| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها

صفحه  صفحه 9 از 81:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  80  81  پسین »  
#81 | Posted: 29 Nov 2010 08:24

پریسا خانوم مادر دوستم
من سینا یه دوست به نام آرش دارم که چندسالی میشه به محل ما اومدن آرش ازمن سه سال کچکتره منم 23 سالمه از همون اول اومدنشون من با آرش رفیق صمیمی بودیم و بعدها چون یه جا مشغول کار شده بودیم بیشتر با هم صمیمی شده بودیم آرش یه خواهر داره که ازدواج کرده وخودش با مادرش تنها هستند چون مادرش از باباش جدا شده. قضیه از اونجا شروع شد که یه روز آرش به من زنگ زد وگفت شرابایی که گذاشته بودم آماده ست بیا خونمون تا با هم افتتاحشون کنیم منم که باآرش رفیق می باده بودم قبول کردم و رفتم خونشون.

آقا من تا رفتم خونشون تعجب کردم چون مادرش هم خونه بود بش گفتم بذار برا یه وقت دیکه که آرش گفت نه بابا من با مادرم ندارم اون باخودم میخوره خلاصه مارفتیم تو اتاق پذیرایی نشستیم با آرش که مادرش از آشپزخونه با شراب و مزه اومد من داشتم شاخ در می آوردم چون مادرشو تاحالا با این وضعیت ندیدم اون با یه تاپ ودامن کوتاه وموهای ریخته شده رو شونش اومد پیش ما من داشتم شاخ در می آوردم آرش از من خواست که من ساقی بشم وبرا مامانشم بریزم مادر آرش تا آخرین پیک پابهپا با ما اومد کمکمگرم صحبت شدیم که مادرش بهمن گفت آقا سینا شما چندتا دوست دختر دارید من تعجب کردم که گفت سینا بم گفته باشون چیکار می کنی من که دیگه لال شده بودم که پریساخانوم هی سین رو نگاه میکرد وبا هم میخندیدند بعد پریسا خانوم بلند شد رفت یه آهنگ بندری گذاشت وشروع به رقصیدن کردمن دیگه یه جوردیگه داشتم نگاش میکردم یه زن 38ساله با یهکون گنده رونای سفید موهای طلایی وسنه هایسایز95 پریسا خانوم ازعمد هی پشتشو می کرد به من وکونشو میلرزوند منم توکف بودم زیر اون دامن چیه یه لحظه به خودم اومدم وحواسم رفت به آرش بش نگاه کردم دیدم اونم مسته وداره حال میکنه که بلند شد رفت طرف مامانش با اون میرقصید کمکم نزدیک به اون میرقصید که یهوپریسا یه چیزی به پسرش گفت و با هم خندیدیند وآرش از جلو مامانشو بقل کرد ولباشو بوس کرد بعد دستشو دور کمر یریساخانوم انداخت وپشته مامانشو کرد رو به من ودرحین رقص دامن مامانشو داد بالا وای خدا چی میدیدم یه کونه تپل با یه شرته صورتی وسطش من یه لحظه به خودم اومدم گفتم من کجام رفتم ضبطو خاموش کردم به آرش گفتم دیوونه مامانته که آرش هم بازم میخندید هردو شون بازم نشستند سر جاشون یه چند دقیقه سکوت بین ما حکم فرما یود که آرش پاشد رفت دستشویی پریسا خانوم سکوتو شکست وگفت که من وآرش بعد از طلاق الان 4 ساله که مثله زن وشوهریم وبا هم سکس داریم ومن یکی دو سالی هست از آرش خواسته بودم که یه تنوعی تو سکسمون بدیم وسکس گروهی کنیم که آرش قبول نمیکرد چون میگفت به کسی اعتماد ندارم تا با تو آشنا شد وگفت آدم مناسبی که نقشه امروزو کشیدیم همینجور که حرف میزد یهو آرش لخت اومد پیش ما که یه دستش به کیرش بود وتو دست دیگش اسپری ویه ژل بود یه لبخند به من زد وبه مامانش گفت همه چیزو گفتی اونم گفت خوب پس معطل چی هستی خودش رفت سمت مامانش وازش لب گرفت شروع به خوردن هم کردند تاپ مامانشو در آورد خدای من چی میدیدم یه بدن سفید بدون شکم که بخاطر ورزش تاحالا اینجوری مونده با سوتیت صورتی که داشت از زور سینه هاش پاره میشد سوتین ودامن مامانشو در آورد ورونای تپلش خودشو نشون داد بعد مامانشو خوابوند وشرتشو درآورد و خوابوندش رو کاناپه وپاشو باز کرد وای چی میدیدم یه بهشت صورتی با یه سوراخ کون کوچیک آرش شروع کردبه خوردن کس وکن مامانش بعد مامانش منو صدا کرد منم رفتم طرفش مامانش شلوار لی منو کشید پایین ناگهان با دیدن برجستگی کیرم از رو شرت چشاش گرد شد وسریع شرتمو کشید پایین که چشاش چار تا شد گفت آرش بم گفته بود بزرگه ولی فکرنمی کردم انقدر بزرگ باشه سره کیرم رو کرد تودهنش وهی قربون صدقش میرفت ولی چون خوابیده بود نمی تونست خوب ساک بزنه آرش اینو فهمید ومامانشو چاردستو پا کرد ورفت پشت مامانش یه ذره اسپری به کیرش زد وکیره کوچیکشو محکم کرد تو کس مامانش انم یه جیغ کوچولوزد و کیر منو تا جا داشت کرد تو دهنش یه حد ود 10 دقیقه بودکه داشت تو کس مامانش تلنبه میزد که مامانش بش گفت بسه بذار یهذره کیر سینا کسمو بگاد آرش کیرشو در آورد منم رفتم پیشش دیدم انگشتشو آغشته به اون ژل مخصوص کرد ومشغول باز کردن کون مامانش شد مامانش صداش در اومد وگفت بزار اول کیرشو تو کسم حس کنم بعدبکنه تو کونم آرش به من چشمک زدو به کارش ادامه داد وگفت می خوام بذاردت تو کف برا دفعات بعدی مامانش دیگه داشت با انگشت آرش حال میکرد قبول کرد وخوشش اومد بعد ازاینکه آرش کون مامانشو سه انگشتی باز کرد به من گفت وقتشه منم اسپری خالی کردم رو کیرم سر کیرمو آروم کردم تو مامانش یه ناله زوزه مانند میکشید و داشت درد اول کارو تحمل میکردیه ذره که کونش شل شد کیرمو تا ختنه گاه کردم توو تلنبه زدم مامان آرش معلوم بود داره حال میکنه معلوم بود از اوناست که از کون خیلی حال می کنه خلاصه من یه 5 دقیقه تلنبه آرشم کیرشو داده بود مامانش میخورد ولی معلوم بود نزدیکه اورگاسمشه پریسا خانومم که یه باراورگاسم شده بود ولی من هنوز مونده بود بیام برا همین در آوردم به پریسا گفتم بره وایسه روبه رو دیوار دسنتشو بذاره رو دیوار و قنبل کنه اونم سریع گوش داد همین کار کرد معلوم بود عاشق کون دادنه منم رفتم پشتش ایستادم وکیرمو تو سوراخه تنگش کردم ومحکتر از قبل تلنبه میزدم آرش هم پیشم ایستاده بو وکیرشو می مالید وکون دادنه مامانشو نگاه میکرد پریسا که معلوم بود تو فضاست وداشت از لذت میمرد هی میگفت محکمتر بکن آرشم شروع کرد به سیلی زدن رو کون مامانش وکون مامانشو سرخ میکرد بعد پاهای مامانشو جفت کردکه باعث شد کونش تنگ تر بشه(قابل توجه خانومای کون گشاد) وگفت حالا کیرتو تا ته بکن تا جر بخوره من اینکارو نکردم ولی مامنش هی داد میزد ترو خدا میخام پاره بشم منم نزدیک اومدن آبم بود دوطرف کون تپله داغشو گرفتم ومحکم کیرمو تا ته کردم توش که بعله پریسایه جیغ بلند کشید وباز ناله کرد که معلوم بود بادر جرخوردن سوراخش داره حال میکنه وهمون موقع لرزید واورگاسم شد منم از گرمای کونش از خودبیخود شدم ومقداری از آبم تو کونش ریخت بقیشم بیرون آوردم ریختم رو سوراخ کونش که دیدم بعله یهشکاف کوچیک کنار سوراخش خورده یه چند قطره خونم اومد آرشم با دیدن سوراخ مامانش آبش در اومد وریخت رولنبر تپل کون مامانش بعد مامانش هی میگفت دیدی آب این کیر کلفتت درآوردم بعد برگشت وکیرمو بوسید به آرش گفت هم ازمال بابات بزرگتره وهم از مال آقا محسن (داماد آرش اینا) من با شنیدن این حرف تعجب کردم که به سر وراز آرش ومامانش وخواهرش ودامادشون هم پی بردم که باعث سکس های بعدی من با این خانواده علاقه مند به سکس خانوادگی شد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#82 | Posted: 4 Dec 2010 09:51

سانفرانسیسکو با مینا
همه چیز از اونجا شروع شد که یک روز داشتم از مدرسه میومدم خونه مامانم بهم زنگ زد و گفت که مهمان داریم یه چندتا وسایل می خوام منم وسایل ها رو از مغازه گرفتم بردم خونه رفتم توی هال دیدم مهمونامون عمه ی مادرم که با نوه اش همون مینا امده خونه ما مینا رو 14 سالش بود ولی خدایش عجب باسنی داشت سبزه چشم های بادومی پستوناش که خیلی کوچیک بود ولی با اون لباس تنگ ادم دیونه میشد اول که به فکرش نبودم وقتی یکی از رفیقام یه فیلم سوپر برام ریخت تو گوشی بعد گفتم باید مینا رو بکنم اما چجوری تا اینکه عمه ی مادرم میخواست بره من کلی افسرده شده بودم حالم گرفته بود اما خواهرم نذاشت که مینا بره خلاصه توی کونم عروسی بود.

شب شد دیگه اماده بودم دست بکار بشوم همه خوابیده بودند منم توی اتلق خودم منو خواهر کوچیکم توی یه اتاق می خوابیدیم اما چون مینا امده بود مجبور شدم امشب تنها بخوابم ساعت 3 شب بود هنوز کیرم سیخ بود بنابراین پا شدم یواشکی به بهانه دستشویی رفتن از هال رد شدم هیشکی بیدار نبود کمرمو کج کردم رفتم به اتاق کناری به به چی میدیدم خواهرم اونور خواب بود مینا هم اینور با هزار ویک ترس و لرز رفتم پیش مینا اول پتو رو کنار زدم دیدم با یه شرت کرست خوابیده اول یه لب گرفتم ازش بعد دست لرزان لرزان تو کرستش کردم یهو خودشو برگردوند من همون جوری خشکم زد عرق سردی روی پیشونیم نشستت ایندفعه باسن مامانیش طرف من بود دیگه کیرم داشت منفجر میشد کرستش بدون روی در وایسی پایین زدم اول کشو خوردم هی لنگاشو اینورو اونور میکرد بعد دستمو تو کونش گذاشتم اخ چه کون تنگی داشت دوباره کرستشو زدم بالا و رفتم توی اتاقم تا فردا صبح خوابم نبرد فردا روزش خودش امدم پیشم توی اتاق گفت سر صحبت چطوری باز کنم گفتم دیشب خوب خوابیدی یه نگاه شیطنت امیز بهم انداختو گفت چرا دوباره کارتو ول کردی فهمیدم دیشب خواب نبود امد نزدیکمو شلوارشو کشید منم پا شدمو سریع ازش لب گرفتم در یک لحظه هم خودمو هم اونو لخت کردم اخ عجب هیکلی داشت سریع ازش لب گرفتمو رفتم پایین تا به کسش رسیدم عجب کسی داشت یه کمی از کسش که خوردم دیدم داره ابش میاد سریع خوابوندمش به زمین یه لنگشو هوا کردم همین که میخواستم تو کونش بکنم گفت نه وایستا اول یه کرم چیزی که سوراخ کونمو چرب کنی بیار منم پاشدم از کشو خودم یه کرم نیوا اوردم اول دستمو توکونش کردم بعد سوراخ کونشو خوب کرم زدم کیر خومم پر از کرم کردم جوری که لیز لیز شده بود لنگشو هوا کردمو کیر خودمو یواش گذاشتم توش یه جیغ نسبتا کوتاه کشید گفتم چیه بریدی گفت نه ابم داره میاد یهو از کوسش ابش ریخت بیرون اتاقم کلا کثیف شد گفت ببخشید گفتم مشکلی نی کیرم یهو تا اخر کونش بردم اخ چه گرمی بود چند تلنبه زدم چقدر تنگ وگرم بود دیدم داره میگه پاره شدم ولی من گوش به این حرفا نبودم تااین که ابم امد کیرمو جوری تا اخر یرده بودم که رونام به باسنش چسیده بود گفت منو از جلو بکن به از جلو روش خوابیدم با پستوناش ور میرفتم داشت برام ساک میزد تا اینکه دوباره کیرم راست شد ایندفعه کردم تو کسش اخ چقدر نرم و گرم بود ولی مثل اینکه قبلا کس داده بود. ایندفعه فهمیدم ابم دیر میاد حدود بیست دقیقه براش تلمبه زدم دیگه اهاهن میکرد تا اینکه ابم باشدت فراوان ریخت توکسش دوباره یه لب دیگه گرفتو لباساشو سریع پوشید و رفت بیرون.


