| تالارها  | ثبت نام | نظرسنجی |  پاسخ | جستجو | موقعیت | قوانین | آخرین ارسالها |    
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی /

Lesbian Storys ^ داستانهای سکسی مربوط به همجنسگرایان زن

صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین »  
#1 | Posted: 9 Mar 2010 16:32
از اين به بعد مال هميم

من يه لزبين 16-17 ساله هستم. من 3 سال با شقايق همکلاس بودم عاشق هم بوديم. تو مدرسه همه مي دونستن..
تا اون موقع با شقايق سکس آنچناني نداشتيم ... فقط در حد لب بود
تا اينکه يه بار مهموني بود و همه ي دوستام خونه ما بودن .. بچه ها سرگرم رقص و... بودن که من و شقايق عذر خواهي کرديم و رفتيم اتاق من مثلا مي خواستيم با هم حرف بزنيم..
يه کم حرف زديم و گيتار زديم و... گذشت تا اينکه ديدم شقايق داره يه جورايي نيگام مي کنه!!
صورتشو آورد روبروي صورتم و گفت: يلدا خيلي دوستت دارم!! منم بهش خنديدم و بعدش يه لب طولاني ..
بعد يه نگاهي به عکس رو ديوار کرد و خنديد (رو در و ديوار اتاقم کلي عکساي TATU دو تا خواننده ي لزبين بود که منو شقايق خيلي دوسشون داشتيم) منم بهش خنديدم و لبهاشو گاز گرفتم که دستشو آروم برد زير تاپم و بند سوتينمو باز کرد و آروم سينه هامو لمس کرد..
دستاش داغ بودن و يه لرزش خفيف داشتن ... منم بغلش کردم که يهو خودشو چسبوند بهم و همه جاي صورتمو بوسيد و دوباره به شدت بغلم کرد تپش قلبشو احساس مي کردم هر دومون داغ شده بوديم ...آهسته گونه شو مي بوسيدم و با گوشش بازي مي کردم
آخه رو گوشش حساس بود ...! يه کم که گذشت و با هم حرف مي زديم از هم جدا شديم و ايندفعه من دکمه هاي بلوزش رو از پشت باز کردم و سوتين شو باز کردم و سينه هاي داغ و خوش ترکيبش رو لمس کردم ... و کلا لباسشو درآوردم اونم همين کار رو با من کرد ..! و دراز کشيد رو تختم که درو قفل کردم و پريدم روش!!سينه هامو مي مکيد و من هم بدنش رو عاشقانه لمس ميکردم
و اون لحظه فکر ميکردم اونقدر که من و اون عاشق هميم هيچ کس ديگه اي اينطوري نيست و نخواهد بود!
از تماس با بدنش نهايت لذت رو مي بردم و پر حرارت لبهامو و سينه هامو ميمکيد و بهم ابراز عشق ميکرديم
دستمو آروم بردم طرف شرتش و گرههاي دو طرفشو باز کردم که بهم خنديد !! ديوونش شده بودم دوباره با ولع لبهاشو بوسيدم
و شرتش رو در اوردم و کسش رو لمس کردم ... و اروم باهاش بازي کردم ... اونم بغلم کرده بود و با موهام بازي ميکرد
گفتم: شقا هايممتو (پرده) بزنم؟! نگام کرد يه کم ترسيد اما بعدش خنديد و گفت هر کار دوس داري بکن عشق من..
منم آروم آروم انگشت فاکمو کردم تو سوراخش که .. آي آي شقايق و خوني که ريخت رو دستم !!
ناراحت گفتم: خيلي درد داشت؟! يه کم هيچي نگفت و بعدش دستش رفت طرف شورتم و گفت : اين به اون در!!
اولش يه کم از کسم خورد و ليسيد و بعد انگشتشو اروم کرد توش!! درد وحشتناکي بود ... روتختي م خونآلود شده بود
هم خون اون هم من!! بدن داغشو ميمالوند به بدنم و لبهاي همو مي بوسيديم تموم صورت همو بوسيديم
محکم بغلم کرد و گفت از اين ببعد ديگه مال هميم!!

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#2 | Posted: 14 Mar 2010 07:10
سينه بند

نمي داند سينه بند ببندد يا نه . شلوار جين به پا همانطور جلوي آينة نيم قد ايستاده و به خودش نگاه مي کند . طوري ايستاده که فقط نيمي از سينه هاي کوچکش پيداست . آرام کمرش را صاف مي کند ، کمي ، و نوکِ صورتي رنگ پستان هايش پيدا مي شوند . نفسش بند مي آيد . تکان نمي خورد . بي حرکت دست دراز مي کند ، آرام ، و نوک انگشت هايش را مي گذارد روي آينه . سرد است .
اينجا ؟ دستش داغ است . نه . اينجا چي ؟ درد داره ؟ نه . بله . يه کمي . با سر انگشت ها فشار مي دهد : اينجا چي ؟ نفسش مي گيرد . نمي تواند حرف بزند .
دستش را از روي آينه پس مي کشد . آرام مي چرخد و از روي تخت ، سينه بندِ سفيدِ توري اش را برمي دارد و پشت و رو دورِ کمرش حلقه مي کند . قلابش را از جلو مي بندد و يک دور مي چرخاندش تا قلاب ، تنگ بيفتد روي مهره هاي پشتش . بعد آرنج ها را يکي يکي از حلقه هاي باريکش رد مي کند و بندينک ها را با شستش روي شانه ها صاف مي کند .
دوباره خودش را توي آينه نگاه مي کند . با کفِ هر دو دستش ، سينه ها را بالا مي آورد ، کمي ، و همانطور نگه مي دارد .
کدوم سينه تون بيشتر درد مي کنه ؟ اين . چپ . نه ، راست . چه موقع هايي درد مي گيره ؟ گاهي . شايد سينه بندتون تنگه ! نفسش مي گيرد . تنش داغ مي شود .
پليور زرشکي اش را مي پوشد و دستة موهاي بلندش را از پشتِ يقه اش بيرون مي کشد . رژ صورتي اش را روي لب ها مي مالد و آنقدر خم مي شود که لب ها توي آينه درشت مي شوند .
تو ديوونه اي سميرا ! نمياي ؟ نه . نيا ، به جهنم . واقعاً مي ري ؟! مگه چيه ؟ کِيف داره .
مانتوي سفيدِ تنگش را مي پوشد و با مداد روي کاغذي براي مادرش يادداشت مي نويسد و مي چسباند روي درِ يخچال : « مامان من رفتم کلاس . نگران نباشيد لطفن . »
نم نم باران مي بارد . توي خيابان براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم .
_ تا کجا خانم ؟
نمي داند . و باز مي گويد مستقيم .
از پنجرة تاکسي تمام تابلوها را نگاه مي کند : پيتزا تک . مانتو صدف . گل فروشي نسترن . لوازم يدکي پيکان ، رنو ، پرايد . بانک صادرات . داروخانه . ساختمان پزشکان ...
_ آقا همين جا نگه داريد !
پياده مي شود . از شيشة تاکسي بقية پولش را که مي گيرد دستش مي لرزد .
جلوي تابلوها مي ايستد : دکتر رازقي متخصص اطفال . دکتر برومند زنان و زايمان . متخصص چشم ، دکتر احمدي ... چشم چشم مي کند تا سر آخر مي بيند : دکتر آشفته جراح عمومی ، گوارش ، تيروييد ، پستان .
روسري اش خيس مي شود . خيس مي شود از باران .
از پله ها بالا مي رود . اول تند ، بعد آرام .
دست مو ول کن ! بيا . من مي ترسم ! ترس نداره که .
چند نفري در سالن نشسته اند . منتظرند . هيچکس را نمي بيند . همانجا مي ايستد ، تکيه به ديوار . زني اشاره مي کند : اينجا جا هست خانم !
کنارش مي نشيند . حس مي کند همه دارند به او که تازه آمده نگاه مي کنند . به کفش ها نگاه مي کند و شلوارهاي گِلي . پاهايش را جمع مي کند .
مي خواهد برگردد و از پله ها برود پايين اما همانطور مي نشيند . مي خواهد برگردد و به پله ها فکر مي کند ... اما همانطور مي نشيند .
نوبتش که مي شود منشي صدايش مي کند . بلند مي شود ، آهسته ، به سمت منشي مي رود و برگه اي را از دستش مي گيرد .
_ بفرماييد تو !
مي خواهد چيزي بگويد اما منصرف مي شود . در را که باز مي کند ، روپوشِ سفيدي را مي بيند که روي صندلي راحتي نشسته . مي گويد سلام .
_ بفرماييد .
وقتي مي نشيند موهاي يکدست سفيدِ دکتر را مي بيند و عينکِ ضخيمش را .
دست هايش داغ است . سرش نزديکِ پستان هاي اوست . به موهاي سياهش نگاه مي کند . با سر انگشت ها فشار مي آورد . نفسش مي گيرد ... چشم هايش را مي بندد .
_ پرسيدم ناراحتي تون چيه خانم ؟
_ من ... ( مي لرزد ) درد دارم ... ( مي لرزد ) سينه هام گاهي درد مي گيره .
_ چه جور دردي ؟
_ فکر کنم ... نمی دونم . فقط درد داره .
_ بريد روي تخت معاينه تون کنم .
دست هايش مي لرزد . پليورش را بالا مي زند ، کمي ، و منتظر مي ماند . تنش گـُر مي گيرد . حس مي کند نفسش بند آمده ... دکتر مي آيد .
_ لخت شيد لطفاً .
دوباره مي رود . هر کاري مي کند قلابش باز نمي شود . باز نمي شود . باز مي شود . نفسش را رها مي کند . دکتر دوباره مي آيد .
_ درد کدوم قسمته ؟ چپ يا راست ؟
_ راست . نه ، چپ .
_ اينجا ؟
_ نه .
_ اينجا چي ؟
_ نه . بله .
دست هاي دکتر مي گردند : اينها غده هاي چربيه . طبيعيه .
دست هايش مي گردند . گرم است . سرانگشت ها فشار مي دهند . چشم هايش را مي بندد . دهانش نيمه باز مي ماند ... دکتر پرده را مي کشد. چشم هايش را باز مي کند. دکتر مي نشيند پشت ميزش .
_ چيزي نيست خانم . سينه ها کاملاً طبيعيه . با اين حال براي اطمينان بيشترِ خودتون ، مي تونيد ماموگرافی کنيد .
روي کاغذي چيزهايي مي نويسد . حتماً بد خط است . سر بلند مي کند: سينه بندِتون تنگ نيست ؟
نفسش بند مي آيد . بلند مي شود . برگه را مي گيرد و از اتاق ، از سالن ، از پله ها پايين مي رود .
توي خيابان نفسش را بيرون مي دهد . گرمش است . باران مي بارد . برگه را از کيفش در مي آورد . تماشايش مي کند . پاره اش مي کند . باران مي بارد هنوز . خيس مي شود . خنک مي شود . سردش مي شود .
براي تاکسي اي دست بلند مي کند : مستقيم .
_ تا کجا خانم ؟
نمي داند . و باز مي گويد مستقيم ...

