| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

"بازی"

صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین »  
#1 | Posted: 22 Aug 2011 09:58 | Edited By: darvack
بازی (قسمت اول) نوشته ی داروک

صبح زود که بیدارشدم، چشمام رو باز نمیکنم و با دستم دارم دنباله پرتو روی تختم میگردم ، که اون تن ظریفشو بگیرمو بکشمش تو بغلم. اما پیداش نمیکنم. برا همین چشمامو باز میکنم.
اههههههههههههه باز یه صبح سگی دیگه شروع شد. بدون پرتو. امروز روز سومیه که ترکم کرده و من هنوز از روی عادت موقعه ی بیدار شدن، با دستم دنبالش میگردم. به پنجره نگاه میکنم که خورشید از لای پرده کرم رنگ، دزدانه داره سرک میکشه تو اتاقم. پا میشم میشینم توی تختم. فقط یه شورت تنمه. اسلیپ ، مشکی، پرتو برام خریده.
بی حوصله از جام پامیشم میرم دستشویی که کنار اتاق خوابمه. صورتمو میشورم مسواک میزنم و آماده میشم تا برم دنبال پرتو بگردم. حالا که نیستش شبها درست خوابم نمیبره. آخه چرا باید اینجوری بشه؟!!!!!! چرا باید کسی دنبال این باشه، که رابطه ی منو پرتو رو بهم بزنه؟!
تو این فکرم که صدای آلارم وبکم بلند میشه. میدونم کیه. باعث جدایی منو پرتو همین شخصه. میرم طرف میز که کنار دراور که کامپیوتر روش قرار داره. و وبی که برام اومده رو تایید میکنم. بلافاصله تصویر باز میشه و دوباره همون خانوم، که دو هفته است بهم پیله کرده ، جلوی وبکم نشسته. یه ماسک سیاه از یه گربه به صورتش زده. با لوندی میگه: سلاااااام آقای دارووووووووووک...صبحتون بخیر.
از دستش کلافه ام، برا همین میگم: تو چی میخوای از زندگی من؟
بدون کلام از جاش بلند میشه و فضای مکانی که اون توشه ، برام پیدا میشه. یه خونه کاملا شیک.
کمی از وبکم فاصله میگیره وشروع میکنه استریپتیز کردن. خیلی سکسیه. اندامش
فوق العاده است.میخوام وبکم رو ببندم، که صداش در میاد نه صبر کن.. امروز میخوام چیزای بیشتری نشونت بدم و یه باره سوتینشو باز میکنه. ودوتا سینه ی درشت و خوش فرم میفته بیرون. یکم تحریک میشم. وب رو میبندم و همینطور که آروم آروم قر میزنم میرم طرف یخچال. آدم حیرون میمونه تواین زمونه!! آخه این دیگه کیه؟ چرا داره با من اینجوری میکنه؟
چهار شب پیش تا اومدم خونه ، دیدم پرتو اصلا حالش خوب نیست و به زور جواب سلامم رو داد. همیشه تا وارد خونه میشدم، مثه بچه ها خودشو پرت میکرد توبغلم. اما اونشب یه جور دیگه بود.حتی نگاهمم نمیکرد چه برسه به اینکه بپره بغلم. داشت غذا رو میچید روی میز آشپزخونه. میرم جلو و از پشت بغلش میکنمو، پشت گردنشو که بهترین رایحه ی دنیا رو داره میبوسم. به زور خودشو از تو آغوشم بیرون میکشه و میره طرف یخچال تا ظرف آب رو بذار روی میز.
میگم: چیزی شده عزیز دلم؟
هه. چه خودشم میزنه به موش مرده گی!!!!!! خوبه والا..
میشینم روی صندلی پشت میز و میگم: تو هیچ وقت اینجوری با من حرف نمیزنی؟ میشه بگی چی شده؟!!
یه دفعه خونش به جوش میاد. در یخچالو محکم میزنه بهم و فریاد میکشه: چی فکر کردی؟ من یه احمقم؟ شاخ روی سرم میبینی؟ پشت گوشام مخملیه؟
اونقدر عصبانیه که از چشماش نفرت در حال فورانه. اون صورت ظریف و خوشگلش حالا با اینهمه عصبانیت درسته جذابتر شده ، ولی یه تنفر و یه چیزی مثه تصمیمی علی رغم میل، توش موج میزنه. اولین باره توی این دوسال همخونه بودن میبینم، این اندازه از دستم عصبانیه. پس باید چیز مهمی باشه. سعی میکنم خونسرد باشم، تا ببینم چی پیش میاد. برای همین میگم:عزیز دلم، اگه نگی چی شده، که من نمیفهمم.
از آشپز خونه میره بیرون میره طرف کاپشنم که به جا لباسی کنار در ورودی ساختمان آویزون کردم و یکم جیبهاش رو میگرده ، یه کاغذ از توش بیرون میکشه. همونجا بازش میکنه و شروع میکنه به خوندن. من دارم نگاهش میکنم. بعد یه دقیقه کاغذ رو تو دستش مچاله میکنه و با حرص لباشو میجوه و خشمگین بهم نگاه میکنه و میاد طرفم. وقتی کنارم ایستاده بغض داره و اشک تو چشماش جمع شده. کاغذ رو میندازه جلوی من روی میز و میگه: دیگه شکم بر طرف شد. من ترکت میکنم آقای نویسنده...ولی فکر نکنم حقم این بود.
دست دراز میکنم کاغذ رو بر میدارم و بازش میکنم. با یه دست خط زیبا یه متن توش نوشته شده بود. سعی کردم بخونمش.
سلام عزیز دلم.
امروز هرچی منتظرت شدم نیومدی. چقدر دیگه باید صبر کنم ؟ ....آخه عشفم، دیگه طاقت ندارم. تورو خدا تکلیفت رو با پرتو روشن کن.

داشت رو سرم شاخ سبز میشد. به خودم اومدم دیدم، پرتو داره وسایلشو جمع میکنه. اما برام سوال شده بود، که اون از کجا میدونست این کاغذ تو جیب منه. بلند شدم و دنبال پرتو راه افتادم و همون سوالو ازش پرسیدم. همونطور که تند و عصبانی داشت وسایلشو توی دوتا ساک جا میداد، بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: همون خانوم سکسیه که بهت وبکم میده بهم گفت.بعد از جاش بلند شد و رفت طرف اتاق خواب و چند لحظه ی بعد برگشت با یه مشت کاغذ دیگه. همه رو ریخت جلوی پای من و گفت: هه این دو هفته همه ی اینهارو از تو لباسهات بیرن کشیدم. شرم که نداری!!!!!!!!!!
وااااااااااااای نه خدای من. نمیدونستم این دیگه کیه، که افتاده توی زندگی من. به پرتو نگفته بودم، چون فکر میکردم، حتما یه آشناست و داره سر به سرم میذاره. اما اینجور که معلوم بود سفت و سخت پا وایساده که رابطه ی منو پرتو رو بهم بزنه.
جلوی پرتو سرپا نشستم و گفتم:عزیز دلم، باور کن من نمیدونم چه اتفاقی داره میافته. یه موی تورو نمیدم به هزار تا زن سکسی و خوشگل دیگه.
ههه. خندیدم. بسه دیگه هر چی فیلم بازی کردی... تو فکر کردی منم شخصیتهای قلابی توی داستانهاتم؟ اشتباه میکنی آقای داروک......آ قااا ی دارررروک
زیر پنج دقیقه وسایلشو جمع کرده بود و از در ساختمان زد بیرون. دنبالش رفتم توی حیاط بازوش رو گرفتم و گقتم: صبر کن قربونت برم. داری اشتباه میکنی بذار حرف بزنیم با هم.
پرتو، باور کن من نمیدونم قضیه چیه. مگه تو تاحالا از من دروغ شنیدی؟ اینجوری منو تنها نذارو برو..داری اشتباه میکنی...
یه لحظه ایستاد، برگشت مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت: خیلی وقیحی.. چه نقشه ها کشیده بودم . اما چی از آب دراومدی!! و بعد با سرعت از در خونه بیرون رفت منم دنبالش دویدم.
آژانسی که خبر کرده ، منتظرش ایستاده بود. به سرعت سوار شد. ماشین هم حرکت کرد.
حیرون و مات داشتم به دور شدن پرتو نگاه میکردم. خوب میشناختمش. وقتی تصمیمی میگرفت خدا هم نمیتونست منصرفش کنه. بغض گلوم رو گرفت و اشک تو چشمام جمع شد. فقط خدا میدونست چقدر دوستش دارم.
برمیگردم تو خونه و میرم یه راست سراغ یخچال. شیشه ی عرقمو بر میدارم و همونجور سر میکشم. مزه ی تند عرق توفضای دهنم بیداد میکنه. با آستینم دهنمو پاک میکنمو یه خیار برمیدارم، گاز میزنم. گیج و سر در گمم. آخه چه اتفاقی داره میفته؟!!
صدای آلارم وبکم بلند میشه. میدونم که همون زن..
وقتی تصویر باز میشه. خانومه با یه تاپ قرمز و یه دامن سفید کوتاه روی مبل نشسته و لپ تاپش رو گذاشته روی میز جلوی مبل . مثه همیشه ماسک گربه داره. سکسیو جذاب. با پوستی برونزه و اندامی درشت. میگم: چرا داری با زندگی من این کار رو میکنی؟
میخوام ببینم چقدر توانایی داری تو نوشتن . به جای شاکی شدن بنویس.
تو داری عشقمو ازم میگیری...!! میگی بشینم بنویسم؟!!
اوووووووه ، تو هم کشتی ما رو با این عشقت. دنیا پر از زنهای خوشگله. فکرشو بکن اگه دستت به من برسه بام چیکار میکنی؟
هیچی، مثه سگ میزنمت.
قهقه میزنه و میگه:منکه عاشق کتک خوردن از توام.
-تو دیونه ایی..
آره ،اما دیونه ی تو...برای رسیدن به تو هر کاری میکنم...
-اما این چه دوستداشتنیه که داری زندگیمو خراب میکنی؟
من زندگیتو خراب نمیکنم، فقط دارم جهتشو عوض میکنم. میبرمت به طرف یه عشق جدید. سکس جدید.....حال نمیده؟
داد میزنم:بسه تورو خدا من نمیخوام. من پرتو خودمو میخوام... و وب رو میبندم.یه سیگار روشن میکنم یه قلوپ دیگه از عرقم رو میخورم و به پرتو فکر میکنم. ادامه دارد.....
     