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#83 | Posted: 18 Dec 2010 08:38

مسعود و زن دايي

اين داستان سكس من و زن دايي عزيزمه . اين داستانو از زبونه اون مي نويسم .
سلام من مهنازم و 30 سالمه , زن دايي پسر خوشگلي هستم به اسمه مسعود .
مسعود از همون زمان بچگيش بسيار زيبا و جذاب بود و روز به روز زيباتر و جذاب تر هم مي شد , بطوريكه تو فاميل بهش مي گفتن صا ايران-هر روز بهتر از ديروز- . مسعود زياد پابند خانوادش نبود و چون بچه اخر خانواده بود زياد بهش گير نمي دادن . اون تو كل فاميل محبوب ترين پسر بود چون تا همين الانم هيچ بدي ازش نديديم .
مسعود هميشه تنها به مسافرت ميره و هر وقت به تهران مياد مستقيما به خونه داييش- خونه ما- مياد , چون هم داييش و هم اون خيلي همدي گرو دوست دارن , مسعود از وقتي به سن جواني رسيد ديگه انقدر خوشگل شده بود كه از دختر 14 ساله تا زنه 60 ساله وقتي مي ديدنش ميخكوبش مي شدن , من حدود 2 سالي بود كه تو نخش بودم اخه واقعا داشت منو كشت از بس كه جذاب بود .
خلاصه تصميم گرفتم كه مسعود رو وسوسه كنم تا شايد به مراد دلم برسم , از همون اولش من با اون خيلي راحت بودم و جلوش لباساي راحت مي پوشيدم , شوهرم هم مي دونست مسعود به زنا زياد توجه نمي كنه , واسه همين من لباساي كوتاه پيشش مي پوشيدم .
يادمه تابستونه پارسال بود كه مسعود اومد خونمون و بعد از خوردن شام خوابيديم . فردا صبح كه داييش رفت سر كار, من بيدار شدم و ديدم كه هنوز خوابه , بعد رفتم براش صبحانه اماده كردم و صداش كردم و گفتم : مسعود جان , صبحانه رو ميز امادس من دارم ميرم حموم . رفتم تو حموم و لباسامو در اورم و لخت شدم و گذاشتمشون تو سبد كنار در حموم , اما حس عجيبي داشتم با تمام وجود مي خواستم براي يك بارم كه شده زيرش بخوابم . حدود يك ربعي بود كه تو حموم بودم و داشتم با كس خيس و داغم كه شر شر ازش اب ميومد بازي مي كردم كه سر و صدا اومد فهميدم كه مسعود بيدار شده , منم كه دل تو دلم نبود و واقعا مغزم كار نمي كرد و نمي دونستم كه چه جوري راضيش كنم ,
يهو يه فكري به سرم زد , مسعود و صدا كردم و بهش گفتم : مسعود جان ! از كمدم برام لباس و حوله مياري ؟ !!
اونم گفت : باشه , و رفت و حوله و لباس اورد و در زد , گفتم : بذارشون تو رختكن روي لباسام . اونم گذاشت تو رختكن و رفت بيرون . وقتي اومدم تو رختكن تا خوىدو خشك كنم و لباس بپوشم ديدم كه لباس زير برام نيورده با خودم فكر كردم كه لابد خجالت كشيده دوباره صداش كردم و
گفتم : مسعود جان ! تو كه لباساي اصليمو نيوردي عزيزم !
گفت : كدوم لباسا ؟!
گفتم : لباساي زيرم ديگه , شورتو سوتينمو مي گم !!!
گفت : معذرت مي خوام ولي جاشون كجاست؟
گفتم : برو از تو دراور بردار و با صداي شيطنت اميزي اضافه كردم : به نظرت هر كدوم قشنگتره بيار!!!
مسعود جوابي نداد و بعد 2 دقيقه در حمومو زد و قتي درو باز كردم ديدم حواسش به تلويزيونه و هيچ نگاهي به من نمي كنه , منم كلي حالم گرفته شد , لباس زيرمو ازش گرفتم و درو بستم و لباسامو پوشيدم و اومدم بيرون و ديدم مسعود داره ماهواره نگاه مي كنه كه داشت اهنگ Dido رو پخش مي كرد , منم رفتم تو اتاقم و طبق معمول ژل بدنمو زدم و ارايش كردم اما هنوز تو فكر مسعود بودم , اخه من يا هر زني خوب مي دونه كه چطوري مردها رو تحريك كنه اما مسعود عين خيالش نبود , معطل مونده بودم كه چطوري اين بشر وسوسه نمي شه.
بعد اينكه از اتاقم اومدم بيرون رفتم اشپزخونه و قهوه و بيسكويت اماده كردم گذاشتم تو سيني و رفتم سمت مبل دو نفره اي كه مسعود روش نشسته بود و بهش تعارف كردم و بعد نشستم كنارش و بهش گفتم :اين چيه ؟!! نگاه مي كني بزن كانال ديگه ببينيم چي نشون مي ده؟ اونم كانالا رو عوض كرد , يكي از كانالاي فرانسه داشت تايتانيك رو نشون مي داد به مسعود گفتم : همين خوبه بزار بمونه
بعد درحين نگاه كردن به فيلم تصميم ررفتم دلمو بزنم به دريا و سر صحبتو باز كنم , بي مقدمه بهش گفتم : مسعود يه سوالي ازت بكنم مرگ من جوابمو ميدي؟
مسعود گفت : اين چه حرفيه مگه ميشه جوابتو ندم ؟
منم گفتم : راستي تو چند تا دوست دختر داري؟
مسعود كه از تعجب چشاش گرد شده بود گفت : من اصلا دوست دختر ندارم .
تا اينو گفت زدم زير خنده و گفتم : باشه ا گه نمي خواي بگي اشكال نداره من مجبورت نمي كنم .
اما ديدم مسعود ناراحت شد و گفت : به جون مامانم من دوست دختر ندارم .
منم گفتم : اخه چرا ؟ تو به اين خوشتيپي و خوشگلي چرا دوست دختر نداري؟
گفت : خوب من نيازي به دوست دختر ندارم
گفتم : مگه ميشه ؟ تو حتي هوس سكس هم نمي كني ؟!!
مسعود ساكت شد و ديگه جوابمو نداد , منم گفتم : حرف بدي زدم؟ ناراحت شدي؟
گفت : نه ! اما برا من زوده , من هنوز بچم .
زدم زير خنده و گفت : نو 2 متر قدته , وقت زن گرفتنته بعد ميگي بچم ؟ واقعا كه , يعني تو تا حالا به سكس حتي فكر هم نكردي؟!!
گفت : چرا , ولي اين كلمه بجز بدنام كردن زنا و دخترا معني ديگه اي تو جامعه ما ندازه .
ديدم بنده خدا راست ميگه , بهش گفتم : تو تا حال فيلم سكسي نديدي؟
گفت : ديدم ولي فايده اي نداره . وقتي شرايطم جور نيست بهتر به اين چيزا فكر نكنم .
گفتم : چه شرايطي؟!
گفت هنوز كه ازدواج نكردم , تازه ازدواج برام خيلي زوده .
منم گفتم :مگه هر كي بخواد سكس كنه بايد حتما ازدواج كنه ؟
جوابمو نداد . منم كه جونم به لبم رسيده بود گفتم : باشه تو كه تموم جون منو خوردي بيا بزنم شرايطو برات راحت كنم .
بعد نذاشتم حرف بزنه , دستشو گرفتمو بلندش كردم و بردمش تو اتاق خواب و نشوندمش روتخت و خودمم دراز كشيدم , نفهميدم چي شد تا بخودم اومدم ديدم دارم گريه ميكنم و به مسعود گفتم : اخه خوشگله چي ميشه منو بكني؟!!!!
مسعود كه ديگه نمي تونست حرف بزنه ز زبونش بند اومده بود به سختي گفت: كي ؟!!! من ؟!!
منم كه ديدم روش ني شه يواش يواش و با ناز و عشوه شلواركمو در اوردم ,اما بازم عين خيالش نبود , بعد در حاليكه با تكون دادن اروم پاهام داشتم لمبرهاي كونمو مي لرزوندم بهش گفتم : تو كه منو دوست نداري لااقل جون داييت بيا.
مسعود گفت : ا گه دايي بفهمه ؟!!
گفتم : ا گه تو سوتي ندي نمي فهمه . بعد تاپمو در اوردم و در حاليكه فقط شورت و كرست تنم بود مسعودو كشيدم طرف خودم . مسعود گفت : اخه من بلد نيستم . گفتم : يادت مي دم جيگر!!! اول از گردنم شروع كن و بعد برو طرف سينه هام .
مسعود اروم اروم از بوسيدن گردنم شروع كرد و خيلي با حوصله رفت سراغ سينه هام و واقعا مي گم تمام پستونمو خورد حتي يه ذره جا رو هم جا ننداخت , وقتي بين دو پستونمو مي خورد داشتم ديوونه مي شدم و بعد اروم اروم دستشو روي لمبر هاي كونم مي كشيد كه خيلي بهم حال داد , بعدش يه لب درست و حسابي ازم گرفت و منو به
پشت خوابوند ومنم گفتم : بايد تمام كسمو بخوري و لنگامو دادم هوا و اونا رو تا جاييكه ممكن بود از هم جدا كردم واونم شروع كرد به خوردن و ليسيدن كسم , ديگه صدام به فرياد تبديل شده بود كه حس كردم يه چيزي رفت تو سوراخ كونم , مسعود انگشتش وسطيشو كرده بود تو كونم و بعد زبونشو لوله كرد و هي مي كرد تو كسم . من ديگه داشتم ار گاسم ميشدم و چشمامو بسته بودم , تو تمام مدت ازدواجم با شوهرم همچين حالي نكرده بودم .
مسعود بلند شد و شلواركشو در اورد وقتي كيرشو ديدم كلي حال كردم از كير داييش بزرگتر بود , تو همون حالتيكه پاهام بالا بود اروم كيرشو كرد تو كسم كل بدنم تير كشيد و همون موقع دوباره اور گاسم شدم اما كسم طاقت كيرشو نداشت ولي از شدت لذت تحمل مي كردم وقتي تمام كيرشو كرد تو كسم ديگه واقعا حس كردم دارم جر مي خورم , بعد مسعود شروع كرد به تلمبه زدن من كه از شدت درد تمام بدنم خيسه اب شده بود بعد مدتي كه تلمبه زد كيرشو دراوردم و كردم تو دهنم و 2-3 دقيقه واسش ساك زدم اخه اول كار از زيادي هوس كيرشو نخورده بودم , بعدش مسعودو به پشت خوابوندم و كيرشو ررفتم دستم و اروم اروم روش نشستم و شروع كردم به بالا و پايين رفتن بعد مدتي مسعود يهو خودشو بالا و پايين كرد و با سرعت زيادي تلمبه مي زد بطوري كه واقعا براي 40يه 50 ثانيه نفسم قطع شد و دوباره اورگاسم شدم , بعدش مسعود كيرشو در اورد و منو خوابوند و به من گفت : تا اخرين حد ممكن قمبل كن , من فكر كردم مي خواد منو به روش سري بكنه برا همين با خيال راحت قمبل كردم و اماده كير داغ و كلفتش شدم ولي ديدم كه مسعود داره با دستش سوراخ كونمو مي مالونه و با تف اونو خيسش مي كنه بعدم ديدم كه كيرشو گذاشت دمه سوراخم كه من سريع برگشتم و نشستم رو تخت , مسعود گفت : چي شده ؟ چرا اينطوري مي كني ؟
گفتم : اينو بي خيال شو من تا حالا از كون ندادم داييتم خيلي اصرار كرده ولي تا حالا موفق نشده ميترسم خيلي ميترسم , مسعود گفت: نترس من اروم مي كنم و هر وقت دردت اومد بگو تا در بيارم , با ترس و لرز قبول كردم , برگشتم و حسابي قمبل كردم مسعود دوباره سوراخمو خيس كرد و كيرشم خيس كرد و اروم سر كيرشو وارد كرد يه جيغ بلند كشيدم و مسعودم كه ترسيده بود وايساد و گفت : باشه باشه داد نزن ولي من كه نمي خواستم ناراحتش كنم گفتم : نه نه ادامه بده فقط يواش يواش , مسعودم همين كارو كرد و سانت به سانت كيرشو وارد مي كرد تا اينكه گفت : تموم شد همشو كردم تو كونت , بهش گفتم : حالا صبر كن تا كونم عادت كنه , اونم يه 2-3 دقيقه صبر كرد تا اينكه دردم كم شد بعد بهش گفتم : حالا اروم اروم تلمبه بزن , حس مي كردم دارم از وسط دو تيكه ميشم , بعد 2-3دقيقه احساس كردم داره ابش مياد , زود بهش گفتم : نه صبر كن !! مي خوام اب داغتو توي كسم حس كنم , جونه من ابتو بريز تو كسم . مسعود كيرشو اروم از كونم دراورد و بعد او اينكه چند بار روي چوچولم كشيد و دلمو حسابي برد فروش كرد توي كس داغم و با سرعت زياد شروع كرد به تلمبه زدن , صورتش واقعا ديدني بود اخه عرق كرده بود و موهاش ريخته بود تو صورتش , حس كردم داره ارضا ميشه و بعد يهو ابشو با تمام فشار ريخت تو كسم چقدم داغ بود انگار اتيش ريختن تو كسم , حدود يك دقيقه اي طول كشيد تا تمام ابشو بريزه تو كسم , اينقدر اب ازش اومده بود كه وقتي اروم تلمبه ميزد شلب شلب صدا مي داد و ابش از بغلاي كيرش از توي كسم ميومد بيرون . بعد افتاد توي بغلم و حدود نيم ساعتي به همون شكل كه كيرش تو كسم بود خوابيديم , البته من از درد كسم بيحال شده بودم اما خيلي حال كردم . بعد از نيم ساعت بيدار شد و ازم لب گرفت و تشكر كرد و با هم رفتيم حموم و يه دوش دونفره حسابي گرفتيم .
الان يه سالي ميشه كه هر وقت مياد خونه داييش من بعنوان ميزبان با كمال ميل ازش پذيرايي مي كنم!!!

.What's life? Life is love
.What's love? A kissing
.What's kissing? Come here and I'll show you


SH-M

استمراری ترین حضور روزگار منی
و من به گرمای آغوش تو از آن سوی فاصله ها
دل باخته ام
     
