| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

آرش و خواهرش کیانا و دوست خواهرش آزاده

صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین »  
#1 | Posted: 22 Aug 2011 12:53

داستان سكسی آرش و خواهرش کیانا و دوست خواهرش آزاده

در این تاپیك میتونید داستان سكسی آرش و خواهرش کیانا و دوست خواهرش آزاده رو بخونید
     
#2 | Posted: 22 Aug 2011 12:54

قسمت اول

من آرش هستم ، 18 سالمه.خانواده ی درهم ورهمی دارم ، پدرم مهندس عمرانه و یه شرکت واردات شیرآلات ساختمانی از آلمان و هلند داره و بیشتر اوقات سفره و پیش ما نیست ، مادرم هم به خاطر اینکه گاهی اوقات فشارای عصبی داره و افسردگی میگیره 6 ماه ایران پیش ماست و 6 ماه پیش خالم تو سوئد زندگی می کنه و یه خواهرم دارم به اسم کیانا که 27 سالشه و طراحی داخلی خونده.
به خاطر اینکه مامانم بیشتر وقتا پیش ما نیست و بابام هم حسابی سرش شلوغه کیانا به کارای من میرسه ، یعنی از وقتی که یادم میاد همیشه کیانا مراقبم بوده ، برام مثل یه مادر میمونه.
کیانا یه دختر واقعا خوشگل و خوش هیکل و مهربون هستش ، البه غیر از من کسی مهربونیش رو درک نمی کنه چون یشتر وقتا جلوی مردم ظاهر جدی و خشکی داره.قدش فکر می کنم 175 شایدم بیشتر باشه وزنش رو نمی دونم ولی خیلی میزونه ، موهای باند خرمایی داره با چشم های قهوه ای.
نمی خوام زیاد کشش بدم قضیه اینه که من و کیانا خیلی با هم راحتیم ، از بچگی اینجوری بودیم ، همیشه کیانا منو میبرد حمام ، جلوش لخت میشدم اونم با شرت و سوتین میومد تو حمام و تمیزم می کرد ، چون سنش از من 9 سال بشتر بود زیاد براش این چیزا مهم نبود ، گفتم که بیشتر برام جای مادر بود ، خیلی وقتا هم من میرفتم حمام و پشتش رو میشستم ، لبه ی وان لخت میشست پشت به من البته همیشه شرتش پاش بود فقط سوتین نداشت ، یا مثلا از حمام که میومد تو اتاقش تا لباسش رو عوض کنه جلوی من لباس میپوشید ، حتی بدون شرت ، من بیشتر وقتا تو اتاق کیانا بودم چون تو اتاقش یه جور احساس آرامش بهم دست میداد.اون موقع ها این چیزا واسم عادی بود و هیچ احساسی نسبت به خواهر لختم که حتی میتونستم پشمای جلوی کسش رو ببینم نداشتم.
اما همینطور که من بزرگتر میشدم رفتارای کیانا هم نسبت بهم عوض میشد ، دیگه مثل قدیما خیلی راحت نبود باهام ، حتی دیگه نمیذاشت چیزی از دوست پسراش بدونم ، البته خیلی کم پیش میومد دوست پسر داشته باشه ، واسه همون دلیلی که گفتم با مردم خیلی سرد برخورد میکنه ، ولی میدونستم با دوست پسراش گاهی وقتا سکس داره ، ولی چون از بچگی این چیزا رو دیده بودم واسم عادی بود.
با اینکه رفتارای کیانا داشت عوض میشد اما حمام کردن ها و پشت همدیگرو شستن همچنان ادامه داشت ، 16 سالم بود ، آره 16 سال ، توی اون سن خیلی چیزا از سکس و اینجور مسائل یاد گرفته بودم ، جلق زدنم تازه یاد گرفته بودم ،تو مدرسه آدم به جای درس و مشق کلی چیزای دیگه یاد میگیره ، مثلا روش های مختلف جلق زدن ، انگشت کردن همدیگه ، فیلم سوپرای جدید و ....
با همه این احوال بازم احساسی به کیانا نداشتم و حتی نمی تونستم به همچین چیزی فکر کنم.
اما یه روز توی همین 16 سالگی بود که مثل همیشه کیانا صدام کرد برم پشتش رو بشورم ، حمامش تو اتاق خودش بود ، لباسام غیر از شرتم رو در آوردم و انداختم رو تختش ، با همون شرت رفتم تو ، توی حمام رو بخار گرفته بود ولی بدن کیانا که لخت و پشت به من روی لبه وان نشسته بود کاملا معلوم بود ، اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که شرت پاش نبود ، چشام میخ شد به کونش که روی لبه وان پهن شده بود ، همونطور که صورتش رو به جلو بود دستش رو از پشت به طرف من آورد و میخواست لیف رو از دستش بگیرم، گفت چند وقته پشتم رو نشستم ، خارش گرفته ، محکم و تمیز بشورش ، لیف رو از دستش گرفتم ولی همچنان نگاهم رو کونش بود ، بدون مقدمه گفتم چرا ایندفعه شرت پات نیست؟ گفت شرتم پاره شده بود انداختمش اون گوشه ، با دستش به سمت راستش اشاره کرد ، چشمم افتاد به شرت بنفش که کنار توالت فرنگی خیس و چروک افتاده بود ، یهو گفت حالا تو چی کار به این کارا داری زود پشتم رو بشور که کلی کار دارم ، باید یخورده به خودم برسم ، نفهمیدم منظورش چیه ، لحن صداش انقدر عادی و ساده بود که هیچی نمیشد ازش فهمید ، داشتم پشتش رو میشتم ، وقتی به کمرش رسیدم و نگاهم دوباره به کونش افتاد یجوری شدم ، شاید بشه اسمش رو حشری شدن گذاشت ولی من واقعا چنین حسی نسبت به کیانا نداشتم ، چشمم افتاد به جلوی شرتم ، آره کیرم راست شده بود ، ترس همه وجودم رو گرفت ، اگه کیانا میدید چی؟ اونهمه در حق من مادری کرده بود مثل مادر برام بود بعد من براش راست کردم؟ واسه اینکه کیانا نفهمه زود بقیشم شستم و گفتم تموم و زود زدم بیرون ولی قبل از اینکه در رو ببندم گفت آرش میشه اون تیغ رو که روی میزمه بهم بدیش؟
در رو نصفه نگه داشتم و گفتم تیغ میخوای چی کار؟ گفت واسه تمیز کاری ، تازه فهمیدم منظورش از اینکه گفت میخوام به خودم برسم چیه ، گفتم باشه و رفتم تیغ رو از روی میز توالتش ورداشتم ، سرم رو آوردم بالا و خودم رو توی آینه میزش دیدم ، به خودم زل زدم ، یه چیزی داشت توی وجودم کرم میریخت ، نمی خواستم با کیانا سکس داشته باشم ، نه اصلا همچین چیزی نمیخواستم ولی می خواستم یخورده بیشتر بهش نزدیک بشم و بیشتر ازش بدونم ، شاید برای این بود که توی همه این مدت چیزی جلوم بوده انقدر واسم عادی بود که هیچ توجهی بهش نکرده بودم و تازه امروز کشفش کردم ، می خواستم این کشفم رو بشتر بشناسم ، چرا تا حالا به کیانا و موقعیتی که همیشه من و اون توش بودیم توجه نکرده بودم؟
صدای کیانا که گفت آرش پس چی شد بود که دوباره باعث شد چشمم به خودم توی آینه بیافته ، گفتم اومدم ، در رو باز کردم و اومدم تو ، گفت دستت درد نکنه بذارش روی میز دستشویی ، ایندفعه لبه وان نبود ، توی وان نشسته بود ، سینه هاش از آب توی وان زده بود بیرون ، پیش خودم گفتم من که نظری به کیانا ندارم فقط یخورده کنجکاوم ، گفتم کیانا می خوای کمکت کنم؟ یه ابروش رو برد بالا و از گوشه چشم یه نگاه بهم کرد ، گفت منظورت چیه؟ گفتم هیچی بخدا ، فقط میخواستم توی تمیز کاریت منم کمکت کنم ، راستش خودم بلد نیستم میخوام ازت یاد بگیرم ، همونجوری از گوشه چشمش داشت نگاه می کرد ، با تردید گفت باشه ولی فکر نمی کنم زیاد کار جالبی باشه ها ، میدونم که بیچاره فکر نمی کرد من نظری بهش داشته باشم منم واقعا نظری نداشتم ، گفتم ترو خدا ، میخوام یاد بگیرم ، گفت اوکی تیغ رو بیار اینجا ، دستاش رو حائل کرد دو طرف وان و بلند شد ، همینطور که بلند میشد آب از روی اون بدن بدون مو و سر موهای خرماییش میچکید ، از وان اومد بیرون و جلوم وایستاد ، اون سینه ها ، 80 بودن ، چرا تا حالا دقت نکرده بودم به مدل سینه هاش؟ همیشه از بچگی جلوی چشام بود و تا حالا نمی دیدمشون ، زول زده بود به بدنش که قطره های آب روش می لغزید میومد پایین ، روناش ، حتی به مو روشون نبود ، چه بدن خوش تراشی ، عین این عکسای پورن استار ها بود ، پس چرا تا حالا ندیده بودم؟
کجایی آرش؟ زود باش ، خوابت برد؟ کیانا بود که داشت به صورتم نگاه میکرد ، خودم رو جمع و جور کردم و گفتم خوب از کجا باید شروع کنم ، دیدم داره به یه جا دیگه نگاه میکنه ، فکرم برای نزدیک شدن بهش حرف نداشت ولی فکر یه جایی رو نکرده بودم اونم کیرم بود که آخرش کار دستم داد ، آره دوباره راست شده بود و از پشت شرتم کاملا مشخص بود و کیانا هم داشت به همین نگاه میکرد ، سرش رو بالا آورد و به صورتم خیره شد ، با چشم های گرد شده و یه لحن آروم با تعجب گفت آرش؟
نمیدونم یهو چی شد ، از اینکه به کیرم نگاه کرده بود یجوریم شده بود ، یهو جلوی شرتم خیس شد و یه آب سفید از پشتش زد بیرون ، چشمای کیانا تا اونجا که میتونست از تعجب باز شده بود و داد زد آرش؟
نمی تونستم حرف بزنم ، سرخ شده بودم ، سرم پایین بود و داشتم به سنگای کف حمام نگاه می کردم ، کیانا جلوتر اومد و با دست چونم رو گرفت و سرم رو بالا آورد.
آرش این چه وضعیه؟ چرا اینجوری کردی؟ برای من که نیست؟ بگو که برای من نبوده آرش.
داشت گریم میگرفت ، بغضم ترکید ، از بچگی وقتی بغضم میترکید جایی رو جز توی بقل کیانا نداشتم ، خودم رو انداختم توی بقلش و شروع کردم به گریه کردن ، عین بچه ها.
آبجی بخدا دست خودم نبود ، خودش اینجوری شد ، من کاری نمی خواسنم بکنم ، اونم بقلم کرده بود سرمو نوازش میداد و گفت عیبی نداره فدات شم ، گریه نکن و نوازش کردنش ادامه داشت.
ازش جدا شدم ، گفتم از دستم عصبانی هستی آبجی؟
یه لبخند قشنگی زد و گفت نه قربونت برم ، میدونم دست خودت نبوده ، عیبی نداره ، حالا زود شرتت رو در بیار و خودت رو بشور و برو بیرون تا منم زود بیام بیرون ، منم خندیدم و گفتم باشه آبجی جون ، شرتم رو در آوردم ، دیدم داره به کیرم با تعجب نگاه میکنه ، رفتم توی وان زیر دوش ، خودم رو شستم ولی دیدم باز کیانا نگاهش به منه ، از زیر آب که اومدم بیرون باز این کیر وقت نشناسم بلند شد ، کیانا دهنش باز موند ، گفت باز که اینجوری شدی ، دوباره خجالت کشیدم ولی کیانا گفت مهم نیست ، طبیعیه ولی باید یاد بگیری کنترلش کنی ، بعد گفت واسه این چیزا میخواستی خودت پشمام رو بزنی؟ راستش رو بگو ، دوست دارم باهام راحت باشی ، گفتم نه به خدا آبجی و کل قضیه رو واسش تعریف کردم اونم گوش داد و آخرش با همون لبخند قشنگش گفت میفهمم چی میگی ، اگه دوباره نخوای بیجنبه بشی میذارم ایندفعه جلوم رو تو تمیز کنی ، نمیدونستم چی بگم ، چرا همچین اجازه ای بهم داد؟ یه احتمال بیشتر نمی تونستم بدم ، حتما کیانا میخواست با این کارش بهم بفهمونه که رابطه ی ما هیچ تغییری نکرده و هنوز مثل قدیم هستش و اونم چون من برادرش هستم بهم اعتماد داره و میدونه من نظری بهش ندارم.
منم فهمیدم منظورش رو و با خوشحالی تیغ رو گرفتم دستم و جلوی پاش زانو زدم ، صورتم دقیقا جلوی کسش بود ، خودش دستش رو کفی کرد و بالای کسش مالید تا نرم بشه واسه تیغ زدن ، از بالای پشمش شروع کردم ، ولی باز اون بدن خوش تراشش داشت حالی به حالیم می کرد ، کیرم باز راست شده بود ، دست خودم نبود ، کیانا هم خودش رو زده بود به اون راه انگار نمیدید کیرم باز بلند شده ، دستم داشت میلرزید ، نمی تونستم دیگه با تیغ پشمش رو بزنم ، دست چپم بدون اینکه در اختیار خودم باشه رفت سمت کیرم ، میدیدم که دارم کیرم رو میمالم ولی نمی تونستم جلوش رو بگیرم ، دست راستم هم میلرزید و یهو تیغ از دستم افتاد ، دستم رو روی شیکمش گذاشتم و از اونور با دست چپم کیرم رو بالا پایین می کردم ، سرمو آوردم بالا و دیدم کیانا داره از بالای سرم نگاهم می کنه ، دیگه آخرش بود ، هیچی دست خودم نبود ، حالیم نبود چی کار دارم می کنم یهو دست راستم رو گذاشتم رو سینه های کیانا شروع کردم فشار دادن و مالیدن ، کیانا دستش رو آورد روی دستم که از رو سینش ور داره ولی این کار رو نکرد و همینجوری دستش روی دستم که رو سینش بود موند.
آبم اومد ، داشتم میلرزیدم ، سینه کیانا رو بیشتر فشار میدادم و همینجوری آبم می پاشید بیرون ، بیشتر آبم ریخت روی پاهای کیانا ...
     