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#3 | Posted: 31 Mar 2010 13:52
لزبین

==================================

می خوام اول از همه از خودم بگم تا شاید بتونید من رو درك كنید. الان دقیقا نوزده سال و سه ماه هستم. مانند هر جوان دیگری سرشار از احساسات جوانی و سكسی. تا حالا هیچ وقت رابطه‌ی سكسی نداشتم. تا اونجایی كه یادم میاد از طریق فیلم سوپر خودمو ارضا می‌كنم. البته همیشه دوست داشتم با دو دختر همزمان سكس كنم. ولی عاشق لزم. نه این كه من دختر یا دو جنسه باشم. ولی عاشق دخترام. همیشه با فیلم‌های لزبینی راحت می‌شم. اصلا شاید خواننده خیلی آمول باشه و نفهمه كه لز یعنی همجنس‌بازی زنان ولی من اهمیتی نمی دم. می‌خوام راحت بنویسم. شاید یكی از اهدافم از نوشتن این متن، شناختن خودم باشه.
می‌خوام شما رو به گذشته‌ها ببرم. زمانی كه تازه داشتم اولین روز‌های نوجوانی رو طی می‌كردم. زمانی كه تنها سیزده سال داشتم. هیچ وقت یادم نمیره، تازه ماهواره یا ریسیور خریده بودیم؛ خیلی خوشحال بودم كه با آدمای عجیب و غریبی داشتم آشنا می‌شدم. اول از همه با موزیك‌های غربی كه تا حالا ندیده بودم شروع كردم.
چند روزی بود كه به صورت اتفاقی چند كانال سوپر رو پیدا كرده بودم، البته اگه اسمش رو بشه سوپر گذاشت چون فقط تبلیغات سوپر بود. فقط نگا می‌كردم، خدا شاهده هیچ كاری بلد نبودم انجام بدم. فقط در جستجوی این بودم كه آلات تناسلی زنان رو به طور كامل ببینم. می خواستم ببینم كه عشق بازی چه جوریه. ولی من فقط زن و مردی رو می‌دیدم كه دارن بدنشون رو به همدیگه می‌مالند؛ هیچی معلوم نبود. به همین خاطر خیلی كنجكاوی من تحریك می‌شد. به قدری كه نمی‌تونستم به چیز دیگری فكر كنم. تو مدرسه بعضی اوقات بچه‌ها رو دستمالی می‌كردم و تصور كاملی از كون داشتم. به همین دلیل وقتی كه حمام رفتم با دو انگشتم یك حلقه درست كردم. آروم دستم رو به كیر كوچكم نزدیك كردم، با خودم گفتم اگه این كون باشه پس با فشار دادن می‌تونم كیرم رو داخل كنم. آروم آروم كیرم راست شد بعد یك دفعه احساس وحشتناحی به من دست داد. زود از حمام بیرون رفتم. وتقریبا تا یك ماه به هیچی فكر نمی كردم. فقط داشتم به دیدن فیلم سوپر‌هام ادامه می‌دادم. اونم در كمترین فرصتی كه گیر می‌آوردم. حتی به فاصله‌ی زمانی كه مادرم می‌رفت تو آشپزخونه. عصر تابستون بود وقتی همه جلو تلیویزیون خوابیده بودند. منم آروم كانال رو عوض كردم. خیلی اتفاقی چهار زن رو دیدم كه دارند آروم آروم خودشون رو لخت می‌كردند. یك دفعه زن دوم از طرف چپ آروم اومد پایین و كونشو برد طرف زن سومی. آب دهانم برای چند لحظه خشك شد.
زن سومی آروم نگاهی به كونش انداخت. بعد با تمام وجود سینه‌هاشو به كونش مالید. به قدری هیجانی شدم كه نمی‌دونم چه‌جوری دستم به كیرم خورد. دوباره همون حال حموم روداشتم ولی خیلی دلپذیر تر از اون. آروم كانال تلیویزیون رو عوض كردم. بعد رفتم دستشویی و سعی كردم بشاشم تا راحت بشم. ولی نتونستم. اون شب تا صبح نخوابیدم و همش به چیزی كه عصر دیده بودم فكر می‌كردم.
آره! این اولین انزال جنسی من بود. نمی‌دونم! شاید دلیل عاشق لز بودن من این صحنه باشه، از این به بعد تمام تلاشم رو كردم كه فیلم‌های لز رو گیر بیارم. به زناهایی كه با احساس همدیگه رو می‌بوسنتد علاقه‌ی خاصی پیدا كرده بودم. تا حدی این جریان در من پیشرفت كرده بود كه دیگه نمی‌خواستم با هیچ زنی رابطه داشته باشم. بلكه فقط می‌خواستم كه منم جزو دو زن همجنسبازی می بودم كه همدیگر رو با احساس خیلی عمیقی می‌بوسند.
شاید اولین مردی بودم كه از خدا خواستم ای كاش منم زن بودم تا شاید بتونم با زنا دیگه بخوابم. می‌خواستم كه منم سینه داشتم و اون رو به دختر دیگری با تمام وجودم فشار می‌دادم.
بزرگتر كه شدم شروع كردم به مطالعه در مورد زنان و خصوصیات اونها. حتی نحوه‌ی لباس پوشیدن اونها. موقع چت كردن از لزا دفاع و كار اونها رو توجیه می‌كردم.
با مطالعاتم این طور برداشت كرده بودم كه انسان به خاطر ذاتش همیشه در جست‌و جوی زیبایی ها قدم‌های سخت زندگیش رو برمی‌داره. به خصوص در اقدام به عمل جنسی. تمام انسان‌ها می‌خواهند با زیباترین آدم سكس كنند. ولی اگه دقیقتر در مورد انسان‌ها توجه كنیم، می‌فهمیم كه هر دو جنس مرد و زن در رابطه با سوژه‌ی زیر همنظر هستند.
سوژه: یك زن با سینه‌های زیبا و باسن‌های متناسب با اندامش ، پوستی كشیده و بی مو ، لطیف همچون مخمل و صاف همچون آینه.
اگر از یك زن به صورت جداگانه نظرش رو بپرسی خیلی آروم می‌گوید زن خیلی زیبایه. در حالی كه درون زهنش به رابطه‌های سكسی كه سوژه می‌تونه داشته باشه فكر می‌كنه.
ولی اگر از مرد بپرسی نظرت در مورد سوژه‌ی ما چیه، با هیجان خاصی می‌گوید خیلی عالیه. در حالی كه به رابطه‌ با اون سوژه فكر می‌كنه.
شباهت این دو انسان در نظر‌هایشان زیبایی بود. اگر یك مرد سالم همجنس خود را بالباسی قشنگ و با كیری دراز و اندامی درست ببیند می‌گوید بد نیست. كسكش عجب قیلفه‌ای داره. كاش می‌تونستم جای اون باشم.
ولی اگه همان مرد رو زنی ببیند خیلی آروم میگه زیباست و می‌تونم راحت در آغوشش بخوابم.
می‌خوام با گفته‌هام چیزی رو ثابت كنم. آدما همیشه در جستجوی بهترینند. من با توجه به حرف‌های دیگران به این نتیجه رسیده بودم كه تمام آدم‌ها زنان رو موجودی زیبا می‌دانند.
بعد از ماه‌ها تلاش موفق شدم با دختری همجنس‌باز گفتگو كنم. ابتدا خواستم كه آلات تناسلی مرد رو با اون در میان بگذارم و این كه چطور یك مرد می‌تونه با كیرش یك زن رو راحت كنه. بدون هیچ عكس‌العملی گفت به دقت به ما زنا نگاه كن. لب‌هایی نرم كه با گرمای خاصی می‌تونه آروم لب‌هات رو بمكه. گردنی كشیده كه با لمس كردنش تمام اندامت به لرزه در‌میان. سینه‌هایی نرم كه تمام عمرت می‌خواهی لمسش كنی. در نهایت پاهایی كشیده كه با دست زدن به اون به فكر خوشی‌های دنیا می‌افتی.
دختر‌ها بچه‌ها در مدارس خودشونو به همدیگه می‌مالند. وقت خدا حافظی همدیگرو می‌بوسند. و همیشه كنجكاوند كه بدن همدیگه رو دید بزنند.
تمام این خصوصیات زنان در مقابل یك كیر طبیعی واقعا تهی طلقی می‌شه.
دوست همجنسبازم می‌گفت دو زن زیبا رو اگه روی یك تخت بخوابونی مطمئن باش حتی برای شوخی هم همدیگر رو لمس می كنند. كلا آدما در جست‌جوی زیبایی‌اند و زنا زیبا هستند. پس چرا به خاطر یك انزال جنسی به دیگری رجوع كنند، در حالی كه اون رو كنار خودشون دارند.شاید تمام حرف‌های من به خاطر این باشه كه می‌خواهم همجنس‌بازی زنان رو توجیه كنم. ولی حقیقت اینه كه من عاشق شدم. عاشق لز. تا حدی پیشرفت كردم كه حتی به انجمن‌های سكسی لزبین‌ها در آلمان كمك مالی می‌كنم. از سایت اینترنتی لزبین‌های آمریكایی حمایت مالی و معنوی می‌كنم و تبلیغاتشون رو رایگان و با هزینه‌ی خودم پخش می‌كنم.
حتی زنایی از آمریكا كه بخواهند با زنای ایرانی رابطه داشته باشند رو راهنمایی می‌كنم. همیشه دوست داشتم كه منم دختر بودم تا می‌تونستم با این زنا رابطه برقرار كنم. نمی‌دونم كه كارم درسته یا نه.
امید‌وارم كه من رو راهنمایی كنی
     
