| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

"بازی"

صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین »  
#21 | Posted: 17 Oct 2011 23:23
بازی (قسمت هجدهم)

در جواب تک زنگم، پرتو باهام تماس گرفت.
شهروز چند دقیقه بیا تو شرکت من کار دارم..
-باشه..
درهای ماشینو قفل کردمو رفتم داخل و یه راست رفتم پشت در اتاق پرتو و در زدم.
بیاتو..
وقتی وارد شدم، پرتو پشت کامپیوتر روی میزش، نشسته بود.چشماش داشت برق میزد و مشتاق دیدن من. از پشت میزش بلند شد و اومد سمتم. هر دو بدون اراده و با اشتیاق مثه آهن روبا همدیگه رو جذب میکردیم و باز مثه چند ساعت پیش چسبیدیم به هم..
-دوستتدارم پرتو..
بازم اسممو صدا بزن..عاشق اینم که اسممو صدا کنی..
-تو پرتوی منی..
بگو که همیشه باهام میمونی؟..
-همیشه عزیزم.. همیشه.. تا زنده ام..
دوستدارم شهروز..
دستهامون حریصانه تن همو لمس میکرد..
تو با من چیکار کردی؟!
همونطور که صورتمو لای موهاش فرو برده بودمو عطرشو به اعماق وجودم میفرستادم زیر گوشش گفتم: اینو من باید بپرسم..تو با من چیکار کردی؟!
گونه شو به گونه ام سایید و ریز خندید. صورتشو بوسیدم. خودشو از آغوشم بیرون کشید و گفت: بیا میخوام با دوستم آشنات کنم. دستمو گرفت و منو کشید پشت کامپیوتر روی میزش.
دیدم هنوز توی مسنجره. بعد گفت: این دوست اینترنتی منه. اسمش داروک..حدود یک ماهه باش دوست شدم..بهش گفتم که تو داری میای دنبالم.البته تو رو میشناسه..من توی تموم این چند روز رابطمون دائم از تو براش گفتم . مثه خودت مینویسه..اما نه اونجور که تو مینویسی..
-یعنی چی؟
خب، چجوری بگم؟ اون توی یه سایت سکسی داستان مینویسه..
اخمامو تو هم کشیدم و تو چشماش مستقیم نگاه کردم.
واااای شهروز خواهش میکنم فکر بد نکن..باید داستانشو بخوونی تا بفهمی چی میگم..اگه میبینی همین حالا دارم بهت معرفیش میکنم، برای اینه که، نمیخوام چیزی ازت پنهون کنم.
بعد با هیجان گفت: باور نمیکنی چیزاییکه پیش بینی میکنه، همه درست از آب در میاد..
بذار باش حرف بزنم..تا بیشتر باش آشنا بشی و نشست روی صندلی و شروع به پیام دادن کرد..داروک، شهروز اینجاست...
هههههه، به به آقا شهروز...چطورید آقااااااا؟
داشتم از خنده میترکیدم..اما جلوی خودمو گرفته بودم..
پرتو به صورتم نگاه کرد. انتظار داشت من جواب داروک رو بدم. رفتم پشت سرش و چونه مو گذاشتنم روی شونه ش، تا بتونم بیشتر عطر تنشو استشمام کنم و به مانیتور نگاه کردم. پرتو همونطور که صورتشو به صورتم میسایید گفت: نمیخوای جوابشو بدی؟
-خب، از طرف من سلام برسون..
پرتو هم همین کارو کرد..من برا سیمین با گوشیم پیام دادم:خب، مرسی سیمین جون دیگه تمومش کن...
اما یه باره سیمین تو مسنجر نوشت.. اختیار دارید آقا شهروز..اجازه بدید بیشتر با پرتو خانوم آشناتون کنم..
از وحشت نفس تو سینه ام گره خورد..پرتو نوشت، چی میگی داروک؟! من میخوام شما رو با هم آشنا کنم..
ههههه. پرتو خانوم من داروک نیستم.. بلکه خواهر داروکم..
یعنی چی؟ من که تا همین حالا داشتم با داروک حرف میزدم..
نه خانومی، شما حالا حدود بیست دقیقه ست، که داری با خواهر داروک حرف میزنی..داروک رفته یه خانوم خوشگلو که تور کرده ببینه..
صورتمو از رو شونه ی پرتو برداشتمو نقسی که از وحشت تو سینه م گره خورده بود رو دادم بیرون. پرتو برگشت با تعجب آمیخته به عصبانیت توی صورتم نگاه کرد.و دوباره پیام داد..منظورتون چیه؟ چرا داروک بدون اینکه به من بگه رفته بیرون و به جاش شما دارید با من حرف میزنید؟!
تو دلم گفتم: ای خدا لعنتت کنه سیمین که دهنمو سرویس کردی!!!
سیمین-عزیز دلم، با تموم باهوشی و جسارتت، رو دست خوردی..داروک همون عوضیه که کنارته..یکی باید تورو از این وضعیت بی اطلاعی که برات درست شده در بیاره.
سرمو گرفتم بین دستام. حس کردم قلبم از شدت طپش میخواد منفجر بشه..سرم گیج میرفت..دیدم که دستای پرتو از روی صفحه کلید آویزون شد پهلوهاش وآروم سرشو گذاشت روی میز..برای یک دقیقه سکوت مطلق حاکم بود. داشتم تصور میکردم چی توی ذهن پرتو داره میگذره و از چیزایی که داشتم حس میکردم وحشت خودم چند برابر شد. تموم اون حرفاییکه درمورد شهروز به من زده بود. همه ی اون دوز وکلک ها که من سوار میکردم تا پرتو بهم زنگ بزنه و یا تحریکش میکردم که به شهروز ابراز عشق کنه..خودم از اینهمه ریا کاریم و رو شدن دستم براش ترسیده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم! بعد از اون سکوت طولانی پرتو از جاش بلند شد و برگشت سمت من که پشت سرش بلا تکلیف ایستاده بودم. مستقیم توی چشمام نگاه کرد..چشماش پر از اشک بود. به وضوح فروخوردن بغضشو حس کردم..بعد با صدایی آروم و محزون گفت:تموم این مدت منو بازی دادی؟!
دستامو جلو بردم که شونه هاشو بگیرم و بکشمش توی بغلم..که با صدای جیغش سر جام میخکوب شدم..
به من دست نزن..پست فطرت..
بعد رفت طرف یک کمد درشو باز کرد و مانتوشو بیرون کشید و تند و عصبی شروع به پوشیدن کرد.. من بلا تکلیف داشتم نگاهش میکردم..همونطور که در حال لباس پوشیدن بود. با نفرت و صدایی تقریبا فریاد گونه گفت: برا چی هنوز اونجا ایستادی؟ برو گمشو. دیگه هیچ وقت نمیخوام ریختتو ببینم..عوضی خودخواه..سریع برو بیرون تا نگفتم نگهبانها بیاند لاشتو با کتک ببرند بیرون.
دوباره با غروری خورد شده و خود باخته به طرف در حرکت کردم و وقتی دستگیره ی درو گرفتم و نیمه بازش کردم گفت: هیییی عقب افتاده ی بدبخت..حواست باشه اگه دیگه دورو بر خودم ببینمت، میدمت دست اوناییکه باید بدم..تا برا همیشه ریشه ی شهروز و داروکو این همه حقه باز بودنش کنده بشه..من فقط نگاهش میکردم . ادامه داد..حالا برو گورتو گم کن عوضی...

*******************************

حالم خوب نبود..حس میکردم توی سینه م خالیه. از شدت بغض گلوم درد گرفته بود.خیلی نامردونه سیمین منو فروخته بود. البته خودم قصد داشتم به پرتو بفهمونم که داروک من هستم. اما باید خودم این کارو میکردم..نه کس دیگه..وقتی به اون همه تنفری که توی چشمای پرتو دیدم، فکر میکردم، میخواستم سرمو بزنم به درو دیوار...آخ که سیمین اگه بدونی چه بلایی سرم آوردی!!
به خودم که اومدم، دیدم کنار زاینده رود، توی بیشه ی ناژوان ایستادم.همه جا تاریک تاریک بود و باد لای شاخه و برگهای درختای بلند بید زوزه میکشید و من تنهای تنها..با اوهامی از باختن.حس میکردم همه چی بین منو پرتو تموم شده و اون هیچ وقت دیگه به من اعتماد نخواهد کرد..قلبم از این تفکر فشرده میشد. وقتی با خودم فکر میکردم، که چطور به خاطر هیچ و پوچ پرتو رو از دست دادم، میخواستم به زمین و زمون فحش بدم..حس میکردم با اونهمه لجاجتی که تو وجود پرتو هست، دیگه محاله منو بپذیره. اونقدر این تفکرات منو آزار داد و اونقدر بهمم ریخته ، که توی تاریکی شب، بدون اراده رفتم سمت آب رودخونه و وارد اون شدمو جلو رفتم. سردی آب تا مغز استخونام نفوذ کرد و باعث شد که شوک بهم وارد بشه. جلو رفتم. تا جاییکه آب رسید زیر گلوم و یباره سرمو بردم زیر آب و تو تاریکی محض چشمامو باز کردم. از اونهمه تنهایی ترسیدم و از ترس. با تموم سینه م فریاد کشیدم: پرررررررررررتووووو....

*******************************************

وقتی با لباسای خیس درحالیکه پشت سرم یه خط از رد آب باقی میموند وارد حیاط شدم. مادرمو سیمین و دیدم که لبه ی ایوون نشسته اند و مادرم داره به سیمین غر میزنه.. با دیدن من توی اون وضعیت، شوکه شدند. هنگام قدم برداشتن آب ازتوی کفشهام بیرون میزد. لحظه ایی ایستادم و از دور به صورت هر دوشون که با دهنی باز بهم چشم دوخته بودند، نگاه کردم. مغموم تر این بودم، که بخوام اون لحظه به سیمین اعتراض کنم. پشت در اتاقم توی حیاط لباسای خیسمو درآوردم و با شورت رفتم توی اتاق و یه راست رفتم سراغ کامپیوترم و بعد از روشن شدن، آن شدم. عکس پرتو رو هم باز کردم و خودمو به تختم رسوندم و رفتم زیر پتو.سردم شده بود و داشتم میلرزیدم. همیشه همینجورم وقتی عصبی میشم احساس سرما دارم. بر عکس همیشه آی دی پرتو خاموش بود. داشتم با خودم فکر میکردم اگه این اتفاق نیفتاده بود، حالا پرتو روی نت بود و بلافاصله برام پیام میداد که معلوم هست کجایی. اونقدر از این فکر محزون شدم، که سرمو بردم زیر پتو و اشکام راه افتاد. صدای مادرمو شنیدم که آروم از پشت در صدام میزد و میزد به شیشه. جواب ندادم. برا همین درو باز کرد. حس کردم نشست روی تخت کنارم.
چی شد مادر؟
از زیر پتو جواب دادم: همه چی تموم شد..
چی گفت؟
با صدایی بی رمق جواب دادم: گفت: برو گمشو عوضی. دیگه نمیخوام ریختتو ببینم.
من با سیمین دعوا کردم.
-چه فایده ایی داره؟ اون دیگه منو نمیخواد...
مادرم از روی پتو سرمو لمس کرد گفت: صبر داشته باش مادر..تو هنوز زنها رو نمی شناسی..اگه دلش باتو باشه، به این راحتیها نمیذاره از دستش بری..
-چرا باید دیگه براش مهم باشم؟ از نظر اون من حالا یه آدم حقه بازم، که با احساسات دخترا بازی میکنم.. چرا باید بازم منو دوستداشته باشه و یا دوباره بهم اعتماد کنه؟
قربونت برم اینقدر کم طاقت و عجول نباش.. یکم صبر کن. من مطمئنم که اون بر میگرده..زنها نمیتونند به این راحتی از کسیکه دوستش دارند دست بکشند.
-اما خودت که دیدی شب خواستگاری. اون یه دختر معمولی نیست..
هههه، آره ورپریده!! همچین دختری تاحالا ندیده بودم...اما تو هم بدجنسی شهروز..چطوری تونستی این دختره رو رامش کنی؟!
حس کردم از حرف زدن با مادرم یکم حالم بهتر شده. آرمو سرمو از زیر پتو بیرون آوردم و به چشمای خندونش نگاه کردم..دست کشید روی موهای خیسمو گفت: کجابودی که همه ی لباسات خیسه...
-مهم نیست..تو واقعا فکر میکنی اون دوباره منو بخواد؟
آره..اما البته به اینم بستگی داره که چقدر تونسته باشی دلشو بدزدی..
-وای مامانی عاشقشم.. اگه منو دیگه نخواد دق میکنم..
خجالت بکش مرد گنده..اگه بخوای اینقدر ضعیف باشی مطمئن باش که از دستش میدی.بذار یه چیزی در مورد زنها بهت یاد بدم..خیلی جدی نگیرشون مادر..هر چی زن جدی تر باشه، قلبش پابند تره..به این مفتیها نمیتونه اونکه دوستداره رو از یاد ببره.. اما زنهای شوخ سر به هوا، قلبشونم سر به هواست. پس اگه این عروس خانوم من همونقدر که نشون داده جدیه؟ بدون که توی از دست ندادنت هم، به همون اندازه سرسخته..
-مامانی داری دلداریم میدی یا واقعا همینه که میگی؟
عزیز دلم، من مطمئنم که اون حالا حالش از تو هم بدتره و دل تو دلش نیست..
مادرم دست کرد توی جیب پیراهن بلندش یه دونه قرص درآورد و بهم داد و گفت: بیا این قرصو بخور تا امشب راحت بخوابی.. خدارو چه دیدی؟ شاید تا فردا یه خیری پیش اومد.
مادرم دوباره دست کشید روی سرمو از کنارم بلند شدو رفت.
وقتی مادرم رفت داشتم به حرفاش فکر میکردم، که میگفت: هر چی زن جدی تر باشه قلبشم پابندتره..یعنی پرتو هم حالا تو فکر منه؟ یعتی مادرم درست میگه؟ از جام بلند شدم پتومو گرفتم دور خودمو از اتاق خارج شدمو رفتم توی آشپزخونه، که قرصمو بخورم. تا وارد اونجا شدم سیمینو دیدم که داره تو یخچال دنبال یه چیزی میگرده. با هم چشم تو چشم شدیم. حس کردم یکم ترسیده. برا همین با ترس فقط گفت: ببخشید. میدونم اشتباه کردم و زود خودشو از آشپزخونه انداخت بیرون و مثه بچه ها پا برهنه شروع به دویدن کرد و بازم مثه همیشه از پنجره خودشو بالا کشید و رفت توی اتاقش. منکه از دستش خیلی عصبانی بودم بادیدن این حرکات شیطنت آمیزش، ناخودآگاه خنده م گرفت. قرصمو خوردم و با دلی خون برگشتم رفتم توی اتاقم. چراغو خاموش کردمو رفتم روی تخت خوابیدم. همچنان آی دی پرتو خاموش بودو این تلخترین قسمت اونشب بود. به چهره ی جذابش روی مانیتور خیره شدم و داشتم به این فکر میکردم که یعنی میشه دوباره پرتو خودشو بچسبونه به سینه م و بگه شهروز دوستتدارم؟ اونقدر به مانیتور و عکس پرتو زل زدمو فکر کردم، تا قرص اثر خودشو کرد و من نفهمیدم کی به خواب رفتم..ادامه دارد.....
     
#22 | Posted: 27 Oct 2011 20:34
بازی (قسمت نوزدهم)

آفتاب نزده بود، که از خواب بیدار شدم. رو ساعت نگاه کردم. هنوز یکم مونده بود تا پنج صبح. سعی کردم بازم بخوابم، اما بی فایده بود. حرفای پرتو و اون چهره ی پر از تنفرش داشت خودشو تو ذهنم به رخ میکشید. یادم اومد امروز سه شنبه است و باید قسمت جدید داستانی که برا مجله مینویسم رو ببرم تحویل بدم. اما دریغ از یک خط دست نوشته. تو دلم شور افتاد. چون تا اون زمان نشده بود، که حتی یک هفته با مجله بد قولی کنم. اما اون چند روز چنان درگیر ماجرای پرتو شدم، که به کل از وظیفه م غافل شده بودم. پس از جام بلند شدم. رفتم صورتمو شستم و برگشتم نشستم پشت کامپیوتر، که هنوز روشن بود وهمچنان به نت وصل بود. قسمت قبلی داستانی که برا مجله مینوشتم رو باز کردم و دوباره خوندمش تا بتونم خودمو توی فضای داستان قرار بدم و سپس شروع به نوشتن کردم...

حدودهفت صبح بودکه دیگه نوشتنم تموم شد و خیال من راحت. چون در اتاقم باز بود، مادرم متوجه ی بیداریم شده بود. اومد تو آستانه ی اتاق ایستاد با اون لبخند پر از مهر همیشگیش. بهش سلام دادم.
سلام مادر..بهتری؟
از جام بلند شدمو رفتم طرفشو صورت استخونیشو تو دستم گرفتمو پیشونیشو بوسیدم و گفتم: دیشب خیلی بهم روحیه دادی. دلم قرص شده که پرتو برمیگرده پیشم.
زیاد بهش فکر نکن مادر....
-نمیشه..خودمم دلم میخواد فکر نکنم ..اما نمیشه! من میرم دوش بگیرم باید برم دفتر مجله..
برو عزیزم منم میرم برات صبحونه حاضر کنم..

سی دی نوشته ها رو دادم به منشی تا بفرسه برا ممیزی مجله. صدای سعید رو از پشت سرم شنیدم. به به .. ببین کی اینجاست!! بر گشتم نگاه کردم. دیدمش با لب خندون داره میاد طرفم. با هم دست دادیم.
معلوم هست کجایی؟ چرا به دفتر سر نمیزنی؟
-یکم گرفتار بودم..
سرشو آورد زیر گوشمو گفت: گرفتار خانوم بنکدار؟
-امان از دست تو سعید!!
بس کن شهروز. وقتی داشتی جلوی دفترش سوارش میکردی دیدمتون با هم.. میدونم که خیلی صمیمی شدید..
ناخودآگاه حس کردم که چهره م از خجالت برافروخته شده.
راستی برا برنامه شمال که پایه هستی؟
-هنوز نمیدونم. ولی امیدوارم که بتونم بیام. چون خودمم خیلی هوس مسافرت دارم.
آره، سعی کن که کاراتو ردیف کنی و بیای. خوش میگذره..دوشنبه ی هفته ی دیگه حرکت میکنیم. سه شنبه و چهار شنبه که تعطیلیه رسمیه. پنجشنبه رو هم خودمون میدیم سرش و خلاصه عصر جمعه برمیگردیم.
همونطور که داشتم با سعید حرف میزدم. از ورای شونه ش، نادیا رو دیدم که ته سالن انتظار روی یه صندلی نشسته و زل زده به من. بعد از خوشو بش با سعید، ازش جدا شدم و رفتم طرف نادیا. هر چی بهش نزدیکتر میشدم چهره ش بیشتر از هم شکفته میشد. از جاش بلند شد و با متانت سلام داد.
-سلا نادیا خانوم..چطوری؟
بد نیستم. دیگه به من سرنزدی؟!
-مگه قراری با هم داشتیم؟
خب نه.. با وجود خانوم بنکدار که آوازه ی عشقتون توی مجله پیچیده، معلومه که نبایدم به من سر بزنی.
در حالی که تعجب از سر روم میریخت پرسیدم:آوازه ی کدوم عشق؟!!
بسه دیگه شهروز یا آقای داروک.. حتی بچه ها دیدنت که وسط خیابون با جسارت تموم بوسیدیش..
اووووه، حس کردم صورتم گر گرفته..نادیا ادامه داد: ببینم تو هم شمال میای؟
اونقدر از این حرف نادیا شوکه شده بودم که تمرکزم بهم خورده بود.با مکثی طولانی که نادیا رو متعجب کرده بود، جواب دادم: شاید بیام .. یعنی بستگی به یه سری اتفاقات داره.. هنوز معلوم نیست. نادیا منو ببخش باید برم.. بعدا میبینمت..فعلا بدرود..
در حالی که خنده ی پر از شماطتی روی لباش بود گفت: بدرود اقای داروک.. راستی رفتی خونه تاپیکتو چک کن، یکی برات خنجر از رو بسته..

******************************

به محض اینکه رسیدم خونه و وارد اتاقم شدم. رفتم رو نت و وارد سایت شدم. هنوز حرف نادیا توی ذهنم بود که گفت: یکی برات خنجر از رو بسته...به محض اینکه تاپیکمو باز کردم. از چیزیکه دیدم یه جورایی وحشت کردم. رودابه تقریبا نصفه صفحه نوشته بود مرگ بر داروووووووک و بعد زیر اون یه پست دیگه زده بود با این متن.