#2 | Posted: 24 Aug 2011 18:44
بازی (قسمت دوم)
سه سال پیش که بیست و پنج سالم بود. پدرم که از بیماری ام اس رنج میبرد، وضعیتش به حاد ترین شکل ممکن رسیده بود. جوریکه دیگه با ویلچر جابجاش میکردیم. خب منم یدونه پسر خونواده بودمو خیلی برا خودم برو بیا داشتم. وچون وضعیت پدر به اینجا رسیده بود. یه روز صبح که از خواب بیدارشد. برا زندگی من یه مامله ی حسابی راست کرد. که الا و بلا باید ازدواج کنی. من فقط یه پسر دارمو نمیخوام حسرت به دل از دنیا برم. به محض اینکه این حرفها از دهن پدرم دراومد، چهار نفره دیگه که سه تاشون خواهرای بزرگترم بودند و یکیشون مادرم، با پدرم دست به دست هم دادندو بنای بی ریخت کردن اوضاعمو نابود کردن آرامش منو گذاشتند. هر روز کارم شده بود دعوا و جنجال، که من نمییخوام ازدواج کنم. اما مگه به خرج کسی میرفت!! هرچی من بیشتر انکار میکردم، اونا بیشتر اصرار میکردند. دیگه یه روز کاسه ی صبرم لبریز شد و تصمیم گرفتم برای یک بارم که شده بشینمو به جای داد و بیداد کردن، منطقی با همه حرف بزنم.
عصر یه روز تابستونی، مادرم حیاط رو که هنوز جنسش از خشتهای شصت سال پیش بود رو آب پاشی کرده و بوی نم تمام فضای خونه ی قدیمی به ارث رسیده رو پر کرده بود و صدای فواره ی وسط حوض که جنسش از ساروج بود یه حالو هوای روحانی ایجاد میکرد. درختای مو که از وسط باغچه خودشونو روی داربست کشیده و غرق خوشه های انگوربودند. من اومدم و روی لبه ی ایوون نشستم گفتم:
ببین بابا آخه من اصلا علاقه ایی به ازدواج ندارم. چرا میخواین با خودخواهیتون منو تو چیزی که برام اهمیت نداره گرفتار کنید.
پدرم همونطور که روی ویلچر کنار حوض وسط خونه داشت وضو میگرفت جواب داد:داروک بابا تو حالا جوونی نمیدونی که تشکیل خونواده چقدر لذت داره. آدم تا جوونه باید به خودش سرو سامون بده.
مادرم در حالی که سینی چایی دستش بود. از آشپزخونه ی کنار حیاط به سمت ایوون اومد بیرون، وقتی کنار من رسید، اون تن ظریف و استخونیشو کنار من جاداد، دستی روی موهام کشید وگفت:بابات درست میگه پسرم. ما موهامونو تو آسیاب که سفید نکردیم. برگشتم به چهره ی شکسته شدش از گذر زمان و اون موهای خاکستریش که هنوزم مثه جونیهاش بهش میرسید انداختم. دستمو بلند کردمو دور شونهاش گرفتمو کشیدمش تو بغلم و موهاشو بوسیدم. توآغوشم خندید و گفت: هنوزم مثه بچه گیهات بوی تنت مستم میکنه عزیزم.
-مادرمن، به خدا ازدواج تو این زمونه به این سادگیها نیست. من یه آدم بیکارم، که فقط بلدم خوب زر بزنم. نه شغلی نه پولی ... آخه با چه پشتوانه ایی میخواین من زن بگیرم؟
سیمین خواهرم که یکسال از من بزرگتره همونطور که توی قاب چوبی پنجره بزرگ اتاقش که توی حیاط باز میشه نشسته بود و کتاب میخوند. با عصبانیت گفت: معلوم هست تو چی میگی؟
تو یه نویسنده ایی. خیلیها تو رو میشناسند. میدونی چند تا از دوستای خودم اگه از تو بزرگتر نبودند، حاضر بودند کنیزیتو بکنند؟
-سیمین جان، پیادشو با هم بریم. من فکر میکنم اگه هفتا دختر کور و کچلم داشتی با این زبونت همه رو شوهر میدادی.
سیمین از پنجره پرید روی حیاط اومد طرف من ، سرمو گرفت بین دستاشو صورتمو بوسید و با یه لحن بچه گونه گفت: قربون داداش خوشگلم برم.بذار بریم یکم خواستگاری بازی دیگه....وای به خدا خیلی حال میده . فکرشو بکن تو کت و شلوار پوشیده، کروات زده تو مجلس نشستی و دختره هم داره برات ضعف میره.
-ههه. نه که تحفه ام. دختره ام برام ضعف میره!!!! آهان پس تو خواستگاری بازیشو دوستداری؟!!
ییشششششششششش. خیلیم دلشون بخواد.
-آبجی خانوم این روزا دخترا دلشون برا پول ضعف میره.
مادرم تند و غضب کرده جوریکه انگار همین حالا یه دختر اونجا نشسته و ازمن پول میخواد گفت: مگه ما نداریم قربونت برم. چندتاشونو میخوای برات بخرمو در راه خدا آزاد کنم؟
-مادرمن، این چه حرفی؟!! مگه دخترا برده اند که بخریو آزادشون کنی؟
سیمین دوباره صداش در اومد. داداشی گوش کن به من. اگه مشکلت پوله؟ که خودتم میدونی هیچ کمبودی نداری. هم خونه ات آماده است و هم ماشینتو و.... هرچیز دیگه بخوای.
-چیه از کیسه ی خلیفه میبخشی؟
صدای پدرم بلند شد که، یه عمرزحمت کشیدمو، نخوری کردم، تا تونستم یه مال و اموالی جمع کنم. اما فکر میکنی برا خودم جمع کردم؟ نه باباجون من دیگه پام لب گوره.. همش مال شما بچه هاست.
هممون با این حرف پدرم شروع به اعتراض کردیم. ای ی ی ی چی دارید میگید؟ میخوام دنیا نباشه که من با پول شما خوش باشم. با این حرفش بغض گلوم رو گرفت از جام بلندشدمو رفتم طرفش و سرشو تو سینه ام گرفتم. مثه بچه گیهام بوش کردم. زیر گوشم گفت دل باباتو نشکن. بذار یه حرکتی بکنیم.
با صدای عمه شهناز که تو آستانه ی دالون خونه ایستاده بود. به خودم اومد.
اوووه ،چه خبره پدرو پسر؟ تازه همو پیدا کردید؟ چرا درخونه بازه؟
با خودم گفتم: واااای همین یکیو کم داشتم..
عمه خانوم اومد جلو چادرش رو از سرش برداشت انداخت رو ایوون و همه رو یک به یک ماچ مالی کرد. و ادامه داد: خب به کجا رسیدید؟
شصتم خبردار شد که، برنامه از قبل چیده شده.
سیمین مثه بلبل داشت برای عمه توضیح میداد، که اره هر چی ما میگیم جناب داروک یه جواب سر بالا بهمون میده، اما کم کم داریم راضیش میکنیم. عمه ام رو به من کرد و گفت:چیه؟ میخوای تا آخر عمرت عذب بمونی؟ خجالتم خوب چیزیه والا!! مرد هم مردای قدیم. تا چشمشون به یه زن میفتاد آب از لب لونچشون راه میفتاد. نه به اون وقتا که باید جلوی مردا رو میگرفتی و هزار چشمی می پاییدیشون که یه وقت زیرآبی نرند یه هوو سرت بیارند. نه به حالا که باید التماس کنی تا بتونی پسرتو زنش بدی؟ اصلا نکنه مشکل داری آقای نویسنده؟...هان؟ بعد نزدیکم شد، سرشو آورد زیر گوشمو گفت: راست نمیشه؟
از خجالت تا بنا گوش سرخ شدم. همه به خاطر رک گویی عمه شهناز ازش حساب میبردند.
من که سرمو از شرم زیر انداختم.
چیه؟ خجالت کشیدی؟ حالا تازه اولشه. اگه به حرفهام گوش ندی پدرتو در میارم.
-عمه جون خواهش میکنم، شما دیگه گیر ندید. عمه در حالیکه یک دستش و سرشو با هم به چپ و راست حرکت میداد ادامه داد: به خدا نمیدونی چه دختری برات دیدم.آه مثه پنجه ی آفتاب..یه فرشته.. هزارتا خواستگار داره...خونواده دار... خوشگل ، خوش هیکل..درس خونده...با کمال...به خدا هرچی ازش بگم کم گفتم.
سیمین صداش در اومد: عمه، یعنی از منم خوشگلتره.
الهی قربون تو برم عروسکم. تو هم ماهی . اما اون قرار عرسمون بشه. باید یه جور دیگه در موردش حرف بزنیم، تا شاید دهن داروک خان آب بیفته.
-عمه جون به خدا نمیتونم خودمو راضی کنم، از این خونه به اون خونه راه بیفتم که چی؟ من میخوام زن بگیرم؟ دیگه دوره ی این حرفا نیست. اگه دوستام بفهمند من همچین کاری کردم.....وااااااااااااای . دیگه آبرو برام نمیمونه. من چند ساله دارم تو مجلات برعلیه ازدواجهای سنتی مینویسم. حالا خودم....نه اصلا نمیتونم خودمو راضی کنم.
قربونت برم کله خرعمه. این دختریکه من برات دیدمو ببینی ، دیگه از خونشون بیرون نمیای، که بخوای بری خونه ی یکی دیگه. همونجا بست میشینی تا عقدتون کنیم.
-ههه، مگه کیه؟ مونیکا بلوچی؟ یا کاترینزاتا جونز؟
عمه دستاشو بهم زد و با هیجان گفت: اتفاقا چون این دختره که گفتی، مونیکا چی؟ آره همون..چون میشناسم، میخوام بگم درست شکل همونه.
با این حرف عمه تو دلم یهو خالی شد. همیشه تو تخیلاتم دختریکه من میخواستم شبیه اون بود.عمه ادامه داد من قرار رو برای فردا شب با خونوادش گذاشتم. حالا اگه میخوای آبروی فامیلمونو ببری و اگه جرات داری بگو نمیام . بعد با ابروش به جلوی شلورام اشاره کرد و ادامه داد: یالا بگو نمیام، تا منم آبروت رو جلوهمه ببرمو بگم، چرا از زن گرفتن فرار میکنی. همه با این حرف عمه زدند زیر خنده.
اصلا این عمه شهناز شوخی بردار نبود. به یه چشم بهم زدن حیثیت آدمو میبرد.
-آقا قبول، باشه. اما یه شرط دارم.
همه با هم گقتند: چه شرطی؟
- اینکه اگه اومدم و نخواستم دیگه ادامه ندیم. یعنی فقط و فقط یه جا میام خواستگاری. اونم فقط به خاطر بابا.
همه به هم نگاه کردند. اما عمه بدون یک لحظه معطلی گفت: باشه قبوله. تو اگه از اون خونه تونستی بیای بیرون ما هم دیگه کاری به کارت نداریم.
من از اینکه بلاخره تونسته بودند، به هر ترفند که شده، مجبورم کنند که برم خواستگاری حالم گرفته شده بود. دلخور از جمع جدا شدمو به سمت اتاقم که اونطرف حیاط خونه ی دورسازمون قرار داشت حرکت کردم تا از زیر این همه رفتارهای زنونه فرار کنم.
صدای عمه رو پشت سرم میشنیدم که مدام داشت قربون صدقه ام میرفت و و از دختره تعریف میکرد.
وقتی وارد اتاقم شدم یه راست رفتم سراغ کامپیوتر و سایتیو که داستان (روزان ابری) رو توش مینوشتمو باز کردم. شب قبل ماجرای سکس علی و شیرین رو به تصویر کشیده بودم. تا وارد سایت شدم از اونهمه کامنت جا خوردم. اونقدر از دست نوشتهام تعریف و تمجید وجود داشت که با خودم فکر کردم. نکنه جدی جدی من نویسنده ی تواناییم و خودم خبر ندارم!!!!!
قسمت پیامهای خصوصیم حدود سی تا پیام داشتم. توی خود تاپیک که دیگه هیهات بود.
یه آی دی بود به نام (رودابه) هر وقت این آی دی برام پیام میداد، ناخود آگاه یاد کتاب سرزمین جاوید ذبیح الله منصوری میفتادم.هیچ وقت توی تاپیکم برام کامنت نمیذاشت. و توی هیچ تاپیک دیگه هم اثری ازش نبود. و فقط توی قسمت خصوصیم هر چند روز یه چیزی برام ارسال میکرد. اکثرا هم چنان منطقی داستان رونقد میکرد که از نوشتم خجالت میکشیدم. و گاها فکر میکردم، که من دارم یه مشت اراجیف سر هم میکنم. اینبارهم برام پیام داده بود.
خب، این قسمت رو هم خوندم. باید بگم، خیلی وقیحی آقای داروک. واقعا با چه رویی میتونی اینقدر واضح و بدون پرده همه چیز یه سکس رو بنویسی؟!! نمیدونم باید به داشتن اشخاصی مثه تو، توی این مملکت افتخار کرد، یا از وجودت شرمنده بود!! آخه پسرجون شرمو حیا هم خوب چیزیه که تو نداری.
بهش جواب دادم. دوست محترم، مجبور نیستید به خوندن دست نوشته هام ادامه بدید. بعد جواب باقیه ی بچه ها رو دادم. و قسمت جدید رو که چند ساعت قبلش نوشته بودمو تو سایت گذاشتم.

**********************
تو خونمون هلهله بود. همه داشتند تلاش میکردند که برای رفتن به خواستگاری تو بهترین شرایط باشند. منم نشسته بودمو خونسرد داشتم رفتارهاشونو تو ذهنم هک میکردم. چون برام آخر و عاقبت داشت. نوشتن همین بود که ببینم دیگران تو شرایط مختلف چه عکس العملی دارند.
خواهرام به ترتیب سارا و سپیده و سیمین. هر کدوم به نوبه ی خودشون توی رفتو اومد انجام کاراشون هر دفعه یه قری هم به من میزدند.
نگاش کن چه بیخیاله!!!!! پاشو برو حمام هپلی. لباسات آماده است؟
چی میپوشی و .....
بلاخره غروب شد و همه آماده ی حرکت. من تو آخرین لحظه دوباره سری به سایت زدم و پیامهامو چک کردم. خیلی حال کردم. همش انرژی بود. بازم (رودابه) برام پیام داده بود که.
بی ظرفیت، تحمل انتقاد داشته باش. وگر نه همه ی عمرتو باید تو همین سایتهای سکسی و گمنام بنویسی. ولی خداییش با تموم ضعف ادبی ، بازم داستانت جذابه!!! یعنی واقعا شخصیت خودتم مثه شخصیت داستانته؟
صدای خواهرامو شنیدم که همه با هم داشتند جیغ میکشیدند. آهاااااااای کجایی دیر شد.
فرصت جواب دادن نبود. کامپیوترو خاموش کردمو از اتاق زدم بیرون.
***********************************

وقتی پا به حیاط خونه ی دختر خانوم گذاشتیم از اینهمه سلیقه و زیبایی باغچه ها حیرت کردم. ناخودآگاه به زبونم اومد. که وای چقدر این باغچه هاتون زیباست. مادر وپدر دختره که به استقبالمون اومده بودند. با هم گفتند: کار پرتو دخترمونه. اون باغبونی خون رو انجام میده.
عمه شهناز نگاهی به من کرد و نیش خندی زد.
وارد ساختمان که شدیم چند نفر دیگه زنو مرد هم به استقبالمون اومدند و تعارفات شروع شد تا وقتی روی مبل جا گرفتیم. همه ی خانوادشون از اون اصفهانیهای مذهبی و مقید به حجاب و روگیری از نامحرم بودند. درست بر عکس فامیل من. با اینکه ما هم اصفهانی اصیل بودیم . اما حجاب و محرمو نامحرمی نداشتیم. البته بچه های فامیل همدیگرو مثه خواهر و برادر دوستداشتند و اصلا نا محرمی برامون حرف خنده داری بود.
احساس میکردم یکم جو نا آرومه. جوریکه به نظرم رسید که انگار همه ی میزبانان از چیزی نگرانند و واهمه دارند. هنوز همه توی تعارف بودند و من داشتم خونشونو برانداز میکردم. یه سالن بزرگ حدود هفتاد یا هشتاد متر. که سه سری مبل توش چیده شده بود و یه میز ناهار خوری دوازده نفره هم کنار اوپن آشپزخونه قرار داشت . اونطرف سالن یه راه یله با نرده های چوبی به رنگ زرشگی، که با پردهای خونه همرنگ بود، وجود داشت، که بصورت زیبایی با یک پیچ تا طبقه دوم امتداد داشت. اینجور که شنیده بودم پدر دختر تاجر فرش بود و معلوم بود که پولش از پارو بالا میره. تواین تفکرات بودم که یدفعه یه دختر بی حجاب تند و سریع از یله ها پایین اومد و یکراست اومد طرف جمع که هنوز در حال تعارف بودند. ناخود آگاه همه توجهات رفت طرف اون.
بینظیر بود. یه بلوز و شلوار ساده ی مشکی پوشیده بود که با رنگ پوست دستاش و صورت و گردنش کاملا در تضاد بود. موهای لخت وبلند و سیاهش با اینکه از بیخ مثه دم اسب بسته بودش تا روی باسنش بود. چنان این چهره وحشی و سرکش به نظر میرسید که من با خودم فکر کردم . این بی رحمترین زن دنیاست.
حالا وسط جمع ایستاده بود. مغرور واز خود راضی. با گردنی برافراشته و آماده به جنگ. همه از این رفتار او متعجب شده بودند و ساکت داشتند نگاهش میکردند. نگاهی به همه انداخت. پدر و مادرش از وحشت رنگشون پریده بود. یک لحظه نگاهش توی نگاه من گره خورد. زهر خندی زد و بعد با صدایی بلند و رسا و البته گرمو دخترانه گفت: اولا سلام. دوما من از طرف پدر و مادرم از همه عذر میخوام. و برای اینکه دیگه پدر و مادرم این اشتباه رو تکرار نکنند مجبورم حرفمو به این صورت بیان کنم. بنده به هیچ عنوان قصد ازدواج ندارم و نخواهم داشت. البته اگر خبر داشتم اجازه نمیدادم، که شما توی زحمت بیفتید. ولی خونوادم برای اینکه منو در مقابل عمل انجام شده قراربدند، تا چنددقیقه ی پیش هیچ حرفی به من نزده بودند. بازم از همه عذر میخوام و بعد روشو به طرف من کرد و با همون لبخند نیشدار که غرورمو شکست گفت:مخصوصا شما آقای داماد، براتون آرزوی خوشبختی دارم. خدانگهدار. و به سرعت برگشت و از همون یله ها بالا رفت.
چنان همه بهت زده شده بودند. که هیچ کس توانایی کلامی حرف زدن رو نداشت. خودم با اینکه انگار هیپنوتیزم شده بودم. اما غرورم به یاریم اومد و منو مجبور کرد که از جام بلند شم. و بدون کلمه ایی از در ساختمان خارج شم. ادامه دارد....
     
#3 | Posted: 26 Aug 2011 09:26
بازی (قسمت سوم)

اونقدر حالم بد بود، که از خودم بدم میومد. آخه این چه کاری بود که من کردم!! چرا خودمو دادم دست چندتا زن که برام تصمیم بگیرند.منیکه با اونهمه ادعا همه به عنوان یه آدم ضد سنت میشناختنم. حالا برای راضی کردن دل خونواده، شرفم رو داده بودم. اونقدر بهم برخورده بود، که دلم نمیخواست دیگه هیچ کدوم از خونوادمو تا آروم شدنم ببینم. پیاده و بدون هدف راه میرفتم و با این خود درگیری در حال کلنجار بودم. از یه طرفم این کار دختره باعث شده بود که یکم بیشتر به خودم بیام و تو دلم داشتم به خاطر اینهمه شهامت تحسینش میکردم. وقتی به خودم اومدم دیدم تو تریای دوستم جاوید، که تو یکی از کوچه های خیابون نظره، نشستم. تریا شلوغ بودو دختر پسر درحال صحبت کردنو شوخی. بوی عطر قهوه فضای اونجا رو که با یه نور ملایم قرمز جلوه ی کلابهای اروپایی رو تو ذهن ترسیم میکرد پر کرده بود.
سیما یکی از دخترایی بود که برای جاوید کار میکرد. با دیدن من جلو اومد و گفت: به به. چه عجب یه سری به ما زدی؟!!
-جاوید کجاست؟ چشمای سبزش برق میزد. و یه لبخند خوشگلم رو اون لبایی که با رژ صورتی جلوشونو بیشتر کرده بود خودنمایی میکرد.
جاوید رفته بیرون. طبق معمول یه تیکه ی جدید گیر آورده.
-میتونی بهم یکم مشروب بدی؟
چیه انگار خیلی بهم ریختی؟
سیما سوال پیچم نکن. برو یکم عرق برام بیار.
ابروهاشو تو هم گره کرد و گفت: مگه اینجا عرق فروشیه آقای نویسنده؟!!
-اههههه. اگه میخوای کل کل کنی پاشم برم گورمو گم کنم؟
با یه عشوه ی حال به هم زن گفت:اخم نکن جیگر. هر چی بخوای برات میارم. وبرگشتو رفت. هیچ وقت از دختراییکه عشوه های زنونه تو رفتارشونه خوشم نیومده. این دختره هم خیلی سعی داشت یه جوری منو جذب کنه که شاید یه اتفاقی بینمون بیفته. اما تا اون عشوه های مکش مرگ منو ازش میدیدم، به جای اینکه تحریک بشم بدتر حالم گرفته میشد.
چند دقیقه بعد سیما با یه لیوان بزرگ، که به نظر میرسید توش شربت آلبالو و یا یه چیزی تو این مایه ها باشه، برگشت . لیوانو از توسینی برداشت و گذاشت جلوی من.
کجا بودی با کت و شلوار و کراوات؟ نیم نگاهی به صورت خندونش انداختم و جواب دادم. سیما میشه تنهام بذاری؟ پشت چشمو نازک کردو گفت: یییششش چقدرم که سگ اخلاقی!! و رفت.
لیوانمو برداشتم و تا خواستم اولین قلوپ رو بریزم به کامم، چشمم اوفتاد اونطرف گوشه ی سالن، که یه خانوم حدود سی سال با صورتی گرد و سفید و چشمای روشن، و موهای بلوند کرده ، با یه مانتوی کرم رنگ و یه شال قهوه ایی، فنجون قهوه به دست و سیگار لای انگشت بهم زل زده. لیوانم به نشونه ی سلامتیش از لبم جدا کردم و بعد دوباره بردم طرف دهنم. لبخند ملیحی روی لباش نشست و اونم با فنجون قهوه حرکت منو تکرار کرد. دستشو زیر چونه ی گرد و خوش فرمش گذاشت و با همون لبخند به زل نگاه کردنش ادامه داد.
چون شکمم خالی بود، چند دقیقه بیشترطول نکشید، که تنم گرم شد. بلاخره زیر بار نگاه اون خانوم جذاب و سرو صدای چند تا دختر وپسرتوی تریا لیوانمو تمومش کردم. و به سمت سیما که پشت صندوق ایستاده بود نگاه کردم. نگاهمون با هم گره خورد. با سر بهش اشاره کردم و پول مشروب رو روی میز گذاشتمو از جام بلند شدم. سرم گیج رفت جوریکه مجبور شدم برا چند لحظه به صندلی تکیه کنم. یه نگاه به طرف خانومه کردم که معلوم بود از سر بیکاری اونجا نشسته و فقط منو زیر نظر داره. خیلی گرمم شده بود. کراواتم رو گرفتم و از گردنم بازش کردم و گذاشتم توی جیبم. نفسم یکم باز شد. برای سیما دستی تکون دادمو از تریا خارج شدم. حتی عرق هم نتونسته بود، درد فاجعه ی امشبو تو دلم کم کنه. تازه انگار باعث شده بود که تمرکزم روش بیشتر بشه. یه سیگار روشن کردمو بازم بی هدف به راه افتادم. وقتی میخواستم عرض کوچه رو طی کنم و وارد خیابون نظر بشم. یه ماشین کوفت رو ترمز، صدای جیغ لاستیکهاش همه ی چشمها رو به طرف خودش جذب کرد. نگاه کردم دیدم همون خانومه توی تریاس، سرشو از پنجره ی بی ام وی سیاهرنگش بیرون آورد و با لبخند گفت: هی اقا مگه مستی؟...
رفتم طرفش کنار پنجره ایستادم و تو چشماش نگاه کردم.
جدی جدی انگار مستی!!! خوش به حالتون.
دستامو گذاشتم روی لبه ی پنجره و کمی خم شدم. از بوی دهنم یکم خودشو کشید کنار و
گفت: اوه اوه..خفه شدم.
-تا حالا کسی بهت گفته خیلی خوشگلی؟ لحنم کشدا رو مستونه بود.
نه جون شما. اولین نفری که منو روشن میکنی. میخواین برسنومتون؟
نمیدونم چرا با دیدن دوبارش حس میکردم تو شلوارم داره یه اتفاقهایی میفته.
-نمیترسید یه پسر مستو سوار ماشینتون کنید؟
اگه اون پسر مست داروک باشه، چرا میترسم.
اووووه لعنتی منو میشناخت.پس بگو چرا تو تریا اونجوری گیر داده بود.
-خب ، پس با این حساب برو دختر خوب، ریسک نکن.
میخوام برم. اما نمیونم چرا پام نمیره روی گاز!!! فکرکنم فلج شدم.
-زبونتون که خوب کار میکنه.
صدای بوق چند تا ماشین پشت سرش مجبورم کرد که برای ادامه ی این کل کل برم وسوارشم.
تا کی وقت داری با هم باشیم؟
-تا آخر دنیا.
مامانت نگرانت نشه پسر کوچولو؟
اتفاقا میشه. چون....اما حال حرف زدن نداشتم. همون وقتم گوشیم شروع به رنگ خوردن کرد.از جیبم درش آورمو نگاه کردم روی ال سی دیش. سیمین بود. رد تماس کردمو برشگردوندم توی جیبم.
هههه. کیه؟ مامانجونت یا دوست دخترت؟
-من دوست دختر ندارم.
اووه چه پسر نجیبی!! پس مامانجونت بود؟ نگران یکی یدونه اش شده؟ آخی
-شما منو از کجا میشناسی؟
واقعا منو یادت نیومد؟
دوباره به صورت ماهش نگاه کردم. اما بی نتیجه بود. چیزی یادم نیومد. شونه هامو از روی ندونستن بالا انداختم.
خندش گرفت. و گفت: من دختر آقای فرخی ام، نادیا.سر دبیر مجله....
-اووه اووه نگهدار . نگهدار من پیاده شم . نگهدار. از لحن مضحکم خندش گرفت. و گفت: نترس قول میدم بهش نگم که مست بیرون دیدمتو سوارت کردم.
- من از این نمیترسم. از حالتهایی که توی دلم داره برات ایجاد میشه میترسم.
چه حالتی؟ به همین زودی داری خاطر خوام میشی؟
-هر که را روی خوشو موی نکوست.
مرده و زنده ی من عاشق اوست.