#4 | Posted: 20 Apr 2010 18:19
فريبا

من فريبا 18 ساله از اصفهان هستم
پارسال بود هوا خيلي سرد بود همينحوري تويه خيابون راه ميرفتم كه رسيدم به در خونه
آه تازه يادم اومد كه فردا امتحان شيمي داريم
خيلي حالم گرفته شد در رو باز كردم رفتم تو ديدم مادرم پايه تلفن منم رفتم كه دوش بگيرم
حموم كه كردم اومدم كه تلفن كنم واسه منا تلفن زدم
فريبا:سلام منا خوبي؟
منا:سلام فريبا من خوببم تو خوبي؟
_اي بد نيستم
_چته پكري؟!
_آره حوصله كاري رو ندارم راستي شيمي خوندي؟
_آره خوندم تو جي؟
_نه نخوندم
_ميايي خونه ما بابا و مامانم رفتن پيشه عموم حالش بد شده تا شب بر نميگردن بيا پيش هم درس بخونيم منم تنها نباشم
_نه حوصله ندارم
_اه خودتو لوس نكن گفتم بيا
_باشه ميام خوب تا يه ربع اونجام
_باشه
_فعلا
آه تويه راه كه بودم فقط داشتم فكر ميكردم امروز چي كار كنم خيلي دلم گرفته بود
تويه همين فكرا بودم كه رسيدم به خونه منا
در زدم منا در رو برام باز كرد رفتم تو
تويه اتاقش داشت با كامپيوتر كار ميكرد
سر گرمه بازي بود گفت بيا اينحا بشين
يه آهنگ از شاهرخ بود كوه دماوند كه خيلي برام جالب بود كه منا اين آهنگ رو گوش ميگيره
رفتم مانتوم رو در آوردم
كنارش نشستم
رفت تويه تصاوير يك تصويري برام اورد كه برايه اولين بار بود كه همچنين چيزي رو ميديدم
دوتا خانوم بودن يكي كس اون يكي و ديگري كس اون رو ليس ميزد
گفت :فريبا ميايي اين كار رو ما هم انجام بديم نگاه كن چقدر دارند با احساس اين
كار رو انجام ميدن حتما خيلي لذت داره جون من قبول كن فقط همين يك بار
داشتم ازتعجب شاخ در مياوردم
با داد زدن گفتم نه
ازم التماس كرد گفتم باشه فقط كمي باشه قبول كرد
بدون اين كه حتي هم رو ببوسيم چون بار اولمون بود من سريع شلورام
رو در آوردم اونم همين كا رو كرد بعد هم شرتامون رو در آورديم
كسش ميشه گفت مثله ماله خودم بود من لايه پايه اون خوابدم اونم لايه پايه من و شروع كردم
به ليسيدن كسش اونم همين كار رو با من ميكرد كمي كه انجام داد داشتم
آه و ناله ميكردم منا هم ناله ميكرد هم من هم منا داشتيم از هم التماس
ميكرديم كه بيشتر ليس بزنيم واقعا لذت بخش بود ديگه داشتم ديونه ميشدم
كس منا رو گاز گرفتم البته خيلي اروم
مثله وحشي ها داشتم براش ميليسيدن
اونم حسابي داشت مثل من لذت ميبرد بي اختيار دستم رفت رويه كونش تا كسش قشنگ تر باز كنم
دستم رو كردم لاي كونش اونم فشارش ميداد داشتم تعجب ميكرد
بلاخره سوارخ كونش رو پيدا كردم انگشتم رو به سوراخ كونش ميمالوندم
نميدونستم داشتم چي كار ميكردن انگشتم رو مي خواستم بكنم تو كونش متوجه شد
روش رو بر گردوند بهم يه لبخند زيبا و هميشگيش زد و گفت ادامه بدم منم هر
كاري كردم اتگشتم نرفت تو كونش منا گفت كه با آب دهنم خيسش كنم
منم همين كار رو كردم اين بار با كمي فشار رفت يه لحظه منا از جاش تكون نخورد
اما من شروع كردم به ليسيدن فهميدم كه دردش اومده اما انگشتم رو تو كونش به
زحمت عقب جلو ميكردم صداش ديگه خونه رو سر گذاشته بود تا كه با هم ارضا شديم
من كه ديگه حالي برام نمونده بود تا يه ربع خوابيدم بعد بيدار شدم ديدم كسم كاملا خيس
پا شدم با منا رفتيم فقط كسمون رو شستيم و اومديم
تو خونه قرار شد اين موضوع بين خودمون بمونه و شروع كرديم به درس خوندن
فرداشم امتحان شيمي رو خوب دادم تا چند روز اون كارام رو كه با
منا انجام دادم مثل فيلم برام مرور ميشد تا منا رو ميديدم به هم ميخنديديم
البته اين اولين رابطه من با منا بود كه خيلي ساده بود
بعد ها كه بيشتر با لز آشنا شديم اين كار برامون جالب تر شد
الانم مدت يك ساله كه اگر وقتي پيش بياد حتما هر ماه با هم لز داريم

این بار تو بگو "دوستت دارم "
نترس........من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید
     
#5 | Posted: 15 May 2010 16:59
آذر و دو دوست حشری


سلام من آذر هستم و میخوام یه داستان از دو تا از دوستام براتون بگم که اگه بشه تو سایت بذاریدش.این داستان دقیقا یه هفته پیش اتفاق افتاد ، تو خونه بودم که یهو تلفن زنگ خورد از اونجایی که همیشه من تو خونه تلفنو جواب میدم شیرجه رفتم رو گوشی. سیما دوستم بود پشت خط گفت که مامانش اینا دارن میرن مکه و اون و خواهرش سعیده تو خونه تنها هستن پس ازم خواست که برم پیشش .منم که از تنهایی داشتم تو خونه کف میکردم از خدا خواسته رفتم . یه کمی ورق بازی کردیم شامی به بدن زدیم و کم کم ساعت شد 12 شب من که ازخستگی دیگه داشتم میمردم همونجا خوابم برد(اتاق سیما )نمیدونم بعد از اینکه من خوابم برد چه اتفاقی ....