سلام به همه.
دوستان عزیز. این شخصیتی که از داروک برداشت کردید، هیچ شباهتی به شخصیت واقعیش نداره. اون فقط یه دروغگو و حقه بازه که داره سعی میکنه با این داستانهاش دخترای ساده رو مجذوب خودش کنه. من این قضیه رو تجربه کردم. این آقای داروک با حیله و نیرنگ به من نزدیک شد و سعی کرد منو عاشق خودش کنه. البته تا حدودی هم موفق شد. اما اگه بر اثر یه حادثه دستش رو نشده بود، ممکن بود بدترین اتفاق توی زندیگم بیفته. اگه هنوز یکم از انسانیت توی وجودش باشه، باید بیاد و اعتراف کنه که چه موجود عوضیه..دوستان عزیز به نوشته هاش و به نوع حرف زدنش با خودتون اعتماد نکنید.. مرگ بر داروک. مرگ بر داروک دروغگو...

زیر پست رودابه چند تا پست دیگه هم بود. که اکثرا داشتند از من حمایت میکردند. یعنی یه جورایی به خاطر حرفهای پرتو اونو محاکمه کرده بودند. که چه سندی برای این حرفات داری؟ یکی از بچه ها پست زده بود و نوشته بود.

خانم رودابه، اگر حرف شما حتی درست هم باشه و داروک به قول شما یه آدم عوضی هم باشه. با این کار و این حرفها نمیتونی چیزی ثابت کنی. و بر عکس تازه همه نسبت به شما بد بین میشند. از کجا معلوم که شما از روی غرض این حرفها رو ننوشته باشید؟. به هر حال که کار درستی نکردید..
و چند تا پست دیگه با همین مضامین وجود داشت. که من متوجه شدم به جای اینکه پست پرتو تاثیر منفی روی خواننده ها بذاره، تازه باعث شده که همه از من حمایت کنند. و حتی یکی دیگه از بچه ها نوشته بود..

برو بابا کشکتو بساب.. میخوای خودتو آویزون داروک کنی.. اینجا همه میدونند که داروک به شخصیت قهرمان داستانش خیلی نزدیکه..

از این کار پرتو خیلی حالم گرفته شد. واضح بود که کسی به حرفاش وقعی نمیذاره و بر عکس ، این حرفها باعث میشه، که به خاطر بدون سند حرف زدن پرتو همه از من حمایت کنند. اما درون من غوغایی بپاشد. عشقم بدون تقصیر داشت محکوم میشد. حس بدی داشتم
هر دقیقه داشت به پستهایی که در جواب پرتو بود اضافه میشد و همه متفق القول داشتند اونو میکوبیدند. داشتم با خودم فکر میکردم آخه چرا این کار احمقانه رو کرده؟! واضحه که کسی حرفشو باور نمیکنه. اما اینم میفهمیدم که پرتو بر اثر غلیان احساساتش این حرفها رو زده. میخواسته اینجوری خودشو خالی کنه. هر بار یاد اون وقت میفتادم که چقدر با ذلت از دفترش بیرونم کرد، عرق شرم بر پیشونیم مینشست. و حالا کسی که عاشقش بودم بی گناه داشت محکوم میشد. میفهمیدم که اینکار پرتو از روی این بود که نمیتونست باور کنه من داشتم بازیش میدادم و نمیتونست باور کنه که من میخواستم ازش سوءاستفاده کنم. اما من داشتم اینطرف براش پرپر میزدم. نمیدونستم باید چیکار کنم. داشتم با خودم کلنجار میرفتم که به عشقم نسبت به پرتو توی سایت اعتراف کنم و پرتو رو از اینهمه حرف ملامت بار نجات بدم. و یا بذارم تا همینطور طرفدارهام هر چی از دهنشون در میاد بهش بگند.
پس غیرتم کجا رفته؟! با خودم درگیر شده بودم! یا اعتراف به عشقم توی سایت و یا از دست دادن پرتو برای همیشه. اینو به خوبی حس میکردم که اگه توی سایت اعتراف نکنم که اونو دوستدارم، برای همیشه از دستش میدادم. اما از اونطرف اونقدر غرور تو وجودم موج میزد، که اجازه نمیداد خودمو جلوی خواننده هام بشکنم. توی بد برزخی گیر کرده بودم. میدونستم که پرتو آخرین تیری که تو ترکش داشت برا اینکه خودشو راضی کنه که من قصد فریبشو نداشتم رها کرده بود. میفهمیدم که اون سعی میکنه دلیل قانع کننده ایی برای دوستداشتن من پیدا کنه و منم عاشق تر از اون بودم که بتونم اجازه بدم با یه بهونه ی ساده، این حسی که تا این حد ازش لذت میبردم از بین بره. اما مشکل اینجا بود، که پرتو راه خوبی رو برای محک زدن من انتخاب نکرده بود. با خودم فکر میکردم، با شکستن من جلوی کسانیکه برام احترام خاصی قائل بودند، فقط یه نوع خودخواهی بچه گونه ست. اما از جهتی هم وقتی به این فکر میکردم، که چقدر خودم خوخواهانه با اون همه غرور پرتو برخورد کرده بودم، دیوار این خودخواهیم رو به لرزه مینداخت. درونم عصیانی به پا شده بود. من مغرور که هیچ وقت جرات شکستن اون غرور و حس برتری به دیگران رو نداشتم، حالا با علاقه به یه کسی که شخصیت قویی داشت به تزلزل افتاده بود. میدونستم که اعتراف به عشق در برابر این همه آدم جز اسارت بیشتر برام چیزی نداشت. اما از اعماق وجودم این اسارت رو میطلبیدم و میخواستم، که برای همیشه پرتو طوقی از بندگی به گردنم بندازه. دیگه تحملم تموم شد و باید برای ثابت کردن عشقم به پرتو از یه جایی شروع میکردم . پس دستم جلو رفت و شروع کردم به نوشتن یه پست برای تاپیک.

درود.

فاش میگویم از گفته ی خود دلشادم.
بنده ی عشقمو از هر دوجهان آزادم.

هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه داروک رو از گفتن حقیقت باز داره. رودابه ی عزیزم با تموم وجودم دوستتدارم. میدونم که جسارت میخواد در برابر اینهمه نگاه ذهن اعتراف کردن به عشق. اما من ترسی ندارم. بازم میگم رودابه دوستتدارم.
دوستان عزیزم. رودابه درست میگه. من اونو بازی دادم. البته قصدم این نبود. اما شرایطی پیش اومد که ناخواسته خودم هم درگیر این بازی شدم.ای کاش میتونستم همه چیزو واضح و روشن برای همه بگم. اما اونقدر ماجرا پیچیده و طولانیه، که تو حوصله ی کسی نمیگنجه. فقط خواهشم اینکه دو چیزو سعی کنید از من قبول کنید. اول اینکه رودابه درست میگه و من به اجبار به ایشون دروغ گفتم. و دوم اینکه من عاشق رودابه ام و هیچ ترسی از اینکه اینو در برابر همه فریاد بزنم ندارم. حتی اگه رودابه بخواد من برای اینکه بهش ثابت کنم که عاشقانه میپرستمش، هویتم رو فاش میکنم و در برابر همه ی شما عزیزان با صدای بلند فریاد میکشم که دوستش دارم. قربون همتون داروک.

وقتی این جملات رو تموم و اونو پست رو آپ کردم. حس کردم همه ی وجودم از غرور خالی شده. تمام تنم عرق کرده بود و بغضی سنگین گلومو گرفته بود. نمیدونستم پرتو میخواد این بازی جدیدو به کجا ختم کنه. خدا خدا میکردم که کاش بفهمه اینهمه خود شکستنم برای چیه. کاش از این کارم بفهمه که چقدر دوستش دارم و چقدر برام ارزش داره. تحمل اینکه بشینم و نگاه کنم که چه اتفاقی میخواد بیفته رو نداشتم. پس سایت رو بستم و رفتم روی تختم دارز کشیدم. بازم اون تب لذت بخش همه ی وجودمو گرفته بود. عرق از روی شقیقه هام تراوش میکرد و به زیر گلوم میغلطید. حس میکردم اونقدر روحم توی این چند روز آزرده و خست شده که نیاز دارم فقط بخوابم. اما بیقرار تر از اون بودم که خوابم ببره. هنوز چند دقیقه ایی بیشتر از سایت بیرون نیومده بودم که صدای زنگ پیام گوشیم از خودم بیرونم کشید. پیامو باز کردم. وای خدا از پرتوبود!!!!
پستی که زدی رو خوندم. تو بی شرف فقط قصد داری قلبمو بدزدی.. میدونم که اینم یه بازی جدیده. اما عاشقتم ... دوستتدارم.. حتی اگه قصدت این باشه که فریبم بدی. منو فریب بده تا مال تو بشم.. میخوام گولم بزنی...

نفسم بند اومده بود. سرم گیج میرفت..به سختی و با حال نزار از رو تخت بلند شدم و خودمو به کامپیوتر رسوندم و وارد سایت شدم. از اونهمه پست حیرون موندم. انگار این ماجرا برای همه بیشتر از داستانیکه مینوشتم جالب شده بود و چنان جشنی توی تاپیک راه افتاده بود که در عرض چند دقیقه سه تا صفحه پر از تبریک و شکلکهای خنده دار و شادمانه بود. هر کس به نوعی به منو رودابه تبریک گفته بود و در این بین پست رودابه از همه زیباتر بود.
مرگ بر من که خودخواهانه غرورتو شکستم. و درود بر تو که به قلبم امید دادی. دوستتدارم و تا آخر عمر باهات میمونم. اگه منو بخوای و بپذیری.

اونقدر هیجان زده شدم، که از اتاقم بیرون دویدم . مادرمو دیدم که داره حیاط رو آب میپاشه. بوی نم همه ی خونه رو برداشته بود. از سراسیمه بودنم با تعجب بهم نگاه میکرد. پای برهنه به طرفش دویدم. شلنگ رو از دستش گرفتمو روی زمین انداختم و تن ظریفشو بغل کردم و با اون شروع به چرخیدن کردم.
شهروز دیوونه شدی مادر؟! چیکار میکنی؟
مرتب سرو صورتشو میبوسیدم و در لابه لای بوسه هام گفتم:درست گفتی مادر من. تو درست گفتی. پرتو برگشت .. اونم منو میخواد..

***************************************

وقتی داشتم شماره ی پرتو رو میگرفتم دستام داشت میلرزید و قلبم داشت از شدت شور و هیجان میومد توی دهنم. و بعد از اولین بوق پرتو خط رو باز کرد.
قول بده دیگه منو بازی ندی..
صداش داشت میلرزید..
-قول میدم عزیزم..
قول بده هیچ وقت تنهام نذاری..
-قول میدم....
بگو که فقط مال من میمونی...
-فقط مال تو میمونم...
بغضش ترکید و صدای هق هق شو میشنیدم.
چرا با من اینجوری کردی؟
-قربون اشکات برم من نمیخواستم اینجوری بشه.. باور کن ...فقط ناخواسته افتادم تو این بازی..
شهروز اگه دیگه بخوای بازیم بدی من دق میکنم...
-چرا باید بخوام عزیزمو بازی بدم؟ از دیروز تاحالا هزار بار مردمو زنده شدم. انگار همه چیمو گم کردم.
بازم در حال که گریه میکرد ادامه داد. اگه تو تاپیکت نگفته بودی که دوستم داری، تمام امیدم از بین میرفت..
-قربونت برم توتاپیک که چیزی نیست، هر جای دیگه هم که بخوای داد میزنم که دوستتدارم..
میای ببینمت؟
-هر وقت و هر جا که تو بگی..
همین حالا بیا خونمون دنبالم.
-چشم عزیزم..تا یک ربع دیگه میرسم...ادامه دارد...
     
#23 | Posted: 28 Oct 2011 17:40
بازی (قسمت بیستم)

قضیه عجیب شده بود. ما دو روز بود که عشقمونو برا هم رو کرده بودیم. اما حتی یک ساعت هم نتونسته بودیم کنار هم باشیم. دائم زمان رو با کل کل گذرونده بودیم. چرا نمیشد کنار هم آروم بگیریم؟! باید ثبات رفتاری پیدا میکردیم. خسته شده بودم از بس میخواستمشو نمیتونستم کنارش باشم. جلوی خونشون ایستادم و روی ساعت نگاه کردم. تازه از دوازده گذشته بود. یه تک زنگ زدم روی گوشیش. و یک دقیقه ی بعد از خونه اومد بیرون. پشت سرش دیدم مادرشم داره از خونه خارج میشه! با یه چادر مشکی. یه حس بدی بهم دست داد. پرتو ایستاد جلوی مادرش . فهمیدم دارند با هم بحث میکنند و یباره مادرش اونو دور زد و به طرف ماشین من راه افتاد. پرتو پشت سرش کلافه سرشو به چپ و راست حرکت داد و دستاشو زد به کمرش. فهمیدم که یه اتفاقات بدی تو راهه. پرتو به دنبال مادرش راه افتاد و داشت با اون کلنجار میرفت. قدمهای مادرش پر شتاب ولی مضطرب بود. به چند متری ماشین که رسید من به احترامش از ماشین پیاده شدم. تو آستانه ی در ماشین ایستاده بودم و مادر پرتو اونطرف روبه روی من قرار داشت. سعی کردم تمام خضوع دنیا رو توی صدام جمع کنم.
سلام خانم بنکدار.
در حالی که داشت نفسشو تازه میکرد و سعی میکرد روی هیجانش مسلط باشه گفت:
سلام مادر..خوبی پسرم؟
پرتو خودشو رسوند کنار مادرش. چهره ش از شرم برافروخته بود.
مادرش ادامه داد: ببین عزیزم، من میدونم که تو پسر خوبی هستی و خانواده داری. اما این نوع روابط تو شان خونواده ی ما نیست. این دختره که عقل تو کله ش نیست. اما تو که بزرگتری و فهمت بیشتر باید بدونی مادر، که این کارتون داره حیثیت فامیلمونو از بین میبره. ما خونواده ی آبرو داری هستیم. اومدی خواستگاری و ما هم از خودت خوشمون اومد و هم از خونوادت. با اینکه از نظر فرهنگی با هم تفاوت داریم. اما به خدا به جون خود پرتو از خدامون بود، که این دختره ی سرتق جواب مثبت بده . که خودش همه چی رو بهم ریخت. من نمیتونم بفهمم اگه این تو رو نمیخواد، پس این رابطه چه معنی میده حالا؟!
پرتو پرید وسط حرف مادرش و گفت: مامان خانوم زمونه عوض شده و منم اجازه نمیدم شما برام تصمیم بگیرید. یا برید روند فکریتونو تعقیر بدید و یا اگه نمیتونید منو اینجوری که هستم قبول کنید، برم گورمو گم کنم.
صداتو بیار پایین بی حیا. میخوای همه ی همسایه ها بفهمند که داری چه غلطی میکنی؟

داشتم فکر میکردم حالا بیا و درستش کن. بلاخره بعد از اونهمه کلنجار رفتن با هم، میخواستیم یکم کنار هم آروم بگیریم. دوباره مادرش منو مخاطب قرار داد و گفت: ببین عزیزم، اگه این رابطه در جهت شناختن بیشتر هم دیگه ست؟ باید در حضور خانواده ها باشه. ولی اگه دارید جریان دوست دختر و دوست پسر راه میندازید باید بگم ما نمیتونیم اجازه همچین کاری رو به پرتو بدیم. دیگه حالا خودتون میدونید. اگه قرار باشه به این کار ادامه بدید، خود به خود قضیه به مردها کشیده میشه و منم نمیتونم جلو دارشون بشم. دارم به هر دوتون از حالا هشدار میدم. بدون درنگ جواب دادم: خانوم بنکدار بنده هنوز سر خواستگاریم ایستاده ام و هیچ مانعی برای اینکار نمیبینم. یباره دیدم پرتو یه چشم غره به من رفت و گفت:معلوم هست دارید چی میگید؟! باشه مادر جواب بابا با خودم. شما هم حالا برگرد تو خونه. من باید با شهروز برم جایی کار دارم و درو باز کرد و نشست روی صندلی و درو محکم زد بهم.
من ماشینو دور زدم و رفتم کنار مادر پرتو. سعی کردم لبخند رو روی لبام بگنجونم . آروم بهش گفتم: شما نگران نباشید. من باهاش حرف میزنم. باور کنید که من نیت بدی ندارم. خودتون میدونید که چقدر لجبازو یه دنده ست. اجازه بدید من به زودی همه ی کارها رو ردیف میکنم. نگران نباشید.
نفس عمیقی کشید و گفت: بهت اعتماد میکنم مادر.. اما یکاری کن که ماجرا به افتضاح کشیده نشه..
همونطور که به طرف خونه راه افتاده بود، منم باش هم قدم شدم. شما نگران نباشید. من آروم آروم همه چی رو درست میکنم. من از خدامه که با پرتو ازدواج کنم. مطمئن باشید تو اولین فرصت دوباره رسما برا خواستگاریش خدمتتون میرسم.
تا در خونه مادرشو همراهی کردم و وقتی اون وارد خونه شد برگشتم و نشستم توی ماشین. نگاه کردم به اون صورت ماهش. عصبانی بود.
آروم دستشو گرفتم تو دستم. برا یه لحظه جا خورد و دستشو از دستم بیرون کشید و بعد لبخند رو لباش نشست و خودش دستمو گرفت. برگشت و مستقیم تو چشمام نگاه کرد. از سیاهی چشماش دلم لرزید. گفت: از اینجا برو.
استارت زدمو راه افتادم.
کجا برم؟
نمیدونم. منو ببر یه جاییکه هیچکی جز تو نباشه. منو ببر بگیر تو بغلت. فقط همین.
نگاهش کردم چهرش برافروخته بود.تصمیمو گرفتم. میخواستم ببرمش خونه. میخواستم ببرمش و به پدر و مادرم نشونش بدم. بهش گفتم چه قصدی دارم. با لحنی کشدار پر از گله گفت: نه خونه نریم. گفتم منو ببر یه جایی که هیچکی نباشه.
-قربونت برم میریم تو اتاق خودم...
یباره چشماش برق زد..
میخوای منو ببری تو اتاق داروک؟
-هههه آره...دوستداری؟
چشماشو بست و سرشو تکیه داد به شونه ام..آره دوستدارم.. چقدر خوبه که شهروز و داروک یکی هستند..و بعد ساکت شد. منم دیگه حرفی نزدم.