بلند خندید و گفت: ای پسره ی هرزه
-من گشنمه باید غذا بخورم.
گوشه ی یکی از خیابونها نگهداشت. یکم به طرف من چرخیدو جاشو درست کرد.با او چشمای عسلیش بازم بهم زل زد و گفت: خیلی وقته میشناسمت. توی خونمونم که پدرم راه میره و دائم از نوشته هات تعریف میکنه. اما نمیدونم فقط نوشتنت خوبه یا کارای دیگه هم بلدی.
دوباره تو شلوارم یه اتفاقاتی داشت میافتاد. اونقدر این نگاها حریص و محرک بود که کم کم داشت روی یه جاهاییم تاثیر بد میذاشت. تاثیر بد؟ درست گفتم؟
-ببین دختر جون برو آخر شبی خونتون و با دم شیر بازی نکن.
ابروهای خرماییشو بالا برد با چشمای گشاد شده گفت: چی؟درست شنیدم؟ شیر؟ ههه پسر کوچولوی من. مامانت داره دنبالت میگرده.
یه دفعه دستمو جلو بردمو پشت سرشو گرفتمو صورتشو به طرف صورتم کشیدم و لبامو گذاشتم رو لباش.طعم لباش محشر بود. یکم تلاش کرد تا تونست سرشو از توی دستم بیرون بکشه و لباشو از دهنم جدا کنه. به محض اینکه آزاد شد دستشو بالا برد و محکم یه چک نثار بنا گوشم کرد. از عصبانیت چهرشو تو هم کشیده بود گفت: کی بهت اجازه داد همچین غلطی بکنی. اما من پروتر شدمو، اینبار با هر دوتا دستم صورتشو گرفتم و لباشو به کامم کشیدم. صدای اوووم اوووومش میومد و داشت با دستاش تلاش میکرد که دستای منو از دوطرف صورتش برداره. ولی چنان محکم صورتشو گرفته بودم که تلاشش به جایی نرسید. بوسه ی طولانی من اثر خودشو کرده بود و کم کم دست از مقاومت برداشت و آروم اروم شروع کرد با دستاش بازو های منو لمس کنه. تسلیم شده بود. و دیگه اراده ایی از خودش نداشت. داشت باهام همراهی میکرد و لبهامو میگزید. با یکی از دستام دکمه های مانتوشو باز کردمو دستمو بردم توی یقه ی تاپش و سینه ی سمت چپشو از تو سوتینش بیرون کشیدم و با انگشتام نوکشو لمس کردم. نفسهاش به شماره افتاده بود و مرتب آه میکشید. و دیگه حاضر نبود یک لحظه دهنشو از دهنم جدا کنه. زبونشو ته حلقم احساس کردم. آب دهنش خوشمزه بود. یهو حس کردم دستش رفته روی شلوارم و داره آلتمو که شق شق شده بود، لمس میکنه.
با خوردن چند تا ضربه به شیشه ی پنجره سمت نادیا به خودمون اومدیم و همدیگه رو ول کردیم.
واااای نه. یه گشت موتوری نیروی انتظامی کنارمون ایستاده بود و هر دونفر سوارش بهمون زل زده بودند.
نادیا شیشه رو داد پایین و خونسرد گفت: فرمایش؟
ماموره سعی کرد خودشو جدی بگیره برا همین با اخم گفت: معلوم هست چه غلطی دارید میکنید؟
نادیا هم جدی و محکمتر از اون جواب داد : نامزد بازی آقا، نامزد بازی. نکنه جرمه؟
ماموره که از لحن محکم نادیا یکم جا خورده بود، گفت: نامزد بازی جرم نیست، اما به شرط اینکه تو انظارعمومی دستتونو تو لباس هم نکنید.
ببینم آقا تو این تاریکیو با شیشه های دودی ماشینم، شما چطور تونستی ببینی ما دستمون تو لباس هم دیگست؟
لا الله....انگار تازه بدهکارم شدیم؟
نادیا کیفشو از صندلی عقب برداشت بازش کرد چند تا دوهزارتومنی بیرون کشید و چپوند تو دست ماموره که گذاشته بودش لب پنجره. نیش ماموره تا بنا گوشش باز شد و گفت: خوش باشید جوونا. اما نه کنار خیابون و یه دنده به موتورش داد و گاز کش ترکمون کرد.بعد برگشت و مستقیم توی چشمای من نگاه کرد و گفت:پسره ی دریده.
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: بهت هشدار دادم با دم شیر بازی نکن.
ههههه. دمشو بگو که آنی برا آدم سیخ میکنه. سپس یقه ی مانتوشو درست کرد و راه افتاد.
-کجا میخوای بری؟
بریم یه جایی که کسی نباشه، تا من دم آقا شیر رو بچینم....ادامه دارد

قسمت بعدی
     
#4 | Posted: 27 Aug 2011 16:37 | Edited By: darvack
بازی (قسمت چهارم)

خندیدمو بهش گفتم: میخوای ببریم بهم تجاوز کنی؟
لبخندی شیطنت آمیز به لب آورد ، نیم نگاهی بهم کردو گفت: شایدم کردم.
چند دقیقه بعد وارد یه مجتمع بزرگ آپارتمانی شد، که توی محوطه ش گروه گروه پسر رو دختر ایستاده بودند. با تعجب گفتم: اینجا قرار مراسم دم چینی برگزار بشه. ترمز دستی ماشین رو کشید و در حالی که پیاده میشد گفت: فقط خدا به دادت برسه. بعد در برابر چشمای حیرونم رفت طرف چند تا پسر، که دور هم جمع شده بودند. چیزی به اونها گفت و با دستش به من اشاره کرد. داشتم فکر میکردم، چیکار داره میکنه!! که دیدم اون چندتا پسر به طرف ماشین حرکت کردند. از رو غریزه احساس خطر کردم. برا همین درو باز کردم که از ماشین پیاده شم. اما اونها چون فکر کردند، من قصد فرار دارم، به طرفم دویدند و تا اومدم به خودم بیام، زدند دهنمو سرویس کردند. تو این فاصله هم نادیا ایستاده بود و پیروز مندانه به منظره نگاه میکرد. یه چند دقیقه اییکه منو زیر مشت لگد خورد و خمیر کردند. نادیا جلو اومد و گفت: بسشه بچه ها. منکه کنار ماشین رو زمین افتاده بودم با آستین کتم خون دماغمو پاک کردمو، به چهره خندون نادیا نگاه کردم. خم شد دستشو زیر بازوم گرفتو گفت:پاشو عزیزم تا بریم. بازومو از تو دستش بیرون کشیدم . جلوش ایستادم و شروع کردم با دستم خاک های روی لباسمو تکوندن. همه ی تنم درد میکرد. شاید حدود پنجاه نفر دورمون جمع شده بودند و نگاهم میکردند. نادیا به اون پسرا گفت: خب ممنونم از لطفتون، حالا تنهامون بذارید بچه ها. همه از اطرافمون پراکنده شدند. من هنوزم تو حیرت مونده بودم، که نادیا چرا این کار رو کرد!!
دوباره دست پیش آورد و بازومو گرفت و با لبخند گفت: سوار شو پسر. تموم شد باورکن. فقط میخواستم دم آقا شیر رو بچینم. باید گستاخیت رو تلافی میکردم، وگرنه عقده ایی میشدم. خندم گرفت. نمیدونم از چی، اما خندیدم. گفتم چه سگای وحشی داری؟!! یکم تربیتشون کن. اصلا احساس بدی نداشتم.حتی حس نمیکردم بهم توهین شده. انگار از این کتک خوردن راضی بودم. از خندیدن من یه باره چشمای نادیا گرد شد و گفت: تو میخندی؟!!!!! عجب جونوری هستی!!!!!
یکم دیگه خودمو تکوندم و بدون کلام راه افتادم به طرف در خروجی اون مجتمع. نادیا چند قدم دنبالم کرد و گفت: صبر کن. کجا داری میری. بازم خندیدم و گفتم: خونه.
ولی من هنوز باهات کار دارم. دماغتم داره خون میاد.
ههههه. چیه نذر کردی امشب منو دور شهر بگردونی و هر گوشه بدی یه شکم سیر بزنندم؟
اونم خندید.
به خدا این کتک زدنت علت داره. که برات میگم. اما متعجبم که تو چرا میخندی!!!
-هههه. شاید بوسیدنت ارزش این کتک رو داشته.
واقعا؟!!!! پس نوش جونت. بیا باهم بریم تا بگم چرا این کارو کردم.
منم که ذاتا آدم فوضولیم، برا اینکه بفهمم چرا این بلا رو سرم آورد، دنبالش راه افتادم. وقتی نشستیم توی ماشین، سریع جعبه دستمال کاغذی رو برداشت و چند تا از توش بیرون کشید و گذاشت روی دماغم. برام جالب بود ، مثه کسی که انگار تو این کتک خوردن هیچ تقصیری نداشته، خون لب پاره شده و دماغم رو پاک میکرد و میگفت: بمیرم، ببین چی کارت کردند. وحشیهای پدر سگ.
دستشو گرفتم و از روی صورتم برداشتمو گفتم: نادیا تو بیماری روانی نداری؟
خندید و گفت: شاید. اما توضیح میدم. صبر کن برسیم اونجا که باید برسیم. سپس ماشینو استارت زد و راه افتاد و شروع به حرف زدن کرد.
میدونی، من پنج سال پیش ازدواج کردم. مثه اکثردخترای این زمونه با عشق خیابونی. بعد از ازدواج هر چی من به همسرم عشق میدادم،درعوض اون کتکم میزد.شبا همه ی عشقو تنمو در اختیارش میذاشتم ، عوضش اون صبح با کتک تلافیشو درمی آورد. بلاخره یه روزی خسته شدمو از خودشو عشقش دل کندم. وتصمیم گرفتم اگه روزی با کسی خواستم ارتباط برقرار کنم، اول یه کتک مفصلش بزنم، که اگه بعد معاشقه خواست کتکم بزنه بی حساب باشیم.
-عجب خوش شانسم من. داشتم شاخ در میاوردم!!!! نادیا ادامه داد.
خب امشب با اینهمه جسارت و گستاخی که تو وجود تو دیدم و باشناخت قبلی که ازت دارم احساس کردم باید اول کتک بخوری. چون فکر نکنم بتونم در برابرت مقاومت کنم. با اینکه حالا سه ساله که با کسی رابطه نداشتم. اما تورو خواستم.
یه دفعه ساکت شد و پیچید توی یه مجتمع کوچیک آپارتمانی و رفت توی پارکینگ که زیر زمین بود. ماشینو پارک کرد و گفت: باقیه اشو تو خونه برات میگم. و از تو کیفش یه کلید درآورد و داد دستم و گفت: طبقه ی دوم واحد دوازده. سعی کن کسی نبیندت.