#84 | Posted: 24 Dec 2010 14:29
سکس با دوست مامانم سیما جون
سلام امیر هستم 23 ساله از ایران(نکته امنیتی )تو این سایت می خوام از سکسای واقعی خودم بگم.من عاشق سکس خانوادگی بخصوص سکس با مامی هستم ولی امروز می خوام از اولین سکس خودم بگم واستون. تقریبا یه چند روزی میشه که با سایت شهوانی آشنا شدم واسه همین بعدی که دیدم کاربراشو ترغیب کرده که داستانای واقعی و سکسیشون رو بفرستن منم تصمیم گرفتم از اولین سکس واستون بگم.
اولین سکس من با یه زن 37 ساله بود .از دوستای مامانم بود اکثرا بعدی که کارش تمام میشد سر راهش میومد خونه ما یه سری هم به مامانم بزنه.من سیما جون صداش میزدم و همیشه دوست داشتم یه بار خودمو خودش تنها تو خونه باشیم اخه خیلی اهل شوخی بود بر خلاف مامان من که سعی می کرد سنگین باشه.این سیما حانوم ما دو تا بچه داشت یکی 9 ساله یکی دیگه هم 12ساله.بدنش یه کم چاق بود رونای بزرگی داشت سینه هاش هم بزرگ بود ولی رنگ پوستش سفید بود.تا قبل از سکسمون هیچ وقت تو فکرش نبودم تنها اروزم این بود که فقط با هم تنها باشیم تا بهتر بتونیم شوخی کنیم(کس خل بودم)خلاصه یه روز مامانم اینا رفته بودن خونه خالم و من تنها تو خونه داشتم درس می خوندم صدای ایفون در امد بدو رفتم دروباز کردیم دیدم سیما جونه.همون موقع کیرم شق کرد یه هو .بفرما زدم امد تو وقتی امد تو هال و دید مامانم نیست ازم پرسید کسی خونتون نیست مگه گفتم نه همشون تازه رفتن خونه خاله .به عمد گفتم تازه رفتن که زود پانشه بره.بعد رفتم تو اشپزخونه یه لیوان شربت اوردم واسش و نشستم جفتش.بعدی که شربتشو خورد بهش گفتم سیما جون یه سوال بپرسم.گفت اره بپرش گفتم واسه چی بعضی وقتا دیوونه میشی و اون شوخی های مسخرتو جلو مامان می کنی(اکثرا جوک سکسی تعریف می کرد)دیدم خندید و گفت تو که خوشت میاد منم که از خجالت اب شده بودم و نمی خواستم کم بیارم گفتم اره ولی نه جلو مامانم.دوست دارم وقتی تنهاییم با هم شوخی کنیم.دیدم انگار از این جمله من خوشش امد و دوست داشت ادامه بدم.گفتم خب الان دوست داری با هم شوخی کنیم گفت اره اگه جوک داری بخون واسم گفتم نه دوست دارم واقعیشو با هم تجربه کنیم دیدم خندید و گفت واقعی؟گفتم اره اگه دوست داشته باشی ولی قول می دم زیاد جلو نرم و تو هم راحت باشی.اینو گفتم که خانوم خر شه و پا بده.اونم موافق بود گفتم پس بزار از اول شروع کنیم گفت چه جوری گفتم بیا بوسم کن دیدم یه هو از سر جاش پاشد و امد لبامو بوس کرد منم دستامو دوره کمرش حلقه کردم و کون گنده سیما جونو می مالوندم.زیاد بلد نبود لبامو ببوسه واسه همین گفتم بسه حالا مانتوتو درار .گفت نه نمی خوام زیاد جلو بریم گفتم فقط یه زره دوست دارم بدنتو ببینم.راضی نمیشد ولی هر جوری بود با حرفام خامش کردم و مانتوشو در اوردم.یه تی شرت راه راه صورتی و سفید تنش بود و یه شلوار مشکلی ساده.
بعد که مانتوشو دراوردم سریع تاپشو بالا زدم و سینه های بزرگشو اسیماختم بیرون.خواستم نوک سینشو بزارم دهنم که دیدم خیلی ناراحته گفتم چته سیما جون؟ گفت این جوری دارم به مامانت خیانت می کنم.گفتم اگه من خودم راضی باشم و تو هم راضی باشی دیگه به مامانم ربطی سیماره تو راحت باش. بعد که آرومش کردم گفتم می خوام لخت شیم کامل. گفت نه می ترسم یکی بیاد. گفتم مامان اینا تازه رفتن خونه خاله تا امشب هم نمیان وقتی اینو گفتم یه کم آروم شد و گذاشت لختش کنم.سریع تاپشو در آوردم و رفتم سراغ شلوارش اونم کشیدم پایین. یه سوتین قرمز تنش بود ولی اونو در نیاوردم چون خیلی از رنگش خوشم امده بود.رو سوتینه دقیقا جلو هر کدوم از سینه هاش عکس یه لب مشکی بود.خیلی تحریکم کرده بود.شورتشم از اون شورتای معمولی زنونه بود که اکثرا خانوما می پوشن.رنگش سفید بود زود شورتشو در اوردم و سیما رو انداختم رو مبل و گفتم بخواب رو زمین پاهاتو بده بالا. ولی راضی نمیشد که از جلو بکنم واسه همین فقط گذاشت یه بار کیرمو بکنم تو کسش.کسش از اونا بود که هیچ مویی نداشت .وقتی کسشو میدیدم کیرم داشت از شق دردی منفجر می شد بعد که کیرمو از کسش در اوردم بهش گفتم خب بزار فقط از پشت آروم بکنمت. دیدم به راحتی رو شکم خوابید و گفت فقط زود باش می خوام تمامش کنی.
وقتی رو شکم خوابید قنبل های کونش امده بود بالا داشتم سکته می کردم بسکه سکسی بود زود یه تف ریختم ته کونش و گفتم سیما جون خودتو شل بیر تا زود کارم تمام شه و بریم لباسامونو بپوشیم. اونم هی می گفت باشه زود تمامش کن .تف که ریختم خودمم زود پریدم روش و کیرمو گذاشتم در کونش گفتم اگه دردت امد تحمل کن فقط چون زود آبم میاد اونم هیچی نگفت وقتی کیرمو با فشار هل دادم تو کونش یه لحظه منتظر این بودم که داد و بی داد راه بندازه ولی مثل این که خانوم این قدر سکس داشته از کون که کیر من واسش هیچی نبود.منم که دیدم این جوریه با فشار هی عقب جلو می کردم و نوک سینه هاشو تو دستام فشار می دادم .حدودا 5 دقیقه از کون می کردم سیما جونو که یه هو حس کردم داره آبم میاد گفتم سیما جون آبمو چیکار کنم؟ گفت بریز رو دستمال که بدم میاد بریزی رو بدنم گفتم باشه .ولی این قدر حشری بودم که یه هو تمامشو بین رونای گندش ریختم وقتی هم دیدم کار از کار گذشته دوباره کیرمو فشار دادم تو کونش که این بار نشونه گیرم درست نبود و کیرم رفت لای پاهاش و چند بار عقب جلو کردم که ابمو خوب بیاد بعد که سیما جون فهمید ابمو کجا ریختم فقط فحش به بابا مامانم نداد و جیغ نزد. زود پریدم از اتاق دستمال اوردم و آبمو از روی پاهاش پاک کردم. بعد که پاشد بره شورتشو بپوشه گفتم سیما جون کیرمو می خوری که یه هو عصبانی شد و گفت برو گمشو اگه میدونستم این قدر ادم نامردی هستی حتی باهات سلام هم نمی کردم. منم که دیدم این جوریه و داره جنده بازی در میاره گفتم دفعه دیگه هم می کنمت اگه بیای خواستی هم نیای خونمون لطف کن وقتی شوهرت و بچه هات نیستن بگو تا خودم بیام تو خونتون جرت بدم ولی این بار از جلو . سیما دیگه عصبانی شده بود زود لباساشو پوشید و گفت حیف اون مامان که تو پسرشی منم گفتم خیف اون شوهر که یه زن جنده مثل تو رو داره.از اون روز به بعد سیما جون هر وقت میاد خونمون خودشو خیلی سنگین می گیره جلو من منم که دیگه کس و کون تکراری واسم معنی نداره.اینم اولین سکس واقعی من بود.تو داستانای دیگه از سکس خودمو و دختر همسایمون واستون می گم.منتظر باشید.

انسان باید از تنفر متنفر,با بدی ها بد,از جدایی جدا,دوستی ها را دوست و عاشق عشق باشد,این است معنای انسانیت
     
#85 | Posted: 24 Dec 2010 14:37
همه سکس های من
زنمو خيلي دوست دارمولي حتي فكر سكس با اون حالمو بهم ميزنه گاهي شده با شورت ميرم زير دوش حموم( چون شورت خيس سنگين ميشه و به الت فشار مياره و عمل خود ارضايي بسيار لذت بخش ميشه )به هر حال كيرمو لاي شير و دوش ميزارمو تو خبالم با هر كسي دوست دارم عشق بازي ميكنم تا آبم بياد(بعد از سي و اندي سال كه خود راضايي ميكنم به اين نتيجه رسيدم اين كار با شورت و زير دوش حمام با ماليدن به شير خيلي خيلي لذت بخشه پيشنهاد من اينه كه حتما امتحان بفرماييد)اما با زنم اصلا به يك هزارم اين لذت هم نميرسمشبا كه مي خوابم با هر كي كه شما فكر كنين عشق بازي ميكنمبا خواهر زاده هامبا خواهرامبا مردهاي پيربا پسرمبا همكاراي ادارمبا هر كسي كه بهم لذت بدهتا بتونم با لذت بخوابمو حضورهمسرمو كنارم تحمل كنمديگه خواهر و خواهر زاده م نميان خونه ما بخوابن به خاطر اينكهنصف شب كيرمو ( به قول زنم بيشتر شبيه دودوله تا كير )در ميارم بهشون نشون ميدميه باركيرمو به كف پاي خواهر زادم كه پايين پام خوابيده بود مالوندمكه زود پاشو كشيدنشون دادن كير به ديگري براي من خيلي لذت بخشهالان اين كارو داخل تاكسي و اتو بوس هم انجام ميدمعجيبب اينكه زنها خودشونو ميزنن به هخوابو زير چشمي نگاه ميكننالبته بعضي ها هم روشنو برميگروننكه منهم سريعا خودمو جمع ميكنممطمئنم يه روز با اين كارم ابرو و حيثيت خودموجلوي همه ميبرمشايدم يه كتك مفصلم نوش جان كنمهر چند تا يه كم كيرمو نشون ميدم آبم ميادو تمام شورت و لباسمو كثيف ميكنهواي از اون روزي كه شلوارم سفيد باشهانوقت همه متوجه ميشن كه من چيكاره امبيشتر حجم زندگي من شده لاس زدن با اين و اونحتي گاهي وقتها ميرم پارك دانشجو براين اينكه يكي پيدا بشه منو بلند كنه و ببره بكنهدو بارم دو تا مرد بالاي پنجاه سال رو در عياب زنم بردم خونهاما كاري نتونستند از پيش ببرناونا بدتر از من قبل از اينكه بتونن كيرشونو تو كونم بكنن سريع ابشون اومدفقط 20 سال پيش بود خواهرزاده بزرگمشب اومده بود خونه اون يكي خواهرممنم اونجا بودم صبح از خواب بلند شدم برم سر كاريه نگاهي تو اطاق خواهر زادم كردمديدم خوابيدهمي خواستم ببينم اگه لخته ديد بزنماما لخت نبودنمي دونم چي شد يه دفعه زد به سرمرفتم تو اطاقبغل دست خواهر زادم خوا بيدماونم بيدار شدخودشو كش و قوس داداما چيزي نگفت كه تو اينجا چيكار داريدامن نازكي پوشيده بوددستمو روي دامنش گذاشتمتا شورتش بالا كشيدمزيري شورتش خورد به دستمدو مرتبه دستمو كشيدم پاييناين بار دامنش پايين نيومدفقط دست من بود كه به نرمي رون خواهر زادم مي خورديه آن متوجه كاري كه داشتم مي كردم شدماگه تو خونه تنها بوديم مطمئنم تا اخر ش مي رفتماما ترس خواهرو شوهر خواهر و بقيه كه مبادا يكي مارو ببينه باعث شديه مرتبه بلند بشم و ادامه ندمهنوز كه هنوزه دارم حسرت اون لحظه ها رو ميخورمپشيماني از اينكه چرا ترسيدم و كاري كه اونقدر داشتم ازش لذت مي بردم را ادامه ندادماما خواهر زاده دوممهميشه قربون صدقه م ميرهاما هيچوقت به اندازه خواهر زاده اولي بهم حال ندادههمش حرف ميزنه جوك ها و اس ام اس هاي سكسي برام ميفرسته منم همينطوراما تا حالا نتونستم از ش يه لب بگيرم يا دست بهش بزنمخيلي دوس دارم سكس زنم با ديگري رو ببينمبدون اينكه بفهمه مي خوامتو لحظه ايي كه داره كس ميده من تو خونه باشم و صداشو بشنوميه بار داشت چت سكسي مي كردفكر مي كرد من خوابمباور كنيد اونقدر از كارش تحريك شدمبدون اينكه دست به كيرم بزنم ابم اومدچند وقتيه پسرم مياد با من كشتي مي گيرهمنم مي خوابونمش كيرمو به كيرش مي مالماونقدر سر و صدا ميكنه كه ولش ميكنمالبته هر موقع خودش بياد من اينكار و ميكنمخودم پيش قدم نميشممطمئنم اگه يه روز تو خونه تنها بشيمو بياد پيشماگه خجالت نكشمميكنمشچون فكر ميكنم اونم از سكس با من بدش نمياد اما خجالت ميكشهگاهي وقتها ميره مادرشو بغل ميكنه اينجوري يه كم شايد ارضا ميشهزنمم از بدن پسرم تعريف ميكنه ميگه چقدر نرم و توپريدوست دارم مخفيانه سكس دو نفرشونو ببينمالبته دوست پسر زمان مجردي زنم در طي دوسال ( 77و 78 )بارها كون و كس زنمو كرده و گاييدهوقتي اين موضوع را فهميدم بارها روي اين قضيه خود ارضايي كردمسال 83 هم با دوست پسر فعليش تو چت دوست ميشهكه تا الان ادامه دارهدوست پسر آخري زنم صدها بار در طي اين چند سال اونو كرده از عقب و جلوحتي پرده شو اون پاره كرده ظاهرا من با دودولم نتونستم پرده زنمو در شانزده سال گدشته پاره كنم اما دوست پسر زنم موفق به انجام اين مهم شده است

انسان باید از تنفر متنفر,با بدی ها بد,از جدایی جدا,دوستی ها را دوست و عاشق عشق باشد,این است معنای انسانیت
     