پشت در خونه بودیم. با چشماش داشت تموم کوچه قدیمی رو جستجو میکرد. هیجانزده بود. به در خونمون که چوبی بود نگاه کرد و گفت: وااااااای خدای من، شما تو خونه ی کاهگلی زندگی میکنید؟
-آره ما عاشق این خونه اییم.
درو باز کردم و وارد شدم . با دودلی ایستاده بود و نگاه میکرد. معلوم بود که استرس شدید داره. گفتم بیا تو دیگه.
شهروز میترسم.اگه خونوادت باهام بر خورد خوبی نکنند من میمیرم.
-ههه البته حقت که هست حالتو بگیرند. به خاطر اینکه از خونتون بیرونشون کردی. اما خونواده ی من مثه تو بیمعرفت نیستند. سپس دستشو گرفتمو کشیدمش تو خونه.
و به دنبال خودم کشیدمش. مقاومت میکرد و میگفت: صبر کن .. جون پرتو صبر کن.. خودت کم برام هیجان درست میکنی، حالا باید تو این شرایط خونوادتم ببینم. قلبم داره از سینه م میپره بیرون به خدا..
من از همون دالون داد زدم مامان ... سیمین.. بیاین ببینید کی اومده.. مامان..
و دوباره پرتو رو به دنبال خودم کشیدم. پیچ دالون رو که رد کردم دیدم مادرم و سیمین هر دو تو آستانه ی دالون ایستادند. انگار موشونو آتیش زدند. سیمن تا چشمش به پرتو افتاد یباره از جاش دوید سمت ما و با خنده گفت: ای شهروز حقه باز. بلاخره این یکی رو هم کشیدی تو خونه؟ و اومد سمت پرتو..وقتی باهاش سینه به سینه شد، گفت: بذار ببینم عروسمونو و سپس به طرزمسخره ایی خم شد و تو صورت پرتو زل زد. پرتو با دستپاچگی سلام کرد.
مادرم که از کارای سیمین خنده اش گرفته بود گفت: سیمین اذیتش نکن . داره آب میشه از خجالت..
هههه. میخوام از خونمون بیرونش کنم این دختره ی کله شقو.. مامانی یادت رفته چطوری انداختمون بیرون..و سپس آروم دستشو باز کردو پرتو رو کشید تو بغلش..
برام جالب بود که پرتو هم خودشو راحت تو بغل سیمین رها کرد و شروع به خندیدن کرد.داشتند همو میبوسیدند. من از این برخورد حیرت کرده بودم. آخه چرا زنها اینقدر راحت میتونند با هم رابطه برقرار کنند؟! بعد سیمین دست پرتو رو گرفت و به طرف مادرم حرکت کرد. مادرم درحالی که سعی میکرد همه ی مهربونیهای دنیا رو تو چشماش بگنجونه آروم پرتو رو گرفت تو بغلش و بوسیدش.
من از کنارشون گذشتم و گفتم: هر وقت معاشقه تموم شد نوبت من رسید خبرم کنید و رفتم طرف اتاقم. اونطرف حیاط پدرمو دیدم که همونطور که روی ویلچر به روی ایون بود ، داشت با لبخند نگام میکرد. دستمو بالا بردم و با صدای بلند گفتم: خیلی مخلصیم قربان..و رفتم داخل اتاقم. میخواستم قبل اینکه پرتو وارد اتاقم بشه یکم مرتبش کنم. اما از کجا شروع کنم؟ اتاقم مثه بازار شام بود. هیچ وقت نتونسته بودم خودمو آدم منظمی کنم. هر تکه لباسهام یه گوشه از اتاق افتاده بود. کتابهام کف اتاق با کاستها و سی دی هام درهمو برهم. تختم بهم ریخته بود و پتو ها ازش آویزون و بالشم افتاده بود پایین. هرچی نگاه کردم، چیزیو مرتب ندیدم. و به این نتیجه رسیدم که این وضع رو نمیشه حالا سرو سامون داد. پس بیخیال شدم و رفتم از لای پرده تو حیاط رو نگاه کردم. دیدم پرتو روی ایوون جلوی پدرم ایستاده و دارند با هم حرف میزنند. مادرم و سیمین هم دوطرفش ایستاده بودند و بعد حرکت کردند و رفتند داخل اتاق..
براش مسیج دادم: خوش میگذره؟ جواب داد: میکشمت شهروز.. گفتم منو ببر یه جایی که تنها باشیم. میخوام بیام پیش تو..
برا سیمین پیام دادم. پرتو رو ردش کن تو اتاق من.. داره اذیت میشه..
بیشتر از دو دقیقه نگذشته بود، که دیدم در اتاق باز شد و پرتو تو آستانه قرار داره.. همونطور که روی تخت ولو شده بودم بهش لبخند زدم و گفتم: بفرما داخل..
آروم وارد شد.. با چشماش شروع کرد کنکاش کردن. یه جوری به در و دیوار اتاقم نگاه میکرد که انگار به یه صومعه ی قرون وسطی وارد شده..کیفشو از روی شونه ش برداشت و انداخت روی یه صندلی . و باز محو تماشای اتاق بی سرو سامون من شد. من داشتم نگاهش میکردم...
اینجا اتاقه داروکه؟!
-ههه، نه اتاق شهروزه.
چقدر ریختو پاشه.. دوستش دارم..چقدر اتاقت بوی تورو میده..
دستمو دراز کردمو دستشو گرفتم و آروم کشیدمش کنارم. نشست لبه ی تخت شالشو از سرش باز کرد و موهاشو که بسته بود رها کرد. عطر موهاش مشاممو پر کرد. مستقیم تو چشمام نگاه کرد. یه دسته از موهاشو تو دستم گرفتم و نوازش کردم. مثه ابریشم نرم و لطیف بود. آروم آروم داشت دکمه های مانتوشو باز میکرد. ساکتو بی صدا. مانتوشو از تنش خارج کرد و انداخت روی همون صندلی که کیفش بود. با یه تاپ سیاه رنگ و یه شلوار جین آبی رو به روم نشسته بود. یاد حرفش افتادم که گفت: منو ببر یه جایی که کسی نباشه و فقط بغلم کن. دستمو انداختم دور بازوهای سپیدش و آروم کشیدمش روی تخت. با یکم مقاومت کنارم دراز کشید. پشت به من. دستمو دور شکمش حلقه کردم و کشیدمش توی سینه م و صورتمو بردم لای موهاش. آروم زیر گوشش گفتم دوستدارم پرتو.. از هرم نفسهام زیر گوشش لرزید. بیشتر به خودم فشارش داد. و آروم آروم با لبهام گونه هاشو لمس میکردم.
با صدایی آروم و غمگین گفت:شهروز؟
-جووونم؟
دخترای زیادی تو زندگیت بودند مگه نه؟
-چرا این سوالو میکنی؟
چون سیمین وقتی از راه رسیدیم اون حرفو زد..
چیزی نداشتم که بگم. برا همین ساکت موندم و به بوییدنش ادامه دادم. مست شده بودم.
شهروز؟
-جوونم؟
منم برات مثه دخترای دیگه ام؟
-خواهش میکنم چرت و پرت نگو..
چند تاشونو آوردی تو همین اتاق؟
بازم ساکت موندم..
منو کی رها میکنی؟
-هیچ وقت..
به اونهام همینو گفتی؟
-من به هیچ کس تا حالا نگفته بودم که باش میمونم.. تو اولی هستی..
اووووووووه پس معلومه تعداشونم زیاد بوده..
-میشه این حرفها رو تموم کنی؟
بغض کرده بود..
چرا تو باید قبل من با کسای دیگه هم باشی..
-میخوای امروزمونم اینجوری خراب کنی؟
اگه منم برات مثه دخترای دیگه ارزش داشته باشم چی؟
-خواهش میکنم پرتو تمومش کن.. تو برام عزیزترین موجودی.. به هیچ وجه تو رو نمیتونم با کسی دیگه مقایسه کنم.
با هموشون خوابیدی؟
-قربون بوی موهات برم بس کن..و آروم گونه شو بوسیدم.چشماش خیس بود..
من خودم انتخابت کردم..با هر گذشته ایی که داشتی. اما اگه یه روزم منو بذاری کنار چیکار کنم؟ اگه بعد یه مدتی از منم خسته شدی و رفتی سراغ یکی دیگه من چیکار کنم؟
بیشتر به سینه م فشارش دادم و گفتم:من عاشقتم پرتو..نمیتونم ازت دل بکنم. هیچکدوم از دخترای قبل حتی یک هزارم ارزش تورو برام نداشتند. فقط دوست دخترم بودند. اما تو عشقمی.. آینده ی منی.. میخوام کنارم باشی برا همیشه..
بازم بگو .. بگو که دیگه فقط مال من میمونی.. بگو شهروز..
دست بردم زیر پهلوش و چرخوندمش سمت خودمو مستقیم تو چشماش نگاه کردم. دوتا قطره اشک از گوشه ی چشماش سر خورد و رفت زیر گلوی مثه قوش..آروم صورتمو بردم نزدیک. دستشو آورد و گذاشت روی صورتم. ناخودآگاه چشمامون بسته شد و لبهامون بهم چسبید و اونقدر همو محکم فشردیم که حس کردم الانه که بریم توی هم... هر دو نفس نفس میزیدیم و اون لبم که از فشار دندونای خودش اون لحظه گاز گرفتن پاره شده بود، شروع به سوختن کرد. انقدر بوسه مون طولانی بود که هر دومون نفس کم آوردیم و آروم لبامونو از هم جدا کردیم.
شهروز منو فشار بده به خودت .. محکم عزیزم..
-قربون این تن ظریفت برم .. و محکمتر از قبل قشارش دادم..اونقدر آرامش تو وجودمون نشسته بود و اونقدر از بوی تن هم مست شده بودیم که نفهمیدم کی هر دومون به خواب رفتیم...ادامه دارد..
     
#24 | Posted: 4 Nov 2011 16:48 | Edited By: darvack
بازی (قسمت بیست و یکم)

بازم با شهره تماس میگیرم.
سلام شهره..
سلاااام ااااا چرا اینجوری حرف میزنی؟ صدات چرا عوض شده؟!
-چیزی نیست. از پرتو خبر داری؟
آره همین چند دقیقه ی پیش باهاش حرف زدم.
-شهره من باید با پرتو حرف بزنم.
من چیکار میتونم بکنم؟ به خدا گوشیشو خاموش کرده، خودت که میدونی؟ اون خودش با من تماس میگیره..از تلفن عمومی زنگ میزنه. میدونه اگه با تلفن دستی یا ثابت زنگ بزنه، من شمارشو حتما میدم به تو.
-شهره باور کن پرتو تو خطره..دارم جدی میگم.. بعدا اگه اتفاقی براش بیفته خودت خیلی پشیمون میشی.
شهروز بسه توروخدا.. کدوم خطر؟ چرا چرت و پرت میگی؟ پرتو خانوم الان داره شمال عشق میکنه ، تو برا من بدبخت اینجا دائم داری قصه میبافی؟!! اصلا من چیکاره ام؟ اگه خیلی نگرانشی و فکر میکنی میخواد اتفاقی براش بیفته، خب پاشو برو شمال ویلای عموش..
-من آدرسشو ندارم..
خب منم ندارم.. فقط میدونم که نوشهره..
عصبانی میشم و فریاد میکشم.. اگه اتفاقی برا پرتو بیفته خدا شاهده زندگیتو میکنم روزگار سگ.. و گوشی رو قطع میکنم.
نادیا با چشمای گشاد تو دهن من زل زده. صدای زنگ آیفون اونو به خودش میاره..میگه ببینم مگه اون زنیکه نگفت که پرتو رو گرفتند و دارند میارنش؟ واز کنارم بلند میشه تا بره ببینه کیه زنگ میزنه..
دارم با خودم فکر میکنم، نادیا راست میگه. قضیه چیه؟ اگه اون زن درست میگه که پرتو رو گرفته، پس چرا شهره میگه چند دقیقه ی پیش باهاش حرف زده. تو همین فکرم که گوشیم شروع میکنه به زنگ خوردن. نگاه میکنم میبینم شهره ست. خطو باز میکنم. شهره داره گریه میکنه..
-چیه شهره چرا داری گریه میکنی؟
شهروز به خدا ترسیدم. نمیدونستم چطوری بگم. از صبح زود تا حالا هر چی به پرتو زنگ میزنم گوشیش خاموشه. البته اون خط اصلیش نیست و یه خط اعتباریه. گوشی عموشم خاموشه.نمیدونستم چطوری باید بهت بگم.
با کف دستم محکم میزنم رو سرم. واااااای بدبخت شدم شهره..چرا شماره ی پرتو رو بهم ندادی؟ حالا باید چه خاکی بسرم بریزم. شهره هنوز داره اونطرف خط زار میزنه. بهش میگم شماره ی خودش و عموش رو سریع بهم بده. نگاه میکنم میبینم نادیا و یه مرد میانسال که معلوم بود دکتر بصیرته جلوم ایستادند. به نادیا اشاره میکنم که قلمو کاغذ بیاره و از جام بلند میشم و با دکتر دست میدم. بعد شماره رو همونطور که شهره میگه بلند بلند تکرار میکنم، تا نادیا بنویسه. دکتر به حرفای من توجهی نداره و داره چشممو معاینه میکنه. خطو قطع میکنم و میشینم لب تخت.
دکتر داره با چراغ قوه توی چشممو نگاه میکنه.
-نادیا بدبخت شدم..پرتو رو گرفته.. شهره دروغ گفته که چند دقیقه پیش باهاش حرف زده.
معاینه ی چشمم تموم میشه. دکتر میگه روی تخت دراز بکشم و ملحفه رو از خودم باز کنم.
همین کارو میکنم. چشمم میفته به نادیا که حریصانه زل زده به تنم..بهش اخم میکنم. اما اون یه لبخند تحویلم میده.
دکتر عضله های کوفته مو یکم فشار میده و از جاش بلند میشه. منم سریع ملحفه رو به دور خودم میپیچم.
یه نسخه مینویسه و میده دست نادیا. سپس رو به من میگه: مشکل خاصی نیست. چشمت بر اثر ضربه یکمی خونریزی کرده که با مصرف دارو خوب میشه. بدنتم که فقط کوفتگیه. اما اگه در مورد چشمت بتونی بری پیش یه چشم پزشک که با دستگاه معاینه کنه به مراتب بهتره. ازش تشکر میکنم. باهام دست میده و از اتاق بیرون میره. نادیا هم به دنبالش میره و داره مرتب ازش تشکر میکنه..
تو دلم غوغایی بپاست.. روی صفحه ی مانیتور نگاه میکنم. همچنان آی دی اون زنیکه خاموشه...
وقتی نادیا بر میگرده کاغذ شماره ها رو از دستش میگیرم و زنگ میزنم روی هر دوتا خط اما... بی فایده ست هر دوتا خط خاموشه..

*******************************************

وقتی چشمامو باز میکنم، نگاهم تو نگاه پرتوست. چسبیده به من به پهلو خوابیده، دست چپشو زیر سرش گذاشته و با نوک انگشت اشاره ی دست راستش داره روی گونه ام خط میکشه..لبخند میزنه. دلم ضعف میره..نگاه میکنم به ساعت روی دیوار. حدود بیست دقیقه بیهوش بودم. اما حس میکردم تلافی تمامی این بیخوابیهای چند ماهه ام دراومده. موهای سیاهش ریخته بود روی سینه ام. پوست مهتابی رنگ صورتش، حالا یکم صورتی شده بود..هر دومون ساکت بودیم. صورت من دقیقا زیر گردنش بود و عطر تنشو داشتم با تموم وجودم استشمام میکردم. طاقتم تموم شد و یباره گرفتمش تو بغلمو زیر گلوشو بوسیدم. آه بلندی کشید..
با لبهام داشتم پوست گردن و زیر چونه شو لمس میکردم و اونم پنجه هاشو کرده بود لای موهام. بلاخره سکوت رو شکست و گفت:
چقدر من شبیه شیرین توی قصه تم؟
-هههه. قربونت برم.. تو خود شیرینی..
واقعا جدی میگی؟
-پس بذار یه چیزی بهت بگم. روزی که عمه ام اومد و گفت یه دختر برام دیده و مشخصات تورو داد، یهو تو دلم خالی شد.. چون همیشه این چهره و این اندامو توی ذهنم داشتم. شاید باور نکنی، اما مهمترین چیزیکه منو به اون جلسه کشوند، مقایسه ی تو و اون چیزی که توی ذهنم داشتم بود. وقتی از اون پله با اون سرکشی اومدی پایین و اومدی وسط جمع ایستادی دلم نمیخواست ازت چشم بردارم..
پرتو از سر لذت ریز خندید وگفت: خب بسه دیگه اینقدر چاپلوسی نکن. دلمو به اندازه ی کافی بردی..حالا با این حرفا میخوای بیشتر اسیرم کنی؟ اما یه چیزی هم تو دل من میگذشت. همون شب خواستگاری با اینکه وقتی برگشتم تو اتاقم خیلی بهت خندیدم. مخصوصا به اون تیپ رسمیت. اما نمیفهمیدم چرا ول وله افتاده بود تو جونم. هر چی میخواستم بهت فکر نکنم، نمیشد! برا همین سعی میکردم مسخره ت کنم. اینجوری حس میکردم دارم خودمو ازت دور میکنم. فرداش که اومدی تو دفترم، فهمیدم که یه اتفاقی داره تو زندگیم میفته. یه اتفاقی که اصلا منتظرش نبودم. میدونی، هر وقت با داروک حرف میزدم، حس میکردم مال خودمه.. حس میکردم خیلی بهش نزدیکم..نمیتونستم بین تو و اون فرق بذارم و برا همین عذاب وجدان میگرفتم. بارها و بارها که با یاد داروک خیالبافی میکردم، دقیقا چهره ی تو میومد توی ذهنم. چقدر من خنگم! چطور من نفهمیدم که شما دوتا یک نفرید..البته اگه اون روز با آقای مالکی نیومده بودی شرکت و برام مسجل نشده بود، که از دفتر مجله هستی...پریدم وسط حرفشو گفتم: حتما چشم بسته غیب میگفتی!!! خب اونجوری که واضح بود من کیم..
چرا ازم پنهون کردی؟
-باور کن نمیخواستم اینجوری بشه.اول که اون قضیه ی خواستگاری پیش اومد. شب که برگشتم خونه تو هم عکس و مشخصاتت رو دادی، که من شوکه شدم..و واقعا دیگه نمیدونستم چیکار کنم. فردای اون شب هم که اومدم شرکت و دیدمت. وقتی برگشتم خونه اونقدر با آب و تاب از ملاقاتمون حرف زدی که من موندم سر دوراهی.. نمیدونستم واقعا باید چیکار کنم.
وااااااای، تو خیلی نامردی داروک. من همه چیو پیش تو اعتراف کرده بودم... همه چیو..
و از خجالت صورتشو برد توی سینه م پنهون کرد.بیشتر فشارش دادم به خودمو موهاشو بوسیدم.
-اما نمیدونی چقدر حال میداد وقتی داشتی به عشق اعتراف میکردی..
سرشو از روی سینه م برداشت مستقیم تو چشمام نگاه کرد و گفت: حالا میخوای حرفاییکه زدمو به رخم بکشی؟
-به رخت که نه. اما باید یادت بمونه که من میدونم تو دلت چه خبره و دیگه نخوای برام مثه خانمهای مدیرعامل رفتار کنی..من داروکم.. اینو یادت باشه..
با مشت کوبید روی سینه امو اخماشو تو هم کشید و گفت: پس تو هم گوش کن. من کسی نیستم که فکر کنی چون دوستتدارم هر کاری و هر حرفی دلت خواست میتونی بزنی و بکنی. همونقدر که دوستتدارم، همونقدرم میخوام خودم باشم. و اگه بخوای به این کل کل کردنات ادامه بدی، نه تنها بدم نمیاد، بلکه قول بهت میدم که پشیمونت کنم و مجبورت کنم که کوتاه بیای...
دست انداختم دور کمرشو با یه چرخش کشیدمش زیر تنم و گفتم: یادته وقتی داشتیم میرفتیم خونه ی شهره، گفتم شما دخترا هر چقدرم که بلند پرواز باشید، ما پسرا با یه تیر میزنیم میندازیمتون تو رختخوابمون؟ آفتاب آمد دلیل آفتاب..
در حالی که از عصبانیت یکم برافروخته شده بود. شروع کرد برای رهایی از زیر تن من تلاش کردن. محکم گرفتمشو صورتمو بردم زیر گلوشو خندیدم و گفتم: آخی، تلاش بیجا نکن.. اینجا منم که تعیین میکنم کی و چه وقت تو میتونی ازتو بغلم بیرون بیای..
من دیگه بات حرفی ندارم شهروز.. تو خیلی گستاخی.. فکر کردی چون دوستتدارم هر چی خواستی میتونی بهم بگی؟
-هم هر چی خواستم میتونم بگم و هم هر کاری خواستم میتونم بکنم. یادت که نرفته وسط خیابون چیکار کردم؟ هوم؟
بازم داشت بی جهت زور میزد که منو از روی خودش بلند کنه و عصبانیتر گفت:پاشو از روم لندهور..
یکم خودمو بالاتر کشیدم و تو چشماش زل زدم. هم عصبانی بود و هم ترسیده بود.خواستم لباشو ببوسم صورتشو ازم برگردوند. فکشو گرفتمو صورتشو به طرف خودم چرخوندم و لبهامو رو لبهاش گذاشتم. با اون دستش که آزاد بود شروع کرد مشت کوبیدن روی کمر من. اما من خونسردو بی توجه به بوسیدنش ادامه دادم..اونقدر که دیگه نفس کم آوردم و صورتمو ازش جدا کردم..
-آخیشششش. لب زوری چه مزه ایی میده!!
میکشمت شهروز.. مگه اینکه از دستت رها نشم.
دوباره به دهنش حمله کردم..و لباشو به کامم کشیدم. لباشو محکم روی هم فشار میداد که نتونم بمکمشون..چشماشو بسته بود و با صدایی ناله مانند داشت بهم اعتراض میکرد..این بوسیدنها بیشتر از اون که جنبه ی معاشقه داشته باشه، رنگ و بوی کل کل داشت. هر دومون از شدت هیجان و تلاش برای تسلط بر دیگری داشتیم نفس نفس میزدیم و پرتو تموم تلاش خودشو میکرد، که نشون بده کسی نیست که مفت ببازه و منم تمام تلاشمو میکردم که بهش حالی کنم اونقدر میخوامش که هیچ چیز نمیتونه مانع این بشه که خواسته هامو ازش عملی نکنم. هر دومون واقعا در حال لذت بردن بودیم. اما به ظاهر در حال جنگیدن. اونقدر از اینکه اونجور تو بغلم اسیر بود اما تلاش میکرد که بهم ثابت کنه که نمیتونم به این راحتیها تصرفش کنم در حال لذت بردن بودم، که برای یه لحظه میون بوسه هام تو چشماش نگاه کردم و گفتم: قربون اون نگاه سیاهت برم..و تا اومد زبون به اعتراض باز کنه بازم لباشو فرو بردم..هنوز داشت با مشت میکوبید روی کمرم. دهنشو رها کردم و تو چشماش زل زدم..
چهره ش مثه لبو قرمز شده بود..نفس برید گفت:گستاخ بی شرم بسه دیگه..داری کلافم میکنی..
-باید به خاطر اون توهینهایی که تاحالا بهم کردی ازم عذر خواهی کنی تا دست از سرت بردارم.
هاها.. کورخوندی آقای دارووووک..
-پرتو عاشقتم به خدا..
دارووک داروووک که میگفتند همین بود؟!! به این زودی عاشق شده؟!!
-آره همینه که میبینی.. میخوای بیام وسط شرکتتون داد بکشم که دوستتدارم؟
یباره لحنش مهربون شد و چشماش از اون حالت وحشی بودنش بیرون اومد آروم دستاشو بلند کرد دور گردنم حلقه کرد گفت: قربونت برم..و منو به طرف خودش کشید..حس کردم بغض کرده..ادامه دادم: میپرستمت پرتو..باور کن..تو چشماش نگاه کردم دیدم مرطوبه. بازم صورتمو به طرف سینه ش کشید.
عزیز دلم.. میدونم که چقدر مهربونی... منم دوستتدارم.. نمیدونم چرا اینقدر برام عزیز شدی!! اینجوری که مظلومانه حرف میزنی، دلم میخواد فدات بشم. اصلا بهت نمیاد. تو رو یه جور دیگه شناختم. اما هر چی میگذره میبینم زاویه های جذاب توی روحت زیاده!!
سرمو از روی سینه ش بلند کردمو با یه لحن مسخره گفتم:فقط توی روحم؟ جای دیگه م زاویه های جذاب نداره؟
و باز به دهنش هجوم بردم.. اینبار راحت و بی مقاومت دهنشو تو دهنم فرو برد. اونقدر مست بوسیدنو لیسیدن لبو دهن هم شده بودیم، که تا سیمین با انگشتاش روی شیشه ی در اتاق زد. هر دو شوکه از جا پریدیم. و بلافاصله از اینهمه ترسیدن خودمون خندمون گرفت.
صدای سیمین بلند شد. داداشی نهار حاضره. میایند با ما بخورین یا براتون بیارم اینجا؟
پرتو ملتمسانه گفت: نه شهروز من از خجالت میمیرم. بگو هینجا میخوریم. از جام بلند شدم و رفتم تا به سیمین حالی کنم .