وقتی کلید رو توی در میچرخوندم، با خودم فکرمیکردم، حالا تا درو باز کنم، یه لشکر آدم میریزند سرمو، دوباره روز از نو و روزی از نو. وارد آپارتمان شدم و دنبال کلید برق گشتم تا پیداش کردم. تصمیمو گرفته بودم. خودش اینجور خواسته بود. من اگه بوسیدمش فقط برای رو کم کنی بود. اما اون بد جوری جواب بوسه امو داد. حالا نوبت من بود، که تلافی اون دختره رو هم سر این در بیارم. وقتی خونه رو نور فرا گرفت، یه آپارتمان نسبتا شیک که باسلقیه چیده شده بود ، جلوی چشمام بود. یه آیینه ی قدی همون نزدیک در خونه به دیوار نصب شده بود. خودمو توش نگاه کردم. قیافم شده بود مثه جندهای کتک خورده. لبم ورم داشت و دماغم قرمز بود. دعا کردم که پای چشمام سیاه نشه. وارد دستشویی که درش کنار همون آیینه بود شدم. شیر آب رو باز کردم و شروع کردم صورتمو شستن. خونیکه زیر دماغم خشکیده بود رو شستم و توی صورتم زل زدم.
چرا اومدی دنبالش؟ چرا حس نمیکنی غرورت خورد شده؟ ههه، من غرورم خونه ی اون دختره خورد شد. اونوقت که اون با زهر خندش بهم گفت، که (خوشبخت باشید آقای داماد) دیگه از غرور چیزی برام نموند. بغض دارم . دلم میخواد گریه کنم.
چی میگی احمق؟ میخوای این دختره فکر کنه، به خاطر کتک خوردن گریه کردی؟ اونو که حسابش همین امشب تسویه میشه، نگران نباش. اما اگه گریه کنی خیلی خری.
گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد. از جیبم درش آوردم. اینبار بابا بود که زنگ میزد.
مونده بودم چیکار کنم. نمیشد جواب پیره مرد رو نداد. مخصوصا که اون توی مجلس باهامون نبود و میدونستم که حالا دلش خیلی داره شور میزنه. پس به اجبار جواب دادم.
-سلام بابا.
سلام عزیزم. کجایی قربونت برم؟
-خونه دوستمم. نگران نباشید.
بابا تو خودتو ناراحت نکن. به جهنم که اینجوری شد. دختر که قحط نیست.
با یکم حرص گفتم: خورد شدن غرورم، ربطی به اون دختره نداره. اتفاقا فکر میکنم بسیار دختر درستی بود.
حالا تو بیا عزیزم خونه، تا ببینیم باید چیکار کنیم.
-کاری نباید بکنیم. من شرطمو گذاشته بودم. دیگه هم به هیچ قیمتی حاضر نیستم، یک قدم تو راه خواستگاری بردارم.
باشه باباجون، هر چی تو بگی. حالا بیا خونه همه نگرانتند.
-من دیر میام خونه. فعلا خدا نگهدار و ارتباط روقطع کردم. از دستشویی که اومدم بیرون، در خونه باز شد ونادیا وارد شد. درو بست وساکت به در تکیه داد و کیفشو انداحت رو زمین و با یه لبخند موذیانه سر تا پامو برانداز کرد. منم داشتم نگاهش میکردم. حدود سی ثانیه ساکت داشتیم تو چشمای هم نگاه میکردیم. بلاخره نادیا سکوتو شکست و گفت: چیه؟ شیر من شده موش؟ دیگه دمش سیخ نمیشه!!!!!!! میدونی چرا اینکارو بات کردم؟ چون میدونم چه جونوری هستی. چون میدونم نویسنده ی داستان سکسی هستی. چون میدونم دیشب تو داستانت ،علی با شیرین چیکار کرد.
دوباره داشتم شاخ در میاوردم. ادامه داد.
چون میدونم امشب میخوای با من چیکار کنی.
بازم داشت یه چیزی تو شلوارم تکون میخورد. اما مهمتر از اون این بود، که اون از کجا میدونه من کیم. برا همین ازش پرسیدم.
خندید و گفت: خب من تو دفتر مجله زیاد میومدمو میرفتم. چند بارهم با تو برخورد داشتم. اما هیچ وقت خودمو بهت معرفی نکردم. یه روز تو دفتر مجله داشتی ای دیتو چک میکردی اون روز دفتر خیلی شلوغ بود. منم صندلی پشت سرت نشسته بودم. داستانهایی که تو مجله مینوشتی رو دنبال میکردم. برا همین کامل میشناختمت. اون روز وقتی اسم ای دیتو دیدم. اونقدر اونو خونده بودم، که تا دیدمش، از تعجب دهنم باز موند. وهمون وقت فهمیدم بببببببببببببببله، آقای داروک شما تشریف دارید. چون منم هر شب داشتم داستانتو تو سایت سکسی دنبال میکردم. از همون روز که حدود یکهفته پیشه. فهمیدم یه روز گیر دست تو وحشی میفتم. چون تو مسیر زندگیم بودی.
رفتم طرفشو گفتم: حالا چرا دادی کتکم زدند؟ وکشیدمش تو بغلم. هیچ اختیاری از خودش نداشت. نا خود آگاه داشتم تو ذهنم با اون دختره مقایسش میکردم.
برای اینکه حالا که دست تو وحشی میفتم و میدونم چه بلایی سرم میاری، خیلی دلم نسوزه.
-خب میتونی نذاری بلایی سرت بیارم. سینه شو فشار داد به سینمو دستاشو دور گردنم حلقه کرد. صورتشو آورد نزدیک صورتم. عطر نفسهاش آدمو مست میکرد.
آره،اما تو دیوونم میکنی. نمیتونم در برابرت مقاومت کنم. میخوام هر کاری دلت میخواد بکنی.
-هر کاری؟.... شالشو از سرش برداشت اون موهای بلوندش به رخم کشید و گفت:آره هر کاری مثه اون دخترای توی داستانهات.
-اما اون دخترای توی داستان استثنا اند . تحمل کارای منو دارند. فکر نکنم تو تحملشو داشته باشی.
امتحان کن....
اونقدر حشری بود که تنش داشت میلرزید. میفهمیدمش، اما من تا حالا با کسی که نمیشناختم نخوابیده بودم. و این شناخت یک طرفه بود.
لباشو جلو آورد تا بذار روی لبهام. صورتمو عقب کشیدمو خندیدم. فکر کرد میخوام بازیش بدم. با لوندی خندید و سرشو گذاشت روی سینه ام. دست انداختم زیر رونهاشو بلندش کردم و گرفتمش روی دستام. و به طرف یکی از اتاقها راه افتادم. بازم خواست لبمو ببوسه اما بازم با شیطنت سرمو عقب کشیدم. خندید. گفت: میخوای اینجوری تلافی کتک خوردنتو در بیاری؟... اما من فکر کردم اونقدر ناراحت میشی که میذاریو میری و من مجبور میشم برا به دست آوردنت بیام منت کشی. و بعد با دستش به یکی از اتاقها اشاره کرد.
وارد اتاق شدم. خودش کلید برق رو زد. وقتی نور اتاقو روشن کرد. بازم از سلیقه اش حظ کردم. جواب دادم: نه من بچه پروام و تلافی کتک رو جور دیگه میخوام در بیارم.
پس فقط خدا به دادم برسه....
-هههه، نه اینبار خدا هم به داد تو نمیرسه....
مستونه خندید. انداختمش روتخت خوابو شروع کردم اتاق رو بازرسی کردن. یه بالکن نسبتا بزرگ بود که پنجره هاش حفاظ نرده ایی داشت. نگاه کردم، دیدم کلید هم توی درشه.
نقشه ام تکمیل شد. برگشتم نشستم رو صندلی که پایین تخت بود.
چیه؟ میخوای همینجوری بشینیو نگام کنی؟
-نه دوستدارم برام استریپتیز کنی.
اوووووه چه سلیقه ی غربی هم داره!!!
-میخوام ببینم چی زیر لباست قایم کرد.
بلند شد و روی تخت ایستاد. و با یه خنده ی پیروز مندانه مانتوش رو در آورد. پوستش گندمی و صیقلی بود. با یه حرکت تاپشو از تنش در آورد و سریع رفت سراغ شلوار کتون قهوه ایش و اونم به سرعت از پاهاش بیرون کشید. حالا با یه ست کرم رنگ جلوی چشمام بود. دستاشو به کمرش زد و اندام کشیده و گوشتالوشو راست راست جلوی دیده ی من نگهداشت. از خجالت چهرش گلگون شده بود. اما هر جور بود میخواست منو در برابر خودش تسلیم کنه. یه چرخ زد و اون باستای خوشگلشو به رخم کشید و خندید.
خب چطوره؟...
-عالی...خیلی سکسی هستی!!!!!!!
اما هنوزم باید ادامه بدی. توی ذهنم برنامه ریزیم کامل شده بود.
هههه. واقعا بچه پر رویی!!!!! دیگه باقیه اشو باید خودت در بیاری.
-اگه میخوای جر زنی کنی من نیستم. اونهمه کتک رو که بیخود تحمل نکردم.
ههههه. بمیرم برات هنوز دماغت قرمزه. باشه هر چی تو بگی ودستشو پشت کمرش برد تا
گیره ی سوتینشو باز کنه.
دیگه واقعا راست کرده بودم و داشتم حشری میشدم. کم کم داشتم به خودم شک میکردم، که چقدر مگه توان مقاومت دارم؟ اونم من، که مدتها بود دستم به کسی نرسیده بود.
وقتی سینه های درشتش از سوتینش بیرون افتاد تو دلم لرزید. بعد دست برد و گوشه های شورتشو گرفت و یکباره کشید پایین و از پاهاش درش آورد و دستاشو گرفت جلوی کسش. و با خجالت گفت: وااای داروک دارم میمیرم از خجالت بیادیگه....
-معلومه...
از جام بلند شدم رفتم نزدیکش. دستاشو دراز کرد، که من بگیرمشون. اما من یکدفعه کمرشو گرفتمو از رو تخت کندمش و به طرف در بالکن بردمش. تا اومد بگه چیکار میکنی در بالکنو باز کردم و انداختمش توی اون درو بستمو قفلش کردم. کلیدشو برداشتم و تو دستم جلوی چشماش گرفتم.همونطور که کف بالکن افتاده بود. با چشمای وحشت زده گفت: چیکار داری میکنی؟
-هیچی عزیزم دارم میرم خونمون. فردا صبح میام سراغت.
خواهش میکنم این کار رو با من نکن. فردا صبح همه منو اینجا لخت مادر زاد میبینند.
-ههههه. خیلیها امشب کتک خوردن منو دیدند.
وحشی بی همه چیز. نکن اینکارو با من، زندگیمو نابود میکنی.
-بای عزیزم. صبح میام سراغت و به طرف در خونه حرکت کردم.صدای التماسشو داشتم پشت سرم میشنیدم....ادامه دارد

قسمت بعدی
     
#5 | Posted: 29 Aug 2011 10:23
بازی (قسمت پنجم)

از سیگار اول صبح متنفرم. اما اینقدر توی این سه روزی که پرتو ترکم کرده،عصبیم که دیگه شبو روز برام نداره. پس یه سیگار روشن میکنمو میشینم پشت رل ماشین. اما نمیدونم کجا باید برم.قبل حرکتم بازم زنگ میزنم روی گوشی پرتو، ولی مثه سه روز گذشته خاموشه. بغض دارم، یادم میاد گریه برای مرد زشته!!!. دلم میخوادش. بیقرارشم. توی طول این دو سال اولین باره که برای این تعداد روز ازش دورم. اگه دستم برسه به اون زنیکه خدا میدونه باش چیکار میکنم. استارت میزنمو حرکت میکنم.. اما کجا؟ نمیتونم برم خونه ی پدرش، چون ازم متنفرند. فکر میکنند، من دخترشون رو از راه بدر کردم. فکر میکنند من باعث شدم که اون اینطور جسورانه سنت شکنی کنه. برای یه خونواده ی کاملا سنتی خیلی گرون تموم شده بود. اما من عاشقشم. میپرستمش. نمیتونم به هیچ زن دیگه فکر کنم. بدون هدف دارم تو خیابونها میچرخمو به اون روزا فکر میکنم.

***********************************************
وقتی رسیدم خونه، ساعت از نیمه شب گذشته بودو همه خواب. آروم خزیدم تو اتاق خودم. داشتم لباسامو عوض میکردم، که چند ضربه به شیشه ی در قدیمی اتاقم خورد و بلافاصله با صدای قیژ باز شد. بابا تو آستانه ی در روی ویلچرنشسته بود و بهم لبخند میزد. اما تا چشمش به قرمزیه دماغم افتاد، اخمهاش رفت توهمو با نگرانی پرسید: چی شده بابا؟ چرا دماغت قرمزه؟
فقط لبخند زدم وسلام کردم.
دعوا کردی بابا؟!!
-همهم نیست.... قربونت برم که تا حالا بیدار موندی تا برگردم.
مادرتم بیداره، اما نذاشتم بیاد. گفتم حرف مردونه دارم باش.
-هههههه. دیگه از مردی امشب چیزی برام نموند..
اینجوری فکر نکن عزیز دلم.. به جهنم که نشد. اصلا خوردن اون شومبول تو لیاقت میخواد. هرکسی این لیاقتو نداره..ههههههه
رفتم جلو و خم شدم، سرشو میگیرم تو سینه امو از روی موهاش میبوسمش.
-قربونت برم بابایی، نگران من نباش. پوستم کلفته. قول میدم زود خودمو پیدا کنم. حالا دیگه شما هم برو بخواب.
صورتمو بوسید و رفت که بخوابه. منم اومدم پای کامپیوترو روشنش کردمو کانکت شدم و یه راست توی همون سایت.
بازم از اونهمه پیام تشکر تعجب کردم. اما توی پیامها یکی نوشته بود.
مرتیکه ی خانوم باز. دنبالتیم. و گیرت میاریم. از عرق خوری و خانوم بازیت نوشتی چیزی بهت نگفتیم. حالا گیر دادی به حکومت خدا؟؟؟ پیدات میکنیمو مثه سگ نابودت میکنیم..
اینبار (رودابه) توی تاپیک در جواب اون پیام کامنت گذاشته بود. چراغش روشن بود. فهمیدم که هنوزروی خطه. نوشته بود.
چه میتواند باشد مرداب؟
چه میتواند باشد؟ جز جای تخم ریزی حشرات فساد؟
افکار سرد خانه را، جنازه های باد کرده رقم میزند!!
نامرد فقدان مردیش را در سیاهی پنهان کرده است!!
و سوسک، آه وقتیکه سوسک سخن میگوید! چرا توقف کنم؟
فروغ فرخزاد.
آقا و یا خانوم حکومتی. گیرم که داروک رو گرفتی و نابود کردی.با اینهمه طرفدارهاش میخوای چیکار کنی؟ اونهارو هم میخوای بگیری و نابود. کنی؟ تو گه سگ خوردی....
براش تو پیام خصوصی نوشتم. تو تکلیفتو با من روشن کن. بلاخره کدوم طرفی هستی؟
بلافاصله جواب داد.
تو حرف نزن پسره ی وقیح، که از دستت خیلی شاکیم. اگه جواب اون احمق رو دادم، فقط برا این بود که حکومتی بود. وگر نه اگه دستم بهت میرسید به جای اون مرتیکه خودم میکشتمت......
-آخه چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ من یه داستان نویسم. فقط همین.
جواب داد.
میخوای بگی اینها ساخته پرداخته ی تخیلته؟
-خب آره فقط یه داستانه...
بگو جون رودابه؟
هههه یه جوری میگی یگو جون رودابه که انگار دختر خالمی و من میشناسمت.
اگه بگی جون رودابه قبول میکنم، که راست میگی..
-به جون رودابه این فقط یه داستانه...
یعنی شیرین تو زندگیت وجود نداره؟
-تلخی زیاد وجود داره، اما شیرینی تو کار نیست.
ههههههههههه. تو منو میخندونی! تو منو گریه میندازی!. تو منو حشری میکنی!
و درآخر، تو منو گیج و منگ رها میکنی. آخه تو کی هستی؟!!
-من یه آدم عادی.
متاهلی؟
-نه. دلمم نمیخواد باشم.
من میتونم ببینمت؟
-نه. چطوری بهت اعتماد کنم؟
خب من عکسمو برات میفرسم و همینطور آدرس خونمون و محل کارم . تو هم برو تحقیق کن ببین میتونی بهم اعتماد کنی. اگه موافق بودی خودتو بهم معرفی کن.
داشتم در مورد پیشنهاد رودابه فکر میکردم. نمیدونستم که کارم درسته یا نه. بهش جواب دادم.
-اجازه بده در موردش فکر کنم.
اوووووووووه توهم !!! چقدر ترسو!!
-رودابه جان، بهم حق بده.
باشه، درموردش فکر کن. راستی چند سالته؟
-من بیست و پنج سالمه. وتو؟
اووه چه عالی.منم بیستو دوسالمه.
-شبت خوش، باید بشینم قسمت بعدی رو بنویسم.
شب تو هم خوش منتظر قسمت بعدی هستم. و همینطور جوابت برا آشنایی؟
-ههههههه باشه در موردش فکر میکنم.بدرود
بدرود.
داشتم بهش فکر میکردم. ندیده بودمش اما نمیدونم چرا اینقدر به طرفش جذب شده بودم!!
بد جور وسوسه شده بودم، که هویتمو بهش لو بدم. اما میدونستم یه اشتباه مساوی نابودی تموم زندگیمه. فکر کردن بهش رو به وقت دیگه موکول کردمو شروع به توشتن قسمت بعدی داستان کردم.

تو تموم طول مدتیکه داشتم مینوشتم یه گوشه ی ذهنم پیش نادیا بود. با خودم فکر میکردم یعنی حالا چیکار میکنه؟
بلاخره نوشتن تموم شد و من حالا داشتم به نادیا فکر میکردم.
میخوای واقعا بذاری صبح همه اونو تو بالکن لخت مادر زاد ببینند؟
خب حقشه. اونهمه گستاخی رو چطوری از یاد ببرم.
اما اون فقط به تو آسیب جسمی رسوند.
نه خوردم کرد. درسته مست بودم. اما نگاه آدمهاییکه شاهد کتک خوردنم بودندو که میفهمیدم.
اما اون حالا وضعیتش خیلی وخیمه و با این کار ممکنه زندگیش واقعا نابود شه. داروک تو واقعا اینقدر پستی؟
رو ساعت نگاه کرم. حدود سه صبح بود. خودم خودمو متقائد کرده بودم که نباید این کار رو بکنم. سریع لباس پوشیدمو. سوییچ ماشینو برداشتمو از خونه آروم زدم بیرون.