#3 | Posted: 22 Aug 2011 12:54

قسمت دوم

همینطور که یه دستم روی سینه کیانا بود و اون یکی دستم روی کیرم که تازه آبش اومده داشتم به خودم میومدم ، دیگه اون حالت حشری قبل رو نداشتم ، تازه دوزاریم افتاد که چه گندی زدم ، جرات نداشتم سرم رو بالا بیارم ، کیانا باز بهم اعتماد کرده بود و گذاشته بود من پشماش رو بزنم ، حالا ببین من چه گندی زدم ، سرم رو بالا آوردم ، کیانا با تعجب زل زده بود به من ، هیچی نمی تونستم بگم ، خود کیانا به حرف اومد ، همینطور که دستم رو گرفته بود و داشت از زمین بلندم می کرد گفت تو برای چی این کارا رو می کنی؟ آرش مگه من و تو خواهر برادر نیستیم؟ لحنش خیلی آروم بود ، اصلا توش عصبانیت نبود ، فهمیدم قرار نیست سرم داد بیداد کنه و قصدش فقط نصیحت کردنه ، گفتم بخدا این کارا دست خودم نیست وقتی بدن لختت رو میبینم اینجوری میشم و مجبور میشم خودم رو خالی کنم ، گفت حالا برو دوش بگیر تا بیام بیرون ببینم مشکلت چیه فقط اینو بدون اگر مشکلی هم داری فکر نمی کنم خواهرت مورد مناسبی برات باشه.
من زود از حمام اومدم بیرون و حوله حمام رو پوشیدم و بدون اینکه گرش رو ببندم روی تخت کیانا دراز کشیدم تا اونم بیاد بیرون ، داشتم به این کارایی که توی حمام کرده بودم فکر می کردم که دیدم کیانا از حمام اومد بیرون ، اونم جلوی حولش رو نبسته بود ، جلوی بدنش کاملا معلوم بود ، نصف سینه هاش رو هم میشد دید ، پشمای کسش رو اصلاح کرده بود ولی جای یه زخم کوچیک بالای کسش بود ، حتما وقتی داشته اصلاح میکرده دستش لرزیده و پوستش رو بریده بود ، منو دید که رو تختش دراز کشیدم ، داد زد آرش؟ گمشو از رو تخت پایین ، همه تختمو خیس کردی ، گفتم نه بدنم خشکه خشکه ، نترس تختت خیس نمیشه ، گفت وای به حالت اگه تختم خیس بشه و رفت سمت میز توالتش ، مثل همیشه حولش رو باز کرد و انداخت رو تخت ، بازم اون بدن لخت خوش تراش بود ولی ایندفعه نمیخواستم قضیه نیم ساعت پیش تکرار بشه ، یعنی اصلا حوصلشم نداشتم ، یه جور عذاب وجدان داشتم ، همونجور لخت نشست رو صندلی جلوی آینه میز توالتش ، میدونستم میخواد نشون بده که همه چی هنوز عادیه.
پاهاش رو روی هم انداخته بود و یه پنبه از روی میز ورداشت و یخورده از یکی از ادکلن ها که رو میز بود روش زد و آروم گذاشت روی جای زخم بالای کسش و از روی سوزش به آهی کشید ، گفتم چی کار کردی با خودت؟ گفت تقصیر تو شد دیگه ، حواسم به کارایی که کردی بود که یهو نفهمیدم چجوری برید ، باز خجالت کشیدم و سرم رو انداختم پایین ، داشت بالای کسش رو با پنبه میمالید که گفت خوب آرش خان تو چرا این کار رو کردی؟ درسته که تو به سن بلوغ رسیدی و نیازاتی داری ولی به نظرت درسته هر کس یاد گرفت چجوری آبش میاد بیاد اون رو روی خواهرش پیاده کنه و بریزتش روی خواهرش؟ من میفهممت ولی فکر نمی من آدم مناسبی برای ارضای تو باشم ، مگه دوست دختر نداری؟ هان؟
خیلی داشت رک حرف میزد و همین باعث میشد منم بیشتر خجالت بکشم ، نمیدونستم منم میتونم مثل خودش باهاش رک حرف بزنم یا نه ، یهو گفت آرش دارم با تو حرف میزنما ، به خودم اومدم ، گفتم آخه سحر (دوست دخترم) اهل این چیزا نیست ، نمیذاره حتی بهش دست بزنم ، فوقش یه لب میده ، گفت چرا شما پسرا انقدر خرید؟ لابد روز اول اومدی گفتی سحر جون لطفا امشب بیا خونمون یه کار خصوصی باهات تو اتاقم دارم ، گفتم اینجوریم نگفتم ولی یه چیزی تو این مایه ها بود ، گفت خوب فکر کردی سحر جندست؟ اولین بار بود این مدل حرف زدن رو ازش میشنیدم ، کیانا سحر رو میشناخت ، سحر اینا 2 تا ویلا اونطرف تر از ما زندگی میکردن ، بعد ادامه داد فدات شم اگه تو میخوای فردای دوستیت دوست دخترت بیاد بخوابه باید بری با جنده ها دوست بشی ، دختر خوب سحره که حاضر نیست به این راحتی بخوابه ، دوباره ادامه داد حالا چون سحر فقط لب میده دلیل میشه تو بیای تلافیش رو سر من در بیاری؟ گفتم نه به جون کیانا اصلا همچین چیزی نیست ، من نظری ندارم بهت ، فقط ، فقط ، گفت فقط چی؟ بگو دیگه ، مگه ما نمی خوایم مشکل تو رو حل کنیم ، گفتم فقط قضیه اینه که تو خیلی خوشگلی و من نمی تونم خودم رو کنترل کنم ، نخواستم بیشتر از این توضیح بدم ، می خواستم ماجرا رو سر بسته نگه درام تا ببینم کیانا چی میگه ، گفت این همه دختر خوشگل تو خیابون هستش ، تو هر خوشگلی که تو خیابون ببینی میری آبتو میریزی رو پاش؟
گفتم آخه من با اونا که توی حمام نمیرم ، گفت آهان پس مشکل معلوم شد ، مشکلت حمام کردنت با منه ، دیدم انگار گند زدم ، حتما دیگه این حمام کردنای دو تایی میماله ، اومدم بگم نه که دیدم کرستش رو گرفته جلوی سینش و گفت بیا اینو واسم ببند ، فقط جنبه داشته باش اگه اینجا هم بخوای آبپاشی کنی مجبورت میکنم خودت زمین رو لیس بزنی تا تمیز بشه ، دوست ندارم فرشم و اتاقم بو بگیره ، همونطور که داشتم کرستش رو میبستم گفتم تو از کجا میدونی آّب چه بویی داره؟ انگار هول کرده بود ، میدونستم گاهی اوقات سکس داره ولی هیچ وقت که به روش نیاورده بودم ، گفت خوب ، خوب الان توی حمام بوش رو فهمیدم دیگه ، داشت چرت میگفت ولی منم نخواستم ادامه بدم ، برگشت نگام کرد که دید حولم بازه و کیرم معلومه ، هنوز راست نکرده بودم ، یهو با پشت دست زد رو کیرم و گفت اینم جمع و جورش کن ، زشته همینجوری انداشختیش بیرون ، دیگه داری بزرگ میشی ، این پشمای دورشم تمیز کن ، عین جنگل شده دیگه ، اگه سحر راضی بشه بخوابه اینو که ببینه دیگه راه نمیده ، با این حرفاش و اون جور که دستش رو زد به کیرم باز این آشغال راست کرد ، کیانا با تعجب گفت آرش باز که این اینجوری شد ، الان که دیگه تو حمام نیستیم ، با خجالت گفتم نمیدونم چرا اینجوری میشه ، حتی از سحرم که لب میگیرم بلند میشه و اگه لبمون طول بکشه حتی آبشم میاد ، کیانا همونجور که داشت به کیرم نگاه میکرد گفت من مشاور مسائل جنسی نیستم ولی باید یه فکری به حال داداش کوچولوم بکنم ، نمیخوام دخترا مسخرش بکنن و بگن که ندید بدیده.
گفتم جدا میشه یه کاری کرد که دیگه اینجوری نشه؟ گفت یه راهایی هست ولی نمیدونم چجوری باید انجام بدیش ، گفتم چه راهی؟ گفت تنها راهش اینه که این چیزا واست عادی بشه اونوقت دیگه تا یه دختر لخت ببینی یا لب بگیری دیگه بلند نمیشه ، گفتم آخه چجوری؟ گفت نمیدونم و همینطور داشت فکر میکرد که یهو گفت آرش یه کاری میتونم واست بکنم ولی باید قول بدی که زیاده روی نکنی ، گفتم باشه قبوله ، هر چیزی که این مشکلم رو حل کنه قبول میکنم ، با تردید گفت میتونی وقتایی که من حمام میرم بیای حمام و تماشا کنی و اگه خوستی میتونی مثل امروز ، مثل امروز ، داشت تردید میکرد ، آخرش گفت مثل امروز خودت رو خالی کنی ، اینجوری دیگه کم کم واست عادی میشه ، خیلی خوشحالم کرد چون من واقعا نمی خواستم باهاش سکس داشته باشم و فقط می خواستم خودم رو خالی کنم از طرف دیگه اینجوری یه موضوع زنده واسه جلق زدنم داشتم.
پریدم بوسش کردم و گفتم مرسی آجی جون ، وقتی بقلش بودم کیر راست شدم به سینه و شکمش میخورد ، آخه هنوز رو صندلی نشسته بود ، یهو گفت خواهش میکنم این دولتو به من نمال ، چندشم میشه ، باز حشرم زده بود بالا ، دستم باز رفت سمت کیرم ، کیانا نگاه کرد و گفت قربونت برم نگفتم که اینجا ، گفتم فقط توی حمام ، گفتم نمیتونم کنترلش کنم ، تروخدا بذار کارمو بکنم ، یه نگاهی بهم کرد و یه لبخندی زد و گفت فقط زودتر چون کلی کار دارم ، گفتم مرسی و شروع کردم به جلقق زدن ، ولی چون یه دفعه آبم اومده بود هر کاری می کردم آبم نمیومد ، کیانا هم زل زده بود به کیر من که داشتم بالا پایین می کردمش ، گفت پس چی شد ، گفتم کیانا جون انگار اینجوری نمیشه ، یه خواهشی میتونم بکنم ، گفت بگو عزیزم ، گفتم میشه کرستت رو بازش کنی؟ باز یه ابروش رو برد بالا و یه نگاهی بهم کرد و لبخند قشنگش رو زد و گفت باشه فقط حوس نکنی بپاشیش روی سینه هام ، گفتم نه آجی جون حواسم هست.
دستش رو برد پشتش و آروم کرست نارنجیش رو باز کرد سینه های خوشگل سفیدش افتاد بیرون ، منم به سینه ها و کسش نگاه میکردم و سعی میکردم آبم رو بیارم ولی باز نمیومد ، یهو کیانا با پشت دستش زد زیز تخمام و گفت پس چرا نمیاد این؟ تخمم خیلی درد گرفت ، کیانا هم خندید و با خنده گفت خراب شده انگار ، گفتم یه خورده دیگه صبر کن میاد الان ، پاهاش رو انداخته بود رو پاش ، گفتم میشه پات رو باز کنی؟ میخوام بهتر ببینم ، گفت حواست باشه ها من مدل سکسی تو نیستم که هر کاری که میخوای باهام بکنی ، گفتم تروخدا اونم پاشو باز کرد همینطور زل زده بود به کیرم و با یه اشتیاقی که انگار منتظر یه چیز باحاله داشت نگاهش میکرد ، گفتم میشه سینه هات رو بگیرم دستم ، گفت از دست تو ، بیا اینم سینم ، امر دیگه ای نیست؟ منم شروع کردم مالیدن سینه هاش ، کیرم خشک شده بود و میسوخت ، یه تف انداختم کف دستم و کشیدم رو کیرم ، گفت اه کثافت چی کار میکنی ، گفتم خوب داره میسوزه چی کار کنم ، ولی تف خودم کم بود و به جایی نرسید ، دستم رو بردم جلو صورت خواهرم و گفتم میشه یه تفم تو بندازی آخه مال خودم کم بود ، باز یگه نگاه گوشه چشمی کرد و سرش رو آورد جلو و تفش رو انداخت رو دستم ، کیرم حسابی لیز شد ، دیگه داشتم میومدم ، گفتم داره میاد کجا بریزم ، دستپاچه شد و اینور اونور رو نگاه کرد و گفت نمیدونم فقط رو فرش نریز ، منم کیرم رو بردم جلوش و یهو آبم با سرعت پاشید رو سینه هاش و شکمش ، خودشو کشید عقب ولی دیگه دیر شده بود و تمام هیکل خوش تراشش پر از آب کیر من شده بود ، داد زد آرش حالمو بهم زدی ، کثافت چرا اینجا ریختی آخه ، گفتم ببخشید کیانا جون نمیتونستم دیگه نگهش دارم یهو هینطور که به کیرم نگاه میکرد گفت انگار دولت خراشیده شده ، با انگشتش داشت به قرمزی روی کیرم که در اثر مالش به وجود اومده اشاره میکرد ، گفتم آره داره میسوزه ولی زیاد مهم نیست ، کیانا گفت از دست تو من چقدر باید عذاب بکشم ، اگه فردا عفونت بکنه چی ، بعد از رو میزش کرم دستش رو برداشت و یخوردش رو ریخت سر انگشت اشارش و آرون مالید رو قرمزی کیرم ، گفتم نمیخواد خودم کرم میزنم ، دست نزن بهش ولی توجه نکرد و کرم رو میمالید رو کیرم بعد از اینکه کارش تموم شد رفتم که از رو میزش دستمال واسه تمیز کردن کیرم بردارم ، پشتم به کیانا بود ، سرم رو به طرفش برگردوندم دیدم با انگشتش یخورده از آبم رو از رو سینش برداشت و برد طرف دهنش و مزه مزش کرد بعد انگار که تازه یادش افتاده منم تو اتاق هستم صورتش رو برگردوند طرفم که ببینه منم دیدم یا نه و دید که دارم نگاهش میکنم ، زود هول شد و گفت اه به خاطر این کثافت کاریت باز باید برم حمام ، نمیخواست من بفهمم که یخورده از آبم رو خورده ، منم با شیطنت گفتم میخوای منم بیام؟ گفت لازم نکرده به اندازه کافی گند زدی بعدم از رو صندلیش بلند شد و رفت به طرف حمام ، داشتم از پشت راه رفتنش رو نگاه میکردم و اون کون خوشگلش که موقع راه رفتن می لرزید.
از اینجا بود که زندگی سکس خانوادگی من شروع شد و در ادامه حتما داستان های بهتر دیگه ای هم می خونید.
     