********************************************

از اضطراب و دلشوره حالت تهوع دارم. مرتب با خودم تکرار میکنم که باید یه نشونه باشه... باید یه نشونه باشه..از جام بلند میشمو ملحفه رو دور خودم محکم میپیچمو میرم پشت پنجره .تمام تنم درد میکنه و عضله هاش گرفته.توی ذهنم یه چیزی داره دور میزنه.. یه چیزی که نمیتونم درکش کنم. اما مطمئنم اگه بتونم توی مغزم جمع و جورش کنم به یه نتیجه میرسم..اینو مطمئنم..اما اون چیه؟!!! اما اون چیه؟!! یباره نادیا جیغ میزنه شهروز ..چراغ آی دیش روشن شد..میفهمم منظورش کیه.. با شتاب بر میگردم طرف کامپیوتر. آلارم وب میاد. تایید میکنم و صفحه باز میشه..میبینمش که خونسرد نشسته روی همون مبل مثل همیشه با لباس سکسی و ماسک به چهره..
چطوری آقای داروک؟ وب بده صورت داغونتو ببینم..
به خواستش تن میدم و وب میدم..
هههه، نگاش کن.. شده عین اینها که از جنگ بر گشتند!! چرا لباس تنت نیست؟ با نادیا مشغول بودی؟ بی موقعه مزاحم شدم؟
-تو رو جون هر کی دوستداری بگو داری چیکار میکنی؟ پرتو کجاست؟
هاها. جالبه. همین حالا تو رختخواب کس دیگه ایی! داری سراغ پرتو رو میگیری؟! عجب رویی داری به خدا!! انگار قضیه بر عکس شده؟! تا دیروز داشتم به تو میگفتم، که باید بدونی زنی تو دنیا نیست که فقط یه مرد حشریش کنه. اما حالا انگار باید خبر اینو به پرتو بدم، که در عرض چند روز به سرعت یکی دیگه جاشو گرفته..
ملتمسانه ادامه دادم.. خودت میدونی که بین منو نادیا چیزی نیست.. تورو خدا بگو پرتو کجاست و چی میخوای؟
خب باید بهت بگم، که نهایتا تا نیم ساعت دیگه پرتو رو میارند اینجا. اونوقت میتونی عشقتو ببینی و منم خواستمو میگم..چطوره؟..
-بذار یه چیزی رو برات روشن کنم هرزه .. به خاک پدرم قسم، اگه برای پرتو اتفاق بدی بیفته ، از همه چی زندگیم میگذرمو گیرت میارم و اونوقت بلایی سرت میارم که نادر شاه سر اون مسافرخونه دار تو بغداد آورد.. به جون خود پرتو مثه قصابها، تموم گوشت تنتو پسایی میکنم..
آهااااای کوچولو تو توی موقعیتی نیستی، که برای من خط و نشون بکشی..عشقت تو دست منه.. کافیه که اراده کنم تا آدمهام جلوی چشمات همه جاشو جر بدند. میفهمی که چی میگم؟ تا نیم ساعت دیگه بای..و وب رو قطع میکنه..
همونجا روی صندلی میشینومو سرمو میگیرم توی دستام.. و فکر میکنم. سعی میکنم از اولی که این ماجرا شروع شده رو تو ذهنم مرور کنم. تا به قضیه ی نامه هاییکه پرتو از جیبهای لباسهام بیرون کشیده بود میرسم. یباره یه جرقه ایی از امید توی ذهنم زده میشه..آره خودشه.. اون چیزی که از ذهنم فرار میکرد نامه هاست.. باید برم سراغ اونها.. ملحفه رو از خودم جدا میکنم و شروع به لباس پوشیدن میکنم . نادیا روی تخت نشسته و اونم بیقرار داره به من نگاه میکنه!!
کجا میخوای بری با این حال خرابت؟!
براش توضیح میدم که باید برم خونه و نامه هاییکه تو خونه ست رو بخونم. شاید یه چیزی از توش دستگیرم بشه..نادیا از جا میپره و کمکم میکنه تا لباسامو بپوشم. و میگه منم باهات میام..دیگه مساله خیلی حادتر از اونیکه بخوام با بودن نادیا در کنارم مخالفت کنم. نگاه میکنم روی ساعت حدود یازده صبحه. با نادیا از خونه خارج میشیم..ادامه دارد..
     
#25 | Posted: 4 Nov 2011 20:18
بازی (قسمت بیست و دوم)

میخواستم قسمت بعدی روزان ابری رو بنویسم. حالا دیگه با نزدیک شدن به پرتو تمرکزم بهتر شده بود. درسته که همه ی وجودم مالامال از شور و هیجان بود. اما دیگه نگرانی زیادی از بابت پرتو نداشتم. حتی یک ساعت هم نمیشد که از هم بیخبر باشیم. نشستم پشت پی سی و نوشتم روزان ابری قسمت ... که یباره در اتاق باز شد و پرتو مثه جن پرید تو اتاق ..
سلاااام داروک حقه باز..با تموم صورتش داشت میخندید.
خندم گرفت..سلام عمرم. چرخیدم به طرفشو دستامو باز کردمو از جام بلند شدم. مثه یه دختر بچه خودشو پرت کرد تو بغلم. و صورتشو چسبوند به سینه م. نمیدونم من اینطوریم یا همه این حالتو دارند. که با حس بویایی بیشتر از باقیه ی حسم معاشقه میکنم. وقتی بوی تنش بهم میخوره دیوونه میشم.. دلم میخواد ساعتها بگیرمش تو بغلمو فقط بوش کنم. فشارش دادم به سینه م. اونم مثه یه بچه گربه ی لوس صورتشو به سینه م میسایید.
میدونی؟ من این سینه ی تو رو با هیچ جای دنیا عوض نمیکنم. به بهشت و جهنم اعتقاد ندارم، ولی اگه باشه، بازم به جای بهشت حاضرم با تو بیام جهنم. اما فقط تو سینه ی تو باشم.
-حالا چرا جهنم؟!
قربونت برم، آخه با اون همه هرزگی که تو کردی معلومه که جات کجاست..
-کی گفته من هرزگی کردم؟!
سرشو از روی سینه م بر داشت دستای بلندشو دور کمرم حلقه کردو تو چشمام زل زد .
هههه. بسه دیگه شهروز آمارتو کاملو جامع در آوردم. حتی میدونم حداقل ده تا دختر رو همین تخت زیر دست پات جون کندند..
-یعنی میگی من قاتلم؟!
اینو نمیدونم. اما فکر میکنم که داری همه ی تلاشتو میکنی که من یکی رو بکشی..
دوباره فشارش دادم به خودمو موهاشو بوسیدم.
-شهروز بمیره اگه بخواد تو روحتی یه لحظه اذیت کنه. دست بردم چونشو گرفتمو صورتشو آوردم بالا و آروم رفتم طرف لباش تا ببوسمشون. یباره دستشو گذاشت روی لبامو گفت: استاپ... از این به بعد بوس مجانی نمیدم..
-یعنی چی؟ پول میخوای؟ زشت پرتو به خدا...
خیلی بی حیایی!!
مشتشو پر کرد که بزنه تو فکم جاخالی دادمو رفتم عقب. دباره تونسته بودم عصبانیش کنم. دوباره به طرفم خیز برداشت و گفت: باید بزنم تو دهنت..خندیدمو فرار کردم از اتاق بیرون. دوید دنبالم. منم رفتم طرف حوض و دورش زدمو اونطرفش ایستادم. برافروخته دست به کمر ایستاده بود و نگاهم میکرد و من در حال خندیدن..
شهروز خودت بیا تو دهنی رو بخور تا دست از سرت بردارم..
-چی ؟ من بیام نیم وجب دختر بهم تو دهنی بزنه؟ برو کشکتو بساب ..
دیدم داره رو زمین دنبال یه چیزی میگرده که برداره پرت کنه طرفم. مادرم اومد رو ایوون و با خنده گفت چیه؟ چتون شده؟!
مادر به خدا این شهروز هیچ بویی از شرم نبرده.. هر چی از دهنش در میاد به آدم میگه..اما اگه منم که بلدم آدمش کنم.
مادرم بازم خندید.
حالا چی گفته که اینقدر عصبانی شدی؟
نمیشه بگم. خیلی زشته فقط باید تو دهنی بخوره..
زبونمو براش تا زیر چونه م درآوردم . بیشتر حرصش دراومد و پای برهنه شروع کرد دوباره دنبال کردنم. منم دور حوض میچرخیدمو قهقه میزدم.
مادرم پرتو رو خطاب قرار داد و گفت: خب حالا میخوای باش چیکار کنی؟
اون کاری که شما باید به عنوان یه مادر وقتی حرف زشت میزده میکردید. اما به خاطریکی یکدونه بودنش نکردید. میخوام بزنم تو دهنش..
داشت نفس نفس میزد.. و آثار خستگی حاصل از دویدن توی چهرش داشت هویدا میشد.
مادرم خطاب به من گفت: شهروز مادر گناه داره به خدا، ببین چطوری داره نفس نفس میزنه..
-خب مجبور نیست دنبالم بدوه..و باز شروع کردم به خندید و دور حوض دویدن..یباره پرید روی پاشوره ی حوض که میون بر بزنه و بتونه خودشو برسونه به من. اما از بخت بدش پاشوره خیس بود و یباره هر دوتا پاش رفت توی هوا و درست وسط حوض اومد پایین و کامل رفت زیر آب. به سختی خودشو از تو آب بالا کشید و با مانتوی و شال خیس روی پاهاش ایستاد. من که این وضعیت رو دیدم با صدای بلند زدم زیر خنده. مادرم هم خنده ش گرفت. خود پرتو در حالی که از آب سرد حوض یکم شوکه شده بود نگاهی به سر تا پاش انداخت و زد زیر خنده. اما خنده ش فقط چند ثانیه بود و یباره خندش تبدیل شد به گریه.. دستاشو جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به هق هق زدن. من جا خوردم. به مادرم نگاه کردم. دیدم اونم مثه من تو صورتش یه علامت تعجب بزرگه. اما بلافاصله مادرم خودشو به اتاق رسوند و ما رو تنها گذاشت. اونقدر با گریه ی ناگهانیش بهمم ریخت که منم ناخودآگاه رفتم توی حوض و گرفتمش توی بغلم.
-چی شده قربونت برم..
اما گریه ش شدید تر از اون بود که بتونه خودشو نگهداره و یا حرفی بزنه.
تن خیسشو گرفتم تو بغلم.. عزیز دلم اینجوری گریه نکن..باورم نمیشد اون دختر مغرور میتونه به این شدت گریه کنه..برا اینکه من چهره شو تو حال گریه نبینم دستاشو محکم به صورتش فشار میداد.
جون شهروز بگو چی شده؟ بیا عزیز دلم این دهنه من اگه آروم میشی محکم بزن توش. اما تورو خدا اینجوری گریه نکن.. هیچ جوابی نمیداد و هنوز داشت به شدت گریه میکرد.
دست بردم زیر رونهاشو از توی حوض جا کنش کردم و آروم گرفتمش روی دستامو از حوض اومدم بیرون و رفتم طرف اتاقم. حالا دیگه لباسای منم کامل خیس شده بود. پشت در اتاق گذاشتمش زمین و دکمه های مانتوش رو باز کردم و اونو از تنش درآوردم . مانتو و شالشو انداختم روی بند رخت و برگشتم طرفش.. هنوزم دستاشو جلوی صورتش گرفته بود و زار زار گریه میکرد..
داشتم از نگرانی میمردم . دوباره روی دستام بلندش کردمو بردمش داخل اتاق..کف اتاق نشستمو کشیدمش تو بغلم..
جون شهروز اینجوری گریه نکن عزیزم.. بگو چی شده؟! اصلا مگه تو هم گریه کردن بلدی قربونت برم؟ و فشارش دادم به سینه م..عزیز دلم حالا سرما میخوری باید لباساتو عوض کنی..
اما بی فایده بود. به این نتیجه رسیدم که باید صبر کنم تا حسابی خودشو خالی کنه..رفتم یه حوله بر داشتم گرفتم دور تنشو و دوباره کشیدمش توی بغلم و مرتب سر و صورتشو بوسه بارون کردم..چند دقیقه ایی به اون شدت گریه کرد و بعد کم کم آروم شد. اما هنوز هم هق هق میزد. دستاشو از روی صورتش برداشت و سرشو روی سینه م رها کرد. سفیدی چشماش قرمز قرمز شده بود. آروم دستمو گذاشتم روی گونه ش و موهای خیسشو بوسیدم.
-قربون اون چشمای خوشگلت برم، چی شد یباره عزیز دلم؟
دستمو گرفت و لباشو کشید روی اون..
من یه کار بد کردم شهروز..صداش پر بغض بود و انگار از ته چاه میومد..
-فدات بشم هر کاری کرده باشی مهم نیست.. چرا پرتوی منو آزار میدی؟
اما من یه کار خیلی بد کردم...
-آروم باش پاشو لباساتو عوض کن بعد برام بگو چیکار کردی..
نه همین حالا باید بگم...
دیگه کم کم داشت نگرانم میکرد.
-خب بگو عمرم؟ چیکار کردی که اینهمه ناراحتی؟
من پریروز که اومدم اینجا پسورد آی دیت رو برداشتم..
-خب، اینکه مهم نیست عزیزم.. تو همه ی پسوردای زندگیمم که بخوای بهت میدم.. تو پسورد قلبمو به دست آوردی..از اون مهمتر دیگه چیزی نیست..
از این حرفم ریز خندید..و منم دوباره بوسه بارونش کردم..ادامه داد: اما کار بدم این نبود..
-واااای پرتو داری نگرانم میکنی.. خب بگو چیکار کردی؟
با صدایی لرزون گفت: مهشید کیه؟
اوووه دوزاریم افتاد که چیکار کرده..
-برا چی میپرسی عزیز دلم؟!!
من باهاش چت کردم..
خب؟
اون عاشقه توست..
تو از کجا میدونی؟
خودش بهم گفت..فکر میکرد که تو داری باهاش حرف میزنی..
خنده ام گرفت.. فهمیدم که مهشید حسابی گذاشتتش سر کار..
چرا میخندی؟ هر کی عاشقت باشه همینقدر برات مسخره ست که بهش میخندی؟
-پاشو بریم لباسامونو عوض کنیم تا برات بگم مهشید کیه و کار تو چقدر بچه گونه بوده و به زور از جا بلندش کردم. سعی کرد مقاومت کنه و گفت: نه من اول باید بفهمم ماجرا چیه بعد لباس عوض میکنم. به حرفش اعتنایی نکردم. دوباره روی دستام بلندش کردم و به طرف صندوق خونه ی اتاق بردمشو درو باز کردم و انداختمش اون تو و بهش گفتم توی اون صنوق لباس هست بردار بپوش و گرنه مجبور میشم خودم بیام لباس تنت کنم..خندید و گفت: ههههه کورخوندی بذارم تنمو لخت ببینی..
-باشه تو درست میگی. سر این موضوع حال کل کل ندارم چون ممکنه به جاهای باریک بکشه و درو بستم و گفتم: هی خانومی.. لباسای زیرتم در بیار تا بندازم خشک بشه..لباس خشکم رو روی لباسای خیست نپوشی ها..دوباره صدای خنده شو شنیدم..باورم نمیشد اون دختر پر غرور که مدیرعامل یه شرکت به اون عظمته میتونه تا این اندازه بچه باشه.
خودمم سریع اومد لباسامو عوض کردم و بعد رفتم پشت در صندق خونه..
-چیکار کردی دختر؟ تموم شد؟
درو باز کرد. با دیدنش دلم فرو ریخت واااااااااای خدا چقدر ماه شده بود..یه شلوار جین از من تنش کرده بود که براش گشاد بود و یه دستشو گرفته بود به کمرش که از تنش نیفته و یه پیراهن آکار مشکی که آستیناش براش بلند بود و شده بود درست عین این دخترای شلخته.. چهرش خندون بود و دیگه از اون گریه هیچ اثری تو صورتش نبود. اما ته خنده ی روی لباش یه نگرانی موج میزد، که دیگه حالا میدونستم اون نگرانی چیه..لباساشو گلوله کرده بود و توی دستش گرفته بود. دست دراز کردم تا لباساشو بگیرم ببرم پهن کنم تو آفتاب..اما اخم کرد و دستشو عقب کشید و گفت : چیه میخوای لباسامو دید بزنی؟ چشم چرون؟
خندیدمو گفتم: من هر چیو بخوام میتونم ببینم. چه تو بخوای چه نخوای.. اینو دیگه باید فهمیده باشی؟
همونطور که دستش به کمری شلوار بود از صندوق خونه اومد بیرون و گفت: برو کنار ببینم تا نزدم تو دهنت..خجالتم خوب چیزیه..انقدر دختر تو زندگیش آنی براش لخت شده که فکر میکنه منم مثه همونهام . کور خوندی آقای داروک. آقای داررررررروک. بعد یه زبون برام درآورد و از جلوم رد شدو از اتاق رفت بیرون و شروع کرد مادرمو صدا زدن..
صدای نازش تو کل خونه پیچیده بود. مادر ... مادر...
اصلا وجودش توی این چند روزی که میومد یه حالو هوای خاصی به خونه داده بود. وقتی نبوش همه بهونه شو میگرفتند.. حتی پدرم هم اگه روز به نیمه میرسید و پرتو سرو کله ش پیدا نمیشد میگفت: این دختره امروز نیومده.. انگار مارو یادش میره.. سیمین با تعجب جواب میداد.. وااااااا انگار بابا دیگه منو نمیبینه!!!
از پشت شیشه داشتم نگاش میکردم..مادرم روی ایوون ایستاده بود و داشت باش حرف میزد و بعد پرتو لباساشو داد دست مادرم. مادرم در حالی که جلوی دهنشو گرفته بود که بلند نخنده لباساشو گرفت و پرتو برگشت طرف اتاق. حدس میزدم که داشت به مادرم سفارش میکرد که من لباساشو نبینم..البته لباسای زیرشو..
وقتی برگشت توی اتاق از همون دم در قاپش زدمو کشیدمش توی بغلمو بردمش روی تخت.. و مجبورش کردم کنارم بخوابه بعد روش مسلط شدم و گفتم: خب لباساتو از من قایم میکنی؟ اما انگار خبر نداری که من میدونم تو حالا زیر این لباسای گلو گشاد هیچی تنت نیست و الکی دستمو بردم طرف شلوار و وانمو د کردم که میخوام دکمه شلوارشو باز کنم. از شدت شرم چهره ش به سرعت گلگون شد و دو دستی شلوارو گرفت و با نگاهی ملتمسانه گفت: خواهش میکنم شهروز.. قربونت برم اذیتم نکن.. ترسیده بود و این بیشتر برام لذت داشت..
-نه دیگه نمیشه باید ببینم زیر این لباسا چی قایم کردی..
تو رو خدا اینجوری حرف نزن... داشت سعی میکرد که نگاهش تو نگاهم نیفته.. اما به وضوح معلوم بود که شرمو ترسو هیجان تواما با هم قاطی شدند.. چسبوندمش به خودم و خندیدم و گفتم: باشه اینبارم به خاطر اینکه ترسیدی.. اما زیاد دورو بر من اینجوری نتاب که خیلی اختیار خودمو ندارم..بازم با شرم خندیدو صورتشو چسبوند به سینه م..
-خب حالا بگو ببینم چیکار کردی تو مسنجرمن؟
یکم فکر کرد و بعد با خجالت گفت: رفتم توی آی دیت، دیدم که یکی به اسم مهشید آن هست.. براش پبام دادم.
سلام..
سلااااااااام
-خوبی مهشید جان؟
مرسی آقا شهروز!! چی شده یاد من کردی؟!
-همینجوری خواستم حالتو بپرسم..
ای بابا!! تو حال منو بپرسی؟! فکر کنم ویتامین سکست کم شده که یاد من کردی؟
-خب اونکه آره ببینم پایه هستی؟
آره که هستم بگو.. قرار بذار...
-تو بگو کجا؟ و کی؟
فردا ساعت پنج بعد از ظهر بیا هتل شیما من به شیما میگم یه اتاق برامون بذاره..
-اوکی..
راستی چی دوستداری برات بپوشم؟
-خودت که میدونی؟
آره هیچ وقت یادم نمیره فانتزی مشکی..ههههههه
-هنوزم یادته؟
هیچ وقت یادم نمیره معاشقه هایی که باهم داشتیم. شهروز من باید برم فردا ساعت پنج تو هتل میبینمت..
-اوکی ..بای..
وقتی آخرین جملات رو پرتو به زبون آورد دوباره بغض داشت و گفت: نمیدونم چرا نتونستم به حرفش اعتماد کنم. با اینکه همه چی نشون میداد که تو هر وقت بخوای میتونی با این مهشید خانوم قرار بذاری..
گونه شو بوسید و گفتم: قربونت برم. این مهشید خانوم فهمیده که کسی که داره باش حرف میزنه شهروز نیست..چون اولا اون ایران نیست که بخواد با من قرار بذاره و دوما اون به لحن صحبت من آشناست و برا همین حسابی تو رو گذاشته سر کار..
بگو به جون پرتو راست میگی؟
-یعنی چی؟ فکر میکنی من دروغ میگم؟ خب کاری نداره ساعت پنج میریم هتل. خوبه؟
از سر لذت و خیال جمعی خندید و خودشو تو بغلم گلوله کرد و گفت وای سردمه عزیزم..بیشتر به خودم فشارش دادم و دیگه هر دو ساکت شدیم ..