وقتی وارد آپارتمان نادیا شدم ، آروم و بی صدا رفتم طرف اتاق و بعد رفتم پشت پرده ی که کنار پنجره جمع شده بود و تو بالکنو نگاه کردم. بیچاره تو تاریکی چمباتمه زده بود سرشو گذاشته بود روی اون زانوهای خوشگلش. دیدم اگه یه باره صداش کنم شاید خیلی بترسه. برا همین برگشتم از اتاق بیرونو درو باز کردمو محکم زدم به هم.
و دوباره اومدم تو اتاق، تا منو دید از جاش بلند شد و دیک دستشو گذاشت رو کسش و دست دیگه شو حائل سینه هاش کرد که پیدا نباشه. خندم گرفت. حالا باهام احساس غریبی میکرد.
کلید رو کردم توی قفل و در باز کردم. تا در باز شد. پرید توی بغلم و زار زار شروع به گریه کرد. معلوم بود قبل از اینهم گریه کرده. چون تموم آرایشش بهم خورده بود. آروم بین گریه هاش میگفت: منو ببخش...منو ببخش... میدونم مثه عقده اییها رفتار کردم.... دستمو کشیدم روی موهاشو گفتم: مهم نیست هر چی بود گذشت. برو لباستو بپوش دختر خوب.
فیرفیر کنان خودشو از تو آغوشم بیرون کشید رفت طرف لباسهاش منم داشتم از اونهمه زیباییش حظ بصری میبردم. بازم جنبش های کیرمو حس میکردم. بلاخره لباس پوشید و رفت طرف دستشویی. منم رفتم نشستم روی مبل توی هال. بعد یکی دو دقیقه بیرون اومد. صورتشو شسته بود. از در دستشویی که اومد بیرون، همونجا ایستاد و بهم لبخند زد و گفت:تو دیگه چه جونوری هستی!!! و بعد به آشپز خونه رفت. یکم طول کشید، تا با یه سینی و کمی خوراکی برگشت. گذاشت روی میز و نشست روبه روم. هنوزم داشت فیرفیر میکرد. تو چشمام نگاه کرد و گفت: دیگه باور نمیکردم برگردی. به خدا تصمیم داشتم تا سپیده صبر کنم و اگه نیومدی خودمو بندازم پایین.
-هههههههههه. واقعا!!!!!!!!
خب آره، میمردم بهتر از این بود، که هر کی از جلوی بالکن رد بشه منو لخت مادر زاد ببینه.
برام یه لقمه گرفتو داد دستمو ادامه داد. اما تو خیلی مهربونی!
ههههه.آره، خاک برسرم. حقت این بود که بذارم دهنت سرویس بشه. اما دل مهربونم نذاشت.
من خیلی پستم که اون کار رو با تو کردم. اما باور کن از اونهمه گستاخیت که منو بدونه مقدمه بوسیدی، خیلی لجم گرفت. چون دیدم اصلا نمیتونم در برابرت مقاومت کنم.
چیه؟ بازم میخوای تحریکم کنی که ببوسمت؟ خیر خانوم اونوقت که بوسیدمت دوتا علت داشت. اول اینکه از یه جا عصبانی بودمو میخواستم تلافیشو سر تو در بیارم. دوم اینکه مست بودم. سوم اینکه میخواستم روتو کم کنم. و چهارم اینکه یکم حشری شده بودم.
هههه اینکه شد چهار تا علت.؟!!!
-خب دوتاش مربوط به خودمه. به تو ربطی نداره.
از جاش بلند شد اومد روی پاهام نشست . دستاشو دور گردنم حلقه کرد و با لوندی گفت: حالا حشری نیستی؟
-پاشو دختره گنده، این کارا مال دخترای تازه بالغه، منو تو خیلی بزرگتر ازین هستیم که بدون شناخت با هم باشیم. اگه خیلی حشری برو جلق بزن. من نمیتونم برات کاری بکنم.
صورتشو به صورتم سایید و گفت: به خدا تو یه هفته ی گذشته که فهمیدم تو کی هستی شاید بیست بار برات جلق زدم.
داشت دوباره با حرفاش تحریکم میکرد. کمرشو گرفتم از روی پاهام بلندش کردمو گذاشتمش روی مبل و گفتم: تلاش نکن، بین ما اتفاقی نمیفته. یا حداقل حالا نمیفته. یه لقمه ی دیگه برا خودم گرفتمو از جام بلند شدم، تا اون محیط هوسناک رو ترک کنم. بلاخره منم آدمم.
با دلخوری گفت: میخوای بری؟
-آره کوچولو باید برم . مامانم نگرانم میشه. هههههههههههه
بعد خم شدم، پیشونیشو بوسیدمو گفتم: ببخش اگه اذیتت کردم.
اشک تو چشماش جمع شد. یباره زانوهامو بغل کرد و گفت: دوستتدارم داروک. دوستتدارم.
یه باره دیگه پیشونیشو بوسیدم و دستاشو از دور زانوهام باز کردم. و به طرف در راه افتادم. وقتی میخواستم از در بیرون برم نگاهش کردم. دیدم لبخند به لب گونه هاش از اشک خیسه. با دستش برام بوس فرستاد. بهش لبخند زدمو از خونه خارج شدم. وقتی رسیدم خونه هنوز کامپیوترم روشن بود. دیدم توی آی دیم یه مسیج دارم. بازش کردم. رودابه برام مسیج داده بود.
داروک، عکسو مشخصات رو برات میل کردم. برو ببین و تصمیم بگیر.
خندم گرفت. با خودم گفتم بذار ببینم چه شکلیه. رفتم و ایمیلو باز کردم و عکسشو دانلود کردم رو دسکتاپ. وقتی عکسو باز کردم کله ام سوت کشید. چیزیکه میدیدم، باورم نمیشد.از تعجب داشتم دیوونه میشدم . باورش برام سخت بود....ادامه دارد...

قسمت بعدی
     
#6 | Posted: 1 Sep 2011 12:38
بازی (قسمت ششم)

خودش بود!! همون دختره که رفتیم خونشون خواستگاری!!!اسمش چی بود؟ پرتو...آره باید خودش باشه. برگشتم توی میلم و رفتم سراغ مشخصاتش. بببببببببببله. پرتو بنکدار. نمیدونستم چرا، ولی حس کردم قلبم تند تر میطپه!! حالا باید چیکار کنم؟ از جام پاشودمو از اتاق زدم بیرون و رفتم تو آشپز خونه. انگار الکل سرشب، تازه تو رگهام راه افتاده بود. عرق کرده بودمو تشنه ام بود. یک لحظه تصویرش از جلو چشمام کنار نمیرفت. حس کردم، بازم نیاز دارم ببینمش. برای همین، شیشه ی آبو از یخچال برداشتمو دوباره به اتاقم برگشتم. بیشتر از اونیکه تعجب کنم، هیجان زده بودم. عکسشو تو بزرگترین فرم گذاشتمو نشستم به نگاه کردن. زیرلب گفتم: پس رودابه تویی؟؟؟! وشیشه ی آبو رفتم بالا.
شرارت از چشماش میبارید. یه چیزی شبیه به کسیکه همش میخواد، سر یه چیزی بجنگه.
خب من چیکار باید بکنم؟ اگه بهش خودمو معرفی کنم بعدش چه اتفاقی میفته؟ اما اگه معرفی نکنم، هان؟... هیچ اتفاقی نمیفته... مجبور نیستم خودمو بهش معرفی کنم.
رو ساعت دیواری، که چهارونیم صبح رو نشون میداد. نگاه کردم. چشمام مثه همیشه درد میکرد و سرم سنگین بود. یکم دیگه به صورتش زل زدمو بعد بلند شدم که برم بخوابم.اونقدر اون چهره به دلم نشسته بود، که دلم نیومد ببندمش. چراغ اتاقمو خاموش کردمو رفتم روی تختم دراز کشیدمو به عکسش خیره شدم. خسته بودم. اما یه شادی خاصی درونم موج میزد. تا حالا این حسو نداشتم. با این حالو هوا نفهمیدم کی خوابم برد.

**********************************

توی این دنیای بی درو پیکر. توی این زندگی که خودت نخواستی واردش بشی. و کسای دیگه تصمیم گرفتند که به وجودت بیارند. دلخوشی آدمای تنها، عشقه. که اگه از دستش بدند. دیگه به سختی به دستش میارند. دارم فکرمیکنم باید چه جوری عشقمو دوباره بدست بیارم. باور نمیکردم، یه روز بشه، که پرتو تحمل چند روز ندیدن منو داشته باشه. برا همین خیلی دلم به شور افتاده. با خودم فکر میکنم، اگه پرتو تونسته سه روز بدون من باشه، پس حتما میتونه یه عمر هم بدون من باشه. آخ... چقدر تلخه. که بشینیو ببینی تنها کسیکه دوستشداری، داره از دستت میره، اما هیچ کاری نتونی بکنی. این دلشوره، این سر درگمی، داره نابودم میکنه. پرتوی من کجاست؟

************************************

وقتی رسیدم به آدرس ساختمانی که پرتو برام میل کرده بود. از بیرون ایستادمو نگاهی به اون انداختم. این ساختمون حدود دوسال بود که تو خیابون توحید ساخته شده بود. وقتی داشتند میساختنش بارها وبارها دیده بودمش. میشه گفت یکی از شیکترین ساختمانهای اون خیابونه. داشتم با خودم فکر میکردم، که حالا به چه بهونه ایی برم تو محیط کارش. که یدفعه دیدم. سعید یکی از همکارای چند ساله ام تو دفتر مجله از ساختمان بیرون اومد. برای مجله گزارش تهیه میکرد. بیشتر تو زمینه های هنری و اجتماعی فعالیت داشت. سعید نمیدونست که اسم مستعار من داروک و منو به اسمو فامیل واقعیم میشناخت برا همین تا چشمش به من افتاد با صدایی بلند که ناخوداگاه نظر همه رو به خودش جمع کرد. گقت:به به شهروزخان. اینجا چیکار داری؟ نمیدونستم چه جوابی بهش بدم. همینطور که دست همو فشار میدادیم بهش گفتم: راستش یه تبلیغات توی مجله برای این دفتر دیدم. با خودم گفتم شاید بتونم کمکی بکنم. سعید اسم دفتر و نوع کارشون رو که روی کاغذ دست من دید. خندید و گفت: آره اتفاقا منم دارم برای دفتر مجله به خاطر فعالیت خیر خواهانشون گزارش تهیه میکنم. بیا با هم بریم من باید چند تا کپی بگیرمو با هم برگردیم. با هم راه افتادیم به طرف خیابون نظر.
کار این دفتر خداییش خیلی انسان دوستانست. دارند برای بیماران کلیوی فعالیت میکنند. اکثرا بچه مایه دارند. که اومدن سهام گذاشتند و از درآمدشون یه بخشی رو به این کار اختصاص دادند. هر چی دارم برا جمع کردن گزارش بیشتر جلو میرمو بیشتر باهاشون قاطی میشم. بیشتر از نوع کارشون حال میکنم. کلی برو بیا دارند. بچه مایه دارند دیگه...
تموم طول هفته اینجا کار میکنند و آخرای هفته دور هم جمع میشند. هر بار یه جایی بیشتر توی باغ مجمع دارند. و البته کلی عشق وحال. اما خداییش دارند زحمت میکشند. آخر هفته منم دعوت کردند که برم توی مجمعشون. خب چی توی فکرت داری که اومدی سر بزنی؟
-دارم فکر میکنم که یه سری داستان در مورد بیماریهای خاص تو مجله بنویسم و درآمدشو وصل کنم به این دفتر. البته اگه همونطور که تو میگی کارشون درست باشه. هرچند که درآمد از داستان اونقدر نیست که چشم گیر باشه. اما بلاخره . برگه سبزه دیگه.

برا خودمم جالب بود که یباره این حرفو از کجام درآوردمو زدم. ولی از همون لحظه خودمو به این قضیه متعهد میدونستم. و تصمیم رو برای همین کار گرفتم. کپی ها رو گرفتیم و برگشتیم. تو راه برگشت سعید گفت: اینجا فقط یه ایراد داره، اونم شخصیت مدیرعاملشه که فکر میکنه از کون فیل افتاده. مادرقحبه انگار از همه طلب کاره. نیم وجب دختر اینقدر قد و سرتقه که آدمو عصبی میکنه. برا هرچیزی گیر میده. باید اونقدر زر بزنم تا بتونم موافقتشو مثلا برای نوع تهیه ی گزارشم ازش بگیرم. البته یه جورایی هم حق داره چون بلاخره اینها تو مراودات شخصیشون، زندگیاشون با مردم عادی فرق داره. اینه که باید احتیاط کنند.

وارد ساختمون شدیم. قلبم تند میزد. دمو بازدمم سخت شده بود. و داشتم با خودم میگفتم حالا اگه پرتو شک کنه که من داروکم چی؟... اما چون داشتم با سعید میرفتم توی دفتر و صد درصد اون میشد معرف من یکم امیدوار بودم، که شاید پرتو نفهمه که من کی هستم. توی مسیر رفتن به اتاق مدیرعامل با چشمام داشتم اتاقها رو بازرسی میکردم، تا ببینم پرتو رو کجا میتونم پیدا کنم. ولی خبری نبود. وقتی وارد سالن انتظار دفتر مدیر عامل شدیم منشی گفت: تشریف داشته باشد. نشستیم روی صندلی به انتظار.
فکرشو بکن این دفتر با این عظمتو یه دختر بچه داره اداره میکنه.....هههه اونوقت ما برای یه لقمه نون باید از صبح تا شب سگ دوبزنیم. نمیدونی این خانوم مدیر عامل چه کسیه! لامسب انگار از آسمون افتاده. البته چون دفعه قبل گفتم کون فیل عذاب وجدان دارم...
خندیدم...
با خودم فکر کردم، نکنه پرتو مدیر عامله؟ واااای اگه اینجوری باشه که حالا من گیر میفتم. اقتادم تو برزخ. نمیدونستم باید چیکار کنم. میخواستم یه بهونه پیدا کنمو در برم. که یباره در اتاق مدیرعامل باز شد و یه آقایی ازش اومد بیرون و پشت سرش خانوم مدیر عامل واسه بدرقشون از در خارج شد...ببببببببببببببببببببببله. خانم پرتو بنکدار مدیرعامل اونجا تشریف داشتند. همونجور که داشت با اون آقا تعارفات محترمانه رد و بدل میکرد چشمش افتاد به سعید. آقای مورد بحث از در دفتر بیرون رفت و پرتو در حالیکه سعی میکرد قیافشو جدی تر از چند لحظه پیش نشون بده برگشت سمت ما. زانوهام توان اینو نداشت که روشون بایستم. حس میکردم، الآنه که قلبم بیاد توی دهنم.اینبار نگاه پرتو مستقیما افتاد روی من. خون به سرو صورتم هجوم آورد. برا چند لحظه پرتو مبهوت به من نگاه کرد. و بعد یه لبخند زهر دار شبیه شب گذشته رولباش نشست. فکر کردم داره تو دلش منو مسخره میکنه. با خودش فکر میکنه، هه این همون خواستگار دیشبمه. مرتیکه ی مسخره.
نگاهش رو از روی من برداشت و اومد سمت سعید و گفت: خب آقای مالکی چیکار کردید که خدا رو خوش بیاد؟ بدون اراده هر دومون ازجابلند شدیم. اما حال من نزار..
خانم بنکدار من یه خواهش ازتون دارم و میخوام که باش موافقت کنید.
پرتو اشاره به دفترش کرد و گفت تشریف بیارید تو.
سعید ادامه داد ایشون آقای شهروز ....نویسنده توی دفتر مجله هستند. تبلیغتون رو توی دفتر مجله دیدند. اومدند که بیشتر با نوع کارتون آشنا بشند. البته توضیحات بیشتر و واگذار میکنم به خودشون.
پرتو با اون نگاه وحشی و از خود راضیشو با همون لبخند نیشدار نیم نگاهی به سرتاپام انداخت و گفت:بله بله بنده افتخار آشناییشون رو داشتم ...قبلا...
بند دلم پاره شد...یعنی منظورش چیه؟ فهمیده من داروکم؟ یا به خاطر دیشب داره اینو میگه؟
داشتم از این برزخی که خودمو انداخته بودم توش رنج میکشیدم. دلم میخواست بی مقدمه بذارمو در برم. بلاخره با سعید وارد دفتر سرکار خانوم شدیمو رفتیم روی مبلمان شیک و سیاهرنگش ولو شدیم. پرتو هم برای رعایت ادب نرفت پشت میزش بشینه و اومد اونطرف میز جلوی ما، روی مبل نشست.
خانم بنکدار من میخوام خواهش کنم که اجازه بدید، یه گزارش هم از جلسات آخر هفتتون تهیه کنم.
مشکلی نیست. اما به شرط سانسور...ههه
سعید شقو رق نشست و گفت: خب اونکه معلومه، مگه میشه تو این وضعیت همه چی رو نوشت. صرفا میخوام توی گزارشم تاکید کنم، که حتی آخر هفته ها هم شما به جای تعطیلی کامل، دارید روی موارد اجتماعی کار میکنید. اما ظاهرا چند تا از همکارهاتون با این موضوع مشکل دارند. لابه لای حرفهای سعید. پرتو دائم منو زیر نظر داشت.

