر کست بزرگه گفت بدت میاد گفتم نه اتفقا خوشم میاد گفت پس کارت رو بکن گفتم چشم و شروع کردم به خوردن کس سفید و تمیز و بزرگش اونم دیگه دادش دراومده بود آهان بخور دیروز تا حالا کشتی منو بخور بخور لیسش بزن زبونت رو بکن توش چوچولم رو بخور چوچولم رو لیس بزن گاز بگیر منم با شنیدن این حرفا بیشتر تحریک میشدم و حسابی براش خوردم که یه دفعه شروع کرد ناله کردن آههههه آههههه بخخووووووووووووووورررر بببببخخخخخخخوووووووووووررررررررررر وای چه خوبه خیلی حال میدههههههههههه واییییییییییییییییییییی و بعدش ساکت شد فهمیدم اورگاسم شده یه کم ولش کردم بعد گفت زود باش لخت شو منم سه سوته تموم لباسم رو به جز شرتم درآوردم گفت لوس نشو اونم دربیار سریع شرتم رو درآوردم پرت کرم اونطرف بلند شد نشست دستش رو دراز کرد کیرم رو گرفت گفت آهان بد کیری نداری گفت قابل نداره نوش جان یه لبخند زد و تموم کیرم رو کرد تو دهنش مثل زنای تو فیلم ساک میزد خیلی وارد بود همش اوم اوم میکرد روی پاش نشسته بود با انگشت داشت کسش رو میمالید بلندش کردم به حالت 69 انداختمش روی خودم و بازم شروع کردیم اون ساک میزد من کسش رو میخوردم زبونم رو مالید به سوراخ کونش که خیلی حال کرد سرش رو میبرد لای پام تخمم رو لیس میزد کیرم رو میمالید به گردنش باز میکرد دهنش کیرم رو به نوک پستوناش میمالید دقیقا مثل این زنا که تو فیلم میبینید عمل میکرد خیلی حال میکردم برای همینم با اشتها کس بزرگش رو میخوردم دیگه وحشیانه عمل میکردیم که بلند شد همونطور که من خوابیده بودم سریع پشت به من نشست روی کیرم و کرد تو کسش یه که کیرم رو تو کسش چرخوند بعد بلند شد چرخید سمت من نشست باز کیرم رو کرد تو کسش و شروع کرد بالا و پائین کردن چنان خودش رو میکوبید که تخمام درد گرفته بود میگفت خوبه خوشت میاد داری من رو میکنی میگفتم آره میگفت منم خوشم میاد بلندش کردم روی مبل انداختمش از پشت کیرم رو کردم تو کسش چون یه جق زده بودم خیالم از بابت خودم راحت بود چشمم به کونش افتاد گفتم میشه به من کون بدی گفت آره بابا هر چی سوارخ تو بدنم هست کیرتو بکن توش منم کیرم رو درآوردم یه کم از آب کسش مالیدم به کونش کیرم رو گذاشتم دم کونش شروع کردم فشار دادن معلوم بود که قبلا زیاد کون داده تازه شوهرشم از من خیلی کیرکلفتتر بود چون هم کسش زیاد تنگ نبود و هم کیرم راحت رفت تو کونش و هیچ دردی نکشید شروع کردم تو کونش تلنبه زدن یه کم پستوناش رو مالیدم و یه کم چوچولش رو مالیدم خودش با من ریتم گرفته بود کونش رو با زور به سمت من هل میداد که کیرم بیشتر بره تو دیگه داشت آبم میومد با سرعت براش چوچولش رو میمالیدم فهمید گفت نیا صبر کن منم دارم میام بعد از چند تا ضربه دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم تموم آبم رو تو کونش خالی کردم مژگانم یه جیغ کشید آخ جوووووووووووووووووووننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن منم اومدم بعد اونم لرزید کیرم رو تو کونش نگه داشتم تا کوچیک شد و از کونش دراومد شرت خودم رو دادم بهش گرفت جلوی کونش برگشت یه لب اساسی ازش گرفتم یه کم دیگه پستوناش رو مالیدم بعد رفت تو دستشویی خودش رو شست من همونطوری لخت روی مبل نشسته بودم داشتم بهش نگاه میکردم گفت چته سیر نشدی گفتم نه مگه میشه از تو سیر شد لباسش رو پوشید گفت من میرم بالا برم حموم تو هم برو حموم برای نهار بیا بالا با هم غذا بخوریم سه روز بعد بازم مژگان رو کردم اما اینبار روی تخت مریم و نوید کس کردن روی تخت هم عالمی داشت از مژگان عزیزم هم تشکر میکنم که اینقدر به من حال داد الان یک ماه مژگان نیومده مشهد ولی قول داده دفعه بعد هم با من سکس داشته باشه مژگان خیلی ریلکس و لارج بود خوش بحال شوهرش
     