#4 | Posted: 22 Aug 2011 12:55

قسمت سوم

2روز بعد از اون قضیه تو اتاق خودم داشتم درس میخوندم که مثل همیشه کیانا بدون در زدن وارد شد ، تا اومد گفتم کیانا جان شاید من لخت باشم ، تو نباید قبل از وارد شدن در بزنی؟ گفت نه که تو هم خیلی خجالتی هستی و منم تا حالا اونجاتو ندیدم ، گفتم باشه حالا کار داشتی؟ گفت آره من دارم میرم حمام بابا هم نیست قراره شراره زنگ بزنه (شراره یکی از دوستای کیاناست) اگه زنگ زد بگو من حمام هستم و ساعت 7 میرم دنبالش ، سرم رو به طرف ساعت رو میزم چرخوندم ، 4 بود ، گفتم باشه بعد در رو بست و رفت یهو یادم افتاد قرار بود منم موقع حمام کردنش برم پیشش واسه همین زود دنبالش رفتم و تا رسیدم اتاقش دیدم داره لباساش رو در میاره ، گفت چیه؟ گفتم قرارمون چی؟ گفت کدوم قرار؟ گفتم همون که منم باهات بیام حمام ، گفت آهان ! ولی تو که فعلا اونجات زخم شده بذار بهتر که شد بعد بیا ، خیالت راحت من قولم یادم نرفته ، منم شلوارم رو کشیدم پایین و کیرم رو در آوردم و نشون کیانا دادم و گفتم ببین سالمه سالمه ، یهو کیانا داد زد بی حیا چرا اینجوری میکنی ، باشه ولی اگه شراره زنگ زد چی؟ گفتم تلفن رو میارم تو رختکن اگه زنگ بزنه میفهمیم ، کیانا گفت از دست تو آرش ، میترسم آخر کار دستم بدی ، خدا کنه زودتر مشکلت حل بشه تا من انقدر عذاب ازت نکشم ، گفتم به خدا من فقط یه گوشه میشینم و تو هم کارت رو بکن من اصلا مزاحمت نمیشم ، اونم سرش رو تکون داد و گفت آره حتما همینطوره فقط خدا میدونه امروز قراره چند با دوش بگیرم.
همونجا لباساش و شرت و سوتینش رو در آورد و روش رو طرف من برگردوند که میخ شده بودم روی بدنش ، گفت بدو دیگه دیرم میشه ها ، زود لباست رو در بیار ، منم لباسم رو در آوردم ولی شرتم رو نه ، یهو گفت میخوای از پشت شرتت کارتو بکنی؟ اونم زود در بیار بریم ، با خجالت شرتمم در آوردم و باهاش رفتم تو حمام ، خودش رفت تو وان و آب رو باز کرد منم دستم رو جلوی پام گرفته بودم داشتم نگاهش میکردم ،یهو کیانا گفت واسه داداش کوچولوم بمیرم که انقدر با حیا شده فقط نمیدونم 2 روز پیش کی بود که سینم رو عین پرتقال داشت له میکرد ، منم خندیدم و دستم رو از جلوی کیرم برداشتم ، عین فنری که یهو ولش کنی از جاش پرید بالا ، کیانا یه نگاهی کرد و گفت نه انگار این آقا آرش ما حالا حالاها کار داره ، با یکی دو بار نمیشه درستش کرد ، بچه یخورده جنبه داشته باش هنوز چیزی نشده.منم گفتم قول میدم زود یاد بگیرم که خودم رو کنترل کنم.
کیانا رفت زیر دوش و جلق زدن ها ی منم شروع شد،این قضیه ادامه پیدا کرد و هر دفعه من یه جوری جلق میزدم گاهی اوقات هم کیانا اجازه میداد سینش یا باسنش رو بگیرم حتی به دفعه اجازه داد با کسش بازی کنم ، جالب واسم این بود که با این کارای من خود کیانا اصلا تحریک نمیشد ، شاید دلیلش این بود که هنوز به من به چشم برادر کوچولوش نگاه میکرد.
نزدیک 2 ماه گذشت و من دیگه تقریبا هیچ حسی به بدن لخت کیانا نداشتم ، دیگه تو حمام واسش راست نمیکردم ، دیگه کیانا واسم عادی شده بود ولی یه مشکل جدید درست شد ، من جلقی شده بودم ، با کیانا کاری نداشتم ولی عادت کرده بودم جلق بزنم ، زیاد هم میزدم ، بیشتر با فیلم و داستان های سکسی و عکس های سکسی ، حداقل تنوعش از کیانا بیشتر بود ، گاهی اوقات میشد که کیانا در اتاقم رو باز میکرد و میدید دارم با فیلم سوپر جلق میزنم ، با خنده میگفت خاک تو سرت بی حیا و میرفت و در رو می بست ، خیلی بیشتر از قبلا با کیانا راحت شده بودم ، بیشتر وقتا که بابا نبود لخت تو خونه می گشتیم ، شب ها کنار هم رو کاناپه میشستیم و فیلم سوپرای ماهواره رو نگاه میکردیم و من باز کنار کیانا جلق میزدم.
یه روز تو سالن داشتم تلویزیون میدیدم که کیانا اومد کنارم و گفت آرش چند روزه می خواستم یه چیزی بهت بگم ، گفتم چی آبجی؟ گفت چند وقته دیگه با من نمیای حمام ، بیشتر تو اتاق خودتی ، چیزی شده؟
گفتم خوب قرار بود از اول همین بشه دیگه ، قرار بود من عادت کنم که الان عادت کردم و خیلی کم پیش میاد راست کنم ، کیانا یه سری تکون داد و گفت آره درسته ولی از نظر من ایرادی نداره اگه باز بخوای کارت رو ادامه بدی ، حتی اگه بخوای خودمم کمکت میکنم ، گفتم چی شده که تو انقدر دلواپس من شدی ، گفت آرش؟ خوب احساس میکنم شاید داره یجور جدایی بین ما میافته که منو نگران میکنه ، حالا اگه نمیخوای نخواه ، به من چه اصلا ، منم بهش دلیلم که تکراری شدن کارمون و اینکه دیگه واسم جذابیتی نداره رو توضیح دادم ، کیانا یخورده فکر کرد و گفت امشب که میرم حمام بیا ببینم چی کار میتونم بکنم که داداش کوچولوم راضی باشه.
ممکن بود کیانا قصد دیگه ای نداشته باشه ولی من فقط اینو درک کردم که خودشم زیاد از این روش زندگی بدش نمیاد و دوست داره بهش بال و پر بده و بذاره مثل بقیه چیزای دنیا که اگه بهشون آزادی بدی میتونن خارق العاده باشن بشه ، کیانا حتما میخواست روابط ما گسترش پیدا کنه و منم بدم نمیومد از این زندگی سکسی سهم بیشتری داشته باشم.
شب شد و دیدم کیانا صدام میکنه ، صدا از حمام اتاقش بود که داشت تو کل ساختمون می پیچید ، زود رفتم پیشش و گفتم چی شده؟ گفت مگه قرار امروزمون یادت نیست؟ زود بیا تو که کار داریم ، احتمال هر کاری رو میدادم غیر از سکس ، میدونستم کیانا دختری نیست که بخواد با من سکس کنه ، پس چه کار دیگه ای قرار بود امشب بشه؟
لخت شدم و رفتم توی حمام ، اینجا همیشه برام حداقل تو این 2 ماه یه جور بوده ، یه طرف یه پسر بدبخت جلقی می ایستاد و اونطرف هم یه خانوم خوشگل که از روی ترحم به این پسر بدبخت اجازه میداد خودش رو جلوی پاهای این خانم بندازه و از روی بی عرضگی اینجا عقده هاش رو خالی کنه ، اولش همچین حسی نداشتم ولی نمیدونم چرا یواش یواش از این کارای خواهرم داشت بدم میومد.
کیانا با روی باز منو بقل کرد و همونطور که لبخند میزد گفت امروز می خوایم یه بازی باحال بکنیم که هم تنوع بشه و هم بعضی کارایی که هر جایی نمیتونیم انجام بدیم اینجا جلوی هم انجام بدیم ، قسمت اول حرفش رو فهمیدم ولی دومیش رو نگرفتم یعنی چی ، گفتم آبجی جون چه بازی ای؟ گفت بازیش یه چیزی شبیه معلم بازیه.
از بچگیم بازی های زیادی کرده بودم ولی معلم بازی تا حالا نشنیده بودم ، حتی دوستم عطا که خدای بازی های کامپیوتریه در مورد اینجور بازی واسم چیزی نگفته بود.گفتم بازیش چجوریه آبجی؟ گفت یعنی من معلم میشم و تو شاگرد ، من چیزای جدید یادت میدم و تو هم فقط باید حرفای منو گوش کنی ، اگه گوش نکنی با اون چوب ادب میشی ، دستش داشت کنار میز دستشویی رو نشون میداد ، یا حضرت عباس ، اینا چین دیگه؟ کنار میز یه چوب و یه طناب آبی و یه شیشه که نمیدونم توش چی بود و چند تا دستمال کهنه و چند تا خرت و پرت دیگه بود ، انگار دارن اینجا بنایی می کنن کارگره وسایلش رو گذاشته اینجا ، روم رو طرف کیانا برگردوندم و گفتم اینا هم وسایل بازیمون هستن؟ گفت آره ولی قرار نیست تو سوالی بکنی ، اینجا فقط من حرف میزنم و تو گوش میدی ، انگار خودش میدونست میخواستم بپرسم اینا به چه دردی میخورن و قبلش پیشگیری کرد تا نپرسم ، گفت بگو چشم تا شروع کنیم ، منم یه نگام به وسایل بود و یه نگام به کیانا و با تردید گفتم چشم ، کیانا گفت خوبه حالا بیا پیشم ، باید این دودول کوچولت بیدار بشه ، رفتم جلوش و یهو کیرم رو با دستش گرفت و شروع کرد به مالیدن ، قبلا چند بار به کیرم دست زده بود ولی این اولین بار بود که داشت میمالیدش برای همین زود کیرم بلند شد ، کیانا گفت خوب شد حالا ، داره مثل قبلا میشه ، بعد رفت اون طناب آبی رو آورد و گفت دستات رو بیار جلو ، اولین چیزی که به ذهنم رسید فیلم های فتیشی بود که دیده بودم ، یعنی کیانا هم سادیسم داره یا فقط واسه تفریح و خنده داره این کارا رو میکنه؟
گفتم میخوای دستام رو ببندی؟ گفت آره زود باش ، گفتم حالا نمیشه با دست باز بازی کنیم؟ یهو زد تو گوشم و گفت مگه نگفتم من فقط صحبت میکنم و تو هم گوش میدی؟ چکش درد داشت ولی محکم نزد ، با تعجب نگاهش کردم ، گفت بهت میگم زود باش ، دستم رو بردم جلو ، تازه فهمدیم منظورش از کارایی که هر جا نمی تونیم انجام بدیم چیه ، کیانا همیشه دوست داشته مستر باشه و یه اسلیو زیر دستش باشه ولی تا حالا موققعیتش واسش پیش نیومده بوده و داره کارش رو روی من پیاده میکنه ، دستم رو محکم بست و ...
     