نصف شب یهو از صدای آه و اوهی که از اتاق بغلی میومد از خواب پریدم حس فضولیم گل کرده بود و کرمام داشتن ول ولف میکردن خواستم سر از کارشون درارم به هوای آب خوردن رفتم آشپزخونه ولی یواش دیدم اونا متوجه من نیستن کرمام که بیشتر ول ول کردن خواستم برم ببینم چیکار میکنن رفم دم اتاق دیدم نور خیلی کمی از زیر در معلوم بود از سوراخ در نگاه کردم زاویه دیدم زیاد خوب نبودش چون نیمی از تختو میدیدم ولی از صدا هایی که میومد معلوم بود دارن باهم ور میرن چشامو که تنگو گشاد گردم دیدم که سیما که خواهر کوچکتره با سوتین وایستاده و سعیده که بزرگتره داره ازش لب میگیره. از تعجب داشتم شاخ در میووردم ولی میخواستم ببینم.اولش گفتم اینا چه دیوونن مگه پسره علاف کمه ولی یه کم که فکر کردم دیدم شاید اینا کارشون درسته خلاصه اونا ادامه دادن و منم نگاه میکردم چون اونا اصلا متوجه من نبودن و هر دوتاشون تو یه دنیای دیگه بودن.کم کم لای درو باز کردم دیگه اونام کاملا همدیگرو به طرز وحشیانه ای لخت کرده بودن ولی هنوز لب تو لب بودن من تا حالا هیچ کدومشونو لخت ندیده بودم یعنی دقت به هیکل هاشون نکرده بودم ناگهان چشمم به سینه های تپل سیما افتاد دختر عجب سینه هایی من که دخترم داشت آبم را میافتاد چه برسه به پسرا!
پیش خودم فکر کردم دمشون گرم حق دارن که این نعمته الهی رو بین خودشون تقسیم میکننو به بقیه نمیدن همونطور که چشمم به سینه های سیما خشک شده بود یه دفعه سعیده از پشت توی تصویرم قرار گرفت تا حالا کون به این خوش تراشی تو عمرم به غیر از تو فیلما ندیده بودم دستای سیما رو کونه سعیده بود و اونم به طرزه شهوت انگیزی داشت سینه های خواهرشو میخورد انگار میخواست تمامه کمبوده شیرشو جبران کنه کم کم کار به جاهای باریک کشیدو رفتن تو تخت اوه اوه چه خبرررررررررررر ! منم کم کم داشتم میزدم بالا تو همین گیرو داد یه دفعه سعیده رفت وسط پای سیما و شروع کرد به لیس زدن دیگه صدای سیما تبدیل به جیغ های بلند همراه با اوفففففف اوف شده بود بعدم جاشون عوض شد منتها به نظر میومد که سعیده از سیما با تجربه تره چون هر چی باشه اون چند تا پیرن بیشتر پاره کرده بود یهو دیدم که سعیده کم کم دستشو کرد تو کس سیما اونم خیلی داشت بهش خوش میگذشت خیلی دوست داشتم که بهشون ملحق بشم.منتها میترسیدم چون حتی تا حالا تجربه سکس با یه پسرم نداشتم دیگه دو دل شده بودم ولی تصمیم گرفتم که برم بخوابم اما آخه مگه میشد! زنگ زدم یواشکی به دوست پسرم ولی باور کنین وقتی یکی یه فیلم سوپره لایو میبینید دیگه دوست پسرو فراموش میکنید!نمیدونم چی شد که یهو خودمو وسط اتاقه اونا دیدم اونانم اولش ترسیدن فکر کردن که لو رفتن ولی ناخوداگاه بهشون گفتم تنها تنها!اون لحظه اینا از دهن من بیرون میومد! نمیدونم چم شده بود سعیده که الحق چشمای ردیفی داشت (مدل چشمه خماره انجلینا جولی) با یه عشوه ای که مخصوص خودش بود یه نگاه بهم کرد...میتونم بگم که خودم کم کم لخت شده بودم خلاصه اونا انگار که یه کیره کلفت دیده باشن ذوق کردنو اومدن طرفه من این تقریبا اولین تجربه من بود وقتی که یکیشون سینه هامو میخورد و یکی دیگشون با کسم بازی میکرد اصلا تو این دنیا نبودم دوست داشتم خودمو جر بدمو این دوتا هلو رو بکنم تو خودم!!!اونا شروع کردن از نوک پای من تا حتی زیر بغلمم لیس زدنو بوسیدن بعد تو یه فرصت مناسب سعیده دست کرد زیره تختو یه چیزی که شبیه کیر بود در آورد و آروم به من نزدیک کرد یه کمی باهاش بازی بازی کرد و کرد تو کسم که یهو حس کردم کسم داغ شده آره همون موقع پردم پاره شد و خون اومد اما دیگه برام مهم نبود چون خیلی بهم خوش میگذشت!تو همین لحظه ها تو همون حس و حال قشنگ خوابم برد صبح از خواب پاشدمو دیدم یکی اینور و یکی اونورمه ولی بهم میگفتن که این کار اگه با یه پسرم قاتی بشه حالش بیشتره خلاصه بعد از چند روز که ما همش سکس داشتیم دوست پسرمم به این ماجرا قاتی شد حالا هر 4 تامون با هم زندگی میکنیم و تقریبا همیشه هر روز به تعدادمون اضافه میشه. دوست داری امتحان کنی؟
     
#6 | Posted: 16 May 2010 12:44
هم جنس بازی الهام با دختر خالش


سلام من الهام هستم و ماجراي لز منو دختر خالم رو ميخوام واستون تعريف كنم ... من يه دختر خاله دارم كه از من 2 سال كوچيكتر هستش و خيلي با هم دوستيم و هميشه با هم هستيو ... هروقت مياد خونمون كلي با هم خوشحال ميشم ... اون م.قع كه 20 سالم بود همش با هم بوديم ... چون خونشون نزديك ما بود ... يه روز بعد از ظهر اومد خونه ما ... مادرم خونه نبود ... من خيلي خسته بودم و خوابم ميومد و تو اتاقم دراز كشيده بودم كه زنگ زد ... در رو باز كردم ديدم دختر خالم اومده ( معصومه ) با اينكه ديروز خونه ما بود ولي بازم كلي از ديدنش خوشحال شدم و بغلش كردم و بوسيدمش ... اومد تو و رفتيم تو اتاقم و من دراز كشيدم و اون هم لباساش رو عوض كرد ... و اومد پيشم دراز كشيد و گفت چته ؟ گفتم هيچي يكم خستم دراز كشيدم ... بعد بغلم كرد و يكم با هم حرف زديم ... بعد يكم ساكت شديم و هيچي نگفتيم ... منو بغل كرد و گفت الهام يه چيزي بگم قبول ميكني ؟

گفتم چي ؟‌ گفت دلم ميخواد لخت بشيم همو بغل كنيم ... من جا خوردم و گفتم چي ؟‌منو بغل كرد و سرش رو گزاشت رو سينم و گفت آخه خيلي دوست دارم و ديگه هيچي نگفت .. منم حس ميكردم خيلي دوسش دارم ... بعد گفتم پس چرا كاري نميكني ؟‌ گفت چيكار كنم ؟ گفتم خوب لباسات رو در بيار ديگه و اونم خوشحال شدو منو بوسيد و لباساش رو در آورد و منم لباسام رو در آوردم و با شرت و سوتين دراز كشيدم ولي معصومه سوتينش رو باز كرد و كنارم دراز كشيد و گفت بزا سوتينت رو باز كنم ... و بازش كرد و منو بغل كرد منم بغلش كردم ... از گرماي بدنش خيلي خوشم اومد و محكم بغلش كردم ... اون شرو كرد از من لب گرفتن ... ( اصلا هم بلد نبود ... منم از اون بد تر ... ولي كم كم هر دومون حرفه اي شديم و دفعه هاي بعدي حسابي راه افتاده بوديم ) و منم لباي اونو ميخوردم ... دستش رو گزاشت رو سينم و آروم آروم ماليد ... و بعد سينم رو شرو كرد خوردن و سر سينه منو اول ليسيد و بعدش مك ميزد و ميخورد ... خيلي خوشم ميومد ... خيلي ناشيانه ميخورد و همس ميخواست كه من بيشتر هال كنم ... من هم خوابوندمش رو زمين و سينه هاش رو ماليدم و شرو كردم خوردن ... اونم حالش بد شده بود و آه و اوه ميكرد و سر منو فشار ميداد به سينه خودش ... بعد دستش رو گزاشت رو كسم و كسم رو ماليد ... منم سينشو ميخوردم ... كه البته از اون ناشي تر بودم ... وقتي كسم رو ميماليد خيلي خوشم ميومد و حال ميكردم ... بعد شرتامون رو در آورديم و كونها مو ن رو ميماليديم به هم ميماليديم و آه و ناله ميكرديم ... همديگه رو بغل كرديم و كس همو محكم ميماليديم بعد معصومه بهم گفت كسم رو ليس ميزني ؟ گفتم چي ؟ بلند شد و منو خوابوند و زبونش رو لاي كسم بالا پايين ميكرد و كسم رو ميليسيد ... خيلي حال ميداد و من ديگه تو حال خودم نبودم و فقط آه و اوه ميكردم ... كه يهو حس خيلي خوبي بهم دست داد و احساس سبكي كردم ... معصومه اومد كنارم و منو بغل كرد و كسش رو ميماليد به پام و ميگفت منم ميخوام ... به زور بلن شدم و مثل خودش كسش رو خوردم تا اونهم ارضا شد و كنار هم دراز كشيديم ... منو بغل كرد و گفت خيلي دوست دارم ... بعد از 10 دقيقه لباسامون رو پوشيديم و تو بغل هم خوابيديم... ... ...
     