*************************************

وقتی میرسم خونه بدون فوت وقت میرم طرف کاغذها که همشونو جمع کرده بودم و ریخته بودم روی میز..نادیا هم خودشو میرسونه کنارم و با هم شروع میکنیم تو کاغذها رو گشتن.. اما هر چی میخونم کمتر چیزی میفهمم.. همشون فقط یه سری قرار بودند که من ازشون سر در نمی اوردم و فهمیدم صرفا برای مشکوک کردن پرتو نوشته شده..یباره چشمم افتاد روی همون میز به پاکتی که عکسها و دی وی دی توش بود..یاد حرف شهره افتادم، که گفت اونو پست چی براش آورده..پاکتو بر میدارم و نگاهش میکنم. اما هیچ مهر و یا نشونه ایی از اداره ی پست روش نیست.. دارم شاخ در میارم..دقیقا یادمه که شهره گفت اونو پستچی براش آورده.. حتی گفت: پست کردند به خونه ی اون چون مطمئن بودند که حتما میرسونه به دست پرتو.. اما اگه پستچی آورده چرا هیچ نشونه ایی از اداره ی پست نداره؟!!! پاکتو بر میدارم و به نادیا میگم یالا راه بیفت... باید بفهمم این پاکت چطوری به دست شهره رسیده..ادامه دارد...
     
#26 | Posted: 13 Nov 2011 17:21
بازی قسمت (بیست و سوم)

برنامه ی شمال رو با پرتو در میون گذاشته بودم و اونم کلی ذوق کرده بود. روز دوشنبه بود و من تو خونه منتظر پرتو بودم که بیاد و با هم حرکت کنیم سمت محل قرار با باقیه ی دوستام و همکارام. تو دلم شور افتاده بود! دلیلشو نمیفهمیدم اما اونقدر بیقرار بودم که دائم دور اتاقم راه میرفتم و گوشم با زنگ خونه بود و بلاخره به صدا در اومد..
با هیجان وارد خونه شد و داشت میخندید..
تو آستانه ی دالون بغلش کردم.. یکم قلبم به آرامش رسید. اما بازم بیقرار بودم..
-قربونت برم چرا دیر کردی؟
واااااااااای نمیدونی با چه مکافاتی از دست پدرم در رفتم.
-چرا؟ مگه چی شده؟!
چی بگم والا... مادرم منو فروخته به بابا..
-یعنی چی؟
واضحه عزیزم ..به بابا گفته که رابطمون یه جورایی غیر کاری شده..آخه اونها نگران آبروی خانوادگیشونند..اههههه که دیگه حالم داره بهم میخوره از اینهمه سنت گرایی..تموم فکرشون مردمه!! فکر میکنند مردم صبح تا شب نشستند و دارند به کارهای اونها نگاه میکنند.. بابا دیگه دوره ی این حرفا نیست.. کی توجه داره که باقیه چطوری زندگی میکنند؟
-البته من فکر میکنم که تا حدودی حرفای پدرو مادرت درسته..
یعنی چی؟ من نباید برا خودم زندگی کنم، چون مردم نشستند ببینند من میخوام چیکار کنم؟ گور بابای مردمی که زندگیشون فضولی تو کار دیگرانه..
-حالا شما حرص نخورید قربون اون صورت ماهتون برم...
خیلی بد جنسی داری مسخره م میکنی؟!
ههههه، من؟ غلط بکنم..بدو قربونت برم داره دیر میشه..ساعت پنج با بچه ها فلکه ی دانشگاه قرار گذاشتیم..
من در حال رانندگی بودم و پرتو داشت یه ریز و مرتب حرف میزد. این خاصیت زنهاست.. انگار جدی ترینشونم اختیار فک و زبونشون دست خودشون نیست.. اما اونقدر شیرین و گرم حرف میزد، که صداش برام مثه ترنم بارون تو گوشم میپیچید. وقتی داشتم خیابون انوشیروان که طولانیترین خیابون شهره رو تو اون ازدحام ترافیک و تو گرمای بعد از ظهر شهریورماه پشت سر میذاشتم و صدای پرتو برام اون گرما و ترافیک رو قابل تحمل کرده بود.. یباره یک ماشین شاستی بلند خودشو به کنارم رسوند و متوجه شدم که داره سعی میکنه خودشو به من نزدیکو نزدیکتر کنه. جوریکه من برای فرار از برخورد کشیدم سمت راست خیابون..همون وقت پرتو فریاد کشید وااااای شهروز پدرمه.. من نگاه کردم توی ماشین کناری.. و دیدم یه جوون تقریبا هم سنو سال خودم پشت رله و پدر پرتو شیشه رو داده پایین و داره با دست به من اشاره میکنه که بایستم..سرعتمو کم کردم و اروم کشیدم کنار..اون پسر جوون هم مثه فیلمهای پلیسی ترمز دستی کشید و ماشینشو کاملا عمود بر ماشین من، جلوی من متوقف کرد و به سرعت از ماشین پایین پرید..پدر پرتو هم پایین پرید و به طرف ماشین ما اومدند.. پشت سرشون دوتا ماشین دیگه هم متوقف شدند و از توی هر کدوم دو سه نفری پایین پریدند و به طرف ما هجوم آوردند.. من تو بلاتکلیفی افتادم..همون وقت پرتو بی درنگ از ماشین پیاده شد و سعی کرد جلوی اونها بایسته.. سعی کردم خونسرد و آروم باشم..از ماشین پیاده شدم..
پدر پرتو دست اونو گرفت و به طرف ماشین خودشون کشید و در یه چشم بهم زدن اون چند نفر ریختند سرم.. بدون اینکه حتی فرصت کنم کلمه ایی حرف بزنم..خب، تعداد زیاد و من تنها و دست خالی.. در لابلای مشت و لگدهایی که با خشونت تمام به طرفم پرتاپ میشد. هر بار یه مشت یا لگدی هم من پرتاپ میکردم که به ندرت به هدف میخورد.. و بلاخره انرژیم تموم شد و اونها به راحتی منو زیر مشت و لگدهاشون خورد و خمیر کردند..پرتو خودشو از دستای پدرش بیرون کشید و اومد و سعی کرد حائل من و اونها بشه. و شروع به فریاد کشیدن و کمک خواستن کرد..مردم هم فقط جمع شده و شاهد کتک خوردن من بودند. و همچنان پرتو فریاد میکشید و هر کدوم که خودشو به من میرسوند به طرفش حمله میکرد..با تموم خستگی و گیج بودن از ضربه هاییکه دریافت میکردم، اما جسارت پرتو برای دفاع از من تو نظرم چنان قوی و خوش مینشست که حس میکردم تحمل اینو دارم که تا آخر این ماجرا پیش برم و دوباره تو وجودم انرژی فوران کرد و خودمو از زیر دست و پای اونها بیرون کشیدم و بار دیگه روی پاهام ایستادم.. صدای فحشهای رکیک اون چند نفر و سرو صدای اعتراض تماشاچیان خیابون رو پر کرده بود.. وقتی دیدند هنوز دارم سعی میکنم از خودم دفاع کنم، دوباره به طرفم حمله کردند و اینبار دیگه نتونستم دوام چندانی بیارم..فقط صدای ضجه های پرتو و التماس به پدرش توی گوشم میپیچید.. اما توان نگاه کردن رو نداشتم..

*************************************

زنگ خونه ی شهره رو میزنم و چند لحظه بعد در باز میشه. با شتاب وارد خونه میشم..نادیا هم به دنبال من وارد شد..
شهره خودشو به حیاط میرسونه.. وقتی با صورت داغون و حلقه ی کبودی دور چشمم و نیمه بسته بودن پلکم روبه رو میشه، مثه اینکه بغضش بار دیگه سر باز میکنه و با چشم گریون و وحشت زده میگه: چرا اینجوری شدی قربونت برم؟!! تونستی پرتو رو پیدا کنی؟
-نه ، اما باید یه چیزی رو برام توضیح بدی شهره..این پاکت چطوری به دستت رسید؟
گفتم که اونو پست برام آورد...
-شهره اگه اینو پست برات آورده، پس چرا مهر اداره ی پست روش نیست؟!
در حالی که داشت سعی میکرد از شدت گریه ش کم کنه..سعی میکنه افکارشو متمرکز کنه..
نمیدونم پست چی بود یا... آهان شاید پیک موتوری بوده..چون یه قبض بهم داد...
-اون قبضو داری؟
آره باید داشته باشم..
-برو بیارش..
شهره سریع به داخل ساختمان برمیگرده..دارم با خودم فکر میکنم، اگه بتونم کسیکه بسته رو آورده پیدا کنم، شاید بتونم فرستنده ی بسته رو هم پیدا کنم..نادیا میگه: تو چه فکری هستی؟..
براش فکرمو باز میکنم..و شهره با یه برگه برمیگرده و اونو به دستم میده . هنوز داره گریه میکنه و آروم انگشتاشو به صورت داغونم میکشه..و میگه: چی شده؟! چرا صورتت اینجوری شده؟!
در حالی که دارم آدرس پیک رو میخونم، با سرم بهش می فهمونم که چیز مهمی نیست..
بمیرم برا دوتاتون .. تو که اینجوری.. حالا خدا میدونه پرتو توی چه وضعیتیه..
بهش میگم که اگه خبری از پرتو شد، سریع باهام تماس بگیره و با نادیا از خونه خارج میشم..

***************************************

وارد ساختمان پیک موتوری میشم و برگه رو میدم به رزپشن و میگم با کسیکه این سرویس رو انجام داده کار دارم..رزپشن وقتی اسمشو میخونه میگه: چند دقیقه صبر کنید رفته سرویس بر میگرده..
-آقا وضعیت خیلی اضطراریه باید زودتر ایشونو ببینم..
رزپشن کنجکاوانه میپرسه؟ چیکارش دارید آقا؟ اشتباهی مرتکب شده؟
-نه آقا فقط یه بسته برامون آورده که میخوام بدونم از کجا آورده... میشه باشون تماس بگیرید و بگید خودشونو زودتر برسونند؟
زرپشن با اکراه گوشی رو بر میداره و تماس میگیره..آقای خیری کجایی؟
از اونطرف جوابی اومد که من نمیفهمم..باز رزپشن میگه:خب پس زود بیا اینجا یه نفر باهات کار داره.. و گوشی رو میذاره و میگه تا یکی دو دقیقه دیگه اینجاست..بفرماین بشینید..
تموم تنم از استرس و دلهوره داره میلرزه... خدایا حالا پرتوی من تو چه وضعیه؟
روی یه صندلی میشینم و به نادیا هم اشاره میکنم که بشینه..اونم نگرانه.. اما حس میکنم بیشترین نگرانیش از وضعیت وخیم روحی وجسمی منه.. با عشق نگاهم میکنه.. اینو تو نگاهش میخونم..برا چند لحظه دارم به این زن که اینجور داره پا به پای من برا رسیدن به آرامشم میدوه فکر میکنم...حس میکنم چقدر دوستشدارم.. چند ساله که داره همه ی محبتی که تو دلش نسبت به من داره رو خفه میکنه، فقط برا اینکه منو آزار نده.. اما حالا داره نشون میده که من تا چه اندازه براش با ارزشم..کنارم میشینه و دستاشو میزاره وسط زانوهاش تا لرزششو پنهون کنه.. دست جلو میبرم و یکی از دستاشو میگیرم و یکم فشار میدم و میگم: ممنونم نادی..تو چشمام نگاه میکنه.. مژهاش خیسه.. دستموفشار میده و بهم لبخند میزنه..
صدای رزپشن منو به خودم میاره.. بفرمایید آقا ایشون آقای خیری هستند.. نگاه میکنم یه مرد کوتاه قامت حدود پنجاه سال ژولیده و خندون..میگه:بفرماین با من کار دارین؟
از جام بلند میشم و آروم ازش خواهش میکنم بریم بیرون.. وقتی به محیط خلوتی میرسیم. پاکتو جلوی صورتش میگیرم و میگم:این پاکتو شما دادید دم منزل خواهرم؟
با یه لهجه ی غلیط جواب میده..حج آقا ما از این پاکتا زیاد جابجا میکونیم.. کی بودس و کوجا؟..
براش آدرسو میگم و قبض رو میدم دستش...
هاااااااان آره.. این پاکتو از یه آقای تو خیابونی هزار جریب گرفتم..
-میتونی آدرسشو به من بدی؟
آره .. خدا رو شکر ما اصفانو مثی کفی دسمون بلدیم..بریم تا براتون آدرسشو بنویسم..بر میگردیم تو دفتر پیک و اون شروع میکنه آدرس و کروکی رو روی کاغذ آوردن.. که میبینم چشمای نادیا از حدقه داره میزنه بیرون..وقتی حرف اون مرد تموم میشه..من کاغذ آدرسو بر میدارم و از دفتر خارج میشیم..به محض خروجمون نادیا با هیجان و ترس میگه: شهروز میشناسمش..اون باید سیامک باشه...باید خودش باشه ..با نشونیهاییکه این مرده میداد باید خودش باشه.. از حرکت می ایستم و تو چشماش نگاه میکنم و میپرسم سیامک کیه؟ در حالی که چهره ش از شرم برافروخته شده، سعی میکنه نگاهشو از من بدزده و میگه اون مردیکه من باهاش دوست بودم.. اما باور نمیکنم که این کار اون باشه..
-هههه، حالا که میبینی هست..تو چطور متوجه نشدی از سکستون فیلم گرفته؟
از شدت ضعف کنار خیابون میشینه و بغضش میترکه..
میکشمش شهروز میکشمش.. کثافت..چطور تونسته اینکارو بکنه؟! دستشو جلوی صورتش میگیره و زار زار گریه میکنه..من فقط دو بار باهاش بودم.. خودش ازم جدا شد. چون با یکی دیگه دوست شده بود..کثافت هرزه..
-حالا پاشو خانومی وقت گریه نیست... یادت رفته پرتو تو چه وضعیتیه؟ پاشو دختر پاشو عزیزم. دست دراز میکنمو دستشو میگیرم و از جا بلندش میکنم.. و به دنبال خودم میکشمش..
وقتی به آدرس میرسیم ..نادیا با تاسف سرشو زیر میندازه و میگه: خونه ی سیامکه..به خدا که نابودش میکنم...
دارم با خودم فکر میکنم، که باید چیکار کنم و چطوری قضیه رو دنبال کنم تا به هدفم برسم..مطمئنم که اگه این سیامک بفهمه ما ردشو زدیم خودشو گمو گور میکنه...
پس به نادیا میگم: برات یه ماشین کرایه میکنم . تو توی ماشین بشینو نگهبانی بده تا خبری از این عوضی بشه ...من باید برم خونه و خودمو برسونم به نت تا ببینم پرتو تو چه وضعیتیه..رو حرف اون زنیکه حالا باید حدود یک ساعت از رسیدن پرتو گذشته باشه..خیلی نگرانم..نادیا همونجور که از چشمه چشماش اشک در حال جوشیدنه با سر حرفمو تایید میکنه .. با هم از ماشین پیاده میشیم و میریم کنار خیابون و به ماشین دربست کرایه میکنم و برمیگردیم. نادیا همونجا میمونه و من سوار ماشینم میشم تا خودمو سریع برسونم به خونه..

وقتی آن میشم..چراغ آی دی اون زن روشنه و بلافاصله برام وب میفرسه..دستام داره میلرزه و تو دلم آشوبی وصف نشدنی بپاست..
سلااااااام آقای دارررروک..دیر کردی؟ انگار خیلی برات مهم نیست که عشقت تو چه وضعیتیه؟!!!
-پرتو پیشه توئه؟
ببببببببله...منکه گفتم اونو تا نیم ساعت دیگه میارنش.. حالا هم اینجا پیشه منه..
-میخوام ببینمش...
هاهاها...آقای عاشق پیشه...دلت براش تنگ شده؟
-اگه واقعا راست میگی پرتو رو بهم نشون بده..
باشه..
بعد از جاش بلند میشه و لپتاپ رو بر میگردونه به سمت دیگه ی سالنی که توشه..وااااای خدای من باورم نمیشه...پرتو رو میبینم لخت فقط با یه ست سفید...زیبا و فتنه گر.. در حالیکه دستاشو به دوتا میله که دوطرفش قرار داره با طناب بستند..اونقدر زیباست که دیگه اون زن در برابرش به حساب نمیاد..انگار حالا بیشتر متوجه ی اساطیری بودنش میشم..دهنشو با یه پارچه بستند..و اون آروم و قامت کشیده سرجاش ایستاده...موهای بلندش و سیاهش کاملا بازه و مثه یه چتر سیاهرنگ از سر تا کمرشو پوشونده..دلم ضعف میره..اونقدر دلتنگشم که انگار یه جورایی از اینکه دارم میبینمش حس یکم رضایت تو دلم میشینه.. بغض گلومو میگیره..صداش میکنم... پرتو..عزیز دلم....دوستدارم. با حرکت دادن سرش بهم میفهمونه که داره صدامو میشنوه...
-عزیز دلم...دیدی به حرفم گوش نکردی؟.. فکر کردی من عزیزمو به کسی میفروشم..بازم سرشو تکون میده...اون زن لپتاپو برمیگردونه و صورتشو میاره توی مانیتور و کریه میخنده و میگه:خب عشق بازی بسه آقای داروک..وقت عمله..اگه میخوای پرتو رو ندم دست چند تا گرگ گرسنه تا از هم بدرندش..باید به حرفم گوش کنی..
عصبانی فریاد میکشم، بگو هرزه هرچی میخوای...خونسرد ادامه میده.. توقع زیادی ندارم..فقط یکی از نوشته هات رو میخوام.. یکی از رمانهایی که در حال نوشتنی رو میخوام...و یه چیز دیگه.. اون رو خودت باید بهم تحویل بدی..و موقعه ی تحویل باید با هم سکس کنیم. یادت که نرفته؟
داره روی سرم شاخ سبز میشه.. ادامه میده..اما دستنوشته اییکه میخوام...اونیه که درمورد جنگ نوشتی و میدونم که کسی خبر نداره..انگار یکی با پتک میزنه توی سرم..خدای من... این چی از من میخواد... حاصل رنج هشت سالمو میخواد..پیشونیمو میذارم روی میز و فکر میکنم...پرتو یا حاصل رنج هشت سال بی خوابی و مطالعه و تحقیق..
چیه؟ داری فکر میکنی؟! یعنی پرتو برات اندازه ی یه رمان ارزش نداره؟
سرمو بلند میکنم و میگم:تو از کجا میدونی من چنین چیزی دارم..
ای بابا!! این چه سوالیه آقای داروک! مگه میشه تو تا حالا به کسی نگفته باشی که داری یه رمان درمورد جنگ مینویسی..
-اما اون کتاب تو ایران قابل چاپ نیست و به دردت نمیخوره..
خب منم قصد ندارم اینجا چاپش کنم..فقط ماموریت دارم که از دستت درش بیارم..
-کی این ماموریت رو بهت داده..
هه هه..زرنگی؟ اونش به تو مربوط نیست..تو فقط کاری که من میگمو میکنی..
-اما اون رمان هنوز تموم نیست..
باشه..من منتظر میمونم تا تموم بشه..پرتو پیش من میمونه تا تو تمومش کنی...
-اما نمیتونم به این سرعت تمومش کنم.. حداقل یکی دوماه کار داره..
ببین داروک جان. باید تمومش کنی حداکثر تا چهل و هشت ساعت دیگه..
-ممکن نیست...داری یه کار غیر ممکنه ازم میخوای...
شونهاشو بالا میندازه و میگه: باشه چون دوستتدارم تا هفتاد دوساعت دیگه..
میخوام حرف بزنم که میپره وسط کلاممو میگه: نه دیگه چونه نزن..در ضمن یادت باشه قبلا هم بهت گفتم که اونقدر ازت مدرک دارم که میتونم بفرسمت برا ابد آب خنک بخوری..اونم به جرم سیاسی...میدونیکه جمهوری مبارک اسلامی اصلا شوخی نداره..برو اختلاس کن اما سیاسی نباش..آقاااا تحمل اینو نداره که جوونهای این خاک سیاسی باشند..میدونیکه کیو میگم؟ آقاااااا. همونیکه میخواد هممونو بفرسه بهشت...پس از فکر پلیس بازی بیا بیرون..
-آخه اون رمان به چه درد تو میخوره؟
شاید یه روزی به نام خودم چاپش کردم...
نا امید میشم از بحث کردن..ادامه میده...خب هفتاد دو ساعت از همین حالا شروع میشه..
-تو یه نگاه به وضعیت من بنداز... با این چشم داغون چطور میتونم عرض هفتاد دوساعت اونو تمومش کنم؟
خودت میدونی..دیگه بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم.. میخوام برم ببینم میتونم یکم با این جیگر حال کنم... راستی که چه تیکه اییه! بیخود نبود که میگفتی نمیتونم راستش کنم..حالا که دارم این پریوشو میبینم میفهمم که حق داشتی اونقدر با اعتماد به نفس میگفتی که من نمیتونم تحریکت کنم..ولی باید ببینم هنر تو چیه که این مهوش اینجور اسیر تو شده..بای آقای داروک تا هفتاد دو ساعت دیگه و وب رو میبنده. وقتی ارتباط قطع میشه از اینهمه فشار عصبی که بابت پرتو و تحویل دست نوشته م رومه تحملم تموم میشه و بغضم میترکه...ادامه دارد...
     
