|
بازی قسمت (بیست و سوم)
برنامه ی شمال رو با پرتو در میون گذاشته بودم و اونم کلی ذوق کرده بود. روز دوشنبه بود و من تو خونه منتظر پرتو بودم که بیاد و با هم حرکت کنیم سمت محل قرار با باقیه ی دوستام و همکارام. تو دلم شور افتاده بود! دلیلشو نمیفهمیدم اما اونقدر بیقرار بودم که دائم دور اتاقم راه میرفتم و گوشم با زنگ خونه بود و بلاخره به صدا در اومد.. با هیجان وارد خونه شد و داشت میخندید.. تو آستانه ی دالون بغلش کردم.. یکم قلبم به آرامش رسید. اما بازم بیقرار بودم.. -قربونت برم چرا دیر کردی؟ واااااااااای نمیدونی با چه مکافاتی از دست پدرم در رفتم. -چرا؟ مگه چی شده؟! چی بگم والا... مادرم منو فروخته به بابا.. -یعنی چی؟ واضحه عزیزم ..به بابا گفته که رابطمون یه جورایی غیر کاری شده..آخه اونها نگران آبروی خانوادگیشونند..اههههه که دیگه حالم داره بهم میخوره از اینهمه سنت گرایی..تموم فکرشون مردمه!! فکر میکنند مردم صبح تا شب نشستند و دارند به کارهای اونها نگاه میکنند.. بابا دیگه دوره ی این حرفا نیست.. کی توجه داره که باقیه چطوری زندگی میکنند؟ -البته من فکر میکنم که تا حدودی حرفای پدرو مادرت درسته.. یعنی چی؟ من نباید برا خودم زندگی کنم، چون مردم نشستند ببینند من میخوام چیکار کنم؟ گور بابای مردمی که زندگیشون فضولی تو کار دیگرانه.. -حالا شما حرص نخورید قربون اون صورت ماهتون برم... خیلی بد جنسی داری مسخره م میکنی؟! ههههه، من؟ غلط بکنم..بدو قربونت برم داره دیر میشه..ساعت پنج با بچه ها فلکه ی دانشگاه قرار گذاشتیم.. من در حال رانندگی بودم و پرتو داشت یه ریز و مرتب حرف میزد. این خاصیت زنهاست.. انگار جدی ترینشونم اختیار فک و زبونشون دست خودشون نیست.. اما اونقدر شیرین و گرم حرف میزد، که صداش برام مثه ترنم بارون تو گوشم میپیچید. وقتی داشتم خیابون انوشیروان که طولانیترین خیابون شهره رو تو اون ازدحام ترافیک و تو گرمای بعد از ظهر شهریورماه پشت سر میذاشتم و صدای پرتو برام اون گرما و ترافیک رو قابل تحمل کرده بود.. یباره یک ماشین شاستی بلند خودشو به کنارم رسوند و متوجه شدم که داره سعی میکنه خودشو به من نزدیکو نزدیکتر کنه. جوریکه من برای فرار از برخورد کشیدم سمت راست خیابون..همون وقت پرتو فریاد کشید وااااای شهروز پدرمه.. من نگاه کردم توی ماشین کناری.. و دیدم یه جوون تقریبا هم سنو سال خودم پشت رله و پدر پرتو شیشه رو داده پایین و داره با دست به من اشاره میکنه که بایستم..سرعتمو کم کردم و اروم کشیدم کنار..اون پسر جوون هم مثه فیلمهای پلیسی ترمز دستی کشید و ماشینشو کاملا عمود بر ماشین من، جلوی من متوقف کرد و به سرعت از ماشین پایین پرید..پدر پرتو هم پایین پرید و به طرف ماشین ما اومدند.. پشت سرشون دوتا ماشین دیگه هم متوقف شدند و از توی هر کدوم دو سه نفری پایین پریدند و به طرف ما هجوم آوردند.. من تو بلاتکلیفی افتادم..همون وقت پرتو بی درنگ از ماشین پیاده شد و سعی کرد جلوی اونها بایسته.. سعی کردم خونسرد و آروم باشم..