#7 | Posted: 18 May 2010 16:47
همجنس بازی هستی خانم

فكر كنم تابستون پارسال بود كه تصميم گرفتم برم مطب دندان پزشكي يكي از دوستام از خدا كه پنهون نيست از شما چه پنهون علاوه بر دندونم همه جام هم درد مي كرد اين دوست دندون پزشكم هم خيلي دختر باحالي بود، منم تصميم گرفتم با يكي از دوستام به اسم ليلا برم كه اون موقع تازه با هم آشنا شديم اونم بد جور تنش مي خاريد و بايد بگم كه خيلي هم حشري بود ...خلاصه اون روز صبح من و ليلا به سمت مطب حركت كرديم و از شانس بسيار خوب ما كه گير كرده تو كون خر 2 نفر قبل از ما اونجا بودن خلاصه منتظر شديم كه اونها كارشون انجام بشه و بعد به خانم منشي گفتم كه به خانم دكتر(سميرا) بگيد كه هستي اومده . بعد از اين كه منشي تشريف برد تو خود سميرا اومد بيرون و از ما استقبال كرد منم ليلا رو بهش معرفي كردم و يه چشمك بهش زدم و گفتم سميرا جون حال ما دو تا اصلا خوب نيست عزيزم زود باش خوبمون كن اونم خنديد و به خانم منشي گفت كه شما مي تونيد بريد چون من ديگه مريض نمي بينم و بعد از اين كه به دوستام رسيدگي كردم با هم مي خوايم بريم بيرون... من و ليلا و سميرا با هم رفتيم تو و مشغول صحبت شديم كه خانم منشي در زد و بعد خداحافظي كرد و رفت. قبل از سميرا من رفتم خوابيدم رو صندلي و سميرا هم مثلا مشغول شد منم بهش گفتم سميرا جون حال دندونام نگاشون كردي خوب شد برو برس به بقيه جاها و با خنده ليلا رو نگاه كرد ، منم گفتم از خودمونِ ... سميرا هم بدون معطلي شروع كرد به لب گرفتن از من واي نمي دونيد چقدر با حال لب مي گرفت فكر نمي كنم ديگه كسي پيدا بشه كه اون طوري لبام رو نوازش كنه... خيلي آروم لباش رو مي ماليد به لبام و با نوك زبونش روي لبام حركت مي كرد طفلي ليلا هم همين طوري ما رو نگاه مي كرد. سميرا كنار اتاقش يه تخت بيمارستاني داشت. آروم بلند شدم و بعد هردو لباسامونو در آورديم و از ليلا هم خواستيم به ما ملحق بشه و من رفتم طرفش و يه لب محكم ازش گرفتم ... دكمه هاي مانتوشو در آوردم و خودش بقيه لباساشو در آورد.من و سميرا هم لخت تو بغل هم مشغول عشق بازي بوديم يه لحظه احساس كردم يكي داره از روي شورتم بهشتم رو لمس مي كنه سرمو يه كم بلند كردم ديدم ليلا هم مشغول شده همون طور كه من دراز كشيده بودم سميرا نوك سينه هامو مي خورد و هر از گاهي يه گاز كوچولو ازشون مي گرفت و ليلا هم كم كم دستشو برد بود تو شرتم و كنار تخت ايستاده بود.. كنار تخت يه فايل بود كه مخصوص پرونده ها بود منم پام بلند كرده بودم و روي اون گذاشته بود كه ليلا ازم خواست پامو پائين بيارم تا شرتمو در بياره و منم اين كار رو كردم، ليلا سرش رو گذاشت لاي پام و شروع كرد ليسيدن دور تا دور بهشتم و از طرفي هم سميرا خيلي حشري شده بود يه كم كه گذشت من از شدت هيجان ديگه نمي تونستم پامو باز نگه دارم و پاهام مي لرزيد كه ليلا سريع با بند مانتوي خودش يكي از پاهامو بست به دستگيره فايل و اون يكي پامو هم با دستاش نگه داشت با تعجب نگاش كردم و گفتم ليلا !!!! اونم خنديد و گفت بذار اين مدليشو هم تجربه كنيم و سميرا هم استقبال كرد و گفت هستي منم الان اين پاتو مي بندم و سريع اين يكي پامو بست به پايه تخت ... طوري بود كه اصلا نمي تونستم پاهامو حركت بدم راستش خودمم بدم نمي يومد ..ليا اول با دستش شروع كرد به بازي كردن و آروم آروم نوازش دادن چوچولم چون مي دونست خيلي به اين كار حساسم ، سميرا هم اومد روي تخت و دو زانو نشست جولي صورت من و منم با دستم لاي پاشو باز كردم و شروع كردم به خوردن لباي كسش ولي چون خودم خيلي حالم بد شده بود اصلا نمي تونستم اونو خوب ارضا كنم. ليلا هم مدام زبونش رو فشار مي داد روي چوچولم تمام بدنم درد گرفته بود و ناله هام به داد تبديل شده بود و از طرفي هم خودم مسيرا رو با دست ارضا مي كردم فكر كنم اين حالتمون 1 ساعت و نيمي طول كشي هر سه تقريبا بي حال شده بوديم و نمي تونستيم تكون بخوريم... من همون طور روي تخت دراز كشيدم و بچه پاهامو باز كردن و سميرا هم خودشو به يونيت رسوند و روي صندلي دراز كشيد و ليلا هم دراز كشيد روي كاناپه تو اتاق طفلكي ليلا يلي از خودش مايه گذاشته بود ولي هر كاري مي كردم نمي تونستم از جام تكون بخورم اين بار سميرا انگار ذهن منو خونده باشه بلند شو د همون طور كه پاهاي ليلا روي زمين بود سرشو برد لاي پاي ليلا و مشغول شد و با دستاش هم سينه هاي ليلا رو مي ماليد منم مشغول تماشاي اون دو تا شدم نمي دونيد چقدر لذت داشت ... سميرا از ليل خواست بلند بشه و هر دو تا ايستادند و سميرا همون طور كه باسن ليلا تو دستاش بود شروع كرد به لب گرفتن و بعد هم زير پاهاي ليلا نشست و پاهاشو باز كرد و شروع كرد با زبون لرزوندن چوچولة ليلا اونم سر سميرا رو محكم فشار مي داد و موهاشو مي كشيد. و بعد ليلا رفت سمت كاناپه و پشتشو كرد به سميرا و روي زانوهاش نشست ، سميرا هم با زبون دام مي رفت سراغ سوراخ كون ليلا و انگشتشو مي كرد تو و بيرون مي آورد و يه كم كه گذشت با دو تا انگشت اين كار رو مي كرد انقدر ليلا رو تحريك كرد تا خودش از سميرا تشكر كرد اون دو تا كنار هم چنان همديگرو بغل كرده بودن كه آدم لذت مي برد ... راستش اينقدر خسته بودم كه نمي تونستم تكون بخورم هر سه همون طوري خوابيديم نمي دونم چقدر خوابيده بوديم كه با صداي زنگ همراهم بيدار شدم و ديدم كه مامان جونم ميگه زود بيا خونه و مجبور شدم بلند شم رفتم تو دستشويي و بدنمو تميز كردم و بعد اون دو تا رو بيدار كردم واي كلي خنديديم طفلكي سميرا چنان گازي از اونجاش گرفتم كه مي گفت هستي تا يه هفته كبود بود خوب شوهر نداشت وگرنه بيچاره مي شد ...
     