#27 | Posted: 15 Nov 2011 14:20
بازی (قسمت بیست وچهارم)

معرکه تموم شده بود و من کتک سیری خورده بودم. با سعید تماس گرفته و بهش گفته بودم که چه اتفاقی افتاده و صندلی ماشینو خوابوندم و روش ولو شدم...همه ی تنم کوفته شده بود. پرتو به زور پدرش با چشم گریون رفته بود و من حالا خیلی بیشتر از اونکه به درد تنم فکر کنم نگران حال پرتو بودم..میدونستم که پرتو انقدر بهم ریخته ست که الان داره تا سر حد جنون با اطرافیانش میجنگه، تا خودشو به من برسونه..چند دقیقه بعد با صدای چند ضربه که به شیشه ی ماشین خورد دستمو از روی چشمام برداشتم و نگاه کردم. سعید و نادیا رو کنار هم دیدم..درو باز کردم و سعی کردم از ماشین پیاده شم..سعید مانع شد وگفت: نمیخواد داداش بیای پایین. فقط میخواستم ببینم زنده ایی..هههه.
چشمای نادیا نمناک بود و بغض داشت.. سعی میکرد که روی خودش مسلط باشه..سعید ماشینو دور زد و اومد سمت راننده.. در باز کرد و نشست داخل..نادیا هم روی صندلی عقب جا گرفت..
سعید:خب چی شده؟..حالا پرتو رو با خودشون بردند؟
-آره... پدرش به زور سوار ماشینش کرد و بردش..
عجب!!!! حالا تصمیمت چیه؟ میخوای ببرمت خونه؟
-آره ممنون میشم منو تا خونه ببری..
نمیخوای باهامون بیای؟
-نه.. چطوری میتونم این کارو بکنم..دلواپس پرتو ام.. نمیدونم حالا تو چه وضعیتیه..چمدونشم توی ماشین منه..
حیف شد..حالا ما هم بهمون خوش نمیگذره و همه ش باید تو فکر تو باشیم..جاییت که نشکسته؟
-نه.. مثه اینکه کاملا توجیه شده بودند.. چون نه تو صورتم ضربه زدند و نه جاییمو شکستند..اما تموم تنم کوفته ست..
ههههه. پدر عاشقی بسوزه که چه به روز آدما میاره..
گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن..نور امیدی تو قلبم روشن شد.. با سرعت گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم.. وای خدا پرتو بود..به سرعت خطو باز کردم..
الو..پرتو..صدای گریه ش میومد..
دوستدارم شهروز.. دوستدارم عزیزم..حالت خوبه؟
-آره قربون صدات برم... گریه نکن.. من خوبم..تو کجایی؟
قال شون گذاشتم.. تو ترافیک از ماشین پریدم پایین و در رفتم...میخوام یه تاکسی دربست بگیرم.. کجا بیام..
-پرتو برو خونه عزیزم... اینجوری جری تر میشند...
به درک...دیگه نمیخوام ریخت هیچ کدومشونو ببینم..بیست دوسال همه جا براشون مایه ی افتخار و سرفرازی بودم..آخرش چی شد؟ حالا که فقط یکم میخوام برا خودم زندگی کنم باید به همه شون بدهکار باشم؟..من کجا بیام شهروز؟
در باز کردم و از ماشین پیاده شدم. از اون تن کوفتگی دیگه خبری نبود..اصلا یادم رفت اونقدر حالم بد بود که به سعید زنگ زده بودم..
-الان کجایی عزیز دلم؟
حدود پل فلزی..
-خوبه به تاکسی دربست بگیرو بگو بیاردت ترمینال کاوه.. دیگه نمیخوام از اون مسیر بریم.. شاید بیاند توی همون مسیر..
باشه عزیزم..همین حالا سوار تاکسی میشم.
-راستی اصفهانی بازی در نیار و یه رقم بالا بگو تا سریع تاکسی گیرت بیاد.. لابه لای گریه هاش میخنده..قول میدم تا ده دقیقه دیگه ترمینال باشم..فعلا خدا نگهدار..
دوباره جون گرفته بودم..دردهام کاملا یادم رفته بود..برگشتم به سعید و نادیا نگاه کردم.هر دو از تعجب دهنشون باز مونده بود..سعید گفت:ببینم تو همون نیستی که پشت تلفن داشت آه و ناله میکرد؟! چی شد انگار یباره حالت خوب شد؟!
-هههه....
هههههه و هندونه..مرتیکه مسخره کردی مارو؟
نادیا همونطورکه میخندید گفت: خب حتما مسکنشون خیلی قویه..بهش نگاه کردم..با اینکه آسمون چشماش بارونی بود، اما هیچ اثری از حسادت توش ندیدم..نشستم تو ماشینو گفتم: سعید جان شنیدی که کجا باید بریم؟ یالا داداش. حالا زن داداشت ترمینال علاف میشه عزیزم..
ئه ئه.. این پسره چه پروئه..خجالتم خوب چیزیه عزیزم..
نادیا:خوش به حال خانوم بنکدار..

*******************************************

درست رو به روی ترمینال پرتو منتظرمون ایستاده بود. از ماشین پیاده شدم و اسمشو فریاد کشیدم...تا منو اونطرف خیابون دید، چهرش از هم باز شد..سریع به طرف پل عابر پیاده دوید منم همون کارو کردم.. دقیقا وسط پل بهم رسیدیم. هیچ اختیاری از خودمون نداشتیم. بدون توجه به اطرافمون چسبیدیم بهم و محکم گرفتمش توی سینه م..داشت گریه میکرد..
-گریه نکن قربونت برم..
حالت خوبه؟..مردمو زنده شدم...
-آره عزیزم..میبینی که سورو مورو گنده..حالم از همیشه هم بهتره..
جاییت درد نمیکنه؟..
-اگه درد داشتم هم دیگه ندارم..و بازم محکتر به خودم فشارش دادم...
آخ.. بیشتر فشارم بده...
-هههه.. عزیز دلم اینجا دارند همه نیگامون میکنند...
به جهنم.. مگه گفتم اونا رو فشار بده.. برام مهم نیست..
بلاخره بعد یکی دو دقیقه معاشقه روی پل عابر پیاد به سختی از آغوش هم بیرون اومدیم..
همین وقت یه مرد نسبتا جا افتاده و با قیافه ی حزب الهی جلو اومد و با یکم خشونت گفت: فکر کردید اینجا کجاست؟..انگار نمیبینید که همه دارند نگاتون میکنند!!
برگشتم نگاهی به اطرافم انداختم..هر سمت که چشمم میفتاد میدیدم مردم مثه اینکه دوتا جذامی رو دیدند دارند نگاهمون میکنند..به اون مرد لبخند زدم و گفتم:سخت نگیر مرد..همیشه که از این اتفاقات تو خیابون نمیفته..
خجالتم خوب چیزیه. اینجا مملکت اسلامیه..قبح داره.. مگه شما مسلمون نیستید؟!..
-ای بابا..حالا انگار نمیخوای بیخیال ما بشی!! ببین برو به کارت برس من اعصاب درست و حسابی ندارم.. یه باره دیدی دقو دلمو سر تو خالی کردما..بعد دست پرتو رو گرفتم و به دنبال خودم کشیدم...
اما طرف ولکن نبود و دنبالمون راه افتاد و شروع کرد به توهین و موعظه..همین شماها هستید، که باعث فساد جامعه ایید..شرمو حیا هم خوب چیزیه که تو وجودتون نیست...
اونقدر از برگشتن پرتو خوشحال بودم، که دلم نمیخواست چیزی خرابش کنه.. سعی میکردم خونسرد باشم..اما اون یارو ولکن نبود و همونطور که از پله های پل در حال فرود بودیم پشت سرمون یه ریز داشت به اراجیفش ادامه میداد..یکی دو نفر هم که پشت سرمون بودند، که به اعتراض به اون مرتیکه گفتند:به تو چه ربطی داره..تو چیکاره ایی اصلا شاید زنو شوهر باشند..اما اون جواب داد زنو شوهرم که باشند، غلط کردند تو انظار همدیگه رو بغل کنند..
وقتی رسیدیم پایین پل، دیگه صبرم تموم شد.. دست پرتو رو رها کردم و برگشتم توی سینه ش..
-چی میگی؟! حرف حسابت چیه؟ به تو چه ربطی داره ؟ داری حوصلمو سر میبری...
دیدم دست کرد توی جیبش و یه کارت شناسایی بیرون کشید و گفت:من از حراست ترمینال هستم..بفهم با کی داری حرف میزنی..دستمو جلو بردم کارتشو از دستش گرفتم و فندکمو از جیبم بیرون کشدم روشنش کردمو گرفتم زیر کارتش..
عصبانی شده بود و داشت سعی میکرد کارتشو از دستم بگیره..منم خونسرد خودمو عقب میکشیدمو دستمو بالا سرم برده بودم تا نتونه اون ازم بگیره..کارت هم در بین داد و فریاد های اون تا آخر سوخت..صدای خنده ی مردم خیابونو پر کرده بود..اونوم مثه میمون بالا پایین میپرید و میگفت: کارتمو بده .. به خدا میدم پدرتو در بیارند..
وقتی کارت تا آخر سوخت..برگشتم و به سعید نگاه کردم که با نادیا از خنده دلشونو گرفته بودند و نشسته بودند روی زمین.. میدونستم که اگه اون مرتیکه بفهمه اون ماشین منه برام دردسر درست میکنه.. به سعید اشاره کردم و یکی از تاکسیهای که اونجا مرتبا در حال داد زدن بودندو دربست کردم و با پرتو پریدیم توش..راننده هم همونطور که میخندید..سریع سوار شد..اون مرد هم داشت میکوبید به شیشه و فریاد میکشید که.. اگه مردی وایسا تا زنگ بزنم صد و ده..شیشه رو دادم پایین و سرمو از پنجره آوردم بیرون و گفتم اگه یه کلمه ی دیگه زر بزنی میام پایین و اینبار خودتو آتیش میزنم...
تو غلط میکنی مگه مملکت بی صاحابه..
از ماشین پیاده شدم..پرتو دستمو گرفت و سعی میکرد مانع بشه..اما با خوشونت پیاده شدم. یارو یکم خوشو کشید عقب...فندکو روشن کردم و رفتم طرفش..شروع کرد داد کشیدن..آی ایهالناس.. این دیوانست... میخواد منو آتیش بزنه...حالا دیگه صدای قهقه ی مردم به هوا بود و اون داشت سعی میکرد خودشو از من دور کنه.. منم با یه قیافه ی جدی دنبالش میکردم..
بلاخره چند نفر خندون پا درمیونی کردند و منو به تاکسی باز گردوندند و به راننده گفتند: ببرش تا برا خودش دردسر درست نکرده..
حدود یک کیلومتر از ترمینال که دور شدیم.. از تاکسی پیاده شدیم . سعید ونادیا هم با ماشین من اومدند سراغمون...هنوز هر دوشون در حال خندیدن بودند.. منو پرتو نشستیم صندلی عقب.. پرتو رو به نادیا معرفی کردم.. و نادیا با نگاهی تحسین آمیز پرتو رو برانداز کرد و گفت:بابا شهروز خان حق داره که اینقدر داره خودشو به آب و آتیش میزنه..
همه خندیدیم ... و سفرمون آغاز شد...

******************************************

درونم داروک داشت فریاد میکشید..حالا چه وقت بغض ترکوندنه پسر..پاشو یه کاری بکن..پاشو..یاد نادیا میفتم.. تو جیبم شروع به گشتن دنبال گوشیم میکنم.. اما نبود. یادم میاد تو ماشین جا گذاشتم.. با سرعت از خونه بیرن میدوم و گوشیمو از روی داشبورد برمیدارم.. وای خدا حدود بیستا تماس بدون پاسخ دارم، که یکی دوتاش مربوط به شهره و باقیه مال نادیاست.. اول با نادیا تماس میگیرم..به سرعت جواب میده..
معلوم هست کجایی؟! دارم از نگرانی میمیرم..
-ببخش نادی. گوشیو تو ماشین جا گذاشتم..چه خبر؟
تو بگو از پرتو چه خبر؟
-پرتو رو دیدم نادی.. اون زنیکه گرفتتش..
واااااااااای جدی میگی شهروز؟!
-آره اون کثافت پرتو رو مثه بردهها بسته بود به میله..و دوباره گلومو پر بغض میشه..خبری از سیامک نشد؟
چرا.....همین چند دقیقه پیش با عجله اومد رفت توی خونه.. باید خودتو زود برسونی..یکم فکر میکنم و میگم همین حالا راه میفتم..
بر میگردم تو خونه و میرم سر کمد وسائل شخصیم...اونقدر حس بی رحمی تو وجودم داره غل میزنه که به دنبال یه چیزی میگردم که بتونم ازش به عنوان اسلحه استفاده کنم..تنها چیزی که پیدا میکنم یه شمیشر پهن چینیه، که یادگار سالها قبل، وقتی سعی میکردم ادای قهرمان کونگ فو جت لی رو دربیارم برام مونده بود..هر چی گشتم چیز بهتری پیدا نکردم..افسوس خوردم که چرا یه اسلحه ی گرم ندارم، که تهدیدم بیشتر موثر باشه..برش میدارم و از تو انباری هم یه مقدار طناب و به طرف نادیا راه میفتم..

آیفون خونش تصویریه.. به نادیا میگم زنگ بزنه و با چهره ی خندون باهاش برخورد کنه. شاید درو باز کنه..اونم همینکارو میکنه..قلبم از شدت هیجان تو سینه داره خودشو به درو دیوار میزنه..نادیا زنگ رو فشار میده و لحظاتی بعد صدای سیامک به گوش میرسه که با هیجان و شادی خاصی میگه..ئه ئه نادیا جان تو هستی؟! بیا تو عزیزم.. و در باز میشه..
حس میکنم یه جای کار جور در نمیاد..اگه عکسها و دی وی دی کاره اینه، پس چرا از دیدن نادیا خوشحاله!!!
نادیا وارد میشه و درو نمیبنده. منم چند لحظه صبر میکنم تا مطمئن بشم که اون منو از آیفون نمیبینه و سپس وارد خونه میشم.. خوشبختانه خونه در توی ساختمانه و مجبور نیستم که از حیاط عبور کنم..به محض اینکه وارد ساختمان میشم و درو میبندم..سیامک رو میبینم.. مردی حدود چهل سال با قامتی تقریبا هم قد و قواره ی خودم. پوست سبزه..چشمو ابرویی سیاه و موهایی بلند که اونها رو از پشت بسته.. خندون و شاد داره با نادیا دست میده..با دیدن من یکم اخماش تو هم میره و نگاهی پرسشگرانه به نادیا میکنه..نادیا بر میگرده به من نگاه میکنه که طناب به دست پشت در ایستادم... با خونسردی میخنده و میگه.. این شهروز دوست منه..قبلا برات ازش گفته بودم... یادت هست؟..
آهان... آره .. یادم اومد... همون که میگفتی چند ساله چشمت دنبالشه و سپس خندون به طرف من اومد.. تا باهام دست بده... و با تعجب به طناب توی دستم نگاه میکنه..یکم توی شک میفتم.. با خودم فکر میکنم، اگه این مرد عکسها و فیلمها رو فرستاده، پس باید منو بشناسه..اما چرا اینقدر داره خونسرد رفتار میکنه؟!! میخوام باهاش دست بدم و از در دوستی وارد بشم... دو دلی بد جور داره عذابم میده. اما دوباره صدای داروک چنان پر قوت از درونم به گوشم میرسه، که همه ی دو دلیهامو کنار میزنه..چرا معطلی پسر..ریسک نکن.. یادت رفته پرتو تو چه وضعیتیه؟ تصمیممو گرفتم و درست وقتی آخرین قدم رو برای دست دادن به من برمیداره. چنان مشتی توی پیشونیش میزنم که با کون به زمین میخوره.. و گیجه گیج میشه.تا اومد بفهمه چه اتفاقی افتاده..دست دراز میکنم موهاشو میگیرم و با تموم قدرتم یه مشت دیگه توی فکش میزنم..تقریبا بیهوش میشه. خودم از ضرب مشتم متعجب میشم!!!.. پشت یقه شو میگیرم و به داخل پذیرایی میکشمش..به سمت نادیا نگاه میکنم که با چشمانی گشاد و وحشت زده داره منو نگاه میکنه. خیلی جدی و محکم بهش میگم یه صندلی بیار. اما انگار از ترس فلج شده.. میگه: شهروز نمیره؟
-نترس عزیزم..فقط گیج شده.. برو یه صندلی بیار..
تو چطوری میتونی اینقدر بی رحم باشی.. من باور نمیکنم اینقدر نترسی!!!
-چی داری میگی نادی؟! یادت رفته هم منو تو و هم پرتو الان تو چه وضعیتی هستیم؟ یادت رفته که این بی شرف فیلم سکست رو گرفته و باش چیکار کرده؟ صورتمو نمیبینی..چشمم..هان؟ نمیبینی.. نادی نمیتونم با این چشمم درست ببینم..پرتو داره از دستم میره.. خدا میدونه تا حالا باش چیکار کردند.. نادی اون کثافت پرتوی منو که تا حالا هیچ کس تنشو ندیده، لخت بسته بود به میله..میفهمی؟ لخت لخت.. من نمیدونم تو اون خونه چه خبره و خدا میدونه که تا حالا چه بلایی سرش آوردند..ناراحت نباش من نمیکشمش. چون تنها سر نخه که دارم.. اما اگه لازم باشه تخماشو میکشم.. حالا برو یه صندلی بیار.. و خودم شروع میکنم با طناب دستشو بستن. مثه اینکه نادیا با سخنرانی من متقائد شده و برای آوردن صندلی به تنش یه حرکتی میده.

سیامک رو میبندم روی صندلی و میرم یه پارچ آب میارمو میپاشم توی صورتش..شوکه میشه و چشم باز میکنه..یه صندلی دیگه میذارم روبه روشو میشینم روش.. خم میشم آرنجهامو میذارم سر زانوهام و مستقیم توی چشمای بی حالش نگاه میکنم.. ترسیده.. شروع میکنم حرف زدن...
-خب، سیامک خان نمیخوام وقتت رو زیاد بگیرم.. و قصد هم ندارم که آزارت بدم..اما خوب گوش کن چی میگم..من در حال حاضر یه روانی به تمام معنام.. میدونی چرا؟ چون همه ی زندگیم تو دستای یه هرزه ست..و میدونم که تو هم همدستشی..یکم مکث میکنم تا حرفم خوب روش اثر کنه..سپس ادامه میدم.. اما بذار برات بگم که من در کل آدم خشنی نیستم..اما وقتی پای زن زندگیم وسط باشه، از هر حیوونی درنده ترم..از برخورد اولم باید فهمیده باشی، که به هیچ عنوان شوخی ندارم و هر کاری از دستم بر میاد. مگر اینکه واضح و صریح همه چی رو برام توضیح بدی..و به خاک پدرم قسم میخورم، که هر چی مقاومت کنی، فقط اوضاع خودتو بیریختر میکنی..پس سعی کن منطقی فکر کنی و نذاری من متوصل به کارهایی بشم که خودمم راضی نیستم..اما شک نداشته باش که برا رسیدن به هدفم حتی تخمهاتم میکشم..روشنه؟..
داره سعی میکنه که افکارشو متمرکز کنه..چشماش از وحشت گشاد شده..سپس آروم زمزمه میکنه.. میگم.. هر چی که میدونم رو میگم.. فقط دیگه نزن..
-خوبه..خیلی خوبه..من منتظرم..ادامه دارد..
     