#86 | Posted: 26 Dec 2010 12:58

سکس با زن دوستم رضا
مدتي بود كه يه دختر ناز و خوشگل باتفاق مادرش تو محل ما ساكن شده بودند.نميدونم
اصلاً پدرش داشت يا پدرش مرده بود چون ما هيچوقت پدر اين دختره رو نديده بوديم.اما
از خوشگلي دختره هرچي بگم كم گفتم.صورتي تقريباً گرد ‍‍با پوستي سفيد و روشن
دندونهايي سفيد و مرتب لبايي غنچه اي و ظريف و قدي در حدود 168 سانت و وزنش هم
حدوداً بايد 60 كيلو ميشد بهش نميومد كه بيشتر از بيست و دو سه سال سن داشته باشه.
جالبتر از همه گردي باسنش بود كه با مانتوهاي تنگي كه ميپوشيد گرديش بيشتر نمايان
ميشد.به جرات ميشد گفت كه بالاي 42 اينچ قطر باسنش بود.لباسهاش هميشه شيك و مرتب
بود و همواره يه جور توازن رنگ تو لباسهاش ديده ميشد.براحتي از روي طرز لباس
پوشيدنش ميشد تشخيص داد كه يه دختر امروزيه و به هيچوجه امل نيست.هيچوقت مثل بعضي
از دخترها كه انگار از دماغ فيل افتاده اند اخمو نبود و موقع راه رفتن دماغشو بالا
نميگرفت گاهي اوقات كه با دوستاش بيرون ميرفت ميتونستي خنده رو رولباش ببيني و
غالباً هم بلند مي خنديد و از روي رفتار و حركاتش معلوم بود كه دختر شاد و سرزنده
اي هست. هروقت كه تو محل راه ميرفت كپلهاش بطرز قشنگي پائين و بالا ميرفتند و از
طرز پائين بالا شدن كپلهاش ميشد تشخيص داد كه چه كپلهاي نرمي داره كه با كوچكترين
حركتي بلرزش درميان و اين اون چيزي بود كه نظر بچه هاي محلو بخودش جلب كرده
بود.هروقت كه از دور پيداش ميشد ميتونستي چهره بروبچه ها رو ببيني كه چطوري با حسرت
دارن بهش نگاه ميكنند.لامروت اونقدر ناز و اطوار داشت كه در كمتر از شش ماه دهها
كشته و مرده پيدا كرده بود و بروبچه سر دوست شدن باهاش با همديگه به رقابت بلند شده
بودند و اين رقابت برسر اينكه چه كسي زودتر از همه بتونه با آرزو دوست بشه و
درنهايت بتونه اولين فاتح اون كون و كپل استثنائيش بشه داشت يواش يواش بشكل يكدوره
مسابقه بين المللي درميومد بنحويكه از ساير محلات هم غالباً بدنبالش بودند حتي گاهي
اوقات يه درگيريهاي كوچيكي بين بچه هاي محل خودمون با بچه هاي محله هاي ديگه كه
دنبال آرزو افتاده بودند رخ ميداد چون بچه هاي محل ما يه جورائي نسبت به آرزو احساس
مالكيت تصور ميكردند و حق آب و گل براي خودشون قائل بودند. بگذريم به محله هاي ديگه
كاري ندارم اما تو محله خودمون يه چهار پنج نفري بودند كه بيش از سايرين خودشونو
داشتن هلاك ميكردن كه درنهايت و در ميون بهت و ناباوري همه بچه ها ديديم كه رفيق
شفيق من رضا سكه چون كاروبارش سكه بود اين صفتو بهش داده بوديم تونست از همه سبقت
بگيره و قاب دختره رو بدزده چون رضا مغازه طلا فروشي داشت و تونسته بود تو مغازه رگ
خواب دختره رو بگيره.اوايل رضا فقط تو نخ كون اين دختره بود و گاهي اوقات با آب و
تاب تموم واسم تعريف ميكرد كه چطوري هروقت آرزو رو ميبينه ميره حموم و از خجالت
كيررررررررر شق شده اش بيرون مياد.چندين و چندبارم با موبايل از پشت از طرز راه
رفتن و كووووووووون و كپل آرزو فيلم گرفته بود و اون فيلمها شده بودن سوژه برای
رضا.اما يواش يواش كار رضا با اين دختره داشت بدبجوري بالا ميگرفت آخه اوايل هدف
فقط فتح كونش بود اما بعداً ديدم كه رضا عاشق طرف شده و نامه هاي پرسوز و گدازي
واسش مينوشت.من يكي دوبار بهش هشدار دادم كه رضا اينكارو نكن اين دختره وصله تن تو
نيست.آخه تو چطوري ميتوني دختري رو كه اينهمه بچه هاي محل تو نخ كونش بودند و واسه
كردنش جايزه گذاشتند رو بعنوان همسري انتخاب كني؟ اما گويا رضا گوشش به اين حرفا
بدهكار نبود و بدجوري طرف تو گلوش گير كرده بود.بگذريم بعداز كلي نامه پروني و
حرفاي عاشقونه زدن و كافي شاپ و پارك رفتن و اينجور حرفا بالاخره يه روز كارت دعوت
عروسي رضا و آرزو بدستمون رسيد. من دلم واسه رضا ميسوخت اما بچه ها داشتن از حسادت
دق ميكردن.روز عروسي رسيد و ماهم كلي تيپ زديم و رفتيم به
عروسي.واااااایییییییییییییییي خداي من اين دختره اونشب عجب تيكه اي شده بود حتي
تصورشم نميتونيد بكنيد كه چقدر خوشگل شده بود! عجب لباس عروسي سكسي هم تنش بود پشت
كمرش تا بالاي باسنش لخت بود و اون سفيدي كمر لختش كير تموم بچه ها رو شق كرده
بود.موبايلي نبود كه اونشب كارت حافظه اش با كليپهاي صحنه صحنه خوش آمد گويي آرزو
خانوم به مهمونا و رقص قشنگش پر نشده باشه.واقعاً هم كه تو رقص به سبكي پركاه از
اينطرف به اونطرف ميرفت و با ديدن اندام موزون آرزو اصلاً انگار خدا هيچ نقصي تو
بدن اين بشر نيافريده بود در مقابل هيكل بدريخت رضا تموم بچه ها ميگفتن كه الهي رضا
كوفتش بشه آخه چرا هميشه بايست ميوه خوب نصيب شغال بشه؟؟/؟؟.از فرداي روز عروسي رضا
تقريباً رابطه شو با تموم بروبچه ها قطع كرد الا من كه رفيق فابريك همديگه بوديم.نه
تنها رابطه شو با بچه ها قطع كرده بود بلكه حتي به جنده هايي هم كه قبلاً با همديگه
ترتيبشونو ميداديم ديگه علاقه نشون نميداد خوب حقم داشت چون حالا ديگه چيزي نصيبش
شده بود كه حتي خوابشم نميديد. كردن كون يه همچين لوبتي واسه يه بارم كافيه كه آدم
دلش از هرچي جنده بيريخت و بدهيكله بهم بخوره.خوب رضا تيكه خودشو پيدا كرده بود و
ما هم تنهايي با جنده ها حال ميكرديم. مدتها از عروسي اين دوتا گذشت اما درتعجب
بودم كه چرا اينا بچه دار نميشن خوب تقريباً مطمئن بودم كه ايراد از رضا نميتونست
باشه پس حدس زديم كه دختره مشكل داره واسه همين يواش يواش داشت شايعه طلاق دادن
آرزو قوت ميگرفت و ما اميدوار بوديم كه رضا بخاطر اينكه طرف نميتونه بچه بياره
طلاقش بده تا ما و بقيه بروبچ به يه نون و نوايي برسيم. اما هرچي بيشتر صبر كرديم
كمتر نتيجه حاصل شد.پس بيخيالشون شديم و تو همين عالم بيخيالي بوديم كه ديديم يه
روز رضا سكه خودمون اومد به مغازه من فروشگاه لوازم جانبي كامپيوتر و خدمات نرم
افزاري و كيس كامپيوترشو گذاشت رو ميزو بهم گفت:مهدي جون قربون دستت ببين اين
كامپيوتر ما چشه؟ يه خورده دچار مشكل شده و گير ميكنه و تند تند ري استارت ميكنه و
خانمم هم كه تو خونه بيكاره و تنها سرگرميش همينه يه صفايي بهش بدي ممنونت ميشم. ته
دلم گفتم الهي كه من قربون اون كووووووووس و كوووووووووون ناز خانمت برم حالا نميشه
به خانمت يه صفايي بدم؟ اما خوب اين حرفي بود كه ته دلم گفتم و به رضا گفتم:چشم
واست نيگاش ميكنم اما حالا يه كمي سرم شلوغه تا پس فردا واست روبراش ميكنم.رضا گفت:
هرگلي زدي به سر خودت زدي ماهم گفتيم: چشم.رضا رفت و منم از روي كنجكاوي كه اين
آرزو خانم با اين كامپيوتره چيكار ميكنه شروع كردم به وارسي كامپيوترش و فضولي كردن
و سرك كشيدن تو درايوهاي مختلفش.يه چندتا بازي كسل كننده بيشتر نديدم اما تو
جستجوهام چندتا فولدر زيپدار نظرمو بخودشون جلب كردند ولی چون كامپيوتر تند و تند
ري استارت ميشد نتوستم خوب تو كوكشون برم واسه همين تصميم گرفتم اول مشكل
كامپيوترشونو حل كنم.يه كمي وارسي كردم ديدم فن سي پي يوش باطل شده.عوضش كردم و
مشكل حل شد.پس رفتم سروقت فضولي هاي خودم و با اون فولدراي زيپدار ور رفتن يه كمي
كه ور رفتم تونستم پسوردشونو بشكنم بيچاره رضا كه از دنياي تكنولوژي كامپيوتري
بيخبر بود و فكر ميكرد با يه پسورد ساده روي يه فولدر زيپدار ميتونه هرچيزي رو در
امنيت نگهداره! فكر ميكنيد كه توي اون فولدر چي ديدم؟باور كنيد هيچ چيزي تو زندگيم
نميتونست منو تا اين حد خوشحال و شگفت زده كنه! بله اون فولدر پر بود از عكساي لخت
و كليپهاي سكسي رضا و آرزو.وقتي تك تك عكسا و كليپارو ديدم اولاً احسنت گفتم به رضا
بخاطر اينهمه سليقه اش كه عكساشو با چه كيفيتي تهيه كرده معلوم بود كه دوربينش
ديجيتال با پيكسل بالاست و سوژه فيلمهاشم غالباً از كون كردن بوده كون كه چه عرض
بكنم واقعاً بهشت برين بود.آرزو هم كه بايد بهش لقب ملكه كونو داد كه تو تموم دوران
خانوم بازيهام هيچوقت كوني به اين زيبايي و خوش تركيبي نديده بودم! چه دردسرتون بدم
اونروز تو مغازه با ديدن عكسا و كليپاي آرزو اونقدر شهوتي شده بودم كه بدون اينكه
دستي به كيررررررررررم بزنم آبمو ريختم تو شلوارم و حسابي خودمو خيس كردم.ميدونستم
كه يه گنجينه گرونبها گيرم افتاده و اگه بخوام اون عكسا و فيلمارو به بروبچه ها
بفروشم ميتونستم يكشبه پولدار بشم.بعدش يه فكر ديگه بسرم زد اونم اينكه اونارو به
خود رضا سكه بفروشم آخه هرچي باشه كاروبارش سكه بود و ميتونست كاروبار ما رو هم سكه
كنه.اما خيلي زود از اين فكر منصرف شدم چون خطرناك بود و ... خلاصه چندتا كپي از
اون فولدر تهيه كردم و يه كمي فكر كردم و يهو يه فكر بكر به مخم خطور كرد.بله چرا
با خود آرزو معامله نكنم؟ موندم فردا صبح كه رضا رفت پي كار خودشو مادر آرزو هم رفت
سركارش مادرش معلم بود زتگ زدم خونه شون خود آرزو گوشي رو ورداشت و با صداي ناز و
فريبنده اي گفت:بفرمائيد؟ گفتم: سلام مهدي هستم رفيق آقا رضا از مغازه تماس ميگيرم
ميخواستم به اطلاعتون برسونم كه كامپيوترتون آمادست ميتونيد تشريف بياريد و ببريدش.
گفت: سلام آقا مهدي دستتون درد نكنه به آقا رضا ميگم بعدازظهر بياد بگيردش. گفتم:
اما آقا رضا ميگفت كه شما با كامپيوتر كار ميكنيد.چندتا نكته بود كه خواستم بخودتون
تذكر بدم تا جلوي خرابيهاي بعديشو بگيره.اگه خودتون تشريف بياريد ممنون ميشم. گفت:
باشه پس عصري با آقا رضا ميايم خدمتتون. گفتم: متاسفانه امروز عصر براي خريد بايد
برم به شهرستان و تاچندروزي نيستم اگه الان تشريف بياريد ممنون ميشم يا اگه واستون
سخته خودم بيارمش خدمتتون؟ گفت: راضي به زحمت نيستم.الان خودم ميام اونجا. منم تو
دلم كلي ذوق كردم و رفتم تو فكر كه چطوري مسئله رو مطرحش كنم! يه كمي تفكر كردم و
يهو يه فكر بكري به مخ معيوبم خطور كرد. يكي از سكسي ترين عكساي آرزو رو كه صورتشم
معلوم بود رو گذاشتم بك گراند كامپيوترش.يه نيمساعتي طول كشيد تا آرزو اومد
مغازه.واااي چقدر خوشگل و دلربا شده بود مخصوصاً با اون مانتوي چسبون رنگ روشنش كه
تموم زير و بم بدنشو نشون ميداد.چه آرايش لطيفي كرده بود بايد بگم كه هماهنگي بين
آرايشش با رنگ مانتوش بهش يه جلوه خاصي داده بود كه وصف كردني نيست.با ديدنش ديگه
نميتونستم شق شدن كيرمو پنهون كنم.يه كمي باهاش خوش و بش كردم و يه چندتا تذكر الكي
دادم كه فلانكارو نكنيد بهتره و فلانكارو بكنيد بهتره و بعد گفتم حالا تشريف بياريد
جلو كامپيوتر و ببينيد چطوري شده؟؟/؟؟ آرزو اومد جلو و منم رفتم به بهونه اينكه
كولر روشنه در مغازه رو ببندم.آرزو هم رفت پشت كامپيوتر يه نگاهي به صورتش انداختم
بيچاره بدجوري شوكه شده بود و داشت هاج و واج به مونيتور نيگا ميكرد.بآرومي رفتم
جلو و گفتم رضا يه كمي ناشي گري كرده! آدم نبايست يه چنين فايلهاي محرمانه اي رو
اينطوري تو كامپيوترش نيگه داره.واسه اينكار بايد از نرم افزاراي مخصوص استفاده كنه
تا اگه دست كسي افتاد نشه بازشون كرد. آرزو با صدايي گرفته و بريده بريده درحاليكه
آب دهنشو قورت ميداد پرسيد: اونارو چيكارشون كرديد؟ گفتم: نگران نباشيد من دهنم
قرصه قرصه و مطمئن باشيد كه غيراز خودمون هيچكس ديگه اي ازشون مطلع نميشه.اينم كه
ازتون خواستم بيايد اينجا بيشتر بخاطر اين بود كه بهتون روش مخفي كردن فايلاي
محرمانه رو ياد بدم. بيچاره با ترس و لرز گفت: شمارو بخدا با آبروي ما بازي
نكنيد.هرچي كه بخوايد بهتون ميدم اصلاً بفرمائيد اين دستبندم مال شما و شروع كرد به
باز كردن دستبند طلاش. گفتم: اين حرفا كدومه آرزو خانوم دستبند شما به چه دردم
میخوره؟و رفتم طرفش و گفتم : حالا اجازه ميديد كه بهتون روش پنهان سازي فايلهاي
محرمانه رو ياد بدم؟ گفت: تو رو خدا و بغضش تركيد و يواش و ملايم شروع كرد به گريه
كردن.منم خيلي آروم و ملايم اشكاي رو گونه هاشو پاك كردم و گفتم: اصلاً هيچ جاي
نگراني نيست.هرچي شما بفرمائيد همون كارو ميكنم شما فقط آروم باشيد.قول ميدم كسي
چيزي نفهمه اصلاً براي اثبات حسن نيتم بيا اينم عكساي شما و عكسهاشو كه ازشون پرينت
گرفته بودم رو دادم بهش اونها رو تو دستش مچاله كرد و همونطور كه ترسيده بود گفت:
حالا ميخوايد چيكار كنيد؟ گفتم: بريم طبقه بالاي مغازه. گفت: تورو بخدا كاري بمن
نداشته باشيد.خواهش ميكنم.خواهش ميكنم.گفتم: هيچ جاي نگراني نيست همونطوريكه گفتم
كسي از موضوع معطلع نميشه.شما فقط با من بيايد بالا و بعدشم شما ميريد پي كارخودتون
منم ديگه شتر ديدي نديدي.یه مدتی سکوت بود و گریه ملایم آرزو.منم سعی میکردم که
آرومش کنم و حرفای ملایم بزنم و دائماً بهش میگفتم که کسی از ماجرا مطلع نمیشه و
همین یکباره و از اینجور حرفا. آرزو گفت: يعني باور كنم كه فقط همين يه باره؟ گفتم:
امتحان كنيد شايد بعداً نظر خودتون چيزي ديگه اي بود.طفلك از دوربينهاي فروشگاه كه
روشن بودن خبر نداشت. چه دردسرتون بدم آرزو خانومو راهنماييش كردم به طبقه
بالا.وقتيكه داشت جلوي من از پله ها بالا ميرفت با تماشاي زيباييهاي كونش داشتم به
شانس و بخت و اقبال خودم احسنت ميگفتم و اصلاً باورم نميشد كه تا چند لحظه ديگه اين
كوني كه اينطوري از روي مانتو داره دلبري ميكنه ميخواد لخت تو بغلم باشه همونطوريكه
جلوم داشت از پله ها بالا ميرفت و كپلاش بالا و پائين ميرفتند و با هر پله يه قنبل
كوچولو هم ناخواسته ميكرد كه ديگه گردي كونش ميخواست اون مانتوي استرچ رو بتركونه
دستي به كونش كشيدم از روي مانتو هم معلوم بود چقدر نرم و لطيفه همينكه دستم خورد
به كونش آرزو برگشت و با غضب بمن نيگا كرد و منم ناخواسته دستمو كشيدم عقب.وقتيكه
رسيديم به اطاق بالا خيلي آروم از پشت دستامو دور بدن باريك آرزو حلقه كردم و سينه
هاي سفتشو گرفتم تو دستام و صورتمو از همون پشت به پهلوي صورتش چسبوندم و گونه شو
بوسيدم.آرزو چشمشو بسه بود و بدجوري دلهره داشت.چرخوندمش طرف خودم و تو بغل گرفتمش
و لبامو گذاشتم رو لباش وااااییییییییییییییي پروردگارا مگه لبم اينقدر شيرين ميشه؟
نميدونيد لباش چقدر شيرين بود بهش گفتم: دختر چشماتو باز كن بذار صورت نازتو ببينم.
گفت: خجالت ميكشم چشامو بازكنم. گفتم: اين حرفا كدومه الانه يه حالي بهت بدم كه از
اين ببعد هروقت رضا مياد سروقتت چشماتو ببندي حدود ده پونزده دقيقه اي لباشو بوسيدم
و بعد بهش گفتم كه ميخوام لختش كنم. گفت: حالا نميشه لختم نكني و فقط يه ذره
شلوارمو بكشي پائين و كارتو بكني؟ گفتم: نه باور كن با ديدن اون صحنه ايكه رو دهن
رضا نشستي ديگه صبر و قرارمو بردي تا رو دهن منم نشیني و منم مثل رضا کونتو نلیسم
ولت نميكنم. گفتش : خوب باشه يه ذره شلوارمو ميدم پائينو شما منو بلیسید. ديدم
بيچاره خيلي معذبه منم نخواستم دفعه اولي زياد سيريش بشم واسه همين قبول كردم و
گفتم: پس اقلاً قنبلي وایستا تا حسابی کونتو بلیسم. آرزو خودش يكمي مانتوشو كشيد
بالا و دگمه هاي شلوارشو باز كرد و شلوارشو يه كمي فقط اونقدري كه كونش بزنه بيرون
كشيد پائين و قنبلي وايستاد.وااااااییییییییي هرچقدر واي بگم بازم كم گفتم كه عجب
كوووووووووووني داشت به سفيدي برف و به گردي گردو و درزي مثل درز هلو.رفتم طرف كونش
و اول يه كمي بو كشيدمش و بعد كپلاشو بوسيدم و لبامو چسبوندم به سوراخ كونش و شروع
كردم سوراخشو بوسيدن و ليسيدن.چقدر كونش خوشبو و گرم و لطيف بود.زبونمو قشنگ كردم
تو سوراخشو تو سوراخ داغشو حسابي داشتم مي ليسيدم كه ديدم خودشو سفت گرفته گفتم:چرا
خودتو سفت گرفتی؟ یه ذره خودتو شل کن بذار کونت نرم بمونه. بعد دوباره زبونم كردم
تو سوراخشو شروع کردم با حرص و ولع زیاد لیسیدن سوراخ کونشو.بعدش زبونم درآوردمو و
زيپ شلوارمو كشيدم پائين و با هزار زحمت و مكافات تونستم كير شق شدمو از تو شلوار
بكشم بيرون.آرزو با ديدن كيرم گفت:وااااایییییییییي ببين اين چي شده؟ پس دوباره
قنبليش كردمو كيره رو گذاشتم در سوراخش،تو اينحالت چهره شو ميديدم و تازه متوجه شدم
كه چرا اونهمه ديدن فيلمش شهوت انگيزتره.آخه تو فيلم چهره نازشو ميشد ديد.حالا ديگه
كاملاً آماده و مهياي كردنش بودم. گفتم: حالا ديگه وقت كردن كونته. گفت: واي نه
تورو خدا كونمو نكن بدجوري درد ميگيره. بيا كسمو بكن كه رضاهم خيلي وقته نكردتش.
ديدم فرصت غنيمته و با وجوديكه هلاك كونش بودم ولي پا رو دلم گذاشتم و با وجوديكه
برام خيلي سخت بود از خير كردن كونش گذشتم و بخاطر اينكه فكر آينده رم كرده باشم
گفتم: باشه كوستو ميكنم اما اول بايد حسابي بليسمش تا سرحال بياي.گفت: پس اگه مي
ليسيش فقط زبونتو بكن توششششششش.چون اگه انگشت بكني توش يه وقت عفونت ميگيرم. منم
از خداخواسته تو همون حالت قنبلي اول زبونمو حسابي كردم تو كووووسش.باور كنيد از
آتيش جهنم هم داغتر بود.اون تو يه كمي چوچولشو ليسيدم و با زبونم باهاش حسابی بازی
کردم.اونقدر زبونمو روی کس داغش کشیدم و چرخوندم و لیسیدم که دیگه سروصدای آرزو
داشت حسابی در میومد و به هن و هن افتاده بود. اول كه فقط زبونم رفته بود اون تو
اما بعد كه آرزو خودش حشري شد وقتي سرو كله ام روي كپلش بود و زبونم تو كسش سرمو
گرفته بود و فشار ميداد تو كسش بطوريكه ديگه نه تنها زبونم بلكه قسمت پائين چونه ام
هم داشت ميرفت اون تو . نميدونيد حسابي سروصداي آخ و اوف آرزو در اومده بود و ديگه
داشت التماسم ميكرد كه بكنمش . اصلاً انگار نه انگار كه تا همين نيمساعت قبل از من
اونهمه ميترسيد.اونقدر التماس كرد و كرد تا اينكه منم احساس كردم وقت كردنشه.پس
صورتمو از روي كونش برداشتمو كيرمو يك ضرب تا ته گذاشتم تو كسش.همينكه كيرم رفت تو
آرزو آهي از روي لذت كشيد و گفت: آآآآآآآآآه ،آآآآآآآآه ،يالا زود باش تند تند
تلنبه بزن. منم شروع كردم به تند تند تلنبه زدن يه سه چهار دقيقه اي كه تلنبه زدم
گفتم: آبم داره مياد چيكارش كنم؟ گفت: يه وقت نريزي توش حامله ميشم بريزش روي كونم.
تازه متوجه شدم که چرا تا حالا حامله نشده.منم كيره رو درآوردم و همه آبمو ريختم
روي كپلش.چقدر آب ازم رفت بعد ديگه آرزو رو بوسيدم و بهش دستمال دادم كه خودشو پاك
كنه و گفتم: خوش گذشت؟ گفت: دستتون درد نكنه خيلي وقت بود كه رضا منو اينطوري نكرده
بود. فقط اميدوارم كه آخرينبار باشه. گفتم: مگه نگفتي كه رضا اينطوري نميكنه؟ خوب
پس حيف نيست كه رضا لذت خودشو ببره و شما بي نصيب بمونيد؟ اگه يه روزي احساس كرديد
كه بمن نياز داريد درخدمتم.اينم شماره موبايلم. آرزو شماره مو گرفت و گفت: اگه
احتياجي شد خبرتون ميكنم. اما، واقعاً خيلي بهم خوش گذشت.يه كمي فكر كرد و گفت: شما
هميشه اينوقت صبح مغازه تون اينطوري خلوته؟ گفتم: خلوتم نباشه واسه شما خلوتش
ميكنم.بعد بهش گفتم: حالا ميخوام يه بار ديگه حسن نيتمو بهتون نشون بدم. گفت: تو و
حسن نيت؟ گفتم: بريم پايين تا ببينيد.بعد بردمش پائينو فيلمي رو كه دوربيناي
فروشگاه ازمون گرفته بودو نشونش دادم و گفتم اين فيلم هم در خدمت شما و فيلمو دادم
بهش.بيچاره با ديدن فيلم بدجوري شوكه شده بود.اما بهش اطمينان دادم كه فيلممون همين
يه نسخه است و همين الان تهيه شده و من فرصتي نداشتم كه بخوام تكثيرش كنم.آرزو هم
كه ديد اينجوريه خيالش راحت شد و تشكري كرد و گفت: شما خودتون زحمت آوردن
كامپيوترمونو به خونه مون ميكشيد؟ گفتم: بروي چشام چرا كه نه؟ گفت: پس حالا نه
بذاريد من برم خونه بعد خودم براتون زنگ ميزنم. گفتم : باشه. گفت: بیزحمت زنگ بزنید
یه تاکسی تلفنی بیاد برم خونه.گفتم: چشم فقط مواظب راننده آژانس باشید بعضیاشون چشم
ناپاکن. آرزو رفت و من مونده بودم هاج و واج.يكي اين حالي رو كه باهاش كرده بودم
باورم نميشد يكي ديگه هم اينكه حالا ديگه خودش ميخواد پا بده.منم نشستم يه بار ديگه
قشنگ عكسا و كليپاشونو نيگا كردم و ته دل گفتم الهي حرومت بشه رضا چطور ميتوني يه
همچين لقمه بزرگي رو تنهايي بخوري؟بعدشم نشستم بك گراندو عوضش كردم كه اگه رضا رفت
خونه چيزي نبينه.يه نيمساعتي سپري شد تا اينكه موبايلم زنگ زد.شماره رو چك كردم
خودش بود.با اشتياق تمام به موبايل جواب دادم و گفتم: بفرماييد؟ آرزو با صدايي كه
يه دنيا طنازي ازش ميباريد و با ناز عشوه گفت: سلام آقا مهدي . ميشه زحمت بكشيد
خودتون زحمت آوردن كامپيوترمونو بكشيد؟ باور كنيد اونقدر با عشوه حرف زد كه با
وجوديكه همين چند لحظه قبل زيرم خوابيده بود ولي بازم با شنيدن لحن صداش كيرم داشت
شلوارمو جر ميداد.باري...گفتم: چرا كه نه بانوي من بروي چشمم همين الانه ميارمش
خدمتتون. بعدشم فوراً يه تاكسي تلفني گرفتم و كيسشونو بردم خونه شون.اف افو زدم.
پرسيد: كيه؟ گفتم: كيس كامپيوترتونو آوردم. درو باز كرد و گفت: بفرمائيد بالا. منم
كرايه تاكسي تلفني رو دادم و جنگي كيسو زدم زير بغلمو پله ها رو چندتا يكي طي كردم
و رفت تو هال.فضاي هال خيلي قشنگ و رويايي بود تزئيناتش عالي و هواش خنك.همينطور
محو تماشاي اين خونه رويايي بودم كه ديدم آرزو روي راه پله ها پيداش شد.عجب لباسي
پوشيده بود درست مثل يه زن متشخص و يا مثل يه پرنسس.موهاشم با حوله پيچيده بود و
معلوم بود كه از حموم اومده بود بيرون يه بلوز آستين حلقه اي نازك با يه شلوار
اسپرت استرچ فوق العاده نازك آبي روشن كه بخوبي از روي شلوارش ميتونستي رنگ و طرح
گلهاي شورتشم ببيني. همونطوريكه محو تماشاي اينهمه زيبايي بودم و اصلاً نميدونستم
كجا هستم و براي چي اومدم اونجا صداي آرزو منو بخودم آورد.- تا كي ميخوايد اونجا
وايستيد؟- بببببخشيد! كيسو بايد كجا بذارم؟- بياريدش بالا لطفاً،توي اطاق خواب.خيلي
آروم و بي سروصدا پشت سر آرزو راه افتادم بطرف بالا.نميدونيد وقتيكه از پله ها بالا
ميرفت چقدر گردي كونش قشنگ ميشد.منم اونقدر شگفت زده شده بودم و جو اون خونه منو
گرفته بود كه از آرزو خجالت ميكشيدم.خجالت كه چه عرض كنم يه جور حس احترامي نسبت
بهش احساس ميكردم و كلاً فراموش كرده بودم كه همين خانومي كه الان اينقدر متشخص
بنظر مياد همين يه ساعت قبل بود كه سرمو گرفته بود و تو كسش فشار ميداد يا همين
كوني كه داره جلوم اينطور بالا و پائين ميره همين يه ساعت پيش زبونم تو سوراخش
بود.بالاخره رسيديم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#87 | Posted: 27 Dec 2010 11:51