#5 | Posted: 22 Aug 2011 14:46

قسمت چهارم

دستم رو محکم با طنابش بست ولی گرش رو سفت نکرد ، یجورایی انگار مردد بود ، داشت به دستم و طناب آبی نگاه میکرد ، یهو سرش رو آورد بالا و تو چشام نگاه کرد ، دو تا دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و سرش رو آورد جلو و گفت آرش جون خودت میدونی که چقدر دوست دارم ، من و تو توی این دنیا غیر از همدیگه کسی رو نداریم ، من همیشه میخوام داداش کوچولوم احساس کمبودی نداشته باشه ، شاید ما نباید این ماجرا رو تا اینجا ها میکشوندیم و مطمئنم کار درستی هم نکردیم ولی من فقط به خاطر اینکه دوستت دارم میخوام کمک کنم ، ما هنوز خواهر و برادریم و دوست دارم بیرون از این حمام همون رابطه خواهر برادریمون حفظ بشه ، تو هم داری بزرگ میشی ،خودت باید روی پاهای خودت وایستی ، منظورم فقط سکس نیست ، کلا احساس میکنم به من خیلی متکی شدی.
راست میگفت ، من واقعا بدون کیانا هیچی نبودم ، هیچی ، اگه یه روز اونو نداشتم نمیدونم چطوری باید زندگیم رو ادامه میدادم ، شاید تقصیر خودش بوده که از بچگی حتی نذاشت من یه لحظه سختی رو احساس کنم و همیشه برام سپر بلا بوده ، یهو کیانا لحنش عوض شد و با خنده گفت حالا ولش کن ، نمیخوام بشینیم اینجا زار زار گریه کنیم ، یه سوال ازت میپرسم راستش رو بگو ، تا حالا غیر از من با کس دیگه ای هم انقدر نزدیک بودی؟ یا مثلا سکس داشتی؟ منم گفتم پسر یا دختر؟ گفت یعنی چی؟ دختر دیگه ، منظورت از پسر چی بود؟ منم داستان خونه احسان رفتنم و فیلم سوپر دیدنمون رو تعریف کردم که احسان لخت شد و گفت بیا یخورده همدیگرو دستمالی کنیم و بعد خودش گفت بیا بکن تو من ، انگار کیانا رو برق گرفته باشه ، با تعجب گفت تو که این کار رو نکردی؟ باز هم قیافه آشنای سنگ کف حمام جلوی چشام بود ، موقع خجالت کشیدن سرم جز پایین افتادن راه دیگه ای نداره ، گفتم تا شب با احسان همین کار رو کردیم ، کیانا نمیدونست دیگه چی بگه ، با لحنی که میخواست خودش رو کنترل کنه گفت باشه، باشه دیگه نمیخوام بشنوم ، از اینجا که رفتیم بیرون تکلیف تو و این دوست آشغالت رو روشن میکنم ، حالا گوش کن ، میخوایم بازیمون رو ادامه بدیم ، ناراحت نمیشی که دستات رو ببندم؟ گفتم اگه تو اینجوری دوست داری عیبی نداره ، اونم دوباره دستم رو بست و گرشم همچین محکم کرد که فکر نمیکردم خودشم بعدا بتونه بازش کنه ، گفت شاید بازیش یخورده درد داشته باشه ولی مطمئنم جفتمون لذت میبریم ازش ، منم همینجور کنجکاو بودم که الان چی میشه ، خودشم یخورده دستپاچه بود و نمیدونست دقیقا میخواد چی کار کنه ، انگار دفعه اولی بود که تو این وضعیت قرر گرفته بود و نمیدونست از کجا شروع کنه ولی قیافش نشون میداد داره مثل چند دقیقه قبل خشن میشه ، گفت توی این بازی تو باید به من بگی خانوم نه چیز دیگه ای حالا برو بشین توی وان ، آب وان ولرم بود ولی یه لحظه سرمای عجیبی رو احساس کردم ، کیانا آب سرد رو باز کرده بود ، گفتم سرد شد ، دوباره زد تو گوشم و گفت فقط وقتی اجازه صحبت کردن داری که من اجازه بدم ، میدونستم یه بازیه و کیانا واقعا نمیخواد منو اذیت کنه و فقط قراره ما از این بازی لذت ببریم برای همین چیزی نگفتم ولی سرمای آب دیگه غیر قابل تحمل میشد ، گفت سردته؟ گفتم بله ، رفت از توی اون خرت و پرت های کنار میز یه چیز قرمز آورد ، اه سس قرمز بود ، کیانا میدونست من از سس قرمز حالم به هم میخوره ، اومد جلوم ایستاد و یخورده از سس رو سر هر 5 تا انگشتش زد ، گفت اگه هر کدم از انگشتای منو بمکی منم یخورده آب گرم اضافه میکنم ، نمیدونم چرا ولی انگار داشت از این بازی خوشم میومد ، کیرم بیخودی راست شده بود ، گفتم عمرا نمیخورم ، آب سرد بیشتر باز شد ، داشتم یخ میبستم ، گفتم باشه میخورم ، یکی از انگشتاش رو آورد جلو تا اومدم بکنم تو دهنم دستش رو یخورده کشید عقبتر ، دوباره سرم رو بردم جلوتر ولی اون باز دستش رو میکشید عقبتر ، داد زد بیعرضه بخورش دیگه ، گفتم نمیتونم بیشتر از این سرمو بیارم جلو ، گفت تو برده بی عرضه ای هستی تنبیه لازم داری و دوباره آب سرد ، گفتم گه خوردم ، میخورمش ، انگار از این کلمه من خوشش اومده بود شیر آب رو بست و گفت چی خوردی؟ گفتم گه خوردم ، گفت گه کیو خوردی؟ گفتم گه شما ، گفت آفرین داری برده خوبی میشی ، جایزت اینه که میتونی هر 5 تا انگشت سسی منو بخوری ، گفتم چشم ، دستش رو آورد جلو و منم یکی یکی انگشتاش رو کردم تو دهنم و مکیدم ، سرمای آب از یه طرف مزه مزخرف سس از یه طرف دیگه ، گفت همه دستم رو بمک ، منم شروع کردم به لیس زدن دستش ، کنترلش رو داشت از دست میداد منم همینطور ، داشت با اون یکی دستش با سینش بازی میکرد و میمالیدش ، سینه های سفیدش به نرمی یه افنج اینور اونور میشدن ، دستش رو از دهنم کشید بیرون و برد سمت کسش و هی روی کسش مالید و دوباره آورد جلوم ، گفت حالا اینو بمک ، منم باز شروع کردم به لیس زدن دستش ، خیلی حشری شده بود ، اومد توی وان و جلوم ایستاد و یخورده از سس رو مالید به کسش و گفت حالا اینجا ، انگشتش کسش رو نشون میداد ، منم حشری بودم ، تو اون وضعیت فقط دوست داشتم هر چی بهم امر میکنه انجام بدم ، سرم رو بردم جلو و شروع کردم به لیسیدن کسش ، چشاش رو بسته بود و سرش رو به طرف بالا برده بود ، همه کسش رو لیسیدم ولی یخورده خسته شدم یهو با لگد محکم زد توی تخمام و گفت بهت میگم بخورش ، بلیسش ، منم باز شروع کردم ، دوباره با لگد زد به تخمم و موهام رو با دست گرفت و سرمو چسبوند به کسش ، بعد چند دقیقه خودش رو کشید عقب و از وان اومد بیرون و ادامه طنابی که به دستام بسته شده بود رو گرفت و منو از به زور از وان کشید بیرون طوری که نتونستم خودم رو کنترل کنم و پرت شدم کف حمام ، گفت روی 2 تا پات بشین و به طرف جلو خم شو ، منم انجام دادم ، رفت پشتم و گفت اون موقع که خونه احسان بودی اونم توی تو کرد؟ گفتم آره ، گفت خوشت اومد؟ گفتم اولش درد داشت ولی بعدش خوشم اومد ، همینطور که داشتم حرف احساس کردم یه چیز سردی به سوراخ کونم خورد بعد دیدم کیانا یه شیشه گذاشت کنارم ، توش وازلین بود ، داشت با وازلین سواخمو چرب میکرد تازه فهمیدم منظورش از اون حرفش که گفت کارایی میتونیم بکنیم که هر جایی نمیشه انجامش داد چیه ، کیانا ار فتیش سکس خوشش میومد ، تو این فکرا بودم که بهو گفت بازم دوست داری تجربش کنی؟ گفتم چیو که درد عجیبی تمام وجودم رو گرفت ، یه چیزی رفته بود توی کونم ، داشتم از درد میمردم ، همون چوبی بود که اون گوشه گذاشته بود ، دستام بسته بود نمیتونستم کاری بکنم ، کیانا هم داد میزد خوشت میاد؟ دوست داری اینو؟ انقدر درد داشت که نمیتونستم حتی حرف بزنم ، چوبش تمومی هم نداشت ، باز داشت هولش میداد تو ، دادم رفت هوا ، گفتم تروخدا کیانا آرومتر ، ولی گوش نمیداد و ...
     