#28 | Posted: 20 Nov 2011 14:48 | Edited By: darvack
بازی (قسمت بیست و پنجم)

خیس عرق از شرجی توی جنگل و گرمای حاصل از راهپیمایی تو مسیر سربالایی آبشار شیرآباد، در حالیکه سعی میکردم به خاطر باریکی راه به دره سقوط نکنم. نگاهم به دنبال پرتو که دو قدم از من جلوتر قرار داشت و اونم مثه من خیس عرق، جوریکه مانتوی آبی آسمونیش به بعضی از قسمتهای تنش چسبیده بود.. و مواظب اون در حال حرکت بودیم. از پشت گردنش رد عرق تا باسنش مانتوش رو بهش چسبونده بود.. همه چیش برام زیبا بود..
شهروز؟
جونم؟
فکر میکنی وقتی برگردیم چه اتفاقی بیفته؟
خیره تو عمق جنگل نگاه میکنم و فکر میکنم..راستی چه اتفاقی میفته؟داشتم فکر میکردم باید یه برنامه درست داشته باشیم و گرنه با خونواده ی پرتو مشکلات بیشتری پبدا میکردم.
-نمیدونم عزیز دلم.. اما امیدوارم که اتفاق بدی نیفته..
شهروز؟
-عمر شهروز؟ چیه اینقدر شهروز شهروز میکنی؟!!
ئئئئئئه.. خب دوستدارم صدات کنم چقدر بدی!!
شهروز؟
-هههه، جونم؟
داری به چی فکر میکنی؟
-دارم به این فکر میکنم که وقتی برگشتیم، من میام خواستگاریت و به سرعت با هم عروسی میکنیم و تو هم سالی یه بچه برام میاری و منم مثه یه بابای خوب میرم دنبال یه کار حسابی، تا بتونم واسه بچه هامون شیر خشک بخرم..
شهروز؟
-جوووووووونم؟
میخوام یه چیزی بگم.. قول میدی ناراحت نشی؟
-آره قول میدم...
من باهات ازدواج نمیکنم...
-چرااااا؟!!!
چون به ازدواج اعتقاد ندارم..همینجوری حاضرم بات زندگی کنم.. اما ازدواج نه..
-چی داری میگی خودت میفهمی؟ اینم یه بازی جدیده برا کل کل کردنه؟!
از حرکت متوقف شد و یه نفس عمیق کشید و برگشت سمت من. سینه به سینه شدیم..دستاشو بلند کرد و گذاشت روی شونه های من..تو چشماش مصمم بودن موج میزنه..
ببین عزیز دلم، من دوستتدارم..یعنی عاشقتم..تو اولین پسری هستی که من دوستشدارم و شاید تا آخر عمر فقط با تو باشم..
-شاید؟!! منظورت چیه؟! میتونی به این فکر کنی که با کس دیگه باشی؟!
عزیزم باورکن حتی تو ذهنم نمیگنجه..اما از آینده هیچکی خبر نداره..آدمها با گذشت زمان تغییر میکنند. حتی ممکنه خوده تو یه روزی از من خسته بشی و یا سیر بشی..
-چی داری میگی پرتو؟! خودت میفهمی؟
آره... خوبم میفهمم..نمیخوام با ازدواج اون بخش آزاد روحتو که میتونه هر لحظه منو هیجان زده کنه با قانون و مقرارت الکی محدود کنم..من نمیخوام از سر وظیفه کنارم باشی.. من نمیخوام وقتی ازم خسته شدی ، فقط به خاطر اینکه توی یه محضر تعهد دادی کنارم بمونی.. من میخوام بدونی که از حالا آزاد آزادی و هیچ چیز نمیتونه مجبورت کنه که به کسی تعهدی بدی که نتونی بهش پابند باشی.. من قلبتو میخوام نه یه قرارداد مسخره و اون حاشیه های دور و برش..میخوام با همه وجودت مال من باشی نه از سر وظیفه..
درست نمیفهمیدم چی داره میگه..بهش گفتم: باید در مورد این موضوع بیشتر با هم حرف بزنیم و کمرشو گرفتمو بیشتر کشیدمش طرف خودم..
آره..ما باید از همین حالا تکلیف خودمونو با هم روشن کنیم.. به هر حال این تفکر منه..
اونقدر موقعه ی حرف زدن دهن گرمه که دلم میخواست همونجا ببوسمش. نگاهی به دورو برم انداختم بچه ها یکم ازمون جلو افتاده بودند..
ههه. چیه میخوای اینجا ببوسیم، اما شهامتشو نداری؟
-منو تحریک نکن، میدونی که چه دیوونه اییم...یباره خودشو به سمت من کشید و دهن منو به کام کشید..میان لذت و خجالت گیر کردم.. زانوهام شروع به لرزیدن کرد..صدای بچه ها بلند شد..ای بابا چیکار میکنید؟ شما که به لیلی و مجنونم گفتید زکی..پرتو خانوم ولشکن بابا مال خودته..تازه رسیدم آبشار سوم. تا آبشار هفتم کلی راه داریم .. ما که نمیتونیم بایستیم فیلم هندی نگاه کنیم..اما اون در نهایت خونسردی بوسیدنشو کامل کرد. وای که دیگه داشتم از اینهمه شهامت دیوونه میشدم..تو همین وقت نادیا به طرفمون اومد دست پرتو رو گرفت و از تو بغلم کشیدش بیرون و گفت: بیا ببینم چیکار داری میکنی آبرمونو بردی دختره ی گستاخ..پرتو همونطور که تو چشمام خیره بود، چند قدم عقب عقب رفت و گفت: دوستتدارم.. صدای سعید بلندتر از همه.. بابا ولشون کنید...دارو درخت دیدند جو زده شدند.. بذارید حالشونو بکنند..همه زدند زیر خنده.
پرتو رو به جلوی صف فرستادند تا از من دور باشه..از همون جلو فریاد کشید.. شهروووووز..صداش توی دره پیچید..
-بلههههههههه
دوستدارررررررم
بازم همه بچه ها زدند زیر خنده...

******************************************

هنوز نگاهم توی دهن سیامکه تا ببینم اون کام کثیفشو باز میکنه و زر بزنه یا نه..
-یالا پس مرتیکه ی اشغال زر بزن ببینم چی میدونی؟
چی بگم شهروز خان؟
از جام بلند میشمو مشتمو پر میکنم که از ترس کلمات شروع میکنه از توی دهنش سر خوردن و بیرون اومدن..
سه ماه پیش با نادیا آشنا شدم...دوهفته ی بعدش وقتی تو یه کافه بودم، یه زنی بدون مقدمه اومد و نشست سر میزم..خودشو سوزان معرفی کرد..بعد از کلی حاشیه رفتن گفت: من میدونم که تو بدهکاری زیادی داری و دائم داری از دست طلبکارهات فرار میکنی..اما من یه کار خوب برات سراغ دارم، که میتونی با پولش از ایران بری بیرون..و بعد از کلی کلنجار رفتن بهم گفت که فیلم سکس نادیا رو میخواد..اما این کار خیلی سختی بود.. چون اولا هنوز نادیا اونقدر بهم اعتماد نداشت و بهم نزیک نشده بود، که بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم و هم از نظر وجدانی نمیتونستم خودمو راضی کنم..سوزان گفت بابت این فیلم ده میلیون تومن بهم میده..اما من قبول نکردم .. وقتی دید که نمیتونه متقائدم کنه..گفت که بیست میلیون میده..راستش منم دیگه نتونستم از این پول بگذرم. دوهفته ی بعد از اون بلاخره موفق شدم خودمو به نادیا نزدیک کنم و با سیستمی که سوزان بهم داده بود، فیلم سکسمونو گرفتم.وقتی بردم دادم به اون ، یه سری ایراد گرفت و دست آخر گفت که این فیلم خوب نیست و باید یکی دیگه بگیری.بازم کلی طول کشید تا تونستم اینکارو بکنم. اینبار هم همونجا توی کافه با لپتاپ فیلمو چک کرد و پسندید و بیست میلیون بهم پول داد.. خوشحال بودم که از اینهمه نکبت راحت شدم و از کافه اومدم بیرون.. اما هنوز صد متر از کافه دور نشده بودم، که یه موتوری ایستاد کنارم..دو نفر بودند و با کتک پولها رو ازم گرفتند و رفتند..همین..از شدت عصبانیت از جام بلند میشم و با تموم قدرت یه چک بهش میزنم که خون از دماغش راه میفته.
-خب؟ ادامه بده...
چی بگم شهروز خان؟ دیگه چیزی وجود نداره..
-چی داری زر میزنی مرتیکه.. بعدش چی شد؟..سوزانو کجا میشه دید؟
آقا شهروز من سوزانو فقط توی همون کافه قرار به قرار میدیدمش حتی شمارشم بهم نداد..هیچ نشونی ازش ندارم..
-مرتیکه ی کثافت حیثیت یه دخترو به چی فروختی؟ بچه کونی و باز یه چک دیگه بهش میزنم..گریه میفته و میگه : منو ببخش شهروز خان ..اشتباه کردم..فریاد میکشم..
-اون زن چه ریختی داشت؟
لابه لای گریه هاش .. زیبا بود..موهاشو های لایت کرده بود.. قدش بلند بود بلندتر از یه زن معمولی و فوق العاده خوش لباس .. پوستش بروزه بود.. به خلافکارها نمیخورد. اونقدر با اعتماد به نفس حرف میزد، که هر کسی رو مجذوب خودش میکرد..

به اینجا که میرسه میبینم نادیا از شدت ضعف به روی زمین میشینه و شروع به زار زدن میکنه..بر میگردم به سیامک میگم فعلا خفه شو کثافت..و از جام بلند میشم میرم کنار نادیا میشینم و میگیرمش توی بغلم..
-گریه نکن عزیزم..تموم میشه... قول میدم تمومش کنم..
لابه لای گریه هاش جواب داد چی داری میگی.. نابود شد زندگیم..من تا امروز بازم فکر میکردم که فقط یه شوخیه و یکی داره سر به سرمون میذاره.. اما حالا.. و باز هق هقش بلند شد..فشارش میدم به خودمو میگم نترس عزیزم ..اینها دنبال نوشته های منند به تو کاری ندارند.. قول میدم که پیداشون کنم.. قول میدم نذارم هیچ اتفاقی برات بیفته..
وااای اگه این فیلم پخش بشه پدرم از غصه دق میکنه..اونهمه ابروش برا من از بین میره.. جواب مادرمو چی بدم؟..
دارم با خودم فکر میکنم.. چه قولی دارم میدم!! تا حالا که نتونستم این ماجرا رو کنترول کنم..اما باید یه راهی باشه..
نادی عزیزم.. آروم باش.. با بیتابی مشکلی حل نمیشه..میدونیکه وضعیت پرتو به مراتب از منو تو بدتره..فکر اون باش ..باید یه کاری بکنیم..اونقدر گریه میکنه تا دیگه اشکی برا ریختن نداره و کم کم آروم میشه..بهش میگم..
-پاشو عزیزم.. الان دو روز که غذا نخوردیم.. برو غذا بگیر تا هم یه هوایی بخوری و هم من بشینم یکم فکر کنم ببینم باید چه خاکی برسرم بریزم..نادیا از جاش بلند میشه . سویچ رو بهش میدم و اون آروم محزون از خونه خارج میشه..
برمیگردمو میشینم روبه روی سیامک..
-یکم فکر کن.. شاید یه چیزی یادت بیاد..تو که خبر مرگت حتی نتونستی اون پولو بخوری تلاش کن یه چیزی به اون مغز کپک زدت برسه شاید بتونیم دوتا دختر رو نجات بدیم..
شهروز خان منکه نمیدونم قضیه چیه..
-لازم نیست بدونی..فقط فکر کن اون لجظاتی که با سوزان بودی، اتفاقی نیفتاد که نظرتو جلب کنه؟..
سرشو زیر میندازه و سعی میکنه که تمرکز کنه..منم دارم فکر میکنم..تو ذهنم دارم دنبال یه راه حل میگردم..به این نتیجه میرسم که اون زنی که وب میده رو نشون سیامک بدم.. ببینم سوزان هست یا نه..با نادیا تماس میگیرم و بهش میگم که کلید خونه توی دسته کلید ماشینه بره خونه و کامپیوتر رو با خودش بیاره..
حدود یک ساعت بعد نادیا بر میگرده و من به سرعت سیستمو راه میندازم و یکی از وبهایی که از اون زن ضبط کردمو برای سیامک میذارم.. با اولین تصویر هیجان زده شروع به داد کشیدن میکنه..
خودشه...شهروز خان خود جنده شه...ایییی کثاقت.. ماسک زده که نشناسیمش..خودشه..
بر میگردم نگاش میکنم..دارم از تعجب شاخ در میارم..آخه چقدر آدم میتونه پست باشه ! این عوضی خودش کیه که به این میگه کثافت!! خنده م میگیره....
همونطور که داره از هیجان بالا پایین میره .. یباره ساکت میشه و با دقت به مانیتور خیره میشه و با چشمایی گشاد میگه...نگهشدار شهروز خان نگهش دار...
من سریع تصویر رو نگهمیدارم..صورتشو جلو میاره و میگه..میشه روی تصویر زوم کرد؟
-چی میخوای ببینی؟
اون کیسه رو میبینید که زیر مبل افتاده؟..
نگاه میکنم...اره میبینم خب؟
اون همون کیسه ست که پولها رو توش گذاشته بود..
-خب به چه دردی میخوره؟
یکم فکر میکنه و میگه..اگه بشه نوشته ی روی کیسه رو بخونیم شاید چیزی بفهمم..باز به کیسه نگاه میکنم.. ولی امکان نداره بشه نوشتشو خوند..اونقدر مچاله شده ست که ممکن نیست بشه خوند.
-زیاد مختو کار نگیر نابغه..من از نادیا متعجبم که تو رو با کدوم قلاب و از کدوم چاه مستراحی بیرون کشیده...
نادیا به تلخی میخنده و میگه: وقتی اونکه میخوای دستت بهش نمیرسه باید با همین آشغالها بپری...
دوباره فیلمو راه میندازم و با دقت نگاه میکنم..اما بی نتیجه است..دیگه نا امید میشم.. دارم فکر میکنم برگردم خونه و بشینم توی این سه روز فقط نوشته هامو تکمیل کنم. شاید بتونم باهاش پرتو رو آزاد کنم..از جام بلند میشم میرم دست سیامک رو باز میکنم و بعد میرم طرف غذا....ادامه دارد...
     
#29 | Posted: 23 Nov 2011 12:22 | Edited By: darvack
بازی (قسمت بیست و ششم)

شب سومی بود که داشتیم از این مسافرت با همه ی وجود کام میگرفتیم. توساحل روی ماسه ها همه ی جمع که حدود بیستو خورده ایی نفر میشدیم، گرداگرد آتیش نشسته بودیم. آسمون ابری بود و نور ماه از پشت ابرها سعی میکرد خودشو به زمین برسونه. هوا آروم بود و صدای امواج که نرمو ملایم به ساحل میرسید، جز آرامش چیزی به ارمغان نداشت.. پرتو کنارم و تقریبا به من لم داده بود..نور آتیش روی صورتش، چهرش رو رویایی کرده بود..عطر موهاش کلافه م کرده بود و کم کم داشت حس هایی که این مدت روش سرپوش گذاشته بودم رو بیدار میکرد! همه با هم در حال گفتنو خندیدن بودند.. روبه روی ما اونطرف آتیش نادیا نشسته بود و زانوهاشو توی سینه جمع کرده و دستاشو دورشون قلاب کرده بود. آروم و موقر توی عمق آتیش زل زده بود..تا حدودی میتونستم فکرشو بخونم..پسرای زیادی توی جمعمون حضور داشتند، که منتظر یه اشاره از طرف اون بودند..اما همچنان خونسرد و موقر خودشو در برابر همه حفظ میکرد.. دوستشداشتم از یه جنس دیگه.. با اینکه اولین برخوردمون اونقدر بد شروع شده بود، اما چیزی دیگه تو وجودش بود، که منو مجبور میکرد به اون با دیده ی احترام نگاه کنم..بعد لحظاتی نگاهشو از توی آتیش میگیره و بی اختیار توی نگاه من گره میخوره..بهش لبخند میزنم..چشماشو تو نور آتیش تنگ میکنه تا منو بهتر ببینه و اونم لبخند میزنه.. بعد با ابروش به پرتو اشاره میکنه و لبخندش عمیقتر میشه..معنای اشارشو میفهمم.. داره با اشاره بهم حالی میکنه که ببین مست مست شده.. دوباره به صورت ماه پرتو نگاه میکنم.که روی پام لم داده و سرشو به سینه م تکیه داده بود.پوست سفید صورتش با نور آتیش یه جلوی خاصی پیدا کرده. از اون حالت کرختی که توی چهره و تنش به وجود اومده بود معلوم بود که از تکیه به سینه ی من مست شده. هر چند لحظه به بهونه ی جابجا شدن صورتشو بیشتر به سینه ی من میچسبوند و تو سینه م نفس میکشید..از اونطرف من داشتم تحریک میشدم..و نمیخواستم پرتو متوجه ی این موضوع بشه.. سعی کردم که جابجا بشم تا وضعیت تن و پاهامو جوری درست کنم، که پرتو متوجه ی اتفاقاتی که داشت توی شلوار جینم میفتاد نشه..سرشو بلند کرد و با یه لحن مستونه و معترض گفت: ئئئئئئئئئه چرا اینقدر وول میخوری؟!آروم بگیر...
دست کشیدم روی سرش و موهاشو بوسیدم...یکی از بچه ها با گیتارش شروع میکنه نواختن..یباره پرتو خودشو ازتوی بغلم میکنه و پامیشه جمعو دور میزنه و میشینه کنار نوازنده..داشتم با تعجب نگاهش میکردم، که میخواد چیکار کنه!! یه چیزی توی گوش نوازنده زمزمه میکنه و نوازند با سر تایید میکنه و به سرعت قطعه ایی که مینواختو تموم میکنه و دوباره شروع میکنه آکورد گرفتن و سپس ملودی. و به دنبالش صدایی که از حنجره پرتو بیرن میاد!!اونقدر صدا صاف و بدون غلو غشه که دهنم از حیرت باز میمونه! چنان عطری تو صداش بود، که با خودم فکر کردم یکی از زیباترین صداهای عمرمو دارم میشنوم ..باورم نمیشد..نگاهش تو عمق آتیش بود..هیچ تعقیری توی چهرش نمیدیدم و درست مثه یه خواننده ی حرفه ایی اون فک ودهانشو حرکت میداد و کلماتو از لای لبهای زیباش کاملا مزین بیرن میومد..