#8 | Posted: 19 May 2010 08:52
همخونه منا

من منا هستم و 22 سال دارم. دانشجوی رشته مهندسی شیمی تو یکی از دانشگاههای سراسری تهران هستم. 19 سالم بود كه براي ثبت نام با پدرم اومدم تهران‌. اون روز همه چيز خوب و عالي پيشرفت و حتي اون روز تونستم خوابگاه هم بگيرم. خوابگاه من روبروي دانشگاه بود و از لحاظ تميزي خيلي بهتر از خوابگاه‌هاي ديگه تو دانشگاه بود‌. ولي من زندگي تو خوابگاه رو دوست نداشتم‌. محيط تو خوابگاهها مخصوصا خوابگاه دخترها خيلي بستست‌. نمي‌شه راحت موزيك گوش كرد‌، نمي‌شه لباس راحت پوشيد‌و وهزار تا مشكل ديگه‌. به همين خاط تصميم گرفتم خونه مجردي بگيرم‌. ولي خانواده من مخالف بودن‌. بعد از يك ترم و هزار جون التماس دليل مدرك آوردن تونستم اونا قانع كنم كه برام خونه مجردي بگيرن‌. از اونجا كه وعض مالي پدرم خوب بود يك خونه عالي 150 متري تو خيابان سئول برام گرفت‌. تو اونجا خيلي راحت‌تر از خوبگاه بودم ولي زندگي تو يك خونه بزرگ باعث ترس و احساس تنهايي در من مي‌شد‌. به همین خاطر از خانوادم اجازه گرفتم كه يك هم اطاقي براي خودم بيارم‌. و به اونها گفتم كه یکی از همکلاسی هام رو می خام بیارم‌. گفتم اون دختر خوبيه و هزار تا چيز ديگه‌. ولي حقيقت اين بود كه من از همكلاسيهام خوشم نميومد‌. و من نتونسته بودم در طي يك ترم باهاشون دوست بشم‌. به همين خاطر تو روزنامه آگهی دادم که : ” یک هم اطاقی خانم دانشجو برای خانه ای 150 متری در خیابان سئول …” بعد از این آگهی منتظره تلفنا شدم. ………… حقيقتش دوست داشتم هم‌اتاقيم مثل خودم باكلاس باشه‌، بتونم باهاش دوست بشم و همينطور باهاش راحت باشم‌. روز اول چند تا دختر معمولی و به قولی بچه مثبت اومدن. بعضی ها با مادرشون می اومدن. ولی به هزار تا بهونه ردشون می کردم. مي‌گفتم كه قبل از شما با يكي ديگه توافق كردم و از اينجور حرف‌ها‌. بعد از یک هفته که از پیدا کردن هم اطاقی ناامید شده بودم و حتی بی خیالش شده بودم ، یکی زنگ زد. درو باز کردم. دیدم واااااااااااای. یک دختر همونجوریکه می خواستم. اول كه اومد خودمو بهش معرفي كردم‌. بعد فهميديم كه ما با هم نقاط مشتر زيادي داريم‌. اسمش مژی (مژگان) بود. دانشجوی هم ورودی و هم رشته‌اي من تو یک داشگاه سراسری دیگه. اومد تو. اول خونه رو نگاه کرد . دو تا اطاق خواب داشت. بهش گفتم این ماله و اون ماله تو. اینو که گفتم بهم گفت “وا این چه کاریه! ما هم رشته هستیم. تو درسامون می تونیم به هم کمک کنیم. یه اطاقو برداریم برا درس خوندن و یکی برا خواب و زندگی”. وقتی گفت ” زندگی” همچین با ناز گفت که من روم قرمز شد و منو ياد يك سري خاطراتم انداخت‌: وقتي 16 سال داشتم‌، با دختر خالم كه 17 سال داشت خيلي دوست و هم صحبت بودم‌. اونا هر روز خونه ما بودن و يا ما خونه اونا‌. خونه‌ها مون به هم نزديك بود‌. منو اون هميشه شبها با هم مي‌خابيديم و تا نصفه شب با هم صحبت مي‌كرديم‌. يك شب كه خواب بودم احساس كردم كه يك چيزي تو شلوارمه‌. وقتي يك ذره بيشتر حواسم رو جمع كردم ديدم‌ دست دختر خالمه‌. دستش رو شرت من بود‌. راستش اولش ترسيدم و مي‌خواستم دستشو كنار بزنم‌. ولي بعد با خودم گفتم و صبر كنم ببينم چي كار مي‌كنه‌. راستش بعد از يه مدت خوشم مي اومد‌. شايد دختر ها بهتر بدونن كه وقتي كه خوابي اگه بمالنت بيشتر حال ميده‌. صبر كردم اويكي دستشو آورد تو لباسم و نافم رو مي‌ماليد‌. فكر كنم مي ترسيد چون تا حالا ما با هم سكس نداشتيم و حتي زياد در مورده سكس با هم صحبت نمي كرديم‌. همينطور كه منو مي‌ماليد من تكون خوردم ‌. دستاشو بيرون آورد و رفت يك ذره اونور تر‌. فكر كرده بود كه من بيدار شدم‌. من كه داشتم از شدت سكس مي‌مردم حدود نيم ساعت صبر كردم‌. بعد خودم رفتم طرفش‌. دستمو بردم زير دامنش‌.و گذاشتم رو شرتش‌. يك ذره كه كسشو ماليدم چشماشو باز كرد و شروع كرديم از هم لب گرفتن‌. لباسامونو در آورديم با با هم لاو بازي كرديم‌. خيلي برام لذت بخش بود‌. از اون شب به بعد هميشه با هم سكس مي‌كرديم‌. اين داستان ادامه داشت تا اينكه خالم اينا مهاجرتشون به كانادا جور شد و رفتن به كانادا‌ و داستان سكس ما به پايان رسيد‌. سكس با دختر خالم هميشه به صورت يك خاطره خوب تو ذهنم بود‌ و با اون حرف مژگان دوباره زنده شد‌. فرداش وسايلشو آورد خونه و با هم اونا رو تو کمدا گذاشتیم. لباسای زیرشو که میزاشتم تو کمد با خودم سینه ها و کسشو تصور می کردم. داشتم دیوونه می شدم. با خودم می گفتم که كاش كه …. . وسايل دانشگاهمون رو تو يك اطاق گذاشتيم و تختامونو تو يك اطاق ديگه جدا از هم گذاشتيم‌. بعد از تموم شدن چیدن لباسا و وسايل گفت من بايد برم حموم ، كثيف شدم‌. رفت تو حموم. یکی ار حمومایی که تو اتاق خواب بود. وقتی رفت در حموم را نيمه باز گذاشت‌. بهم گفت بازش مي‌زارم تا بخار حموم رو اينه رو نگيره‌. با خودم گفتم كه شايد منظوري داره و من درون خودم خوشحال شدم‌. حموم طوري طراحي شده كه وقتي در باز مي‌شه تا ته حموم ديده مي‌شه‌. منم از خدا خاسته نگاهش مي‌كردم . شروع شد به لخت شدن‌. واااااای چه ناز بود. شاید باورتون نشه ولی من عاشقش شده بودم. همین که رفت تو حموم از تو لباساش یک کرم موبر برداشت. پاشو باز کرد سمت در حموم. انگار که می دونست من دارم می بینمش. و اون کرم رو به کسش زد. من همینطور داشتم با کسم ور می رفتم. خیسه خیس شده بود. بعد که داشت تنش رو تو حموم خشک می کرد یک نقشه به ذهنم رسید. رفتم شورتو و سوتینمو عوض کردم. یک شورت بندی با یک سوتین همرنک اون پوشیدم. از حموم اومد بیرون . من هنوز سرخ بودم. با خنده به من گفت من تو حموم بودم تو سرخ شدی . اینو که گفت هر دومون خندیدیم. تا ساعت 2 شب با هم صحبت کردیم. در مورد دانشگاه ، درس و دوست پسر و هزار تا موضوع . هر چی بیشتر باهاش صحبت می کردم بیشتر عاشقش می شدم. شب موقع خواب که شد وقت عملی کردن نقشم هم رسید. شروع كردم به در آوردن لباسام‌. بهشگفتم كه من با لباس كم مي خوابم به همين خاطر بود كه نتونستم تو خوابگاه بمونم‌. وقتي كه لباسای رو در مي اوردم‌، داشت منو با چشماش مي‌خورد‌و خوب من هيكل خيلي قنگي داشتم درست مثل خودش . آخرش فقط شرت و سوتين تنم بود‌. رفتم تو تختم‌. همينطور داشت منو نگاه مي‌كرد‌. سوتينم رو هم باز كردم‌. رنگ از روش پريده بود‌. رفتم زير لحاف کشیدم. بند شرتمو کشیدم و اون رو هم در اوردم. گذاشتم کنار سوتینم رو پایه اباژور. خم شدم که اونو خاموش کنم ، عمدا طوری خم شدم که تمام سینه هام و کمی از کسم رو ببینه. بعد شب بخیر گفتیم و خوابیدیم. با خودم گفتم که اگه منو دوست داشته باشه می‌ياد. صبر کردم ، صبر کردم نیومد. ساعت 4 صبح بود. که خابم گرفت. من خوابم سبک بود . یهو با صدای کنار رفتن لحاف بیدار شدم. مژی لحافشو کنار کشیده بود . با خودم گفتم نکنه بره توالت. یهو دیدم صدای نفس نفسش داره به من نزدیک میشه. خم شد سمت من. من خودمو به خواب زده بودم. صورتمو بوسید. وای چه لذتی داشت. دل تو دلم نبود. کمی از رو لحافم منو ناز کرد ولی زیاد ادامه نداد و رفت. ناراحت شدم. باز شنیدم صدای در اوردن لباساش می اد. زیر چشمی داشتم می دیدمش. همه رو در اورد. تخت منو دور زد و رفت پشتم. من يوری خوابیده بودم. لحافمو بلند کرد و اومد زیرش. باورتون شاید نشه برا دفعه اول این کار چه ترسی و لذتي داره. مژی خیلی شجاع بود. من هنوز خودمو به خواب زده بودم. شروع کرد منو مالیدن. منم طاقت نیاوردم و برگشتم و بوسیدمش. یهو با هم خندیدیم. باز شروع کردیم به بوسیدن. عجب شبی بود. سکس ما مثل همه سکس های لزبینها تو فیلمای سکس بود . ما سینه های هم رو می خوردیم ، کسامونو میلیسیدیم. اونارو به هم میزدیم. مثل عدد 69 رو هم خوابیدیم و …. ولی چیزی که مهم بود این بود که ما هم رو دوست داشتیم و عاشق هم بودیم. از فردای او روز تختامونو به هم چسبوندیم. و فقط وقتی مهمون داشتیم اونا رو جدا می کردیم. هیچکسو بین خودمون راه ندادیم. هر شب حتی اگه پرید بودیم حداکثر فقط با شرت کنار هم می خوابیدیم وهفته ای 2 سه بار سکس داشتیم. الان که هر دومون 27 سال داریم هنوز با هم هستیم. هر دو ازدواج کردیم ولی باز با هم می خابیم. شوهرامون هر در همکارن. تو عسلویه هستند و ما اونا دوست داریم . ولی باز عاشق هم هستیم. شوهرامون که نیستن ما هر شب با هم هستیم و خیلی وقتا خیلی بهتر از گذشته ها با هم حال می کنیم. چون هر دو اپن هستیم.
     