#6 | Posted: 22 Aug 2011 14:49

قسمت پنجم

گوشش اصلا بدهکار نبود و داشت از کارش لذت میبرد ، احساس میکردم الانه که نفسم بند بیاد ، سخت میتونستم نفس بکشم ، از اون داد زدن های کیانا چیزی جز یه صدای گنگ نمی شنیدم ، دنیا همینطور دور سرم میچرخید که یه لحظه همه چی سر جاشون ایستادن ، نفسم بالا اومد ، مثل وقتی که از زیر آب بیرون میای و میتونی یه نفس عمیق بکشی ، همه چیز دوباره روشن شد و میشد صدای شر شر آب رو شنید ، نگاهم به سمت چپم افتاد ، چوبی که تا 1 دقیقه پیش منو تا دم مرگ و کیانا رو تا اوج لذت برده بود کنار همون شیشه وازلین افتاده بود ، کیانا درش آورده بود. برگشتم پشتم ببینم کیانا کجاست، دیدم روی لبه وان که به طرف بیرونه نشسته و پاش رو انداخته روی پاش و داره ناخوناش رو آروم تمیز میکنه ، سرش رو به آرومی بالا آورد و گفت خوشت اومد؟ ، نمیخواستم باز یه چک دیگه بخورم واسه همین گفتم آره عالی بود ، البته خودمم زیاد بدم نیومده بود ، اگر دردش کمتر بود شاید لذت هم میبردم. دیدم دوباره سرش رو انداخت پایین و باز ناخنش رو تمیز میکنه ، گفتم چرا داری با ناخنت بازی میکنی؟ با لحن شیطنت آمیزی گفت دوست ندارم سوراخ برادر کوچولوم میکروبی بشه ، میخوام کارم بهداشتی باشه ، تازه دوزاریم افتاد قراره چی بشه ، با همون آرامشش که انگار از ارضا شدن روحیش و به هدف رسیدنش ناشی میشد از جاش بلند شد و اومد طرفم ، من هنوز به همون حالت سجده افتاده بودم ، نمیتونستم تکون بخورم ، تمام عضلات بدنم درد میکردند. کیانا اومد پشتم و روی زانوهاش نشست ، گفتم چیکار میخوای بکنی؟ جواب نداد ولی از روی صدای باز شدن در شیشه وازلین میشد تشخیص داد چه خبره ، دوباره همون سرما رو روی سوراخم حس کردم ، کیانا گفت میخوام یه خورده به سوراخ داداشم استراحت بدم ، امروز تمرین سختی داشته ، همزمان با گوش دادن به صحبتاش چرخیدن انگشتش دور سوراخ کونم و بعد هم وارد شدن یکی از انگشتاش به کونم رو حس میکردم ، این بار اصلا دردی نداشت ، حتی میشد گفت لذت هم داره ، کیانا داشت لذتی رو که چند دقیقه پیش با خالی کردن روح وحشیش رو من به دست آورده بود از طریق انگشتش به من انتقال میداد ، گفت میدونم خوشت میاد ، دوست داری بیشترش کنم؟ منم سرم رو به علامت تایید تکون دادم و دومین انگشتش رو در درونم احساس کردم ، انگشتاش رو عقب جلو میکرد و گاهی توی کونم میچرخوند ، نوبت انگشت سوم بود ولی احساس کردم آرامش چند لحظه پیش داره کمرنگتر میشه ، دستش تندتر حرکت میکرد ، گفتم کیانا آرومتر ، درد میگیره ، گفت بالاخره خوشت میاد یا درد داره؟ گفتم اگه آرومتر بشه ممنونت میشم ، سرعت دستش کمتر شد و بر عکس لذتش بیشتر ، کیرم دوباره راست شده بود ، تا حالا انقدر حشری نشده بودم ،حیف دستام بسته بود و نمی تونستم همزمان با عقب جلو کردنای کیانا کیرمو بمالم ، آه و اوهم رفت هوا ، بیشتر کیانا ، بیشتر بکن توش ، عالیه ، بیشتر ، همه دستت رو بکن توش ، حرف زدن های من کیانا رو هم حشری تر کرده بود. گفت دردش کمتر شده؟ گفتم آره اینطوری خیلی بهتره ، گفت حیف شد چون قرار نیست بازیه ما اینجوری باشه و یهو با اون یکی دستش از پشت تخمام که مثل آونگ آویزون بودن رو گرفت و شروع کرد به فشار دادنشون ، باز دادم رفت هوا ، کیانا گفت قرار نیست تو لذت ببری ، دردش باید بیشتر از لذتش برات باشه و باز تخمام رو که مثل خمیر بازی توی دستش ورز میداد محکمتر فشار داد و گفت اگه داد بزنی بیشتر فشار میدم ، دیگه دادم نمیتونستم بزنم ، غیر از درد تخمام کونم هم باز درد گرفت ، کیانا تمام مشتش رو کرده بود توی کونم به زور میخواست مچش رو هم بکنه اون تو ، باز درد شروع شد ، کیانا تخمام رو محکمتر فشار میداد بعد از چند لحظه تخمام رو ول کرد ، خوشحال شدم ولی یه درد بدتری اضافه شد ، کیانا داشت با مشت به تخمام میکوبید و اون ها هم مثل آونگ آویزون اینطرف اونطرف میرفتند ، گفتم ترو خدا بسه ، تخمام دارن میترکن ، مشت زدنش رو قطع کرد ولی اون یکی دستش هنوز توی کونم داشت عقب جلو میشد ، گفت دو تا راه داری ، یکی اینکه من به این کارم ادامه بدم و یکی اینکه ، صحبتش رو قطع کرد ، گفتم خوب اون یکی چیه؟ با یه خنده ی شیطنت وار گفت من دستشویی دارم ، گفتم یعنی چی؟ گفت یعنی میخوام جیش کنم ، منظورش رو نفهمیدم ، خودش ادامه داد یا این کار ادامه پیدا میکنه یا جیش منو میخوری ، از تعجب نمیتونستم حرف بزنم ، گفت انگار تو اولی رو انتخاب کردی و دوباره تخمام رو مثل خمیر بازی گرفت تو دستش و فشار داد ، اولش خواستم مقاومت کنم ولی دردش امونم رو بریده بود ، داد زدم قبوله ، هر چی تو بگی ، یه خنده ای کرد و گفت آفرین داداش کوچولوی عاقل خودم.
منو برگردوند روی زمین ، طاق باز ، چشمام به سقف حمام افتاد و داشتم به بخاری که دور لامپ حمام رو گرفته بود نگاه میکرد که سایه کیانا رو بالای سرم دیدم ، نور چراق مستقیم به چشمم میخورد و نمیتونستم صورت کیانا رو خوب ببینم ، شاید داشت لبخند میزد ، یهو پاش رو گذاشت روی کیرم که سیخ شده بود و گفت انگار این دودولت هنوز یاد نگرفته که باید جنبه داشته باشه و جلوی خانوما بیخودی بلند نشه و شروع کرد با پاش فشار دادن کیرم به شکمم و زیر پاش مالشش میداد ، گفت حالا بدن حساب این کوچولو رو هم میرسم ولی اول باید برم دستشوییه مخصوصم ، جلوتر اومد و پاهاش رو دو طرف بدنم گذاشت و کسش رو دقیقا آورد جلوی صورتم ، دیگه روشنایی لامپ رو نمی دیدم و فقط کس کیانا جلوی چشام بود ، گفت حواست باشه اگه دهنت رو ببندی با همین چوب انقدر به بیضه هات میزنم که جفتشون همینجا بترکن ، انقدر حشری بود که میتونست هر کاری ازش بر بیاد واسه همین از ترسم گفتم چشم ، کسش رو جلوتر آورد و تنظیمش کرد و شروع کرد بالاش رو با دستش مالیدن ، همینطور داشتم به کسش نگاه میکردم که دیدم اولش چند قطره آب چکید و به دنبالش سیلی از شاش بود که روی صورتم و دهنم میریخت ، زود چشمام رو بستم ، خواستم دهنم رو هم ببندم ولی ترسم این اجازه رو بهم نداد ، کیانا داد زد دهنت رو بیشتر باز کن ، منم اطلاعت کردم و اونم هی خودش رو عقب جلو میکرد تا شاشش دقیقا بریزه توی دهنم ، با تف شاشش رو پس میزدم ولی انقدر زیاد بود که نمیشد کاری کرد ، سرعت شاشش کمتر شد ولی چون چشمم بسته بود نمیدونستم داره تموم میشه یا نه اما صورتم دیگه خیس نشد و الان سینه و شکمم بود که داشت حرارت شاش رو احساس میکرد ، پایین تر رفته بود، داشت روی تمام بدنم میشاشید تا اینکه بالاخره تموم شد ، یه آهی کشید و گفت چطور بود؟ گفتم عالی ، مگه میتونستم غیر از اینم چیزی بگم؟ گفت حالا خودت رو یه خورده عقب بکش و تکیه بده به دیوار پشتیت منم با هزار دردسر و دست و پا زدن خودم رو عقب کشیدم و به صورت نصفه خودم رو تکیه دادم به دیوار پشتم ،بوی شاش همه جا میومد ، دیدم باز اومد بالای سرم ، گفتم بازم جیش داری؟ گفت نه ولی من همیشه عادت دارم بعد از دستشویی کردن خودم رو تمیز کنم ، تو که دستشویی اختصاصی من هستی پس میتونی برام این کار رو بکنی و کسش رو آورد طرف دهنم و گفت خوب بلیسش تا تمیز بشه ، منم چون بدم میومد یخورده لبم رو مالیدم به کسش و صورتم رو اینور اونور کردم که یهو محکم زد تو گوشم و گفت اینجوری نه ، همش رو باید بلیسی ، شروع کردم به لیسیدن کسش ، همینجور که کسش رو لیس مزدم با دستش سرم رو بالا تر کشید و گفت این بالاش رو بیشتر لیس بزن ، یه تیکه ی کوچیک بالای کسش بود که با دستش اونو گرفت و گفت اینو بیشتر بخور ، خوردن من ادامه داشت که دیدم با دستاش سر منو بیشتر فشار میداد به کسش و هی داد میزد بخورش ، بیشتر ، آفرین ، بخور ، منم داشتم میخوردم که احساس کردم داره بدنش میلرزه و سر منم بیشتر فشار میده ، خودمم حسابی حشری شده بودم ، هنوز کیرم راست بود در حسرت اینکه بتونم یخورده بمالمش.
آه و اوه کیانا همزمان با لرزیدنش بالا رفت ، لرزشش قطع شد ولی هنوز سرمو محکم به کسش فشار میداد و بی حرکت مونده بود ، بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد و چند قدم عقب رفت ، همینطور که میرفت عقب باز نور لامپ سقف معلوم میشد ، ولی من میتونستم قیافش رو ببینم ، تو قیافش یه چیزی بود ، یه چیزی که میگفت هم از لحاظ جسمی و هم از لحاظ روحی خالی شده ، بایدم اینطور میشد ، چیزی که اینهمه سال توی سینش حفظش کرده بود و نتونسته بود هیچ جایی خالیش کنه رو تونسته بود امشب با آرامش و راحتی و بدون ترس از عواقبش خالی کنه ، بالاخره من داداشش بودم و اینکارش با من عواقب بدی براش نداشت.
داشت یواش یواش به خودش میومد ، مثل این آدمایی که تازه طلسمشون باز شده و آزاد شدن و الان میخوان بدونن دور و برشون چه خبره ، چشمش به من افتاد ، چشماش از تعجب گرد شده بود ، سریع اومد طرفم و منو تو بقل خودش گرفت ، داداش کوچولوی من ، ببخش منو ، ترو خدا ببخش منو ، نمیخواستم اینجوری بشه ، نمیدونم چرا این کارا رو کردم ، خودش رو عقب کشید و شونه هام رو با دستاش گرفت و توی چشام خیره شد و گفت بگو که از دستم ناراحت نیستی ، من فقط نگاهش میکردم راستش زیاد ناراحت نشده بودم و تازه بهش که فکر میکردم لذتم داشت ، یهو چشمش به طناب آبی دور دستم افتاد و با دستپاچگی خواست بازش کنه ولی انقدر محکم بسته بود که نتونست. رفت طرف خرت و پرتای کنار میز دستشویی و از توشون یه چاقو در آورد و شروع کرد به پاره کردن طناب. پیش خودم گفتم خدا رو شکر که زود کارش تموم شد وگرنه لابد میخواسته با این چاقو هم به حالی بهم بده ، طناب رو پاره کرد و دوباره بقلم کرد و شروع کرد گریه کردن.
از زیر شکمش که به من چسبیده بود دستام رو بهم رسوندم و جای بسته شدن طناب رو که داشت میخارید مالیدم ، گفتم آبجی جون عیبی نداره ، چیزی نشده که ، خوب اینم یه جور بازی بود دیگه. دوباره خودش رو ازم جدا کرد و همینطور که اشکاش رو پاک میکرد لبخند زد و گفت دیگه از این بازی ها نمی کنیم ، قول میدم بهت ، منم لبخند زدم و گفتم حالا میشه یه دوش بگیرم؟ تمام بدنم جیشی شده ، با تعجب یه نگاهی بهم کرد ، انگار تازه یادش افتاد چی کار کرده ، یهو داد زد ای کثافت ، خوب زودتر بگو ، بدن منم جیشی کردی و شروع کرد به خندیدن ، عاشق این خنده هاش بودم که همیشه فقط برای من بود ، برای هیچ کس غیر از من نمی خندید. بوسم کرد و گفت برو دوش بگیر منم الان میام پیشت...
     
#7 | Posted: 22 Aug 2011 14:51

قسمت ششم

منم رفتم زیر دوش ، قدرتش رو نداشتم خودم رو بشورم چون تمام بدنم ضعف داشت برای همین فقط آب گرم رو باز کردم و رفتم زیرش. کیانا رو میدیدم داره وسایلی که کف حمام ریخته رو جمع و جور میکنه بعد اومد توی وان و باز بقلم کرد و باز همون قربون صدقه رفتن ها و عذرخواهی کردن ها ادامه داشت. نمیدونم چرا امروز این کار رو کرد ، شاید این عقده که دست کم برای یک دفعه هم که شده مستر باشه و یه اسلیو داشته باشه روی سنش سنگینی میکرده و تا دیده روابطمون یخورده نزدیکتر شده از هولش نتونسته بود خودش رو کنترل کنه و فقط قصدش خالی کردن این عقده بوده.
به هر حال اگرم برای این کار انقدر هول بود نباید به این زودی این کار رو با من میکرد ، تو این فکرا بودم و فقط صدا های گنگی از کیانا میشنیدم که کیانا گفت عزیزم تو خودت رو خالی کردی؟ گفتم تو که مهلت ندادی ، حالا ولش کن همین که تو لذت بردی برام کافیه. کیانا هم یه لبخندی زد و شروع کرد به آب کشیدن موهاش ، همینطور که موهاش رو با دستش زیر آب جمع میکرد بهم گفت پس چرا خودتو نمیشوری؟ گفتم بدنم کوفتست آبجی ، نمیتونم ، ضعف دارم ، کیانا انگار ناراحت شده بود. گفت قربونت برم داداش کوچولوم ،بذار من خودم رو بشورم بعد میام بدنت رو ماساژ میدم تا بهتر بشی ، منم از وان اومدم بیرون و روی صندلی چوبی که گوشه حمام بود نشستم و منتظر کیانا شدم. صندلیش یه چیزی شبیه چهار پایه های سونا میمونه.از اونجا که نشسته بودم کیانا رو خوب نمیتونستم ببینم واسه همین چهار پایه چوبی رو آوردم وسط حمام و از اونجا کیانا رو نگاه کردم.
یه نگاهی به خودم کردم و فکر کردم درست نیست اینطور لخت جلوی کیانا بشینم ، یعنی واقعیتش این بود که خجالت میکشیدم از کیانا ، فکر میکردم با اینکه ما خیلی با هم راحت هستیم ولی کیانا دوست نداره من همیشه اینجوری باشم ، بیشتر دوست داره این راحتی ها مقطعی و در موارد خاصی باشه. برای همین رفتم از رختکنش یه حوله کوچیک که مخصوص دست و صورت بود رو برداشتم و وقتی دوباره نشستم روی صندلی حوله رو انداختم روی پام تا کیرم مشخص نشه.
کیانا کارش تموم شد و از وان اومد بیرون و منو دید که اونجوری روی صندلی نشستم ، همینطور که داشت موهاش رو از بالا تا پایین با دست میکشید تا آبش رو بگیره با لبخند گفت باز که تو با حیا شدی داداشی ، منم لبخند زدم و سرم رو انداختم پایین .کیانا اومد پشت سرم و گفت حالا نوبت داداشمه که مشت و مالش بدم . از روی شونه هام و کتفم شروع کرد به مشت و مال دادن ، هر از گاهی سینه هاش به پشتم میخورد و همین کارش داشت حشریم میکرد ، نفسش رو پشت گردنم میتونستم حس کنم. نفس گرمشم داشت به این حشری شدن کمک میکرد ولی خدا رو شکر هنوز کیرم کاملا بلند نشده بود. کیانا داشت مشت و مال میداد که گفت جای دیگت هم درد میکنه؟ گفتم اون پایین یخورده درد داره ولی خودش حتما خوب میشه ، منظورم سوراخ کونم بود. کیانا گفت قربون تو داداش گلم برم که انقدر خجالتی هستی و از سر جاش بلند شد و رفت سمت در حمام و گفت الان میام. 1 دقیقه بعد با یه کرِم ویتامینه اومد و گفت به حالت سجده بیافت. گفتم کیانا بازم خبریه؟ با خنده گفت نه خره میخوام به اونجات کرم بزنم تا زخمش بهتر بشه.
به صورت سجده افتادم و کیانا انگشتش رو کرمی کرد و دور سوراخم چرخوند و در ادامش گفت آرش جون باید یخورده هم کرم توش بزنم ، قرمز شده ، گفتم باشه و انگشتش رو یخورده کرد تو سوراخم و شروع کرد به چرخوندن انگشتش. احساسش باور نکردنی بود ، تازه دردم هم کم شد و این کارش داشت بیشتر حشریم میکرد.
قبل از اینکه دوباره کیرم راست بشه گفتم مرسی آبجی بهتر شد و خودم از جام بلند شدم و نشستم روی چهار پایه چوبی و دوباره حوله رو انداختم روی پام. کیانا دوباره رفت پشتم و در ادامش مشت مال ها و برخورد سینه ها و نفس های داغ.
کیرم کم کم شروع کرد به بلند شدن ولی نمیخواستم کیانا ببینه ، اگه به حوله ی روی پام دقت میکرد میتونست متوجه بشه که کیرم راست شده برای همین یخورده با دستم حوله رو جا به جا کردم تا کیانا نبینه ولی همین کارم باعث شد کیانا متوجه کارم بشه. سرش رو از پشتم آورد جلو و تا حوله که با سیخ شدن کیرم بالا اومده بود رو دید با خنده گفت اِ اِ اِ باز که تو برای خواهرت راست کردی ، خجالت نمی کشی بچه؟ منم گفتم ببخشید الان درستش میکنم ولی کیانا گفت عیبی نداره فدات شم راحت باش ، اگه دوست داری خودت رو خالی کن. منم گفتم نه مهم نیست الان خودش میخوابه ، کیانا متوجه شد که دارم خجالت میکشم ، یهو دیدم دستش رو گذاشت روی حوله و کیرم رو از روی حوله گرفت دستش و گفت وای ببین چه بزرگ شده ، واقعا من انقدر نازم که باعث میشه دودولت انقدر بزرگ بشه؟
من خجالت کشیدم و چیزی نگفتم و خواستم دست کیانا رو از روش بر دارم که دیدم دستش رو برد زیر حوله و کیرمو گرفت دستش شروع کرد به مالیدنش ، دست خودم نبود ، نمیتونستم جلوش رو بگیرم ، لذتی که از این کارش میبردم این اجازه رو بهم نمیداد دستش رو پس بزنم. همینطور که میمالید گفت بذار ببینم داداش کوچولو این زیر چی قایم کرده و به اون یکی دستش حوله رو پس زد ، کیرم رو میدیدم که توی دستای کیانا داره ورز میخوره ، چه انگشتای خوشگلی بود ، با اون لاک صورتی کمرنگ که داشت دیونم میکرد. کیانا اومد جلوم و نشست رو زمین و دوباره کیرم رو با دستش گرفت و گفت انگار داره خوشش میاد و با نوک انگشتش به آبی که یخورده از سر کیرم بیرون اومده بود اشاره کرد ، گفتم دست خودم نیست ، این کارت داره دیونم میکنه. کیانا در طول این کاراش لبخند قشنگی روی لباش بود. همینطور کیرم رو بازی میداد ، بعد از چند دقیقه گفت نه خیر انگار این دودولت نمی خواد یخورده برای من گریه کنه ، گفتم به خاطر جلق زدن های زیادمه که باعث میشه آبم دیر بیاد ، کیانا یه نگاهی به کیرم کرد و گفت پس کمک لازم داره ، گفتم چه کمکی؟ گفت دستم که نمی تونه کمکت کنه باید ببینم زبونم چی کار میتونه برات بکنه. باورم نمیشد ، یعنی کیانا میخواست واقعا کیرم رو لیس بزنه؟
بهم گفت بلند شو وایستا و خودش جلوم زانو زد طوری که صورتش روبروی کیرم بود.سرش رو به طرف کیرم آورد ، زبونش رو از دهنش بیرون آورد و با اولین تماس زبونش با نوک کیرم تمام بدنم در یه لحظه لرزید ، انگار یه لحظه یه برق 20 کیلوولت به آدم وصل کنن ، کیانا خندش گرفت و گفت جنبه داشته باش و زبونش رو دور کلاهک کیرم چرخوند ، داشتم از بالا نگاهش میکردم که با دست راستش ته کیرم رو گرفته بود و با نوک زبونش سر کیرم رو قلقلک میداد. بعد از یخورده لیس زدن کیرم رو آروم کرد توی دهنش و شروع کرد به مکیدنش ، انگار کیرم توی لوله جاروبرقی رفته و اونم میخواست با لباش کیرم رو بکشه و از جاش در بیاره ، گاهی اوقات دندوناش به کیرم میخورد و اذیت میکرد.
اولین باری بود که یکی برام ساک میزد ولی حداقل میدونستم ساک زدن اینجوری نیست. بهش گفتم کیانا اینجوری نه ، داری از جا درش میاری ، کیرم رو از دهنش بیرون آورد و گفت آخه تو فکر کردی من چیم؟ جنده؟ خوب من که تا حالا این کار رو نکردم ، بلد نیستم چجوریه. این جملش خیلی خوشحالم کرد ، یعنی حتی برای دوست پسراش هم ساک نزده و اولین باره که داره این کار رو میکنه ، اونم برای من ، این یعنی واقعا منو دوست داره.
سرش رو گرفتم و گفتم بذار تو دهنت تا بگم چی کار کنی ، کیرم رو با دهنش گرفت و آروم سرش رو جلو عقب کردم و گفتم اینجوریه ، نباید دندونات بهش بخوره ، اونم انگار تازه یاد گرفت و بدون کمک دست من خودش سرش رو عقب جلو میکرد.
دیگه تو این عالم نبودم ، فوق العاده بود ، خیلی خوب یاد گرفته بود عالی ساک میزد ، با دست چپش هم داشت تخمام رو میمالید ، دیونه شده بودم ، دیگه داشت آبم میومد ، سرش رو محکم با دستام گرفتم و با سرعت عقب جلوش کردم ، کیانا هم با 2 تا دستاش دو طرف رون هام رو گرفته بود تا تعادلش حفظ بشه. یه لحظه احساس کردم تمام بدنم داره خالی میشه ، آبم اومد ، فشارش انقدر زیاد بود که خودمم به لرزه انداخت ، سر کیانا رو ول کردم ولی دیر شده بود و آبم توی دهنش و روی صورتش ریخته بود ، فکر کردم الان از دستم عصبانی میشه ولی با همون صورت آب کیری بهم لبخند زد و با زبونش آب سر کیرم رو لیس زد تا کیرم تمیز بشه ، دیگه نمیتونستم بایستم ، پاهام شل شده بودن ، نشستم روی چهار پایه و یه آهی کشیدم. دیدم کیانا وسط پاهم نشسته و به پای سمت چپم تکیه داده ، کیرم تو دستش بود و با انگشت اون یکی دستش داشت آبی که سر کیرم جمع شده بود رو روی سر کیرم پخش میکرد و باهاش بازی میکرد ، گفت خوب بود؟ گفتم عالی بود آبجی ، بهتر از این نمیشد ، مرسی کیانا جون.
چشماش رو از رو کیرم چرخوند و به صورتم نگاه کرد ، گفت آرش فقط همین یه دفعه بود ، اونم به خاطر عذرخواهی برای اون کارای احمقانم بود ، فکر نکن همیشه همین برنامست ، دیگه از این چیزا خبری نیست ، من و تو خواهر برادریم و تا همین جاش هم کلی اشتباه کردیم.فقط امیدوارم بتونی این قضیه رو درک کنی و نخوای بیشتر از این جلو بریم ، میدونم که میفهمی. منم گفتم حتما آبجی جون ، میدونم چی میگی ، ممنونم کا تا همین جاش بهم کمکم کردی ، منم خودم حد و حدود خودم رو میدونم.
کیانا کیرم رو ول کرد و گفت آفرین داداش گلم ، میدونستم که اینجوری هستی.
بعد دو تایی رفتیم دوش گرفتیم و ...
     