از ماشین پیاده شدم.. پدر پرتو دست اونو گرفت و به طرف ماشین خودشون کشید و در یه چشم بهم زدن اون چند نفر ریختند سرم.. بدون اینکه حتی فرصت کنم کلمه ایی حرف بزنم..خب، تعداد زیاد و من تنها و دست خالی.. در لابلای مشت و لگدهایی که با خشونت تمام به طرفم پرتاپ میشد. هر بار یه مشت یا لگدی هم من پرتاپ میکردم که به ندرت به هدف میخورد.. و بلاخره انرژیم تموم شد و اونها به راحتی منو زیر مشت و لگدهاشون خورد و خمیر کردند..پرتو خودشو از دستای پدرش بیرون کشید و اومد و سعی کرد حائل من و اونها بشه. و شروع به فریاد کشیدن و کمک خواستن کرد..مردم هم فقط جمع شده و شاهد کتک خوردن من بودند. و همچنان پرتو فریاد میکشید و هر کدوم که خودشو به من میرسوند به طرفش حمله میکرد..با تموم خستگی و گیج بودن از ضربه هاییکه دریافت میکردم، اما جسارت پرتو برای دفاع از من تو نظرم چنان قوی و خوش مینشست که حس میکردم تحمل اینو دارم که تا آخر این ماجرا پیش برم و دوباره تو وجودم انرژی فوران کرد و خودمو از زیر دست و پای اونها بیرون کشیدم و بار دیگه روی پاهام ایستادم.. صدای فحشهای رکیک اون چند نفر و سرو صدای اعتراض تماشاچیان خیابون رو پر کرده بود.. وقتی دیدند هنوز دارم سعی میکنم از خودم دفاع کنم، دوباره به طرفم حمله کردند و اینبار دیگه نتونستم دوام چندانی بیارم..فقط صدای ضجه های پرتو و التماس به پدرش توی گوشم میپیچید.. اما توان نگاه کردن رو نداشتم..
*************************************
زنگ خونه ی شهره رو میزنم و چند لحظه بعد در باز میشه. با شتاب وارد خونه میشم..نادیا هم به دنبال من وارد شد.. شهره خودشو به حیاط میرسونه.. وقتی با صورت داغون و حلقه ی کبودی دور چشمم و نیمه بسته بودن پلکم روبه رو میشه، مثه اینکه بغضش بار دیگه سر باز میکنه و با چشم گریون و وحشت زده میگه: چرا اینجوری شدی قربونت برم؟!! تونستی پرتو رو پیدا کنی؟ -نه ، اما باید یه چیزی رو برام توضیح بدی شهره..این پاکت چطوری به دستت رسید؟ گفتم که اونو پست برام آورد... -شهره اگه اینو پست برات آورده، پس چرا مهر اداره ی پست روش نیست؟! در حالی که داشت سعی میکرد از شدت گریه ش کم کنه..سعی میکنه افکارشو متمرکز کنه.. نمیدونم پست چی بود یا... آهان شاید پیک موتوری بوده..چون یه قبض بهم داد... -اون قبضو داری؟ آره باید داشته باشم.. -برو بیارش.. شهره سریع به داخل ساختمان برمیگرده..دارم با خودم فکر میکنم، اگه بتونم کسیکه بسته رو آورده پیدا کنم، شاید بتونم فرستنده ی بسته رو هم پیدا کنم..نادیا میگه: تو چه فکری هستی؟.. براش فکرمو باز میکنم..و شهره با یه برگه برمیگرده و اونو به دستم میده . هنوز داره گریه میکنه و آروم انگشتاشو به صورت داغونم میکشه..و میگه: چی شده؟! چرا صورتت اینجوری شده؟! در حالی که دارم آدرس پیک رو میخونم، با سرم بهش می فهمونم که چیز مهمی نیست.. بمیرم برا دوتاتون .. تو که اینجوری.. حالا خدا میدونه پرتو توی چه وضعیتیه.. بهش میگم که اگه خبری از پرتو شد، سریع باهام تماس بگیره و با نادیا از خونه خارج میشم..