#89 | Posted: 12 Nov 2010 10:37
سلام دوستان اسم من محسن هست و 20 سالمه تا حالا با کسی سکس نداشتم و فقط جق میزدم این داستانی که میگم مال 1 ماه پیشه شایدم یک ماه نشده من یک برادر دارم که از من خیلی بزرگه و زنش الان 32 سالشه و چیز خوبی هست کونش خیلی بزرگه و ادم رو حشری میکنه برادرم چون خودش خونه نداره اومده خونه ما زندگی میکنه و ما قسمتی از خونه رو بهش دادیم.(خوب این توضیحات اول داستان بود:ی)
من با زن داداشم رابطم خیلی خوب بود و با هم شوخی میکردیم مثلا میرفتم خونشون سروصدا میکردم برمیداشت به یه چوب منو به شوخی مینداخت بیرون و من هم از رو نمیرفتم و بازم میاومدم اون موقعها اصلا به فکر سکس باهاش نبودم و اصلا بهش فکر نمیکردم یه روز داشتم فیلم سکسی میدیدم تو کامپیوتر که پدرم صدام کرد و گفت برو زیر سیگاری رو از اشپزخونه بیار من هم از فیلم خارج نشدم و گفتم بزار بمونه چون بعد از ظهر بود همه خواب بودن و گفتم کسی نمیاد ببینه رفتم اشپزخونه وقتی میخواستم بیام دیدم صدای زن داداشم اومد پاهام سست شد اومد طرف کامپیوتر تا بره به اشپزخونه که فیلم رو دید خشکش زد و یه چند ثانیه به کامیپوتر نگاه کرد و رفت یه بالش برداشت و رفت بیرون من هم مثل لبو سرخ شده بودم بعد اون روز یه چهار پنج روز نرفتم خونشون از خجالت یه روز مهمون اومده بود خونمون و چند تا دختر هم داشتن که ختم روزگار بودن یه فیلم تو گوشی میدین که چند تا دختر عربی میرقصن و بعد چند دقیقه رقصیدن دامنشون رو در میارن و با شرت و کورست میرقصن من رفتم جلو و گفتم چی هست دارید نگا میکنید به من گفتن زشته برو اونور زن داداشم گفت واسه چی زشته از این بدترها رو هم نگا میکنه محسن من هم سرخ شدم و نتونستم حرفی بزنم و فقط خندیدم و رفتم بیرون چند ماهی از این قضیه گذشت و دیگه اون قضیه فراموش شد.یه روز رفتم خونشون بدون سروصدا تا رفتم تو اتاق دیدم داره شلوارشو میکشه بالا من ودید زود رفت زیر پتو تا من بدنشو نبینم من هم حسابی سرخ شدم و باز اومدم بیرون خلاصه سرتونو درد نیارم خیلی از هم سوتی گرفته بودیم و تا حدودی رومون باز شده بود بعد اون قضیه ها رفتارش باهام فرق کرده بود همش باهام شوخی میکرد و منو میدید لوس بازی در میاورد و یا مثلا چیزی میخواستم نه نمیگفت وقتی سر بچش داد میزدم میاومد به شوخی با من دعوا میکرد و من هم دستشو میگرفتم و میگفتم حالا اگه میتونی دستتو ازاد کن .خلاصه بعد یه مدت من کمی فکر کردم و گفتم شاید دوست داره با من سکس داشته باشه .تصمیم گرفتم وقتی که باهام شوخی میکنه دستمو به سینه و کونش بزنم و اگه عکس العملی نشون بده بگم شوخی هست و جنبه شوخی نداری.من خیلی تو این کارها میترسم الان موندم روز اول چه جوری با زنم سکسی کنم:ی . چند روز گذشت و من رفتم خونشون فقط دنبال فرصت میگشتم تا شوخی کنه تا من از پشت به بهانه شوخی بگیرمش و بهش بچسبم خلاصه بعد چند دقیقه شروع کرد شوخی کردنو مسخره کردن من بعد من هم پاشدم و گفتم حالا منو میزنی منو مسخره میکنی حسابتو میرسم شروع کردیم به شوخی دعوا کردن و من فرصت گیر اوردم رفتم پشتش و بهش چسبوندم طوری که میتونست احساس کنه که کیرم بلند شده چون گرمکن پوشیده بودم خندید و گفتم محسن ولم کن وگر نه میکشمتا من هم گفتم کجا رو ول کنم اعصابمو خورد کردی ولت نمیکنم تا ادم بشی بعد اونم با صدای بلند خندید و گفت باشه تو بردی حالا ولم کن گفتم ولت نمیکنم با خنده گفت به بهانه شوخی کارهای دیگه میکنیا من هم هنگ کردم و خیلی ترسیدم و گفتم الانه که داد و فریاد کنه و ابروم بره زود ولش کردم و گفتم شوخی میکردم بابا چه کار بدی بازم با خنده گفت اره بابا تو بچه خوبی هستی از اون فیلم دیدنات معلومه من دیگه به کلی لال شدم و حرفی نزدم بعد چند ثانیه اومد و بغلم کرد و گفت خیلی دوست دارم محسن میخوام باهات بازم شوخی کنم من هم دیگه نمیدونستم چی کار کنم دست و پام میلریزید و خیلی سردم بود زن داداشم شروع کرد به مالوندن بدن من و بوسیدن صورتم تا شاید به خودم بیام بعد چند وقت حالم جا اومد و فهمیدم دنیا دست کیه من هم شروع کردم به بوس کردنو خوردنش بدنش چون میترسیدیم کسی بیاد خونه لباسشو کامل در نیاورد و فقط شلوارشو کمی کشید پایین و سینه هاشو در اورد من هم تا دستم به سینه هاش خورد ابم اومد و شلوارم به کلی خیس شد ولی بازم حشری بودم اصلا نمیدونستم از کجا شروع کنم و چی کار کنم شلوارمو در اورد و گفت محسن زود باش تا کسی نیاومده رفتم پشتش و کیرمو گذاشتم رو سوراخ کونش و تا فشار دادم رفت تو من فکر میکردم داد و بی داد میکنه ولی اصلا عین خیالشم نبود چند تا تلمبه زدم و دیدم ابم میاد محکم گرفتمشو ابم رو خالی کردم توش بعد زودی شلوارمو کشیدم بالا و گفتم برم بیرون تا تابلو نشه زن داداشمم گفت باشه ولی دفعه بعد بیای و بهم حال ندی دیگه از این خبرا نیستا منم گفتم باشه اولین بارم بود واسه همین.بعد اون ماجرا ما هفته ای چند بار سکس داریم و خیلی هم حال میده ولی هیچ چیزی به هفته اولش نمیرسه خیلی بهم حال داد