#8 | Posted: 22 Aug 2011 14:54

قسمت هفتم

من زودتر از حمام اومدم بیرون و دوباره بند حوله رو گره نزده خودم رو انداختم روی تخت کیانا و شروع کردم بازی کردن با بند حوله ، صدای شر شر آب میومد ، برگشتم به در حمام نگاه کردم ، قبل از اینکه این تو برم چی فکر میکردم و الان که اومدم بیرون چی شد. یاد اون روزای اولی افتادم که اومدیم این خونه ، 8 سالم بود ، مشاور بنگاه که ما رو آورده بود اینجا رو ببینیم تمام سوراخ سمبه ها رو نشونمون داد تا رسیدیم به این اتاق ، هنوز بوی رنگی که تازه به دیوار ها زده بودن توی خونه می پیچید ، پنجره های بدون پرده روشنایی بیرون رو به درون اتاق ها دعوت میکردند و آمیزش روشنایی با دیوار های سفید رنگ میخواست چشم آدم رو در بیاره. تا وارد اتاق شدیم بزرگی اتاق متعجبم کرد ، شاید اندازه سالن خونه قبلی بود ، مشاور بنگاه همینطور ور میزد و معماری ساختمان و مصالحش و امکاناش رو به رخمون میکشید ، تا وارد اتاق شدم دری که سمت چپم بود توجهم رو جلب کرد ، در رو باز کردم و دیدم یه حمام و توالت اختصاصی هست که حتی از مال ویلای خاله فریده اینا هم خوشگل تر و بزرگتر بود. داد زدم : اَاَاَاَاَ بابا بیا ببین اینجا واسه خودش حمام داره و همینطور دست بابا رو گرفتم و کشیدمش تا بیاد ببینه. بابا ترو خدا این اتاق رو بده به من ، من اینو میخوام ، ببین چقدر بزرگه ، تروخدا. بابا دستم رو یخورده فشار داد و لبش رو گاز گرفت و گفت باشه حالا بعدا صحبت میکنیم بابایی.تازه کار شرکت بابا گرفته بود اونم برای اینکه از دوستاش و آشناها و فامیل کم نیاره میخواست یه خونه استثنایی بگیره که بگه منم آره.
با همون لبخندی که ناشی از شوقم بود برگشتم و کیانا رو نگاه کردم ، میخواستم با چشمام دعوتش کنم تا اونم بیاد ببینه ولی دیدم کیانا بهم چشم غره میره. خندم روی صورتم ماسید ، فهمیدم قرار نیست اینجا مال من باشه و کیانا قبلا براش نقشه کشیده. حالا 8 سال از اون روز گذشته ولی اون لحظه هیچ وقت فکرشم نمی کردم که 8 سال دیگه قراره تو این حمام که منو سر شوق آورده بود چه اتفاقاتی برام بیافته.
کیانا در رو باز کرد و همراه با بخار حمام اومد بیرون. داشت سرش رو خشک میکرد و مثل همیشه گره حولش باز بود و نصفه سینه ها و کس و .... معلوم بود ، تا منو دید روی تختم یه لبخندی زد و رفت نشست روی صندلی میز توالتش. آرش تو مطمئنی بدنت خشکه و تختم رو خیس نمیکنه؟ گفتم آره خشکه خشکم.
بعد از کلی بزک کردن خودش جلوی آینه از جاش بلند شد و به طرف من برگشت ، میخواست حولش رو در بیاره ، یقش رو باز کرد و میخواست دستاش رو در بیاره که یهو به من نگاه کرد ، یه مکثی کرد ، انگار پشیمون شده بود و نمیخواست درش بیاره ولی بعد از چند ثانیه نگاه کردن به من از بدنش درش آورد. بدنش رنگ و بوی تازه ای گرفته بود ، شفاف تر به نظر میرسید ، نوک سینه هاش برجسته تر و کسش صورتی تر ، شاید به دلیل همون ارضای روحیش بوده.
یه سیگار از کشوی میز توالتش در آورد و روشنش کرد. اه سیگاره انقدر اینجا مونده خشک شده ، گلوی آدم رو میسوزنه ، کیانا داشت میگفت.
سیگاری نبود ، گاهی اوقات برای تفریح میکشید یا وقت هایی که عصبی بود ، الان که قیافش نمیخوره عصبی باشه پس حتما تفریحیه.شایدم یجور نشانه رییس بودنه و قراره بگه من هنوز رییسم و حرف حرفه منه.
هیمنطور زل زده بودم بهش ، یه نگاهی بهم کرد و سیگار رو جلوم گرفت و گفت میخوای بکشی؟ گفتم بدم نمیاد ، از جاش بلند شد و اومد طرفم و سیگار رو داد دستم. تا سیگار رو گرفتم چشمش افتاد به کیرم که به خاطر باز بودن حوله کاملا معلوم بود ، با دو تا انگشت اشاره و شستش نوک کیرم رو گرفت و کشید به سمت بالا و گفت بی حیا اینو جمعش میکنی یا جمعش کنم؟ اگه الان بابا برسه و ترو توی این وضعیت ببینه چی؟ چون دردم گرفته بود زود گفتم باشه باشه ، ولش کن داره کنده میشه ، باشه الان درستش میکنم. کیانا گفت بدو زود جمعش کن ، از تو کلفتر هاش اینجوری خودشون رو ولو نمیکنن که تو میکنی.
از سیگارش به پک گرفتم و صدای سرفه تا چند دقیقه همه جای خونه شنیده میشد.سیگار رو به طرفش گرفتم و گفتم نمیخوام بابا ، حالم بد شد.کیانا هم با خنده گرفتش و گفت مگه مجبوری آخه؟
بین این سرفه کردن ها گفتم راستی مگه تو از این کلفتر هم دیدی؟ کجا دیدی؟ میخواستم یخورده سر صحبت رو باهاش باز کنم ، کیانا یه نگاهی کرد و گفت آرش؟ گفتم جون آرش تا حالا چند تا از اینا دیدی؟
گفت به تو چه بچه ، گفتم جون من ، حالا یه چیزی ازت خواستیما ، ببین چجوری ناز میکنی ، گفت پنجاه هزار تا ، تو که غیرت سرش نمیشه ، واست چه فرقی داره. گفتم من غیرت سرم میشه ولی تو 9 سال ازم بزرگتری ، نمیتونم که چیزی بهت بگم. کیانا گفت حالا مثلا اگه غیرتی میشدی و میتونستی چیزی بهم بگی مثلا چی میخواستی بگی؟ با خنده گفتم بهت میگفتم دفعه بعدی بذار منم بیام ببینم ، یهو کیانا داد زد آرش؟ بعد اومد سمتم و دستم رو کشید و از رو تخت بلندم کرد و گفت بدو برو یه چایی دم کن که داری زیادی بلبل زبونی میکنی ، منم همینطور با خنده به طرف در میرفتم که کیانا گفت راستی فردا آزاده قراره بیاد اینجا ، دو،سه روز اینجا میمونه ،آزاده یکی دیگه از دوستای کیانا بود ، گفتم اِ مگه برگشته؟ گفت آره چند روزه اومده قرار هم هست چند روز مهمونه من باشه ، حواست باشه بی آبرویی نکنی ، من جلوی این یکی کلی آبرو دارم ، دوست دارم ازش خوب پذیرایی کنیم.
منم گفتم چشم ، حتما ، خیالت راحت و از اتاق رفتم بیرون...
     