داستان سکسی من و خواهر زنم خوشگلم:يه روز سرد زمستاني بود.ميدونيد كه هواي تهران تو اين فصل روزهاتقريبانيمه سرد اما عصرهاوشب استخون سوزه ومعمولا بساط پتو ولحاف توي اين فصل رونق زيادي داره واتفاقات زيادي هم زيرا اون رخ ميده .
من هم تو خونه نشسته بودم وداشتم يه فيلم نيمه سكس نگاه ميكردم .ساعت 7 عصربود وهمسرم هم خونه نبود ورفته بود خريد. ما تقريبا يك سالي ميشه كه در تهران زندگي مي كنيم .قبلا تو تبريز بوديم ولي بخاطر بالا بودن قيمت مسكن و مشكل كاري من اومديم تهران تا هم بتونيم آب وهوايي عوض كنيم وهم از دست مشكلات كاري ام در تبريز يه نفس راحت بكشيم . خلاصه تو اين يك سال هم هيچكدوم از فاميل خونمون نيومده بودند. همسر من خيلي به خانواده اش وابسته است .دوتاخواهر ويك برادر ديگه هم داره كه خيلي با هم رفت وآمد ميكنند اما تو اين مدت به خاطر باز شدن مدرسه و سردي هوا نتونسته بودند به تهران بيايند.
در بين خواهر زنهام ؛ اون بزرگه زيا د ميونش با من خوب نيست وخيلي همديگرو تحويل نمي گيريم و زياد هم با هم رفت وامد نداريم چون خشك مقدسه و به اصطلاح مومن .اما اون آخري كه اسمش مستانه است با من خيلي رابطه اش خوبه .منو دوست داره وخيلي به من احترام ميذاره . در ضمن زيباست وخوش اندام و اكثر مواقع هم با لباسهاي تنگ وكوتاه جلوي من ميگرده وخيلي جلوي من راحته .البته اون 2 ساله كه ازدواج كرده با پسر داييش سعيد. ولي هنوز بچه نداره ولي اونطور كه من فهميدم اونقدرها با شوهرش عاشق معشوق نبودن وبيشتر به خاط موقعيت پولي وشغل اون باهاش ازدواج كرده.البته سعيد شوهرش هم بچه بدي نيست و زياد از اون تعصبات خشك مقدسي نداره وبه پوشش زنش گير نميده . اينم بگم كه من ومستانه خيلي با هم راحتيم و راحت از سكس حرف ميزنيم .البته بعنوان مشاوره وراهنمايي چون اون خيلي به سكس علاقه داره ومن هم راحت وباز دراين موردبراش حرف ميزنم و ازاين نظر خيلي با هم صميمي هستيم . از شما چه پنهون چندين بار هم خودمونو به هم ماليديم مثلا موقعي كه در آشپزخانه بود و يه شلوار استرج تنگ ويه ميني تاپ كوتاه پوشيده بودطوري كه سينه هاي خوش تراش وبرجسته اش كاملا مشخص بودوبراحتي ميشد نوك سينه هاشو ديد بدون اينكه به روي هم بياريم من از پشتش رد شدم وموقع رد شدن اينطور وانمود كردم كه جا تنگه وپايين تنه ام رو نرم و آروم به با سنش ماليدم و دستانم رو به زير بغلش بردم وبه نوك سينه هاش رسوندم واين صحنه شايد 5 ثانيه طول نكشيد مستانه هم كاملا باسنش را به عقب آورد تا تماس از پايين كامل شود.اين3 ثانيه يه دنيا برايم لذت داشت وديوانه ام كرد ولي اصلا به روي هم نياورديم.
يه بار هم كه تو خونمون خوابيده بود وهمسرم هم در آشپزخانه بود .آروم لبم رو روي لباش گذاشتم وفوري يه بوسه ازلبهاي داغش گرفتم.
بهرحال اون روز نشسته بودم كه ناگهان تلفن زنگ زد وگوشي روبرداشتم ديدم مستانه ست. خيلي خوشحال شدم و احوالپرسي گرمي با هم كرديم .مستانه گفت كه ميخواد با شوهرش روز چهارشنبه عصر بيان تهران حدود 12 شب ميرسن خونمون وتا شنبه عصر هم ميمونند. اونقدر از شنيدن اين خبر خوشحال شدم كه ميخواستم بال در بياورم.
بالاخره مستانه رو ميديدم و ميتونستم چند روزي رو 4 نفري باهم باشيم . اينو هم بگم كه من با زنم اصلا مشكل ندارم و رابطه مون هم خوبه و من وخواهرزنم بيشتر بعنوان دوست با هم رابطه داريم تا اينكه رابطمون داماد خواهر زني باشه واصلا بحث عاشق ومعشوقي دربين نيست .البته همسر من هم اصلا به اين گونه مسايل حساس نيست ومعتقده كه حساسيت در اينگونه موارد مرد رو بيشتر وسوسه ميكنه و به انحراف ميكشونه .من از اين نظر واقعا از همسرم تشكر ميكنم كه به اينگونه مسايل اهميت ميده و هوامو داره
امروز دوشنبه بود و من تا روز چهارشنبه لحظه شماري ميكردم . اميدوار بودم تو اين چند روزي كه اونها ميان اينجا موقعيتي پيش بياد كه بتونم با مستانه تنها باشم و با هم حرفهاي سكسي بزنيم .البته همانطور كه گفتم نه بطور مستقيم بلكه به صورت تبادل نظر- داستان واينكه شوهرش چه مدلي با اون حال ميكنه واز اين دست حرفها.در ضمن ميتونستم عكسهاي سكسي هم كه در كامپيوتر دارم رو بهش نشون بدم.
خلاصه چهارشنبه شد و ساعت 30/11 شب بود كه زنگ خانه به صدا درآمد و من در حاليكه سعي ميكردم هيجان ام رو پنهان كنم در را برويشان باز كردم . مستانه خيلي اندامش درشت تر و زيباتر شده بود وآرايش نسبتا غليظي هم كرده بود.ويك مانتوي تنگ و كوتاه هم پوشيده بود . شوهرش سعيد هم كلي تيپ زده بود. خلاصه احوالپرسي گرمي كرديم ومن آنها را به سمت اتاق راهنمايي كردم . دو تا خواهر وقتي هم ديگرو ديدند كلي با هم احوالپرسي كردند و خوشحال شدند.من هم با خوشحالي آنها را به هال وپذيرايي راهنمايي كردم وكنار هم روي مبل نشستيم . مستانه رفت تو اتاق ديگه كه لباس عوض كنه وهمسر من سميرا نيز از قبل يه لباس راحت وتقريبا نيمه باز پوشيده بود بطوري كه قسمت زيادي از سينه هاش براحتي از كنا ر زيربغلش معلوم بود و شلوار تنگي كه تمام اعضاي پايين تنه اش را مشخص ميكرد.
من منتظر بودم ببينم كه مستانه با چه پوششي جلوي من مياد و كنار سعيد مشغول چاق سلامتي بودم .وقتي مستانه وارد اتاق پذيرايي شد من از شدت هيجان قلبم شروع به تپيدن كرد . اون يه تاپ دو بنده كه فقط روي قسمت باريكي از سينه هاشو پوشونده بود به تن داشت ويه شلوار استرج كوتاه از اون مدلهايي كه فاق كوتاه دارند وكمي از خط باسن بيرون از شلوار ميماند و جنس مخمل نرم دارند ؛ پوشيده بود.موهاشو هم يه رنگ شرابي قشنگ زده بود وروي لبهاشم قشنگترين رنگ قرمز رژي كه تا اون روز نديده بودم زده بود. بنظر من اون تي شرت دوبنده به يه ميني سوتين بيشتر شباهت داشت تا به يك تاپ و اونقدر هم باريك روي
پستونهاي مستانه رو پوشونده بود كه هر چند باري كه مستانه رو كاناپه تكون ميخورد حين صحبت كردن؛ ليز مي خورد وپايين مي امد وتا سر نوك پستونش ولو ميشد . سعيد شوهرش هم بي خيال نشسته بود وداشت ماهواره نگاه ميكرد واصلا حواسش به مستانه نبود.اينم بگم كه سعيد علاقه زيادي به ماهواره وفيلم داره واگه بشينه پاش به اين راحتي ها ول كن نيست .من لحظه اي از ديد زدن به سر وسينه وخط باسن مستانه كه از شلوارش بيرون زده بود غافل نبودم و مستانه هم كاملا متوجه شده بود ودر حين اينكه خواهرش به آشپزخانه براي انجام كار ميرفت خيلي راحتتر خودشو ولو ميكرد وميني سوتينش رو كه پايين آمده بود به حال خودش گذاشته بود.وگاهي مخصوصا آروم با دستاش روي سينه هاشو نوازش ميكردو با دست به رانهايش ميكشيد وبا اينكار بيشتر مرا به وسوسه مي انداخت . بعد از صرف شام در ساعت 30/12 شب دور هم روي فرش جمع شديم ومشغول صحبت وخوردن چاي وتنقلات شديم همسرم سميرا نيز حالا راحتتر بود بخصوص كه ميديد خواهرش مستانه خيلي سكسي جلوي من ميگرده اون هم سعي ميكرد كه با سعيد راحتتر باشه واز نشون دادن اعضاي بدنش هيچ ابايي نداشت .بخصوص وقتي كه دست سعيد رو گرفت وشروع كرد با انگشتاش ور رفتن بعنوان شوخي وخيلي با سعيد ورميرفت . ساعت حالا 2 نيمه شب بود و چشمهاي همگي خمار خواب . سعيد جلوي ماهواره خوابش برد .مستانه وسميرا هم مشغول صحبت بودند.سميرا هم از چشماش معلوم بود كه خمار خوابه .
كمي بعد اونم همونجايي كه دراز كشيده بود كنار سعيد خوابش برد . حالا من مونده بودم ومستانه كه حالا صورتهامون كاملا به نزديك بود وصداي بهم خوردن لبهاي هم رو موقع صحبت كردن ميشنيديم .البته حالا ما آروم تر با هم حرف ميزديم تا مزاحم خواب سعيد وسميرا نشيم .من هم مثل سعيد يه شلوارك تنگ وكوتاه پام بودكه برجستگي كيرم رو كاملا نشون ميداد بنابراين طوري روبروي مستانه دراز كشيدم كه اون بتونه برجستگي كيرم رو از رو شلوارك ببينه و اونم درست همانطوري كه من ميخواستم روبروي من دراز كشيدبا فاصله خيلي كم وفكر ميكنم كه متوجه قضيه هم شده بود.البته من هم گاهي اوقات دستم رو روي شلواركم ميماليدم تا مثلا برجستگي كيرم رو بخوابونم ولي مخصوصا طوري اونو تنظيم ميكردم تا برجستگي بيشتر معلوم بشه .
خلاصه از مسايل مختلف با هم صحبت كرديم وبعد ديدم كه چشمهاي مستانه داره خمار خواب ميشه بنابرين
اونوبه اتاق خواب راهنمايي كردم ودستش رو گرفتم واونم دستمو خيلي با احساس فشار داد وبا هم بسوي تخت رفتيم .به مستانه گفتم كه لباس راحت براي خواب داره گفت آره ومن از اتاق بيرون رفتم تا مستانه لباسشو عوض كنه.مستانه هم در اتاق رو نبست ومن ازكناردرب براحتي او را ميديدم.ازديدن اين صحنه
داشت قلبم از شدت ضربان از جا كنده ميشد.مستانه آروم ميني سوتينش! رو در آورد و بعد هم شلوارشو در آورد وبا يك شورت سكسي ايستاد وحدس زدم ميدونست كه من دارم يواشكي ديدش ميزنم. از ديدن سينه هاي خوش تراش وبرجسته مستانه و اون رانهاي خوش تراش و ناف شكم وكون زيبا و سبزه اش داشتم ديوانه ميشدم . من سرم را بيشتر بداخل اتاق بردم طوري كه مستانه اگر سرش را مي چرخاند؛راحت مرا ميديد ومن
در آن لحظه طوري ديوانه شده بودم كه اصلا متوجه حركاتم نبودم و كيرم شق شق شده بود .مستانه كمي جلوي آينه با سينه و بدنش ور رفت و خوب آنها را مالش داد.بعد خيلي سكسي وآرام شورتش را درآورد وبا انگشت شروع كرد به نوازش چوچوله كوسش وخيسي انگشتش نشان ميداد كه كوسش حسابي خيس وتره و بدجوري حشري شده .حالا ديگه ميدونستم كه مستانه متوجه شده كه من دارم از پشت نگاهش ميكنم ولي خودشو به اون راه زده تا منو حشري كنه با اين حركاتش .من ديگه طاقت نياوردم .شلوارك و پيرهنم را درآوردم ولخت لخت كنار در اتاق ايستادم وشروع كردم به ماليدن كير شق شده ام .كيرم قرمز قرمز شده بود وصداي نفسهام از شدت هيجان بلند شده بود . در همين احوال مستانه كه لخت لخت تو اتاق ايستاده بود و داشت اندام خوش تركيب وشهواني ومتناسب خودشو مي ماليد به عقب نگاه كرد و چشمش به بدن لخت من كه كنار در داشتم كيرم رو با دست مي ماليدم افتاد.در جا خشكش زد ومبهوت ماند .حسابي جا خورده بود و لبهاي سرخش بي حركت ونيمه باز مانده بود .فقط اينو بهتون بگم كه در لحظه آروم به طرف هم حركت كرديم وچشم تو چشم شديم ودر يك لحظه لبهاي گرم وداغ و شهوتي مستانه رو رو لبهام احساس كردم