s
     

#90 | Posted: 13 Nov 2010 18:30
قسمت2:
سوار ماشین شدیم رفتیم طرف بانک . . .

توی را کلی باهاش حرف زدمو یه جورایی مخشو تیلید کردم تا یه کمی نرم تر شد و مهربونتر بنظر می رسید ولی یه نگاهی داشت که وقتی تو چشاش نگاه می کردی غرق می شدی و کیرتم به خاطر احترام بلند میشد.

بانکم خیلی شلوغ بود و منم از فرصت استفاده کردم و کم کم خودمو نزدیکتر بهش می کردم و یه مقدار دستمالیش کردم خودشم فهمید ولی بروش نیاورد.

بعد بانک تا برگشتیم دانشگاه واسه دادن فیشو بقیه کارها دیگه دیر شده بود واسه رفتم سارا بخونشون که گفتم بریم خونه ما اولش گفت نه ولی یه کم که اصرار کردم قبول کرد.
تو ماشین اونقدر خسته بود که خوابش برد منم که فرصت طلب میدونستم که خوابش خیلی سنگینه یواش یواش تو ماشین دست مالیش کردم ، دستمو گذاشتم روی پاش هوا تاریک شده بود و وقتی نور می افتاد تو ماشین وسط پاش دیگه میشد عجب صحنه ای بود سیخ سیخ کرده بودم دستم یواش یواش کشیدم روی کسش و نگه داشتم ببینم عکس العملش چیه کاملا معلوم بود خواب خوابه آخه دهنش باز مونده بود و یه کم آب دهنش اومده بود بیرون ، کسشو یکم فشار دادم وای چکه چی حالی داد خیلی خوب بود کم کم دستمو بردم طرف سینه های نازش وای که چقدر سفت بود کلی حال کردم یه کم که بازیش دادم یه لحظه یه تکونی خورد که هل شدم دستمو کشیدم فرمون یه کم تکون خورد و ماشین یه تکون شدید خورد که سارا از خواب پرید و گفت چته رامین امروز خیلی هولی!
گفتم هیچی بابا بگیر بخواب ، دیگه تا خونه نخوابید و فقط خمیازه میکشید وقتی پیاه شد مانتوش از روی پاش بالا رفت و من اون کون بازشو دیدم واقعا کون بزرگ و خوشگلی داشت که هر وقت فکرشو میکنم سیخ میکنم ،
رفتیم داخل خونه خانومم شامو آماده کرده بود شامو خوردیم و منم به هر بحونه ای به سارا نزدیک میشدم و بدنشو لمس می کردم دستشو می گرفتم پاشو فشار میدادم ، با موهاش بازی می کردم البته خیلی کوتاه تا اینکه ساعت 11 شب شد و وقت خواب خونه من 2 خوابست که یکیش چون سرد میشد درشو بسته بودی واسه همین جای سارا رو توی حال روبروی در ورودی اتاق بچه انداخیتم خودمونم رفتیم داخل اتاق بچه البته اتاق یچه بخاطر وسایلاش خیلی تنگ بود واسه همین از کمر به پایین از در دیده میشد .
من که به خاطر کل روز خیلی هشری شده بودم . .
________________________________________
     
صفحه  صفحه 9 از 79:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  78  79  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستانهای سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Adult Forums  |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Report Abuse

Copyright © Looti.net 2009-2014.