#9 | Posted: 22 Aug 2011 14:55

قسمت هشتم

شب رو کنار کیانا و رو تختش خوابیدم. من با شرت بودم و اونم با لباس خواب نازکش که زیرشم چیزی نپوشیده بود. اولش که خوابیدیم هی کرمم میگرفت و سینه کیانا رو میگرفتم و کیانا با حالتی نیمه خواب میگفت آرش کرم نریز بذار بخوابم.تا خوابش میبرد دوباره سینش رو میگرفتم و اونم باز ناله میکرد و میگفت کرم نریز. تا اینکه آخر بلند شد و گفت انگار سوراخت خوب شده و دلت برای اون چوبه تنگ شده؟ گفتم نه اصلا خوب نشده ، بی جنبه ، اصلا من خوابیدم و سرم رو برگردوندم اونطرف تا خوابم برد.
صبح بیدار شدم ولی نه با صدای زنگ ساعت ، با صدای جیغ های کیانا که تازه از خواب پریده بود و داد میزد آرش پاشو لنگ ظهر شد ، الان آزاده میرسه.به زور از جام بلند شدم هنوز بدنم کوفته بود و درد میکرد. خمیازه کشیدن های پشت سر هم اجازه نمیداد بدن کیانا رو که حالا لباس خوابش رو در آورده بود و داشت شرت و کرست بادمجونیش رو میپوشید خوب ببینم. منم بلند شدم ، خیلی شاش داشتم برای همین کیرم سیخ شده بود ، کیانا گیره ی موهاش رو با دندوناش گرفته بود و داشت موهاش رو از پشت جمع میکرد.چشمش افتاد به شرت من ، گفت آرش دوباره واسه چی این بلند شده؟ گفتم بابا جیش دارم ، پسرا صبح که از خواب بیدار میشن و جیش دارن چیزشون اینجوری میشه.کیانا موهاش رو بست و گفت پس تا آزاده نیومده برو جیشت رو بکن، دوست ندارم جلوش اینطوری باشی.
رفتم شاشیدم و اومدم پایین و دیدم کیانا داره ناهار رو آماده میکنه ، دست پختش عالی بود ، همیشه هم دوست داشت خودش آشپزی کنه ، از بیرون غذا نمی گرفت.شاید چون دست پختش خوب بود و همه بعد از خوردن کلی ازش تعریف میکردن و باعث میشد همیشه جلب توجه کنه بود که از آشپزی خوشش بیاد.
نزدیکای ظهر بود که آزاده اومد و دست و روبوسی و احوالپرسی و سوغاتی و بعد هم ناهار خوردیم. بعد از ناهار آزاده گفت کیانا جون من میتونم یه دوش بگیرم؟کیانا هم حمام طبقه پایین رو نشونش داد.دختره بی حیا همش 3،4 ساله که تو اسپانیا زندگی میکنه حالا واسه ما اوپن مایند شده.همونجا جلوی حمام شروع کرد لباساش رو در آوردن ولی شرت و سوتینش سر جاشون موندن.من که چشام گرد شده بود ، چه هیکلی ! موهای بلند مشکی که پایینش فر خورده بود و قدش که فکر میکنم بین 170تا 175 بود ، سینه ها ی معمولی و کون متوسط.پوست بدنش گندمی بود.حتما زیر اون شرتش یه کس گندمی شایدم قهوه ای بود.
با اون قیافه متعجب برگشتم کیانا رو نگاه کردم و دیدم داره بهم چشم غره میره بعد روش رو به طرف آزاده برگردوند و گفت آزاده جون چرا اینجا؟ تو خود حمام رختکن هست ، آزاده یه نگاهی به من کرد و گفت چیه؟ واسه این داداش کوچولوت میگی؟ ولش کن بابا اینم عین داداشه خودم میمونه ، نگران نباش محرمیم.
نیم ساعت بعد از حمام بیرون اومد ، فقط یه حوله دور خودش پیچیده بود ، موهاش نم داشت و کاملا فر خورده بود ، پوست پاهاش هم عین آینه صاف و براق بود.رفتیم توی سالن دم دستی نشستیم و آزاده شروع کرد به تعریف کردن خاطراتش و از پسرای خوشگل و سکسی اسپانیایی میگفت. احساس کردم علاوه بر کوفتگی بدنم سرم هم یخورده درد میکنه ، عذر خواهی کردم و رفتم بالا تو اتاقم دراز کشیدم.یک ساعت گذشت ولی خوابم نمیبرد.گفتم برم یه دوشی بگیرم شاید سر حال بشم و سرمم بهتر بشه.از حمام اتاق کیانا استفاده کردم. تو وان دراز کشیده بودم که احساس کردم یکی داره صدام میکنه.کیانا بود که داد میزد آرش؟ کجایی ؟ آرش؟ در حمام رو باز کردم و سرم رو آوردم بیرون و داد زدم بله؟ من اینجام آجی.در اتاقش باز شد و خودش و آزاده اومدن تو ، گفت اِ اینجایی؟ پس ولش کن حالا بعدا که اومدی بیرون بهت میگم ، گفتم باشه بعد سرم رو بردم تو و خواستم در رو ببندم که کتفم گرفت و دوباره یاد کوفتگی بدنم افتادم. کیانا رو صدا زدم و اومد گفت چیه؟ آروم طوری که آزاده نشنوه گفتم میشه بیای پشتم رو یخورده بمالی و بشوری؟ هنوز از دیروز بدنم درد میکنه و کوفتست.کیانا لبخندی زد و گفت 5 دقیقه دیگه میام داداشی.
5 دقیقه بعد در حمام باز شد و کیانا اومد. همون تاپ آبی تنش بود ولی شلوارش رو در آورده بود و با شرت اومده بود.گفتم چرا تاپ تنته؟ گفت آخه فدات شم جلوی آزاده زشت بود.دوباره چهار پایه چوبی رو گذاشتم وسط حمام و نشستم روش ولی اینبار لخت بودم و خبری از حوله نبود.نیازی هم به حوله نبود ، اصلا حوصله راست کردن نداشتم. کیانا داشت پشتم رو میمالید. من و کیانا پشتمون به در بود که یهو آزاده در حمام رو باز کرد و گفت کیانا آلبوم اون عکس هایی که تو فرانسههههههههه ..... تا ما رو توی اون وضعیت دید سرعت حرف زدنش کمتر شد و چشماش بازتر.من از جام بلند شده بودم و داشتم نگاهش میکردم.
یهو کیانا گفت اِوا آزاده برو بیرون الان میام. آزاده یهو یه لبخندی زد و گفت خوب، خوب ، خواهر و برادر چی کار میکردین؟ کیانا گفت هیچی داشتم پشتش رو میشستم ، آزاده با همون خنده شیطنت وار به من اشاره کرد و گفت پس این شازده چرا لخته؟ کیانا گفت عادتشه ، یه چیز عادیه و مشکلی نیست ، آزاده گفت جدا؟ پس چرا اون چیزش هی داره بالاتر میاد؟ کیانا برگشت و کیر منو که تا کجاها بالا اومده بود اونم فقط به دلیل دیدن آزاده توی اون وضعیت رو دید و با عصبانیت داد زد آرش؟ گفتم به خدا آبجی خودش اینجوری شد. آزاده هم از خنده ریسه میرفت ، کیانا گفت آزاده گمشو بیرون ، الان خودم میام به حسابت میرسم و دوید طرف آزاده که اونم در رفت بیرون.حمام ما هم با غر و لند های کیانا تموم شد و اومدیم بیرون.
بعد از شام و قبلش آزاده شروع کرده بود به شوخی ها و جوک های سکسی.آزاده یه تاپ زرد و یه شلوارک قهوه ای پوشیده بود. توی سالن دم دستی بودیم، من میخندیدم و کیانا حرص میخورد. بعد از کلی خنده آزاده گفت تازه قسمت خوبش مونده ، کیانا به داداشت قضیه اون پسر پاترولیه رو گفتی؟ دیگه کیانا از کوره در رفت ، صورتش کاملا از عصبانیت سرخ شده بود ، از جاش بلند شد و گفت من میرم تلویزیون ببینم شما هم هر چرندی دوست دارین به هم بگین. بعد از رفتن کیانا آزاده یه چشمکی به من زد و گفت ولش کن از اول همینجور دیونه بود و دو تایی خندیدیم. آخرای خندمون که داشتیم هن هن میکردیم آزاده گفت آرش راستشو بگو تو حمام با کیانا چی کار میکردین؟ گفتم هیچی به خدا ، ما همیشه عادت داریم با هم بریم حمام ، تازه امروزم کیانا به خاطر خجالت از تو لباسش رو در نیاورده بود. آزاده گفت شیطون پس چرا دودولت مثل الان انقدر دراز شده بود؟ یه نگاهی روی شلوارم کردم و دیدم راست میگه بلند شده ، حتما به خاطر حرف های آزاده و اون لباس و بدن سکسیش بوده. هول شدم و با دستم کیرم رو جا به جا کردم تا معلوم نشه. آب دهنم رو به زور فرستادم پایین و گفتم همینجوری بلند شده بود.آزاده یه ابروش رو بالا برد و با اون خنده شیطنت وارش گفت همینجوری الکی؟ فکر میکرد برای کیانا راست کرده بودم ولی خبر نداشت واسه خودش راست کرده بودم. چه بهتر ، خودش تنش میخوارید منم میتونستم سوءاستفاده کنم تا شاید بتونم امشب یخورده به سینه هاش دست بزنم و بازی کنم.واقعا به همین گرفتن سینه هاش قانع بودم. گفتم همینجوریم که نه ، شاید واسه این بود که شما اومدی توی حمام.
یهو آزاده جا خورد و گفت برای من؟ خجالت بکش من جای مامانتم. انگار ریده بودم ، ترسیدم و گفتم ببخشید و سرم رو پایین انداختم. جو همینطور ساکت بود ، دیدم بهتره امشب بیخیال سینه هاش بشم و تا اوضاع بدتر نشده برم بخوابم. از جام پا شدم و گفتم آزاده خانم من با اجازتون میرم بخوابم. تا از کنارش رد شدم دستم رو گرفت و دوباره کشید سمت مبل تا بشینم و گفت کجا حالا؟ داشتی یه چیزایی میگفتی. گفتم من که عذر خواهی کردم.گفت عذر خواهی برای چی؟ و منو به زور نشوند روی مبلی تک نفره ای که خودش روش نشسته بود، دقیقا سمت چپش. ادامه داد تو هم پسری و هم جوون ، این چیزا برای سن تو عادیه ، اصلا غیر از این باشه یعنی مشکل داری ، ولی من فکر نمیکنم چیزی داشته باشم که بخواد حال ترو اونجوری کنه.راستش رو بگو از من چی دیدی که اونجوری شدی؟
حوصله نقشه کشیدن و موش و گربه بازی کردن رو نداشتم از طرفی با هم روی مبل یه نفره نشسته بودیم و پاهام به رون های باریکش میخورد و بیشتر حشریم میکرد.پیش خودم گفتم رک حرفم رو بهش میزنم یا قبول میکنه بذاره یخورده با سینش بازی کنم یا نه.گفتم اگه باز ناراحت نمیشین من از سینه هاتون خوشم اومد. یه خنده ی بلندی کرد و گفت سینه های من؟ ول کن پسر جون، من که سینه هام معمولیه.
یه نگاهی به سینه هاش کردم و دوباره صورتش رو نگاه کردم و گفتم بالاخره هر کسی یه سلیقه ای داره.گفت کاش دوست پسر منم سلیقش مثل تو بود ولی مردتیکه ی اسپانیاییه ساکسون از سینه هام خوشش نمیاد.
پیش خودم فکر کردم اگه من به این اجازه صحبت کردن بدم میخواد تا صبح از خاطراتش با دوست پسرش بگه و منو بذاره تو کف برای همین زود گفتم آزاده خانم میشه یه خواهشی ازتون بکنم؟ گفت بگو عزیزم ، گفتم شاید خواسته ام سکسی باشه ها ، با خنده گفت چه بهتر ، میدونستم این حرفش فقط جنبه ی شوخی داره و جدی نیست ولی من خیلی جدی گفتم میشه یه لحظه سینتون رو ببینم؟گفت خوب بیا ببین ، گفتم نه منظورم از زیر لباسه ، گفت اوهو ، چه پرو. گفتم من که گفته بودم ممکنه سکسی باشه.گفت حالا مثلا ببینیش چی گیرت میاد؟ گفتم شما چی کار داری ، من فقط میخوام ببینمش. گفت حالا بعدا ، یه وقت کیانا میاد میبینه زشت میشه ، گفتم نه کیانا نیست ، اینجا هم نمیاد ، فقط یه لحظه.گفت گیر دادیا. جوابی ندادم ، داشتم سینه هاش رو نگاه میکردم ، دستم رو آروم بردم طرف سینه ی سمت چپش و گرفتمش ، دستم رو پس زد و گفت خوب هول نشو ، ولی فقط به لحظه ها ، گفتم مرسی ، باشه فقط یه لحظه.
یقه تاپش رو کشید پایین .و با دستش سینه سمت چپش که طرف من بود رو در آورد. وای خدا ، از همونایی بود که من عاشقشم. دستم رو بردم که بگیرمش ولی زود سینش رو کرد زیر تاپش و گفت قرار بود فقط ببینی.گفتم آخه نور کم بود و نمیشد دید.تنها نوری که اونجا بود مال دو تا از آباژور ها بود برای همین نور کم بود. گفت بهونه نیار ، گفتم تروخدا و از کنار دستش پا شدم و رفتم جلوی مبل روی دو تا زانوهام نشستم و گفتم همین یه بار. گفت آرش از دست تو ... نذاشتم حرفش تموم بشه و تاپش رو تا زیر گردنش بالا کشیدم ، کرست نداشت ، هر دو تا سینش بیرون افتادن ، دیوانه کننده بود ، شروع کردم مالیدنشون ، گفت آرش ... دوباره وسط حرفش پریدم و گفتم اگه یه بوسشون هم بکنم تموم میشه و سرم رو بردم روی سینه هاش و شروع کردم به خوردن سینه هاش.برام از عسل هم شیرین تر بود ، داشتم دیونه میشدم ، آزاده هم هی میگفت ولشون کن یه وقت کیانا میاد ولی من ول کن نبودم.آخرش گفت اگه ول کنی بعدا سر فرصت مناسب بهت نشونشون میدم. سرم رو از سینه هاش بیرون آوردم و گفتم مثلا کی؟ گفت هر وقت تو بگی فقط الان نه. گفتم پس شب میام پیشت.گفت باشه. اینو گفت که از شرم راحت بشه ولی من که ول کنش نبودم...
     