#9 | Posted: 21 May 2010 17:33
همجنسبازی من و ساناز

سلام اسم من موناست. داستانی که میخوام واستون تعریف کنم مربوط به دو سال پیشه که تازه با ساناز جونم آشنا شده بودم. اون سال من 28 سالم بود وتصمیم داشتم واسه تولدم یه سری از دوستامو با دوست دخترهاشون و دوست پسراشون شام دعوت کنم بیرون .شب تولدم که شد با بچه ها هممون رفتیم رستوران. جاتون خالی اون شب خیلی به من خوش گذشت. توی اکیپ بچه ها یه دوست دختر دوست پسر بودن به اسمه ساناز و علی. من خیلی اون دو تا رو خوب نمیشناختم ولی از بچه ها شنیده بودم مدت طولانیه که با هم هستن و حسابی هم همدیگرو دوست دارن. سر شام با بچه ها کلی گفتیم و خندیدیم ولی من متوجه شدم ساناز انگار زیاد تو جمع نیست و فکرش یه جای دیگست. خیلی کنجکاو شدم. بعد از اینکه شام تموم شد و کلی کادوی خوب گیرم اومد، بچه ها چند تا چند تا با هم مشغول صحبت شدن.منم دیدم بهترین فرصته واسه اینکه از حال و هوای ساناز سر در
بیارم. صندلیمو آروم کشیدم به طرفه اون و باهاش مشغول صحبت شدم. همینطور که راجع به چیز های مختلف داشتیم حرف میزدیم، علی دوست پسرش اومد نشست کنار ما و دستشو گذاشت رو پای ساناز. احساس کردم ساناز یه خرده خودشو جمع کرد و علی هم با دیدن عکس العمل بد اون ، دستشو همینطور به وسط پاش نزدیکتر کرد. به طوریکه دستشو کاملا لای پای اون گذاشت و یه کمی هم بهش فشار آورد.یهویی ساناز با یه حالته عصبی از جاش بلند شدو با گفتن ببخشید از کنار ما رفت. خیلی تعجب کردم. باورم نمیشد. آخه بچه ها میگفتن این دو تا با هم خیلی خوبن . تصمیم گرفتم از سر کنجکاوی هم که شده سر از کارشون در بیارم. بهمین خاطر موقع خداحافظی بطرفه ساناز رفتم و بعد از روبوسی باهاش شماره خونمودادم بهش و ازش خواستم اگه دوست داره بهم زنگ بزنه.
اون روز گذشت و درست دو روز بعد طرفهای ظهر بود که تلفن خونه زنگ زد و من در نهایت خوشحالی صدای ساناز و شناختم.بعد از حال و احوال ازش دعوت کردم اون روز بعد از ظهر بیاد خونم. آخه من تنها زندگی میکردم و بدم نمیومد یه چند ساعتی وقتمو با اون بگذرونم. ساناز هم بلافاصله قبول کرد و حدود ساعت 6 اومد پیشم. تو که اومد بهش اتاقمو نشون دادم که اگه میخواد بره لباساشو در بیاره.رفت تو اتاق و بعد از 10 دقیقه اومد بیرون. یه لحظه نفسم بند اومد. عجب هیکلی داشت. یه تاپ صورتی روشن پوشیده بود که با کمال تعجب دیدم زیرش سوتین تنش نیست. ولی لامصب عجب سینه هایی داشت.بزرگ و سفت و سر بالا.نوک صورتی پر رنگ اونم از زیر تاپش حسابی منظره توپی به راه انداخته بود( چیزی که من ازش بی نصیبم) رونهای پر و خوش ترکیب با باسن گرد و یه کمی هم گوشتالو و بزرگ. موهاشم که حسابی بلوند کرده بود ریخته بود رو شونه هاش.
اینقدر حواسم به اندامه نفسگیرش بود که یادم رفت بهش تعارف کنم بشینه و بیچاره خودش اجازه گرفت و نشست.با هزار زور و زحمت حواسمو جمع کردم و با هم مشغول صحبت شدیم. کلی با هم گپ زدیم.بحثو اونقدر پیچوندم تا صحبتو کشوندم به علی و رابطش با اون. اون که انگار منتظر سوالم بود شروع کرد به درد دل کردن. تازه فهمیدم بر خلاف اون چیزی که بقیه فکر میکنن اصلا رابطه خوبی با علی نداره چون حدود 1 سال پیش مچ علی رو با یه دختره گرفته بود و فهمیده بود که بله علی آقا کارشه و با وجود اینکه با اون سکس کامل داره ولی این واسش ارضا کننده نیست و باز هم میره سراغ دخترهای دیگه و با اونا سکس داره. همینطور که برام تعریف میکرد آروم آروم اشک میریخت. خیلی دلم واسش سوخت. پا شدم رفتم از کمد بطری ویسکی رو آوردم و دو تا لیوان آماده کردم و یکیشو دادم دستش. اونم در مقابله چشمایه وق زده من یه نفس رفت بالا. واسش
یه لیوان دیگه ریختم و مشغول شدیم . یه کم که گذشت احساس کردم سرم حسابی گرم شده و دیگه حرفاشو نمیشنوم. ناخود آگاه محو لبهاش و مدل حرف زدنش شده بودم.از حق نگذریم خیلی سکسی و ناز بود.فکر کنم خیلی ضایع نگاش میکردم و ظاهرا اونم بدش نیومده بود. با یه حرکتی که منو یاد ناز کردنه یه گربه مینداخت به طرف میز دولا شد تا لیوان مشروبشو بر داره. احساس کردم عمدا طوری دولا شد که کونشو به طرف من داد عقب و من متوجه یه زیبایی دیگه تو اون شدم و اون چاک کون خوشگلش بود که حسابی بالا بود و از وسط اون کون خوشگل کس توپول و قلنبش معلوم شد. احساس کردم حالم داره خراب میشه. اونم ظاهرا قضیه رو فهمیده بود و باز شروع کرد موقع حرف زدن به تکون دادن سینه های بدون سوتینش و دستشو لای موهای بلوندش میکرد و اونا رو مدام تو صورتش پریشون میکرد. احساس کردم دلم میخواد دستمو از پشت بکشم رو چاک کونش و برسونم به
اون کس قلنبش. انگار فکرمو خوند. دوباره به بهانه برداشتن مشروب پشتشو کرد به من و تا میتونست کونشو دادعقب و عمدا هم بیشتر از دفعه پیش تو اون حالت موند و یه تکون خفیفی هم به کمر و باسنش داد. دیگه احساس کردم بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم.بلند شدم و خودمو از پشت چسبوندم بهش . اینقدر خوشو خوب داده بود عقب که داغیه کسشو روی رونم حس کردم.کمرشو گرفتم تو دستام و فشارش دادم به کسم که مثله یه پارجه آتیش شده بود. اونم شروع کرد به تکون دادن و مالوندن کس و کونش یه رون و کس من. دیگه حسابی حشری شده بودم. با همون حالت هلش دادم رو کاناپه و از پشت دولا شدم چنگ زدم تو موهاش و سرشو برگردوندم و یه لب حسابی ازش گرفتموهمونطور که گردن و گوششو لیس میزدم دستمو از پشت بردم لای پاش و کسشو چنگ زدم. یواش یواش صدای آه و اوهش بلند شده بود. با یه حرکت برش گردوندم تاپشو زدم بالا .سینه های برنزش که خط مایو روشون معلوم بود نفسمو برید. با یه حرکت تاپشو در
آوردم و شلوارشم از پاش کشیدم بیرون. آآآآآآآآه. لا مصب شورت هم پاش نبود. اون چیزی که میدید باورم نمیشد. یه کس خوشگل و توپول لای رونهای پر برنزه. ازشکمش شروع کردم به لیسیدن تا رسیدم وسط پاهاش . با یه حرکت برش گردوندم و مجبورش کردم روی چهار دستو پاش وایسته. زبونمو آروم کشیدم رو چاک کونش و قبل از اینکه برم سراغ کسش، حسابی کونش و سوراخشو لیس زدم .تا اونجایی که میتونستم سینه وشکمشو دادم پایین تا کسش بیشتر و بیشتر بزنه بیرون. با دستم لای کونشو وا کردم و کس صورتی خوشگلشو بو کردم. زبونمو اول آروم از بالا به پایین چاک کسش کشیدم. چند بار این حرکتو تکرار کردم و هر دفعه هم اون با صدایی آه مانند که لذت لرزونش کرده بود حال کردنشواز این کار من بیشتر نشون میداد. با دستام لای کسشو حسابی باز کردم و تا ته زبونمو کردم تو سوراخش. وااااااای نمیدونین چه حالی میداد. آبش
شیرین و خوشمزه بود. دستامو بردم دو طرفه باسنش و با زبونم شروع کردم به کردنش . میدادمش جلو و وقتی میکشیدمش عقب زبونمو تا ته میکردم تو کسش. دیگه صدای ناله هاش تبدیل به جیغهای کوتاه ونا منظم شده بود. همینطور که با زبون باهاش حال میکردم، رفتم زیر پاشو با زبون شروع به لرزوندنه چوچولش کردم. دو تا از انگشتامم با آب کسش خیس کردم و محکم کردم تو کسش. با انگشتام میکردمشو با زبونم واسش محکم لیس میزدم. شروع کرد به جیغهای کوتاه کوتاه کشیدن و یهو با یه جیغ طولانی و بلندی که کشید و با تکونهای شدیدی که به خوذش داد فهمیدم ارضا شده. آروم رفتم بالا تر و زیرش قرار گرفتم. و با دهنی که هنوز آب کس اون توش بود ازش یه لب حسابی و طولانی گرفتم.یه کم که آروم شد،از رو خودم بلندش کردم و نشوندمش پایین مبل.بهش گفتم حالا دیگه نوبت توئه که منو ارضا کنی. اونم فورا لباسامو از تنم در آورد و نشست پایین
پاهام و از هم بازشون کرد. سرشو برد لای کسمو و با لبای قرمزو قلوه ایش شروع کرد به ساک زدنه کس من. از اون جایی که من به این سادگیها ارضا نمیشدم،چنگ زدم تو موهاشو بعد از یه لب حسابی که ازش گرفتم بهش گفتم میخوام به سبکه خودم باهات حال کنم. اونم موافقت کرد. نشوندمش زمین و خودمم روبروش نشستم. محکم کشیدمش طرفه خودم و پای راستم انداختم روی یه پاش و پای چپمو گذاشتم زیر اون یکی پاش و لبه های خیس و باد کرده کسمو چسبوندم به کسه خیس و داغ اون. دسته راستمو انداختم دورش. محکم هم خودمو و هم کسمو فشار دادم بهش . دسته چپمم حایل کرده بودم رو زمین که بتونم خودمو هل بدم جلو.شروع کردم به تکونهای محکم به خودم دادن و چرخوندن و مالوندن کسم به کس اون. اونم به خودش تکون میداد و کسهامون بیشتر و محکمتر به هم مالیده میشد. صدای آه و اوه هر دو تامون با هم مخلوط شده بود و از دیدن صورتهامون از نزدیک که حسابی حشری و بهم ریخته شده بود
بیشتر حال میکردیم. احساس کردم ساناز دوباره میخواد ارضا بشه بهمین خاطر تکونهای رو به جلومو بیشتر کردم و لبه های کسمو بیشتر به چوچولش مالیدم. با شنیدن صدای جیغ اون فهمیدم دوباره ارضا شده. منم با دیدن ارضا شدن اون و با دیدن بالا پایین پریدن سینه هاش ، اینقدر خودمو رو کسش چرخوندم تا با یه حالت دیوانه وار ارضا شدم . هر دو تامون تو صورت هم نگاه میکردیم و از سکس بینظیری که داشتیم لذت میبردیم.آروم دراز کشیدم و بعد از گرفتن یه لب آروم اونو تو بغلم گرفتم و با هم خوابیدیم و از اون به بعد باز هم همدیگرو میبینیم و به سبک های خاص من با هم حال میکنیم.
     