اینجا من تصمیم میگیرم، که چی اتفاق بیفته. نگران مخالفت همکارام نباشید. اما شما قبل از اینکه گزارشتونو به دفتر مجله مسترد کنید، اول باید بدیدش به من، تا ممیزی کنم.
ههههه. خانوم بنکدار شما هم برا خودتون یه پایه وزارت ارشاد اسلامی هستید ها.
باشه حتما اینکارو میکنم. اما شما خیالتون راحت باشه، که من چیزی نمینویسم که وجه ی اجتماعی این سازمان زیر سوال بره.
مشکلی نیست آقای مالکی، میتونید کارتون رو ادامه بدید. سعید یباره از جاش بلند شد و گفت: پس با اجازتون من رفع زحمت میکنم.شهروز خان هم که خودشون هدفشونو براتون توضیح میدند. پرتو بدونه اینکه از جاش تکون بخوره گفت: آخر هفته میبینمتون.

سعید زد سر شونه ی من و گفت: با من که کاری نداری؟با تته پته گفتم نه.. به کارت برس.اما تو دلم داشتم جد وآبادشو زیر رو میکردم. مارا بگو چی فکر میکردیم چی شد!!
سعید تند و سریع خدا حافظی کرد و از در بیرون رفت.
نگاه پرتو به طور عمیق روی صورتم بود. حس میکردم داره تلاش میکنه تا فکرمو بخونه.
خب آقای .... من چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟
از لحن مضحکش و اون لبخند موذیانش داشتم اذیت میشدم. برا همین گفتم: اگه بخوایند اینجوری نگاهم کنید و اینجوری با طعنه باهام حرف بزنید ترجیح میدم که از کاری که میخواستم بکنم صرف نظر کنم.
یباره خندید. چهرش گلگون شد. زیبا بود. زیباتر شد.
پسر جسوری هستید!! وقتی اینجا دیدمتون خیلی تعجب کردم.اصلا بهتون نمیاد اهل خواستگاری بازی باشید.
داشتم اتیش میگرفتم . چرا باید اینو به رخم بکشه؟
-ببینید خانم بنکدار، درمورد دیشب منم مثه شما در برابر عمل انجام شده قرار گرفتم. به خاطر پدرم که مریض احواله و نمیخواستم دلشو بشکنم، این کار مسخره رو کردم. وگرنه به شخصه از این خاله زنک بازیها متنفرم.
برام جالبه، که آدم برا جلب رضایت پدرش بره خواستگاری یه دختری که اصلا نمیدونه کیه.حالا اگه من این دید رو تو زندگیم نداشتم و به شما بله میدادم واقعا میخواستید با من که نمیدونید کیم ازدواج کنید؟
دیدم نه این دختره واقعا سر جنگ داره و منم باید خودمو جمع جور کنم. آرنجهامو گذاشتم سر زانوهام و یکم به طرف جلو خم شدم و زل زدم توی چشماش. یکم جا خورد. گقتم: من مثه شما نیستم برا خونوادم خیلی ارزش قائلم حتی اگه شده به خواستگاری سوری برم.اما اینو بدونید که اگه حتی عروس ننه ام بشید شما رو به خونوادم ترجیح نمیدم. یکم عصبانی شد اینو از گره ی ابروهاش فهمیدم.
یعنی دارید ازم خواستگاری میکنید؟
-عمرا با این خودخواهیتون بتونید خودتونو به کسی قالب کنید.
انگار دوستدارید همونجور که از خونه م بیرونتون کردم، از دفترم هم بندازمتون بیرون؟!
-مشکلی نیست. اما یادتون باشه که شما شروع کردید نه من.
دیدم نیم خیز شد و دستش رفت روی تلفن و آیفونشو زد. با خودم گفتم: واااااااای میخواد بندارتم بیرون. چه فاجعه ایی.
منشی سریع وارد اتاق شد. پرتو با همون اخمی که توی چهرش بود گفت: دوتا قهوه لطفا. منشی با گفتن چشم از اتاق بیرون رفت.پرتو از سر جاش بلند شد و به طرف میزش رفت. بوی عطرش توفضا پیچید. دلم لرزید.پشت میزش نشست و گفت: خب حالا بگید چی مینویسید؟
نفس راحتی کشیدم و گفتم: بیشترین تمرکزم روی نوشتن زندگی نامه ست. اما با خودم فکر کردم، برای این سازمان شاید بتونم یه سری داستانهای اجتماعی در مورد افراد بیمار بنویسم. البته درآمدش ناچیزه میدونید که، اما حد اقل کاریه که میتونم بکنم.
دوباره همون خنده ی پر طعنه اش رو لبای خوش فرم و دهن کوچولوش نقش بست و گفت:چقدر خوبه که نویسنده هایی هستند که به فکر مردم بدبخت باشند. اما خیلیها هستند که به جای فعالیت اجتماعی، دارند انرژیشون رو جاهایی که هیچ نتیجه ایی نداره و صرفا برای تعریف و تمجید خواننده هاشون میزارند.
نمیدونستم طرف منظور این حرفش کیه! اما ناخودآگاه داشتم به داروک فکر میکردم. یعنی داره بهم حالی میکنه که من میدونم تو کی هستی؟ غیر ممکنه که بویی از این قضیه برده باشه. تو چشماش نگاه کردم و با اشاره ی ابرو و سرم حالیش کردم که منظور حرفشو نگرفتم.
بازم همون لبخند و گفت: مهم نیست . همینکه شما دارید فعالیت اجتماعی میکنید خوبه..
بازم با این حرفش بیشتر منو تو شک انداخت.
منشی وارد شد و قهوه رو روی میزهامون گذاشت. بدون کلامی حرف شروع به نوشیدن کردیم. اما نگاه سنگین پرتو نمیذاشت حال عادی داشته باشم. بعد چند لحظه پرتو فنجونشو روی میز گذاشت با جدیت گفت: میتونید آخر هفته توی مجمع ما شرکت کنید؟
یکم فکر کردمو جواب دادم . خب با این دعوتتون میخواین اعلام صلح کنید؟
بلند خندید.
شما همیشه یه جمله ایی که جواب سر بالا باشه برا آدم دارید.
دیگه داشتم میترکیدم . آخه این منظورش چیه؟! انگار واقعا میدونه من داروک هستم. قهوه ام تموم شده بود فنجون رو روی میز گذاشتم و از جام بلند شدم و اجازه ی مرخصی گرفتم. از جاش بلند شد به طرفم اومد دستشو دراز کرد که بام دست بده و گفت: خوشحال شدم از دیدنتون آقای خواستگار.
-خواهش میکنم. عروس خانوم. و دستشو تو دستم گرفتم. با کمی حرص بازم خندید. و گفت آخر هفته منتظرتونم. شماره ی منو داشته باشید. تا با هم هماهنگ بشیم و کارت ویزیتشو بهم داد. گفتم : با خونواده خدمتتون برسم؟ لباشو با حرص بهم فشار داد و گفت: عمرا با این گستاخیتون بتونید دختریو به چنگ بیارید.
از حرفش پقی زدم زیر خنده و گفتم: البته، هرچی شما بگید درسته خانوم مدیر عامل.
همونجور که داشت لباشو از حرص رو هم فشار میداد، با همون خنده ی مضحکم از در خارج شدم...ادامه دارد

قسمت بعدی
     
#7 | Posted: 2 Sep 2011 16:12
بازی (قسمت هفتم)

از پرسه ی بی هدف تو خیابونها خسته شده مو برگشتم خونه. کامپیوتر رو روشن میکنم تا اگه اون خانومه اومد روی خط یکم خودمو سرش خالی کنم. به محض اینکه کانکت میشم و آی دیمو روشن میکنم، آلارم وب برام میاد. تایید میکنم.

سلاااااااااااام آقای داروک.
-خیلی پستی!!
مثه اکثر اوقات نشسته بود روی مبل و لپتاپش جلوش روی میز قرار داشت. با یه تاپ نیم تنه به رنگ آبی و یه شلوار جین. ماسکش مثه همیشه به صورتش بود. خندید.
میدونم پرتو ترکت کرده.
بغض دارم. دلم میخواد هرچی از دهنم درمیاد نثارش کنم. اما چه سودی داره؟ حس میکنم اونم همینو میخواد و عاشق اینکه ببینه من عصبانی بشم.
-تو چه جوری اون کاغذها رو میذاشتی تولباسهای من.
این یه رازه. نمیشه گفت. اگه میخوای بدونی باید هر کاری من گفتم بکنی.
-مثلا چه کاری؟
خب من هدفم بدست آوردنته.
-حالمو بهم نزن. فکر کردی من بچه ام یا زن ندیده؟ فکر میکنی من باور میکنم که تو داری این کارها رو میکنی که منو بدست بیاری؟
هاهاهاها. آخرش میبینی.
آخر چی؟
آخر اینکه چه جوری یه روزی خودت بهم میگی که منو دوستداری.
-تو فقط یه احمق حال بهم زنی،که هیچ وقت حتی نمیتونی کیرمو راست کنی. زنیکه.
واقعا نمیتونم راستش کنم؟ اگه اینقدر به خودت مطمئنی به جای بستن وب بشین ونگاه کن چه بدنی دارم. اونوقت معلوم میشه که میتنوم راستش کنم یا نه.
-خفه شو سادیسمی. فکر کردی اونقدر روحم آلودست که بشینم به توی احمق نگاه کنم. یه موی پرتو رو به هزار تا مثه تو نمیدم
ههههههه. مطمئنی اونم همینطوره؟
دیگه داری گه خوری میکنی. پرتو مثه امسال تو نیست.
هاهاهاهاها. چه خیال خامی. ببین پسر. اون مردی که فکر کنه زنش فقط به اون فکر میکنه و هیچ کس دیگه نمیتونه تحریکش کنه، فقط یه احمقه.
از شدت عصبانیت وب رو میبند. اما دارم به حرفش فکر میکنم. یعنی چی؟ یعنی همه ی زنها برای مردی به جز جفت خودشون حشری میشند؟ حتی پرتو؟ غیر ممکنه. اون اسطوره ی پاکیه. اون نمیتونه به مرد دیگه فکر کنه.
مطمئنی؟ تو فکر میکنی پرتو با دیدن تو، حس جنسیش فعال شد؟ خیلی احمقی!
پس یعنی این زنیکه درست میگه؟!!! وااااای خدا دارم دیوونه میشم. پرتو تورو خدا برگرد. نمیخوام این شک تو دلم بیفته. نمیخوام. بلند میشم میرم طرف یخچال و بطرعرقمو برمیدارم. این سه روز همش مستم.

عکس پرتو رو میذارم جلوم روی میزو عرقمو سر میکشم. و به صورت ماهش زل میزنم.
مرا تو بی سببی نیست. به راستی صلت کدام قصیده ایی ای غزل؟

*************************************

از دفتر پرتو که اومدم بیرون. داشتم رو ابرا سیر میکردم. حسم عجیب بود. اینهمه زن و دختر، توی زندگیم بودند و هستند. ولی هیچ وقت چنین حسی بهشون نداشتم. حتی آخرین دوست دخترم که دو ساله پیش ازم جدا شد و ازدواج کرد. با تموم علاقه اییکه بهش داشتم نمیتونست این حسو تو من بوجود بیاره. اونقدر قلبم به شدت میطپید که هر آن فکر میکردم نکنه یباره کم بیاره و از کار بیفته. اما با تموم وجودم این حسو میخواستم. این دستو دل لرزیدنها رنگ بوی خاصی داشت. فقط از یه چیز میترسیدم و اون این بود که، نکنه پرتو اون شخصیتی که فکر میکنم نداشته باشه؟ اما نمیخوام به این موضوع فکر کنم.اون همون چیزیه که نشون میده. مگه ندیدی رفتارشو تو خواستگاری. مگه حرفای این بیست روزش توی پیامهای خصوصیو نخوندی. اونجا که دیگه نیاز نداشت شخصیتشو پنهون کنه.
اصلا چرا من دارم به این چیزا فکر میکنم؟!!

سایتو که باز میکنم. پراز پستهای جدیده.اما چشمام دنبال پرتو میگرده. دارم با خودم فکر میکنم، که بین اینهمه آدم که به طور مجازی باهام دوستند، چرا باید درست با پرتو ارتیاط برقرار کنم؟! کسیکه من رفتم خواستگاریش و اونم منو از خونش بیرون کرد! روزگار چه بازیها که نداره!! چند ضربه به شیشه ی اتاقم میخوره و صدای سیمین بلند میشه. داداشی بیام تو؟
سایتو میبندم و میگم بیا. در باز میشه و چهره شیطون خندون سیمین پیدا میشه. آروم میاد تو.
سلااااام
-سلام.
خوبی؟
-بد نیستم.
میدونم خیلی حالت گرفتست. ولی دیگه گذشت.
نمیخوام دیگه بهش فکر کنم. تو هم در موردش حرف نزن.
باشه، اما ظهر غذا نخوردی برات گرم کنم.
تازه یاد اومد که گرسنمه.
-دستت درد نکنه. اگه اینکارو بکنی ممنونتم.

وقتی قسمت جدید داستانو تموم کردمو گذاشتم تو سایت چند دقیقه ی بعدش پرتو آنلاین شد. نگاه کردم روساعت حدود نه شب بود. اومد تو یاهو گفت: سلام
-درود.
دیدم قسمت جدید رو آپ کردی. برم بخونم و برگردم.
-باشه. وشروع کردم به نوشتن یه قسمت دیگه. حدود بیست دقیق بعد برگشت. و نوشت.
اگه فضا سازی داستانت باحال و جذاب نبود اصلا نمیخوندمش. چون به هیچ وجه از نوع قلمت راضی نیستم.
-چند بار بگم دارم کاملا بداهه مینویسم.
خب حداقل یکم ویرایشش کن.
-حوصله ندارم. فقط میخوام بنویسم.
خب عکسمو دیدی؟ اومدی در موردم تحقبق کنی؟
بیخیال پرتو خانوم. من حوصله ی اینکارها رو ندارم. اما خداییش خیلی خوشگلی.
باشه. پس دیگه مزاحمتون نمیشم آقای داررررررررروک.
خندم گرفت. گفتم صبر کن. چرا بهت برخورد؟
نه بهم بر نخورد . از خودم بدم اومد، که چرا اینکارو کردم.
-پرتو خانوم . باید درک کنی. من همینجوری تا صبح قیامت میشینم باهات حرف میزنم. اما ارتباط نمیتونم داشته باشم. برام خطر داره، باید اینو بفهمی. در ضمن شما که نمیدونی شخصیت واقعی من چیه. شاید دارم با اینکارم برا دخترایی مثه تو دام پهن میکنم.
من کسی نیستم که تو دام تو بیفتم، مگه اینکه همون شخصیت توی داستانتو داشته باشی. اونوقت ممکنه خیلی کارا بکنم. اما اینو از کله ات بیرون کن که منو تور کردی.
-ههههه، من گفتم شاید عصبانی نشو.
ببین اگه خواستم ببینمت فقط برا این بود که ببینم اونطرف این مانیتور کی نشسته داره این چیزا رو مینویسه. فقط همین.
-عجب!!!!!!
امروز صبح یکی اومد توی دفترم. یه نویسنده از طرف مجله ی ......نوع جمله بندی کلامش، دقیقا مثه تو بود. فکر کنم قشر شما همتون مثه هم حرف میزنید. جواب سربالا ههه. اگه از طرف مجله نبود، شک نداشتم که خودت بودی.
اونم عین تو حرفاش هزار بو میداد. اما جالبتر اینکه همین آقا، دیشب اومده بود خونمون خواستگاری. و من در نهایت بی رحمی بیرونش کردم. اما از صبح تا حالا که دیدمش و باش حرف زدم، نمیدونم چرا یه حسی غریب دارم. بعد اینکه رفت. انگار تموم انرژیمو با خودش برد. منتظر بودم تو بیای رو خط خودمو پیشت خالی کنم.
کله ام سوت کشید. گقتم: نکنه داری عاشقش میشی؟
ههههههه. به این زودی؟ نه بابا...اما حسم بهش عجیبه!! تا حالا هیچ کس اینقدر منو آزار نداده بود. اهههههه. با اون پیشونی بلندش و اون کله شقیش و حرفای بی سرو تهش که نمیشد بفهمی دقیقا میخواد چی بگه، حالمو گرفته...
پس حتما خیلی بیریخت بوده؟
نه، زشت نبود. اما یه کله خر به تمام معنا بود. قد و یک دنده. دلم میخواست خفه ش کنم.بی ادبی و وقاحت از سر روش میریخت. وقتی بهم نگاه میکرد، حس بدی داشتم. احساس میکردم داره روحمو لخت میبینه. نمیدونم چرا برا یه مهمونی دعوتش کردم. اما وقتی رفت آرزو کردم دیگه نبینمش. همون چند دقیقه که توی دفترم بود، انگار تموم سیگنالهای مغزمو بهم ریخته بود. تا رفت، مستقیم رفتم تو آبدار خونه و گفتم: کسی مزاحم نشه و خوابیدم. انگار از یه کوه رفته بودم بالا. حالا نمیدونم شب جمعه که دعوتش کردم چیکار کنم؟
-هههههه، خب دعوتت رو پس بگیر.
نمییییشششه. خیلی زشته.
پس تحملش کن و گله نکن.
سعی میکنم همین کار رو بکنم. اما هنوزم حسم بهش عجیبه!!
-منکه نفهمیدم بلاخره خوشت اومده یا بدت؟
اگه بگم خودمم نمیدونم باورت میشه؟
-پس مواظب خودت باش خانومی. چون بوهای خوبی نمیاد.
یعنی چی؟
-یعنی فکر کنم در برابرش استعداد عاشقیت داری هههههه
اهههههه، تو رو خدا یکم جدی باش.
-خب من جدی گفتم.
که چی؟ من با یک بار دیدن یه نفر عاشقش شدم؟!
-نگفتم شدی. گفتم:مستعدی.
در موردش قکر میکنم. فعلا من برم شام بخورم و برم استراحت که خیلی خستمه.
-به سلامت رودابه جان. یا بهتر بگم پرتو خانوم.
مسخره، با اون لحن پر از طعنه ت!! شب خوش.
-بدرود.
وقتی آف شد، اونقدر هیجان زده بودم، که نمیدونستم چیکار باید بکنم. داشتم قاطی میکردم.
از اتاقم اومدم بیرون. اونقدرگرمم شده بود که خیس عرق بودم. رفتم طرف حوض و سرمو کردم زیر آب.