#10 | Posted: 22 Aug 2011 14:57

قسمت نهم

رفتم دنبال کیانا که ببینم کجاست ، اگه خوابیده منم زودتر برم پیش آزاده. رفتم تو اتاقش و دیدم داره با تلفن حرف میزنه ، حتما دوست پسرش بود.تا منو دید دستش رو جلوی دهنی گوشی گرفت و گفت بازیاتو کردی تازه یاد من افتادی؟ گفتم نه آبجی من دارم میرم بخوابم. گفت چی شده امشب اینجا نمیخوابی؟ گفتم با اون چیزایی که آزاده خانم عصر دیده یه وقت شک میکنه واسه همین تو اتاق خودم میخوابم. اونم گفت باشه و یه چشمک زد و منم گفتم شب بخیر.در اتاقش رو که می بستم صداش از بین در شنیده میشد که خوب بگو ، داشتی چی میگفتی؟ این یکی دوست پسرشم حتما می پرید ، اصلا انگار این دختر بلد نیست یخورده با احساس تر با پسرا صحبت کنه.
رفتم توی اتاق خودم و منتظر شدم ، یک ساعت گذشت و مطمئن شدم همه خوابیدن ، آروم از اتاقم بیرون اومدم ، چراغ پایین روشن بود ، حتما یادمون رفته خاموشش کنیم.پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق مهمان که آزاده توش خوابیده بود. در رو آروم باز کردم ، یه نوز ضعیفی از اتاقش بیرون میومد. نور آباژور کنار تخت بود. تا رفتم تو دیدم آزاده بیداره.رو تخت دراز کشیده بود ، بالشش رو پشتی کرده بود و بهش تکیه داده بود و داشت کتاب میخوند. منو که دید گفت همیشه عادتته که در نزده بیای تو و سریع پتوش رو روی خودش کشید.میخواست لباس خوابش رو نبینم ولی انقدر لفتش داده بود که اون لباس خواب نازک سفید رو که سینه هاش کاملا از پشتش مشخص بود رو دیدم.گفتم ببخشید ، آخه فکر کردم خوابی ، گفت دیگه بدتر ، اگه خواب بودم که همین پتو رو هم روی خودم نمی کشیدم.خوب حالا چی کار داشتی؟ گفتم قرارمون دیگه ! گفت چه قراری؟ بعد انگار تازه یادش افتاد و ادامه داد آهان ولی فکر کردم فهمیدی اون قضیه یه شوخی بوده. جا خوردم ، با تعجب گفتم شوخی؟ گفت پسر جون یخورده حیا داشته باش ، همین امشبم کلی زیاده روی کردی. بد جور خورده بود تو ذوقم ولی روحیم رو از دست ندادم ، مخصوصا بعد از دیدن اون سینه ها که یه جوریم کرده بود. گفتم من نمیخوام کار بدی بکنم فقط میخوام امشب رو پیش شما باشم ، راستی چی میخوندین؟ با شوق خاصی گفت یه رمان عالیه ، زندگی در پیش رو مال رومن گاری ، الکی گفتم اِ دوست منم یه چیزایی در مورد این گفته بود ، می گفت رمانش عالیه ، آزاده با همون شوق گفت آره فوق العادست ، کلی جایزه برده. شوقش به خاطر این بود که فکر میکرد یکی رو پیدا کرده که مثل خودش عاشق ادبیاته.البته منم عاشق ادبیاتم ولی نه اونقدری که اون فکر میکرد. گفتم میشه منم بیام کنارتون رو تخت و از همونجا با شما بخونم؟ یه ابروش رو برد بالا و یه لبخندی زد و گفت به شرطی که شیطونی نخوای بکنی. منم گفتم نه بابا شیطونی چیه ، همونیم که اوندفعه کردیم از سرم زیاد بود. باز یه لبخندی بهم زد و تخت رو یخورده جمع و جور کرد تا منم بتونم کنارش بشینم. تخت اتاق مهمان دو نفره بود و منم راحت توش جا میشدم.
رفتم سمت راستش نشستم و الکی کلم رو کردم تو کتابش. این پتوی لعنتی که دور خودش کشیده بود عین دیوار شده بود و نمیتوسنتم بهش دسترسی داشته باشم برای همین یخورده از پتو رو به سمت خودم کشیدم تا منم برم زیر پتو. آزاده برگشت نگاهم کرد و گفت وا تو این گرما واسه چی رفتی زیر پتو؟ گفتم خود شما واسه چی رفتی زیر پتو؟ گفت خوب من لباسم نازکه و زیرش معلومه ، گفتم خود شما مگه نگفتی منم مثل برادرتونم و به هم محرمیم؟ گفت اون ماله وقتی بود که دو تا بند دیگه هم به بدنم وصل بود.منظورش شرت و کرستش بود. گفتم شما فکر کردین من بی جنبم؟ از شما که تو اروپا زندگی میکنید بعیده. یخورده نگاهم کرد و بعد پتو رو از روی خودش کنار کشید و گفت آرش حواست باشه ، شیطونی بی شیطونی. چشمم میخ شده بود به سینه هاش. گفت شنیدی چی گفتم؟ به خودم اومدم و گفتم بله؟ دوباره حرفش رو تکرار کرد ، همینجور که چشمم رو سینش بود آروم گفتم یخوردش که عیبی نداره ، گفت اگه منظورت از یخورده همینجور مثل ندید بدید ها نگاه کردن باشه ، نه ایرادی نداره و دوباره سرش رو برد تو کتاب. نمیدونستم چی کار کنم ، فقط میخواستم یه جوری به اون سینه ها دسترسی داشته باشم برای همین گفتم آزاده خانم من خوابم میاد اگه میشه امشب پیش شما بخوابم. سرش رو از روی کتاب بالا آورد و نگام کرد و گفت باشه عیبی نداره ، حداقل اینجوری خیالم راحته که خوابی و نمیتونی شیطونی کنی و آبروی منو جلوی خواهرت ببری.گفتم مرسی که بهم اعتماد داری ، شب بخیر و سرم رو یهو گذاشتم روی سینه هاش.گفت آرش جان این بالش نیست فدات شم ، اینا سینه های من هستن. چشام رو بسته بودم و مثلا داشتم میخوابیدم، توی همون حالت گفتم ولی از بالش نرمترن ، آزاده خانم والا تا حالا کسی با تماس سر و سینه سکس نکرده و بچه دار هم نشده که شما انقدر ناراحتی ، همین امشبه دیگه. گفت آخه میترسم زیادی خوشت بیاد و تا صبح نخوای سرت رو برداری و صبح سینه هام مثل کتلت بشه.گفتم نترسین بادمجون بم آفت نداره ، یهو گفت چی؟ گفتم ببخشید ، هیچی. جوابی نداد و دوباره کلش رفت تو کتاب.
بعد از چند دقیقه دست چپم رو بردم زیر سرم به طوری که دستم بین سینه هاش و سرم بود و پشت دستم به سینش میخورد.گفت آرش چی کار می کنی؟ با حالت خواب آلود گفتم من عادت دارم موقع خواب دستم رو بذارم زیر سرم. گفت امیدوارم این عادت هات به همین دستت ختم بشه و جلوتر نره.
اینجوری نمیشد ، باید سینش رو با دستم کاملا میگرفتم برای همین یهو دست راستم رو بردم و گذاشتم روی سینه چپش. خودم رو به خواب زده بودم و پیش خودم گفتم حتما فکر میکنه خوابم و کارم غیر ارادیه ولی یهو گفت آرش جان سینه های مردم رو تو خواب گرفتن هم جزو عادت هاته؟ سرم رو بلند کردم و گفتم آزاده خانم چقدر گیر میدی ، حالا اگه گذاشتی راحت بخوابیم. گفت قربونت برم آخه میترسم این راحت بودن تو به جاهای باریک بکشه.گفتم نه خیالتون راحت من خیلی با جنبم. همینطور که داشت سرش رو میبرد توی کتاب گفت از روی شلوارت معلومه. باز جلوی شلوارم بلند شده بود.
دیدم چیزی نمیگه واسه همین آروم آروم شروع کردم سینه هاش رو مالوندن ، آزاده هنوز سرش تو کتاب بود گاهی که میخواست کتاب رو ورق بزنه دستش به دستم میخورد و یه خنده ای می کرد. تو این حال و هوا بودم که آزاده گفت حواست باشه اگه دستت پایین تر بره جفت دستات رو قطع میکنم.گفتم نه من فقط عاشق سینه هات هستم و با جاهای دیگه کاری ندارم.
همینطور که میمالیدم یه دستم رو هم بردم روی کیرم و از رو شلوارکم میمالیدمش ، آزاده توجهش جلب شد و گفت چی کار میکنی؟ گفتم این پایین تنه خودمه نه مال شما که ، من قول دادم به پایین شما دست نزنم نه به مال خودم.چیزی نگفت و سرش رفت تو کتاب. شلوارکم رو یکم کشیدم پایین و کیرم رو از زیرش آوردم بیرون که آزاده دید و داد زد واااااا آرش؟ گفتم دست خودم نیست ، از رو شلوارک داشت میسوخت ، گفت تو امشب یه کاری دست ما میدی ، هر غلطی میخوای بکن ولی اون پتو رو بنداز روش ، نمیخوام ببینمش.گفتم چشم و پتو رو انداختم روش ، یخورده که گذشت گفتم آزاده خانم این زیر گرمه دستم عرق میکنه ، میشه پتو رو بردارم؟ گفت آرش فقط خدا خدا میکنم زودتر صبح بشه و از دستت راحت بشم ، هر کار میکنی فقط رو این تخت خرابکاری نکن چون میخوام روش بخوابم.
بعد از چند دقیقه احساس کردم اون دستم که رو سینش بود عرق کرده برای همین از رو سینش برداشتم تا خشکش کنم که آزاده گفت چی شد؟ خوشت نیومد؟ انگار خودشم از این کار من خوشش اومده بود و دوست داشت سینش رو بمالم و با نوکش بازی کنم. گفتم نه فقط دستم عرق کرده بود.آزاده همینطور داست کتاب میخوند ، چقدر کتابش طولانی بود ، شایدم خودش داشت لفت میداد که لذت بیشتر ببره.
دستم رو دوباره گذاشتم رو سینش و اون یکی دستم هم با کیرم بازی میکرد که یهو در اتاق باز شد و کیانا اومد تو ، داشت عصبانی ما رو نگاه میکرد.چراغ اتاق رو روشن کرد و اومد جلوی تخت و عصبانی گفت پس واسه این امشب نیومدی پیش من بخوابی؟ هان؟ اینجوریه آرش؟ هم من و هم آزاده خشکمون زده بود. آزاده به تته پته افتاد و گفت بچه کاری نمیکرد که. کیانا دستش رو به طرف ما گرفت و گفت معلومه ، زود خودتون رو جمع کنید.با جفتتونم.
همه چی داشت خراب میشد. از رو تخت پریدم پایین و دست کیانا رو گرفتم و گفتم یه لحظه بیا بیرون کارت دارم کیانا. رفتیم بیرون اتاق و گفتم آبجی چرا اینجوری میکنی؟ یهو یکی محکم گذاشت تو گوشم.سرم رو انداختم پایین و چیزی نگفتم.بالاخره کیانا حق مادری گردنم داشت و من نباید بهش بی احترامی میکردم.خودش گفت آرش قرار ما این بود؟ با دوست من؟ مگه من اونهمه بهت کمک نکردم بتونی مخ سحر رو بزنی و بیاریش خونه؟ حالا از بی عرضگی افتادی دنبال دوست من؟ اونم تو خونه من؟ واقعا ازت همچین انتظاری نداشتم آرش. حتما اگه روت میشد به منم رحم نمیکردی.
گفتم آبجی این چه حرفیه؟ بغض کرده بودم.اشک تو چشام جمع شده بود.گفتم آبجی آخه من کی به تو چشم داشتم؟ من کی خواستم به تو دست درازی کنم؟ آخه فرق سحر با آزاده چیه؟ تو تازه باید خوشحال باشی که من میتونم روی پای خودم وایستم و بدون کمک تو حتی مخ بزرگتر از خودمم بزنم. من میخوام مرد باشم. نمیخوام مثل بچه ها به تو متکی باشم.تا کی تو حمام و پشت کامپیوتر جلق بزنم؟ چرا همش نگران منی و میخوای ازم مراقبت کنی؟ پس من کی خودم گلیمم رو از آب بکشم؟ یه نگاهی بهم کرد و گفت دردت گرفت؟ گفتم نه زیاد. بعد دستش رو روی سرم کشید و گفت آخه داداشیه من زندگی که این چیزا نیست.تو همه فکر و ذهنت شده سکس.کلاس زبانت رو که نمیری ، ورزشت رو ول کردی ، از همه مهمتر درستم درست حسابی نمیخونی. آرش به خدا زندگی این چیزا نیست.مرد شدن معنیش مخ دخترای بزرگتر از خودت رو زدن نیست. آرش با این کارات آیندت رو خراب میکنی. یه روزی به حرفم میرسی که خیلی دیر شده. نذار دیر بشه. تو هنوز خیلی چیزا باید از زندگی یاد بگیری. کی بهتر از من میتونه یادت بده؟
گفتم آبجی به خدا همین یه شبه.امشب که تموم بشه دیگه هر چی تو بگی همون کار رو میکنم.
گفت نمیدونم هر کاری میخوای بکن ولی حواست باشه زیاده روی نکنی و از فردا هم طبق برنامه ای که من میریزم باید زندگی کنی نه اونجوری که خودت میخوای.
پریدم بوسش کردم و گفتم به خدا از فردا حرف حرفه توئه و رفتم تو اتاق آزاده و در رو بستم تا یه وقت کیانا گیر دیگه ای نده. با خنده پریدم رو تخت کنار آزاده. آزاده گفت چی شد؟ گفتم حله.گفت حله یعنی چی؟
یهو باز کیانا در رو باز کرد و اومد تو اتاق و گفت آزاده خانم من که فردا حساب تو رو میرسم ولی حواست باشه امشب داداشم پیش تو میمونه. نمیخوام زیاده روی کنه. میفهمی که؟ منظور کیانا این بود که یه وقت باهاش سکس نکنی. آزاده هم با خنده گفت چی کارش داری بچه رو؟ همین کارا رو میکنی که بچه عقده ای میشه و از وقتی که من اومدم باد شلوارش نخوابیده و بعد به شوخی گفت آرش جون بیا ما بریم زیر پتو کارمون رو بکنیم. کیانا گفت بذارین فردا بشه ، حساب جفتتون رو میرسم و از اتاق رفت بیرون...
     
صفحه  صفحه 1 از 2:  1  2  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / آرش و خواهرش کیانا و دوست خواهرش آزاده بالا
این تاپیک بسته شده. شما نمیتوانید چیزی در اینجا ارسال نمائید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.