دنيا داشت دور سرم مي چرخيد وتو اون لحظه هيچ آرزويي نداشتم الا اينكه لب وزبان مستانه از دهان من بيرون نياد. طوري همديگرو بغل كرده بوديم كه فكر ميكنم هيچ احدي نمي تونست اون لحظه بدنهاي لخت وگرم ما رو ازهم جداكنه وكاملا درهم گره خورده بوديم.من همزمان سينه هاي مستانه رو كاملا به بدن خودم چسبانده بودم وگرمي وشقي نوك سينه هاشو كاملا رو سينه ام حس ميكردم.دستامو هم بدور كون مستانه حلقه كرده بودم و محكم لمبرهايش را مي ماليدم .وگاهي از همونجا با نوك انگشتم سوراخ داغ وتنگ كونش را نوازش ميكردم.حدودايكربع فقط همينطوري بدنهامون به هم قفل شده بود وداشتيم زبون ولب هم رو
مي خورديم .بعضي مواقع احساس كردم مستانه داره زبونمو از جا مي كنه وطوري آب دهان لزج خود را وارد دهانم ميكرد كه نمي تونستم نفس بكشم .من هم آب دهانش را بهمراه زبون داغ وشيرينش مي مكيدم وشهد شيرين لبانش حرارت لبانم را دو چندان مي كرد.فكر ميكنم حدود 10 دقيقه ديگر به همين منوال سپري شد كه كمي بدنهايمان را از هم سوا كرديم ودر نگاه هم خيره شديم.مستانه عاشقانه وبا حرارت نگاهم ميكردومن هم در چشمان مستش خيره شدم وشروع به نوازش موهايش كردم ونوك انگشتانم را بروي گردنش
كشيدم و آرام آرام به سمت سينه اش حركت دادم و به روي سينه اش رساندم وبعد ازروي سينه هاي زيبا وشهوتي اش با نوازشي آرام به سمت نافش بردم . انگشتم را با آب دهانم خيس كردم وبعد شروع به نوازش نافش كردم وشكم نرم وصافش را با خيسي انگشتم نوازش كردم .مستانه؛ مست مست از شهوت ناله نازي كرد ومجددا پشت سرم را با دستش گرفت وبا شهوت بيشتري مجدد زبان ولبش را توي دهانم فرستاد ومحكم شروع به مكيدن كرد. من هم همزمان شروع به نوازش رانهاي گرم و ترد مستانه كردم اما مثل اينكه لبهاي تشنه ما سير بشو نبود و هر دوي ما ديوانه عشقبازي هم شده بوديم .ذره ذره بدن همديگرو مي ليسيديم و دور دهانمان خيس خيس بود.موهاي سياهش عطر دلنشيني داشت و من مرتب بيني ام را بداخل موهايش ميبردم وزبانم را داخل گوشش ميكردم ولاله گوشش را با نوك زبانم نوازش ميكردم .مستانه هم دستاش بيكار نبود وپشتم را با نوك انگشتانش نوازش ميكرد وگاهي هم محكم مي فشرد وكيرم را كه حالا كلفت كلفت شده بود توي دستش ميگرفت ومي ماليد.بعد آرام در حالي كه نوك زبانم روي نوك پستانهاي مستانه مي لغزيد وآنها را خيس ميكرد مستانه را در بغلم گرفتم و به سمت تخت بردم ودرازكش خواباندم .و كمي خيره به بدن لخت قشنگش نگاه كردم .باورم نمي شد من ومستانه لخت روي هم ديگه هستيم وتمامي لختي بدن وپستانهايش به بدن من چسبيده .حتي يه لحظه فكر به اين مسئله هم مرا از خود بيخود ميكردو به همين خاطر در همون حالتي كه من روي بدن مستانه درازكش بودم به چشمان سياه وقشنگش خيره شدم لبم را به صورتش نزديك كردم و با احساس هر چه تمامتر گفتم مستانه جان دوستت دارم؛ دوست دارم بهت بگم كه عاشقتم؛ عزيز قشنگم و مستانه هم با صداي ناز وعاشقانه اش كه با شهوت همراه بود جواب داد منم عاشقتم دوستت دارم مي خوام امشب عاشقت باشم .منم جواب دادم : خواهر زن زيباي من؛ من براي لبات ميميرم . دوستت دارم ؛ واسه ليسيدن ذره ذره بدنت ميميرم مستانه جانم ..
شايد حدود يكربعي مرتب بهم حرفهاي عاشقانه ميزديم واز گفتن اين حرفها درلذت غرق ميشديم ولي انگار آتش اين عشقبازي خاموش شدني نبود.
بعد از حرفهاي عاشقانه ازروي مستانه بلند شدم ونيم خيز كنارش نشستم .مي خواستم اين بدن لخت و اندام زيبا را بيشتر نگاه كنم ومستانه هم تو همون حالت با انگشتش داشت چوچوله كوسش رو مي ماليد .نگاهي به لبهاي قرمز وزيباي مستانه كردم هنوز كمي از روژهاي روي لبش مانده بود پس دست بكارشدم ودوباره روي صورت مستانه خم شدم اما قبل از اينكه لبانم به لبانش برسد خود مستانه پيش دستي كرد و با ولع تمام تمام لب وزبان را وارد دهانش كرد وشروع كرد به مكيدن آنچنان كه كاملا دهانم در دهانش قفل شده بود وداشتم خفه ميشدم .بعد از اينكه تمام قسمتهاي لب مستانه رو مكيدم آروم زبانم را روي بدنش به حركت درآوردم .از زير گردن مستانه شروع كردم وبه طرف پستانهايش رفتم وخيلي نرم شروع كردم به خوردن آنها.سينه هاي مستانه سفت ونوك آنها برجسته شده بود وبا هر مكيدن من از سرسينه هايش ناله شهوت آميزي از گلوي او خارج ميشد وتمام بدنش به حركت آمده بود واز لذت به خود مي پيچيد.هرچقدر بيشترسينه هايش را مي خوردم كمتر سير ميشدم خود مستانه هم گاهي با دست سينه اش را جمع مي كرد وبزور مي چپوند توي دهانم تا بمكم.وچنان با شهوت اينكارو ميكرد كه من فكم خسته شد و براي خوردن سينه هاي مستانه كم آوردم . بعد از اينكار همونطور آروم زبانم را به طرف ناف وشكمش رساندم وكمي هم موهاي ظريف بالاي كوسش رو با آب دهانم خيس كردم وبا لبهام آروم كشيدمشون .خدايا اين ديگه چه لذتي بود . بعدش نوك خيس زبانم را توي سوراخ نافش فرو كردم وكمي توي آن چرخاندم تا مستانه ناله اش بلندتر و حركات شهواني بدنش بيشتر بشه .مي خواستم طعم ذره ذره بدن لخت مستانه رو با زبونم بچشم و مستي ام را دو چندان كنم .مشغول ليسيدن شكم وناف مستانه بودم كه ديدم مستانه داره نيم تنه منو به طرف صورتش نزديك ميكنه راحت ميشد حدس زد كه مستانه چي ميخواد براي همين به حالت 69 روي هم خوابيديم و فقط احساس كردم كه كيرم گرم و لزج شد.مستانه آنچنان با ولع كيرم را ساك ميزد كه كيرم قرمز قرمز شده بود وكلفتي اش دوچندان .احساس ميكردم كه كيرم تا ته حلقش تو ميره وبيرون مياد. آنچنان با ولع كيرم را ميخورد كه انگار دارد يك بستني خامه اي را مي بلعد.من هم مشغول خوردن ومكيدن انگشتان پاي مستانه شدم .از اينكار واقعا لذت ميبردم و دوست داشتم تمام انگشتان پاي مستانه رو يكجا با زبانم بمكم. مستانه هم بشدت از اينكار من خوشش آمده بودو ميگفت بخور بيشتر بخور انگشتامو و من هم محكمتر انگشتاي پاشو مك ميزدم .كمي بعد شهد شيرين كوس مستانه را داشتم مي چشيدم وآنچنان با اشتها چوچوله هاي قرمز و ورم كرده مستانه را مك ميزدم وميخوردم كه مستانه هم كه مشغول مكيدن كيرم بود بشدت ناله مي كرد ونمي تونست به ساك زدن ادامه بده .نوك بيني ام را هم گاهي وارد كوسش ميكردم تا كمي زبانم استراحت كنه وبعد دوباره تمامي كوس وچوچوله مستانه را با تمام وجود وارد دهانم ميكردم وآنچنان ساك مي زدم كه مستانه ناله ميكرد كه ديوونم كردي عزيزم تموم كردي كوسمو. از طرفي اين كار باعث ميشد كه مستانه با شدت بيشتري ساك بزند وحتي يكبار هم احساس كردم كيرم وارد حلقش شد و ناله اي از شدت لذت سردادم .
حدود نيم ساعتي به همين وضعيت 69 گذشت ومن همزمان كه كوس مستانه را مي خوردم و گلويم رابا آب شيرين وداغ كوسش تازه وتر مي كردم؛ دستانم هم بيكار نبود وهمزمان پستونهاي مستانه رو مي چلوند وخود مستانه هم گاهي كيرم را لاي سينه هايش ميگذاشت و عقب جلو ميكرد و ناله ميزد.
حالا ديگه نوبت اون لحظه رويايي و فراموش نشدني رسيده بود .هر دو ديوانه ومست از بدن هم آماده بوديم تا خودمان را در هم گره بزنيم و به اوج ونهايت اين لذت وصف نشدني برسيم.
مستانه روي تخت دراز كشيد و من هم يك عدد كاندوم روي كيرم سوار كردم و بعد خيلي آروم كيرم را وارد كوس داغ وخيس وتنگ مستانه كردم و مستانه يك آه ناز كشيد وگفت جون عزيزم بكن كوس تنگمو جرش بده ومن هم با شدت بيشتري كيرم را داخل كوسش عقب وجلو ميكردم ودر همون حال خودمو روي بدن مستانه انداختم و لبم را روي لب هم گذاشتيم و مشغول شديم .اگر بگويم كه تو اين لحظات ما توي يه دنياي ديگه بوديم وانگار رويا ميديدم دروغ نگفته ام؛ كوس تنگ ووقرمز مستانه بدجوري داشت به كيرم حال ميداد. پستوناي مستانه ديگه سفت ومحكم شده بود وتو دستام جا نمي شد.بعد از مدتي مستانه روي دو دست ودو پا خم شد ومن كيرم رو كردم تو كوسش وهمزمان انگشتمو خيس كردم وشروع كردم به نوازش سوراخ تنگ وواقعا زيباي كون مستانه وبا اينكار شدت شهوت او را دوبرابر ميكردم . خيلي هوس كرده بودم كه كيرم سوراخ تنگ وداغ كون مستانه رو هم مزه كنه ولي روم نمي شد كه اينكارو بكنم .دوست داشتم كه خود مستانه پيشنهاد بده . كمي كه يه انگشتي با كون مستانه ور رفتم اينكارو دو انگشتي شروع كردم وكمي داخل سوراخ كونش فرو بردم ومستانه هم معلوم بود كه خوشش آمده وكونش را بيشتر حركت ميداد تا انگشتم بيشتر توي كونش حركت كنه وبيشتر لذت ببره وكوسش هم ديگه حالا با كير من فيت شده بود وطوري كيرمو عقب جلو ميكردم تو كوسش كه با هر بار تكان كوسش بيشتر خيس ميشد ومعلوم بود كه فوق العاده از اين حركت نرم و متناسب كيرم لذت ميبره .من هم آبهايي را كه از كناره هاي كوسش بيرون ميريخت با انگشت جمع ميكردم و باز زبانم آنها را مي ليسيدم و مي خوردم . واي كه چه لذتي داشت اينكار.
بعد از اين كار تصميم گرفتيم مدل حال كردن را عوض كنيم .من روكمر روي تخت خوابيدم ومستانه هم اون بدن نرم وزيباو گرمش را و بخصوص اون لمبرهاي ترد ولطيف كونش را روي بدنم گذاشت وكير كلفت و قرمزم رابا دستش گرفت وكمي با اون دهان خوشگل ولبهاي نازش تف ماليد و كيرمو با ولع داخل كوسش چپاند وشروع كرد با ناله وشهوت روي كيرم بالا وپايين رفتن و هر بار كه لمبرهاي كونش به كير وخايه هام ميخورد انگار كه يه نازبالش مخمل به تنم ماليده .بعد از اين روش مستانه از رو كيرم پياده شد ودوباره لب وزبانش را به كيرم نزديك كرد وايندفعه افتاد به جون خايه هام وتخمامو درسته وارد دهانش كرد وآنها را با آب گرم و لزج دهانش نوازش ميداد و راستش يه كم هم قلقلكم گرفته بود ولي مستانه كاملا با مهارت اينكارو ميكرد وحسابي تخمام وخايه هامو حال آورد. بعد صورتش را نزديك من كرد و خيسي دهانش را با زبانش وارد دهانم كرد و لبهايم را كاملا چلاند ومن هم همزمان مشغول مالش پستوناش شدم .
بعد گفت عزيزم سوراخ تنگ كونمو با كيرت باز ميكني ؟كونم داره ازحرارت آتيش ميگيره .كونمو مي كني؟ خواهش ميكنم . من هم مثل نديد بديدها سريع گفتم چرا كه نه عزيزم بدجوري هم ميخوام اصلا اجازه ميدي سوراخ كونتو كامل ليس بزنم و زبونمو توش بكنم ؟ مستانه هم با ناله گفت آره خواهش ميكنم تور رو خدا اينكارو بكن دارم ميميرم .من بسرعت مستانه رو دمر كردم واول نوك بيني ام را به سوراخ كونش ماليدم ونوازش كردم وبعد زبانم را با فشار وارد سوراخ كونش كردم .اينم بگم كه سوراخ كون مستانه فوق العاده تميز بود و واقعا تحريك كننده والبته داغ داغ .وبراي همين من خيلي راحت شروع به ليسيدن كونش كردم .
وقتي كاملا از ليسيدن سير شدم كاندوم را آماده كردم تا به كيرم بزنم اما مستانه كاندوم را ازم گرفت وگفت اينوبذار براي حال كردن از كوس. مي خوام سوراخ كونم تمام عضله هاي كيرتو لمس كنه. بعد با زبانش تمام كيرمو ليسيد وچهار دست وپا شد وگفت زود باش بده كيرتو ومن هم كير خيسم رو خيلي آروم وارد كونش كردم .اول نوك كيرمو فرستادم تو ولي چون سوراخش تنگ بود براحتي تو نمي رفت ولي من با آرامش واينكه ميدونستم براي كون كردن بايد نوك كير را ابتدا خيلي نرم تو فرستاد تا طرف دردي احساس نكنه ؛ با حوصله نوك كيرمو به دور سوراخ مستانه مي ماليدم تا هم لذت ببره وهم عضله هاي كونش بازتر بشه .كمي كه اينكارو كردم دوباره سر كيرمو گذاشتم رو سوراخ كون مستانه وآروم فشار دادم تو مستانه ناله آرومي كرد وگفت خوبه خيلي خوبه همينطور آروم بياتو ومن هم با احتياط بيشتر كيرم را فرو ميكردم وكمي صبر ميكردم تا جا بازتر بشه وهمزمان بادست ديگرم چوچوله هاي مستانه رو نوازش ميكردم تا اين درد
آروم رو زياد حس نكنه . كيرم را كامل بيرون آوردم وبعد دوباره با تف خيسش كردم ودوباره آروم فرستادم تو واينبار براحتي داخل سوراخ كونش فرو رفت ومستانه با حرارت گفت مرسي عزيزم .خيلي داره حال ميده فداي اون كير كلفتت ؛ تا ته كيرتو بكن تو؛ كونمو پاره كن؛ به كونم حال بده و..من هم ابتدا يواش كيرمو عقب جلو ميكردم وبعد ديدم كه كونش بازتر شده با سرعت بيشتري اينكارو كردم وهمزمان لمبرهاي كون مستانه رو گرفته بودم و به بدنم ميزدم واونم بشدت داشت لذت ميبرد وناله ميزد بطوري كه ترسيد