حدود ساعت 6 عصر پنجشنبه بود. تصمیم داشتم به پرتو زنگ بزنم و باش هماهنگ بشم. که سعید زتگ زد.
سلام
سلام. چطوری؟
خوبم. شنیدم امروز تو هم دعوت شدی به مجمع شرکت خانوم بنکدار؟
ـآره.
نا جنس از راه نرسیده خانومو زدی به تور؟
چی میگی سعید؟! چرت و پرت نگو.
باشه ما هم که خریم. اما میخواستم بگم اگه ماشین داری بیا دنبال من تا با هم بریم؟
-باشه اما اول باید یه زنگ به خانوم بنکدار بزنم.چون گفته باش هماهنگ شم. شاید یه وقت بخواد دعوتشو پس بگیره.هههههههههه
باشه، من منتظرت میمونم.
کارت ویزیت پرتو رو از جیبم درآوردم و شمارشو گرفتم.
بله؟
سلام.
سلام. شما؟
من شهروز....هستم
خوبید آفای ....؟
ممنونم. گفته بودید باهاتون هماهنگ شم.یرای مجمع.
با یه لحن کاملا مضطرب و دستپاچه گفت: راستش.... نمیدونم چه جوری بگم... اما چاره ایی هم نیست.....هیات مدیره با حضور شما موافقت نکردند. من عذر میخوام از اینکه بدون مشورت از طرف خودم شما رو دعوت کردم.
انگار یکی با پهنای یه بیل محکم زد توی سرم. گیج شده بودم. یعنی چی؟ سعی کردم خودمو نبازم. تمام تلاشمو کردم تا رو خودم مسلط بشم.گفتم: چه جالبید شما!! خب پس با اجازتون فعلا خدا نگهدار.
صداشو شنیدم که گفت آقای... اما من دیگه تلفنو قطع کردم.
پریدم پشت کامپیوتر و آن شدم.
جالب بود. پرتو هم آن بود. تا اومدم روخط برام پیام داد من چیکار کنم؟
-اولا سلام. دوما چیو؟
اههههههه. بابا این پسره رو میگم. همونکه گفتم پنجشنبه دعوتش کردم.میدونی دعوتمو پس گرقتم. اما دارم دیوونه میشم.
-خب اگه پس گرفتی، که دیگه نمیشه کاریش کرد.
نه....تورو خدا داروک یه فکری بکن.
والا چی بگم؟
میخواستم اذیتش کنم. اما حالا خیلی پشیمونم. چیکار کنم؟ هیچ راهی هم وجود نداره که تعقییرش بدم.
-پس بیخیالش شو...
نمبتونم. دلم میخواد بیاد.
-پرتو خانوم من کار دارم. این مشکلو خودت به وجود آوردی. از منم کاری بر نمیاد.اما قکر کنم پسره رو پروندی با این کارت.
نه تورو خدا اینو نگو. اولین کسیه که ازش یکم خوشم اومده.
-پس خیلی خوش به حالشه. خودت بهتر میدونی چیکار کنی. من که تو ماجرا نیستم. فعلا بای . باید بنویسم.
اهههههه. از دست تو.باشه یرم ببینم چیکار میتونم بکنم...ادامه دارد
     
#8 | Posted: 3 Sep 2011 10:07
درود.

هست شب ،یک شب دم کرده و خاک،
رنگ رخ باخته است.
باد نو باوه ی ابر، از بر کوه، سوی من،
تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم دراستاده هوا.
هم از این روست نمیبیند اگر گم شده ایی راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز.
مرده را ماند، مرده را ماند، در گورش تنگ.
به دل سوخته ی من ماند.
به تنم خسته که میسوزد از هیبت تب.
هست شب آری شب.
نیما.

زبان سپاسگذاری ندارم.

داروک.
     
#9 | Posted: 5 Sep 2011 17:51
بازی (قسمت هشتم)

زنگ زدم به سعید و گفتم که دعوتشون رو پس گرفتن.
چی میگی شهروز؟ مگه میشه؟!!!
-حالا که شده.
خود بنکدار دعوتشو پس گرفت؟
-آره...
اینا دیگه کیند!! چه جوری تونستند اینکار رو بکنند؟ حالا که اینجور شد منم نمیرم. دارند توهین به مجله میکنند. گور باباشون.
-سعید جان تو به من چیکار داری برو.
به جون تو غیر ممکنه. باید بیاند ازت عذرخواهی کنند، تا من کارشون رو ادامه بدم.حالا هم زنگ میزنم به فرخی و بهش میگم. مگه بچه های مجله مسخره ی این تحفه اند؟ اگه نمیخواست بری، بیجا کرد که دعوتت کرد.عجیبه ها!! فعلا خدا نگهدار. میخوام زنگ بزنم به فرخی.
-خدانگهدار.
داشتم با خودم فکر میکردم، چه افتضاحی حالا راه میفته. سعید دیگه کاراشونو نمیکنه. اوناهم میرند سراغ فرخی سردبیره مجله. فرخی هم که جونشو میده اما اعتبار بچه هاییکه براش کار میکنند رو به کسی نمیفروشه. آخ آخ... موضوع خیلی باحال شد.
داشتم به عمق فاجعه فکر میکردم، که گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن. نگاه کردم، دیدم فرخیه.
سلام جناب فرخی..
سلام شهروز جان. چطوری پسرم؟
-به لطف شما..
آقای مالکی بهم زنگ زد، یه چیزایی گفت، که من خیلی متعجب شدم. میخواستم از زبون خودت بشنوم.
-آقا چیزه مهمی نیست. سعید جان داره حساسیت نشون میده. خانم بنکدار دعوتشو پس گرفت. خب شاید دوست نداره من تو مجمعشون باشم.
نه عزیزم، اینجوری که نمیشه. مگه میذارم پرستیژ مجله رو ببرند زیر سوال. اگه نمیخواست تو هم باشی، بیخود کرد، که از اول دعوتت کرد.منتظر عذر خواهی خانم بنکدار باش پسرم. فعلا خدا نگهدار.
-خدا نگهدار.
ارتباط رو که قطع کردم، یه جورایی حالم گرفته شده بود. چون میدونستم فرخی تا پرتو رو به زانو در نیاره ولکن نیست. دلم برا پرتو سوخت.رفتم تو اتاقمو نگاه کردم رو مسنجر دیدم هنوز آی دی پرتو روشنه.منم چراغمو روشن کردم. به محض روشن شدن چراغم، پیام داد.
چیزی به فکرت نرسید؟ آقای نویسنده.
-نه، من چه فکری میتونم بکنم؟ وقتی نمیدونم دقیقا موضوع چیه!
تلفن دارم صبر کن حالا بر میگردم.
فهمیدم که فرخی بهش زنگ زده. چند دقیقه ایی طول کشید، تا اومد و گفت: واااای داروک بیچاره شدم.
-چرا؟
رییس پسره زنگ زد و گفت: اگه ازش رسما عذرخواهی نکنید، مجله قراردادشو لغو میکنه.
حالا نمیدونم چیکار کنم. اگه این کار و بکنم خودم داغون میشم و اگه نکنم،آبروی شرکت رو میبرند.
-خب چرا از اول به این موضوع فکر نکردی؟
اصلا فکرشو هم نمیکردم، اینقدر موضوع حاد بشه.نمیدونم چیکار کنم.
-پرتو خانوم تو هم منو درگیر زندگی شغلیت کردیها!! خوب شد پس من نیومدم سراغت وگرنه حالا من به جای اون بدبخت قربونی میشدم.
باید برم بهش زنگ بزنم. چاره ای ندارم. اما نمیدونم چی بگم و چجوری رفع و رجوعش کنم. فعلا بای.
-بدرود.
هههههههه.نگاهم رو گوشیم بود که زنگ بخوره.چند ثانیه ی بعد شروع کرد به زنگ خوردن. بببببببببله، خودش بود.جوابشو ندادم.اونقدر زنگ خورد تا قطع شد و دوباره بعد ازحدود یک دقیقه دوباره زنگ خورد. چند تا زنگ که خورد جواب دادم.
-بفرمایید خانم بنکدار؟
سلام آقای ...
-سلام از بنده است.
ببخشید میخواستم هم عذر خواهی کنم بابت مساله ی به وجود اومده وهم اینکه، عرض کنم من هیات مدیره رو برای حضور شما متقائد کردم و بازم، میخوام رسما دعوتتون کنم به مجمع.
-نیازی به این کار نبود. خودتونو توی درد سر انداختید.
خواهش میکنم بیشتر از این خجالتم ندید. من منتظرتون هستم.
-راستش چون قرارمون کنسل شد، من یه قرار کاری دیگه گذاشتم، اینکه دیگه...
پرید وسط حرفمو گفت: اذیتم نکنید...هر قراری گذاشتید بهم بزنید. من منتظرتونم.
یکم ژست آدمای متفکر رو گرفتم و گفتم:باشه سعی میکنم قرارمو بهم بزنم.
پس روی اومدنتون حساب میکنم. خدانگهدار..
-خدانگهدار

**************************************

صبح روز چهارم، با صدای یه فاخته که پشت پنجره ی اتاقم داره میخونه بیدار میشم. صداش رو اعصابمه. اونقدر غمگین ناله میکنه که دلم میخواد ساکت شه. میگند فاخته خوش خبر نیست. برا همین دلشورم بیشتر میشه. اونقدر که دیگه نمیذاره بخوابم. هر چند که هنوز خواب درست حسابی نرفتم و فقط به زور الکل نیمه بیهوش میفتم یه گوشه. وقتی چشمامو باز میکنم، میبینم که گوشه ی اتاقم روی زمین خوابیدمو عکس پرتو رو چسبوندم به سینه م . دوباره این صبح بی عشق بردمید و من خسته و رنجور از بار سودای باختنم. اولین فکرم اینه که کجا پیداش کنم؟

*************************************

به محض اینکه سعید سوار ماشین شد. یه سوت بلند کشید و گفت: چه خبره؟! خیلی به خودت رسیدی؟
-مثه اینکه داریم میریم مهمونی..
آره اونم چه مهمونی. با وجود خانوم بنکدار...
-بس کن سعید تیکه ننداز..
میدونی از عصر تا حالا تو این فکرم، که چرا دعوتت کرد و چرا دعوتش رو پس گرفت؟!
اما به نتیجه نمیرسم.
-خب شاید واقعا با هیات مدیره به توافق نرسیده؟
دست بردار شهروز، اون دختره اینقدر کله خرو یک دنده ست، که محاله بتونند از تصمیمش منصرفش کنند. موضوع چیز دیگه ست.اما حال کردی چطوری فرخی رو کوکش کردم؟
میدونستم دلت پیشه مهمونیه. شایدم پیش خانوم پرتو بنکدار.
برمیگردم نگاش میکنم. چشماش برق میزنه.

مهمونی مجمع توی یه باغ بزرگ اطراف شهر بود. وقتی وارد سالن باغ میشم حدود صد تا صد و پنجاه نفر حضور دارند. همه شیک و آراسته ، زن و مرد، و خانومها بدون حجاب.پشت میزهای پذیرایی نشسته بودند و در حال گفتن و خندیدن. چشمام شروع میکنه دنبال پرتو گشتن.از همون بدو ورود اونو میبینمش آخر سالن. نگاهش تو نگاهم گره میخوره. یهو تو دلم یه چیزی فرو میریزه. تو نگاهش یه چیز خاصی حس میکنم. یه چیزی مثه لجاجت و حرص، انگار خیلی بهش زور اومده بود، که مجبور شده دوباره دعوتم کنه. دیدمش که حرکت کرد به طرفمون. با کت و دامن مشکی و اسپورت. موهاشو جمع کرده بود.
گردن کشیده و بلندشو راست نگهداشته بود. به چند قدمیمون که رسید، لبخندی رو لباش نشست.
سلام. خوش اومدید. با هر دومون دست داد. دستش گرمو مرطوب و
چهرش از شرم بر افروخته شده بود. تمام تلاشش رو میکرد که نشون بده اتفاق مهمی بینمون نیفتاده. یادم به حرفش توی چت افتاد که میگفت: دلم میخواد بیادش.خنده م گرفت. سعید با دیدن یه خانوم که میشناخت از ما جدا شد و به طرف میز اون رفت.
منو پرتو شونه به شونه ی هم در حرکت بودیم.
قراری که گذاشتید رو کنسل کردید؟
-بله . شما دستور فرمودید و منم اطاعت کردم.
چرا اینقدر لحنتون نیشداره؟!
-چرا شما اینجوری فکر میکنید؟
پشت یه میز قرار گرفت و بهم تعارف کرد، که بشینم.روی میز انواع واقسام میوه و شیرینی بود. روبه روم بود و با اون چشمای سیاهش داشت چهرمو کنکاش میکرد. قلب صاحب مرده م میخواست از جاش کنده بشه. نمیدونستم چرا اینقدر در برابر این دختر احساس ضعف دارم. نگاهی به اطرافم انداختمو گفتم:جالبه که اینهمه هزینه میکنید برای اینکه یه مجمع تشکیل بشه. خندید و گفت: چیه؟ باهاش مشکل دارید؟
-نه، پول خودتونه، هر کاری دلتون بخواد میتونید باهاش بکنید. اما به نظرتون لازمه که این کار هر هفته انجام بشه؟
ببینید آقای....این جماعت به امید یه چیزای ساده دارند کمک میکنند، که ما بتونیم کاری برای یه قشر از جامعه انجام بدیم. شاید باور نکنید، اما همین دور هم جمع شدنها و پول خرج کردنها باز تاب مثبتی برای شرکت داره . چون مردم خواهان ارتباط و تفریح اند. اتفاق خاصی اینجا نمیفته، همه جمع میشند و چند نفر سخنرانی میکنند. اما همین دور هم بودنها و همین که یکم آزادند، جوریکه هر کس هر جور دوستداره لباس میپوشه و با هرکی دوستداره ارتباط برقرار میکنه، انرژی کاری هفته ی آینده رو براش تامین میکنه.
-خب شاید حق با شما باشه و من دارم مته به خشخاش میذارم.
خب، نویسندگی براتون عشقه یا منبع درآمد؟
منبع درآمد که مطمئنا نیست. اما عاشقشم.
بیشتر چی مینویسید. منظورم اینکه چه جور داستانهایی مینویسید؟
-تمرکزم روی زندگی نامه نوشتنه.
کتابی چاپ کردید؟
-کتاب خیر، چون اون چیزاییکه میخوام تو کتاب بنویسم، به عنوان سند ماندگار از یه نویسنده. متاسفانه بهش مجوز نمیدند. ولی توی مجله، هر چند وقت، یه ماجرایی رو شروع میکنم و هفته به هفته قسمت به قسمت ادامه میدم.
اون چیزاییکه شما مجوزشو میخواین تا بنویسید، مثلا چیه؟
-خب میخوام بتونم از خیلی چیزها بنویسم . مثلا سیاست،یا عشق البته نه عشق اسلامی...ههه
خندید وصورتش گلگونتر شد.
جالبه ، باید برم نوشته هاتونو بخونم ببینم تخیلتون تا کجاها پرمیکشه..
-گر همچو من اوفتاده ی این دام شوی..
ای بس که خراب باده و جام شوی..
ما عاشق رند و مست و عالم سوزیم..
با منشین ، اگر نه بد نام شوی..
چشمای سیاهشو تنگ کرد و عمیق تو چشمام نگاه کرد .گفت :واقعا؟ یعنی شما هم رندی و هم عاشقیو هم مستو هم عالم سوز؟ بهتون نمیاد اینهمه هنرمند باشید!
-مگه این خصلتها هنره؟
خب اونجور که شما با افتخار میگید، به نظر میرسه که هنر میدونید؟
-نه بابا از بدبختیمه، که به این دامها گرفتار شدم.برا همین به شما توسیه میکنم که دنبال کارای من نیفتید.
خیلی شبیه یک نفری که میشناسم حرف میزنید!
-واقعا؟
میدونید اگه از طرف مجله نیومده بودید، شک نداشتم که خود اون هستید.
ناخوداگاه تو دلم خالی شد. حس کردم اگه یکم دیگه تو این زمینه با هم حرف بزنیم، اون مطمئن میشه که من داروکم. باید بیشتر ساکت باشم و شنونده. تو این فکرم که یه آقای مسن اومد جلو، از من عذر خواهی کرد و زیر گوش پرتو زمزمه ایی میکنه. چشمای پرتو گشاد شد و ناگهان از جا بلند شد و گفت: من عذر میخوام، باید برم، مثه اینکه مساله ی خاصی پیش اومده. تو همین حین چشمم اوفتاد به در ورودی و دیدم، حدود ده نفر مامور نیروی انتظامی وارد سالن شدند. یکی از مامورها با صدای بلند گقت: خانومها سریع خودشونو بپوشونند. وادامه داد همه آماده بشند، حکم بازداشت همه رو داریم. و یه کاغذ رو به طرفه همه و بالای سرش باز کرد..ادامه دارد..