نگاه کن من چه بی پروا چه بی پروا
به مرز قصه های کهنه میتازم..
نگاه کن با چه سر سختی، تو این سرما
برای عشق یه فصل تازه میسازم..
یه فصل پاک ، یه فصل امن و بی وحشت
برای تو، که یه گلبرگ زود رنجی..
یه فصل گرمو راحت زیر پوست من
برای تو، که با ارزشترین گنجی..
نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار
تن یخ بسته ی پرواز و میبوسم..
بیا گرم کن منو با سرخی رگهات
من اون رگهای پر آوازو میبوسم...
تورو میبوسم ای پاکیزه ی عریان
تورو پاکیزه مثله مخمل قرآن..
طلوع کن من حرارت از تو میگیرم.
ظهور کن من شهامت از تومیگیرم..
بیا هیچکس مثه منو تو عاشق نیست
مثه ما عاشقو همسایه و همدم..
بیا از شیشه ی سخت و بلند عشق
مثه ارابه ی نور رد بشیم باهم..
نگاه کن من چه شبنم وار چه شبنم وار
به استقبال دستای خزون میرم...
هراسم نیست از این سرمای ویرانگر
برای تو من عاشقانه میمیرررررم..
وقتی آخرین کلمه ی ترانه رو تموم کرد، نگاهش عمیقا تو نگاه من بود..بغض گلمو گرفته بود..اونقدر همه هیجان زده بودند ، که به محض به انتها رسیدن صدای پرتو. صدای سوت و دست به هوا بلند شد..آفرین ..آفرین دختر...نادیا از جاش بند شد رفت کنار پرتو نشست و اونو کشید تو بغلش و صورتشو بوسید..حکم سن ایجاد میکرد که پرتو با تموم غرورش اجازه بده نادیا اونو از سر مهر توی بغلش بگیره..من سودا زده و متحیر از این حادثه در حالیکه بغضمو قورت میدادم، فقط شاهد تشویقهای دوستام بودم..حتی توان اینو نداشتم که خودمو با جمع همراه کنم..اولین قطره ی بارون که به صورتم خورد منو از اون خلسه بیرون کشید.. آروم سرمو بلند کردم و به آسمون نگاه کردم.. بازم قطره ی دیگه .. و باز یه قطره ی دیگه... میتونستم بشمارمشون... اما داشتند زیاد میشتند ...صدای بچه ها بلند شد..
وااااای بارون گرفت... پاشید بریم توی ویلا..صدای جیز جیز قطره های بارون که روی آتیش میافتاتند به گوشم میرسید ... نگاهم به پرتو افتاد. اونم همونجا سر جاش نشسته بود.. نادیا از جاش بلند شد و سعی کرد که اونو هم با خودش همراه کنه.. اما پرتو با حرکت سر بهش فهموند که قصد نداره از جاش بلند بشه.. نادیا به من نگاه کرد و باز همون لبخند مهربون رو لبش نشست و ترکمون کرد..همه به طرف ویلا فرار کردند..بارون شدیدتر شد و کم کم داشت خیسمون میکرد و آتیشو خاموش .. اونقدر نشستیم تا آتیش کاملا خاموش شد. دیگه جز شبح همدیگه رو نمیدیدم..آروم به طرفش خزیدم.. بارون شدت بیشتری پیدا کرد. وقتی بهش رسیدم وآروم کشیدمش توی بغلم داشت میلرزید.. صورتش خیس آب بود.. هوا سرد نبود و میتونستم حس لرزیدنشو درک کنم.. هیچ اختیاری از خودش نداشت و من هم بدتر از اون..تو تاریکی با دهنم به دنبال دهنش گشتم..و بلاخره لای قطره های بارون پیداش کردم و به کام کشیدم..تو دهنم نالید.. پیرهن مردونه اییکه تنش بو کاملان به بدنش چسبیده بود..یه دستشو بالا آورد و گذاشت روی گردن من..موهاشو باز کردم ریخت روی زمین.. خیس خیس...با ولع دهن همو میبلعیدیم.. نفسهامون به شماره افتاده بود..حس میکردم میخواد یه اتفاقی بیافته.. میخواستمش با همه ی وجودم...دستمو آروم روی سینه ش گذاشتم دستشو از روی گردنم برداشت و بروی دستم گذاشت..دکمه ی اول پیرهنشو که باز کردم.سعی کرد با دستش مانع بشه ..اما خیلی خود باخته تر از اون بود که بتونه مقاومت کنه..دهن به دهن دکمه های پیرهنشو باز کردم.. و دستمو به درون سوتینش کردم.. نفس توی سینه ش گره خورد و باز توی دهنم نالید..خودمو یکم بالا کشیدم تا بیشتر روش مسلط بشم..با تنم روی تنش فشار آوردم تا بخوابه..سعی کرد مقاومت کنه.. اما بازم تسلیم شد..تیشرتمو از تنم درآوردم...وقتی پوست تنمو لخت دید، یباره چسبید به تنم..هر دو خیس از بارون..به حد جنون میخواستمش.. شروع کردم بدن خیسشو بوسیدن.. دستاشو توی موهای خسیم کرده بود و نفس نفس میزد..شکمو نافشو بوسه بارون کردم. اونقدر تنش سپید بود، که توی اونهمه تاریکی باز هم مثه مرجان خود نمایی میکرد..بارون چنان میبارید که انگار میخواست دنیا رو توی آب غرق کنه..دیگه طاقتم تموم شد و به طرف شلوارش هجوم بردم..نیم خیز شد تا شاید بتونه مانع کارم بشه. ولی کف دستومو روی سینه ش گذاشتم و با خشونت مجبورش کردم که بخوابه..هیچ کلامی بینمون رد و بدل نمیشد.. انگار هر دومون فقط نیاز به سکوت داشتیم..بلاخره موفق شدم شلوارشو از اون پاهای کشیدش بیرون بکشم..در چند لحظه شلوار خودم هم از پاهام بیرون کشیدم و باز با هم درآمیختیم..لحظات وصف نشدنی بودند.. روی ماسه های خیس و زیر اون بارون سیل آسا که دیگه حالا سرمای حاصله توی تنمون رسوخ کرده بود به هم پیچیده بودیم و هم دیگه رو میفشردیم..توی یه لحظه برشگردوندم و دمرو زیر تنم گرفتمشو دست برم تا شورتشو هم در بیارم.. اما اینبار شروع کرد مقاومت .. اما تمام وزنمو روی کمرش انداختم و اون تسلیم شد..با یک دستم شورتشو تا اواسط رونهاش پایین کشیدمو سپس شورت خودم. و آروم آلتمو بین رونهاش سروندم..چنان لرزید که ترسیدم و صورتو گردنشو بوسه بارون کردم...یکم کمرمو بالا کشیدم . پرتو هم کمرشو بالا آورد. حس کردم میخواد کمک کنه که مسیر رو درست برم.. وقتی کیرم تو آستانه ی کسش قرار گرفت یباره یه ناله ی بلندی از سینه ش بیرون کشید. دیگه هیچ اختیاری از خودم نداشتم و کمرمو روی باسنش رها کردم. حس کردم که کیرم به سختی به درون تنش داره فرو میره و صدای فشردن دندوناهش به نشونه ی این بود که نمیخواد از درد صدایی از خودش در بیاره.. اما اونقدر من با خوشونت این کارو کردم .. که بی اختیار چند جیغ بلند توی اون خلوت ساحلی کشید..آروم روی تنش خوابیدم تا این لحظات یکی شدن رو لذت بیشتری ببرم و همینطور به پرتو فرصت بدم که خودشو پیدا کنه..حس میکردم عشقمون تازه از این لحظه داره آغاز میشه..حس میکردم کاملا یکی شدیم..آروم و بدون حرکت زیر تنم خوابیده بود.. بدون حتی کلمه ایی حرف.. به صورتش نگاه کردم. با اینکه تاریک بود، اما میتونستم موج رضایت رو ازش دریافت کنم..آروم و بدون خشونت شروع کردم به حرکت دادن تنم.. و چند لحظه بیشتر طول نکشید که از شدت هیجان به اوج رسیدیم..توی تاریکی، زیر بارون...هر دومون پر شدیم از عشق پرشدیم از یکی شدن وناله های سهمگینه سینه هامون تو اوج یکی شدن و تخلیه از تب تمناهای تنمون... آروم گرفته بودیم. همونطور که هنوز آلتم درون تنش بود، صورتمو روی شونهای ظریفش گذاشتم و به صدای قلبش که زیر سینم میکوبید گوش دادم. به صدای نفسهاش گوش داد...صدای نفسهاش بغض آلود اما رضامند بود..نیازی به کلام نبود..به وضوح داشتیم با هم حرف میزدیم.. با صدای نفسها و ناله ها و آرامشمون. بارون از روی صورت من شرشر به روی صورت اون میریخت..و باز لبهای من بود که داشت حریصانه گردن و صورتشو به شکرانه میبوسید و در این بین پرتو تلاش کرد، صورتشو به طرف من بچرخونه، تا بتونه دهنمو لبهامو لمس کنه..و باز دهنها در هم قفل شد..سیرابی در کار نبود و هر لحظه هر دو تشنه تر از قبل.. خودمو از روی تنش بلند کردم. پرتو با ضعف از روی زمین نیم خیز شد.. ایستاده بودم و داشتم اون تن پرشکوهشو نگاه میکردم..از جاش بلند. پشت به من.. با زیبایی خم شد وشورتشو کامل از پاهاش بیرون کشید و کنار شلوارش انداخت و بدون اینکه به من نگاه کنه دست منو گرفت و به طرف دریا کشید. منم همونطور که با یک دستم داشتم شورتمو بالا میکشیدم به دنبالش حرکت کردم... هنوز پیرهن مردونه ش تنش بود و تا باسنشو پنهون میکرد..آروم با هم وارد آب شدیم و از سردی اون لرزیدیم.. موهاش روی آب پخش شد.. وقتی آب تا زیر گردنمون بالا اومد...به طرفم برگشت و آروم خوشو تو آغوشم جاداد.. و باز دهنهامون به طرف هم هجوم بردند....ادامه دارد..
     

#30 | Posted: 25 Nov 2011 10:57
بازی (قسمت بیست و هفتم)

تنمون به سردی آب و هوا عادت کرده بود...همچنان بارون بر سر لحظه های معاشقمون بی دریغ میبارید و ما درون آب حریصانه تن همو لمس میکردیمو میفشردیم..اونقدر تو اون وضعیت موندیم و از دهن هم کام گرفتیم که دیگه انرژیمون برا مقابله با سرما به تحلیل رفت..هنوزم سکوت بینمون حکمران بود..برای اون لحظات حرفی نمونده بود...همه ی حرفا رو با درآمیختن جسمو روح گفته بودیم.. پرتو شروع کرد توی بغلم به لرزیدن..سردش شده بود..آروم به طرف ساحل کشیدمش و از آب خارج شدیم.. همچنان دریا نرم و آروم خودشو به تن ساحل میسایید. چون معاشقه ی منو پرتو..توی تاریکی در حالیکه دندونهامون از سرما بهم میخورد، لباسهامونو پوشیدیم. دستمو به درو شونه های پرتو حلقه کردم..اونم سرشو به شونه م تکیه داد و به طرف ویلا حرکت کردیم..وقتی وارد ویلا شدیم.نادیا سراسیمه به طرف پرتو دوید..نگاهی مرکب از غیض و خنده داشت..پررتو رو از آغوش من ربود. چون دیگه انرژی برای متعادل بودن نداشت و اونو به داخل یکی از اتاقها برد..منم زیر بار نگاههای پرسشگرانه و گستاخانه ی همسفریهام به اتاقی که چمدونم توش بود پناه بردم..لباسهامو عوض کردم، که چند ضربه به در خورد و در باز شد..نادیا آروم وارد اتاق شد.. همچنان خنده رو لباش بود..درو بست و به در تکیه داد..سرتا پامو بر انداز کرد..
بلاخره کردیش وحشی؟
بهش اخم کردم..
دیوونه زیر بارون؟! هردوتون مریض میشید..
شونه هامو به علامت بی تفاوتی بالا انداختم...
خیلی لذت بردید مگه نه؟
بازم اخمش کردم و شروع کردم لباسهامو جمع کردن..
پرتو میخوادت.. منو فرستاد دنبالت.. میگه بگو بیاد پیشم..
بهش لبخند زدم..و خواستم از در خارج بشم..که جلوم ایستاد..
نمیخوای ازم تشکر کنی؟ این جمع فضول رو من کنترل کردم.. وگرنه همه معاشقتونو دیده بودند..
با خودم فکر کردم..راست میگه ها. اگه کسی جلوی اینها رو نگرفته بود، محال بود که نیاند سراغمون..به صورت نادیا نگاه کردم..یه چیزی توش دیدم که توی نگاه هیچ کس ندیدم..عشق بدون چشم داشت..معلوم بود که بغض داره..اما آرامش من براش مهمتر بود.دست بردم صورتشو بین دستام گرفتم و پیشونیشو بوسیدم..
-ممنونم نادیا..ممنونم...هیچ وقت محبتهاتو فراموش نمیکنم..
ههه. خوبه خوبه..خودتو لوس نکن..برو پیش پرتو.
بازم پیشونیشو بوسیدم و از در خارج شدم..وقتی اومدم بیرون.. انگار یکی توی ذهنم گفت برگرد دوباره توی اتاق و نادیا رو ببین.. باز برگشتم.. در بسته نبود.. آروم بیشتر بازش کردم و سرک کشیدم..از چیزی که دیدم قلبم فشرده شد..نادیا روی زمین با تکیه به دیوار نشسته زانوهاشو توی سینه ش جمع کرده بود و بی صدا صورتش از اشک خیس خیس بود..خلوتشو بهم نزدم و باز برگشتمو رفتم طرف اتاق پرتو..درونم دلواپسی برای نادیا میجوشید..حس عجیبی بود که بهش داشتم.. فارغ از هر جنسیت...
توی یه رختخواب خوابیده و پتو رو تا زیر چونه ش بالا کشیده بود..صورتش گل انداخته بود و موهای شبق رنگش از خیسی برق میزد..با دیدنم چهره ش بیشتر از هم باز شد..گوشه ی پتو رو بلند کرد، به معنای دعوتم.. آروم سریدم زیر پتو و به پهلو خوابیدم.. خودشو توی بغلم گلوله و صورتشو توی سینه م پنهون کرد..
مرسی عزیزم.. بهتر از این نمیشد..
-من باید از تو تشکر کنم عروسکم..
شهروز تو منو از خودت پر کردی..
-فدات بشم..
بابت همه ی بی حرمتیها که بهت کردم عذر میخوام..
-ههه، گفته بودم که به زودی اینو میگی..
مشتشو پر کرد و کوبید روی سینه م..خیلی پر رویی.. حد اقل بگو خواهش میکنم..
-چرا؟ خب داری حقیقتو میگی..مگه باهات تعارف دارم..
صورتشو آروم از تو سینه م بیرون کشید و بام چشم تو چشم شد..دلم براش ضعف رفت..
-اینجوری نیگام نکن..دوباره بی اختیار میشما..ریز خندید و لباشو گذاشت روی لبهام.. و باز بوسیدنها آغاز شد..یه گوشه از ذهنم درگیر نادیا بود، که چطور داره به قلبش حکومت میکنه..پرتو لباشو از لبهام جدا کرد و مستقیم تو چشمام نگاه کرد گفت: شهروز من حس میکنم نادیا تورو دوستداره..
با خودم فکر کردم چقدر راحت فکرمو میخونه!!
-چرا این حسو داری؟!
من یه دخترم...ههه البته یه دختر بودم...حالا یه زنم.. و حس زنها رو خوب میفهمم..
-چی بگم؟..
لازم نیست تو چیزی بگی..من خودم میفهمم. و دوباره بوسیدن..

**************************************
نا امیدی تو تموم قلبو مغزم رسوخ کرده..دیگه فکرم به هیچ جا نمیرسید..از سیامک هم که چیزی در نیومد..برا همین آزادش گذاشتم و با نادیا از خونه خارج شدیم..وقتی نشستم پشت رل ماشین.. سرمو گذاشتم روی فرمون و سعی کردم فکر کنم.. بازم از اول ماجرا رو تو ذهنم به تصویر کشیدم..تا بازم رسیدم به همون پاکت..نادیا میزنه به پهلوم و میگه: نگاه کن مرتیکه ی عوضی چه عجله ایی داره!! سرمو بلند کردم و به سیامک که داشت عرض خیابونو طی میکرد نگاه کردم..دوباره یه چیزی اومد توی ذهنم.. که قلبمو روشن کرد..به نادیا گفتم:
-نادی این کثافت داره دروغ میگه...
نادیا با تعجب برگشت بهم نگاه کرد..چطور؟
-اصلا از یاد برده اییم که پاکت از خونه ی این مرتیکه به خونه ی شهره ارسال شده..
یباره چشمای نادیا برق میزنه..آره درست میگی...
-اما این عوضی گفت که فیلم رو داده سوزان و پولو گرفته و رفته...
نادیا با هیجان..آره داری درست میگی.. چرا به این فکر نکرده بودیم..
-طبیعیه، اونقدر فشار عصبی رومون هست که نمیتونستیم تمرکز کنیم..
حالا باید چیکار کنیم؟
-فقط باید این کثافتو دنبال کنیم..این تنها سر نخمونه..حالا درستش میکنم..گوشیمو از جیبم بیرون میکشم و قبض پیک موتوری رو هم همینطور. شماره دفتر پیک رو میگیرم..
سلام...عذر میخوام با آقای خیری کار دارم..
-سلام.. آقای خیری من همون شخصم، که چند ساعت پیش اومدم پیشتون..
سلام آقا.. دستور بدین..
-یه کاری دارم میخوام برام انجام بدید.
در خدمت..
-میخوام خواهش کنم که شما سرویس نرید و امروزتونو بذارید برای من.. البته من اونقدر مزد بهتون میدم که راضی باشید..
خواهش میکونم حج آقا..در خدمتتونم..
-شما همین حالا موتورتونو سوار بشید و حرکت کنید به طرف همون منزلی که خودتون آدرسشو بهم دادید.. البته من لحظه به لحظه باتون در تماسم، تا اگه مسیر عوض شد تو جریان باشید..فقط لطفا شماره موبایلتونو بهم بدید..
یاداشت کونید...
نادیا شروع میکنه سرو صدا کردن..شهروز زود باش راه افتاد..سریع خدا حافظی میکنم و ماشینو استارت میزنم و به دنبال سیامک که با یه پیکان زرد قناریه حرکت میکنم..خوبه اونقدر ماشینش تابلوست که محال گمش کنم..
دور میدونه دروازه شیراز متوقف میشه و از ماشین پیاده میشه و به طرف بانک حرکت میکنه..لحظاتی بعد آقای خیری به ما پیوند میخوره..
براش کاملا توضیح میدم که کارش فقط تعقیب این شخصه و تموم مکانهایی که میره رو باید آدرس برداری کنه و برای مقدمه سه تا اسکناس ده هزار تومنی میچپونم تو جیبش..و بهش میگم از هزینه ی تلفن نگران نباش. اونم بهت پرداخت میکنم و هر وقت لازم دیدی با من تماس بگیری بهم زنگ بزن..اونم به راحتی قبول میکنه و از این بابت خیال من راحت میشه..
تصمیم دارم برگردم خونه تا شاید از وضعیت پرتو خبر دار بشم..

توی خونه با کمک نادیا سیستمو سریع را اندازی میکنم و میرم روی نت..اما خبری نیست..هیچ خبری..تا حد جنون عصبانیم..نادیا میپرسه این دست نوشته چیه که به خاطرش داره این ماجرا پیش میاد..
-چی بگم نادی.. فقط یه رمان درمورد جنگ ایران و عراق. که توش معنای جنگ رو از دیدگاه سران حکومت ها به تصویر کشیدم..این رمان در حقیقت ضد جنگه و توی ایران هیچ ارزشی نداره..چون قابل چاپ نیست..یعنی محال ممکنه که مجوز بگیره.
یعنی اونقدر ارزش داره که به خاطرش این همه دردسر درست بشه؟
-باور کن نمیتونم خودم قضاوت کنم..ولی تنها چیزیکه میتونم بگم اینه که هشت ساله دارم در موردش تحقیق و مطالعه میکنم..ولی شاید اگه وضعیت مملکت این نبود و میتونستم چاپش کنم، خیلی سرو صدا راه می انداخت..
گوشیم شروع میکنه زنگ خوردن..شهره ست..
-جونم شهره؟
کجایی شهروز؟
-خونه عزیزم..
عموی پرتو زنگ زد..
هیجان زده از جا میپرم..جدی؟! کجا بود؟ چی گفت؟
بغض شهره میترکه..لابه لای گریه هاش..چیز زیادی نگفت. فقط گفت که دزدیده شدند و فقط اون تونسته در بره..اما یه مکانیه که نمیتونه ازش بیرون بیاد.. چون دوباره گیر میقته..
-با چی زنگ میزد؟
تا اومدم ازش بپرسم..ارتباط قطع شد..نمیدونم چرا..اما شماره ایی که روی تلفنه خیلی عجیب غریبه..
-شماره رو برام بخون..
شهره شروع میکنه شماره رو خوندن.میفهمم از تلفن عمومیه..
-کافیه ، لازم نیست.. شماره مال تلفن عمومیه..آروم باش شهره.. گریه نکن...
نمیتونم شهروز .. من پرتو رو از تو میخوام..دلم داره میترکه...اون همه ی زندگی منه..
-چی داری میگی شهره؟! انگار نمیدونی که من دارم دق میکنم..چقدر حرص خوردم و گفتم من گناهی نکردم! اما بهم خندیدی..
اشتباه کردم..حالا میفهمم چی میگفتی؟
-مگه تو نگفتی عکسها رو بردی پیش متخصص؟
دروغ گفتم شهروز.. چون فکر میکردم تو داری فیلم بازی میکنی و میخواستم عکس العملت رو ببینم..
-هییییی چه دنیاییه!! به جای اعتماد به من به چند تا عکس مسخره اعتماد کردی.. حالا هممون باید تو این عذاب گرفتار باشیم..
ببخش منو..منو ببخش..تورو جون پرتو یکاری بکن..
-دارم تلاشمو میکنم..آروم بگیر..گریه نکن.. اینطوری منو بیشتر بهم میرزی..
باشه باشه.. سعی میکنم روی خودم مسلط باشم..
-برو استراحت کن و اگه از عموی پرتو خبری شد، شماره ی منو بهش بده، تا مستقیم با خودم تماس بگیره..
باشه عزیزم..مواظب خودت باش..یادت نره من پرتو رو از تو میخوام..
با شهره وداع میکنمو ارتباط رو قطع..
بلافاصله دوباره گوشیم زنگ میخوره..آقای خیریه..
-جانم؟
با همون لهجه ی غلیظش.. سلام آقا..آقا همین حالا این یارو رفت تو یه خونه که نزدیک بهارستانه..البته خونه نیست..یه باغی خیلی بزرگه..
-خوبه آدرسشو درست حسابی بردار.. و همونجا بمون تا من خودمو برسونم..البته اگه اومد بیرون بازم برو دنبالش...
چشم آقا هر چی شما دستور بدیند..
ارتباط رو قطع میکنم و به نادیا میگم بلند شو بریم که فکر کنم، داره یه اتفاقاتی میفته..ادامه دارد..
     
صفحه  صفحه 3 از 4:  « پیشین  1  2  3  4  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / "بازی" بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.