***************************************
وارد ساختمان پیک موتوری میشم و برگه رو میدم به رزپشن و میگم با کسیکه این سرویس رو انجام داده کار دارم..رزپشن وقتی اسمشو میخونه میگه: چند دقیقه صبر کنید رفته سرویس بر میگرده.. -آقا وضعیت خیلی اضطراریه باید زودتر ایشونو ببینم.. رزپشن کنجکاوانه میپرسه؟ چیکارش دارید آقا؟ اشتباهی مرتکب شده؟ -نه آقا فقط یه بسته برامون آورده که میخوام بدونم از کجا آورده... میشه باشون تماس بگیرید و بگید خودشونو زودتر برسونند؟ زرپشن با اکراه گوشی رو بر میداره و تماس میگیره..آقای خیری کجایی؟ از اونطرف جوابی اومد که من نمیفهمم..باز رزپشن میگه:خب پس زود بیا اینجا یه نفر باهات کار داره.. و گوشی رو میذاره و میگه تا یکی دو دقیقه دیگه اینجاست..بفرماین بشینید.. تموم تنم از استرس و دلهوره داره میلرزه... خدایا حالا پرتوی من تو چه وضعیه؟ روی یه صندلی میشینم و به نادیا هم اشاره میکنم که بشینه..اونم نگرانه.. اما حس میکنم بیشترین نگرانیش از وضعیت وخیم روحی وجسمی منه.. با عشق نگاهم میکنه.. اینو تو نگاهش میخونم..برا چند لحظه دارم به این زن که اینجور داره پا به پای من برا رسیدن به آرامشم میدوه فکر میکنم...حس میکنم چقدر دوستشدارم.. چند ساله که داره همه ی محبتی که تو دلش نسبت به من داره رو خفه میکنه، فقط برا اینکه منو آزار نده.. اما حالا داره نشون میده که من تا چه اندازه براش با ارزشم..کنارم میشینه و دستاشو میزاره وسط زانوهاش تا لرزششو پنهون کنه.. دست جلو میبرم و یکی از دستاشو میگیرم و یکم فشار میدم و میگم: ممنونم نادی..تو چشمام نگاه میکنه.. مژهاش خیسه.. دستموفشار میده و بهم لبخند میزنه.. صدای رزپشن منو به خودم میاره.. بفرمایید آقا ایشون آقای خیری هستند.. نگاه میکنم یه مرد کوتاه قامت حدود پنجاه سال ژولیده و خندون..میگه:بفرماین با من کار دارین؟ از جام بلند میشم و آروم ازش خواهش میکنم بریم بیرون.. وقتی به محیط خلوتی میرسیم. پاکتو جلوی صورتش میگیرم و میگم:این پاکتو شما دادید دم منزل خواهرم؟ با یه لهجه ی غلیط جواب میده..حج آقا ما از این پاکتا زیاد جابجا میکونیم.. کی بودس و کوجا؟.. براش آدرسو میگم و قبض رو میدم دستش... هاااااااان آره.. این پاکتو از یه آقای تو خیابونی هزار جریب گرفتم.. -میتونی آدرسشو به من بدی؟ آره .. خدا رو شکر ما اصفانو مثی کفی دسمون بلدیم..بریم تا براتون آدرسشو بنویسم..بر میگردیم تو دفتر پیک و اون شروع میکنه آدرس و کروکی رو روی کاغذ آوردن.. که میبینم چشمای نادیا از حدقه داره میزنه بیرون..وقتی حرف اون مرد تموم میشه..من کاغذ آدرسو بر میدارم و از دفتر خارج میشیم..به محض خروجمون نادیا با هیجان و ترس میگه: شهروز میشناسمش..اون باید سیامک باشه...باید خودش باشه ..با نشونیهاییکه این مرده میداد باید خودش باشه.. از حرکت می ایستم و تو چشماش نگاه میکنم و میپرسم سیامک کیه؟ در حالی که چهره ش از شرم برافروخته شده، سعی میکنه نگاهشو از من بدزده و میگه اون مردیکه من باهاش دوست بودم.. اما باور نمیکنم که این کار اون باشه.. -هههه، حالا که میبینی هست..