قسمت بعدی
     

#10 | Posted: 8 Sep 2011 14:27 | Edited By: darvack
بازی (قسمت نهم)

تصمیم رو گرفتم، میخوام روند ارتباطم رو با این زنیکه عوض کنم. شاید بتونم مکانشوپیدا کنم و این بوته ی خارو از ریشه بکنم. تنها راه برگردوندن پرتو همینه. باید اول مدارکی داشته باشم، که بتونم اگه پرتو رو پیدا کردم، بهش ثابت کنم، که من تو این قضیه هیچ تقصیری ندارم. برا همین با این حال نزارم سیستمو روشن میکنم و آن میشم.و منتظر میمونم. باید خودمو از این رخوت بیرون بکشم. هیچ وقت فکرشو هم نمیکردم، که یه روزی پرتو بتونه ترکم کنه. اما حالا که این اتفاق افتاده، انگار خیلی خودمو باختم. باید از این حالت بیرون بیام . اولین کاری که میکنم، دوتا بطرعرقی که تو خونه دارمو میبرم و توی توالت خالی میکنم. بعد میرم طرف یخچال و توش دنبال خوراکی میگردم. بساط صبحونه رو آماده میکنمو. دارم به خودم میگم. آخه اینجوری کاری از پیش نمیبری. سه روز گذشته رو مثه آدمهای الکی فقط تو مستی گذروندی. بعد از سه روز انگار یه شعله ی امید توی وجودم روشن شده بود. دیگه این حالتو نمیخواستم. برا همین یه صبحونه ی مفصل خوردم. احساس میکردم معدم به آرامش رسید. صبحونه که تموم میشه شروع میکنم، ریختو پاشهای این چند روزو جمع جور کردن. با خودم دارم فکر میکنم، وقتی پرتو برگرده، نباید خونه بهم ریخته باشه. همیشه پرتو از شلخته گی من توعذابه و حالا که نیستش، حس میکنم که قدرشو بیشتر میدونم. در حین کار کردن، یه دفعه یه جرقه توی ذهنم زده میشه.وااااااای خدا، من چقدر خرم! چطور به ذهنم نرسیده بود، که ممکنه پرتو رفته باشه سراغ شهره. آره درسته، مطمئنم که رفته پیشه اون. دست از کار کردن میکشم. اینقدر ذوق زده میشم که لباس میپوشمو به سرعت از خونه میزنم بیرون.

*****************************

همه مون رو مثه گله ی گوسفند سوار چهارتا اتوبوس کردند. خانومها توی دوتا و آقایون هم توی دوتای دیگه از اتوبوسها. سعید عصبانی گفت: کیر تو این شانس، نگاه کن تو رو خدا! حالا نگرانم که مشکل کاری برامون درست کنند و دستمونو از این یه لقمه نون خوردن هم بکنند.چیزی نداشتم که بگم. فقط داشتم لحظه به لحظشو توی ذهنم میسپردم تا بعد بنویسمش.

حدود ساعت ده شب همه افراد مجمع رو توی محوطه ی قرار گاه بی سیم جمع کردند و اعلام کردند. که با ضمانت چند نفز معتبر آزاد هستید و میتونید برید ، اما صبح شنبه همه باید اینجا حاضر باشید. چون باید فرستاده بشید دادگاه.

پرتو خودشو رسوند به من و گفت: واقعا عذر میخوام. تو اولین جلسه که شرکت کردید این اتفاق افتاد. خندیدمو گفتم:این حتما از قدمه منه. منکه گفتم نیاز نیست که بیام.
ابن چه حرفیه که میزنید؟! خب برنامتون چیه؟
-هیچی، برگردم برم باغو ماشینمو بردارم.
منم باید بیام، چون ماشین منم اونجاست.
با سعید وداع کردم و با پرتو از قرارگاه خارج شدیم و یه تاکسی دربست گرفتمو به طرف باغ حرکت کردیم.
چطوری میتونم نوشته هاتونو بخونم؟
-هههه، زحمت بکشید هر هفته مجله رو بخرید و بخونید.
نمیشه برا من پارتی بازی کنید و خودتون بهم بدید؟
-چرا نمیشه! ایمیلتون رو بدید، تا براتو ارسال کنم. از کیفش کاغذ و قلم بیرون کشید و ایمیلشو برام نوشت. دقیقا همون ایمیلی که با آیدیش آن میشد(رودابه)
هر دو روی صندلی عقب نشسته بودیم ودقایقی میشد که هر دو ساکت بودیم. چیزی نمیتونستیم بهم بگیم.البته معلومه که با هم حرف داشتیم.اما غرور اجازه نمیداد که هر دمون پیش قدم بشیم. پرتو نگاهشو به بیرون از ماشین تو بیابون گم کرده بود. ومن داشتم لحظه به لحظه ی این کنار هم بودنو حظ میبردم. راننده مثه اینکه از این سکوت سنگین به تنگ اومده باشه.پخش ماشینشو روشن کرد. یه صدای آسمونی گوشمونو پر کرد.
دل از دستم رفته برون زان دم که تو را دیدم.
عشقت دارد رنگ جنون زان دم که تورا دیدم
شعله به جان گران زده ام، قید و خود و دگران زده ام.
زان دم که تو را دیدم.

ناخوآگاه هر دومون برگشتیم تو صورت هم نگاه کردیم. پرتو از شرم برافروخته شد. لحظات سنگینی بود، ولی بلاخره رسیدیم باغ و از اون حالو هوا بیرون اومدیم. با هم دیگه وداع کردیم و هر کس پشت رل ماشین خودش قرار گرفت. صبر کردم تا اون جلوتر از من حرکت کنه. همینطور که تو بزرگراه در حال رانندگی بودم، داشتم به اون فکر میکردم.چه اتفاقی داره تو زندگی من میفته؟! چرا تا این اندازه این دختر میتونه منو تحت تاثیر خودش بذاره. مگه چه فرقی با دخترای دیگه که توی زندگیم بودند داره؟ غرق این افکار بودم که چیزیکه دیدم شوکم کرد. وقتی پرتو داشت از یه کامیون سبقت میگرفت کامیون یهو انحراف به چپ پیدا کرد و در عرض یکی دو ثانیه ماشین پرتو رو به گاردهای بزرگراه زد. صدای وحشنتاکی بلند شد و بعد از اون نیمه ماشین به زیر چرخهای عقب کامیون رفت و از زیرش بیرون اومد و یباره از کف جاده بلند شد و روی پهلو غلتید. حالا نوبت من بود که با ماشینش برخورد کنم. ترمز دستی و ترمز پا رو باهم کشیدم و گرفتم. ماشینم چرخی زد و کشیده شد سمت راست بزرگراه هر لحظه انتظار اینو میکشیدم که ماشین منم از کف جاده بلند بشه روی هوا. اما مثه اینکه شانس یارم بود. وقتی کاملا متوقف شدم نگاه کردم دیدم ماشین پرتو هنوز داره به طرف جلو حرکت میکنه. سپس با یه ماشین دیگه برخورد کرد و با یه ضربه ی سنگین به روی سقف افتاد. حس کردم نفس کشیدن برام سخت شده.پرتوی من چه بلایی داره سرش میاد؟! هیچ کاری نمیتونستم بکنم جز اینکه نظاره گر این فاجعه باشم. حس آدمی رو داشتم، که در حال کابوس دیدنه. باورش برام سخت بود. بلاخره بعد این اتفاق ماشین اون کناره جاده درست در امتداد مسیر من از حرکت متوقف شد. از ماشین به سرعت پیاده شدم و به طرفش دویدم. از پنجره دیدمش که سروته بود وصورتش غرق خون. در های ماشین قفل شده بود. برگشتم طرف ماشینم و آچار چرخ رو برداشتم وشیشه ی عقب سمت خود پرتو رو شکستم و دست بردم قفلو باز کردمو کمربند رو از کمرش باز کردم. اونقدر حالم بد بود، که بی اختیار از چشمام اشک راه اقتاد. آروم کشیدمش بیرون خوابوندمش کف جاده شالش و قسمتی از یقه ی مانتوش پر از خون بود و خودش بیهوش. جستجو کردم ببینم محل خونریزی کجاست. بالای پیشونیش زیر موهاش شکافته شده بود. و خون در حال غل زدن. نبضشو گرفتم. گوشها و دماغشو نگاه کردم ببینم خونریزی مغزی نکرده باشه. اما علائمشو ندیدم. دست بردم زیر تن ظریفش و روی دستام بلندش کردم و سریع برگشتم طرف ماشین و خوابوندمش رو صندلی عقب. چند تا ماشین دیگه هم نگهداشته بودند و همه اطراف ما جمع بودند. کامیون کمی جلوتر نگهداشته و راننده اش خودشو به ما رسونده بود و اونقدر از این اتفاق حال خودش بد بود، که روی خاکی کنار جاده دراز کشیده بود و دستشو روی قلبش گذاشته بود.

توی بیمارستان روی صندلی پشت اتاق عمل نشسته بودمو داشتم فکر میکردم که این دیگه چه فاجعه ایی بود؟! که دیدم پدر و مادر پرتو همراه با یه دختر تقربا هم سن و سال پرتو وارد سالن انتظار شدند. سراسیمه و آشفته حال.هر سه اشکریزان و محزون. وقتی با من روبه رو شدند، از دیدن من تقریبا شوکه شدند. پدرش اومد طرف من و با عصبانیت فریاد زد: چه مشکلی برای دخترم درست کردی مرتیکه؟ هنوز جمله ش تموم نشده بود ، که اون دختر کیفش رو بلند کرد وبا تمام قدرت زد تو سر من و شروع کرد جیغ زدن و فحش دادن.
مرتیکه عوضی چیکار کردی باهاش؟! میکشمت کثافت.
اونقدر شوکه و حیرون شده بودم، که حتی نمیتونستم از خودم دفاع کنم و اون دختره هم مرتب با کیفش داشت بنده رو نوازش میکرد. با صدای جیغ یکی از پرستارها برای چند لحظه جو آروم شد.

معلوم هست چیکار میکنید؟ اینجا بیمارستانه! خانوم خودتو کنترول کن. این آقا مقصر نیست
ایشون لطف کرده، مجروحو رسونده بیمارستان. خجالت داره که ندونسته دارید یه همچین رفتاری میکنید. نفس راحتی کشیدم و از اونها خودمو دور کردم و رفتم روی یه صندلی نشستم. اونقدر نگران پرتو بودم، که این اتفاقات اصلا برام مهم نبود. دقایقی بعد همون دختره اومد جلو و با شرمندگی گفت: فقط میتونم بگم عذر میخوام. حالم دست خودم نبود.
از چشمه ی چشماش اشک در حال جوشیدن بود. در لابه لای گریه ش ادامه داد.
من شهره دوست پرتو هستم. نزدیکترین دوستش. ببخشید فکر کردم که شما باش برخورد داشتید. اختیارمو از دست دادم و باز به گریه کردن ادامه داد. برام جالب بود که توی اون وضعیت چرا شهره فکر میکرد، که من پرتو رو میشناسم چون وقتی داشت میگفت من دوست اونم جوری حرف زد، مثه اینکه من اونو میشناسم. البته پدر و مادر پرتو منو کاملا شناختند. اما شهره از کجا منو میشناخت برام عجیب بود.

************************************
جلوی خونه ی شهره ایستادمو، نگاه میکنم. روی ساعتم حدود یازده صبحه. دارم با خودم فکر میکنم، که چطوری موضوع رو با شهره در میون بذارم، تا اگه خبری از پرتو داره دریغ نکنه. یباره در خونه ی شهره باز میشه و از چیزی که میبینم حیرت میکنم . پرتو با یه مرد غریبه از خونه ی شهره خارج شد. خندان و فارق از من. حس کردم تمام بدنم کرخت شده. توانی تو خودم برای حتی پیاده شدن از ماشین نمیدیدم. سرم به دوران افتاده بود. گیج منگم. با خودم فکر میکنم. به همین زودی منو از یاد برد؟! کسیکه تا چند شب پیش میگفت من همه ی زندگیشم..اونقدر این ضربه برام عمیقه، که حس میکنم معدم میخواد بیاد توی دهنم. در ماشینو باز میکنم و با حمله ی برق آسای معدم، به کف خیابون استفراغ میکنم. چند بار. خارو ذلیل. درمانده و خود باخته. اونقدر حالم بده که حتی نمی فهمم پرتو و اون مرد کجا رفتند.
دوباره خودمو تو خیابون خاقانی میبینم، پشت در خونه ی (آردواس) چهار لیتر عرق کشمش دو آتیشه ازش میخرم و برمیگردم طرف خونه.
بطر عرق توی دستم و دارم همه ی عکسها و نشونه های پرتو رو جمع میکنم و میریزم توی یه کارتون. اشک از چشمام رونه. دست خودم نیست. حالم خیلی بده. دلم میخواد پیش یکی باشم که یکم دلداریم بده. اما پیش کی میتونم حرف یزنم ؟ چی بگم؟ بگم زنیکه عاشقشم در عرض سه روز همه چی رو فراموش کرد. لحظاتی میشه که با خودم فکر میکنم. شاید اون که با پرتو بود، رابطه ی خاصی باش نداره. اما اگه اینطور نیست من باید اون مرد رو میشناختم. از طرف دیگه مگه ندیدی، حتی کوچکترین نگرانی از دوری من توی چهره ش نبود. کسیکه حتی اگه یه روز نمیتونست ببیندم، کارش میشد گریه! حالا چه اتفاقی داشت میفتاد؟ مگه میشه اون زن با ثبات یباره اینقدر زود همه چیز یادش رفته باشه؟! یاد حرف اون زنیکه ی توی وب میفتم، که میگه اون مردی که فکر کنه زنش فقط برای اون تحریک میشه، فقط یه احمقه. کاری که دارم انجام میدمو نیمه رها میکنمو مست، بطر عرق بدست از خونه میزنم بیرون و بی هدف شروع میکنم، تو خیابونها حرکت کردن. هوا سرده و من خودمو درست نپوشوندم. دیگه هیچ چیز برام مهم نیست. دیگه پرتو رو هم نمیخوام. دیگه هیچی نمیخوام. حس میکنم، قلبم یخ زده و یه سوراخ بزرگ توش درست شده.جوریکه انگار داره هوا میکشه.
وارد تریای جاوید میشم. با همون حال نزار و مست مست. وقتی از در تریا وارد میشم جاوید از پشت صندوق منو میبینه و از حال ویرونم میفهمه که مستم. به سرعت به طرفم میاد و دستمو میگیره. منو میبره توی آشپزخونه و میشونه روی یه صندلی. میپرسه چته شهروز؟ چرا اینقدر مستی؟ فقط میخندم. تلخ .
در آشپز خونه باز میشه و نادیا رو توی آستانه اش میبینم. نگران و مات..ادامه دارد..

قسمت بعدی
     
صفحه  صفحه 1 از 4:  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / "بازی" بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.