#10 | Posted: 5 Jul 2010 06:35
لز زوری مینا با یه دختر دبیرستانی

سلام.من اسمم میناست و 32 سالمه ازدواج کردم ولی هنوز بچه دار نشدم،قدم حدود 170 سانت و 68 کیلو هم وزنمه کلا دختر درشتی هستم.خاطره ای که میخوام براتون بگم مربوط به 2 ماه پیش میشه.ساعت 2-3 بعد از ظهر بود که داشتم پشت فرمون ویتارای مشکیم که شوهرم برام خریده میرفتم خونه.داشتم از یه کوچه فرعی خلوت رد میشدم که یهو یه دختر دبیرستانی با روپوش مدرسه پرید جلو ماشینم.ترمز شدیدی کردم و دستمو گذاشتم رو بوق و زیر لب چند تا فحش بارش کردم.تا اومدم دوباره راه بیفتم شنیدم دختره با یه لحن لاتی داره میگه" مادر جنده چشاتو باز کن " منم که مادرم 2-3 سالی میشه فوت کرده،جوش آوردم ماشینو نگه داشتمو پیاده شدم.
یه روپوش مدرسه فیلی رنگ پوشیده بود قدش به زور تا سینه من میرسید.گفتم چی گفتی بچه پررو؟ گفت همون که شنیدی پتیاره! در ماشینو بستم که برم طرفش دیدم کوله پشتیشو انداخت زمین و دوید بسمتم.تا بخودم اومدم یه کشیده محکم خوابوند تو گوشم.اصلا فکرشم نمیکردم کار به اینجا بکشه تا اونموقع هم هیچوقت با کسی دعوا نکرده بودم.بلافاصله یقه مانتوی تنگمو گرفت و کوبیدم به ماشین و با زانو گذاشت تو شکمم.نفسم داشت بند میرفت باورم نمیشد یه بچه مدرسهای اینقدر زور داشته باشه! دولا شدم و شکممو گرفتم از پشت با لگد افتاد به جون کون گندم...بعد از 3-4 تا لگد تعادلمو از دست دادم و چهار دستو پا افتادم رو زمین...یه ضرب داشت فحش میداد " کونتو پاره میکنم جنده خانوم با بد کسی در افتادی..." روسریم از سرم افتاده بود و مانتوم خاکی شده بود از شانس بد من اون وقت ظهر هیچکی تو خیابون نبود تا منو از دست این سلیته نجات بده.گفت بس سته یا بازم میخوای؟ به زور بغضم غورت دادم و یواش گفتم بسه! بلند شدم مانتو و روسریمو مرتب کردم نشستو پشت ماشین.هنوز تو شوک کتکی که خورده بودم گیج بودم که دیدم در سمت شاگرد باز شد و دختره سوار شد.گفت اول منو میرسونی بعد گورتو گم میکنی..
راه افتادم...حس میکرم به بدترین شکل تحقیر شدم من با این هیکل گنده و دک پز از یه دختر 16-17 ساله مثه سگ کتک خورده بودم...جای کشیدش رو صورتم و لگداش در کونم درد میکرد بی اختیار اشکام جاری میشد و بی صدا گریه میکردم.کم کم سز صحبتو باز کرد گفت" امتحانمو خراب کردم اعصابم خورد بود سر تو خالی کردم...ببخشید"رسیدیم دمه خونشون گفت " مامانم اینا نیستن بیا یه آبی به دستو صورتت بزن.اول گفتم نه بعد یادم افتاد حمید شوهرم خونست اینجوری برم مجبورم همه چیزو براش تعریف کنم.پارک کردم و رفتیم بالا.مانتومو در آوردم گفت بدش من تا تمیزش میکنم برو دشستشویی دست و روتو بشور.
یه تاپه سفید پوشیده بودم که سینه های درشتم بد جوری از توش زده بود بیرون با یه جین تنگ.وقتی اومدم بیرون از دستشویی دیدم اونم لباس راحت پوشیده یه شورت کوتاه صورتی با یه تاپ مشکی که شکمش بیرون بود.وقتی سینه های تازه در اومده و کوچیکشو با پستونای گنده خودم مقایسه کردم بیشتر از کتکی که خورده بودم خجالت کشیدم.داشتم جلوی آیینه قدی تو هال آرایش میکردم که یهو حس کردم دو تا دست از پشت ممه هامو گرفت!!! جیغی کشیدم و گفتم چه کار میکنی؟ گفت " جووووون ممه هاشو!! " یه دستم از پشت خم کرد تو کمرم در حالی که داشت با یه دست ،دستمو می پیچوند با دست دیگه موهای های لایت شده منو کشید و به سمت اتاق خواب بردم.
باورم نمی شد!!! شروع به التماس کردم ولی انگار اینکار بیشتر تحریکش میکرد ...هلم داد روی تخت و پاهاشو گذاشت دو طرف کمرم و نشست رو شکمم..اومد تاپمو در بیار که من مقاومت کردم بدون معطلی دو تا کشیده چپ و راست خوابوند تو گوشم...فهمیدم مقاومت فایده نداره و برای اینکه بیشتر کتک نخورم گذاشتم تاپمو در بیاره...در عرض چند ثانیه سوتینمو هم باز کرد با ولع تمام افتاد به خوردن پستونام...حس عجیبی بود تحقیر و تحریک با هم...هر چی بود باعث شد بذارم بدون هیچ مقاومتی شلوارمو بکشه پایین...بعد هم شورتمو...لخت مادر زاد زیر دستش افتاده بودم...از روم بلند شد و کنار تخت ایستاد سریع با یه دست کس لخت و بیموم رو پوشوندم و با دست دیگه ممه های گندمو..فکر کردم تموم شد دیگه ولی دیدم تازه داره لخت میشه...یه هیکل استخونی با یه کس پشمالو سینه های لیمویی کوچیک...دوباره اومد روم خوابید به زور ازم لب گرفت و دستشو برد بطرف کسم...شروع کرد به مالیدن کسم..همینطور که داشت ممه هامو میخورد انگشتشو کرد تو کسم..خیلی حشری شده بود...یه انگشت شد دو تا بعد هم سه تا!! با سرعت ذاشت انگشتم میکرد نزدیکای ارگاسم بودم که انگشتاشو در آورد و با خشونت برمگردوند طوری که شکمم روی تخت بود و کونم به طرف اون با همون انگشتای خیس از آب کسم میخواست از کون انگشتم کنه....پاهامو سفت بستم تا دستش به سوراخ کونم نرسه آخه تا اون روز از عقب هیچ کاری نکرده بودم...عصبانی شد و چند تا ضربه محکم زد در لمبرهای چاق کونم با یه صدای حشری و خشن گفت"باز میکنی جنده یا کون گنده تو سیاه و کبود کنم؟" میدونستم اگه کبودی رو تنم بمونه حمید شک میکنه...آروم پامو باز کردم..گفت قنبلش کن! کونمو دادم بالا و شروع کرد به انگشت کردن کون من..از شدت درد داشتم رو تختی رو گاز میگرفتم..هرچند وقت یکبار هم محکم میزد در کونم که جیغم میرفت هوا...بعد از چند دقیقه برم گردوند و پاهاشو گذاشت دو طرف گردنم با یه دست موهامو گرفت و صورتمو چسبوند به کس پشمالوش...حالم داشتبه هم میخورد مثه دیونه ها داشت کسشو میمالید به صورتم...حس کردم صورتم از آب کسش خیس شده بعد از اینکه ارضا شد بلند شد و شروع کرد لباس پوشیدن گفت"پاشو کس و کونتو جمع کن الان که مامانم اینا بیان" منم سریع لباسمو پوشیدمو زدم بیرون.
تو راه کل اتفاقات مثه یه کابوس از جلوی چشمم رد شد...از کتک خوردن وسط خیابون تا انگشت شدن بدست یه بچه مدرسه ای ...از اون روز هروقت دختر مدرسهای میبینم ترس عجیبی بم دست میده و سعی میکنم تو چشاشون نگاه نکنم.
     
صفحه  صفحه 1 از 9:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  پسین » 
داستان و خاطرات سکسی انجمن لوتی / داستان و خاطرات سکسی / Lesbian Storys ^ داستانهای سکسی مربوط به همجنسگرایان زن بالا
جواب شما روی این آیکون کلیک کنید تا به پستی که نقل قول کردید برگردید
رنگ ها  Bold Style  Italic Style  Highlight  Center  List    YouTube URL  Image Link  URL Link   
  

 ?
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.



 
Report Abuse |  News  |  Rules  |  How To  |  FAQ  |  Moderator List  |  Sexy Pictures Archive  |  Adult Forums

Copyright © Looti.net 2009-2014.