تو چطور متوجه نشدی از سکستون فیلم گرفته؟ از شدت ضعف کنار خیابون میشینه و بغضش میترکه.. میکشمش شهروز میکشمش.. کثافت..چطور تونسته اینکارو بکنه؟! دستشو جلوی صورتش میگیره و زار زار گریه میکنه..من فقط دو بار باهاش بودم.. خودش ازم جدا شد. چون با یکی دیگه دوست شده بود..کثافت هرزه.. -حالا پاشو خانومی وقت گریه نیست... یادت رفته پرتو تو چه وضعیتیه؟ پاشو دختر پاشو عزیزم. دست دراز میکنمو دستشو میگیرم و از جا بلندش میکنم.. و به دنبال خودم میکشمش.. وقتی به آدرس میرسیم ..نادیا با تاسف سرشو زیر میندازه و میگه: خونه ی سیامکه..به خدا که نابودش میکنم... دارم با خودم فکر میکنم، که باید چیکار کنم و چطوری قضیه رو دنبال کنم تا به هدفم برسم..مطمئنم که اگه این سیامک بفهمه ما ردشو زدیم خودشو گمو گور میکنه... پس به نادیا میگم: برات یه ماشین کرایه میکنم . تو توی ماشین بشینو نگهبانی بده تا خبری از این عوضی بشه ...من باید برم خونه و خودمو برسونم به نت تا ببینم پرتو تو چه وضعیتیه..رو حرف اون زنیکه حالا باید حدود یک ساعت از رسیدن پرتو گذشته باشه..خیلی نگرانم..نادیا همونجور که از چشمه چشماش اشک در حال جوشیدنه با سر حرفمو تایید میکنه .. با هم از ماشین پیاده میشیم و میریم کنار خیابون و به ماشین دربست کرایه میکنم و برمیگردیم. نادیا همونجا میمونه و من سوار ماشینم میشم تا خودمو سریع برسونم به خونه..
وقتی آن میشم..چراغ آی دی اون زن روشنه و بلافاصله برام وب میفرسه..دستام داره میلرزه و تو دلم آشوبی وصف نشدنی بپاست.. سلااااااام آقای دارررروک..دیر کردی؟ انگار خیلی برات مهم نیست که عشقت تو چه وضعیتیه؟!!! -پرتو پیشه توئه؟ ببببببببله...منکه گفتم اونو تا نیم ساعت دیگه میارنش.. حالا هم اینجا پیشه منه.. -میخوام ببینمش... هاهاها...آقای عاشق پیشه...دلت براش تنگ شده؟ -اگه واقعا راست میگی پرتو رو بهم نشون بده.. باشه.. بعد از جاش بلند میشه و لپتاپ رو بر میگردونه به سمت دیگه ی سالنی که توشه..وااااای خدای من باورم نمیشه...پرتو رو میبینم لخت فقط با یه ست سفید...زیبا و فتنه گر.. در حالیکه دستاشو به دوتا میله که دوطرفش قرار داره با طناب بستند..اونقدر زیباست که دیگه اون زن در برابرش به حساب نمیاد..انگار حالا بیشتر متوجه ی اساطیری بودنش میشم..دهنشو با یه پارچه بستند..و اون آروم و قامت کشیده سرجاش ایستاده...موهای بلندش و سیاهش کاملا بازه و مثه یه چتر سیاهرنگ از سر تا کمرشو پوشونده..دلم ضعف میره..اونقدر دلتنگشم که انگار یه جورایی از اینکه دارم میبینمش حس یکم رضایت تو دلم میشینه.. بغض گلومو میگیره..صداش میکنم... پرتو..عزیز دلم....دوستدارم. با حرکت دادن سرش بهم میفهمونه که داره صدامو میشنوه... -عزیز دلم...دیدی به حرفم گوش نکردی؟.. فکر کردی من عزیزمو به کسی میفروشم..بازم سرشو تکون میده...اون زن لپتاپو برمیگردونه و صورتشو میاره توی مانیتور و کریه میخنده و میگه:خب عشق بازی بسه آقای داروک..وقت عمله..اگه میخوای پرتو رو ندم دست چند تا گرگ گرسنه تا از هم بدرندش..