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#88 | Posted: 27 Dec 2010 11:55

سكس با خانوم دكتر
سلام دوستان اين داستان كه مي خواهم براتون تعريف كنم حكايت خودم هست با دختر همسايه كه خواندنش خالي از لطف نيست
در ان موقع كه اين اتفاق رخ داد من 18 سال داشتم و مستاجري داشتيم كه دخترشان حدود 30 سالي داشت و خانوم دكتر بود( شما اين خانوم دكتر را از لحاظ شباهت مثل انجلينا جولي حساب كنيدهمون لبها همون هيكل و همون قد)
هميشه جلوي من با شلوار لي وتاپ ميگشت كه باعث ميشد هميشه كيرم راست باشه
پدر ومادر خانوم دكتر تابستانها به شمال ميرفتند وخانوم دكتر يا افسانه جون تنها ميموند
اين را اول بگم كه خانه ما شمالي بود وحياط دار و افسانه جون طبقه اول بودند وحمامشان هم داخل حمام. همينكه ميرفت حمام من هم پشت سر ميرفتم تو حياط واز سوراخي كه تهويه كردم حسابي به پستونهاي سر به بالاش نگاه ميكردم ويك جق حسابي ميزدم
وآشپزخانشان هم زير راپله بود كه شورت و كرستهايش داخل جعبه داخل اشپزخانه ميگذاشت! كه بعدا" فهميدم مي خواسته دهن منو سرويس كنه كه هميشه من ميرفتم و به شرت وكرستهاش زحمت ميدادم
تا اينكه يك شب به سرم زد كه برم بالاي سرش تو خواب و حسابي نگاهش كنم و يا اگه تونستم بهش تجاوز كنم
خلاصه درب اتاق كه به حياط هم باز ميشد را باز ميذاشت كه كس خوشگلش گرمش نشه
رفتم داخل اتاق كه ديدم هيچي روش نيست وبا دامن خوابيده
دامنش دادم بالا و اون رونهاي خوشگلشو تا شورتش نيگاه كردم
از يك طرف ترس و از يك طرف شهوت داشت خفه ام ميكرد نمي دونستم چيكار كنم از اتاق زدم بيرون
باز رفتم تو اين بار دل را زدم به دريا و شروع كردم اروم رونهاشو مالوندن كه تا دست رو كسش گذاشتم از خواب پريد
ريده بودم به خودم و اون هم با ديدن من زد زير گريه و بهم گفت اينجا چيكار مي كني؟
گفتم اومدم بهم درس ياد بديد(هههههه هههههه) و سريع فرار كردم و از خونه زدم بيرون و اون هم نامردي نكرده و همه چيز را واسه ننم تعريف كرد
بابام هم ازم جريان را پرسيد من كه هاج و واج مونده بودم چي بگم الكي گفتم رفته بودم دزدي و....
چند روزي از اين جريان گذشته بود كه درب مغازه بودم كه ديدم افسانه خانوم با عصبانيت اومد كه شروع كرد داد و بيداد كردن كه گفت بريم خونه كه اين كارها چيه كردي؟
من هم كه هاج و واج مونده بودم پشت سرش راه افتادم به سمت خونه
رسيديم به خونه كه ديدم رفت تو اشپزخونه و به من گفت بيا تو رفتم تو كه ديدم تموم اشپزخونه با شرت و سوتين افسانه خانوم تزيين شده و خيليشون هم آب كير روش ريخته شده(همون جا فهميدم كار داداش كوچيكه خودم كه 2 سال كوچيكتر از خودمه هست)
درجا گردن گرفتم گفتم دوست داشتم اگه جرات داري برو به مامانم بگو كه گفت تو بي عرضه زورت فقط به پارچه ميرسه بايد تموم شرت و سوتينها را بشوري
تا ديدم اينو گفت نگاهشم فرق كرده گفتم اخه ميترسم موقع شستن نتونم خودمو كنترل كنم كه هنوز حرفم تموم نشده بود كه دستشو گذاشت جلو دهنمو منو كشيد تو بغلش كه انصافا" قفل كرده بودم
بعد رفتيم تو اتاق...يگه به من فرصت عكس العمل نداد سريعا" لباشو گذاشت رو لبهامو بهم گفت بلايي سرت ميارم كه ديگه هوس منو نكني همين حين دستشو گذاشت رو كيرم كه داشت منفجر ميشد
خبر نداشت كه من چقدر حشري هستم و اون هست كه دخلش اومده همينطور كه لب رو لب بديم به سمت تخت هدايتش كردم و افتادم روش واز رو شلوار كيرمو ميمالوندم رو كسش
منو تو يك ان انداخت كنار و بلند شد ومن بحت زده نگاهش كردم بلند شد و رفت 2تا روسري اورد و گفت مي خوام به تخت ببندمت
من هم نخواستم كم بيارم ولي توي خودم ميترسيدم كه نكنه بخواد منو لخت به مامانم نشون بده يا بابامو بياره
خلاصه دلو زدم به دريا و لخت شدم و مثل بره در اختيار خانوم دكتر قرار گرفتم
اونم جفت دستهامو بست به بالاي تخت و همينطور جفت پاهامو بست كه ديدم راحت دستهامو مي تونم باز كنم اما به روي خانوم دكتر نياوردم
بازي شروع شد و شروع كرد تيكه تيكه لباسشو در آوردن وديگه داشتم منفجر مي شدم اروم لبهاشو گذاشت رو پيشونيم كه احساس كردم دارم ميسوزم
اومد روي لبهام دوباره شروع كردم مكيدن
الحق كه لبهاشو مي تونستي بگي لبهاي انجلينا جولي
من كه تو كف نوك بالا رفته پستونهاش بودم سرمو ميبردم سمتش اما نيذاشت و نمي خواست كه من امر كنم
مثل بره مطيع كارهاش بودم كه كم كم رسيد به روي سينه من و شروع كرد مكيدن كه خيلي بدم ميومد و چندشم ميشد و رفت پايينتر و رسيد به منطقه اژدرخان كه اژدرخان قلبش مثل قلب گنجشك ميزد
همين كه لبهاشو رسوند به روي اژدرخان اون هم نامردي نكرد و شروع كرد تف كردن
ديدم مهلت نداد وشروع كرد به ميك زدن و همشو نوش جان كرد و با عصبانيت بهم گفت تو چرا خودتو زود خراب كردي؟
گفتم همش تقصير خودته و اين بدبخت تو كف تو هستش كه با انگشتش كه اب كيري بود ماليد به لبم كه خيلي بدم اومد وتف كردم تو صورتش وتو يه چشم بهم زدن دستهام باز شد و كشيدم زير خودم
حالا نوبت اون بود كه سوپرايز بشه منم رحم نكردم با اولين حركت كيرمو محكم كردم تو كسش كه اه از نهادش بلند شد وخواست كه از زيرم در بره كه بدجور حريف تو خاكم بود وشروع كردم به تلنبه زدن كه همه چيز عادي شد و
برگردوندمش واز عقب گذاشتم تو كسش و شروع كردم به تلمبه زدن وپستوناشو واسه تعادل محكم تو دستم گرفته بودم و با تموم قوا به كون مباركش ضربه ميزدم
همين كه ابم داشت ميومد بهش گقتم چيكار كنم كه گفت بريز توش و من به قدرتم اضافه كردم با تموم قدرتم بهش ضربه ميزدم
باور كنيد كه فكر كنم اب كيرم از دهنش ميزد بيرون
ابم كه اومد بي حال افتادم روش و اون هم ديگه نمي تونست كاري بكنه افتاده بود زيرم
يه نيم ساعتي همينطوري بوديم و من بلند شدم و اژدرخان را تميز كردم ولباسهامو پوشيدم و كلي ازش تشكر كردم وقول دادم كه هيچي به هيچكس نگم و هرچند وقت يكبار منو به داخل خونه ميكشيد و حالي با هم ميكرديم كه اونها هم تو مدل خودش وحشيانه بود