باید به حرفم گوش کنی.. عصبانی فریاد میکشم، بگو هرزه هرچی میخوای...خونسرد ادامه میده.. توقع زیادی ندارم..فقط یکی از نوشته هات رو میخوام.. یکی از رمانهایی که در حال نوشتنی رو میخوام...و یه چیز دیگه.. اون رو خودت باید بهم تحویل بدی..و موقعه ی تحویل باید با هم سکس کنیم. یادت که نرفته؟ داره روی سرم شاخ سبز میشه.. ادامه میده..اما دستنوشته اییکه میخوام...اونیه که درمورد جنگ نوشتی و میدونم که کسی خبر نداره..انگار یکی با پتک میزنه توی سرم..خدای من... این چی از من میخواد... حاصل رنج هشت سالمو میخواد..پیشونیمو میذارم روی میز و فکر میکنم...پرتو یا حاصل رنج هشت سال بی خوابی و مطالعه و تحقیق.. چیه؟ داری فکر میکنی؟! یعنی پرتو برات اندازه ی یه رمان ارزش نداره؟ سرمو بلند میکنم و میگم:تو از کجا میدونی من چنین چیزی دارم.. ای بابا!! این چه سوالیه آقای داروک! مگه میشه تو تا حالا به کسی نگفته باشی که داری یه رمان درمورد جنگ مینویسی.. -اما اون کتاب تو ایران قابل چاپ نیست و به دردت نمیخوره.. خب منم قصد ندارم اینجا چاپش کنم..فقط ماموریت دارم که از دستت درش بیارم.. -کی این ماموریت رو بهت داده.. هه هه..زرنگی؟ اونش به تو مربوط نیست..تو فقط کاری که من میگمو میکنی.. -اما اون رمان هنوز تموم نیست.. باشه..من منتظر میمونم تا تموم بشه..پرتو پیش من میمونه تا تو تمومش کنی... -اما نمیتونم به این سرعت تمومش کنم.. حداقل یکی دوماه کار داره.. ببین داروک جان. باید تمومش کنی حداکثر تا چهل و هشت ساعت دیگه.. -ممکن نیست...داری یه کار غیر ممکنه ازم میخوای... شونهاشو بالا میندازه و میگه: باشه چون دوستتدارم تا هفتاد دوساعت دیگه.. میخوام حرف بزنم که میپره وسط کلاممو میگه: نه دیگه چونه نزن..در ضمن یادت باشه قبلا هم بهت گفتم که اونقدر ازت مدرک دارم که میتونم بفرسمت برا ابد آب خنک بخوری..اونم به جرم سیاسی...میدونیکه جمهوری مبارک اسلامی اصلا شوخی نداره..برو اختلاس کن اما سیاسی نباش..آقاااا تحمل اینو نداره که جوونهای این خاک سیاسی باشند..میدونیکه کیو میگم؟ آقاااااا. همونیکه میخواد هممونو بفرسه بهشت...پس از فکر پلیس بازی بیا بیرون.. -آخه اون رمان به چه درد تو میخوره؟ شاید یه روزی به نام خودم چاپش کردم... نا امید میشم از بحث کردن..ادامه میده...خب هفتاد دو ساعت از همین حالا شروع میشه.. -تو یه نگاه به وضعیت من بنداز... با این چشم داغون چطور میتونم عرض هفتاد دوساعت اونو تمومش کنم؟ خودت میدونی..دیگه بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم.. میخوام برم ببینم میتونم یکم با این جیگر حال کنم... راستی که چه تیکه اییه! بیخود نبود که میگفتی نمیتونم راستش کنم..حالا که دارم این پریوشو میبینم میفهمم که حق داشتی اونقدر با اعتماد به نفس میگفتی که من نمیتونم تحریکت کنم..ولی باید ببینم هنر تو چیه که این مهوش اینجور اسیر تو شده..بای آقای داروک تا هفتاد دو ساعت دیگه و وب رو میبنده. وقتی ارتباط قطع میشه از اینهمه فشار عصبی که بابت پرتو و تحویل دست نوشته م رومه تحملم تموم میشه و بغضم میترکه...ادامه دارد...
|