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
#89 | Posted: 28 Dec 2010 12:24

از بچگی تا حالا
با سلام به همی بروبچه های (پائین) اولا این را باید بگم که این خاطرها را به اسرار دوشیزه اول این خاطره که به گفته خودش اسم او را میزاریم شادی خانم خواستم این را اولش بگم که بعدآ ......... حالا هیچ میریم به اصل خاطره من اصلیتم برای اردبیله که بابام موقعی که جوان بوده اومده تهران ما توی یکی از محله های پایین شهر زندگی میکردیم دقیق یادم نیست چند سال بود اما حدودآ هشت یا نه سالم باید میشد حالا شایدم کمتر ولی فکر کنم کمتر از هشت سالم میشد ما با بچه های همسایه اینوری و اونوری خونمون که چند تا بچه همسال خودم بود توی بالا پشتبون خونه های خودمون خونه برای خاله بازی و اینجور بازیها درست میکردیم این رو هم بگم که پشتبان همه ی خونه ها به همدیگه راه داشتن از اونجای که مش خلخالی بابای ما رو انداخته بود قزل حصار و مادر من هم معلم بود و برای خرج ما دوشیفته کار میکردو از طرفه دیگه من چون توی یکی از مدرسه های مادر خودم درس میخوندم شیفت مدرسه من با بچه های همسایها فرق میکرد یعنی من اگر صبحی بودم همسن سالای خودم توی کوچه اونها بعد اظهری بودن.

بخاطر این مسئله موقعی که من توی شیفت خونه تنها بودم مادرم من را به همسایه دیوار به دیوار می سپرد تا تنها نباشم توی این خونه همسایمون دوتا پسر داشت که یکی شون از من دو یا سه سال بزرگتر بود و اون یکی همسن من بود و دوتا هم خواهر داشتن که هردوی انها حداقل پنچ شش سال از من بزرگتر بودن و از قضا این دوتا خواهر باما هم شیفت مدرسه بودن و برادراشون برعکس ما و موقعی که من خونه بودم این دوتا خواهر هم خونه بودن اونا اولش زیاد من را تحویل نمی گرفتن چون انصافا از من بزرگتر بودن ولی قضیه از اونجایی شروع شد که راستی خیلی وقتا هم مادرشون خونه نبود حال این دوتا خواهر تمام وقت که تا داداشها نیومده بودن به بهانه درس خوندن میرفتن توی یک اتاق تا کسی میومد میومدن بیرون از قضا یک روز که اینها توی اتاق بودن مادرشون وارد اتاق میشه میبینه اون دوتا دارن فیلم سوپر نگاه میکنند بخاطر همین مادرش از اون روز به بعد هر موقع میرفت بیرون سیم رابط ویدیو را باخودش میبرد تا اونها نتوانند فیلم نگاه کنند.

هرموقع یکی از این دوستهای این دخترها میومدن من میدونستم این دوستشون براشون اون فیلمها رو میاره و من هم تا اون موقع فقط اسم فیلم سوپر را شنیده بو.دم و تا آن موقع ندیده بودم و خیلی دوست داشتم که ببینم. بعد از فهمیدن مادر اونه فهمیدم که اونا فیلم سوپر میبینند هر جوری شده میخواستم راضیشون کنم تا به من هم نشون بدن وقتی دوستشون براشون فیلم را اورد اونا هر کاری کردن که با دوتا سیم درست کنند که کار فیش را انجام بده نشد و من دیدم خیلی اعصابشون خورده رفتم جلو بهشون گفتم میخواهید کاری کنم که بتونید فیلم راببینید به شرط این که باید بذارید من هم ببینم که با خنده ومسخره کردن اونها مواجه شدم. یکیشون گفت اصلا میدونی ویدیو چی است و میخندیدن که من بهشون گفتم خود ما توی خونمون داریم میخواستم برم فیش خودمون را براتون بیارم حالا نمیخواهید پس هیچ. این جمله تمام نشده بود که دیدم توی بغل دوتاشونم با التماس خواستن تا برم فیش را بیاورم و من قول گرفتم که من هم ببینم که اونها هم قبول کردن.

بعد از اوردن فیش شروع کردیم به دیدن فیلم سوپر. برای اولین بار بود که دیدم کیر من بیش از اندازه داره بزرگ میشه بعد از ده بیست دقیقه خواهر بزرگه به کوچیکه داشت علامت میداد که جلوی سام رو نگاه کن اون چیه توی شلوارت گذاشتی و من با خجالت گفتم هیچی بابا چیزی نیست ولی اونها اولش فکر کردن من چیزی از خونشون دزدیدم و گذاشتم توی شلوارم که با اصرار و زور شلوار من رو کشیدن پایین و هر دوتاشون رنگشون پرید اینهو گچ ساختمون شده بودن. من یه چیزهایی یادم بود که بچه که بودم خاله بزرگم میگفت وای چه حاله زن اینو ببین چی میخواد بکشه. ای کاش من کوچک بودم و این هم خواهر زاده من نبود از الان ماله خودم میکردمش. من اون موقع ها ناراحت میشدم که چرا خاله میگه وای به حال زن سام ببین از دست سام چی خواهد کشید که من میگفتم مگه من چمه که خاله این را میگه و خالم برمیگشت میگفت چت نیست حالا حالا مونده تو بفهمی چته و من بیشتر فکر میکردم بخاطر اعتیاد بابام میگه.

بگذریم اون دوتا خواهر تا مال مارو دیدن خشکشون زده بود یکی میگفت مصنوعی اون یکی یجوری کشید که کم مودهبود کنده بشه وبعد از دیدن این دوتا خواهر جریان ما نیز شروع شد واونها نه اینکه از من بزرگتر بودن مارو ترسوندن که هر روز باید برم پیششون اونها هم رس مارو میکشیدن اونا دیگه او.نقدر تابلو کرده بودن که خاله کوچیکه خودشون که تازه طلاق گرفته بود و دوسه سالی با اینها فاصله سنی داشت و باورش نشده بود که یک پسر نه ساله چنین چیزی داشته باشه اون رو اورده بودن پیشه من و میدونستن من هم میترسم که کس دیگری بجز خودشان بیارند پیشه من به من گفتن چشمهای تو را میبندیم و بعد حال میکنیم اون رو هم توی یکی از سوپرها دیده بودیم من نیز قبول کردم وبعد از بستن چشمهای من خالشون میاد تا اینکه مال مارو میبینه میگه مال شوهر سی ساله من یک سوم این بود و اون لحظه میفهمه که نباید صداش در میومد من گفتم اون کی بود که حرف زد دوتا خواهرها گفتن ما بودیم که صدای یکی دیگر در میاوردیم و من هر کاری کردم که چشمبند را بردارم نزاشتن وتوی یک لحظهاحساس کردم کیرم رفت توی یه چیزی که تاحالا چنین حالی به من دست نداده بود نگو خاله شون کیر مارو گذاشته توی دهنش که برای اولین باری بود که کسی برای من ساک میزد و من فهمیدم که کس دیگری اینجاست ولی انقدر حال میداد که بعد از برداشتن چشمبند من فقط میگفتم باید خاله برای من رو بخوره خاله ام که تاحالا چنین چیزی ندیده بود و به گفته خودش مال شوهر ش یک سوم این بوده وبهش حال میداده و میگفت حالا این من رو جر میده و از خاله التماس که بکن توی کسم ولی ساک زدن به من اونقدر حال داده بود که میگفتم فقط بخور.

توی این چند وقتی که خواهرها با من حال میکردن من نه توی کس کرده بودم نه توی کون هم میترسیدن و حالا خاله میگفت بکن توی کسم من هم میگفتم حتما کوس حال نمیده فقط بخور که تا اخرش به گریه افتاد که چند ماهی که طلاق گرفته و میخواد توی کس بکنم و من نیز قبول کردم و وقتی که روی زمین خوابید و لای پاشو باز کرد و من توی لای پاش رفتم بلد نبودم چی کارکنم و اون سر کیر من رو گرفت وبا زور کرد توی کسش و انقدر هول بود که متوجه کوچک بودن جثه من نشد همین که من رو بطرف خودش میکشید و من چون دستم کوچک بود وبه زمین نمیرسید همین باعث شد همی کیرم بره توی کسش و بایک جیغ وحشتناک که همسایه ها اومدن جلوی در خونه اونا و من نیز ترسیده بودم هم از جیغ هم از این که خاله بی هوش شده بوه نه تکون میخورد نه نفس میکشید از طرفه دیگه همسایه ها در را میزنن که ببینن چی شده و دوتا خواهرهم ترسیدن شدید حالا حالاها ادامه دارد برای امشب خسته اجازه شادی خانم


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     

#90 | Posted: 31 Dec 2010 15:41

دردسر
سلام به دوستان
اين يه خاطره از خودمه و چندان هم سكسي نيست و قسم ميخورم عينه حقيقته
من يه دختر خاله دارم يه سال از من بزرگتره و خوشگله اما نه زياد و الان ترم دو حسابداريه . خالم سه تا دختر داره كه اين يكي از همه كوچيكتره .
7 ماه پيش بود من يه واسه سه چهار روز خونه اونا بودم . واسه كنكور مي خوندم اونم كمي كمكم مي كرد . معمولا پيش من روسري نمي بست ولي وقتي باباش خونه بود جلوي من روسري سرش ميكرد . يه روز بعد از ظهر ساعت 6 بود از دانشگاه اومد خسته بود كمي بهم رياضي ياد داد شامو كه خورديم رفت خوابيد . منم رو كاناپه دراز كشيدم . خوابم نمي برد يهو با خودم گفتم برم نگاش كنم . رفتم درو باز كردم خوابيده بود . جلوتر رفتم و به پاهاش دست زدم . قلبم داشت از جاش كنده ميشد . كنار تختش نشستم و زبونمو زدم به انگشته پاش بيدار نشد . يه كم به خودم جرات دادم و پاشو ليسيدم خيلي آروم دستمو گذاشتم رو ران پاش خيلي مي ترسيدم ولي خب با اين حال بازم ادامه دادم و لحاف رو از روش خيلي آروم كنار زدم دستام مي لرزيد دقت كردم ديدم كش شلوارش كمي شله آروم يكم شلوارو با دسته چپم دادم بالا و دسته راستمو فرستادم تو . بد جوري عرق كرده بودم شرتشو كمي بالا دادم و دستمو كردم زير شرتش . مو داشت دستمو كه يه كم تكون دادم يهو تكون خورد و لحافو كامل كشيد رو سرش منم از ترس زير تخت قايم شده بودم . فكر كردم نفهميده اينبار پشتش به من بود دستمو زدم به كونش تكون خورد منه احمق هم نفهميدم كه بيداره يه بار ديگه سعي كردم بازم كمي تكون خورد . يهو ديدم خالم از بيرون اتاقش داره صداش مي كنه : الهام چي شده الهام ...
دستو پامو گم كردم تا اومدم بجنبم ديدم خالم تو اتاقه چراغ رو روشن كرد تازه فهميدم كه الهام خانوم زير لحاف چند بار با گوشيه خودش به خالم تك زنگ زده اونم نگران شده اومده بالا ببينه چي شده .
داشتم از خجالت آب مي شدم رفتم پايين رو كاناپه دراز كشيدم صبح كه شد رفتم خونه خودمون . خالم و دخترش اين موضوع رو جز به مامانم تا حالا به هيچكس نگفتن ولي من ديگه نمي تونم تو روشون نگاه كنم و حالا مثله سگ پشيمونم . ( پايان )


دوستت دارم:
هدیه ایست که هرقلبی، فهم گرفتنش را ندارد،
قیمتی دارد که هرکسی، توان پرداختنش را ندارد،
جمله ی کوتاهیست که هرکسی، لیاقت شنیدنش را ندارد،
بی شک تو همیشه لایق این هدیه کوچک من هستیL♥VE YѼU aredadash
     
صفحه  صفحه 9 از 81:  « پیشین  1  ...  8  9  10  ...  80  81  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / داستان های سکسی مربوط به سکس آشناها بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.